| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 12 از 87:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  86  87  پسین »  
#111 | Posted: 4 Apr 2011 19:39
میلاد و خالش

ميلاد هستم 22 ساله از اصفهان كه يكي از داستانهاي سكسي جالبم را براتون تعريف ميكنم . من از بچگي عاشق سكس با زنهاي فاميل بودم مخصوصا خالم خالم يه زن 28 ساله بود با يه دختر 6 ساله ولي خودش يه بدن خيلي سكسي و رو فورمي داشت ولي از شانس بد من اون خيلي مومن و با حجاب بودو هيچ جوري نميشد حتي فكر سكس بااون رو كرد من هم خودمو كشته بودم تونسته بودم فقط 1 بار يواشكي تويه حموم كه بود 1 لحظه ديد بزنم كه با همون 1 بار 1000 دفعه جق زده بودم من 21 سالم شده بود و از طريق يكي از دوستام با يه زن بيوه اشنا شده بودم كه يه زن خيلي مهربوني بود . 3-4 ماهي بود كه باهاش رابطه داشتم و باهم خيلي راحت بوديم و بارها كلي باهم درددل كرده بوديم تا اينكه يه روز در باره ي خالم باهاش صحبت كردم يه عكس از خالم بهش نشون داده بودم و از مشخصاتش كامل باهاش حرف زدم اونم همه چيز رو در باره ي خالم كه شنيد گفت با ان وجود كه تو ميگي يه همچين زني سخت با يكي غير از شوهرش سكس كنه مخصوصا اگه اون شخص فاميل نزديك باشه مخصوصا اگه يه محرم مثل خواهرزاده باشه چون از گناهاي بزرگ ميدونند همه ي اينارو خودم ميدونستم ولي بازم بيشتر دمق شدم تا اينكه يه روز بهم زنگ زد كه من برم خونش.يه 1 ساعتي باهم بوديم.وقتي ميخاستم برم گفت تو هنوز تو كف خالت هستي . گفتم من تا زندم تو كف اونم.گفت ميخايي برات جورش كونم خنديدم گفتم حالا خوبه خودت گوفتي امكان نداره .گفت ميخايي يا نه.گفتم خوب معلومه كه ميخوام.يه مدت بود كه ازمن يه مقدار پول خواسته بود برايه يه مدت طولاني گفت اگه تونستم اون پول را برام جورش كن منم قبول كردم(با كمال ميل) خالم 1 سالي ميشد كه باشگاه بدنسازي ميرفت كه من به مريم(همون زن بيوه كه دوست بوديم )گفته بودم مريم گفت منم ميرم تويه همون باشگاه اسم مينويسم فقط تو بمن ادرس و اسم خالت رو بده بقيش با من منم ادرس باشگاه و اسم خاله اكرم رو بهش دادم اونم فرداي اون روزرفت اونجا اسم نوشت و كم كم با خالم اونجا رفيق شده بود .تا جايكه باهم رفت و امد هم پيدا كرده بودند.منم هر روز به مريم زنگ ميذدم تا ببينم چيكار كرده يه روز بهم گفت بيا اينجا منم رفتم.گفت امروز باهاش سر صحبت رو باز كردم تا ببينم مزه ي دهنش چيه بهش گفتم با شوهرش سكس داره گفت تقريبا هفته اي 4-5بار رو دارم.بهش گفتم تاحالا با بجز شوهرت هم داشتي گفت خدا مرگم نه بابا اصلا.گفتم حالا من كه شوهرت نيستم.راستشو بگو يني ميخواهي بگي تاحالا از سكس با شوهرت شده خسته بشي و حوس سكس با يكي ديگرو بكني گفت راستشو بخوايي چرا ولي تاحالا اصلا با كسي نبودم يعني جرعتشو نداشتم.حالا اينارو براي چي ميپرسي. مگه تو بجز شوهرت با كسي داشتي(اخه مريم به خاله اكرم نگفته بود كه شوهر نداره).منم گفتم راستشو بخوايي اره گفت جدي ميگي اين كار كه گناه بزرگيه.گفتم ميدونم ولي خوب ادم خسته ميشه هر شب زيره 1 نفر بخوابه اكرم گفت اخه اين كار خيانت به شوهره ادمه نيست؟ گفتم تو ميتوني قسم بخوري كه شوهرت كيرشو تا حالا تويه هيچ كسي بجز كس تو نكرده؟اينو كه گفتم يهو شوكه شد چون تا حالا اينقدر روراست باهاش حرف نزده بودم منم گفتم خوب بدش چي گفت مريم گفت:خالت يه خنده اي كرد و سرشو انداخت پايين گفت :اگر هم كرده نوشه جونش منم گفتم خوب ديگه منم همينو ميگم حالا كه شوهرم يه كوس ديگرو امتحان ميكنه منم رفتم يه كير ديگرو امتحان كردم.اكرم گفت حالا مگه چه فرقي داره كيره شوهره ادم با كيره يه پسر قريبه منم گفتم بايد زيرش بخوابي تا بفهميفقط بايد ادمشو پيدا كني كه بشه بهش اعتماد كرد اكرم گفت:بر فرض مثال من خواستم همچين كاريهم بكنم ادم مورد اعتماد از كجا پيدا كنم گفتم:بر فرض مثال يا واقعا.يه خنده اي كردو گفت حالاااااا گفتم خودت كسي رو تو زهنت نداري؟گفت اصلا تاحالا بهش فكر هم نكرده بودم نه هيچكس گفتم اصلا بيا يه كاري بكن.گفت چه كاري؟گفتم اين پسره كه من باهاش دوستم پسر خوب و قابل اعتماديه ميخوايي يه بار بيا خونه يه من اونم ميگم بياد نظرت چيه؟ گفت ميدوني چيه بدم نمياد ولي ميترسم.گفتم تو بيا اگه نخواستي نده.اونم قبول كرد باهاش قرار گزاشتم براي فردا ظهر خوبه؟ حرفهاي مريم كه تموم شد من شوكه شوده بودم يه جورايي باورم نميشد اون شب تا صبح همش خوابه خاله اكرمو ميديدم.يادم نمياد تا اومد خوابم ببره چند بار جق زدم فردا ظهر 1 ساعت زود تر از قرارمون رقتم خونه يه مريم.ديدم اونو حسابي ارايش كرده بود و با يه لباس سكسي منتظر اومدن خالم بود داشت ساعت 12 كه شد زنگه دروزدند.مريم گفت تو برو تو اطاق تا صدات نكردم بيرون نيا.گفتم باشه و رفتم از سوراخ در نگاه كردم ببينم همونه يا نه يهو قلبم اومد تو دهنم.خاله اكرم بود كه با همون حجاب هميشگيش اومد تو اول چادرشو در اورد.بد اروم به مريم گفت:اومده مريم هم سرشو به علامت تاييد تكون داد خالم با يه نگاه پر از ترس به مريم نگاه كردو لبشو گاز گرفتو سرشو تكون داد مريم دستشو گرفت گفت:بيا زن از چي ميترسي مگه ميخواند جونتو بگيرند خالم گفت:نه ولي اين چيزيكه من ميخوام بدم از جونم كمتر نيست مريم گفت :حالا چرا اين همه چادرچاقچول كردي؟يهكم ارايش نكردي؟ نا سلامتي ميخوايي عروس بشياااا بد يه دست به كوسش زد گفت اينو چي بهش رسيدي يا نه؟خالم گفت اي يه كارايي كردم مريم دستشو گرفت نشوند رويه مبل گفت ميشه ديد؟ خالم يهو پاهاشو جم كرد گفت:ديگه چي؟نه اين كارا حرومه مريم گفت:جونه من امروز رو بي خيال اين حرفا شو.امروز رو همه چيزرو فراموش كن همين طور كه اين حرف هارو ميزد رفت روي زمين زير پاي خالم نشست و پاهاشو باز كرد بد يه نگاه به خالم كردو دستشو برد بالا و شلوار و شرتشو باهم كشيد پايين خالم لباشو گاز گرفت و دسته ي مبل رو محكم فشار داد من همه يه اينارو داشتم از روبروي خالم ميديدم كه مريم كه نشست جلوش من فقط صورت خالم رو ميديدم مريم اروم سرشو برد پايين كه خالم يهو يه اه ه ه ه از ته دل گفت بد از چند دقيقه خالم سر مريم رو محكم گرفت تو دستاش گفت :بسسسسسه ديگه بگو بياد مريم گفت نه الان زوده.تويه دلم 1000 بار به مريم دريوري گفتم بعد از چند دقيقه مريم بلند شد گفت اماده اي؟ خالم گفت:ميترسم مريم گفت از چي؟ گفت رفتم تو بايد چي بگم؟ چيكار كنم؟اخه ه ه ه ه ه ه ه مريم گفت:اول همين جا لخت شو بعد برو تو خالم با تعجب گفت همين جا؟ گفت اره اين طوري بهتره تويه دلم يه افرين محكم به مريم گفتم چون ميترسيدم خالم تا منو ببينه لخت نشهو بزنه زيرش خلاصه خالم بلند شد و لخت اومد طرف در اطاقي كه من توش بودم منم زود لخت شدم رفتم پشت در واييستادم در اطاق باز شد چيزي كه ارزوي ديدنشو داشتم جلوي روم بود البته كون لختش به من بود و هنوز منو نديده بود من در رو اروم بستم قلبم ديگه اروم ميزد در حد مرگ يهو خالم برگشت طرف من. يهو چشمش اوفتاد به من. يه چند ثانيه اي همينتور دو تامون داشتيم مات و مبهور همديگرو نگاه ميكرديم يهو تا اومد حرف بزنه گفتم: هيسسسسسسسسسس اروم گفت تو اينجا چيكار ميكني اشغال عوضي گفتم من چيكار ميكنم يا تو.من اومدم يه زن كه دوست داره سكس با يكي بجز شوهرشو امتحان كنه رو بكنم يه خورده نگام كرد و گفت:منم ميخوام بدم.بعد رفتم طرفش و بغلش كردم.اونم منو با يكم مكس بغل كرد و شروع كرديم به لب گرفتن وماليدن بدنش داغ داغ بود.رفت خوابيد گفت زود باش بچه خوش شانس.من همين تور مثل خوره ها داشتم كوسشو نگاه ميكردم فقط خالم يهو گفت ميخوايي همين طوري نگاش كني فقط؟ يالا ديگه.منم معطلش نكردم ديگه و رفتم روش خودش سر كيرمو گرفت گذاشت دم كسش منم با يه فشار اروم دادم توش كه يهو از ته دل گفت اي ي ي ي ي يي منم براي خايه مالي گفتم چيه خاله ميخوايي اروم تر بكنم؟ با هرس گفت نهههههههههه تو كارتو بكون بابا منم محكم تر شروغ كردم كردن.اصلا باورم نميشد خاله اي كه ارزوي ديدن بدنشو داشتم حالا دارم تو كسش ميكنم مخصوصا كه خاله ي من يه زن معمولي نبود.زني بود كه تاحالا هيچكس حتي موهاش روهم نديده بود(با حجاب ا فتاب نديده) ديگه داشت ابم ميومد كه خالم يه اه ه ه ه ه از ته دل كشيد و شل شد منم يكم ادامه دادم تاداشت ابم ميومد خالم گفت:بپاا نريزي توش منم يهو دراوردم كه پاشيد رو شكمش تو همين لحظه يهو مريم اومد تو گفت:به به به به چه خبره ه ه ه اهكيييي منم ميخوام اكرم خانم تنها تنها بعد اومد كناره خاله اكرم دمر خوابيد گفت:حالا كه كستو كردي بيا منم از كون بكن.خالم همين طور كه ابم رو از روي شكمش پاك ميكرد هاج و باج به مريم و حرفاش نگاه نگاه ميكرد منم رفتم پشت مريم و كردم توش و شرو به عقب جلو كردن كردم مريم همين تور كه داشتم از كون ميكردمش يه نگاهي به خالم كرد و گفت:چيه؟ بد نگاه ميكني؟ ميخوايي؟ خالم گفت: نه اينو ديگه نيستم.مريم گفت چرا؟ خالم گفت: چون تاحالا اينجوري شو ندادم و فكر هم نميكنم بتونم مريم گفت:حالا به امتحانش مي يرزه هااا مخصوصا چون تو تاحالا هم كون ندادي و امرروز روز تجربه هاي اول توهه ه ه ه خالم يه نگاهي معني داربه من كرد وگفت:نه نه نه نه قربونت مريم جون روز اخرشم هست مريم گفت:پس ديگه واجب شد دمر بخوابي و كمكش كرد دمر خوابوندش منم زود خوابيدم روش و گزاشتم دم سوراخ كونش و فشار دادام كه سرش رفت تو كونش كه يهو داده خالم رفت هوا ويه جيغ بلند كه معلوم بود از روي درد بود تا اومد بلند بشه مريم دستشو گذاشت رو كمرش و نگذاشت بلند بشه و بلا فاصله گفت: اخه عزيزم اين كون كه كونه من نيست كه به كير عادت داشته باشه.چون اين اكرم خانم ما خيلي مومن و موقيده و تاحالا از كون نداده و كونش تاحالا كير نديده و كردن اين كون مثل كردن عروس شب عروسيشه بعد سر كير منو يكم با اب دهن خيس كرد ولاي كون خالمو باز كرد و با اشاره به من گفت اروم بكن منم خيلي اروم تر از دفعه يه قبلي دادم تو خالم اينفعه يه اه ه ه اروم كشيد و اروم شد تا ته كه كردم تو كونش گفت: يه لحظه تكونش نده صبر كن منم همين كار رو كردم.بعد از چند ثانيه گفت بكون منم كردم داشت ابم ميومد مريم گفت: ميدوني امتيازه كون دادن به كس دادن چيه؟ خالم همين طور كه داشتم ميكردمش و از زور درد ناله ميكرد گفت چيه؟ مريم گفت: اينه كه ميشه نتيجه ي كار رو ميشه همون تو خالي كرد كه يهووو خالم داد زد نه ه ه ه ه من شنيدم مريضي مياره ولي ديگه دير شده بود چون تا قطره ي اخرشو خالي كرده بودم تو كونش مريم هم همين و فهميد و گفت :تو كه همين 1 بار رو بيشتر از كون ندادي و نميدي پس 1 بارش هم عيبي نداره خالم هم همين طور كه لباسهاشو ميپوشيد از اون طرف داد زد:از كجا اينقدر مطميني؟منم داشتم لباسهامو ميپوشيدم كه خالم اومد پيشم و گفت:يه چيزي ميگم يادت باشه:امروز رو فراموش ميكني براي هميشه فهميدي؟ منم گفتم حتما ولي تو هم از اين به بعد هر وقت خواستي تجربه ي جديدي پيدا كني به كسي بجز خودم نگو خالم هم يه اخم معني داري بهم كرد و رفت بيرون . از اون جريان تاحالا 1 سال ميگذره ومن هر وقت كه چشمم بهش ميوفته تمام صحنه هاي اون روز كه مثل يه خواب بود جلوي چشمم مياد درصورتي كه خاله اكرم برخوردش جوريه كه انگار تاحالا هيچ هتفاقي نه اوفتاده ولي 1 چيز رو مطمينم اونم اينه كه خاله اكرم چيزهاي اون روز رو ديگه تجربه نخواهد كرد ...
     
#112 | Posted: 5 Apr 2011 10:11
من و زن بابا ( منیره )
سلام من محسن 18 ساله از اصفهان هستم. که حدود 5 ماه پیش مادرم چشماش را برای همیشه از دنیا بست. و من از داره دنیا فقط یه بابا داشتم.که اونم بعد از مدتی زن اسد که نامش منیره است و یه دختر به نام ماندانا دارد که من اصلان با ان دو خوب نیستم . ولی انها خیلی مرا دوست دارند. پدرم هم راننده حمل و نقل کالاها از استانی به استان دیگه است.که هر 6 روز به 6 روز میاد خونه.وقتی هم میومد با منیره زنش تو اتاقش کلی حال میکردند. من هم در اتاقم به یاد مادرم اشک میریختم.راستی این هم بگم که ماندانا خواهر نا تنی من 17 ساله است. و من الان دارم با کامپیو تر او مینو یسم.من فوتبالیست ماهری بودم که یه روز از قضا در میدان فوتبال با خطای یکی از دوستان نقش بر زمین شدم . و من را با کمری پر از درد به خو نه رسوندند و رفتند. و ابجیه نا تنی در را وا کرد و میخو است به من کمک بکنه که من گفتم نیازی به کمک تو ندارم ولی اون هی میگفت داداشم اخه چه را با من تو انقدر بدی من گفتم برو گمشو اعصاب ندارم ولی اون نمیرفت تا به اتاق رسیدم منیره زن بابام گفت خدا مرگم بده چت شده من هم میدونستم داره از ته دلش میگه ومنو خیلی دوست داره. ولی من بخا طر مادرم نمیتونستم اونا رو دوست داشته باشم. تا اینکه کمکم کرد تا به اتاقم رسیدم . و لباسامو در اورد وبه ماندانا گفت برو کرم موضعی رو بیار واین لباساش بنداز تو ماشین تا بشوره.و بالاخره ماندانا کرم رو اورد و داد به منیره.منیره هم شروع کرد به ماساژ دادن کمر پر از درد من 20 دقیقه ای کمرم رو مالش داد و به ماندانا گفت برو ناهار رو درست کن .اونم رفت. تقریبان اون فرستاد پی نخود سیاه.و به من گفت شلوار ت رو در بیار تا پا هات را ماساژ بدم . خوب اون با من محرم بود نا سلا متی زن بابام بود. منم شلوارم در اوردم . و منیره شروع کرد به مالیدن رون پا هام ومن هم داشتم حال میکردم تا اینکه چشم افتاد به مه مه هاش نمیدونی چه آ تشی در درون من بود .میخوا ستم بریزم بیرون نمیتو نستم .عجب تیکه ای بود آخه منیره 30 سالش بود .دهنم اب افتاده بود که وای منیره عجب استعدادی در هیکلش داره . منیره هم دلش میخو است با من کمی شو خی کنه ولی نه در حد سکس در حد اینکه من باهاش خوب شم . دستش را یکدفعه به کیرم میزد و یک نیش خنده ای میزد . تا اینکه گفت کمرت خوب شد برای اولین بار با نرمی باهاش صحبت کردم . گفتم بله مرسی از ماسا ژ تون گفتش خواهش میکنم پسرکم. اون اصلان علاقه ای با سکس با من نداشت . اون فقط میخواست که من با اون خوب بشم. همین و بس. ولی من شب اون روز خوابم نبرد . و تا صبح به فکر کردن منیره بودم که من باید چطوری اونا راضی کنم با هم سکس داشته باشیم . هیچ راهی به ذهنم نرسید تا پدرم دوباره برگشت و شب را با منیره خوش گذراند و رفت . من دیگه نمیدونستم باید چکار کرد اما حیف این کس بود که من نکنمش.خلاصه یه روز جمعه بود که دیدم ماندانا داره صدام میکنه میگه داداش پاشو کارت دارم . منم دیگه تقریبان با زن بابا و ماندانا دخترش خوب شده بودم گفتم چیه ابجی گفت من رو با ماشینت میرسو نی خونه ی دوستم من هم فرصت را عالی دیدم گفتم با کمال میل چون او نوقت فقط من و منیره تو خو نه بودیم . ماندانا را رسوندم گفتم بهش هر وقت خواستی بیای زنگ بزن بیام بیارمت . گفت باشه داداش تا شب مرسی داداش محسن و خدا حافظی کرد رفت . منم امدم خو نه . در را باز کردم رفتم داخل خونه دیدم کسی نیست گفتم وای پس زن بابا منیره کجا رفته . یدفعه دیدم صدای اب میاد رفتم دیدم صدا از داخل حمومه خوشحال شدم . در حموم کاملن بسته بود . صدا زدم منیره مامانم میخوام ماساژت را که به کمرم دادی میخوام جبران کنم . گفت نه بابا وظیفه بوده گفتم نه من باید جبران کنم و گرنه وجدانم ناراحته .گفت خوب حالا که اسرار میکنی باشه .صبر کن من شرتم را بپوشم تا در را باز کنم گفتم چشم در را باز کرد من رفتم داخل حموم وگفت لیف را بگیر وشروع کن گفتم باشه لیف را گرفتم 20 دقیقه ای ماساژ دادم گفتم این بنده را بردار تا مزاحم نباشه گفت زشته گفتم نا سلامتی مادرمی گفت بازش کن بازش کردم 5 دقیقه ای مالیدم تا گفتم اوون وری شو گفت دیگه نه گفتم میخوام خودم بشورمت گفت بچه جون زشته گفتم کسی ما را نمیبینه که زشت باشه تازه مادرمی به هزار زحمت قبول کرد من حسابی شستمش وای که چه هیکلی وای که عجب پستونهایی امون از این کیر شق کردهی من .فقط شرتش بود که اون را بی اجازه در اوردم گفت داری چکار میکنی برو بیرون تا به بابات چقلیت را بکنم من فهمیدم که منیره خیلی پاکه و من سخت نا امید شدم . یهو یه فکری به سرم زد کیر شق کردمه در اوردم دیدم منیره رنگ به رخسارش نیست و ماتش زده به کیر بزرک و شق کرده ی من فهمیدم که کیر به این کلفتی و بزرگی ندیده و به این نتیجه رسیدم که کیر من بزرگتر از کیر اقامه من هم از فرست استفاده کردم و خودم را به اون چسبو ندم وشروع کردم به لب گرفتن ازش دیدم اون هم داره همکاری میکنه 5 دقیقه ای لب میگرفتیم تا خسته شدیم من رفتم سراغ پسوناش وای که چه پسونایینه بزرگ نه کوچک متوسط بود دلم نمیخواست اون پسونا را رها کنم ولی رسم سکس همینه باید جدا بشی وبری سراغ کس و کون وای که چه کسی تازه مو هاشو زده بود من هم امون بهش نمیدادم دیدم صدای اوه اوه وهاه هاهش در اومد من هم بیشتر میخوردم بعد از 10 دقیقه خوردن کسش رفتم سراغ کونش انگشتمو تر کردم کردم تو کونش دیدم نمیره مطمعن شدم کونش را تا حالا کسی نکرده . ازش پرسیدم تا حالا از کون سکس نداشتی گفت نه گفتم افتتاحش میکنم گفت نه من با زبونم میکردم تو کونش حال میکرد بعدش کیرم را به زور 3 دقیقه ای خورد بعدش به کیرم اسپری زدم و بدون کاندون گذاشتم دم کسش اهسته اهسته گذاشتم تو کسش تا جا واکنه برای تلمبه زدن عجب کسی بود تنگ بود.10 دقیقه کس سفید و بی مو را کردم هی اخ اخ میکرد ولی من حال میکردم . خلاصه به روش های مختلفی من کس منیره را کردم حال میکرد بعد کسش رفتم سراغ کونش گفت میخوای چکار کنی گفتم میخوام بکونم گفت نه گفتم اره گفت نه نمیزارم خلاصه با هزار زور ودر نگ گذاشت بکنم تو کونش گفتم صبر کن تا ژل بیارم به مالم به کیرم راحت بره توش درد نیاد رفتم اوردم مالیدمو میکردم جیغ میزد کیرت را در بیار منم بعد تر میکردم گر یه میکرد ولی عجب کو نی کردم ابم را ریختم تو کو نش جیغ زد سوختم 2 تایی ارضاع شدیم راستی تا میتونید کون تنگ دختر ها را امون ندید عجب چیز نهفته ای است . راستی به کمک منیره من هفت نفر از همسایه هامونو کردم.
     
#113 | Posted: 6 Apr 2011 08:41
من و خاله رویا
این یک واقیعت است براساس تخیل و خیال بافی ساخته نشده است . ماجرای من و خاله رویا ام که ۲۰ سال از من بیشتر سن دارد . من از وقتی که خودم را شناختم تو کف این خاله ام بودم از غذا این خاله ما شوهر هم نداشت . چون میگفت بامرد ها حال نمیکنم؟ گذشت گذشت تا حرف از سفر امد . اونم از ارمنستان یکی گفت میام یکی گفت نمیام نفر اولی که گفت میام این خاله رویا ما بود . رفتیم پاسپورت گرفتیم کارها انجام شد ؟رفتیم ترمینال غرب برای رفتن به ارمنستان . مرز را که رد کردیم به اولین کافه که رسیدیم دیکه همه بی حجاب شده بودند انگار نه انگار که نصف اتوبوس را نمیتوانستی بهشون چپ نگاه کنی . همه اروپایی شده بودند . من و خالم یه ماکارونی سفارش دادیم که یارو یه دلستر اور . با یه ودکا منم تا حالا جلوی خاله ام مشروب نخورده بودم گفتم حالا میخورمیم بینیم چی میشه یه نگاهی معنی داری کرد . منم رفتم بالا پیک اول را گفت بردیا من برم دستشویی میام هواست به ساک ها باشه گفتم باشه ؟ته لیوانش یه کمی دلستر بود یکمی از این ودکا ریختم توش گفتم بزار مستش کنم خاله که امد گفت ردیفی گفتم اره داغم ؟ولی شما ته غذا ات و لیوانت مانده ؟گفت اره راست میگی پیک که زد گفت اه چرا تلخ بود گفتم ته نشین شده برای هم تلخ شده خنده ای کرد و تا ته لیوان خورد . تو اتوبوس که رفتیم دیدم چشم هاش قرمز شده و تو حال خودش نیست . اینم بگم که صندلی ما اخرین صندلی از ته اتوبوس بود دیگه منم لب تاب ام را روشن کردم ؟به دیدن فیلم اینها یک دفعه گفت من حالم خوب نیست تو مشروب ریختی . برای من اره عوضی ؟منو میگی گفتم بابا تبهم گرفتی . اب به اب شدی شاید . تا اینکه سرش را گذاشت روی شانه من خوابش برد . منم حال خراب ؟شروع کردم اهنگ گوش کردن دست ام را یواش یواش روی پاش گذاشتم . شروع کردم به مالیدن که توی این حالت ما که هواسم نبود موبایل ایران را روشن گذاشته بودیم . شروع کرد به زنگ زدن منو بگی حول شده بودم چه بکنم دست ام را بردارم از لای پاش تلفن جواب بدم . با کلی مکس و تاخیر گفتم بله که از خواب بیدار شد گفت قطع کن الان برات رومینگ میاد . منم تاره فهمیدم کجا هستیم . دیگه نزدیک های ایروان بودیم که یادم امد باید به لیدری که منتظر ماست زنگ بزنم بگم بهش ما تو راه هستیم بیاد دنبال ما . به ایروان که رسیدم شب اول خسته بودیم بعد از ۲۵ ساعت راه فردا شبش هم باید میرفتیم کنسرت اندی با چند تا از دوست ام هم تو ایروان قرار داشتیم پس باید یه دوش خوب میگرفتیم . هتلی که ما رفته بودیم به ظاهر بهترین هتل شهر بود هتل ارمنیا . دیدم خاله لخت شده یعنی با یه شورت سوتین جلوی من البته بار اول نبود . که اینجوری لخت میشد <من یه لحظه از خود بی خود شدم گفتم خاله نمیخوای پشت ات را بمالم . گفت نه؟هر وقت گفتم لباس های منو جلوی در بده . گفتم باشه منم سریع لخت شدم یه درازی کشیدم به انتظار امدن بیرون از حمام که بتوانم اون کوس قلمبه اش را بینم؟ منم طبق عادت داشتم با کیرو خایم بازی میکردم که در حمام باز شد گفت بجای یه قول دوقول ... لباس منو بده . منو بگو چشم افتاد به کوس اش که ترتمیز شده بود یک لحظه چشم تو چشم شدیم . گفت چشم ها تو درویش کن . منم که دیدم که خیلی ضایع شده گفتم هواسم به تلوزیون بود ؟ لباس ات زیر پات بردار . یه نیش خندی زد و برداشت . منو میگی تو دلم افتاد که امروز سکس میکنم . دیگه رفتم تو کارش از حمام که امد بیرون گفت برو پایین پول چنج کن برو نوشابه بخر . منم گفتم با هم بریم . گفت من میخوام اپیلیدی کنم گفتم من برات میکنم . گفت تو هنوز جوجو هستی . به شناشنامه است نگاه نکن حالا بعد از ۲۷ سال سن . برای من خیلی ضایع بود یکی بهم بگه جوجو . رفتم پیش منشی بهش گفتم پول میخوام چنج کنم . اینم بگم که ارمنی ۷۰٪ فقط ارمنی حرف میزنن انگلیسی . حرف نمیزنن منم به سختی یه نوشابه با یه اوشار . که به قول ما ایرانی هم عرق سگی بود گرفتم امدم . بالا چیزی که نباید میدیدم را دیدم اپیلیدی روشنه و شورت ام . پاش نیست و تو فاز خودش است . یک دفعه جا خورد گفت من دیگه باید اینجا لخت بچرخم . چون تو همه جون مارودیدی . گفت ام راحت باش گفت من راحتم تو تو عذاب میری . گفتم خیالی نیست شما راحت باشی منم راحت ام . اینو که گفتم از خدا خواسته شد یه شورت لمبادا پوشید . دیگه با لمبادا قدم میزد . جاتون خالی کالباس خوک را زدیم منم پشت اش ۲ تا پیک زدم گفتم خاله میزنی . گفت اره ولی به شرطی که تهران رفتیم دهن لقی نکنی . پیک اول را ریختم دومی ریختم دیدیم سومی را خودش سنگین ریخت منم چیزی نگفتم ؟من رفتم روی تخت دراز کشیدم اینم بگم که تخت ۲ نفره بود . منم خوشحال که امشب یه کون توپ میکنم یه سیگار روشن کردم . تا امدم کام اول را بگیرم گفت یکی برای من روشن کن گفتم چی ؟ گفت من ام سیگار میخوام اینو که گفت من شاخ دراوردم چون اولین بار بود که سیگار میکشید . بهش گفتم تو که جنبه نداری چرا میخوری . خندید بازم کیر من طبق معمول بلند شده بود که خاله جان طبق عادت سرش را گذاشت روی پای من دید سرش به یه چیز گوشتی خورد گفت این چیه منم تو یه فکر دیگه بودم گفتم پای من است . گفت این پا نیست گوشت اضافه است ؟ خنده ای کرد بی هوا گرفت دست اش گفت چقدر بزرگه . منم خودم را زدم به بچه اسکولی . گفتم بزرگ شدیم دیگه ... گفت برای من هنوز بچه ای . با یه فشار ولش کرد ؟ گفت کمرم را ماساژ بده منم از خدا خواسته نشستم روی کونش با دست ام به ماساژدادن . گفت گفتم ماساژ بده نکه با کیرت کمرم را سوراخ کنی . اونروز اصلا کیرم نمیخواست بخوابه منم با کلی خجالت گفتم چیکاراش کنم . گفت بکن بندازش دور در نیاری خودم میکنم اینکارو . بعد دیدم ول کن نیست ؟ . تپش قلب اش ۲ برابر شده بود یه نگاهی به من کرد . بسته گفتم ماساژ بده نه کمرم را سوراخ کن . منم گفتم شرمنده دست من نیست . دراز کشیدم تو خواب بیداری بودم . احساس کردم که یکی داره منو انگشت میکنه . منم خودم را زدم بخواب دیدیم نه جدی داره میشه . شلوارک ام یواش یواش داره کشیده میشه پایین منم . خودم را زدم به اسکولی دیدم . داره با کیرم بازی میکنه . وقتی که گذاشت دهنش منم یواش دست کشیدم . روی سرش گفت بیداری . گفتم اره گفت میخوام بعد از۴۰ سال مزه کیر یه مرد را بچشم . منم گفتم هر مدل راحتی ؟ یه کمی ساک زد گفت بلدی کار بکنی یا نه گفتم میگن ... منم مثل ندیده ها پریدم به سینه خوردن دیگه از حال رفته بود . که من شروع به لیس زدن از گردن تا کوس اش را شروع کردم . که دیگه از حال رفته بود . امدم کیرم را بزارم سر سوراخش گفت خره ... من پرده دارم . منم مطعل نکردم از پشت کردم کونش . اه اه اه اش بلند شد ... منو میگی مست حالا این ابم مگه می امد ... اه اه اه اه بردیا جرم دادی ... گوه خوردم جرم دادی . بسته دیگه . منو میگی تازه انگار متولد شده بودم .تا جایی که جا داشت هل دادم تو ... دیگه دیدم بدنش شل شد . گفت بسته بسته فهمیدم که ارضا شده . منم ابم را تا ریختم تو کونش ... اهی کشید ... که بیا ۴۰ سال سالم زندگی کن . بعد بیام با کی هم سکس کنیم . منو میگی با کلی شرمندگی تو چشم اش نگاه کردم . گفت تو تقصیر نداری . چشمه من به جوش امد . بعد من پریدم تو حمام که دوش بگیرم . دیدم یه وان خیلی توپ پشت سرم است . تا که اب وان باز کردم . گفت منم میام حمام . من تازه بدن تراشیده و خوش کوس کون خاله جان را زیارت کردم . منو میگی تو یه حسی بودم که هواسم نبود . بهم گفت زیارت کردی زیارت قبول . منو میگی زدم زیر خنده و همدیگر را بقل کردیم .
     
#114 | Posted: 6 Apr 2011 08:52
داستان من و آبجی میترا

سلام من داریوشم و 19 سالمه
می خوام داستان سکسم رو با خواهرم میترا رو براتون بگم
من و ابجیم میترا بچه های دوقلوییم که با هم به دنیا اومدیم و اولین و اخرین فرزندان خونواده ایم. از موقعی که می تونم به یاد بیارم من ابجیم با هم رابطه خیلی خوبی داشتیم و داربم هم برادر خواهر بودیم هم دوست. همه چی با هم داشتیم الا سکس از همون بچگی تو یه اتاق می خوابیدیم ولی بعدا که بزرگ تر شدیم فقط تخت هامون از هم جدا شد.

پدر و مادرمون چون از همون بچگی با هم خیلی خوب بودیم اصلا بهمون گیر نمی دادن و از اینکه همیشه با هم باشیم هیچ مشکلی نداشتن نازه از اینکه میدیدن چه قدر با هم دیگه خوب هستیم و دعوا نمی کنیم خوشحالم بودن.
یواش یواش که بزرگ تر میشدم احساساتم نسبت به ابجیم یه خورده عوض شد و کم کم به یه چشمه دیگه هم نگاش می کردم ولی از اینکارم همیشه احساس شرم میکردم و خودم رو سرزنش می کردم ولی به اینکه اینطوری نگاش کنم داشتم عادت میکردم ولی هیچ وقت فکر اینکه یه روز باهاش سکس داشته باشم رو هم نمی کردم.

در مورد خواهرم هم بگم که قدی متوسط با اندامی متوسط داشت ولی زیبایی خیره کننده ای داشت و هر کسی رو به خودش مجذوب می کرد مخصوصا ابروهاش که خیلی ناز بود.
قضیه به همین منوال می گذشت و منم هر روز بیشتر تو نخ ابجیم میرفتم از اونجایی که پدر و مادرمون هر دو پزشک بودن روزها تقریبا همیشه خونه خالی بود و مدرسه های ما طوری بود که شیفت های مدرسمون با هم مخالف بود و وقتی اون مدرسه بود من خونه بودم و برعکس و منم که از دوستام ادرس چند تا سایت سکسی رو گرفته بودم وقتی خونه فقط خودم بودم همش تو سایت های سکسی چرخ میزدم تا اینکه با سایت های سکس خانوادگی برخورد کردمو منو وارد یه دنیایه دیگه ای کرد اولش فکر میکردم همه این داستان ها دروغه چون فکر اینکه کسی بتونه با خواهر یا مادر خودش سکس کنه رو نمی کردم ولی به خودم گفتم که نکنه همش راست باشه یا اصلا اگه دو طرف بخوان با هم سکس کنن مشکلی پیش نمیاد این شد که فکر سکس با خاطرم تمام زندگی من رو پر کرده بود ولی هیج راهی به ذهنم نمی رسید وقتی هم فکر اینو می کردم که اگه خواهرم نخواد و ناراحت بشه و بعدش به مامان بگه بکلی پشیمونم می کرد چون هیچ اثاری مبنی بر اینکه خواهرم هم بخواد با من سکس کنه پیدا نمی کردم.

خواهرم کلا ادم ترسویی بود و از تاریکی و جن و این حرفا خیلی می ترسید بنابراین همیشه تو اتاق خوابمون یه چراغ خواب روشن بود و شبا که پتو از روش میافتاد اونور من همش داشتم به سینه ها و باسنش نگاه می کردم اینم بگم که شبا با لباسای راحتی می خوابید و بیشتر لباسای توری دوست داشت بپوشه و منم که خیلی از دیدنش حال میکردم و همش زیر خودم تصورش می کردم. یه شب که طبق روال عادی داشتم موقعی که اون خواب بود نگاش می کردم برق رفت و چراغ خواب خاموش شد منم خیلی عصبی شدم اخه اون شب یه شلوارک ناز پوشیده بود که تازه خریده بود ولی یه دفعه دیدم داره تو خواب جیغ میزنه که از خواب پرید و وقتی دید اتاق تاریکه شروع کرد منو صدا زدن که داد اش بیدار شو میترسم منم با اندکی تاخیر جواب دادم که چی شده و چرا از خواب بلند شده گفت که خواب ترسناک دیده منم موقعیت رو مناسب دیدم و گفتم بیا پیش خودم بخواب اگه می خوایی اونم قبول کرد و اومد تو تخت من و کنار من دراز شد منم دستمو انداختم رو شونش یواش به خودم نزدیکش کردم تو بغل خودم گرفتمش اونم سرشو گذاشت رو بازومو خوابش برد منم وقتی مطمئن شدم خوابیده اون یه دستم رو اروم گذاشتم رو باسنش و یه ذره مالشش دادم انگار که دستم تو پر قو بود ولی جرات نکردم کار دیگه ایی کنم اما مثل اینکه داشتم باسنشو مالش میدادم یه لحظه تکون خورد که فکر کنم بیدار شده بود ولی به روی خودش نیاورد منم ترسیدم و بی خیال شدم و خوابیدم.

فردا که بیدار شدم دیدم دوتا دستاشو دور گردنم انداخته یه پاشم انداخته رو پای من از این منظره خیلی خوشم اومده بود دلم نمی خواست بیدارش کنم ولی خوب باید می رفت مدرسه به خاطر همین خیلی اروم بیدارش کردم فکر کردم الان خیلی سریع خودشو جمع و جور میکنه ولی موقعی که چشماشو باز کرد یه لبخند زدو سلام داد و بعد یه ماچی ازم کرد و همونطوری که بودیم دوباره سرشو رو شونم گذاشت گفتم مگه نمی خوایی بری مدرسه دیرت میشه ها گفت امروز یه ساعت دیر تر میرم داداش گلم گفتم دیشب چه خوابی دیده بودی که یریده بودی؟ گفت یادم نمیاد ولی ازاینکه پیشت خوایدم خیلی خوشم اومد منم یه یه بوسی از لپاش کردمو گفتم هر وقت خواستی پیش من بخواب اونروز گذشت و من احساس کردم که شاید منظور میترا از اینکه از کنار من خوابیدن خوشش اومده بود متوجه کاری که من باهاش کردم شده به خاطر همین تو دلم احساس قوت بیشتری می کردم از اینکه بالاخره بتونم بکنمش.
غروب همون روز وقتی داشتم از مدرسه برمی گشتم تو راه از یه دستفروش چندتا فیلم سینمایی خارجی خریدم که بیام نگاه کنم وقتی اومدم خونه دیدم میترا داره موهاشو شونه میکنه بهش سلام کردمو رفتم تو اتاق که فیلم ها رو بذارم ببینم چی خریدم دیدم میترا هم اومد کنارم نشست گفت چی خریدی گفتم یه چند تایی فیلم گرفتم بیا با هم نگاه کنیم یکیشون رو گذاشتم یه چند دقیقه ای که از فیلم گذشت دیدم مرده با زنه دارن لب می گیرن منم زیرچشمی میترا رو نگاه میکردم دیدم اونم داره منو نگاه میکنه گفتم شاید بدش بیاد یه ذره فیلمو زدم جلوتر دیدم صحنه بدتر شد و زن و مرده لخت بغل هم خوابیدن و دارن هم دیگرو میمالن بازم خواستم بزنم جلو که میترا گفت بذار فیلمو ببینیم جرا اینقدر هی باهاش ور میری منم هیچی نگفتم و داشتم یواشکی میترا رو دید میزدم که الان چه حسی میتونه داشته باشه یه دفعه فیلم رو قطع کردو به من گفت چرا دیشب دستو گذاشتی رو باسن من؟ نکنه اصلا این فیلم رو اوردی ببینم که باهات از این کارا کنم؟ من یه دفعه جا خوردم و به تته پته افتادم گفتم نه به جون من اشتباه می کنی... که یه دفعه زد زیر خنده گفت پسر تو خیلی اسکلی من تا حالا فکر میکردم تو اصلا یه ذره شهوتم سرت نمیشه حالا میبینم به ابجیت نظر پیدا کردی ولی عیبی نداره به یه شرط به مامان و بابا نمیگم؟ منم که کلا گیج شده بودم گفتم به چه شرطی؟ گفت از این به بعد هرچی بهت گفتم بگی چشم؟ گفتم باشه گفت پس پاشو لخت شو تو دلم گفتم مثل اینکه ابجیه هفت خطی بوده و ما نمیدونستیم دلو زدم به دریا یه دفعه به جای اینکه لخت شدم خودم و پرت کردم به سمتشو شلوارکشو سریع از پاش در اوردم منتظر واکنشش بودم که دیدم داره لبخند میزنه منم دیگه شروع کردم به خوردن پاهاش و اونها رو براش لیس می زدم اونم چشماشو بسته بودو هیچی نمی گفت اروم گرفتمش تو بغلم و بردم خوابوندمش رو تخت و لبلام و گذاشتم رو لباش و زبونشو میخوردم بعد دستامو اوردم رو سینه هاشو اونا رو فشار میدادم دیگه خیلی داغ شده بودم تاپشو دراوردمو سوتینشم باز کردم انداختم کنار تا اومدم سینه هاشو بکنم تو دهنم دیدم صدای ایفون بلند شد گفتم زود باش برو تو حموم تا منم برم درو باز کنم ببیبم کیه ایفونو برداشتم دیدم مادر بزرگم و پدر بزرگم از شهرستان اومدن خونه ما گفتم ای به خشکی شانس درو زدم و اونها اومدن بالا تا اونها اومدن میترا هم خودشو درست کرد و اومد نشست پیششون اونشب تو کف موندم بدترش اینکه واسه خوابیدن مادر بزرگ و پدر بزرگم رفتن اتاق ما خوابیدن من نصفه شب به میترا اسمس دادم گفتم دارم از شق درد میمیرم بیا هر جور شده یه حالی با هم کنیم ولی اون قبول نکردو گفت که خطر داره بگیر بخواب بعدا سر فرصت حالتو جا میارم.

دو روز بعد مهمون ها رفتن و به محض اینکه اونروز غروب از مدرسه برگشتم رفتم خونه دیدم میترا یه دست لباس سکسی به تن کرده و منتظر منه تا منو دید دویید امد جلو و خودشو انداخت بغل من منم همونجا خوابوندمش رو زمین شروع کردم از رو کرست سسینه هاشو خوردن بعد خودشو کشید کنار و گفت بیا بریم رو تخت رفتیم رو تخت و منم سوتین هاشو دراوردمو شروع کردم به خوردن اه و اوهش در اومده بود خودمم لباسهامو در اوردم شرت اونم در اوردم و خوابیدم روش گفتم کیرمو میکنی دهنت؟ گفت نه بدم میاد منم کسشو لیس نزدم فقط بعد از اینکه خوب براندازش کردم یه خورده مالیدمش و کیرم گذاشتم درش و روش می کشیدم گفت یه وقت تو نکنیا؟ گفتم نترس بابا خول که نیستم ولی یه ذره که بیشتر روش مالیدم بدجوری حشری شده بود می گفت بکن توش جرم بده گفتم خودتم می دونی داری چی میگی؟ گفت نه نمیدونم فقط میدونم که کیر میخوام منم یه لحظه وسوسه شدم بکنم توش ولی گفتم نه نمیشه اینکارو کرد بهش گفتم برگرد می خوام بکنم تو کونت اونم سریع برگشت و گفت تا ته بکن تو کونم زود باش منم که فکر نمی کردم اینقدر سریع قبول کنه یه تف زدم به کیرم و یه تفم انداختم تو سوراخش گفت یکی دیگه هم بنداز خوشم اومد منم همنین کارو کردم بعدش گفتم به حالت چهار دستو پا بشینه بعد سر کیرمو اروم گذاشتم دم کونش یه ذره که فشار دادم جیغش در اومد خواست خودشو جابه جا کنه که نذاشتم تکون بخوره گفت احمق خیلی درد داره بکشش بیرون اون دسته بیل رو گفتم یه جند دقیقه صبر کنی دارست میشه بعد کیرمو تو همون حالت نگه داشتم(یعنی همون سرشو که یه ذره تو بود) ولی زود خسته شدم و یه فشاری دادم که نصفش به راحتی رفت تو میترا هم دوباره جیغ زدو گفت بیارش بیرون ولی من شک کردم که چرا به این راحتی کیرم رفته تو به خاطر همین فهمیدم میترا داره ادا در میاره یه فشار دیگه دادم تا ته رفت تو و خایه هام چسبید به باسنش میترا سریع وایساد فوش دادن به من که چرا دارم اذیتش می کنم منم که عصبانی شدم گفتم خالی بند مثل اینکه کون تو قبلا افتتاح شده چرا داری عوضی بازی دار میاری؟ گفت نه باور کن با هیچ کس سکس نداشتم فقط وقتی میرفتم حموم موز یا خیار می کردم تو کون خودم به خاطر همین بازه منم به خودم گفتم فعلا حالتو کن بعدا درموردش فکر میکنی و بعدش شروع کردم تلمبه زدن تو کون میترا بعد از چند دقیقه که میترا داشت ناله میکرد کیرمو در اوردمو گفتم دیگه نمیکنمت گفت نه جون من بکن زود باش منو جر بده دارم میمیمرم من کیر می خوام گفتم تا نکنی دهنت بهت کیر نمیدم اونم قبول کرد و کردش ت ودهنش دیدم بلد نیست داره دهنه کیرمو سرویس میکنه گفتم بابا نمی خواد کیرمو از دهنش در اوردم خوابیدم رو تخت گفتم بشین رو کیرم اونم نشست و با کمک خودم شروع کرد به بالا پایین کردن رو کیرم منم با دستام پستوناشو می گرفتم و فشار میدادم اونم نگام می کردو می گفت آههههههههههههه چه کیری داری خوشگلم بعد چند دقیقه دوباره به حالت چهار دستو پا کردمش و دیدم داره ابم میاد گفتم چیکار کنم گفت بریزش تو کنم منم همشو با سرعت تمام خالی کردم تو کونش و کیرم در اوردم که دیدم ابم از کونش داره میاد بیرون گفتم توارضا شدی؟ گفت نه منم خابوندمش رو تخت و کیرم اونقدر مالیدم به کسش تا اونم ارضا شد نزدیک یه ربع خوابیدم بغلش بعد پا شدیم رفتیم حموم خودمونو شستیم و اومدیم بیرون چند روز بعد بهش گفتم که می خوام داستانو بنویسم تو این سایت اونم قبول کرد الانم نشسته کنارم و داره نگاه می کنه ببینه دارم چی می نویسم میترا هم به شما سلام میرسونه فعلا تا بعد.....
     
#115 | Posted: 6 Apr 2011 08:52
من و خاله میترا
من و خاله میترام ازهمون بچگی باهم نداربودیم وازاونجاکه چهار پنجسال باهم اختلاف سن داشتیم به قول معروف کس وکون یکی بودیم. اون همیشه دوست داشت ازدختربازی وکسبازیهای من خبرداشته باشه منم همه چیزوبهش میگفتم اونم تا من بادختری دوست میشدم و اونو درجریان میذاشتم ازمن بیشترعجله داشت تامن زودتردختررو بکنم همه جوره هم کمک میکرد بهم مشورت میدادکه چه جوری زودتربه نتیجه برسم همه جوره هم ازبابت جاخالی کمکم می کرد. شوهرخالم آقا حسام بود یه بچه بازاری پولدارکه خانواده اش نسبت دوری با پدربزرگم داشتن توکارچرخ خیاطی واین چیزان توی بازارهم اسم ورسمی دارن که نگو وباچندتاازکله گنده ها هم همپیالن. من همیشه پیش خودم اونوآدم خیلی زرنگی میدونستم آخه من میدونستم چه آدم خوارکسده ایه ولی همچین جانمازآب میکشیدکه همه روسرش قسم میخوردن ولی برعکس ازنظرخالم اون یه ببو بود مثلا"گاهی وقتا که منو برای چه جوری به راه آوردن دخترا راهنمائی میکردو من دوزاریم دیرمیافتاد ازلجش میگفت:توهم یه ببوئی مثل حسام... بگذریم جریان از نامزدی خواهرم شروع شد ما چون جامون کوچیک بود نامزدی خواهرمو خونه خالم گرفتیم اون شب همه سرگرم مراسم بودن وهرکی یه گوشه کارروگرفته بود وسطای مهمونی من هوس سیگارکردم ورفتم توآشپزخونه در حیاط خلوتو بازکردم ورفتم اونجا وایسادم یه گوشه به سیگارکشیدن خالم اومد تو آشپزخونه توکابینت دنبال چیزی میگشت وحید برادر شوهرش اومدگفت چی شد میترا آوردی؟ خالم گفت صبرکن دارم میگردم الآن میارم.وحیدبه شوخی گفت آخه پیش دستی هم چیزیه که گم شه خالم هم بهش گفت بذار سر مال خودت میبینیم وحید هم اومد نزدیکش وگفت کی گفته من میخوام زن بگیرم بعد یه چنگی به کپل خالم زدش وگفت : تاتورودارم زن میخوام چیکار.......بعد هم خالم ازکابینت بالائی چندتاپیشدستی برداشت ودوتائی رفتن. راستش من یه حالی شدم ازیه طرف داشتم شاخ درمی آوردم از طرف دیگه بهم برخورد. تاآخرشب من بی سروصدا تونخشون بودم و دیدم اصلا"این دوتا نگاهشون به هم دیگه یه جورائیه خلاصه مراسم تموم شدورفتیم خونه شب من خیلی فکرکردم وچیزای گذشته رو که کنارهم گذاشتم برام یقین شد که آقاوحید خاله مارو زحمت میده بعدش به خودم گفتم لب بود که دندون اومد ازهمون شب عزممو جزم کردم که منم یه حالی باهاش بکنم ویه جوری بهش بفهمونم جریانو میدونم وما هم آره. پس فرداش برای آوردن یه سری وسایل که برای نامزدی برده بودیم اونجا رفتم خونشون وارد خونه که شدم دیدم وحید هم اونجاست واوضاع طبیعی نیست وحیدهم یه چند دقیقه ای نشست و بعد گفت:"خوب من رفتم چیزای دیگه روهم که میخوای بنویس یه دفعه برات بگیرم"خالم که توآشپزخونه بود گفت وایسا چائی گذاشتم گفت: نمیخورم دیگه باید برم و رفت. خالم از آشپزخونه اومدبیرون و به من گفت چه خبرا ؟ منم گفتم خبری نیست. معلوم بود تازه از زیرکاربلندشده من یهو بهش گفتم: وحیداینجاکی اومده بود اینجا یکم جاخورد ولی خودشو زودجمع کرد و گفت: واسم خریدکرده بود. منم حرفو عوض کردم و گفتم: یکی دیگه رو تور زدم اونم از اسمو و هیکل و چیزای دیگش میپرسید ولی شصتش خبردارشده بود که من فهمیدم. من بعد از خوردن چای وسایل رو گرفتم و رفتم خونه. یه هفته ای گذشت که یه روز بهم زنگ زد و گفت:سلام
گفتم:سلام خاله
گفت:حامدجان یه زحمتی برات داشتم
گفتم:بگو
گفت:یه سری جنس به سوپرتلفنی سفارش دادم پیکش نبود بیاره میری واسم بیاری منم ازخداخواسته گفتم: باشه نشون به اون نشون که وقتی رسیدم دم سوپردیدم کارگرش اونجاست همونجا شصتم خبردارشدکه خبرائیه. جنسارو گرفتم ورفتم به طرف خونه خاله. رسیدم زنگ زدم یکم گذشت زنگ دوم روزدم
گفت:کیه
گفتم:منم درو بازکرد و رفتم تو دیدم لای درخونه بازرفتم توخونه دوروبرم رونگاه کردم دیدم ازتوحموم صدا میادفهمیدم حمومه یه دفعه صدا زد گفت: حامداومدی گفتم:آره گفت:بشین الآن میام. منم وسایل و گذاشتم توآشپزخونه و نشستم توحال چنددقیقه ای نگذشته بود که صدام زد:- حامد اون حوله منو ازروتخت بده منم رفتم تواتاق حولشوبرداشتم ورفتم دم درحموم لای دربازبود ازلای در دیدم لخت زیردوشه همونجا یهو کیرم یه تکون خورد. شیرروبست وازبغل یه جوریکه سینه هاش فقط معلوم بود اومد ازلای در چش توچش شدیم من سرموانداختم پائین ازلای در چشمم به کس توپولش افتاد پشماشم که زده بود همونجا دهنم آب افتاد. اومد تو حال حوله اش ازروی سینه هاش تا یک کم بالای زانوش بود تاحالا اونجوری نگاش نکرده بودم همچین قیافه ای نداره ولی کس وکون تا دلت بخواد .
گفت:خوب خوبی حامدجان
گفتم:مرسی شما چطوری
گفت:منم خوبم.
رفت تواتاق و منم که حشرم زده بودبالاتودلم گفتم جججججون. مونده بودم چکارکنم ازیه طرف هم میترسیدم بعدپیش خودم گفتم مگه وحیداین همه کرده چیزی شده منم میکنم توهمین فکرابودم که دیدم ازاتاق اومد بیرون یه تیشرت سفید نقش دار پوشیده بود که روی سینه هاش وایساده بود نوک ممه هاش زده بودبیرون بایه دامن تا زانوش.من همینجوری مات مونده بودم که گفت: چای میخوری یا شربت گفتم:شربت دستت درد نکنه دوتا شربت ریخت اومد توحال شربتو گذاشت رومیزورفت تو اتاق بعد بایه پماد تو دستش نشست روبروی من رو مبل من داشتم شربتموهم میزدم که درپمادوبازکرد یه کمی برداشت ازبغل اومد بماله به کف پاش تا پاهاش واشد قلمبگی کسش که از زیرداشت شرت قرمزشو میترکوند معلوم شدهمچین نشون میداد که خیلی سختشه. گفتم:این چیه گفت:پمادکف پا اگه نمالم پاهام ترک میخوره گفتم:مالیدنش سختته گفت : آره (منم ازخداخواسته) گفتم:میخوای واست بمالم گفت:بیا زودرفتم روبروش روزمین نشستم پمادبرداشتم بایه دستم پشت پاشنه پاشوگرفتم با دست چپم پمادوشروع کردم به مالیدن نگاهمم توکسش بود یهوبایه لحنی گفت:یواش قلقلکم میاد بعدخودشو تکون میداد منم واسه اینکه مسلط ترباشم دستموبردم بالاترازساق پاش گرفتم دیگه لای پاش کامل بازشده بودویهجورائی سوراخ کسش نمایان.منم که کیرم نیم خیزشده بوداونم به قلمبگی کیرم نگاه میکرد رفتم سراغ پای چپش ایندفه خودماهیچه ساقشو گرفتم مثل سنگ بودلامسب من کف پاشو یواش یواش میمالیدم اونم قلقلکش میاومد که دیگه دستموبردم تولاپاش یک کم که مالیدم دستموگرفت گذاشت روکسش قلمبگی کسشو شروع کردم به مالیدن یه اه و اوهی کرد یه دفه سرمنوکه پائین بود بلند کردوشروع کردبه بوسیدن و لب گرفتن و قربون صدقه من رفتن میگفت: خیلی منتظره همچین روزی بوده دوست داشته من یه روزی بکنمش آرزوش بوده وقتی روش خوابیدم دارم میکنمش توچشمام نگاه کنه و..... من که کیرم شق شق شده بود و آماده کردن اونم رفت سراغ کمربندم گفتم:آقاحسام گفت:خیالت راحت باشه دیروزباوحیدرفتن ژاپن(آخه چرخ خیاطی هائی رو که نمایندگیشودارن ژاپنیه)خیالم راحت شد زیپموکشیدپائینوکیرموگرفت به دهنش ساک میزدوکلشو بوس میکردودوباره ساک میزد بعد رفت سراغ خایه هام کیسشومیک میزد وتخمام میرفت تودهنش منم دستم توسینه هاش کارمیکرد سرشو گرفتم بلندش کردم لباشو داشتم میخوردم وتیشرتشو میدادم بالا اونم دگمه های پیرهن منو بازمیکرد و قربون صدقم میرفت تیشرتشو درآوردم بعدپیرهن خودمو پاهامم ازتو شرت و شلوارم درآوردم اونم دامنشو درآوردبین میزومبل خوابوندمش کمی میزو کنارزدم شروع کردم به خوردن سینه هاش زبونمو دورنوک سینه هاش میچرخوندم ومیک میزدم اونم سرمونوازش میکردومیگفت :قربون اون کیر خوشگل و خوش مزه ات برم باورم نمیشه حامدجونم داره منو میکنه منم که این حرفاش دیوونه ترم میکرد چندتا لیس اززیرسینه هاش زدمو رفتم سراغ شرتش کمرشو بلندکردتاشرتشوبکشم پائین بعد کمی پاهاشوشرتشوکه درآوردم تازه کسشوکه دیدم ناخداگاه گفتم :جون چه گوشتیه بعد شروع کردم به لیسیدن ازبالاش لیس زدم بعدرفتم سراغ لای کسش وبعد دورچاک کسشو میلیسیدم دیگه سروصداش دراومده بود سرموگرفت ومنوازلای پاش کشید روخودش گفت:حامدجان قربون اون کیرت برم تادسته بکن توش منم یکی از بالشتک های مبلشون روگذاشتم زیرکونش کیرم مالیدم درکسش ازنم کسش کیرم خیس شد اونم هی میگفت بکن توش چندباری کلشو مالیدم درکسش وبعد یه هولش دادم تا نصف رفت بعد یه ریزه کشیدم عقب و تا دسته جاکردم شروع کردم به جلوعقب کردن همینجوریکه جلوعقب میکردم توچشماش نگاه میکردم دیگه سیاهی چشمش رفته بود بهم گفت:آبم داره میادحامد بعد لب پائینمو به دندون گرفت و از زق زق تو کسش فهمیدم آبش اومد منم تندتروتندترجلوعقب کردم خواست آبم بیاد درآوردم ریختم روشکموسینه هاش بعد همونجا ولوشدم . اون پاشد کیرمو میچلوند تا تمام آبشو خالی کردوبادستمال پاکش کردو بازبون دورکلشولیسید بعد بوسش کردو پاشد رفت تو توالت . من هم راضی ازحالیکه کرده بودم همونجا تو فکرراه بعدی بودم که اومد نشست بالاسرم سرموگذاشت روپاهاش شروع کردبه نوازش و گفت: خیلی حال کردم توچی منم باسرتائیدکردم بعد گفت:خیلی دوست داشتم باتو حال کنم برای همین هم همیشه راجع به این چیزاباهات حرف میزدم همش توهم که اصلا"توباغ نبودی(منم دوزاریم افتادچرابهم میگفت ببو) من پرسیدم خاله چرابچه دارنمیشی؟الاآن هفت هشت ساله آقاحسام گرفتدت .جواب داد اصلا"حسام مردنیست که منوبچه دارکنه ... گفتم :یعنی چی؟
گفت: یعنی اصلا"احساس نداره اوایل فکرمیکردم بیرون باکسی دیگس ولی فهمیدم نه اصلا"خیلی سرد گفتم:نمیکنه؟ گفت:چراباهزارزورماهی یکی دو دفعه گفتم:خوب ببرش دکتر گفت:نمیادمنم دیگه خسته شدم . بعدش یک کم مکث کردم وپرسیدم وحید چی؟ گفت: وحید آره باهم برنامه داریم خیلی وقته خیلی پسره خوبیه من خودم بهش گیردادم خوب منم میخوام حسام هم که بی بخاربعد لبخندی زدوگفت:ولی تویه جوردیگه میکنی آره دیگه انقدرشیطونی کردی که دیگه خبره شدی. ایناروکه داشت میگفت رفت سراغ سینه هام یه دستی کشیدو بعد نوک سینه هامومالید انگشتشوباآب دهن خیس کردومالید به نوک سینه هام منم باانگشت با چوچولش بازی میکردم وانگشتمو توکس نرمش میکردم یه بوسم کرد گفت:پاشوبریم تواتاق دوتائی پاشدیم رفتیم تواتاق . منوبه پشت روتخت خوابوند افتادروم شروع کرد به خوردن سینه هام کیرم داشت میشد که رفت سراغ کیرم ازپائین به بالا شروع کردبه لیسیدن بعدکلشوگذاشت تو دهنشو ساک میزد وبعد بادستش کیرمو بالا گرفت و رفت سراغ خایه هام چندتالیس ازش زد وبه دهن گرفت و تخماموتودهنش می کرد ومیمیکید بادندون هم پوستشومیکشیدتا مچ دستشو گرفتمو کشیدمش بالا یه بوسی ازسرش کرد و اومدروم چاک کسشو میزون کردروکیرم ونشست روش شروع کردبه بالاوپائین کردن منم بادستام کپلشو گرفته بودم وبالاو پائین میشدم وسینه هاشم که دم دهنم اومده بود میخوردم گفت: حامد آبم داره میاد ولب پائینمو گازگرفت ومنم سفت بغلش کردم وفشارش دادمو کیرم هم توکسش نگه داشتم تا نبض زدن اومدن آبشوحس کنم. پاشدم و رفتم پشتش که چهاردستوپا بودوازپشت کردم توکسش جلوعقب میکردمو با دستام کپلشو سفت فشارمیدادمو هلش میدادم جلوو میکشیدمش عقب گاهی اوقات هم دستمو دراز میکردم نوک سینه هاشو لای دوتاانگشتام تکون میدادم آه و اوهش حسابی دراومده بودو میگفت:قربون کیرت برم قربون کردنت برم قربون دستات برم ........ سینه اش دیگه چسبیده بود به تخت تو همین حال گفت سوار شومنم سوارشدم انقدرتندمیزدم که همه جای بدنش مرتعش شده بود تا یک کم یواش کردم فهمید گفت: بریز توش بهم جون میده من گفتم:آخه که ریختم توش . بعد برگشت کلشومیک زد و منم افتادم روتخت............. از اون روز به بعد هرفرصتی پیش بیاد با هم سکس داریم .
     
#116 | Posted: 6 Apr 2011 08:53
من و خاله رویا

امروز دارم انتخاب واحد می کنم ، از خاله رویا هم خواستم باهام بیاد و کمکم کنه ، آخه اون قبل از من دانشگاه رفته و برای خودش کلی تجربه داره . اون الان سال چهارم مدیریت بازرگانی هستش و می دونه الان چی باید انتخاب کنم تا آخر ترم بتونم بهتر واحد هایم رو پاس کنم . توی دانشگاه بچه ها فکر می کردن که اون دوست دخترمه ، آخه 2 سال تفاوت سنی کمه و نشون نمی ده و منم به روی خودم نمی آوردم و اونو بجای خاله رویا ، رویا جون صدا می کردم .
بعد از انتخاب واحد با هم رفتیم رستوران و با هم نهار خوردیم . به خاطر برفی که اومده بود ، هوا سرد و خیابون خیلی سُر بود ،برای همین هم دستشو گرفتم که لیز نخوره و کردم تو جیب کاپشنم که گرم هم بشه . دستامون تو هم گرم شد و انگشتامون تو هم گره خورد . این شد عادت ما و همیشه بیرون که می رفتیم همین استایل رو حفظ می کردیم . لذت گرمای دستاش برام جالب بود . با اینکه از بچگی با هم بازی می کردیم و دست همو می گرفتیم ، ولی این حرارت داغی متفاوتی داشت . برنامه زمستونمون را بازم داشتیم ، با بچه ها می رفتیم لواسون و برف بازی و سرسره بازی با تیوب . و از امسال بازیمون متفاوت بود ، خودمون دوتایی و با هم توی یک تیوب ! اولش من پایین بودم و رویا که سر میخورد من می گرفتمش و بعد از چند بار گفتیم که با هم سر بخوریم . من می نشستم و اون پشت سرم و وقتی می رسیدیم پائین پرت می شدیم روی هم . بعدش جامون رو عوض کردیم و من نشستم پشتش . این دفعه منم نامردی نکردم و وقتی افتادیم ، خودم رو انداختم روی رویا و زیر برف های لهش کردم . کلی خندیدیم و دنبالم کرد و بهم برف می زد ولی چون زورش کم بود برف ها بهم نمی خورد ، برای اینکه لجش رو دربیارم ، می ایستادم جلوش و وقتی می زد جا خالی میدادم . برای اینکه دلش نشکنه آخر سر رفتم جلوش و منو هول داد تو برف ها ، منم دستش رو گرفتم و اونو با خودم انداختم زمین . افتاد روم و همون کاری رو کرد که من چند دقیقه قبلش باهاش کرده بودم . این روال ادامه داشت و توی چند باری که رفتیم برف بازی همین جور با هم شیطنت می کردیم و کم کم داشت زمستون تموم می شد . آخرین روزی که رفتیم من نشستم پشت رویا و سر خوردیم وسط های راه برف کم تر شده بود و تکون شدید می خوردیم که من رویا رو محکم بغل کردم که از روی تیوب پرت نشه ، توی اون گیر و دار نمی دونم چی شد که وقتی بغلش کرده بودم دستام روی سینه های رویا بسته شد و سفت سینه هاشو گرفته بودم . وقتی رسیدیم پائین تازه فهمیدم چه خبر شده و زود بلند شدم و خودم رو از برف تکوندم و رفتم سمت ماشین . رویا هم اومد و چیزی بهم نگفت و به روم نیاورد که چه اتفاقی افتاده . تو راه سکوت بینمون حاکم شد و منم نمی خواستم جو اینقدر سنگین باشه ، رفتم سمت یه کافی شاپ و با هم قهوه خوردیم که گرم بشیم . توی کافی شاپ هم حرفی بینمون رد و بدل نشد و برای ناهار هم همراهم نشد .
نمی دونستم باید چی کار کنم . اصلاً حواسم نبود و می ترسیدم که رویا دیگه باهام خوب نباشه . از طرفی هم نمی تونستم در موردش باهاش حرفی بزنم ،چون نمی تونستم عکس العمش رو پیش بینی کنم . خلاصه یه هفته ای بود که با هم تماس نداشتیم . بعد از یه هفته دلم طاقت نیاورد و بهش زنگ زدم و گفتم دلم براش تنگ شده و گفتم میام بالا خونشون .
مادربزرگ با پدربزرگم رفته بودن مسافرت و رویا داشت تنهایی غذا درست می کرد . چون خونه تنها بود لباس راحتی تنش کرده بود یعنی تاپ و شلوارک . تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم ، رفتم توی حال نشستم جوری که رویا توی دید مستقیم من نباشه . آخه خجالت می کشیدم و از اتفاق هفته پیش هم ناراحت . نمی خواستم رویا بفهمه که من از این موضوع در تعجبم . ولی واقعاً در تعجب بودم که چرا لباسش رو عوض نکرده . خلاصه من مشغول ماهواره بودم و رویا ناهارش رو آورد روی میز گذاشت و منم صدا کرد که باهاش هم غذا بشم . اولش تعارف کردم و گفتم نمی خورم ولی بعدش دیدم اومد دستم رو گرفت و منو بلند کرد و برد سمت میز . غذا رو شروع کردیم ، سرم رو بالا نمی آوردم و فقط با غذام بازی می کردم که رویا سر حرف رو باز کرد .
حالا یه اتفاقی افتاد . بازی اشکنک داره ، سر شکستنک داره . مگه تو از عمد کردی ، توی بازی بودیم داشتیم کیف می کردیم . ناراحتی نداره که ، منم خاله توام . به کسی هم که نمی گیم . بعدشم منو تو بزرگ شدیم و می دونیم کار درست چیه . تو دیگه بچه نیستی که ، همه چیز رو هم خوب می فهمی . پس ناراحت نباش و بهش فکر نکن . حالا هم ناهارت رو بخور .
من که از خجالت قرمز شده بودم ، نمی دونستم باید چی بگم . رویا آب پاکی رو ریخت رو دستم و منو خلع سلاح کرد . دیدم کاری از دستم بر نمی یاد . بلند شدم رفتم سمتش و از پشت بغلش کردم ولی این دفعه حواسم بود که دستم رو کجا بزارم و صورتش رو بوسیدم . بعد ناهار با هم ظرف ها رو شستیم و وقتی کنار هم بودیم بازوهامون به هم نزدیک بود هر از چندگاهی به هم می خورد . انگار دستم داشت آتیش می گرفت . با هم روی کاناپه نشستیم و ماهواره دیدیم ، دست بر قضا اون موقع هم پی ام سی داشت یک شویی نشون می داد که یک مرد ، زنش یا دوست دخترش رو از پشت بغل کرده بود و از زیر سینه های زن رو گرفته بود . من یه نمی نگاهی به رویا کردم و همون موقع هم اون داشت به من نگاه می کرد . و وقتی نگاهمون رسید به هم ، هر دو زدیم زید خنده و نخند و کی بخند .
رفتم پایین خونه خودمون . به هیچ وجه نمی تونستم درس بخونم ،اصلاً حواسم جمع نمی شد . مرتب به فکر هفته پیش و امروز بالا به حرفای رویا بودم . امتحانات ترم داشت شروع می شد و رویا هم امتحان داشت . زیاد نمی شد برم پیشش ، چون از من خرخون تر بود . برای همین هم درس خوندن رو بهونه کردم و می رفتم بالا پیش رویا . البته اون زرنگ تر از این حرف ها بود و نمی ذاشت من شیطنت کنم و منو به زور می نشوند سر درسم . چند باری که مامانم اومده بود بالا و دید که من دارم سخت درس می خونم ، بعدش خودش منو میفرستاد بالا پیش رویا که اونجا درس بخونم . منم به بهانه های مختلف می رفتم توی اتاق رویا و ازش سوال می پرسیدم و چون رویا این درس ها رو قبلاً خونده بود ، بلد بود و جوابم رو میداد . منم به عنوان تشکر و جایزه اونو می بوسیدمش .
نمی دونم چرا باید این اتفاق ها باید برای من می افتاد . یکی از همین بار ها که داشتم می بوسیدمش ، رویا سرش رو برگردوند سمت من و توی همین حین من بوسیدمش ولی این بار لباش رو !
چشمام گرد شد و اونم به من خیره شد و گفتم عالی بود جوابت و زودی زدم بیرون . نشستم سر درسم و یه سه ساعتی بود که نرفتم سوال بپرسم . دیدم اومده بالای سرم و داره بهم می خنده . گفته چیه خنده داره دارم درس می خونم . گفت نه . گفت از این می خندم که یه بوسه از لبام چه جوری مغزت رو باز کرده که توی این سه ساعت حتی یه سوال هم برات پیش نیومده . آخه تا قبل از اون هر بیست دقیقه یه سوال برای خودت دست و پا می کردی . دیدم دستم رو خونده ، زدم زیر خنده و گفتم نه اینکه تو هم تمام تلاشت رو می کردی که به من پاسخ درست بدی و جایزت رو بگیری . و هردو نشستیم و نخند و کی بخند . شب های امتحان که بود تا دیر وقت بیدار بودیم و درس می خوندیم . برای اینکه خوابمون نره یه نخ به پای خودمون بسته بودیم و اگر می دیدیم اون یکی خوابیده ، پامون رو می کشیدیم و طرف مقابل بیدار می شد . بعضی شب ها که می دیدم رویا خیلی خسته هستش و سخت به خواب رفته بیدارش نمی کردم و کمکش می کردم که بره روی تختش تا بخوابه . بعدشم منم می رفتم پائین و توی اتاق خودم می خوابیدم . یه شب که می خواستم رویا رو بلندش کنم ، بهم گفت که جون نداره بلند بشه ، برای همین بغلش کنم و بذارمش روی تختش . موندم چی کار کنم . از این حرفش به شگفت اومدم . ولی چاره ای نداشتم ، دلم براش می سوخت آخه اون درسش رو خوب بلد بود و بیشتر به هوای من بیدار می موند تا من درسم رو بخونم . برای همین یه دستم رو گذاشتم زیر گردنش و یه دستم هم زیر زانوش و بلندش کردم . تا بلند شدم دیدم سرش رو گذتشد توی بغلم و عین بچه ها خودش رو جمع و جور کرد . تا به حال این قدر معصومانه ندیده بودمش . دلم نمی خواست بزارمش روی تخت . می خواستم تا خود صبح همین جور توی بغلم بخوابه . وقتی گذاشتمش روی تخت ، دست منو گرفت و بهم گفت که ازم ممنونه که بغلش کردم . منم بوسیدمش و پتو رو روش کشیدم و رفتم پائین توی اتاق خودم .
امتحاناتمون تموم شد و به افتخارش رفتیم بیرون ناهار خوردیم و تا شب توی خیابون ها تاب خوردیم . رویا خیلی سرش شلوغ بود و اصلاً این روزها حوصله نداشت . آخه ترم آخر بود و باید پایان نامه اش رو تموم می کرد . منم زیاد بهش گیر نمی دادم و گهگاهی برای اینکه هوای سرش عوض شه ، باهاش می رفتم بیرون .
رسیدیم به تابستون و امتحانات آخر ترم . باز هم شب بیداری و خر زدن . ولی این بار رویا فقط باید می نوشت و چیزی برای خوندن نداشت . من که ترم پیش نمره های خوبی گرفته بودم ، تصمیم گرفتم که این ترم هم پیش رویا درس بخونم و مامانم هم با این موضوع موافق بود و به رویا از پشت می رسوند که منو تحت فشار بزاره تا بیشتر درس بخونم . توی پایان نامه رویا تا جایی که می تونستم بهش کمک کردم . البته کمک های من فقط در حد این بود که براش آب میوه خنک بیارم یا برایش مطالبش رو تایپ کنم و نهایتاً شونه هاش رو براش ماساژ بدم . که البته توی این موضوع داشتم حرفه ای می شدم . و بیشتر ترجیح میدادن از این طریق بهش کمک کنم . یه روز هوا خیلی گرم شده بود و رویا هم کلافه ، می خواستم سربه سرش بذارم ولی دنبال یه سوژه می گشتم . به ذهنم رسید که یه لیوان آب بردارم و بریزم سرش تا حرصش در بیاد و یه خورده جو عوض شده ، به بهانه ماساژ دادن شونه هاش رفتم بالای سرش و یه لیوان آب خنک با یخ ریختم روی سرش ، مثل فشنگ از جاش پرید و داشت بال بال می زد . ا.لش ترسیدم ولی بعدش دیدم از سرما شوکه شده و بعدش که حالش جا اومده بود افتاد دنبالم که تلافی کنه . البته زیاد نتونست دنبالم بیاد ، آخه توی حال وقتی جلوی آینه رسید و خودش رو دید از دنبال کردن من پشیمون شد . آخه تی شرتش خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود و سینه هاش برجسته شده بود . به من یه نگاهی کرد و گفت حسابت رو می رسم . رفت توی اتاقش تا لباسش رو عوض کنه ، من خر نفهنیدن و دنبالش روفتم توی اتاق ، اونم متوجه من نشد و پشتش به من بود و تی شرتش رو درآورد و یه تاپ حلقه ای تنش کرد . منم به روی خودم نیاوردم و رفتم توی اتاقش و گقتم دیدی بهتر شد ، هم خنک شدی ، هم بدو بدو کردی خون توی بدنت جریان پیدا کرد ، هم لباست رو عوض کردی و خوشگل شدی . بازم سوتی ! این بار همون موقع بهم جواب داد و گفت به به آقا رو ببین ، تاپ حلقه هم می پسنده . منم دیدم ضایع بازی شده گفتم نه ، رنگ نارنجی بیشتر بهت میاد .
خلاصه این پایان نامه رویا شده بود سوژه شیطنت من . به بهانه های مختلف براش تایپ می کردم و ازش کولی می گرفتم ، من امروز ناهار اینو می خورم ، یالا من خسته شدم ، بدو ماساژم بده و ... . بیچاره می دید اگه خودش تنهایی کارش رو بکنه ، زحمتش کمتره . من امتحاناتم تموم شده بود و مدارس هم تعطیل شده بودن . همه خانواده می خواستن برن مسافرت ولی رویا نمی تونست بره ، آخه پایان نامه اش تموم نشده بود و مجبور بود خونه بمونه . منم که از ماجرا با خبر بودم به بهانه ای برای تابستان واحد برداشتم و مجبور بودم بمونم . از طرفی هم مقدمات رو فراهم کرده بودم و توی این مدت یه بخشی از تحقیقات و آمار گیری رویا رو شروع کرده بودم و اگر تموم نمی کردم کار رویا معطل می موند . برای همین منم پیش رویا موندم تا هم دانشگاهم رو برم و هم کار تحقیقاتی رویا را تموم کنم . خانواده من هم مثل هر سال یه سفر دو هفته ای به اروپا رو شروع کردن و من در کنار رویا مشغول به تحصیل علم .
شب ها من پائین تنها بودم و رویا بالا تنها ، چاره چه بود قرار شد یک هفته من پیش رویا باشم و یک هفته رویا پیش من . شب ها تا دیر وقت بیدار بودیم و کارهای رویا رو می کردیم . رویا هم روزها می خوابید و من می رفتم سر کلاس می خوابیدم . یکی از این شب ها رویا پشت کامپیوتر خوابش برد ، وقتی از خواب پریدم دیدم پشت میز گرفته خوابیده ، رفتم بلندش کردم و بردمش روی تختش ، وقتی پتوش رو کشیدم روش ، صدام کرد و گفت که خیلی گرمشه ، خواستم برم براش آب خنک بیارم ، ولی گفت آب نمی خواد ، بجاش بهش کمک کنم تا لباسش رو عوض کنه . یک خواهش نا متعارف . یه خورده مِن و مِن کردم که گفت تو که اون منو دیدی که داشتم لباسم رو عوض می کردم ، دیگه مشکلت چیه ؟ گفته هیچی ، مشکلم اینه که نمی دونم چی می خوای تنت کنی ؟ خندید و گفت تاپ حلقه ای که نانجی هستش با شلوارکش ، توی کشوی دوم توی کمد لباسامه . چیزی نگفتم و رفتم لباسی که می خواست رو آوردم . گذاشتم کنارش . دیدم نشست و دستاش رو گرفت بالا و منتظر ماند . بعدش گفت باید دونه دونه برات توضیح بدم .؟ منم آروم لباسش رو در آوردم و اون همچنان مثلاً خواب بود . تاپش رو تنش کردم و اون بلند شد ایستاد منم فهمیدم و آروم دکمه شلوار لی اش رو باز کردم و شلوارش رو درآرودم ، خوابید روی تخت و پاهاش رو کمی بلند کرد ، منم شلوارک رو پاش کردم و آخر سرهم خودش کمک کرد تا شلوارکش رو بکشم بالا . وقتی تموم شد یه لبخند زد و خواست منو ببوسه ، رفتم که ببوسمش که سرش رو خم کرد و لبام رو بوسید . و آروم گفت لبات رو بوسیدم تا شاید منم مغزم باز بشه .
رفتم توی حال و روی مبل دراز کشیدم و به رویا فکر می کردم که چرا امشب اینجوری بود ؟ واقعاً می خواست چه به من بگه . وقتی چشمام رو بستم تمام حرکات رویا اومد توی ذهنم . تازه الان داشتم بدن رویا رو میدیدم . انگار توی بیداری کور بودم و چیزی ندیده بودم . روی بدنش یه دونه مو پیدا نمی کردی ، وقتی تی شرتش رو درآوردم ، سینه هاش مثل دوتا هلو بود ولی درشت و آبدار ، خط وسط سینه هاش یه عمقی به سینه اش داده بود که نمی دونم به چی می شه تشبیه اش کرد . وقتی هم که داشتم دکمه شلوارش رو باز می کردم ، مجبور بودم یه دستم رو بذارم پشت شلوارش که رفت پشت شورتش و وقتی هم داشتم شلوارش رو در می آوردم یه کمی هم شورتش به پایین سُر خورد . اون موقع که روی تخت خوابید و پاهاش رو کمی بالا گرفته بود، دیدم که شورتش از یه طرف رفته بود لای باسنش و یه طرف باسنش کامل پیدا بود ، سفید و قلمبه و .....
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که آبم اومده ، ترسیدم که نکنه رویا فهمیده باشه ، تندی بلند شدم و رفتم پائین و حمام کردم و لباسم رو عوض کردم و اومدم بالا . دیدم رویا هم دوش گرفته و به من با خنده گفت آفیت باشه ، می گفتی می خوای بری حموم ، خب بهت حوله میدادم همین جا میرفتی ، لباس بود بهت بدم . منم گفتم باشه دفعه بعدی حتماً بهت می گم .
جمعه که تعطیل بود ، رویا کارش رو هم تعطیل کرد و قرار شد با هم خوش باشیم . قرار شد تا ظهر هر کی برای خودش باشه و ناهار رو هم بریم بیرون و تا شب بچرخیم . من که کاری نداشتم و رفتم پائین و مایو پوشیدم تا برم استخر . توی استخر یه کم شنا کردم تا سونا بخارش دربیاد . وقتی بخارش در اومد رفتم توی سونا و دراز کشیدم . بین خواب و بیداری بودم که دیدم یه نفر داره پشت کمرم رو ماساژ میده ، اول فکر کردم دارم خواب میبینم ولی یهو رویا گفت دوست داری همین جوری ماساژت بدم ؟ برگشتم دیدم رویا بیکینی هاشو تنش کرده و اومده توی سونا و داره منو ماساژ میده . بلند شدم نشستم و گفتم رویا این چه کاریه ؟ اگه مامانم اینا بفهمن چی ؟ کله منو می کنن . گفت نگران نباش ، من الان باهاشون صحبت کردم . گفتم تو رفتی با دوستات بیرون و منم دارم خونه رو جمع و جور می کنم . خندیدم و گفتم یه ذره پائین تر لطفاً .
خنیدید و گفت حتماً . ماساژ رو ادامه داد تا از کمر و دستام رسید به باسن و پاهام . تمام تنم شل شده بود و داشتم حال می کردم . ولی وقتی اومد روی پاهام مدل ماساژش تغییر کرد و یه جورایی حال و هوای سکسی گرفت . منم آروم آروم ناله می کردم و اونم برای خودش حال می کرد . خلاصه ماساژ رویا تموم شد و منم با یه کیر سیخ کرده برگشتم و طاق باز خوابیدم . رویا انگار کیر منو ندیده باشه ، رو کرد به منو گفت : منم خسته شدم حالا نوبت توئه که منو ماساژ بدی ، یالا تنبلی نکن . تو تازه مردی و من زنم . گفتم باشه و اونم خوابید ولی طاق باز . شروع کردم به ماساژ دستاش . از نوک انگشتاش شروع کردم تا به به بازوهاش رسیدم . انگار داشتم دنبه ورز میدادم . از روغنی که آورده بود استفاده کردم و رسیدم به گردنش ، بعضی جاها بهم می گفت که چی کار کنم . آخه دوره ماساژهای مختلفی رو دیده بود . به سینه هاش که رسیدم اومدم لایی در کنم و برم روی شکم و پهلوهاش که گفت دودره بازی نداریم من درخواست ماساژ کامل دارم و ماساژ کامل هم دادمت . دیدم چاره ای نیست و شروع کرده به ماساژ سینه هاش . فکر کنم بیشتر به جای ماساژ داشتم سینه هاشو میمالوندم . رسیدم به پاهاش و از روی رون پاش لیز می خوردم و می رفتم تا مچ پاش و خلاصه دو تا پاش و انگشتای پاش هم تموم شد . برگشت و به پشت خوابید و گفت حالا کمر و باسن . منم با یک کیر شق که داشت از مایوم میزد بیرون از خدا خواسته بدون هیچ معطلی شروع کردم و روی باسنش که رسیدم ، خودم لبه های مایو اش رو دادم لای پاش تا کونش قلمبه بیافته بیرون . رویا هم گفت خوشم میاد که زود یاد می گیری چه کار باید بکنی و توی تمام مدت ماساژ رویا ، من کیرم مدام بهش می مالید . ماساژش که تموم شد با هم بلند شدیم و رفتیم بیرون و لب آب نشستیم و رویا رفت یه لیوان آب میوه خنک آورد با دوتا نی . شروع کردیم با هم خوردن و چون به ته لیوان رسیده بودیم مجبور بودیم سرهامون رو به هم نزدیک کنیم تا نی به ته لیوان برسه و یه جورایی مسابقه شده بود برای زود تر خوردن ، توی همین گیر و دار لبامون خورد به هم و دوباره همون نگاه . این بار لب از نی برداشتیم ولی سرهامون رو از هم دور نکردیم . و با لبخند هردومون لبامون نشست روی لب همدیگه . آروم توی آب رفتیم و شروع کردیم به خوردن لبای هم . لباش مثل حرف زدنش شیرین بود . کم کم داشتیم می رفتیم سمت پر عمق استخر که من رویا رو گرفتم و بغلش کردم تا روی آب بمونه ، اونم آروم توی بغلم غلتید و ....
از آب اومدیم بیرون و من آبم توی استخر در اومده بود و نمی دونم رویا فهمیده بود یا نه . وقتی می خواستیم دوش بگیریم رویا پیشنهاد داد که من اونو بشورم و اون هم منو بشوره . قبول کردم شروع کردم به شستن موهاش . مدتی طول کشید تا تونستم همه موهاش رو از کف شامپو پاک کنم و اونم کمکم کرد . مونده بودم خودش تنهایی چه جوریی می تونه موهای به این بلندی رو بشوره . تنش رو هم لیف زدم چون با روغن چرب بود . وقتی داشتم کمرش رو لیف میزدم دیدم که یهو سوتینش افتاد زمین و بعدش گفت که سینه هاش هنوز چربه ، برگشت سمت من و بهم لبخند زد و منم با کمال میل سینه هاشو لیف زدم . بعدش هم مطمئن بودم که شورت مایو اش رو در میاره ، منتظر ایستادم و. گفتم حالا نوبت اون یکیه که در بیاری ، رویا هم با عشوه گفت باشه هولم نکن . شورتش رو درآورد و من همون جا میخ کوب شدم . چیزی که می دیدم به ذهن هیچ مردی نمی رسید . یه کس سفید ، کشیده ، لباش به هم چسبیده ، با دوتا لپ در دو طرفش . برای بار اول زیاد بهش درس نزدم و زود با لیف رویش را شستم و رویا رفت بیرون . منم شروع کردم به لیف زدن خودم و مایو ام را درآورده بودم و داشتم خودم رو می شستم که رویا اومد توی حموم استخر گفت نمی خواستی من لیفت بزنم ؟ من که غافلگیر شده بودم گفتم با کمال میل . شروع کرد به لیف زدن ، منم بدون مایو با یه کیر شق کرده ایستاده بودم . هر از گاهی خودش رو می زد به کیرم ولی من به روی خودم نمی آوردم . وقتی میخواست باسنم رو لیف بزنه ، رفته بود پشت سرم و برای اینکه تسلط داشته باشه با اون یکی دستش از جلو پام رو بغل کرد . یعنی درست از زیر کشاله ران که نزدیک کیر و تخمام بود . آبم باز در اومد و ریخت روی دستش و اونم خندید و گفت آخ چی شد ، منم گفتم هیچی ، اونم میگه منو فراموش نکنی که بشوری . خندیدیم و رویا شروع کرد به شستن کیرم . از زیر دست می کشید و از اول با دستش دورش رو حلقه می کرد و میاورد سرش . چند بار این کار و کرد و گفت خوبه دیگه ، قشنگ تمیز شد . منم خندیدم و از استخر اومدیم بیرون .
دو سه روزی کامل درگیر درس و دانشگاه بودیم و شب که می شد تا دیر وقت بیدار بودیم و روی پروژه رویا کار می کردیم . یه شب من رفتم قهوه بیارم تا خواب از سرمون بپره . وقتی برگشتم دیدم رویا رفته روی تخت دراز کشیده و پتو رو روی خودش انداخته . تعجب کردم آخه به شکم خوابیده بود و سرش رو گذاشته بود زیر دستاش . گفتم شاید دلش برای مامانش تنگ شده و داره غصه می خوره . رفتم کنار تختش نشستم و آروم سرش رو نوازش کردم و گفتم رویا جونم ، از چیزی ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفت نه . خسته شدم ،تمام بدنم له شده ، نمی دونم باید چی کار کنم . گفتم می خوای یه خورده ماساژت بدم تا حالت جا بیاد ؟ گفت آره لطف می کنی . منم رفتم روغن آوردم و پتو زدم کنار . رویا بدون لباس و با یه شورت تی بک به پشت روی تخت خوابیده بود و باسنش رو قلمبه کرده بود . منم خندیدم و گفتم یادم رفته بود که هوا خیلی گرمه . وقتی رویا خندید ، باسنش شروع کرد مثل ژله لرزیدن و منم خیره به اون لرزونک ها . کمی پنجره رو باز کردم تا هوای بیرون بیاد ، یه نسیم خنکی از لای پرده ها شروع به وزیدن کرد . منم لباسم رو در آوردم تا روغنی نشه و گفتم که منم گرممه . خلاصه شروع به ماساژش کردم و نگاهم کامل به نخ پشت شورتش بود که لای باسنش رفته بود . دستام رو روی باسنش گذاشتم و سر دادم پائین و بردم لای پاش . اونم نا مردی نکرد و آروم پاش رو باز کرد و دستام رسید به کس اش . از اونجا هم آروم دو طرف لبای کس رویا رو نوازش کردم و رویا خیلی آروم شروع به ناله کردن کرد . منم از فرصت پیش اومده استفاده کردم و گفتم یادش بخیر زمستون می رفتیم لواسان سرسره بازی ، یادته تو جلو می نشستی و منم پشتت بودم ، وقتی پائین می رسیدیم پرت می شدی و منم می افتادم روت ؟ گفت آره . و منم بلافاصله افتادم روش و گفتم یادش بخیر . دوتایی خندیدیم و از پشت محکم بهش چسبیدم . کمی خودش رو بهم مالوند و گفت می خواد برگرده . بلند شدم تا برگرده . دستاش رو باز کرد و منو توی بغلش کشید و سرهامون روبه روی هم قرار گرفت و با شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه . از طرف دیگه هم من کیرم رو چسبونده بودم به کسش . با دستاش می خواست شورت منو در بیاره که کمکش کردم و شورتم رو درآوردم . با یه دست کیرم رو گرفت و شروع کرد به زدن . بعد از چند لحظه ای گفتم منم خودم می تونم برای خودم جلق بزنم ولی تو نمی خوای برای من ساک بزنی ؟ خنیدید و گفت تا آخرش می کنم توی دهنم تا حالت جا بیاد . شروع کردن به لیسیدن کیرم . از زیر تخمام شروع کرد تا رسید به سر کلاهک کیرم . منم از همه جا بی خبر ، صبح که رفته بودم حموم ، موهای کیرو تخمام را با تیغ زده بودم و کیرم شده بود مثل کف دست سفید . اونم حال می کرد و با ملچ و ملوچ می خورد . منم صدای نالم
     
#117 | Posted: 6 Apr 2011 15:41
رضا و مامانش
من رضا 19 سالمه و پشت کنکوري هستم..ميخوام سکس با مامانمو براتون تعريف کنم..مامانم 39 سالشه و بعد از به دنيا آوردن من لوله هاشو بست و ديگه نخواست حامله بشه..من وقتي 10 سالم بود مامان بابا از هم جدا شدن و از اون موقع تا الان منو مامان تنها زندگي ميکنيم و خرجمونم بابا بزرگم ميده...اين داستان ماله پارساله..من تازه به سکس و جنس مخالف علاقه پيدا کرده بودم..فيلم سوپر زياد ميديدم از ماهواره و با جلق خودمو خالي ميکردم..تا اينکه مامانم يه کمر درد شديد گرفت..دکتر که رفتيم گفت بايد استراحت کنه و پماد پيروکسيکام بماله به کمرش و ماساژ بده چند روزه خوب ميشه فقط تا خوب ميشه رو تخت نخوابه و روي زمين بخوابه....اومديم خونه گفتم مامان خدا رو شکر مشکل خاصي نبود..گفت آره ولي تو بايد زحمت پمادو بکشي گفتم چشم ..شب موقع خواب مامان گفت من امشب تو حال پيشه تو ميخوابم که پمادم بمالي برام....من هر شب تو حال پايه ماهواره مي خوابم...جامو انداختم مامانم جاشو انداخت پيشه منو پيرنشو درآورد و سوتينشم باز کردو خوابيد رو شکمش و گفت بيا پمادو بزن برام..من يه لحظه سينه هاي سفيدو گردشو ديدم ولي هيچ حس بدي بهم دست نداد چون اصلا فکر سکس با مامانمو نميکردم..نشستم کنارشو پمادو ماليدم رو کمرشو چند دقيقه ماساژ دادم مامان گفت مرسي پسرم کافيه بخواب ديگه..يکي دو شب همين جوري گذشت..شب سوم مامان با يه شلوارک خوابيدو پيرنو سوتينشم درآورد منم پمادو برداشتم و شروع به ماساژ دادن کمرش کردم..وقتي دستمو آروم ميکشيدم رو کمرش آروم آه ميکشيد و کونشو تکون ميداد و ناله ميکرد...نا خود آگاه کيرم راست شد دست خودم نبود ..مامان با صداي لرزان و حشري کننده ميگفت بمال پسرم خوب بمال دارم ميميرم...کارم تموم شد مامانم گفت مرسي خيلي خوب منو ميمالي..اينو که گفت قند تو دلم آب شد بعد بلند شد جلوي من به سينه هاي لختو آويزونشو ديدم و بعد از مکس طولاني پيرنشو پوشيدو جاهامونو که جفت کرده بودو و رفت خوابيد سر جاش...من داشتم از حشر ميمردم رفتم ماهواررو روشن کردمو گذاشتم مامانم که به کمر و رو به ماهواره دراز کشييده بخوابه...بعد رفتم رو کاناله اسپايس يه مرد کيرشو گذاشته بود تو کس يه زنه و تلمبه ميزد..خيلي حالم بد بود گفتم يه جلق بزنم خودمو راحت کنم کيرمو در آوردمو به فيلم نگاه ميکردمو جلق ميزدم يه لحظه نگام به مامان افتاد..احساس کردم بيداره و يه لحظه چشاشو باز کرد...واي رنگم زرد شد گفتم نکنه بفهمه يهو يه تکون خوردو پشتشو کرد به من جوري که کونش چسبيد به رون پام...وايييي نفسم بند اومد..کونش تو شلوارک خيلي نرمو تپل بود...با توجه به شيطونياش موقع پماد ماليدن شک کردم بيداره و عمدا اين کارو کرده...آروم دستمو گذاشتم رو کونش ديدم تکون نخورد فهميدم بيداره..منم به پهلو خوابيدم و خودمو چسبوندم به کونش...بازم چيزي نگفت...کيرمو مالوندم در کونش و هي ميمالوندم بهش...حالم خيلي بد بود..يهووووووو يه تکون خورد...برق از چشام پريد گفتک الانه که پاشه پوستمو بکنه..ولي ديدم دستشو برد طرف کونش و شلوارک و شرتشو باهم کشيد پايين....وايييييي اصلا باورم نميشد..کون لخت و سفيدشو که ديدم ديوونم کرد..ولي مامانم به پهلو خوابيده بود و کونش به من بود و تکون نمي خورد..فهميدم ميخواد من خجالت نکشم...همون طوري به پهلو رفتم جفتش کيرمو تف زدم خيسش کردم حسابي ..يه پاشو دادم بالا و دستمو خيس کردمو چند بار کشييدم رو کسش...اه بلندي کشيد ..ولي برنگشت و چيزي نگفت. ... ..آروم کيرمو گذاشتم تو کس مامان و کردمش تو..وايييييي چه کس نرمو گرمو تنگي...مامانم يه جيغ کوچولو زدو ناله کرد آروم کيرمو تو کسش عقب جلو کردم....سکس از پهلو خيلي حال ميداد...تلمبه زدنمو تند کردمو کيرمو ميونستم خيلي کير احتياج داره آخه 8 سال بود که کير نرفته بود تو کسش ...منم محکم تا ته ميکردم تو کسش...مامانم داشت از لذت ميمردو نفس نفس ميزد ولي اصلا تکون نميخورد...ديگه کيرم داغ شده بود حس کردم آبم داره مياد..ميدونستم مامان حامله نميشه با خيال راحت کيرمو فشار دادم تو کسشو با شدت تمام آبمو ريختم تو کسش....واي که چه حالي داد..راحت شدم..کيرمو دراوردمو رفتم سر جام...مامانم همونجور موندو تکون نخورد مثلا خواب بود..همش به اين فکر ميکردم که صبح چه جور با مامان روبرو شمو تو چشاش نگاه کنم......... صبح بيدار شدم رفتم تو آشپزخونه مامان اومد جلوم من سرخ شدم...گفت سلام پسرم خوب خوابيدي گفتم آره راحت راحت خوابيدم...گفتم تو چي مامان؟ گفت هيچ وقت اينقدر راحت نخوابيده بودم و يه لبخند زد...منم فهميدم ديشب خيلي بهش خوش گذشته و ميدونستم که ديگه هر وقت بخوام ميتونم مامانمو بکنم
     
#118 | Posted: 7 Apr 2011 15:08
سكس با بهترین خواهر دنیا


سلام خدمت دوستان.من بهرامم اين ماجراچندروز پيش برام اتفاق افتاد كه بهترين خاطره عمرمه من يه آبجي 21 ساله دارم كه تازه 2ماهه كه عقدكرده وخودمم كه 25سالمه ومجردم.از زماني كه داستانهاي سكسي ميخونم به آبجي خوشكلم نظر پيداكردم.چندروز پيش ازدانشگاه اومدم خونه چون با دوست دخترم بهم زده بودم حالم خوش نبود.مريم(آبجيم)اومد پيشم آخه مابهم خيلي وابسته ايم گفت چي شده داداش ناراحتي گفتم نپرس كه دلم خونه آخرش اززيرزبونم كشيد.گفتم بعدعمري دوست دختر پيداكردم سرهيچي بهم خورد.اومد كنارم نشست گفتم خوش به حالت تو كه شوهر داري ولي من شانس دوستم ندارم.بعدحرفي كه منتظرش بودم زد وگفت الهي قربون داداش گلم بشم درحالي كه دستشو انداخت دورگردنم ادامه داد كه ميخواي من دوستت بشم؟منم دستشو مالوندم گفتم تو عزيزدلمي آبجي گلم. ويه بوس ازلپش گرفتم خواستم بوس دوم روبگيرم كه لباشو غنچه كردمنم ازخدا خواسته لباموگذاشتم رولباي گرمش وچندلحظه اي خوردمشون دستامم بيكار نذاشتم بازوهاش روميماليدم كه اون منوبغل گرفت وفشاردادمنم چون بدنم به سينه هاش چسپيده بودخيلي حال ميكردم.اينونگفتم شوهرش عسلويه كار ميكردو تاحالا فقط يكي دوبار اومده بود پيشش.منم از پشتوماليدم ولباشم ميخوردم بعدش يه كم جرات كردم بايه دست سينه شو گرفتم باخودم گفتم الانه بزنه توگوشم ديدم خودشو راحت كرد منم پرروشدم سينه هاشوازرولباس مالوندم بعدش لباسشو دادم بالا واي چي ميديدم بدن سفيدوبي موآخه آبجيم هميشه لباس آستين دار وكامل ميپوشيد.كرستشو دادم بالا سينه هاي نازشوخوردم ومالوندم ديدم آبجي بادستش كيرشق شدموازرو شلوار ميماله.پاشدم سريع لباشاشو باكمك خودش در آوردم واي چه كس تميزي تازه موهاشو تراشيده بود لباساي خودمم در آوردم وروتختم خوابوندمش شروع كردم كس سفيدوپف كرده شوبه خوردن كه ارضاشد.بهش گفتم مال منوبخور كه گفت بدم مياد ديگه اسرار نكردم گفتم حاضري بكنمت گفت بشرطي كه ازجلو فقط بكني منم از خدا خواسته با تعجب پرسيدم اپن شدي گلم؟ گفت كه پردش حلقويه منم خوابوندمش روتخت وپاهاي نازشوبازكردم ويه تف انداختم در كسش ويواش فرو كردم كه گفت يواشترمنم يواش ادامه دادم توكس تنگش به تلمبه زدن اونم چشاشوبسته بودوآه آه ميكردبعد چنددقيقه تلمبه زدن احساس كردم داره آبم مياد بهش گفتم چكاركنم؟پاهاشو دور كمرم حلقه كرد منم تمام آبمو خالي كردم تو كس تپل وسفيد خواهرم و چنددقيقه اي روش خوابيدم بعدش كيرموكه در آوردم آبم ديدم داره ميزنه بيرون چه صحنه باحالي بود بهش گفتم آبجي نازم درسته آرزوم بود بكنمت وآبموتوكست خالي كنم اما حامله نشي؟ گفت نترس قرص ميخورم بعدشم مريضيم امروزصبح تموم شده رفتم حموم گفتم ممنون خاطرجمع شدم بعدش باهم رفتيم حموم دوباره از كس كردمش وبخواسته خودش والبته ميل خودم آبموريختم توي كسش وتقريبابه آرزوم رسيده بودم.شانسم بابامامان غروب زنگ زدن كه امشب خونه عمورضاكه توي روستاي مجاور شهرمونه ويه ساعتي راه هست ميمونن وصبح ميان.خلاصه اون شب تاصبح دو بارديگه آبجي مريممو ازكس كردمش وآب كمرم رو تاته توي كس نازش ميريختم وشبم تاصبح لخت توبغل هم خوابيديم.صبح آبجي خيلي ازم تشكركرد وگفت كه خيلي توكف كيرشوهرش بوده كه داداشي جبران كرده وازش قول گرفتم كه هميشه باهام رابطه داشته باشه اونم باكمال ميل قبول كردوگفت حتي دوست داره وقتش كه بشه من باردارش كنم وبچه شو من توكس سفيدش بكارم.اين بود خاطره من منتظر خاطراتم باشيد.
     
#119 | Posted: 9 Apr 2011 05:54
سکس با شوهرم
.سلام من شیلا هستم
داستانی رو که می خوام بنویسم سکسم با شوهرم هست می خوام از حالا سکسامو با همسرم رو براتون بنویسم
یه شب حدود ساعت 12 بود من خواب بودم یه دفه حس کردم یه چیزی رو صورتم و لبمه چشمامو باز کردم دیدم کیر شوهرمه شق کرده حسابی منم نشستم بعد شروع کردم به لیس زدن اول سرشو خوب لیس زدم بعد تنه کیرشو تا رو تخماش و بعد سر کیرشو کردم تو دهنم برا خوردن کیرش خیلی بزرگه با ولع می خوردمش خیلی حال میده حدود 5 دقیقه کیر رضا رو می خوردم اونم با من ور می رفت بعد من خوابیدم رو تخت پاهامو باز کردم رضا هم شروع کرد به خوردن کسم وایییییی الان که دارم می نویسم حالم یه جوری میشه خیلی خوب می خوره با زبونش لیس میزد کسمو بعد زبونشو فشار می داد تو کسم وای چه حالی می داد خوب کسمو خورد بعد سینه هامو خرد و میمالید منم کیبرشو گرفته بودم دستم می مالیدم دلم می خواست بازم کیرشو بخورم
بعد کیرشو گذاشت رو کسم و یواش فشار داد تا سرش رفت تو کسم خیلی کیرش بزرگه یواش یواش شروع کرد به زدن هی کیرشو بیشتر می کرد توش دیگه داشت تند تند میزد تا ته منم صدام رفته بود بالا من موقع سکس خیلی سرو صدا میدم ان جوری حالش بیشتره خلاسه همین جور پاهام بالا اونم می کرد بعد کیرشو در آورد منم قمبل کردم اونم از پشت شروع کرد به کردن کسم خیلی تند تلمبه می زد چه شبی بود تا می تونست منو خوب کرد من دیگه ارضا شده بودم اونم داشت آبش می یومد که کیرشو در آورد ریخت رو سینم و کیرشو گذاشت بین سینه ام و همونجا کرد اینو خیلی دوست دارم اون شب خیلی حال داد یه ربع منو می کرد .
راستی من 180 قدمه و 65 وزنم و سینه هام 75 و دوره باسنم 95
من اولین باره داستانمو مینویسم
بازم از سکسم با شوهرم می نویسم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#120 | Posted: 9 Apr 2011 06:02
سکس مامانم با دوستام
.سلام داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 سال پیش ، قبل از اینکه داستان رو براتون تعریف کنم خلاصه ای از وضعیت خانواده ام و براتون تعریف کنم من عرفان در حال حاضر 23 سالمه ، پدرم رو از 15 سالگی از دست دادم و من موندم و یه مادر 43 ساله و یه خواهرم که اونم تو یه شهرستان دانشجو هست . ما یه شش ماهی میشد خونمون رو عوض کرده بودیم و منم از دوستای قدیمم خیلی وقت بود خبری نداشتم ، اینم بگم مامانم یه زن سفید و قد بلند هست که اگه از پشت نگاش کنید مثل دخترهای جوون میمونه ، مامان از محله قدیم که جابه جا شدیم چادرشو کنار گذاشت و به مانتو و کم کم به مدل های امروزی (تنگ و کوتاه ) جوون پسند عوض کرده بود و آرایش غلیظی هم میکرد چند بار ازش پرسیدم چرا اینجوری لباس میپوشی و تیپت عوض کردی که تو جواب گفت دیگه کسی اینجا مارو که نمیشناسه در ضمن تا کی کلفتی کنم منم میخوام راحت زندگی کنم منم واسه زحمتایی که برای ما میکشید بهش کلید نمیکردم ، قضیه از اونجا شروع شد که یه روز حمید و سعید از بچه محل های قدیمیم بهم زنگ زدن و گفتن دارن میان منو ببینن خلاصه آدرس دادم و قرار شد روز بعد بیان خونمون ، سعید از لحاظ هیکل حرف نداشت و همه دوستام به اندامش حسودی میکردن موضوع رو به مامان گفتم و اونم با یه لحن مرموزانه گفت اشکالی نداره قدمشون روی چشم تشریف بیارن . فردای اون روز ساعت حدوداً 10 بود حمید به من زنگ زد و گفت واسه نیم ساعت دیگه در خونتونیم مامان بعد از تموم شدن صحبتم پرسید کی بود ؟ گفتم حمید بود گفتش تا یه ینم ساعت دیگه میرسن منم رفتم وسایل پذیرائی رو آماده کنم که دیدم مامان داره میره حمام راستی حمام ما درش رو به پذیراییه و اتاق خوابم سمت راستشه خلاصه گذشت تا اینکه دوستام رسیدن و نشستیم در حال گپ زدن بودیم که دیدم یهو رنگ دوستام قرمز شد من که پشتم به حمام بود حواسم نبود برگشتم دیدم مامانم یه حوله از روی سینه هاش که راحت خط پستوناش معلوم بود تا چهار انگشت زیر کونش دور خودش پیچیده بود و از حمام آمد بیرون قلبم داشت وایمستاد انگار داشتم خواب میدیدم سفیدی پروپاچه های مامان چشامونو گرفته بود که تا روشو کرد به ما ترسید و دوباره رفت تو حمام ، داشتم سکته میکردم تا به حال مامانو اینجوری ندیده بودم ، چند لحظه گذشت که دیدم دوباره درب حمام باز شد و مامانم با یه لبخند با همون سرو وضع رفت به سمت اتاق خواب ، دوستام از دیدن این وضع کیراشون از شلوارشون ورم کرده بود . رفتم سمت اتاق بهش گفتم مگه نگفتم دوستام رسیدن این چه وضعی بود ؟ مامانم گفت ببخش عرفانم عزیزم اصلاً حواسم نبود اشکالی نداره دوستاتم جای پسرای منن برو پیششون ازشون پذیرائی کن تا منم چای بیارم . تو همین حال بود که شنیدم حمید به سعید میگفت این همون پری خانمه که تا چشمش به مرد میافتاد راهشو عوض میکرد ؟ رفتم کنار حمید نشستم و شروع کردم به پذیرائی داشتیم از قدیما صحبت میکردیم که بعد از چند دقیقه دیدم مامانم با یه کفش پاشنه دار مجلسی و یه دامن کوتاه مشکی با یه پیراهن نازک چسبون لیمویی که سینه هاش از حرکت داشتن داد میزدن که سوتین نبسته اومد تو آشپزخونه داشتم دیوونه میشدم سریع رفتم کنارش گفتم اینا دیگه چیه که پوشیدی ؟ با لحن نسبتاً بلند جواب داد پسرم لباسامو شسته بودم همینارو فقط داشتمم ، منم از ترس اینکه آبروریزی نکنه ادامه ندادم رفتم مثل بهت زده ها نشستم و کیرای شق شده دوستام که لای پاهاشون قایم کرده بودن نگاه میکردم . بعد از چند لحظه مامان با یه سینی چای اومد به سمت منو حمید بی شرف واسه یه تعارف کردن چای 90درجه دولاشد و اون سینه های گردو سفیدشو که آویزون شده بودن به نمایش گذاشت حمیدم چشماش به سینه های بلوری مامانم خیره شده بود راستشو بخاید منم از این صحنه بدجوری راست کرده بودم ، سعیدم که پشت مامان نشسته بود چشاش تو کون و کس مامان غلت میزد چایمون و که برداشتیم تا رفت سمت سعید ، بطور خیلی عادی سینی رو کج کرد سمت سعید و 2 تا لیوان چای که انصافاً خیلی داغ بود ریخت روکیرش سعید که داشت از شق درد میمرد کیرش رو از رو شلوار از شدت سوختن گرفت دستش و بالا و پایین می پرید من که تو فکر این بودم چی شد سینی چای رو سعید ریخت دیدم مامان دست سعید و گرفت برد سمت اتاقش در اتاقم بست آمدم برم تو اتاق که مامان آمد بیرون گفت نرو بذار شلوارشو در بیاره خنک شه تو برو وسایلو جمع کن و دوباره چای بریز ، رفتم تا کف پذیرائی رو تمیز کنم چشم افتاد به مامان که دستش یه کرم و رفت تو اتاقش به بهونه اینکه وسایلو ببرم آشپزخانه رفتم دم در اتاق مامان که صدای سعید می آمد که میگفت پری خانوم آخه من خجالت میکشم و مامانم میگفت تو جای پسر منی ، از کنجکاوی داشتم هلاک میشدم که در نیمه بسته رو آروم هل دادم دیدم مامان شلوار سعیدو کشید پایین وااااااای چه کیری داشت فکر کنم 20سانتی میشد سعیدم سوزش از یادش رفته بود خیره شده بود به مامان که میخاد چی کا کنه ! دیدم مامان کل کرم رو کیر سعید خالی کرد و شروع کرد به مالوندن کیرش ، سعیدم از شدت شهوت کیرش متورم شده بود هی میگفت پری خانوم بسه چقدر میمالی کافیه خودش خوب میشه انگار داشت ارزا میشد مامانم رو کرد بهش گفت از چی ناراحتی بزار کارمو بکنم که سعیدم از خدا خواسته با یه لبخند ملیحی گفت من تو کار خانوم دکترها دخالت نمیکنم ، اینقدر مالوند که سعید یهو گفت داره میااااااد مامانم کیرشو برد جلو صورتش پاچید رو سرو صورت مامان ، سعید پرسید چرا اینکارو کردی مامان گفت میگن واسه ورزشکارا پروتئین داره واسه پوست خوبه سعید که شکه شده بود مامان بهش گفت بریم که زیاد طول کشید الان شک میکنن رفتم توآشپزخانه و اصلاً به روم نیاوردم تا مامان آمد از شدت بوی منی برگشتم دیدم صورتش داره برق میزنه رفتم جلو بهش گفتم سعید چطوره گفت بهتره چند تا قرص دادم بخوره تقویت بشه تو دلم گفتم آره ارواح عمت . نزدیکای ناهار شد که مامان گفت عرفان جان ناهار دوستات اینجان دیگه زیاد تدارک دیدم ، رو کردم بهشون که تعارف کنم که بدون معطلی دوستام گفتن اگه مزاحم نباشیم ، با حمید رفتیم تو حیاط خلوت که حمید موتورمو نگاه کنه برگشتم دوتا لیوان شربت ببرم دیدم سعید از دستشویی آمد سمت آشپزخانه مامان داشت ظرف میشست منم صبر کردم ببینم چه اتفاقی میافته دیدم سعید رفت از پشت کیرشو چسبوند به مامان کیرم یهو راست شد مامان اصلا عکسلعملی نشون نداد سعیدم دید وضعیت سفیده کم کم دستاشو برد از زیر پستونای مامان چنان فشار میداد که اونم از شدت درد خودشو بیشتر به سعید چسبوند و داشت کلی حال میکرد یکدفعه دوستم حمید از حیاط منو صدا زد مامانم و سعید خودشون و جم و جور کردن و مامانم رو کرد به سعید گفت بعد ناهار عرفان و میفرستم دنبال نخود ساه تا ببینم چند مرده حلاجی سعیدم که از لبخندش میشد فهمید تو کونش عروسی بود گفت چشم خانوم دکتر روتخم کیرم هرچی توبگی . ناهار و که خوردیم مامان از تو اتاقش آمد بیرون و الکی گوشیو گرفت دستش و گفت باشه عرفان پسرم و میفرستم بیاد بگیره تا کی هستی تا 5 ؟ باشه الان سریع را میافته اومد تو پذیرائی گفت عرفان جان عزیزم برو کرج به آدرسی که میدم میترا دوستم یه سری وسایل از کیش واسم آورده بگیر که تا 5 بیشتر نیست دارن میرن مسافرت که گفتم آخه مامان دوستام بعد از چند ماه دیدم و . . . تا حرفم تموم نشده بود دوستام بلند شدند گفتن راستشو بخای ما هم داشتیم میرفتیم زیاد زحمت دادیم (حرومزاده ها کیراشون و تیز کرده بودن زود برن تا زمان بیشتری داشته باشن) بعد از خدافظی اونا منم آماده شدم و حرکت کردم تا کمی از محل دور شدم چند دقیقه ای وایستادم و برگشتم سمت خونه (خونه ما آپارتمانیه ) آروم از پله ها رفتم بالا دیدم دوستام از حول حلیم یادشون رفته بود کفشاشون و ببرن تو خونه ، آروم در و باز کردم دیدم کسی تو پذیرائی نیست گوشیو خاموش کردم رفتم سمت اتاق خواب دیدم به به چه ضیافتیه همه لخت لخت مامان رو تخت دراز کشیده و سعید رفته بالای تخت کیرشو آویزون کرده مامانم تخمای سعید رو تو دهنش مثل یه حرفه ای میخوره ، حمیدم کیرشو گذاشته تو کسش داره از جلو میکنه و سینه های بلوری مامان و تو دستاش گرفته و محکم فشار میده .
لذت و میشد تو چشای مامان ببینم با تمام ولع کیر سعیدو تو دهنش تلمبه میزد حمید که معلوم بود خسته شده کیرشو با شدت تو کسش فشار میداد، سعید گفت بسه حالا نوبت منه که جرت بدم حمید اومد جای سعید و سعیدم مامانو به سینه خابوند کونشو قلمبه داد بالا بی انصاف با همون خیسی دهن مامان که رو کیرش مونده بود یهو کرد تو کسش ، اینقدر کیرش کلفت بود که مامان از شدت درد کیر حمید و گاز گرفت ، حمیدم عصبانی شد و چند تا چک زد تو صورت سفید مامانم یهو دیدم موهاشو از پشت جمع کرده و بطور وحشیانه کیرشو تو دهنش عقب جلو میکرد ، مامان که دیگه مست شهوت شده بود از خودش اختیاری نداشت دوستام بدنش رو مثل جنازه ها هر کاری دوست داشتن باهاش میکردن تا اینکه سعید گفت آخراشه پروتئین ها میخوان بیان بیرون اما پری جووووون میخوام قبلش جرت بدم نظرت چیه ؟ مامانم که چشماشو بسته بود و هرچی میگفتن انجام میداد با لباش گفت جووووووووووون کی بهتر از تو بکووون سعید جوووونم دیگه تحمل ندارم سعیدم مامانو بصورت دولا رو زانوهاش قرارداد و بالش و گذاشت جلو دهنش و آروم کیرشو گذاشت در کون مامانم و تا جایی که تونست محکم فشار داد مامان یهو از اون حالتی که بود رو تخت دراز کشید و متکا رو مثل سگ گاز گرفت سعید با دو سه بار تلمبه زدن کشید بیرون گذاشت رو لبای پروته مامانم و هرچی تو کمر داشت خالی کرد تو صورتش انگار یه لیوان شیر موز خالی کرده حمیدم بلافاصله آبشو تو دهنش خالی کرد و مامان هم مجبور شد قورتش بده، مامان بعد از یه سکس خشن سعید رو بغل کرد و بهش گفت سعید جون خیلی دوست دارم میخوام سری بعد تو وان حموم تو آب داغ جرم بدی حمیدم از پشت کیر خوابیدشو گذاشت لای پاهای مامان و گفت تا ساعت 5 قبل اینکه عرفان بیاد یه چرت بزنیم . امیدوارم حداقل لذت رو برده باشین

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 12 از 87:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.