تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /
داستان و خاطرات سکسی

داستان های ضربدری

صفحه  صفحه 1 از 14:  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#1 | Posted: 23 Sep 2010 06:22
سكس ضربدري
ماجرا از اونجا شروع شد که بهاره دوست صمیمی زنم و شوهرش بعد از سالها از آمریکا برگشته بودند ایران و ساناز زنم داشت خودشو میکشت که حتماً منو باهاشون آشنا کنه.من دورا دور بهاره رو از طریق صحبتهای ساناز میشناختم ولی هیچوقت ندیده بودمش چون قبل از اینکه ما ازدواج کنیم اون رفته بود آمریکا و همونجا هم با یه پسر نیمه ایرانی نیمه آمریکایی ازدواج کرده بود.دو سه شب بعد از رسیدنشون اونا رو دعوت کردیم خونمون تا باهم آشنا بشیم.بهاره واقعاً زن خوشگلی بود و شوهرش هم که بور بود و مرد جذابی بود و با این که به زور فارسی حرف میزد میتونست نیمه انگلیسی و نیمه فارسی منظورش رو بیان کنه.اون شب کلی بهمون خوش گذشت. از همه چیز گفتیم و خندیدیم و مشروب خوردیم بعد از مدتها من و ساناز هم حس کردیم که یه کمی تو ایران هم داریم خوش میگذرونیم!چند شب بعد هم اونا ما رو شام بردند بیرون و خلاصه بعد از یک هفته روابطمون جوری شده بود که حد اقل هر دو روز یه بار باید همدیگه رو میدیدیم!تو این مدت چیزی که برام جالب بود نگاههای عجیب سامی شوهر بهاره بود که گاهی اوقات خیره ساناز رو نگاه میکرد و یا تعریف و تمجید هاش از ساناز که به هر بهونه ای از چشماش یا موهاش که تازه مش کرده بود و... تعریف میکرد.منم سعی کردم غیرتی بازی درنیارم.....خب بالاخره آمریکایی بود و این چیزا رو عیب نمیدونست.بعد از دو هفته تصمیم گرفتیم یه سفر دو روزه بریم شمال.....ویلای پدر بهاره در اختیارمون بود و قرار بود برادر بهاره هم با زنش بیاد که بعد این مساله کنسل شد.چهار تایی راه افتادیم و رفتیم سمت خزرشهر و ویلای پدر بهاره.تو کل راه بهاره و ساناز با هم یه بند حرف میزدند و من و سامی هم با هم.سامی گاهی اوقات به چیزایی اشاره میکرد که برام عجیب بود....از سکس و روابط آمریکایی ها برام میگفت و این مساله هم برای من خیلی جالب بود و کلی کنجکاو شده بودم...منم براش از فرم روابط زناشویی و سکس تو ایران میگفتم.متاسفانه هوای شمال خراب بود و ما مجبور بودیم از تو ویلا جم نخوریم...البته مجهز رفته بودیم و بساط مشروب و ورق و همه چیز فراهم بود تا بهمون بد نگذره.سامی هم که هرچی بهش ویسکی و جین تعارف میکردیم رد میکرد و عاشق عرق سگی شده بود.شب اول دور هم نشسته بودیم و حسابی عرق خورده بودیم و مست مست داشتیم حرف میزدیم که نمیدونم چطور شد که دیدم با سامی تنهام.....زنامون تو آشپزخونه بودند و داشتند ظرفا رو میشستند و آروم آروم پچ پچ کنان با هم حرف میزدن و گاهی هم میزدن زیر خنده!من و سام هم بحث خودمون رو ادامه دادیم تا این که سامی برام از سکس ضربدری شروع کرد به حرف زدن و اینکه تو آمریکا خیلی از زن و شوهر ها با هم به طور ضربدری سکس دارند...خیلی جا خورده بودم....گفتم مگه ممکنه که آدم زن خودشو بده دست مرد دیگه ای؟ اونم گفت در عوض اون مرده هم زنشو میده به تو....تجربهء جدیدیه....خیلی هم سکسیه.گفتم فکر کنم بیشتر چندش آور باشه تا سکسی....گفت نه....باورت نمیشه ولی من و بهاره یه بار این مساله رو تجربه کردیم و خیلی جالب بود.....من از اینکه میدیدم دوستم داره ترتیب زنم و میده کلی حشری شده بود(بماند که نصف کلمه هایی که میگفت انگلیسی بود!)....خیلی برام عجیب بود و مشروب زیاد یه ذره حشریم کرده بود....یه لحظه بهاره رو زیر خودم تصور کردم و حس کردم کیرم داره میاد بالا.....به خصوص که بهاره اون شب یه جوراب و کفش قرمز هم چوشیده بود که حسابی سکسی شده بود....یه کم بعد سامی بهم گفت:من از همین بهاره خوشم میاد...سکس براش تابو نیست...میدونی؟یه بار هم با همین زن خودت سکس داشتن....البته قضیه مال وقتیه که ساناز و بهاره مدرسه میرفتن!از تصور سکس بهاره و ساناز حالی به حالی شده بودم....اینکه دو تا کس جلو هم با هم ور برن خیلی حشریم کرده بود. ولی خب یه کمی هم به بهاره حسادت میکردم و اون موقع بود که فهمیدم چرا ساناز همیشه از بهاره به عنوان بهترین دوستش یاد میکرد!تو همین فکرا بودم که بهاره و ساناز اومدن پیش ما و همون موقع هم سامی بلند شد که بره توالت ولی وسط راه نمیدونم چرا با ساناز سینه به سینه شد....شاید اون لحظه که ساناز و سامی جلو هم ایستاده بودند دو ثانیه هم طول نکشید ولی برای من مثل دو ساعت بود.....تصور کردن ساناز و سامی تو اون حالت و لخت که دارن همدیگرو میبوسن خیلی سکسی تر از اون چیزی بود که بتونم فکرشو بکنم.بعد از یه مدت چهارتایی دوباره دور هم بودیم که بحث کشید به همین مسالهء سکس ضربدری...دیدم ساناز خیلی با علاقه داره این بحث رو دنبال میکنه.....بهاره هم پاهاش رو انداخته بود رو هم و دلربایی میکرد و گاهی اوقات یکی دو تا خاطرهء کوتاه میگفت که حسابی محیط رو سکسی میکرد.....من تنها آدم ساکت بودم.بالاخره سامی طاقت نیاورد و گفت:چرا چیزی نمیگی؟نگاهی بهش کردم و از جام بلند شدم و رفتم طرف بهاره و نشستم جلوی پاش رو زمین و رو به سام گفتم:پس اینکه مثلاً الان من دستمو بذارم رو پای بهاره تو رو حشری میکنه؟و ذستمو گذاشتم رو رون پای بهاره و شروع کردم به مالوندن....بهاره سرشو برد عقب و چشماشو بست..ساناز از جاش بلند شد و سامی گفت:خیلی زیاد!وبعد دیگه نفهمیدم چی شد....ولی به خودم که اومدم دیدم دارم پاهای بهاره رو میبوسم و اونم دستش لای موهامه.....اون طرف هم سامی و ساناز لباشون رو لب هم بود و داشتند همدیگرو میمالوندن.آروم سرمو بردم لای پای بهاره و کسش رو از رو شرت بوسیدم...بلند شدم و لباسمو درآوردم و دیدم که بهاره هم دستشو گذاشته رو کیر سامی و داره میمالوندش....عجب کیر گنده ای داشت این مرتیکه!!!!بهاره اومد که جورابشو دربیاره که ازش خواستم این کارو نکنه.....چون اونجوری خیلی سکسی تر بود.نشوندمش رو مبل و پیرهنشو درآوردم و اون پستونای گنده و خوشگلش رو با ولع شروع کردم به خوردن....داشت دیوونه میشد و آه و اوهش رفته بود هوا....اون طرف هم صدای آه ساناز اومد که توجه منو جلب کرد....برگشتم دیدم سامی دامن ساناز رو درآورده و از رو شرتش داره کسشو میخوره....بعداً که دقت کردم دیدم لای شرت رو زده کنار و کس هلویی زنمو داشت میخورد.سامی حق داشت......دیدن اون صحنه منو آنچنان حشری کرده بود که نمیدونستم چیکار کنم....منم سریع رفتم سراغ کس زنش و بعد از اینکه آروم شرتشو کشیدم پایین شروع کردم به لیسیدن کسش که بوی حشری کننده ای داشت.بعد از چند دقیقه تصمیم گرفتیم بریم تو اتاق خواب.....اونجا تخت نرم و خوشگلی بود که میتونستیم چهارتایی باهم حال کنیم....بهاره و ساناز رفتن رو تخت دراز کشیدن و شروع کردن به ور رفتن با هم.....دست بهاره رو کس ساناز بود و دست اون هم رو پستونای بهاره و لباشون رو هم بود......من و سامی هم با لبخند داشتیم این صحنهء باحال رو میدیدیم و حال میکردیم.....بعدش دیگه طاقتم طاق شد و رفتم سراغ بهاره و پاهاشو دادم بالا و شروع کردم از روی جورابش لیسیدن ساق و رون پاش که به شدت سکسی بود.....بعدش هم کیر شق شده ام رو گرفتم تو دستم و گذاشتم لب کسش....سامی هم رفت سراغ زنم و شرتش رو داد کنار و دوباره یه کم کس ساناز رو لیسید که خیس خیس بشه و بعدش بلند شد ایستاد و کیرشو از تو شرتش درآورد.....دیدن کیرش برام خیلی جالب بود.....خیلی گنده تر از کیرهای معمولی بود.....احتمالاً ساناز خیلی حال کرده! خلاصه.....من کیرم رو آروم هل دادم تو کس بهاره....عجب نرم و داغ بود....صدای بهاره تو اون لحظه که کیرمو کردم تو کسش هنوز تو گوشمه که یه آه ناز و سکسی گفت.....ساناز هم صدای جیغش رفت هوا....معلوم بود سامی یهو کیرشو تا دسته کرده تو کس زنم و جفتمون شروع کردیم به تلمبه زدن......اون دو تاهم همدیگه رو ول نمیکردن و همه اش در حال لب گرفتن و مالوندن سینهء همدیگه بودن.بعد از چند دقیقه من رفتم روی بهاره و اونو کشوندم رو خودم جوری که من زیر بودم و اون رو......سامی با دیدن این صحنه حسابی حشری شده بود و محکم تر کیرشو میکرد تو کس ساناز جوری که ساناز معلوم بود که هم درد میکشه و هم لذت میبره. یه کم بعد سامی کیرشو از تو کس ساناز درآورد و اومد بالاسر بهاره و در کون بهاره رو با تف خیس کرد و کیرش رو آروم آروم کرد تو کونش و دو تایی با هم شروع کردیم به گاییدن بهاره......ساناز هم اومد کنار بهاره و شروع کرد به ور رفتن با پستونای بهاره.....بعد سامی کیرشو درآورد و داد دست ساناز....اونم با ولع تمام شروع کرد به خوردن و ساک زدن.....باز هم صحنه ای بود که منو خیلی حشری کرد.....کیرمو درآوردم و بهاره رو بلند کردم و کیرمو گذاشتم تو دهنش...اونم خوب ساک میزد.....خیلی بهتر از بهاره ساک میزد و معلوم بود تو آمریکا حسابی تجربه کسب کرده.....با شنیدن آه و اوه سامی فهمیدم که داره به ارگاسم میرسه ولی مسالهء عجیب این بود که ساناز بیخیال نمیشد و به خوردن و نگه داشتن کیر سامی ادامه میداد....اونقدر ادامه داد تا آب سامی اومد....اینو از یه رد کوچیک آبش که از کنار دهن ساناز زد بیرون فهمیدم....ساناز هم همهء آبش رو خورد و قورت داد....کفرم دراومده بود....چون زنم تا حالا آب کیر منو قورت نداده بود و همه اش میگرفت رو پستوناش....این شد که کیرمو از تو دهن بهاره درآوردم و گذاشتم تو دهن ساناز و اونم شروع کرد به ساک زدن و خوردن و مکیدن کیرم......خیلی باحال تر از قبل داشت این کارو میکرد....ولی من نمیخواستم آبمو بریزم تو دهنش...میخواستم کاری رو بکنم که تا حالا نتونسته بودم.....ووقتی دیدم بهاره داره پستونای ساناز رو میمالونه کیرمو درآوردم و رفتم پشت سر ساناز و کیرمو که حسابی خیس شده بود گذاشتم در کونش....ساناز یهو برگشت و گفت نه...ولی تا به خودش بیاد کیر من رفته بود تو کونش....بالاخره بعد از چند سال تونستم راه کون زنمو باز کنم....اونقدر فشار دادم و دادم تا آبم اومد و همه اش رو ریختم تو کونش....حالا زنم هم آب کیر قورت داده و هم آب کیر تو کونش بود و این دو تا براش تازگی داشت.....ولی از همه باحال تر سامی بود که دوباره ساناز و گرفت و خوابوند رو تخت و خودش هم خوابید روش و کیرشو گذاشت تو کسش و شروع کرد به دوباره گاییدن زنم....منم بی حال گوشهء تخت نشسته بودم و بهاره آروم داشت با کیرم ور میرفت و هر دو صحنهء کردن این دو تا رو تماشا میکردیم.....نزدیک به پونزده دقیقه سامی داشت ساناز رو میکرد و آخرش هم تا دید آبش داره میاد بلند شد و کیرشو گرفت رو سینهء ساناز ولیجهش آبش انقدر زیاد بود که به جای سینه،کل صورت ساناز شده بود پر از آب کیر سامی..پایان
     
#2 | Posted: 23 Sep 2010 06:31 | Edited By: arazmas




پرستو پريسا و شوهراشون
من پرستو 29 ساله هستم 6سال هست كه ازدواج كردم شوهرم علي 32 ساله و مهندس كامپيوتره. شوهرم مرد خوبيه ،دست و دلباز و شايد بشه گفت نسبت به درآمدش ولخرج، تيپش بالاتر از متوسط ، هميشه به احساسات زنانه جواب ميده و سكس قوي. من واقعاً دوستش دارم . ما زندگي خوبي داريم اميدوارم كه هر روز بهتر هم بشه.
من با علي با عشق و عاشقي ازدواج كردم(قبل از ازدواج با هم دوست بوديم) چند سالي از ازدواجمون گذشته بود و كم كم احساس ميكردم سكسمون خيلي يكنواخت شده و خيلي از هم لذت نميبريم. اين موضوع مدتي فكرم رو مشغول كرده بود و ميترسيدم كه اين موضوع نا خواسته روي شوهرم و زندگيم اثر بگذاره. من هميشه سعي ميكردم از تمام جذابيت و زنانگيم براي جلوگيري از اين مسئله كمك بگيرم. لباسهاي زير فانتزي و لباس خوابهاي جورواجور ميخريدم و شبها ميپوشيدم و از عطرهاي محرك استفاده ميكردم، آرايشم رو مرتب عوض ميكردم و با بعضي از دوستهام مشورت ميكردم و روشهاي اونها رو توي حال دادن به شوهرهاشون اجراء ميكردم و وقتي شوهرم نبود فيلم سكسي نگاه ميكردم تا توش چيزي ياد بگيرم، نا گفته نماند كه من از فيلم سكسي خيلي بدم مياد. به نظر من تمام فيلم سكسيها براي لذت بردن مردها ساخته ميشه و در اين فيلمها به روحيات زنانه در سكس توجه نميشه به همين علت هيچ وقت من خودم رو نميتونم نقش اول زن يك فيلم سكسي تجسم كنم.
يك شب موقع سكس به روشي كه يكي از دوستهام پريسا گفته بود، بر عكس روي كير شوهرم نشستم، به اين صورت كه اون خوابيده بود و من جوري روي اون نشستم كه روم به پاهاش بود و با دست مچ دوتا پاهاش رو گرفتم و شروع كردم به بالا و پايين شدن و آه و ناله حشري كردن. شوهرم كه از اين روش خوشش اومده بود نفس نفس زنان به من گفت كه مبينم مبتكر شدي!!!. من هم تو همون حالت وسط ناله هام گفتم كه پريسا يادم داده. چشمتون روز بد نبينه يا شايد هم روز خوب، با گفتن اين حرف شوهرم انگار كه قرص اكس خورده باشه آنچنان ترتيب منو داد كه اگر چه اون شب خيلي حال داد ولي فرداش حسابي جاش سوزش داشت. روز بعد خيلي به سكس شب قبلمون و اينكه چي شد كه علي اينقدر حشري شد فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه علي از تجسم پريسا موقع سكس با من اينقدر حشري شده بود به خصوص كه چند بار وسط عرق ريختن هاش گفت كه ديگه پريسا چي يادت داده، به پريسا گفتي كه كير من اينقدر كلفته و ... حي اسم پريسا رو مي اورد. لازم به گفتنه كه پريسا يكي از خوشگلترين و عشوه اي ترين دوستهاي منه با موهاي بلوند وبلند. از فهميدن اين موضوع خيلي ناراحت شدم ولي بعد كه يادم اومد كه من هم بعضي شبها تو رختخواب به جاي علي بعضي از دوستهاي اون و يا شوهرهاي دوستهاي خودم رو تصور ميكردم، آروم شدم.
چند شب بعد دو باره با علي تو رختخواب مشغول بوديم كه من براي اينكه هم مطمئن بشم كه چند شب قبل درست فكر كردم و هم اينكه علي درست و حسابي مثل اونشب حالم رو جا بياره گفتم امشب ميخوام به روش مريم بهت حال بدم و اون هم با شنيدن اين حرف 2 ساعت تموم پدرم رو در آورد كه البته خيلي حال داد. فرداي اون شب از بس كه به نوك سينه هام ور رفته بود و فشارشون داده بود به لباس كه كه ميگرفت ميسوخت. نا گفته نماند كه سينه هاي من نسبتاً بزرگ هستن و به خاطر همين همه جا نميتونم لباسهاي باز بپوشم چون يك جورهايي ضايع است.
خلاصه اينكه به مرور متوجه شدم كه علي در رفت و آمد با اون دوستهايي كه زنهاي خوشگل دارن و به خصوص اونهائي كه زنهاشون راحت لباس ميپوشن مشتاقتره. و تمام اينها باعث شد كه بفهمم علي مثل من دوست داره با يكي ديگه سكس داشته باشه و از اين موضوع كه علي ممكنه به من خيانت كنه ناراحت بودم تا اينكه موضوع رو با پريسا در ميون گذاشتم و پريسا هم راه حل رو به من نشون داد. و اما راه حل !
يك شب جمعه بود و من و پريسا با قرار مدارهامون رو با هم گذاشتيم كه شب پريسا با شوهرش شهرام بيان خونمون و طبق قرارمون با پريسا بهانه آورديم كه امشب حوصله بقيه بر و بچه ها رو نداريم و ميخواهيم امشب يك مهموني كوچك و خودموني داشته باشيم. من قبل از اينكه مهمونها بيان رفتم حموم و تا آمدن مهمونها از حمام بيرون نيامدم. زنگ در خونه رو كه زدن علي درب رو باز كرد. و پريسا و شهرام آمدن بالا.
قرارمون اين بود كه پريسا قبل از آمدن به خونه ما شهرام رو به يك بهانه اي از خونه بفرسته بيرون تا وقتي كه برميگرده دنبال پريسا كه بيان خونه ما پريسا مانتوش رو بپوشه كه شهرام لباس پريسا رو نبينه كه بهش ايراد بگيره. پريسا مامريتش رو خوب انجام داده بود و تازه وقتي ميرسن خونه ما شهرام ميفهمه كه پريسا چي پوشيده.
يك تاپ قرمز رنگ نازك چسبون با بندهاي خيلي نازك بدون كرست و يك دامن تنگ كوتاه و آرايش بسيار هنرمندانه. خلاصه وقتي من پريسا رو ديدم دلم آب افتاد ديگه خدا به داد علي برسه. توي اين فاصله كه علي مشغول پذيرائي اوليه از مهمونها بود من هم رفتم تو اتاق و يك لباس چسبون لختي كه ازش داشت سينه هاي درشتم بيرون ميزد با يك دامن پوشيدم و تمام گردن و سينمو عطر هوس انگيزي زدم و يك مرتبه قبل از اينكه علي منو تنها ببينه رفتم تو حال. با ديدن من علي بدجوري چشم غره رفت كه من رو خودم نگذاشتم و رفتم طبق معمول با مهمونها روبوسي كردم و خوشامد گفتم. من و پريسا گفتيم كه امشب ميخواهيم بيشتر از هر شب مشروب بخوريم و برقصيم. شوهرهامون هم كه هميشه وقتي خودمون چهارتائي بوديم تخته نرد بازي ميكردن با ديدن ما دوتا با اون وضعيت ،تخته نرد رو فراموش كرده بودند و داشتن يواشكي زن همديگر رو ديد ميزدن. اونشب شوهر هامون بيشتر از شبهاي ديگه مشروب خوردن و مست شدن. آخه من و پريسا يواشكي پيكهاشون رو پر ميكرديم و ميگفتيم كه كمتر از ما خورديد و اونها هم رگ غيرتشون ميگرفت و بيشتر ميخوردن. ماهواره روي PMC بود و صداش هم بلند بود و ما هم با بعضي از آهنگهاش ميرقصيديم و در طول رقص من و پريسا دائم جامون رو با هم عوض ميكرديم در طول رقص من حواسم به چشمهاي شهرام كه از هر فرصتي براي ديدن سينه هاي بزرگ من استفاده ميكرد و لبخندهاي معني دارش بود تا اينكه من يك CD گذاشتم كه توش يك آهنگ ملايم بعد از آهنگ Sexy Lady بود و نور حال رو حسابي كم كردم طبق قرار قبلي من و پريسا آهنگ Sexy Lady رو با شوهرهاي همديگه رقصيديم و وقتي آهنگ ملايم بعدي شروع شد جامون رو عوض نكرديم و در اولين حركت پريسا يك دست انداخت گردن علي و با دست ديگه اش دست اونو گرفت و با اون عشوه هاي خاص خودش چشم تو چشمش دوخت و شروع كرد تانگو رقصيدن.من با ديدن اين صحنه حسابي شهوتي شده بودم و شهرام داشت اين صحنه رو ميديد و گيج شده بود كه من براي اينكه توجهش رو به خودم متوجه كنم دو دستم رو انداختم گردنش و شروع كردم رقصيدن. حس كردم شهرام توي فضاي نسبتاً تاريك و با اون وضعيت لباس من خيلي دوست داره سينه هامو ديد بزنه و نگاه چشم تو چشم من نميذاره كه اين كار رو بكنه،گفتم كه يك كاري كنم كه راحت بشه. در طول رقص يواش يواش از پريسا و شوهرم كه داشتن اونها هم چيزي به هم ميگفتن چند قدمي فاصله گرفتيم در اين موقع من يواش يواش به بيشتر به شهرام چسبيدم و در گوشش و با عشوه و ملايم گفتم :امشب هرچي بخواي ميتوني چشم چروني كني. راحت باش. اين رو گفتم و ديگه خودم طاقت نياوردم و دستهام رو محكم كردم و حسابي سينه هام رو بهش فشار دادم. اون هم كه شهوت از نفسهاش ميريخت يك مرتبه دستهاي پشت كمر منو سفت كرد و در همون حالت زير گردن منو يك بوس خيس كرد. با اين حركت شهرام كاملاً بي حس شدم و نا خواسته يك آه از همون آههايي كه براي علي موقع سكس ميكشيدم كشيدم كه باعث تحريك شهرام شد و شهرام من رو يك فشار ديگه داد. توي اين احوال بوديم كه برگشتم يك نگاه به پريسا و علي كردم ديدم كه علي هم سرش تو گردن هوس انگيز پريسا است. با ديدن اين صحنه شهرام رفت پشت سر من و شروع كرد به خوردن گردنم و دستهاش هم از زير لباسم داشتن سينه هامو ميماليدن حسابي شهوتي شده بودم يك آه باندتر كشيدم بلافاصله ناله شهوت انگيز پريسا هم كه ديگه اون موقع علي داشت سينه هاشو ميمكيد بلند شد برگشتم و خودم رو محكم تو بغل شهرام فشار دادم و يك لب اساسي با زبون بهش دادم و گفتم: تا حالا شده زن دوستت رو بكني؟ گفت نه. و بلند طوري كه علي بشنوه گفتم امشب من زن تو هستم زنت هم زن شوهرم و همون موقع پريسا كه ديگه از شدت شهوت چشمهاش نيم بند شده بود با صداي بلندبه علي گفت امشب ميخوام به روش خودم زنت بشم. و همين موقع علي گفت خوب بياين بريم تو اتاق خواب كه همه استقبال كردن. هر چهارتائي ريختيم تو رخت خواب ما و من در اولين حركت زيژ شهرام رو باز كردم و شروع كردم ساك زدن و همون موقع هم علي داشت براي پريسا ساك ميزد و پريسا با نفس نفس ميگفت آآآآه ه ه بيا بالا، بيا بكن ديگه طاقت ندارم كه علي هم همين كار رو كرد و جلو چشم شهرام كيرش رو در آورد و زنش رو كرد. من از ديدن اين صحنه ها داشتم ديوونه ميشدم شروع كردم خوردن تخمهاي شهرام در ضمن دست شهرام رو گرفتم گذاشتم روي نوك سينهام اون هم من رو بلند كرد و سرم رو گذاشت كنار سر پريسا و تمام قد روي من افتاد و شروع كرد به مكيدن گردن و لب و سينه هام چيزي نگذشت كه من هم مثل پريسا به التماس افتادم و گفتم:شهرام ديگه طاقت ندارم منو بكن ببين اون داره زنت رو ميكنه. و اون هم پاهامو باز كرد و ضمن اينكه منو ميبوسيد منو جلو شوهرم كرد. ما هر چهارتائي تا صبح تو اون تخت خواب پدر همديگر رو در آورديم و فرداش تا ظهر خوابيديم و ظهر در موردش صحبت كرديم. همه راضي بوديم و از اون موقع تا حالا هر وقت كه لازم باشه اين كار رو ميكنيم. در ضمن من و پريسا به شوهرهامون نگفتيم كه ما از قبل براي سكس ضربدري برنامه ريزي كرده بوديم تا گناهش گردن اونا باشه. اگر چه فكر كنم اگر بدونن از ما تشكر ميكنن


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#3 | Posted: 1 Oct 2010 04:22 | Edited By: arazmas




هم زنم هم خواهر زنم
کردن خواهر زنم سودی رو تعریف کردم که چه جوری راه افتاد و حتی سولماز رو هم جور کرد این دفعه با باجناقم هم سودی رو کردیم هم زن منو .

یه روز بعدازظهر زنم زنگ زد گفت سودی امشب دعوت کرده شام زود بیا تا اینو گفت من یاد کردن سودی افتادم و نقشه که دوباره چطوری بکنمش.یک دفعه گفتم چطوره دوتا خواهر رو باهم بکنیم .به زنم گفتم شما برید منم غروب می ام .غروب شد یه قرصی خوردم و راه افتادم کمی هم خوردنی و وسایل گرفتم تا خواهر زن حسابی حال کنه وقتی رسیدم دیدم دوتا خواهر عین ماه خوشگل و ارایش غلیظ اومدند جلو باهاشون دست دادم اگه زنم نبود یه ماچی از سودی می گرفتم دست سودی رو محکم فشار دادم و چشمکی بهش زدم گفتم محمد اقا؟ گفت الان می اد.

زنم رفت دستشویی گرفتم از سینه های سودی گفتم چطوری جیگر اونم گفت هلاک اون کیر کلفتتم دیگه طاقت دوری کیرت رو ندارم. گفتم یه نقشه دارم اگه تو همکاری بکنی دیگه لازم نیست پنهونی بکنمت همون جلو چشم محمد و خواهرت میکنمت اونم تا اندازه ای گوشی امد دستش گفت چطوری؟گفتم می خوای گفت آره از خدامه. زنم اومد تو دیگه ادامه ندادیم من داراز کشیدم رو مبل چشمامو رو هم گذاشتم سودی می دونست بیدارم ولی زنم فکر می کرد خوابیده ام سودی گفت چه خبر اقا داود رو حسابی خسته کردیا .زنم گفته این بشر سیرایی نداره درست یک ساعت زیرش بودم جیگرمو در اورده سودی گفت خوش بحالت کاش من به جات بودم زنم یه کم صورتشو کشید که انگار ناراحت شده گفت مگه تو کم داری که جا من باشی ؟سودی گفت بابا دیشب با هزار بدختی یه کم سیخ شده و دلش خواست اونوم با هزار دری بری و صحبت ازاینکه کیو بکنم و کی تورو بکنه زنم گفت راستی شمارم از این حرفا می زنین ؟سودی گفت اره ما بیشتر تو و اقا داود رو می گیم زنم گفت مثل اینکه دل بدل راه داره داودم شمارو میگه سودی حسابی کیف کرده بود گفت خوب؟زنم گفت همش میگه با شوهر سودی اول عوضتان بکنیم بعد دوتایی بیفتیم به جونتان اونم پیش مامانتان بعد اونو جلو چشم شما بکنیم سودی ازحشریت یک اویی کرد که زنم گفت کوفت و اویی چه خوشش امده. سودی گفت نه اینکه تو بدت میاد. زن من گفت خوب من موقع دادن خوشم میاد سودی گفت اره جون خودت همون راست راسی هم خوشت میاد زنم دیگه حرفی نزد. من بدجور حشری شده بودم و کیرم رو میمالیدم با خودم گفتم ای ول دیگه کار تمومه. تواین فکرا بودم که شوهر سودی امد با زنم احوال پرسی کرد موفع دست دادن دستشو محکم فشار داد من یواش یواش بلند شدم که انگار خواب بودم با هم احوال پرسی کردیم بعدش هم شام خوردن دید زدن زن هم بعد پاسور بازی یه دسی دو نفره بازی کردیم و زنامون داشتند ماهواره نگاه می کردند محمد رفت اشپزخانه با یه شیشه ودگا امد منو یواشکی صدا کرد و پرسید الناز بدش نمی اد ؟گفتم کوس ننش بدش بیاد و دوتایی خندیدیم سودی گفت اون موفع می گن باجناقا باهم خوب نمی شن اومدیم تو هال با دیدن شیشه سودی چشماش برقی زد گفت محمد؟محمد گفت چیه نمی خوری؟سودی گفت چرا نمی خورم الناز همینطور نیگا میکرد اخه اون تا حالا لب نزده بود منم بعد از عروسیم لب به مشروب نزده بودم ماسه نفری دورهم نشتیم سودی گفت پس چرا دوتا پیک رفت دو تای دیگه اورد. به الناز گفت بیا جلو اون گفت نه من نمی خورم سودی گفت لوس نشو بیا دیگه بزار بهمان مزه بده الناز گفت اخه دیره باید بریم محمد گفت کجا فردا جمعه اس شب هم می مونین اینجا سودی سر شوخی رو باز کرد گفت اتاق خواب امشب مال شما وبا محمد باهم خندیدند. الناز یه کم دیگه تعارف کرد منم گفتم دیگه ساعت یکه امشب مزاحم سودی و محمد می شیم زنم اومد جلو و دور هم نشتیم پیک اولو رفتیم با لا الناز بزوز خورد ولی سودی خیلی حرفه ای بود کم کم گرم شدیم الناز دیگه نخورد ما هم اصرار نکردیم سه نفری دوتای دیگه رفتیم بالا سودی حسابی گرمش شده بود روسریشو انداخت گردنش محمد گفت اقا بیاین خودمانی باشیم ما هم پیرنمان رو د ر اوردیم و سودی رفت دو تا شلوارک اورد با تلو تلو اومد و گفت اقا داود راحت باشین من هنوز حال خودم بودم شلوارمو در اوردم گرفتم جلو پاهام ولی سودی رو کیر من زوم کرده بود محمد هم شلوارکشو پوشید محمد از من چاقتر بود الناز هم از سودی.دوباره دور هم نشتیم یه پیک دیگه به الناز تعارف کردیم اونم گرفت محمد گفت کی حال پاسور داره؟سه نفری مزه نمی داد سودی گفت الناز توهم بیا الناز کم کم گرم شده بود روسری سرش نبود اومد جلو گفت من فقط چهار برگ بلدم ما هم قبول کردیم گفتم خالی خالی که نمی شه سر ناهاری شامی سودی گفت شما بزرگتری هر چی شما بگید منم گفتم چه چوری بیفتیم محمد گفت مردا با زنا سودی قبول نکرد گفت شما قوی می شید الناز گفت من و داود تو محمداقا سودی گفت الناز قرار شد خودمانی باشیم فقط محمد. بعدا محمد اقا بیاین اصلا تکه بندازیم من گفتم اومد و باز من و محمد افتادیم الناز گفت راست میگه سودی گفت پس من و داود تو محمد .با داود گفتن سودی کیرم سیخ شد همگی قبول کردیم روبرو نشتیم سودی والناز با دامن بودند و شلوار نداشتند واسه همین بعضی موفع ها شورتشان رو عمدا واسه ما معلوم می کردند محمد گفت داود جان بگو سر چی؟گفتم اخه چی بگم که ضرر نکنیم سودی گفت این ضرر نیست اتفاقا نفع دو طرفس دیگه حسابی داغ بودیم گفتم خوردنی حال نمی ده محمد خندید گفت بردنی چی حال میده؟ وهمه مون خندیدیم زنها دیگه راحت بودند حتی دامنشون پایین نمی کشدند تا روناشونم بیرون بود ما کلی حال می کردیم محمد گفت زود باشه دیگه من گفتم شمارم بگین اونا گفتند ما تورو حاکم کردیم گفتم شرط داره گفتند چه شرطی ؟گفتم جر زنی چه مرد چه زن ممنوع قبول کردن گفتم هر چی گفتم ناراحتی ممنوع فقط می خوایم امشبو خوش باشیم قبول کردن یک دفعه گفتم رقص گفتند چه جور گفتم طرفی که باخت. مشغول بازی شدیم من و سودی بردیم الناز قبول نمی کرد سودی گفت اولا می خواستین ببرین دوما قرار شد جر زنی نکنیم .بلند یه سی دی گذاشت و دست محمد و الناز و گرفت و بلندشان کرد اونا شروع به رقص کرد ن و ما هم نگاه می کردیم اونا رقصشان سکسی تر شد تکیه مو دادم بالش وپاها مو دراز کردم سودی لم داد رو پاهام دیدیم محمد از پشت چسبیده به الناز اونم براش قرمیده سودی گفت کار خودتو کردی الان هم باید منو بکنی هم الناز رو.کیرمو نشونش دادم گفتم نترس مامانتونم بیاد از ریشه درش میاره سودی گفت اره قربونش برم و با دستش گرفت محمد نگاه میکرد حرفی نمی زد دست بردم تو شورت سودی کوسش خیس خیس بود دیدم الناز دامنشو در اورده وبا شورت چسبیده به محمد و اونم ازش لب میگیره منو سودی هم مشغول شدیم سودی شلوارک و شورت منو کشید پایین و مشغول ساک زدن شد داشتم اونرو نگاه میکردم محمد دستشو کرده بود تو شورت الناز و دیگه نمی رفصیدند دامن و شورت سودی رو در اوردم کیرم سیخ بود بیشتر از دو برابر کیر محمد . سودی رو از کیرم جدا کردم افتادم به جون کوسش اون دوتا هم لخت شده بودن و پاهای سودی رو بردم بالا و زیرم انداختم گفتم الان جرت میدم سودی گفت دیگه اب بندی شدم کیر خرم بزاری جر نمی خورم با حرف اون کیرمو تا ته فرستادم تو کوسش با جیغ و اویی سودی محمد گفت لا مصب جرش دادی سودی گفت عزیزم نترس اونا هم مشغول شدند کیر محمد 12 سانت بیشتر نبود اونم گذاشت تو کوس الناز من به پشت خوابیدم و سودی از بالا افتاد رو کیرم و بالا پایین می کرد من الی و محمد رو نگاه میکردم محمد هم الی رو از پشت میکرد اونا داشتن با بالا پایین کردن سودی حال میکردن محمد گفت ااا و تموم ابشو ریخت تو کوس الی بیحال افتاد .الی هنوز ارضا نشده بود کیر محمد رو ازتو کوسش در اورد و امد پیش ما .سودی گفت چی شد امدی؟ گفت بابا این که کیر بچس کیرم فقط کیر داودم سودی گفت زبون نریز همش مال خودمه و روکیر من قر می داد و عقب جلو میکرد الی گفت دیگه راه افتادی این سری پریود بودم همش مال تو فقط بزار ابمو بریزم دلم براش سوخت به سودی گفتم بلند شو اونم قبول کرد بهش گفتم تو جیبم قرص هست بیار بده محمد او بلند شد الی خوابید و پاهاشو داد بالا رفتم سراغش و تا خایه هام کرد تو کوسش و ابشو ریخت و گفت اخیش کیرم کیر خودم .محمد داشت مارو نگاه میکرد وبا قرص من کم کم کیرش بلند شد گفتم محمد اول سودی یا الی گفت سودی. سودی اومد جلو گفت داود تو کونم محمد تو کوسم. الی که دوباره حالش جا اومده بود گفت بی تربیت یعنی چه ؟ البته به شوخی. محمد گفت بیچاره جر می خوریا .سودی گفت نترس تو کار تو بکن محمد به پشت خوایید و سودی رفت روش کیر محمد رو گذاشت تو کوسش گفت چه عجب سیخه رفتم پشت سودی و گذاشتم دم سوراخ کونش چون از قبل کرده بودمش باز بود و راحت تا ته فرستادم تو بعد از مدتی کیرمو کشیدم بیرون و سودی رو بلند کردم بحالت ضربدری پاهامو دراز کردم لاپای محمد و کیرمون بهم چسبید و جفت شد گفتم کدومتون و اونا سر اومدن به شوخی دعواشون شد الی گفت بزرگی گفنتد کوچیکی گفتند سودی گفت اب اول مال کوچیک تراس منم تشنمه وسودی اومد نشست رو کیر جفت شده من و محمد تا ته کرد تو کوسش محمد گفت خوب باز شدیا سودی بالا و پایین کرد و اونجا ارضا شد و کشید کنار.الی اومد اونم راحت تا ته گذاشت تو کوسش دیگه اب من میخواست بیاد الی رو بلند کردم و به سودی اشاره کردم گفتم بیا تشنته اب بدم کردم تو کوسش و تموم ابمو ریختم و بیحال به محمد گفتم اب تو کوس زن من می ریزی بیا زنت رو تحویل بگیر اونم که می دید اب از کوس زنش می زنه بیرون حشری شد و ریخت تو کون الی و چهار نفری کنار هم افتادیم دیگ صبح شده بود همگی رفتیم دوش گرفتیم زنا صبحانه ای اماده کردند وخوردیم محمد گفت بچه ها خیلی کیف داد دفعه بعد کی؟ سودی گفت ها چیه راه افتادی؟ گفت داود دستت درد نکنه قرصه خیلی حال داد و من یه ورق ازش به اون دادم گفتم بچه سری بعد تو مسافرت و اونا هم قبول کردن و خوابیدیم تا ظهر بعد ازظهر هم رفتیم پارک من با سودی محمد با الی راه می رفتیم و این جوری منو باجناقم جور هستیم و من و اون نداریم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#4 | Posted: 14 Oct 2010 12:24




مسافرت خانوادگی
آخرای اسفند بود یه شب با زنم داشتیم حال می کردیم گفت داود امسال عید جایی نمی ریم؟ گفتم تنهایی مزه نمی ده. گفت شاید سودی اینارم بیان گفتم اگه امدند می ریم شروع کردم به کردنش گفتم رفتنمون شرط داره گفت باز چهار نفری حال کنیم؟ گفتم اره. گفت اون که معلومه باهم باشیم شما نیوفتین به جونمان. یه دفعه چیزی به ذهنم اومد گفتم مامانت رو هم ببریم گفت بس چهار نفری نمی شه گفتم خوب پنج نفری میشه. اونم گفت دیگه لوس نشو گفتم لوس چی؟ شما دوست ندارین دو تا داماد مامانتون سیر بکنن گفت چرا؟ ولی نمی شه. کمکم شوخیمان جدی شد حسابی کردمش و خوابیدیم.

صبح گفتم زنگ بزن سودی و محمد شام بیان اینجا .گفت من حال دو نفری ندارم اگه تنهایی می کنی باشه قبول کردم عصر از مغازه اومدم دوتا خواهر با شلوارک و تاب داشتند شام اماده می کردن رفتم پیششان یه بوسی از لبشان کردم زدم لا پای سودی. زنم گفت بدجنس زنتو ول کردی خاله رو گرفتی از لاپای اونم زدم گفتم اینم مال تو. شب شد محمدم امد باشوخی و حال شاممان رو خورد یم مشغول ورق بازی شدیم گفتم بچه ها بریم مسافرت سودی گفت اتفاقا دیشب موقع کردن صحبتشو می کردیم ومی گفتیم باهم کیف میده زنم گفت چه تفاهمی حتما می گفتین باهم هم حال کنیم محمد گفت دقیقا من گفتم ولی من یه چیز دیگه در نظرم هست اونا گفتند چیه؟ گفتم مادر جونم ببریم زنم گفت بد جنس باز گفت. گفتم بدجنس چی؟بد ادم مادر خانومش ببره مسافرت سودی گفت راست میگه زنم گفت حقه باز بقیه شم بگو گفتم منو اق باجناق یک کم بهش برسیم محمد گفت اخ گفتی چقدر هوس کون مادرزن کردم سودی بامشت زد سینه محمد گفت یه زمان رو دل نکنی گفتم به هرحال نظر من اینه سودی گفت گیرم بریم چه جور می خواین بکنیین گفتم اون بامن بازیمان تمام شد ساعت دوازده بود گفتم جدا می خوابین یا باهم محمد گفت تو صاحب خونه ای من گفتم ما دیشب داشتیم سودی گفت ماهم داشتیم زنم گفت جدا می خوابیم ولی هرکی با مال خودش محمد گفت اگه ما خواسیم عوض کنیم چی؟ گفت اون دیگه باخودتونه.

من رفتم بخوابم اون رفت ماهنوز نسشته بودیم سودی گفت شما خوابتان نمیاد من بلند شدم تا برم سودی دستمو گرفت به محمد اشاره ای کرد اون رفت به من گفت چیه فرار می کنی ؟گفتم در خدمتتم باهم حرف زدیم محکم کردمش. تو اتاق هم زنم ومحمد حال می کردند صبح چها رتایی رفتیم حموم وصبحونه سر میز گفتم مادرجون روببریم؟ اونارم فبول کردن وسرحال و قبراق رفتیم سر کار توی مغازه نقشه چه جور بردن مادرزن می کشیدم یاد م افتاد قطره اسپانیش فلای دارم اصل اصل بود یه شب دادم زنم خورد دیگه من کاره ای نبودم چنان رو کیرم می پرید که انگار روفنر می پره ول فرداش تا دو روز نمی تونست راه بره ودیگه هم از اون نخورد پس ده قطره کافی بود تا مادر زنم رس من وباجناق رو پکشه البته من کرده بودمش با من حرفی نبود ول پیش دختراش وبا جناق جور نبود اول زنگ زدم محمد گفتم کیرتو چرب کن واسه مادر زن جونت. اون گفت چه جوری گفتم تو فقط بکن قطع کردیم بعد زنگ زدم به مادرزن بعد از احوال پرسی وشوخی گفتم می خوام ببرمت مسافرت وانجا ترتیب تو بدم گفت جون چه خوب پیش دخترم می کنی نه ؟ گفتم اره گفت نمی شه گفتم اماده شو می ایم دنبالت گفت چند نفری؟ گفتم سودی و محمد هم هستند. گفت ازمنه باشه اگه حاجی قبول کرد می ام خلاصه دختراشم به پدرشون گفتند اون نمی تونست بیاد ولی قبول کرد مادر زنم باما بیاد به محمد گفتم اونم تو کونش عروسی بود عید شد رو بوسی دید وباز دید ویادمه مادر زن بوسی از من کرد یادگاری زنم و خواهرش شک کردن ولی نمی دونستند که من ترتیب مادرشون رو دادم و به اونم قول داده بودم که از ماجرای الاغه و خودمون کسی بو نبره.

شب فردای عید باهم هماهنگ کردیم صبح زود محمد وسودی رو سوار کردیم سر راه هم مادر جون و راه افتادیم به سمت جنوب با شوخی و بگو بخند می رفتیم منو محمد جلو بودیم و اونا هم عقب بعد از یک دو ساعت محمد گفت من یکم استراحت کنم و بعد شما استراحت کن. صندلی عقب زنم وسط بود و مادر زنم سمت راست بود گفتم پس برو عقب راحت بخواب بغل جاده نگه داشتم محمد رفت عقب و مادر زنم گفت من می رم جلو دوباره راه افتادیم محمد کنار زنم بود از ایینه حواسم بهشان بود قشنگ بهم چسبیده بودند محمد دستشو انداخته بود لا پای زنم کم کم اونا خوابیدند ولی مادر زنم بیدار بود دستمو دراز کردم و گذاشتم رو پاهاش. اون کشید طرف من رونش رو می مالیدم و اونم کیف می کرد دکمه مانتوشو باز کرد زیرش یه دامن کوتاه داشت دامنشو کشید بالا یه چنگولی از رو نش گرفتم زد رو دستم از ایینه نیگا کردم اونا خواب بودن یواشکی گفتم این دفعه دو کیره می کنیمت گفت نه زشته قضیه مون لو می ره .گفتم تو چیکار به قضیه داری ؟اصلا اون تموم شد رفت برای ناهار نگه داشتم اونا هم بیدار شدن مادر زنم مانتو و لباسشو مرتب کرد بعد از ناهار و استراحت دو باره راه افتادیم و محمد رانندگی می کرد منو مادر زنم وسودی عقب بودیم سودی وسط بود مادر زنم خوابید منو سودی شروع کردیم به مالیدن هم. بعد از دو ساعت جامونو عوض کردیم من و سودی رفتیم جلو و محمد و زنم اومدند عقب هوا تاریک شده بود رسیدیم اهواز گفتم شب استراحت کنیم صبح بریم فبول کردند دوتا چادر داشتیم یکی شش نفره یکی چهار نفره گفتم همون بزرگه بسه همه قبول کردند گفتم من برم شام بخرم شما چادر و وسایلو اماده کنین تا زود بخوابیم خستگیمان در بره در مورد شام هم همه نظرشان پیتزا بود بعد از یک ساعتی برگشتم یادم افتاد مادر زنو باید اماده کنم یواشکی یکی از نوشابه ها رو باز کردم و15 قطره ای از اسپانیش توش خالی کردم تو چادر دور هم نشسته بودیم سفره رو باز کردیم اول نوشابه مادر زنو دادم و بعد مال بقیه رو ساعت یازده شده بود و چادر های دور و برمان دور تر بودند بعد از نیم ساعتی حال مادر زنم عوض شد گفت ولی چقدر گرممه چرا این طوری شدم؟ گفتم نکنه مسموم شدی گفت نه زنم گفت مامان گرمت روسری تو باز کن منم گفتم راست میگه اصلا راحت باشین غریبه که نیستیم اونا هم مانتو و رو سری شون در اوردن مادر زنم نمی تونست بشینه مدام وول می خورد سودی گفت اگه حالت خوب نیست ببریمت دکتر گفت نه حالم اتفاقا خیلی خوبه ولی دیگه ادامه نداد ماد زنم گفت دامادا شرمنده یه لحظه بیرون باشین تا من لباسمو عوض کنم خیلی گرممه ما رفتیم بیرون کنار چادر محمد گفت ناقلا چی کردی ؟ یه قرصی بهش دادم و از تو ماشین اسپری رو اوردم گفتم بزن خوبه. گفتم مامان جون گر گرفته فقط کیر داماداشو می خواد گفتم بشین همین جا .کنا ر چادر بودیم و صداشونو راحت میشنیدیم مادر زنم گفت نمی دونم چرا یک دفعه گر گرفتم انگار بدنم اتیشه لای پام داره اتیش می گره زنم گفت شلوارتو در بیار لا پات عرق سوز نشه گفت دخترا اونجام خیلی می خواره ابروم می ره چیکار کنم؟ سودی گفت ما پشت می کنیم شورتتو در بیار ببین چته مادر زنم گفت شما از تو من در اومدین تازه از شما خجالت بکشم ؟ دونستم حالش حسابی خرابه زنم گفت مامان ببین چته زود یخوابیم مادر زنم گفت دخترا لا پام باد نکرده ؟زنم گفت چرا خوش بحال حاجی مادر زنم بی تعارف گفت بد جنس ها شما مال خودتون اوردی و من باید تو کف بمونم دیگه خراب خراب بود که با دختراش از این شوخی ها می کرد سودی گفت دوتاشم مال تو انگار تحفه نطنزن صدا کردم گفتم تموم نشد مادر زنم گفت داود جان ببخشید بیاین تو رفتیم تو اون فوری شلوار شورتشو چپوند تو ساکش دونستم که بدون شورته سودی گفت دستشویش کجاس؟ گفتم بلند شین تا ببرم زنم گفت من نمی ام محمد گفت من رفتم. من سودی و مامانشو بردم اول مادرزنم رفت سودی یواشکی گفت تو به مامانم هم رحم نمی کنی؟ گفتم مگه چی کردم ؟گفت ناقلا چی دادی خورده؟گفتم کیر اسب مادر زنم اومد بیرون وسودی رفت مادر زنم گفت خیلی کوسم می خواره همش می گم یه طوری بشه منو بکنی شاید خارشش بیفته گفتم باشه سودی اومد و رفتیم محمد و زنم داشتند حال می کردند از وضیعتشان معلوم بود گفتم باهم بخوابیم یا اون یکی چادرو بزنیم مادر زنم گفت نه جدا بخوابیم من روم نمی شه سودی والی موافقت نکردن گفتند ما می ترسیم جا بزرگه تازه اینا هم دامادتن مگه غریبن مادر زنم با بی میلی قبول کرد جا که فقط پتو بود من و زنم زیر یه پتو سودی و محمد هم باهم ومادر زنم تنها رفتیم تو جا بعد دو سه دقیقه زنم گفت من گرممه تو بیا وسط من رفتم وسط پیش مادر زنم چراغ بیرون قشنگ تو چادر رو روشن کرده بود مادر زنم پتوشو داد کنار گفت گرمه ما حرفی نزدیم اون فکر کرد خوابیدم دستشو برد تو دامنش و کوسشو می مالید و وول می خورد دستمو بردم پتو کشیدم روش دستمو برد م لای پاش طرف من چرخید و سه انگشتی کرد م تو کوسش اونم کیر منو گرفت کشید طرف خودش مالید به کوسش زنم چرخید طرف ما من دونستم بیداره مادر زنم تکان نخورد زنم خور ناس کشید اون فکر کرد خوابیده دو باره شروع کرد اصلا حالیش نیود ممکنه بیدار باشن چرخید کونشو داد طرف من منم که دیگه ترسی نداشتم کیرمو کشیدم بیرون واز پشت گذاشتم تو کوسش اویییییی گفت که سودی بیدار شد شاید م بیدار بود گفت مامان چته باز بدنت می خاره گفت اره تو بخواب خسته ای سودی گفت بزار بمالم دستش اورد رو کوس مامانش دید یه چیزی توشه فهمید کیر منه چوچوله مامانشو مالید اونم هی وول میخورد منم ساکت به بغل خوابیده بودم مادر زنم صداش در او مده بوده همه می دو نستن چی شده حتی زنم چرخید طرف من واز پست خایهای منو گرفت می مالید و منو طرف مامانش هول می داد محمد هم بیدار شد گفت چی شده ؟سودی گفت بی بخار تو بخواب مامانم بدنش می خاره خارششو می ندازیم محمد هم پتو رو زد کنار دید بله ما مشغولیم سودی رو طاق باز خوابوند و رفت روش منم رفتم رو مادر زنم و بدون خجالت تو کوسش تلمبه می زدم مادر زنم یه بار ارضا شد کشیدم بیرون زنم که دیگه اماده بود پاهاشو داده بود بالا و از زیر کونش انگشت کرده بود تو کوسش کردم تو کوسش چنان اوییییی گفت که محمد گفت یواش تر صدات میره بیرون اونم سودی رو ارضا کره بود قرص و اسپری کار خودشو کرده بود زنمو ارضا کردم محمد با مادر زنم مشغول شد و من رفتم رو سودی. سودی گفت جووووون این کیرها بمیری محمد با اون دودولت محمد حرصش گرفته بود محکم تلمبه می زد سودی پاهاشو داده بود بالا و من رو پاش نشسته بودم بالا پایین می کردم خیلی کیف می کرد اونا باهم دیگه کار ی نمی کردند وهرکی ارضا می شد کنار می کشید و فقط کوسشو می مالید سودی دو باره ارضا شد.

دو سه بار جاها مونو عوض کردیم من گفتم مادر زن دو نفری دو ست داری اونم فقط با سر اشاره ای کرد محمد خوابید زیر مادر زنم روش منم از پشت رفتم سراغش خواستم تو کونش بزارم سودی کیرم رو کرد تو کوس مامانش خیلی راحت جفت کیر رفت تو کوسش .محمد گفت من د ادادرم می ام و خالی شد تو مامان جون اب کیرش ازتو کوس مامان جون زد بیرون با تلمبه من صدای فرج فرجی می داد که دختراش می گفتن جون قربون اون صدا مادر زنم یه دفعه گفت دادادمادا و ارضا شد منم ابمو تو کوسش خالی کردم افتادم روش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم هنوز کیرم تو کوسشه و باد کرده دوباره تکان دادم گفت داماد جون بسه دیگه اوناهم بیدار شدن زنم گفت دیگه پررو نشو شب می کنی روزم می خوای لباس پوشیدیم بعد صبحانه رفیم حمام نمره محمد ازم تشکر کرد بعد از حموم هم راه افتادیم برای بندر گناوه اون جا هم باز شب مشغول شدیم سفری شد که همیشه تو خاطرمان بمونه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#5 | Posted: 26 Oct 2010 04:03




وقتی ضربدری رو شناختم (۲)قسمت قبل

اگه یادتون باشه من و مهرداد دیگه باهم راحت بودیم و هر شب جمعه ترتیب میترا و الهه رو میدادیم. بعضی هفته ها هم اگه کاری پیش میومد برنامه برای وسط هفته هم می افتاد یا بعضی وقتها هم به دو هفته هم می کشید. من که واقعا از این کار خوشم اومده بود دوست داشتم زنهای بیشتری رو تصاحب می کردم.

یه شب همکارم با خانومش اومدن خونه ما . همکارم اسمش مجیده و زنش هم مریمه. مریم واقعا خوشگله و دلم خیلی میخواست بکنمش اما چه جوری نمیدونستم. مجید و مریم یه دو ماهی بود که باهم نامزد کرده بودن. همش به این فکر می کردم که یه جورایی برنامه ضربدری رو باهاشون اجرا کنیم . من که اصلا رو نمی شد. برا همین یواشکی به مهرداد زنگ زدمو گفتم تو میترا سریع خودتونو برسونید خونه ما. مهرداد هم از خدا خواسته اومد و با اشاره بهش فهموندم که چیکار کنه. کم کم مهرداد سر صحبت رو باز کرد و ضربدری رو پیش کشید که مجید گفت آره بابا دیگه عادی شده. تو ایران هم دیگه داره رواج پیدا میکنه. گفتم مجید تو مگه با این برنامه موافقی گفت من آره از خدامه ولی مریم رو مگه میشه راضی کرد. گفتم تو راضی باش مریم با ما. گفت چطوری. الهه رو صدا زدم و جریان رو بهش گفتم. که الهه گفت مریم منتظر جواب مجیده و اینو که گفت من گفتم به به چه عالی پس بهتره قبل از شام یه پیش غذا داشته باشیم. مریم رو صدا زدم و گفتم مریم خانوم بیا مجید کارت داره دیدم به به مریم با یه شورت و کرست امد تو هال و نشست کنار مجید. واقعل عجب چیزی بود .دنیایی برا خودش بود. بعد از اون دیدم میترا و الهه اومدن و میترا اومد کنار من و نشست بغلم . به محض اینکه نشست بغلم شروع کردم به خوردن لبش. مجید هم داشت با تعجب نگاه می کرد. گفتم مجید با کی شروع می کنی گفت فرقی نداره که الهه گفت قرعه میندازیم. مریم خورد به من و میترا به مجید و الهه هم به مهرداد. وای چه شانسی . همون چیزی که می خواستم شد. مجید گفت فرزاد با عرض معذرت مریم هنوز پرده داره فقط تو کسش نذار . گفتم نگران نباش خوب بهش میرسم.

مریم رو بغل کردم و بردمش تو اتاق خواب. مهرداد گفت تک خوری نداشتیم. گفتم نوبت تو هم میشه بذارین یه نیم ساعت منو مریم با هم خلوت کنیم. که همگی مخالفت کردن. گفتم باشه من تابع جمعم. شروع کردم به لیسیدن از نوک پا تا سر مریم. بعد رقتم سراغ کسش شروع به خوردن کردم و مجید از یه طرف کس میترا رو میخورد یه نیم نگاهی به من داشت و میگفت فرزاد مواظب باش. گفتم باشه باشه. بعد مریم اومد و شروع به خوردن کیرم کرد و شروع به ساک زدن کرد. وای اصلا بلد نبود ساک بزنه . ولی خیلی حال میداد. بعد به مریم گفتم مریم چه جوری بکنمت گفت هرجور خودت دوست داری. یواش بهش گفتم من کس تنگت رو میخوام. گفت هیس مجید قیامت میکنه. گفتم نگران نباش حواس مجید به میتراس. بالاخره چون زنها زودباورن خام شد و بهش گفتم اول از کون شروع میکنم و اوضاع که عادی شد می ذارم دم کست و تا نیمه فرو میکنم تا هم من تورو کرده باشم و هم تو حالت رو ببری و هم پرده تو سالم باشه. اینو گفتم رفتم سریع ژل و اسپری رو آوردم بعد از مالیدن شروع به کردن کونش کردم. وای من میگم کون شما هم میگین کون. مریم می گفت تو این دو ماهی مجید فقط از کون میکنه. میگفت مجید میگه کس باید در شب زفاف پاره بشه. شروع کردم به مالش کون مریم و یواش یواش ردیفش کردم کیرم رو آروم فرو کردم تو کونش.

به شدت تلمبه میزدم که مریم خیلی داشت حال میکرد هی داد و بیداد که من کیر کیر می خوام من هم میگفتم بگیر اینم کیر . یواش در گوشش گفتم می خوام بیام سراغ کست . گفت نه نه اگه مجید بفهمه. که مثل فانتوم برش گردوندم روش خوابیدم یه نگاهی به مجید و میترا انداختم دیدم مجید دیونه میتراس و داره با چه ولعی تو کسش تلمبه می زنه از اونطرف الهه و مهرداد هم تو اوج بودن. الهه رو دیدم که مثل دیوونه ها خودش و چسبونده به مهرداد که تو تلمبه زدن بهش کمک کنه و فشار بیشتری بهش وترد بشه لذت بیشتری ببره. دیگه کس الهه خیلی گشاد شده بود و ازش لذت نمی بردم. البته سعیم این بود که دیگه مریم رو دستش ندم که نه به درد من بخوره و نه به درد مجید. تا دیدم سرشون گرمه شروع کردم به ادامه کارم. کیرم رو گذاشتم دم کس مریمو یواش تا نصف فرستادم تو که مریم گفت تور و خدا مواظب باش . گفتم نگران نباش. بلدم چیکار کنم. که دیگه کیرم از دستم در رفت و روی مریم درازکشیدمو وقتی به خودم اومدم دیدم کیرم تا ته رفته تو کس مریم. مریم هم خوشبختانه اصلا انگار تو این دنیا نبود. که یه مرتبه شنیدم که مهرداد گفت با اجازه آقافرزاد و آبش رو ریخت تو کس الهه . یه کم که شد مجید گفت با اجازه آقا مهرداد و اونم آبش رو تو کس میترا خالی کرد. من هم نکردم نامردی و دیدم که آبم داره میاد ، گفتم با اجازه آقامجید و آبم رو با فشار هرچه تمامتر ریختم تو کس مریم. مجید که از حال رفته بود یه دفعه به هوش اومد که بلند شد و اومد طرف من و مریم که دید بله من خوب به شرطش عمل کردم. سریع به مریم گفت برو سریع خودتو بشور و آب رو از کست بریز بیرون. گفتم مجید باور کن دست خودم نبود. مریم رفت و خودش رو شست و اومد که مجید بهش گفت یالا لباست رو بپوش بریم دیگه نمی خوام با این نامردا باشم. گفتم آره کس زن دوستم رو که تا تونستی جر دادی و الان ما شدیم نامرد. گفت مریم هنوز دختر بود. مهرداد گفت راستی فرزاد خون رو با چی پاک کردی نکنه مبل رو به گند کشیدین. رفتیم مبل رو نگاه کردیم که دیدیم هیچ خبری نیست. بله مریم خانوم از قبل اپن بود. آقا مجید خبر نداشت. مجید که خیلی عصبانی بود لباسش رو پوشید و با مریم رفتن. گرچه ما با خواهش التماس که بمونید از برنامه های بعدی ماهم لذت ببرین. واقعا دیگه اعصابش خرد شده بود که رفت.
این داستان ادامه داره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#6 | Posted: 15 Nov 2010 01:04 | Edited By: leila_leila
سکس ضربدری پارسا وساناز
هفته پيش اتفاقي افتاد كه من هنوز وقتي بهش فكر مي كنم احساس عجيبي بهم دست مي ده.
ماجرا از اين قراره كه من حدود 4 سال پيش با يكي از هم كلاسي هاي خودم در دانشگاه ازدواج كردم .
كل ورودي هاي رشته ما در سال 1374 بيست وسه نفر بودند كه از اين تعداد 7 نفر دختر و بقيه پسر بودن. نرگس كه من بعداً باهاش ازدواج كردم و ساناز ، خوشگل ترين وخوش هيكل ترين دختراي ما بودن ولي ساناز يه ذره از نرگس تپل تر و كوتاه تر بود . من و 2 تا از دوستام به علاوه نرگس و ساناز از ترم اول تمام واحدهامون با هم بود . رشتمون هم روانشناسي بود . خلاصه توي دانشگاه همه تو كف اين دو تا دختر بودن كه خدا نصيب ما كرده بود و توي همه كلاسها هم با هم بوديم . كم كم من به نرگس علاقمند شدم و موضوع رو باهاش در ميون گذاشتم و با هم دوست شديم . خيلي دوران خوبي بود . تقريباً ما هر روز با هم مي رفتيم بيرون . گاهي وقتا هم ساناز كه صميمي ترين دوست نرگسه با ما ميومد . خلاصه سال 1378 درس ما تموم شد وبعدش من و نرگس با هم ازدواج كرديم . دوران زندگي مشتركمون هم به خوبي و خوشي سپري مي شد . تقريباً هر 3-4 روز يه بار هم ساناز مي اومد پيش ما . من هم با اين كه نرگس هم خوشگل بود هم خوش هيكل ولي تا ساناز رو مي ديدم حشري مي شدم. البته اين حالت من به رفتار خود ساناز هم مربوط مي شد . چون ساناز هم خيلي لَوَند بود و هم طوري رفتار مي كرد كه آدم هر لحظه احتمال ميداد كه الان لخت مي شه !
خيلي وقتا كه نرگس و ساناز با هم مي رفتن خريد و ميومدن خونه موقع لباس عوض كردن ساناز من از سوراخ كليد اتاق خواب سعي مي كردم سانازو ببينم ولي چيز زيادي پيدا نبود . يك بار هم قرار شد ساناز شب پيش ما بمونه . وقتي نرگس از تو آشپزخونه گفت :
- يه لباس راحت به ساناز بده .
من يه شلوارك زرد استرچ با يه تاپ بي آستين مشكي براي ساناز آوردم ولي ساناز گفت:
- مرسي با همين لباسا راحتم
- حالا چي ميشه دست مارو رد نكني !
- آخه تو نه گذاشتي ونه ورداشتي رفتي ولنگ و واز ترين لباسي رو كه ميشده آوردي !
- چيه مي ترسي بخورمت ! نترس من نرگس رو بتونم بخورم كلي كار كردم !
- نه بابا نمي ترسم منو بخوري‌،- فقط چند وقته آرايشگاه نرفتم .الان خيلي ديدنيم !
خلاصه سر وته قضيه با يه شلوار لي و يه پيراهن آستين بلند هم اومد . اين اوضاع و احوال ادامه داشت تا اين كه ساناز هم تو سال 1379 ازدواج كرد و به خاطر كار شوهرش مجبور شدن برن كرج زندگي كنن . بعد از ازدواج ساناز ، رفت و آمد ما به خاطر دوري راه به 10-15 روز يه بار تبديل شد ولي ديگه اگه ما مي رفتيم كرج يا اونا مي اومدن تهران شب پيش هم مي مونديم . ساناز بعد از ازدواج ديگه جلوي شوهرش رفتارهاي تحريك كننده نميكرد ولي در عوض هي لباساي باز مي پوشيد . من كه اين همه سال تو كف ديدن هيكل ساناز بودم ديگه تقريباً همه جاشو بدون كوچكترين زحمتي ميديدم. شبايي كه ما كرج بوديم 4 تايي كنار هم ميخوابيديم . نرگس بين من و ساناز مي خوابيد و حميد شوهر ساناز هم كنار ساناز . وقتي هم كه تهران بوديم جاي ساناز و حميد و تو اتاق نشيمن جلوي تلويزيون مي انداختيم و خودمونم كه تو اتاق خواب مي خوابيديم . ولي تا قبل از خواب همگي تو نشيمن و جلوي ماهواره ميشستيم . دفعات اول من كه كنترل ماهواره تو دستم بود فقط رو كانالاي شو نگه مي داشتم اما كم كم كانال فشن و بعد از 3-4 ماه هم كانال ايكس ايكس ال كه تا از 1 تا 5/2 نصفه شب سانسوري بود رو مي گرفتم و بحث و مي كشوندم به حرفاي سكسي يا جوكاي مورد دار . طرز نگاه ساناز به من و خنده هاي شهوت برانگيزش بعد از شنيدن جوكها منو حالي به حالي مي كرد . ديگه انقدر راجع به اين مسائل با هم حرف زده بوديم كه مثل نقل و نبات از سكس و هيكل زنا تو ماهواره با هم صحبت مي كرديم . اما تو تابستون امسال يه چيزي پيش اومد كه براي من هم عجيب بود هم خوب .
ماجرا از اين قرار بود كه توي تير ماه ما با هم رفتيم شمال وهمون شب اول تا خرخره مشروب خورديم و نشستيم به ورق بازي من و نرگس شديم يه تيم ، ساناز و حميد هم يه تيم . حكم بود و قرار شد هر تيمي كه تو هر دست مي بازه يه تيكه از لباسشونو در بيارن . حساب كرديم ديديم هر تيم در مجموع 7 تيكه لباس هم بيشتر نداره . من و حميد يه تي شرت ، ‌يه شلوارك و يه شرت ! نرگس و ساناز هم يه تي شرت ، ‌يه شلوارك ، يه شرت و يه كرست !! يعني تيمي كه در پايان مي بازه لخت لخت بايد بشه ! در مجموع هم هر كي باخت از خونه كه فقط يه اتاق بود بره بيرون تا تيم برنده با هم حال و حولشونو بكنن . بازنده ها وقتي برگشتن تو جلوي اونا با هم حال كنن . شرط خفني بود ولي انقدر مست بوديم و حشري كه هيچي حاليمون نبود . خلاصه سه دست پشت سر هم ما باختيم و شلوار و تي شرت من وتي شرت نرگس پريد . بعد دست چهارم و پنجم رو ما برديم و بلوز و شلوار حميد هم در اومد . هر چي بيشتر بازي ميكرديم بيشتر هيجاني مي شديم . دست ششم رو هم ما باختيم و نرگس شلوارشم در آورد . دست هفتم ما اونارو كت كرديم و چون حاكم كتي بود ، 3 دست حساب مي شد . ساناز پاشد و بلوز و شلوارشو درآورد و بعد از كلي مشورت و تبادل نظر حميد پاشد و شرتشو درآورد . كيرش از مال من دراز تر بود و سياه تر ولي مال من كلفت تراز مال اون بود . وقتي حميد داشت مي نشست ساناز با خنده گفت :
- تا حالا انقدر گونده نشده بود ! سعي كن اينارو ببريم كه حيفه من اينو امشب از دست بدم .
حالا ديگه شده بوديم 5-4 به نفع ما . دست بعدي هم ما برديم و ساناز با كلي ادا و اطوار پاشد كه كرستشو باز كنه . ولي قبل از اين كار گفت حداقل يه آهنگ بذارين كه با رقص لخت شم . آهنگ هم گذاشتيم و ساناز شروع كرد به رقصيدن . موقع رقص زبونش رو جلوي حميد در مي آورد و دور لباش مي ماليد . من كه كاملاً قاط زده بودم ديدم كيرم شده عين بادمجون ! بالاخره ساناز كرستش رو باز كرد و من بيشتر حشري شدم . جداً سينه هاي قشنگي داشت . نوكش صورتي كمرنگ بود . نه سينش و نه نوكش خيلي گونده نبودن ولي معلوم بود از اون سينه هاي نرمه . ساناز هم نشست و يه دستش رو سينش بود و يه دستش به ورقا . اما بر اساس قانون نانوشته حكم كه ميگه دست شش سنگينه ، ما دست بعدي رو تا مرز كتي هم رفتيم ولي كت نشديم و شديم 6-5 به نفع ما. اگه كت مي شديم كل بازي رو باخته بوديم و ديگه كارمون تموم بود . براي مجازاتمون بعد از كلي مشورت قرار شد نرگس كرستشو دربياره تا جفتمون با شرت بمونيم.
همين هم شد و دست بعد شروع كرديم . تو دست بعد ، 5 دست ما گرفته بوديم و 6 دست اونا كه حميد يه بازي اشتباه كرد و ما دو دست پشت سر هم گرفتيم و كل بازي رو برديم . منم به شوخي به حميد گفتم :
- شرت خانومتو جلوي ما در آوردي !
ساناز پاشد و برعكسِ كرستش ، تو يه چشم به هم زدن شرتشو كشيد پائين ! همون طور كه حدس ميزدم مورچه روكسش ، بكس و باد ميكرد ! به هر حال با شوهرش اومده بود شمال ديگه !
بعد اونا كه حالشون هم گرفته شده بود لباساشون رو پوشيدن كه برن بيرون تا ما با هم حال كنيم . ولي خانوما يهو تصميم گرفتن كه همون جا و جلوي هم با شوهراشون حال كنن . فقط شد قرار ما كه برنده بوديم بريم زير ملافه ولي اونا حق نداشتن خودشونو بپوشونن . انقدر مست بودم كه از اون لحظات چيز زيادي يادم نيست فقط نگاه هاي شهوت انگيز و لوند ساناز به همراه صداي آه و اوهش كه با هر كدومش بعداً چند بار جلق زدم از خاطرم نرفته . جالب اين جاست كه هيچكدوم از ما هم راجع به اين مسأله بعدا ً با هم حرف نزديم .
اما اصل ماجرا مربوط ميشه به دوهفته پيش كه حميد رفته بود مأموريت 3 روزه و روز سوم ساناز اومده بود خونه ما . صبح كه من سر كار بودم ظاهراً نرگس و ساناز با هم رفته بودن تجريش براي خريد . شب كه من اومدم خونه ساناز داشت حاضر مي شد كه بره كرج ، چون حميد نصفه شب بر مي گشت . نرگس با ديدن من خوشحال شد و گفت كه سانازو برسونم كرج . منم قبول كردم وگفتم كه نرگس هم بره حاضر شه ولي نرگس كه پريود هم شده بود گفت ترجيح ميده كه زودتر بخوابه .
منم با ساناز راهي كرج شديم . توي راه براي اين كه سكوت بشكنه شروع كردم از دوره دانشجوئيمون صحبت كردن . در عين رانندگي و صحبت كردن من به پاهاي تپل ساناز هم زير چشمي نگاه مي كردم . كم كم بحث رو كشوندم به شمال و بازي حكممون . از اون موقع تا حالا 4-5 ماه مي گذشت و كسي راجع به اون شب چيزي نگفته بود . اولش گفتم :
- آدم وقتي مست مي كنه كارايي رو كه در حالت طبيعي دوست داره انجام بده ولي روش نميشه ،- مي كنه !
- منظورت حكم بازي كردنه ؟!
- نه ، خودت بهتر مي دوني منظورم چيه .
- يعني تو در حال طبيعي دوست داري لخت بشي ؟
- نه . فكر هم نمي كنم اون شب كسي خودش دلش مي خواست كه لخت بشه ، بلكه فكر كنم هممون مي خواستيم لخت همديگرو ببينيم .
- نمي دونم والا.
- ببين اين يه حس طبيعيه كه آدم كسايي رو كه ميشناسه بخواد از همه چيزشون آگاه بشه .
خلاصه با زبون بي زبوني بهش مي خواستم بفهمونم كه چه احساسي نسبت بهش دارم . وقتي رسيديم كرج ساعت 9 شب بود و حميد هم قرار بود حول و حوش 2-3 نصفه شب برسه . من كه كيرم بد جوري به گزگز افتاده بود دنبال يه بهونه ميگشتم كه برم بالا تا شايد بتونم ساناز رو هم حشري كنم و ترتيبشو بدم . نزديكاي خونشون كه رسيديم براي اينكه برم توي خونشون ، گفتم :
- كاشكي يه جوري به نرگس خبر بدم كه رسيديم كرج و تا يكي دو ساعت ديگه من مي رسم خونه .
- آره ، اينجوري نرگسم از نگراني در مياد . من بهش زنگ مي زنم و ميگم . تو هم زودتر برو . ببخشيد كه مزاحمت شدم .
من كه تيرم به سنگ خورده بود با لحن ساختگي گفتم :
- خواهش مي كنم اين چه حرفيه !
ساناز پياده شد و رفت تو خونشون ، منم راه افتادم برگردم كه يهو يه فكري به كلم زد . زود برگشتم در خونه ساناز اينا و زنگ خونشونو زدم . بعد از چند لحظه ساناز اف اف رو برداشت و گفت :
- بله ؟
- سلام ، منم . ببخشيد مزاحم شدم . ميشه يه لحظه درو باز كني ؟
- خواهش مي كنم ، بفرمايين …
به سرعت رفتم بالا و رسيدم پشت در آپارتمانشون . در نيمه باز بود . در زدم و رفتم تو كه ساناز از تو اتاق خوابشون داد زد :
- ببخشيد من الان ميام .
- من مزاحم شما نمي شم ، حقيقتش ديدم راه طولانيه گفتم يه دستشويي برم كه با خيال راحت تا تهران رانندگي كنم .
- خواهشمي كنم ، اتفاقاً منما گفتم تا هنوز سر حالم يه دوشي بگيرم بهتره ، كه تا لباسامو در آوردم تو زنگ زدي . حالا خوب شد هنوز نرفته بودم تو حموم .
من كه ديدم همه چي داره جور ميشه گفتم :
- پس تو رو خدا تو كارتو بكن منم ميرم دستشويي و بعد هم در رو مي بندم و ميرم .
خلاصه از ساناز كه ظاهراً هنوز لخت بود واز توي اتاق خواب حرف مي زد اصرار و از من انكار ، تا اينكه بالاخره قرار شد اول من برم تو دستشويي كه ساناز هم بتونه از جلوي در دستشويي رد بشه و بره تو حموم.
من كه اولش اصلاً نيازي به دستشويي نداشتم وقتي پامو گذاشتم تو دستشويي ديدم مثانم داره مي تركه ! خلاصه كارمو كردم و گفتم :
- رفتي يا نه ؟
ديدم صدايي نيومد اين دفعه با صداي بلند داد زدم :
- ساناز رفتي حموم ؟
اونم داد زد :
- آره تو حمومم .
در رو باز كردم و از دستشويي اومدم بيرون ، در حموم درست بغل در دستشويي بود . وقتي اومدم بيرون ديگه صداي آب هم مي اومد .
گفتم :- من رفتم ، در حموم رو قفل كن چون من نمي تونم در خونه رو قفل كنم .
- قفل اينم خرابه . مهم نيست ما هيچوقت در خونه رو قفل نمي كنيم .
دلم مي خواست بحث رو دوباره به سكس برسونم واسه همين گفتم :
- داري خودتو آماده مي كني براي حكم بازي كردن با حميد !؟
- چي ؟
- گفتم امشب مي خواي با حميد حكم بازي كني ؟
با خنده گفت :
- تو برو فكر خودت باش كه امشب فقط مي توني فال بگيري !
- چرا ؟
- آخه نرگس فصل گلابگيريش شروع شده !
- آهان . تو كي گلاب گيري مي كني ؟
و بلافاصله در حموم رو با دقت و به آرومي باز كردم . ساناز داد زد :
- 20 روز ديگه ، چون تازه تموم شده !
وقتي جملش تموم شد من تو حموم بودم و اونم رو به دوش و پشت به در داشت موهاشو خيس مي كرد . با صداي آروم گفتم :
- حالا چرا داد ميزني ؟
ساناز يه جيغ كشيد و همون طور پشت به من گفت :
- پارسا تورو خدا برو بيرون !
- اگه مي خواستم برم بيرون كه ديگه تو نمي اومدم !
- خجالت بكش ، به نرگس مي گما !
من كه حسابي حشري شده بودم گفتم :
- تو به حرفاي من گوش كن ، اگه بعدش گفتي برو بيرون ، مي رم !
- تو اول برو بيرون !
- ببين من الان تقريباً 7-8 ساله كه تو كف توام و مطمئنم كه تو هم اينو حس كردي . حالا هم خيلي صاف و پوس كنده ميگم ، ميخوام باهات حال كنم . اگر هم بگي نه مطمئن باش هيچ وقت ديگه مزاحمت نمي شم .
بعد سكوت طولاني بين ما حاكم شد تا اينكه ساناز برگشت رو به من گفت :
- دوستت دارم ! از همون اول هم دوستت داشتم ولي روزي كه نرگس از عشقش نسبت به تو برام گفت اين راز براي هميشه تو دلم موند تا همين الان !
شاخ درآورده بودم ، اصلاً نمي دونستم كه چي كار بايد بكنم . در حالي كه ساناز لخت لخت جلوم وايساده بود و مي گفت دوستت دارم ، من هاج و واج فقط نگاش مي كردم . بعد از چند لحظه رفتم جلو و آروم بغلش كردم . اما بالاخره به خودم اومدم و گفتم :
- راجع به چيزي كه فقط مي تونه باعث ناراحتيمون بشه حرف نزنيم بهتره . الان تو شوهر داري داري و منم زن دارم و هر دومون هم زندگي خوبي داريم . پس همين كه بدونيم همديگرو دوست داريم كافيه . حالا هم اگه مي خواي من فقط مي تونم از لحاظ جسمي ارضات كنم . اگر هم نه مطمئن باش رابطه ما هيچ تغييري نمي كنه .
چيزي نگفت و منم برگشتم برم از حموم بيرون كه از پشت دوتا دستشو گذاشت رو كيرم و از رو شلوار با كير من بازي كرد و منم كم كم لباسامو درآوردم و با هم رفتيم زير دوش . با همديگر قشنگ ور رفتيم و بعد از چند دقيقه لب گرفتن اومديم بيرون . تنش واقعاً قشنگ بود فقط يه خورده شكمش بيرون زده بود . با هم رفتيم تو اتاق خوابشون و من رفتم سراغ كسش . بر عكس اون دفعه كه تو شمال كسش رو ديده بودم و اصلاً پشم نداشت ، اين بار يه مقدار مو داشت . شروع كردم به ليسيدنش و اول دور و ور كسش رو خوب ليسيدم تا حشري ترش كنم بعد برم سراغ كسش . تو اين مدت ساناز هيچ عكس العمل خاصي انجام نمي داد، اما وقتي زبونم رو بردم رو كسش ، يه آه نصف و نيمه كشيد . كم كم احساس كردم داره حشري ميشه . در حال ليسيدنش همش به دوره دانشجوئيمون و آرزوي چنين روزي فكر مي كردم كه يهو احساس كردم صداي آه و اوه ساناز توي خونه پيچيده و با دستاش داره سرمو به عقب هل ميده . فهميدم داره ارضا ميشه ولي نمي خواد الان ارضا بشه . سرم رو بردم كنار ، ساناز پاشد و بهم گفت بخوابم . منم خوابيدم و اون اومد سر و ته رو من قرار گرفت و شروع كرد با كير من ور رفتن . كيرم راست راست شده بوده بود ، اونم هي كيرمو مي ليسيد و با تخممام ور مي رفت . بعد كسش رو كاملاً مقابل دهن من قرار داد بالا و پائين كرد . گفتم :
- دوباره بليسم ؟
- بخورش !
مثل اين كه خيلي حالي به حالي شده بود . به محض اين كه شروع كردم به خوردن كسش ، اونم كير منو كرد تو دهنش . بعد از چند دقيقه احساس كردم كم كم ديگه آبم داره مياد . بهش گفتم :
- نمي خواي بخوابي رو تخت .
با مالش كسش به صورتم فهميدم مي خواد ادامه بده . دوباره گفتم :
- الان آبم ميادا !
هيچي نگفت و با حرص بيشتري به ساك زدنش ادامه داد و بعد چند لحظه لذت وصف نشدني هميشگي سراسر وجودمو گرفت و آبم اومد . ساناز هم بدون اين كه كيرم رو از تو دهنش در بياره تمام آب منو خورد و بدن خودش هم بلافاصله شروع كرد به لرزيدن و جيغي كشيد و آروم روي من افتاد .
در حالي كه بي جون روي هم افتاده بوديم پرسيدم ساعت چنده ؟ گفت كنارته . برگشتم و ديدم يه ربع به دهه! و من بايد يه ربع ديگه تهران باشم . پيش خودم گفتم كه يا مي گم تو اتوبان تصادف شده بود و ترافيك بود و يا ميگم ماشين خراب شده بود . تو اين فكر وخيالا بودم كه ديدم ساناز دوباره داره كير منو ميخوره و با تخممام ور ميره . تا يه ذره كيرم سفت شد ، پاشد و رو به سقف دراز كشيد و لاي پاشو باز كرد . منم مثل خودش بدون يه كلمه حرف زدن چرخيدم و افتادم روش . با اولين فشار به راحتي كيرم رفت تو كسش ، چون هم اون و هم من كاملاً لزج شده بوديم . احساس عجيبي داشتم . هم احساس خيانت و هم احساس به آرزو رسيدن . در حال دادن چنان به من نگاه مي كرد كه باعث مي شد بيشتر حشري بشم . كم كم صداشم دوباره دراومد و اونم حشري شد . دلم نمي خواست زود تموم بشه براي همين كيرمو در آوردم و ساناز رو برگردوندم و شروع كردم با كونش ور رفتن . بعد كير لزجمو گذاشتم رو سوراخ كونش و چند بار فشار دادم تا ذره ذره بره تو كونش . سرش كه رفت با چند بار تلمبه زدن تمام كيرم تو كونش بود با هر ضربه من كون ساناز مي لرزيد . صداي آه و اوهش به آخ و واي و پاره شدم تبديل شده بود ولي هردومون داشتيم لذت مي برديم . بعد ساناز گفت دوباره از جلو بكن . منم ساناز بر گردوندم و هردومون يه وري دراز كشيديم و كردن رو ادامه دادم . در حال كردنش سينه هاي نرمشو مي ماليدم و لذت مي بردم . بالاخره سر و صداي منم بلند شد . تا اومدم خودمو كنار بكشم ساناز گفت :
- مي خوام ازت بچه دار شم !
- خل شدي ؟
- نترس به اسم تو تمومش نمي كنم .
- آخه چه جوري مي خواي به حميد بگي حامله شدي ؟
- نگران نباش ، قرص مي خورم و ميگم بريزه توم ولي بعدش ميگم قرصه اثر نكرده !
- باور ميكنه ؟
- وقتي بچه بياد مجبوره باور كنه !
با ترديد در حالي كه كيرم دوباره شل شده بود كردنمو ادامه دادم و پرسيدم تو مي توني بازم به ارگاسم برسي ؟‌ گفت تا سه بار هم امتحان كردم ! با شدت بيشتري به كردن ادامه دادم ولي خودمو نگه داشتم تا اونم به ارگاسم برسه . تا ديدم تن صداش داره عوض ميشه منم كيرمو منقبض كردم و آبمو ريختم تو كسش. خيلي بهم چسبيد چون من هميشه يا با كاندوم نرگس رو مي كردم و يا اين كه موقع اومدن آبم ، كيرمو مي كشيدم بيرون . بعد چند دقيقه پاشدم و ساعت رو نگاه كردم . 30/10 بود . سريع لباسامو پوشيدم و راه افتادم . 15/11 رسيدم خونه و ديدم نرگس با نگراني منتظر منه . تا منو ديد گفت :
- هيچ معلوم هست تو كجايي ؟
- بابا اين لعنتي بازم خراب شده بود . كلي كنار جاده معطل شدم و آخرشم 20 هزار تومن پياده شدم تا اين امداد خودروها اومدن درستش كردن .
از اون روز تا حالا نگرانم كه ساناز بچه دار ميشه يا نه . فقط مي دونم همون شب ساناز يقه حميد رو گرفته كه با هم مشروب بخورن . بعد انقدر بهش مشروب داده كه مست كرده و بعد هم با هم سكس داشتن و ساناز هم برنامشو پياده كرده . خدا كنه گندش در نياد .
     
#7 | Posted: 18 Nov 2010 13:24
سلام÷دوستان÷این÷داستان÷ازسایت÷اویزون÷دانلودشده÷امیدوارم÷خوشتون÷بیاد
سلام دوستان عزیز من پری هستم 33 ساله میخواستم نظرتونو در مورد خودم شوهرم و اعمالی که ما انجام دادیم بدونم شوهرم مدتها بود که رفت و آمدش به منزل نامرتب شده بود و گهگاه وقتی به منزل میامد بوی عطر زنانه میداد و میشد حدس زد که با زن یا زنانی در ارتباط باشه از همین جهت و با اینکه من همیشه تلاش میکردم که وقتی میاد خونه حسابی آرایش کنم و شیکترین و جذاب ترین و سکس ترین لباسهامو بپوشم و غذاهایی که بیشتر دوست داره براش آماده کنم ......... باز هم تصمیم گرفتم که تلاشمو بیشتر کنم تا زندگیم حفظ بشه و تنها پسرم که 11 سالشه متوجه غمی که در دل دارم نشه......... راستی در مورد خودم توضیح بدم من رنگ پوستم سفیده و رنگ طبیعی موهام مشکی.. قدم 168 سانت و وزنم 57 کیلو چهره ام هم نسبتاً زیباست و خوش لباس هم هستم و معمولا در میهمانیها و مراسمها نظر دیگران به من جلب میشه و کاملاً میشه از نگاه اطرافیان فهمید که با یک نگاه تحسین آمیز.........و آمیخته به شهوت من را زیر نظر میگیرند ............. و اما همسرم (رضا) مردیست موفق. خوش تیپ . شیک پوش نسبتاً زیبا و جذاب.. شوخ طبع و شیطون و کلاً در اجتماعات دوستانه صمیمی و دوست داشتنی که هر زنی آرزو داره یک همچین مردی همسرش باشه (البته تا زمانیکه ندونه این آقا شیطنتهاش جنبه و بوی خیانت هم داره) .............. من و رضا کلاً زندگی خوبی داشتیم و من هم تا وقتی که فقط شک بود تلاش بیشتری میکردم که رضا کمبود محبت نداشته باشه و زندگیمون حفظ شه تا اینکه مکرراً و چندین بار دیدم که دیر به منزل میاد و وقتی هم میاد بدون اینکه سکس بخواد میخوابه ( در صورتیکه رضا همیشه حشری و به قول خودش تشنه سکس بود ) تا اینکه تصمیم گرفتم با رضا صحبت کنم و بقول معروف سنگ هامو وا بچینم ........... یک روز به رضا گفتم دو نفری شامو بریم بیرون و صحبت کنیم و به اون گفتم که حس بدی دارم و احساس میکنم با خانومی در ارتباطی اما او کتمان کرد و با کلمات عاشقانه و اصرار و قسم های متوالی گفت تو همه چیز منی و هیچ کسی در زندگی من نیست و من فقط تورو میخوام و علت دوریم از تو مربوط میشه به مشغله زیاد و گرفتاریهای کاری و ........... خلاصه بعد از اینکه احساس کرد منو قانع کرده و غایله ختم شده به منزل برگشتیم و برای اینکه ناراحتی رو از دلم خارج کنه هنگام خواب منو در آغوش کشید و نوازش کرد وبوسید و گفت نگران نباش دیونه تو همیشه عشق منی و هیچکس جای تو رو توی دلم نمیگیره و آنشب به پایان رسید.... تا اینکه چند روز بعد که باید پسرمو میبردم مدرسه(چون اون روز سرویسش نیومده بود) رفتم داخل ماشینم ولی هر کاری کردم روشن نشد چون چند روزی بود که از ماشین استفاده نکرده بودم باطریش دچار مشکل شده بود به ناچار رفتم داخل منزل و چون رضا خواب بود و میدونستم تا ساعت 9 صبح از منزل خارج نمیشه سوییچ ماشینشو از جیبش برداشتم و راه افتادم به طرف مدرسه پسرم و اونو رسوندم........ در برگشت یک سیگار روشن کردم و درب زیرسیگاری ماشینو باز کردم که دیدم چند ته سیگار که انتهاش ماتیکی هست در زیر سیگاری هست .........بله وقتی خوب دقت کردم دیدم پنج ته سیگار ماتیکی توی زیرسیگاری هست که نشان دهنده این مطلبه که یک خانم حداقل یکی دو ساعت در ماشین بوده..........از طرفی خیلی ناراحت شدم و از طرفی هم خیلی عصبی... رفتم منزل و وقتی رضا بیدار شد پرسیدم در چند روز گذشته چه کسانی توی ماشینت نشستن اون چند تا از دوستانشو نام برد ....من با عصبانیت گفتم کدومشون ماتیک میزنه؟ اون گفت منظورت چیه؟ من ته سیگارهارو بهش نشون دادم گفتم نمیدونستم نادر یا امیر ماتیک میزنن......اون گفت من نمیدونم باور کن مربوط به من نیست یک روز ماشینو دادم به امیر شاید اون با زنش رفتن بیرون و زنش سیگار کشیده و خلاصه باز منو بغل کرد و گفت بابا تو دیوانه شدی ها من اهل این حرفا نیستم و..........تا اینکه من تصمیم گرفتم هر جور شده سر از کارش در بیارم وتا شب صبر کردم که بیاد و بخوابه.... رفتم سراغ موبایلش تمام دفتر تلفن و مسیجهاشو چک کردم شماره هایی که رمزی یا مخفف سیو کرده بود دیدم با شماره های مسیجهای ثبت شده در بعضی موارد تطبیق میکنه و........ فرداش شروع کردم تماس با اون شماره ها و دیدم با دو تا از شماره ها وقتی تماس میگیرم خانم هایی گوشی رو بر میدارن که اتفاقا هر مسیجی که از طریق این دو شماره فرستاده یا دریافت شده از اون مسیجهای سکسی ویا عشقولانه هستن و خلاصه دلشکسته و خسته و عصبانی به رضا تلفن زدم و گفتم بیاد خونه کارش دارم ولی اون گفت گرفتارم و شب میبینمت ...... من هم گفتم باشه ولی اگر شب اومدی و دیدی خونه نیستم بیا خونه پدرم تا تکلیفمون روشن شه ..... اون پرسید مگه چی شده باز دیونه شدی؟ من گفتم آره همون روزی که سعی کردم اولین دروغتو باور کنم دیوانه شدم و خلاصه رضا گفت باشه اجازه بده ظهر بیام دنبالت ناهارو بریم بیرون و بیشتر صحبت کنیم من گفتم فکر نمیکنم حرفی برای گفتن مونده باشه ...... اون گفت ظاهراً تصمیمتو گرفتی و میخوای بدون محاکمه حکم اعداممو صادر کنی و خلاصه گفت بگذار من توضیحاتمو بدم بعد خودت تصمیم بگیر ولی فرصت صحبت بهم بده....... و من قبول کردم که ناهار بریم بیرون و بیشتر صحبت کنیم ...... به خواهرم تلفن کردم بیاد خونه ما و چون من و رضا کاری داریم که باید بریم بیرون پسرم که از مدرسه میاد پشت در نمونه و ......... خلاصه من تا ظهر فکر میکردم که چه واکنشی نشون بدم میدونستم که قرار نیست جواب قانع کننده ای بشنوم تقریبا همه چیز روشن بود و بنا نبود چیز جدیدی بشنوم همون توجیهات همیشگی....... که قراره آخر کار اون قیافه حق به جانب بگیره و توی دلش هم به من بخنده و بگه عجب زن خری دارم بازم تونستم خرش کنم..... خدارو شکر ....خدا زنها رو ناقص العقل و خر آفریده ... از جهتی فکرش برام چندش آور بود ......وشاید بگم توهین به عقلم...... و از جهتی چه میشد کرد ؟ فرض کن قهر کردم و رفتم خونه مادرم آخرش که چی.........؟ پسرم چی میشه؟ نمیدونستم چکار کنم .....به شوهرم از نظر مادی نیاز نداشتم ....ولی پسرم چی میشد؟ لطمه روحی و بحران... و خودم دربدر .....یک زن شکست خورده و نا امید و از جهتی هم ملامت اطرافیان........ برام قابل پیش بینی بود که اولش همه حقو به من میدن ولی بعد کم کم میگن حتما اشتباه میکنی رضا اهل این حرفا نیست تو خوشی زیر دلت زده بود و یا اینکه همه مردا همینطورن این یک قانونه همه همینن ....تو بیخود سخت میگیری کون لقش بزار هر گهی میخوره بخوره و یک سری هم میخوان بگن از این به بعد چهار چشمی مواظبش باش و نگذار از جلو چشمت دور شه اصلاً خودت هر روز باهاش برو شرکت و...........خلاصه این تفکرات مثل آوار روی سرم خراب میشد و داشت واقعاً دیوانم میکرد تا اینکه فکری به سرم رسید.....در همین افکار بودم که رضا تلفن زد و گفت تا چند دقیقه میرسم خونه آماده شو که بوق زدم بیای دم در تا بریم. من رفتم دم در و تا رسید سوار ماشین شدم توی راه گفت چی شده باز دیونه شدی؟گفتم برو سمت اوشان فشم یک ناهار بخوریم نمیخوام ناهار کوفتت بشه خیال دعوا هم ندارم تصمیمی هم برای جدایی ندارم فقط میخوام حرف بزنیم و با کمک هم یک نتیجه بگیریم رضا گفت اوکی خدا رو شکر اول که تلفن زدی خیلی ترسیدم خیال کردم مشکلی پیش اومده ولی انگار لطفت شامل حالم شده و میخوای افتخار بدی یک ناهار در خدمتت باشم و یک نفس راحت کشید و یک دستی به رونم مالید(که واقعاً برای اولین بار چندشم شد و هم از روی زیادش بدم اومد) اما چیزی نگفتم و رفتیم ناهارو در یکی از باغات خانوادگی خوردیم ....بعد از نهار سفارش یک چای و قلیون دادیم و شروع به صحبت کردیم .....رضا گفت خانم گل تعریف کن ببینم از چی ناراحتی؟ من با خونسردی گفتم رضا من فقط حرف میزنم و تو گوش میدی و وقتی تمام شد تو حرف میزنی و من گوش میدم اصلاً هم توی حرف هم نمی پریم قبوله؟گفت هر چی خانم گلم بگه...........من گفتم رضا اصلاً دلم نمیخواد توجیه کنی و به شعورم توهین کنی من تلفن و مسیجهاتو کنترل کردم و برام یقین شده که حداقل و خوشبینانه اگر بخوام فرض کنم با دو تا زن در ارتباطی اما این اصلاً برام مهم نیست شاید لیاقطت همین باشه که با یک مشت لاشی بگردی شاید هم من جوابگوی نیازهای جنسیت نیستم و شاید هم تو حریص تر از این حرفا هستی به هر حال برام فرق زیادی نمیکنه اما یک تصمیم دارم برای حفظ آبروم و به حرمت پسرمون نه تصمیم به قهر دارم نه تصمیم به جدایی و نه دعوا.... ولی فقط به یک شرط ..............تا آخر عمر این اجازه را بهت نمیدم که به من دست بزنی و دیگه کاری به کارت ندارم ولی اگر یک روز تصمیم بگیری که دست به من بزنی میزنم تو گوشت و بی درنگ خونه را ترک میکنم .........تو برو و با همون جنده ها خوش باش کاریت هم ندارم حتماً با اونها بهت بیشتر خوش میگذره..........و بعد تا اومد حرف بزنه گفتم حرفم تموم نشده و دست کردم توی کیفم و تلفنها و مسیجها رو که یادداشت کرده بودم دادم دستش و گفتم خوب حالا هر چی میخوای بگو ولی نه توجیه کن نه سعی کن خرم کنی و نه توهین به شعورم کن در جواب دادن هم عجله نکن و فکر کن تا سنجیده جواب بدی چون اگر سعی کنی کس و شعر تحویلم بدی احتمال داره که کار به دعوا و جدایی بکشه و دیگه شاید راهی برای ادامه همین زندگی مسخره هم برامون نمونه رضا فکری کرد بعد از یک سکوت طولانی گفت اوکی فرض بر این که تو درست میگی و من به تو خیانت کردم اول باید از برخورد صمیمی و عاقلانت تشکر کنم و دوم اینکه بگم خیلی خانومی ولی حالا که تو تنهایی این تصمیماتو گرفتی میتونم ازت خواهش کنم بگی چیکار کنم و چه تعهدی بدم که تو منو ببخشی و زندگیمون سرد و بی انگیزه و بی روح نشه؟ گفتم آقا رضا این فکرها رو باید اونموقع که من برای حفظ زندگیمون بهت هشدار میدادم و با تمام وجودم تلاش میکردم بهت بفهمونم که همه چیزو میدونم میکردی... ولی تو در عالم خودت منو خر میکردی و ترجیح میدادی به قول خودت دو درم کنی.............. حالا چرا فکر میکنی که باید تو رو ببخشم؟ اصلاً اگر خودت جای من بودی و منو در حال خیانت میدیدی میبخشیدی؟ رضا گفت آره من میبخشیدم....... گفتم تو غلط کردی که میبخشیدی ....مردها در این مواقع میگن زنمون جنده بود که یا کشتیمش یا طرفشو کشتیم یا حداقل اینکه بعد از اینکه پیش در و همسایه و فامیل بی آبرو و خوارو ذلیلش کردن طلاقش میدن و بعد به استناد اینکه طرف جنده هست حتی بچه شو ازش میگیرن مهرشو پای مال میکنن و اجازه نگهداری که سهله ملاقات با بچه شم ازش میگیرن جز اینه؟ .....رضا گفت آره درست میگی ولی من اینطوری نیستم منو هنوز نشناختی........گفتم رضا دیگه داری منو عصبی میکنی .....یعنی اگر امروز تو جای من بودی و میشنیدی یا میفهمیدی که من با کسی ارتباط جنسی دارم تو میامدی و خیلی ریلکس میگفتی عزیزم خسته نباشی اگه کیر یارو اذیتت کرده ببرمت دکتر ؟......... برو رضا حتما باز یک کلکی سوار کردی و میگی خوب دیگه باز پری خر شد وخیلی آروم از کنار قضیه گذشت و قرار شد از من بگذره و همه چیز فراموش بشه...... چون رضا جونم در یک بحران روحی لازم دید یک چند تایی خانم بکنه و حالا هم که دیگه بحران تموم شده و خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی تمام شد........ و حتما بعد از یکی دو ماه هم میخوای بگی حالا که اوندفعه گذشت کردی و دیدی که هیچی از تو کم نشد و ثابت شد که بحران روحی من با چند بار کس کردن حل میشه لطف کن از خونه برو بیرون چون من دوباره دچار بحران روحی شدم و لازمه یک خانومو بیارم و روی تخت تو بکنم........بعدش هم وقتی تو بغل خانمه هستی بگی دیدی من میگم زنم خر تر از این حرفاس اون کس خل و منگله.........و حتماً از دفعه بعد هم میگی بعد از این وقتی من خانم میارم تو برو برای ایشون غذا درست کن چون طفلک بعد از کس دادن ضعف میکنه و نیاز داره که یک چیزی بخوره و مورد محبت قرار بگیره.........رضا خندید و گفت خوب دیگه خانم تو یکضرب داری حرف میزنی و اجازه نمیدی من حرف بزنم لطفاً به من هم اجازه بده حرفم تموم شه و زود نتیجه گیری نکن ........من گفتم خوب شما بفرمایید گفت پری میخوام چشمامو ببندم و حرف دلمو بزنم ولی تو رو خدا توی حرفم نپر و اجازه بده حرفم تموم شه و قول میدم بعد از پایان حرفم هر تصمیمی بگیری بی چون و چرا قبول کنم اینو مردونه بهت قول میدم حتی اگر از من جدا هم بشی با اینکه نیاز مالی به من نداری ولی قول میدم نصف داراییمو به نامت کنم و تا آخر عمر حمایتت کنم.........گفتم اوکی حرفتو بزن .......رضا گفت ببین پری شک نداشته باش که با تمام وجودم دوستت دارم و حاضر نیستم یک تار موهات رو هم با تمام دنیا عوض کنم و خودت میدونی که هنوز از اول زندگیمون حتی یکبار سالگرد ازدواج یا تولدتو فراموش نکردم تو توی زندگی من همه چیزی امید و انگیزمی و عاشقانه دوست دارم و اینهارو همیشه در طول زندگیمون بهت ثابت کردم و تا به حال نشده چیزی از من بخوای ولی من در حد توانم برای خواسته تو تلاش نکرده باشم .اینهارو که قبول داری؟......گفتم آره درست میگی ولی.........حرفمو برید و گفت ادامه نده فقط میخواستم تأیید کنی که میدونی چقدر دوست دارم ولی حرفم ادامه داره گفتم خوب بگو گفت ببین پری شاید من بیمار باشم شاید احمق باشم و شاید یک مرد هیز و زن باز باشم تمام اینها قبول ولی با تمام وجودم دوست دارم و زندگی بدون تو برام از مرگ هم سخت تره یعنی از ته دل میگم اگر بنا باشه یک روز جدا از تو زندگی کنم آرزو میکنم که اونروز بمیرم چون فکر میکنم سختی مرگ از سختی دوری از تو کمتر و لذت زندگی بمراتب کمتر از تلخی دوری از توست ..........بعد کمی به فکر فرو رفت و ادامه داد پری من دیوانه و مریض و عاشق سکسم و از یکنواختی خسته شدم از یک نواختی سکس نه از تو ......نمیدونم میتونم حرفمو برسونم یا نه....... تو برام یکنواخت نشدی ......سکس برام یکنواخت شده احساس میکنم به تنوع احتیاج دارم به یک شکل تازه .........من گفتم یعنی چی؟.........حتما دو روز دیگه هم من برات یکنواخت میشم و هوس یه زن تازه میکنی........من که گفتم برو به سکست برس فقط با من کاری نداشته باش و به من دست نزن و سکستو به داخل خونه نیار ......بعد از این من با تو کاری ندارم ........اون گفت صبر کن بابا من که گفتم حرفم تموم نشده تو که نمیذاری حرفم تموم شه بابا من اینهارو با تو میخوام نه بی تو ......... من گیج شده بودم . میدونستم میخواد چیزی بگه ولی جرأتشو نداره...........گفتم رضا راحت باش حرف آخرتو بزن.......رضا رنگش قرمز شده بود و کمی لرزش به تن و صداش افتاده بود ...........آروم گفت تو رو خدا منو ببخش ولی من دلم میخواد ما سکس گروهی داشته باشیم یک تنوع که هر دو بتونیم لذت بیشتری ببریم. من خیلی شبها که به میهمانی میریم و میبینم که چشم مردها دنبال توست و دارن تو را با چشم میخورن لذت میبرم و احساس غرور میکنم و حتی آرزو میکنم که کاش لخت بودی و همه میدیدن که من چه تن و بدن زیبایی را در آغوش میکشم و سرم را شبها روی چه سینه ای میزارم باور میکنی اگر بگم من آرزو دارم سکس تو را با یک مرد دیگه ببینم؟..........من دلم میخواد ما به کمک هم و در کنار هم تمام مرزهای سکس رو بشکنیم .............من دلم میخواد شبهای زیادی رو مستانه و در کنار هم با یک سکس زیبا و گروهی صبح کنیم..... من دلم میخواد برق لذت را وقتی تو در آغوش یک مرد دیگر هستی توی چشمات ببینم........وفکر میکنم تمام اینها چیزی که از عشق من به تو کم نمیکنه که هیچ عطش و لذتمو به تو بیشتر میکنه ........ پری باور کن جدی میگم بیا امتحان کنیم.........بیا از لذت هم لذت ببریم.......باور کن مدتها بود که میخواستم اینهارو بهت بگم ......ولی میترسیدم که بخاطر گفتنش تو رو از دست بدم .........ولی حالا که به اینجا رسیده و تقریبا به آخر خط رسیدم بهترین فرصته که صادقانه حرف دلمو بزنم......بیا یک بار امتحان کنیم ....تو با یک مرد سکس کن اگر دیدیم که لذت میبریم ادامه میدیم و اگر دیدیم که برامون لذت نداره که تو انتقامتو از من گرفتی و این حق توست که انتقام بگیری .......... من از شنیدن این کلمات خشکم زده بود توی سرم هیاهو بود گیج و منگ شده بودم نمیدونستم عصبانی باشم؟ ...یا اینکه این حرفها شوخیست و باید بخندم؟.... شکه شده بودم.........گفتم رضا یعنی چی ؟ ..... من منظورتو نمیفهمم تو چی میخوای بگی؟.....دستشو روی دستم گذاشت و گفت درست شنیدی و مجبور نیستی همین الان جوابمو بدی........فقط روی حرفام فکرکن و هر وقت لازم دیدی جوابمو بده.گفتم رضا تو فکر کردی من جنده ام؟ .....یا یک زن خیابونی؟.......که بعد از سکس به دوستات تعارفم کنی.....؟ من زنتم احمق....گفت درسته ولی من نه دلم میخواد کنار خیابون سکس کنیم نه اینکه تو جدا بری با مردها بخوابی و من با زنها..........فقط میخوام با یک زوج دیگه یک ارتباط صمیمانه و دوستانه همراه با سکس داشته باشیم اونوقت نه من احتیاج به سکس مخفی و لجن پیدا میکنم و نه تو دل نگران میشی که زندگیت در خطره.........حتی انتخاب اون زوج هم با خودت..........باور کن اینهارو صادقانه و از ته دل میگم..........و ازت هم خواهش میکنم اصلاً امروز جوابمو نده ..........روش فکر کن و سر فرصت تصمیم گیری کن.......و قول میدم هر تصمیمی بگیری قبول کنم ولی خواهش میکنم خوب فکر کن بعد جواب بده .......بعد دست منو کمی فشار داد و گفت بلند شو بریم خونه که حسابی دیر شده و راه افتادیم.......... من در سکوت فکر میکردم و هیچ کلمه ای به زبان نمیاوردم ........رضا هم همینطور اصلاً حرفی نمیزد ....تمام طول مسیر تا خونه اصلاً کلمه ای رد و بدل نشد من دم درب خونه پیاده شدم و رضا رفت شرکت........وارد خونه که شدم خواهرم احساس کرد که من شکه شدم با نگرانی پرسید چی شده چرا رنگ به صورتت نیست........من هم با کمی لبخند گفتم نترس چیزی نیست فقط دیشب کم خوابیدم و خستم..... آثار خستگیه و ازش تشکر کردم و گفتم میرم بخوابم واون هم گفت آره برو بخواب..........در رختخواب به صحبتهای خودم و رضا فکر میکردم از جهتی بهم برخورده بود و از جهتی شک نداشتم که صادقانه بوده.....و از جهتی برای خودم هم پیش آمده بود که بعد از ازدواج گاهی هوس کنم با یک مرد غریبه همخوابگی کنم ..........حتی بارها پیش آمده بود که هنگام سکس با رضا در تخیلاتم فکر میکردم به فلان هنرپیشه یا یک مرد دلخواه که برام جذاب بوده دارم میدم و از این تخیلات لذت برده بودم........اما با تمام این احوال نمیتونستم حرفای رضا رو هضم کنم .......خلاصه تمام بعدازظهرم در این تفکرات گذشت تا شب شد و رضا اومد بعد از خوردن شام و دیدن فیلمها و سریالها ساعت نزدیک یک بود که رفتیم بخوابیم .......رضا از ترسش به من نزدیک نشد و با گفتن شب بخیر و یک بوسه از پیشونیم در جای خودش دراز کشید من آروم خودمو بطرفش کشیدم و بغلش کردم و گفتم خوابم نمیاد بریم با هم کمی مشروب بخوریم تا خوابم بگیره و اون خوشحال شد و گفت باشه این بهترین فکری بود که میشد کرد ...........چون من هم به کمی مشروب نیاز دارم ولی از ترسم امشب نخوردم...... رفتیم توی آشپزخانه و من کمی ماست و خیار . چیپس.وسایر مخلفات تهیه کردم و شروع کردیم به نوشیدن بعد از خوردن گیلاس اول رضا پرسید پری جون فکراتو کردی؟........گفتم آره از ظهر تا حالا در حال فکر کردنم....... گفت خوب چی نتیجه گرفتی؟.....گفتم هر چه بیشتر فکر کردم کمتر نتیجه گرفتم........و برای همین تصمیم گرفتم که به زور مشروب هم که شده امشب رو بخوابم تا ببینم فردا چی میشه....گفت اوکی خوب فکری کردی من هم اصلاً در شنیدن جواب عجله ندارم....... خلاصه بعد از خوردن چند گیلاس گفتم من دیگه کافیمه و میرم بخوابم رضا هم دنبالم راه افتاد و گفت من هم میام و آمد منو بوسید و رفتیم توی اتاق خواب و من که دراز کشیدم کمی موها و گونه هامو نوازش کرد و گفت فقط اینو بدون که در هر شرایطی عشقمی و برگشت که بره توی جای خودش که من دستشو گرفتم و کشیدمش طرف خودم و گفتم بیا میدونم که حشری بیا تا زمانیکه تصمیمی نگرفتم آزادی .....رضا گفت نه الان اگر دست بهت بزنم خودم ناراحت میشم دلم میخواد وقتی بیام طرفت که بدونم منو بخشیدی ...در حقیقت میخوام خودمو تنبیه کنم.....خندیدم و گفتم بیا بابا من فکر میکنم به یک مرد کیر کلفت سیاهپوست دارم کس میدم ....تو هم فکر کن داری زنی که همیشه آرزوی کردنشو داشتی ولی بدستش نیاوردی میکنی......و یک لبخند بهش زدم و گفتم اما کور خوندی اگر فکر کنی همینطوری ساده بهت کس میدم باید فقط یک ساعت کس لیسیمو بکنی ضمناً اصلاً امشب برات ساک هم نمیزنم.......رضا یک لبخند زد و گفت مخلصتم هستم من که همیشه کس لیستم جون ....چی بخورم که از کس تو لذیذتر باشه همیشه مثل گل میمونه و از خوردنش هیچ موقع سیر نمیشم ولی باید قول بدی زود نگی بکن و بذاری تا جایی که سیر بشم بلیسم و بعد با یک حرکت سریع دامن لباسمو بالا داد و شرتمو پایین کشید وزبان داغشو روی کسم کشید و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن چوچوله و کس و کونم واییییییی مستی زیبایی داشتم که با این سکس داشت کامل میشد رضا مثل همیشه زیبا و وحشی کسمو میلیسید و از خوردن کسم سیر نمیشد و همیشه من بعد از چند دقیقه میگفتم بسه و بکنم......... ولی اونشب نه من و نه رضا تمایل نداشتیم اون لحظات تمام بشه و من سر رضا رو با تمام وجود به کسم فشار میدادم و میگفتم بخور همشو بخور بعد از شاید بیست دقیقه احساس کردم داره آبم میاد برای همین سر رضا رو به زور از لای پاهام بیرون کشیدم و لباسمو در آوردم رضا هم لخت لخت شد و من کیرشو به دستم گرفتم و با ولع شروع به لیسیدن و مکیدنش کردم احساس میکردم کیرش از همیشه بزرگتر شده و تمام دهنمو پر کرده اونقدر لیسیدم و مکیدم که پیش آبش دهانمو پر کرده بود ولی بر خلاف همیشه که پیش آبشو از دهانم خارج میکردم ...اونشب ترجیح میدادم پیش آبشو قورت بدم تا اینکه رضا گفت پری دارم دیوونه میشم و میترسم آب بدم و کیرشو از دهانم خارج کرد و دوباره سرشو برد لای پاهام.........بارها و بارها جامونو عوض کردیم و حسابی آلتهای همدیگرو حال آوردیم و بعد هم در حالات مختلف سکس کردیم تا اینکه خسته و بیحال هر دو ارضا شدیم و در واقع از حال رفتیم ........صبح که بیدار شدم دیدم هنوز من توی بغل رضا هستم و همونجور روی شانه رضا بخواب رفتم ......آروم خودمو از لای بازوهاش بیرون کشیدم و رفتم پسرمو بیدار کردم که بره مدرسه و بعد هم یک نان داغ خریدم و آوردم که صبحانه رو با رضا بخوریم ........بعدهم رفتم و رضا رو بیدار کردم .....هنگام خوردن صبحانه رضا گفت خوب خانم خوشگله دیشب چطور بود با سیاهپوسته خوش گذشت؟........من هم گفتم آره بد نبود به شما چِی خوش گذشت؟ راستی تو دیشب داشتی با کی حال میکردی ؟...... خندید و گفت خوب معلومه من داشتم با تو حال میکردم........گفتم برو گمشو منو که اون سیاهه داشت میکرد ....من دیشب تا صبح با اون بودم.........رضا خندید و گفت خوب اون غلام سیاه من بودم دیگه من همون سیاهه هستم که آرزو داشتم تو رو بکنم .......خلاصه کمی خندیدیم و شوخی کردیم تا اینکه رضا گفت هنوز تصمیمی نگرفتی ؟ من گفتم نمیدونم والا ....من حاضرم یکبار دیگه بی خیال شم به شرطی که تو قول بدی هر موقع و هر شکلی خواستی از طریق خودم ارضا شی من هم قول میدم که تو
     
#8 | Posted: 18 Nov 2010 13:30
.......من گفتم جای خاصی رو در نظر ندارم..........گفت صبر کن الان میگم......و شماره منزل پیمانو گرفت و گوشی رو بین گوش من و خودش

.........ندا گوشی رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسی... رضا گفت ندا من و پری تصمیم گرفتیم از شما و پیمان و امیدو سونیا برای نهار یا شام دعوت کنیم......برای همین تصمیم گرفتم تلفن بزنم تا در مورد زمان و رستورانش تصمیم بگیریم......ندا گفت خیلی لطف دارین از پری جان هم تشکر کن ولی اصلاً فکر رستورانو از سرت بیرون کن.......پنجشنبه همتون خونه ما هستین.......رضا گفت نمیشه ما میخواهیم دعوت کنیم.....ندا هم گفت بخدا اگر بزارم توی رستوران مهمونی بگیری........پری جون اول باید بیاد خونه من پذیرایی بشه......رستوران هم خیلی رسمیه... و هم نمیشه مشروب خورد و هم من و سونیا دلمون میخواد با پری آشنا بشیم و کلی بگیم و بخندیم و بزنیم و برقصیم.......ضمن اینکه من از دو سه ماه پیش به تو گفته بودم میخوام با پری آشنا بشم و روابطمون نزدیک تر شه ولی تو اجازه نداده بودی ........پس از این نظر هم من زودتر دعوت کردم ...اول شما میایید اینجا بعد از دفعه دیگه هر جا شما دعوت کنید ما میاییم......رضا گفت آخه من..........ندا پرید توی حرفش و گفت آخه نداره........اول جواب دعوت منو که از سه ماه پیش گفتم بده بعد دعوت کن........رضا نگاهی به من کرد ........من با حرکت سر گفتم موردی نداره......ولی رضا گفت باشه پس من با پری صحبت میکنم بعد باهات تماس میگیرم........ندا خندید و گفت دیونه این که مشورت نداره......در کار خیر حاجت استخاره نیست........بهش بگو من وعده دادم.....و یک کاری کن که بیاد..........جای پری بین ما خیلی خالیه.......یک روز هم یک روزه........بیخود هم فکر رستوران نکن...........راضیش کن بیاد....و گفت پنجشنبه منتظرم و تصمیم دارم بهترین غذا و مشروباتی که میتونم به سلامتی و افتخار پری جون رو کنم و خداحافظی کرد........نمیدونم چرا حرفهای ندا به دلم نشست و ازش خوشم اومد و احساس کردم از شدت کینه ام کاسته شد.....رضا گفت پری جون موافقی........آروم سرشو کشیدم به طرف خودم و لبشو بوسیدم و گفتم من همیشه به رضای رضا جونم راضیم..........و هر دو خندیدیمو رضا رفت به شرکت.......پنجشنبه ها شرکت رضا زود تعطیل میشه لذا من از آرایشگاه که برگشتم خونه رضا اصلاح کرده و آماده بود من هم لباسهامو پوشیدم..........یک لباس دکلته سبز یشمی که به قول رضا تن سفیدم مثل بلور در اون لباس میدرخشید و جواهراتم هم بسیار خوب جلوه میکرد.......نزدیک ساعت هفت راه افتادیم ......به رضا گفتم که من اولین بار هست که به منزلشون میرم باید یک کادو براشون بگیریم......رفتیم به یک فروشگاه لوازم کادویی که آشنا بود و اجناس خوب و اصیلی داشت و یک مجسمه برنز بسیار زیبا انتخاب کردیم و راه افتادیم البته چون مجسمه خیلی سنگین بود از فروشنده خواستیم که بوسیله وانت خودشون به آدرس منزل پیمان و ندا بفرسته و بعد رفتیم یک دسته گل بسیار زیبا خریدیم و بطرف منزل ندا و پیمان راه افتادیم .........وقتی به منزل پیمان و ندا رسیدیم اونها هر چهار نفر دم درب منزل به استقبال ما اومدن ندا و سونیا من را بوسیدن و بعد پیمان هنگام دست دادن به من با دو دست دست منو در دستش گرفت.......گرمای دستش و نوع دست دادنش بسیار جذاب بود و سپس امید هم دست منو در دستش بارامی فشرد و وارد منزل شدیم......منزل بسیار زیبا و شکیلی بودو به زیبایی دکور شده بود و کلا در نگاه اول از منزلشون و ظرافت در انتخابهاشون خوشم اومد.....(و اما ندا زنی بود 30 ساله... سبزه... زیاد زیبا نبود ولی بسیار با نمک وجذاب بود....و خیلی شیطون و شوخ طبع....خون گرم و دوست داشتنی.......از اون تیپ آدمها که خیلی زود توی دل دیگران جا میگیرن..... بسیار لوند و در تمام حرکات و رفتارش دلبری موج میزد........ در چشمهاش همیشه میشد موج شهوت بی پایانو حس کرد.....قدش حدود 170سانت و بسیار خوش هیکل.....انگار خدا در خلقت ندا از چربی استفاده نکرده.....و تمام بدنشو با دقت و وسواس تراشیده بود....... بینهایت با احساس و مهربون.........و اما سونیا....28سال سن داشت و بر عکس ندا سفید بود با پوستی صاف.....زیبا و آرام....کمی خجالتی و کم حرف.....ولی وقتی مشروب میخورد از ندا بمراتب شیطونتر و حشریتر میشد......رونهاش چاق و گوشتی بود.......و کونش گرد و قلمبه.....جوریکه زنها هم از دیدن کونش لذت میبردن......دهان و دماغش کوچک و کلاً بسیار زیبا....سینه هاش توپر قدش 165 و وزنش 56 و خیلی ناز و خوش ادا و در رقص بسیار قوی یعنی هر نوع رقصی میکرد .......از کسانیکه سالها در اون نوع رقص استادی کردن هم زیباتر میرقصید........و اما امید مردی بسیار شوخ و شاد با بازوانی قوی و چهار شونه.....35ساله خیلی خون گرم و کمی بی ملاحظه به هر کسی هر چی دلش میخواست میگفت....البته نه توهین و هتاکی.....مثلا خیلی راحت به رضا میگفت خیلی نامردی که پری رو زودتر از این با ما آشنا نکردی.......و ما رو از دیدن این خوشگل خانم محروم کردی......و حرفهایی که قاعدتاً در جلسه اول آشنایی نباید جلوی من میگفت....در یک کلام میشه گفت بی حیا بود قدش نزدیک 173 و وزنش 80 و تنها یک عیب داشت کیرش کمی کوتاه بود ........ولی خودش اینو حسن میدونست و میگفت خدا کیر منو مخصوص کون آفریده و کیرم سایز کونه.......و نهایتاً پیمان 36 ساله....بسیار جنتلمن....خوش هیکل و خوش زبان......قد 185 و وزن در حدود 90 در کار بسیار جدی و در منزل بسیار راحت و ریلکس....(تقریبا با مشخصات رضا) خوش تیپ و خوش لباس...و بسیار منطقی و در هر شرایطی که قرار میگرفت ایده آل بود........ در سکس کردن سکسی بود ....در رقصیدن ملایم.....در بیرون از خانه شخصی محترم.....و کلاً انگار برادر دوقلوی رضاست.....و در همه شرایط با کلاس ........جوریکه امکان نداشت اگر در بیرون از خانه ببینیش بتونی حدس بزنی اهل سکس باشه چه برسه به سکس ضربدری.........کلاً مرد ماه و بی نقصی بود (همانطور که گفتم فتوکپی رضا از همه نظر )و اما میز پذیرایی شامل انواع مشروبات ....انواع سالادها.....میگو....جوجه چینی.....و خاویار و انواع دسرها جوریکه اگر 30 نفر دیگه هم مهمان بود باز هم اضافه میومد. تازه اینها مزه مشروب بود و میگفتن شامو گفتیم ساعت 10 برامون بفرستن.....که ما خندیدیم و گفتیم ندا جون تو و پیمان در مورد ما چی فکر کردین؟..... واقعاً زیاده روی کردین.....اما ندا گفت مهمون عزیزی مثل تو که برای اولین بار میاد خونه آدم... براش هر کاری بکنیم کمه......تو نمیدونی ما مدتهاست که چشممون به در مونده که تو ما رو قابل بدونی و خونه ما رو روشن کنی....... ( در حالیکه ندا این حرفهارو میگفت من احساس میکردم مثل آبی که روی آتش بریزند داره از شدت نفرتم به اونها کاسته میشه ) .و نمیدونم رضا بهت گفته یا نه بارها و بارها من و سونیا ازش خواهش کردیم که اجازه بده با تو تماس بگیریم و رسماً دعوتت کنیم......اما رضا میگفت پری انقدر دوست و آشنا داره که خیلی وقتها وقتی دوستاش تلفن میزنن به من اشاره میکنه که بگم خونه نیست........من هم در جواب گفتم ندا جان رضا راست گفته و واقعاً من خودم مایل به افزایش روابطم نبودم........اما اگر میدونستم که شما اینقدر ماه و دوست داشتنی هستین مطمئناً برای من افتخار بود که زودتر با شما آشنا بشم......و الان که منزل شما هستم و دوستان خوبی مثل شما پیدا کردم احساس خوبی دارم و امیدوارم که بعد از این بیشتر همدیگرو ببینیم......و خلاصه پیمان از هر کسی پرسید که چه مشروبی میخوره و مشغول پر کردن گیلاسها بود که زنگ در به صدا در اومد.....و مجسمه ای که ما خریده بودیم رسید.....ندا و پیمان و امیدو سونیا بی نهایت از مجسمه و حسن انتخاب ما خوششون اومد.........و بعد از تعارفات معمول خوردن مشروب و رقص آغاز شد .......تا میتونستیم خوردیم و رقصیدیم و خندیدیم .....مهمانی زیبا و کاملی بود....مردها فقط جک میگفتن و سر اینکه کی با زن کی برقصه واسه هم کری میخوندن.....ندا به من گفت پری مواظب خودت باش پیمان مست کرده...... تورو یک وقت با من اشتباه نگیره.....و من هم که میدونستم داره ذهن منو آماده میکنه گفتم.... خوب اشتباه بگیره مگه چی میشه.....گفت بابا دیونه اون اگر اشتباه بگیره تا ما بخوایم جداتون کنیم کار از کار گذشته......گفتم فدای سرت تو این عالمی که من دارم راستش بدم هم نمیاد که یک اشتباهاتی هم بشه.......و زدیم زیر خنده.....سونیا هم گفت حالا اگر با پیمان اشتباه بشه زیاد مهم نیست ولی اگر با امید اشتباه بشه کونت پارست......و باز سه نفری غش کردیم از خنده و در میان خنده من به سونیا جواب دادم...... خوب عزیزم نمیشه که همیشه کون تو پاره بشه بزار یک بار هم ما طعم کون پاره شدنو بچشیم....و باز سه نفری خندیدیم ......پیمان اومد نزدیک ما و گفت نامردا بلند بگین ما هم بخندیم.....ندا هم جوابشو داد و گفت عزیزم حرفامون زنونه بود ....اگر بشنوید روتون باز میشه......و امید هم با بی حیایی کامل از اونطرف گفت خوب پیمان جون راست میگه دیگه حرفا زنونه هست و ما رومون باز میشه..... اگر هم ما رومون باز بشه نیم ساعت دیگه این طفلکها کونشون باز میشه....سونیا زود دوید طرف امید و در حالیکه ما از خنده ضعف کرده بودیم با اخم به امید گفت........ امید جان تو زیاد مشروب خوردی ......پری اینجا مهمونه و اولین باره که اومده.....و امید هم گفت چشم من دیگه حرف نمیزنم.....و بعد سونیا برگشت پیش ما و از من عذر خواهی کرد .....اما من در جواب گفتم بابا ولش کن بزار راحت باشه ....اتفاقاً من از این شوخیها لذت میبرم......سونیا هم گفت بابا تو امید رو نمیشناسی فاصله شوخی و جدیش زیاد نیست ولش کنم جدی میشه.....و من هم خندیدم و گفتم حالا راستشو بگو تو توی فکر مایی یا تو فکر کون خودتی که امشب بی کیر نمونه.....و یکهو ندا زد زیر خنده.........و به سونیا گفت سونیا جون جواب پری رو صادقانه بده....سونیا هم یواش گفت خاطرتون جمع این کونی که من دارم بی کیر نمیمونه.....و باز سه نفری زدیم زیر خنده.....ندا دست منو گرفت و به همراه سونیا رفتیم بین مردها و باز شروع کردیم به رقصیدن......وبعد از اینکه از رقصیدن خسته شدیم دوباره شروع کردیم به خوردن و نوشیدن......رضا اومد نزدیکم و آروم دم گوشم گفت نظرت چیه؟ چطورن؟.....ازشون خوشت اومده؟..... من هم به رضا گفتم آره ازشون خوشم اومده ولی ما دیگه باید بریم .....چون هم دیر شده و هم پدرام توی خونه تنهاست.......رضا گفت آخه نمیخوای بیشتر پیش هم باشیم و آشنائی بیشتری پیدا کنی....؟ گفتم چرا من تازه با اینها آشنا شدم و فکر میکنم لازمه که بیشتر با ندا و سونیا آشنا بشم ......و حتما از طریق تلفن و میهمانی بیشتر با اونها ارتباط برقرار میکنم ......رضا جون تو نگران نباش و به من فرصت بیشتری برای آشنائی بده ....اما نود در صد من با اینها مشکلی ندارم...و فقط به ارزیابی و شناخت بیشتری نیازمندم و فکر میکنم برای جلسه اول به اندازه چندین جلسه پیش رفتیم ........رضا لبخندی زد و گفت درسته تو خیلی خانمی و یقین داشتم که میتونی با اونها ارتباطی منطقی برقرار کنی...... خلاصه من و رضا به میان آنها برگشتیم و پس از کمی رقص و خنده و شوخی و تشکر از آن میهمانی صمیمی آماده رفتن شدیم .......اما هنگام خداحافظی من به سونیا و ندا گفتم حتماً با هم در تماس باشیم و بیشتر همدیگر رو ببینیم اونها هم استقبال کردن و فردای همون روز من به ندا تلفن زدم و ضمن تشکر از میهمانی دیشب از ندا دعوت کردم که هر وقت میتونه با سونیا هماهنگ کنه و برای صرف نهار و استفاده از استخر و سونا به منزل من بیایند تا بیشتر با هم باشیم و بدون حضور آقایون یک میهمانی زنانه داشته باشیم .... ندا هم استقبال کرد و گفت در اولین فرصت اینکار را خواهد کرد و بعد هم به سونیا تلفن کردم و از اون هم دعوت کردم که با ندا هماهنگ کنه که بیان منزل ما......بعد هم به رضا گفتم که از ندا و سونیا برای یک میهمانی میان روز و زنانه دعوت کردم و رضا هم خیلی خوشحال شد و گفت خوب نامرد مهمونی رو خانوادگی میکردی......من هم گفتم باشه مهمونی خانوادگی هم میدم .....ولی فعلاً لازم میدونم که من به سونیا و ندا بیشتر نزدیک شم و بعد کم کم و بصورت طبیعی این کار پیش بره.........رضا هم تأیید کرد و گفت هر جور خودت صلاح میبینی..... صبح شنبه ندا تماس گرفت و گفت که با سونیا هماهنگ کرده و میتونن فردا بیان .....من هم رفتم و تدارکاتی برای یک مهمونی سه نفره زنانه دیدم......و مشروبات لازم و غذاهای مناسب برای هنگام صرف مشروب و شنا را فراهم کردم .....اونها یکشنبه ساعت یازده به منزل ما رسیدند کلی گل و شیرینی هم با خودشون آوردند ......و من بعد از تعارفات معمول اونها رو اول در اتاق پذیرائی بردم و اونها کلی از سبک منزل و تزئینات آن و قسمتهای مختلف تعریف کردندو سپس بعد از مقداری صحبت و شوخی و خنده از اونها دعوت کردم به استخر و سونای منزل بریم .... وارد محل استخر شدیم و بعد از پوشیدن مایو رفتیم و کمی شنا کردیم و بعد هم در میز نزدیک استخر شروع به خوردن مشروب کردیم ....اونها خیلی صمیمی و گرم صحبت میکردن و کلی از تن و بدن هم تعریف کردیم و باز شوخیهامون شروع شد و سر به سر هم میذاشتیم خصوصاً بیشتر به سونیا پیله میکردیم و بیشتر من و ندا به کونش گیر میدادیم و اینکه چقدر خوشگل و گرد و اینکه چه حالی میکنه امید و خلاصه کم کم حرف به سکس کشید و از سکسهامون با شوهرهامون تعریف میکردیم..... تا اینکه سونیا و ندا از من پرسیدن تا بحال با کسی غیر از شوهرم سکس داشتم یا نه ....... من هم گفتم خوب در زمان تجرد مواردی بوده ولی بعد از ازدواج نه.....و خلاصه سوالاتی مبنی بر اینکه اگر موردی باشه حاضرم با اون سکس کنم یا نه........من هم در جواب دادن گیر کرده بودم که چی بگم و در نهایت گفتم دلیلی نمیبینم که به رضا خیانت کنم ....چون در سکس با رضا مشکلی ندارم و رضا سکسش زیبا و دلپذیر و کامله......اونها گفتن نه منظورمون خیانت به رضا نیست.......من هم خودم رو به اون راه زدم و گفتم چطور ممکنه که من با کسی دیگر سکس کنم و خیانت به رضا نباشه .....و اونها بالاخره به زبان اومدن و با احتیاط و مقدمه چینی زیاد گفتن حقیقتش ما مدت چند سال هست که بصورت 4 نفره سکس داریم و به این شکل یک فانتزی در زندگیمون ایجاد کردیم که هم برامون لذت بخشه و هم امید و پیمان به این نوع سکس علاقمندن و هم صمیمیت بینمون برقراره و در این سالها بهیچ عنوان تصمیم نداشتیم با زوج دیگری چنین ارتباطی داشته باشیم .....اما بعد از آشنائی با تو و برخورد اون شبت با امید و پیمان صحبت کردیم و دیدیم که امید و پیمان هم بی میل نیستن که این ارتباط با شما هم برقرار بشه چون شما هم زوجی صمیمی و دوست داشتنی هستین و ما مطمئنیم که میتونیم به شما و رضا از این نظر اعتماد کنیم چون در سفری که با رضا داشتیم متوجه شدیم که رضا مردی دله و اهل کثافت کاری نیست و بعد از برخورد با تو دیدیم که تو هم همینطوری و ضمناً از لابلای حرفهای اونشبت احساس کردیم که تو هم از یک فانتزی در سکس بدت نمیاد ....لذا تصمیم گرفتیم که به تو هم پیشنهاد بدیم که اگر مایلی چنین سکسی داشته باشیم...... من گفتم والا من تجربه چنین سکسی رو ندارم ولی حقیقتش از این نوع فانتزی بدم نمیاد.......ولی فکر نمیکنم که رضا به چنین سکسی راضی بشه ....ومن باز خودمو به اون راه زدم و گفتم بابا مردا که طاقت چنین حرفی رو ندارن .....من که جرأت ندارم چنین مطلبی رو با رضا در میون بذارم.......اونها گفتن جداً تو تمایل به چنین سکسی داری........؟ من گفتم حقیقتش بدم نمیاد تجربه کنم .....ولی نمیدونم که میتونم ادامه بدم یا نه ......اونها گفتن میخوای یکبار آزمایش کن و اگه خوشت نیومد ادامه نده......؟ گفتم والا نمیدونم .....تصمیم گیری در این مورد سخته.....ضمن اینکه در اینمورد تنها من نیستم که باید تصمیم بگیرم .......قبل از من لازمه که رضا بپذیره و من اصلاً فکر نمیکنم غیرت رضا اجازه بده که من با مرد دیگری هم خواب بشم.......و میترسم زندگیم خراب شه......اونها گفتن نگران نباش مردها زبان همدیگر رو بهتر میفهمند .......اگر تو مایل باشی ما به پیمان و امید میگیم که با رضا صحبت کنن و اصلاً حرفی از تمایل تو به میون نیارن.........من گفتم آخه فکر نمیکنید که با توجه به مدت دوستیمون چنین تصمیمی زوده....؟ اما سونیا گفت بابا تو یا به ما اعتماد نداری یا به رضا.......والا ما دنبال یک روابط سکسی سالم هستیم و تصمیم نداریم اون تحفه نطنزو از تو بگیریم .......وقتی سونیا این حرفو میزد انقدر قیافش با نمک شده بود که من و ندا زدیم زیر خنده........ من گفتم غلط نکنم تا کیر شوهرهای ما به ته روده هات نخوره تو دلت آروم نمیشه.......و به ندا گفتم بخاطر سونیا هم که شده من قبول میکنم ولی به یک شرط .....گفتن چه شرطی...؟ گفتم امید و پیمان هم نفهمن که من رضایت دارم.......شما به اونها بگین اول رضا رو راضی کنن بعداً شما با من صحبت میکنین و منو راضی میکنین......ندا یک نگاهی به من کرد و گفت الحق که خیلی زبلی و کارت درسته....... و نهایتاً قرار شد که به پیمان و امید بگن که رضا رو از نظر ذهنی آماده کنن و خلاصه بعد کلی شیطنت و شوخی و خوردن و شنا کردن غروب از منزل من خارج شدن و من بلافاصله به رضا تماس گرفتم و تمام داستانو تعریف کردم….حقیقتش من فکرهامو کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که اینها بهترین گزینه برای من هستند چون کمترین ضریب ریسکو داشتن و از جهتی واقعاً صمیمی بودن و انگار سالهاست که منو میشناسن و آدمهای خونگرمی هستند .............لذا شب که رضا اومد دوباره تمام ماجرای صحبتم با سونیا و ندا رو براش تعریف کردم و قرارهائی با هم گذاشتیم که فردا در جواب امید یا پیمان چی بگه........ فردای آنروز پیمان به رضا تلفن زده بود و گفته بود رضا کارها درست شده و ندا و سونیا با پری صحبت کردن و راضیش کردن .....اما اون فکر میکنه که تو مخالفی و به اینکار راضی نیستی و خلاصه تمام حرفهای منو که به ندا و سونیا گفته بودم برای رضا تعریف کرده بود.... رضا هم گفته بود میترسم پری خواسته باشه به این شکل منو آزمایش کرده باشه....بهتره شما به ندا و سونیا خط بدین که به پری بگن پیمان صلاح ندید به رضا چیزی بگه و گفت بهتره ترتیب یک میهمانی رو بدیم و اینبار رضا رو حسابی مست کنیم و در عالم مستی بهش این پیشنهادو بدیم و یک کاری کنیم که مثلا ندا یا سونیا یک حالی به رضا بدن که حالی به حالی بشه و در مقابل این پیشنهاد جواب رد نده....و خلاصه ندا هم به من تلفن زد و تمام حرفهائی که بین پیمان و رضا رد و بدل شده بود (که البته طراح تمام این حرفها خود من و رضا بودیم ) تحویل من داد و من گفتم اوکی پس صبر میکنیم تا یک فرصت مناسب که من یک میهمانی بدم و شمارو دعوت رسمی کنم .....اما ندا گفت نه .اینبار نوبت سونیا هست که مهمونی بگیره......و خلاصه چانه زنی سر اینکه کی مهمونی بگیره بود و سر زمان برگذاری میهمانی......که گفتیم حالا هر موقع موقعش شد در مورد مکان برگذاری تصمیم میگیریم....چون رضا هم در همین هفته باید به یک سفر خارجی میرفت و زمان بازگشتش دقیقا مشخص نمیشد و همیشه معمولاً بلیط برگشتش اوپن بود......و خلاصه رضا به سفر رفت و در طول سفرش من با اون دو خانواده رفت و آمدم بیشتر شد از طریق تلفن دائماً در تماس بودیم و ندا و سونیا هم گاهی به دیدنم میامدن و گاهی هم من به دیدنشون میرفتم ......و خلاصه هر روز که میگذشت من با اونها صمیمی تر و نزدیک تر میشدم و دیگه منو سونیا و ندا کاملا با هم شوخی های سکسی میکردیم و خیلی خودمونی شده بودیم ..... تا اینکه رضا از سفر برگشت و بعد از چانه زنی زیاد قرار شد پنجشنبه هفته بعد برویم به یکجائی در نزدیکی برقان که سونیا و امید اونجا یک باغچه داشتند که در اون یک ویلای بسیار زیبا و نسبتاً بزرگ بود و قرار گذاشتیم که ظهر برویم که هم در استخرش شنا کنیم و هم از طبیعتش لذت ببریم و هم اینکه شب منزل خودمون باشیم و در مورد غذا هم تصمیم گرفتیم که فقط برنج درست کنیم و جوجه کباب آماده بخریم و آقایون زحمت پختن جوجه هارو بکشن و ما هم سالاد و مخلفات مشروب رو تدارک ببینیم......صبح پنجشنبه من به پدرام پسرم گفتم که کلیدشو ببره چون ظهر که از مدرسه میاد ما خونه نیستیم یا از مدرسه که برگشت بره منزل مادر یا خواهرم......و بعد از راه انداختن پدرام ما هم آماده شدیم و بعد از تلفن و هماهنگی به طرف منزل امید و سونیا رفتیم....... در مسیر رفتن من به رضا گفتم .....رضا جان من در مورد این دو خانواده من مشکلی ندارم و فکر میکنم به اونها میتونم اعتماد کنم..........در مورد خودت هم که باید بگم از تو هم خیلی مطمئنم و شکی ندارم که ایجاد چنین رابطه ای توی روحیاتت تأثیر منفی نمیذاره.........ولی دلم میخواد خوب فکرهاتو بکنی چون این کار شوخی نیست و آب رفته
     
#9 | Posted: 18 Nov 2010 13:32 | Edited By: azade
به جوی بر نمیگرده......آیا هنوز هم تو مطمئنی که میخوای این فانتزی در زندگیمون باشه....؟ و آیا یقین داری که چنین فانتزی در زندگی زناشوئیمون تأثیر منفی نمیذاره........؟ رضا نگاه آرومی به من کرد و گفت پری در اینکه دوست دارم شکی داری........؟ گفتم نه ولی چه ربطی داره........گفت ربطش اینه که من وقتی تو رو دوست دارم لذت بردنتم دوست دارم......ما هر دو متقابلاً داریم یک فانتزی سکس رو به هم هدیه میدیم....و از لذت هم لذت میبریم و بعد از اون ما در منزل خودمون همون پری و رضا هستیم.....ولی با یک فرق....و اون فرق اینه که هم چیزی از هم پنهان نداریم ....و هم آنچه که در توانمون بوده برای شادی هم رو کردیم........ضمن اینکه چیزی را که متعلق به خودمان میدانستیم و به هیچ قیمتی حاضر نبودیم با کسی شریک شویم به نفع هم و برای هم به ارمغان آورده ایم مطمئن باش امروز بهترین هدیه ای که میتونی به من بدی اینه که تا حد امکان لذت ببری و این اجازه رو بدی که من هم از لذت بردن تو لذت ببرم.........و در اینحال به منزل امید و سونیا رسیدیم.....در اونجا بعد از یک سلام و روبوسی هر خانواده سوار اتومبیل خود شد و بسمت باغ براه افتادیم......ودر طول مسیر رضا عاشقانه و صادقانه از من تشکر و تعریف میکرد ودائما میگفت که تو بهترینی و اگر تو نبودی شاید من هرگز در زندگیم اینقدر احساس خوش بختی نمیکردم......و میگفت در زندگیم در هیچ مقطعی با من رفیق نیمه راه نبودی و همیشه تو را علاوه بر همسر برای خودم بعنوان یک پشتوانه و پشت گرمی حساب باز کرده ام..... خلاصه به باغ رسیدیم.....با زدن چند بوق سرایدار اومد و درب باغ رو باز کرد و رفتیم داخل باغ.........باغ زیاد بزرگی نبود شاید حدود 10 هزار متر .....ولی بینهایت زیبا و دل انگیز.....علاوه بر درختان میوه زیبا که با وسواس خاصی و در فواصل معینی کاشته بودند نزدیک استخر در چند باغچه و باکس زیبا انواع گلها خودنمائی میکرد .....و با تخته سنگهای زیبا و بزرگ و تاق های گل و یک باربیکیو جمعاً یک هارمونی زیبا و دلفریب در فضای باغ خود نمائی میکرد و در فاصله نه چندان دور یک ویلای بسیار شکیل و بزرگ مثل نگینی در وسط انگشتری به فضای باغ روح زندگی میداد..... بعد از اینکه وسائل را از ماشینها بیرون آوردیم و امید از بابت اینکه چیزی کسر نداریم به سرایدار و همسرش که از بومیهای همانجا بودن گفت که پس از کندن کمی خیار و گوجه و میوه و سبزیجات و شستن آنها از باغ بروند به منزل اقوامشان ....بعد از نیم ساعت همه چیز آماده شد و ما به کمک همسر سرایدار سالاد را تهیه کردیم و سبزیجات را شستیم و خلاصه تمام وسایل لازم برای صرف مشروب را فراهم کردیم و روی یکی از میزهای نزدیک استخر چیدیم ....رضا و امید و پیمان هم جوجه ها و گوجه ها را سیخ کردن و در یخچال گذاشتند تا برای ظهر آماده باشه ......خلاصه سرایدار و همسرش از باغ خارج شدن......بمحض رفتن اونها پیمان و امید و سونیا و ندا رفتند و لباسهارو عوض کردن و با مایو و بیکینی اومدن پیش ما و یک نگاه به منو رضا کردن و گفتن نکنه شما دوتا تصمیم دارین با لباس برین توی استخر.......من و رضا نگاهی به هم کردیم و بعد من گفتم نه اتفاقاً ما هم مایو با خودمون آوردیم و زود از ساکی که همراهمون بود حوله و مایوهامونو در آوردم و به رضا اشاره ای کردم و مایوشو دادم دستش و راه افتادیم به سمت ویلا و در یکی از اتاقها لباسهامونو عوض کردیم و با مایو اومدیم.......امید و پیمان مشروبهارو ریخته بودن و وقتی ما اومدیم نفری یک گیلاس دادن دستمونو شروع کردیم به نوشیدن و شوخی کردن و باز مثل شب میهمانی کم کم آهنگ شوخیها تندتر میشد و هر چه بیشتر میخوردیم شوخیها سکسی تر میشد....ساعت نزدیک 10 شده بود ولی هنوز آب استخر خنک بود برای همین کسی جرأت نمیکرد بره توی استخر و ترجیح میدادیم مشروب بخوریم و شوخی کنیم تا اینکه امید رفت از داخل ویلا یک ضبط صوت آورد و گفت حالا دیگه خوشگلا باید برقصن....و رقص و پایکوبی شروع شد اما اینبار با بیکینی واقعاً روز خوبی بود و بسیار شاد و جذاب شروع شده بود تا ظهر فقط مشروب میخوردیم و میرقصیدیم . نزدیک ظهر پیمان و امید آروم به من گفتن با اجازه میخواهیم بهت پیله کنیم و واکنش رضا رو ببینیم...من هم گفتم مشکلی نیست و چون نمیخواستم کار پیچیده بشه گفتم من کمی زمینه ذهنی رضا رو از دیشب تا بحال آماده کردم ولی شما هم خیلی زیاده روی نکنید......خلاصه بعد از چند دقیقه سیل متلک و تیکه بود که از جانب پیمان و امید بسمت من سرازیر شد و سونیا و ندا هم به رضا پیله کردند و خلاصه همه به هم گیر میدادن ....امید به من میگفت جون چه جیگری بعد از این همیشه همینطوری و با همین لباس بیا خونه ما.....ندا هم هی با رضا میرقصید و میگفت پیمان جون من اگر اونموقع که با هم ازدواج کردیم رضا رو دیده بودم غلط میکردم زن تو بشم......و خلاصه همه در حال شیطنت بازی بودن سونیا هم چلپ چلپ پیمانو میبوسید و به ندا میگفت کوفتت شه که این پسر به این نازیرو اسیر خودت کردی....همه از اونی که نشان میدادن هوشیار تر بودن.....ولی ترجیح میدادن دیگران حرفاشونو به حساب مستیشون بزارن نزدیک ظهر شد و دیگه تصمیم گرفتیم که شنا کنیم همه یا تو استخر بودیم یا در حال رقص و یا دور میز داشتیم مشروب میخوردیم دیگه ندا و سونیا دستشون روی گردن رضا بود و رضا هم اعتراضی نمیکرد و امید هم با بی حیائی میگفت رضا جون راحت باش اصلاً سونیا و ندا که قابل شما رو ندارن......و رضا هم با خنده میگفت من راحتم امید جان از بابت من نگران نباش......و کم کم پیمان و امید هم میومدن سراغ من و منو با دست هل میدادن توی استخر و شیرجه میزدن توی استخر و دوباره از آب خارجم میکردن و به رضا میگفتن تو که سرت گرمه ما بیچاره ها باید زنتو از غرق شدن نجات بدیم.....خلاصه دیگه همه روشون به هم باز شده بود و دیگه شوخیهای دستی هم شروع شده بود ......مثلاً وقتی امید میخواست با من برقصه یکی میزد روی لمبرم و میگفت خانم افتخار میدین .........و عمداً این کارها رو جلوی رضا انجام میداد......کم کم داشت وقت ناهار میشد که من به پیمان و امید گفتم انگار جای نگرانی نیست و رضا اگر میخواست واکنشی نشون بده تا حالا نشون داده بود .....خلاصه بساط جوجه را آوردیم و مردها رفتن نزدیک باربکیو و منو سونیا و ندا هم نشستیم که صحبت کنیم ......ندا گفت همه چیز روبراهه و رضا بی میل نیست و حتی مارو دستمالی هم میکرد اصلاً من خودم بعد از نهار میگم میخوام پیش رضا بخوابم تا ببینیم واکنش رضا چیه...... ( من هم توی دلم به این بازی میخندیدم ) تا اینکه نهار حاضر شد و همه همون نزدیک باربکیو تکه های جوجه را همراه مشروب خوردیم و اصلاً احتیاجی به برنج هم نشد....چون از صبح انواع میوه و چیپس و ماست و هر چه که فکر کنید خورده بودیم وتقریباً سیر بودیم......بعد از صرف نهار همه سنگین شده بودیم و نوشیدن مشروب هم مزید بر علت شده بود ......همه هم مست بودن و هم خواب آلود ....رضا چشمکی به من زد و گفت من میرم داخل ویلا که کمی بخوابم و رو به جمع کرد و از بقیه کسب اجازه کرد......هنوز رضا به ویلا نرسیده بود که ندا با یک لبخند موذیانه گفت من هم میرم پیش رضا که تنهائی نترسه و آروم به پیمان گفت اگر من تا ده دقیقه از اتاق رضا بیرون نیومدم شما هم برین بخوابین و یا اگر خوابتون نبرد بیائید پیش منو رضا که ما تنها نمونیم.....ندا که رفت امید به سونیا گفت تو هم خجالت نکش اگر میخوای برو پیش رضا آخه ظاهراً اون طفلک تنهائی میترسه بخوابه.... پری جون هم منو پیمانو از تنهائی در میاره که نترسیم........و همه زدیم زیر خنده......پیمان گفت بچه ها اگر ندا موفق بشه مخ رضارو بزنه امروز خیلی خوش بحالمون میشه وعیشمون کامل میشه و سپس بطری مشروبو برداشت و با یک نگاه به همه تأییدی برای ریختن یکسری دیگه مشروب در گیلاسها گرفت ....بعد از خوردن گیلاس آخر نگاهی به ساعت کرد و گفت فکر کنم موقعش شده بریم و اون طفلکهارو از تنهائی در بیاریم....همه با هم راه افتادیم و اول رفتیم پشت درب اتاق گوش وایسادیم و دیدیم صدای آخ و اوخ براهه....آروم درو باز کردیم و رفتیم داخل و دیدیم که رضا خوابیده و ندا لخته مادر زاد روی کیرش نشسته و در حالیکه داره روی کیر رضا بالا پائین میپره به همه خوشامد گفت ...رضا کمی خودشو جمع کرد ولی سریع امید منو بغل کرد و رومو برگردوند و لبشو روی لبم گذاشت و سونیا هم رفت سراغ رضا و گفت راحت باش همه امروز آزادن و لازم نیست نگران باشی و پیمان هم رفت سمت ندا و در حالیکه روی کیر رضا نشسته بود لبی از ندا گرفت و رو کرد به رضا و گفت خوش باشین بچه ها بعد سونیارو کشید کنار و منو امیدو نشون داد وگفت بببین همه با هم راحتیم رضا هم گفت آره همه راحتیم ......پری جان تو هم راحتی...؟ من هم گفتم مستی و راستی راحتی من بستگی به راحتی جمع داره اگه همه راحتن من هم راحتم.....همه یک هورا کشیدن و امید منو بلند کرد و انداخت روی تخت و تا اومدم تکون بخورم گوشه مایومو که روی کسم را پوشانده بود با انگشت کنار زد و دهانشو روی کسم گذاشت و چوچولمو به داخل دهانش مک زد و سپس شروع به لیسیدن چوچولم کرد و سونیا هم اومد سمت من و گفت تو و رضا امروز مهمون مخصوص ما هستین و باید خوب پذیرائی بشین و سپس دستشو به پشت کمرم رسوند وسوتینمو باز کرد و به امید گفت کس طفلکو تموم کردی خارکسده بزار مایوشو از پاش در بیاریم بعد باقیشو بخور و به کمک امید مایومو از تنم خارج کردن و دوباره امید شروع کرد به خوردن کسم و سونیا هم سینمو میخورد و بعد از چند ثانیه پیمان هم اومد و مشغول خوردن اون یکی سینه و لبم شد و بعد از چند دقیقه ندا و رضا هم اومدن سراغ ما و پیمان رفت بالای سرم و کیرشو در آورد و آروم روی لبم کشید و به این وسیله اجازه خواست که کیرشو توی دهنم بزاره وای که چه حس غریبی داشتم یکی کسم را میخورد و دو نفر سینه هامو میخوردن و یک کیر هم توی دهنم بود و ده دست و چهار لب داشتن تمام بدنمو میمالیدن و تحریک میکردن و رضا هم داشت شکمم را میبوسید و میلیسید و من از شدت لذت داشتم فریاد میزدم و التماس میکردم که دیگه بسه دارم از وفور لذت منفجر میشم و در اینحال بودم که احساس کردم امید داره با زدن چند ضربه با دست به کسم اونو آماده کردن میکنه وای که چه لذتی داشت وقتی با دو انگشت میزد روی چوچولم و احساس میکردم کسم داره باد میکنه و بیشتر و بیشتر خودشو برای دادن آماده میکنه و بعد از چند ثانیه احساس کردم دهانه کسم داره باز میشه و کیر کلفت امید داره با فشار در داخل کسم برای خودش جا باز میکنه من دیگه نمیتونستم طاقت بیارم و داشتم به ارگاسم میرسیدم ولی اصلاً دلم نمیخواست به این زودی به ارگاسم برسم و در میان ناله و فریاد به بچه ها گفتم دارم آب میدم شما برین سراغ رضا ...ولی ندا و سونیا ول کن نبودن و در حالیکه کیر امید تا ته توی کسم بود تکانی خوردم و با تمام وجود ارگاسم شدم ودقیقاً احساس میکردم که کسم در حال آب دادن کیر امید را گاز میگیره ....همه از دیدن این صحنه حشری تر شدند وپیمان کیرشو از دهان من در آورد و رفت سراغ سونیا و شروع به لیسیدن کس سونیا کرد و و بقیه مردها هم رفتند سراغ سونیا و پیمان و هر کدام یک جای سونیا رو میلیسیدن. پیمان کس سونیارو میلیسید و امیدو رضا هم سینه ها و لبشو و من و ندا هم کیرهای رضا و امید رو .بعد از چند دقیقه پیمان سرش رو از روی کس و کون سونیا برداشت و خودشو بالا کشید و خودشو لای پاهای سونیا جا داد و کیرشو گذاشت روی چوچوله سونیا و با یک فشار تمام کیرشو توی کس خیس سونیا جا داد .اینبار فریادهای سونیا در فضای اتاق میپیچید رضا با یک نگاه به من بدون بیان کلامی اجازه خواست که راحت باشه من هم بر خلاف میل زنانه ام با یک لبخند و چشمک تأیید کردم . رضا هم بلند شد و روی سینه سونیا نشست و کیرشو توی دهان سونیا جا داد و همه داشتیم با هم ور میرفتیم و هر کسی به هر قسمت بدن دیگری دستش میرسید میبوسید و میلیسیدو میمالید تا اینکه رضا از روی سینه سونیا بلند شد و پیمان رفت روی تخت خوابید و به سونیا گفت با کون خوشگلت بشین روی کیرم و سونیا هم آروم رفت و در حالیکه کمرش رو به پیمان بود روی کیر پیمان و با کمک ندا کیر پیمان رو توی کونش جا داد .......وای که چه صحنه جذابی بود زنی کیر شوهرش را به کون زنی دیگر هدایت کند و از این کار لذت میبرد و کس اون زن را در حالیکه کیر شوهرش در کون طرف قرار داشت میلیسید و این صحنه ها جلوی من انجام میشد ...واقعاً صحنه جذاب و زیبائی بود و من را به نقطه اوج شهوت میرسوند و بعد از چند دقیقه رضا رفت سراغ ندا و دهان ندا رو از روی کس سونیا کنار کشید و یک لب از ندا گرفت و در حالیکه کیر پیمان در کون سونیا بود کیر خودش را به کس سونیا رسوند و به سونیا گفت عزیزم اجازه هست و سونیا هم گفت آره آره زود باش زود باش و رضا با احتیاط و آروم کیرشو توی کس سونیا جا کرد و آروم و هماهنگ با پیمان با ریتم خاصی کس و کون سونیا رو میدریدن ...و در اینحال امید اومد سراغ من و منو بصورت دمر روی تخت خوابوند و گفت اجازه هست من هم تورو از پشت بکنم......من هم گفتم اگه آروم بکنی اشکالی نداره ....امید هم لبخندی زد و گفت نگران نباش من توی کار خودم واردم و خدا کیر منوسایز کون و برای کون کردن آفریده و سرشو برد پائین و شروع کرد به لیسیدن و تحریک کردن سوراخ کونم و با تبحر و حوصله زیاد و بصورت حرفه ای زبونشو روی کس و کونم میکشید و گاهی با زبان تلاش میکرد که حلقه کونمو باز کنه و گاهی هم با بلند کردن سرش و جایگزین کردن انگشت شستش بجای زبان اونو کمی به داخل کونم فشار میداد و راه کونمو باز میکرد و در این میان فریادهای شهوانی سونیا هم من و امیدو بیشتر تحریک میکرد و امید بلند شد و تفی روی کیرش که با بیش آب کاملا خیس شده بود انداخت و کیرشو حسابی خیس کرد و آروم روی سوراخ کونم قرار داد و با یک فشار نچندان زیاد کلاهک کیرشو توی کونم جا داد و بعد هم با احتیاط زیاد و حرکتهای بسیار آروم و منظم در چند مرحله کیرشو تا انتها درون کونم جا کرد....... و ندا هم اومد و در کنار و من امید قرار گرفت و یکدستشو از زیر به سینه ام رسوند و با دست دیگر آروم کسم را میمالید و امید هم که تحریک شده بود وحشی تر و با سرعت بیشتری کیرشو به ته کونم میکوبید و پس از دقایقی در حالی که من فریاد میزدم . دست ندا همراه با کیر امید کس و کون منو به اوج تحریک رسونده بودن دوباره آب دادم و در همون حال رضا با دیدن این صحنه کیرشو از کس سونیا خارج کرد و آبشو روی صورت و لبم خالی کرد .....و برای اولین بار چند قطره از آب کیرش به دهانم رفت ...اما من انقدر ضعف کرده بودم که حتی جون نداشتم آب کیر رضا رو از دهنم خارج کنم در همان حال قورتش دادم و برای اولین بار مزه آب رضا رو چشیدم.... تقریبا بیحال روی تخت افتادم و گوشه ای چمباتمه زدم ......ولی اونها هنوز در حالا تکون خوردن بودن و همهمه صداشون توی گوشم میپیچید ....و از صدای آخ و اوخ اونها با چشمانی بسته و تنی خسته لذت میبردم....تا اینکه بمرور همه آرام گرفتند و بعد از مدتی نزدیک نیم ساعت آرامش امید همه رو صدا و به صرف میوه دعوتمون کرد همه بلند شدیم و سر میز رفتیم و بعد هم دوباره به شنا پرداختیم .....و بعدازظهر بعد از روبوسی و تشکر از هم بطرف تهران براه افتادیم و به این شکل یک روز زیبا و پرخاطره و یک تجربه جدید رو من و رضا پشت سر گذاشتیم...... هنگامیکه از باغ خارج شدیم و در مسیر تهران قرار گرفتیم ....رضا رو به من گفت پری ازت خیلی ممنونم واقعاً روز خوب و زیبائی بود ..... به تو افتخار میکنم ...تو از همه لحاظ همسر نمونه و همپائی هستی.....من لبخندی زدم و گفتم رضا جان مهم اینه که ما بهم علاقمندیم و همدیگرو دوست داریم .....تا چند روز پیش وقتی حتی فکرشو میکردم که تو با کسی رابطه داشته باشی اعصابم بهم میریخت و حسابی حسودیم میشد .....و حتی ازت متنفر میشدم.....اما امروز با اینکه به چشم خودم سکستو با یک زن دیگر دیدم چنین احساسی ندارم .... چون در کنار تو احساس امنیت و آرامش میکنم و مطمئنم که این رابطه نمیتونه به روابط زناشوئی ما لطمه بزنه و با اینکه یقین دارم که تو فهم و شعورشو داری میخوام دوباره ازت خواهش کنم که هیچ موقع اجازه ندهی که چیزی به عشقمون لطمه بزنه.......رضا لبخندی زد و در جوابم گفت پری جان من به یک چیز یقین دارم و اون اینه که اگر یک جو عقل توی سر کسی باشه حاضر نمیشه حتی یک تار از موی همسری مثل تو رو با تمام دنیا عوض کنه......مگه آدم قراره چند سال زندگی کنه.....؟ و در این چند سال چند نفر را میتونه گیر بیاره که در همه شرایط باهاش همپا و همراه باشه ...... من مطمئنم که خیلی خوشبختم که همسر ...دوست... رفیق....و همراه و همپائی مثل تو دارم....و به جرات میگم که 90 در صد مردها در طول زندگیشون در حسرت این آرزو میمانند که بتونن با همسرشون علاوه بر رابطه زناشوئی.... رفاقت و همدلی داشته باشن..... من وقتی زنها و شوهرهائی را میبینم که حتی بعد از سالیان سال زندگی مشترک به هم بدبین و کم مهر و علاقه.... هستن و حتی در اکثر تصمیم گیریهای زندگی کوچکترین تفاهمی ندارن و حتی در مورد درجه حرارت داخل منزل هم نمیتونن با هم کنار بیان قدر زندگی با تو و داشتن همسری مثل تو را میفهمم .......من معتقدم من و امید و پیمان جزو معدود مردان خوشبخت روی زمین هستیم......و وقتی خوب فکر میکنم باورم نمیشه که در بیداری دارم میبینم که سه خانواده خوشبخت با یک دیدگاه متفاوت در اثر یک اتفاق در یک مملکتی که اکثر زنها و شوهرها حتی در تاریکی سکس میکنند که از هم خجالت نکشند و در سکس هم سعی میکنند که زود تمامش کنند و حتی خیلیهاشون فکر میکنند اگر زیاد لذت ببرند مرتکب گناه شده اند و خدا اونهارو نمیبخشه در چنین مملکتی به پست هم بخوریم و با هم بتونیم ایجاد یک دوستی مشترک کنیم.... بعد رضا سکوتی کرد و بعد از چند ثانیه ادامه داد پری امروز واقعاً لذت بردم لذتی فراموش نشدنی..... وقتی اوج لذت را در چشمهات میدیدم و وقتیکه اون همه ولع و شهوت را در پیمان و امید نسبت به تو دیدم احساس کردم که تا بحال از هیچ سکسی اینقدر لذت نبرده بودم........باور کن اگر ترس اینو نداشتم که تو خجالت بکشی و دست از سکس برداری ....امروز اصلاً دلم نمیخواست با کسی سکس کنم و فقط دلم میخواست شاهد سکس شماها باشم .......من لبخندی زدم و گفتم خوشحالم که باعث لذت و خوشحالی تو شدم......ولی حقیقتش من اولش در حد تو طاقتشو نداشتم برای همین سعی میکردم که به سکس تو با ندا و سونیا زیاد دقت نکنم ولی بعد برام عادی شد .... برای جلسه بعدی سعی میکنم که از دیدن سکس تو با سونیا و ندا لذت بیشتری ببرم......رضا لبخندی زد و گفت آخ جون پس میتونم روی جلسه دیگه هم حساب کنم........ من خندیدم و گفتم انگار به هیچکدوممون کم خوش نگذشته برای همین هنوز به تهران نرسیده ظاهراً فیلمون یاد هندوستان کرده و داریم به جلسه بعدی فکر میکنیم......و هر دو خندیدیم و رضا در میان خنده گفت آره حق با توست ولی باور کن امروز برای من یک تجربه جدید و یک آزمایش بزرگ بود .....نمیدونم دنیای ما خیلی کوچیکه یا خیلی بزرگ .....ولی تا چند ماه بیش من هم مثل تو که گفتی نتنها نمیتونستم به سکس کردن تو با یک مرد دیگه فکر کنم.......بلکه شاید اگر با چنین صحنه ای مواجه میشدم دست به کارهائی میزدم که معلوم نیست به کجا ختم میشد ولی آنچه که مسلمه حداقل زندگیمونو و عشقو علاقمونو از بین میبرد......اما حالا بفاصله چند ماه احساس میکنم با اینکه من شخصا فرق شخصیتی نکردم و کتاب یا مقاله جدیدی در اینمورد نخوندم .....از دیدن چنین صحنه ای نتنها آشفته نمیشم بلکه احساس میکنم هم به میزان و شدت علاقه ام به تو افزوده شده و هم میتوانم از دیدن چنین صحنه ای به اوج شهوت و لذت برسم .......و برای همین یا دنیا خیلی کوچک است و یا اینکه دنیا بزرگ است و ما کوچکیم و یا هم ما و هم دنیا بسیار قابل انعطاف و تغییریم و قادریم حجم خود و روحمون را خیلی سریع کوچک و بزرگ کنیم ....وای که انسانها چقدر تغییر پذیرند .....وای که فاصله بین عشق و نفرت در عین دوری چقدر نزدیکه .......وای که فاصله بغض و کینه و حسد .....در عین دوری چقدر به عشق و سخاوت و صداقت نزدیکه.....فقط کافیه کمی چشم باز کنی و با استفاده از همون مطالبی که تو رو از انجام عملی نهی میکنند به این نتیجه برسی که منهیات هم قابل تغییرند.......و در ادامه گفت امروز ما هر دو گوشه ای از بهشت را دیدیم همان بهشتی که خدا وعده داده که انسان میتونه با حوری و قلمان در ادامه زندگی و در دنیای آخرت لذت ببره ..... و ما امروز این بهشت را تجربه کردیم ...... و در میان همین حرفها بودیم که به منزل رسیدیم........ صبح فردا با سونیا و امید تماس گرفتم تااز بابت میهمانی دیروز تشکر کنم اول امید گوشی رو برداشت و من ضمن تشکر از بابت روز گذشته گفتم که به من و رضا خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی بود امید هم گفت اختیار دارین .......حضور شما در مجلس ما باعث زیبائی و خوشی دیروز بود و من و سونیا هم از تو و رضا بخاطر حضورتون ممنونیم ......و از اینکه شما را در جمع خودمون میبینیم خوشوقت و خوشحالیم ضمناً یادت باشه که دفعه دیگه نوبت توست که مهمونی بدی اما اگر قول بدی که مثل دیروز دختر خوبی باشی اشکال نداره که مهمونیتو توی باغ ما بدی ......وهر دو زدیم زیر خنده و من در جواب گفتم امید جان مهم دادنه چه تو باغ شما چه تو منزل پیمان و ندا و چه توی ویلا یا خونه ما .....امید خندید و بعد از خداحافظی گوشی رو داد به سونیا ......من از سونیا هم تشکر کردم و گفتم که با ندا هم هماهنگ میکنم که یک روز از صبح برای استفاده از استخر بیان خونه ما و سه نفری دور هم باشیم و سونیا هم قبول کرد ......بعد هم با ندا تماس گرفتم و از اون هم دعوت کردم و خلاصه برای سه شنبه قرار گذاشتیم که ندا و سونیا بیان خونه ما........... تا سه شنبه دقت بیشتری روی رضا داشتم ......رضا خیلی شاد و راضی بنظر میرسید.....البته رضا در طول زندگی همیشه مردی دوست داشتنی و پر محبت بود .....و حتی در غمها و ناکامیها تلاش میکرد که مشکلاتش به خانواده منتقل نشه .....و کلاً مردی پرتلاش ...خودساخته.....مقتدر و مهربان بود......لذا نمیشد تشخیص داد که فرق محسوسی کرده باشه........اما شادابی و طراوت بیشتری را میشد در رفتار و روابطش چه از نظر خانوادگی و چه از نظر سکسی و جنسی احساس کرد ....و این وضعیت به من آرامش و احساس امنیت بیشتری میداد........ تا اینکه سه شنبه رسید و صبح رضا هنگام خداحافظی منو بوسید و گفت امیدوارم به شما بدون ما خوش بگذره و آماده رفتن شد و هنگام رفتن گفت عزیزم تاریخ و محل میهمانی رو خودت با ندا و سونیا ست کن هر زمان و هر جائی که خودت صلاح ببینی من مشکلی ندارم......و یک لب از من گرفت و از منزل خارج شد نزدیک ساعت 11 بود که سونیا و ندا به منزل ما رسیدن و سه نفری رفتیم قسمت سونا و استخر....سونیا وقتی لباسهاشو در آورد و تن مثل برف و بلورش در بیکینی گلبهی رنگ خودنمائی کرد من بی اختیار بهش گفتم وای چی ساختی دختر .....ندا هم به سونیا نزدیک شد و گفت آره بابا خیلی ناز شدی و
     
#10 | Posted: 18 Nov 2010 13:36
و من در تکاپوی تدارکات باغ بودم مقداری مخلفات و انواع سالاد رو بقول معروف برای مزه مشروبات تهیه کردم.....صبح پنجشنبه پیمان و ندا و امید و سونیا اومدن جلوی منزل ما و سه خانواده با هم براه افتادیم......همه شاد و سرحال بودیم و در مسیر رفتن هر موقع میتوانستیم چشمک یا بوسه ای واسه هم ارسال میکردیم و حتی گاهی از طریق موبایل همدیگه رو اذیت میکردیم .....وقتی رسیدیم به باغ هر سه ماشین وارد باغ شده و لوازم را به داخل ویلا بردیم.......ویلای پدرم به زیبائی و نوسازی ویلای امید نبود ........ولی در جمع چیزی هم از آن کم نداشت ...بفرق اینکه دارای یک باغ بسیار بزرگ بود که انواع میوه و سبزیجات در آن یافت میشد و طبیعت زیبائی داشت و همچنین قسمت سونا و استخرش که چند سال پیش ساخته شده سرپوشیده و بسیار زیباست همه رفتیم به قسمت سونا و استخر و به کمک هم خیلی زود وسائل لازم و مشروبات را سر میزها چیدیم......و بعد رفتیم و مایوهامونو به تن کردیم......و کم کم وارد محیط استخر شدیم پیمان یک مایوی سرمه ای سیر پوشیده بود که نیم پا بود و به اندامش میآمد و موهای پا و تنش در دورادور مایو حلقه میزد ......و در میان اون مایوی چسبان قلمبگی کیرش خودنمائی میکرد ...و دل هر ببیننده ای رو میلرزوند....و موهای روی سینه و تنش هر زنی را به هوس میانداخت که سرش را روی سینه های قشنگش بزاره و با موهای سینه اش بازی کنه........و اما امید یک مایوی کرم رنگ پوشیده بود که رکابی بود و اونقدر چسبان بود که اول همه فکر میکردند با شورت آمده..... با سینه هائی ستبر وچهارشونه و عضلانی اما کم مو و سفید.... ولی هیکل قوی و زیبا با کون کوچک... بازو و شونه و رونهای عضلانیش یک هارمونی زیبائی تشکیل داده بود که بهمراه قلمبگی کیرش که انگار میخواست مایو را جر بده و سرشو به دنیای آزاد برسونه.....آب از دهان که هیچ از کس و کون هر زنی راه میانداخت.......و اما سونیا با یک بیکینی صورتی سیر که بسیار فانتزی و منحصر بفرد بود با چینهای زیبا که در اطراف مایو و سوتینش بود و در حالیکه سینه ها و رونها و لمبرهای سفیدش.... موزون با حرکات پا و راه رفتنش میلرزید در اون وسط دلبری میکرد و هوش از را سر اطرافیان میبرد.........و ندا هم با یک بیکینی قهوه ای روشن با کمری راست و سینه هائی برجسته که انگار میخواست فرو بره توی چشم دیگران و رونهای کشیده و هیکلی خوش تراش که چشم هر بیننده ای را نوازش میکرد و چشمهارا به تن و بدن زیبا و جذاب خود جذب میکرد و میدوخت ......و همچنین رضا با مایوی آبی روشن و قد و قامتی زیبا و کشیده ....با موهای جو گندمی و چشمان نافذ و بدنی پر صلابت و گامهائی پر از اعتماد به نفس و بدنی زیبا و جذاب و پشمالو یکی پس از دیگری آمدند و دور میزی که محل نشستنمون بود جمع شدند.....من هم که یک بیکینی شرابی رنگ به تن کرده بودم و پوست سفیدم در میان اون رنگ زیبا خودنمایی میکرد و همه را به تحسین وامیداشت . همه دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم که بعد از کمی بقول آقایون ته بندی...... شنا کردن را شروع کنیم در این اوضاع بودیم که رضا چون از همه به مشروبات نزدیکتر بود اجازه خواست که برای همه مشروب بریزه و پیمان هم از جاش بلند شد که گیلاسهارو بین بچه ها پخش کرد ....گیلاس همه را بهشون داد و وقتی به من رسید ....تا دستمو دراز کردم که گیلاسو از دستش بگیرم خودشو عقب کشید و گفت زرشک ....من کار مفت واسه کسی نمیکنم تا یک لب ندی از مشروب خبری نیست....همه زدن زیر خنده و برای من آواز گل به سر عروس را خوندن و رضا هم رو به من کرد و گفت .....یالا طفلکو معطلش نکن مشروبت سرد میشه و از دهن میافته ها.......و همه زدن زیر خنده و من به آرامی لبهامو غنچه کرده و چشمهامو بستم و گفتم هر کی لب میخواد زحمت دولا شدنو خودش میکشه ....و پیمان هم گیلاسو روی میز گذاشت و یک دستشو روی شونه و دست دیگرش را روی رون پام گذاشت و لبشو به لب من چسبوند ...و اول با لب و بعد با زبان شروع به مکیدن و لیسیدن لبهام کرد و وقتی لبهامو از هم باز کرد زبانشو توی دهانم کرد و توی دهانم چرخوند....همه داشتن کف میزدن و هلهله میکردن و آواز میخوندن .....من به زور لب پیمانو از لبم جدا کردم ....ولی پیمان گفت بده زشته ...حالا اینها چی فکر میکنند ....؟ نوبت توست که زبونتو توی دهن من بکنی...و همه زدن زیر خنده و گفتن آره پری جون ... حالا دیگه نوبت توست....و خلاصه با اون لب دلچسب ...طولانی و شیرین ...روز زیبای ما شروع شد. بعد پیمان برگشت و سر جاش نشست و همگی به سلامتی هم گیلاسهارو به هم زدیم و نوشیدیم.....بعد پیمان اشاره ای به تختی در کنار استخر کرد و گفت بچه ها من یک پیشنهاد دارم.....و ادامه داد امروز به اتاق خواب نریم و کسانی که میخوان سکس کنند روی همین تخت سکس کنند و بقیه از تماشا کردن سکسشون لذت ببرن و در خلق صحنه های زیبا کمکشون کنند .....من در حال فکر کردن بودم که دیدم همه با کشیدن یک هورا و کف زدن پیشنهاد پیمانو به اتفاق آرا تصویب کردن.....امید هم خودشو به من رسوند و دستهامو گرفت و به هم کوبید و گفت بچه ها دیدین پری هم موافقه.....و همه زدن زیر خنده.....و جرعه ای دیگر از گیلاسهامونو نوشیدیم ....و امید گفت به سلامتی اینهمه تفاهم من میخوام یک شیرجه استثنائی بزنم توی استخر و دوید و شیرجه زد توی استخر و بعد اومد لب استخر و گفت ....همپائی برای شنا نبود...... و اشاره ای به من کرد و گفت پری تا این ندا و سونیا نیومدن ..خودتو برسون و یک بوس برام فرستاد.....من هم از صندلی بلند شدم و پریدم توی استخر ...و امید هم خودشو به من رسوند و بوسه ای از گونه ام کرد و گفت ممنونم که درخواست منو پذیرفتی ...و سپس منو بطرف خودش کشید و لبشو روی لبم گذاشت و شروع کرد به خوردن و لیسیدن و یک لب طولانی از هم گرفتیم ....و بعد امید یک زبان درازی به پیمان کرد و گفت دیدی جای لبتو از روی لب پری جونم پاک کردم ......و همه زدن زیر خنده و بعد دستشو از توی آب انداخت زیر کون من و منو با یک دست در زیر کون و دست دیگر به بازوم روی سرش بلند کرد و هنگام پائین آوردن کمی به هوا پرت کرد و یک دستشو زیر رونهام و دست دیگرشو زیر کمرم گرفت و به خودش چسبوند و یک لب دیگر از لبهام گرفت.....و همه از دیدن این صحنه دوباره هورا کشیدن و شادمانی کردن... و بعد با یک تشکر از من گفت افتخار دادی پری جون و دست در دست هم از آب خارج شدیم و رفتیم سر میز....و رضا هم زود گیلاس هر دوی ما رو پر کرد و گفت بچه ها به سلامتی امید که جای بوس پیمانو از لب پری پاک کرد....و همه زدن زیر خنده و گیلاسهارو در هوا بهم زدن و نوشیدن . بعد از کمی نوشیدن و صحبت و شوخی سونیا بلند شد و گفت بچه ها من میخوام برم تو آب کی با من میاد ....ندا موذیانه و با لبخند گفت عزیزم من باهات میام......سونیا هم گفت برو گمشو مگه خرم که با تو برم تو آب....؟ و همه زدیم زیر خنده .... ( چون واقعا چهره سونیا همراه با شکلکهائی که هنگام گفتن این کلمات به صورت و لبش نقش میبست زیبا و خنده آور بود..... ) پیمان از جاش بلند شد و گفت سونیا جون اینا هیچکدوم لایق تو نیستن..... خودم مخلصتم و کس لیسیتو میکنم....و همه دوباره زدیم زیر خنده....و پیمان دوید و یک لب از سونیا گرفت و رفتن سمت استخر و نزدیک استخر سونیا دستشو به کیر پیمان گرفت و کمی فشارش داد و با همان فشار هلش داد توی آب و بدنبالش خودش هم شیرجه زد توی آب....پیمان هم به تلافی اینکار رفت طرف سونیا و دستشو گذاشت وسط رونهای سونیا روی کسش و بلندش کرد در حدی که لب سونا به لب خودش برسه و یکی از دستهاشو هم دور کمر سونیا حلقه کرد و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن لبهای سونیا.....و حسابی چند دقیقه ای لبهای هم را میخوردن و میلیسیدن تا اینکه دست پیمان خسته شد و سونیا رو پائین گذاشت و دو دستشو اطراف گونه های سونیا حلقه کرد و به لب گرفتنش ادامه داد ....و بعد از کمی لب گرفتن زبونشو به زیر گردن و گوش سونیا کشید و خم شد دستشو دور کون سفید و قلمبه سونیا انداخت و از زمین بلندش کرد و در همان حالت ایستاده کس سونیا رو به کیرش چسبوند و سونیا هم پاهاشو دور باسن پیمان حلقه کرد و پیمان به خوردن لب و لیسیدن گردن و صورت سونیا ادامه داد و در همون حال سونیا رو برد گوشه استخر و نشوند لب استخر و سوتین سونیارو کشید پائین وزیر سینه هاش جمع کرد و دوباره سونیا رو بغل زد و کشید توی آب و نوک سینه هاشو به لب و دندان گرفت ...واقعا سینه های گرد و تپل سونیا با اون نوک صورتی کم رنگ هوس انگیز و خوردنی بود و پیمان بی وقفه و مثل قحطی زده ها بنوبت اونهارو میمکید و میلیسید .......و ناله و آه سونیا از اون همه لذت سر به فلک میکشید...... بعد که پیمان خسته شد دوباره سونیا رو روی لبه استخر نشاند و آروم انگشتشو به گوشه مایوی سونیا گرفت و اونو کمی کنار زد تا کس سونیا از لای مایو خودنمائی کرد .....کس تپل و سفید سونیا بسیار ناز و زیبا در حالیکه نوک چوچوله صورتی رنگش کمی از لای لبه های کوسش بیرون زده بود نفس را در سینه همه ما حبس کرده بود....و پیمان بعد از کلی قربون صدقه رفتن و بوسیدن نوک چوچولش یکهو تمام کس سونیا رو وحشیانه مورد تهاجم وتاخت و تاز زبان و لبش قرار داد و با تمام وجود کس ناز و خوشگل سونیا رو میخورد ومیلیسید و با مهارت و عشق زبانشو گاهی از پائین به بالا و گاهی دور چوچوله سونیا میچرخوند و گاهی هم نوک چوچولشو به دندان میگرفت و سپس تمام چوچوله را به دهانش میکشید و میمکید و سپس زبانشو به داخل کس سونیا هدایت میکرد پیمان واقعاً هر چه هنر داشت در اون نقطه به نمایش گذاشت و سونیا فریادها و ناله هاش به زوزه کشیدن عشق و لذت تبدیل شده بود ما همه بی اختیار از جا بلند شده بودیم و از زاویهای نزدیکتر به اون صحنه زیبا چشم دوخته بودیم و لذت میبردیم ...... سپس پیمان لبه استخر را با دو دست گرفت و با یک حرکت چرخشی پهلوی سونیا نشست و بدون مکث بلند شد و یک دستشو در پشت کمر و دست دیگرش را زیر رونهای سونیا گرفت و از زمین بلندش کرد و اونو روی تخت گذاشت و خودش در کنار تخت روی زمین نشست و شروع کرد به مالیدن تن و سینه ها و کس و رونهای سونیا و بعد از دقایقی مالش به سونیا گفت برگرد و دمر بخواب عزیزم .....و شروع کرد به ماساژ دادن تن سونیا از سر شونه ها تا کف پا ( وای که در اون لحظات چقدر دوست داشتم که من جای سونیا بودم ) و بعد شروع کرد به لیسیدن و گاز گرفتن لمبرهای سونیا و با ضربه های پیاپی به کون سونیا اون لمبرهای ناز رو مثل لبو سرخ کرد شاید ده دقیقه ای تن زیبا و هوس انگیز و نازشو ماساژ داد و لیسید و گاز گرفت ....تا اینکه دستشو به زیر شکم سونیا انداخت و اونو بحالت چهار دست و پا نشوند و خودش در پشت سونیا نشست و سرش رو لای پای سونیا فشار داد و با زبان توانا و هنرمندش لای کس وکون و رونهای سونیا رو مورد تهاجم قرار داد با دست لای لمبرهای سونیا رو باز کرده بود و زبانش در حالا چرخیدن و سر خوردن از روی سوراخ کون به سوراخ کس و بالعکس بود همه ما مبهوت و هیجان زده داشتیم حرکات زبون پیمان را روی کس و کون سونیا دنبال میکردیم ....رضا دوید و با یک چوب پنبه باز کن درب یک بطر شامپاین را باز کرد ....تا ارتفاع زیادی شامپاین به هوا فوران کرد و در برگشت روی تن سونیا ریخت و رضا لای پا و کس و کون سونیا رو با شامپاین حسابی خیس کرد و پیمان هم بی وقفه کس و کون سونیارو میلیسید و سعی میکرد قطرات شامپاین رو از لای کوس و کون سونیا با زبان بخوره و بلیسه و حتی از ریختن قطره ای هم جلوگیری بکنه و رضا هم هر چند ثانیه دوباره قطراتی از شامپاین رو روی کس و کون سونیا میریخت و پیمان هم به سرعت لیسیدن خود میافزود و سونیا هم فریادهای عشق و شهوت سر میدادما همه از دیدن این صحنه ها به هیجان اومده بودیم و ناخودآگاه همه دستمون از روی مایو در حال مالیدن آلتهامون بود ......من رطوبت زیادی رو روی اطراف کسم حس میکردم....وقتی نگاه رضا رو در اون میان به دستم دیدم که روی دستم لغزید و به سر انگشتانم رسید که در حال مالش کسم بود به خودم اومدم.....و تازه فهمیدم که دارم چکار میکنم .....اما رضا سرشو بطرف امید چرخوند وبا اشاره ای به کس من به امید گفت الاغ تو همیشه از وظایفت غافل میشی ....؟ یا فقط امروز یادت رفته...؟ و امید هم گفت ای وای شرمنده ....و دستشو آروم بطرف کس من دراز کرد و با یک حرکت کوچک انگشتان منو از روی کسم کنار زد و به آرامی و لطافت و در حالیکه از صحنه زبان پیمان روی کس و کون سونیا چشم بر نمیداشت مشغول مالیدن کس من شد و کم کم دستشو به زیر مایو و به کسم رسوند و حرکت انگشتشو روی کس من با حرکات زبون پیمان روی کس و کون سونیا هماهنگ کرد .....من پاهامو از هم باز کرده بودم تا دستش براحتی وسط پاهام و روی کسم حرکت کنه .....و داشتم از اون وضعیت لذت میبردم .....و آروم به امید گفتم کمی انگشتتو توی کسم فرو کن ....و امید هم زانو زد و مایومو از پام در آورد و دوباره بلند شد و انگشت وسطشو در حالیکه پشتش به من بود و داشت کس لیسی پیمانو میدید به داخل کسم هدایت کرد ....در این اثناء بود که سونیا به پیمان گفت پیمان جون دیگه دارم میمیرم و طاقت ندارم منو بکن ....بکنم عزیزم دارم آب میدم.....میخوام حرکت کیرتو توی تنم حس کنم ...پیمان زبونشو از روی سوراخ کون سونیا بیرون کشید و گفت سونیا جون دوست داری تو کدوم سوراخت بکنم......و سونیا با صدائی لرزان و آمیخته به شهوت گفت تو هر دوش بکن ....جرم بده....هر دوتا سوراخمو جر بده ....و پیمان آروم بلند شد و ایستاد و کیرشو روی سوراخ کس سونیا تنظیم کرد و با یک حرکت تمام کیرشو توی کس سونیا فرو کرد ....و شروع کرد به تقه زدن و در همون حال دستشو به شونه های سونیا حلقه کرد ...تا وقتی تقه میزنه سونیا به جلو پرت نشه و از جهتی.... کیرش تا ته توی کس سونیا فرو بره و بعد از چند دقیقه به سونیا گفت خودتو شل کن که میخوام کیرمو که از تو کست بیرون کشیدم یکضرب بکنم توی کونت... و کمی از آب دهانشو جمع کرد و کیرشو خیلی سریع از کس سونیا خارج کرد ....و بسیار ماهرانه دستشو به دهنش رسوند و سر انگشتاشو از آب دهانش پر کرد و به سر کیرش کشید و سریع کیرشو به سوراخ کون سونیا مالید ....و با یک فشار سر کیرشو توی کون سونیا فرو کرد... (تمام این کار را در کمتر از 5 ثانیه انجام داد ... ).سونیا هنگام فرو رفتن کیر پیمان به کونش.... جیغ کوتاهی کشید اما پیمان به جیغ سونیا توجه نکرد و ....کیرشو با یک مکث کوتاه تا انتها در داخل کون سونیا جا داد و در همان زمان دستاشو از روی شونه سونیا برداشت و ....در اطراف رونش گذاشت و با اینکار فشار بیشتری به کون سونیا وارد میکرد ....و همزمان با فشار دادن کیرش به کون سونیا اونو از طریق رونها به عقب میکشید .....و در اثر برخورد کون سونیا با شکم پیمان کیرش تا انتها به کون زیبا و لرزان سونیا فرو میرفت ......من و امید که شاهد این صحنه از سمت راست و عقب اونها بودیم داشتیم از دیدن این حرکات دیوانه میشدیم .....در هر برخورد سر سونیا به عقب پرت میشد وپستونهاو رونهاش به لرزش در میامد وسونیا هم فریاد شهوانیش به هوا بلند میشد......من دیگه طاقت نداشتم و انگشت امیدو از توی کسم بیرون کشیدم.... و دویدم یکی از صندلیهای دور میزو آوردم و روی قسمت نشیمنش با دست تکیه کردم.... جوری که دولا شدم اما داشتم صحنه رفتن کیر پیمان تو کس سونیا رو میدیدم .....و به امید گفتم بیا امید منو بکن امید هم اومد پشتم و کیرشو از پشت توی کسم فشار داد و حالا در حالیکه کیرش رو بآرامی در کسم حرکت میداد هر دو داشتیم از دیدن صحنه سکس سونیا و پیمان لذت میبردیم ...و حالا دیگه پیمان چند تقه به کس سونیا میزد و ....کیرشو خارج میکرد و سریع چند تقه به کونش میزد ....و کیرش دائما از کس به کون و از کون به کس سونیا تغییر مسیر میداد.... وای که این صحنه برام بیش از اونکه فکر کنید دیوانه کننده و تحریک بر انگیز بود ......سرعت کردن پیمان در کس و کون سونیا اونقدر زیاد شده بود که تعقیبش برامون سخت شده بود ......و در سمت چپ پیمان و سونیا ، ندا هم جلوی پای رضا زانو زده بود ....و در حالیکه هر دو نیم نگاهی به حرکت زیبای کیر پیمان در کوس و کون سونیا داشتن ....ندا در حال ساک زدن کیر رضا بود .....و در این میان پیمان یکی از دستهاشو به چوچوله سونیا رسوند و گفت عزیزم سعی کن ارضاء شی و در همون حالی که در حال کردن بود چوچوله اش هم میمالید و بعد از چند تقه محکم به کون قشنگ سونیا زد....فریاد و ناله سونیا به هوا برخاست و تنش بشدت لرزید ....و پیمان کیرش رو به ته کون سونیا فشار داد و آروم ایستاد تا سونیا با هر تپش در عضلات داخلی کسش بتونه از لذت ارگاسم کاملا بهرمند شه ... درتن و سینه های سونیا با هر تکونی که میخورد برای خارج شدن آبش یک موج زیبا به حرکت در میامد و وقتی بین لرزشها فاصله زمانی بیشتر شد.... پیمان کیرشو از کون سونیا خارج کرد ....اما هنوز سوراخ کونش کامل جمع نشده بود و به زیبائی در حال نبض زدن ....و بازو بسته شدن بود که پیمان گفت حالا تاق باز بخواب که من میخوام آب بدم .......و رفت روی سونیا دراز کشید و چون تخت کنار استخر زیاد پهن نبود.... بعد از کردن کیرش توی کس سونیا گفت پاهاتو جفت کن و رونها و تمام تنش رو روی تن سونیا قرار داد و شروع به کردنش کرد ....و گفت سونیا جون اشکال نداره آبمو بریزم توی دهنت....؟ سونیا هم گفت نه هیچ اشکالی نداره پیمان جون راحت باش.....با شنیدن این حرف پیمان حشری تر شد و سرعت تلمبه زدنشو توی کس سونیا بیشتر کرد ....و چون پاهای سونیا جفت شده بود طبیعتاً کسش تنگتر شده بود ....و بعد از یکی دو دقیقه پیمان کیرشو از کس سونیا خارج کرد و رفت و نشست روی سینه سونیا.... و کیرشو از لای سینه هاش به دهانش رسوند... و سونیا هم سرشو کمی بلند کرد تا کیر پیمان براحتی وارد دهانش بشه و سر کیر پیمان را در دهانش جا داد.... و شروع به مکیدن کیرش کرد و پیمان با یک فریاد بلند از حرکت ایستاد و آب کیرش با فشار... اول در دهان و سپس روی صورت سونیا فوران زد ....و تا قطره آخر روی دهان و لبهای سونیا خالی شد .....و پیمان از فرط خستگی همان کنار تخت بصورت تاق باز روی زمین دراز کشید .....و سپس سونیا بلند شد و روی پیمان خم شد و بوسیدش و از تخت پائین اومد ....و خیلی سریع صورتشو با یک دستمال کاغذی پاک کرد و رفت و پهلوی پیمان دراز کشید .....و سرشو روی سینه پیمان گذاشت و بآرومی به گونه و سینه های پیمان بوسه میزد .....من هم به امید گفتم اگر میخوای آب بدی بده ...ولی اگه نمیخوای کیرتو از کسم بکش بیرون که مثل پیمان و سونیا یک سکس قشنگ بکنیم.....و امید یک بوسه از لبم کرد و گفت نه من هم مثل این دوتا میخوام.....و آروم کیرشو از کسم خارج کرد و باتفاق ندا و رضا رفتیم سر میز و دوباره گیلاسهارو پر کردیم و به سلامتی سونیا و پیمان نوشیدیم....... بعد از دقایقی که من و ندا و رضا و امید به صرف مشروب مشغول بودیم سونیا و پیمان هم به ما پیوستن .....و تلو تلو خوران روی صندلی نشستن رضا برای هر دوشون مشروب ریخت و گفت بچه ها خسته نباشین .......و ما همه خندیدیم ....سپس من گفتم ندا جون تو نمیخوای شنا کنی.........؟ ندا خندید و با شیطنت خاصی رو به رضا کرد و گفت .....اگر همپائی پیدا بشه چرا که نه.........؟ رضا هم لبخندی زد ....و رو به من گفت با اجازه بزرگترها بعله.......و از روی صندلی بلند شد و دست ندا رو گرفت و در یک حرکت سریع ندا رو از زمین بلند کرد و روی دو دستش گرفت و بغلش کرد ....و بطرف استخر براه افتاد ....نزدیک استخر ندا رو زمین گذاشت و گفت ندا جون میخوام مایوهامونو در بیاریم و بی مایو شنا کنیم و بعد هم بدون اینکه منتظر جواب ندا بشه لبشو روی لب ندا چسبوند و در همون حال سوتین ندا رو از تنش خارج کرد و بعد زانو زد و مایوشو از پاش در آورد.....و در همان حال بوسه هائی به کس ندا زد .... ندا هم خم شد و صورت رضا رو با دودست گرفت و لبشو بوسید و از زمین بلندش کرد و خودش در مقابل رضا زانو زد و اول مایوی رضارو تا رونش پائین آورد و شروع کرد به بوسیدن و مکیدن سر کیرش و کم کم مایوشو از پاش در آورد.....و سپس رضا رو هل داد توی استخر ...و خودش هم بدنبال رضا پرید توی آب .... داخل آب دوباره همدیگرو بغل کردن و شروع کردن به لب گرقتن از هم ..... رضا دستشو انداخت زیر لمبر های ندا و بلندش کرد و کسشو به کیر خودش رسوند.....ندا هم پاهاشو دور کون رضا حلقه زد و رضا بآرومی در حالیکه پائین تنه هر دوشون زیر آب بود کیرشو توی کس ندا فرو کرد ما همه از روی صندلی بلند شدیم و رفتیم طرف استخر ....داخل آب بسختی دیده میشد ....اما آنچه مسلم بود کیر رضا دیده نمیشد و داخل کس ندا مخفی شده بود ....امید لبخندی زد و به پیمان گفت .....پیمان جون من تا بحال نمیدونستم کس ندا واتر پروفه .....و ما همه از شنیدن این حرف امید خندیدیم ... ندا و رضا بعد از دقایقی از آب خارج شدن و رفتن نزدیک تخت .... ندا زانو زد و شروع کرد به لیسیدن و مکیدن کیر رضا ....رضا هم سر ندا رو به کیرش فشار میداد و تلاش میکرد تمام کیرشو در دهان ندا جا بکنه و بعد از اون هم ندا رو خوابوند روی تخت و بحالت 69 شدن حالا کیر رضا توی دهن ندا و کس ندا توی دهن رضا بود و هر دو با ولع زیاد آلت هم را میخوردن تا جائی که آخ و اوخ هر دوشون در اومد ....و رضا بلند شد و روی سینه ندا نشست و کیرشو لای سینه های ناز و نوک قهوه ای ندا جا داد ....و گاهی هم کیرشو از لای سینه های ندا به لبش می رسوند ....و بعد از دقایقی ندا رو بحالت داگ استیل نشوند و لبشو به کس ندا رسوند و شروع کرد به لیسیدن چاک کس و کون ندا .... تا جائیکه فریادهای شهوانی ندا بلند شد بعد رضا به ندا گفت در همین حالت از تخت پائین بیا و در کنار تخت به همین شکل بشین و به من هم اشاره کرد که بغل ندا و مثل ندا بصورت داگ استیل بشینم و سونیا رو هم کنار ما نشوند و شروع کرد به لیسیدن کسهامون و وقتی هم زبونش از روی کسمون بلند میشد انگشتش جایگزین زبونش میشد..........تا اینکه هر سه نفر مارو حشری کرد ......و بلند شد و کیرشو داخل کس ندا کرد ...و در دو طرف انگشتش توی کس من و سونیا بود ....... بعد از چند تقه به کس ندا کیرشو بیرون کشید و توی کس من فرو کرد .... و بعد از چند تقه دیگر کیرشو از کس من خارج کرد و به کس سونیا هدایت کرد و اینکارو چند بار تکرار کرد یعنی از کس سونیا به کس ندا و سپس به کس من تا اینکه وقتی کیرش توی کس ندا بود امید و پیمانو صدا کرد و گفت شما چرا بیکارین ........؟پیمان و امید هم که انگار منتظر تعارف رضا بودن اومدن سراغ من و سونیا و حالا تا ده میشمردن و جاهاشونو عوض میکردن ....به این شکل کیر رضا و پیمان و امید توی کس ما سه نفر در حال گردش بود و دائماً عوض میشد .....تا اینکه امید گفت من میخوام آب بدم ....و به ندا گفت ندا جون اگر اجازه بدی میخوام توی دهن تو آب بدم .....پیمان هم بلافاصله به من گفت پری جون پس با این حساب من هم باید دهن تو رو سیراب کنم .....و رضا هم به سونیا گفت سونیا جون تو تشنه ات نیست.........؟ ندا پرید وسط حرف رضا و گفت من قبول دارم بشرطی که اول ما ارضا بشیم بعد شما آب بدین ....من و سونیا هم گفتیم آره اول ما رو ارضاکنین بعد آب بدین .....با این حرف ما سرعت کردنشونو بالا بردن تا اینکه ندا ارضا شد و بدنبالش امید کیرشو از کس من خارج کرد و آبشو توی صورت و دهن ندا خالی کرد و رضا هم وقتی امید کیرشو از کس من خارج کرد پشت من قرار گرفت و کیرشو توی کس من کرد و شروع کرد به گائیدن من ....تا اینکه سونیا هم آب د
     
صفحه  صفحه 1 از 14:  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites