| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 13 از 76:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  75  76  پسین »  
#121 | Posted: 12 Jul 2011 16:40
خواهر


اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشود
من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهين است يک دختر12ساله هم داره بنام الناز اين خواهره بنده يک زن چادري هست که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد .يک روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيتم کرد که اينکارا خوب نيست و.....تابستان گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت .ضمنا اينو هم بگم که در آپاتمان کناري خواهرم يک زن مينسال حدود45سال که اسمش منيژه بود و شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده با پسرش به نا م شهرام که24داشت( که خوشتيپ وخوشگل بود) زندگي ميکرد که با توجه به رفت و امد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم.منو شهرام انقدر صميمي بوديم که از همه چيزه زندگي هم خبر داشتيم بعد يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شوژل ميزنه و يک مانتوي سفيد اندامي که کاملا چسب بدنش بود و انداموشوميزد بيرون ؛ پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي گفت زير چادر معلوم نميشه بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يکمي کسالت داره و پسرش هم نيست من ميرم يک سري ازش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد و گفت نه منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام ورفت حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کانادااست سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد؛ هم منو ديد بد جوري هول کرد؛ گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا واگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم گفت: که شهرام نيست و رفته خونه عموش و تا فردا نمياد الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم بعد که خواهرم اومد که جواب تلفن رو بده وقتي رويه مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلوم با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود حالا چراهيچ لباسي زيره مانتو برش نيست؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت و من بدجوري به اون شک کردم با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه هم جنس بازي ميکنن اما باز گفتم نه اون اصلا اهل اين حرفا نيست.
بعد از حدوا 25 دقيقه يکي در اپارتمانو زد من رفتم درو باز کردم ديدم خواهرمه؛ وقتي ميخواست بياد تو چنان بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم که يک لحظه سرم گيج رفت بعد گفت من ميرم دوش بگيرم بعد از حمام اومد الناز گفت بايد برام ديکته بگي منم از فرصت استفاده کردم و بهانه دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثف است وقتي بو کردم ديدم بو مني ميده و قسمت جلوي لباس خيس است وقتي دست زدم درست معلوم بود که با ابه مني خيس شده چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده.
بلا فاصله بيرون امدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام.رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم ديدم شهرام تلفن رو برداشت ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود ازاون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم وياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدن خوش اندام ودست و پاش گوشتي باشه وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود.
وقتي به خونه خواهرم برگشتم اينبار يه جوره ديگه نگاش کردم واي عجب بدني داشت مثل هلو؛هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود وقتي نگاه به کونش کرد م يک لحظه کيرم بلند شد عجب کوني داشت شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم ! روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من کسي خونمون نيست مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد و منم سريع رفتم خونشون بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت من گفتم بريم تو سايت سکسي؛ شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ کفتم آره بد جوري گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو؛ جات خيلي خالي بود عجب حالي کردم منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش پولش هرچي بشه ميدم شهرام گفت نه خره کس نيست شوهر داره جز منم به کسي نميده گفتم چه جوري دوست شدي گفت دوست مامانمه؛ گفتم مامانت خبر داره گفت: به کسي چيزي نگي مامانم برام جورش کرد گفت : وقتي به مامانم گفتم عجب دوستي داري اولش دعوام کرد گفت اون شوهر داره بعد يک مدت ازم قول گرفت اگه دوستيموبا سوگل ( سوگل دوست دختره شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميامد ) بهم بزنم منم سعي ميکنم اونو با تو هم دوست کنم شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه انو براي من جورش کنه همين طوري که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شديم و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن ( ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه ) شهرام گفت : هر کسي يه جور حال ميکنه بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني ؟ خنديد و گفت : آره حال ميکنم ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم بعد خنديدم گفتم راست ميگي ؟ گفت آره اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار گفتم آره سراغ دارم گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره ولي خواهره خبر نداره تو هم ميشناسي شهرام گفت جدي ؟ اون کيه ؟ گفتم من هميجوري که نگام ميکردگفتم : البته فقط تو شهرام - گفت شوخي ميکني ؟ با جديت گفتم نه گفت يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي ؟گفتم : نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش و من خونه بودم منم خنديديم و گفتم پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد منم پشت پرده ديد ميزنم شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده منتظرتم چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن اول همديگرو لخت کردن بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد از اخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم بعد از اون خواهرم بدونه اينکه آب مني رو از رو سينش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#122 | Posted: 12 Jul 2011 16:53
سانیا


من سعيد 26 ساله از تهران هستم ميخواستم جريان سكس خودم با خواهرم رو براي شما تعريف كنم.
ماجراي ما از اونجا شروع شد كه يه روز من تو اتاق خودم مشغول ديدن فيلم سكسي بودم كه فراموش كرده بودم در اتاقم رو قفل كنم به خاطر همين يهو در حال نگاه كردن فيلم خواهرم سانيا كه 23 سالشه اومد تو البته فيلم رو ديد به خاطر همين سريع از اتاق بيرون رفت!
حدود 2 روز بعد من رفته بودم بيرون از خونه و مامانم و بابام هم رفته بودند بيرون و خواهرم تنها خودش تو خونه بود. من حدود 1 ساعت اومدم خونه . خونه ساكت ساكت بود من هم به خيالم كه خواهرم رفته با مامانم و بابام رفتم اول تو آشپزخونه يه سيگاري رو دود كردم و رفتم بالا طبقه 2 خونمون و ديدم داره يه صدا هايي از تو اتاق من بيرون مياد و من هم آروم رفتم از پشت در گوش دادم كه صداي آه آه فيلم سكسي مياد من با خودم ميگفتم يعني سانيا داره نگاه ميكنه!!!
يهو رفتم تو اتاق ديدم سانيا داره دستش رو تو كسش ميكنه به محض كه منو ديد دستش رو بيرون اورد و سريع از اتاق بيرون رفت من هم كه واقعا تعجب كرده بودم در اتاق رو بستم و فيلم سكس رو تماشا كردم بعد از حدود 30 دقيقه ديدم دارن در اتاقم رو ميزنند.
در رو باز كردم ديدم سانياست داشت گريه ميكرد ميگفت منو ببخش معذرت ميخوام!
من هم كه كيرم شق شده بود گفتم بابا بي خيال مگه چيه بيا تو بردمش تو اتاق فيلم رو روشن كردم سانيا يه لحظه تعجب كرد و بعد از چند دقيقه عادي شد و به ديدن فيلم مشغول شد به طوري فيلم رو ميديد كه انگار خيلي ازش خوشش اومده بود.
سانيا يواش يواش داشت با خودش بازي ميكرد من هم كه كيرم حسابي ايستاده بود اندام سانيا رو تماشا ميكردم و لذت ميبردم.
چه اندامي داشت واقعا كه بي نظير بود يه لحظه تو سرم زد بهش بگم بيا با هم سكس داشته باشيم ولي يهو به خودم گفتم عجب خريم خواهر با برادر مگه شده خلاصه حسابي كف بودم تو عالم خودم بودم كه احساس كردم يه نفر داره كيرم رو
ميگيره يهو چشمام رو باز كردم ديدم سانياست كه لخت كرده و داره كيرم رو ميگيره من هم كه حسابي كف بودم دست خودم نبود يهو بلند شدم و لخت كردم و رفتم كس سانيا رو خوردم خيلي بهش حال ميداد معلوم بود اونقدر كه آه آخش در اومده بود كه گفت بسه يهو برگشت و شروع كرد به خوردن كيرم واي كه چه جوري كيرم رو ميخورد اونقدر با احساس كه انگار داشت آبنبات چوبي ميخورد تمام كيرم رو ليس ميزد من هم خيلي خوشم اومده بود واقعا بي نظير بود بعد از اينكه حسابي كيرم رو خورد كيرم رو چرب كردم خواستم از عقب بكنم كه از من خواست براي اولين باره پس آروم من هم به آرومي كيرم رو كردم تو ولي يه لحظه خيلي دلم براش سوخت چون خيلي درد ميكشيد ميخواستم بيرون بيارم كه نذاشت چون ميدونست خيلي كفم
خلاصه طاقت اورد و كيرم رو تا آخر كردم تو كونش يواش يواش شروع كردم به تكون خوردن سرعتم رو زيادتر كردم خيلي به من حال ميداد
ديگه خلاصه من كم كم داشت آبم ميومد به خاطر همين يه بار ديگه كسش رو خوردم
و بعد از 2 دقيقه آبش اومد ديگه حال نداشت من هم همينطور خيلي خسته شده بوديم به خاطر همين از عقب كردم و آبم رو هم ريختم تو كونش خلاصه اون شب حال داد الان حدود 6 ماهه كه ما ارتباطمون رو قطع كرديم چون خواهرم شوهر كرده ولي اينطور كه معلومه از اين به بعد هم ارتباط خواهيم داشت ولي تا حالا كه موقعيتش پيش نيومده

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#123 | Posted: 18 Jul 2011 12:12
شب زفاف من

سلام اسم من آرش هست و میخوام داستانی درباره من و زنم که شب اول عروسیمون بود را بگم.من یک زن خیلی خیلی خیلی خوشگل دارم که اسمش ساراست.۲۵سالشه و رو فرم و فشن هستش.ما با هزار بدبختی و شرط و شروط تو سال۸۵ ازدواج کردیم.قبل از عروسی باهم دوست بودیم ولی خدا شاهد که یک بار بهش تجاوز نکردم اصلا دوست نداشتم شب اول عروسیمون هیجانش کم باشه.ما روز عروسیمون رفتیم آرایشگاه و ماشین عروس را گل کردیم و کت شلوار و پوشیدیم که دیدم ساعت۴بعداز ظهر تا عروس را از آرایشگاه برداشتم شد ساعت ۶.وای وقتی سارا رو دیدم میخواستم همونجا بکنمش حیف که نمیشد سینه هاش معلوم بود.کونش داشت لباسشو پاره میکرد.سوار ماشین شد و رفتیم سر راه یکم انگولکش کردم و گفت آرش ول کن دیگه شب میای که جرم میدی ما که کیرمون که سیخ بود سیخ تر شد.عروسی شروع شد و ما رفتیم تالار و بعد از این که رفتیم قسمت مردونه با همه دست دادیم و خوش آمد گویی کردیم رفتم قسمت زنونه و پیش عروس خانوم نشستم.وای زنای اونجا چقدر خوشگل بودن و هی کونشونو خود نمایی میکردن.البته بگم از خوانواده ما کسی این کارا نمیکرد.ما هم هی میخواستیم نگاه کنیم ولی میترسیدم سارا بهش بر بخوره کلمو کردم پایین.ولی کیرم سیخ سیخ بود و داشت میترکید.عروسی تموم شد و رفتیم عروس کشونی و بوق و بوق میزدیم تا این که بعد از یک ساعت عروس کشی مارفتیم خانه بخت.لباسامو در آوردم داشتیم حرف میزدیم که دیدم حشری شده و بهم گفت آرش تو که دوران دوستیمون ما رو نکردی حالا هم نمیخوای شروع کنی.منم گفتم باشه.رفتم جلوش و لب گرفتیم و با همون حالت رفتیم اتاق صدای ملچ و ملوچمون همه جا رو گرفته بود.شروع کردم لباسش و در آوردن.وای چه سینه هایی داشت کس کش. بعد رسیدم به شلوارش که گفت اول تو دربیار.منم بهش گفتم خودت دربیار.شلوارمو در آورد و تا کیرم رو دید گفت جون این میخواد امشب منو جر بده گفتم آره شورتمو در آورد کاندوم توت فرنگی رو گذاشت رو کیرم و گفت این کیر حالا خوردن داره.و هی میمکید.من دیدم داره آبم میاد گفتم الآن آبم میاد بسته دیگه.رفتم و شلوارشو درآوردم و شروع کردم به خوردن کوسش عجب حالی میداد و عجب حالی میکرد.بعد لای کسش را باز کردم و میخواستم کیر و بکنم تو کسش که گفت حواست باه آروم بکن تو تا من درد کم تر بکشم.ما هم آروم کیر را گذاشتیم تو کسش که صداش بلند شد و کل ساختمونو از خواب بیدار کرد.کیرم خونی شده بود.همینطوری داشتم تلمبه میزدم دیدم داره آبم میاد گفتم تا کونشو نکنم ول کنش نیستم.کرم رو برداشتم و مالیدم رو کیرم و تو سوراخ کونش و آروم کردم تو کونش اون میگفت آه آه آه جرم بده آرش همش مال تو.منم حشری تر شده بودم و تا ته کردم تو کونش بعد ده دقیقه آبم داشت میومد سریع کاندومو برداشتم و کآبمو ریختم تو دهنش اونم هی میمالید تو کسش ما هم کافیمون نبود دوباره رفتم تو کار کوسش که خونی بود.رختحوابم مثل رود پر خون بود دوباره کردم توش خیلی تنگ بود کیرم داشت میشکست اونم هی بهم میگفت جرم بده.پارم کن.منم حشری تر تلمبه داشتم میزدم و اونم داشت فریاد میزد و آه وناله میکرد .کیرم رو در آوردم و کردم لا پستوناش و تلمبه میزدم وای چقدر داغ بد.اونم میگفت چه کیر داغی داری آرش جون.سبنه هاش و به هم مالیده بود و کیر من لای سینش و هی داشتم تلبمه میزدم.اونم حال میکرد که یکدفعه آبم اومد که مالیدم لای کسش اونم با آبم خودشو میمالوند.بعد ده دقیقه افتادم روش و داشتیم لب میگرفتیم.بعد با هم دیگه رفتیم حمام اونجا هم کار کونشو ساختم و غسل کردیم.فردا همه اومده بودن خونمون تا ببینن چی کار بر سر کوس زنم اوردم و اونا میگفتن چرا اینجوری راه میری ما هم خجالت زده شدیم و رفتیم بیرون از خونه.امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه.اگه خوشتون اومده درباره سکس من و خواهرزنم هم بنویسم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#124 | Posted: 18 Jul 2011 12:51
مامان سارا


من علي ساکن کرج هستم و 19 سال سن دارم مامانم اسمش سارا هست. اصليتن ارمنی هست حدود 37 سال سن داره و بابام حدود 45 سال سن داره وکارمند يکي از شرکتهاي اينجا هست که يک ماه شيف شب ويک ماه شيفت روز کار ميکنه . الان ساعت 3بعد از ظهر هست و بابام خوابيده تا شب بره سر کار . مامانم داره خياطي ميکنه . يه دامن کوتاه و يه تي شرت پوشيده که نوک پستونش از زير لباسش معلومه . مثل اينکه سوتين نبسته . امنم هيکل خوبي داره البته قدش يکم کوتاه هستش حدود 160.

هميشه وقتي مامانم ميخواد بره حموم چند تا از لباسهامو با خودش ميبره وتوي حموم ميشوره . يک با رشرتمو انداختم توي لباس چرکام و اتفاقا حمون روز مامنم لباسها رو برده بود توي حموم تا بشوره . وقتي از حموم بيرون اومد شروع به پهن کردن لباس ها کرد و بعد از اينکه کارش تموم شد اومد پيش من و گفت شرتت خيلي لکه داشت . مگه بهداشتو رعايت نمي کني . گفتم چرا مگه چي شده اونم گفت از اين به بعد بايد شرتتو خودت بشوري .منم گفتم باشه. اينو گفت ورفت توي اتاقش تا استراحت کنه . تقريبا يک ماه از اين قضيه گذشته بود و باز هم پدرم شب کار شده بود. شب وقتي که خواب بودم به ارزوم رسيدم (داشتم خواب سکس با مامانمو ميديدم وبا دست خودم داشتم لباسشو در مي آوردم و همش اين جمله رو تکرار ميکردم .. مامان بزار پستون تو بخورم .. مامان مثل بچگي هام به من شير بده ) در همين حال بودم که يدفعه ابم اومد و همش ريخته شد روي شرتم و منم از خواب بيدار شدم و رع رفتم حموم ويه دوش گرفتم و اومدم توي اتاقم . وقتي به ساعت نگاه کردم ديدم ساعت 3 نيمه شب هست . يه چيزي نظر منو به خودش جلب کرد . برق اتاق مامنم روشن بود . يواشکي رفتم توي اشپزخونه ( بين اتاق من واتاق مادرم اشپزخونه هست که به تراس راه داره) رفتم توي تراس واز گوشه پنجره يواشکي توي اتاق رونگاه کردم .واي چي داشتم ميديدم .خيلي برام جالب شده بود .ولي هوا هم سرد بود وهم باراني . رفتم به اتاق خودم ولباس گرم پوشيدم و زير پتوي خودم يه بالش گذاشتم تا کسي نفهمه که من بيرون هستم . رفتم توي تراس و مشغول نگاه کردن مامانم شدم . مامانم داشت ماهواره نگاه ميکرد .روي کانال xxl بود و داشت يه فيلم نيمه رو توي کامپيوتر خودش ذخيره ميکرد . طوري نشسته بود که پشتش به من بود واسه همين خوب نمي تونستم ببينم که فيلم چه اثري روش گذاشته .همش تکون ميخورد ولي نمي دونستم داره چي کار ميکنه.

فردا صبح وقتي که از خونه رفت بيرون تا خريد کنه رفتم سراغ کامپيوتر وهرچي گشتم نتونستم فيلم رو پيدا کنم . فکر کنم فيلم رو توي يکي از فايل ها پنهان کرده بود.يه دفعه يه فکري زد به کلم .. رفتم ويه فيلم سوپر آوردم وريختم توي هارد کامپيوترش و ايکونشم گذاشتم روي دکستاب و زود رفتم اتاق خودم.(تو فيلم 6 تراک بود که توي هر تراک يه پسر جوون و يه زن حدودا 40 ساله به عنوان مادر و پسر داشتن سکس ميکردن.) شب که شد موبايل رو گذاشتم رو شارژ و به مامانم گفتم که من خسته ام وامشب زودتر ميخوابم .بهش شب بخير گفتم ورفتم توي اتاقم .موبايل رو از برق کشيدم و منتظر شدم تا مامان برق ها رو خاموش کنه وبره توي اتاقش .تا ساعت 1 شب منتظر شدم . وقتي مامنم برقها رو خاموش کرد ورفت توي اتاقش منم مثل شب قبل يه بالش گذاشتم زير پتو وحسابي صحنه آرايي کردم تا همه چيز طبيعي باشه . يواشکي رفتم توي تراس و از گوشه پنجره يه نگاه انداختم وديدم مامانم داره لباس عوض ميکنه .چون برق اتاقش خاموش بود وفقط نور مونيتور اتاق رو روشن کرده بود اين امکان وجود نداشت که بتونه از پشت شيشه منو ببينه .تازه شانس اورده بودم که اون شب هوا خوب بود وروي شيشه بخار نبسته بود .وقتي ملمن لباس خوابشو پوشيد رفت ونشست پشت کامپيوتر ومشغول گذاشتن اهنگ بو د .اينو وقتي مه مديا پلير رو باز کرد فهميدم .اخه مامان واسه ديدن فيلم هيچ وقت از مديا پلير استفاده نميکه.وفقط از واسه ديدن فيلم استفاده ميکنه. موبايلم رو در اوردم ومشغول فيلم برداري شدم در اين مواقع هست که ادم به قابليت هاي پي ميبره گوشي رو گذاشتم روي حالت فيلم برداري در شب و مشغول بع فيلم برداري شدم. مامنم متوجه يه ايکون اضافي روي دکستاب شده بود وقتي که روي ايکون کليک کرد ديد فايل تصويري هستش .يکي از فايلها رو باز کرد ومشغول نگاه کردنش بود که ديدم بلند شد ويکدفه برگشت .سريع خودم کشيدم کنار . حدود 2_3 دقسقه از وضعيت داخل اتاق خبر نداشتم . وقتي دوباره اومدم پشت پنجره ديدم که مامانم روي تخت خودش دراز کشيده وداره با خودش ور ميره دوباره از مامنم فيلم گرفتم در همون حال دوربين رو روي صفحه مونيتور زوم کردم واز فيلم هم فيلمبرداري کردم . ديدم امانم از روي تخت بلند شد ورفت توي حموم . منم سريع رفتم و فيلم رو از گوشي موبايل ريختم توي کامپيوتر خودم و خوابيدم . فردا صبح منتظر بودم که مامان از خونه بره بيرون . اما نرفت هرچي صبر کردم نرفت .شب که شد يه فکري به سرم زد . به مامان گفتم که ويندوز سيستم من بالا نمي ياد و کلي کار دارم که بايد انجام بدم .ازش خواهش کردم که اجازه بده با سيستم اون کارمو انجام بدم .مامان اونقدر سرگرم کارش (خياطي ) بود که يادش رفت روي دکستابش فلم سوپر هست .بالاخره راضيش کردم ورفتم روي کامپيوترش و مشغول شدم . يه فيلم ديگه که مربوط به سکس مادر و پسر بود ریختم توي هارد و جاشو با فيلم هاي قبلي عوض کردم . فيلم در حال کپي شدن بود که يکدفعه مامانم اومد توي اتاق و گفت اون سي دي چي هست که داري کپي ميکني و منو بلند کرد وخودش نشست. خواستم سي دي رو در بيارم که فت بزار ميخوام ببينمش. رفت روي فيلم و نگاه کرد و هيچ عکس العملي نشون نداد . خيلي آروم به من گفت اي شيطون پس اون فيلم ها تو ريختي توي هارد کامپيوتر . من فکر کردم بابات اينها رو گذاشته تا من ببينم. کير من در اين لحظه به اخرين سايز خودش رسيده بود واز زير شلوار خيلي مشخص شده بود . مامان دست منو گرفت و برد روي تخت و گفت از کي تا حالا پسر من به من علاقه مند شده و دستشو اورد روي کيرم و اونو گرفت . و از زير شلوار بيرون اورد وگفت واي چه بزرگه .اصلا فکر نمي کردم که کير تو ايقدر بزرگ باشه . حالا فهميدم چرا شورتت کثيف ميشد آخه بار زيادي توش بود.
يواش يواش پيرهنمو در اورد ومنو کاملا لخت کرد. وگفت دوست داري منو لخت کني منم با اشتياق فراوان شروع کردم . جاي شما خال چه ميوه هاي رسيده اي بودند .شروع کردم به ليسيدن بدنش و مامانم همش داشت منو نوازش ميکرد وبا کيرم بازي ميکرد .داشتم نوک پستون راستش رو مي خوردم که يکدفعه احساس کردم پام خيس شده به مامان گفتم اين چيه گفت هيچي حالا وقتشه بايد بکني توش. منم کيرمو کذاشتم توش . مامان يه اه کشيد افتاد روي تخت و منو روي خودش فشار داد . کمرم داشت خورد ميشد که کفتم ولم کن کمرم درد گرفت .. مامان بهم گفتم که براش تلمبه بزنم و منم شروع کردم . کيرم اونقدر بزرگ شد که ديگه داشت ميشکست . وي آسمونها بودم انقدر با قدرت تلمبه ميزدم که مادر داشت جيغ ميکشيد ولي جلوي دهنشو با دست گرفتم .مامانم ديگه کارش تموم شده بود منو بلند کرد و روبروي خودش نشوند و محکم منو در آغوش گرفت وبوسيد. بوي عرق لاي پستونش منو مست وخراب کرد و اونو خابوندم و کيرمو گذاشتم لاي پستونش و با دو سه تا تلمبه ابم ریخت وسطش. خيلي حال کردم تا حالا اينطوري سر حال نبودم سه برابر موقعي که جلق ميزدم اب ريختم وسط پستوناش. اين کارو از فيلم يادگرفته بودم . مامانم بلند شد ورفت حموم و منم همراهش رفتم . توي حموم هم يه بار ديگه ازش خواستم واسم جلق بزنمو باز هم اب زيادي ريختم روي دستش و همونطور با اب کيرم داشت برام جلق ميزد که ديگه از درد فرياد کشيدم و از جا پريدم ...چه خواب خوشي بود . وقتي صبح شد ديدم مامانم يه جور ديگهاي نگام ميکنه . به من گفت که ديشب توي خواب حرف ميزدي اونم با صداي بلند .چه خوابي ميديد . گفتم هيچي و زود رفتم توي اتاقم و دوباره اون فيلمي رو که با موبايل گرفتم رو يه بار نگاه کردم . خيلي خوب همه چي واضح افتاده بود.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#125 | Posted: 19 Jul 2011 03:58
سکس با خواهر دوست داشتنی ام


سلام اسم من اشکانه 17 سالمه اهل تهرانم خوشکل و دختر پسند . خانواده ما 4 نفره . منو بابام و مامانمو خواهر نازم . خواهرم 25 سالشه لیسانس مامایی رو میخواد بگیره خودمم دارم واسه کنکور میخونم . بزار برم سر اصل مطلب از 15 سالگی که یاد گرفتم سکس چیه و با توجه به چیزیایی که تو فیلمهای سکسی میدیم خیلی نظرم به دخترا و حتی بعضی از پسرای خوشکل عوض شد
توی سوم راهنمایی چندتا از این پسرای مامانی و نازو خوسکل!!!! که هر کی میدیدشون کپ میکردو کردم یعنی کلا ادم کننده ای شدم

اما یه روز تو اتاقم نشسته بودم داشتم درسمو میخوندم که خواهرم اومد تو اوتاقمو خیلی عصبانی منو گرفت پول بهم داد گفت سریع برو تا سر کوچه یه بسته نوار بهداشتی بخر . منم بلند زدم زیر خنده گفتم نکنه فشار وارده از پریودت خیلی زیاده که اینطوری گفتی و خندیدم اونم خندش گرفت گفت به تو چه گوزو بلندشو بینم کار دارم دیرمه باید برم کلاس دارم .... گوشاد!

اشکان: شبنم ؟
شبنم: ها چته ؟
اشکان: ببین طبق قانون دوم نیوتون که f=ma جرم تو 65 کیلو گرم ضرب دررررررر 10 که میشه 650 نیوتون در شتاب اومدنت تو اتاق که که فکر کنم حدودا ااااا؟ 2 متر بر ثانیه بوده میشه ؟؟؟؟؟
شبنم: عه عه ااااااای خداااااااا !
اشکان: شبنم 2ضرب در 650 میشه چند ؟؟؟ هان ؟
شبنم: ...
اشکان : اها 1300 نیوتون ... فهمیدم . هاهاها نمیدونم چه جور دووم اوردی 1300 نیوتون فشار بهت اومده ؟؟؟؟ هی ها هااهاهاها!
شبنم:پدر سگ.....

منم فرار کردم بیرون اونم تافت مو رو برداشت و برام پرت کرد قشنگ خورد تو کونم دنبالم دوید منم با سرعت از خونه زدم بیرون رفتم مغازه نوار بهداشتی بالدار کوچیک واسش خریدم اومدم خونه خیلی اروم رفتم دم اتاقش درو بسته بود منم گفتم بهترین موقه هست کمی بترسونمش سریع درو باز کردم پریدم تو و با صدای بلند گفتم یااااااااااااااووو !
متعصفانه تو اتاق نبود و خیت شدم !
رفتم از مامانم پرسیدم پس شبنم کو ؟
گفت: رفته کلاس
کمی به تفکر تخمی خودم فکر کردم تو دلم گفتم اینقد جلق نزدی مغزت ریده !
رفتم درسمو خوندم تا شب
از اوتاق اومدم بیرون از بس عربی خوندم با بابام عربی حرف میزدم
راستی یادم اومد نوار بهداشتیو بدم خواهرم !
کمی فکر کردم گفتم اهاااا فهمیدم . سریع رفتم یه پلاستیک زباله آووردم و نوار بهداشتیو گذاشتم توشو گرفتم پشتم رفتم دم اتاق خواهرم خیلی با احترام در زدم گفتم اجازه هست ؟
شبنم:بیا تو
اشکان:بابت ظهر معضرت میخوام یه هدیه هم واست خریدم تا از دلت در بیارم
رفتم جلو و یه بوس از گونه هاش کردم گفتم ببخشی دخترم . اینم هدیه شما پلاستیک زباله رو دادم بهش و فرار کردم . رفتم تو اتاقم درو قفل کردم اونم اومد در اتاق و فحش میداد .
چند روز از ماجرا گذشت که بابام با مامان رفتن ترکیه پیش داداش بابام عمو حسام . کاری نداریم
منو خواهرم تنها شدیم .
رفتارمو عمدا دیگه از اون روز تغییر دادم . رفتم بیرون واسش یه گردنبند خوشکل که به شکل یه مار بود واسش خریدم ولی 78 هزار رفتم تو خرج
رفتم خونه شب ساعتای 9:48:39 ثانیه بود!
رفتم تو سلام کردم جوابمو نداد
رفتم کنارش رو کاناپه نشستم گفتم
اشکان:شبنممممممم جونم؟
....
اشکان: شبنم ؟ میدونستی اگه یه روز تو رو نبینم دق میکنم !
اشکان: خیلی ... خیلی دوستت دارم
هدیه رو بهش دادم اونم بازش کرد به گردنش انداختم . کمی عجیب نیگام میکرد

شبنم: هم چه نقشه ای داری ؟ ها؟
اشکان: میای بریم تو حباط میخوام ماه رو با هم نیگا کنیم
شبنم : جان ؟ درست شنیدم ؟ تووووو!
اشکان:بیا .
تو حیات بقل دستش واسادم گفتم
اشکان:شبنم؟
شبنم: جونم
اشکان: میخوام بقلت کنم
شبنم:چرا
اشکان: نمیدونم خیلی دلم میخواد
شبنم: داداش بیا تو بقلم ..... عزیزم درست مثل بچهگیهات همیشه بقلم بودی
توی بقلش یه حس خیلی خوب بهم دست داد داستامو محکم دور کمش حلقه کردم اونو به خودم فشار دادم و گفتم شبنم من دوستت دارم
اون هیچی نگفت
سرمو عقب اورردم تو چشاش نگا کردم
کمی ترس داشتم اما جرات به خودم دادم
گفتم میشه یه چیزی ازت بخوام ... کمی چشاش گرد شد ! هیچی نگفت
گفتم خیلی وقته تو وجودم دوس دارم یه بار... یه بارر .. بریم پارک با هم
گفت حرفتو عوض نکن همونو که میخواستی بگو . نمیتونستم تو چشاش نگا کنم
کمی سکوت کردم گفتم . میشه یه بار ... لباتو ببوسم
نگاش کردم دیدم کمی لبخند زد گفت ..ااااا چرا دوس این کارو بکنی؟
گفتم نمیدونم . دست خودم نیست
اونم گفت اشکان
اشکان:جونم
شبنم:باشه منم دوس دارم یه بار امتحان کنم ... بیا
منم کمی نگا لباش کردم فکر کردم گفتم یعنی من دارم لباشو بعد این همه میبوسم چشامو بستم و لبامو جلوتر میبردم قلبم خیلی سریع میزد
یه لحظه نفسم قطع شد و یه چیز خیلی نرم رو لبام حس کردم سعی کردم کامل حسش کنم نمیتونم توصیف کنم شما خودتون باید امتحان کنید
فقط لبامون رو هم بود داشتیم کم کم شرو میکردیم لب همو خوردن
1 دقیه یا 2 دقیقه بود لبمون رو هم بود لباموو از هم جدا کردیم و به چشای هم نگا کردیم . شبنم گفت . اشکان ....... تو زندگیمی!
کاش میشد مال خودم بودی . چقدر زندگی مسخره اس . پس بیا ما هم اونو مسخره کنیم . با هم رفتیم تو رو تخت اتاق خودم نشستیم و من رفتم تو بقلش نشستم و دوباره از هم لب گرفتیم . اون گردن منو میخورد بعدش من اصلا حسی که به ادم دست میده قابل مقایسه با حس فیلمهای سکسی نیست که ادم خودشو ارضا میکنه ادامه دادیم تا اون تی شرتمو اروم کمی بالا زد کمرمو لمس میکرد منو به خودش فشار میداد گفت میخام ببینمت میزاری . منم چیزی نگفتم و چشامو بستم و اونم تیشرتمو در اورد به پشت خوابید منو کشوند رو خودش بدنمو لمش میکر و میمالید .
با دستاش شلوار و شرتمو با هم کشید پایین چون روش بودم نمیتونس ببینه به کمرمو باسنم دست میزد ... انگوشتشو وسط کونم میکشید رو سوراخمو انگوست میکرد منم گفتم شبنم تا حالا دختری رو لخت ندیدم . خواهش میکنم تو هم لخت شو
گفت . درشون بیار منم اروم تیشرت خوشگلشو دادم بالا وای شکمش ادمو دیوونه میکرد یهو تو دلم ریخت ادامه دادم کامل دادمش بالا من از سینه چیزی زیادی نمیدونستم اما واقا تحریک کننده بودن تا سینهاشو دیدم تو دلم دوباره خالی شد نفسم به شمارش افتاده بود درش اوردم نوک سینه راستشو یه بوس کردم
به دندونام کمی گازشون میگرفتم
اومدم شکمشو که خیلی سکسی بود میبوسیدم و میلیسیدم
دست بردم شلوارشو در بیارم دستمو گرفت گفت اشکان....
اشکان:جونم
شبنم:میترسم
منم گفتم سعی کن اولین رابطه ای کا داری بیشترین لذتو ببری دستمو ول کرد شلوار و شرط بندیشو با هم اوردم پایین اما چشامو بستم داشتم فکر میکردم تجسم میکرد که اونجاش چه شکلیه

اصلا به ایرونی نمیخورد بدنش برنزه بود سکسی قوس بدنش تو دل ادمو میبرد
با صداش به خودم اومدم گفت چی کار میکنی ؟
چشامو اروم باز کردم یهو شق درد گرفتم تو دلم بد جور خالی شد انگار که سوار کشتی صبا تو شهربازی شدی یه کس ناااااز و خوشکل که مثل یه خط بود صاف صاف بدون مو مثل خودم . منم اصلا نمیدونستم چه کنم خود به خود دهنمو روش گذاشتم و میبوسیدمش . لیس میزدم اصلا ادم دش نمیومد ولش کنه با انگوستم بازش کردم توشو ببینم وااااای مثل یه اثر هنری میموند . دیگه از زندگیم سیر شده بودم منو کشوند رو خودش و محکم بقلم کرد .
پیش گوشم گفت ما کار اشتباهی داریم میکنیم؟
منم کمی فکر کردم تنها چیزی که گفتم این بود از نظر طرز فکر . اندیشه ای که به جامعه ما حاکمه اره اما جامعه در حال حاظر به ما ربطی نداره این خودمونیم که تفکرمونو میسازیم پس بیا بهترین تفکر رو داشته باشیم
هیچی نگفت
منو خوابوند و اومد رو من کسشو جلو دهنم گذاشت و به سراغ دودولم رفت گفت داداش چقدر کوچیکه . اخه اونجام فقط 11 سانته . اما دورشو کامل لیسید من اصلا هنوز موهای زائد در نیاوردم
بعدش گفتمواسم ساک بزن گفت بلد نیستم اما میخورم انو سور داد تو دهنش راسم میگفت نمیدونست گفتم شبنم ؟
گفت جونم
گفتم شبنم من کون میخوام!
گفت میخوای پارم کنی؟
گفتم با اون دودول مگه میشه پاره بشی
گفت باشه
خوابید منم رفتم رو پشتش
خیلی سکسی بود
درست مثل کون لیدی گاگا ! گرد نااااز و آی حشری کننده
از سوراخ کونش لب میگرفتم
خیلی حار میده
لیسش زدم و بوسیدمش
دودولمو گذاشتم رو سوراخشو کمی تف زدم خیلی سر شده بود اروم فشار دادم
کیرم باریک بود با کمی زور سری سرش سور خورد تو
شبنم گفت آیییییییییییی
منم ادامه دادم کم کم سرش میدادم تو تا همش رفت اروم بیرون کشیدم و دوباره تو دادم
خودمو خوابوندم روش سینه خودم دقیقا به پشتش چسبیده بود و داشتم توش تلبه میزدم میخواست ابم بیاد کمی نگه میداشتم بعد دوباره تلمبه
شبنم گفت :اشکان یه لحظه بکشش بیرون منم کشیدم بیرون گفت حالا بزار در سوراخ کونم و یه لحظه بکن تو تف زدم و گزاشتم در سوراخ و کمرشو گرفتم با دستاش کونشو باز کرد با سرعت کردم تو . کیرم سور خورد تو . جیغ خیلی سکسی زد
گفتم: خیلی حال میده دوباره میخوام .
شبنم: من دارم به داداشم کون میدم . اشکان دوباره اونجوری کن
من در اورد و تف زیادی زدم در سوراخش گذاشتم و یهو کردم توش داغ بود.
حال میداد خیلی تنگ بود کونش
داشتم تلمبه میزدم نزدیکای اومدن ابم بود هیچی نگفتم خوابیدم روش تلمبه میزدم
تو کونش سورش میدادم و میواوردم بیدون همیتطور عقب جولو که ابم اومد همشو تو ته سولاخش خالی کردم همونتور روش خوابیدم داشت تموم زندگیم از جلو چشمام میگذشت . فکر میکردم این سوراخی که الان کیرم توشه مال شبنمه .
خواهر سکسی خودم باور نمیکردم یه روز بتونم باهاش سکس کنم
گفتم : شبنم جونم دلم نبخواد کیرمو در بیارم اونم گفت عزیزم بزار همون تو باشه خیلی حس خوبیه . دوس دارم . کیرتو تو کونمو قلقلک میده خوشم میاد.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#126 | Posted: 20 Jul 2011 11:16
داستان سكس امير ومامان آيدا

سلام دوستان خوبم؛اینم داستان سكس با مامان اما از فانتزيهاي خيالي خودم براتون نوشتم اميدوارم خوشتون بياد.من اميرم 35 سالمه و يه مامان دارم که 50 سالشه واسمش آيداست خيلي هم خوشگله.ماجرا از اونجا شروع شد که ما باهم رفته بوديم مسافرت؛بابام بخاطر شغلش نميتونست بياد؛قراربود با رئيسش بره 10روز ماموريت.بخاطر همين من و مامانم تصميم كرفتيم بريم مسافرت تا تواين مدت آب و هوايي عوض كنيم و روحيمون بهتر بشه.باهم رفتيم شمال خونه عمم وقتي رسيديم در زدیم عمم در رو باز کرد وكلي خوشحال شد و کلاسی برامون گذاشت که بیا و ببین.آخه ما زياد نميريم مسافرت بخاطر شغل بابام؛خلاصه نشستيم و صحبت کرديم و شام خوردیم تا موقع خواب شد. عمم اتاقي رو براي استراحتمون آماده كرد و بخاطراينكه خسته بود گفت من ميرم بخوابم.من چون عادت دارم قبل از خواب برم حموم؛گفتم مامان جون تيغ همرات داري.مامانم هم رفت يه دونه ازتوي ساكش آورد داد بمن و گفت اميرموهاي پشت گردنت رو چرا نزدي؟ گفتم آخه مسافرتمون يكدفعه اي شد وقت نشد برم آرايشگاه؛چون من به نظافت اهميت ميدم و این باعث تعجب مامانم شده بود که چرا موهای پشت گردنم بلنده؛مامانم گفت خودم برات ميزنم تو برو دوش بگير منم الان ميام.رفتم سراغ ساكم تا شورت و زیرپوش تميز بردارم كه يادم افتاد اي دادبيداد ازبس عجله كرديم بخاطر اینکه ازاتوبوس جا نمونيم يادم رفته با خودم شورت و زیرپوشمو که شسته بودم و گذاشته بودم خشک بشه رو بردارم بيارم.خجالت ميكشيدم و رومم نميشد به مامانم بگم.سابقه نداشت انقدر بي مسئوليت باشم؛خلاصه با حالت خجالت گفتم مامان میدونی چی شده؟يادم رفته لباس زير بيارم.مامانم گفت منظورت شرت و زیرپوشه؟گفتم آره.گفت:عمت هم خوابيده روم نميشه بيدارش كنم ببينم شورت اضافه شوهرعمت نداره بگیرم برات.گفتم اشكالنداره مامان باشه فردا ميرم همين اطراف حتما آرايشگاه هست و پشت گردنمو میزنم؛مامانم گفت نميشه که باز فرداهم بخاطر اصلاح بياي بري حموم؛اینجا خونه خودمون نيست كه هروقت خواستي بري حموم؛گفتم پس چكاركنيم؟مامانم گفت مجبوري شورتت رو دربياري تا اومدي بيرون بدون شورت نموني؛منكه بهت محرمم و اشكالنداره لخت ببينمت؛من موندم چي بگم.گفتم آخه خجالت ميكشم لخت بشم جلوت؛مامانم گفت بسه بسه بميرم برات كه انقدر خجالتي هستي؛از دوست دخترات خجالت بكش نه منكه مامانتم و محرمم بهت؛يادم افتاد يكدفعه دوست دخترمو آورده بودم خونه داشتم ميكردمش كه مامانم سررسيده بود و صدامون رو شنیده بود اما اصلا به روم نياورده بود تا الان؛منم بعداز يکم تته پته نميدونستم چي بگم؛گفتم نميشه قبل از اينکه شورتمو در بيارم پشت گردنمو بزني.مامانم گفت نه نميشه شورتت مويي ميشه؛برو انقدر حرف نزن تا من بيام؛گفتم باشه ظاهرا تنها راهش همينه هرچند زشتم هست اما كاري نميشه كرد مجبوريم؛مامانم گفت نه خيرم خيلي هم خوشگله.من ازحرفش جا خوردم.اما به روم نياوردم؛خلاصه رفتم حموم و لخت شدم.شرتمو در آوردم.سرمو که زیر دوش شستم وبدنمو خيس كردم ديدم مامان داره در ميزنه بياد داخل؛بدجورخجالت ميکشيدم دستمو گرفتم جلو کيرم.مامان گفت دوشو ببند تا خيس نشم. منم زود دوشو بستم.متوجه شدم مامان آيدا داره کيرمو نگاه میکنه؛بخاطرهمين کيرم يكم شق شد؛ديگه کيرم ازتودستم داشت ميزد بيرون؛آخه اندازش بد نيست الكي طول و قطرش هم نمينويسم کلاس بذارم فقط ميدونم هركس خورده خوشش اومده؛مامانم برگشت گفت بيخود نبود دختره صداش رفته بود به آسمون وقتي توي دستت جا نميشه ولشكن؟گفتم مامان توهم حالا تيكه بنداز؛دست خودم نيست طبيعيه مامانم گفت چرا؟منم ديگه ديدم کار از کار گذشته. گفتم آخه وقتي مامان آدم به اين خوشگلي جلوت باشه و به چيزتم زل بزنه اينطوري ميشه.گفت خوب زبون ميريزي بسه.راحت باش. دستمو تا برداشتم مامان آيدا گفت اوه اوه چرا بهش نرسيدي.گفتم چطور؟ گفت عين پشت گردنت پشماي چيزتم بلندشده.گفتم چيزم؟ گفت دودولت؟گفتم بنظرت اين دودوله؟به شوخي گفت بسه پررو شديا.اينو که با يكدونه تيغ نميشه زد وايستا الان ميام؛رفت و وقتي برگشت ديدم دامنشو عوض کرده و یک شلوارک کوتاه پوشیده و لباسش رو هم در آورده وبا سوتين اومده.گفتم مامان سوتينت چه باحاله گفت چطور؟ گفتم آخه قالبشه.گفت قالب چیه؟گفتم قالب سینه هاته.گفت خیلی هیزی.دامن و پيرهنمو در آوردم که مو نچسپه بهش.بيا جلو ببينم.رفتم جلو مامان آیدا ایستادم و تا چشمم افتاد به سینه هاش کیرم قشنگ راست شدآخه خيلي بزرگ بودن.ظاهرا خيلي هم سفت بودن.مامانم گفت چيه باز دودولت بلندشد.گفتم تقصير خودته مامی جون.گفت يه کاريشکن بخوابه.نمیتونم پشمهاتو بزنم مثل چوب دستی شده.گفتم چيکارش کنم؟گفت من نمیدونم؟گفتم شما برو بيرون درستش ميکنم.مامانم گفت چيکارش ميخواي بکني؟گفتم تو چکار داری. گفت هر کار ميخواي کني جلومن بکن.نکنه ميخواي جلق بزني؟گفتم آره.گفت بزن منم نگاه میکنم.گفتم اینجوریکه حال نمیده.گفت لخت شم خوبه؟گفتم یه کاری کن آبم زودتر بیاد.گفت سینه هامو ببینی کارت راه میفته؟گفتم شما لخت شو امتحان میکنیم.اونم زود سوتینشو درآورد.وایییییییییییییییییییی چه سینه هایی داشت.از سینه هایی اونهایی که گاییده بودمشون خیلی قشنگتر بود مثل دخترهای 20 ساله نوکش تیز و راست ایستاده بود.مامانم که دید من مات موندم گفت حالا خوبه تاحالا چندتاشو دیدی و بار اولت نیست.گفتم ولی هیچکدومشون به این قشنگی نبود.گفت دوستشون داری پسرم؟گفتم میمیرم براشون.گفت چرا معطلی زودباش یک موقع عمت بیدار میشه.گفتم چششششششششششششششششم و افتادم بجون سینه هاش و شروع کردم بازی کردن و خوردن.مامانم که خوشش اومده بود چشمهاش خمار شده بود و نفسهاش تند.بهش گفتم تو برام جلق بزنی زودتر آبم میاد.اونم منتظر حرف من بود و سریع با دستش کیرمو گرفت و شروع کرد به مالیدن.گفتم مامانی یکم خیسش کن کیرم درد گرفت.گفت صابون رو بده منم بهش دارم و اونم حسابی دستشو با کیرم صابون مالی کرد و شروع کرد به جلق زدن.من که تو آسمونها بودم.از یکطرف سینه هاشو میخوردم و از اونطرف کیرم تو دستش بود و داشت برام میمالیدش.از طرف دیگه یک دستش به کوسش بود و داشت از روی شلوارک کوسشو میمالید.یکربعی گذشت مامانم گفت چرا آبت نمیاد؟گفتم کمرم سفته.گفت چکار کنم زودتر آبت بیاد؟گفتم هیچی بزار دستمو بکنم تو شلوارکت با کوست بازی کنم شاید زودتر بیاد.گفت باشه فقط زودباش میترسم آبرومون بره.منم معطل نکردم و دستمو کردم تو شلوارکش.جالب بود که شورتم نپوشیده بود.تا دستم خورد به جلوی کوسش تنش به لرزه افتاد.فهمیدم ارضا شد.اما من تازه دستمو رسونده بودم به به جای گرم و نرم.شروع کردم به مالیدن کوسش.وای چه حالی میداد.همین الان که یادش افتادم کیرم مثل فنر از جاش بلند شده.یکی بیاد بخوابونش.خلاصه انقدر کوسشو مالیدم و انگشت کردم توش و مامانم هم انقدر کیرمو مالید که آبم پاشید رو دستش و شلوارکش.گفت عجب کمری داری پسر؟گفتم مگه بده؟گفت نه خیلی هم عالیه همه زنها آرزوشونه با یک همچین کمری حال کنن.گفتم تو هم آرزوته؟گفت باز داری پررو بازی در میاری.برگرد پشت گردنتو بزنم و برم دودولتم خودت پشمهاشو بزن.منم اطاعت کردم و بعدش مامانم دستها و پاهاشو شست و خواست بره بیرون که دیدم شلوارکشم درآورد چون آبم ریخته بود روش و سریع از حموم خارج شد.منکه باورم نمیشد همش فکر میکردم دارم خواب میبینم.منم دوش گرفتم و اومدم بیرون و رفتم توی اتاق که بخوابم اما تازه شروع ماجرا بود؛نظر

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#127 | Posted: 20 Jul 2011 11:18
داستان سكس امير و مامان آيدا2

وقتی رفتم تواتاق دیدم مامان آیدا جونم تشکها رو کنارهم پهن کرده و خودشم دامن و لباسشو پوشیده.حس خجالت میکردم.اما کاری بود که شده.مامانم گفت آفیت باشه امیرآقا.گفتم سلامت باشی مامانی.گفت بچه چه کمری داری تو؟گفتم حتما ارثیه؟گفت بابات که اینطوری نیست.گفتم شما چی؟گفت از بابات بهترم اما به تو نمیرسم.رفتم سرجام توی رختخواب کنار مامان آیدا نشستم.مامی هم دراز کشید و به پهلو خوابید و دامنشو داده بود تا روی رونهاش بالا.چشمم افتاد به پاهاش.حس کردم شورت نپوشیده چون اثری از جای شرت روکونش دیده نمیشد.کیرم دوباره داشت راست میشد.گفتم مامان.گفت چیه امیرجون.گفتم شورت نپوشیدی؟برگشت روشو کرد بمن و گفت از کجا فهمیدی؟گفتم مشخصه دیگه.گفت چطور؟گفتم چون جای شورت رو کونت نیست.گفت ازبس تو بچه هیز تشریف داری به همجای زنها با دقت نگاه میکنی.گفتم باشه دیگه نگات نمیکنم.مامی گفت واه واه چه زودم بهش بر میخوره آقا.هیچی نگفتم و حتی نگاشم نکردم.گفت خودتو لوس نکن خوشم نمیاد.اومد و یه بوسم کرد اما من بازم نگاش نکردم.مامان آیدا گفت بخاطر اینکه تو راحت باشی شورت نپوشیدم تازه سوتینم نبستم.با این حرفش کیرم قشنگ راست شد.بازم نگاش نکردم و گفتم چرا بخاطر من؟گفت چون اگه باز دودولت راست شد خواستی بخوابونیش راحت باشی.گفتم باز گفتی دودول؟گفت باشه بابا کییییییییییرت خوبه.کیرت رو با یه اشوه و صدای نازی گفت.منم گفتم مرسی و برگشتم یه بوسش کردم.دیگه چیزی نگفتیم.مامان آیدا جونم مثل همون اول پشتش رو کرد بمن و به پهلو خوابید.برگشتم ببینم چطوری خوابیده که دیدم وایییییییییییییی دامنشو داده تا روی کونش بالا.فهمیدم ظاهرا مامان خانم بدجور کوسش کیر میخواد.لباسهامو کامل درآوردم و لخت لخت شدم رفتم زیر پتو.یکم به کون و پاهاش نگاه کردم اما حرکتی نکردم.مامانم منتظر حرکتی از طرف من بود.گاهی یکم پاهاشو تکون میداد و کونشو شل وسفت میکرد.میدونست دارم نگاش میکنم و دستی اینکارو میکرد.پتو رو زدم کنار و رفتم چسبیدم از پشت بهش.آروم جلوی گوشش گفتم مامان کیرم راست شده چیکار کنم؟گفت من نمیدونم هرکاری دوستداری بکن فقط نگی برات جلق بزنم که حوصله ندارم.گفتم باشه منم از جلق زدن زیاد خوشم نمیاد.مامان آیدا گفت نکنه میخوای دودولتو نه ببخشید کیرتو بکنی توش؟گفتم توش منظورت کجاست؟گفت منظورم توی کوسمه.گفتم آهان فکر کردم منظورت کونته؟گفت فرقی نداره میشه کرد توی جفتش.وای وای مامانم چی گفت یعنی آزادم هرکاری دوستدارم بکنم.خواستم اذیتش کنم بهش گفتم جدی نمیخوای برام جلق بزنی؟گفت نه نه نه هرجا دوستداری کیرتو بزار اما از جلق خبری نیست.دامنشو کامل دادم بالا تا کون و کوسش لخت بشه.لباسشم که دکمه دار بود خودش باز کرده بود وقتی دستمو بردم جلو تا دکمه لباسشو بازکنم اینو فهمیدم.کیرمو انداختم لای درز کونش و دستمو رسوندم به سینه هاش و شروع بمالوندن کردم.پشت گردنشو میخوردم و گوششو لیس میزدم.بهش گفتم باباهم از اینکارا میکنه؟گفت نه مثل تو.گفتم چطوری میکنه بگو حال میده؟گفت یکم لب میگیره کیرشو درمیاره میکنه توکوسم و تلمبه میزنه و سینمو میماله و آبش اومد میخوابه.گفتم همین؟گفت آره دیگه باید چکارکنه؟گفتم از جلو میکنه یا پشت؟کفت بیشتر میوفته روم از جلو میکنه اما گاهی مثل تو میکنه.حرفها رو که میزد توی صداش شهوت موج میزد.دستمو بردم سمت کوسش که دیدم خیسه خیسه.با چوچولش بازی بازی کردم از پشت هم کیرمو از درز کونش جابجا کردم دادم لای پاش.یکم جلو عقب کردم.گفتم آماده ای میخوام کیرمو بکنم تو کوست ببینم تنگه یا گشاد؟گفت خیلی وقته آماده ام کیرتو بکن توکوسم تا بفهمی.یه پاشو دادم بالا و کیرمو رسوندم به سوراخ کوسش و آروم دادم توش.سر کیرم راحت رفت اما وقتی به نصفه رسید تنگ شد درآوردم و دوباره کردم توکوسش هرچی کیرم بیشتر میرفت توکوس مامان آیدا تنگتر میشد.به هر زحمتی بود همه کیرمو دادم تو کوسش.گفتم مامی چطوره؟گفت خوبه داره خوشم میاد کیرت از بابات بهتره قشنگ کوسمو پر کرده.شروع کردم تلمبه زدن مامانم صداش دراومده بود و داشت باخودش زمزمه میکرد آخ خ خ خ خ چه کیرررررررررری داره پسرممممممممممم.جوووووووووووووونمممممممممم کوسموووووووووپررررررررررکرده ه ه ه ه بکن که خوب میکنیممممممممممممممم.خایه هاتم بکن توکوسممممممممممم منم بکارم ادامه میدادم.پاشو گذاشتم پایین و همونطور که کیرم توکوسش بود گفتم به شکم بخواب کونتم بده بالا.اونم خوابید و دستمو بردم از بغل رونهاش رسوندم به چوچولش و دوباره تلمبه رو شروع کردم هم چوچولشو میمالیدم و هم با همون دست از زیر به طرف بالا میکشیدمش تا کیرم بیشتر بره توکوسش.یکم گذشت دستم خسته شد.گفتم کون میخوام.گفت فدات شممممممممم تو جون بخواه.گفتم به پهلو شو پاهات جمع کن توشکمت و کونتو قشنگ بده عقب مامان هم اطاعت کردو از پشت کیرمو گذاشتم جلو سوراخ کونش و دادم توکونش خیلی تنگ بود و به زور میرفت کیرمو درآوردم و تف زدم یکم هم به سوراخ کونش و کیرمو دادم بره تو کونش مامانم میگفت اووووووووووووووف ف ف ف دارم جررررررررررررررررر میخورممممممممممم کونم داره پاررررررررررررررره میشه زودباششششششششششششششش تمومش کنننننننننننننن مرررررررررردددددددددددددم من بی اعتنا به حرفهاش تا دسته کیرمو جا کردم توکونش و شروع کردم تلمبه زدن انقدر تلمبه زدم که آبم داشت میومد از مامان نپرسیدم بریزم توکونت یا نه وبا یک فشششششششششششارررررررررررررررررررررررررررر تموم آبمو خالی کردم توی کونش مامی یه نفس راحتی کشید و گفت اوووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففففف کونم پررررررررر آب شده امیرررررررررررررررررررررررر چرا آبتو نریختی توی کوسسسسسسسسسسسسسسسسم کیرمو درآوردم آبم اومد بیرون منم با انگشت آبمو مالیدم اطراف سوراخ کونش و کوسش.گفتم بمن که خیلی حال داد مامان جون.اونم گفت منم خیلی حال کردم.بوسش کردم و توی بغلش خوابیدم اما قافل از اینکه عمه خانم از صدای مامان بیدار شده بود و از لای در مارو دیده بود که خودش ماجرایی داره براتون بعدا مینویسم.پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#128 | Posted: 20 Jul 2011 11:30
گناه لذت بخش با خواهرم

داستان مر بوط به چند سال قبله و من يه خواهر دارم که فقط دو سال از من بزرگتر يه روز تو اتاق بودم که ناگهان پروين (خواهرم) اومد تو اتاق و شروع کرد به عوض کردن دامنش من که تا اون روز اصلاً تو نخ پروين نبودم با ديدن اين صحنه تنم مور مور شد و تا شب نتونستم از فکر آن تن وبدن سفيد در بيام داشتم فکر ميکردم که اون عمداٌ جلوي من لخت شد يا اينکه نميدونست که من اونجا هستم به هر صورت شب که تو حياط خوابيده بوديم ومن تشکم را بغل تشک پروين انداخته بودم و همينطور دچار افکار شيطاني بودم وبا خودم گفتم بايد امتحانش کنم خلاصه ارام با پا شروع کردم به نوازش پاهايش حدوداً دو دقيقه ايي طول کشيد ومن که پامو يواش يواش داشتم ميآوردم بالاتر و ديگه داشتم مطمئن ميشدم که طرف هم راضي هست که ناگهان از زير پتو امد بيرون و يه نگاه غضبناکي بهم کرد وگفت بيشرف خاک بر سر چکار ميکني منم که خايه چسبنده بودم گفتم ببخشيد خواب بد ديدم خلاصه اون شب بخير گذشت و فردا من روم نميشد اصلاٌ تو روي پروين نگاه بکنم ولي پروين که اصلاٌ به روي خودش هم نياورد و همين باعث شد که من جدي تر بشم ضمنن اينم بگم که من اون موقع 16 سال داشتم و خواهرم هجده ساله بود يکي دو روز گذشت و هر کاري ميکردم که از فکر اين موضوع بيرون بيام نميشد و مدام او صحنه رويايي جلوي چشم بود وبارها سعي کردم که بازم بتونم بدن زيباشو ببينم ولي فرصت جور نميشد تا اينکه درست دو هفته بعد خانواده ام بخاطر موضوعي مجبور شدن به مسافرت برن ومن و پروين بخاطر امتحانات آخر سال مونديم خانه همون روز من تصميم گرفتم به آرزوم برسم خدا ميدونه تو اون مدت چقدر جلق زده بودم بله از قضا پروين رفت حموم ومن با خيال راحت که کسي خونه نيست از تو سوراخ در همه چيز رو زير نظر گرفته بودم که ديدم خواهرم لخت شد و براي اولين بار توانستم اون کون زيبا و دوست داشتنيشو ببينم کيرم که داشت شلوارمو پاره ميکرد ومن داشتم بهترين صحنه عمرمو ميديدم خلاصه تا حمومش تموم شد من دو بار ارضا شدم و بعد از اينکه به اولين آرزوم رسيدم مصمم شدم که يه جوري اونو بکنم شب شد وما جامونو تو حال بغل هم انداخته بوديم ومن يه يکساعتي که گذشت دست به کار شدم و اهسته دستمو گذاشتم رو سينه اش و همونجور بيحرکت دستمو نگهداشتم يه خورده که ترسم ريخت شروع کردم به بازي کردن با سينهاش که دوباره از جاش بلند شد و داد زد سرم که بيشعور عوضي دوباره چه مرگته من که حسابي جا خورده بودم اخه فکر ميکردم که ديگه کار تمومه با لکنت زبان گفتم ترو خدا منو ببخش يهو اينجور شدم اونم گفت بار اخرت باشه و دوباره خوابيد منم که شوکه شده بودم واز دست اين ناکامي بزرگ حسابي پکر بودم خوابيدم خلاصه ديگه داشت فکرش از سرم بيرون ميرفت تا اينکه يه مدت بعد پسر خاله ام که با من هم خيلي ندار بوديم اومد خونه ما پروين تازه از بازار اومده بود و رفت لباسي که خريده بود رو پوشيد يه دامن نازک که شرتش از زير ان پيدا بود و يه تاپ خيلي ناز که خواهرمو دو برابر خوشگل کرده بود البته اينو بکم که تو محل سر پروين دعوا بود ولي خدايش من نديدم که به کسي رو بده يعني اصلاٌ تو اين فازا نبود بهر حال با اون وضع که اومد بيرون من احساس کردم که اشکان پسر خالم کفش بريده وحسابي رفته تو حس و زل زده بود به باسن پروين اين وضعيت رو که ديدم يهو يه فکر عجيب زد به سرم آره من بايد از طريق اشکان وارد شوم اما چه جوري اونم به موقعش ميگم خلاصه اون شب گذشت ومن داشتم نقشه ميکشيدم براي تصرف کس کون خواهرم پروين جون تصميم گرفتم هر وقت اشکان مياد خونمون من به يه بهونه ايي اونا رو با هم تنها بگذارم تا بتونم مچشونو بگيرم چند وقت اين کارو کردم و بعد يه مدت احساس کردم روابط ان دو با هم خيلي فرق کرده و پروين جلو اون خيلي راحته و با هم شوخي ميکنن و ميگن و ميخندند که قبلاٌ تا اين حد امکان نداشت حتي يه بار هم که رفته بودم دستشويي و برگشتم ديدم پروين ناگهان از رو پاي اشکان پاشد و رفت تو آشپزخانه منهم اصلاٌ بروي خودم نياوردم مثل اينکه اصلاٌ اتفاقي نيفتاده ولي از اون به بعد همش سعي ميکردم جلوي پروين يه جوري وانمود کنم که من اصلاٌ برام مهم نيست مثلاٌ دايم در مورد اشکان باها ش صحبت ميکردم يا مثلاٌ اينکه اشکان خيلي تو نخته خلاصه يواش يواش تونستم اعتمادشو جلب کنم يه روز که اشکان اومده بود اين( اواخري اشکان زياد ميومد خونه ما >>>>من به بهونه اين که کار دارم از ساختمان اومدم بيرون و رفتم بالاي پشت بام و رفتم از پشت آفتاب گير داخل سالن را ديد زدن که ديدم اقا اشکان امد طرف پروين و اونو تو بغل گرفت و شروع کرد به لب گرفتن و بعد تاپشو در اورد و سينه هاي سفت و مرمريشو گرفت تو دست و به آنها چنگ ميزد از ديدن اين صحنه چنان حشري شدم که همونجا شروع کردم به جلق زدن اشکان بعد ازاينکه خوب سينه هاي خواهرم رو خورد شلوار پروين رو از پاش در اورد و خودش هم لخت شد باور کنيد که تو اون شرت و کرست آلبالويي چنان زيبا بود که هوش از سر انسان ميپريد خلاصه اينکه اشکان شرت و کرست پروين رو در اورد و جاتون خالي افتاد روش و شروع کرد به کردن کس وکون خواهر خوشگل من بعد از اينکه خوب پروين رو از کون گاييد کيرشو تا دسته کرد تو دهان پروين و پروين هم که ولع عجيبي به کير اشکان داشت چنان ساک ميزد که من فکر کردم که الانه که کير اشکان رو بخوره بهر صورت سکس اونا همچنان ادامه داشت ومن باديدن کردن خواهرم توسط اشکان قسم خورد که اگه به قيمت جونم هم تمام بشه من بايد امشب کون خوشگل پروين رو بگايم اشکان کيرشو از دهان پروين در اورد و دوباره فرو برد تو کونه پروين وهمچنان تلمبه ميزد تا اينکه ابش اومد و اونو ريخت رو کمرش و پروين با دستاش اب کير اشکان رو ميکرد تو دهانش بعد از اينکه کارشون تموم شد لباساشونو پوشيدن و اشکان خداحافظي کرد ورفت و من چند دقيق بعد اومدم پايين و اومدم تو ساختمان و پروين رفته بود حمام من خيلي به خودم فشار اوردم که برم تو حمام و ترتيبشو همونجا بدم ولي بازم تحمل کردم چند دقيقه بعد پروين اومد بيرون و چون نميدونست که من خونه هستم با يه حوله که فقط رو سينه اش رو پوشونده بود و تا بالاي رانش بود وارد سالن شد و وسطاي سالن که رسيد يهو منو ديد جيغ خفيفي کشيد و دويد طرف اطاق خوابش بعد که اومد بيرون به من گفت تو کجا رفتي من گفتم جايي کار داشتم و اضافه کردم پدر سوخته تو هم عجب مالي هستيها جواب داد بگو ماشااله من ازش پرسيدم اشکان کي رفت گفت بعد از اينکه تو رفتي گفتم غير ممکنه اشکان همچي فرصتي رو ول کنه بره گفت چه فرصتي گفتم اينکه با يه تيکه تنها باشه و ول کنه بره خنديد گفت اي بي ادب خيلي پرو شديها منم دل زدم به دريا وگفتم حالا خوش گذشت گفت منظورت چيه گفتم خوب حال کردين با هم گفت اشغال اين چه مزخرفي که ميگي بي غيرت گفتم چرا اصرار داري از من پنهان کني من که همه چي رو ميدونم گفت تو چي رو ميدوني گفتم عشقبازيهاتون سکساتون خوب ديگه ما همه چي رو ميدونيم کفت کدوم بيشرفي همچي حرفي بهت زده گفتم هچکي خودم ديدمتو ميخواي نشونه اش هم اينه که بغل مبل اومد سراغت واول تاپتو در اورد بعد شلوارتو بعد خودش لخت شد و..گفت تو که ديدي پس چرا چيزي نگفتي گفتم بد که نخواستم حالتون رو بگيرم تازه مگه چه عيبي داره اگه من وتو که خواهر و برادريم نتونيم همديگه رو درک کنيم پس کي بايد مارو درک کنه گفت اگه راست ميگي پس چرا داشتي دزدکي ما رو ديد ميزدي گفتم راستشو بگم ناراحت نميشي گفت نه راستشو بگو گفتم من عاشقتم من ارزومه که فقط هيکل زيباتو ببينم من عمداٌ شرايط را براي اشکان مهيا کردم تا بتونم به تو نزديک بشم پروين جان باور کن من ديونتم من با هچکس جز تو ارضا نميشم تورو خدا کمک کن منو به ارزوم برسون التماست ميکنم گفت بسه ديگه تو ديونه شدي نکنه اشکان هم باهات همدسته گفتم نه بخدا اون روحشم خبر نداره گفت پس چرا موقعي داشت باهام حال ميکرد ميگفت چه داداش با معرفتي داري من ازش پرسيدم چرا گفت براي اينکه ما رو درک ميکنه و موقعيت رو برامون مهيا ميکنه گفتم به جان خودت که با دنيا عوضت نيمکنم من با اشکان در مورد تو حرفي نزديم ولي اونکه خر نيست خودش دوزاريش افتاده پروين گفت خوب بسه ديگه چرند گفتن شام چي ميخوري گفتم هر چي تو بخوري گفت نميخواد اداي عاشقارو در بياري بهت نمياد گفتم من ميخوام تو رو بخورم گفت چه جوري من ديگه مهلت ندادم حرفش تموم بشه و حمله کردم به طرفش و لبامو گذاشتم رو لباش و با عجله شروع کردم به لخت کردنش گفت چرا اينهمه حولي گفتم ميترسم پشيمون بشي آهسته در گوشم گفت نترس من در اختيار توام بعد بوسيدمش و گفتم يعني من خواب ميبينم گفت نه بيدار بيداري و من تمام لباساشو در آوردم و لخت لخت در آغوش هم خوابيديم بهش گفتم پروين خيلي دوست درام گفت منم همين جور سينه هاي سفتش را گذاشتم تو دهانم و شروع کردم به خوردن و خوب که خوردم رفتم سراغ کس و کونش و با زبانم ميکردم تو سوراخ کونش و کونشو ميليسيدم و کسشو ميکردم تو دهانم پروين هم بر عکس شد و کير منو کرد تو دهانش و براي هم ساک ميزديم پروين که ارگاسم شد منم پاشدم و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش وسر کير را که کردم تو کونش اخ واوخ پروين در اومد و ميگفت ترا خدا بکن توش تا ته بکن توش کونمو پاره کن منم گفتم نترس عزيزم چنان ميکنمت که هيچ وقت فراموش نکني کونتو جر ميدم اه کيرم تو کونت هر چي کيره تو کونت گفت قربون کيرت برم من کير ميخوام يالا کونمو جر بده اگه کونمو پاره نکني ديگه بهت کون نميدم گفتم قشنگم هر کاري بگي ميکنم اگه شده تا صبح ميکنمت نترس عزيزم کير من متعلق به توهه گفت مرسي داداش خوبم اونشب چنان پروين رو کردم که هنوز بعضي موقع بهم ميگه کاش ميشد يه بار ديگه مثل اون روز ميکرديم بعله خوب که کونشو گاييدم رفتم سراغ کسش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کسش و گفتم اجازه دخول هست اونم گفت شما صاحب اجازه هستيد و منم تا دسته کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن وموقعي که ميخواست آبم بياد کيرمو در آوردم و آبم پاشيدم رو صورتش و اونم با لباش آبمو ليس ميزد و ميگفت هنوز هم ميخوام خلاصه اون شب تا صبح چهار بار خواهرمو از کس وکون گاييدم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#129 | Posted: 20 Jul 2011 11:33
من و خواهرم سميرا1


زندگی در کنار سمیرا به خوبی میگذشت. من اول چند ماهی زبان خواندم و بعد از یک
کالج دو ساله پذیرش گرفتم. طبق نظر سمیرا که حالا فکر میکنم چقدر هم نظر درستی
بود من بعد ازیک سال اگر نمره های خوب میگرفتم میتوانستم خودم را به یک دانشگاه
4 ساله منتقل کنم که همین کار را هم کردم.
روزهای آخر هفته بهترین روزها بودند. من و سمیرا تمام مدت را با هم میگذراندیم.
یا درس میخواندیم یا کنار دریا قدم میزدیم یا میرفتیم خرید هفتگی خانه. هنوز من
تمام حواسم پیش او بود. ولی هیچوقت از لاس زدن و گرفتن دست و یا لمس بدن و
وانمود کردن به تصادفی بودن جلوتر نرفتم. البته او هیچ عکس العمل منفی از خودش
نشان نمیداد ولی کاری هم نمیکرد که من بدانم در درونش چه میگذرد.
چون اطاقهای جداگانه داشتیم و او حمام خودش را در اطاقش داشت و من از حمام داخل
هال استفاده میکردم امکان دید زدن هم کم بود. به علاوه من زیاد هم دنبال این
کار نبودم. من بیشتر حالت یک عاشق را داشتم با عشق افلاطونی. من با تمام وجودم
او را دوست داشتم و دارم.
او دختر بسیار زیبایی بود همیشه پسرهای زیادی اطرافش بودند. من حتی به آنها
حسودی نمیکردم. اگر چه او اصلا به کسی محل نمیگذاشت. یک روز یکشنبه که
کنارپنجره اطاق نشیمن ایستاده بودیم و قایقهای بادبانی را روی دریاچه نگاه
میکردیم به طرفش چرخیدم و از او پرسیدم راستی چرا به پسرها اهمیتی نمیدهد. مثل
همیشه توی چشمم خیره شد و با لبخند قشنگش گفت: "شاه پسر سرت توی کار خودت باشه.
او کی؟" من هم با خنده گفتم او کی. و چون درست کنارم بود بی اختیار قلقلکش دادم
درست در دو طرف کمرش. چون غافلگیر شده بود ناخودآگاه به جلو جایی که من ایستاده
بودم خم شد وافتاد توی بغلم.
انگارزمان از حرکت ایستاد. خنده هایمان به یکباره قطع شد. هردو مثل برق گرفته
ها بی حرکت مانده بودیم. این اولین بارنبود که ما یکدیگر را بغل میکردیم پس چه
چیزی باعث شده بود که این چنین بهت زده بر جا خشکمان بزند.
با دستهایم او را نگهداشته بودم انگار که اگر رهایش کنم به زمین خواهد غلطید.
گرمای تنش و نرمی سینه های رسیده اش را حس میکردم. صورتهایمان درست روبروی هم
یود و اگر سرم را به جلو خم میکردم لبهایم درست روی لبهای او قرار میگرفت. به
درون چشمهایش نگاه کردم.نگاهش پراز پرسش بود که راستی چه اتفاقی افتاد؟ ما که
هستیم؟ اینجا کجاست؟ آیا در جهنم هستیم یا بهشت یا برزخ؟ آیا جهنم و بهشت همین
نیست؟ آیا این کار درست است؟ درست و غلط یعنی چه؟ دوست داشتن چیست؟
چشمانم را برای چند لحظه بستم و به پرسشهای بیشماری فکر کردم. برای بعضی از
آنها جواب یافتم اگر نه برای همه آنها. زمانی که دوباره به چشمان سمیرا نگاه
کردم درنگاهش اثری از آن پرسشها نبود و با لبخندی به من نگاه میکرد. سرم را خم
کردم و لبانم را روی لبان نیمه بازش گذاشتم و خود را در بهشت یافتم.
برای لحظاتی چند در آن حالت در آغوش هم باقی ماندیم. بعد به آرامی از هم جدا
شدیم و هرکس به اطاق خودش رفت و تا شب یکدیگر را ندیدیم. و بقیه آن روزدر برزخ
گذشت.
سکوت چیز خوبیست. سکوت شفا دهنده دردهای درون است. بیهوده نیست که راهبان و
کاهنان زمانهای طولانی در سکوت میگذرانند.
آن یکشنبه ما در سکوت گذشت. من روی تخت دراز کشیدم و از پنجره دریا را نگاه
کردم سبز و بی انتها. با خودم گفتم این دریا هزاران سال دیگر به همین زیبائی و
شکوه می ماند و ما شاید چند دهه دیگر در این جهان نباشیم. صد سال دیگر تقریبا
همه آدمها که اکنون در این جهان هستند دیگر وجود ندارند؟
از اطاق سمیرا تا شب هیچ صدایی شنیده نشد. او حتی برای ناهار خوردن از اطاقش
بیرون نیامد. میدانستم که دارد از پنجره اطاقش همان منظره ای را می بیند که من
می بینم. دوست داشتم بدانم در درونش چه میگذرد. میدانستم که او هم مثل من در
برزخ درونش سیر میکند.
غروب که آفتاب سایه بلند ساختمانها را به روی دریاچه انداخته بود و آبی مایل به
سبز آب به نیلی گراییده بود از خانه بیرون رفتم و پیاده دو خیابان پائین تر از
یک ساندویچ فروشی دو ساندویچ با سیب زمینی سرخ کرده گرفتم و به خانه برگشتم.
هنوز در اطاقش بسته بود. به آشپزخانه رفتم و بشقاب و لیوانها را روی میز
گذاشتم. همه چیز آماده بود ولی از او خبری نبود.
پشت در اطاقش رفتم و در زدم و گفتم بیا شام بخور و به آشپزخانه رفتم و منتظر
نشستم.
چند دقیقه ای گذشت و دراطاقش باز شد و به آرامی وارد آشپزخانه شد و نشست. صورتش
کاملا آرام به نظر میرسید. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. با اشتهای تمام
غذایش را خورد و گفت "مرسی برای ساندویچ. خیلی گرسنه بودم.
پس از آن روز تغییری در روابطمان به وجود نیامد و انگار آن اتفاق نیفتاده است.
ما بیش از پیش در گیر درسها بودیم. او سال آخر را میگذراند و من ژانویه وارد
کالج میشدم.
ایران مشغول ویرانی خودش بود. هر روز خبر درگیری - آتش سوزی -کشتن بود. هر روز
اخبار امریکا با خبری از ایران شروع می شد. هر شب متخصص جدیدی در امور ایران در
تلویزیونها پیدا میشد. هر کس یک پیش بینی برای کشور ما میکرد.
دانشجوهای ایرانی هم که میشناختیم همه متخصص مارکسیسم و لنینیسم شده بودند. از
کمونیسم میگفتند وبرابری نوع بشر. هر کس به اندازه توانائی اش و هر کس به
اندازه نیازش. چه چیزی بهتر از این میخواهی؟
سمیرا هرروز به گوش من میخواند که مبادا قاطی این چیزها بشوم و میدانست که به
تمام حرفهایش همیشه گوش میکنم. او میگفت اینها بیشتر حرفهاشان بی پایه و اساس
است. آدمهای ساده ای هستند و بیشترشان هم صادق هستند و میتوانند خطرناک باشند
چون آنهائی که برای ایران برنامه دارند میتوانند از اینها استفاده کنند.
من وارد کالج شدم. شاه رفت. خمینی آمد. در عرض چند ماه همه چیز رنگ دیگری به
خود گرفت........
ترم اول کالج من تمام شد. سمیرا هم دانشگاهش تمام شد. مهندس برق شد. او میگوید
که بهتر است تابستان چند تا واحد بگذرانم. روی حرفش نمی شود حرفی زد.
به عروسی یکی از همکلاسیهای سمیرا دعوت شده ایم. اولین عروسی امریکائی. باید
جالب باشد. اینجا خرج عروسی به عهده خانواده عروس است. از مهریه و شیربها هم
خبری نیست. جهیزیه هم ندارند.
با سمیرا میرویم و لباس عروسی میخریم. من کت و شلوار از ایران آورده ام ولی
شلوارش تنگ و پاچه گشاد است و کتش هم بلند با یقه پهن و کمر کرستی که در تهران
مد بود. ولی در اینجا اصلا لباس این شکلی ندیدم. بهتر است لباس بخرم.
با او برای خرید لباس میرویم. او یک یک لباس بلند شب آبی زنگاری میخرد و من یک
کت و شلوار خاکستری بسیار کمرنگ و با پیراهن آبی روشن و یک کراوات قرمز مثل
کراوات پیتر جنینگ. سمیرا مرا وادار میکند که یک جفت هم کفش بخرم. از کفشی هم
که از ایران آورده ام خوشش نمی آید.
بعد از خرید به خانه میرویم. لباسها را دوباره میپوشیم که مطمئن باشیم همه چیز
به قول اینها اوکی است.
وقتی او لباسش را می پوشد از من میخواهد که زیپ پشتش را بالا بکشم. این کار را
میکنم و وقتی دستم پوست شانه و پشت کمرش را لمس میکند و زیر نور کمرنگ غروب
چشمم به شانه ها و گردنش میافتد مثل سحر و جادو شده ها در جایم خشک میشوم. صدای
او مرا به خود می آورد: "زیپ را بستی؟" با سرعت زیپ را بالا میکشم و میگویم
آره.
چند قدم از من دور میشود. برمیگردد و میپرسد چطور است. چه بگویم. واقعا زیباست.
ولی او حال مرا نمیداند و شاید میداند و وانمود میکند که نمیداند. منتظر جواب
میماند. نگاهش میکنم. هیچوقت زنی به این زیبائی ندیده ام. چیزی نمیگویم فقط
نگاهش میکنم. از نگاهم میداند که من پسندیده ام. یک چرخ میزند و میگوید پس
زحمتش را بکش و زیپ را باز کن. من هم خوشحالم که دوباره پوستش را لمس میکنم ولی
میترسم که نتوانم خودم را کنترل کنم و دوباره در آغوشش بکشم.
به خیر میگذرد. تلفن زنگ میزند. برای من است و باز کردن زیپ هم زمان با تلفنی
حرف زدن حواسم را پرت میکند. و او دوباره برمیگردد و با حالت معنی داری میخندد.
ساعت 2 بعد از ظهر برای مراسم عقد باید به کلیسا برویم. این مراسم حدود یک ساعت
طول میکشد. بعد میتوانیم به خانه برگردیم و ساعت 7 بعد از ظهر برای جشن به هتل
محل جشن برویم. بعضی ها مخصوصا زنها بین این دو مراسم لباسشان را عوض میکنند.
چون لباس کلیسا معمولا ساده تر از لباس شب است البته در این مورد اتفاق عقیده
وجود ندارد.
ما از گروهی بودیم که بعد از کلیسا به خانه برگشتیم و بعد از چند ساعتی دوباره
باید آماده میشدیم که به مهمانی شام عروسی برویم. وقت آماده شدن دوباره من باید
زیپ پشت لباس سمیرا را بالا میکشیدم. هم خیلی ثانیه شماری میکردم که برای چند
لحظه کوتاه میتوانستم شانه های لختش را با انگشتانم لمس کنم و هم خیلی میترسیدم
که مبادا کنترلم را از دست بدهم.
او در اطاقش سرگرم آماده شدن بود و من هم داشتم لباس میپوشیدم. من تقریبا کارم
تمام شده بود و لحظه شماری میکردم که مرا صدا کند که بروم و کمکش کنم.
زیاد طول نکشید و من در حالیکه دل توی دلم نبود وارد اطاقش شدم. از دیدن او با
آرایشی ملایم و موهایی که بر عکس همیشه که دم اسبی استفاده میکرد با تل زیبایی
به عقب شانه شده بود دلم فرو ریخت.
دوباره رفتم به دنیای اندیشه های دور و دراز خودم. چگونه میلیاردها سال طول
کشید تا زندگی در روی این دنیای خاکی ما به وجود بیاید. سپس میلیاردها سال تا
شروع انسان. و در این احتمالات تقریبا ناممکن من و او در یک خانواده و از یک
پدر و مادر به این جهان پا گذاشتیم. و. من اکنون دیوانه وار عاشقش هستم. بالاتر
از این معجزه ای نیست. و کجای این اتفاق غریب زندگی میتواند غلط باشد؟ و چرا من
باید احساس گناه کنم؟
انگار همین دیروز و یا همین چند لحظه پیش بود که من در باغچه خانه کودکی امان
دنبالش میدویدم. او که سه سال از من بزرگتر بود به راحتی از روی آجرهای دور
باغچه میپرید ومن به زمین میافتادم و گریه ام به هوا میرفت و او میخنید و میگفت
پاشو دیگه نی نی کوچولو نباش. هنوز صدای خنده های قشنگش را از پس سالهای دور
میشنوم. وقتی فکر میکنم میبینم که از زمانی که به یاد می آورم همیشه به دنبال
او دوان بوده ام. با او بودن چیزی کم از بهشت ندارد.
به خود می آیم. سمیرا دارد نگاهم میکند با لبخندی گرم مانند آفتاب تهران. "شاه
پسرمعلوم هست کجایی؟ میخواهی این زیپ را ببندی یا میخواهی مات دیوار باشی؟" فکر
میکنم صورتم قرمز شده مانند کسی که در حال انجام کاری خطا دیده شده.
با خنده ای پر از شیطنت می پرسد: "ببینم نکند عاشق شدی؟" چیزی نمیگویم و برای
بستن زیپ لباسش پشت سرش قرار میگیرم. دوباره میپرسد راستش را بگو و من حالا که
روبرویش نیستم انگار کمتر دستپاچه هستم و میگویم بله. و او دیگر دنبالش را
نمیگیرد. زیپ را میبندم و از اطاقش بیرون میروم ولی گیج از یک دنیا خیالهای
جورواجور.
آن شب ما و دو ستان همکلاسی عروس سریک میز بودیم. همه زوج بودند یعنی با دوست
پسر یا دخترشان آمده بودند. تنها من و سمیرا بودیم که برادر و خواهر بودیم. اگر
چه این از نظر آنها عادی بود ولی من و سمیرا در شرایطی قرار گرفته بودیم که با
سابقه قبلی که در رابطه با هم داشتیم کمی هر دو به فکر فرو رفته بودیم.
من احساس غریب ولی بسیار زیبایی داشتم. انگار یک قرار واقعی با او دارم ولی او
به راحتی من نبود. من تمام فکرم این بود که چگونه او را خوشحال نگهدارم و از آن
حالت بیرونش بیاورم. من که با تمام وجودم او را دوست داشتم نمیخواستم کوچکترین
کاری انجام دهم که او احساس راحتی نکند.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#130 | Posted: 20 Jul 2011 11:34 | Edited By: drkeyvan
من و خواهرم سميرا2

بعد از شام عروس و داماد رقص را شروع کردند و کم کم همه وارد پیست رقص شدند.
اولین رقص معمولا یک رقص طولانی و آرام است. همه افراد سر میز ما بلند شدند و
یکی پس از دیگری برای رقص رفتند. من پس از کمی تردید از جایم بلند شدم دستم را
به طرف سمیرا دراز کردم و از او درست مانند یک دوست دختر تقاضای رقص کردم. به
من نگاه کرد ولی با لبخندی بسیار ملایم گفت با کمال میل و با متانتی که خاص
اوست از جایش بلند شد و باهم وارد پیست رقص شدیم.
نور بسیار ملایم وکمی پیست رقص را نیمه روشن کرده بود. به آرامی شروع به رقص
کردیم. بوی عطر موهای او مرا به دنیای دیگری برده بود. چشمانم را بستم و با
خودم گفتم در تمام زندگی اگرخوش شانس باشی به تعداد انگشتهای دست چنین شرایطی
برای انسان به وجود می آید که کسی که با تمام وجود عاشقش هستی در کنارت باشد و
او را درآغوش بگیری و بدنش را لمس کنی.
چشمانم را بستم.آهنگ اولی تازه تمام شده بود و آهنگ "در- ایز- لاو" شروع شده
بود که آهنگی است از "پیتر- پال اند مری" و آنروزها در همه عروسیها برای رقصهای
آرام از آن استفاده میکردند. خودم را به آهنگ سپردم و سعی کردم آن لحظات کوتاه
را برای خود جاودانه کنم. چقدر زندگی زیباست و خوشبختی در دسترس است ولی چه دور
و دست نیافتنیست. آهنگ بعدی آهنگی قدیمی از فیلم کازابلنکا بود به اسم "از تایم
گز بای" با صدای جادویی آرمسترانگ خواننده سیاه پوست قدیمی. این آهنگ فکر میکنم
که یکی از قشتگترین و در عین حال غمگینترین آهنگهای عشقی باشد. دلم میخواست با
آن آهنگ اشک بریزم شاید از غم شاید از شادی و یا هردو.
گرما و لطافت تن او را حس میکردم و انگار که بر روی ابرهای صبح هنگام نوشهر
دارم پرواز میکنم. به آرامی مانند دو پرنده در نسیم کوهپایه های البرز با نوای
موزیک آرام آرام اوج میگرفتیم و بالا و پایین میرفتیم به سوی شهر شادی زودگذر.
یکبار وقتی چشمم را باز کردم و به صورت او نگاه کردم دیدم که او هم چشمهایش را
بسته و درچهره اش آرامش و رضایت کم نظیری بود. دیدم کسی را که میپرستم غرق در
شادی و آرامش درکنارم دارم. چه چیزی بهتر و کدام خوشبختی بالاتر از این؟
آن شب تا پاسی از شب رقصیدیم. تا ساعت 12 شب "اوپن بار" بود. با اینکه من
معمولا از خوردن مشروبات الکلی لذت میرم آن شب غیر از یک لیوان شراب همان اول
شب همراه شام دیگر سراغ بار نرفتم. یکی از دلایلش این بود که می بایست رانندگی
میکردم. ولی دلیل اصلی این نبود. سمیرا هم میتوانست رانندگی کند. دلیل اصلی این
بود که نمیخواستم کنترل خودم را از دست بدهم و او را ناراحت کنم. او برایم
عزیزتر از آن بود که بتوانم دلگیریش را ببینم یا دلگیرش کنم.
همه چیز آن شب به خوبی پیش رفت و آنقدر زود گذشت که باورم نشد وقتی آخرین
آهنگهای آرام را شروع کردند. ما در آغوش یکدیگر با آرامی انگار که سالهاست با
هم رقصیده ایم تا آخرین لحظات روی سن بودیم. وقتی همه چراغهای سالن روشن شد
وبعد ازخداحافظی از عروس و داماد و دوستان سمیرا راهی خانه شدیم آرزو میکردم که
کاش آن شب هرگز تمام نمیشد. لحظات شاد چه زود میگذرند.
وقتی که به خانه رسیدیم کمی بعد از ساعت 2 نیمه شب بود. از ماشین که پیاده شدیم
دستم را دور شانه اش گذاشتم و با هم به طرف آسانسور که از گاراژ که از زیرزمین
ساختمان به بقیه طبقات و لابی ساختمان میرفت به راه افتادیم. وقتی وارد آسانسور
شدیم او سرش را به آرامی روی شانه ام گذاشت و نفسی عمیق کشید. نفسی از اعماق با
رضایت و آرامش.
وقتی که کلید را در قفل در آپارتمان میچرخاندم او همچنان به من تکیه داده بود و
من گرمای تنش را حس میکردم. در را باز کردم و با هم وارد هال شدیم. من آرام
برگشتم و در را بستم. از پنجره اطاق نشیمن نور ماه کمرنگ و ملایم به درون
میتابید.
سمیرا با آرامی به زیپ اشاره کرد و لبخند زد. به آخر شبمان رسیده بودیم. به
پایان شبی به یاد ماندنی. من نمیخواستم که آن شب به پایان برسد. ولی شاید
زیبایی چیزهای زیبا در نبود پایندگیشان است. با تردید و با صدایی که به سختی
شنیده میشد از او پرسیدم که آیا خوابش می آید. به علامت منفی سرش را تکان داد.
پرسیدم اگر چای دم کنم می خورد. به آرامی جواب داد: "چرا که نه؟ نیکی و پرسش؟"
وارد آشپزخانه شدیم. او یک صندلی جلو کشید و نشست. من هم کتری را تا نیمه پر از
آب کردم و روی گاز کذاشتم. گفت تا آب جوش بیاید لباسها را عوض کنیم و لباس راحت
بپوشیم. با گفتن این حرف از جایش بلند شد و به طرف اطاقش به راه افتاد.
با اینکه میدانستم که برای باز کردن زیپ به کمک من نیاز دارد کمی در رفتن مکث
کردم وقتی به در اطاقش رسید برگشت وبا نگاه پرسید چرا هنوز ایستاده ام.
به دنبال او وارد اطاقش شدم. درست در یک قدمی من بود. با زدن کلید برق اطاق
روشن شد. موهایش چون آبشاری بر شانه های زیبایش ریخته بود. و قلب من به شدت
میتپید. دستهایم شروع به لرزیدن کرده بود. اول باید سنجاق را باز میکردم و بعد
زیپ را به پایین میکشیدم.
لرزش دستم کاملامشخص بود. برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش نه ملامت بود و نه تعجب.
با لبخندی پر از مهر دستم را در دستش گرفت و به آرامی فشرد بعد آنرا بالا برد و
به لبش چسباند و در همان حال برای لحظاتی در میان بهت من بی حرکت ماند. بعد
دستم را رها کرد و گفت: "او کی حالا فکر میکنی بتوانی زیپ و سنجاق را باز کنی؟"
کمی لرزش دستم کم شده بود. اول سنجاق را باز کردم. بعد زیپ را پائین کشیدم.
دوباره دستم با لمس پوستش شروع به لرزش کرد. دوباره برگشت و با لبخندی دستهایم
را گرفت و به طرف خودش کشید. لبهایمان روی هم قفل شدند. یادم نیست که دست و
پاهایم کجا بودند. برای لحظاتی چند فقط لبهایم را میتوانستم حس کنم که لبان نرم
او را میفشردند. در ناباوری بودم و در اوج خوشبختی ممکن.
در این گیر و دار لباس بلند او از دو طرف شانه هایش به طرف پایین سرازیر شده
بود. تنها چیزی که آنرا نگهداشته بود و نمیگذاشت به زمین بیفتد فشار بدنهای ما
بود که هم را در آغوش میفشردیم. بی اختیار کمی از هم جدا شدیم و با پایین آمدن
دستتهای او لباس شبش به زمین افتاد. در میان بهت و شگفتی من سمیرا لخت بدون
کرست وشورت در آغوشم قرار گرفت.
میدانستم که لباسی که خریده بود نیازی به کرست ندارد ولی هرگز فکر نکرده بودم
که او شورت هم زیر لباسش نپوشیده باشد. همچنان که لبانمان روی هم قفل شده بود
ودر حالیکه اور ا با یک دست در آغوشم میفشردم با دست دیگرم شروع به باز کردن
کراوات و دکمه های پیراهنم کردم. حالا نوبت او بود که بلرزد. تمام بدنش در بغلم
میلرزید.
شاید هرگز در تمام زندگی به این سرعت لخت نشده باشم. شاید 30 ثانیه هم طول
نکشید. و حال هر دو لخت بودیم و برای اولین بار بدن زنی زیبا را در آغوش داشتم.
کاش میدانستم که چه گذشت و دست و پاهایمان کجا بودند. ولی غیر از حس لمس کردن
بدنی عریان - حس لمس کردن سینه های رسیده با نرمی اسرار آمیز و غیر قابل توصیف.
بوسیدن سینه ها گردن و رانها. لرزیدن در اوج لذت. بوسیدن لبها و حس یافتن
زبانها و رقص گرم و خیسشان. حس گناه همان گناهی که ابراهیم با خواهرش سارا داشت
چیزهای زیاد دیگری به یادم نیست.
همه چیز با سرعت زیاد به طرف جلو در حرکت است. زندگی در جریانی است سیل وار و
این سیل ما را میبرد به سمت یکی شدن. هم زمان با هم به روی تخت میغلطیم. طبیعت
همه چیز را برنامه ریزی کرده است. دراز کشیدن غریزی برای استفاده بهتر و
راندمان بالاتر برای نهایت استفاده از انرژی برای ذوب شدن در یکدیگر.
صدای نفسهایمان اطاق را انباشته است. مانند دو "مهر گیاه" داستانهای هدایت به
هم پیچیده ایم و گره خورده ایم و چون امواج خروشان دریا حرکتی ریتمیک مانند یک
رقص را بدون آنکه تصمیم بگیریم انگار که هزاران سال است که آموخته ایم و تکرار
میکنیم.
نفسها به شماره افتاده. در گوشم میگوید دوستت دارم. و من به اوجها میروم و
فرشته ها می خوانند و ناقوسها به صدا در می آیند و من خدا را میبینم لبخندی بر
چهره سیمگون ماه.
به خود می آییم. صدای زنگ تلفن بلند است. از آشپزخانه هم صدای سوت کتری که
میگوید آب جوش آمده به گوش میرسد. من همچنان لخت به آشپرخانه میدوم. گاز را
خاموش میکنم و به اطاق بر میگردم. تلفن از زنگ زدن باز میماند و انسرینگ ماشین
جواب میدهد. لحظه ای بعد صدای مادرم را که دارد روی ماشین برایمان پیغام
میگذارد میشنویم: " بچه ها پس کجا هستید؟ دیر وقت است. چندین بار زنگ زدم
نیستید. نگران شدم. این موقع شب......."
سمیرا گوشی را بر میدارد: " مادر سلام. تازه از عروسی آمدیم...... آره حال او
هم خوبه. آره نگران نباش از پسرت هم خوب مواظبت میکنم......" و به من نگاه
میکند و چشمکی میزند..." باشه حتما.....دیروقته. خودمان زنگ میزنیم......."
و بعد از خداحافظی گوشی را میگذارد و روی تخت می افتد. نور ماه انعکاس زییایی
بر بدن لخت او دارد. می پرسم چای میخوری؟ در حالیکه با دست اشاره میکند که دراز
بکشم با حالتی پر از شیطنت میگوید: " شوخی می کنی؟ حالا چه وقته چای خوردن است
شاه پسر؟"
چراغ را خاموش میکنم. مهتاب بدن لختمان را دزدانه از پنجره نگاه میکند. پنداری
که هزاران سال است که در آغوش هم بوده ایم. در من احساس گناه نیست. در سکوت
مطلق شب تنها در اندیشه خوشبختی عزیزی هستم که در آغوشم میفشارم..دوستان عزيزم اين داستان جديد نبود اما يكي از زيباترين و رمانتيك ترين داستانهاست؛من خيلي از خوندنش لذت ميبرم حتي شده در روز بارها خوندمش؛به همين علت بود كه كذاشتم؛اميدوارم شماهم لذت ببريد؛باتشكر

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 13 از 76:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  75  76  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.