| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

تجارت و سکس در شیراز

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 11 Aug 2010 08:21
تجارت و سکس در شیراز


این خاطره ای را که میخواهم
تعریف کنم مربوط میشه به
سال 76 یا 77 که اون موقع من
تازه دانشگاهم را تمام کرده
بودم و با یکی از دوستام توی
یکی از شهرهای نسبتا بزرگ
یک شرکت کامپیوتری تاسیس
کرده بودیم البته اون موقع من
به خاطر نداشتن پایان خدمت
عضو هیات مدیره نبودم و همه
کاره شریکم بود که البته
خیلی هم فرقی نداشت چون سود
کارهامون نصف نصف بود و کلا
با اون مساله ای نداشتم.
خلاصه ما شرکتون را تاسیس
کرده بودیم ولی کاری نداشتیم
که انجام بدیم یعنی به قول
معروف )) پز عالی ، جیب خالی ((.
تااینکه یه روز یکی از کارمندای
یه شرکت دیگه که همسایه ما
بودند و زمینه کاریشون هم
اصلا ارتباطی به کامپیوتر
نداشت آمد پیش رفیقم و گفت
که : یک پولی دارد و میخواهد
سرمایه گذاری کنه ولی نمیدونه
چکار کنه.
رفیقم هم بهش گفتیم 3-2
روزی مهلت بده من ببینم چکار
میتوانم برات بکنم.
خلاصه رفیق ما بعد از مشورت
با من قرار شد به اون طرف بگه
بیا بریم جنس از دبی بیاوریم و
بفروشیم یعنی هم خودمون یه
کاری رو شروع کرده باشیم و هم
پول اون بابا سرمایه گذاری
بشه. چند روز بعد که این
پیشنهاد رو بهش دادیم اونم
قبول کرد و 3 میلیون پول داد
دست ما. البته 3 میلیون سال
77 پول کمی نبود. رفیقم چون
معافی داشت رفت دوبی و اونجا
بعد از کلی عشق و حال و خرید
اجناس اومد ایران البته ماجراهای
کس کردن اون توی دوبی هم برای
خودش حکایتی بود که با چند
ملیت مختلف سکس کرده بود
) کس فیلیپینی و اوکراینی و
یه روس( که البته عکس روسه
رو هم با خودش آورده بود و
میگفت خیلی حال داده. خلاصه
بگذریم از مابقی جریانات. فقط
این رو هم اضافه کنم که چون
اون زمان ورود قطعات کامپیوتر
به شدت تحت کنترل بود و اگر
میگرفتند باید فاتحشون رو
میخوندی ریسک نکرده بود و به
جای هواپیما داده بود دریایی
بیارند که هم تضمینی و هم
مطمین تر. ولی خب از راه دریا
13-12 روز طول میکشید تا جنس
رو تحویل بدهند و فقط در شهر
شیراز جنس رو تحویل میدادند
که از اونجا به بعد خودمون
میبایست برویم و
بیاریمشون. خلاصه 2 هفته
بعد خبر دادند که جنسها آمده و
بیایین تحویل بگیرین و قرار
شد من بروم و محموله رو بیارم
البته میگم محموله کلا 3 تا
کارتن مادربورد و رم بود و چون
بین شهر ما و شیراز هواپیما
نداشت و شیراز هم کلا راه آهن
نداره بناچار بنده با اتوبوس
راهی شهر فرشتگان )شیراز(
شدم.
صبح زود بود که رسیدم شیراز
و اول کاری که کردم رفتم یه
اتاق توی هتلی در خیابان رودکی
گرفتم و بعدش هم دوش گرفتم
و صبحانه خوردم و زدم بیرون.
نمیدونم تا حالا شیراز رفتین
یا نه اگه رفته باشین حتما
حرفامو تایید میکنین که هیچ
جای ایران مثل شیراز نمیشه از
همه نظر دخترهای خوشگل ، شهر
جمع و جور و زیبا ، مردم باحال
خلاصه واقعا پایتخت فرهنگیه.
ساعت تقریبا 8 بود که به اون
چتربازه زنگ زدم و گفت از فسا
داره میاد و ساعت 1:30 باهاش دم
هتل قرار گذاشتم ضمنا من اون
موقع موبایل نداشتم و از یه
تلفن کارتی بهش زنگ زدم
بعدش هم یه زنگ به رفیقم زدم
ببینم اوضاع در چه حاله و بگم
که امروز جنسها رو میگرم و
استراحت میکنم و فردا
برمیگردم.
خلاصه من تا ساعت 11 تو
شیراز گشتی زدیم و احوال حافظ
رو هم پرسیدم و چون هوا خیلی
سرد بود و من هم ماشین
نداشتم برگشتم هتل و بعدش
هم یه کبابی نزدیک هتل بود
رفتم ناهار خوردم و ساعت 1:30
منتظر آقای چترباز شدم، ساعت
حدود 2 بود که طرف اومد و با هم
رفتیم جنس ها رو برداشتیم و
برگشتم هتل و اون هم
خداحافظی کرد و رفت.
من هم رفتم 3-2 ساعتی خوابیدم
و وقتی بلند شدم هوا تقریبا
گرگ و میش شده بود. دلم
گرفته بود و گفتم همین
امشب بلیت بگیرم و برگردم
که یهو یه فکری به سرم زد
اومدم پایین و به رفیقم زنگ
زدم و گفتم اگه بتونم RAM ها
رو شیراز بفروشم بهتره چون
قیمت RAM خیلی متغیر بود و
ممکن بود تا برسه تهران ضرر
کنیم و اون هم گفت برو ببین
میتونی جایی پیدا کنی که
آبشون کنی.
من هم مثل کس خلا چندتا RAM
گذاشتم تو جیب و راه افتادم
دور شیراز برای فروش.
چندجا رفتم ولی چون تعداد بالا
بود و من هم یکجا میخواستم
بفروشم میگفتند ما یکجا
نمیخریم یا چکی میخریم و یا
گرونه و هزارتا چرت و پرت دیگه.
تقریبا نا امید شده بودم و
میخواستم برگردم به هتل که
یه دفعه سر یه چهارراه معروف
تو شیراز تابلوی یه شرکت
خدمات کامپیوتری نظرم رو جلب
کرد اولش گفتم ولش کن این
همه پله برم بالا و آخرش هم
کیرم میکنند آخه شرکته توی
یه پاساژ طبقه چهارم بود و
آسانسور هم نداشت ولی از
اونجایی که خدا یار بی کسانه
بدلم آومد برم یه امتحانی هم
اینجا بکنم. رفتم بالا دیدم یه
راهرو کثیف و قدیمی و یه اتاق
3*4 که مثلا دفتر شرکت بود
ولی .... یه لعبت خوشگل
نشسته و داره با کامپیوتر
بازی میکنه طرف جوری محو بازی
بود که اصلا منو ندید دم در
وایستادم چون روش طرف
مانیتور بود و نیم رخش طرف در
بود ناخودآگاه نگاهم به سمت
باسنش رفت که بیش از اندازه
بزرگ و شهوت انگیز بود و
قشنگ از زیر مانتو زده بود
بیرون و صندلی رو پوشانده
بود تقریبا 20 ثانیه براندازش
میکردم خداییش هیچی کم
نداشت سینه های تقریبا بزرگ
صورت خیلی خوشگل و ساق
پاهای سفید و بی مو که
شلوارش یه کم رفته بود بالا
و معلوم بود ولی از همه بهتر
کوونش بود که در مدت کوتاهی
کیرم رو شق کرد و من هم اصلا
مخالفتی نشون ندادم و
گذاشتم مثل یک جک سوسماری
یهو بیاد بالا چون خداییش حق
داشت. ان کف مونده بودم که
یهو دیدم خودشو جمع کرد و
بلندگوی کامپیوتر رو خاموش
کرد و گفت : بفرمایید امری
داشتین.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#2 | Posted: 11 Aug 2010 08:24
آقا من رو میگی سرخ شدم و به
تته پته افتاده بودم چون
دقیقا وقتی سرش رو چرخوند
طرف من نگاه من به اون کون
بهشتیش بود و حواسم کلا
پرت شده بود که من کجام اینجا
کجاست این کیه.
اون که دید حرفی از من در نمیآد
دوزاریش افتاد و اخمی کرد و این
دفعه کاملا رسمی گفت : آقا
امرتون.
من هم که انگار یه کاسه آب یخ
ریخته باشن روم یه تکونی به
خودم دادم و گفتم: شصت تا
RAM 32 کینگ استون دارم
میخواهم بفرشوم هرجا رفتم
آدرس اینجا رو دادن.
این رو که گفتم یهو خندش
گرفت و در حالیکه میخواست
جلوی خنده اش رو بگیره خیلی
رسمی گفت : آقای محترم این
شرکت تازه 3 هفته است که باز
شده و در اون حدی هم نیست که
همه آدرس اینجا رو به شما داده
باشند.
من که تازه فهمیدم چه گندی زدم
گفتم : ببخشید پس حتما من
اشتباهی آمدم. و خواستم بیام
دم پله ها که گفت : خب حالا
تشریف بیارید داخل ببینم
چکار میتونم براتون بکنم.
این رو که گفت انگار دنیا رو
بهم دادن هم بخاطر اینکه
بالاخره یک نفر پیدا شد که آدم
حسابمون کرده و به دید یک
مشتری نگاهمون میکنه و هم
اینکه طرف مصلحت کاری رو به
اعتقاداتش ترجیح داده و از اون
برخورد نه چندان نامناسب بنده
چشم پوشی کرده پس من هم بی
درنگ رفتم داخل و نشستم روی
یه صندلی که کنار بخاری بود
چون هوا خیلی سرد بود و
دستهامم یخ کرده بود. چند لحظه
سکوت بدی حاکم شده بود و من
هم که هنوز خجالت میکشیدم
سرم پایین بود و خودمو با
بخاری و گرمای لذت بخشش
سرگرم کرده بودم که صداش
منو به خودم آورد : گفتید : RAM
32 King ston .
- بله شصت تا از دوبی آوردم
امروز. )تو اون لحظه دست و پامو
گم کرده بودم و فراموش کرده
بودم که اسرار کاری رو نباید
بگم(.
- دفعه اول تونه که از دوبی
جنس میآرین.
- بله .. نه . چند بار دیگه هم
آوردم ولی چون قیمت رم به خاطر
تعطیلات کریسمس بازار دوبی
متلاطم نمیخوام ریسک کنم و
اونا رو ببرم تهران.
- جالبه آخه شما طوری رفتار
میکنید که فکر کردم دفعه اول
جنس می آرین.
- راستش رو بخواهید هول کردم.
- من دلیلی برای هول کردنتون
نمیبینم ) این جمله رو طوری
جدی گفت که یه کم خودمو پیدا
کردم و دستمو که تازه گرم شده
بود ومیتونستم حرکت بدم
بردم تو جیبم و یکی از RAM ها رو
درآوردم و بردم طرفش(.
- بفرمایید ، این هم نمونه.
از پشت میزش نیم خیز شد و
خیلی محتاط اون ازم گرفت و
نشست.
- شما همیشه بی سروصدا وارد
جایی میشین.
- ببخشید اگه ناراحتتون کردم
نمیخواستم مزاحم بازیتون
بشم.
همینطوریکه داشت به RAM
نگاه میکرد زیر چشمی یه نگاهی
به من کرد و غضب آلود گفت :
همینطور که گفتم تازه این
شرکت تاسیس شده و من هم
ترجیح میدم وقت آزادمو با بازی
کردن بگذرونم ولی دلم نمیخواد
بازی کردنم لطمه ای به کارم
بزنه، منظورمو میفهمین.
- بله ، ببخشید منم منظور
خاصی نداشتم و شما رو درک
میکنم چون ما هم تازه شرکت
زدیم تقریبا 4-3 ماهی میشه.
- چه جالب ، لهجه تون میگه که
شما .... جایی هستید ، درسته ؟
- بله مگه شما .... تشریف
آوردین.
- نخیر ولی داداشم 05 خدمت کرده
یه کم لهجه شما رو گرفته )با
لبخند(.
- ) من که یکم راحت تر شده
بودم( حتما اونجا خیلی بهش
خوش گذشته ) با کنایه ، چون
کسانی که 05 خدمت کردند
میدونن چه جهنمیه (.
- نمیدونم ولی هر چی بود که
همش دلش میخواست تمام
بشه ، شما چه شرکتی دارید.
- مثل خودتون شرکت
کامپیوتری یا به عبارتی رایانه
ای.
اون هم که میخواست یکم جو رو
عوض کنه گفت : بسیار خب اگر
اشکالی نداره این دست من
باشه فردا بیایید خبر
قطعیشو بهتون بدم.
- خواهش میکنم ایرادی نداره ،
فقط یه موضوع هست که اگه
جسارت نباشه خدمتتون عرض
کنم.
اون که فکر کرد آیا چی میخواهم
بهش بگم یکم خودشو جمع کرد
و به من نگاه کرد و گفت :
بفرمایید.
گفتم : من حقیقتش
میخواستم امشب برم ... چون
اینجا توی هتل هستم و اگر دیر
برگردم جنسهای دیگه ممکنه رو
دستمون بمونه یا ضرر بدیم.
- خب از دست من چکاری بر میآد ؟
- هیچی فقط میخوام مطمین
بشم که اینا رو برام
میفروشین.
- من نمیتونم همچین قولی به
شما بدم که حتما اینا رو
براتون بفروشم ولی سعی
میکنم فردا تا ساعت 10 خبر
قطعیشو بهتون بدم.
و بعد از داخل کشوی میزش یه
کارت ویزیت درآورد و به طرفم
گرفت و من درحالی که که کارت
رو می گرفتم یه دفعه نگاهم به
انگشت نازش افتاد که یه
حلقه طلایی روش خود نمایی
میکرد. تو دلم گفتم بخشکی
شانس خوش بحال اونی که تو رو
میکنه.
گفت : من مهندس ... هستم.
شماره شرکت و موبایل ام رو
کارت نوشته شما هم شمارتون
رو بگین یادداشت کنم اگه
زودتر توانستم براتون کاری
کنم خبرتون کنم چون تا فردا
ساعت 2 بعدازظهر که باید اتاق
رو خالی کنید وقت دارید.
- نه اصلا مساله هتل نیست
آخه من بجز این RAM ها چند تا
مادربورد هم دارم که باید اونها رو
هم ببرم و به خاطر این موضوع
گفتم که عجله دارم.
یکم فکر کرد و گفت: پس
شماره موبایلتون رو بدین
شوهرم تا نیم ساعت دیگه میآد
دنبالم زنگ بزنم بیام یه
نمونه مادربورد رو هم ازتون
بگیرم شاید بتونم واسه اونها
هم مشتری پیدا کنم.
من که جا خورده بودم پیش خودم
گفتم عجب غلطی کردم اسم
مادربوردها رو آوردم حالا اگه
مشتری برای اونها پیدا کنه
جواب نادر )شریکم( رو چی بدم.
)آخه قرار بود من فقط RAM ها رو
شیراز بفروشم و اون واسه
مادربوردها مشتری تهران داشت(.
گفتم : شرمنده من موبایل
ندارم ولی اگه بخواهید میتونم
برم از هتل یکی از اونا رو بیارم
)اینجوری حتما از مادربوردها چشم
پوشی میکنه(.
گفت : نه دیگه شما فقط مدل
مادربوردهاتون رو بگین من
ببینم چکار میتونم بکنم ،
اگه مشتری پیدا شد اون وقت
یکی رو واسه نمونه به من
برسونین. ضمنا شماره هتل و
اتاقتون رو هم بگین تا اگه
لازم شد بتونم باهاتون تماس
بگیرم.
من که شماره هتل رو حفظ
نبودم گفتم هتل ... خیابان
رودکی اتاق 18 ، ببخشید چون
من شماره هنل رو نمیدونم اگه
بخواهید رسیدم اونجا زنگ میزنم
خدمتتون میگم.
- نه احتیاجی نیست اگه کار
واجبی بود از 118 شمارشو
میگیرم.
این رو گفت و بعدش هم گفت :
پس من منتظر تماس تون
هستم فردا صبح ساعت 10.
من هم گفتم : حتما ، خدا حافظ.
نمیدونم چه جوری اومدم سر
خیابون و یه دربست گرفتم و
رسیدم هتل. خوشحال از اینکه
احتمال قوی واسه RAM ها
مشتری پیدا میکنه و ناراحت از
اینکه صاحب داشت.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#3 | Posted: 11 Aug 2010 08:26
وقتی رسیدم هتل ساعت حدودا
8:30 یا 9 بود ، کرایه تاکسی رو
دادم و رفتم تو هتل. گرمای
مطبوع شوفاژ یه چیز دیگست
اونم وقتی از سرما مثل سگ
شده باشی بعد بیایی یه جای
گرم.
دقیقا یادم نیست ولی فکر
کنم نیمه دوم آدر ماه بود.
خلاصه کلید اتاقم رو از متصدی
هتل گرفتم بدو رفتم بالا تو
اتاقم. لباسم رو درآوردم و بدو
رفتم تو حمام. نیم ساعتی تو
حمام بودم که صدای زنگ تلفن
رو شنیدم پیش خودم گفتم
گورباباش هرکی هست فعلا جام
خوبه. خلاصه یکساعتی رو تو
وان آب داغ حال کردم و بعدش هم
اومدم بیرون که بخوابم گفتم
یه زنگ بزنم پایین ببینم کی
کارم داشته. زنگ زدم و متصدی
گفت یه خانم بوده و گفته
باهاشون تماس بگیرین
فامیلش هم .... بود
شمارشونم .... . دیدم شماره داخل
شهریه. قطع کردم و بعد خط آزاد
گرفتم و به شماره خانم .... زنگ
زدم ، بعد از چند تا زنگ یه آقا
گوشی رو برداشت گفت :
بفرمایید.
گفتم ببخشید با خانم ... کار
دارم.
گفت : گوشی خدمتتون
صداشون کنم.
- بفرمایین.
- سلام خانم ... من نامدار هستم
)مثلا( امروز خدمتتون رسیدم
برای RAM ها.
- بله سلام آقای نامدار خوب
هستین ببخشید مزاحمتون
شدم من یادم رفت مدل مادربوردها
رو ازتون بپرسم.
- نه خواهش میکنم ، شما
ببخشید چون من وقتی شما
زنگ زدین حمام بودم یاداشت
میفرمایین.
- بگید ، یادم میمونه.
- 60 عدد مادربورد PC-100 چینی ،
اگر نمونه هم لازمه هر جا
گفتین بیارم خدمتتون.
- نه فعلا لازم نیست من با
یکی از دوستام صحبت میکنم
اگر خواستند بیارین.
- هر جور صلاح میدونید ، بهر حال
ببخشید باعث زحمتتون شدم.
- نه خواهش میکنم ، خدا کنه
کاری انجام بشه ، بی زحمت فردا
ساعت 10 حتما یه تماس با من
بگیرید با همون شماره موبایل
یا شرکت.
- چشم ، ببخشید مزاحمتون
شدم اگه امری نیست
خداحافظتون.
- خیر عرضی نیست شبتون
بخیر.
گوشی رو گذاشتم و یه دفعه
پریدم رو تخت و تقریبا با
صدای بلندی گفتم یه عرض
کوچولو دارم و اونم اینه " کیرم
تو اون کون گنده ات ".

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#4 | Posted: 11 Aug 2010 08:28
خلاصه اون شب هم گذشت و
صبح شد ، ساعت حدود 8 بود که
بیدار شدم و لباس پوشیدم و
رفتم بیرون صبحانه خوردم چون
صبحانه توهتل به دلم نمی
چسبید، برگشتنی چند نخ
سیگارهم گرفتم. چون ساعت
حدود 9 بود دیگه نرفتم بالا تو
اتاقم و توی لاوی هتل 1 سیگار
کشیدم و ساعتم رو نگاه کردم
دیدم شده 9:30 بلند شدم رفتم
بالا یکی از مادربوردها رو
برداشتم و راه افتادم طرف
خیابان ملاصدرا که شرکت خانم
مهندس اون اطراف بود ساعت
تقریبا 10:10 بود که رسیدم دم
پاساژ، رفتم بالا دیدم در
بسته ای و کسی هم داخل
نیست چند دقیقه ای وایستادم
و دیدم خبری نیست اومدم پایین
و از یک تلفن کارتی زنگ زدم به
خانم مهندس :
- الو سلام صبحتون بخیر، من
نامدار هستم.
- سلام آقای نامدار ، صبح شما
بخیر، من دنبال کار شما هستم.
- دستتون درد نکنه ، اتفاقا من
دم شرکت هستم تشریف
نمیارین نمونه مادربورد را آوردم.
- من مشخص نیست کی بتونم
بیام شرکت اگه زحمتی نیست
بدینش به دکه دم پاساژ من
بعدا ازشون میگیرم.
- چشم ، ببخشید خانم .... امروز
کار من تمام میشه که برگردم.
- والا من از صبح چند جا که
میدونستم رفتم ولی هنوز اون
دوستم که دیشب باهاتون در
موردش صحبت کردم رو ندیدم ،
اگر شما میرید هتل خودم
باهاتون تماس میگیرم اگر هم
جای دیگری هستید لطف کنید
ساعت 4:30 یه تماس با من
بگیرید.
- نخیر بنده جایی کار ندارم و
میرم هتل منتظر تماس شما
هستم.
- بسیار خب پس تا بعد.
- دستتون درد نکنه خداحافظ
شما.
گوشی رو گذاشتم و رفتم
مادربورد را دادم به همون دکه که
آدرس داده بود و قدم زنان راه
افتادم طرف هتل ، بعدش یه
خورده فکر کردم که الان برم
هتل چکار کنم حوصله ام سر
میره. خلاصه راه افتادم طرف
عفیف آباد که میگفتند جای
باکلاس شیرازه. حدودا تا ساعت
1:30 اون جا ها پرسه زدم و بعدش
هم جاتون خالی رفتم صوفی
ناهار خوردم و گفتم بد نیست
یه زنگی به خانم .... بزنم و به
بهانه اینکه هتل نبودم یه
خورده باهاش حرف بزنم آخه
تنهایی حوصله ام سر رفته
بود. طرف گوشی رو برداشت
سلام کردم و گفتم من هتل
نرفتم ، چون حوصله ام سر
میرفته اومدم گشتی تو شهر
بزنم و ناهار بخورم اگه شما هم
ناهار نخوردید در خدمتتون باشم.
که گفت : ممنون من ناهار خوردم
و تا نیم ساعت دیگه مسعود
)شوهرش( از اداره میاد دنبالم و
میریم خونه، شما هم اگر جایی
کار ندارید ناهار رو با شوهرم
تشریف بیارین منزل.
گفتم : خیلی متشکر من ناهار
میخورم بعدش هم میرم هتل.
درجواب گفت : نه اونجا
حوصلتون سر میره نمیخوام
معذب باشید لااقل بعد از ناهار
بیایین منزل ما یه استراحتی
بکنید و بعد از ظهر هم سه
نفری )من و اون وشوهرش( بریم
دنبال کارهامون. من هم که دیدم
داره اینجوری میگه از خدا خواستم
و قبول کردم و قرار شد ساعت
2:30 سر سه راه عفیف آباد
باشم.
هوا تقریبا سرد بود و حدود
ساعت 2:30 بود که دیدم یه پراید
هاچ بک سفید جلوم وایساد و
بعدش هم خانم ... پیاده شدند و
رفتند عقب نشستند و یه
آقای هم پیاده شد و گفت :
- سلام جناب ، بنده مسعود
هستم ، خانمم خیلی از شما
تعریف کرده.
- سلام از ماست قربان ، مشتاق
دیدار، خوبی خودشون بوده. )این
رو واقعا از ته دل گفتم(.
- بفرمایید، خواهش میکنم سوار
شید.
سوار ماشین که شدم رومو
برگردوندمو گفتم : ببخشید
خانم ... پشتم به شماست چرا
تشریف بردید عقب.
- نه خواهش میکنم ، راحت
باشین.
خونشون طرف های معالی آباد
بود و 20 دقیقه ای تو راه بودیم
و تا منزل آقا مسعود و خانمش
گل گفتیم و شنیدیم.
اسم خانم مهندس راحیل بود که
از توی صحبت های شوهرش
فهمیدم. مسعود شوهر راحیل
جون یه جوان حدودا 8-27 بود که
مشخص بود 6-5 سالی از زنش
بزرگتره قیافه اش هم یهخورده
سبزه و لاغر بود قدش هم
تقریبا 170 بود و بعدا هم
فهمیدم دستش بنده و معتاد
تریاکه و خداییش هیچ چیزش
بجز زبون چرب و نرمش لایق
راحیل جون نبود نه قیافه نه
تحصیلات نه اخلاق فردی نه
خانواده ، خلاصه نمیدونم چه
جوری راحیل رو داده بودنش به
این آدم. البته ناگفته نماند
که خداییش مسعود آدم
بامعرفتی بود.
رسیدیم دم خونشون و راحیل
رفت پایین که در پارکینگ رو
باز کنه من ناخداگاه رفتم تو
برِ باسنش و پایین و بالا
رفتن لمبرای کونش رو دید
میزدم که صدای مسعود به خودم
آورد که گفت : رفیق اهل چی
هستی؟ من که یه خورده جا خورده
بودم گفتم : یعنی چی ؟ گفت :
تا راحیل در رو باز میکنه ماشین
رو میزنی تو من سیگار یادم
رفته از همین مغازه بگیرم و
بیام. گفتم : میخوای با هم
بریم. گفت :نه تا تو ماشین و
بزنی تو آمدم. و بعدش هم بدون
اینکه منتظر جواب باشه در رو
باز کرد ورفت. من که دیدم راحیل
خانم در حیاط رو باز کرده و رفته
داخل ماشین نشستم جای راننده
و ماشین و زدم تو پارکینگ و از
ماشین پیاده شدم. درب حیاط رو
که بستم دیدم مسعود هم اومد و
با هم راه افتادیم طرف داخل
خونه. اونجا مستاجر بودند یه
خونه 2 طبقه که طبقه بالا
صاحب خونه می نشست و پایین
که یه پیلوت بود و 8-7 تا پله
میخورد مال دوستان قصه ما
بود.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#5 | Posted: 11 Aug 2010 08:30
من به مجرد ورود به خانه سراغ
دستشویی رو از مسعود گرفتم
و رفتم سر و صورتم رو
شستم و برگشتم تو سالن
که دیده راحیل داره غذای شوهرش
رو گرم میکنه و مسعود هم
رفته توی حیاط جلوی پذیرایی
) چون پیلوت بود حیاط خصوصی
داشتن ( داره ذغال آتیش میزنه.
من هم به بهانه کار شروع به
صحبت و دید زدن کوون راحیل
جون کردم ، وای که چه کونی
داشت لامذهب ، راحیل قدش حدودا
165 بود سینه های نسبتا
بزرگ و کون خیلی باحال ) دقیقا
شبیه کمند امیر سلیمانی
ولی سفیدترش ( .
خلاصه 5 دقیقه ای به همین
منوال گذشت تا اینکه مسعود
اومد رفت آشپزخانه ) من پشت
اوپن وایساده بودم و تو سالن
بودم( و منقلش رو برداشت و
رفت که راحیل گفت مسعود
ناهارت حاضره و به من گفت :
ببخشید آقای نامدار میتونم
اسم کوچک شما رو بپرسم.
- خواهش میکنم من ساسان
هستم.
- آقا ساسان تو را خدا تعارف
نکنین ، اگه ناهار نخوردین غذا
زیاده واسه شما هم گرم کنم.
- خیلی ممنون باور کنید تعارف
ندارم با شما ، صرف شده.
- امیدوارم ناراحت نشده باشین
از اینکه مسعود اینجوریه
)منظورش اعتیاد بود(.
- نه خانم ... تو شهری که من
زندگی میکنم از این موارد زیاد
داریم. ) بالبخنده(.
- جدا، داداشم یه چیزهایی میگفت
ولی من باورم نمیشد که اینقدر
عادی باشه.آخه خانواده ام خبر
ندارن از جریان مسعود ، اگه
بفهمن کارمون به جاها یاریکی
میکشه.
تو همین اوصاف بود که آقا
مسعود با منقل پر از آتش
تشریف فرما شدند و گفت :
راحیل غذای من رو بده. و بعدش رو
کرد به من وگفت : ببخشید
تنهات گذاشتم. گفتم : خواهش
میکنم ، شما ببخشید که
اینجوری سرزده مزاحمتون شدم.
که دیگه جوابی نداد و من
فهمیدم سرش به کار خودشه و
به قول ما "طرف خمار کرده".
راحیل جون غذا رو کشید و گذاشت
روی میز اوپن و گفت : مسعود
بیا زور بخور عصر باید منو چند
جا ببری کار دارم. مسعود در
جوابش گفت : من زودتر از ساعت
6 بیرون نمی آیم )مثل بچه ها
که لج میکنند(. راحیل دیگه
چیزی نگفت و رفت توی اتاق
خوابشون. من هم رفتم
نشستم روی مبل به صورتی
که یه طرفم تلویزیون بود و
یه طرف دیگه مسعود در حال
خوردن غذا و روبروی من هم راهرویی
بود که منتهی میشد به 2 اتاق.
همینجوری که حواسم به
تلویزیون بود و نیم نگاهی هم
به مسعود داشتم که داشت
وراجی میکرد. یک لحظه تصویری
که از توی آیینه اتاق خواب
منعکس میشد توجهم رو جلب
کرد. راحیل داشت لباس عوض
میکرد طوری که پشتش طرف
آیینه بود و نمیفهمید که من
دارم میبینمش و من هم خر کیف
شده بودم آخه داشتم لختش رو
میدیدم که یه سوتین رنگ
رنگی و یه شورت آبی تنش بود.
البته همه این جریانات شاید 10
ثانیه طول کشید و چون
فاصله زیاد بود جزییات دقیقی
هم مشخص نبود حتی رنگ
بدنش هم بدرستی قابل
تشخیص نبود ولی بهر حال
خیلی حال کردم و کاملا احساس
کردم که کیرم همون چند ثانیه
به منتهاعلیه بزرگی و
انبساط خود رسید بطوریکه
مطمین بودم اگه مسعود نگاه
میکرد و آدم تیزی بود دوزاریش
می افتاد.
این مطلب هم گذشت و راحیل
بعد از حدود نیم ساعت در حالیکه
مسعود غذاش رو خورده بود و
نشسته بود پای منقل از اتاق
آمد بیرون و گفت: من امروز چند
جا باید برم واسه کار آقا
ساسان نمیتونی زودتر بیایی.
مسعود که دوباره آرامشش به
هم خورده بود گفت : نه عزیزم ،
من نمیتونم، اگه از نظر شما
)منظورش راحیل بود( ایرادی نداره
من از ساسان خواهش میکنم
همراهت بیاد و شب هم تشریف
بیارن اینجا.
من که یهو به خودم آمدم گفتم :
البته اگر کاری از دست من بر
بیاد ، خوشحال میشم کمکتون
کنم ولی شب دیگه مزاحمتون
نمیشم و میرم هتل. راحیل هم با
اکراه جواب داد: نه خواهش میکنم
چه مزاحمتی شما مراحمید، ولی
مسعود جان آقا ساسان عجله دارن
باید برگردند شهرشون من
میخوام اگر امشب کارشون
درست نشد بنده خدا را بیشتر
معطل خودم نکنم. من هم زدم به
در پر رویی و گفتم : نه بابا
شما اصلا فکر من رو نکنید و
هر کاری را که میدونید صلاح
انجام بدین. مسعود که داشت
بسط تریاکش رو تموم میکرد
در حالیکه نفسش رو تو سینه
حبس کرده بود با پررویی
گفت : آقا ساسان که بنده خدا
حرفی نداره تو چرا اینقدر تعارف
میکنی. راحیل هم در جوابش
گفت : نمیخوام، اصلا با آژانش
میرم.
ساعت حدودا 4:30 بود که راحیل
رفت دوباره لباس پوشید ،
البته این دفعه من نتونستم
دید بزنم چون کنار منقل مسعود
نشسته بودم و داشتم سیگار
میکشیدم. راحیل مانتو
پوشیده آمد و گفت آقا ساسان
جایی نروید من سعی میکنم زود
برگردم ، شام در خدمتتون
باشم. مسعود به جای من گفت :
نه مطمین باش من نمیزارم جایی
برن ، امشب رو باید سخت
بگذرونند. من هم به حالت تعارف
گفتم : راحیل خانم بخدا واسه
من زحمتی نیست، شما برای کار
من افتادین تو دردسر اگه کمکی
از دستم برمی آد بگید ، خوشحال
میشم انجام بدم. مسعود هم از
خدا خواسته گفت :راحیل بذار آقا
ساسان باهات بیان چون ممکن
اینجا حوصلشون سر بره
)میگن آدم معتاد غیرت نداره ،
اینه (. راحیل هم گفت: من که از
خدامه با ماشین برم ، میگم یه
وقت میافتن تو زحمت. گفتم :
ای بابا شما چرا اینقدر تعارف
میکننین. و بعدش بلند شدم و
رفتم طرف میز ناهار خوری کلید
ماشین رو برداشتم و رو به
مسعود گفتم : آقا مسعود
فعلا خداحافظ شما. و از در آمدم
بیرون و بعدش هم رفتم ماشین
رو زدم بیرون و بخاریشو روشن
کردم و منتظر راحیل جون موندم.
.
.
اینم عکس کمند که وقتی
میبینمش انگار دارم راحیل رو
میبینمt

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#6 | Posted: 11 Aug 2010 08:33
قسمت ششم
راحیل خانم تشریف آوردند و روی
صندلی جلو جلوس فرمودند و
امر به حرکت دادند و راه افتادیم ،
هوا تقریبا گرگ و میش شده
بود و ساعت ماشین هم تنظیم
نبود ولی حدود ساعت 5 بود.
راحیل جون یه مانتو سبز
خوشگل پوشیده بود با روسری
و کیف و کفش کرم. اول رفتیم
نزدیک چهارراه سینما سعدی و
بعدش راحیل رفت توی یک
شرکت و من هم چون جای پارک
نبود دوبله پارک کردم و توی
ماشین نشستم تقریبا 10
دقیقه بعدش راحیل اومد و
گفت : اینا که مشتری
نیستند ، ما رو هم علاف کردند ،
مستقیم بروید طرف ملاصدرا.
من هم راه افتادم و در همین حین
گفتم : ببخشید راحیل خانم یه
سوال خصوصی دارم میشه
بپرسم.
- تا ببینم سوالتون چی باشه.
)با لبخند(
- حمل بر فضولی نباشه ولی
تا حالا آقا مسعود سعی کرده
ترک کنه ؟
- والا چی بگم آقا ساسان، دو
سه باری ترک کرده ولی به قول
خودش تر کرده نه ترک.
- توی ادارش در این رابطه
مشکلی نداره؟
- نه ، اونجا همه میدونن ولی چون
کارش خوبه و کار دستش دارند
چیزی بهش نمیگند.
- ببخشید پررویی من رو ،
خانواده شما . . . .
یکدفعه راحیل گفت : بی زحمت
همین بغل یه لحظه میایستید.
من هم کشیدم کنار و اون پیاده
شد و رفت تو یه سوپر و مقدار
خرید کرد و اومد. به نظرم رسید
خوشش نیامد بیشتر در این
رابطه حرفی بزنه. سوار که شد
گفت : این سوپر مال پسرخاله
مامانم ، همیشه خریدهامو اینجا
میکنم. رسیدیم داخل ملاصدرا و
دم یه پاساژ پارک کردم و گفت
همراهش برم چون اینجا شرکت
دوستشه با هاشون آشنا
بشوم. من هم دزدگیر رو زدم و راه
افتادم دنبالش )از خدا خواسته(
وای همینجوری که جلو راه میرفت
دلم من رفته بود تو کونش
) بالا ، پایین ، بالا ، پایین،
چپ ، راست( فاصله مو باهاش
کمتر کردم و دم راه پله ها که
میخواست بره بالا یک کم مکث
کرد و من هم مثلا خودم و زدم به
نفهمی و خوردم از پشت بهش.
وای چه کون نرمی انگار یه لحظه
دستم خورده بود به درگاه
بهشت. خودش روجمع کرد و انگار
یه کم شک کرده بود گفت :
طبقه دومه ، آسانسور هم نداره،
سختتون نیست؟ گفتم : نه
بابا ما تا چهارمش رو هم بدون
آسانسور میریم ) منظورم دفتر
خودش بود(. و زدیم زیر خنده
)البته یواش(. رسیدیم دم دفتر
دوستش و رفتیم داخل. جای
تروتمیزی و شیکی بود برخلاف
دفتر خودش نسبتا شلوغ بود.
7-6 نفری داشتند با هم صحبت
میکردند. یه دفعه یکیشون ما
رو دید و آمد طرفمون و گفت : به
به ، خانم مهندس .... چه عجب یاد
فقیر فقرا افتادین.
- سلام شیرین جون، چطوری؟ آقا
بابک )دوست پسرش( خوبه ؟
- سلام داره ، آقا مسعود
چطورند ؟
- اونم خوبه ، میبینم خدا رو
شکر کار و بارت سکه ست.
- آره سکه اونم چه سکه ای، 5
پهلوی.
بعد راحیل رو کرد به من گفت:
آقای نامدار از دوستان هستند
که دیشب باهات در موردشون
صحبت کردم.
بعدش هم شیرین خانم رو کرد
به من گفت : اقدامی )مثلا(
هستم ، خوشبختم.
- بنده هم از آشنایتون
خوشبختم ، خانم مهندس ....
خیلی ازتون تعریف کردند.
- خانم مهندس از این تعریفها
زیاد میکنن ولی در عمل سال یه
بار هم نمی بینیمشون.
خلاصه بعد از تعارف تیکه پاره
کردن شیرین خانم ما رو دعوت
کرد به اتاقش که رو درش
تابلوی کوچکی بود که روش
نوشته بود ) مدیرعامل(.
در مورد شیرین باید بگم از اون
تریپ دخترایی بود که همه
براشون میمیرن. قد تقریبا
175 نسبتا لاغر باسن لوپزی
آرایش ملایم پوست سبزه
سینه ها نسبتا کوچک لبهای
غنچه و صورت ملوس ولی با همه
این تفاسیر از نظر من راحیل
چیز دیگه ای بود.
وارد اتاقش که شدم با یه
دکوراسیون فوق العاده شیک
مواجه شدم میز ریاست بزرگ و
گرونی که سمت چپ خودنمای
میکرد با یه دست مبلمان چرم
که باهاش ست شده بود و یه
بوفه آنتیک که توش بیشتر
قطعات شبکه ) مودم و کارت
شبکه و انواع کابل و ... ( بطرز
منظمی چیدمان شده بود و در
مجموع محیط کلاسیکی رو به
نمایش گذاشته بود.
شیرین خودشو نشست روی
یکی از مبل ها و گفت :
بفرمایید ، خوش آمدین. راحیل هم
به من اشاره کرد و گفت :
بفرمایید آقای نامدار بشینید.
من هم رفتم و روی یه مبل
نزدیک پنجره و خیلی ریلکس
نشستم و پاهام انداختم رو هم و
گفتم : ببخشید ، مزاحم
کارتون شدیم. شیرین در جواب
گفت : نه خواهش میکنم ،
اتفاقا خودمم خسته شده بودم.
و بعدش سرش برد نزدیک در و
گفت : آقا عماد ، بی زحمت 3 تا
چایی بیارین اینجا. راحیل گفت :
شیرین جان آقای نامدار از دوبی
قطعه میبرند تهران ولی این
دفعه چون دریایی آوردند و نزدیک
تعطیلات کریسمسه ، نمیخوان
ریسک کنند و چند تا RAM و
MAINBOARD دارند که مایلند تو
شیراز بفروشند. شیرین
گفت : این کریسمس خوشیش
مال خارجی هاست و بیچارگیش
مال ما ، اتفاقا بابک هم یه
مقدار جنس داشته از دوبی ،
بهش گفتند تا 15 دیماه
نمیشه بفرستیم. گفتم :
ببخشید مگه شما هم از دوبی
جنس میارین. گفت : البته
بابک قطعات تراشکاری و از این
جور چیزها میاره ولی خوب ما
خودمون هم جنسهامون رو از دوبی
میاریم ، اگه بخواییم توی
شهری مثل شیراز جنس دست
دوم بگیریم که کلامون پس
معرکه است. بعدش رو به راحیل
کرد وگفت : در مورد RAM ها که
دیشب بهم گفتی یه مشتری
دارم ولی مادربوردها رو باید روش
کار کنم نمونه آوردی ؟ راحیل رو
کرد به من و گفت : آقا ساسان ،
بی زحمت کلید ماشین رو بدین
من برم مادربورد را بیارم.
گفتم : نه خواهش میکنم ، خودم
میارمش. و راه افتادم از اتاق
آمدم بیرون که راحیل گفت : روی
صندلی عقبه ، ببخشید.
مادربورد رو برداشتم و آمدم بالا
که دیدم راحیل شیرین اومدن دم
اتاق توی سالن و من هم
مادربورد را دادم به شیرین و
بعدش هم خداحافظی کردیم و
اومدیم پایین ولی این دفعه
راحیل وایساد تا من جلو برم.
تو ماشین از من پرسید : به
نظر شما شیرین چه جور آدمیه ؟
- چه عرض کنم به نظر من خانم
خوب و باشخصیتی بودند.
- ولی به نظر من یه کم عوض
شده.جو گرفتتش قبلا
اینجوری نبود.
- چجوری ؟
- بماند.
هوا به شدت سرد بود، این رو
میشد از طرز عبور عابرین پیاده
کاملا حس کرد ولی من اصلا
احساس سردی نمیکردم چون هم
بخاری ماشین روشن بود و راحیل
جون کنارم نشسته بود.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#7 | Posted: 13 Aug 2010 01:58
همین جور که داشتیم به طرف خونه شون میرفتیم بهش گفتم : خیلی زحمت براتون درست کردم ، اگه اجازه بدین من شما رو که رسوندم خونه برگردم هتل. یک دفعه انگار که چیزی یادش آمده گفت : اه راست میگید ، الان با هم بریم هتل تسویه حساب کنید تشریف بیارید منزل ما ، اینجوری بهتره چون به احتمال زیاد شیرین تا فردا یا حداکثر پس فردا مشتری پیدا میکنه. من که اصلا انتظار همچین تعارفی رو نداشتم گفتم : نه ، من به خدا همین جوری هم شرمنده شما و آقا مسعود هستم ، میرم هتل ، بهتره.
- آهان اینجوری میخواهید ما نیاییم کرمان آره ، وگرنه مسعود که خوشحالم میشه شما بیایید خونه ما.
- وای راحیل خانم بخدا خیلی بدجنسین ، اگر تشریف نیارین کرمان دیگه نه من نه شما.
- خیلی خب پس از تو همین خیابون برید ، بندازید تو ساحلی بریم رودکی.( خیابان هتل).
حدودا ساعت 7 شب بود رسیدیم هتل. من ماشین رو کمی جلوتر از درب هتل پارک کردم و گفتم : شرمنده تا شما نشستین من اتاق رو تحویل بدم و بیام. گفت : منم همراهتون میام کمکتون زودتر وسایلتون رو بیارید.
از درب هتل که رفتیم تو من کلیدم را گرفتم و خواستیم از پله ها بریم بالا که یه دفعه متصدی هتل گیر داد که خانم نمیتوانند همراهتون بیایند و باید همین جا تو لاوی تشریف داشته باشند. یک دفعه ذوق کردم که یکی در موردمون فکر بد کرده ولی باهاش کل کل نکردم و رو به راحیل جون گفتم : پس بی زحمت شما بشینید من الان وسایلم رو جمع میکنم و میام. بدو رفتم بالا و شروع به جمع کردن وسایلم کردم و ساکم رو بستم و همراه کارتن های قطعات به دفعات بردم و گذاشتم توی ماشین. آخرین کارتن را که گذاشتم ، آمدم و تسویه حساب کردم و باتفاق راحیل راه افتادیم سمت خونشون.
مسعود خان طاق باز نشسته بود جلوی ماهواره و داشت شو خارجی می دید و راحیل هم که از اولش خودمونی بود بدون روسری با یک تی شرت صورتی که یقش هم تقریبا باز بود و شلوار لی که ابهت باسنش رو 2 برابر کرده بود تو آشپرخانه در تدارک شام بود و من هم رو مبل لم داده بودم و به بهانه صحبت های کاری داشتم کون راحیل جون رو دید میزدم. راحیل که مشغول آشپزی بود حواسش نبود و پشتش به من بود و من هم حسابی هیزبازی میکردم و تمام جزییات بدنش رو به حافظه دایمم ROM میسپردم و الان که دارم جریانات 9 سال پیش رو تعریف میکنم دقیقا مثل پرده سینما جلو چشمم.
وقتی که داشتیم شام که ماکارونی بود را سه نفری سر میز خوردیم یکی دو بار که راحیل خم شد تا دیس غذا رو برداره قشنگ سینهای نسبتا بزرگش رو به وضوح دیدم و کیرم را یواشکی زیر میز میمالوندم به حدی که پیش آبم اومد. من قبل از این جریانم هم چند بار انواع سکس رو تجربه کرده بودم از دختر نابالغ همسایه مون تا پسر جوان همکلاسی توی سرویسهای هنرستان برق. ولی هنوز که هنوزه هیچ زن یا دختری به اندازه اون شهوتم را تحریک نکرده. نمیدونم چی توی اون اندامش بود که از همون روز اول اینقدر من رو مجذوب خودش کرده بود به حدی که اگر شوهر نداشت حتما میگرفتمش (البته اگه به من میدادنش).
صبح که بلند شدم ساعت 9:30 بود ومسعود رفته بود سرکار و راحیل هم نبود ،بلند شدم رفتم دستشویی سروصورتم را شستم که یه دفعه صدای آب که از حمام کنار اتاق خواب میآمد نظرم رو جلب کرد، خیلی با احتیاط رفتم طرف حمام و یواشکی توی اتاق ها رو نگاه کردم و دیدم کسی نیست بعدش رو پنجه پام آمدم طرف حمام و از سوراخ کلید داخل رو نگاه کردم ولی چیزی معلوم نبود چون حمامشون L شکل بود و چیزی نمی شد دید و به علاوه بخار هم گرفته بود. باز هم یواشکی و روی پنجه برگشتم تو اتاق خواب و رفتم سر کمد دیواری به دنبال آلبوم عکس ولی هنوز چیزی ندیده بودم که صدای آب قطع شد و من هم با سرعت ولی بدون صدا برگشتم تو سالن و نشستم کنار اوپن که بساط صبحانه روش پهن بود و خودم را الکی مشغول صبحانه خوردن کردم، چند لحظه که گذشت دیدم خبری نیست و کسی هم از حمام بیرون نیامده و من هم یه چای ریختم و بعدش هم برگشتم تو راهرو طرف حمام، یواشکی نزدیک در شدم و در حالیکه قشنگ صدای قلبم رو که بشدت می طپید میشنیدم و دست و پام هم میلرزید چشمم رو بردم طرف سوراخ کلید و توی آن بخار غلیط یک شبح از بدن تمام لخت راحیل جون را دیدم که نشسته بود رو زمین و داشت سنگ پا میزد، رنگ پوستش دقیق معلوم نبود ولی وای چه اندامی داشت لاکردار. در حالیکه گوشم رو تیز کرده بودم اگر مسعود یه دفعه اومد خودم رو پرت کنم طرف اون یکی اتاق که کنار اتاق خواب بود کیرم را از توی پیژامه در آوردم و شروع کردم به جلق زدن. راحیل نشسته بود طوری که تقریبا رویش طرف من بود البته کمی متمایل. 2 تا هاله قهوه ای دور سینه هاش کاملا معلوم بود و کسش هم نسبتا مو داشت سینه هاش همان طوری که فکرش رو میکردم بزرگ بود و سفت و گرد انگار که عملشون کرده باشه.کونش با وجود اینکه خیلی به سمت دید من نبود ولی بزرگیش کاملا مشهود بود شاید 30 ثانیه که جلق زدم آبم با سرعت زیادی فواره زد روی چهارچوب و درب حمام، البته آب که چه عرض کنم انگار سد کرج شکسته بود تمام درب و مخصوصا چهارچوب رو به گند کشید، آبی که تا امروز بجز یکی دوبار دیگه اونقدرنیامده. پسرهایی که دارند این جریان را میخوانند کاملا میفهمند وقتی آبم اومد شهوتم کاملا فروکش کرد و عذاب وجدان جای غریزه رو گرفت که ای دل غافل این شوهر داره و نون ونمکشون رو خوردی و بهت اعتماد کردند و از این حرفها و از کارم پشیمان شدم و اومدم توی آشپزخانه و چند تا دستمال کاغذی برداشتم و سریع رفتم گندکاریم رو پاک کردم و انداختم تو دستشویی فرنگی و سیفون رو کشیدم و برگشتم توی آشپزخانه و مشغول صرف صبحانه شدم چند دقیقه ای که گذشت باز صدای آب آمد و بعدش هم صدای درب حمام که باز شد و راحیل پرسید : آقا ساسان بیدار شدین و من که از اونجا که دیدی به راهرو و حمام نداشتم گفتم : بله راحیل خانم با اجازتون دارم صبحانه میخورم، البته ببخشید که اینقدر پررو هستم.
- نوش جان ، من گفتم بیدارتون نکنم، اگه تخم مرغ سرد شده بیام براتون درست کنم.
- خیلی ممنون من حقیقتش صبحانه فقط نون و پنیر و چایی شیرین میخورم.
- اگه میخواهید برید یه دوش بگیرید.
- خیلی ممنون دیروز حمام بودم .( یه جورهایی خجالت میکشیدم)
- خوب من الان لباس می پوشم بریم دنبال کارهامون.
- من در خدمتتون هستم، ان شاءالله با آقا مسعود کرمان تشریف بیارید جبران کنیم.
- مسعود که اهل مسافرت نیست ولی اگه اون هم نیامد خودم حتما یه سر میام.
- خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم.
ساعت تقریبا 10:30 بود که از خانه زدیم بیرون، ماشین رو مسعود برده بود و راحیل گفت : از اینجا آژانش خیلی میگیره تا مرکز شهر با تاکسی بریم.
- هر جور صلاح می دانید.
راه افتادیم و تا سرکوچه که تقریبا 200 متری بود پیاده رفتیم و توی راه راحیل زنگ زد به دوستش شیرین و او هم گفت RAM ها رو فروخته ومادر بوردها را هم تا بعد از ظهر میفروشه و همشون را بیارید شرکت

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#8 | Posted: 13 Aug 2010 02:00
راحیل که تلفنش تمام شد تقریبا رسیده بودیم سر خیابان که گفت : آقا ساسان بهتره برگردیم و با یک آژانس قطعات رو هم ببریم که کار دوبار کاری نشود. برگشتیم طرف خونه ، احساس میکردم خیلی خودمونی شدم و دوباره وجدان جای خودش رو به شهوت داده بود و تصاویر یک ساعت پیش راحیل در حمام جلوی چشمم بود و کیرم رو به قیام وا میداشت. رسیدیم درب خانه و راحیل درب رو باز کرد و رفتیم تو وبعدش هم درب سالن رو باز کردن و رفتیم داخل خانه ، به محض ورود بوی حمام که هنوز تو ساختمان بود بدجوری حشریم کرد و پیش خودم گفتم گور بابای جنس ها بذار بپرم روش و همینجا ترتیبش رو بدم، شهوتم عقلم رو ذایل کرده بود. هرجوری بود با خودم کلنجار رفتم که این راهش نیست و باید یه کاری بکنم که خودش پا بده. راحیل زنگ زد به آژانش و بعدش هم کارتن ها رو بردم گذاشتم داخل حیاط پشت درب و چون هوا سرد بود آمدم تو خانه دیدم راحیل روسریش رو در آورده و نشسته پشت اوپن و منتظره چای که ریخته بود سرد بشه و نوش جان کنه ، من هم از خدا خواسته رفتم از تو آشپزخانه یه لیوان برداشتم و اومدم نشستم پیشش و چایی ریختم و گفتم : میشه ماجرای آشناییتون رو با آقا مسعود بگین.
- خب ، این حرف تقریبا مال 3-4 سال پیشه. یه روز که من از اصفهان که دانشگاهم اونجا بود برگشته بودم و دم ترمینال منتظر تاکسی بودم که مسعود جلوی پام زد رو ترمز و من هم با وجود اینکه دیدم تنهاست ولی چون هوا سرد بود دلم رو زدم به دریا و سوار شدم و گفتم آقا دربست تا فرهنگ شهر چند میری و خلاصه اون هم یادم نیست یه مبلغ خیلی کمی گفت و راه افتاد. با وجود اینکه از همون نگاه اول از قیافش خیلی خوشم نیامده بود ولی نمیدونم چطور شد که با دردل هاش خام شدم و شماره ازش گرفتم و من که اصلا اهل این حرف ها نبودم بهش زنگ زدم و دوستیمون شروع شد و این موضوع مخفیانه ادامه داشت تا اینکه درسم تمام شد و برگشتم شیراز و اونم آمد خواستگاری و با وجود اینکه خانواده ام مخالف بودند ولی چون خیلی همدیگر را دوست داشتیم آنها هم موافقت کردند و ما ازدواج کردیم. ولی خدا را شکر مسعود یه آدم خود ساخته است و خیلی هم من را دوست داره، البته فکر میکنم (با لبخند).
- چه جالب ، البته باید هم شما را اینقدر دوست داشته باشه چون واقعا خانمین.
در همین حین آزانس مثل خروس بی محل شروع به بوق زدن کرد و دیگه نتونستم بیشتر به قول معروف سر صحبت رو باز کنم. من با عجله راه افتادم و رفتم بیرون و جنس ها رو گذاشتم تو ماشین. از خوش شانسی من صندوق عقب آژانس که یک پیکان زه وار در رفته مدل 57 بود خراب شده بود و باز نمیشد و من هم یک کارتن بزرگ رو گذاشتم رو صندلی جلو 3 تا دیگه رو هم گذاشتم رو صندلی عقب بطوریکه تقریبا نصف بیشتر صندلی رو گرفتند. راحیل که اومد سوار شه بهش گفتم : راحیل خانم اینجوری شما معذب هستین من با تاکسی میام شما بروید.
- این چه حرفیه ، شما دیگه مثل برادرم هستین ، یه کم مهربون تر میشینیم.
من هم از خدا خواسته یه کم من و من کردم و نشستم کنار راحیل جون. وای تو اون لحظه انگار خدا دنیا رو بهم داده بود. از قدیم میگن وصف العیش نصف العیش. نمی دانید چه حالی کردم کون گنده اش چسبیده بود به پاهام و داشتم از حرارتش میسوختم ، در حالیکه سعی میکردم مثلا خودمو جمع کنم ته دلم میگفتم خدا کنه تا اونجا همش ترافیک باشه. راه افتادیم و من هم یواش یواش به بهانه اینکه پام خواب رفته چسبوندم به ران و ساقش و دیدم اون هم خودشو جمع نکرد البته فکر میکردم حواسش نیست ولی بعدا فهمیدم که اتفاقا خیلی هم حواسش بوده. بوی بدنش همراه با بوی صابون داشتم دیوانه ام میکرد. عرق کرده بودم و با وجود اینکه بخاری ماشین هم خاموش بود داشتم گر میگرفتم. دل رو زدم به دریا و به بهانه اینکه کارتن رویی رو سر یه پیچ بگیرم که نیافتد ساق دستم رو مالوندم به سینه هاش همون طوری که حدس میزدم بزرگ و سفت بودند. دیدم نخیر انگار خانم تو باغ نیست و خودش رو به دیدن خیابان مشغول کرده بود.خدا را شکر فاصله خونشون تا شرکت دوستش زیاد بود و من هم برای سورچرانی و هیز بازی وقت کافی داشتم. بعد از چند دقیقه دستم را با اضطراب گذاشتم روی پام به طوریکه نصفش روی پای اون بود. خیلی میترسیدم و گفتم الانه که واکنش نشون بده ولی بر خلاف انتظارم حرفی که نزد هیچ پاش رو هم جمع کرد تا دست من بین پای اون و پای خودم قرار بگیره. تو اون لحظه آرزو میکردم کاش خدا دست رو برعکس آفریده بود تا بجای پشت دستم کف دستم پاش رو لمس کنه. دیگه فقط کم مونده لب بزارم رو لباش و ببوسمش. فکر کنم اونم داشت پیش خودش میگفت : گور بابای عوضیت پسره هیز. هنوز هیچی نشده داشتم تصویر گاییدنش رو تو ذهنم تجسم میکردم. پاهاش میدادم بالا و فقط 1 ساعت سوراخ کونش رو میخوردم و کاری با جاهای دیگش نداشتم. توی همین اوهام بودم که 20 دقیقه مثل 2 دقیقه گذشت و رسیدیم در شرکت. هیچ وقت رسیدن به مقصد اینقدر برام تلخ نبود.
پیاده شدیم و من کرایه آژانس رو حساب کردم و کارتن ها رو بردم بالا و بعدش هم راحیل آمد بالا. بر خلاف دیروز شرکت نسبتا خلوت بود و 2-3 نفری پشت میزهاشون بودند. راحیل از یه خانم که فکر کنم آچارفرانسه اونجا بود سراغ شیرین رو گرفت و او هم گفت رفته بیرون ولی گفته اگه شما آمدید بشینید تا ربع ساعت دیگه برمیگرده.
ما توس همان سالن نشستیم و نزدیک های ظهر بود که سرو کله شیرین خانم پیدا شد و بعد از یک احوال پرسی مختصر جنسها رو تحویلش دادیم و اونم گفت بعدازظهر بریم و پول RAM ها رو بگیریم تا برای مادربوردها هم یه مشتری پیدا کنه. ازش خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. من هنوز داشتم با یادآوری لاس بازی های تو ماشین حال میکردم و یه کم هم خجالت میکشیدم که آیا فهمیده یا نه. پیاده داشتیم میرفتیم طرف چهارراه ملاصدرا که تاکسی سوار شویم بریم خانه ساعت هم تقریبا 12 بود. همینجوری که داشتیم قدم میزدیم راحیل پرسید : آقا ساسان ببخشید که می پرسم شما نامزد هم دارید ؟
- نه ، آخه کی میاد زن من بشه. (با خنده).
- از خداشون هم باشه ، مگه شما چطونه ؟
- (با پررویی گفتم ) راستش رو بخواهید جوانی هام چند تایی داشتم ولی حالا هیچی ندارم.
- چه جالب ، بهتون نمیاد ، خانواده های دوستاتون هم خبر داشتند.
- والا چه عرض کنم ، اگه میفهمیدند که من الان اینجا نبودم.( بازهم باخنده).
- چرا ؟ به نظر من این موضوع پیچیده ای نیست ، قبل از هر ازدواج طرفین باید یه مدت با هم دوست باشند تا بعدش دچار مشکل نشوند.
- خب ، شما درست میفرمایید ولی به طور مثال اگر خانواده شما از ارتباطتون با آقا مسعود خبر داشتند بهتون گیر نمیدادند ؟
- راستش رو بخواهید چرا، ولی اگر شناخت من از مسعود بدلیل سخت گیریهای اونها بیشتر بود از موضوع اعتیادش مطلع میشدم و تصمیم عاقلانه تری میگرفتم.
- ببخشید که این رو میگم ولی مگر شما از ازدواجتون با آقا مسعود راضی نیستید ؟
- اگه بگم هستم که دروغ گفتم ولی شاید میتونستم قبل از ازدواج با توجه به انگیزش ترکش میدادم و در صورتیکه موفق نمیشدم کیس مناسب تری انتخاب میکردم.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#9 | Posted: 13 Aug 2010 02:02
همینطور که داشتیم حرف میزدیم سر چهارراه خلیلی یه ماشین مثل گاو آمد بیرون و زد زیر راحیل و اون رو ولو کرد کف خیابان، من که دست و پاچه شده بودم بدو دویدم طرفش و زیر بغلش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم و بردمش داخل یه مغازه، بعدش هم آمدم بیرون و رفتم طرف ماشین که پلیس داشت مدارکش رو میگرفت و گفتم : آخه من چی بگم به تو مگه کور بودی ما را ندیدی داریم رد میشیم. راننده که یه مرد میانسال تقریبا چاق بود و رنگ صورتش هم مثل گچ سفید شده بود در جواب گفت : آقا بخدا من تقصیری ندارم اصلا مغزم کار نمیکرد نمیدانم چطور شد، حالا هم بیایید ببرمتان بیمارستان، خدا کنه طوریش نشده باشه.( داشت یواش یواش اشکش در میامد). من که دیدم طرف اصلا اوضاعش مساعد نیست گفتم : آقا خودت مثل اینکه بشتر هول کردی ، بشین تو ماشین یه کم حالت جا بیاد من ببینم چکار باید بکنیم. بعدش با عجله رفتم پیش راحیل و دیدم حالش بهتر شده و رنگ و روش هم برگشته و یک لیوان خالی که انگار توش آب قند بهش داده بودند دستشه. گفتم : راحیل خانم چطوری ؟ بهتر شدی؟
- آره ، این آقا ( اشاره به مغازه دار) لطف کردند و بهم آب قند دادند.
- جاییتون درد نمیکنه.
- نه فقط یه کم زانوی چپم و کف دستم میسوزه که فکر نکنم مشکلی باشه.
- نمیخواهید به آقا مسعود زنگ بزنم بیاد.
- نه بابا ولش کن اون هم الان هزار تا کار داره بیچاره.
- این راننده ماشین که بهتون زد رو چی بهش بگم ؟
- ردش کن بره، من که طوریم نشده.
از مغازه اومدم بیرون و رفتم طرف راننده ماشین که نشسته بود روی جدول کنار خیابان و سرش تو دستاش بود و بهش گفتم: آقا این دفعه خدا بهت رحم کرد، خانم چیزیش نشده و گفتند شما بروید ولی خیلی بد میری اگه یه آدم بدذاتی به تورت خورده بود به این راحتی ولت نمیکرد. گفت : چیزیش نشده، خدا را شکر، پس بهشون بگین بیان تا خونه برسونمشون.در همین اثنا راحیل هم لنگ لنگان آمد پیش من و هر چی از ما انکار از آقا اصرار، بالاخره ما راضی شدم و من نشستم صندلی جلو و راحیل هم نشست صندلی عقب. تقریبا ساعت 1 بود رسیدیم خونه. کلید ها را از راحیل گرفتم و درب خونه را باز کردم وراحیل خانم یواش یواش و در حالیکه لنگ میزد آمد تو و زیر بغلش رو گرفتم و یواش یواش از راه پله ها بردمش پایین و در سالن را باز کردم و رفتیم تو وبعدش هم ولو شد رو کاناپه. چند دقیقه ای به سکوت گذشت که من گفتم : بخدا باید ببخشید، همه اینها تقصیر منه.
- آقا ساسان این چه حرفیه که میزنید، این اتفاق هر جا ممکن بود برام بیافتد. ربطی هم به کار شما نداشت.
- ان شاءالله امروز این جنسها فروخته بشه شما از این بلاتکلیفی در بیایید.
- اتفاقا من اینجور کارها رو دوست دارم که دایم در جنب و جوش باشم ، نه اینکه صبح تا ظهر ، ظهر تا شب تو اون شرکت تنها بشینم و بازی کنم و یه جوری خودم را مشغول کنم.
- مطمین هستید نمیخواهید برید دکتر شاید خدای نکرده جاییتون شکسته باشه.
- نه ، اگه زانوم شکسته بود درد میامد ولی بیشتر داره میسوزه اگه میشه موبایلم رو از تو کیفم بدین یه زنگ به مسعود بزنم بیاد خونه.
رفتم کیفش رو که دم درب انداخته بود آوردم و دادم بهش، اونم موبایلش رو برداشت و زنگ زد به مسعود ولی بهش نگفت که تصادف کرده و فقط پرسید کی میاد خونه و اون هم گفت مثل همیشه ساعت 2:30 تلفن رو که قطع کرد گفت : دلم نیامد بهش چیزی بگم، اگه زحمتی نیست میشه کمکم کنین برم تو اتاق میخوام لباس عوض کنم. رفتم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم. گفت : ممنون دیگه خودم میتونم برم.
این دفعه وقتی زیر بغلش رو گرفتم که بلندش کنم پشت دستم بدجوری به سینه اش خورد و حسابی حشری ام کرد. بنابراین گفتم نه ممکنه یه وقت بیافتید بذارین کمکتون کنم و اون هم دیگه چیزی نگفت. بردمش تو اتاق خواب و کمکش کردم بشینه رو تخت خواب و گفتم : با اجازتون من میرم که شما راحت لباس هاتون رو در بیاورید. وبعدش هم آمدم بیرون و درب رو هم بستم. چند دقیقه ای که گذشت دیدم یک لباس خواب یه تیکه و بلند پوشیده و اومد بیرون. یه کم که اومد نزدیک تر باورم نمیشد ، چون لباسش خیلی نازک بود و شورت و سوتین اش کاملا مشخص بود. یه شورت و سوتین سفید. حتی سوراخ نافش رو هم میشد تشخیص داد. گفت: آقا ساسان میشه از تو کابینت کنج بتادین و باند بیارین. بلند شدم و رفتم تو آشپزخانه و بتادین و چندتا باند آوردم و رفتم روی زمین جلوی کاناپه نشستم و گفتم : اگه بخواهید براتون پانسمانش کنم.
- زحمتتون نیست.
- نه خواهش میکنم این چه حرفیه.
وای باورم نمیشد، دیدم گوشه لباس خوابش رو گرفت و آورد بالا تا روی زانوش. من که اصلا حواسم به زانوی زخمیش نبود داشتم ساق پای بلوری و تپلش رو میدیدم که حتی یه دونه موی ریز هم نداشت. یه دفعه به خودم آمدم و باند رو بتادینی کردم و گذاشتم رو زانوش که یه کم زخم شده بود. یک قطره بتادین شره کرد روی ساقش و من هم با یه باند دیگه پاکش کردم. کف دستش رو هم که چند تا زخم کوچک برداشته بود آورد جلو و گفت : یه کم بتادین هم بزنید روی دستم میترس کزاز بگیرم. همون باندی رو که باهاش ساق پاش رو تمیز کرده بودم بتادینی کردم و گذاشتم کف دستش. و بعدش هم زدم به در پررویی و گفتم : میخواهید زانوتون رو پانسمان کنم.
- ببخشید ، من دستم زخمه نمیتوانم.
من که منتظر فرصت بودم رفتم از روی اوپن جعبه دستمال کاغذی رو برداشتم و چند تا دستمال گذاشتم روی هم و بتادینی کردم و گذاشتم روی زانوش و به بهانه اینکه لباسش بتادینی نشه با احتیاط لبه لباشس رو گرفتم و بردم بالاتر، تقریبا تا وسط رونش کشیدم بالا. منتظر بودم ببینم عکس العملش چیه. دیدم هیچی نمیگه و داره نگاه میکنه. وای که چه منظره ای بود کشاله رون سفید مثل برف ، تپل بود و سفت. دستم رو آروم گذاشتم رو رونش که مثلا مانع پایین افتادن لباسش بشم، نرم بود و گرم ولطیف. با دست دیگم باند بتادینی رو گذاشتم روی زانوش و شروع به پیچییدن دور دستمال کاغذی کردم. این دفعه دیگه کف دستم روی رونش بود ، نه از روی شلوار بلکه روی ران لخت. آرزویی که صبح تو آژانس کرده بودم حالا برآورده شده بود و داشتم حرارت بدنش رو بدون مانع حس میکردم. چند بار دستم رو مثلا برای نگه داشتن دستمال کاغذی روی رونش بالا و پایین کشیدم و لطافت آن رو بیشتر حس کردم. اونقدر سرم نزدیک زانوش شده بود که بوی بدنش رو با اعماق وجودم میفهمیدم. به نظر من هیچ بویی تو دنیا بهتر از بوی زن نیست. پاک زده بود به کله ام. پانسمان زانوش که تمام شد بهش گفتم : میخوای دستتون رو هم ببندم. گفت : نه، خیلی ممنون. فقط اگر زحمتی نیست جایی رو که ماشین بهم زده درد میکنه یه کم ماساژ بدین.
دیگه خیلی داشت خوش به حالم میشد آخه ماشین لاکردار زده بود به بالای زانوی پای راستش.

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     

#10 | Posted: 13 Aug 2010 02:05
قسمت دهم
برای اینکه بی ظرفیت بازی در نیاورده باشم با اکراه گفتم : من یه کم آشپزی بلدم ، میخواهید یه چیزی درست کنم الان آقا مسعود میآن. انگار که بهش برخورده باشه جواب داد : نه بهش زنگ میزنم میگم یه چیزی از بیرون بگیره بیاد ،شما نمیخواد زحمت بکشید. ببخشید از اینکه دستتون کثیف شد. وبعد هم نیم خیز شد که بلند بشه دیدم تعارف به ضررم شد گفتم : نه خواهش میکنم این چه حرفیه، پس اگه لازم نیست ناهار درست کنم بشینین ببینم زانوتون در چه وضعیه. بعدش هم اون که بدش نیومده بود دوباره خودش رو ولو کرد رو کاناپه و لباسش رو این دفعه خیلی بی محابا تا روی دو تا زانوهاش کشید بالا و دستش رو آروم گذاشت رو جایی که کبود شده بود و گفت وای که چقدر درد میکنه.
انگار هر دومون میدونستیم که ته این جریانات چیه ولی بروی هم نمی آوردیم یا لااقل هنوز با هم رودربایستی داشتیم. من این دفعه زدم به در پررویی و تو دلم گفتم هرچه بادا باد دیگه از این فرصت بهتر گیرم نمیآد و همینطوری که روی زمین جلوی پاهاش نشسته بودم چرخیدم طرفش و دستم رو گذاشتم روی رونش ومثلا شروع کردم به ماساژ بالای کبودی و با دست دیگه هم ساقش رو گرفتم و شروع به ماساژ کردم به شکلی که کاملا مشهود بود این عمل اسمش ماساژ نبود بلکه مالوندن بود. دلم میخواد شما که الان دارید این داستان را میخوانید کاملا بتوانید اون صحنه ها رو تجسم کنید و بفهمین که چه حسی داشتم، تو پوست خودم نمیگنجیدم و وقتی داشتم اون پاهای بلوری رو میدیدم و میمالوندم انگار دنیا رو بهم داده بودند. قشنگ یادمه طوری ساق پاش رو میمالوندم که زیر زانوش قرمز شده بود ولی اون چیزی نمیگفت. من هم که حشرم به شدت زده بود بالا دل و زدم به دریا و با خنده گفتم : شنیدین گربه وقتی یه جاییش زخم میشه لیسش میزنه چون بزاق دهنش آنتی بیوتیک داره.
- نه نشنیده بودم.
- میخواهین منم زانوتون رو لیس بزنم. ( خدا میدونه این حرف رو با چه سختی گفتم)
- اه جدی ، پس بذارید برم یکم بشورمش چون خون اومده.
دیگه منتظر جوابش نشدم و گفتم نه اینجوری بهتره. بعدش هم خیلی آروم سر زبونم رو یواش کشیدم بغل زانوش همونجاییکه کبود شده بود و زیر چشمی هم حواسم بهش بود و میدیدم از خودش بیخود شده و سرش رو گرفته بالا. دو ، سه دقیقه ای همون ناحیه زخمی رو لیسیدم و یواش بدون اینکه چیزی بهش بگم یکم پاش رو دادم بالا و زبونم رو کشیدم زیر زانوش. این دفعه دیگه اون به حرف اومد و گفت : داره مور مورم میشه ، آقا ساسان بسه. من که دیگه هیچی حالیم نبود و داشتم مثل سگ که گوشت لخم گیرش اومده پایین رونش رو میمکدیم و میلیسیدم با پررویی گفتم : تازه داره خوب میشه ( باخنده). در حالیکه شهوت سرتاپاش رو گرفته بود و ناله های خفیفی میکرد گفت : من هم خوشم میاد ولی ساعت 2 شده میترسم مسعود بیاد. من که دیگه این حرفها حالیم نبود و مانع از بلند شدنش شدم و گفتم : 5 دقیقه دیگه تحمل کنی پانسمانش تموم میشه .( و با هم زدیم زیر خنده). دستش رو کرده بود تو موهام و میکشید و میگفت : وای نمیدونی چقدر دارم حال میکنم ،کاش مسعود نمیامد. من هم دیدم اگه بخواهم همینجوری ادامه بدم بد موقع کار به جای باریک میکشه گفتم : خوش به حال آقا مسعود چه حالی میکنه با تو. اون هم که دیگه خودمونی شده بود گفت : تو فکر میکنی ، اینجوری ها نیست اتفاقا اون به خاطر عملش ماهی یک بار هم دست به من نمیزنه. من هم که دیگه عمل لیسیدن و مالوندن رو تعطیل کرده بودم گفتم : نمیخوای واسه ناهار بهش زنگ بزنی ؟ با خنده گفت : تو که تا الان داشتی میخوردی هنوز گشنه ای؟ گفتم : اولا من بخاطر خودم نگفتم ثانیا من دسر خوردم غذا که نخوردم. این و که گفتم زد پس گردنم و گفت : خیلی پررو شدی ها. گفتم : ببخشید من شوخی کردم. بعد خودش رو کشید کنار کاناپه و تلفن زد به مسعود و جریان تصادف رو بهش گفت و قرار شد تو راه که میاد غذا هم بگیره. تلفن بغل کاناپه بود من هم رفتم نشستم کنارش و خیلی عادی دستم رو گذاشتم رو رونش و گفتم : اگه یه خواهش بکنم نه نمیگی ؟
- تا خواهشت چی باشه.
- آقا مسعود تا غذا بگیره و بیاد حداقل نیم ساعتی میشه نه ؟
- فرضا که بشه حالا که چی ؟
- یکم دیگه معاینت کنم.
- نه دیگه ، خیلی دور برداشتی من تا همین جاش هم پشیمونم.
- مگه میخواهیم چکار کنیم فقط یکم دیگه زخمتو لیس میزنم.
- نه حالم بد میشه.
من دیدم حرف زدن فایده ای نداره لباسش رو کشیدم بالا روی زانوش و دستم رو گذاشتم رو کشاله رونش و شروع به مالیدن کردم و گفتم : راحیل جون کاشکی مسعود رو یه جوری دست به سرش میکردی. یه دفعه عصبانی شد و دستم رو از روی پاش برداشت و گفت : خیلی داری پررو میشی، وقتی میگم بسه برای همینه من شما مردها رو خوب میشناسم تا چیزی رو که میخواهید بدست نیارید ول کن معامله نیستین. و بعدش بلند شد و لنگ لنگان رفت سمت اتاق خواب و ادامه داد : دنبالم نیایی میخوام لباسم رو عوض کنم اینجوری مسعود من رو ببینه شک میکنه. من که خیلی حالم گرفته شده بود تو دلم گفتم : تازه کجاش رو دیدی. و بعدش هم بلند گفتم : بابا تو چقدر به همه چی شکاکی من که کاری نمیخواستم بکنم. چند لحظه بعد مطمین بودم الان لخته و داره لباس میپوشه و میخواستم برم غافلگیرش کنم ولی فکرش رو که کردم دیدم ممکنه بدش بیاد و همه چی خراب بشه چون تا همین حالا هم خیلی عجله کرده بودم ولی کیرم زذه بود زیر گلوم و عقلم ذایل شده بود. چند دقیقه ای بعد درحالیکه یه شلوارکرم با یه تی شرت خاکستری پوشیده بود اومد تو سالن و رفت تو آشپزخانه سر یخچال و بطری آب رو برداشت و رفت طرف جا ظرفی بالای سینک که لیوان برداره و گفت : من پام درد میکنه بی زحمت میایی یه لیوان بهم بدی. بلند شدم رفتم تو آشپزخانه و لیوان رو بداشتم بهش دادم و گفتم : یه سوال ازت بپرسم ؟
- بپرس ، چی ؟
- چرا اون لباس رو پوشیدی در حالیکه میدونستی وقتی مسعود میاد باید عوضش کنی.
- چون اون موقع ذهنیت خودم فرق میکرد ولی الان فکر کردم عوضش کنم بهتره ، چرا اینو گفتی ؟
- هیچی منظوری نداشتم.
- ببین آقا ساسان در مورد من چی فکر میکنی هان ؟. شاید باورت نشه ولی بجزیک دوست پسر که قبل از ازدواج داشتم و مسعود کسی دستش به من نخورده.
- من رو از قلم انداختی ، چون من هم دستم بهت خورده ( باخنده).
- نه خودت رو به خنگی نزن منظورم از دست همونی که میدونی.
- خب بابا شوخی کردم ، حالا بگو جریان مسعود چیه که میگی ماهی یه بار هم کاری باهام نداره.
- نمیدونم چطور شد من این موضوع رو به تو گفتم ؟
- خب اگه نمیخوای چیزی نگی نگو، من اصرار نمیکنم.
- نه چیز مهمی نیست چون مسعود معتاده میلش خیلی کمه، میفهمی ؟ زانوم داره درد میکنه ، زحمت سفره رو میکشی تو کابینت وسطیه. من برم بشینم.
- چشم ، شما تشریف ببرید بشینید و فقط امر بفرمایید.
داشتم بشقابها رو میچیندم که صدای ماشین مسعود از تو حیاط اومد و راحیل که داشت ماهواره میدید ناخودآگاه خودشو جمع کرد و گفت : حواست باشه جلو مسعود دسته گل آب ندی. من که منظورش رو خوب میفهمیدم گفتم : مگه بچه ام.
مسعود درب رو باز کرد و آمد تو و غذا ها رو گذاشت سر سفره و گفت : چی شده راحیل ؟
- هیچی داشتم با آقا ساسان از شرکت شیرین میامدیم یه ماشین زد بهم ، خدا رحم کرد طوریم نشد فقط یکم زانوم درد میکنه.
- بلند شو بریم دکتر عکس بگیره شاید خدای نکرده موبرده باشه.
- نه چیز مهمی نیست ، فقط یه کم کبود شده دردش هم مال همونه.
- پس من لباسهامو در بیارم ؟
- آره عزیزم تو لباسهاتو در بیار بیا بشین با آقا ساسان ناهار بخورین ، این بنده خدا هم امروز کلی جوش زده.
مسعود رو کرد به من و گفت : به نظر شما بره دکتر بهتر نیست ؟
من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم : والا چه عرض کنم من هم اصرار کردم بریم دکتر ، خودشون گفتند لازم نیست.
- چرا لااقل به من زنگ نزدین بیام برسونمتون ؟
- همون ماشینه که زده بود بهشون خودش آمد رسوندمون.
- خب ، خدا رو شکر که چیزی نشده.
بعدش هم مسعود رفت و لباس عوض کرد و اومد سر سفره و ناهار خوردیم

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / تجارت و سکس در شیراز بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.