| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای ضربدری

صفحه  صفحه 3 از 22:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  18  19  20  21  22  پسین »  
#21 | Posted: 9 Feb 2011 12:38

بساط
سلام.اسم من متین هست و اسم زنم سحر که یک زن حشری که من در مقابلش کم میارم.وقتی حشری بشه دیگه هیچی حالیش نیست باید که کسش رو تصاحب کنم.انصافا هم هیکلش خیلی سکسی هستش چون زنمه نمیگم.سینه های برجسته.رون های پر.کون خوش فرم و قیافه ی خوشگل.با قد 175 و وزن 69.یک روز اخر هفته تصمیم گرفتیم بریم باغمون که 20 کیلومتری از شهر فاصله داشت و 2 شب اونجا استراحت کنیم.من به دوستم وحید زنگ زدم و خواستم که اونا هم باهامون بیان.اونم بعد از صلاح مشورت قبول کرد.اسم زن رضا مهناز بود مهناز هم خوشگل بود هم خفن ادم رو یاد جنده های بعضی فیلما مینداخت که ادم دلش میخواست بکنتش.سحر از زمون دختری همیشه لباس باز میپوشید.منم بهش ایراد نگرفتم.ولی مهناز فوق العاده باز میپوشید ممکن نبود تو خونه تا بالای نوک سینش رو نبینی. موقع رفتن رسید و حدود نیم ساعتی تو راه بودیم.حدود ساعت 6 اینا بود که رسیدیم.باغ حدود 6000 متر هستش و تو محوطش هم پر از درخت.همچنین استخر و تاب و سرسره و یه خونه باغ دو طبقه هم داره.واسه همین نمیشه از این ور باغ اونور باغ رو دید.بعد از یکم استراحت رفتیم تا باغ رو یکم قدم بزنیم.منو سحر طرف استخر اومدیم رضا اینا هم رفتن اونور خونه.استخر اب نداشت.سحر منو کشوند داخل استخر.میدونستم که حشرش زده بالا.دوروز بود که سکس نداشتیم.سحر شلوار تنگ پوشیده بود با یه پیرهن تقریبا مردونه.پیرهنش رودر اوردم و یکم مزه ی سینه هاش رو چیدم.اونم بیکار نبود و داشت کیرم رو میمالید.یکم که سینه هاش رو خوردم شلوارش رو تا زانو کشیدم پایین و زانو زدم یکم کسش رو سر پایی لیسیدم اونم سر و صداش زیاد شده بود.سحر دیگه طاقت نداشت واسه همین شلوارش رو زیر زانوش گذاشت و کون و کسش رو داد عقب.منم کیرم رو روانه ی کسش کردم.یکم عقب جلو کردم بعدش سحر پاشد و یه زانوش رو خم کرد به سمت بالا که یعنی سرپایی بکنمش.وقتی داشتم عقب جلو میکردم از عمد یکم محکم فشار میدادم تا به دیوار برخورد کنه.ولی سحر دستای من رو گرفت و گذاشت رو سینش که با این کارش نمیتونستم محکم فشار بدم.تو همون حین دیدم ابم داره میاد سرعتم رو که زیاد کردم سحر هم باهام ارضا شد.پاشدیم لباسامون رو بپوشیم که بریم سمت خونه.تو راه صدای مهناز رو شنیدیم که داشت اخ و اوف میکرد.به اصرار سحر رفتیم ببینیم چه خبره.وای خدایا داشتم چی میدیدم.رضا دراز کشیده بود رو زمین و مهناز داشت بالا پایین میرفت و سرشون سمت ما بود.مهناز اون سینه های حشریش رو به دهن رضا میمالید یهو که منهاز سرش رو بالا گرفت مارو دید.من که داشتم از خجالت اب میشدم.سحر هم داشت بهم درس میداد که سکس اینطوری میشه نه مثل ما.من بهش غر زدم که تقصیر تو شد که مهناز دیدمون.حالا به رضا بگه بد میشه.سحر هم گفت خوب بشه.اونا مال مارو دیدن ماهم مال اونارو.با تعجب پرسیدم کی دیدن که گفت وقتی تو استخر داشتی از پشت کسم رو میکردی.
رفتیم خونه.رضا اینا هم اومدن.هیچکس هیچی به روی خودش نیاورد.فقط سحر هم میگفت که میخوام.منم نیگرش داشته بودم واسه شب که دمار از روزگارش در بیارم.سکس مهناز اینارو دیده بود حشری شده بود.شب که شد موقع خواب من خواستم که جدا بخوابیم اما مهناز و سحر گفتم که باید کنار استخر تو الاچیق بخوابیم.منم خدارو شکر میکردم که از سکس گذشته.باغ ما فقط یه الاچیق داشت باید با هم چهارتایی میخوابیدیم.موقع خواب دیدم که سحر هی انگولکم میکنه بهش گفتم اگه سکس میخواستی تو خونه میخوابیدی.اونم گفت خوب نمیشد که ضایع بود.
گفتم خوب که چی گفت من میخوام.گفتم اخه الان پیش اینا که نمیشه.گفت صبر میکنیم بخوابن
نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم سحر خوابید رو من.به مهناز اینا نیگا کردم دیدم مهناز پشتش به ماست رضا هم اونور مهناز بود نمیدید.راستی مهناز یه دامن تنگ تا بالای زانوش پوشیده بود و یه تاپ کوتاه که نافش به ادم چشمک میزد.سحر هم یه دامن پوشیده بود تقریبا 3 سانت از مال مهناز دراز ترو همون پیرهن.دامنش رو در اورد شورت پاش نبود کسش رو از روی شلوار چنان میمالید به کیرم که دیونه شده بودم پیرهنش رو هم من در اوردم.
سوتینش رو باز کرد و سینه هاش رو گذاشت دهنم.چنان ووووووووووووووووووی میکرد که ترسیدم مهناز اینا بیدار شن.شلوارم رو در اورده بود و کیرم رو وسط پاهاش میمالید به کسش و صدا در میاورد.میدونستم که عاشق اینه که تو سکس بازی کنه.ولی حالا وقتش نبود که.صداش یواش یواش زیاد شد برگشتم به مهناز اینا نیگا کنم دیدم مهناز تاپ تنش نیست.فکر کردم چشام اشتباه میبینه.اما یه لحظه صورت رضا رو دیدم که داشت سینه ی مهناز رو میخورد.نگو بیشرف دو ساعته داره مارو نیگاه میکنه.تا دید منم اونو نیگا میکنم مهناز رو برگردوند و به کمر خوابوند و جلو چشای من نوک سینش رو گذاشت دهنش و باهاش بازی میکرد.منو سحر نزدیکشون شدیم و بدون اینکه حرفی بینمون رد و بدل شه شروع کردیم به ادامه کار.منو سحر 69 شدیم من که کنار مهناز دراز کشیده بودم رضا هم خوابید رو منهاز و کیرش رو گذاشت دهنش و اونا هم 69 شدن.سر منو مهناز یه طرف بود و سر رضا سحر هم پایین.سحر چنان کیرم رو میخورد که کم مونده بود ابم بیاد.منم کسش رو به دهن گرفتم و داشتم واسش میمالیدم که یهودست مهناز اومد سمت کس سحر و انگشتش رو کرد توش.من که داشتم میخوردم مهناز هم داشت انگشت میکرد.سحر چنان صدایی راه انداخته بود که نگو.بهد مهناز انگشتی که تو کس سحر بود رو کرد تو دهن من منم حسابی انگشتش رو لیسیدم بعد انگشتش رو کرد تو دهن خودش.من که داشتم اتیش میگرفتم.دیگه طاقت نیاوردم و سحر و بلندش کردم تا من بلند شدم مهناز به رضا گفت عزیزم نمیخوای بکنی؟
رضا هم بلند شد و رفت وسط پاهای مهناز.منم سحر رو به صورت مورب خوابوندم رو مهناز.مهناز هم سحر رو بغل کرده بود و داشت با سینه هاش بازه میکرد.رضا هم با تموم وجود داشت میکوبید تو کس مهناز.یکم که عقب جلو کردم خسته شدم واسه همین دراز کشیدم تا سحر بشینه رو کیرم و خودش بالا پایین بره.رضا هم مهناز رو برش گردوند و به شکم خوابوند از پشت کیرش رو تو کس مهناز عقب جلو میکرد.یکم نگذشته بود که احساس کردم دارم میام.به سحر چیزی نگفتم و تموم ابم تو کسش خالی شد.با اومدن اب من سحر یه اهی کشید و اونم ارضا شد و روم دراز کشید.نمیدونم رضا اینا کیی تموم شدن اصلا یادم نیست کی خوابمون برد.که صبح با سرو صدا و اب پاشی مهناز و رضا بیدار شدیم.سحر و من لخت بودیمو تو بغل هم.نیگا کردم دیدم رضا و مهناز هم لختن.پاشدیم و نشستیم به خوردن صبحانه که رضا اینا اماده کرده بودن.بعدش هم استخر و پر کردیم و افتادیم توش و چهار نفری ابتنی کردیم.تو استخر با دیدن سینه های مهناز کیرم راست شده بود واسه همین رفتم سمت سحر و از پشت بغلش کردم و کیرم رو چسبندم به کونشاونم که موضوع رو فهمید حسابی کونش رو تکون میداد تا حالم بیاد.من که حرکاتم دست خودم نبود شروع کردم به خوردن گردن سحر.رضا اینا که دیدن موضوع جدی هستش بهمون پیشنهاد دادن تا بریم بیرون از اب و راحت باشیم.دیگه جای خجالت کشیدن نیست.جاهامون تو الاچیق هنوز جمع نشده بود رفتیم اونجا و من دیدم که حال رضا خرابتر از من هستش.رضا به کمر دراز کشید و مهناز نشست رو دهن رضا تا واسش لیس بزنه.منو سحر هم 69 شدیم.بهد سحر بند شد و نشست رو کیرم.که پشتش سمت سر مهناز و رضا بود..بعد رضا و مهناز اومدن سمت نرده ی الاچیق که سر من اونجا بود.مهناز کسش رو جلو من باز کرد و رضا هم از بالا سر منو سحر داشت کس مهناز رو میکرد.مهناز تو همین حین کف یه پاش رو گذاشت رو دهن من.با اینکه سحر روم نشسته بود طاقت نیاوردم و حسابی پای مهناز رو لیسیدم.سحر هم عین خیالش نبود و در عوض اونم دستاش رو گذاشته بود رو رونهای رضا و داشت باش بازی میکرد.منم بیشتر و بیشتر داشتم پای مهناز رو لیس میزدم.حتی مهناز خسته شد و پاش رو گذاشت زمین من سرم رو برگردوندم و ساق پاش رو حسابی لیسیدم.سحر هم داشت به بهونه ی بازی با کس مهناز با کیر رضا ور میرفت.رضا مهناز رو بلند کرد خوابوند رو زمین و پاهاش رو باز کرد و کیرش رو کرد تو کسش.منم سحر رو همونطوری درست پیش اونا خوابوندم و تا کیرم رو گئاشتم تو کس سحر سحر یه پاش رو بلند کرد برد نزدیک دهن رضا.رضا هم مهلت نداد و همه جای پای سحر رو میلیسید.مهناز هم از زیر پای اون پاش رو گذاشت رو سینه ی من و داشت با سینم بازی میکرد.بعدش هردوشون خسته شدن و پاشون رو انداختن زمین.وای منو رضا عجب حالی میکردیم.اونقدر باحال بود من داشتم سینه های مهناز رو نیگاه میکردم رضا هم سینه های سحر رو.یکم نگذشته بود که رضا مهناز رو بلند کرد و میخواست خودش رو زمین دراز بکشه که مهناز نذاشت و از پشت کمرش رو چسبوند به کمرم.و میشه گفت که مهناز داشت رو من کس میداد.چون مهناز هی وول میخورد واسه اینکه نیوفته زمین بر گشت و از پشت بغلم کرد تا سینه هاش خورد به کمرم و از زیر بغلام بغلم کرد یه اهی کشیدم و گفتم جون.سحر زیر بود و داشت میدید که مهناز چه طوری داره سینه هام رو بازی میده.من یکم بیشتر خم شدم و رضا هم داشت از پشت کس مهناز رو میگایید.مهناز چنان در گوشم اخ و اوف میکرد که واقعا داشتم دیوونه میشدم.بیشتر از چند دقیقه دووم نیاوردم و اب کیرم رو تو کس سحر خالی کردم.تا ابم ریخت تو سحر سحر دستام رو چنگ زد و ارضا شد.منم همونطوری رو سحر دراز کشیدم تا رضا اینا هم ارضا شدن.هر چهارتامون از سکس راضی بودیم و خوش.بعد یکم استراحت و یه دوش چهارنفره هممون رفتیم پی سرسره و تاب.یکم شوخی کردیم و خندیدیم تا بلاخره وقت ناهار شد.نهار رو که خوردیم واقعا من که خسته بودم واسه همین سرم رو گذاشتم رو پای سحر و خوب خوابیدم.وقتی بلند شدم ساعت حدود 7.30 عصر بود.دیدم همه خوابیدن.رضا هم تو بغل مهناز خوابیده.بیدارشون کردم تصمیم گرفتیم شام رو ریم بیرون.شام رو نوش جان کردیم یکم هم اون اطراف پرسه زدیم بعدش اومدیم سمت خونه.تا رسیدیم رضا مشروب اورد و گفت امروز حسابی خوابیدیم وبهتره شب دیر بخوابیم.همه موافقت کردیم.چشای مهناز و سحر برق میزد.نشستیم پای مشروب و ورق بازی.من و مهناز و رضا و سحر.مهناز که یه دامن تنگ کوتاه تا بالای زانو پوشیده بود وقتی جلوم نشسته بود بین پاهاش یا بهتر بگم کسش دیده میشد و بهم چشمک میزد.و یه پیرهن مردونه تنش بود که هم بالاش باز بود هم زیرش فقط یه دکمشو بسته بود تا سینه هاش مثلا دیده نشن.اون پیرهن هم کوتاه بود هم خودش دکمه هاش رو باز گذاشته بود واسه همین هم نافش هم کمرش بیرون بود.سحر هم دست کمی از مهناز نداشتفقط جای دامن شلوارک تنگ پوشیده بود که خط کسش به خوبی پیدا بود و تاپشم سکسی بود و کوتاه و کل ناف و شکم و کمر بیرون بود.مهناز بامن شوخی میکرد و سحر هم با رضا.تو این حین من و مهناز بازی رو بردیم و مهناز از خوشحالی پرید بغلم و بوسم کرد.منم از شدت ضربه ی اون افتادم زمین.مهناز بوسم میکرد و منم بغلش کرده بودم و حسابی پهلوهاش رو میمالیدم.تا اینکه مهناز از رو من بلند شد و منو مهناز به رضا اینا ادا در میاوردیم و اونا هم حرص میخوردن و رضا هم میگفت شما تقلب کردین و قبول نیست.من به سلامتی بردمون پیک هارو پر کردم و واسه همه پر ریختم.همهمون خوردیم.یه چند باری ریختم و خوردیم تا اینکه سحر گفت وای پختم از گرما و مهناز هم گفت منم همینطور و منو رضا هم تایید کردیم واسه همین من پیرهن و شلوارم رو در اوردم.با لخت شن من بقیه هم لخت شدن.مهناز یه شورت و سوتین نارنجی تنش بود و سحر هم ست صورتی.من و رضا با دیدن مهناز و سحر راست کرده بودیم ضایع.مهناز و سحر هم میخندیدن و ادا در میاوردن.مهناز سوتینش و شورتش رو در اورد بعد اون سحر لخت شد.سحر جلوی منو رضا پیش مهناز نشسته بود و همون حالت پاهاش رو از هم باز کرد و کسش رو بهمون نشون میداد و گفت میخوای؟
منم گفتم اره؟
سحر گفت باید خوب بلیسیش.جلوی لینا نشون بده که چقدر کسم رو دوست داری.منم رفتم جلو و زبونم رو گذاشتم رو کس سحر.تا زبونم خورد سحر گفت ایییییییییییییییییییییی
شروع کردم به خوردن کسش اونم با دستاش سرم رو بیشتر به کسش میچسبوند.صدای مهناز میومد که میگفت اخ همش مال تویه خوب برام لیس بزن.چنان فشاری به کیرم میومد که نگو.سحر و مهناز هم اونقدر مست بودن و حشری که هیچی حالیشون نبود.البته ما هم مست بودیم.یه انگشتم رو میکردم تو کس سحر و عقب جلو میکردم.سحر واقعا خل شده بود.من و رضا سحر و مهناز رو 69 کردیم.مهناز زیر بود و سحر بالا.رفتم جلو دهن سحر کیرم رو گذاشتم تو دهنش اونم واسم میلیسید.رضا هم اونور بود و مهناز داشت واسش میخورد.من کیرم رو از دهن سحر در اوردم و گذاشتم رو کس مهناز و سحر کیرم رو میلیسید.مهناز هم دیوونه شده بود.کیرم رو کسش ورجه وورجه میکرد اما توش نمیرفت.منو رضا جاهامون رو عوض کردیم و من رفتم رو کس سحر که جلو دهن مهناز بود و رضا هم اونور.وقتی کیرم رفت تو کس سحر مهناز هم اونزیر داشت کس سحر رو میلیسید و هر از گاهی یه لیس هم به کیر من میزد.یواش یواش لیس زدنهاش بیشتر شد و دیگه من عقب جلو نمیکردم و مهناز داشت واسم ساک میزد.خوب که دقت کردم دیدم رضا هم عقب جلو نمیره کیرش رو گذاشته دهن زنم.کیرم رو از دهن مهناز در اوردم و گذاشتم تو کس سحر.مهناز طوری زبونش رو اونزیر قرار داده بود که موقع عقب جلو تخمام به زبونش میخورد و حالی به حولی میشدم.رضا هم رلکس دستاش رو کمر سحر بود و داشت بدنش رو حسابی واسش میمالید.جامون رو با رضا عوض کردیم.ولی ایندفعه دیگه کیرم رو تو دهن سحر نذاشتم بلکهیکراست کردم تو کس مهناز.وای خدایا کس مهناز یه چیز دیگه بود.هول شده بودم و دستام داشتن میلرزیدن.از عقب جلو های رضا هم فهمیدم که اونم داره سحر رو میکنه.سحر و مهناز صداشون زیاد شده بود و داشتن داد میزدن.البته منو رضا هم دست کمی نداشتیم.رضا طوری میکوبید به سحر که سحر محکم با سر میخورد به شکم من.بعد از پنج شیش دقیقه رضا سحر رو بلند کرد خودش به کمر خوابید و سحر هم نشست رو کیرش و با اخ و اوخ جان گداز نشست رو کیر رضا.منم خوابیدم رو مهناز و سینه هاش رو دهن گرفتم و تو این حین هم تو کسش عقب جلو میکردم.مهناز چنان بغلم کرده بود که اگر میخواستم هم نمیتونستم ازش جدا بشم.دست از سینه های مهناز کشیدم و شروع کردم به خوردن لب و گردنش.یهو مهناز لبم رو یواش گاز گرفت فهمیدم که ارضا شد با ترشح اب از کسش کسش خیلی لیز شده بود و منم داغون .سرعتم رو زیاد کردم تا منم ارضا شدم.خواستم بکشم بیرون که مهناز نذاشت و با پاهاش گرهم زد و همه ی ابم تو کسش خالی شد همونطور روش خوابیدم و مشغول به تماشای سکس زنم با رضا شدم.سحر چقدر خوشگل تر به نظر میومد.تا اینکه یهو رضا بلند شد و سحر رو خوابوند رو زمین و محکم و با فشار کیرش رو تو کس سحر میکوبید تا ارضا شد ولی با تعجب دیدم که اونم ابش رو ریخت تو کس سحر.بعد اینکه خوب خالی شد شروع کرد به خوردن لبای سحر.از مهناز پرسیدم شما چرا ابو ریختین تو کس؟اونم گفت خوب قرص میخوریم.بعدش شروع کرد به خوردن گردنم.
هممون خوابمون برده بود صبح که پاشدیم بعد از خوردن صبحونه وسایل رو جمع و جور کردیم تا برگردیم خونه.وقتی رسیدیم رضا اینا رفتن خونه ی خودشون ما هم خونه ی خودمون.تا رسیدیم خونه یه دوش گرفتیم و گرفتیم خوب خوابیدیم.فرداش رضا به من زنگ زدو و مهناز هم به سحر و به خاطر تعطیلات تشکر کردن.
از این به بعد وقتی با سحر سکس میکردیم به یاد اون چند روز میوفتادیم.تا اینکه اخر هفته رضا بهم زنگ زد و با کمال پررویی گفت مهناز میگه دلش واسه تو تنگ شده منم دلم واسه سحر جون.فردا شام بیاین خونه ی ما.منم گفتم با سحر حرف بزنم بعد.وقتی رفتم خونه دیدم سحر هم از موضوع با خبره.سحر اعلام موافقت کرد.زنگ زدیم به مهناز اینا و گفتیم که فردا میایم شام.اونا هم خوشحال شدن.روز پنج شنبه بود و حاظر شدیم که بریم خونه ی رضا اینا.ساعت 7 بود که رسیدیم خونه ی رضا اینا.مهنازخیلی خوشگل و خوردنی شده بود.سحر هم خوردنی شده بود ولی واسه رضا.
رتیم نشستیم رو کاناپه.مهناز صاف اومد و نشست بغل من و شروع کرد به بازی کردن با صورتم.سحر هم که لباسای بیرونش رو در اورده بود نشست کنار رضا.من گفتم بیاین یه کاری بکنیم.سر جفتامون شرط ببندیم.هر کی برد با 2 نفر سکس کنه.سحر هم گفت موافقم به شرطی که من و مهناز شرط ببندیم رو شما.خیلی دوست دارم مهناز رو ببرم و دو کیره بشم.رضا هم گفت خوب منم دوس دارم که من متین رو ببرم دو نفرتون رو بکنم.اما دو کیره کردن هم فکر خوبیه.بلاخره تصمیم بر این گرفتیم که رو مردا شرط ببندن.البته با وضع قوانینی.اونی که بازنده شد اونشب سکس نخواهد کرد.وبرای اینکه دخالت نکنه بعد از اینکه کامل لخت شد دست و پاهاش بسته میشه طوری که بتونه بقیه رو ببینه.من ترجیح میدادم که مشروب هم باشه.ولی بقیه گفتن میخوایم کاملا بیدار باشیم.مهناز و سحر شروع کردن به ورق.همونطور که انتظارش میرفت مهناز بازنده شد و سحر جون برد.مهناز رو به کنار تخت بستیم و لختش کردیم.سحر رو به کمر خوابوندیم و رضا رفت وسط پاهاش تا کسش رو واسش بخوره منم شروع کردم به خوردن لب و گردنش.یکم بعد سحر گفت دوست دارم هردو با هم دیگه کسم رو بخورین.من از طرف شکم سحر خم شدم سمت کسش رضا هم از پایین داشت میلیسید.بعدش سحر پاهاش رو هوا کرد و به رضا گفت کونم رو هم بلیس لطفا.امر امر سحر خانوم بود.منم همون حالت مشغول خوردن کسش بودم.مهناز هم مثل یه حیوون وحشی گرسنه که انگار تو قفس باشه داشت مارو نگاه میکرد و هر از گاهی یه اهی میکشید.یهو سحر هردوی مارو بلند کرد و برد سمت مهناز و سر هرکدوممون رو به طرف یکی از سینه های مهناز فشار داد.من و رضا هم شروع کردیم به لیسیدم سینه ی مهناز.مهناز که میدونست سحر نمیزاره دستاش رو باز کنیم و فقط میخواد ازیتش کنه بیشتر و بیشتر حشری میشد و زوزه میکشید.یه لحظه دیدم از کس مهناز داره اب میاد.سحر سرم رو برد نزدیک کس مهناز.تا یه لیس به کس مهناز زدم و اونم اه کشید سرم رو کشید عقب.مهناز دیوونه شده بود.کم مونده بود گریه کنه.بعدش سحر ما رو کشید کنار و شروع کرد به خوردن کیرمون.من و رضا هم دیگه نفسمون داشت بند میومد.بعدش سحر به کمر خوابید و کیر منو از بالای سر گرفت دهنش و به رضا که جلو کسش بود گفت بکن دیگه لعنتی.رضا هم امون نداد با تموم وجود کیرش رو فرو کرد تو کس زنم.یکم بعد منو رضا جاهامون رو عوض کردیم و من داشتم میکردم تو کس زنم و رضا هم کیرش رو گذاشته بود تو دهنش.بعدش سحر رو بلند کردم و بردم لبه ی تخت و زانوهاش رو گذاشتم زمین و بدنش رو تخت.کونش حسابی بیرون زده بود.دوست داشتم اول خودم کون نازش رو فتح کنم.درست جلو مهناز بودیم 2 تا از انگشتام رو کردم تو دهن مهناز تا واسم خیسش کنه.بعدش یواش یواش کردم تو کونش.اول یکم سر و صدا میکرد بعدش عادت کرد و اروم سر کیرم رو گذاشتم توش.مهناز هم با زبونش لبش رو لیس میزد و اه میکرد.سحر هم دیگه از صدا هاش معلوم بود که داره حال میکنه.واسه همین رضا سحر رو بلند کرد و خوابوند رو خودش و از جلو کیرش رو گذاشت تو کس سحر.بعد منم از پشت رفتم رو سحر و کیرم رو گذاشتم جلو سوراخش.سوراخش تنگ تنگ شده بود.به زور تف کیرم رو چپوندم توش.رضا نمیتونست زیاد تکون بخوره ولی من حسابی داشتم میکردمش.تا حالا سحر رو اینطوری ندیده بودم.خیلی حال میکرد و این و از جیغ دادهای که میزد میشد به راحتی فهمید.بعدش رضا پیشنهاد داد جاهامون رو عوض کنیم.واسه یکم تنوع من نشستم رو مبل تک نفری که کنار تخت بود سحر رو هم نشوندم رو کیرم رضا هم از پشت گذاشت تو کونش.البته این طوری یکم واسه رضا سخت بود.منم حسابی گردن و لبای سحر رو لیسیدم و با دستام هم با سینه هاش ور میرفتم.بعدش سحر در گوشم گفت عزیزم ازت ممنونم.بدون که جبران میکنم.طوری که پشیمون نشی از کارت.منم که میدونستم حرف سحر حرفه و حتما یه سورپرایز واسم داره.منم در جواب لباش رو بوس کردم.یهو متوجه شدم که رضا ارضا شد تموم ابش رو تو کون سحر ریخت.سحر هم یکم بعدش ارضا شد.ولی من هنوز مونده بودم.یه لحظه نگام به مهناز افتاد که داشت از شهوت میترکید.رفتم سمت مهناز و همونطور که دستاش بسته بود شروع کردم به خوردن سینه هاش و شیکمش.مهناز شروع کرد به اخ و اوخ کردن.دستاش رو باز کردم و افتاد به جون کیرم داشت حسابی واسم مایه میزاشت.کسش حسابی خیس بود و لیسیدن نمیخواست.مهناز به کمر خوابید و پاهاش رو مثله تو فیلمها اورد گذاشت کنار سرش.کس و کونش جلو چشام بود.طاقت نیاوردم محکم کردم تو کسش.یه اهی کرد شروع کرد به التماس که محکم بکنمش.منم نامردی نکردم و با تموم وجود تلنبه میزدم.بعد که دیدم به کمر مهناز فشار میاد پاهاش رو اوردم پایین و از هم بازشون کردم.افتادم روش و شروع کردم به تلنبه زدن.از خودم تعجب میکردم که چرا ابم نمیاد.مهناز هم همش قربون صدقم میرفت.احساس کردم ابم داره میاد به مهناز گفتم گفت میخوام بریزی رو سینم.سرعتم رو زیاد کردم وقتی ابم اومد کشیدم بیرون و همش رو ریختم رو سینه و شکم مهناز.سرم رو گذاشتم کنار مهناز دیدم سحر و رضا هم خوابشون برده.منم تو بغل مهناز خوابیدم نصف شب بود که بیدار شدم تا برم دستشویی.دیدم همه خوابن.منم رفتم کارم رو کردم و برگشتم کنار مهناز خوابیدم.صبح بود که بیدار شدم.همه رفته بودن حموم فقط من مونده بودم.رفتنم حموم که ببینم چه خبره دیدم مهناز و سحر دارن تنهایی حموم میکنن و رضا نبود.لخت شدم و رفتم حموم.پرسیدم رضا کجاست که گفتن رفته صبحونه بگیره.رو به خانوما گفتم خوب تنهایی داشتین چیکار میکردین؟
سحر گفت ذکر و خیر کیر تو بود.یکم تو حموم گفتیم و خندیدیم بعد اومدیم بیرون.رضا اومده بود و صبحونه رو حاظر کرده بود.صبحونه رو خوردیم منو سحر بر خلاف اسرار رضا اینا اومدیم خونه ی خودمون.تو راه همش از سکس دیشب حرف میزدیم.سحر هم دستش رو گذاشته بود رو دستم.اومدیم خونه تخت گرفتیم خوابیدیم.یه چند روزی از اون ماجرا میگذشت و منو سحر یکبار هم سکس نکرده بودیم.یه شب سحر بهم گفت متین دوس داری امشب دونفرو بکنی منم گفتم اگه رضا رو ببرم که اره.سحر گفت منظورم مهناز نبود.با تعجب گفتم پس کی.گفت پریسا همسایه روبرومون رو میشناسی که.گفتم اره.گفت میدونی شوهر اون مشکل داره و سکس نمیکنن و ......
زیاد به حاشیه نریم.پریسا یه دختر 20 ساله ی خوشگل بود و شوهرش هم محمد بود که ازش 15 سالی بزرگ بود.بنا به دلایلی محمد مریض بود و کیرش واینمیستاد.دیده بودم چند باری خودش رو به من نشون میداد ولی فکر نمیکردم عمدی باشه.نگو خانوم از کیر محروم بوده و خواسته منو تور کنه.سحر بهم گفت که یادته اونشب بهت گفتم جبران میکنم حالا میخوام هم اون کیر ببینه هم من جبران کرده باشم.گفتم اخه چه طوری مگه اون راضی میشه که اونم گفت او


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#22 | Posted: 20 Feb 2011 12:46

زن عوضی
سلام دوستان من محسنم 35 سالمه و زنم مریم 25 سالشه قدش 170 وزنش 58 و سینش 70 کونش جنیفر خیلی سکسیه در ضمن ما عاشق کثیف کاری تو سکسیم اخره همه سکسامون میرینه رو کیرم و تو سکسم زیاد میگوزه خیلی حال میده وقتی میگوزه عاشق اب خوردنه خلاصه تو سکس حسابی جنده و کونیه یه روز داشتم تو مسنجر چت میکردم دیدم نوشته زوج بعد چت کردن و نشون دادن زنش تو وب گفت میای زنامونو عوض کنیم من از خدا خواستم بود ولی باید مخ مریمو میزدم و راضیش میکردم خلاصه یه قرار گذاشتم و رفتم. زنو شوهرو دیدم واقعا سکسی بود اسم زنش مهیا بود خودش ارش اینم بگم زنش فقط با یه شرت اومد جلو و اول بسم ا.. یه لب حسابی داد بهم قرار شد من به مریم بگم ارش همکلاسم بوده و تازه از خارج امدن بلاخره رفتم خونه شب یه مشروب مفصل خوردیم رفتیم تو اتاق خواب من لخت شده بودم با کیرم بازی میکردم مریمم داشت لخت میشد از فرصت استفاده کردم و یه فیلم سوپر گذاشتم که سکس ضربدری بود البته خارجی گفت این چیه گفتم زن شوهرن عوض کردن گفت چقدر پستن گفتم حتما یه حالی داره گفت مردشور ببره این حالو مگه کیر با کیر فرق داره گفتم نمیدونم ولی شاید کوس با کوس فرق کنه خلاصه مریم که مست شده بود امد به پهلو خوابید و ساک زدن منم داشتم سوراخ کونشو میخوردم چه حای میداد جاتون خالی اونم قربون صدقه کیرم میرفت و کونشو فشار میداد تو دهنم منم میگفتم بخور جنده من کونیه من بخور جنده خانم مریمم میگفت باشه کسکش من میخورم جاکشه من گفتم اه اه مریم میخوام برات کیر بیارم کسکشیتو بکنم گفت باشه 10 تا بیار جرم بدن حاملم کنن گفتم اخخخخخخخخخخخخخ چه حالی میده ادم زنش جلوش کوس بده واییییییییی گفت دوست دای گفتم میمیرم برات گفت جنده بشم برام میمیری گفتم اره برگشت به حالت لب گرفتن گفت قربون شوهره بی قیرتم برم که میخوا منو بده دوستاش بکنن اینو که گفت داشتم دیونه میشدم با اخو واخ گفتم مریم جونم جنده من کونیه من بزار برات کیر بیارم عزیزم گفت اخخخخخخخخ بیار کسکش بیار الان کاش 2 تا کیری میگاییدم گفتم اییییییی مریم تو جون بخواه خلاصه تو حل بودیم برش گردوندم و خودش لپ کونشو وا کرد اومدم بزارم تو گفتم مریم یجور وایسا که ارش بزاره تو کست گفت ارش کیه گفتم دوستم از خارج امده گفت پس واقعا میخوای بدی منو بگاد تا اینو گفت حشری شدم محکم کردم تو کونش یه کوز ابدار زد جیغ کشید گفت پارم کردی کسکش گفتم میخوام گشاد شی برا ارش عزیزم گفت مه کیرشو دیدی گفتم اره کلفت بلند گفت اخ جون بگو الان بیاد وایییییییییی محسن میخوام کیرشو گفتم میارم برات جون ن ن ن ن ن ن ن ابم امد ریختم تو کونش لبشو گاز کرفتم گفت محسن انم میاد گفتم اخخخخخخخخخخخخخخ قربونه انت نشست رو سینم شورو کرد ریدن خیلی حال میداد با دهنم ابشو اوردم رفتیم حموم تو حموم گفتم مریم کی ارشو بیارم گفت دیونه باور کردی گفتم تورو خدا گفت خری گفتم جون من گفت بعد بگی زنم جندست طلاقم بدی گفتم مینیویسم که من گفتم خلاصه راضی شد فردایی به ارش زنگ زدم مهیا گوشیو برداشت گفتم مهیا امشب میاین خونمون گفت حتما عصر امدم خونه به مریم گفتم گفت تنهاست گفتم با زنش گفت حتما تو هم میخای زنشو بکنی گفتم اگه تو بخوای گفت نه گفتم باشه مریم یه پیرهن طوری پوشید با یه شورتو کرست سفید که انگار اصلا لباس تنش نبود ارش و زنش شب امدن و اما..........................................میرم برا اینکه اعصاب منو خورد کنه سریع امد جلو ارشو بغل کرد گفت قربونه کیرت برم ارش جون میخام امشب حسابی جندت بشم شروع کرد به لب دادن انگار صد ساله میشناسش همونجا جلو در کیر ارشو دراورد شرو کرد به ساک زدن من از شهوت داشتم دیونه میشدم یه لحظه مریم گفت قربونه خال سوراخ کونت برم ارش برگرد میخوام کونتو بخورم مهیا هم همینطوری نگاه میکرد مریم کون ارشو میخورد هی مگفت ارش انتو میخام گوزتو میخوام ارشم دولا شده بود میگفت بخور جنده محسن چه زن جندهای داری منم داشتم حال میکردم مریم گفت محسن قصه نخور میتونی کون مهیارو بخوری ولی نکنیشا وگر نه من هر روز میرم کوس میدم شوروع کردم جق زدن و کون مهیارو خوردن جوننننننننننننننننننن مهیا فدای کونت قربونه انت انتو میخوام بگوز برام وایییییییییییییییییییییی چه حالی میداد مهیا که محسن بگا منو ارش داره زنتو میگاد کسکش الان حاملش میکنه گفتم جون من تورو میخوام از کون حاملت میکنم فت منو هرشب دارن حامله میکنن اخخخخخخخخخخ محسن انمو بحور برگشتم مریمو نگاه کردم دیدم مثل سگ مونده ارشم داره مگادش دا تخماش تو کونش بود کیرسو دراورد مریم یه گوز ابدار داد ارش گفت کونی بازم بگوز گفت باشه کی کلفت من میگوزم ارش جون میشه برینی روم بشاشی روم میخوام با شاشت دوش بگیرم جون منم داشتم حال می کردم که ارش تو اطاق جلو در شاشید رو کمر مریم .مریم داد زد جون چه داقه شاش تموم شد دوباره کرد تو کونش جنده کس پاره کونی گوزو هرزه کستگی کن مریم میگفت باشه عزیزم من کسته توام تو بکنه منی ارش تو ماله منی محسن منو برا تو عقد کرده تو منو بگای حاملم کن ارشم مثل سگ داشت میکرد گیساشو رفت با خوشونت اوردش بالا یه مشت تف کرد تو دهن مریم گفت بخور کیرم تو کونه خواهرت مریمم میگفت جون خاهرمم میرام بگای کونشو پاره کنی ارشم داد میزد اخخخخخخخخ مریم جون دلم برا گایدنت لک زده بود مریم میگفت وای یادته 14 سالم بود منو کردی شب عروسیم اول تو منو گاییدی میمیرم برا کیرت اخخخخخخخخخخخ محسن ارشو بیار پیش خودمون هر شب منو بکنه من مات مونده بودم از ی طرف خال میکردم از ی طرف مونده بودم این چی میگه گفتم حالا که مریم از 14 سالگی سکس کرده مهیارو دولا کردم تا ته کردم تو کونش داد زد سوختم گفتم الان پارت میکنم گفت پاره کن جرم بده زن جنده گفتم تا نرینی ولت نمی کتم گفت باشه همینو گفت ابش اومد انوقت یه انه حسابی کرد رو کیرم بوش پیید تو اطاق دیدم مریمم خوابیده ارش داره میرینه رو کونش مریمم داره انشو میماله به همه جاش ارش کیرشو زد تو انش کرد تو دهن مریم تا ته تو حلقش ابش اومد مریمم مثل سگ میخورد گفتم مریم نه به اون موقع که نمی دادی نه به حالا که انشو خوردی گفت انه ارش می ارزه به ابه تو خودت گفتی جنده بشم منم به دوستت دادم که از خارج اومده 4 تایی رفتیم حموم دوش گرفتیم ارش شروع کرد لب گرفتن از مریم منم از مهیا کیر ارش و من دوباره یدار شد مریم کفت محسن جون گفتم یه جنده خانم گفت یه کاری بگم میکنی گفتم بگو خواهر جنده گفت کیره ارشو ساک بزن بکن تو کسم گفتم زشته ارش امد دولا شد کیرمو ساک زدن چه حالی میداد حی میگفت زنتو گاییدم چه کیری داری حشرم زد بالا دراز کشیدم مهیا نشست رو کیرم منم کیر ارشو میخورم مریمم کونه ارشو ارشم از مهیا لب میگرفت که موقع ساک زدن کیرش کونش رو صورتم بود دیدم یه خال رو سوراخ کونشه تعجب کردم ولی به روم نیاوردم حشری شدم کونشو خوردن که ابم اومد تو کس مهیا اونم ارضا شد ما اومدم بیرون مریمو ارش موندن تو ارش 4 تا انگشتی تو کون مریم بود کیرشم دست مریم کیرشو صابونی کرد کرد تو کون مریم داد زد ارش جون تو گلومه گفت جنده تو که 10 ساله داری به منو رضا میدی جنده حرف بزنی فیلمتو میزارم برا شوهره کسکشت تازه فهمیدم زنم 10 سله جندست ولی خوب حالم کردم وقتی فهمیدم جندست حالا جلوم داره میده ارش خواهرشم کرده بود این باعث شد که منم مرتب مریلا خواهر مریمو بکنم بیشتر وقتا دو تایی میکردمشون تقریبا هفته ای 4 بار ارش مریمو میکرد من مهیارو با مریلارو مهیا حامله شد گفت ماله تو ولی ارش گفته نگهش دارم اینم بگم رضا پسر خاله مریم بود و تو 10 سالگی مریمو از کون کرده بود و اینا همه نقشه رضا بود که با مریم دست به یکی کرده بود تو مسنجر و اون لب دادن مهیا روز اول برنامه رضا بود ولی در کل لذت میبرم الانم 3 تا زن دارم مریم مریلا و مهیا ارش از ایران رفت و من مهیارو اوردم پیش خودمون سرتونو درد اوردم خوش باشید ولی سکس ضربدری با زنو شوهر یه دنیاییه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#23 | Posted: 31 Mar 2011 08:08
همسرم لاله و خواهر زنم نسترن
چهارشنبه بعد از ظهر بود. تازه کار سرکشی به یکی از ساختمانهایی را که شرکت ما میساخت را تمام کرده بودم. چون محل ساختمان نزدیک خانه مان بود، تصمیم گرفتم که بعوض رفتن به شرکت توی این ترافیک سنگین و دوباره برگشتن، از همینجا مستقیم بروم خانه. میدانستم که امشب خواهر زنم نسترن به خانه ما خواهد آمد. نسترن دو سال از زنم لاله جوانتر است و روابط بسیار نزدیکی با لاله و طبعن با من دارد و بسیار از آخر هفته ها را با ما میگذراند ما همیشه از آمدن او بسیار خوشحال میشدیم. علاوه بر اینکه نسترن انسان بسیار خوبی بود، دختر خوش مشرب و بذله گویی هم بود. و با خودش یک موجی از شادی به خانه ما می آورد. تقریبن سه ساعت زودتر وقت معمول به خانه رسیدم. انتظار نداشتم کسی خانه باشد. لاله معمولن یک ساعت قبل از من به خانه میرسید. ولی روزهایی که نسترن را با خود به خانه میآورد کمی دیرتر. بنابرین دیگر به عادت معمول که هنگام ورودم به خانه با صدا کردنش ورودم را اعلام میکنم، او را صدا نکردم. بلکه آرام بسمت اتاق خواب رفتم تا لباسم را عوض کنم و شاید استراحتی هم بکنم تا خانمها بیایند. در اتاق خواب را که باز کردم ناگهان خشکم زد. لاله و نسترن لخت روی تخت خوابیده و همدیگر را 69 میکردند. آنها هم من را دیدند وخشکشان زد. نمیدانستم چه کنم. یک ببخشید کوچک و بی اختیار از دهانم بیرون پرید و از اتاق خارج شدم. رفتم از توی یخچال یک نوشابه برداشتم و در اتاق نشیمن روی یک مبل نشستم. نمیدانستم که حالا چه خواهد شد. من و لاله همدیگر را خیلی دوست داشتیم و روابطمان خیلی خوب بود. ظرف دو سال و نیم گذشته که با هم ازدواج کرده بودیم، به ندرت با هم اختلافی پیدا کرده بودیم و همیشه اختافاتمان را با حرف زدن و بطور منطقی حل کرده بودیم. حالا در همان محل نشسته بودم و سعی داشتم که خودم را جمع و جور کنم. چند دقیقه ای نگذشته بود که لاله در حالیکه روبدشامبرش را پوشیده بود آمد. صورتش گلگون و مضطرب بود. آرام روبرویم نشست وساکت بمن خیره شد. میدانستم که منتظر عکس العمل من است. بنابراین باید حواسم را خوب جمع میکردم که با گفتن جمله ای نا بجا زندگی خوب زناشوییم را سر یک همچین موضوعی بهم نریزم. برویش لبخند کوچکی زدم و با صدایی آرام گفتم عزیزم چرا بمن نگفتی که تو لزبین هستی؟ عکس العمل آرام من تشویشش را کم کرد. نفس بلندی که گویی در شکمش گیر کرده بود رها کرد و جواب داد، ما لزبین نیستیم. پرسیدم آیا داری بمن میگویی که من اشتباه دیدم؟ گفت نه، درست دیدی. جواب دادم، تو داری ضد و نقیض حرف میزنی. لطفن توضیح بده. نفس عمیق دیگری کشید و گفت، همانطور که میدانی من و نسترن بهم خیلی نزدیک هستیم و هیچ چیز بینمان پنهان نیست. وقتی که تینایجر بودیم، من 16 و نسترن 14، خیلی با هم راجع به پسرها و سکس حرف میزدیم وکنجکاو بودیم. ولی هردو از دوست پسر گرفتن و مشکلات ناشی از آن در این جامعه وحشت داشتیم. بنابراین تصمیم گرفتیم که سکس را با هم تجربه کنیم. اول از بوسیدن و سینه های هم را مالیدن شروع شد. کم کم تجربه مان بیشتر شد ویاد گرفتیم چگونه یکدیگر را ارضا کنیم. اینکار معمولن بصورت عمل لزبینها انجام نمیشد. بلکه با کمک هم و استفاده از یک جسم خارجی انجام میشد. بعد پوز خندی زد و گفت، تو متوجه نشدی، ولی من بخانه تو باکره نیامدم. نسترن اشتباهن با دسته برس بکارت من را پاره کرد. و بعد از شدت گناه از من خواست که من بکارت او را پاره کنم. هر چه من به او گفتم که مسئله ای نیست و بسیاری از دخترها بدون بکارت بدنیا می آیند ویا بکارتشان حلقوی است و هنگام نزدیکی اول پاره نمیشود که خونی بیاید، قبول نکرد و با همان دسته برس بکارت خودش را نیز برداشت. گفت هر چه بسرمان بیاید با هم خواهد آمد. ما سالها سکس پارتنر بودیم تا اینکه من با تو ازدواج کردم بنابراین بعد از اینکه من با تو ازدواج کردم، نتوانستم خواهرم را تنها بگذارم و تصمیم گرفتم روابطمان را ادامه بدهم تا او هم ازدواج کند. در حقیقت خوشحالم که این مطلب امروز رو شد. من همیشه از اینکه چیزی از تو پنهان دارم ناراحت بودم. ولی نمیدانستم که چگونه آن را با تو مطرح کنم تا امروز که خودت فهمیدی. از لاله پرسیدم، خب، حالا چی؟ جواب داد، بگذار جمع دونفریمان را سه نفری کنیم. من نسترن را خیلی دوست دارم و دریغی ندارم از اینکه شوهرم را در رختخواب با او شریک شوم. در ضمن هم به تو و هم به نسترن آنقدر اطمینان دارم که بدانم اجازه نخواهید داد که این قضیه سکس سه نفره مشکلی برای زندگی زناشویی ما ایجاد کند. من میدانم که تو از کردن زن زیبایی مثل نسترن بدت نمی آید. نسترن هم بارها از من راجع به کس دادن من بتو و اینکه چه احساسی دارد پرسیده و گفته که بدش نمی آید با تو بخوابد. بنابراین من هیچ مشکلی نمیبینم. از فکر گاییدن نسترن ته دلم قنج زد. من همیشه از دیدن صورت زیبا و اندام شکیل نسترن لذت میبردم و میبایست با خود میجنگیدم که نگاه کردن به او محسوس نباشد و باعث ناراحتی لاله نشود. البته لاله هم بسیار زیباست. ولی زیبایی یک گل چیزی از زیبایی گلهای دیگر نمی کاهد و دیدن دو گل زیبا بهتر از دیدن یک گل است. من حتی بخواب هم نمیدیدم که روزی بتوانم خواهر زنم نسترن را بکنم. آنهم با کمک و اصرار زنم. سعی کردم که شعفم را از این پیشنهاد پنهان کنم. با صدایی آرام گفتم بسیار خوب. پیشنهادت منطقی است. ولی من تازه از کار آمده ام و باید حمام کنم. شما هم (من اغلب لاله را شما خطاب میکنم) از این فرصت استفاده کن و موضوع را با نسترن در میان بگذار. اگر موافق است من هردو شما را در اتاق خواب میبینم. و اگر موافق نیست، شما را لباس پوشیده در این اتاق. مطمئن بشو که نسترن بفهمد هچگونه فشاری در کار نیست و اگر موافقت نکند این موضوع از نظر من فراموش شده است. بدون اینکه منتظر جواب باشم به سمت حمام اتاق میهمان براه افتادم. نمیخواستم که به حمام اتاق خواب خودمان بروم. چون میدانستم که نسترن احتمالن پریشان آنجا نشسته و منتظر است که ببیند بین ما چه خواهد گذشت. تازه بزیر دوش رفته بودم که در باز شد و نسترن لخت وارد حمام شد و پرید توی بغلم. در حالی که چشمانش اشک آلود بود شروع کرد مرا تند تند بوسیدن و تشکر کردن. بهنام جان مرسی که اینقدر خوبی. مرسی که اینقدر مهربانی. مرسی که لاله را اینقدر دوست داری. مرسی که اینقدر آقایی. مرسی…. بدن لخت نسترن، تماس پوست لطیف تنش با پوست بدنم، فشار پستان های سفت و زیبایش به سینه ام، تماس لبهای نرم تر از گلش به صورتم کار خود را کرد و کیر خوابیده من تبدیل به استخوان سفتی شد که با فشار می خواست خود به شکم نسترن فرو کند. در حالیکه با دست چپ نسترن را در آغوش گرفته بودم با دست راست کیرم را به صورت عمودی بین شکم خودم و نسترن ساندویچ کردم و بعد شروع کردم به مکیدن لبهای لطیفش. وه که چه لذتبخش بود. مرا بیاد اولین بوسه ای که از لاله گرفتم می انداخت. آرام شروع به مالیدن سینه هایش کردم. نسترن همچون اخگری از آتش شده بود. دستهایش حلقه بدور گردنم، لبهایش بر لبانم و شکمش را به کیرم میمالید. لحظاتی بعد دستش را بدور کیرم احساس کردم. در حالی که با ملایمت آن را مالش میداد در گوشم زمزمه کرد. منو بکن. خواهش میکنم منو بکن. دیگر نمیتوانستم صبر کنم. بغلش کردم و از وان بیرونش آوردم با حوله بسرعت او و خودم را نیمه خشک کردم و دوبار از زمین برش داشتم. شدت شهوت و هیجان باعث شده بود که وزن نسترن کمتر از وزن پر کاهی برایم شود. از توی حمام آوردمش به داخل اتاق و آرام بروی تخت خواباندمش. خود نیز کنارش خوابیدم و شروع کردم بار دیگر لبهایش را وسینه هاش را مکیدن. نسترن شروع کرد به مون کردن و به پشت خوابید، پاهایش را باز کرد و با دست من را بروی خودش کشید. من بوسط پاهای باز شده اش غلطیدم. در حالی که وزنم را روی آرنجهایم انداخته بودم، سر کیرم را به وسط پاهایش فشار دادم. دست نسترن را بدور کیرم احساس کردم که سر کیرم را به مجرای کسش هدایت میکند. یک فشار کوچک و سر کیرم وارد مجرای تنگ ولی کاملن خیس و لیز وارد شد. شروع کردم آهسته آهسته به داخل فشار دادن. کسش بقدری تنگ بود که باوجودی که کاملن لوبریکیت شده بود، هنوز اجازه نمیداد به راحتی وارد بشوم. از صورت نسترن و از گاز گرفتن لب پایینش میدانستم که کمی درد دارد. ولی صدایش در نمی آمد. با شجاعت تمام تصمیم گرفته بود که کیرم را تا دسته در خود جای بدهد.یک کمی صبر کردم تا عضلات کسش کش بیاید و به کیر من عادت بکند. با خودم فکر کردم دسته اون برس باید خیلی نازک باشد که این کس اینقدر تنگ مانده. پس چرا کس لاله اینقدر تنگ نبود؟ شاید از برس بزرگتری استفاده میکرده، یا شاید به شخص دیگری کس میداده و حالا بمن نمیگوید. دوباره شروع به لب گرفتن و مالیدن سینه های نسترن کردم. نسترن دوباره داغ شد و شروع کرد زیرم تکان خوردن. بعد پاهایش را تا کرد و گذاشت پشت کمرم و با فشار کیرم را تا دسته فرو کرد. خایه هایم را احساس کردم که به در کونش چسبید. من شروع کردم به عقب و جلو کردن. به که چه لذتی داشت. من کم کم سرعت گاییدنم را زیاد کردم. کیرم را تا نزدیک سرش میکشیدم بیرون و با فشار تا ته فرو میکردم. نسترن هم با من حرکت میکرد. ما با چنان شدتی هم را میکردیم که تختخواب حسابی به قیژو قوژ افتاده بود. ناگهان عضلات نسترن شروع کرد به سفت شدن، با پاشنه پاهایش منو کاملافشار داد داخل خودش و عضلات کسش عین خفت کیرم را در بغل گرفت و شروع کرد به یک لرزش خفیف و از ته گلو صدا کردن. فهمیدم که آبش داره میاد. آمدن نسترن باعث که منهم آمدم. میخواستم بکشم بیرون، ولی نه فشار پاهای نسترن اجازه میداد و نه فشار کمرخودم که به طور غریزی کیرم را تا ته کسش فشار میداد. فواره بعد از فواره منی گرمم را توی کسش خالی کردم. و بعد هردو خسته و نفس زنان توی بغل هم افتادیم. من در حالی که نوازشش میکردم لبها و صورتش را میبوسیدم. بعد از تقریبن یک ربع ساعت نسترن گفت بریم پیش لاله، تنهاست. بلند شدیم و یک حمام کوچک کردیم. توی حمام بیشترمغازله و نوازش بود تا سکس. ما تازه هم یافته بودیم. از حمام که بیرون آمدیم، لاله توی آشپزخانه مشغول غذا پختن بود. با یک لبخند و نگاه معنی داری بما گفت خسته نباشید. و بعد بلافاصله پرسید از کاندوم استفاده کردید یا نه؟ من گفتم نه. مگه تو که نسترن را میفرستادی تو حمام کاندوم دادی دستش؟ لاله روکرد به نسترن وگفت تو بهتره حامله نشی. من به تواجازه دادم با شوهرم سکس داشته باشی ولی نمیتوانی صاحبش بشی. ما هرسه خندیدیم. هاله ادامه داد فردا با هم میریم دکتر برات قرص بگیریم. ولی فعلان استفاده از کاندوم اجباری است. از لاله پرسیدم: عزیزم شام چی داریم. خنده کنان جواب داد غذاهای مقوی. از حالا دیگه تو باید به دو نفر برسی و ما به تو رحم نخواهیم کرد. یا وظایفت را بخوبی انجام میدهی و یا ما از بقال سر کوچه کمک خواهیم گرفت. دو باره همه خندیدیم. شام آنشب با عادت همیشگیمان با خنده و تفریح گذشت. گویی باری بزرگ ازدوش هرسه برداشته شده بود. لاله ونسترن دیگر رازی نداشتند که پنهان کنند و من مجبورنبودم که چشمهایم را ازدید زدن نسترن بدزدم. گرچه هنوز هم حواسم جمع بود که زیاده روی نکنم تا خدای ناکرده باعث ناراحتی لاله بشوم. آنشب برخلاف همیشه که نسترن برای خواب به اتاق میهمان میرفت، ما هر سه به اتاق خواب ما رفتیم. تا من به دستشویی رفتم و برگشتم، دخترها لخت شده و روی تخت مشغول لب گرفتن و با هم بازی کردن بودند. همانجا کنار در ایستادم و به آن صحنه زیبا خیره شدم. خانمها چنان با مهارت و لطافت با هم عشق بازی میکردند که من را مبهوت کرده بودند. میدانستم که آنچه میبینم نتیجه سالهای تجربه آنها با هم است. من شروع کردم بسرعت در مغزم یاداشت برداشتن که چگونه با آنها رفتار کنم که برابشان لذت بخش باشد. پس از چند دقیقه لب گرفتن و سینه مالی، لاله به پشت خوابید و نسترن کمی پایین خزید. در حالی که با دست چپش نوک سینه راست لاله بین انگشتانش می مالید، با دهان شروع به مکیدن سینه چپ لاله کرد و با دست راست بطور دورانی دور چوچول لاله را ماساژ داد. لبه های کس لاله از شدت لذت باد کرده بودند وچوچولش قد کشیده و مثل یک کیر کوچک از بین لبه های کسش بیرون زده بود. لاله هم در حالی که مون میکرد با دست راستش سینه های نسترن را میمالید. این صحنه بقدری سکسی بود که کیر من به سفتی و کلفتی تنه درخت شده بود. من شورتم را همانجا که ایستاده بودم در آوردم واز پشت به نسترن که پشتش به سمت من و کونش به هوا بود نزدیک شدم. چون میدانستم که نسترن چقدر تنگ است و اگر بدون آمادگی بکنمش برایش دردناک خواهد بود، با انگشتانم شروع به ماساژ دادن کسش کردم. او بلافاصله کونش را بالاتر آورد و لای پاهایش را بیشتر بازکرد که به من دسترسی بیشتری بدهد. انگشت سبابه ام را به آرامی به داخل کسش فرو کردم. کسش کاملن خیس و لیز بود و من بدون اشکال انگشتم را تا ته فرو کردم. بعد با نوک انگشتم شروع به ماساژ غده های داخل کسش که درست پشت چوچولش است دادن. بقدری برایش لذت بخش بود که کارکرن روی لاله را متوقف کرد. پشتش را قوس کرد وسرش را بالا کشید. موهایش که تا به حالا از دور گردنش به پایین ریخته بود بالا کشیده شد و ریخت رو پشتش. من از موهای نسترن خیلی خوشم می آمد. بخصوص از وقتی که آنها را مش کرده بود. موهایش را در دست گرفتم تا سرش همچنان بالا بماند و لبان یاقوتینش را بوسیدم. جواب بوسه ام را با ولع داد. لاله از فرصت استفاده کرد وخودش را کمی بالا کشید تا کسش زیر دهان نسترن قرار گرفت. بوسه من و نسترن که تمام شد نسترن پاهای لاله را بروی دوشهایش انداخت و شروع به مکیدن و لیسیدن کس و چوچول لاله کرد. از صورت و صدای مون کردن بلند لاله کاملا مشهود بود که چقدر ازاینکار لذت میبرد. منهم به پشت سر نسترن رفتم و سر کیرم را گذاشتم در کسش. با یک فشار کوچک سرش وارد شد. کسش بقدری خیس بود که مقاومت خیلی کمی نشان میداد. من شروع به آرام عقب وجلو دادن کردم و با هر عقب و جلو کردن کمی بیشتر فرو کردم. نسترن هم همکاری میکرد و خودش را به من فشار میداد. بزودی تا دسته داخل کسش بودم. با دودست کمرش را گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن و کم کم که کس نسترن جا باز کرد و به عصلاتش به داشتن کیر من عادت کردند، من سرعت وشدت تلمبه زدنم را زیاد کردم. شدت گاییدن من بقدری بود که تمام بدن نسترن تکان میخورد و در نتیجه دهانش این تکانها و فشارها را به چوچول و کس لاله منتقل میکرد. ناگهان سروصدای لاله بلند شد و درحالی کمرش را از روی تخت بلند کرده بود و با دودست سر نسترن را به کسش فشار میداد آبش آمد. من ارضا شدن لاله را زیاد دیده بودم. ما هفته ای دوسه بار عشقبازی میکردیم. این یکی از سنگین ترین کلایمکس هایی بود که تا بحال از او دیده بودم. کلایمکس لاله و گاییدن سریع من باعث شد که نسترن هم به کلایمکس برسد. در حالی که رانهای لاله را بغل گرفته بود عضلات کسش بدور کیرم تنگ شد و شروع کرد از ته گلو آه کشیدن. من گاییدن نسترن را متوقف کردم. نمیخواستم که این بار توی کس نسترن بیایم. ولی عضلات کسش همچنان منبسط و منقبض میشدند و سعی داشتند که آب من را بیاورند. باوجودیکه از احساس کس گرم و تنگ نسترن بدور کیرم بسیار لذت میبردم، به ناچار بیرون کشیدم. نسترن را آرام کنار لاله روی تخت خواباندم و رفتم سراغ لاله. لبخندی بروی لبانش ظاهر شد. گویی که منتظر بود که من بسراغش بروم و به او توجه نشان بدهم. در حالی لبانش را میبوسیدم وصورتش را ناز میکردم در گوشش گفتم: همسر زیبایم، آیا اماده ای که من را بخود بپزیری؟ لبخندش آشکارتر شد. دستهایش را بدور گردنم حلقه کرد و گفت: بیا عزیزترینم، من همیشه برای تو آماده ام. بمیان پاهایش خزیدم و سر کیرم را به در کسش فشار دادم. براحتی به داخل خزید. یک فشار دیگر و سر کیرم به جدار دهانه رحمش رسید. در حالیکه کس آشنای لاله را میکردم با خود فکر کردم من چقدر این زن را دوست دارم. هیچ زنی در دنیا جای لاله ی خوب مرا نمی گیرد .
     
#24 | Posted: 1 Apr 2011 19:25
مهدی وزنش



من حميد نزديك 27 سالمه، يك مغازه تعميرات و خدمات فني دارم . كه سر خونه است به تازگي اين خونه رو كه سرش يه مغازه است خريدم قبلش سالها مستجر مردم بودم ‌، نه خونه رو نمي گم منظورم مغازه است سالها يه جورايي اسير صاحب مغازه ها بودم ، نمي دونيد يعني تا مزه شو نچشيده باشيد متوجه نمي شيد چي دارم مي گم مخصوصا اين صاحب مغازه قبلم كه اون هم مغازه اش سر خونه اش بود يه ميخ كه به ديوار مغازه مي كوبيدم كه يه چيزي آويزونش كنم و يا يه طبقه اي چيزي سينه ديوار نصب كنم مي يومد تو مغازه و سرك مي كشيد كه چكار مي كنم با اونكه خير سرش منو دوست داشت و مستقيم اعتراض نمي كرد ولي يه جوري به ميخي كه مي زدم تو ديوار نگاه مي كرد كه انگار تو جيگرش فرو رفته هميشه هم نصيحتم مي كرد كه اگه وسايل و چيز ميزا تو روي زمين و يا روي ميز بزاري امنيتش بيشتر و يه موقع از اون بالا نمي افته ، به فكرم بود ديگه ، واسم دلش شور مي زد كه وسايلم درب و داغون نشه و نزديك سر برج كه مي شد يهو دلش خيلي برام تنگ مي شد مي يومد ببينه حال مغازه اش و در و پيكرش چطوريه و همين طور خودم وقتي كه اجاره اش رو مي دادم و خيالش از سلامتي من آسوده مي شد مي تونست بره به بقيه كاراش برسه و يه چيزي بخوره ، چون حالا ديگه از گلوش پايين مي رفت
تمام وسايل الكترونيكي و برقي خودش و فك و فاميلاش هم چون به كار من و به تخصص من ايمان داشت مي اورد پيش من درست كنم و اكثرا هم به جاي اجرت دادن ، هزار و خورده اي تومن زبون بازي و تشكر مي كرد و از اين كه افتخار آشنايي با من نصيبش شده كلي خدا رو شكر مي كرد . وقتي نزديك اول برج مي شد مخصوصا وقتي كه پول اجاره تكميل نشده بود و مي ديدم داره مي ياد تو مغازه حالم رو بپرسه مثل گنجشكي كه گوشه اي تنگ و بدون روزنه اميد اسير آقا گربه شده باشه سعي ميكردم به كنجي از مغازه پناه ببرم تا شايد منو نبينه . قلبم چنان مي زد كه مطمئن بودم حتي اگر با چشمش متوجه من نشه بطور حتم صداي قلبم منو لو مي ده . وقتي موقعيت شد كه خونه رو بفروشم و اين خونه رو كه يه مغازه سرش بود رو بخرم حال گنجشگي رو داشتم كه موفق شده از بالاي سر و بين چنگولاي آقا گربهه فرار كنه و پر بكشه به آسمون و رها و آسوده پرواز كنه اگه روم مي شد و نشونه گيريم خوب بود خيلي دلم مي خواست مي شد تو همون تخيل گنجشگي يه فضله كوچولو هم بندازم روي سر بي موش ، تا يه نرمه دلم خنك بشه
بهم نخنيد ها ولي روز اول كه پام تو مغازه خودم باز شد كلي ميخ به ديوارش كوبيدم ، همينطور الكي ها ، خيلي هم حال داد
يك دوست به نام مهدي دارم كه يك كارگاه توليدي صنعتي داره . مرد خوبيه با سفارش كارهايي كه به من مي داد با هم آشنا شديم ، با آنكه پول داره ولي فيس وافاده نداره . بخاطر تفاهم زياد من و اون و در ضمن اخلاق خوبي كه داره خيلي زود با هم صميمي شديم . من قبلا دو سالي رو تو كارگاهش براش كار كردم . با آنكه بد اونق هست ولي جنبه هاي مثبت زيادي داره كه منو شيفته خودش كرده
از برخوردش با من و كمك هايي كه به من مي كنه معلوم مي شه كه اون هم به من علاقه منده. خلاصه آقا خيلي با هم رفيق شديم . گه گاه مي شد كه وقت زيادي رو با هم سپري مي كرديم . رفته رفته رفت آمد خانوادگي هم با هم پيدا كرديم
زنم فاطي واقعا زيباست و بدن شهوت ناكي داره سينه هاي نسبتا بزرگ و پاهايي كشيده و بدن سفيد و بي مويي داره . اين رو هم بگم كه زن دوستم هم بسيار خوشگل و دوست داشتنيه مثل زن خودم ، انگار اين دو موجود رو . از مرمر سفيد تراشيده باشند
من و فاطي بسيار شهوتي هستيم ، تو هرفرصتي كه پيش بياد مي چسبيم بخصوص شبهايي كه فرصت مي شد بريم تو سايت آويزون و چرخي بزنيم خيلي بيشتر شلوغش مي كرديم ، بخصوص از قسمتي كه مربوط مي شد به طرفداران سكس هاي ضربدري و گروهي خيلي خوشم مي يومد
به نظر هر دوي ما سكس ضربدري كه من اسم شو گذاشتم سكس مكمل مي تونست يه سكس قابل اطمينان و سالم و لذت بخشي باشه . سكس مكمل كلمه با مسما تريه و خيلي بهتر از سكس ضربدري رسايي و ملموسي داره
من و فاطي معمولا شبي يك بار رو شاخش بود كه با هم سكس كنيم
تو سكسمون قيد و بندي رو رعايت نمي كرديم و هر طور كه بيشتر بهمون مي چسبه صفا مي كنيم
يك شب داشتيم همراه با سكس مون يه فيلم سكسي مي ديديم كه در اون فيلم دو جفت داشتن با هم قاتي پاتي سكس مي كردن . در حال تماشا زنم پرسيد : حميد چه لذتي داره كه دو تا جفت با هم سكس داشته باشند ؟
من گفتم : نمي دونم ، ولي مطمئن هستم خيلي لذت داره
بعد بهش يك چشمكي زدم ، اون هم خنديد و افتاد تو بغلم و من هم محكم بغلش كردم
همون طور كه روم دراز كشيده بود دست شو به چونه اش زد و با لبخندي كه زيبايي صورتش رو دو چندان مي كرد پرسيد : اينها كه تو فيلم نشون مي ده و يا تو اون سايت ، چي بود اسمش ؟
لبخندي زدم و جواب دادم : آويزون رو مي گي ؟
خنديد و گفت : آره همون ، اينها واقعيه ؟ يعني مي شه به همين راحتي يه زوج خوب و قابل اعتماد واسه سكس به قول تو مكمل پيدا كرد ؟
سري تكون دادم و گفتم : نمي دونم ولي ظاهرا بايد بشه
خنديد و گفت : من فكر مي كنم اون مردهايي كه مي رن تو سايت آويزون ، چون چيزي در واقعيت گير نمي يارند كيراشون آويزون شده و مي خوان يه جايي رو پيدا كنند تا با خوندن و ديدن مطالبش شايد يه خورده كيرشون رو سفت كنند
لباشو بوسيدم و گفتم : يادت باشه دختر و زن هايي هم هستند كه با خوندن مطالب اين سايت ، آب از لب و لوچه شون آويزون شده و ممكنه از همين راه دست شون به اون مردهايي كه تو گفتي برسه و رابطه ها شكل بگيره
چرخي به خودمون داديم و رفتم روش لباشو بوسيدم و آهسته رفتم پايين ، اين رو هم بگم كه ما درست و حسابي سكس مي كنيم ، و كوس ليسي و ساك زدن تو خون سكس كردن مونه ، رفتم سراغ سينه هاي هوس انگيزش نمي دونيد چه سينه هايي داره ، داغ و برجسته و از همه مهمتر كوسش كه خيلي شهوتي و داغه . نوك سينه هاي خوش حالتش آدم رو وسوسه مي كنه كه بري سراغشون و اونها رو تو دهن بگيري و هي ببوسي . من هم شروع كردم به بوسيدن و گاز گرفتن سينه هاش و بعد از اون رفتم پايين تر و ناف شو كمي بوسيدم و رفتم سراغ كوسش
آهي كشيد و پرسيد : حميد دوست داري با يك جفت ديگه با هم سكس داشته باشيم ؟
لبخندي زدم و گفتم : نمي دونم تا حالا تجربه شو نداشتم ، بعد از اون كار مي ترسم تاثير بدي تو روابط زناشويي مون باقي بزاره
لبخندي زد و گفت : بايد اين مسائل رو تو روابطه مون داخل نكنيم ، اين طوري نمي تونه تاثير بدي داشته باشه
پرسيدم : حالا بايد ديد آيا زوج مناسب و مطمئني مي شه پيدا كرد ؟
بعد سرم رو انداختم پايين و مشغول ليس زدن و خوردن كسش شدم داشت حسابي تحريك مي شد و آب كسش هم كم كم راه افتاد . من اول زنم رو حسابي تحريك مي كنم و بعد از رسيدن به اورگاسم ، خودم شروع مي كنم
زنم موهامو گرفت و كشيد بالا و سرم رو برد بالا و لبانم رو بوسيد و با خنده گفت : بگو اين كار رو مي كني ؟
خنديدم و گفتم : كدوم كار ؟
اخمي كرد و گفت : خودت رو به اون راه نزن ، خوب منظورم سكس ضربدري و اينطور حرفهاست ديگه
گفتم : باشه ، قول مي دهم اگر مورد مطمئني رو گير آوردم اين كار رو
انجام بدهم ، من بخاطر تو هر كاري رو انجام مي دهم . خود من هم از خدامه كه پيش يك زوج ديگه با هم سكس داشته باشيم
لبخندي زد و گفت : تو روت مي شه جلو يك زن و شوهر ديگه با من سكس كني ؟
جواب دادم : فكر كنم بتونم ، تو چي روت مي شه ؟
لبخندي زد و گفت : من آره !!! ولي مي ترسم شوهرش بياد طرفم و بخواد با من حال كنه
لبخندي زدم و گفتم : من هم ميرم طرف زن اون و باهاش حال مي كنم
خنديد و گفت : فرصت طلب بدجنس ، ولي بايد يك زوج كاملا مطمئن گير بياريم كه اون هم مثل ما سكس ضربدري يا مكمل رو دوست داشته باشه ، خيلي دوست دارم اين كار بشه
گفتم : از وقتي پات به اينترنت باز شده خيلي خطرناك شدي
لبخندي زد و گفت : واسه من تنها كه لذت نداره تو هم لذت مي بري ، اگه موقعيت بشه من كه بدم نمي ياد
سپس خنديد و منو هول داد تو تخت و پشت به من ، نشست رو سينه هام و روي كيرم خم شد و در حالي كه كس شو نزديك دهانم مي ياورد كير مو گرفت تو دستش و كرد تو دهانش
من هم مشغول خوردن كسش شدم . همان طور كه كس شو مي خوردم انگشتم رو كردم تو كسش و كمي توش چرخ دادم و با آب كسش انگشتم رو خيس كردم و بعد آهسته مشغول تحريك سوراخ كونش شدم و كم كم فرو بردم تو كونش . چون مي خواستم بعدا از كون هم بكنمش با انگشت تحريكش مي كردم تا آماده بشه ، بعد از يك ساك حسابي كه به كيرم زد . كيرمو از دهانش در آورد و برگشت به سمت من و رو به من نشست رو شكمم ، و كيرمو گرفت تو دستش و اون رو به طرف كسش برد و گذاشت لب كسش و كمي كيرم رو با كسش بازي داد و بعد كرد تو و در حالي كه آهي مي كشيد نشست رو كيرم و با بالا و پايين دادن خودش با كيرم حال مي كرد و من هم سينه هاشو چنگ مي زدم و مي ماليدم . مدتي بعد برش گردوندم رو تخت و در حالي كه روي تخت درازش مي كردم پاهاشو دادم بالا و با كيرم چند ضربه به كسش زدم و بعد فشار دادم تو كسش و شروع به تلمبه زدن كردم
ناله هاي باحالي مي كرد و همون طور كه سينه هاشو مي ماليد مرتب با صداي هوس انگيزي داد مي زد : فشارم بده ... تا تهش بكن تو ... فشار بده بيشتر
چند دقيقه بعد كيرمو كشيدم بيرون و بهش گفتم : چهار دست و پا شو
برگشت و كف دستاشو رو تخت گذاشت و كون شو داد بالا . من پشت كونش قرار گرفتم و كير مو كردم تو كسش ، دستامو گرفتم رو رون پاهاش و شروع به تلمبه زدن كردم . فاطي كه به اوج شهوت رسيده بود با يك دست شروع به ماليدن زير كسش كرد و گاهي هم به تخم هام ور مي رفت . كمي بعد كير مو در آوردم و شروع به ماليدن كونش كردم و با كمك دست و آب دهنم كير مو خيس كردم و گذاشتم رو سوراخ كونش و شروع به فشار دادن كردم . كمي كه كيرم رفت تو كون تنگش با دست به رون پام فشار آورد و گفت : يواش تر دردم مي ياد . فشارمو كمتر كردم و با دقت بيشتري فشار دادم و چند دقيقه بعد با تحمل يه خورده درد و غر زدن موفق شدم كيرم رو تا آخر تو كونش جا بدم . شروع به تلمبه زدن كردم ، چه كون تنگ و با حالي داشت . هرگز از كردن اين كون خسته نمي شم
فاطي مرتب آه و ناله مي كرد و روتختي رو چنگ مي زد . بزودي حس كردم داره آبم مي ياد . كير مو در آوردم و آبم رو روي پشتش خالي كردم
فاطي آهي كشيد و خودشو شل كرد و بيحال شد .
مطمئن بودم براي چندمين بار آبش آمده و به اورگاسم رسيده . همون طور كه ولو شده بود رو تخت شورتش رو از كنارش برداشت و داد دستم و گفت : آب هاتو از پشتم تميز كن
آبم كه رو پشتش ريخته بود تميز كردم ، شورت شو گرفت و در حالي كه اون رو زير كسش گرفته بود تا آبش نريزه بلند شد و به طرف حمام رفت و من روي تخت دراز كشيدم . و به فكر فرو رفتم بايد يك زوج مناسب براي سكس مكمل مناسب باشه پيدا مي كردم . با مطالبي كه تو سايت آويزون در رابطه با سكس مكمل خونده بودم من هم شديدا مشتاق شده بودم تجربه اش رو داشته باشم . اول با خودم گفتم بهتره تو سايت و در قسمت سكس ضربدري مثل بقيه تقاضا بنويسم و يا به تقاضا هاي افراد ديگه جواب بدم ولي يه خورده ترس داشتم نمي شد به هركسي اعتماد كرد خيلي خطرناك بود ، نمي شد بيگدار به آب زد ، رفتم تو فكر دوستاي نزديك خودم تو دوستام رضا و علي بچه هاي خوبي بودن و مهدي هم بود . بهرحال بايد در اين مورد و انتخاب درست خيلي فكر مي كردم
تو اين افكار بودم كه فاطي از حمام بيرون آمد و كنارم روي تخت نشست و با خنده گفت : به چي فكر مي كني ؟
خنديدم و جواب دادم : به زوج مناسب براي سكس مكمل
لبخندي زد و گفت : جدي ، جدي تو مي خواي اين كار رو بكني ؟
گفتم : چرا نكنم ؟ هم تو دوست داري و هم من ، من هر طور كه بتونم سعي مي كنم كه تو رو خوشحال كنم
حوله رو كه بدن خوشگل شو پوشونده بود باز كرد حوله به نرمي از روي بدنش سر خورد روي زمين ، با عشوه و ناز اومد سمت من و خودشو روي بدنم كشيد و همانطور كه كس شو به روي كيرم مي ماليد . لباشو رو لبام گذاشت ، من دستامو رو كونش گذاشتم و در حالي كه لباشو محكم مي بوسيدم كون شو مي ماليدم . بوي حمامي كه از بدنش به مشامم مي رسيد هوسيم كرد سعي كردم خودم رو آماده كنم كه يك بار ديگه بكنمش
* * *

مدتي از اين جريان گذشت . يك روز كه تو مغازه مشغول كار بودم ماشين مهدي رو ديدم كه جلو مغازه متوقف شد و به دنبال آن مهدي از ماشينش پياده شد و آمد تو مغازه سلامي كرد و جلو آمد و روي صندلي كنارم نشست
نگاهي به چهره گرفته و بي حالش كردم . آثار ناراحتي درش موج مي زد
جواب سلام شو دادم و صداي ضبط رو كم كردم و با خنده پرسيدم : چيه
سرحال به نظر نمي ياي ؟
سري تكان داد و گفت : حالم گرفته شده ، زنم از جريان محبوب خبردار شده
خيلي شوكه شدم ، محبوب دوست دختر مهدي بود و دو سالي بود كه مخفيانه با هم رابطه داشتن و با اينكه من مرتب مهدي رو نصيحت مي كردم كه با او رابطه عشقي نداشته باشه و خودشو درگير عشق و احساسات نكنه و فقط به فكر حال كردن و لذت بردن باشه ولي مهدي گوشش بدهكار نبود و به محبوب حسابي علاقه مند شده بود . البته زنش هم در اين خصوص مقصر بود و با آنكه خوشگل و جذاب بود ولي آن طور كه مهدي برام گفته بود زنش سارا تو سكس با حال نبود و بهش آنطور كه دوست داشت حال نمي داد
حال دادن و سكس زنش خيلي سنتي بود و مهدي هم مثل من دوست داشت زنش موقع سكس عشوه بياد و براش ساك بزنه و اجازه بده از عقب بكنش و باهاش شوخي كنه و اين قبيل موارد ولي زنش هيچ پا نمي داد و اينجور كارهارو زشت وناپسند مي دونست . خلاصه يك جور امل بود و مهدي وقتي با محبوب دوست دختر دانشجوش آشنا شد حسابي روحيه اش عوض شد و گويا محبوب حسابي حال مي داد و تونست تو دل مهدي جا باز كنه . البته از كس حال نمي داد و چون دختر بود مهدي دستش به كسش نرسيده بود ولي از عقب چندين بار بهش حال داده بود و بقول مهدي محبوب لذت سكس واقعي رو بهش چشونده بود
مدتي بود كه سارا همسرش بهش مشكوك شده بود و سعي مي كرد مچش رو بگيره
پرسيدم : چطور شد ؟ تعريف كن ببينم . خانمت از كجا خبر دار شد ؟
سيگار شو در آورد و به طرفم تعارف كرد . بسته سيگار رو از دستش گرفتم و بسته شوكولاتي رو كه تو كشو ميزم بود در آوردم و گرفتم طرفش و با خنده گفتم : سيگار نكش بيا شوكولات بخور
لبخندي زدو پرسيد : چيه باز سيگار رو ترك كردي ؟
با خنده گفتم : دارم به سفارش يكي از دوستام عمل مي كنم كه گفته بجاي سيگار كشيدن شوكولات و بستني بخور ، بيا بردار
يك شوكولات برداشت و جواب داد : ديروز گند كار در آمد
پرسيدم : ديروز ؟ جمعه ها مگه هميشه با خانمت نمي رفتي بيرون؟ محبوب چطور لو رفت ؟ تعريف كن ببينم
سري تكان داد و گفت : روز پنج شنبه طبق معمول محبوب تو كارگاه و تا شب تو دفتر با من بود . آخر شب زنم زنگ زد و به من گفت فردا يك مجلس زنونه خونه برادرشه و اون مي خواد بره و نهار هم مي مونه و به اين خاطر بيرون شهر نمي ريم و از من هم خواست كه نهار برم خونه برادرش . من از خدا خواسته بهش گفتم چون تو كارگاه كار نيمه تمام دارم نمي تونم بيام و قصد دارم جمعه به كارگاه بيام و كار هامو انجام بدم
زنم هم اصراري نكرد . واقعا كار خاصي نداشتم ولي فرصت خوبي بود كه بيشتر با محبوب باشم . شب كه محبوب رو رسوندم خونه بهش گفتم كه فردا منتظر تلفنم باشه كه اگه اوضاع رو براه بود زنگ مي زنم بياي خونه
روز جمعه حدود ساعت ده بود كه سارا و بچه ها حاضر شدن و رفتن خونه برادرش .
من هم زنگ زدم به محبوب و از او خواستم بياد خونه
اخمي كردم و گفتم : خيلي اشتباه كردي . چرا مثل هميشه نبرديش تو كارگاه ؟
سري تكان داد و گفت : خريت ، خريت كردم . با خودم گفتم زنم كه تا دنبالش نرم برنمي گرده خونه ، خوبه تو خونه باهاش باشم هوس كرده بودم دست پختش رو كه كلي تعريفش رو مي كرد ، ببينم و در ضمن تو خونه امكانات بود ماهواره ، سي دي و مشروب
سري تكون دادم و گفتم : خوب بقيه اش رو بگو
لبخندي زد و گفت : بعد از آمدن محبوب با هم رفتيم حمام و بعد هم رفتيم
تو اتاق خواب و مشغول شديم . بعد از يك سكس حسابي اون رفت حمام و ....و
با خنده حرف شو قطع كردم و گفتم : چرا سانسور مي كني درست تعريف كن
اخمي كرد و گفت : روش تعصب دارم ، دلم نمي خواد زياد در اين خصوص چيزي بگم
سري تكون دادم و گفتم : خيلي ساده اي بيچاره ، اون محبوبي كه من ديدم مثل تو دوست پسر زياد داره و
حرفم رو قطع كرد و با ناراحتي گفت : اين حرفها رو نزن اون فقط با منه و با هيچ كس ديگه اي رابطه نداره
با خنده گفتم : نه تو اوليش بودي مهدي جون و نه آخريش خواهي بود عزيز دلم ، محبوب دختر زبل و تيزييه و تو خط احساسات نيست . اهل تفريح و خوش گذراني خودشه و تن به هر كاري مي ده . از اين قبيل دختر دانشجو ها زيادن اوني كه تو اين خط نيست اصولا دور و بر پسر ها نمي گرده . پا نمي ده ولي محبوب كه به اين راحتي با تو پا مي ده و خوشه چون تو پولداري و براش خرج مي كني و گرنه يك مرد زن و بچه دار به سن و سال تو رو مي خواد چكار ؟
اخمي كرد و گفت : بي خودي سن و سالم رو به رخم نكش ، تو در مورد اون اشتباه مي كني ، اون يك جواهره
خنديدم و گفتم : خوب بعدش ، بقيه اش رو بگو اين جواهر چطور شد لو رفت ؟
آهي كشيد و گفت : بعد از حمام گرفتن . رفت تو آشپزخونه كه براي نهار غذا بپزه و من هم روي تخت دراز كشيدم و مشغول تماشاي ماهواره بودم ولي يك دفعه صداي در حياط آمد و تا بخودم جنبيدم زنم آمد تو خونه و من بسرعت داشتم لباس مي پوشيدم و محبوب هم مات و گيج همان طور كه لخت بود تو آشپزخونه ايستاده بود زنم يك بلوايي راه انداخت كه نگو شروع كرد به كتك زدن محبوب . من جلو رفتم و دستشو گرفتم و سعي كردم آرومش كنم . خلاصه محبوب هم در حالي كه گريه مي كرد به تندي لباس شو پوشيد و فرار كرد . بعد از رفتن اون من و زنم تا صبح با هم جر و بحث مي كرديم
با تعجب پرسيدم : چطور شد كه خانمت برگشت خونه ؟ مگه قرار نبود كه تا شب بر نگرده ؟
جواب داد : احتمالا از يك جايي به رابطه من و محبوب بو برده بوده و عمدا خونه رو خالي كرده بود كه منو گير بندازه
سري تكان دادم و گفتم : آره ، چند باري هم در خصوص رابطه پنهاني تو تلفني با من حرف زده ولي من هميشه همه چيز رو انكار مي كردم و بهش مي گفتم كه اشتباه مي كنه . بهرحال كار بدي كردي كه اونو به خونه بردي با اون زن حساس و بد بيني كه تو داري بايد خيلي حواس تو جمع مي كردي هر چند كه من از همون اول گفتم كه با بي احتياطي هايي كه مي كني آخرش قضيه رو مي شه
سري تكان داد و سيگار واسه خودش آتش زد
اخمي كردم و گفتم : ‌شوكولات بردار بخور ، سيگار نكش
مهدي با دلخوري گفت : ولم كن بابا تو هم با اون دوستت با اين حالي كه من دارم شوكولات مي خوام چكار ؟
پرسيدم : مي خواي برات بستني بخرم ؟
اخمي كرد و گفت : ول خرجي نكن ، مي زاري حرفامو بزنم يا نه ؟
سري تكون دادم و تو دلم گفتم بيا حميد جون دوست عزيزم نمي شه ديگه من سعي مي كنم ولي خدايش نمي شه هميشه به جاي سيگار كشيدن ، شوكولات خورد ، رو كردم به مهدي و گفتم : عيبي نداره سيگارت رو بكش بقيه اش رو تعريف كن
آهي كشيد و گفت : خلاصه ، حالا نمي دونم چكار كنم خيلي مي ترسم
گفتم : بزار ظهر كه خونه رفتم به فاطي مي گم يك زنگي به خونه تون بزنه و با خانمت صحبت كنه و يك طوري از دلش در بياره
مهدي دستي به موهايش كشيد و گفت : خونه نيست ، از صبح رفته بيرون و برنگشته خونه
گفتم : يعني چي ؟ شايد رفته خونه مادرش
جواب داد : نه اونجا هم نبود
پرسيدم : به خونه فاميل زنگ زدي ؟
جواب داد :‌ نه ، اگه زنگ بزنم همه نگران مي شن
لبخندي زدم و گفتم : حالا جوش نزن ، مي خواد تنبيه ات كنه . بزودي بر مي گرده خونه
با عصبانيت گفت : به درك ، مي خوام صد سالش بر نگرده ، بزار هر كجا كه دوست داره بره . كثافت برام خط و نشون كشيده و گفته من هم مي رم با يك مرد رابطه بر قرار مي كنم تا تلافي كنم
خنديدم و گفتم : مي خواسته حال تو بگيره ، سارا اهل اين حرفها نيست
سپس يك ساعتي در خصوص اين موضوع صحبت كرديم ، بعد بلند شد كه بره من خيلي دلم براش مي سوخت
گفتم : مهدي نهار بيا خونه ما ، سارا كه نيست . بيا خونه با فاطي صحبت مي كنيم . ببينيم مي تونيم يك راه حل منطقي پيدا كنيم
سري تكان داد و گفت : به خانمت نگو ، بهتره ندونه ، اينطوري پاك آبروم مي ره
لبخندي زدم و گفتم : فاطي كه همه چيز رو در مورد محبوب مي دونه خودت رو لوس نكن نهار بيا خونه ، منتظرتم
در حالي كه از مغازه بيرون مي رفت گفت : قول نمي دهم ، تا ببينم چطور مي شه
سپس خدا حافظي كرد و رفت
ظهر كه تعطيل كردم و رفتم خونه از بوي عطر تند جديدي كه به مشامم خورد فهميدم مهمون داريم . وارد اتاق شدم از ديدن سارا كه با فاطي تو آشپزخونه غذا درست مي كرد شوكه شدم . با دستپاچگي سلامي كردم و نشستم رو مبل
خانمم در حالي كه لبخندي به لب داشت برام چايي آورد و سپس رو مبل نشست . و كمي بعد هم سارا به ما ملحق شد ، روي مبل نشست و با خنده كنايه آميزي از من پرسيد : مهدي چي مي گفت ؟
گفتم : مهدي ؟ امروز نديدمش
فاطي سري تكان داد و گفت : از رو برو ديگه حميد ، ما همه حرفهاي شما رو شنيديم
آه از نهادم كنده شد بد جوري ضايع شده بودم . يادم رفت بگويم كه مغازه سر خونه يك در هم از داخل به طبقه پايين داره و احتمالا از پشت همين در به حرفهاي ما گوش مي كردند
با خنده گفتم :‌ باز شما خانمها جاسوس بازي تون گل كرد
سارا لبخندي زد و گفت : مگه با جاسوس بازي دست شما نامردها رو بشه
لبخندي زدم و گفتم : دست شما درد نكنه ، چرا جمع مي بنديد . به من چه اگه مهدي اشتباهي كرده . تقصير من چيه ؟
با دست روي رون پايم كوبيد و گفت : با آن كه قضيه رو شده باز مي فرماييد اگه ؟ از رو نمي ري . تازه از كجا معلومه كه شما هم زير سر كسي رو نداشته باشيد . فاطي هم مثل اولاي من خوله ، كم كم دست شما هم رو مي شه
فاطي با خنده گفت : چشماشو از كاسه در مي يارم اگه خبري باشه
با دلخوري گفتم : اي بابا مثل اينكه من دارم محاكمه مي شم
سارا با كنايه گفت : بله بايد هم بشي . چرا چيزي به من نگفتي ؟ هر موقع ازت سؤال مي كردم . مي گفتي نه اشتباه مي كنم مهدي مرد درستيه و اهل اين حرفها نيست . ببينم تو اين دختره محبوب رو ديدي ؟
با خنده گفتم : آره ، يكي دو بار . باز نوبت من شد ؟
فاطي آمد بغلم نشست و ويشگوني از بازوم گرفت و گفت : درست حرف بزن . چرا طفره مي ري ؟
رو كردم به فاطي و با خنده گفتم : مواظب باش سارا خانم از رو بد جنسي ميانه من و تو رو خراب نكنه
سارا بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت و گفت : همه شما مردها سر و ته يك كرباسيد حيف ما زنها براي شما . من كه قصد دارم از مهدي جدا بشم بزار بره با همون زنهاي فاسد بگرده ، لياقتش همونه
فاطي با اعتراض گفت : نبايد ميدون رو خالي كني سارا ، بايد از زنديگيت دفاع كني و اين علف هاي هرز رو از زندگيت جدا كني . اون دختره نكبت از خداشه كه تو از مهدي جدا بشي و مهدي رو كاملا تصاحب كنه
سارا اشكاشو از صورتش پاك كرد و گفت : اون دختره
     
#25 | Posted: 1 Apr 2011 19:27
مهدی و زنش

قسمت دوم


گفتم : آخه اون زن لعنتيش گوشي مهدي رو گرفته و به شماره هاي تو حافظه اش زنگ مي زنه . بهتره اگر ديديد كه شماره تماس مهدي بود و يا صداي مهدي رو شنيديد ، گوشي رو بر نداريد و يا سعي كنيد كه تند و بي ادبانه جواب شو بديد كه بطور حتم ممكنه زن مهدي به حرفهاتون گوش بده ، بهتره احساس كنه كه ديگه رابطه قطع شده و موي دماغ مهدي نشه تا مهدي بتونه از كنترل زنش خارج بشه
ميترا خنديد و گفت : پس موضوع خر كردن زن مهديه ، باشه حواسم هست . ممنون كه به من خبر داديد محبوب كه آمد بهش مي گم خودش باهاتون تماس بگيره
تشكر كردم و خداحافظي كرديم
قيافه سارا خيلي دمق بود و روي مبل وا رفت و گفت : پس اين شماره يك دختر ديگه اس واي خدا . اين كثافت چند نفر ديگه زير سر داره ، كه من خبر ندارم
با گفتن اين حرفها اشك در چشمانش جمع شد و شروع به گريه كردن كرد
كنارش نشستم و دستم رو روي شونه اش گذاشتم و آهسته گفتم : قول مي دهم همه چيز رو روشن كنم . به من اعتماد كن
سر شو بالا آورد و خودش رو تو بغلم انداخت و گريه اش بيشتر شد آهسته دستم رو روي سرش گذاشتم و در حالي كه سر شو نوازش مي كردم نگاهي به فاطي انداختم . فاطي آهي كشيد و اخمي بهم كرد ، آمد جلو و با بدجنسي زاتي خودش سارا رو از بغلم بيرون كشيد و برد تو آشپزخونه . من هم به فكر فرو رفتم
ديگه از آمدن مهدي براي نهار مايوس شدم و مشغول خوردن نهار شديم
بعد از نهار من به سارا گفتم : بهتره يك زنگ به مهدي بزني اون خيلي عصبي بود ، بزار بيچاره از دلواپسي در بياد
سارا خنديد و گفت : اون دلواپسه ؟ الان معلوم نيست با كدوم يكي از دوست دختراش ول مي گرده از خدا مي خواد كه من دور و برش نباشم اون مرد هرزه و دله اي شده . من ديروز بهش گفتم كه مي رم براي خودم يك دوست پسر پيدا مي كنم وتا باهاش حال نكنم بر نمي گردم خونه
فاطي خنديد و گفت : خاك بر سرت اينطوري كه رابطه تون خراب تر مي شه
سارا خنديد و گفت :‌ بشه ، حداقل من تلافي مي كنم و كمي دلم خنك مي شه
من سري تكون دادم و بعد از حاضر شدن رفتم مغازه
دو ساعتي بعد مشغول كار بودم كه تلفن زنگ زد ، گوشي رو برداشتم صداش رو شناختم محبوب بود
گفت : سلام حميد آقا ، ببينم با من كاري داشتيد ؟
گفتم : آره صبح كه مهدي اينجا بود در مورد اتفاق ديروز صحبت كرديم مي خواستم يك قرار بزاريم و در اين مورد با هم گفتگويي داشته باشيم چون اوضاح خيلي خراب شده
گفت : چه موقع ؟
گفتم : هر موقع كه شما وقت آزادتري داشته باشيد
كمي مكث كرد و گفت : فردا خوبه ، ولي كجا ؟ تو كارگاه ؟
گفتم : نه اونجا ديگه امن نيست . بياييد خونه ما
گفت : باشه ، ساعت ده صبح خوبه ؟
گفتم : نه فردا شب بيا ، ساعت يازده شب . مي خوام خانمم خونه نباشه
پرسيد : مگه فردا شب خانم تون خونه نيست ؟
گفتم : نه مي خواد بره خونه مامانش و تا فردا صبحش بر نمي گرده . ببينم مي توني بياي ؟
جواب داد : شايد ، بايد خوابگاه نرم ، پس به مهدي خودتون اطلاع بديد من ساعت ده مي يام خونه تون ، خوبه ؟
گفتم : دير تر بيا ، ساعت يازده هم بياي خوبه تا آن موقع مغازه هاي دور و بر هم تعطيل مي شن و مهدي هم كارگاهش تعطيل مي شه
خنديد و گفت : باشه ، پس تا فردا شب
گفتم : ببينم مغازه و خونه رو كه بلد هستي ؟
خنديد و گفت : آره ، چند بار با مهدي آمدم . يكي دو بار هم اومدم مغازه تون يادتون نيست ؟
راست هم مي گفت ، خداحافظي كرديم و گوشي رو گذاشتم
كمي بعد در داخل مغازه زده شد . من در رو باز كردم . فاطي بود برام چايي آورده بود . روزي چند بار از در عقب مغازه كه به خونه راه داشت ، برام چايي مي آورد
چايي رو از دستش گرفتم . روي زمين كنار در نشست . من صندلي رو كمي به طرفش كشيدم و پهلوش روي صندلي نشستم . لبخند مرموزي به لب داشت
نگاهش كردم و پرسيدم : چي شده مي خندي ؟
لبخندي زد و گفت : شنيدي كه سارا به مهدي گفته مي خواد با يك مرد ديگه تلافي در كنه ؟
خنديدم و به شوخي گفتم : خوش به حال اون مرد
لبخندي زد و گفت : اون مرد ظاهرا تو هستي
يك دفعه قند به گلوم پريد . با ناراحتي گفتم : چه غلط ها ، به من چه ؟
خنده شيطنت آميزي كرد و گفت : خره ، بد كه نشد . مگه دنبال يك زوج مناسب نمي گشتيم . حالا خودش آمده سراغمون
با ناراحتي گفتم : اين خيانت به دوستمه ، فرق مي كنه با اون كه ما تو نظرمون بود
اخمي كرد و گفت :‌ بهرحال اون تصميم خودشو گرفته و خيلي هم مصممه
كلي با هم حرف زديم . ولي اون پاشو تو يك كفش كرده كه با يك مرد ديگه باشه . تو هم كه قبول نكني با يكي ديگه رابطه پيدا مي كنه اينطوري كه خيلي بد تر مي شه و معلوم نيست به تور چه آدم هايي بيافته و چه بلايي سرش بيارند . در هر صورت اگه تو قبول نكني اون مي خواد بره بيرون و يكي رو پيدا كنه تا كار خودشو بكنه . الان هم حاضر شده . من هيچ جوري نتونستم منصرفش كنم . بهش گفتم مي يام با تو صحبت مي كنم و اگه راضي شدي از بيرون رفتن منصرف بشه وگرنه مي ره . ديگه خودت مي دوني
با دلخوري گفتم : آخه من بعد چطوري با مهدي رو برو بشم
لبخندي زد و گفت : با توجه به اينكه سارا تصميم خودشو گرفته و تو نباشي كس ديگه . اگه منطقي باشه نبايد از دستت دلخور بشه . لا اقل اينطوري موضوع بين خودتون مي مونه و اگه با كس ديگه بره ممكنه هزار جور دردسر و مشكل بعدي داشته باشه . تازه نهايتش اگه هيچ جوري آروم نشد بهش بگو بياد و با من باشه تا آروم بگيره . به نظر من هم چاره اي نيست و هم اينكه اينطوري يك زوج خوب و مطمئن براي سكس گيرمون مي ياد
كمي فكر كردم . بد هم نمي گفت . لبخندي زدم و گفتم : خودش بهت گفت مي خواد با من باشه ؟
خنديد و گفت : آره البته مستقيم نگفت ولي من از حرفاش اينطوري فهميدم . خيلي خوب شد بچه ها هم كه رفتن شهرستان پيش مادر بزرگشون حسابي تنها هستيم ، فرصت از اين بهتر نمي شه
من گفتم : خدا كنه شر درست نشه ؟
خنديد و گفت : نمي شه ، تازه داره خوب مي شه
سپس چشمكي به من زد و گفت : من به سارا بگم . آخه گفته بودم مي يام
پيشت تو رو راضي مي كنم . اون منتظر خبر منه
سپس با خنده رفت تو و در رو بست
بعد از تعطيلي مغازه رفتم خونه ، خيلي دلهره داشتم سارا خيلي عادي بود و با فاطي سفره رو پهن كردن و مشغول خوردن شام شديم
سارا پرسيد : مهدي نيومد در مغازه ؟
گفتم : نه ، ولي محبوب زنگ زد
لبخندي زد و گفت : آره ، حرفاشو گوش كرديم
با دلخوري گفتم : كار خوبي نكرديد من كه همه چيز رو مي گفتم ، چرا يواشكي گوشي رو برميداريد و گوش مي ديد ؟
سارا لبخندي زد و گفت : بهرحال بايد مواظب شما نامردها بود
بعد از شام سفره رو جمع كردند و ظرفها رو شستن و سپس فاطي لبخندي زد و گفت : من مي رم حمام بگيرم
سارا اخمي كرد و گفت : كجا مي ري ؟ مگه قرار نبود تو عكس بگيري ؟
فاطي خنديد و گفت : حالا حتما بايد عكس بگيرم ؟
من پرسيدم : از چي عكس بگيره ؟ خبريه ؟
سارا نگاهي به من انداخت و گفت : يعني تو خبر نداري منظورمون چيه ؟
گفتم : كوتاه بيا سارا اين كار درست نيست
سارا اخمي كرد و گفت : يا تو و يا يك نفر ديگه ، بهرحال بايد مهدي رو
آتش بزنم
فاطي به طرفم آمد و با عشوه گفت : ناز نكن ديگه ، شنيدي كه چي گفت اگه تو قبول نكني با يكي ديگه كار
سارا لبخندي زد و رو كرد به من و گفت : چقدر هم اين كار ناز كردن داره مخصوصا براي شما مردها
فاطي خنديد و سپس مشغول باز كردن دكمه هاي پيراهنم شد و پيراهنم رو از تنم در آورد و بعد رو كرد به سارا و گفت : بيا بقيه اش رو تو در بيار من مي رم يك دوش مي گيرم و شما هم شايد اينطوري كمي راحت تر باشيد
سارا اخمي كرد و به فاطي گفت : پس زود بياي بيرون ها
فاطي خنديد و چشمكي به من زد و به طرف حمام رفت
من روي لبه تخت نشستم . سارا جلو آمد و گفت : چيه ؟ تا حالا با هيچ زن ديگه اي بجز فاطي حال نكردي ؟ روت نمي شه ؟ ديگه حناي تو و مهدي براي من رنگ نداره
سپس دست منو گرفت و منو از روي تخت بلند كرد جلو پام به زانو نشست و شلوارم را از پام در آورد و اون رو انداخت كنار . هيچ حركتي نمي كردم نگاهي به من انداخت و با ناراحتي گفت : چيه ؟ بايد به دست و پات بيافتم ؟
بعد بلند شد و رو لبه تخت نشست . يك حالت گرفتگي و ناراحتي تو صورتش نمايان شده بود ، دلم نمي خواست بيش از اين عصبي بشه . به طرفش رفتم و تو بغلم گرفتمش چقدر داغ بود . لباشو به لبام گذاشت و دستاشو انداخت دور گردنم ، دستم رو بردم رو پشتش و كمرش رو محكم گرفتم و او نو به خودم فشار دادم تماس سينه هاش با بدنم منو ديوانه مي كرد دستم رو پايين كشيدم و گذاشتم رو كونش و مشغول چنگ زدن و ماليدنش شدم
منو از خودش جدا كرد حسابي سرخ شده بود يه نرمه پشيموني تو چهره اش سايه انداخته بود و آتش شهوت من فوران كرده بود و آهسته شروع كردم به لخت كردنش و بعد زير پوشم رو در آوردم روي تخت دراز كشيدم در حالي كه فقط يك شورت تنم بود
بهش خيره شدم سينه هاي سفيد و قلبه اش از بالاي سوتينش بيرون زده بود دستم رو روي كيرم گذاشتم و به آرامي شروع به ماليدنش كردم
سوتينش رو باز كرد و آمد روي من دراز كشيد و شروع كرد به بوسيدن لبام
من ديگه طاقت نياوردم و خوابوندمش روي تخت و افتادم به سينه هاش و بوسيدن و ماليدن اونها در اين موقع متوجه فاطي شدم كه از حمام آمد بيرون و به ما نزديك شد و كنار ما روي تخت نشست و با خنده و شوخي گفت : خسته نباشيد
سارا كه داغ و بي حال شده بود با خنده گفت : برو دوربين رو بيار
من خودم رو رو بدنش سر دادم و رفتم پايين تر ناف و شكمش رو بوسيدم و سپس شورت شو كشيدم پس از يه خورده مقاومت اون پايين كشيدم
دستشو رو گذاشت رو كسش و از رو خجالت مثلا خودش مي خواست كسش رو از من مخفي كنه . لبخندي زدم و دستش رو زدم كنار ، نگاهش رو از من برگردوند و چشماشو بست
لبام رو گذاشتم رو كسش ، سارا گوشامو گرفت تو دستاش و سرم رو بالا كشيد و گفت : نه اينكار رو نكن خوشم نمي ياد
من لبخندي زدم و دستاشو كنار زدم و گفتم : خودت رو لوس نكن ، من بايد طوري كه دوست دارم حال كنم و اگر نه بايد با يك نفر ديگه نقشه تو پياده كني
سپس با انگشت لب كس شو از هم باز كردم و زبونم رو فرستادم تو و در همون حال با انگشتم كس شو تحريك مي كردم . اول يك خورده مقاومت مي كرد ولي بزودي شهوتي شد و آه و ناله اش در آمد و من هم حركاتم رو تندتر كردم . كمي بعد دستاشو گذاشت رو سرم و سرم رو محكم به كسش
فشار داد . معلوم بود كه خوشش امده . فاطي دوربين به دست به ما نزديك شد و با خنده از سارا پرسيد : از اين حالت هم عكس بگيرم ؟
سارا لبخندي زد و گفت : هر چي مي خواي بگير فرقي نمي كنه و فاطي هم
مشغول عكس گرفتن شد . و گاهي هم سينه هاي سارا رو دست مي كشيد و مي ماليد . انگشتم رو كه تو كسش بود بيرون آوردم و بردم رو سوراخ كونش و آهسته فشار دادم تو . با دلخوري دستم رو پس زد و گفت : نكن تو دردم مي ياد
سپس منو كنار زد و بلند شد و منو برگردوند رو تخت و شورتم رو پايين كشيد و روي تخت كنارم نشست و كيرم رو گرفت تو دستش و آهسته كمي ماليد
فاطي با خنده گفت : سارا يك خورده براش ساك بزن
سارا اخمي كرد و گفت : نه ، نمي خوام
فاطي دوربين رو روي تخت گذاشت و كير منو گرفت تو مشتش و با خنده رو كرد به سارا و گفت : خيلي حال مي ده تا حالا ساك زدي ؟ منظورم براي مهدي آقا ست
سارا سرخ شد و گفت : نه من هيچ خوشم نمي ياد
فاطي خم شد رو كيرم و اون رو كرد تو دهانش و شروع كرد به ساك زدن
و با دست ديگرش تخم ها مو گرفت و آهسته مي ماليد
كمي بعد كير مو از دهانش بيرون كشيد با خنده به سارا كه دست شو گذاشته بود رو كسش و اون رو مي ماليد و ما رو تماشا مي كرد ، گفت : بيا كمي مزه شو بچش
سارا كه شهوت سر وپاشو فرا گرفته بود با اكرا كيرمو گرفت تو دستش و آهسته كمي برد تو دهانش و آرام شروع كرد به بالا و پايين كردن سرش بخوبي معلوم بود كه اين كاره نبود و گاهي هم از كشيده شدن دندون هاش روي كيرم دردم مي گرفت ، فاطي هم اين رو از حالت چهره من متوجه شده بود سارا رو عقب زد و گفت : نزار دندون هات بخوره به جلوش ، با لبات كار كن . ببين اينطوري
و سپس كير مو كرد تو دهانش و مشغول ساك زدن شد . بعد كير مو در آورد و رو كرد به سارا و با خنده گفت : بيا دوباره سعي كن
سارا دوباره كيرمو برد تو دهانش و با دقت و وسواس بيشتري شروع به ساك زدن كرد ، كمي بعد كير مو از دهانش بيرون كشيد و لبخندي زد و گفت : بسه ديگه
سپس روي شكمم نشست كير مو گرفت تو دستش و كمي به كسش ماليد و بعد آروم كرد تو كسش ، كسش حسابي داغ بود و آب كسش را افتاده بود ، شروع به بالا پايين دادن خودش شد و فاطي هم گه گاه عكس مي گرفت . چند دقيقه بعد حس كردم داره آبم مي ياد جديد بودن سكس خيلي منو تحريك كرده بود
كمرش رو گرفتم و برش گردوندم رو تخت و نشستم بغل سينه هاش و كيرمو لاي سينه هاش گذاشتم و كمي كه ماليدم آبم بيرون زد و در فشار اول كمي به صورتش پاشيد و بقيه رو روي سينه هاش ريختم . و با دست آبم رو روي سينه هاش پخش كردم و در همون حال هم كمي سينه هاشو ماليدم خيلي بي حال شده بود و چهره اش به خماري زد . دلم مي خواست باز هم بكنمش ولي خوب مطمئن نبودن كه اون هم مايل باشه . سپس لباشو بوسيدم و از روش بلند شدم و به طرف حمام رفتم . فاطي روي تخت نشست و با دلخوري گفت : آهاي آقاهه پس من چي ؟ من هم مي خوام
من لبخندي زدم و گفتم : هنوز اول شبه ، بزار يك دوش بگيرم بعد خدمت هردو تون مي رسم
سارا در حالي كه با شورتش سينه ها شو تميز مي كرد لبخندي زد و گفت : ديگه پرُ رو نشو من ديگه نمي زارم بهم دست بزني
من لبخندي زدم و گفتم : ديگه حالا به ميل تو نيست ، كه نزاري
فاطي با خنده گفت :‌ من سارا رو راضي مي كنم تو برو دوش بگير و زود بيا
نگاهي به بدن لخت فاطي كردم و گفتم : تو مي خواي همين طوري لخت باشي جلو سارا خجالت بكش حداقل شورت تو بپوش
فاطي خودش رو تخت انداخت و با خنده گفت : چرا ؟ چند دقيقه ديگه كه از حمام آمدي بيرون ، باز بايد درش بيارم
سپس رو كرد به سارا و گفت : تو هم با حميد برو و يك دوش بگير تا سر حال بشي
سارا لبخندي زد و گفت : اين ديگه خيلي پر رو بازي يه ، بزار حميد كه آمد بيرون ، مي رم دوش مي گيرم
من رفتم حمام و پس از شستن خودم بيرون آمدم و در حالي كه حوله رو دور بدنم گرفته بودم به سمت تخت رفتم . فاطي با شكم روي تخت دراز كشيده بود و سارا داشت پشتش رو ماساژ مي داد . سارا با ديدن من بلند شد و به سمت حمام رفت وقتي از كنارم مي گذشت با خنده گفت : حميد خودش آمد ، بقيه ماساژ رو حميد بهت مي ده
من لبخندي زدم و رفتم رو تخت و شروع به ماساژ دادن كمر و كون سفيد و خوشگل فاطي كردم و كمي بعد با دستام كمي كونش رو از هم باز كردم
و تفي به سوراخ كونش انداختم و انگشت مو با فشار كردم تو . به تندي دستم رو گرفت و با ناراحتي گفت : چكار مي كني ؟ يواش تر زخم ميشه
روي رون پاهاش نشستم و با دست چند ضربه به روي كونش كوبيدم
در اين موقع سارا سراسيمه از حمام بيرون آمد و رو كرد به ما و پرسيد : چي شد ؟
فاطي با خنده گفت : نترس ، اين كتك زدن از رو شهوته خوشگل
سارا اخمي كرد و رو كرد به من و پرسيد : شما مگه ساديسم داريد ؟
با خنده گفتم : خيلي حال مي ده ، تو نگران نباش برو به حمامت برس
فاطي رو كرد به سارا كه ما رو نگاه مي كرد و با خنده گفت : برو ديگه واستادي كه چي ؟
سارا لبخندي زد و در حالي كه به سمت حمام بر مي گشت ، گفت : شما هر دو تون ديوانه هستيد ، خوش به حالتون
من كير مو گذاشتم رو سوراخ كون فاطي ، فاطي به تندي گفت : آهاي جو نگيردت ، يك هو نكني تو ها وگرنه ديگه نمي زارم از عقب بكني . درد داره يك خورده يواش تر
لبخندي زدم و كير مو آهسته فشار دادم تو ، راست مي گفت ، من هيچ موقع با خشونت از كون نمي كردمش ولي امروز با وجود سارا شايد بقول فاطي جو منو گرفته بود و دلم مي خواست جيغش رو در بيارم ولي با تهديدي كه كرد از اين فكر منصرف شدم دلم نمي خواست اين كون رو از دست بدم . همانطور كه كير مو آهسته فشار مي دادم تو كونش ، روش دراز كشيدم و نگاهي به صورت خوشگلش انداختم ، آثار درد تو چهره اش پيدا بود و لباشو به دندون گرفته بود و مرتب متكي رو چنگ مي زد . كمي كه گذشت تمام كيرم تو كونش جا دادم و مشغول تلمبه زدن شدم . كم كم درد تمام شد و فاطي آه و ناله اش كه از روي لذت بود ، در آمد و با هماهنگ كردن حركاتي كه به كونش مي داد سعي مي كرد كيرم بيشتر بره تو كونش
با خنده گفتم : ديگه بيشتر نمي ره تو ، همش تويه . زور بيخودي نزن
خنديد و گفت : كاش يك خورده بزرگتر بود
با خنده پرسيدم : كلفت تر يا بزرگتر ؟
خنديد و گفت :‌ نه ، كلفت تر نه ، چون دردش خيلي زياد مي شد ، فكر كنم دراز تر بود بهتر باشه
با خنده گفتم : با همين هم كلي غور مي زني وقتي مي خوام بكنم تو آنوقت چطور بزرگتر و كلفت تر شو تحمل مي كردي ؟
لبخندي زد و گفت :‌ اولش درد داره بعد همش لذته
برگشتم رو تخت و دراز كشيدم . فاطي آمد رو شكمم نشست و گفت : تو خيلي بدجنسي ، چرا اول كردي تو پشتم . چرا مثل هميشه از جلو شروع نكردي ؟
با خنده گفتم : ‌آخه از حمام كه آمدم بيرون ، تو طوري خوابيده بودي كه من فكر كردم با كون بيشتر موافقي
سري تكان داد و گفت : نه ، تو خيلي بدجنسي كردي مگه من جلو مو قفل زده بودم
با خنده گفتم : آره ، تو هميشه كس تو قفل مي كني و من با كليد زبونم بايد بازش كنم تا بتونم ازش استفاده كنم
فاطي حركت تندي به خودش داد و آهي كشيد و گفت : قربون اون كير كوچولوت بشم كه از اين كير گنده ات براي هوسي كردن من چيزي كم
نمي ياره
سپس رو صورتم خم شد و گفت :‌ بدش بيرون اون كير كوچولو ي خوشگلت رو ، هوس كردم باهاش ساك بزنم
زبونم رو تا آنجايي كه مي شد از دهانم بيرون دادم و اون رو لوله كردم زبونم رو كرد تو دهانش و مشغول ساك زدن با هاش شد . خيلي حال مي داد . چند دقيقه كه اين كار رو كرد آهسته كيرمو گرفت و به سمت سوراخ كونش هدايت كرد و آهسته كرد تو . در اين موقع صداي سارا كه از حمام بيرون آمده بود رو شنيديم كه با خنده مي پرسيد : شما هنوز كارتون تموم نشده ؟
هم من و هم فاطي كه تو حال خودمون بوديم از صداي اون جا خورديم و اين هول شدن باعث شد كه فاطي كه سعي داشت آهسته كير مو بكنه تو كونش و با گذاشتن دستاش روي سينه هام اجازه نمي داد كه من موفق بشم اونو بروي كيرم فشار بدم و در ضمن دقت مي كرد سنگيني بدنش رو روي كيرم نياندازه ، طبق عادتش يك دفعه ترسيد و جا خورد و طبق عادتش دستاشو از روي سينه هام برداشت و به طرف صورتش برد و در نتيجه يك باره نشست رو كيرم و كيرم تا آخر رفت تو كونش
آخ بلندي كشيد و در حالي كه دهنش از درد باز مونده بود چنگي به سينه هام زد و با ناراحتي نگاهي به من انداخت
من شانه هامو بالا انداختم و گفتم : ببخشيد تقصير من نبود
فاطي رو كرد به سارا و با عصبانيت گفت : هولم كردي ، ترسيدم
نگاهي به سارا انداختم پيراهنش رو پوشيده بود
سارا لبخندي زد و گفت : ببخشيد
و به طرف مبل رفت و روي مبل نشست و مشغول تماشاي ما شد
و با خنده ادامه داد : مشغول باشيد اگه من مزاحمم برم پايين ؟
فاطي نگاهي به من انداخت و با خنده گفت : ادامه بده ، خانم اجازه دادن
من كمي كونش رو بالا گرفتم و بتندي مشغول تلمبه زدن شدم
فاطي آهي كشيد و گفت : هول نشو ، يواش تر . بخدا دردم گرفته درش مي يارم ها ؟
من دستم رو روي كونش گذاشتم و در حالي كه بيشتر زور مي زدم با خنده گفتم : لوس نشو ديگه ، من كه يواش مي كنم
فاطي ناله اي كرد و با دست آهسته زد به صورتم بعد بلند شد و در حالي كه كيرم رو از كونش مي كشيد بيرون آهي كشيد
و رفت طرف مبل و آهسته نشست رو مبل . من هم روي تخت نشستم و اخمي كردم و پرسيدم : چرا قهر كردي ؟ من كه هنوز كارم تمام نشده
فاطي لبخندي زد و گفت : خيلي دردم آمد يك خورده صبر كن حالم جا بياد
سارا گفت : آخه چرا مثل آدم هاي ديگه از جلو حال نمي كنيد . مگه مجبوريد ؟
لبخندي زدم و پرسيدم : مگه شما حال كردن همه مردم رو ديديد ؟ از كجا مي دونيد هيچ كس مثل ما حال نمي كنه ؟
كمي سرخ شد و با ناراحتي گفت : نمي دونم ، من كه اين روش رو دوست ندارم
فاطي لبخندي زد و ازش پرسيد : مگه امتحان كردي كه دوست نداري ؟
اخمي كرد و گفت : هميشه مهدي از من چنين تقاضايي مي كنه ولي من قبول نكردم ، اين يك عمل زشت و وحشيانه است . ببين حال خود تو ، آخه مگه آدم ديوانه است
فاطي با خنده گفت : هميشه كه اينطوري نمي شه ، يك خورده اش تقصير تو شد كه هولم كردي . حالا هم مي رم دنبال كارم و ادامه مي ديم
سپس به طرفم آمد و با خنده گفت : بيا نشونش بده كه درد نداره
سپس زانو زد و دستاشو گذاشت رو تخت و كون شو كمي بالا داد . من هم از تخت پايين اومدم و پشتش نشستم و با آب دهنم كمي كير مو خيس كردم و كير مو آهسته فرو كردم تو كونش . دستامو رو سينه هاش گذاشتم و مشغول ماليدن و نوازش سينه هاش شدم
كمي بعد ديگه راحت شد و دردي حس نمي كرد ، به تلمبه زدنم شدت بيشتري دادم با هر ضربه اي كه به كونش وارد مي كردم كون خوشگلش به لرزه در مي آمد و اين حركت موجي كونش منو به شدت تحريك مي كرد
فاطي رو كرد به سارا و با خنده گفت : نمي دوني چه لذتي داره ، باور كن بعضي وقت ها از جلو بيشتر مزه مي ده
كمي ديگه كه تلمبه زدم . فاطي منو عقب زد و بلند شد و به طرف سارا رفت و دست شو گرفت و گفت : بيا امتحان كن
سارا خودش رو عقب كشيد و گفت : پر رو نشو فاطي من دوست ندارم
فاطي با خنده گفت : تو رو خدا سارا فقط يك خورده ، بخاطر من
سپس دست سارا رو كشيد و آوردش سمت تخت
سارا با دلخوري با كشيده شدن دستش توسط فاطي آمد طرفم و نشست رو تخت و رو كرد به من و پرسيد : چطوري دردش كمتره ؟
فاطي لبخندي زد و گفت : از من بايد بپرسي خوله ، روي تخت دراز بكش
به پهلو شو . اين طوري بهتره
سارا رو تخت به پهلو دراز كشيد و پشت شو كرد به من . من دامنش رو بالا كشيدم . سارا لبخندي زد و گفت : شورتم رو نپوشيدم ، كثيف شده بود
با خنده گفتم : بهتر ، كار من كمتر شد
سارا سري تكون داد و گفت : تو رو خدا هر چي مي توني يواش تر ، من تا
حالا اين كار رو نكردم
دستم رو روي كونش گذاشتم و شروع كردنم به ماليدنش
كمي بعد سارا گفت : بكن تو ديگه
گفتم : يك خورده صبر كن
فاطي روي تخت آمد و مشغول نوازش و ماليدن سينه هاي سارا شد
من انگشتم رو كردم تو كس سارا و اون رو تو كسش چرخ دادم و كمي با انگشت تو كسش بازي كردم و سپس انگشتم رو كشيدم بيرون و روي سوراخ كونش گذاشتم و كمي فشار دادم تو و آهسته و به نرمي انگشتم رو تا آخر كردم تو كون تنگش . سارا كمي آخ و اوخش بلند شد ولي من زياد اهميتي ندادم . كمي كه با سوراخ كونش ور رفتم حس كردم به اندازه كافي راهش باز شده و آماده است . تفي به دستم انداختم و به كيرم ماليدم و كير مو گرفتم و گذاشتم رو سوراخ كونش و شروع به فشار دادن كردم . كون تنگي داشت و كردن اون كون تنگ بايد با حوصله انجام مي گرفت كه زياد دردش نياد . هنوز نيمي از كيرم بيشتر تو كونش فرو نرفته بود كه با دست به رون پام فشار آورد و گفت : تو رو خدا حميد بسه ديگه ، داره پاره مي شه
فاطي لبخندي زد و گفت : نترس پاره نمي شه ، يك خورده طاقت بيار
من كيرمو آهسته بيرون كشيدم و به فاطي گفتم : اون ك
     
#26 | Posted: 1 Apr 2011 19:29
قسمت سوم


با خنده گفتم : حالا دیگه فکر کردن به این موضوع چیزی رو عوض نمی کنه ، بهتره که به کار انجام گرفته فکر نکنی . شاید فاطی هم اگه بهش خیانت می کردم همین کار رو انجام می داد . حالا دیگه اخماتو باز کن و صبحانه ات رو بخور و خودتو اذیت نکن
سارا نگاهی به فاطی که لبخند بر لب به حرفهای ما گوش می داد انداخت و بهش گفت : کی می تونم اون عکس ها رو ببینم ؟
فاطی خندید و گفت : باید بریزم شون تو کامپیوتر و بعد از هر کدومشون رو که خواستی پرینت بگیرم ، این دوربین دیجیتاله و فیلم نداره
سارا نگاهی به من کرد و گفت : این عکس ها رو دست خودت نگه نداری بعد از دیدن مهدی باید همشو پاک کنی ، یک موقع دست کسی نیافته ، با تو هستم فهمیدی چی گفتم ؟ اینقدر نخند
همون طور که به حرف هاش می خندیدم گفتم : باشه بابا فهمیدم ، خاطر جمع باش همه رو پاک می کنم . اون عکس ها همون قدر که برای تو بده برای من هم هست . حالا لطف کن این حرف های احمقانه رو تموم کن و صبحانه ات را بخور و سر صبحی گیر نده
سارا قندی از قندان برداشت و به سمت من پرت کرد و گفت : من دارم جدی می گم ، حرف احمقانه چیه بی تربیت
بعد از خوردن صبحانه به سمت در اتاق رفتم . جلو در رو مو بر گردوندم به سارا و گفتم : حالا باید مهدی موضوع دیشب رو بفهمه ؟ نمی شه تو خودمون موضوع بمونه . تو که کار خودت رو کردی دیگه شر به پا نکن
سارا اخمی کرد و گفت :‌ باید بفهمه ، اگه تو خودت نگی من بهش می گم
ولی تا یکی دو روز دیگه بهش نگو و نفهمه من اینجا هستم تا حسابی حالش گرفته بشه
سری تکان دادم و گفتم : دیوانه
سارا به تندی گفت : دیوانه خودتی
بعد رو کرد به فاطی و گفت : تو چرا می خندی ؟ نمی بینی به من توهین می کنه ؟ یک چیزی بهش بگو
فاطی لبخندی زد و گفت : حمید جان شیر هم بخری یادت نره
لبخندی زدم و رفتم پایین
تو مغازه مشغول کار بودم ولی مرتب تو فکر جریان دیشب بودم و نگران واکنش مهدی بودم . با آنکه خودم رو مقصر نمی دونستم و از کاری که کردم ناراحت نبودم چون بهرحال سارا همت کرده بود این کار رو انجام بده و اگه به تور افراد ناجوری می خورد ممکن بود هزار اتفاق ناجوری پیش بیاد ولی خوب عکس و العمل مهدی برام قابل پیش بینی نبود
یک ساعتی گذشت که سر و کله مهدی پیدا شد . آمد و روی صندلی کنارم نشست و سیگاری آتش زد
با دست به شوکولات اشاره کردم و گفتم : اینقدر سیگار نکش ، بردار شوکولات بخور
اخمی بهم کرد و گفت : می شه بگی این دوست مسخره ات کیه که تو کله ات انداخته به جای سیگار شوکولات بخوری ؟
اخمی کردم و گفتم : حرف زشت نزن ، این ها رو می خونه ناراحت می شه تو که بی ادب نبودی ؟ از طریق سایت آویزون باهاش آشنا شدم خیلی پسر مامانیه و با کلاسیه
مهدی با دلخوری گفت : اگه می خوای چیزی بهش نگم ، اینقدر بهم گیر نده
یه شوکولات گذاشتم دهنم و گفتم :‌ باشه ، خوب چی شد ؟
گفت : نیست آقا ، هیچ خبری از سارا نیست . به هر کجا که به فکرم می رسید سر زدم و به بهانه های مختلف با همه فامیل تماس گرفتم ولی پیداش نکردم
قیافه اش خیلی دمق بود . خیلی دلم براش سوخت . دیگه باید اون رو یک جوری از نگرانی در بیارم . لبخندی زدم و گفتم : نگران نشو سارا آمده خونه ما
چهره اش باز شد و لبخندی زد و گفت : جدی می گی ؟
جواب دادم : آره من دیروز ظهر که خونه رفتم دیدم خونه است البته از من نشنیده بگیر به من گفته بود که بتو نگم که اون اینجاست ، ولی دلم نیومد ببینم تو نگرانی
آهی کشید و گفت : خیالم راحت شد ، خیلی می ترسیدم
لبخندی زدم و گفتم : برای چی می ترسیدی ؟ مگه سارا بچه است که گم بشه ؟ هر کجا رفته بود بر می گشت خونه این که نگرانی نداره
لبخندی زد و گفت : نگرانی من برای این بود که سارا گفته بود می ره و یکی رو برای خودش گیر می یاره و تلافی می کنه
دلم نمی خواست چیزی رو از او مخفی کنم و از طرفی نگران واکنش او بودم بهتر دیدم قبل از آنکه مجبور بشم عکس ها رو نشونش بدم خودم موضوع رو بهش حالی کنم
گفتم : اون واقعا چنین تصمیمی داشت . من و فاطی مجبور شدیم کلی باهاش حرف بزنیم ولی فایده ای نداشت
اخمی کرد و پرسید : نکنه این کار رو کرده ؟ راستش رو بگو
آهسته گفتم :‌ آره این کار رو کرده
با دست به پیشونیش زد و با عصبانیت گفت :‌ با کی ؟
جواب دادم : چه فرقی می کنه مهم اینه که این کار رو کرده
با ناراحتی گفت : دلم می خواد بدونم با کی بوده
آهسته گفتم : با من
از روی صندلی بلند شد و با قیافه بر افروخته گفت : خیلی نامردی ، چطور تونستی این کار رو بکنی ؟
دو تا شوکولات برداشتم و یکی رو طرفش گرفتم و گفتم : بیا این رو بگیر و آروم باش تا توضیح بدم
با ضربه ای شوکولات رو پرت کنار اخمی کرد و با عصبانیت گفت :‌ هیچ فکر نمی کردم این قدر پست باشی . دیگه رفاقت ما تموم شد
به طرف در مغازه رفت . جلو دویدم و دستش رو گرفتم و گفتم : چرا ؟ تو ترجیح می دادی من و فاطی بزاریم بره بیرون و برای خودش یکی رو پیدا کنه ؟ تو هیچ فکر کردی اگه به تور یک عده آدم الوات می افتاد چی می شد؟ یا ممکن بود چه بلاهایی سرش در بیارن . راستش اگه منطقی باشی باید از من تشکر هم بکنی که اجازه ندادم بره بیرون . حالا بیا می خوام برات توضیح بدم بخدا اگه راه دیگه ای بود من تن به این کار نمی دادم
اون رو کشیدم و بردم رو صندلی نشوندم . اخماش تو هم بود و سعی می کرد به من نگاه نکنه
رو صندلی نشستم و گفتم : مهدی یک خورده واقعا فکر کن ، من آدم نامردی نیستم و اگه ضرورت ایجاب نمی کرد تن به این کار نمی دادم
مهدی با ناراحتی گفت : من سارا رو می کشم
گفتم : این راه حل مشکل نیست . خودت مقصر واقعی بودی
نگاهم کرد و گفت : تو جای من بودی چکار می کردی ؟
لبخندی زدم و گفتم : بیشتر به همسرم می رسیدم و دور بر محبوب و غیره هم نمی رفتم
اخمی کرد و گفت : حالا دیگه فرقی نمی کنه ، اون حقشه که بگیرم خفه اش کنم
لبخندی زدم و گفتم : لابد بعد هم نوبت منه ، نه ؟
با ناراحتی گفت : بقول خودت چاره ای نداشتی ، ولی دیگه رو دوستی تو حساب باز نمی کنم
اخمی کردم و گفتم :‌ باشه هر طور میل توست ، شاید حق با تو باشه و من اشتباه کردم جلو شو گرفتم . باید می گذاشتم بره و هر کاری که دوست داره انجام بده ، شاید هم به تور آدم های بهتر از من می خورد
مهدی اخمی کرد و گفت : باید سعی می کردی منصرفش کنی
اخمی کردم و گفتم : یعنی تو فکر می کنی من و فاطی سعی خودمو نو نکردیم ؟
مهدی با دلخوری گفت : بهر حال دیگه سارا بدرد من نمی خوره ، من همیشه از این موضوع عذاب می کشم . خودمو که نمی تونم گول بزنم اون با تو بوده و این همیشه فکر منو مشغول می کنه و فقط با جدا شدن از سارا آروم می شم
گفتم : اگه این موضوع خیلی عذابت می ده من از فاطی می خوام خود شو در اختیارت بزاره . اون طوری آروم می شی ؟
نگاهی به من انداخت و گفت : جدی می گی ؟
گفتم :‌ ببین مهدی کاری که نباید می شد ، اتفاق افتاده باید با این موضوع کنار آمد یادته تو سایت آویزون از سکس ضربدری مقاله می خوندیم و تو می گفتی بامزه است و برات جالبه . حالا بیا و با هم عهد کنیم که ما دو زوج خوب و مطمئن برای سکس ضربدری باشیم و با این وسیله هم شرم و نگرانی تو تموم می شه و هم سکس خوب و جدیدی داریم و هر موقع تو
مایل بودی می تونیم تو یک شب نشینی با هم سکس ضربدری داشته باشیم و از زندگی لذت ببریم
مهدی لبخندی زد و گفت : برای من فرقی نمی کنه ولی فکر فاطی و سارا رو هم کردی ؟ اون ها رو چطور راضی کنیم ؟
خندیدم و دستم رو جلو بردم و گفتم : من راضی شون می کنم البته تو هم باید کمکم کنی . دست بده و باید به هم قول بدهیم که این یک راز بین ما بمونه و تحت هیچ شرایطی برای کسی فاش نکنیم . بقیه اش حل می شه رو حرف من حساب کن
دستم رو فشرد و گفت : ولی من هنوز از بابت زن هامون نگرانم . سارا چون این کار رو کرده شاید راضی بشه ولی فاطی رو شک دارم
لبخندی زدم و گفتم : ظهر نهار بیا خونه تا نگرانی تو رفع کنم . من با تو تا آخر خط هستم رفیق ، حالا دیگه ما یکی شدیم و از ناموس هم جدا نیستیم و ناموس همدیگر رو باید ناموس خودمون بدونیم
بسته سیگار شو از جیب در آورد و دو تا سیگار روشن کرد و یکی رو به من داد . سیگار رو گرفتم و در حالی که تو دلم دعا می کردم دوستم حمید این یک سیگار رو نادیده بگیره ، ادامه دادم : دلم نمی خواست چیزی رو از تو مخفی کنم . حالا دیگه وجدانم راحت شد
مهدی دود سیگارشو بیرون داد و گفت : ما همیشه با هم دوست هستیم و این موضوع باعث می شه دوستیمون محکم تر و جدی تر بشه
مشغول صحبت بودیم که در سمت خونه زده شد بلند شدم و در رو باز کردم . فاطی بود چایی آورده بود چشمکی بهش زدم و گفتم : یک چایی دیگه بیار مهدی آقا آمده
فاطی لبخندی زد و گفت : باشه الان می یارم
بعد از رفتن فاطی رو کردم به مهدی و گفتم : ظهر که رفتیم خونه با سارا بد رفتاری نکن . ازش در مورد محبوب معذرت خواهی کن و اگه موضوع منو پیش کشید وانمود کن از دستم عصبانی شدی و به من بگو باید با فاطی باشی و گرنه از من و سارا شکایت می کنی و آبرو ریزی درست می کنی . بقیه اش رو من درست می کنم و خیلی جدی و عصبی خودتو نشون بده ولی به سارا زیاد نتوب فهمیدی چی گفتم ؟
مهدی سری تکون داد و گفت : باشه سعی خودمو می کنم
فاطی دوباره چایی آورد . بعد از رفتن فاطی من و مهدی پیرامون این موضوع تا موقع نهار با هم صحبت کردیم . بعد تعطیل کردیم و رفتیم خونه فاطی با لبخند به استقبال مون آمد ولی سارا روی مبل لم داده بود و اعتنایی به مهدی نکرد . روی مبل نشستیم من رو کردم به سارا و با خنده گفتم : مهدی آمده و راجع به روز جمعه و اون دختره از شما معذرت خواهی بکنه ، تو هم بهتره اخماتو باز کنی و دیگه سخت نگیری
سارا با طعنه گفت :‌ تا حالا پیش کی بوده ، بره پیش همون دختره با من چکار داره ؟
مهدی نگاهی به سارا کرد و با ناراحتی گفت : شما هم گویا بهت زیاد سخت نگذشته
سارا بلند شد و آمد کنار من نشست و دستاشو انداخت گردنم و یک بوسه طولانی از لبم گرفت و با خنده گفت : معلومه ، فکر کردی من باید بشینم و حرص بخورم و تو بری دنبال خوش گذرانی خودت . گفته بودم که تلافی کار تو ، سرت در می یارم دیشب بغل حمید آقا خوابیدم . خیلی هم حال داد ، از تو هم خیلی بهتر حال می ده ، خوش به حال فاطی که مردی به این خوبی بالای سرشه . من بدبخت باید یکسره زجر بکشم و تو هم مرتب به من خیانت کنی و بری دنبال هوس رونی خودت
مهدی بلند شد و گفت : دیشب کجا خوابیدی ؟
سارا دست شو گذاشت روی پای من و گفت : بغل حمید ، چیه به غیرتت بر خورد ؟
مهدی وانمود کرد که از کوره در رفته به سمت تلفن رفت و گوشی رو برداشت و مشغول شماره گیری شد و در همون حال گفت : الان تکلیف تو و این حمید نامرد رو معلوم می کنم
من با عجله رفتم طرفش و گوشی رو گرفتم و گذاشتم رو تلفن و سپس با ناراحتی گفتم : چکار می خوای بکنی ؟
مهدی با عصبانیت گفت : به پلیس زنگ می زنم با این کار تو و سارا دیگه چاره ای برام نمونده
فاطی که در جریان نقشه ما نبود رنگ از روش پرید ، سارا هم همینطور
من رو کردم به سارا و گفتم : تو چرا ساکتی ؟ من و فاطی چه گناهی کردیم تو وادارمون کردی
سارا رو کرد به مهدی و با خشونت گفت : بیا بشین خود تو لوس نکن . دور بی خودی هم بر ندار تو اگه خوش غیرت بودی به من خیانت نمی کردی چیه ؟ نکنه فکر کردی خیانت برای زن ها بده و برای مرد ها خوبه
مهدی گفت : من این حرفها سرم نمی شه ، باید پلیس تکلیف ما رو روشن کنه و دوباره گوشی رو برداشت و مشغول شماره گیری شد
فاطی جلو آمد و گوشی رو از مهدی گرفت و گفت : زندگی من و شوهرم
رو بخاطر ندانم کاری خودتون خراب نکن . اگه حمید این کار رو نمی کرد کسی دیگه می کرد . این حق ما نیست که این وسط بسوزیم
مهدی به سمت در رفت و گفت : خیلی خوب من الان خودم می رم و پلیس رو می یارم اینجا
سارا جلو دوید و مقابلش ایستاد و با ناراحتی گفت : تمومش کن دیگه مهدی
مهدی گفت : حیثیت من رفته ، فقط یک راه داره من هم با زن حمید تلافی کنم بخدا در غیر این صورت قید همه چیز رو می زنم و آبروریزی راه می اندازم تا دیگه از این غلط ها نکنی
من با دلخوری گفتم : اگه اینطوری آروم می شی باشه من حرفی ندارم برو با فاطی باش ولی این رسم دوستی و مزد من نبود
فاطی با دلخوری گفت : ‌خودتون می برید و می دوزید ؟ من حاضر نیستم با مهدی باشم
مهدی در رو گرفت و خواست در رو باز کنه ، سارا آشکارا به لرزه افتاده بود با التماس به مهدی گفت : مهدی خواهش می کنم ، به قول تو من یک غلطی کردم تمومش کن
مهدی رو کرد به من و گفت : فایده ای نداره ، برم یا زنتو راضی می کنی ؟
من سری تکان دادم و رو کردم به فاطی و گفتم : خواهش می کنم ، نزار آبرو ریزی بشه ، مهدی پاک زده به سرش و هیچی حالیش نیست
فاطی اخمی کرد و روی مبل نشست و با عصبانیت گفت : نه من نمی تونم قبول کنم
مهدی با خشونت سارا رو که جلو در ایستاده بود رو پرت کرد کنار طوری که سارا بروی زمین افتاد . و در رو باز کرد
فاطی داد زد : خیلی خوب وحشی من قبول می کنم . دیگه تمومش کن
سارا از رو زمین بلند شد بیچاره حسابی می لرزید و آشفته شده بود . سارا به سمت فاطی رفت و با بغض دست فاطی رو گرفت و با گریه گفت : من ازت معذرت می خوام فاطی جون منو ببخش ، همش تقصیر من بود
و سپس سر شو گذاشت رو پای فاطی و مشغول گریه شد
من هم بغض کردم و حالم دگرگون شده بود دست خودم نبود ولی جو اتاق و برخوردها منو متاثر می کرد
فاطی دست شو گذاشت رو سر سارا و کمی موهاشو نوازش کرد و گفت : پا شو خودت رو جمع کن و گریه نکن ، مهم نیست
سپس با هم به آشپزخونه رفتن
مهدی آمد و رو مبل نشست و نگاهی به من انداخت . چشمکی بهش زدم
چند دقیقه به این منوال گذشت . تا این که مهدی به سخن در آمد و با ناراحتی گفت : خوب ، تکلیف من چی شد ؟ باید بمونم یا برم . از قرار معلوم نهار هم خبری نیست
فاطی رفت و دست و صورتش رو شست و بعد مشغول کشیدن غذا شد . و سارا هم بعد از شستن صورتش به فاطی کمک کرد
نهار در محیط سرد و آرامی زیر نگاه های غضب آلود همدیگه صرف شد و سارا و فاطی بعد از نهار ظرف ها جمع کردن و پس از مرتب کردن میز روی مبل نشستن
مهدی رفت سمت فاطی و کنارش روی دسته مبل نشست و دست شو گذاشت رو بازوی فاطی و آهسته گفت : شروع کنیم ؟
فاطی دست مهدی رو از رو بازوش کنار زد و با اخم گفت : باشه برای بعد الان سرم درد می کنه ، حال شو ندارم
مهدی دست شو روی رون پای فاطی گذاشت و شروع کرد به مالیدن پاهاش و با خنده گفت : من خودم حالت می یارم
فاطی دست مهدی رو از رو پاش کنار زد و گفت : الان نه ، گفتم که سرم درد می کنه
مهدی بلند شد و دست فاطی رو گرفت و اون رو به سمت تخت کشید و با عصبانیت گفت :‌ فکر نکن می تونی من رو خر کنید . باید بزاری کار مو بکنم و گرنه می رم و پلیس رو می یارم اینجا
فاطی کنار تخت ایستاد و نگاهی به مهدی انداخت
مهدی دست شو برد رو دگمه های پیراهن فاطی و شروع به باز کردن دگمه ها شد . فاطی کمی می لرزید و نگاهی به من کرد . من بهش لبخندی زدم
کمی آروم شد . مهدی پیراهن فاطی رو در آورد و سپس زیر پوش فاطی رو هم از بدنش پاره کرد . فاطی در حالی که فقط شورت و کرست به تن داشت جلو مهدی ایستاده بود . مهدی کرست فاطی رو گرفت و با یک حرکت تند اونو کشید و با پاره شدن بند کرستش ، سینه های فاطی بیرون افتاد . فاطی دستاشو گرفت رو سینه هاش . مهدی که دیگه هوس تمام وجودشو در بر گرفته بود فاطی رو روی تخت هول داد و خودش هم مشغول در آوردن لباس هاش کرد ، حتی شورتش رو هم در آورد . و بعد رفت کنار فاطی رو تخت خوابید دستای فاطی رو از رو سینه هاش بالا گرفت و لباشو چسبوند به سینه هاش و مشغول بوسیدن و خوردن سینه هاش شد . و بعد لباش رو گذاشت رو لبای فاطی و دست های فاطی رو رها کرد و مشغول مالیدن سینه هاش شد . و کمی بعد دستشو به شورت فاطی گرفت و اون رو هم پاره کرد و انداخت کنار و لباشو رو کس فاطی گذاشت و با ولع مشغول لیس زدن و خوردن کس فاطی شد . فاطی که حسابی شهوتی شده بود آهسته دست شو گذاشت رو سر مهدی و اون رو آروم به کسش فشار داد . چند دقیقه بعد مهدی بلند شد و رفت نزدیک سر فاطی و رو سینه هاش نشست و کیر شو گرفت دستش و اون رو به دهان فاطی نزدیک کرد . فاطی کمی سرشو به اطراف چرخوند ولی مهدی بزور کیر شو کرد تو دهان فاطی ، فاطی خیلی آرام مشغول ساک زدن شد
مهدی رو کرد به من و سارا که هردو از دیدن سکس اون و فاطی کمی شهوتی شده بودیم و با خنده گفت : شما دو تا چرا بیکار نشستید مشغول بشید خجالت نکشید
سارا با عصبانیت گفت : دیگه غیرت بازی ات تموم شد ؟
مهدی لبخندی زد و گفت : یک خورده دیگه مونده ولی شما می تونید مشغول بشید . از حالا به بعد دیگه باید ما دو زوج مکمل باشیم واسه هم
نمی دونی سارا چه حالی می ده . تو رو خدا شما دو تا هم مشغول شید بزار به دلم بشینه
من لبخندی زدم و بلند شدم و رفتم سراغ سارا و دستشو گرفتم و با لبخند گفتم :‌ پاشو ما هم شروع کنیم
سارا اخمی کرد و گفت : نه ، اون یک غلطی کرد . نمی فهمه چی داره می گه من دوست ندارم برو کنار و پر رو نشو
من برگشتم و خیط و خنک رو مبل نشستم
مهدی پاهای فاطی رو انداخته بود رو شونه هاش و کیرشو گرفت سمت کس فاطی و با فشار کرد تو . فاطی آهی کشید و با ناراحتی به مهدی رو کرد و گفت : آروم تر ، هول نزن بیچاره من که تسلیم شدم
مهدی لبخندی زد و با فشار بیشتری مشغول تلمبه زدن شد و گفت : من اینطوری خیلی بهم حال می ده دفعه بعد آهسته تر می کنمت . بقول خودت الان هولم
سپس رو کرد به من و با خنده گفت : سارا بهت راه نمی ده . ولش کن مهم نیست سارا اصولا عرضه درست حال دادن رو نداره
سارا مثل اینکه منتظر این حرف بود بلند شد و به طرف من آمد و جلوم نشست و زیر شلواریم رو پایین کشید و کیر منو که حسابی هم بزرگ شده بود گرفت و با عجله کرد تو دهانش و مشغول ساک زدن شد
مهدی با خنده رو کرد به من و گفت : سارا حسابی پیش رفت کرده عرضه ساک زدن نداشت . می بینم راه افتاده
من دستامو گذاشتم رو سر سارا و سرشو به کیرم فشار دادم و در همون حال که سرشو عقب جلو می کردم . گفتم :‌ تو قدر سارا رو نمی دونی بیچاره ، سارا خیلی هم با حال ، حال می ده
کمی بعد سارا رو بلند کردم و پیراهنش رو در آوردم و کمکش کردم تا لباسهای منو هم در بیاره و بعد زیر پوش سارا رو از تنش در آوردم و اون هم شورت منو کشید پایین . من لبخندی زدم و بند کرست شو باز کردم دستش رو گرفتم و به سمت تخت رفتیم . فاطی و مهدی کمی خودشون رو کنار کشیدن و برای ما جا باز کردن سارا روی تخت دراز کشید و لبای فاطی رو بوسید و مشغول مالیدن سینه های فاطی شد و فاطی هم به سینه های سارا ور می رفت . سارا رو برگردوندم و به شمکم خوابوندمش و یک متکی گذاشتم زیر کسش تا کون خوشگلش کمی بالاتر بیاد . دستامو گذاشتم رو کونش و شروع به مالوندش کردم . مهدی پاهای فاطی رو از رو شونه هاش پایین گذاشت و با خنده به فاطی گفت : بچرخ
فاطی اخمی کرد و گفت : از پشت نه ، فقط از جلو
مهدی رو کرد به من و گفت : به فاطی بگو اذیت نکنه
رو کردم به فاطی و گفتم : حالشو نگیر بزار کار شو بکنه
فاطی اخمی کرد و گفت : نه ، خیلی با خشونت رفتار می کنه . از عقب نه
مهدی لبخندی زد و گفت : قول می دهم آهسته بکنم
فاطی برگشت و دستاشو گذاشت روی تخت و کونشو بالا داد و در همون حال گفت : اگه ، دردم بیاد . می کشم کنار و دیگه بهت حال نمی دم
مهدی تفی به کیرش زد و کیر شو گذاشت لب سوراخ کونش و کمی فشار داد . من هم انگشتم رو کرده بودم تو کون سارا و داشتم تحریکش می کردم . سپس قوطی کرم رو برداشتم و کمی کرم به دست مهدی دادم و گفتم : بیا یک خورده کرم بزن
من هم کمی کرم مالیدم به کیرم و کیرمو آهسته کردم تو کون سارا و در حالی که با دستام سینه های سارا رو می مالیدم کیرمو بیشتر فرو می کردم
سارا کمی آخ و ناله کرد ولی خیلی زود آروم گرفت و من که تمام کیر مو کرده بودم تو کونش آهسته مشغول تلمبه زدن شدم و در همون حال به مهدی که اون هم همین کار رو می کرد گفتم : می بینی سارا چه با حال کون می ده
مهدی نگاهی به کیر من و کون سارا کرد و گفت : تا حالا فکر می کردم کردی تو کسش
سپس رو کرد به سارا که لبخند به لب داشت و گفت : همه بد جنسی ها و ندادن هات برای من بود . چرا به من اجازه نمی دادی از کون بکنمت مگه من و حمید فرق داریم
سارا لبخندی زد و گفت : حمید خیلی با حال می کنه ، من با حمید زیاد دردم نمی یاد ولی یک بار که اجازه دادم از عقب بکنی تا چند ساعت نمی تونستم راه برم
فاطی لبخندی زد و گفت : اگه چند باز از عقب حال بدی کم کم دردش هم کمتر می شه
مهدی که به تندی داشت تو کون فاطی تلمبه می زد رو کرد به سارا و با خنده گفت : از این به بعد هر بار از کون می کنمت تا عادت کنی
سپس رو کرد به من و گفت :‌ ممنون که سارا رو آدم کردی ، مگه از این به بعد بتونم یک حال خوشگل باهاش بکنم
سارا اخمی کرد و گفت : خودت آدم شو ، که منو ول می کنی می ری با اون آشغال ها خوش گذرونی
مهدی به تندی کیر شو از کون فاطی کشید بیرون
فاطی آخ بلندی کشید و گفت : آروم تر چکار می کنی ؟ دردم گرفت
مهدی منو کنار کشید و گفت : معذرت می خوام ، بزار یک خورده این سارا رو بکنم که خیلی حرف می زنه
من رفتم سراغ فاطی و کیرمو آهسته فشار دادم تو کونش و مشغول تلمبه زدن شدم . مهدی هم سر کیر شو گذاشت رو سوراخ کون سارا و با خشونت تا ته کرد تو
سارا ضربه ای به رون پای مهدی زد و گفت : یواش تر وحشی
مهدی لبخندی زد و با سرعت مشغول تلمبه زدن شد
چند دقیقه بعد دوباره من و مهدی جاهامو نو عوض کردیم
کمی که گذشت حس کردم داره آبم می یاد به سرعتم اضافه کردم و بعد آبم رو ریختم تو کون سارا و بی حال افتادم بالاش
فاطی هم کمی بعد چند فشار تند به کونش داد و آروم شد و افتاد رو تخت
مهدی کمی کون فاطی رو بالا داد و همچنان مشغول تلمبه زدن شد . سپس کیر شو کشید بیرون و با فشار کرد تو کس فاطی
فاطی اخمی کرد و گفت : دیگه این کار رو نکنی ها من خوشم نمی یاد بعد از پشت کیر کثیفت رو بکنی تو جلوم
مهدی لبخندی زد و گفت : باشه ، دفعه بعد رعایت می کنم
و محکم تر تلمبه زد صدای برخورد کیرش تو کس فاطی که چند بار هم احتمالا آبش آمده بود سر و صدای زیادی بلند کرده بود
من و سارا کنارشون روی تخت دراز کشیده بودیم و آنها رو تماشا می کردیم . چند دقیقه بعد مهدی که عرق کرده بود روی تخت دراز کشید و به فاطی گفت : ‌بیا رو من
فاطی بلند شد و روی کیر مهدی قرار گرفت و با دست کیر مهدی رو کرد تو کسش و نشست روش و شروع به بالا و پایین کردن خودش کرد مهدی هم سینه های فاطی رو تو مشتش گرفته بود و فشار می داد
کم کم آه و ناله های فاطی بلند شد و خودشو محکم تر به کیر مهدی فشار می داد . چند دقیقه بعد فاطی دست منو گرفت و با خنده گفت : تو هم بیا بکن
من که با دست مشغول مالیدن کیرم بودم با خنده گفتم : جلو یا عقب
فاطی لبخندی زد و گفت : عیبی نداره هر جا که دوست داری بکن
من رفتم پشتش و کمی کمر فاطی رو خم کردم و کیرمو که دوباره بزرگ شده بود با کمی تلاش کنار کیر مهدی کردم تو کسش و مشغول تلمبه زدن شدم . مهدی ه
     
#27 | Posted: 1 Apr 2011 19:30
قسمت چهارم


گفتم : باید دندون رو جگر بزاری ، کم کم خودت می فهمی . شما و فاطی غذا درست کنید و شام رو زودتر می خوریم و بعد شما و فاطی می آیید پایین . من محبوب رو می برم بالا ، نباید حضورتون رو تو خونه حس کنه
به موقع در طول اجرای نقشه ام ، شما و فاطی همه چیز دستگیرتون می شه
فاطی لبخندی زد و دست سارا رو کشید و گفت : بیا بریم عزیزم یه خورده برقصیم ، حمید خودش کار ها رو راست و ریس می کنه
بعد سرشون رو عقب کشیدن و در رو بستن و من هم مشغول کارم شدم
ساعت حدود ده شب بود که در مغازه رو بدون آنکه نرده های حفاظ رو ببندم ، قفل کردم . و رفتم خونه و مشغول شام خوردن شدیم . سپس یک بار دیگه سفارش های لازمه رو بهشون کردم
فاطی گفت : برو ، خیالت راحت باشه . ما الان اتاق رو تمیز و مرتب می کنیم و می رویم پایین و منتظر خبر تو می مونیم . سپس دوربین رو داد دستم و گفت : بیا عکساشو بریز تو کامپیوتر و حافظه شو پاک کن که برای عکس گرفتن شب راحت باشیم
دوربین رو گرفتم و رفتم مغازه و عکساشو تو کامپیوتر ریختم
عکس های سکس مهدی و فاطی رو از بقیه جدا قرار دادم ، چون برای اجرای نقشه ام بدردم می خورد . چند دقیقه بعد فاطی آمد دنبال دوربین
من بعد از دادن دوربین به دستش ، بهش گفتم : دیگه در نزن هر لحظه ممکنه که سر و کله محبوب پیدا بشه
بعد از بستن در ، مشغول کارم شدم ، مدتی بعد سرم پایین و مشغول بودم که کسی وارد مغازه شد و سلام کرد
سرم رو بالا گرفتم ، محبوب با خواهرش بودن . وا رفتم انتظار داشتم تنها بیاد . جواب سلام شون رو دادم و گفتم : قرار بود تنها بیایید ، محبوب خانم
عینک بزرگ دودی شو از صورتش برداشت و اون رو تو کیفش گذاشت و با طعنه اشاره به خواهرش کرد و گفت : بهش گفتم دنبالم نیا ، گوش نمی ده که
لبخندی زدم و گفتم : باز خوبه از اینکه خواهرت با مهدی رابطه داره حسودیت نمی شه
خواهرش اخمی کرد و گفت : کی گفته من با مهدی رابطه دارم ؟ از خودتون حرف در می یارید
لبخندی زدم و گفتم : فراموش کن ، شاید مهدی باز چاخان کرده باشه آخه اون یک حرفهایی می زد
خواهر محبوب اخماشو هم کشید و به تندی گفت : چی گفته مگه ؟
سری تکون دادم و گفتم : ولش کن ، ربطی به کار ما نداره ، ما قصد داریم مشکل محبوب خانم و مهدی رو حل کنیم
محبوب از قیافه اش معلوم بود که کمی حالش گرفته شده بود ، سری تکون داد و پرسید : مهدی هنوز نیومده ؟
گفتم : نه ، قرار شد که اگه اومدید ، زنگ بزنم بهش بگم بیاد ، راستش زیاد مطمئن نبود که بتونی بیای
محبوب گوشی همراه شو از تو کیفش در آورد و مشغول شماره گیری شد
بتندی پرسیدم : چکار داری می کنی ؟ شاید زنش پهلوش باشه ، مگه خواهرت موضوع رو بهت نگفت ؟
گوشی شو خاموش کرد و گفت : آه ، آره یادم رفته بود . خیلی خوب بهش زنگ بزن بگو بیاد
گوشی بیسیم تلفن سینوسم رو برداشتم و طوری که محبوب هم بتونه شماره گیری منو بیبینه ، مشغول گرفتن شماره مهدی شدم . محبوب هم حواسش به شماره گیری من بود ، من قبلا فکر شو کرده بودم و تلفن مادر رو از خط تلفن قطع کرده بودم . البته کمی مکث کردم و بعد وانمود کردم تماس حاصل شده . تو گوشی گفتم : آره منم ، مهدی آقا . ..... بله آقای یوسفی آمدند ، اصرار دارند که قبل از رفتنشون به تهران حتما شما رو ببینند ......چرا الان نه ؟ .....آها دارید با خانمت شام می خورید .....خیلی خوب خاطر جمع باش من ازشون پذیرایی میکنم تا بیای ...... نه بابا چه زحمتی ....... آره باشه ...... خیلی خوب من مغازه رو می بندم می ریم خونه منتظرت می شیم . زیاد دیر نکنی ها ........ آره می دونم دستت بنده ....باشه بابا .......... خداحافظ
سپس گوشی رو قطع کردم و خطاب به محبوب با خنده گفتم : شرط می بندم . خانمی که صدای نفساش تو گوشی می پیچید خانمش بود که احتمالا گوش واستاده بوده
خواهرش با دلخوری رو کرد به محبوب و گفت : بفرما خانم ، اگه تو زنگ زده بودی الان گندش در می یومد
بلند شدم و در حالی که با دست آنها رو به سمت بیرون مغازه هدایت می کردم . لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید ، تا در مغازه رو ببندم
در مغازه رو قفل کردم و در حیاط رو باز کردم و گفتم : بفرمایید تو ، تا مهدی هم بیاد
محبوب کمی دودل بود و این پا اون پا می کرد
با بی تفاوتی پرسیدم : مایل هستید تو مغازه حرف بزنیم ، باشه هر طور که دوست دارید
سپس در حیاط رو بستم و مشغول باز کردن در مغازه شدم و در همون حال گفتم : من با خودم گفتم شاید جالب نباشه تو مغازه و اون هم این موقع شب بشینیم و حرف بزنیم . ولی برای اینکه شما راحت تر باشید ، تو مغازه حرف می زنیم
خواهرش به تندی گفت : آره تو خونه خیلی بهتره ، اگه مزاحم نباشیم من و محبوب هم ترجیع می دیم که صحبتها تو خونه دنبال بشه
من لبخندی زدم و دوباره در حیاط رو باز کردم و تعارفشون کردم تو خونه
رفتیم بالا و داخل اتاق شدیم و به مبل اشاره کردم و با خنده گفتم : امان از دست این مهدی آقا که همه رو با بی دقتی به دردسر انداخت . بفرمایید بشینید غریبی نکنید خواهش می کنم ، ببینم چی می خورید ؟
و در همون حال رفتم تو آشپزخونه
محبوب با دلخوری جواب داد : حرص
لبخندی زدم و برگشت و تو چشاش نگاه کردم و پرسیدم : تو خونه نداریم اجازه می دید برم از بیرون بخرم
خواهرش با خنده گفت : همون چایی خوبه ، ممنون
کتری رو آب کردم و گذاشتم رو گاز و بعد از روشن کردن گاز ، یک شیشه آب از تو یخچال برداشتم و با یک لیوان رفتم تو اتاق و نشستم رو مبل
لیوان رو آب کردم و بهشون تعارف کردم ، هر دو تشکری کردن و من در همون حال که آب می خوردم نگاهی بهشون کردم . هر دو ست هم لباس پوشیده بودن مانتو و روسری مشکی به همراه شلوار های سفید و کیف های سفید و حتی جوراب هایی که به پا داشتند سفید بود ، نگاهم رو شلوار محبوب بود که اون کمی مانتو شو رو پاش کشید و از من پرسید : مهدی گفت کی می یاد ؟
لبخندی زدم و گفتم : اگه مثل بقیه حرفهایی که در مورد خواهرتون زده چاخان نگفته باشه ، گفته تا یک ساعت دیگه پیداش می شه
خواهرش با ناراحتی گفت : یک ساعت دیگه ؟
گفتم : ببخشید ها ، ولی از اینجا تا خونه مهدی کم کم نیم ساعت با ماشین را هه ، و تا مهمون شو از سرش باز کنه و ببره برسونه خونش نیم ساعتی ..... هم اون وقت می بره
محبوب با عجله حرفم رو قطع کرد و پرسید : مهمون شو ؟
من زدم به دستپاچگی و لبخندی زدم و گفتم : آخ ببخشید ، همون آقا دوستش رو می گم دیگه ، آقای یوسفی
محبوب با عصبانیت پرسید : هیچ معلوم هست چی دارید می گید ، آقا کیه ؟ آقای یوسفی که مثلا اینجا ست که ، مگه نگفتی داره شام می خوره و احتمالا با خانمش . اصلا حرفاتون معنی نداره
اخمی کردم و جواب دادم : ببخشید از دهنم در رفت ، شما پاک گیجم کردید ، البته من هم دست خودم نیست چشمم که به دو دختر خوشگل که می افته ، هول می شم . ببخشید . الان که مهدی اومد هر چی می خواهید از خودش بپرسید به من چه مربوطه ؟ عجب خنگ بازی در آوردم
محبوب کمی عصبی شده بود ، خیلی جدی پرسید : راستشو بگید ؟ مهدی با کی بود ؟
بلند شدم و گفتم : تلفن بالا خراب شده ، اجازه بدید برم تلفن مغازه رو بیارم
از اتاق خارج شدم و رفتم پایین فاطی و سارا تو اتاق نشسته بودن و با هم پاستور بازی می کردن به تندی تلفن سینوس رو از مغازه برداشتم و بردم تو اتاق پیش فاطی و دستگاه مادر رو گذاشتم رو میز و وصلش کردم و گوشی سیار رو گرفتم دستم و گفتم : من به عنوان تلفن زدن ، با زنگ آیفون خبرت می کنم ، البته الان صدای زنگ شو خیلی کم می کنم که فقط شما بتونید بشنوید وقتی که زنگ آیفون صدا کرد جواب بده ، وانمود کردم مهدی تو خونه با یک زن خلوت کرده . وانمود کن که الان مثلا تو خونه مهدی هستی و مهدی هم بعد از یک حال طولانی خسته دراز کشیده و خوابش برده ، خیلی هم بلند حرف نزنی که صدات بیاد بالا متوجه شدی چی گفتم ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : آره خر که نیستم جریان تحریک محبوب و بد بین کردنش به مهدی یه دیگه ، تو خیالت راحت باشه
بخوبی می دونستم فاطی درس شو بلده ، صدای زنگ تلفن رو کاملا کم کردم و ادامه دادم : بعد از تلفن ، حواست باشه وقتی چراغ راهرو رو روشن کردم تیز با سارا می رید تو حمام و در رو هم از رو خودتون می بندید ، چراغ حموم رو هم روشن نکنید و جیکتون در نیاد ، ممکنه اگه نقشه ام خوب پیش بره با اونها بیاییم پایین و از در داخلی بریم تو مغازه و با کامپیوتر چند تا عکس نشونشون بدم
فاطی اخمی کرد و پرسید : چی می خوای نشونشون بدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : عکس های مامانی ، سکس تو و مهدی رو
سارا لبخندی زد و به فاطی گفت : تازه متوجه شدم حمید آقا چرا از تو و مهدی در حال سکس عکس می گرفت ، فاطی بخدا این حمید خیلی شیطونه ، خیلی باید مواظبش باشی ، اگه با چند نفر دیگه سر رو سری داشته باشه روحت هم خبردار نمی شه بیچاره ، حمید که مثل مهدی نیست ، با تابلو بازی و بی دقتی زود دستشو رو کنه
اخمی کردم و رو کردم به سارا و گفتم : سارا خانم ، فکر فاطی رو خراب نکن اون همینطوریش هم بعضی وقتها با منفی بازی و بد دلی هاش پدر منو در می یاره ، چطور دلت می یاد جوان پاک و مظلومی چون منو تو درد سر بیاندازی ؟
سارا لبخندی زدو گفت : آره ، واقعا هم . حالا برو به کارت برس دلم کباب شد واست ، الان گریه ام می گیره
فاطی اخمی کرد و گفت : حمید به خدا با همین ناخونام چشاتو از تو کاسه اش می کشم بیرون اگه بو ببرم حتی با یک نفر سر و سری داری
با دست به باسن سارا زدم و با خنده گفتم : دیدی ، همین رو می خواستی نه ؟
بعد با عجله با گوشی سیار که دستم گرفته بودم و رفتم بالا ، نشستم رو مبل و نگاهی به چشای خوشگل و مشکی محبوب انداختم و لبخندی زدم
محبوب اخمی کرد و گفت : مهدی با کی بود ؟ سعی نکن دروغ بگی ؟ هم به اندازه کافی تو این کار ماهر نیستی و هم من خوب می تونم از چشمات بخونم داری دروغ می گی یا نه
لبخندی زدم و گفتم : خیلی هم مهارت نمی خواد بفهمی که من دروغ می گم یا نه ، من اصولا بلد نیستم خوشگل دروغ بگم ، دیدید که زود دستم رو شد ، خدا خفه کنه این مهدی رو که بخاطر اون باید مرتب دروغ بگم
محبوب با دلخوری گفت : خوب حالا ، بگو ببینم ؟ جریان چیه ؟
لبخندی زدم و گفتم : چی گیر من می یاد این افشاگری ، همینطور مفتی ؟
محبوب اخمی کرد و پرسید : افشاگری ؟
خندیدم و گفتم : تو چقدر احمقی محبوب که تصور کردی مردی مثل مهدی یا من با داشتن زن و بچه اسیر شخص دیگه ای می شیم ، و ادای عشق و عاشق بازی ما فقط از روی هوسه و حال کردنه
بلند شد و با عصبانیت گفت : مهدی مرد درستیه ، من بارها امتحانش کردم می تونم رو مردانگی اون قسم بخورم ، تو نباید مهدی رو با امثال خودت مقایسه کنی
خندیدم و گفتم : منو نشناختید و گرنه این حرف رو نمی زدید ، راستش من در مقایسه با مهدی مثل فرشته هستم
محبوب به طرف در رفت و گفت : پاشو بریم نسترن ، این حمید آقا . عمدا ما رو کشیده اینجا که بین من و مهدی رو خراب کنه
خواهرش که حالا فهمیده بودم اسمش نسترنه ، بلند شد و به طرفش رفت
من به مبل تکیه دادم و گفتم : لطفا در حیاط رو پشت سرتون ببندید ممنون می شم ، در ضمن منو ببخشید که می خواستم چشاتونو رو حقایق باز کنم اصلا به من چه مربوطه که اون با کی هست و با کی نیست
محبوب با دلخوری گفت : دروغ گوی لعنتی
و از اتاق خارج شد . من به تندی گفتم : حالا اگه مهدی آقا حالشو داشت بیاد و آمد ببینه شما نیستید ، اگه سؤال کرد چرا نموندن چی بهش بگم ؟
محبوب نگاهی به من کرد و با عصبانیت پرسید : مگه واقعا مهدی می خواد بیاد ؟
اخمی کردم و با ناراحتی تظاهر به گرفتن شماره کردم و در همون حال گفتم : مگه من مسخره تو و یا مهدی هستم که خودمو علاف شما ها بکنم . بیا بشین خودت باهاش حرف بزن ، نترس زنش پهلوش نیست ، فاطی دوست دختر مامانی مشترک مون پیشه اونه ، بیا هرچی می خوای از خودش بپرس
بعد دگمه پیچ آیفون رو زدم و کمی بعد فاطی با صدای بی حالی گفت : الو بفرمایید ؟
با خنده گفتم : خوش می گذره جیگر ، ببینم مهدی راه افتاده یا نه ؟
در این موقع محبوب و نسترن جلو آمدن و گوشاشون رو نزدیک گوشی آوردن تا بتونن مکالمه ما را گوش بدهند . بوی عطر ملایم و با حالی که محبوب به خودش زده بود به مشامم خورد . عطر شبهای مسکو بود یک عطر باحال و ملایم . دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و تا می شد فشارش بدم ، آنقدر سراشون رو جلو آورده بودن که با یک خورده گردش سرم می تونستم هر کدام را که دوست داشتم ببوسم
صدای فاطی از تو گوشی با خنده گفت : نه ، بعد از یک حال کردن طولانی ولو شده رو تخت و خوابش برده ، می دونی که چقدر دیر آبش می یاد تا رضایت داد بکشه بیرون ، کلی به خودش ورزش داد ، حالا هم که از خستگی خوابش برده ، دوست داری بیدارش کنم بچه خوشگل ؟
گفتم : فعلا نه باشه چند دقیقه دیگه بهت زنگ می زنم ، راستی شب قرار بود بیای پیش من ، پس چی شد ؟
صدای خنده فاطی بلند شد و گفت : آخه بچه خوشگل ، قرار بود مهدی منو بیاره پیشت ، من این موقع شب چطوری بیام ، بزار بیدارش کنم . با اون می یام عزیز دلم
با خنده گفتم : نه ، بیدارش نکن تا من بهت زنگ بزنم ، فعلا خدا حافظ
خندید و گفت : می خوای تنها حال کنی ، دوست نداری با مهدی بیام ؟ باشه . اگه تو بخوای یه آژانس می گیرم می یام پیشت ، قربون اون کیر ناز و خوشگلت بشم
با خنده گفتم : بی تربیت نشو ، اینجا دو تا دختر خانم خوشگل دارن به حرفات گوش می دن
فاطی با لوندی گفت : آخه تو که دو تا پیشت هستن منو دیگه می خوای چکار ؟ حرومت بشه
گفتم : هیچ کسی نمی تونه جای تو رو بگیره مامانی ، منتظر تلفنم باش
بعد گوشی رو قطع کردم . نگاهی به محبوب و خواهرش کردم ، محبوب حسابی وا رفته بود و خواهرش هم همین طور ، بعد از قطع مکالمه خودشون رو عقب کشیدن و روی مبل وا رفتن
محبوب تکیه کرد مبل و گفت : کثافت عوضی ، آشغال بی همه کس نامرد
لبخندی زدم و گفتم : با منی ؟
خواهرش به تندی گفت : نه با اون کثافت عوضیه ، اون بی شرف عوضی از زن کمتر
اخمی کردم و گفتم : حالا چرا فحش می دی ، خودتون هم می دونستید که مهدی یه آدم پولدار و خوش گذرونه . می خواستید بهش پا ندید. این که دیگه تعارف کردن نداره . مهدی همیشه از اینکه چطوری ترتیب تو و خواهرتو می داده با من صحبت کرده
محبوب به تندی گفت : جدی نمی گی ؟
گفتم : دروغم چیه ، مثلا آخرین باری که گفت چطوری باهات حال کرده مربوط به روز جمعه تو خونه خودش بوده ، بابا شما خیلی الکی خوش بودید و من خبر نداشتم
محبوب تقریبا داد زد : مگه دستم بهش نرسه ؟ اون کثافت ، نامرد .....و
حرفشو قطع کردم و پرسیدم : می خوای چکارش کنی ؟‌فوقش پول چند نوبت حال دادن تو و خواهرتو می اندازه جلو تون
محبوب سرخ شده بود : با ناراحتی گفت : اون کثافت گفته با خواهرم هم بوده ؟
گفتم : دو ، سه باری شو تعریف کرده
محبوب نگاهی به نسترن کرد و گفت : خیلی کثافتی تو که می گفتی با مهدی حال نکردی و فقط چند بوسه بوده
نسترن سرشو پایین گرفت و گفت : دروغ گفته باور کن راست می گم
لبخندی زدم و گفتم : کتری جوش اومد مثل خودتون ، کدوم یکی از شما افتخار می ده که چایی دم بگیره ؟
محبوب اخمی کرد و جواب نداد . نگاهی به نسترن کردم اون هم عصبی بود و سر شو گرفت یه طرف دیگه . لبخندی زدم و گفتم : ولش کن آب می خورم ، فوقش کتری آبش خشک می شه و تهش سوراخ می شه دیگه
یک لیوان آب ریختم و تعارفشون کردم ، با اخم تعارف مو رد کردن با دلخوری گفتم : این هم مزد من بد بخت که می خواستم چشم و گوش تون رو باز کنم ، خاک بر سر خرم کنن ، لااقل یک لبخندی زورکی بزنید زحماتم هدر نرفته باشه مزد دست نخواستم بابا
آب رو سر کشیدم و گفتم : خوب اگه مزدی در کار نیست و خیری از شما نمی رسه ، بقیه مدارک و عکس ها رو ولش کنم و زنگ بزنم به مهدی و بیاد اینجا تا هم صحبت ها تون رو بکنید و هم فاطی خوشگل مو بیاره پیشم که بد جوری شهوتی شدم
بعد گوشی رو برداشتم . محبوب با دلخوری پرسید : جریان عکس چیه ؟
خندیدم و جواب دادم : نه دیگه نشد ، هر چی مفتی روشن گری کردم بسه تا همین جاش هم کلی ضرر کردم ، دیگه نسیه کاری و حرف مفت زدن رو گذاشتم کنار
محبوب اخمی کرد و دوباره پرسید : جریان عکس ها چیه ؟
لبخندی زدم و پرسیدم : مزدش چی می شه ؟
با عصبانیت گفت : چقدر پول می خوای ؟
خندیدم و گفتم : من چقدر پول می خوام ؟ ولا راستش تا حالا منو نبردن و کاری باهام نکردن که پولی بهم بدن ، برای همین قیمتم دستم نیست ؟ شما بگید چقدر می ارزم ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : خود تو نزن به خریت ، منظورش مزد اطلاعاتته ، چقدر پول می خوای تا همه مدارک رو ، رو کنی ؟
لبخندی زدم و گفتم : آها ، از اون بابت می فرمایید . راستش پولکی نیستم و برای همین پول نمی خوام
محبوب گفت : خوبه ، لطف می کنی . پس بگو دیگه ؟
دوباره خندیدم و گفتم : گفتم پول نمی خوام خره ، نگفتم دستمزد نمی خوام ، چیزی که من می خوام ارزشش خیلی بیشتر از پوله
محبوب سری تکون داد و گفت : مودب باشید ، پس چی می خوای ؟
گفتم : خود تو نو
با خشونت بلند شد و به سمت در رفت ، به تندی جلوش دویدم و مقابلش ایستادم و گفتم : غلط کردم بابا ، بیا بشین قهر نکن ، به جهنم اطلاعات مفتی می دم . دیدن شما برام خودش یه جور دست مزده . خواهش می کنم بیا بشین . به من چه که مهدی شما رو بازی داده ، من بیچاره چرا باید اخم و تخم شما رو تحمل کنم
سپس بازوش رو گرفتم و به طرف مبل بردمش ، در همون حال آهسته کمی بازو شو تو دستام مالیدم ، اعتراضی نکرد ظاهرا موضوع دستاویز بودنش برای مهدی براش خیلی گرون تموم شده بود . و تو حال خودش نبود و معلوم نبود حواسش کجاست و به چی فکر می کنه
وقتی رو مبل نشست . نگاهی به من انداخت و گفت : خوب ، گوشم با شماست
لبخندی زدم و گفتم : حداقل یک چایی برام دم کنید ، نمی ارزم به این که یه چایی از تو خونه خودم بهم بدید کوفت کنم ، بابا شما خیلی نامردید
نسترن بلند شد و با خنده گفت : کشتی ما رو با اون چایی ، چایی کردنت ببینم چایی خشک ها کجاست ؟
بدنبالش دویدم تو آشپزخونه و از تو کابینت قوطی چایی رو دادم دستش و بصورتش لبخندی زدم
اخمی کرد و گفت : شما بفرمایید بنشینید ، من خودم بلدم چایی دم بگیرم
سپس دسته کتری رو گرفت دستش ، ولی داغی کتری دستشو سوزوند دادی کشید و دستشو چسبید و گفت : آخ سوختم
سریع دستشو گرفتم و اونو به طرف شیر آب کشیدم و زیر شیر آب سرد مشغول نوازش دستش شدم و در همون حال با ناراحتی گفتم : آخ منو ببخشید خیلی بد شد کاش خودم چایی دم می گرفتم ، بخدا راضی نبودم دست تون بسوزه ، تو رو خدا منو ببخشید . ببینم خیلی درد داره ؟
دستشو از دستم بیرون کشید و با خنده گفت : ول کن دستمو ، اینقدر زبون نزن برو بشین گفتم ، اگه از همون اول رفته بودی حواسم پرت نمی شد دستم بسوزه
در یخچال رو باز کردم و پماد سوختگی رو برداشتم و به طرفش رفتم محبوب که از صدای داد زدن نسترن امده بود دم در آشپزخونه دستاشو به سینه زده بود و ما رو نگاه می کرد در نگاهش بیشتر لبخند دیده می شد تا نفرت و ناراحتی . می دونستم تو اون شرایط می تونم رو برانگیخته کردن حس حسادت او دو خواهر به موفقیت نزدیک تر بشم . راستش خیلی دلم می خواست این دو تا خواهر خوشگل رو بکنم ، حالا کون و کس ، زیاد برام مهم نبود . فقط به شدت هوس کرده بودم ، حداقل یک عشق بازی مشتی باهاشون داشته باشم . بی توجه به نگاه های محبوب دست نسترن رو گرفتم و به دنبال خودم کشیدمش تو اتاق در همون حال گفتم : بیا بشین واست پماد بزنم و گرنه حالا حالا ها از سوزشش راحت نمی شی . خیلی بد شد کاش دست من جای تو می سوخت ، خاک بر سر من با این مهمون نوازی مسخره ام
نشوندمش رو مبل و جلو پاش زانو زدم و پماد رو باز کردم . زیر چشمی نگاهی به محبوب کردم . متوجه شد که نگاهش می کنم ، آهی کشید و رفت و مشغول چایی دم کردن شد . همون طور که دستای نسترن رو تو دستم گرفته بودم با نوک انگشت مشغول پماد زدن به دستش شدم و دستای گرم و نرمش رو می مالیدم . لبخندی به لب نسترن نشسته بود و این نوید اولین قدم به موفقیت بود . محبوب آمد و نشست رو مبل و با دلخوری گفت : ولش کن دستشو ، تعریف کن . بگو ببینم دیگه چی از اون کثافت می دونی ؟ و چه مدارکی داری ؟ و موضوع عکس هایی که گفتی چی بوده ؟
گفتم : یه خورده صبر کن ، دست شو پماد بزنم بعد . اگه دستش تاول بزنه من چی خاکی تو سرم بریزم ، نترس بابا من مزد نمی خوام هول نزن من قرار نیست پشیمون بشم ، تو در حالی که دست خواهرت سوخته تو این حالی که خواهرت داره چطور می تونی خونسرد باشی و به اون مهدی مسخره فکر کنی ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : بسه دیگه دردش آروم شد
محبوب هم اخمی کرد و گفت : شنیدی حمید خان ، فرمودن دردش آروم شده ، حالا که وجدانت آروم شد . تعریف کن
در پماد رو بستم و گفتم : باید ببخشی نسترن خانم ، بخدا راضی به سوختن دست شما نبودم . همون که دلم سوخت بس بود . کاش می شد دلم رو پماد بزنم شاید دردش یه خورده آروم بشه ، که خیلی داره می سوزه راستش انتظار داشتم با خبر هایی که در خصوص مهدی به شما میدم یه خورده کوچولو بهم محبت کنید
نسترن با خنده گفت : باز چونه زدنت شروع شد ؟
لبخندی زدم و گفتم : ولش کن بابا نخواستم . حالا جدی جدی دستت خوب شد ؟ ملاحظه نکنی ، اگه درد داره بگو بیشتر پماد بزنم
محبوب با بی حوصله گی داد زد : آره بابا خوب شده ، بخدا خوب شده
پماد رو بردم و گذاشتم تو یخچال و برگشتم پیش شون و به محبوب نگاهی انداختم و گفتم : ممنون که چایی دم گرفتید ، خیلی زحمت کشیدی
محبوب لبخندی زد و گفت : قابلی نداشت بیا بشین و تعریف کن
دستی به سرم کشیدم و گفتم : آخ ببخشید پاک از میوه یادم رفته بود بخدا شما دو تا خوشگل پاک هوش و هواس منو بردید ، الان براتون میوه می یارم . عجب گندی زدم من با این پذیرایی کردنم
خواستم بلند بشم که محبوب دستم رو گرفت و گفت : نمی خواد . نه من و نه نسترن هیچ کدوم میوه میل نداریم ، بیا تعریف کن ببینم دیگه چه چیزهایی از مهدی می دونی که ما از اون بی خبریم
لبخندی زدم و گفتم : آخه اینطوری که خیلی بده ، شما حتی یک لیوان آب هم نخوردید و از طرف دیگه هم دست نسترن خانم سوخت و از طرفی همه جای من سوخت و.......و
محبوب اخمی کرد و با دلخوری گفت : خیلی تابلو داری طفره می ری بگو ببینم چطور باید مزد اطلاعاتت رو بدم ، دیگه خفه شدم بس که دل سوختنت رو برخم کشیدی ، جون بکن بگو ؟
سرم رو کمی به طرفش بردم و لبخندی زدم و گفتم : قربون تو خوشگل خانم فهمیده ، من چیز زیادی نمی خوام فقط یک عشق بازی کوچولو با شما دو تا
محبوب به تندی اخماشو هم کشید و بر افروخته شد و با عصبانیت نگاه تندی به من کرد و گفت : نه بابا ، چیز دیگه نمی خوای ؟
لبخندی زدم و گفتم : قبول ؟
محبوب داد زد : نه ممکن است اجازه بدم یک بار ما رو ببوسی . البته اگه اطلاعاتت بدرد بخور باشه ، قبول ؟
با خنده گفتم : اون که صد البته
محبوب لبخندی زد و گفت : خوب اگه توافق حاصل شده بگو
گفتم : یک پیش درامد کوچولو نمی دید ؟ یک ذره کوچولو فقط واسه اینکه نفسم باز بشه
محبوب صورتش رو جلو آورد و گفت : خوب بیا
من نشستم کنارش و لبامو گذاشتم رو ل
     
#28 | Posted: 1 Apr 2011 19:33
قسمت پنجم



محبوب اخمی کرد و گفت : دروغ می گی ، من باور نمی کنم
یاد حرف مهدی افتادم که یه موقعی که من در مورد وجود خال و قشنگی اون برای زن ها صحبت می کردیم . مهدی بهم گفته بود که سمت چپ رو باسن محبوب یه خال نسبتا بزرگ وجود داره
لبخندی زدم و گفتم : یعنی رو باسن شما و شاید هم نسترن خانم فکر کنم سمت چپ باشه یه خال نسبتا بزرگ نیست ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : چرا ، روی باسن محبوب خال وجود داره
محبوب رو کرد به نسترن و داد زد : می شه یه خورده خفه شی ، و دهن تو ببندی
لبخندی زدم و گفتم : خوب حالا که دیدید حرف ها و مدارکم محکم و با ارزش هستند ، یه مزد دیگه بهم بدید . تا ببرم تون دیدن عکس ها
محبوب اخمی کرد و پرسید : مگه عکس ها کجاست ؟
گفتم : تو کامپیوترم تو مغازه ، البته از در داخل ساختمون می ریم تو مغازه و جای نگرانی نیست
بلند شد و گفت : خوب راه بیافت ، بریم ببینیم
لبخندی زدم و گفتم : مزدش چی می شه ؟
محبوب روی مبل نشست و با ناراحتی گفت : دیگه داری زیاده روی می کنی
دوباره لبخندی زدم و گفتم : پس لطف کن ، یک سری چایی بریز بخوریم
محبوب لبخندی زد و گفت : هنوز دم نکشیده
سری تکون دادم و گفتم : خوب منتظر می شیم دم بکشه ، بهر حال بدون دستمزد فقط می تونم با افتخار بهتون چایی و میوه بدم . آخ ببخشید پاک حواسم رو پرت کرده اید . ببینم شما شام خوردید ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : با یک بوسه دیگه همه چی حل می شه
گفتم : لطفا سعی نکنید منو خر کنید ، هر چیزی مزد خودشو داره ، عکس ها هر گروه شون مزد خاص خودشو داره
محبوب با تعجب پرسید : هر گروه شون ؟ مگه چقدر عکس هستش؟
خندیدم و جواب دادم : خیلی زیاد و با اشخاص مختلف طوری که اگه همه رو ببینید دیگه حاضر نمی شید حتی جواب سلام مهدی رو بدید
اخمی کرد و با التماس گفت : تو رو خدا اذیت نکن بیا و عکس ها رو نشونمون بده
با خنده گفتم : من حرفی ندارم مزدشو بدید چشم ، هر گروه مزد خودشو داره گروه اول با بوسه و نوازش بدن شما شروع می شه ، تو رو خدا شما اینقدر منو آزار ندید . بخدا جیگرم خون شد از دست شما دو تا
بعد پیرهنم رو در آوردم و گفتم : بیا ببین چقدر خون جیگرم کردید ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : من که چیزی نمی بینم
نگاهی به خودم کردم و گفتم : آخ ببخشید ، یه لحظه صبر کنید
سپس زیر پوشم رو در آوردم و گفتم : نگاه کنید ، آخه یه رحمی یه معرفتی شما بخدا خیلی ظالم هستید
محبوب لبخندی زد و گفت : بس کن دیگه ، این مسخره بازی ها رو تمومش کن
بلند شدم و به طرف محبوب رفتم و دستشو گرفتم و اون رو بلند کردم و گفتم : اجازه هست با شما شروع کنم
اخمی کرد و گفت : خیلی خوب ، زیاد طولش نده
دستم رو به طرف دگمه های مانتوش بردم و مشغول باز کردن اونها شدم
دستم رو گرفت و پرسید : چکار داری می کنی ؟
لبخندی زدم و گفتم : مگه قرارمون یه خورده نوازش وبوسه نبود ؟
اخمی کرد و گفت : از رو لباس هم می تونی بقول خودت نوازش کنی
اخمی کردم و گفتم : اینطوری که پارچه لباس رو نوازش می کنم . مانتو هم تو بازار زیاده ، اگه می خواستم مانتو رو نوازش کنم که لازم نبود این اطلاعات مهم رو بدم . شما دو تا خوشگل با خودتون فکر می کنید هالو گیر آوردید
با ناراحتی مانتو شو از بدنش در آورد و اون رو روی مبل انداخت . بلوز زرد و نیم آستینی به تن داشت و بخاطر یقه بازی که داشت بخوبی بالای سینه های سفید و باد کرده اش از زیر یقه بلوزش دیده می شد
اخمی کرد و گفت : فقط همین مانتو رو در می یارم ، نمی خوای دوباره می پوشمش
جلو رفتم و دستم رو روی سینه های داغش گذاشتم و کمی اونها رو مالوندم و در همون حال لبام رو روی لباش گذاشتم . و آهسته دستم رو از زیر بلوزش به سمت سینه هاش بردم و از تماس سینه هاش به دستام حس کردم داغ شدم . کمی گردن و زیر گوشش رو بوسیدم و در همون حال دست مو بزور تو شلوارش فرو بردم و دستم رو از رو شرتش به کونش رسوندم و مشغول مالوندن اون کون داغ و نرم شدم و کمی بخودم فشارش دادم تا برآمدگی کیرم از رو شلوار به روی کسش کشیده بشه می دونستم که این کار حسابی تحریکش می کنه ، داشت بتندی نفس نفس می زد و من تو تنور بدنش داشتم پخته می شدم
دستم رو با زحمت زیر شرتش بردم و سعی کردم نوک انگشتم رو به کس خوشگلش برسونم که ضد حال زد و به تندی منو از خودش جدا کرد و بعد روسری شو از سرش در آورد و اون رو کنار انداخت و دستی به موهاش کشید و روی مبل نشست و در حالی که با دست جلو بلوزش رو بالا و پایین حرکت می داد تا خنک بشه گفت : بسه دیگه
این حرف رو کاملا از رو تردید و آهسته بیان کرد . بخوبی معلوم بود که اگه یه فرصت دیگه بهم می داد می تونستم کاملا لختش کنم ، آثار شهوت و خماری و نیاز به سکس رو می شد به وضوح تو چهره سرخ شده و ملتهبش دید . لبخندی زدم و به سمت نسترن رفتم
خودش از رو مبل بلند شد و لبخند به لب ایستاد جلوم ، لبخندی بهش زدم و مشغول باز کردن دگمه های مانتوش شدم و بعد اون رو از تنش در آوردم اون هم مثل خواهرش یه بلوز آستین کوتاه ولی سبز رنگ به تن داشت . پایین بلوزش رو گرفتم و قبل از آنکه بتونه حرفی و یا اعتراضی بکنه با یک حرکت تند بلوزش رو از سرش در آوردم . خواستم با پر رویی سوتین شو باز کنم که دستم رو گرفت و سری به علامت منفی تکون داد لبخندی زدم و لبامو رو بالای سینه هاش گذاشتم و در حالی که با دست دیگرم که زیر سوتینش فرو برده بودم و سینه دیگه اش رو می مالیدم دست دیگرم رو فرو بردم تو شلوار و از زیر شرت به سمت کونش کشیدم و کونش رو مرتب چنگ می زدم و می مالیدم . با دستی که سینه شو می مالیدم آهسته نوک سینه شو از زیر سوتین بیرون کشیدم و فرو بردم تو دهنم و حرکات من خیلی تند اثر خودش رو گذاشت و نسترن که از محبوب شهوتی تر هم بود شروع کرد به ناله و آه کشیدن . سوتین شو از رو سینه هاش بالا دادم و در حالی که سینه اش رو تو دستم گرفته بودم و نوک سینه اش با زبونم تحریک می کردم دست دیگرم رو بردم تو شورتش و کونش رو می مالیدم بعد دستم رو کمی بیشتر فرو بردم کمر
شلوارش خیلی مزاحم بود . حالا خوب بود دست های خوشگل و ظریفی داشتم وگرنه تا اینجا هم نمی تونستم از زیر این کمر سفت شلوارش رو کون داغ و تب دارش پیشروی کنم . بزحمت تونستم نوک انگشتم رو به سوراخ کونش برسونم و مشغول مالیدنش شدم . اگه می تونستم بیشتر دستم رو فرو ببرم و کسش رو لمس کنم . بخوبی قادر بودم حالش رو خراب و مقاومتش رو از بین ببرم . ولی نمی شد ، یه خوده دیگه زور زدم تا دستم بیشتر داخل شلوارش فرو بره
نیم نگاهی به محبوب انداختم . با لبخند کم رنگی داشت حرکت و فشار دستم رو تو شلوار نسترن نظاره می کرد . چشماش حسابی خرابی درونش رو آشکار می کرد تماشای حرکات من رو بدن نسترن بد جوری خمارش کرده بود . وقتی که متوجه شد دارم نگاهش می کنم . اخمی کرد و با دلخوری گفت : تا شلوارش پاره نشده نمی خوای کوتاه بیای تمومش کن دیگه
نسترن مثل آنکه تازه متوجه وجود محبوب شده بود . به تندی منو از خودش دور کرد و سپس رو مبل نشست
لبخندی زدم و گفتم : بفرمایید بریم و اولین گروه عکسها رو نشونتون بدم
چراغ راهرو رو روشن کردم و با خنده گفتم : شرط می بندم دیدن عکسها شما رو شوکه می کنه
محبوب گفت : خوب برو پایین دیگه واستادی که چی ؟
از پله ها پایین رفتم و وارد اتاق زیر زمین شدم و از آنجا هر سه رفتیم تو مغازه کامپیوتر رو روشن کردم و عکس های سکس مهدی و فاطی رو نشون شون دادم . و همونطور که محبوب عکسها رو عوض می کرد و با عصبانیت به همراه خواهرش آنها رو می دید . دو تا دست مو رو روی باسن شون گذاشتم و مشغول مالیدن شون شدم . کمی بعد سعی کردم جلو شون رو بمالم تا حسابی تحریک شون کنم ، لعنت بر کسی که شلوار رو اختراع کرده بود اگه دامن تنشون بود چه کار ها که نمی شد کرد . کمی که کس اون دو تا رو از رو شلوار مالیدم
حال نسترن حسابی خراب شد این رو با مالیدن پهلو ی پاش به پام می شد فهمید . باید روی محبوب خیلی کار می کردم و تحریکش می کردم نسترن خودش آماده شده بود . خودم رو به پشت محبوب چسبوندم و با دو دست مشغول مالیدن رون پاها ش شدم و در همون حال کیرم رو به باسنش می مالیدم و فشار می دادم . یا خودش رو زده بود به گیجی و یا کاملا مبهوت اون عکس ها بود و اعتراضی به من نمی کرد ، دیدن عکس های سکس مهدی و فاطی بشدت بر افروخته اش کرده بود ، البته هنر انتخاب زاویه و میدان دید من رو نباید دست کم بگیرید . عکسها بخوبی حرکت کیر مهدی رو تو کس و کون فاطی به تصویر کشیده بود و عطش نفرت و کینه این دو خوشگل رو به نهایت فوران خود رسونده بود . انگار یه خورده زیادی سینه های محبوب رو که از پشت تو دستام گرفته بودم و می مالیدم فشار داده بودم . چون آخی کشید و منو کمی از خودش دور کرد و گفت : خوب ، بقیه اش
لبخندی زدم و جعبه شوکولات رو از تو کشو میزم در آوردم و گرفتم طرفشون و گفتم : بفرمایید یه خورده شوکولات بخورید ، شاید شیرینی این شوکولات ها تلخی نگاه و لحن صدا تون رو عوض کنه ، بفرمایید تو رو خدا دستم رو رد نکنید ، نترسید هر چی می خواهید بخورید من پولشو از دوستم می گیرم ، آخه یه دوست باحال به اسم حمید دارم خیلی نازه ، البته به نازی شما نیست . تو سایت آویزون باهاش آشنا شدم . از سیگار کشیدن من خیلی دلخوره بهم گفته شوکولات و بستی بخور و سیگار نکش من هم چون دوستش دارم ، یه طرفه قرار مدار گذاشتم که سیگار نکشم و بجاش شوکولات و بستنی بخورم و اون هم پول همه شو بده
نسترن لبخندی زد و گفت : یه طرفه قرار گذاشتی ؟ شاید زیر بار پرداخت پولش نره ، حالا این حمید چطور آدمی هست که تو اینقدر راحت از پیش خود قرار داد تعیین می کنی و مطمئن هم هستی قبول می کنه ؟
دستی به رون پاش کشیدم و گفتم : یه پسره به قول خودش هیجده ساله است ، حساس و مغرور و مامانی ، می خوای ترتیبش رو بدم باهاش آشنا بشی ؟ به خدا خیلی نازه ، اگه یه دست مزد کوچولو بهم بدی به خدا این کار رو می کنم
محبوب اخمی کرد و گفت : این حمید دوستت خبر داره اینقدر تو پسر دله و فرصت طلبی هستی ؟
خندیدم و گفتم : نه اینها رو مفتی بهش نمی گم
بعد به تندی رفتم تو اینترنت و سایت آویزون رو از تو سایت های دلخواه کلید کردم و ادامه دادم : تا حالا تو سایت آویزون رفتید ؟
محبوب آهی کشید و گفت : نه نرفتیم ، می شه بقیه عکس ها رو نشونم بدی ؟
اخمی کردم و گفتم : نرفتید ؟ وای ، این خیلی بده ، نصف عمرتون بر فنا شد ، بزار یه خورده مطالب تو سایت رو نشونتون بدم دهنتون آب می یافته
بعد چند تا از عکس های با حال امتیازی سایت رو نشونشون دادم و همین طور یه تعداد عکس از جیگر های ایرانی رو ، دیدن اون عکس ها حسابی به خراب تر شدن حالشون کمک کرد
من هم فرصتی پیدا کردم که این بین کمی کون و سینه هاشون رو بمالم خاک برسرم اگه پر رو بازی در نمی آوردم و زیپ شلوار محبوب رو پایین نمی دادم ، چون حسابی مشتاقانه بهر تماشای عکس ها بودن می تونستم حسابی بمالم شون ، ولی با کشیدن پایین زیپ شلوار ، محبوب با دست رو دستم کوبید و گفت : ‌بسه دیگه ، بقیه عکس های مربوط به مهدی رو نشون بده
بی اعتنا گفتم : آخ راستی یه مقدار هم در خصوص مسائل و مشکلات سکس تو این سایت مقاله نوشته ، جوک و چیزهای بامزه هم زیاد داره بزارید نشونتون بدم ، بعد خودتون تایید می کنید که سایت آویزون حرف نداره
محبوب اخمی کرد و گفت : نمی خواد ، همینجوری قبول دارم این سایت حرف نداره ، زور بی خودی نزن ، عکس های مهدی رو نشون ، خوب
کامپیوتر رو خاموش کردم و با خنده گفتم : خوب به جمالتون من تا اینجا مزدم رو گرفته بودم حالا بیایید بریم بالا تا بقیه معامله شیرین مون رو ادامه بدیم
محبوب گفت : بقیه اش رو هم نشون بده بعد
گفتم : نه خوشگل خانم نمی شه
بعد دست هر دوشون رو گرفتم و دوباره برگشتیم بالا ، در واقع چیز دیگه ای هم نبود بخوام نشونشون بدم باید یه خورده با حرارت کار رو دنبال می کردم نباید می گذاشتم آتش شهوت شون رو به سردی بزنه و بقول معروف تا کوس و کون گرم بود باید کیر رو می چسبوندم
نسترن یک لیوان آب برای خودش ریخت و آن رو سر کشید و با دلخوری پرسید : حالا باید چکار کنیم ؟
لبخندی زدم و گفتم : شما لازم نیست کاری بکنید ، کار ها بگذارید به عهده من ، برای دیدن گروه بعدی باید لخت بشید و یه عشق بازی کوچولو داشته باشیم
محبوب اخمی کرد و گفت : نه ، من نیستم
لبخندی زدم و گفتم : بابا یک عشق بازی که چیزی از تون کم نمی کنه تو رو خدا . می دونید چقدر خطرناکه من این مدارک رو برای شما رو می کنم مهدی بفهمه پوست کله مو می کنه و با هاش تیمپو درست می کنه ، تو رو خدا محبوب جون . خواهش می کنم ، قول می دم عکس های بعدی دیوانه تون کنه چون دو تا دختر از دوست دختر های مهدی رو نشون می ده که دارند با مهدی حال می کنند و فکر کنم که شما هم اون دختر ها رو بشناسید و شاید هم از هم از دوست های دانشگاهی تو باشند
حسابی کنجکاوی محبوب تحریک شده بود دستشو گرفتم و اون رو از رو مبل بلندش کردم با اکرا بلند شد ، به تندی بلوزش رو در آوردم و بعد دگمه و زیپ شلوارشو هم باز کردم و شلوار شو در آوردم . عجب گنجی اون زیر مخفی بود بی اختیار همون طور که کنارش زانو زده بودم تا شلوارشو در بیارم . پاهاشو بغل زدم و لبامو از رو شورت قرمز رنگش به کسش چسبوندم و دو دستم رو روی کونش حلقه کردم و اون رو بخودم فشار دادم . بعد یه گاز کوچلو از رو شورتش به کسش زدم و شورتش رو به دندون گرفتم و با کشیدن پایین سرم اون رو پایین کشیدم . به تندی شورتش رو از دهانم بیرون کشید و داد بالا و گفت : شلوغش نکن ، وگرنه لباسامو می پوشم تا تو خماری بمونی ، قرار یه عشق بازی کوچلو بود یادت نرفته که ؟
دوباره کس شو بغل گرفتم و با زبونم رو شورتش می کشیدم و دستام هم داشت از زیر شرتش کون شو می مالید
کاملا خیسی کسش رو از شورتش رو با زبون و صورتم حس می کردم ، معلوم بود که تا بحال یکی دو بار به اورگاسم رسیده بود . کمی دیگه با زبونم کس شو از رو شرت و بغل شورتش تحریک کردم . داشت حسابی شول و بی حال می شد . یک دفعه مو ها مو گرفت و منو بالا کشید و لبخندی زد و گفت : دردم گرفت اینقدر با دستات فشار نده ، اصلا تو اون پایین چکار داری ؟ عشق بازی با نیم تنه بالا کار داره نه پایین
نگاهی به صورتش کردم و سرم رو پایین گرفتم . و بعد روی مبل نشستم
محبوب نگاهی به من کرد و گفت : چی شد بسه ته ؟
گفتم : تو یک جوری نگام می کنی که من خجالت می کشم همه شهوتم کور می شه ، نمی تونم
محبوب لبخندی زد و گفت : چقدر هم بهت می یاد خجالتی باشی
آهی کشیدم و گفتم :‌ بخدا راست می گم ، من که مثل مهدی نیستم بتونم راحت با همه رابطه بر قرار کنم
نسترن لبخندی زد و گفت : چقدر رنگش هم پریده طفلک می بینی محبوب انگاری داره راست می گه بد بخت
محبوب اخمی کرد و گفت : چقدر تو نسترن ساده ای بیچاره
سپس نگاه تندی به من کرد و گفت : بلند شو دیگه این ننه من غریبم ها رو واسه خانمت ، نمی تونی منو مجبور کنی قبول کنم که خجالتی باشی ده زود باش دیگه ، بخدا لباسامو می پوشم و تو کف اش می مونی ها ؟
اخمی کردم و گفتم : تو رو خدا باور کن من از روی شما خجالت می کشم دست خودم نیست تو رو خدا اجازه بده چشاتو ببندم . تو رو خدا ، بزار به من هم حال بده
محبوب لبخندی زد و گفت : خیلی خوب پاشو
بلند شدم و صورتشو بوسیدم و تشکر کردم و گفتم : ممنونم خیلی خانمی کردی که قبول کردی . اصلا بیا یه قرار نهایی بزاریم اگه بزاری یه حالی باهاتون بکنم ، همه پنج گروه عکسها رو نشونتون می دم . حالا از جلو و یا عقب به میل خودتون . تو که بارها به اون مهدی نامرد حال دادی ، خوب یه حالی هم به من بده . دیگه همه عکسها رو هم می بینید و قال قضیه هم کنده می شه ، چطوره ؟ بهتر نیست ؟ یا ترجیح می دهید هی بریم پایین و هی بیاییم بالا . فکر می کنم پیشنها من خیلی منطقی باشه . از جلو و یا عقب هم کاملا با میل خودتون . تو رو خدا قبول کنید . همه چیز تموم بشه و این همه به اون نامرد حال دادی حالا خانمی کن و یه حال کو چولو هم به من بده . قول می دم بین خودمون بمونه ، از تو هم که چیزی کم نمی شه ولی منو مدیون خودت می کنی ، محبوب جون بخدا خیلی خمارتون شدم کیرم داره منفجر می شه . بهم رحم کن ، انصاف داشته باش اگه کمک من نبود هرگز دست مهدی برات رو نمی شد و اون همچنان با هاتون حال می کرد و لذت می برد ؛ شاید هم یه موقع کاری هم دستت می داد . از اون بعید نیست ، قبوله خانم خانم ها
محبوب سری تکون داد و گفت : نه اصلا راه نداره
گفتم : ‌آخه چرا ؟ اینطوری که کاملا به نفع شماست تو دیدن عکس های بعدی ، باید مزدشو که حال کردن با شما ست رو قبول کنی و برای گروه بعدی باید یه شب دیگه بیایید . در حالی که الان همه عکس ها رو می بینید و همه چیز هم تموم می شه از شما ها که چیزی کم نمی شه ، یه حالی هم به من بدید مگه من چی از اون مهدی کم دارم ، تو رو خدا
محبوب اخمی کرد و گفت : می دونستم آخرش کار به همین جا می رسه
لبخندی زدم و گفتم : تو رو خدا قبول کن محبوب جون ، قول می دهم عکس ها ارزشش رو داشته باشه
محبوب رو کرد به نسترن و گفت : نظر تو چیه ؟
نسترن لبخندی زد و گفت : من که مثل تو دختر نیستم . جلو و عقب برام فرقی نداره ، من موافقم
محبوب لبخندی زد و گفت : منظورم نظرت در مورد اصل قضیه است نه نوعش احمق دله
سپس رو کرد به من و گفت : دیگه فکر کنم لازم نباشه چشام مو ن رو ببندی به منظورت که پیش کشیدن این حرفها بود رسیدی . درسته ؟
دست شو گرفتم و بوسیدم و گفتم : تو رو خدا بزار چشاتو نو ببندم ، ضد حال نزن
محبوب نشست رو مبل و گفت : خیلی خوب زود باش
لبخندی زدم و پرسیدم : شما چشم بند همراتون نیست ؟
نسترن خندید و گفت : فکر نمی کردیم شما خجالتی باشید و گرنه حتما براتون می آوردیم
گفتم : خیلی خوب الان از تو مغازه چسب می یارم . یک لحظه صبر کنید الان بر می گردم . سپس رفتم پایین ، فاطی و سارا از دیدن من یه خورده اخماشون تو هم رفت و فاطی گفت : تموم نشد ، هیچ معلوم هست اون بالا چی غلطی می کنی ؟
لبخندی زدم و گفتم : نمی دونی چه عذابی کشیدم تا تونستم راضیشون کنم حال بدن ، من راضی شون کردم به عنوان خجالتی بودن من ، چشاشو نو ببندم و چند دقیقه دیگه می تونی بیای بالا و چند تا عکس خوشگل از من و محبوب و خواهرش بگیری . برای نشون دادن به مهدی لازم شون دارم ، سعی کن عکس های خوبی بگیری ، حالا بیا چند تیکه پارچه ذخیم بهم بده تا چشاشونو ببندم . اونها نباید متوجه نور فلاش دوربین بشن ، هر چه زخیم تر باشه بهتره
فاطی اخمی کرد و گفت : پای خواهر شو چرا می کشی وسط ، قرار شد مدرک سازی واسه محبوب باشه نه خواهرش ، نباید با خواهرش حال کنی



....... ادامه دارد
     
#29 | Posted: 1 Apr 2011 19:35
قسمت ششم


مدرک سازی واسه محبوب باشه نه خواهرش ، نباید با خواهرش حال کنی بدجنس داری سواستفاده می کنی ها ؟
لباشو بوسیدم و گفتم : من تو صحبت ها متوجه شدم مهدی به هردوشون علاقه منده الان که موقعیت فراهم هست بهتره از هر دو شون مدرک داشته باشیم ، حالا تو رو خدا حسودی نکن بیا پارچه بهم بده چشاشو نو ببندم . یه موقع نیان پایین
فاطی بهم چند تیکه پارچه داد و من چسب نواری پهنمو از تو مغازه برداشتم و به سارا گفتم : شما نیایید بالا ، ممکنه رو حس انتقام و حسادت یه موقع کار ها رو خراب کنی . فقط فاطی می یاد بالا و عکس می گیره
سارا خندید و گفت : نترس حمید من می تونم خودم رو کنترل کنم ، قول می دهم دست از پا خطا نکنم
رو کردم به فاطی و گفتم : تو راضیش کن نیاد بالا ، فقط خودت بیای خیلی بهتره
بعد به تندی رفتم بالا . محبوب و نسترن داشتند با هم صحبت می کردند
به محبوب اشاره کردم و گفتم : بیا رو زمین بشین
روی کف اتاق دو زانو نشست . نگاهی به چسب نواری پهن کرد و با ناراحتی گفت : چسب نه ، به موهام می چسبه و باز کردنش پدرمو در می یاره
گفتم : نترس این خیلی بی خاصیت تر از این حرفها ست ، من قبلا با فاطی امتحانش کردم ، قول می دم راحت برات بازشون کنم ، فقط یادتون باشه تا نگفتم باز شون نکنید وگرنه معامله بهم می خوره . این رو جدی دارم می گم
سپس با عجله دست بکار شدم و با دو لا و سه لا کردن پارچه ها چشماشو بستم و با نوار چسب از دور سر تا روی چشماشو چند دور گرفتم و اون حتی اگر هم می خواست قادر نبود براحتی چسب ها رو از روی صورت و موهاش باز کنه تا چشماش آزاد بشه . نسترن هم کمکم کرد تا کارم تموم شد . بعد چشای نسترن رو هم به همین ترتیب بستم
وقتی کارم تموم شد در اتاق رو باز کردم و به فاطی که پایین پله ها نشسته بود اشاره کردم بیاد بالا . سارا هم دنبالش آمد بالا وقتی فاطی آمد تو اتاق جلو در رو گرفتم و مانع ورود سارا شدم و با دست بهش اشاره کردم بره پایین . سارا دستشو آورد جلو و بلا فاصله کیر مو تو دستش گرفت و یه فشار بهش داد . در رو براش باز کردم و با خنده آمد تو اتاق و کیر مو ول کرد
به طرف نسترن و محبوب رفتم و دست آنها رو گرفتم و به طرف تخت بردمشون و مشغول در آوردن بقیه لباسهای هر دوشون شدم . آخ که چقدر حال می داد یه جفت کس و کون تر تازه منتظر بود من در اختیارشون بگیرم . محبوب رو روی تخت نشوندم و جلو نسترن روی زانو نشستم
سر مو نزدیک کسش بردم و دستامو بردم پشتش و رو کونش گذاشتم و در حالی که دستام اون کون با حال و داغ رو چنگ می زد و می مالید زبونم رو تو کس نسترن فرو بردم . کمی پاهاشو از هم باز کرد و با دو انگشت دست کمی لای کس شو باز کرد تا کارم راحت تر بشه ، کمی که کسش رو خوردم آه و ناله اش بلند شد ، من مرتب با دستام رون پاهاش و کونش رو می مالیدم . گاهی که چوچوله هاشو آهسته دندون می گرفتم ناله هاش خیلی بلند می شد ، معلوم بود که حسابی بهش مزه می داد دستش رو روی سرم گرفت و سرم رو به کسش فشار داد . نگاهی به صورتش کردم با حرکت لب و صورتش نشون داد از کارم حسابی لذت می بره
فاطی هم گه گاه عکس می گرفت . کمی بعد به شدت حرکاتش افزوده و سرم رو بیشتر به خودش فشار داد طوری که نزدیک بود نفسم بند بیاد ، با دستام خواستم کمی اون رو عقب بدم که بتونم نفسی تازه کنم که تقریبا داد زد : تو رو خدا صبر کن الان می یام
چند حرکت تند دیگه به خودش داد و با یه ناله بلند آروم گرفت . و کمی عقب رفت و با حرکت دست تخت رو لمس کرد و آروم رو تخت نشست
و بعد دراز شد رو تخت و دستش رو کسش گذاشت و فشار می داد
من به سرعت همه لباسامو در آوردم و رفتم روش دراز کشیدم و سینه هاشو به دهنم فرو بردم و دست دیگرم رو لای پاش کشیدم و بردم رو کسش و مشغول مالیدنش شدم ، کسش حسابی آب آورده بود وقتی دو انگشتم رو تو کسش فرو بردم ناله ای کرد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش فشار داد . من که با دو انگشت دستم تو کسش تلمبه می زدم با دست دیگه مرتب سینه هاشو می مالیدم و لبام رو لب و گردن وسینه هاش حرکت می کرد چند دقیقه بعد ناله ای کرد و گفت : بکن تو ، خواهش می کنم ، زود باش دیگه
گفتم : اول یه خورده برام ساک بزن ، قبوله
محبوب که کنارمون رو تخت نشسته بود به تندی گفت : من اینکار رو نمی کنم
با خنده گفتم : هنوز نوبت تو نیست ، خواهش می کنم ضد حال نزن . سپس رفتم جلو و کیر مو گرفتم دستم و به لبای نسترن مالیدم ، کمی دهانشو باز کرد و من کیرمو فرو کردم تو ، به تندی بادست کیرم رو گرفت و کمی کشیدش بیرون و بعد آهسته مشغول ساک زدن شد ، نگاهم به سارا افتاد کنار تخت ایستاده بود و دستشو رو کسش گرفته بود و آهسته می مالید و من و نسترن رو نگاه می کرد . وقتی متوجه شد نگاش می کنم به تندی دستشو عقب کشید و لبخندی زد . من هم لبخندی بهش زدم و اشاره کردم بیاد کنارم . اخمی کرد و با سر جواب منفی داد . بازو شو گرفتم و اون رو که نزدیکم ایستاده بود به طرف خودم کشیدم و همون طور که نسترن مشغول ساک زدن بود مشغول لب گرفتن از سارا شدم و دستمو بردم سمت دامنش و از زیر دامنش دستمو کشیدم بالا و مشغول مالیدن کسش شدم و بعد دو انگشتم رو آهسته فرو کردم تو ..سارا دستاشو دور گردنم انداخت ، مشغول بوسیدن لبای هم بودیم که نسترن کیر مو از دهانش کشید بیرون و عقی زد و گفت : بسه دیگه ، بکن تو
سارا اخمی کرد و خودش رو عقب کشید . لبخندی زدم و گفتم : از عقب یا جلو ؟
لبخندی زد و گفت : همش از جلو
خندیدم و گفتم : بگو هر دوش
سری تکون داد و گفت : باشه ولی اول از جلو
من کیر مو کمی به لب کسش مالیدم ، هیچ احتیاج به آب زدن نبود ترشح هاش آنقدر زیاد بود که بتونم راحت فرو کنم تو وقتی همه کیرم تو کسش فرو رفت ناله ای کرد و محکم منو تکون داد منظورش رو فهمیدم . به تندی مشغول تلمبه زدن شدم . نگاهی به فاطی انداختم رفته بود بغل سارا و داشتن از هم لب می گرفتن . چند دقیقه بعد نسترن دستاشو رو باسنم گرفت و چند بار محکم منو به خودش فشار داد و بعد ناله ای کرد و آروم گرفت . کیر مو کشیدم بیرون خیلی زور می زدم که آبم نیاد مطمئن نبودم بتونم دوباره کیر مو که بعد از آمدن آبم کوچک می شد بزرگش کنم . برای همین مواظب بودم آبم نیاد . با توجه به موقعیت من بطور قطع آبم خیلی زیاد می اومد و خلاصه خیلی ضایع بازی می شد . البته من بارها شده بود که تو یه فاصله کم تونسته بودم دو و حتی سه بار آبم رو بیارم ولی در اون شرایط بهتر دیدم که کنترل بیشتری داشته باشم که آبم نیاد
رفتم سمت محبوب و اون رو دراز کردم رو تخت کنار نسترن و خم شدم رو کسش و مشغول خوردن اون کس کیر ندیده شدم و گاهی هم انگشتامو کمی فرو می بردم تو کسش ولی مواظب بودم زیاده روی نکنم . خیلی دلم می خواست با انگشتم آنقدر بکنم تو که پرده دختریشو بتونم لمس کنم کنجکاو بودم چه حالتی داره ولی خوب تصمیم گرفتم کنجکاوی مو نادیده بگیرم و دردسر درست نکنم . با دست دیگم سینه هاشو می مالیدم . چند دقیقه بعد یه متکی زیر کمرش گذاشتم و کسش رو کمی بالا دادم تا راحت تر بتونم تحریکش کنم و بعد با انگشت لب کسش رو کمی از هم باز کردم و زبونم رو تا اونجا که می شد فرو بردم تو کسش ، ناله هاش بلند شده بود عجیب بود با اینکه خود دار نشون می داد ولی خیلی شهوتی تر از نسترن بود و قتی پاهاشو دور گردنم حلقه کرد و به کمک پاهاش سرم رو رو کسش فشار می داد و موهامو تو دستاش می کشید و باهاش بازی می کرد حس کردم باید خیلی حشری تر از نسترن باشه . . . کمی که گذشت ناله هاش به جیغ های کوتاه تبدیل شد و طوری سرم رو بین رون پاهاش فشار داد که حس کردم داره گردنم خورد می شه
بزور کمی خودم رو از رو کسش عقب کشیدم . کمی پاهاشو شول کرد تا نفسم تازه بشه تمام صورت و لبام از ترشحات کسش خیس شده بود . لبخندی زدم و گفتم : تو رو خدا بهم رحم کن گردنم خورد شد تو که مرتب با مهدی حال می کردی ، چرا اینقدر مشتاق و حریص نشون می دی ؟ مگه مهدی خوب باهات حال نمی کرده ؟
با خشونت گفت : ولش کن اون عوضی کثافت رو ، اون اصلا مثل تو نیست تو خیلی با حالی تا حالا اینقدر بهم مزه نداده بود . مهدی که زیاد اهل بخور و زبون زدن نیست و اون یه خورده هم که بعضی وقتها می خورد آنقدر سبیل های تیزش به جلوم فرو می رفت که تمام مدت فقط درد می کشیدم بجای حال کردن ، حالا بازم بخور دلم می خواد باز هم بیام
بعد دوباره پاهاشو دور گردنم قفل کرد و سرم رو به کسش فرو کرد . مشغول خوردن و زبون زدن تو کسش شدم ولی این بار با حرارت بیشتری کارم رو دنبال کردم راستش رو بخواهید از تعریفی که از من کرده بود جو منو گرفته بود . وقتی حرکاتش تند تر شد و جیغ می زد فهمیدم دوباره داره اورگاسم می شه . خیلی تند با کسش به صورتم ضربه می زد و بعد بتندی سرم رو تو دستاش گرفت و تا جایی که قدرت داشت با پاو دستاش سرم رو به کسش فشار داد و مرتب ناله می کرد . واقعا داشتم خفه می شدم هیچ جوری نمی شد نفس بکشم . کمی زور زدم خودم رو از اون وضعیت نجات بدم که داد کشید : نه ؛ نه ..... تو رو خدا ... الان می یاد .. صبر کن ..وای ...... فشار بده ....آه
وقتی بدنش شول شد و آروم گرفت . منو رها کرد و من تونستم کمی نفس تازه کنم . لباشو بوسیدم و با خنده گفتم : ممنون که منو زنده گذاشتی ؟
لبخندی زد و گفت : دفعه دیگه همونجا خفه ات می کنم ، تو آبت اومد
لبخندی زدم و گفتم : هنوز نه خودم رو نگه داشتم دلم می خواد تو دهن
تو آبم رو بیارم
با دلخوری گفت : نه من از ساک زدنش خوشم نمی یاد چه برسه که بخوای آب تو بریزی تو دهنم
لبخندی زدم و گفتم : یعنی می خوای دلم رو بشکنی ؟
خندید و گفت : نه بخدا ، ولی خوشم نمی یاد دیگه اصرار نکن
لبخندی زدم و گفتم : ولی آبم خیلی خوشمزه و مقویه ، مثل شوکولات نعنایی می مونه
خندید و گفت : مگه مزه شو چشیدی ؟
گفتم : مال خودمه ، می دونم دست پختم چطوریه
دوباره خندید و گفت : ممنون حمید جون ، من شوکولات نعنایی دوست ندارم
آهی کشید و ادامه داد : دوست داری بکن تو ، البته تو پشتم ولی قول بده
وقتی خواست آبم بیاد برام بخوریش ، نمی دونم چرا ولی اون حالت رو که زبونت توشه رو خیلی دوست دارم دیوانه می شم
خندیدم و گفتم : اگه قول بدی منو خفه نمی کنی قبول
خندید و گفت : مگه دیونه ام که خفه ات کنم ، حالا بکارت برس . فقط خیلی آروم و با احتیاط
و خودش رو چرخوند و در حالی که صورتش رو متکی گذاشته بود باسنش رو بالا گرفت . سرم رو بردم لا پاهاش و مشغول لیس زدن به کسش و سوراخ کونش شدم و بعد انگشتم رو کمی تو کسش چرخ دادم و بعد انگشتم رو روی سوراخ کونش مالیدم و با هاش بازی کردم . بعد تفی به کونش زدم و با انگشت با آرامی کمی فرو کردم تو کونش . خودشو رو کمی جمع کرد و آهسته گفت : یواش تر
فاطی که کنارم ایستاده بود و گاهی هم عکس می گرفت . بتندی مچ دستم رو گرفت و خیلی محکم دستمو به کون محبوب هول داد با این کارش انگشتم تا آخر تو کون محبوب فرو رفت . محبوب ناله کنان گفت : تو رو خدا حمید یواش ، چکار می کنی دردم اومد
به تندی گفتم : ببخشید معذرت می خوام
بعد نگاه تندی به فاطی کردم . فاطی لبخندی زد و یه بوس با دستش برام فرستاد
سارا آهسته آمد رو تخت و پشت من قرار گرفت و با دستاش رون پاهام رو می مالید و سینه ها شو به پشتم می کشید . معلوم بود که حسابی شهوتی شده بحال خودش گذاشتم تا خوش باشه . من هم مشغول کار خودم شدم و تفی رو سوراخ کونش انداختم و کیر مو گرفتم دستم و کمی
فشارش دادم تو کونش
آهی کشید و گفت : ببینم کرم نداری حمید ، خوب می شه اگه یه خورده چربش کنی
با نگاه به فاطی اشاره کردم کرم بیاره ، فاطی با بدجنسی اشاره کرد که : نه
گفتم : معذرت می خوام کرم تموم شده
محبوب آهی کشید و گفت : پس آهسته تر
من کمی با احتیاط بیشتر کمی کیرم رو فرو کردم . ولی در این موقع سارا که داشت به تخم هام ور می رفت گویا منتظر این لحظه بود . چون به تندی کمرم رو گرفت و با یه فشار محکم منو به محبوب هول داد و با این حرکت تند و ناگهانی کیرم حسابی فرو رفت تو کون محبوب بیچاره و هر دو تعادل مون رو از دست دادیم و محبوب افتاد به شکم رو تخت . من هم چسبیده به اون افتادم بالاش ، محبوب جیغی از درد کشید : آخ ..... وای .. حمید بیشعور بکش بیرون ..... آخ پاره ...شدم ...وای خدا ..... داره می سوزه
و خواست منو عقب بزنه سارا سریع رو پشتم نشست و با این کارش من با فشار سختی دوباره رو محبوب افتادم و تمام کیرم رفت تو کونش
محبوب مرتب جیغ می زد و با مشت به تخت می کوبید
سارا چند بار خودش رو بلند کرد و دوباره محکم نشست رو کمرم و هر بار هم محبوب بیچاره جیغ می کشید . اعصابم خراب شد بخصوص که حس کردم محبوب داره از زور درد گریه می کنه خواستم دست سارا رو بگیرم و شاید حتی می زدم تو گوشش ولی اون با یه خنده آهسته از رو تخت بیرون دوید
نسترن با بغض گفت : حمید تو رو خدا ، اذیتش نکن
من گفتم : بخدا سر خوردم نفهمیدم چی شد تو رو خدا منو ببخش
فاطی خم شده بود و مشغول عکس گرفتن از کون محبوب و کیر من که هنوز تو کون محبوب بود شد . محبوب با عصبانیت با دستاش منو کمی بالا داد تا بتونه خودش رو جلو بکشه و کیرم در بیاد و من کمی کیرم رو از کون محبوب بیرون کشیدم و با عصبانیت به سارا که بیرون تخت یک گوشه ایستاده بود نگاه کردم حسابی تو ذوقم خورده بود برای اینکه درد بیشتری حس نکنه کیر مو خیلی آروم داشتم بیرون می آوردم که فاطی که پشتم سرم نشسته بود به تندی منو به سمت محبوب هول داد و من دوباره افتادم روی محبوب و باز کیرم تا آخر تو کون محبوب فرو رفت و محبوب بیچاره متکی رو به دندان گرفته بود و به تخت می کوبید
فاطی محکم پشتم رو فشار داد و بعد خیلی تند و سریع از تخت پایین رفت و رفت کنار سارا ایستاد . اعصابم بهم ریخته بود . کیرم رو به تندی کشیدم بیرون و نگاهی به محبوب که خودش رو تو شکمش جمع کرده بود و از درد ناله می کرد . خم شدم و لباشو بوسیدم و گفتم : منو ببخش بخدا دست خودم نبود
آهسته ناله ای کرد و گفت : مهم نیست ، فقط یه خورده منو راحت بزار تو رو خدا
گفتم :‌ باشه راحت باش
سپس رو صورت نسترن خم شدم و لباشو بوسیدم و گفتم : منو ببخش بخدا هول شدم . بخدا راست می گم دست خودم نبود من دلم نمی خواد گریه شما رو ببینم . خواهش می کنم گریه نکن
نزدیک محبوب شدم دستی به کونش مالیدم ، هنوز داشت به خودش می پیچید و ناله می کرد . آهسته گفتم : اجازه می دی شروع کنم . قول می دم خیلی آروم پیش برم
محبوب دستاشو جلوش گرفت و گفت : تو رو خدا بهم رحم کن ، من دارم از درد می میرم . یک خورده صبر کن حالم جا بیاد
با دلخوری نگاهی به سارا و فاطی کردم . لبخند شیطنت باری رو لباشون بود و مرتب ادا در می آوردن
براشون کف دست خط ونشون کشیدم
بعد رفتم طرف نسترن و گفتم : نسترن بچرخ می خوام از عقب بکنمت
سری تکون داد و گفت : نه تو رو خدا ، من نمی زارم اگه می خوای از جلو بکن
حالم گرفته شد دو تا کون به این با حالی مفت از دستم رفت ، پاهای نسترن رو روی شونه ام انداختم و کیرم رو فشار دادم تو کسش و مشغول تلمبه زدن شدم . یه خورده که تلمبه زدم . نسترن کمرم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید و بعد پا هاشو هم به دور کمرم حلقه کرد و منو بیشتر به خودش فشار می داد . البته فقط ضرباتی که به کسش رو کیرم می زد براش لذت آور بود واگر نه همه کیرم تو کسش بود و از این بابت چیزی عایدش نمی شد . چند دقیقه بعد حرکاتش تند شد و بعد با چند حرکت تندی که بخودش داد آروم شد . من هم نزدیک بود آبم بیاد . کیرم رو کشیدم بیرون و رفتم سمت صورتش و رو سینه هاش نشستم و کیرم رو تو دهانش فرو کردم
نسترن کیرم رو گرفت تو دستش و کمی کیرم رو بیرون کشید و گفت : آبت رو نریزی تو دهنم بریزشون رو سینه هام
کیرمو دوباره فشار دادم تو دهانش و گفتم : ‌باشه خواست بیاد درش می یارم
چند لحظه بعد با اینکه حواسم بود ولی آبم زد بیرون و تو دهان نسترن ریخت ، خیلی هم آبم اومد طوری که تقریبا دهانش پر شد به تندی منو عقب زد و آب ها رو از دهانش خالی کرد رو شکمش و بعد عقی زد و با دلخوری گفت : خدای من حمید ، مگه قرار نشد بریزی رو سینه هام ؟
ناله کنان گفتم : حواسم نبود ببخش ، نمی دونم امروز چم شده
بعد شورتشو برداشتم و باهاش لب و دور دهانش رو تمیز کردم
سپس گفتم : معذرت می خوام ، منو ببخشید . هر دو تون . خاک بر سرم از هولم حسابی خراب کاری کردم . بزارید چشاتون رو باز کنم
با این حرف ، فاطی دست سارا رو گرفت و در حالی که لبخند به لب داشتن از اتاق بیرون رفتن
من با احتیاط شروع به باز کردن چشم های نسترن کردم قسمت صورتش زیاد سخت نبود ولی موهاش حسابی چسبیده بود و با همه سعیی که کردم دردش نگیره ولی وقتی قطرات اشک تو صورتش روان شد . دست از کارم کشیدم و گفتم : بلند شید بریم حمام یه خورده زیر دوش خیس بخوره خودش ول می کنه و دیگه درد نخواهد داشت


...... ادامه دارد
     

#30 | Posted: 1 Apr 2011 19:39
قسمت هفتم


با همه زوری که زده بودم فقط چشماشون باز شد ولی چسبها به موهاشون چسبیده بود . نسترن بلند شد و زیر بغل محبوب رو که از درد کمی دولا راه می رفت رو گرفت و همگی به سمت حمام رفتیم
کمی که زیر دوش بدنشون رو ماساژ دادم چسب ها هم خیس خورد و راحت از موهاشون جدا شد . بعد با خنده گفتم : به عنوان عذر خواهی اجازه بدید من خودم شما دو تا رو لیف بزنم ، فرض کنید پرنسس هستید و من هم از ندیمه های مرد شما هستم
با خنده قبول کردن . من با ظرافت و دقت زیاد مشغول لیف زدن آنها شدم و در ضمن چند تا از جوک های بامزه ای که از تو سایت آویزون ، قسمت جوک هاش ( این هم یه تبلیغ دیگه برای سایت شما . آقا سیاووش ) یاد گرفته بودم براشون تعریف کردم و آنها هم هی بزور می خندیدند
کمی جو عوض شد و همه می خندیدیم و اونها با پاشیدن کف تو چشمام و یا ور رفتن به من سر به سرم می گذاشتن
دیدن اون بدن های خوشگل و کون و کس های سفید و خنده های شهوت انگیزشون کیر مو بیدار کرده بود و با خودم گفتم هر طور شده باید این کون ها رو از دست ندم دیگه هیچ معلوم نبود باز هم فرصتی به این خوبی دست می داد یا نه . گفتم : امشب اینجا بمونید و صبح برید دیگه حالا خیلی دیر وقت شده
محبوب خندید و گفت : باشه ولی باید بقیه عکس ها رو نشونم بدی ؟
حالا چی خاکی باید تو سرم می ریختم با خنده گفتم : ولی شما خوب حال ندادید ؟
محبوب خندید و گفت : تو رو خدا زیرش نزن دیگه
با خنده گفتم : من که از خدامه که روش بزنم تو می گی دختری نمی شه ، حالا هم که می گی زیرش هم نزنم ، پس من باید این رو کجا بزنم بره ، تو اجازه بده زیرش بزنم ، قول می دهم آروم بزنم تو ، قول می دم
با کف دست به پشتم کوبید و با خنده گفت : منظورم رو درست بفهم و بدجنسی نکن
من از اونها زودتر آمدم بیرون و سریع لباس پوشیدم و رفتم پایین
فاطی با دیدن موها و بدن خیسم اخمی کرد و گفت : ساعت آب گرم ، این هم جزو نقشه بود که باهاشون بری حمام . دک شون کن برن دیگه چرا دست ، دست می کنی . ما خسته شدیم
لبخندی زدم و گفتم : این موقع شب ، احمق جون دو قدم نرفته ممکنه گیر گشتی ها بیافتن اون وقت ممکنه یه راست بیارشون دم در خونه . مگه خول شدم ، نه ، باید صبح برن الان اصلا صلاح نیست
سارا گفت : پس شما بالا نخوابید ، بزار اونها تنها بالا بخوابند
لبخندی زدم و گفتم : خدمت جفت تون می رسم ، ولی امشب نمی شه بهشون چی بگم ؟ بگم من شما رو ول می کنم می رم پایین تنها می خوابم ؟ شک نمی کنند که جریان چیه . تو رو خدا این آخر کار نقشه ها رو خراب نکنید . یک خورده دوری منو تحمل کنید می دونم سخته ولی تو رو خدا یه خورده سعی کنید
فاطی ویشگونی از دستم گرفت و گفت : بیا برو گمشو از خود راضی
سارا هم اخمی کرد و گفت : واقعا که مسخره
لبخندی زدم و گفتم : در رو از داخل قفل کنید و بگیرید راحت بخوابید
سارا سری تکان داد و گفت : لیاقت شما مردها همون هرزه های ولگردند
رفتم طرفش و بغلش کردم و لبامو گذاشتم رو لباش و بعد یه بوسه طولانی گفتم : بد جنسی نکن دیگه سارا من هر چی می کشم بخاطر کم کردن شر این دخترا از زندگی شماست . فردا که مهدی عکس ها رو ببینه دیگه به این دختر ها که سنگ پاکی شو نرو به سینه می زنه محل نمی ده قول می دم و بعد از این دیگه می تونی با مهدی زندگی خوب و محکمی رو شروع کنی و اصلا فکر نکن اون دختر ها براحتی و سادگی حاضر شدن به نقشه من تن بدن
فاطی با خنده گفت : آره ، می دونم سراسر رنج و مصیبت کشیدن پشت این ماجرا بوده ، دلم برات کباب شد
با دست به باسنش کوبیدم و گفتم : چقدر شما زن ها بی چشم و رو هستید
حالا برید بغل هم بخوابید و جای منو هم خالی کنید ، من هم امشب رو با هر بدبختی و جون کندنی که باشه صبح می کنم که برن گم شن
داشتم می رفتم بیرون که فاطی با خنده گفت : کوفتت بشه اگه باز هم با هاشون برنامه بزاری
برگشتم سمتش و بغلش کردم و لباشو محکم بوسیدم و در حالی که به سمت در می رفتم . فاطی دوباره گفت : فرقی نکرد ، باز هم می گم کوفتت بشه اگه باز هم با هم حال کنید
سری تکون دادم و رفتم بالا و سیگاری آتش زدم و روی مبل نشستم
کمی بعد هر دو لبخند زنان از حمام آمدن بیرون و لباس هاشون رو از اطراف جمع کردن و مشغول لباس پوشیدن شدن
نگاهی به محبوب کردم و گفتم : راحت باش خجالت نکش رو سری و مانتو تو هم بپوش
محبوب لبخندی زد و گفت : بد نشو نمی تونم که لخت بشینم رو بروت که تو خونه هم همین طوری هستیم . دیگه با شورت و سوتین که تو خونه مون راه نمی ریم
گفتم : حالا اگه لازم شد همه شو در می یارم ، دیگه نمی تونی جلو مو بگیری ، حالا چی می خورید براتون بیارم ؟
محبوب خندید و آمد رو پام نشست و دستشو انداخت گردنم و با خنده و ناز گفت : بیا بریم عکس ها رو نشونم بده ، من چیزی نمی خوام بخورم
لبخندی زدم و گفتم : حتی اگه طعم شوکولات نعنایی بده
آهسته با دست به جلوم ضربه زد و با ختده گفت : تو هم با این آبت ، پا شو دیگه جدی می گم بیا بریم عکس ها رو نشونم بده
بلند شدم و گفتم : آخ چایی ، وای که حواس برام نمی زارید
سپس به آشپزخونه رفتم و سه لیوان چایی ریختم و گذاشتم رو سینی و رفتم تو اتاق و سینی رو جلو محبوب گرفتم و گفتم : بفرمایید خوشگل خانم ناز
محبوب یک لیوان چایی برداشت و گفت : نخوای سرمو شیره بمالی ها بعد از چایی باید بقیه عکس ها رو نشونم بدی
سینی رو به طرف نسترن گرفتم و گفتم : شما هم بفرمایید خوشگل خانم با حال
یک لیوان برداشت و با خنده تشکر کرد و روی مبل لم داد
نگاهی به چشمای ناز محبوب انداختم . اون هم زول زده بود تو چشام مستقیم مدتی تو چشم های همدیگه نگاه کردیم . تا اینکه محبوب از رو رفت و با خنده گفت : لجباز
خندیدم و گفتم : ببینم شما ها هیچی نمی خورید البته منظورم بجز حرص خوردن و شوکولات طعم نعنایی و این حرفها ست
محبوب با خنده گفت : نه قبل از اومدن پیش تو رفتیم رستوران و یه غذای باحال خوردیم . جات خالی خیلی خوشمزه بود
اخمی کردم و گفتم : چطور بدون من از گلو تون پایین رفت
نسترن لبخند زنان گفت : نمی رفت ، مجبور شدیم با نوشابه بدیمش پایین
بلند شدم و رو دسته مبلی که محبوب روش نشسته بود نشستم و مشغول نوازش موهاش شدم خیلی دلم براش می سوخت . رفتار سارا و فاطی باعث شده بودن اون طفلک خیلی درد بکشه . دلم می خواست می تونستم یک جوری از دلش در بیارم
نسترن با خنده گفت : چیه گلوت پیش محبوب گیر کرده ؟
لبخندی زدم و گفتم : من خودم یه زن خوشگل وناز دارم و دیگه نمی خوام خودم رو آلوده عشق واین حرفها بکنم از نظر من عشق فقط یکی ولی دوست داشتن می تونه نامحدود باشه . من امشب خیلی خوشحالم که با شما دو تا خوشگل آشنا شدم و با اینکه کمی اذیتم کردید ولی خیلی باحالید محبوب هم باید فریب عشق امثال ما متاهل ها رو نخوره و به ما ها دل نبنده امیدوارم بزودی یه پسر خوش تیپ و باحال گیرش بیاد و بتونه باهاش ازدواج کنه و خوشبخت بشه . حالا اگه تو و محبوب یه حال دیگه بهم بدید ، امشب برام یه شب فراموش نشدنی می شه
نسترن لبخندی زد و گفت : با این حرفهایی که زدی فکر نمی کنم محبوب حاضر باشه بهت حال بده ، حالا اگه از زنت تعریف نمی کردی و یه خورده قربون صدقه محبوب می رفتی یک حرفی
محبوب گفت : حداقل حمید شهامت داشت اینها رو بگه ، اون مهدی که قربون صدقه ام می رفت و از زنش بد می گفت و یک ریز تو گوشم می خوند که بجز من با کس دیگه ای نیست ، در حالی که مرتب دروغ می گفت تا بتونه با من حال بکنه . اون پست و رذله ، من دیگه محل سگ بهش نمی زارم
لبخندی زدم و گفتم : تو هم بی تقصیر نبودی ، قبول کن که خیلی با ساده لوحی فریب خورده بودی . باز خدا رو شکر که قبل از اینکه اتفاق بدی بیافته ، همه چیز دستگیرت شد
محبوب لبخندی زد و گفت : اون رو هم که مدیون تو هستم
خم شدم رو صورتش و لبامو رو لباش گذاشتم . دیگه اومده بود تو خط ، دستاشو دور گردنم انداخت و با فشار بیشتر لبش رو لب هام به من پاسخ داد
نسترن با خنده گفت : چایی سرد شد
از محبوب جدا شدم و در حالی که لیوانم رو بر می داشتم رو کردم به نسترن و گفتم : حسود خانم
بعد از چایی میوه آوردم و میوه خوردیم
بعد از خوردن میوه محبوب رو کرد به من و با خنده گفت : دیگه چیزی نیست که بیاری بخوریم ؟ سرمون رو گرم کنی ؟ حالا بلند شو بریم بقیه عکسها رو ببینیم
با خنده گفتم : پس مزدش چی ؟
لبخندی زد و گفت : هر چی که بخوای ؟
خندیدم و گفتم : اینطوری ور شکست می شی که ؟
خندید و گفت : عیبی نداره ، بزار بشم
گفتم : شوخی کردم مزد هم ندی ، من هر کاری که دوست داشته باشی برات انجام می دم ، اما به نظر من از خیرش بگذر ، همه مثل همون هایی هستند که دیدی ، اون ها هم برای روشن شدن شما کافیه . دیدن بقیه بجز اینکه عذابتون بده و کلافه بشین هیچ ثمر دیگه ای نداره ، عیب دیگه اش اینکه چون ممکنه بعضی اشخاصی رو که با مهدی هستند و شاید دوستان شما هم باشند ، بشناسید . باعث کدورت و دلخوری و دشمن تراشی می شه ، باور کنید . بیشتر از این فقط براتون ناراحتی روحی و دشمنی درست می کنه . تازه از وقتی که برای دیدن بقیه عکسها تلف می شه می تونیم بهتر استفاده کنیم ، حالا که روم بهتون باز شده و دیگه لازم نیست چشاتون رو ببندم . می تونم حسابی با همدیگه حال کنیم . دوست دارم آنقدر امشب لذت ببریم که فردا همه پا درد بگیریم ، خوب نظر شما خانم ها چیه ؟
نسترن لبخندی زد و رو کرد به محبوب که هنوز مردد بود و گفت : به نظر من حمید راست می گه ، ما چه چیزی رو با بقیه عکس ها می خواهیم بفهمیم که حالا نمی دونیم ، مهم اینه که دست مهدی برامون رو شده و بقیه عکسها بقول حمید اگه دوستامون توش باشند فقط دشمنی و نفرت ایجاد می کنه ، بقول حمید می شه از وقت بهتر استفاده کرد
لبخندی زدم و گفتم : آفرین ، من هم دقیقا منظورم همین بود
محبوب نگاهی به من کرد و گفت : پس یه لطف به ما بکن و همه عکس هایی که من و نسترن توش هستیم ، رو از بین ببر و اگر تونستی اگه دست مهدی از ما عکس مونده اونها رو هم هر طور که صلاح می دونی ازش بگیر و نابود کن . خیلی ممنونت می شم
گفتم : قول می دهم ، همه رو از بین ببرم


...... ادامه دارد
     
صفحه  صفحه 3 از 22:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  18  19  20  21  22  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.