| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های ضربدری

صفحه  صفحه 4 از 19:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  15  16  17  18  19  پسین »  
#31 | Posted: 27 Mar 2012 18:38
بقیه اش .....
چنگ زد به سينه مهردادو از اعماق وجودش جيغ كشيد. فهميدم خيلي دردش كرده! اين صحنه رو فقط تو فيلمهاي پورنو ديده بودم و هيچوقت فكر نميكردم كارم به جايي برسه كه با يه مرد ديگه روي همسر خودم انجام بدم. چند لحظه صبر كردم تا ماهيچه هاي كونش شل شه ، بعد خيلي آرام شروع كردم به تلمبه زدن. كير مهرداد رو كه تو كس سمانه بود كاملا" حس ميكردم. يعني كيرم با توجه به وجود روده و رحم سمانه باز هم به كير مهرداد ميخورد. سارا هم اومد نشست رو صورت مهرداد و كسشو ميماليد روي بيني و دهانش. سمانه ديگه كاملا" ديوونه شده بود و دائم قربون صدقه كير منو مهرداد ميرفت و هي ميگفت امشب بايد جر بخورم پسرا ، زود باشيد جرم بدين! مهرداد يه دفعه يه آه بلند كشيدو توي كس زن من ارضاء شد ، وقتي مهرداد ارضاء شد سمانه از شدت لذت فقط جيغ ميكشيد. سارا از روي صورت مهرداد كنار رفتو در حالي كه هنوز آثار مني من دور لب صورتش بود شروع كرد به خوردن لبهاي سمانه. مهرداد همون زير بود و كيرش هم تو كس سمانه ، دوباره حس كردم كه داغ شدم و به لحظه آخر نزديك. سرعت تلمبه زدنم رو ديوانه وار زياد كردم ، سمانه فقط داد ميزد: بزن بزن – محكمتر و ... آبم جاري شد و تو كون تنگ زنم خاليش كردم و بيحال افتادم روش. مهرداد بيچاره اون زير داشت له ميشد كه گفت: خفه شدم اين زير ، مردم!
لحظه اي كه كيرمو از كونش درآوردم سمانه هم از رو مهرداد بلند شد كه يه دفعه سارا رفت زير كسش و هرچه مني از كون و كس سمانه زد بيرون با لذت خورد. خلاصه همگي هلاك و خسته و مست بوديم ، مست از الكل و مست از يك سكس به ياد ماندني. به سختي دست سمانه رو گرفتم بردم تو اتاق كه بخوابيم. سمانه خودشو با يه دستمال پاك كرد كنار من دراز كشيد. با اينكه سه يا چهار مرتبه ارضاء شده بود ميشد هنوز شهوتو تو چشماش ديد. در مدت كوتاهي هردو به خواب عميقي فرو رفتيم. فردا ساعت 12 ظهر بيدار شديم. هنوز چيزي از ديشب يادم نبود. لباسهامون رو پوشيديم رفتيم بيرون. مهرداد هنوز تو رختخوابش بود ولي سارا داشت بساط چاييو ... را آماده ميكرد. چشمم كه بهش خورد تمام صحنه هاي ديشب يادآوري شد برام ، سارا هم از خجالت فقط يه سلام گفت و اصلا" به من نگاه نكرد. ياد سمانه افتادم كه چطوري تو بغل مهرداد بودو كسو كونشو در اختيارش گذاشته بود. خيلي عصبي و داغ شدم! بعد ياد خودمو سارا افتادم ، كمي آروم تر شدم ، حالا كه مستي از سرم پريده بود حسابي گيج شده بودم و دائم كارهاي ديشب جلو نظرم بود! رفتم حمام كه سرحال شم چون بدنم چسب شده بود و بو ميداد. همه به نوبت حمام كردند. يه سكوت سنگين حاكم بود ، همه كسل و دپرس بوديم! هيچكس جرات نداشت چيزي بگه ، ولي يه احساس گيجي همراه با رضايت تو چهره همه ديده ميشد. راستش من هم با اينكه شكه شده بودم ولي حس خيلي بدي نسبت به اتفاقات شب گذشته نداشتم. چون يه تجربه استثنايي بود و همچين لذتي هم در طول عمرم تجربه نكرده بودم. مطمئنا" اين موضوع در مورد بقيه هم صدق ميكرد. تو همين فكرا بودم كه صداي سمانه توجهم رو به طرفش جلب كرد ، با ناز و كرشمه گفت: شما گشنه نيستيد؟ من ضعف كردم! ما هم با تكون دادن سر موافقتمون رو اعلام كرديم. سمانه زنگ زد به يه فست فود و چهار تا پيتزاي قارچ و گوشت با مخلفات سفارش داد. اين كار سمانه باعث شد يخ همه آب بشه و وضعيت تقريبا" عادي شد. البته هيچ صحبتي از ديشب به ميان نيامد.
بعد از نهار با اينكه هوا گرم بود زديم بيرون ، اين بار هركي با ماشين خودش رفت. توي راه سكوت رو شكستم و به سمانه گفتم: عزيزم من خيلي بي غيرتم؟ سمانه با مهربوني گفت منظورت چيه عشق من؟ تو بهترين مرد دنيايي! گفتم چرا؟ چون جلو چشمام با يه مرد ديگه خوابيدي و هيچي نگفتم؟ سمانه ابروهشو در هم كشيدو گفت: ميدونم برات سخته كه بهش فكر كني ، ولي يادت باشه همون مردي كه من بهش دادم تو هم زنشو جلو چشماش كردي! رامين خواهش ميكنم مسافرت رو بهمون جهنم نكن ، ازت ميخوام ديگه بهش فكر نكني! مگه تو منو دوست نداري؟ گفتم بله دوستت دارم. گفت پس اگه دوستم داري نبايد از خوشحالي و لذت بردن من ناراحت باشي ، همانطوري كه من وقتي شهوت و لذت و تو چشمات ميديدم ناراحت كه نميشدم هيچ ، كيف هم ميكردم. حرفش خيلي غير منطقي و مسخره بود! منم چون اعصابشو نداشتم ديگه ادامه ندادم. فقط ازش پرسيدم كه ديشب خيلي لذت بردي؟ گفت: ديوانه وار! در خواب هم نميديدم كه همچين همخوابگي داشته باشم! پرسيدم از كجاش بيشتر لذت بردي؟ گفت اول وقتي كه شاشيدم رو صورت و دهن مهرداد ، دوم وقتي دو نفري باهم منو ميكردين و سوم وقتي كه كير مهرداد تو دهنم بود و تمام شاشش رو خوردم! البته درسته بهترین تجربه سکسم بود ولی این موضوع هیچ تاثیری در میزان عشق من به تو نداره! این فقط یه سکس بود. تو چطور عزيزم كدوم قسمتش برات از همه لذت بخش تر بود؟ گفتم مهم نيست ولش كن اصلا" ، حرف و عوض كردم. شب كه برگشتيم تصميم داشتم همون موقع حركت كنم به سمت تهران كه سارا و سمانه و مهرداد با التماس مانع شدن. با اكراه قبول كردم ولي اصلا" دوست نداشتم سمانه و مهرداد و تو يه خونه ببينم.
رفتار سمانه با مهرداد زياد تغييري نكرده بود مثل اينكه اصلا" اتفاقي بينشون نيفتاده ولي نگاه هاشون يه برق خاصي داشت! همون برقي كه نگاه سارا به من داشت! خلاصه ميكنم دوستان عزيز ، رفتم آشپزخونه كه يه چايي درست كنم بعد از ده دقيقه كه برگشتم ديدم سمانه روي پاي مهرداد نشسته و لبهاشون به هم گره خورده! سارا هم توي اتاق خوابش استراحت ميكرد. قادر به بيان هيچ گونه اعتراضي نبودم! همون لحظه مطمئن شدم كه اينجا پايان زندگي من و سمانهست! با يه استكان چايي رفتم كنار ساحل و هاي هاي براي حال و روز خودم گريه كردم! شب كه شد مهرداد با پر رويي تمام دست سمانه رو گرفت و شب بخير گفتن و رفتن تو اتاق! من موندم و سارا ، اينقدر دپرس بودم كه هيچ توجهي به سارا نداشتم. يه چند دقيقه در سكوت گذشت ، صداي شهوت اونا به وضوح به گوش ميرسيد! سارا اومد پيشم دستش رو انداخت دور گردنم و گفت: بهترين سكس زندگي رو داشتيم و در عين حال بزرگترين اشتباه زندگي را هم مرتكب شديم. رامين به نظرت يك شب لذت و شهوت و ترك همه قيد و بندها ارزشش رو داشت؟! گفتم نه ، نميدونم ، شايد! گفت: بيا ما هم بريم تو اتاق تنها بشيني داغون ميشي! زدم به سيم آخر و مثل ديوانه ها با عصبانيت به سارا گفتم برو هرچي مشروب مونده رو بردار بيار! سارا با ترس رفت سمت آشپزخونه شيشه ويسكي و چهار ليتري شراب رو آورد ، شيشه ويسكي تقريبا" يك سومش خالي بود و ظرف شراب هم نصفه بود ، بهش گفتم برو چهار تا ليوان هم بيار. با تعجب گفت چرا چهار تا؟ گفتم حرف مفت نزن گم شو بردار بيار! سارا حسابي ترسيده بود ، خيلي سريع دو پيك ويسكي پدر مادر دار پشت سر هم سر كشيدم يكي هم دادم سارا كه از ترسش سريع سركشيد. معده ام سوزش خيلي بدي داشت. بلند شدم رفتم در اتاق سمانه و مهرداد ، در رو باز كردم و رفتم تو ، صحنه اي كه ديدم بر خلاف ديشب كه از ديدنش لذت ميبردم شديدا" برام چندش آور بود. مهرداد سرش و كرده بود وسط پاي سمانه و مثل وحشي ها داشت كسش رو ميخورد. سارا هم پشت سر من اومد ، خيلي ترسيده بود. وقتي ما رو ديدن دست از كار كشيدن ، سمانه خودشو جمع و جور كردو يه ملحفه كشيد رو كسش. شايد چون مست نبود سر سوزن حيا براش مونده بود!!!!!!
دست مهرداد و سمانه رو گرفتم بردم تو حال ، بدون اينكه چيزي بپرسن دنبالم اومدن. مهرداد كاملا" لخت بود ولي سمانه ملحفه رو دور خودش پيچيده بود. گفتم همگي خوب گوش كنيد ببينيد چي ميگم ، اگه كسي بگه كه ديشب بهترين شب زندگيش نبوده مثل سگ دروغ گفته! درست ميگم؟ همه تاييد كردند ، بعد گفتم ما ديشب غيرت و شرف و حيا و اخلاق و خلاصه همه چيزو زير پا گذاشتيم و اون شرم و حيايي كه هميشه زن و شوهر نسبت به هم دارن ديگه بين ما وجود نداره نمونه اش امشب كه زن من جلو چشمام با مهرداد رفت تو اتاق كه بهش كس بده و حال بكنه!!! يا همين سارا منو دعوت ميكنه كه بريم تو اتاق و ...
البته به رفتار امشب شماها ايرادي وارد نيست چون همش نتيجه اشتباه بزرگ ديشبه كه هر چهار نفرمون مقصريم و البته گناه من و مهرداد از زنها خيلي بيشتره! به اعتقاد من زندگي زناشويي ما ديگه هيچوقت به حالت اولش بر نميگرده. پس تصميم گرفتم آخرين مشروب رو با هم بخوريم و برنامه ديشب رو براي آخرين بار تكرار كنيم. (اون دو پيك ويسكي كه البته به اندازه 4 پيك هميشگي بود حسابي گرمم كرده بود و با حرارت و خيلي تاثير گذار سخنراني ميكردم ، دلم ميخواست امشب كثافت كاري و وحشي گري بيشتري نسبت به ديشب داشته باشيم) يه لحظه ديدم سمانه خودشو پرت كرد توي بغلم و زار زار زد زير گريه! ميگفت غلط كردم ، گه خوردم ، به خدا مست بوديم نمي فهميديم چكار ميكنيم!
بغزم گرفت ، به سختی خودمو کنترل کردم. اشکهاشو پاک کردم و صورتش رو بوسیدم. به سارا اشاره دادم که ویسکی بریز. سمانه کنار رفت و سارا با سینی و چهار لیوان ویسکی اومد ، من از بقیه جلوتر بودم. پیکمو دادم به سمانه ، ویسکی که تمام شد رفتیم سراق شراب. امشب خیلی بیشتر از دیشب مست بودیم. برنامه دیشب دوباره با شدت و لذت بیشتری تکرار شد. اگر تعریف کنم خیلی طولانی میشه ، الان سه ماهه که منو سمانه از هم جدا شدیم! زندگی عاشقانه ما در عرض دو شب در سرازیری سقوط قرار گرفت و ظرف 15 ماه تلخ و زجر آور برای همیشه به پایان رسید. دوستان عزیز هیچ وقت در جمع دوستان مردتان با همسرتان مشروب خوری نکنید. اگر خواستید مسافرت برید لزومی نداره با دوستتان برید! یا با همسرتان تنها برید یا با اعضای خانواده. امیدوارم از سرنوشت من عبرت بگیرید و در حفظ عشق و زندگیتون مثل من عمل نکنید. پیروز و پاینده باشید. تهران 11.12.1390

نوشته: رامین
     
#32 | Posted: 31 Mar 2012 05:35 | Edited By: abr135
جشن
نامزدی21 سالم بود، سال 81 که خدمت سربازی رو خریدم رفتم کانادا پیش مادر و برادرم، اونجا معماری میخوندم تا تونستم لیسانسم رو بگیرم، بابا به خاطر کارخونه ایران مونده بود و چند وقت به چند وقت به ما سر میزد، زیاد از اونجا خوشم نمی اومد، خاطراتم، دوستام و فک و فامیل ایران بودن، تصمیم گرفتم برگردم ایران
برگشتم و زدم تو کار ساخت و ساز، سعی میکردم کمک دست بابا هم باشم. یه شرکت راه انداختم و با جدیت مشغول کار شدم. پول خوبی تو این کار بود و کارم خوب گرفته بود. سال 88 پدرم عمرشو داد به شما کارخونه و ملک ها رو فروختم اما خونه رو بابت سهم خودم برداشتم و سهم مادر و برادرم رو دادم بهشون. وضعم بهتر شد و پروزه های بزرگتری برداشتم کار و کار و کمتر فرصت تفریح دارم. عاشق ماشینم، بیشترین عشق و حالم با ماشین و رانندگیه و مسافرتهای تکی. خیلی تو نخ سکس نیستم ولی گاه به گاه پیش میاد.
اواخر شهریور ماه امسال جشن نامزدی یکی از دوستام دعوت بودم. جشن تو باغ لواسونشون بود، زیاد حس و حال جشن و سروصدا نداشتم ولی باید میرفتم. ساعت پنج حاضر شدم. یک دست کت و شلوار مشکی پوشیدم یه دسته گل بزرگ گرفتم و رفتم. زیاد شلوغ نبود 50 60 نفر مهمون داشتن مهمونی ادامه پیدا میکرد بزن و برقص و شادی اما من نمیدونم چرا حس این شلوغ بازی هارو نداشتم، نشسته بودم با یکی از همکارام که خیلی مسن بود صحبت میکردیم، یک آن یک نفر توجه منو جلب کرد، یه زن 30 ، 32 ساله میخورد باشه ولی زیبا، واقعا زیبا. صورت گرد، چشمای درشت روشن، موهای روشن، اندام فوق العاده. محو تماشاش شده بودم. خدایا چقدر زیبا و سکسی بود. یک کشش خاصی داشت. وقتی میرقصید زیباییش چند برابر میشد. محوش شده بودم یک لحظه چشمامون به هم گره خورد، حس کردم آتیش گرفتم، داغ داغ شدم، همه دورو برم فراموشم شد. وقتی سنگینی نگاهمو رو خودش حس کرد چندین بار برگشت و نگاه کرد. بعد رفت سر یه میز و نشست تازه فهمیدم زن یکی از مهندساس و یه دختر 5 6 ساله هم داشت. شوهرش یکی از اون بساز بفروشای قدیمی بود راحت 20 25 سال ازش بزرگتر. یه آدم رند و زرنگ. با اینکه دیگه فهمیده بودم شوهر داره و دستم بهش نمیرسه نمیتونستم ازش چشم بردارم و اونم اینو کاملا فهمیده بود. خط سینه های سفیدش که از زیر لباس آبی ساتنش معلوم بود داغم میکرد، ساق پاهای سفید گوشتی و خوشتراشش .
یه لیوان آبجو برداشته بودم و مزمزه میکردم و نگاهش میکردم. اونم چند بار برگشت و نگاه کرد و یه لبخند زد، وقتی لبخندشو دیدم یک آن حس کردم قلبم وایساد، موقع شام بود. شام سلف سرویس بود منتظر شدم تا وقتی اینا میرن سر میز منم برم، بلند شدن و رفتن سر میز منم پاشدم، سر میز رفتم کنارش دستم کاملا میلرزید وقتی داشتم برای خودم غذا میکشیدم متوجه لرزش دستم شد و یک لبخند دیگه زد وقتی از کنارم رد میشد گفت انگار حالتون خوب نیس و یک لبخند زد و رفت. سر شام هی نگاه میکرد و میخندید. دیگه تا آخر مراسم تو نخ همین نگاه های یواشکی و خنده های یواشکی بودیم یک لحظه به خودم اومدم دیدم مهمونا کم کم دارن میرن یه کارت ویزیت از جیبم در آوردم و نشونش دادم اونم با سر اشاره کرد که آره، تو شولوغی خداحافظی کارت رو دادم بهش.
فرداش تو دفتر بودم که تلفن زنگ خورد، گوشی برداشتم خودش بود سلام و احوال پرسی کردیم و چند وقت با هم تماس تلفنی داشتیم تا یه روز گفت شوهرش رفته شمال سر پروزه منم واسه ناهار دعوتش کردم
رفتیم یه رستوران خوب روبروم نشسته بود با یک دست مانتو روسری مشکی که طلاییی موهاش و رنگ عسلی چشاشو بیشتر نمود میداد بعد هم رفتیم جاده چالوس و یک قلیون و چای نبات غروب آوردمش خونش تو این مدت دستش تو دستم بود و لذتبخش بود موقع خداحافظی یه بوس از لب هم کردیم وای چقدر این بوس چسبید قرار فردا رو هم گذاشتیم واسه صبح که بریم پارک واسه ورزش
پرستار بچش که اومد بهم زنگ زد برم دنبالش
رفتم و سوار شد رفتیم جمشیدیه کلی دویدیم و نرمش کردیم برگشتنی ازش خواشتم بریم خونه من تا صبحونه باهم بخوریم کمی من من کرد ولی قبول کرد سر راه بربری گرفتیم و رفتیم خونه ریموت در و که زدم تا در بسته شد تو ماشین کشیدمش سمت خودم و لبامو گذاشتم رو لباش خودشو کشید کنار گفتم ببخشید دست خودم نبود
رفتیم داخل رفتم کتری رو پر آب کردم و اومدم تو نشیمن دیدم واساده داره به تابلو نقاشی نگاه میکنه از پشت بغلش کردم سرمو گذاشتم رو شونش
گفتم کاش مال من بودی لاله حرکتی نمیکرد دستشو گذاشته بود رو دستام
پشت گوشش رو بوس کردم
گردنشو بوسیدم
و آروم خودمو بهش میمالیدم
بدش نمی اومد
لاله گوششو با لبام گرفتم میک زدم سرشو با حالت خاصی بالا آورد تا ادامه بدم
زبون میزدم به لاله گوشش
زبونمو کردم تو گوشش اروم میچرخوندم یواش یواش خودشم داشت کونشو میمالید به کیرم
اومدم و گردنشو آروم میخوردم و میلیسیدم
شوری عرقی که کرده بود لبامو میسوزوند ولی خیلی دلچسب بود
برش گردوندم و لبامو گذاشتم رو لباش
به ارومی میمکیدم
زبونشو کرد تو دهنم منم زبونشو مکیدم
رفتم پایینتر گردنشو خوردم نفساش تندتر شده بود
منم سرعت خوردنمو بیشتر کردم
دست بردم سینه شو با دست گرفتم و فشارش دادم یه آخ حشری گفت
کیرم از زیر شلوار ورزشی مشخص بود سفت سفت
میمالیدمش و میخوردمش
چند دقیقه تو این حال بودیم بعد از هم جدا شدیم
رفتم چایی رو دم کردم کیرم ضایع راست شده بود بهش گفتم تا چایی دم بکشه من یه دوش بگیرم بیام
رفتم سریع یه دوش اب سرد گرفتم اومدم پرسیدم میخوای دوش بگیری گفت باشه گفتم تا تو دوش بگیری منم سفره رو میچینم
حوله دادم بهش و سریع دوش گرفت اومد بازم بغلش کردم و لباشو خوردم اینبار با تمایل زیاد لب میگرفت
حوله ای که پوشیده بود سینه هاشو میشد قشنگ دید سینه های سفید خوش فرم خوشتراش گردنشو خوردم اومدم پایین
اومدم پایین تر تا سینه
یه لیس از نوکش که کاملا سفت شده بود زدم آهش بلند شد
یکی دیگه یکی دیگه زبونمو آروم میچرخوندم دوره نوکش
رفتم سراغ اونیکی
اونم یکم خوردم
رفتم پایینتر
بند حوله رو باز کردم لیسیدم اومدم پایین زبونمو کردم تو سوراخ نافش گردوندم چنگ زد تو موهام سرمو فشار داد تو شکمش
بلند شدم باز بغلش کردم و لب گرفتم دستمو بردم رو کونش
کون سفت و گرد و بزرگشو ناز میکردم
دستمو آوردم رو کسش، انگشتمو کشیدم لاش خیس و لزج بود اونم دستشو آورد از رو شلوار کیرمو گرفت فشار داد به ملوندن کسش ادامه دادم حسابی حشری شده بود، گفتم بریم اتاق خواب
رو دستام بلندش کردم سنگین بود ولی بردمش گذاشتمش رو تخت شرو کردم به خوردنش
از لبش و گوشاش شرو کردم گردن و گلو و سینه هاش و شکمش و پهلوهاش
تا رسیدم به کسش
تا حالا به کسش نگاه نکرده بودم. یه کس سفید تپل ترو تمیز
بوش کردم، بوسیدمش
یه بوس از لپهای کسش زدم اومدم رو روناش.
روناشو بوسیدم و لیسیدم ، زانوهاش رو لیس زدم، ساق پاشو لیسیدم، پاهاشو بوسیدم انگشتای لاک زدشو کردم تو دهنم میک زدم ، کف پاشو لیس میزدم اونم به خودش میپیچید
زبونمو گذاشتم از نوک پا لیسیدم اومدم بالا زانو، کسش ، پهلوهاش ، شکم و ناف، سینه هاش گردنش گوشاش و لباش
زبون همو میمکیدیم
تیشرتمو از تنم در آورد، لبامو میخورد و آروم ناخناشو رو پشتم میکشید
با یه چرخ اومد رو من، شرو کرد به خوردنم، گردنمو خورد سینه هام، رفت پایین وقتی داشت میخورد نگاهش تو چشام بود رسید به شلوار ورزشیم از رو شلوار کیرمو لیسید، گاز زد، بوسید
شلوارمو کشید پایین کیرمو در اورد، یه لیس از سرش زد شرو کرد به ساک زدن، خیلی خوب این کارو میکرد کیرم داشت منفجر میشد تخمامو لیس میزد میمکید
شلوارمو از پام در آورد
کیرمو تو دستش گرفت
یه لبخند بهم زد
جالب بود هیچکدوم حرفی نمیزدیم انگار همینو میخواستیم رو سینه خوابوندمش
شرو کردم به خوردنش
گوشاش
پشت گردن
پشت و کمر
کونش
لپای کونشو لیس میزدم
معلوم بود خیلی لذت میبره
زبونمو کردم لای کونش
سوراخشو لیسیدم
بازم برش گردوندم سینه هاشو خوردم اومدو پایینتر پاهاشو از هم باز کردم
کسش یکم آب سفیدم اومده بود با دست پاک کردم
شرو کردم به خوردن
لیس میزدم اونم به خودش میپیچید چوچولشو با زبونم بازی میدادم
زبونمو میکردم تو سوراخش فشار میدادم
پاهاشو بلند کردم از سوراخ کونش لیس میزدم تا کسش
دندوناشو به هم فشار میداد موهامو میکشید و از لذت بردنش لذت میبردم
حالت 69 رو پهلو خوابیدیم
سر من لای پاش و کسش رو میخوردم اونم کیرمو میخورد دیگه تو دهنش جا نمیگرفت هی دندونش میخورد به سر کیرم
با دندون چوچولشو آروم میگرفتم و میکشیدم نای حرکت نداشت از کشوی بالای تخت یه کاندوم برداشتم
اومدم پاره کنم از دستم گرفت گفت با این دوس ندارم
گفتم باشه
خوابیدم روش لباشو خوردم، با دست کیرمو گرفت گذاشت در کسش
اینقد لیز بود که با کمی فشار همش رفت تو، توش داغ داغ بود
آروم شرو کردم به تلمبه زدن خیلی آروم
اروم تلمبه میزدم و گردن و گوششو میخوردم
پاهاشو آوردم بالا یکیشو گذاشتم رو شونم چنتا محکم تلمبه زدم بازم آروم
میترسیدم آبم بیاد
نمیخواستم تموم بشه
تا حس میکردم میخواد آبم بیاد در می آوردم و سینه هاشو میخوردم
و دوباره میکردمش
نای حرکت نداشت
فقط آروم ای ای میگفت بازم داشت آبم می اومد در آوردم انگشتمو گذاشتم در کونش مالیدم
انگشتمو میکردم تو کسش خیس شه میکردم تو کونش
حالا راحت 2 انگشت میرفت تو کونش
انگشت شصتمو کردم تو کسش و 2 انگشت تو کونش
بازم پاهاشو باز کردم کردم تو کسش
آروم تو گوشش گفتم کاش مال من بودی
عاشقت شدم
اونم زیر لب میگفت جون کامران مال تو ام
منم محکمتر میکردم
تا ته ته کیرم تو کسش بود
اروم گفتم از عقب میتونم
گفت اره
برش گردوندم
نشستم لای پاش
چه کونی داشت
آب دهن زدم به کیرم و سوراخش
سرشو آروم کردم تو خوابیدم روش
آروم فشار میدادم تا نصف رفت درد میکشید، روتختی رو چنگ میزد
درش آوردم باز آب زدم کردم تو
اینبار تا ته کردم تو
یه آخ محکم گفت
یکم نگه داشتم
شرو کردم به تلمبه زدن
دستمو بردم از زیر کسشو مالیدم
از پهلو کردم تو کونش
3تا انگشتمو کردم تو کسش
بعد حالت سگی
چندتا از کون چند تا از کس
گفت دیگه نمیتونم میخوام بشینم روش
از کون نشست رو کیرم
شرو کرد به حرکت دادن کونش
موهاشو چنگ میزدم
سینه هاشو فشار میدادم
داشت آبم میومد
گفتم در بیار آبم داره میاد
گفت نه اونوقت میمیرم
گفت سینه هامو گاز بگیر
سرعتشو بیشتر کرد
داشت آبم میومد
آبم اومد و همشو ریختم تو کونش
در همن حال که آبم میومد اونم ارضا شد
شاید بیشتر از 30ثانیه طول کشید ارضا شدنش
و بیحال افتاد روم در حالی که کیر من توش بود
بیشتر از نیمساعت همونجوری خوابیدیم
بعد بلند شدیم
بوسش کردم و ازش عذرخواهی کردم گفت خودش میخواسته و ازم تشکر کرد و گفت تا حالا همچین لذتی نبرده بود
از شهریور تا الان تقریبا هر هفته سکس میکنیم
ببخشید سرتونو درد آوردم امیدوارم همتون موفق و شاد باشید
     
#33 | Posted: 27 Apr 2012 04:32
تجاوز به زنم در شرکت
حدود یک ماه قبل اتفاقی‌ افتاد که طرز فکر من رو نسبت به زنم عوض کرد.زنم تو شرکت ما کار می‌کنه و لیست انبار رو بر می‌داره. از روزی که اون مسئول حسابداری انبار شرکت شده تغیرات زیادی انجام شده. خوبی‌ زن من اینه که بسیار جدی هست تو کارش و با کارگر‌های انبار خیلی‌ محکم حرف میزنه.
هفته قبل بود که به من گفت از رئیس انبار کمی‌ سوتی گرفته و داره روش کار میکنه. ظاهراً یه دزدی‌هایی‌ رو کشف کرده بود و رئیس شرکت هم در جریانش بود.اما برا این کار باید تو یه ساعتی‌ میرفت تو انبار که رئیس انبار و کارگرها نباشن.
کار خطر ناکی بود. رئیس انبار بیش از بیست سال بود که اونجا کار میکرد و نمی‌شد بهش گفت بالا چشت ابرو هست. اما زن من دست بردار نبود و میگفت با کشف این دزدی میتونه رئیس انبار بشه. از قبل با مدیر حرف زد و مدیر از رئیس حراست یه کارت الکترونیک ورود به انبار گرفت. کارتی که بدون اون کسی‌ نمیتونست بره تو انبار اصلی‌.
آذر تصمیمش رو گرفته بود. عصر تو شرکت به رئیس حراست گفت که امشب میره تو انبار. طرف هم قبول کرد و گفت با نگهبان‌ها هماهنگ میکنه. من هم موندم اضافه کار. البته برا من عادی بود تا ساعت ۹ شب کار کنم.ساعت ۹ شب بود که آذر زنگ زد به تلفن داخلی‌ من و گفت داره میره تو انبار. کنجکاو شدم برم ببینم چی‌ کارمی‌کنه و حتا اگه شده شوخی‌ کنم باهاش.می خواستم بترسونمش یا چیزی مثل این.
پشت سرش رفتم طرف انبار. کارت رو که میزنی‌ در برا ۲ دقیقه باز می‌شه و میتونی‌ بری تو. روز‌ها هم که بهش کد میدن در باز باشه و فقط رئیس انبار و حراست این کد رو داره.
آذر کارت رو زد. دستش پر کاغذ و دوربین فیلمبرداری بود. رفت تو. من ۲۰ ثانیه صبر کردم و دویدم طرف در.با سرعت رفتم تو و پشت کارتن‌ها و قفسه‌ها قایم شدم تا سر فرصت کمی اذیتش کنم.
آذر تند تند فیلم می‌گرفت و یه چیزایی‌ رو یاد داشت میکرد. یه لحظه صدایی از در انبار اومد.
آذر غرق کارش بود. من رفتم تو تاریکی‌ تا ببینم کی‌ داره میاد. رئیس انبار،پرویز، با دو تا از کارگر‌های گردن کلفت انبار.از اون آدمایی‌ که مثل لیفت تراک بار‌ها رو جا به جا میکردن. اونا بی‌ سر و صدا و پاورچین میومدن جلو. معلوم بود می‌دونن آذر اونجاست.
نفر چهارم رو نشناختم. خیلی‌ دور تر از اونا راه میرفت.کارگر‌ها آذر رودیدن و از دو طرف رفتن طرفش. آذر لحظه آخر اونا رو دید و جیغ کشید امااون‌ها گرفتنش. آذر دختر قوی هست. یکمتر و شصت قد داره و بدن تو پر و محکمی داره. سینه هاش بزرگ و رو به بالاست و موهای بسیار بلندی داره. اون شب روسری رو انداخته بوددور گردنش. فکر نمیکرد کسی‌ بیاد. کار گر‌ها اونو محکم گرفته بودن و اون دست و پا میزد. رئیس انبار رو کهدید شل شد.
پرویز رئیس انبار حدود پنجاه سالشه. حدود صد و ده کیلو وزن داره و جوونی‌ هاش وزنه بردار بوده اما حالا شکم آورده خفن. سینه‌های پهن و دستای بزرگش باعث شده بهش بگن قول فشن.
اومد جلو. روسری آذر رو دور گردنش پیچوند و کشید. آذر به حال خفگی اوفتاد و کبود شد. پرویز ولش کرد. بعد کلی‌ فحش بهش داد. من اگه میرفتم جلو سه سوت تیکه تیکه ام میکردن.
نفر چهارم اومد جلو. رئیس حراست خایه مال شرکت بود. اونم از این آدمای چاق و بد هیکل بود با شکم گنده و همیشه نماز اول وقت و تسبیح. همیشه هم برا آستین کوتاه حکم میزدو چایی اداره رو نمیخورد میگفت بیت المال هست.
مراد رئیس حراست به پرویز گفت به بچه‌ها بگو این لباسا رو در بیارن ببینیم آذر خانوم چی‌ اون تو قایم کرده. باورم نمی‌شد چی‌ دارم میشنوم. کارگر‌ها با یه دست مچ هایدست آذر رو گرفته بودن و با اون دست دکمه های مانتو رو با بی‌ حوصلگی کندن.مانتو،روسری،شلوار و عینک آذر پرت شد رو زمین. حالا آذر با یه شرت و کرست وایساده بود جلوی اونا و تلاش میکرد دستش رو از دست اونا در بیاره. هر چی‌ التماس میکردفایده نداشت.
رئیس انبار گفت ببرنش ته انبار. اونجا چند تا میز روکش چرمی نو بود که تازه خریده بودن.من از بین قفسه‌ها خودم رو رسوندم رو به رو ی اونا. بعد چشمم خورد به یه قفسه دیگه اونور. پرویز ضبط رو روشن کرد و آهنگ زیبائی از شادمهر عقیلی رو شروع کرد پخش کردن. من از قفسه رفتم بالا.حالا بالای سر اونها بودم.موبایلم رو در آوردم و هر چی‌ فیلم روش بودپاک کردم.میدونستم حالا چه اتفاقی‌ میافته. چراغ‌های سالن از من پایین تر بودن و اگه کسی‌ می‌خواست منو ببینه نور تو چشمش بود و نمیتونست.
پرویز دوربین رو گذشت بالای میز رو بهصورت آذر تا به جای جنسای انبار از آذر فیلم بگیره.
کارگر‌ها آذر رو گذاشتن رو میز. مچدستش رو قفل کردن با دستای کلفتشون. تماشای بدن کوچیک آذر بین این همه هیکل گنده داشت منو دیوونه میکرد. کیرم داشت منفجر میشد. مراد رفت جلو و به آذر گفت: خوب خانوم کار آگاه. اینشرت خوشگلو از کجا خریدی؟ آذر با لگد زد تو شکم گنده اون. پرویز رفت جلو و گذاشت تو گوش آذر. اشک دختر بیچاره در اومد. من داشتم فیلم می‌گرفتم.
پرویز شرت رو با یه حرکت پاره کرد وکرست آذر رو هم با دست پاره کرد. مراد و پرویز لخت شدن. شکم‌هاشون نمیزاشت از بالا کیر اونا رو ببینم. مراد رفت جلو و محکم تٔف کرد رو سوراخ آذر و با انگشتش مالید رو درش.هم زمان کیرش رو تٔف مالی کرد و من فقط از بالا میدیدم شکمش افتاد رو تن آذر. آذر لبه میز بود و هر کی‌ کنار میز وای می‌ایستاد کیرش راحت میرفت تو.
مراد فرو کرد تو. با یه حرکت و بی‌ رحم. آذر بیست ساله لوله شد از درد.مراد مثل یه سگ هار داشت تقه میزد و آذر فقط از درد گریه میکرد. اما کم کم مقاومت آذر کم شد. کار گرا فشار دستا‌شون رو کم تر کردن.مراد تند تند می‌کوبید و فحش میداد. یهو کشید بیرون و رفت عقب. باعصبانیت گفت پدر سگ آبم داشت میومد. پرویز،بیا کار آگاه رو بکن تا دیگه هوس فضولی نکنه.
پرویز اومد جلو. کیر کلفتی‌ داشت. آذر سرشو آورده بود بالا و با ترس به کیر پرویز نگاه میکرد.پرویز بدون نیاز به چیزی کرد تو. شروع کرد کوبیدن تا حدی که آذر حالا بر خلاف میلش فقط اه و اوه میکرد. پرویز و مراد جاهاشون رو عوض میکردن. بعد از چند
لحظه پرویز داد زد و آبش رو ریخت تو سوراخ. مراد هم رفت و ریخت اون تو.کارگر‌ها تا دیدن اون دو تا کارشون تموم شده لخت شدن و شروع کردن به کردن اون. یکیشون سینه‌هایآذر رو گاز گرفت،نوک سینه هاش رو بادندون جوید و آذر از درد جیغ میزد و قسمشون میداد ولش کنن. میگفت غلط کردم نکنین.
کار گر‌ها جوون بودند و محکم تر میکردن ولی‌ کنترل نداشتن و آبشون روریختن همون تو. آذر رو یه لحظه ولش کردن و آب کمر از سوراخش می‌ریخت رو میز. مراد گفت نگا با بیت المال چی‌ کار کرد؟
باید تنبیه بشه این دختر.رفت سراغ کمر بندش و از شلوارش کشید بیرون. آذر روچرخوندن،شکمش رو میز بود و کون سفیدش رو به مراد. دستشو گرفتن و مراد باکمر بند شروع کرد به زدن کون آذر. خطای کمر بند رو رون و کون آذر قرمز شد و کم کم رنگ عوض کرد. پرویز هم کمر بند و گرفت و ده بیست بار آذر رو زد. آذر از درد فقط جیغ میزد و به غلط کردن افتاده بود.
مراد خوابید رو میز و به آذر گفت بره روش. آذر با ترس و از ترس کتک رفت روش، پاهاش رو باز کرد و نشست رویکیر اون. آروم تا ته فرو کرد. مراد دستای کلفتش رو انداخت دور کمر آذر و اونو محکم گرفت که نتونه تکون بخوره. تازه فهمیدم چه خبره. پرویز اومد پشتش. می‌خواست از کون بذاره. کارگرها اومدن تٔف کردن رو سوراخ عقب آذر. پرویز هم سر کیر رو گذاشت اونجا. هر کاری کرد نرفت تو. یه کار گار‌ها از جیبش یه کرم دست و صورت در آورد و داد به پرویز. پرویز کرم رو خالی‌ کرد رو سوراخ. من هیچ وقت آذر رو از کون نکرده بودم. پرویز با فشار زیاد و با کمک ازدستش کرد تو. آذر فقط آهی از درد کشید. اااااااااااااییییییییییییییییییییییییییییییییی
پرویز تا ته فشار داد و مراد محکم آذر رو تو بغلش داشت له‌ میکرد. کارگار‌ها منتظر نوبت بودن و دقیقا تا آب اونا اومد همین کارو کردن. دوباره با کمر بند اونو زدن تا حدیکه کونش سیاه شد.
آذر رو نیم ساعت بعد با تهدید به فیلم و چیزای دیگه فرستادن رفت. من فقط خدا رو شکر می‌کردم نکردن تو حلقش. اما خط های کمر بند خیلی‌ ناجور رو تنش مونده بود.
رفتم پایین. اونا دوربین رو برداشتن. مراد فیلم رو گرفت گذاشت تو جیبش. من آروم دنبالش میرفتم تا ببینم کجا میره. با پرویز رفتن در پارکینگ. آذر کنار ماشین گریه میکرد و دنبال کلیدش می‌گشت.مراد رفت جلو طرف اون. در ماشین خودش رو باز کرد و فیلم رو گذاشت تو داشبورد. بعد سر آذر رو گرفت تو دستش و شروع کرد باهاش حرف زدن. صداش آروم بود و من نمیشنیدم. پرویز رفت جلو. من تو تاریکی‌رفتم طرف ماشین مراد و در طرف مقابل رو باز کردم و فیلم رو برداشتم. آروم دررفتم. صدای کشیده محکمی اومد.
شب آذر فقط گریه میکرد.نگفت چه بلاییسرش آوردن ولی فقط می گفت با کمربندزدنش. بهش دل‌ داری دادم ولی‌ چیزی بهش نگفتم. صبح فردا از مدیر کلّ وقت گرفتم و رفتم اونجا. مراد و پرویز تو راهرو با هم بحث میکردن و معلوم بود دنبال فیلم بودن.جریان رو به مدیر کلّ گفتم. نشست فیلم رو از اولتا آخر دید بی‌ شرف. همون جا تلفن زد به حراست وزارت خونه و حرف زد. حکم اخراج اونا رو داد دستم و می‌خواست زنگ بزنه کلانتری که به خاطر آبروی زنم نذاشتم.آذر سر کار نیومده بود. مدیر بهش زنگ زد و گفت جریان رو از دوربین مخفی‌ دیده و آذر حالا رئیس جدید انبار شرکت هست.
آذر خودشو رسوند اداره و همکارها میگفتن فقط تٔف کرد تو صورت رئیس حراست و انباردار. کسی‌ هم نفهمید چرا. اما شایعات به گوش همه رسید. حالا از کجا،شاید از خود مراد یا پرویز شایعه پخش شد
     
#34 | Posted: 27 Apr 2012 04:33
انتقام از شوهر به سبک زینب خانم
سلام به همه دوستان عزیز من اسمم ارمینه بیست و دو سالمه قیافه و هیکله معمولی دارم نه خیلی خوشگلم نه خیلی زشت اهل شهرستانم حالا کدوم شهرستان دیگه بماند خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم از خیلی وقت پیش شروع شد درست از زمانی که من معنی کس و کون و سکس و اینچیزارو فهمیدم اون موقع ها تو کوچه ما یه یارو زندگی میکرد که واقعا زن خوشگلو خوش استیلی داشت چشمای عسلی موهای بور کون گنده و سینه های گنده و توپول که کیر همه بچه های محل از پیر تا جونو راست کرده بود اسمش زینب بود ولی من اسمشو گذاشته بودم ناتاشا اخه خیلی شبیه ناتاشا بود تو فیلم خوابو بیدار یادتون که هست فیلمشو .این ناتاشا خانم اونموقع40 سالش بود یه پسر داشت که تقریبا همسن من بود نمیدونم شغل شوهرش چی بود اخه یکی دوبار بیشتر تو محل ندیده بودمش هیچ وقت نبود.خلاصه روزی نبود که ما به بهونه های مختلف اونو دید نزنیم تو کوچه ما یه پارکی هست که غروبا همه جمع میشدن تو اون پارک هر وقت ناتاشا میرفت اونجا سر وکله ما پیدا میشد اخه من خیلی تو کفش بودم البته بچه های دیگم همین وضعو داشتنا ولی خوب نه به اندازه من یه چند وقتی ار این موضوع میگذشت و من روز به روز حالم بدتر میشد یه روز که از مدرسه برمیگشتم اتفاقی پسرشو دیدمو باهم هم مسیر شدیم تو راه جوری باهاش صحبت کردم که کم کم موضوعو به مامانش ربط دادم از زیبای مامانش صحبت کردم البته اونموقع پسرش به اون حدی نبود که غیرتی شه تازه اول دبیرستان بود و کم کم داشت با بلوغ جنسی اشنا میشد براش جالب بود وقتی از اندام زیبای مامانش صحبت میکردم با اشتیاق خاصی گوش میداد احساس کردم بد جور هوسی شده بهم گفت ارمین یه سوال بپرسم راستشو میگی گفتم اره بپرس چرا که نه
گفت تو از کجای مامانم بیشتر خوشت میاد ؟ منم بعد از یکم منو من کردن گفتم :سینه هاشو کونش اخه هر دوشون گنده و گوشتالو ان
گفت: خیلی دوست داری مامانمو بکنی نه؟ گفتم اگه بشه بدم نمیاد ولی مامانت شوهر داره باباتو میخوای چه کارکنی ها؟ گفت تو نگران بابام نباش اون که هیچوقت خونه نیست موقع هایم که هست مامانم اصلا تحویلش نمیگیره من کم کم کاری میکنم رفت وامدت خونه ما زیاد شه تا بتونیم یه جوری راضیش کنیم بهت بده .گفتم :یعنی تو اصلا ناراحت نمیشی من مامانتو بکنم ؟ گفت نه منم خیلی وقته تو کفشم دوست دارم هر جوری هست بکنمش خلاصه اونروز گذشتو کم کم به بهانه درسو کامپیوترو این حرفا پام به خونشون باز شد اوایل رفت وامدم زینب خانم جلوم راحت نمیگشت حتی روسریشم بر نمیداشت اما کم کم با من احساس راحتی میکرد جلو با بولیز شلوار میگذشت دیدن کون به اون قشنگی تو شلوار تنگ واقعا منو دیونه میکرد یه مدت دیگم از این جریانا گذشت تا اینکه قرارداد اجاره خونشون تمومو شد وصاحبخونه بهشون گفت که باید از اونجا برن .ار اونجای که خونه ما دو طبقه بود مستاجر طبقه پایین مون تازه یه چند وقتی میشد که رفته بود من پیشنهاد دادم که بیان خونه ما. برا همین با پدرم صحبت کردم که خونرو به کسه دیگه ای اجاره نده اونم قبول کرد خیلی زود اسباب و وسایلشونو منتقل کردیم خونه ی خودمون و زندگیشون تو خوننه ماشروع شد.منم دیگه شده بودم عضوی از خانوده اونا همیشه خونشون بودمزینب خانمم خیلی منو تحویل میگرفت جلوم خیلی راحت میگشت یه روز که منو پویان(پسرشو میگم) تو خونه تنها بودیم ازش پرسیدم چرا بابات هیچوقت خونه نمیاد مامانت چرا تحویلش نمیگیره؟
یه اهی کشیدو. گفت: چند سال پیش وقتی من کوچیک بودم منو مامانم خونه بابا بزرگم بودیم وقتی اومدیم خونه دیدیم بابامو خالم لخت لخت تو بغل هم خوابیدن از اون موقع مامانم بابامو خونه راه نمیده بهش گفته مطمن باش منم میرم به یه نفر دیگه میدم تا طلافی کار تورو بکنم. گفتم :بابات عجب کوسخولی بوده زن به این خوشگلی و خوش استیلی داره بعد میره کسه دیگه ایو میکنه واقعا که خیلی خره. همینطور گرم صحبت بودیم کهزینب خانمم از بیرون اومد گفت ارمین جان برو بالا مامانت کارت داره صدات میزنه منم پاشدم رفتم بالا ببینم مامانم چی میگه....
رفتم بالا گفتم مامان کارم داشتی ؟
گفت :اره وسایلتو جمع کن باید بریم تهران خونه عموت
گفتم: برا چی الان یه هووی من کلاس دارم نمیتونم مدرسرو ول کنم بیام گفت: اخه پدر خانم عموت مرده باید بریم تهران زنعموتم که بنده خدا میدونی تنهاست کسیو نداره زشته اگه تو این وضعیت تنهاش بزاریم . گفتم :اشکالی نداره شما برین من تنها میمونم خونه به درسو مدرسم میرسم اگرم گرسنم شد میرم خونه پویان اینا یه چیزی میخورم خلاصه مامانم با اسرار من قبول کردو رفتن تهران منم خوشحال ار اینکه میتونم یه چند وقتی خونه ناتاشا اینا تلپ باشم بعد نیم ساعت رفتم خونه پویان اینا ولی تو راه پله که رسیدم دیدم بابای پویان با عصبانیت درو بستو رفت منم سریع رفتم پایین دیدمزینب خانم نشسته خودشو ارایش میکنه و میخنده رفتم پیش پویان پرسیدم جریان چیه ؟ گفت :نمیدونم من بیرون بودم ولی حتما همون داستان همیشگیه دیگه خلاصه فردای اونروز منو پویان داشتیم از مدرسه برمیگشتیم که تو راه پدرشو دیدیم پویان به پدرش سلام کرد ولی جواب سلامشو نداد مستقیم به سمت من اومدو محکم زد زیر گوشم جوری زد تو گوشم که پرت شدم رو زمین باز اومد سمت من که پویان رفت گرفتش گفت چه کار میکنی بابا دیونه شدی کشتی بچه مردمو باباش گفت:ولم کن بزا بکشم حرومزادرو پویان گفت: اخه چی شده بابا گفت: به تو ربطی نداره برو کنار تخم سگ پویان بنده خدا دید نمیتونه کاری کنه به من گفت ارمین پاشو فرار کن زود باش . من که ماتم برده بودو گوشم صوت میکشید با صدای پویان به خودم اومدمو پاشدم سریع در رفتم یکی دوساعت تو خیابونا بودم تا گوشیم زنگ خورد .شماره خونه پویان اینا بود اول ترسیدم جواب بدم گفتم شاید باباش باشه ولی گفتم پشت تلفن که نمیتونه کاری کنه جواب دادم مامان پویان بود خیلی با نگرانی گفت :الو ارمین جان کجای پسرم سالمی چیزیت نشده الهی دستش بشکنه
گفتم سلام زینب خانم نترسین چیزیم نشده سالمم فقط میترسم بیام خونه
گفت:نترس پسرم پویان همه جارو گشته اشغال در رفته بیا خونه ما منتظرتم منم گوشی قطع کردمو راه افتادم سمت خونهنیم ساعت بعد در خونشون بودم زنگو که زدم مامان پویان سریع در و باز کرد منو محکم بغل کرد منو تو سینهای گندش فشار میداد گفت :خوبی پسرم چیزیت که نشده الهی دستش بشکنه اشغال عوضی بعد منو برد نشوند رو مبل و گفت : ارمین جان تورو جان هر کی دوست داری این قضیرو به خانوادت نگو من نمیدونم چه جوابی بهشون بدم بعد رفت از تو اشپزخونه یه لیوان شربت برام اورد وقتی داشت بر میگشت تاره فهمیدم چی پوشیده وااااااااااااااااااااااااااااااااای یه دامن بلند استرج پوشیده بود که جلوش یه چاک گنده داشت وقتی راه میرفت تانزدیکای شورتش معلوم میشد با یه تاپ استین حلقه ای که تموم پستونای گندش زده بود بیرون چاک سینش کاملا پیدا بود این اولین باری بود که زینب خانمو اینجوری میدیدم همینجوری خشکم زده بود نگاش میکردم که پویان گفت :ارمین چت شده مامانم با تو بودا گفتم :ها چی گفتین میشه دوباره بگین زینب که فهمیده بود بد جور کف کردم با یه لهجه خواستی گفت: اوووووا ارمین تو که ندید بدید نبودی چت شد میگم جریان امروزو به خانوادت نگی نمیدونم چی جوابشونو بدم گفتم :اها نه خیالتون راحت باشه زینب خانم بهشون نمیگم ولی من نمیدونم چرا بابای پویان اینکارو کرد من که کار بدی نکردم چرا منو زد
گفت :ولشکن عزیزم اون اشغال با من لج بوده سرتو لج منو خالی کرد ناراحت نشو بعد اومد جلوم یهدولا شد صورتمو بوسید و گفت :این بوووووس که صورتت خوب شه وووووووای وقتی دولا بود چشام افتاد به سینه هاش چقدر گنده بودن تا تهشون پیدا بود همینجوری داشتم نگاشون میکردم که رینب خانم گفت:اوووووووا بازم که خشکت زد پسر کجایی گفتم هیچی همینجام گفت:اره قربونم بری ارواح خیکت پسره هیز بعد رفتم سمت اطاقشو گفت : من میرم بخوابم شمام درستونو بخونین فردا که جمعست بتوین استراحت کنین
من یه نگاه به پویان انداختم گفتم :پویان مامانت چرا اینجوری شده امروز چش شده هااا؟
گفت: نمیدونم چش شده ولی ما که بد مون نیومد خودمونیم مامانم عجب کوسیه سینه هاشو دیدی داشت تاپشو پاره میکرد خداکنه بازم همینجوری جلومون بگرده منم گفتم :اره ایکاش بازم همینجوری بگرده بعدشم درسمونو خوندیم تا سر شب شامو خوردیمو خوابیدیم ولی جالب بود بازم زینب خانم همونجوری میگشت کلیم شوخی های ناجور میکرد با هامون. فرداش که از خواب پاشدم دیدم زینب خانم تو اشپزخونست ولی پویان هنوز خوابیده رفتم پیشش سلام کردمو صبح بخیر گفتم اونم جواب سلاممو دادو گفت :بیا بشین برات صبحانه بیارم بخوری تو همین لحظه پویانم اومدو صبحانه رو با هم خوردیم زینب خانمم غدای ناهار گذاشت رو گازو رفتیم نشستیم تو حال رینب خانم گفت: خوب بچه ها تعریف کنیین چه خبرا خوش میگذره چه خبر از مدرسه مام گفتیم :ای بد نیست میگذرونیم درسامونم که میخونیم مشکلی نیست زینب خانم گفت :نخیر پدرسوخته ها منظورم درساتون نبود از تو راه مدرسه برام تعریف کنید پویان گفت: مامان تو راه مدرسه چیزه خاصی نیست چیرو تعریف کنیم
زینب خانم گفتک بابا شما چقدر خنگین منظورم دختر مدرسه ایا بود چه کار کردین تا حالا با کسی رفیق نشدین ها بعد رو کرد به منو گفت: ارمین راستشو بگو با کسی رفیق نشدی ها؟
من گفتم: نه زینب خانم من تا حالا از این کارا نکردم یعنی بهش فکر نکردم زینب خانم گفت : ای بابا از تو توقع نداشتم ارمین تو که با کسی رفیق نشدی تکلیف پویان معلومه دیگه بابا شما الان باید هرکدومتون پنج شش تا دوست دختر داشته باشین منو باش که میخواستم نصیحتتون کنم یه وقت نرین با دخترای مردم کاری کنین از دختر بندازینشون وقتی این حرفو از زینب خانم شنیدم خیلی تعجب کردم اصلا رفتارش عوض شده بود خیلی تغییر کرده بود پویانم داشت شاخ در میادرد از رفتار مامانش بعد زینب خانم گفت : ببین شما اصلا به بلوغ رسیدین ها راستشو بگین من که از خجالت اب شدم این حرفو زد بعد گفت: ارمین راستشو بگو ببینم مرد شدی یا نه ؟
منم سرمو انداختم پایین گفتم: اره دیگه داشتم منفجر میشدم کیرم داشت میترکید بعد گفت : پویان تو چی مرد شدی پویانم اروم گفت: اره مامان زینب خانم یه خنده بلندی کرد و گفت : من عجب خریم با شما دوتا تازه خروسا تو یه خونه موندم یه وقتا فکر احمقانه ای به سرتون نزنه بعد گفت: اخی خجالت نکشین شوخی کردم ببینم شما اصلا در مورد مساعل جنسی چیزی میدونید یا
نه من که دیگه داشت یخ کیرم باز میشدو پررو شده بودم گفتم : خیلی کم پویانم گفت : منم خیلی کم میدونم مامان بعد زینب خانم گفت خوب اشکالی نداره اگه دوست داشته باشین من بهتون همه چیزو یاد میدم فقط یه شرطی داره من گفتم :چه شرطی زینب خانم زینب خانم گفت: اول اینکه این جریانو به هیچکس نمیگید دوم اینکه پویان الکی غیرتی نشه پویان گفت: ولی مامان ارمین اینجاست زشته جلوش زینب خانم گفت: بابا ارمینم مثل پسر منه غریبه که نیست نباید ناراحت بشی پسرم اصلا برا اینکه تو ناراحت نشی ارمین از این به بعد به من میگه مامان زینب خوبه من داشتم تو دلم به پویان بد و بیراه میگفتم حالا که بعد از چند سال مامانش داره به ما پا میده داره همه چیزو خراب میکنه من سریع گفتم : باشه مامان زینب قبوله هر چی تو بگی زینب خانم گفت: ای قربون پسر گلم برم ببین پویان ارمین چقدر راحت قبول کرد پویانم گفت :باشه مامان منم حرفی ندارم هر چی تو بگی بعد زینب خانم گفت : چون بچه های خوبی بودین میخوام ببرمتون حموم هر سوالیم تو حموم داشتین ازم بپرسین خوبه من پریدم بغل زینب خانمم بووووووسش کردمو گفتم : اخجون با مامان جونم میخوایم بریم حموم زینب خانم گفت : اوااااااااا پسر مگه تو حموم ندید ه ای پاشین برین حولتونو بردارین برین تو حموم منم الان میام مام سریع رفتیم حوله گرفتیمو رفتیم تو حموم شرتامونم در اوردیم داشتیم از خوشحال میمردیم کیر من خیلی از مال پویان بزرگ تر بود مال پویان ده دوازده سانت بیشتر نمیشد ولی مال من هجده نوزده سانت بود خیلیم کلفت بود خیلی وقتم بود پشمامو نزده بودم خیلی پشمالو شده بود داشتیم شیر ابو باز میکردیم که زینب خانم اومد تو حمومو مارو لخت دید گفت : اوا شما چقدر عجله دارین صبر میکردین منم بیام بعد لخت میشدین بعد اومد جلو گفت ببینم دودولاتونو یه دستی به کیر پویان کشید گفت : پویان تو چقدر کیرت کوچیکه بیچاره زنت هیچی نصیبش نمیشه بعد اومد کیر منو گرفت تو دستشو گفت : اها به این میگن کیر عجب چیزی داشتی نا قلا رو نمی کردی ولی چرا پشماتو نزدی نشست جلو کیرمو قشنگ ورندازش کرد تو دستش گرفته بود هی فشارش میداد بعد به چویان گفت : پویان جان برو تو کشو مامان یه بسته تیغ با یه بسته قرص هست بگیر بیار پویان که رفت بیرون زیتب خانم پاشد تاپشو در اورد و خم شد دامنشم درا ورد انداخت بیرون بعد همونجوری که بیرون بود گفت : ارمین جان ..... گفتم: جونم مامان زینب گفت نمیخوای شورتو کرسته مامانتو دربیاری منم که داشتم دیوونه میشدم کیرم داشت منفجر میشد باورم نمیشد یعنی این همونیه که یه عمر تو کفش بودم گفتم چرا نمیخوام مامان جونم سریع رفتم پشت کمرش چسب کرستشو ازاد کردم همینکه ازاد شد یه هو سینه هاش مثل دو تا خربزه گنده افتاد پایین گفتم: مامانی شرتتم درارم خودش خم شد گفت :اره پسرم در بیارش شرتشو که کشیدم پایین سریع برگشت گفت : اون پایینو نببین زشته حالم گرفته شد بعد حولشو تنش کردو بندشو سفت بست پویانو صدا کرد کجایی پس بیا یخ کردیم پویان اومد تو قرصو تیغ و داد به مامانش بعد زینب خانم گفت تو برو زیر دوش من پشمای داداشتو بزنم پویان که رفت زیر دوش زینب خانم سریع قرص از تو جلدش دراوردو گفت: اینو بخور بعد یه چشمک بهم زد تیغو تو ریش ترااش جا زدو نشست جلو کیرم با صابون کیرمو میمالید و شروع به صحبت کرد کرد ببینین بچه ها این که شما دارین اسمش کیره شما باید مال خودتونو بکنید تو کس زناتون تا ابتون بیاد ابتونو اگه بریزین تو کس زنا اونا حامله میشن پویان گفت : مامان ما که اینارو میدونستیم در مورد کس زنا هیچی نمیدونیم میشه کستو نشونمون بدی ببینیم چه جوریه زینب خانم گفت : ای پدرسوخته باشه نشونتون میدم بزا اول پشمای ارمینو بزنم بعد ریشتراشو گرفتو شروع کرد پشمامو زدن پشمامو که زد کیرمو محکم فشار دادو گفت: واااااای قربونش برم چه خوشگل شده حالا خوردن داره ها بعد یه چشمک بهم زدو کله کیرمو کرد تو دهنش یه میک گنده بهش زد بعد درش اورد یه لحظه انگاز تمام جونم داشت از کیرم میزد بیرون بعد پاشد حولشو در اوردو یه دستشو گرفت جلو سینه هاش یه دستشم گزاشت رو کسش به پویان گفت : پسرم یکم ابگرم بریز کف حموم من دراز بکشم سردم نشه ابه گرمو که ریخت زینب خانم خوابید کفه حمومو گفت بیا ین ببینین دستشو از رو کسش برداشت گفت: به این میگن کوس بایید کیرتونوبکنیین اینتو ابتون که بره توش نه ماه بعد یه بچه از همین تو در میاد من گفتم : مامانی یعنی پویان از این تو در اومده ؟ گفت اره عزیزم بعد گفتم میشه بهش دست بزنم گفت :اره پسرم راحت باش بعد به پویان گفت کیرتو بیار جلو صورتم ببینم پویان کیرشو برد جلو مامانش کیر پویانو کرد تو دهنشو شروع کرد به خوردن بعد به من گفت : ارمین جان تو هم بایید کس منو بخوری امروز میخوام ببینم شما دو نفر بلدین مامانو بکنیین منم شروع کردم به خوردن خیلی هوووووووسی شده بودم بلاخره به ارزوم رسیده بودم زبونمو میکردم تو کسش میچرخوندم چوچولشو میلیسیدم خیلی تحریک شده بود میگفت : قربون پسرای گلم برم امروز باید مامانو جر بدین هم از جلو هم از عقب بعد من پاشدم به پویان گفتم بی جاهارو عوض کنیم پوییان شروع کرد به خوردن کس مامانش منم کیرمو بردم جلو دهنشو گفتم مامانی دارم میمیرم برام بخور کیرمو زینب خانم گفت : بیا عزیزم من عاشق کیرتم امروز باید باهاش کوس وکونمو یکی کنی بعد کیرمو کرد تو دهنشو شروع به خوردئن کرد خیلی حرفه ای بود زبونشو میکرد تو سوراخ کیرم کلاهک کیرمو میمکید یکم که خورد با یه صدای هووسی گفت من دارم میمیرم عزیزم بیاید منو بکنید زودتر منو خوابوند کف حموم خودش اومد کسشو تنظیم کرد نشست رو کیرم کسش تنگ نبود کیرم تا ته کسش رفت تو ولی خیلی حال میداد وقتی کیرم رفت تو کسش یه جوری گفت اخخخخخخخخخخخ که دیونم کرد خودشو پرت میکرد رو کیرم خم شد جلوم سینشو با دست گرفت جلو دهنمو : گفت بیا شیر بخور پسرم سینشو گزاشتم تو دهنشو شرو ع کردم خوردن پویان گفت : مامان پس من چی منم میخوام بکنمت رینب خانم گفت : الهی قربون کیر پسرام برم توام برو پشتم کیرتو بکن تو کونم قربونت برم پویانم رفت پشت مامانشو کیرشو کرد تو کون مامانش حالا همزمان داشتیم هم از کون میکردیمش هم از کس خیلی حال میداد هر سه تامون تو فضا بودیم زینب خانم یه سره حرفای سکسی میزد میگفت بازم میخوام بازم کیر بدین بهم بیشتر بدین جرم بدین من کیر میخوام کسمو جر بدین اخخخخخخخخ دارم جر میخورم همینجوری انقدر گفت تا یه هو خودشو محکم کوبید به کیرمو یه جیغ محکم کشید و بی حال شد پویانم همینجوری انقدر کرد تا ابش اومدو ابشو ریخت رو کمر مامانش ولی خبری از اب من نبود قرصه کمرمو سفت کرده بود اروم زینب خانمو بووووس کردمو گفتم : مامانی منم کون میخوام از روم بلند شد به پویان گفت : تو برو بیرون دیگه بزا ارمینم کونمو بکنه مام الان میایم پویانم مامانشو یه بوووووووووس کردو رفت بیرون بعد زینب خانم چهار دستو پا شدو گفت: بیا عزیزم بپر سریع پشتم بکن تو کونم کیر پویان کوپیک بود اصلا بهم حال نداد منم رفتم پشتشو یه تف انداختم سر کیرمو کیرمو گزاشتم رو سوراخشو فشارش دادم تو با یه فشار تا ته رفت تو کونش یه هووووووو زینب خانم : یه تکونی به خودش دادو گفت ب این میگن کیر درستو حسابی جوووووووووووون بکن مامانو جر بده کونمو پسرم منم کم کم شروع به تلمبه زدن کردم کم کم سرعتمو زیاد کردم دستمو بردم جلو سینه هتشو چنگ میزدم اومدم کیرمودرارم دوباره بکنم تو کونش همین که دراوردم کیرمو یه هو زوووووووووووووورت گوزید سوراخ کونش باز باز مونده بود میگفت : جوووووون بکن پسرم مامانو گوز گوز اوردییییییییییییییییییییییی بازم بکنننننننننننننننننننننننننن من کیررررررررررررر میخوامممممممممممم دوباره کیرمو کردم تو کونش اینبار خیلی محکم میکردم سینه هاشو گرفته بودم تو مشتم چنگ یزدم کم کم داشت ابم میومد همینجوری ادامه دادم زینب خانم جیغ میزد ارمین جر خوردم دارم میرینم عن دارم دارم میرینم اخخخخخخخ ارمین من توجهی نکردم انقدر کردم تا ابم فشار ریخت تو کوش همینجوی سینشو فشار میدادم گفت ارمین پاشو کیرتو درار دارم میرینم هینکه کیرمو دراوردم دوباره زووووورت گوزید ابم کمرم وعنش همه با هم ریخت بیرون یه لحظه حالم بد شد اما کمکش کردم خودشو تمیز کردو حمومو شستیم رفتیم بیرون شب که داشتیم فیلم میدیدم رینب خانم برام ساک میزد همون شب بهم گفت که به شوهرم گفته بودم ارمین منو میکنه برا همین میخواسته منو بزنه اونا هنوزم مستاجر مان هر وقت که بخوام میرم میکنمش
     
#35 | Posted: 8 May 2012 14:44
اسم من امید هست و یه زن خشگل به اسم نفیس دارم که 6 ساله دارم باهاش ازدواج کردموعشق می کنم. ما سه ساله که تایلند زندگی میکنیم. خیلی سریع برم سر اصل مطلب. تو ذهنم چیزی میگذشت که خیلی وقت بود بهش فکر میکردم تااینکه بالاخره عملی شد:
روز شنبه بود که همه چیز جورشده بود. به نفیس گفته بودم که امروز میخوام ببرمت یه جایی که ماساژهای خیلی معروف داره و هرکی رفته خیلی راضی بوده. خلاصه شنبه صبح راه افتادیم به سمت جزیره فوکت وقتی رسیدیم یه هتل گرفتم نزدیک ساحل و بعد از نیم ساعت رفتیم به سمت سالن ماساژ که تو حاشیه ساحل بود ولی حدود ده دقیقه توراه بودیم. همون چیزی که شنیده بودم یه سالن بزرگ با کلی خدمه و دستگاه و استخر و واترپمپ . تو آفیس یه خانم تایلندی که خیلی هم لهجه بدی داشت اومد و از ما خواست که اول پولو بدیم و بعد بریم توی فلت پنج و منتظر بمونیم. منم پنج هزار بات (حدود دویست دلار) دادم و رفتیم تو. بعد از یه چند دقیقه یه خانم قدکوتاه ویتنامی خنده رو اومد تو و مارو برد به یه حال بزرگ که نزدیک بیستا تخت توش بود که فاصلش با بعدی حداقل ده متر بود روبروش به ساحل راه داشت و انتهاش به سالن واترپمپ بود که بعدا بهش میرسیم. خلاصه از نفیس خواست که لباساشو دربیاره اونم همرو بجز شرت وسوتین دراورد ولی خانمه گفت همشو دربیاره وبعدم با خنده گفت (no problem) یعنی اشکالی نداره فکر کنم این دوتا کلمه رو یه ده بار با خنده هی تکرار کرد. خلاصه نفیس یه نگاه به من کرد و منم گفتم که در بیار اینجا که هرکسی تو کار خودشه (نمیدونست تو چه فکراییم بنده خدا ) خلاصه دراورد و خانم گفت از پشت بخواب رو تخت اونم خوابید و یه ملافه سفید انداخت رو باسنش . یه نگاه به اطراف کردم سریع دیدم همه چی ظاهرا همون چیزایی که قبلا خوندم ولی مردی ندیدم پیش خودم گفتم احتمالا بعدا میان. خلاصه نفیس از پشت خوابیده بود سرشو یه وری گذاشته بودو چشماشم گذاشته بود روهم. خانمه شروع کرد به چرب کردن کمر نفیس و هی میگفت بدنت خیلی سفیده و میخندید. تو اون حال یه نفردیگه هم روتخت خوابیده بود ولی از ما فاصله داشت یه لحظه چشمم افتاد به یه مرد که اومد بالای تختش . خوشبختانه نفیس چشماش بسته بود وگرنه همون موقع بلند میشد. یه نگاه کردم دیدم یه مرد با عضلات ورزشکاری که یه شرت کوتاه مشکی پاشه دست خانومهرو گرفت و بردش به سمت اتاق واتر پمپ. خیالم راحت شد که درست اومدیم ولی ناراحت بودم که اگه نفیس بفهمه چه کار میکنه. خلاصه خانومه ماساژش رسید به ساق پای نفیس و موقعش بود که داستان ما شروع بشه . اینجا لازمه یه توضیح بدم که این سالن معروفه به سکس ماساژ به این معنی که یه پمادمحلی که شهوت جنسی رو زیاد میکنه به بدن می مالن تا خوب تحریک بشه ظاهرا از طریق افزایش حرکت خون توی رگها و افزایش متابولیسم یه بار یه پزشک استرالیایی برام گفت ولی راستش خیلی سر در نیاوردم به هر حال با تحریک اعصاب تمربوط به حس جنسی شمارو نحریک جنسی میکنه و در مرحله بعد مرهایی که اونجا هستند با سکس کردن این حسو ارضا می کنن ولی البته هیچ اجباری برای سکس نیست بسته به اینه زن چقدر تحریک بشه. خلاصه خانم ماساژش تموم شد و رفت که پماد بیاره پیش خودم گفتم ببینم امروز من بالاخره به آرزوم میرسم یانه .وقتی خانم رفت نفیس پرسید چی شد تموم شد دویست دلار دادیم برا همین چند دقیقه گفتم نه لابد یه برنامه ای دارن بذار ببینیم چی میشه. بعد یه چند دقیقه یه خانم دیگه با همین ویتنامیه اومد و یه چیزی شبیه قوری دستش بود اومد. به من گفت به نفیس بگم برگرده اونم برگشت و ملافه رو کشید رو سینش که هردوشون خندیدن و دوباره خانمه گفت مشکلی نیست و آروم آروم ملافه رو از روسینش کنار زد ونفیس یه نگاه به من کرد منم گفتم که اینا که زنن اشکالی نداره بخواب . خانمه جدیده اومد بالا سرشو دستای نفیس گذاشت بالای سرشو نگداشت طوری که سینش کشیده ترو بزرگتر به نظر میرسید و از تو قوری یه مقداری ریخت وسط سینه هاش و شروع کرد به پخش کردنش به سمت گردن و شکم . نفیس گفت وای امید یه جوریه گفتم چجوریه گفت نمیدونم بپرس برای چی اینو ریخت منم گفتم لابد می خواد چرب کنه دیگه پرسیدن نداره اونم هیچی نگفت و اوناهم کارشونو ادامه دادن . دیگه موقش بود که داستان ما شروع بشه .یه دو سه دقیقه بعدش نفیس گفت امید بهشون بگو اینقدر دست رو سینم و بدنم نکشن گفتم یعنی چی بعد اونوقت چجوری ماساژ بدن گفت آخه میترسم تحریک شم و آبروریزه بشه منم با خنده گفتم خودم همینجا می کنمت نگران نباشو نفیس چشماشو بسته بود ولی داشت گرم میشد از حرکت سینه هاش و کشیدن دستاش و چشبودندش پاهاش اینو میفهمیدم . اینجا بود که خانم گفت خوب بریم اتاق واتر پمپ نفی بلند شد و لافه رو پیچید به باسنش دیگه سینه هاشو نپوشوند داشتم حس میکردم که تحریک شده . رفتیم تو یه اتاق شیشه ای که یه تخت توش بود و یه دستگاه جالب که آب از توش میومد بیرون و آدم میخوابید وسط دستگاه درش بسته میشد و با فشار آبو به همه جای بدن میپاشید . خانم ماساژور به نفیس گفت از پشت بخواب رو تخت خوشبختانه انگلیسیه خانومم هیچ وقت خوب نبود منم بهش گفتم که از پشت بخواب و ملافه رو هم انداخت روباسنش . اومد و با قوریش اینبار ریخت رو کمرشو کم کم ملافرو از رو باسنش برداشت و شروع کرد به ماساژ کون نفیس. اونم دیگه اعتراضی نمیکرد. دیگه موقش بود که من برم . به نفسی گفتم آبجوم تموم شده میرمو سریع برمیگردم اونم گفت برو ولی زود بیا. گفتم داری حال میکنیا گفت خیلی خوبه ولی کاش همینجا منو می کردی . گفتم اونم به موقش منم اومدم بیرون و رفتم طبقه بالا توی یه کافی کلاب نشستم . کاملا به اتاق نفیس دید داشتم . اتاق کناریشو نگاه کردم دیدم زنه توی ماشین آبی نشته و یه مرد کیرکلفت داره ماساژش میده. البته کیرشو ندیدم همینجوری حدث میزنم. یه چند دقیقه گذشت و خانومها کارشون تموم شد و امدن بیرون قبلا خونده بودم که ده دقیقه طول میکشه که این پماد صددرصد تاثیر بذاره . تو دلم عروسی بود خیلی دوست داشتم ببینم وقتی زنم تحریک میشه و یه مرد دیگه تو اتاقه داره مایاژش میده چی میشه؟ بعد از شش هفت دقیقه دوباره خانم ویتنامیه رفت تو اتاق و پشت سرش هم یه مرد قد بلند و هیکلی با یه شرت رفت تو . چهرشو نمیتونستم ببینم ولی به نظر مییومد که مرده اندونزیایی باشه . نفیس هنوز از پشت خوابیده بود و لی میتونستم حدث بزنم چقدر تحریک شده. یه دفعه دیدم خانمه ار اتاق اومد بیرون و مرده شروع کرد به ماساژ کف پا . گفتم الانه که نفیس بلند شه بیاد بیرون ولی نیومد چند دقیقه هم گذشت و مرد شروع به ماساژ کون کرد دیگه گفتم الانه که نفیس بلند شه و همه چی خراب شه ولی در نهایت تعجب خوابیده بود و حتی وقتی مرد برش گردوند و شروع به ماساژ سینه هاش کرد هم هیچ عکس العملی نشون نمیداد. من یادمه نفیس هرقت سینه هاشو می گرفتم میگفت کیرتو بکن تو کسم حالا این یارد داشت با فشار پشتوناشو میمالوند و میدونشتم که خیلی تحریک شده . پیش خودم میگفتم یعنی چی مشه نفیس آخرش کیر طرفو میکنه تو کسش یا تحمل می کنه ؟ پاشدم تو همون طبقه یکم اومدم جلوتر که بهتر ببینم ولی میترسیدم که نفیس منم ببینه . از این منظره که داشتم بهتر میدیدم . دیدم نفیس لباشو داره بهم فشار میده ولی هنوز چشماش بسته هست. معلوم بود که خیلی تحریک شده دائم دستاشو بالا میکشید و پاهاشو آروم خم میکرد . دیگه نه ملافه ای بود و نه خجالتی فقط شهوت بود و احتمالا یه کم هم ترس.خداییش خیلی تحمل کرده بود هیچ وقت در مقابل من اینقدر تحمل نکرده بود به محض گرفتن پستوناش کیرمو میکرد تو دهنش ولی الان ...تو این فکرا بودم که دست مرد کیرکلفت رفت به سمت کس نفیس. من یه لحظه یه حس عجیب داشتم لذت و اظطراب ولی صدای ضربان قلبمو خودم میشنیدم. نفیس در کمال تعجب پاهاشو باز کرد و دستاشو چسبوند به تخت و سینه هاشو یه کم داد بالاتر. با وجودی که نفیس نمیدونست قرار بیاد اینجا و فکرمیکرد یه ماساژ معمولیه ولی هیچ اعتراضی نکرد تازه همراهی هم میکرد. مرده کی دیگه دستش کاملا روی کس زنم بود دست دیگشو گذاشت روی سینش و نفیس هم یه دستش آروم گذاشت رو دستی که رو سینش بود و اون یکی هم گذاشت روی دستی که رو کسش بود .ماساژور که کارشو خوب بلد بود باوجودی که ایستاده بود ولی کاملا مسلط بود وخیلی هم با حوصله. منتظر بودم ببینم که بالاخره این کیر از شرت درمیاد بره تو کس زنم یا نه یا اصلا زنم راضی میشه با این همه که تحریک شده ...
     
#36 | Posted: 13 May 2012 18:05
گلادیاتور

من - مهرداد - و همسرم آزاده حدود سه سال پیش به سوئد آمدیم. من 26 سال دارم و مردی هستم معمولی از نظر هیکل و سیما. همسرم آزاده 22 ساله است دارای اندامی متناسب، سینه هایی برجسته و باسنی گرد و شکیل و صورتی شرقی با چشمانی درشت و موهایی سیاه و براق و با معیارهای فرهنگیی ما کاملا زیبا و تو دل برو. با پوستی سفید و بسیار نرم و لبانی گوشتی و قرمز و 173 سانت قامتِ رعنا.

او در میان جمع بشدت خجالتی و سربزیر است؛ تا بدان اندازه که هنگام سلام و تعارف نه تنها با مردها که حتی با خانم ها هم گاهی اوقات از خجالت سرخ و دست و پایش را گم می کند. همین هم باعث شده تا مردها بیشتر تو نخش بروند و در موردش کنجکاوی نشان دهند.
در گذشته های دورتر، بسیار پیش می آمد که از این که مردها با نگاهی خاص به آزاده نگاه می کردند ناراحت می شدم . زیرا می دیدم که چشمان شهوتناک آنان بر روی سر و گردن و بویژه باسن زیبای او زوم شده و بالا و پایین رفتن و چپ و راست شدنش را دنبال می کردند. شاید حس حسادت و یا آنچه در فرهنگ قبیله ای ما به تعصب و غیرت تعبیر می شود، گاهی اوقات باعث می شد که در چنین مواردی عکس العمل هایی از خود نشان دهم و این عکس العمل ها در سالهای آغارین آشنایی و ازدواجمان بیشتر متوجهِ آزاده می شد و در بیشتر وقت ها هم باعث کدورت. اما بمرور زمان و بویژه با توضیحاتِ آزاده، متوجه شدم که در واقع او هیچ انگیزه و تعمدی در این کار، یعنی تحریک مردها ندارد و گناهی هم متوجه او نیست. این بود که اندک اندک تلاش کردم بر خود مسلط تر باشم و واقعیت ها را آنگونه که هست ببینم.
البته کلی زمان برد تا توانستم کاملا با مسئله کنار بیایم و نه تنها عکس العملی که باعث دلگیری آزاده شود از خود نشان ندهم بلکه خود نیز بی خیال این قضیه شوم. در آغاز سخت بود اما در هر حال این کار بمرورِ زمان عملی شد و موفق شدم بر تعصبات و حسادتم فایق آیم. همین تغییر رفتار هم باعث گردید تا آرامش لازم و کافی در میانِ ما که از دل و جان عاشق هم بودیم، بوجود آمده و با یکدیگر از عمر، جوانی و زندگی بیشتر لذت ببریم.
باید این را نیز بگویم که آزاده اگر چه خجالتی و سر بزیر بود ، اما در روابط جنسی و بویژه در رختخواب آتش فشانی بود مهار نشدنی و چنان حس و حالی می داد که یک مرد هرگز دوست نداشت بهنگام عشق بازی با او، زمان را پایانی باشد. گرم، بی پروا، خواهنده و حشری و اهل هر کاری در سکس! آنچنان که در بسیاری وقت ها ، من با همهِ توانایی ام کم می آوردم.

سه سال پیش که برای انجامِ کاری به سوئد آمده بودیم، تصمیم گرفتیم بمانیم و به ایران برنگردیم. از این روی در استکهلم - پایتخت این کشور - اسکان یافتیم.
در آغاز گرفتاری های مربوط به اقامت و یافتن مسکن مناسب و بویژه مسئلهِ زبان باعث می شد تا وقت کمی برای مسائل درون خانه و بخصوص عشق بازی و هماغوشی داشته باشیم . تا آن جا که حتی برنامه های سکس و عشقبازی های ما به هفته ای یک بار کشیده شد و چه بسا همین یکبار هم آن شور و هیجان سابق را نداشت. مایی که در ایران سکس، کار هر روز و هر شبمان بود، دیگر آشکارا از تک و تا افتاده و همانند یک زوج پیر به این دلخوش بودیم که بدون هیچ افت و خیزِ جوانی در کنارِ هم باشیم. مخصوصا آزاده که دیگر کاملا از شور و هیجان افتاده بود!
این مسئله ، یعنی پس رفت و بی میلیِ جنسیِ آزاده مرا بشدت دلگیر و راستش نگران می کرد. گاهی اوقات احمقانه به این فکر می کردم که نکند آزاده سرش جای دیگری گرم است وبا کسی سرو سری دارد که از شور و حالش در خانه کم شده است. اما یک دقیقه بعد به این خیال باطلم می خندیدم و خودم را سرزنش می کردم. زیرا می دانستم و اطمینان داشتم که او اهل کارهای پنهانی و خیانت نیست و از آن گذشته او هیچگاه تنها نمی ماند که چنین امکانی - حتی اگر بفرضِ محال بخواهد - برایش فراهم شود. زیرا در اوایل ورودمان همیشه باید دنبال کارهای مربوط به ویزا و کلاس زبان با هم می رفتیم و انجام می دادیم و بعد از دوندگی های بسار خسته و کوفته بخانه بر می گشتیم. در واقع با چنین وضعیتی او هیچگاه تنها نمی ماند و بدلیل غریب بودنمان، ما فقط همدیگر را داشتیم.
یک روز پس از فکر کردن زیاد برای این که این جوِ سرد را شکسته و روابطمان را اندکی گرمتر کنم، پیشنهاد کردم که اگر آزاده موافق باشد، گاهی اوقات فیلم های پرنو را اجاره کرده و در هنگام عشقبازی با هم ببینیم. کاری که پیش از این در ایران هرگز انجام نداده بودیم. او بلافاصله طبق همان عادت قدیمیِ خجالتی بودنش مخالفت کرد . اما گفت که اگر دوست داری بگیر و خودت آن را ببین. با این همه این آن چیزی نبود که من در پیِ آن باشم. پیشنهادم تنها برای تحریک حسِ شهوت او بود. البته بی خیالش نشدم وبا خود گفتم: همین هم غنیمت است و بقول قدیمی ها از این ستون تا آن ستون فرج خواهد بود.

دوهفته بعد پس از کنکاش باخود سرانجام به یک ویدئویی رفتم و از میان صدها فیلمِ سکسی که در ویدئویی های اینجا به وفور یافت می شود، یکی اش را انتخاب کردم و بخانه بردم . با شوق وذوق فیلم را به آزاده نشان دادم . اما او عکس العمل خاصی نشان نداد و خیلی عادی برخورد کرد.
آن شب پس از شام خوردن و دیدن اخبار تلویریون و نگاه کردن به خبرها و پیگیری رویدادهای ایران از طریق لپ تاب، وقتِ رفتن به رختخواب فرارسید. یعنی زمانی که من منتظرش بودم و تا حدی برایش برنامه داشتم. دی وی دی را در دستگاه ِ پخش کننده گذاشته و دکمهِ پلی را زدم. فیلم شروع شد. وای خدا! صحنه های دوست داشتنی و زیبا در فیلم موج می زد. دختران زیبا و بلوند با اندامی بلورین و چشمانِ خمار. کس های تراشیده و بی موی بی مو. و مردان حشری و کیر کلفت در کنار دریاچه ای که بهشتِ خدا را در جیبش گذاشته بود.
من روی مبل روبروی تلویزیون نشسته و در حالی که با خود ور می رفتم با چشمان از حدقه درآمده با ولعی تمام به فیلم خیره شده بودم. البته زیر زیرکی گاه گداری آزاده را نیز می پاییدم و می خواستم بدانم که عکس العملش چیست؟ پس از گذشت ربع ساعتی او که در کنارم نشسته و وانمود می کرد که زیاد در هوای فیلم و سکس نیست را به آهستگی بطرف خود کشیده و لبانم را بر لبش گداشتم. اما بر خلافِ ظاهر دیدم که او هم با حس و حالِ بیشتر و بهتر از روزهای پیش پاسخم را داد و به آغوشم فرو رفت.
دریافتم که فیلم و صحنه های لذت بخشِ آن کار خودش را کرده و او را نیز تحریک کرده است. آن شب پس از ماه ها یک شبِّ توپ و خاطره انگیز را تجربه کردیم. پس از آن اندک اندک به حال و هوای پر شورِ گذشته های دور برگشتیم و برآن شدیم تا باردیگر زندگی را آنگونه که خود می خواستیم برای یکدیگر معنا کنیم. با این تفاوت که اگر یک روز احساسُ یکنواختی و کسالت در رفتارمان پدید می آمد، بلافاصله فیلمی را کرایه کرده و چاشنیِ زندگیِ سکسی و محفلِ لذتمان می کردیم. خوشبختانه همیشه هم خوب جواب می داد و تا آنجا پیش رفته بودیم که گاهی وقت ها با آزاده که هیچوقت پیش از آن بدلیل کمرویی اش به مغازهِ ویدئویی پا نمی گذاشت، دوش بدوش من وارد مغازه می شد و حتی در انتخاب فیلم کمک می کرد. از این پیشرفته تر این که یک روز غروب وقتی به خانه آمدم، آزاده را دیدم که به پیشبازم آمد و پس از سلام و تعارف و ماچ و بوسه، بی مقدمه گفت که امروز تنها به ویدئویی رفته و بدلخواه خود فیلمی را کرایه کرده است! از نظر من این عالی بود و در حد خودش یک گام بزرگ به پیش .
خدایی اش را بگم سلیقه اش هم حرف نداشت و فیلمِ انتخابی اش عالی بود. فیلمی با صحنه های اروتیکیِ زیبا . نه از آن دست فیلم های شلوغ پلوغ و سرشار از خشونت و کارهای غیر معقول و غیر معمول که آدم را نه تنها به حس و حالی نمی برد، بلکه اینقدر غیر واقعی و لوس و چندش آور است که بجای لذت بردن حالت تهوع به انسان دست می دهد. مثلا من یادم می آید که در یکی از همین فیلم ها، خانمی با کفشی که پاشنه ای 25 سانتی داشت ، در یک استخر پر از آب با مردی در حال سکس بود!! ویا در فیلم هایی دیده بودم که در دهانِ و بر روی سر و صورت یکدیگر می شاشیدند و.....
بگذریم. فیلم انتخابیِ آزاده عالی بود. زنانی زیبا و مردانی خوش اندام و مناظری زیباتر. آن شب من بیش از گذشته حال کردم و از سکس با آزاده لذت بردم. از آن پس هرگاه که نیاز می افتاد او خود به مغازه می رفت و با فیلمی معرکه که هربار بهتر از گذشته بود بر می گشت. در یکی از این دفعات بود که آزاده فیلمی فرانسوی با زیر نویسِ انگلیسی را بخانه آورد که داستانی جذاب داشت. یک زن و شوهر جوان فرانسوی تصمیم گرفته بودند که نوکرشان را که جوانی آفریقایی و سیاه پوست و بسیار خوش اندام بود بکار گرفته و کاری کنند که با خانم خانه همبستر شود. زیرا خانم بقدری حشری بود که مرد باهمهِ توش وتوانش نمی توانست او را سیر کند. از آن گذشته یکی ار رویاها و فانتری های همیشگیِ آن ها این بود که زنِ زیبای صاحبخانه ، یک کیر کلفتِ سیاه را دربرابر چشمان شوهرش ساک بزند. ار آن گذشته، مرد نیز دوست داشت تا زنش را بهنگام گاییده شدن بوسیلهِ مردی دیگر تماشا کند. ماجرا بسیار زیبا پیش می رفت و سرانجام یک روز وقتی مرد بسرِ کار رفته بود، زن به آرزویش رسید و در حمام، نوکر خانه، خانم را از پس و پیش گایید. زن که از شدت عشق بازی با او، کاملا ارضا و بیحال شده بود، بر روی تخت دراز کشید و تلفنی ماجرا را با شوهرش در میان گذاشت. شوهر هم کاملا خوشحال و تحریک شده بخانه برگشت و یک راست بسراغِ همسرش که هنوز کسی مالامال از آب نوکر داشت رفت و با انگشت به معاینهِ کس کیرخوردهِ همسرش پرداخت و پس از اطمینان چنان تحریک شده بود که بلافاصله کیرش را در دهان زنِ زیبا و حشری اش فروکرد و بی هیچ تلمبه زدنی آبش را تا آخرین قطره به حلقِ همسرش خالی کرد.
از آن پس کار خانم و آقا و نوکر خانه که نامش فرمین بود، اطراف همین ماجرا دور می زد. نوکر در چند مورد و با موافقت خانم و آقا دوستانش را برای شرکت در بزمِ سکس به خانه آورد و هربار بهتر و زیباتر از دفعهِ پیش بود. تا این که در پایان فیلم یک روز، نوکر نامه ای نوشته و برای همیشه از پیشِ آن هارفته بود. در نامه یاد آور شده بود که من باید بکشورم برگردم، اما شما را هرگز فراموش نمی کنم. خانم خانه از این بابت بسیار غمگین و افسرده شد. اما وقتی آقا بخانه برگشت، ضمنِ دلداری به همسرش گفت که فرمین قبل از رفتنش تلفنی با او تماس گرفته و یکی از دوستان صمیمی اش را که جوانی برازنده است به او معرفی کرده و در ضمن همهِ ماجرا را نیز با او در میان گذاشته است.
وقتی آن شب فیلم را با آزاده دیدیم؛ با هم حسابی حال کردیم. صحنه های این فیلم بقدری زیبا، جا افتاده و طبیعی بود که در وصف نمی گنجید. پس از اتمام فیلم، آزاده نگاهِ معنی داری بمن انداخت و پرسید فیلمش چطور بود. گفتم عالی. چه زن و شوهر با حالی بودند! چه می شد اگر ما هم می تونستیم اینگونه از زندگی لذت ببریم. آزاده اخم کرد و گفت زبونتو گاز بگیر. دیگه داری پر رو میشی ها! کاری نکن که بعد از این قید دیدنِ فیلم را بزنیم.
با خنده گفتم: شوخی کردم و فراموش کن.

فردای آن روز چون شنبه بود و من نمی خواستم سرِ کار بروم برخاستم و نگاهی به قامتِ رعنا و لخت آزاده که در خواب ناز غوطه می خورد انداختم. واقعا که زیبا و دوست داشتنی بود. فیلم را دوباره در دستگاه گذاشته و برای این که صدای تلویزیون، آزاده را بیدار نکند، درِ اتاق خواب به پذیرایی را بستم و آن را دوباره دیدم. حقا که چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار آقای خانه گاییده شدن همسرش را که دیگر بنظرم کاملا شبیهِ آزاده بود، بوسیله آن مرد خوش اندام و کیرکلفتِ و خوش اندامِ سیاهپوست می دید. راستش مو بر تنم سیخ شده بود و برای نخستین بار از ته دل آرزو می کردم که یک روز آزاده را در آن حال ببینم.
آن روز گذشت و پس از چندی که دوباره هوسِ دیدن فیلم کردیم، آزاده به ویدئویی رفت و پس از مدت زمانی طولانی برگشت. من شک کردم . بویژه این که پیش از آن موقعی که می خواستیم فیلم کرایه کنیم ، از او پرسیده بودم: می خواهی با هم برویم ویدئویی فیلم بگیریم؟ او گفته بود : نه، من خودم می روم. با خود فکر کردم نکند آزاده مشغول کاری پنهان از من است. اما بعد با خود گفتم: نه . شاید چون شبِ تعطیلی است مشتری در مغازه زیاد بوده و یا دلیل دیگه ای برای تاخیرش داشته. با همهِ اینها این مسئله مثل خوره بجانم افتاده و کاملا به شک و دودلی افتادم.
شبِ ما شروع شد. فیلم بسیار جالب و تقریبا در مایه های همان فیلم های قبلی بود. بهتر از فیلم اما، خود آزاده بود. گرم و کاملا آماده عشقبازی و گاییده شدن. شب بود و شراب و فیلم و سکس . او مثل مار بدورم می پیچید و همه جایم را می لیسید و موجوار وضعیت عوض می کرد.
در یکی از صحنه های فیلم هنگامی که یک دختر خوشگل که ماشینش در جاده خراب شده بود ، بوسیلهِ مردی که در راه انداختنِ ماشین کمکش کرده بود گاییده می شد. آزاده نیز در حالی که بر روی من نشسته و کیرم تا بیخ در کسش فرو رفته بود، محو تماشای فیلم . ناگهان گفتم: دوست داشتی تو جای این خانم بودی و این مرد ترا می کرد؟
آهی کشید و با دستاش بازوهایم را فشرد. اما چیزی نگفت. آتش گرفتم و بناگاه تمام آبم را در کسِ گرم و نرمش خالی کردم. زیرا از نگاهِ من این بمعنیِ این بود که آزاده هم بی میل نیست تا یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام را برآورده سازد. هر چند هنوز مستقیما چیزی نگفته بود. با این همه سکوتش خیلی چیزها را داشت که مرا به اوج می برد.
حدود ساعتِ دو و نیم شب در حالی که دیگر هیچ نایی برایمان نمانده بود برختخواب رفتیم. اما من دل توی دلم نبود و بسیار حرفها با آزاده داشتم. در حالی که بدن نرم و دوستداشتنی اش را در آغوش می کشیدم، آهسته و با احتیاط سر صحبت را باز کردم.
گفتم: وقتی رفتی فیلم بگیری طولش دادی. مگر مغازه خیلی شلوغ بود و یا کار دیگری داشتی؟ با ناز و عشوه اما با یک اخمِ سطحی گفت: چیه؟ بهم شک کردی؟ لبانش را بوسیدم و گفتم: نه! فقط پرسیدم.
پاسخ داد: می خواهی راستشو بهت بگم؟ بی صبرانه گفتم : آره. گفت: وقتی رفتم، دستِ خورخه اون آقای صاحب مغازه با مشتری های دیگه گیر بود و نمی توانست زود بیاد و تو انتخاب فیلم کمکم کنه. بهت زده گفتم: چی؟ همان مردِ قلچماقِ اروگویه ای؟ او تو انتخابِ فیلم کمکت می کنه؟ با عشوه و خنده گفت: چیه باز که مثلِ قدیما ناراحت و غیرتی شدی! اگه راستی راستی بدت میاد دیگه نمیرم. خودت برو .
من که حسابی به لذت افتاده و در دل حالی بحالی می شدم. گفتم: نه، نه، منظورم این نبود. فقط برام عجیبه که همسر خجالتیِ من چطور تونسته از یه مردِ غریبه بخواد توی انتخابِ فیلمِ سکسی کمکش کنه! و اصولن چطوری ازش پرسیدی؟
گفت: او از چند هفته پیش در انتخابِ فیلم کمکم می کنه. راستش من از این کار خوشم میاد.
پرسیدم : اولین بار چطوری باهاش مطرح کرد؟ گفتی چه می خواهی؟
گفت : هیچی؛ اولین بار در حالی که تا حدی دستپاچه شده بودم، گفتم : آقا ممکنه یک فیلم خوب برام انتخاب کنی؟ او هم با لبخندی معنی دار و با لهجهِ شیرینِ اسپانیولی اش، پرسید چه جور فیلمی؟ من گفتم لطفا دنبالم بیا و رفتیم توی بخشِ فیلم های سکسی. آنجا بهش گفتم : یه فیلم می خوام که خشونت و کیر پلاستیکی و همجنس بازی توش نباشه. او هم با دقتِ تمام چند تا فیلم را جدا کرد و گفت: اینها فیلمهای خوبی هستند و بعد هم در حالی که نگاهِ خواهنده ای به من انداخت و سر و سینه ام را دید زد، همان فیلم فرانسویه را داد و گفت: این خیلی خوبه. آزاده ادامه داد: راستش این برای اولین بار بود که از نگاه هوس آلودِ یک مردِ غریبه بر روی تنم خوشم اومد وحشری شدم. از آن پس همیشه خورخه ( مغازه دار) برام فیلم انتخاب می کنه و در ضمن با چشماش می خورتم. جالبتر از آن فرداش که فیلم را برگرداندم، ازم پرسید که فیلمو پسندیدی؟ منهم بهش گفتم عالی بود و ازش تشکر کردم.
کمی این دست و اون دست کردم و با احتیاط گفتم: اسمشو هم که یادگرفتی. یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟
گفت: اگه پسرِ خوبی باشی و جوشی نشی، آره.
گفتم :باشه قول میدم پسرِ خوبی باشم.
گفت: بپرس.
گفتم: باهاش سر و سری داری؟
گفت : نه. مهرداد این چه حرفیه؟ اولش گفتم بهت که انگار بهم شک کردی! پس بگو.
گفتم نه: شک نکردم. ولی آخه....
گفت: آخه چی؟ معنیِ این سین جیمات مگه غیر از اینه؟
گفتم : حرفِ دلمو بهت بزنم؟
گفت : بزن!
گفتم : من دوست دارم....
گفت:چه دوست داری؟
گفتم : که بین ما هم اتفاقی مثل فیلم آن شبی بیفته.
گفت: کدوم فیلم؟ همان فیل فرانسویه را میگی؟
گفتم: آره.
هیچ نگفت و سرش را در میانِ بالش فرو کرد.
پس از چند دقیقه که برای من حکم یک قرن را داشت سربرداشت و گفت حالا ببینیم چی پیش میاد. و افزود تاره اگه منهم موافق باشم، حالا کو آدمش؟ ضمنا آقا مهرداد، باید بدونی که این کارها خطرناکه و اگر هم آدم بخواد کاری بکنه باید از هرلحاظ جوانب کار را بسنجه تا خدای نکرده اتفاق ناگواری پیش نیاد. ما تو این ولایت غریبیم و دستمون بهیچ جا بند نیست. اگر دچار اشکال بشیم تا بخواهیم جمع و جورش کنیم یه هو می بینی همه چیزو باختیم. ما که اینجا آدم قابل اطمینانی را نمی شناسیم تا در آن صورت بیاد ازمون حمایت کنه.

راستش خوب که فکر کردم دیدم حرفاش منطقیه و حق با او است. با همهِ اینها از این که آزادهِ سر بزیرِ خجالتی دست از دگم هاش کشیده و تو خط آمده بود کلی حظ می کردم. از این فکر و خیال و این گفتگو، کیرم دوباره سیخ شده بود و آماده. آرام دستم را بسینه هاش بردم و مالیدم . چشمانش را بسته بود و از سرِ لذت ناله می کرد. دوباره روز ار نو و روزی از نو و بدنبالِ آن یک سکس بیادماندنی.
در اوج سکس بودیم. در آن حالت خورخه را مجسم می کردیم که با اندامِ شکلاتی رنگ و ورزیدهِ سرخ پوستی اش آزاده رادر بغل گرفته و می بوسد. این بود که من ناخودآگاه از آزاده پرسیدم: دوستداری مغازه داره ترا بکنه؟ آهی کشید و برای نخستین بار گفت: آره.
از این حرفش آتش گرفتم.
گفتم: تا حالا کاری هم باهات کرده؟
گفت: گفتم بهت که نه، ولی کونمو خیلی نگاه می کنه و چشماش همش دنبالِ باسنمه. این کاراش منو دیوونه می کنه. از این حرفِ آزاده که با احساس ادا میشد، همزمان به اوج لذت رسیدیم.
گفتم: من حرفی ندارم .
گفت: می دونم!
گفتم: از کجا می دونی؟
گفت: یه چیزهایی هست که ما زنا زودتر از شما مردا متوجه میشیم. و افزود: من همیشه دقت کردم، وقتی موقع فیلم دیدن، من به کیری خیره میشم و یا مردی توجهِ منوجلب می کنه، بجای این که مثِ قدیما غیرتی و عصبانی بشی، حشری میشی. اینو از مدتها پیش فهمیدم.
گفتم: درست فهمیدی. اما حس می کنم تو انگار چون منو دوست دارم ، می خواهی تن به این کار بدی. درست نمیگم؟
جوابم را نداد و خودش را بخواب زد.
از آن شب به بعد تمام فانتریهای سکسیِ ما اطرافِ همین موضوع دور می زد. اما فقط فانتزی بود و هیچ گامِ عملی در این راه برنمی داشتیم. زیرا نمی دونم چرا در ذهنم جا افتاده بود که اوتنها برای خواستهِ دل من می خواهد این کار را انجام دهد و اگر این را می پذیرفتم نوعی خودخواهی بود. چیزی که من هرگز در زندگیم در پی اش نبودم تا خدای نکرده برای برآورده شدن خواسته هایم از عشق و احساس پاکِ او سوء استفاده کنم. درست است که من آرزوم این بود که یک روز در واقعیت همهِ دلخواسته هایم تعبیر بشود ولی نه یک جانبه و با فداکاریِ آزاده. زیرا این کار را نامردیِ محض می دونستم.
این بود که اندک اندک بی خیالش شدم.
دیدن فیلم و فانتزی ها هم اندک اندک داشتند یکنواخت می شدند. با همهِ اینها گاهی اوقات در میان عشقبازی و سکس صحبت دیگران و مخصوصا صاحب ویدئوییِ محله بمیان می آوردیم که آزاده را می کرد و جر می داد. آزاده هم واقعا ضمن همراهیِ کامل با این خیالپردازی ها ، کیف می کرد و بشدت حشری می شد. تا این که یک شب که در بارهِ سکس و عشقبازی صحبت می کردیم گفت: حیف شد ! دیگه رفت.
گفتم: کی؟
گفت: خورخه.
گفتم: همان مغازه داره؟ کجا رفت؟
گفت: مغازه را فروخته به یک زن و شوهرِ الکلی . که هنوز نیامده با یکدیگر در حالِ جر و دعوایند.
منهم گفتم: آره واقعا حیف شد.

این ماجرا بهمین سان خاتمه یافت و ما تنها گاه گداری در شب های عشق یادش می کردیم. اما هیچ ردی از او نداشتیم. تا این که یک شب در اوج لذت و خیالپردازی ، مجسم کردیم که خورخه آزاده را جلو چشمم در خیابان بلند کرد و برد تا با هاش حال کنه. آزاده آهی کشید و گفت: ای کاش اینجا بود.
گفتم: کی؟ خورخه ؟
گفت : خورخه یا هر کسِ دیگری.
با خود گفتم: آیا معنیِ این حرف اینه که واقعا آزاده هم می خواد و تنها بخاطر من نیست که دوست داره این کار را بکند؟
پاسخِ این پرسش دست کم برای خودم مثبت بود. از این روی دوباره بدنم شروع به مور مورکرد و حسِ تازه ای به رگ هایم جاری شد. فردای آن روز در یک موقعیت مناسب حرفِ خیالپردازی ها و سکس را بمیان کشیدم و گفتم: یادته یه دفعه ازت پرسیدم که تو فقط بخاطر من می خواهی با مردِ دیگه ای باشی و جوابم ندادی؟
آزاده گفت: آره یادمه.
گفتم : خوب اگه دوباره همینو ازت بپرسم بازهم پاسخت منفیه؟
گفت : من پاسخِ منفی بهت ندادم. فقط جوابتو ندادم.
گفتم: یعنی می خواهی بگی تو هم از تهِ دل دوست داری این کار را بکنی؟
گفت: تو حالا آدمشو پیدا کن تا بعد.
انگار دنیا را بمن داده بودند. حالا دیگه مطمئن شده بودم که آزاده خودش هم توی این باغ بود و بر دوشِ من سنگینیِ نداشت.
از آن روز به بعد در اندیشهِ یافتنِ آدمِ مناسبی بودم. از این روی بارها از این که زود نجنبیده بودم تا آدرس و یا شمارهِ تلفنی از خورخه بگیرم افسوس می خوردم. انجام چنین کاری یعنی یافتن یک پای قابل اعتماد، آن هم در این دیارِ غریب در عمل بسیار مشکل بود. یکی این که من آدم های زیادی را نمی شناختم تا بتوانم به آن ها اعتماد کنم. از آن گذشته زبانِ سوئدی ام هنوز آنچنان جا نیفتاده بود که بتوانم منظورم را بخوبی برسانم. البته من و آزاده انگلیسی را بخوبی صحبت می کردیم ولی اشکال کار این بود که همهِ مردم انگلیسی نمی دانند. تقریبا داشتم نا امید می شدم و فکرمی کردم که بهتر است بگذارم ببینم خود روزگار چگونه بازی خواهد کرد.
این را نیز می دانستم که آزاده هم با همهِ زیبایی اش، تیپی نبود که بخواهد یک جانبه دست بکاری بزند. زیرا باز هم مثل همیشه خجالتی بودنش مانندِ سدی سدید مانع این کار می شد.

چند ماه بعد برای انجام کاری با قطار به شهرِ مالمو در جنوب سوئد رفتم. شهر دوری که حدودا 8 ساعت با استکهلم فاصله دارد. پس از انجامِ کارم، روز بعد قطار را گرفته و راهی استکهلم شدم. کوپه ای که من در آن بودم خالیِ خالی بود. اما ، حدود یکساعت بعد در یک ایستگاهِ بین راه چند نفر سوار شدند که یکی از آن ها هم به کوپهِ من آمد. خدای من چه می دیدم. چقدر این شخصِ از نظر صورت شبیهِ اسماعیل دوستِ
     
#37 | Posted: 23 May 2012 03:14
من و شراره تازه ازدواج کرده بودیم و می خواستیم که ماه عسلوبریم به جزیره زیبای کیش . مامان مهین و بابا اکبر قرار بود که خونه دار ما بشن . نصف بیشتر کشور زیر فضای برفی و یخبندان و سر ما قرار داشت ولی اون طرفا باید هوا گرم می بود . من و شراره قبل از ازدواج یکی دوسالی با هم رابطه سکسی داشتیم و این عروسی واسه ما یه دکور بود .بچه هم نمی خواستیم که تا یه مدتی سر خر ما شه . من و اون هردومون 25 سالمون بود وپدر و مادرمونم همه شون از هیجده تا بیست سال ازمون بزرگتر بودند ولی از بس اهل حال وبگو بخند بودند هیشکی فکر نمی کرد که اونا بچه هایی به سن ما داشته باشن. همه شونم امروزی بودند .. خیلی به تیپ خودشون می رسیدند . از سر و وضع و آرایششونگرفته تا طرز لباس پوشیدنشون همه مطابق روز بود .. جالب اینجا بود که هر 6 تا مون هم با هم کار می کردیم . تو یه فروشگاه بزرگی که از قدیم بابا هامون شریک هم بودند کار می کردیم . فروشگاه فروش دوربین های عکاسی و فیلمبرداری وچاپ و ظهور و عکس وفیلم و...درآمدمون هم خوب بود . خونواده های ماقبل از این که من و شراره به دنیا بیاییم باهم دوست بودند . بریم به خودمون برسیم ..

مردیم خودمونوکشتیم تا رسیدیم به فرودگاه . هوا خیلی داغون بود و اصلا به زحمت می شد جلو رو دید .. خوشبختانه زود رسیدیم ولی پر واز ها به علت نامساعد بودن اوضاع جوی لغو شده بود . دست از پا دراز تر بر گشتیم خونه . سر و صدای ساز و آواز و هیاهو مارو به فکر فرو برده بود . تعجب کردیم . قرار نبود خونهمون مهمونی بر پا شه . بااین که هوا سرد بود ولی فضای پذیرایی ما با کلی رادیاتور شوفاژهمه جا روداغ داغ کرده بود . -شراره صبر کن .. اوخاوخ تو برو پشت اونستون و منم به این یکی ستون می چسبم ببینیم چه خبره .. تخت دونفره ما رو آورده بودند وسط پذیرایی و چهار نفر لخت مادرزاد افتاده بودند روش . پدر زنم کیرشو کرده بود تو کوس مادرم و پدرمم داشت مادر زنمو می گایید . زناشونو با هم عوض و بدل کرده بودند .. دودستی زدم تو سرم .. اونا داشتند جنده بازی در میاوردند ما سختمون بود . شراره اومد طرف من -شراره من تحمل این رسوایی رو ندارم . این چه وضعشه .. مادرم زیر کیر پدرت ؟/؟ -عوضش پدر تو هم داره مادر منو میگاد .. ولی خیلی هیجان انگیزه .-کوس شر نگو شراره . -ببین ماکان به این میگن سکس ضربدری الان خیلی جا ها جا افتاده .. هیجان رو زیاد می کنه . به زندگی و سکس جهت میده . بیخوابی رو از سر آدم خارج می کنه . -راستی راستی که مخت از کار افتاده -ببینم تو اصلا تا حالا به فکرت خطورکرده که این چند سالیکه از قبل از ازدواج تا حالا با هم سکس داشتیم شاید واست یکنواخت شده باشه و هوس گاییدن کس دیگه ای به سرت افتاده باشه -من که بهت خیانت نمی کنم وتو واسه هفت پشتم بس هستی . البته راستشهر خوشگل تو دل برویی رو که می دیدم دوست داشتم بگام . حتی مادر زنمو که شبعروسی خیلی خودشو به من می مالید . -من از این چیزا تو سایت امیر سکسی زیاد خوندم .. -پس تو خلوتی خیلی کارا می کنی -نمی دونستم که باید از جناب اجازه بگیرم . محو کوس دادن مادر زنه شده بودم و هیکلتاپشو زیر نظر داشتم و از اون طرف شراره هم داشت به کیر پدرم که چطور داشت می رفت تو کوس مادرش نگاه می کرد . دست زنم بی اختیار رفت تو شورتش و داخل کوس خودش و دست منم رفت رو کیرم . نتونستیم طاقت بیاریم . دست زنمو گرفته و گذاشتم داخل شورتم که کیرمو بماله و منم دستمو به کوسش رسوندم . اونا حسابی در حال عشق و حال کردن بودن . مادر زنم شهین می گفت کاشکی بچه هامون هم اینجا بودند. مادرم مهین گفت اوخ اگه بفهمن ما داریم چیکار می کنیم دیگه اسم ما رو هم نمی آوردند . بابا اکبر من می گفت این ماکانی که من می شناسم اگه بدونه این کار چقدر مزه داره میاد تو جمع ما . شش تایی خیلی حال می ده . شراره اخمی بهم کرد و گفت بابات از کجا با روحیه تنوع طلبی تو آشناست ؟/؟-هیچی همین جوری یه چیزی گفته . در حال باز خواست شدن بودم کهاضغر آقا که از گاییدن مامان کیفور شده بود گفت اتفاقا شراره جون به من و شهین رفته .. اگه اونو تو خط نیاریم و اون و ماکان جون به جمع ما اضافه نشن اطمینان دارم که دخترم واسه خودش معشوقه می گیره . ما به عنوان پدر و مادرش و شما هم به عنوان پدر و مادر جدیدش این مسئولیتو احساس می کنیم و باید که بکنیم که واسه تحکیم پیوندشون باید یه تنوعی در سکشون ایجاد کنیم . -شراره یعنی اگه این جوری که اینا میگن من باید دو تا مامانو بگام -و دو تا بابا هم منو میگان .. -وای شراره ملوسک منو دیده .. اون عاشق منه . الان مئو مئو میکنه آبروم میره . جلو دهنشو بگیر .. -چی میگی مگه آدمه ؟/؟ من می ترسم . وای نهداره میاد طرف من . شراره از گربه می ترسید با این که ملوسک ماده من خیلی اهلی بود . قبل از این گه گربه ناز پلنگی من ما رو لوبده شرارهجیغی کشید و یهو اون چهار تا لخت هر کدو م از یه طرف فرار کردند . چند لحظه بعد دوباره جمع شدند . -مارو ترسوندین بچه ها . فکر کردیم غریبه هست .. حتما خودتون همه چی رو دیدین و می دونین جریان چیه . شاید از نظر اخلاقی و اجتماعی زشت و زننده به نظر برسه ولی این تابو ها یه چیزاییه که ما بین خودمون درست کردیم . الان در تبت هر زنی حداکثر می تونه چها تا شوهر داشته باشه . تو ایران خودمون هر مرد می تونه چهار تا زن رسمیداشته باشه . با این حرفای شهین یه خورده آروم گرفتم . شراره که خیلی راحت با مسئله کنار اومده بود . ظاهرا شهین خانوم یعنی مادر زن مناین حرفا رو می زد تا منو رام کنه و خودمو به این صحنه ها عادت بدم و ایراد نگیرم . همین که دید خشمم خوابیده گفت : اگه شما جگر گوشه هام بتونین بیایین تو جمع ما خیلی خوب میشه . رفتم چهار تا درشت بارش کنم که شراره دستمو کشید وگفت : ماکان تو از تنوع توزندگی خوشت نمیاد ؟/؟ دوست داری چند روز دیگه از یکی بشنوی که زنت بهت خیانت کرده ؟/؟ منم دوست ندارم در مورد توهمچه چیزی بشنوم . ما اینجا خودمونیم و خودمون . هر مردی سه تا زن و هر زنی هم سه تا مرد رودر اختیار داره . با هر کدومشون هم میتونه حال کنه . از قدیم هم که همدیگه رو میشناسیم . اگه بدونی این جوری چقدر صمیمیت زیاد میشه ؟/؟ -یعنی من باید مادر خودمم بگام ؟/؟ جلو چش پدرم ؟/؟ -تازه مامانم خودش چی میگه ؟/؟ اصغر آقا یعنی پدر زن بنده به حرف در اومد وگفت شراره جون این قدر فرهنگش بالاست که حاضره خودشو در اختیار من بذاره و براش مسئله ای نیست . -راست میگی بابا ومن از بچگی عادت کردم رو حرف شما حرف نیارم . -مامان مهین تو چرا ساکتی . یعنی من و تو با هم .... -آره پسرم هر چی اونا میگن راسته . آدم باید حرف بزرگترا رو گوش کنه تا به سعادت برسه . ازقدیم گفتن حرف بزرگتر شنیدن ادب است . اون چهار نفر یهچشمکی به هم زدند و شهین اومد طرف من وبابا اکبر رفت طرف شراره که عروسش شه . پدر زنم دوباره رفت چسبید به مامان مهین و اونو انداخت رو کاناپه . شهین منو انداخت رو تخت و بابا هم همین کارو با شراره انجام داد . همچین لختم کرد که خودمنم اگه می خواستم نمی تونستم این قدر راحت لباسامودر بیارم . سرمو که اونور کردم دیدم بابا و شراره هم لخت لختند . زنم نسبت به من تمایل بیشتری واسه این کار داشت . شهین شروع کرد به ساک زدن واسه من و بابا هم کوس لیسی زنمو یعنی عروس خودشو شروع کرد . تازه داشت خوشم میومد. شهین از دخترش خوش اندام تر بود . هرچند یه خورده شکم داشت ولی اون کون گنده اش یه دنیا می ارزید . شراره هم کونشو گذاشته بود روسر من ومنم کوسشو می خوردم واونم کیر بابامو گذاشته بود تو دهنش .. هر چند قبلش بابا داشت کوس لیسی می کرد . اون طرف اصغر اقا و مامان مهین من خودشون مشغول بودند . چند لحظه بعد سه تا دسته دو تایی تفکیک شدیم وعشق و حالمونو شروع کردیم . ظاهرا این مردا بودند که باید احساسات خودشونو بروز می دادند و ربطی به سن واین حرفا نداشت . بابا داشت به شراره می گفت من از همون وقتی که یه دختر رسیده ای شدی آرزوی یه همچین روزی رو داشتم و همیشه در رویاهام بود که بتونم باهات سکس داشته باشم و خوشحالم که با یک برنامه سکسی ضربدریبه این آرزوم رسیدم . -منم همین طور بابا یی . خوشحالم که از عروست راضی هستی .. راستش منم واسه این که از قافله عقب نمونم به شهین جون یعنی مادر زن گلم گفتم مامان منم چه جلق ها که با تصور تن لختتو نزدم و چه شب ها که خواب تو رو ندیدم! همش فکر می کردمکه لختت کردم و گاییدمت .. -حالا حتما خیلی خوشحالی که در بیداری و واقعیت داری این کارو می کنی -ولی حیف حیف از روزایی که از دست رفت و دیگه بر نمی گرده .. -خودتو ناراحت نکن ماکان جان ! ماهی رو یعنی شهین رو هر وقت از آب بگیری تازه هست -من اونو می بندمش به آب . ظاهرا این گروه چهار نفره سالها بود که با هم سکس ضربدری داشتند و اضافهشدن ما دو نفر یه حال و هیجان دیگه ای به گروه اونا می بخشید . شهین و بابا اکبر من که طرفاشون من و شراره بودیم کلی حال می کردند چون با یه جوون تر از خودشون طرف شده بودند . این اظهار علاقه بابا به زنم و عکس العمل وسوسه انگیز شراره دیوونه ام کرده بود هر چند جلو روش داشتم ننه شو می گاییدم ولی از این که کیر بابامو تو کوس زنم می دیدم یه جوری شده بودم . کون شهین بهتر از کون شراره و مامان مهین بود و فتنه گریهاش هم از اون دو تا زن بیشتر . این بابا اکبر چه هیجانی داشت . سر تا پای زنم یعنی عروسشو می لیسید و کیرش انگار از نو جوون شده بود . هرچندتازه اوایل میانسالی اونا بود و خیلی جوونتر از سنشون نشون می دادند . دو طرف قاچ کون شراره رو باز کرده بود و طوری اونومی گایید که شراره روکاملا مست و بیحس کرده بود . انگار بابا دوپینگ کرده بود . چونبا هرچی می گایید آبش نمیومد و این همون چیزی بود که شراره آرزو شو داشت و همش ازم می خواست که همچین حالتی داشته باشم . ولی من بیشتر وقتا زود آبم میومد و دوباره اونو می گاییدم تا ار گاسمش کنم . بابا مچ دستشو می خواست فرو کنه تو کوس شراره ولی یه خورده سخت بود -بابا چیکار می کنی کوس زنمو گشاد می کنی -زبون درازی بسه .. حق ولایت دارم ولی دستشو کنار کشید . اما طوری کوس زنمو تو دهنش جا داد که شراره از هوس چاره ای نداشت تا به سر و روی بابا بکوبه -بابا جون خوبه کوسم داره ریز ریز میشه اوووووههههههه نههههههه -حواست کجاست داماد گلم .. همه به هم می رسیم .چند جلسه که بیای همهچی عادی میشه برات . نگران نباش . زنم خیلی زود ار گاسم شد . -بابا اومد آبم ریخت .. هر جوری دوست داری منو اونجوری در آر و باهام حال کن و آبتو خالی کن. بابا ازشراره خواست که قمبل کنه و کونشو ببینه و از پشت بکنه تو کوسش و خالی کنه . قبل از این که کیرشو فرو کنه تو کوس شراره و کارو تموم کنه دوست قدیمشو که در حال گاییدن زنش یعنی مامان مهین من بود صدا زد -اصغر آقا یه دقیقه تشریف بیارین .. اصغر آقا پدرزنگرامی من کیرشو از کوس مامان بیرون کشید و اومد رو تخت ما ویه نگاهی به کوس و کون دخترش انداخت و گفت چاکرتیم اکبر آقا از هیکل و کوس و کونش راضی بودین ؟/؟ -نوکرتیم اصغر آقا یه عمریه که از شهین خانومتون فیض بردیم و دخترشونم مثل مامانشون .. فقط خواستم از داداش گلم اجازه شو بگیرم که می خواستم با اجازه شما یه سرویس تو کوس شراره جون خالی کنم ولی دیدم که اون یه عمره تو خونه شما بزرگ شده و از گوشت و پوست و خون شماست و شما اولویت دارین که پیش قدم باشین .. -مخلصتیم داش اکبر حالا این بچه هارو دیدی این قدر رسمی حرف می زنی ؟/؟ ما در مقابل شما صاحب دختر نیستیم . وقت وسیعه .. شما حالتونو بکنین تو کوس شراره جون آب بریزین .. بعد من میام سراغ دختر گلم ببینم این بیست و پنج سالیواسه خودش چی ساخته... لجم گرفته بود . این زن من بود و اون دو تاداشتند بین خودشون ارث و میراث تقسیم میکردند . به عنوان یه احترام خشک و خالی هم که شده ازمن اجازه شو نگرفتند . وقتی بابا آبشو تو کوس شراره خالی کرد رفت سراغ زن خودش یعنی مهین جون و شراره رو تحویل باباش داد , داشتم آتیش می گرفتم و به خودم لعنت می فرستادم که با نیروی جوانی خودم از اون دو تا عقب موندم .. با خودمگفتم این منم بابا که حالتو می گیرم . اگه اینمنم که باید ننه امو بگام تا یه ضرب شست حسابی بهت نشون بدم . دیگه وقتی می خوام تو کوس مامان خالی کنم ازت اجازه نمی گیرم .. کوس خل .. یکی دیگه رو صدا می کنی و تعارف می کنی اگه اجازه می فر مایید تو کوس دخترتون آب بریزم ؟/؟ اینم شد حرف؟/؟ بااین مادرزن حشری خودم نمی دونستم چیکار کنم .. دیگه خسته شده بودم. می خواستم بریزم توکوسش و گاییدنشو ادامه بدم که بهم گفت اگه آب بریزی توکوسم و ادامه بدی یهسنگینی خاصی بهم دست میده و... یعنی این گه بعد از ار گاسمش تو کوسش خیس کنم .. من که دیدم این جوریه امونش ندادم و از همون زیر پاهاشو دادم هوا و کردم تو کونش .. جووووووون عجب کونی داشت .. نابناب هر چند کونش به زمین چسبیده بود و مناز روبرو و از زیر کوس سوراخ کونشو گاییده بودم . خبلی سریع آبمو تو کونش خالی کردم و از همون طرف هم گذاشتم تو کوسش . -واییییییی داماد گلم عجب کیر خوش فرمی داری .. -تو هم بدن خوش فرم و ایده آلی داری .. زیر گوشش گفتم از شراره جون همباحال تری ... در حال گاییدنش به بالای کوسش چنگ انداخته و لحظه به لحظه ورمشو زیاد تر می کردم و طوری به دو طرفش مشت پرت می کرد که یکی از این مشتهاشوسهوا زد به پهلوی شوهرش اصغر که در حال گاییدن شراره بود طوری که بنده خدا رو از تخت پرتش کرد ولی من طوری به شهین جونمفشار می آوردم که نتونه در ره . دیدم که باتمام وجودش می لرزه و در همین لحظه اصغر آقا یه کف محکم واسم زد و با با مامان منم که در چند متری ما مشغول بودند و حواسشون به ما بود تشویقم کردند . مامان مهین گفت آفرین پسر گلم شهین به این نون و ماستها ار گاسم بشو نیست تو خیلی راحت آبشو آوردی . -فدای کوس شهین جونم میشم الان به جایآبی که ریخته بهش آب می دم .-ماکان جون واسه مامانتم بذار . عمری واست زحمت کشیدم و بزرگت کردم . به من که رسیدی نگو تموم کردی . یه چند قطره ای تو کوس شهین خالی کرده و رفتم سراغ مهین . کنار بابا وایستادم تا مامانو تحویل من بده . تکون بخور نبود . -مرد برو کنار پسرم میخواد باهام حال کنه . برو دیگه . بچه ام خسته شده سر پا وایساده . -یه اجازه ای چیزی .. -تو مگه زنشو گاییدی ازش اجازه گرفتی ؟/؟ از این جمله و تو دهنی مامان خوشم اومده بود . با خودم گفتم نامرد باشم مامان تا تو رو به ار گاسم نرسونده از کنارت پاشم ... بابا پاشد رفت طرف شهین یه خوردهاونو گایید و بعد شراره یه چیزی در گوش باباش گفت و به بابای من اشاره زد و اونم اومد طرفش . یعنی شراره دوست داشت که دو نفری اونو بگان ..اصغر رو زمین دراز کش کرده بو د و کیرشو فرو کرده بودتو کوس اون و بابا اکبر هم ایستاده و از پشت فرو کرده بود تو کونش .. منم سرموبر گردوندم و چش تو چش مامان لحظه به لحظه صورتمو به صورتش نزدیک تر می کردم ... -حالا دیگه باید خجالتت ریخته باشه پسرم -ممنونم که در مقابل پدر ازم دفاع کردی . تو از بچگی من هوامو داشتی.-خجالت نکش ماکان رو من دراز بکش . خیلی دلم میخواست اون موقع که مجرد هم بودی تو رو لخت تو بغل و کنارم داشتم و باهات سکس می کردم ولی ما چهار تا شرط کرده بودیم که با یه سکس ضربدری بتونیم دونفرو وارد کنیم که حداقل یکیشون از خودمون باشه و خیلی هم خوشحال شدیم کههر دو تاش جیگر گوشه های ما هستند -ولی شما که چیزی بهما نگفته بودین و ما اتفاقی متوجه جریان شدیم . -با یه بهانه ایقصد داشتیم بگیم که خوشبختانه همه چی خود به خود جور شد .. حالا بیا جلوتر بغلم کن .منو ببوس . گاییدن مامان یه صفا و عشق و حال دیگه ای داشت . حس می کردم که صمیمانه تر از همه می تونم اونو بگام . موهای مامانو از طرف جلو انداختم رو سینه هاش . سینه ها و موی سرشو با همدستمالی می کردم . از این بو زیاد خوشم میومد . یعنی از بوی موهاش .. بوی سینه هاشو به خاطر نداشتم . هر وقت بغلش می کردم موهای سرش بوی یه شامپوی خوشبو رو می داد . تو عالم خودم بودم . نفهمیدم که این کیر چماق شده من کی رفت تو کوس مامان . فکر کنم خودش بهم کمک کرد. -مهین مهین جون منو ببخش کردمش تو کوست .. -اگه نمی کردی تو کوسم اون وقت تو رو نمی بخشیدمت . ماکان .. بکن من به تو زندگیدادم و تو هم به من جوونی بده . اکسیر جوونی توی کیرته .. -اوخ مامان نمی دونی وقتی کیرم تو کوسته چقدر روحیه می گیرم . حس می کنم همون کهاز اول زندگیم حمایتم کرده هنوز پشتیبانمه . نمیدونم این شراره از فاصله چند متری چطور صدای من و ابراز احساسات مارو شنید که از اون دور فریاد زد بچه ننه .. -برو کوستو بده .. ننه دیگه جایگزیننداره . خورد و دم نکشید . مامانو رو همون زمین خوابوندم و از پشت کردم تو کوسش . کونش به خوشگلی کون شهین نبود ولی یه بر جستگی خاصی داشت که با بر جستگی کون مادرزنم فرق میکرد . کون شراره هنوزیه حالت دخترونه داشت بااین که اونم در حد و اندازه های خودش تحریک کننده بود . پدرمنم حواسش به این طرف بود . مامان هیجان زده بود و هنوز باورش نمی شد که این رویای اون که یه روزی خودشو در اختیار من بذاره به واقعیت تبدیل شده باشه . ازهمون طرف که کیرمو تو کوس دمر افتاده مهین فرو می کردم انگشت شستمم به راحتی فرو کردم توسوراخ کونش . پدر کهدلش طاقت نمی آورد گفت ماکان جان اگه حریف نمی شی سختته من بیام کمک . -ممنونم پدر جون . اصغر آقا که روکه رو مامان بود نمی خواستی کمکش کنی حالا که من رو کوسشمدلت می سوزه ؟/؟ -آخهتو پسرمی . نمیخوام خستگی تو رو ببینم .- تشکر بابا جون تو همون هوای عروس خانومو داشته باش کافیه -مرد ! چیکار به کار من و پسرم داری . من دوست دارم تنهاییبهش حال بدم . آدم نسبت به پسر خودش که احساس حسادت نمی کنه تو داری زنشو می گایی . اونم داره زنتو میگاد . -ماکان خیلی داری حال میدی . این جوری که با سوراخ کونم بازی می کنی هوس کوسم زیاد میشه -مهین جون می خوای بگی کونت کیر نمی خواد .. -عزیزم ذره ذره وجودم طالب کیرته. هرجوری عشقته باهام سکس کن تحملشو دارم . اونو روزمین دمرش کرده جفت دستامو گذاشتم روکمرش و خودم از بالا سوارش شده کیر شق کرده امو می فرستادم تا ته کوسشبره .. -وااااااییییییی اکبر آقا اکبر آقا ببین یاد بگیر . تمام بدن آدموآتیش میده .. شهین که یه گوشه ایافتاده بود و به پنج نفر دیگه نگاه می کرد گفت ماکان جان خوب واسه مامانت پارتی بازی می کنی . -هرموقعدستور بدی در خدمت شما هم هستم . مادر از بس حال می کرد ازم خواست فقط به همین صورت بگامش . کونش این جوری خیلی ناز تر و بر جسته تر نشون می داد . یه چند دقیقه ای رفته بود تو سکوت -ماکان کارتو کردی کوسم آب میخوادویتامین میخواد .. -جااااااااان چه حالی میده آدم تو کوس ننه اش آب بریزه . دیگه به دور و برخودم نگاه نکردم .. از این که مهین جونو هم به ارگاسم رسوندم کلی کیف می کردم . وقتی آب کیرم از توی کوسش در حال بر گشت بود و یه خورده از کناره های کون و رونش هم سفید شد باموبایل یه عکس از قالب کون و تا سر رون بر داشتم تا اونو عکس زمینه اش کنم . داد پدرم در اومد -پسرتو می خوای کون ننه ات رو نشون همه بدی ؟/؟ غیرتت کجا رفته . -پدر جون اولا این عکسو که پیش همه رو نمی کنم . تازه بیاببین اصلا معلوم نیست این کون کیه . مگه بقیه کون مهین جونو دیدن که تشخیص بدنتازه اگه شما هم نمی دونستین که صاحب اینکون کیه عمرا اگه میتونستین متوجه شین .. عکسو به اکبر آقا و اصغر آقا نشون داده اونا ازم خواستن که واسشون بلوتوث کنم .شراره که که دو تا کیر توی سوراخای تنش بود و در آن واحد داشت کوس و کون میداد گفت من که زنتم کون منو زمینه موبایلتنمی کنی حالا میری می چسبی به کون مادرت ؟/؟ در اینجا مادرزنم که حرصش گرفته بود گفت کون من که از همه قشنگ تر و بر جسته تره . اونو اگه بذاری خیلی بهتره .. -از دست شما دیوونه شدم . اصلا باشه سه تا عکسو می چسبونم به هم و سه تا کونو زمینه می کنم .. مادرم افتاد باهام دعوا بد بخت زن ذلیل از الان داریافسارتو میدی دست اینا ؟/؟ نزدیک بود یه دعوای حسابی راه بیفته که به خیر گذشت ولی بعدا هر وقت از این ماجرا یاد می کردیم کلی می گفتیم و می خندیدیم .. اون روز بعد از مامان شرایط طوری شد که من و شراره به هم رسیدیم .. -حتما نا نداری زنتو بگایی -تو هم حتما نا داری به شوهرت کوس بدی -تو می خوای منو بگایی .. خوشت گذشت ماکان ؟/؟ -به تو که بد نگذشت . دو تا کیر رو هم تو کوست جا دادی و سکس ضربدری هم داشتی .. -تقصیر من چیه . تو هم می خواستی دو تا مامانو کنار هم بذاری بگایی ...

اون روز قرار شد که یه کاری کنیم که خواهر من و داداش شراره که هر دوشون دانشجوی یه شهر دیگه هستند با هم جور شن و ازدواج کنن تا مااین سکس ضربدری رو از مضرب سه به چهار برسونیم یعنی چهار ضرب در دو .. وهم یه هیجان دیگه ای به این مجلس بدیم و هم این که همه از خودمون باشیم و غریبه بازی در نیاریم.
     
#38 | Posted: 26 May 2012 18:39 | Edited By: azade
با اجازه از دوست خوبمون ارش من ادامه داستان گلادیاتور میزارم .چون واقعا داستان قشنگیه .


من - مهرداد - و همسرم آزاده حدود سه سال پیش به سوئد آمدیم. من 26 سال دارم و مردی هستم معمولی از نظر هیکل و سیما. همسرم آزاده 22 ساله است دارای اندامی متناسب، سینه هایی برجسته و باسنی گرد و شکیل و صورتی شرقی با چشمانی درشت و موهایی سیاه و براق و با معیارهای فرهنگیی ما کاملا زیبا و تو دل برو. با پوستی سفید و بسیار نرم و لبانی گوشتی و قرمز و 173 سانت قامتِ رعنا.
او در میان جمع بشدت خجالتی و سربزیر است؛ تا بدان اندازه که هنگام سلام و تعارف نه تنها با مردها که حتی با خانم ها هم گاهی اوقات از خجالت سرخ و دست و پایش را گم می کند. همین هم باعث شده تا مردها بیشتر تو نخش بروند و در موردش کنجکاوی نشان دهند.
در گذشته های دورتر، بسیار پیش می آمد که از این که مردها با نگاهی خاص به آزاده نگاه می کردند ناراحت می شدم . زیرا می دیدم که چشمان شهوتناک آنان بر روی سر و گردن و بویژه باسن زیبای او زوم شده و بالا و پایین رفتن و چپ و راست شدنش را دنبال می کردند. شاید حس حسادت و یا آنچه در فرهنگ قبیله ای ما به تعصب و غیرت تعبیر می شود، گاهی اوقات باعث می شد که در چنین مواردی عکس العمل هایی از خود نشان دهم و این عکس العمل ها در سالهای آغارین آشنایی و ازدواجمان بیشتر متوجهِ آزاده می شد و در بیشتر وقت ها هم باعث کدورت. اما بمرور زمان و بویژه با توضیحاتِ آزاده، متوجه شدم که در واقع او هیچ انگیزه و تعمدی در این کار، یعنی تحریک مردها ندارد و گناهی هم متوجه او نیست. این بود که اندک اندک تلاش کردم بر خود مسلط تر باشم و واقعیت ها را آنگونه که هست ببینم.
البته کلی زمان برد تا توانستم کاملا با مسئله کنار بیایم و نه تنها عکس العملی که باعث دلگیری آزاده شود از خود نشان ندهم بلکه خود نیز بی خیال این قضیه شوم. در آغاز سخت بود اما در هر حال این کار بمرورِ زمان عملی شد و موفق شدم بر تعصبات و حسادتم فایق آیم. همین تغییر رفتار هم باعث گردید تا آرامش لازم و کافی در میانِ ما که از دل و جان عاشق هم بودیم، بوجود آمده و با یکدیگر از عمر، جوانی و زندگی بیشتر لذت ببریم.
باید این را نیز بگویم که آزاده اگر چه خجالتی و سر بزیر بود ، اما در روابط جنسی و بویژه در رختخواب آتش فشانی بود مهار نشدنی و چنان حس و حالی می داد که یک مرد هرگز دوست نداشت بهنگام عشق بازی با او، زمان را پایانی باشد. گرم، بی پروا، خواهنده و حشری و اهل هر کاری در سکس! آنچنان که در بسیاری وقت ها ، من با همهِ توانایی ام کم می آوردم.

سه سال پیش که برای انجامِ کاری به سوئد آمده بودیم، تصمیم گرفتیم بمانیم و به ایران برنگردیم. از این روی در استکهلم - پایتخت این کشور - اسکان یافتیم.
در آغاز گرفتاری های مربوط به اقامت و یافتن مسکن مناسب و بویژه مسئلهِ زبان باعث می شد تا وقت کمی برای مسائل درون خانه و بخصوص عشق بازی و هماغوشی داشته باشیم . تا آن جا که حتی برنامه های سکس و عشقبازی های ما به هفته ای یک بار کشیده شد و چه بسا همین یکبار هم آن شور و هیجان سابق را نداشت. مایی که در ایران سکس، کار هر روز و هر شبمان بود، دیگر آشکارا از تک و تا افتاده و همانند یک زوج پیر به این دلخوش بودیم که بدون هیچ افت و خیزِ جوانی در کنارِ هم باشیم. مخصوصا آزاده که دیگر کاملا از شور و هیجان افتاده بود!


این مسئله ، یعنی پس رفت و بی میلیِ جنسیِ آزاده مرا بشدت دلگیر و راستش نگران می کرد. گاهی اوقات احمقانه به این فکر می کردم که نکند آزاده سرش جای دیگری گرم است وبا کسی سرو سری دارد که از شور و حالش در خانه کم شده است. اما یک دقیقه بعد به این خیال باطلم می خندیدم و خودم را سرزنش می کردم. زیرا می دانستم و اطمینان داشتم که او اهل کارهای پنهانی و خیانت نیست و از آن گذشته او هیچگاه تنها نمی ماند که چنین امکانی - حتی اگر بفرضِ محال بخواهد - برایش فراهم شود. زیرا در اوایل ورودمان همیشه باید دنبال کارهای مربوط به ویزا و کلاس زبان با هم می رفتیم و انجام می دادیم و بعد از دوندگی های بسار خسته و کوفته بخانه بر می گشتیم. در واقع با چنین وضعیتی او هیچگاه تنها نمی ماند و بدلیل غریب بودنمان، ما فقط همدیگر را داشتیم.
یک روز پس از فکر کردن زیاد برای این که این جوِ سرد را شکسته و روابطمان را اندکی گرمتر کنم، پیشنهاد کردم که اگر آزاده موافق باشد، گاهی اوقات فیلم های پرنو را اجاره کرده و در هنگام عشقبازی با هم ببینیم. کاری که پیش از این در ایران هرگز انجام نداده بودیم. او بلافاصله طبق همان عادت قدیمیِ خجالتی بودنش مخالفت کرد . اما گفت که اگر دوست داری بگیر و خودت آن را ببین. با این همه این آن چیزی نبود که من در پیِ آن باشم. پیشنهادم تنها برای تحریک حسِ شهوت او بود. البته بی خیالش نشدم وبا خود گفتم: همین هم غنیمت است و بقول قدیمی ها از این ستون تا آن ستون فرج خواهد بود.

دوهفته بعد پس از کنکاش باخود سرانجام به یک ویدئویی رفتم و از میان صدها فیلمِ سکسی که در ویدئویی های اینجا به وفور یافت می شود، یکی اش را انتخاب کردم و بخانه بردم . با شوق وذوق فیلم را به آزاده نشان دادم . اما او عکس العمل خاصی نشان نداد و خیلی عادی برخورد کرد.
آن شب پس از شام خوردن و دیدن اخبار تلویریون و نگاه کردن به خبرها و پیگیری رویدادهای ایران از طریق لپ تاب، وقتِ رفتن به رختخواب فرارسید. یعنی زمانی که من منتظرش بودم و تا حدی برایش برنامه داشتم. دی وی دی را در دستگاه ِ پخش کننده گذاشته و دکمهِ پلی را زدم. فیلم شروع شد. وای خدا! صحنه های دوست داشتنی و زیبا در فیلم موج می زد. دختران زیبا و بلوند با اندامی بلورین و چشمانِ خمار. کس های تراشیده و بی موی بی مو. و مردان حشری و کیر کلفت در کنار دریاچه ای که بهشتِ خدا را در جیبش گذاشته بود.
من روی مبل روبروی تلویزیون نشسته و در حالی که با خود ور می رفتم با چشمان از حدقه درآمده با ولعی تمام به فیلم خیره شده بودم. البته زیر زیرکی گاه گداری آزاده را نیز می پاییدم و می خواستم بدانم که عکس العملش چیست؟ پس از گذشت ربع ساعتی او که در کنارم نشسته و وانمود می کرد که زیاد در هوای فیلم و سکس نیست را به آهستگی بطرف خود کشیده و لبانم را بر لبش گداشتم. اما بر خلافِ ظاهر دیدم که او هم با حس و حالِ بیشتر و بهتر از روزهای پیش پاسخم را داد و به آغوشم فرو رفت.
دریافتم که فیلم و صحنه های لذت بخشِ آن کار خودش را کرده و او را نیز تحریک کرده است. آن شب پس از ماه ها یک شبِّ توپ و خاطره انگیز را تجربه کردیم. پس از آن اندک اندک به حال و هوای پر شورِ گذشته های دور برگشتیم و برآن شدیم تا باردیگر زندگی را آنگونه که خود می خواستیم برای یکدیگر معنا کنیم. با این تفاوت که اگر یک روز احساسُ یکنواختی و کسالت در رفتارمان پدید می آمد، بلافاصله فیلمی را کرایه کرده و چاشنیِ زندگیِ سکسی و محفلِ لذتمان می کردیم. خوشبختانه همیشه هم خوب جواب می داد و تا آنجا پیش رفته بودیم که گاهی وقت ها با آزاده که هیچوقت پیش از آن بدلیل کمرویی اش به مغازهِ ویدئویی پا نمی گذاشت، دوش بدوش من وارد مغازه می شد و حتی در انتخاب فیلم کمک می کرد. از این پیشرفته تر این که یک روز غروب وقتی به خانه آمدم، آزاده را دیدم که به پیشبازم آمد و پس از سلام و تعارف و ماچ و بوسه، بی مقدمه گفت که امروز تنها به ویدئویی رفته و بدلخواه خود فیلمی را کرایه کرده است! از نظر من این عالی بود و در حد خودش یک گام بزرگ به پیش .
خدایی اش را بگم سلیقه اش هم حرف نداشت و فیلمِ انتخابی اش عالی بود. فیلمی با صحنه های اروتیکیِ زیبا . نه از آن دست فیلم های شلوغ پلوغ و سرشار از خشونت و کارهای غیر معقول و غیر معمول که آدم را نه تنها به حس و حالی نمی برد، بلکه اینقدر غیر واقعی و لوس و چندش آور است که بجای لذت بردن حالت تهوع به انسان دست می دهد. مثلا من یادم می آید که در یکی از همین فیلم ها، خانمی با کفشی که پاشنه ای 25 سانتی داشت ، در یک استخر پر از آب با مردی در حال سکس بود!! ویا در فیلم هایی دیده بودم که در دهانِ و بر روی سر و صورت یکدیگر می شاشیدند و.....
بگذریم. فیلم انتخابیِ آزاده عالی بود. زنانی زیبا و مردانی خوش اندام و مناظری زیباتر. آن شب من بیش از گذشته حال کردم و از سکس با آزاده لذت بردم. از آن پس هرگاه که نیاز می افتاد او خود به مغازه می رفت و با فیلمی معرکه که هربار بهتر از گذشته بود بر می گشت. در یکی از این دفعات بود که آزاده فیلمی فرانسوی با زیر نویسِ انگلیسی را بخانه آورد که داستانی جذاب داشت. یک زن و شوهر جوان فرانسوی تصمیم گرفته بودند که نوکرشان را که جوانی آفریقایی و سیاه پوست و بسیار خوش اندام بود بکار گرفته و کاری کنند که با خانم خانه همبستر شود. زیرا خانم بقدری حشری بود که مرد باهمهِ توش وتوانش نمی توانست او را سیر کند. از آن گذشته یکی ار رویاها و فانتری های همیشگیِ آن ها این بود که زنِ زیبای صاحبخانه ، یک کیر کلفتِ سیاه را دربرابر چشمان شوهرش ساک بزند. ار آن گذشته، مرد نیز دوست داشت تا زنش را بهنگام گاییده شدن بوسیلهِ مردی دیگر تماشا کند. ماجرا بسیار زیبا پیش می رفت و سرانجام یک روز وقتی مرد بسرِ کار رفته بود، زن به آرزویش رسید و در حمام، نوکر خانه، خانم را از پس و پیش گایید. زن که از شدت عشق بازی با او، کاملا ارضا و بیحال شده بود، بر روی تخت دراز کشید و تلفنی ماجرا را با شوهرش در میان گذاشت. شوهر هم کاملا خوشحال و تحریک شده بخانه برگشت و یک راست بسراغِ همسرش که هنوز کسی مالامال از آب نوکر داشت رفت و با انگشت به معاینهِ کس کیرخوردهِ همسرش پرداخت و پس از اطمینان چنان تحریک شده بود که بلافاصله کیرش را در دهان زنِ زیبا و حشری اش فروکرد و بی هیچ تلمبه زدنی آبش را تا آخرین قطره به حلقِ همسرش خالی کرد.
از آن پس کار خانم و آقا و نوکر خانه که نامش فرمین بود، اطراف همین ماجرا دور می زد. نوکر در چند مورد و با موافقت خانم و آقا دوستانش را برای شرکت در بزمِ سکس به خانه آورد و هربار بهتر و زیباتر از دفعهِ پیش بود. تا این که در پایان فیلم یک روز، نوکر نامه ای نوشته و برای همیشه از پیشِ آن هارفته بود. در نامه یاد آور شده بود که من باید بکشورم برگردم، اما شما را هرگز فراموش نمی کنم. خانم خانه از این بابت بسیار غمگین و افسرده شد. اما وقتی آقا بخانه برگشت، ضمنِ دلداری به همسرش گفت که فرمین قبل از رفتنش تلفنی با او تماس گرفته و یکی از دوستان صمیمی اش را که جوانی برازنده است به او معرفی کرده و در ضمن همهِ ماجرا را نیز با او در میان گذاشته است.
وقتی آن شب فیلم را با آزاده دیدیم؛ با هم حسابی حال کردیم. صحنه های این فیلم بقدری زیبا، جا افتاده و طبیعی بود که در وصف نمی گنجید. پس از اتمام فیلم، آزاده نگاهِ معنی داری بمن انداخت و پرسید فیلمش چطور بود. گفتم عالی. چه زن و شوهر با حالی بودند! چه می شد اگر ما هم می تونستیم اینگونه از زندگی لذت ببریم. آزاده اخم کرد و گفت زبونتو گاز بگیر. دیگه داری پر رو میشی ها! کاری نکن که بعد از این قید دیدنِ فیلم را بزنیم.
با خنده گفتم: شوخی کردم و فراموش کن.

فردای آن روز چون شنبه بود و من نمی خواستم سرِ کار بروم برخاستم و نگاهی به قامتِ رعنا و لخت آزاده که در خواب ناز غوطه می خورد انداختم. واقعا که زیبا و دوست داشتنی بود. فیلم را دوباره در دستگاه گذاشته و برای این که صدای تلویزیون، آزاده را بیدار نکند، درِ اتاق خواب به پذیرایی را بستم و آن را دوباره دیدم. حقا که چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار آقای خانه گاییده شدن همسرش را که دیگر بنظرم کاملا شبیهِ آزاده بود، بوسیله آن مرد خوش اندام و کیرکلفتِ و خوش اندامِ سیاهپوست می دید. راستش مو بر تنم سیخ شده بود و برای نخستین بار از ته دل آرزو می کردم که یک روز آزاده را در آن حال ببینم.
آن روز گذشت و پس از چندی که دوباره هوسِ دیدن فیلم کردیم، آزاده به ویدئویی رفت و پس از مدت زمانی طولانی برگشت. من شک کردم . بویژه این که پیش از آن موقعی که می خواستیم فیلم کرایه کنیم ، از او پرسیده بودم: می خواهی با هم برویم ویدئویی فیلم بگیریم؟ او گفته بود : نه، من خودم می روم. با خود فکر کردم نکند آزاده مشغول کاری پنهان از من است. اما بعد با خود گفتم: نه . شاید چون شبِ تعطیلی است مشتری در مغازه زیاد بوده و یا دلیل دیگه ای برای تاخیرش داشته. با همهِ اینها این مسئله مثل خوره بجانم افتاده و کاملا به شک و دودلی افتادم.
شبِ ما شروع شد. فیلم بسیار جالب و تقریبا در مایه های همان فیلم های قبلی بود. بهتر از فیلم اما، خود آزاده بود. گرم و کاملا آماده عشقبازی و گاییده شدن. شب بود و شراب و فیلم و سکس . او مثل مار بدورم می پیچید و همه جایم را می لیسید و موجوار وضعیت عوض می کرد.
در یکی از صحنه های فیلم هنگامی که یک دختر خوشگل که ماشینش در جاده خراب شده بود ، بوسیلهِ مردی که در راه انداختنِ ماشین کمکش کرده بود گاییده می شد. آزاده نیز در حالی که بر روی من نشسته و کیرم تا بیخ در کسش فرو رفته بود، محو تماشای فیلم . ناگهان گفتم: دوست داشتی تو جای این خانم بودی و این مرد ترا می کرد؟
آهی کشید و با دستاش بازوهایم را فشرد. اما چیزی نگفت. آتش گرفتم و بناگاه تمام آبم را در کسِ گرم و نرمش خالی کردم. زیرا از نگاهِ من این بمعنیِ این بود که آزاده هم بی میل نیست تا یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام را برآورده سازد. هر چند هنوز مستقیما چیزی نگفته بود. با این همه سکوتش خیلی چیزها را داشت که مرا به اوج می برد.
حدود ساعتِ دو و نیم شب در حالی که دیگر هیچ نایی برایمان نمانده بود برختخواب رفتیم. اما من دل توی دلم نبود و بسیار حرفها با آزاده داشتم. در حالی که بدن نرم و دوستداشتنی اش را در آغوش می کشیدم، آهسته و با احتیاط سر صحبت را باز کردم.

گفتم: وقتی رفتی فیلم بگیری طولش دادی. مگر مغازه خیلی شلوغ بود و یا کار دیگری داشتی؟ با ناز و عشوه اما با یک اخمِ سطحی گفت: چیه؟ بهم شک کردی؟ لبانش را بوسیدم و گفتم: نه! فقط پرسیدم.
پاسخ داد: می خواهی راستشو بهت بگم؟ بی صبرانه گفتم : آره. گفت: وقتی رفتم، دستِ خورخه اون آقای صاحب مغازه با مشتری های دیگه گیر بود و نمی توانست زود بیاد و تو انتخاب فیلم کمکم کنه. بهت زده گفتم: چی؟ همان مردِ قلچماقِ اروگویه ای؟ او تو انتخابِ فیلم کمکت می کنه؟ با عشوه و خنده گفت: چیه باز که مثلِ قدیما ناراحت و غیرتی شدی! اگه راستی راستی بدت میاد دیگه نمیرم. خودت برو .
من که حسابی به لذت افتاده و در دل حالی بحالی می شدم. گفتم: نه، نه، منظورم این نبود. فقط برام عجیبه که همسر خجالتیِ من چطور تونسته از یه مردِ غریبه بخواد توی انتخابِ فیلمِ سکسی کمکش کنه! و اصولن چطوری ازش پرسیدی؟
گفت: او از چند هفته پیش در انتخابِ فیلم کمکم می کنه. راستش من از این کار خوشم میاد.
پرسیدم : اولین بار چطوری باهاش مطرح کرد؟ گفتی چه می خواهی؟
گفت : هیچی؛ اولین بار در حالی که تا حدی دستپاچه شده بودم، گفتم : آقا ممکنه یک فیلم خوب برام انتخاب کنی؟ او هم با لبخندی معنی دار و با لهجهِ شیرینِ اسپانیولی اش، پرسید چه جور فیلمی؟ من گفتم لطفا دنبالم بیا و رفتیم توی بخشِ فیلم های سکسی. آنجا بهش گفتم : یه فیلم می خوام که خشونت و کیر پلاستیکی و همجنس بازی توش نباشه. او هم با دقتِ تمام چند تا فیلم را جدا کرد و گفت: اینها فیلمهای خوبی هستند و بعد هم در حالی که نگاهِ خواهنده ای به من انداخت و سر و سینه ام را دید زد، همان فیلم فرانسویه را داد و گفت: این خیلی خوبه. آزاده ادامه داد: راستش این برای اولین بار بود که از نگاه هوس آلودِ یک مردِ غریبه بر روی تنم خوشم اومد وحشری شدم. از آن پس همیشه خورخه ( مغازه دار) برام فیلم انتخاب می کنه و در ضمن با چشماش می خورتم. جالبتر از آن فرداش که فیلم را برگرداندم، ازم پرسید که فیلمو پسندیدی؟ منهم بهش گفتم عالی بود و ازش تشکر کردم.
کمی این دست و اون دست کردم و با احتیاط گفتم: اسمشو هم که یادگرفتی. یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگی؟
گفت: اگه پسرِ خوبی باشی و جوشی نشی، آره.
گفتم :باشه قول میدم پسرِ خوبی باشم.
گفت: بپرس.
گفتم: باهاش سر و سری داری؟
گفت : نه. مهرداد این چه حرفیه؟ اولش گفتم بهت که انگار بهم شک کردی! پس بگو.
گفتم نه: شک نکردم. ولی آخه....
گفت: آخه چی؟ معنیِ این سین جیمات مگه غیر از اینه؟
گفتم : حرفِ دلمو بهت بزنم؟
گفت : بزن!
گفتم : من دوست دارم....
گفت:چه دوست داری؟
گفتم : که بین ما هم اتفاقی مثل فیلم آن شبی بیفته.
گفت: کدوم فیلم؟ همان فیل فرانسویه را میگی؟
گفتم: آره.
هیچ نگفت و سرش را در میانِ بالش فرو کرد.
پس از چند دقیقه که برای من حکم یک قرن را داشت سربرداشت و گفت حالا ببینیم چی پیش میاد. و افزود تاره اگه منهم موافق باشم، حالا کو آدمش؟ ضمنا آقا مهرداد، باید بدونی که این کارها خطرناکه و اگر هم آدم بخواد کاری بکنه باید از هرلحاظ جوانب کار را بسنجه تا خدای نکرده اتفاق ناگواری پیش نیاد. ما تو این ولایت غریبیم و دستمون بهیچ جا بند نیست. اگر دچار اشکال بشیم تا بخواهیم جمع و جورش کنیم یه هو می بینی همه چیزو باختیم. ما که اینجا آدم قابل اطمینانی را نمی شناسیم تا در آن صورت بیاد ازمون حمایت کنه.

راستش خوب که فکر کردم دیدم حرفاش منطقیه و حق با او است. با همهِ اینها از این که آزادهِ سر بزیرِ خجالتی دست از دگم هاش کشیده و تو خط آمده بود کلی حظ می کردم. از این فکر و خیال و این گفتگو، کیرم دوباره سیخ شده بود و آماده. آرام دستم را بسینه هاش بردم و مالیدم . چشمانش را بسته بود و از سرِ لذت ناله می کرد. دوباره روز ار نو و روزی از نو و بدنبالِ آن یک سکس بیادماندنی.
در اوج سکس بودیم. در آن حالت خورخه را مجسم می کردیم که با اندامِ شکلاتی رنگ و ورزیدهِ سرخ پوستی اش آزاده رادر بغل گرفته و می بوسد. این بود که من ناخودآگاه از آزاده پرسیدم: دوستداری مغازه داره ترا بکنه؟ آهی کشید و برای نخستین بار گفت: آره.
از این حرفش آتش گرفتم.
گفتم: تا حالا کاری هم باهات کرده؟
گفت: گفتم بهت که نه، ولی کونمو خیلی نگاه می کنه و چشماش همش دنبالِ باسنمه. این کاراش منو دیوونه می کنه. از این حرفِ آزاده که با احساس ادا میشد، همزمان به اوج لذت رسیدیم.
گفتم: من حرفی ندارم .
گفت: می دونم!
گفتم: از کجا می دونی؟
گفت: یه چیزهایی هست که ما زنا زودتر از شما مردا متوجه میشیم. و افزود: من همیشه دقت کردم، وقتی موقع فیلم دیدن، من به کیری خیره میشم و یا مردی توجهِ منوجلب می کنه، بجای این که مثِ قدیما غیرتی و عصبانی بشی، حشری میشی. اینو از مدتها پیش فهمیدم.
گفتم: درست فهمیدی. اما حس می کنم تو انگار چون منو دوست دارم ، می خواهی تن به این کار بدی. درست نمیگم؟
جوابم را نداد و خودش را بخواب زد.
از آن شب به بعد تمام فانتریهای سکسیِ ما اطرافِ همین موضوع دور می زد. اما فقط فانتزی بود و هیچ گامِ عملی در این راه برنمی داشتیم. زیرا نمی دونم چرا در ذهنم جا افتاده بود که اوتنها برای خواستهِ دل من می خواهد این کار را انجام دهد و اگر این را می پذیرفتم نوعی خودخواهی بود. چیزی که من هرگز در زندگیم در پی اش نبودم تا خدای نکرده برای برآورده شدن خواسته هایم از عشق و احساس پاکِ او سوء استفاده کنم. درست است که من آرزوم این بود که یک روز در واقعیت همهِ دلخواسته هایم تعبیر بشود ولی نه یک جانبه و با فداکاریِ آزاده. زیرا این کار را نامردیِ محض می دونستم.
این بود که اندک اندک بی خیالش شدم.
دیدن فیلم و فانتزی ها هم اندک اندک داشتند یکنواخت می شدند. با همهِ اینها گاهی اوقات در میان عشقبازی و سکس صحبت دیگران و مخصوصا صاحب ویدئوییِ محله بمیان می آوردیم که آزاده را می کرد و جر می داد. آزاده هم واقعا ضمن همراهیِ کامل با این خیالپردازی ها ، کیف می کرد و بشدت حشری می شد. تا این که یک شب که در بارهِ سکس و عشقبازی صحبت می کردیم گفت: حیف شد ! دیگه رفت.
گفتم: کی؟
گفت: خورخه.
گفتم: همان مغازه داره؟ کجا رفت؟
گفت: مغازه را فروخته به یک زن و شوهرِ الکلی . که هنوز نیامده با یکدیگر در حالِ جر و دعوایند.
منهم گفتم: آره واقعا حیف شد.

این ماجرا بهمین سان خاتمه یافت و ما تنها گاه گداری در شب های عشق یادش می کردیم. اما هیچ ردی از او نداشتیم. تا این که یک شب در اوج لذت و خیالپردازی ، مجسم کردیم که خورخه آزاده را جلو چشمم در خیابان بلند کرد و برد تا با هاش حال کنه. آزاده آهی کشید و گفت: ای کاش اینجا بود.
گفتم: کی؟ خورخه ؟
گفت : خورخه یا هر کسِ دیگری.
با خود گفتم: آیا معنیِ این حرف اینه که واقعا آزاده هم می خواد و تنها بخاطر من نیست که دوست داره این کار را بکند؟
پاسخِ این پرسش دست کم برای خودم مثبت بود. از این روی دوباره بدنم شروع به مور مورکرد و حسِ تازه ای به رگ هایم جاری شد. فردای آن روز در یک موقعیت مناسب حرفِ خیالپردازی ها و سکس را بمیان کشیدم و گفتم: یادته یه دفعه ازت پرسیدم که تو فقط بخاطر من می خواهی با مردِ دیگه ای باشی و جوابم ندادی؟
آزاده گفت: آره یادمه.
گفتم : خوب اگه دوباره همینو ازت بپرسم بازهم پاسخت منفیه؟
گفت : من پاسخِ منفی بهت ندادم. فقط جوابتو ندادم.
گفتم: یعنی می خواهی بگی تو هم از تهِ دل دوست داری این کار را بکنی؟
گفت: تو حالا آدمشو پیدا کن تا بعد.
انگار دنیا را بمن داده بودند. حالا دیگه مطمئن شده بودم که آزاده خودش هم توی این باغ بود و بر دوشِ من سنگینیِ نداشت.
از آن روز به بعد در اندیشهِ یافتنِ آدمِ مناسبی بودم. از این روی بارها از این که زود نجنبیده بودم تا آدرس و یا شمارهِ تلفنی از خورخه بگیرم افسوس می خوردم. انجام چنین کاری یعنی یافتن یک پای قابل اعتماد، آن هم در این دیارِ غریب در عمل بسیار مشکل بود. یکی این که من آدم های زیادی را نمی شناختم تا بتوانم به آن ها اعتماد کنم. از آن گذشته زبانِ سوئدی ام هنوز آنچنان جا نیفتاده بود که بتوانم منظورم را بخوبی برسانم. البته من و آزاده انگلیسی را بخوبی صحبت می کردیم ولی اشکال کار این بود که همهِ مردم انگلیسی نمی دانند. تقریبا داشتم نا امید می شدم و فکرمی کردم که بهتر است بگذارم ببینم خود روزگار چگونه بازی خواهد کرد.
این را نیز می دانستم که آزاده هم با همهِ زیبایی اش، تیپی نبود که بخواهد یک جانبه دست بکاری بزند. زیرا باز هم مثل همیشه خجالتی بودنش مانندِ سدی سدید مانع این کار می شد.

چند ماه بعد برای انجام کاری با قطار به شهرِ مالمو در جنوب سوئد رفتم. شهر دوری که حدودا 8 ساعت با استکهلم فاصله دارد. پس از انجامِ کارم، روز بعد قطار را گرفته و راهی استکهلم شدم. کوپه ای که من در آن بودم خالیِ خالی بود. اما ، حدود یکساعت بعد در یک ایستگاهِ بین راه چند نفر سوار شدند که یکی از آن ها هم به کوپهِ من آ
     
#39 | Posted: 26 May 2012 18:43
چند ماه بعد برای انجام کاری با قطار به شهرِ مالمو در جنوب سوئد رفتم. شهر دوری که حدودا 8 ساعت با استکهلم فاصله دارد. پس از انجامِ کارم، روز بعد قطار را گرفته و راهی استکهلم شدم. کوپه ای که من در آن بودم خالیِ خالی بود. اما ، حدود یکساعت بعد در یک ایستگاهِ بین راه چند نفر سوار شدند که یکی از آن ها هم به کوپهِ من آمد. خدای من چه می دیدم. چقدر این شخصِ از نظر صورت شبیهِ اسماعیل دوستِ آبادنی ام بود. مردی قد بلند و چهار شانه ، خوش سیما و خوش تیپ!
قطار که از ایستگاه بین راه راه افتاد با همسفر تازه ام شروع به صحبت کردیم. اسمش احمد بود. مراکشی و 37 ساله. سوئدی و انگلیسی را بخوبی صحبت می کرد ودر بیمارستانی در استکهلم بعنوانِ راننده مشغولِ کار. می گفت 16 سال است که در سوئد زندگی می کند. آنگونه که خودش می گفت تا کنون با چند دختر سوئدی و غیر سوئدی سامبو (هم زی) بوده اما هنوز بطور رسمی ازدواج نکرده. البته سال پیش در مراکش با دختر عمویش نامزد شده و منتظر است که درسِ نامزدِ 17 ساله اش، سالِ آینده تمام شود و او را به سوئد بیاورد. آدم خوش مشربی بود و اهلِ حال و بازِ باز. بهمین خاطر بهش گفتم: تو و نامزدت 20 سال تفاوتِ سنی دارید. این مانعِ ازدواجت نمیشه؟ پاسخ داد: نه! از نظرِ من زن هرچه جوانتر باشه با حالتره. ما در طول راه که زمان طولانی هم بود بخوبی با هم دوستِ دوست شدیم. با هم به رستوران قطار رفتیم و آبجو و غذا خوردیم و چنان بهم نزدیک شدیم که انگار سالهاست همدیگر را می شناسیم. در حین این مسائل یکی دوبار بیاد آزاده و فانتزی هایمان افتادم و با خود اندیشیدم که احمد برای این کار تیپِ مناسبی است. از همین روی به بهانه این که دلم برای آزاده تنگ شده دو سه تاعکس از آزاده را که در تلفن همراهم داشتم نگاه کردم و به احمد نیز نشان دادم. گفتم این عکسِ همسرمه که در استکهلم است. احمد خیلی خوشش آمده بود. بویژه عکسی که آزاده در کنار دریا با بیکینی ایستاده و هیکل نازنینش را بنمایش گذاشته بود. بنظرم این عکس کاملا چشمش را گرفت. پس از آن صحبت به جاهای مختلفی کشید. بویژه در رابطه با دخترا و سکس و.....
گفت: من تنها تا سالِ آینده آزادم تا با هر که می خوام می پرم. بعدش زنم می آید و باید ماست ها را کیسه کنم. باید از زندگی تا آنجا که ممکنه استفاده کرد. چرا که عمر جوانی کوتاه و زود گذ راست. حرفش را تایید کردم و گفتم: من که همسرم منتظرمه. البته همانگونه که دیدی چیزی هم از نظر زیبایی کم نداره که بخوام او را نادیده گرفته و دنبالِ کس دیگه ای باشم. ودر حالیکه دوباره عکس های آزداه را نشانش می دادم؛ گفتم ببینش! البته هیچ صحبت خاصی را با او در میان نگذاشتم. ولی وقتی رسیدیم، شماره تلفنها را با هم رد و بدل کردیم تا شاید روزی روزگاری همدیگر را دوباره ببینیم. ضمنا با تلفن همراه چند تا عکس هم از یکدیگر گرفتیم.

وقتی به استکهلم رسیدیم از یکدیگر خداحافظی کرده و قول و قرار تلفنی گذاشتیم.
تفریبا دیر وقت بخانه رسیدم. آزاده چشم براه ، غذا و رختخواب گرم را آماده کرده بود. پیش از غذا باتفاق آزاده دوش گرفتم و بیصبرانه منتظر شدم تا همسر زیبایم را درآغوش بکشم.
پس از شام و صحبت های معمولی که بیشتر حول و حوشِ سفرم به مالمو و انجام کار دور می زد، عشقبازی شروع شد و بازار ماچ و بوسه و لیس و ساک بالا گرفت و اندک اندک به خیالپردازی ها رسید. حس می کردم که امشب دستم پره و شاید بتوانم یکی از زیباترین آرزوهایم را جامه ی عمل بپوشانم. این بود که یکبارِ دیگر وقتی با انگشت چوچوله اش را می مالیدم پرسیدم : هنوزم از ته دل می خواهی که کیر دیگری به نازت فرو بره؟ آزاده ناله ای کرد و گفت: آره میخوام . من از فرطِ لذت در اوجِ آسمانها سیر می کردم . گفتم: فکر کنم یکی برات پیدا کردم. ناگهان مثل برق از جا پرید و گفت: راست میگی؟
گفتم: فکر می کنم. البته هنوز مطمئن نیستم ولی تیپ خوب و قابل اعتمادیه.
سپس همهِ ماجرای احمد را برایش گفتم. و عکس هایش را نشانش دادم. آزاده عکس ها را از مبایلم بدقت و با شوق و ذوق تماشا کرد. خوشش آمده بود. می گفت: چشمان جذاب و هیزی داره. گفتم : اسمش احمده و 37 ساله و بسیار خونگرم و زود جوشه.
آزاده گفت: یعنی میشه؟
گفتم: امید وارم. رویم بهش بازه می تونم هر صحبتی را باهاش بکنم. اگه موافق باشی، تلفنی موضوع را باهاش در میان می گذارم تا اگر یک وقت قبول هم نکرد رو در روی هم نباشیم که خیلی سه بشه.
آزاده با این کار موافقت کرد.
آن شب تقریبا تا صبح خوابمان نبرد همه اش درباره احمد و فانتزی هایمان صحبت کردیم.
قرار براین گذاشتیم که روز بعد تلفنی با احمد صحبت کنم و اندک اندک با ترفند مسئله را به او حالی کنم و اگر پذیرفت قراری برای یک وقتِ مناسب با او بگذاریم.
ظاهرا همه چیز درست پیش می رفت و ما از این بابت در پوستمان نمی گنجیدیم.

فردا حدود ساعت 12 ظهر به احمد تلفن زدم. خودم را معرفی کردم. او هم فورا مرا شناخت و با خوشحال پاسخم را داد . اما گفت که چون با همکارهایش مشغول نهار خوردن است نمی تواند حرف بزند وتا نیم ساعتِ دیگر خودش مجددا با من تماس خواهد گرفت.
من با خود فکر کردم برای این که در موقع صحبت با احمد کسی متوجه محتوای حرفهایم نشود به پارکی که در آن نزدیکی قرار داشت رفته و منتظر تلفنش بمانم.
در گوشه ای از پارک نشسته بودم که احمد دقیقا همانگونه که گفته بود نیم ساعت بعد زنگ زد. پس از چاق سلامتی مفصل و ابرازِ شادی، پرسید که خستگی ام برطرف شده ؟
پاسخ: دادم کاملا. و فقط برای این که اندکی جو دستش بیاید گفتم: من اتفاقا با همسرم در مورد راه و رفیق راهم یعنی تو هم صحبت کردم. احمد پرسید : نامِ همسرت چیه؟ من که از ته دل خوشحال شده بودم گفتم: آزاده.
گفت: به آزاده سلام مرا برسان. منهم گفتم: چشم حتما این کار را می کنم.
پرسیدم که خط تلفنِ تو چیه؟ گفت: (3). گفتم: مال من چیزِ دیگری است اما آزاده هم خطِ (3) دارد . خلاصه از هر دری سخن راندیم و من تلاش کردم که با جا و بیجا نام آزاده را بمیان بکشم. از احمد پرسیدم: امروز تورِ ماهیگیری را پهن نکردی؟ مثِ این که دوزاری اش نیفتاد و در این باره توضیح خواست که منظرم چیه؟ گفتم: منظورم این است که امروز زن و یا دختری را تور نکردی؟ با خنده گفت: نه هنوز و گذاشتم برای شبِ تعطیل. گفت: تو چطور؟ گفتم: تو که می دونی من زن دارم و زنم هم باندازهِ کافی خوشگل و اهلِ حال هست. ولی تو اگر احساسِ تنهایی می کنی وخواسته باشی شاید بتونم کمکت کنم تا به نوایی برسی. احمد فکر کرد شوخی می کنم و دارم سر بسرش می گذارم. باخنده گفت: چرا که نه !
گفتم : جدی میگم.
گفت: باور نمی کنم.
گفتم : چرا، باور کن.
گفت: اگر اینطور باشه چرا که نه؟ حالا اون کیه؟
گفتم: تو اونو تا حدی می شناسی.
گفت : من آدم های دور و برِ تو را چطوری می شناسم! پس معلوم شد که داری شوخی می کنی و سر بسرم می گذاری.
گفتم: جدی می گم. و دارم می گم تو تا حدی اونو می شناسی.
احمد که کاملا کنجکاو و در عین حال گیج شده بود گفت: نمیدونم. ولی برام خیلی جالبه که بدونم کیه!
گفتم: صبر کن بهت میگم. بعد ازش پرسیدم: اول بگو ما باهم دوستیم؟
گفت: صد در صد
گفتم : پس می تونم بهت اعتماد کنم؟
گفت: حتما .
گفتم : تو عکسشو دیدی.
گفت : زنت؟
گفتم : آره.
گفت : دیدی گفتم شوخی می کنی.
گفتم: نه . شوخی نمی کنم. ما حتی دیشب هم تا صبح سرِ همین با هم صحبت کردیم.
گفت: آزاده خیلی زیباست.
گفتم: می دانم. راستش ما با هم از مدت ها پیش تصمیم گرفتیم که با یک آدم قابل اعتمادی آشنا شویم. و چه کسی بهتر از تو.
لحنِ صدای احمد کاملا تغییر کرد و معلوم بود که حسابی دارد حال می کند.
گفت: من حرفی ندارم ولی...
پرسیدم: ولی چی؟
گفت: دوست دارم مطمئن بشم که واقعا شوخی نمیکنی و در پیشنهادت جدی هستی.
گفتم: جدی می گم . اما برای این که خیالت راحت بشه، می تونی امشب وقتی به خونه برگشتی به من زنگ بزنی و خودتون تلفنی با هم صحبت کنید.
گفت: این عالیه. همین کار را می کنیم و پس از آن با هم قرار مدارمان را می گذاریم.
از هم خداحافظی کردیم . راستش از شدت خوشحالی و هیجان در پوست نمی گنجیدم. آخر فکرش نمی کردم که طرح این موضوع به این سادگی پیش برود. پیش از گفتگوی تلفنی، اگر چه مصمم بودم تا هر جور هست موضوع را با احمد در میان بگذارم، اما هر چه فکر می کردم، باز انگار یافتنِ یک راه برای ورود به این موضوع اصلا آسان بنظر نمی رسید.

با وجود این که پارک تا خانه ی ما چندان فاصله ای نداشت، اما نتوانستم صبر کنم و بلافاصله به آزاده زنگ زدم.
پرسیدم: چکار میکنی؟
گفت: کلاسم تموم شده و دارم بر می گردم خونه.
در نزدیکی های من بود و حدود 2 دقیقه بعد بهم رسیدیم. من سعی کردم که موضوع را بلافاصله بهش نگم و ببینم که اصلا خودش بیاد موضوع هست یا نه. این بود که بجای طرح و گزارش تلفن به احمد، از او پرسیدم: حدود ساعت یک ظهره. چیزی خوردی؟
گفت: نه . بریم خون یه چیزی جور می کنیم و می خوریم.
گفتم: باشه. همه چیز تو خونه داریم؟
گفت: آره.
چند قدمی که دوش بدوش هم بسوی خانه رفتیم و از هر دری سخن گفتیم، دل تو دلم نبود و می خواستم هر چه زودتربی مقدمه همه چیز را بهش بگم. اما با وجود این که نگهداشتن این راز دردلم سنگین تر از صد بار بود، باز هم تحمل کردم تا شاید آزاده خودش سرِ صحبت را باز کند. ولی انگار نه انگار. دیگه داشتم کلافه می شدم و آمدم لب باز کنم که ناگهان آزاده گفت: تازه چه خبر؟ تلفنی نداشتی؟
انگار دنیا را بهم داده بودند.
گفتم : نه عزیزم کسی بمن زنگ نزده. ولی من چرا. به یک دوست زنگ زدم.
گل از گلش شکفت و با ناز پرسید: به کی؟
گفتم: حدس بزن. و اوهم گفت: حتما به آن دوست مراکشی ات!
گفتم: آره؛ ولی از کجا فهمیدی کلک؟
گفت: دیشب قرارمون همین بود که اینکار را بکنی و می دونستم که تو هیچ فرصتی در این باره از دست نمیدی!
گفتم: پس دوباره همون شد که اینجا فقط خواستِ منه که مطرح میشه. اگر تو از دل و جان خودت راغب نباشی ، من با همهِ علاقه ام به اینکار ازش می گذرم. آخر تو خودت می دونی که چقدر دوستت دارم و خواسته هات برام اهمیت داره. گفت: عزیزم از حرفام بد برداشت نکن. منهم از تهِ دل می خوام.
ار این حرفش دیگه خیالم راحت شد.
گفتم: چند دقیقه پیش با احمد صحبت کردم و کلی با هم حرف زدیم.
آزاده کنجکاو و مشتاق پرسید: خوب چی شد؟ موضوع را باهاش در میان گذاشتی؟
گفتم: آره
- چی گفت؟ قبول کرد؟
- آره.
آزاده با هیجان زیاد و در حالی که سرخ شده بود پرسید:
- بهمین سادگی؟ هیچی دیگه ای نگفت؟
گفتم: هیچکس نمی تونه در مقابل کسِ قشنگ و تپل تو نه بگه.
گفت: چاخان نکن دیگه. اون که هنوز ندیدتش.
گفتم : نصف و نیمه دیده.
گفت: نصف و نیمه؟ چه جوری؟
گفتم : یادته بهت گفتم که تو راه مالمو تو قطار عکستو بهش نشون دادم ؟
گفت : خب؟
گفتم: تو عکسات یکی هم با بیکینی هستی که از روبرو گرفتمش و در آنجا کسِ خوشگلت کاملا تو چشم می خوره وآدمو حالی بحالی می کنه.
گفت: ای ناقلا. پس بگو با برنامه حرکت کرده بودی. حالا بهم بگو که چی گفتی و نتیجه چی شد؟ اصلا روت شد به یه غریبه بگی بیا و زنمو بکن؟ چه جوری شروع کردی و از چه زاویه ای به موضوع پرداختی؟ طرف وقتی شنید تعجب نکرد؟ برام جالبه که اینا را بدونم.
گفتم : آزاده جان از قدیم میگن خواستن توانستنه.
و بعد تمام جریان را از سیر تا پیاز برایش بازگو کردم. او که از شدت هیجان به لرزه افتاده بود، با ولعِ تمام به حرفام گوش می داد و رنگ برنگ می شد. انگار از ته دل مدتها منتظر چنین اتفاق خوشایندی بود. ناگهان بغلم کرد و جانانه مرا بوسید و گفت: حرفتو باور کرد؟
گفتم: راستش اولش نه و به شوخی گرفت و فکر کرد دارم سر بسرش میزارم. اما بعد باورش شد و از صداش معلوم بود که کلی حالی بحالی شده. آخرش هم برای اطمینان گفت که می خواد باهات تلفنی صحبت کنه.
آزاده ناگهان با دستپاچگی گفت: با من میخواد صحبت کنه؟ ولی من که روم نمیشه با یه غریبه که نمشناسمش حرف بزنم. اصلا نمیدونم چی باید بهش بگم؟
گفتم: اولا صحبت تلفنی است و نه چشم در چشم. ثانیا تو مگه نمی خواهی تو اونو ملاقات کنی و لذت ببری؟ حرف زدن که دیگه خجالت نداره. یه سلام و احوالپرسی می کنی و می گی: من آزاده ام و از آشناییت خوشبختم. اگر روت نمیشه به جزئیات وارد بشی می تونی بگی که هر چه مهرداد گفته درسته و منهم دوست دارم ترا ملافات کنم. همین.
آزاده ساکت شد و بفکر فرو رفت.
در دلم گفتم: نکنه پشیمون شده و چون تا حالا همه اش حرف و فانتزی بوده قبول داشته و حالا که داره عملی میشه کمیتش لنگ مانده! اگر این اتفاق می افتاد همهِ زحمات این چند ماههِ من و او بباد می رفت. البته من هم بناچار می پذیرفتم و به تصمیمِ آزاده احترام می گذاشتم. ولی اصلا دلم نمی خواست چنین اتفاقی بیفته. بهمین خاطر ساکت ماندم و گذاشتم تا آزاده در سکوتش همهِ جوانب را سبک و سنگین کنه و بدون هیچ فشاری از سوی من تصمیم نهایی اش را بگیره. از این روی منهم ساکت ماندم. بخانه رسیده بودیم. لباسهایمان را در آوردیم و پس از شستن دستهایمان به آشپزخانه رفته و شروع به تهیه غذا کردیم.
اگر چه از شدتِ انتظار بخود می پیچیدم، اما همه ی تلاش من این بود که آغاز کنندهِ دوباره بحث نباشم و منتظر بمانم تا آزاده اگر خواست، خودش موضوع را پیش بکشد. که متاسفانه او هم هیچ حرفی در این مورد نمی زد. زمان کشدار و طولانی در حالِ گذار بود و گامهای سنگینش داشت کلافه ام می کرد.
این بود که وقتی ناگهان از توی حمام صدایم کرد مانند برق از جا برجسته و بسراغش رفتم. آزاده لختِ لخت همانندِ الهه ای مرمرین در وان ِ پر از آب دراز کشیده بود و مرا بسوی خود می خواند. منهم از خدا خواسته بی معطلی لخت وارد وان شدم. آزاده مرا بسوی خود کشید و کیرم را به دهانش فرو برد و.... پی از آن


با عشوه گفت: بیا عشقِ من.
لباشو بوسیدم و کس نازش را با انگشتام لمس و نوازش کردم. پیدا بود که حسابی حشری و تحریک شده. پس از بوسیدن آرام سینه های سفتش خم شده و زبانم را به کسش رساندم. و....
در حین عشقبازی ، بی مقدمه گفت: من خجالت می کشم باهاش صحبت کنم ولی وقتی تو با هاش صحبت می کنی من کنارت می نشینم و بلند بلند یک جاهایی که لازم باشه حرفاتو تایید می کنم. طوری که احمد بتونه حرفامو بشنفه.
با خودم فکر کردم که این هم بد فکری نیست و شاید کافی باشه.

حدود ساعت 9 شب بود که احمد طبق قرار زنگ زد. خوشحال و خندان . رنگ از رخسارِ آزاده پرید و دستِ مرا محکم در دستش گرفت. طوری که ناخنهاش در گوشتم فرو می رفت. پس از چاق سلامتی و رد و بدل کردن تعارفات معمول، احمد که از لحنش معلوم بود خیلی مشتاقه، اندک اندک صحبت را به موضوع کشاند و بی هیچ لاپوشانی از حال آزاده پرسید. پاسخ دادم خوبه و درکنارم نشسته.
احمد گفت: می تونه بام صحب کنه؟
گفتم: دلش می خواد ولی چون هنور سوئدی خوب نمی تونه حرف بزنه خجالت می کشه . ولی می تونی صداشو بشنوی . دکمهِ بلندگوی تلفن را زدم. در این هنگام با اشارهِ من آزاده بسوئدی گفت: سلام احمد آقا. طوری که او بخوبی شنید. او هم در پاسخ گفت : سلام آزاده خانم. و بعد اضافه کرد که من عکس هاتو دیدم و تو خیلی خوشگلی. آزاده هم گفت : مرسی و (در حالی که از شدتِ دستپاچگی و خجالت می کوشید صحبتش را هر چه زودتر پایان بده) گفت: بامید دیدار.
من و احمد به صحبتمان ادامه دادیم و آزاده کنجکاو و شرمگین در حالی که لبان گوشتی و زیبایش را بدندان می گزید بحرفهایمان گوش می داد.
چون آزاده مستقیما با احمد صحبت نکرده بود، حس کردم که لحنِ احمد بوی دلخوری می داد و شایدهم بکلِ قضیه شک کرده بود. این بود که گفت: امروز ظهر گفتی که همسرت خطِ تلفنِ (3) دارد. خطِ تلفنیِ من هم که (3) است و می توانیم اگر دوست داشته باشید گفتگوی ویدئویی داشته باشیم تا هم من و هم آزاده بتونیم همدیگر را ببینیم.
فکر خوبی بود اما من نمی دانستم که آزاده این را می پذیرد یا نه؟ بهمین خاطر به احمد گفتم: منتظر باش تا چند دقیقهِ دیگر باهات تماس می گیرم.
پس از قطع تماس با احمد، جریان تماسِ تصویری را به آزاده گفتم. در آغاز نپذیرفت و همان خجالتی بودنش را بهانه کرد، اما چون اصرار و استدلالِ مرا که می گفتم اگر این کار را نکنیم، ممکن است طرف فکر کند که سرِ کارش گذاشته ایم و جا بزند ، قبول کرد که تماس ویدئویی بگیریم؛ بشرطی که آزاده حرفی نزنه و فقط همدیگر را ببینند. به اصرار آزاده با پوزیشنِ ناشناس که احمد نتواند شمارهِ تلفنِ آزاده را ببیند با خطِ (3) با او تماس گرفتم البته تصویری. و او که منتظر تماسم بود بلافاصله پاسخ داد. احمد تنها در اتاقِ پذیراییِ خانه اش نشسته بود و یک بطری آبجو جلوش. با هم سلام علیک کردیم و مشغول صحبت. در همین هنگام آزاده هم از آشپزخانه آمد و در جایی که از شعاع دید دوربین پنهان بود در کنارم جای گرفت. معلوم بود که احمد برای دیدنِ آزاده لحظه شماری می کرد. زیرا بلافاصله حالش را پرسید. گفتم: همینجا کنارِ دستم نشسته و سلام می رسونه. گفت: می تونم ببینمش؟ گفتم: البته ، چرا که نه! و دوربین تلفن را آرام بسوی آزاده که سر بزیر داشت از خجالت آب می شد چرخاندم. احمد وقتی آزاده را دید گل از گلش شکفت و معلوم بود که حسابی حال می کنه. با خنده دوباره به آزاده سلام داد. او هم سربزیر و سرخ شده به آرامی و طوری که صداش بزور شنیده می شد جواب سلامش را داد. همانگونه که دوربین را بطرف آزاده گرفته بودم بگفتگویم با احمد ادامه داده و سعی کردم تا دوربین را تا سر حد امکان بر روی آزاده زوم کنم. بجز صورت زیبا و دوست داشتنی اش، پستون های سفت و برجسته اش که مثلِ بعضی پستون ها ناخوشایند هم بزرگ نبود که توی ذوق بزنه رانها و ساق پای بلوری و لختش و خلاصه هر جا که امکان داشت، از طریق دوربینِ تلفن به احمد نشان دادم. او هم از دیدنِ اینهمه زیبایی بوجد آمده و بمکالمه و تماشایش ادامه می داد. آزاده هم احمد را سیرِ دلش تماشا کرد . در پایان احمد گفت که آزاده از عکسهاش خیلی خیلی زیباتر و دلربا تر است. آزاده گل از گلش شکفت.

قرار گذاشتیم پس فردا شنبه ساعت 8 شب بدیدنش برویم.
پس از پایان مکالمه مطمئن بودم که آن شب احمد اگر جلق نزند با خیال آزاده تا صبح خودش را خراب خواهد کرد.
رو به آزاده کردم و پرسیدم نظرت چیه؟ خوب بود؟ بدلت نشست؟ گفت: خیلی پر رویی! و بی مقدمه مرا به رختخواب کشاند. با همان یک دیدارِ تلفنی درست و حسابی آبّ کسش جاری شده تمام بدنش از شهوت مالامال بود......

آن دو روز سرشار از انتظار را بسختی گذراندیم. من مدتها بود که برای چنین روزی لحظه شماری می کردم. حواسم کاملا پرت بود و در تمام ساعت های بیداریو خوابم یک راست می رفتم سراغ این ماجرا و آن چه دلم می خواست اتفاق بیفتد. در ذهنم، خانهِ احمد، اولین برخورد آزاده و احمد و .... بارها و بارها مجسم کرده و حال می کردم. باور کنید به این نتیجه رسیده بودم که ضرب المثلی که می گوید «وصف العیش نصف العیش» کاملا غلط بود و وصف العیش از خود عیش هم جذابتر و دوست داشتنی تر می نمود.
آزاده هم، اگر چه سعی می کرد تا احساسش را پنهان کند، اما معلوم بود که دست کمی از من نداشت و همین باعث می شد من حشری تر شوم. تلاش می کردم که تا حد ممکن کارمان به رختخواب نکشد. از این نظرکه دوست داشتم روز موعود، آزاده خانم هیچ خستگی در تن نداشته و تا بتونه تا حدِ جنون حال کنه. آخر مگر نه این است که اولین قدم اگر دلچسپ برداشته شود تضمینی است برای ادامه و تکرار.

آزاده عقیده داشت که پیش از ملاقاتمان چند نکته را با احمد در میان بگذاریم که منهم بناچار پذیرفتم. از جمله این که : این ملافات بعنوان پیش درآمد باشد و شاید هیچ اتفاقی بین ما نیفتد. زیرا او هنوز هم خجالتی بود و برای انجام این کار احتیاج به زمان داشت. دوم این که اصولا ممکن بود که آزاده در یک ملاقات واقعی از احمد خوشش نیاد و یا بالعکس احمد از آزاده خوشش نیاد. در این صورت، اجباری در کار نباشه. سوم این که احمد قول بده که این مسئله کاملا سری بمونه و هر وقت از این ارتباط خسته شدیم، بی هیچ پس و پشتی ماجرا را تمام کنیم. و آخر این که اگر بر حسب اتفاق روزی احمد در خیابان با آزاده چه تنها و یا با دوستاش برخورد کرد هیچ اظهارِ آشنایی نکنه.


حرفها و خواسته های آزاده منطقی بود. منهم تلفنی همهِ این نکته ها را با احمد در میان گذاشتم و او هم با کمال میل پذیرفت. احمد آدرسش را با یک پیامک برایمان فرستاد و گفت که در ایستگاهی متروی « هوگ دالن» سرِ ساعت هشت منتظرِ ما است. اما نظر ما این بود که احمد به ایستگاه مترو نیاد و ما خود با در دست داشتن آدرس و شماره ساختمان و کد در ورودی، سرِ ساعت آن جا باشیم. همین هم شد.

روز موعود فرا رسید. هر چه به ساعتِ قرار نزدیکتر می شدیم اضطراب و دسپاچگیِ آزاده و التهابِ من بیشتر می شد. بهمان میزان هم بر قرمزی صورتش می افزود. چندین دست لباس جور واجور را امتحان کرد و هر یکی را بدلایلی کنار گذشت. خدائی اش او خیلی جذاب و دوست داشتنی است و همه جور لباسی بهش میاد. اما آن روز بسیاروسواسی شده بود و چپ و راست از خودش ایراد می گرفت. من از این که اینگونه مشتاقِ انجام این کار بود لذت می برد و کیرم تمام وقت شق و رق در شلوارم خبردار ایستاده و اذیتم می کرد.
سعی کردم هیچ اظهار نظری نکنم تا خود بدلخواه خویش آماده شود. و شد.
بر صندلی مترو که جای گرفتیم. آزاده مانند عروسی زیبا می درخشید. آرایشی بسیار ملایم با سایه چشمی که هامونی رنگ ها در آن هنرمندانه و بخوبی رعایت شده بود. مژه ای بلند و ریمل زده و ماتیکی هوس انگیز. بلوز سفید و دکمه دارو دامنی کوتاه و سفید، همانند قویی سبکبال کنارم نشسته و چون نگاهش می کردم بر رویم لبخند می زد.
گفتم: خوشگل بودی اما امروز معرکه شدی. درست همانند عروسی که می خواهد به حجله برود.
لبخندی دلچسپ تحویلم داد و محکم بازویم را بخود فشرد. اما چیزی نگفت.
از محلِ زندگیِ ما تا خانهِ احمد 6 ایستگاه ( مترو) بود. در راه با هم زیاد صحبت نکردیم. . اما 2 ایستگاه مانده به آخر آزاده گفت: حالا این آدمِ خوب و قابل اعتمادیه؟
گفتم: همهِ این چیزها نسبی است و نمیشود از ظاهر آدمها قضاوت کرد. با این همه بنظر نمی رسه شیله پیله ای در کارش باشه. می دونی که منهم مدت زیادی نیست که می شناسمش ولی در همین مدت کوتاه خودشو بد نشون نداده. با ابن همه اگر دو دل و پشیمونی همین حالا و یا در هر مرحله ای که شد، بگو تمومش می کنیم. گفت: نه . ولی تو فکر اینم که انجام این کار آیا روی روابط من و تو تاثیری نخواهد گذاشت و یک روز تو پشیمون نمیشی که چرا این کار را کردیم؟
گفتم : از جانب من خیالت راحت. من این کار را چون دوست دارم می خوام انجامش بدم. اما اگه تو یه ذره تردید داری می تونیم از همین جاش هم برگردیم. در این صورت ممکن است که طرف دلخور و ناراحت بشه ولی رضایت تو برام بیشتر از
     

#40 | Posted: 26 May 2012 18:47
دیگری اهمیت داره. و افزودم: ببین عزیزم بیا به این کارمون بصورت یک سرگرمیِ لذتبخش و زودگذر نگاه کنیم و نه چیزی دیگر. منظورم اینه که ما باید فقط سکس و لذت را در اینگونه روابط در نظر داشته باشیم و نه چیزی فراتر از آن. عشق و دوست داشتن فقط مال من و تو. قبوله؟
گفت: باشه قبول.
پیاده که شدیم تا خانهِ احمد زیاد راه نبود. حدود 7 دقیقه. آدرس هم سر راست و آسان یاب. حدود 10 دقیقه زودتر رسیدیم و برای همین هم برای فرا رسیدن ساعت دقیق، سرمان را به دیدن اطراف گرم کردیم.
کد درِ ورودی را زدیم و آسانسور طبقه 4 را گرفتیم. زنگِ در که زده شد حدود 20 ثانیه طول کشید تا احمد در را بر رویمان گشود. وقتی چشمش به آزاده افتاد دهانش هاج و واج واماند. انگار انتظار نداشت لعبتی به این زیبایی را ببینید که با گامهای خود برای کام بخشیدن باو بسراغش بیاید. درست یادم نیست که چگونه جواب سلامم را داد. اما یادم هست که آزاده سربزیر با صورتی قرمز، اندکی جلو در ایستاد و سپس باهم، در حالی که بازویم را چسبیده بود به اتاقِ پذیرایی رفتیم. حتی یک دست خشک و خالی هم بهم ندادیم.
در اتاق پذیرایی، در آغاز اندکی ساکت و صامت نشستیم. در گوشه ای از اتاق ویترینی قرار داشت که درون آن چند کوزه ی سفالی نقشدار و یک قلیان که همگی ساختِ مراکش بودند جای داده شده بود. بر روی دیوار هم سه عدد تابلو خود نمایی می کردند. تابلو فرشی با عکس خانه کعبه در وسط ، طرف راست عکسی از پادشاه مراکش و طرف چپ عکس پیرمردی سبزه و لاغر که بعدها فهمیدم عکس پدر احمد بود.
در فضای اتاق بوی ادویه ای ملایم پیچیده بود و یک قلم عود هم در عوددانی آرام آرام می سوخت و دودی خوشبو از آن بر می خاست. رنگ کاغذ دیواری زرد کدر با گلهایی درشت در یک سو و طرحی از رودخانه ای پر آب که زنانی زیبا باکوزه در حالِ برداشتن آب از رودخانه بودند. چند درخت زیتون و نخل و آهوانی در میان علفزار کنارِ رودخانه در حالی چریدن. تزیینی کاملا شرقی که بخوبی انسان را بیاد داستانهای هزار و یک شب می انداخت.
آزاده آرام و سربزیر در کنارم نشسته و هیچ جا را نگاه نمی کرد. رنگِ صورتش هم قرمزتر از پیش نمایان بود.
احمد مشتاق و خواهنده آزاده را نگاه می کرد و انگار می خواست درستی او را قورت دهد.رانهای مرمرین و پاهای کشیده، سفید و نرم آزاده که به ناخنهای لاک زده و مرتبش ختم می شد بد جوری چشم احمد را گرفته بود.
برای آن که جو سکوت را بشکنم گفتم: خوب چطوری احمد؟ خوش می گذره ؟ احمد مثل این که پتکی بسرش خورده باشه ناگهان بخود آمد، چشم از سر و سینهِ آزاده برگرفت و گفت: خوب . خدا را شکر. راستی نوشیدنی چه می نوشید؟ قهوه، چای ، آبجو، شراب....
آزاده چیزی نگفت اما من گفتم: آیا چای آماده داری؟
گفت: آره. و رو کرد به آزاده و گفت : شما چه میل داری؟ آزاده هم با نازو خجالت گفت : برای منم چای لطفا.
وقتی احمد برای آوردن چای به آشپزخانه رفت از آزاده پرسیدم: چه حسی داری؟ پاسخ داد: خیلی مضطربم. راستش این دوستت مرا یاد گلادیاتورها میندازه. گفتم : این از نظرِ توخوبه یا بده؟ اگر معذبی و دوست نداری بمونی بعد از خوردن چای بریم. گفت: منظورم اینه که هیکلِ خیلی مردونه ای داره . حالاعجله نکن. صبر کن ببینم چه میشه؟
در این هنگام احمد با یک سینی که در آن بشقابهایی پر از کشمش، توت خشک، انجیر و مغزِ بادام جای داده شده بود برگشت و آن را بر روی میز گذاشت و پس از یک چشم چرابیِ طولانی دوباره به آشپزخانه رفت تا چای را بیاورد. من دو عدد کشمش را برداشتم. یک را بدهن خودم گذاشتم و دومی را به دهان آزاده. در این هنگام چای هم از راه رسید. و نشستیم به صحبت.
احمد گفت:بجز چای چه می خورید.؟
گفتم : آبجو خنک داری ؟
گفت: آره.
آزاده آبجو نمی خورد اما شراب را دوست داشت.
برای همین هم پرسیدم: شراب چه داری؟
گفت: هم اسپانیایی و هم فرانسوی. اما یک شراب مخصوص هم از مراکش برام آورده اند که از خرما گرفته شده و بسیار باحاله.
از آزاده پرسیدم: می خواهی شراب برات بیاره؟
گفت: یک کم صبر کن تا وقتش. احمد اضافه کرد که امشب می خوام یک غذای مخصوص مراکشی بنام «کوس کوس» براتون بپزم. البته با یک نوع خورشت ویژه که از بوته های ترشمزه ای که در صحرای مراکش عمل میاد درست میشه.همین چند روز پیش این گیاه را برام فرستاده اند و مطمئنم که خوشتون میاد. آزاده بصدا در آمد و گفت: فعلا غذا درست نکن شاید ما زود رفتیم. منهم پشت بندش به احمد گفتم: فعلا دست نگهدار. احمد دوباره از پذیرایی بیرون رفت تا چیزی بیاره.
به آزاده گفتم: نظرت چیه؟
گفت: وای خدا چقدر هیز و چش چرونه! از نگاش دارم یه جوری میشم.
گفتم: منظورم برای ماندن ورفتن بود.
گفت: چته، هفت ماهه دنیا اومدی؟ بذار کم کم به این جو عادت کنم . نمی بینی تلاش می کنم بر دستپاچگی هام پیروز بشم!
در این هنگام احمد با آبجو و یک بطریِ شراب خرما و چند گیلاس برگشت. دونفری لیوان آبجوهایمان را پر کرده و بلند کردیم.
احمد گفت: بسلامتی دوستیمون. آزاده فنجان نیمه تمام چای خود را بلند کرد و با ما بالا رفت. بزمِ شبانهِ ما اندک اندک شکل می گرفت. زیرا آزاده هم راحتر شده و با استرسِ کمتری در صحبت ها شرکت می کرد. احمد شیشه ی شراب را باز کرد و گیلاسی را تا نیمه ریخت و جلوِ آزاده گذاشت و خودش به آشپزخانه رفت. منهم پس از اندک زمانی، به آزاده گفتم : چرا شرابو نمی خوری؟
گفت: هم بطریش و هم رنگش برام عجیب غریبه.
گفتم: می خواهی من اول امتحان کنم و بعدش تو بخور.
گفت: باشه.
گیلاس را برداشتم و جرعه ای نوشیدم. وای ی ی چه شرابی! معرکه بود. خوش طعم و خوش عطر. گفتم : بخور که اگر نخوری ضرر می کنی.
گفت: باشه می خورم. بزار اول این چای خوش عطرو تموم کنم. و افزود: به اندازه کافی وقت هست، نگران نباش.
از این حرفش شادی سراپایم را فرا گرفت، از این که می دیدم آزاده کم کم بباغ ما وارد شده است. وقتی اولین جرعه ی شراب را نوشید گفت: وه ! چه شرابِ نابی. حق با توست من تا امروز شرابی به این گوارایی ننوشیدم.
احمد که برگشت و شراب نوشیدن آزاده را دید بوضوح خوشحال شد و گل از گلش شکفت. پرسید: آزاده خانم از این شراب خوشت میاد؟ آزاده هم با عشوه ای دلنشین و لوندیِ تمام گفت مرسی احمدآقا . این شراب عالیه و حرف نداره. و در حالیکه گیلاسش را بالا می آورد ، گفت: اسکول (بزبان سوئدی یعنی بسلامتی) و جرعه ای نوشید.
چند دقیقه بعد احمد در حالیکه به من اشاره می کرد به آشپزخانه رفت. منهم بدنبالش رفتم. در آنجا به من گفت: واقعن زنت امشب با من خواهد بود؟ نظرش چیه؟ گفتم : هنوز نمی دونم و می تونم نظرش را بپرسم. اما عجله نداشته باش و بگذار هم این فضا براش جا بیفته و هم شراب بهش اثر کنه. آخر این اولین باری است که ما می خواهیم این کار را بکنیم. شاید هم اصلا امشب اتفاقی نیفته. احمد گفت: درک می کنم و حق با توست.


وقتی تنها به اتاق پذیرایی برگشتم، آزاده که دومین گیلاس شرابش را سرکشیده بود، یواش بفارسی ازم پرسید که تو آشپزخانه چه خبر بود و در باره ی چی صحبت می کردین؟
گفتم: احمد می پرسید که می خواهید غذای مراکشی براتون درست کنم؟ چون آماده شدن آن حدود یک ساعت طول می کشه. و از آن گذشته نظر تو را درباره ی امشب می پرسید.
آزاده گفت: اگر غذاشون مثلِ شرابشون خوشمزه باشه که خوردن داره. در باره ی امشب هم بالاخره یه جوری میشه. فعلا که من و تو وگلادیاتور نشستیم و از مصاحبت همدیگر لذت می بریم. بگو غذا درست کنه.
گفتم : باشه. به آشپز خانه برگشتم و به احمد گفتم که آزاده هوس کرده غذای دست پخت ترا امتحان کنه. احمد با خوشحالی گفت: ای بچشم و شروع کرد به فراهم کردنِ مقدمات غذا. من و آزاده هم در میان سی دی ها و دی وی دی های احمد بدنبال یک موسیقیِ خوب می گشتیم. در میان آن ها به یک موزیک ویدئوی رقص مصری برخوردیم و آن را در دستگاه گذاشته و دکمهِ پلی را زدیم. رقص های قشنگ و با حالی بودند. رقص های عربیِ زیبایی که من هرگز به خوبی آن ها ندیده بودم. آزاده هم از آن رقص و موسیقی در حظی عمیق فرو رفته بود. در این میان گاهی اوقات صدای احمد را نیز می شنیدیم که با ترانه همصدایی می کرد. اگر چه هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود، اما بنظر می رسید که شبِ شاد و خاطره انگیزی خواهیم داشت. نزدیک های ساعتِ 9 یعنی حدودا یک ساعت پس از آمدنمان بود که آزاده به دستشویی رفت و فرصتی شد تا من با احمد بهترصحبت کنم. گفتم: نظرت در باره ی آزاده چیه؟
گفت: محشره! حالا اون نظرش چیه؟
گفتم: آزاده میگه اندام ورزیدهِ تو شبیهِ گلادیاتورهاست (احمد خندید). البته آزاده هنوز مستقیما چیزی در بارهِ امشب نگفته اما یواش یواش داره از این محیط خوشش میاد. این به معنی اینه که اگر امشب هم بجایی نرسه دفعه ی دیگه رد خورد نداره. احمد گفت: این عالیه.
وقتی آزاده از توالت برگشت و کنار من نشست گفتم: میشه بپرسم که نظرت در باره امشب چیه؟
گفت: این حرفِ تویه و یا حرفِ اونه؟
گفتم : حرف هر دوتامون.
گفت : مگه اون باهات صحبت کرد؟
گفتم: آره.
با اشتیاق پرسید: خب نظرش چیه؟
گفتم: بیچاره داره از انتظار می میره.
با هیجانی که از او در اینگونه موارد بعید بنظر می رسید گفت: راست میگی؟
گفتم آره. یک جرعه ی دیگر نوشید و گفت: می خوام واقعا بدونم تو دوست داری ئر واقعیت و بیرون از فانتری ها یه مرد دیگه منو بکنه؟
گفتم: از دل و جان.
گفت: اگه ایجوریه خوب ببینم چی میشه. و بعد افزود: ولی اگر اتفاقی هم بین ما دوتا بیفته امشب بتو چیزی نمی رسه ها و تو باید فقط به دیدن اکتفا کنی.
گفتم: ای بچشم. همین از سرم هم زیاده.

از نظر من این حرفِ آزاده یعنی چراغِ سبز و تحقق آرزویی زیبا که همیشه برایم دست نیافتنی مینمود.
احمد که به اتاقِ پذیرایی آمد بهش چشمکی زدم و خواستم به آشپزخانه بیاید. احمد هم آمد. آنجا بهش گفتم که سور و سات داره جور میشه و کافی است تو صبر داشته باشی. گفت: چه خوب. و در حالی که از خوشحالی بال درآورده بود گفت : من اگه لازم باشه برای کردنِ آزاده تا هر وقت که بخواهی صبر می کنم.
به پذیرایی که برگشتم دیدم آزاده ایستاده و عکسها و وسایل داخلِ اتاق را تماشا می کنه. و بمن گفت چقدر مناظر و اسباب این اتاق بهم میان. معلومه که گلاداتورخیلی وسواس بخرج داده و باسلیقه است. حرفش را تایید کردم و گفتم: اتفاقا آشپزخانه اش هم همین وضعیت را داره. ضمنن از این که بهش میگی گلادیاتور کلی خوشحاله.گفت: راست میگی؟ وای مگه تو اینو بهش گفتی؟ حالا چکار کنم؟ از خجالت می میرم. گفتم: آره بهش گفتم و کلی هم کیف کرد. آزاده با نوعی عشوه پرسید: دیگه چیزی نگفت؟ گفتم :چرا. آزاده کنجکاو و حریص گفت: مثلا؟
گفتم: همه اش از تو و امشب. و افزودم می خواهی با هم بریم آشپزخونشم ببینی؟
گفت:نه تونیا، خودم میرم .
با خود فکر کردم: چه بهتر. انگار میخواد با احمد تنها باشه.
چند دقیقه بعد آرام آرام و خرامان بطرف آشپزخانه که احمد در آنجا مشغول بود رفت. دلم می خواست که منهم آنجا بودم تا نخستین برخوردشان را با هم می دیدم. بعدش گفتم: نه. شاید از روی کنجکاوی می خواد آشپزخانه را ببیند.
صداشون را می شنیدم که با هم حرف می زدند و احمد داشت چیزهایی را براش توضیح می داد. اما بعد از چند لحظه سکوتی طولانی حکمفرما شد. سکوتی که برای من به اندازهِ صد سال طول کشید. و بدنبال آن آزاده را دیدم که با لپهای گل انداخته و مثل همیشه سر بزیر به پذیرایی برگشت.
دل تو دلم نبود و می خواستم هر چه زودتر بدونم که بین آنها چه گذشته؟
آزاده آرام و ساکت کنارم نشست. چیزی ازش نپرسیدم اما او پس از چند لحظه لبانش را بر لبم گذاشت و بوسه ِ جانانه ای از هم گرفتیم. قلبش بشدت می زد و دستاش از هیجان می لرزید. در آن حالت آزاده شباهت به مرغی داشت که از چنگالِ شاهین فرار کرده باشد!
گفتم: چیه؟ اتفاقی افتاده؟
مانند گربه ای ملوس به آغوشم خزید و گفت: توی آشپزخونه، وقتی بسیار نزدیکِ هم ایستاده بودیم، احمد دستمو گرفت و بطرفی خودش کشید و بعد منو در آغوش کشید ویکدیگر را بوسیدیم.
پرسیدم: جدی؟
گفت: آره.
گفتم: توهم اینو می خواستی؟ خوشت اومد؟
گفت: آره خیلی. و بعد ملتمسانه پرسید که: مهرداد حالا که یه مرد دیگه منو بوسیده، هنوزم دوسم داری؟
گفتم عزیزم، آره مطمئن باش که نه تنها دوستت دارم بلکه بیشتر از همیشه میخوامت. ما این کار را با هم و با توافق هم انجام دادیم و می خواهیم خوش باشیم. پس دلیلی برای نگرانی نیست. لبخند دلنشینی زد و در حالی که آرام شده بود لب بر لبم گذاشت و گفت: تو بهترینی!
گیلاس شرابش را پر کردم و لیوان آبجویم را برداشتم و گفتم: بسلامتیِ زیبا ترین و مهربانترین زنِ جهان. و با هم سر کشیدیم.
در حالی که آزاده سرش را به پشتیِ مبل تکیه داده بود و به موسیقی گوش می داد من به بهانه ای بسراغِ احمد رفتم. وقتی او را دیدم از تعجب شاخ در آوردم. احمد لباسِ معمولی اش را در آورده و یک لباس بلندِ عربی پوشیده بود. گفتم : کی لباستو عوض کردی؟ گفت: همین چند دقیقه پیش. درِ انباریش را نشانم داد و گفت که این انباری یک در به آشپزخانه و یک در هم به اتاق خواب داره. نگاهش که کردم با تعجب دیدم که کیرش بلند شده و آشکارا در لباس عربی اش خیمه زده. با خود گفتم : امشب آزادهِ من به آرزویش می رسه.
گفت: مهرداد خوش بحالت.
گفتم: خیلی ممنون ولی چرا؟
گفت: خوش بحالت که چنین لعبتی را داری.
گفتم : بالاخره تنها دیدیش؟
گفت: آره
گفتم : برام تعریف کرد. تو راضی هستی؟
گفت عالی. آزاده آتشپاره است.
حرفش را تایید کردم و در حالی که از شدت لذت جان بلب شده بودم به اتاقِ پذیرایی آمدم. احمد با یک سینی که سه لیوان پر از آب طالبی در آن بود به اتاقِ پذیرایی آمد وروی مبل روبرویمان نشست. آزاده و احمد دیگر کاملا تو نخ هم رفته و چشم از هم بر نمی داشتند.. معلوم بود که هر دو همدیگر را می خواهند و همین احساس مرا باوج لذت می برد.
آزاده دیگر مثل چند دقیقه پیش از این، تلاشی برای پوشاندن خود و مانع شدن از دید زدن احمد که درست روبرویش نشسته بود و با چشمتن گرسنه اش وسطِ پاهایش را نشانه رفته بود نمی کرد. حتی یکبار بنظرم رسید که او عمدا طوری پاهایش از هم گشود تا احمد بتواند شورت سفیدش را ببیند.
احمد گفت : که تا آماده شدنِ غذا حدودا نیم ساعت مونده. دوست دارید آلبوم عکس نگاه کنیم. آزاده با کمال میل قبول کرد و از خدا خواسته سریع رفت کنار احمد و چسبیده به او نشست. احمد هم آلبومی را از کشوی میز کنار دستی اش بیرون آورد و مشغول ورق زدن و دیدنِ عکس ها شدیم. من اصلا حواسم به عکس ها نبود و در عالم دیگری سیر می کردم. احمد هم گاه و بیگاه دستانش را بر روی رانهای آزاده می کشید. کاری که آزاده هم گاهی اوقات می کرد و بدن مردانهِ احمد را نوازش می کرد. کاملا آشکار بود که آزاده از این عمل احمد لذت می برد. زیرا خود را هر چه بیشتر و بیشتر به او می مالید. حس می کردم که آن شراب گوارا در بدنِ آزاده نشسته و اثرش را بخوبی گذاشته است. دیگر از آن حجب و سربزیری اش کاسته و بی خیال شده بود. وقتی از عکس ها فارغ شدیم، احمد برخاست تا برای درست کردنِ سالاد به آشپزخانه برود. کیرش که پا شده بود لباس گشادش را کاملا برجسته کرده بود. هم من و هم آزاده متوجه این مسئله شدیم و آزاده که یکبار دیگر ار دیدنِ این منظره قرمز شده بود زیرزیرکی نگاهی به من کرد و چشمکی زد.
و دست احمد را گرفت و به آشپزخانه رفت. من هم بدستشویی رفتم و کارم را در آنجا تعمدا طولانی تر کردم تا آنها بتوانند بیشتر با هم باشند.
وقتی بیرون آمدم آزاده را در پذیرایی ندیدم و بجای آن صدای نالهِ اورا می شنیدم سرکی به اتاق خواب کشیدم . کسی در آنجا نبود. اما وقتی خواستم به آشپزخانه بروم آزاده را دیدم که عرق کرده و در حالی که داشت دکمه های جلو بلوزش را می بست به پذیرایی آمد. خوشحال و خندان بسویش رفتم و در حالی که با دستمال عرقِ صورتش را پاک می کردم پرسیدم: چه شد عزیزم؟ کردت؟ در حالی که از شدت هیجان نفس نفس می زد پاسخ داد: نه هنوز و بعد گفت: توآشپزخونه احمد همانطوری که من دوست داشتم و انتظارش را می کشیدم مرا بسوی خود کشید. و پستونامو گرفت. وای مهرداد، نمیدونی چه کیری داره. درست دو برابر ما ل تو هم از کلفتی و هم از بلندی. سفت با سری بزرگ. و افزود: احمدعباشو بالا زد و کیرشو گذاشت تو دستم بعد درحالی که بغلم کرده بود و لبای همو می خوردیم، کیرشو از تو شورتم گذاشت لای پام و همانجور که لبامو می مکید تلمبه زد و یکهو همهِ آبشو خالی کرد تو شورتم. وای که چه حالی داد . مهرداد جونم دلم میخواد این مردِ حشری تا صبح منو بکنه. اما کیرش خیلی بزرگه و می ترسم بهم آسیبی برسونه.
گفتم عزیزم نوشِ جانت. حالا که می بینم خوشت اومده و لذت می بری انگار بهشتو بمن دادن.
آزاده در حالی که می گفت شورتم پر از آب شده و خیسه باید درش بیارم بطرفِ دستشویی رفت. احمد هم آمد و در حالی که علامت رضایت بر چهره اش پیدا بود با لبخند روبرویم نشست و گفت. عجب زنی داری!
گفتم: خوش گذشت؟


گفت: از این بهتر نمیشه. در این هنگام آزاده هم بجمع ما پیوست و در کنارِ احمد نشست. او هم آزاده را بسوی خود کشید و برای اولین بار و با چشمانم دیدم که لبانِ مردی بر لبانم زنم نشسدت و به بوسه ای آبدار و طولانی مبدل شد. آزاده رام و آرام خود را در بغل احمد رها کرد و اجازه داد تا لب، زبان، گردن و بناگوشش مکیده و گلگون شود.

شام حاضر شد و خوردیم. «کوس کوس» غذای خوش مزه ای بود. البته با آن خورشت مخصوص و کلی میخک و هل و دارچین ودیگر مخلفات بهمراه شراب خرما.
احمد سنگِ تمام گذاشت. شاید زیباترین صحنهِ سرِ غذا موقعی بود که احمد با قاشق غذا را در دهان آزاده ی زیبای من می گذاشت و او هم از این کار لذت می برد. در آخر آزاده هم لقمه ای را در دهانی احمد گذاشت و برای این که من هم ناراحت نشوم لقمه ای هم بدهان من گذاشت. من از این همه زیبایی و لذت در اوج آسمانها سیر می کرد.
کمابیش نیم ساعتی پس از غذا و تماشای شوهای خنده دار و جمع و جور کردن آشپزخانه دوباره هرسه تن روی مبل نشسته بودیم. البته در طول این نیم ساعت یکبار که آنها دونفری بی صدا در آشپزخانه ماندند، من کنجکاو شده و دزدکی سرک کشیدم. وای! احمد آزاده را از عقب چسبیده و با یک دست سینه ش را گرفته بود . دست دیگرش هم از روی لباس به وسط پای آزاده فرو کرده و پشت گردنش را مک می زد. آزاده نیز باسنش را از روی لباس بکیرِ احمد چسپانده و قر می داد و می رقصید. صحنه ای که مرا به آتش اشتیاق کشید!.
سرمان حسابی گرم بود و هر سه در ماورای خنده و شادی بودیم. آزاده دیگر شرم و خجالت را کاملا کنار گذاشته بود. در هنگامِ ظرف شستن ، احمد برای چندمین بار از من پرسیده بود که : تو واقعا اعتراضی نداری که من زنتو بکنم؟ و پاسخ داده بودم که: نه . بهیچ وجه. ما برای همین کار اینجاییم. و او گفته بود : موقع این کار تو چکار می کنی؟ گفتم: دلم می خواد که با چشمان خودم همه چیز را ببینم.

احمد دستش را بسوی آزاده دراز کرد و او هم مانند بره ای رام بسویش خزید. احمد دستش را به زیر چانه ی آزاده برد و آرام سرش را بالا آورد و لبانش را بر لبان زیبا و خواهنده آزاده گذاشت. خدایا چه می دیدم. بوسه ای آبدار و پر احساس . احمد زبانش را در دهانِ آزاده فرو کرد و مشغول بازی با زبان او شد. آزاده دستش را دور گردنِ احمد انداخت و با ولعی تمام پاسخِ بوسه اش را داد. . احمد در حالی که دستِ چپش را بدور باسنِ آزاده پیچیده بود با دستِ راستش آرام آرام سینه ی آزاده را گرفت و شروع به مالش کرد. آزاده ناله ای سر داد و با چشمانی خمار بمن نگاه کرد. انگار این بار با التماس از من اجازه می گرفت. منهم با لبخندی از ته دل گفتم: عزیزم امشب مرا نادیده بگیر و از زندگیت لذت ببر. انگار کن که من اینجا نیستم بذار همهِ فانتزی هایمان جامه ی عمل بپوشن. بزار احمد با تو داماد بشه. آزاده با چشمانی مست و خمار نگاهی حقشناسانه بر من انداخت و چشمانش را بست وبا خیالی راحت به اوجِ لذت فرو رفت. دست های حریصِ احمد دنبال دکمه های بلوزِ آزاده می گشت و آنها را یک بیک می گشود. سینه های زیبا و بدون کرست آزاده مانند دو پرتقالِ زرین بیرون افتاد. احمد از این همه زیبایی مات و مبهوت مانده و درمانده بود که با آنها چکار کند. بناگوش زیبا و گردن بلورینِ آزاده در آن حالت چنان جلوه ای داشت که بدون شک همهِ زیبا پسندان را مسحور می کرد.
وقتی احمد دامن آزاده را از تنش در آورد ، اوج زیبایی را دیدم. کسِ تپل و زیبای و بی مو و برجستهِ آزاده مانند صدفی دهان باز کرده و می درخشید. احمد از این که می دید آزاده شورت بپا نداشت دیوانه و حیران شده بود و در حالیکه با زباش سینه های مرمرینِ آزاده را می مکید، با انگشتش به سراغی ناز آزاده رفت. نالهِ شهوتناک و خواهندِ آزاده به آسمان بلند شد.در همین حال او هم با دستهای نرم و ظریفش دامن عربیِ احمد را بالا کشید تا بتواند دستش را به کیرش برساند.
چه می دیدم یک باتوم 30 سانتی، کلفت و سفت. طوری که ضخامتش در دستهای آزاده جای نمی گرفت. راستش منهم جا خوردم و با خود گفتم که نکنه کسِ ظریفِ همسرِ عزیزم از این خرکیر آسیب ببینه. آزاده اما با علاقه و ذوق و شعفی وصف ناپذیرنگاهی به کیر احمد انداخت و آرام سرش را پایین آورد. و سر بزرگِ کیرش را بوسید و به سر ، گردن وصورتش مالید. بعد سعی کرد که آن را ساک بزند. اما کیر احمد آنچنان بزرگ بود که او تنها توانست اندکی از سرِ کیر را در دهانش فرو کند. احمد هم در حال لذت بردن و کیف بود و آخ و اوخ می کرد.
احمد بزانو بر روی قالی نشست و رانهای کشیده و زیبای آزاده را بر شانه های برنزی اش گذاشت وپس از بوسیدن و لیسدنِ آن ها، سرش را در میان پای آزاده فرو کرد. چون من روبروی آن ها نشسته و حالا پشتِ احمد به من بود، نمی توانستم درست ببینم که احمد با کسِ آزاده چکار می کند. اما از آه و ناله های او معلوم بود که نه تنها چوچوله بلکه کل نازش در تسخیر لب و زبان احمد قرار دارد. او از شدت هیجان به لرزه افتاده و سینه هایش در فضا می جنبیدند.
اندکی بعد احمد از جایش برخاست. آزاده هم کمک کرد تا او کاملا لخت شود. سپس از آزاده خواست تا روی مبل بر زانو نشسته و باسنِ گرد و زیبا و سفتش را در اختیار احمد بگذارد. آزاده همانند برده ای رام اطاعت کرد و پشتش را در اختیارِ او گذاشت تا هر چه خواست با او انجام دهد. احمد بار دیگر شروع به لیسیدنِ کس و کون آزاده کرد. زبان احمد ابتدا سوراخِ کون زنم را نوازش کرد و اندک اندک پایین رفت و در میانِ لبه های کلفت، برجسته و قرمز شدهِ نازِ آزاده فرو رفت و اورا در دریای لذت غرق کرد.این کار ماهرانهِ احمد باعث شد که آزاده در حالی که جیغ می زد بلرزه افتاده و به ارگاسم برسد. پس از آن سرش را به مبل تکیه داد و آرام گرفت. احمد به آرامی و استادیِ تمام در حالی که سعی می کرد لذت جویی پس از ارگاسمِ آزاده را بر هم نزند، شروع به نوازش کس و بوسیدن سرو گردنِ آزاده کرد.
     
صفحه  صفحه 4 از 19:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  15  16  17  18  19  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.