| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های ضربدری

صفحه  صفحه 8 از 19:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  18  19  پسین »  
#71 | Posted: 24 Sep 2012 19:25
اون شب از سر کار که اومدم سحر خونه نبود با خودم گفتم حتما مثل همیشه خونه همسایست دیگه عادت کرده بودم به نبودنش صاحبخونه مهربونمون!!! یک دکتر روانشناس بود با حدود 33 سال سن که با همسرش پریسا و یک دختر 2 3 ساله به اسم ایدا حدود 2 سال بود که طبقه بالای خونه ما زندگی میکردند


داشتم تو یخچال رو میگشتم که پریسا نفس زنون اومد تو و دستاش رو باز کرد مثل هر شب منو محکم تو بغلش فشار داد درگوشم گفت خسته نباشی عزیزم و من هم درجواب اینکارش گردنش رو بوسیدم
- سحر جان بهتر شدی
- بد نیستم میرم پیش پریسا سر حال میشم
- مگه دکتر هم بود
- اره داشتم با پریسا شام درست میکردم که دکتر هم اومد یک کم هم باهام صحبت کرد
- خوشحالم که سر حالی عزیزم
سحر زن فوق العاده ای بود ولی این اواخر مشکلی تو زندگیمون بوجود اومده بود که خیلی هم اون رو هم من روافسرده کرده بود ولی خوب من طاقت میاوردم تحمل میکردم ولی سحر نمیتونست و هر روز پیش دکتر اعصاب بود ما همیشه عاشق بچه بودیم ولی بعد از 2 سال زندگی و مراجعه به دکترهای مختلف فهمیدیم که سحر نمیتوه بچه دار بشه و این موضوع سحر رو واقعا داغون کرده بودو هرروز پیش یک دکتر بود و کلی قرصهای جور واجور میخورد ولی خوب از وقتی که پیش کامران (همسایه طبقه بالا) میرفت کمتر قرص میخورد بشاش تر از همیشه بود و این من رو خیلی خوشحال میکرد
اون شب با سحر شام رو در آرامش خوردیم من رفتم بخوابم رو تخت دراز کشیدم و منتظر سحرم شدم که بیاد وقتی اومد یک راست رفت سراغ آینه و من هم نگاش میکردم
همسرم 24 سالش بود من هم 30 ما 3 سال بود که ازدواج کرده بودیم و زندگی خوبی داشتیم معمولا هر شب سکس بود ولی خوب از وقتی که سحر فهمید بچه دار نمیشه دیگه سکسمون هم کمرنگ شده بود و من 1 ماه بود که بیشتر از بوسه با سحر کاری نتونسته بودم بکنم سحر 170 قدش بود و 68 کیلو وزن با پوست گندمگون و چشمهای درشت موهای مشکیش معمولا بلند بود میشه گفت سکسی ترین نقطه بدنش بازوها و ساعدش بود و همیشه هم تو خونه لباسها سکسی میپوشید ولی بیرون ساده و بی آرایش میرفت هر چند که من اصلا به لباس پوشیدنش حساس نبودم در کل به هم میومدیم
اون شب بعد از شونه و کرم مالی کردن که همیشه اعصاب منرو خورد میکرد اومد کنارم رو تخت دراز کشیدو دستم رو تو دستاش فشار داد من هم به پهلو کنارش دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم کنار گوشش جوری که نفسم میخورد تو گوشش میدونستم از اینکار من خوشش میاد گفت شایان نکن قلقلکم میاد و سرش رو خم کرد لبام رو بوسید بهش گفتم امشب کامران بهت چی گفت که انقدر سر حالی سحر خندید دوباره لبام رو بوسید گفت فقط بهم توصیه کرد که از زندگیم لذت ببرم قدر جوونیم رو بدونم و این که زندگی همش بچه نیست پریسا هم کلی با هام حرف زد میدونی بهم چی میگه
نه
میگه هر زنی عاشق اینه که با شایان یک شب رو صبح کنه تو چرا قدرش رو نمیدونی
با تعجب گفتم جد ی این رو گفت
اره به خدا آقای ما کلی چشم دنبالشه
خوب شوخی کرده تو هم جدی گرفتی
نه بابا من هم کلی از تو تعریف کردم
چی گفتی مثلا
خوب دیگه
حتما از سکسامون هم گفتی آره ؟
یک کم میخواستم حرصش رو دربیارم
خیلی شیطونی
شایان...
جانم بگو
میدونی کامران چی میگفت
نه
ازم پرسید چند وقته که با شوهرت سکس نداشتی من هم اولش نگفتم وقتی اصرا کرد گفتم 1 ماه تقریبا اون هم گفت حیف خانوم به این زیبایی نیست که اینجوری زندگی کنه بیچاره شایان که تو رو هر شب میبینه ولی بهت دست نمیزنه!!
چشام چهار تا شده بود به سحر نگاه کردم چشماش رو بسته بود گفتم خوب تو چی گفتی
من هیچ چی خجالت کشیدم زود اومدم پایین
پس یک سری چشم هم دنبال شماست حتما باید مواظبت باشم
برو بابا دیوونه
حالا که میبینی هست
اهسته گفت شایان من میخوام خیلی هم میخوام میخوام امشب مال تو باشم
اوه چه شود چی شده یکدفعه داغ کردی
نمیدونم وقتی دکتر اینجوری گفت دلم خواست خیلی هم دلم خواست
میخوای جنده من باشی( همیشه از این که موقع سکس فحش بدم لذت میبرد)
ارررره و دستش رو گذاشت رو کیرم که حسابی سفت شده بودو یک کم فشارش داد
حسابی داع کرده بودم لباش رو بوسیدم و بعدش زبونم رو فرستادم تو دهنش سحر هم کیرم رو از تو شرتم در اورد با دستش از نوکش شروع کرد به پایین کشیدن بعد از بوسیدن گردنش سینش رو گرفتم تو دستم فشارش دادم تا نوکش برجسته شه و با زبون نوکش رو حسابی لیسیدم ناله خفیفی کرد سرم رو هل داد لای پاش به صورت 69 روش خوابیدم کیرم رو فرستادم تو دهن گرمش دور کسش رو لیس زدم با زبونم اشاره میکردم رو چوچولش و با هر بار که این کار رو میکردم اون کیرم رو با لباش فشار میداد میدونستم که الان تو اوج شهوته به همین خاطر کسش رو شروع کردم به لیس زدن و گاهی هم زبونم رو میکردم توش به نفس زدن افتاده بود که رفتم لای پاش پاهاش رو از هم باز کردم و کیرم رو مالیدم رو کسش و کم کم هدایتش کردم تو ناناز خوشگلش با هر بار عقب جلو کردن کیرم چشاش رو باز بسته میکرد یکدفعه من رو کشید رو خودش گردنم رو گاز گرفت فهمیدم که داره میاد این رو از انقباض ماهیچه ها کسش می فهمدیم خودم هم داشتم میترکیدم که با یک حرکت دیگه تمام آبم رو خالی کردم تو کسش افتادم روش سحر آروم گفت مرسی خوش گذشت گفتم به من هم خوش گذشت که گفت اون پریسا نامرد فهمیده تو چه جونوری هستی شایان خندیدم چشام رو بستم

# : 9 Jun 2007 00:15



چند روزی از ماجرای اون روز و اون جریان گذشت و من حس میکردم که سحر هر روز سر حال تر می شه و من هم از این موضوع خوشحال بودم هر چند که اون دیگه تقریبا تمام اوقاتش رو خونه پریسا سر میکرد و فقط شبها میومد پیش من و با ایدا هم رابطه خوبی برقرار کرده بود تا این که یک روز تلفن کرد گفت شایان دکتر ازم خواسته برا این که روحیم بهتر بشه برم پیشش کار کنم من گفتم چی کار میخوای بکنی گفت خود دکتر شب میاد باهات صحبت میکنه
شب که برگشتم خونه سحر بهمراه دکتر پایین بود و منتظر من کامران با دیدن من خیلی خوب برخورد کرد از همه جا صحبت کرد من هم بابت اینکه رو سحر تونسته انقدر اثر بذاره ازش تشکر کردم و دکتر هم گفت آقا شایان حقیقت اینه که من یک منشی داشتم که دارم از پیشم میره و دنبال منشی جهت مطب میگردم با خودم فکر کردم چه کسی بهتر از سحر خانم که هم خوش برخوردو هم زیباست و این برا من خیلی مهم که بتونه مریضهام رو جذب کنه اگر از نظر شما اشکالی نداشته باشه میخوام از فردا بیاد مطب من اونجا مشغول به کار بشه من هم بی معطلی قبول کردم چه کاری بهتر از این هم سرش گرمه هم دکتر هواش رو داره با موافقت من دکتر که خیلی خوشحال شده بود گفت موافقی شایان جان لبی تر کنیم شنیدم شراب خوبی داری گفتم حتما و دکتر هم به سحر گفت پس سحر جان زحمتش رو بکش از لحن حرف زدن دکتر زیاد خوشم نیومد با سحر خیلی راحت حرف میزد شاید این به خاطر این بود که سحر باهاش اجساس راحتی کنه سحر که رفت تو آشپزخونه از پشت نگاهم افتاد بهش یک شلوار جین (یا بهتر بگم شورت جین نمیدونم خانومها بهش چی میگن ) که فقط تا بالای رونش اومده بود پاش کرده بود با یک تاپ زرد رنگ که پشت نداشت و بندهاش دور گردنش بسته میشد در کل خیلی سکسی لباس پوشیده بود و نگاه کامران هم همش تو پاها و سینه ها سحر بود سحر با سه تا لیوان برگشت و شراب خونگی رو که خودم میانداختم رو گذاشت رومیز و نشست روی مبل بین ما و شروع کرد به ریختن بهش گفتم سحر مگه تو هم میخوری توکه زیاد خوشت نمیومد گفت نه هوس کردم امشب با شما بخورم سحر بعد از ریختن شرابها لیوانها رو داد دستمون و هر سه تایمون هم به سلامتی سحر نوشیدیم یک ساعتیگذشت که کامران رفت بالاو پریسا رو با خودش آورد پایین پریسا بر عکس سحر خیلی زن پر حرف و با حرارتی بود همیشه هم با عشوه گریهاش توجه مردا رو به خودش جلب می کرد پریسا 28 ساله و زن فوق العاده خوش هیکل و زیبایی بود موهای کوتاهی داشت که همیشه طلایی بودن و در کل قیافه گرمی داشت میشه گفت از سحر 2 سایزی بزرگتر بود وقتی با کامران از در اومد تو من که حسابی تعجب کرده بودم آخه یک لباس خواب کوتاه تنش بود که میشد کل تنش رو دید پریسا از من سحر عذر خواهی کرد گفت میبخشید اینجوری اومدم اخه داشتم میرفتم تو تخت که کامران اومد دنبالم اون شب متوجه حرکات پریسا بودم که همش نگاهش به من بود با چشاش داشت من میخورد بعد هم به بهانه مستی گفت شایان بلند شو یک کم با هم برقصیم من گفتم آخه الان که نمیشه گفت چرا نمیشه و خودش بلندشد دست من رو هم گرفت کشید به کامران نگاهی کردم اون هم گفت بلند شو دیگه کی دست یک خانوم خوشگل مثل پریسا رو رد میکنه من که بلند شدم سحر هم رفت نشست کنار شایان پریسا چراغ رو خاموش کرد و خیلی اروم با من شروع کرد به رقصیدن و همش خودش رو میمالید به من من هم از این کاراش حسابی راست کرده بودم هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم وقتی چراغ رو روشن کرد به سحر نگاه کردم که مست خودش رو ول کرده بود رو کامران و داشت ما رو نگاه میکرد دیگه تقریبا سرش داشت میخورد به شونه کامران و من هیچ عکس العملی نشون ندادم همیشه به سحر اجازه دادم که راحت باشه و دلیلی نداشت که گیر بدم کامران هم ظاهرا مرد خوبی نشون میداد اون شب به خوبی خوشی تموم شد از فردا روز از نو روزی از نو...

# : 10 Jun 2007 00:05



از فردا صبح سحر هر روز با کامران میرفت سر کار شبها هم معمولا دیر می اومد و من اکثرا زودتر میرسیدم و منتظر سحر سحر رو حیاتش خیلی عوض شده بود معمولا بیرون از خونه ساده لباس می پوشید ولی چند وقتی بود که خیلی به خودش میرسید و با کامران هم خیلی نزدیک شده بود بعضی از اوقات از پشت تلفن که باهاش صحبت می کرد کامی صداش می کرد غیرتم بهم می گفت نزار بیشتر از این بهم نزدیک شن ولی خوب حسی هم تو درونم بود که از این که میدیدم سحر زیبای من توجه کامران و خیلی از مردا رو به خودش جلب میکنه لذت میبردم سحر تو سکس هم فوق العاده تغییر کرده بود و تقریبا هر شب با هم سکس داشتیم یک هفته از ماجرا گذشت و یک شب سحر گفت که باید این هفته جمعه هم سر کار بره من هم مخالفتی نکردم و قبول کردم

جمعه صبح سحر من بوسید با کامران که اومده بود دم در رفت سر کار پریسا هم اومده بود پایین بعد از رفتن سحر و کامران پریسا گفت آقا شایان امروز رو انگار باید تنها بمونیم گفتم ظاهرا که اینطوره
می تونم ناهار دعوتتون کنم
نه تنها باشم راحتترم
پریسا هم گفت خوب پس اگر کاری داشتین صدام کنین میام پیشتون
و خنده شیطنت آمیزی کرد رفت
نزدیک ظهر بود که زنگ در صدا کرد رفتم در باز کردم پریسا بود با یک ظرف غذا مخلفات که اومده بود دم درگفت فکر کردین سحر جان شما رو گشنه نگه میداره میره موقع رفتن شمارو سپرد دست من رفت تشکر کردم تعارفش کردم بیاد تو گفت مزاحم که نیستم و اومد تو ولی من متعجب داشتم نگاهش می کردم آخه فوق العاده زیبا شده بود حسابی به خودش رسیده بود یک پیراهن مشکی تنش کرده بود با یقه هفت باز که خط سینش کاملا معلوم بود و برجستگی بالای سینه هاش زده بود بیرون و چون سوتین نبسته بود نوک برجسته سینه هاش معلوم بود با یک شلوارک رنگ لیمویی که خیلی بهش میومد بر عکس سحر که هیکلش فشن بود و لاغر پریسا خیلی گوشتالو هیکل سکسی داشت و من همینجوری ذل زده بودم بهش که گفت شایان خان کجایی گفتم هیچ جا و سریع در رو بستم اومدم تو رفت نشست رو مبل من هم غذا رو گذاشتم رو میز و سراغ ایدا رو گرفتم که گفت اون بالاست داره کارتون میبینه من هم حوصلم سر رفت گفتم سری بهتون بزنم هم ناها رو با هم بخوریم گفتم اخه... که گفت نترس من کم غذا میخورم خواستم برم یک بشقاب دیگه بیارم که گفت نمیخواد با هم میخوریم فقط از اون شرابتون که اون شب آوردی برام بیار که هنوز مزش زیر زبونمه من هم که شیطورنیم گل کرده بود گفتم شراب یا رقص گفت هردو ولی دومیش بیشتر گفتم همینه دیگه جای کامران خالیه
نه بابا من کامران با هم راحتیم در ثانی مگه کامران الان با سحر هست من باید ناراحت شم که
گوشهام تیز شد گفتم چطور
هیچ چی بالاخره اون هم الان با سحر خانوم تنهاست دیگه
خوب اونها الان سر کارن
ولی خوب تنها
به نظر من که اشکالی نداره
یعنی تو ناراحت نمیشی که کامران با سحر تنها تومطب نشسته باشن
نه کامران مرد خوبیه
ولی خوب مرد میدونی که
با گفتن این حرف از رو مبل بلند شد اومد طرف من و دستاش رو گذاشت رو لبم گفت مرد مثل تو
خندیدم گفتم مثلا که چی میخواد چی کار کنه با سحر
نمیدونم ولی خوب فکر همه جاش رو بکن
کردم
بطور ناگهانی صورتش رو آورد جلوم بوی رژ لبش تو دماغم میخورد لباش سرخ سرخ بود شاید لبهامون از هم چند میلیمتر فاصله بیشتر نداشت گفت میخوای من مال تو باشم نفسهام به شماره افتاده بود و قتی که حرف میزد لبش به لبم خورد داشتم از شدت شهوت دیونه می شدم تا اومدم حرف بزنم دستش رو گذاشت رو کیرم گفت میدونم که میخوای از سفتی نازت میفهمم خندم گرفت اون هم سریع گفت پس باید تقاص این کارت رو هم بدی گفتم چه طوری گفت بیخودی غیرتی نشی گفتم نه با گفتن این حرف لبش رو گذاشت رو لبم گفت میشینی من هم بشینم رو پات گفتم آره و اومد نشست رو پام و دستش رو انداخت دور گردنم و گفت ببین من با سحر صحبت کردم اون واقعا عاشق تو گفتم میدونم گفت نه نمیدونی چون اون به خاطر تو که با کا مران کاری نمیکنه گفتم سکس گفت آره تو میدونی که کامران مشاوره سکسی هم میده و خوب میتونه هر زنی رو که بخواد راضی کنه و روش اثر بزاره گفتم اینها رو سحر بهت گفت که گفت آره سحر همه چی رو به من میگه همینجوری که باهام صحبت میکرد با دستش هم کیرم رو از رو شلوار می مالید گفتم جالبه خوب بقیش گفت کامران هم از سحر خوشش میاد ولی خوب به خاطر تو کاری نمیکنه
جالبه
آره جالبه حالا میدونی که من هم عاشق توام
کفتم عشق؟؟؟!!
نه عشق نمیشه بهش گفت همونجوری که سحر وکامران عاشق نیستن من عاشق سکسم اون هم باتو مثل سحر و کامران تو چی ناراحت نمیشی سحر مال کامران بشه
من دیوونه سحرم نمیتون از دستش بدم این حرفا رو باصدای لرزوون و بغض آلودی میگفتم از عصبانیت و ناراحتی و همینطور شهوت داشتم دیوونه میشدم پریسا گفت
آخه احمق جون کی گفته لازمه سکس عشقه سحر مال خودت فقط تنش هر وقت که تو بخوای مال کامران همونجوری که تن من هر وقت که کامران بخواد مال تو میشه
خندم گرفت گفتم نمیدونم باید فکر کنم با خود سحر صحبت کنم که دستم رو گرفت از زیر پیراهنش گذاشت رو شرتش گفت فعلا من خودم خیس کردم راست میگفت شورتش مرطوب بود گفت من دریاب شایان اون بهشتی که الان دست زدی بهش مال تو میخوای چی کارش کنی با دستم آروم نوازشش کردم که از رو پام بلند شد ایستاد رو مبل پاهاش رو دو طرف صورتم باز کردو کمی هم دامن پیراهنش رو داد بالا و کسش رو چسبوند به صورتم بوی عطر کسش مستم میکرد از رو شورت کسش رو لیسیدم و با انگشت زدمش کنار چوچولش کاملا باد کرده بود و لای کسش آب کمی چسبیده بود که باعث میشد کسش لیز لیز باشه زبونم گذاشتم رو در بهشتش از دم سوراخش لیسیدم تا بالا و چوچولش رو با لبام مک زدم تا قشنگ از لای کسش بیاد تو دهنم با زبونم تو دهنم لیسیدمش با این کارم یک جیغ از خوشی کشید سر من فشار داد رو کسش و من هم وحشیانه کسش رو میلیسیدم و پریسا هم خودش رو پیچ تاب میداد و نشست رو پام جوری که پاهاش دو طرفم باز بود و لبام رو بوسید و دستش رو کرد تو پیراهنم با اون دستش هم کیرم رو از تو شلوارم آزاد کرد و گفت سحر برام گفته بود که کلفته ولی این خیلی بهتر از اون چیزی که من فکر میکردم خندیدم با دستش از نوک کیرم کشید تا پایین بهش گفتم بخورش عزیزم که گفت وقت این کارا نیست من دیوونه کیرم باید زودتر من بکنی واقعا دیوونه شده بود و سینش رو در آورد گذاشت دهن من بعداز کمی که سینش رومکیدم خوابید رو کاناپه همونجوری که لباس تنش بود پاهاش رودادم بالا و با کیرم کشیدم رو دهانه بهشتش که خودش کیرم رو گرفت هدایت کرد سمت سوراخش نوک کبرم که رفت تو خودش رو کشید عقب گفت وای خیلی خوبه شایان فقط یواشتر بزار خودم بکنم توش تو تکون نده و خودش اروم کیرم رو جا داد تو کسش سحر همیشه میگفت که شایان کیرت خیلی کلفته من درد میکشم کاش کیرت یک کم نازک تر بود ولی دراز تر ولی خوب پریسا که عاشق کیرم شده بود و من هم شروع کردم به اهستگی تلمبه زدن پریسا کم کم صدا جیغش داشت در میومد و با ناله میگفت شایان دارم میسوزم داغم کردی بادستش محکم زد تو صورتم و گونه هام رو فشار داد و دندونهای خودش روهم فشار میداد خیلی با حرارت سکس میکرد بر عکس سحر که معمولا اروم و رمانتیک بود و همیشه هم از کلفتی کیر من ناراحت بلندش کردم و دستاش رو گذاشتم رو مبل و چهار دست پا واستوندمش از پشت سوراخ کسش رو لیس زدم یک تف کردم رو کسش و کیرم رو با احتیاط فرستادم تو بعد از چند تلمبه ریز شروع کردم وحشیانه تلمبه زدن جوری که سرش میخورد به بالای مبل و صدای چلپ چلپ بدنامو ن که بهم میخورد تو اتاق میپیچید دیدم که بدنش داره شل میشه و فریاد میکشه بادستم جلو دهنش رو گرفته بودم که صداش بیرون نره واقعا زن حشری بود و همینطور وحشی که یکدفه صدا ناله هاش به نفس زدن تبدیل شد بدنش شل شد کیرم رو کشیدم بیرون اون هم برگشت کیرم رو گرفت جلو صورتش با لبای سرخش کیرم رو مک میزد و نوکش رو تحریک میکرد حس کردم همه وجودم میخواد از نوک کیرم بیاد بیرون به پایین که نگاه کردم دیدم ابم داره از کناره های لب پریسا میزنه بیرون ولی اون کیرم رو در نمیاورداز دیدن این صحنه داشتم بال در میاوردم شاید این بزرگترین ارزوی سکسی من بود که یک نفر اب کیرم رو بخوره چون سحر هیچوقت این کار رو برام نکرد بعد از اینکه ابم اومد پریسا دهنش رو با دستمال پاک کرد اومد تو بغل من نشست و صورتم رو بوسید بلندش کردم بردمش تو حموم تا تنش رو بشوره اخه ابم رو تنش هم ریخته بود بعد از این جریان با هم ناهار خوردیم اون هم ایدا رو صدا کرد تا بیاد پایین و ...





تا عصر با پریسا و ایدا اوقات خوشی رو گذرونده بودیم که یکدفعه پریسا به سرش زد که بریم مطب به من هم گفت من مخالفتی نکردم قرار بر این شد که ایدا رو بزاریم خونه ماد رپریسا و باهم بریم مطب بعد از روونه کردن ایدا را ه افتادیم سمت مطب تو راه پریسا بهم میگفت که باید قول بدم باز هم پیشش بخوابم گفتم خوب کامران چی که گفت کامران با من اون مشکلی نداره با این جریان و من بیشتر تعجب میکردم از این حرفایی که پریسا میزد وقی رسیدیم در مطب بسته بود و پریسا هم زنگ نزد گفت من میگم بیا با کلید من بریم تو ببینیم اینا چی کار میکنن قبول کردم پریسا درو باز کردبا تعجب دیدم کسی انگار نیست به پریسا گفتم پریسا فکر کنم کسی نباشه پریسا هم دست زد به کیرم گفت بهتر دوباره مال من میشی گفتم خیلی شیطونی دختر یک کم که دقت کردیم دیدم یک سر و صدایی از تو اتاق کناری میاد لای در باز بود از لای در نگاه کردم باور کردنی نبود بالا تنه سحر رو میشد لخت از رو آینه کنار در دید به پریسا گفتم انگار کامران کار خودش رو کرد که پریسا گفت نه امکان نداره کامران از من خواسته که از تو رضایتش رو برا این کار بگیرم کامران هیچوقت این کار رو نمیکنه حسابی عرق کرده بودم نا خود آگاه در باز کردم رفتم تو می خواستم این صحنه رو ببینم هم حسابی تحریک شده بودم هم دلم میخواست به شایان بگم چرا این کار رو کرده صحنه ای که دیدم باور کردنی نبود سحر لخت مادر زاد پاهاش رو باز کرده بود پشت به ما و یک نفر داشت جلوش کسش رو میخورد جلوتر رفتم گفتم خوش میگذره که سحر برگشت با دیدن من یک فریاد بلند کشید و با دست لرزون من نشون داد گفت تو تو تو اینجا چی کار میکنی گفتم اومدم سر بزنم ببینم شما با آقا کامران چی کار میکنی تا این حرف زدم یک نفر از جلو مبل بلند شد من که چشام چهار تا شده بود با تعجب گفتم شما که اون هم گفت من شیوا هستم گفتم سحر چی کار داری میکنی که دیدم سحر از شدت ترس بی حال شده و داره از حال میره پریسا دوید جلو و سحر رو بغل کرد گفت شایان چی کار کردی بد بخت خیلی ترسید اون خانوم که حالا میدونستم اسمش شیواست گفت می بخشید من باید برم و خواست لباس بپوشه که پریسا گفت نه کجا صبر کن برو برا سحر آب بیار سحر بعد از اینکه حالش بهتر شد شروع کرد به گریه که شایان من ببخش من هم التماس می کردم که تو کاری نکردی چرا ناراحتی من اصلا برام مهم نیست سحر بعد از کمی گریه گفت واقعا مهم نیست گفتم نه که مهم نیست تو آزادی از زندگیت لذت ببری و سحر من سفت در آغوشش گرفت گفت مرسی شایانم تو خیلی خوبی پریسا گفت پس همه چی به خوبی تموم شد و گفت شیوا تو اینجا چی کار میکنی شیوا گفت خوب من امروز با دکتر قرار داشتم برا مشاوره بعد از مشاوره خیلی چشم سحر جون رو گرفت به دکتر گفتم میشه مارو تنها بزاری دکتر هم به سحر یک چیزی گفت رفت پریسا هم گفت شایان شیوا یکی از مریضهای دکتر بود که دکتر بعد از چند جلسه صحبت فهمید که شیوا به جنس مخالف اصلا تمایل نداره و بر عکس هم جنس باز و بعدش هم با من آشناش کرد من شیوا واقعا از هم لذت میبریم وخیلی باهم سکس داشتیم گفتم عجب شوهر با حالی داری تو پریسا سحر گفت پری کار خودت رو کردی آره پریسا هم گفت شوهرت خیلی بکنش خوبه خیلی حال میده من هم قرمز کردم گفتم سحر پس پریسا راست میگفت که تو هم میدونی سحر گفت خوب من خودم بهش اجازه دادم گفتم ای شیطون من از راه بدر کردی پریسا رفت پشت شیوا ایستاد با دست سینه های شیوا رو لمس کرد شیوا گفت نکن پریساجان ا ز حالش اومدم بیرون به شیوا نگاه کردم ظاهرا 18 19 ساله میومد و اندام درشتی هم داشت قد بلند و چهار شونه بود با صورتی سبزه و ابروهای پر پشت پریسا گفت اشکال نداره عزیزم دوباره میارمت تو حال خودت و گردن شیوا رو بوسید شیوا هم برگشت طرفش و یک لب طولانی از هم گرفتن سحر گفت شایان خوشت میاد ببینی گفتم چرا بدم بیاد میخوای تو هم بری گفت نه من هم میخوام نگاه کنم دو بار من ارضا کرده بود داشت برا بار سوم کسم رو میلیسید که تو اومدی بسم دیگه و نگاهی به کیرم کرد که حسابی راست کرده بود گفت ای شیطو ن با پریسا خوش گذشت گفتم بد نبود و لی تو یک چیز دیگه ای سحر هم گفت معلومه سحر توبغل من لمیده بود پریسا داشت سینه های شیوارو میخورد و شیوا هم دستش رو کرده بود تو موها پریسا وموهاش رو چنگ میزد پریسا شیوا رو آورد جلو من سحر شیوا هم باناله گفت یک کم بخورش سحر و اومد کنا ر ما پریسا شیوا رو روبروی من نگه داشت سحر دولا شد رو پای من کس شیوا رو لیسید و دست من رو هم گرفت و مالید به پای شیوا بدن نرمی داشت کیرم داشت منفجر میشد شیوا یک دفعه برگشت گفت آقا شایان ضد حال بهم نزن بزار خانوما کار خودشون رو بلدن و دست من پس زد من هم سریع دستم رو کشیدم عقب و گفتم ببخشید ناراحتتون کردم سحر گفت نترس شایان اخ
     
#72 | Posted: 24 Sep 2012 19:28
سحر گفت نترس شایان اخلاقشه و کسش رو با ولع خاصی لیسید و شیوا هم رو پاهاش بندنبود خودش رو شل کرد رو زمین خوابید پریسا هنوز داشت بالا تنه شیوا رو میخورد و سحر هم جلو من دولا شده بود کسش رو میلیسید و شیوا هم تو اوج اذت بود سحر دست من گرفت گذاشت رو کونش تا از عقب با کسش بازی کنم کسش خیس خیس بود و سحر دائم کونش رو جلو م قر میداد و من هم کسش رو انگشت میکردم بعد پریسا مانتوش رو که هنوز تنش بود در اورد شلوار و شورتش رو هم باهم کشید پایین و کسش رو گذاشت دم دهن شیوا شیوا هم انگار خیلی وارد بود سریع ناله پریسا رو در آورد سحر برگشت طرف من دست زد به کیرم گفت شایان خیلی دلش میخواد آره با سر تایید کردم گفت مال من یا مال اینا رو گفتم مال تو رو عزیزم سحر هم گفت بیا بریم این طرف و دست من گرفت کشید تو همین فاصله پریسا برگشت به صورت 69 خوابید رو شیوا و به ما هم گفت خوش به حالت سحر سحر باناز گفت نوبت خودمه به تو چه اصلا از پشت سحر رو نگاه کردم که داشت دست من رو میکشید واقعا یک مانکن بود کمر باریکی داشت که موهای مشکیش روش ریخته بود و یک کون گرد و ظریف سینه هاش انگار جزئی از بدنش بود و اصلا حالت افتاده نداشت از پشت بغلش کردم و بردمش تو اتاق اصلی مطب و روی میزش خمش کردم سحر گفت یالا شایان من بگا میخوام خارم رو بگایی گفتم شنیدم جنده شدی گفت من هر چش بشم اخرش بیخ ریشتم مال توام و زیپم رو داد پایین کیرم رو کشید بیرون و خودش دولا شد رو میز کسش در انتظار کیرم گرفت جلوم کیرم رو گذاشت دم سوراخش اروم کردمش تو گفت شایان میسوزه جون دوست دارم من داغم کن و من ه م از این کارش بیشتر تحریک میشدم تندتر تلمبه میزدم از پشت سینه هاش رو گرفتم خوابیدم روش سحر دستاش رو باز کرده بود دو طرف میز رو گرفته بود گفت شایان من گاییدی انگشتم رو کردم تو دهنش اون هم انگشتم رو مک میزد بهش گفت سحر دوست داری یک نفر دیگه باهات همین کار بکنه تو حالتی که مست شهوت بود با ناز گفت ااااره کی مثلا گفتم مثلا کسی که اینجا زیاد میاد گفت شایان تو خوبی گفتم نه میخوای چرا بهم نمی گی گفت وای میدونی تو گفتم اره اون هم گفت شایان اگر تو بزاری میخوام میزاری گفتم اگر اینجوری لذت میبری چرا که نه سحر ناله هاش رو با این حرف من بیشتر کرد حس کردم داره ارضا میشه و تند تر تلمبه زدم سحر با ناله فراوون ارضا شد و لی من هنوز داشتم میکردمش و سحر هم انگار تو حالت خلصه باشه داشتم داغ میشدم که حس کردم یک نفر داره نگامون میکنه و سحر هم سرش رو اورده بالا و میخواد از زیرم بیاد بیرون بالا رو نگاه کردم دیدم شایان جلوم ایستاده داره مارو با خنده محبت آمیزی نگاه میکنه ولی من بهتزده تو چشاش خیره شدم ....


همینجور تو چشمها کامران نگاه میکردم که کامران گفت انگار بد موقع مزاحم شدم کیرم رو کشیدم بیرون و سحر بی حال سرش رو گذاشت رو شیشه میز و کامران داشت منو سحر نگاه میکرد و گفت من میرم تو اون اتاق تا شما حاظر شین با هم بریم و ما هیچ چیز نگفتیم کامران هم سرش رو انداخت پایین از کنار مارد شد تا در اتاق باز شد و صدای ناله شیوا و پریسا اومد کامران در رو بست رو کرد به ما گفت انگار فقط من کم بودم و من خندیدم پریسا که کامران رو دید ه بود گفت بیا تو کامی کسی نیست شیواست ولخت اومد دم در دست کامران رو کشید تو و در رو بست به سحر گفتم چه حسی داری عزیزم گفت چه حسی میخوای داشته باشم خجالت فقط گفتم فقط
اره دیگه تو چی
گفتم من خجالت نکشیدم خوب اون هم با پریسا این کار رو میکنه
وسط حرفم دوید گفت البته تو هم
با خنده گفتم خوب اره من هم ولی دیدی چحوری با او ن چشا هیزش ما رو نگاه میکرد
اره مرتیکه
یعنی تو خوشت نیومد
نه معلومه که خوشم نیومد
لباش رو بوسیدم گفتم ای خالی بند تو انقدر خوشگلی که هر مردی تنت رو ببینه نمیتونه ازش دل بکنه
شایان اذیتم نکن
نه به خدا من که خوشم میاد وقتی کیر یک مرد دیگه رو سفت میکنی
گفت کامران جدی میگی
اره معلومه
راستش بگم من هم خوشم میاد وقتی که تو یا هر کس دیگه زل بزنه به تنم حشری بشه
گوشش رو گاز گرفتم با خنده گفتم دیگه روت زیاد نکن پاشو لباس بپوش
سحر گفت لباسها من که تو اتاقن چی کار کنم
خوب برو بیار
کامران رو چی کار کنم
گفتم خوب کامران که تو رو دیده پس دیگه اشکالی نداره
من روم نمیشه خجالت میکشششم
گفتم باید بری
سحر بلند شد رفت پشت در در زد پریسا گفت کیه بیا تو
سحر گفت منم میخوام لباسمام رو بردارم اجازه هست
پری گفت اره خوشگل خانوم بیا تو و در رو باز کرد و دست سحر رو گرفت کشید تو و لای در رو یک کم باز گذاشت
سحر که رفت تو همش میگفت پریسا من تو نبر دیگه فقط لباسام رو بده
پری هم میگفت خوب صبر کن پیداش کنم بلند شدم رفتم از لای در تو رو نگاه کردم کامران مشخص نبود ولی پریسا پشت سحر ایستاده بود و روی سحر سمت میز کامران بود پریسا به کامران گفت کامی ببین چه سینه ای داره تو عاشق اینجور سینه ای و سینه ها سحر رو از پشت فشار داد اوردشون بالا شیوا گفت سحر خیلی نازی
سحر هم گفت نکن الاغ زشته من خجالت میکشم و با دستش سینه هاش رو پوشوندو گفت بابا کامران اون اتاقه میشنوه من از دیدن این که یک زن داره تن همسرم رو به شوهرش نشون میده برا تحریک اون یک جورایی حشری شده بودم و دوست داشتم بیشتر نگاه کنم پریسا سر سحر رو برگردوند عقب لباش رو یک بوس محکم کرد به کامران گفت خیلی خوشمزست ولی کامران هیچ چی نمیگفت سحر گفت بسه دیگه لباسام کو و خودش رو از دست پریسا آزاد کرد رفت طرف کامران تا لباساش رو برداره پریسا یک نگاه به من از لای در کرد خندید من هم خندیدم که سحر گفت نکن شیوا چی کار میکنی و بدو بدو اومد بیرون نفس زنون در بست اومد تو بغل من گفتم چقدر طولش دادی که گفت لباسام رو پیدا نمیکردم
گفتم شیطون تو که خوشت میومد نگات کنن حتما یک دل سیر هم نگات کردن
خوب خودت گفتی دیوونه میخواستی زنت رو لخت نفرستی پیش یک مرد غریبه بهش گفتم خوبه دیگه بسه لباسات رو بپوش سحر هم تند تند لباساش رو تنش کرد دست زد به کیر من گفت شایان خونه از خجالت اقا کوچیکت در میام خیالت راحت میدونم داره فشار بهش میاد کامران که میخواست از اتاق بیاد بیرون در زد گفت اجازه هست و اومد بیرون پشت سرش پریسا و شیوا هم اومدن بیرون شیوا که تا اومد بیرون گفت بچه ها خیلی خوش گذشت من باید برم و صورت هممون رو بوسید رفت بیرون سحر به پریسا هم گفت ما هم بریم من هم گفتم اره دیگه بریم کامران گفت من که میگم امشب برا شام بریم یک رستوران خوش بگذرونیم ولی من که حسابی حشری بودم گفتم نه دیگه ما میریم خونه و با پریساو کامران خداحافظی کردیم راه افتادیم سمت خونه البته با سرعت زیاد چون من دیگه داشتم میترکیدم بیضه هام حسابی در د میکرد ولی کامران و پریسا همونجا موندن



قسمت ششم
اون شب بعد از رسیدن به خونه من از اول همه بطری شراب مخصوصم رو اوردم با سحر حسابی خوردیم من که داشتم میترکیدم بی معطلی سحر رو لختش کردم خوب به تنش حال دادم سحر بعد از سکس من رو بوسید گفت شایان نمیدونی چقدر میخوامت گفتم خوب من هم تو رو میخوام این که معلومه ولی فکر کنم کامران هم تو رو خیلی بخواد سحر گفت اره شایان همش نگاش به من خیلی چشم چرونه بهش گفتم اذیتت که نمیکنه
نه اذیت نمیکنه ولی خوب تو ناراحت نمیشی
نه معلومه که من ناراحت نمیشم
خوب اره اگر قرار باشه کسی ناراحت شه اون هم کامران که تو با زنش حال کردی نامرد چطوری تونستی به من خیانت کنی
(سحر همیشه به من ازادی کامل داده بود تو زندگی و هیچوقت محدودم نکرده بود حتی بعد از اینکه فهمید بچه دار نمیشه به من پیشنهاد ازدواج داده بودولی خوب من خودم قبول نمیکردم)
گفتم ناراحتی از دستم
نه تو که میدونی من حساس نیستم بعدش هم خودم با پریسا صحبت کرده بودم بهش اجازه داده بودم
لبام رو بردم سمت گونه سحر صورتش رو بو کردم گفتم سحر تو هم ازادی اگر از کامران خوشت میاد میتونی باهاش باشی
نه شایان من همینجوری راحتترم
راستش بگو چرا میترسی برام بگو امروزوقتی کردم تو نازت چی گفتی یادت هست
نه؟
گفتی کاش نازکتر بود شایان
من گفتم ؟
اره تو گفتی
که سحر بغض کرد میخواست گریه کنه ولی رو لباش یک تبسم هم بود رو ش کرد اون طرف گفت شایان من هم میخوام ازاد باشم میخوام اگر از مردی خوشم اومد بتونم باهاش بخوابم میخوام همه جور کیری رو امتحان کنم
نیم خیز شدم نگاش کردم چشماش بسته بود حرف میزد کاملا هم مست بود حرفاش رو میکشید
گفتم خوب بگو برام نترس
گفت شایان تو که میدونی من قبل از ازدواج با تو زیاد سکس داشتم ولی بعد از تو دیگه با کسی نبودم میخوام مثل زمانی که مجرد بودم راحت باشم ولی با وجود تو نمیتونم شایان میخوام من طلاق بدی میخوام تنم برا خودم باشه که به هر کی میخوام بدمش ولی مطمئن باش دلم برا تو میمونه
من هم که کمی سرم داغ بود گفتم سحر خفه شو این چه حرفیه من نمیزارم تو مال منی
گفت اگر تو بهم بگی نکن من هم نمیکنم این رو مطمئن باش ولی این درخواست من لا اقل برا چند وقت از هم جدابشیم
مگه من ارضات نمیکنم ؟
چرا دیوونه مگه من تو رو ارضا نمیکردم که تو رفتی با پریسا سکس کردیخوب هر گلی یک بویی داره
خندم گرفت سحر مست مست بود همش حرف میزد
بهش گفتم عزیزم تو الان هم ازادی هر کاری که بخوای میتونی بکنی فکر کن که از هم جدا شدیم و تو زن من نیستی من بهت ازادی کامل میدم سحر برگشت تو صورت من نگاه کرد گفت هر کاری بخوام میتونم بکنم تو چی بعدش میزاری دوباره ناناز تو بشم
اره هر وقت که خواستی میتونی برگردی من هم بر میگردم سحر خودش رو جمع کرد تو بغلم گفت ولی بزار شبا همینجا تو بغل تو بخوابم اجازه میدی؟
اره تو هر شب جات همینجاست
سحر بعد از شنیدن این حرف مثل یک جوجه کوچولو تو بغل من خودش گم کرد من تو صورتش خیره شدم و تصور میکردم که سحر تو این چند وقت چه کارایی که نخواهد کرد و خودم هم همونطوری که موهاش رو میبوییدم خوابم برد
     
#73 | Posted: 26 Sep 2012 05:45
بعد از اون جریان تا نزدیک یک هفته همه چیز عادی بود نه من نه سحر جرات تکرار حرفایی که تو مستی زدیم رو نداشتیم پریسا چند دفعه به من سر زده بودولی همیشه با ایدا میاومدمن هم خیلی ایدا رو دوست داشتم بهش گفتم پریسا یک بار هم تنها بیا که گفت کامی به من گفته دیگه این کار رو نکنم
چرا؟
میگه نمیشه که همیشه یک طرفه باشه کامران میخواد سو استفاده کنه از تو
با شنیدن این حرفا کل ماجرا اون شب رو براش تعریف کردم که گفت جدی میگی اینا رو سحر برام تعریف نکرد گفتم روش نشده حتما که گفت اینا رو برا کامی تعریف کنم
گفتم اره اشکال نداره تعریف کن پریسا گفت حتما میگم کامران خیلی خوشحال میشه


پس فرداش پریسا زنگ زد به من گفت شایان کامران میگه سحر اصلا راه نمیاد
گفتم من چی کار کنم
هیچ چی بابا عروسی میاین
گفتم عروسیه کی
گفت عروسی دوست کامران خوش میگذره سحر رو هم دعوت کرده
گفتم اره اگر سحر بخواد حتما
باشه همین شب جمعه و ادرس یک باع رو سمت فشم بهم داد

با سحر صحبت کردم سحر هم مخالفتی نکرد اتفاقا خیلی هم استقبال کرد
پنج شنبه سر کار نرفتم سحر هم رفته بود ارایشگاه و حسابی به خودش رسیده بود وقتی اومد خونه حسابی یک عروسک شده بود تو صورتش نگاه میکردم لذت میبردم واقعا زیباییش محسور کننده بود لبهاش برجسته بودن مخصوصا لب پایینش کمی برگشته بود نوکش دماغش کوچک قلمی بود با یک پیشونی بلند و چشمهای درشت عسلی رنگ موهاش تقریبا مشکی بود ولی کمی هم خرمایی میزد با ابروهایی که با فاصله نسبتا زیاد با چشاش حسابی کشیده شده بود همه اینا رو یک صورت با گونه برجسته یک هیکل لاغر البته لاغر نمیشه گفت هیکلش مانکنی بود چون همیشه شنا میکرد اخه ما تو خونه استخر هم داشتیم قبل از این که سر کار بره هر صبح میرفت تو استخر و کلی ورزش میکرد همینحوری داشتم نگاش میکردم که گفت خوبه بابا تو اینحوری نگام کنی بقیه باید چی کار کنن خندیدم گفتم چی میپوشی
نمیدونم تو بگو رفتیم سر کمدش یک لباس مشکی داشت که جنسش شبیه چرم بود بهش گفتم این بپوش
نه بابا خیلی لختیه شایان ولش کن
بهت میگم این بپوش یک لباس شب تا بالای زانو بود که پشتش از خط کمرش باز بود یعنی پشت نداشت فقط رو گردنش دو تا بند داشت اگر از بالانگاه میکردی خط باسنش معلوم بود جلوش هم فقط دو تا تیکه از بالای دامنش جدا شده بود و میومد رو سینه هاش کمی پهن تر میشد دور گردنش گره میخورد روی نافش باز بود کاملا نافش معلوم بود
گفت زیر این نباید شورت پوشید شایان میدونی که
گفتم اره میدونم اشکال نداره
تو همین بپوش سحر هم حرفم رو گوش کرد با صدای زنگ در بخودمون اومدیم



# : 14 Jun 2007 01:00



در رو من باز کردم کامران با پریسا بودن اومدن دنبالمون تا با هم بریم کامران حسابی تیپ زده بود و اومد تو پریسا هم صورتم رو یک ماچ با صدا کرد دنبالش اومد تو گفت ببینم حاظرین یا نه این سحر گلم کجاست شنیدم خیلی خوشگل کردی (یک نگاه به پریسا کردم یک لباس صورتی پر چین پوشیده بود که با راه رفتنش تقریبا تا کسش معلوم میشد پشت دامنش هم اومده بود بالا تا بالای زانوش و لی جلوش تا روی کفشش بود و ساقهای زیباش رو میشد قشنگ دید بالا تنش هم بندی بود رو شونه هاش وجلوی سینش هم لباسش سفت میشد واز سینش فاصله میگرفت جوری که اگر از بالانگاه میکردی میشد تا نوک سینش رو دید و هنگام حرکت سینش تو لباسش میلرزید) گفتم بعله برو تو اتاقه ببینش و پریسا رفت تو اتاق کامران هم ایستاد گفت خانوما زود باشین میخوایم بریم دیر میشه وقت برا حرف زیاده بعد از چند دقیقه سحر از اتاق اومد بیرون کامران با چشا حریصش نگاش کرد به کیرش نگاه کردم معلوم بود که یک کم شق کرده سحر رفت جلو گفت چطوری دکتر کامران هم گفت به لطف شما و دست سحر رو که دراز کرده بود تا دست بده بوسیدو گفت خیلی زیبا شدی رو کرد به من گفت کاش سحر خانوم همینجوری میومد سر کار و من هم با یک تبسم جوابش رودادم خانوما یک مانتو با دکمه ها باز تنشون کردن سریع رفتیم تو ماشین به سمت عروسی
تو راه سحر همش به من چسبیده بود کامران هم پشت فرمون بود پریسا هم برگشته بود هی حرف میزد ایدا رو گذاشته بودخونه مادرش نیاورده بودش دیگه پریسا داشت خستم میکرد که رسیدیمباغ زیبایی بود از ماشین پیاده شدیم اومدن استقبالمون سحر بازوش رو انداخته بود دور بازو من حس میکردم که مردا همشون توجهشون به سحر من جلب شده دارن نگاش میکنن بعضی از زنها هم گاهی نگاشون میافتاد به من و سحر و معلوم بود با حسرت نگام میکنن شب خوبی بود موزیک تندی گذاشته بودن یک عده وسط میرقصیدن یک موقعهایی سحر و پریسا یک چیزی در گوش هم میگفتن میخندیدن کامران با یک مردی اومد جلو و معرفیش کرد گفت ایشون دکتر مهران هستن و مارو هم معرفی کرد مهران با تک تکمون دست داد کامران گفت مهران کم کم باید فکر زن هم باشی سحر گفت اخی مگه مجردین شما مهران هم سری تکون داد با خنده گفت تقریبا سحر گفت تقریبا یعنی چی اهان که پریساپرید وسط گفت یعنی بازار ازاد و هممون خندیدیم کامران گفت نظرتون چیه بریم برقصیم من که یک کم هم خورده بودم گفتم نه من نمیتونم سحر با اشتیاق گفت من برم شایان گفتم برو سحر ما چهار نفر رو یک کاناپه نشسته بودیم و سحر پاش رو انداخته بود روهم و خودش روخم کرده بود سمت من میشد تا زیر رونش رو دید مهران اومد جلو و دست سحر رو گرفت گفت اقا شایان اجازه هست من هم سری تکون دادم گفتم خواهش میکنم و سحر هم از خدا خواسته بلند شدکامی و پریسا هم قبلش رفته بودن داشتن میرقصیدن من هم داشتم نگاشون میکردم یک آهنگ شش و هشت گذاشته بودن ولی سحر زیاد ای رقصا رو بلد نبود بیشتر با خودم رقصهای اروم رو میپسندید تو حین همین رقص دو تایی رفتن سمت گوشه سالن تقریبا کنار یک پرده پنجره ایستاده بودن مهران دستش رو گرفته بود تکونش میداد داشتم نگاشون میکردم که دیدم یک خانوم اومد پیشم نشست گفت چرا شما تنها نشستین گفتم ممنون خانومم ودوستم هم هستن مشغول رقصیدن هستند گفت اخی تو چرا نرفتی عزیزم و دستش رو انداخت دور بازومن سرش رو گذاشت رو سینه من گفت دوستاتون کیان گفتم دکتر کامران و پریسا خانومم هم همونی هست که اونجاست و با دست نشونش دادم گفت کامران دوست شماست گفتم دوست و همسایه دهنش رو اورد دم گوشم دهنش بو مشروب سیگار میداد گفت کامران خیلی بکنش خوبه یکه خوردم گفتم تو از کجا میدونی که گفت من مریضش بودم گفتم اهان شما پیش کامران میرفتین گفت اره مشکل داشتم تو زندگیم کامران برام حل کرد واقعا دکتر خوبیه گفتم حتما با کردن دیگه گفت نه بابا انقدر خوب بود من خودم خواستم بهش حال بدم گفتم اوهوم که یکدفعه ریتم اهنگ عوض شد یک اهنگ لایت خارجی اومد وسط یک اهنگ از خولیو بود چراعها هم خیلی کم نو ر بود جوری که صورتها قابل تشخیص نبود به افسون گفتم بیا بریم طرف خانوم من ببینیم چی کار میکنن گفت باشه پاشو بریم خیلی حال کرد با پلیس بازیرفتیم طرفشون جوری که نبینن و دقیقا پشت یک زن مرد دیگه تو فاصله چند سانتیشون ایستادیم اون خانومی که کنارم بود گفت نگا کن خانوم تو که حسابی داغ کرده نگاه کردم دیدم سحر رفته تو بغل مهران و سرش رو شونه مهران ،مهران برگشت طرف ما من سریع پشتم رو کردم بهشون و افسون رو بغل کردم انگار که نمیبینم بعدش برگشتم دیدم کامران لبش رو گذاشت رو گردن لخت سحر و گردنش رو بوسید با دستش هم کشید پشتش و دستش رو اروم کرد زیر لباسش داشتم با خودم فکر میکردم که الان سحر شورت هم پاش نیست پس دست مهران باید رو سوراخ کونش باشه از این فکر کیرم راست شد خانوم بغل دستیم گفت من افسون هستم اسم شما چیه گفتم من هم شایانم گفت چی رو نگاه میکنی انقدر دقیق و تو امتداد نگاهم نگاهی کرد گفت اوه اوه چه داغ شدن اینا چون نور کم بود کسی نمیتونست دقیق ببینه اونجا چه خبره مگر اینکه دقت میکرد مهران یکدفعه با دستش به کون سحر فشار اورد سحر هم پاهاش رو بلندکرد انداخت دور کمر مهران جوری که کسش جلو زیپ شلوار مهران بود واز گردن مهران اویزوون شده بود مهران هم دستش رو گذاشته بود زیر باسن سحر و معلوم بود که داره به کسش دست میزنه سحر هر از چندگاهی کونش رو یک تکون میداد و کامران هم از حرکات دستش معلوم بود که داره کس سحر رو نوازش میکنه یکدفعه چراغا روشن شد سحر سریع اومد پایین از رو مهران به افسون گفتم بدو بریم بشینیم افسون گفت چه خبر بود!! قاتی نکنی براش یکوقت اروم باش گفتم من ارومم و دستش رو گرفتم و گذاشتم روکیرم جوری که کسی نبینه گفت تو که راست کردی مرد گفتم خیلی خوشم اومد افسون گفت خیلی باحالی تو گفتم در خدمتم سحر همونجوری که دست مهران رو گرفته بود اومد طرف ما افسون رو بهشون معرفی کردم کامران و پریسا هم اومدن و با افسون شروع کردن به خوش بش کردن مهران گفت با اجازتون من میرم و خدا حافظی کرد رفت سحر هم اومدنشست پیش من
     
#74 | Posted: 28 Sep 2012 02:26
سحر گفت شایان ببخشید
چرا
اخه من یک کم خوردم مست شدم زیادی با این یارو قاتی شدم
اشکالی نداره عزیزم من ناراحت نیستم
شایان یک چیزی بگم ناراحت نمیشی
نه
این پسره به من شماره داد
با تعجب گفتم شماره موبایلش رو
اره
خوب میخوای چی کار کنی
هیچی میاندازم دور
هر چوری که فکر میکنی درسته بکن ولی خیلی خوش تیپ بود نه
سحر با سرش حرفم رو تایید کرد
مهران واقعا جذاب و زیبا بود یعنی همون تیپی که سحر دوست داشت حدود 25 26سال داشت موهای بوربلند داشت که از وسط باز میکرد با هیکل چهار شونه و تن بی مو و سفید برجستگی سینه هاش از زیر پیرهنش معلوم بود پوستش هم سفید بود که کمی ته ریش میزاشت قدش هم حدود 185 بود داشتم فکر میکردم که یک آقایی اومد جلو و کامران سریع رفت باهاش دست داد و اوردش طرف ما و گفت ایشون مهندس کرمی هستن یا بهتر بگم آقا شهاب خودمون که از دوستا قدیمی من وشوهر افسون خانوم هستند اومد جلو و با همه دست داد و نشست حدود 27 28 سال سنش بود ولی خیلی خوش تیپ مد روز بود اندامش هم ریز بود نشست کنار افسون افسون خداییش تو زیبایی چیزی کم نداشت صورت گرد و لپی داشت با موهای بلند مش کرده که خیلی بهش میومد و چشماش که ابی خوشرنگی بود نمیدونم لنز بود یا برا خودش بود ولی خوب چشمای قشنگی داشت شهاب اومد نشستن از همه جا شروع کردن به صحبت سحر نشسته بود پیش کامران و من هم پیش پریسا بودم گاهی اوقات پریسا بر میگشت به افسون یک چیزی میگفت دوتایی به من نگاه میکردن میخندیدن شهاب خیلی مرد با نمکی بود اهل بگو بخند یک کم هم رفتارش یک جوری بود خیلی با ناز صحبت میکرد ولی من توجه زیادی بهش نکردم سحر بلند شد اومد پیش من گفت چی کار داری انقدر با خانوما حرف میزنی پاشو برو اونورمن هم رفتم اونطرف سحر باز هم پهلو کامران بود ولی اونطرفش نشسته بود من هم رفتم اون طرف حسابی حرف زدیم 3 تایی گاهی اوقات که نگاهم به سحر میافتاد میدیم انگار دنبال کسی بگرده همش داره محوطه سالن رو دید میزنه به روبرو نگاه کردم دیدم کامران ایستاده اونطرف سالن و داره به سحر میخنده یک دختر هم کنارش بود که دستی برا سحر تکون داد و سحر هم باخنده جوابش رو داد
مهمونی تموم شد همه روونه خونه شدیم تو ماشین که نشستیم سحر همش وول میخورد با اینکه خسته شده بود کمی هم مشروب رو ش اثر گذاشته بود ولی هی خودش رو میمالید به من اخرش دستم رو گرفت از زیر دامنش گذاشت رو کسش و گفت شایان یک کم دستم که خورد به کسش گفتم چه خبره دختر کست خیس خیس گفت نمیدونم چمه یک کم بمالم انگشتم رو گذاشتم لای خط کسش و اروم بالا پایین کردم کسش حسابی لیز بود اون هم سرش رو گذاشت رو شونه من پریسا برگشت عقب رو نگاه کرد از دیدن این صحنه خندش گرفت گفت شماها چقدر حولین الان میرسیم بابا کامران گفت چی شده من گفتم هیچ چی چیزی نیست وقتی رسیدیم خونه کامران دم در گفت بیاین بریم بالا من که خوابم نمیاد پریسا هم دست سحر رو گرفتکشید گفت اره بریم بالا گفتم اخه الان دیر وقته ساعت 1 نصفه شبه به سحر رو کردم گفتم بریم گفت بریم
تو خونه کامران بودیم من سحر نشسته بودیم پریساهم روبرو ما بو د کامران رفته بود یک سیگار بکشه تو ایوون خونه و ما تنها بودیم پریسا به من سحر گفت چیه سحر خانوم خیلی داغکردی گفتم پری کسش رو دست بزن سحر گفت ااا چی مگی شایان گفتم بابا پری گه از خودمونه پری اومد جلو دستش رو برد زیر دامن سحر گفت خیلی خری سحر چته تو سحر گفت شایان من میخوام من هم گفتم من الان نمیتونم اگر میخوای خود پری بهت حال بده پری هم اومد طرفش گفت اره بابا و دستش رو کشید رو پای لخت سحر من هم خندیدم سحر گفت اااا نکن ننننکککن الان کامران میاداولی پریسا ول کن نبود پای سحر رو گرفت بندها کفشش رو باز کرد گفت خوب بیاد مگه چیه سحر گفت شایان نگا کن اذیتم میکنه یک چیزی بگو
سحرمثل بچه ها شده بود هروقت شهوتی بود اینجوری میشد پریسا پای سحر رو گرفت با نوک انگشتاش رو پاش بازی کرد دستش رو میکشید تا بالا یکدفعه سرش رو کرد لای دامن سحر تو همینحال کامران هم اومدتو من سحر خشکمون زده بود پریسا هم نشسته بود رو زمین جلو مبل و سرش تو دامن سحر بود من سحر زل زده بودیم به کامران که یکدفعه سحر سرش رو به عقب خمکرد گفت وااااااای پری بیییییا بیرون بسه پریسا گفت دختر حسابی خودت رو خیس کردی سحر با ناله گفت پریییی بسممممه بیا بیرون پریسا برا خنده صدا ملچ ملچ در میاورد گفت عجب ترشحاتت خوشمزست سحر یکدفعه مثل مار شروع کرد پیچ تاب خوردن کامران که تا اون موقع اومده بود نشسته بود رومبل روبرو ما با دست به منگفت من برم با سر اشاره کردم نه باش وکامران هم اروم خندید دستش رو گذاشت رو دماغش که ساکت باشیم پری به کامران نگاه میکدر هی خودش رو رومبل میداد بالاتر پریسا گفت خوش به حالت شایان عجب کسی داره کاش میشد بری توش که بهشته اگر بدونی کامران چقدر ارزوی این کس رو داره تا بهش دست بزنه با گفتن این حرف سحر ناله ای کرد ولی تو چشا کامران داشت نگا میکرد من هم داشتم اون صحنه کمدی رو میدیدم پریسا گفت جای کامران خالی کامران کجایی پس ببینی من چی کار میکنم کامران هم گفت من همینجام عزیزم پریسا یکدفعه سرش رو اورد بیرون گفت تو اینجایی کامران گفت اره از اولش اینجا بودم گفتم پریسا کارت رو قطع نکن سحر تشنه تو کامران هم گفت اره ادامه بده پریسا بلند شد گفت اینجوری که نمیشه باید لباسم رو در بیارم کامران کنترل ضبط رو برداشت روشنش کرد یک اهنگ از kenny gبود که با ارومی مینواخت پریسا اومد وسط ما ایستاد و سرش رو یک تاب داد سحر هم اروم گرفت و دست گذاشت رو بالا سینش و اروم اروم کشید پایین کونش رو هم اون وسط هی قر میداد و به من نگاه میکرد سینش از زیر لباس کم کم داشت معلوم میشد که دستاش رو ضربدری انداخت بندها لباسش رو داد پایین و جلو سینه هاش ازاد شد و افتاد پایین یک کم سینه هاش رو مالید و نوکشون رو گرفت سمت من به منگفت خوشت میاد من هم با دهنم یک بوس ابدار فرستادم گفتم عالیه پشتش رو کرد به من دولا شد دستاشرو گذاشت رو پای کامران و با اون یکی دستش شورتش رو از زیر لباس در اورد پرت کرد سمت من بعد عقب اومد کونش رو گرفت سمت صورت من و دامنش رو داد بالا و گفت این چی گفتم این رو باید لیسید به سحر نگاه کردم داشت این سحنه رو دقیق نگاه میکرد با دستش میکشید رو رونهای سفیدش پریسا بلند شد ایستاد و لباسش رو با حرکات کمرش از تنش در آورد لخت جلوما ایستاد روش کرد به سحر دستش رو گرفت بلند کرد و اوردش جلو من کامران اونها روبرو هم ایستاده بودند و همیدگرو بغل کرده بودند پریسا دست انداخت پشت گردن سحر گره لباسش رو باز کرد من دیگه طاقت نیاوردم دستم رو گذاشتم رو کیرم به کامران نگاه کردم دیدم کامران زیپش رو باز کرده داره کیرش رو میماله کیر قلمی درازی داشت که سرش خیلی کلفت بود ولی تنش باریک بود پریسا پشتش رو کرد سمت من سحر رو از پشت بغل کرد روبرو کامران و لباس سحر رو کشید پایین همینجوری که میکشید پایین خودش رو هم خم میکرد با اون که کسش جلومن با زبشه از پشت سرش لباس سحر رو تا نوک پاش کشید پایین سحر پاش رو بلند کرد و پریسا لباسش رو از زیر پاش برداشت وسط مبلهای میا یک میز شیشه ای بود که سحر رو هدایت کرد سمت میز خوابوندش رومیز میز کوچیک بود سحر کونش رو نتونستبزاره روش و باسنش از میز بیرون بود پریسا نشست بین پاهای سحر و پاهاش رو باز کرد دهنش رو نزدیک کس سحر گرفت و شروع کردن لیسیدن کسش سحر رنگش قرمز شده بود تو این سالها ازدواجمون تا حالا اینجوری ندیده بودمش تا زبون پریسا خورد به کسش سحر یک اخ بلند گفت پاهاش جمع کرد فشار داد به سر پریسا پریسا دوباره پاهاش باز کرد کس سحر لیسید خیلی با ارامش میلیسید و سحر بعد از کمی لیسیدن صدای اه اوهش در اومد و باسنش روکه رو میز نبود به سمت بالا و پاینن تکون میداد پریسا ولی ول کن نبود رفتم طرف سحر نشستم بغلش کنار میز دست کشدیم روموهای بلندش گفتم خوبه عزیزم گفت اره گفتم میخوای برات چی کارکنم با ناله گفت بگو انگشت بکنه توش شایااااان میخوام یک چییییزی بره توش پریسا تا شنید انگشتش رو خیس کرد فرستاد توکس سحر سحر گفت آآآییی مردم یواش لبش رو بوسیدم پریسا که داشت انگشتش رو تو کس سحر می چرخوند گفت دیگه چی میخوای سحر گفت کییییر بدییین من کیر میخوام شایاااا بیا ریسا گفت چندتا سحر گفت نمیدونم فقط کیر یکی دو تا سه تا هر چی بییییشتر بهتر بلند شدم پریسا زبل گفت مال کامی رو میخوای سحر با ناله گفت کامی بیا اینجا بیا کیر بده به من بیا و داد زد بیییا من بلند شدم ایستادم کامران هم اومد طرف سحر وکیرش رو داد دست سحر من هم شلوارم رو در آوردم و کیرم رو کشیدم بیرون پریسا انگشتش تو کس سحر بود داشت ما رو نگاه میکرد به من گفت شایان تمومش نکنیا من هممممم میخواااااام گفتم نترس به تو هم میرسه سحر کیر کامران گرفت تو دستش گفت وای کامی جون نمیدونی چقدر تشنه کیرت بودم به ارزوووم رسیدم کامران هم خندید سحر با اون یکی دستش کیر من گرفت تو دستش گفت شایان دوست داری من بگاد گفتم اره دوست دارم من کامران دو طرف سر سحر ایستاده بودیم سحر با دستاش کیر مارو میمالید کیر کامران رو گرفت نزدیک دهنش کرد با زبونش زد رو نوکش کامران یک تکونی خورد معلوم بود خیلی حشری شده گفت سحر بکن تو دهنت سحر هم کیرش رو از بغل گذاشت رو لباش رز لبی که زده بود کشیدیه شد رو صورتش گونش بعد کیر کامران رو از نوکش کرد تو دهنش و کشید بیرون بعد کیر من رو کرد تو دهنش گفت اخ جون دو تا کیر مال دو نفری که دوست دارم پریسا به اینااا بگووووووو من جر بدن سحر کیر من کامران رو گذاشته بود کنار هم و می مالید به صورتش ما که آب اولمون اومده بودمالیده شده بودبه صورت سحر و کش میومدپریسا بلند شد اومد طرف ما گفت سحر اول کدوماشون رو میخوای سحر گفت کیر جدید میخوام کامران تو برو بعد نگام کرد گفت شایان من جنده توام؟ گفتم اره خار کسه جنده منیپریسا اومد 69 خوابید رو سحر از پایین کیر کامران رو گرفت مالید رو کس سحر ،سحر هم گفت وای بکن توش پریسا گفت تا کس من نلیسی نمیکنم توش سحر هم سرش رو که لا پای پریسا بود بلند کرد با زبونش کس پریسا رو لیسید پریسا هم حسابی خیس کرده بود و ابش به زبون سحر می مالید کش میومد یک دفعه سحر سرش رو کرد لای کون پریسا و گفت آااااخ وااای فشار بده کامی جونم من بکن مال توام من مال همتونم من حال بیارین من کیرم رو اوردم جلو سحر سحر هم کیرم رو گرفت یک کم کس پریسا رو مالید و کیر من گذاشت دم سوراخ پریسا پریسا که یکدفعه شوکه شده بود برگشت به من نگاه کرد من کیرم رو فشار دادم تو کسش تا ته کیرم رفت تو پریسا یکدفعه فریادی کشید سرش رو کوبید رو شکم سحر کامران هم دستش رو گذاشته بود کمر پریسا و سحر رو حسابی میگایید سحر با هر تلمبه ای که کامرا ن میزد یک تکون یک ناله میکرد و چشاش رو بسته بود من هم کم کم کیرم رو عقب جلو کردم پریسا خم شده بود رو کس سحر با ناله فراوون داشت چوچول سحر رو میلیسید سحر گفت پریسا انگشت کن تو کونم و خودش هم یک انگشت کرد تو کون پریسا که جلو صورتش بود پریسا انگشتش رو از پشت برد کرد تو کون سحرسحر طاقت نیاورد داد فریاد راه انداخته بود تا حالا سحر رو اینجوری وحشی ندیده بود م سحر همه تنش داشت منقبض میشد همزمان میگفت وایییی دارم میام دستاش رو از لای پای من رد کرد گذاشت پشت باسن من فشارم داد کیرم تا ته رفت تو کس پریسا و اون هم یک جیغ کشید سحر باسن من فشار میداد و ناله های بلند میکرد کم کم دستاش شل شد صداش هم به صدای نفس زدن تغییر کرد سحر گفت بسمه دستت بکش بیرو ن پریسا من هم کیرم رو کشیدم از تو کسش بیرون و پریسا بلند شد از رو سحر
سحر بی حال افتاده بود کامران باکیر شق شدش که از آب سحر مرطوب بود اومد طرفش گفت یلی حال داد عزیزم و لباش رو بوسید سحر چشاش بسته بود گاهی اوقات نفسی از ته دل میکشید پریسا اومد طرفمون گفت من چی من که هنوز نشدم و کیر من گرفت تو دستش کامران سحر رو بلند کرد نشست رو مبل سحر هم نشست رو پاش و لی نمیتونست خودش رو صاف نگه داره و افتاد تو بغل کامران کامران گفت شایان جان شروع کن پریسابا دست زد به سینه من خوابوندم رو کاناپه و خودش اومد نشست روم کیرم رو گرفت گذاشت دم سوراخ کسش تنظیم کرد اروم با یک صدای اه بلند کردش تو کسش کسش واقعا تنگ بود انگار نه انگار که بچه دار شده قبلا با دستش یک سینش رو گرفت رو کیرم بالا پایین میرفت و من هم چشام رو بستم بعد خودش رو خم کرد رو من سینش رو گذاشت دم دهنم من هم مکیدمشون یک کم باسنش رو میداد بالا و من براش تلمبه میزدم محکم کیرم رو تا ته میکردم توش جوری که هی بهش ضربه میخورد و تکون میخورد رو م برگردوندم به سحر نگاه کردم کامران داشت تن لختش رو میبوسید و مارو نگاه میکرد به من گفت شایان زن من خوب حال میده گفتم بیشتر از سحر نباشه کمتر نیست پریسا با ناله گفت کامی من از کون بگا کامران گفت در خدمتم همونجوری که اندام ظریف سحر تو بغلش بود بلند شد اومد طرف ما سحر رو خوابوند کنار مبل و خودش رفت پشت پریسا پریسا نفس زنون گفت یکدقه نزن کامران کیرش رو خیس کرد گذاشت دم سوراخ کون پریسا همونچوری که فشار میداد کیر من از تو ش افتاد بیرون ولی کیر کامران رفت تو کون پریسا پریسا افتاده بود رومن گردنم رو گاز میگرفت با دست سرش رو خم کردم عقب به زور خیلی بد گاز میگرفت و کیر خودم رو فرستادم توکسش نوبتی میکردیم تو کوس کونش من میکردم تو کسش و کامران کیرش رواز تو کونش میاورد عقب و بر عکس پریسا سر من رو گرفته بود تو بغلش و گردنم رو گاز میگرفت حسابی اون شب گردنم کبود شد سحر که حالش جا اومده بود اومد کنا ر ما و داشت اون صحنه رو نگا میکرد یک موقعها برا کنجکاوی خم میشد کیرامون رو نگا میکرد که نوبتی عقب جلو میرفتن کامران یکدفعه نفس نفس زد کیرش رو کشید بیرون و اومد پایین موهای سحر رو گرفت سرش رو برد جلو کیرش سحر خواست مقاومت کنه که کامران امون نداد ابش رو با فشار پاشید رو صورت سحر صورت سحر پر آب منی شده بود و سحر میخواست پاک کنه ولی نمیتونست چون به صورتش چسبیده بود پریسا با دیدن این صحنه تنش لرزید ارضا شد ولی هنوز من میکردمش که گفت بسته دیگه و بلند شد از روم نشست کنار مبل و کیرم رو کرد تو دهنش کامران هم سر سحر رو گرفت هدایت کرد سمت کیر من دو نفری کیرم رو به نوبت میخوردند و با دستشون بازی میکردن باهاش حس کردم دارم می ترکم که ابم با فشار پاشید بیرون پریسا دهنش رو باز کرد اب من می ریختتو دهنش گاهی هم با زبونش نوکش رو تحریک میکرد بعد سر سحر رو اورد جلو و یک کم از ابم هم ریخت تو دهن سحر بعد دوتایی از هم لب گرفتن همونجوری که کیر من میمالیدن سحر زو د بلند شد رفت دستشویی و صورتش رو شست برگشت ولی پریسا با دستمال پاک کرد پریسا گفت سحر خوشمزست نه ؟ سحر خندید گفت اونقدره ها هم بد نیست کامران گفت پس بدت نیومد سحر با ناز شونه کوچولوش رو انداخت بالا گفت نه خیلی چی بگم اخه و هممون بلند بلند خندیدیم
     
#75 | Posted: 1 Oct 2012 05:24
fبعد از اون شب نه من ونه سحر راجع به اون جریان اون شب هیچ حرفی نزدیم انگار که اصلا تو زندگیمون اتفاق نیافتاده یک روز پریسا زنگ زد به من گفت شایان، من کامران میخوایم مهمونی بگیریم تولد کامران ، شماها هم هستین روتون حساب کنیم گفتیم اره حتما کیا هستن گفت چند تایشون رو میشناسی اون شب تو عروسی دیدیشون بقیه رو هم فردا شب میبینی من هم قبول کردم گفتم باشه سحر هم هست گفت اره سحر هم میاد قبول کرده
شب که رفتم خونه هنوز سحر نیومده بود تا رفتم تو تلفن زنگ خورد سحر بود گفت امشب یک کم دیر تر میام کار دارم ساعت 10 بود که سحر اومد از در که اومدتو دیدم خیلی اشفتست گفتم چی شده گفت هیچ چی چیزی نیست گفتم معلومه از قیافت اومد تو بغلم و روسریش از سرش افتاد یک مانتو کوتاه تنگ سفید پوشیده بود معمولا زیرش چیزی تنش نمیکرد و سایه سوتینش معلوم میشد با یک شلورا کوتاه مشکی تنگ که تا رو ی ساقشبود و یک کفش نسبتا پاشنه دار که رویه پاش رو معلوم میکرد
گفت کامران تو واقعا راضی هستی که من هر کاری خواستم بکنم گفم معلومه که راضیم مگه اون شب رو یادت نیست که گفتیم بهمدیگر ازادی رو میدیم که هر کاری خواستیم بکنیم
خوب میدونم
تو میخواستی از من جدا شی الان هم فکر کن که زن من نیستی من بهت 3 ماه آزادی کامل میدم که هر کاری خواستی بکنی بعدش میتونی برگردی دوباره اگر هم نخواستی ...
میدونی شایان امشب من با کامران بودم
خوب...
با کامران سکس کردم!!!!
این رو با خجالت گفت گفتم منظورت دوبارست دیگه
اره نمیدونستم تو راضی هستی که من تنهایی سکس کنم یا نه
گفتم تو ازادی
اره میدونم ولی باز هم عذاب وجدان دارم
خوبه حالا تعریف کن چه خبر شد
امروز مهران اومده بود اونجا با یک خانوم خیلی خوشگل که الناز صداش میکرد انگار الناز مشکل داشت نمیدونم چش بود ولی انگار مخش تاب برداشته بود مهران هم اورده بودش تا کامران باهاش صحبت کنه خیلی افسرده بود وقتی رفتن تو اتاق مهران بعد از چند دقیقه اومد بیرونو و بامن شروع کرد صحبت کردن راجع به اون شب میگفت و اینکه از تو ومن خیلی خوشش اومده
خوب تو چی گفتی
من هم گفتم خوب همسر من هم از شما خوشش اومده بودحیف شد که زو د رفتین اون هم گفت باید میرفتم مگه نمیبینیالناز چقدر داغونه نمیشه زیاد تنهاش گذاشت
فقط با هم حرف زدین شیطون!!!
اره به خدا اون همینجوری که حرف میزد صندلیش رو به من نزدیکتر میکرد و دستش رو گذاشت رودستم ولی کامران اومد بیرون ما رو دید میدونی چیه شایان هر وقت این مهران رو میبینم کنترل خودم رو ازدست مید م
خندیدم گفتم میدونم خوب


---------------
هیچ چی دیگه مهران بعد از اون جریان باکامی خداحافظی کرد رفتند کامی من رو صدا کرد تو اتاقش رفتم تو گفت در رو قفل کن گفتم چطور مگه گفت هیچ چی تو از مهران خوشت میاد من با خجالت جواب دادم پسر خوبی باید باشه به من گفت بیا اینجا بیا جلوتر رفتم جلو تر گفت سحر اون شب به من خیلی خوش گذشت تو جی خوب بود برات اروم زدم تو صورتش گفتم معلومه دستش رو انداخت زیر رون پام و اروم نوازش کرد قلقلکم میومد بعد دستش رو اورد بالاتر دکمه پایین مانتوم رو باز کرد کسم حسابی تحریک شده بود و باد کرده بود میشد خطش رو دید از رو شلوار دستش رو گذاشت روش اروم مالید حالم داشت بد میشد بعد بلند شد ازم لب گرفت مانتوم رو باز کرد نوک سینه هام باد کرده بود از زیر سوتین ازادشون کرد تک کردشون تو دهنش و نوکشون رو مکید من دست زدم به کیرش که سفت شده بود و اروم مالیدمش زیپش رو باز کردم کیرش رو از زیر شورتش در اوردم من رو نشوند کیرش رو کردم تو دهنم مک زدم بعد خوابوندم رو میز و شلوارم با شرتم از تو پام کشید پایین کیرش رو کرد توش بعد هم که اومدش ابش رو ریخت رو سینم
--------
عکس العملی نشون ندادم گفتم خوب بود راضی شدی
گفت نه نتونست ارضام کنه خیلی عجله ای بود زیاد خوشم نیومد خندیدم گفتم اشکال نداره خودم راضیت میکنم بعد بهش گفتم بلند شو با هم بریم حموم خندید گفت تو برو من هم الان میام
     
#76 | Posted: 1 Oct 2012 10:42
داستان هاي هيكل زنم فرزانه ((Written by dime))

قسمت نخست
سلام، من بابك هستم و سي سالمه ، زنم هم اسمش فرزانه هست و بيست و شش سالشه . اول كمي از مشخصات همسرم و هيكل و اندام سكسي اش را براتون توصيف مي كنم . فرزانه بسيار خوش اندام و زيباست و هيكلش به طور شگفت انگيزي سكسي و حشري كننده ، سينه هاي خوش فرم و بزرگ كه روبه بالا اند و حتي بدون سوتين هم نگاه هر مردي رو به خودشون متوجه مي كنند. وقتي مانتو مي پوشه مجبور هست كه دكمه هاي بالايي رو باز بزاره و يا به سختي ببندتشون كه اونم به خاطر فشاري كه سينه هاش ميارند، جلوي مانتوش به شكلي ميشه كه انگار هر لحظه دكمه ها مي خواهند پاره بشن و سينه هاش از مانتو بيرون بيافتند. بازوهاي زنم فرزانه هم به خاطر ورزش و باشگاه رفتن ممتد ، بسيار ورزيده و جون دارند. كون زنم هم كه ديگه جاي خودش رو داره وتوي فاميل و اشنايان و دوستان ، همه به نحوي از كون فرزانه تعريف مي كنند. كون زنم خود بخود خوش فرم و گنده تر از كمرش هست با اين حال هميشه مانتوهاي بسيار چسب و تنگ كه قدشون تا زير زانو ش هست ،مي پوشه ، اين بلند بودن مانتو و از طرفي شديدا تنگ و چسب بودنش باعث مي شه كه هيكلش به حد وصف نا شدني ، بيرون بزنه و هر كسي رو ديوونه خودش كنه.همچنين اين حالت باعث مي شه كه قوس كمر زنم توي چشم بياد جوري كه در اين حالت بزرگي و انحناي كونش خيلي بيشتر هم جلوه مي كنه . يعني از بغل اگر به زنم نگاه كني انگار كونش از كمرش جدا هست. من هم از اين هوسناكي و سكسي بودن هيكل زنم كه تمامي مرد ها و پسرها رو تو كوچه و خيابون حشري مي كنه ، لذت مي برم . (چرا و چطور ي اين قضيه برايم لذت بخش شده ، بماند...) . Written by dime

خلاصه يه روز با هم رفته بوديم توي يكي از خيابونهاي شلوغ كه مراكز خريد متعددي داشت و افراد زيادي هم هميشه توي پياده روهاش در تردد بودند . مخصوصا پسرها و مردهايي كه دنبال خانمهاي جا افتاده و لوندي مثل فرزانه مي گشتند تا مخشون رو بزنند و اگر راه داد ببرند بكنندشون . در غير اين صورت هم دست كم از شلوغي استفاده مي كردند و تا اونجايي كه مي شد كون و پستونهاي طرف رو دست مالي مي كردند. خودم با چشمهاي خودم بارها ديده بودم كه چطوري پسره كيرش شق شده بود و توي يك موقعيت مناسب چسبوند به كون يك زنه و حتي چند دقيقه ايي با فشار خودش رو به كون طرف مي مالوند. واسه من جالب اين بود كه اكثرا خانمه هم به روي خودش نمي آورد و انگار نه انگار و به خريد خودش ادامه مي داد . من هم خوشم مي امد كه يكي از اون هيكلي ها كه بدني پر و ورزيده دارند اين كار رو با كونه زنم فرزانه انجام بدهند.
اون روز به شكل وحشتناكي پسرهاي زيادي دنبال ما راه افتاده بودند و من به طور نا محسوسي حواسم بود تا صحنه ماليده شدن كيرشون رو به كون زنم ببينم. اون پسرها و مردهايي راهم كه هيكلي و خوش استيل نبودند، و خوشم نمي اومد ، يه جوري مانع مي شدم تا نتونند كون زنم رو دست مالي كنند. يعني موقعيت رو واسشون فراهم نمي كردم و اونها هم با وجود من نمي تونستند كاري كنند ولي در عوض وقتي مردهاي هيكلي واسه كون زنم راه ميافتادند دنبالمون ، به بهانه ايي از فرزانه جدا مي شدم و از دور به صحنه ايي كه پسره خودش رو به زنم مي چسبوند و كونه زنم را مي مالوند نگاه مي كردم . اون روز دوتا مرد هيكل درشت و خشن كه بدني كار كرده و دور بازوهايي كلفت داشتند ، واسه كون و هيكل زنم راه افتاده بودند پشت سر ما، البته كسي شك نمي كرد چون اونها داشتند راهشون رو مي رفتند ولي من چون حواسم به حركاتشون بود متوجه شده بودم . حتي هر جايي كه ما مي ايستاديم تا فرزانه خريد كنه و اجناس رو ببينه اونها هم يه جوري مكث مي كردند تا ما رو يه وقتي گم نكنند. وقتي به يك دستفروشي كه سفره و روميزي ميفروخت رسيديم فرزانه گفت : "بزار رو ميزي ها رو ببينم ، با اين جمعيتي كه دورش جمع شدند بايد چيزهاي خوبي داشته باشه، اگر خوب بود ميخوام يكي بخرم."
من هم سريعا از موقعيت استفاده كردم و به بهانه پول گرفتن از عابر بانك از فرزانه جدا شدم تا اگر خواست روميزي بخره پول همراهم باشه. دو تا پسره هم به بهانه خريد داشتند مي اومدند طرف ما ، من هم وقتي از فرزانه جدا شدم مثل آدمهايي كه دنبال ادرسي مي گردند شروع كردم اين طرف اون طرف رو نگاه كردن و همون لحظه كه يكي از پسر ها به من رسيد ازش پرسيدم : " آقا ببخشيد اين نزديكي ها دستگاه خودپرداز بانك ، كجاست؟" پسره هم از خدا خواسته شروع كرد آدرس دادن. و آدرس يه بانكي رو داد كه نسبتا دور تر از چندتاي ديگه بود . نمي دونم حالا از عمد اين ادرس رو داد يا واقعا به ذهنش نرسيد ، ولي من چون خودم اونطرفها رو بلد بودم مي دونستم كه دوتا دستگاه ا ز اوني كه گفت ، به ما نزديك تر هم بود. ولي به سمتي كه اون گفت حركت كردم تا پسره مطمئن بشه كه از ديدرس خارج شدم. طبق ادرس اندكي جلوتر يه فرعي بود كه من پيچيدم توش و ديگه نمي تونستم زنم رو ببينم . اما داخل فرعي كوچه ايي بود كه راه داشت دوباره به همون پياده رو و كمي اونطرف تر از جايي كه زنم فرزانه بود . من هم از اين كوچه رفتم و دوباره به پياده رو و شلوغي رسيدم و اهسته به سمت زنم رفتم ديدم اوووفففف اون پسره هيكل گنده چنان از پشته زنم خودشو به كون زنم فرزانه چسبونده بود كه به يقين مي تونم بگم حداقل سر كيرش لاي كون زنم بود . آخه بزرگ بودن كون زنم و فرم رو به با لا و انحنايي كه داشت ، باعث شده بود فاصله دوتا لپ هاي كون فرزانه خيلي عميق باشند مثل يك شيار. خودم بارها كيرم رو لاي شيار كونش بالا پايين كرده بودم و آب كيرم اومده بود واسه همين الان هم مطمئن بودم كه كير پسره تا حدي لاي شيار كون زنم فرو رفته . ...واي ...واي...اوفففف ... جوري خودشو چسبونده بود به زنم فرزانه كه هر كس مي ديد گمان مي كرد كه با هم زن و شوهر اند. جالب اينكه فرزانه با اينكه برگشت و متوجه پسره شد ولي به روي خودش نياورد و خيلي عادي به خريدش و ديدن روميزي ها ادامه داد تازه هر چند گاهي به خاطر گذاشتن يكي و برداشتن يكي ديگه خم مي شد و خودش هم با كونش به كير پسره فشار مي داد . واي ...اين صحنه كه بارها هم انجام شد از لذت حالتي به من دست داد كه مي خواستم برم و از پسره و دوستش خواهش كنم كه بيان بريم خونه ما و زنم رو حسابي جلوي چشمم دونفري بكنند و حتي آخرش يك دست هم كون من رو جلو زنم بگاند. آخخخخخخ......كم كم ديگه فرزانه كونش رو كه فشار مي دا د به كير پسره ، همزمان هم آهسته مي چرخوند . در اين حالت به قيافه پسره كه نگاه كردم ديدم كه از لذت زياد پلك ها ي چشماش رو به هم نزديك كرده و زير لبي داره چيزي ميگه .

خلاصه پسره يك سي دقيقه ايي با كون زنم حسابي حال كرد. وقتي كه از زنم جدا شد و من رفتم پيش فرزانه چشمم يه لحظه كه به كون زنم از نزديك افتاد ديدم همون قسمت مانتوش به اندازه قابل توجهي خيس هست . خيلي حال كردم با اين قضيه و توي مسير برگشت به خونه كه بهش گفتم پشت مانتوش خيسه گفت : " اونجا كه داشت رو ميزي مي خريد يه بچه بستني دستش بوده و ماليده بهش." اين و كه گفت فهميدم كه بله حدسم در مورد همكاري فرزانه با پسره و عمدي بودن كارش درسته و حتي زنم داشته با مالوندن كونش به كير اون پسره گردن كلفت حال هم مي كرده. در اين لحظه خودمم حس كردم با اين جريان دارم حال مي كنم.از اين موارد خيلي رخ مي داد حتي مواقعي كه زنم تنها يا با خواهرهاش مي رفت بيرون ديگه ببين چي مي شد ؟ ...كه من بي خبر بودم. ...ادامه دارد...
Written by dime

آیدی این کاربر بن شده است.
مدیریت انجمن لوتی
     
#77 | Posted: 1 Oct 2012 10:44
داستان هاي هيكل زنم فرزانه ((Written by dime))

قسمت دوم
يه چند روزي گذشت ، زنم يه خاله داشت كه خونشون به ما نزديك بود . خاله زنم سي و شش، سي وهفت سالش مي شد و شوهر كرده بود و يك بچه كوچيك هم داشت. از اون زنهاي بلوغ دومي و خوش استيل بود كه خوار هر چي مرد و ميگاييد. من هميشه با خودم مي گفتم اوففف اوففف ...اون كيري كه ميره تو كس اين رو بايد بوسيد. شوهرش يك جورايي پي عشق و حال خودش بود و چون بازاري بود همش با دوست و رفيق هاش مجردي حال مي كردند . زياد هم خونه نبود و اكثر شبها هم دير مي رفت خونه. خاله زنم كه اسمش هم مهشيد بود يه روز با بچه اش(پارسا) اومدن خونه ما تا با فرزانه برن شلوار لي بخرند. بخاطر شلوغي خيابونها ماشين رو هم نبردند . وقتي داشتن مي رفتند ديدم.. واي واي...چه سر و وضعي واسه خودشون درست كردن مثل اين شاه كس هاي خفن كه مادر آدم رو ميگاند..! من خودم هم اگر بهم پيشنهاد مي شد كه الان اين دونفر رو بكنم ...واقعا مي موندم كه از كدوم شروع كنم. چنان آرايشي كرده بودندو لباسهاي تنگ و بدن نمايي پوشيده بودند كه انگار دارند ميرن به دن .اوففف...اوفففف...سينه هاي فرزانه رو كه ديگه يه جورايي تا نوكش هم ميشد حس كرد. تصميم گرفتم تعقيب كنمشون چون مطمئن بودم كه صحنه هاي زيادي از دست مالي شدن زنم و خاله مهشيد مي بينم.
توي حرفاشون شنيدم كه از يه بوتيك حرف مي زنند كه ادرسش همون طرف هايي بود كه مدتي پيش با فرزانه رفته بودم ودوباره ياد اون شب و اون صحنه هاي تحريك آميز افتادم. اون پسره كه چه حالي با زنم كرده بود و لكه نسبتا بزرگ خيسي كه روي كون زنم بود. حشرم زد بالا و مصمم شدم كه عقب شون برم.
خلاصه رفتن و من هم پي شون رفتم تا كه داخل يك پاساژ در همون حوالي شدند . اوه اوه پسرها و مردها كه چشم از كون زنم و هيكل خاله اش بر نمي داشتن . بوتيكي بود كه زنم و خاله اش هميشه اونجا شلوار لي مي خريدند و هر دفعه هم كلي از مدلها و قيمتهاي شلوارهاش تعريف مي كردند . يادمه چند سالي مي شد كه مشتري اون مغازه بودند .مي گفتند خوب تخفيف مي ده. البته من هم حدودي مي دونستم كدوم بوتيك رو مي گن ولي تا حالا توش نرفته بودم چون بيشتر لباسهاي خارجي زنونه ودخترونه و كارهاي تك واسه خانومها مي اورد ، اللخصوص شلوار جين هاي تركيه.
خلاصه اونروز هم مستقيم رفتند اونجا و داخل شدند.من هم پشت سرشون از دور تعقيبشون مي كردم ،وقتي مغازه رو ديدم مشخص بود كه داره تغير دكور ميده و يه جورايي تعطيل بود. وقتي توي مغازه رو ديدم داشتم شاخ در مي اوردم همون پسره اون شبي كه زنم رو مي مالوند صاحاب اونجاست و دوستش هم كه مثل خودش هيكلي چهارشونه با بازوهاي كلفت داشت اونجا بود . اسم هاشون اميد و شروين بود كه بعدا فهميدم . شروين اوني بود كه اونشب كون فرزانه رو مي مالوند و فرزانه هم باهاش همكاري مي كرد ... پس بگو قضيه از كجا آب مي خورد ؟ زنم و شروين ازقبل هم ديگر رو ميشناختند..!! يعني زنم با شروين خيلي وقته كه با هم رابطه دارند ...!!! پس يقينا" شروين توي اين چند سال زنم رو مي كرده حسابي !!! اوففف اووففف ... چي مي ديدم ... شروين كه از پشت ويترين اومد اينطرف تر يه شلوار كشي اسپورت ، رنگ طوسي روشن، از اين شلوارهايي كه جديد مد شده و راحته و مثل گرمكن ورزشي مي مونه ، پوشيده و بقدري اين شلواره تنگ و كشي بود كه به هيكل ورزيده و توپر شروين چسبيده بود و باعث مي شد كه بر جستگي كيرش به طور واضحي از پشت شلوارش معلوم بشه. اين تازه شق نشده اش بود ... جوووون ...توي اين فكر بودم كه اگر شق بشه چه جررررري مي ده كس زنم رو، كه يكدفعه يادم اومد كه حتما تا حالا توي اين چند سال خيلي جرررررر داده زنمو با اون كيرش.... از اين فكر احساس رضايت كردم و دوست داشتم همچنان كير شروين كون زنم و واسم گشاد كنه.
پس زنم واسه خودش بكن داره ... بگو چرا تو ي اين مدت اخير اينقدر هيكلش زنونه تر و سكسي تر شده !! خيلي داشتم با اين فكرها حال مي كردم ...!! نمي دونم چرا...؟ اون مغازه ها دوتا درب داشت . يك درب پشت مغازه كه واسه ورود جنس و وسايل بود يكي هم اين جلويي كه واسه مشتري ها بود. درب پشتي به يك فضايي پاركينگ مانند باز مي شد و يك سري خرت و پرت هايي جلوي درب هر مغازايي ريخته بود. از اينور يعني از جلوي مغازه هم ديد نداشت چون با يك پنل جلوي ديدش رو كور كرده بودند. با خودم گفتم كه اگر شروين بخواد زنم رو بكنه حتما مي بره اون پشت ، پس بهتره برم ازبيرون توي پاركينگ و از اونور ببينم مي تونم جايي مناسب واسه ديدن پيدا كنم يا نه ؟ تو اين فكرها بودم كه يك دفعه اميد با مهشيد رفتن اونور پنل و خاله زنم بچه اش رو نبرد و گذاشت پيش فرزانه و شروين . از طرفي بوتيك شروين همون طوري كه گفتم مدتي واسه چيدن دكور جديد تعطيل بود . از ريخت و پاشي كه توش بود ، مي شد فهميد . بوتيك ته راهرو بود و چند تا مغازه ي قبل از اون هم خالي بوند ، انگار هنوز كسي واسه اجاره يا خريدشون نيومده بود. واسه همين اون راهروي پاساژ يه جورايي خلوت بود و تك و توك كسي ميرفت ، كه اونم از بوتيك دارهاي همونجا بودند كه همديگر رو ميشناختند.
خلاصه فهميدم كه مهشيد هم واسه خودش بكن داره ....! اي ول ...واقعا چه حالي مي كرد آقا اميد ....من خودم از اون روزي كه خاله زنم رو ديدم ديوونه اش شدم يكي از ارزوهام بود كه روزي بكنمش...ولي فقط چون شوهرش آدمي لوطي و بامرام بود و يه جورايي حال مي كردم با هاش ، از طرفي به من هم خيلي احترام مي گزاشت ، واسه همين كاري نمي كردم. ولي الان نمي دونم چرا از اينكه مي دونم اميد داره زنش رو مي كننتش دارم لذت مي برم و دوست داشتم اميد هم با اون هيكلش كه واقعا هر دختري حشري مي شد واسش، زنم فرزانه رو هم بكنه. خلاصه توي اين فكرها بودم كه يك دفعه يه پسره رفت توي مغازه و بعد از سلام و احوالپرسي شروين مقداري پول داد بهش و وقتي داشت مي رفت پارسا(پسر خاله خانمم) رو هم برد كه بعد فهميدم شروين به يكي از اون نظافت چي ها سفارش كرده بود كه پارسا رو ببره توي بازيگاه كوچكي كه وسط طبقه پايين پاساژ بود. كه بچه ها رو مي زاشتن اون تو و خودشون مي رفتن خريد .شروين اين كار رو كرد تا بازنم تنها بشه كه بتونه حسابي فرزانه رو پاره كنه . شروين يه چيزههايي به فرزانه گفت و فرزانه هم رفت داخل يكي از اون دوتا اتاق پروي كه اونجا بود بعد از چند دقيقه چراغ هاي مغاره رو هم شروين خاموش كرد و قتي داشت مي رفت توي اتاق پرو در رو كه وا كرد من يه چند ثانيه فرزانه رو ديدم كه فقط شورت و سوتين تنش هست و سينه هاش بزرگ تر از هميشه بنظر مي رسيد ، شروين هم كيرشوداشت از زيپ شلوارش مي اورد بيرون و همين كه داشت درو مي بست ديدم كه زنم داره زانو مي زنه تا كير شروين رو واسش ساك بزنه .... ديگه هر چي موندم چيزي نتونستم ببينم ، حدودآ يك ساعت اون طرفها پرسه زدم و راهي واسه ديد زدن پيدا نكردم حتي در ورودي پشتي هم بسته بود . من فقط بيست دقيقه بعد ديدم كه اطاق پرويي كه شروين داشت توش زنم رو مي گاييد به شدت تكون مي خورد كه فهميدم اوففف.......اوفففف..........آقا شروين داره تو كس زنم تلمبه هاي شديدي به حالت ضربه ايي چكشي وارد مي كنه ، معلوم بود كه كار كشته و اينكارست . من از تصور ش ديگه نتونستم طاقت بيارم و سي ،چهل دقيقه بعدش ديگه اومدم خونه ، جدودا يك ساعت اونجا موندم ولي اونا هنوز مشغول گاييدن فرزانه زنم و مهشيد خاله اش بودند . همين طور كه به گاييدن زنم توسط آقا شروين فكر مي كردم ، لذت مي بردم از اينكه زنم زير چنين پسر هيكلي و كار بلد مي خوابه و اون با كير كلفتش كس و كون زنم رومي گاد. حتي از اين موضوع رضايت كامل داشتم و دلم مي خواست گاييده شدن زنم توسط آقا شروين رو با چشمام ببينم....ادامه دارد........
Written by dime

آیدی این کاربر بن شده است.
مدیریت انجمن لوتی
     
#78 | Posted: 3 Oct 2012 03:17
سحر همش استرس فردا شب رو داشت فرداش مطب رو تعطیل کرده بودن من هم خونه بودم حوصله کار رو نداشتم پریسا صبح زود اومد پایین کلی با سحر صحبت کرد من هم تو اتاق دراز کشیده بودم حوصله هیچکدوم رو نداشتم همش به اتفاقاتی که تو این چند وقت افتاده بود فکر میکردم سحر دیگه مثل سابق نبود خیلی هات شده بود زندگیمون شاید شاد تر و پر لذت تر بود ولی خوب همیشه یک احساسی بهم میگفت سحر دیگه بر نمیگرده خوب من هم راضی بودم نسبتا هر چند خیلی دوسش داشتم ولی با این موضوع خیلی وقت بود که کلنجار میرفتیم و کم کم حل شده بود من عاشق بچه بودم ولی سحر نمیتونست برام کاری کنه داشتم با خودم فکر میکردم که پریسا و سحر اومدن تو سحر پرید رو تخت گفت شایان پری اینجاست برگشتم گفتم خوش اومدی اون هم گفت چه خبره انقدر میخوابی پاشو بابا من که فقط یک شورت پام بود برگشتم طرفش گفتم برا امشب باید سر حال باشم مگه نه گفت اره معلومه سحر رو که هنوز لباس خواب تنش بود گرفت شورتش رو داد پایین گفت ببین سحر چی کار کرده با خودش حسابی کسش رو شیو کرده بود اماده یک دست به کسش زد گفت این هلو ت خیلی خوردنیه سحر خندید من هم رفتم از اتاق بیرون

1 ساعت مونده بود که مهمونا بیان سحر یک لباس دستش بود اومد تو اتاق گفت شایان این خوبه بپوشم گفتم تنت کن ببینم چیه گفت الان و لباس رو تنش کرد یک لباس بو د شبیه کتها زنونه که بلند بود با یقه هفتی شکل که میومد رو سینش و اونجا یک دکمه بزرگ بسته میشد و پایینش کم کم باز میشد تا پایین کونش رو میپوشوند بهش گفتم این عالیه خیلی بهت میاد گفت یک جوراب شلواری رنگ پا هم پام میکنم با همون کفش قرمز رفت تو اتاق وقتی اومد بیرون دیدم خیلی ماه شده من که دوست داشتم بخورمش جوراب شلواری کرم بلندی پاش کرده بود با کفشهای ظریفی که بنداش تا پایین زانوش بسته میشد گفتم سحر میخورمت امشب گفت تمومم نکنی یکوقت من هم لباس عوض کردم یک کت شلوار مشکی داشتم که از ایتالیا اورده بودم و کمتر پیش میومد بپوشمش و یک کم به خودم رسیدم گفتم بریم سحر پرید تو بغلم یک ماچ ابدارم کرد گفت بریم بالا
هنوز کسی نیومده بود فقط پریسا و کامی بودن پریسا گفت به به مهمونامون اومدن و اومد سحر رو یک ماچش کرد رفت خودش یک بلوز قرمز تنش کرده بود که تا بالای نافش بود و دور شکمش یک زنجیر بسته بود که میدرخشید توجه رو جلب میکرد و ادامش تا رو ی کسش میرفت با یک شلوار مشکی که تا زیر زانوش بود از بالا چون کوتاه بود انگار کشیده شده بود پایین و لبه های شورتش معلوم بود دور پاش هم یک خلخال بسته بود که حسابی بهش میومد اومد جلو من گفت شایان خوب شدم گفتم ماه شدی اومد طرفم بغلم کرد گفت هرو قت که من خواستی بهم بگو گفتم برو شیطون کامران سحر رو صدا کرد سحر هم رفت دنبالش نمیدونم چی کارش داشت بهش گفتم سحر چی کارت داشت گفت بابا ول کن نگم بهتره گفتم بگو
هیچ چی یک ماچ میخواست جلو تو روش نمیشد بلند شدم گفتم کامران بیا اینجا کامران با ترس اومد گفت چی شده گفتم سحر کارت داره به سحر گفتم بلند شو بلند شد گفتم یک ماچ همدیگر رو بکنین ما هم ببینیم یواشکی چراکامران گفت نه بابا یواشکی هم نبود بیا و رفت جلو و لبا سحر رو بوسید زبونش رو کرده بود تو دهنش میچرخوندگفتم حالا شد اینجوری بهتره



2 ساعتی گذشته بود و مهمونها اکثرا اومده بودن حسابی مشروب خورده بودیم سرمون داغ بود سحر هم حسابی خورده بود که زنگ در خورد پریسا رفت در باز کرد مهران بود که بایک خانوم اومده بود حدس زدم که باید الناز باشه ...





با ورود مهران و الناز همه توجهات به اونها جلب شد مهران فوق العاده جذاب و خوش تیپ بود و الناز هم که ... فوقالعاده زیبا و طناز بود من محو دیدن الناز بودم کامران هم رفت جلو و با اونها روبوسی کرد کلی شوخی خنده با اومدن اونها سحر همش پاش رو تکون میداد معلوم بود که استرس شدیدی داره اخرش با استرس بهم گفت من برم مشروب برات بیارم با رضایت من از جاش بلند شد مهران به محض دیدنش بنلد شد و رفت سمتش دستش رو دراز کرد و دست سحر رو دوباره بوسید و معلوم بود که داره به الناز معرفیش میکنه سحر یک حورایی با حسرت به الناز نگااه میکرد بعد رفت سمت میز و بطری های مشروب مهران هم اومد طرفم انگار تازه ما رو دیده بود با من احوالپرسی کرد بابت اون شب عذر خواهی الناز هم اومد جلو و باهام دست داد ناخود آگاه دستش رو بردم سمت دهنم و نوک انگشتاش رو بوسیدم مهران با تبسم نگاهم میکرد سحر با بطری مشروب برگشت و نشست بین من و مهران و پاش رو انداخت روهم الناز هم کنار مهران نشسته بود اما روبرو من رفتارش واقعا مسحور کننده بود و همه توجهات رو جلب میکرد نا خود آگاه همش نگاه میکردم که سحر لیوان شرابم رو تعارف کرد و به سلامتی الناز و این موضوع که الناز با مهران نامزد کرده بود نوشیدیم این رو مهران وقتی من محو الناز بودم تعریف کرده بود و من نفهمیده بودم همینجوری داشتیم صحبت میکردیم که یکدفعه افسون و شهاب رو دیدم شهاب تا من رو دید اومد طرفم حسابی گرم تحویل گرفت افسون هم اومد جلو و گفت چطوری مرد مردان خندیدم گفتم میبینم که خیلی سرحالی گفت معلومه و نشستن تو جمع ما مهمونی خوبی بود و جنبه های سکسی زیادی نداشت همه با خودشون سر گرم بودن بعضیه هام که هوس میکردن میرفتن وسط و یک قری میدادن بقیه هم مشغول صحبت شهاب که حالا فهمیده بود من مهندس عمرانم و مشغول ساخت ساز حسابی راجع به کار گرم گرفته بود چون خودش مهندس معماری بود و میخواست تزئینات ساختمون جدیدم رو ازم بگیره من هم که از این حرفا خسته شده بودم میخواستم در برم که اون نمیزاشت جالب اینجا بود که موقع حرف زدن صورتش رو میاورد تو دهن من و اعصابم رو خورد میکرد افسون هم هر ازچند گاهی با خنده نگامون میکرد و معمولا با الناز و مهران و سحر صحبت میکرد مشغول صحبت با شهاب بودم که سحر گفت شایان من میرم با الناز تو آشپزخونه اگر کاری داشتی اونجام و با الناز و مهران بلند شد رفتن سمت آشپزخونه افسون اومد بغل دستم نشست و گفت چی میگین شما گفتم راع به کارمون برا شما فکر نکنم جذاب باشه افسون اومده بودو چسبیده بود به من و همش پاش رو میمالید به پای من شهاب هم خیلی راحت نگامون میکرد افسون دیگه دستش رو گذاشته بود رو رون پام و اون رو نوازش میکرد
     
#79 | Posted: 15 Oct 2012 04:56
گاهی از اوقات مخصوصادستش رو میزد به کیرم و نو کش رو با اشاره لمس میکرد و میخندید تو همین افکار بودم که پریسا اومد پیشم مست مست بود اومد چلو و گفت شایان چی کار میکنی سحر کو گفتم نمیدونم مگه پیش تو نیست گفت چرا پیش من بود ولی رفت شایان چرا نمیای پیش من و رفت طرف افسون و گفت افسون کشتیش چی کارش داری و صورت افسون رو برگردوند و لباش رو ماچ کرد شهاب گفت من میرم با اجازتون این شماره تماس من خوشحال میشم با من تماس بگیرین افسون گفت اگر بخواد تماس بگیره با من تماس میگیره نه با تو و خندید شهاب خیلی با شخصیت گفت من منتظرتون هستم و بلند شد رفت سحر گفت شایان میای بریم پایین گفتم کجا بریم گفت بریم تو استخر گفتم تو الان مستی حالیت نیست دختر کجا بریم تو استخر که افسون برگشت گفت من هم موافقم شایان بیا دیگه و پریسا دستم رو گرفت و کشید بلند شدم راه افتادم دنبالشون از پله ها رفتیم پایین پریسا با پر رویی به افسون میگفت نیمیدونی چه کیری داره افسون هم میگفت راست میگه شایان گفتم نمیدونم وقتی رسیدیم تو استخر دیدم صدای اه و اوه میاد گفتم اینجا کیه باخودم فکر کردم الان حتما سحر رو میبینم که زیر مهران خوابیده ولی سحر نبود در کمال ناباوری کامران رو دیدم که اومد جلو و گفت چه خبره سر و صدا میکنین پریسا گفت تو اینجا چی کار میکنی کامران گفت مشغول مشاوره بودم که از کنار در الناز رو دیدم که یک حوله دور خودش پیچیده رفتیم تو گفتم شما زن شوهر مهمون دعوت کردین خودتون اینجا خوش میگذرونین پریسا گفت تو غصه اونا رو نخور الناز سریع از روبرومون رد شد رفت گوشه استخر سمت لباساش کامران گفت نپوش الناز کسی نیست خانوممه پریسا گفت اره بابا راحت باش به الناز گفتم مهران و سحر کجان الناز گفت نمیدونم رفتن تو خونه شما انگار سحر میخواست چیزی نشونش بده کامران خندید گفت بله عجب چیزی هم الان داره نشونش میده پریسا گفت بریم ببینیم گفتم کجابریم گفت از پله ها میریم بالا خونه ما پله هایی داشت که از تو حیاط به طبقه ما و از اونجا به خونه کامران راه داشت این پله ها درست از روبرو اتاق خواب ما رد میشد پریسا گفت جات خالی من کامران چند دفعه تا حالا اومدیم اونجا شما رو دید زدیم یادته کامران اون هم گفت اره یادش بخیر افسون گفت خیلی هیجان انگیزه بریم من هم گفتم بریم ببینیم از استخر اومدیم بالا و از پله ها رفتیم بالا پرده ها کشیده بودن فقط یک کم کنارشون باز بود پریسا رفت نگاه کرد برگشت گفت شایان تو هم میخوای ببینی گفتم اره و گفت پس بیا بالا یک پله دیگه رفتم بالا لای پنجره باز بود و حرفاشون تا حدی شنیده میشد سحر نشسته بود رو تخت و مهران تو اتاق قدم میزد معلوم نبود چی میگن فقط دیدم مهران اومد طرف سحر سحر کمر بندش رو باز کرد و دکمه شلوارش رو هم و شلوارش رو نصفه داد پایین با دیدن کیر مهران گفت وای مهران چقدر سفیده میخوام بخورمش خیلی خوشگله میدیش به من؟
     

#80 | Posted: 15 Oct 2012 19:57
« داستان هاي هيكل زنم فرزانه »
( written by dime ) .____________________________________________________________________________

قسمت سوم

......اونشب زنم وقتی برگشت ازش پرسیدم شلوار خریدی ؟ که در جواب گفت :
" نه ، اون مغازه ایی که با خاله رفتیم تازه از ترکیه یک سری لباسهای جدید آورده بود و داشت دکور عوض می کرد ، که قرار شد با خاله چند روز دیگه بریم ."
من هم گفتم : آها...! پس اینطور .
چند روزی گذشت و من همش به اون روز غروب فکر می کردم و صحنه های کوس دادن زنم ، فرزانه به اون پسره ، صاحب بوتیکه ، که اندام ورزیده و قوی ای هم داشت . اینکه چطوری داشت توی زنم تلمبه می زد ، و آخخخخ آخخخخ آخ...از همه لذت بخش تر
اینکه ازبس محکم و با شدت کیرش رو تو کوس فرزانه می کرد که اتاق پرو تکون تکون می خورد .
باور کنید تواین چند روزه همش داشتم به این مو ضوع فکر می کردم و هر سری که چشمم به باسن و قوس کمر زنم می افتاد با یادآوری هیکل اون پسره و تصور لحظه ایی که داره زنم رو می کنه ، آب کیرم رو می آوردم . جالب اینکه از این کار لذت می بردم و برام هر دفعه تازه تر و لذت بخش تر هم می شد . و وقتی به تکرار واقعی این اتفاق و تماشای اون پسره که روی زنم خوابیده و داره میکندش فکر می کردم تصمیمم برای دیدن این واقعیت دو چندان می شد و دوست داشتم هر چه زودتر این مهم ، رخ بدهد و من هم مناظره گر باسن واقعا بزرگ و گنده زنم ، زیر کیر مردی هیکلی و خوش اندام ، باشم که با دستان قوی اش دو طرف کمر زنم را گرفته و درحالی که روی کون زنم نشسته است، کیرش را به شکل قائم در آن فرو برده. .......وای ....جونننن ... چه حالی میده؟...آخخخ.

چند روزی گذشت یه شب.. فرزانه رو کرد به من و گفت : " راستی .. ویزای سعید (شوهر خاله اش، شوهر خاله مهشید) درست شده و چند روز دیگه مادرش رو می بره آلمان واسه جراحی ."
البته لازم به توضیحه که : مادر شوهر خاله زنم ، یه عارضه ایی داشت .. دقیقا نمی دونم...ولی از این سرطانهای خوش خیم که مخصوص خانمها ی پا به سن گذاشته است.
سعید هم تنها پسرش بود و چون پول دار هم بود ،مادرش را همش واسه جراحی می برد آلمان ، دو ، سه دفعه قبلا هم برده بود .
خلاصه فرزانه گفت که واسه همین پس فردا، خواهر سعید مادرشون رو از شهرستان میاره تهران تا فرداش که می خوان برن فرودگاه از این جا برن .
بازم اینو بگم که رابطه مهشید با خانواده شوهرش از اون موقعی که من یادمه ، تیره و تار هست ، و با هم یه سری مشکلات دارند، مثل اینکه از اول راضی به ازدواج پسرشون با مهشید ، خاله زنم ، نبودند . و کلا باهم قطع رابطه اند.
..با خودم گفتم پس مثل سری های قبل خاله زنم باید شب قبل از رفتن سعید ، بیا ید خونه ما تا با مادر شوهر و خوارشوهرش رو ی در روی نشه ..

همین طور هم شد فردا که اومدم خونه دیدم فرزانه داره می ره بیرون و گفت : میرم پیش خالم ، تا بریم یه دوری بزنیم ، در ضمن خاله مهشید ، هم شب با من می اید اینجا ...

زنم ، فرزانه اینو گفت و وقتی که داشت میرفت ، دیدم اوووووفففف اوفففففف ... همون مانتو شو پوشیده بود که شبیه کت بود . اوف اوف ...اوف ..... چنان تنگ و چسبیده به تنش بود که انحنای باسن و قوس کمرش شدیدا خودنمایی می کرد . یعنی مطمئن باشید هر کسی تو خیابون فرزانه رو با این استیل و این مانتو می دید ، متوجه این قضیه می شد و بی شک با خودش می گفت : این زنه عمدا اینطوری لباس پوشیده تا کیرمردهای دیگه رو راست کنه ."

خلاصه من هم رفتم حموم وبا فکر و خیال و تصور استیل زنم و نگاه پسرهای دیگه به کونش و .... کیرم راست شد و آبم کیرم همین که تصور اون لحظه ی گاییده شدن زنم توسط یک مرد هیکلی رو کردم ، با شدت به بیرون پاشید .
.
کلی فکر کردم و گفتم باید راهی پیدا کنم تا بتونم این تصوراتم رو ، وقتی واقعا داره رخ میده ببینم . از طرفی این مدت که سعید میرفت آلمان ، خاله مهشید تنها بود و پارسا هم که خیلی کوچیک بود و چیزی حالیش نمی شد ، در نتیجه خونه اشون مکان مناسبی می شد تا هر روز بکن هاشون رو ببرند خونه و حسابی بهشون بدند .
من به این قضیه شک نداشتم و در نتیجه برای پیدا کردن راهی واسه نفوذ به خونه خاله مهشید و رسیدن به آرزوم ، فکر کردم .
خیلی با خودم فکرو خیال کردم ولی راهی به ذهنم نمی اومد ... البته من هر جور که می شد باید این جریان رو می دیدم ولی تمام سعی ام اول بر این بود تا خودم تنها و بدون اینکه کسی بفهمه ، و بخواهد حتی کمکم کنه ، راهی مناسب پیدا کنم . ولی نشد که نشد...
در نتیجه با سبک و سنگین کردن جنبه ها ی موضوع ، ارزیابی خطرات و تهدید ها و سنجیدن فرصت ها و لذت های آن ، فرایندی رو در جهت دستیابی به اهداف ، در ذهنم تصویر کردم که منو به آغاز یک رابطه ی خاص و کاملا متفاوت،سوق می داد، رابطه ایی که تا به امروز بین من و هیچ یک از اعضای خانواده زنم وجود نداشت.
راهی جز اینکه بطور واضح و صریح و خارج از لفافه با خاله زنم دراین مورد صحبت کنم ، نداشتم .
شب فرزانه به همراه خاله مهشید اومدند ، و بعد ازشام و شوخی و خنده وکلی سر به سر خاله مهشید کردن من به بهانه اینکه صبح زود بایدبلند شم رفتم که بخوابم . تو ی همین لحظه خاله مهشید گفت : " خاله جون ، صبح منم همرات میام که برم خونه پیش پارسا تا یه وقت نکنه از خواب بلند بشه ، ببینه که تنهاست و بترسه و گریه کنه .." آخه سعید گفت که بزارم پارسا امشب پیشش بمونه تا مادر و خواهرسعید بتونند ، پارسا کوچولو رو ببینند.
من هم گفتم باشه پس صبح بیدارتون می کنم .
من هم که دنبال یه فرصت بودم تا بتونم با خاله مهشید تنهایی صحبت کنم . دلهره و اضطراب خفیفی داشتم . وقتی رفتم روی تختم شروع کردم به اماده کردن دیالوگ و نحوه صحبت با مهشید و صحنه هایی که فردا صبح ممکن بو د پیش بیاد رو ، مرور می کردم و همش خودم رو در موقعیتهایی می گذاشتم که ممکن بود با مطرح کردن موضوع با خاله مهشید رخ بده .
ببینید... واقعا نمی دونستم که اولش باید چه جوری موضوع رو مطرح کنم؟ و بگم که به دنبال چی هستم ؟ ... خاله مهشید چی در جوابم می گفت .؟ آیا طبیعی برخورد می کرد و می پذیرفت ؟ یا ....... یه وقت نکنه بزنه اون کانال و یه کارای بچه گانه ایی انجام بده که آبروی هممون رو پیش هم به بره...اونوقت من دیگه باید قید زندگی با فرزانه رو می زدم و طلاقش می دادم که در این صورت از اون طرف به پدر و مادرم و فامیل چی می گفتم ؟ اگر هم طلاق نمی دادم که از این طرف با خبردار شدن فرزانه از اینکه من رابطه اش را با اون پسره می دونستم و تا الان به روی خودم نیاوردم و تازه برای دیدن گاییده شدنش توسط اون پسره مشتاق هستم و لذت هم می برم، اون موقع بود که دیگه کنترل کارها و رفتارهای فرزانه در ادامه زندگی ، کار حضرت فیل هم نبود . خلا صه دلم فقط به گافی خوش بود که از مهشید گرفته بودم .
صبح توی مسیر ، دلم رو به دریا زدم و قضیه رو به خاله مهشید ، بیان کردم. اول هم با تعریف اتفاقات اون روز توی مغازه، شروع کردم تا اینکه بفهمه من از گاییده شدنش توسط امید هم ، مطلع هستم . این طوری دیگه آچمز می شد و نمی تونست خلاف خواسته ی من، کاری بکنه و چیزی بگه.
همه چیز به شکل شیطانی و کثیفی داشت پیش می رفت ، خاله مهشید بعد کلی رنگ عوض کردن و سرخ وسفید شدن ازشدت خجالت پیشه من، با لا خره به خودش مسلط شد وکم کم لبخندهای شیطنت آلودش نمایان شد .
من و مهشید اونروز خیلی باهم در این مورد حرف زدیم حتی من رفتم بالا توی خونشون و با هم تمامی نکات لازم رو طبق نقشه ی من و در محل ، مرور کردیم .
بله... باید بدونید که حدثم درست بود ، اون دوتا پسره، هر وقت که سعید نبود ومسافرت میرفت ، و خونه مکان می شد می اومدند و خاله مهشید و زنم فرزانه رو حسابی می کردند.
دمشون گرم ، چه حالی می کردند با گاییدن مهشید وفرزانه .
اینجا بود که از خاله مهشید فهمیدم ، شروین اسمه بکنه زنمه و اسمه بکنه خودش هم امید هست. و اینکه امشب قرار بود بیان خونه خاله مهشید و از این طرف هم فرزانه یه بهانه ایی جور کنه ، که بتونه تا صبح خونه خالش بمونه و کس و کونش رو روی کیر شروین، بزاره و اینطوری خیالشون از بیدار شدن ناگهانی پارسا کوچولو هم راحت بود. بالاخره یک نفر مواظب پارسا می شد تا اون یکی کارش و بکنه و بالعکس.
اوففف....اوفففف... باسن ها و پستونهای خوش فرم و سکسی ایی که آرزوی هرمردی بود تا بتونه فقط یک بوس کوچیک بکنته شون . فرزانه ، زنم با این هیکل زنونه و کونه بسیار گنده اش ، واقعا نفس هر مردی رو در می آورد .

جووون ...حتی فکر اینکه زنم با پاهای خودش بره و کونش رو زیرکیر کلفته یک پسره هیکلی بزاره ، تا اون هم حسابی بکنتش، هیجان خاصی بهم می داد ، به نحوی که داشتم از شدت شهوت زیاد دیوووونه می شدم و می خواستم هر چه زود تر این اتفاق بیافته تا برم کیره شروین رو ببوسم و بهش بگم که زنم متعلق به شماست و ازش خواهش کنم تا ، حسابی کون و کس زنم رو جلوی چشمام بگاد... دقیقا همون جور که اون شب تو ی مغاره اش می کرد که اطاق پرو به لرزه افتاده بود .

مهشید ، بهم گفت : امروز قراره که به شروین و امید ، خبر فطعی شدن بر نامه امشب رو اعلام کنیم . در نتیجه فرزانه هم برات یه بهانه ایی میاره که شب و اینجا پیشه من می مونه و خونه نمیاد . تو هم چیزی نگو و قبول کن ، و خودت هم این اطراف تو ماشین منتظر باش تا سر یک فرصت مناسب که بهت تک زنگ زد م آماده باشی و وقتی آیفون رو زدم و در و باز کردم بدون معطلی خودتو برسونی بالا جلوی در واحد ، ازون به بعدش دیگه خودت متوجه می شی که باید چکار کنی .
همین طور هم شد و وقتی فرزانه بهم زنگ زد و گفت : که من با خالم دارم میرم بیرون تا شلوار و مانتو بخرم ، فهمیددم که همه چی طبق حرف های خاله مهشید داره پیش میره و اوضاع مرتب هست .
من هم ادامه ندادم گفتم باشه عزیزم ، به خاله سلام برسون !

خلاصه طبق قرار قبلی، شب که شد به سمت خونه خاله مهشید اینها حرکت کردم ، اما نمی دونم چرا همش یک حسی بهم می گفت که بدون ماشین برم ، من هم با خودم ماشین نبردم . به کوچه شون که رسیدم ، پارکی سر کوچه بود و رفتم توی تاریکی یک جایی که می شد در خونه خاله مهشید رو هم ببینم ، نشستم و شروع کردم به سیگاری کشید ن .
یک ، سه ربعی گذشت که دیدم یک Hammer وارد کوچه شد و اونطرف کوچه و مقابل در مهشید اینها ، پارک کرد و دوتا جوون هیکلی و بلند قامت ازش پیاده شدند .

بله ...شروین و دوستش امید بودند. واقعا عجب هیکلی داشت این شروین ، بی شک ، هیچ زنی بهش نه نمی گفت . وای وای .. یعنی تا چند دقیقه دیگه شاهد کس دادن زنم به چنین هیکل کار کرده و نیرومند ،هستم. واقعا هم برای زنم،فرزانه بااون هیکل لوند وسکسی اش یک چنین هیکل ورزیده ایی مناسبه ، تا حسابی بتونه سیر آبش کنه ، و یک کیری مثل کیر شروین تا ساعتها کون و کس زنم ، فرزانه رو بکنه و حالش رو سر جا بیاره .

ادامه دارد ......

written by dime

آیدی این کاربر بن شده است.
مدیریت انجمن لوتی
     
صفحه  صفحه 8 از 19:  « پیشین  1  ...  7  8  9  ...  18  19  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های ضربدری بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.