تجارت و سکس در شیراز
این خاطره ای را که میخواهم
تعریف کنم مربوط میشه به
سال 76 یا 77 که اون موقع من
تازه دانشگاهم را تمام کرده
بودم و با یکی از دوستام توی
یکی از شهرهای نسبتا بزرگ
یک شرکت کامپیوتری تاسیس
کرده بودیم البته اون موقع من
به خاطر نداشتن پایان خدمت
عضو هیات مدیره نبودم و همه
کاره شریکم بود که البته
خیلی هم فرقی نداشت چون سود
کارهامون نصف نصف بود و کلا
با اون مساله ای نداشتم.
خلاصه ما شرکتون را تاسیس
کرده بودیم ولی کاری نداشتیم
که انجام بدیم یعنی به قول
معروف )) پز عالی ، جیب خالی ((.
تااینکه یه روز یکی از کارمندای
یه شرکت دیگه که همسایه ما
بودند و زمینه کاریشون هم
اصلا ارتباطی به کامپیوتر
نداشت آمد پیش رفیقم و گفت
که : یک پولی دارد و میخواهد
سرمایه گذاری کنه ولی نمیدونه
چکار کنه.
رفیقم هم بهش گفتیم 3-2
روزی مهلت بده من ببینم چکار
میتوانم برات بکنم.
خلاصه رفیق ما بعد از مشورت
با من قرار شد به اون طرف بگه
بیا بریم جنس از دبی بیاوریم و
بفروشیم یعنی هم خودمون یه
کاری رو شروع کرده باشیم و هم
پول اون بابا سرمایه گذاری
بشه. چند روز بعد که این
پیشنهاد رو بهش دادیم اونم
قبول کرد و 3 میلیون پول داد
دست ما. البته 3 میلیون سال
77 پول کمی نبود. رفیقم چون
معافی داشت رفت دوبی و اونجا
بعد از کلی عشق و حال و خرید
اجناس اومد ایران البته ماجراهای
کس کردن اون توی دوبی هم برای
خودش حکایتی بود که با چند
ملیت مختلف سکس کرده بود
) کس فیلیپینی و اوکراینی و
یه روس( که البته عکس روسه
رو هم با خودش آورده بود و
میگفت خیلی حال داده. خلاصه
بگذریم از مابقی جریانات. فقط
این رو هم اضافه کنم که چون
اون زمان ورود قطعات کامپیوتر
به شدت تحت کنترل بود و اگر
میگرفتند باید فاتحشون رو
میخوندی ریسک نکرده بود و به
جای هواپیما داده بود دریایی
بیارند که هم تضمینی و هم
مطمین تر. ولی خب از راه دریا
13-12 روز طول میکشید تا جنس
رو تحویل بدهند و فقط در شهر
شیراز جنس رو تحویل میدادند
که از اونجا به بعد خودمون
میبایست برویم و
بیاریمشون. خلاصه 2 هفته
بعد خبر دادند که جنسها آمده و
بیایین تحویل بگیرین و قرار
شد من بروم و محموله رو بیارم
البته میگم محموله کلا 3 تا
کارتن مادربورد و رم بود و چون
بین شهر ما و شیراز هواپیما
نداشت و شیراز هم کلا راه آهن
نداره بناچار بنده با اتوبوس
راهی شهر فرشتگان )شیراز(
شدم.
صبح زود بود که رسیدم شیراز
و اول کاری که کردم رفتم یه
اتاق توی هتلی در خیابان رودکی
گرفتم و بعدش هم دوش گرفتم
و صبحانه خوردم و زدم بیرون.
نمیدونم تا حالا شیراز رفتین
یا نه اگه رفته باشین حتما
حرفامو تایید میکنین که هیچ
جای ایران مثل شیراز نمیشه از
همه نظر دخترهای خوشگل ، شهر
جمع و جور و زیبا ، مردم باحال
خلاصه واقعا پایتخت فرهنگیه.
ساعت تقریبا 8 بود که به اون
چتربازه زنگ زدم و گفت از فسا
داره میاد و ساعت 1:30 باهاش دم
هتل قرار گذاشتم ضمنا من اون
موقع موبایل نداشتم و از یه
تلفن کارتی بهش زنگ زدم
بعدش هم یه زنگ به رفیقم زدم
ببینم اوضاع در چه حاله و بگم
که امروز جنسها رو میگرم و
استراحت میکنم و فردا
برمیگردم.
خلاصه من تا ساعت 11 تو
شیراز گشتی زدیم و احوال حافظ
رو هم پرسیدم و چون هوا خیلی
سرد بود و من هم ماشین
نداشتم برگشتم هتل و بعدش
هم یه کبابی نزدیک هتل بود
رفتم ناهار خوردم و ساعت 1:30
منتظر آقای چترباز شدم، ساعت
حدود 2 بود که طرف اومد و با هم
رفتیم جنس ها رو برداشتیم و
برگشتم هتل و اون هم
خداحافظی کرد و رفت.
من هم رفتم 3-2 ساعتی خوابیدم
و وقتی بلند شدم هوا تقریبا
گرگ و میش شده بود. دلم
گرفته بود و گفتم همین
امشب بلیت بگیرم و برگردم
که یهو یه فکری به سرم زد
اومدم پایین و به رفیقم زنگ
زدم و گفتم اگه بتونم RAM ها
رو شیراز بفروشم بهتره چون
قیمت RAM خیلی متغیر بود و
ممکن بود تا برسه تهران ضرر
کنیم و اون هم گفت برو ببین
میتونی جایی پیدا کنی که
آبشون کنی.
من هم مثل کس خلا چندتا RAM
گذاشتم تو جیب و راه افتادم
دور شیراز برای فروش.
چندجا رفتم ولی چون تعداد بالا
بود و من هم یکجا میخواستم
بفروشم میگفتند ما یکجا
نمیخریم یا چکی میخریم و یا
گرونه و هزارتا چرت و پرت دیگه.
تقریبا نا امید شده بودم و
میخواستم برگردم به هتل که
یه دفعه سر یه چهارراه معروف
تو شیراز تابلوی یه شرکت
خدمات کامپیوتری نظرم رو جلب
کرد اولش گفتم ولش کن این
همه پله برم بالا و آخرش هم
کیرم میکنند آخه شرکته توی
یه پاساژ طبقه چهارم بود و
آسانسور هم نداشت ولی از
اونجایی که خدا یار بی کسانه
بدلم آومد برم یه امتحانی هم
اینجا بکنم. رفتم بالا دیدم یه
راهرو کثیف و قدیمی و یه اتاق
3*4 که مثلا دفتر شرکت بود
ولی .... یه لعبت خوشگل
نشسته و داره با کامپیوتر
بازی میکنه طرف جوری محو بازی
بود که اصلا منو ندید دم در
وایستادم چون روش طرف
مانیتور بود و نیم رخش طرف در
بود ناخودآگاه نگاهم به سمت
باسنش رفت که بیش از اندازه
بزرگ و شهوت انگیز بود و
قشنگ از زیر مانتو زده بود
بیرون و صندلی رو پوشانده
بود تقریبا 20 ثانیه براندازش
میکردم خداییش هیچی کم
نداشت سینه های تقریبا بزرگ
صورت خیلی خوشگل و ساق
پاهای سفید و بی مو که
شلوارش یه کم رفته بود بالا
و معلوم بود ولی از همه بهتر
کوونش بود که در مدت کوتاهی
کیرم رو شق کرد و من هم اصلا
مخالفتی نشون ندادم و
گذاشتم مثل یک جک سوسماری
یهو بیاد بالا چون خداییش حق
داشت. ان کف مونده بودم که
یهو دیدم خودشو جمع کرد و
بلندگوی کامپیوتر رو خاموش
کرد و گفت : بفرمایید امری
داشتین.