| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 12 از 77:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  76  77  پسین »  
#111 | Posted: 8 May 2011 04:00
دیازپام خوردن مامانم

من محمد هستم و 21 سالمه.
این داستان که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 ماهه پیش.من خیلی سکس با فامیل رو دوست داشتم .نزدیک ترین کسیم که بهش دسترسی داشتم مامانم بود.به هر نحوی که شده دیدش میزدم.تو رخت خواب. موقعه از حموم اومدن. خلاصه هرجا که موقعیت داشتم.هر وقتم خونه نبود میرفتم سره کمدش با شرتش و سوتینش ور میرفتم.اینو بگم مامانم 46 سالشه ولی خیلی سفید وتوپه.
دونبله موقعیت میگشتم که خودمو بهش نزدیک کنم .ولی همیشه میترسیدم.مامانم چون اعصابش همیشه از دست بابام خورد بود شبا موقعه خواب دیازپام میخورد.یه دفعه وقتی من و مامانم خواب بودیم ساعت حدود 11:30 شب بود بابام از اصفهان زنگ زد .چون مامان وباباش اونجا زندگی می کردن. بعضی وقتها چند روزی می رفتن اونجا بهشون سر بزنه. صدای موبایلش به حدی زیاد بود که من تو اتاقم خواب بودم و در اتاق بسته بود بیدار شدم.رفتم تواتاقش دیدم بیدار نمیشه و موبایلش همینطوری داره میزه تو سره خودش.
گوشیرو برداشتم دیدم بابامه.شرو کردم باهاش صحبت کردن .صداش بد میومد .بلند بلند باهاش صحبت کردم ولی بازم مامانم بیدار نشد .بابم سراغشو گرفت گفتم مثل اینکه دیازپام خورده بیهوشه. خدافظی کرده و اومدم از اتاق بیام بیرون یه فکری زد به سرم.

رفتم بالا سره مامانم هی گفتم مامان بابا زنگ زده . هی تکونش دادم ولی انگار نه انگار. آروم دستمو گذاشتم رو ساقه پاش آخi با دامن خوابیده بود دامنش رفته بود بالا. آروم دستمو رو پاهاش بالا پایین کردم. اصلا تکون نمیخورد.بیشتر دل و جرات پیدا کردم.دامنشو دادم بالا یه شرت سفید پاش بود .کیرم داشت میترکید.دستمو آروم گذاشتم رو شرتش خیلی داغ بود .آروم دستمو تکون دادم دیدم انگار نه انگار.دستمو کردم تو شرتش خیلی نرم بود .آروم شرتشو یه ذره دادم پایین گیر کرده بود زیره کمرش. به زور دادمش پایین.چه صحنه ای میدیدم شروع کردم به مالوندنه کسش .خیلی لیز بود به کیرم یه ذره تف زدم وآروم گذاشتم لای پاش.خیلی حال میداد.برای من جالب بود که اصلا بیدار نشده بود .به زور برشگردوندم.یه بالشت گذاشتم زیره شکمش.سوراخه کونش پیدا شد.کیرمو آروم گذاشتم دمه سوراخشو فشار دادم تو نمی رفت از تو دراورش یه کرم آوردم مالیدم سره کیرم دوباره امتحان کردن سرش رفت تو .مامانم یه تکونی خورد ولی بیدار نشد.دیگه کیرم رفته بود تو.یه چند بار جلو عقب کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم آبمو کامل ریختم توش..اون شب تا صبح از ترس خوابم نبرد.دلهره بدی داشتم .صبحش مامانم بیدار شد و برای صبحانه صدام کرد .قرمز شده بودمو از ترس لکنت زبون گرفته بودم.رفتم سره میز صبحانه مامانم یه نگاه بهم کرد و محکم زد تو گوشم .که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه.با داد بهم گفت کمبود داری بدبخت .لالی ،نمیتونی بهم بگی باید تو خواب بیای سراغم.آروم بهش گفتم هرچی صدات زدم بیدار نشدی.

اومد سمتم فکر کردم بازم می خواد بزنه که دستمو گرفتم رو صورتم .آروم دستشو گذاشت رو دستمو منو بلند کرد برد تو اتاق.گفت الان ببینم چکار میکنی.داشتم شاخ در میاوردم.شلوارمو داد پایین و آروم شروع کرد به خوردن کیرم.انگار براش کوچیک بود تا ته داشت می خوردش.بعد منو خوابوند رو تخت با دستش کیرمو گذاشت دمو کسش و نشست روش.وای چه حال میداد.بهش گفتم مامان من اختیارم دسته خودم نیست که یهو از روم پرید کنار.گفت خاک تو سر بی ارادت کنن.بعدش گذاشتش دمه سوراخ کونشو آروم فشارش داد تو یاده دیشبش افتادم و5 یا 6 بار که بالا پاین کرد دوباره حالم بد شد.مامانم فهمید چون توش داغ شده بود.از روم بلند شدو گفت خوب بود.گفتم آره.بهم گفت مردش باش هروقت نیاز داشتی خودت بیا بهم بگو.از اون موقع تا الان 6 بار دیگه باهم سکس داشتیم .ولی اون چکی که خوردم هیچوقت یادم نمیره .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#112 | Posted: 14 May 2011 05:05
فرهاد نازنین پر کشیده ام

سلام نسترن هستم هدف من از عضویت در این سایت تلاش برای رهایی از فکرهای آزار دهنده م هستش خواهش می کنم اگه خوشتون نیومد فحش ندید
سال ۸۶ بود من تازه ۲۵ ساله شده بودم از دانشگاه برگشتم سلام سردی کردم کیفمو انداختم گوشه ای و روی تخت دراز کشیدم مامانم در زد و وارد اتاقم شد
‏-مامان : چرا انقدر آشفته ای؟
‏-نسترن : خسته م
‏-مامان : حوصله داری باهات حرف بزنم یا بزارم واسه بعد؟
-نسترن : نه بفرمایید
مامان : نظرتو راجع به پسر آقای . . . نگفتی؟
یکم خجالت کشیدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم : مامان نظر شما چیه؟ داداشام چی گفتن ؟
مامان : من فقط به نیما (داداش بزرگم که بعد از مرگ پدرم حکم بزرگتر خانواده رو داشت) گفتم گفت بنظرم خانواده خوبین ،فقط مونده نظر تو؟
‏- نسترن : منم همین نظرو دارم
مامان : الهی قربون شرم و حیات شم
درو بست و بیرون رفت
داشتم خودمو توی لباس عروس تصور می کردم که خواب رفتم..
من و فرهاد عقد کردیم فرهاد عشق زندگی من بود از هیچی کم و کسر نداشت شغل و خانواده و چهره و درآمد و تحصیلات..
روزهای خوبمون که در تدارک عروسی بودیم خیلی زود گذشت لباس عروسی م رو پرنسسی سفارش دادم آرایش ملیحی رو انتخاب کردم و به نظر فرهادم فرشته ای شده بودم و با رقص تانگوی ما جشن تمام شد
با مدرک تحصیلی ام راحت میتونستم شاغل شم اما فرهادم راغب نبود دوست داشت زن خونه باشم بهترین زندگی رو داشتیم عشق من و فرهاد تمومی نداشت
سال ۸۸ پنج شنبه ای در اردیبهشت بود بعداز ظهر رفتیم خونه پدر شوهرم و قبل از شام برگشتیم شامم روی اجاق بود
شام رو با اداها و شکلک های همیشگی خوردیم،رفتم دوش گرفتم
فرهاد داشت تلوزیون نگاه می کرد با حوله بودم نشستم روی پاش و لپشو بوسیدم..
-فرهاد : ای جونم پاشو بریم توی اتاق
خودمو لوس کردم و گفتم بغلم کن ببرم تی وی رو خاموش کرد بغلم کرد و رفتیم توی اتاق
چراغ خواب بنفش رو روشن کرد و کنارم دراز کشید
حوله رو باز کرد و بدنمو بو کشید
-فرهاد : به ه ه ه
-نسترن : فرهاد تو همه زندگی منی؟
محکم بغلم کرد و گفت نسترنم تو خانوم ماه فرهادی
لباشو روی لبام گذاشت و دستشو بین پاهام آروم لب میگرفت زبونش رو تو دهنم کرد و تاب میداد
پاشد لباساشو در آوردم شرتشو کشیدم پایین کیرشو بوسیدم و گفتم آخ فرهاد این مال منه
فرهاد : مال خود خودته حالا بخواب اول نوبت توء
خوابیدم اومد گوشامو میخورد و با دستش نوک سینه هامو می مالید گردنمو که میخورد دستشو روی کسم گذاشت و کمی می مالید پیچ و تابم شروع شد سینه هام تو دهانش بود و ازش خواستم گاز بگیره هنوز ارضا نشده بودم که بهش گفتم دراز بکشه کیرشو دستم گرفتم و به لبم مالیدم سر کیرشو تو دهانم کردمو مک میزدم دست فرهادم توی موهام بود کم کم بیشتر تو دهانم میکردم . تخماش تو دستم بود سرمو روی کیرش فشار میداد و من تند تر ساک میزدم کیرش توی حلقم بود فرهادم کمی آه می کشید تخماشو یه لیس زدم و گذاشتم تو دهنم کیرش راست راست بود
ازم خواست بخوابم پاهامو روی دستش گذاشت و کیرشو آروم آروم توی کسم کرد تند تند تلمبه می زد سینه هامو گرفته بودم و می مالیدم فرهادم بلند آه میکشید گفت داره میاد گفتم خالی کن تو کسم گفت نه داشت درش می آورد که آبش اومد مقداریش تو کسم رفت بقیه شو روی شکمم ریخت و بی حال کنارم دراز کشید سرمو روی سینه ش گذاشتم
نسترن : فرهادم..
فرهاد : جون فرهاد
نسترن : عاشقتم
فرهاد : کاری می کنی بازم راستش کنیا
نسترن : لوس!
پاشدم رفتم دستمال آوردم و هر دومون رو تمیز کردم و بغلش خوابیدم..
خرداد ماه بود فرهادم مأموریت شهرستان داشت پریود نشدم بیبی چک گذاشتم نشون داد که باردارم به مامانم گفتم گفت زیاد مطمئن نیستن بپوش بیام بریم آزمایش خیلی استرس داشتم
چند روز دیرتر رفتم جواب رو گرفتم باردار بودم باورم نمیشد خیلی خوشحال بودم..
داشتم گردگیری می کردم تلفن زنگ خورد :
‏-نیما : سلام نسترن خوبی
‏-نسترن : سلام چرا مضطربی؟
‏-نیما : بپوش بیام باید بریم اهواز
قلبم ریخت گوشی از دستم افتاد از صبح دلشوره داشتم ،فرهادم اهواز بود تماس گرفتم جواب نداد نمیدونم چه جور لباس پوشیدم چه جور به اهواز رسیدیم نیما ساکت بود هیچی نمیگفت، اهواز رسیدیم رفتیم سمت بیمارستان آریا تپش قلبم به بالاترین حد رسیده بود خانواده فرهادمو گریون دیدم
بیهوش شدم
به هوش اومدم زیر سرم بودم نمیدونستم چی شده باز یادم اومد مادرشوهرم اومد کنارم
نسترن :ماماااان فرهادم کو؟
مادرشوهر : آروم باش خانومم آروم باش
فرهاد من بر اساس انفجار سر چاه های ملی حفاری از بین رفت
من چکار می کردم با این جنین یتیم؟چرا باید سرنوشت خودمو می داشت؟
بهمن ۸۸ دخترم بدنیا اومد بدون پدر..
فرهادم اسم دلنیا رو دوست داشت اسمشو دلنیا گذاشتم و تنهایی بزرگش کردم هنوز توی خونه خودم زندگی می کنم با کسی ارتباط عاشقانه ندارم و دیگه ازدواج نمیکنم، شاغل شدم و بقیه عمرمو برای دخترم تلاش می کنم بیمه عمر فرهادمو به بهزیستی بخشیدم
امیدوارم هیچ کسی خاری به پای عزیزش نره
خوب و خوش و موفق باشید

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#113 | Posted: 23 May 2011 18:23
سلام به همه دوستان عزیز...
دوستان یه داستان بسیار زیبا و كاملا واقی كه از دوست خوبمون monireh جون هستش.. و ایشون این داستان رو برای من ارسال كردن تا من براتون بذارم...
مرسی از monireh جون... بوووس بوووووس ...






اینم داستان:
مامانی و کاشی کار
--------------------
سلام من منیره هستم ساکن کرج و سال دوم راهنمایی هستم
این اتفاق رو کی میخوام بگم مربوط به 4 ماه قبل میشه
خانواده ما 3 نفره هست یعنی من و مامان و بابام. اسم مامانم سحر هستش. بابام تو یکی از صندوق های اعتباری کار میکنه. صبح زود میره و ظهر میاد خونه. خانواده ما نسبتا مذهبی هستیم ولی نه خیلی خشک. من که نیستم و عضوی از همین سایت هستم. البته تازگیا عضو شدم چون میخواستم این اتفاق عجیب و باورنکردنی که برای خودم حداقل باور نکردنی هست بگم.
چند وقت پیش بابام یه وامی رو از همون صندوق (که نامشو نمیگم) دریافت کرده و داریم خونه رو نوسازی میکنیم. حیاط خونه رو موزایک کردیم. در و پیکر خونه رو رنگ زدیم. بعضی جاهای خونه هم سفید کردیم. (اینارو که میگم خودم دقیقا نمیدونم چیه شنیدم)
تقریبا کارگرایی که اومدن کار کردن آشنا بودن چون صبحها که میومدن واسه کار بابام که نبود منم مدرسه بودم و مامانی تنها بود بابام حساسیت به خرج داده بود و آشنا اورده بود تا خیالش راحت باشه. البته مامانم هم خودش حساس بود و معمولا میرفت خونه همسایه ای ، آشنایی یا میرفت بیرون و کمتر تو خونه میموند. این کارگرها هم که سرشون به کارشون گرم بود و کاری به کسی نداشتن. انصافا آدم های خوبی بودن من خودم هروقت میومدم خونه انگارنه انگار. هر چند بزرگ نیستم ولی خوب منظورم اینه که سربه زیر بودن و خرده شیشه نداشتن.
بابام خوب میدونست کیارو بیاره خونه. چون یه کلید دیگه از ساختمون میداد به اونا واسه همین قابل اعتماد بودن.
از داستان دور نشیم. راستی یادم رفت عذرخواهی کنم من اصلا نویسنده خوبی نیستم اینا رو هم از داستان هایی که تو این سایت خوندم یاد گرفتم. اگه نتونستم درست مطلب رو برسونم من ببخشید و سعی کنید خودتون قضیه رو بگیرید:
سرویس بهداشتی من داخل ساختمان هستش. حمام و دستشویی کنار هم. یه سرویس هم بیرون حیاط هست که معمولا بدون استفاده است مگر اینکه مهمونی چیزی بیاد و شلوغ باشه یا یه کم غریبه باشه.
مشخصات ساختمون هم بگم: حیاط نسبتا بزرگ که 2-3 تا ماشین جا میشه. یه باغچه کوچیک و یه درخت که دقیقا بین درب خروجی ساختمان و درب حیاط هستش یعنی اگه از درب حیاط وارد بشی داخل ساختمون پیدا نیست و برعکس. شاید اینم از سیاست بابا بوده که این ساختمون رو خریده. وارد خونه که میشی اول هال هستش بعد سمت راست آشپزخونه اوپن و یه اتاق کنارش که مال منه. سمت چپ یه اتاق دیگه واسه مامان و بابا یه انباری بین اینا اتاق پذیرایی و پشتش سرویس بهداشتی و حیاط خلوت. یه راهرو بین اتاق پذیرایی و اتاق من هست که به حیاط خلوت راه داره و سرویس بهداشتی.
قرار شده بود حمام و دستشویی رو کاشی کنیم. بابا هرچی گشت آشنا پیدا نکرد که نکرد. داشت بیخیال میشد. یه شب بعد شام دور هم بودیم من داشتم تلویزیون میدیم و بابا و مامان داشته میوه میخوردن و باهام صحبت میکردن. بابا گفت: بی فایده است به هر دری زدن آشنا کاشی کار پیدا نکردم. مامان گفت: حالا باید حتما آشنا باشه. چه اشکالی داره غریبه باشه. اگه مشکل منم ، من هر روز میرم خونه همسایه ها یا خونه دوستان. بابا گفت: نه زشته خوب نیست هر روز هر روز مزاحمشون بشی و... مامانم حرفشو قطع کرد و گفت: نه یکی از همسایه ها شوهرش راننده است و هفته به هفته میاد و میره. بارها گفته برم پیشش و تنها نباشه این هفته ای که شوهرش نیست میرم پیشش دیگه. بابام یه کم این پا و اون پا کرد و گفت: بذار ببینم چی میشه.
یه 2روزی گذشت و بابا سرنهار گفت: یه بنده خدایی رو پیدا کردم از فردا صبح میاد منم فردا صبح مرخصی گرفتم و هستم ببینم کارش چطوره. فرداش که من میخواستم برم مدرسه بابا این کاشی کار رو اورده بود یه مرد حدودا 34-35-36 ساله تقریبا با قیافه نه چندان خوب سیبیل کلفت و موهای ژولیده و تیپ داغون و البته چهره شکسته که معلوم بود از همون اول زندگی کارگر بود. از دستاش مشخص بود.
کارشم بعد نبود وقتی از مدرسه اومدم نصف دستشویی رو کامل کرده بود. بابا که کارشو دید و از همه مهم تر سنش و آرومیش دیگه خیالش راحت شد به مامانی گفت: از فردا میرم سرکار تو هم برو پیش همون دوستت که گفتی. مامانم: گفت باشه و... بساط نهار و اورد و جاتون خالی نهار خوردم و رفتم خابیدم.
فرداش طبق معمول رفتم برم مدرسه که دم در بابامو دیدم با همین کاشی کاره که داشت بهش توضیح میداد که مثلا کارش رو خوب انجام بده و از این حرفا اونم گوش میکرد و میگفت: خیالتون راحت قربان. مامانم اومد و یه سلامی کرد و با من از خونه اومد بیرون من روفتم منتظر سرویس و مامانم هم از اون طرف رفت که بره خونه دوستش.
تو مدرسه ذهنم مشغول بود. چون تا حالا مامان اینقدر زود نمیرفت بقیه کارگرا که قبلا میومدن هر چند آشنا بودن ولی معمولا من و بابا که میرفتیم بعدش میرفت بیرون ولی امروز جلوی چشم بابا رفت بیرون و بره خونه دوستش. شاید میخواسته خیال بابا راحت باشه و شایدهم مامانی خودش حساس بوده که تنها نباشه. منم که خوب و بد رو از هم تشخیص میدم باخودم میگفتم چه مامان خوبی دارم هر چند او کاشی کاره که سن و سالش زیاد بود و نمیتونه مشکلی داشته باشه.
ساعت آخر یا همون زنگ آخر بود که مدیر اومد و گفت معلم این زنگ نتونسته بیاد و بی سروصدا برین خونه هاتون. اونایی که مثل من میرن مدرسه میدونن این یعنی چی! یعنی زندگی ما هم که انگار دنیا رو بهمون دادن آروم آروم از سالن رفتیم بیرون و زدیم به خیابون و راهی مدرسه چون سرویس نبود دوستم گفت بیا برویم خونه ما زنگ میزنم مامانم بیاد دنبالمون من اول قبول کردم چون اگه میخواستم برم خونه کلی راه باید میرفتم و در ضمن مامانی که نبود و فقط کاشی کاره خونمون بود. دوستم زنگ زد و شانس ما مامانش بیرون خونه 10 دقیقه ای شد اومد و ما سوار شدیم و راه افتادیم. خونه دوستم از خونه ما زیاد دور نیست. تازه کوچه پشتی دوست مامانم هم هست. همونی که قرار بود مامان بره پیشش. از اون کوچه که رد شدیم دیدم کامیون شوهر همون بنده خدا در خونشونه. تعجب کردم و با خودم گفتم یعنی الان که شوهر بنده خدا خونشونه مامانی هم اونجاست؟!
داشتم به مغزم فشار میاوردم که رسیدیم خونه دوستم. منم یهو گفتم: آخ شرمنده مامانی بهم احتیاج داره چون داریم خونمون رو درست میکنیم خیلی خوشحال میشه اگه الان برم کمکش. دوستم هم خوب میدونست خونمون در خال تعمییره گفت: کاش میشد میموندی! میخوای منم بیام کمکتون. که گفتم: نه نه خیلی ممنون. از مامانشم تشکر کردم و راه افتادم. رسیدم در خونه. با خودم فکر کردم اگه برم تو و مامان نبود چیکار کنم. یعنی مامان خونه دوستشه و شوهرشم هست. یا شوهره هست و دوست مامانم نیست و... دیگه داشتم فکرای بد میکردم که گفتم نه بابا مامانی اینکاره نیست اصلا بهش نمیاد. یه لحظه هم فکر مثبت کردم گفتم شاید هم رفته خونه یکی دیگه از دوستاش یا همسایه ها.
با خودم گفتم بیخیال میرم تو خونه اگه مامانی بود که هیچی اگه هم نبود این کیف و بساط رو خالی میکنم دوباره میرم خونه دوستم و میگم مامانم نبود و برگشتم پیشتون. هر چند خجالت میکشیدم برگردم. اینجا هم که نمیشه بمونم. حالا تو خیابون هم نمیشه بمونم گفتم میرم تو تا جواب سوالامو بفهمم بعد تصمیم بگیرم چیکار کنم.
درو باز کردم و رفت. اون درخت معروف هم که جلوی دیدمو گرفته بود. رفتم تو کفشای مامانی رو دیدم و خوشحال شدم ولی یه سوال برام پیش اومد که مامانی صبح زود رفت بیرون کجا رفته بود؟ چرا پس الان اینجاس و نرفته خونه کسی دیگه. داشتم دوباره با مخم کار میکردم رسیده دم در هال از پشت در مامانی رو دیدم تعجب کردم. آخه تا حالا با این تیپ ندیده بودمش اونم موقعی که غریبه خونمون باشه. گفتم شاید کاشی کاره نیست. تیپ مامانی زیاد بد نبود ولی تی شرت یقه باز و بدون آستین پوشیده بود که تنگ بود و دامن کوتاه که پاینش بند داشت و اونم سفت کرده بود و زیرشم چون چیزی نپوشیده بود سکسی شده بود. ولی جالب اینکه چادرش رو برداشت و سرش انداخت و با یه سینی شربت رفت حیاط خلوت. فهمیدم کاشی کاره خونست ولی چرا مامان با این تیپ و بدحجابی داره میره پیش کاشی کاره. برای خانواده ما و مامانی این تیپ خوب نبود منم اولین باری بود که مامانو اینجوری میدیدم.
مامانی متوجه من نشد منم درو باز کردم و رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم گفتم الان مامانی میاد ازش میپرسم این چه وضعیه!
یه کم ناراحت شده بودم مطمئنم بابا اگه مامانی اینجور میدید گرد و خاک میکرد. چند دقیقه ای گذشت منتظر مامانی شدم نیومد. گفتم یعنی چی؟! چرا نیومد داره چیکار میکنه با اون وضعش. اومدم بیرون از اتاق و رفت پشت در حیاط خلوت کسی نبود فقط سروصدای کار کردن کاشی کار میومد که احتمالا داشت سیمان درست میکرد. اگه میخواستم برم تو حیاط خلوت متوجه من میشدن. منم چادر نداشتم و رفتم تو اتاق پذیرایی که پنجرش تقریبا روبری دستشویی بود. از پنجره نگاه کردم دستشویی کامل شده بود و مثل اینکه تو حمام داشت کار میکرد چون چراغ حمام روشن بود ولی مامانی رو ندیدم. برگشتم و چادرمو برداشتم و در حیاط خلوت رو آروم و بی صدا باز کردم هر چند سروصدای کاشی کار زیادتر از صدای احتمالی من بود. رفتم تو حیاط خلوت بوی سیگار میومد که طبیعتا مال کاشی کاره بود. صدای مامانی رو شنیدم داشت حرف میزد ولی خیلی عجیب بود اصلا متوجه نمیدشم چی میگه گه گاهی هم کاشی کاره یه چیزی میگفت که اونم تو اون سروصدا نمیفهمیدم. رفت چسبیدم به دیوار حمام صداها بازم زیاد مشخص نبود ولی بعضی حرفاشون و میفهمیدم. مامانی میگفت: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ندیدی؟ کاشی کاره گفت: نه خیلی خوشکله و دوباره صدای تق تق میومد یه کم خم شدم ببینم مامانی کجاست؟ اصلا داستان چیه؟ متوجه چادر مامان شدم که به در حمام آویزون بود. خشک شدم یه لحظه قلب داشت از جا کنده میشد. نمی دونم چرا وقتی میخوای پلیس بازی کنی نفس نفس میزنی و گلوت خشک میشه. باور نمیشد مامانی بدون چادر پیش کاشی کاره.
کاشی کاره گاه گاهی میخندید چقدر هم زشت میخندید. مامانی هم یه چیزایی میگفت که خیلی مبهم بود. باور کنید نمیفهمیدم چی میگه؟ اصلا گوشام نمیشنید. بخاطر چراغی که روشن بود سایه ها پیدا بود ولی بازم مشخص نبود. هر فکری کردم نتونستم داخل حمام رو ببینم.
برگشتم تو خونه گفتم برم آینه بیارم و شاید بتونم آینه رو جوری بگیرم که بتونم داخل حمام رو ببینم ولی باخودم گفتم عقلم هم کار نمیکنه آخه یعنی اونا دستتو نمیبینن که گرفتی جلوی در. بیخیال شدم و برگشتم. صدایی نمیومد منظورم صدای سروصدای کار کردن کاشی کار. رفتم دوباره سرجام. گفتم هر چی میخواد بشه خم شدم دیدم ورودی حمام یا همون رختکن چند ردیف کاشی شده و کسی نیست و متوجه شدم داخل خود حمام هستن و در و هم بستن. شیشه شم چون مات بود طبیعتا چیزی مشخص نبود. ولی ریسک نکردم و نشسته رفتم جلوی در حمام ولی تو نرفتم. چون چراغ حمام روشن بود زیاد بزرگ هم نبود مامان و کاشی کار هم پشت در حمام بودن. شکه شدم نزدیک بود سکته کنم. مامانی دست به دیوار بود و کاشی کار هم از پشت داشت آروم تلمبه میزد و دست میکشید به قد و بالای مامانی. داشت گریم میگرفت. یعنی مامانی من داره کس میده. به همین آسونی خیانت میکنه. کم کم داشت تلمبه زدن کاشی کار تندتر میشد و فقط صدای نفس نفس زدن مامانی میومد و آه و آخی که میگفت. کاشی کار هم صدایی ازش نمیومد و داشت خیلی مرتب و نه زیاد تند تلمبه میزد. مامانی میگفت: آخ دردم میاد این چیه؟ آه آییییییییییی یواشتر چته
منم نشسته بودم و تکیه داده بودم به در داشتم کس دادن مامانی رو نگاه میکردم.
کاشی کارهم با توجه به سنش خسته شده بود. گاه گاهی تا ته فشار میداد و چند ثانیه نگه میداشت و مامانی میگفت: آههههههههههههههه واییییییییی خوبه بکن بکن دیگه...
خیلی طول نکشید که کاشی کاره گفت: ابم داره میاد مامانی گفت: نریزی ها درش بیار بریز رو صورتم. چندتا تلمبه محکم زد و آهی کشید تا کیرشو درآورد مامانی جلوش زانو زد البته از پشت شیشه دیدم که نشست. منم یواشکی برگشتم عقب و بلند شدم و رفتم سریع لباسمو پوشیده و پریدم تو حیاط و رفتم تو کوچه. در و آروم بستم و دم در نشستم. هر کی رد میشد بهم نگاه میکرد. انگار همه میدونستن مامانی من کس داده. فکر میکردم همه دارن از پیشونیم میبینن که مامان من به کاشی کار خونمون کس میده.
بعد از نیم ساعت صدای در خونه رو شنیدم فهمیدم کاشی کاره داره میره. رفتم اون طرف کوچه و پشت درخت قایم شدم. بعد چند لحظه دیدم داره میره و دست به موهاش میکشه معلوم بود حسابی عرق کرده.
برگشتم در خونه و ایندفه زنگ زدم. یه کم طول کشید مامان اف اف رو جواب داد گفتم منم. در و باز کرد و تا تونستم معطل کردم و رفتم تو.
رفتم تو مامان لباس عوض کرده بود و مثل قبلا بود صورتش هم تازه شسته بود و خیس بود. یه کم رنگ عوض کرده بود گفتم: سلام گفت: سلام چرا زود اومدی خونه؟ گفتم: معلممون درسش تموم شد و گفت کار دارم و رفت ما هم اومدیم خونه. گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: نه خستم. رفت و منم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم و همش اون صحنه ها جلو چشمم بود. مامان لباسایی که تنش بود موقع کس دادن دستش بود و اومد گفت: لباس کثیف نداری برات بشورم؟ گفتم: نه این لباسا مال خودته؟ گفت: نه مال دوستمه داده براش تنگ کنم و براش ببرم. گفتم: چرا میخوای بشوریش؟ مگه کثیفه؟ گفت: نه تنم کرده بودم ببینم چه شکلی میشم. گفتم: این کاشی کاره هم بود وقتی پوشیدی؟ گفت: دیوونه شدی دختر من این لباسا رو جلو بابات نمی تونم بپوشم جلوی غریبه ها بپوشم تازه کاشی کاره 2ساعته رفته گفت کار داره. گفتم: آها ، کارش هنوز تموم نشده بره از شرش راحت بشیم؟ گفت: یعنی چی چیکار به ما داره بدبخت! (تو دلم گفتم بدبخت منم که مامانیم کس داده) گفت: نه 2-3 روز دیگه انشاالله کار داره. گفتم: به سلامتی. مامان لبخندی زد و رفت سراغ ماشین لباسشویی.
من موندم و فکرایی که میومد به سر. کل امروز رو از اول صبح بازنگری کردم، رفتن صبح زود مامانی از خونه. تعطیلی ناگهانی من. اومدن به خونه. دیدن صحنه کس دادن مامان به کاشی کار. لباسی که از دوستش گرفته برای کس دادن یا تحریک کردن اون بدبخت و...
با خودم گفتم: کاش نیومده خونه و میرفتم پیش دوستم حداقل کس دادن مامان رو نمیدیم. راستش الان که دارم اینارو مینویسم و حدودا 4 ماهه این قضیه گذشته هنوز باورم نمیشه تازه اون چند روز دیگه که کاشی کار اومده خونمون و بابا نبوده و منم سرکلاس بوده از بدشانسی دیگه اون تعطیلیه برای پیش نیومد مامانی بازم لباس دوستشو گرفته و دوباره پوشیده و دوباره کس داده. این سوالی بود که هیچ وقت جوابشو نفهمیدم. شما چی فکر میکنید!؟!!


این داستان به نقل از monireh جون عزیز... تشکر میکنم ازش ...

Yes.?
     
#114 | Posted: 29 May 2011 03:24
با مامان تو سونا

امروز می خوام داستان سکس با مامانم توی استخر و سونای خونمون رو براتون بگم. قبل از شروع داستانم بگم که من اسمم سروش هستش. 16 سالمه. مامانم یه زن 46 سالست. لاغره ولی بر خلاف لاغر بودنش کونش وحشتناک بزرگه. سینه هاشم همین طور. تازه با این که 46 سالشه خیلی جوون تر نشون میده و شکمش به خاطر پیری خیلی بزرگ نشده. مامانم هیکلش حرف نداره و تو خونه چشمم رو کونشه. آخه تقصیر خودشه. به جای این که تو خونه لباسای گشاد بپوشه که کون گندش تابلو نشه بدتر لباسای تنگ می پوشه و منو حشری می کنه. اکثرن شلوارای استرچ مشکی سیلکی و براق می پوشه که از تنگی و چسبونی کونش می خواد شلوارشو پاره کنه و بیفته بیرون. از اون بدتر زیر اون شلوار تنگ شورتای لامبادایی جنده ها رو می پوشه که بابام از آمریکا واسش آورده. بابام بهش هیچی نمیگه. اونا منو خیلی ازاد گذاشتن. میزارن باهاشون فیلمای صحنه دار ببینم و جلوی من از هم لب می گیرن و... بعضی وقتا که جلوی من این طوری می گرده میرم یه شورتشو ورمی دارم باهاش جق می زنم. باعث شده بهش بد نگاه کنم و هوس کنم بکنمش. این از آرزوهام بود و فکر نمی کردم موفق بشم. هر وقت می رفت حموم منو صدا می کرد پشتشو لیف بکشم. وقتی می رفتم واسه لیف کشیدنش انگار نه انگار. همون طوری لخت لخت جلوم می اومد. اصلا خودشو نمی پوشوند و من از دیدن کس و کون و سینه هاش سیخ می کردم. مامانم هم می دید ولی به روی خودش نمی آورد. تا پشتشو به من می کرد دلم می خواست رو قوس کونش جلق بزنم. هیکل مامانم یه جوری بود که انگار 100 سال جنده بوده و هیکلشو ساخته واسه سکس. تا خودتون نبینید باور نمی کنید من چی میگم. تا حدی که وقتی معمولی وایمیستاد و پشتشو به من می کرد کسشو از لای کونش و لای پاهاش می تونستم ببینم. یه چند بار هم موقع لیف کشیدن تابلو کردم و به کونش دست زدم که عصبانی شد. ماجرای ما از اینجا شروع میشه که 1 روز قبل عید بابام برای کاری رفت آمریکا. آخه زیاد اونجا میره و منو مامانم تنها شدیم. برای من خیلی ضد حال بود. چون باید 15 روزعید رو تو خونه می نشستیم و از مسافرت خبری نبود. تنها سرگرمی من استخر و سونای خونمون بود که حالا باید با شنا کردن تعطیلات رو می گذروندم. آاخه خونه ما نوساز بود و مجهز به استخر و سونای سرپوشیده که روزای زوج برای آقایون آپارتمانمون بود و روزای فرد واسه خانوما. نزدیک ظهر رفتم واسه شنا. تنهای تنها. آخه همسایه هامون همه رفته بودن مسافرت و هنوزم چند تا از واحدامون خالی بود و سرایدار هم نیاورده بودن. اصلا حال نمی کردم. خواستم بیام بیرون که دیدم مامانم اومد کنار استخر. گفتم: مامان شما اینجا چیکار می کنید؟ امروز که روز خانوما نیست. گفت: منم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام با هم شناکنیم. امروزم روزخانوما اقایون نداره . تو این ساختمون فقط ما دوتاییم. منم خوشحال از این که تواستخر می تونم کون مامانم رو دید بزنم و خودمو بهش بمالونم گفتم: پس مامان منتظر چی هستی بیا شنا کن. خندید و شروع کرد همون جا لباساشو درآوردن. زیر مایو پوشیده بود. مایوشو بابام از آمریکا آورده بود. یه مایوی یه تیکه تنگ که وقتی باهاش راه می رفت کون گندش توش وول می خورد. زیر آب شق کرده بودم. مامانم چه کسی شده بود. عین جنده های فیلم سوپرا. اومدتو استخر شروع کرد به شنا کردن. وقتی شناش تموم شد بهش گفتم: مامان بیا یه بازی کنیم. آخه حوصلم از شنا کردن سررفت. گفت: باشه. چه بازی ای؟ منم که می خواستم به هوای بازی کیرمو بچسبونم به کونش گفتم: بیا با هم تو آب کشتی بگیریم. اولش به بهونه این که خطرناکه و... قبول نکرد. بعد با اصرار من قبول کرد. گفت: چه جوری؟ گفتم: همدیگرو بغل می کنیم و می بریم زیر آب. این جوری. بعد قبل از اینکه جوابی بده و اماده شه رفتم پشتش کمرشو گرفتم و هی کیرمو می مالوندم درش و می کشوندمش زیر آب ولی یه کاری نمی کردم که بترسه و بگه دیگه بسه. طوری وانمود می کردم که مثلا زورم اون طوری نمی رسه که ببرمش زیر آب و فقط می مالوندم درش. دیگه داشت آبم می اومد. مامانم هم متوجه شده بود که کیرم سیخ شده و دارم می مالونمش. ولی به روی خودش نمی آورد. چون پشتش بهم بود و آب استخر هم تا زیر کون مامانم بود. کیرمو از تو مایوم در آوردم و بدون این که بفهمه آبمو ریختم رو قوس کون گندش. مایوی مشکیش سفید شده بود. ولی نفهمیده بود. منم سریع کیرمو گذاشتم تو مایوم و چون کارمو کرده بودم گفتم: کشتی دیگه کافیه. مامانم هم گفت: باشه و به من گفت میره سونای خشک. یه لحظه قلبم وایستاد. آخه روی مایوش روی قسمت کونش پر آب کیر بود و چون عمق استخر تو اون قسمتی که ما بودیم کم بود کونش نرفت زیر آب که آب کیرا تمیز شه. منم نمی تونستم دست بکشم رو کونش چون تابلو می شد. اون موقع به هوای کشتی دستمالیش کرده بودم. آب کیرم هم اونقدر غلیظ بود که با این کارا پاک نمی شد. تازه اون قدر سریع از استخر اومد بیرون که من نتونستم تصمیم بگیرم. از استخر که اومد بیرون به من گفت: من تو سونا می خوام لخت شم. اگه خواستی بیای تو در بزن تا لباس بپوشم. دیگه کارم تموم بود. چون اگه مایوشو در می آورد آب کیرا رو می دید. گفتم: چشم. یه ده دقیقه گذشت مامانم منو صدا کرد منم برم تو سونا. منم رفتم. البته خیالم راحت شده بود و با خودم گفتم نفهمیده وگرنه این طوری صدام نمی کرد. رفتم در زدم. گفت: بیا تو. وقتی رفتم دیدم لخت لخته. گفتم: مامان شما لباس نپوشیدین. گفت: اشکال نداره. آخه مایوم کثیف شده بود. با دست به مایوش اشاره کرد و به اون لکه های سفید. بعد گفت: ایراد نداره. من مامانتم. مثل زن و شوهر که با هم محرمند ما هم به هم محرمیم. بیا تو. منظور حرفشو نفهمیدم. منظورش ایراد نداشتن به خاطر جق روی مایوش بود یا این که جلوی من تو سونا لخت نشسته بود. بازم به روی خودم نیاوردم و رفتم یه گوشه نشستم. گفت: سروش جان برات یه زحمت دارم. اگه میشه بیا بدن منو روغن بمال، ماساژ بده. منم که دوزاریم افتاده بود ولی بازم شک داشتم از خدا خواسته گفتم: چشم. بعد روغنو داد دستم و دمر خوابید کف سونا. کیر منم دوباره سیخ شده بود و مامانم که از اون آب کیرا رو مایوش فهمیده بود پسرش چیکارست و روش باز شده بود گفت: اگه داره به دودولت فشار میاد مایوتو درآر، راحت باش. منم سرخ شدم. مامانم هم واسه این که خجالت نکشم گفت: من ناراحت نمیشم. چون طبیعیه که مردا وقتی یه خانوم لخت می بینند این طوری میشن. حتی اگه اون خانوم مامانشون باشه. درآر من نگات نمی کنم. منم لخت لخت شدم و شروع کردم به ماساژ دادن کمر خوشگل و باریک مامانم. همش چشم به کون گنده و کس مامانم بود. دلم می خواست بپرم با کیرم رو کونش بخوابم بکنمش. با این که قمبل نکرده بود و دراز کشیده بود ولی کسش معلوم بود. وقتی داشتم ماساژش می دادم هی می گفت: آخیش اخیش... دیگه هیچی حالیم نبود. هر چند وقت یه بار رو باسنش یه دست می کشیدم تا ببینم چیزی میگه یا نه. ولی چیزی نمی گفت... وقتی به خودم اومدم دیدم از خود بی خود شدم و فقط دارم کونشو می مالم. دیگه مامانم هم به جای آخیش آخیش آه آه می کرد. ولی بازم می ترسیدم بپرم روش. واسه همین گاهی دستمو لای پاش می بردم و به کسش دست می کشیدم. دیگه مطمئن شده بودم که بله، مامانم داره پا میده. منم برای آخرین اطمینان گفتم: مامان جون میشه بشینم رو باسنتون تا بهتر ماساژتون بدم. اونم گفت: من مامانتم هر کاری می خوای بکن. منم نشستم رو کون نرم و گندش. یه آه بلند کشید. دستم رو بردم رو کسش شروع کردم به مالوندن. دیگه حالیم نبود. انگشتم رو هم می کردم توش. حسابی حشری شده بود. بعد من که روم باز شده بود گفتم: مامان میشه چهار دست و پا کف حموم حالت بگیرین؟ مامانم هم سریع حالت گرفت. کونش بد قمبل شد و کسش باز شد. منم با دیدن این صحنه شروع کردم به خوردن کس مامانم. خیلی کس تمیزی داشت. یه دونه مو هم نداشت. بعد مامانم ازم خواست که بزارم کیرمو ساک بزنه. منم قبل از این که بهش اجازه بدم کیرمو گذاشتم تو دهنش. خیلی قشنگ ساک می زد. آبم داشت می اومد که گفتم: مامانی دیگه بسه. می خوام بکنمت. بلند شد و وایستاد و دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار و کونشو قمبل کرد. منم که عاشق این نوع سکس بودم معطل نکردم و کیرمو تا ته کردم تو کسش. سینه هاشم با دو تا دستام گرفته بودم تو دستام و محکم می مالوندمشون. آه و اوه مامانم رفته بود هوا. یه ده دقیقه از کس کردمش رفتم سراغ کونش. مخالفتی نکرد. کونش اصلا تنگ نبود. بعدها که ازش پرسیدم بهم گفت که از بس به این و اون داده این طوری گشاد شده و گنده. آبم اومد و همه آبم رو ریختم تو کونش. اون روز خیلی حال کردیم و تا شب چند سری دیگه تو استخر کردمش. تو اون 15 روز دیگه کمر واسم نمونده بود. اون سال بهترین عید و تعطیلات ما بود .


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     
#115 | Posted: 11 Jun 2011 03:22
این داستانی که میخوام بگم میدونم باور نمیکنین و تو نظرات کلی فحش میدین برامم مهم نیست که باور کنین یا نه چون من قلبا و با تمام وجود مینویسم
خب من محمد هستم 15 ساله شاید بگید 15 ساله و سکس ؟ ولی اره خیلی از 15 ساله ها هم سکس کردن تحقیق کنین !!
من اولا از قیافه خودم بدم میومد برا همین خیلی خجالتی بودم تو عروسیا و .... گوشه گیر بودم کلا زیاد نمیجوشیدم با کسی - برای این که بقیه در موردم چه فکری میکنن تو چت روم برا امتحان تو عمومی گفتم یه دختر بیاد وب منو ببینه بگه قیافم چجوریه چند نفری دیدنو یکی گفت خیلی خیلی خوبه یکی گفت معمولی یکی خوب خلاصه بد توشون نبود برا همین یکم اعتماد نفسم بیشتر شد !!!
اینو بگم که من خیلی تو کف بودم خیلی خیلی جق میزدم چشامم ضعیف شده !!! کیرم نسبتا در حد خودم بزرگه 15.5 سانتی میشه میخواین به میلم که اخر داستان مینویسم میل بدیم عکسسو براتون میل کنم
خلاصه 1 ماه پیش عروسی خالم بود که به خاطر محدودیت های طوی تالار تو یه ویلا گرفته بود عروسیشو
منم طبق معمول یه گوشه نوشسته بودم سرم پایین بود داشتم اهنگ من خستم از یاس رو گوش میدادم با صدای کم در گوشم !
یه دفه دیدم یکی اومد کنارم نشست سرمو بلند کردم دیدم دختره از فامیلای دوماد بود درست نمیشناختمش تا دیدم دخره جا خوردم یکم رفتم اون طرف تر گفت چی کار میکنی منم موزیکو قطع کردم (من کلا زیاد با دخترا حرف نمیزدم دوستم نداشتم بحرفم ولی سکسو که خیلی دوس داشتم ) گفتم هیچی بی کارم گفت اسمت چیه چند سالته و از این کس شعرا بعدشم خداحافظی کرد و رفت منم دوتا فحش دادم گفتم اهنگمو قطع کردی ادامه به اهنگ فردای عروسی یه شماره ناشناس اس داد نوشت سلام محمد خوبی ؟ منم که فک کردم از بچه ها مدرسست معمولی گفتم ممنون بعد اس ام اس بازی گفتم کدوم یکی هستی ؟
نگفت گفتم حال ندارم بای 2 تا اس داد ج ندادم اخرش گفت من همون دختره م من دهنم وا موند گفتم شمارمو از کی گرفتی گفت از دختر خالت (دختر خالم ازم 1 سال بزرگتره ) خلاصه منم انگار به خر تیتاب داده باشی اس ام اس بازی بعد قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم منم خر کیف رفتم دیدم وایساده رفتم جلو ( داشتم میلرزیدم اولین دوست دخترم بود !!!) رفتیم تو کافی شاپ نزدیک بود یارو دوستم بود همیشه میرفتم وای فای داشت کار میکردم
یه چیزی خوردیمو خلاصه دوستی ما ادامه داشت بعد از 2 هفته گفت ممد جی اف داری ؟ گفتم نه گفت تا حالا با کسی حال کردی ؟ این اسو که خوندم به جون شما دلم یه جوری شد در جا سیخ کردم !!!! گفتم نه
خلاصه گذشت منو اون دیگه فامیل بودیم فهمیدم دختر خاله دوماده !! دیگه به زور عمدا میرفتم با خالم خونه شوهر خالم با اون مینشستیم حرف میدیم تا یه روز مامانم دعوتشون کرد خونمون من که تو کونم پارتی بود
حموم رفته اماده برا اومدنشون
وقتی اومدن تو خونه و منو دید یه لبخد با حال زد بعد اومدن نشستن البته یه داداش داره از خودش 2 سال از من کوچیک تر من رفتم تو اتاقم پا کام داشتم تو روم دنیا میچتیدم داداشش اومد بغلم چند مینی داداشش بود که در باز شد خودشم اومد رو تخت نشست مامانش زیاد بهش گیر نمیداد
اون روزم داداششو دک کردیم حرف زدیم خیلی به هم علاقه مند شده بودیم
یه روز زنگ زد خلاصه حرف گفت ممد بیا خونمون گفتم برا چی ؟
گفت مامان و بابامو برادرم رفتن گردش اونایی که تو بندر عباسن میدونن اب گرم گِنو کجاست منم از بندرم بچه ها البته اصلیت بندری نیستم
گفتم تو چرا نرفتی گفت بهانه اوردم از اونجایی هم که زیاد گیر نمیدن قبول کرده بودن ما هم دیگه در حال لباس پوشیدن سیخ کرده بودیم به مامان گفتم مامان میرم با دوستا سیتی سنتر (بندریا میدونن کجاست یه بازار وسط شهر پر دختر !!!!!)
گفت برو رفتم وارد خونه که شدمدیدمش عادی یه تاپ و شلوارک پوشیده بود من خر کیف نشستم هر دومون یه چیز میخواستیم اما هیچ کدوم نمیتونستیم چیزی بگیم حس بدی بود
تا این که اون گفت ممد منو دوس داری ؟ گفتم اره خیلی گفت منم خیلی دوست دارم همین جوری چند مین حرف زدیم که بلند شد اومد بغل من نشست من تخم نداشتم حرکتی کنم نمیدونم برا چی داشتم تلوزیون نگاه میکردم از سر ترس
یه دفع لپمو بوسید من خیلی تعجب کردم
منم بر گشتم اصلا دست خودم نبود ولی گردنشو گرفتم دوتا صورتشو اوردم نزدیک لباشو بوسیدم اولین لب زندگیم بود باورم نمیشد شیرینننننننن بود چرخیدیم رو به رو هم همدیگه رو بغل کردیم لب میگرفتیم بعد گفت بریم تو اتاق من ؟
گفتم بریم بلد شدیم رفتیم رو تخت ( 1 نفره کونم پاره شد ) خوابیدم افتاد رو من دوباره لب میگرفتیم خیلی حاللللللل میداد کیر ما شده بود مثل استخون
گفت اون چیه رو پام ؟ هیچی نگفتم بعد چرخیدیم گذاشتمش کنارم دستمو گذاشتم رو سینه های تازه کار کوچولو بودن ولی خلی باحال بودنا پیشنهاد میکنم سینه دختر 14 سال رو بمالید باحاله تاپشو در اوردم سینه هاشو میخوردم اولین بارم بود سینه دست میزدم کلا اولین بارم بود !!!! خوردم براش رفتم پایین رسیدم به کسش شلوارکشو در اودرم یه شرت ناز صورتی بود اونو که در اودرم یه کس سفید و تپل حساب کنی دختر کم سن تازه موهاشو زده بود تپل بود جون میداد برا خوردن خورد کسشو به یه من نرسید ابش ریخت خیلی باحال بود مث پنبه بعد منو کشید بالا یه لب گرفت گفت بسه حالا نوبت توئه پیرهنمو در اودر یه دست کشید رو سینم رفت شلوارو شرتو با هم کشید پایین کیر ما که اشتخونی شده بود بدبخت افتاد بیرون گفت واو چه کیری ( از اون روز به بعد وب گیر میدادم !!!!!!!!!!!!!!) اومد کیر مارو خورد بلد نبود ولی ایییییی
گفتم چی کار کنیم از کس که نمیشه از کونم که درد داره دهنم که بلد نیستی چی کار کنم ؟ گفت از کون بکن اشکالی نداره من از تخت اومدم پایین خوابید رو تخت پاهاشو داد بالا سوراخ کونش دقیقا باز بود و معلوم خودشو شک گرفت منم که گرم دم دست نبود حال نداشتم بیارم اول اومد یکم خورد بعد گذاشتم دم سوراخ خیلی کم کم فشار دادم بره تو اولش مشد میخواستم بی خیال شم گفت بکن ما هم زور زدیم نصفش یه دفه امگار ازادش کردی رفت تو معلوم بود دردش گرفته لم میسوخت براش ولی چیزی نمیگفت خلاصه شروع کردم به تلنبه زدن بعد 10-11 بار ابم اومد ریختم تو کونش چون اولین بارم بود ابم خیلی زود اومد در اوردم کیرمو افتادم روش از هم لب گرفتیم همدیگرو محکم بغل کردیم سکس عشقولانه ایی بود

اگه خوشتون اومد که بگین داستانای سکس بعدیمو با همین دختر بگم
امید وارم باور کرده باشین اگرم که نه که نه دیگه به زور که نمیتونین باور کنین
من 1 سالی هست تو این سایت میام و دلم میخواد سکس داشته باشم و داستانشو بنویسم که به ارزوم رسیدم
بایییییییییییییییییییییییییییییییی
     
#116 | Posted: 4 Jul 2011 12:24
سكس با بابام

من ساناز ۱۵ ساله از تهران هستم - اين مطلب از طرف دختر عموم ( مهتاب ) من از طرف خودم و دوستم سارا تقديم به تمام دخترايي که سکس با مرداي سن بالا و سکس با محارم را دوست دارند .

من از بچگي از ۸ - ۷ سالگي مثل تموم دختر بچه‌ها به وسيله فاميل و پسراي همسايه و ... با سکس آشنا شدم

البته در ابتدا ۷ سالگي من نمي دونستم سکس چيه ولي لذت زيادي برام داشت وقتي يه پسر يا مرد با جلوم بازي ميکرد و از رو لباس دست ميزد حتي زماني که اصلاً سينم در نيومده بود از دست زدن مردا فاميل مثل شوهر خالم خيلي برام لذت بخش بود اونا رو نميدنم اما من خيلي خوشم ميآمد تا اينکه چند سال به اين صورت گذشت اينم بگم که من از بچگي چون بابام منو حمام ميبرد از گوشه شورت کيرشو ميديدم و خيلي خوشم ميومد تا ۱۰ سالگي چند بار پسردايي هام کيرشونو به من نشون دادند يادمه موقع اين کار خودشون قرمز ميشودن و نفسشون بند ميومد از ۱۰ سالگي با ديدن عکس سکسي تو مدرسه کم کم فهميدم که جريان چيه از ۱۱ سالگي تو مدرسه با ۳ دختر ديگه هم آشنا شدم که مثل من علاقه به سکس با پدرشون يا يه مرده س بالا داشتند تماماً هم مثل من از طرف پدر يا نزديکانشون با سکس آشنا شده بودن البته سکس کامل نداشتند ولي دستمالي شده بودند حدود ۱۲ سالگي که من پاي کامپيوتر نشستم و داستانهاي سکسي خانوادگي خوندم علاقه ام چند برابر شد به سکس با بابام چون هم نزديکم بود هم خيلي دوسش داشتم هم بهش اعتماد داشتم که اذيت نکنه يا مريضي نداشته باشه هم خيلي چيزاي ديگه - دوستام هم مثل من بودن مخصوصاً سارا خيلي خيلي دوست داشت با باباش سکس کنه من اين مطالب را به دختر عموم مهتاب ميگفتم ولي اون نه سکس با بابا بلکه از هر نو سکس بدش ميومد و درسخون بود من ديگه مطالبه راجع به خودم و سارا را نميگم تا به اصل داستان برسيم ! www.kar20.com

دختر عموم خيلي درس خون بود حدود ۱۸ ماه پيش يه پسري به دختر عموم خيلي گير داد. يه پسره ۱۸ - ۱۹ ساله - بعد از يه مدت اينا با هم دوست شدند و اولين باري که دختر عموم رفت خونشون اين پسر باهاش سکس کرد اونم از جلو و پردشو زد ! چند روز بعد زنگ زد و به دختر عموم و گفت اگه نياي و با دوستم هم سکس نکني اين ماجرا را به بابات ميگم ! بيشرف از دختر عموم عکس هم گرفته بود دختر عموم بعد از چند ماه از دوستيش گذشته بود و هميشه از پسره تعريف ميکرد که چقدر دوسش داره ولي حالا نميدونست چيکار کنه خودش به من ميگفت ميخواسته خودکشي کنه ولي بالاخره به خانوادش گفت بعد ديگه انگار دنيا تموم شده باباش تا حد مرگ زدش بعد گفت با پسره بيرون قرار بزاره بعد همون بيرون پسره را اونقدر زد که دست و پاش شکست !

از اينجا ماجرا را از زبان خود دختر عموم مهتاب بشنويد .

" بعد از اينکه سر قرار رسيدم اون کثافت هم اومد اصلا نمي دونستم بابام ميخواد چي کار کنه تا اينکه يکدفعه اومد و پسره را اونقدر زد که اگه مردم نرسيده بودن ميکشتش من خودم ديشب کتکشو خورده بودم خيلي خيلي بد ميزد بعد بلافاصله خودش با ماشين پسره را برد تحويل داد و به يکي از دوستاش گفت که جريان چيه و اون هم كه تو يه جاي دولتي كه فکر کنم دادگاه بود كار مي كرد پسره را بازداشت کردن و همون ساعت حکم تفتيش گرفتند و از تو خونشون از تو کامپيوتر و از تو موبايلش عکسها رو پيدا کردند -بعد من اومدم خونه بابا شب برگشت دوباره يه مقدار فحش داد و رفت - ديگه شبم نيومد مامانم همش گريه ميکرد فردا ظهر که بابام اومد باز دعوا و کمي هم زد مامانم هرچي گريه ميکرد که بچه است نفهميده ما اشتباه کرديم بايد بيشتر بهش ميرسيديم بابام قبول نميکرد بعد گفت ميخواد بره رفت چهار روز زنگ هم نزد تا بعد از چهار روز اومد اصلاً ديگه حرف نميزد با مامان رفتن تو اطاق و بعدش مامانم اومد بابات اجازه داد بري مدرسه چند روز بود مدرسه نرفته بودم مامانم به بابا ميگفت اگه ما کوتاهي نميکرديم اينجوري نميشد باز دختره خوبي بود كه وقتي گول خورد بعدش اومد گفت وگرنه خيلي بد ميشد و اينکه سعي کن فراموش کني چون تو فاميل ميفهمن بد ميشه الان که کسّي نميدونه و اينکه بعد از اين بايد بيشتر بهش برسيم و نازشو بخريم و خواسته هاشو انجام بديم فردا صبح با مامانم رفتم مدرسه و غيبتم هم موجه شد تازه حدود ۱۶ سال داشتم مامان هم بعد از يکهفته که مرخصي گرفته بود رفت سرکار من يه خواهر کوچيک تر دارم که اون موقع ۱۱ سالش بود الان يه سال گذشته بعد از چند هفته که بابام با من حرف نميزد خبردارشديم که پسره به ۵ سال حبس و ۲ سال تبعيد محکوم شده دوست بابام جرمشو آدم ربايي زد بعش بابام که راضي شده بود گاها صبحها موقعي که ميخواست سره کار بره منو ميرسوند ولي هنوزبا من حرف نميزد .
يه روز که زود از مدرسه تعطيل شدم رفتم خونه بابام خونه بود رفتم بالا ديدم بابام پاي کامپيوتر نشسته و داره عکساي منو که از پسره گرفته نگاه ميکنه عکساي من در حال در اوردن لباس بودم که اون با موبايل و از گوشه در گرفته بود زياد واضح نبود ولي خوب چون کامل لخت ميشدم بد بود - بابام يکي يکي عکسا رو نگاه ميکرد بعضيها شونو زوم ميکرد من اونقدر ترسيده بودم که ميخواستم از خونه بيام بيرون ميترسيدم بابام باز عصباني بشه از طرفي هم ميترسيدم مامانم بره مدرسه و بهش بگن امروز کلاسشون تعطيل شده براي همين از خونه رفتم بيرون و زنگ زدم بابام درو باز کرد پرسيد کليد نداشتي ؟ گفتم نه - بعد يه لحظه چشمم به کيرش افتاد که از زير شلوارش به صورت برجسته معلوم بود - رفتم تو اطاقم و همش به اين فکر ميکردم که چرا بابام كه عکسها رو ديده الان عصباني نيست ؟ى چرا با من دعوا نميکنه ؟ بعد ياد کيرش مي افتادم که راست شده بود فکر ميکردم کيرش با ديدن عکساي من اينجوري شده يعني بابا ديگه با ديدن عکسم عصباني که نميشه هيچ شهوتي هم ميشه بعد ياد حرفهاي دختر عموم ساناز افتادم که چند سال بود از سکس پدر و دختر مي گفت و کلي عکس و داستان بهم نشون داده بود راستش بار اول که با اون پسره کثافت سکس کردم نه درد فهميدم نه لذت حتي پردم پاره شد نفميدم ولي الان که چشم به کير برجسته بابام افتاد کمي هوس کردم ولي بخودم ميگفتم مگه ميشه بابام اينکارو بکنه ؟ چند روز بعد - يه روز بابام و من صبح خونه بوديم من مدرسم تعطيل بود بابا هم نرفت سر کار مامان و خواهرم رفته بودن بابام رفت تو اطاق من که کامپبوتر اونجا بود و من يواشکي رفتم نگاه ميکردم بابام يه فلاپي از جيبش در اورد و گذشت تو دستگاه و ديدم عکساي منه چندتاشو نگاه کرد بعد ديدم داره با دست با کيرش از روشلوار ور ميره خيلي برام جالب بود بعد از چند دقيقه بابام زيپ شلوارشو کشيد پايين و کيرشو در اورد ! داشتم از تعجب ميمردم بابام قشنگ داشت عکسا رو نگاه ميکرد و با كيرش بازي ميکرد !!! هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد کير بابام زياد بزرگ نبود و به راحتي تو دستش جا شده بود .
راستش خيلي دلم ميخواست بهتر ببينم ولي نميشد برگشتم پايين و نشستم داشتم فکرميکردم كه يهو بابام صدام زد که بيا بالا خيلي تعجب کردم رفتم بالا بابام كنار کامپيوتر بود و عکسها هم رو صفحه بود - بابام خيلي جدي و عصباني گفت چي کم داشتي اين کارو کردي ؟ من ساکت شده بودم و ميترسيدم بعد گفت بگو ببينم بعد از اين که لباساتو در اوردي چيکار کردي ؟ - بابام عصباني بنظر ميرسيد ولي چشمم به کيرش افتاد که هنوز برجسته بود - گفت بايد بگي بعد از اينکه اينجوري پيش دوست پسرت لخت شدي چي کار کردي بعد اومد طرفم و با دستش شونه هامو گرفت و داد زد بگو ميخوام بدونم چه حسي داشتي ترسيده بودم نميدنستم چي کار کنم بابام يهو گفت قبل از اينکه سکس کنه کيرشو خوردي ؟ بعد زن شدي کلمه کير رو که گفت من اونقدر خجالت کشيدم که دويدم تو اطاق خواهرم و درو بستم بابام امد پشت در گفت ميخوام بدونم داشتي کيرشو ميخوردي خجالت ميکشيدي مثل الان يا نه وقتي با ۱۶ سالت زن شدي چه حسي داشتي بعد ساکت شد - حدود نيم ساعت بعد صداي در حياط اومد از پنجره ديدم كه بابام رفت از اطاق اومدم بيرون - نميدونستم بابا چرا اينکارو کرد ؟ تا ظهر فکر ميکردم ظهر خواهرم اومد بعد مامان و بعد بابا من از خجالت رفتم تو اطاق مامان صدام کرد رفتم ناهار خوردم بابا ساکت بود بعد از ناهار بابام خوابيد و بعد رفت بيرون شب اومد بعد شام و باز خواب ولي من از بعد از ناهار همش به کير بابام فکر ميکردم چند روز گذشت و بابام با من کاري نداشت و من يکي از اين روزا رفته بودم پيشه ساناز ديدم در رابطه با سکس با پدر چند تا داستان جديد داره يکيشو خوندم که پدره اول دخترشو ميزنه و بعد پشيمون ميشه مياد خونه و باهاش سکس ميکنه - قبلنا ساناز از سکس با بابا ميگفت برام جالب نبود ولي حالا خيلي جالب شده بود چند بار خوندم تو اين چند روز چند تا داستان مشابه اين خوندم و نميدونستم بابا منظورش چي بود تا اينکه يه روز وقتي من با ابجي خونه بودم منو صدا کرد گفت برم پيشش همش ميترسيدم رفتم تو اطاقش پرسيد خواهرت کجاست گفتم پايين گفت بيا پيشم رفتم نزديک تر گفت بابت اون روز معذرت ميخوام بعد گفت برات کادو خريدم منو ببخشي تعجب کرده بودم سريع از تو کيفش يه جعبه کوچيک در اورد گفت اين مال تو هست نگاه کردم ديدم يه گوشواره است خيلي خوشگل بود تشکر کردم گفت منو بخشيدي ساکت بودم گفت ديگه عصباني نميشم ولي خيلي دلم ميخواد ماجرا را کامل بدونم - سرخ شده بودم بعد گفت يه روز خودت کامل بهم بگو اگه قراره کمکت کنم بايد بدونم کاملاً چي شده ولي ديگه عصباني نميشم گفت : بگو باشه چند بار تکرار کرد گفتم باشه - گفت حالا برو پيش خواهرت داشتم ميامدم بيرون گفت چيزي را فراموش نکردي بعد گفت براي کادو نميخواي بابارو ببوسي؟ گفت بايد ۲ تا بوس ابدار کني داشتم بوس ميکردم چشمم افتاد به بر آمدگي کيرش که خيلي برجسته بود تشکر کردم و اومدم بيرون داشتم ميومدم پايين گفت چند روز ديگه ازت ميپرسم - سر شام گوشواره رو به مامانم نشون دادم و تون خيلي خوشحال شد و با خودش ميگفت که ديگه بابا منو بخشيده - خواهر کوچيکم گفت براي منم بايد بخري بابا گفت اگه تو هم مثل خواهرت خوب باشي برات ميخرم بعد از شام تو اطاقم تا صبح به کارهاي بابام فکر ميکردم كه چي شده كه اينقدر مهربان شده بود ؟ چي تو سرش بود ؟ ياد کادوش ميافتادم - ياد اينکه ميگفت ميخواد جبران کنه قول داده ديگه عصباني نشه از همه مهمتر ياد اون کيرش که باد کرده بود و اينگار که بابا ميخواست بدونه و مطمئن بشه من کيرشو به اون شلي ميبينم !
چند روز گذشت من يه بار رفتم خونه دختر عموم ساناز گفتم داستان جديد از سکس با پدر نداره ؟ به من گفت : چيه نظرت عوض شده ؟ ديگه قدر باباتو ميدوني ؟ و خنديد چون از همه چي من خبر داشت و ميدونست با اون پسره چي شد و دعواهاي بابامو بهش گفته بودم و اينکه بابام مهربان شده اونم ميگفت مشکوکه ! خلاصه يه داستان پيدا کرد که دختره به باباش ميگفت بابا جون راحت باش من حلقوي هستم خيلي خوشم امد بر خلاف ساناز من با اينترنت ميونه نداشتم ولي حالا نظرم به کل عوض شده بود آدرسه سايتهاي سكسي ايراني مثل kar20.com را گرفتم و امدم خونه رفتم تو اينترنت تقريباً ۳ ساعت مداوم دنبال سايت سکس خانوادگي گشتم سکس با پدر کم بود ولي من خيلي از داستانا رو كپي گرفتم- فرداش جمعه از شب تا صبح داستانهاي سيوه شده رو خوندم تو چند روز بعدم فقط دنباله عکس از سکس پدر و دختر يا مردهاي سن بالا با دختر بچهاي كم سن بودم يک سي-دي هم پر از عکس از ساناز گرفتم اونم چون عاشقه سکس با پدرش هست - بيشتر تو اين زمينه ها عکس داشت بعد از چند روز همش منتظر بودم بابام ازم بپرسه ولي چون مامان خونه بود - بابام به روي خودش نمياورد ولي من دلم ميخواست زودتر بدونم بابام ميخواد چي کار کنه ! مخصوصاً سايتا و داستاناي سكسي تحريکم ميکرد - بابا هم وقتي با من و خواهرم بازي ميکرد حواسش به من بود و گاهي خودشو به من ميماليد و منو بقل ميکرد به خواهرم ميگفت ما برديم ! خلاصه من بيشتر تحريک ميشدم ديگه خودم دلم ميخواست با بابام تنها باشم شبا به بابا و کيرش فکر ميکردم نميدنستم بابام ميخواد با من کاري کنه يا نه ولي من خوشم ميوامد از بد شانسي من تا يک ماه خونه خالي نبود -بابامم پيش مامان اصلا به روش نمياورد - بعد يه روز مدرسه ما اعلام کردند فردا تعطيله من تا شب فکر کردم و شب موقع شام يک دفعه گفتم به مامانم که فردا من تعطيلم و مدرسه ندارم تا اينو گفتم ديدم بابام مثل برق گرفتها ساکت شد ! مامانم گفت فردا بمون خونه من هم زودتر ميام بابام ساکت بود شب موقع خواب مامان که رفت حمام - من رفتم بخوابم به بابام نگاه کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه- گفتم بابا کار نداري من برم بخوابم رفتم سمتش که دست بدم آروم گفت الان ميام بالا رفتم تو اطاق بابام امد ديدم جلوش باز باد کرده اومد سمتم گفت چرا فردا نميري مدرسه؟ با شيطنت گفتم فردا کلاً تعطيليم ولي اگه بخواي ميرم - يه نگاه کرد و گفت نه نه - نرو بعد برگشت بره بيرون که ايستاد صورتش برگردوند گفت : شايد فردا منم نرم بمونم پيشت ! اشکال که نداره ؟! و منتظر جواب نشد و رفت بيرون خيلي خوشحال بودم نميدنستم چرا ولي خيلي خوشحال شدم راستش تو اين مدت کلي عکس و داستان خونده بودم و خيلي هوس سکس تو سرم بود !
صبح بابا بعد از صبحانه رفت بعد مامان با ابجي فکر ميکردم اگه بابا نياد چي ميشه ؟ انگار نه انگار كه همين چند وقت پيش از ترس بابام نميدنستم چي کار کنم !
صداي زنگ در كه اومد انگار دنيا رو بهم دادند - دويدم و زود درو باز کردم و دويدم سمت در كه ديدم بابام داره مياد تو يه دفعه با خودم گفتم کمي آروم باشم كه بابام فکر نکنه من از سکس خيلي خوشم مياد و فکر کنه من دختره خود فروشي هستم ! برگشتم طبقه بالا تو اطاقم - بابام صدام کرد گفت نميخواي بيايي ببيني بابات چرا برگشته ؟ گفتم الان ميام و عمدا چند دقيقه معطل کردم خودش اومد بالا - ديدم انگار خيلي اضطراب داره منم كمي ترسيده بودم سلام کرديم همون گوشه اطاق بود گفت : خوب من آمدم گفتم : خوب شد کمي آمد طرفم بعد من گفتم حالا بجاي من شما غذا ميپزيد ! يک دفعه ايستد اول فکر کرده بود من گفتم خوب شد - براي چيزه ديگه بود ! راستش به عمد داشتم خودمو به بيخيالي ميزدم ! چند لحظه وايستاد بعد با خنده گفت : گوشواره ها چقدر بهت مياد ! فهميدم ميخواد حرفو کجا ببره بد خودش زود گفت آهان راستي يادم امد - به من قول داده بودي کامل بگي گفتم چي رو گفت يادت رفت گوشوره را دادم چي قرار شد بگي ؟ گفتم گوشوره را به خاطر اين دادي ؟ سري گفت نه براي تو دادم ولي دلم ميخواد بدونم چي شد ؟ گفتم خجالت ميکشم ! (هر چند خودم دلم ميخواست بگم و بابامو تحريک کنم ) گفتم قول ميدي منو براي هميشه ببخشي و ديگه از اون ماجرا چيزي نگيم ؟ آمد طرفم دستمو گرفت و گفت آره عزيزم من قول داده بودم الآنم قول ميدم ميخوام جبران کنم ساکت شدم - گفت : خب بگو ؟ خجالت ميکشيدم - گفتم از کجاش بگم از دوسيمون ؟ گفت: نه اونا اتفاقي بود که برا هر کسي پيش مياد از زماني که داشتي تو خونشون لباساتو در مياوردي بگو ! گفتم خجالت ميکشم - گفت اصلاْ خجالت نکش - کامل بگو - ساکت شدم گفت من ازت ميپرسم تو جواب بده - قبول کردم گفت پسره از تو خواست بري لباس در بياري ؟ خجالت کشيدم ( چون راستش اونرز با اون پسره کمي بدنمو ماليد و بد ا فيلم گذشت و من تحريک شدم اونم همش ميگفت تو زنمي دوس دخترم که نيستي ) چند لحظه ساکت بودم بابام گفت خوب اينطوري نميشه تو كه جواب نميدي - خوب به اينکه کي اول لباس در آورد کار ندريم قبول- ولي قول بده بقيه رو بگي ! گفتم: باشه ديدم کيره بابام کمي برجسته شده - منم کمي تحريک شدم بابام گفت خوب بگو از وقتي کنار اون پسره خوابيدي چي کار کردي ؟ بعد تو کامپيوتر عکس منو گذشت که لخت بودم و دراز کشيده بودم گفت : بگو - اصلاً فکر کن من پسره هستم که من يهو داد زدم : نه من از اون کثافت بدم مياد ولي تو بابامي - با بام کمي ساکت شد بعد گفت خوب تو فکر کن زنمي و بگو - کمي فکر کردم ديدم اين بهترين حالته - از بابا پرسيدم : خوب حالا چي بگم ؟ گفت تو مثلاً جاي مامانت و من شوهرتم از جايي که کنار هم لخت بوديد بگو - گفتم شما سؤال کنيد بابا قبول کرد پرسيد الان کنار من ايستادي و لختي منم لختم خوب چي کار ميکنيم ؟ باز ساکت شدم گفت دخترم الان جا مامانت هستي خجالت نکش ! بعد هر دو خنديديم گفتم خوب هر کاري که تو و مامان ميکنيد گفت ما خيلي کارا ميکنيم - تو چي کار ميکني ؟ گفتم خيلي کار و خنديدم ! ديگه کلاً بحث عوض شده بود گفت : خوب حالا عملي شروع کن ببينم زنم بودي چطور بود ؟ گفتم مگه از مامان راضي نيستي ؟ گفت : چرا ولي الان تو جا مامانتي !
بعد گفتم خوب سريع ميگم : گفت: بگو گفتم اول بوس بعد هم سکس ! - ساکت شدم بابام گفت : اينجوري نميشه اصلن نشون بده گفتم چي رو گفت کاري که ميکني الان فکر کن مامانتي گفتم خوب بايد چي کار کنم ؟ گفت باباجان الان تو جا مامانتي و ما تو خونه تنهاييم و شروع کن ديگه ! باز من ساکت بودم گفت همونا را که سريع گفتي عملي نشون بده ! سرمو انداختم پايين - گفت : خجالت نکش اولاً ميخوام ببينم چي شد اونجا بدشم تو الان جا مامانتي ! گفت: خوب اول بوس بعد سريع از گونه ام بوس کرد بدنم داشت ميسوخت خوشم اومد گفت حتماً بعدش بد از بوس با سينه ….. حرفشو نگفت گفتم آره بعد دسش رساند به سينهم و از رو لباس کمي ماليد هر دو تحريک شده بوديم بعد گفت از مال مامانت کوچيک تره و سفت تر بعد گفت خوب اين مرحله را کامل کنيم بريم مرحله بعد - کمک کن و شروع کرد پيرنمو در بياره من هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد بعد سوتينم را باز کرد و گفت مرحله بعدي چي بود ؟ بعد خودش جواب داد سکس البته اين کلمه خيلي کلي هست ! به من نگاه کرد گفت تا اينجا درس پيش رفتيم - به بابام نگاه کردم هرچند که کيرش باد کرده بود ولي دستش خيلي ميلرزيد رنگشم پريده بود ! بعد گفتم آره درسته - بعدشم که معلومه گفت : نه نشون بده چي کار کردي ؟ خجالت نکش فکر کن الان زنم هستي - مثلاً مامانتي - مامانت که اصلاً خجالت نميکشه ؟ کمي خندم گرفت پيش بابام بدونه پيرهن بودم اونم پيرهنشو درآورد و گفت حالا چي ؟ گفتم حالا اول تو شروع کن تعجب کرد تا الان ساکت بودم ديدم گفت باشه و شلوار گرم کني که پاش بود در آورد از رو شرتش ميشد کير برجستشو ديد - گفت حالا تو - من هم شلورکي که پام بود در آوردم حالا فقط يک شرت من داشتم يکي بابام - بعد بابام گفت نوبت توه ولي من کاري نکردم گفت : باشه چون من باباتم حرفتو گوش ميکنم و اول من - بعد شرتشو در آورد کير بابام راست راست بود موها دورش هم زده بود و خيلي صاف و سفيد بود ولي زياد بزرگ نبود ولي خيلي خيلي هوس بر انگيز- کاري نکردم بابام سرشو انداخت و آروم گفت : کيره اون پسره اندازه اين بود ؟ ساکت بودم دوباره پرسيد گفتم نگفتي ؟ خوب نگاه کن ! سرمو آوردم بالا و نگاه کردم - گفت حالا نشون بده چي شد ؟ ساکت بودم خيلي خجالت ميکشيدم از طرفي شهوتي هم شده بودم بابام گفت : نميخاي کاري کني ؟ باشه - فقط نشون بدم منم شرتمو در اوردم بابام يه دفعه اومد جلوتر و گفت وي چقدر قشنگه - من خندم گرفت - دوباره گفت خيلي خوشگله از مامانت خيلي بهتره - بعد پرسيد پسره از جلو سکس کرد ؟ ميدونستم ميدونه - گفتم آره گفت : درد داشت گفتم اصلاً نفهميدم چي شد ! دوباره به سينه هام و جلوم نگاه کرد گفت خون اومد ؟ سرمو پايين انداختم گفتم آره گفت پس الان ديگه پرده نداري ؟ گفتم نه - گفت خوبه ! من نگاهش کردم کمي خجالت کشيدم - بعد آمد و گفت اشكالي نداره اصلاً تقصير تو نبود تقصير من بود- کم توجهي من باعث اينکار شد. از اين به بعد هرچي ميخوايي به خودم بگو - تو بايد با من صميمي باشي- من باباتم و دوستتم و بايد چيزايي که ميخاي فراهم کنم - ميدنستم منظورش چيه - گفتم : الان فهميدم بايد به شما ميگفتم - گفت آره من هر کاري بخاي ميکنم هر دو ميدونستيم از هم چي ميخواهيم ولي خجالت ميکشيديم .
تا اين که بابام به سينه هام دست زد و گفت الان کاري داريكه من بکنم ؟ خنده‌ام گرفت پرسيدم مثلاً چي؟ شما که کارتو نو شروع کرديد ! سينه هامو ميماليد گفت : چه نرمه گفتم حتي از ماله مامان نرمتره ؟ گفت آره خيلي نرمه و کوچيک خيلي جالبه ! حتي کست هم کوچيکه بعد هر دو خنديديم - بابا گفت اجازه هست ميخواست ببو سه گفتم آره ولي بشرطي که هر وقتي خواستيم کاري کنيم ديگه از اون پسره چيزي نگيم چون ميخوام فراموشش کنم - بابام گفت باشه از اين به بعد تو جا مامانت هستي گفتم نه ميخوام جا خودم باشم مي‌خوام براي هميشه دخترتون باشم و هرچي خواستم به شما بگم و همچنين شما هر چي خواستيد به من بگيد - بعد يه دفعه آمد جلو و از من لب گرفت اولين بارم بود به بابام لب ميدادم هميشه بوس ميکرديم همو ولي ايندفعه فرق داشت بابام همينجور زبانمو داشت تو دهنش ميک ميزد خيلي خوشم ميومد بدنم داشت آتيش ميگرفت بابام هم چون قدش بلندتر از من بود کيرش ميخورد به نافم- بابام گفت براي آخرين بار از اون پسره يه چيز ميپرسم و براي هميشه فراموش ميکنم گفتم بگو - بابا گفت با اون از عقب هم سکس کردي ؟ گفتم نه - کمي ساکت شد - گفت دوست داري ؟ راستش دلم ميخواست امتحان کنم ولي خجالت ميکشيدم بگم - بابام ديد ساکتم خودش گفت : چند بار اول کمي درد داره بعد خوب ميشه و ادامه داد مامانت که خيلي دوست داره و خنديد منم خندم گرفت بعد گفت ميخوام اينو بدوني و مطمئن باشي من کاري نميکنم تو دوست نداشته باشي و درد داشته باشه ميخوام فقط تو راضي باشي - کمي حرف زد من همش چشمم به کيرش بود ديدم کري نميکنه فقط حرف ميزنه - گفتم اگه کاري نداري من برم - يه دفعه بخودش اومد و گفت : نه نه صبر کن و باز بوس گرفت و با دستاش با سينه هام بازي مي کرد خيلي خوشم امده بود - بابام گفت دخترم اجازه هست کمي پايينتر برم خجالت ميکشيدم بگم - بابام گفت دخترم قول بده از بابات خجالت نکشي گفتم باشه گفت : حالا اجازه ميدي سينه هاي کوچيکتو بخورم ؟ گفتم : هر کاري دلت ميخواد انجام بده بابا جون - بابا شروع کرد به ليسيدن سينه هام - مواظب بود که يهموقع دندوناش ازيتم نکنه خيلي جالب بود يه جور سينه هامو ميخورد که انگار سالهاست عاشقمه و انتظار کشيده چون خم شده بود کيرش به جلوم ميخورد و من خيلي دوس داشتم خيلي لذت داشت - کمي لاشو باز کردم کير بابام بره لاي پاهام - بابام انگار فهميد گفت : دخترم همش من مشغول بودم حالا تو هر کاري ميخاي بکن من هنوز با وجوده شهوتي که تمام بدنمو گرفته بود خجالت ميکشيدم - ساکت شدم بابام گفت باز خجالت ميکشي ؟ گفت خوب امروز من چون همه کار کردم - نوبته شماست - گفتم : باشه - گفت خوب دخترم بزار اينارو به هم معرفي کنيم - خنده‌ا‌م گرفت بعد کيرشو تو دستش گرفت و گفت: من کير هستم ميشه شما خودتونو م

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#117 | Posted: 5 Jul 2011 06:32
نوار بهداشتی


خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم، بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن، رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون. همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود. تا منو ديد روشو برگردوند به من. منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلاً نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه. کلًا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی. ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی. رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم. ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو. رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم. تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش. يهو ازش پرسيدم: اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم. آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم: جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو، اصلاً جون من بذار من برات بذارم، می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين، جون من، جون من بذار ديگه. اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت: آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم. منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من. آخه خيلی کنجکاوم، جون من بذار ديگه. اونم گفت: از دست تو. بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا. من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد. هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا. من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم: اينجوری که نه. می خوام خودم اين کارو بکنم، يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه. اونم گفت: آخه الان که نميشه گاو جان. مامان خونس. گفتم مامان با من. مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم. مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها، ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم: قول ميديم. شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم. بوسش کردمو رفتم تو اتاقم. حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت. منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره. نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت: هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت: اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديوونه.منم رفتم. دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود. از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم. با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو. منم با گفتن: م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن. وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت: فلانی منو بکن٫ منو بکن. منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه. ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم. ديگه ماله من داشت ميومد. درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم. چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه. منو که ديد گفت: بدو خره، الان مامان اينا شاکی ميشنا. بدو که دير شد. منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم. بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#118 | Posted: 10 Jul 2011 08:01
داستان سکس خانوادگی... داستان سکس من و خواهرم

من علي هستم 29 ساله از تهران . ما يه خانواده 6 نفري هستيم که يکي از خواهرام ازدواج کرده و اصفهانه يکيشونم که 24 سالشه مجرده و داداشمم 31 سالشه و ساکن تهرانه و شرکت شبکه داره(کامپيوتر). منو آبجيم يعني مريم فقط توي خونه ايم. ما 5 ساله ستارخان مي شينيم من بعد سر بازي رفتم دانشگاه و الانم دانشجوي ارشدم خواهرم مريمم دانشجوي ادبيات فارسيه . پارسال بهار پدر و مادرم رفتن 2 هفته سوريه و منو مريم تنها توي خونه بوديم . من خيلي خواهرمو دوست دارم اينم بگم که ما تقريبا مذهبي هستيم يعني آبجيم هميشه دامن بلند مي پوشه با پيرهن گشاد ولي من با شلوارک و رکابي مي گردم البته اگه زنداداشم خونمون نباشه. خواهرمم که گفتم اغلب با دامنه ولي زيرش لخته .2-3 روز اول يا خاله يا عمه همش خونمون بودن تا جاي خالي بابا مامانو حس نکنيم ولي روز چهارم ديگه شب نموندن و ساعت 5-6 رفتن که ما شب را رفتيم خونه داداشم . خونه داداشم 2 خوابه هست و کوچيک بنابر اين منو مريم شب بايد توي اطاق بچه مي خوابيديم که خيلي کوچيک بود ولي زنداداشم به من گفت توي پذيرائي بخوابم که راحت باشم البته اينا همه مال بعد شام بود ساعت 12 هم رفتيم برا خواب مريمم رفت تو اطاق و منم پشت در اطاق خواب توي پذيرائي بودم ولي خوابم نمي برد تا اينکه از خاموش روشن شدن چراغ خواب زنداداشم اينا فهميدم داداشه امشب مي خواد يه کاري بکنه. هيچ صدائي نميومد و من داشتم دقت مي کردم ببينم چي مي شه بعدچند دقيقه آروم آروم بلند شدم و از سوراخ کليد توي اطاق خوابو نگاه کردم جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون داداشم رو تخت به پشت خوابيده بود و زنداداشم نشسته بود روش و آروم بالا پائين مي کرد زن داداشم لاغره و برنزه ولي چون لامپ اطاق کم نور بود نمي شد خوب ديدش زد فقط کونش خوب پيدا بود و هر از گاهي کير داداشم. من داشتم نگاه مي کردم که يه لحظه ديدم يکي آروم داره ميگه علييييييييييييي!!!!!!!!! سرمو برگردوندم ديدم خواهرمه از رو نرفتم و گفتم هيسسسسسسسس. بيا ببين و تا اومد نگاه کنه بلند شدم رفتم دستشوئي که ازم خجالت نکشه ولي تا اومدم ديدم نيستش و رفته بخوابه من دوباره اومدم نگاه کنم اينبار پوزيشن عو ض شده بود و داداشم از پشت فکر کنم داشت تو کس زنداداشم مي کرد و چند لحظه بعد تکون تکون خورد و کيرشو در آورد و ريخت رو باسن لاغر زنش و کنارش خوابيد و شروع کرد نازش کردن وبا دستش آبشو رو کون زنش پخش کرد بعدشم خوابيدن . منم کيرمو گرفتم و خواستم جق بزنم که ديدم خواهرم اومد و رفت تو آشپزخونه سر يخچال و آب خورد شيطون اومده بود توجلدم و فکر کنم مريمم تو فکر بود چون 3 بار اومد آب خورد. فکراي عجيبي زد به سرم لعنت بر شيطون تو فکرم هي صحنه اي که زنداداشم رو داداشم بود داشت جابه جا مي شد ولي به جاي داداشم خودمومي ديدم و به جاي زنداداشم خواهرمو مي ديدم. داشتم با خودم فکر مي کردم اگه من با مريم بورس مي شديم و مي رفتيم انگليس چه خوب مي شد وتو ذهنم داشتم به اين فکر مي کردم که مي تونستم با خواهرم سکس کنم اونم از جلو و هي خودمو مي ديدم که دارم خواهرمو از کس مي کنم اونم داره حال مي کنه . توي همين احوالات ارضا شدم وآبمو ريختم تو شورتم تا به خودم اومدم ديدم مريم دوباره تو آشپزخونس . مطمئن بودم ديده و مطمئن بودم ديدن سکس داداشم و زنش فکرشو مشغول کرده صبح با هم رفتيم سمت دانشگاه به خواهرم گفتم کي تمومي؟ گفت :2 گفتم ميري خونه که؟ جواب داد آره بهش گفتم آگه کسي گفت شب بياين خونه الکي بگو جائي دعوتيم و ادامه دادم بزار يه کم تنها باشيم از بس اينور اونور رفتيم خسته شديم. عصر بعد کلاس 4-6 اومدم 4را وليعصر يه فيلم سکسي گرفتم و با سرعت يه موتوري گرفتم رفتم خونه. زنگو زدم کسي باز نکرد تلفن زدم به خواهرم گفت خونم گفتم چرا باز نمي کني گفت مگه نگفتي کسي نياد منم باز نکردم گفتم شايد خاله يا کس ديگه اس مي خوام درس بخونم. درو که باز کرد چيز متفاوتي با قبل ديدم به خودش رسيده بود و يه زير شلوار تنگ پاش کرده بود . تعجب کردم آدمي که همش دامن مي پوشيد خط شورتشم پيدا بود هيچي نگفت و رفت تو اطاقش . خيلي حشري شده بودم اظطراب و استرس همه وجودمو گرفته بود نميدونستم پايه هست يا نه بعد چند دقيقه برام يه شربت آبليمو آورد تو اطاقم و نشست رو صندليم و بهم گفت : خوب راه حلي دادي من واقعا از مهموني خسته شده بودم تازه عمه گفت امشب بريم خونشون منم گفتم با علي مي ريم خونه يکي از دوستاش . منم گفتم ايول کار خوبي کردي. هر دومون خشکمون زده بود و سکوت خونه را گرفته بود من ليوان شربتو 10 دقيقه طول کشيد تا خوردم نمي دونستم چيکار کنم خواهرم بلند شد بره از رو صندلي که بلند شد و رفت سمت در چشام داشت کونشو ميخورد دم در يهو برگشت و گفت بازم شربت مي خواي ؟ و متوجه شد که من داشتم کونشو ديد مي زدم منم با اته پته گفتم نه نه مرسي. کاملا فهميده بود قضيه را يه کم صبر کردم وبلند شدم يه ذره فيلمو ديدم با ديدن فيلم حشرم رفته بود بالا رفتم توي اطاق خواهرم ديدم دراز کشيده داره درس مي خونه خواستم بهش بگم دوست دارم مريم و بغلش کنم ولي يه سنگيني خاصي رو قلبم حس کردم بجاي اينکه بهش بگم مي خوام باهات سکس کنم گفتم شام بگيرم؟؟؟ که اونم گفت مي خواي سفارش بده بيارن خلاصه 2 تا پيتزا سفارش داديم و شامو زديد تمام اي قضايا 3-4 ساعت وقت برد فکرشو بکنين چه دهني از من صاف شد. بعد شام مريم توي آشپزخونه داشت تميز کاري مي کرد و من داشتم تو لپ تاپم فيلمو مي ديدم دوباربلند شدم با تموم اراده برم و بهش بگم ولي تا رسيدم نتونستم 2-3 تا نشگون ازش گرفتم به بهونه شوخي ولي مريم اصلا چيزي نگفت مثل اينکه اونم منتظر چيزاي بيشتري بود . چاي که گذاشت وايساد يه گوشه و هيچ چيزي نمي گفت انگار از ديشب تا حالا از فکرش نرفته بود بيرون فقط هر از گاهي يه نگاه بهم مي کرد نمي دونستم چي بگم اخه تا حالا سکس نداشته بودم بهش گفتم مريم خونروش چيه؟؟؟ بدون اينکه حالتش عوض بشه توضيح کوچيکي داد. جراتم بيشتر شد پرسيدم مريم پرده بکارت چيه؟؟ حس مي کردم داره سخت نفس ميکشه ولي بازم جواب داد مال دختراس پرسيدم يعني زنها ندارن گفت: نه شب عروسي تموم مي شه و رفت بيرون. فکر کردم خراب کردم .اه آخر با اين کس خول بازي 5 ساعته نتونستم .اومدم توي اطاقم و فيلمو ديدم يه مرد داشت محکم يه زنو از کس ميکرد بلند شدم تصميممو گرفتم رفتم تو اطاق به مريم گفتم يه فيلمه مياي ببينيم ؟گفت باشه دستشو گرفتم وگفتم پاشو ديگه . در حاليکه پا مي شد گفت مگه چيه حالا اينقدر عجله داري ؟؟!!! گفتم راجع به سوالائي که پرسيدمه . دستاش داغ داغ بود ولي استرس قبلو نداشت فهميده بود من پررو نيستم. کشيدمش تو اطاق زده بودم به سيم آخر آوردمش پشت لپ تاپ گفتم :اين پرده نداره؟؟؟!!!! و قلبم داشت ميزد بيرون. مطمئنم خواهرم فيلم نديده بود چون مثل اينکه برق بهش وصل کرده باشن دهنش باز موند و آب دهنشو قورت داد پائين و آ روم گفت اين چه فيلميه ديگه!!!! و چشاشو از لپ تاپ بر نداشت رنگش پريده بود بهش گفتم پرد بکارتش کجاس؟؟؟؟ و فقط مي خواستم حرف بزنم کيرم راست شده بود بد جور آبجيم جواب داد ديونه اينکه نداره . همونجوري که نشسته بود نشستم پشتش و گوششو گرفتم ماليدن هيچي نمي گفت و فقط فيلمو ميديد ولي تموم موهاي کوچيک دستش سيخ شده بود معلوم بود کل گردنشم مور موره کشوندمش تو بغلم و شروع کردم گوششو خوردن و همينجور گردنشو. آروم بهم گفت علي داري چيکار مي کني؟؟؟ منم بهش گفتم دوست دارم مريم و پيرهنشو دادم بالا وااااااي عجب سينه هاي داشت سفيد با نوک صورتي شروع کردم خوردن يه نگا کردم ديدم چشاشو بسته و سر منو گرفته تو دستش بعد از 6-7 دقيقه که سينه هاشو مي خوردم و کيرمو از روي شلوارش به کسش مي کشيدم بلند شدم و دستمو گرفتم به شلوارش که بکشم پائين ولي نزاشت الان تو فيلم مرد داشت کس زنرو مي خورد خوب گذاشتم نگاه کنه و شروع کردم شکمشو خوردن داشت مي لرزيد و دستاش تو موهام بود منم سرمو رسوندم وسط پاش و شروع کردم کسشو از رو شلوار خوردن . مريم چشاش داشت مي زد بيرون وميخ شده بود به فيلم کم کم مرده زنه را به پشت خوابوند و شروع کرد سوراخ کونشو خوردن منم داشتم نگاه ميکردم مريم با تعجب نگا ميکرد مثل اينکه تا حالا نشنيده بود سوراخ کونم ميشه ليسيد بهم گفت چيکار ميکنه منم گفتم اينا تميز کردن وبهش گفتم مي خواي سوراخ کونتو بليسم که يکه خورد ويه نگا بهم کرد دوباره گفتم خره حواسم به پردت هست . حسابي حشري شده بود چون اينبار که شلوارشو خواستم بدم پائين فقط گفت علي جون من مواظب باش منم گفتم باشه حواسم هست وبرش گردوندم مريم زل زده بود به فيلم و به پشت جلوم خوابيده بود .مرده داشت همينجور زبونشو تو سوراخ کون زنه ميکرد منم از فرط خوشحالي حاليم نبود چيکار مي کنم فيلم ديدن مريم بيشتر حشريم کرده بود تا شلوارشو مي خواستم بکشم پائين باسنشو داد بالا که راحت باشم منم بيشتر تحريک شدم وسريع شلوارشو از پاهاش در آوردم واايييي جووون يه شورت راه راه صورتي وسفيد پاش بود روناشم سفيد و تميز شورتشو که کشيدم پائين برگشت گفت علي ترو خدا مواظب باش منم شروع کردم باسنشو ليسيدن و آروم گاز زدن ديگه فيلمو نميديد و سرشو گذاشته بود رو دستش و مي گفت: ووووووووييييييي آخخخخخخخخ اووووووووه آيييييييييييي علي گازش بگير جون من گاز بزن حشرش خيلي بالا بود تو فيلم زنه داشت ساک ميزد منم چون ميخواستم. با تعجب و بلند برا اينکه مريم نگاه کنه گفتم چيکار مي کنه اين؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مريم سرشو آورد بالا ديد زنه داره مثل بستني کير مرده را مي خوره يه کم نگا کرد منم گفتم چه حالي ميده و لاي کونشو باز کردم و شروع کردم سورخشو ليس زدن دستمم آروم کشيد لاي کسش حسابي خيس شده بود مريمم داشت ساک زدنه زنه را نگاه مي کرد بلند شدم به کمر خوابوندمش و وارونه سرمو گذاشتم لاي پاش جوري که کيرم دم دهنش بود و شروع کردم کسشو ليسيدن اول حال نکردم چون ليز بود ولي تا مريم کيرمو با دستش آروم گرفت مثل چي براش ميليسيدم و زبونمو مي چرخوندم توش که به خودم که ا.مدم ديدم خواهرم کيرمو کرده تو دهنش و چه جور داره مي خوره بلند شدم وايسادم جلو صورتش يعني بخور که ديدم کيرمو مثا آب نبات داره مي خوره خيلي حال کرده بودم 10 دقيقه اي مي خورد منم با دست کسشو مي ماليدم که ديدم ول کرد و به پشت خوابيد و لاي پاشو باز کرد توي فيلم مرده داشت از کس زنرو ميکرد مريم نگاه مي کرد بهش گفتم مي خواي ؟؟خنديد و گفت ديگه همه کار کرديم که .منم پريدم وسط پاهاش سر کيرمو آروم ماليدم دم کسش ديدم شروع کرد آخ و اوف کردن حسابي قاطي کرده بودم خوابيدم روش و فشار دادم تو يه جيغ کشيد ولي من اينقدر شهوت وجودمو گرفته بود که شروع کردم به عقب جلو کردن وتا دسته کيرمو تو کس خواهر خودم کردم صداي مريم همه اطاقو گرفته بود: واااااااااااي علللللللللللللللييييييييييي اوخخخخخخخخخ وشروع کرد تکون خوردن ومنو محکم چسبيد منم عرق کرده بودم بد جور بعد چند دقيقه ديدم مريم دستشو گذاشته رو پيشونيش و منو نگاه مي کنه فهميدم آبشو آوردم منم داشتم ميومدم بهش گفتم مريم من داره آبم مياد و کيرمو در آوردم و گفتم دمر به خواب بريزم تو کونت اونم بنده خدا خوابيد منم سر کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون خواهرم و خوابيدم روش و با يه فشار کلاهک کيرمو کردم تو کون آبجيم مريم دوباره جيغش رفت هوا ولي اينبار آروم نشد و داشت از زيرم فرار مي کرد منم محکم گرفتمش و 2 تا تکون دادم که سريع آبم ريخت تو کونش از روش که بلند شدم ديدم ملحفه را خوني کرديم فهميدم چه گوهي خوردم مريم که چشمش افتاد به خونا زد زير گريه : علي بد بخت شدم پرده ام پاره شد وگريه منم حسابي گيج شده بودم بهش گفتم جون من گريه نکن ببينيم چيکار مي شه کرد خلاصه بعد کلي گريه زاري و……. تا بهش گفتم به دوستم که دکتره زنگ ميزنم مي پرسم آروم گرفت تلفن اميرو پيدا کرد و اونم گفت 50 هزار. گفتم چي؟؟؟ گفت با 50 هزار مي دوزن از خوشحالي پردر آوردم تلفونو که قطع کردم پريدم بغلش کردم و موضوع رو بهش گفتم خواهرم خنده و گريه را قاطي کرده بود گفت جون بابا؟؟؟؟ گفتم به جون بابا . ديگه کم کم مي خنديد و رو به ملحفه گفت اينارو چيکار کنيم ؟؟؟ منم اشاره کردم به خونائي که رو کيرم بود گفتم اونو ول کن اينو چيکار کنيم؟؟؟ زد زير خنده دستشو گرفتم بردمش زير دوش . خلاصه منم شدم داماد بابام ويک هفته دوم سفر بابا مامان دانشگاه را کلا دو در کرديم و روزي 4-5 بار سکس کرديم با هم. ومهمونيا را هم به بهونه دانشگاه پي چونديم و شب تا صبح لخت با هم خوابيديم. وسکسمونو از اينجا آغاز کرديم وتا الان که جفتمون متاهليم ادامه داديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#119 | Posted: 12 Jul 2011 06:28
عمه دكتر من

تو خانواده ما هيچ کس رو نمي توني پيدا کني که مدرک تحصيلي اش کمتر از ليسانس باشه. همه درس خونده ان. البته يک دليل عمده اش پدربزرگ مونه. پدر پدربزرگ جزو اولين کسايي است که رفته فرنگ درس خوندن و اونجا اقتصاد خونده بود ، پدربزرگ من هم جزو کله گنده هاي صنعت نفته و به دليل ثروت فراواني که از اين راه بدست اورده شرايطي رو توي خانواده فراهم کرده که بچه ها بدون هيچ دغدغه معيشتي اي درس شون رو بخونن. خانواده مادرم هم همين طوره. اونا هم همه تحصيل کرده اند. اگر چه من از اين فضاي علمي وآکادميک و باکلاس خوشم مي ياد ولي بعضي وقتا کلاس گذاشتن هاي اعضاي فاميل اونقدر حرصم رو در مياره که حد نداره. واسه همين هم هست که من معمولا فاصله ام رو با فاميل حفظ مي کنم.

من يک عمه دارم که 38 سالشه و دکتره و شوهرش هم دکتره و من خيلي دوسش دارم و تنها کسي يه که باهاش راحتم توي فاميل و مي تونم حرفام رو بهش بزنم. عمه هم من رو خيلي دوست داره و يه جوري من رو به حساب فرزند نداشته اش مي ذاره. البته اين که اونا بچه ندارن دليلش عمه من نيست. دليلش آقاي دکتره که از ضعف جنسي مفرطي رنج مي بره. آقاي دکتر توي جواني در يک آزمايشگاه هسته اي در آمریکا کار ميکرده و دکترا مي گن به همين دليله که اون توانايي بچه دار شدن رو از دست داده. اگر چه خيلي ها زير پاي عمه ام نشستن و خواستن اون رو مجبور کنن که از اقاي دکتر جدا شه و بره يه شوهر ديگه بگيره ( چون هم خوشگله و هم اين که يک دکتره ميتونه رو هر کسي انگشت بذاره و اون رو شوهر خودش کنه ، اين رو من مطمئنم ) ، ولي عمه من اين کار رو نکرد و گفت زياد بچه واسش مهم نيست و اين جوري آقاي دکتر هم لطمه روحي مي بينن و بهتره حالا که موقع خوشي ها با هم بودن موقع سختي ها هم کنار هم باشن. البته اين عمه من صفات مثبت فراواني داره که اين وفاداري اش اصلا در مقابل اونا هيچه. بايد يک چيز ديگه رو هم اضافه کنم که عمه من خيلي هم حشريه و خيلي سکس دوست داره ، شايد فکر کنيد که اين با اون چيزي که بالا در مورد آقاي دکتر گفتم تناقض داره ولي خوب ديگه ، يه چيزايي هست که نمي شه توضيح شون داد ولي با هم جور در مي يان. البته اين چيزا رو من بعدا فهميدم. چون عمه من اونقدر ظاهرا کار درسته که حتي کسي باورش هم نمي شه که عمه من چقدر مي تونه ماجراجو باشه. عمه جان خيلي اهل کتاب خوندنه و يه کرم کتاب واقعي محسوب مي شه و شايد يکي از دلايلي که من و اون اين قدر به هم نزديک شديم هم همين نکته باشه که ما ازکتابهاي مشترکي خوشمون مي اومد و با يه سري کتابها و موضوعات خاص حال مي کرديم. به قول عمه اين تو ژنتيکمونه. عمه گاهي اوقات به شوخي به من ميگه که من نيمه گمشده اونم که راهم رو گم کردم و به يک شکل عجيب غريب سر راهش سبز شدم و خدائيش هم من و اون خيلي شبيه هم هستيم. توي خيلي از مهماني هاي خانوادگي که زنا و مرداي فاميل مي يان و پيش همديگه پز زندگي شون رو مي دن من و عمه مي ريم يه گوشه اي و با هم گپ مي زنيم. آقاي دکتر هم گويا با اين مسئله مشکل نداره. آقاي دکتر يک دانشمند واقعيه و سرش با کلاس هاي دانشگاه و مريض هاش گرمه و اصلا زياد به عمه گير نمي ده و همين مسئله خيال من رو خيلي راحت کرده. چون مي دونم که هيچ کي حواسش به من و عمه نيست.راستي اون قدر از عمه گفتم که يادم رفت خودم رو معرفي کنم. من اسمم سعيده و 24 سالمه و دانشجوي کارشناسي ارشد برق دانشگاه تهرانم. برق قدرت. زياد از رشته ام خوشم نمي ياد ولي من هم مثل خيلي از شاگرداي زرنگ دبيرستان خر شدم و زدم برق و حالا هم هر جور شده دارم جلو مي برمش. از لحاظ تيپ و قيافه بايد بگم که قدم بلنده و لاغرم و چهره معمولي اي دارم. اونقدر خوب نيست که ديگران رو تحريک کنه و اونقدر هم زشت نيست که باعث دلزدگي کسي بشه. بعضي ها معتقدن که خيلي چهره بامزه اي دارم ولي من خودم چنين نظري ندارم.راستش رو بخواين من عاشق عمه ام بودم. البته عشق از جنس افلاطوني اش. اصلا نگاهم به عمه يک نگاه جنسي نبود ، حتي فکر هم نمي کردم که عمه از اين چيزا خوشش بياد.

يه روز عمه بهم گفت که ميخواد بره کامپيوتر بخره و بهم گفت که ميخواد با من بياد و يه کام بخره و من هم بهش پيشنهاد دادم که بهتره يه لپ تاپ بخره . چون هم از لحاظ قيمت فرقي نداره. هم خودش خيلي با لپ تاپ راحت تره و هم اينکه دردسر کمتري هم داره. اون هم قبول کرد و با هم رفتيم و بهترين لپ تاپ سوني موجود رو خريديم. اومديم خانه و من براش همه نرم افزارهاي لازم رو نصب کردم و يه آشنايي مقدماتي بهش دادم و رفتم خونه مون.چند روز از خريد لپ تاپ مي گذشت و من توي اين روزا هر وقت که فرصت مي شد مي رفتم و بهش ياد مي دادم و سئوالات و ابهام هاش رو برطرف مي کردم. خلاصه يه پا خبره شده بود خودش و هر جا هم که دچار مشکلي مي شد خودش مي رفت براي خودش توي گوگل سرچ مي کرد و رفع ابهام مي شد. يه سه هفته اي از خريد لپ تاپ اش گذشته بود که يه روز اومد و بهم گفت که مودم اش کار نمي کنه. برام جالب بود که اين قدر حرفه اي شده که مي دونه ايراد کامش از کجاست. من هم رفتم که يه نگاهي بهش بندازم. چون کار داشتم بهش گفتم لپ ش رو بده من مي رم توي دانشگاه بهش يه نگاهي مي اندازم و اون هم قبول کرد و لپ اش رو بردم دانشگاه و شروع کردم به وارسي. وايرلس اش که مشکلي نداشت. ديال آپ اش رو هم بردم خونه و تست کردم ديدم اشکال از مودم نيست و تنظيمات رو دست کاري کرده. رفتم توي هيستوري فايرفاکس اش. ديدم که بيشتر وقت اش رو توي وبلاگ هاي اين و اون مي گرده و يه بخش زيادش هم مربوط به يک وبلاگ خاص بود. يک خرده که کنجکاو شدم و خوندم فهميدم وبلاگ خودشه. ناقلا وبلاگ واسه خودش درست کرده و ما خبر نداشتيم. يه وبلاگ ساخته و ماجراهاي مطب اش رو توي اونجا مي نويسه. داشتم از کنجکاوي مي مردم. ميخواستم بخونم ببينم چي نوشته. تقريبا اون چيزايي که نوشته بود معمولي بود ، ولي يکي از پست هاش جالب بود. گويا يک آقايي مي ياد پيش اش و مي گه که روي آلت جنسي اش يه سري قارچ در اومده و اون رو نگران کرده. عمه من متخصص داخلي يه و اساسا اين مسئله هيچ ربطي به اون نداره ولي عمه بهش مي گه که بخواب روي تخت و مي ره معاينه مي کنه و بهش دارو مي ده و بعدش توي وبلاگ شروع کرده بود تعريف کردن از اين که چقدر اين مرد خوش تيپ و جذاب بوده. اگر چه اين داستان چندان نکته خاصي توش نبود ولي تصور من رو از عمه ديگرگونه کرد. يعني من تا قبل اون فکر نميکردم که عمه حتي حاضر بشه به اين چيزا فکر کنه ، چه برسه به اينکه صرفا بخواد براي ديدن آلت جنسي يه مرد ، چنين بازي اي رو در بياره و چنين ريسکي بکنه. چون اين مسئله هيچ ربطي به حوزه تخصص اش نداشت و تازه اگه نظام پزشکي بفهمه چنين داستاني رو ، خيلي براش بد مي شه. هم بين همکاراش و هم براي خودش و شوهرش.

لپ رو برگردوندم به عمه و هيچي نگفتم. فقط گفتم درستش کردم و رفتم.بعد از اون نوشته هاي عمه رو بيشتر دنبال کردم و متوجه شدم که عمه کاراي ديگه اي هم انجام مي ده که من اصلا حتي تصورش هم برام سخت بود. اگر چه کامل هيچ کدوم از اين ماجراها رو تعريف نمي کرد ولي مي شد فهميد که چه چيزي توي ذهنش مي گذره و اساسا چقدر روحيه ماجراجويي داره.از اين ماجراها کلي گذشت و يه روز که پيش اش بودم کرم ام گرفت و ازش پرسيدم که با ضعف جنسي اقاي دکتر چطور کنار مي ياد ؟ معلوم بود که عمه جا خورده. انتظار شنيدن چنين حرفي رو از من نداشت. همون طوري که من انتظار چنان پست هايي رو از اون نداشتم. رو کرد بهم و گفت چرا مي پرسي ؟ گفتم دليل خاصي ندارم. جديدا يه کتابي خوندم که توش زنه نمي تونه سردي شوهرش رو تحمل کنه و فرار ميکنه. خواستم بيشتر برام توضيح بدي. يه چند لحظه اي مکث کرد ، انگار داشت افکارش رو منظم مي کرد يا شايدم اينکه فکر مي کرد که چي بهم بگه که من بي خيال شم. بهم گفت که اين مسئله اون رو تا حدودي زجر ميده ولي گاهي اوقات چيزاي مهم تري ازسکس هم هستن. ازش پرسيدم مثلا چي ؟ يه نگاهي کرد بهم. مي شد فهميد که يه ذره گيج شده. علت اصرار من رو نميدونست و از نگاهم هم نمي تونست متوجه چيزي بشه. بهم گفت مثلا عشق ، عشق خيلي چيز مهمي يه و مي تونه جاي سکس رو هم بگيره. بعدش هم برام توضيح داد که آقاي دکتر به اون سردي هم که مي گن نيست و يه کارايي مي کنه.

نمي دونستم چرا احساس مي کردم که داره دروغ مي گه ولي نمي تونستم اين رو بهش بگم. يه مدتي ساکت شدم و بعدش بحث رو عوض کردم. ايده سکس با عمه افتاده بود توي ذهنم و خيلي اذيت ام مي کرد. يه جورايي هم فانتزي جذابي بود براي دنبال کردن و هم يه جورايي همراه بود با عذاب وجدان.يه روز که داشتيم در مورد استحکام شخصيت بحث مي کرديم ، بهش گفتم مثلا اگه محمدرضا گلزار بياد توي مطب ات و ازت بخواد که اسپاسم رون اش رو درمان کني ، چه کار ميکني ؟ آيا ازش ميخواد که لخت بشه و.... ، جا خورده بود. احساس کردم که داره شست اش خبردار مي شه که من با وبلاگ اش اشنايي دارم. بهم گفت که بايد در موردش فکر کنه ولي به نظرش اگه ديدن لخت چنين مرد جذابي معادل با درمان اش باشه بدش نمي ياد که معاينه اش کنه و.... ، من جواب ام رو گرفته بودم. عمه بدش نمي اومد. اما اتفاقاي بعدي که روي داد خيلي جالب تر از اين بود. حدسم درست بود. عمه فهميده بود که من وبلاگ اش رو دنبال ميکنم. چون از اون به بعد لحن وبلاگ نويسي اش کاملا فرق مي کرد. کلي مطلب درباره توجيه خيانت يه سري زنا که شوهرشان افسردگي جنسي داشتن نوشته بود ، تا اون موقع من هيچ وقت براش کامنت نمي گذاشتم ولي من هم شروع کردم به کامنت گذاشتن و جهت دادنش به سمتي که ميخوام. مثلا يه بار تحت عنوان يه زن ازش پرسيدم خانم دکتر من عاشق برادرزاده ام شدم ، برادرزاده ام خيلي سکسيه و هميشه آرزوش رو داشتم که باهاش سکس کنم. به نظرت اين افکار من يه جورگناهه ؟ يه مطلب مفصل در جواب من نوشته بود که به نظرش اگه همه راه ها براي ارضات بسته شده مي توني اين کار رو بکني و اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش ، چون اون هم يه مردي يه مثل مرداي ديگه.

شکل رابطه من و عمه هم کاملا عوض شده بود. بحث هاي خيلي قبل ترمون خيلي جنبه جامعه شناسانه داشت ولي بحث هاي جديد بيشتر حول و حوش مباحث روان شناسي بود. همش درباره انسان و ضعف هاش بحث مي کرد ، يه احساسي بهم ميگفت که خيلي حشري شده و فقط نمي دونه چطور بريم سر اصل مطلب و در ضمن از طرف من هم مطمئن نيست.لباس پوشيدنش هم مثل سابق نبود. احساس مي کردم که خيلي راحت تره و در ضمن خيلي بيشتر بهم مي رسيد. من هم بيشتر از سابق رفته بودم توي نخ اش. مثلا يه دفعه اون قدر هيکل سکسي و موهاي لخت اش و انحناي باسن اش حشري ام کرده بود که معامله بنده خدام به شکل تابلويي از روي شلوار جين ام معلوم بود. البته عمه متوجه نشده بود ولي من هيچ وقت اين قدر بي اختيار نشده بودم. يه روز بهش گفتم که خيلي دوست دارم که زماني که مطبه اگه وقت داره با هم بچتيم. پيش نهاد نسبتا خارج از عرفي بود ، چون من و اون هر روز هم رو ميديديم و اصلا لازم به چت کردن نبود ولي عمه سريع پذيرفت و گفت که خيلي هم خوبه. بعد از اون روز من و اون هر روز علاوه بر گفتمان شفاهي ، چتي هم بحث مي کرديم. با اين تفاوت که هنگام چت کردن مي شد چيزايي رو گفت که رو در رو حتي نمي شد غير مستقيم هم بهش اشاره کرد. مثلا چتي از دوست دخترام مي پرسيد و اين که آيا باهاشون سکس ميکنم و من هم براش گفتم که تا به حال سکس نداشتم و تمام هم و غم ام معطوف درس خوندن بوده تا حالا ، حتي ازم پرسيد که نظرم در مورد هيکل و قيافه اش چيه ؟ و من هم بهش گفتم که به نظرم خيلي سکسي هستي و خوش به حال آقاي دکتر که هر شب مي تونه بغلت بخوابه و اون هم شروع کرد به گله کردن که آقاي دکتر اصلا قدر من رو نمي دونه و فقط کنار من ميخوابه ولي کار خاصي رو نمي کنه.

مي ترسيدم شيطوني کنم ، ولي يه بار ديگه اونقدر حشرم بالا زده بود که ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. بهش گفتم عمه جون من تو رو خيلي دوست دارم و مي دونم که مي تونم باهات راحت باشم ، مي خوام يه تقاضاي عجيب ازت بکنم اگر چه نامتعارفه ولي ميخوام ازت تقاضا کنم و اون هم گفت که با کمال ميل برام انجام ميده . حتي ازم نپرسيد که چي مي خوام ازش بخوام. بهش گفتم که يکي از آرزوهام اين بود که با يک زن سکس چت داشته باشم. يه چند لحظه جوابم رو نمي داد. ولي آخرش جوابم رو داد و بهم گفت منظورم از سکس چت چيه و من هم بهش گفتم يعني توي عالم خيال هم رو شريک هاي جنسي هم بدونيم و با هم چت کنيم و هر چيز که ذهنمون مي رسه رو بدون هيچ سانسوري به هم بگيم. ازم پرسيد که ميتونيم اسم آلت هاي جنسي رو هم ببريم و من هم گفتم اگه بدش مي ياد مي تونيم اين کار رو نکنيم.يه ذره فکر کرد و گفت نه ، نميخواد از لذت اين کار براي من کم کنه و دوست داره که من کمال لذت رو از سکس چت ببرم. براش يه شرايط سکسي رو تعريف کردم و بهش گفتم که خودت رو جاي زن داستان بذار و خلاصه شروع کرديم. نيم ساعت داشتيم به شکل وقيحانه اي با هم مي چتيديم. اون قدر حشرم بالا زده بود که بهش گفتم که الان ميخوام بکنمت. ميخوام عمه ام رو بکنم. ميخوام کيرم رو اونقدر توي کس اش بچرخونم که تمام آبم با شدت تمام بپاشه توي کس اش. ميخوام کس ات رو جر بدم عمه جونم. بيا الان بريم خونتون و هم رو بکنيم. اون قدر حشري شده بودم که اصلا نمي دونستم چي دارم ميگم. اون هم فقط يه جمله گفت. يک ساعت ديگه خانه ما. با چنان عجله اي به سمت پارکينگ راه افتادم که نگو و نپرس. اصلا نفهميدم چطوري خيابون هاي تهران رو گذروندم. فقط زماني فهميدم که ديگه دم در خونشون بودم و قلبم داشت روي 180 مي زد ، تمام بدنم داغ شده بودم. ديدم 206 اش کنار خونه پارکه ، فهميدم اومده در زدم و در رو برام باز کرد. نمي دونستم وقتي ببينمش بايد چه طور رفتار کنم. نمي دونستم الان چي قراره ببينم.

وقتي در رو باز کردم ديدم جلوي دره. هيچ کدوممون جيک مون در نمي يومد. قلب جفتمون داشت بد جوري مي زد. مخ ام هنگ کرده بود. با لکنت ازش پرسيدم دکتر نيست ؟ خيلي سئوال احمقانه اي بود ولي هيچ چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسيد. گفت نه و خودش راه افتاد سمت اتاق خواب و من هم پشت اش راه افتادم. رسيديم به تخت که مثل ديوونه ها خودم رو چسبوندم از عقب بهش و شروع کردم به مالوندنش. صداش در نمي يومد. فقط شروع کرد به آه و اوه کردن. داشتم سينه هاش رو به شکل وحشيانه اي مي مالوندم و کيرم از روي شلوار ميخورد به کونش و بدجوري داشت به شلوارم فشار مي اورد. اصلا دلم نمي خواست برگردونمش. داشتم گردنش رو ميخوردم و با يه دستم شروع به کندن دکمه هاي شلوارم ، با پاهام شلوارم رو در مي اوردم. اون هم دامن اش رو داشت مي کشيد پايين. برگردوندمش و لبام رو گذاشتم روي لبام. اون قدر شهوت سراپاي وجودم رو گرفته بود که هيچ چيز رو نمي فهميدم. اصلا فراموش کرده بودم که من يه آدم تحصيل کرده هستم و زني که روبرومه هم يه دکتر متخصصه و يه آدم فرهيخته است. شده بودم مثل حيوونا. افتاده بوديم به جون هم. اصلا يادم نمي ياد که چطوري لباسامون رو در آورديم. تنها چيزي که يادم مي ياد اينه که ديدم وسط پاهاشم و دارم ازش لب مي گيرم. کيرم مثل سنگ شده بود. با يک فشار کوچولو رفت همون جايي که بايد مي رفت و من هم داشتم لذت مي بردم. لذتي که مثل و مانندش رو تا اون لحظه هيچ وقت تجربه نکرده بوديم. صداي عمه داشت ديوونه ام ميکرد. باورم نمي شد که اين زني يه که من تموم زندگي ام رو باهاش بحث هاي فلسفي و عميق کردم درباره زندگي و حيات و انسانها و حتي جامعه. الان داشت اون زن زيبا در مقابلم ناله ميکرد. ناله که از سر لذت بود ، نشئه لذت اون رو وادار به ناله کرده بود. شروع کردم به تلمبه زدن. ديواره هاي کس اش بدجوري داشت به کيرم فشار مي اورد و اين باعث مي شد که کنترل ام بر خودم کمتر بشه و خلاصه داشتم به مرز انزال مي رسيدم ، بهش گفتم ، گفت سريع در بيار و بريز روي شکم ام. مواظب باش حتي يه قطره اش اون تو نريزه. من هم سريع در اوردم و همش رو ريختم روي بدنش. اصلا باورم نمي شد که من اين همه آب داشته باشم. سريع رفتم دستمال کاغذي آوردم و تميزش کردم و بعدش رفتم و بغل اش خوابيدم. توي آسمان ها بودم. اصلا باورم نمي شد که يه روزي بتونم چنين کاري بکنم. عمه هم کنارم خوابيده بود و هي بلند مي شد و از لبام بوسم مي کرد. ازم تشکر مي کرد. فکر ميکردم اين منم که بايد ازش تشکر کنم. يه جورايي ازش خجالت هم مي کشيدم.

بهم گفت که بالاخره کار خودم رو کردم. بهم گفت که حتي مي دونسته که اين منم که توي وبلاگش کامنت مي ذارم. و بهم گفت که خودش هم چقدر آرزوي اين لحظه رو داشته. نيم ساعت بعدش توي حموم بودم و خودم رو شستم و دراومدم و رفتم خانه. توي خانه همش داشتم به اين اتفاق فکر مي کردم. ميشه که من و عمه هر روز با همديگه سکس داشته باشيم.سه روز از اون روز گذشت و من به علت فشارهاي کاري نتونستم حتي يه تماس کوشولو باهاش بگيرم. تا اينکه خودش بهم زنگ زد و بهم گفت که کارم داره برم خونشون. من هم مثل گلوله رفتم خونشون. تنها بود. کنارم روي کاناپه نشست و سرش رو گذاشت روي سينه ام و شروع کرد به گريه کردن. تا اون لحظه گريه يک زن رو از نزديک نديده بودم. نمي دونستم بايد چه کار کنم. بهش گفتم عمه جان چي شده ؟ بهم گفت هيچي و فقط دلش برام تنگ شده و من هم که احساس کرده بودم کار بدي کردم سه روز بهش سر نزدم شروع کردم به دليل اوردن که چرا اين چند مدته نتونستم پيش اش بيام. گفت که مشکلي نداره ، برام شروع کرد به گلايه کردن از آقاي دکتر و اين که الان سه ماهه که باهاش سکس نداشته و اگر من هم نبودم ديگه ديوونه مي شده و تحمل اين شرايط خارج از توان تحمل اونه ، من هم که نمي دونستم بايد چکار کنم بغلش کردم و بهش دلداري دادم و بهش گفتم که من پيش اش تا هميشه هستم و حتي اگه بشه ازدواج هم نمي کنم تا بين مون فاصله نيفته. با خودم مي گفتم که اگه من هم الان يه چند تا دونه اشک بريزم بيشتر عاشقم مي شه و بيشتر به عشق من به خودش ايمان مي ياره ولي هر کار مي کردم نمي شد. صورت اش رو توي دستام گرفتم و لبام رو گذاشتم روي لباي داغش و تا مدتي مشغول بوسه گرفتن ازش بودم. دستم هم آروم آروم داشت مي لغزيد روي دامن اش. اون هم دست اش آروم آروم داشت مي رفت سمت معامله من. مي دونستم که يه سکس ديگه در راهه ، خيلي خوشحال بودم.

دامن اش رو کشيدم پايين و وقتي دامن اش داشت روي ران هاي سفت و نازش ليز ميخورد داشتم ديوونه مي شدم. شرت اش سياه بود و اون سياهي وسط يه عالمه سفيدي چنان هارموني شهواني اي رو توليد کرده بودن که اصلا نمي تونستم کار ديگه اي بکنم . شورت اش رو هم در اوردم ، به سرم زد که شروع کنم به کس ليسي ولي هر چه کار کردم نتونستم خودم رو قانع کنم به اين کار. چون مطمئن بودم که اصلا جاي تميزي نيست. نمي تونستم خودم رو کنترل کنم. شلوار و شورتم رو با هم کشيدم بيرون و رفتم لاي پاهاش. اصلا برام مهم نبود که بقيه جاهاش رو لخت کنم يا نه ، فقط مي خواستم بندازم توش و اين کار رو هم با ظرافت کردم و بعد شروع کردم به تلمبه زدن. به ازاي هر تلمبه اي که مي زدم احساس مي کردم ريشه هاي عشق عمه رو توي وجودم محکم تر ميکنم. خيلي روي خودم کار کردم. اين دفعه خيلي بيشتر از دفعه قبلي طول کشيد. صداي عمه ديگه در اومده بود. چنان مست از شهوت شده بود که نمي دونست چي مي گه ، فقط نفس نفس زنان بهم ميگفت : تو رو خدا بس نکن ، ادامه بده ، تو رو خدا ادامه بده. بکن. سريع تر. لباش رو گاز ميگرفت و اين جمله ها رو تکرار مي کرد ، ديگه نمي تونستم بيشتر از اين خودم رو کنترل کنم. يه مکث کوچولو کردم و کيرم رو درآوردم و ريختم روي لباسش. خيلي ناراحت شدم ولي بهم گفت ايرادي نداره. سريع پريد بغلم و شروع کرد به بوسيدنم. يه چند قطره از آبم هم ريخت روي کاناپه. ولي انگار اصلا مهم نبود. شروع کرديم به بوسيدن هم ، و اون برام از عشق مي گفت و اين که حتي مي شه عشق رو توي گناه آلوده ترين روابط هم تجربه کرد و اين عشق گناه آلوده چقدر براش لذت بخشه.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#120 | Posted: 12 Jul 2011 10:19
من و عمه جون خوشکلم

سلام دوستان عزیز داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واقعی هست و اگر جایش برای شما شک وشبهه به وجود امد در نظرات درج کنید تا جواب بدم بریم سر اصل مطلب من 17 سالم و در امتحانات خرداد قبول نشدم و ما در تهران زندگی میکونیم ما در استارا ویلا داریم که سه ماه تعطیلات میرویم انجا چون هوای خوبی داره من به خاطر امتحانات شهریور من 29 مرداد برگشتم تهران پدرم گفت که عمم را برگشتنی باخودت بیار استارا منم قبول کردم عمه من شوهرش سر تصادف فوت کرده عمه من 35 سالش است و تک زندگی میکن و او مشکل تنبلی رحم داره به خاطر همان بچه دار نمیشه من وقتی رسیدم تهران ساعت 9 شب بود و فاصله خانه ما با عمم یک کوچه است من زنگ زدم به خونه عمم گفتم عمه جون بیا خونه ما من شام ندارم یچیزی درست کن بخوریم فردا بعد امتحان ساعت پنج وشیش در بیایم استارا و قبول کرد وامد خانه یه چیزی درست کرد خوردیم وبعد من رفتم تو اتاق خودم سعی میکردم بخوابم که صبح امتحان دارم یک لحظ فکر عمم افتادم و فکر شیطانی بسرم زد وگفتم به بهانه اینکه عمم نترسه اونو شب دید بزنم عمم بعد 20 دقیقه حرکتی نکرد من احساس کردم خوابیده و به صورت دمر خوابیده و پای چپش را رو به شکمش جمع کرده و دامنش بالا رفته من از خوشحالی میخواستم بال درارم دستمو یواش یواش گذاشتم رو ساق پای عمم داشتم از ترس می موردم بعد دستم بردم بالا تر که عمم یهو برگشت من از ترس لبم سفید شده بودو رنگم پریده بود قلبم از ترس میکوبید عمم یه خنده کرد وبرگشت من سری رفتم سر جام یه ذره که حالم خوب شد فکر کردم که چرا عمم بمن خندید جرات به خرج دادم رفتم کنارش و پامو به پاش زدم هیچی نگفت دستم رو از پشت زدم به پستوناش سفت بود یه ذره فشار دادم یه اه از اون اه های شهوتی زد فهمیدم که عمم بدش نمیاد خودمو از پشت بهش چسبوندم و دستم را یواش یواش بردم به طرف کش کمی بازی کردم و برگشت وسری یه لب ازم گرفت دستمو از روشلوارش برداشتم وبردم توی شرتش همان طور که لب میگرفتیم بادستم کسش میمالیدم و او هم کیر منو گرفته بود و بازی میکرد لبمو ول کرد واز روی شدت شهوت سری پرید روی کیرم وساک میزد واقعن حرفه بود دستم را انداختم رو موهاش ومیکشیدم بالا داشت اب میا مد که سری کیرمو از دهنش در اوردم و لباسامو در اوردم ولباسای اونم دراوردم وقتی شرتش رادر اوردم یه کس بی مو وشفت که از شدت شهوت این دست انداز برامده امده بود بیرون پریدم رو کسش انقدر خوردم که ناله هایش به جیغ تپدیل شد دستش را گذازش رو سرم و به بیرون فشارمیداد که بایک لرزش خفیف ساکت شد تو همون بیحالیش کیرمرا گذاشتم لبه لبش وشرو کرد به ساک زدن کمی که خیس شود از اب کسش برداشتم ومالیدم به کسش وکیرم را دوباره دادم دهنش سری در اوردم وبیک تقه محکم تا ته رفت تو و یه اه کرد وشروع کردم به به تلم به زدن احساس کردم ابم میاد در اوردم بصورت دمر خواباندمش ویک بالش زیر شکمش گذاشتم و پریدم وازلین را اوردم و به کیرم زدم وکمی به کونش زدم که برگشت گفت نه از اونجا نه گفتم برگرد تو کاری نداشته. باش دیدم چشاش قرمز شد وبغض کرد رو پاش نشستم و اروم اروم کردم تو کنش یواش یواش ناله میکرد ومیگفت بسه سرش بردم تو یه اییییییییییییییییی کرد وگف ترو به خدا ول کن منم ولکن نبودم که دستش رو گذاشت رو شکمم به بیرون فشارمیاورد دستشرا گرفتم روش خوابیدم توند توند تلمبه زدن و احساس کردم ابم میاد و تمام ابم را که اندوخته چهار ماه بود ریختم توکونش وبلند شدم رفتم دست شوی وخودم رو شستم وقتی خواستم برم سر جام دیدم گرفته خوابیده و هروقت خواستم برم پیشش به یه بهونه ای در رفته.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 12 از 77:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  76  77  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.