| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 13 از 82:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  81  82  پسین »  
#121 | Posted: 10 Jul 2011 09:01
داستان سکس خانوادگی... داستان سکس من و خواهرم

من علي هستم 29 ساله از تهران . ما يه خانواده 6 نفري هستيم که يکي از خواهرام ازدواج کرده و اصفهانه يکيشونم که 24 سالشه مجرده و داداشمم 31 سالشه و ساکن تهرانه و شرکت شبکه داره(کامپيوتر). منو آبجيم يعني مريم فقط توي خونه ايم. ما 5 ساله ستارخان مي شينيم من بعد سر بازي رفتم دانشگاه و الانم دانشجوي ارشدم خواهرم مريمم دانشجوي ادبيات فارسيه . پارسال بهار پدر و مادرم رفتن 2 هفته سوريه و منو مريم تنها توي خونه بوديم . من خيلي خواهرمو دوست دارم اينم بگم که ما تقريبا مذهبي هستيم يعني آبجيم هميشه دامن بلند مي پوشه با پيرهن گشاد ولي من با شلوارک و رکابي مي گردم البته اگه زنداداشم خونمون نباشه. خواهرمم که گفتم اغلب با دامنه ولي زيرش لخته .2-3 روز اول يا خاله يا عمه همش خونمون بودن تا جاي خالي بابا مامانو حس نکنيم ولي روز چهارم ديگه شب نموندن و ساعت 5-6 رفتن که ما شب را رفتيم خونه داداشم . خونه داداشم 2 خوابه هست و کوچيک بنابر اين منو مريم شب بايد توي اطاق بچه مي خوابيديم که خيلي کوچيک بود ولي زنداداشم به من گفت توي پذيرائي بخوابم که راحت باشم البته اينا همه مال بعد شام بود ساعت 12 هم رفتيم برا خواب مريمم رفت تو اطاق و منم پشت در اطاق خواب توي پذيرائي بودم ولي خوابم نمي برد تا اينکه از خاموش روشن شدن چراغ خواب زنداداشم اينا فهميدم داداشه امشب مي خواد يه کاري بکنه. هيچ صدائي نميومد و من داشتم دقت مي کردم ببينم چي مي شه بعدچند دقيقه آروم آروم بلند شدم و از سوراخ کليد توي اطاق خوابو نگاه کردم جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون داداشم رو تخت به پشت خوابيده بود و زنداداشم نشسته بود روش و آروم بالا پائين مي کرد زن داداشم لاغره و برنزه ولي چون لامپ اطاق کم نور بود نمي شد خوب ديدش زد فقط کونش خوب پيدا بود و هر از گاهي کير داداشم. من داشتم نگاه مي کردم که يه لحظه ديدم يکي آروم داره ميگه علييييييييييييي!!!!!!!!! سرمو برگردوندم ديدم خواهرمه از رو نرفتم و گفتم هيسسسسسسسس. بيا ببين و تا اومد نگاه کنه بلند شدم رفتم دستشوئي که ازم خجالت نکشه ولي تا اومدم ديدم نيستش و رفته بخوابه من دوباره اومدم نگاه کنم اينبار پوزيشن عو ض شده بود و داداشم از پشت فکر کنم داشت تو کس زنداداشم مي کرد و چند لحظه بعد تکون تکون خورد و کيرشو در آورد و ريخت رو باسن لاغر زنش و کنارش خوابيد و شروع کرد نازش کردن وبا دستش آبشو رو کون زنش پخش کرد بعدشم خوابيدن . منم کيرمو گرفتم و خواستم جق بزنم که ديدم خواهرم اومد و رفت تو آشپزخونه سر يخچال و آب خورد شيطون اومده بود توجلدم و فکر کنم مريمم تو فکر بود چون 3 بار اومد آب خورد. فکراي عجيبي زد به سرم لعنت بر شيطون تو فکرم هي صحنه اي که زنداداشم رو داداشم بود داشت جابه جا مي شد ولي به جاي داداشم خودمومي ديدم و به جاي زنداداشم خواهرمو مي ديدم. داشتم با خودم فکر مي کردم اگه من با مريم بورس مي شديم و مي رفتيم انگليس چه خوب مي شد وتو ذهنم داشتم به اين فکر مي کردم که مي تونستم با خواهرم سکس کنم اونم از جلو و هي خودمو مي ديدم که دارم خواهرمو از کس مي کنم اونم داره حال مي کنه . توي همين احوالات ارضا شدم وآبمو ريختم تو شورتم تا به خودم اومدم ديدم مريم دوباره تو آشپزخونس . مطمئن بودم ديده و مطمئن بودم ديدن سکس داداشم و زنش فکرشو مشغول کرده صبح با هم رفتيم سمت دانشگاه به خواهرم گفتم کي تمومي؟ گفت :2 گفتم ميري خونه که؟ جواب داد آره بهش گفتم آگه کسي گفت شب بياين خونه الکي بگو جائي دعوتيم و ادامه دادم بزار يه کم تنها باشيم از بس اينور اونور رفتيم خسته شديم. عصر بعد کلاس 4-6 اومدم 4را وليعصر يه فيلم سکسي گرفتم و با سرعت يه موتوري گرفتم رفتم خونه. زنگو زدم کسي باز نکرد تلفن زدم به خواهرم گفت خونم گفتم چرا باز نمي کني گفت مگه نگفتي کسي نياد منم باز نکردم گفتم شايد خاله يا کس ديگه اس مي خوام درس بخونم. درو که باز کرد چيز متفاوتي با قبل ديدم به خودش رسيده بود و يه زير شلوار تنگ پاش کرده بود . تعجب کردم آدمي که همش دامن مي پوشيد خط شورتشم پيدا بود هيچي نگفت و رفت تو اطاقش . خيلي حشري شده بودم اظطراب و استرس همه وجودمو گرفته بود نميدونستم پايه هست يا نه بعد چند دقيقه برام يه شربت آبليمو آورد تو اطاقم و نشست رو صندليم و بهم گفت : خوب راه حلي دادي من واقعا از مهموني خسته شده بودم تازه عمه گفت امشب بريم خونشون منم گفتم با علي مي ريم خونه يکي از دوستاش . منم گفتم ايول کار خوبي کردي. هر دومون خشکمون زده بود و سکوت خونه را گرفته بود من ليوان شربتو 10 دقيقه طول کشيد تا خوردم نمي دونستم چيکار کنم خواهرم بلند شد بره از رو صندلي که بلند شد و رفت سمت در چشام داشت کونشو ميخورد دم در يهو برگشت و گفت بازم شربت مي خواي ؟ و متوجه شد که من داشتم کونشو ديد مي زدم منم با اته پته گفتم نه نه مرسي. کاملا فهميده بود قضيه را يه کم صبر کردم وبلند شدم يه ذره فيلمو ديدم با ديدن فيلم حشرم رفته بود بالا رفتم توي اطاق خواهرم ديدم دراز کشيده داره درس مي خونه خواستم بهش بگم دوست دارم مريم و بغلش کنم ولي يه سنگيني خاصي رو قلبم حس کردم بجاي اينکه بهش بگم مي خوام باهات سکس کنم گفتم شام بگيرم؟؟؟ که اونم گفت مي خواي سفارش بده بيارن خلاصه 2 تا پيتزا سفارش داديم و شامو زديد تمام اي قضايا 3-4 ساعت وقت برد فکرشو بکنين چه دهني از من صاف شد. بعد شام مريم توي آشپزخونه داشت تميز کاري مي کرد و من داشتم تو لپ تاپم فيلمو مي ديدم دوباربلند شدم با تموم اراده برم و بهش بگم ولي تا رسيدم نتونستم 2-3 تا نشگون ازش گرفتم به بهونه شوخي ولي مريم اصلا چيزي نگفت مثل اينکه اونم منتظر چيزاي بيشتري بود . چاي که گذاشت وايساد يه گوشه و هيچ چيزي نمي گفت انگار از ديشب تا حالا از فکرش نرفته بود بيرون فقط هر از گاهي يه نگاه بهم مي کرد نمي دونستم چي بگم اخه تا حالا سکس نداشته بودم بهش گفتم مريم خونروش چيه؟؟؟ بدون اينکه حالتش عوض بشه توضيح کوچيکي داد. جراتم بيشتر شد پرسيدم مريم پرده بکارت چيه؟؟ حس مي کردم داره سخت نفس ميکشه ولي بازم جواب داد مال دختراس پرسيدم يعني زنها ندارن گفت: نه شب عروسي تموم مي شه و رفت بيرون. فکر کردم خراب کردم .اه آخر با اين کس خول بازي 5 ساعته نتونستم .اومدم توي اطاقم و فيلمو ديدم يه مرد داشت محکم يه زنو از کس ميکرد بلند شدم تصميممو گرفتم رفتم تو اطاق به مريم گفتم يه فيلمه مياي ببينيم ؟گفت باشه دستشو گرفتم وگفتم پاشو ديگه . در حاليکه پا مي شد گفت مگه چيه حالا اينقدر عجله داري ؟؟!!! گفتم راجع به سوالائي که پرسيدمه . دستاش داغ داغ بود ولي استرس قبلو نداشت فهميده بود من پررو نيستم. کشيدمش تو اطاق زده بودم به سيم آخر آوردمش پشت لپ تاپ گفتم :اين پرده نداره؟؟؟!!!! و قلبم داشت ميزد بيرون. مطمئنم خواهرم فيلم نديده بود چون مثل اينکه برق بهش وصل کرده باشن دهنش باز موند و آب دهنشو قورت داد پائين و آ روم گفت اين چه فيلميه ديگه!!!! و چشاشو از لپ تاپ بر نداشت رنگش پريده بود بهش گفتم پرد بکارتش کجاس؟؟؟؟ و فقط مي خواستم حرف بزنم کيرم راست شده بود بد جور آبجيم جواب داد ديونه اينکه نداره . همونجوري که نشسته بود نشستم پشتش و گوششو گرفتم ماليدن هيچي نمي گفت و فقط فيلمو ميديد ولي تموم موهاي کوچيک دستش سيخ شده بود معلوم بود کل گردنشم مور موره کشوندمش تو بغلم و شروع کردم گوششو خوردن و همينجور گردنشو. آروم بهم گفت علي داري چيکار مي کني؟؟؟ منم بهش گفتم دوست دارم مريم و پيرهنشو دادم بالا وااااااي عجب سينه هاي داشت سفيد با نوک صورتي شروع کردم خوردن يه نگا کردم ديدم چشاشو بسته و سر منو گرفته تو دستش بعد از 6-7 دقيقه که سينه هاشو مي خوردم و کيرمو از روي شلوارش به کسش مي کشيدم بلند شدم و دستمو گرفتم به شلوارش که بکشم پائين ولي نزاشت الان تو فيلم مرد داشت کس زنرو مي خورد خوب گذاشتم نگاه کنه و شروع کردم شکمشو خوردن داشت مي لرزيد و دستاش تو موهام بود منم سرمو رسوندم وسط پاش و شروع کردم کسشو از رو شلوار خوردن . مريم چشاش داشت مي زد بيرون وميخ شده بود به فيلم کم کم مرده زنه را به پشت خوابوند و شروع کرد سوراخ کونشو خوردن منم داشتم نگاه ميکردم مريم با تعجب نگا ميکرد مثل اينکه تا حالا نشنيده بود سوراخ کونم ميشه ليسيد بهم گفت چيکار ميکنه منم گفتم اينا تميز کردن وبهش گفتم مي خواي سوراخ کونتو بليسم که يکه خورد ويه نگا بهم کرد دوباره گفتم خره حواسم به پردت هست . حسابي حشري شده بود چون اينبار که شلوارشو خواستم بدم پائين فقط گفت علي جون من مواظب باش منم گفتم باشه حواسم هست وبرش گردوندم مريم زل زده بود به فيلم و به پشت جلوم خوابيده بود .مرده داشت همينجور زبونشو تو سوراخ کون زنه ميکرد منم از فرط خوشحالي حاليم نبود چيکار مي کنم فيلم ديدن مريم بيشتر حشريم کرده بود تا شلوارشو مي خواستم بکشم پائين باسنشو داد بالا که راحت باشم منم بيشتر تحريک شدم وسريع شلوارشو از پاهاش در آوردم واايييي جووون يه شورت راه راه صورتي وسفيد پاش بود روناشم سفيد و تميز شورتشو که کشيدم پائين برگشت گفت علي ترو خدا مواظب باش منم شروع کردم باسنشو ليسيدن و آروم گاز زدن ديگه فيلمو نميديد و سرشو گذاشته بود رو دستش و مي گفت: ووووووووييييييي آخخخخخخخخ اووووووووه آيييييييييييي علي گازش بگير جون من گاز بزن حشرش خيلي بالا بود تو فيلم زنه داشت ساک ميزد منم چون ميخواستم. با تعجب و بلند برا اينکه مريم نگاه کنه گفتم چيکار مي کنه اين؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مريم سرشو آورد بالا ديد زنه داره مثل بستني کير مرده را مي خوره يه کم نگا کرد منم گفتم چه حالي ميده و لاي کونشو باز کردم و شروع کردم سورخشو ليس زدن دستمم آروم کشيد لاي کسش حسابي خيس شده بود مريمم داشت ساک زدنه زنه را نگاه مي کرد بلند شدم به کمر خوابوندمش و وارونه سرمو گذاشتم لاي پاش جوري که کيرم دم دهنش بود و شروع کردم کسشو ليسيدن اول حال نکردم چون ليز بود ولي تا مريم کيرمو با دستش آروم گرفت مثل چي براش ميليسيدم و زبونمو مي چرخوندم توش که به خودم که ا.مدم ديدم خواهرم کيرمو کرده تو دهنش و چه جور داره مي خوره بلند شدم وايسادم جلو صورتش يعني بخور که ديدم کيرمو مثا آب نبات داره مي خوره خيلي حال کرده بودم 10 دقيقه اي مي خورد منم با دست کسشو مي ماليدم که ديدم ول کرد و به پشت خوابيد و لاي پاشو باز کرد توي فيلم مرده داشت از کس زنرو ميکرد مريم نگاه مي کرد بهش گفتم مي خواي ؟؟خنديد و گفت ديگه همه کار کرديم که .منم پريدم وسط پاهاش سر کيرمو آروم ماليدم دم کسش ديدم شروع کرد آخ و اوف کردن حسابي قاطي کرده بودم خوابيدم روش و فشار دادم تو يه جيغ کشيد ولي من اينقدر شهوت وجودمو گرفته بود که شروع کردم به عقب جلو کردن وتا دسته کيرمو تو کس خواهر خودم کردم صداي مريم همه اطاقو گرفته بود: واااااااااااي علللللللللللللللييييييييييي اوخخخخخخخخخ وشروع کرد تکون خوردن ومنو محکم چسبيد منم عرق کرده بودم بد جور بعد چند دقيقه ديدم مريم دستشو گذاشته رو پيشونيش و منو نگاه مي کنه فهميدم آبشو آوردم منم داشتم ميومدم بهش گفتم مريم من داره آبم مياد و کيرمو در آوردم و گفتم دمر به خواب بريزم تو کونت اونم بنده خدا خوابيد منم سر کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون خواهرم و خوابيدم روش و با يه فشار کلاهک کيرمو کردم تو کون آبجيم مريم دوباره جيغش رفت هوا ولي اينبار آروم نشد و داشت از زيرم فرار مي کرد منم محکم گرفتمش و 2 تا تکون دادم که سريع آبم ريخت تو کونش از روش که بلند شدم ديدم ملحفه را خوني کرديم فهميدم چه گوهي خوردم مريم که چشمش افتاد به خونا زد زير گريه : علي بد بخت شدم پرده ام پاره شد وگريه منم حسابي گيج شده بودم بهش گفتم جون من گريه نکن ببينيم چيکار مي شه کرد خلاصه بعد کلي گريه زاري و……. تا بهش گفتم به دوستم که دکتره زنگ ميزنم مي پرسم آروم گرفت تلفن اميرو پيدا کرد و اونم گفت 50 هزار. گفتم چي؟؟؟ گفت با 50 هزار مي دوزن از خوشحالي پردر آوردم تلفونو که قطع کردم پريدم بغلش کردم و موضوع رو بهش گفتم خواهرم خنده و گريه را قاطي کرده بود گفت جون بابا؟؟؟؟ گفتم به جون بابا . ديگه کم کم مي خنديد و رو به ملحفه گفت اينارو چيکار کنيم ؟؟؟ منم اشاره کردم به خونائي که رو کيرم بود گفتم اونو ول کن اينو چيکار کنيم؟؟؟ زد زير خنده دستشو گرفتم بردمش زير دوش . خلاصه منم شدم داماد بابام ويک هفته دوم سفر بابا مامان دانشگاه را کلا دو در کرديم و روزي 4-5 بار سکس کرديم با هم. ومهمونيا را هم به بهونه دانشگاه پي چونديم و شب تا صبح لخت با هم خوابيديم. وسکسمونو از اينجا آغاز کرديم وتا الان که جفتمون متاهليم ادامه داديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#122 | Posted: 12 Jul 2011 07:28
عمه دكتر من

تو خانواده ما هيچ کس رو نمي توني پيدا کني که مدرک تحصيلي اش کمتر از ليسانس باشه. همه درس خونده ان. البته يک دليل عمده اش پدربزرگ مونه. پدر پدربزرگ جزو اولين کسايي است که رفته فرنگ درس خوندن و اونجا اقتصاد خونده بود ، پدربزرگ من هم جزو کله گنده هاي صنعت نفته و به دليل ثروت فراواني که از اين راه بدست اورده شرايطي رو توي خانواده فراهم کرده که بچه ها بدون هيچ دغدغه معيشتي اي درس شون رو بخونن. خانواده مادرم هم همين طوره. اونا هم همه تحصيل کرده اند. اگر چه من از اين فضاي علمي وآکادميک و باکلاس خوشم مي ياد ولي بعضي وقتا کلاس گذاشتن هاي اعضاي فاميل اونقدر حرصم رو در مياره که حد نداره. واسه همين هم هست که من معمولا فاصله ام رو با فاميل حفظ مي کنم.

من يک عمه دارم که 38 سالشه و دکتره و شوهرش هم دکتره و من خيلي دوسش دارم و تنها کسي يه که باهاش راحتم توي فاميل و مي تونم حرفام رو بهش بزنم. عمه هم من رو خيلي دوست داره و يه جوري من رو به حساب فرزند نداشته اش مي ذاره. البته اين که اونا بچه ندارن دليلش عمه من نيست. دليلش آقاي دکتره که از ضعف جنسي مفرطي رنج مي بره. آقاي دکتر توي جواني در يک آزمايشگاه هسته اي در آمریکا کار ميکرده و دکترا مي گن به همين دليله که اون توانايي بچه دار شدن رو از دست داده. اگر چه خيلي ها زير پاي عمه ام نشستن و خواستن اون رو مجبور کنن که از اقاي دکتر جدا شه و بره يه شوهر ديگه بگيره ( چون هم خوشگله و هم اين که يک دکتره ميتونه رو هر کسي انگشت بذاره و اون رو شوهر خودش کنه ، اين رو من مطمئنم ) ، ولي عمه من اين کار رو نکرد و گفت زياد بچه واسش مهم نيست و اين جوري آقاي دکتر هم لطمه روحي مي بينن و بهتره حالا که موقع خوشي ها با هم بودن موقع سختي ها هم کنار هم باشن. البته اين عمه من صفات مثبت فراواني داره که اين وفاداري اش اصلا در مقابل اونا هيچه. بايد يک چيز ديگه رو هم اضافه کنم که عمه من خيلي هم حشريه و خيلي سکس دوست داره ، شايد فکر کنيد که اين با اون چيزي که بالا در مورد آقاي دکتر گفتم تناقض داره ولي خوب ديگه ، يه چيزايي هست که نمي شه توضيح شون داد ولي با هم جور در مي يان. البته اين چيزا رو من بعدا فهميدم. چون عمه من اونقدر ظاهرا کار درسته که حتي کسي باورش هم نمي شه که عمه من چقدر مي تونه ماجراجو باشه. عمه جان خيلي اهل کتاب خوندنه و يه کرم کتاب واقعي محسوب مي شه و شايد يکي از دلايلي که من و اون اين قدر به هم نزديک شديم هم همين نکته باشه که ما ازکتابهاي مشترکي خوشمون مي اومد و با يه سري کتابها و موضوعات خاص حال مي کرديم. به قول عمه اين تو ژنتيکمونه. عمه گاهي اوقات به شوخي به من ميگه که من نيمه گمشده اونم که راهم رو گم کردم و به يک شکل عجيب غريب سر راهش سبز شدم و خدائيش هم من و اون خيلي شبيه هم هستيم. توي خيلي از مهماني هاي خانوادگي که زنا و مرداي فاميل مي يان و پيش همديگه پز زندگي شون رو مي دن من و عمه مي ريم يه گوشه اي و با هم گپ مي زنيم. آقاي دکتر هم گويا با اين مسئله مشکل نداره. آقاي دکتر يک دانشمند واقعيه و سرش با کلاس هاي دانشگاه و مريض هاش گرمه و اصلا زياد به عمه گير نمي ده و همين مسئله خيال من رو خيلي راحت کرده. چون مي دونم که هيچ کي حواسش به من و عمه نيست.راستي اون قدر از عمه گفتم که يادم رفت خودم رو معرفي کنم. من اسمم سعيده و 24 سالمه و دانشجوي کارشناسي ارشد برق دانشگاه تهرانم. برق قدرت. زياد از رشته ام خوشم نمي ياد ولي من هم مثل خيلي از شاگرداي زرنگ دبيرستان خر شدم و زدم برق و حالا هم هر جور شده دارم جلو مي برمش. از لحاظ تيپ و قيافه بايد بگم که قدم بلنده و لاغرم و چهره معمولي اي دارم. اونقدر خوب نيست که ديگران رو تحريک کنه و اونقدر هم زشت نيست که باعث دلزدگي کسي بشه. بعضي ها معتقدن که خيلي چهره بامزه اي دارم ولي من خودم چنين نظري ندارم.راستش رو بخواين من عاشق عمه ام بودم. البته عشق از جنس افلاطوني اش. اصلا نگاهم به عمه يک نگاه جنسي نبود ، حتي فکر هم نمي کردم که عمه از اين چيزا خوشش بياد.

يه روز عمه بهم گفت که ميخواد بره کامپيوتر بخره و بهم گفت که ميخواد با من بياد و يه کام بخره و من هم بهش پيشنهاد دادم که بهتره يه لپ تاپ بخره . چون هم از لحاظ قيمت فرقي نداره. هم خودش خيلي با لپ تاپ راحت تره و هم اينکه دردسر کمتري هم داره. اون هم قبول کرد و با هم رفتيم و بهترين لپ تاپ سوني موجود رو خريديم. اومديم خانه و من براش همه نرم افزارهاي لازم رو نصب کردم و يه آشنايي مقدماتي بهش دادم و رفتم خونه مون.چند روز از خريد لپ تاپ مي گذشت و من توي اين روزا هر وقت که فرصت مي شد مي رفتم و بهش ياد مي دادم و سئوالات و ابهام هاش رو برطرف مي کردم. خلاصه يه پا خبره شده بود خودش و هر جا هم که دچار مشکلي مي شد خودش مي رفت براي خودش توي گوگل سرچ مي کرد و رفع ابهام مي شد. يه سه هفته اي از خريد لپ تاپ اش گذشته بود که يه روز اومد و بهم گفت که مودم اش کار نمي کنه. برام جالب بود که اين قدر حرفه اي شده که مي دونه ايراد کامش از کجاست. من هم رفتم که يه نگاهي بهش بندازم. چون کار داشتم بهش گفتم لپ ش رو بده من مي رم توي دانشگاه بهش يه نگاهي مي اندازم و اون هم قبول کرد و لپ اش رو بردم دانشگاه و شروع کردم به وارسي. وايرلس اش که مشکلي نداشت. ديال آپ اش رو هم بردم خونه و تست کردم ديدم اشکال از مودم نيست و تنظيمات رو دست کاري کرده. رفتم توي هيستوري فايرفاکس اش. ديدم که بيشتر وقت اش رو توي وبلاگ هاي اين و اون مي گرده و يه بخش زيادش هم مربوط به يک وبلاگ خاص بود. يک خرده که کنجکاو شدم و خوندم فهميدم وبلاگ خودشه. ناقلا وبلاگ واسه خودش درست کرده و ما خبر نداشتيم. يه وبلاگ ساخته و ماجراهاي مطب اش رو توي اونجا مي نويسه. داشتم از کنجکاوي مي مردم. ميخواستم بخونم ببينم چي نوشته. تقريبا اون چيزايي که نوشته بود معمولي بود ، ولي يکي از پست هاش جالب بود. گويا يک آقايي مي ياد پيش اش و مي گه که روي آلت جنسي اش يه سري قارچ در اومده و اون رو نگران کرده. عمه من متخصص داخلي يه و اساسا اين مسئله هيچ ربطي به اون نداره ولي عمه بهش مي گه که بخواب روي تخت و مي ره معاينه مي کنه و بهش دارو مي ده و بعدش توي وبلاگ شروع کرده بود تعريف کردن از اين که چقدر اين مرد خوش تيپ و جذاب بوده. اگر چه اين داستان چندان نکته خاصي توش نبود ولي تصور من رو از عمه ديگرگونه کرد. يعني من تا قبل اون فکر نميکردم که عمه حتي حاضر بشه به اين چيزا فکر کنه ، چه برسه به اينکه صرفا بخواد براي ديدن آلت جنسي يه مرد ، چنين بازي اي رو در بياره و چنين ريسکي بکنه. چون اين مسئله هيچ ربطي به حوزه تخصص اش نداشت و تازه اگه نظام پزشکي بفهمه چنين داستاني رو ، خيلي براش بد مي شه. هم بين همکاراش و هم براي خودش و شوهرش.

لپ رو برگردوندم به عمه و هيچي نگفتم. فقط گفتم درستش کردم و رفتم.بعد از اون نوشته هاي عمه رو بيشتر دنبال کردم و متوجه شدم که عمه کاراي ديگه اي هم انجام مي ده که من اصلا حتي تصورش هم برام سخت بود. اگر چه کامل هيچ کدوم از اين ماجراها رو تعريف نمي کرد ولي مي شد فهميد که چه چيزي توي ذهنش مي گذره و اساسا چقدر روحيه ماجراجويي داره.از اين ماجراها کلي گذشت و يه روز که پيش اش بودم کرم ام گرفت و ازش پرسيدم که با ضعف جنسي اقاي دکتر چطور کنار مي ياد ؟ معلوم بود که عمه جا خورده. انتظار شنيدن چنين حرفي رو از من نداشت. همون طوري که من انتظار چنان پست هايي رو از اون نداشتم. رو کرد بهم و گفت چرا مي پرسي ؟ گفتم دليل خاصي ندارم. جديدا يه کتابي خوندم که توش زنه نمي تونه سردي شوهرش رو تحمل کنه و فرار ميکنه. خواستم بيشتر برام توضيح بدي. يه چند لحظه اي مکث کرد ، انگار داشت افکارش رو منظم مي کرد يا شايدم اينکه فکر مي کرد که چي بهم بگه که من بي خيال شم. بهم گفت که اين مسئله اون رو تا حدودي زجر ميده ولي گاهي اوقات چيزاي مهم تري ازسکس هم هستن. ازش پرسيدم مثلا چي ؟ يه نگاهي کرد بهم. مي شد فهميد که يه ذره گيج شده. علت اصرار من رو نميدونست و از نگاهم هم نمي تونست متوجه چيزي بشه. بهم گفت مثلا عشق ، عشق خيلي چيز مهمي يه و مي تونه جاي سکس رو هم بگيره. بعدش هم برام توضيح داد که آقاي دکتر به اون سردي هم که مي گن نيست و يه کارايي مي کنه.

نمي دونستم چرا احساس مي کردم که داره دروغ مي گه ولي نمي تونستم اين رو بهش بگم. يه مدتي ساکت شدم و بعدش بحث رو عوض کردم. ايده سکس با عمه افتاده بود توي ذهنم و خيلي اذيت ام مي کرد. يه جورايي هم فانتزي جذابي بود براي دنبال کردن و هم يه جورايي همراه بود با عذاب وجدان.يه روز که داشتيم در مورد استحکام شخصيت بحث مي کرديم ، بهش گفتم مثلا اگه محمدرضا گلزار بياد توي مطب ات و ازت بخواد که اسپاسم رون اش رو درمان کني ، چه کار ميکني ؟ آيا ازش ميخواد که لخت بشه و.... ، جا خورده بود. احساس کردم که داره شست اش خبردار مي شه که من با وبلاگ اش اشنايي دارم. بهم گفت که بايد در موردش فکر کنه ولي به نظرش اگه ديدن لخت چنين مرد جذابي معادل با درمان اش باشه بدش نمي ياد که معاينه اش کنه و.... ، من جواب ام رو گرفته بودم. عمه بدش نمي اومد. اما اتفاقاي بعدي که روي داد خيلي جالب تر از اين بود. حدسم درست بود. عمه فهميده بود که من وبلاگ اش رو دنبال ميکنم. چون از اون به بعد لحن وبلاگ نويسي اش کاملا فرق مي کرد. کلي مطلب درباره توجيه خيانت يه سري زنا که شوهرشان افسردگي جنسي داشتن نوشته بود ، تا اون موقع من هيچ وقت براش کامنت نمي گذاشتم ولي من هم شروع کردم به کامنت گذاشتن و جهت دادنش به سمتي که ميخوام. مثلا يه بار تحت عنوان يه زن ازش پرسيدم خانم دکتر من عاشق برادرزاده ام شدم ، برادرزاده ام خيلي سکسيه و هميشه آرزوش رو داشتم که باهاش سکس کنم. به نظرت اين افکار من يه جورگناهه ؟ يه مطلب مفصل در جواب من نوشته بود که به نظرش اگه همه راه ها براي ارضات بسته شده مي توني اين کار رو بکني و اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش ، چون اون هم يه مردي يه مثل مرداي ديگه.

شکل رابطه من و عمه هم کاملا عوض شده بود. بحث هاي خيلي قبل ترمون خيلي جنبه جامعه شناسانه داشت ولي بحث هاي جديد بيشتر حول و حوش مباحث روان شناسي بود. همش درباره انسان و ضعف هاش بحث مي کرد ، يه احساسي بهم ميگفت که خيلي حشري شده و فقط نمي دونه چطور بريم سر اصل مطلب و در ضمن از طرف من هم مطمئن نيست.لباس پوشيدنش هم مثل سابق نبود. احساس مي کردم که خيلي راحت تره و در ضمن خيلي بيشتر بهم مي رسيد. من هم بيشتر از سابق رفته بودم توي نخ اش. مثلا يه دفعه اون قدر هيکل سکسي و موهاي لخت اش و انحناي باسن اش حشري ام کرده بود که معامله بنده خدام به شکل تابلويي از روي شلوار جين ام معلوم بود. البته عمه متوجه نشده بود ولي من هيچ وقت اين قدر بي اختيار نشده بودم. يه روز بهش گفتم که خيلي دوست دارم که زماني که مطبه اگه وقت داره با هم بچتيم. پيش نهاد نسبتا خارج از عرفي بود ، چون من و اون هر روز هم رو ميديديم و اصلا لازم به چت کردن نبود ولي عمه سريع پذيرفت و گفت که خيلي هم خوبه. بعد از اون روز من و اون هر روز علاوه بر گفتمان شفاهي ، چتي هم بحث مي کرديم. با اين تفاوت که هنگام چت کردن مي شد چيزايي رو گفت که رو در رو حتي نمي شد غير مستقيم هم بهش اشاره کرد. مثلا چتي از دوست دخترام مي پرسيد و اين که آيا باهاشون سکس ميکنم و من هم براش گفتم که تا به حال سکس نداشتم و تمام هم و غم ام معطوف درس خوندن بوده تا حالا ، حتي ازم پرسيد که نظرم در مورد هيکل و قيافه اش چيه ؟ و من هم بهش گفتم که به نظرم خيلي سکسي هستي و خوش به حال آقاي دکتر که هر شب مي تونه بغلت بخوابه و اون هم شروع کرد به گله کردن که آقاي دکتر اصلا قدر من رو نمي دونه و فقط کنار من ميخوابه ولي کار خاصي رو نمي کنه.

مي ترسيدم شيطوني کنم ، ولي يه بار ديگه اونقدر حشرم بالا زده بود که ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. بهش گفتم عمه جون من تو رو خيلي دوست دارم و مي دونم که مي تونم باهات راحت باشم ، مي خوام يه تقاضاي عجيب ازت بکنم اگر چه نامتعارفه ولي ميخوام ازت تقاضا کنم و اون هم گفت که با کمال ميل برام انجام ميده . حتي ازم نپرسيد که چي مي خوام ازش بخوام. بهش گفتم که يکي از آرزوهام اين بود که با يک زن سکس چت داشته باشم. يه چند لحظه جوابم رو نمي داد. ولي آخرش جوابم رو داد و بهم گفت منظورم از سکس چت چيه و من هم بهش گفتم يعني توي عالم خيال هم رو شريک هاي جنسي هم بدونيم و با هم چت کنيم و هر چيز که ذهنمون مي رسه رو بدون هيچ سانسوري به هم بگيم. ازم پرسيد که ميتونيم اسم آلت هاي جنسي رو هم ببريم و من هم گفتم اگه بدش مي ياد مي تونيم اين کار رو نکنيم.يه ذره فکر کرد و گفت نه ، نميخواد از لذت اين کار براي من کم کنه و دوست داره که من کمال لذت رو از سکس چت ببرم. براش يه شرايط سکسي رو تعريف کردم و بهش گفتم که خودت رو جاي زن داستان بذار و خلاصه شروع کرديم. نيم ساعت داشتيم به شکل وقيحانه اي با هم مي چتيديم. اون قدر حشرم بالا زده بود که بهش گفتم که الان ميخوام بکنمت. ميخوام عمه ام رو بکنم. ميخوام کيرم رو اونقدر توي کس اش بچرخونم که تمام آبم با شدت تمام بپاشه توي کس اش. ميخوام کس ات رو جر بدم عمه جونم. بيا الان بريم خونتون و هم رو بکنيم. اون قدر حشري شده بودم که اصلا نمي دونستم چي دارم ميگم. اون هم فقط يه جمله گفت. يک ساعت ديگه خانه ما. با چنان عجله اي به سمت پارکينگ راه افتادم که نگو و نپرس. اصلا نفهميدم چطوري خيابون هاي تهران رو گذروندم. فقط زماني فهميدم که ديگه دم در خونشون بودم و قلبم داشت روي 180 مي زد ، تمام بدنم داغ شده بودم. ديدم 206 اش کنار خونه پارکه ، فهميدم اومده در زدم و در رو برام باز کرد. نمي دونستم وقتي ببينمش بايد چه طور رفتار کنم. نمي دونستم الان چي قراره ببينم.

وقتي در رو باز کردم ديدم جلوي دره. هيچ کدوممون جيک مون در نمي يومد. قلب جفتمون داشت بد جوري مي زد. مخ ام هنگ کرده بود. با لکنت ازش پرسيدم دکتر نيست ؟ خيلي سئوال احمقانه اي بود ولي هيچ چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسيد. گفت نه و خودش راه افتاد سمت اتاق خواب و من هم پشت اش راه افتادم. رسيديم به تخت که مثل ديوونه ها خودم رو چسبوندم از عقب بهش و شروع کردم به مالوندنش. صداش در نمي يومد. فقط شروع کرد به آه و اوه کردن. داشتم سينه هاش رو به شکل وحشيانه اي مي مالوندم و کيرم از روي شلوار ميخورد به کونش و بدجوري داشت به شلوارم فشار مي اورد. اصلا دلم نمي خواست برگردونمش. داشتم گردنش رو ميخوردم و با يه دستم شروع به کندن دکمه هاي شلوارم ، با پاهام شلوارم رو در مي اوردم. اون هم دامن اش رو داشت مي کشيد پايين. برگردوندمش و لبام رو گذاشتم روي لبام. اون قدر شهوت سراپاي وجودم رو گرفته بود که هيچ چيز رو نمي فهميدم. اصلا فراموش کرده بودم که من يه آدم تحصيل کرده هستم و زني که روبرومه هم يه دکتر متخصصه و يه آدم فرهيخته است. شده بودم مثل حيوونا. افتاده بوديم به جون هم. اصلا يادم نمي ياد که چطوري لباسامون رو در آورديم. تنها چيزي که يادم مي ياد اينه که ديدم وسط پاهاشم و دارم ازش لب مي گيرم. کيرم مثل سنگ شده بود. با يک فشار کوچولو رفت همون جايي که بايد مي رفت و من هم داشتم لذت مي بردم. لذتي که مثل و مانندش رو تا اون لحظه هيچ وقت تجربه نکرده بوديم. صداي عمه داشت ديوونه ام ميکرد. باورم نمي شد که اين زني يه که من تموم زندگي ام رو باهاش بحث هاي فلسفي و عميق کردم درباره زندگي و حيات و انسانها و حتي جامعه. الان داشت اون زن زيبا در مقابلم ناله ميکرد. ناله که از سر لذت بود ، نشئه لذت اون رو وادار به ناله کرده بود. شروع کردم به تلمبه زدن. ديواره هاي کس اش بدجوري داشت به کيرم فشار مي اورد و اين باعث مي شد که کنترل ام بر خودم کمتر بشه و خلاصه داشتم به مرز انزال مي رسيدم ، بهش گفتم ، گفت سريع در بيار و بريز روي شکم ام. مواظب باش حتي يه قطره اش اون تو نريزه. من هم سريع در اوردم و همش رو ريختم روي بدنش. اصلا باورم نمي شد که من اين همه آب داشته باشم. سريع رفتم دستمال کاغذي آوردم و تميزش کردم و بعدش رفتم و بغل اش خوابيدم. توي آسمان ها بودم. اصلا باورم نمي شد که يه روزي بتونم چنين کاري بکنم. عمه هم کنارم خوابيده بود و هي بلند مي شد و از لبام بوسم مي کرد. ازم تشکر مي کرد. فکر ميکردم اين منم که بايد ازش تشکر کنم. يه جورايي ازش خجالت هم مي کشيدم.

بهم گفت که بالاخره کار خودم رو کردم. بهم گفت که حتي مي دونسته که اين منم که توي وبلاگش کامنت مي ذارم. و بهم گفت که خودش هم چقدر آرزوي اين لحظه رو داشته. نيم ساعت بعدش توي حموم بودم و خودم رو شستم و دراومدم و رفتم خانه. توي خانه همش داشتم به اين اتفاق فکر مي کردم. ميشه که من و عمه هر روز با همديگه سکس داشته باشيم.سه روز از اون روز گذشت و من به علت فشارهاي کاري نتونستم حتي يه تماس کوشولو باهاش بگيرم. تا اينکه خودش بهم زنگ زد و بهم گفت که کارم داره برم خونشون. من هم مثل گلوله رفتم خونشون. تنها بود. کنارم روي کاناپه نشست و سرش رو گذاشت روي سينه ام و شروع کرد به گريه کردن. تا اون لحظه گريه يک زن رو از نزديک نديده بودم. نمي دونستم بايد چه کار کنم. بهش گفتم عمه جان چي شده ؟ بهم گفت هيچي و فقط دلش برام تنگ شده و من هم که احساس کرده بودم کار بدي کردم سه روز بهش سر نزدم شروع کردم به دليل اوردن که چرا اين چند مدته نتونستم پيش اش بيام. گفت که مشکلي نداره ، برام شروع کرد به گلايه کردن از آقاي دکتر و اين که الان سه ماهه که باهاش سکس نداشته و اگر من هم نبودم ديگه ديوونه مي شده و تحمل اين شرايط خارج از توان تحمل اونه ، من هم که نمي دونستم بايد چکار کنم بغلش کردم و بهش دلداري دادم و بهش گفتم که من پيش اش تا هميشه هستم و حتي اگه بشه ازدواج هم نمي کنم تا بين مون فاصله نيفته. با خودم مي گفتم که اگه من هم الان يه چند تا دونه اشک بريزم بيشتر عاشقم مي شه و بيشتر به عشق من به خودش ايمان مي ياره ولي هر کار مي کردم نمي شد. صورت اش رو توي دستام گرفتم و لبام رو گذاشتم روي لباي داغش و تا مدتي مشغول بوسه گرفتن ازش بودم. دستم هم آروم آروم داشت مي لغزيد روي دامن اش. اون هم دست اش آروم آروم داشت مي رفت سمت معامله من. مي دونستم که يه سکس ديگه در راهه ، خيلي خوشحال بودم.

دامن اش رو کشيدم پايين و وقتي دامن اش داشت روي ران هاي سفت و نازش ليز ميخورد داشتم ديوونه مي شدم. شرت اش سياه بود و اون سياهي وسط يه عالمه سفيدي چنان هارموني شهواني اي رو توليد کرده بودن که اصلا نمي تونستم کار ديگه اي بکنم . شورت اش رو هم در اوردم ، به سرم زد که شروع کنم به کس ليسي ولي هر چه کار کردم نتونستم خودم رو قانع کنم به اين کار. چون مطمئن بودم که اصلا جاي تميزي نيست. نمي تونستم خودم رو کنترل کنم. شلوار و شورتم رو با هم کشيدم بيرون و رفتم لاي پاهاش. اصلا برام مهم نبود که بقيه جاهاش رو لخت کنم يا نه ، فقط مي خواستم بندازم توش و اين کار رو هم با ظرافت کردم و بعد شروع کردم به تلمبه زدن. به ازاي هر تلمبه اي که مي زدم احساس مي کردم ريشه هاي عشق عمه رو توي وجودم محکم تر ميکنم. خيلي روي خودم کار کردم. اين دفعه خيلي بيشتر از دفعه قبلي طول کشيد. صداي عمه ديگه در اومده بود. چنان مست از شهوت شده بود که نمي دونست چي مي گه ، فقط نفس نفس زنان بهم ميگفت : تو رو خدا بس نکن ، ادامه بده ، تو رو خدا ادامه بده. بکن. سريع تر. لباش رو گاز ميگرفت و اين جمله ها رو تکرار مي کرد ، ديگه نمي تونستم بيشتر از اين خودم رو کنترل کنم. يه مکث کوچولو کردم و کيرم رو درآوردم و ريختم روي لباسش. خيلي ناراحت شدم ولي بهم گفت ايرادي نداره. سريع پريد بغلم و شروع کرد به بوسيدنم. يه چند قطره از آبم هم ريخت روي کاناپه. ولي انگار اصلا مهم نبود. شروع کرديم به بوسيدن هم ، و اون برام از عشق مي گفت و اين که حتي مي شه عشق رو توي گناه آلوده ترين روابط هم تجربه کرد و اين عشق گناه آلوده چقدر براش لذت بخشه.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#123 | Posted: 12 Jul 2011 11:19
من و عمه جون خوشکلم

سلام دوستان عزیز داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واقعی هست و اگر جایش برای شما شک وشبهه به وجود امد در نظرات درج کنید تا جواب بدم بریم سر اصل مطلب من 17 سالم و در امتحانات خرداد قبول نشدم و ما در تهران زندگی میکونیم ما در استارا ویلا داریم که سه ماه تعطیلات میرویم انجا چون هوای خوبی داره من به خاطر امتحانات شهریور من 29 مرداد برگشتم تهران پدرم گفت که عمم را برگشتنی باخودت بیار استارا منم قبول کردم عمه من شوهرش سر تصادف فوت کرده عمه من 35 سالش است و تک زندگی میکن و او مشکل تنبلی رحم داره به خاطر همان بچه دار نمیشه من وقتی رسیدم تهران ساعت 9 شب بود و فاصله خانه ما با عمم یک کوچه است من زنگ زدم به خونه عمم گفتم عمه جون بیا خونه ما من شام ندارم یچیزی درست کن بخوریم فردا بعد امتحان ساعت پنج وشیش در بیایم استارا و قبول کرد وامد خانه یه چیزی درست کرد خوردیم وبعد من رفتم تو اتاق خودم سعی میکردم بخوابم که صبح امتحان دارم یک لحظ فکر عمم افتادم و فکر شیطانی بسرم زد وگفتم به بهانه اینکه عمم نترسه اونو شب دید بزنم عمم بعد 20 دقیقه حرکتی نکرد من احساس کردم خوابیده و به صورت دمر خوابیده و پای چپش را رو به شکمش جمع کرده و دامنش بالا رفته من از خوشحالی میخواستم بال درارم دستمو یواش یواش گذاشتم رو ساق پای عمم داشتم از ترس می موردم بعد دستم بردم بالا تر که عمم یهو برگشت من از ترس لبم سفید شده بودو رنگم پریده بود قلبم از ترس میکوبید عمم یه خنده کرد وبرگشت من سری رفتم سر جام یه ذره که حالم خوب شد فکر کردم که چرا عمم بمن خندید جرات به خرج دادم رفتم کنارش و پامو به پاش زدم هیچی نگفت دستم رو از پشت زدم به پستوناش سفت بود یه ذره فشار دادم یه اه از اون اه های شهوتی زد فهمیدم که عمم بدش نمیاد خودمو از پشت بهش چسبوندم و دستم را یواش یواش بردم به طرف کش کمی بازی کردم و برگشت وسری یه لب ازم گرفت دستمو از روشلوارش برداشتم وبردم توی شرتش همان طور که لب میگرفتیم بادستم کسش میمالیدم و او هم کیر منو گرفته بود و بازی میکرد لبمو ول کرد واز روی شدت شهوت سری پرید روی کیرم وساک میزد واقعن حرفه بود دستم را انداختم رو موهاش ومیکشیدم بالا داشت اب میا مد که سری کیرمو از دهنش در اوردم و لباسامو در اوردم ولباسای اونم دراوردم وقتی شرتش رادر اوردم یه کس بی مو وشفت که از شدت شهوت این دست انداز برامده امده بود بیرون پریدم رو کسش انقدر خوردم که ناله هایش به جیغ تپدیل شد دستش را گذازش رو سرم و به بیرون فشارمیداد که بایک لرزش خفیف ساکت شد تو همون بیحالیش کیرمرا گذاشتم لبه لبش وشرو کرد به ساک زدن کمی که خیس شود از اب کسش برداشتم ومالیدم به کسش وکیرم را دوباره دادم دهنش سری در اوردم وبیک تقه محکم تا ته رفت تو و یه اه کرد وشروع کردم به به تلم به زدن احساس کردم ابم میاد در اوردم بصورت دمر خواباندمش ویک بالش زیر شکمش گذاشتم و پریدم وازلین را اوردم و به کیرم زدم وکمی به کونش زدم که برگشت گفت نه از اونجا نه گفتم برگرد تو کاری نداشته. باش دیدم چشاش قرمز شد وبغض کرد رو پاش نشستم و اروم اروم کردم تو کنش یواش یواش ناله میکرد ومیگفت بسه سرش بردم تو یه اییییییییییییییییی کرد وگف ترو به خدا ول کن منم ولکن نبودم که دستش رو گذاشت رو شکمم به بیرون فشارمیاورد دستشرا گرفتم روش خوابیدم توند توند تلمبه زدن و احساس کردم ابم میاد و تمام ابم را که اندوخته چهار ماه بود ریختم توکونش وبلند شدم رفتم دست شوی وخودم رو شستم وقتی خواستم برم سر جام دیدم گرفته خوابیده و هروقت خواستم برم پیشش به یه بهونه ای در رفته.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#124 | Posted: 12 Jul 2011 16:40
خواهر


اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشود
من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهين است يک دختر12ساله هم داره بنام الناز اين خواهره بنده يک زن چادري هست که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد .يک روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيتم کرد که اينکارا خوب نيست و.....تابستان گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت .ضمنا اينو هم بگم که در آپاتمان کناري خواهرم يک زن مينسال حدود45سال که اسمش منيژه بود و شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده با پسرش به نا م شهرام که24داشت( که خوشتيپ وخوشگل بود) زندگي ميکرد که با توجه به رفت و امد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم.منو شهرام انقدر صميمي بوديم که از همه چيزه زندگي هم خبر داشتيم بعد يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شوژل ميزنه و يک مانتوي سفيد اندامي که کاملا چسب بدنش بود و انداموشوميزد بيرون ؛ پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي گفت زير چادر معلوم نميشه بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يکمي کسالت داره و پسرش هم نيست من ميرم يک سري ازش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد و گفت نه منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام ورفت حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کانادااست سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد؛ هم منو ديد بد جوري هول کرد؛ گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا واگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم گفت: که شهرام نيست و رفته خونه عموش و تا فردا نمياد الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم بعد که خواهرم اومد که جواب تلفن رو بده وقتي رويه مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلوم با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود حالا چراهيچ لباسي زيره مانتو برش نيست؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت و من بدجوري به اون شک کردم با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه هم جنس بازي ميکنن اما باز گفتم نه اون اصلا اهل اين حرفا نيست.
بعد از حدوا 25 دقيقه يکي در اپارتمانو زد من رفتم درو باز کردم ديدم خواهرمه؛ وقتي ميخواست بياد تو چنان بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم که يک لحظه سرم گيج رفت بعد گفت من ميرم دوش بگيرم بعد از حمام اومد الناز گفت بايد برام ديکته بگي منم از فرصت استفاده کردم و بهانه دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثف است وقتي بو کردم ديدم بو مني ميده و قسمت جلوي لباس خيس است وقتي دست زدم درست معلوم بود که با ابه مني خيس شده چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده.
بلا فاصله بيرون امدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام.رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم ديدم شهرام تلفن رو برداشت ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود ازاون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم وياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدن خوش اندام ودست و پاش گوشتي باشه وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود.
وقتي به خونه خواهرم برگشتم اينبار يه جوره ديگه نگاش کردم واي عجب بدني داشت مثل هلو؛هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود وقتي نگاه به کونش کرد م يک لحظه کيرم بلند شد عجب کوني داشت شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم ! روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من کسي خونمون نيست مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد و منم سريع رفتم خونشون بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت من گفتم بريم تو سايت سکسي؛ شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ کفتم آره بد جوري گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو؛ جات خيلي خالي بود عجب حالي کردم منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش پولش هرچي بشه ميدم شهرام گفت نه خره کس نيست شوهر داره جز منم به کسي نميده گفتم چه جوري دوست شدي گفت دوست مامانمه؛ گفتم مامانت خبر داره گفت: به کسي چيزي نگي مامانم برام جورش کرد گفت : وقتي به مامانم گفتم عجب دوستي داري اولش دعوام کرد گفت اون شوهر داره بعد يک مدت ازم قول گرفت اگه دوستيموبا سوگل ( سوگل دوست دختره شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميامد ) بهم بزنم منم سعي ميکنم اونو با تو هم دوست کنم شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه انو براي من جورش کنه همين طوري که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شديم و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن ( ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه ) شهرام گفت : هر کسي يه جور حال ميکنه بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني ؟ خنديد و گفت : آره حال ميکنم ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم بعد خنديدم گفتم راست ميگي ؟ گفت آره اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار گفتم آره سراغ دارم گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره ولي خواهره خبر نداره تو هم ميشناسي شهرام گفت جدي ؟ اون کيه ؟ گفتم من هميجوري که نگام ميکردگفتم : البته فقط تو شهرام - گفت شوخي ميکني ؟ با جديت گفتم نه گفت يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي ؟گفتم : نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش و من خونه بودم منم خنديديم و گفتم پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد منم پشت پرده ديد ميزنم شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده منتظرتم چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن اول همديگرو لخت کردن بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد از اخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم بعد از اون خواهرم بدونه اينکه آب مني رو از رو سينش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#125 | Posted: 12 Jul 2011 16:53
سانیا


من سعيد 26 ساله از تهران هستم ميخواستم جريان سكس خودم با خواهرم رو براي شما تعريف كنم.
ماجراي ما از اونجا شروع شد كه يه روز من تو اتاق خودم مشغول ديدن فيلم سكسي بودم كه فراموش كرده بودم در اتاقم رو قفل كنم به خاطر همين يهو در حال نگاه كردن فيلم خواهرم سانيا كه 23 سالشه اومد تو البته فيلم رو ديد به خاطر همين سريع از اتاق بيرون رفت!
حدود 2 روز بعد من رفته بودم بيرون از خونه و مامانم و بابام هم رفته بودند بيرون و خواهرم تنها خودش تو خونه بود. من حدود 1 ساعت اومدم خونه . خونه ساكت ساكت بود من هم به خيالم كه خواهرم رفته با مامانم و بابام رفتم اول تو آشپزخونه يه سيگاري رو دود كردم و رفتم بالا طبقه 2 خونمون و ديدم داره يه صدا هايي از تو اتاق من بيرون مياد و من هم آروم رفتم از پشت در گوش دادم كه صداي آه آه فيلم سكسي مياد من با خودم ميگفتم يعني سانيا داره نگاه ميكنه!!!
يهو رفتم تو اتاق ديدم سانيا داره دستش رو تو كسش ميكنه به محض كه منو ديد دستش رو بيرون اورد و سريع از اتاق بيرون رفت من هم كه واقعا تعجب كرده بودم در اتاق رو بستم و فيلم سكس رو تماشا كردم بعد از حدود 30 دقيقه ديدم دارن در اتاقم رو ميزنند.
در رو باز كردم ديدم سانياست داشت گريه ميكرد ميگفت منو ببخش معذرت ميخوام!
من هم كه كيرم شق شده بود گفتم بابا بي خيال مگه چيه بيا تو بردمش تو اتاق فيلم رو روشن كردم سانيا يه لحظه تعجب كرد و بعد از چند دقيقه عادي شد و به ديدن فيلم مشغول شد به طوري فيلم رو ميديد كه انگار خيلي ازش خوشش اومده بود.
سانيا يواش يواش داشت با خودش بازي ميكرد من هم كه كيرم حسابي ايستاده بود اندام سانيا رو تماشا ميكردم و لذت ميبردم.
چه اندامي داشت واقعا كه بي نظير بود يه لحظه تو سرم زد بهش بگم بيا با هم سكس داشته باشيم ولي يهو به خودم گفتم عجب خريم خواهر با برادر مگه شده خلاصه حسابي كف بودم تو عالم خودم بودم كه احساس كردم يه نفر داره كيرم رو
ميگيره يهو چشمام رو باز كردم ديدم سانياست كه لخت كرده و داره كيرم رو ميگيره من هم كه حسابي كف بودم دست خودم نبود يهو بلند شدم و لخت كردم و رفتم كس سانيا رو خوردم خيلي بهش حال ميداد معلوم بود اونقدر كه آه آخش در اومده بود كه گفت بسه يهو برگشت و شروع كرد به خوردن كيرم واي كه چه جوري كيرم رو ميخورد اونقدر با احساس كه انگار داشت آبنبات چوبي ميخورد تمام كيرم رو ليس ميزد من هم خيلي خوشم اومده بود واقعا بي نظير بود بعد از اينكه حسابي كيرم رو خورد كيرم رو چرب كردم خواستم از عقب بكنم كه از من خواست براي اولين باره پس آروم من هم به آرومي كيرم رو كردم تو ولي يه لحظه خيلي دلم براش سوخت چون خيلي درد ميكشيد ميخواستم بيرون بيارم كه نذاشت چون ميدونست خيلي كفم
خلاصه طاقت اورد و كيرم رو تا آخر كردم تو كونش يواش يواش شروع كردم به تكون خوردن سرعتم رو زيادتر كردم خيلي به من حال ميداد
ديگه خلاصه من كم كم داشت آبم ميومد به خاطر همين يه بار ديگه كسش رو خوردم
و بعد از 2 دقيقه آبش اومد ديگه حال نداشت من هم همينطور خيلي خسته شده بوديم به خاطر همين از عقب كردم و آبم رو هم ريختم تو كونش خلاصه اون شب حال داد الان حدود 6 ماهه كه ما ارتباطمون رو قطع كرديم چون خواهرم شوهر كرده ولي اينطور كه معلومه از اين به بعد هم ارتباط خواهيم داشت ولي تا حالا كه موقعيتش پيش نيومده

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#126 | Posted: 14 Jul 2011 06:35
سکس با خواهرم تو حموم

سلام
من داود هستم و 18 سالمه یه خواهر هم دارم اونم 20 سالشه ما تو یه خونه ی 150 متری که دو تا خواب داره زندگی می کنیم که یکیش ماله منو خواهرمه.
اینم بگم که تا حالا با کسی سکس نداشتم و این اولین بار بود.
خلاصه یه شب داشتم تو سایت های سکسی قدم می زدم حواسمم به دور برم بود که کسی نیاد ولی چون می دونستم خواهرم خوابش سنگینه و از پیک نیک کوه برگشته بیدار نمیشه .دستم تو شرتم بود و داشتم میگشتم که دیدم خواهرمه بهم میگه :منفی بیا بگیر بخوام اینقدر هم کلیک نکن منم تعجب کردم و هول شدم زود گفتم چرا وقتی دارم دارم با یکی چت می کنم نگا می کنی؟! گفت چت ؟! و خندید و گفت بیا بگیر بخواب نترس.منم گفتم باشه تا حالا نشده بود که وقتی با کسی (دختر )میبینه لوم بده منم آروم شدم کامپیوتر و خاموش کردم و گرفتم خوابیدم)صبح بیدار شدیم و بروم نیاوردم اونم همینطور.
رفت داشنگاه منم رفتم مدرسه برگشتیم مامانمم و بابام رفته بود خونه خالم که مراسم عروسی پسر خالم رو ردیف کنن و ما هم قرار بود بریم.
خواهرم بهم گفت که دیشب چی بو می دیدی گفتم : گفتم که گفت شلوغ بعد رفت تو اتاقش منم رفتم حاظر شم برم که دیدم از تو حموم صدام میکنه می گه شامپو بیار تموم شده.منم بردم شامپو رو دادم به جای اینکه از بغل در بگیره در و کامل باز کرد و یه سوتین و شرتش تنش بود و شامپو رو گرفت .وقتی دید من گرفته شدم گفت بیا اینم طبیعی بعدا عقده ای میشی می مونی رو دستم. بیا تو بهت یاد بدم.
من بی معطلی رفتم تو ناکس خیل یحرفه ای بود اول گفت بزار لباسات رو در بیارم خیس نشه .لباسم رو آروم آروم در میاورد و دس به سینهام میکشید منم الان دیگه فقط شورتم تنم بود گفتم دیگه بسه الانن نوبت منه من موهاش رو خوردمو آرم از گردش شروع به پایین رفتن کردمو رسیدم به سینه هاش سوتینشم باز کردم و کیرم که شاخ شده بود از رو شرتم معلوم بود گفت قربونش برم چه سیخی شده گفتم قابلت رو نداره گفت دیگه بسه زود تموم کن بریم من درجا سرتش و زدم پایین و شروع کردم به خوردن چوچولش و کسش چه حالی می کردمو و میکرد بعد دیدم داره با کیرم بازی می کنه گفتم دوسش داری در بیار با چه حالی درش میاورد بعد بهم گفت بلدی ؟ گفتم کم گفت باشه کمکت می کنم.یه تف کردمرو کیرم مو اونم خوابوندم کف وان که یکم توش آب بود خوابیدم روش تا خواستم بکنم تو کسش گفت صب کن صب کن گفتم چیه گفت می خوایی خواهرت رو بیچاره کنی گفتم چرا و (دیگه نمی گم)گفتم باشه پس از پشت می کنم .پاشا داد بالا و منم که به زور تو وان جا شده بودم آروم گذاشتم لا پاش یکم حالش دادنم بعد کیرم که خیس شد آروم کردن تو کونش چه حالی میداد من که یه بار ارضا شده بودم دوباره آبم اومد ریختم تو کونش اونم آخ وآ<خ می کرد یکم خسته شدم و لی ادامه دادم تا اونم حال کنه پدر سوخته کونش از جنیفر بهتر بود دوباره کردم تو کنش هی تلمبه میزدم اونم مثله فیلم ها چه صداهایی در میاورد حال م یکردم می دونستمم اونم داره حال میکنه گفت بیا 69 شیم گفتم اینجا نمیشه بریم اتاق بعدض با کلی حال اون من وشست منم اون و می شستم (شستن از کردم بهتر بود)رفتیم اتاق 69 شدیم ماله همدیگه رو خوردیم و منم یکم کردمش کونش خیلی باز شده بود که گفت کیرت کوچیکه خجالت و خواهر برادری یادش رفته بود کلا گفت برو از یخچال خیار بیار رفامم اوردم و گذاشتم دهنش یه گاز کوچیک زد برداشت کرد تو کونش به منم گفت تو هم بکن ماله من جا نبود ولی لا پاش گذاشتم و هی خودش و رو به من می مالید منم خسته شده بودم گفتم بسه آبجی بقیش واسه بعد اونم که فک کنم ارضا شده بود راضی شد و دوتایی بازم رفتیم حموم و هم دیگه رو شستیم و رفیتم عروسی اونجا هم با هم یه رقص سکسی و کردیم و با بقیه دخترا ها هم یه حالی کردیم و برگشیتیم بعد از اون وقتی تنهاییم فقط با هم یمیر ریم حموم با هم حال می کنیم . بهم گفته یه بار شاید به یکی از دوستاش زنگ بزنه ااونم باید تا از جلو بکنشم که اپن شده .
حالا اگه فحش ندید و دوست خواهرمم بیاد خاطره اونم براتون می نویسم
     
#127 | Posted: 15 Jul 2011 13:11
رابطه من و پسرم

با سلام . من سحر هستم والان 45 سالمه و بعد از فوت شوهرم با پسرم مهران نزدیک به 5 سال هست بعد از دیپلم گرفتنش برای زندگی و برای ادامه تحصیل به سوئد اومدیم .
من بعد از فوت شوهرم هیچ وقت با کسی سکس نکردم و موقعی که به سوئد اومدم و کسی رو به غیر از مهران نداشتم وخیلی مشکلات زنانه ای که داشتم روز به روز بیشتر میشد . همون ماهای اول بود که در استکهلم بودیم من با لب تاب مهران رفتم اینترنت و همون آن در هیستوری هاش
دیدم که مهران به سایت سکسی میره و همین طور یه داستان سکس مامان و پسر رو خوندم و همون موقع باسه ارضا شدم به مهران فکر کردم و گفتم کسی رو که ندارم و نیاز به ارضا شدن دارم .
و این جرقه ای بود تو ذهنم که با مهران که الان حتما این مطالب رو میخونه به من نظری هم داشته باشه و فردای اون روز یه لباسی پوشیدم که مهران رو وسوسه کنه و دیدم که خیلی موقع ها مهران پاهای من رو نگاه می کنه و من فهمیدم که میتونم با مهران سکس کنم با اینکه پسرم
بود ولی من دوست داشتم یه بار هم شده تجربه کنم . باسه همین شب که شد رفتم یه شورت و کورست پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم و دیدم مهران من رو صدا میزنه و من علکی باسه اینکه بگم خوابم جواب ندادم ودیدم اومد تو اتاق و دیگه نفهمیدم عکس العملش از پوشش من چی بوده و گفت مامان خوابی و اومد
کنارم رو تخت نشست و دستش رو به کمرم زد و نوازش کرد و برگشتم و بهش گفتم چی شده مهران . پسرم با اینکه جا خورده بود گفت مامان چی شده امشب اینطوری لباس پوشیدی . ومنم صورتم رو بهش نزدیک تر کردم و گفتم
کارت رو بگو عزیزم . و اونم یه نگاهی بهم کرد و بیشتر بهم نزدیک تر شد و دستش رو رون پام گذاشت منم دیدم میخواد باهام سکس کنه گفتم من دارز میکشم و هر کاری که می خوای بکن . مهران هم سریع لباسشو در اوورد و شورت و کورستمو در اوورد . داشتم بعداز 5 سال با پسرم
سکس رو شورع میکردم و مهران من رو تخت انداخت و از گردنم بوسه میگرفته و از لبام ماچ و آلت خودش رو رو سینه هام انداخت و منم انقدر دوست داشتم که فقط میخواست جیغ بکشم و مهران رفت از ساق پام و رون و کونم ور بره و من که دیگه از دستش وسوسه شده بودم دستم رو تو آلت خودم کرد و مهران سریع اومد کرد منو و
مثه اون موقع ها که با شوهرم سکس داشتم و یاد اون روزا افتادم و من فقط میخواست سریعتر ارضا شم و پسرم دیگه تا جایی که تونست منو کرد و تا جایی که دیگه تحمل نداشتم و آه و ناله میکردم تا بالاخره با آخرین کار مهران دردی گرفتم و با جیغی که شدیم مهران آبش اومد و ریخت رو سینه هام
وبالاخره بعد از 5 سال ارضا شدم و سریع اومدم از مهران لب گرفتم و بهش گفتم دوست دارم و من و مهران تا 4 صبح با هم سکس کردیم واقعا که حالم از این رو به اون رو شد .
این موضوع رو باسه مدیر این وبلاگ فرستادم امیدوارم باستون به زودی بزاره .
من و مهران دیگه هر موقع بخوایم پیش هم میخوابیم و باهم سکس داریم مثه زن و شوهر ولی این اوخر کمتر شده ولی از اون موقع به بعد رابطه من و پسرم خیلی راحت تر شده بود و غیر از مامان و پسر مثه دو تا دوست بودیم .
     
#128 | Posted: 16 Jul 2011 15:36
رازنگاه 2
رنگ از چهره پدرم پرید اما خیلی زود بر خود مسلط شده گفت خب آره تو دختر منی من دوستت دارم -پدر !من تو چشات خوندم که چه احساسی نسبت به من داری . یه جور مخصوصی به من نگاه می کردی . انگاری داشتی با معشوقه ات حال می کردی . فوری نگاهم را به چشمان پدر دو خته و فکرش را خواندم ...خدایا دختر من عجب احساس قویی داره . شاید درد های روزگار اونو این جوری بار آورده . خدایا آبروم رفت . -پدر خجالت نکش . من درکت می کنم . کسی که یک عمر دنبال زن مردم باشه ابایی نداره که هوس دختر خودشم بکنه .ا ین را گفته و دوباره چشمانم را روبروی چشمانش قرار داده و با التماس به او نگاه می کردم .می خواستم به او بگویم که آزادی که هر کاری که می خواهی بکنی من مثل یک آهو تسلیم پدر شیرم هستم . حدود یک دقیقه در همان حالت ماندیم .نگاه پدر با من سخن می گفت . دخترم تو چشات هوس موج می زنه حالا دیگه نمی ترسم بیام طرفت داری به من میگی که حاضری تو بغلم لخت شی حاضری زیر کیر من بخوابی و حال کنی و حال بدی . من دیگه تسلیم شده بودم . لباشو رو لبای من قرار داد هر لحظه بیشتر از لحظه قبل فکر می کردم که کوسم داره ورم می کنه . صورتم گل انداخته بود . پدر دستشو از لای بلوزم به سینه هام رسوند . سوتین و سینه رو با هم چنگ می گرفت . بی طاقت شده بودم . یه چیزی یادم اومد . -بابا اگه منو دوست داری و می خوای ادامه بدی باید یه قولی بدی -چیه دخترم ؟/؟هر کاری بخوای برات انجام میدم . همه دارو ندارمو هرچی رو که از مادرت گرفتم به نامت می کنم .ا گه به تو ندم به کی بدم ؟/؟-پدر !من تو رو به خاطر پول و سرمایه نمی خوام . فقط دو ست ندارم همون کاری رو که با زنای دیگه می کنی با من هم بکنی . حساب مامان جداست . اون زنته و جزیی از وجو دماست اگه ادامه بدی به خلافکاریات رابطه ما هر جوری باشه به هم می خوره حتی من بی خیال با همین و ضعیت با همین شورت و تاپ خودم میرم بیرون .زده به سرم -قول میدم . قول میدم همین فردا برم جلوش زانو بزنم جلوی مامانت زانو بزنم و ازش بخوام منو ببخشه . -می دونم قولت قوله ولی از بس از این قولا دادی ممکن نیست حرفتو قبول کنه ولی من همرات میام و بهش تضمین میدم ولی چرا امشب نریم -آخه امشب فرهاد و فر شاد هم خونه نمیان . خونه مامان بزرگشونن . پیش مامانشون . خودت که خوب می دونی این جور مواقع مادرشونو تنها نمی ذارن و از اون حمایت می کنن ...دوزاریم افتاد می خواست شب تا صبح منو تو بغل خودش داشته باشه .-پدر !می دونم که قولت قوله این دفعه اگه دست از پا خطاکنی خودم حسابتو می رسم . حالا من شده بودم یک آهوی شیر و اونم شده بود یک شیری مثل آهو . ربدو شامبر شودر آورد و منم تاپمو از تن خارج کردم . دستشو از زیر سوتین به سینه هام رسوند .حریص و وحشی شده بود . از بس عجله داشت دیگه سگک کرست منو باز نکرد واز همون بالا ی سر درش آورد -بابا چیکار می کنی ؟/؟تا فردا صبح وقت داریم . ا ین رشتی بازیها چیه ؟/؟لباشو روی سینه ام قرار داد . چقدر با هوس می خورد !خون و شهوت توی تمام تنم به خصوص قسمت کوس و سینه هام به جریان افتاده بود .-دخترم دخترم !چه بدن قشنگ و توپی داری چه طور دلش اومد از تو دل بکنه ؟/؟حتما حکمتی بوده قسمت من بوده که نصیب من بشی . خیلی سختی کشیدی . عزیزم چه طوری این تن و بدن تکو یه ساله هنوز ازش استفاده نکردی؟/؟خودم ازش استفاده می کنم .-آره بابا . پدر قشنگم مال خودته هر کاری دو ست داری باهاش بکن . حرفای قشنگتو دو ست دارم . -کیر منو چی ؟/؟اونو که هنوز ندیدم .ا لان بهت نشون می دم دخترم -کلفت دوست داری یا قلمی ؟/؟دراز یا کوتاه ؟/؟-یه چیزی می خوام که منو حال بیاره . فقط مال من باشه و یا مال مامان جونم . شورتشو پایین کشیدم . یواش یواش کیرش مثل یه ماری که سرشو ازلونه بیرون میاره اومد بیرون . وایییییی عجب کییییری از همون کله کلفت بود تا بیضه ها . فکر نمی کردم این طور باشه . دلم به تاپ و توپ افتاد . وقتی که شورت از بیضه پایین تر اومده بود کیرش مثل تیری که از کمان در رفته باشه از بالا تنه محکم به قسمت زیر شکمش خورد و صدای عجیبی کرد واوووووفففففف این کییییییرررررر باید بره تو کوسسسسس من ؟جووووون چه حالی داره !اگه یه خورده هم دردم بیا دعادت می کنم . شوهر بی عرضه ام عرضه گشاد کردن منو نداشت . کیرشم زیاد به دردی نبود . با این حال و روزش فکر کنم چند وقت دیگه هم راضی می شد که منو به خاطر اعتیادش بفروشه و اگه جلو اون به بقیه هم کوس می دادم خیالش نباشه . رگهای کیر کلفت بابا متورم شده بودند . درازیش حداقل بیست سانتیمتر بود . قطر و ضخامتش حرف نداشت . ا دکلن ملایم مردونه ای که زده بود هوس منو بیشتر می کرد . میخواستم کیر بابایی رو بذارم تو دهنم و براش ساک بزنم که پدر نذاشت و گفت حالا نه دخترم . این آرزومه که برام ساک بزنی ولی حالا نه . دخترم خیلی وقته که ریاضت کشیده و من خود خواه باشم ؟/؟شورتمو از پام در آورد و من و اون دیگه لخت لخت بودیم . منو بغل کرد و برد طرف تختخوابی که مخصوص اون و مامان بود . حالا می خواست دخترشو روی اون بکنه . -بابا نکن کمرت درد می گیره .-چیه فکر کردی بابات پیر شده ؟/؟-منو انداخت روی تخت و پاهامو به دو طرف دراز کرد . خودمو در اختیارش قرار داده بودم که هر کاری می خواد باهام بکنه .ا ز با او بودن احساس امنیت می کردم . مثل بچگیهام . احساس خوبی بود. ا ون موقع بابا و خنده هاش و نوازشها و نفسهای گرمشو دو ست داشتم و حالا هم همه اون چیزا حتی حرارت کیر و هوسشو. زبو نشو کشید روی کوسم .-آههههههه باباااااااااباززززززم توووداری به دادم می رسی .-عزیزم فرشته کوچولوی بابا قربون خنده های نازت بشه بابا هرچی می خوای حال کن .اگه بخوای تا صبح هم این کوس تنگ و کو چولو ونقلی اتو می خورم . حال کن دخترم من بمیرم و سختی تو رو نبینم .-بابا خدانکنه من پیشمرگت بشم . تو اگه بمیری کی سر حالم کنه ؟/؟من فقط کیر تو رو می خوام نمی خوام هیشکی دیگه به من حال بده.-عزیزم من فدای کوست میشم این حرفارو که می زنی مسئولیت منو زیاد می کنی .-بابا جوووون همین طوری ادامه بده .دخترت غلام کیرته . کنیزته . بابا من هوس دارم هوس دارم لیس بزن لیس بزن . یکساله که تحمل می کنم . تازه هیچوقت تو عمرم این جوری نشده بودم . بابا جون تو معرکه ای بی نظیری . بخوررررشششش ..اوخ جووووون حالا دارم سوپ می خورم بعدشم چلو کباب . فرزاد گفت این داماد ما رضا همه طرفه بی بخار بوده ولی من اشتباه اونو تکرار نمی کنم . نمیذارم تن به این قشنگی و کوس و کون به این نابی و سینه های به این درشتی اسراف شه . خودم بهت می رسم . خودم گل خوشگل خودمو آب میدم . خودم باغبونت میشم . مثل بچگیهات عشق من ...داشتم خیلی حال می کردم . صدای اوف اوف و نفس زدنهای من بابا رو دست به کار تر کرده بود . لذت می برد از این که به داد دخترش رسیده و منم لذت می بردم از این که چنین بابای کیر کلفتی دارم که می دونه چه طوری هوای دخترشو داشته باشه . هر دستش رو یکی از سینه های من بود و کوس منم در حال خورده شدن . برای یک لحظه تمام بدنم دچار لرزش شدید و لذت بخشی شده و آرامش خاصی پیدا کردم . حرکت آب داغی را در زیر سینه ها و محوطه شکم احساس می کردم که قسمتی از آن از کوسم زد بیرون . بابا جون این دیگه چی بود تا به حال همچه حالتی بهم دست نداده بود . پدر قشنگم زود کیرتو بذار تو . من کیییییرررر می خوام . بددده بابا نازززززنکن .-قربون دخترم میرم . جون بابایی رو بخواه پدر فدات شه فدای اون چشای بادومی زاغت شه .-باباباباااااااااامنو بکن بابااااکیییررر بده داررررم می میرم . سر کیرش را به کوس تنگم چسباند خیلی کلفت بود اگه یه کوس دیگه هم بغل کوس من می ذاشتن فکر کنم بازم به زور می رفت تو . بابا جونم صبرش زیاد بود نمی خواست دخترش درد بکشه . ولی من تحملم کم بود .-بابا جونم عیبی نداره من تحمل می کنم . تحمل درد از کیر کلفتو دارم ولی تحمل درد بی کیری رو دیگه ندارم . اشک در چشای پدرم حلقه زده بود . من بمیرم واسه دختر یکی یدونه ام . چقدر سختی کشیدی من کوربودم و ندیدم ..-پدر حالا این قدر خودتو ناراحت نکن فقط کیرتو بده . تازه از بس خیس کرده بودم کیر خیلی آروم راهشو پیدا کرده و داخل کوسم پیشروی می کردهم دردم میومد و هم فوق العاده لذت می بردم -فرشته قشنگم معلوم بود کوسسسست تنگه ولی فکر نمی کردم تا این حد . عزیزم کیر اون تو قفل شده راه فرار نداره .-بابا جونم تا اونجایی که می تونی بفرستش تو . بذار حال کنیم .-فرشته جون نمی دونم چرا تحملم روی تو یکی این قدر کم شده . با همه ترشحاتی که داشتم بازم حرکت کیر بابا توی کوس تنگ من یه اصطکاک خاصی داشت .-پدر جون بریز آبتو من یدفعه سبک شدم .-نه خطر ناکه عزیزم .-کمرش را گرفته و کیر کلفت و کس کیپ من هم به کمک من آمده و -آههههههه فرشته چیکار کردی ؟/؟خیلی دیگه دارم کیففففف می کنم نمی تونم آییییییی داغ شد داغ شدم ولم کن فرشته خطرناکه -بابا نترس بریز داخل من از دست اون دیوونه که بی بخار هم بود قرص می خوردم که یه وقتی حامله نشم فقط امروز نخوردم که بازم ادامه میدم بابا بریز من آب میخوام . تشنه کیر و آب کیرتم . همون مدل آبی که باهاش منو توی کوس مامان کاشتی . دوستت دارم بابا . عاشقتم .پدر دیگه مقاومت نمی کرد که هیچ خودشم به من چسبوند و تا می تونست خالی کرد ریخت و ریخت و ریخت . من که از رضا خیری ندیده بودم . ولی بابا خیلی دیگه از خودش مایه و مایع گذاشت . به نفس نفس افتاده بود . اما خسته نشده بود . میدونستم اگه تا صبح هم منو بکنه خسته نمیشه . روم دراز کشید خودشو سبک کرده بود . به چشاش نگاه کردم قبل از این که بسته بشه . داشت به خودش می گفت فرزاد عجب چیزی درست کردی حقا که این کوس بچه همین کیره . هزار تا زن و دختر گاییدم هیچکدومشون فرشته نشدند . همه جاش بیسته ..همین دیگه برام بسه ..از این که پدر راجع به من چنین احساسی داره احساس غرور می کردم آخه بابا خیلی مشکل پسند بود . چند تا از دوست دختراشو یا زنایی رو که با اونا رابطه داشت دیده بودم خیلی خوشگل و خوش بدن بودن . ولی راستش حسودیم شد و لجم گرفت دوست داشتم بابا فقط مال من باشه . مثل همون موقع که بچه بودم و دوست داشتم که فقط منو دوست داشته باشه . خب از این به بعد باید دید چیکار می کنه .-عزیزم پشت کن می خوام کون قشنگتم ببینم و باهاش حال کنم ...آخ که چقدر دوست داشتم تو چشای بابازل بزنم و یه لحظه پس از این که به کونم خیره شده احساسشو درک کنم . البته از حال و روزش میشد همه چی رو فهمید .180درجه منو برگردوند . وسط بدنمو از زیر گرفت و منو خم کرد .-بابا جون من که تسلیمتم چرا خودتو خسته می کنی ؟/؟-نمیدونی این جوری چه حالی میده ؟/؟!من دیگه پشت به اون بودم و صورتشو نمی دیدم . -پدر جون منو ببخش که کونم به طرف شما قمبل شده -قربون اون قمبلت بره بابا که اندازه یه دنیا مستی داره به من حال میده ...منو مث یه خمیر بازی به هر شکل که می خواست در می آورد . در وضعیتی قرار گرفتم که سرم به طرف پایین وصورتم به پهلو چسبیده به تشک تخت بود واز طرف دیگه دو تا پاهام ستون شده و کف پاهام هم محکم به تشک چسبیده بود . بابا فرزاد سرشو گذاشته بود لای کونم و مثل آدمای تازه کوس و کون دیده لای کونم می چرخوند و با دو تا دستاش قاچای کونمو به پهلوها باز می کرد و با لیسیدن و میک زدن هم قلقلکم می داد و هم یه دنیا حال می داد .-اوخ جووووون بابا عاشق کون یکی یه دونه دختر یکی یه دونشه -بابایی تو عاشق کجام که نیستی ؟/؟!-خب آدم اگه یه چیز خوشگل و نابو ببینه باید بگه .مگه نه ؟/؟من که دروغ نمیگم تازه یکی از صد تا رو هم نمی تونم بگم .-بابا جون یه لحظه خم کن بیا جلو من چشای خوشگلتو ببینم ...خودشو نزدیک من کرد و من و اون تو چشای هم زل زدیم . راست می گفت از خوشی و هوس و لذت زیاد داشت دیوونه می شد . مثل یک شوهر حسود شده بود . داشت این کلماتو با خودش هجی می کرد که عمرا اگه بذارم که تو شوهر کنی . تا موقعی که زنده ام از هر نظر تامینت می کنم . هر وقت هم مردم دیگه آزادی . هر چند اگه روحمم تو رو با یکی دیگه ببینه عذاب می کشه . دوباره به حالت سابق بر گشت و کونمو قبضه کرد . چهار تا انگشت دست راستشو به کوس خیسم فشار می داد و میذاشت داخل و در می آورد و با انگشت شستش روی سوراخ کونمو می مالید. می خواست بفرسته داخل . کونم آکبند بود وهنوز افتتاح نشده بود . -فرشته جون مثل این که هنوز پلمبش باز نشده کار خیلی سختی دارم -در اختیارته پدر خوشگل من . من واسه پدر نازم هر دردی رو تحمل می کنم .-عزیزم طناز بابا چی می خوای این همه ناله می کنی ؟/؟-من کییییرتو می خوام پدر جون اون دفعه سیر نشدم .تا رفتم یه حال باهاش بکنم آبشو ریختی توش و بعدشم زیاد منو نگاییدی .تنمو دست بزن ببین چقدر واسه تو تب داره ؟/؟دخترت گرسنه هس . هنوز این اسیر تو سیر و سیراب نشده .-نه دیگه . ادامه نده جواهر من دنیای من همه چیز من ..هستی بابا دیگه از این حرفا نزن من دلم میره پدرت بمیره و گشنگی تو رو نبینه .-خوبه بابایی تو دیگه دل منو نبر کیرتو بذار داخل کوسم . یه مانوری دو رو بر کوس آتیش گرفته من داد و دست از سر کون من بر داشت و کیرشو وارد کوسم کرد . واییییییی چه حالی می داد !چه لذتی داشت !بابا سه سرعته کار می کرد . هر سرعتی حال مخصوص خودشو داشت . کند و تند و متو سط.با هر حرکتی که منو می گایید منتظر حالت و حرکت بعدیش بودم . همه مدلشو دوست داشتم . بیخود نبود که زنا کشته و مرده اش بودن . ولی بابا حالا فقط مال من بود . دیگه هم اجازه نداشت غیر من کس دیگه ای رو جز مامان بکنه البته مامانو هم با اکراه می گایید . مامان باهام خیلی صمیمیه . از این که بابا هفته ای یه بار اونو میگاد اونم زود آبشو خالی می کنه میره پی کارش خیلی شاکی بود . بازم خوشا به نجابتش که اگه هر کی دیگه جای اون بود صد دفعه واسه خودش دوست پسر گرفته به غریبه ها کوس داده بود ...کیر بابا هم استقامتی کار می کرد هم سرعتی ...دلم می خواست این لذت کششی و ادامه دار طول بکشه . پرده حیای بین ما پاره شده بود . و دیگه به تنها چیزی که فکر نمی کردم شوهر و طلاق و زندگی متاهلی بود .-فرشته جوووون کوسسسسسسس باحالت این طرف بیشتر نشون میده که تنگه -بابا فرزاد کیر کلفت تو هم از این طرف هم کون منو آتیش زده هم کوسمو . مثل بچگی ها نازم می کرد ولی پیاز داغشو خیلی زیاد تر کرده بود .-این کون مال کیه فرشته ؟/؟-مال تو بابا -کوسسسسستو کی بخوره ؟/؟کی بکنه ؟/؟-فقط تو بابایی .-این تن قشنگو کی بغل کنه ؟/؟-تو تو فقط تو-جوجوت مال کیه ؟/؟جوجوتو کی بخوره ؟/؟(این جمله آخرو وقتی می گفت که هنوز مدرسه نرفته بودم .)-مال تو بابای ناز و قشنگم فقط تو بخورش . دستشو از روی کونم برداشت و به سینه های درشتم رساند . سینه هام مثل پاندول ساعت این ور و اونور می شدن و اون با دستاش اونارو تنظیم می کرد .-بابا بکن منو با همین حالت ادامه بده.آبمو بیار که من تششششششنه امه . میخوام که زودتر کوسسسسسسسمو آب بدی -دیگه گرسنه ات نیست ؟/؟-چرا بابا مگه میشه از خوردن کیر خوشمزه ات سیر شم حالا تشنه امه .دوسسسسسستم داشته باششششش . به من حال بده تو فقط مال من باش منم همیشه مال توام -فرشته جون تو رو دارم دیگه هیچی نمی خوام . عاشقتم فرشته .آ نقدر در حال گاییدن من نغمه های عاشقونه خوند و زمزمه کرد که آب کوس من چاره ای نداشت جز این که زودتر بیاد بیرون و اونم صحبتای بابا جونو گوش کنه ..کمرم سبک شد آب گرم کس من کیر بابایی رو جوش آورد -چیکار کنم فرشته -تو که خودت متوجه شدی من راضی شدم آب می خوام ..آب می خوام ..آب بده ..تشنه امه .مثل دختر بچه های کوچولو واسش ناز می کردم مثل اون وقتا که کوچیک بودم و پنج شش سالم بود از بابا آب می خواستم و برام یه لیوان آب می آورد و بعدشم می گفت نوش ..پدر به من آب داد ..آره بابا آب داد ..بابا نان داد ..بابا کیر داد -پدر یادته اون وقتا که بچه بودم آبم می دادی چی بهم می گفتی ؟/؟حالا که آب کیرتو ریختی تو کوسم همونو بگو -دختر عزیزم نوش ..نوشششششش نوش جونت ..گوارای وجودت -اوخ قربون کیرررررت برم بابا . همدیگه رو از رو برو بغل کرده و سرمو گذاشتم رو سینه هاش .-بابا فرزاد واسه این حاضر جوابی یه جایزه ازمن بخواه . من که بچه بودم خیلی به من جایزه می دادی .-اگه بذاری یدست فوق العاده بکنمت خیلی خوشحال میشم .-اوخ جووووون تا باشه از این جایزه ها باشه .ا ین همون چیزیه که منم میخوام . نیمساعتی رو تو بغل همدیگه بودیم . جفت جفت .لخت لخت . دوباره یاد بچگیم افتادم . سرمو میذاشتم روی دل بابام . هر موقع بامامان دعوا می کرد من می بوسیدمش . مامانو دعوا می کردم . کیر بابا دوباره شق و راست شده بود . گذاشتمش توی دهنم . با نوک و وسط و ته و همه جای زبونم از سر تا ته کیرشو لیسیدم بابا پیش چشام ناله می کرد یادم رفته بود تو چشاش زوم کنم یا فکرشو بخونم . سر کیرشو میک زدم و ته مونده آبشو که به شیرینی و چسبندگی عسل بود نوش کردم -باباجون حالا یه چیز دیگه ازت می خوام -بگو دخترم قربون گل لبت برم .-طاقباز دراز بکش میخوام روت دراز بکشم . میخوام رو کیرت سوار شم . پدر اطاعت کرد و من کون درشت خودمو روی قسمت کیرش قرار داده و تنظیمش کرده و با یه فشار توی کوسم جاش دادم . بابامو پرس کرده بودم . اون فقط دستش به سینه های من بود .عجب حالی می کردم . این همه هوس کجا بود . واقعا جای تعجب داشت که تمام پسرای کوچه مون توی تهران پارس منو نکرده بودن . فقط یه اشاره کافی بود که یه گردان کیر دورم جمع شه . -فرشته جون کمرت درد می گیره بابا فدای اون کون و کپلت شه .دستشو از رو سینه هام برداشت و دو طرف کونمو چسبید و با حرکات من کونمو به طرف پایین فشار می داد . کیر خودشم به طرف بالا می فرستاد . کس من با دو نیرو ودر دو جهت مخالف حال می کرد . دوباره به ار گاسم رسیدم .ا ین بار دیگه باباآب نریخت ولی بازم همدیگه رو بغل زدیم . دوست داشتم بابام منو ببره حموم . این آرزوی بچگیهام بود . هر وقت بابا از حموم بردن من طفره می رفت یکی دوساعتی خودمو واسش لوس کرده باهاش قهر می کردم اونم ناز منو می کشید و منم خیلی خوشم میومد .-بابا میای بریم حموم خستگی در کنیم ؟/؟بلافاصله پس از گفتن این جمله سر بابا رو تو دستام گرفته چشاشو روبروی چشای خودم قرار دادم ..تو افکارخودش با خودش می گفت این وروجک عجب اعجوبه ای شده . سیر مونی نداره این دختر . همین این یکی دیگه بسمه خیلی هنر کنم حریف این بشم . حالا که خودش می خواد یه حالی هم توی حموم بهش بدم بد نیست .ا ول یک کیسه درست و حسابی برام کشید و بعد لیفم زد و من از بس کیف می کردم و مست مست شده بودم همش تو حالت خواب و بیداری بودم .-بابا هر کاری دوست داری بکن . کف حموم دراز کشیده بودم . شکمم روی سرامیک بود هر چند لحظه یکی دو ثانیه ای به هوش اومده دوباره خوابم می برد .پ در با حرص و هوس کونمو چنگ گرفته کیرشو از پشت گذاشته بود داخل کوسم و باهاش حال می کرد .نمیدونم کی کیرشو گذاشت توی سوراخ کونم که فقط دو ثانیه دردشو احساس کردم . یه وقت دیگه هم بیدار شدم که احساس کردم دور و بر درز کونم پر از آبه و دستمو که به مقعدم رسوندم دیدم آب داره از اونجا سرازیر میشه وبابا آبشو ریخته بود توی سوراخ کونم . جااااان بابای تیزم بابا فرزاد فرزم کی کون منو افتتاح کرده بود و من خبر نداشتم واقعا باید بهش مدال داد شاید اگه بیدار بودم تحملشو نداشتم البته نیمه بیدار بودم . ناقلا کی سوراخ کونمو چرب کرده بود ؟/؟مثل یک زن و شوهر شب را در کنار هم به صبح رساندیم . لخت لخت با هم حال می کردیم . تا صبح صد دفعه بیدار شده هم دیگه رو می بوسیدیم و می لیسیدیم . پس از خوردن صبحانه و ساعت ده صبح بود که لباسشو پوشید . من هنوز لخت بودم . توی چشای سبز خوشگلش نگا کردم ..زودتر برم دنبال این زنیکه و بیارمش خونه تا این فرشته باهام لج نکرده و بهش قول دادم اگه انجامش ندم دیگه بهم اعتماد نمی کنه ...راستش من دوباره گرسنه و تشنه ام شده بود . بازم هوس کیر بابا رو داشتم . گوشی تلفن را بر داشته و با مادر صحبت کزدم مثلا می خواستم به اوبگویم که بدون این که پدر بفهمد دارم کاری می کنم که او متوجه اشتباهاتش شده و از تو عذر خواهی کند . فقط یه امروزو کار می بره به فرهاد و فرشاد هم بگو این طرفا آفتابی نشن که اگه جرو بحثی پیش بیاد همه چی بهم میخوره . البته دلم طاقت نیاورد و بعدا خودم به داداشام زنگ زدم . حالا مادرم یه روز دیگه قهرباشه چیزی که ازش کم نمیشه . بازم تو چش بابا نگاه کردم ..داشت می گفت دختر در حقه بازی هم دست منو از پشت بستی ..ولی راستش این طورهاهم نبود . اگه این طور بود دیگه کارم به این جا نمی کشید ..ادامه دارد
ماخذ:اميرسكسي
     
#129 | Posted: 16 Jul 2011 15:37
رازنگاه 3
درناحیه مقعدم احساس درد می کردم . بابا بدجوری کونمو گاییده بود. تقصیرهم نداشت . خواب آلوده بودم وحالیم نبود . من شده بودم مهمونش و اونم ازم پذیرایی می کرد . یه ناهار خوشمزه هم درست کرد و یه چرت کنار هم خوابیدیم . با این که کولر روشن بود ولی هردو مون لخت لخت تو بغل هم احساس گرما می کردیم . پدر به اداره زنگ زده بود و گفت که مریضه و نمی تونه بیاد . ساعت دو بعد از ظهر بود که از بابا خواستم که یه سری به استخر بزنیم . یک مایو خوشگل و دو تیکه پام کردم که کیر مرده رو شق می کرد چه برسه به آدم زنده .بابام هم یکی پاش کرد . هرچند می دونستم بیشتر از چند دقیقه امون نمیده وکونمو پیش چشاش لخت می کنه . نصف قاچای کونم بیرون زده بود . وسط تنم شده بود سرخابی . رفتیم گوشه خونه . تقریبا یک سوم حیاط خونه رو استخر پر کرده بود .یک مینی استخر که طولش دوازده متر و عرضش هشت متر و عمقش تقریبا یک متر و نیم بود . برای ما خوب بود . یادم میاد از بچگی همین استخر به همین صورت بوده. بچه که بودم با بابام همه بعد از ظهر های تابستونو می رفتم استخر . منتظرش می موندم تا از سر کار بر گرده . بیشتر وقتا بهش اجازه نمی دادم حتی ناهارشو بخوره . اکثرا فقط نصف استخرو پر آب می کردیم که یه وقتی من توش خفه نشم . بابا که میومد فقط من بودم و اون و تالاپ تولوپ داخل استخر .ا ونم ساعت خواب همسایه ها همه رو دیوونه می کرد . بیشتر وقتا پدر می گفت فرشته جونم یه جوجو میدی بابات بخوره ؟/؟من تا نه سالگی جوجومو بهش می دادم تا بخوره . پدرم کار دیگه ای باهام نمی کرد اون فقط جوجومو با عشق پدرانه می خورد و نظر بدی به من نداشت .الان فرق می کنه .هم به خاطر هوسش و هم به خاطر دلسوزیش هوای منو داره .پدر تمام تنمو پماد ضد آفتاب زد ومن هم همین کارو واسش انجام دادم .رفتم گوشه ای که آفتاب بگیرم .-نه فرشته جون این کارو نکن تن خوشگلت می سوزه . رفتیم یه گوشه ای توی سایه . بابا یه خورده یواشتر صحبت کنیم که همسایه ها نشنون . من و بابا تو آغوش هم قرار گرفته و همو می بوسیدیم .هردوتامون خودمونو واسه اون یکی خوشبو کرده بودیم . پدر زیر گلو وداخل گوش و پیشونی منو می بوسید ..باباااااااااباباییییییییی باباجون -جون دل فرشته قشنگ من بگو دیگه چی می خوای ؟/؟میشه سینه هامو بخوری ؟/؟میشه جوجومو بخوری ؟/؟مثل اون وقتا که بچه بودم . منتظرت می نشستم که بر گردی .-آره منتظرم بودی تا بابای گرسنه و خواب آلودتو بندازی تو آب -چیه ناراحتی ؟/؟-برات می میرم دخترم . همه جاتو نرم نرم می خورم . مز مزه می کنم تا بیشتر باهات حال کنم . حالا که اول اینو می خوای ای به روی چشم . یکی از سینه های درشتمو توی دستش گرفت و یکی دیگه رو تو دهنش . و دو تا سینه هارو جا بجا می کرد که توازن رعایت بشه . دو ستت دارم . دوستت دارم فرشته من .-منم عاشقتم بابا فرزاد . عاشق مهربونیهات , عاشق کیر کلفت و کاریت .حداقل ده ساعتی می شد که سکس مفصل نداشتیم . دست چپمو گذاشتم تو مایوم . کس من خیلی باد کرده بود وخیس شده بود . دیگه حتی از هوس نمی تونستم چشامو باز کنم وتوی چشای بابا زل بزنم ببینم به چی فکر می کنه .پاهام شل شده بود .بی اختیار کنار استخر دراز شدم .فرزاد جون ول کن سینه هام نبود .از بی حسی و رخوت حتی صدام هم در نمیومد که از بابام یه چیز دیگه بخوام . دست فرزاد خوشگله امو تو دستام گرفته و به طرف داخل شورتم هدایت کردم . حالیش کردم که باید دستشو بذاره لاپام و با کوسم بازی کنه تازه داشتم یه جونی می گرفتم که بابام صدای ناله های منو بشنوه ..-آخخخخخخخ آخخخخخ بااابااجوووونم -بگو عزیزززززم دختر درد کشیده بابا .هنوز از بابا خجالت می کشی ؟/؟-نه دیگگگگه رووووم نمیششششه از دیشب تا حالا خیلی خسته ات کردم -تو جونمو بخواه ناز من .از این باز بالاتر ؟/؟-با صدایی نالان و عشوه کنان گفتم اگه یه تار مو از سرت کم بشه دخترت می میره .میشه کووووسسسسس فرشششته اتو بخوری ؟/؟چوچچچچچولللله فرشششششته کوچچچچچچوللللو بخوری ؟/؟دارم از هوس دیوونه میشم .-با کمال اشتها دخترم .فقط مواظب باش فریاد هوس سرندی. درو همسایه ها بشنون خوب نیست . هر چند فکر می کنم دارم مادرتو می کنم ولی بازم زشته .-بابا چشم تو فقط بخورش . شورتمو پایین کشید و کاملا لختم کرد . هردومون کنار استخر دراز کشیده بودیم . دهن بابا روی کوس من قرار داشت و دو تا دستاش هم رو سینه هام دراز شده بود .-باااابااااابابا جووووون یه دستتو بذار جلو دهنم . من خودم نمیتونم بذارم . نمی تونم داد نزنم . دارم می میرم .-منو ببخش دخترم خودت گفتی . یه دستشو گذاشت جلو دهنم .من خودم ناله امو می کردم و هوسمو خالی می کردم و پدرمم کارشو انجام می داد .دیگه به اوج رسیده بودم . من بمیرم با دستم بازوی بابا رو فشارش دادم تا هوسمو کنترل کنم . ناخنای بلندم زخمیش کرد .ولی دیگه هبچی حالیم نبود . بابا از سکوتم فهمید که من دیگه راضی شدم . شورتشو در آورد و معطل نکرد . لب استخر با آب شفاف وتابستون گرم که ما فقط گرمای عشق و هوسو احساس می کردیم چه حالی می داد ! پدر کیر 20 سانتی خودشو فرستاده بود داخل کوس کوچولوم .-آههههه فرشششششته ..فرشششششته امان از دسسسست تو نمیدونم چه طوری این اندامو تر و تازه نگه داشتی کووووووسسسسس تنگگگگگگت دیوووونه ام کرده یه چیزی بگو عزیزم اندازه کوسسسسست با بچگیهات زیاد فرقی نکرده -باباییییی مگه تو اون موقع به من نظر داشتی ؟/؟-عشق من فکر بد نکن .نامردیه اگه یه پدر بخواد تو اون سن دخترش بهش نظر بد داشته باشه .یکی دو بار کنار استخر که شورت خیستو عوض می کردی بدون این که بخوام کوووووسسسسستو دیدم عمدی نبود .حالا که فکرشو می کنم می بینم سینه هات خیلی بزرگ شدن .کووووونتم خیلی بر جسته و قلنبه هس . همه جات یک یککککه -بابا بازم بگو هوسسسم داررررره زیاد میشه . منو بکککن آبتو میخوام .دوستت دارم .نمی خوام امروز تموم شه .فرزاد جونم اگه جلو گیری واست سخته آبتو بریزش تو.بازم وقت داریم .تا فردا صبح وقت داریم .من توی بغل تو . تو توی بغل من . هردو تا مال هم .چه حالی میده !چه شب رویایی ای میشه .کاش که امروز تموم نشه . دوسسستتتتتت دارم عاشقققققققتم .فداییییتم . فرزاد بابا طوری کیرررررشو داخل کوسسسسسسم می کشیدکه انگار داره سنباده می کشه . در تمام لحظات ورود و خروج کیرش تمام قسمتهای کوس و چوچوله هام به لرزه در اومده بودن . حیف که به پدر گفته بودم آبشو خالی کنه و اونم از خدا خواسته فوری ریختش داخل وگرنه اگه ده دوازده تا ضربه دیگه می زد یه بار دیگه هم به ار گاسم می رسیدم .-تو دیشب کی کوووونننن منو گاییدی و من خبر دار نشدم ؟/؟خیلی تیزی بابا . تو فرزاد فرزه منی . کونم یه خورده درد می کنه . منتها من عاشق کیییییررررتم بابایییی . می خوام ببینم چه حسی داره -فرشته جون می خوای بذاریم بعد از شنا -به نظر من اگه الان کونمو بکنی بهتر باشه . چون بریم استخر و بر گردیم می ترسم عضله مقعدم سفت شه و بیشتر دردم بیاد .-اوخ جوووووون کووووون چه حالللللی می ده . قربون دختر یکی یه دونه ام .حرف دل بابا رو زدی .-بابای نازم تو دوسسسسسس پسرمی . جوونی . خوشگلی . این کیری که من می بینم تا سی سال دیگه مثل فرفره کار می کنه . به روی شکم و پشت به بابا دراز کشیدم . اندام 75 کیلویی پشت به بابا قرار داشت . همون جوری که اون دوست داشت . من به استخر نگاه می کردم وبابام مشغول بود . فکر کنم کونم یک پنجم وزن بدنمو تشکیل می داد -بابا چرا این قدر حریصی ؟/؟من که از دیشب تا حالا در اختیارتم .-آخه زیاد روی کونت زوم نکردم .-هر جور دوست داری باهاش حال کن . هیشکی تا فردا پا توی این خونه نمیذاره .تا غروبم هواگرمه . من همینجا دراز می کشم تو میدونی و این کون زبون بسته بخوررررشششش گازززززشششش بزززن ببببببوسسسسسششش .نیگاشششش کن .هر کاری می خوای بکن صاحب اختیاری .-ممنونم ممنونم . چند دقیقه تمام فقط محو تماش شده بود . از دلبری خودم لذت می بردم . -فرشته جون هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم .ولی خب برم دنبال یه مدل دیگه . سرشو گذاشت روی کونم . و با لب و دهنش گوشت باسنموآروم میک می زد و با هوس گازم می گرفت . چند دقیقه ای هم این جوری مشغول بود . چند دقیقه هم دو تا قاچ باسنمو چنگ انداخت و بعدشم با انگشتش سوراخ کونمو انگولک کرد . دردم گرفت ولی تحمل کردم خودم ازش خواسته بودم که کونمو بکنه . این یه انگشت که این قدر دردم آورده وای به حال کیر اژدها نمای بابا عیبی نداره بذار حال کنه . چند دفعه کون بدم عادت می کنم . دیگه لحظه موعود نزدیک شده بود . یه خورده می ترسیدم . چه طوری می تونم تحمل کنم . شاید اگه دیشب کاملا هوش بودم این قدر درد مقعد نداشتم . پدر پماد ضد آفتابو که دم دستش بود تا می تونست دو رو بر سوراخ کونم مالید و کیررررشم بهش چسبوند داشت خوشم میومد . خیلی محلشو چرب کرده بود .سر کیرو داخل سوراخ کونم احساس می کردم همون خودش سه چهار سانتی می شد -بابا سر کیرتو عقب جلو کن یه خورده سوراخم گشاد تر شه -اگه دردت میاد بکشم بیرون -نه منم میخوام حال کنم .یه خورده هم اگه درد بگیره لذت بخش و قابل تحمله .ولی خیلی بیشتر درد می گرفت .پدر خیلی به نرمی با من رفتار می کرد .ظاهرابه روی آلت خودشم پماد مالید و چربش کرد . چربی کوس منو هم گرفت و روی کیرش مالید . خیلی کیف می کردم . دردو از یاد برده بودم . لذت می بردم که بابا فرزادم داره با من حال می کنه . دیگه این اتفاقات ناراحت کننده و عجیب زندگی رو داشتم از یاد می بردم . زیادم به علت قدرت شگفت انگیز اندیشه خونی خودمم فکر نمی کردم . بعد از چند دقیقه احساس می کردم که دوسوم کیر داخل کونم جا گرفته . بابا جفت شونه های منو گرفت و خودشو عقب و جلو می کرد .ا زش خواستم که آروم آروم سرعتشو زیاد تر کنه . حرکت لذت بخش کیر داخل سوراخ کونم ادامه داشت . دست از رو شونه هام بر داشت و گذاشت روی کونم . درز وسطشو باز کرد تا راحت تر سوراخمو ببینه . نمی دونم آیا واسه یه بار خالی کردن توی کوسم بود یا از اسپری بی حسی یا چیزی استفاده کرده بود یا این که واقعا تونست جلوگیری کنه که نیمساعت داشت کونمو می گایید و خسته نشده بود و آبشم خالی نکرده بود -بابا کوسسسسمو بماللل انگشششششتاتو هم بکن توششششش .محکم و سریع بذذذارداخل و بیارررربیرون .آبم داره میاد . بیچاره بابای حرف گوش کن من . هرچی می گفتم به جان و دل می خرید -آتیش گرفتم .آتیشششششش گرفتم . اومد باباجووونم اومد خیس کردم -راست میگی ؟/؟فرشته جون قربونت برم . الان بیست دقیقه هست که دارم جلوی ریزش منی خودمو می گیرم .-قربون کمرت برم که درد گرفته و سنگین شده .خالی کن !با آخر هوست خالی کن !عشق کن !لذت ببر !از دخترت راضی باش !کیر داغ بابا با آب جوشش حسابی کونمو لرزوند . شایدم این دوای دردم بود .یه خورده که تو بغل هم آروم گرفتیم رفتیم طرف آب و استخر . حالا دیگه وقت شنا بود . اینجارو دیگه نمی تو نستم خاطرات بچگی رو زنده کنم . آخه باید می رفتم رو دوش بابا .ا گه این کارو می کردم پدر کمرش درد میومد و کار من و اون زار می شد . یه خورده آزادانه شنا کردیم و کمی هم تو بغل هم قرار گرفتیم . عجب کیری داشت این بابا!هروقت می خورد به تنم شق شده بود . پس از چند ساعتی به نیت خوندن یکی از فکرای بابا تو چشاش خیره شدم وکاری کردم که اونم نگام کنه . از فکرش خنده ام گرفت . بی اختیار کرکر می خندیدم .پدر داشت به این فکر می کرد که عجب کوسی داره این دختره هرچی می کنمش ورم روی اون نمی خوابه . وهمش باد کرده هس ...من و پدر خیلی شبیه هم بودیم . چشامون ,صورتمون رنگ و صافی موهای سرما که هردو مشکی پر کلاغی بود .حالا بابا موهاش به بلندی موهای سرم نبود. بینی هردوتامون قلمی بود . من که دیگه ریش و سبیل نداشتم که البته صورت فرزاد جون هیچوقت مو نداشت و همیشه ریشو سبیلش تراشیده بود . سبیلشو که می تراشید خوشگل تر و جوونتر می شد . مثل بعضی از مردا نبود که با تراشیدن سبیلشون شبیه اوا خواهرا بشن . به یاد یکی از فیلمهای سکسی افتاده بودم که زمان مجردی دیده بودم .بکن بکن داخل استخر .چسبیده به دیواره استخرو داخل آب قمبل کرده وحالت سگی گرفته طوری که کون قشنگم در تیر رسش باشه و از پشت بذاره تو کوسم .لبه استخرو گرفته پدر هم از پشت ضربه های مسلسل وارش را به داخل کوسم وارد می کرد .خدایا من چم شده ؟/؟چرا هوسم حتی برای چند ساعت هم که شده تمومی نداره . ا ین آبها کجا بودند که تا حالا نمی ریختند .اصلا این دو سالی حتی یک بار هم لذت عشقبازی رو درک نکرده بودم . البته سال دوم که اصلا سکس نداشتیم .معلوم نبود رضای آسمان جل چه جوری خودشو به خونواده ما قالب کرده بود ...بگذریم کیر بابا رو عشق است .-نمیدونی بابا چقدر باحالی -هرچی باشم به باحالی تو نمی رسم .چشام دوباره خمار شده و باز نمی شد . فکر نمی کردم گاییده شدن توی آب استخر بتونه منو به ارگاسم برسونه . چون سردی آب روی داغی کمر ووجودم اثر می کرد .ا ما اونقدر آرامش عصبی و راحتی خیال داشتم که جبران اون سردی رو بکنه و بدنم دوباره تنظیم شه . تازه کیر کلفت فرزاد فرفره با اون دستمالی هایی که توی آب می کرد دیگه جای هیچ عذر و بهونه ای واسه کوس و کمرم نذاشت .-بابا من به اوج رسیدم . بریز آبتو توی کوسسسسم .چقدر کیف داشت خنکی استخر تماشای آفتاب گرم تابستون ,گل و گیاه داخل باغچه و داغی آب کیر بابا منو روی فرم آورده بود ...حرکت چند قطره منی رو روی رون پام احساس می کردم . آبهای استخر هم به فیض رسیده بودند .-پدر جون اگه می تونی یه خورده کیرتو همون تو نگه داشته باش به من بچسب می خوام حال کنم . اگه خسته و ناراحت نمیشی ؟/؟-دخت نازم فرشته کوچولوم تو به من بگو تا صبح کیییرررم توی کوسسسسست باشه ومنم به کوووونتتتت چسبیده باشم این که چیزی نیست . عزیزم هرچی می خوای به بابات بگو . قربون دختر خجالتی و محجوب خودم برم منم حال می کنم . بابا همین جوری ثابت کیرشو توی کوسم نگه داشته بود و منم داشتم حال می کردم هم از نظر جسمی هم از نظر روحی . فکر می کنم نیمساعتی رو در همون حالت بودیم . بدنم سرد و کرخ شده بود . مثل این که حال کردن دیگه بس بود . یه خورده دیگه شنا کردیم و رفتیم داخل رختخواب وباز هم گاییده شدم . بابام برای تنوع شام منو برد بیرون .هردوی ما دوست داشتیم زودتر بر گردیم خونه و دوباره مشغول شیم اینو هم تو حالتهای پدر و هم تو چشاش خوندم . از رستوران که بیرون اومدیم بابا منو برد به یک بوتیک و خواست یه پیراهن واسم بخره . حالا کاری به لباس ندارم اما وقتی تو چشای فروشنده نگاه کردم حرفی رو که می خواست ده پونزده ثانیه بعد بزنه خوندم . خوندم بیست هزار تومن می خواست سود بگیره داشت قسم می خورد که دوتومن بیشتر واسش سود نداره . برای پدر مهم نبود که چقدر پول میده . اون می خواست منو خوشحال کنه .فقط امید وار بودم از دست این فکر خونی خلاص شده باشم که دیدم نه ظاهرا فقط بابا نیست که من فکرشو می خونم . تو چشای هر کی نگا کنم کلاش پس معرکه هس ..به خونه بر گشتیم . همان بر نامه های شب قبل تکرار شد اما در حد کمتر. یک بار کوس و یک بار هم کون دادم . آخر وقت من و بابا دو تایی نشستیم و فیلم سکسی رو که از ماهواره پخش می شد نگاه می کردیم . دو تا مرد داشتند یک زنو می کردند . یه کیر داخل کوس زنه بود و یکی هم توی کونش . دوباره وسوسه شده بودم با التماس تو چشای پدرم نگاه می کردم . می دونم که خسته شده بود .ا ما آنقدر بزرگواری کرد که شرمنده ام کرده ومنو خوابوندو یک سکس درست و حسابی دیگه ای باهم داشتیم . این فیلم کمر منو سنگین کرده بود . طوری که خودمو جای هنر پیشه زن تصور کرده و دوتا کیررو توی بدنم احساس می کردم . دوساعت زودتر از روز گذشته خوابیدیم . موقع خواب سرمو رو سینه بابا گذاشتم و گفتم بازم میخوام مثل بچگیها تو بغلت بخوابم . اون وقتایی که کنارم بودی و دیگه هیچی نمی خواستم . انگار دنیا مال من بود .ا حساس امنیت می کردم .-عزیزم دیگه اونجوری دوستم نداری ؟/؟-چرابابا . چرا !شایدم بیشتر . اون موقع با احساس دوستت داشتم . حالا با عقل و احساسم . حالا عاشقتم هستم . الان تو هم پدرمی هم معشوقه ام ...گفتیم و گفتیم وگفتیم ومعلوم نشد که کی و چه طوری خوابمون برد ..ادامه دارد
ماخذ:اميرسكسي
     

#130 | Posted: 16 Jul 2011 15:38
رازنگاه4
قرارگذاشتیم که من برم خونه مامان بزرگ و باباهم بره سرکار. بعد ازظهر بابا به ما ملحق شه . من باید هرطورش شده مامانو نرمش می کردم .چون این دفعه جدا تصمیم گرفته بود که به خونه بر نگرده . باماشین خودم رفتم خونه مامان بزرگ . یک خونه درندشت توی گوشه کنارای تجریش . دوسه دقیقه ای باید از داخل حیاط رد می شدی تا به زیربنای خونه که انتهاش واقع شده بود می رسیدی. معلوم نبود اینجا چند مترزیربنا داره. چه گل کاریهایی!چه تزئیناتی!تعداد باغبونا ومستخدمای خونه که اونجاکارمی کردن بیشتر از افرادی بود که داخلش زندگی می کردن. توی این خونه فقط مادربزرگم بابرادرش زندگی می کردن یعنی دایی مامانم که اونم چندتا مغازه فرش فروشی داشت که تا اونجایی که یادمه یکیش حول وحوش میدون هفت تیربود. زنشم مرده بود وبچه هاش همه روسروسامون داده بود. مامان دیگه نذاشت پدرم این یکی خونه روازدستش دربیاره. فکرکنم قیمتش ازهفت هشت میلیاردهم می گذشت . قسمت زیربناشم که دریابود. چه دریایی!هفت هشت تا اتاقوباید می گشتی تا اونی روکه میخوای پیداکنی . بابابزرگ واسه خودش قصردرست کرده بود. آخرش که چی ؟باخودش که نبرد . ولی بازم خداروشکر که واسمون گذاشت . مادربزرگوبوسیدم اون منو خیلی دوست داشت ولی نه به اندازه داداشام . ا ز مردابیشترخوشش میومد. مادرو بغل کرده وازحال واحوال هم جویاشدیم. خیلی برام احساس دلسوزی می کرد وصحبتو به باباکشوندم .-حرفشونزن فرشته . این پدرت آدم بشونیست . -مادر اون به من قول داده توبیامنو نگاکن . من تضمین میدم . به خاطر دل من . حالا که من طلاق گرفتم تمام مدت که نمی تونم خونه باشم . بیشترمیام بهتون سرمی زنم . قلق باباروهم دارم . باورکن خودشم خسته شده . اون دوستت داره . به من قول داده.تهدیدش کردم اگه یه دفعه دیگه اذیتت کنه رابطه پدردختری ما به هم می خوره .-مرتیکه زن باز ککشم نمی گزه .-مامان این حرفو نزن باورکن تنبیه شده . خواهش می کنم همین یه دفعه رو به خاطریدونه دخترت ببخش . میدونی که چقدردوستت دارم . منم دوباره تنها شدم . نه .چراتنها ؟/؟من شمارودارم . میخوام هم توروداشته باشم هم بابارو. پیش هم باشیم . قربون مامانی خودم برم . مثل دختربچه ها لوس شدم وآویزوون مامان . خوب آب بندیش کردم .-باشه همین یه بارو .ا ونم به خاطر گل روی تو دختر خوشگلم که دلت شکسته و زارزار زد زیر گریه ..-مامان اشکاتو پاک کن -نمیدونم چرا دختر خوشگل و با معرفت من باید همچه سر نوشتی داشته باشه ؟/؟من مقصرم هم گول پدرتو خوردم هم گول دامادمو .-حالا این قدر خودتو ناراحت نکن کاریست که شده خدارو شکر کن که همه ما زنده ایم و دور همیم . قدیما بود اگه یکی طلاق می گرفت باید سرشو مینداخت پایین یا این که از خونه در نمی اومدحالا وضعیت فرق کرده مامان جان .شاید حکمتی بوده . به کار خدا نمیشه ایراد گرفت . خلاصه بابا از سر کار یکراست اومد خونه مامان بزرگ ومامان هم با منت باهاش آشتی کرد . هر چند جونش به لب رسیده بود ولی هنوز هم عاشق بابا بود . یکی دو ساعتی رو رفتن اتاق خلوت . فکر کنم باباهه ترتیب مامانه رو داده بود . وقتی که بر گشت مامان جون حسابی شاد و شنگول بود و گل از گلش شکفته بود ولی بابا خیلی معمولی . آخه پدر لقمه چرب و چیلی تری خورده بود و به امید همون لقمه بود که این چیزارو تحمل می کرد و می خواست از بقیه خلافاشم دست بکشه .-بابا من میرم خونه و قبلشم چند جا کار دارم .-باشه دخترم . امشب خانوادگی دور هم هستیم . البته مامان بزرگ که دل نداره این خونه رو ول کنه با دایی بزرگ اینجارو قبضه کردن . ما پنج تایی امشب یک جشن درست و حسابی می گیریم .-پس شیرینیش با من .از خونه خارج شده و یکی دو جا کار داشتم و یه جعبه شیرینی ناب خریده و رفتم خونه . یعنی خونه پدریم . همه جای خونه خاطرات این دو رو زه رو واسم زنده می کرد . ا ستخرش , حموم طبقه اولش , اتاق خواب و تختش . هرگوشه خونه بابا یه جوری سیخم داده بود . دلم هوس جمع شلوغو کرده بود . دوباره توی تنم یه حالت خاصی داشت به وجود میومد . یه حالتایی شبیه ثانیه هایی قبل از رسیدن به ارگاسم که پیش از رسیدن به اون مرحله یهو رها میشم و همه چی تموم میشه . انگاری یکی منو می کنه و نصفه کاره ولم می کنه . شیطونو لعنت کرده تلویزیونو روشن کردم . موقع اذان مغرب بود و داشت قرآن می خوند . خیلی از شنیدن این صدا و حال و هوای موقع اذان خوشم میومد . گذاشتم روشن باشه و اون حال عجیب و غریب هم ازم دور شد . با خودم قرار گذاشتم که تا یکی دو روز دیگه به خاطر این حالتهای گیجم یکی دو تا دکتر برم . این اتفاقات اخیر منو پاک مالیخولیایی کرده بود . امروز هم با خیره شدن به چشای مادر افکارشو خوندم . بد بختی این که خیلی سرعتی هم می خونم . درست مثل این که یه صفحه کتابو نگاه کنی و همه شو از بالا تا پایین یک دفعه حفظ شی . کوفتم می گرفت موقع مدرسه و درس خوندن از این فکرا داشته باشم و به جای این که پس از دیپلم شوهر کنم برم دانشگاه ...صدای زنگ تلفن رشته افکارمو پاره کرد -الو بابا خبری شده ؟/؟-فرشته جون با عرض معذرت مامان بزرگ حالش خوب نیست من و مامان اونو بردیم دکتر و قراره شبو همین جا بالا سرش باشیم .-مگه دایی بزرگه بالا سرش نیست ؟/؟-چرا .پیرمرده و دست تنهاست .-پس من بیام اونجا //؟-همینو می خواستم بگم . فرهاد و فرشاد قراره شب بیان خونه بخوابن اونا از اون پدر سوخته هان . لنگه بابای سابقشونن . منتظرن کی خونه خلوت میشه دست یکی دو تا دخترو بگیرن بیارن خونه .تو امشبو همین جا که هستی باش منم زنگ می زنم که کار و کاسبی رو زودتر ول کرده بیان خونه که تو تنها نباشی . انشاءالله فردا شب دور همیم ...با تلفن خونه زنگ می زد واسه همین وارد چیزای خصوصی نشد . باید تا دو ساعتی منتظر داداشام می موندم .ا ونا هم خیلی شیطونن . مخصوصا داداشم فرهاد که چند دقیقه ای بزرگتر از فرشاده . باید چند بار اونارو دید و به چهره اشون دقت کرد تا فهمید از این دوقلو کدومشون فرهاده و کدوم یکی فرشاد . فرهاد دو سه در صدی خوش تیپ تر از فر شاد بوده و اون و داداش دیگه فرقشون در اینه که فرشاد یه خورده پیشونیش بلند تر و دماغش گوشتی تره .همین . هردوتاشونم به مامان رفتن . حالا مامان زنه و این جور تیپا بهش نمیاد ولی داداشم بد تیپی هم نداشتن . به خودشون خیلی می رسیدند و حداقل هر یکیشون چهارپنج تا گرل فرند داشتند . خدا می دونه با چند تاشون سکس می کردن ولی فرهادپرروتر و با دل و جرات تر بود . اما فرشاد هم همچین خجالتی نبود . زندگی زناشویی و مشغله های من باعث شده بود که تو جه چندانی به اونا نداشته باشم . ساعت حدود ده شب بود که آقا فرهاد ما رسید خونه .-داداش کو ؟/؟راستشو بگو -صبر کن خواهر نازم عرقم خشک شه برات تعریف می کنم .. اون و فرامرز و نسرین و نسترن رفتن بیرون شام بخورن و شب هم شاید نیان . عمه فرانک و شوهر عمه و دختر عمه فرزانه امشبو رفتن ویلای شمال و تا دو روز دیگه هم نمیان ...فرامرز پسرعمه ام بود که خونه دارش کرده بودند .-حالا بهم بگو این نسرین و نسترن دیگه کین ؟/؟-هیچی دو تا خواهرن که چند تا خونه اون طرف تر زندگی می کنن . شهرستانین و دانشجو . خونه اصلیشون هم اصفهانه .-چی ؟/؟تو اجازه دادی اونا برن شبو با دو تا دختر خلوت کنن ؟/؟اگه بابا مامان بفهمن که این جوری ولش کردی پوست از سرت می کنن .-تو هم نباید چیزی به اونا بگی .فرشاد اون آدم احمق سابق نیست . خوب تجربه دار شده .-حالا دخترا خوشگل و با اخلاقن ؟/؟-اخلاقشون حرف نداره .ا ز خوشگلیشون چی بگم که از مامان خوشگل ترن . ساکت شدم و دیگه حرفی نزدم . اصلا به من چه مر بوطه . من برم غصه خودمو بخورم که معلوم نیست چرا تنم می لرزه و چشام چرا عجیب شدن . داداش این قدر زرنگی رو داشت که یه پیتزایی از بیرون بگیره و با هم مشغول شیم . آشپزیم حرف نداشت . از مامان خیلی بهتر غذا درست می کردم ولی این روزا دل و دماغ آشپزی رو نداشتم . پس از خوردن شام من و داداش نشستیم و کمی با کامپیوتر سرگرم شدیم . یه فوتبال دو نفره هم بازی کردیم که طبق معمول ازش بردم . بعد از اون نشستیم پاسور زدیم . نمی دونم چه طور می شد که همش می باختم . ورقام خوب بود . خوب برگ جمع می کردم . منتظر بودم امتیازم بیشتر شه ولی آخر بازی امتیازات اون بیشتر می شد . منتظر یه سری ورقا بودم که تا آخر بازی هم اثری ازشون نمی دیدم . سر چند تا سی دی و دی وی دی و بازی جدید کا مپیوتری شرط بسته بودیم .پولش مهم نبود . فقط رو کم کنی بود . فوتبالو باخته بود . دوست داشت پاسورو ببره . بهش مشکوک شدم . اگه یک دست دیگه می برد من شرطو باخته بودم . خوب دقت کردم ببینم چیکار می کنه . حواسم به دستاش بود . چهار تا سرباز بازی رفته بود و نوبت بازی او بود . برگای خوب هم وسط بود و اون هی رنگ می داد و رنگ می گرفت چون چشم ازش بر نمی داشتم . یه لحظه دیدم یکی از ورقای دستشو گذاشت پایین و یکی از جمع کرده هاشو ورداشت که یک سرباز بود وخواست ادامه بده که مچشو گرفتم .-باور کن می خواستم شوخی کنم که یه خورده بخندیم .-از یکساعت پیش تا الان همش داری شوخی می کنی ؟/؟..داداش جرزنم از دستم فرار کرده و منم به دنبالش می دویدم چون می خواستم یکی بزنم تو سرش که سر آبجیش دیگه کلاه نذاره . همین جور در حال دویدن بودیم که پاهاش روی سرامیک گوشه اتاق سر خورد و سرشم محکم خورد به دیوارو افتاد زمین .ترسیدم . رفتم بالا سرش .-چیزیت که نشده ؟/؟حرف بزن فرهاد .!چشاشو باز کرد و به من نگاه کرد-نه فعلا که جاییم نشکسته یه کمی پیشونیش ورم کرده بود . نه ..نه ..نه ..این یکی رو نمی تونستم تحمل کنم .. خدایا چرا هیشکی احترام منو نگه نمی داره . چرا باید داداش منم بهم نظر بد داشته باشه . اون که تا قبل از ازدواج مثل لوطیها همه جا ازم حمایت می کرد . اون و فر شاد چند تا از پسرای محله رو به خاطر این که دنبالم راه افتاده بودن حسابی کتک زدن . دیگه کسی این دوروبراجرات نمی کرد دنبالم راه بیفته ومنم جرات دوست پسر گرفتن نداشتم ...ادامه دارد
ماخذ:اميرسكسي
     
صفحه  صفحه 13 از 82:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.