| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای ضربدری

صفحه  صفحه 18 از 20:  « پیشین  1  ...  17  18  19  20  پسین »  
#171 | Posted: 6 Feb 2014 02:11

ســــــــــــکس ب توان دو


اسم من سمانه است من با شوهرم خیلی او کی هستیم ولی یه جور متفاوت هم دیگه را دوس میداریم من با اون هر شب سکس داریم ولی هقته ای یه شب سکس ما متفاوته داستان از اونجا شروع شد که یه روز من و شوهرم داشتیم با ماشین تو میدون هفت تیر میرفتیم من یه سربازه رو دید م که خیلی خوشگل بود به شوهرم گفتم مجید اینو چه کونه با حالی داره چه پوسش سفیده چه کیری داره این مجید زد کنار و کمی به من نیگا کرد و پیاده شد خیلی ترسیدم گفتم اول نوبت پسره اس بعد من محید پیاده شد و با سربازه گمی حرف زد و موبایلشو دراورد و یه چیزایی گفتن که من نفهمیدم من پیاده شدم و گفتم مجید غلط کردم این بنده خدا که گناهی نداره خندید و گفت تو بشین مساله ای نیس


چند روز بعدش تولد من بود مجید گفت میخام امسال علاوه بر تولد همگانی یه تولد اختصاصی هم برگزار کنیم من گفتم باشه شب جشن تولد اختصاصی من مجید از من خاست بریم بیرون رفتارش مشکوک بود چون زود از من خاست برگردیم و تو راه چن بار با موبایلش تماس گرفت و هرچی من پرسیدم کیه جواب نداد رفتیم خونه دیدم یه کارتون بزرگ وسط حاله که کادو شده بود من گفتم دست درد نکنه مجید رفتم که بازش کنم گف صب کن قبلش باید به خودت بررسی از کنجکاوی داشتم خفه میشدم یه لباس خاب تور پوشیدم ویه ارایش رقیق کردم
یه بوس ابدار به مجید کردم ورفتم کارتونو باز کردم گف چشاتو ببند چشامو بستم و دستمو کردم تو کارتون یه چیز پشمالوی گرم را حس کردم چشامو باز کردم دیدم یه مرد لخت تو کارتونه یهو جیغ زدم مجید گف آروم باش این همون سربازس گفتم مجید شوخی بدی بود آقا برین لباستونو بپوشین مجید گف نه من دوس دارم بهترین چیزی رو که دوس داری بهت کادو بدم فک کنم ازش خوشت بیاد من نیگاهی به هیکل سفید سربازه کردم و گفتم به شرطی کن دو نفری حال کنین مجید کیرش رو از تو شلوارش انداخت بیرون اسم پسره پیمان بود و شیرازی بوداز توی کارتون بیرون اومد و منو بغل کردمنم خودمو بین اون و مجید انداختم



سکس سه نفری خیلی حال داد از جلو عقب ساک بدنم خیس خیس شد بعد سه تایی رفتیم حموم گذشت تا تولد مجید شد من یه دوس داشتم به اشم سیما که مجید یه بار اونا دیده بود گفته بود عجب دافیه اونم یه بار به من گفته بود خوش به حالت با این هیکل شوهرت ولی من باید یه کار غیر منتظره میکردم با سیما که مشورت کردم گفت شما زن و شوهر دیونه این ولی منم از خدامه یه دوس دارم که اسمش شهره اس و قشنگ میرقصه اونم میارم سیما خونه مجردی داشت من از اون خاسم توخونش مراسم باشه خودمو زدم به اینکه تولدش یادم نیس و من خونه دوسم مهمونم از ماشین پیاده شد و زنگو زد سیما گفت مجید آقا بیا تو مجید اولش تعارف کرد بعد اومد تو وقتی اومد تو برق رفت من به محید گفتم کجایی مجید بیا بغل من سیما گفت میرم چراغ بیارم من به مجید گفتم های چخ آغوش خوبی کاشکی برق نیاد ولی بلافاصله برق اومد



من جلوی اینه واستاده بودم و کسی که تو بغل مجید بود شهره بود نه من سیما هم برقو وصل کرده بود و کف زمین کونشو تکون میداد ولی من بجای شهره حرف میزدم مجید شوکه شده بود و یهو خودشو جدا کرد گف ببخشین ولی من گفتم مجید اینم هدیه تولد منه مجید منو بغل کرد یه سه چهار تا لب ابدار از من گرفن..بعد سیمارو انداخت روی مبل و سینه هاشو میمالوند و شهره منم اخ اوخ میکرد.بعد تاپشوسیما در اورد سوتین مشکی توریشو شهره رو هم دراورد و شروع کرد به خوردن سینه هاش شهره داشت دیوونه میشد چشاشو باز و بسته میکرد و میخندید...مجید خیلی خوب میمالوند و میخورد سینه های شهره رو..سیما هم داشت کیف میکرد..بعد دامن سیما رو دراورد الان سیما با یه شرت مشکی توری جلوی مجید اماده گائیدن بود..مجید شرت سیمارو در اورد وای چه کوسی .یه کوس تپل گنده داشت..منم هوس کردم این کوسو بکنم تصمیم گرفتم فیلمبرداری کنم.تا بعدا بتونم از طریق این فیلم بتونم سکس کنم .

با کوسش ور میرفت و هی میگفت جون جون جون..سیما اخ و اوخ میکرد..بعدمن لباسمشو در اورد م و لخت شدم ومجید کیرشو انداخت بیرون..یه کیر خیلی کلفت بود...شهره سریع کرد توی دهنش و واسش ساک میزد.خیلی خوب این کارو انجام میداد..منم داشتم فیلم میگرفتم..بعد من قمبل کرد م به مجید و گفتم از کون بکن..بکن.بکن.مجید سریع کیرشو کرد توی کون من یه اهی کشیدم و عقب و جلو کرد معلوم بود سوراخ کونم خیلی گشاده چون اصلا درد نمیکشیدم و فقط داشت لذت میبردم ...خلاصه یکم عقب و جلو کرد بعد کیرشو کرد توی کوس شهره ..شروع کرد به تلمبه زدن.تند تند تلمبه میزد شهره دیگه صداش همه خونه رو بر داشته بود و داشت اخ و اوخ میکرد...مجید گفت ابم داره میاد شهره میخواست بلند شه ابشو بریزه روی صورتش مجید نذاشت بلند شه و کیرشو سریع دراورد کرد توی کون من و ابشو با تمام قوا خالی کرد توی کون من پریسا...بعد پا شدنو لباس پوشیدن.و مجید و من وشهره رفتیم حموم... از اون ببعد یه شب تو هفته سکس 5 نفره داریم شهره با پیمان ازدواج کرد پریسا هم غیر از شبایی که با ماست هر شب یه پسری رو میاره خونه گاهی هم سکس مارو شش نفره میکنه

پایان

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#172 | Posted: 11 Feb 2014 03:42

توفیق سکس ضربدری (قسمت اول)



من نیما 29 سالمه قد 178 وزن 68 ؛ بدلیل طولانی بودن خاطره ام از توضیحات اضافی پرهیز میکنم وبه این دلیل میگم خاطره نمیگم داستان چون واقعیته و اما ماجرا از اونجا شروع شدکه من تو خونه تنها نشسته بودم لوک اروند نرم افزار ویچت موبایلم زدم واسه خیلی پیغام فرستادم یکی جواب دوستیم رو داد معرفی کرد زهره 34 ساله گفتم متاهلی گفت اره و خلاصه بقیه حرفا و گرم گرفتنا گذشت و یهو به ذهنم رسید ببرمش تو فاز مسایل جنسی ، مسایل و مشکلات جنسی که دارم بهش گفتم و اونم بقولا مشاوره میداد تا روز بعد که یهو گفت سلام اقا نیما راستی داداشت علی میشناسم خونت فلان جاست خانمت فلانیه اسم پسرت که شش ماهشه فلانیه و آمار خودمو بیشتر از خودم بهم داد تخمام چسبیده بود گفتم خب منظور گفت میخام بیام پیش زنت نمیدونستم چکار کنم از خوش شانسی من دو صوتی روز قبل ازش داشتم یک روز کامل اینقدر گوش دادم تا شناختمش خواهر همسایمون بود 2 تا بچه هم داشت یکی دو بار از دور دیده بودمش ؛ گفته بود نمیشناسی یک روز حسابی حالمو گرفته بود موقع پاتک من رسید خیلی اذیتم کرده بود بهش گفتم شناختمت آمارشو دادم اولش گفتم تو زهره نیستی نازنینی حالا نوبت اون بود هنگ کنه گفت تو رو خدا نگو دیگه طاقتش ندارم ولی من ول کن نبودم از بس امارشو دادم و اون فشار روش بود میخاست خودکشی کنه که جلوشو گرفتم با هزار و یک حرف راضیش کردم شمارشو بده





شمارشو گرفتم سه ساعتی فکر کنم حرف زدیم ارومش کردم رامش کردم باز بردمش تو فاز حرفای سکسی و جنسی بهش گفتم درسته آشنا شدیم اما به خاطر مشکلات جنسیمون بهم دیگه مشاوره میدیم اخه خیلی زیاد شهوتیه و هر جفتمون خودارضایی داریم خلاصه تو روز سوم آشنایی اولین سکسمو باهاش انجام دادم خیلی حال داد همه جوره ؛ نازنین فوق العاده شهوتیه شوهرش تاجره رفته بود مالزی دو تا کوچولو هم داره راجب سکسمون مفصل بعد تعریف میکنم و اما خاطره ای که میخام تعریف کنم چند روزپیش اتفاق افتاد واسم از روزی که بهم گفت که نیما میخام یه اقرار کنم گفتم بفرما گفت من قبل از شما با همسایمون دوست بودم و هنوزم هستم مثل دوستی با تو بوده همه نوع حرفی بوده اما جان بچه هام قسم که سکس نبوده تنها سکسی که تو زندگیم داشتم غیر از شوهرم فقط و فقط با تو بوده منم فقط بهش گفتم ممنون بخاطر اعتمادی که کردی و گفتی ؛ خلاصه اون شب گشتم یه داستان سکسی فرستادم واسش یه سکس ضربدری جالب بود صبح گفت خیلی با داستانه حال کردم و سه بار خودارضایی کردم کلی بهش خندیدم و وسوسه شدم بهش گفتم نازنین با محمود (همسایه ای که باهاش دوست بود) راحتی گفت اره گفتم با زنش ( مینا ) چطور گفت اونم اره گفتم پس این داستان ها بهشون بده بخونن و نظرشون رو بپرس روز بعد زنگ زد گفت مینا بدش نمیاد اما تجربه ای غیر از شوهرش نداشته گفته خوشم اومد تحریک شدم (اینم بگم نازنین بهم گفته بود که محمود و مینا خیلی کم با هم رابطه جنسی دارن همدیگه رو نمیتونن تحریک کنن مخصوصا مینا راضی نیست)و محمود هم تحریک شده با داستان ولی زیاد تمایل نداشته گفته خوشم نمیاد بهش گفتم نازنین یه سوال دوست داری با محمود سکس داشته باشی گفت نه اصلا گفتم نازنین ببین من ناراحت نمیشم حرف دلتو بزن با من و من گفت دوست دارم ولی زنش دوستمه دوست ندارم بهش خیانت کنم گفتم نازنین یه پیشنهاد گفت چیه گفتم آمادشون کن واسه سکس ضربدری گفت چی میگی محمود عمرا قبول کنه گفتم امتحانش مجانیه و مطمءنم قبول میکنه چون عاشق سکس با تو هست گفت چجور میفهمی گفتم ازش بپرس گفت باشه و روز بعدش بهم گفت دیشب تو واتساپ با هم حرف زدیم دوست داره با من سکس کنه و کلی باهاش راجب سکس ضربدری حرف زدم اولاش راضی نبود تا حدودی راضی شد اما گفت بعید میدونم که مینا قبول کنه منم بهش گفتم که نه اینجور نیست زیر زبونش رفتم اونم بی تمایل نیست خلاصه مطلب این که محمود میخاد تو رو ببینه بعد نظرشو بده منم با وجودی که مینا رو ندیده بودم خیلی خوشحال شدم آخه سکس جدیدی رو میخاستم تجربه کنم بعد از ظهر قرار گذاشتیم محمود اومد همدیگه رو دیدیم و سلام احوالپرسی عادی کردیم اما زود رفت کلی ضد حال خوردم گفتم خوشش نیومده ازم اما بعد از غروب بود که نازنین پیام داد محمود راضیه امشب برنامه ردیف کنم




گفتم بخدا محشری نازنین گفت زیاد خوش بحالت نشه نیما خان تو که خیلی کم به کس من میرسی امشب تجربه جدید میخاد کنه بیشترش بخاطر خودمه که زود جورش میکنم خلاصه شبی به خودمون صفا دادیم و به خانم گفتم من میرم دوسه ساعتی به یکی از دوستام دوره کوچک دو سه نرم افزار کامپیوتر بدم و برگردم خلاصه پیچوندمش و رفتم ؛ خونه نازنین بلد بودم اونم که همسایه شون بود رفتم اونجا محمود اومد درو باز کرد با خنده و کمی شرم گفت بفرما رفتم تو و روی مبل نشستم باهاش گرم گرفته بودم که یکی گفت سلام چشمم برگردوندم طرف صدا دیدم یه خانم خوشتیپ با دامن مشکی بلند و بلوز قرمز و روسری قرمز سن 28 سال قد 170 و وزن 75 (بعد سکس ازش پرسیدم) صورت ماه اندام گوشتی و فوق العاده سکسی بلند شدم سلام کردم محمود معرفی کرد همسرم مینا نمیدونم چرا تا اسمش گفت کیرم راست شد احوالپرسی کردیم و اومد جلوم کنار محمود نشست منم چشمم به محمود بود و دزدکی مینا رو میپاییدم و پاهام رو هم انداخته بودم که رسوا نشم مینا پاشو رو هم.انداخته بود فرم روناش دیوانه کننده بود عذاب بودم میخاستم به نازنین بگم معلومه کدوم گوری هستی که زنگ ایفن خورد محمود درو باز کرد





مثل همیشه با خنده نازنین اومد تو سلام و احوالپرسی کرد و اومد کنارم نشست گفتم معلومه کدوم گوری بودی گفت اماده میشدم و گفت چیه مینا رو پسند کردی گفتم ماهه هلو ناراحت شد گفت خیلی بیمعرفتی گفتم نازنین تو که تکی قضیت جداست داشتیم حرف میزدیم با نازنین که مینا گفت با اجازه برم شربت بیارم بلند شد و رفت طرف آشپزخانه رفتنش نگاه میکردم چشمم افتاد به کونش وای چه کونی داشت محشر بود قنبل ، خوش فرم ، متناسب سکسی دیوانه کننده بود چشمم از کونش نمیتونستم بگیرم راه که میرفت و تکونی که میخورد دیوانم کرده بود رفت تو اشپزخونه اما چشمم هنوز اونجا بود نازنین یه تنه بهم زد گفت کجایی نیما دستت بهش میرسه چند دقیقه دیگه صبر کن خندیدم سرم انداختم پایین با خودم میگفتم که خدایا این چه لعبتیه که خلق کردی واقعا محمود بی لیاقته مگه میشه از مینا گذشت تو همین فکرا بودم و نازنین و محمودم گرم گرفته بودن که مینا اومد اول اومد طرف من شربت رو تعارف کرد خم شد سینه هاش بهم چسبیده شد و بزرگتر نشون میداد نگاهم به سینه هاش بود که باز گفت بفرما یکی رو برداشتم و آروم گفتم ببخشید رد شد ازم جلو نازنین گرفت نازنین بهش گفت شیطون اول شربتو میدی به آقا نیمات خندید بعد برد طرف محمود جلو اون که خم شد باز اون کون زیباشو دیدم نمیشد چشم ازش برداری چند دقیقه به سکوت گذشت و همه شربتاشون خوردن باز کسی حرف نمیزد ظاهرا همه از حرف خسته شده بودیم که مینا سکوت رو شکست و گفت با اجازه من لیوانارو جمع کنم برداشت و رفت تو آشپزخانه صدای شر شر آب اومد معلوم بود داره لیوانا رو میشوره نازنین گفت نیما قصد نداری بری کمک مینا خسته میشه با خنده گفتم چشم حتما و بلند شدم نگاهی به محمود انداختم سرش پایین بود ظاهرا نمیخاست تو صورت کسی که تا چند دقیقه دیگه زنش رو میگاد نگاه کنه رفتم طرف آشپزخونه دلم آشوب بود دیدم پشت به من وایساده لیوانا رو میشوره یه نیم نگاهی به عقب انداخت گفتم منم اومدم کمک خندید باز به کارش مشغول شد رفتم از پشت چسبیدم بهش دست انداختم دورش گفتم اجازه میدی کمکت کنم زیبای من و کیرمو چسبوندم به کون خوش فرمش لذت عجیبی داشتم کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد مینا مشغول کارش بود و عکس العملی نداشت با دست چپم سینه راست و با دست راستم سینه چپشو گرفتم تو مشت و با کیرم میمالیدم به کونش چند ثانیه ای همین جور ادامه دادم دیدم واکنش نشان داد دست از کار کشید و لیوان از دستش افتاد تو ظرفشور و شیر آبو بست سرش اورد عقب گذاشت رو شونم

ادامه دارد

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#173 | Posted: 11 Feb 2014 03:43

توفیق سکس ضربدری (قسمت دوم و پایانی)


چند تایی بوس کردمش شهوتش زده بود بالا کونشو محکم به کیرم میچسبوند و اروم و اروم اه اه میکرد منم سینه ها رو میمالیدم دست راستمو ورداشتم از رو شلوار بردم طرف کسش خیسی کسش تا دامن رو نمناک کرده بود معلوم بود فقط شرت و همین دامن نازک پوشیده شلوار بپا نداشت صدای اه گفتنش بیشتر شد دستمو از بالای دامنش کردم تو شرتش و کس پرآبشو گرفتم پر آب و لیز لیز بود و داغ دستم به کسش که رسید تمامی سنگینی بدنش رو من انداخت و چشماش رو بست فهمیدم که دیگه طاقت وایسادن نداره تند تند با چوچولش ور میرفتم اوج شهوت رسیده بود اما من دوست نداشتم اینجور تحریک و ارضا بشه دستم از رو کسش کشیدم چند ثانیه ای پاهاش به هم مالوند و فهمید که نظرم چیه برگشت روبروم وایساد چسبید بهم یه بوسم کرد خمار خمار بود منم بوسیدمش گفتم مینای من گفت.جانم گفتم دوست دارم دعوتم کنی اتاق خوابت گفت چشم و دستمو.کشید از آشپزخونه اومدیم بیرون دیدیم نازنین زیر و محمود هم روش افتاده پشتشون به ما بود و فقط میدیدیم کیر محمود مرتب و با سرعت میره تو کس نازنین و در میاد و مثل سکس من و نازنین اینجا هم نازنین اخ و اوفای بلندی میکرد مینا میخ کوب کرده نگاه میکرد چسبیدم بهش گفتم عزیزم حسودی نکن تا چند دقیقه دیگه نیما کوچولو (کیرم) همین کارو واست میکنه خندید با هم رفتیم تو اتاق خواب همه چیز اماده یه سکس شیرین بود چرخوندمش طرف خودم روبرو خودم وایسوندمش با لبخند کشیدم به طرف خودم و لبشو اروم بوسیدم لبخندی زد روسریشو ورداشتم موهاشو باز کردم باز ببوسیدمش شروع کردم به باز کردن بلوزش از تنش کشیدم بیرون تاپشم بیرون اوردم پوست بدنش سفید و بی مو بود تو کرست سینه هاش حالت قشنگی داشت خط سینه زیبایی داشت رو خط سینه بوسیدم و از پشت دست کردم کرست رو باز کردم سینه های ماهش افتاد بیرون خیلی خوش فرم بود سایزش بعد پرسیدم گفت 75 چنگی زدم به سینه چپش عقب عقب بردمش به تخت خواب خورد افتاد رو تخت خواب افتادم روش سینهاشو کردم تو دهنم و خوردم اول سینه راست با دست چپم هم سینه چپ میمالیدم فوق العاده خوش طعم و خوش بو بود هر دو لذت میبردیم تو اوج لذت بودیم افتادم رو سینه چپش و خوردن و نرم نرم گاز گرفتن دوباره شهوتی شده بود با صدای بلند اه اه میکرد از روش بلند شدم دامنشو کشیدم پایین وای چه رونای سفید و بی مویی داشت





چندجاشو لیس زدم و بوسیدم مینا هم مرتب اه و اوف جان میکرد شرتشو گرفتم کشیدم پایین به زور از تو اون کون خوش فرمش اومد بیرون از زیر ناف شروع کردم به بوسیدن تا رسیدم به کسش به چوچوله رسیدم یه زبون بزرگ زدم که کمرشو بلند کرد کوبوند رو تخت خواب و بلند گفت اخخخخخ جان لیس میزدم و کسش رو میخوردم به اوج اوج رسیده بود دست از خوردن کشیدم گفتم مینا نمیخای یه حالی هم به من بدی خندید گفت تو که دست از نقاط حساس بدنم ور نمیداری فکر تو بیفتم و لباسام بیرون اورد شرتم که کشید بیرون کیرمو گرفت و با خوشحالی گفت وای چه نازه کلفتیش با کیر محمود یکیه اما قدش بلندتره منم بهش گفتم نوش جونت بخورش تا آب نشده خندید و کرد تو دهنش نامرد خیلی استاد بود همین جور که تو دهنش بود با زبونش زیر کیرمو تحریک میکرد نذاشتم زیاد بخوره گفت چرا نمیزاری گفتم مینا من زودارضایی دارم میترسم زود بیاد داغ کردن کست به دلم بمونه خندید و گفت شانس ما رو ببین هلش دادم رو تخت ؛ افتادم جون کسش با زبون لیس میزدم با انگشت دست چپم کرده بودم تو کسش و با دست راستم سرسینشو فشار میدادم دوباره به اوج لذت رسیده بود که صدا زد نیما گفتم جانم گفت کسم کیرتو میخاد گفتم چشم کیرمو گذاشتم لب کسش و میکشیدم رو کسش اخ و اوفش بالا بود میگفت نیما خواهش میکنم بزار تو منم بیشتر میکشیدم روش نمیذاشتم داخلش شهوتی تر بشه که یهو بلند شد منو انداخت رو تخت خودش افتاد روم و کیرمو گرفت کرد داخل کسش و بالا پایین کرد وای چه کس تنگ و داغی داشت خیلی لذت میبردم تند تند زدن اون و اب کسش باعث شده بود صدای شالاپ شلوپ بلند شه کمی اروم تر شد خوابید روم عقب و جلو کرد تو همین حالت برگردوندمش حالا من بالا بودم و میکردمش چشماش باز و بسته میکرد از شهوت و اخ و اه و اوفش بالا بود آرنجام زده بودم کنارش و دست تو موهاش هم میکشیدم و همه نگاهم به اون صورت ماهش بود که صداش بلندتر شد و دستش محکم دور کمرم حلقه کرد و فشار داد و صداش بلند و بلندتر شد که به جیغ رسید و ارضا شد و بدنش شل شد و چشماش رو هم بست اروم صداش کردم مینا ارضا شدی با سر تایید کرد و منم بوسیدمش گفتم مبارکت باشه خندید و سرمو کشید طرف صورتش و لبمو بوسید و گفت مرسی منم باز شروع کردم به تلمبه زدن اینم.بگم فاصله کردن داخلش تا ارضا مینا کمتر از دو دقیقه شد چون قبلش کامل تحریکش کرده بودم که کم نیارم ؛





تلمبه زدنمو تندتر کردم داشت آبم میومد نگه داشتم گفت چرا نمیکنی گفتم دلم کونتو میخاد گفت نه اصلا بهش فکر نکن کلی التماسش کردم گفت نیما من به محمود ندادم هرگز اما نمیتونم به تو نه بگم از شادی نمیدونستم چکار کنم اون کون زیبا رو الان میکردم بالش کشیدم طرف خودم و گذاشتم زیرش کونش قنبل بود قنبل تر شد و سوراخش باز شد با انگشت آب کسشو چند بار کشیدم تو سوراخ کونش که نرم بشه کیرمو اروم فرستادم تو سفت گرفته بود گفتم مینا خودتو شل بگیری درد نمیاد خلاصه راضیش کردم و اروم اروم تا آخر فرستادم تو هنوزم سفت گرفته بود به آخر که رسید شل شد گفتم دیدی درد نداشت و اروم اروم تلمبه زدم اصلا حواسم بهش نبود که یه تکونی خورد که با ناله گفت نیما کشتیم بسه دیگه فهمیدم از حال رفته بود نمیدونستم چکار کنم بکشم بیرون حسرتش به دلم میمونه نکشم درد داشت دلم واسش میسوخت خلاصه قانعش کردم یک دقیقه بهم مهلت بده چون میدونستم کمتر از یک دقیقه ارضا میشم قبول کرد و تلمبه زدنمو کمی تندتر کردم چند تایی که زدم احساس کردم شل کرد خودشو و راحت تر شده بود ظاهرا جا باز کرده بود اعتراضی نمیکرد از یک دقیقه گذشته بود اعتراضی نکرد حس کردم داره آبم میاد تند تر کردم و دستم انداختم دورش فشاری بهش دادم و آبمو خالی کردم تو کونش همون حالت روش موندم یک دقیقه ای گذشت که کیرم کامل خوابید چرخیدم افتادم کنارش بلند شد بالش گذاشت کنار و اومد کنارم خوابید و سرشو اورد طرف صورتم و منو بوسید گفت حالا نوبت منه بهت تبریک بگم مبارک باشه و خندید و منم بوسیدمش سرشو گذاشتم رو سینم یه ربعی همین حالت خوابیدیم بعد پوشیدیم که بریم بیرون هر دو کاملا راضی بودیم داشتیم از اتاق میرفتیم بیرون که یه سوال به ذهنم رسید گفتم مینا گفت بله گفتم یه سوال چرا موقعی که التماست کردم که از کون بدی گفتی نمیتونم نه بگم به تو ؛ خندید گفت به دو دلیل دلیل اول تو سکس احترام میذاشتی بهم اول منو ارضا کردی بعد خودت برخلاف محمود و دوم محمود موقع کردن به کیرش و حالت تلمبه زدنش نگاه میکنه اما تو به چشمام نگاه میکردی عاشق نگاهت شدم تو با این کارت فکرمو نسبت به خودت عوض کردی بجای ارضا عاشقم کردی.

پایان

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#174 | Posted: 15 Feb 2014 22:29
ضربدری ما با دوست دوره سربازی و همسرش

سلام دوستان
میخوام براتون از یک سکس بگم که شاید به عقیده بعضیهاتون غلط باشه ولی تمام این داستان عین حقیقت فقط فحش ندین چون هر کی یه عقیده ای داره.
من بابکم 32 سالمه و همسرم آناهیتا 24 سالشه. حدود 3 ساله ازدواج کردیم. من خیلی ادم حشری هستم و خیلی به سایت شهوانی سر میزدم و داستاناش رو می خوندم .تو این مدت خیلی به سکس ضربدری فکر می کردم و خیلی دلم میخواست امتحانش کنم ولی آناهیتا به هیچ عنوان قبول نمی کرد این قد اصرار کردم تا بالا خره راضی شد موقع سکسمون از سکسش با یه مرد دیگه برام بگه و منم کلی لذت می بردم . یه مدت گذشت و این برامون شده بود عادت ولی بازم آنا راضی به سکس واقعی ضربدری نمی شد . تا اینکه من تو نت یه دوست پیدا کردم که اونم متاهل بود و پایه ضربدری منتها اون خانومش راضی بود بعد از یه مدت حرف زدن تصمیم گرفتیم که با هم رفت و امد کنیم و یه جوری به سکس بکشونیمشون . من به آنا گفتم نادر دوست قدیمیم هست و دوران سربازی با هم بودیم و یه جورایی بهش گفتم که من و نادر خیلی با هم راحتیم و از سکس زنامون با هم حرف می زنیم اولش آنا خوشش نمیومد ولی بعد دیگه گیر نمی داد بهم تا اینکه با نادر قرار گذاشتیم که یه شب بیان خونه ما شهرستان. اونا هم با خانومش شیلا اومدن .من به آنا گفتم جلو نادرینا لباس راحت بپوشه اونم تو این قضیه زیاد مشکل نداشت. خلاصه نادرینا اومدن خیلی هم شوخ بودن واسه همین زود یخهامون آب شد و با هم گرم گرفتیم شیلا جونم یه لباس لختی پوشیده بود که حسابی حشریم می کرد .زنا که مشغول صحبت بودن بعد از شام من و نادر برنامه ریختیم که چطور شروع کنیم .قرار شد موقع خواب شروع کنیم برنامه رو .ساعت حدود 12 بود که رفتیم بخوابیم .من و آنا رفتیم تو اتاقمون نادر با شیلا هم رفتن تو اتاق بغلی ولی من در رو کامل نبستم تا رفتیم تو اتاق من شروع کردم به لباسهای آنا رو در اوردن یه دفه آنا گفت دیوونه هنوز بیدارن می فهمن منم گفتم عیبی نداره می خوام بفهمن سریع هر دو مون لخت شدیم من شروع کردم به کس انا رو خوردن حشر هر دو مون زده بود بال یه چن دیقیقه ای که کوسش رو خوردم آنا گفت بابک بکن توش منم کیمو هل دادم داخل کسش و شروع کردم محکم تلمبه زدن صداش از اتاق می رفت بیرون یه دفعه نادر هم که با شیلا هماهنگ کرده بودن اومدن لخت اومدن تو اتاق دیگه آنا تو یه عمل انجام شده قرار گرفته بود واسه همین همین جور به کس دادن ادامه داد . نادرم افتاد به جون کس شیلا حسابی می خورد صدای شیلا هم بلند شده بود. همین طور که من واسه آنا تلمبه می زدم نادر بعضی وقتا سینه های انا رو هم می مالید ولی انا هیچی نمی گفت . منم که دیدم الان موقشه به آنا گفتم عزیزم من برم تو آشپزخونه یه اب بخورم برگردم و سریع اومدن از اتاق بیرون که نادر ادامه بده نادرم نامردی نکردو رفته بود بین پاهای انا و شروع به خوردن کسش کرده بود آنا هم که تو اوج شهوت بود چیزی نگفته بود بعد از چند دقیقه اومدم دیدم به به نادر کرده تو کس آنا و محکم داره تلمبه می زنه انا هم داشت دیونه می شد و ناله می کرد شیلا هم داشت با کسش ور می رفت منم که داشتم از شدت شهوت دیونه می شدم رفتم سراغ کس شیلا جون. وای چه تعمی داشت حسابی کسشو می خوردم که شیلا گفت بابک جون بکن دارم می میرم منم کردم توش و شروع به تلمبه زدن کردم هر چهار تامون یه چند دقیقه ای تو اوج لذت بودیو که دیدم نادر میگه انا آبم داره می یاد انا هم گفت بریزش رو شکمم ولی نادر همش رو خالی کرد تو کس انا و دراز کشید روش منم داشتم دیونه میشدم از لذت . گفتم حالا که نادر ریخته تو کس زنم منم باید بریزم واسه همین وقتی ارضا شدم همه ابمو ریختم تو کس شیلا. بعد از اون دیگه هیچ وقت انا هیتا مخالفت نکرد و یه چند باره دیگه با هم سکس ضربدری داشتیم.
     
#175 | Posted: 26 Feb 2014 01:29

نرگــــــــس و سه کــــــیر


بعد از ظهر يك روز گرم تابستان بود كه به زنم نرگس زنگ زدم و گفتم اماده بشه امروز زودتر ميام خونه و ميخواهيم بريم بيرون در داون تاون تورنتو بگرديم و خريد كنيم
نرگس معمولاخيلى از خريد و بيشتر از اون از گشتن توى شهر با من خوشش مياد
كلى ذوق كرد و خوشحال شد و گفت مرسى سعيد جونم كه اينقدر به فكر منى و زود حاضر ميشم كه بريم
من هم خودم رو در كمتر از نيم ساعت رسوندم خونه . ديدم نرگس دوش گرفته و يه حوله دور بدنش پيچيده و در حال بررسى كمد لباسها و انتخاب لباسه
همين جا بگم كه زنم نرگس هيكل ظريف و در عين حال خيلى قشنگى داره بخصوص سينه هاى بزرگ و برجسته و كون گرد و با حالى داره كه نمونه اش رو نمى تونيد پيدا كنيد


همين تابستون هم پوستش رو برنزه كرده بود كه وقتى لخت ميشد و پوست سفيد بدنش در محل شورتش در كنار پاهاى برنزه و كمر و شكم خوش رنگش قرار مى گرفت ديگه هيچ مردى در مقابلش نمى تونست مقاومت كنه
از طرفى هم خيلى سكس و كير خوردن و كس و كون دادن رو دوست داشت و از هر فرصتى استفاده مى كرد تا يه حال درست و حسابى به من و خودش بده
چندين بار پيش اومد كه ضمن سكس و حال خراب داد زد كه من چند تا كير ميخوام و من مى دونستم كه از ارزوهاش اينه كه با چند تا مرد همزمان باشه ولى عشقش به من مانع اين ميشد كه به ارزوهاش به صورت جدى فكر كنه وهمينطور هم كمى خجالت مى كشيد و مى ترسيد
برسيم به ادامه ماجرا . به نرگس گفتم دوست دارم لباس بدن نما بپوشى و با من راه بيايى كه همه مرداى ديگه بفهمن من چه تيكه ايى توى خونم دارم تا از حسادت بتركن
نرگس چند لحظه به من نگاه كرد تا بفهمه جدى ميگم يا دارم امتحانش مى كنم و سر به سرش ميذارم
اينم بگم كه من خيلى زنم رو دوست دارم و بهش حساسم و دوست ندارم حتى لحظه اى به غير من به مرد ديگه اى توجه كنه و از طرفى هر وقت به اين فانتزى فكر مى كنم كه كير مرداى ديگه رو توى كس و كون و دهن زنم ببينم حالم به شدت خراب ميشه و ابم راه مي افته
برگرديم به ماجرا . نرگس پرسيد سر به سرم ميذارى ؟ گفتم نه عشقم جدى ميگم و الان هم خودم برات لباس انتخاب ميكنم تا بيينى راست ميگم
بلند شدم از كشوى لباس زير يك شورت كوچيك قرمز كه درست اندازه پوست سفيد برنزه نشده اش بود دراوردم و از كمد لباسهاش هم يه شلوارك لى خيلى كوتاه كه به زور تا زير لپهاى كونش ميرسيد و يه تاپ نازك صورتى دراوردم و گفتم اين هم لباسات و زود باش حاضر شو
نرگس متعجب منو نگاه ميكرد و گفت واقعا مى خواى من اينجورى بيام بيرون !!؟؟
گفتم عشقم همينه كه همه چشماشون دنبالت باشه و من حال كنم
گفت باشه اگه تو مى خواهى ولى سوتين يادت رفت بدى
گفتم يادم نرفته نمى خوام كرست ببندى


ديگه واقعا مونده بود چى بگه ولى خوب سريع لباساشو پوشيد و يه ارايش توپ هم كرد كه صد برابر خوشگلترش نشون مى داد و گفت من اماده ام شوهرم
من هم كه اگه چند دقيقه ديگه بيشتر كارش طول ميكشيد همونجا مى خوابوندمش و ميكردمش از ترس اينكه برنامه امروز عصر كه كلى براش زحمت كشيده بودم از بين بره زود دستشو گرفتم و سوار ماشين شديم و حركت كرديم
اولش رفتيم دو تا مال گشتيم و يه خورده خريد كرديم بعد به نرگس گفتم به هديه خوب برات در نظر گرفتم كه الان ميريم برات بگيرمش
نرگس خيلى خوشحالتر شد و از اينكه به فكرش كلى ازم تشكر كرد
دوباره سوار ماشين شديم و من راه به سمت خونه دوستم هنرى راه افتادم
رسيديم به كنار ساختمون و ماشين رو پارك كردم و به نرگس گفتم پياده شو رسيديم
نرگس كه هاج و واج مونده بود گفت اينجا كه مغازه و فروشگاهى نيست !!
گفتم هديه تو رو فروشگاههاى معمولى ندارن و اين يه سورپرايزه
دستشو گرفتم و وارد ساختمون شديم و داخل اسانسور كه دكمه را زدم گفتم حالا هم مى خوام چشماتو ببندم كه يه دفعه هديه تو ببينى
نرگس هم قبول كرد و من هم با يه پارچه كه از قبل اماده كرده بودم بستم
دست نرگس از همه جا بى خبررو گرفتم و به سمت اپارتمان هنرى بردم
زنگ زدم و هنرى خودش اومد و اروم و بى صدا در رو باز كرد .
رفتيم داخل و دو تا ديگه از دوستاى هنرى به نام ماركو و براد هم كه گفته بودم اونجا بودند
سه تاييشون به صف جلوى نرگس كه چشماش بسته بود ايستادند
من هم رفتم پشت سر نرگس و گفتم عشقم حاضرى هديه تو ببينى نرگس هم با سر جواب مثبت داد و من هم يه دفعه پارچه رو از روى چشماى نرگس جونم برداشتم
نرگس در جا خشكش زده بود !! چيزى رو كه مى ديد باور نمى كرد . جلوش سه تا مرد قوى هيكل با بدنهاى كاملا لخت و كيرهاى بزرگ و كلفت و كاملا شق ايستاده بودند كه همزمان با برداشتن پارچه دست ميزدند و hello nargess و wellcome honey با صداى بلند مى گفتند !!!


بعد يكى دو دقيقه كه نرگس از شوك در اومد به عقب و سمت من چرخيد و با كمى عصبانيت و دلخورى گفت هديه ات همين بود ؟؟؟ زود منو برگردون خونه .
هنرى و دوستاش هم كه از قبل بهشون گفته بودم بايد چكار كنند قبل از اينكه نرگس بخواد حركتى بكنيم از پشت نرگس رو گرفتند و مثل پر كاه از زمين بلند كردند و به سمت اتاق خواب بردند
نرگس توى هوا داشت دست و پا ميزد و جيغ مى كشيد كه تا به خودش بجنبه ديد روى تخت خوابوندش و من هم روى يه مبل كنار تخت نشستم
بلافاصله سه تايى شروع كردند ماركو كه يك سياهپوست قوى و با هيكل درشتيه پاهاى نرگس رو گرفت و براد هم دستاشو و ديگه نرگس بيچاره نمى تونست جم بخوره
هنرى شروع كرد به ليسيدن گردن نرگس و از روى لباس فشار دادن نوك سينه هاى نرگس و ماليدن اونها كه سوتين هم نداشت
نرگس هم مرتبا ميگفت ولم كنيد و تو رو خدا نكنيد
در اين حين هم ماركو هم ساق پاها و كم كم رونهاى نرگسم رو نوازش ميكرد
يه دفعه هنرى تاپ نرگس رو به تنش پاره كرد طورى كه سينه هاى قشنگش كاملا افتاد بيرون ولى هنوز بندهاى پاره تاپ به بدنش بود و صحنه خيلى سكسى و حشرى كننده اى رو به وجود اورد
هنرى شروع كرد به خوردن و ليسيدن سينه هاى نرگس و ماركو هم از رونهاى نرگس رسيد به روى شلوارك كوتاهش و از روى لباس كس نرگس رو مى ماليد
كم كم فريادهاى نرگس كم شد و به جاش صداى اخ و ناله هاش در اومد . گاهى هم فقط نفسش بند ميرفت و بدنش تكون مى خورد
براد كه اينطورى ديد دستهاى نرگس رو ول كرد و نرگس هم اونها رو گذاشت پشت هنرى كه سرش روى سينه هاى نرگس و مشغول خوردن اونها بود


نرگس كم كم داشت از خود بيخود ميشد كه براد كه حالا بيكار بود اومد كنار سرش و كيرشو اورد كنار دهن نرگس و ماليد به لباى عشقم
نرگس هم شروع كرد سر كير براد رو كمى بوسيد و كم كم از سر تا تهشو با زبون ليس ميزد
ماركو هم كه پاهاى نرگس رو ول كرده بود رفت سراغ شلوارك و زيپشو باز كرد و با يه حركت سريع اونو از پاى نرگس كشيد بيرون
جاتون خالى كس نرگسم خيس خيس بود طورى كه من تا اون روز اينقدر اب كس نديده بودم
ماركو كه اينجورى ديد شروع كرد با زبونش كس نرگس رو از كنار شورتش خوردن و ليس زدن
تو اين فاصله براد هم بيكار ننشست و كيرشو كرد توى دهن نرگس و شروع كرد به تلمبه زدن توي دهن نرگس
نرگس هم كه ديد همزمان سه نفر مرد دارن سينه هاشو و كسشو ميخورن و كير يكى هم توى دهنشه داشت حال مى كرد
هنرى بلند شد و ماركو رو كنار زد و شورت نرگس رو كشيد پايين كه حالا ديگه ازش اب چكه مى كرد و اونو پرت كرد طرف من و خودش روى نرگس خوابيد صحنه جالبى بود هيكل ورزشى هنرى و هيكل ظريف و برنزه نرگس با خط برنزه روى بدنش
من هم شروع كردم به ليسيدن شورت خيس نرگس و ماليدن كيرم كه اونو از شلوارم در اورده بودم
نرگس كه اين صحنه رو ديد محكم هنرى رو چسبوند به خودش
هنرى هم سر كير كلفتشو گذاشت دم سوراخ كس نرگس و شروع كرد به ماليدنش به سوراخ تنگ كس
براد كه ديگه حسابى تلمبه هاشو توى دهن نرگس زده بود كيرشو كه ديگه خيلى ورم كرده بود و بزرگتر هم شده بود در اورد و جاشو داد به ماركو و خودش با سينه هاى برجسته زنم مشغول شد
ماركو سر كيرشو كه يه هيولاى سياه واقعى بود گذاشت دم دهن نرگس كه نرگس با ديدن اون چشماش داشت از حدقه ميزد بيرون


به زور سر كيرشو كرد توى دهن نرگس و نرگس هم با ولع سيرى ناپذيرى شروع كرد به مكيدن كير ماركو
هنرى هم سر كيرشو كرد توى كس نرگس كه دوباره جيغ نرگس در اومد كشيدش بيرون و دوباره دادش تو . هر بار كه ميكشيد بيرون دفعه بعدى يه كم بيشتر ميدادش تو و بالاخره تا دسته كيرشو فرو كرد به نرگسم
بدن نرگس شروع كرد به لرزيدن و حركات شديدى تمام بدنشو گرفت و هنرى با وزنش اونو كنترل كرد ولى كيرشو بيرون نكشيد
بعد چند دقيقه كه نرگس اروم شد هنرى كيرشو كاملا از كس نرگس كشيد بيرون و بلافاصله تا دسته داد تو و يه فشار محكم هم اخرش داد كه كيرش خورد به ته كس نرگس و صداى فرياد نرگس تكرار شد و دوباره و دوباره . با اين تفاوت كه صداى نرگس كم كم از فرياد به ناله و اخ واوخ رسيد و شروع كرد به داد زدن كه بكن بكن كوسمو جر بده منو بگا جلوى اين شوهر بى غيرتم منو پاره كن دوباره حركتهاى لرزشى نرگس شروع شد واين دفعه از دفعه قبلى طولانى تر و شديدتر بود
بعد هنرى كيرشو در اورد و بلند شد . براد كه داشت كيرشو مى ماليد روى تخت به پشت خوابيد. هنرى هم نرگس رو بلند كرد و اورد روى كير براد كه سفت و رو به بالا بود نشوند طورى كه يكضرب اون كير رفت توى كس ناز نرگسم
نرگس هم روى زانو بود و با دستاش سينه براد رو ميماليد
هنرى هم رفت بالاى سر نرگس و كيرشو كه حسابى كسى شده بود چپوند توى دهن نرگس
اما وحشتناك ترين منظره ماركو بود كه با يك كير سياه واقعا كلفت داشت از پشت به سمت كون نرگس مى رفت كه توى هوا قنبل شده بود و براد داشت توى كس تلمبه ميزد
ماركو شروع كرد با زبون سوراخ كون نرگس رو ليس زدن و بعد هم با انگشت شروع كرد به ور رفتنو كم كم يه انگشتشو كرد توى كون نرگس و بعد هم انگشت دوم رو .
صداى نفس نفس زدن نرگس حسابى در اومده بود كه ماركو سر هيولا رو گذاشت دم سوراخ كون نرگس و يه كم فشار داد
نرگس تازه فهميد قراره چه اتفاقى بيفته شروع كرد به داد زدن كه توى كونم نكن تنگه دردم مى گيره نمى خوام
ولى مگه كسى اين حرفا رو مى فهميد


براد كه زير بود نرگس رو محكمتر به خودش چسبوند و اين باعث شد كون نرگس بيشتر بره بالا و قمبل تر و گردتر بشه
ماركو هم اولش با فشار و كم كم فقط سر كيرشو كرد توى سوراخ كون زنم
نرگس يه فرياد بلند از درد كشيد و اشك از چشماش جارى شد
ماركو شروع كرد به بيشتر فشار دادن و نرگس هم گاهى فحش مى داد و گاهى ناله مى كرد گاهى هم به من التماس مى كرد كه سعيد بگو ولم كنن
من هم گفنم تو خودت عشقت سكس با چند تا كير بود و اينكه دو تا كير همزمان برند توى كست و كونت .
در همين حال كه براد با كيرش توى كس نرگس تلمبه ميزد و هنرى همً كيرش توى دهن زنم ميكرد و در مياورد ماركو هم كم كم تا نصف كير هيولاشو توى كون نرگس چپونده بود
ماركو بك دفعه كيرش رو كشيد بيرون و بعد از چند ثانيه صبر كردن يكهو و تا دسته كردش توى كون نرگس
نرگس جيغى كشيد كه من تا حالا نشنيده بودم و از حال رفت
براد و ماركو ديگه تلمبه نزدند ولى كيرشون همچنان توى كس و كون نرگس بود
من بلند شدم و اومدم كنار نرگس و شروع كردم به بوسيدن و نوازش كردنش
كم كم نرگس به حال اومد عضلاتش هم شل شده بود


ماركو كه اينو ديد شروع كرد به يواش يواش تلمبه زدن
نرگس باز ناله مى كرد ولى خيلى اهسته تر
ماركو سرعت تلمبه رو زياد كرد و كم كم صداى نرگس هم به خواهش تبديل شد
زود باش كونمو بكن منو بگا منو جر بده
سعيد بگو هر دوشون با هم تلمبه بزنند
من هم گفتم و حالا دو تا كير كلفت يكى سفيد و يكى سياه و هيولا داشتند توى كس و كون سفيد نرگس تلمبه ميزدند
دوباره نرگس دچار يه زلزله شديد شد طورى كه همه بدنش تكون مى خورد و ماركو خوابيد روش تا اروم بشه
منظره قشنگى بود نرگس با بدن برنزه و ظريف و زيرش بدن عضلانى براد و روش هم هيكل درشت و سياه ماركو
بدن نرگس با اون خطهاى سفيد كه برنزه نشده بود و سينه هاى بزرگ كه از بغل زده بودند بيرون خيلى تماشايى بود
من هم حسابى حشرى شدم و يكهو ابم با فشار زياد زد بيرون
نرگس كه حالش بهتر شد ماركو و براد كيراشون رو از كون و كس نرگس كشيدند بيرون و باهنرى سه تايى شروع كردند ماليدن كيراشون كه نزديك دهن نرگس گرفته بودند و يكى يكى ابشون رو خالى كردند توى صورت زنم
نرگس اخر هم اومد و سر كير منو ليسيد و اخرين قطره هاى ابمو كشيد بيرون
اون روز از روزهاى به ياد موندنى زندگى ما بود


نوشته :وحید

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#176 | Posted: 27 Feb 2014 00:28

هیجان سکس ضربدری


من علی 33 ساله و همسرم نگین 27 ساله از تهران
4 سال پیش عروسی کردیم تو یه آپارتمان طبقه سوم زندگیمون و شروع کردیم. هر جفتمون شاغل بودیم . همسایه روبه رویمون مهدی و زینت مثل ما هر جفتشون شاغل بودن . من 186 و نگین 170 و هر جفتمون روشنفگر و مهدی 182 و زینت 168 . انصافا اندام نگین حرف نداشت سینه های گرد و باسن تراشیده و زینت با چهره ای دلربا و سینه های درشت که آدم از خوردنش سیر نمی شد این داستان از سال 88 شروع شد یه شب که رسیدم خونه نگین بهم گفت علی فردا عید غدیر میخوای بریم خونه آقا مهدی . مهدی سید بود و توی اون چند ماه که تو اون آپارتمان زندگی می کردیم فقط سلام علیک داشتیم


به نگین گفتم باهاشون هماهنگ کن اگه آمادگی دارن بریم . نگین زنگ زد و مهدی و زنش انگار از خداشون بود که ما بریم خونشون ما رو واسه ناهار دعوت کردن . وقت خواب تو فکر سینه های زینت خانم بودم که نگین گفت علی جان من فردا چی بپوشم . بهش گفتم یه لباس ساده بپوش بعد که رفتیم خونشون مشخص میشه اونا چه تیپین و میشه تصمیم گرفت . روز عید شد من رفتم گل و شیرینی گرفتم و اومدم دیدم نگین یه شلوار با یه پیراهن سفید که پائینشو گره زده بود و دکمه بالاشو باز گذاشته بود که مقداری کمی از چاک سینه اش معلوم شه و یه روسری که پشت و جلو موهاش بیرون بود و یه کفش پاشنه بلند که باسن خوش فرمشو زیباتر جلوه میداد حاضره . دیگه مکث نکردیم و درب خونه مهدی که رو به روی درب آپارتمان ما بود و زدیم . مهدی درو باز کرد و با خوشرویی از ما استقبال کرد و با من و نگین دست داد تواین حین زینت هم از آشپزخانه اومد و با من و نگین دست داد زینت یه دامن تنگ با یه تی شرت آستین کوتاه پوشیده بود که سینه هاش از زیر تیشرت خود نمایی می کرد بعد از پذیرایی و کمی صحبت راجع به کارها و امور اجتماعی ناهار خوردیم من زیر چشمی خیلی به سینه های زینت جون نگاه می کردم و چند بار دیدم که مهدی هم خیلی به سینه و چاک سینه نگین نگاه می کنه ناهار که تموم شد نشستیم فیلم عروسی مهدی و دیدیم و یه خورده گفتیمو خندیدیم . خواستیم بریم خونمون که زینت جون گفت اگه موافقین یه دست ورق بازی کنیم بیشتر خوش بگذره همه موافقت کردیم به جای یه دست 5 دست حکم زدیم و خداحافظی کردیم . اومدیم خونمون شب نگین گفت علی میخوای زینت اینارو واسه جمعه دعوت کنیم آدمای خوبی به نظر میرسن . من که قبلا داستان سکس ضربدری رو زیاد خونده بودم جرقه ای به ذهنم زد و با خوشحالی گفتم آره خوبه . اون شب یه سکس توپ کردیم و خوابیدم فردا هماهنگی ها رو نگین کرد و قرار شد مهدی اینا جمعه ناهار رو مهمان ما باشن . پنج شنبه وقتی میخواستم از سرکار بیام نگین زنگ زد گفت علی میای بریم واسه فردا لباس بخرم گفتم باشه رفتیم شانزلیزه و نگین یه کت دامن زرد و مشکی که یقه کتش خیلی باز بود و مقداری زیادی از سوتین و بالای سینه اش معلوم بود .


روز مهمونی اونو تنش کرد خیلی خوش تیپ و سکسیش کرده بود . ساعت نزدیک 11 بود که در خونه رو زدن . منو نگین رفیتم دم در تا از مهدی و زینت استقبال کنیم وقتی زینت و دیدم یه آن خشکم زد یه ساپورت نسبتا ضخیم و یه تی شرت که از بالا تا پائین باز بود و بین سینه هاش یه گره داشت بعد از سلام و احوال پرسی نشستیم . چون قرار بود ناهار از بیرون بگیریم به مهدی و زینت گفتم میخوام امروز و خوش بگذرونیم فیلم عروسیمونو گذاشتم و گفتم شما ببیند تا من تدارکات لازم و انجام بدم . مهدی و زینت مشغول فیلم دیدن بودن که به نگین گفتم میخوام امشب بترکونیم . ناهارو سفارش دادیم آوردن و پس از خوردن شروع به گفتن جک کردیم کم کم جک ها سکسی شد و نگین و زینت هم می گفتن حدود یه ساعت بس که خندیدم دل درد گرفتیم من که تا می تونسم سینه و رونهای زینب و دید می زدم و مهدی هم بیکار نبود یکسره چشماش لای چاک کت نگین بود بلند شدم رفتم یه سی دی شاد گذاشتم گفتم حال وقت رقص و حاله . خودشون بلند شدن و شروع کردیم به رقصیدن .هنگام رقصیدن سینه های زینت جون دیوونم کرده بود دیگه تقریبا احساس راحتی می کردیم و به مهدی گفتم اجازه میدی من با زینت جون برقصم مهدی هم موافقت کرد .من اومدم سراغ زینت و مهدی هم رفتن پیش نگین .



تو رقص سه چهار بار خودمو مالوندم به سینه و باسن زینت و مهدی هم دست کمی از من نداشت بد جوری شهوتی شده بودم بعد نشستیم شروع کردیم به ورق بازی دیگه هوا تاریک شده بود مهدی گفت دیگه بریم یه کم استراحت کنیم که فردا باید بریم سر کار هر کاری کردیم شب اونجا بمونن قبول نکردن موقع رفتن نگین گفت بچه میخواین هر هفته این مهمونیم برقرار باشه همه گفتیم آره گفت پس هر هفته میریم خونه همدیگه دیگه دعوت و تارف نداریم همه قبول کردیم و قرار شد پنج شنبه هفته بعد ما بریم خونه مهدی . بعد از هر مهمونی سکسامون رنگ وبوی دیگه به خودش می گرفت خیلی حال میداد و گاهی دو الی سه بار در یک شب سکس می کردیدم این رفت و آمد ها ادامه داشت و در هر مهمونی لباس زنامون بازتر و لختر می شد تا رسید به عید نوروز قرار شد بریم شمال و یه سوئیت اجاره کنیم بعد تحویل سال و تبریک عید من و نگین رفتیم در خونه مهدی در زدیم و بعد از روبوسی که برای اولین بار بود نگین مهدی و زینت منو می بوسید آماده شدیم بریم شمال تو راه خیلی شوخی کردیم . رفتیم نمک آبرود سوئیت به سختی پیدا می شد یه سوئیت 30 متری اجاره کردیم و اومدیم توش . دیگه اتاقی نداشت که بخوایم سوا شیم وقتی زمان عوض کردن لباسا رسید همه به همدیگه نگاه می کردیم و می خندیدیم که من گفتم چاره ای نیست باید جلوی هم لباسامون و عوض کنیم زنامون اول ناز می کردن ولی وقتی مهدی هم حرف منو تایید کرد قرار شد جلوی هم لباسامونو عوض کنیم وقتی زینت شلوار و پیرهنش و در آورد من واساده بودم فقط نگاش می کردم که یهو نگین اومد جلوی چشمامو گرفت ولی مهدی گفت بزار راحت باشه نوبت منم میرسه تو این حین نگین یه تاپ توری و یه شلوارک لی تا زیر باسن تنش کرد و نوبت نگین رسید



دیدم کم مونده مهدی با چشاش نگین و بخوره و نگین هم یه دامن کوتاه و تی شرت که تا پائین سینه اش بود به تن کردبعد تعویض لباس شروع کردیم به رقصیدن بعد رقص من رفتم غذا بگیریم وقتی اومدم دیدم صدای قهقهه اتاق و پر کرده شام و خوردیم و مشغول ورق بازی شدیم دست اول که تمام شد به بچه ها گفتم میاید شرطی بازی کنیم همه قبول کردن بعد پرسیدن سر چی شرط بذاریم مهدی گفت سر ناهار و شام نگین گفت سر یه جفت گوشواره زینت گفت سراجاره سوئیت بعد نظر منو خواستن من گفتم نظرمو بگم ناراحت نمی شید گفتن نه گفتم هر کی بتونه لباسای حریفشو زود تر در بیاره همشون یه آن مکث کردن و با خوشحالی قبول کردن شروع کردیم با بازی دست اول و ما بردیم و مهدی رکابی و زینت تاپشو در آورد به شوخی به مهدی گفتم مهدی این سینه ها حرومت باشه اونا هم می خندیدن دست دومم ما بردیم و مجبور شدن شلوار و شلوارکشون ودر بیارن اما دست سوم و چارم ورق برگشت و ما مجبور شیدم لباسمون ودر بیاریم هممون با شرت و کرست جلوی هم نشسته بودیم هیچکدوم جرات نداشتیم از سر جامون تکون بخوریم....


نوشته حمید

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#177 | Posted: 3 Mar 2014 22:40

من و سه‌ فرشته


اول راهنمایی می خوندم که با هم کلاسی جدیدی به اسم فرزاد آشنا شدم.بیشتر اخلاق ها و عادت هامون شبیه هم بود،به همین علت زود با هم صمیمی شدیم.تا جایی که این علاقه شدید و روز افزون،من رو وارد شرایط رویایی و غیرقابل تصوری کرد که در ادامه به شرح آن پرداخته ام.
هر روز از مدرسه که در می اومدیم،تا خونه یک مسیر مشترک داشتیم.تو این راه نیم ساعته که پیاده میرفتیم،بود که از همدیگر و خانواده های هم بیشتر فهمیدیم.فرزاد هم مثل من وقتی خیلی کوچک بود پدرش رو از دست داده بود.و چند سال بعد از فوت پدر،مادرش هم ازدنیا رفته بود.اون با سه خواهرش زندگی می کرد که هر سه شون هم بزرگ تر از فرزاد بودند.


اما مدتی بود توی این قدم زدن ها،بیشتر روی مسئله ی سکس و خود ارضایی و در کل حول محور لذت جنسی حرف میزدیم.و هر کدوممون از تجربیات کوتاه و کمی که در مورد سکس داشتیم برای دیگری تعریف می کرد.مدتی هم در مورد فانتزی سکس های مورد علاقه ی خودمون می گفتیم وگاهی اگر لازم می شد،ازش دفاع هم می کردیم.
تا این که یک روز فرزاد پیشنهاد عجیب و مهیجی بهم کرد که نتونستم ردش کنم.اون دعوتم کرد به خونشون تا بریم به اتاقش و جلوی همدیگه جق بزنیم(استمناء یا خود ارضایی) تا دیگریمون نگاه کنه و نظرش رو در مورد لذت بخش تر کردن کار به دیگری انتقال بده.
بالاخره فردا سر رسید و بعد از مدرسه،راه افتادیم به سمت خونه فرزاد.

وارد خونه که شدم....، صحنه ای رو که دیدم هرگز فراموش نمی کنم.یه فرشته اونجا نشسته بود.زیباترین دختر سن بالایی بود که تا اون روز دیده بودم.لیلا...
لیلا قد نسبتا کوتاهی داشت که باعث میشد حس مطیع بودنش از جنس مخالف رو به خوبی ازش حس کرد.34 سال سن داشت.همه ی اندام هاش به رشد و بلوغ کامل رسیده بودن و درست در آماده ترین شرایط برای استفاده ، در طول عمرشون بودند.
چشمایی درشت با رنگی اغوا کننده داشت.سبز،با رگه هایی برنگ قهوه ای روشن.وقتی آدم رو نگاه می کرد،آدم شکارش میشد.وقتی لیلا درست به چشمای کسی خیره می شد،محال بود اون شخص بتونه چشماشو ازش جدا کنه.
نه تا وقتی خود لیلا این اجازه رو بهش نداده.


پوست سفید،مثل خامه.میشد تشخیص داد که تنش به نرمی ابرها بود.وقتی موهای طلایی رنگش رو(که ذاتاً این رنگی بودند)روی سینه پهن و پستون های درشت اش میریخت،هر مردی رو وادار به پرستیدن خودش می کرد.
کمری خوش فرم و نازک با شکمی فوق العاده بجا،بدون کم ترین اضافه وزن،تمیز و صیقلی که به یک باسن بزرگ و رو فرم و کُس ای تپل ( واحتماً تنگ و گرم و مطبوع)ختم می شد.
رون های سفید و نرم و پاچه های صیقلی و زیباش هرچند کمی کوتاه،اما کاملا متناسب با اندامش بودند.
درست روبروی در ورودی روی کاناپه دراز کشیده بود،در حالی که هیچ لباسی تنش نبود.
لختِ لخت...
تا من رو دید سرش روطور خاصی به طرفم چرخوند و نگاهم رو مطیع خودش کرد،بعد در حالی که بلند شد تا بشینه ،لبخند ملیحی زد که با این کار بهم اجازه داد خودم رو کمی جمع کنم تا بتونم بهش سلام بدم.
با صدای زیبا و زنانش جواب سلامم رو داد و چادرحریری که نزدیک پاش گذاشته بود رو برداشت و دور بدنش پیچید.من محو تماشای این همه زیبایی و جذابیت شده بودم که یک دفعه فرزاد دستم رو گرفت و کشید.صریع به خودم اومدم و دنبال فرزاد راه افتادم.لیلا هم صورتش رو برگردوند و به تلوزیون که یک فیلم نیمه سکسی نشون میداد خیره شد.
رسیدیم اتاقش.فرزاد لباس هاشو درآورد و از من هم خواست این کارو بکنم.فرزاد پیرهن رکابی و شرتش رو در نیاورد.اما ازمن خواست من،مال خودم رو دربیارم.گفت مگه قرار نبود پیش هم حال کنیم؟ تو شروع کن،من هم بعد از تو انجامش میدم.


بعد از کمی مکث بهش گفتم : یه وقت وسط کار خواهرت نیاد تو؟
فرزاد جواب داد : یعنی دلت نمی خواد بیاد ؟...یعنی،اگه بیاد، ناراحت می شی؟؟
رفتم طرف شلوارم که گوشه اتاق پرت کرده بودم و گفتم،اذیت نکن دیگه فرزاد.
مچم رو گرفت و گفت : داشتم شوخی می کردم باهات،نترس هیچ کس اتاق من نمیاد.مخصوصا وقتی مهمون دارم.باز اگه خیالت راحت نیست، میتونی در رو از پشت قفل کنی.
در رو قفل کردم و در حالی که شورت و زیر پیراهنم رو در میاوردم،روی تخت دراز کشیدم.یه در دیگه هم تو اتاق بود.در حالی که داشتم از ظرف بزرگ کِرِم روی میز کنار تخت کرم بر میداشتم پرسیدم : این در مال کجاست.
گفت : نترس بابا،اونجا حمومِ.اگه نگرانی پاشو توشم نگاه کن.بس کن دیگه.اه...!
گفتم : چرا عصبانی می شی.حرف نزن بتونم حس بگیرم...چشمامو بستم و خودم رو تو آغوش بِکر لیلا تصور کردم.وای...اگه آدم شانس همبستر شدن با این الهه ی سکس و زیبایی رو بدست بیاره،چندین سال به عمرش اضافه میشه.
به خاطر تحریک ها و هیجان های بسیار زیادی که بهم وارد شده بود،زود ارضا شدم.چقدر زیاد منی ریختم.یادمه وقتی رو همه جای تخت پاشیده شد،فرزاد خنده ی کوچیکی زد و گفت...اووهه..!
چشمامو که باز کردم دیدم در حموم باز شد و یه فرشته ی دیگه که اونم هیچ لباسی به تن اش نداشت وارد اتاق شد.تنش مثل بلور بود.موها و چشم ها و ابرو هاش،به طور خاصی سیاه بودند.چشماش ریز و کشیده بودن که آدم رو یاد پورن و های آسیای شرقی مینداخت.سینه هاش نوک تیز و ضریف بودند که در مقایصه با باسن بزرگ و تحریک کننده اش،کمی کوچک به نظر می اومد.احتمالا به خاطر سن کم اش بود،چون اون کوچک ترین خواهر فرزاد بود،حمیرا.
همون طور که هر دومون لخت بودیم اومد جلو و سلام و خوش آمد گویی گرمی باهام کرد.انگار نه انگار که هر دومون کاملا لخت بودیم.
حمیرا خیلی سریع و تند حرف میزد و همیشه یه لبخند زیبا رو لب های کوچولو و ضریف اش داشت.وقتی میخندید رو لپ سمت چپ اش گودی می افتاد.گفت دیگه میره تا من راحت باشم و جلو در که رسید،صورتش رو به طرفم برگردوند و در حالی که در رو باز می کرد گفت :ببخشید،من وقتی حموم بودم بدون اطلاع و اجازه ات،تماشات کردم.معذرت می خوام.
داشت که خارج می شد،چشمک شیرینی بهم زد و با لبخند زیباش بهم گفت : کارت عالی بود.از اتاق خارج شد و در رو بست.
با دهن باز در حالی که همون طورکیرم تو دستم بود به فرزاد نگاه کردم.فرزاد که تمام این مدت رو ساکت یه گوشه وایستاده بود،شونه هاشو بالا انداخت و دستاشو باز کرد و گفت : با این که من بی تقصیرم،اما اگه اذیت شدی ببخش.
سراسیمه بلند شدم بدون هیچ حرفی لباسهامو با عجله پوشیدم.وقتی داشتم از اتاق خارج می شدم بهش گفتم،قرارمون این نبود.این کارت نامردی بود و در رو کوبیدم.فرزاد بلند جواب داد کدوم کار،کدوم نامردی؟ من که کاری نکردم.و در رو باز کرد و در حالی که هی اسمم رو صدا میکرد دنبالم راه افتاد.


من هم بدون توجه به فرزاد وحرفاش و حتی دختر ها که توی پذیرایی بودن،به سمت در خروجی حرکت کردم.لیلا از اونجا گفت کجا میری امیر آقا؟ بشین الان سهیلا هم میرسه...،سپردم بهش ناهار بگیره، الانه هاست که برسه.
من هم در حالی که روم به طرف در خروج بود تشکر کردم و خداحافظ گفتم.در رو که باز می کردم در از دستم جدا شد.کسی از اون طرف در داشت همزمان با من بازش می کرد.
در جا خشکم زد.خدای من...عجب جیگری جلو در بود.قد بلند،سبزه،رنگ تنش برنزه،موهاش لخت و بلند به رنگ حنایی.سینه های گرد و کوچیکش و رنگ پوستش که کاملا ذاتی بود،اون رو کاملا از دوتا خواهراش متفاوت کرده بود.
سهیلا با دیدن من،جعبه های پیتزا رو داد به یه دستم و دستش رو واسه آشنایی طرفم دراز کرد.دستش رو گرفتم و اون در حین معرفی خودش، سلام و احوال پرسی دستم رو آروم با انگشت هاش نوازش می کرد.بعد خم شد و بوسه ی کوچکی از گونه ام برداشت و در گوشم
گفت :خواهش می کنم برگرد.دلم میخواد بیش تر بشناسمت.
من واقعا جادو شده بودم.از این همه زیبایی که اونجا جمع بود،داشتم عقلم رو از دست میدادم.حمیرا هنوز لخت بود.وقتی متوجه نگاه کنجکاو من شد،آروم رفت نشست پیش لیلا و پاهاشو تو سینه اش جمع کرد.لیلا هم گوشه ی چادرش رو روی شونه ی حمیرا انداخت وبا دست دیگرش سینه ی کوچک اون رو گرفت و کمی فشار داد.حمیرا ناله ی کو تاهی کرد که با لبهای شیرین لیلا که رو لبهاش گذاشته شد،صداش قطع شد.
سهیلا سریع پالتو خزش رو درآورد و تن آسمونی خودش رو به نمایش گداشت.لباسی شبیه مایو شنا پوشیده بود که به جای اینکه تن اش رو بپوشونه،باعث میشد بعضی از قسمت های بدنش بیشتر به چشم بیان و جلب توجه کنند.فرزاد رفت نزدیکش و در حالی که با هر دست یکی از سینه هاشو می گرفت،از پشت بغلش کرد.سهیلا لبخند و عشوه ی دیوانه کننده ای کرد و در یک لحظه سریع چرخید و لبهای فرزاد رو میون لبهاش گرفت و در حالی که به من نگاه می کرد،دست فرزاد رو گرفت و روی کس اش گذاشت.با یک لهن گرم و چشمای خمار وحالتی حشری بهم گفت،زود بر میگردم.و با فرزاد،بوسه کنان به اتاقش رفتند.


کمی بعد صدای خنده های سهیلا وصداهای بلند هر دوشون که اوج لذت بردنشون رو کاملا نشون میداد،تمام محیط رو غرق در خودش کرد.مغزم داشت منفجر می شد....سر میز غذاخوری که کمی اون طرف تر جلو آشپزخونه بود نشسته بودم و با تکه ی پیتزا ور میرفتم که یک لحظه از پشتم گرمایی حس کردم.بلند شدم و سریع برگشتم،اما تا خواستم بفهمم چه خبره،خودم رو توی آغوش دلپذیر و نرم لیلا دیدم.اول کمی تقلا کردم تا ولم کنه.اما اون قدر من رو تو آغوشش نگه داشت تا کاملا رام اش شدم. بعد دستاشو آروم طرف کیرم برد.در حالی که با رضایت نوازشش میکرد ازم خواست لباس هامو در بیارم.سریع این کارو براش انجام دادم.بعد لیلا زانو زد شروع کرد به خوردن کیرم.اون با حرکات خاص زبون و لبهاش،با کیرم بازی می کرد.به حدی این کار برام لذت بخش بود که درست سه بار با فاصله ی چند دقیقه ارضا شدم.و هر بار لیلا با اشتها و لذت منی ریخته شده تو دهنش رو مزه مزه می کرد و آروم آروم قورتش میداد. و بعد با ولع خاصی کیرم رو مک میزد تا آخرین قطره های شیره رو که تو مجرای کیرم مونده رو هم بچشه و قورتش بده.بلند شد و دستم رو گرفت و من رو پیش همیرا برد که دراز کشیده بود و در حال تماشای فیلم سکسی با کس اش بازی می کرد.لیلا من رو نشوند کنارش وازم خواست تا ازجلو بکنم اش.
بهم گفت: حمیرا تا حالا با هیچ مردی نخوابیده و فقط هفته ی پیش با جراهی سر پایی پرده اش رو برداشتند.اونم به این خاطر که زخامت پرده ی حمیرا کمی بیش تر از معمول بود،که اگه با قاییده شدن برداشته می شد،فشار و شدت زیادی میخواست تا پاره بشه که مصلما می تونست درد زیادی رو به همراه داشته باشه.
لیلا در ادامه گفت: نمی خواستم اولین سکس اش با درد زیادی همراه بشه.اونوقت ممکن بود تا آخر عمرش از سکس بترسه و نتونه لذت کافی رو ببره.گفت تو در واقع داری یه دختر باکره رو میکنی...، پس خوب حالش رو ببر.
لیلا مثل یه ناظر حرفه ای بالای سرمون نشست و من شروع کردم به سکس با حمیرا...،این زیبای نجیب که حساس ترین بدن کل دنیا رو داشت.


وقتی خواستم قبل از کردنش،کس تپل و صورتی رنگ اش رو لیس بزنم و طعم دلچسب اش رو روی زبونم مزمزه کنم،با اولین لیس هر چی آب داشت پاشید رو تمام صورتم.لیلا با هیجان تشویقش کرد و حمیرا بعد از چند تا ناله ی عمیق از حال رفت.لیلا اجازه ی ادامه دادن به سکس رو نداد و گفت حتما باید وقتی اولین بار کیر داخل کوسش میره به هوش باشه و کاملا لذت آمیخته با دردش رو درک کنه...و بلند شد تا یه لیوان آب بیاره.باسن لیلا وقت راه رفتن،واقعا عقل از سر آدم می برد.نتونستم تحمل کنم و بلند پرسیدم حتما اول باید حمیرا رو بکنم....؟ تو... نمیذاری باهات سکس کنم....؟؟؟
لیلا وایستاد و بعد از کمی مکث گفت،چرا...هر وقت بخوای من در اختیار تو ام.
بلند شدم و به سمتش دویدم و وحشیانه شروع کردم به بوسیدن و مکیدن هر جا از بدنش.سرم رو بین دستاش گرفت و بعد از اینکه با بوسه ای شیرین آرومم کرد،آروم گفت : بکن...خوابوندمش زمین و کیرم رو با سرعت و شدت هر چه تمام کوبیدم ته کس اش.ذجه ی بلندو طولانی زد و بعد دست و پاش شروع به لرزیدن کرد.در حالی که چشم هاش پر اشک شده بود و چونه اش می لرزید،به زور حالیم کرد که میخواد این کارو تکرار کنم براش.منم کیرم رو در آوردم و چند بار محکم تا ته فرو کردم توی کس اش.کس لیلا خیلی تنگ تر از چیزی بود که انتظارشو داشتم.اونقدر تنگ بود که فشار زیادی دور کیرم احساس می کردم.بعد از چند بار تکرار این کار لیلا آروم شد و دیگه صدایی ازش در نمی اومد.کاملا هوشیار بود و به چشمام خیره شده بود،اما هیچ حرف و صدایی نداشت.احساس کردم ژلِ گرم و با قوامی داخل کس اش جاری شد که هوس کردم بچشم اش.زود کیرم رو درآوردم و شروع به لیسیدن و مکیدن کس خوش عطر و خوش طعمش کردم.بعد لیلا پیشنهاد دیوانه کننده ای رو مطرح کرد.ازم خواست از کون بکنم اش.ظرف کوچکی رو که روی میز بود رو برداشت و به من داد وخودش رو زانو هاش نشست و خم شد.کمی از روغن تو ظرف دور سوراخ بسیار تنگ کونش مالیدم و کیرم رو آروم آروم تو کونش جا دادم.لیلا داشت پارچه ی مبل رو محکم گاز می گرفت و من در حال گشاد کردن کون زیباش بودم.بعد از کمی گشاد شدن کونش،بدون هماهنگی یه دفعه کردم تو کس اش،و بعد چند تلمبه دوباره تو کونش فرو کردم.
وقتی دیدم لیلا اعتراضی به اینکارم نکرد،تکرارش کردم.تا جایی که برای هر سوراخش فقط یه تلمبه میزدم و بعد سوراخ بعدی...یه لحظه به لیلا نگاه کردم که اشک تو چشماش حلقه زده بود و داشت بی صدا گریه می کرد.دیدن این حالت مستاسل لیلا،به قدری تحریکم کرد که آماده ی انذال شدم.زود درش آوردم و به پشت خوابوندمش و پاهاشو باز کردم و کیرم رو تا ته فرو کردم تو کس صورتی رنگ اش.وقتی داشتم میریختم،کیرم تو کونش بود که لیلا با حلقه کردن پاهاش به دور کمرم،باعث شد که داخل کونش رو پر از منی بکنم.


همونجا از شدت خستگی از هوش رفتم...
صبح که بیدار شدم،سهیلا رو تو آغوشم دیدم.چه قدر وحشی و زیبا بود.کون زیبا و ظریف اش روگذاشته بود تو آغوشم.و خوابیده بود.روی میز کوچکی که کنار تخت بود،یه قوطی وازلین بود.آروم برداشتم اش و کیرم رو چرب کردم و گذاشتم دم کونش.و تو یک لحظه همش رو فرو کردم داخل.سهیلا آروم چشماشو باز کرد،لبخند زیبایی زد و دوباره چشمماشو بست.این کارش دیوونه ام کرد.نمی تونید تصور کنید که چه عشوه های مست کننده ای داشت وچقدر این دختر شیرین و خواستنی بود.
سه بار بیشتر نتونستم تلمبه بزنم و خیلی زود کون قشنگ اش از آبم پر شد.
سهیلا با دست اش کیرم رو آروم از کون اش در آورد و بعد برگشت به طرفم.بغلم کرد و در حای که با دستش با کیرم ور میرفت،لب های شیرینش رو روی کب هام گذاشت و زبون اش رو کرد تو دهنم.
همین جور در حال معاشقه بودیم که یک دفعه در حمامی که توی اتاق خواب بود باز شد...
این حمیرا بود...لخت لخت ...حوله ای روی شونه اش بود و در حالی که دستاش رو جلوی کس اش گرفته بود اومد جلوی تخت وایستاد.سرش رو پایین گرفته بود واز لپ های گل انداخته اش،معلوم بود که چقدر داشت خجالت می کشید.من خشکم زده بود.دهنم باز مونده بود...اون یه فرشته ی تمام عیار بود.پوست تنش به رنگ برف،واز نرم تر از حریر.سینه هایی نسبتا بزرگ،با نوک سینه هایی صورتی رنگ که به سمت بالا بودن.اون خوش فرم ترین سینه هایی رو داشت که تا حالا دیدم.
حمیرا در حالی که انگار یک دفعه پی به شرایط برده باشه،سریع به طرف در اتاق رفت تا بازش کنه و با صدای لرزانش گفت: ب...ب...ببخشید...
در این لحظه سهیلا که آروم کنارم دراز کشیده بود،سریع بلند شد و در رو بست و مانع خروج حمیرا شد.من هنوز تو شوک بودم که سهیلا با لبخند شیرین اش،همه چی رو عوض کرد.
و گفت : حمیرا حلقه ایه !!! باهاش ملایم رفتار کن و ... حالش رو ببر.!!!
و در رو باز کرد و وقتی میخواست بره،فرزاد رو دیدم که نشسته بود تو پذیرایی و لیلا چهار زانو جلوش نشسته بود و داشت براش ساک میزد.فرزاد که متوجه باز شدن در شد، به سمت اتاق نگاه کرد و با دیدن من لبخندی زد.
سهیلا در رو بست و من موندم و حمیرا...


اون هنوز جلوی در،حوله رو با دو دستش گرفته بود و گوشه حوله رو از خجالت می جویید.زیر چشمی نگاهم کرد.بلند شدم و رفتم کنارش.از پشت بغل اش کردم و حوله رو از دست اش گرفتم و پرتش کردم یه گوشه.سینه های فوق العاده اش رو گرفتم و شروع کردم به مالیدن نوک سینه هاش.حمیرا شروع کرد به آه اوه کردن.اول آروم بود و رفته رفته صداش بلندتر شد.کمی بعد همین دختر خجالتی یه دستم رو گرفت و گذاشت روی کس اش.وای.....چقدر تپل بود.داغ و خیس خیس.


نوشته امیر

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#178 | Posted: 5 Mar 2014 19:42

اولین سکس من با زوج


قضيه مال حدودا 12 سال پيشه كه من 24 سالم بود و زوجي كه در بارشون صحبت ميكنم امير 34 ساله و همسرش رويا 28
ساله بودن و اينم بگم كه هر كسي تو باور كردن گفته هام يا شك كردن بهشون كاملا مختاره و من برا اينكه آدماي شكاك
حرفمو باور كنن نه حوصله قسم و آيه خوردن دارم نه لزومي براي اينكار ميبينم.
من اصليتم شهرستانيه ولي از سال 71 تهران مجردي زندگي ميكنم، سال 79 بود كه يه دوست شير پاك خورده اي همه
سرمايمو برداشت برد و منم دست از پا درازتر برگشتم شهرستان و يه مغازه اجاره كردم و مشغول شدم و تو همين ايام با يكي
از مغازه دارهاي همسايه صميمي شديم و يه روز دعوتم كرد خونشون كه وقتي رفتم ديدم يه خانم خوشگل، باربي و خيلي
خوش برخورد داره. بعد از اون روز صميميتمون بيشتر هم شد و امير تقريبا هفته اي 3_4 روز منو با اصرار برا شام ميبرد
خونشون .
رويا تو اون ايام پيش من با شلوار و پيراهن و روسري ميگشت كه بعد يكي دو هفته روسري رو گذاشت كنار و تقريبا دو ماه
از رفت و آمدمون گذشته بود كه امير شروع كرد به بهونه هاي مختلف صحبت رويا رو پيش من كردن كه يواش يواش بحث
رو برد به صحبت در مورد اندام رويا و بعضي وقتا هم از سكساشون ميگفت. وقتي ديد من عكس العمل خاصي نشون نميدم يه
روز كه خونشون مست بوديم و رويا هم خونه نبود برگشت گفت دوس داري با رويا سكس كني، منم كه فكر ميكردم ميخواد
منو امتحان كنه گفتم نه، گفتم چون نون نمكتو خوردم هيچ وقت بهت خيانت نميكنم و زنت برا من هميشه جاي خواهرمه، گفت
اگه خودم راضي باشم چي. گفتم خواهشا بيخيال شو، شوخي هم باشه شوخيه قشنگي نيست. تا اينو گفتم بلند شد رفت چندتا
از شورت و سوتيناي رويا رو آورد با حالت تقريبا عصباني پرت كرد تو صورت من و منم كه شوكه شده بودم جمعشون كردم
و گذاشتم كنار و از خونشون اومدم بيرون. اون موقع 1% هم احتمال نميدادم كه ممكن باشه يه مردي بخواد زنش با يكي
ديگه هم سكس كنه و براي همين الان به دوستاني كه ميبينم تو سايت مينويسن اين مدل روابط و سكسها حداقل تو ايران اتفاق
نميفته حق ميدم چون باورش برا كسي كه تجربه نكرده سخته ولي بايد بگم كه حدود 400 نوع لذت بردن از سكس هست كه
يه مدلش هم همينه.
از فرداش دوتامونم يه كم با هم يه كم سر سنگين شده بوديم و 3 روز فقط سلام عليك ميكرديم، روز چهارم اومد و با قيافه
جدي گفت رويا شام گفته بياي خونه كارت هم داره، گفتم شرمنده امشب جايي قرار دارم و اگه كارش واجبه بگو تلفني بگه كه
اونم شاكي شد و گفت به تخمم كه نمياي و رفت مغازه خودش. نيم ساعت بعدش ديدم رويا زنگ زد و بعد كلي احوال پرسي
گفت كار واجبي باهات دارم و بايد بياي، خلاصه رفتم و بعد شام امير به بهونه كاري رفت بيرون و ما رو تنها گذاشت، بعد
اينكه امير رفت رويا اومد پيشم نشست و گفت خبر دارم امير چه پيشنهادي بهت داده. منم يه لحظه يكه خوردم و تازه باورم
شد كه قضيه جدي تر از اين حرفاست و تازه داشتم دلمو صابون ميزدم برا يه سكس رويايي كه رويا چرتمو پاره كرد و گفت
اين مشكليه كه من چند ساله با امير دارم و تو اين مدت هميشه سر اين قضيه كشمكش داريم چون اين قضيه رو امير ميخواد
ولي من علاقه اي به اين كار ندارم و تا حالا چندين نفر رو اينجوري وارد زندگيمون كرده ولي من به هيچ كدومشون پا ندادم.
منم كه اساسي قريپاچ كرده بودم گفتم خوب چه كمكي از دست من بر مياد، گفت الان امير ما رو تنها گذاشت كه مثلا من برا تو
عشوه بيام كه رابطه شروع بشه ولي چون تو اين مدت كاملا بهت اعتماد پيدا كردم و ميدونم كه ميتوني خودتو كنترل كني ازت
خواهش ميكنم كه رفت و آمدتو تو خونمون قطع نكني كه هم امير نتونه دوست جديدي بياره خونه هم من خيالم راحت باشه كه
كسي خونه هست كه پيشش امنيت دارم. خلاصه منم دايورت شدم رو فاز فردين بازي و شديدا جوگير شدم و قول مردونه بهش
دادم كه تحت هيچ شرايطي نذارم امير به خواسته اش برسه.
از اون روز ديگه رويا پيش من چه تو رفتار چه تو لباس پوشيدن خيلي راحتتر شده بود و چند روزي دامن بلند ميپوشيد تا
اينكه شب تولدش رسيد و منم كه طبق معمول شب رفتم خونشون وقتي وارد شدم و تيپشو ديدم سنكوب كردم، ديدم با يه تاپ
يقه باز قرمز كه تا نصف چاك سينه هاش باز بود و يه دامن كوتاهه مشكي كه از باسنش حداكثر 4 انگشت پايينتر بود با
جوراب مشكيه شيشه اي بلند (كه من شديدا در مورد دامن كوتاه با جوراب مشكي ضعف دارم) و كفش مشكيه پاشنه بلند
وايستاده و يه لبخند مليح همراه با شرم رو صورتشه. خلاصه بعد كلي گپ و گفت و چند پيك مشروب موقعي كه كادوشو دادم
امير پيله كرد كه اينجوري قبول نيست و بايد بوسش كني، ما دوتامونم چند بار به امير گفتيم بيخيال شه ولي اون ول كن نبود
و برا اينكه شبمون خراب نشه برا رفع تكليف من يه بوس از لپش برداشتم كه دوباره امير پيله كرد كه بچه گول ميزني، بايد
از لبش ببوسي. منم واقعا بر خلاف ميل باطنيم لبم رو گذاشتم رو لبش ولي انقد داغ بودن كه ناخودآگاه فوري كشيدم عقب،
باز دوباره امير شروع كرد به غر زدن كه اگه درست مثل آدم بوسش نكني و زير 10 ثانيه باشه من ميذارم ميرم بيرون، انقدر
هم بد مست بود كه واقعا ازش بعيد نبود بذاره بره. البته رويا هم يه جور ديگه بدمست بود و تا بوي مشروب بهش ميخورد
ديگه ميشد مثل يه تيكه گوشت كه هركاري ميخواستي ميتونستي باهاش بكني. منم ديگه اين سري گفتم هرچه بادا باد و لبامو
گذاشتم رو لبش و شروع كردم به خوردن و جالبه كه رويا هم كاملا باهام همكاري كرد، فكر كنم عوض 10 ثانيه حدود 30
ثانيه اي همينجوري داشتيم ميخورديم كه من يه دفعه به خودم اومدمو كشيدم عقب و رويا رو هم تكيه دادم به مبل.
نيم ساعتي گذشت و رويا بلند شد رفت دستشويي و برگشتني كه از مستي داشت تلو تلو ميخورد اومد از جلوم رد بشه بشينه
سر جاي قبليش كه امير عمدا يه تنه بهش زدو انداختش تو بغل من ، تا افتاد منم از 2 طرف گرفتمش كه نيفته زمين كه رويا
هم برگشت گفت آخيش چه مبل گرم ونرمي و ديگه تكون نخورد. منم كه ديدم خودش با رضايت نشسته ديگه فردين بازي در
نياوردم. يه ور نشسته بود تو بغلم و سرشو گذاشته بود رو شونم و تو نئشگي مشروب بود منم دست راستمو از پشتش حائل
كرده بودم كه نگهش دارم و كف دستم رو پهلوش بود دست چپم رو هم گذاشته بودم رو روناش، خيلي دوست داشتم يجوري
دامنشو چند سانت بزنم بالا تا شورتشو ببينم ولي به زور خودمو كنترل ميكردم. چند دقيقه اي گذشته بود كه تو بغلم خوابش
برد، امير اومد از بغلم بلندش كرد كه ببره بذاره رو تختش، همينجوري كه تو بغلش بود و يه دستشو انداخته بود زير بغلاي
رويا و يه دستشو پشت زانوهاش و داشت ميبردش كه وايستاد الكي با من صحبت كردن و عمدا طوري وايستاد كه جهت
پاهاي رويا به سمت من باشه و از زير دامن كوتاه رويا كه پايينش هم آويزون شده بود و همه كونش معلوم بود جلو چشم من
باشه و 2 دقيقه اي همينجور وايستاد منم با چشمام داشتم شيرجه ميزدم تو پاچه رويا تا ديگه امير خسته شد و رفت.
از اون شب ديگه هم دامن كوتاه پوشيدن رويا پيش من رو روال افتاد هم اينكه راحت هر وقت امير به شوخي ازش ميخواست
يا خودش هوس ميكرد راحت ميومد مينشست تو بغلم ، يه بار وقتي امير آشپزخونه بود و رويا تو بغلم بود و تلويزيون ميديد
برا اينكه منو اذيت كنه چون يه ور مينشست گردن دردو بهونه كرد و چرخيد صاف پشت به من نشست و ابول ما كه به خاطر
تو بغلم بودن رويا قيام كرده بود صاف افتاد تو چاك كونش كه رويا هم تا متوجه راست شدنش شد مثل فنر از بغلم بلند شد و با
شوخي و لوندي يه دونه آروم زد تو گوشم و گفت ديگه تو بغلت نميام قابل اعتماد نيستي ديگه. ولي دقيقا فردا شبش دوباره
خودش اومد نشست و بعد چند دقيقه طوزي كه امير هم بشنوه دوباره گردن درد رو بهونه كرد و تو بغلم چرخيد و مثل شب
قبلش ابول افتاد تو چاك كون ولي اونشب ديگه نه از فنر خبري بود نه چيزي، ديگه اين حركت هم به حركتهاي هر شبمون
اضافه شد ولي وقتي مينشست روش هر دوتامون بي حركت بوديم و نه اون تكون ميخورد نه من و اصلا به روي خودمون
نمياورديم كه اين يه دونه حركت با بقيه كارها فرق ميكنه.
چند روزي گذشت و يه شب كه بازم 3 تايي مشروب خورديم 3 تامونم مست پاتيل بوديم تو هال جلو تلويزيون رو زمين نشسته
بوديم كه رويا همون وسط جلو ما دمر گرفت خوابيد، امير هم كه ديد رويا خوابيده آورد يه فيلم سوپر گذاشت و چند دقيقه اي
كه گذشت شروع كرد روناي رويا رو از پشت ماليدن و هي دستشو آورد بالا تا رسيد به دامن كه قشنگ يادمه از اين پليسه اي
هاي كوتاه بود، اول چند ثانيه از زير دامن دست كشيد بعد برا اينكه منو حشريتر كنه دامن رو زد بالا.
چشمتون روز بد نبينه واقعا ديگه خون به مغزم نميرسيد، يه كون نقلي خيلي خيلي خوش فرم سبزه با شورت لامباداي مشكي
جلوتون باشه، مست پاتيل باشين، فيلم سوپر روشن باشه و شوهر طرف هم بهتون تعارف كنه دوس داري تو هم بمال ، خدا
وكيلي كدوم مردي ميتونه مقاومت كنه؟ اون لامصب هم مثل ميت افتاده بود و هيچ تكوني نميخورد، ديگه منم ديدم مجلس بي
رياست قول و قرارمو با رويا بيخيال شدم و شروع كردم به ماليدن و هرچي بيشتر ميماليدم حشري تر ميشدم و دل و جراتم
بيشتر ميشد. يه كم كه لپهاي كونشو ماليدم انگشتمو بردم چاك كونشو دو سه دقيقه اي سوراخشو ماليدم بعد دستمو بردم طرف
كوسش كه ديدم خيسه و يه دستي روش كشيدم و يه انگشتمو كردم تو. امير هم زل زده بود به دست من و از رو شلوارك
داشت كيرشو ميماليد از اون طرف هم رويا آخ و اوخش در اومده بود. منم تازه به ابولم خبر يه سكس توپ رو داده بودم و
ازش داشتم مژدگوني ميخواستم كه يهو نميدونم چي شد رويا رو انگار كه برق گرفته باشه بلند شد نشست و زل زد به انگشت
من كه از تو كسش در اومده بود و يه دفعه زد زير گريه و هر چي فحش بلد بود نثار من كرد. منم كه خايه فنگ كرده بودم
اصلا زبونم نميچرخيد كه چيزي بگم و خشكم زده بود. بعد اينكه رويا كلي ليچار بار من كرد بلند شد گريه كنان رفت تو اطاقش
و خودش هم پشت سر هم ميگفت امشب خودمو ميكشم كه از دست شما دوتا نامرد راحت شم. من كه تازه زبونم از بي حسي
در اومده بود رفتم دنبالش و هر كلمه اي كه برا گوه خوري و پاچه خاري بلد بودم بهش گفتم ولي افاقه نكرد كه نكرد ولي تنها
مسئله خوشحال كننده اين بود كه رويا تو همون حال كه متكا رو بغل كرده بود و گريه ميكرد ديگه خوابش برد و منم از ترس
اينكه مبادا شب بلند شه و بلايي سر خودش بياره تا صبح نشستم بالا سرش و صبح قبل اينكه از خواب بيدار شه از خونه زدم
بيرون و جالبه كه تو تمام مدتي كه تو اطاق بوديم امير از تزس كونش به شعاع 5 متري اطاق نزديك هم نشد.
اين سري 3 روز خونشون نرفتم و زنگ هم نزدم ولي از امير آمار ميگرفتم كه اونم ميگفت داره اوضاع رو آرومش ميكنه،
روز چهارم امير گفت رويا شام دعوتت كرده كه من باورم نشد ولي ديدم نيم ساعت بعد خود رويا زنگ زد با لحن جدي و
رسمي به شام دعوتم كرد و شب منم يه دسته گل جهت عرض پاچه خاري گرفتم و رفتم خونشون، اون شب اتفاق خاصي نيفتاد
و چند روزي طول كشيد تا روابط به حالت قبل (تو بغل نشستن) برگرده و تازه اوضاع عادي شده بود كه يه شب رويا كمر درد
داشت و از امير خواست ماساژش بده و امير هم كه هر لحطه دنبال فرصتي بود تا اتفاق مثبتي براي رسيدن به سكس بين من
و رويا بيفته عمدا با فشار زياد ماساژ ميداد كه رويا اعتراض كنه و همينجوري هم شد و امير هم فوري گفت من بهتر از اين
بلد نيستم و بهرام تو اين كار وارده چرا نميگي اون ماساژ بده ...
اينجوري شد كه برا اولين بار پشت رويا رو از رو لباس ماساژ دادم، البته لباس كه چه عرض كنم مثل اكثر وقتها يه دامن
كوتاه بود با يه مثلا تاپ كه در اصل يه سوتين پهن بود. واقعا حس بينظيريه ماساژ دادن يه خانم جلو شوهرش كه راحت
ميتوني هر جاي بدنشو خواستي دست بزني و ببيني كه شوهرش با ديدن صحنه عوض ناراحت شدن در اوج لذته.
ماساژ رو از كف پاش شروع كردم و آروم آروم اومدم بالا، تا رونهاش حس شهوتي خاصي نداشتم ولي وقتي به رونهاش
رسيدم خيلي شهوتي شده بودم، چون اولين بار بود كه با رضايت هر 3 نفرمون دستم رو بدن رويا حركت ميكرد. سرعت
حركتم روي رونها خيلي كم شده بود تا اينكه رسيدم به دامن كه دو انگشت پايينتر لپ كونش بود ولي دستم رو زير دامن نبردم
و از روي دامن ماليدم چون جنس دامن ساتن بود و حداقل براي من ماساژ از رو ساتن لذتش بيشتر از بدن لخته. فكر كنم
حدود 20 دقيقه فقط ماساژ كونش طول كشيد و هر وقت دستام رو از پايين به بالا كه مياوردم عمدا دامن رو هم ميكشيدم بالا و
از ديدن بند مشكي شورت لامبادا لاي كون سبزه و خوش تراش لذت ميبردم.
خلاصه بدون اتفاق خاصي ماساژ اون شب تموم شد و بعد اون ماساژ هم به يكي از تفريحاتمون اضافه شد كه هفته اي دو سه
بار انجام ميداديم. بعد چند جلسه تصميم گرفتيم با روغن ماساژ بدم (اويل ماساژ) روغن بادام گرفتيم شبش كه وقت ماساژ شد
من رفتم دستشويي و برگشتم ديدم رويا دراز كشيده و يه ملافه كشيده روش، نشستم كنارش و ملافه رو زدم كنار ديدم با يه
شورت و سوتين حشري كننده قرمز دراز كشيده كه اين شورتشم اولين بار بود ميديدم و برام جالب بود چون شبيه لامبادا بود
ولي عوض يه بند وسط لا كوني 2 تا بند داشت كه اوريب از دو طرف كونش ميومدن لاي پاهاش ميرسيدن به هم. خلاصه بازم
از كف پاش شروع كردم و اومدم به شورت كه رسيدم براي اينكه شورت چرب نشه مجبور بودم درش بيارم، اون شب انقدر
حشري شده بودم كه وقتي داشتم شورتشو ميكشيدم پايين رويا كونشو يه كم داد بالا كه بند شورت از زيرش رد شه يه لحظه
با ديدن كون قمبل شدش كه چاكش باز شده بود غير ارادي آبم اومد و ارضا شدم ولي هرطوري بود به روي خودم نياوردم و
ماساژ رو تموم كردم.
بعد از اون شب ديگه موقع ماساژ يكي از شيرين ترين لحظات براي من همون لحظه اي بود كه رويا قمبل ميكرد تا شورتشو
در بيارم. هميشه پشتشو ماساژ ميدادم و نميدونم چرا رويا زياد علاقه به ماساژ جلوي بدنش نداشت و كلا فقط 2 بار از جلو
ماساژ دادم و اون 2 سري هم حسابي سينه هاشو چلوندم. اينم بگم كه تو ماساژها هميشه به لاي پاهاش كه ميرسيدم دور و
اطراف كسشو كامل ميماليدم ولي اصلا به كسش دست نميزدم چون امير گفته بود كه نقطه ضعف رويا كسشه و در هر حالتي
هم كه باشه به محض اينكه به كسش دست بخوره بند رو آب ميده.
يه مدت هم اينجوري گذشت تا اينكه شب موعود رسيد و دوباره 3 تامون هم مست بوديم و رويا مثل هميشه بعد چند پيك افتاد
و خوابيد، اين سري به پشت خوابيده بود و يه پاشو صاف دراز كرده بود ولي يه پاشو جمع كرده بود (زانوش بالا بود) ويكي
از قشنگترين منظره هاي دنيا رو گذاشته بود جلو چشم ما. فكر كنم براي خيلي از آقايون ديدن شورت خانوم به اين شكل از
لاي دامن صحنه تحريك كننده اي باشه. من و امير هم كه جفتمون تو بحر اين صحنه يوديم پشت سر هم ميريختيم و ميخورديم
تا اينكه امير گفت الان 3 روزه كه رويا رو ماساژ ندادي و بدنش كوفته هست نميخواي يه حالي بهش بدي؟ منم همونجوري كه
نشسته بودم شروع كردم به دست كشيدن به پاهاي رويا، و اين سري خيلي سريع رفتم بالا و رسيدم به مرز كس. پاهاشو يه كم
باز كردم و چون قسمت جلوي شورتش هم توري بود به راحتي كسش ديده ميشد. ديگه خودم هم از اين موش و گربه بازي
خسته شده بودم و چند حركت از طرف رويا هم باعث شده بود كه مطمئن شم اونم بر خلاف اوايل دوستيمون به سكس راضيه
و يه جورايي تو رودرواسي حرفها و قول و قرارمون گير كرده، مستي زباد هم كمكم كرد كه دل و جرات پيدا كنم و بعد اينكه
چند دقيقه اي محو تماشاي كس از زير شورت بودم آروم شورت رو كشيدم كنار و لبامو گذاشتم رو چوچولش، تا اينكارو كردم
رويا بدون اينكه چشماشو باز كنه يه آهي كشيد كه همون يه آه به تنهايي ميتونست آب آدمو بياره. منم كه ديگه تو حال خودم
نبودم با حرص و ولع شروع كردم به خوردن كسش كه ديگه آه كشيدن رويا هم شبيه داد زدن شده بود. بعد چند دقيقه با دوتا
دستش سرم رو گرفتت كشيد بالا طرف صورتش و شروع كرديم لب گرفتن و در همين حين دستاشو برد پايين و شورت و
شلوارك منو داد پايين كه كيرمو دربياره ولي كيرم همچين سيخ و سفت شده بود كه بند شلوارك بهش گير كرده بود در نميومد
كه فوري امير به دادمون رسيد و از ترس اينكه مبادا اين فرصت هم از دست بره شلوارك و شورت منو همچين كشيد پايين كه
چيزي نمونده بود كيرم از بيخ كنده بشه. تا كيرم آزاد شد رويا فوري گرفتش و گذاشت رو سوراخش و منم فشار دادم ولي
ديدم تو نرفت، يه كم بيشتر فشار دادم ديدم بازم نرفت. اول فكر كردم رو سوراخ نيست ولي وقتي نگاش كردم ديدم جاش
درسته تازه يادم افتاد كه امير قبلا تو صحبتهاش گفته بود كه مدل كس رويا طوريه كه اگه يه هفته يا 10 روز سكس نكنه
همچين جمع ميشه كه به زور انگشت ميره تو. اين كه يادم افتاد فشار رو بيشترش كردم به هر زحمتي بود سرش فرو رفت
(ناگفته نماند كه ابول ما هم كمي تا قسمتي چهارشونه تشريف داره) ولي هرچي بيشتر فرو ميكردم فشار رو كيرم بيشتر
ميشد و كامل احساس ميكردم كه پوست كيرم داره كشيده ميشه. تا نصفه فرو نكرده بودم كه به خاطر داغي و تنگي بيش از
حدش بدون اينكه تلمبه اي بزنم آبم اومد و همونجا خاليش كردم. بعد كمي مكس كشيدم بيرون كه بيرون اومدنش همان و
سرازير شدن آبم از سوراخ كسش همان، من كه ناي تكون خوردن نداشتم عين لاك پشت به پشت افتادم و بنده خدا امير (كه تا
آخر عمرم مديون محبتهاشم) با كلينكس همه آبها رو جمع كرد و به شوخي بهم گفت مثل اينكه عوض ارضا شدن لوله ات
تركيده بده تستش كنن كه همين شوخي و خنده پشت سرش باعث شد كه با رويا ديگه رومون اساسي به هم باز شه و دوباره
نريم تو لك و فاز اينكه چرا ال شد و چرا بل شد.
از زمان ورود به زندگي امير و رويا توسط من تا زمان رسيدنمون به سكس حدود يك سال طول كشيد و بعد از اون هم 5 سال
با هم رابطه تنگاتنك داشتيم كه بعد از سال دوم هم اونا خونه رو آوردن تهران هم من و دو سال آخر رو من خونه خودمو
تحويل دادم و كلا تو خونه اونا زندگي كردم وشبها هميشه رو تخت سه نفري ميخوابيديم تا اينكه يه اختلافهايي بين امير رويا
شروع شد و روز به روز شديدتر ميشد ولي من هيچوقت تو دعواهاشون دخالت ميكردم نه بينشون قضاوت ميكردم. تا اينكه يه
روز كه با رويا تو خونه تنها بوديم صراحتا به من گفت كه ديگه نميتونه اخلاق امير رو تحمل كنه و ميخواد از امير طلاق
بگيره و با من ازدواج كنه و بعد اين حرف رويا بود كه دوزاري من افتاد كه ديگه تاريخ انقضاي دوستيمون تموم شده وديدم
كه بودن من تو زندگيشون داره باعث از هم پاشيدنن زندگيشون ميشه و با اينكه منم جفتشون رو و مخصوصا رويا رو خيلي
دوس داشتم ولي بدون اينكه چيزي بهشون بگم يه نامه براشون نوشتم كه چون باعث قسمتي از اختلافات اخيرشون رو وجود
خودم تو زندگيشون ميدونم تصميم گرفتم از زندگيشون برم بيرون و كلي هم تو نامه از محبتهاشون تو اين چند سال تشكر
كردم و صبح فرداش قبل اينكه از خواب بيدار شن يه ساك وسيله شخصي برداشتم و از خونه زدم بيرون و رفتم بندر عباس.
كار من پيمانكاري خاكبرداري بود اونجا يه كار معدني گرفتم و 1 سال اصلا پامو تهران نذاشتم و از اون موقع ديگه خبري
ازشون ندارم ولي اميدوارم هرجا هستن كنار هم خوش و خرم باشن.
بعد از اونا ديگه بقيه زوجهايي رو كه باهاشون رابطه داشتم با 5 تاشون تو نت آشنا شدم و 2 تاشونم از همين زوجهايي كه
باهاشون رابطه داشتم معرفي كردن ولي ديگه با هيچ زوجي به اين شكل رابطه طولاني نذاشتم كه خداي نكرده باعث درست
شدن مشكل تو زندگي كسي نشم.
شرمنده، با اينكه نهايت سعيمو كردم خلاصه بنويسم ولي باز خيلي طولاني شد كه اميدوارم حوصله تون رو سر نبرده باشم و
به بزرگي خودتون ببخشين.


نوشته بهرام

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
#179 | Posted: 10 Mar 2014 02:27

سکس سه نفره با زوج مسافرم


سلام.
بخشید اگر غلط املای دارم
شغله من رانندگی یه سمند دارم بینه جاده.....وکرج کار مکنم
یه شبی که هوا سرد بود من از ....به طرفکرج مسافر سوار کردم.
صندلی عقب یه خانواده سوار شدن ولی بعد یه خانم واقای اومدن گفتن ما هم میریم کرج.گفتم نه جلو مخصوصه
یک نفره.گفت شبه پیدا نیست ماهم پولمون کمه ما دوتا جلو میشینیم یکی و نصفی حساب میکنیم ماروهم ببر
قبول کردم وقتی رسیدیم کرج عقبیا پیاده شدن گفتم اخرشه . خانمه گفت سرده لطف کن مارو ببر درب خانه
قبول کردم رفتیم داخل شهر یه خانه معمولی اینها مستجر بودن طبقه بالا شروع کردن تعارف کردن نسبه شبه بمون
صبح بورو منم خسته بودم قبول کردم پش خودم گفتم کرایه رفت
اسمه خانومه مینا بود واقاشون حمید.حمید بچه ..... ومیناجای دیگر ولی دورازپدرومادروفامیل تنها وبی پول و حمید معتادم
بود.ولی از مینا بگم خوشگل سفید موهای بولوند چشمهای زاغه دوروشت حمید هم خوشگل بود ولی من بلندقدم سیاه چهره
نه لاغرونه چاغ معمولی زیادم خوشگل نیستم خلاصه رفتیم بالا حمید تا رسید رفت سراغ پیک نیک منم نشتم روبروی تلویزیون
بعدااز چند دقیقه مینا بایه تیپ نیم عریان با چای تازه دم زاهر شد منم از خجالت سرم وانداختم زیرولی واسه حمید معمولی بود اصلا نگاهم نکرد دیگه ساعت 2شب شده بود بیشتراز یه اتاق ویه سالن 10متری نداشتن فقط میتونستن اتاق وگرم کنن چون یه بخاری داشتن پس سه تای داخله همون اتاق بودیم بعداز 1ساعت که بچه کجاید چکار مکنید حمید گفت مینا شاید راننده خوابش بیاد جا بندازحمید اینقدر بی حال بود که حتا زحمت یاد گرفتنه اسم من و به خودش نمیدادولی منو مینا باهم کامل اشنا شده بودیم مینا از اتاق خارج شدو بایک لاف نو وتمیز وارد شدخلاصه مینا بیشتراز یک لاف ویک تشک نیاورد
فوری تا اخرخط رفتم.خدایشم خیلیم ترسیدم ولی هر چی فکر کردم از حمید کاری برنمیومد
اول حمید دوید باسیگارو جاهسیگاریش زیره پتو مینام بغلش من دیدم جای
واسه من نیست گفتم پس با اجازه برم حمیدگفت کجا بگیر بغله من و مینا بخواب گفتم اخه... گفت ببین اسی تو محرمه ما باش به کسی چیزی نگو همیشه بیا اینجا هم ما تنها نیستیم هم توحالتو میکنی .من داشتم فکر میکردم که واسه اولین بار دسته گرم مینا دستامولمس کرد یهدفه تمام بدنم احساس داغ بودن کردن تونسرما از گرماشروع به عرق ریختن کردم ازطرفی
هنوز به چشمه سکس به مینا نگاه نکرده بودم ولی واقعان مینا خیلی زیبا
بود قد بلند .......از همچی کم نداشت خیلی به حمید دراون حاله اعتیادسربود
منم با مینا رفتیم زیره همون پتوی که حمید بود حمید بااین بونه که بخوابیم
لامپ وخاموش کرد اتاق تاریکه تاریک شد مینا برگشت به سمت من وبدون حرفی شروع کرد به مکیدن لبهای من. منم شروع کردم به تکرار این کاربا عجله تمام لباسامودراوردم مینام در این فاصله لخت شده بود دستمو دور کمرش گذاشتم سینه های سفیدوشو شروع به خوردن کردم دیگه از یادم رفته بود که حمیدیم هست سریع انداختمش روخودم مینام که انگار تا اون موقع کسی این طوری صفت باهاش کسی حال نکرده بود شروع کرد به هایوهو
من که شهوت داشت داغونم میکرد سریع با دست کیرمو داخل کردم و شروع به بالاوپائین کردن مینا کردم مینام بانالای بلندی که معلوم بود از شهوت زیاد است سرمیداد اوقربون وصدقه هم میرفتیم سریع با این که کیرم تو کوسش بود خوابوندم و من افتادم روش پاهشودادم بالا سریع وصفت تکون میدادم تاکه متوجه شدم مینا ابش اومد بعداز چند ثانیه ام ابه من اومد ومن از بی حالی خستگی همین طور خوابیدم روش که یکدفعه دستای غیرازدستهای مینا روی کمره لختم احساس کردم دیدم حمید لخت شده وداره دست روی کمر من میکشه وبالباش لبهای میناو میموکه یکدفه خودم کشیدم کنار از خجالت سرم رو زیر پتو کردم .مینا سرشو اورد زیر پتو وگفت.قربوند برم عزیزم مسئله ای نیست خجالت نکش همین طور سرش روی سینه من بود پشتش به حمید
حمید گفت.گفتم محرم باش مثلی نیست بعداز مقداری صحبت دیگه برام عادی شد بعدحمید گفت دوتای حال کنیم مینا که همه حواسش به من بود خندیدوباچشمک که زیر نور لامپه تلویزون معلوم بودگفت بگو باشه قبول کردم حمیدومن شروع کردیم به خوردن سینهای سفید مینا ومن باانگشتم باکوسش بازی میکردم مینا دوباره حشری شدشروع کرد ساک زدن کیرم اون موقعه اینگارتویه دنیای
دیگه بودهرجا بود خوب بودحمیدم داشت از عقب کونه سفیده میناوبوس میکرد بعد بلند شد کیره خوب وبزرگی داشت از پشت کرد داخله کوسه مینا میناو مثله یه بچه ای که به الاسکا لیس میزنه داشت کیره من ومیلیسید وساک میزد بعداز چند دقیقه که جامون باحمید عوض میشد حمیدابش اومد وبایه سیگار که لب دهانش بود خوابید تامنم که تازه به کوس تروتمیز خونگی رسیده بودم شروع کردیم بامینا حال کردن اون شب وهیچموقع یادم نمیره چه شبی بود تا صبح پنج بار کوس کردم
من هنوز بامینا هستم وبعضی موقعها سه تای حال میکنیم ولی از اون موقعه دیگه تا توانم بوده
از نظر مالی هم کمکشون کردم نمیدونم واسه چی دارم برای شما تعریف میکنم ولی خوب شبی بود
دوستان ببخشید اگر سرتون ودرد اوردم
اسی ام با 35سال سن راننده

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     

#180 | Posted: 16 Mar 2014 00:59

شب جمعه به یاد ماندنی

من زهرا 24 ساله از رشت، فارغ التحصیل پرستاری از دانشکده علوم پزشکی تهران هستم، میخوام یه خاطره شیرین و به یاد ماندنی رو برای شما عزیزان تعریف کنم که مسیر زندگی منو متحول کرد.
من تو یه خانواده مذهبی به دنیا اومدم و دو خواهر بزرگتر از خودم دارم، پدرم مرد ساده ای بود اما غیرت داشت و از بچگی ما رو مجبور کرده بود چادر سر بزاریم و حجاب داشته باشیم، من که بزرگتر شدم و چیزهایی حالیم شد دنبال راه حلی بودم تا از این وضعیت خلاص بشم.
خیلی دوست داشتم مثل دخترای دیگه آزاد و راحت لباس بپوشم و آرایش کنم و یا حتی BF داشته باشم ، تو دبیرستان دوستام از دوستای پسرشون و سریال های عاشقانه ماهواره حرف میزدند و عکس و ویدیوهای سکسی بهم تعارف میکردند، منم که گوشی نداشتم یعنی بابام میگفت هر وقت رفتی دانشگاه برات میخرم، به همین خاطر مجبور بودم فقط تو گوشی دوستام اون فایل های جذاب رو تماشا کنم، جالب بود که تو سن و سال جوونی تازه داشتم با دنیای سکس آشنا میشدم، ولی خیلی باحال بودند.


اما خاطره...
تابستان سال1386 بعد نتایج کنکور و انتخاب رشته از اینکه رشته پرستاری در تهران قبول شدم خوشحال واسه ثبت نام با بابام رفتم تهران، من از پرستاری خوشم میومد و همیشه اون لباس سفیدپرستاری رو دوست داشتم، بابام خیلی خوشحال منو تو دانشکده ثبت نام کرد و برام خوابگاه دانشجویی گرفت، بعدش رفتیم بیرون و با یه حرکت پا به توپ منو غافلگیر کرد، هم برام گوشی خرید هم لب تاب، بعدش خداحافظی کرد و رفت رشت.
ترم شروع شد و جو کلاس ها خیلی سکسی بود، دختر پسرای ترم بالایی از سرو کول هم بالا میرفتند ، منم شبها با vpn میرفتم اینترنت و از سایت های سکسی بازدید میکردم بعدش میرفتم حموم و خود ارضایی میکردم.
من تو کلاس با یه دختر بنام «مارال» آشنا شدم، مارال ترم بالایی بود و از کرج میومد، اون دختری خوشکل و سکسی بود، اون کارش توآرایش و مد وشیک پوشی حرف نداشت، رفته رفته روابط دوستی ما داغ شد و اون منو بکلی تغییر داد.
باهاش رفتم آرایشگاه یکی ازدوستاش تو تهران... وای باورم نمیشد این منم! با یه خورده آرایش مثل عروس خوشکل شده بودم، بعدش با هم رفتیم خرید لباس... از شال و مانتوکوتاه بگیر تا ساپورت وکفش پاشنه بلندسکسی ... دیگه به آرزوم رسیده بودم شیک پوشی که همیشه حسرتش رو میخوردم.
یه روز مارال گفت بابام اینا رفتند تبریزخونه خاله ام اینا ، داداشم با دوستاش دارن میرن شمال، شب جمعه تنهام بیا پیشم باش!


منم قبول کردم و عصر پنجشنبه خوشکل کردم و موهامو پریشون ریختم بیرون و شیتیل بیتیل راهی کرج شدم ، تو راه چند تا پسر مزاحمم شدند و بهم تیکه انداختند، اما بهشون محل نذاشتم و رسیدم خونه مارال و زنگ زدم در و باز کرد رفتم بالا دیدم مارال در رو وا کرد یه تاب و دامن کوتاه سفید تنش کرده بود، از خوشحالی رفت منو ببوسه یه لب سکسی ازم گرفت که جا خوردم، خونه بزرگ و با صفایی داشتند مارال منو راهنمایی کرد تا لباسامو عوض کنم بعدش یه تاب و شلوارک برام آورد.
رو دیوار عکس داداش مارال رو دیدم اینقدر خوشتیپ بود یهو دلم هوری ریخت، گفتم :«داداشتِ؟»
مارال گفت :«آره دوست داری زنش بشی؟».
من گفتم «برو بابا کی میخواد شوهر کنه!».
مارال رفت تو آشپزخونه و دو تا شربت آلبالو درست کرد وآورد و بعدش رو مبل لم داد و پاهاش انداخت رو میز عسلی، اونوقت کنترل ماهواره رو برداشت و زد رو کانال سکسی ها گفت:« از اینا خوشت میاد؟».
منم گفتم بدم نمیاد اونوقت لیوان رو برداشتم و کمی از شربت خوردم، طعم خاصی داشت، بعدش رفتم کنار مارال نشستم، یهو دیدم مارال داره رون هاشو نوازش میکنه، اونوقت آروم آروم پاهاشو از همدیگه باز کرد... وای شورت پاش نبود، کسش رو دیدم چه کس تپلی بود، با انگشتاش لبای واژنش باز کرد و یکم مالوندش...
بعد دستش رو انداخت دور گردنم و پشت گردنم و بوسید و گفت:« دوست داری باهم حال کنیم».
من جا خوردم و چیزی نگفتم، بعدش مارال آروم با زبونش گوشم رو گذاشت تو دهنش و گفت:« نگفتی کس خانم؟».بعدش دیگه امون نداد همینطوری زیر گردنمو خورد.


منم از خود بیخود شدم و لبش رو بوسیدم وای چه حالی داد، رژ خوشمزه ای زده بود، لب خوری شدیدتر شد و با زبونامون بازی میکردیم مارال منو خوابوند و اومد روم و تاب از تنم در آورد و شروع کرد به سینه خوردن!
حشرم زد بالا احساس کردم شورتم داره خیس میشه! آخ و اوفم در اومد باورم نمیشد دارم سکس میکنم اونم با یه دختر! دستام رو کشیدم رو رون های مارال، دامنشو دادم بالا و کس و کونش ومالوندم کسش خیس خیس شده بود، مارال شلوارک و شورتمو یه جا از پام کشید بیرون و شروع کرد به خوردن کسم، اوف چه فازی داد، آب دهنش از روی کسم میچکید رو زمین من موهاشو چنگ میزدم، با مارالحالت 69 شدیم، منم شروع کردم به کس خوردن، اوف چه حالی میداد، صدای کس خوردنمون تو اتاق پیچید.
مارال بالشک مبل رو برداشت گذاشت زیر کونم و رفت سراغ خوردن سوراخ کونم، وقتی دورش لیس زد از خود بیخود شدم، مارال از تو سبد میوه یه خیار برداشت و تو دهنش ساک زد و بعدش کشید رو کسم! اوف...
مارال گفت:« دوست داری کیر بخوری؟»... من اینقدر تو حس بودم گفتم:«آره عزیزم میخوام».
مارال یه کم از خیار رو فرو کرد تو کسم و بعد درآورد وگفت:« بزار کیر شوهرت پاره اش کنه»!
بعدش وقتی لبای کسم رو میخورد آروم آروم خیار رو کرد تو کونم...اوف، اولش درد داشت اماخیلی فاز داد.
منم زیر دامن مارال فقط داشتم کس و کونش رو میخوردم و چیزی نمیدیدم.


یهو دیدم یه چیز داغ و کلفت داره میره تو کونم، انگار یه کیر واقعی بود...اوف خیلی فاز داد، بعد شروع کرد به تلمبه زدن، جیغم در اومد، داشت کونم جر میخورد، سرمو از زیر دامن مارال کردم بیرون، یهو دیدم داداش مارال داره منو میگاد، باورم نمیشد، اونا با هم دست به یکی کرده بودند منو بگان!
داداش مارال که اسمش«هادی» بود یه چشمکی بهم زد و کیرشو درآورد آروم سر داغ کیرگذاشت رو کسم ! من اونقدر غافلگیر شده بودم که نمیدونستم دارند با من چیکار میکنند، هادی از اول وقتی سرم زیر دامن مارال بود داشت با یه هندی کم از کوس و کونم فیلم میگرفت.
مارال روشو برگردوند طرفم گفت:«جنده خانم دیگه وقتشه به شوهرت کس بدی».
هادی بی مقدمه محکم کیرشو کرد تو کسم...وای چه دردی داشت ولی فاز داد پرده منو پاره کرد و تند تند شروع کرد به تلمبه زدن...هادی گفت:« کس خانم زنم میشی؟»
منم که داشتم حال میکردم گفتم:« آره میشم... شدم... بکن...بکن منو...».
مارال پا شد و همه ی لباساشو در آورد و رفت روی مبل نشست و پاهاشو از همدیگه باز کرد و کسش رو مالوند ، در حالیکه هادی سینه هام چنگ زده بود و تند تند منو میگایید، مارال با یه پوزیشن سکسی روی بدن ما شاشید، اوف چه داغ بود...من یه کم از آب کسم اومده بود، هادیم داشت آبش میومد کیرشو از تو کسم درآورد، مارال اومد و کیر داداششو گرفت و شروع کرد به جلق زدن... هادی هم آب کیرشو ریخت رو سینه هام... مارال خم شد و سینه هامو مالوند و اونا رو لیس میزد و آب کیر داداششومیریخت تو دهنم...اوف چه خوشمزه بود...
هادی گفت:«آجی مارال حالا نوبت توئه»! اونوقت باسن هاشو گرفت و کس و کونش رو لیس میزد...
مارال از من خواست دوباره حالت 69 بشیم تا وقتی داداشش اونو میگاد من از زیر لیس بزنم...


باورکردنی نبود من گیج بودم و از شهوت چیزی حالیم نمیشد، مارال ناقلا تو شربت آلبالو یه چیزی ریخته بود
قلبم تند تند میزد، فقط دلم میخواست بدم، هادی کرد تو کون مارال و شروع کرد به تلمبه زدن منم از زیر، خایه های هادی و کس خواهرش مارال رو که میچکید رو سینه هام میخوردم!
مارال با خیار کسم رو میکرد، هادیم که سینه های مارال رو چنگ زده بود، داشت دوباره ارضا میشد مدام فحش میداد و حرف های سکسی میزد، اونوقت شصتش رو فرو کرد تو کس خواهرش و یه آهی کشید وکیرش رو در آورد و آبش رو ریخت رو صورتم! بعدش گذاشت تو دهنم !مارالم که از شهوت کسش رو می مالوند رو بدنم دوباره شاشید...اوف چه داغ بود، برادر و خواهر منو سوزوندند، بعدش سه تایی رفتیم حموم و بعدش این شد شب جمعه به یاد موندنی!!

ذات بــد نـیــکــو نـگـردد آن کـه بـنـیـادش بـد اســت
تـربـیـت نـا اهـل را چــون گـردکــان بــر گـنـبـد اسـت


بسلامتی اونایی که ذاتشون درسته!

     
صفحه  صفحه 18 از 20:  « پیشین  1  ...  17  18  19  20  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.