| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 12 از 77:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  76  77  پسین »  
#111 | Posted: 21 Nov 2010 02:17

در حسرت کس خواهرم
یادمه قبل از اینکه به سن بلوغ برسم فکرهای سکسی تو سرم بود اولین باری که با خواهرم حال کردم 12سالم بود.خونواده ما 7 نفرن و فقط دو اتاق داشتیم پدر و مادرم توی یک اتاق خواب میرفتن و من و خواهر و برادرام توی یک اتاق برادرام ازمن کوچکتر بودن. یه شب نصف
شب بود که از خواب پریدم دیدم همه جا آرومه. یکدفعه فکری بسرم زد و متوجه خواهرم شدم رفتم رونش رو لمس کردم دیدم تکون نخورد یکم پررو شدم و یواش یواش بالاتر رفتم تا جایکه دستم رسید به پاهاش ترسیدم.دیدم که خواهرم ازجاش بلند شد ولی هیچی نگفت و رفت دستشوئی.اونشب خوب کوسشو از پشت ماساژ دادم و جریان اونشب همونجوری تموم شد.دیگه ازاین کارها نکردم چون خیلی ترسیده بودم اما خواهرم بمن هیچی نگفت تا اینکه من به سن بلوغ رسیدم فکر کردن خواهرم همیشه توی سرم بود اما موقعیتی پیدا نمیشد تا اینکه یه شب زمستون خواهرم تویه اطاق با من خوابید اول یواش یواش پاهاشو با دستهام لمس کردم تکون نخورد منم پرروتر شدم و بالاتر رفتم تا رسیدم به کوووووسش.آروم دست زدم به کوووس نازششششش.هیچی نگفت سینه هاشو فشار دادم که یکدفعه ازجاش بلند شد اما هیچی نگفت مثل اینکه خوشش اومده بود.

یه سال از این جریان گذشت و رفتیم خونه جدید.احتیاج به نقاشی داشت و نقاشها شروع کردن رنگ آمیزی کردن خونه .اتاق خواهرم هنوز کامل رنگ نشده بود.خواهرم شب توی اتاقم خوابید.نصفه شب که از خواب بیدار شدم دیدم خواهرم پشتش بمنه و خوابیده و کونشو بطرفم کرده.واییییییی.آروم دستمو به کونش زدم بازم مثل قبل تکونی نخوردچندبار تکرار کردم ولی تکون بی تکون منم پرروتر شدمو شلوارشو کشیدم پایئن و کیرمو یواش گذشتم لای کونش .اووووووووف.ازپشت سینه هایشو با دستهام گرفتمو فشارشون دادم.اونشب از ترسم کار دیگه ای باهاش نکردم.بعداز یه ما خیلی حشری شده بودم و فکر کردم که کیرم باید کوس خواهرمو حس کنه شب بود همه خواب بودن ازجام بلند شدم رفتم اتاق خواهر دیدم خوابه بازم مثل همیش پاهاش رو لمس کردم و تکون نخورد از زیر شلوارش دستمو رسوندم به کوسش و با کوسش بازی میکردم.فکری بسرم زد شلوارش رو پائین کشیدمو شلوار خودم رو هم درآوردم و کیرمو گذاشتم جلو کوووووووسش پائین کردم از ترس اینکه بیدارشه رفتم سرجام خوابیدم.

صبح خواهرم منتظرم بود بیدا شم وقتی بیدار شدم یه نامه بمن داد که توش نوشته بود همه کارهایی رو که با من کردی فهمیدم ولی بخاطراینکه دوست ندارم آبروتو ببردم به مامان نگفتم ازت خواهش میکنم دیگه اینکارو با من نکن.الان خواهرم عروسی کرده و یه دختر دارده.اما من فکرم که هرطور شده کوسش رو بکنم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#112 | Posted: 22 Nov 2010 05:22
کوس دادن مامانم به دوست دائیم
ماجرايي که ميخوام براتون بگم مربوط به 4سال قبله که توخونه دايي اينا يک مهموني بود و همه فاميل و چند تا از دوستاي دايم هم با خونوادهاشون اونجا بودن.يکي از اين دوستاي دايم اسمش منصور بود.اين منصور خان يکي از خاستگارهاي پر و پا قرص مامانم بوده که ديگه مامانم راضي نميشه و زن باباي خدا بيامرز ما ميشه.نتيجشم من هستم.تا قبل از اينکه شام بخوريم همه چيز به صورت عادي پيش ميرفت تا اينکه شام ميخواستن بدن من حسابي کلافه شده بودم حوصلم سررفته بود حسابي يه جوراي هم کلافه شده بودم چون ندا جوون دختر خاله گلم نيومده بود و منم حسابي تو کف مونده بودم.دختر دایي لوس و کوني هم براي اينکه لج منو در بياره هي پسراي اقوام رو تحويل ميگرفت مخصوصا اون پسر عموي کونيش رو که ميدونست من حسابي از اون بدم مياد.خلاصه نزدیکهای شام دادن بود خالم که خيلي باهم رفيقيم اومد گفت چه مرگته؟؟؟؟ گفتم همش تقصير اين خواهر زادته که نيومده.گفت خفه بشي تو اين همه دختر اينجاست تو دنبال نخود سياه ميگردي؟؟؟؟ گفتم اون نخود طلاست.زد زير خنده گفت شاعر شدي يا کوس خول؟؟؟ گفتم ديووووووونه شدم.گفت چرااااااا؟؟؟ گفتم نگاه به اين مرجان کن چه جور فلاني رو تحويل ميگيره انگار همين يه پسره از تو اسمون افتاده مردتکه کوووووووني.خالم زد زير خند گفت حالا بيا خودم برات جبران ميکنم؟؟؟؟؟ گفتم چي رو؟؟؟؟؟؟ گفت امشب يه حالي بهت ميدم که حال کني.گفتم تووووووو؟؟؟؟؟گفت اره.گفتم تو که وقت گلاب گيريته (پريود بود)؟؟؟ گفت مگه ميخوام بهت بدم؟؟؟ گفتم پس چي ميگي؟؟؟؟؟؟ گفت اولا که نميتونم بعدشم اگه ميشد چون امير شوهرم هست نميشه گفتم خوب پس چی ميگي تو هي چوس چوس ميکني؟؟؟؟؟ گفت يادته گفتي ميخواهي کوس دادن مامان مريم رو ببيني؟؟؟ گفتم خوب چه ربطي داره؟؟ نکنه ميخواد امشب جلوي همه کوووووس بده؟؟؟؟؟ حتما نمايش ميخواد بده نه؟؟؟؟؟؟ گفت اره ولي نه جلوي همه.گفتم حتما ميخواد به تو هم بده نه يا به امير؟؟ گفت خفه شوووووووو؟؟ بذار برات بگم بعد گفت منصور ميخواد مامانتو امشب بکنه بعد از شام که اوضاع خر تو خر ميشه و همه کم کم مست ميشن اون ميخواد ترتيب مامانت رو بده؟؟؟؟ گفتم تواز کجا ميدوني؟؟؟؟؟؟ گفت من ميدونم ديگه اصرار که کردم جريان رو برام گفت که اونا باهم در ارتباط بودن از قبل البته به يه چيزاي هم شک کرده بودم خودم ولي نه به اين شکل حالا شايد براي شماها اين فکر بوجود بياد که چرا من با خالم اينقدر راحتم؟؟؟؟؟ من با خالم از زماني که مجرد بوده رابطه داشتم وهنوزم ادامه داره.خالم هم رابطه خيلي خوبي با مامانم داره و اونا باهم حتي لزم دارن.شامو که خورديم من يکمي عصباني بودم ولي به اينکه تا چند ساعت ديگه ميبينم که مامانم داره کوس ميده يجوري ميشدم و باعث ميشد به خودم مسلط شم تا اينکه شامو خورديم و يواش يواش مشروب اومد وسط وهمه اونهايکه اهلش بودن خوردن کم کم داشت خر تو خر ميشد.خالم اومد گفت که هرموقع بهت اشاره کردم بيا تا بريم برقصيم تا مامانت بتونه بره.منم خودمو طبق نقشه خالم زدم به مستي حالا خوبه که هيچ چيز نخورده بوديم بعد خالم اومد و رفتيم رقصيدیم.ديدم منصور رفت توحياط و مامانم چند لحظه بعدش رفت دنبالش خالم گفت رفتن.چند لحظه بعد ماهم ميريم.گفتم ماهم؟؟ يعني توهم ميخواي بياي نه؟؟؟؟؟ گفت اره بريم فيلم سوپر زنده ببينيم بعدشم ميترسم بري کار دستمون بدي.خلاصه بعد از چند مدت ماهم رفتیم توحياط موقعيکه ميخواستيم بريم امير اومد گفت کجا؟؟؟؟؟ خالم گفت يه خورده اميد حالش خرابه ميريم توحياط که حالش بياد سر جاش.اونم گفت خوب باشه برين.بعد خالم گفت خوبه بشما که بد نميگذره؟؟ خوب سرتون گرمه دل ميدن قلوه ميگيرن؟؟؟؟؟؟ اميرم خنديد گفت خوب ديگه برو.خلاصه اومديم بيرون گفتم حالا کجا هستن؟؟؟؟؟ گفت تو انباري رفتيم اونجا در بسته بود و چيزي پيدا نبود بالای در انباري يه شيشه بود که ميشد از اونجا اون تو رو ديد.رفتيم دوتا بلوک اورديم و زير پامون گذاشتيم و تو رو نگاه کرديم.ووااااااااییییییییی ديدم مامانم نشسته جلو منصور داره براش ساک ميزنه و اونم حسابي داره حال میکنه.یکدفعه ديدم يکي داره کيرررررررمو ميماله؟؟؟؟؟؟؟؟ ديدم خالمه که داره ميماله.کيرم سفت شوده بود.منصور مامانم رو بلند کرد گذاشتش روی ميز کنار ديوار و شروع به لب گرفتن کردن.مامانم لب ميداد مثل چي بگم؟؟؟؟؟ بعد اونو کامل لخت کرد افتاد بجونش اونم حسابي سينه هاش رو ميخورد منم بيکار نبودم با کووووون خاله مشغول بودم.منصور اومد سروقت کوس مامانم.اووووووووووف حسابي براش خورد بعدم گفت مريم خانم زنم نشدی ولي حالا بايد تلافي کني؟؟؟؟؟؟؟ مامانم ميگفت باشههههه عزیزمممممم هرچقدر ميخواي بکنننننننننن تو کووووووووس و کووووووووونممممم جرررررررررممممم بدههههههه.برای بار اول اونشب ابم اومد.بعد منصور مامانم خوابوند روي ميز و دوتا پاهاشو گذاشت روشونش و با فشاررررررر کرد تو کوووووووس مامانم که يه اهيییییییی کشيد و شروع به تلمبه زدن کرد.منکه داشتم از ديدن اين صحنه ها ميمردم از لذت.ووااایییییییی ديدم داره مامانمو برميگردونه و اون رو به شکم خوابوند روميز و از عقب کرد توکووووووونش آخ خ خخخخخخخخخخخخخ.داشتم ميمردم بعد ديدم داره با انگشت کون مامانم رو ميماله وهي ميگفت قربون این کون بشممممممم مریممم جووووون تابحال کوني مثل کون تو ندیدممممممممم.مامانم ميگفت همش مال خودتههههههههه بکننننننن جررررررششش بدهههههههه.مگه زنت بهت کون نميده؟؟؟؟؟؟ اونم ميگفت چرا ولي کون تو چيز ديگه ايیییییییییییییییه.يک نیم ساعتی بود که مشغول بودن منم تو اون مدت دوبار ارضا شده بودم ولي خاله بدبختم هنوز نشده بود.منصور کيررررش رو از کوووون مامانم کشيد بيرون.برش گردوند و کيرررررشو گذاشت لاي سینهاي مامانم چند بار تلمبه زد تا ابش اومد و ريخت روي سینهاي مامانم.اونم با دست روشکم و سينهاش پخشش کرد.ماهم ديدم کار تموم شوده زود بلوکها رو برديم گذاشتيم سرجاش و رفتيم تو.هنوز همه درحال رقص و مسخره بازي بودن جالب اين بودکه دايم هم سرش با زن منصور حسابي گرم بود و گاهي هم دستي به کووووووووون ميترا زن منصور ميکشيد که ميشد دختر خاله مامانم.موقعيکه مامانم اومد تو رفتم پهلوش گفتم مريم خانم افتخار ميدين باهم يکم برقصيم؟؟؟؟؟؟؟ مامانم گفت نه يکم سرم درد ميکنه.گفتم ارهههههه ميدونم مال مشروبه البته اگه منم يه کيررررررررر گنده مثل کير منصور ميرفت تو کوووووس و کووونم ديگه نميتونستم برقصم.از اون روز ديگه من حسابي رفتم تو کف مامانم و هميشه دلم ميخواست اونو بکنمششششششششش.پایان
     
#113 | Posted: 22 Nov 2010 05:24
کون مادر زنم
بد جوری توكف مادر زنم بودم.قبل از هرچيز بهتره بگم اون يه 5 ساليه از شوهرش جدا شده و 35 سال بيشتر نداره.اون خيلي خوش اندامه و پوست سفيدي داره و البته اصلي ترين عضو بدنش كه هميشه توكفش بودم كون قلمبشههههه كه هميشه با پوشيدن لباشهاي استرچ جلوم هوش رو از سرم ميبره.اولين بار وقتي تو نخش رفتم يه روز وقتي توشركتي كه اونجا كار ميكنه بودم.ديدم رئيسش انگشتش كرد و اونم خنديد و گفت:نكننننننن.از اون روز مواظبش بودم.چند بارم ميديدم كه صبحها با رئيسش يا يكي دو تا از كارمندها مياد سركار يا بعضي از شبها خواهر زنمو به بهانه هاي مختلف ميفرسته خونه ما؟؟؟؟ تصميم گرفتم بفهمم ماجرا از چه قراره.فهميدم که بلههههههههه مادرزنم هرازچند گاهي به رئيس و همكاراش سوار ميده.از اون روز تصميم گرفتم كه منم از اين نعمت الهي بي بهره نمونم و گفتم چرا همچين مالي بايد به غريبه ها بده و سرما بي كلاه بمونه؟؟؟؟؟؟؟ يه شب كه جلو تلويزيون خوابيده بوديم و چراغها رو خاموش كرده بوديم و فيلم نگاه ميكرديم مادر زنم خوابيد.اونشب اون يه دامن پوشيده بود يدفعه ديدم آروم آروم چرخيد و پاهاي لختشو انداخت رو پاهاي من كه شورتك پوشيده بودم انداخت.منم از فرصت استفاده كردم و به بهانه اينكه مثلا خوابم دستمو بردم لاي پاهاش؟؟؟ نميدوني چه حالي داشتم؟؟؟؟؟؟ كيررررررم داشت ميتركيد.همينطور يه كم مالوندم تا همه خوابيدن.يكساعتي گذشت ديدم منو صدا كرد و گفت:خوابي؟؟؟؟؟؟. گفتم: نه كاري داشتين؟؟؟؟ اونم باعشوه گفت:نههههه و از اتاق به بهانه دستشوئي رفت بيرون و منم پشت سرش رفتم.وقتي داشت برميگشت من كه تو اتاق خواب ديگه خونه رفته بودم صداش كردم و گفتم:مامان جوووووون.گفت:جوووووونم.گفتم ميشه يه دقيقه بياين.تا اومد تواتاق در و بستم و دامن و شورتشو باهم كشيدم پائين.گفت: داري چيكار ميكني؟؟؟؟؟؟؟ گفتم:همونكاري كه بقيه همكارات باهات ميكنن.به پشت خوابوندمش روتخت.گفت:نكنننننن بچه ها بيدار ميشنااااااااا؟؟؟؟؟؟؟.گفتم نه خيالت راحت همه خوابن.با شهوت به كونش نگاه كردم كه داشت تو تاريكي اتاق خواب ميدرخشيد.گفتم:بعد از يكسال حسرت تا اين کوووووووون رو نگائم از اين اتاق بيرون نميريمااااااااا.اونم گفت:پس چرااااااااا معطليیییییی؟؟؟؟ منم راستشو بخواین چون بدجور تو كفش بودم بدون مقدمه چيني رفتم سراغ اصل كار.يكم كرم ماليدم رو كيررررررم و تا تهههههههههه كردم تو كونششششششششش.اووووووووووف جااااااااااان همچين آخخخخخخخخي گفت كه حشرم و چند برابر كرد.بهم گفت:خواهش ميكنم يواش ترررررررر جرررررررر خوردممممممم.گفتم دفعه اول اينجوري ميكنمت تا يادت باشه نری به همه بدی بعدش آخر سر به دامادت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه تا صبح سه چهار راه از کوس و کون كردمش فرستادمش بره بخوابه.بعد گفتم: بايد حداقل هفته ای يك بار يکجا برام رزرو كنی وگرنه......از اون روز هفته ای يكبار با مادر زنم عزیزمممممم سكس دارم و بنظر من سكس با مادر زن بهترين سكس دنياستتتتتتتتت.پایان
     
#114 | Posted: 23 Nov 2010 12:48
سكس با مادرزن كار بلدم

من و همسرم حدود هشت ماه است كه با هم ازدواج كرده ايم . از ابتداي شروع ازدواج مان سكس بسيار داغي داشتيم . هردوتايمان بسيارحشري و پراز هيجان وشور بوديم . از همان آغاز طوري برنامه هايمان را تنظيم كرده بوديم كه هر لحظه و در هركجا بوديم برايمان فرقي نداشت با ولع خاصي به هم مي چسبيديم و به همديگر لذت مي داديم . از اولين روز قرار گذاشتيم هركداممان كه دلمان خواست به نوعي خواسته اش را بيان كند مثلاُ او وقتي دلش مي خواست يكي از سينه هايش رو بيرون مي ذاشت يا يواش مي اومد و يواشكي كيرم را مي گرفت يا دامنش كوتاهش رو در مي آورد وبا شورت پيشم مي اومد و من هم همينطور يواشكي در آشپزخانه يا در هرجاي خانه از پشت بغلش مي كردم و گردنش را مي بوسيدم و ما به هيچ وقت به همديگر نه نمي گفتيم چون اين خواستنها غير مترقبه بود بيشتر حال مي داد . يادم مي آد يه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود كه من آمدم خانه ديدم با يه پيرهن نازك مشغول كار است سريع لخت شدم و كيرم كه داشت راست مي شد به سراغش رفتم يواش بغلش كردم آروم كيرم را وسط كونش ماليدم ابتدا متوجه لختيم نشد چون پشتش به من بود وقتي سرش را برگردوند و ديد كه من لخت و آماده هستم گفتش اوف عزيزم داشتم توذهنم باهات حال مي كردم آورم كون شو عقب داد و گفت عزيزم خيلي دوست دارم درست اون زماني كه مي خوام پيشمي . من هم دامنشو بالا زدم ديدم وسط شرت قرمزش خيس خيس هستش شورتو كه كنار زدم ديدم كس خوشگلش خيس و نمناك آماده است بهش گفتم اجازه است با يه حالت شهوتناكي گفت زود باش دارم مي ميرم و من هم از همان پشت آروم سر كيرم را گذاشتم روي كسش و اون آروم خودشو به من چسبوند كم كم شروع كردم به عقب و جلو كردن سينه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب تودستام مي مالوندم . اونم دستاشو گذاشته بود رو گاز و بيشتر از من حال مي كرد بعد كه از اين حالت خسته شديم روي فرش آشپزخونه دراز كشيديم و اون اومد روم مي دونست مي خواست چي كار كنه ديگه داشتيم به اورگاسم مي رسيديم به هم گفت حيف كه تواين حالت اون تو نريزي نمي دونيد وقتي آبم بافشار داخل كوسش شد يه حالتي هردوتايمون داد تا يه ربع حال بلند شدن رو نداشتيم البته ناهار آن روز را دوساعت ديرترخورديم . كه اين باعث شد كه جريان اصلي كه برايتان بگم شروع بشه . ساعت 3 بعدازظهر بود كه تازه شروع كرديم به كمك هم ناهار رو آماده كردن كه يه ساعت بعد تازه ناهارو تمام كرده بوديم كه زنگ در به صدا در اومد مادرش بود .مادر همسرم با هم اختلاف سني كمي داشتند زني ميانسال بسيار خوش اندام و خوشگل بود البته زن من نيز خيلي خيلي خوشگله عين مادرش . آخه بعداز اتمام سكس ما ديگه لباس كاملي نمي پوشيم شايد يه شورت بپوشيم آن هم به خاطر ترشحاتي كه ممكنه بيرون بياد آن لحظه هم من و همسرم فقط يه شورت تنمون داشتيم ووقتي زنگ خونه رو شنيديم دستپاچه شديم گفتم اول ببينيم كه كي هستش بعد، از پشت آيفون صداي مادرشو كه شنيديم راحت شديم تا با آسانسور بالا بياد ، زنم فقط يك پيرهن بسيار نازك پوشيد وفقط يكي از دگمه هاش رو بست و تنها يه شورت توري پوشيد و من هم از يه طرف دنبال شلواركم و پيرهنم بودم و ازيه طرف از ديدن اين حالت زنم كيرم داشت راست مي شد . بهش گفتم يكي طلب من تلافيت مي كنم خنده هوسناكي كرد و با چشم خمارش به شلواركم اشاره كرد كه باد كرده بود و گفت بابا مامانم داره مي ياد يه كم مواظب باش زشته . گفتم اگه خودتو ببيني به من حق مي دي . اگه بچه كوچكي هم مارو مي ديد متوجه مي شد كه چه خبر هستش . در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسيده بود . به هر ترتيب بود خودم را سعي كردم عادي نشون بدم . مادرش همين كه تو اومد دخترش رو كه ديد با چشمهاي گردشده بهش نگاه كرد و يه نگاهي به من كه كيرم تازه داش آروم مي شد . سلام و احوال پرسي كرديم اومد وروي مبل نشست و دخترش نيز كنارش نشست. حالا رانهاي سفيد زنم و خيسي شورت سفيدش و نوك پستانهاش كه از زير پيرهن نازكش بيرون اومده بود همه چيز را داشت مي گفت كه اينجاچه خبريه. از هواي اتاق هم بوي شهوت و سكس و هوس مي باريد . مادرش با لبخند معني داري گفت انگاري بد موقعي مزاحم شدم . اگه اجازه بدين برم بعدا مي آم . همسرم با لحن هوس آلود و باناز تحريك كننده اي گفت نه مامان جون تازه داشتيم گرم مي شديم درثاني شما كه غريبه نيستيد من و شما كه هميشه با هم بوديم منتها الان عزيز دلم (به من اشاره ميكرد ) به جمعمون اضافه شده ، ما بايستي از شما كمك بگيريم و بتونيم بهتر با از هم لذت ببريم . مادرش درحالي كه مي خنديد به من گفت دخترم واقعاُ قوي هستش ولي مي بينيم شما از پسش دراومدي . به رو به زنم كردم و گفتم به به عجب حرفهاي جالبي مي شنوم خيلي دلم مي خواهد بشنوم يعني چي كه هميشه باهم بوديد . مادرزنم گفت راستش مي دونيد وقتي دخترم با شما ازدواج نكرده بود و در خانه خودمان بود هميشه به همين وضع بود آخه منو آون كمي با هم شيطنت مي كرديم البته دور از چشم باباش . باهم حموم مي رفتيم با هم لخت مي خوابيديم و سعي مي كرديم از سكس هم لذت ببريم و گفتم پس خيلي خوب منهم تو بازيتون هستم آخه وضعيت منو مريم كه هيچ مي مونه شما كه اونم با اين توصيفات دلم مي خواد منم با شما باشم . بعد رو به زنم كردم و گفتم نمي خواي از مادرت پذيرايي كني . در حالي كه داشت بلند مي شد كه به آشپزخونه بره گفت تا من مي آم شما شلوغ نكنيد ها . ديگه فكرمي كنم باهم هيچ مشكلي نداشته باشيم . با اين حرفها من راست راست كرده بودم و هردوتايشان متوجه اين موضوع شده بودند دلم مي خواست بدجوري دلي از عزا دربياورم . مادر زنم شروع كرد حرف زدن . دستاش داشت روي رونها و پاهاش حركت مي كردند و من هم از خجالتم نمي توانستم نگاه مستقيم كنم هم داشتم از شهوت مي مردم و از خجالت نمي دانستم چه كنم كه يهو زنم از آشپزخانه صدام كرد و گفت يه لحظه مي توني بيايي . من هم از خدا خواسته بلند شدم ولي يادم رفته بود كه كيرم راست شده به خاطر همين وقتي بلندشم انگار درشواركم مثال اينكه يه خيمه زده باشند وايستاد و درست درهمين لحظه مادرزنم داشت به من نگاه مي كرد و يه لبخند هوسناكي كرد و گفت بروببين چه كارت داره ، زود بيايين منتظرتون هستم . سريع خودم به آشپزخانه رسوندم ديدم زنم بالاي كابينت رفته شورتش رو در آورده تنها دگمه بسته پيرهنشو باز كرده و پاها باز آماده نشسته، بهم گفت يالازود باش كه جيگرم داره آتش مي گيره سريع زيپ شلواركم رو بازكردم كير افتاد بيرون از كنار شرتم كيرم رو درآوردم و آهسته گذاشتم روي كسش يواش هل دادم تو به آرومي رفت تو يهو زنم به يه صداي نازكي و دوستداشتني گفت اوف من شروع كردم به تلمبه زدن درهمين حين بهش گفتم مادرت گفت زود برگردين منتظرتونم . زنم بهم گفت يكم ديگه مي خوام ديدم داره ميلرزه احساس كردم داره ارضا ميشه ولي من آبم نيومده بود خوشحال بودم تو دلم نقشه هاي ديگه اي رو كشيده بودم . زنم گفت اگه نمي خواي آبت بياد مسئله اي نيست نيروت رو نگه دار بعدآ به درد مي خورد . زود خودمونو جمع كرديم و اول من بعد همسرم سيني شربت به دست وارد پذيرايي شديم . مادرزنم انگار كه در كنار ما بوده گفت ببينم با اين عجله كه آدم نمي تونه كاري بكنه مگه نه ؟ سرم را انداختم پايين و زنم گفت راست مي گي مامان ميگين از كجا فهميدين . مادرش خنده اي كرد و گفت از گردن قرمز شده ات .مادرش داشت اين حرفها را ميزد ك اومد كنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم دستم را انداختم گردنش و خودمو چسبوندم بهش يه نگاه به سينه هاش كردم و يه نگاه به مادرش متوجه شدم يكي ازدگمه هاي پيرهن مادرش از بالا باز شده و سينه سفيدش اومده بيرون . ديگه كيرم حساب شق شده بود يواش يواش دستم رو بردم روي سينه هاي زنم گذاشتم واون هم دستم رو گرفت و محكم روي پيستونهاش فشارداد.مادرش گفت بچه ها انگار من در خونه نيستم برين راحت باشين منهم در اينجا نشسته ام. منو ميگي از اين فرصت استفاده كردم و دگمه پيرهن زنم را باز كردم دوتاپستون سفيد خوشگل هلو بيرون افتاد مادرش داشت حسابي از اين موضوع لذت مي برد داشت با دستهاش سينه هاشو ور مي رفت منهم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع كردم لب گرفتن لباشو داشتم با ولع خاصي مي خوردم يكي از دستهامو رو بردم داخل شرتش و كس خيس و نمناك و شهوت ناكش رو لمس كردم آروم داشتم بازيش مي دادم . بعد درهمان حالي كه بوديم زنم شلواركم و پايين كشيد از رو شرتم شروع كرد به مالش دادن كيرم پستونهاش سفت سفت شده بودند درحالي كه داشتم گوشش رو مي خوردم به آرامي بهش گفتم يواش مادرتو نگاه كن داشت با دستاش كسشو مالش مي ده با چشماش كاملاً شهواتناكش داشت سكس بازي ما رو تماشا مي كرد با يك حركت پيرهن همسرم رو در آوردم بلندشد و شورتش را درآورد لخت لخت جلوي من و مادرش وايستاد همان جوري كه ايستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوي كس نازك و خوشگلش شروع كردم به ليس زدن و خوردن عجب طعمي داشت كاملاُ‌ مادرشو از ياد برده بوديم حسابي داشتم زبانم رو درداخل كسش مي چرخاندم داشت از شدت هيجان مي لرزيد .طاقت ايستادن رو نداشت يواش برروي مبل نشست رفت به سمت مادرش كه ديگه پاهايش لختش روي مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال مي كرد مادرشو بوسيد و گفت اجازه مي دين كار رو تموم كنيم من ديگه تحمل شو ندارم . مادرش با حالت شهوت ناكي گفت عزيزم آخه بايستي اول شوهرت رو لخت كني بعداً . تازه متوجه شده بود كه من هنوز لباس برتن دارم اول پيرهن سپس شلوارکم رو درآورد بايه شورت جلوي اونا ايستاده بودم . يهويي گفت يك دو سه شورتم را پايين كشيد كيرم رو انگار از زندان در آمده باشد بيرون اومدو راست وسيخ وايستاد هردوتاشون انگار كير نديده بودند . انگار زنم همين نيم ساعت قبل همان كير را نخورده بود شروع كرد كير منوبوسيدن آروم داخل دهنش برد و شروع كرد خوردن و ساك زدن من داشتم ديوانه مي شدم . ناگهان مادرش بلندشد و اومد جلو و گفت عزيزم اينجوري نه صبركنيد بهتون نشون مي دم بعد منو بغل كرد و آروم روي مبل نشوند و سرش رو آورد زير و شروع كرد ليس زدن واي چقدر ماهرانه داشت ليس مي زد دو تا ساك زد داشتم ديگر خالي مي كردم كه زنم گفت خوب ياد گرفتم اجازده بده حال نوبت زنم بود كه ساك بزنه ولي مادرش اجازه نداد دوتايي داشتن كيرم رو مي خوردن منهم داشتم تاحد ديوانه ميرسيدم . گفتم آخه مادرجون اينجوري كه نمي شه يه لحظه اجازه بدين .رو به زنم كردم و گفتم كمكم كن تا مادرخوشگل رو لباساشو در بياوريم همين جمله من كافي بود تا زنم از پشت مادرشو بغل كرد و پستوناشو از روي پيرهن شروع كرد به مالوندن من هم دوتا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع كردم دگمه هاي پيرهنشو در‌آوردن كرست كرم رنگ خوش دوختي پوشيده بود سينه هاش بزرگ و ديوانه كننده بودند زنم از پشت بندكرست رو باز كرد و منم كرست و از در آوردم بعدش بند دامنشو باز كرد و زيپ شو پايين كشيد دامنش خودبخود پايين افتاد واي چقدر شهوت ناك بود اين صحنه مادرش در وسط من و اون با يه شورت روي دو زانو وايستاده بود . دستم رو بردم روي يكي از پستوناش گذاشتم لرزشي از شدت هوس بهش افتاد زنم ديگه تحمل ديدن اين صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت چسبوند به مادرش دستاش كس مادرش و كيرمنوگرفته وبودند . منهم نميدانستم از كجاي بدنش شروع كنم . زنم سرشو آورد جلوو لبامو گرفت شروع كرد از من لب گرفتن . دستاش من ومادرشو داشت مالش مي داد و دستهاي من كس و پستونهاي مادرزنم رو .مادرزنم گفت بچه ها من ديگه تاقت ندارم دخترم اجازه مي دي شوهرت منو بكنه. دخترش گفت البته كه اجازه هست دراز بكش تا با تمام قوت تو رو بكنه نمي دوني شوهرم چقدر قوي و زيبا آدمو مي كنه منو كه هروفت ميكنه سير نمي شم با اين حرفها مادرشو به پشت رو زمين خوابوند بعد كنارش به پهلو دراز كشيد و شروع كرد مالشش دادن ديگه كيرم داشت منفجر مي شد . زنم رو به من كرد و گفت عزيزم بيا و كسي رو كه منو به دنيا آورده رو بكن كس زيباشو كه منم دوستش دارم بكن منهم آروم آروم به پهلوكنار مادرش خوابيدم دستمو گذاشتم روي كس خيس خيس و نمناك و لزجي بود خيلي نرم بوسيدمش سرمو بالا آوردم ديدم زنم صورتش آورده نزديك لباش و گرفتم و بوسيدمش . بهش گفتم اجازه هست برم روش لبخندي زد و گفت آره عزيزم برو ولي بعدش منم هستم بعد رو به مادرزنم كردم و گفتم دوست داريد يانه اجازه هست ؟ با يك اوه وناله حشري جواب منو داد يواش يواش روفتم روش زنم از عقب داشت كيرم منو روي كس مادرش قرار مي داد داشتم به چشماي مادرزنم زل زده بودم بهش با حالت شهوت گفتم نترسي آروم آروم مي فرستم تو خودتو شل كن اينوكه گفتم احساس كردم زنم داره كيرو كس با هم ليس مي زنه كمي فشار دادم آروم كيرم توي كسش رفت يك آه و كرد كه داشتم همانجا تمام مي كردم كم كم شروع كردم بالا پايين كردن زنم هم داشت پستانهاي مادرش رو مي خورد كم كم حركات تندتر و تندتر شدند .مادرزنم ديگه داشت ديونه مي شد . ميگفت بكن تا ته بكن .جرم بده اين كس مال تو هستنش بكنش بكنش بكنش با تمام وجود احساس لذت مي كرد م مادرزنم درزيرم داشت حسابي لذت مي برد و زنم نيز داشت هم كس و كير رو باهم ليس مي زد كم كم داشت آبم مي آمد گفتم من دارم تمام مي كنم زنم گفت نه تراخدا من ماندم بعد به مادرش گفت بسه حالا نوبته منه آمد و روي مادرش درازكشيد و من از عقب يواش كيرم رو داخل كسش جاي دادم دو تا كس روي هم افتاده بودند بعداز مدتي كيرم رو درآوردم و توي كس مادرزنم كردم دوبار از اون درآوردم و توي كس زنم كردم ، ديگر داشتم تمام مي كردم . بهشون گفتم من دارم تمام مي كنم البته اونا هردوتاشون ناي حرفزدن رو نداشتن من بلند شدم و كيرم رو جلوي صورت آنها گرفتم هردوتاشون كيرمو گرفتن و وبا دوتا حركت كوچك تمام صورتشونو رو با آبم مني شستم ديگه داشتم پس مي افتادم از هردوتاشون لب گرفتم و روي مبل پهن شدم اونام داشتن همديگر و بوس مي كردن با اينكه كاملاُ تخليه شده بودم ولي از ديدن عشق بازي اونا بازهم داشتم تحريك مي شدم. مادرزنم گفت بچه بلندشيد بريم حمام . همينكه رسيدم حمام و آب گرمي بهمون خورد دوباره حالمون تغيير كرد مادرزنم كيرم رو گرفت شروع كرد ساك زدن زنم هم كس مادرش رو داشت مي خورد و من هم از زير داشتم كس زنم رو مي خوردم آبم رو داشت مي آورد بهش نگفتم يهو تمام آبم رو توي دهنش خالي كردم مادرزنم خنديد و گفت ناقلا اين كاررو بايستي توكس زنت بكني با اين حرفش زنم جيغي از شهوت كشيد و گفت من كيرمي خوام گفتم الان ، سريع مادرش از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا ، كسش زد بيرون مادرش گفت دخترخوشگلم كستو الان يه كيربزرگ مي گيره . مطمئن باش كه خودت ارضا مي شي . بعد پستونهاي زنم را از پشت گرفت و شروع كردن مالشش دادن . آروم كيرم رو گذاشتم روي كسش . گفتم همه نگاه كنيد كيرم رو هل ميدم تو . به مادرش گفتم : دخترت را ببين كسش و كير منو دارم مي كنمش همين حرفها باعث شد تا مادرش و خودش من هرسه باهم به ارگاسم برسيم و من تمام آبم رو توي كس زنم ريختم . كيرم رو كه كشيدم بيرون آب مني ام با فشار اومد بيرون مادرش با انگشتاش داشت اون و مزمزه مي كرد و چوچوله دخترش رو بازي مي داد . تا اينكه ديگه هرسه خسته از حمام اومديم بيرون . تا ساعت 7 عصر خوابيديم . عجب روزي بود آنروز . من و زنم و مادرم هرچند وقت يكبار باهم هستيم . البته قرارگذاشتيم كه هيچ وقت من ومادرش بدون دخترش باهم نباشيم ولي يكبار نتونستيم جلوي خودمونو بگيريم آن هم وقتي بود كه زنم در بيمارستان بود آنهم براي بدنيا آوردن بچه اي كه در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود .

پایان

نقل از ایکس پرشیا

آن چه باعث غرق شدن می شود فرو رفتن در آب نیست؛ ماندن در زیر آب است.
     
#115 | Posted: 24 Nov 2010 08:27

مامان جنده
سلام من نیما هستم 23 سالمه بزارین همین اولش رک بگم مامان من جنده است. آره جنده اسمش منیژه و43 سالشه منم اولش اصلا نمی تونستم این قضیه رو باور کنم و بپذیرم ولی یواش یواش خوشمم امد از کس دادنش لذت میبردم تا الان که برام شده یه نوع عادت و فقط این قضیه منو حشری میکنه یعنی وقتی میدونم مامانم الان داره کس میده یا وقتی صداشو میشنوم که داره ناله میکنه وقتی کیر میره تو کس وکونش بد جوری حشری میشم ولی بزارین از اولش شروع کنم ..............
ما توی یه آپارتمان 4 واحدی زندگی میکنیم و بهتره بدونین سکس پارتی همسایه طبقه بالای ما هستن و اون منو با این سایت آشنا کرد . بابام مسعول آزانس هستش برای همین اکثر شبها خونه نمیاد از سه سال پیش بود که من به مامانم و رفتارش مشکوک شدم تلفن های مشکوک راحتی زیاد با همکاراش (مامانم کارمند هستش و 3 تا همکار مرد و یک همکار زن داره که همگی تو یک اتاق کار میکنن) از حرف زدن تا لمس کردن همدیگه و هره کره کردنای شهوت ناک البته نه جلوی من از همه بدتر تیپای که میزد لباس ادارش که معمولی بود یعنی مجبور بود که باشه ولی اکثرا وقتی از سرکار برمیگشت با همکارش مینا میرفتن بیرون و تیپهای تابلو هم میزد مانتو های تنگ با شلوارهای استرج که قلمبگی کون و سینش رو حسابی نشون بده و اکثرا دیر میومد و شام هم از بیرون میخرید من نمیدونستم این نشونه ها یعنی مامانم جندس یا فقط ظاهره ولی بعدا یواش یواش فهمیدم که تنها کسی که مامانو نکرده مردای شهرستانهای ایرانه و تهران رو آباد کرده اولین باری که جلوی من لو رفت وقتی بود که من از باشگاه با سعید (سکس پارتی) به خونه بر میگشتیم که مامانم رو تو یه ماشین با یه مرد غریبه دیدم اولش باورم نشد و چون نمیخواستم سعید بفهمه سری مسیرمونو عوض کردم ولی همش به مامان فکر میکردم که تو ماشین اون مرده چیکار میکرده وقتی رسیدم خونه دیدم مامان زودتر از من رسیده خونه (چون اون سواره بود و من پیاده) خیلی عادی برخورد کردم و گفتم جایی بودی مامان گفت نه خونه بودم از بعدازظهر چطور مگه گفتم هیچی که طبق معمول گوشیش زنگ زد و شروع کرد به لاس زدن با دوستای به ظاهر زنش ولی من مطمعن بودم که اون زن تو اون ماشین مامان من بوده دیگه داشت باورم میشد من کنجکاو تر شده بودم و به رفتار و کارای مامان دقیق ترشده بودم هر وقت حواسش نبود گوشیشو چک میکردم اس ام اس هاشو میخوندم همش حرفای سکسی بود جوکای سکسی بود ولی به اسمهای دختر که میدونستم اسمها واقعی نیستن تا اینکه تو یکی از این چک کردنا اس ام اسی دیدم که دیگه مطمعن شدم فکر کنم مامان یادش رفته بود اونو پاک کنه دیدم اس ام اس از طرف مریم هستش ولی توش نوشته شده بود عجی کسی بودی چیگراگه بشه بازم میخوام بکنمت 20 سال جونم کردی با همون یکبار! قربون او سینه های تپلت برم که دیونم کرده و ....... مامانم جواب داده بود مثل اینکه خیلی خوشت امده صبر کن بقیشو ببینی من هنوز همه هنرمو نشونت ندادم ......
من گلوم خشک شد داشت گریم میگرفت کم آورده بودم یعنی مامان من مامان منیژه یه جنده هرزس ؟ به مردای غریبه کس میده آخه چرا اون که خانواده داره بچه داره شوهر داره از همه مهم تر اصلا نیاز مالی نداره یک هفته ای تو لک بودم داشتم میترکیدم ولی نمیتونستم حرفمو به کسی بگم سعید متوجه تغییر رفتار من شده بود و گفت چته چند روزه تو باغ نیستی نیما گفتم سعید هیچی نگو که دارم دیونه میشم کم آوردم انقد اصرار کرد که منم دیگه ترکیدم بهش گفتم چی بگم آخه چطوری بگم مامان من یه جندس یه زن هرزس سعید سعی کرد منو آروم کنه و نزاره تو خیابون گریه کنم منو برد پارک و یه چند دقیقه ای ساکت بودیم بهش گفتم چرا پس هیچی نمیگی اصلا متوجه شدی چی گفتم ؟ سعید گفت اگه ناراحت نمیشی باید بهت بگم من میدونستم ولی نمی تونستم بهت بگم که تا حالا که خودت فهمیدی من مامانتو چند باری با مردای غریبه دیده بود چند باری هم تو ماشینشون و اینم میدنم با آقای پروا (همسایه طبقه بالایم هستش و مسئول آپارتمان) خیلی خودمونیه و با هم راحتن حتی چند بار وقتی تو نبودی منو به بهنه های مختلف صدا میکرد خونتون و جلوم لباس های باز میپوشید ولی من بخاطر دوستیم با تو کاری نکردم ولی نمیتونستم اینهارو بهت بگم من بیشتر گریم گرفته بود و دیگه داشتم نفس کم می آوردم بهش گفتم حالا من چیکار کنم با این آبروریزی اگه به بابام بگم مطمعنم میکشتش آخه من چیکار کنم که سعید گفت اگه تو آبروریزی نکنی اصلانم آبروریزی نشده ویکمم باید منطقی فکر کنی چون شما که نیاز مالی ندارین پس اگه اون این کار رو میکنه از سر کمبود بوده پس اونم نباید مقصر بدونی بعدش منو با سایت آویزون آشنا کرد و بهم نشون داد که اندیشه آزاد سکسی یعنی چی و خیلی ها هستن که دوست دارن زنشون از چنتا کیر لذت ببیره یا کسایی هستن که عاشق مامانشون هستن و دوست دارن فقط با اون سکس کنن بعد منو با چنتا از دوستای چتیش آشنا کرد که همشون خیلی راحت میگفتن مامانشون جندس و از کس دادن مامانشون لذت میبرن وقتی با هاشون آشنا شدم و نظراتشونو شنیدم یکم قلقلکم امد دیگه بدم نمی یمد مامانمو دید بزنم به سکس با زنای سن بالا علاقه مند شده بودم و با سعید از مامانم میگفتیم و از سکساش و از این که فکر میکنی چطوری کس میده چی میگه وقتی دوتا کیر دارن جرش میدن و........
هرچی زمان میگذشت به کار مامانم علاقه بیشتری پیدا میکردم و از جنده بودش لذت میبردم تا جایی که فکر این که داره الان کس میده حشریم میکرد و اصلا خودم نسبت بهش احساسی نمداشتم فقط دوست داشتم بکننش کس بده جنده بازی در بیاره همش تو بقل مردای غریبه تجسمش میکردم که داره مثل یه جنده حرفه ای کس میده و اونا هم با تمام وجود میکننش دیگه وقتی دیر وقت میود خونه بوی آبکیرو از سر تا پاش حس میکردم وقتی به این فکر میکردم که تا چند ساعت پیش داشته کس میداده حشری میشدم دیگه این قضیه که مامانم جنده است برام حل شده بود و فقط من میدونستمو سعید ولی سکسش رو ندیده بودم تا اینکه یک روز وقتی از باشگاه امده بودم طبق معمول رفتم دوش بگیرم زیر دوش بودم و داشتم مثل همیشه با فکر جنده بازی های مامان کیرمو میمالیدم که صدای زنگ رو شندیم نمیدونم چیشد ولی یه حسی بهم گفت برم ببینم کیه دوش همینجوری باز بود از حمام امدم بیرون پشت در رخت کن بودم که دیدم مامان داره با یه مرد حرف میزنه ولی صدای آب نمیزاشت بفهمم چی میگن برای همین درحموم رو بستم و نشستم تو رختکن دیدم آقای پروا داره با مامان حرف میزنه و مامان همش میگه نکون دیونه نیما تو حمامه الان یه دفعه مییاد بیرون آبروریزی میشه آقای پروا هم مثل اینکه خیلی حشری شده بود و همش میگفت این کیر رو ببین چطوری راست شده برات دیگه این چیزا حالیش نیست تازه تا نیما بخواد از حمام بییاد بیرون تا دوش رو بست ما خودمون رو جمو جور میکنیم مامان همش ناز میکرد ولی آقای پروا داشت مامانو میمالید ولی کجاشو نمیدونم تا اینکه به مامانم گفت بییا بخورش مامان گفت خوب بزار برای فردا که جلسه هفتگی ساختمونه اقای فاخر چیزی گفت که کیرم از جا داشت کنده میشد گفت نه اونجوری حال نمیده پریزوبهرام لاشخورن به من چیزی نمیرسه شاخ در آوردم آخه آقا پرویز و آقا بهرام دوتا دیگه از همسایه های آپارتمان 4 واحدی ما بودن پس مامان به همه مردای آپارتمان کس میده باورم نمیشد که دیدم دیگه صدای غرغر مامان نمییاد آره داشت ساک میزد برای آقای پروا انم میگفت جون هیشکی مثل تو نمیتونه این کیر رو تا تح تو حلقش جا بده زنم که اصلا میترسه تو دهنش بکنه فکر کنم کیر نکره داشت که اینجوری در بارش حرف میزد مامان همش میگفت هیسسسسس آقای پروا میگفت نترس حواسم هست صدای آب نمیزاره صدای مارو بشنوه مامان داشت همینجوری کیرش رو میخورد که گفت چرا نمییاد پس دارم میمیرم از دل شوره اقای پروا گفت بییاد چی چی بییاد من که هنوز کس خوشکلتو نکردم جنده خانم مامان گفت وایی نه بزار همینجوری برات بخورم زود بییاد تموم بشه نیما الان مییاد من کیرم تو دستم بود از شدت هیجان شقیقهام درد گرفته بود سرخ شده بودم وایی مامانم اونور در داشت برای آقای پروا ساک میزد اونم با سینه های مامان ور میرفت و میگفت وای چقد داغ شده سینه هات دستم میسوزه بعد مامان رو بلند کرد نمیدونم چجوری شلوارش رو در آورد ولی از صدای مامان که میگفت یواش دردم مییاد فهمیدم که داره میکنتش آقای پروا هم میگفت میدونی من ناز کشتم ناز میکنی جنده خانم کس به این گشادی و کارکشتگی که دردش نمییاد همینجوری که داشت این حرفارو میزد صداش بریده بریده میشد معلوم بود که داره تلمبه میزنه و برای همین صداش در نمییاد مامان آهه میکشید من با تجسم حالتی که مامانم داشت کس میداد آبم امد و ریخت تو دستم ولی کیرم اصلا نخوابید همینجوری استوار بود و باز هم به صدای سکس مامان و آقای پروا گوش میدادم که هر دوشون نفس نفس میزدن آقای پروا میگفت خوشت مییاد کستو با کیرم پر کردم برات حال میکنی مامان مگفت آره دوسش دارم دوس دارم بهت کس بدم چرا زنتو طلاق نمیدی که خونت همیشه خالی باشه هر شب بهت کس بدم اونم میگفت جووون و صدای شالاپ شلوپشون بیشتر میشد مامان دیگه منو یادش رفته بود کیر دیونش کرده شنیدن این حرفا از مامانم خیلی بهم حال میداد تا اینکه آقای فاخر گفت دارم مییام مامان گفت بده میخام بخورمش آقای فاخر هم با چنتا آهه آبشو تو دهن مامان خالی کرد چنتا جون گفت و خودشونو جموجور کردن بعد مامانو بوسید و گفت مرسی عزیزم خیلی حال داد دففعه بعد میخوام وقتی شوهره کسکشت خونس بکنمت مامان گفت خوب حالا برو تا نیما نیومده منم رفتم زیر دوش و یه بار دیگه با یاد کس دادن مامانم جق زدم وقتی امدم بیرون دیدم مامان تو دست شویه احتمالان داشت خودشو میشوست وای ی چه بوی آب کبیر و شهوتی میداد اتاق داشتم به گوشه اتاق که ملافه رو مبل کجوکوله شده بو نگاه میکردم معلوم بود روی اون مبل مامانم کس داده اونم وقتی من خونه ام مامان امد بیرون خیلی عادی بود واقعا یه جنده حرفه ای هستش گفتم کی بود گفت کی آهان آقای پروا بود امده بود بگه فردا شب خونه آقا بهرام اینا (بابای سعید) جلسه برای ساختمونه که بابات یا من بریم تو دلم گفتم وای ی ی ی کاش منم میتونستم ببینم فردا شب چطوری سه تا کیرو آبشونو مییاری دل تو دلم نبود تا زودتر به سعید بگم بابای شما هم بله چون اون فکر میکرد مامان فقط به آقای پروا کس میده
شب همش داشتم به کس دادن مامان فکر میکردم به خودم میگفتم ببین چقد حشریه که حتی وقتی من خونه هستم نمیتونه جلو خودشو بگیره خاک تو سر بابا که قدر همچین زن حشری و هاتی رو نمیدونه اصلا حقشه زنش جنده بشه وقتی به حرفای مامان که موقع کس دادنش میگفت فکر میکردم بازم کیرم راست میشد .
صبح که شد دیدم مامان رفته حموم رفته بود خودشو برای ضیافت امشب آماده کنه به سعید زنگ زدم گفتم پاشو بیا کارت دارم گفت مادر جنده کله صحر چیکارم داری برو هر کاری داری به مامان جند بگو یا به صفر زناش برات انجام بده (دیگه تیکه کلام سعید شده بود مامان جنده من منم خوشم میومد) بهش گفتم پاشو بییا میخوام یکی از همون صفر زنای مامانمو بهت معرفی کنم گفت خوب همینجوری بگو گفت اینجوری حال نمیده ولی چون خواب از کلت بپره میگم یکیشون باباته سعید با تعجب گفت کس نگو بابا مادر جنده بابا من عمرا این کاره نیست اونم کی مامان جنده تورو بکنه گفتم جریان داره از خودم که نمیگم پاشو بییا تا برات تعریف کنم اینو که گفتم دیگه کونو هم کشید و امد گفت مامان جندت کو گفتم حمومه سعید گفت تنهاس یا صفر زناش بردنش حمومش کنن گفت بییا تو شوخی بسه کارم جدیه باهات کسخول رفتیم تو اتاق من منم کل جریان دیشب رو براش تعریف کردم باورش نمیشد ولی یدفعه یادش افتاد که امشب خونه بابا بزرگش شام دعوتن و خونشون خالیه پس خونه رو مکان گیر آوردن تا سه نفری مامانت و بکنن منم گفتم آره من که گفتم بهت سعید گفت خوب حالا چیکار کنیم من پیشنهاد یه دوربین فیلم برداری رو دادم ولی سعید گفت کس نگو بابا بار فیلم زیاد دیدی ؟ مگه الکیه میفهمن تابلو میشه بعد گفت که یه MP3 Player 1 gig داره که خیلی میتونه صدا ضبط کنه جا سارش میکنم تو اتاق خوای مامان و بابام بعد معلوم میشه خبری بوده یا نه منم گفتم باشه.
سعید از سر شب که راه افتادن که برن MP3 Player رو گذاشته بود رو حالت ضبط و تو اتاق خواب جا ساز کرده بود باباشم قرار بود بعد جلسه ساختمون بره انجا من رفتم دانشگاه ولی همش فکرم پیش مامان بود بعد از ظهر که برگشتم مامان به چشمم یه جور دیگه بود فکر اینکه میخواد شب به پرویز و بهرام و قدرت (آقای پروا) کس و کون بده حشریم میکرد حدود ساعت 8 بود بابا رفت آژانس مامانم بهش گفت کجا مگه نمیری جلسه ساختمون آقای پروا دیشب گفت بییان برای شوفاژا یه تصمیمی بگیریم بابام گفت من نه حوصله دارم نه وقتشو خودت برو مامانم که از قبل میدونست جواب بابا همینه گفت باشه من میرم ( میخواد بره کس بده منتم میزاره جنده) منم رو کاناپه ولو شده بودم که مامان لباس پوشید و گفت نیما من میرم بالا الان مییام من گفتم باشه مامان که پاشو از خونه گذاشت بیرون من کیرم راست شد زنگ زدم به سعید گفتم سعید مامانم رفت بالا انم گفت خیالت راحت فردا میفهمیم چی شده همه حرفاشونو ضبط میکنیم البته اگه برن تو اتاق خواب منم گفتم مطمعن باش فقط تو اتاق خواب میرن نه جای دیگه حدود ساعت 9:30 بود که دیدم مامان امد وای قرمز شده بود معلوم بود فعالیت زیادی کرده سرو وضعش مثل اولش که رفته بود مرتب نبود از همه بدتر بوی آبکیر و بوی تن قدرت و پرویز و بهرام رو میداد مامان گفت من میرم یه دوش بگیرم بعد میام شام بخوریم منم گفتم باشه ولی کیرم داشت از شقی میترکید زود به سعید زنگ زدم گفتم مامانم الان امد مطمعنم حسابی کردنش سعید گفت میدونم الان خودم زنگ زدم به بابام گفتم معلومه شما کجایین مامان عصبانی شده میگه میخواییم شام بخوریم زود بییا تا کفری نشده بابا با دسپاچگی گفت باشه امدم .....
تا امدن سعید دل تو دلم نبود هر ده دقیقه بهش زنگ میزدم که پس کی مییان بلاخره امدن رفتم تو راه پله دیدم دارن میرن بالا گفتم سعید امد گفت چیه بابا گاییدی منو چته حالا میزاشتی برای فردا مثل اینکه خیلی عجله داری بدونی مامانت چطوری گاییده شده منم گفتم آره زود برو بییارش گوش بدیم ببینیم چی شده تو اون یک ساعت سعید گفت باشه صبر کن الان میرم میارمش بعد دیدم داره پله هارو مییاد پایین و یه پوسخندی تو چهرشه گفتم چیزی ضبط کرده گفت بله چجورم من هنوز باورم نمیشه سه نفری مامانو گاییدن گفتم بییا بریم تو اتاق من گوش کنیم ببینیم چی شده .
رفتیم تو اتاق من و هردو گوش میکردیم که چی گفتن اولش که تو اتاق خواب نبودن و چیزی نمیشد بفهمی ولی صدای خنده های بلند بلند مامان میومد که مثل جنده ها میختدید بعد یواش یواش صدا نزدیک شد صدای قدرت مییومد که میگفت چقد سنگین شدی جنده خانم شرط میبندم نصف وزنت آبکیره که تو کسو کونت ریختن (معلوم بود مامانمو بقل کرده و آورده تو اتاق خواب) مامانم با ناز میگفت خیلیم دلت بخواد همچین گوشتی زیر دسدت باشه پهرام گفت زیر دست نه زیر کیر پرویز هم گفت زود باش که دیگه طاقت ندارم این چند وقته که جور نشده بکنمت خیلی کرم ریختی و منو حشری کردی حالا کونی ازت پاره میکنم که دیگه تو راهپله ها کونتو قمبول نکنی به من که منو بزاری تو کف و بخندی جنده خانم مامانم با یه صدای شهوتناک گفت ج.ن بییا بکن توش امشب میخوام کسو کونمو یکی کنین منم خیلی وقته با سه تا کیر یجا حال نکردم بعد صدای مالاچ ملوچ امد که انگار داشتن همه جای مامانو میخوردن مامنم آه میکشید و میگفت کیر میخوام کیر بهرام بییا کیرتو بکن تو دهنم یه چند دقیقه ای همینجوری بود و صدایی نمی امد تا ایتکه قدرت گفت قمبول کم میخوام من کستو امشب افتتاح کنم مامان گفت جون بیا عزیزم بکن کسمو بکن بعد به پرویز گفت تو چرا دور وایسادی جق میزنی بییا کیرتو میخوام بخورم ( وای که مامان چه جنده ایه ) بعد صدای آخ اخ قدرت در امد بهرام گفت قدرت بسه برو کنار میخوام منم کونشو افتتاح کنم قدرت به زور کنار رفت بهرام رفت که شروع کنه و گفت وای چه کونه گشادی اصلا آماده کردن نمیخواد من میمیرم برا اینجور کونا تا میکنی تا تح میره توش چقد کون میدی مگه جنده که کونت اینقد گشاد شده مامان گفت خیلی دوس دارم همش کون بدم کس بدم زنت بهت کون نمیده نه ؟ انم گفت نه مامان گفت خوب پس بکن هرچی دوس داری بکن بکن داره خوشم مییاد بعد پرویز گفت بییان مثل این فیلم سوپرا از کسو کون بکنیمش اون دفعه که اینجوری شما میکردینش خیلی خوشم امد منم میخوام اینجوری بکنمش بعد فکنم جاهشونو عوض کردن و شروع کردن از کسو کون مامنمو گاییدن منو سعید کیرمون حسابی شق شده بود ولی هیچی نمیگفتیم فقط گوش میکردیم صدای ناله های مامان که از لذت کس و کون دادنش بود دیونم کرده بود خیلی شهوتناک طلب کیر میکرد و با لهجه شمالیش میگفت می کون می کون انام مثل وحشیا نعره میکشیدن و تلمبه میزدن یه چند باری جاهاشونو عوض کردن و بلاخره موقع آبیاری کسو کون مامانم بود بهرام کفت من دار آبم مییاد مامان گفت هرکی کیرش هر جا هست همونجا آبشو خالی کنه پرم کنین آبکیر میخوام بهرام و قدرت آبشونو تو کسو کون مامان خالی کردن و همش قربون صدقش میرفتم که چه آبی ازشون کشیده جون چه کسی جون چه کونی بعد ساکت شدن پرویز که کیرشو مامان داشت ساک میزد گفت پاشو سر پا تا آبکیرا از کسو کونت بریزه بیرون حشریتر بشم مامان گفت نه اصلا جون ندارم همینجور هم میریزه بیرون ببین خوب بعد اون دوتا که آبشون امده بود دیگه صداشون در نمیامد حال نداشتن مامانم همینطور که پرویز باز شروع کرد جون کسو کونتو نگاه کن آب داره ازش میزنه بیرون چه صحنه حشری کنندهایه وایکه تو جندگی تکی منیژه بعد دیگه نتونست تحمل کنه امد مامانو بلند کرد . گفت پاشو میخوام سرپا کونتو بگام مامانو به زور بلند کرد گفت پای راست رو بده بالا میخوام کونت بزار بعد کیرشو کرد تو کون مامانم گفت وای چه لیزه بهرام جون آبکیرت کون منیژه جنده رو کرده مثل پیست اسکی وای چه حالی میده به مامان میگفت خوشت مییاد با لیزی آبکیر بهرام میکنمت مامانم میگفت من همجوره خوشم مییاد کون بدم بکن هر جوری دوس داری بکن دارم میمیرم بکن بکن (نمیدونم چرا حشری میشه لهجش بیشتر تابلو میشه) بعد گفت قمبل کن رو تخت یه چند دقیقه هم اونجوری کردش تا گفت من دارم مییم مامان گفت بده بخورم آبکیر میخوام بریزش رو زبونم پرویزم آبشو با آخ آخ گفتن خالی کرد تو دهن مامان یه خورده همه جا ساکت بود که یه دفعه صدای تلفن امد (سعید کونکش بود) همون حرف هارو به باباش زده و انم گفت پاشین جم کنین من دیرم شده باید برم خونه پدر زنم زنم شاکی شده بعد بع مامان که بی حال بود از گاییده شده با سه تا کیر گفت پاشو جنده خانم کسو کونتو جم کن تا زنم کونم نزاشته مامان گفت من حال ندارم خسته شدم بابای سعید (بهرام) گفت پاشو دیگه کس خانم اذیت نکن میخوای نازتو بکشم پاشو قربون اون کون قلمبت برم مامانم با قر قر بلند شد و لباسشو پوشید همشون مامانو ماچ کردن و از حالی که بهشون داده بود تشکر کردن و گفتن که جبران میکنن مامانم اول از همه امد بیرون و درو بست اونام داشتن اتاقو جکو جور میکردن و میگفتن خدایی عجب کونی داره این منیژه کسو نه و هر کس از یه جای مامان تعریف میکرد .
بعد سعید گفت خوب من دیگه برم اینم از امشب مامان جندت ولی باورم نمیشه این بابای من بود این حرفارو میزد اینجوری قربون صدقه مامانت میرفت میبینی مامان جندت همرو از راه بدر کرده بعد خندید و رفت وقتی درو بستم دیدم مامان تو اتاقش خوابیده و معلوم بود سکس امشب حسابی خسته اش کرده

و ادامه، بابام عادت داشت برا خريد يكى از راننىهارو ميفرستاى كه مامانم و ببره خريد معمولا يكى به اسم منصور كه حدود ۳۷ ۳۸ سالش بود، يك روز صبح اومد دنبالِ مامانم بران خريد منم به مامانم گفتم با سعيد ميرم بيرون، خلاصه رفتم دنبالِ سعيى رفتيم كسچرخ ولىیه ساعت نشده بود كه موبايل سعید زنگ خورد و دوست دخترش بود اونالاغم منو قال گذشتو رفت منم برگشتم خونه تو اطاقم داشتم يه چُرت ميزدم كه صداى در اومد بعدشم صداى خنده، مامانم و منصور بودن پيش خودم گفتم نكنه منصورم بله. ولى گفتم نه اون اهلش نيست خلاصه وسایلو گذشتن تو آشپزخونه كه يهو صداى جيغ اومد بعدشم خنده كه مامانم ميگفت ديونهِ چرا اينجورى ميكنى[فكر كنم انگشتش كرد محكم] بد امدن تو حال من از لاى در ميديدَم اون از پشت چسبيده بود به مامان manij، manij يه شلوار استرچ نارنجى پاش بود با ِ تاپ بد دم مبل كه رسيدن منصور گفت ديگه طاقت ندارم جنده خانم يهو شلوار و شورتش و كشيدو شلوار manijamکشید پایین{شورت پاش نبود} پایین گفت زود باش که زود نرم الان نرم اون شوهر کسکشت گير ميده بد يهو كيرشو در آورد كير نبود كه خرطومه فيل بود،به manij با خنده گفت امروز به كونت نمیرسم جنده مامانم هم گفت بهتر این کیرت جرم میده بد همون جورى سرپا كرد تو كوس اش از پشت، يكم كه تلمبه زد با مامانم گفت تو به كس ديگه ام ميدى؟ مامانم گفت نه چطور؟ گفت آخه كس ات گشادتر شده شده![خبر نداره] بد منصور گفت دوست دارم يه بار جلوى اون شوهرت بكنمت جنده خانم manijam گفت من از خودامه، بد اينقدر تلمبه زد تا آبش اومد همه ابشو خالى كرد تو كوس اش بعدم يه انگشت كونِ manijo كرد و يه لب گرفت و سرى رفت، مامانم هم همون جورى رفت تو حموم منم رفتم رو تخت ام دراز كشيدم آخه موقع كوس دادن مامیم آبم اومد بود بده یک ربع بعد مامانم اومد بيرون اومد تو اطاقم گفت كى اومدى؟ گفتم يه 5 دقیقس گفت چرا زود اومدى؟ گفتم اين سعید عوضى منو کاشت، گفت اينجورى نگو اون پسر خيلى خوبى[با يه حالت خاصى گفت] بعدم گفت امروز واسه خريد خيلى خسته شدم ميرم يه چُرت بزنم[اره جون خودت واسه خريده] منم رفتم زنگ بزنم به ساعد ببينم جريان چيه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#116 | Posted: 25 Nov 2010 08:09

روزی که برادرم گیرم انداخت
از وقتی یه دختر بچه بودم تو مهمونی ها که می رقصیدم همه قربون صدقم میرفتن، میگفتن: ناقلا چه قری میده، انگار یه عمر رقاص بوده. منم برای جلب توجه خودمو بیشتر کج و راست میکردم. میرفتم تو کوک رقص این و اون تا بهتر یاد بگیرم. فهمیدم باید بتونم کون و کمرمو آروم بچرخونم و سینه هامو بلرزونم. البته تا 17-16 سالگی سینه هام قابل لرزوندن نبود، به هرحال اداشو در میاوردم. تو انتخاب لباس خیلی دقت میکردم تا حسابی خوشکل بشم. ستاره ی رقص هر مجلسی بودم، برام دست میزدن و من کیف میکردم. معتاد این لذت شده بودم، قبل از هر مراسمی میرفتم دنبال لباس و تمرین و این چیزا، واقعا هیچ منظوری غیر از جلب توجه نداشتم.
آخر همون هفته ی کذائی مهمونی بود و میخواستم لباسهای تازمو تست کنم. همیشه میرفتم تو اتاق خودم در رو از تو قفل میکردم تا راحت به کارم برسم. اون روز چون کسی خونه نبود دیگه در رو نبستم. رفتم سراغ لباسا. اول یه تی شرت صورتی پوشیدم، بدون سوتین. رفتم جلو آئینه، سینه هام معلوم بود، نوکشون زده بود بیرون. یه خورده خودمو تکون دادم سینه هام مثل ژله تکون میخوردن و میلرزیدن. پسرا از این منظره خیلی خوششون میاد ولی نمیدونن نزدیک پریود همین تکونا چه دردی داره. تی شرتو در آوردم. دو سه جور سوتین خریده بودم که ببینم کدومش سینه هامو درشت تر نشون میده، اون مدلی که پستونا گرد و قلمبه میزنن بیرون. میدونستم سایزش باید کوچیکتر باشه. یه توری مشکی خریده بودم، به زور بستمش، یه خورده سفت بود و به سینه ها فشار میاورد، ولی بهشون ابهتی میداد: سینه هائی که در حالت عادی به سمت پائین آویزون میشن خودشونو گرد و قلمبه میدن بالا. یه کم رقصیدم ببینم چه منظره ای داره، وقتی بازوهامو به پهلوهام میچسبوندم سینه هام جلوتر میومد و سکسی تر میشد. همینو تصویب کردم.
سوال بعدی: شلوار یا دامن؟ خب دامن که برا رقص بیشتر جون میده، چرخ که میزنی پر و پات میفته بیرون همه میخوان اون زیرو دید برنن. خب شورت چی بپوشم؟ شلوارمو در آوردم، یه شورت سفید پوشیدم: وای! پشمام معلوم بود. باید بزنمشون. شورتمو در آوردم یه راست رفتم حموم. با تیغ افتادم به جون موهای کسم. لامصب کند بود و آخمو در آورد. گفتم برم یه تیغ نو از داداشم بلند کنم. همون جور کون برهنه رفتم تو اتاقش کشوهاشو گشتم تا پیدا کردم. پنج دقیقه ای کسمو کردم عین هلو. یه آبی به پائین تنه زدم حوله انداختم رو دوشم رفتم که تیغو بزارم سر جاش. اومدم کشو رو دودستی بکشم بیرون که حوله افتاد. برگشتم که حوله رو بردارم یه دفه خشکم زد. داداشم از پشت در داشت نگا میکرد. شورتش پائین بود و کیرش تو دستش. جیغ کوتاهی کشیدم و فوری حوله رو گرفتم جلوم:
- ذلیل مرده تو اینجا چکار میکنی؟ چرا شوارت پائینه؟ مگه نرفتی دانشگاه؟
- سرکار خانم تو اتاق من چکار میکنن؟ راستشو بگو، برا کی خودتو ساختی؟ از اولش همه کارائی رو که کردی دیدم، اونقد سرت تو جنده بازی بود که نفهمیدی من اومدم. باید بگی با کی قرار داری؟ به کی میخوای کس بدی وگرنه خودم ترتیبتو میدم.
- خفه شو کثافت، من با کسی قرار ندارم، خجالت بکش!
- ببین کی به ما درس اخلاق میده.
همون جوری با کیر راست کرده ش اومد طرفم. از ترسم رفتم کوشه اتاق رومو کردم به دیوار، ازش خواهش کردم اذیتم نکنه.
- تقصیر خودته، خودت منو حشری کردی باید خودتم توونش رو بدی.
- دست بهم بزنی هوار میکشم، بزار برم.
بهم نزدیک شد، مشتشو آورد بالا که مثلا بزنه تو سرم، ناخودآگاه دولا شدم، حوله رو از تنم کشید، یه دفه حس کردم یه چیز گرم رفت لای کونم. بعدش با دو دست سینه هامو مشت کرد. خیلی ترسیدم.
- کثافت نکن، من خواهرتم.
- خودت باعث شدی، خودت مثل جنده ها قر و عشوه اومدی، استریپ تیز کردی، تا نکنمت ولت نمیکنم.
همه ی زورمو جمع کردم تا از دستش فرار کنم. با یه چرخ برگشتم و هلش دادم که فرار کنم طرف در ولی از پشت موهامو گرفت، انداختم رو تخت. تا به خودم بجنبم افتاده بود روم. دوبار کیرشو حس کردم که انداخته بودش لای کسم. از ترس میلرزیدم.
- نمیذارم بکنی، هرچی هم زور بزنی نمیتونی، چون من نمیذارم.
یه خورده شل که شد خودمو از زیرش کشیدم بیرون، نیم خیز شدم که بلند شم دستمو از پشت گرفت.
- نمیتونی از دستم در بری.
مونده بودم چکار کنم، حالا دو تائی لب تخت بغل به بغل نشسته بودیم و مچ دستم از پشت تو دستش بود و نمی تونستم تکون بخورم. زیر چشمی به کیرش نگاه میکردم که از اولش هم بزرگتر شده بود. هول کردم: واقعا اینو میخواد بکنه تو کسم؟
- خب نمیکنمت، ولی باید بذاری با کسو کونت بازی کنم، پستوناتو بخورم.
با خودم گفتم خب این بهتر از اونه که کس دست نخوردمو پاره کنه. گریه م گرفته بود.
- خبر مرگت هر کاری داری زودتر تموم کن.
مهلتم نداد. به پشت خوابوندم طوری که پاهام از تخت آویزون شد. رونامو از هم باز کرد. نمیدیدم چکار میکنه، به کسم دست میکشید، مشتش میکرد، لاش انگشت میکرد. بعد کلشو آورد لای پام. حالا همون کارا رو با لب و دهنش میکرد. اول یه لب کسمو کرد تو دهنش. اونو می مکید. بعد رفت سراغ لب اون طرفی، بعد همه ی کسمو کرد تو دهنش. هنوز هیچ حس خوبی نداشتم فقط میخواستم زودتر تموم شه. بعد پاهامو داد بالا، با لب و زبون چوچولمو تحریک میکرد. اینو از کجا بلد بود؟ زبونشو لای کسم بالا و پائین میکرد، یه انگشتش هم با سوراخ کونم بازی میکرد. دیگه بی خیال شده بودم. یواش یواش ترسم رفت. دروغ نگم خوشمم میومد. خودمو شل کردم. اولین تجربه ی جنسیم بود که ناخواسته بهش تن داده بودم. قبل از اون فقط متلک شنیده بودم یا توی اتوبوس پسرای هیز انگولکم کرده بودن که چندش آور بود. دو سه دقیقه بدون توقف کسمو میخورد و باهام ور میرفت. گاهی حالت نوازش داشت گاهی کمی خشن میشد. بالاخره اولین ارضای جنسی را تجربه کردم. وقتی ضربه های زبونش رو نقطه ی حساس متمرکز شد حس کردم زیر دلم سفت شد، بعدش انگار اونجا بادکنک های کوچولوی پر شده از آب میترکوندن. بی اختیار دستام رفت طرف سرش، موهاشو چنگ زدم سرشو فشار دادم به کسم. بعدش منگ و بی حال وارفتم. بلند شد اومد روم خوابید. نمیدونستم میخواد چکار کنه. یه کم سینه هامو خورد دوباره رفت سراغ کسم، این دفعه با کیرش، حس مقابله نداشتم، فکرم نمیکردم کار خطرناکی بکنه ولی سر کیرشو گذاشته بود تو کسم و یواش یواش عقب و جلو میکرد. اونقدر لیز شده بود که راحت میرفت تو و میومد بیرون. کم کم رسید به یه جائی که دیگه جلوتر نمیرفت. ناخودآگاه پاهامو به هم چسبوندم که جلوتر نره.
- مواظب باش پارم نکنی، بدبخت میشم.
- نترس، حواسم هست.
کشید بیرون، دوباره روم خوابید، چنگ زد به سینه هام، بعد دستاشو برد زیر کمرم، یه فشاری داد که گفتم استخونام شکست، دوباره یه کوچولو ارضا شدم. نالم در اومد، اونم ناله ای کرد و فوران مایعی گرم رو روی شکمم حس کردم.
تو حموم که خودمو تمیز میکردم فکرای مختلفی تو سرم میومد: از یه طرف خوشحال بودم که شانس آورده بودم از این بدتر نشده بود. از طرف دیگه سکس رو تجربه کرده بودم، که خوشمزه بود. اگه بازم سراغم اومد چکار کنم؟ باید مواظب باشم کار به جای باریک نکشه. خودمو به جریان ولرم آب سپردم تا فراموشی به کمکم بیاید و سعی کردم هیچ فکری نکنم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#117 | Posted: 26 Nov 2010 05:25

سکس مامان و بابا و ...
دوستانی داستانی رو که میخوام براتون بنویسیم مربوط میشه به سال 68 من اون موقع سال سوم متوسطه بودم و خیلی عاشق فیلم سکسی و مجله بودم همیشه من چندتا مجله و فیلم سکسی داشتم که به دوستام میدادم تا اوقات فراغت خودشونو با اون سر کنن. اونموقع ها مثل حالا نه اینترنت بود نه اینکه دخترا و پسرا میتونستن به راهتی با هم رابطه داشته باشن . خوب بهتر بریم سر اصل مطلب یه شب من وقتی بلند شدم برم آب بخورم یکه دفعه دیدم از اطاق خواب مامان و بابا صدای مشکوکی میاد که بابام هی اصرار میکنه و مادرم میگه نه دستو در بیار بریون کوسم خارش میگیره منکه تا اون موقع اسم کوسو از مامانم نشنیده بودم کنجکاو شدم و خودم به در اتاق نزدیک کردم و دیدم که در اطاق نبمه باز دراز کشیدم زمین و گوشم بردم جلو و تازه فهمیدم که موضوع از چه قراره بله بابام دستشو برده بود تو شورت مامان و با کوسش بازی میکرد تا اونه راضی کنه خلاصه بعد از کمی ناز و ادا مامانم راضی شد و من یکدفعه دیدم که مامان داره زیر نور چراغ خواب لخت میشه و بابام داره از وجنات سرکار علیه تعریف و تمجید میکنه خلاصه اون شب من حسابی گیج و کلافه شده بودم نمی دونستم چکار باید کنم اون شب تا نزدیکی های صبح من دم در اطاق خواب شاهد سکس مامان وبابا بودم که الحق و اصناف خوب از خجالت همدیگه در آومدن اونشب اونا تا صبح 3 دفعه با هم سکس داشتن و منم سه دفعه خودم حسابی خراب کردم صبح که از خواب بیدار شدم حالت بدی داشتم و از همه اطرافیانم بدم می اومد و حسابی از بابام و مامانم احساس تنفر میکردم ولی شب که شد و. موقع خواب دیگه خواب به چشمم نمی رفت و منتظر لحظه موعد بودم که برم شروع کنم به دید زدن و گوش کردن به حرفای سکسی اونا چند ماهی به همین روال گذشت و من حسابی ضعیف شده بودم و اصلا دیگه تمایلی به درس خوندن نداشتم زیر چشم حسابی گود رفته بود وس یاه شده بود یه روز مامانم از م پرسید چی شده چرا اینقدر زرد و ضعیف شدی گفتم هیچی گفت بابات خیلی نگرانت کواظب باش امتحانتات آخر سالتو خراب نکنی گفتم باشه بعد گفت برو یه کمی خرید کن بیا امشب میهمان داریم عموت و زن عموت میخوان بیان کرج چند روز میمونن گفتم آخه حالا چرا ما دو هفته دیگه امتحان داریم گفت پروانه میخواد باتو درس بخونه داشت یادم میرفت پروانه دختر عموی منه که یکسال از من کوچیکتره گفتم حالا نمیشه پروانه بیاد ولی اونا نه مامان گفتم چه میدونم گفتن میخوایم بیام خلاصه من رفتم و از روی لیستی که مامان به هم داده بود خرید کردم و حدود ساعت 10 برگشتم دیدم مامانم داره حاضر میشه که بره حمام گقت سینا من میرم حمام تو نیم ساعته دیگه بیا پشت منو لیف بکش گفتم باشه گفت راستی برو از اکبر آقا 2 بسته واجبی بگیر نگی برای مامانم میخوام گفتم باشه و رفتم از اکبر آقا حمومی سر کوچهمون دو تا بسته واجبی گرفتم و اومدم خونه مامانم عادت داشت وقتی میرفت حموم من یا خواهرم میرفتیم و پشتشو لیف میکشیدیم از موقعی که خواهرم شوهر کرده بود عموما من این کار و می کردم وقتی از بریون برگشتم گفتم مامان بیام کیسه بکشم گفت بیا تو من با ممان اصلا رودرواسی نداشتیم هر وقت میرفت حموم کاملا لخت میشد وقتی میرفتم پشتشو بکشم راحت پشتشو میکرد به من و میگفت لیف بزن منم تا اون روز هر وقت میرفتم حمام هیچ احساس خواصی نداشتم ولی اون روز یه جور دیگه شده بودم نفسم تند تند میزد و حرارت بدنم بالا رفته بود و حسابی کر گرفته بودم وقتی رفتم تو رخکن گفتم من میام حموم خیلی وقته که کسی پشتمو نکشیده و حسابی چرک شده گفت باشه من داره کارم تموم میشه توام بیا تو تا بشورمت منم از خدا خواسته رفتم تو ولی شرتم تنم بود رفت تو حمام که دیدم مامانم داره پاشو تیغ میزنه گفتم میخوای برات تیغ بزنم تا پاتونبری گفت باشه اونم دراز کشید روی سکو جلوی من منم تا چشم افتاد به کوسش شروع کرد به خندیدن که پرو کجارو نگاه میکنی با لکنت گفتم هی هیچی بعد شروع کردم به زدن موهای پاش گفتم راستی واجبی گرفتم گفت اکبرآق چیزی نگفت گفتم نه ولی خندید وگفت ای شیطون مواظب ابش نسوزی اگه زیاد بمونه پوستو میسوزنه خلاصه دوتایی شروع کردیم به خندیدن و منم حسابی تمام بدنشو دید زدم ولی جرات نکردم دست از پا خطا کنم البته هرز گاهی یه ناخنک به کوسش میزدو و اونم لمس میکردم تا حسابی پاهاشو سفید کردم بعد گفت پاهمو که سفید کردی حالا نازم سفید کن گفتم نازت یعنی چی گفت بابا کوسم میگم حتما باید مثل بچه بی تربیتا باهات صحبت کنم این دفعه دفعه دوم بود که اسم کوسو از زبانون مامانم میشنیدم حسابی سرخ شدم اونم با رندی گفت حتما شب عروسیت اینجوری میخوای رنگ به رنگ بشی منم گفتم چشم و شروع کردم به خمیر کردن واجبی و قرار دادن روی کوس مبارک و تودلم گفتم خوشا بحال بابام خلاصه بعد از شستشو کوس سرکار علیه منم پشتشو شسم و اونم پشت منو شست و دوسه دفعی به شوخی از روی شرت زد به گیرم و گفت ماشالله بزرگ شدی و دیگه نوبت زن گرفتنته و دیگه صلاح نیست با من بیای حموم منم گفتم حالا کو تا زن گرفتنو بزرک شدن ما اون روز همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و اتفاق خواصی نیافتاد ولی از اون روز به بعد مامان دیگه با من حمام نرفت شب اون روز عموم به اتفاق زن عمو و پسر عموها و دختر عموها و داماشون اومدن خونه ما دو سه روزی خونه ما همون بودن و منم تو درس به پروانه کمک می کردم آخه تو فامیل من اولین نفری بودم که به دبریستان رسیده بودم و پروانه نفر بعدب بود از اونجایی تو فامیل اکثر بچه ها دختر بودن بعد از گرفتن سیکل ازدواج میکردن و میرفتن خونه بخت من بزرگتر ین و اولین پسر خانواده پدرم اینا بودم وچون پسر بزرگ بودم از احترام و توجه خاصی برخوردار بودم درسم که خوب بود و به همه بچه های فامیل کمک درسی میدادم خلاصه بعد از یکی دو روز مهمیمانی خانواده عموم عزم رفتن کردند فقط پروانه موند تا موقع امتحانتش تا با من درس بخونه قرار بود یه چندد روزی هم من برم تهران خونه عمومینا اونشب و قتی همه رفتند منوپروانه شروع کردیم به درس خواندن مامان و بام که دوسه شبی از کردن همدیگه حروم بودند سریع شام خوردند و گفتن خسته هستن و میخوان برن بخوابن و ما هروقت درسمون تمام شد بخوابیم مامانم به پروانه گفت کجا میخوابی اونم گفت فعلا که داریم درس میخوانیم بعدش منم پیش سینا میخوابم مامانم به شوخی گفتی به شرطی که شیطونی نکنی پسر من چشم و گوش بسته است و پروانه که تا بنا گوش سرخ شده بود سرشو انداخت پایین دیگه چیزی نگفت مامان با شرور هیچان زیاد میرفت تا خودشو آماده کنه برای یه سکس تمام عیار منم از این فرصت استفاده کردم و سر صحبتو با پروانه باز کردم قبلا یکی دو دفعه به پروانه مجله سکس داده بودم اونم یه جورای روش به من باز بود ولی زیاد پیش نرفته بودیم و بیشتر در حد کشتی گرفتن و لمس کردن بدن همدیگه بود اون شب وقتی مامان و بابا رفتن تا بخوابن من به پروانه پرسید راستی سینا چرا امشب انقدر زود رفتن بخوابن عمو که عادت نداشت زود بخوابه گفتم آخه گفت آخه هیچی منگه دیدم هیجانش برای شنیدن زیاده شروع کردم به عذرو بهانه آوردن و تفره رفتن از گفتن موضوع اونم حسابی کنجکاو شده بود که دبدونه نم با شیطنت گفتم صبر کن تا نیم ساعته دیگه همه چیزرو میفهمی خلاصه ساعت 12 بود که گفتم اگه میخوای بدونی چرا زود خوابیدن بیا بریم تو حال تا بهت نشان بدم اونم با عجله اومد دنبال من پا ورچین پاورچین رفتیم کنار در اتطاق خواب گفتم گوش کن خودت میفهمی ما تاز ه اول کار رسیده بودیم که بابام میگفت امشب میخوام حساب داغت کنم مامانم میگفت میخوام حسابی جرش بدی بد جوری هوس کیر کرده بابام گفت با اسپری یا بدون اسپری مامانم گفت خشک خشک میخواهم حسابی جیغ بزنم تا همه بفهمن من دارم کیر میخورم من که حسابی حالم بد شده بود اصلا متوجه پروانه نشده بودم یکدفعه برگشتم دیدم پروانه نفسش بند اومده و سرجاش خشکش زده گفت سینا گفتم چیه گفت بسه دیگه من دارم بالا یمارم بریم گفتم صبر کن حالا به جاهای خوبش میرسم اونم تحدید کرد که اگر نیایی داد میزنم تنا اونا بفهمن که آق پسرشون گوش وایستاده خلاصه منکه اصلا راضی نبودم اون صحنه رو از دست برم به اجبار مجبور شدم دنبال پروانه برم تو اطلقم وقتی رفتیم تو اطاق دیدم که پروانه مثل وحشی ها حمله کرد طرف من گفتم زود باش میخوام جرم بدی گفتم یعنی چی گفت یعنی همین چی چطور اون پیرسگا با هم حال کنن ولی من من جای بچه کوچیک اونام من کیر میخوام خلاصه منکه به مرادم رسیده بودم هی طاقچه بالا میزاشتم تا حسابی حشری بشه اونم که حسابی حشری شده بود سریعی به یه چشم به زدن لخت شد و پرید روی من و شرو کرد به لیس زدن من منم سریع لخت شدم وشروع کردم به لب گرفتن و بعدش با سینه های سفت مثل سنگش ور رفتم بعد حسابی کوسشو لیس زدم و شروع کردم به در مالی که باز وحشی مو هامو کشید و گفت بکن توش گفتن نه که پاهاشو قلاب کرد پشت کمرم و با فشار خودشو به هم نزدیک میکرد چند باری وسوسه شدم که پدشو بزنم ولی بازم وجدانم قبول نکرد و شروع به آب سرد ریختن روش اونم که ناکام شده بود هرچی بدو بیراه بلد بود نثارم کرد اون شب تا صبح چند بار با هم سکس داشتیم و لی هر دفعه من یه جوری از زیر پاره کردن پردش در رفتم خلاصه دوسه شب بعد هم اول میرفتیم پشت در اتطاق خواب وقتی حشری مشیدیم و ومیرفیتم رو تخت و با هم سکس میکردیم بعد از چند روز عموم اومد پروانه رو برد و منم سرگم امتحناتم شدم ولی هیچو وقت با پروانه تنها نشدم راستشو بگم حسابی از رفتار اون میترسیدم کمنم بعد از امتحانات سال چهارم رفتم خدمت تو خدمت دانشگاه قبول شدم و یکراست رفتم شیراز و شروع به تحصیل کردم و بعد از اتمام درسم مجددا رفتم ادامه خدمت سربازی و کردستان خدمت کردم پروانه هم تو این فاصله چندتا خواسگار براش اومد و با یکی از اونا ازدواج کرد و منم از شش هفت سال درگیر درس و خدمت اومد و در یک شرکت شروع به کار کردم و ازدواج کردم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#118 | Posted: 28 Nov 2010 05:54
من ، مامانم و عشقش به فرشاد

سلام
داستانی که می خوام براتون بگم شروعش از 1سال و نیم پیش بوده و اینکه اسم های برده شده اسم حقیقی اشخاص نیست و من خودم رو امیرعلی معرفی میکنم و22سالمه. قبل ازاینکه داستانم رو شروع کنم میخواستم اینو بگم که ممکنه خیلی از قسمت های داستان سکسی نباشه اما لازم بود که توضیح بدم تا به قسمت های سکسی برسیم.
من کلا تو نخ سکس با مامانم و از اینجور چیزا نبودم و مامانم هم از اونایی نبود که سکسی باشه و کارش راست کردن کیر این و اون باشه.
قضیه از اونجایی شروع میشه که من متوجه تغییر رفتارهای مشکوک بین مادرم(هانیه) و پدرم شدم. کم کم دیگه با هم حرف نمیزدن و مامانم شب ها تو پذیرایی میخوابید چند بار از مامانم پرسیدم که چی شده ولی هربار جواب سربالا میشنیدم. چند وقت بعد مامانم به خونه ی مادرم بزرگم نقل مکان کرد و من دائم از بابام میپرسدم که چی شده ولی باز هم جواب سربالا و اینکه دعوای زن و شوهریه و از اینجور کوس و شعرها. بالاخره با هر بدبختی و اعصاب خوردی بود امتحانات پایان ترم رو دادم. اواخرتیربود که ازمادربزرگم خواستم وساطت کنه ولی اونم میگفت که مادرم چیزی بهش نگفته. خلاصه یه روز عصر بابام (48 سالشه)با عصبانیت اومد خونه ازش پرسیدم چته؟ چی شده؟ گفت امروز مجبور شدم مادرت رو طلاق بدم. شوک شدم. نمیدونستم چی باد بگم رفت سر وسایل و لباساش همه رو جمع کرد و انداخت تو ماشینش و رفت.شروع کردم به گریه کردن. باورم نمیشد. حتی نتونستم 4 تا سوال بپرسم ازش. یه خورده فکر کردم که چرا اون خونه رو گذاشت و رفت که به ذهنم اومد خونه به نام مامانه. به موبایل بابام تلفن کردم گفت بعدا راجع به همه چی با هم حرف میزنیم. ازش پرسیدم جایی داره بره؟ گفت آره خیالت راهت.
می خواستم به مامانم تلفن کنم که دیدم با مامان بزرگم اومد. بهش گفتم چی شده و دلیلش رو پرسیدم و بازم . . .
داشتم دیوونه می شدم. چند شب مادربزرگم پیش ما موند و بعدش رفت. چند بار به بابام زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود. تو همین ایام متوجه شدم که مامانم مهریه اش رو هم بخشیده. چند روز بعد بابام بهم تلفن زد و با هم قرار گذاشتیم. از جایی که بود چیزی نگفت و شماره جدیدش رو بهم داد. اون موقع واسم طبیعی بود چون بابام را به را خط عوض میکرد و میگفت مزاحم داره. این ماجرا میگذشت و شد 4 ماه. یه روز که مثل جسد از دانشگاه اومدم مامانم گفت که میخواد راجع به مسئله مهمی باهام حرف بزنه. ازش خواستم بزار واسه فردا ولی اصرار داشت که امروز اون قضیه رو مطرح کنه. و اینو بگم که من تو اون 4 ماه خیلی کم حرف ، عصبی و بی حوصله شده بودم واولین و تنها دوست دخترم رو که تازه پیدا کرده بودم پروندم و سر هر چیز پیش پا افتاده ای با همه دعوا میکردم.
خلاصه مامانم شروع کرد به شر و ور گفتن تا رسید به جایی که گفت می خواد دوباره ازدواج کنه.( مامان بنده 45 سالشه و مثل مامانای بقیه دوستان که ماماناشون رو وصف کردن عین دختر 24 ساله نیست و رونای گوشتی هم نداره. بلکه مثل یه زن 45 ساله معمولیه و لاغر که سایز سینه اش 75 و کمرش 32. و از موقعی که یادم میاد همیشه رنگ موهاش شرابی بوده.) خلاصه واسه چند لحظه شوک شدم و اون گفت با مردی آشنا شده و امشب هم اون یارو که اسمش فرشاده من و مامانم رو برای شام دعوت کرده بیرون. خیلی غیرتی شده بودم ولی تو اون موقع چیزی به فکرم نمی رسید که بگم. خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم به اون رستوران. رفتیم تو همینجوری که مات دنبال یه مرده تنها میگشتم مامانم گفت بریم طبقه بالا. بالا که رفتیم شادوماد رو دیدم. خلاصه بعد از سلاملیک و احوال پرسی نشستیم و در حین صرف غذا خودش رو معرفی کرد و گفت که فوق دیپلم نقشه کشی داره و یه آژانس داره و از زن قبلیش به خاطر بد دهن بودن و اینکه بچه دار هم نمیشه مزید علت شده و جدا شده و از آشناییش با مامانم گفت که یه روز مامانم خونه دوستش بوده که آژانس میگیره بیاد خونه و چون آژانس ماشین نداشته خود فرشاد میاد و تو راه که بودن سر صحبت باز میشه و مامانم میگه که طلاق گرفته و ...
تو نگاه اول فرشاد آدم خوبی بود اما من دوست نداشتم مامانم زیر مرد دیگه ای بخوابه. خلاصه آمار فرشاد رو در اوردم و همه حرفاش نتنها راست بود بلکه دستی هم تو کار خیر داشت و نگفته بود. یه 2 ماهی بود که چند بار فرشاد و مادرش اومدن خونه ما وچند بار هم من و مامانم و بابابزرگ گیجم و مامان بزرگم رفتیم خونه شون. واقعا نمیشد روی فرشاد عیب گذاشت اما من دوست نداشتم مامانم کیر دوم رو تجربه کنه. واسه همین به بابام همه ماجرا رو گفتم و اون گفت که مامانت بخاطر فرشاد از من جدا شده و اون فرشاد رو میخواسته وگرنه چه دلیلی داشت که زندگیش رو ول کنه. از بابام خواستم دخالت کنه اما پیچوند و گفت که نزارم اونا با هم ازدواج کنن. به مامانم گفتم که از فرشاد خوشم نیومده و نمیخوام که باهاش ازدواج کنه. هرچی دلیلش رو پرسید شر و ور جواب دادم بعد از چند روز جر و بحث جواب آخر رو داد که مهم اون و فرشاد هستن که همدیگرو میخوان و اگه من نمی خوام میتونم برم پیش بابام یا ننه بزرگم. میخواستم بلند شم و تا اونجایی که میخوره بزنمش ولی نمیشد دیگه کار از کار گذشته بود.
قرار شد یه مراسم ساده برگزار کنن و فقط خیلی خودی ها باشن. به بابام گفتم و بعد از کلی فحش و پس گردنی گفت حالا که نتونستم باید زندگیشون رو براشون زهر کنم. خلاصه مراسم تو خونه ی ما برگزار شد و آقای دوماد سر خونه که خودش خونه هم داشت و داده بود اجاره. بعد از صرف شام مهمونا رفتن و ننه بزرگ من کلید کرد که بیا امشب بریم خونه ما اما من قبول نکردم و در نهایت فرشاد گفت ایراد نداره امیرعلی که بچه نیست ما هم سن و سالی ازمون گذشته.(فرشاد 41 سالش بود و از مامانم کوچکتر و همین بود که حرص من رو در می اورد) خلاصه مامانم با فرشاد رفتن تو اتاقشون و من هم رفتم تو اتاقم که بخوابم. اما خوابم نمی برد چون امشب فرشاد با مامانم حسابی قرار بود حال کنن. چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاقشون باز شد. از خودم صدای خور خور در اوردم نمی دونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم. درو بست و رفت. نمی دونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و رفتم پشت در اتاق اونا کیرم حسابی راست شده بود. گوشم و چسبوندم به در صدای آه و ناله مامانم بلند شده بود و فرشاد که همش از هیکل مامانم تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت. فرشاد حسابی داشت مامانم و میکرد و مامانم فقط میگفت فرشاد جون بکن. خیلی دوست دارم و بعد هم گویا می رفتن تو فاز لب و لوچه. صبح شد اونا شاد وسرحال و من کیری. فرشاد گفت امیرعلی جان بیا تا یه مسیری برسونمت و من باهاش تا یه مسیری رفتم. نمیدونم چرا دوست داشتم بهش اعتماد کنم ولی خوب پروژه زهر و اینکه اون دیشب یه دل سیر مامانمو کرده بود نمیذاشت.
کم کم بدرفتاری هام رو که غیرارادی بود و ناشی از مشکلات روانی بود که تو اون مدت برام پیش اومده بود شروع کرده بودم. دائم فرشاد رو کیر میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره. فرشاد واسم یه پراید خرید همون چیزی که بارها از بابام خواسته بودم و اون با اون همه پولی که داشت نکرد. اما بجای اینکه از فرشاد فقط یه تشکر کنم بهش گفتم همه زورت همین بود نکنه توقع داری باهاش بیام تو آژانست کار کنم. اون شب مامانم و فرشاد خیلی بهشون بر خورد و مامانم تا چند روز با من حرف نمیزد.
تو این مدت دائم از بابام خط میگرفتم. امتحانای ترم شروع شد و من ریدم و از 19 واحد فقط 10 واحد پاس کردم. مامانم خیلی شاکی بود ولی فرشاد میگفت که شرایط امیرعلی بد بوده. چند بار میخواستن منو ببرن پیش روانشناس که موفق نشدن. 5 ماهی گذشت تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره اسیدی آرایش میکنه درست قبل از رسیدن فرشاد. بهش گفتم قراره جایی برین و اون گفت نه. لباسای خوبی هم پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود. فرشاد که اومد خونه یه دوش گرفت و یه چایی خورد و با مامانم رفتن تو اتاق و شروع کرد مامانم رو جر دادن صدای ناله های مامانم خونه رو ورداشته بود و بعضی وقتا فرشاد میگفت هیس یواش اما مامانم خیلی حشری بود و به فرشاد میگفت محکم بکن. بعد چند دقیقه آروم شده بود و دیگه اون صداش نمیومد. بعد یک ساعت که اومدن بیرون اول مامانم اومد بیرون دیدم فرشاد همه ماتیکا رو خورده و حسابی مامانم رو کرده. فرشاد اون شب از خجالتش بیرون نیومد و به بهونه خستگی شام نخورده خوابید. با مامانم که سر شام بودیم خیلی کفری بودم که یهو از دهنم در رفت و گفتم یه خورده ملاحظه کنید منم دارم تو این خونه زندگی میکنم. فکر نکنم همه زن و شوهر ها این جوری باشن. مامانم هیچی نگفت و از خجالت سرخ شد. رفتم که بخوابم گفتم بزار یه کیر اساسی به فرشاد بزنم.رفتم تو اتاقشون و بلند گفتم فرشاد جون شب بخیر خوابای خوب ببینی. فرشاد که حول کرده بود گفت قوربونت امیرعلی جون تو هم همینطور. خودش فهمید بود که چه سوتی داده. یه چند وقت یه خط درمیون همین داستان بود اما بدون صدای بلند و خجالت بعدش. به بابام که گفتم محکم زد تو گوشم و گفت خاک بر سرت داره با مامانت کیف میکنه تو هیچ گهی نخوردی.
خلاصه یه بار که مامانم شروع کرد به آرایش کردن و حسابی خودش رو برای فرشاد ساخته بود رفتم تو اتاقش داشت خودش رو تو آینه ورانداز میکرد با عصبانیت بهش گفتم نمیشه این گه بازیتون رو شب ها بکنین. آقا از راه میاد حتما باید بخوابه روت. مامانم که شوک شده بود و باورش نمیشد که من یه همچین حرفی بهش بزن گفت: اولا که مودب باش بعدشم من زنشم و خلاف شرع نمیکنیم اگه ناراحتی مثل آدم بخودش بگو فرشاد آدم منطقیه. کم کم از کوره در رفتم گفتم الان دارم به تو میگم تو بهش بگو. گفت من روم نمیشه بهش بگم پسرم اومده بهم میگه به شوهرت بگو از راه میاد روت نخوابه. خوب دلش میخواد بعضی وقتا که از سر کار میاد خستگی شو در کنه دیگه داد و بیداد نداره که مودب حرف بزن. این حرفا رو که زد دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم رفتم طرفش و محکم حولش دادم طرف دیوار. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همین که اومد به خودش بجنبه رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم رو زمینا. اول میخواستم همونجوری از خونه پرتش کنم بیرون اما چشمم که به سینه ی سفیدش افتاد نمیدونم چی شد که کشیدمش طرف تخت. اونم داد و بیداد میکرد و با مشت به پاهام میزد. بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت. اومد دربره که پاشو گرفتم. محکم کشیدم و خودمو انداختم روش. شروع کرده بود به فحش دادن دو زانو نشستم رو دستاش و تی شرتم رو در اوردم. یهو داد زد چیکار میخوای بکنی مامانم شروع کرد به تقلا کردن که محکم سه چهارتا زدم تو گوش و تلافی این چند وقت رو سرش در اوردم خیلی محکم زدم برای چند ثانیه گیج شده بود لباسی که تنش بود رو در اوردم و اون داشت التماس میکرد و گریه دیگه برام فرقی نمی کرد اون کیه فقط میخواستم بکنمش یه کرست مشکی تنش بود خوابیدم روش و تا اونجایی که میتونستم گردنش و سینه اش رو لیس زدم دیگه اینقدرگریه کرده بود و داد زده بود که جون نداشت شلوار تنگ پاش رو که در اوردم دوبار شروع به گریه کرد و همش میگفت من مامانتم نکن تو روخدا ولی من دیگه حالیم نبود. فکر نمیکردم روناش اینقدر برام جالب باشه بهش گفتم یادته اون شب چقدر اینجا آخ و اوخ کردی گفت غلط کردم گوه خوردم. اما دیگه فایده ای نداشت شورت سفیدش رو اومدم دربیارم که با پاش زد تو صورتم اومد در بره با مشت محکم زدم پشتش. یهو وایساد. خیلی ترسیدم ولو شد رو زمین و فقط ناله میکرد و گریه. بلندش کردم و خوابوندمش رو تخت دیگه مقاومت نمی کرد شرتش رو که در اوردم کوسش رو دیدم وااااااای یه کوس خوشگل با لبه های صورتی. یه ذره با دست مالیدمش. بعد کرستش رو در اوردم سینه هاش عالی بودن واسه من. شروع کردم به لیس زدن سینه هاش مثل سگ لیس میزدم. مامانم زیر لب میگفت فرشاد کجایی بیا بیا ... محکم فکش رو گرفتم و فشار دادم و گفتم اگه اسم اون حرومزاده رو بیاری همین جا خفت میکنم. حسابی ترسیده بود و من هم چون اولین سکسم بود ترسیده بودم و دست و پام رو گم کرده یودم. بعد از اینکه سینه هاش رو حسابی خوردم بدون اینکه کوسش رو بخورم و از اینجور کارا با دستم لای کوسش رو باز کردم و کیرم رو آروم کردم تو سوراخش خیلی لحظه خوبی بود خوابیدم روی مامانم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن. همینطوری که میکردمش محکم بغلش میکردم و بوسش میکردم. هر بار که میخواستم ازش لب بگیرم صورتش رو برمیگروند و نمی گذاشت که ازش لب بگیرم. سعی میکردم جوری بغلش کنم که تمام بدنش تو بغلم باشه واقعا لذتش غیرقابل وصفه. تو همین گیر و دار دیدم آبم داره میاد میاد کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو ریختم رو سینه هاش. بعدشم ولو شدم روش.
یه 4 ، 5 دقیقه ای روش خوابیدم که یهو یاد فرشاد افتادم. سریع بلند شدم هم من خیلی عرق کرده بودم و هم مامانم و تازه آب کیری هم بودیم. بهش گفتم پاشو برو حموم الان فرشاد میاد. گفت برو گمشو وقتی بیاد مطمئن باش میکشتت. گفتم باشه پس وقتی اومد منم میگم بابام بخاطر جنده بودن مامانم طلاقش داد و اون وقت تو میمونی و فرشاد. بعدشم میگم که برای اینکه از شرمن راحت بشی خودت این نقشه رو کشیدی و بهم گفتی بکنمت که تابلوم کنی. مامانم شروع کرد به گریه. دیدم اینجوری نمیشه وقت زیادی نمونده. بهش گفتم بلند میشی یا به زور ببرمت. اومدم که دستشو بگیرم و به زور ببرمش خودش بلند شد لباساشو ورداشت که بره دوش بگیره منم هم لباسامو ورداشتم که برم اما من و راه نداد تو حموم. یه چند دقیقه ای گذشت یهو فکر کردم که نکنه خودکشی کنه یا حالش بد شده باشه. چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده. در حموم رو باز کردم و رفتم تو دیدم گوشه حموم داره گریه میکنه. منو که دید داد زد واسه چی اومدی تو برو بیرون. گفتم ترسیدم خودت رو بکشی. چشمش به جعبه تیغ ها افتاد. اینو که دیدم لباسامو در اوردم. ترسید و گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم میخوام دوش بگیرم نمی تونم تنهات بزارم میترسم شر درست کنی. رفتم تو گفتم بلند شو خودت رو بشور الان فرشاد میاد. بلند شد دیدم دستاش خیلی می لرزه. شامپو رو برداشتم و سرش رو شستم. خیلی کوس شده بود دلم میخواست یه بار دیگه تو حموم هم بکنمش. خلاصه لیفش رو برداشتم و تمام بدنش رو لیف زدم و حسابی سینه هاش و کوس و کونش رو مالیدم. وقتی داشتم پشتش رو لیف میزدم دیدم جای مشتم رو پشتش کبود شده. از خودم خجالت کشیدم. زیر دوش شستمش بعد همینطور که داشتم پشتش رو میشستم روی کبودی رو بوس کردم که یهو خودش رو کشید جلو و فهمیدم که خیلی درد داره. از پشت بغلش کردم و گردنش رو چند بار بوس کردم. بازم کیرم راست شده بود. کم کم صورتش رو با دستم برگردوندم طرف صورت خودم. آروم لبامو گذاشتم رو لباش. دیگه صورتش رو برنگردوند. کیرم رو میمالیدم بهش اومدم سینه هاش رو بمالم که گفت بسه دیگه الان فرشاد میاد. سریع خودش رو خشک کرد و منم کمکش کردم لباساش رو پوشید و رفت بیرون.
لای درحموم رو باز گذاشتم تا بفهمم کی فرشاد میاد. گه گاه از لای در به بیرون نگاه می انداختم. حموم تو اتاق منه و دقیقا رو به روی در اتاقم. از جلو در اتاقم که رد شد دیدم یه دست لباس قشنگ پوشیده و دوباره آرایش کرده. انگار فرشاد اومده بود. بله فرشاد اومد. ترسیدم نکنه بهش بگه. خلاصه اونا رقتن یه حالی با هم کردن و اون شب گذشت. فردا صبح که بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه و فرشاد داشت می رفت. رفتم دست به آب. اومدم بیرون فرشاد گفت میشه تا مامانت خوابه چند دقیقه با هم حرف بزنیم. تخمام گره خورد. گفتم راجع به چی؟ گفت من معذرت میخوام بابت اینکه از راه که میومدم با مامانت می رفتیم تو اتاق دیشب هانیه بهم گفت که از این قضیه ناراحت شدی ولی روت نشده به خوده من بگی. چیزی نگفتم و حسابی عرق کرده بودم. گفت خوب ما اشتباه کردیم ولی فکر میکردم تو این روابط زناشوئی رو درک کنی. اما من قول میدم که دیگه از این اتفاقا پیش نیاد. خلاصه فرشاد خداحافظی کرد و رفت. منم رفتم تو اتاق مامانم دیدم هنوز خوابه. رفتم رو تخت کنارش خوابیدم. یه رکابی تقریبا نازک تنش بود با یه شلوارک جوری خوابیده بود که پشتش به من بود. کیرم راست شده بود. آروم کونش رو مالیدم کیرم داشت میترکید. آروم از روی تخت بلند شدم لباسام رو در اوردم. راستش سکس دیشب خیلی بهم حال داده بود و فکرم رو یه جورایی سبک کرده بود. لخت شدم و دوباره خوابیدم کنارش. خیلی آروم رکابیش رو از پشت زدم بالا باز چشمم به جای کبودی خورد. یه خورده شلوارکش رو که اومدم بدم پایین بیدار شد یهو برگشت تا دید منم گفت بلایی که دیشب سرم اوردی بس نبود بازم میخوای با زور کتک باهام سکس کنی. گفتم نه بخدا الان چشمم به کبودیه خورد خیلی ناراحت شدم دست خودم نبود اون موقع. پرید وسط حرفم و گفت الان که دست خودته. برو بیرون. با این که کیرم داشت میترکید لباسامو ورداشتمو رفتم بیرون.
بعد از صبحونه مامانم رفت تو اتاق 1 دقیقه بعد بلند شدم برم که ازش بازم معذرت بخوام. دیدم جلو آینه وایساده و داره سعی میکنه رو جای کبودی رو چرب کنه ولی دستش خوب نمیرسید. گفتم اگه بذاری من بیام چرب کنم. چیزی نگفت رفتم و پشتش رو کرم زدم. ازش پرسیدم دیشب به فرشاد چی گفتی راجع به کبودیه. گفتش بهش گفتم خورده به تیزی در کابینت. کرم رو که زدم رفت و کرستش رو برداشت که تنش کنه. رفتم و کمکش کردم و تی شرتش رو پوشید. بهش گفتم میشه بغلت کنم؟ گفت تو که هر کاری بخوای میکنی اون از دیشبت امروز صبح هم که لخت شده بودی میخواستی بکنیم. حتما اگه بگم نه کتک میزنی. گفتم فقط میخواستم ازت معذرت بخوام گفتم که دست خودم نبود مگه نمی بینی چند وقته عین دیوونه ها شدم. بس که تو این مدت بهم بی توجهی کردی این جوری گه شدم. دیدم اشک تو چشماش جمع شده بغلش کردم تا اونجایی که میشد فشارش میدادم کیرم داشت راست میشد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دو سه تا ماچ آبدار ازش کردم. شروع کردم گردنش رو بوس کردن. کیرم هی می خورد بهش و اون چیزی نمیگفت. گفتش بس دیگه میترسم دوباره از دستت در بره باز وحشی بشی. قضیه صبح و فرشاد رو به مامانم گفتم. ساعت طرفای 11 بود که گفت میخواد بره شهروند خرید. گفتم باهاش میام. به نظرم میومد که هنوز شاکی باشه. با اون قضیه دیشب حق هم داشت.
خلاصه یه مانتو کرم تخمی داره اون و پوشید و یه روسری تخمی تر از مانتوش هم سرش کرد منم تو اتاقم شال و کلاه کردم. بهش گفتم مامان میشه امروز یه لباس دیگه بپوشی. گفت لباس دیگه ای ندارم همش کثیفه. بهش گفتم اون مانتو مشکیه رو بپوش با اون روسری آبیه.
این مانتو مشکیه خیلی تنگه و هر بار که میپوشتش تمام بدنش میزنه بیرون انگار که لخت باشه. گفت اون مال مهمونیه. گفتم بپوش دیگه بزار روحیت عوض بشه. خلاصه با اصرار من قبول کرد. اومد که بپوشتش گفتم یه خورده ام آرایش کن اینجوری بری تو خیابون همه فکر میکنن پسرت مرده. خلاصه یه آرایش ملایم کرد اما خیلی خوشم نیومد. رفتم جلو آینه و بهش گفتم خیلی تغییر نکردی آخه صورتت خیلی خستس. یه نگاه غضبناک بهم کرد و شروع کرد به آرایش. دیدم خیلی عصبانیه اومدم بیرون و تو پله ها منتظرش شدم. بالاخره اومد. واااااااااای عجب کوسی شده بود. اگه تو اتاق بودیم درجا میکردمش. خیلی آرایشش سنگین بود خلاصه پریدیم تو ماشین من و رفتیم. تو فروشگاه یه کله حواسم به مامانم بود و از شق درد داشتم میمردم. بعضی وقتا هم خودمو میمالیدم بهش اما اون مدام میرفت کنار. یه جا دولا شد که گوشت برداره رفتم چسبیدم در کونش که یهو برگشت با عصبانیت گفت جلو مردم اینجوری میکنی فکر میکنن جنده ام بفهم اینو. خلاصه تو راه برگشت. بودیم که مجدد من خایه مالی کردم و تمام حواسم فقط به بدن مامانم بود.
خلاصه اومدیم و خریدارو گذاشتیم تو آشپزخونه مامانم وقتی دولا شد که کیسه ها رو بزار زمین چشمم خورد به سینه هاش که تو اون مانتو تنگ رو به پاین افتاده بودن. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم. مامانم رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه. دنبالش رفتم همین که روسریش رو برداشت بهش گفتم بزار کمکت کنم. تابلو بود که هدفم چیه. بهم گفت اگه بزارم کمکم کنی دست از سرم بر میداری. میزاری بعد از اون زندگیه گهیم با بابات حالا که فرشاد رو پیدا کردم باهاش زندگی کنم. اگه فرشاد از کارات شاکی بشه ول میکنه میره ها. پریدم وسط حرفش گفتم من دیگه اون آدم قبلی نیستم و هم تو و هم فرشاد رو دوست دارم. من فقط به فرشاد حسودیم میشه که اونو بیشتر از من دوست داری. گفت اصلا اینجوری نیست برای اینکه اگه اینجوری بود قضیه دیشب رو بهش میگفتم. گفتم حالا کمکت کنم؟ چیزی نگفت رفتم جلو گفتم بزار یه ماچت کنم از دلت در بیارم. یه بوس از لوپش کردم و بغلش کردم. تا اونجایی که میشد فشارش دادم شروع کردم به گرنش رو لیس زدن. همینجوری که گردنش رو لیس میزدم سینه هاش رو هم میمالوندم. کم کم اومدم طرف لباش و ازش اساسی لب میگرفتم. هیچوقت فکر نمیکردم که لبای مامانم اینقدر خوردنی باشه. دیگه داشتم لباش رو درسته می کندم. بعد لباسام رو سریع در اوردم. کیرم داشت خودش رو میکشت. مامانم همینجوری وایساده بود و داشت منو نگاه میکرد. چشمش که به کیرم خورد گفت همش بخاطره اینه لامصبه. گفتم دیشب که معرف حضور شده. گفت دیشب اگه میتونستم میکندمش که تا آخر عمرت حصرتش به دلت بمونه. گفتم الان نکنیش. گفت بعید نیست. رفتم طرفش و گفتم بعید نیست هان؟ میخواستم زودتر لختش کنم اما دیدم حیفه از رو مانتو نمالمش. آخه اون مانتو خیلی سمسیش کرده بود. بردمش رو تخت بهش گفتم دولا بشه رو تخت. وااای سکسی ترین لحظه عمرم رو داشتم می گذروندم. رفتم و از پشت شروع کردم سینه هاش رو مالیدن. اساسی می مالیدم و گردنش رو هم گه گاه یه لیسی میزدم. مامانم هم کم کم داشت صدای نفس هاش بیشتر میشد. همینجوری دستم رو انداختام و دکمه های شلوارش رو باز کردم شلوارش رو آروم در اوردم ولی هنوز مانتوش رو در نیورده بودم. از روی شرتش یخورده سوراخ کون و کوسش رو خوردم. اما اصلا حال نکردم. تو همون حالت دولا شرتش رو در اوردم اومدم کیرم رو بکنم تو سوراخ کوسش که یادم افتاد برام ساک بزنه. آروم در گوشش گفتم برگرده و برگشت کیرم رو بردم جلو گفت چیکارش کنم؟ گفتم بکنش. دوزاریش افتاد. اول قبول نکرد اما بالاخره کیرم رفت تو دهنه هانیه جون. برای من که اولین باری بود که یکی کیرم میخورد خیلی عالی بود خیلی خوشم اومده بود. پشت سرش رو گرفتم و محکم کیرم حول دادم تو دهنش. یهو اوق زد و گفت اگه بخوای اینجوری کنی معاملمون نمیشه. گفتم ببخشید فقط تو ادامه بده و اون ساک می زد. چند بار که حس کردم داره آبم میاد کیرم رو از دهنش در اوردم و بعد دوباره میکردم توش بعد کیرم رو اوردم بیرون. خوابوندمش رو تخت و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به لیس زدن کوسش. ح
     
#119 | Posted: 30 Nov 2010 05:13

سکس اتفاقی با خواهرم
سلام خدمته شما عزیزان
داستانی رو که می خوام براتون تعریف کنم بر میگرد به ساله گذشته یه شب از خواب بلند شدم برم اب بخورم رفتم اب خوردم داشتم بر میگشتم طرف اتاقم دیدم یه صدای از توی اتاقه خواهرم میاد اول فکر کردم داره درس میخونه اخه اون بیشتر شبها تا دیر وقت درس میخونه بی خیال شدم رفتم که بخوابم ولی شیطونه نزاشت رفتم دم در اتاقش کوشامو تیز کردم ببینم چی میگی دیدم داره میگه خیلی دوس دارم ولی می ترسم من مونده بودم که چی داره میگه رفتم گوش تلفن رو از توی پزیرای برداشتم دیدم داره با یکی از دوست دختراش حرف میزنه اون بهش میگفت من فردا دارم میرم پیشش توهم بیا بریم خره از این فرستا دیگه گیر نمیاد اون وقت هم کیر میبینی هم یه حالی میکنی اینو که گفت خوشکم زد داشتم میترکیدم می خواستم از پشته تلفون دوسته خواهرم رو جر بدم بد هیچی نگفتم خواهرم دو دل بود نمی دونست باید چه کار کنهگفت تا فردا فکر میکنم بد جوابتو میدم دوستشم قبول کرد بد گوشی رو گذاشت نمی دونستم باید چه کار کنم پیشه خودم میگفتم چرا باید خواهرم بره به یه غریبه بده بیا با خودم حسابی حشری شده بودم رفتم دم اتاقش یواش درو باز کردم رفتم داخل پشتش به من بود که یک دفع روشو بر گردوند طرف من از جاش بلند شد گفت اتفاقی افتاده رفتم کنارش نشستم گفتم نه خوابم نمیومده اومدم پیشه تو بد بهش گفتم چرا تا به حالا نخوابیدی گفت داشتم درس می خوندم (تو دلم گفتم اره جونه عمه ات) شهوت جلوی چشامو گرفته بود هر لحظه می خواستم خودمو نزدیگش کنم ولی میترسیدم یه بار ازم پرسید داری به چی فکر میکنی بلند شو برو می خوام بخوابم منم گفتم به همونی که تو فکر میکنی گفت من به چیزی فکر نمیکنم منم بهش گفتم ای شیطون یکم سرخ شد گفت منظورت چی گفتم من همی حرفاتونو با دوستت شنیدم تا اینو گفتم می خواست گریه کنه دستمو انداختم دور گردنش گفتم یه وقت خر نشی خودتو بد بخت کنی اگه مشکلی داری به خودم بگو هیچی نگفت اروم بوسش کردم
چنتا بوس همینجوری بهش کردم دیدم هیچی نمیگه لبم رو نزدیک کردم یه بوس به لباش زدم مثله اینکه خوشش اومده بود یه لبخند زد من خوشحال شدم شروع به لب گرفتن کردیم کم کم لباسامونو در اوردیم داشتم سینه های نازشو میخوردم که صداش در اومده بود کم کم رفتم پاین تا به بهشتش رسیدم یه بوی شهوت انگیزی میداد خیلی حال کردم شروع به خوردن کردم به اوجه شهوت رسیده بود دیدم یه صدای کرد و اروم شد فهمیدم ارضا شده بد بلندش کردم گفتم نوبته تو کیرمو به زور می خورد بدش می اومد بهم گفت خیلی بزرگ چه کارش کردی هیچی نگفتم شروع به خوردن کرد بد از چند دقیقه گفتم بسه حالا ای هلو را از کس که نمیتونستم بکنم گفتم چهار دسته پا بشه اخه اون نمی دونست میخوام به کونش بزارم رفتم یه کرم اوردم مالیدم به کونش وشروع کردم به مالیدن با انگشت یه کم بازش کردم بد کیرمو اروم گذاشتم دم سوراخش کیرمو حل دادم تو یه جیق زد که گفتم الان همه میان با دستم در دهنشو گرفتم یه چند لحظه به همون حالت موندم تا جا باز کنه بد شروع به تلمبه زدن کردم 5دقیقه بد ابمو توی کونش خالی کردم سزیع لباسمو پوشید ویه لب جانانه ازش گرفتم و بهش گفتم دو اون دوستاش رو هم خط بکشه قبول کرد از اون روز به بد ما با هم سکس داریم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#120 | Posted: 1 Dec 2010 03:44
سکس من و نسرین خواهرم

حدودآ۵سال پيش بود.يه شب گرم تابستون.بندر انزلی.اينقدر هوا گرم بود که مجبور شدم برم تو پذيرايی و پنکه رو روشن کنم.رو کاناپه دراز کشيدم و ملحفه رو کشيدم رو خودم.باد پنکه عرق بدنمو خشک کرد و نفهميدم کی خوابم برد.نصفه شب بود که سردم شد.خواستم برم دستشويی که ديدم خواهر کوچيکم هم اومده تو پذيرايی خوابيده.اون زمان ۱۵ سالش بود.اسمش نسرين هست.رفتم جيش کردم و اومدم.خوابم پريده بود.دستمو کردم تو شرتم ومشغول بازی با کيرم شدم.از بچگی عادت دارم اين کارو بکنم.اروم اروم کيرم شق شد.ميخواستم جق بزنم.من مثل همه پسرا جق نميزنم!کيرمو سر بالا ميزازم رو زمين(به شکم ميخوابم)و به زمين فشار ميدم و فکر ميکنم که دارم يه زن يا دختر رو ميکنم.اينطوری ابم بيرون نمياد ولی ارضاءميشم. شروع کردم به اين کار.يه دفعه خواهرم تکون خورد .من بی حرکت موندم تا نفهمه که بيدارم.وقتی تکون خورد باد پنکه دامنشو بالا زد.باورم نميشد!تصميم گرفتم اونو ديد بزنم و جق بزنم.خزيدم زير پاهاش.خيلی ميترسيدم.اروم به پاش دست زدم .هيچ عکس العملی نشون نداد.نوک انگشتای پاشو بوسيدم.قلبم تند تند ميزد.صداشو ميشنيدم.رفتم بالا تر ساق پاهاش .سفيد و ناز.اروم با لبام ميبوسيدمشون.باز هم بالا تر رونهاش.سفيد و تپل.دامنشو کامل از روش زدم کنار .يه شرت سفيد نخی پاش بود.کسش باد کرده بود.خيلی باهال بود. مشغول شدم به جق زدن.يه دفعه هوس کردم دستمو بکنم تو شرتش وکسشو لمس کنم.اول با انگشت از روی شرت لمسش کردم.تکون نمی خورد.جرات پيدا کردم دستمو از زر شورت رو کسش کشيدم..پشمالو بود.اروم دستمو کردم تو سوراخش.تو نمی رفت.چند بار سعی کردم نشد.ميخواستم دستمو در بيارم که يکدفعه ديدم نسرين چشاشو باز کرد.از ترس صدام در نميومد. اگه جيغ بزنه !تو چشام نگاه ميکرد.مثل اينکه باورش نميشد.اروم دستمو کشيدم بيرون.همينکه ازاد شد فوری پاشد رفت تو يکی از اطاقها ودرو کليد کرد. از ترس داشتم ميمردم.شايد گند اين ماجرا در بياد.اونوقت خر بيارو باقالی بار کن.اخه دفعه اولم نبود.قبلا هم با خواهر بزرگم و دو تا از خاله هام اين کارارو کرده بودم.همه ميدونستن.يه مدت بود که نماز ميخوندم و کار هايی ميکردم که همه فکر ميکردن من عوض شدم .تازه اوضاع داشت راستو ريست ميشد. از ترس تا صبح نخوابيدم.صبح زود از خونه زدم بيرون.تا شب تو بلوار انزلی پرسه ميزدم.شب يه ودکا گرفتم وهمشو خوردم.رفتم خونه مستی همه چيز رو از يادم برده بود.از دور صدای بزن وبرقص ار خونمون می اومد.رفتم تو.دخترای همسايه جمع شده بودن و می رقصيدن.اصلا هواسم به ماجرای ديشب نبود.با همشون سلام عليک کردم ورفتم تو اشپز خونه.نسرين اونجا بود.يه سينی که توش پر ليوان های نوشابه بود دستش بود.تا منو ديد رفت بيرون. تازه ياد ديشب افتادم.خيلی خجالت کشيدم.يعنی نسرين در باره من چی فکر ميکنه؟ چند روز از اون ماجرا گذشت. اون موقع شبها تا ديروقت بيدار ميموندم وبه جاش تا ساعت ۱۲يا۱ ظهر ميخوابيدم. يه دفعه تو خواب احساس کردم يه چيزی کيرمو قلقلک ميده.(خواب من خيلی سبکه) اروم با گوشه چشم نگاه کردم.باورم نميشد!نسرين بود.اروم دستشو از رو شلوار رو کيرم ميماليد. بی اختيار کيرم شروع کرد به بزرگ شدن نسرين همين که ديد کيرم تکون خورد فوری رفت عقب.ولی بعد از چند ثانيه دوباره اومد داشت به کيرم که شق شده بود واز زير شلوار حسابی معلوم بود نگاه ميکرد.اروم دستشو کرد تو شلوار وشرتم.انگارميترسيد که من از خواب بيدار بشم.دستشو زد به کيرم.من هيچ عکس العملی نشون ندادم.اونم با جرات بيشتر دست زد.بهدش اروم کيرمو از تو شورت وشلوار در اورد.فقط سر کيرم بيرون بود.شروع کرد با سرش بازی کرد.بعدش سر کيرمو بوس کرد ويه زبون هم به نوکش زد.بعد شروع کرد به دست کشيدن رو کيرم.حسابی حشری شده بودم ولی از جام تکون نخوردم.بلد نبود مثل پسرا بماله اما از اين که داشت کيرمو ميماليد خوشم می اومد.يه دفعه ابم اومد.دستشو از روی کيرم برداشت واب کيرمو به سر کيرم ميماليد.کيرم داشت ميخوابيد که يه دفعه بلند شدم.کير نيمه خوابيده وخيسم تو دستش بود.از ترس پريد عقب.من پريدم و بغلش کردم وخوابوندمش رو زمين.بهش گفتم کی خونه هست؟ گفت :هيچکی شلوارمو در اوردم ودامن اون رو بالا زدم.داشت فرار ميکرد.به زور شورتشو از پاش در اوردم.برش گردوندم رو زمين و خوابيدم رو کسش.پا هاشو باز کرده بود وهيچ کاری نميکرد.کيرم رو کس پشمالوش بود.لباس و سوتينشو زدم بالا و مشغول خوردن سينه های کوچيکش شدم.بعد از چند دقيقه ماليدن ابم اومد.ايندفعه کم بود .ولی رو پشمهای مشکی کس نسرين ريخته بود.با دستمال کاغذی خشکش کردم و خودم رفتم حموم.
     
صفحه  صفحه 12 از 77:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.