| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای ضربدری

صفحه  صفحه 1 از 23:  1  2  3  4  5  ...  19  20  21  22  23  پسین »  
#1 | Posted: 23 Sep 2010 06:22
سكس ضربدري
ماجرا از اونجا شروع شد که بهاره دوست صمیمی زنم و شوهرش بعد از سالها از آمریکا برگشته بودند ایران و ساناز زنم داشت خودشو میکشت که حتماً منو باهاشون آشنا کنه.من دورا دور بهاره رو از طریق صحبتهای ساناز میشناختم ولی هیچوقت ندیده بودمش چون قبل از اینکه ما ازدواج کنیم اون رفته بود آمریکا و همونجا هم با یه پسر نیمه ایرانی نیمه آمریکایی ازدواج کرده بود.دو سه شب بعد از رسیدنشون اونا رو دعوت کردیم خونمون تا باهم آشنا بشیم.بهاره واقعاً زن خوشگلی بود و شوهرش هم که بور بود و مرد جذابی بود و با این که به زور فارسی حرف میزد میتونست نیمه انگلیسی و نیمه فارسی منظورش رو بیان کنه.اون شب کلی بهمون خوش گذشت. از همه چیز گفتیم و خندیدیم و مشروب خوردیم بعد از مدتها من و ساناز هم حس کردیم که یه کمی تو ایران هم داریم خوش میگذرونیم!چند شب بعد هم اونا ما رو شام بردند بیرون و خلاصه بعد از یک هفته روابطمون جوری شده بود که حد اقل هر دو روز یه بار باید همدیگه رو میدیدیم!تو این مدت چیزی که برام جالب بود نگاههای عجیب سامی شوهر بهاره بود که گاهی اوقات خیره ساناز رو نگاه میکرد و یا تعریف و تمجید هاش از ساناز که به هر بهونه ای از چشماش یا موهاش که تازه مش کرده بود و... تعریف میکرد.منم سعی کردم غیرتی بازی درنیارم.....خب بالاخره آمریکایی بود و این چیزا رو عیب نمیدونست.بعد از دو هفته تصمیم گرفتیم یه سفر دو روزه بریم شمال.....ویلای پدر بهاره در اختیارمون بود و قرار بود برادر بهاره هم با زنش بیاد که بعد این مساله کنسل شد.چهار تایی راه افتادیم و رفتیم سمت خزرشهر و ویلای پدر بهاره.تو کل راه بهاره و ساناز با هم یه بند حرف میزدند و من و سامی هم با هم.سامی گاهی اوقات به چیزایی اشاره میکرد که برام عجیب بود....از سکس و روابط آمریکایی ها برام میگفت و این مساله هم برای من خیلی جالب بود و کلی کنجکاو شده بودم...منم براش از فرم روابط زناشویی و سکس تو ایران میگفتم.متاسفانه هوای شمال خراب بود و ما مجبور بودیم از تو ویلا جم نخوریم...البته مجهز رفته بودیم و بساط مشروب و ورق و همه چیز فراهم بود تا بهمون بد نگذره.سامی هم که هرچی بهش ویسکی و جین تعارف میکردیم رد میکرد و عاشق عرق سگی شده بود.شب اول دور هم نشسته بودیم و حسابی عرق خورده بودیم و مست مست داشتیم حرف میزدیم که نمیدونم چطور شد که دیدم با سامی تنهام.....زنامون تو آشپزخونه بودند و داشتند ظرفا رو میشستند و آروم آروم پچ پچ کنان با هم حرف میزدن و گاهی هم میزدن زیر خنده!من و سام هم بحث خودمون رو ادامه دادیم تا این که سامی برام از سکس ضربدری شروع کرد به حرف زدن و اینکه تو آمریکا خیلی از زن و شوهر ها با هم به طور ضربدری سکس دارند...خیلی جا خورده بودم....گفتم مگه ممکنه که آدم زن خودشو بده دست مرد دیگه ای؟ اونم گفت در عوض اون مرده هم زنشو میده به تو....تجربهء جدیدیه....خیلی هم سکسیه.گفتم فکر کنم بیشتر چندش آور باشه تا سکسی....گفت نه....باورت نمیشه ولی من و بهاره یه بار این مساله رو تجربه کردیم و خیلی جالب بود.....من از اینکه میدیدم دوستم داره ترتیب زنم و میده کلی حشری شده بود(بماند که نصف کلمه هایی که میگفت انگلیسی بود!)....خیلی برام عجیب بود و مشروب زیاد یه ذره حشریم کرده بود....یه لحظه بهاره رو زیر خودم تصور کردم و حس کردم کیرم داره میاد بالا.....به خصوص که بهاره اون شب یه جوراب و کفش قرمز هم چوشیده بود که حسابی سکسی شده بود....یه کم بعد سامی بهم گفت:من از همین بهاره خوشم میاد...سکس براش تابو نیست...میدونی؟یه بار هم با همین زن خودت سکس داشتن....البته قضیه مال وقتیه که ساناز و بهاره مدرسه میرفتن!از تصور سکس بهاره و ساناز حالی به حالی شده بودم....اینکه دو تا کس جلو هم با هم ور برن خیلی حشریم کرده بود. ولی خب یه کمی هم به بهاره حسادت میکردم و اون موقع بود که فهمیدم چرا ساناز همیشه از بهاره به عنوان بهترین دوستش یاد میکرد!تو همین فکرا بودم که بهاره و ساناز اومدن پیش ما و همون موقع هم سامی بلند شد که بره توالت ولی وسط راه نمیدونم چرا با ساناز سینه به سینه شد....شاید اون لحظه که ساناز و سامی جلو هم ایستاده بودند دو ثانیه هم طول نکشید ولی برای من مثل دو ساعت بود.....تصور کردن ساناز و سامی تو اون حالت و لخت که دارن همدیگرو میبوسن خیلی سکسی تر از اون چیزی بود که بتونم فکرشو بکنم.بعد از یه مدت چهارتایی دوباره دور هم بودیم که بحث کشید به همین مسالهء سکس ضربدری...دیدم ساناز خیلی با علاقه داره این بحث رو دنبال میکنه.....بهاره هم پاهاش رو انداخته بود رو هم و دلربایی میکرد و گاهی اوقات یکی دو تا خاطرهء کوتاه میگفت که حسابی محیط رو سکسی میکرد.....من تنها آدم ساکت بودم.بالاخره سامی طاقت نیاورد و گفت:چرا چیزی نمیگی؟نگاهی بهش کردم و از جام بلند شدم و رفتم طرف بهاره و نشستم جلوی پاش رو زمین و رو به سام گفتم:پس اینکه مثلاً الان من دستمو بذارم رو پای بهاره تو رو حشری میکنه؟و ذستمو گذاشتم رو رون پای بهاره و شروع کردم به مالوندن....بهاره سرشو برد عقب و چشماشو بست..ساناز از جاش بلند شد و سامی گفت:خیلی زیاد!وبعد دیگه نفهمیدم چی شد....ولی به خودم که اومدم دیدم دارم پاهای بهاره رو میبوسم و اونم دستش لای موهامه.....اون طرف هم سامی و ساناز لباشون رو لب هم بود و داشتند همدیگرو میمالوندن.آروم سرمو بردم لای پای بهاره و کسش رو از رو شرت بوسیدم...بلند شدم و لباسمو درآوردم و دیدم که بهاره هم دستشو گذاشته رو کیر سامی و داره میمالوندش....عجب کیر گنده ای داشت این مرتیکه!!!!بهاره اومد که جورابشو دربیاره که ازش خواستم این کارو نکنه.....چون اونجوری خیلی سکسی تر بود.نشوندمش رو مبل و پیرهنشو درآوردم و اون پستونای گنده و خوشگلش رو با ولع شروع کردم به خوردن....داشت دیوونه میشد و آه و اوهش رفته بود هوا....اون طرف هم صدای آه ساناز اومد که توجه منو جلب کرد....برگشتم دیدم سامی دامن ساناز رو درآورده و از رو شرتش داره کسشو میخوره....بعداً که دقت کردم دیدم لای شرت رو زده کنار و کس هلویی زنمو داشت میخورد.سامی حق داشت......دیدن اون صحنه منو آنچنان حشری کرده بود که نمیدونستم چیکار کنم....منم سریع رفتم سراغ کس زنش و بعد از اینکه آروم شرتشو کشیدم پایین شروع کردم به لیسیدن کسش که بوی حشری کننده ای داشت.بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتیم بریم تو اتاق خواب.....اونجا تخت نرم و خوشگلی بود که میتونستیم چهارتایی باهم حال کنیم....بهاره و ساناز رفتن رو تخت دراز کشیدن و شروع کردن به ور رفتن با هم.....دست بهاره رو کس ساناز بود و دست اون هم رو پستونای بهاره و لباشون رو هم بود......من و سامی هم با لبخند داشتیم این صحنهء باحال رو میدیدیم و حال میکردیم.....بعدش دیگه طاقتم طاق شد و رفتم سراغ بهاره و پاهاشو دادم بالا و شروع کردم از روی جورابش لیسیدن ساق و رون پاش که به شدت سکسی بود.....بعدش هم کیر شق شده ام رو گرفتم تو دستم و گذاشتم لب کسش....سامی هم رفت سراغ زنم و شرتش رو داد کنار و دوباره یه کم کس ساناز رو لیسید که خیس خیس بشه و بعدش بلند شد ایستاد و کیرشو از تو شرتش درآورد.....دیدن کیرش برام خیلی جالب بود.....خیلی گنده تر از کیرهای معمولی بود.....احتمالاً ساناز خیلی حال کرده! خلاصه.....من کیرم رو آروم هل دادم تو کس بهاره....عجب نرم و داغ بود....صدای بهاره تو اون لحظه که کیرمو کردم تو کسش هنوز تو گوشمه که یه آه ناز و سکسی گفت.....ساناز هم صدای جیغش رفت هوا....معلوم بود سامی یهو کیرشو تا دسته کرده تو کس زنم و جفتمون شروع کردیم به تلمبه زدن......اون دو تاهم همدیگه رو ول نمیکردن و همه اش در حال لب گرفتن و مالوندن سینهء همدیگه بودن.بعد از چند دقیقه من رفتم روی بهاره و اونو کشوندم رو خودم جوری که من زیر بودم و اون رو......سامی با دیدن این صحنه حسابی حشری شده بود و محکم تر کیرشو میکرد تو کس ساناز جوری که ساناز معلوم بود که هم درد میکشه و هم لذت میبره. یه کم بعد سامی کیرشو از تو کس ساناز درآورد و اومد بالاسر بهاره و در کون بهاره رو با تف خیس کرد و کیرش رو آروم آروم کرد تو کونش و دو تایی با هم شروع کردیم به گاییدن بهاره......ساناز هم اومد کنار بهاره و شروع کرد به ور رفتن با پستونای بهاره.....بعد سامی کیرشو درآورد و داد دست ساناز....اونم با ولع تمام شروع کرد به خوردن و ساک زدن.....باز هم صحنه ای بود که منو خیلی حشری کرد.....کیرمو درآوردم و بهاره رو بلند کردم و کیرمو گذاشتم تو دهنش...اونم خوب ساک میزد.....خیلی بهتر از بهاره ساک میزد و معلوم بود تو آمریکا حسابی تجربه کسب کرده.....با شنیدن آه و اوه سامی فهمیدم که داره به ارگاسم میرسه ولی مسالهء عجیب این بود که ساناز بیخیال نمیشد و به خوردن و نگه داشتن کیر سامی ادامه میداد....اونقدر ادامه داد تا آب سامی اومد....اینو از یه رد کوچیک آبش که از کنار دهن ساناز زد بیرون فهمیدم....ساناز هم همهء آبش رو خورد و قورت داد....کفرم دراومده بود....چون زنم تا حالا آب کیر منو قورت نداده بود و همه اش میگرفت رو پستوناش....این شد که کیرمو از تو دهن بهاره درآوردم و گذاشتم تو دهن ساناز و اونم شروع کرد به ساک زدن و خوردن و مکیدن کیرم......خیلی باحال تر از قبل داشت این کارو میکرد....ولی من نمیخواستم آبمو بریزم تو دهنش...میخواستم کاری رو بکنم که تا حالا نتونسته بودم.....ووقتی دیدم بهاره داره پستونای ساناز رو میمالونه کیرمو درآوردم و رفتم پشت سر ساناز و کیرمو که حسابی خیس شده بود گذاشتم در کونش....ساناز یهو برگشت و گفت نه...ولی تا به خودش بیاد کیر من رفته بود تو کونش....بالاخره بعد از چند سال تونستم راه کون زنمو باز کنم....اونقدر فشار دادم و دادم تا آبم اومد و همه اش رو ریختم تو کونش....حالا زنم هم آب کیر قورت داده و هم آب کیر تو کونش بود و این دو تا براش تازگی داشت.....ولی از همه باحال تر سامی بود که دوباره ساناز و گرفت و خوابوند رو تخت و خودش هم خوابید روش و کیرشو گذاشت تو کسش و شروع کرد به دوباره گاییدن زنم....منم بی حال گوشهء تخت نشسته بودم و بهاره آروم داشت با کیرم ور میرفت و هر دو صحنهء کردن این دو تا رو تماشا میکردیم.....نزدیک به پونزده دقیقه سامی داشت ساناز رو میکرد و آخرش هم تا دید آبش داره میاد بلند شد و کیرشو گرفت رو سینهء ساناز ولیجهش آبش انقدر زیاد بود که به جای سینه،کل صورت ساناز شده بود پر از آب کیر سامی..پایان
     
#2 | Posted: 23 Sep 2010 06:31 | Edited By: arazmas

پرستو پريسا و شوهراشون
من پرستو 29 ساله هستم 6سال هست كه ازدواج كردم شوهرم علي 32 ساله و مهندس كامپيوتره. شوهرم مرد خوبيه ،دست و دلباز و شايد بشه گفت نسبت به درآمدش ولخرج، تيپش بالاتر از متوسط ، هميشه به احساسات زنانه جواب ميده و سكس قوي. من واقعاً دوستش دارم . ما زندگي خوبي داريم اميدوارم كه هر روز بهتر هم بشه.
من با علي با عشق و عاشقي ازدواج كردم(قبل از ازدواج با هم دوست بوديم) چند سالي از ازدواجمون گذشته بود و كم كم احساس ميكردم سكسمون خيلي يكنواخت شده و خيلي از هم لذت نميبريم. اين موضوع مدتي فكرم رو مشغول كرده بود و ميترسيدم كه اين موضوع نا خواسته روي شوهرم و زندگيم اثر بگذاره. من هميشه سعي ميكردم از تمام جذابيت و زنانگيم براي جلوگيري از اين مسئله كمك بگيرم. لباسهاي زير فانتزي و لباس خوابهاي جورواجور ميخريدم و شبها ميپوشيدم و از عطرهاي محرك استفاده ميكردم، آرايشم رو مرتب عوض ميكردم و با بعضي از دوستهام مشورت ميكردم و روشهاي اونها رو توي حال دادن به شوهرهاشون اجراء ميكردم و وقتي شوهرم نبود فيلم سكسي نگاه ميكردم تا توش چيزي ياد بگيرم، نا گفته نماند كه من از فيلم سكسي خيلي بدم مياد. به نظر من تمام فيلم سكسيها براي لذت بردن مردها ساخته ميشه و در اين فيلمها به روحيات زنانه در سكس توجه نميشه به همين علت هيچ وقت من خودم رو نميتونم نقش اول زن يك فيلم سكسي تجسم كنم.
يك شب موقع سكس به روشي كه يكي از دوستهام پريسا گفته بود، بر عكس روي كير شوهرم نشستم، به اين صورت كه اون خوابيده بود و من جوري روي اون نشستم كه روم به پاهاش بود و با دست مچ دوتا پاهاش رو گرفتم و شروع كردم به بالا و پايين شدن و آه و ناله حشري كردن. شوهرم كه از اين روش خوشش اومده بود نفس نفس زنان به من گفت كه مبينم مبتكر شدي!!!. من هم تو همون حالت وسط ناله هام گفتم كه پريسا يادم داده. چشمتون روز بد نبينه يا شايد هم روز خوب، با گفتن اين حرف شوهرم انگار كه قرص اكس خورده باشه آنچنان ترتيب منو داد كه اگر چه اون شب خيلي حال داد ولي فرداش حسابي جاش سوزش داشت. روز بعد خيلي به سكس شب قبلمون و اينكه چي شد كه علي اينقدر حشري شد فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه علي از تجسم پريسا موقع سكس با من اينقدر حشري شده بود به خصوص كه چند بار وسط عرق ريختن هاش گفت كه ديگه پريسا چي يادت داده، به پريسا گفتي كه كير من اينقدر كلفته و ... حي اسم پريسا رو مي اورد. لازم به گفتنه كه پريسا يكي از خوشگلترين و عشوه اي ترين دوستهاي منه با موهاي بلوند وبلند. از فهميدن اين موضوع خيلي ناراحت شدم ولي بعد كه يادم اومد كه من هم بعضي شبها تو رختخواب به جاي علي بعضي از دوستهاي اون و يا شوهرهاي دوستهاي خودم رو تصور ميكردم، آروم شدم.
چند شب بعد دو باره با علي تو رختخواب مشغول بوديم كه من براي اينكه هم مطمئن بشم كه چند شب قبل درست فكر كردم و هم اينكه علي درست و حسابي مثل اونشب حالم رو جا بياره گفتم امشب ميخوام به روش مريم بهت حال بدم و اون هم با شنيدن اين حرف 2 ساعت تموم پدرم رو در آورد كه البته خيلي حال داد. فرداي اون شب از بس كه به نوك سينه هام ور رفته بود و فشارشون داده بود به لباس كه كه ميگرفت ميسوخت. نا گفته نماند كه سينه هاي من نسبتاً بزرگ هستن و به خاطر همين همه جا نميتونم لباسهاي باز بپوشم چون يك جورهايي ضايع است.
خلاصه اينكه به مرور متوجه شدم كه علي در رفت و آمد با اون دوستهايي كه زنهاي خوشگل دارن و به خصوص اونهائي كه زنهاشون راحت لباس ميپوشن مشتاقتره. و تمام اينها باعث شد كه بفهمم علي مثل من دوست داره با يكي ديگه سكس داشته باشه و از اين موضوع كه علي ممكنه به من خيانت كنه ناراحت بودم تا اينكه موضوع رو با پريسا در ميون گذاشتم و پريسا هم راه حل رو به من نشون داد. و اما راه حل !
يك شب جمعه بود و من و پريسا با قرار مدارهامون رو با هم گذاشتيم كه شب پريسا با شوهرش شهرام بيان خونمون و طبق قرارمون با پريسا بهانه آورديم كه امشب حوصله بقيه بر و بچه ها رو نداريم و ميخواهيم امشب يك مهموني كوچك و خودموني داشته باشيم. من قبل از اينكه مهمونها بيان رفتم حموم و تا آمدن مهمونها از حمام بيرون نيامدم. زنگ در خونه رو كه زدن علي درب رو باز كرد. و پريسا و شهرام آمدن بالا.
قرارمون اين بود كه پريسا قبل از آمدن به خونه ما شهرام رو به يك بهانه اي از خونه بفرسته بيرون تا وقتي كه برميگرده دنبال پريسا كه بيان خونه ما پريسا مانتوش رو بپوشه كه شهرام لباس پريسا رو نبينه كه بهش ايراد بگيره. پريسا مامريتش رو خوب انجام داده بود و تازه وقتي ميرسن خونه ما شهرام ميفهمه كه پريسا چي پوشيده.
يك تاپ قرمز رنگ نازك چسبون با بندهاي خيلي نازك بدون كرست و يك دامن تنگ كوتاه و آرايش بسيار هنرمندانه. خلاصه وقتي من پريسا رو ديدم دلم آب افتاد ديگه خدا به داد علي برسه. توي اين فاصله كه علي مشغول پذيرائي اوليه از مهمونها بود من هم رفتم تو اتاق و يك لباس چسبون لختي كه ازش داشت سينه هاي درشتم بيرون ميزد با يك دامن پوشيدم و تمام گردن و سينمو عطر هوس انگيزي زدم و يك مرتبه قبل از اينكه علي منو تنها ببينه رفتم تو حال. با ديدن من علي بدجوري چشم غره رفت كه من رو خودم نگذاشتم و رفتم طبق معمول با مهمونها روبوسي كردم و خوشامد گفتم. من و پريسا گفتيم كه امشب ميخواهيم بيشتر از هر شب مشروب بخوريم و برقصيم. شوهرهامون هم كه هميشه وقتي خودمون چهارتائي بوديم تخته نرد بازي ميكردن با ديدن ما دوتا با اون وضعيت ،تخته نرد رو فراموش كرده بودند و داشتن يواشكي زن همديگر رو ديد ميزدن. اونشب شوهر هامون بيشتر از شبهاي ديگه مشروب خوردن و مست شدن. آخه من و پريسا يواشكي پيكهاشون رو پر ميكرديم و ميگفتيم كه كمتر از ما خورديد و اونها هم رگ غيرتشون ميگرفت و بيشتر ميخوردن. ماهواره روي PMC بود و صداش هم بلند بود و ما هم با بعضي از آهنگهاش ميرقصيديم و در طول رقص من و پريسا دائم جامون رو با هم عوض ميكرديم در طول رقص من حواسم به چشمهاي شهرام كه از هر فرصتي براي ديدن سينه هاي بزرگ من استفاده ميكرد و لبخندهاي معني دارش بود تا اينكه من يك CD گذاشتم كه توش يك آهنگ ملايم بعد از آهنگ Sexy Lady بود و نور حال رو حسابي كم كردم طبق قرار قبلي من و پريسا آهنگ Sexy Lady رو با شوهرهاي همديگه رقصيديم و وقتي آهنگ ملايم بعدي شروع شد جامون رو عوض نكرديم و در اولين حركت پريسا يك دست انداخت گردن علي و با دست ديگه اش دست اونو گرفت و با اون عشوه هاي خاص خودش چشم تو چشمش دوخت و شروع كرد تانگو رقصيدن.من با ديدن اين صحنه حسابي شهوتي شده بودم و شهرام داشت اين صحنه رو ميديد و گيج شده بود كه من براي اينكه توجهش رو به خودم متوجه كنم دو دستم رو انداختم گردنش و شروع كردم رقصيدن. حس كردم شهرام توي فضاي نسبتاً تاريك و با اون وضعيت لباس من خيلي دوست داره سينه هامو ديد بزنه و نگاه چشم تو چشم من نميذاره كه اين كار رو بكنه،گفتم كه يك كاري كنم كه راحت بشه. در طول رقص يواش يواش از پريسا و شوهرم كه داشتن اونها هم چيزي به هم ميگفتن چند قدمي فاصله گرفتيم در اين موقع من يواش يواش به بيشتر به شهرام چسبيدم و در گوشش و با عشوه و ملايم گفتم :امشب هرچي بخواي ميتوني چشم چروني كني. راحت باش. اين رو گفتم و ديگه خودم طاقت نياوردم و دستهام رو محكم كردم و حسابي سينه هام رو بهش فشار دادم. اون هم كه شهوت از نفسهاش ميريخت يك مرتبه دستهاي پشت كمر منو سفت كرد و در همون حالت زير گردن منو يك بوس خيس كرد. با اين حركت شهرام كاملاً بي حس شدم و نا خواسته يك آه از همون آههايي كه براي علي موقع سكس ميكشيدم كشيدم كه باعث تحريك شهرام شد و شهرام من رو يك فشار ديگه داد. توي اين احوال بوديم كه برگشتم يك نگاه به پريسا و علي كردم ديدم كه علي هم سرش تو گردن هوس انگيز پريسا است. با ديدن اين صحنه شهرام رفت پشت سر من و شروع كرد به خوردن گردنم و دستهاش هم از زير لباسم داشتن سينه هامو ميماليدن حسابي شهوتي شده بودم يك آه باندتر كشيدم بلافاصله ناله شهوت انگيز پريسا هم كه ديگه اون موقع علي داشت سينه هاشو ميمكيد بلند شد برگشتم و خودم رو محكم تو بغل شهرام فشار دادم و يك لب اساسي با زبون بهش دادم و گفتم: تا حالا شده زن دوستت رو بكني؟ گفت نه. و بلند طوري كه علي بشنوه گفتم امشب من زن تو هستم زنت هم زن شوهرم و همون موقع پريسا كه ديگه از شدت شهوت چشمهاش نيم بند شده بود با صداي بلندبه علي گفت امشب ميخوام به روش خودم زنت بشم. و همين موقع علي گفت خوب بياين بريم تو اتاق خواب كه همه استقبال كردن. هر چهارتائي ريختيم تو رخت خواب ما و من در اولين حركت زيژ شهرام رو باز كردم و شروع كردم ساك زدن و همون موقع هم علي داشت براي پريسا ساك ميزد و پريسا با نفس نفس ميگفت آآآآه ه ه بيا بالا، بيا بكن ديگه طاقت ندارم كه علي هم همين كار رو كرد و جلو چشم شهرام كيرش رو در آورد و زنش رو كرد. من از ديدن اين صحنه ها داشتم ديوونه ميشدم شروع كردم خوردن تخمهاي شهرام در ضمن دست شهرام رو گرفتم گذاشتم روي نوك سينهام اون هم من رو بلند كرد و سرم رو گذاشت كنار سر پريسا و تمام قد روي من افتاد و شروع كرد به مكيدن گردن و لب و سينه هام چيزي نگذشت كه من هم مثل پريسا به التماس افتادم و گفتم:شهرام ديگه طاقت ندارم منو بكن ببين اون داره زنت رو ميكنه. و اون هم پاهامو باز كرد و ضمن اينكه منو ميبوسيد منو جلو شوهرم كرد. ما هر چهارتائي تا صبح تو اون تخت خواب پدر همديگر رو در آورديم و فرداش تا ظهر خوابيديم و ظهر در موردش صحبت كرديم. همه راضي بوديم و از اون موقع تا حالا هر وقت كه لازم باشه اين كار رو ميكنيم. در ضمن من و پريسا به شوهرهامون نگفتيم كه ما از قبل براي سكس ضربدري برنامه ريزي كرده بوديم تا گناهش گردن اونا باشه. اگر چه فكر كنم اگر بدونن از ما تشكر ميكنن


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#3 | Posted: 24 Sep 2010 05:22
بهشت

سلام دوستان
داستانی را که میخواهم برایتان شرح دهم چند سال پیش درکتابچه ای بصورت دستنویس ازمیان کتابهای یک دستفروش مقابل دانشگاه پیداکردم حیفم آمد آنرا برای شما عزیزان ننویسم , البته قسمتهائی از آنرا برای کوتاه نمودن سرگذشت حذف وضمناً بعضی ازاسامی راهم بمنظورجلوگیری ازتشابه اسمی بصورت مستعار بکاربرده ام، درکتابچه مذکور هیچگونه ذکری از نویسنده یا نقل کننده آن نشده است.
تقریباً دو سال از ازدواج من و پرستو گذشته بود باید بگم من عاشق پرستو شده بودم و پس از یک دوره تقریباً یکساله با هم ازدواج کردیم ، پرستو خیلی زیبا و تو دل برو، باپوستی سفید، صاف وصیقلی وخیلی خوش هیکل ، کون برجسته، گرد و قلمبه و خیلی خوش فرم که مثل یک تیکه جواهر تراشیده شده میدرخشید ، کوس پف کرده و کمی گوشتی، سینه های سربالا وسفت !!
واقعاً برجستگیهای متناسب بدنش کیرهمه را بلند میکنه منم عاشق همین زیبائی شدم و دل به او باختم ، او دوسال از من کوچیکتر و حدود 27 سال سن داره، توی این دو سال ازدواج خیلی با هم سکس داشتیم و من حسابی از او کامیاب شده ام ، چون کون گوشتی و برجسته و کمر نسبتاً باریکی داره بهمین لحاظ وقتی مانتو کمرتنگ میپوشه برجستگی و گردی کونش از روی مانتو بخوبی دلبری میکنه و حرکت ژله ای لمبرای کونش، همه چشمها را به دنبال خودش میکشونه!!.....
این زیبائی وتناسب هیکل، منو عاشق او کرد و چون خود منهم هیکل متناسب و ورزیده ای دارم و از نظر مالی نیز مرفه بودم خیلی زود توانستم او و خانواده اش را برای این وصلت راضی کنم...
دردوران نامزدی چون نمیخواستم پرده شو بردارم، با رضایت خودش او را از کون میکردم به همین دلیل بعد از ازدواج هم چون هر دومون دیگه به این کارعادت کرده بودیم و خیلی خوب همدیگه را ارضاء میکردیم روی همین اصل بعد ازشروع زندگی مشترکمون نیز بکارمون ادامه دادیم وخوشبختانه ماهیچه حلقوی کونش همچنان تنگی اولیه اش را حفظ کرده بود، برای همین هم گائیدن کون تنگ وسفیدش خیلی برام لذتبخش وهیجان انگیزه، اونم چون عطش اشتیاق ولذت بردن دیوانه وار منوهنگام گائیدنش میبینه همواره و با طیب خاطرابتدا با نمایش رقص کون و یا پوشیدن انواع شورتهای سکسی و تکون دادن لنبرای ژله ایش، کار را شروع میکنه و چون تو این کار حرفه ای شده خیلی راحت نظر منو به کونش جلب میکنه وموقع دادن هم حسابی حال میده وخودش هم حال میکنه طوریکه گاهی وقتها که از محل کار بخونه میام میبینم شلوارک تنگ وچسبونی پوشیده و کون برجسته و گوشتیشو با رونهای بهم چسبیده و خوش تراش و مرمرینشو بیرون انداخته و تا اونجا که براش ممکنه کونشو قرمیده و میچرخونه و طوری جلوم راه میره که لنبرای کونش حالت لرزونک پیدا میکنه!!
و با هر قدم که برمیداره نوبتی بالا و پائین میرن ، و سعی میکنه هرچه بهتر و بیشتر زیبائی کونشو نشون من بده و منوحشری کنه، منم که عاشق این کون گرد و قلمبه هستم با دیدنش ضمن اینکه خستگی کار از تنم در میره حسابی شق میکنم و دوزاریم میفته که بعله!..
پرستو خانم امشب هم هوس دادن کون کرده، واقعاً هم درهمچو مواقع برام سنگ تمام میزاره و هربار با یک شکل و پوزیشنی نو با کون دادنش منوبیش از پیش راضی و خودشو ارضاء میکنه و طوری بهم کون میده که همیشه و هرشب گائیدنش برام یک ترو تازه گی خاص داره ، برای همین هم هرچی میکنمش سیرنمیشم.......
اونم ازکون دادنش پشیمون نمیشه!! یک شب که داشتم با کونش حال میکردم، او دمر خوابیده بود و من هم افتاده بودم روش ، یکدونه متکا هم گذاشته بودم زیر شکمش و تا خایه تو کونش کرده بودم .. و آخ و اوخش دنیا را برداشته بود ، همینطورکه ازش لب میگرفتم و تلمبه میزدم درعین حال با هم حرفهای عاشقانه و تحریک کننده نجوا میکردیم........ یهو فکر بکری به نظرم رسید سریع بهش گفتم: پاشوهمینطوری بریم جلو آئینه ، دوست دارم ببینم چه شکلی کون میدی؟ و من چه جوری کونت میزارم؟..!! ولی طوری پاشو که کیرم ازکون سفید ونازت درنیاد...!!.. یکدفعه یک تکون بخودش داد و گفت : امیر؟.. دیگه ... چیکارکنیم؟.. میخوای بریم جلوپنجره یا روپشت بوم؟.. بهترنیست؟...
گفتم : عزیزم .... پاشو .. میخوام باهات عشق کنم.... تو که ازاین فکرا نمیکردی؟ آیا تا حالا شده یک ایده بد بهت بدم ؟...چرا خودتو لوس میکنی؟... پاشوعزیزم..... وقتی جلوی آئینه تمام قد رسیدیم برای اولین بار بود که تصویرواقعی گائیدن ازکون او را میدیدم، در آن لحظه با چشمان دریده و پر از شهوت به وضوح میدیدم که زن من یعنی پرستو چگونه داره کون میده و چطور پشت اون جام شیشه ای یکنفر داره حریصانه اونو از کون میکنه!!...
دیدن این صحنه ونحوه گائیدنش خیلی برام جالب و روًیائی بود، وقتی از توی آئینه نگاه به کون قنبل شده اش میکردم خیلی بزرگتر و سفیدتر از حد معمول به نظر میومد، از دیدن اون کون گنده وسفید برفی چنان حشری شدم که دیوانه وار تلمبه میزدم... هیچی حالیم نبود... فقط و فقط دوست داشتم کون بکنم اونم اون کون سفید و قلمبه ای که اون طرف بود و یک نفر داشت وحشیانه میکردش.....
مشتاقانه دوست داشتم اون یکنفر را میزدم کنار و من کیرمو میگذاشتم جای کیر داغش که اونو پر از آب منی کرده!!..
چون قدرت این کار را نداشتم.. باخوشونت ناشی از شهوت پرستو را دولا کردم و با تمام قدرتی که داشتم میکردمش و با فشارعجیبی کیرم تا ته تو کونش میکردم طوریکه پرستواز درد فریاد میکشید و جیغ میزد ...
در یکی از دفعات که کشیدم بیرون تا محکمتربه تپونم تو کونش ، کونش چنان روی کیرم ناله کرد که رعشه دل پذیری تمام وجودم رامسخ کرد!!!...
یک حالت خلسه بهم دست داد، سست شدم ..!! این اولین باری بود که پرستو روی کیرم میگوزید..! .. کمی خجالت کشید.... ولی درعوض من چه شور و حالی پیدا کردم ...
پشت سرهم تشویقش میکردم که اگر میتونه تکرارکنه ولی نتونست یا نخواست نمیدونم ....
آنشب من و پرستوجلوی آئینه خیلی حال کردیم وچون برای اولین باربود که کون دادن پرستو را میدیدم، مخصوصاً وقتی تصویر خودمو از ناف به پائین میدیدم در فانتزی ذهنم این تصوربوجود میومد که کس دیگه ای داره کون پرستو میزاره خیلی لذت بردم و حال کردم ؛ آنشب با وجود اینکه دوبار جلوی آئینه آبم اومد!! .. ولی فانتزی کون دادن و گائیدنش از خیالم دور نمیشد طوریکه فردای آنروز توی اداره ، تا پایان وقت کیرم شق بود و همه اش تو فکر اون صحنه روًیائی بودم که شب گذشته توی آئینه دیده بودم و درخیال میدیدم چگونه یکی داره رو به روم زنموحریصانه از کون میکنه!!...
چه صحنه جالبی !!... پرستو دمرخوابیده یا کونشو قنبل کرده و یکی روش خوابیده و داره اونو میکنه !!....
اونم چه کونی، کون سفید وخوش ترکیب پرستو!!! ... وای که از زور شهوت داشتم میترکیدم...!!!
شب که اومدم خونه ، پرستو را با یک شلوار استریج چسبون با کونی برجسته وگرد دیدم بهش گفتم : خوب عزیزم خوبی؟؟...
دیشب چه جور بود؟ خوب بود ؟ من که هنوز از دیشب تا حالا توکفم ... توچطور؟؟
کمی قرمزشد و گفت : مرسی امیر جون دیشب خیلی خسته وسست شدم برای همین هم خیلی راحت خوابیدم طوریکه صبح نفهمیدم کی پاشدی و رفتی اداره ؟
همین طور که حرف میزدیم ، پرستوهم میز شامو حاضر میکرد گاهاً هم که پشتشو بمن میکرد، طبق عادت همیشگی کونشو یه قری میداد وسعی میکرد منو حشری کنه، منم که از دیشب هنوز فانتزی کون دادنش تو ذهنم بود حسابی شق کرده بودم ، اونم وقتی بزرگی کیرمو از روی شلوارکم دید حین چیدن بشقابها روی میز، کونش را به کیرم میمالوند و گاها ًلحظه ای همان جا نگرش میداشت و حال میداد.....
بعد ازصرف شام که نفهمیدم چی خوردم، سریع با کمک پرستو میز را جمع کردیم و یک مسواک زدیم و رفتیم تو اطاق خواب و لخت شدیم و پریدیم تو بغل هم ، درحالیکه ازش لب میگرفتم و با انگشت سوراخ کونشو خیلی آروم مالش میدادم توگوشش گفتم : دیشب جلوی آئینه خیلی حشری شدم وحال کردم، مرسی عزیزم ... همیشه هم این توئیکه این حالو بمن میدی!! .... نمیدونم تو چی؟ خوشت اومد؟ ... حال کردی یا نه؟.!!...
پرستومثل اینکه از گوزیدن دیشبش رو کیرم خجالت میکشید، صورتشو کمی رو به پائین کرد و خیلی یواش...... گفت: امیر جون منم دیشب وقتی اون حالت هیجان و پر شور تو را نگاه میکردم که چطور با حرص و ولع و درعین حال عاشقانه داری منوارضاء میکنی!! .. و باسنمو سفت گرفتی توبغل و با حرکاتی موزون اما محکم عقب جلو میکنی ... خیلی حال کردم!!... مخصوصاً وقتی تصویر تو را از ناف به پائین دیدم ازبس شهوتی شده بودم که اگر ناراحت نشی! باید بگم بنظرم اومد یکی دیگه غیر از تو داره منو...... برا همین هم از حال رفتم..!! .. ولی بار دوم چیزت خیلی کلفت شده بود حس میکردم کلاهکش باد کرده، طوریکه داشتم جر میخوردم....... موقع تلمبه زدن با وجود اینکه درد داشتم ولی حسابی حال کردم چون توش خیلی میخارید.... کلاهکش موقع تلمبه زدن نمیدونم اون تو به چی میخورد که رعشه بهم دست میداد برای همین.... زود ارضاء و سست وبیحال شدم........!!
درحالیکه اونو سفت تو بغلم فشارمیدادم و زبونم تودهنش وانگشتم را توسوراخ داغ کونش کرده بودم.......
گفتم : منم وقتی توآئینه دیدم چطور یک نفر اون کون سفید و خوشگلتو ، تو بغل گرفته و داره میکنه خیلی حشری شدم ....
راستش امروز از صبح تا حالا همش تو فکراین کون قلمبه و داغت بودم ......
هیچ زمانی این همه برای کون سفید و تنگت حشری نشده بودم ... احساس کردم با حرف زدنم پرستو داره داغ میشه وسوراخ کونش داره باز و بسته میشه ...
درحالیکه تقریباً یه بند انگشتم تو کونش بود... شروع کرد کونشو تکون دادن و با سوراخ کونش انگشتم را گازگرفتن....
خیلی یواش گفت : امیر با این حرفات دارم یک حالی میشم... وای نفسم داره بند میاد.... سردم شده ..... منو بیشتربخودت فشاربده.... مثل دیشب بغلم کن..... وای که دارم میمیرم امیر!!....... من زن بدی شدم ؟... نه؟.... یادمه تو دبیرستان بعضی بچه ها میگفتن فلان دوستشون کونیه!!..... وقتی خوب میپرسیدم میگفتن یعنی خیلی کون میده !!.. اون موقع منظورشون رو خوب درک نمیکردم.. و نمیفهمیدم ؟ یعنی چی؟؟.. حالا .. امیر... یعنی من با این کار که تو باهام میکنی !! .. کونی...!! شدم؟..
گفتم : عزیزم این حرفا چیه میزنی؟...... ما زن وشوهریم.... چه ربطی داره.... تو بهترینی برا من ....
خودشو بیشتر بهم چسبوند و با لحن تحریک کننده ای ...... گفت: پس اگرامشب خواستی کاری کنی !! دیگه نریم جلو اون آئینه قدیه... خوب؟...
آئینه میز توالت بهتره....... چون کوچیکتره.....!..
با شیطنت و در حالیکه تمام وجودم پر از شهوت شده بود و کیرم داشت ازشقی میترکید......گفتم : چرا ازآئینه میز توالت که کوچیکتره ؟.... قدیه که خیلی بهتره ؟ هم بزرگتره وهم بهترهمه جا را میبینیم!!..
پرستو در حالیکه سفت بهم چسبیده و کمی قرمز شده بود......
گفت : نمیدونم؟ !! دوست دارم صورتامون پیدا نباشن... فقط پائین تنهامون پیدا باشن..... مخصوصاً وقتی از پشت اون کار را باهام میکنی!!.. مثل دیشب!!!.. وهی میری ومیای و تلمبه میزنی ..... خیلی باز میشم!!.. همش تقصیر توئه که این کارها را باهام میکنی!..
درحالیکه اونو از کون تو بغل گرفته و سینه های سفت و سر بالاشو میمالوندم گفتم : عزیزم.. تو برام بهترین زن دنیا هستی ..... هرطور تو بگی و بخوای منم همون کار رو میکنم .... میدونی که من کشته اون دنبتم!! ... و رفتیم جلوی آئینه میز توالت..... وقتی دولا شد و کونشو قنبل کرد دیدم اطراف سوراخ کونش قرمزه.....
کمی هم پفکی ورم کرده!!.. و تنگتربه نظر میرسه، برای لیس زدن سوراخ کونش داغ شده بودم ....
برای اولین بارحریصانه شروع کردم با زبونم اونو لیس زدن!... با هر لیس دنیائی لذت میبردم... از اینکه کون زنم گشاد نشده و هنوز مانند ایام دختریش تنگ و داغه ، خیلی حال میکردم .... و خیلی خوشحال بودم!... بعد از چند لیس بلند نوک زبونمو فشار دادم تو سوراخ کونش !... ماهیجه حلقه کونش جواب داد و باز و بسته شد همینطور که زبونمو فشارمیدادم اونم بازی کردنشو ادامه داد....
صدای ناله پرستو بلند شده بود .... خوب با تفم اونو خیس کردم و... سرکیرمو که حالا مثل گرز شده بود تف زدم و اونو درسوراخ کونش گذاشتم و با دو دست آبگاهشو گرفتم و کونشو به طرف کیرم کشیدم و فشار دادم ولی تنگی کونش مانع میشد که کیرم بره تو.... انگشتم کردم دهنم و اونو خوب با تف خیس کردم.. و مالوندم در کونش و شروع کردم با انگشت ماهیچه دورسوراخ کونشو مالش دادن ، ازپرستو خواستم خودشو شل کنه تا بتونم راحت تر اونو باز کنم.....
همین طورکه بدن ومخصوصاً کون داغشو بطرف خودم و کیرم میکشوندم پرستو ناله ای کرد و...... گفت : اوخ .. امیراین همه مدت سال با پشتم بازی کردی چرا باز نمیشه؟ و هنوز درد داره؟.... ولی دردشو دوست دارم!!.... الانم توش میخواره... اونو بمال... سوراخشو بمال .!... امیر...... اوه.... اوخ.... درحالیکه سگی بهش چسبیده بودم .. آروم.. آروم کیرمو تا خایه کردم توکون تنگ و داغش....... وای... سرتاسر کونش دل میزد حس کردم جداره وغشاء کونش مثل یک کاندوم رو کیرم کشیده شده ... وماهیچه حلقوی وسط کونش سفت کمر کیرمو گرفته ... اومدم تلمبه بزنم ولی پرستوسفت کونشو بهم چسبوند و........گفت : نه تکون نخور... اوف... بزارهمین جا باشه..... تکون نخور... گیرکرده!!... ...خیلی بازشدم..!!.. اوه... درد داره ولی خوبه!!..... امیر سفت بهم بچسب.... سفت .....آهان... منوبکش طرف خودت... یک کم شکافشو باز کن تا لبه ش بیاد بیرون!... پاهامو باز میکنم .. اونو بیشتر بکن تو.... وای .. چه.. درد خوبی !.. آهان ... دارم وا میشم.... اوه دارم از لذت میمیرم.... امیر خوبه؟ خوشت میاد؟....!!!.. اوه... چرا گیرکرده و تکون نمیخوره؟...... من دارم یه حالی میشم؟!!.... من هم از لذت و شهوت دست کمی از او نداشتم... دل زدن و بازی کردن ماهیچه حلقوی کونش از یک طرف وحالت مکندگی کونش از طرف دیگه کیرمو به حد اعلای کلفتی رسانده بود تمامی پوسته درونی کونش به کیرم چسبیده و قفل کرده بود ... داغ داغ... این داغی و گرمی کونش تمام وجودمو میسوزوند.... و لذت بهم میداد...... دستامو دور شکم صاف و نرمش حلقه کرده بودم و سفت بطرف خودم و کیرم کشیده بودم و تکون نمیخوردم....
هردومون همونطور و توهمون حالت بی حرکت مونده بودیم و حال میکردیم...... نمیدونم چه مدت تو اون حالت مونده بودیم؟.....
ولی برای تغییر پوزیشن شروع کردم با زبونم پشت گردنشو لیسیدن .......آهسته بیخ گوشش..............گفتم:.....

گفتم : پرستوجان ! منم از دیشب بعد از دیدن تصویر شهوانی کون دادنت توی آئینه بقدری شهوتی وحشری شدم که نگو ، راستی اگر یک پیشنهاد بهت بدم قبول میکنی؟
ولی باید قول بدی راستش بگی ، خوب ؟ میخوام ببینم نظرت چیه ؟....
پرستو درحالیکه کونشوکه قفل کرده بود تو بغلم تکون میداد با یک حالت آه وناله حاکی ازشهوت توام باهیجان گفت : بگو اگر جالب باشه حتماً قبول میکنم.....
منم دوست دارم بیشتر حال کنم ..!..
گفتم : خوب تو آئینه نگاه کن ببین !!.... الان فقط تصویر کامل تو که زانو زدی و کونت تو بغل منه و نیم تنه پائین من که دارم کونت میزارم دیده میشه .... ببین ... دیدی ؟!!..... چه صحنه جالب و دیدنی و شهوانیه ... اوف.!....... پرستوهمانطور که به آئینه چشم دوخته بود کمی کونشو جلوکشید و گفت : امیرجون... یه کم بکش بیرون دوباره با فشار بکن تو...!... دارم به اوج میرسم...!.. اوف!.. خوب.. بگو.. دارم میببنم و میشنوم.....!..... این صحنه تو آئینه خیلی گرفتتم.!! .. خوب بگو؟......
گفتم : دوست داری یه تنوعی بهتر به این کار بدیم.... خیلی جالب میشه...!.. من که تمام فکر و ذهنم شده اون....!!.. پرستو درحالیکه آروم عقب جلو میکرد و دستاشو رو لبه میز توالت جابجا میکرد.... گفت : باید پیشنهاد خوب وجالبی باشه که اینقدر مزمزه اش میکنی؟...
بگو حتماً منم خوشم میآد..... گفتم :.. ببین.. دوست داری تو این حالت غیر از من یک نفر دیگه هم باشه...!!.. که اونم همینطور جلوی من تو را از ......!!!!!....
پرستو یه تکون خورد و با زحمت سرشو به عقب برگردوند و پرید تو حرفم و گفت : امیر؟؟؟!!! ....منظورت چیه..؟ .... گفتم : ببین این فقط یک پیشنهاده ..!!.. بزار حرفمو بزنم و تموم کنم.... کمی هم حوصله کن میتونی رو پیشنهادم فکر کنی... اگه نخواستی ... هیچی.... پرستو حرکتشو تندترکرد و گفت : خوب بگو ... ادامه بده... من الانش هم خیلی دارم حال میکنم...!!.. بگو.. شاید من خوب متوجه نشدم..!!
گفتم : آره... اگه قبول کنی یه نفر دیگه هم باشه ... چه جوری بگم؟!!.... مثلاً یکی از دوستامو بیارم تا اونم ترا از کون بکنه!!؟؟.... ولی جلوی من ، ترا بکنه و من نگاه کنم...!!.. خیلی برام جالب ولذت بخشه، وقتی ببینم تو دولاشدی یا دمرخوابیدی و.... اون داره تو را از کون میکنه ...
آخه حیف این کون به این خوشگلی نیست که کس دیگه ای نبینه و نکنتش؟...... من که خیلی دوست دارم... دوست دارم همه این کون خوشگل ببینن و بکنن و ازتنگی و زیبائیش لذت ببرن ..... و برام از سفیدی و زیبائیش و خصوصاً از اینکه چه کون تنگی داری تعریف کنن..!!......
و با هیجان شروع کردم به تلمبه زدن، حالا دیگه با هر فشاریکه در انتها به کیرم میدادم که تا ته بره تو کون پرستو، کونش یه صدای ریزی میداد این صدا منوبیشترحشری ، و تا حد جنون شهوتیم میکرد تواین حالت صدای آه و ناله پرستوهم در اومده بود و داشت به اورگاسم میرسید که با یک لرزش خفیف سست شد و به نظررسید که آبش اومده چون خیلی بی حال شد ، منم اونو سفت گرفتم و با چند حرکت سریع آبمو با فشارخالی کردم تو کونش !!.. ..... طوریکه مقداری ازآب منی ازکنار کیرم به صورت حباب و کف زد بیرون ...!!.. کیرم ازفانتزی ذهنیاتم همچنان شق و راست تا دسته توکونش بود.... همینطورکه نگاه به ته کیرم میکردم اونو یواش یواش بیرون کشیدم ....... از بس کلفت شده بود بیرون نمیومد...... ترسیدم بیشتربکشم بیرون کونش پاره شه... پرستوهم جیغ کوتاهی کشید و...
گفت : امیر یواشتر... مردم ..!!... اونو نکش بیرون بزار باشه !... مثل اینکه گیرکرده.!!... یک کم آروم ترعجله نکن !!......احساس کردم کمی هول شده و ترسیده...... دستی به کمر و باسن گرد و سفیدش کشیدم ......
گفتم : چیزی نیست عزیزم!!.. سعی میکنم آروم بکشم بیرون..... خودتو یک کم شل کن تا راحت بیادبیرون..!! لحظه ای بعد احساس کردم کونش شل شده و کیرم رو که هنوز آب منی ازش می چکید کشیدم بیرون...!!
پرستو را که ارضاء وسست شده بود بلند کردم و دمر خوابوندم روتخت و یه نگاه به کونش کردم دیدم عجب کون سفیدیه..!!.. با دستم چاک کونش کمی بازکردم دیدم سوراخ کونش کمی باز و قرمز و پر از آب منی...!! ماهیچه حلقوی دورش که ازآب منی خیس.. خیس بود و برق میزد داشت به آرومی باز و بسته میشد که جمع شه!!.....
داشتم دیونه میشدم کمر کیرمو سفت گرفتم و کله شومحکم به لنبرای کون پرستو زدم ...
دوباره سر کیرمو گذاشتم درسوراخ نیمه بازکونش و خودموانداختم روی کون نرم و برجسته اش ..... کیرم لغزید و آروم تا خایه رفت تو کونش... پرستو ناله ای کرد و......
گفت: اوخ..... بسه امیر.... مردم... خیلی بی حالم... حرفات خیلی منوحشری کرده همونا باعث شد زود ارضاء شم....!!
درحالیکه رو کون نرم و برجسته پرستوخوابیده بودم و آروم کیرموعقب جلومیکردم و با دستام سینه های نازشو میمالوندم........گفتم : خوب ؟.. که خوشت اومد؟ ولی نگفتی .. نظرت راجع به این موضوع چیه؟ بالاخره دوست داری یکی دیگه هم بکندت.. یا نه؟؟... من که خیلی دوست دارم!....... پرستو کمی کونشو بالا آورد و..گفت : امیر؟.. خجالت هم خوب چیزیه.... حالا کار تو تموم کن .... بعد از اینکه دوش گرفتیم .... تو هم سرعقل اومدی فکرامو میکنم ومیگم..!........ اوخ..امیر ... داشتم جرمیخوردم...... حالاهم حس میکنم تا نافم رسیده...!!. یک کم خودتو بکش بالا... آخه همه سنگینی هیکلت روکونمه!! .... کمرم.. ازسنگینی هیکلت درد گرفته..!!...... حالا تو این مدت خودش کم بوده میخواد یکی دیگه را بیاره کمکی!!... کمی خودمو کشیدم بالا و شروع کردم تلمبه زدن ، نمیدونم چی شد که یکدفعه هوس گائیدن کوسشو کردم!!... کیرموکشیدم بیرون و..... گفتم : پرستوجان تا من میرم دستشوئی خودم وتمیزکنم توهم برگرد کوستو آماده کن که هوس گائیدنشو کرده ام ........
سریع رفتم دستشوئی و کیرموبا آب سرد و صابون غسل دادم و برگشتم این کارهمیشه منه دوست ندارم کوس نازش آلوده وعفونی بشه ..... پرستوطاقبازخوابیده بود ، برای یک لحظه ایستادم و نگاهش کردم .... دیدم عجب هیکل تمیز، پوست صاف براق وسینه های گرد و برجسته ای داره ، رونهای سفید گوشتی وبهم چسبیده، ساق پای کشیده با ناخن های لاک زده که باب پرستش فوت فتیش ها ست !!!
......
آروم بین پاهاش زانوزدم ... اونم کمی زانواشو بالا برد و پاهاشو جمع کرد ، پرستو تازه رفته بود اپیلاسیون ، برا همین یکدونه مو هم روبدنش دیده نمیشد!!..
پوستی صاف و صیقلی، کوسی با لبه های صورتی و برجسته که پف کرده بودن ، از دیدن کوس به اون زیبائی و بدون مو حال کردم...... از اون لحظهً جلوی آئینه دیگه خودم نبودم همه اش تو این فکربودم کاش الان یکی دیگه هم بود و با هم پرستو را میکردیم و درباره کوس و کونش حرف میزدیم و اون برا م تعریف میکرد بار اول که پرستو را از کون گائیده چه حالی بهش دست داده؟... آیا فکرمیکرده روزی کونی به این خوشگلی و تمیزی را بکنه؟ آیا خوشش اومده ؟ آیا موقع گائیدنش، پرستو بهش حال داده؟ ..... پرستو زیر پاش چه حالی پیدا کرده؟...
پرستوهم ازاینکه یکی دیگه جای من داره میکندش خوشش اومده؟.. وووووو!! ...... درحالیکه غرق این افکار لذت بخش بودم!!! دستموکشیدم رو برجستگی بالای کوسش از صافی و لغزندگیش حظ کردم.! با دست دیگم پستونهای سفت وسفیدش را که نوک صورتی رنگشون به اندازه یک سانت اومده بودن بیرون، میمالیدم ، با یک هیجان پر از شهوت سرکیرمو که تف زده بودم وبرق میزد گذاشتم دربهشتیش.... و فشاردادم... با وجود اینکه کیرمو تف زده بودم و کوس او از اورگاسم چند دقیقه پیش به صورت عسلی خیس و لغزنده بود اما چون خیلی تنگ بود.... راحت نرفت تو!..
تنگی کوسش درحد یک کوس دختربیست ساله و باکره به نظرم رسید ... ناچار فشاربیشتری دادم تا تونستم کلاهک کیرمولای چاک کوسش جا بدم.... کمی تامل کردم...
پرستو مثل کسیکه تنگی نفس گرفته وهوا به ریه اش نمیرسه نفس نفس میزد ... دستامو در دو طرف بدنش ستون کردم ومحکم کیرمو فشاردادم تو..... کیرم با تاًنی و رام لیزخورد و رفت تو .........پرستو ناله ای کرد و پاهاشو بلند کرد و گذاشت روشونه هام و...........گفت : وآی ی ی ..امیر چه خوبه؟.. یک کم بیشتر فشار بده....... میشه محکم تر بزنی بره تو... وای... خداجون مردم....!!..امیر برو. و بیا!.... چه جای خوبی رفته؟..!...نمیشه حالا به دوستت بگی بیاد کمکت کنه؟؟
.....اوف..... هنوزحرف پرستوتمام نشده بود که با فشاردیگه کیرموتا اونجا که جا داشت کردم توکوس نازش ، صدای جیغش منو از روًیا درآورد.!!.. با چند بارتلمبه زدن همراه با لب گرفتن ازپرستوی خوشگلم آبم داشت میومد... سریع کشیدم بیرون و آبم را با فشارریختم رو شکم صاف و ناف گودش، وبی حال افتادم روش ...... چند دقیقه ای به همون حال موندم...
پرستو درحالیکه دستشو رو موهای سرم میکشید.....گفت : امیرجان پاشو که خیلی خستمه... پاشو بریم دوش بگیریم وبخوابیم ، هر دو با هم همانطور لخت پاشدیم رفتیم حمام ، زیردوش اونو بغل کردم و....گفتم: عزیزم نظرت رو نگفتی .. اگر دوست نداری نشنیده بگیر.... و اونو بوسیدم ...... نوک داغ پستونهای سفتش که به سینه ا
     
#4 | Posted: 24 Sep 2010 05:23
او میگفت: امیرخان چی شده امروز خیلی تو خودتی؟ بابا نیم ساعت هم از وقت گذشته تو هنوز مشغولی ، مگه نمیخوای بری خونه؟......
ازپشت میز بلندشدم و از ایشان تشکر کردم و گفتم : چیزی نیست ؟ این پرونده منو مشغول کرده بود، حالا بقیه کارشو میزارم برای فردا... همراه او از اداره خارج شدم و با همان افکار راهی خونه شدم . وقتی وارد خونه شدم با صدای بسته شدن در پرستو مانند یک فرشته زیبا درحالیکه یک دامن بسیار کوتاه پلیسه بنفش رنگ و یک تاپ بندی چسبون صورتی بسیار خوشرنگ تنش کرده بود به استقبالم اومد و خودشو تو بغلم ولو کرد. لبی از او گرفتم و طبق معمول دستی به لنبرای کونش کشیدم و گفتم: عزیزم ماشاءا... روز به روز خوشگل تر و جذاب تر میشی بزنم به تخته !! .... خودشو لوس کرد و گفت :امیر؟.. ببین امروز لباسم چطوره؟ خوبه؟ و یک قری به خودش داد ، طوریکه بعلت کوتاهی دامنش شرت توری مشکی رنگش با تمام محتویات برجسته اش نمایان شد ، لباشودوباره بوسیدم و.... گفتم : عزیزم خودت اینقدرزیبا و تو دل برو هستی که هرچی بپوشی زیبا و زیباترمیشی !.. مخصوصاً این مینی دامن!! که یک جلوه خیلی قشنگ به رونا و باسنت داده و دل منو برای اونا بی تاب کرده .....
بوسیدمش و رفتم تو اطاق لباسموعوض کردم و بعدش یک دوش گرفتم، وقتی از حمام بیرون اومدم پرستومیزشامو حاضر کرده بود، حین صرف شام پرسیدم: تازه چه خبر ؟...گفت : به ...خبرا پیش شماست از من میپرسی چه خبر ؟؟... تو تعریف کن چه خبر ؟.. چی کردی ؟... !
گفتم : هیچی امن و امان ..!! چه خبر باید باشه ؟؟..!! گفت : ..ا..ه امیر لوس نشو دیگه؟..! خودت میدونی..... چی میگم ...... دیشب این همه تعریف کردی..
گفتم : خوب عزیزم شامتو بخور.. تا بعد بیشتر صحبت کنیم ....بعد از صرف شام رفتیم نشستیم تو هال ، تلویزیون روشن بود و یک سریال قدیمی را نمایش میداد ... پرستو خودش را رو مبل جابجا کرد و چسبید به من و.... گفت : نگفتی ...؟
گفتم : راستش امروز همه اش تو فکربودم تا شاید اونی که میخوائیم پیدا کنم ولی پیدا نکردم باید بیشتر فکرکنم.... عزیزم...!!.... دستمو انداختم دور کمرش و اونو کشیدم طرف خودم ولی او پاشد نشست رو پاهام و چون شلوارک پوشیده بودم گرمی کون و روناش منو داغ کرد ، لبشو بوسیدم و از رو تاپ چسبونی که تنش بود نوک سینه هاش را با دندون یواش گاز گرفتم کیرم داشت بلند میشد دستی به رونای بلوریش که مثل آئینه صاف و لغزنده بود کشیدم و گفتم : خوب عزیزم حالا تو بگو امروز چه خبر..؟
توکه خبرهای دنیا را تلفنی از دوستات میگیری و گپ میزنی ، تعریف کن ... خوشگل من!....و دستمو کردم ت وشرتش از داغی کوسش دستم سوخت...!!.. داغ .. داغ.... واقعاً پرستو کوس برجسته و نازی داره همیشه هم بهش میرسه هم موهاشو دائم میزنه و صافش میکنه هم معطرش میکنه....... جون میده برای لیس زدن..... با انگشت چوچولهشو مالیدم.... اومد بالا.....پرستو در حالیکه داغ کرده و لپاش گل انداخته بود صورتشو نزدیک صورتم آورد و گفت: هیچی ..!!..ولی راستش امروز فهمیدم منیر همدوره دانشگاهیم با یک مهندس ازدواج کرده.......
گفتم: خوب.. خوب.؟..... کی عروسی کرده.؟..... چرا این خوشگله ما را دعوت نکرده ؟.
گفت : تابستون گذشته وقتی ما شمال بودیم عروسی کرده، زنگ زده ما نبودیم..... بعدشم سه چهار ماهی شاید هم بیشتر رفتن خارج برا ی ماه عسل ، حالا هم دو سه ماهیه که اومدن ....
گفتم : عالیه..... بهتر ازاین نمیشه....
پرستوگفت : چی چی عالیه؟؟...
گفتم: عزیزم تو میتونی به همین مناسبت اونا را برای یک شام دعوت کنی و از نزدیک وضعییت و موقعییت اونا را ببینیم و بررسی کنیم .... شاید اونا.. همونائی باشند که ما دنبالشون میگردیم.... هم منیر با تو دوسته و خوب میشناسیش وهم من اونو چند بار دیدم.... دخترخوشگل و تو داریه... فقط باید دید شوهرش چه جور آدمیه...اهل حال است .. یا نه.. در هر صورت موقعییت خوبیه ... نظرت چیه عزیزم ؟.... ( توضیح بدم بار اول که منیر را دیدم خیلی ازش خوشم اومد.. خیلی لوند و خوشگله.. اونم کون خوشگلی داره خودشم اینو خوب میدونه که چه کون گرد و برجسته ای داره..... از نگاهام بو برده که چشم دنبال کونشه... برای همین هرموقع میومد پیش پرستو خوب میدونست چطوری دور از چشم پرستو... کونشو طرفم کنه و قر بده و چشامواز دیدن کونش سیراب کنه..!! برای همین رو پیشنهادم مصرشدم....)
پرستو کمی من و من کرد و....... گفت : ...حالا ببینم چی میشه...... راستی اگه صحبت پیش اومد برای کی خوبه دعوتشون کنم ؟..!.
گفتم : هرچه زودتر بهتر.!!.. سعی کن برای پس فردا شب، شام دعوتشون کنی خوبه؟؟.... اگر تو اونا را پسندیدی.. چه بهتر.. منهم می پسندم..! .. راستی تو شوهر شو دیدی؟... چه تیپیه...؟
پرستودر حالیکه سرشو رو شونم گذاشته بود و آروم نرمی گوشمو میجوید... گفت : حالا چرا اینقدر با عجله دعوتشون کنیم؟ .......لبشو بوسیدم و.... گفتم : اینکه عجله نیست عزیزم ... حالا چه فردا چه ده روز دیگه چه فرقی داره؟ حالا تو برای پس فردا شب دعوتشون کن لااقل هم توبا دوست دیرینت دیداری تازه میکنی و گپی میزنی .. هم من با شوهرش آشنا میشم، ضمناً اگر خصوصیات مورد نظرما را داشتن چه بهتر، چون زوج دلخواهمون رو هم پیدا کردیم ..!!....
راستی صبح اگر دعوتو قبول کردن بمن یک زنگی بزن.... باشه عزیزم؟...!!
تاپشو زدم بالا ........ کرست نبسته بود سینه هاش سفت شده بودن... با زبونم شروع کردم به لیسیدن اونها... کمی اومدم بالاتر زیرگلوی سفید وهوس انگیزش را مک زدم.... پرستو نفس نفس میزد .... اونم آروم از روی شلوارکم سرکیرمو که حالا بین روناش قرارگرفته بود با دستش مالش میداد .... لبامو رو لباش گذاشتم و زبونمو تو دهنش چرخوندم.... خودشوسفت به سینه ام چسبوند، سفتی نوک سینه هاشو بخوبی حس میکردم..... دست راستم را از توشرتش بطرف سوراخ کونش بردم وقتی انگشتم به سوراخ کونش خورد .... یک دفعه ماهیچه دورش جمع شد...... با انگشتم کمی فشارش دادم... داغ بود... شروع کرد به دل زدن .... پرستو داشت از حال میرفت.... آروم پاهامو بالا آورده و روی لبه میز جلومبل گذاشتم... پرستو دستاش را از دور کمرم باز کرد و یواش رو پاهام دراز کشید و پاهاش را دورکمرم حلقه زد ... این کار باعث شد تا کیرم لای روناش قراربگیره و از روی شرتش به شکاف بهشتی اش بخوره! .... هوس کردم کوس پف کردهشو لیس بزنم ..... دهنم حسابی آب افتاده بود.... جلوی خودم را نمیتونستم بگیرم... کیرم به نهایت شقی رسیده بود .... داشت منفجر میشد........ حال پرستوهم کمتراز من نبود .... چرا که احساس کردم شرتش کمی خیس شده .... آروم اونو از روپاهام بلند کردم و رومبل گذاشتم و رفتم پائین بین پاهاش زانو زدم ..... لبه شورتشو از کشاله رونش کمی کنارزدم... لبه های صورتی خوشرنگ کوسش پیداشد، پف کرده و کمانی ، کمی دیگه شورتشو کنارزدم ... وای.... شکاف کوچیک کوسش به صورت یک خط که از درونش دو تا لبه نازک صورتی و زیبا زده بود بیرون به چشم خورد.....از رایحه دلپذیرش دهنم پر آب شده بود.... قلبم به شدت میطپید و صدای کروپ.. کروپ اون هیجانم را بیشترکرد.... پرستو به پشتی مبل تکیه داده و نفس.. نفس میزد... تاپش تا زیر گلوش بالا رفته بود و سینه های گردش که فاصله ای بینشون نیست هماهنگ با نفس کشیدن پرستو لرزش و حرکات ژله ای زیبائی را نمایش میدادن .... حریصانه سرمو بطرف کوسش بردم ومستانه لبامو رو لبای کوسش گذاشتم.... چه کوسی؟....با لبانی مرطوب وداغ.!!... مک زدم.... و تراوش عسل گونه اش را لیس میزدم.... بوی دلپسندش رایحه ای از بهشت بود.... سیرآب نمیشدم..... دیوانه وار شرت و دامنش را پائین کشیدم .... هیچی حالیم نبود ، رونای سفید و گوشتیش را بازکردم و انداختم رو شونه هام....... یکبار دیگه سرمو به طرف دروازه بهشتی پرستو که حالا دیگه رو مبل ولو شده بود بردم، خیس بود... زبونم را تو شکاف کوسش کردم آبش را مزمزه کردم چه طعم گوارا و ملسی !!.. ... غلیظ چون عسل..!... دیوانه وار لیس زدم.... تمام صورتم خیس و چسبناک شده بود..... پرستو هم ناله میکرد...... با دستش سرمو بطرف کوسش فشار میداد..... سعی میکرد همانطور که نشسته و ناله میکرد... خودشو تکون بده! ...... خودشو کشوند پائینتر، کمی که اومد پائین سوراخ کونش اومد بالا، حالا زبونم به سوراخ کونش که باز و بسته میشد میخورد... شروع کردم به لیسیدن سوراخ کونش خیلی دوست داشتم زبونم را بکنم تو سوراخ کونش ولی ماهیچه دور سوراخ کونش اجازه نمیداد تنها تونستم کمی از نوک زبونمو بکنم اون تو!!..... با ادامه این کارهر دومون به اوج لذت و شهوت رسیده بودیم....... با تمام وجودم کوس و کون پرستو را لیس میزدم برای یک لحظه زبانم به چوچوله پف کرده اش خورد از خود بیخود شدم، کودکانه اونو مک زدم و بین دندونام گرفتم...... با نوک زبونم با اون بازی کردم کمی بزرگتر شد ..... یک لحظه احساس کردم پرستو داره میلرزه فکرکردم سردش شده ولی نه ...اون به اورگاسم رسیده بود.... ریزش آبش تمام صورتم را خیس کرد ... سرمو چنان با فشاربین روناش نگهداشته بود که داشتم خفه میشدم دهانم پرشده بود از آب کوثرش ... چه طعم وبوئی داشت.... وجودم را از آن آب بهشتی سیرآب کردم!!
پاشدم شلوارک وشورتمو کشیدم پائین و......گفتم : عزیزم پاشو رو مبل زانو بزن ، میخوام امشب کوس نازتو از عقب جربدم... پاشو.... کمی هم کونتو بگیر بالا.... پرستو پا شد و روی مبل زانو زد و کون سفیدشو طرفم قنبل کرد و.......گفت : اول یک کم پشتموبمال..... تفش بزن خشک نباشه؟ .....!!کمرکیرموگرفتم وکمی تفش زدم و سرشوگذاشتم در سوراخ کونش ، با دو دستم آبگاهشوگرفتم که پرستوشروع کرد به چرخوندن کونش و اونو فشارمیداد رو کیرم ، سوراخ کونش بطور شورانگیزی دل میزد و باز و بسته میشد..!! ، خوب که با سر کیرم سوراخ نرم و مامانی کونش را در مالی کردم..... سر کیرموکه حالا باد کرده بود گذاشتم درکوس نازش ، کلاهک کیرم حسابی باد کرده بود ، هنوزکوسش خیس بود ولی کمی تف با کف دستم به سرکیرم مالیدم چون میدونستم کوسش خیلی تنگه ، آخه من همه اش اونوازکون میکنم برا همین کوس نازش تقریباً بکر مونده ..!!....آروم لای کوسشو بازکردم و کله کیرم هل دادم توش ... وای چه کوس تنگ و داغی.. کوسی که همیشه گائیدنش برام تازگی داره.!!...نمیدونم چرا اونشب برای گائیدنش بی طاقت شده بودم .... اما دوست نداشتم کیرمو یک ضرب بکنم توش برا همین یک فشارکوچیک دادم کمی کیرم رفت تو ولی تنگی کوسش سفت کیرمو گرفته بود و نمیذاشت تکان بخوره....چند لحظه ای کیرموهمان جا نگهداشتم بعد یکبار دیگه اونو فشارداد م... پرستو هم کمکم کرد و کونش داد عقب و کیرم تا ته رفت توکوس نازش طوریکه احساس کردم سرکیرم به غضروف ته کوسش خورده.... برا یک لحظه ماهیچه های درون کوسش حالت انقباض پیدا کردن ولی بلافاصله آروم آروم شل شدن و کیرم بخوبی جای خودش را باز کرد ....... پرستوناله ای کرد و برای یک لحظه از حرکت ایستاد ، با آه و ناله گفت : وای مردم..... چرا امشب اینقدر کلفت شده ...... وای.... امیر طاقت ندارم تا نافم رسیده کمی اونو بکش بیرون .... دارم جرمیخورم..... وای خداجون مردم......!!
جداره داخلی کوسش حسابی به کیرم چسبیده بود..... وقتی کیرموکشیدم بیرون لبهای درونی کوسش که صورتی رنگ بودهمراه کیرم اومدن بیرون.. احساس کردم کیرم کلفت تراز همیشه شده..... چرا که فانتزی ذهنم روی منیر و شوهرش بود و پرستو را منیر میدیدم !!.... در فکر و خیالم این کوس و کون منیربود که میگائیدمش... شروع به تلمبه زدن کردم.... آه وناله پرستو بلند شده بود..... معلوم بود اونم داره حال میکنه..... شاید اونم توفانتزی ذهنش فکرمیکرد که شوهر منیر داره اونو میکنه.!...
وقتی این خیال به ذهنم رسید چنان از فشارشهوت مست شدم که با تمام وجودم پرستو را میکردم، طوریکه آه و ناله اش تبدیل به جیغ شده بود ، همزمان با ریتم تلمبه زدنم پرستوهم خودشو عقب جلو میبرد تا کیرم بیشتر بره تو کوسش ..... حرکات موزون پرستوهمراه با انقباض وانبساط ماهیچه های درون کوسش موجب شد تا ابتدا او با لرزشی خفیف ونفس نفس زدن کوتاه به اورگاسم برسه ومن نیز با یک کرختی لذت بخش درحالیکه سرمو بالاگرفته بودم وبا صدای بلند اوف ، اوف میکردم تمام آبم را ریختم تو کوسش...
علیرغم اینکه سست شده بودم ولی همچنان کمر پرستو را سفت گرفته بودم و دوست نداشتم کیرمو بیرون بکشم .... خیلی حال کردم......... حیفم آمد این تنوع گائیدن را از دست بدم ...... بهمین خاطرکار تلمبه زدن را پس از یک مکث کوتاه ادامه دادم..... حالا کاملاً کوس تنگش خیس و لزج عسلی شده بود و شلپ... شلپ... صدا میکرد... پرستو بی حال شده بود ولی ازمالیدن کونش به شکم وخایه های من دریغ نمیکرد...... همین کار او موجب شد تا کیرم شقی خودشو حفظ کنه!! ...... پرستو کمی خودشو جابجا کرد و آهسته گفت : همین طور بخوابم.؟ ... دیگه نا ندارم وایسم....!!
گفتم : بخواب عزیزم ... ولی آروم که کیرم درنیاد .!!...................پرستو درحالیکه میچرخید تا روی مبل دراز بکشه ...... گفت : عیب نداره عزیزم بزار در بیاد ..... دوست دارم امشب ازعقب هم بهت بدم ..... آخه وقتی اونو میمالی یک حالی بهم دست میده!! ...... توش شروع میکنه به خاریدن و دل زدن ...... وقتی میکنی اولش کمی درد داره!!........ولی ... دردشم لذت بخشه .!!!........پریدم تو حرفش و گفتم: عزیزم چرا میگی ازعقب و نمیگی از کون!!... قربونت برم بگو میخوام امشب یک کون بهت بدم... اینجوری من بیشتر خوشم میآد!!....
اونم که از شهوت حال به حالی شده و کونش برا کیر میخارید....... گفت : خوب....کون... میخوام حالا.. یک کون بهت بدم!!......خوبه؟ .... خوشت اومد... خوب بکن دیگه... چرامعطلی ...... کونم میخاره........ درحالیکه خودمو رو پرستو جابجا میکردم تا اونو از کون بکنم .... گفتم : عزیزم حالا کجای لذت بردن رو دیدی؟ ..... بزار یک تنوع تو سکسمون پیدا بشه، مخصوصاً اگر منیر و شوهرش بیان تو این کار..... وای از حالا چه حالی میشم وقتی توی ذهنم میبینم یک نفر دیگه مثلاً شوهرمنیرمیخواد ترا از کون بکنه ...... کاش اونم کون کردنو دوست داشته باشه که حتماً دوست داره؟!! .... چون کون منیرهم دست کمی از کون خوشگل تو نداره!!.. هرچند هم اگر اهل کون کردن نباشه ولی قول بهت میدم با دیدن این کون گرد و قلمبه ای که تو داری اون که نه هرکس دیگه ای هم بیندش ازش نمیگذره .... مخصوصاً اگر شلوارک چسبون وتنگ هم پات باشه !! ...... وای...!!.. دیونه اش میکنی.!!.. من که خودم کشته مرده اونم ..... خودت خوب اینو میدونی ....... و.. وای از اون وقتی که یک نفر دیگه کونتو ببینه وبفهمه میخوای کون بهش بدی .. وای ... میدونی کیرش چه شقی پیدا میکنه.... من جای اون دارم میترکم ... مخصوصاً بار اول که میخواد از کون بکندت ...... با چه شور و حالی کونت میزاره....... فکرشو بکن تو اون حالت.... تو چه حال و لذتی میبری و بعدش هم من... چون خیلی دوست دارم بعد ازاینکه یکی از کون گائیدت منم پشت سرش تو را بکنم، چه حالی میده؟......!!! آدم کیرشو بزاره جای گرم یک کیر دیگه که پر از آب منیه !!!.... وای یعنی میشه؟؟.....سعی کردم با این حرفها پرستو را برای کارسکسی جدیدمان آماده کنم، تا از نزدیک شاهد کون دادنش باشم و ببینم چطوری کون میده و چه شکلی ازکون می کننش ..!!.... و از دیدن آن صحنه ها بهره و لذت شهوانی ببرم، مهمتر اینکه اگر جوربشه، بتوانم منیر خوشگل و ناز را که توخواب هم نمیدیدم ، از کون بکنمش !!!... و داغ این مدتو از دلم دربیارم!!...
ضمن ادامه حرفهایم ، آروم کیرمو که حسابی شق شده و هنوزخیس خیس بود در سوراخ کونش گذاشتم و با ستون قراردادن دستهام در دو طرف بدنش کمرم را بالا گرفتم تا فشار کمتری به کونش بیاد و کیرم آروم و یواش بره تو کونش تا هم من لذت بیشتری ببرم و هم اون دردش نگیره.......
من گائیدن کون را اینطوری، یعنی پرستو دمر بخوابه و من بخوابم روش را بیشتر دوست دارم وهمیشه هم اینجوری اونو از کون میکنم...... چرا که دراین حالت تمامی کونش تو بغلم جا میگیره و از نرمی و گرمی اون بیشتراستفاده میکنم و لذت بیشتری هم میبرم ..... گاهاً دراین حالت بعد از چند تا تلمبه زدن دستامو زیر شکمش میبرم و با فشاردادن به زانوام و ستونی کردن اونا بدون اینکه کیرم ازکونش در بیاد بحالت سگی، گائیدنشوادامه میدم اونم از این دوحالت خیلی خوشش میاد وخوب هم متمتع میشه ولذت میبره وآه و ناله های آن چنانی میکنه!!! .....
درحالت سگی وقتی چاک کونش را باز میکنم براحتی میبینم کیرم تا ته رفته توکونش و تخمام به در کونش میخورن وموقع اومدن آبم، پرستومیخواد که آبمو تو کونش بریزم یا روکمرش اما تا حالا نشده آبمو بخوره یا برام ساک بزنه.....
میگه دوست نداره و خوشش نمیآد.!!؟؟........ منم تا حالا دراین مورد اصرار زیادی نکردم ...... اما یکی ازکارهای جالب و موردپسندی که همیشه پرستوانجام میده اینه که قبل از کون دادن خودشو خوب تخلیه میکنه ، این کارش موجب میشه تا کیرم راحتر توکونش جا بگیره واونم دردکمتری بکشه ، من هم ازگائیدن یک کون تخلیه شده وتمیز، لذت بیشتری میبرم .. ................
     
#5 | Posted: 24 Sep 2010 05:39
من بچه میخوام


يك سال و نيم بود كه با جواد ازدواج كرده بودم . اولش كه آمد خواستگاري من خيلي دوستش نداشتم فقط واسه اينكه بتونم يك زندگي مستقل داشته باشم و از خونه كنده بشم قبول كردم زنش بشم ولي خيلي زود از اخلاق و رفتارش خوشم اومد مرد مودب و باشخصيتي بود خيلي منو دوست داشت اگه يك موقع مريض مي شدم همه كاراشو مي زاشت كنار و آروم و قرارش بهم مي خورد و به من مي رسيد . ديگه همه جا پر شده بود و همه عشق ما رو به هم فهميده بودن و ورد زبون فاميل شده بوديم . همه مي گفتن مينا و جواد تو فاميل از نظر خوشبختي لنگه ندارند و هم من و هم جواد از اين حرفها لذت مي برديم و بيشتر با هم گرم مي شديم . وقتي كه ظهر بخاطر اضافه كاري دير تر مي يومد خونه ، حتي اگه مهمون هم داشتيم تا برنمي گشت خونه سفره نهار رو پهن نمي كردم . فاميل هم اين رو فهميده بود و صداشون در نمي يومد . با آنكه مرتب جواد به من مي گفت وقتي مهمون داريم مهمونها رو گرسنه نگه ندار حداقل براي اونها نهار بزار به خرجم نمي رفت
تازگي حس مي كنم همه يك جورايي پشت سر ما حرف مي زنند . بعد يك سال همه دوست داشتن شكم بالا اومده منو ببينن مخصوصا مادر و خواهر هاي جواد كه بهر بهانه اي پاي بچه رو مي كشيدن وسط و گاهي هم نيش زبوناشون آزارم مي داد . چند بار با جواد موضوع رو در ميون گذاشتم ولي اون مي خنديد و مي گفت : اهميتي به حرف مردم نده . حالا يك خورده ديرتر بچه دار بشيم مگه چطور مي شه
يك روز مادر جواد به بهانه خبر گيري اومد خونه ما و من داشتم سبزي پاك مي كردم واسه نهار ظهر . كنارم نشست و ضمن كمك به من سر حرف رو باز كرد و طبق معمول و عادتش آنقدر حرفاشو كش داد تا باز به موضوع بچه دار شدن من رسيد . خيلي جدي گفت : اينجوري كه نمي شه مينا جون دست رو دست بزاري با يه بهونه اي دست جواد بگير ببرش آزمايش ، آخرش معلوم مي شه عيب از كدوم تونه
بعد خيلي نيش دار ادامه داد : البته جواد جون خيلي مرد قوي و سالميه و من بعيد مي دونم مشكل از اون باشه . حالا عزيزم يك آزمايش بدين بد نيست
اخم مامو كشيدم به هم و گفتم : مادر جون اين چي حرفيه مي زنيد من و جواد خوشبختيم الان هم كه هيچ كدوم ميلي به بچه نداريم
اخمي كرد و گفت : اين حرف نزن ، يعني چي يعني من نبايد نوه مو ببينم جواد هم بچه دوست داره ولي واسه اين كه تو ناراحت نشي به روت نمي ياره
با ناراحتي گفتم : اين چي حرفيه شما مي زنيد ، از كجا معلوم تقصير من باشه . جواد اگه از من دل گير باشه خودش بهم مي گه ، شما جوش جواد رو نزنيد
بلند شد و با عصبانيت گفت : وا چقدر بي تربيت شدي تو مينا ؟ نمي شه دو كلام باهات حرف زد ، هنوز كه چيزي از ازدواجتون نگذشته خوب اگه يك موقع مشكل از تو باشه ، جواد مي تونه يك زن ديگه بگيره تا آخر عمر كه نبايد به پاي تو بسوزه
خونسردي مو از دست دادم و زدم زير گريه
به مادر جواد هر چي اصرار كردم واسه نهار نموند و تا موقع رفتن مرتب حرفهاي نيش دارشو تكرار كرد
ظهر موقع نهار موضوع رو با جواد در ميون گذاشتم . خيلي از دست مادرش دلخور شد و گفت : به حرفاش اهميت نده ، و خودتو ناراحت نكن . حالا براي اينكه زبونش كوتاه بشه فردا نمي رم اداره و با هم مي ريم آزمايش از سه حال خارج نيست يا هردومون سالميم و گيري تو كار نيست و يا من اشكال دارم كه در اون صورت اگه تو دوست داشته باشي ازت جدا مي شم چون ابدا دوست ندارم تا آخر عمر به پاي من بسوزي و يا عيب از تويه كه براي من هيچ اهميتي نداره . من بدون بچه كنار تو به اندازه كافي خوشبخت هستم
با ناراحتي گفتم : اگه عيب از تو باشه ، نمي زارم منو طلاق بدي . بابا من اصلا از بچه متنفرم
و زدم زير گريه ، جواد منو بغل كرد و گفت : گريه نكن فردا معلوم مي شه
خودتو ناراحت نكن
اصلا شب خوابم نبرد حتي وقتي جواد كير شو تو كسم مي كرد حواسم بهش نبود و مثل هميشه و ناله و آه نمي كشيدم وقتي آبشو ريخت تو كسم و كمي بعدشم خوابش برد من هنوز تو فكر فردا و آزمايش بودم
وقتي آزمايش داديم ، يك برگه دادن دست جواد و قرار شد فردا صبح ساعت ده نتيجه آزمايش رو بگيريم
بيرون از آزمايشگاه جواد برگه رو داد دستم و گفت : من ديگه فردا نمي تونم مرخصي بگيرم تو خودت زحمت شو بكش
صبح فرداش كه رفتم جواب آزمايش رو بگيرم همه بدنم از هيجان مي لرزيد خيس عرق بودم مي ترسيدم جواب رو بگيرم ، جواب آزمايش رو گرفتم
رفتم تو پاركي كه نزديك آزمايشگاه بود و نشستم رو نيمكت و جواب رو خوندم فهميدم عيب از جواده ، گويا كشت نمونه ها نشون مي داد اسپرم جواد بخاطر ضعف زيادي قادر نيست تخمك هاي منو بارور كنه اين رو زير برگه آزمايش نوشته بود و آزمايش هم يك سري عدد ورقم داشت كه از نظر علمي نتيجه رو نشون مي داد
نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت از يه طرف خوشحال بودم كه مي تونستم نتيجه رو بزارم جلو مادر جواد و بهش بگم بفرما خانم ديدي عيب از من نبود و از طرفي دلم واسه جواد مي سوخت . دلم نمي خواست تا آخر عذاب وجدان داشته باشه و گوشه كنايه فاميل رو سرش باشه
مونده بودم چكار كنم . پاك در مونده بودم ، نمي دونستم كه ظهر كه جواد مي ياد پيشم چه طوري بهش بگم عيب داره
در اين فكر بودم كه يك مرد كنارم نشست و آهسته گفت : خونه خالي دارم مي ياي ده هزار مي دم ؟
رو مو برگردوندم طرفش و داد زدم : برو گمشو كثافت عوضي
بيچاره يه نگاه به دور وبرش كرد و بلند شد سريع دور شد
دستي به پيشونيم كشيدم و با خودم گفتم : اين كثافت هم چشمش به زن ....... تنها افتاده كيرش بلند شده و ....
يك دفعه يك فكر بد اومد تو نظرم بد هم نيست اگه يكي رو گير بيارم كه بشه منو بچه دار كنه همه چي حل مي شه از اين فكرم خنده ام گرفت و با خودم گفتم حالا گيريم كه بچه دارم كردن ، خاك بر سرت مي خواي بچه كي رو بزرگ كني
با خودم گفتم ولي چه اهميتي داره مثل تو فيلم ها ست ديگه بچه كه از شكمم بياد بيرون مهر مادري خودش بقيه كار ها رو درست مي كنه
با سرعت برگشتم آزمايشگاه و رو كردم به متصدي آزمايشگاه كه يه خانم جوان بود و گفتم : خانم من شوهرم رو خيلي دوست دارم ما ديروز واسه آزمايش اومديم اينجا حالا هم نتيجه رو گرفتم
و بعد آزمايش رو دادم دستش و ادامه دادم : شوهرم گفته اگه عيب از اون باشه واسه اين كه منو بقول خودش تا آخر عمر عذاب نده منو طلاق مي ده تا من بتونم با كس ديگه اي ازدواج كنم و بچه دار شم . من نمي تونم بدون اون زندگي كنم بيا و خانمي كن و يك كاغذي چيزي بنويس كه نشون بده عيب از هيچكوم مون نيست و هر دومون سالميم
با همه التماس و درخواستي كه كردم قبول نكرد و مي گفت : نميشه خانم برامون مسؤوليت داره
سرم رو گذاشتم رو ميزش و به گريه افتادم سعي كرد منو آروم كنه ولي من گريه ام بيشتر شده بود در اين موقع يكي از دكترهاي آزمايشگاه آمد طرفمون و پرسيد : چي شده ؟
متصدي آزمايشگاه هم موضوع در خواست منو بهش گفت من رو كردم بهش و با گريه گفتم : تو رو خدا آقاي دكتر كاري برام بكن نزار شو هر مو از دست بدم . دكتر نگاهي به آزمايش انداخت و انگاري دلش به رحم اومد گفت : من مي تونم بنويسم كه آزمايش ها نشون نمي ده عيبي از زن و يا شوهر باشه و براي اطمينان بيشتر بايد آزمايش هاي بيشتري به عمل بياد .اين رو دوست داريد ؟ بنويسم
من گريه كنان گفتم : بله آقاي دكتر ، باز اين خيلي بهتره
راه افتاد طرف دفترش و من رفتم دنبالش . يك برگه برداشت و نگاهي به من كرد و من لبخندي بهش زدم . سريع چند قسمت برگه جديد آزمايش رو پر كرد و زير برگه نوشت آزمايشات نشون نمي ده كه عيب از طرف زن و يا شوهر....
بتندي گفتم : آقاي دكتر شما كه آقايي كرديد تو رو خدا آزمايش هاي بيشتر شو ننويسيد بخدا تا اين رو نشون همه بدم ، پارش مي كنم مي اندازمش دور بخدا راست مي گم
خودكار شو زمين گذاشت و يه نگاه به من انداخت . دستم رو روي دستش گذاشتم و گفتم : تو رو خدا كمكم كن
دستشو گرفت به بازوم و كمي بازو مو ماليد و در همون حال با خنده معني داري
گفت : ديگه قرار نشد كلك بزنيد خانم
گرم شده بودم بدنم داشت مي لرزيد . دستشو از بازوم جدا كرد و كشيد به پشتم و آورد رو باسنم . خودم رو عقب كشيدم و اخمي كردم و گفتم : تو رو خدا بنويسيد برم يه موقع شوهرم پيداش نشه
لبخندي زد و برگه رو تموم كرد و گذاشتش تو پاكت و داد دستم . با خوشحالي تشكر كردم و رفتم سمت در اتاق كه صدام كرد : خانم
برگشتم و نگاهش كردم و پرسيدم : بله
آمد جلو و يك كارت كوچك داد دستم و گفت : اگه يه موقع كاري از دستم بر بياد خوشحال مي شم بتونم براتون كاري انجام بدم
حرفاش بوي خوبي نمي داد خيلي بهم برخورد ، ولي براي اينكه بهش بر نخوره كارت رو گذاشتم تو كيفم و به تندي زدم بيرون ، حرفاش مدام تو گوشم بود اگه كاري از دستم بر اومد .... خداي من كاش واقعا هردومون سالم بوديم و من اين حرفها رو نمي شنيدم
برگشتم تو پارك و روي يه نيمكت لم دادم و برگه آزمايش رو از تو پاكت در آوردم . نگاهي بهش انداختم و دو سه بار خوندمش انگار دلم مي خواست اون نتيجه رو واقعي تر حس كنم . بعد نتيجه آزمايش قبلي رو پاره كردم . بلند شدم راه افتادم سمت خونه و تو راه تيكه پاره هاي آزمايش قبلي رو ريختم تو سطل زباله كنار پارك
نزديك خونه يك جعبه شيريني گرفتم و رفتم خونه يك غذاي خوشمزه كه جواد دوست داشت درست كردم
ظهر كه جواد اومد خونه خيلي پكر بود همون دم در ازم پرسيد : جواب آزمايش رو گرفتي ؟
با خنده دويدم تو خونه اون هم دنبالم دويد جعبه شيريني رو گرفتم جلوش و با ناز گفتم : بايد يه خورده خودمون رو تقويت كنيم ، همين و بس ما هر دومون سالميم . بعد نتيجه آزمايش رو دادم دستش . وقتي اون رو ديد با خنده گفت : پس چرا بچه دار نمي شيم ؟
سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم . جواد بازو مو گرفت و گفت : چيزي شده ؟
همونطور كه سرم پايين بود گفتم : تقصير منه ؟
خنديد و گفت : چرند نگو عزيزم مگه خودت نتيجه رو نخوندي ؟
لبخندي زدم و گفتم : چرا ولي
به تندي گفت : ولي چي ؟
گفتم : از دستم عصباني نمي شي بهت بگم
اخماشو هم كشيد و گفت : نه ، بگو ببينم چي مي خواي بگي ؟
گفتم : من مرتب قرص مي خوردم ، كه بچه دار نشيم ، آخه اول زندگي خوشم نمي ياد جيغ و وق بچه رو بشنوم ، با خودم گفتم بزار دو سه سالي تنهايي خوش باشيم
خنديد ، آنقدر خنديد كه نگرانش شدم و پرسيدم : جواد حالت خوبه ؟
منو بغل زد و لباشو گذاشت رو لبام باسنم رو تو چنگش گرفت و محكم فشار داد طوري كه دادم در اومد جواد خيلي اين كار رو دوست داشت
بعد كه از بغلم آمد بيرون با خنده گفت : آخه ديوانه ، تو كه قرص مي خوردي ، چرا منو مجبور كردي بريم آزمايش ؟ واقعا كه خولي مينا
من هم خنديدم و جواب دادم : واسه اينكه زبون مامانت كوتاه بشه و دست از سرمون برداره
لبخندي زد و گفت : اين كه بدتر ، حالا مي پرسه پس چرا اگه هر دو تون سالميد بچه دار نمي شيد ؟ چي بهش مي گي؟ ها ؟
خنديدم و گفتم : تو بهش بگو من روم نمي شه ، با اون نوه ، نوه اي كه مي كنه بفهمه قرص مي خوردم كله مو مي كنه
دوباره خنديد و گفت : قرار نشد هر چه كار سخته به من بدي ها ، باشه من يه جوري حاليش مي كنم حالا بدو نهار رو بيار اون قرص هاي مسخره رو هم بندازش دور امشب دو بار آب كاريت مي كنم ، امشب ديگه بايد جونه بچه رو تو رحمت سبز كنم . آنقده هر روز آبش مي دم كه خيلي زودتر از نه ماه رشد كنه و بياد بيرون
با خنده و ناز گفتم : نه ، آخه زود بياد مي زارنش تو دستگاه من اينجوري شو دوست ندارم
بعد رفتم تا سفره نهار رو پهن كنم
ضربه اي به باسن زد و گفت : ديگه از اين شيطوني ها نكني
دستي به باسنم كشيدم و اخمي كردم و با ناز گفتم :‌دردم اومد ، ديونه
خنديد و گفت : بزار شب بشه درد و نشونت مي دم
شب كلي به خودش فشار آورد تا موفق شد دوبار آب شو تو كسم خالي كنه
به خيال خودش مي خواست همون شب با آبش تو كوير خشك من بذر بچه بكاره ، غافل از اين بود كه بذر بود ولي آب اون نمي تونست اين بذر رو جون بده
چند روز بعد همه فاميل پر شده بود كه ما سالميم و من تمام مدت قرص مي خوردم . هر كس مي يومد خونه با شوق برگه آزمايش رو نشونش مي دادم . در اين بين مادر جواد خيلي از دستم عصباني بود
يه هفته بعد ديگه موضوع عادي شد و همه آروم گرفته بودن ولي من مرتب خود خوري مي كردم . بايد يك كاري مي كردم . اين شكمم بايد بالا مي يومد و گرنه اگه تا چند ماه ديگه خبري نمي شد باز همه كنجكاو مي شدن
رفتم تو فكر مردهايي كه مي شناختم . بايد يك نفر رو پيدا مي كردم كه هم خوشگل و هم خوش تيپ باشه و از همه مهمتر قابل اعتماد باشه
اصلا دلم نمي خواست از فاميل ها باشه ، يعني اصلا روم نمي شد هيچ جوري با فاميل باشم باز غريبه خيلي بهتر بود مي رفت پي كارشو دردسر هاي بعديش كمتر بود
تو همه مردهايي كه ديده بودم ميوه و سبزي فروش محل چيز خوبي بود
تيپ قشنگي داشت صورتش هم خيلي جذاب بود . سريع مانتو مو پوشيدم و از خونه زدم بيرون با خودم گفتم : مي رم يه خورده ميوه مي خرم و به اين بهونه به چشم خريداري خوب برسي مي كنم ، ببينم چطور مي شه
طبق معمول داشت با چند خانم ديگه كه واسه خريد اومده بودن صحبت مي كرد ، خوب مي دونستم داره به بهانه هاي مختلف زن ها رو به صحبت مي كشه . عادتش بود . يه پلاستيك برداشتم و مشغول ميوه برداشتن شدم . يهو برگشت و گفت : خانم ببخشيد ، چيدني نيست بزاريد بيام خودم براتون مي ريزم
بعد اومد طرفم و منو كه شناخت گفت : ببخشيد خانم ، زردالو ها در همه
لبخندي زدم و گفتم : واسه منم در همه ؟
لبخندي بهش زدم و نگاش كردم ، يه خورده هول كرده بود تا حالا اينطوري باهاش حرف نزده بودم هميشه وقتي باهاش حرف مي زدم اخمام تو هم بود
بغلم ايستاده بود و داشت تو پلاستيكي كه جلوش گرفته بودم زردالو مي ريخت . بهش نزديكتر شدم و دور وبرم رو نگاه كردم وقتي ديدم كسي حواسش به ما نيست همون طور كه بغل دستش ايستاده بودم كمي خودمو بهش چسبوندم . زير چشمي يه نگاه به من كرد و بعد آهسته گفت : باشه خودت سوا كن
بعد دست شو آورد جلو و در حالي كه مي خواست پلاستيك رو از دستم بگيره دستشو گذاشت رو دستم و يه فشار كو چو لو بهش داد
پلاستيك ميوه رو از من گرفت و زردالو ها رو خالي كرد و پلاستيك خالي
رو داد دستم . بعد رفت سمت مشتري هاي ديگه
يه لرزش كوچولو تو دست و پام افتاده بود . عرق كرده بودم تا حالا از اين غلط ها نكرده بودم ، روزگار عجيبيه بعضي وقتها آدم مجبور مي شه دست به چه كارهايي بزنه ، معمولا رو شدن يه رابطه خيانت آميز باعث گسستن زندگي ها مي شه يه موقع هم بايد يه جورايي از اين رابطه براي حفظ زندگي استفاده كرد
يه خورده عمدا طولش دادم تامشتري ها شو جواب بده . وقتي تنها شديم
گفت : خانم ، تو پستو هم ميوه هاي بهتر از اون دارم . مي خواي از اونها سوا كن
دستام به لرزش افتاد . مي خواست منو بكشه تو پستوي پشت مغازه اش
كه به جاي در با يك پرده زخيم از مغازه جدا مي شد . در شرايط معمولي امكان نداشت پا مو بزارم اونجا ولي حالا شرايط يه جور ديگه بود . دلم رو زدم به دريا و يه نگاه بهش انداختم و با خنده گفتم : خوب اگه بهترش رو داريد چرا رو نمي كنيد ؟
لبخند مسخره و توهين آميزي بهم زد و اشاره كرد به در ورودي پستو و
گفت : بفرماييد ، مغازه مطعلق به خودتونه
يه نگاه به بيرون مغازه كردم كسي متوجه مغازه نبود بعد با قدم هاي لرزان رفتم سمت پستو و داخل شدم . بر خلاف اسمش بيشتر به يك اتاق بزرگ شبيه بود جعبه هاي ميوه خالي يه گوشه اش رو هم تلمبار شده بود و يك سمت ديگه جعبه هاي پر ميوه قرار داشت و ته اتاق يك تخت با رو تختي كثيف و چرك مول شده ديده مي شد يه گاز كوچولو و يه ميز كه روش چند استكان كثيف و خورده هاي نون روش بود ، هم بغل تخت به چشم مي خورد . يه جعبه زردآلو كشيد جلو و با خنده گفت : بفرماييد ، از تو اين جعبه سوا كن خانم
در اين موقع پرده رفت كنار و يه بچه ده دوازده ساله آمد تو. قبلا اونو اينجا ديده بودم شاگرد ميوه فروش بود . تو دستش دو تا نون و روش هم يه مقدار پنير قرار داشت و رو كرد به جوان مغازه دار و گفت : كاظم آقا بفرماييد گرفتم . نون و پنير رو از دست بچه گرفت و گفت : برو جلو مغازه بشين تا من صبحونه مو بخورم كسي آمد بگو نيم ساعت ديگه بياد ، بگو كاظم آقا رفته بازار . فهميدي چي گفتم ؟
پسر بچه گفت باشه و از پستو رفت بيرون
كاظم آقا نون و پنير رو گذاشت رو ميز و آمد طرف من و مشغول جابجا كردن جعبه ها شد . ومن همچنان آروم داشتم زردآلو تو پلاستيك مي زاشتم . يك دفعه كاظم آقا با خنده گفت : خانم خيار خوب هم داريم ها اگه لازم داريد ؟
نگاش كردم يه دونه خيار كلفت از تو جعبه خيار جلو پاش گرفته بود دستش و نشونم مي داد
بزور لبخندي زدم و گفتم : نه ، ممنون
آمد سمت من و پشت من ايستاد و با خنده گفت : بزاريد كمك تون كنم و خودشو به پشتم چسبوند و دستاشو از دو طرف پهلو هام آورد جلو و مشغول گذاشتن زردالو تو پلاستيك دستم شد . وقتي كه ديد با عكس العمل تندي مواجه نشد گستاخ تر شد و بيشتر خودشو به من مي ماليد تماس جلو شو حتي از رو شلوارش رو باسنم كاملا حس مي كردم . يه خورده كه خودشو بهم مالوند دستاشو رو سينه هام گذاشت و مشغول ماليدن شون شد . نفس ، نفس مي زدم ، ترس برم داشت .حس مي كردم همه بدنم داغ شده و از گرماش دارم بي طاقت مي شم . بعد مانتو مو داد بالا و همون طور كه پشت من بود دگمه كمر شلوارمو باز كرد و بعد زيپ شلوارمو پايين كشيد و به تندي شلوار و شرتم رو با هم تا روي رونم پايين كشيد و دست انداخت رو شكمم و منو به طرف خودش كشيد و با هيجان زياد گفت : دستاتو بزار رو جعبه ها خوشگل
كمي خم شدم و دستامو رو جعبه ميوه ها تكيه دادم . نشست جلو پام و با يه دست مانتو مو رو كمرم بالا نگه داشت و سرشو برد سمت كسم و در حالي كه دماغش رو سوراخ كونم حركت مي كرد كسم رو گرفت به دهنش ، من فقط مي لرزيدم . و با تماس لب و زبونش تو كسم كم كم زانو هام شول شد . بلند شد و يه دستشو زير زانوهام گرفت و دست ديگر شو به كمرم و تا آمدم به خودم بجنبم منو بلند كرد تو دستاش و برد سمت تخت
و تقريبا منو انداخت رو تخت و حريصانه خودشو انداخت تو بغلم . همش نگام به در پستو بود مي ترسيدم كسي اون پرده رو بده كنار وبياد تو
كاظم به تندي دگمه هاي مانتو ما باز كرد و بلوزم رو داد بالا و زير گلوم جمع كرد و سوتينم رو از رو سينه هام كنار زد ووحشيانه نوك سينه مو به دهنش فرو كرد و ميك مي زد . من همچنان مضطرب و آشفته نگاهم به در پستو بود و حتي وقتي كسم رو تو دهان گرفت و زبونشو كرده بود تو و با دستاش محكم سينه ها مو فشار مي داد ، لذتي برام نداشت دوست نداشتم و شايد هم روم نمي شد تو صورت كاظم آقا نگاه كنم
يهو از درد فرو شدن ناگهاني كيرش كه وحشيانه تو كسم فرو برده بود به خودم آمدم و داد زدم : يواش تر
كمي كه تلم زد شهوتي شدم و شهوتي آميخته با ترس وجودم رو پر كرد چند دقيقه كه تلم زد حس كردم اورگاسم شدم . اولين تحريك كامل من بود كه توسط كسي بجز جواد صورت مي گرفت . كمي بعد تلم زدنش تند تر شد و با سرعت بيشتري خودشو به من مي كوبيد . سينه هام با هر بار تلم زدنش تو كسم به روي بدنم بالا و پايين مي رفت . نگاهي بهش انداختم . نفهميده بودم كه چه موقع شلوارم رو از پام در آورده بود ولي پاهام رو شونه هاش بود و با دستاش رون پاهامو گرفته بود تو بغلش وقتي ديد دارم نگاش مي كنم لبخندي زد و گفت : كس آب داري داري ، ببينم از كير من خوشت مي ياد ؟ تا حالا همچي كيري تو كست رفته بود
آهي كشيدم و با ناراحتي گفتم : كار تو بكن اينقدر حرف نزن ، من بايد برم
يه خورده ترش كرد و ناگهان آهي كشيد و آروم شد . حس كردم آبش تو كسم ريخت
لبخندي زد و گفت : آبم ريخت تو كست خوشگل ، ولي نگران نباش من
نطفه ندارم ، زنم براي همين ازم جدا شد . نمي تونم حامله ات كنم نگران نشو
سرم گيج رفت انگار تمام دنيا رو رو سرم خراب كرده بودن ، دلم مي خواست فرياد بزنم كثافت عوضي چرا از اول اين رو نگفتي ، گريه ام گرفت و با چشاي اشك بار لباسم رو پوشيدم . كاظم يه نگاه به من كرد و با خنده گفت : چرا گريه مي كني ؟ بخدا راست مي گم . همه مغازه دار هاي دور بر هم مي دونن من نطفه ندارم ، مي توني سؤال كني . نترس بابا حامله نمي شي
داشتم دگمه هاي مانتو مو مي بستم . احساس حماقت بد جوري عذابم مي داد . از پستو زدم بيرون نزديك در مغازه صدام كرد : خانم ببخشيد ميوه هاتون يادتون رفت
اصلا به روم نياوردم و قتي رسيدم خونه رفتم تو حمام و خودمو شستم از خودم بدم گرفته بود . خيلي ارزون خودم رو به باد دادم . يه خورده زير دوش گريه كردم تا آروم بشم . بعد كه آمدم بيرون نشستم رو مبل و به فكر فرو رفتم . به فكر كانديد دوم كه با داشتن زن و بچه خيالم از بابت بچه دار شدنم راحت بود
كسي كه كانديد دوم بود آقا يوسف دوست و همكار جواد بود كه با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم . واسه اين تو دوستاش كه با ما رفت و آمد داشتن اون رو انتخاب كردم كه خيلي هيز بود و هر موقع كه وقت گير مي آورد سعي مي كرد بهم نزديك بشه . قبلا محلش نميدادم و رو نمي ديد . ولي حالا مجبور بودم بهش رو نشون بدم
دو روز بعد از اون ماجرا ، صبح كه جواد مي خواست بره سر كار به من گفت : آقا يوسف ما رو دعوت كرده روز جمعه بريم باغشون كرج ، دوست داري بريم ، شنبه هم كه شيفت كاريم بعد از ظهره مي تونيم شب اونجا بمونيم ، مثل دفعه پيش

من از خدا خواسته گفتم : خيلي خوبه باغ با صفايي داره ، حتما خوش مي گذره
روز جمعه با جواد وسايل لازمه رو جمع كرديم و گذاشتيم تو ماشين ، از تهران تا باغ آقا يوسف حدود يه ساعت و نيم بيشتر راه نبود
در طول راه من چشامو بسته بودم و خودم رو زده بودم بخواب ولي در اصل همه هوش و حواسم به آقا يوسف و چگونگي رابطه آغاز كردن با اون بود . و اصلا نفهميدم كه كي رسيديم جلو در باغ
وقتي آقا يوسف در رو باز كرد و از ما استقبال كرد تازه بخودم آمدم و مشغول حال و احوال پرسي با اون و خانمش شدم . آقا يوسف دو تا بچه كوچولو بامزه داشت يكي يه پسرسه ساله به اسم رضا و اون بزرگه يه دختر ده ساله به نام رويا . هر دو شون شيرين و خواستني بودن . هم من و هم جواد خيلي اونها دوست داشتيم . زنش پري ده ، دوازده سالي از من بزرگتر بود
يه فضاي بزرگ پر از درخت و گل كاري شده و يه استخر كوچك اولين چيزهايي بود كه در ورود به چشم مي يومد و ساختمان هم عقب زمين واقع شده بود . معمولا تو يه فضاي قشنگ زير درخت ها فرش مي انداختيم رو زمين و بيشتر طول روز بيرون بوديم و نهار هم همونجا مي خورديم . وقتي كه مردها مي خواستن از استخر استفاده كنند من و پري مي رفتيم تو ساختمون و تدارك غذا رو مي ديديم . چون از باغ استفاده هميشه گي نمي شد و هر دو سه هفته يه بار مي يومندن اينجا وسايل زيادي اينجا نبود و فقط چيزهاي خيلي ضر روري توش بود تو حال يه تلوزيون و يه دست مبل رنگ رو رفته و يك ميز مبل به چشم مي خورد و يك گاز و يك يخچال قديمي و دو سه تا كابينت كه تو آشپزخونه بود بقيه وسايل اون خو
     
#6 | Posted: 24 Sep 2010 05:43
. وقتي براي بار چندم از من خواست برم پيشش لبخندي بهش زدم و با سر اشاره كردم نه با يه دو قدم كه به سمتم آمد دويدم بيرون و رفتم سمت جواد و نشستم كنارش . كثافت پر رو داشت مي يومد جلو جواد رو بغل زدم و لبامو گزاشتم رو لباش ، جواد چشاشو باز كرد و با خنده گفت : تو كي بيدار شدي مينا ؟
آقا يوسف دويد سمت آشپزخونه ،جواد منو رو پاش نشوند و لباشو گذاشت رو لبام من از كنار صورتش آقا يوسف رو كه داشت با حسرت مارو تماشا مي كرد ، مي ديدم . براي اينكه بيشتر حرص شو در بيارم دگمه هاي پيرهنم رو باز كردم و سينه هامو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن جواد و اون هم شروع كرد به خوردن و بوسيدن سينه هام . حسابي داشتم لذت مي بردم نمي دونم چرا ، ولي جلو چشاي آقا يوسف سكس كردن شهوتم رو چند برابر كرده بود جواد منو از رو پاش بلند كرد و نگاهي به اطراف كرد وقتي خواست سمت آشپزخونه رو نگاه كنه دستامو گرفتم به صورتش و نگذاشتم اين كار رو بكنه با خنده گفتم : بيرون خوابند كسي نيست
شرتم رو پايين كشيد چون من روم به آشپزخونه بود بخوبي مي تونستم آقا يوسف رو ببينم . جواد هم شهوتي شده بود كمي بيژامه و شورتش رو پايين كشيد و كير شق شده اش افتاد بيرون ، با تحريكي كه از كار آقا يوسف شده بودم . من خيلي بيشتر از اون شهوتي شده بودم جواد منو طرف خودش كشيد . خم شدم و كير شو گرفتم تو دهنم و يه خورده براش ساك زدم . منو بالا كشيد و كير شو كرد تو كسم . . خم شدم و دو دستم رو به پشتي مبل تكيه دادم و سر جواد بين آرنج دو دستم گير افتاد
نمي تونست سرشو برگونه يه طرف ديگه و همون طور كه نگام به آقا يوسف بود . اون داشت با حرص و لذت ما رو تماشا مي كرد . تكونهاي تند سينه هام كه از تلم زدن كير جواد تو كسم ايجاد مي شد . حسابي حال آقا يوسف رو خراب كرده بود نمي تونستم دستاشو كه پشت اپن بود ببينم ولي از حركت تند شونه هاش معلوم بود داره با كيرش جرق مي زنه . مرتب با حركت لباش بوسه نثارم مي كرد .
حسابي تحريك شده بودم حركاتم تند شده بود و ناله مي كردم مي دونستم صداي ناله هاي منو آقا يوسف بخوبي مي شنيد . ديگه كم مونده بود كه آبم بياد از حالت چشام آقا يوسف هم اين رو فهميده بود . آقا يوسف چشمش به من بود كه لبخندي زد و كتري رو برداشت و به سمت شير آب رفت و صداي تق و توق ظرفها رو در آورد
جواد بيچاره يهو منو عقب زد . و من هم سريع دگمه هاي پيرهنم رو بستم و شرتم رو دادم بالا و كنارش نشستم . جواد هم طفلك تندي همون طور كه نشسته بود شورت و بيژامه شو كشيد بالا . اعصابم خراب شده بود كم مونده بود كه به اورگاسم برسم اگه اون كثافت . آخ چقدر حرص مي خوردم
من از رو مبل بلند شدم و لبخندي به جواد زدم و گفتم : من مي رم و پري رو بيدار مي كنم
وقتي داشتم به طرف در مي رفتم نگاهي به آقا يوسف انداختم با بدجنسي لبخندي بهم زد
بعد از شام ، من و پري مشغول شستن ظرفها شديم . و بچه ها هم رفتن تو اتاق و گرفتن خوابيدن و آقا يوسف و جواد داشتن شطرنج بازي مي كردن كمي بعد آقا يوسف آمد تو آشپزخونه و پارچ رو برداشت و اون رو شست و در حالي كه داشت توش يخ مي انداخت گفت : پري ، من و جواد بيرون مي خوابيم . شما هم تو بخوابيد
من به تندي رو كردم بهش گفتم : نه آقا يوسف من و جواد تو اتاق مي خوابيم
راستش يه جورايي مي ترسيدم ، بغل جواد آرامش بيشتري داشتم
اخمي بهم كرد و با خنده گفت : حالا يه شب رو بزاريد جواد آقا راحت بخوابه
جواد از تو حال با خنده گفت : مينا شوخي مي كنه يوسف ، من هم هوس كردم بيرون بخوابم
پري با خنده گفت : يوسف پس شما برو واسه خودت و جواد آقا پتو و متكي ببر
آقا يوسف نگاهي به من كرد و لبخندي زد و گفت : باشه دوغ رو كه رو براه كنم مي رم
آقا يوسف دو بسته دوغ از تو يخچال در آورد و خالي شون كرد تو پارچ
و بعد از تو جيبش يه پلاستيك در آورد و در مقابل چشاي بهت زده من گرد سفيدي كه توش بود خالي كرد تو دو تا ليواني كه جلوش بود و با دست به من فهموند كه براي خواب كردن و اشاره به پري و جواد كرد
و بعد تو ليوان ها دوغ ريخت و با يه قاشق هم زد و دو تا ديگه ليوان رو هم از دوغ پر كرد
در اين موقع پري برگشت و روش رو كرد به يوسف و گفت : براي من نريز يه خورده سرما خوردم . مي ترسم اذيتم كنه
آقا يوسف خنديد و گفت : امكان نداره دوغ خوردن بدون تو برام صفايي نداره
و بعد يكي از ليوانهايي كه توش چيزي ريخته بود رو برداشت و برد طرف دهن پري ، و در حالي كه دست ديگه شو به كمرش زده بود گفت : بيا عزيزم ، بخور
پري كمي سرشو عقب كشيد و گفت : اذيت نكن ، بزار بعد مي خورم دستام كفيه
آقا يوسف دستشو كه به كمر پري گذاشته بود پايين كشيد و گذاشت رو باسن پري و كمي فشار داد
پري نگاهي به من كرد و بعد آهسته گفت : اذيت نكن پر رو
آقا يوسف ليوان رو به لب پري چسبوند و گفت : پس زود بخور تا منم بدلم بشينه ، بتونم دوغم رو بخورم
پري سري تكون داد و دستاشو شست و ليوان رو از دستش گرفت و با خنده
گفت : بده خودم مي خورم
آقا يوسف دو تا از ليوان ها رو به دست گرفت و نزديك من شد و يكي شو داد دستم و گفت : ببريد واسه آقا جواد ، بعد يه ليوان ديگه داد دست ديگم و با خنده گفت : اين هم براي شما
به ليواني كه اول داده بود و با دست چپ گرفته بودمش نگاهي انداختم و مونده بودم چكار كنم . از يه طرف دلم نمي يومد داروي خواب رو بخورد جواد بدم و از طرفي من مجبور بودم واسه نقشه ام باهاش همكاري كنم
پري رو كرد به من و گفت : ببرش مينا جون گرم مي شه
من راه افتادم طرف حال جواد رو مبل نشسته بود و چشاش تو تلوزيون بود و اخبار گوش ميكرد . ليوان دوغ شو دادم دستش و كنارش نشستم و مشغول خوردن شديم وقتي دوغش رو خورد ليوان رو ازش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه . آقا يوسف رفته بود كه وسايل خواب رو ببره بيرون جا ها رو درست كنه و پري هم داشت بقيه ظرفها مي شست من هم رفتم كمكش ولي تو دلم احساس بدي داشتم
وقتي شستن ظرفها تموم شد . با هم رفتيم تو حال و نشستيم رو مبل و پري دست برد و صفحه شطرنج رو بهم زد و با خنده گفت : جمع كنيد اينو بياييد پاستور بازي كنيم
يه دو ساعتي كه بازي كرديم آثار خواب آلودي در چهره پري و بعد از مدتي تو چهره جواد آشكار شد . كمي ديگه كه بازي كرديم . پري شروع كرد به چرت زدن . جواد هم تقريبا همين طور . پري بلند شد و با بي حالي رو كرد به ما و گفت : مي بخشيد من خوابم گرفته ، مي رم بخوابم
بعد رو كرد به من و گفت : تو نمي خواي بخوابي ؟
آقا يوسف به تندي گفت : تو برو بخواب يه خورده ديگه بازي كنيم ما هم مي ريم مي خوابيم
پري شب بخيري گفت و رفت تو اتاق و جواد هم كه حسابي به چرت زدن افتاده بود بلند شد و رو كرد به آقا يوسف و با خنده گفت : انگاري من هم حسابي پنچر شدم . بريم بخوابيم
آقا يوسف بلند شد و گفت : آره من هم خيلي خوابم مي ياد ، تو برو من هم اينجا رو مرتب مي كنم مي يام
جواد رفت طرف بيرون و من هم بلند شدم . آقا يوسف دستمو گرفت و با خنده
گفت : يه لحظه صبر كن كارت دارم
گفتم : ولم كن مي خوام برم بخوابم
بعد بلند شد و گفت : برو ببين جواد خوابيده
بعد دست منو گرفت و برد طرف در بيرون و بعد كمي باسنم رو فشار داد و گفت : برو ديگه ناز نكن
با قدم هاي لرزون رفتم سمت جواد و كنارش نشستم خم شدم روش و لباشو بوسيدم . حسابي خوابش برده بود پتو رو كشيدم روش و برگشتم تو حال . آقا يوسف داشت در اتاق رو كه پري و بچه ها توش خواب بودن از بيرون قفل مي كرد . منو كه ديد لبخندي زد و گفت : جواد خوابه ؟
اخمي كردم و گفتم : نه
لبخندي زد و آمد طرفم و دستم رو گرفت و گفت : مي دونم ، بيا بريم
دستمو كشيد و منو برد تو اتاق ديگه و در رو از داخل قفل كرد و مشغول در آوردن لباساش شد
وقتي شرتش رو در آورد كير گنده اش رو گرفت تو دستش و با خنده رو كرد به من و گفت : از بعد از ظهر مست تو شده
بعد آمد كنارم و دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و تا بخودم اومدم همه لباسامو در آورده بود و منو دراز كرد رو تخت . وقتي لباشو رو لبام گذاشت بخودم اومدم و آهسته
گفتم : بزار برم ، خواهش مي كنم
لبخندي زد و گفت : حالا چند ساعت وقت داريم چه عجله اي داري بعد كه چند بار آبمون اومد خواب بيشتر مزه مي ده
لباشو دوباره رو لبام گذاشت و سعي كرد زبونش رو بكنه تو دهنم . من لبامو بهم فشار دادم و نزاشتم اين كار رو بكنه
رفت رو سينه هام و مشغول فشار دادن و خوردن سينه هام شد . كم كم حس مي كردم گرم شدم و شهوت وجودم رو در بر مي گرفت مخصوصا وقتي كيرش رو روي كسم مي چرخوند . با ولع عجيبي سينه ها مو مي خورد و مي ماليد خيلي زود تحريك شدم و دستامو روي تخت مي كشيدم

و آهسته ناله مي كردم وقتي كه زبونش رو تو كسم فرو كرد بي اختيار دستامو گذاشتم رو سرش و آهسته فشارش دادم به خودم اون هم بيشتر زبونشو فرو مي كرد وقتي دو تا از انگشتاشو فرو كرد تو كسم و تند تند عقب جلو كرد . ديگه داشتم با فشار زياد سينه ها مو مي ماليدم . كمي بعد آمد رو سينه ام نشست و كير شو گذاشت لاي سينه هام و كير شو مي كشيد بهشون من با دستام سينه هامو گرفتم و به كيرش فشار مي دادم و اون هم لبخندي زد و حركت شو تند تر كرد
كمي بعد كير شو گرفت لب دهنم ، لبامو كه براي ناله كردن باز بود بستم
ولي با خشونت دهنم رو باز كرد و كير شو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد . دستم رو گذاشتم رو كسم و به تندي او نو مي ماليدم
و قتي كير شو كشيد بيرون در همون لحظه آبم اومد و به اورگاسم رسيدم
و بيحال شدم . پاهامو انداخت رو شونه هاشو و با خنده گفت : حالا اولشه كجا رو ديدي قول ميدم آنقدر بهت حال بدم كه فردا از درد پاهات نتوني درست راه بري
و كير شو با فشار كرد تو كسم و همه لش شو انداخت روش به شدت دردم گرفت جيغي كشيدم ولي به تندي دستم رو گرفتم رو دهنم
خنديد و گفت : اگه بيدار بشن هيچ برامون خوب نيست ها ، نمي توني جواد رو قانع كني من بزور دستم به كوس تو رسيده . ولي من مي تونم بهش ثابت كنم تو خارشك داشتي ، پس سعي كن سر و صدا راه نندازي ، مخصوصا وقتي خواستم بكنم تو كونت دردش يه خورده بيشتره . ببينم كير من رو بيشتر پسند مي كني يا مال جواد
رو ؟
چشامو بستم و چيزي نگفتم و اون هم تند و تند تلم مي زد . كمي بعد حركاتش خيلي تند شد معلوم بود كه مي خواد آبش بياد . ترسيدم يه موقع بكشه بيرون . دستامو به بغل كمرش گرفتم و اونو با همه قدرتي كه داشتم به خودم فشارش دادم . وقتي حركت آبش رو تو كسم حس كردم من هم در همون لحظه دوباره آبم اومد . لبخند رضايتي رو لبام نشست و دستام شول شد و از كمرش افتاد پايين . اون هم خودشو انداخت رو من و با خنده گفت : خيلي حال داد نه ؟
بي اختيار سرم رو تكون دادم و گفتم :‌ آره ، خيلي . حالا پاشو برو بخواب من هم مي رم پيش پري مي خوابم
اخمي كرد و گفت : هنوز كارم تموم نشده ؟
منظور شو فهميدم . اخمي كردم و گفتم : نه از پشت نه ، ديگه بسه . من نمي زارم ديگه منو بكني
خنديد و گفت : فايده اي نداره ، من كار نيمه تموم رو دوست ندارم
بعد كنارم دراز كشيد . دلم مي خواست زود از اين وضعيت خلاص بشم مي ترسيدم يه موقع كسي از خواب بيدار بشه . گفتم : پس زود تر كار تو بكن برو ، مي ترسم كسي از خواب پاشه
خنديد و گفت : نترس بزار يه خورده كيرم جون بگيره . هنوز خيلي وقت داريم ، اگه خيلي عجله داري بيا خودت كير مو حال بيار . يه خورده واسم ساك بزن
دستو كشيد طرف خودش . رو كيرش خم شدم و كردمش تو دهنم كمي كه ساك زدم از من خواست كس مو بگيرم سمت دهنش و در همون حال هم ساك بزنم . من پشت به صورتش نشستم رو شكمش و رو كيرش خم شدم و كسم رو كشوندم طرف دهنش و كير شو با دست گرفتم و تو دهانم كردم . مشغول ساك زدن بودم كه انگشت شو كرد تو كسم و مي چرخوند
دوباره شهوتي شدم . آنقدر كه چند بار از شدت هوس نزديك بود كير شو گاز بگيرم . بعد انگشت شو از تو كسم درآورد و باهاش سوراخ كونم رو مي ماليد
آهسته انگشت شو فرو كرد تو كونم . و با دست ديگش كه رو سرم گذاشته بود سرمو به كيرش فشار داد . هم زمان كه انگشت شو تا ته فشار مي داد تو كونم سرمو با قدرت زياد روي كيرش فشار داد با سختي دستشو از رو سرم كنار زدم و كير شو از دهانم كشيدم بيرون
خودم رو كنار كشيدم و در حالي كه نفس ، نفس مي زدم گفتم : بسه ديگه خفه شدم
من رو به بغل پشت به خودش قرار داد و كير شو فرو كرد تو جلوم و مشغول تلم زدن شد وقتي كه داشت دوباره به اوج شهوت مي رسيدم كير شو كشيد بيرون و كرد تو كونم . يه خورده كه فشار داد حسابي دردم گرفت خودم رو جلو كشيدم و گفتم : آروم تر
همون طور كه كمي از كيرش تو كونم بود دست انداخت دور شكمم و تا اومدم بفهمم چه خيالي داره هم زمان كه كير شو با فشار مي كرد تو با دستاش شكمم رو به طرف خودش كشيد درد وحشتناكي رو تو كونم حس كردم چشام پرآب شد و قبل از آنكه بتونم جيغ بكشم با دست دهنم رو گرفت و محكم تر كير شو تو كونم فشار داد از درد پاهامو تو شكمم جمع كردم و با مشت به پاش مي كوبيدم و اون كثافت هم بي اعتنا مشغول تلم زدن تو كونم شد . چند دقيقه اي كه گذشت دردش كم شد و تونستم خودمو آروم كنم اون هم دستشو از رو دهنم برداشت
آهسته گفتم : خيلي كثافتي
خنديد و گفت : تلافي ظهر رو در آوردم كه از كيرم در رفتي ياده ته
كمي كه گذشت آهسته گفت : دارم مي يام اجازه مي دي بكنم تو دهنت ، خوش كردم آبم رو تو دهنت خالي كنم
داد زدم : غلط كردي كثافت كه بخواي كير كثيفت رو بكني دهنم
لبخندي زد و گفت : نه نمي كنم تو ، فقط آبم رو مي ريزم توش
گفتم : نه ، لازم نكرده
كير شو در آورد و منو چرخوند و گفت : دهن تو باز كن ، نمي كنم تو فقط مي خوام آبم رو بريزم
گفتم : نه
نزديك صورتم نشست رو سينه ام و با دست شروع كرد به تند ، تند دست كشيدن زير كيرش
و كمي بعد انگشتشو فرو كرد تو دهنم و دهنم رو كمي باز كرد و به تندي كير شو جلو كشيد و يك دفعه آب شو پاشيد تو دهنم و خم شد رو صورتم و لباشو گذاشت رو لبام و با دستاش سرمو گرفت و آنقدر لبامو بوسيد و صورت و گلومو ماليد كه مجبور شدم همه آب شو قورت بدم پايين . تا حالا آب كير رو نخورده بودم و حتي وقتي جواد اين كار رو مي كرد مي رفتم دستشويي و دهنم رو مي شستم . اون هم طفلك اعتراضي نمي كرد ولي اين كثافت مجبورم كرد آب شو قورت بدم واي چه طعم لزج و بدي داشت
ميل به شيريني مي زد نمي دونم تو فيلم هاي سكسي كه گاهي با جواد نگاه مي كرديم چطور زنها آب كير مردها رو با لذت مي خوردن ولي اصلا خوش آيند من نبود
آقا يوسف اجازه نداد برم و كمي بعد دوباره بهم چسبيد و با قولي كه ازش گرفته بودم به كون من كاري نداشته باشه اجازه دادم دوباره كسم رو در اختيار بگيره . بعد كلي زور زدن و عرق كردن آبشو تو كسم خالي كرد و وقتي همه آبش آمد لبخندي بهم زد و گفت : همه آبم رو ريختم تو ، ديگه تو كست سيل راه افتاده ولي نگران نباش
بعد كير شو در آورد و لباساشو پوشيد و رفت بخوابه . همه پام از بالا تا پايين تير افتاده بود و حسابي درد مي كرد . بزور تونستم لباسامو بپوشم
بلند شدم و رفتم دستشويي و خودم رو شستم و بعد از اين كه دهن مو هم شستم رفتم سمت اتاق پري ، قبل از اينكه آقا يوسف بخواد بره بخوابه قفل در اتاق رو باز كرده بود رفتم تو اتاق بچه ها پايين تخت خوابيده بودن يه نگاه بهشون كردم و با لبخند دستي به جلوم كشيدم رفتم رو تخت و كنار پري دراز كشيدم
فردا صبح بعد از صبحانه وسايلمون رو جمع كرديم و بعد از خداحافظي برگشتيم خونه ، بعد نهار كه جواد حاضر شد بره سركار رفتم روي تخت دراز كشيدم و به ماجراي شب قبل فكر مي كردم ياد آوري اون لحظات منو شهوتي كرد دستم رو روي كسم گذاشتم و مشغول ماليدنش شدم چشامو بستم و سعي كردم همه لحظات رو جلو چشام مجسم كنم
مخصوصا وقتي كه آقايوسف بهم مي گفت ديگه تو كست سيل راه افتاده ولي نگران نباش
يهو خشك شدم و دستم بي حركت موند . منظورش چي بود كه مي گفت ولي نگران نباش . به تندي بلند شدم رفتم سمت تلفن و با عجله شماره خونه پري رو گرفتم
بعد از حال و احوال معمول با خنده گفتم : پري شما چطوري جلوگيري مي كنيد كه ديگه بچه دار نشيد . آخه از تولد رضا تا حالا چند سال مي گذره
برام سؤال پيش اومد . گفتم زنگ بزنم ازت بپرسم
با خنده گفت : اي شيطون تو چرا اينقده از بچه دار شدن بدت مي ياد اون از اون قرص خوردنت و اين هم از اين جور سؤال ها پرسيدنت
با خنده گفتم : دوست دارم بدونم تو رو خدا بگو ديگه ، لوله ها تو بستي يا ...... اينكه
با خنده حرف مو قطع كرد و گفت : نه عزيزم يوسف بسته ، اون نظرش ....
سرم گيج رفت . و گوشي از دستم افتاد زمين ، نتونستم خودم رو سر پا نگه دارم زانو هام شول شد و نشستم رو مبل
فرياد پري رو از تو گوشي مي شنيدم كه داد مي زد : الو مينا چي شد ؟ حالت خوبه ؟
گوشي رو گرفتم دستم و گفتم : چيزي نيست ، زنگ زدن بايد برم در رو باز كنم فعلا خداحافظ
گوشي رو گذاشتم رو تلفن و خودم رو انداختم رو مبل و شروع كردم به گريه كردن ، ديگه دلم مي خواست خودم رو بكشم . حسابي داغون بودم
نه ، ديگه از اين بدتر نمي شد . چقدر دلم مي خواست فرياد بزنم
از صداي زنگ در به خودم اومدم . بلند شدم و به سمت در بازكن رفتم از تو گوشي گفتم : كيه ؟
صداي مردي بگوشم خورد : كنتور گاز
گوشي رو گذاشتم و مانتو مو پوشيدم و رو سري مو انداختم سرم و رفتم سمت در ، در رو كه باز كردم مرد خيلي جوان و خوش تيپي رو بروم ظاهر شد . يه لحظه باز ياد بچه افتادم ، يهو مثل خول ها خنده ام گرفت
مرد جوان لبخندي زد و گفت : ببخشيد كنتور گاز رو مي خواستم ببينم
با دست كنتور رو نشونش دادم
و خودم رو از جلو در كشيدم كنار . آمد تو و به سمت كنتور رفت ، من يه خورده از پشت سر نگاهش كردم ، مونده بودم چكار كنم بهش نمي خورد كه ازدواج كرده باشه در حياط رو بستم و رفتم طرفش داشت بر مي گشت سمت در ، لبخندي زدم و
گفتم : مي شه يه نگاه به اجاق گاز ما بكنيد ؟ آخه كسي خونه نيست و من از ظهر تا حالا مدام بوي گاز حس مي كنم . نمي دونم چكار كنم
نگاهي به من كرد و گفت : من زياد وارد نيستم خانم ، ولي خوب اگه مربوط به نشتي تو بست و يا شيلنگ باشه شايد بتونم جلو شو بگيرم اجاق گاز كجاست ؟
لبخندي زدم و گفتم : ممنون ، بفرماييد دنبالم
جلو در ورودي به خونه گفتم : لطفا چند لحظه صبر كنيد ، براتون دم پايي بيارم ببخشيد ها من يه خورده وسواس دارم
رفتم تو و سريع رفتم سمت اجاق گاز و به تندي شير گاز رو باز كردم و دستم رو بهش گرفتم تا گاز قطع نشه . يه خورده كه بوي گاز تو فضا پيچيد شير رو بستم و سريع دم پايي هاي تو آشپزخونه رو گرفتم دستم و رفتم سمت در و در رو باز كردم و دم پايي ها رو گذاشتم جلو در و نگاهي به صورتش انداختم و گفتم : ببخشيد ، بفرماييد بپوشيد
كفش ها شو در آورد و دم پايي ها رو پوشيد و به دنبال من آمد تو آشپزخونه و يه خورده اطراف رو بو كشيد و گفت : بله خانم بوي گازه ، خيلي وقته كه بوي گاز رو حس كرديد ؟
لبخندي بهش زدم و گفتم : نه ، از ظهر تا حالا بوي گاز مي ياد
نگاهي به من كرد و گفت : يه خورده آب كف برام درست كنيد ، بايد بست و شيلنگ ها رو تست كنم . اين بو خيلي زياده ، نبايد اينطوري گاز رو روشن كنيد
كمي آب كف درست كردم و با يك دستمال بهش دادم . وقتي مشغول شد
پرسيدم : شما ازدواج كرديد ؟
لبخندي زد و گفت : هنوز نه خانم
پرسيدم : چرا ؟ جوان به اين خوشگلي . هر دختري تمايل داره با هاتون ازدواج كنه . شما چرا دست رو دست گذاشتيد ؟
لبخندي زد و جواب داد : ممنون خانم ولي خوشگلي كافي نيست . چيزهاي ديگه هم لازمه . پول ، خونه . و از همه مهمتر خود دختر
توجهي به من نداشت و مرتب سرش تو كار خودش بود . بهش نزديك شدم و نشون دادم كه مشغول نگاه كردن به كار اون هستم و در همين حال بازو مو به بازوش ماليدم يه دفعه خودش رو كنار كشيد
و يه نگاه به من كرد ، لبخندي بهش زدم و پرسيدم : معلوم شد نشتي گاز مال كجاست ؟
وقتي به صورتش نگاه كردم سرخ شده بود بيچاره معلوم بود تا حالا دستش به هيچ زني نخورده . با كمي دستپاچگي جواب داد : نه خانم ، من پاك گيج شدم ظاهرا همه چيز مرتبه فكر مي كنم از اتصالات داخلي باشه ، اون هم كار من نيست بايد يه سرويس كار وسايل گازي خبر كنيد
بعد با عجله دستاشو زير شير شست . من حوله رو دادم دستش و لبخندي بهش زدم و گفتم : آره ، ظاهرا چاره ديگه اي نيست
دستاشو خشك كرد و حوله رو داد دستم و گفت : خوب ديگه من با اجازه تون مرخص مي شم
لبخندي زدم و گفتم : دوست داريد به عنوان تشكر هم كه شد يه شربت براتون درست كنم ، زياد طول نمي كشه
و بعد چشمكي بهش زدم . با عجله به سمت در رفت و در همون حال
گفت : ممنونم خانم ، ديرم شده من بايد زودتر برم
دم در ايستادم با دستپاچگي داشت به سمت در حياط مي رفت
صداش كردم : آهاي آقا
روش رو برگردوند طرفم و گفت : بخدا ديرم شده خانم ، نمي تونم بيشتر از اين اينجا بمونم
اخمي كردم و گفتم : كفشاتون ، مي خواهيد با دم پايي ها بريد ؟
و با دست به كفشاش كه جلو در بود اشاره كردم
نگاهي به دم پايي هايي كه پاش بود كرد و لبخندي زد و آمد جلو و به تندي و با دستپاچگي دم پايي ها رو در آورد و مشغول پوشيدن كفشاش شد
لبخندي زدم و گفتم : هول نشو عزيزم ، مواظب باش چپه نپوشي
وقتي كفشاشو پوشيد به سمت در رفت و با عجله زد بيرون ، بس كه بيچاره هول بود حتي در رو هم پشت سرش نبست
لبخندي زدم و به سمت در حياط رفتم و در رو محكم بستم
برگشتم تو خونه مانتو مو در آوردم و با رو سريم انداختم رو مبل و رفتم سمت يخچال يه ليوان آب سرد خوردم احساس مي كردم شديدا بهش احتياج دارم
يه دفعه ياد دكتر آزمايشگاه افتادم لبخندي رو لبم نشست دويدم تو اتاق و كيفم رو برداشتم و كارت ويزيتش رو از توش در آوردم و نگاش كردم . منوچهر كريميان دكتر علوم آزمايشگاهي ، رفتم رو مبل نشستم و شماره شو گرفتم و بي صبرانه منتظر شدم تا گوشي رو برداشت ، صداشو شناختم خودش بود پرسيد : بله ، بفرماييد
- ببخشيد شما دكتر كريميان هستيد ؟
- بله خانم خودم هستم بفرماييد ؟
- من همون خانمي هستم كه چند روز پيش ، لطف كرديد و برام اون
آزمايش قلابي رو نوشتيد
خنديد و گفت : بله ، شناختم . مشكل تون حل شد ؟
- آخه اگه حل مي شد كه با شما تماس نمي گرفتم
دوباره صداي خنده شو شنيدم و بعد پرسيد : خوب من چه كاري مي تونم براتون انجام بدم ؟
ديگه حوصله نداشتم يك ساعت مقدمه چيني كنم ، حوادث اخير هم منو حسابي كلافه كرده بود . گفتم : من بچه مي خوام
دوباره صداي خنده اش ولي اين بار بلند تر بگوشم خورد
- من مطمئن هستم كه مي تونم كمك تون كنم
- كي مي تونيد بياييد اينجا ؟ الان مي تونيد بياييد ؟
با خنده گفت : با اين عجله اي كه داريد ممكنه داراي بچه عجول و كم طاقتي بشيد و اين اصلا خوب نيست
- آخه الان شوهرم خونه نيست ، اون شيفت بعد از ظهره و تا ساعت نه شب نمي ياد خونه
خنديد و گفت : خونه شما نه خانم ، خونه من بايد تشريف بياريد . براي خودتون هم بهتره در و همسايه ها هم متوجه آمدن من به خونه شما نشند خيلي بهتره
- خيلي خوب كي بايد بيام ؟
خنديد و گفت : فردا ظهر عزيزم ، وقتي كه شوهرت رفت سركار
- باشه ، مي يام . خوب ممنون خداحافظ
- خوشگل خانم ، نمي خواي آدرس ر
     
#7 | Posted: 24 Sep 2010 05:48
روز بعد خيلي زود از خواب بيدار شدم و رفتم حمام و كمي پاهامو ماساژ دادم . تو اين چند روز خيلي آبم اومده بود ، سكس زيادي پاهامو درد آورده بود . جدا از سكس با كاظم آقا و آقا يوسف كه بي ثمر بود البته براي من بيچاره ، جواد هم هر شب حسابي شلوغش مي كرد تا به قول خودش هر چه زودتر شكمم رو بالا بياره افسوس كه سكس اون هم مثل بقيه بي حاصل بود
بعد از رفتن جواد آژانس خبر كردم و لباس عوض كردم و بعد از آرايش و مرتب كردن موهام . كيفم رو برداشتم و رفتم تو حياط و باشنيدن صداي زنگ در رو باز كردم و ماشين آژانس بود رفتم و نشستم تو ماشين و آدرس منوچهر رو دادم دست راننده و بعد از اين كه ماشين راه افتاد تكيه زدم به صندلي و رفتم تو فكر خدا كنه اين يكي ديگه تو زرد از آب در نياد و بتونم چند ماه ديگه بچه مو تو بغلم بگيرم و به همه نشونش بدم و داد بزنم اين بچه منه خودم بدنيا آوردمش . تو اون شرايط محال بود كه كسي به جواد شك كنه ، آخه آزمايش نشون مي داد كه من و اون هر دومون سالميم
صداي راننده آژانس منو از تو خيالات شيرينم بيرون كشيد : خانم رسيديم
پولش رو دادم و كيفم رو برداشتم و كاغذ آدرس رو ازش پس گرفتم و بعد از حركت كردن ماشين ، با كمك آدرس رفتم تا جلو در خونه . خونه شيك و بزرگي به نظر مي رسيد . وقتي شاسي زنگ رو فشار دادم كمي بعد صداي آشناي منوچهر تو اف اف پيچيد : كيه ؟
با عجله گفتم : منم مينا
خيلي محترما نه تعارفم كرد برم تو و بعد شاسي در بازكن رو زد
در رو باز كردم و با ترديد زياد پامو گذاشتم تو حياط و رفتم داخل و در رو پشت سرم بستم . فضاي حياط نسبتا بزرگ بود و دو تا ماشين تو حياط پارك شده بود . يه خورده ترس برم داشت . خداي من نكنه يه مهمون سر زده براش اومده باشه ، نمي دونستم بايد چكار كنم . حسابي ترس برم داشت . يه خورده اين پا و اون پا كردم و دلم زدم به دريا و آهسته به طرف در ورودي ساختمان جلو رفتم
در اين موقع در ورودي ساختمان باز شد و منوچهر با لباس راحتي شيكي كه به تن داشت در آستانه در ظاهر شد . با ديدن من لبخندي زد و به استقبالم اومد و بازو مو گرفت و با خنده گفت : چقدر خوشگل شدي ، بيا بريم تو عزيزم غريبي نكن
آهسته پرسيدم : مهمون داريد ؟
لبخندي زد و گفت : مهمون كه نه ، دوستام هستند . محض خاطر تو دعوتشون كردم
ايستادم و اخمي بهش كردم و گفتم : يعني چي ؟
لبخندي زد و گفت : اين دوستام همه ، سالم و قوي هستند و خيلي هم پر حرارت ، مگه بچه نمي خواي . خوب چند تا كه باشيم حتما حامله خواهي شد ، و همه دردسر هات تموم مي شه . نترس خوشگل خانم همه قابل اعتماد هستند
با دلخوري گفتم : نه ، من نمي خوام . خواهش مي كنم بهشون بگو برن
لبخندي زد و گفت : باشه عزيزم . حالا بيا تو ، اونها تازه اومدن يه پذيرايي كوچلو ازشون بكنم بعد به يه بهانه اي بهشون مي گم برن
دستشو انداخت دور بازوم و منو برد داخل خونه . وارد حال پذيرايي بزرگي شديم و دو دست مبل يه گوشه اتاق و يه ميز تلوزيون بزرگ كه روش يه تلوزيون و تو طبقه هاشم يه ويدئو و يه ظبط بزرگ قرار داشت كنار مبل ها و يه ميز نهار خوري بزرگ و صندلي هاشم يه سمت ديگه كنار يه پاسيوي بزرگ به چشم مي خورد . سه نفر كه دوستاي منوچهر بودن روي مبل نشسته بودن و يكي شون با ديدن من سريع كنترلي رو از رو ميز برداشت و تلوزيون رو كه مشغول نشون دادن يه فيلم سكسي بود رو خاموش كرد
منوچهر رو كرد به اونها و با دست به من اشاره كرد و گفت : بچه ها اين هم مينا خانم دوست دختر ناز و خوشگل خودم . كه درباره اش صحبت مي كردم
تك تك باهام دست دادن و من لبخندي به لبام آوردم و اذهار خوشوقتي كردم و با تعارف منوچهر رفتم و روي يه مبل نشستم
منوچهر رفت طرف آشپزخونه و در همون حال گفت : الان يه دلستر خوشمزه مي يارم تا با هم بخوريم ، تو آشپزخونه كه بصورت اوپن بود مي شد منوچهر رو كه داشت شيشه هاي نوشابه ، همون دلستر ها رو از تو يخچال در مي آورد ، مي ديدم . خدا كنه بد مزه نباشه ، من تا بحال دلستر نخورده بودم و نمي دونستم مزه خوبي داره يا نه . هيچ دلم نمي خواست جلو منوچهر و دوستاش خيطي بالا بيارم
صداي منوچهر منو از افكارم بيرون كشيد : عزيزم مينا ، يه لطف كن بيا كمكم كن تا نوشابه ها رو آماده كنم
من از خدا خواسته بلند شدم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم . راستش از نگاه هاي ناجور دوستاش به بدنم خسته شده بودم
نزديكش كه شدم لبخندي زد و گفت : مينا جون دو قالب يخ از تو يخچال بردار و بريزش تو اين پارچ تا من نوشابه ها رو باز كنم
از تو يخچال دو قالب يخ در آوردم ، خيلي بامزه بود قالب ها پر از تيكه هاي
كوچك يخ به شكل قلب بود ، تيكه هاي يخ رو با كشيدن دسته قالب از هم جدا كردم و خالي شون كردم تو پارچ روي ميز و به منوچهر كه مشغول باز كردن در قوطي نوشابه ها بود نگاه كردم . يكي از قوطي ها رو برداشتم و نگاهي به دور وبرش كردم هيچ كلمه فارسي و يا عربي كه بتونم بخونمش روش ديده نمي شد و به انگليسي و يا يه زبون ديگه روش نوشته هايي به چشم مي خورد
مشغول ريختن نوشابه ها تو پارچ شدم . منوچهر با خنده گفت : تا بحال از اين دلستر ها خوردي ؟
راستش اسمش واسم آشنا بود ولي تا بحال نخورده بودم . لبخندي زدم و
گفتم : اسمشو شنيده بودم ولي تا بحال نخوردم
لبخندي زد و گفت : يه نوشابه مقوي و عالي واسه كلاس بالا هاست ، همه كس بخاطر گرونيش ازش استفاده نمي كنند
موقع خالي كردن قوطي نوشابه ها تو پارچ بوي تندي بلند شد ، كمي سرم رو عقب گرفتم و آهي كشيدم . منوچهر نگاهي به قيافه من كرد و با خنده گفت : اين چي قيافه ايه به خودت گرفتي دختر؟
سپس آهسته ادامه داد : يه خورده سنگين باش ، دوستام فكر نكنند كه تا حالا اين جور چيزها نخوردي ، يه خورده افت داره برات
كمي خجالت كشيدم و بزور لبخندي زدم و گفتم : باشه ، سعي مي كنم
يه سيني از تو كابينت برداشت و چند ليوان توش گذاشت و گفت : تو رو
خدا جلو دوستام آبرو مو حفظ كني ، من كلي از كمالات و كلاس تو تعريف كردم

سپس بروم لبخندي زد و گفت : بيا بريم ، ممنون كه كمكم كردي
رفتيم تو حال و من نشستم رو مبل و منوچهر هم ليوانهاي تو سيني رو پر كرد و بعد به همه تعارف كرد . من هم يه ليوان برداشتم و گذاشتم جلوم رو ميز
منوچهر لبخندي زد و گفت : خواهش مي كنم ، بفرماييد گرم نشه
دوستاي منوچهر ليوان ها شون رو برداشتن و با يكي دوبار سر كشيدن ليوان هاشون رو خالي كردن و گذاشتن رو ميز ، منم ليوانم رو برداشتم و سعي كردم كم نيارم و چند قورت سريع خوردم ، يه دفعه حالم بد شد عجب طعم تند و مسخره اي داشت . با همه سعيي كه كردم تا خونسردي مو حفظ كنم ولي نتونستم . آهي كشيدم و در حالي كه صورتم رو گر گرفته بود . آخرين جرعه اي كه هنوز تو دهنم بود بزور قورتش دادم و ليوانم رو كه نصفه شده بود گذاشتم رو ميز
منوچهر كنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونه ام و آهسته گفت : چي شد مينا جون ؟
يكي از دوستاش با خنده مسخره اي گفت : مينا خانم ظاهرا تا حالا دلستر نخورده ، يه نوشيدني سبك و ساده براشون بيار منوچ جان ، مثل شربت آبليمو و يا يه ليوان چايي براشون بهتره
منوچهر اخمي كرد و بهش نگاهي انداخت و گفت : اشتباه مي كنيد حسين آقا ، مينا تو خونه شون حداقل روزي سه چهار شيشه دلستر مي خوره ، فكر مي كني مينا بچه است كه جلوش چايي بزارم
سپس لبخندي زد و ليوانم رو دوباره پر كرد و گرفت جلوم
و با نگاهي كه التماس درش موج مي زد ، آهسته بهم گفت : تو رو خدا مينا يه نفس بخور ، بزار حالشون گرفته بشه و نفساشون بند بياد
خدايش حرفي كه دوستش حسين گفته بود خيلي برام گرون تموم شد و حسابي دلخورم كرد ، با خودم گفتم بهتره يه ضرب شست بهشون نشون بدم . همه قدرت و اعتماد بنفسي كه در خودم سراغ داشتم رو جمع كردم و ليوان رو گرفتم و به دهان بردم . شروع كردم به نوشيدن مي دونستم كه بايد يه نفس بخورم و گرنه امكان نداشت يه ذره يه ذره بتونم اون زهر مار رو بخورم . وقتي ليوانم تموم شد اون رو گذاشتم رو ميز و پارچ رو گرفتم دستم و دوباره ليوانم رو پر كردم . اول منوچهر و بعد بقيه شروع كردن به كف زدن و هورا كشيدن ، حسابي جو منو گرفت و ليوان رو به دهان بردم و به تندي همه شو دادم پايين . حس كردم هر لحظه ممكنه بالا بيارم ، در حالي كه ليوانم رو روي ميز مي گذاشتم بادست ديگم كه رو پام بود پامو محكم چنگ زدم تا بتونم خودم رو كنترل كنم . به مبل تكيه زدم و به منوچهر و دوستاش نگاهي انداختم همه از كارم شگفت زده شده بودن و لبخند مرموزي رو لب هاي منوچهر نقش بست . سرم داغ شده بود و حس كردم همه بدنم داغ شده . منوچهر روسريم رو باز كرد و با خنده گفت : راحت باش عزيزم خودت رو سبك كن هوا خيلي گرمه
خواست دكمه هاي مانتو مو باز كنه كه مانعش شدم و اون هم اصرار نكرد و مشغول صحبت با دوستاش شد . در خصوص مسائل كاري صحبت مي كردن و من هيچي از اونها نمي فهميدم . نيم ساعتي كه گذشت عرق از سر و صورتم راه افتاد و منو مجبور مي كرد هر چند دقيقه اي با دست دونه هاي عرق رو از رو صورتم پاك كنم . از حرارت زياد دلم مي خواست مانتو مو در بيارم ولي روم نمي شد . با هر بد بختي كه بود يه نيم ساعتي ديگه خودم رو جمع و جور كردم ، آه خدا چرا مهمون هاي عوضي شو دك نمي كنه برن
نگاهي به منو چهر انداختم ، خيلي خونسرد مشغول صحبت با دوستاش بود
كمي كه گذشت ، سرم گيج رفت . نگاهي به ميز انداختم ميز داشت براي خودش پيچ و تاب مي خورد و شكل هاي عجيبي به خودش مي گرفت بي اختيار خنده ام گرفت . منوچهر و بقيه متوجه من شدن ، منوچهر دستم رو گرفت و گفت : پاشو لباس ها تو در بيار ، خيلي عرق كردي . يه خورده هم آب به سر و صورتت بزن تا سر حال بشي
بزور خودم رو از رو مبل بلند كردم و به طرف آشپزخونه رفتم تا يه آبي به خودم بزنم ، ولي سرم گيج رفت و تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو ميز
منوچهر به تندي زير بغلم رو گرفت و منو سر جام نشوند و در حالي كه لبخند مي زد مشغول باز كردن دگمه هاي مانتوم شد . اصلا دستم جلو نمي رفت كه مانعش بشم . مانتو مو از تنم در آورد و مشغول باز كردن دگمه هاي پيرهنم شد . لبخندي زدم وگفتم : تند نرو ، به اين دوستاي پر روت بگو برن ديگه
احساس مي كردم مست شدم و حرفام يه جورايي طبيعي نبود
وقتي كه منوچهر پيرهنم رو در آورد و دست شو به سينه هام گرفت و مشغول ماليدنش شد . دستشو گرفتم و با لحن عجيبي گفتم : اوه ، داغ شدم . ولم كن ، ببين دوستات دارن ما رو نيگا مي كنن
منوچهر نگاهي به دوستاش انداخت و با لبخند گفت : راست مي گه ديگه چرا نگاه مي كنيد ، پاشيد مشغول شيد
تو نيمه خماري متوجه شدم دارن لباساشون رو در مي يارن ، منوچهر هم بعد يه گاز كوچولو كه به سينه ام زد بلند شد و لباساشو در آورد
اخمي كردم و گفتم : چرا همه داريد لخت مي شيد ، هوا اينقدر گرمه ؟ يا همه شما خول شديد ؟ آره ؟
حسين آمد سمت من و كير شو از تو شورتش كه تنها چيزي بود كه تن او و بقيه بود ، در آورد و كير شو چسبوند به لبام و با خنده گفت : ما همه آماده شديم تا واست بچه درست كنيم خوشگله
شليك خنده اون و بقيه تو حال پيچيد ، اخمي كردم و رو كردم به منوچهر و گفتم : بيا اين دوست هاي بي تربيتت رو ببر بيرون ، مگه من چند تا بچه مي خوام ؟ ، يه دونه هم باشه بسمه و دي ...... و
كير حسين با فشار تو دهنم رفت و بقيه حرفم رو ناتمام گذاشت ، يه خورده زور زدم تا كير كلفتش رو از تو عمق دهنم بكشم بيرون ، ولي حالشو نداشتم و يا زورم نمي رسيد دستم رو تكون بدم ، نمي دونم
منوچهر بين پام نشست و شورتم رو گرفت و از پام كشيد بيرون و پاهامو با دستاش بالا گرفت و لباشو گذاشت رو كسم . يه خورده كه بوسيد حس خوبي بهم دست داد و با حوصله بيشتري به كير حسين كه تو دهنم بود مك زدم ، حسين سرم رو تو دستاش گرفت و به تندي و با خشونت مشغول تلم زدن كيرش تو دهانم شد ، كمي بعد دوستاي ديگه شم اومدن جلو و مشغول ور رفتن به پاهام و سينه هام شدن ، يكي شون سوتينم رو باز كرد و انداخت كنار وچنان سينه هامو تو دهنش فشار ميداد كه نزديك بود از درد جيغ بكشم . حسابي داشت بهم مزه مي داد تا حالا اين همه آدم با كير هاي شق شده دور وبرم نديده بودم
در اين موقع يه مايع لزج و بد مزه اي از كير يكي از دوستاي منوچهر كه تو دهنم تلم مي زد ، خارج شد و تو دهانم ريخت . كير شو بزور با دست از دهانم در آوردم و
گفتم : احمق جون ، آب تو نريز تو دهنم . مگه تا حالا شنيدي كه زني از دهن حامله بشه . بايد تو كسم بريزي . نكنه فكر كردي من اين همه راه اومدم تا آب كير بد مزه و مسخره تو بخورم و برم ؟
منوچهر و بقيه با صداي بلند خنديدند و منوچهر رو كرد به اوني كه كيرشو تو دهنم حركت مي داد و گفت : محمد بريز تو كسش ، بايد كس شو آب ياري كني الاغ ، راست مي گه ديگه
محمد لبخندي زد و گفت : ترشح كيرم بود بابا ، يه خورده تحمل كنيد . من كارم رو بلدم
منوچهر انگشتشو از تو كسم كشيد بيرون و آمد طرفم و محمد رو عقب كشيد و كير خود شو با فشار فرو كرد تو دهنم ، و محمد هم لبخندي زد و رفت سراغ كسم
نيم ساعتي نوبتي جاهاشون رو عوض مي كردند تا بقول خودشون كه گاهي با هم حرف مي زدن از كس و دهنم همه استفاده كنند
نمي دونم چند بار آبم اومده بود ، فقط از هوله اي كه زيرم روي مبل گذاشته بودن ، حدس زدم احتمالا حسابي كسم آب انداخته و راه افتاده بيرون
داشت خوابم مي برد ولي سعي كردم خودم رو بيدار نگه دارم تا يه موقع آب كيراشون رو حيف و ميل نكنند و هدرش ندن و از كسم يادشون نره
منوچهر طاق باز روي فرش دراز كشيد و گفت : بيا مينا جون ، بيا عزيزم ،
بشين رو كيرم و اولين كير رو بكن تو كس خوشگلت ، همه كيرم مال تو
با اين حرف دورم رو خالي كردن و كير محمد و اون يكي ديگه دوست منوچهر كه اسمشو نمي دونستم و مرتب مثل سرما خورده ها فش فش مي كرد ، هر دو كير هاشون رو از دهانم كشيدن بيرون و يه نفس راحت كشيدم و حسين هم زبون و انگشت شو از تو كسم كشيد بيرون و بلند شد ، منتظر شدن كه من برم سمت منوچهر ، يه خورده زور زدم و سر پا ايستادم ولي سرم گيج خورد و روي زمين نشستم و در حالي كه لبخند مي زدم مثل بچه ها ، چهار دست پايي رفتم طرف منوچهر و پامو بلند كردم و خودم رو كشيدم رو شكم منوچهر. كمي خودم رو عقب دادم و سعي كردم با دستم كير شق شده و كلفتش رو به سوراخ كسم فرو كنم
ولي نمي شد ، يعني سوراخ كسم هي اين ور واون ور مي رفت . خنده ام گرفته بود . محمد جلو آمد و كير منوچهر رو گرفت و فشارش داد تو كسم و منوچهر هم در حالي كه آه مي كشيد كمرم رو گرفت و منو بروي كيرش فشارداد . دردم گرفت ولي نا نداشتم آخ و اوخ كنم . دلم مي خواست در همون حال كه كير كلفت منوچهر تو كسم ول مي زد ، خم بشم رو شكم منوچهر و سرم رو بزارم رو سينه اش و بگيرم بخوابم
دست هاي محمد از پشت آمد رو سينه هام و منو كمي از رو سينه هاي منوچهر بلند كرد و نشست وسط پاي منوچهر ، و يه تف انداخت رو كونم ، خيلي بدم اومد ، اصلا قيافه اش تابلو بود لات و بي نزاكته و .....آخ ..واي
وقتي كير شو فرو كرد تو كونم ، يهو چشام از خماري در اومد و تقريبا داد زدم : يواش تر حيون ، كثافت پشتم پاره شد
محمد كه گذاشته بود تو كونم و دستاش رو سينه هام بود و فشار شون مي داد ، خنده اي كرد و دوباره يه فشار ديگه به كيرش داد و منو به طرف خودش كشيد . با اين كارش كيرش بيشتر بهم فرو رفت ، منوچهر هم كه مطمئن شد كير محمد تو كونم قرار گرفته دوباره مشغول تلم زدن تو كسم شد . راستش خيلي خوشم مي يومد از اين كه دو تا كير داشت بهم فرو مي رفت ، احساس شيريني داشتم ، تجربه اي كه تا به حال نداشتم . در اين موقع حسين آمد و كنار ما پهلو سرم ايستاد و موهامو گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند و كير شو فرو برد تو دهنم . اون يارو فش فشي هم اومد طرف ديگه ام ايستاد و دستشو زير كيرش گرفت و اون رو مي ماليد و منتظر شد نوبتش بشه تا كير شو بكنه تو دهانم ، از بس كه با تلم زدن ها شون منو بالا پايين كرده بودن كم مونده بود پس بيارم . چشام داشت دو دو مي زد سرم رو تكون دادم و بزور كير حسين رو از دهانم كشيدم بيرون و با بي حالي رو به منوچهر كه زير من دراز كشيده بود و از شدت تلم زدن تو كسم حسابي عرق كرده بود ، كردم و با بي حوصله گي گفتم : بگو تو دهانم نكنند دارم ، پس مي يارم
منوچهر لبخندي زد و گفت : چي رو تو دهنت نكنن ، عزيزم ؟
اشاره به كير حسين و اون فش فشيه كه مرتب بصورتم ماليده مي شدن و منتظر بودن برن تو دهنم ، كردم و با خنده گفتم : اينها رو مي گم ديگه
منوچهر با خنده رو كرد به حسين و گفت : اذيتش نكنيد بابا ، بزاريد يه خورده نفس تازه كنه
حسين رفت طرف محمد و گفت : پاشو ديگه ، كون شو پاره كردي . بزار يه چيزي هم به ما بماسه
محمد غور غور كنان كير شو از كونم كشيد بيرون و بلند شد كنار صورتم ايستاد و حسين پشتم زانو زد و جاي محمد رو گرفت و كير شو فشار داد تو كونم ، نمي دونم چرا ، ولي درد زيادي حس نمي كردم . بيشتر دوست داشتم بخوابم . يه دفعه از بو و طعم بد كير محمد كه تو دهنم فرو كرده بود حالم بد شد . سعي كردم كير شو از دهنم بكشم بيرون كه با دستاي لهورش سرم رو گرفت و به كيرش فشار داد . حس كردم كيرش داره از گلوم مي ره پايين ، يهو عقم گرفت و بالا آوردم . كير شو كشيد بيرون و سريع پارچ نوشابه ها رو گرفت زير دهنم . كمي از مايعي كه پس آورده بودم ريخت رو شكم و سينه هاي منوچهر . سرم گيج مي رفت و ديگه حال خودم رو نمي فهميدم افتادم رو شكم منوچهر و چشامو بستم ، راستش اصلا نمي تونستم چشامو باز نگه دارم . منو كنار كشيدن و صداي منوچهر رو شنيدم كه به محمد و بقيه نق مي زد و بعد از اونها خواست كمك كنند منو ببرن حمام
از آب نسبتا سردي كه تو تنم مي ريخت يهو چشام مو باز كردم . يه خورده سر درد داشتم ولي حواسم يه خورده سر جاش اومد نگاهي به خودم و اون چهار مرد لخت كه دور و برم بودن و هر كدوم يه جامو مي ماليدن كردم و بعد به منوچهر خيره شدم و با دلخوري در حالي كه انگشت محمد رو از تو كونم مي كشيدم بيرون ، بهش
گفتم : منوچهر تو رو خدا مگه قرار نبود دوستات رو بگي برن ؟ اينها چرا چسبيدن بهم
منوچهر لبخندي زد و گفت : راستش مينا جون مي خواستم مطمئن بشم كه دست خالي از اينجا نمي ري ، اين بود كه از دوستام خواستم كمكم كنند تا يه بچه خوشگل تو رحمت بكاريم ، نترس چيزي نيست . ببينم پسر دوست داري يا دختر ؟
نگاهي به محمد كه سعي مي كرد كيرشو تو كسم فرو كنه كردم و با دلخوري
گفتم : فرقي نمي كنه ، فقط كاش تو تنها بودي
محمد كه فكر كنم از همه شون رذل تر و نكبت تر بود دستاشو دور كونم حلقه كرد و محكم منو به سمت خودش كشيد و كير شو فشار داد تو كسم
منوچهر هم رفت پشت سرم و كمي كمرم رو خم كرد و محمد هم دست از تلم زدنش برداشت تا منوچهر بتونه كير شو تو كونم فرو كنه ، و با فشار تندي كه داد كيرش فرو رفت تو كونم و من كه حسابي دردم گرفته بود خواستم خودم رو جلو بكشم تا كيرش بياد بيرون ولي محمد كه مطمئن شده بود كير منوچهر تو كونم رفته با خشونت منو به منوچهر فشار داد و دو تايي مشغول تلم زدن شدن پاهام به شدت درد مي كرد نمي تونستم خودم رو سرپا نگه دارم اگه اون دو تا منو بغل نكرده بودن حتما مي يافتادم زمين چند دقيقه اي كه تلم زدن . آهسته گفتم : منوچهر خسته شدم بزار دراز بكشم ، پاهام درد گرفت
اون فش فشي كه داشت سينه ها مو مي ماليد كف حمام دراز كشيد و با خنده
گفت : بيا رو من دراز بكش عزيزم
محمد و منوچهر هم كه گويا خودشون هم از سر پا ايستادن خسته شده بودن ، كير راشون رو در آوردن و منو به سمت اون فش فشي بردن و كمكم كردن كه روي كيرش جابجا بشم و كيرشو كرد تو كسم و محمد رفت طرف پشتم كه منوچهر جلو شو گرفت و خودش نشست پشتم و كير شو فرو كرد تو كونم . دستامو گرفتم رو سينه هاي فش فشي و در حالي كه تو تلم زدن هاي اونها بالا پايين مي شدم ، لبخندي زدم و گفتم : اسمت چيه ؟
لبخندي زدو گفت : چيه خوب مي كنمت ، حال كردي آره ؟
سري تكون دادم و گفتم : نه بابا ، خيالات ورت نداره ، آخه فقط اسم تو رو ياد نگرفتم
خنديد و گفت :‌ رضا ، اسم پسر تو هم بزار رضا . باور كن نطفه من رد خور نداره تا حالا نشده كس كسي رو آب ياري كنم و بچه دار نشه
لبخندي زدم و گفتم : شايد ، دختر باشه
لبخندي زد و گفت : نترس ، پسره
نمي دونم چرا از حرف زدن باهاش خوشم اومد . كمي كسم رو دور كيرش چرخوندم ، فهميد كه دارم بهش حال مي دم ، دستاشو به سينه هام گرفت و در حالي كه اونها رو مي ماليد با خنده گفت : جون ، قربون كس نازت بشم كه ، اينقده به كيرم حال مي ده
حسين ، منوچهر رو كشيد عقب و خودش نشست و كير شو فرو كرد تو كونم و منوچهر هم اومد كنارم و خواست كير شو تو دهنم كنه كه با عصبانيت داد زدم : ‌احمق حداقل بشورش
با خنده رفت و كير شو زير دوش شست و آمد طرفم و كير شو فرو كرد تو دهنم . كمي بعد از تلم هاي تندي كه رضا تو كسم زد براي چندمين بار ارگاسم شدم و از شالاپ و شلوپي كه تو كسم راه افتاده بود معلوم بود كه اون تو چي خبره . رضا چند حركت تند ديگه به كيرش داد و يك باره حس كردم آبش تو كسم ريخت كمي صبر كردم تا همه آبش بياد و بعد به تندي حسين رو عقب هول دادم و كيرش از تو كونم افتاد بيرون و بعد از رو كير رضا بلند شدم و سريع طاق باز كف حمام دراز كشيدم
حسين كه از هول دادن من افتاده بود كف حمام ، بلند شد و در حالي كه عصبانيت از چهره اخموش پيدا بود . پرسيد : مگه ديوانه شدي دختر ؟ چرا منو هول دادي ؟
لبخندي زدم و گفتم : آخه تو اون حالت نشسته همه آب هاي رضا مي ريخت بيرون
نشست وسط پام و پاهامو گذاشت رو شونش و كير شو با فشار كرد تو كونم . حسابي دردم اومد ، شايد بخاطر وضعيت جديد ، كيرش بيشتر فرو رفته بود ، بهر حال خيلي دردم گرفت . وقتي مشغول تلم زدن شد . نگاهي به رضا كه همونطوري كف حمام ولو شده بود ، كردم و لبخندي به لبم نشست . نگاهي به منوچهر و محمد كه داشتن به من نگاه مي كردن و با كيراشون جلق مي زدن كردم و گفتم : هول نزنيد ، يه موقع آب تون نياد ؟
منوچهر خنديد و گفت : نترس ، حرومش نمي كنم ، همه شو تو كست مي ريزم . سپس كنار سرم نشست و كير شو فرو كرد تو دهنم و مشغول تلم زدن تو دهنم شد محمد هم نشست پهلوم و كير شو رو سينه هام مي كشيد و سينه هامو مي ماليد
چند حركت تند كه بهم وارد شد . فهميدم حسين هم داره ارضا مي شه كير منوچهر رو در آوردم و سرم رو كمي بلند كردم تا حسين رو ببينم ، خيلي دوست داشتم چهره خمار و بي حال كسي رو كه منو مي گاييد ، موقعي كه آبش رو مي آوردم ببينم حسين كمي ناله كرد و بعد حركت آب شو كه تو كسم با فشار خالي مي شد حس كردم از فشار و شدت آبش تو كسم با اندك مالشي كه با دستم به كسم دادم آبم اومد و باز هم اورگاسم شدم
حسين همون طور كه كيرش تو بود روي سينه هام افتاد و مشغول خوردن سينه هام شد . منوچهر تندي حسين رو هول داد كنار و نشست بين پاهام و من هم تند پاهامو گذاشتم رو شونه هاش و كمي خودم رو به طرفش كشيدم . كيرشو فرو كرد تو كسم . و با فشار دادش تو ، ديگه اصلا دردم نمي يو
     
#8 | Posted: 24 Sep 2010 05:51
دستاشو كنار زدم و از بغلش زدم بيرون هنوز يه قدم نرفته بودم كه ولو شدم . منوچهر منو تو بغلش گرفت ، با خنده پرسيدم : من چم شده ؟
لبخند خوشگلي زد و گفت : مستي عزيزم ، هنوز مستي . اون نوشابه ها كه شير شدي و خوردي دلستر نبود عزيزم مشروب بود
اخمي كردم و گفتم : واي خدا جون ، حالا چطوري برم خونه . تو با من مي ياي
لبخندي زد و شير دوش رو باز كرد و كمي كه آب رو سرد كرد . و منو ماساژ داد . حسابي حالم جا اومد . همگي مشغول ماليدن و ماساژ دادنم شدن . خيلي مزه مي داد چند تا مرد با كير هاي نيمه برافراشته دورم رو گرفته بودن و هر كدوم يه جايي مو مي ماليد و ماساژ مي داد ، آنقدر خوشم آمد كه يه بار ديگه به ارگاسم رسيدم
چند دقيقه بعد حسابي حال اومدم و آب سرد كار خودشو كرد و تقريبا مستي از سرم پريد و تونستم رو پاي خودم از حموم بيام بيرون
تازه موقعيت خودم رو درك كردم به تندي لباسامو پوشيدم و نگاهي به ساعتم انداختم ساعت نزديك شش بعد از ظهر بود . بايد سريع مي رفتم خونه و يه فكري براي شام مي كردم . مي دونستم كه اگه كمي منتظر بمونم و اونها بيان بيرون تا يه بار ديگه با من حال نكنن اجازه نمي دادن برم . براي همين سريع خودم رو مرتب كردم و به تندي از خونه زدم بيرون
* * *
دو سه ماهي كه گذشت از رو حالات و روحيه ام من و همه اطرافيانم متوجه شدن حامله هستم . از همه بيشتر من ذوق مي كردم
چند باري تو مهموني هاي مختلف يوسف بهم پيله شد كه اجازه بدم يه حالي بقول خودش باهام بكنه ، ولي من ديگه محلش نمي دادم و آنقدر تند و خشن باهاش تا كردم كه ديگه هواي كس و كون من حسابي از سرش رفت و فهميد . چيزي از من بهش نمي ماسه
بچه كه بدنيا آمد پسر بود . جواد اسم شو گذاشت اميد و من هم مخالفت نكردم . اصلا مهم نبود كه اسمش چيه ، فقط مهم بود كه حالا يه پسر خوشگل داشتم و از همه مهمتر جواد رو داشتم
يه روز نزديك غروب كه رفته بودم خريد ، موقع برگشتن كنار خيابون منتظر ماشين بودم كه يه ماشين جلو پام ترمز كرد سرم رو خم كردم كه مسير رو بگم كه از ديدن منوچهر تو ماشين خشكم زد . لبخندي زد و در رو برام باز كرد.
اول مي خواستم سوار نشم ولي ترسيدم سر لج بيافته و كار دستم بده ، آهسته نشستم تو ماشين . ماشين رو به حركت در آورد و نگاهي به من و اميد كه تو بغلم بود و پلاستيك خريد هام كرد و با خنده گفت : فكر مي كني مال كي باشه ؟ من ؟ و يا يكي از دوستام ؟
خيلي خجالت كشيدم با ناراحتي رو كردم بهش و گفتم : آقا منوچهر من از شما ممنونم كه كمكم كرديد و هيچ اهميتي نمي دم پدر اين بچه كي باشه مهم اينه كه من و شوهرم دوستش داريم و من هم جواد رو دارم . حالا لطف كنيد و ديگه منو فراموش كنيد و بزاريد زندگي مو بكنم
لبخندي زد و گفت : من كه حرفي ندارم مي دوني فردا يه پارتي دوستانه و مجردي داريم . نتونستم كسي رو پيدا كنم كه يه حالي به ما بده و بزم ما رو گرم كنه . يه لطفي بكن و فردا بيا خونه و يه حال كوچولو بهمون بده . تازه مگه دوست نداري يه پسر خوشگل هم داشته باشي تا جنست جور بشه
با ناراحتي گفتم : اولا بچه ام پسره و دختر نيست و در ثاني من همين يه بچه برام كافيه . حالا لطف كن نگه دار تا پياده بشم
لبخندي زد و گفت : جدي ؟ اين پسره . فكر مي كردم دختره . خوب فرقي هم نمي كنه يه دختر كم داري
با عصبانيت گفتم :‌ نه ، نمي خوام
اخمي كرد و گفت : ديگه داري خيلي ناز مي كني ، جنده بازي رو بزار كنار فردا منتظرتم . اگه نياي ممكنه نتيجه آزمايش واقعي رو واسه شوهرت بفرستم اداره ، برات خيلي بد مي شه ها
دلم هوري ريخت پايين . همه زندگي قشنگم داشت بهم مي ريخت با دلخوري
گفتم : تو اينقدر پست نيستي ؟
لبخندي زد و گفت : معلومه كه نيستم ، حالا يه فردا ، ما رو بساز ديگه مزاحمت نمي شم . قول مي دم
اخمي كردم و گفتم : قول مي دي ؟
لبخندي زد و گفت :‌ بله قول مي دم
هيچ چاره اي جز قبول كردن نداشتم ، با دلخوري گفتم :‌ بيا خونه ما ، من خونت نمي يام ، فقط به تو حال مي دم و اون هم يه بار ديگه و ديگه همه چيز بايد تموم بشه
لبخندي زد و گفت : باشه . حالا خونه كجاست ، هم مي رسونمت و هم بايد ياد بگيرم تا فردا بيام ديگه
با راهنمايي من به خونه رسيديم . داشتم پياده مي شدم كه يه دفعه متوجه ماشين جواد شدم كه داشت به ما نزديك مي شد ، با دستپاچگي گفتم : برو زود برو شوهرم داره مي ياد . تو رو خدا زود برو
لبخندي زد و گفت : شوهرت كي بايد بره سر كار ؟
اخمي كردم و گفتم :‌ شب كاره ساعت نه شب بايد سر كارش باشه ، حالا برو گمشو ديگه
بعد به تندي رفتم سمت در و در حياط رو باز كردم و رفتم تو وانمود كردم جواد رو نديدم به تندي رفتم تو آشپزخونه و پلاستيك خريد رو گذاشتم رو ميز آشپزخونه و مشغول در آوردن خرت و پرت هايي كه براي شام خريده بودم كردم و زير چشمي مواظب در بودم . چند لحظه بعد در باز شد و جواد آمد تو حال و يك راست اومد طرف آشپزخونه پشت من ايستاد و دست شو گذاشت رو باسنم و در حالي كه كونم رو مي ماليد با خنده تو صورتم نگاهي انداخت و پرسيد : جايي رفته بودي ؟
لبخندي زدم و لبم رو جلو بردم تا منو ببوسه ، بعد از اينكه منو بوسيد با خنده گفتم : آره عزيزم ، رفته بودم واسه شام يه چيزهايي بخرم . مي خوام واست خورش كرفس درست كنم . دوست داري ؟
يه فشار به باسنم داد و گفت : مي دوني كه خيلي دوست دارم
سپس به طرف يخچال رفت و در حالي كه واسه خودش آب مي ريخت رو كرد به من و گفت : سعي كن تو هواي گرم ، زياد بيرون نري . مخصوصا واسه اميد هيچ خوب نيست ، ممكنه گرما زده بشه . امروز هم خيلي هوا گرم بود و حتما باز كلي پياده روي كردي ؟
حدس زدم اون حتما ماشين منوچهر رو و شايد هم پياده شدن من رو از اون ديده بوده لبخندي زدم و گفتم : الان كه با آژانس اومدم . راستش خيلي خسته بودم
نمي خواستم خيلي تو فكر ماشين منوچهر بره ، اميد رو دادم بغلش و با خنده گفتم : برو بخوابونش تا من هم بكارام برسم ، مي ترسم شام دير بشه
با خنده اميد رو از بغلم كشيد بيرون و گفت : واي ، چه كار سختي . من بيشتر مايلم خود تو رو بخوابونم
با خنده گفتم : من حرفي ندارم ، منو ببر خواب كن ، ولي بايد واسه شام خودت يه فكري بكني . من كه از خدامه خوابم كني
در حالي كه مي خنديد و با اميد بازي مي كرد از آشپزخونه رفت بيرون و در همون حال گفت : باشه واسه بعد ، دوست ندارم خورشت كرفس رو از دست بدم
مشغول تهيه شام شدم و حدود هشت بود كه غذا رو كشيدم و رفتم تا جواد رو كه طبق معمول كه اميد رو مي خوابوند ، خودش هم خوابش مي برد . بيدارش كنم
كنار اميد روي تخت خوابش برده بود دراز كشيدم كنارش و كمي با موهاش بازي كردم چشاي قشنگ شو باز كرد و يه دفعه منو بغل كرد و كشيد رو خودش و در حالي كه لباشو محكم رو لبام فشار مي داد ، دستاشو رو باسنم گذاشت و دستشو كشيد زير دامنم و شورتم رو گرفت و نيم خيز شد و بتندي شورتم رو از تنم در آورد و انداختش تو كف اتاق ، لبام رو به لباش گذاشتم و بعد يه بوسه طولانيو شيرين با خنده گفتم : بي خودي هوسيم نكن ، مگه نمي خواي بري اداره
نگاهي به ساعتش انداخت و آهي كشيد و لبخندي بهم زد و گفت : خدا بهت رحم كرد
از رو تخت بيرون رفتم و دستشو گرفتم و در حالي كه اون رو به طرف ميز غذا كشيدم و در همون حال با خنده گفتم : آه ، آره . خيلي هم رحم كرد
بعد از شام حاضر شد و واسه اين كه يه خورده داشت دير مي شد با عجله از خونه زد بيرون
مشغول مرتب كردن ميز شدم كه زنگ زدن . آيفون رو برداشتم . جواد بود با خنده گفت : يه دقيقه بيا دم در
رفتم تو حياط و در رو باز كردم . بلافاصله امد تو و لبام رو بوسيد و با خنده گفت : بوسه خدا حافظي يادم رفت
بعد از بوسه دستشو برد زير دامنم و دستشو كشيد رو كسم و با خنده و از روي شيطوني گفت :‌تو خجالت نمي كشي بدون شورت . اومدي دم در ، اون هم جلو در نيمه باز حياط
با خنده گفتم : تو چي ؟ خجالت نمي كشي . دست تو گذاشتي روش و فشارش مي دي ؟ اون هم جلو در نيمه باز حياط
با خنده به سمت ماشينش دويد و من هم در رو بستم و برگشتم تو آشپزخونه . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زدن . به ساعت نگاهي انداختم كمي از نه شب گذشته بود . با عجله رفتم تو حياط و در حالي كه در حياط رو باز مي كردم . با خنده گفتم : جواد ، چرا امشب اينقدر شيطون ....و
با ديدن منوچهر ناخودآگاه خودم رو پشت در كشيدم و اخمي كردم و با ناراحتي پرسيدم : تويي ؟ تو اينجا چكار مي كني ؟
كمي در رو باز كرد و آمد تو حياط و در رو پشت سرش بست و با پر رويي رفت سمت داخل خونه ، من هم به دنبالش راه افتادم . تو حال نفس عميقي كشيد و گفت : آه ، چه بوي خوبي مي ياد . ببينم از اين شام خوشمزه چيزي اضافه اومده يه خورده بهم بدي ؟ خيلي گشنه ام شده
و رفت تو آشپزخونه و نشست پشت ميز و نگاهي به ظرف خورشت و ديس پلو انداخت و با خنده گفت : ظاهرا غذا خيلي اضافه اومده ، ببينم پيش بيني كرده بودي من ممكنه شام بيام پيشت
با عصبانيت گفتم : چرند نگو ، اصلا هم منتظرت نبودم . قرار بود مادر شوهرم شام بيان خونه مون كه براشون مهمون رسيد و نيومدن
نگاهم كرد و با خنده گفت : واسه پدر اميد ، نمي خواي غذا بكشي ؟
يه پشقاب برداشتم و براش برنج كشيدم و گذاشتم جلوش
كمي نگام كرد و با خنده گفت :‌ نمي خواي بهم قاشق بدي ؟
خواستم براش قاشق بيارم دستم رو گرفت وگفت : نمي خواد ، ببينم قاشقي كه خودت غذا خوردي كدومه ؟
اخمي كردم و پرسيدم :‌ منظورت چيه ؟
لبخندي زدو گفت : مي خوام با قاشق تو شامم رو بخورم
قاشقم رو از رو ميز برداشتم و گذاشتم جلوش ، رو ميز
اون رو برداشت و بويي كرد و با خنده گفت : آره بوي دهن تو رو مي ده ؟
با دلخوري گفتم : خانمت بهت شام نمي داد ، اومدي اينجا ؟
پاهاشو از هم باز كرد و دستم رو گرفت و كشيد طرف خودش و منو روي رون يه پاش نشون و به تندي دامنم رو بالا كشيد . . با عجله دامنم رو گرفتم و سعي كردم اون رو برگردونم پايين . اخمي كرد و زد رو دستم و با ناراحتي گفت : جنده خانم ، چي شده يهو عابد شدي ؟ مثل اينكه يادت رفته من كس و كونت رو سرويس كردم و روت شاشيدم . حالا چي رو داري مي پوشوني
دامنم رو روي شكمم بالا كشيد و با لحن خشني گفت : دامن تو نگه دار
دستم رو به دامنم گرفتم و اون رو بالا نگه داشتم . قاشقم رو برداشت و يه ليس بهش زد و آوردش سمت كسم و با خنده گفت : ‌شورت هم كه تنت نيست شيطون ؟ نگفتم منتظرم بودي ؟ يا نكنه شورتت رو هم واسه مادر شوهرت درش آوردي ؟
در حالي كه قاشق رو آهسته فرو مي كرد تو كسم لبخندي زد و گفت : تو نبايد . از من خجالت بكشي ، سعي كن منو شوهر دوم خودت به حساب بياري . تو بچه منو با عشق و علاقه بزرگ مي كني ، نبايد با پدرش اينقدر بي لطف باشي
دلم نمي خواست باهاش حرف بزنم . حرفهاي اون عذابم مي داد
قاشق رو تا نيمه تو كسم فرو كرد ، با اينكه دردم گرفت ولي بروي خودم نياوردم ، كمي قاشق رو تو كسم حركت داد و بعد آروم اون رو كشيد بيرون و كمي باهاش از تو پشقابش برنج برداشت و برد تو دهنش و در حالي كه لباشو به قاشق فشار ميداد قاشق رو از دهانش بيرون كشيد . و بعد مشغول شام خوردن شد . خواستم از رو پاش بلند بشم كه دستم رو گرفت و منو به طرف خودش كشيد و گفت : بيا يه خورده بخور
اخمي كردم و گفتم : من شام خوردم
با وقاحت دگمه شلوارشو باز كرد و بعد از اين كه زيپ شلوارشو داد پايين دستشو فرو برد تو شورتش و كير شو كشيد بيرون و با دست يه خورده تكونش داد و گفت : بيا ديگه ناز نكن
سپس به تندي موهامو گرفت و سرم رو پايين كشيد . جلو پاش زانو زدم و دستم رو به كيرش گرفتم و اون رو بردم تو دهنم و مشغول ساك زدن شدم و اون هم به غذا خوردنش ادامه داد
در اين موقع صداي گريه اميد از تو اتاق خواب شنيده شد به تندي دست و دهنم رو شستم و دويدم پيشش ، وقت شير خوردنش بود . رفتم رو تخت نشستم و اميد رو گرفتم تو بغلم و دگمه هاي جلو پيرهنم رو باز كردم سينه ام رو كشيدم بيرون و گرفتم سمت دهن كوچولو و ناز اميد و اميد هم با اشتياق مشغول مك زدن به سينه هام شد
وقتي كه منوچهر اومد تو اتاق . با دلخوري گفتم : برو بيرون ، بزار بخوابونمش بعد مي يام پيشت
لبخندي زد و مشغول در آوردن لباس هاش شد و حتي شورتش رو هم در آورد . نگاهي به سينه من و به اطراف كرد و چشمش افتاد به شورتم كه جواد از پام در آورده بود . لبخندي زد و رفت طرفش و اون رو از رو زمين برداشت و اون رو به كيرش ماليد و در همون حال به من گفت : الان احساس خوبي نداري ؟ من شورت تو رو كيرم مي مالم ؟
اخمي كردم و گفتم : نه
ولي دروغ مي گفتم : اون شورتم رو طوري به كيرش مي ماليد و آه مي كشيد كه انگار كسم به كيرش كشيده مي شد ، دلم يه جورايي قلقلك اومد
ولي دوست نداشتم بروم بيارم ، شايد هم روم نمي شد
شورتم رو گذاشت رو تخت و نشست كنارم و سپس سينه ديگه مو كشيد بيرون و كرد تو دهنش و مشغول زبون زدن به نوك سينه ام شد . كمي كه اين كار رو كرد حس كردم دارم داغ مي شم و چشام داشت دو دو مي زد
وقتي سينه مو برد تو دهنش و مشغول مك زدن شد . آهسته پاهامو به هم فشار دادم و ناله خفيفي كردم
كمي ديگه از سينه هام شير خورد و نشست كف اتاق و پاهامو از هم باز كرد و سرشو فرو كرد لاي پام و مشغول خوردن كسم شد . . . آه و اوف من در اومده بود . رون پاهامو به صورتش فشار دادم و با بي حالي گفتم : بسه ديگه اذيت نكن ، بزار شير اميد رو بدم . داره دست و پام شل مي شه
گوشش بدهكار نبود و حاضر نبود دست از كسم برداره . يه خورده ديگه كه كسم رو ليس زد . انگشتشو هم فرو كرد تو كسم . كمي كه از فعاليت زبون و انگشتش تو كسم گذشت . اميد رو كه تقريبا خوابش برده بود . گذاشتمش رو تخت كوچولوش و با بي حالي افتادم رو تخت . خودش رو انداخت روم و لباسامو از تنم در آورد . و روم دراز كشيد و در حالي كه تو چشام نگاه مي كرد بادست كير شو گذاشت رو چاك كسم و محكم فشارش داد تو . لب مو به دندون گرفتم و چشامو بستم . . ده دقيقه اي تو كسم تلم زد . و بعد لبامو بوسيد و با خنده گفت : آبم رو كجا بريزم ؟
چشامو بستم و گفتم : ‌نمي دونم فرقي نمي كنه
يه فشار محكم به كيرش داد و بي حركت شد و با خنده گفت : حس كردم شايد يه دختر بخواي ، واسه همين واست يه دختر كاشتم . همه آبم رو ريختم تو كست
لازم نبود اون بگه من خودم از حركت آب داغش رو تو كسم فهميده بودم كه آبش اومد
از روم بلند شد و با خنده گفت : عجب كس ماماني داري ، من كه از گاييدنش هيچ وقت خسته نمي شم . حيف بايد برم و كار هاي پارتي فردا رو انجام بدم و مقدمات اومدن توي خوشگل رو فراهم كنم و گر نه شب تو بغلت مي خوابيدم
با عصبانيت گفتم : من كه نمي يام ، مگه حالتو نكردي ؟ قرارمون يادت رفت؟ من قرار نيست بيام خونه تو و اصلا چنين خيالي ندارم
شورتم رو از روي تخت برداشت و آمد سمت من و شورتو كمي به كوسم ماليد و بعد اون رو گذاشت تو جيب شلوارش و با خنده گفت :‌ فردا اومدي خونه بهت مي دم ، بي خودي هم خودت رو لوس نكن گفتم كه يه پارتي كوچولو دارم كه بدون تو اصلا مزه نمي ده ، همه دوستام هم مشتاق هستند كه تو رو ببينن . بهر حال ساعت ده شب فردا تو خونه منتظرت مي مونم و اگه نياي فرداش قبل از هر كاري اون نتيجه آزمايش رو واسه شوهرت مي فرستم اداره ، ولي بهتره بياي من دارم براي تكميل تحصيلاتم واسه چند سالي مي رم فرانسه و ديگه همه چيز تموم مي شه ، بچه نشو حتما بيا به نفعته
با بغض گفتم : تو رو خدا منوچهر كوتا بيا و دست از سرم بردار
لبخندي زد و گفت : نگران نشو ، اين آخرين باره
سپس به سمت در رفت و با لحن تهديد آميزي گفت : من آدم صبوري نيستم و زود عصبي مي شم ، و بهتر براي حفظ زندگيت هم كه شده دير نكني
تمام روز بعد رو تا شب دچار تشنج شده بودم . كنترلم رو بسختي حفظ مي كردم وقتي جواد منو بوسيد و رفت اداره . يه آژانس خبر كردم و اميد رو بردم در خونه اشرف خانم همسايه مون كه خيلي هم با هم دوست هستيم و ازش خواهش كردم مواظب اميد باشه تا برگردم بهش گفتم از بيمارستان بهم تلفن كردن ، يكي از دوستاي نزديكم تصادف كرده و من بايد برم بيمارستان ديدنش و مواظب اميد باش تا برگردم
با حالت عصبي و نگراني كه داشتم ، حسابي باورش شد و در حالي كه اميد رو از من مي گرفت ، گفت :‌ برو مينا جون ، اصلا نگران اميد نباش من مواظبش هستم
راهي خونه منوچهر شدم . تو خونه از سر وصداي شلوغي و موزيك معلوم بود كه يه جشن يا بقول منوچهر پارتي خداحافظي در جريانه . دوباره منوچهر بود كه به استقبالم اومد و منو برد پيش مهمون هاش و بهشون معرفي كرد . بجز حسين و محمد و رضا كه دفعه قبل باهاشون آشنا شده بودم چند نفر ديگه هم تو اون جمع بودن ، روي ميز كلي خوراكي و نوشيدني بود . خيلي سعي كرد بهم مشروب بده ولي ديگه نخوردم اون بار هم گول خورده بودم و واقعا فكر مي كردم دارم دلستر ، نوشيدني كلاس بالا مي خوردم . منوچهر از من خواست مجلس رو گرم كنم . و مجبورم كرد كه مانتو و شلوارم رو در بيارم و با بلوز و شورت براي مهموناش برقصم . دو ، سه ساعتي به نوبت با همه شون رقصيدم . و گاهي هم تو هنگام رقص منو مي بوسيدن و يا بدنم رو مي ماليدن . روي مبل نشسته بودم و داشتم ميوه مي خوردم كه منوچهر دستم رو گرفت و منو بلند كرد و با خنده به دوستاش كه مشغول صحبت و موزيك گوش كردن بودن گفت : خوب بچه ها شيرين ترين قسمت پارتي شروع شد . اول من مراسم رو شروع مي كنم و شما ها هم مي تونيد براي خودتون قرعه بكشيد و نوبت هاي بعدي رو مشخص كنيد . محمد بلند شد و گفت : منوچ جان اجازه بده ، دو نفري مشغول بشيم اينطوري تند تر نوبت بقيه مي شه ، همه يار هاي جفت انتخاب كنند و من يكي مطمئن هستم دوتايي گاييدن اين خوشگل به همه بيشتر حال مي ده من كه خيلي ، خيلي حال مي كنم
منوچهر كه مثل بقيه كمي مست بود رو كرد به من و با خنده گفت : نظر تو چيه ؟
حسابي عصبي بودم ، آنقدر اعصابم بهم ريخته بود كه دست و پام داشت مي لرزيد . با عصبانيت دستم رو از دست منوچهر بيرون كشيدم و و با صداي بلند داد زدم : كثافت عوضي ، تو داري واقعا از من سو استفاده مي كني . من فقط با تو حال مي كنم و بعد بايد برم خونه . نمي تونم زياد بمونم اميد ، هر لحظه ممكنه بيدار بشه . من اون رو پيش همسايه گذاشتم . يه ساعت بيشتر نمي مونم
منوچهر با خنده دستم رو چسبيد و گفت : شنيديد بچه ها ، وقت رو طلف نكنيد . زود بايد كار تون رو انجام بديد . هر گروه دوتايي نبايد يه ربع بيشتر طولش بده
من با عصبانيت مانتو مو برداشتم و در حالي كه مشغول پوشيدن بودم داد زدم : تو فكر كردي شوخي مي كنم احمق ، حال كه اينطوري شد . من همين الان مي رم
منوچهر به طرفم آمد و يه سيلي به گوشم زد .

اصلا انتظار اين رو نداشتم خجالت زياد از يه طرف و درد فراوان از طرف ديگه . منو گيج و داغ كرده بود . منوچهر مانتو مو از تنم در آورد و با خنده گفت : خوب حالا كه اينقدر
عجله داري . مجبوريم گروهي كار كنيم
سپس با خنده رو كرد به دوستاش و گفت : همه با هم گاييدن اين خوشگل رو شروع مي كنيم . فقط يادتون باشه هول نشيد و به هم ضد حال نزنيد و هر كدوم چند دقيقه بيشتر رو كار نباشيد و اجازه بديد همه حالشو ببرن . حالا حمله به ميناي خوشگل
همه با خنده بهم هجوم آوردن و در يك چشم بهم زدن همه لباسامو از تنم بيرون آوردن . و منوچهر منو انداخت رو شونه اش و به طرف اتاق خواب راه افتاد و بقيه هم كه فكر كنم ده نفري مي شدن با خنده و ادا و اطوار مسخره اي كه حكايت از مستي شون مي داد دنبال ما راه افتادن منوچهر منو انداخت رو تخت خواب و خودش هم انداخت روم . من كه تقلا مي كردم تا شايد بتونم از زير تنش فرار كنم . وقتي محمد هم خودشو رو سينه هام انداخت . دست از تلاش برداشتم و در حالي كه حس بدي داشتم . آهسته مشغول گريه كردن شدم . گريه و بغض من هيچ تاثيري در اون جمعيت مست ، كه با خنده مشغول لخت شدن بودن نداشت . منوچهر كه مشغول خوردن كسم بود خودش رو روي تخت انداخت و با خنده رو كرد به من و گفت :‌ بيا روم خوشگل
و منو كشيد روش و خيلي زود كير شو تو كسم حس كردم . محمد در حالي كه به كون من نگاه مي كرد . و كير شو تو دستش مي ماليد رفت پشت من نشست و تفي به كونم انداخت و در حالي كه با انگشت تفش رو به سوراخ كونم مي ماليد . سر كير شو گذاشت رو سوراخ كونم . از تصور اينكه الان اون كير كلفتش رو تو كونم فشار مي ده ، وحشت كرده بودم . آخه الان هيچ جوري آماده نبودم و بدنم سفت و بسته بود و مي دونستم كه درد وحشتناكي رو در پيش رو دارم . دستم رو به پاي محمد گرفتم و نگاه التماس آميزي بهش انداختم . كمي تو چشام نگاه كرد و در حالي كه تو چشام خيره شده بود . گفت : منوچ ، اون روغن هاي مخصوص كون كردنت كجاست ؟
منوچهر كه داشت به تندي تو كسم تلم مي زد ، با خنده گفت : فكر نكنم چيزيش مونده باشه . تو كشو رو نگاهي بكن . به نظر من حيفه كون مينا رو كرم بزني ، بدون كرم خيلي بيشتر مزه مي ده . وقتي كير آدم تو اون كون تنگ درد مي ياد ، من كه حسابي نعشه مي شم انگار صد تا كس كردم
محمد از تخت پايين اومد و از تو كشو ميز آرايش يه پماد در آورد و با خنده رو كرد به من كه با لبخند حاكي از تشكر نگاش مي كردم و گفت : ‌شانس اوردي هنوز كمي داره ، همه رو بس نمي كنه ولي يكي دو تا كير رو هم كه جواب بده خودت به اندازه كافي جا باز مي كني
آمد رو تخت و كمي از اون پماد رو به كيرش و كمي هم به روي كونم ماليد و كير شو فرو كرد تو . نفس بند اومد با آنكه با دست رون پاشو عقب فشار ميدادم تا آهسته تر فشار بده ولي كير چرب شده اش مرتب بيشتر فرو مي رفت . . شروع كردم به داد زدن و خواهش كردن كه بكشه بيرون
همه دور ما حلقه زده بودن و دو نفري هم كيراشون رو مي كردن تو دهنم از شلوغي دور و برم حالم گرفته شده بود . وقتي محمد با يه زور محكم همه كير شو تو كونم فرو كرد از شدت درد ، كير رضا رو كه تو دهنم بود گاز گرفتم . با انكه خيلي مواظب بودم محكم گاز نگيرم ولي انگار خيلي دردش اومد در يه لحظه كير شو از دهانم كشيد بيرون و با پشت دستش محكم به صورتم كوبيد . دستامو يه لحظه از روي سينه منوچهر برداشتم تا دستي به صورتم بكشم ولي فشاري كه محمد از عقب تو كونم با كيرش وارد كرد منو به جلو هول داد و باز مجبور شدم دستامو روي سينه منوچهر بزارم ، دماغم بد جوري به سوز افتاده بود ، با چكيدن چند قطره خوني كه از دماغم روي سينه منوچهر افتاد . متوجه شدم سوزش دماغم بي علت نبوده . با يه دست دماغم رو گرفتم . خيلي خون مي يومد
رضا دوباره موهامو گرفت و كير شو به دهانم نزديك كرد لبامو به هم فشاردادم و اجازه ندادم كير شو فرو كنه . و با نگاه پر از نفرت نگاهش كردم . رضا لبخندي زد و محكم موهامو كشيد از شدت درد دهانم باز شد و اون با خنده كير شو تو دهانم فرو كرد . و بقدري فشارداد تو كه نزديك بود خفه شم عقي زدم و گازي به كيرش زدم . دوباره به تندي كير شو بيرون كشيد و مشتي به صورتم زد و جلوشو گرفت تو دستش و نشست روي تخت . و مشغول ناله كردن شد . منوچهر كه انگاري خيلي رضا رو دوست داشت چند مشت حواليه سر و صورتم كرد . محمد دست شو گرفت و داد
زد :‌ منوچ ، احمق چكار داري مي كني ؟ خودت رو كنترل كن . تو كه اين بيچاره رو كشتي
منوچهر
     
#9 | Posted: 24 Sep 2010 05:52
ماشين رو خاموش كرد و آمد پايين و كمكم كرد كه از ماشين پياده بشم و كليد هامو گرفت و در حياط رو باز كرد . گفتم :‌ بزار برم اميد رو از اشرف خانم ، همسايه مون بگيرم اون بيچاره حتما حسابي گشنه شده
من رو برد تو حياط و گفت : اول يه خورده به سر و صورتت برس ، و به نظر من تو با اين حالت نمي توني بچه رو بگيري و بر گردي ممكنه بخوري زمين
وقتي رفتيم تو خونه كمكم كرد مانتو مو در بيارم و بعد منو نشوند رو مبل
و گفت : چيزي مي خوري برات بيارم ، گلوت باز شه ؟
سرم رو تكون دادم و گفتم : نه با اين حال و روزم ، نه
كنارم نشست و گفت : مي خواي ببرمت حموم و كمكت كنم خودتو بشوري ؟
لبخندي زدم و گفتم : آره ، اين خيلي بهتره

من رو برد حمام و زير دوش منو شست . و من هم حسابي دهانم رو چند بار شستم تا اينكه طعم بد دهنم بر طرف شد با اينكه هر دو لخت بوديم و براي اينكه زمين نخورم مرتب تو بغلش بودم . از كير بي حالش معلوم
بود تو فكر حال كردن با من نيست و اين ثابت مي كرد محمد واقعا يه انسان خوب و واقعيه
نيم ساعتي بعد كه از حمام بيرو ن رفتيم خيلي سر حال شده بودم
نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك و ربع رو نشون مي داد . جلو آيينه رفتم و نگاهي به صورتم كردم خداي من خيلي صورتم خراب شده بود و چند جاي صورتم سياه و كبود بود و بغل دماغم ورم كرده و سياه شده بود حالا جواب جواد رو چي مي دادم ؟ دستم روي صورتم گرفتم و مشغول گريه كردن شدم . از دستي كه به سرم كشيده شد . يهو برگشتم و . چشمم به محمد افتاد كه كنارم ايستاده بود و مشغول نوازش سرم بود
دستش رو گرفتم و آهسته بوسيدم و با گريه گفتم : حالا با اين شكل و قيافه چطوري اميد رو از اشرف خانم بگيرم ؟ آخه بهش گفته بودم يكي از دوستام حالش بده و من مي رم عيادتش و ازش خواسته بودم بچه رو برام نگه داره
محمد گفت : من مي رم مي گيرمش ، ببينم كدوم همسايه است ؟
با نگراني گفتم : نه تو رو خدا ، خيلي بد مي شه با خودش مي پرسه اين مرده ، كيه كه اومده دنبال بچه ؟
لبخندي زد و گفت : بهش مي گم راننده آژانس هستم و تو از من خواستي بچه رو ببرم بيمارستان كه بتوني بهش شير بدي ، نگران نباش فقط برام بگو كدوم خونه است
گفتم : همين دست چپي در خونه شون آبيه ، اسمش هم اشرف خانمه ، يه جوري بگو شك نكنه
لبخندي زد و رفت . و من رو با دنيايي نگراني و تشويش خاطر تنها گذاشت خداي من ، نكنه بچه رو بهش نده
بلند شدم و از گوشه پرده پنجره به بيرون نگاه كردم . با اين كه مي دونستم هيچي ديده نمي شه ، ولي طاقتم نمي يومد يه جا بشينم . ماشين محمد كه جلو خونه پارك بود تنها چيزي بود كه ديده مي شد . در اين موقع محمد رو ديدم كه داره در ماشين رو باز مي كنه و نشست تو ماشين و اون رو روشن كرد و دوباره پياده شد و به طرف خونه اشرف خانم راه افتاد و كمي بعد ديگه نديدمش . همونطور كه چشمم تو خيابون بود ديدم محمد در حالي كه بچه رو بغل زده بود نشست تو ماشين و ماشين رو روشن كرد و راه افتاد واي خداي من بچه رو برد ، قلبم گرفت . چرا بچه رو برد ؟ خداي من نكنه رو دست خوردم . نكنه همه اينها نقشه بوده تا بچه مو از من بگيرند و من رو واردار كنند براي پس گرفتن بچه با هاشون ...... واي نه . خدا جون بهم رحم كن . بي اختيار به سمت لباسام دويدم و به تندي لباسامو پوشيدم و رفتم تو حياط . اي واي كليد هام دست محمد مونده . اگه برم بيرون كه نمي تونم برگردم . واي چقدر من بدبختم . مرتب تو حياط قدم مي زدم و در حالي دستم گوشه لبم بود و ناخون ها مو دندون مي گرفتم و مرتب تو حياط بالا و پايين مي رفتم . چه حماقت بزرگي كردم كه به محمد اعتماد كردم . حالا ديگه بيچاره شده بودم اين سرو صورت . نصفه شب رفتن بيرون از خونه و بعد يه مرد غريبه و گرفتن بچه و .. واي آخه مگه مي شه آدم اينقدر بدبخت باشه
صداي ماشين كه جلوي خونه متوقف شد منو به سمت در حياط كشيد با عجله در حياط رو باز كردم از ديدن محمد كه با بچه در بغل از ماشين پياده مي شد . به سرعت به طرفش رفتم و بچه رو از بغلش كشيدم بيرون و يه سيلي به صورت محمد كوبيدم و با خشونت گفتم : خيلي كثافتي
و به سرعت به سمت در خونه رفتم . محمد دنبالم راه افتاد و صدام كرد با عصبانيت نگاش كردم . يه شيشه كوچولويي كه دستش بود به طرفم دراز كرد و گفت : اين رو هم اشرف خانم داده بود ، فكر كنم آب قنده واسه بچه است
من شيشه رو با عجله گرفتم و رفتم تو خونه و در حياط رو بستم و بسرعت رفتم تو خونه و در حالي كه با اميد خوشگلم حرف مي زدم . نشستم رو تخت و سينه ام رو در آوردم و گذاشتم تو دهانش وقتي لباي كوچولوش توك سينه مو تو دهنش گرفت و با ولع مشغول مك زدن شد . انگار همه خستگي و نگرانيم برطرف شد مرتب بوسش مي كردم و تو بغلم فشارش مي دادم . سرم رو كه بالا آوردم از ديدن محمد كه در آستانه در اتاق خواب تكيه زده بود و لبخند به لب منو نگاه مي كرد ، قلبم ريخت ، حسابي جا خوردم . با ناراحتي گفتم : تو اينجا چكار مي كني برو از خونه ام بيرون
چند قدم به طرفم آمد با عجله يه دستم رو به صورتم گرفتم و كمي خودم رو كنار كشيدم . كليد هاي منو كه تو دستش بود ، نشون داد و دستم رو گرفت و از صورتم دور كرد خم شد و صورتم رو بوسيد و گفت :‌ببينم يهو چت شد ؟
با دلخوري گفتم : چرا بچه مو بردي ؟
لبخندي زد و كنارم نشست و با خنده گفت : بايد چكار مي كردم ، مثلا من راننده آژانس بودم و از بيمارستان براي گرفتن بچه اومده بودم و بايد وانمود مي كردم دارم بچه رو مي برم بيمارستان ، آخه اشرف خانم جلو در خونه اش ايستاده بود و منو نگاه مي كرد . ديوانه من بچه رو مي خوام چكار ؟ و تازه اگه مي خواستم بدزدمش كه برش نمي گردوندم
با خودم فكر كردم ، راست هم مي گفت . واقعا نمي شد كار ديگه اي بكنه آخ چه بد شد زدم تو گوشش . چقدر فكرم خرابه ، كاش يه خورده بيشتر فكر مي كردم
به تندي لباشو بوسيدم و گفتم : منو ببخش ، انگاري كه حماقت كردم
بچه رو كشيدم با خودم رو تخت و گذاشتمش رو تخت و من هم از بغل سينه مو گذاشتم تو دهنش و نگاهي به محمد كردم و با خنده دامن مو كشيدم بالا و
گفتم :‌ بيا شروع كن ، من در اختيارتم
لبخندي زد و گفت : فكر مي كني براي اين كار اينجا هستم
شونه هامو بالا انداختم و گفتم : فرقي نمي كنه ، تازه خودت تو خونه منوچهر گفتي هنوز نكردي تو كسم ، بيا ديگه ناز نكن . من خودم دوست دارم منو بكني ، خيلي خودم رو مديون تو مي دونم . راستش تنها كاريه كه مي تونم بكنم و ازت تشكر كنم
به طرف در رفت و گفت : تو زن خوبي هستي ، اميدوارم خوشبخت بشي من اگه كاري كردم واسه اين بود كه هنوز يه خورده در خودم مردي احساس مي كنم
بعد از رفتن محمد كنار اميد خوابم برد . خيلي خسته بودم و بهش احتياج داشتم
با تكون هاي شونه هام از خواب پريدم . جواد با قيافه پريشون بالاي سرم بود و با عصبانيت تكونم مي داد . لبخندي بهش زدم و گفتم :‌سلام جواد جون ، كي اومدي خونه
چشمم به خون هايي كه رو تختي رو قرمز كرده بود افتاد با عجله دستم رو به دماغم گرفتم حسابي مي سوخت . معلوم بود موقع خواب دماغم به متكي فشار آمده و خون افتاده . سعي كردم از رو تخت بلند شم . سرم داشت گيج مي خورد . موقعي كه از تخت مي يومدم پايين يهو چشام سياهي رفت دستم رو به شونه جواد گرفتم . خودش رو عقب كشيد و من افتادم كف اتاق . با زحمت بلند شدم و نگاهي به جواد انداختم و با خنده گفتم : بدجنس چرا رفتي عقب ؟
جواد داشت به اميد كه غرق خواب بود و متكي و دوشك خوني نگاه مي كرد
لبخندي زدم و گفتم : الان مي شورمشون ، طوري نيست . اگه با آب سرد بشورم لكش نمي مونه
بعد دستم رو به ديوار گرفتم و خودم رو از اتاق كشيدم بيرون . ساعت تو حال يازده ونيم رو نشون مي داد ، واي خدا چقدر خوابيده بودم با آشفتگي به اطراف نگاه كردم يهو دلم شور افتاده بود چشمم به روي ميز كنار مبل افتاد ، پاكت و برگه آزمايش و كلي عكس كه رو ميز پرت و پلا بود ، با يه نگاه به عكس ها ، خودم و كساني كه تو خونه منوچهر منو كرده بودن ديده مي شد . لبخندي زدم و به طرف دستشويي رفتم . خوب منوچهر زهر خودشو ريخته بود ، تو دستشويي بعد از شستن صورتم نگاهي تو آيينه به خودم انداختم و لبخندي زدم و گفتم : خوب جنده خانم دستت رو شد
كاش از خونه منوچهر در نمي رفتم و شاش هاي اونها رو مي خوردم . فكر كنم واقعا حقم بود . آهي كشيدم و از دستشويي بيرون اومدم و نگاهي به جواد كه پشت ميز رو مبل وارفته بود و بروي ميز خيره شده بود كردم و روبروش نشستم رو مبل . لبخندي زدم و پرسيدم : ‌صبحانه خوردي ؟
با ناراحتي نگاهي به من انداخت و با چشم اشاره به عكس هاي رو ميز كرد و
گفت : خبر نداشتم اينقدر دوست هاي جور واجور داري ، ببينم احتمالا بايد الان هم بچه دار شده باشي . شرط ميبندم خودت هم نمي دوني اميد مال كدوم يكي از اينهاست . يا اون حاصل تلاش يه عده ديگه بوده
لبخندي زدم و گفتم : مي تونم اگه بخواي درباره اين موضوع باهات صحبت كنم
به طرفم خيز برداشت چند سيلي محكم به دست و پشت دستش به صورتم كوبيد . درد وحشتناكي تو صورتم دويد ، اشك از چشام سرازير شد و همراه با خوني كه از دماغم بيرون مي زد به روي دامنم مي چكيد
منگ بودم ، هم همهايي تو سرم پيچيده بود و صداي فريادش رو مي شنيدم كه با عصبانيت مي گفت : مگه چيزي هم مونده كه برام تعريف كني همه چيز رو اين عكس ها به وضوح نشون مي ده ، بقيه اش رو هم كه تو نامه ، منوچهر خان تشريح كرده كه شما خيلي قبل از ازدواج با من با اون و دوستاش رابطه داشتي و نوشته كه تو محله شون به اسم جنده سالار معروف بودي . آخه چرا مينا ؟ تو كه هرزه و بقول رفيقات جنده سالار بودي ، چرا با من ازدواج كردي فكر مي كردي براي هميشه گذشته كثيفت مخفي مي مونه . چطور راضي شدي بچه اي رو كه تو هرزگي درست كرده بودي به ناف من ببندي . تو منو خورد كردي كثافت هرزه
لبخندي زدم و گفتم : اين چي بود ، جنده سالار بودنم رو منوچهر واست نوشته
نامه اي رو از رو ميز برداشت و به صورتم پرت كرد . لبخندي زدم و سرم رو تكون دادم و گفتم : خوبه ، حداقل يه موقع واسه خودم سالار هم بودم و خبر نداشتم
از جيبش بسته سيگاري در آورد و سيگاري روشن كرد ، جواد اهل سيگار نبود . بلند شدم و سيگار رو از گوشه لبش بداشتم و اون رو رو خورد كردم و انداختم رو ميز و با دلخوري گفتم : فكر مي كني ميناي سالار جنده ارزشش رو داره ، بخاطرش سيگاري بشي ؟
اخمي كرد و بسته سيگار شو پرت كرد رو ميز و گفت : واقعا كه ، من چقدر احمقم
بلند شدم و رفتم دستشويي و صورتم رو شستم . ولي خيلي دردم گرفت هر كجاي صورتم رو كه دست مي كشيدم به شدت مي سوخت
خودم رو مرتب كردم و در حالي كه سعي مي كردم لبخند بزنم از دستشويي آمدم بيرون . و با خنده به جواد كه دستاشو تو موهاش فرو كرده بود و زانو هاشو رو پاش تكيه زده بود ، گفتم :‌ جواد ، اجازه هست يه چيزي بخورم خيلي ضعف كردم
و بعد به طرف آشپزخونه و يخچال رفتم و كمي كره و پنير برداشتم و گذاشتم رو ميز آشپزخونه و كمي نون برداشتم و نشستم پشت ميز يه لقمه واسه خودم درست كردم و گذاشتم تو دهانم . از زور دردي كه هنگام تكون دادن دهنم بهم دست مي داد كلافه شدم ولي خوب خيلي ضعف كرده بودم مي خواستم چند لقمه اي بخورم . يادم افتاد تو يخچال شير داريم . بلند شدم و يه ليوان شير واسه خودم ريختم و در اين بين نگاهم به جواد افتاد كه داشت به طرفم مي يومد . داشتم ليوان رو به سمت دهنم مي بردم كه سيلي محكمي به گوشم زد و داد زد : بهتره بري و صبحانه تو پيش دوستات كه باهاشون عكس يادگاري گرفتي بخوري ، نه تو خونه من
دستامو بالا بردم و گفتم : باشه ، باشه . خيلي خوب داد نزن الان همسايه ها مي ريزن اينجا ، الان حاضر مي شم مي رم
جارو و خاك انداز رو برداشتم و خم شدم و مشغول جمع كردن خورده شيشيه هاي ليوان كه افتاده بود زمين شدم . بازو مو گرفت و فشار سختي بهش داد و گفت :ولش كن بيا برو . من خودم تميز شون مي كنم
لبخندي زدم و نگاهش كردم و گفتم : تو كه اين همه مدت منو تحمل كردي دو سه دقيقه ديگه هم دندون رو جيگر بزار الان تموم مي شه
سپس دوباره مشغول جارو كردن شدم . همون طور كه سرم پايين بود از ديدن چند قطره خون كه از دماغم رو زمين مي چكيد . با عصبانيت دماغم رو گرفتم و ايستادم . جواد بازو مو گرفت و داد زد : ‌بيا برو همه جا رو به كثافت نكش
جارو رو انداختم رو زمين . و در حالي كه از آشپزخونه مي رفتم بيرون با افسردگي گفتم : پس مواظب باش پاتو نزاري رو شيشه خورده ها
به تندي رفتم سمت حال ولي يهو سرم تير افتاد و چشام سياهي رفت و با آنكه خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم ولي محكم خوردم زمين سعي كردم از زمين بلند بشم كه صداي جواد تو گوشم پيچيد : بلند شو مسخره بازي در نيار ، تو خسته نشدي . يا شايد هم نقش بازي كردن عادتت شده . آره ؟
خودم رو از رو زمين به كمك دستم كه به ديوار گرفته بودم بلند كردم و كمي ايستادم تا سياهي چشام برطرف شد و بعد در حالي كه تلو تلو مي خوردم رفتم سمت لباس هام و مانتو مو تنم كردم و به اتاق خواب رفتم و اميد رو گرفتم تو بغلم و برگشتم تو حال و به جواد كه منو با عصبانيت نگاه مي كرد گفتم : حالا كجا بايد برم ؟
زهر خنده اي كرد و گفت : از من مي پرسي تو سالار جنده ها هستي ؟
لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم گفتم : آه ، آره يادم رفته بود
و با قدم هايي كه لرزون و با زحمت منو مي كشيد به سمت در رفتم . صدام
كرد : آهاي جنده خانم ، بيا و اين عكس هاي يادگاري تو با خودت ببر
حالشو نداشتم برگردم طرف مبل ها و با بي حوصله گي گفتم : يه زحمت بكش ، جمع شون كن برام بيار
همون جا رو به در ايستادم و دستم رو به ديوار گرفته بودم . چند لحظه بعد پاكتي كه مربوط به نتيجه آزمايش بود و عكس ها رو ريخته بود توش رو داد دستم . نگاهي به داخل پاكت كردم و گفتم :‌مي شه اون نامه منوچهر رو هم بهم بدي . چون مي خوام بخونمش خيلي دوست دارم بدونم قبل از ازدواج با تو چطور شد كه بهم جنده سالار مي گفتن . مال گذشته منه ديگه به تو كه ربطي نداره
به تندي گفت : فردا تو دادگاه بهت مي دم ، چون اول بايد بدم فاميل بخونند و بعد به قاضي دادگاه نشونش بدم تا نتوني زيرش بزني و بعد از حكم طلاق تو دادگاه بهت مي دم . اصلا چرا فردا صبر كن حاضر بشم با اون عكس ها و اين نامه همين الان هم مي تونم دادگاه رو قانع كنم و حكم طلاق رو بگيرم
سپس رفت طرف كمد و از توش مدارك ازدواج و شناسنامه هاي ما رو برداشت و كتش رو تنش كرد و بازو مو با خشونت گرفت و به سمت در اتاق برد . دستم رو از دستش كشيدم بيرون و گفتم : دستت رو كثيف نكن خودم مي تونم راه بيام
از خونه رفتيم بيرون و به طرف ماشينش رفتيم و نشستيم تو ماشين سرم گيج مي خورد دلم مي خواست بخوابم . حس كردم اميد داره از تو بغلم سر مي خوره پايين . يهو بخودم اومدم و اميد رو محكم گرفتم
ماشين رو با خشونت به راه انداخت . كمي كه گذشت . جواد كه همش تو آيينه به پشت سرش نگاه مي كرد . گفت : باز اين كثافت پيداش شد يكي از اون كثافت هاي لاشه اي كه تو عكس ها بود . مثل اينكه خيلي هوا تو كرده از صبح كه اومدم دم در خونه پارك بود و الان هم كه مرتب دنبالمونه
با بي حالي نگاهي به عقب انداختم . ماشين محمد بود ، آره خودش بود داشت با يه فاصله دنبالمون مي آمد . لبخندي به لبم نشست
از مشتي كه جواد به صورتم كوبيد سرم محكم به در ماشين خورد
و بدنبل آن صداي جواد رو شنيدم كه مي گفت : مي خندي كثافت ، چقدر بهش حال دادي كه اينطوري دنبالته . مثل اينكه خيلي واسش عزيزي آره سالار جنده ها حرف بزن ؟ خودت رو به موش مردگي نزن ، نمي خواد ديگه نقش بازي كني
بي اختيار از درد به گريه افتادم و در حالي كه شوري خون رو تو دهنم حس مي كردم با التماس گفتم : جواد تو رو قرآن ، بس كن ديگه بخدا سرم داره از درد مي تركه ، به خود خدا نقش بازي نمي كنم . دارم مي ميرم ، جواد جون تو رو خدا ديگه تو سرم نزن حداقل ديگه تو سر وصورتم نزن
گريه امونم نداد و به شدت به گريه افتادم
نمي دونم چطور شد كه حس كردم دنيا داره دور سرم مي چرخه با انگشتم چند قطره خوني كه از دماغم رو صورت ناز اميد افتاده بود رو كمي پاك كردم و سرم رو تكيه دادم به صندلي و از هوش رفتم
با صداي در ماشين و كشيده شدن بازوم يهو چشام باز شد و ديدم ماشين متوقف شده و در سمت من بازه و جواد از بيرون بازو مو گرفته بود و مي كشيد بيرون . تا اومدم بخودم بيام صورتم محكم خورد به لبه سقف ماشين و به شدت به سوزش افتاد . با دلخوري دستم رو به صورتم گرفتم و از ماشين پياده شدم . دستم رو نگاه كردم از ديدن خوني كه انگشتامو پر كرده بود آهي كشيدم و گفتم : تو رو خدا جواد جون ، يه خورده ملاحظه كن تو كه بد تر از اونها پدرم رو در آوردي
منو در مقابل چشم هاي مردم رهگذر و راننده هاي ديگه ماشين ها به طرف ماشين محمد كه كمي عقب تر ايستاده بود برد و در ماشينش رو باز كرد و منو هول داد تو ماشينش و خطاب به محمد داد زد : بيا بابا ببر و حسابي بكنش تا عقده هات خالي بشه . فردا ساعت يازده بيارش دم خونه تا ببرمش دادگاه ، و بعد طلاق هم اين سالار جنده ها رو ببرش و حسابي باهاش كاسبي كن . چيز بدي نيست بدرد شما ها مي خوره
محمد نگاهي به سر وصورتم كرد و گفت : خوب جواد آقا ، معلوم خيلي هم گردن كلفتي ، باشه برو پهلون من فردا ساعت يازده مي يارمش دم خونه خيالت راحت باشه . پيش من جاش امنه . من هنوز يه خورده مردانگي رو رو دوشام يدك مي كشم ولي بعد از طلاق خيلي دوست دارم يه جاي خلوت مردانگي و گردن كلفتي تو رو آزمايش كنم
جواد داد زد :‌فكر ميكني از هيكل گنده ات مي ترسم ، بيا بيرون ببينم چكار مي خواي بكني ؟
محمد لبخندي زد و گفت : عجله نداشته باش قول مي دم از خجالتت در بيام ولي اول بايد اين طفل معصوم رو برسونم بيمارستان
و بعد ماشين رو به حركت در آورد . وقتي چشم باز كردم محيط واسم آشنا نبود . كمي كه چشام رو بستم و فكر كردم آخرين حوادث رو بياد آوردم دوباره چشم باز كردم با يه نگاه به دور و بر فهميدم رو تخت بيمارستانم
يه خانمي كه اصلا تا بحال نديده بودمش كنار تختم رو صندلي نشسته بود وقتي متوجه شد دارم نگاش مي كنم بلند شد و لبخندي زد و گفت : سلام من مهينم همسر محمد ، ببينم حالت بهتره ؟
نگاهي به اطراف كردم و گفتم : اميد ، اميد كجاست ؟‌
لبخندي زد و گفت : نترس خونه ماست ، مادرم بهش مي رسه . تو خودت چطوري ؟
آهي كشيدم و گفتم : خوبم ، تو زن محمد هستي ؟
لبخندي زد و گفت : متاسفانه آره ، اون همه چيز رو درباره تو و چطوري آشنايي با تو رو برام گفت و بقول خودش پرده از بعضي كاراش هم برداشت
لبخندي زدم و گفتم : نگو متاسفانه . بخدا محمد خيلي انسانه ، حداقل اينه كه تو آدم بد نديدي مهين جون ، حالا محمد آقا كجاست ؟
اخمي كرد و گفت :‌ بيرون داره تو محوطه قدم مي زنه تا موقع ملاقات بشه آخه يه نفر رو بيشتر نمي زاشتن پيشت باشه
لبخندي زدم و گفتم : چند ساعته اينجام
خنديد و گفت : از ديروز ظهر تا الان كمي بيشتر از بيست و چهار ساعته
لبخندي زدم و گفتم : همه شو خواب بودم
دستي به سرم كه باند پيچي شده بود كشيد وگفت : ‌اي تقريبا ، گاهي بهوش مي يومدي ولي چيزي حاليت نبود
آهسته دستي به صورتم كشيدم دماغ و قسمتي از صورتم هم بانداژ شده بود . با دلخوري پرسيدم : چرا اينقدر منو باند پيچي كردن ؟
لبخندي زد و گفت : من كه نديدم صورتت چطور بود، ولي دكتر گفته كنار پيشونيت دريدگي داشته بخيه زده و دماغتم شكسته . خودت رو ناراحت نكن ، دكتر گفته با استراحت خوب مي شي
اخمي كردم و گفتم : قرار بود ساعت يازده امروز بريم دادگاه ، بيچاره جواد باز با خودش فكر مي كنه اين سالار جنده يه جايي سرش گرم شده و از قرار يادش رفته
انگشت شو رو دهنم گذاشت و گفت :‌يه خورده يواش تر دختر . اهسته هم حرف بزني من مي شنوم . نه تو اشتباه مي كني . جواد آقا خبر داره تو اينجا هستي . تمام ديروز رو محمد با جواد اين ور واون ور مي رفتن و با هم صحبت مي كردن . چند بار هم به آزمايشگاه رفتن و اونجا منشي آزمايشگاه با ديدن آزمايش ، تو رو بياد آورد و گفت كه تو براي نجات زندگيت از دكتر منوچهر كمك خواستي و اون گفته كه از نحوه برخورد تو و منوچهر مي تونه قسم بخوره كه تا بحال منوچهر رو نمي شناختي و حداقل الان جواد مطمئن شده كه منوچهر از موقع آزمايش با تو آشنا شده و اصلا اون طور كه در نامه اش نوشته جريان آشنايي اون و تو مربوط به مدتها قبل از ازدواج تون نبوده و فكر كنم قبول كرده كه تو بخاطر حماقت و سادگي تو دام منوچهر افتادي . البته فعاليت هاي محمد رو نبايد دست كم بگيري اون خيلي با جواد صحبت كرده و مي شه گفت همه اين ور اون ور زدن ها رو محمد واسه تو كرده تا ذهنيت جواد رو نسبت به تو عوض كنه
ساعت ملاقات فرا رسيد و من منتظر بودم محمد رو ببينم . برام مهم نبود كه همسرش كنارم نشسته بود دوست داشتم بغلش كنم و ببوسمش وازش بخاطر همه محبت هاش تشكر كنم
وقتي محمد آمد تو لبخندي زدم و نيم خيز شدم تا بتونم از رو تخت بيام پايين . لبخند رضايت از ديدن محمد تو صورتم دويد . با ديدن جواد كه پشت سر محمد آمد تو اتاق خنده رو لبم ماسيد . دوباره دراز كشيدم . تو دستش يه دسته گل به چشم مي خورد مي تونستم تصور كنم كه اون گل رو واسه خالي نبودن عريضه و اينكه جلو محمد و زنش . نشون بده از زدن من ناراحته آورده و لابد موقع دادن گل به دستم چند تا از اون حرفهاي نيش دارش نثارم مي كنه
لبخند كم رنگي به لب داشت آمد جلو و خم شد رو صورتم . لبخندي بهش زدم و
گفتم : هر چي دلت مي خواد بگو ، فقط داد نزن . من نتونستم ساعت يازده بيام پيشت ، بخدا تازه هوش اومدم و گرنه منتظرت نمي گذاشتمت . چشاش پر آب شد و آهسته خم شد رو صورتم و لبام رو بوسيد
با ديدن پدر و مادر جواد و خانواده اش يخ كردم . مطمئن بودم جواد قصد داره خيلي بيرحمانه منو تو جمع رسوا كنه
نخواستم واسه شروع دنبال بهانه بگرده . لبخندي زدم و با صداي بلند و با بغض
گفتم : آها مادر جواد آقا تشريف آوردن . خيلي زودتر منتظرتون بودم خوب بياييد جلو من خوب نگاه كنيد من مينا سالار..... بلافاصله جواد لباشو رو لبام گذاشت و با گريه گفت :‌تو رو خدا مينا جون ، اونها از هيچي خبر ندارند . منو ببخش از نظر من تو فقط بخاطر از دست ندادن من و زندگيت دچار حماقت هاي بزرگ شدي و من هم حق دارم يه حماقت بكنم و اون اينه كه همه چي رو فراموش كنم ، تو همچنان ميناي ناز و پاك من هستي تو رو خدا تو هم قضيه رو فراموش كن و آبرو ريزي نكن
و دوباره لباشو رو لبام فشارداد باآنكه لبام به شدت درد مي كرد ولي اين درد رو خيلي دوست داشتم . سر شو كه عقب كشيد نگاهي بهش كردم و لبخندي زدم و در حالي كه سرم رو تكون مي دادم داد زدم : يعني تو واقعا مي خواي اينقدر احمق باشي ؟
محمد با خنده گفت : نه مينا خانم مي خواد خيلي ، خيلي مرد باشه ، تو جواد رو دست كم گرفتي من هم همين طور
مادر جواد سري تكون داد و گفت : من كه از حرفهاي شما سر در نياوردم يكي بهم بگه تو اين اتاق چي خبره
رو كردم بهش و داد زد
     

#10 | Posted: 1 Oct 2010 04:22 | Edited By: arazmas

هم زنم هم خواهر زنم
کردن خواهر زنم سودی رو تعریف کردم که چه جوری راه افتاد و حتی سولماز رو هم جور کرد این دفعه با باجناقم هم سودی رو کردیم هم زن منو .

یه روز بعدازظهر زنم زنگ زد گفت سودی امشب دعوت کرده شام زود بیا تا اینو گفت من یاد کردن سودی افتادم و نقشه که دوباره چطوری بکنمش.یک دفعه گفتم چطوره دوتا خواهر رو باهم بکنیم .به زنم گفتم شما برید منم غروب می ام .غروب شد یه قرصی خوردم و راه افتادم کمی هم خوردنی و وسایل گرفتم تا خواهر زن حسابی حال کنه وقتی رسیدم دیدم دوتا خواهر عین ماه خوشگل و ارایش غلیظ اومدند جلو باهاشون دست دادم اگه زنم نبود یه ماچی از سودی می گرفتم دست سودی رو محکم فشار دادم و چشمکی بهش زدم گفتم محمد اقا؟ گفت الان می اد.

زنم رفت دستشویی گرفتم از سینه های سودی گفتم چطوری جیگر اونم گفت هلاک اون کیر کلفتتم دیگه طاقت دوری کیرت رو ندارم. گفتم یه نقشه دارم اگه تو همکاری بکنی دیگه لازم نیست پنهونی بکنمت همون جلو چشم محمد و خواهرت میکنمت اونم تا اندازه ای گوشی امد دستش گفت چطوری؟گفتم می خوای گفت آره از خدامه. زنم اومد تو دیگه ادامه ندادیم من داراز کشیدم رو مبل چشمامو رو هم گذاشتم سودی می دونست بیدارم ولی زنم فکر می کرد خوابیده ام سودی گفت چه خبر اقا داود رو حسابی خسته کردیا .زنم گفته این بشر سیرایی نداره درست یک ساعت زیرش بودم جیگرمو در اورده سودی گفت خوش بحالت کاش من به جات بودم زنم یه کم صورتشو کشید که انگار ناراحت شده گفت مگه تو کم داری که جا من باشی ؟سودی گفت بابا دیشب با هزار بدختی یه کم سیخ شده و دلش خواست اونوم با هزار دری بری و صحبت ازاینکه کیو بکنم و کی تورو بکنه زنم گفت راستی شمارم از این حرفا می زنین ؟سودی گفت اره ما بیشتر تو و اقا داود رو می گیم زنم گفت مثل اینکه دل بدل راه داره داودم شمارو میگه سودی حسابی کیف کرده بود گفت خوب؟زنم گفت همش میگه با شوهر سودی اول عوضتان بکنیم بعد دوتایی بیفتیم به جونتان اونم پیش مامانتان بعد اونو جلو چشم شما بکنیم سودی ازحشریت یک اویی کرد که زنم گفت کوفت و اویی چه خوشش امده. سودی گفت نه اینکه تو بدت میاد. زن من گفت خوب من موقع دادن خوشم میاد سودی گفت اره جون خودت همون راست راسی هم خوشت میاد زنم دیگه حرفی نزد. من بدجور حشری شده بودم و کیرم رو میمالیدم با خودم گفتم ای ول دیگه کار تمومه. تواین فکرا بودم که شوهر سودی امد با زنم احوال پرسی کرد موفع دست دادن دستشو محکم فشار داد من یواش یواش بلند شدم که انگار خواب بودم با هم احوال پرسی کردیم بعدش هم شام خوردن دید زدن زن هم بعد پاسور بازی یه دسی دو نفره بازی کردیم و زنامون داشتند ماهواره نگاه می کردند محمد رفت اشپزخانه با یه شیشه ودگا امد منو یواشکی صدا کرد و پرسید الناز بدش نمی اد ؟گفتم کوس ننش بدش بیاد و دوتایی خندیدیم سودی گفت اون موفع می گن باجناقا باهم خوب نمی شن اومدیم تو هال با دیدن شیشه سودی چشماش برقی زد گفت محمد؟محمد گفت چیه نمی خوری؟سودی گفت چرا نمی خورم الناز همینطور نیگا میکرد اخه اون تا حالا لب نزده بود منم بعد از عروسیم لب به مشروب نزده بودم ماسه نفری دورهم نشتیم سودی گفت پس چرا دوتا پیک رفت دو تای دیگه اورد. به الناز گفت بیا جلو اون گفت نه من نمی خورم سودی گفت لوس نشو بیا دیگه بزار بهمان مزه بده الناز گفت اخه دیره باید بریم محمد گفت کجا فردا جمعه اس شب هم می مونین اینجا سودی سر شوخی رو باز کرد گفت اتاق خواب امشب مال شما وبا محمد باهم خندیدند. الناز یه کم دیگه تعارف کرد منم گفتم دیگه ساعت یکه امشب مزاحم سودی و محمد می شیم زنم اومد جلو و دور هم نشتیم پیک اولو رفتیم با لا الناز بزوز خورد ولی سودی خیلی حرفه ای بود کم کم گرم شدیم الناز دیگه نخورد ما هم اصرار نکردیم سه نفری دوتای دیگه رفتیم بالا سودی حسابی گرمش شده بود روسریشو انداخت گردنش محمد گفت اقا بیاین خودمانی باشیم ما هم پیرنمان رو د ر اوردیم و سودی رفت دو تا شلوارک اورد با تلو تلو اومد و گفت اقا داود راحت باشین من هنوز حال خودم بودم شلوارمو در اوردم گرفتم جلو پاهام ولی سودی رو کیر من زوم کرده بود محمد هم شلوارکشو پوشید محمد از من چاقتر بود الناز هم از سودی.دوباره دور هم نشتیم یه پیک دیگه به الناز تعارف کردیم اونم گرفت محمد گفت کی حال پاسور داره؟سه نفری مزه نمی داد سودی گفت الناز توهم بیا الناز کم کم گرم شده بود روسری سرش نبود اومد جلو گفت من فقط چهار برگ بلدم ما هم قبول کردیم گفتم خالی خالی که نمی شه سر ناهاری شامی سودی گفت شما بزرگتری هر چی شما بگید منم گفتم چه چوری بیفتیم محمد گفت مردا با زنا سودی قبول نکرد گفت شما قوی می شید الناز گفت من و داود تو محمداقا سودی گفت الناز قرار شد خودمانی باشیم فقط محمد. بعدا محمد اقا بیاین اصلا تکه بندازیم من گفتم اومد و باز من و محمد افتادیم الناز گفت راست میگه سودی گفت پس من و داود تو محمد .با داود گفتن سودی کیرم سیخ شد همگی قبول کردیم روبرو نشتیم سودی والناز با دامن بودند و شلوار نداشتند واسه همین بعضی موفع ها شورتشان رو عمدا واسه ما معلوم می کردند محمد گفت داود جان بگو سر چی؟گفتم اخه چی بگم که ضرر نکنیم سودی گفت این ضرر نیست اتفاقا نفع دو طرفس دیگه حسابی داغ بودیم گفتم خوردنی حال نمی ده محمد خندید گفت بردنی چی حال میده؟ وهمه مون خندیدیم زنها دیگه راحت بودند حتی دامنشون پایین نمی کشدند تا روناشونم بیرون بود ما کلی حال می کردیم محمد گفت زود باشه دیگه من گفتم شمارم بگین اونا گفتند ما تورو حاکم کردیم گفتم شرط داره گفتند چه شرطی ؟گفتم جر زنی چه مرد چه زن ممنوع قبول کردن گفتم هر چی گفتم ناراحتی ممنوع فقط می خوایم امشبو خوش باشیم قبول کردن یک دفعه گفتم رقص گفتند چه جور گفتم طرفی که باخت. مشغول بازی شدیم من و سودی بردیم الناز قبول نمی کرد سودی گفت اولا می خواستین ببرین دوما قرار شد جر زنی نکنیم .بلند یه سی دی گذاشت و دست محمد و الناز و گرفت و بلندشان کرد اونا شروع به رقص کرد ن و ما هم نگاه می کردیم اونا رقصشان سکسی تر شد تکیه مو دادم بالش وپاها مو دراز کردم سودی لم داد رو پاهام دیدیم محمد از پشت چسبیده به الناز اونم براش قرمیده سودی گفت کار خودتو کردی الان هم باید منو بکنی هم الناز رو.کیرمو نشونش دادم گفتم نترس مامانتونم بیاد از ریشه درش میاره سودی گفت اره قربونش برم و با دستش گرفت محمد نگاه میکرد حرفی نمی زد دست بردم تو شورت سودی کوسش خیس خیس بود دیدم الناز دامنشو در اورده وبا شورت چسبیده به محمد و اونم ازش لب میگیره منو سودی هم مشغول شدیم سودی شلوارک و شورت منو کشید پایین و مشغول ساک زدن شد داشتم اونرو نگاه میکردم محمد دستشو کرده بود تو شورت الناز و دیگه نمی رفصیدند دامن و شورت سودی رو در اوردم کیرم سیخ بود بیشتر از دو برابر کیر محمد . سودی رو از کیرم جدا کردم افتادم به جون کوسش اون دوتا هم لخت شده بودن و پاهای سودی رو بردم بالا و زیرم انداختم گفتم الان جرت میدم سودی گفت دیگه اب بندی شدم کیر خرم بزاری جر نمی خورم با حرف اون کیرمو تا ته فرستادم تو کوسش با جیغ و اویی سودی محمد گفت لا مصب جرش دادی سودی گفت عزیزم نترس اونا هم مشغول شدند کیر محمد 12 سانت بیشتر نبود اونم گذاشت تو کوس الناز من به پشت خوابیدم و سودی از بالا افتاد رو کیرم و بالا پایین می کرد من الی و محمد رو نگاه میکردم محمد هم الی رو از پشت میکرد اونا داشتن با بالا پایین کردن سودی حال میکردن محمد گفت ااا و تموم ابشو ریخت تو کوس الی بیحال افتاد .الی هنوز ارضا نشده بود کیر محمد رو ازتو کوسش در اورد و امد پیش ما .سودی گفت چی شد امدی؟ گفت بابا این که کیر بچس کیرم فقط کیر داودم سودی گفت زبون نریز همش مال خودمه و روکیر من قر می داد و عقب جلو میکرد الی گفت دیگه راه افتادی این سری پریود بودم همش مال تو فقط بزار ابمو بریزم دلم براش سوخت به سودی گفتم بلند شو اونم قبول کرد بهش گفتم تو جیبم قرص هست بیار بده محمد او بلند شد الی خوابید و پاهاشو داد بالا رفتم سراغش و تا خایه هام کرد تو کوسش و ابشو ریخت و گفت اخیش کیرم کیر خودم .محمد داشت مارو نگاه میکرد وبا قرص من کم کم کیرش بلند شد گفتم محمد اول سودی یا الی گفت سودی. سودی اومد جلو گفت داود تو کونم محمد تو کوسم. الی که دوباره حالش جا اومده بود گفت بی تربیت یعنی چه ؟ البته به شوخی. محمد گفت بیچاره جر می خوریا .سودی گفت نترس تو کار تو بکن محمد به پشت خوایید و سودی رفت روش کیر محمد رو گذاشت تو کوسش گفت چه عجب سیخه رفتم پشت سودی و گذاشتم دم سوراخ کونش چون از قبل کرده بودمش باز بود و راحت تا ته فرستادم تو بعد از مدتی کیرمو کشیدم بیرون و سودی رو بلند کردم بحالت ضربدری پاهامو دراز کردم لاپای محمد و کیرمون بهم چسبید و جفت شد گفتم کدومتون و اونا سر اومدن به شوخی دعواشون شد الی گفت بزرگی گفنتد کوچیکی گفتند سودی گفت اب اول مال کوچیک تراس منم تشنمه وسودی اومد نشست رو کیر جفت شده من و محمد تا ته کرد تو کوسش محمد گفت خوب باز شدیا سودی بالا و پایین کرد و اونجا ارضا شد و کشید کنار.الی اومد اونم راحت تا ته گذاشت تو کوسش دیگه اب من میخواست بیاد الی رو بلند کردم و به سودی اشاره کردم گفتم بیا تشنته اب بدم کردم تو کوسش و تموم ابمو ریختم و بیحال به محمد گفتم اب تو کوس زن من می ریزی بیا زنت رو تحویل بگیر اونم که می دید اب از کوس زنش می زنه بیرون حشری شد و ریخت تو کون الی و چهار نفری کنار هم افتادیم دیگ صبح شده بود همگی رفتیم دوش گرفتیم زنا صبحانه ای اماده کردند وخوردیم محمد گفت بچه ها خیلی کیف داد دفعه بعد کی؟ سودی گفت ها چیه راه افتادی؟ گفت داود دستت درد نکنه قرصه خیلی حال داد و من یه ورق ازش به اون دادم گفتم بچه سری بعد تو مسافرت و اونا هم قبول کردن و خوابیدیم تا ظهر بعد ازظهر هم رفتیم پارک من با سودی محمد با الی راه می رفتیم و این جوری منو باجناقم جور هستیم و من و اون نداریم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 1 از 23:  1  2  3  4  5  ...  19  20  21  22  23  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.