| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای ضربدری

صفحه  صفحه 4 از 22:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  18  19  20  21  22  پسین »  
#31 | Posted: 1 Apr 2011 19:42
قسمت هشتم

گفتم : قول می دهم ، همه رو از بین ببرم
محبوب لبخندی زد و گفت : مرسی ، تو خیلی خوبی حمید
با خنده گفتم : هرچند ندیدن بقیه عکس ها منو از مزد محروم کرد ولی باز خوشحالم که روحیه شما خراب نمی شه و کلافه نمی شید
محبوب با خنده گفت : یه موقع دیدی شانس آوردی و خر شدیم و مزدشو ندیده بهت دادیم ، به نظر من می تونی رو شانست حساب کنی
بلند شدم و در اتاق رو از داخل قفل کردم و دست محبوب رو گرفتم و به سمت تخت خواب رفتیم و به نسترن هم که مشغول خندیدن بود گفتم: پا شو چراغها رو خاموش کن بیا پیش ما ، اینقدر هم نخند
سپس چراغ خواب کنار تخت رو روشن کردم و محبوب رو هول دادم رو تخت و مشغول باز کردن دگمه شلوارش شدم و در همون حال اخمی کردم و گفتم : گفتم که لباسها تو نپوش ، همش برام زحمت درست می کنی
منو هول داد کنار و از رو تخت بلند شد و در حالی که شلوارشو در می آورد با خنده گفت : چقدر غور می زنی ، خودم همه رو در میارم بابا ، یه موقع زحمت زیادی به کمرت فشار نیاره
لباساشو با عشوه در آورد و و آمد کنارم و لباس ها مو در آورد
لبخندی زدم و گفتم : خجالت مون دادی ؟
لبخندی زد و گفت : می خوای چشاتو ببندم
نگاهی به بدن لخت و هوس انگیزش کردم و گفتم : مگه دیوانه ام خودم رو از دیدن این همه زیبایی محروم کنم
روی من دراز کشید و لباشو رو لبام قرار داد ، محبوب دختر پر حرارتی بود خیلی بیشتر از خواهرش نسترن ولی خیلی خود دار بود و نشون نمی داد مگه اینکه احساس راحتی بکنه و نیازی به خوددار بودن نبینه مثل الان که مست هوس به تنها چیزی که فکر نمی کنه خود دار بودنه
کمی که لبام رو بوسید . نوک سینه ها مو بوسید و بعد با چند بوسه رو شکمم خودش رو به کیرم رسوند . کیرم رو تو دهانش فرو برد و بزور همه رو تو دهانش جا داد . البته هنوز حمید کوچولو زیاد قد نکشیده بود
در حالی که با ولع خاصی مشغول ساک زدن بود . نسترن آمد رو تخت و کنار سرم دراز کشید و لباشو رو لبام گذاشت
کمی بعد محبوب رو تخت دراز کشید و گفت : حالا تو بخور
چرخیدم روش و رفتم سراغ کسش و با دوانگشت دست راستم کمی لب کسش رو از هم باز کردم و در حالی که انگشت دست دیگم رو تو کسش فرو می کردم زبونم رو داخل کسش کردم و خیلی آروم مشغول حرکت دادن زبون و انگشتم تو کسش شدم . نسترن منو کمی چرخوند که بتونه بره زیر بدنم و دراز بکشه و بعد سرشو رو ساق پای محبوب گذاشت و کیر منو گرفت تو دستش و به دهان برد و مشغول ساک زدن شد . من هم به عنوان تشکر دستم رو روی سینه هاش سفت شده اش گذاشتم و مشغول مالیدن شون شدم . نسترن کمی خودش رو چرخوند و دستم رو از رو سینه هاش برداشت و گذاشت رو کسش ، من هم کمی کسش رو مالیدم و دو انگشتم رو کردم تو و در حالی که تو کسش با انگشت دستم تلمبه می زدم
کس محبوب رو می خوردم . کم کم آه و ناله هر دوشون در آمد . و محبوب مرتب پاهاشو که دور گردنم حلقه کرده بود رو به هم فشار می داد و به تندی به خودش حرکت می داد . وقتی موهامو تو دستاش گرفت فهمیدم داره به اورگاسم می رسه ، با فشار زیاد چند بار سرم رو به کسش فشار داد . نزدیک بود نفسم بند بیاد که با چند حرکت تند و سخت که به خودش داد . اورگاسم شد و آروم گرفت
محبوب نگاهی به من کرد و با خنده گفت : لبو لوچه ات حسابی خیس شده ببینم خوشمزه هست ؟ مزه چه جور شوکلاتی می ده ؟
با خنده انگشتم رو کمی تو کسش فرو کردم و بعد به دهانش نزدیک کردم و گفتم : خودت مزه شو بچش ، چرا از من می پرسی ؟
با خنده چند بار سرش رو تکون داد و گفت : نکن ، حالم بهم می خوره ، دوست ندارم
با عصبانیت گفتم : امکان نداره باید مزه شو بچشی ، بی تربیت حالت بهم می خوره . مثل اینکه من همش داشتم همین رو می خوردم ها
بزور انگشتم رو تو دهانش فرو بردم یه خورده با اکرا انگشتم رو زبون زد و دستش رو گرفت به مچ دستم و دستم رو از دهانش عقب زد و اخمی کرد و گفت : خوب بابا ، خیلی خوشمزه است . ول کن دیگه
سپس نگاهی به نسترن انداخت ، نسترن با یه دستش داشت سینه هاشو می مالید و با دست دیگش مچ دستم رو که دو انگشتم تو کسش بود رو گرفته بود و به کسش تلمبه می زد . نسترن نگاهی به من کرد و بعد ناله ای کرد و گفت : بیا دیگه
بعد پاهاشو بالا گرفت . دستام رو به رون پاهاش گرفتم و پاهاشو انداختم رو شونه هام و کیرم رو گذاشتم رو جلوش دستاشو به کمرم گرفت و منو به طرف خودش کشید . کمی که تلمبه زدم سر و صداش بلند شد . به اندازه کافی خودش رو تحریک کرده بود و خیلی زود اورگاسم شد و در حالی که منو به خودش فشار می داد داد زد : آب تو بریز توش ، قرص خوردم نترس . همه شو بریز توش
محبوب اخمی کرد و گفت : به حرفش گوش نکن حمید به اون قرصها نمی شه زیاد اطمینان کرد ، هر چی نباشه ایرانیه دیگه . بریز تو دهنش یا سینه هاش یا چه می دونم . هر جا دوست داری
خندیدم و رفتم طرفش با ناز کمی خودش رو عقب کشید و با خنده گفت : من نه ، دیوانه نسترن رو می گم
با خنده رو سینه هاش نشستم و کیرم رو طرف دهانش گرفتم . اخمی کرد و دهانش رو باز کرد واجازه داد کیرم رو تو دهانش فرو کنم . نسترن که حسابی بی حال بود لبخندی زد و گفت : من می خوام بخوابم ، اجازه می دی ؟
نگاهی به پاهاش که رو هم می کشید کردم و گفتم : نه ، من هنوز با کونت حال نکردم
اخمی کرد و گفت : اون رو محبوب حال کن ، حسابی بیشتر از من مزه می ده ، مهدی که همیشه دیوانه کون محبوب بود
لبخندی زدم و گفتم : از کون تو خوشش نمی یومد ؟
لبخندی زد و گفت : نه به اندازه محبوب ، می گفت هم کون محبوب نرم و تنگ تره و هم آه و ناله های کون دادنش شهوتی تر
محبوب با دست به سینه نسترن کوبید و گفت : کثافت بی تربیت ، نمی شه تو خفه شی و اینقدر حرف نزنی . لازم نیست حمید رو تحریک کنی
بعد رو کرد به من و ادامه داد : نسترن دروغ می گه ، خودت یه خورده بکنیش متوجه می شی که خیلی بهتر از من مزه می ده
خندیدم و گفتم : حالا اینقدر تعریف نکنید ، خودم هر دو تون رو آزمایش می کنم و بعد نظرم رو می دم
محبوب اخمی کرد و گفت : من که اجازه نمی دم
بعد دوباره مشغول ساک زدن شد
کمی بعد نگاهی به من انداخت و گفت : چرا نمی یای ؟ اگه هنوز خیلی مونده یه خورده به رون پام بمالش . خیلی دوست دارم
بعد پاهاشو به هم چسبوند . من کیرم رو بین رون پاهاش گذاشتم و مشغول عقب جلو کردن خودم شدم و با این کار کیرم بین رون های سفیدش حرکت می دادم . گاهی هم بین رون پاهاش فرو می کردم و یا روی کسش می کشیدم . دستش رو به کیرم گرفت و کمی سرش رو داخل کسش فرو کرد و مشغول تماس دادن و چرخوندن کیرم روی لب کسش کرد . داشت چشاش خمار می شد و من هم حس می کردم دیگه وقتش شده رو سینه اش رفتم و تا کمی کیرم تو دهانش فرو رفت . آبم زد بیرون و ریخت تو دهانش . عقی زد انتظار نداشت به این زودی انزال بشم . خواست آبم رو از دهانش بده بیرون که لبام رو تندی رو لباش گذاشتم و مشغول بوسیدنش شدم . . کمی زور زد که منو عقب بزنه ولی نتونست و بعد در حالی که دستاش رو تکون می داد آبم رو قورت داد . لبام رو از رو لباش برداشتم . اخمی کرد و گفت : اگه زورت می رسه طعم این کیم شوکولاتی تو عوض کن اصلا طعم نعنایی شو دوست ندارم
با خنده گفتم : چه طعمی رو دوست داری ؟
خندید و گفت : چه می دونم سر به سرم نزار ، پرتغالی شو بیشتر دوست دارم . حالا برو کنار نفسم گرفت
از رو سینه اش بلند شدم و وسط شون دراز کشیدم
نسترن داشت چرت می زد . با انگشت دستم یه خورده از آبم رو که از نوک کیرم بیرون آمده بود رو برداشتم و به سمت دهان نسترن که یه خورده باز بود بردم و انگشتم رو کردم تو دهانش . چشاشو باز کرد و کمی دهنش رو جمع کرد و به من نگاهی انداخت و سپس آب دهنش رو قورت داد و لبخندی بهم زد و چرخی زد و به شکم شد و آهسته گفت :‌شب بخیر
نشستم رو تخت و نگاهی به کون خوشگل وقلمبه شده نسترن کردم و دستی روش کشیدم . آهی کشیدم
محبوب لبخندی زد و گفت : جان ، چه آهی می کشی ، خیلی دوست داری؟
لبخندی زدم و گفتم : آره ، خیلی هوس کون کردم
چرخی زد و به شکم خوابید و یه متکی کشید زیر شکمش و گفت : باشه بیا بکن ، فقط آروم
بلند شدم و گفتم : صبر کن از قبل یه قوطی کرم تو یخچال داشتیم صبر کن ببینم ، اگه باشه خیلی عالی می شه
بعد رفتم و از تو یخچال قوطی کرم رو برداشتم و در حالی که می خندیدم قوطی کرم رو نشونش دادم و گفتم : خیلی خوب شد ، حالا دیگه درد زیادی نمی کشی
بعد کمی کرم به انگشتم گرفتم و به سوراخ کونش گذاشتم و یه خورده دیگه هم کرم برداشتم و مالیدم رو سوراخ کون نسترن . از سردی کرم چشاش باز شد و گفت : این چیه ؟
با خنده گفتم : کرمه خوشگل ، واسه اینکه دردش کمتر بشه
اخمی کرد و گفت : بی مزه ، از خواب پریدم . با محبوب حال کن کاری به من نداشته باش
محبوب لبخندی زد و نشست رو تخت و گفت : خیلی از من مایه می زاری ها ، بهتره با تو مشغول بشه بعد من
و به من اشاره کرد برم سراغ نسترن
من نشستم رو رون پاش و کمی به کیرم کرم مالیدم و مشغول مالیدن کیرم شدم تا کمی بزرگ بشه . نسترن اخمی کرد و گفت : خیلی بدی حمید
محبوب که بغل دستت آماده است بزار بخوابم بخدا خسته ام
محبوب دو تا متکی رو هم گذاشت و کرد زیر نسترن و با خنده گفت : الان تموم می شه عزیزم بعد راحت می تونی بخوابی
کیرم رو روی درز کونش گذاشتم وروش خوابیدم و کمی کیرم رو بالا پایین کردم این کار رو خیلی دوست داشتم و خیلی زود هم کیرم بزرگ می شد
کمی بعد کمی کرم برداشتم و با انگشت رو سوراخ کونش مالیدم و کمی هم فرو کردم تو سوراخش و با انگشت کمی تحریکش کردم و وقتی انگشتم به تدریج تو کونش جا گرفت کمی انگشتم رو چرخوندم و آهسته انگشتم رو کشیدم بیرون و کیر مو گرفتم رو سوراخش و آهسته شروع به فشار دادن کردم .خیلی به آرامی به تدریج همه کیرم تو کونش قرار گرفت زیاد درد نکشید و وقتی که مشغول تلمبه زدن شدم دیگه اون هم داشت لذت می برد یه دستش رو به کوسش فرو کرده بود و تند تند با دو سه انگشتی که تو کسش فرو کرده بود داشت واسه خودش تلمبه می زد و دست دیگش هم رو سینه هاش حرکت می کرد . چند دقیقه بعد آه و ناله هاش حسابی بلند شد و محکم با کونش به کیرم ضربه می زد
محبوب که با دقت داشت کون دادن خواهرش رو نگاه می کرد دستش رو رو کسش گذاشت و در حالی که آهسته ناله می کرد کسش رو تحریک می کرد . نسترن یک دفعه ناله بلندی کشید و آروم شد و با خنده گفت : بسه دیگه برو سر وقت محبوب من حسابی خرابم . فکر کنم متکی رو خیس کردم
آهسته کیرم رو بیرون کشیدم و نگاهی به محبوب کردم محبوب چهار دست وپا شد و کونش رو بالا گرفت و در همون حال گفت : خیلی آروم ها
من کمی با سوراخ کونش ور رفتم و اون رو مالیدم تا آماده شد و بعد کیرم رو کمی کرم زدم و گرفتم رو سوراخ کون محبوب و یه خورده فشار دادم تو . آهسته ناله ای کرد و کمی خودش رو جلو کشید دستامو زیر بردم و کسش رو گرفتم و کشیدمش طرف خودم با این کار کیرم کمی سر خورد و تا نصفه رفت تو سوراخ کونش . آخی کشید و گفت : آهسته تر
کمی شول کردم و بعد با دقت بیشتری مشغول فشار دادن کیرم تو کون تنگش شدم . واسم عجیب بود با اون که خیلی کون داده بود باز هم کون تنگ و مامانی داشت . بهر حال یا کیر مهدی و یا کس دیگه ای که گاییده بودش کوچکتر از من بود ه و یا خیلی از آخرین کون دادنش گذشته بوده و کونش فرصت داشته خودش رو کاملا جمع کنه . بهر حال این کون خیلی کردن داشت . ناز ، تنگ ، و خوش و آب و رنگ . باور کنید شوخی نمی کنم بعضی سوراخ کون ها سیاه و پر مو و پر چین و چروکه و بد منظره است که آدمی چون من هم که کون رو زیاد دوست دارم رغبت به کردن اون کونها ندارم و به نظرم حیفه آدم کیر شو تو هر سوراخی فرو کنه . من که اینجوریم تا کون ، دهنم رو آب نندازه . کیرم رو نثارش نمی کنم
داشتم با کیرم که حالا همش تو کون محبوب بود تلمبه می زدم که ناله و آه کشیدن های محبوب بلند و بلند تر شد مرتب از من می خواست بیشتر فرو کنم
بلند شدم و به طرف حمام رفتم . محبوب گفت : کجا من هنوز نیومدم
لبخندی زدم و گفتم بزار بشورمش می خوام مزه پرتغالیشو بهت نشون بدم
بعد از شستن کیرم تو حمام ، در یخچال رو آهسته باز کردم و شیشه شربت پرتغال رو برداشتم و کمی تو کف دستم ریختم و به کیرم مالیدم و بعد شیشه رو گذاشتم سر جاش و دستم رو شستم و رفتم طرفش و متکی ها رو از زیرش کشیدم بیرون و چرخوندمش و پاهاشو بهم چسبوندم و مشغول کشیدن کیرم رو رون پاهاش شدم . چون این کار رو دوست داشت می خواستم بهش حال بدم . چند بار که کیرم رو تو رون پاهاش فرو بردم و بیرون آوردم چند حرکت تند به خودش داد و گفت : برو پایین داره آبم می یاد ، برو بخورش . نزار حروم شه
لبخندی زدم و رفتم پایین و کسش رو به دهان گرفتم . به تندی چرخی داد ومنو رو تخت خوابوند و روی دهنم نشست و در حالی که با انگشت دستش چوچوله هاشو محکم می مالید کسش رو رو ی دهانم می کشید و چرخ می داد . وقتی آروم گرفت و کسش رو تو دهانم فشار داد . فهمیدم آبش آمد و حتی وقتی با دستش از بالا به پایین رو کسش دست می کشید شاید می خواست همه آبش رو با فشار دستش خالی کنه . هنوز ناله می کرد . سپس شول ول رو سینه ام نشست
چرخش دادم و رفتم رو سینه اش خودش تندی کیرم رو گرفت و برد طرف دهانش کمی که کیرم رو با زبونش لیس زد و مکید ، کمی کیرم رو بیرون داد و گفت : یه چیزی بهت می گم ، بهم نخندی ؟ بگی دیوانه شدم ولی کیرت مزه پرتغال می ده ، به خدا راست می گم خره نخند ، خدا کنه آبت هم همین مزه رو بده آخه من .... و
هنوز کاملا حرفش تموم نشده بود که از این حرفش تحریکم کامل شد و آبم آمد .کمی با اکرا آبم رو قورت داد و بعد چند لیس به سر کیرم زد و با خنده گفت : نه مزه اش خیلی عجیب غریب شد ، من که دادم پایین ولی خیلی مونده این آب تو مزه و طعم پرتغال بده
بعد نگاهی به سر کیرم کرد با لیسی که به سر کیرم زد چند قطره از آبم رو که آمده بود بیرون خورد و با خنده گفت : فکر کنم شیرش خراب شده . آب چک می کنه
خم شدم رو صورتش زبونش رو از دهانش داد بیرون کمی زبونش رو ساک زدم و بلند شدم .
محبوب با خنده گفت : کجا ؟
گفتم: پاهام درد گرفت می رم بخوابم
خندید و گفت : خوب بیا وسط ما بخواب
اخمی کردم و گفتم : تنهایی بهتر خوابم می بره ، تو راحت باش بگیر بخواب



...... ادامه دارد
     
#32 | Posted: 1 Apr 2011 19:44
قسمت نهم


نسترن غلطی زد و گفت : بیا پیش ما بخواب من دلم می خواست بیام تو بغلت بخوابم
محبوب با خنده گفت : نقشه هات خراب شد خواهر جون ؟
نسترن نشست رو تخت و با اخم نگاهی به محبوب کرد و گفت : فضول از خود راضی ، چکارش کردی فراریش دادی ؟
محبوب لبخندی زد و گفت : گفتمش تو رو نکنه هاری می گیره
من سری تکون دادم و رفتم حمام دوش بگیرم . چند لحظه بعد در حمام باز شد و نسترن با خنده اومد تو و گفت : اجازه هست ؟ می بخشی رو در حمام ننوشته بود زنونه است یا مردونه . واسه همین آمدم تو
لبخندی زدم و گفتم : راحت باش عزیزم تو این زمونه همون مرد ، مردش هم یه جور نامرده . بی خیال مرد و زن
لیف رو برداشت و گفت : اجازه هست لیفت کنم ؟
خندیدم و گفتم : اگه نیت شیطونی نداشته باشی ، خیلی خوبه
نسترن خودش رو تو بغلم کشید و در حالی که سینه ها مو دست می کشید آهسته گفت : سعی می کنم ولی قول نمی دم
سپس دستاشو دور کمرم قفل کرد و منو به خودش فشارداد و در حالی که کسش رو روی کیرم می چرخوند بوسه ای به سینه ام زد و گفت : کاش شوهرم یه خورده مثل تو بود حتی یه خورده
لبخندی زدم و گفتم : مگه من چطوریم ؟
آهی کشید و گفت : گرم ، نرم . با احساس لطیف با احساسات ظریف زنونه و جذاب و .....و
لبخندی زدم و گفتم : همه این ها تو همین دو باری که با هات حال کردم فهمیدی ؟
لبخندی زد و زول زد تو چشمام و گفت : می دونی یه چیزهایی رو زن ها زود دستگیرشون می شه . وقتی اشک بغض رو که بخاطر درد کشیدن و گریه محبوب هنگام عذر خواهی های مکرر تو چشات دیدم وقتی دقت می کنی ببینی طرف مقابلت چطوری بیشتر حال می کنه همون طوری بدون اینکه نظر خودت رو مهم بدونی به اش حال می دی و وقتی خیلی مهم می دونی طرف مقابل کاملا ارضا بشه بعد خودت . بیشتر مردها آب کیر شون که می یاد به زن مثل یه دستمال مصرف شده نگاه می کنند و با گفتن پاشو دیگه می خوام بخوابم و یا خودت و جمع کن برو و یا پاشو برو حموم خودتو تمیز کن و یا هم کون شون رو بهت می کنند و خور پف شون هوا میره . ببینم تا حالا زنت رو کتک زدی ؟‌البته مطمئن هستم که نزدی
خندیدم و گفتم : راستش ، به میل خودم نه ، اصلا از ته دل دلم نمی یاد هیچ زنی رو کتک بزنم ، زنم که دیگه جای خود داره
آهی کشید و گفت : ولی من خیلی کتک خوردم و تحقیر شدم . اون هم از شوهرم
دستی به موهاش کشیدم و گفتم : چطور شد از شوهرت جدا شدی ؟
لبخند تلخی زد و گفت : وقتی که برای کسب در آمد برای دود و دمش از من استفاده کرد
اخمی کردم و پرسیدم : چطور
صورتش رو رو سینه ام گذاشت و گفت : شوهرم معتاد بود البته اول ها نشون نمی داد ولی وقتی تو این کار زیاده روی کرد هم تابلو شد و هم خیلی زود از کار بی کارش کردن . تو یه شرکت کار می کرد . تا مدتی با فروش طلا و بعضی وسایل خونه امرار معاش می کردیم تا اینکه اون هم تموم شد . چون معتاد بود دیگه فامیل بهش مثل همیشه کمک نمی کردن و اون پاک بهم ریخت تا اینکه یه روز از من خواست حاضر بشم با هم بریم خونه یکی از دوستاش که به گفته خودش مدیر یه شرکت بود . می گفت که می خواد با ما آشنا بشه و اگر نظرش گرفت من بشم منشی شرکت و شوهرم هم مدیر بخش فروش بشه . من احمق هم باورم شد . با خوشحالی یه لباس خوبم رو پوشیدم و کمی خودم رو آرایش کردم و با هم رفتیم خونه دوستش . خیلی زود فهمیدم که همه حرفهاش چرند بوده تو اون خونه قدیمی ، مدیر یه شرکت انتظارمون رو نمی کشید بلکه چند آدم الوات و معتاد بودن که با قرار قبلی که با شوهرم داشتند . با زور و تهدید تک تک بهم تجاوز کردن . اون بجای پول مقداری جنس گرفته بود و حتی یه خورده هم به فکر من نبود که چند روزه یه وعده غذای سیر نخورده بودم فردای آن روز با زور و تهدید و خواهش و هزار دوز و کلک بعداز یه فصل کتک خوردن راضی اش کردم طلاقم بده و از اون به بعد دیگه از مردها بدم می یومد و از هر چی مرده حالم بد می شد تا اینکه امشب . با دیدن تو نظرم کمی در مورد مردها عوض شد
نگاهی به من که چشام پر آب شده بود کرد و منو محکم بغل زد و از تکون شونه هاش فهمیدم داره گریه می کنه . حال من هم دست کمی از اون نمی آورد . کمی بعد آروم گرفت و نگاهی به من کرد و گفت : دیگه گریه نکن
لبخندی زدم و گفتم : گریه ؟ گریه چرا ؟ زیر دوش که باشی آب می زنه تو چشم آدم . مال اونه دیوانه . تو چرا گریه می کنی ؟
لبخندی زد و صورتش رو زیر دوش آب گرفت و آهسته با بغض گفت : مال شیر آبه ، گریه نمی کنم
کمی تو بغلم فشارش دادم و پرسیدم : حالا چکار می کنی ؟
لبخندی زد و گفت : تو یه کار گاه تولیدی پوشاک کار می کنم ، بد نیست همه زن هستیم و خوب هم پول می دهند . من راضیم
بعد از حمام رفت بیرون و شورت خودش و محبوب رو آورد تو حمام و شست و آنها رو رو جالباس آویزون کرد
بعد با هم بیرون رفتیم . نسترن رفت رو تخت دراز کشید و گفت : بیا بغلم بخواب ، یه استراحتی بکن دیگه داره صبح می شه
نگاهی به بدن لخت نسترن و محبوب که خوابیده بود کردم و با خنده آهی کشیدم و گفتم : مگه بین شما دو تا حور بهشتی اون هم لخت می شه آروم گرفت و خوابید ؟
لبخندی زد و گفت : اگه می تونی بکن ، کی جلو تو گرفته ، کشش شو داری؟
لبخندی زدم و گفتم : ممنون ، در خودم نمی بینم . سپس روی مبل بزرگ دراز کشیدم
سر شو از رو متکی بلند کرد و گفت : پاشو بیا اینجا بخواب خوله ، بخدا کاریت ندارم تر سو
خندیدم و گفتم : ممنون من دوست دارم موقع خواب تنها باشم و کسی دور و برم نباشه . اینطوری خیلی راحت ترم
سرشو بالاتر گرفت و با تعجب نگاهم کرد و پرسید : یعنی بغل ما دو تا
راحت نیستی و زجر می کشی ؟
خندیدم و گفتم : مشغول بودن و سکس یه چیزه و خواب یه چیز دیگه است . راستش من موقع خواب بغل خوشگل ترین فرشته های خدا هم راحت نیستم . و باز ترجیع می دم تنها بخوابم
سری تکون داد و گفت : خاک بر سر بی ذوقت کنند ، دیوانه
و بعد سرشو گذاشت رو متکی و گفت : شب بخیر
لبخندی زدم و گفتم : آره تا حالا این رو زیاد شنیدم ، شب بخیر
صبح با کوک ساعتی که کرده بودم از خواب بلند شدم و سریع دست به کار شدم و صبحانه رو آماده می کردم . موقع پختن نیمرو صدایی رو شنیدم که می گفت : نسوزونی خودتو خوشگل
به تندی برگشتم . نسترن با خنده و چشم ها ی پف کرده نگام می کرد . جلو رفتم و لباشو بوسیدم و با خنده گفتم : این رو کم شنیده بودم
لبخندی زد و گفت : چی رو ؟
لبخندی زدم و گفتم : خوشگل رو می گم
خندید و گفت : مگه خوشگل رو فقط به دختر ها می گن . ببینم به مردهای خوشگل چی می گن ؟ ها ؟
سری تکون دادم و گفتم : راست هم می گی ها ، بهرحال باید به مردهای خوشگل هم گفت خوشگل دیگه
بعد از صبحانه همه لباس پوشیدیم و حاضر شدیم . نسترن یک کاغذ از تو کیفش در آورد و چیزهایی توش نوشت و داد دستم و گفت : این شماره همون کارگاهه که توش کار می کنم اگه کارم داشتی بهم زنگ بزن ولی خودتو عموم معرفی کن
کاغذ رو گرفتم و تو جیبم گذاشتم
محبوب هم لبخندی زد و گفت : شماره منو که داری ، کاری از دستم بر می یومد خبرم کن
با خنده گفتم : اگه امروز مهدی آمد و گله کرد چرا دیشب خبرش نکردم بیاد اینجا چی بگم
با خنده گفت : هر چی دلت خواست بهش بگو ، فقط هر طور می تونی شر شو از سرم کم کن
با خنده گفتم : عیبی نداره بهش بگم باهات حال کردم
خندید . نسترن هم خندید و بعد گفت : اتفاقا فکر خوبیه بزار یه خورده بسوزه ، حتما بهش بگو
بعد همدیگر رو بوسیدم و با عجله از خونه زدن بیرون . رفتم سمت آشپزخونه که در اتاق پشت سرم باز شد و فاطی و سارا آمدن تو و فاطی با عصبانیت گفت : خوب خوابیدید حضرت آقا ، از کی تا حالا صبح زود بلند می شید برای دختر مردم ...صبحانه آماده می کنید . چرا واسه من این کار رو نمی کنی ؟
جلو رفتم و لبای خوشگلش رو بوسیدم و گفتم : چشم ، واسه شما هم صبحانه حاضر می کنم . یعنی دوست داری زود از سرم بازت کنم بری . این که می بینی بلند شدم و صبحانه آماده کردم برای این بود که زودتر به بهانه خوردن صبحانه بیدارشون کنم ، صبحانه شون رو بخورن و برن پی کار شون
سارا نگاهی به متکی روی مبل بزرگ کرد و پرسید : نوبتی با اونها رو تخت می خوابیدی این جای کدوم بیچاره ای ؟
لبخندی زدم و گفتم : من
نگاهی به من و بعد به فاطی کرد . فاطی سری تکون داد و گفت : آره ، بابا یه ذره خوله شب دوست داره تنها بخوابه
سارا اخمی کرد و گفت : یعنی تو می خوای من باور کنم که شب قبل اون دو تا لخت وپتی رو تخت تنها خوابیدن و تو مثل مادر مرده ها رو مبل لم داده بودی ؟ اون هم تا صبح ؟
در حالی که داشتم براشون چایی می ریختم با خنده گفتم : شما دو تا بد دل هستید و گرنه فاطی هم می دونه که من موقع خواب اصلا پیش اون دو تا نبودم
فاطی اخمی کرد و گفت : بله موقع خواب بله ، ولی تمام مدت قبل خواب رو کجا بودی ؟ و چکار می کردی ها ؟
با بی حوصله گی گفتم : تو رو خدا فاطی ، کوتا بیا تمام بدنم کوبیده شده و خسته است
سارا با خنده گفت : می خواستی زیاد فعالیت نکنی حمید خان
رفتم طرفش و بغلش کردم و لباشو محکم بوسیدم و گفتم : تو دیگه نخ نده هنوز از کار دیشب تو عصبی هستم . در اولین فرصت تلافی شو سرت در می یارم
فاطی با کنایه گفت : حالا ولش کن ، بیا صبحانه تو بخور
سارا اخمی کرد و با خنده گفت : ولم کن دیگه نمی بینی خانمت ناراحت شده منو بغل زدی
رفتم کنار شون مشغول صبحانه خوردن شدم


......ادامه دارد
     
#33 | Posted: 5 Apr 2011 10:01
نمیدونم اسمشو چی باید گذاشت
تا قبل از دیروز من تمامی سکسهای گروهی زنو شوهر با زنو شوهر دیگری یا همان ضرب دری را که تو همین سایت خونده بودم را زاییده تخیلات نویسنده و یا عقده های نوجوونی میدونستم ولی الان کاملا نظرم عوض شده و میگم شاید هم واقییت داشته باشه حالا چرا ؟ چون دیروز ساعت 6 بعد الظهر بود که گوشیم زنگ خورد اقایی بود خودشو افشین معرفی کرد و گفت فلانی شماره شمارو داده برای ماهواره بعد از سلام الیک دستگاهی با تجهیزاتش خواست و قرار شد ساعت هشت شب براش ببرم و نصب کنم ساعت هشت بود که رسیدم منزلشون افشین بود با همسرش رفتم داخل و کارمو شروع کردم تازه کارمو شروع کردم که زنگ خونه به صدا در اومد اقایی با خانمی امدند داخل من هم رفتم پشت بام و دیشو نصب کردم امدم پایین و نشستم جلوی تلوزیون من روبروی میز تلوزیون که شیشه مشکی داشت نشستم و این دو زنو شوهر پشت من روی مبل بودند من دستگاهو گذاشتم تو سرچ کلی وقت میخواست تا کارش تموم بشه منم بیکار بودم که چشمم افتاد به شیشه میز تلوزیون چی میدیدم مرد مهمان که صادق نام داشت داشت از زن افشین لب میگرفت افشین هم داشت سینه های زن صادقو میمالوند من داشتم همینجور زیر چشمی شیشه رو نگاه میکردم که سرچ تموم شد من دوباره زدم روی سرچ این کارو 3 بار ادامه دادم اونها هم ول کن نبودند دیگه نمیتونستم بیشتر ادامه بدم سرچ اخری که تموم شد یکباره رومو برگردوندم که بگم افشین خان تموم شد که افشین با دست پاچهگی دستشو برداشت ولی صادق تا بفهمه من دارم نگاه میکنم داشت لب میخورد که افشین صداش کرد حالا کسی که شماره منو به افشین داده بود برادر زن افشین میشد افشین اومد جلو منو تا دم در راهنمایی کرد حساب ماهوارو هم داد و گفت میشه راجع به این موضوع به فلانی چیزی نگی گفتم والا چی بگم که صادق گفت افشین این دوستمونو بیار تو منم رفتم تو دوباره گفت بابا جان چیزی نشده که اصلا بیا این زن منو افشینو بکن خوبه راضی میشی گفتم بابا خیلی باهالید اونوقت شما کجا تشریف میبرید که صادق گفت دوست داشتی ما هم قاطی میشیم دوست نداشتی نگاه میکنیم تازه حالش بیشتره مونده بودم با این همه غیرت گفتم اصلا بهتره من نگاه کنم افشین گفت اینجوری دهنت کیپ میشه گفتم من ادم فروش نیستم داستان ضربدری زیاد خونده بودم ولی باور نمیکردم حالا میخوام زندشو ببینم افشین گفت پس بیا اول شام بخوریم بعد منم رفتم سر میز شام افشینو صادق و زناشون هی سر شام به هم کیر حواله میکردند منم دیگه از اون حال متعجب در اومده بودم انگار عادی شده بود سر شام هم دو پیک وتکا هم خوردیم زن افشین لباسشو در اوردو شروع کرد با دامن و سوتین رقصیدن صادق هم داشت دورش موس موس میکرد افشین هم رفته بود سراغ لب زن صادق که لیلا نام داشت منم داشتم زن افشین که اونم مریم بود نگاه میکردم که دامنشو هم در اورده بود که احساس کردم کسی کیرمو گرفته برگشتم دیدم لیلا داره با کیرم بازی میکنه چیزی نگفتم دوباره مریمو نگاه میکردم که لیلا گفت مریم طرف چشمش ترو گرفته مریم گفت ای به چشم و با شورت و سوتین اومد روی پاهای من نشست شروع کرد با گردنو صورت و لبام بازی کردن حس عجیبی بود از افشین خجالت میکشیدم ولی افشین اصلا حواسش به من نبود صادق هم رفت سراغ لیلا و اونو لخت کرد مریم با من ور میرفت افشینو صادق با لیلا مریم بلند شد و کاملا لخت شد منم که دیگه هشری شده بودم لخت شدم همون وسط حال خابوندمش رفتم لای پاش کس بی مو و خوش بویی داشت شروع کردم به لیسیدن صادق هم اومد سراغ مریم کیرشو داد تو دهن مریم که داشت واسش ساک میزد من تازه یاد خودم افتادم رفتم جلو کیرمو دادم دست مریم صادق رفت کرد تو کسش منم دادم ساک بزنه افشین هم داشت کس لیلا میلیسید بعد چند دقیقه صادق رفت تا لیلا ساک بزنه منم رفتم کردم تو کس مریم مریم حسابی هشری شده بود منم تند تند تلمبه میزدمکه مریم لرزیدو شروع کرد وحشیانه لبامو مکیدن وقتی خالی شد گفت افشین من اومدم ابمو نمیخوری که افشین تندی پرید روی کس مریم و شروع کرد لیسیدن لیلا داشت برای صادق ساک میزد صادق گفت بفرما با دست اشاره میکرد به کس زنش منم رفتم کردم تو کس لیلا خیلی تنگتر از مریم بود صادق رفت سراغ مریم افشین از جلو صادق از عقب مریمو میکردند به لیلا گفتم پشت راه داره لیلا گفت نه ببخشید کون میخای برو سراغ مریم افشین عاشق کس منه صادق عاشق کونه مریم منم بازم داشتم لیلارو میکردم که لیلا هم ارضا شد صادق اومد گذاشت تو کس لیلا منم کردم تو کونه مریم مریم جیغ زد گفت بابا پارم کردی کیر صادق بلندتر از کیر من بود ولی کیر من کلفتر گذاشتم کمی که گذشت شروع کردم به تلمبه زدن تنگ تنگ بود داشت ابم میومد گفتم چه کار کنم لیلا پرید اومد جلو کیرمو کشید بیرون کرد تو دهنش من خودم خالی کردم باورم نمیشد اینقدر اب داشته باشم خسته رفتم رو ی مبل نشستم افشین اول خالی شد تو دهن مریم صادق بعدش خالی کرد روی سینه مریم منم که انگار دیدن خالی شدن اونها تازه شهوتیم کرده بود دوباره رفتم سراغ لیلا بعد بیست دقیقه کس کردن دوباره داشتم میومدم که رفتم سمت مریم کردم تو دهنش و خالی شدم. نیم ساعت بعد هم خسته و داغ خداحافظی کردم اومدم بیرون توی راه داغ بودم زیاد اهمیت نداشت ولی امروز صبح که بیدار شدم یادم اومد چی شده . برای این خاطره هیچ اسمی پیدا نکردم خودتون هر چی دوست دارین اسمشو بزارید
     
#34 | Posted: 8 Apr 2011 08:07
ادامه داستان مهدی وزنش

قسمت دهم

بعد از صبحانه به طرف در اتاق رفتم فاطی اخمی کرد و گفت : کرم رو برای چی می خواستی ؟
نگاهش کردم و پرسیدم : کرم ؟
اخمی کرد و گفت : آره کرم ، آخه پشت در نشسته بودیم شنیدم می گفتی برم ببینم کرم تو یخچال داشتیم ببینم هست یا نه
با خنده گفتم : واسه نسترن می خواستم ، خواهر محبوب . آخه دستش سوخته بود
لبخندی زد و گفت : آها تو تخت خواب می خواستی کرم بزنی ؟ ببینم چرا آخر شب رفتید حمام ، صدای آب و دوش پایین می یومد یا خواب می دیدم و حمام نرفتید
بغلش کردم و لبام رو روی لباش گذاشتم و دستامو بردم رو باسنش و کمی کون خوشگلش رو فشار دادم و بعد آهسته گفتم : بد نشو ، می دونی که من هر کاری هم بکنم آخرش هلاک اون اخم قشنگتم . تو که منو می شناسی اذیتم نکن
بزور خودش رو از بغلم کشیدم بیرون و رو کرد به سارا و گفت : این کاراش هم نقشه است ، نمی دونی چه جونوریه این حمید
سپس رو کرد به من و گفت : آخه تو چطور دلت اومد با اون کثافت ها حال کنی ؟
اخمی کردم و گفتم : واسه همین آخر شب مجبور شدم برم حموم کنم ، آخ نمی دونی چه بوی بدی می داد بدنشون . تا دو سه بار خودم رو نشستم آروم نگرفتم
سارا زد زیر خنده و گفت : فاطی خودت رو خسته نکن ، اون همه جواب ها رو قبلا آماده کرده
فاطی لبخندی زد و گفت : آره می شناسمش ، خوب گوشاتو باز کن بخدا اگه یه بار دیگه تکرار بشه من می دونم و تو ها ، نخند دیوانه دارم جدی می گم
سارا متکی رو از رو مبل برداشت و با خنده نگاهی بهش کرد و گفت : آره واقعا انگار حمید رو مبل خوابیده بوده چون فقط موهای کوتاه حمید روشه فاطی تو ناراحت نمی شی حمید تنها می خوابه
فاطی لبخندی زد و گفت : تا قبل از خواب حسابی حالشو جا می یارم بعد هم که آنقدر بی حال می شه که بغل من خوابیدن و نخوابیدنش توفیقی نمی کنه
اخمی کردم و گفتم : فاطی ، افشاگری نکن ، سارا داره حالی به حالی می شه . هوسیش نکن حالشو ندارم
سارا اخمی کرد و داد زد : چقدر تو پر رو و بی تربیتی حمید ، خجالت بکش بخدا هنوز هم باور نمی کنم آدمی مثل تو دیشب رو روی مبل خوابیده باشه و اون دوتا هم چند متر اون طرف تر لخت رو تخت خواب باشند
گفتم : این از پاکی منه خوله ، آخه کدوم آدم خول و چل و دیوانه ای بی دلیل اون دو تا دختر لخت و مامانی رو ول می کنه می ره روی مبل می خوابه ؟ ها
فاطی لبخندی زد و گفت : تو
بعد هر دو زدن زیر خنده . اخمی کردم و گفتم : نه ، واسه اینه که من آدم پاکی هستم و دلم نمی خواست بدنم به اون کثافت ها بخوره . من اینجوریم دیگه پاک ، پاک
سارا لبخندی زد و گفت : آره باید هم پاک و تمیز باشی ، آخه چند ساعت پیش اون دو تا برده بودنت حموم و شسته بودنت
اخمی کردم و گفتم : خدا از شما نمی گذره که اینقدر منو اذیت می کنید
سپس در حالی که لبخند به لب داشتم از خونه زدم بیرون و مغازه رو باز کردم . یک ساعتی بعد . مشغول کارم بودم که ماشین مهدی جلو مغازه متوقف شد و مهدی پیاده شد و آمد سمت مغازه . وارد مغازه شد و سلامی کرد و آمد پیشم و رو صندلی نشست و با خنده پرسید : دیشب زنگ نزدی ؟
با خنده گفتم : فکر بد نکن خبری نبود
با خنده گفت : با سارا صحبت کردی ؟
گفتم : راجع به چی ؟
گفت : قرار بود با سارا صحبت کنید که مشکل عصبی و روحی براش پیش نیاد
گفتم : نه دیشب موردی پیش آمد فرصت نشد ، حالا ظهر ناهار بمون بعد ناهار مفصل صحبت می کنیم
اخمی کرد و گفت : نه ناهار نمی تونم بیام ، الان که سارا پیش تویه وقت خوبیه برم سراغ محبوب و ببینم چرا با من تماس نمی گیره و جواب تلفن منو هم نمی ده . حسابی نگرانم کرده
با خنده گفتم : زیاد حرص نخور محبوب به درد تو نمی خوره
خندید و گفت : لابد بدرد تو می خوره
لبخندی زدم و گفتم : شاید
اخمی کرد و گفت : دیگه راجع به محبوب اینطوری حرف نزن خوشم نمی یاد ، محبوب دختر پاک و درستیه بجز من با کسی پا نیست
گفتم :‌ در مورد دختر بودنش درست می گی ، چون به من هم از عقب داد و نگذاشت از جلو بکنمش
یک باره از رو صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت : بسه دیگه شوخی هم اندازه داره
من خیلی جدی گفتم : بخدا راست می گم ، دیشب اجازه نداد از جلو بکنمش ، ولی خوب کونش هم بد چیزی نبود . حسابی حال داد
مهدی به طرف در مغازه رفت و گفت : من نمی تونم اینجا بمونم و هر چی از دهنت در میاد رو گوش کنم
با عصبانیت گفتم : ببینم ، با چشمات ببینی خوبه ، بیا من عکس اون دختره نجیب و دوست خصوصی تو دارم
جلو در خشکش زده بود برگشت طرفم و گفت : من رو دست می اندازی
زنگ بالا رو زدم و چند لحظه بعد فاطی در رو باز کرد و با دیدن مهدی با هاش سلام و احوال پرسی کرد و از من پرسید : با من کاری داشتی ؟
گفتم : برو و اون دوربین رو بیار می خوام عکس هایی که از منو محبوب و خواهرش گرفتی ، نشون مهدی آقا بدم
فاطی لبخندی زد و رو کرد به مهدی و گفت : حیف شما نیست به این دختره دل بستید ؟
سپس رفت و چند دقیقه بعد با دوربین برگشت و دوربین رو داد دستم
تشکری کردم و در رو بستم و عکسها رو تو کامپیوتر ریختم و نشون مهدی دادم . مهدی دهانش باز مونده بود . اصلا نمی تونست اون چی رو که می دید باور کنه . آهسته پرسید : آنها دیشب اینجا بودن ؟
گفتم : بله تا صبح بغل هم بودیم
روی صندلی وا رفت و پرسید : چند وقته باهاشون رابطه داری ؟
لبخندی زدم و گفتم : در اصل قضیه فرقی نمی کنه ، بیچاره ساده ، نه تو اولین حال بده به اونها بودی و نه من آخریشم ، مثل من و تو زیاد دور و برشه ولی من حالم رو می کنم و بیخیالش می شم تو عاشق می شی و زندگی تو پاش می زاری فرق قضیه اینجاست ، حالا ببین این دختره و امثال اون ارزش این رو داره که زن خوب و دلسوز تو بپای عشق مسخره خودت با اونها بسوزونی ؟
گوشی تلفن رو برداشتم و شماره محبوب رو گرفتم . کمی بعد ارتباط بر قرار شد . محبوب گفت : سلام حمید ، بگو عزیز کاری داشتی ؟
گفتم : سلام خوشگل ، مهدی الان پیشمه و من جریان دیشب رو واسش گفتم باورش نمی شه که تو دیگه دوستش نداری ، فکر کنم دوست داره باهات حرف بزنه . گوشی
سپس گوشی رو دادم دست مهدی . مهدی که تا بحال گوشش رو چسبونده بود به گوشی و حرفهای ما رو گوش می کرد ، گوشی رو گرفت و با عصبانیت خطاب به محبوب گفت : کثافت هرزه ، چطور روت می شه با من حرف بزنی ؟
من گوشم رو به گوشی گرفتم تا حرفاشون رو گوش بدم
محبوب جواب داد : کثافت و هرزه خودتی حمال ، فکر کردی هر غلطی بکنی من خبر دار نمی شم . دیگه منو فراموش کن . از حالا تصمیم گرفتم مال حمید باشم . خیلی مرد تر از تویه ، عوضی . اون مرده حداقل برای رسیدن به من منو فریب نمی ده تو مرتب من و خواهرم رو بازی دادی کثافت
مهدی با عصبانیت گفت : هر کی هر چی گفته دروغ گفته احمق ساده لوح من تو رو واقعا دوست دارم
محبوب داد زد : غلط می کنی کثافت عوضی ، جای خال کون من رو همه دوستات خبر دارند ، همه چیز ما ها رو برای همه تعریف کردی بعد هم که با اون دختره و معلوم نیست چند تای دیگه می ری خوش گذرونی . آخ که
چقدر من احمق بودم عشق تو رو قبول کردم کثافت دله ، حمال .. برای
اینکه جگرت رو خوب بسوزونم . هر چند فرقی هم برات نداره ولی من دیشب تا صبح با حمید حال کردم هم من و هم خواهرم . . تا حالا هم چنین حالی نکرده بودم . باز هم باهاش هستم هر موقع بخواد می رم تو بغلش . حالا گوشی رو بده به حمید ، دیگه هم حق نداری اسم من و خواهرم رو به دهن کثیفت بیاری
گوشی رو از دست مهدی گرفتم و گفتم : بگو خوشگل من
با دلخوری گفت : مگه من نگفتم یک جوری از سرم بازش کن . دیگه تکرار نشه ها ، دوست ندارم دیگه صداشو بشنوم
مهدی سرش رو از گوشی دور کرد و رو صندلی نشست و سرش رو گرفت تو دستاش
من به محبوب گفتم : خیلی خوب عزیزم حالا زیاد تند نرو . بعدا باهات تماس می گیرم
بعد خداحافظی کردم . نشستم رو صندلی و به مهدی خیره شدم . کارد می زدی خونش در نمی یامد ، حسابی بهم ریخته بود ، سیگاری روشن کرد و گفت : می کشمش ، با همین دستام خفه اش می کنم
اخمی کردم و گفتم : احمقانه است که چی بشه ؟ تا همین جاش هم که خودت و زن و بچه ات رو علاف و بازیچه اون کردی بسه ، نمی خواد دیگه کاری بکنی که بقیه عمر تو بری گوشه زندان
کمی فکر کرد و گفت : من باید زهر مو بهش بریزم
با خنده گفتم : یعنی می خوای مسمومش کنی ؟
لبخندی زد و گفت : از دختری خلاصش می کنم ، تا دیگه افاده دختر بودنش رو به کسی نده
گفتم : چطوری ؟ می ری در خونه شون و به مامانش می گی لطفامحبوب خانم رو بگید بیاد می خوام با اجازه بزرگتر ها پرده بکارت دختری شو پاره کنم ؟ تا دلم خنک بشه
لبخند تلخی زد و گفت : یه شب دعوتش کن خونه خودت ، بقیه کار ها با من
لبخندی زدم و گفتم : شرمنده ، من چنین غلطی نمی کنم
نگاه تندی به من کرد و گفت : چیه ؟ خاطر شو می خوای ؟
خندیدم و گفتم : من کونش بیشتر دوست دارم تا خاطر شو
با خنده گفت : چیز خورش می کنیم تا گیج و منگ بشه بعد کونش از تو و کسش از من ، چطوره ؟ خوبه ؟
لبخندی زدم و گفتم : من دیشب دوبار کون شو کردم دیگه فعلا تمایلی به کونش ندارم
بلند شد و به طرف در رفت . پرسیدم : کجا ؟ یه خورده دیگه عکسها رو نگاه می کردی ، منظورم اینه که یه چایی دیگه می خوردی
خیلی جدی گفت : می رم دور و بر خونه اش . بهر حال از خونه که می یاد بیرون . کمین شو می کشم و سر فرصت زیر چرخ ماشینم له اش می کنم تو هنوز منو نشناختی ، من رو هوا حرف نمی زنم . بعد هم از محل حادثه در می رم . کسی هم بو نمی بره ، با بد کسی سر جنگ شده
دلم هوری ریخت پایین . بر عکس من ، مهدی رو خوب می شناختم . می دونستم که تهدیدش رو راحت عملی می کنه
فکری کردم . نباید اجازه می دادم محبوب بیچاره مفت و مسلم به خطر بیافته . گفتم : من تو رو به آرزوت می رسونم ، و تو هم باید قول مردانه بدی که همه چیز رو فراموش کنی و دیگه دور و بر محبوب و خواهرش نچرخی و بچسبی به زندگی خودت و به فکر سارا و بچه هات باشی
برگشت و رو صندلی کنارم نشست و گفت : می دونستم می تونم رو تو حساب کنم ، حالا نقشه تو چیه ؟





ادامه دارد..........
     
#35 | Posted: 8 Apr 2011 08:10
مهدی وزنش

قسمت یازدهم

دوستش داشتم ولی این که باید خودم رو ملزم می کردم که کاری نکنم که اون فکر بدی دربارم بکنه منو عذاب می داد و نمی گذاشت که خودم باشم
سارا اخمی کرد و گفت : حالا بزار ببینیم این قهرمان گفتم : اگه تو پرده شو پاره کنی با نفرتی که از تو داره می ره شکایت می کنه و یه درد سر بزرگ درست می شه . من خودم این کار رو می کنم و اجازه می دهم تو هم شاهد قضیه باشی . این طوری که اون خیلی خاطر مو می خواد زیاد شلوغش نمی کنه و من می تونم آرومش کنم . و تو هم به آرزوت می رسی
پرسید : اینطوری که برای تو مشکل درست می شه
گفتم : چکار کنم تو چاره دیگه ای برام نمی زاری ، شاید بتونم خرش کنم که زیاد شلوغش نکنه . سعی می کنم بهش بقبولونم که اشتباهی بجای پشتش رفته تو جلوش . ولی مهدی بخدا قسم اگه بعد از این کار اسم محبوب و یا خواهرشو بیاری و یا حتی اگه اونها بیان طرفت و تو بخوای با هاشون حتی یک کلام حرف بزنی . دیگه نه من و نه تو
مهدی دستشو طرف دراز کرد و گفت : من مثل یه مرد قول می دهم که اگه این کار رو بکنی . بطور کلی فکر مو از اون آشغالها دور می کنم . انگار نه انگار که اصلا آنها رو می شناختم . قول شرف می دم
با هاش دست دادم
ادامه داد : ولی من باید شاهد جریان باشم
سری تکان دادم و گفتم :‌ باشه ، ولی نباید تو رو ببینه ، فکر من رو هم بکن نمی خوام متوجه بشه همه چیز نقشه بوده و من این نقشه رو واسه بی عفت کردن اون کشیدم
لبخندی زد و گفت : همین امشب باشه
سری تکون دادم و گفتم : اگه دعوتم رو قبول کنه باشه
بلند شد و صورتم رو بوسید و گفت : تو خیلی لوطی هستی و من به داشتن دوستی مثل تو به خودم می بالم . قول می دهم در هر فرصتی که پیش بیاد جبران کنم
گفتم : من هر کاری که می کنم واسه تو و سارا خانم انجام می دم
به طرف در مغازه راه افتاد ، پرسیدم : دیگه کجا ؟
لبخندی زد و گفت : می رم شیرینی بخرم و ناهار
گفتم : بی خودی ولخرجی نکن ، فاطی یه چیزی درست می کنه و با هم می خوریم
خندید و گفت : بابا شیرینی آشتی کردن من و زنمو نمی خوای بخوری ؟
خندیدم و گفتم : اگه واسه اونه که بدو زود باش تا غذا تموم نشده
مهدی خندید و گفت : الان که وقت ناهار نیست هول نشو . الان می رم کارگاه ، باید چند تا کار رو تحویل مشتری بدم تو به خانمت بگو ناهار درست نکنه . من ظهر که آمدم سر راهم شیرینی و ناهار می گیرم می یام خونه
سپس خدا حافظی کرد و رفت . تقریبا بلافاصله بعد از رفتن اون در داخل مغازه باز شد و فاطی با چشم های اشکبار با ناراحتی داد زد : حمید ، در مغازه رو ببند ، بیا تو خونه کارت دارم
نگاهی بهش کردم و سری تکون دادم و گفتم : باز تو گوش واستاده بودی ؟
دوباره داد زد : گفتم بیا تو کارت دارم ؟
در مغازه رو از داخل قفل کردم و رفتم تو اتاق . فاطی و سارا با قیافه های عصبانی منتظرم بودن . با ورودم فاطی به طرفم آمد . لبخندی به رویش زدم . سیلی سختی بگوشم زد و فریاد کشید : می خندی ؟ احمق نامرد ، حالا کارت بجایی رسیده که برای بی حیثیت کردن دختر مردم نقشه می کشی ، یعنی تو اینقدر رذل و کثافت بودی و من خبر نداشتم
لبخندی زدم و رو به سارا کردم و گفتم : هر چی می کشم از دست تو و اون شوهر خول وضعته
اخمی کرد و گفت : خفه شو ، ما هر دو پشت در به حرفاتون گوش می دادیم . نقشه بی حیثیت کردن دختره از تو بود و خود تو هم قراره اجراش کنی ، فکر کردی خودتو به موش مردگی بزنی ما خبر دار نمی شیم
گفتم : دست شما درد نکنه ، ممنون که مزد زحمت ها مو دادید ، تا دیروز که اون دختره کثافت و هرزه بود ولی امروز ظاهرا فامیل در اومدید و ازش دفاع می کنید
سارا خیلی بهش برخود به تندی جلو آمد . من صورتم رو گرفتم جلوش و گفتم : چیه ؟ بفرما بزن تعارف نکن
بی انصاف یک سیلی دردناک وباحال هم اون گذاشت تو صورتم
اخمی کردم و گفتم :‌حداقل این طرف دیگه می زدی ، اونجا رو قبلا فاطی سرخش کرده بود ، می خواستی حسابی دردش رو حس کنم نه ؟
فاطی شونه هامو گرفت و داد زد : مسخره بازی رو بزار کنار ، دارم جدی حرف می زنم . تو حق نداری این کار رو بکنی فهمیدی ؟ یا نه ؟
لبخندی زدم و گفتم : عقده های قبلی و دیشب و غیره خالی شد . حالا اجازه دارم یک کلام حرف بزنم
فاطی عصبانی گفت : مزه نریز ، ما همه چیز رو خودمون شنیدیم ، نمی تونی انکار کنی که این نقشه تو نیست
لبخندی زدم و گفتم : کی گفته من قصد دارم اون دختر بی چاره رو بی عفت کنم ؟
فاطی داد زد : خود تو
گفتم : شما که گوش ایستاده بودید لابد شنیدید که مهدی می خواست بره و هر طور شده محبوب رو زیر ماشین بیاره . شما دو تا باهوش این حرفها رو متوجه شدید یا نه ؟
فاطی با تردید گفت : از کجا معلوم که راست می گفت
رو کردم به سارا و گفتم : تو شوهر تو می شناسی به نظر تو ممکن بود این کار رو بکنه یا نه ؟ لطفا راستش رو بگو ؟
سارا سری تکون داد و گفت : بعید نبود ، ولی ممکن هم بود با اصرار تو کوتا بیاد و منصرف بشه
با ناراحتی گفتم : خوب ، پس لابد شنیدی که من عاقبت کارش رو براش شرح دادم ولی اون به خرجش نرفت
سارا با گریه گفت : چه غلطی کردیم کاش این نقشه رو نمی کشیدیم منظورم محبوب رو از چشم مهدی انداختنه ، هر چند اون نقشه هم از کله تو بیرون آمد
فاطی با دلخوری گفت : حمید من هیچی نمیفهمم ، ولی اگه فکر کردی من دست رو دست می زارم که تو این کار رو با اون دختر بیچاره بکنی سخت در اشتباهی . اصلا یک راه حل خوب . به مهدی بگو اینها همش نقشه بوده و محبوب دختر خوبیه . ها چطوره ؟
لبخندی زدم وگفتم : خیلی خوبه ، آفرین همه این فکر بکر مال خودت تنهاییه یا سارا خانم هم کمکت کرده . خوب با این کارت مهدی رو که با من دشمن می کنی چون با دختر مورد علاقه اش حال کردم و محبوب و خواهرش هم دشمن خونی من می شن و مهدی و محبوب بیشتر به هم علاقه مند می شن
سپس لبخندی زدم و ادامه دادم : باید آروم بگیرید و اجازه بدید من نقشه ام رو اجرا کنم
فاطی با عصبانیت گفت : تو وجدان نداری ؟ چطور دلت می یاد اون دختر بیچاره رو بی عفت کنی . خیلی کثافتی
سیگاری روشن کردم و گفتم : قرار نیست تو نقشه من کسی بی عفت بشه
هردوشون یه لحظه به من خیره شدن . فاطی آهسته پرسید : یعنی چی ؟
مگه قرار نیست مهدی آقا شاهد ماجرا باشه ؟
لبخندی زدم و گفتم : پس لابد شنیدی که به مهدی گفتم که محبوب نباید اون رو ببینه
فاطی گفت : درست حرف بزن ، چه نقشه ای کشیدی ؟
خندیدم و گفتم : من موضوع رو به محبوب می گم ، یعنی بهش می گم که مهدی قصد جون شو کرده و فقط با بی عفت کردن اون راضی می شه و ازش می خوام با من همکاری کنه و طوری صحنه سازی می کنیم که ظاهرا این کار انجام می گیره . یعنی بقول شما بی عفت کردن اون . بعدا مهدی باید شورت خونی و رو تختی خونی رو ببینه
فاطی لبخندی زد و گفت : حالا اگه محبوب قبول کرد . خون از کجا می خوای بیاری ؟
گفتم : از این جگر خون شده من که از دست شما زنها آش ولاش شده ، اگه خونی درش نمونده بود . مجبور می شم نوک انگشتم رو یه خورده ببرم ، بزار خون من در راه نجات زندگی سارا خانم و مهدی به زمین بریزه
فاطی لبخندی زد و گفت : فکر میکنی خیلی بامزه ای ؟


ادامه دارد...............
     
#36 | Posted: 8 Apr 2011 08:11
مهدی وزنش


قسمت دوازدهم


با دست کمی صورتم رو مالیدم و گفتم : خودم رو نمی دونم ولی مطمئن هستم شما خیلی بی مزه و منفی هستید
سارا کمی جلو آمد و گفت : اگه همه چیز خوب پیش بره دیگه فکر نمی کنم مهدی هرگز حاضر بشه دور و بر محبوب بره
لبخندی زدم و گفتم : من که خیلی به نقشه ام امیدوارم
فاطی جلو آمد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و منو بوسید و گفت : من خوب می دونستم که تو حمید ناز من کار بد ، بد نمی کنی
اخمی کردم و گفتم : جدی می دونستی ؟ حتی اون موقع که بهم سیلی زدی ؟
فاطی دستشو گذاشت از رو شلوار به جلوم و گفت : می دونم چطور از دلت در بیارم ، ببخش منو یه ذره خول شدم
بعد قیافه ای گرفت و رو کرد به سارا و گفت : همه اش تقصیر تویه و اون شوهر خول وضعت که نزدیک بود من و حمید جون رو با هم دعوا بندازید
دیگه نبینم دست رو شوهرم بلند می کنی ها ، حالا بیا جلو ببوسش و از دلش در بیار
سارا اخمی کرد و گفت : لازمه ؟
خندیدم و گفتم : می خوای من بیام ببوسمت ، تا از دلت در بیاد
فاطی دستشو گذاشت رو جلوم و گفت : چیه قد بلندی می کنه
گفتم : دست بهش نزن جلو سارا یه موقع هوس می کنه
فاطی گفت : خوب هوس کنه . ما که با سارا و مهدی زوج مکمل شدیم بیاد بچسبه بهت
تو قیافه فاطی تمرکز کردم ، نه . این حرف رو از ته دلش نمی گفت فاطی بهم حساس بود و با آنکه من سعی می کردم زیاد طرف سارا نرم تا کمتر حساس بشه ولی بی فایده بود . آزادی و راحتی و هوس رو برای خودش می خواست و کمتر به فکرش می رسید که خوب من هم دوست دارم لذت ببرم ، با اینکه از ته دلنقشه کش چکار می کنه بعد به این کار ها فکر می کنیم
لبخندی زدم و گفتم : سارا جون ناز نکن ، بقول فاطی الان داره قد می کشه و می خواد . اگه الان بیام طرفت و بخوام بکنمت اجازه نمی دی ؟
سارا خماشو هم کشید و گفت : معلومه که اجازه نمی دم . اگه بزور هم بکنی مهدی که آمد بهش می گم
لبخندی زدم و گفتم : بگو ، فکر می کنی چی میشه ؟ فوقش می ره سر وقت فاطی و اون رو می کنه . فاطی هم که از خداشه ؟
فاطی ویشگونی از دستم گرفت و گفت : بی تربیت نشو
سارا رو کرد به فاطی و با خنده گفت : حمید راست می گه . دوست داری با مهدی باشی ؟
با خنده گفتم : خواهش می کنم محترمانه حرف نزن سارا، خوشگل بپرس بگو فاطی دوست داری مهدی بیاد و بکنه تو کست و یا کونت و دوباره پاره ات کنه ، اون هم می گه آره خیلی حال می ده
فاطی افتاد دنبالم و در حالی که می خندید چند ضربه به بازو و پشتم زد
سارا سری تکون داد و گفت : شما دو تا واقعا دیوانه هستید
فاطی رفت طرف سارا و با خنده دست شو برد لا پای سارا و فشاری به کسش داد و با خنده گفت : تو چی ؟ از حال کردن با حمید لذت می بری ؟
من با خنده گفتم : مگه نشنیدی دیروز به شوهرش می گفت از حال کردن با من کیف کرده و لذت برده
سارا جلو آمد و ویشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت : خیلی بی تربیتی حمید من اون حرفها رو برای آن که حرص مهدی رو در بیارم اون حرفها رو زدم ، فرصت طلب لعنتی
لبخندی زدم و گفتم : پس از حال کردن با من لذت نبردی ؟
لبخندی زد و گفت : نه ، اصلا
گفتم : نه از جلو ، نه از عقب . با هیچ حالتی ؟
فاطی اخمی کرد و گفت : تو خودت چرا محترمانه حرف می زنی ؟
گفتم : آخ ببخشید ، تصحیح می کنم آیا شما سارا خانم موقعی که من از کون شما رو می کردم و یا کیرم رو تو کس قشنگتون می کردم در هیچ کدوم از این حالات به شما حال نداد
سارا با خجالت داد زد : نخیر
چهره سارا نشون می داد حسابی از پر رو بازی من و فاطی عصبی و خجالت زده شده ، سارا به من نزدیک شد . نگاهی به صورتش کردم


.....ادامه دارد
     
#37 | Posted: 8 Apr 2011 08:12
مهدی وزنش

قسمت سیزدهم



سارا حسابی سرخ شده بود . ویشگون محکمی از رون پام گرفت و با عصبانیت داد زد : شما زن و شوهر خیلی بی تربیت و بی نزاکتید ، برای اینکه حسابی بسوزی بهت می گم . نه در هیچ حالتی خوشم نیومد ، حالا چی می گی ؟
سری تکون دادم وبا خنده گفتم : بهت می گم بی ذوق و دروغگو . می دونی چرا بهت می گم دروغگو ؟
سارا لبخندی زد و گفت : واسه اینه که تو هنوز عقلت نمی کشه که بفهمی من دارم راستش رو می گم
خندیدم و گفتم : نه خوشگل خانم ، به این خاطر بهت می گم دروغگو که تو از یاد آوری حالی که با هم کردیم ، چنان شهوتی شدی که ترشحاتت خیلی زیاد اومده و جلو دامنت رو خیس کرده
بی اختیار با دستپاچگی به جلوش نگاه کرد و بعد که متوجه شد فریب خورده رو کرد به فاطی و گفت : فاطی یه چیزی به این شوهر بی تربیتت بگو ، بخدا دارم داغ می کنم ها ، یک کاری دستش میدم که تا مدتی نتونه با کسی حال کنه . هر چی بهش چیزی نمی گم ، هی روش زیادتر می شه
بهش بگو به من گیر نده و سر به سرم نزاره ، ده یه چیزی بهش بگو دیگه خسته نشدی بس که خندیدی ؟
فاطی که مشغول خندیدن بود رو کرد به من و گفت : حمید ، بیا برو کمی بستنی بخر بخوریم ، اینطوری حرارت سارا هم می یاد پایین
سارا اخمی کرد و رو کرد به فاطی و با دلخوری گفت :زحمت کشیدی ، یه چیزی بهش گفتی
... لبخندی زدم و به فاطی گفتم : هرچند خودت حتما شنیدی ، برای غذا
فاطی حرفم رو قطع کرد و گفت : آره می دونم ، غذا درست نمی کنم حالا بیا برو بستنی بخر ، تا سارا جوش نیاورده
گفتم : خدا رو شکر که زنده دارم از این اتاق خارج می شم ، آن طور که تو گفتی بیام تو اتاق و آنطوری که تو و سارا زدین تو گوشم ... من بخدا فکر می کردم تا بیام ثابت کنم که شما در مورد من بی جهت بد قضاوت کردید بطور حتم منو ریز ، ریز کردید . خدا زن منفی و عجول رو قسمت گرگ بیابون هم نکنه
فاطی رو کرد به سارا و گفت : می بینی ، مقدمه چینی می کنه که ازش عذر خواهی کنیم . می شناسمش تا چیزی بهش نماسه کوتاه نمی یاد
سپس دست انداخت گردنم و منو محکم بوسید . من بسرعت دستامو دور باسن ناز و تپلش گرفتم و شروع به فشار دادنشون کردم و در حالی که محکم به خودم فشار شو می دادم به فشار لبام رو لباش افزودم
با زحمت خودش رو از دستم عقب کشید و گفت : ول کن دیگه اینقدر فشار نده ، همه باسنم سیاه شد
بعد رو کرد به سارا و گفت : بیا ببوسش از دلش در بیاد ، خر شه بره دیگه
سارا جلو آمد و یک بوسه کوچولو به لبم گذاشت و گفت : معذرت می خوام که در بارت فکر بدی کرده بودم
با خنده گفتم : فقط همین ؟
فاطی با خنده گفت : بیا برو دیگه بیشتر از این فعلا گیرت نمی یاد ، حالا شاید بعد خوردن بستی یه خورده آتیشش فرو کش کنه و کمی بهتر بهت حال بده
سارا با دلخوری گفت : پر روش نکن ، با اون حرفهای زشتی که زده همین هم از سرش زیاده
رفتم بازار و یک کیلو بستنی خریدم و برگشتم خونه
موقع خوردن بستنی فاطی رو کرد به من و گفت : پس امشب هم قراره اون دختره کثافت بیاد خونه ، و باز برنامه داری آره ؟
لبخندی زدم و گفتم : باز اون دختره کثافت شد ؟ تا چند دقیقه قبل که بخاطر دفاع از اون منو سیلی زدید . خود خدا هم شما زنها رو درست نمی شناسه چه برسه به ما بنده هاش
سارا اخمی کرد و گفت : باز خواهرشو راه نندازه دنبالش بیاد ، بهش بگو تنها بیاد
نگاهش کردم و با خنده گفتم : چیه ؟ حسودیت می شه اون بیچاره هم به نوایی برسه
فاطی زد رو پام و به تندی گفت : غلط کرده ، اون مسخره نباید بیاد ها باز یه نقشه نکشی که پای اون هم بیاد وسط . فهمیدی چی گفتم ؟
دستامو کمی بردم بالای سر و گفتم : باشه بابا ، هر چی شما بگید . من تسلیمم حالا بزارید بستنی مو بخورم . من تعجب می کنم چطور با خوردن بستنی باز می تونید داغ کنید ؟
فاطی لبخندی زد و گفت : من هم باید در طول اجرای نقشه ات پهلوت باشم
گفتم : نه ، تو نقشه من تو نقشی نداری
با ناراحتی گفت : بی خود کردی ، تو که دیشب موقع مثلا تلفن زدن منو دوست مشترک خودت و مهدی معرفی کردی ، به محبوب بگو امشب هم دعوتم کردی بیام پیشت
اخمی کردم و گفتم : نمی شه یه موقع بهش بر می خوره و ممکنه قهر کنه بره و نقشه ام خراب می شه
با دلخوری گفت : یه کاری بکن دلخور نشه تو که رگ خواب همه زنها رو بلدی . تازه من باید عکس بگیرم و شاید لازم شد هوای مهدی رو داشته باشم که چیزی بو نبره . خلاصه خیلی وجودم لازمه تو عقلت نمی کشه باید بعد از ظهر هم بری یک مرغ خوب و بزرگ ، ولی زنده بخری . تا بموقع بتونی سرش رو ببری واز خونش هم استفاده کنی
پرسیدم : مرغ دیگه چرا ؟ مگه چقدر خون لازم می شه ، که یک مرغ بیچاره رو سر ببریم ؟
لبخندی زد و گفت : فردا برای ناهار ظهر مرغ لازم دارم ، گوشت مرغ هم که تموم کردیم . مرغ که بخری هم کمی از خونش برای شب لازم می شه و هم برای ناهار فردا گوشت مرغ داریم ، دیگه هم لازم نیست بقول خودت خونت ریخته بشه ، بنده خدا تو که بدون من نمی تونی درست فکر کنی ، بزار کمکت کنم دیگه . بهتره هر چی من می گم گوش کنی به نفعته
سری تکون دادم و گفتم : باشه گوش می دم ، ولی خدا بدادم برسه اگه خراب کاری کنی و مهدی از موضوع نقشه بودن کارهای من بو ببره
لبخندی زد و گفت : من ، یا تو ؟ من که خراب کاری نمی کنم . ولی اگه تو خراب کاری کنی ، من که پهلو تون باشم می تونم حواس مهدی رو پرت کنم که چیزی بو نبره
لبخندی زدم و گفتم : اتفاقا بد نیست ، می تونی هوای مهدی رو داشته باشی که به سرش نزنه بخواد بیاد جلو و از نزدیک من و محبوب رو زیر نظر داشته باشه
خندید و گفت : دیدی چقدر خوب می فهمم ؟
گفتم : به شرطی که دیگه موقعی که مجبورم برای پیش برد نقشه ام با اون دختره آشغال حال کنم مثل کار دیشب تون ضد حال نزنی ؟
با خنده گفت : باشه ، ولی نه این که از روی اجبار میخوای اون دختره رو بکنی ، اگه دیدم کیرت بزرگ نمی شه می تونم یه خورده حالش بیارم تا بزرگ بشه و بتونی کار تو بکنی
سارا رو کرد به فاطی و گفت : خاک برسرت فاطی ، پر رو خجالت بکش سر شوهر بیچاره منو چطوری میخوای گرم کنی ؟ همینطوری ؟
فاطی خندید و گفت : تو هم با اون شوهرت ، به قول حمید ما هر چی می کشیم از دست تو واون شوهر تحفه اته
سارا اخمی کرد و گفت : خوب من این وسط چکارم ؟ سیاهی لشکر ؟
خندیدم و گفتم : تو که اصلا نباید تو فیلم باشی ، حتی سیاهی لشکر بودنت هم خطرناکه ، تو راحت همین پایین در رو روی خودت قفل کن و بگیر بخواب . بعد از اتمام کار مون مهدی رو می فرستم پایین تا یه دلی از عذا در بیاری . فاطی هم پهلوتون می خوابه ، فقط مواظب باش با مهدی زیاد شیطونی نکنه
فاطی لبخندی زد و گفت : چون من خیلی شیطونم و نمی تونم خودم رو کنترل کنم . بهتره پهلو تو بمونم ، اینطوری ممکنه حداقل بتونم جلو شیطونی های تو رو بگیرم
گفتم : تو رو خدا فاطی لازم نیست مواظب من باشی . من خودم هوای کار رو دارم . آخر کار بیا پایین و یه خورده بخودت استراحت بده
فاطی اخماشو هم کشید و گفت : حمید خیلی داری مشکوکم می کنی ها اگه ریگی به کفشت نیست ، اینقدر به بودنم پیش تو گیر نده . حالا یه بار نقشه


...................ادامه دارد
     
#38 | Posted: 8 Apr 2011 08:14
مهدی وزنش


فسمت چهاردهم

رو از اول با توجه به بودن من تو نقشه توضیح بده ببینم
گفتم : من تلفنی محبوب رو امشب می کشم خونه ، و بعد هدف مهدی و نقشه خودم رو براش روشن می کنم
فاطی گفت : تلفنی روشنش کن ، ممکنه اینجا جلو مهدی نتونی باهاش زیاد حرف بزنی . و وجود مهدی مزاحم باشه
گفتم : تلفنی نمی شه ، می ترسم ترس برش داره و اصلا نیاد . باید کار ها رو طوری ردیف کنم که مهدی بعد از آماده سازی مقدمات نقشه بیاد خونه و اگر هم نشد تو و سارا باید یه جوری سرش رو گرم کنید
فاطی لبخندی زد و گفت : احتمالا باز باید چشای محبوب رو ببندی تا مهدی رو مثلا نبینه دیگه
گفتم : آره ، این کار حتما لازمه . کار سختی نیست خود محبوب همکاری می کنه ، اونها نباید همدیگر رو ببینند و یا باهم صحبت کنند . وقتی که موقعش شد که از خون استفاده کنم حسابی باید حواس مهدی رو به خودت جلب کنی که نخواد بیاد جلو
فاطی پرسید : خوب ، خون رو چکار می کنی ؟
گفتم : من که بعد از ظهر رفتم مرغ رو بخرم یه دو تا سرنگ بزرگ می خرم و موقع کشتن مرغ سرنگ هارو پر خون می کنم و لای دوشک تخت خواب مخفی می کنم و بعد که با محبوب مشغول شدیم طوری روی تخت قرارش می دم که محبوب بصورت چهار دست و پا رو به مهدی باشه مهدی هم باید تو اتاق اول روبروی تخت خواب روی مبل بشینه و تا آخرین لحظه نباید بزاری بیاد طرف ما . و من هم پشت محبوب روی تخت می شینم و مشغول ور رفتن به محبوب می شم . در این حالت صورت من هم به تو و مهدی خواهد بود و من می تونم شما رو هم زیر نظر داشته باشم تا حرکاتمون هماهنگ باشه و در فرصت مناسب من به محبوب می گم می خوام بکنم تو پشتت . و تو با شنیدن این حرف باید طوری روی پاهاش بشینی و سر مهدی رو بپوشونی که نتونه برای چند لحظه ما رو ببینه و بعد من بلافاصله سرنگ خون رو بر می دارم و ازش استفاده می کنم و با ریختن خون که لای پا و کنار رون هاش و کمی هم روی تخت می ریزم مقدمات رو آماده می کنم و بلافاصله سرنگ رو دوباره مخفی می کنم بعد تو باید بیای طرف ما و مشغول عکس گرفتن بشی کمی بعد من کیرمو با فشار می کنم تو کون محبوب ، اون باید طبیعی چند لحظه درد بکشه و من و خود محبوب که باید در جریان نقشه قرارش بدم . وانمود می کنیم که اشتباهی رفته تو جلوش . و تو چند عکس در حالت زوم کردن رو کس محبوب و از کیر من تو کسش و خون هایی که زده بیرون عکس بگیری البته وانمود می کنی که عکس می گیری و بعد باید داغ کنی و حتی چند ضربه به من بزنی و خلاصه هم تو و هم محبوب باید از کوره در برید و عصبانیت و دلخوری تون رو با کتک زدن من و ناراحتی بیان کنید و بعد هم که مهدی عکس های داخل شدن کیر من تو کس محبوب رو می بینه و همه چیز تمام می شه
اخمی کرد و گفت : مگه واقعا قراره بکنی تو جلوش احمق جون ؟
لبخندی زدم و گفتم : عکس های که مثلا کیرم تو کس محبوب هست رو من و تو پیاده می کنیم و محبوب عکس می گیره و من خون تو کس تو می ریزم و صحنه عکس گرفتن رو برای بودن کیرم تو کس محبوب رو باید با تو بگیریم و بقیه عکس ها هم که از خود محبوب می گیری
فاطی لبخندی زد و گفت : مهدی باورش می شه که عکس های فرو کردن تو جلو که از من می گیری مال محبوبه ؟
گفتم : من وقتی محبوب آمد لباسهای اون رو تن تو می کنم مخصوصا شورتش رو و موقع عکس گرفتن باید کمی از شورت رو تو کادر عکس هات بیاری و محبوب رو هم یاد ش می دم که در موقع عکس گرفتن از مثلا پاره شدن محبوب مقداری از شورت رو تو کادر عکس ها بیاره اگه زاویه دید دوربین رو مراعات کنید و دقت داشته باشید . قول می دهم با توجه به این که اندام تو و محبوب تقریبا بهم می خوره و در ثانی از پشت گرفته می شه و چهره ها هم که پیدا نیست مهدی هرگز بو نمی بره و در اصل قضیه شک نخواهد کرد
فاطی لبخندی زد و رو کرد به سارا و گفت : این حمید پدر سوخته هم خوب بلده نقشه بکشه ها
سپس رو کرد به من و با خنده گفت : آخ جون ، پس بعد از چند سال دوباره قراره پرده بکارتم رو پاره کنی . تصورش هم برام لذت بخشه
گفتم : خودت رو لوس نکن ، حالا همه چیز رو خوب فهمیدی ؟
لبخندی زد و گفت : آره ، فقط یه چیز مونده واون اینه که این دختره چه موقع می ره خونه شون ؟
گفتم : احتمالا صبح دیگه ، نکنه انتظار داری اون دختر بیچاره رو با این حال روزش بفرستم شبانه بره ؟
فاطی خندید و گفت : آخه ، هیچ یادم نبود . طفلک خونریزی داره . ولی نباید بهش کاری داشته باشی ها ، بعد نقشه ات بگو بره بخوابه . هر چند من پهلوت هستم
بلند شدم و با ناراحتی رو کردم به فاطی و گفتم : فاطی جون دیگه ضد حال نزن دیگه
بعد رفتم مغازه . ظهر مهدی در حالی که غذا و شیرینی خریده بود آمد مغازه و من هم مغازه رو بستم و به اتفاق مهدی رفتیم تو خونه
سارا با دیدن مهدی رو کرد بهش و گفت : محبوب خانم رو شناختی بیچاره ؟ آره
مهدی سارا رو بغل کرد و لباشو محکم و طولانی بوسید و بعد در حالی که از بغلش می یومد بیرون گفت : آره عزیزم دیگه حرف اون کثافت رو نزن
فراموشش کن ، دیگه قول می دهم شوهر خوبی برات باشم
سارا سری تکون داد و گفت : خدا کنه
با خنده گفتم : چرا خدا بکنه ، خود مهدی آقا هست می کونت دیگه
مهدی زد زیر خنده ، سارا اخمی به من کرد و رو کرد به مهدی که مشغول خنده بود ، و گفت : بهش نخند مهدی ، نمی دونی این حمید چقدر پر رویه هم اون و هم فاطی ، دیگه روشون رو زیادتر نکن
بعد از غذا مهدی دست سارا رو گرفت و رو کرد به من و گفت : اجازه هست ما بریم پایین و یه استراحتی بکنیم ؟
با خنده گفتم : چرا پایین ؟ اینجا تخت خواب هست برید خوش باشید اگه من و فاطی مزاحم هستیم ما می ریم پایین
مهدی لبخندی زد و گفت : من که اصلا مزاحمتی نمی بینم ، مخصوصا که تو فاطی هم با ما باشید . دیگه عالی می شه
سپس دست سارا رو گرفت و رفتن طرف تخت . من نگاهی به فاطی کردم و با خنده گفتم : من سفره رو جمع می کنم تو پاشو برو پیش شون
فاطی لبخندی زد و گفت : حالا چه عجله ای ؟ سفره جمع شد بعد می یام تو پاشو برو
لبخندی زدم و بلند شدم رفتم سمت تخت خواب
فاطی اخمی کرد و گفت : آهای پر رو بیا کمکم کن سفره رو جمع کنم
برگشتم و تو جمع کردن سفره و مرتب کردن اتاق کمکش کردم و بعد به طرف مهدی و سارا که لخت شده بودن و روی تخت مشغول عشق بازی بودن ، رفتیم
فاطی با لبخند نگاهی به سارا و مهدی کرد و مشغول در آوردن لباسهاش شد . و بعد رو کرد به من که ایستاده بودم و عشق بازی مهدی و سارا رو نگاه می کردم ، گفت : چیه ؟ لخت شو دیگه ؟ می خوای من لختت کنم ؟
لبخندی زدم و گفتم : نه من الان نیستم ، دیشب زیاده روی کردم و باید برای شب انرژی مو ذخیره کنم ، یه موقع دیگه حسابی حال تو و سارا رو می گیرم که خیلی تا حالا اذیتم کردید
مهدی با خنده گفت : پس دیشب برنامه داشتید ؟ بد جنس ها چرا منو خبر نکردید
گفتم : زخم دلم رو باز نکن با اینها که برنامه نداشتم . این بدجنس ها دور بر من و محبوب و خواهرش ول می زدن و از بسته بودن چشم آنها استفاده می کردن و مرتب ضد حال می زدند و اجازه ندادن یه حال درست حسابی بکنم
مهدی گفت : پس نقشه بود که همگی محبوب رو خراب کنید ؟
گفتم : بله ، پس چی فکر کردی ؟ بخاطر اینکه به تو ثابت بشه محبوب با هر کسی که دوست داشته باشه پا می ده و مهدی و علی و حمید و غیره براش فرق نداره ، تن به این بدبختی دادم
سارا که روی مهدی دراز کشیده بود لبخندی زد و در حالی که سینه های



..................ادامه دارد
     
#39 | Posted: 8 Apr 2011 08:15
مهدی و زنش


قسمت پانزدهم


مهدی رو دست می کشید ، گفت : راست می گه مهدی من و فاطی شاهد بودیم چطور در حالی که گریه می کرد و زجر می کشید با اونها حال می کرد و بعد هم که اون دو تا حمید بیچاره رو بردن حموم و شستنش تا بوی بدشون از بدن حمید بیرون بره ، بعد هم که ما پهلوش نبودیم . احتمالا تا صبح زجر و شکنجه های زیادی رو تحمل کرده
لبخندی زدم و گفتم : خیلی زبون نزن سارا بخدا یه موقع مناسب چنان بلایی سرت می یارم که مرغهای آسمون به حالت گریه کنند
فاطی لبخندی زد و رفت کنار مهدی روی تخت و در حالی که سینه های سارا رو تو دستاش گرفته بود و نوازش می کرد گفت : من که کار بدی نکردم ، فقط عکس می گرفتم
مهدی با خنده سارا رو کنار داد و فاطی رو روی تخت خوابوند و روی سینه هاش نشست . کیر شو از شورتش داد بیرون و به لبای فاطی نزدیک کرد
فاطی اخمی کرد و گفت : باز چسبیدی به من که ؟ برو سارا واست ساک بزنه ، پر رو
مهدی بزور کیر شو کرد تو دهان فاطی و با خنده گفت : سارا هنوز خوب بلد نیست ساک بزنه ، اذیت می کنه . تو یه چیز دیگه هستی عزیز دلم
سارا اخمی کرد و گفت : حواست باشه مهدی زیاد به این فاطی بد جنس عادت نکنی ها که کلامون تو هم می ره
مهدی لبخندی زد و گفت : چشم حسود خانم ، حالا این یکی دو روز رو که اینجا هستیم خیلی گیر نده . تو هم برو پیش حمید خوله ، از فرصت استفاده کن . ما که تو خونه همیشه با هم هستیم ، پس بهتره الان خوب حال کنیم و تو خونه وقت زیاد داریم از خجالت هم در بیایم
سارا نگاهی به من کرد و با دلخوری گفت : این حمید هم که شانس ما بخودش استراحت داده
لبخندی زد و ادامه داد : تو رو خدا پاشو لخت شو بیا دیگه ، همین الان هم می تونی انتقام تو بگیری ، مگه نگفتی کاری می کنی که مرغهای آسمون به حالم گریه کنند ، پاشو بیا دیگه ترسو . من حاضرم
لبخندی زدم و گفتم : نه باشه تو یه فرصت دیگه ، اگه الان بیام طرفت و مشغول بشم ، دیگه این کیر برای شب واسه ما کیر نمی شه
مهدی موهای سارا رو گرفت و سر شو به سمت سینه های فاطی کشید و کیر شو از دهان فاطی کشید بیرون و تو دهان سارا فرو کرد و با دست به کون سارا کوبید و گفت : ناز حمید رو نکش خوشگل من من خودم دوتایی تون رو حریفم . مخصوصا قبل از اومدن اینجا خودم رو ساختم . بزار حمید بیچاره انرژی شو واسه شب ذخیره کنه
سارا به تندی کیر مهدی رو با دست بزور از دهانش کشید بیرون و با ناراحتی گفت : چقدر فشار می دی تو خفه شدم ، می خوای کجا کیر تو فرو بکنی ؟ ساک زدن و از عقب کردنت باشه واسه فاطی . من رو فقط از جلو بکن
فاطی خندید و گفت : تو ساک زدن و از عقب دادن رو بلد نیستی بیچاره به نظر من مهدی باید این کار ها رو با تو بکنه تا خوب یاد بگیری و منو از جلو بکنه
مهدی کیر شو دوباره فرو کرد تو دهان سارا و با خنده گفت : فاطی خانم راست می گه ، تو خیلی بیشتر احتیاج داری تمرین کنی ، اگه چند بار هم حمید باهات از دهن و کون کار کنه زود راه می افتی . تا اینجا هستیم من کاری به کس تو ندارم
بعد دست شو فرو کرد تو شورت فاطی و کمی کس فاطی رو فشار داد و گفت : البته شما رو هم فاطی خانم از کون می کنم ولی با کست بیشتر کار می کنم
فاطی اخمی کرد و گفت : نه دست از کون من بردار ، تو خیلی دیر آبت می یاد از کون خیلی اذیت می شم . به سوزش می یوفته
مهدی همون طور که تو دهان سارا تلمبه می زد دست برد و سینه بند فاطی رو گرفت و با تندی کشید و بندشو پاره کرد وسینه های خوشگل و باد کرده فاطی از قفس آزاد شد . مهدی دستشو کمی رو سینه های فاطی کشید و بعد دست برد سمت شورت فاطی
فاطی به تندی دستشو کنار زد و گفت : بند کرستم رو پاره کردی دیوانه به من می گفتی درش می آوردم . بذار خودم شورتم رو در می یارم این رو دیگه پاره اش نکن
بعد کمرشو کمی بالا داد و شورتشو کشید پایین و بعد پاهاشو برد بالا تا شورتش رو در بیاره . مهدی دست انداخت و پاهای فاطی رو گرفت و اون رو به سمت خودش کشید و کیر شو از دهان سارا کشید بیرون و نشست پشت پای فاطی و پاهای فاطی رو انداخت رو شونه هاش و کیر شو فرو کرد تو کس فاطی و در حالی که فاطی ناله و آخ و اوخش بلند شده بود مشغول تلمبه زدن تو کسش شد
سارا مشغول مالیدن و بوسیدن سینه های فاطی شد و با انگشت به من اشاره کرد برم پیشش
مهدی زد رو دست سارا و گفت : یه خورده خودتو تحریک کن . الان نوبت تو می شه . صبر داشته باش به حمید چکار داری ؟ بابا من خودم تنهایی می تونم جواب هر دو تا تون رو بدم ، چقدر کم طاقت هستید شما
سارا از رو تخت بلند شد و امد طرف من . من با عجله بلند شدم و به سمت در اتاق دویدم و از پله ها رفتم پایین ، سارا بالای پله ها ایستاد و من رو با عصبانیت صدا زد . برگشتم و نگاهش کردم ، سارا با خشونت گفت : خاک بر سر بی عرضه و بی ذوقت کنند
با خنده گفتم : باشه ، ولی در یه فرصت مناسب تلافی همه اذیت و آزار ها و زخم زبون ها تو سرت در می یارم
در این موقع صدای فاطی از تو اتاق شنیده شد که داد می زد : سارا ولش کن حمید رو ، بیا منو از دست مهدی نجات بده ، پدرم رو در آورد . زود باش دیگه
سارا نگاهی به من انداخت و سری تکون داد و برگشت تو اتاق . من هم رفتم طبقه پایین تا یه خورده بخوابم از دیشب کمبود خواب داشتم . اگر شب برنامه ای نبود ، خیلی دوست داشتم بهشون ملحق بشم و حال سارا رو بگیم . آهی کشیدم و رفتم پایین و گرفتم خوابیدم
بعد از ظهر با بوسه فاطی از خواب بیدار شدم . دستم رو گرفت و گفت : پا شو بریم بالا میوه بخوریم . همیشه دوست داری آدم رو تشنه خودت نگه داری خیلی بدجنسی ، سارا حسابی ازت دلخور شده
لبخندی زدم و گفتم : تو هنوز هم تشنه ای ؟
لبخندی زد و گفت : آخ ، تو رو خدا نه . الان اصلا نمی تونم . از بس که آبم اومده تمام پاهام تیر افتاده ولی مهدی فقط دو بار آبش اومده . با انکه الان دو ساعتی هست که من و سارا رو از عقب و جلو می کنه . خیلی کمرش سفته
با خنده گفتم : بخاطر استفاده از مواد مخدره ، دوست داری من هم استفاده کنم تا دیر تر آبم بیاد
اخم هاشو هم کشید و داد زد : غلط می کنی ، من همینطوری تو ، خیلی بیشتر دوست دارم . هم خیلی اذیت نمی شم و هم چون زود کارت تموم می شه . همیشه تشنه تو می مونم
رفتیم بالا . تو اتاق مهدی و سارا لباس پوشیده بودند و مشغول میوه خوردن بودن
نگاهی به بدن لخت فاطی کردم و گفتم : مگه هنوز با مهدی کار داری برو لباساتو بپوش دیگه
فاطی لبخندی زد و گفت : فرصت نشد . من که آمدم پایین مهدی و سارا هم لخت بودن . تازه لباس پوشیدن . من هم می خوام برم حمام و بعد لباس عوض می کنم ، حالا همین طوری میوه می خورم البته اگه مانعی نداره
دستی به باسنش مالیدم و گفتم : چه مانعی داره خوشگل من . میوه خوردن و دیدن بدن لخت تو طعم و خاصیت میوه رو بهتر می کنه
سپس روی مبل نشستم و فاطی آمد رو پام نشست و مشغول میوه پوست کردن برای من شد . نگاهش کردم ، واقعا بدن خوشگلی داشت در مقابل بدن لخت سارا که من چند بار دیده بودم اصلا قابل مقایسه نبود و نگاه کردن به بدن خوشگلش همیشه منو مست و هوسی می کرد
فاطی نگاهی به من انداخت و گفت : بخدا دستامو شستم . ببین بعد دستاشو به صورتم گذاشت دستاش کمی سرد بود و معلوم بود که تازه شسته شده بودن و بوی صابون هم براحتی به مشام می رسید
دستاشو بوسیدم و گفتم : مگه من حرفی زدم ، قربون اون اخم کردنت بشم . داشتم بدن سکسی تو تماشا می کردم
بعد از میوه خوردن فاطی بلند شد و منو بوسید و گفت : من می رم یه دوش بگیرم
مهدی با خنده گفت : اجازه می دید من هم با شما بیام دوش بگیرم ؟ فاطی خانم
فاطی اخمی کرد و گفت : تو رو خدا بس کن دیگه مهدی ، اذیت نکن . نه دوست ندارم با تو برم حمام ، حالا اگه حمید بیاد یه صفایی داره
لبخندی زدم و گفتم : منو معاف کنید . من باید برم مغازه
فاطی اخمی کرد و گفت : مرتب ناز می کنی ، عین زنها خودش رو لوس می کنه
سارا لبخندی زد و گفت : باید موقع حال کردن با حمید در ها قفل کرد که نتونه در بره و ناز کنه بعد حسابی حالشو گرفت
مهدی خندید و گفت : این دوست من حمید آقا یه خورده خجالتی و کم رویه
سارا با خنده گفت : آره طفلک ، ندیدی این جانور آروم و کم رو با اون دختر ها دیشب چکار می کرد
فاطی لبخندی زد و گفت : دست از سر شوهر بیچاره و مظلوم و کم رو و دیگه چی بود ؟
و نگاهی به من انداخت و با خنده به علامت پرسش سرش رو تکون داد لبخندی زدم و گفتم : بی ذوق و فداکار و زن دوست رو یادت رفت بگی
همه زدن زیر خنده . مهدی بلند شد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت خوب دیگه با اجازه من باید برم کارگاه
من هم بدنبالش به راه افتادم و گفتم : من هم باید برم در مغازه
سپس حاضر شدم و با مهدی رفتیم مغازه
داخل مغازه که شدیم مهدی گفت : من تا دیر وقت کارگاه هستم اگه محبوب دعوتت رو قبول کرد و آمد به من تلفن کن بیام
گفتم : باشه ، ببینم تو نمی خوای از تصمیمت منصرف بشی ؟ گناه داره طفلک
اخمی کرد و گفت : من نزدیک بود بخاطر این کثافت زندگی مو خراب کنم



ادامه دارد...........
     

#40 | Posted: 8 Apr 2011 08:17
مهدی و زنش


قسمت شانزدهم


نه امکان نداره کوتاه بیام تو هم یادت نره قول دادی . من منتظر تلفن تو می مونم
بعد خداحافظی کرد و رفت سمت در ، جلو در ایستاد و برگشت و یه نگاه به من کرد و گفت : می بخشی که ظهر دو سه بار با فاطی خانم سکس داشتم دست خودم نبود یه خورده تند رفتم ، از دستم که ناراحت نشدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : مگه ما زوج مکمل نیستیم ؟ قرار نشد از این حرفها بزنی ؟
مهدی اخمی کرد و گفت : آخه سارا گفت در نبود من باهات برنامه نداشته و امروز ظهر هم که با سارا حال نکردی . از سارا خوشت نمی یاد ؟
اخمی کردم و گفتم : دلیل نداره که هر دقیقه بخوام فرصت طلبی کنم و بچسبم بهش . موقعیت پیش نیومد و گرنه می رفتم سر وقتش
لبخندی زد و گفت : ولی من انگار زیاده روی می کنم و بقول تو فرصت طلبم
لبخندی بهش زدم و گفتم : منظورم رو بد فهمیدی . من اصولا از زیاده روی خوشم نمی یاد . هر کسی یه اخلاقی داره تو به فکر حال و عشق خودت باش ، فاطی هم از تو بدش نیومده
مهدی خندید و گفت : فاطی خیلی محشره ، خوش بحالت . تا سارا مثل فاطی بشه خیلی کار داره
خندیدم و گفتم : کم کم درست می شه ، جوش نزن
مهدی لبخندی زد و گفت : اگه شد یه خورده با سارا حال کن ، اون خیلی حساس شده . ظهر که باهاش حال نکردی حسابی تو ذوقش خورده و سر خورده شده . درسته که مثل فاطی نیست ولی خوب اون هم یه زنه و فکر می کنم خیلی هم طالبه باهات حال کنه ولی خوب نمی تونه خودشو راضی کنه که بروت بیاره ، یه خورده هواشو داشته باش
لبخندی زدم و گفتم : من هم سارا خانم رو دوست دارم . باشه سعی می کنم بیشتر بهش توجه کنم
بعد از رفتن مهدی گوشی تلفن رو برداشتم و شماره محبوب رو گرفتم
تماس که حاصل شد صدای گرم و ناز محبوب به گوشم خورد : جان ، چیه عزیز امروز همش یاد ما می کنی ؟
خندیم و گفتم : از صبح حالم گرفته شده ، خیلی هواتو کردم . امشب یه افتخار به من می دیدی شام مهمونت کنم
خندید و گفت : من دیشب پهلوت بودم ؟
گفتم : تو رو خدا محبوب ، فردا زنم از مسافرت بر می گرده و معلونم نیست که دوباره کی بشه همدیگر رو ببینیم
خندید و گفت : باشه می یام خوشگل ، باز هم می خوای عکس نشونم بدی ؟
خندیدم و گفتم : اگه مزدش چرب و نرم و تنگ باشه که هست ، چرا که نه
صدای خنده اش تو گوشی پیچید و گفت : ممکنه نرم و تنگ باشه ولی دیگه چرب نیست
با خنده گفتم : کرم هست خودم چربش می کنم
گفت :‌ بی تربیت نشو ، پشت تلفن ؟
گفتم :‌پشت تلفن رو چکار دارم ، پشت خود تو چرب می کنم که زیاد درد نکشی
با خنده گفت : بی تربیت لوس ، خداحافظ
بعد گوشی رو قطع کرد . دوباره شماره شو گرفتم
با خنده گفت : دیگه چیه آقا ؟


......ادامه دارد
     
صفحه  صفحه 4 از 22:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  18  19  20  21  22  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.