| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 12 از 84:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  83  84  پسین »  
#111 | Posted: 4 May 2011 16:52
خاروندن آبجی
از صبح اول وقت كه پا ميشدم و به كلاس درسم ميرفتم اونايي كه يكي دوسالي رو درجا زده بودن و به اصطلاح قديميهاي كلاس بودن اون آخر آخرهاي كلاس مينشتن و عكسهاي سکسي نگاه ميكردند يا زنگهاي تفريح از كوس و كون دختر و زنهاي محله واسه هم تعريف ميكردند و ما رو هم اصلا جزء آدمها نمي آوردند. اين موضوع واسم عقده شده بود واسه همين يه تصميم عجيب و غريب و نشدني از نظر خودم گرفته بودم كه هرطوري شده بايستي عمليش ميكردم. راستي من فرامرز هستم و دو تا خواهر دارم يكيشون 17سالشه و دوسال از من بزرگتره و ديگري 1 سال ازم كوچكتره اسم بزرگه شهلا و كوچيه عفت. مامانم حدود 40 سالشه و بابام 45 سالشه.خلاصه يه چندروزي با خواهر كوچكترم گرم شدم يعني عفت جونم كه الهي من قربون اون كون قلمبش برم كه اگه جا ميشد خودمم با سر ميرفتم چه برسه به كيرم. خلاصه چند وقتي هر چي ميخواست واسش تهيه ميكردم و كاراشو واسش راست و ريست ميكردم. تا اينكه يه روز منو اون توي خونه تنها بوديم و رفتم سراغ كامپيوترآبجيم و رفتم سراغ سايتهاي ***ي كه هميشه نگاه ميكرد و خودمو زدم به بيخيالي يعني حواسم نيست و لاي دراتاق رو هم گذاشتم باز و دستمو كردم توي شلوارم و با كيرم بازي ميكردم. يه لحظه سايه شو از سمت راستم ديدم.تا برگشتم به سمتش سريع از اتاق بيرون رفت ، رفتم سراغش و خودمو زدم به ناراحتي و همش ازش خواهش ميكردم كه به شهلا چيزي نگه و اون هم قبول كرد ولي من گفتم تو دروغ ميگي و وقتي شهلا اومد ميري بهش ميگي ، هرچي قسم خورد قبول نكردم و اون گفت چكار كنم تا باور كني منم گفتم تو هم بايد بياي توي اتاق و اون عكسها رو يه بار هم كه شده نگاه كني تا نتوني به شهلا حرفي بزني چون اگه چيزي گفتي منم ميگم خودت هم با من نگاه كردي.خلاصه قبول كرد و اومد از خدا خواسته همه رو نگاه كرد و در حين نگاه كردن ديدم دستش لاي پاهاشه ، منم فرصت رو غنيمت شمردم و گفتم ميدوني بدي اين عكسها چيه؟ گفت نه چيه ؟ گفتم آدمو وادار ميكنه اونجاشو بخارونه ،اونهم گفت آره راست ميگي فرامرز مال منم ميخواره. سريع گفتم پس مياي مال همديگه رو بخوارونيم كه عفت گفت واي نه زشته مامان بفهمه پوست كلمونو ميكنه. منم گفتم بابا بي خيال اگه خودمون بهشون نگيم از كجا ميفهمن كسي كه اينجا نيست و سريع شلواركمو پايين بردم و كير سيخ شدمو نشونش دادم و دستشو گرفتم و گذاشتم روي كيرم. مثل برق گرفته ها دستشو عقب كشيد و گفت چقدر تب داره خيلي داغه ، گفتم بيا جلو نترس دست كه بهش بزني آروم ميشه و دوباره دستشو گذاشتم روي كيرم و آروم دستشو بالا و پايين ميبردم كه روش بازي كردن با كيرمو ياد بگيره و خودمم سريع دامنشو پايين كشيدم و شورتشو در آوردم بدون هيچگونه مخالفتي از اون دستمو بردم لاي پاهاش خداي من مثل كوره داغ بود و بهش گفتم عفت جونم مال خودت كه از آتيش هم گرمتره و درازش كردم و بالاي كوسش رو بوسيدم و مثل فيلمهاي كوتاهي كه شهلا از اينترنت گرفته بود و من اونا رو ديده بودم براش كوسشو ليس زدم و تموم لباساشو از تنش درآوردم و اونو روي شكم خوابوندمو از پشت گردنش شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن تا رسيدم به سوراخ كونش. لاي چاك كونشو باز كردم و زبونمو گذاشتم لاي سوراخ كونش و با يه دستم سينه هاشو كه باندازه يه نارنگي شده بودن رو ميماليدم. يهو گفت داداشي من جلوم ميخواره تو رفتي سراغ پشتم. گفتم عجله نكن به اون هم ميرسيم ، سوراخ كونشو حسابي واسش خوردم تا جايي كه سر و صداش بالا رفته بود و سركيرمو با كمي كرم ليز كردم و كمي هم به دور سوراخ كونش و درون سوراخ كونش ماليدم وقتي انگشتمو توي سوراخ كونش كردم گفت وايييييي داداشي چقدر خوشم مياد ، منم گفتم تازه كجاشو ديدي و سر كيرمو با كونش تنظيم كردم و با يه فشار آروم سر كيرم توي كونش جا شد يهو گفت فرامرز كمي ميسوزه درش بيار تو فقط قراربود برام بخوارونيش ولي داري يه كار ديگه ميكني. گفتم عفت جون از سوزش كونته كه سوراخ كوست ميخواره و كونتو كه نميشه دست بكنم توش مجبورم با كيرم بخارونمش كمي تحمل كن عادت ميكني خلاصه تا اومد بجنبه تا دسته كير قلمي و خوشگلمو توي كون سفيد و ژله ايش چپوندم بقدري اين كون نرم بود كه وقتي بهش دست ميزدم انگار دست توي آب كردي و تموم باسنش ميلرزيد بعد شروع به عقب و جلو كردن كيرم توي كونش كردم و واسه چند ثانيه عفت لرزيد و بعد بيصدا شد و من هم ضربات كيرمو توي كونش تندتر كردم تا اينكه بدنم سست شد و همه كونشو پر از آب كير كردم و اون داد زد وايييييييي فرامرز شاشيدي توي كونم چرا اينقدر داغه و من گفتم نه نشاشيدم آب مخصوص خارش رو ريختم توي كونت تا ديگه نخواره و هر دومون لباس پوشيديم . از اون به بعد تا الان كه حدود 4 ساله ميگذره يه شب درميون با هم سکس داريم و حدود دوسال است كه پردشو هم زدم البته كمي پول واسه دوختنش جمع كردم تا قبل از عروسيش ببرمش و پرده كوسشو بدوزم.

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#112 | Posted: 8 May 2011 05:00
دیازپام خوردن مامانم

من محمد هستم و 21 سالمه.
این داستان که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 ماهه پیش.من خیلی سکس با فامیل رو دوست داشتم .نزدیک ترین کسیم که بهش دسترسی داشتم مامانم بود.به هر نحوی که شده دیدش میزدم.تو رخت خواب. موقعه از حموم اومدن. خلاصه هرجا که موقعیت داشتم.هر وقتم خونه نبود میرفتم سره کمدش با شرتش و سوتینش ور میرفتم.اینو بگم مامانم 46 سالشه ولی خیلی سفید وتوپه.
دونبله موقعیت میگشتم که خودمو بهش نزدیک کنم .ولی همیشه میترسیدم.مامانم چون اعصابش همیشه از دست بابام خورد بود شبا موقعه خواب دیازپام میخورد.یه دفعه وقتی من و مامانم خواب بودیم ساعت حدود 11:30 شب بود بابام از اصفهان زنگ زد .چون مامان وباباش اونجا زندگی می کردن. بعضی وقتها چند روزی می رفتن اونجا بهشون سر بزنه. صدای موبایلش به حدی زیاد بود که من تو اتاقم خواب بودم و در اتاق بسته بود بیدار شدم.رفتم تواتاقش دیدم بیدار نمیشه و موبایلش همینطوری داره میزه تو سره خودش.
گوشیرو برداشتم دیدم بابامه.شرو کردم باهاش صحبت کردن .صداش بد میومد .بلند بلند باهاش صحبت کردم ولی بازم مامانم بیدار نشد .بابم سراغشو گرفت گفتم مثل اینکه دیازپام خورده بیهوشه. خدافظی کرده و اومدم از اتاق بیام بیرون یه فکری زد به سرم.

رفتم بالا سره مامانم هی گفتم مامان بابا زنگ زده . هی تکونش دادم ولی انگار نه انگار. آروم دستمو گذاشتم رو ساقه پاش آخi با دامن خوابیده بود دامنش رفته بود بالا. آروم دستمو رو پاهاش بالا پایین کردم. اصلا تکون نمیخورد.بیشتر دل و جرات پیدا کردم.دامنشو دادم بالا یه شرت سفید پاش بود .کیرم داشت میترکید.دستمو آروم گذاشتم رو شرتش خیلی داغ بود .آروم دستمو تکون دادم دیدم انگار نه انگار.دستمو کردم تو شرتش خیلی نرم بود .آروم شرتشو یه ذره دادم پایین گیر کرده بود زیره کمرش. به زور دادمش پایین.چه صحنه ای میدیدم شروع کردم به مالوندنه کسش .خیلی لیز بود به کیرم یه ذره تف زدم وآروم گذاشتم لای پاش.خیلی حال میداد.برای من جالب بود که اصلا بیدار نشده بود .به زور برشگردوندم.یه بالشت گذاشتم زیره شکمش.سوراخه کونش پیدا شد.کیرمو آروم گذاشتم دمه سوراخشو فشار دادم تو نمی رفت از تو دراورش یه کرم آوردم مالیدم سره کیرم دوباره امتحان کردن سرش رفت تو .مامانم یه تکونی خورد ولی بیدار نشد.دیگه کیرم رفته بود تو.یه چند بار جلو عقب کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم آبمو کامل ریختم توش..اون شب تا صبح از ترس خوابم نبرد.دلهره بدی داشتم .صبحش مامانم بیدار شد و برای صبحانه صدام کرد .قرمز شده بودمو از ترس لکنت زبون گرفته بودم.رفتم سره میز صبحانه مامانم یه نگاه بهم کرد و محکم زد تو گوشم .که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه.با داد بهم گفت کمبود داری بدبخت .لالی ،نمیتونی بهم بگی باید تو خواب بیای سراغم.آروم بهش گفتم هرچی صدات زدم بیدار نشدی.

اومد سمتم فکر کردم بازم می خواد بزنه که دستمو گرفتم رو صورتم .آروم دستشو گذاشت رو دستمو منو بلند کرد برد تو اتاق.گفت الان ببینم چکار میکنی.داشتم شاخ در میاوردم.شلوارمو داد پایین و آروم شروع کرد به خوردن کیرم.انگار براش کوچیک بود تا ته داشت می خوردش.بعد منو خوابوند رو تخت با دستش کیرمو گذاشت دمو کسش و نشست روش.وای چه حال میداد.بهش گفتم مامان من اختیارم دسته خودم نیست که یهو از روم پرید کنار.گفت خاک تو سر بی ارادت کنن.بعدش گذاشتش دمه سوراخ کونشو آروم فشارش داد تو یاده دیشبش افتادم و5 یا 6 بار که بالا پاین کرد دوباره حالم بد شد.مامانم فهمید چون توش داغ شده بود.از روم بلند شدو گفت خوب بود.گفتم آره.بهم گفت مردش باش هروقت نیاز داشتی خودت بیا بهم بگو.از اون موقع تا الان 6 بار دیگه باهم سکس داشتیم .ولی اون چکی که خوردم هیچوقت یادم نمیره .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#113 | Posted: 14 May 2011 06:05
فرهاد نازنین پر کشیده ام

سلام نسترن هستم هدف من از عضویت در این سایت تلاش برای رهایی از فکرهای آزار دهنده م هستش خواهش می کنم اگه خوشتون نیومد فحش ندید
سال ۸۶ بود من تازه ۲۵ ساله شده بودم از دانشگاه برگشتم سلام سردی کردم کیفمو انداختم گوشه ای و روی تخت دراز کشیدم مامانم در زد و وارد اتاقم شد
‏-مامان : چرا انقدر آشفته ای؟
‏-نسترن : خسته م
‏-مامان : حوصله داری باهات حرف بزنم یا بزارم واسه بعد؟
-نسترن : نه بفرمایید
مامان : نظرتو راجع به پسر آقای . . . نگفتی؟
یکم خجالت کشیدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم : مامان نظر شما چیه؟ داداشام چی گفتن ؟
مامان : من فقط به نیما (داداش بزرگم که بعد از مرگ پدرم حکم بزرگتر خانواده رو داشت) گفتم گفت بنظرم خانواده خوبین ،فقط مونده نظر تو؟
‏- نسترن : منم همین نظرو دارم
مامان : الهی قربون شرم و حیات شم
درو بست و بیرون رفت
داشتم خودمو توی لباس عروس تصور می کردم که خواب رفتم..
من و فرهاد عقد کردیم فرهاد عشق زندگی من بود از هیچی کم و کسر نداشت شغل و خانواده و چهره و درآمد و تحصیلات..
روزهای خوبمون که در تدارک عروسی بودیم خیلی زود گذشت لباس عروسی م رو پرنسسی سفارش دادم آرایش ملیحی رو انتخاب کردم و به نظر فرهادم فرشته ای شده بودم و با رقص تانگوی ما جشن تمام شد
با مدرک تحصیلی ام راحت میتونستم شاغل شم اما فرهادم راغب نبود دوست داشت زن خونه باشم بهترین زندگی رو داشتیم عشق من و فرهاد تمومی نداشت
سال ۸۸ پنج شنبه ای در اردیبهشت بود بعداز ظهر رفتیم خونه پدر شوهرم و قبل از شام برگشتیم شامم روی اجاق بود
شام رو با اداها و شکلک های همیشگی خوردیم،رفتم دوش گرفتم
فرهاد داشت تلوزیون نگاه می کرد با حوله بودم نشستم روی پاش و لپشو بوسیدم..
-فرهاد : ای جونم پاشو بریم توی اتاق
خودمو لوس کردم و گفتم بغلم کن ببرم تی وی رو خاموش کرد بغلم کرد و رفتیم توی اتاق
چراغ خواب بنفش رو روشن کرد و کنارم دراز کشید
حوله رو باز کرد و بدنمو بو کشید
-فرهاد : به ه ه ه
-نسترن : فرهاد تو همه زندگی منی؟
محکم بغلم کرد و گفت نسترنم تو خانوم ماه فرهادی
لباشو روی لبام گذاشت و دستشو بین پاهام آروم لب میگرفت زبونش رو تو دهنم کرد و تاب میداد
پاشد لباساشو در آوردم شرتشو کشیدم پایین کیرشو بوسیدم و گفتم آخ فرهاد این مال منه
فرهاد : مال خود خودته حالا بخواب اول نوبت توء
خوابیدم اومد گوشامو میخورد و با دستش نوک سینه هامو می مالید گردنمو که میخورد دستشو روی کسم گذاشت و کمی می مالید پیچ و تابم شروع شد سینه هام تو دهانش بود و ازش خواستم گاز بگیره هنوز ارضا نشده بودم که بهش گفتم دراز بکشه کیرشو دستم گرفتم و به لبم مالیدم سر کیرشو تو دهانم کردمو مک میزدم دست فرهادم توی موهام بود کم کم بیشتر تو دهانم میکردم . تخماش تو دستم بود سرمو روی کیرش فشار میداد و من تند تر ساک میزدم کیرش توی حلقم بود فرهادم کمی آه می کشید تخماشو یه لیس زدم و گذاشتم تو دهنم کیرش راست راست بود
ازم خواست بخوابم پاهامو روی دستش گذاشت و کیرشو آروم آروم توی کسم کرد تند تند تلمبه می زد سینه هامو گرفته بودم و می مالیدم فرهادم بلند آه میکشید گفت داره میاد گفتم خالی کن تو کسم گفت نه داشت درش می آورد که آبش اومد مقداریش تو کسم رفت بقیه شو روی شکمم ریخت و بی حال کنارم دراز کشید سرمو روی سینه ش گذاشتم
نسترن : فرهادم..
فرهاد : جون فرهاد
نسترن : عاشقتم
فرهاد : کاری می کنی بازم راستش کنیا
نسترن : لوس!
پاشدم رفتم دستمال آوردم و هر دومون رو تمیز کردم و بغلش خوابیدم..
خرداد ماه بود فرهادم مأموریت شهرستان داشت پریود نشدم بیبی چک گذاشتم نشون داد که باردارم به مامانم گفتم گفت زیاد مطمئن نیستن بپوش بیام بریم آزمایش خیلی استرس داشتم
چند روز دیرتر رفتم جواب رو گرفتم باردار بودم باورم نمیشد خیلی خوشحال بودم..
داشتم گردگیری می کردم تلفن زنگ خورد :
‏-نیما : سلام نسترن خوبی
‏-نسترن : سلام چرا مضطربی؟
‏-نیما : بپوش بیام باید بریم اهواز
قلبم ریخت گوشی از دستم افتاد از صبح دلشوره داشتم ،فرهادم اهواز بود تماس گرفتم جواب نداد نمیدونم چه جور لباس پوشیدم چه جور به اهواز رسیدیم نیما ساکت بود هیچی نمیگفت، اهواز رسیدیم رفتیم سمت بیمارستان آریا تپش قلبم به بالاترین حد رسیده بود خانواده فرهادمو گریون دیدم
بیهوش شدم
به هوش اومدم زیر سرم بودم نمیدونستم چی شده باز یادم اومد مادرشوهرم اومد کنارم
نسترن :ماماااان فرهادم کو؟
مادرشوهر : آروم باش خانومم آروم باش
فرهاد من بر اساس انفجار سر چاه های ملی حفاری از بین رفت
من چکار می کردم با این جنین یتیم؟چرا باید سرنوشت خودمو می داشت؟
بهمن ۸۸ دخترم بدنیا اومد بدون پدر..
فرهادم اسم دلنیا رو دوست داشت اسمشو دلنیا گذاشتم و تنهایی بزرگش کردم هنوز توی خونه خودم زندگی می کنم با کسی ارتباط عاشقانه ندارم و دیگه ازدواج نمیکنم، شاغل شدم و بقیه عمرمو برای دخترم تلاش می کنم بیمه عمر فرهادمو به بهزیستی بخشیدم
امیدوارم هیچ کسی خاری به پای عزیزش نره
خوب و خوش و موفق باشید

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#114 | Posted: 18 May 2011 06:03
سلام به شمادوستان.من حمید 25 ساله از تهرانپارس.راستش میدونم حال کردن با خواهرخیلی جالب نیست ولی من عاشق یکی از خواهرام شدم نمیدونم چرا. شاید بخاطر اینکه هم خوشکل هست هم خیلی با هم رفیق هستیم. خوب بریم سراغ داستان.ما یه خانواده 5 نفره هستیم که 3 تا خواهر و2 برادرکه همشون ازدواج کردن جز من.این خواهر من که در موردش میخوام بگم اسمش سحر هستش و7 سال از من بزرگتره
خوب من با سحر از اونجایی که یادمه نسبت به خواهرای دیگم راحتر بودم وهرچی تو زندگیم برام اتفاق میفتاد باهاش درمیون میزاشتم.خوب میدونم میخواین برم سراصل مطلب.من خیلی به کف پای دخترا علاقه دارم نمیدونم چرا.این خواهر منم واقعا کف پاهای خوشکلی داره که خیلی دوستشون دارم وهمچنین کون گنده ای هم داره ولی چاق نیست.خوب من از سن 15 سالگی دوست داشتم باهاش حال کنم برای همین به هر روشی برای اینکه بتونم کاری باهاش بکنم دست زدم.وقتی سنم کم بود واون هم هنوز مجرد بودخیلی با کف پاهاش بازی میکردم.پامو رو کف پاش میزاشتم از این کارا.کم کم که بزرگتر شدم دوست داشتم بکنمش.یادمه از دانشگاه که میومدم دراز میکشیدم وازش خواهش میکردم که بدنمو با پاهاش له کنه واونم اینکارو میکردالبته بگم اونم بدش نمیومد با من یه حالی بکنه چون خودشم بعضی وقتا میگفت من مشت ومالش بدم.من هیچ وقت روم نمیشد مستقیم بهش بگم.میخواستم خودش پیشنهاد بده یا لااقل یه حرکتی انجام بده. برای همین به فکر یه راهایی میوفتادم که جالبه بخونید.یه بار یه فیلم صحنه دار گرفتم که نشونش بدم شاید احساساتش فوران کنه.من اونروز اون فیلمو از دوستم گرفتم اوردم خونه اول خودم نگاهش کردم بعد یه روز اومد خونه دیدم خواهرم تنهاست وپدر ومادرم رفته بودن کرج خونه خالم ومن وسحر تنها.همونجا به ذهنم رسید که اینکارو انجام بدم.بهش گفتم یه فیلم گرفتم قشنگه اگه دوست داری ببین فقط یکم صحنه داره.گفت بزار ببینیم اما من بهش گفتم دارم بارفیقم میرم بیرون خودت ببین
راستش من روم نمیشدباهاش بشینم فیلم اینجوری ببینم.خلاصه من رفتم بیرون وبعد از 3ساعت برگشتم دیدم دراز کشیده داره کتاب میخونه بهش گفتم چه خبر؟گفت حمید بیا بشین کارت دارم. منم فهمیدم هر چی هست به فیلم ربط داره.اومدم پیشش نشستم وگفتم بگو.دیدم یه جوری تو چشام نگاه میکنه مثل بازیگرای سکسی .گفت همین یه فیلمو داشتی گفتم آره گفتم قشنگ بودگفت بد نبود.دیدم پاهاشو گذاشت تو بغلمومنم شروع کردم به مالش پاهاش دیدم خیلی خوشش اومد.کف پاشو گذاشت آروم گذاشت رو کیرم من یهو جا خوردم چون کیرم بدجور راست کرده بودمنم پرو شدم ومیخواستم پیشش بخوابم که زنگ خونه زده شد ومنم با زحمت رفتم در وباز کنم چرابازحمت چون کیرم زیر شلوارم قلمبه شده بود.اف افو برداشتم دیدم رفیقمه گفت بیا بیرون.اعصابم داغون شد میخواستم بگم نمیام ولی نمیشد چون ناراحت میشد به خواهرم گفتم میرم بیرون الان میام اومد پایین رفیقم شروع کرد به کسشعر گفتن ومنم تو دلم داشتم فحشش میدادم بعداز نیم ساعت چرت وپرت گفتن خداحافظی کردو رفت ومن هم خوشحال شدم که الان میرم بالاوکلی باسحر حال میکنم که دیدم بابام اینا با ماشین رسیدن.
نظر بدین ادامه بدم یا نه منتظرم

نوشته: حمید
     
#115 | Posted: 23 May 2011 19:23
سلام به همه دوستان عزیز...
دوستان یه داستان بسیار زیبا و كاملا واقی كه از دوست خوبمون monireh جون هستش.. و ایشون این داستان رو برای من ارسال كردن تا من براتون بذارم...
مرسی از monireh جون... بوووس بوووووس ...






اینم داستان:
مامانی و کاشی کار
--------------------
سلام من منیره هستم ساکن کرج و سال دوم راهنمایی هستم
این اتفاق رو کی میخوام بگم مربوط به 4 ماه قبل میشه
خانواده ما 3 نفره هست یعنی من و مامان و بابام. اسم مامانم سحر هستش. بابام تو یکی از صندوق های اعتباری کار میکنه. صبح زود میره و ظهر میاد خونه. خانواده ما نسبتا مذهبی هستیم ولی نه خیلی خشک. من که نیستم و عضوی از همین سایت هستم. البته تازگیا عضو شدم چون میخواستم این اتفاق عجیب و باورنکردنی که برای خودم حداقل باور نکردنی هست بگم.
چند وقت پیش بابام یه وامی رو از همون صندوق (که نامشو نمیگم) دریافت کرده و داریم خونه رو نوسازی میکنیم. حیاط خونه رو موزایک کردیم. در و پیکر خونه رو رنگ زدیم. بعضی جاهای خونه هم سفید کردیم. (اینارو که میگم خودم دقیقا نمیدونم چیه شنیدم)
تقریبا کارگرایی که اومدن کار کردن آشنا بودن چون صبحها که میومدن واسه کار بابام که نبود منم مدرسه بودم و مامانی تنها بود بابام حساسیت به خرج داده بود و آشنا اورده بود تا خیالش راحت باشه. البته مامانم هم خودش حساس بود و معمولا میرفت خونه همسایه ای ، آشنایی یا میرفت بیرون و کمتر تو خونه میموند. این کارگرها هم که سرشون به کارشون گرم بود و کاری به کسی نداشتن. انصافا آدم های خوبی بودن من خودم هروقت میومدم خونه انگارنه انگار. هر چند بزرگ نیستم ولی خوب منظورم اینه که سربه زیر بودن و خرده شیشه نداشتن.
بابام خوب میدونست کیارو بیاره خونه. چون یه کلید دیگه از ساختمون میداد به اونا واسه همین قابل اعتماد بودن.
از داستان دور نشیم. راستی یادم رفت عذرخواهی کنم من اصلا نویسنده خوبی نیستم اینا رو هم از داستان هایی که تو این سایت خوندم یاد گرفتم. اگه نتونستم درست مطلب رو برسونم من ببخشید و سعی کنید خودتون قضیه رو بگیرید:
سرویس بهداشتی من داخل ساختمان هستش. حمام و دستشویی کنار هم. یه سرویس هم بیرون حیاط هست که معمولا بدون استفاده است مگر اینکه مهمونی چیزی بیاد و شلوغ باشه یا یه کم غریبه باشه.
مشخصات ساختمون هم بگم: حیاط نسبتا بزرگ که 2-3 تا ماشین جا میشه. یه باغچه کوچیک و یه درخت که دقیقا بین درب خروجی ساختمان و درب حیاط هستش یعنی اگه از درب حیاط وارد بشی داخل ساختمون پیدا نیست و برعکس. شاید اینم از سیاست بابا بوده که این ساختمون رو خریده. وارد خونه که میشی اول هال هستش بعد سمت راست آشپزخونه اوپن و یه اتاق کنارش که مال منه. سمت چپ یه اتاق دیگه واسه مامان و بابا یه انباری بین اینا اتاق پذیرایی و پشتش سرویس بهداشتی و حیاط خلوت. یه راهرو بین اتاق پذیرایی و اتاق من هست که به حیاط خلوت راه داره و سرویس بهداشتی.
قرار شده بود حمام و دستشویی رو کاشی کنیم. بابا هرچی گشت آشنا پیدا نکرد که نکرد. داشت بیخیال میشد. یه شب بعد شام دور هم بودیم من داشتم تلویزیون میدیم و بابا و مامان داشته میوه میخوردن و باهام صحبت میکردن. بابا گفت: بی فایده است به هر دری زدن آشنا کاشی کار پیدا نکردم. مامان گفت: حالا باید حتما آشنا باشه. چه اشکالی داره غریبه باشه. اگه مشکل منم ، من هر روز میرم خونه همسایه ها یا خونه دوستان. بابا گفت: نه زشته خوب نیست هر روز هر روز مزاحمشون بشی و... مامانم حرفشو قطع کرد و گفت: نه یکی از همسایه ها شوهرش راننده است و هفته به هفته میاد و میره. بارها گفته برم پیشش و تنها نباشه این هفته ای که شوهرش نیست میرم پیشش دیگه. بابام یه کم این پا و اون پا کرد و گفت: بذار ببینم چی میشه.
یه 2روزی گذشت و بابا سرنهار گفت: یه بنده خدایی رو پیدا کردم از فردا صبح میاد منم فردا صبح مرخصی گرفتم و هستم ببینم کارش چطوره. فرداش که من میخواستم برم مدرسه بابا این کاشی کار رو اورده بود یه مرد حدودا 34-35-36 ساله تقریبا با قیافه نه چندان خوب سیبیل کلفت و موهای ژولیده و تیپ داغون و البته چهره شکسته که معلوم بود از همون اول زندگی کارگر بود. از دستاش مشخص بود.
کارشم بعد نبود وقتی از مدرسه اومدم نصف دستشویی رو کامل کرده بود. بابا که کارشو دید و از همه مهم تر سنش و آرومیش دیگه خیالش راحت شد به مامانی گفت: از فردا میرم سرکار تو هم برو پیش همون دوستت که گفتی. مامانم: گفت باشه و... بساط نهار و اورد و جاتون خالی نهار خوردم و رفتم خابیدم.
فرداش طبق معمول رفتم برم مدرسه که دم در بابامو دیدم با همین کاشی کاره که داشت بهش توضیح میداد که مثلا کارش رو خوب انجام بده و از این حرفا اونم گوش میکرد و میگفت: خیالتون راحت قربان. مامانم اومد و یه سلامی کرد و با من از خونه اومد بیرون من روفتم منتظر سرویس و مامانم هم از اون طرف رفت که بره خونه دوستش.
تو مدرسه ذهنم مشغول بود. چون تا حالا مامان اینقدر زود نمیرفت بقیه کارگرا که قبلا میومدن هر چند آشنا بودن ولی معمولا من و بابا که میرفتیم بعدش میرفت بیرون ولی امروز جلوی چشم بابا رفت بیرون و بره خونه دوستش. شاید میخواسته خیال بابا راحت باشه و شایدهم مامانی خودش حساس بوده که تنها نباشه. منم که خوب و بد رو از هم تشخیص میدم باخودم میگفتم چه مامان خوبی دارم هر چند او کاشی کاره که سن و سالش زیاد بود و نمیتونه مشکلی داشته باشه.
ساعت آخر یا همون زنگ آخر بود که مدیر اومد و گفت معلم این زنگ نتونسته بیاد و بی سروصدا برین خونه هاتون. اونایی که مثل من میرن مدرسه میدونن این یعنی چی! یعنی زندگی ما هم که انگار دنیا رو بهمون دادن آروم آروم از سالن رفتیم بیرون و زدیم به خیابون و راهی مدرسه چون سرویس نبود دوستم گفت بیا برویم خونه ما زنگ میزنم مامانم بیاد دنبالمون من اول قبول کردم چون اگه میخواستم برم خونه کلی راه باید میرفتم و در ضمن مامانی که نبود و فقط کاشی کاره خونمون بود. دوستم زنگ زد و شانس ما مامانش بیرون خونه 10 دقیقه ای شد اومد و ما سوار شدیم و راه افتادیم. خونه دوستم از خونه ما زیاد دور نیست. تازه کوچه پشتی دوست مامانم هم هست. همونی که قرار بود مامان بره پیشش. از اون کوچه که رد شدیم دیدم کامیون شوهر همون بنده خدا در خونشونه. تعجب کردم و با خودم گفتم یعنی الان که شوهر بنده خدا خونشونه مامانی هم اونجاست؟!
داشتم به مغزم فشار میاوردم که رسیدیم خونه دوستم. منم یهو گفتم: آخ شرمنده مامانی بهم احتیاج داره چون داریم خونمون رو درست میکنیم خیلی خوشحال میشه اگه الان برم کمکش. دوستم هم خوب میدونست خونمون در خال تعمییره گفت: کاش میشد میموندی! میخوای منم بیام کمکتون. که گفتم: نه نه خیلی ممنون. از مامانشم تشکر کردم و راه افتادم. رسیدم در خونه. با خودم فکر کردم اگه برم تو و مامان نبود چیکار کنم. یعنی مامان خونه دوستشه و شوهرشم هست. یا شوهره هست و دوست مامانم نیست و... دیگه داشتم فکرای بد میکردم که گفتم نه بابا مامانی اینکاره نیست اصلا بهش نمیاد. یه لحظه هم فکر مثبت کردم گفتم شاید هم رفته خونه یکی دیگه از دوستاش یا همسایه ها.
با خودم گفتم بیخیال میرم تو خونه اگه مامانی بود که هیچی اگه هم نبود این کیف و بساط رو خالی میکنم دوباره میرم خونه دوستم و میگم مامانم نبود و برگشتم پیشتون. هر چند خجالت میکشیدم برگردم. اینجا هم که نمیشه بمونم. حالا تو خیابون هم نمیشه بمونم گفتم میرم تو تا جواب سوالامو بفهمم بعد تصمیم بگیرم چیکار کنم.
درو باز کردم و رفت. اون درخت معروف هم که جلوی دیدمو گرفته بود. رفتم تو کفشای مامانی رو دیدم و خوشحال شدم ولی یه سوال برام پیش اومد که مامانی صبح زود رفت بیرون کجا رفته بود؟ چرا پس الان اینجاس و نرفته خونه کسی دیگه. داشتم دوباره با مخم کار میکردم رسیده دم در هال از پشت در مامانی رو دیدم تعجب کردم. آخه تا حالا با این تیپ ندیده بودمش اونم موقعی که غریبه خونمون باشه. گفتم شاید کاشی کاره نیست. تیپ مامانی زیاد بد نبود ولی تی شرت یقه باز و بدون آستین پوشیده بود که تنگ بود و دامن کوتاه که پاینش بند داشت و اونم سفت کرده بود و زیرشم چون چیزی نپوشیده بود سکسی شده بود. ولی جالب اینکه چادرش رو برداشت و سرش انداخت و با یه سینی شربت رفت حیاط خلوت. فهمیدم کاشی کاره خونست ولی چرا مامان با این تیپ و بدحجابی داره میره پیش کاشی کاره. برای خانواده ما و مامانی این تیپ خوب نبود منم اولین باری بود که مامانو اینجوری میدیدم.
مامانی متوجه من نشد منم درو باز کردم و رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم گفتم الان مامانی میاد ازش میپرسم این چه وضعیه!
یه کم ناراحت شده بودم مطمئنم بابا اگه مامانی اینجور میدید گرد و خاک میکرد. چند دقیقه ای گذشت منتظر مامانی شدم نیومد. گفتم یعنی چی؟! چرا نیومد داره چیکار میکنه با اون وضعش. اومدم بیرون از اتاق و رفت پشت در حیاط خلوت کسی نبود فقط سروصدای کار کردن کاشی کار میومد که احتمالا داشت سیمان درست میکرد. اگه میخواستم برم تو حیاط خلوت متوجه من میشدن. منم چادر نداشتم و رفتم تو اتاق پذیرایی که پنجرش تقریبا روبری دستشویی بود. از پنجره نگاه کردم دستشویی کامل شده بود و مثل اینکه تو حمام داشت کار میکرد چون چراغ حمام روشن بود ولی مامانی رو ندیدم. برگشتم و چادرمو برداشتم و در حیاط خلوت رو آروم و بی صدا باز کردم هر چند سروصدای کاشی کار زیادتر از صدای احتمالی من بود. رفتم تو حیاط خلوت بوی سیگار میومد که طبیعتا مال کاشی کاره بود. صدای مامانی رو شنیدم داشت حرف میزد ولی خیلی عجیب بود اصلا متوجه نمیدشم چی میگه گه گاهی هم کاشی کاره یه چیزی میگفت که اونم تو اون سروصدا نمیفهمیدم. رفت چسبیدم به دیوار حمام صداها بازم زیاد مشخص نبود ولی بعضی حرفاشون و میفهمیدم. مامانی میگفت: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ندیدی؟ کاشی کاره گفت: نه خیلی خوشکله و دوباره صدای تق تق میومد یه کم خم شدم ببینم مامانی کجاست؟ اصلا داستان چیه؟ متوجه چادر مامان شدم که به در حمام آویزون بود. خشک شدم یه لحظه قلب داشت از جا کنده میشد. نمی دونم چرا وقتی میخوای پلیس بازی کنی نفس نفس میزنی و گلوت خشک میشه. باور نمیشد مامانی بدون چادر پیش کاشی کاره.
کاشی کاره گاه گاهی میخندید چقدر هم زشت میخندید. مامانی هم یه چیزایی میگفت که خیلی مبهم بود. باور کنید نمیفهمیدم چی میگه؟ اصلا گوشام نمیشنید. بخاطر چراغی که روشن بود سایه ها پیدا بود ولی بازم مشخص نبود. هر فکری کردم نتونستم داخل حمام رو ببینم.
برگشتم تو خونه گفتم برم آینه بیارم و شاید بتونم آینه رو جوری بگیرم که بتونم داخل حمام رو ببینم ولی باخودم گفتم عقلم هم کار نمیکنه آخه یعنی اونا دستتو نمیبینن که گرفتی جلوی در. بیخیال شدم و برگشتم. صدایی نمیومد منظورم صدای سروصدای کار کردن کاشی کار. رفتم دوباره سرجام. گفتم هر چی میخواد بشه خم شدم دیدم ورودی حمام یا همون رختکن چند ردیف کاشی شده و کسی نیست و متوجه شدم داخل خود حمام هستن و در و هم بستن. شیشه شم چون مات بود طبیعتا چیزی مشخص نبود. ولی ریسک نکردم و نشسته رفتم جلوی در حمام ولی تو نرفتم. چون چراغ حمام روشن بود زیاد بزرگ هم نبود مامان و کاشی کار هم پشت در حمام بودن. شکه شدم نزدیک بود سکته کنم. مامانی دست به دیوار بود و کاشی کار هم از پشت داشت آروم تلمبه میزد و دست میکشید به قد و بالای مامانی. داشت گریم میگرفت. یعنی مامانی من داره کس میده. به همین آسونی خیانت میکنه. کم کم داشت تلمبه زدن کاشی کار تندتر میشد و فقط صدای نفس نفس زدن مامانی میومد و آه و آخی که میگفت. کاشی کار هم صدایی ازش نمیومد و داشت خیلی مرتب و نه زیاد تند تلمبه میزد. مامانی میگفت: آخ دردم میاد این چیه؟ آه آییییییییییی یواشتر چته
منم نشسته بودم و تکیه داده بودم به در داشتم کس دادن مامانی رو نگاه میکردم.
کاشی کارهم با توجه به سنش خسته شده بود. گاه گاهی تا ته فشار میداد و چند ثانیه نگه میداشت و مامانی میگفت: آههههههههههههههه واییییییییی خوبه بکن بکن دیگه...
خیلی طول نکشید که کاشی کاره گفت: ابم داره میاد مامانی گفت: نریزی ها درش بیار بریز رو صورتم. چندتا تلمبه محکم زد و آهی کشید تا کیرشو درآورد مامانی جلوش زانو زد البته از پشت شیشه دیدم که نشست. منم یواشکی برگشتم عقب و بلند شدم و رفتم سریع لباسمو پوشیده و پریدم تو حیاط و رفتم تو کوچه. در و آروم بستم و دم در نشستم. هر کی رد میشد بهم نگاه میکرد. انگار همه میدونستن مامانی من کس داده. فکر میکردم همه دارن از پیشونیم میبینن که مامان من به کاشی کار خونمون کس میده.
بعد از نیم ساعت صدای در خونه رو شنیدم فهمیدم کاشی کاره داره میره. رفتم اون طرف کوچه و پشت درخت قایم شدم. بعد چند لحظه دیدم داره میره و دست به موهاش میکشه معلوم بود حسابی عرق کرده.
برگشتم در خونه و ایندفه زنگ زدم. یه کم طول کشید مامان اف اف رو جواب داد گفتم منم. در و باز کرد و تا تونستم معطل کردم و رفتم تو.
رفتم تو مامان لباس عوض کرده بود و مثل قبلا بود صورتش هم تازه شسته بود و خیس بود. یه کم رنگ عوض کرده بود گفتم: سلام گفت: سلام چرا زود اومدی خونه؟ گفتم: معلممون درسش تموم شد و گفت کار دارم و رفت ما هم اومدیم خونه. گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: نه خستم. رفت و منم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم و همش اون صحنه ها جلو چشمم بود. مامان لباسایی که تنش بود موقع کس دادن دستش بود و اومد گفت: لباس کثیف نداری برات بشورم؟ گفتم: نه این لباسا مال خودته؟ گفت: نه مال دوستمه داده براش تنگ کنم و براش ببرم. گفتم: چرا میخوای بشوریش؟ مگه کثیفه؟ گفت: نه تنم کرده بودم ببینم چه شکلی میشم. گفتم: این کاشی کاره هم بود وقتی پوشیدی؟ گفت: دیوونه شدی دختر من این لباسا رو جلو بابات نمی تونم بپوشم جلوی غریبه ها بپوشم تازه کاشی کاره 2ساعته رفته گفت کار داره. گفتم: آها ، کارش هنوز تموم نشده بره از شرش راحت بشیم؟ گفت: یعنی چی چیکار به ما داره بدبخت! (تو دلم گفتم بدبخت منم که مامانیم کس داده) گفت: نه 2-3 روز دیگه انشاالله کار داره. گفتم: به سلامتی. مامان لبخندی زد و رفت سراغ ماشین لباسشویی.
من موندم و فکرایی که میومد به سر. کل امروز رو از اول صبح بازنگری کردم، رفتن صبح زود مامانی از خونه. تعطیلی ناگهانی من. اومدن به خونه. دیدن صحنه کس دادن مامان به کاشی کار. لباسی که از دوستش گرفته برای کس دادن یا تحریک کردن اون بدبخت و...
با خودم گفتم: کاش نیومده خونه و میرفتم پیش دوستم حداقل کس دادن مامان رو نمیدیم. راستش الان که دارم اینارو مینویسم و حدودا 4 ماهه این قضیه گذشته هنوز باورم نمیشه تازه اون چند روز دیگه که کاشی کار اومده خونمون و بابا نبوده و منم سرکلاس بوده از بدشانسی دیگه اون تعطیلیه برای پیش نیومد مامانی بازم لباس دوستشو گرفته و دوباره پوشیده و دوباره کس داده. این سوالی بود که هیچ وقت جوابشو نفهمیدم. شما چی فکر میکنید!؟!!


این داستان به نقل از monireh جون عزیز... تشکر میکنم ازش ...

Yes.?
     
#116 | Posted: 29 May 2011 04:24
با مامان تو سونا

امروز می خوام داستان سکس با مامانم توی استخر و سونای خونمون رو براتون بگم. قبل از شروع داستانم بگم که من اسمم سروش هستش. 16 سالمه. مامانم یه زن 46 سالست. لاغره ولی بر خلاف لاغر بودنش کونش وحشتناک بزرگه. سینه هاشم همین طور. تازه با این که 46 سالشه خیلی جوون تر نشون میده و شکمش به خاطر پیری خیلی بزرگ نشده. مامانم هیکلش حرف نداره و تو خونه چشمم رو کونشه. آخه تقصیر خودشه. به جای این که تو خونه لباسای گشاد بپوشه که کون گندش تابلو نشه بدتر لباسای تنگ می پوشه و منو حشری می کنه. اکثرن شلوارای استرچ مشکی سیلکی و براق می پوشه که از تنگی و چسبونی کونش می خواد شلوارشو پاره کنه و بیفته بیرون. از اون بدتر زیر اون شلوار تنگ شورتای لامبادایی جنده ها رو می پوشه که بابام از آمریکا واسش آورده. بابام بهش هیچی نمیگه. اونا منو خیلی ازاد گذاشتن. میزارن باهاشون فیلمای صحنه دار ببینم و جلوی من از هم لب می گیرن و... بعضی وقتا که جلوی من این طوری می گرده میرم یه شورتشو ورمی دارم باهاش جق می زنم. باعث شده بهش بد نگاه کنم و هوس کنم بکنمش. این از آرزوهام بود و فکر نمی کردم موفق بشم. هر وقت می رفت حموم منو صدا می کرد پشتشو لیف بکشم. وقتی می رفتم واسه لیف کشیدنش انگار نه انگار. همون طوری لخت لخت جلوم می اومد. اصلا خودشو نمی پوشوند و من از دیدن کس و کون و سینه هاش سیخ می کردم. مامانم هم می دید ولی به روی خودش نمی آورد. تا پشتشو به من می کرد دلم می خواست رو قوس کونش جلق بزنم. هیکل مامانم یه جوری بود که انگار 100 سال جنده بوده و هیکلشو ساخته واسه سکس. تا خودتون نبینید باور نمی کنید من چی میگم. تا حدی که وقتی معمولی وایمیستاد و پشتشو به من می کرد کسشو از لای کونش و لای پاهاش می تونستم ببینم. یه چند بار هم موقع لیف کشیدن تابلو کردم و به کونش دست زدم که عصبانی شد. ماجرای ما از اینجا شروع میشه که 1 روز قبل عید بابام برای کاری رفت آمریکا. آخه زیاد اونجا میره و منو مامانم تنها شدیم. برای من خیلی ضد حال بود. چون باید 15 روزعید رو تو خونه می نشستیم و از مسافرت خبری نبود. تنها سرگرمی من استخر و سونای خونمون بود که حالا باید با شنا کردن تعطیلات رو می گذروندم. آاخه خونه ما نوساز بود و مجهز به استخر و سونای سرپوشیده که روزای زوج برای آقایون آپارتمانمون بود و روزای فرد واسه خانوما. نزدیک ظهر رفتم واسه شنا. تنهای تنها. آخه همسایه هامون همه رفته بودن مسافرت و هنوزم چند تا از واحدامون خالی بود و سرایدار هم نیاورده بودن. اصلا حال نمی کردم. خواستم بیام بیرون که دیدم مامانم اومد کنار استخر. گفتم: مامان شما اینجا چیکار می کنید؟ امروز که روز خانوما نیست. گفت: منم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام با هم شناکنیم. امروزم روزخانوما اقایون نداره . تو این ساختمون فقط ما دوتاییم. منم خوشحال از این که تواستخر می تونم کون مامانم رو دید بزنم و خودمو بهش بمالونم گفتم: پس مامان منتظر چی هستی بیا شنا کن. خندید و شروع کرد همون جا لباساشو درآوردن. زیر مایو پوشیده بود. مایوشو بابام از آمریکا آورده بود. یه مایوی یه تیکه تنگ که وقتی باهاش راه می رفت کون گندش توش وول می خورد. زیر آب شق کرده بودم. مامانم چه کسی شده بود. عین جنده های فیلم سوپرا. اومدتو استخر شروع کرد به شنا کردن. وقتی شناش تموم شد بهش گفتم: مامان بیا یه بازی کنیم. آخه حوصلم از شنا کردن سررفت. گفت: باشه. چه بازی ای؟ منم که می خواستم به هوای بازی کیرمو بچسبونم به کونش گفتم: بیا با هم تو آب کشتی بگیریم. اولش به بهونه این که خطرناکه و... قبول نکرد. بعد با اصرار من قبول کرد. گفت: چه جوری؟ گفتم: همدیگرو بغل می کنیم و می بریم زیر آب. این جوری. بعد قبل از اینکه جوابی بده و اماده شه رفتم پشتش کمرشو گرفتم و هی کیرمو می مالوندم درش و می کشوندمش زیر آب ولی یه کاری نمی کردم که بترسه و بگه دیگه بسه. طوری وانمود می کردم که مثلا زورم اون طوری نمی رسه که ببرمش زیر آب و فقط می مالوندم درش. دیگه داشت آبم می اومد. مامانم هم متوجه شده بود که کیرم سیخ شده و دارم می مالونمش. ولی به روی خودش نمی آورد. چون پشتش بهم بود و آب استخر هم تا زیر کون مامانم بود. کیرمو از تو مایوم در آوردم و بدون این که بفهمه آبمو ریختم رو قوس کون گندش. مایوی مشکیش سفید شده بود. ولی نفهمیده بود. منم سریع کیرمو گذاشتم تو مایوم و چون کارمو کرده بودم گفتم: کشتی دیگه کافیه. مامانم هم گفت: باشه و به من گفت میره سونای خشک. یه لحظه قلبم وایستاد. آخه روی مایوش روی قسمت کونش پر آب کیر بود و چون عمق استخر تو اون قسمتی که ما بودیم کم بود کونش نرفت زیر آب که آب کیرا تمیز شه. منم نمی تونستم دست بکشم رو کونش چون تابلو می شد. اون موقع به هوای کشتی دستمالیش کرده بودم. آب کیرم هم اونقدر غلیظ بود که با این کارا پاک نمی شد. تازه اون قدر سریع از استخر اومد بیرون که من نتونستم تصمیم بگیرم. از استخر که اومد بیرون به من گفت: من تو سونا می خوام لخت شم. اگه خواستی بیای تو در بزن تا لباس بپوشم. دیگه کارم تموم بود. چون اگه مایوشو در می آورد آب کیرا رو می دید. گفتم: چشم. یه ده دقیقه گذشت مامانم منو صدا کرد منم برم تو سونا. منم رفتم. البته خیالم راحت شده بود و با خودم گفتم نفهمیده وگرنه این طوری صدام نمی کرد. رفتم در زدم. گفت: بیا تو. وقتی رفتم دیدم لخت لخته. گفتم: مامان شما لباس نپوشیدین. گفت: اشکال نداره. آخه مایوم کثیف شده بود. با دست به مایوش اشاره کرد و به اون لکه های سفید. بعد گفت: ایراد نداره. من مامانتم. مثل زن و شوهر که با هم محرمند ما هم به هم محرمیم. بیا تو. منظور حرفشو نفهمیدم. منظورش ایراد نداشتن به خاطر جق روی مایوش بود یا این که جلوی من تو سونا لخت نشسته بود. بازم به روی خودم نیاوردم و رفتم یه گوشه نشستم. گفت: سروش جان برات یه زحمت دارم. اگه میشه بیا بدن منو روغن بمال، ماساژ بده. منم که دوزاریم افتاده بود ولی بازم شک داشتم از خدا خواسته گفتم: چشم. بعد روغنو داد دستم و دمر خوابید کف سونا. کیر منم دوباره سیخ شده بود و مامانم که از اون آب کیرا رو مایوش فهمیده بود پسرش چیکارست و روش باز شده بود گفت: اگه داره به دودولت فشار میاد مایوتو درآر، راحت باش. منم سرخ شدم. مامانم هم واسه این که خجالت نکشم گفت: من ناراحت نمیشم. چون طبیعیه که مردا وقتی یه خانوم لخت می بینند این طوری میشن. حتی اگه اون خانوم مامانشون باشه. درآر من نگات نمی کنم. منم لخت لخت شدم و شروع کردم به ماساژ دادن کمر خوشگل و باریک مامانم. همش چشم به کون گنده و کس مامانم بود. دلم می خواست بپرم با کیرم رو کونش بخوابم بکنمش. با این که قمبل نکرده بود و دراز کشیده بود ولی کسش معلوم بود. وقتی داشتم ماساژش می دادم هی می گفت: آخیش اخیش... دیگه هیچی حالیم نبود. هر چند وقت یه بار رو باسنش یه دست می کشیدم تا ببینم چیزی میگه یا نه. ولی چیزی نمی گفت... وقتی به خودم اومدم دیدم از خود بی خود شدم و فقط دارم کونشو می مالم. دیگه مامانم هم به جای آخیش آخیش آه آه می کرد. ولی بازم می ترسیدم بپرم روش. واسه همین گاهی دستمو لای پاش می بردم و به کسش دست می کشیدم. دیگه مطمئن شده بودم که بله، مامانم داره پا میده. منم برای آخرین اطمینان گفتم: مامان جون میشه بشینم رو باسنتون تا بهتر ماساژتون بدم. اونم گفت: من مامانتم هر کاری می خوای بکن. منم نشستم رو کون نرم و گندش. یه آه بلند کشید. دستم رو بردم رو کسش شروع کردم به مالوندن. دیگه حالیم نبود. انگشتم رو هم می کردم توش. حسابی حشری شده بود. بعد من که روم باز شده بود گفتم: مامان میشه چهار دست و پا کف حموم حالت بگیرین؟ مامانم هم سریع حالت گرفت. کونش بد قمبل شد و کسش باز شد. منم با دیدن این صحنه شروع کردم به خوردن کس مامانم. خیلی کس تمیزی داشت. یه دونه مو هم نداشت. بعد مامانم ازم خواست که بزارم کیرمو ساک بزنه. منم قبل از این که بهش اجازه بدم کیرمو گذاشتم تو دهنش. خیلی قشنگ ساک می زد. آبم داشت می اومد که گفتم: مامانی دیگه بسه. می خوام بکنمت. بلند شد و وایستاد و دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار و کونشو قمبل کرد. منم که عاشق این نوع سکس بودم معطل نکردم و کیرمو تا ته کردم تو کسش. سینه هاشم با دو تا دستام گرفته بودم تو دستام و محکم می مالوندمشون. آه و اوه مامانم رفته بود هوا. یه ده دقیقه از کس کردمش رفتم سراغ کونش. مخالفتی نکرد. کونش اصلا تنگ نبود. بعدها که ازش پرسیدم بهم گفت که از بس به این و اون داده این طوری گشاد شده و گنده. آبم اومد و همه آبم رو ریختم تو کونش. اون روز خیلی حال کردیم و تا شب چند سری دیگه تو استخر کردمش. تو اون 15 روز دیگه کمر واسم نمونده بود. اون سال بهترین عید و تعطیلات ما بود .


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     
#117 | Posted: 11 Jun 2011 04:22
این داستانی که میخوام بگم میدونم باور نمیکنین و تو نظرات کلی فحش میدین برامم مهم نیست که باور کنین یا نه چون من قلبا و با تمام وجود مینویسم
خب من محمد هستم 15 ساله شاید بگید 15 ساله و سکس ؟ ولی اره خیلی از 15 ساله ها هم سکس کردن تحقیق کنین !!
من اولا از قیافه خودم بدم میومد برا همین خیلی خجالتی بودم تو عروسیا و .... گوشه گیر بودم کلا زیاد نمیجوشیدم با کسی - برای این که بقیه در موردم چه فکری میکنن تو چت روم برا امتحان تو عمومی گفتم یه دختر بیاد وب منو ببینه بگه قیافم چجوریه چند نفری دیدنو یکی گفت خیلی خیلی خوبه یکی گفت معمولی یکی خوب خلاصه بد توشون نبود برا همین یکم اعتماد نفسم بیشتر شد !!!
اینو بگم که من خیلی تو کف بودم خیلی خیلی جق میزدم چشامم ضعیف شده !!! کیرم نسبتا در حد خودم بزرگه 15.5 سانتی میشه میخواین به میلم که اخر داستان مینویسم میل بدیم عکسسو براتون میل کنم
خلاصه 1 ماه پیش عروسی خالم بود که به خاطر محدودیت های طوی تالار تو یه ویلا گرفته بود عروسیشو
منم طبق معمول یه گوشه نوشسته بودم سرم پایین بود داشتم اهنگ من خستم از یاس رو گوش میدادم با صدای کم در گوشم !
یه دفه دیدم یکی اومد کنارم نشست سرمو بلند کردم دیدم دختره از فامیلای دوماد بود درست نمیشناختمش تا دیدم دخره جا خوردم یکم رفتم اون طرف تر گفت چی کار میکنی منم موزیکو قطع کردم (من کلا زیاد با دخترا حرف نمیزدم دوستم نداشتم بحرفم ولی سکسو که خیلی دوس داشتم ) گفتم هیچی بی کارم گفت اسمت چیه چند سالته و از این کس شعرا بعدشم خداحافظی کرد و رفت منم دوتا فحش دادم گفتم اهنگمو قطع کردی ادامه به اهنگ فردای عروسی یه شماره ناشناس اس داد نوشت سلام محمد خوبی ؟ منم که فک کردم از بچه ها مدرسست معمولی گفتم ممنون بعد اس ام اس بازی گفتم کدوم یکی هستی ؟
نگفت گفتم حال ندارم بای 2 تا اس داد ج ندادم اخرش گفت من همون دختره م من دهنم وا موند گفتم شمارمو از کی گرفتی گفت از دختر خالت (دختر خالم ازم 1 سال بزرگتره ) خلاصه منم انگار به خر تیتاب داده باشی اس ام اس بازی بعد قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم منم خر کیف رفتم دیدم وایساده رفتم جلو ( داشتم میلرزیدم اولین دوست دخترم بود !!!) رفتیم تو کافی شاپ نزدیک بود یارو دوستم بود همیشه میرفتم وای فای داشت کار میکردم
یه چیزی خوردیمو خلاصه دوستی ما ادامه داشت بعد از 2 هفته گفت ممد جی اف داری ؟ گفتم نه گفت تا حالا با کسی حال کردی ؟ این اسو که خوندم به جون شما دلم یه جوری شد در جا سیخ کردم !!!! گفتم نه
خلاصه گذشت منو اون دیگه فامیل بودیم فهمیدم دختر خاله دوماده !! دیگه به زور عمدا میرفتم با خالم خونه شوهر خالم با اون مینشستیم حرف میدیم تا یه روز مامانم دعوتشون کرد خونمون من که تو کونم پارتی بود
حموم رفته اماده برا اومدنشون
وقتی اومدن تو خونه و منو دید یه لبخد با حال زد بعد اومدن نشستن البته یه داداش داره از خودش 2 سال از من کوچیک تر من رفتم تو اتاقم پا کام داشتم تو روم دنیا میچتیدم داداشش اومد بغلم چند مینی داداشش بود که در باز شد خودشم اومد رو تخت نشست مامانش زیاد بهش گیر نمیداد
اون روزم داداششو دک کردیم حرف زدیم خیلی به هم علاقه مند شده بودیم
یه روز زنگ زد خلاصه حرف گفت ممد بیا خونمون گفتم برا چی ؟
گفت مامان و بابامو برادرم رفتن گردش اونایی که تو بندر عباسن میدونن اب گرم گِنو کجاست منم از بندرم بچه ها البته اصلیت بندری نیستم
گفتم تو چرا نرفتی گفت بهانه اوردم از اونجایی هم که زیاد گیر نمیدن قبول کرده بودن ما هم دیگه در حال لباس پوشیدن سیخ کرده بودیم به مامان گفتم مامان میرم با دوستا سیتی سنتر (بندریا میدونن کجاست یه بازار وسط شهر پر دختر !!!!!)
گفت برو رفتم وارد خونه که شدمدیدمش عادی یه تاپ و شلوارک پوشیده بود من خر کیف نشستم هر دومون یه چیز میخواستیم اما هیچ کدوم نمیتونستیم چیزی بگیم حس بدی بود
تا این که اون گفت ممد منو دوس داری ؟ گفتم اره خیلی گفت منم خیلی دوست دارم همین جوری چند مین حرف زدیم که بلند شد اومد بغل من نشست من تخم نداشتم حرکتی کنم نمیدونم برا چی داشتم تلوزیون نگاه میکردم از سر ترس
یه دفع لپمو بوسید من خیلی تعجب کردم
منم بر گشتم اصلا دست خودم نبود ولی گردنشو گرفتم دوتا صورتشو اوردم نزدیک لباشو بوسیدم اولین لب زندگیم بود باورم نمیشد شیرینننننننن بود چرخیدیم رو به رو هم همدیگه رو بغل کردیم لب میگرفتیم بعد گفت بریم تو اتاق من ؟
گفتم بریم بلد شدیم رفتیم رو تخت ( 1 نفره کونم پاره شد ) خوابیدم افتاد رو من دوباره لب میگرفتیم خیلی حاللللللل میداد کیر ما شده بود مثل استخون
گفت اون چیه رو پام ؟ هیچی نگفتم بعد چرخیدیم گذاشتمش کنارم دستمو گذاشتم رو سینه های تازه کار کوچولو بودن ولی خلی باحال بودنا پیشنهاد میکنم سینه دختر 14 سال رو بمالید باحاله تاپشو در اوردم سینه هاشو میخوردم اولین بارم بود سینه دست میزدم کلا اولین بارم بود !!!! خوردم براش رفتم پایین رسیدم به کسش شلوارکشو در اودرم یه شرت ناز صورتی بود اونو که در اودرم یه کس سفید و تپل حساب کنی دختر کم سن تازه موهاشو زده بود تپل بود جون میداد برا خوردن خورد کسشو به یه من نرسید ابش ریخت خیلی باحال بود مث پنبه بعد منو کشید بالا یه لب گرفت گفت بسه حالا نوبت توئه پیرهنمو در اودر یه دست کشید رو سینم رفت شلوارو شرتو با هم کشید پایین کیر ما که اشتخونی شده بود بدبخت افتاد بیرون گفت واو چه کیری ( از اون روز به بعد وب گیر میدادم !!!!!!!!!!!!!!) اومد کیر مارو خورد بلد نبود ولی ایییییی
گفتم چی کار کنیم از کس که نمیشه از کونم که درد داره دهنم که بلد نیستی چی کار کنم ؟ گفت از کون بکن اشکالی نداره من از تخت اومدم پایین خوابید رو تخت پاهاشو داد بالا سوراخ کونش دقیقا باز بود و معلوم خودشو شک گرفت منم که گرم دم دست نبود حال نداشتم بیارم اول اومد یکم خورد بعد گذاشتم دم سوراخ خیلی کم کم فشار دادم بره تو اولش مشد میخواستم بی خیال شم گفت بکن ما هم زور زدیم نصفش یه دفه امگار ازادش کردی رفت تو معلوم بود دردش گرفته لم میسوخت براش ولی چیزی نمیگفت خلاصه شروع کردم به تلنبه زدن بعد 10-11 بار ابم اومد ریختم تو کونش چون اولین بارم بود ابم خیلی زود اومد در اوردم کیرمو افتادم روش از هم لب گرفتیم همدیگرو محکم بغل کردیم سکس عشقولانه ایی بود

اگه خوشتون اومد که بگین داستانای سکس بعدیمو با همین دختر بگم
امید وارم باور کرده باشین اگرم که نه که نه دیگه به زور که نمیتونین باور کنین
من 1 سالی هست تو این سایت میام و دلم میخواد سکس داشته باشم و داستانشو بنویسم که به ارزوم رسیدم
بایییییییییییییییییییییییییییییییی
     
#118 | Posted: 21 Jun 2011 08:43
با اسم من اشنا هستید من ایدین هستم 30 ساله ساکن تهران اتفاقی که در سال 84 در مغازه من افتاد میخواو براتون تعریف کنم .
من مغازه کامپیوتر فروشی دارم و سیستم به علاوه آهنگ های مجاز و غیر مجاز توی مغازه رایت میکنم و میدم به مشترهایی مخصوص خودم توی محله ما خانواده ای می نشستن که دختری حدودا 18 یا 19 ساله بسیار خوشگلی داشتن که به هیچ یک از بچه ها رو نمی داد و همیشه بیرون محله هر کاری داشت انجام می داد از گذر روزگار این دختر خانم راهش درون مغازه ما وا شد و بنده شدم متعمد یان خانم و هر کاری داشت از قبیل آهنگ های جدید و کامپیوتر به من میگفت و بنده هم مثل بچه ادم انجام می دادم و خانم به چشم مشتری خوب نگاه می کردم یک روز که حدودا ساعت های 2 بعدازظهر که سگ تو محله پرسه نمی زد و کاملا خلوت بود و من هم توی مغازه خوابم گرفته بود دیدم این دختر خانم وارد مغازه شد من سریع دست و پام جمع کردم و گفتم بفرمایید که با خنده بسیار زیبا به من گفت راحت باشید ایدین خان من گفتم یادم نمی یاد من اسم خودمو به تو گفته باشم گفت باهوش همه دخترهای محل ایدین خان خوب می شناسن منم گفتم خوبه ، گفتم ببخشید شما کی باشید گفت اسم من ازیتاست گفتم خوشبختم ازیتا خانم میشه بگید چه اری دارید گفت آهنگ جدید میخوام جشن تولد داریم گفتم چشم میزنم شروع کردم انتخاب آهنگ جدید و شاد برای رقص فارسی آذری کردی عربی ازیتا داشت وسایل مغازه رو نگاه میکرد و من به ازیتا بعد از 20 دقیقه سی دی شادی اماده کردم و دادم به آزیتا خوشحال بود و می گفت امروز روز خوبی می شه گفتم چطور مگه خبری است گفت اره میخوام دو سه نفره بسوزنم تو کمکم کردی از تو ممنون هستم من چیزی نگفتم برگشت گفت راستی امشب وقت دارید منم گفتم تا چی باشه ازیتا گفت جشن تولد می یایی منم گفتم شاید تا شب وقت بسیاره و ازیتا رفت حدودا ساعت 8 شب بود تلفن زنگ زد برداشتم دیدم صدای از پشت تلفن میگه ببخشید اقا ایدین هست گفتم بفرمایید خودم هستم من دختر خاله ازیتا هستم میشه یک لطفی به من بکنی منم سریع خواهش میکنم امر بفرمایید خانم ؟ گفت من فریبا هستم فریبا خانم گفت میشه 7 8 سی دی اهنگ برای من بیاری ازیتا گفت قرار شما هم به مهمانی امشب بیایی لطف میکنی من گفتم : ایشون گفت بیا ولی من هنوز تصمیم نگرفتم در ثانی از قدیم میگن در دیزی باز حیای گربه کجاست من به چه مناسبتی بیام اونجا بگم کی هستم گفت تو بیا اون با من گفتم حلا ببینم چی میشه بعد خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت تو دلم گفتم چیکار کنم برم نرم اخر تصمیم گرفتم برم سی دی های فریبا رو رایت کردم رفتم خونه ازیتا وارد شدم دیدم مهمانی کجاست جشن تولد کیلوئی چنده مثل پارتی می مونه وارد که شدم اقایی امد جلو و گفت شما من گفتیم ایدین … هستم نمیدونستم چی دیگه بگم که دیدم زنی تقریبا 36 ساله خیلی خوشگل امد جلو و گفت ایدین خان گفتم بله بفرمایید شما گفت من فریبا هستم دیدم واقعا خوشگله با فریبا رفتم تو همه تقریبا یک جواری با پایه امده بودم به غیر از من رفتیم جلو با چند نفر که فریبا با اونها اشنا بود معرفی کرد یخ من تقریبا باز شده بود ولی باز گوشه ی ایستاده بودم و ناظر کارها و رفت و امد ها بودم در این حین ازیتا رو دیدم که خیلی با یک لباس تقریبا سکسی که خیلی هم بهش می امد طرف من امد و دو سه نفر هم باهاش هستن گفت ایدین خان خوش امدید بفرمایید با دوستام اشنا بشید مونا دختر ناز و نی قلمی بود سونیا دختر چاق و قل کوتاه و پریسا دختر خوشگل و تو دل برو همگی سلام دادن و من جواب محبت آنها رو دادم و رفتن من موندم با ازیتا من گیج شده بودم تا حالا در چنین محیطی قرار نگرفته بودم تقریبا بدون امادگی قبلی در چنین موضعی گیر کرده بودم آزیتا گفت فریبا رو دیدی گفتم بله اون منو اورد تو و ناپدید شد گفت مواظبش باش خیلی عوضی و ازیتا هم رفت من رفتم طرف مبل نشستم همه مشغول کاری بودن یکی در حال رقص دیگری در حال مشروب خوردن یکی در حال صحبت کردن مثل اینکه من واقعا اونجا اضافه بودم اخه هیچکس به من کاری نداشت رفتم برای خودم کمی مشروب ریختم و به سلامتی مهمون بدون یار خوردم دومی رو به سلامتی مهمون بدون ملاقاتی خوردم سومی به سلامتی کیرم که اینقدر خوشگل اینجا بودن اون بدون نصیب مونده بود خوردم کم کم گرم شدم فریبا رو دیدم امد پیش من و گفت خوب سی دی های من کجاست منم دیگه داغ کرده بودم و زیر چشمی گفتم مگه منو فقط به خاطر سی دی ها خواسته بودید فریبا گفت من اره ولی ازیتا نمیدونم گفتم باشه سی دی تو مغازه اینجا سی دی ندارم البته اورده بودم ولی نمیخواستم بدم دید ناراحت هستم گفت چی دمق هستی گفتم به خودم رابط داره باشه هر جور که راحت هستی منم گفتم تنهایی فکر میکنی ادم راحت باشه اینجا خندید و گفت اخ بمیرم تو تنها بودی اینجا امد پیش من گفت کی رو در نظر گرفتی بگم بیات پیش تو تنها نباشی من با پروی هر چه تمامتر گفتم کی از خودت بهتر گفت واقعا چشات منو گرفته گفتم بله دوست دارم با تو باشم گفت کمی صبر کن الان می یام رفت تو دلم گفتم الان که بریزن روم و کتکم بزنن ولی چند دقیقه دیگه با ازیتا امد و گفت اقا ایدین تو چشاش منو گرفته چرا ؟ ازیتا ارم امد گفت ایدین از اینجا برو برات دردسر درست میکنه منم که مست بودم گفتم غلط میکنه فریبا امد جلو گفت حالتو می گیرم گفتم حال من تو کمر چطوری میخواهی بگیری گفت معلوم می شه دیگه واقعا حوصله نداشتم میخواستم برم طرف در دیدم یکی به من اشاره میکنه برو توی اون اطاق من واقعا برای اولین بار بود که سیاه مست شده بودم رفتم داخل اتاق دیدم بله فریبا خانم داره با تلفن صحبت میکنه مثل اینکه به کسی می گفت بیا اینحا باهات کار دارم میخوام حال یکی رو بگیری (فریبا مطلقه بود) من گوشی رو ازش گرفتم و قطع کردم با دیدن من توی اونجا جا خورده بود بهش گفتم خوب کی به کی منو کی قراره بزنه چند تا هستن فریبا که فهمیده بود چه گافی داده به من گفت کی گفته با تو کار دارن منم گفتم خدا می دونه میخواست از در بره بیرون من از پشت چسبیدم بهش فریبا دختری تقریبا 178 متر قد و وزن حدودا 60 کیلوئی و تن و بدن کاملا پری داشت وقتی که از پشت چسبیدم دیدم داره تقلا میکنه خودشو ازاد کنه گفتم فریبا جون داد بزن بیان کمکت چون راست کردم بکنم تو کست فریبا گفت خفه شو با این حرف جری تر شدم هولش دادم طرف میز دستاش روی میز بود من سریع دامن کوتاهی که داشت دادم بالا با یک شورت خوشگل قرمز رنگ که همه جای کس و کونش معلوم میکرد نمایان شد به ارومی داد زد عوضی الان یکی میاد من گفتم بذار کارم تمام بشه من برم وگرنه بدتر هم می کنم دستمم انداختم توی شورتش دیدم خیسه خیسه گفتم پس تا حالا زیر کی بودی الان غیریتی شدی مادر جنده گفت خفه شو من دیگه حرفی نزدم فقط شورتشو دادم پایین و کیرمو ازاد کردم گفت نه تو رو خدا نکن این کارو همه می فهمن ن گفتم عیبی نداره تا الان داشتی می دادی به من که رسید همه می فهمن دیگه هیچی نگفتم سر کیرمو گذاشتم دم کس فریبا با یک هل نسبتا قوی کیر 21 سانتی و گلفت خودمو کردم تو کس فریبا ، فذیبا دستشو کرد تو دهنش و جوری فریاد زد اگه دستش نبود هفت خونه اینور و هفت خونه انورتر می فهمیدن اینجا چه خبر منم که خیلی ریلکس تلمبه می زدم دستشو از دهنش بیرون اورد و با ماله خیلی خفیف می گفت یواش گوساله پاره شدم من گفتم زیاد حرف بزنی میکنم تو کونت تا خونتون فریاد بزنی وقتی دید من خیلی جدی این حرف زدم لال شد منم به کار خودم می رسیدم دیدم خیلی حال می ده دستم اوردم بالاتر و سینه هاشو گرفتم و فشار می دادم فریبا که دیگه داشت یواش یواش حال می کرد به قول معروف اخ اوخش بلند شده بود و به حالت شهوتی می گفت بکن چه حالی میده بکن ایدینیییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییی چه کیریییییییییییییییییی داریییییییییییییییی بکنننننننننننن خوبه بکننننننننننننننن ازیتاااااااااااااااااااااااااااااا کجاییییییییییییییییییییییییی ایدینننننننننننننننننننن داره منو میکننننننه هیمنجوری با صدای شهوتی حرف میزد منم تلمبه رو با فشار می زدم خیلی حال میداد من حالا حالا کار داشتم با فریبا اونم یک بار به ارگاسم رسیده بود و فریاد این عمل اعلام کرده بود برگدوندمش گفتم خسته شدم گفت چیار کنم جون چه کیرییییییییییییییییی داری حیف فقط یخورده عوضی تشریف داری منم گفتم بیا بپر روش همین کار رو. کرد کیرررر منو تنظیم کرد و فرستاد تو کسش خودش هم بالا پایین می کرد این کارو با مهارت خاصی انجام میداد ولی چه کنیم کمر من خیلی طول می کشه تا خالی بشه گفتم ایدین خسته شدم گفتم خوب من چی باید اب منو بیاری بد گفت الان یکی می یاد گفتم هماهنگ شده نترس شروع کرد به ساک زدن خیلی وارد بود مادر جنده طوری اب منو اورد که من باورم نمی شد همه اب منو خورد تا ردی باقی نمونه بعد بلند شد لباسشو مرتب کرد و گفت تو بمون من برم بعدا بیا از اتاق خارج شد منم روی صندلی نشسته بودم که دیدم ازیتا امد و گفت چرا این کارو کردی را با فریبا این کارو کردی گفتم چه کاری گفت همه فهمیدن بیرون نیا به خونت تشنه هستن از پنجره بپر تو حیاط فرار کن گفتم چرا موقع کردن فربا کسی نیومد گفت حالا بعدا بهت میگم فقط برو من یک بوس خوشگل ازش گرفتم و از خونه در رفتم حدودا دو یا سه هفته مغازه خودم نمی رفتم تا اب ها از اسیاب بی افته

لوک بد شانس
     
#119 | Posted: 4 Jul 2011 13:24
سكس با بابام

من ساناز ۱۵ ساله از تهران هستم - اين مطلب از طرف دختر عموم ( مهتاب ) من از طرف خودم و دوستم سارا تقديم به تمام دخترايي که سکس با مرداي سن بالا و سکس با محارم را دوست دارند .

من از بچگي از ۸ - ۷ سالگي مثل تموم دختر بچه‌ها به وسيله فاميل و پسراي همسايه و ... با سکس آشنا شدم

البته در ابتدا ۷ سالگي من نمي دونستم سکس چيه ولي لذت زيادي برام داشت وقتي يه پسر يا مرد با جلوم بازي ميکرد و از رو لباس دست ميزد حتي زماني که اصلاً سينم در نيومده بود از دست زدن مردا فاميل مثل شوهر خالم خيلي برام لذت بخش بود اونا رو نميدنم اما من خيلي خوشم ميآمد تا اينکه چند سال به اين صورت گذشت اينم بگم که من از بچگي چون بابام منو حمام ميبرد از گوشه شورت کيرشو ميديدم و خيلي خوشم ميومد تا ۱۰ سالگي چند بار پسردايي هام کيرشونو به من نشون دادند يادمه موقع اين کار خودشون قرمز ميشودن و نفسشون بند ميومد از ۱۰ سالگي با ديدن عکس سکسي تو مدرسه کم کم فهميدم که جريان چيه از ۱۱ سالگي تو مدرسه با ۳ دختر ديگه هم آشنا شدم که مثل من علاقه به سکس با پدرشون يا يه مرده س بالا داشتند تماماً هم مثل من از طرف پدر يا نزديکانشون با سکس آشنا شده بودن البته سکس کامل نداشتند ولي دستمالي شده بودند حدود ۱۲ سالگي که من پاي کامپيوتر نشستم و داستانهاي سکسي خانوادگي خوندم علاقه ام چند برابر شد به سکس با بابام چون هم نزديکم بود هم خيلي دوسش داشتم هم بهش اعتماد داشتم که اذيت نکنه يا مريضي نداشته باشه هم خيلي چيزاي ديگه - دوستام هم مثل من بودن مخصوصاً سارا خيلي خيلي دوست داشت با باباش سکس کنه من اين مطالب را به دختر عموم مهتاب ميگفتم ولي اون نه سکس با بابا بلکه از هر نو سکس بدش ميومد و درسخون بود من ديگه مطالبه راجع به خودم و سارا را نميگم تا به اصل داستان برسيم ! www.kar20.com

دختر عموم خيلي درس خون بود حدود ۱۸ ماه پيش يه پسري به دختر عموم خيلي گير داد. يه پسره ۱۸ - ۱۹ ساله - بعد از يه مدت اينا با هم دوست شدند و اولين باري که دختر عموم رفت خونشون اين پسر باهاش سکس کرد اونم از جلو و پردشو زد ! چند روز بعد زنگ زد و به دختر عموم و گفت اگه نياي و با دوستم هم سکس نکني اين ماجرا را به بابات ميگم ! بيشرف از دختر عموم عکس هم گرفته بود دختر عموم بعد از چند ماه از دوستيش گذشته بود و هميشه از پسره تعريف ميکرد که چقدر دوسش داره ولي حالا نميدونست چيکار کنه خودش به من ميگفت ميخواسته خودکشي کنه ولي بالاخره به خانوادش گفت بعد ديگه انگار دنيا تموم شده باباش تا حد مرگ زدش بعد گفت با پسره بيرون قرار بزاره بعد همون بيرون پسره را اونقدر زد که دست و پاش شکست !

از اينجا ماجرا را از زبان خود دختر عموم مهتاب بشنويد .

" بعد از اينکه سر قرار رسيدم اون کثافت هم اومد اصلا نمي دونستم بابام ميخواد چي کار کنه تا اينکه يکدفعه اومد و پسره را اونقدر زد که اگه مردم نرسيده بودن ميکشتش من خودم ديشب کتکشو خورده بودم خيلي خيلي بد ميزد بعد بلافاصله خودش با ماشين پسره را برد تحويل داد و به يکي از دوستاش گفت که جريان چيه و اون هم كه تو يه جاي دولتي كه فکر کنم دادگاه بود كار مي كرد پسره را بازداشت کردن و همون ساعت حکم تفتيش گرفتند و از تو خونشون از تو کامپيوتر و از تو موبايلش عکسها رو پيدا کردند -بعد من اومدم خونه بابا شب برگشت دوباره يه مقدار فحش داد و رفت - ديگه شبم نيومد مامانم همش گريه ميکرد فردا ظهر که بابام اومد باز دعوا و کمي هم زد مامانم هرچي گريه ميکرد که بچه است نفهميده ما اشتباه کرديم بايد بيشتر بهش ميرسيديم بابام قبول نميکرد بعد گفت ميخواد بره رفت چهار روز زنگ هم نزد تا بعد از چهار روز اومد اصلاً ديگه حرف نميزد با مامان رفتن تو اطاق و بعدش مامانم اومد بابات اجازه داد بري مدرسه چند روز بود مدرسه نرفته بودم مامانم به بابا ميگفت اگه ما کوتاهي نميکرديم اينجوري نميشد باز دختره خوبي بود كه وقتي گول خورد بعدش اومد گفت وگرنه خيلي بد ميشد و اينکه سعي کن فراموش کني چون تو فاميل ميفهمن بد ميشه الان که کسّي نميدونه و اينکه بعد از اين بايد بيشتر بهش برسيم و نازشو بخريم و خواسته هاشو انجام بديم فردا صبح با مامانم رفتم مدرسه و غيبتم هم موجه شد تازه حدود ۱۶ سال داشتم مامان هم بعد از يکهفته که مرخصي گرفته بود رفت سرکار من يه خواهر کوچيک تر دارم که اون موقع ۱۱ سالش بود الان يه سال گذشته بعد از چند هفته که بابام با من حرف نميزد خبردارشديم که پسره به ۵ سال حبس و ۲ سال تبعيد محکوم شده دوست بابام جرمشو آدم ربايي زد بعش بابام که راضي شده بود گاها صبحها موقعي که ميخواست سره کار بره منو ميرسوند ولي هنوزبا من حرف نميزد .
يه روز که زود از مدرسه تعطيل شدم رفتم خونه بابام خونه بود رفتم بالا ديدم بابام پاي کامپيوتر نشسته و داره عکساي منو که از پسره گرفته نگاه ميکنه عکساي من در حال در اوردن لباس بودم که اون با موبايل و از گوشه در گرفته بود زياد واضح نبود ولي خوب چون کامل لخت ميشدم بد بود - بابام يکي يکي عکسا رو نگاه ميکرد بعضيها شونو زوم ميکرد من اونقدر ترسيده بودم که ميخواستم از خونه بيام بيرون ميترسيدم بابام باز عصباني بشه از طرفي هم ميترسيدم مامانم بره مدرسه و بهش بگن امروز کلاسشون تعطيل شده براي همين از خونه رفتم بيرون و زنگ زدم بابام درو باز کرد پرسيد کليد نداشتي ؟ گفتم نه - بعد يه لحظه چشمم به کيرش افتاد که از زير شلوارش به صورت برجسته معلوم بود - رفتم تو اطاقم و همش به اين فکر ميکردم که چرا بابام كه عکسها رو ديده الان عصباني نيست ؟ى چرا با من دعوا نميکنه ؟ بعد ياد کيرش مي افتادم که راست شده بود فکر ميکردم کيرش با ديدن عکساي من اينجوري شده يعني بابا ديگه با ديدن عکسم عصباني که نميشه هيچ شهوتي هم ميشه بعد ياد حرفهاي دختر عموم ساناز افتادم که چند سال بود از سکس پدر و دختر مي گفت و کلي عکس و داستان بهم نشون داده بود راستش بار اول که با اون پسره کثافت سکس کردم نه درد فهميدم نه لذت حتي پردم پاره شد نفميدم ولي الان که چشم به کير برجسته بابام افتاد کمي هوس کردم ولي بخودم ميگفتم مگه ميشه بابام اينکارو بکنه ؟ چند روز بعد - يه روز بابام و من صبح خونه بوديم من مدرسم تعطيل بود بابا هم نرفت سر کار مامان و خواهرم رفته بودن بابام رفت تو اطاق من که کامپبوتر اونجا بود و من يواشکي رفتم نگاه ميکردم بابام يه فلاپي از جيبش در اورد و گذشت تو دستگاه و ديدم عکساي منه چندتاشو نگاه کرد بعد ديدم داره با دست با کيرش از روشلوار ور ميره خيلي برام جالب بود بعد از چند دقيقه بابام زيپ شلوارشو کشيد پايين و کيرشو در اورد ! داشتم از تعجب ميمردم بابام قشنگ داشت عکسا رو نگاه ميکرد و با كيرش بازي ميکرد !!! هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد کير بابام زياد بزرگ نبود و به راحتي تو دستش جا شده بود .
راستش خيلي دلم ميخواست بهتر ببينم ولي نميشد برگشتم پايين و نشستم داشتم فکرميکردم كه يهو بابام صدام زد که بيا بالا خيلي تعجب کردم رفتم بالا بابام كنار کامپيوتر بود و عکسها هم رو صفحه بود - بابام خيلي جدي و عصباني گفت چي کم داشتي اين کارو کردي ؟ من ساکت شده بودم و ميترسيدم بعد گفت بگو ببينم بعد از اين که لباساتو در اوردي چيکار کردي ؟ - بابام عصباني بنظر ميرسيد ولي چشمم به کيرش افتاد که هنوز برجسته بود - گفت بايد بگي بعد از اينکه اينجوري پيش دوست پسرت لخت شدي چي کار کردي بعد اومد طرفم و با دستش شونه هامو گرفت و داد زد بگو ميخوام بدونم چه حسي داشتي ترسيده بودم نميدنستم چي کار کنم بابام يهو گفت قبل از اينکه سکس کنه کيرشو خوردي ؟ بعد زن شدي کلمه کير رو که گفت من اونقدر خجالت کشيدم که دويدم تو اطاق خواهرم و درو بستم بابام امد پشت در گفت ميخوام بدونم داشتي کيرشو ميخوردي خجالت ميکشيدي مثل الان يا نه وقتي با ۱۶ سالت زن شدي چه حسي داشتي بعد ساکت شد - حدود نيم ساعت بعد صداي در حياط اومد از پنجره ديدم كه بابام رفت از اطاق اومدم بيرون - نميدونستم بابا چرا اينکارو کرد ؟ تا ظهر فکر ميکردم ظهر خواهرم اومد بعد مامان و بعد بابا من از خجالت رفتم تو اطاق مامان صدام کرد رفتم ناهار خوردم بابا ساکت بود بعد از ناهار بابام خوابيد و بعد رفت بيرون شب اومد بعد شام و باز خواب ولي من از بعد از ناهار همش به کير بابام فکر ميکردم چند روز گذشت و بابام با من کاري نداشت و من يکي از اين روزا رفته بودم پيشه ساناز ديدم در رابطه با سکس با پدر چند تا داستان جديد داره يکيشو خوندم که پدره اول دخترشو ميزنه و بعد پشيمون ميشه مياد خونه و باهاش سکس ميکنه - قبلنا ساناز از سکس با بابا ميگفت برام جالب نبود ولي حالا خيلي جالب شده بود چند بار خوندم تو اين چند روز چند تا داستان مشابه اين خوندم و نميدونستم بابا منظورش چي بود تا اينکه يه روز وقتي من با ابجي خونه بودم منو صدا کرد گفت برم پيشش همش ميترسيدم رفتم تو اطاقش پرسيد خواهرت کجاست گفتم پايين گفت بيا پيشم رفتم نزديک تر گفت بابت اون روز معذرت ميخوام بعد گفت برات کادو خريدم منو ببخشي تعجب کرده بودم سريع از تو کيفش يه جعبه کوچيک در اورد گفت اين مال تو هست نگاه کردم ديدم يه گوشواره است خيلي خوشگل بود تشکر کردم گفت منو بخشيدي ساکت بودم گفت ديگه عصباني نميشم ولي خيلي دلم ميخواد ماجرا را کامل بدونم - سرخ شده بودم بعد گفت يه روز خودت کامل بهم بگو اگه قراره کمکت کنم بايد بدونم کاملاً چي شده ولي ديگه عصباني نميشم گفت : بگو باشه چند بار تکرار کرد گفتم باشه - گفت حالا برو پيش خواهرت داشتم ميامدم بيرون گفت چيزي را فراموش نکردي بعد گفت براي کادو نميخواي بابارو ببوسي؟ گفت بايد ۲ تا بوس ابدار کني داشتم بوس ميکردم چشمم افتاد به بر آمدگي کيرش که خيلي برجسته بود تشکر کردم و اومدم بيرون داشتم ميومدم پايين گفت چند روز ديگه ازت ميپرسم - سر شام گوشواره رو به مامانم نشون دادم و تون خيلي خوشحال شد و با خودش ميگفت که ديگه بابا منو بخشيده - خواهر کوچيکم گفت براي منم بايد بخري بابا گفت اگه تو هم مثل خواهرت خوب باشي برات ميخرم بعد از شام تو اطاقم تا صبح به کارهاي بابام فکر ميکردم كه چي شده كه اينقدر مهربان شده بود ؟ چي تو سرش بود ؟ ياد کادوش ميافتادم - ياد اينکه ميگفت ميخواد جبران کنه قول داده ديگه عصباني نشه از همه مهمتر ياد اون کيرش که باد کرده بود و اينگار که بابا ميخواست بدونه و مطمئن بشه من کيرشو به اون شلي ميبينم !
چند روز گذشت من يه بار رفتم خونه دختر عموم ساناز گفتم داستان جديد از سکس با پدر نداره ؟ به من گفت : چيه نظرت عوض شده ؟ ديگه قدر باباتو ميدوني ؟ و خنديد چون از همه چي من خبر داشت و ميدونست با اون پسره چي شد و دعواهاي بابامو بهش گفته بودم و اينکه بابام مهربان شده اونم ميگفت مشکوکه ! خلاصه يه داستان پيدا کرد که دختره به باباش ميگفت بابا جون راحت باش من حلقوي هستم خيلي خوشم امد بر خلاف ساناز من با اينترنت ميونه نداشتم ولي حالا نظرم به کل عوض شده بود آدرسه سايتهاي سكسي ايراني مثل kar20.com را گرفتم و امدم خونه رفتم تو اينترنت تقريباً ۳ ساعت مداوم دنبال سايت سکس خانوادگي گشتم سکس با پدر کم بود ولي من خيلي از داستانا رو كپي گرفتم- فرداش جمعه از شب تا صبح داستانهاي سيوه شده رو خوندم تو چند روز بعدم فقط دنباله عکس از سکس پدر و دختر يا مردهاي سن بالا با دختر بچهاي كم سن بودم يک سي-دي هم پر از عکس از ساناز گرفتم اونم چون عاشقه سکس با پدرش هست - بيشتر تو اين زمينه ها عکس داشت بعد از چند روز همش منتظر بودم بابام ازم بپرسه ولي چون مامان خونه بود - بابام به روي خودش نمياورد ولي من دلم ميخواست زودتر بدونم بابام ميخواد چي کار کنه ! مخصوصاً سايتا و داستاناي سكسي تحريکم ميکرد - بابا هم وقتي با من و خواهرم بازي ميکرد حواسش به من بود و گاهي خودشو به من ميماليد و منو بقل ميکرد به خواهرم ميگفت ما برديم ! خلاصه من بيشتر تحريک ميشدم ديگه خودم دلم ميخواست با بابام تنها باشم شبا به بابا و کيرش فکر ميکردم نميدنستم بابام ميخواد با من کاري کنه يا نه ولي من خوشم ميوامد از بد شانسي من تا يک ماه خونه خالي نبود -بابامم پيش مامان اصلا به روش نمياورد - بعد يه روز مدرسه ما اعلام کردند فردا تعطيله من تا شب فکر کردم و شب موقع شام يک دفعه گفتم به مامانم که فردا من تعطيلم و مدرسه ندارم تا اينو گفتم ديدم بابام مثل برق گرفتها ساکت شد ! مامانم گفت فردا بمون خونه من هم زودتر ميام بابام ساکت بود شب موقع خواب مامان که رفت حمام - من رفتم بخوابم به بابام نگاه کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه- گفتم بابا کار نداري من برم بخوابم رفتم سمتش که دست بدم آروم گفت الان ميام بالا رفتم تو اطاق بابام امد ديدم جلوش باز باد کرده اومد سمتم گفت چرا فردا نميري مدرسه؟ با شيطنت گفتم فردا کلاً تعطيليم ولي اگه بخواي ميرم - يه نگاه کرد و گفت نه نه - نرو بعد برگشت بره بيرون که ايستاد صورتش برگردوند گفت : شايد فردا منم نرم بمونم پيشت ! اشکال که نداره ؟! و منتظر جواب نشد و رفت بيرون خيلي خوشحال بودم نميدنستم چرا ولي خيلي خوشحال شدم راستش تو اين مدت کلي عکس و داستان خونده بودم و خيلي هوس سکس تو سرم بود !
صبح بابا بعد از صبحانه رفت بعد مامان با ابجي فکر ميکردم اگه بابا نياد چي ميشه ؟ انگار نه انگار كه همين چند وقت پيش از ترس بابام نميدنستم چي کار کنم !
صداي زنگ در كه اومد انگار دنيا رو بهم دادند - دويدم و زود درو باز کردم و دويدم سمت در كه ديدم بابام داره مياد تو يه دفعه با خودم گفتم کمي آروم باشم كه بابام فکر نکنه من از سکس خيلي خوشم مياد و فکر کنه من دختره خود فروشي هستم ! برگشتم طبقه بالا تو اطاقم - بابام صدام کرد گفت نميخواي بيايي ببيني بابات چرا برگشته ؟ گفتم الان ميام و عمدا چند دقيقه معطل کردم خودش اومد بالا - ديدم انگار خيلي اضطراب داره منم كمي ترسيده بودم سلام کرديم همون گوشه اطاق بود گفت : خوب من آمدم گفتم : خوب شد کمي آمد طرفم بعد من گفتم حالا بجاي من شما غذا ميپزيد ! يک دفعه ايستد اول فکر کرده بود من گفتم خوب شد - براي چيزه ديگه بود ! راستش به عمد داشتم خودمو به بيخيالي ميزدم ! چند لحظه وايستاد بعد با خنده گفت : گوشواره ها چقدر بهت مياد ! فهميدم ميخواد حرفو کجا ببره بد خودش زود گفت آهان راستي يادم امد - به من قول داده بودي کامل بگي گفتم چي رو گفت يادت رفت گوشوره را دادم چي قرار شد بگي ؟ گفتم گوشوره را به خاطر اين دادي ؟ سري گفت نه براي تو دادم ولي دلم ميخواد بدونم چي شد ؟ گفتم خجالت ميکشم ! (هر چند خودم دلم ميخواست بگم و بابامو تحريک کنم ) گفتم قول ميدي منو براي هميشه ببخشي و ديگه از اون ماجرا چيزي نگيم ؟ آمد طرفم دستمو گرفت و گفت آره عزيزم من قول داده بودم الآنم قول ميدم ميخوام جبران کنم ساکت شدم - گفت : خب بگو ؟ خجالت ميکشيدم - گفتم از کجاش بگم از دوسيمون ؟ گفت: نه اونا اتفاقي بود که برا هر کسي پيش مياد از زماني که داشتي تو خونشون لباساتو در مياوردي بگو ! گفتم خجالت ميکشم - گفت اصلاْ خجالت نکش - کامل بگو - ساکت شدم گفت من ازت ميپرسم تو جواب بده - قبول کردم گفت پسره از تو خواست بري لباس در بياري ؟ خجالت کشيدم ( چون راستش اونرز با اون پسره کمي بدنمو ماليد و بد ا فيلم گذشت و من تحريک شدم اونم همش ميگفت تو زنمي دوس دخترم که نيستي ) چند لحظه ساکت بودم بابام گفت خوب اينطوري نميشه تو كه جواب نميدي - خوب به اينکه کي اول لباس در آورد کار ندريم قبول- ولي قول بده بقيه رو بگي ! گفتم: باشه ديدم کيره بابام کمي برجسته شده - منم کمي تحريک شدم بابام گفت خوب بگو از وقتي کنار اون پسره خوابيدي چي کار کردي ؟ بعد تو کامپيوتر عکس منو گذشت که لخت بودم و دراز کشيده بودم گفت : بگو - اصلاً فکر کن من پسره هستم که من يهو داد زدم : نه من از اون کثافت بدم مياد ولي تو بابامي - با بام کمي ساکت شد بعد گفت خوب تو فکر کن زنمي و بگو - کمي فکر کردم ديدم اين بهترين حالته - از بابا پرسيدم : خوب حالا چي بگم ؟ گفت تو مثلاً جاي مامانت و من شوهرتم از جايي که کنار هم لخت بوديد بگو - گفتم شما سؤال کنيد بابا قبول کرد پرسيد الان کنار من ايستادي و لختي منم لختم خوب چي کار ميکنيم ؟ باز ساکت شدم گفت دخترم الان جا مامانت هستي خجالت نکش ! بعد هر دو خنديديم گفتم خوب هر کاري که تو و مامان ميکنيد گفت ما خيلي کارا ميکنيم - تو چي کار ميکني ؟ گفتم خيلي کار و خنديدم ! ديگه کلاً بحث عوض شده بود گفت : خوب حالا عملي شروع کن ببينم زنم بودي چطور بود ؟ گفتم مگه از مامان راضي نيستي ؟ گفت : چرا ولي الان تو جا مامانتي !
بعد گفتم خوب سريع ميگم : گفت: بگو گفتم اول بوس بعد هم سکس ! - ساکت شدم بابام گفت : اينجوري نميشه اصلن نشون بده گفتم چي رو گفت کاري که ميکني الان فکر کن مامانتي گفتم خوب بايد چي کار کنم ؟ گفت باباجان الان تو جا مامانتي و ما تو خونه تنهاييم و شروع کن ديگه ! باز من ساکت بودم گفت همونا را که سريع گفتي عملي نشون بده ! سرمو انداختم پايين - گفت : خجالت نکش اولاً ميخوام ببينم چي شد اونجا بدشم تو الان جا مامانتي ! گفت: خوب اول بوس بعد سريع از گونه ام بوس کرد بدنم داشت ميسوخت خوشم اومد گفت حتماً بعدش بد از بوس با سينه ….. حرفشو نگفت گفتم آره بعد دسش رساند به سينهم و از رو لباس کمي ماليد هر دو تحريک شده بوديم بعد گفت از مال مامانت کوچيک تره و سفت تر بعد گفت خوب اين مرحله را کامل کنيم بريم مرحله بعد - کمک کن و شروع کرد پيرنمو در بياره من هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد بعد سوتينم را باز کرد و گفت مرحله بعدي چي بود ؟ بعد خودش جواب داد سکس البته اين کلمه خيلي کلي هست ! به من نگاه کرد گفت تا اينجا درس پيش رفتيم - به بابام نگاه کردم هرچند که کيرش باد کرده بود ولي دستش خيلي ميلرزيد رنگشم پريده بود ! بعد گفتم آره درسته - بعدشم که معلومه گفت : نه نشون بده چي کار کردي ؟ خجالت نکش فکر کن الان زنم هستي - مثلاً مامانتي - مامانت که اصلاً خجالت نميکشه ؟ کمي خندم گرفت پيش بابام بدونه پيرهن بودم اونم پيرهنشو درآورد و گفت حالا چي ؟ گفتم حالا اول تو شروع کن تعجب کرد تا الان ساکت بودم ديدم گفت باشه و شلوار گرم کني که پاش بود در آورد از رو شرتش ميشد کير برجستشو ديد - گفت حالا تو - من هم شلورکي که پام بود در آوردم حالا فقط يک شرت من داشتم يکي بابام - بعد بابام گفت نوبت توه ولي من کاري نکردم گفت : باشه چون من باباتم حرفتو گوش ميکنم و اول من - بعد شرتشو در آورد کير بابام راست راست بود موها دورش هم زده بود و خيلي صاف و سفيد بود ولي زياد بزرگ نبود ولي خيلي خيلي هوس بر انگيز- کاري نکردم بابام سرشو انداخت و آروم گفت : کيره اون پسره اندازه اين بود ؟ ساکت بودم دوباره پرسيد گفتم نگفتي ؟ خوب نگاه کن ! سرمو آوردم بالا و نگاه کردم - گفت حالا نشون بده چي شد ؟ ساکت بودم خيلي خجالت ميکشيدم از طرفي شهوتي هم شده بودم بابام گفت : نميخاي کاري کني ؟ باشه - فقط نشون بدم منم شرتمو در اوردم بابام يه دفعه اومد جلوتر و گفت وي چقدر قشنگه - من خندم گرفت - دوباره گفت خيلي خوشگله از مامانت خيلي بهتره - بعد پرسيد پسره از جلو سکس کرد ؟ ميدونستم ميدونه - گفتم آره گفت : درد داشت گفتم اصلاً نفهميدم چي شد ! دوباره به سينه هام و جلوم نگاه کرد گفت خون اومد ؟ سرمو پايين انداختم گفتم آره گفت پس الان ديگه پرده نداري ؟ گفتم نه - گفت خوبه ! من نگاهش کردم کمي خجالت کشيدم - بعد آمد و گفت اشكالي نداره اصلاً تقصير تو نبود تقصير من بود- کم توجهي من باعث اينکار شد. از اين به بعد هرچي ميخوايي به خودم بگو - تو بايد با من صميمي باشي- من باباتم و دوستتم و بايد چيزايي که ميخاي فراهم کنم - ميدنستم منظورش چيه - گفتم : الان فهميدم بايد به شما ميگفتم - گفت آره من هر کاري بخاي ميکنم هر دو ميدونستيم از هم چي ميخواهيم ولي خجالت ميکشيديم .
تا اين که بابام به سينه هام دست زد و گفت الان کاري داريكه من بکنم ؟ خنده‌ام گرفت پرسيدم مثلاً چي؟ شما که کارتو نو شروع کرديد ! سينه هامو ميماليد گفت : چه نرمه گفتم حتي از ماله مامان نرمتره ؟ گفت آره خيلي نرمه و کوچيک خيلي جالبه ! حتي کست هم کوچيکه بعد هر دو خنديديم - بابا گفت اجازه هست ميخواست ببو سه گفتم آره ولي بشرطي که هر وقتي خواستيم کاري کنيم ديگه از اون پسره چيزي نگيم چون ميخوام فراموشش کنم - بابام گفت باشه از اين به بعد تو جا مامانت هستي گفتم نه ميخوام جا خودم باشم مي‌خوام براي هميشه دخترتون باشم و هرچي خواستم به شما بگم و همچنين شما هر چي خواستيد به من بگيد - بعد يه دفعه آمد جلو و از من لب گرفت اولين بارم بود به بابام لب ميدادم هميشه بوس ميکرديم همو ولي ايندفعه فرق داشت بابام همينجور زبانمو داشت تو دهنش ميک ميزد خيلي خوشم ميومد بدنم داشت آتيش ميگرفت بابام هم چون قدش بلندتر از من بود کيرش ميخورد به نافم- بابام گفت براي آخرين بار از اون پسره يه چيز ميپرسم و براي هميشه فراموش ميکنم گفتم بگو - بابا گفت با اون از عقب هم سکس کردي ؟ گفتم نه - کمي ساکت شد - گفت دوست داري ؟ راستش دلم ميخواست امتحان کنم ولي خجالت ميکشيدم بگم - بابام ديد ساکتم خودش گفت : چند بار اول کمي درد داره بعد خوب ميشه و ادامه داد مامانت که خيلي دوست داره و خنديد منم خندم گرفت بعد گفت ميخوام اينو بدوني و مطمئن باشي من کاري نميکنم تو دوست نداشته باشي و درد داشته باشه ميخوام فقط تو راضي باشي - کمي حرف زد من همش چشمم به کيرش بود ديدم کري نميکنه فقط حرف ميزنه - گفتم اگه کاري نداري من برم - يه دفعه بخودش اومد و گفت : نه نه صبر کن و باز بوس گرفت و با دستاش با سينه هام بازي مي کرد خيلي خوشم امده بود - بابام گفت دخترم اجازه هست کمي پايينتر برم خجالت ميکشيدم بگم - بابام گفت دخترم قول بده از بابات خجالت نکشي گفتم باشه گفت : حالا اجازه ميدي سينه هاي کوچيکتو بخورم ؟ گفتم : هر کاري دلت ميخواد انجام بده بابا جون - بابا شروع کرد به ليسيدن سينه هام - مواظب بود که يهموقع دندوناش ازيتم نکنه خيلي جالب بود يه جور سينه هامو ميخورد که انگار سالهاست عاشقمه و انتظار کشيده چون خم شده بود کيرش به جلوم ميخورد و من خيلي دوس داشتم خيلي لذت داشت - کمي لاشو باز کردم کير بابام بره لاي پاهام - بابام انگار فهميد گفت : دخترم همش من مشغول بودم حالا تو هر کاري ميخاي بکن من هنوز با وجوده شهوتي که تمام بدنمو گرفته بود خجالت ميکشيدم - ساکت شدم بابام گفت باز خجالت ميکشي ؟ گفت خوب امروز من چون همه کار کردم - نوبته شماست - گفتم : باشه - گفت خوب دخترم بزار اينارو به هم معرفي کنيم - خنده‌ا‌م گرفت بعد کيرشو تو دستش گرفت و گفت: من کير هستم ميشه شما خودتونو م

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#120 | Posted: 5 Jul 2011 07:32
نوار بهداشتی


خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم، بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن، رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون. همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود. تا منو ديد روشو برگردوند به من. منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلاً نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه. کلًا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی. ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی. رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم. ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو. رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم. تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش. يهو ازش پرسيدم: اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم. آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم: جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو، اصلاً جون من بذار من برات بذارم، می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين، جون من، جون من بذار ديگه. اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت: آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم. منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من. آخه خيلی کنجکاوم، جون من بذار ديگه. اونم گفت: از دست تو. بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا. من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد. هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا. من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم: اينجوری که نه. می خوام خودم اين کارو بکنم، يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه. اونم گفت: آخه الان که نميشه گاو جان. مامان خونس. گفتم مامان با من. مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم. مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها، ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم: قول ميديم. شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم. بوسش کردمو رفتم تو اتاقم. حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت. منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره. نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت: هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت: اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديوونه.منم رفتم. دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود. از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم. با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو. منم با گفتن: م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن. وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت: فلانی منو بکن٫ منو بکن. منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه. ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم. ديگه ماله من داشت ميومد. درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم. چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه. منو که ديد گفت: بدو خره، الان مامان اينا شاکی ميشنا. بدو که دير شد. منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم. بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 12 از 84:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.