| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 12 از 82:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  81  82  پسین »  
#111 | Posted: 3 May 2011 13:29
تا قيام قيامت قسمت دوم
این یکی رو با کوس خوری شروع کردم خواهرم چون با فرهنگ روز آشنایی بیشتری داشت راحت تر با این مسئله که کوووووس و کووووون خودشو دراختیار برادرش بذاره کنار اومد با حرص و اشتهای زیاد کوس فریده رو میمکیدم.کوس کوچولو ناز دوست داشتنی یک لقمه ای برخلاف کوس مامان که یه کمی درشت بنظر میرسید.- فرید تو که همین الان آتیش به جونم زدی چقدر تو حریصی بر سرعت خود افزوده و حتی به ناله هایش توجه نکردم که میگفت بسهههههه دیگههههه وااایییی اومد اووووومد نمیدونم چیکار کنم تنم یکجوری شده هیچوقت اینجوری نشده بودم زورش چند برابر شده بود تحمل این همه لذت هنگام ارگاسم را نداشت.این لحظه برایش خیلی ادامه دار بود.مثل یک زندانی در حال فرار یا یک زن در حال زایمان زور میزد.منم ولش نمیکردم.آخرش مجبور شد با دو تا دستهاش سرمو بزنه عقب تا لب و چونه ام را از روی کوسش بردارم گردنم هم درد گرفته بود.- فریده عجب زوری داری هاااااا.حالا که فرار میکنی پس بیا ببین.من و او رو در رو و چشم در چشم هم قرار داشتیم طاقباز به روی تخت افتاده بود کیررررررررم را محکم به کوووووووسش فرو کردم همونجوری که اون محکم سر منو پس زده بود.- داداششش چیکار میکنی سوخخختمممم.کمرش را محکم گرفته قفلش کردم و به خودم هم فشار میاوردم تا آبش را نیاورده خالی نکنم.دیگر نمیتوانست هیچ فشاری بمن بیاورد.کیرم رو توی کوسش قفل کرده بودم - آبجی خوشگلم تو با این شکم لاغر و مانکن با این کون برجسته با این سینه های آبدار و لب و دهن کوچولو غنچه ای و استیل بیسته بیستت چطور نتونستی شوهرتو نگه داشته باشی؟/؟- ولش کن فرید حالا تو یکی منو ول نکن تو با من باش.من کیییییررررتتتتو میخوام.- فعلا که داریش.- همینجوری بزن وقتیکه محکم کمرم را چنگ گرفت و دست بر روی سینه اش گذاشت و سرش را به یکطرف خم کرده چشمانش را خمار نمود فهمیدم که بار دیگر به ارگاسم رسیده.- داداش منم آبببببب میخوام بین ما تبعیض قائل نشو.- من از خدامه که توی کوست آب بریزم ولی آخه بچه چی؟/؟- هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه.فکر اونجاشم کردم باز هم با لذت بسیار کیر و کمر خود را سبک کرده و به خواهر تشنه کوسم آب رساندم که میگویند آب رسانی بهتراز نان رسانی بوده ثوابش بیشتر است.- تمومش نکن فرید واسه مامانتم بذار.- چشم منکه فرار نکردم تا الان هر چی وقت هدر دادیم بسه دیگه از امروز به بعد باید جبران کنیم به چشمان پر التماس مامان فیروزه نگاه کردم برق هوس در آن موج میزد لبانم را بر روی لبانش قرار داده و دستم را به صورتش رسانده و در حال نوازش صورت و قسمتی از موهایش به بوسیدن هم ادامه دادیم.قبل از آنکه بخواهم کمرش را گرفته و بر روی تخت درازش کنم خودش ولو شده و طاقباز به روی تخت افتاده بود.پاهایش را باز کرده آماده بود.با بوسیدن از قبل کوسش حسابی خیس کرده بود.دهانم را تا جا داشت باز کرده یک مانوری دور کوسش داده جااااااان بصورت طبیعی لیس زدن را شروع کردم نمیدونم چرا مامان یاد خاطراتش افتاده بود؟/؟.- فریده دخترم ناقلا خیلی حال میده بابات اصلا از اینکارها بلد نبود.دیگه نتونست بحرف زدن ادامه بده.بد جوری ناله اش دراومده بود.فکر کنم به اندازه گاییدن با کیرررررر بهش مزه داد و خیلی زودترم خیس کرد ولی مگه من دست بردارش بودم؟/؟ کیرمو از روبرو همینجوری فشاررررررر دادم توششششش آماده آماده بود داغ و خیسسسسس.سینه هاشو خوردم و دوباره بوسه لب به لبو شروع کردیم.مادر کجا بود؟/؟ پسر کجا بود؟/؟ فقط کیررررررر بود و کوووووووس و شهوت و عشق و حال بود و بس.- اوووووف فررررررید بچه که بودی سینه هامو میخوردی فکر نمیکردم یکروزم جوری سینه هامو میک بزنی که هوسم بیاد.این حرفو وقتی زد که داشتم سینه هاشو میخوردم.حساب کردم که باید یه سری هم اونوری بزنم.آبجی حسوده بدجوری داشت زاغ سیاه ما رو چوب میزد.آبو ریختم توی کوسش و پریدم اونور بالاخره دلی از عزا درآوردم.کار بجایی رسید که از ترس ضعیف شدن دیگه خالی نمیکردم و فقط میگاییدممممممم.اگه برای یک کدومشون یه تکنیکی بکار میبردم اون یکی هم میگفت باید همین کارو با منم بکنی.آخر کارم سه نفری همدیگه رو بغل زدیم و لخت لخت توی هم رفته و خوابیدیم.نصف شب گاهی بیدار میشدم و یکی رو انگولک میکردم نمیدونم یکی دیگه از کجا بو برده و فوری بیدار میشد و اونم میخواست؟/؟ در یکی از حالتها که هر دو خوابیده بودند کون هر دوتا شون قمبل شده بود و سوراخ کووووون و کوووووس هر دوتا باز و مشخص بود واااااایی کون هیچکدوم رو نکرده بودم باشه دفعه دیگه اول با کون شروع میکنم کوس مامان فیروزه درشت تر بود ولی سوراخ کونشون در حالت بسته که یک اندازه نشون میدادند باید معاینه میکردم معلوم بشه فعلا وقتش نبود.با اینحال کیر شق کرده ام را به سوراخ کون آبجی چسباندم و باهاش تماسکی برقرار کردم.دیدم این مامان کوس تپل من فوری سرشو اینطرف کرده کیر منو گرفت و به سوراخ خودش چسباند.- فرید جون خواهرت خوابیده بیدارش نکن بیا من بهت حال میدم.- نه مامان من خواب نیستم بذار داداشی راحت باشه اون دوست داشت کیرشو اینور بفرسته. - من مادرتم اینجوری با من حرف نزن پسرم خودش تشخیص میده کدوم کون قلمبه تر و هوس انگیزتره قربونش برم نمیخواست منو از خواب بیدار کنه.- مامان مردها از کالیبر تنگ بیشتر خوششون میاد تا کالیبر گشاد.- خفه شو دختر پدرت جرات نداشت بیاد طرف سوراخ کونم ولی فرید جونم هر چی بخواد بهش میدم .آخر عصبانیم کرده و بحرفم درآوردند.- اگه وضع همینجوری باشه هیچکدومتون رو نمیگام مادر و خواهری و پسر و برادری بجای خود تنبیه و تحریم بجای خود باید از این به بعد یکشب فریده کنار داداشش بخوابه و یکشب هم فیروزه کنار پسرش.سه تایی دیگه با هم نمیخوابیم حالا گاهی اگه میخوایم برای تنوع سکس 3 نفره داشته باشیم اشکال نداره خودتون میدونین هر دوتا تون که زن منین یکشب مامان پیشم میخوابه و یکشب هم خواهر جونم.خودتون با هم درست کنین.هر دو با کمال میل این شرط را پذیرفتند.شب زفاف من با دو همسرم یعنی مادر و خواهرم به پایان رسید.فرای آنروز به پیشنهادم رفتیم سر خاک بابا مامان و آبجی یک بزک دوزکی کرده بودند که توی هیچ مجلس عروسی اونها رو اینجوری ندیده بودم؟/؟ نمیخواستند از هم عقب بیفتند.لباسهاشونم به درد سر خاک نمیخورد بازم صد رحمت بمن که لباس سیاه پوشیده بودم به یاد پدر و رنجهای چند ساله آخرش افتادم بی اختیار اشک ریخته با او درد دل میکردم.پدر عذاب نکش راحت باش غصه مامان و آبجی رو نخور من هوای اونها رو دارم نمیذارم بهشون سخت بگذره نمیذارم دست هیچکس و نا کسی به اونها برسه.اجازه نمیدم هیچ مرد غریبه و نا محرمی بیاد طرفشون.پدر وقتیکه زنده بودی پسر خوبی برات نبودم ولی از دیشب دیگه دارم جبران میکنم.دیگه غم آبجی فریده رو نخور ببین که مامان و خواهر جون چقدر خوشحال و خندونن ؟؟/؟؟ آخ خ پدر تو هم بخند من ناموس تو رو حفظ میکنم مامان وفادار من هنوزم بهت وفاداره زار زار مثل ابر بهار اشک 5;یریختم پدر آروم بگیر که من برای آرامش روح تو هر کاری میکنم دوست داشتی ما رو راحت ببینی منم سعیمو میکنم که تا قیام قیامت از پسرت راضی باشی از این سوز و گداز در حال غش کردن بودم که مادر و خواهر جونم مرا به زور بلند کرده گفتند طاقت داشته باش پسرم بیا بریم خونه یادت باشه بهت چی قول دادم امشب سوراخ کونم در خدمتته.فریده هم بحرف اومده و گفت کون منم هست بوی کووووووون که به مشامم خورد حالم بهتر شده به شوق و ذوق دو تا سوراخ کون بطرف پرشیا مشکی که یادگار بابا بود رفته تا به خانه برگردیم.شام را که خوردیم هر دو خود را آماده آماده و لخت لخت وسط پذیرایی و قمبل کرده ولو شدند.منم برای عقب نماندن از قافله خود را لخت کردم کون مامان هوس انگیزتر بنظر میرسید.هر دو را ماساژ داده و گفتم که به گفته خودتون هر دو پلمب شده اید منم بحرفتون اطمینان داشته بخودم می بالم که این افتخار نصیبم شده تا این پلمبو باز کنم.این را گفته اول بجان مامان افتادم یک دست حسابی به سر و رویش کشیده و سورخ کووووس و کووووونش را مالیدم.با روغن کوس و سوراخ کونش را چرب کردم مادر درد میکشید دندانهایش را بهم میفشرد.- من بمیرم فیروزه جون درد داری؟/؟- ایراد نداره ادامه بده از درد زایمان که بدتر نیست داره خوشم میاد درد باحالیه کیر کلفتت بمن اعتماد بنفس میده پسرم فکر میکنم جوان شدم.- آره مامان جونم تو تازه عروس منی.فریده هم عروس منه منتهی باید از شوهرش طلاق بگیره.- داداش به خاک پدر جون قسم یک طلاق با حالی ازش بگیرم که فکرشو نمیکنی.- ببینیم و تعریف کنیم.مامان بیچاره راستشو میگفت خیلی کیپ بود چطور بابا 24 سال این کون بهشتی رو آکبند نگه داشته بود؟/؟ 5 سالش مریض بود 19سال دیگه چی؟/؟ ایندفعه رفتم سر خاکش بهش میگم که این کم کاری او را جبران کرده و میکنم.میدونم خیلی خوشحال میشه و روحش منو دعا میکنه خیلی بیحس شده بودم روده های فیروزه جونمو آبپاشی و ضد عفونی کرده رفتم سراغ کووووون فریده.کیرمو تا گذاشت توی دهنش صدای مامانی دراومد که فرید جون یادت باشه ایندفعه برات ساک بزنم.تعجب کردم که مامان این اصطلاح رو از کجا یاد گرفته؟؟/؟؟ آبجی کیر داداشو واسه سوراخ کون خودش آماده کرد.کیرررررم دوباره شق و تیز شده بود با آب کوووووس او نیز سر مخرج و کیر خود را چرب کرده او را بصورت عدد هشت درآورده و یک صفای حسابی کردم.درد کشیدن همراه با هوسش مرا هم بیشتر به هوس میاورد.کیرم که یواش یواش میرفت توی پوست سر مقعدش رو دایره وار میکشید و میفرستادش داخل.وقتی هم که کیرو بالا میکشیدم پوست به شکل استوانه ای نازک جدا از گوشت میشد.تماشای این منظره خیلی کیف میداد.- فرید جووووون کووووون میخواستی؟/؟ لذت ببر بکن منو بکننننن کووووونمو بکن با کییییرررت منو بگگگگگگاااا منو بگاآآآآآآه آههههههه دوستت دارم.کیرم چون یکبار آب ریخته بود با کمری سبکتر کون خواهر جونم رو میکردم.مامان حسودیش شده بود.- ای بااااااباااااا اینقدر طولش نده پسر منم هستم هااااا مجبور شدم یک سرویس هم اینور خالی کنم و برگردم اونور به هر حال اونشب هم سه نفری شب را به صبح آورده قرار گذاشتیم که از فردا شبی یک نفر پیشم باشد.هر چه گفتند مغازه الکتریکی را اجاره بدهم تا روزها هم پیش آنها باشم قبول نکرده گفتم اینطوری کاسبی بهتره هزینه های زندگی زیاده نمیشه یکدفعه دو تا مغازه رو دست غریبه ها داد حسابی ترسوندمشون مگه واسه آدم کمر میذاشتن؟/؟ یکماه گذشت مادر و دختر هر دو برای تست بارداری به آزمایشگاه رفتند.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید مامان گفت که اگه باردار باشه میگه خدا بیامرز قبل از مرگش اونو حامله کرده حالا یکماه رو یک کاریش میکنن شایدم بره مسافرت زایمان کنه تا آبها از آسیاب بیفته البته فامیلها زیاد توی نخ این خاله زنک بازیها نبودن ولی خواهرم چی جواب شوهرش رو میداد؟؟/؟؟ شناسنامه بچه خواهرم چی؟/؟ نمیدونم چرا جواب دو تا آزمایش با هم حاضر نشد.وقتی مامان شنید حامله است همون داخل آزمایشگاه از خوشحالی داشت بشکن میزد و خواهرم از حرص و حسودی و استرس که نکنه جواب آزمایش او منفی باشد داشت آتیش میگرفت برای همین نشستیم تا جواب اونو هم گرفتیم.بلللللله اونم باردار بود گاو من دو قلو زاییده بود فریده از فردا نقشه اش رو به مرحله اجرا درآورد از بس برای شوهر پولدارش اشک ریخت و خود را عاشق دلخسته اش نشان داد مرد فکر کرد که حتما فریده برای او میمیرد قرار بر این شده بود که فریده مهریه اش را که پنجاه میلیون تومان بوده تمام و کمال بگیرد یک خانه هم شوهرش به اسم او بکند و یکبار با او آمیزش داشته باشد.اگر بچه ای حاصل شد بعدا به اسم خود برایش شناسنامه گرفته و مسئولیت مالی او را بپذیرد اما حقی از نظر نگهداری او نداشته باشد.شوهره فوری شرط را قبول کرد تنها جای نگرانی من این بود که نکنه از نظر زمانی مشکوک شود که خواهرم ضمن اطمینان دادن بمن گفت که چاره دیگری نداریم و این مرتیکه ابله هم از بس ذهنش مشغول زن دومشه و فعالیت اقتصادی و تجاریش هم زیاده و تازه منو آدم مومن و مقدسی میدونه اصلا فکرشو نمیکنه که بچه مال یکی دیگه باشه.همه چیز همانطورکه میخواستیم پیش رفت.از بس مامان جون و خواهر جونم هوای منو داشتند دیگه لوس شده بودم.- فرید جون اینو بخور عزیزم اونو نخور.این بیشتر بهت میاد.نه اون بهتره.کراوات قرمز بزن نه مشکی بهتره و.... باید میساختم دیگه خوشحال بودم که روح پدرم را شاد کردم دو تا پسرم با فاصله یکروز به دنیا آمدند.اول پسر یا داداشم به دنیا اومد و فرداش پسر یا خواهر زاده ام.سونوگرافی هم نکرده بودیم و نمیدونستیم بچه ها از چه جنسین برای همین در فاصله 24 ساعت زایمان مامان تا زایمان آبجی فریده خواهر جونم داشت دق میکرد از اینکه نکنه دختر دنیا بیاره و کم ارزشتر بشه.وقتی پسر دار شد انگار که دنیا رو بهش داده باشن.ما هم اداره ثبت احوال یک آشنا پیدا کردیم که از دوستان خیلی قدیم منه و یکخورده براش چاخان پاخان کرده قرار شد اگه مشکلات خاصی در این زمینه داشته باشم راهنمایی و کمکم کند اگه در عصر حجر زندگی میکردیم و یا شایدم تا دویست سیصد سال پیش شاید اصلا شناسنامه ای هم لازم نبود.کل فامیلها ازم راضی بودن و همیشه ستایشم میکردند که بخاطر سرپرستی از مادر و خواهر و بچه هایشان ازدواج نکرده ام.فعلا همسرانم یعنی مامان فیروزه و آبجی فریده هر دو قرص میخورن میشه یک دستگاه هم توی کوووووسشون گذاشت لوله رحمشون رو بست یا اگه هم حامله شدند خلوتی کورتاژ (سقط جنین) کرد هر چند از گناهان کبیره هست.ولی اگه یکموقع هوس کنیم دوباره بچه دار بشیم چی؟/؟ فرض کنیم شناسنامه رو ماستمالی کنیم دهن فک و فامیلها رو که نمیشه گچ مالی کرد.با این شرایط اصلا دیگه هوس زن گرفتن ندارم. آره من دو تا زن خیلییییی خوشگل دارم و از زندگیم خیلییییی راضی هستم... پایان نویسنده ایرانی ممنون از ایرانی عزیزم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#112 | Posted: 4 May 2011 16:49
رسم خونوادگی ما1
سلام دوستان؛اين داستان زيبا رو قسمت اولشو ترجمه كردم و براتون ميذارم داستان سكس با مامان و رسم خونوادشونه كه واقعي هم هست خوشتون اومد نظر بديد تا قسمت دومش رو ترجمه كنم بزارم براتون؛حالشو ببريد؛امير سكسي؛؛؛؛شب خیلی بدی رو پشت سر گذاشته بودم،شبی از شبای20سالگیام بود ،شبی بود که تو کافی شاپ پاتق من و دوست دخترم که تازگیا بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم،نشسته ومنتظرش بودم تا بیاد،به این فکر میکردم که بالاخره خودم هم به این مصیبت گرفتار شدم،به مصیبت عشق وعاشقی وعاشق شدن،خوب من تا قبل ازاینکه با این دوست دخترم آشنا بشم فقط واسه هوا کردن پاهای دخترا باهاشون میپریدم ولی از روزی که مری رو دیده بودم بد جور روز به روز بهش وابسته تر میشدم که دست بر قضا این روزا بعد از پیشنهادم زیاد خودش رو میگرفت و به زوراین قرار روهم باهاش گذاشته بودم؛تو این فکرها بودم که در کافی شاپ با صدای زنگ بالاش باز شد و مری لب تو لب و کیپ بغل یه پسر اومد تو وبعد از اینکه به سختی لباشون از هم باز شد و میز من رو پیدا کردن اومدن سمت میز من،سرجام خشکم زده بود و فقط به مری که داشت میگفت(ببین خوشگله و البته عزیزم(با حالتی پر از تمسخر)، چرا نمیفهمی؟ چرا هرچی جوابتو نمیدم بیشتر گیر میدی؟ من هنوز قصد ازدواج ندارم و میخوام تا اونجا که میتونم زندگی کنم میخوام بدم پسرا همه ی پسرا خوب جرم بدن هم از کون هم از جلو(بعد لبش محکم گذاشت تو لب پسر کناریش) فهمیدی؟ برو دنبال یکی دیگه کونی!،اگه یه بار دیگم مزاحمم بشی میدمت دست این و دوستاش که تو رو هم جر بدن(بعد با انگشت به پسره و بعد به خیابون پشت پنجره اشاره کرد که 4-5 تایی پسر دیگه اونجا وایساده بودن و با اشارش دست تکان دادن) حالام پاشو گورتو از اینجا گم کن میخوایم سر این میز بشینیم)). نمیدونستم چه کار باید میکردم نه مریی که الان شناخته بودم ارزش این رو داشت که به خاطرش با پسرا درگیر بشم نه غرورم میذاشت همینطوری برم ، نمیدونم چی شد فقط یادم 5 دقیقه بعد داشتم رو یه صندلی تو پارک مینشتم و به این فکر میکردم که مری نباید امشب اونقدر تو نوشیدن زیاده روی میکرد و آرزو میکردم که کاش پدرم الان زنده بود؛ هر چند میتونستم با مادرم درد دل کنم اونم حالا که قضیه ی پیشنهادم به مری رو واسش گفته بودم ولی اگه پدرم بود....... یه مرد پیش آدم همیشه یه مرده..... میدونستم که باید برگردم خونه وگرنه تا صبح ازکردن حماقی که تصمیم گرفته بودم هیچ وقت نکنم دیوونه میشدم از روی صندلی بلند شدم و راه افتادم.وارد حال که شدم بوی غذای مادرم مثل همیشه اولین چیزی بود که به صورتم خورد.(چی شد؟ چیکار کردی پیتی؟ قبول کرد؟) سؤالای مادرم تا زمانی ادامه داشت که سرش رو از آشپزخانه بیرون آورد و با دیدن قیافه ی من جواباش رو گرفت.تو اتاقم رو تخت لم داده بودم که در باز شد و مادرم با اون هیکل نحیف و زیباش وبا اون قیافه ای که هنوزم تو سن 38سالگی دل هر مردی رو میبردو با قد 70/1 خواست که بیاد تو و با اجازه ی من اول سینه های سایز85داخل اتاق شد وبعد اومد کنار تخت و نشت لبه ی تخت،خیره تو چشمای من پرسید(چی شده؟ چی گفت؟)دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم چند دقیقه ای سکوت حاکم بود(میدونم که الان قبول نمیکنی که نه تو عاشق اون بودی نه اون عاشق تو و اینکه دختر واسه ازدواج زیاده ولی این یه حقیقته،دختر واسه تو زیاده!)نمیدونم چرا اما آرامش عجیبی احساس کردم وتمام قضیه ی کافی شاپ رو واسش تعریف کردم. چند لحظه ای مکث کرد و گفتمیدونی مادر بزرگت وقتی داییت مثل تو شکست خورد چی کار کرد؟)(مادر بزرگ؟خوب نه چه کار کرد؟)(باهاش پوکر بازی کرد! پاشو5 دقیقه دیگه تو حال باش،امیدوارم پوکرت خوب باشه؟!) و بعد مادرم از در اتاق رفت بیرون و یکریز داد میزد اومدی؟رفتم تو حال و دیدم مادر یه پتو انداخته رو سرامیکای کف اتاق و چهار زانو با دمپایی های راحتیش نشسته روش و داره کارتا رو بر میزنه. خواستم دمپایی هام رو در بیارم که گفت: (بهت پیشنهاد میکنم که در نیاری لازمت میشه!)(یعنی چی؟ واسه چی؟)(ببین ما پوکر رو سر لباس بازی میکنیم!) (لباس؟!یعنی چی لباس؟)(یعنی طرف بازنده ی هر دست،یه تیگه از لباساشو در میاره و کسی که زودتر طرف مقابلش رو لخت کنه شرط بعد از بازی رو تعیین میکنه!)اونوقت نگرفتم منظور مادرم چی بود ولی فقط برای فرار از فکرام نشستم و مادرم سریع دست اول رو شروع کرد که من بردم و مادرم بلند شد و وقتی میخواست دمپایی هاش رو درآره طوری کونش رو سمت من گرفت که واقعا سکسی و شهوتی کننده بود. مادرم بجز دمپایی هاش یه شلوارک و یه بولوز پوشیده بود و من با یه پیراهن و شلوار راحتی نشسته بودم.مادرم که نشست پاهاش رو طوری قرار داد که شلوارک کامل چسپید وسط پاهاش و خطوط کسش کاملا افتاد تو شلوارک و اون رو قشنگ گذاشت جلوی چشم من؛یاد سالهای قبلم وقتایی که تو کف مادرم بودم افتادم اما وقتی که بارها با گوشای خودم رد شدن پیشنهاد های مردها از همسایه ها گرفته تا راننده های تاکسی و یه بار هم عموم رو شنیدم دیگه بی خیال شده بودم فهمیده بودم مادرم بیشتر از اینا به پدرم وفاداره و همیشه برام سؤال بود که چطور زنی که حدودا 15 سال بود شوهرشو رو از دست داده اونم در عوج جوانی و شهوت باهاش کنار میاد و نمیده هر چند اون وقتا که میرفتم تا شرتاش روبغل کنم،توی وسایلش کیر مصنوعی و یکبارم تو انباری تو کارتن جارو برقی دستگاه کیر مصنوعی پیدا کرده بودم ولی بازم کنار اومدن با شهوت رو خیلی سخت میدونستم. دست دوم رو مادرم برد و من دمپایی هام رو درآوردم ، دست سوم رو هم مادرم برد و من بلوزم رو هم درآوردم. دست چهارم رو من بردم و مادرم بلوزش رو آروم دقیقا شکل فیلم های سکسی درآورد و سینه هاش رو تو سوتین قرمز رنگ انداخت بیرون، دیگه کم کم کیرم داشت راست میشد. دست پنجم رو مادرم برد و من زیر پیراهنیم رو در آوردم و دست ششم رو هم مادرم برد و نوبت من بود که باید شلوارمو در میاوردم اما از اونجایی که کیرم دیگه راست راست شده بود میدونستم چه افتضاحی به بار میاد.(زود باش دیگه پیتی زود!شلوارتو دربیار که بازی رو ادامه بدیم)پشتم رو به مادرم کردم و گیرم رو میزون تپوندم تو شرتم و شلوارمو درآوردم و بعد کیرمو کردم بین رانام و دو زانو نشستم و بازی ادامه پیدا کرد دست بعد رو من بردم و مادرم شلوارکشو درآورد و با شرت بندیش در حالی که پاهاش رو جمع کرده بود وسط سینه هاش نشسته بود روبروم و منتظر دست بعد بود، لبه های کسش از کنار شرت زده بود بیرون و جلوی شرتش کمی خیس شده بود، کیرم دیگه داشت میشکست و خودم هم داشتم میمردم ، دست بعد رو هم من بردم و پراز اظطراب منتظر بودم ببینم مادرم میخواد چه کار کنه؟ مادرم سرشو بلند کرد و خیره تو چشام با شیطونی خاصی گفت: (دوست داری کودومشونو در بیارم؟)(ننننن.... نمیدونم.....نمیدونم.... خودتون باید در بیارین!) ولی از ته دل میخواستم شرتشو دربیاره چون تا حالا کسشو از نزدیک ندیده بودم ولی سینه هاشو زیاد دید زده بودم، جرات نمیکردم پایین رو نگاه کنم چشم بریده بودم تو چشش که یه چشمک زد و تو یه لحظه پرید بالا و شرتشو از پاش کشید بیرون و پرتش کرد پشت سرش وبعد نشست و با هیجان خاصی داد زد دست بعد رو شروع کن. من که داشتم از دیدن کس خوشتراش و سفید و تازه اصلاح شدش وشق درد میمردم شروع کردم به دست دادن. دست بعد رو مادرم برد و من مونده بودم و یه شرت که باید درش میاوردم شرتی که از ترس کیرم جرات نداشتم که بلند بشم تا چه برسه به اینکه بخوام درش بیارم. چند ثانیه ای مکث کردم که دادش بلند شد( زود باش درش بیار،زود باش، میخوام ببینمش ،زود باش! میدونی چند وقته ندیدمش؟ پاشو یالا!) تازه گرفته بودم که کل این بازی نقشه ی از قبل ریخته شده بوده و الانم من چاره ای جز درآوردن شرتم نداشتم ، بلند شدم در حالی که کیرم کاملا از زیر شرت هم معلوم بود شرتم رو کشیدم پایین که یکدفعه کیرم مثل فنری که انگار سالهاست فشرده نگهش داشتن پرید تو هوا، هیجان زده و ترسیده منتظر واکنش مادرم بودم.چند ثانیه ای با سکوت خیره موند به کیر راست شده ی من که یواش یواش داشت میخوابید بعد آروم دستاش رو برد پشتش و سوتینش افتاد پایین (دقیقا شکل مال پدرته،همون ضخامت،همون درازی،ازهمون جام خمیده شده!ولی،شاید یه زره خوش فرمتر باشه؟!) سینه های مادرم داشت روی پوست سفید و براقش به این طرف و اونطرف لیز میخورد و من با کیرم درست روبروش وایساده بودم.(خوب حالا وقت اینه که من شرط بعد از بازی رو تعیین کنم؟!نه؟!) تو این گیر و دار به کلی قضیه ی شرط رو فراموش کرده بودم،(خوب پیتی اگه از نظر تو اشکالی نداره بیا اینجا کنار من بشین) خیلی آروم رفتم و کنارش نشستم و چشمام رو دوخته بودم به لبه های کسش که الان کاملا سرخ و خیس شده بودن که زمزمه ی آرومش من رو به خودم آورد( چیه؟ به چی زل زدی؟تا حالا از اینا ندیدی؟! میخوای باهاش بازی کنی؟ میخوای با جایی که ازش اومدی بازی کنی؟)دوتا انگشتشو روی دو لبه ی کسش گذاشته بود واوناروازهم باز کرده بود،قرمزی داخل کسش داشت تا اعماق وجودم رو آتیش میزد،راستشو بخواین تا حالا کس ندیده بودم یعنی اینطور کسی ندیده بودم من تا اون وقت با خیلی زنا و حتی دختراسکس کرده بودم ولی کسی به این زیبایی و سرحالی اونم تو این سن ندیده بودم کیرم راست شده بود و داشتم برای لمس کردنش میمردم،(بیا!امشبو،فقط امشبه رو بی خیال مادر پسری میشیم! بیا نترس...)بعد با دست چپش دست راستم رو گرفت و گذاشت روی کسش،وای که چه داغی رو احساس کردم چشمام رو بسته بودم و داشتم از حرارت میمردم که احساس کردم یه چیزی دور کیرم حلقه شد یه زره عقب کشیدم و وقتی نگاه کردم دیدم داره با دست چپش کیرم رو میماله دیگه نتونستم تحمل کنم و با دست چپم بازوی راستشو گرفتم و کشیدمش وسط پتو که به پشت افتاد روی پتو و خودمو پرت کردم روش ولبام رو چپوندم تو لباش و شروع کردم به خوردن،چند دقیقه ای بود با دستم داشتم کسشو میمالوندم،دستم کلا خیس شده بود،لبم رو از لبش جدا کردم رفتم سمت سینه هاش لرزش بدنش رو که ناشی از خنده ی ناتمامش بود حس میکردم اما نگاهش نمیکردم،نه میخواستم نگاهش کنم نه میخواستم بدونم به چی یا واسه چی میخنده.ادامه دارد..

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#113 | Posted: 4 May 2011 16:50
رسم خونوادگی ما2
دوستان معذرت میخوام ترجمه داستان طول کشید....سینه هاش رو که خوب مالیدم ودرحالی که کم کم سینه هاش بزرگ شدن و خنده های ادامه دارش بی صدا شده بود و تبدیل به لبخند،با دست راستم کیرم رو میزون کردم در کسش و سرم رو آوردم بالا وبرای اینکه نبینمش چشمام رو بستم و مطمـن بودم اونم الان چشماشو بسته.آروم کیرم رو فشار دادم ،سوراخش خیلی تنگ بود طوری انگار بار اولشه،وسط خنده های ناتمامش صدای اوووووف گفتنش رو شنیدم که بعد از چندبار عقب جلوی من تبدیل به آخ و آوخ شد و وقتی که من سرعتم رو کمی بیشتر کردم یه جیغ بلند کشید و بعد دست راستش به سینم چسپید،دست راستم رو بردم زیر کمرش و کمی از زمین بلندش کردموسریعترعقب جلوکردم دستش از رو سینم به موهام رسید و بدنش شروع کرد به لرزیدن وچنگ انداختن ناخناش به ته موهام داشت دیوونم میکرد،آبم داشت میومد و دور کیرم داغ شده بود و نک ناخونا ثابت مونده بود به ته سرم؛ نمیخواستم یا نمیتونستم درش بیارم،نمیدونم فقط یک لحظه برای یک لحظه احساس کردم کلا خالی شدم تو یه جای داغ ِ تارکِ نمور و بعد خم شدم،خم شدم و لبم رسید به نافش وساکن شدیم و تازه فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده!تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده!تازه فهمیدم من مادرم رو گاییدم.دستش از موهام جدا شد و دوباره خنده هاش شروع شد.نمی دونستم باید چیکار کنم،هم میترسیدم هم از خودم بدم میومد وهم حاضر بودم صدها بار دیگه این کار رو بکنم، خیلی خسته بودم،بی رمق،بعد از هیچ سکسی این حالت رو نداشتم،چشمام رو آروم باز کردم چشماش هنوز بسته بود،سرش روی زمین و کمرش تو دستای من، لبخند ملایمی روی لبش بود و کاملا خودش رو تو هوا رها کرده بود،به آرومی ازش جدا شدم و خیلی آروم گذاشتمش روی پتو،طوری که انگار اون خوابیده؛ کمی عقب رفتم وبه مبل تکیه زدم؛چرا؟چرا با من؟ تویی که 18ساله، 18سال که با هیچکس نخوابیدی چرا این کارو با من کردی؟چرا؟نمیدونم کی،اما چشمام خیس شده بود،به سقف خیره مونده بودم ومنتظر جواب؛وصیت پدرت بود؟؟؟صداش آروم و خسته بود،گرفته و از ته حلق؛پدر؟؟؟ اوووون..اوون وصیت کرده که؟؟؟؟؟.آره.این یه رسم خونوادگی شماست یعنی تو خونواده ی پدرت بوده و قبل از مردنش به من وصیت کرد که ادامش بدم یعنی روی تو هم عملیش کنم.عملی کنی؟؟؟؟چی رو؟؟؟مگه من موش آزمایشگاهیم؟؟؟اصلا چرا الان؟؟؟چی شد امشب؟نه تو موش نیستی.قبل از تو رو خیلیای دیگه اتفاق افتاده.رو کیا؟؟؟چی اتفاق افتاده؟؟؟به چه دلیل؟؟؟خواهشن دارم دیوونه میشم میشه روشن بگی قضیه چیه؟؟؟تقریبا رو تمام اجدادتو،یعنی مادرای همشون حداقل یکبار با همه ی اجدادت سکس داشتن.ولی آخه چرا؟؟؟ببین اگه میخوای قضیه ی امشب رو توجیه کنی چرا از پدروپدراش مایه میزاری؟خیلی راحت فراموشش میکنیم واسه همیشه وقول میدم دیگه تکرار نشه.نمیخوام چیزی رو توجیه کنم.گفتم که وصیت پدرت بود.اما چرا؟؟؟واسه اینکه تو فکر میکردی عاشق شدی در حالی که نبودی.با ملایمتی وصف نشدنی در حالی که دستاش رو زیر سرش گذاشته بود و به طرف چپش خوابیده بود حرف میزد.انگار سال ها بود کلمه به کلمه ی این حرف ها رو ازبر کرده بود.اما این رو میشد به طریق دیگه ای هم گفت نه با سکس؟؟؟نه واسه پسرای خونواده ی شما نمیشه.ببین خوابم میاد پس بزار تکلیف رو یکسره کنم.قضه ی شکست عشقی داییت رو که گفتم مربوط به بابات بود.بابات قبل از مرگش به من گفت که پسرای خونواده ی شما وقتی واقعا عاشق یه دختری هستن که وقتی مادراشون در زمان عشقشون به اونا نزدیک بشن هیچ عکس العملی نبینن یعنی نه تنها میلی به سکس با مادراشون یا هر زن دیگه ای نداشته باشن بلکه ازش متنفر باشن.خوووب..خوووووب..خوب این رو از همون لحظه که شرتم رو درآوردم میتونستی بفهمی نیازی به شرط بعد از بازی نبود؟؟؟چرا بود؟من باید بهت این قضیه رو میگفتم تازه الان دیگه فکرای احمقانه ای که بابات به سرش زده بود به سرت نمیزنه.فکرای احمقانه؟؟؟کدوم فکرا؟؟؟بابات بعد از اینکه اولین دختری که فکر میکرد عاشقشه بهش جواب رد داد میخواست خودشو بکشه که مادربزرگت رسید و بهش فهموند که اون عاشق نبوده بلکه فقط هوس شدید به دختره داشته دیوونش میکرده که مال مادر بزرگت جاشو گرفت.اما.......اما چی؟؟؟هیچی ولش کن.آره جینی عزیزم،این داستان ما و مادرامون بود؛حالا ازت میخوام،شدیدا ازت میخوام وقتی اینی که الان این تو یعنی تو شکمت خوابیده بزرگ شد و من نبودم ویه وقتی فکر کرد عاشقه امتحان رو روش انجام بدی.این کارو میکنی؟؟؟برای من؟این چه حرفیه؟؟؟تو خودت هستی و خواهی بود و بهش میفهمونی کی واقعا یه دختر رو دوس داره.باشه،باشه،ولی اگه یه وقتی نبودم،قول میدی انجامش بدی؟؟؟نمیدونم...چیه؟؟؟اینطوری نگام نکن.باشه..باشه..فقط بخاطرتو.دستم گرمای شکم بزرگ شده ی زنم رو احساس میکرد و خاطرات بدن عریان زیبای مادرم که حالا سالها بود که رفته بود داشت کم کم رنگ میباخت.پیتر...پیتر...کجایی؟؟؟میتونم چندتا سوال بپرسم؟؟هیچی همین جام،البته عزیزم بپرس.پیتی این امای آخرت که به مادرت نگفتی مال چی بود؟اون به این خاطر بود که من اصلا اون شب قصد خود کشی نداشتم.فکر کشتن همه رو کرده بودم الا خودم نمیدونم مامان چه فکری کرده بود؟نمیدونم شایدم دلش میخواسته دیگه و به اون بهونه. هرچی باشه 18 سال زمان کمی نیست که هرکسی بتونه دووم بیاره.اونم با داشتن پسری مثله تو،پس.یعنی تو دووم نمیاری و اگه من نباشم میری.نه نه اصلا منظورم این نبود اگه یه بار دیگه بگی من نباشم دیگه باهات قهر میکنم.خوبه حالا سوالای دیگت چی بود؟ پیتی؟؟؟بعد از اون ماجرا ادعای دوست داشتن دختر دیگه ای رو کردی؟خوب یکی دوبار دیگه پیش اومد ولی هربار تا مامان شروع میکرد به لباس درآوردن این لامسب دراز به دراز میافتاد جلوی دستوپاش و مادرم با خنده میگفت تو هم خوشت میاد من دید بزنی الکی ادعای عاشقی میکنی.بازم با هم سکس داشتین؟؟؟نه دیگه هیچ وقت البته وقتی قضیه ی تو رو بهش گفتم.اصلا ولش کن.نه نه بگوووو.خواهش میکنم بگوووووو.وقی قضیه ی منو گفتی چی شد؟؟؟بگو دیگه.خواهشششششششش میکنم.باشه باشه داد نزن.یادمه اون روز وقتی برگشتم خونه مادرم تازه از حموم اومد بیرون و حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت نمیدونم چرا اونقدر عصبانی بود،هنوز حوله ی حموم تنش بود که من قضیه ی تو رو بهش گفتم، شدیدا عصبانی شد و در حالی که میگفت.اگه میخوای بازم من لخت ببینی و من بگایی لازم نیس دروغ بگی،همین رو بگو تا جلوت لخت بشم و بهت بدم لعنتی وشلوارک و شرت من باهم کشید پایین و حولشو درآورد اما کیرمن هیچ تکونی نخورد،مادرم که تو اوج عصبانیت داشت شاخ درمیاورد داد زد.چیکارش کردی؟؟؟چی زدی بهش؟؟؟چی مالیدی بهش؟؟؟دیدن و گاییدن من ارزش این کارارو داره؟؟؟؟هیچی مامان باور کن به روح پدر هیچی.و بعد مادرم شروع کرد به مالوندن خودش به من،اول کونش میمالید به کیرم بعد شروع کرد به لب گرفتن بعد کیرمو گذاشت در کوسش اما هیچ اتفاقی نیافتاد.یکهو مادرم نشت رو دوپا و کیرم رو تا ته تپوند تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن اما هرچی بیشتر میزد هیچ اتفاقی نمیافتاد انگار کیر من مرده بود.بعد نشست رو زمین و گفت.نه مثله اینکه این دفعه دیگه واقعا عاشق شدی و دخترم بدجور عاشقته.بعد از اون ما به اجبار مادرم نصف کاباره های شهر روگشتیم و نصف جنده های شهر ویزیت کردیم تا واسه من ساک بزنن و بالاخره مادر کاملا راضی شد که با من بیاد تا تو رو واسم بگیره و بعدش هم تو شدی مال من.تو این فاصله نمیدونم چطوری اما یکی از دستام تو شلوار خودم بود و دسته دیگم زیر لباس گشاد جینی وسط پاهاش جواب میداد و کل جلوی لباس جینی خیس شده بود.بعد جینی در حالی که داشت دستاش رو از سینه هاش که محکم اونارو بهم فشرده بود جدا میکرد لبش رو به لبم رسوند ودادزد دوستتتتت دارممممممم.دوستتتتتتت دارممممممممم.من هم آروم خوابیدم کنارش و گفتم منم دوستتتتتتتتتت دارممممممممم عزیزممممممممی...امیدوارم لذت برده باشید دوستان

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#114 | Posted: 4 May 2011 16:52
خاروندن آبجی
از صبح اول وقت كه پا ميشدم و به كلاس درسم ميرفتم اونايي كه يكي دوسالي رو درجا زده بودن و به اصطلاح قديميهاي كلاس بودن اون آخر آخرهاي كلاس مينشتن و عكسهاي سکسي نگاه ميكردند يا زنگهاي تفريح از كوس و كون دختر و زنهاي محله واسه هم تعريف ميكردند و ما رو هم اصلا جزء آدمها نمي آوردند. اين موضوع واسم عقده شده بود واسه همين يه تصميم عجيب و غريب و نشدني از نظر خودم گرفته بودم كه هرطوري شده بايستي عمليش ميكردم. راستي من فرامرز هستم و دو تا خواهر دارم يكيشون 17سالشه و دوسال از من بزرگتره و ديگري 1 سال ازم كوچكتره اسم بزرگه شهلا و كوچيه عفت. مامانم حدود 40 سالشه و بابام 45 سالشه.خلاصه يه چندروزي با خواهر كوچكترم گرم شدم يعني عفت جونم كه الهي من قربون اون كون قلمبش برم كه اگه جا ميشد خودمم با سر ميرفتم چه برسه به كيرم. خلاصه چند وقتي هر چي ميخواست واسش تهيه ميكردم و كاراشو واسش راست و ريست ميكردم. تا اينكه يه روز منو اون توي خونه تنها بوديم و رفتم سراغ كامپيوترآبجيم و رفتم سراغ سايتهاي ***ي كه هميشه نگاه ميكرد و خودمو زدم به بيخيالي يعني حواسم نيست و لاي دراتاق رو هم گذاشتم باز و دستمو كردم توي شلوارم و با كيرم بازي ميكردم. يه لحظه سايه شو از سمت راستم ديدم.تا برگشتم به سمتش سريع از اتاق بيرون رفت ، رفتم سراغش و خودمو زدم به ناراحتي و همش ازش خواهش ميكردم كه به شهلا چيزي نگه و اون هم قبول كرد ولي من گفتم تو دروغ ميگي و وقتي شهلا اومد ميري بهش ميگي ، هرچي قسم خورد قبول نكردم و اون گفت چكار كنم تا باور كني منم گفتم تو هم بايد بياي توي اتاق و اون عكسها رو يه بار هم كه شده نگاه كني تا نتوني به شهلا حرفي بزني چون اگه چيزي گفتي منم ميگم خودت هم با من نگاه كردي.خلاصه قبول كرد و اومد از خدا خواسته همه رو نگاه كرد و در حين نگاه كردن ديدم دستش لاي پاهاشه ، منم فرصت رو غنيمت شمردم و گفتم ميدوني بدي اين عكسها چيه؟ گفت نه چيه ؟ گفتم آدمو وادار ميكنه اونجاشو بخارونه ،اونهم گفت آره راست ميگي فرامرز مال منم ميخواره. سريع گفتم پس مياي مال همديگه رو بخوارونيم كه عفت گفت واي نه زشته مامان بفهمه پوست كلمونو ميكنه. منم گفتم بابا بي خيال اگه خودمون بهشون نگيم از كجا ميفهمن كسي كه اينجا نيست و سريع شلواركمو پايين بردم و كير سيخ شدمو نشونش دادم و دستشو گرفتم و گذاشتم روي كيرم. مثل برق گرفته ها دستشو عقب كشيد و گفت چقدر تب داره خيلي داغه ، گفتم بيا جلو نترس دست كه بهش بزني آروم ميشه و دوباره دستشو گذاشتم روي كيرم و آروم دستشو بالا و پايين ميبردم كه روش بازي كردن با كيرمو ياد بگيره و خودمم سريع دامنشو پايين كشيدم و شورتشو در آوردم بدون هيچگونه مخالفتي از اون دستمو بردم لاي پاهاش خداي من مثل كوره داغ بود و بهش گفتم عفت جونم مال خودت كه از آتيش هم گرمتره و درازش كردم و بالاي كوسش رو بوسيدم و مثل فيلمهاي كوتاهي كه شهلا از اينترنت گرفته بود و من اونا رو ديده بودم براش كوسشو ليس زدم و تموم لباساشو از تنش درآوردم و اونو روي شكم خوابوندمو از پشت گردنش شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن تا رسيدم به سوراخ كونش. لاي چاك كونشو باز كردم و زبونمو گذاشتم لاي سوراخ كونش و با يه دستم سينه هاشو كه باندازه يه نارنگي شده بودن رو ميماليدم. يهو گفت داداشي من جلوم ميخواره تو رفتي سراغ پشتم. گفتم عجله نكن به اون هم ميرسيم ، سوراخ كونشو حسابي واسش خوردم تا جايي كه سر و صداش بالا رفته بود و سركيرمو با كمي كرم ليز كردم و كمي هم به دور سوراخ كونش و درون سوراخ كونش ماليدم وقتي انگشتمو توي سوراخ كونش كردم گفت وايييييي داداشي چقدر خوشم مياد ، منم گفتم تازه كجاشو ديدي و سر كيرمو با كونش تنظيم كردم و با يه فشار آروم سر كيرم توي كونش جا شد يهو گفت فرامرز كمي ميسوزه درش بيار تو فقط قراربود برام بخوارونيش ولي داري يه كار ديگه ميكني. گفتم عفت جون از سوزش كونته كه سوراخ كوست ميخواره و كونتو كه نميشه دست بكنم توش مجبورم با كيرم بخارونمش كمي تحمل كن عادت ميكني خلاصه تا اومد بجنبه تا دسته كير قلمي و خوشگلمو توي كون سفيد و ژله ايش چپوندم بقدري اين كون نرم بود كه وقتي بهش دست ميزدم انگار دست توي آب كردي و تموم باسنش ميلرزيد بعد شروع به عقب و جلو كردن كيرم توي كونش كردم و واسه چند ثانيه عفت لرزيد و بعد بيصدا شد و من هم ضربات كيرمو توي كونش تندتر كردم تا اينكه بدنم سست شد و همه كونشو پر از آب كير كردم و اون داد زد وايييييييي فرامرز شاشيدي توي كونم چرا اينقدر داغه و من گفتم نه نشاشيدم آب مخصوص خارش رو ريختم توي كونت تا ديگه نخواره و هر دومون لباس پوشيديم . از اون به بعد تا الان كه حدود 4 ساله ميگذره يه شب درميون با هم سکس داريم و حدود دوسال است كه پردشو هم زدم البته كمي پول واسه دوختنش جمع كردم تا قبل از عروسيش ببرمش و پرده كوسشو بدوزم.

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#115 | Posted: 8 May 2011 05:00
دیازپام خوردن مامانم

من محمد هستم و 21 سالمه.
این داستان که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 ماهه پیش.من خیلی سکس با فامیل رو دوست داشتم .نزدیک ترین کسیم که بهش دسترسی داشتم مامانم بود.به هر نحوی که شده دیدش میزدم.تو رخت خواب. موقعه از حموم اومدن. خلاصه هرجا که موقعیت داشتم.هر وقتم خونه نبود میرفتم سره کمدش با شرتش و سوتینش ور میرفتم.اینو بگم مامانم 46 سالشه ولی خیلی سفید وتوپه.
دونبله موقعیت میگشتم که خودمو بهش نزدیک کنم .ولی همیشه میترسیدم.مامانم چون اعصابش همیشه از دست بابام خورد بود شبا موقعه خواب دیازپام میخورد.یه دفعه وقتی من و مامانم خواب بودیم ساعت حدود 11:30 شب بود بابام از اصفهان زنگ زد .چون مامان وباباش اونجا زندگی می کردن. بعضی وقتها چند روزی می رفتن اونجا بهشون سر بزنه. صدای موبایلش به حدی زیاد بود که من تو اتاقم خواب بودم و در اتاق بسته بود بیدار شدم.رفتم تواتاقش دیدم بیدار نمیشه و موبایلش همینطوری داره میزه تو سره خودش.
گوشیرو برداشتم دیدم بابامه.شرو کردم باهاش صحبت کردن .صداش بد میومد .بلند بلند باهاش صحبت کردم ولی بازم مامانم بیدار نشد .بابم سراغشو گرفت گفتم مثل اینکه دیازپام خورده بیهوشه. خدافظی کرده و اومدم از اتاق بیام بیرون یه فکری زد به سرم.

رفتم بالا سره مامانم هی گفتم مامان بابا زنگ زده . هی تکونش دادم ولی انگار نه انگار. آروم دستمو گذاشتم رو ساقه پاش آخi با دامن خوابیده بود دامنش رفته بود بالا. آروم دستمو رو پاهاش بالا پایین کردم. اصلا تکون نمیخورد.بیشتر دل و جرات پیدا کردم.دامنشو دادم بالا یه شرت سفید پاش بود .کیرم داشت میترکید.دستمو آروم گذاشتم رو شرتش خیلی داغ بود .آروم دستمو تکون دادم دیدم انگار نه انگار.دستمو کردم تو شرتش خیلی نرم بود .آروم شرتشو یه ذره دادم پایین گیر کرده بود زیره کمرش. به زور دادمش پایین.چه صحنه ای میدیدم شروع کردم به مالوندنه کسش .خیلی لیز بود به کیرم یه ذره تف زدم وآروم گذاشتم لای پاش.خیلی حال میداد.برای من جالب بود که اصلا بیدار نشده بود .به زور برشگردوندم.یه بالشت گذاشتم زیره شکمش.سوراخه کونش پیدا شد.کیرمو آروم گذاشتم دمه سوراخشو فشار دادم تو نمی رفت از تو دراورش یه کرم آوردم مالیدم سره کیرم دوباره امتحان کردن سرش رفت تو .مامانم یه تکونی خورد ولی بیدار نشد.دیگه کیرم رفته بود تو.یه چند بار جلو عقب کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم آبمو کامل ریختم توش..اون شب تا صبح از ترس خوابم نبرد.دلهره بدی داشتم .صبحش مامانم بیدار شد و برای صبحانه صدام کرد .قرمز شده بودمو از ترس لکنت زبون گرفته بودم.رفتم سره میز صبحانه مامانم یه نگاه بهم کرد و محکم زد تو گوشم .که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه.با داد بهم گفت کمبود داری بدبخت .لالی ،نمیتونی بهم بگی باید تو خواب بیای سراغم.آروم بهش گفتم هرچی صدات زدم بیدار نشدی.

اومد سمتم فکر کردم بازم می خواد بزنه که دستمو گرفتم رو صورتم .آروم دستشو گذاشت رو دستمو منو بلند کرد برد تو اتاق.گفت الان ببینم چکار میکنی.داشتم شاخ در میاوردم.شلوارمو داد پایین و آروم شروع کرد به خوردن کیرم.انگار براش کوچیک بود تا ته داشت می خوردش.بعد منو خوابوند رو تخت با دستش کیرمو گذاشت دمو کسش و نشست روش.وای چه حال میداد.بهش گفتم مامان من اختیارم دسته خودم نیست که یهو از روم پرید کنار.گفت خاک تو سر بی ارادت کنن.بعدش گذاشتش دمه سوراخ کونشو آروم فشارش داد تو یاده دیشبش افتادم و5 یا 6 بار که بالا پاین کرد دوباره حالم بد شد.مامانم فهمید چون توش داغ شده بود.از روم بلند شدو گفت خوب بود.گفتم آره.بهم گفت مردش باش هروقت نیاز داشتی خودت بیا بهم بگو.از اون موقع تا الان 6 بار دیگه باهم سکس داشتیم .ولی اون چکی که خوردم هیچوقت یادم نمیره .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#116 | Posted: 14 May 2011 06:05
فرهاد نازنین پر کشیده ام

سلام نسترن هستم هدف من از عضویت در این سایت تلاش برای رهایی از فکرهای آزار دهنده م هستش خواهش می کنم اگه خوشتون نیومد فحش ندید
سال ۸۶ بود من تازه ۲۵ ساله شده بودم از دانشگاه برگشتم سلام سردی کردم کیفمو انداختم گوشه ای و روی تخت دراز کشیدم مامانم در زد و وارد اتاقم شد
‏-مامان : چرا انقدر آشفته ای؟
‏-نسترن : خسته م
‏-مامان : حوصله داری باهات حرف بزنم یا بزارم واسه بعد؟
-نسترن : نه بفرمایید
مامان : نظرتو راجع به پسر آقای . . . نگفتی؟
یکم خجالت کشیدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم : مامان نظر شما چیه؟ داداشام چی گفتن ؟
مامان : من فقط به نیما (داداش بزرگم که بعد از مرگ پدرم حکم بزرگتر خانواده رو داشت) گفتم گفت بنظرم خانواده خوبین ،فقط مونده نظر تو؟
‏- نسترن : منم همین نظرو دارم
مامان : الهی قربون شرم و حیات شم
درو بست و بیرون رفت
داشتم خودمو توی لباس عروس تصور می کردم که خواب رفتم..
من و فرهاد عقد کردیم فرهاد عشق زندگی من بود از هیچی کم و کسر نداشت شغل و خانواده و چهره و درآمد و تحصیلات..
روزهای خوبمون که در تدارک عروسی بودیم خیلی زود گذشت لباس عروسی م رو پرنسسی سفارش دادم آرایش ملیحی رو انتخاب کردم و به نظر فرهادم فرشته ای شده بودم و با رقص تانگوی ما جشن تمام شد
با مدرک تحصیلی ام راحت میتونستم شاغل شم اما فرهادم راغب نبود دوست داشت زن خونه باشم بهترین زندگی رو داشتیم عشق من و فرهاد تمومی نداشت
سال ۸۸ پنج شنبه ای در اردیبهشت بود بعداز ظهر رفتیم خونه پدر شوهرم و قبل از شام برگشتیم شامم روی اجاق بود
شام رو با اداها و شکلک های همیشگی خوردیم،رفتم دوش گرفتم
فرهاد داشت تلوزیون نگاه می کرد با حوله بودم نشستم روی پاش و لپشو بوسیدم..
-فرهاد : ای جونم پاشو بریم توی اتاق
خودمو لوس کردم و گفتم بغلم کن ببرم تی وی رو خاموش کرد بغلم کرد و رفتیم توی اتاق
چراغ خواب بنفش رو روشن کرد و کنارم دراز کشید
حوله رو باز کرد و بدنمو بو کشید
-فرهاد : به ه ه ه
-نسترن : فرهاد تو همه زندگی منی؟
محکم بغلم کرد و گفت نسترنم تو خانوم ماه فرهادی
لباشو روی لبام گذاشت و دستشو بین پاهام آروم لب میگرفت زبونش رو تو دهنم کرد و تاب میداد
پاشد لباساشو در آوردم شرتشو کشیدم پایین کیرشو بوسیدم و گفتم آخ فرهاد این مال منه
فرهاد : مال خود خودته حالا بخواب اول نوبت توء
خوابیدم اومد گوشامو میخورد و با دستش نوک سینه هامو می مالید گردنمو که میخورد دستشو روی کسم گذاشت و کمی می مالید پیچ و تابم شروع شد سینه هام تو دهانش بود و ازش خواستم گاز بگیره هنوز ارضا نشده بودم که بهش گفتم دراز بکشه کیرشو دستم گرفتم و به لبم مالیدم سر کیرشو تو دهانم کردمو مک میزدم دست فرهادم توی موهام بود کم کم بیشتر تو دهانم میکردم . تخماش تو دستم بود سرمو روی کیرش فشار میداد و من تند تر ساک میزدم کیرش توی حلقم بود فرهادم کمی آه می کشید تخماشو یه لیس زدم و گذاشتم تو دهنم کیرش راست راست بود
ازم خواست بخوابم پاهامو روی دستش گذاشت و کیرشو آروم آروم توی کسم کرد تند تند تلمبه می زد سینه هامو گرفته بودم و می مالیدم فرهادم بلند آه میکشید گفت داره میاد گفتم خالی کن تو کسم گفت نه داشت درش می آورد که آبش اومد مقداریش تو کسم رفت بقیه شو روی شکمم ریخت و بی حال کنارم دراز کشید سرمو روی سینه ش گذاشتم
نسترن : فرهادم..
فرهاد : جون فرهاد
نسترن : عاشقتم
فرهاد : کاری می کنی بازم راستش کنیا
نسترن : لوس!
پاشدم رفتم دستمال آوردم و هر دومون رو تمیز کردم و بغلش خوابیدم..
خرداد ماه بود فرهادم مأموریت شهرستان داشت پریود نشدم بیبی چک گذاشتم نشون داد که باردارم به مامانم گفتم گفت زیاد مطمئن نیستن بپوش بیام بریم آزمایش خیلی استرس داشتم
چند روز دیرتر رفتم جواب رو گرفتم باردار بودم باورم نمیشد خیلی خوشحال بودم..
داشتم گردگیری می کردم تلفن زنگ خورد :
‏-نیما : سلام نسترن خوبی
‏-نسترن : سلام چرا مضطربی؟
‏-نیما : بپوش بیام باید بریم اهواز
قلبم ریخت گوشی از دستم افتاد از صبح دلشوره داشتم ،فرهادم اهواز بود تماس گرفتم جواب نداد نمیدونم چه جور لباس پوشیدم چه جور به اهواز رسیدیم نیما ساکت بود هیچی نمیگفت، اهواز رسیدیم رفتیم سمت بیمارستان آریا تپش قلبم به بالاترین حد رسیده بود خانواده فرهادمو گریون دیدم
بیهوش شدم
به هوش اومدم زیر سرم بودم نمیدونستم چی شده باز یادم اومد مادرشوهرم اومد کنارم
نسترن :ماماااان فرهادم کو؟
مادرشوهر : آروم باش خانومم آروم باش
فرهاد من بر اساس انفجار سر چاه های ملی حفاری از بین رفت
من چکار می کردم با این جنین یتیم؟چرا باید سرنوشت خودمو می داشت؟
بهمن ۸۸ دخترم بدنیا اومد بدون پدر..
فرهادم اسم دلنیا رو دوست داشت اسمشو دلنیا گذاشتم و تنهایی بزرگش کردم هنوز توی خونه خودم زندگی می کنم با کسی ارتباط عاشقانه ندارم و دیگه ازدواج نمیکنم، شاغل شدم و بقیه عمرمو برای دخترم تلاش می کنم بیمه عمر فرهادمو به بهزیستی بخشیدم
امیدوارم هیچ کسی خاری به پای عزیزش نره
خوب و خوش و موفق باشید

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#117 | Posted: 18 May 2011 06:03
سلام به شمادوستان.من حمید 25 ساله از تهرانپارس.راستش میدونم حال کردن با خواهرخیلی جالب نیست ولی من عاشق یکی از خواهرام شدم نمیدونم چرا. شاید بخاطر اینکه هم خوشکل هست هم خیلی با هم رفیق هستیم. خوب بریم سراغ داستان.ما یه خانواده 5 نفره هستیم که 3 تا خواهر و2 برادرکه همشون ازدواج کردن جز من.این خواهر من که در موردش میخوام بگم اسمش سحر هستش و7 سال از من بزرگتره
خوب من با سحر از اونجایی که یادمه نسبت به خواهرای دیگم راحتر بودم وهرچی تو زندگیم برام اتفاق میفتاد باهاش درمیون میزاشتم.خوب میدونم میخواین برم سراصل مطلب.من خیلی به کف پای دخترا علاقه دارم نمیدونم چرا.این خواهر منم واقعا کف پاهای خوشکلی داره که خیلی دوستشون دارم وهمچنین کون گنده ای هم داره ولی چاق نیست.خوب من از سن 15 سالگی دوست داشتم باهاش حال کنم برای همین به هر روشی برای اینکه بتونم کاری باهاش بکنم دست زدم.وقتی سنم کم بود واون هم هنوز مجرد بودخیلی با کف پاهاش بازی میکردم.پامو رو کف پاش میزاشتم از این کارا.کم کم که بزرگتر شدم دوست داشتم بکنمش.یادمه از دانشگاه که میومدم دراز میکشیدم وازش خواهش میکردم که بدنمو با پاهاش له کنه واونم اینکارو میکردالبته بگم اونم بدش نمیومد با من یه حالی بکنه چون خودشم بعضی وقتا میگفت من مشت ومالش بدم.من هیچ وقت روم نمیشد مستقیم بهش بگم.میخواستم خودش پیشنهاد بده یا لااقل یه حرکتی انجام بده. برای همین به فکر یه راهایی میوفتادم که جالبه بخونید.یه بار یه فیلم صحنه دار گرفتم که نشونش بدم شاید احساساتش فوران کنه.من اونروز اون فیلمو از دوستم گرفتم اوردم خونه اول خودم نگاهش کردم بعد یه روز اومد خونه دیدم خواهرم تنهاست وپدر ومادرم رفته بودن کرج خونه خالم ومن وسحر تنها.همونجا به ذهنم رسید که اینکارو انجام بدم.بهش گفتم یه فیلم گرفتم قشنگه اگه دوست داری ببین فقط یکم صحنه داره.گفت بزار ببینیم اما من بهش گفتم دارم بارفیقم میرم بیرون خودت ببین
راستش من روم نمیشدباهاش بشینم فیلم اینجوری ببینم.خلاصه من رفتم بیرون وبعد از 3ساعت برگشتم دیدم دراز کشیده داره کتاب میخونه بهش گفتم چه خبر؟گفت حمید بیا بشین کارت دارم. منم فهمیدم هر چی هست به فیلم ربط داره.اومدم پیشش نشستم وگفتم بگو.دیدم یه جوری تو چشام نگاه میکنه مثل بازیگرای سکسی .گفت همین یه فیلمو داشتی گفتم آره گفتم قشنگ بودگفت بد نبود.دیدم پاهاشو گذاشت تو بغلمومنم شروع کردم به مالش پاهاش دیدم خیلی خوشش اومد.کف پاشو گذاشت آروم گذاشت رو کیرم من یهو جا خوردم چون کیرم بدجور راست کرده بودمنم پرو شدم ومیخواستم پیشش بخوابم که زنگ خونه زده شد ومنم با زحمت رفتم در وباز کنم چرابازحمت چون کیرم زیر شلوارم قلمبه شده بود.اف افو برداشتم دیدم رفیقمه گفت بیا بیرون.اعصابم داغون شد میخواستم بگم نمیام ولی نمیشد چون ناراحت میشد به خواهرم گفتم میرم بیرون الان میام اومد پایین رفیقم شروع کرد به کسشعر گفتن ومنم تو دلم داشتم فحشش میدادم بعداز نیم ساعت چرت وپرت گفتن خداحافظی کردو رفت ومن هم خوشحال شدم که الان میرم بالاوکلی باسحر حال میکنم که دیدم بابام اینا با ماشین رسیدن.
نظر بدین ادامه بدم یا نه منتظرم

نوشته: حمید
     
#118 | Posted: 23 May 2011 19:23
سلام به همه دوستان عزیز...
دوستان یه داستان بسیار زیبا و كاملا واقی كه از دوست خوبمون monireh جون هستش.. و ایشون این داستان رو برای من ارسال كردن تا من براتون بذارم...
مرسی از monireh جون... بوووس بوووووس ...






اینم داستان:
مامانی و کاشی کار
--------------------
سلام من منیره هستم ساکن کرج و سال دوم راهنمایی هستم
این اتفاق رو کی میخوام بگم مربوط به 4 ماه قبل میشه
خانواده ما 3 نفره هست یعنی من و مامان و بابام. اسم مامانم سحر هستش. بابام تو یکی از صندوق های اعتباری کار میکنه. صبح زود میره و ظهر میاد خونه. خانواده ما نسبتا مذهبی هستیم ولی نه خیلی خشک. من که نیستم و عضوی از همین سایت هستم. البته تازگیا عضو شدم چون میخواستم این اتفاق عجیب و باورنکردنی که برای خودم حداقل باور نکردنی هست بگم.
چند وقت پیش بابام یه وامی رو از همون صندوق (که نامشو نمیگم) دریافت کرده و داریم خونه رو نوسازی میکنیم. حیاط خونه رو موزایک کردیم. در و پیکر خونه رو رنگ زدیم. بعضی جاهای خونه هم سفید کردیم. (اینارو که میگم خودم دقیقا نمیدونم چیه شنیدم)
تقریبا کارگرایی که اومدن کار کردن آشنا بودن چون صبحها که میومدن واسه کار بابام که نبود منم مدرسه بودم و مامانی تنها بود بابام حساسیت به خرج داده بود و آشنا اورده بود تا خیالش راحت باشه. البته مامانم هم خودش حساس بود و معمولا میرفت خونه همسایه ای ، آشنایی یا میرفت بیرون و کمتر تو خونه میموند. این کارگرها هم که سرشون به کارشون گرم بود و کاری به کسی نداشتن. انصافا آدم های خوبی بودن من خودم هروقت میومدم خونه انگارنه انگار. هر چند بزرگ نیستم ولی خوب منظورم اینه که سربه زیر بودن و خرده شیشه نداشتن.
بابام خوب میدونست کیارو بیاره خونه. چون یه کلید دیگه از ساختمون میداد به اونا واسه همین قابل اعتماد بودن.
از داستان دور نشیم. راستی یادم رفت عذرخواهی کنم من اصلا نویسنده خوبی نیستم اینا رو هم از داستان هایی که تو این سایت خوندم یاد گرفتم. اگه نتونستم درست مطلب رو برسونم من ببخشید و سعی کنید خودتون قضیه رو بگیرید:
سرویس بهداشتی من داخل ساختمان هستش. حمام و دستشویی کنار هم. یه سرویس هم بیرون حیاط هست که معمولا بدون استفاده است مگر اینکه مهمونی چیزی بیاد و شلوغ باشه یا یه کم غریبه باشه.
مشخصات ساختمون هم بگم: حیاط نسبتا بزرگ که 2-3 تا ماشین جا میشه. یه باغچه کوچیک و یه درخت که دقیقا بین درب خروجی ساختمان و درب حیاط هستش یعنی اگه از درب حیاط وارد بشی داخل ساختمون پیدا نیست و برعکس. شاید اینم از سیاست بابا بوده که این ساختمون رو خریده. وارد خونه که میشی اول هال هستش بعد سمت راست آشپزخونه اوپن و یه اتاق کنارش که مال منه. سمت چپ یه اتاق دیگه واسه مامان و بابا یه انباری بین اینا اتاق پذیرایی و پشتش سرویس بهداشتی و حیاط خلوت. یه راهرو بین اتاق پذیرایی و اتاق من هست که به حیاط خلوت راه داره و سرویس بهداشتی.
قرار شده بود حمام و دستشویی رو کاشی کنیم. بابا هرچی گشت آشنا پیدا نکرد که نکرد. داشت بیخیال میشد. یه شب بعد شام دور هم بودیم من داشتم تلویزیون میدیم و بابا و مامان داشته میوه میخوردن و باهام صحبت میکردن. بابا گفت: بی فایده است به هر دری زدن آشنا کاشی کار پیدا نکردم. مامان گفت: حالا باید حتما آشنا باشه. چه اشکالی داره غریبه باشه. اگه مشکل منم ، من هر روز میرم خونه همسایه ها یا خونه دوستان. بابا گفت: نه زشته خوب نیست هر روز هر روز مزاحمشون بشی و... مامانم حرفشو قطع کرد و گفت: نه یکی از همسایه ها شوهرش راننده است و هفته به هفته میاد و میره. بارها گفته برم پیشش و تنها نباشه این هفته ای که شوهرش نیست میرم پیشش دیگه. بابام یه کم این پا و اون پا کرد و گفت: بذار ببینم چی میشه.
یه 2روزی گذشت و بابا سرنهار گفت: یه بنده خدایی رو پیدا کردم از فردا صبح میاد منم فردا صبح مرخصی گرفتم و هستم ببینم کارش چطوره. فرداش که من میخواستم برم مدرسه بابا این کاشی کار رو اورده بود یه مرد حدودا 34-35-36 ساله تقریبا با قیافه نه چندان خوب سیبیل کلفت و موهای ژولیده و تیپ داغون و البته چهره شکسته که معلوم بود از همون اول زندگی کارگر بود. از دستاش مشخص بود.
کارشم بعد نبود وقتی از مدرسه اومدم نصف دستشویی رو کامل کرده بود. بابا که کارشو دید و از همه مهم تر سنش و آرومیش دیگه خیالش راحت شد به مامانی گفت: از فردا میرم سرکار تو هم برو پیش همون دوستت که گفتی. مامانم: گفت باشه و... بساط نهار و اورد و جاتون خالی نهار خوردم و رفتم خابیدم.
فرداش طبق معمول رفتم برم مدرسه که دم در بابامو دیدم با همین کاشی کاره که داشت بهش توضیح میداد که مثلا کارش رو خوب انجام بده و از این حرفا اونم گوش میکرد و میگفت: خیالتون راحت قربان. مامانم اومد و یه سلامی کرد و با من از خونه اومد بیرون من روفتم منتظر سرویس و مامانم هم از اون طرف رفت که بره خونه دوستش.
تو مدرسه ذهنم مشغول بود. چون تا حالا مامان اینقدر زود نمیرفت بقیه کارگرا که قبلا میومدن هر چند آشنا بودن ولی معمولا من و بابا که میرفتیم بعدش میرفت بیرون ولی امروز جلوی چشم بابا رفت بیرون و بره خونه دوستش. شاید میخواسته خیال بابا راحت باشه و شایدهم مامانی خودش حساس بوده که تنها نباشه. منم که خوب و بد رو از هم تشخیص میدم باخودم میگفتم چه مامان خوبی دارم هر چند او کاشی کاره که سن و سالش زیاد بود و نمیتونه مشکلی داشته باشه.
ساعت آخر یا همون زنگ آخر بود که مدیر اومد و گفت معلم این زنگ نتونسته بیاد و بی سروصدا برین خونه هاتون. اونایی که مثل من میرن مدرسه میدونن این یعنی چی! یعنی زندگی ما هم که انگار دنیا رو بهمون دادن آروم آروم از سالن رفتیم بیرون و زدیم به خیابون و راهی مدرسه چون سرویس نبود دوستم گفت بیا برویم خونه ما زنگ میزنم مامانم بیاد دنبالمون من اول قبول کردم چون اگه میخواستم برم خونه کلی راه باید میرفتم و در ضمن مامانی که نبود و فقط کاشی کاره خونمون بود. دوستم زنگ زد و شانس ما مامانش بیرون خونه 10 دقیقه ای شد اومد و ما سوار شدیم و راه افتادیم. خونه دوستم از خونه ما زیاد دور نیست. تازه کوچه پشتی دوست مامانم هم هست. همونی که قرار بود مامان بره پیشش. از اون کوچه که رد شدیم دیدم کامیون شوهر همون بنده خدا در خونشونه. تعجب کردم و با خودم گفتم یعنی الان که شوهر بنده خدا خونشونه مامانی هم اونجاست؟!
داشتم به مغزم فشار میاوردم که رسیدیم خونه دوستم. منم یهو گفتم: آخ شرمنده مامانی بهم احتیاج داره چون داریم خونمون رو درست میکنیم خیلی خوشحال میشه اگه الان برم کمکش. دوستم هم خوب میدونست خونمون در خال تعمییره گفت: کاش میشد میموندی! میخوای منم بیام کمکتون. که گفتم: نه نه خیلی ممنون. از مامانشم تشکر کردم و راه افتادم. رسیدم در خونه. با خودم فکر کردم اگه برم تو و مامان نبود چیکار کنم. یعنی مامان خونه دوستشه و شوهرشم هست. یا شوهره هست و دوست مامانم نیست و... دیگه داشتم فکرای بد میکردم که گفتم نه بابا مامانی اینکاره نیست اصلا بهش نمیاد. یه لحظه هم فکر مثبت کردم گفتم شاید هم رفته خونه یکی دیگه از دوستاش یا همسایه ها.
با خودم گفتم بیخیال میرم تو خونه اگه مامانی بود که هیچی اگه هم نبود این کیف و بساط رو خالی میکنم دوباره میرم خونه دوستم و میگم مامانم نبود و برگشتم پیشتون. هر چند خجالت میکشیدم برگردم. اینجا هم که نمیشه بمونم. حالا تو خیابون هم نمیشه بمونم گفتم میرم تو تا جواب سوالامو بفهمم بعد تصمیم بگیرم چیکار کنم.
درو باز کردم و رفت. اون درخت معروف هم که جلوی دیدمو گرفته بود. رفتم تو کفشای مامانی رو دیدم و خوشحال شدم ولی یه سوال برام پیش اومد که مامانی صبح زود رفت بیرون کجا رفته بود؟ چرا پس الان اینجاس و نرفته خونه کسی دیگه. داشتم دوباره با مخم کار میکردم رسیده دم در هال از پشت در مامانی رو دیدم تعجب کردم. آخه تا حالا با این تیپ ندیده بودمش اونم موقعی که غریبه خونمون باشه. گفتم شاید کاشی کاره نیست. تیپ مامانی زیاد بد نبود ولی تی شرت یقه باز و بدون آستین پوشیده بود که تنگ بود و دامن کوتاه که پاینش بند داشت و اونم سفت کرده بود و زیرشم چون چیزی نپوشیده بود سکسی شده بود. ولی جالب اینکه چادرش رو برداشت و سرش انداخت و با یه سینی شربت رفت حیاط خلوت. فهمیدم کاشی کاره خونست ولی چرا مامان با این تیپ و بدحجابی داره میره پیش کاشی کاره. برای خانواده ما و مامانی این تیپ خوب نبود منم اولین باری بود که مامانو اینجوری میدیدم.
مامانی متوجه من نشد منم درو باز کردم و رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم گفتم الان مامانی میاد ازش میپرسم این چه وضعیه!
یه کم ناراحت شده بودم مطمئنم بابا اگه مامانی اینجور میدید گرد و خاک میکرد. چند دقیقه ای گذشت منتظر مامانی شدم نیومد. گفتم یعنی چی؟! چرا نیومد داره چیکار میکنه با اون وضعش. اومدم بیرون از اتاق و رفت پشت در حیاط خلوت کسی نبود فقط سروصدای کار کردن کاشی کار میومد که احتمالا داشت سیمان درست میکرد. اگه میخواستم برم تو حیاط خلوت متوجه من میشدن. منم چادر نداشتم و رفتم تو اتاق پذیرایی که پنجرش تقریبا روبری دستشویی بود. از پنجره نگاه کردم دستشویی کامل شده بود و مثل اینکه تو حمام داشت کار میکرد چون چراغ حمام روشن بود ولی مامانی رو ندیدم. برگشتم و چادرمو برداشتم و در حیاط خلوت رو آروم و بی صدا باز کردم هر چند سروصدای کاشی کار زیادتر از صدای احتمالی من بود. رفتم تو حیاط خلوت بوی سیگار میومد که طبیعتا مال کاشی کاره بود. صدای مامانی رو شنیدم داشت حرف میزد ولی خیلی عجیب بود اصلا متوجه نمیدشم چی میگه گه گاهی هم کاشی کاره یه چیزی میگفت که اونم تو اون سروصدا نمیفهمیدم. رفت چسبیدم به دیوار حمام صداها بازم زیاد مشخص نبود ولی بعضی حرفاشون و میفهمیدم. مامانی میگفت: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ندیدی؟ کاشی کاره گفت: نه خیلی خوشکله و دوباره صدای تق تق میومد یه کم خم شدم ببینم مامانی کجاست؟ اصلا داستان چیه؟ متوجه چادر مامان شدم که به در حمام آویزون بود. خشک شدم یه لحظه قلب داشت از جا کنده میشد. نمی دونم چرا وقتی میخوای پلیس بازی کنی نفس نفس میزنی و گلوت خشک میشه. باور نمیشد مامانی بدون چادر پیش کاشی کاره.
کاشی کاره گاه گاهی میخندید چقدر هم زشت میخندید. مامانی هم یه چیزایی میگفت که خیلی مبهم بود. باور کنید نمیفهمیدم چی میگه؟ اصلا گوشام نمیشنید. بخاطر چراغی که روشن بود سایه ها پیدا بود ولی بازم مشخص نبود. هر فکری کردم نتونستم داخل حمام رو ببینم.
برگشتم تو خونه گفتم برم آینه بیارم و شاید بتونم آینه رو جوری بگیرم که بتونم داخل حمام رو ببینم ولی باخودم گفتم عقلم هم کار نمیکنه آخه یعنی اونا دستتو نمیبینن که گرفتی جلوی در. بیخیال شدم و برگشتم. صدایی نمیومد منظورم صدای سروصدای کار کردن کاشی کار. رفتم دوباره سرجام. گفتم هر چی میخواد بشه خم شدم دیدم ورودی حمام یا همون رختکن چند ردیف کاشی شده و کسی نیست و متوجه شدم داخل خود حمام هستن و در و هم بستن. شیشه شم چون مات بود طبیعتا چیزی مشخص نبود. ولی ریسک نکردم و نشسته رفتم جلوی در حمام ولی تو نرفتم. چون چراغ حمام روشن بود زیاد بزرگ هم نبود مامان و کاشی کار هم پشت در حمام بودن. شکه شدم نزدیک بود سکته کنم. مامانی دست به دیوار بود و کاشی کار هم از پشت داشت آروم تلمبه میزد و دست میکشید به قد و بالای مامانی. داشت گریم میگرفت. یعنی مامانی من داره کس میده. به همین آسونی خیانت میکنه. کم کم داشت تلمبه زدن کاشی کار تندتر میشد و فقط صدای نفس نفس زدن مامانی میومد و آه و آخی که میگفت. کاشی کار هم صدایی ازش نمیومد و داشت خیلی مرتب و نه زیاد تند تلمبه میزد. مامانی میگفت: آخ دردم میاد این چیه؟ آه آییییییییییی یواشتر چته
منم نشسته بودم و تکیه داده بودم به در داشتم کس دادن مامانی رو نگاه میکردم.
کاشی کارهم با توجه به سنش خسته شده بود. گاه گاهی تا ته فشار میداد و چند ثانیه نگه میداشت و مامانی میگفت: آههههههههههههههه واییییییییی خوبه بکن بکن دیگه...
خیلی طول نکشید که کاشی کاره گفت: ابم داره میاد مامانی گفت: نریزی ها درش بیار بریز رو صورتم. چندتا تلمبه محکم زد و آهی کشید تا کیرشو درآورد مامانی جلوش زانو زد البته از پشت شیشه دیدم که نشست. منم یواشکی برگشتم عقب و بلند شدم و رفتم سریع لباسمو پوشیده و پریدم تو حیاط و رفتم تو کوچه. در و آروم بستم و دم در نشستم. هر کی رد میشد بهم نگاه میکرد. انگار همه میدونستن مامانی من کس داده. فکر میکردم همه دارن از پیشونیم میبینن که مامان من به کاشی کار خونمون کس میده.
بعد از نیم ساعت صدای در خونه رو شنیدم فهمیدم کاشی کاره داره میره. رفتم اون طرف کوچه و پشت درخت قایم شدم. بعد چند لحظه دیدم داره میره و دست به موهاش میکشه معلوم بود حسابی عرق کرده.
برگشتم در خونه و ایندفه زنگ زدم. یه کم طول کشید مامان اف اف رو جواب داد گفتم منم. در و باز کرد و تا تونستم معطل کردم و رفتم تو.
رفتم تو مامان لباس عوض کرده بود و مثل قبلا بود صورتش هم تازه شسته بود و خیس بود. یه کم رنگ عوض کرده بود گفتم: سلام گفت: سلام چرا زود اومدی خونه؟ گفتم: معلممون درسش تموم شد و گفت کار دارم و رفت ما هم اومدیم خونه. گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: نه خستم. رفت و منم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم و همش اون صحنه ها جلو چشمم بود. مامان لباسایی که تنش بود موقع کس دادن دستش بود و اومد گفت: لباس کثیف نداری برات بشورم؟ گفتم: نه این لباسا مال خودته؟ گفت: نه مال دوستمه داده براش تنگ کنم و براش ببرم. گفتم: چرا میخوای بشوریش؟ مگه کثیفه؟ گفت: نه تنم کرده بودم ببینم چه شکلی میشم. گفتم: این کاشی کاره هم بود وقتی پوشیدی؟ گفت: دیوونه شدی دختر من این لباسا رو جلو بابات نمی تونم بپوشم جلوی غریبه ها بپوشم تازه کاشی کاره 2ساعته رفته گفت کار داره. گفتم: آها ، کارش هنوز تموم نشده بره از شرش راحت بشیم؟ گفت: یعنی چی چیکار به ما داره بدبخت! (تو دلم گفتم بدبخت منم که مامانیم کس داده) گفت: نه 2-3 روز دیگه انشاالله کار داره. گفتم: به سلامتی. مامان لبخندی زد و رفت سراغ ماشین لباسشویی.
من موندم و فکرایی که میومد به سر. کل امروز رو از اول صبح بازنگری کردم، رفتن صبح زود مامانی از خونه. تعطیلی ناگهانی من. اومدن به خونه. دیدن صحنه کس دادن مامان به کاشی کار. لباسی که از دوستش گرفته برای کس دادن یا تحریک کردن اون بدبخت و...
با خودم گفتم: کاش نیومده خونه و میرفتم پیش دوستم حداقل کس دادن مامان رو نمیدیم. راستش الان که دارم اینارو مینویسم و حدودا 4 ماهه این قضیه گذشته هنوز باورم نمیشه تازه اون چند روز دیگه که کاشی کار اومده خونمون و بابا نبوده و منم سرکلاس بوده از بدشانسی دیگه اون تعطیلیه برای پیش نیومد مامانی بازم لباس دوستشو گرفته و دوباره پوشیده و دوباره کس داده. این سوالی بود که هیچ وقت جوابشو نفهمیدم. شما چی فکر میکنید!؟!!


این داستان به نقل از monireh جون عزیز... تشکر میکنم ازش ...

Yes.?
     
#119 | Posted: 29 May 2011 04:24
با مامان تو سونا

امروز می خوام داستان سکس با مامانم توی استخر و سونای خونمون رو براتون بگم. قبل از شروع داستانم بگم که من اسمم سروش هستش. 16 سالمه. مامانم یه زن 46 سالست. لاغره ولی بر خلاف لاغر بودنش کونش وحشتناک بزرگه. سینه هاشم همین طور. تازه با این که 46 سالشه خیلی جوون تر نشون میده و شکمش به خاطر پیری خیلی بزرگ نشده. مامانم هیکلش حرف نداره و تو خونه چشمم رو کونشه. آخه تقصیر خودشه. به جای این که تو خونه لباسای گشاد بپوشه که کون گندش تابلو نشه بدتر لباسای تنگ می پوشه و منو حشری می کنه. اکثرن شلوارای استرچ مشکی سیلکی و براق می پوشه که از تنگی و چسبونی کونش می خواد شلوارشو پاره کنه و بیفته بیرون. از اون بدتر زیر اون شلوار تنگ شورتای لامبادایی جنده ها رو می پوشه که بابام از آمریکا واسش آورده. بابام بهش هیچی نمیگه. اونا منو خیلی ازاد گذاشتن. میزارن باهاشون فیلمای صحنه دار ببینم و جلوی من از هم لب می گیرن و... بعضی وقتا که جلوی من این طوری می گرده میرم یه شورتشو ورمی دارم باهاش جق می زنم. باعث شده بهش بد نگاه کنم و هوس کنم بکنمش. این از آرزوهام بود و فکر نمی کردم موفق بشم. هر وقت می رفت حموم منو صدا می کرد پشتشو لیف بکشم. وقتی می رفتم واسه لیف کشیدنش انگار نه انگار. همون طوری لخت لخت جلوم می اومد. اصلا خودشو نمی پوشوند و من از دیدن کس و کون و سینه هاش سیخ می کردم. مامانم هم می دید ولی به روی خودش نمی آورد. تا پشتشو به من می کرد دلم می خواست رو قوس کونش جلق بزنم. هیکل مامانم یه جوری بود که انگار 100 سال جنده بوده و هیکلشو ساخته واسه سکس. تا خودتون نبینید باور نمی کنید من چی میگم. تا حدی که وقتی معمولی وایمیستاد و پشتشو به من می کرد کسشو از لای کونش و لای پاهاش می تونستم ببینم. یه چند بار هم موقع لیف کشیدن تابلو کردم و به کونش دست زدم که عصبانی شد. ماجرای ما از اینجا شروع میشه که 1 روز قبل عید بابام برای کاری رفت آمریکا. آخه زیاد اونجا میره و منو مامانم تنها شدیم. برای من خیلی ضد حال بود. چون باید 15 روزعید رو تو خونه می نشستیم و از مسافرت خبری نبود. تنها سرگرمی من استخر و سونای خونمون بود که حالا باید با شنا کردن تعطیلات رو می گذروندم. آاخه خونه ما نوساز بود و مجهز به استخر و سونای سرپوشیده که روزای زوج برای آقایون آپارتمانمون بود و روزای فرد واسه خانوما. نزدیک ظهر رفتم واسه شنا. تنهای تنها. آخه همسایه هامون همه رفته بودن مسافرت و هنوزم چند تا از واحدامون خالی بود و سرایدار هم نیاورده بودن. اصلا حال نمی کردم. خواستم بیام بیرون که دیدم مامانم اومد کنار استخر. گفتم: مامان شما اینجا چیکار می کنید؟ امروز که روز خانوما نیست. گفت: منم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام با هم شناکنیم. امروزم روزخانوما اقایون نداره . تو این ساختمون فقط ما دوتاییم. منم خوشحال از این که تواستخر می تونم کون مامانم رو دید بزنم و خودمو بهش بمالونم گفتم: پس مامان منتظر چی هستی بیا شنا کن. خندید و شروع کرد همون جا لباساشو درآوردن. زیر مایو پوشیده بود. مایوشو بابام از آمریکا آورده بود. یه مایوی یه تیکه تنگ که وقتی باهاش راه می رفت کون گندش توش وول می خورد. زیر آب شق کرده بودم. مامانم چه کسی شده بود. عین جنده های فیلم سوپرا. اومدتو استخر شروع کرد به شنا کردن. وقتی شناش تموم شد بهش گفتم: مامان بیا یه بازی کنیم. آخه حوصلم از شنا کردن سررفت. گفت: باشه. چه بازی ای؟ منم که می خواستم به هوای بازی کیرمو بچسبونم به کونش گفتم: بیا با هم تو آب کشتی بگیریم. اولش به بهونه این که خطرناکه و... قبول نکرد. بعد با اصرار من قبول کرد. گفت: چه جوری؟ گفتم: همدیگرو بغل می کنیم و می بریم زیر آب. این جوری. بعد قبل از اینکه جوابی بده و اماده شه رفتم پشتش کمرشو گرفتم و هی کیرمو می مالوندم درش و می کشوندمش زیر آب ولی یه کاری نمی کردم که بترسه و بگه دیگه بسه. طوری وانمود می کردم که مثلا زورم اون طوری نمی رسه که ببرمش زیر آب و فقط می مالوندم درش. دیگه داشت آبم می اومد. مامانم هم متوجه شده بود که کیرم سیخ شده و دارم می مالونمش. ولی به روی خودش نمی آورد. چون پشتش بهم بود و آب استخر هم تا زیر کون مامانم بود. کیرمو از تو مایوم در آوردم و بدون این که بفهمه آبمو ریختم رو قوس کون گندش. مایوی مشکیش سفید شده بود. ولی نفهمیده بود. منم سریع کیرمو گذاشتم تو مایوم و چون کارمو کرده بودم گفتم: کشتی دیگه کافیه. مامانم هم گفت: باشه و به من گفت میره سونای خشک. یه لحظه قلبم وایستاد. آخه روی مایوش روی قسمت کونش پر آب کیر بود و چون عمق استخر تو اون قسمتی که ما بودیم کم بود کونش نرفت زیر آب که آب کیرا تمیز شه. منم نمی تونستم دست بکشم رو کونش چون تابلو می شد. اون موقع به هوای کشتی دستمالیش کرده بودم. آب کیرم هم اونقدر غلیظ بود که با این کارا پاک نمی شد. تازه اون قدر سریع از استخر اومد بیرون که من نتونستم تصمیم بگیرم. از استخر که اومد بیرون به من گفت: من تو سونا می خوام لخت شم. اگه خواستی بیای تو در بزن تا لباس بپوشم. دیگه کارم تموم بود. چون اگه مایوشو در می آورد آب کیرا رو می دید. گفتم: چشم. یه ده دقیقه گذشت مامانم منو صدا کرد منم برم تو سونا. منم رفتم. البته خیالم راحت شده بود و با خودم گفتم نفهمیده وگرنه این طوری صدام نمی کرد. رفتم در زدم. گفت: بیا تو. وقتی رفتم دیدم لخت لخته. گفتم: مامان شما لباس نپوشیدین. گفت: اشکال نداره. آخه مایوم کثیف شده بود. با دست به مایوش اشاره کرد و به اون لکه های سفید. بعد گفت: ایراد نداره. من مامانتم. مثل زن و شوهر که با هم محرمند ما هم به هم محرمیم. بیا تو. منظور حرفشو نفهمیدم. منظورش ایراد نداشتن به خاطر جق روی مایوش بود یا این که جلوی من تو سونا لخت نشسته بود. بازم به روی خودم نیاوردم و رفتم یه گوشه نشستم. گفت: سروش جان برات یه زحمت دارم. اگه میشه بیا بدن منو روغن بمال، ماساژ بده. منم که دوزاریم افتاده بود ولی بازم شک داشتم از خدا خواسته گفتم: چشم. بعد روغنو داد دستم و دمر خوابید کف سونا. کیر منم دوباره سیخ شده بود و مامانم که از اون آب کیرا رو مایوش فهمیده بود پسرش چیکارست و روش باز شده بود گفت: اگه داره به دودولت فشار میاد مایوتو درآر، راحت باش. منم سرخ شدم. مامانم هم واسه این که خجالت نکشم گفت: من ناراحت نمیشم. چون طبیعیه که مردا وقتی یه خانوم لخت می بینند این طوری میشن. حتی اگه اون خانوم مامانشون باشه. درآر من نگات نمی کنم. منم لخت لخت شدم و شروع کردم به ماساژ دادن کمر خوشگل و باریک مامانم. همش چشم به کون گنده و کس مامانم بود. دلم می خواست بپرم با کیرم رو کونش بخوابم بکنمش. با این که قمبل نکرده بود و دراز کشیده بود ولی کسش معلوم بود. وقتی داشتم ماساژش می دادم هی می گفت: آخیش اخیش... دیگه هیچی حالیم نبود. هر چند وقت یه بار رو باسنش یه دست می کشیدم تا ببینم چیزی میگه یا نه. ولی چیزی نمی گفت... وقتی به خودم اومدم دیدم از خود بی خود شدم و فقط دارم کونشو می مالم. دیگه مامانم هم به جای آخیش آخیش آه آه می کرد. ولی بازم می ترسیدم بپرم روش. واسه همین گاهی دستمو لای پاش می بردم و به کسش دست می کشیدم. دیگه مطمئن شده بودم که بله، مامانم داره پا میده. منم برای آخرین اطمینان گفتم: مامان جون میشه بشینم رو باسنتون تا بهتر ماساژتون بدم. اونم گفت: من مامانتم هر کاری می خوای بکن. منم نشستم رو کون نرم و گندش. یه آه بلند کشید. دستم رو بردم رو کسش شروع کردم به مالوندن. دیگه حالیم نبود. انگشتم رو هم می کردم توش. حسابی حشری شده بود. بعد من که روم باز شده بود گفتم: مامان میشه چهار دست و پا کف حموم حالت بگیرین؟ مامانم هم سریع حالت گرفت. کونش بد قمبل شد و کسش باز شد. منم با دیدن این صحنه شروع کردم به خوردن کس مامانم. خیلی کس تمیزی داشت. یه دونه مو هم نداشت. بعد مامانم ازم خواست که بزارم کیرمو ساک بزنه. منم قبل از این که بهش اجازه بدم کیرمو گذاشتم تو دهنش. خیلی قشنگ ساک می زد. آبم داشت می اومد که گفتم: مامانی دیگه بسه. می خوام بکنمت. بلند شد و وایستاد و دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار و کونشو قمبل کرد. منم که عاشق این نوع سکس بودم معطل نکردم و کیرمو تا ته کردم تو کسش. سینه هاشم با دو تا دستام گرفته بودم تو دستام و محکم می مالوندمشون. آه و اوه مامانم رفته بود هوا. یه ده دقیقه از کس کردمش رفتم سراغ کونش. مخالفتی نکرد. کونش اصلا تنگ نبود. بعدها که ازش پرسیدم بهم گفت که از بس به این و اون داده این طوری گشاد شده و گنده. آبم اومد و همه آبم رو ریختم تو کونش. اون روز خیلی حال کردیم و تا شب چند سری دیگه تو استخر کردمش. تو اون 15 روز دیگه کمر واسم نمونده بود. اون سال بهترین عید و تعطیلات ما بود .


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     

#120 | Posted: 11 Jun 2011 04:22
این داستانی که میخوام بگم میدونم باور نمیکنین و تو نظرات کلی فحش میدین برامم مهم نیست که باور کنین یا نه چون من قلبا و با تمام وجود مینویسم
خب من محمد هستم 15 ساله شاید بگید 15 ساله و سکس ؟ ولی اره خیلی از 15 ساله ها هم سکس کردن تحقیق کنین !!
من اولا از قیافه خودم بدم میومد برا همین خیلی خجالتی بودم تو عروسیا و .... گوشه گیر بودم کلا زیاد نمیجوشیدم با کسی - برای این که بقیه در موردم چه فکری میکنن تو چت روم برا امتحان تو عمومی گفتم یه دختر بیاد وب منو ببینه بگه قیافم چجوریه چند نفری دیدنو یکی گفت خیلی خیلی خوبه یکی گفت معمولی یکی خوب خلاصه بد توشون نبود برا همین یکم اعتماد نفسم بیشتر شد !!!
اینو بگم که من خیلی تو کف بودم خیلی خیلی جق میزدم چشامم ضعیف شده !!! کیرم نسبتا در حد خودم بزرگه 15.5 سانتی میشه میخواین به میلم که اخر داستان مینویسم میل بدیم عکسسو براتون میل کنم
خلاصه 1 ماه پیش عروسی خالم بود که به خاطر محدودیت های طوی تالار تو یه ویلا گرفته بود عروسیشو
منم طبق معمول یه گوشه نوشسته بودم سرم پایین بود داشتم اهنگ من خستم از یاس رو گوش میدادم با صدای کم در گوشم !
یه دفه دیدم یکی اومد کنارم نشست سرمو بلند کردم دیدم دختره از فامیلای دوماد بود درست نمیشناختمش تا دیدم دخره جا خوردم یکم رفتم اون طرف تر گفت چی کار میکنی منم موزیکو قطع کردم (من کلا زیاد با دخترا حرف نمیزدم دوستم نداشتم بحرفم ولی سکسو که خیلی دوس داشتم ) گفتم هیچی بی کارم گفت اسمت چیه چند سالته و از این کس شعرا بعدشم خداحافظی کرد و رفت منم دوتا فحش دادم گفتم اهنگمو قطع کردی ادامه به اهنگ فردای عروسی یه شماره ناشناس اس داد نوشت سلام محمد خوبی ؟ منم که فک کردم از بچه ها مدرسست معمولی گفتم ممنون بعد اس ام اس بازی گفتم کدوم یکی هستی ؟
نگفت گفتم حال ندارم بای 2 تا اس داد ج ندادم اخرش گفت من همون دختره م من دهنم وا موند گفتم شمارمو از کی گرفتی گفت از دختر خالت (دختر خالم ازم 1 سال بزرگتره ) خلاصه منم انگار به خر تیتاب داده باشی اس ام اس بازی بعد قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم منم خر کیف رفتم دیدم وایساده رفتم جلو ( داشتم میلرزیدم اولین دوست دخترم بود !!!) رفتیم تو کافی شاپ نزدیک بود یارو دوستم بود همیشه میرفتم وای فای داشت کار میکردم
یه چیزی خوردیمو خلاصه دوستی ما ادامه داشت بعد از 2 هفته گفت ممد جی اف داری ؟ گفتم نه گفت تا حالا با کسی حال کردی ؟ این اسو که خوندم به جون شما دلم یه جوری شد در جا سیخ کردم !!!! گفتم نه
خلاصه گذشت منو اون دیگه فامیل بودیم فهمیدم دختر خاله دوماده !! دیگه به زور عمدا میرفتم با خالم خونه شوهر خالم با اون مینشستیم حرف میدیم تا یه روز مامانم دعوتشون کرد خونمون من که تو کونم پارتی بود
حموم رفته اماده برا اومدنشون
وقتی اومدن تو خونه و منو دید یه لبخد با حال زد بعد اومدن نشستن البته یه داداش داره از خودش 2 سال از من کوچیک تر من رفتم تو اتاقم پا کام داشتم تو روم دنیا میچتیدم داداشش اومد بغلم چند مینی داداشش بود که در باز شد خودشم اومد رو تخت نشست مامانش زیاد بهش گیر نمیداد
اون روزم داداششو دک کردیم حرف زدیم خیلی به هم علاقه مند شده بودیم
یه روز زنگ زد خلاصه حرف گفت ممد بیا خونمون گفتم برا چی ؟
گفت مامان و بابامو برادرم رفتن گردش اونایی که تو بندر عباسن میدونن اب گرم گِنو کجاست منم از بندرم بچه ها البته اصلیت بندری نیستم
گفتم تو چرا نرفتی گفت بهانه اوردم از اونجایی هم که زیاد گیر نمیدن قبول کرده بودن ما هم دیگه در حال لباس پوشیدن سیخ کرده بودیم به مامان گفتم مامان میرم با دوستا سیتی سنتر (بندریا میدونن کجاست یه بازار وسط شهر پر دختر !!!!!)
گفت برو رفتم وارد خونه که شدمدیدمش عادی یه تاپ و شلوارک پوشیده بود من خر کیف نشستم هر دومون یه چیز میخواستیم اما هیچ کدوم نمیتونستیم چیزی بگیم حس بدی بود
تا این که اون گفت ممد منو دوس داری ؟ گفتم اره خیلی گفت منم خیلی دوست دارم همین جوری چند مین حرف زدیم که بلند شد اومد بغل من نشست من تخم نداشتم حرکتی کنم نمیدونم برا چی داشتم تلوزیون نگاه میکردم از سر ترس
یه دفع لپمو بوسید من خیلی تعجب کردم
منم بر گشتم اصلا دست خودم نبود ولی گردنشو گرفتم دوتا صورتشو اوردم نزدیک لباشو بوسیدم اولین لب زندگیم بود باورم نمیشد شیرینننننننن بود چرخیدیم رو به رو هم همدیگه رو بغل کردیم لب میگرفتیم بعد گفت بریم تو اتاق من ؟
گفتم بریم بلد شدیم رفتیم رو تخت ( 1 نفره کونم پاره شد ) خوابیدم افتاد رو من دوباره لب میگرفتیم خیلی حاللللللل میداد کیر ما شده بود مثل استخون
گفت اون چیه رو پام ؟ هیچی نگفتم بعد چرخیدیم گذاشتمش کنارم دستمو گذاشتم رو سینه های تازه کار کوچولو بودن ولی خلی باحال بودنا پیشنهاد میکنم سینه دختر 14 سال رو بمالید باحاله تاپشو در اوردم سینه هاشو میخوردم اولین بارم بود سینه دست میزدم کلا اولین بارم بود !!!! خوردم براش رفتم پایین رسیدم به کسش شلوارکشو در اودرم یه شرت ناز صورتی بود اونو که در اودرم یه کس سفید و تپل حساب کنی دختر کم سن تازه موهاشو زده بود تپل بود جون میداد برا خوردن خورد کسشو به یه من نرسید ابش ریخت خیلی باحال بود مث پنبه بعد منو کشید بالا یه لب گرفت گفت بسه حالا نوبت توئه پیرهنمو در اودر یه دست کشید رو سینم رفت شلوارو شرتو با هم کشید پایین کیر ما که اشتخونی شده بود بدبخت افتاد بیرون گفت واو چه کیری ( از اون روز به بعد وب گیر میدادم !!!!!!!!!!!!!!) اومد کیر مارو خورد بلد نبود ولی ایییییی
گفتم چی کار کنیم از کس که نمیشه از کونم که درد داره دهنم که بلد نیستی چی کار کنم ؟ گفت از کون بکن اشکالی نداره من از تخت اومدم پایین خوابید رو تخت پاهاشو داد بالا سوراخ کونش دقیقا باز بود و معلوم خودشو شک گرفت منم که گرم دم دست نبود حال نداشتم بیارم اول اومد یکم خورد بعد گذاشتم دم سوراخ خیلی کم کم فشار دادم بره تو اولش مشد میخواستم بی خیال شم گفت بکن ما هم زور زدیم نصفش یه دفه امگار ازادش کردی رفت تو معلوم بود دردش گرفته لم میسوخت براش ولی چیزی نمیگفت خلاصه شروع کردم به تلنبه زدن بعد 10-11 بار ابم اومد ریختم تو کونش چون اولین بارم بود ابم خیلی زود اومد در اوردم کیرمو افتادم روش از هم لب گرفتیم همدیگرو محکم بغل کردیم سکس عشقولانه ایی بود

اگه خوشتون اومد که بگین داستانای سکس بعدیمو با همین دختر بگم
امید وارم باور کرده باشین اگرم که نه که نه دیگه به زور که نمیتونین باور کنین
من 1 سالی هست تو این سایت میام و دلم میخواد سکس داشته باشم و داستانشو بنویسم که به ارزوم رسیدم
بایییییییییییییییییییییییییییییییی
     
صفحه  صفحه 12 از 82:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.