| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 13 از 82:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  81  82  پسین »  
#121 | Posted: 21 Jun 2011 08:43
با اسم من اشنا هستید من ایدین هستم 30 ساله ساکن تهران اتفاقی که در سال 84 در مغازه من افتاد میخواو براتون تعریف کنم .
من مغازه کامپیوتر فروشی دارم و سیستم به علاوه آهنگ های مجاز و غیر مجاز توی مغازه رایت میکنم و میدم به مشترهایی مخصوص خودم توی محله ما خانواده ای می نشستن که دختری حدودا 18 یا 19 ساله بسیار خوشگلی داشتن که به هیچ یک از بچه ها رو نمی داد و همیشه بیرون محله هر کاری داشت انجام می داد از گذر روزگار این دختر خانم راهش درون مغازه ما وا شد و بنده شدم متعمد یان خانم و هر کاری داشت از قبیل آهنگ های جدید و کامپیوتر به من میگفت و بنده هم مثل بچه ادم انجام می دادم و خانم به چشم مشتری خوب نگاه می کردم یک روز که حدودا ساعت های 2 بعدازظهر که سگ تو محله پرسه نمی زد و کاملا خلوت بود و من هم توی مغازه خوابم گرفته بود دیدم این دختر خانم وارد مغازه شد من سریع دست و پام جمع کردم و گفتم بفرمایید که با خنده بسیار زیبا به من گفت راحت باشید ایدین خان من گفتم یادم نمی یاد من اسم خودمو به تو گفته باشم گفت باهوش همه دخترهای محل ایدین خان خوب می شناسن منم گفتم خوبه ، گفتم ببخشید شما کی باشید گفت اسم من ازیتاست گفتم خوشبختم ازیتا خانم میشه بگید چه اری دارید گفت آهنگ جدید میخوام جشن تولد داریم گفتم چشم میزنم شروع کردم انتخاب آهنگ جدید و شاد برای رقص فارسی آذری کردی عربی ازیتا داشت وسایل مغازه رو نگاه میکرد و من به ازیتا بعد از 20 دقیقه سی دی شادی اماده کردم و دادم به آزیتا خوشحال بود و می گفت امروز روز خوبی می شه گفتم چطور مگه خبری است گفت اره میخوام دو سه نفره بسوزنم تو کمکم کردی از تو ممنون هستم من چیزی نگفتم برگشت گفت راستی امشب وقت دارید منم گفتم تا چی باشه ازیتا گفت جشن تولد می یایی منم گفتم شاید تا شب وقت بسیاره و ازیتا رفت حدودا ساعت 8 شب بود تلفن زنگ زد برداشتم دیدم صدای از پشت تلفن میگه ببخشید اقا ایدین هست گفتم بفرمایید خودم هستم من دختر خاله ازیتا هستم میشه یک لطفی به من بکنی منم سریع خواهش میکنم امر بفرمایید خانم ؟ گفت من فریبا هستم فریبا خانم گفت میشه 7 8 سی دی اهنگ برای من بیاری ازیتا گفت قرار شما هم به مهمانی امشب بیایی لطف میکنی من گفتم : ایشون گفت بیا ولی من هنوز تصمیم نگرفتم در ثانی از قدیم میگن در دیزی باز حیای گربه کجاست من به چه مناسبتی بیام اونجا بگم کی هستم گفت تو بیا اون با من گفتم حلا ببینم چی میشه بعد خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت تو دلم گفتم چیکار کنم برم نرم اخر تصمیم گرفتم برم سی دی های فریبا رو رایت کردم رفتم خونه ازیتا وارد شدم دیدم مهمانی کجاست جشن تولد کیلوئی چنده مثل پارتی می مونه وارد که شدم اقایی امد جلو و گفت شما من گفتیم ایدین … هستم نمیدونستم چی دیگه بگم که دیدم زنی تقریبا 36 ساله خیلی خوشگل امد جلو و گفت ایدین خان گفتم بله بفرمایید شما گفت من فریبا هستم دیدم واقعا خوشگله با فریبا رفتم تو همه تقریبا یک جواری با پایه امده بودم به غیر از من رفتیم جلو با چند نفر که فریبا با اونها اشنا بود معرفی کرد یخ من تقریبا باز شده بود ولی باز گوشه ی ایستاده بودم و ناظر کارها و رفت و امد ها بودم در این حین ازیتا رو دیدم که خیلی با یک لباس تقریبا سکسی که خیلی هم بهش می امد طرف من امد و دو سه نفر هم باهاش هستن گفت ایدین خان خوش امدید بفرمایید با دوستام اشنا بشید مونا دختر ناز و نی قلمی بود سونیا دختر چاق و قل کوتاه و پریسا دختر خوشگل و تو دل برو همگی سلام دادن و من جواب محبت آنها رو دادم و رفتن من موندم با ازیتا من گیج شده بودم تا حالا در چنین محیطی قرار نگرفته بودم تقریبا بدون امادگی قبلی در چنین موضعی گیر کرده بودم آزیتا گفت فریبا رو دیدی گفتم بله اون منو اورد تو و ناپدید شد گفت مواظبش باش خیلی عوضی و ازیتا هم رفت من رفتم طرف مبل نشستم همه مشغول کاری بودن یکی در حال رقص دیگری در حال مشروب خوردن یکی در حال صحبت کردن مثل اینکه من واقعا اونجا اضافه بودم اخه هیچکس به من کاری نداشت رفتم برای خودم کمی مشروب ریختم و به سلامتی مهمون بدون یار خوردم دومی رو به سلامتی مهمون بدون ملاقاتی خوردم سومی به سلامتی کیرم که اینقدر خوشگل اینجا بودن اون بدون نصیب مونده بود خوردم کم کم گرم شدم فریبا رو دیدم امد پیش من و گفت خوب سی دی های من کجاست منم دیگه داغ کرده بودم و زیر چشمی گفتم مگه منو فقط به خاطر سی دی ها خواسته بودید فریبا گفت من اره ولی ازیتا نمیدونم گفتم باشه سی دی تو مغازه اینجا سی دی ندارم البته اورده بودم ولی نمیخواستم بدم دید ناراحت هستم گفت چی دمق هستی گفتم به خودم رابط داره باشه هر جور که راحت هستی منم گفتم تنهایی فکر میکنی ادم راحت باشه اینجا خندید و گفت اخ بمیرم تو تنها بودی اینجا امد پیش من گفت کی رو در نظر گرفتی بگم بیات پیش تو تنها نباشی من با پروی هر چه تمامتر گفتم کی از خودت بهتر گفت واقعا چشات منو گرفته گفتم بله دوست دارم با تو باشم گفت کمی صبر کن الان می یام رفت تو دلم گفتم الان که بریزن روم و کتکم بزنن ولی چند دقیقه دیگه با ازیتا امد و گفت اقا ایدین تو چشاش منو گرفته چرا ؟ ازیتا ارم امد گفت ایدین از اینجا برو برات دردسر درست میکنه منم که مست بودم گفتم غلط میکنه فریبا امد جلو گفت حالتو می گیرم گفتم حال من تو کمر چطوری میخواهی بگیری گفت معلوم می شه دیگه واقعا حوصله نداشتم میخواستم برم طرف در دیدم یکی به من اشاره میکنه برو توی اون اطاق من واقعا برای اولین بار بود که سیاه مست شده بودم رفتم داخل اتاق دیدم بله فریبا خانم داره با تلفن صحبت میکنه مثل اینکه به کسی می گفت بیا اینحا باهات کار دارم میخوام حال یکی رو بگیری (فریبا مطلقه بود) من گوشی رو ازش گرفتم و قطع کردم با دیدن من توی اونجا جا خورده بود بهش گفتم خوب کی به کی منو کی قراره بزنه چند تا هستن فریبا که فهمیده بود چه گافی داده به من گفت کی گفته با تو کار دارن منم گفتم خدا می دونه میخواست از در بره بیرون من از پشت چسبیدم بهش فریبا دختری تقریبا 178 متر قد و وزن حدودا 60 کیلوئی و تن و بدن کاملا پری داشت وقتی که از پشت چسبیدم دیدم داره تقلا میکنه خودشو ازاد کنه گفتم فریبا جون داد بزن بیان کمکت چون راست کردم بکنم تو کست فریبا گفت خفه شو با این حرف جری تر شدم هولش دادم طرف میز دستاش روی میز بود من سریع دامن کوتاهی که داشت دادم بالا با یک شورت خوشگل قرمز رنگ که همه جای کس و کونش معلوم میکرد نمایان شد به ارومی داد زد عوضی الان یکی میاد من گفتم بذار کارم تمام بشه من برم وگرنه بدتر هم می کنم دستمم انداختم توی شورتش دیدم خیسه خیسه گفتم پس تا حالا زیر کی بودی الان غیریتی شدی مادر جنده گفت خفه شو من دیگه حرفی نزدم فقط شورتشو دادم پایین و کیرمو ازاد کردم گفت نه تو رو خدا نکن این کارو همه می فهمن ن گفتم عیبی نداره تا الان داشتی می دادی به من که رسید همه می فهمن دیگه هیچی نگفتم سر کیرمو گذاشتم دم کس فریبا با یک هل نسبتا قوی کیر 21 سانتی و گلفت خودمو کردم تو کس فریبا ، فذیبا دستشو کرد تو دهنش و جوری فریاد زد اگه دستش نبود هفت خونه اینور و هفت خونه انورتر می فهمیدن اینجا چه خبر منم که خیلی ریلکس تلمبه می زدم دستشو از دهنش بیرون اورد و با ماله خیلی خفیف می گفت یواش گوساله پاره شدم من گفتم زیاد حرف بزنی میکنم تو کونت تا خونتون فریاد بزنی وقتی دید من خیلی جدی این حرف زدم لال شد منم به کار خودم می رسیدم دیدم خیلی حال می ده دستم اوردم بالاتر و سینه هاشو گرفتم و فشار می دادم فریبا که دیگه داشت یواش یواش حال می کرد به قول معروف اخ اوخش بلند شده بود و به حالت شهوتی می گفت بکن چه حالی میده بکن ایدینیییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییی چه کیریییییییییییییییییی داریییییییییییییییی بکنننننننننننن خوبه بکننننننننننننننن ازیتاااااااااااااااااااااااااااااا کجاییییییییییییییییییییییییی ایدینننننننننننننننننننن داره منو میکننننننه هیمنجوری با صدای شهوتی حرف میزد منم تلمبه رو با فشار می زدم خیلی حال میداد من حالا حالا کار داشتم با فریبا اونم یک بار به ارگاسم رسیده بود و فریاد این عمل اعلام کرده بود برگدوندمش گفتم خسته شدم گفت چیار کنم جون چه کیرییییییییییییییییی داری حیف فقط یخورده عوضی تشریف داری منم گفتم بیا بپر روش همین کار رو. کرد کیرررر منو تنظیم کرد و فرستاد تو کسش خودش هم بالا پایین می کرد این کارو با مهارت خاصی انجام میداد ولی چه کنیم کمر من خیلی طول می کشه تا خالی بشه گفتم ایدین خسته شدم گفتم خوب من چی باید اب منو بیاری بد گفت الان یکی می یاد گفتم هماهنگ شده نترس شروع کرد به ساک زدن خیلی وارد بود مادر جنده طوری اب منو اورد که من باورم نمی شد همه اب منو خورد تا ردی باقی نمونه بعد بلند شد لباسشو مرتب کرد و گفت تو بمون من برم بعدا بیا از اتاق خارج شد منم روی صندلی نشسته بودم که دیدم ازیتا امد و گفت چرا این کارو کردی را با فریبا این کارو کردی گفتم چه کاری گفت همه فهمیدن بیرون نیا به خونت تشنه هستن از پنجره بپر تو حیاط فرار کن گفتم چرا موقع کردن فربا کسی نیومد گفت حالا بعدا بهت میگم فقط برو من یک بوس خوشگل ازش گرفتم و از خونه در رفتم حدودا دو یا سه هفته مغازه خودم نمی رفتم تا اب ها از اسیاب بی افته

لوک بد شانس
     
#122 | Posted: 4 Jul 2011 13:24
سكس با بابام

من ساناز ۱۵ ساله از تهران هستم - اين مطلب از طرف دختر عموم ( مهتاب ) من از طرف خودم و دوستم سارا تقديم به تمام دخترايي که سکس با مرداي سن بالا و سکس با محارم را دوست دارند .

من از بچگي از ۸ - ۷ سالگي مثل تموم دختر بچه‌ها به وسيله فاميل و پسراي همسايه و ... با سکس آشنا شدم

البته در ابتدا ۷ سالگي من نمي دونستم سکس چيه ولي لذت زيادي برام داشت وقتي يه پسر يا مرد با جلوم بازي ميکرد و از رو لباس دست ميزد حتي زماني که اصلاً سينم در نيومده بود از دست زدن مردا فاميل مثل شوهر خالم خيلي برام لذت بخش بود اونا رو نميدنم اما من خيلي خوشم ميآمد تا اينکه چند سال به اين صورت گذشت اينم بگم که من از بچگي چون بابام منو حمام ميبرد از گوشه شورت کيرشو ميديدم و خيلي خوشم ميومد تا ۱۰ سالگي چند بار پسردايي هام کيرشونو به من نشون دادند يادمه موقع اين کار خودشون قرمز ميشودن و نفسشون بند ميومد از ۱۰ سالگي با ديدن عکس سکسي تو مدرسه کم کم فهميدم که جريان چيه از ۱۱ سالگي تو مدرسه با ۳ دختر ديگه هم آشنا شدم که مثل من علاقه به سکس با پدرشون يا يه مرده س بالا داشتند تماماً هم مثل من از طرف پدر يا نزديکانشون با سکس آشنا شده بودن البته سکس کامل نداشتند ولي دستمالي شده بودند حدود ۱۲ سالگي که من پاي کامپيوتر نشستم و داستانهاي سکسي خانوادگي خوندم علاقه ام چند برابر شد به سکس با بابام چون هم نزديکم بود هم خيلي دوسش داشتم هم بهش اعتماد داشتم که اذيت نکنه يا مريضي نداشته باشه هم خيلي چيزاي ديگه - دوستام هم مثل من بودن مخصوصاً سارا خيلي خيلي دوست داشت با باباش سکس کنه من اين مطالب را به دختر عموم مهتاب ميگفتم ولي اون نه سکس با بابا بلکه از هر نو سکس بدش ميومد و درسخون بود من ديگه مطالبه راجع به خودم و سارا را نميگم تا به اصل داستان برسيم ! www.kar20.com

دختر عموم خيلي درس خون بود حدود ۱۸ ماه پيش يه پسري به دختر عموم خيلي گير داد. يه پسره ۱۸ - ۱۹ ساله - بعد از يه مدت اينا با هم دوست شدند و اولين باري که دختر عموم رفت خونشون اين پسر باهاش سکس کرد اونم از جلو و پردشو زد ! چند روز بعد زنگ زد و به دختر عموم و گفت اگه نياي و با دوستم هم سکس نکني اين ماجرا را به بابات ميگم ! بيشرف از دختر عموم عکس هم گرفته بود دختر عموم بعد از چند ماه از دوستيش گذشته بود و هميشه از پسره تعريف ميکرد که چقدر دوسش داره ولي حالا نميدونست چيکار کنه خودش به من ميگفت ميخواسته خودکشي کنه ولي بالاخره به خانوادش گفت بعد ديگه انگار دنيا تموم شده باباش تا حد مرگ زدش بعد گفت با پسره بيرون قرار بزاره بعد همون بيرون پسره را اونقدر زد که دست و پاش شکست !

از اينجا ماجرا را از زبان خود دختر عموم مهتاب بشنويد .

" بعد از اينکه سر قرار رسيدم اون کثافت هم اومد اصلا نمي دونستم بابام ميخواد چي کار کنه تا اينکه يکدفعه اومد و پسره را اونقدر زد که اگه مردم نرسيده بودن ميکشتش من خودم ديشب کتکشو خورده بودم خيلي خيلي بد ميزد بعد بلافاصله خودش با ماشين پسره را برد تحويل داد و به يکي از دوستاش گفت که جريان چيه و اون هم كه تو يه جاي دولتي كه فکر کنم دادگاه بود كار مي كرد پسره را بازداشت کردن و همون ساعت حکم تفتيش گرفتند و از تو خونشون از تو کامپيوتر و از تو موبايلش عکسها رو پيدا کردند -بعد من اومدم خونه بابا شب برگشت دوباره يه مقدار فحش داد و رفت - ديگه شبم نيومد مامانم همش گريه ميکرد فردا ظهر که بابام اومد باز دعوا و کمي هم زد مامانم هرچي گريه ميکرد که بچه است نفهميده ما اشتباه کرديم بايد بيشتر بهش ميرسيديم بابام قبول نميکرد بعد گفت ميخواد بره رفت چهار روز زنگ هم نزد تا بعد از چهار روز اومد اصلاً ديگه حرف نميزد با مامان رفتن تو اطاق و بعدش مامانم اومد بابات اجازه داد بري مدرسه چند روز بود مدرسه نرفته بودم مامانم به بابا ميگفت اگه ما کوتاهي نميکرديم اينجوري نميشد باز دختره خوبي بود كه وقتي گول خورد بعدش اومد گفت وگرنه خيلي بد ميشد و اينکه سعي کن فراموش کني چون تو فاميل ميفهمن بد ميشه الان که کسّي نميدونه و اينکه بعد از اين بايد بيشتر بهش برسيم و نازشو بخريم و خواسته هاشو انجام بديم فردا صبح با مامانم رفتم مدرسه و غيبتم هم موجه شد تازه حدود ۱۶ سال داشتم مامان هم بعد از يکهفته که مرخصي گرفته بود رفت سرکار من يه خواهر کوچيک تر دارم که اون موقع ۱۱ سالش بود الان يه سال گذشته بعد از چند هفته که بابام با من حرف نميزد خبردارشديم که پسره به ۵ سال حبس و ۲ سال تبعيد محکوم شده دوست بابام جرمشو آدم ربايي زد بعش بابام که راضي شده بود گاها صبحها موقعي که ميخواست سره کار بره منو ميرسوند ولي هنوزبا من حرف نميزد .
يه روز که زود از مدرسه تعطيل شدم رفتم خونه بابام خونه بود رفتم بالا ديدم بابام پاي کامپيوتر نشسته و داره عکساي منو که از پسره گرفته نگاه ميکنه عکساي من در حال در اوردن لباس بودم که اون با موبايل و از گوشه در گرفته بود زياد واضح نبود ولي خوب چون کامل لخت ميشدم بد بود - بابام يکي يکي عکسا رو نگاه ميکرد بعضيها شونو زوم ميکرد من اونقدر ترسيده بودم که ميخواستم از خونه بيام بيرون ميترسيدم بابام باز عصباني بشه از طرفي هم ميترسيدم مامانم بره مدرسه و بهش بگن امروز کلاسشون تعطيل شده براي همين از خونه رفتم بيرون و زنگ زدم بابام درو باز کرد پرسيد کليد نداشتي ؟ گفتم نه - بعد يه لحظه چشمم به کيرش افتاد که از زير شلوارش به صورت برجسته معلوم بود - رفتم تو اطاقم و همش به اين فکر ميکردم که چرا بابام كه عکسها رو ديده الان عصباني نيست ؟ى چرا با من دعوا نميکنه ؟ بعد ياد کيرش مي افتادم که راست شده بود فکر ميکردم کيرش با ديدن عکساي من اينجوري شده يعني بابا ديگه با ديدن عکسم عصباني که نميشه هيچ شهوتي هم ميشه بعد ياد حرفهاي دختر عموم ساناز افتادم که چند سال بود از سکس پدر و دختر مي گفت و کلي عکس و داستان بهم نشون داده بود راستش بار اول که با اون پسره کثافت سکس کردم نه درد فهميدم نه لذت حتي پردم پاره شد نفميدم ولي الان که چشم به کير برجسته بابام افتاد کمي هوس کردم ولي بخودم ميگفتم مگه ميشه بابام اينکارو بکنه ؟ چند روز بعد - يه روز بابام و من صبح خونه بوديم من مدرسم تعطيل بود بابا هم نرفت سر کار مامان و خواهرم رفته بودن بابام رفت تو اطاق من که کامپبوتر اونجا بود و من يواشکي رفتم نگاه ميکردم بابام يه فلاپي از جيبش در اورد و گذشت تو دستگاه و ديدم عکساي منه چندتاشو نگاه کرد بعد ديدم داره با دست با کيرش از روشلوار ور ميره خيلي برام جالب بود بعد از چند دقيقه بابام زيپ شلوارشو کشيد پايين و کيرشو در اورد ! داشتم از تعجب ميمردم بابام قشنگ داشت عکسا رو نگاه ميکرد و با كيرش بازي ميکرد !!! هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد کير بابام زياد بزرگ نبود و به راحتي تو دستش جا شده بود .
راستش خيلي دلم ميخواست بهتر ببينم ولي نميشد برگشتم پايين و نشستم داشتم فکرميکردم كه يهو بابام صدام زد که بيا بالا خيلي تعجب کردم رفتم بالا بابام كنار کامپيوتر بود و عکسها هم رو صفحه بود - بابام خيلي جدي و عصباني گفت چي کم داشتي اين کارو کردي ؟ من ساکت شده بودم و ميترسيدم بعد گفت بگو ببينم بعد از اين که لباساتو در اوردي چيکار کردي ؟ - بابام عصباني بنظر ميرسيد ولي چشمم به کيرش افتاد که هنوز برجسته بود - گفت بايد بگي بعد از اينکه اينجوري پيش دوست پسرت لخت شدي چي کار کردي بعد اومد طرفم و با دستش شونه هامو گرفت و داد زد بگو ميخوام بدونم چه حسي داشتي ترسيده بودم نميدنستم چي کار کنم بابام يهو گفت قبل از اينکه سکس کنه کيرشو خوردي ؟ بعد زن شدي کلمه کير رو که گفت من اونقدر خجالت کشيدم که دويدم تو اطاق خواهرم و درو بستم بابام امد پشت در گفت ميخوام بدونم داشتي کيرشو ميخوردي خجالت ميکشيدي مثل الان يا نه وقتي با ۱۶ سالت زن شدي چه حسي داشتي بعد ساکت شد - حدود نيم ساعت بعد صداي در حياط اومد از پنجره ديدم كه بابام رفت از اطاق اومدم بيرون - نميدونستم بابا چرا اينکارو کرد ؟ تا ظهر فکر ميکردم ظهر خواهرم اومد بعد مامان و بعد بابا من از خجالت رفتم تو اطاق مامان صدام کرد رفتم ناهار خوردم بابا ساکت بود بعد از ناهار بابام خوابيد و بعد رفت بيرون شب اومد بعد شام و باز خواب ولي من از بعد از ناهار همش به کير بابام فکر ميکردم چند روز گذشت و بابام با من کاري نداشت و من يکي از اين روزا رفته بودم پيشه ساناز ديدم در رابطه با سکس با پدر چند تا داستان جديد داره يکيشو خوندم که پدره اول دخترشو ميزنه و بعد پشيمون ميشه مياد خونه و باهاش سکس ميکنه - قبلنا ساناز از سکس با بابا ميگفت برام جالب نبود ولي حالا خيلي جالب شده بود چند بار خوندم تو اين چند روز چند تا داستان مشابه اين خوندم و نميدونستم بابا منظورش چي بود تا اينکه يه روز وقتي من با ابجي خونه بودم منو صدا کرد گفت برم پيشش همش ميترسيدم رفتم تو اطاقش پرسيد خواهرت کجاست گفتم پايين گفت بيا پيشم رفتم نزديک تر گفت بابت اون روز معذرت ميخوام بعد گفت برات کادو خريدم منو ببخشي تعجب کرده بودم سريع از تو کيفش يه جعبه کوچيک در اورد گفت اين مال تو هست نگاه کردم ديدم يه گوشواره است خيلي خوشگل بود تشکر کردم گفت منو بخشيدي ساکت بودم گفت ديگه عصباني نميشم ولي خيلي دلم ميخواد ماجرا را کامل بدونم - سرخ شده بودم بعد گفت يه روز خودت کامل بهم بگو اگه قراره کمکت کنم بايد بدونم کاملاً چي شده ولي ديگه عصباني نميشم گفت : بگو باشه چند بار تکرار کرد گفتم باشه - گفت حالا برو پيش خواهرت داشتم ميامدم بيرون گفت چيزي را فراموش نکردي بعد گفت براي کادو نميخواي بابارو ببوسي؟ گفت بايد ۲ تا بوس ابدار کني داشتم بوس ميکردم چشمم افتاد به بر آمدگي کيرش که خيلي برجسته بود تشکر کردم و اومدم بيرون داشتم ميومدم پايين گفت چند روز ديگه ازت ميپرسم - سر شام گوشواره رو به مامانم نشون دادم و تون خيلي خوشحال شد و با خودش ميگفت که ديگه بابا منو بخشيده - خواهر کوچيکم گفت براي منم بايد بخري بابا گفت اگه تو هم مثل خواهرت خوب باشي برات ميخرم بعد از شام تو اطاقم تا صبح به کارهاي بابام فکر ميکردم كه چي شده كه اينقدر مهربان شده بود ؟ چي تو سرش بود ؟ ياد کادوش ميافتادم - ياد اينکه ميگفت ميخواد جبران کنه قول داده ديگه عصباني نشه از همه مهمتر ياد اون کيرش که باد کرده بود و اينگار که بابا ميخواست بدونه و مطمئن بشه من کيرشو به اون شلي ميبينم !
چند روز گذشت من يه بار رفتم خونه دختر عموم ساناز گفتم داستان جديد از سکس با پدر نداره ؟ به من گفت : چيه نظرت عوض شده ؟ ديگه قدر باباتو ميدوني ؟ و خنديد چون از همه چي من خبر داشت و ميدونست با اون پسره چي شد و دعواهاي بابامو بهش گفته بودم و اينکه بابام مهربان شده اونم ميگفت مشکوکه ! خلاصه يه داستان پيدا کرد که دختره به باباش ميگفت بابا جون راحت باش من حلقوي هستم خيلي خوشم امد بر خلاف ساناز من با اينترنت ميونه نداشتم ولي حالا نظرم به کل عوض شده بود آدرسه سايتهاي سكسي ايراني مثل kar20.com را گرفتم و امدم خونه رفتم تو اينترنت تقريباً ۳ ساعت مداوم دنبال سايت سکس خانوادگي گشتم سکس با پدر کم بود ولي من خيلي از داستانا رو كپي گرفتم- فرداش جمعه از شب تا صبح داستانهاي سيوه شده رو خوندم تو چند روز بعدم فقط دنباله عکس از سکس پدر و دختر يا مردهاي سن بالا با دختر بچهاي كم سن بودم يک سي-دي هم پر از عکس از ساناز گرفتم اونم چون عاشقه سکس با پدرش هست - بيشتر تو اين زمينه ها عکس داشت بعد از چند روز همش منتظر بودم بابام ازم بپرسه ولي چون مامان خونه بود - بابام به روي خودش نمياورد ولي من دلم ميخواست زودتر بدونم بابام ميخواد چي کار کنه ! مخصوصاً سايتا و داستاناي سكسي تحريکم ميکرد - بابا هم وقتي با من و خواهرم بازي ميکرد حواسش به من بود و گاهي خودشو به من ميماليد و منو بقل ميکرد به خواهرم ميگفت ما برديم ! خلاصه من بيشتر تحريک ميشدم ديگه خودم دلم ميخواست با بابام تنها باشم شبا به بابا و کيرش فکر ميکردم نميدنستم بابام ميخواد با من کاري کنه يا نه ولي من خوشم ميوامد از بد شانسي من تا يک ماه خونه خالي نبود -بابامم پيش مامان اصلا به روش نمياورد - بعد يه روز مدرسه ما اعلام کردند فردا تعطيله من تا شب فکر کردم و شب موقع شام يک دفعه گفتم به مامانم که فردا من تعطيلم و مدرسه ندارم تا اينو گفتم ديدم بابام مثل برق گرفتها ساکت شد ! مامانم گفت فردا بمون خونه من هم زودتر ميام بابام ساکت بود شب موقع خواب مامان که رفت حمام - من رفتم بخوابم به بابام نگاه کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه- گفتم بابا کار نداري من برم بخوابم رفتم سمتش که دست بدم آروم گفت الان ميام بالا رفتم تو اطاق بابام امد ديدم جلوش باز باد کرده اومد سمتم گفت چرا فردا نميري مدرسه؟ با شيطنت گفتم فردا کلاً تعطيليم ولي اگه بخواي ميرم - يه نگاه کرد و گفت نه نه - نرو بعد برگشت بره بيرون که ايستاد صورتش برگردوند گفت : شايد فردا منم نرم بمونم پيشت ! اشکال که نداره ؟! و منتظر جواب نشد و رفت بيرون خيلي خوشحال بودم نميدنستم چرا ولي خيلي خوشحال شدم راستش تو اين مدت کلي عکس و داستان خونده بودم و خيلي هوس سکس تو سرم بود !
صبح بابا بعد از صبحانه رفت بعد مامان با ابجي فکر ميکردم اگه بابا نياد چي ميشه ؟ انگار نه انگار كه همين چند وقت پيش از ترس بابام نميدنستم چي کار کنم !
صداي زنگ در كه اومد انگار دنيا رو بهم دادند - دويدم و زود درو باز کردم و دويدم سمت در كه ديدم بابام داره مياد تو يه دفعه با خودم گفتم کمي آروم باشم كه بابام فکر نکنه من از سکس خيلي خوشم مياد و فکر کنه من دختره خود فروشي هستم ! برگشتم طبقه بالا تو اطاقم - بابام صدام کرد گفت نميخواي بيايي ببيني بابات چرا برگشته ؟ گفتم الان ميام و عمدا چند دقيقه معطل کردم خودش اومد بالا - ديدم انگار خيلي اضطراب داره منم كمي ترسيده بودم سلام کرديم همون گوشه اطاق بود گفت : خوب من آمدم گفتم : خوب شد کمي آمد طرفم بعد من گفتم حالا بجاي من شما غذا ميپزيد ! يک دفعه ايستد اول فکر کرده بود من گفتم خوب شد - براي چيزه ديگه بود ! راستش به عمد داشتم خودمو به بيخيالي ميزدم ! چند لحظه وايستاد بعد با خنده گفت : گوشواره ها چقدر بهت مياد ! فهميدم ميخواد حرفو کجا ببره بد خودش زود گفت آهان راستي يادم امد - به من قول داده بودي کامل بگي گفتم چي رو گفت يادت رفت گوشوره را دادم چي قرار شد بگي ؟ گفتم گوشوره را به خاطر اين دادي ؟ سري گفت نه براي تو دادم ولي دلم ميخواد بدونم چي شد ؟ گفتم خجالت ميکشم ! (هر چند خودم دلم ميخواست بگم و بابامو تحريک کنم ) گفتم قول ميدي منو براي هميشه ببخشي و ديگه از اون ماجرا چيزي نگيم ؟ آمد طرفم دستمو گرفت و گفت آره عزيزم من قول داده بودم الآنم قول ميدم ميخوام جبران کنم ساکت شدم - گفت : خب بگو ؟ خجالت ميکشيدم - گفتم از کجاش بگم از دوسيمون ؟ گفت: نه اونا اتفاقي بود که برا هر کسي پيش مياد از زماني که داشتي تو خونشون لباساتو در مياوردي بگو ! گفتم خجالت ميکشم - گفت اصلاْ خجالت نکش - کامل بگو - ساکت شدم گفت من ازت ميپرسم تو جواب بده - قبول کردم گفت پسره از تو خواست بري لباس در بياري ؟ خجالت کشيدم ( چون راستش اونرز با اون پسره کمي بدنمو ماليد و بد ا فيلم گذشت و من تحريک شدم اونم همش ميگفت تو زنمي دوس دخترم که نيستي ) چند لحظه ساکت بودم بابام گفت خوب اينطوري نميشه تو كه جواب نميدي - خوب به اينکه کي اول لباس در آورد کار ندريم قبول- ولي قول بده بقيه رو بگي ! گفتم: باشه ديدم کيره بابام کمي برجسته شده - منم کمي تحريک شدم بابام گفت خوب بگو از وقتي کنار اون پسره خوابيدي چي کار کردي ؟ بعد تو کامپيوتر عکس منو گذشت که لخت بودم و دراز کشيده بودم گفت : بگو - اصلاً فکر کن من پسره هستم که من يهو داد زدم : نه من از اون کثافت بدم مياد ولي تو بابامي - با بام کمي ساکت شد بعد گفت خوب تو فکر کن زنمي و بگو - کمي فکر کردم ديدم اين بهترين حالته - از بابا پرسيدم : خوب حالا چي بگم ؟ گفت تو مثلاً جاي مامانت و من شوهرتم از جايي که کنار هم لخت بوديد بگو - گفتم شما سؤال کنيد بابا قبول کرد پرسيد الان کنار من ايستادي و لختي منم لختم خوب چي کار ميکنيم ؟ باز ساکت شدم گفت دخترم الان جا مامانت هستي خجالت نکش ! بعد هر دو خنديديم گفتم خوب هر کاري که تو و مامان ميکنيد گفت ما خيلي کارا ميکنيم - تو چي کار ميکني ؟ گفتم خيلي کار و خنديدم ! ديگه کلاً بحث عوض شده بود گفت : خوب حالا عملي شروع کن ببينم زنم بودي چطور بود ؟ گفتم مگه از مامان راضي نيستي ؟ گفت : چرا ولي الان تو جا مامانتي !
بعد گفتم خوب سريع ميگم : گفت: بگو گفتم اول بوس بعد هم سکس ! - ساکت شدم بابام گفت : اينجوري نميشه اصلن نشون بده گفتم چي رو گفت کاري که ميکني الان فکر کن مامانتي گفتم خوب بايد چي کار کنم ؟ گفت باباجان الان تو جا مامانتي و ما تو خونه تنهاييم و شروع کن ديگه ! باز من ساکت بودم گفت همونا را که سريع گفتي عملي نشون بده ! سرمو انداختم پايين - گفت : خجالت نکش اولاً ميخوام ببينم چي شد اونجا بدشم تو الان جا مامانتي ! گفت: خوب اول بوس بعد سريع از گونه ام بوس کرد بدنم داشت ميسوخت خوشم اومد گفت حتماً بعدش بد از بوس با سينه ….. حرفشو نگفت گفتم آره بعد دسش رساند به سينهم و از رو لباس کمي ماليد هر دو تحريک شده بوديم بعد گفت از مال مامانت کوچيک تره و سفت تر بعد گفت خوب اين مرحله را کامل کنيم بريم مرحله بعد - کمک کن و شروع کرد پيرنمو در بياره من هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد بعد سوتينم را باز کرد و گفت مرحله بعدي چي بود ؟ بعد خودش جواب داد سکس البته اين کلمه خيلي کلي هست ! به من نگاه کرد گفت تا اينجا درس پيش رفتيم - به بابام نگاه کردم هرچند که کيرش باد کرده بود ولي دستش خيلي ميلرزيد رنگشم پريده بود ! بعد گفتم آره درسته - بعدشم که معلومه گفت : نه نشون بده چي کار کردي ؟ خجالت نکش فکر کن الان زنم هستي - مثلاً مامانتي - مامانت که اصلاً خجالت نميکشه ؟ کمي خندم گرفت پيش بابام بدونه پيرهن بودم اونم پيرهنشو درآورد و گفت حالا چي ؟ گفتم حالا اول تو شروع کن تعجب کرد تا الان ساکت بودم ديدم گفت باشه و شلوار گرم کني که پاش بود در آورد از رو شرتش ميشد کير برجستشو ديد - گفت حالا تو - من هم شلورکي که پام بود در آوردم حالا فقط يک شرت من داشتم يکي بابام - بعد بابام گفت نوبت توه ولي من کاري نکردم گفت : باشه چون من باباتم حرفتو گوش ميکنم و اول من - بعد شرتشو در آورد کير بابام راست راست بود موها دورش هم زده بود و خيلي صاف و سفيد بود ولي زياد بزرگ نبود ولي خيلي خيلي هوس بر انگيز- کاري نکردم بابام سرشو انداخت و آروم گفت : کيره اون پسره اندازه اين بود ؟ ساکت بودم دوباره پرسيد گفتم نگفتي ؟ خوب نگاه کن ! سرمو آوردم بالا و نگاه کردم - گفت حالا نشون بده چي شد ؟ ساکت بودم خيلي خجالت ميکشيدم از طرفي شهوتي هم شده بودم بابام گفت : نميخاي کاري کني ؟ باشه - فقط نشون بدم منم شرتمو در اوردم بابام يه دفعه اومد جلوتر و گفت وي چقدر قشنگه - من خندم گرفت - دوباره گفت خيلي خوشگله از مامانت خيلي بهتره - بعد پرسيد پسره از جلو سکس کرد ؟ ميدونستم ميدونه - گفتم آره گفت : درد داشت گفتم اصلاً نفهميدم چي شد ! دوباره به سينه هام و جلوم نگاه کرد گفت خون اومد ؟ سرمو پايين انداختم گفتم آره گفت پس الان ديگه پرده نداري ؟ گفتم نه - گفت خوبه ! من نگاهش کردم کمي خجالت کشيدم - بعد آمد و گفت اشكالي نداره اصلاً تقصير تو نبود تقصير من بود- کم توجهي من باعث اينکار شد. از اين به بعد هرچي ميخوايي به خودم بگو - تو بايد با من صميمي باشي- من باباتم و دوستتم و بايد چيزايي که ميخاي فراهم کنم - ميدنستم منظورش چيه - گفتم : الان فهميدم بايد به شما ميگفتم - گفت آره من هر کاري بخاي ميکنم هر دو ميدونستيم از هم چي ميخواهيم ولي خجالت ميکشيديم .
تا اين که بابام به سينه هام دست زد و گفت الان کاري داريكه من بکنم ؟ خنده‌ام گرفت پرسيدم مثلاً چي؟ شما که کارتو نو شروع کرديد ! سينه هامو ميماليد گفت : چه نرمه گفتم حتي از ماله مامان نرمتره ؟ گفت آره خيلي نرمه و کوچيک خيلي جالبه ! حتي کست هم کوچيکه بعد هر دو خنديديم - بابا گفت اجازه هست ميخواست ببو سه گفتم آره ولي بشرطي که هر وقتي خواستيم کاري کنيم ديگه از اون پسره چيزي نگيم چون ميخوام فراموشش کنم - بابام گفت باشه از اين به بعد تو جا مامانت هستي گفتم نه ميخوام جا خودم باشم مي‌خوام براي هميشه دخترتون باشم و هرچي خواستم به شما بگم و همچنين شما هر چي خواستيد به من بگيد - بعد يه دفعه آمد جلو و از من لب گرفت اولين بارم بود به بابام لب ميدادم هميشه بوس ميکرديم همو ولي ايندفعه فرق داشت بابام همينجور زبانمو داشت تو دهنش ميک ميزد خيلي خوشم ميومد بدنم داشت آتيش ميگرفت بابام هم چون قدش بلندتر از من بود کيرش ميخورد به نافم- بابام گفت براي آخرين بار از اون پسره يه چيز ميپرسم و براي هميشه فراموش ميکنم گفتم بگو - بابا گفت با اون از عقب هم سکس کردي ؟ گفتم نه - کمي ساکت شد - گفت دوست داري ؟ راستش دلم ميخواست امتحان کنم ولي خجالت ميکشيدم بگم - بابام ديد ساکتم خودش گفت : چند بار اول کمي درد داره بعد خوب ميشه و ادامه داد مامانت که خيلي دوست داره و خنديد منم خندم گرفت بعد گفت ميخوام اينو بدوني و مطمئن باشي من کاري نميکنم تو دوست نداشته باشي و درد داشته باشه ميخوام فقط تو راضي باشي - کمي حرف زد من همش چشمم به کيرش بود ديدم کري نميکنه فقط حرف ميزنه - گفتم اگه کاري نداري من برم - يه دفعه بخودش اومد و گفت : نه نه صبر کن و باز بوس گرفت و با دستاش با سينه هام بازي مي کرد خيلي خوشم امده بود - بابام گفت دخترم اجازه هست کمي پايينتر برم خجالت ميکشيدم بگم - بابام گفت دخترم قول بده از بابات خجالت نکشي گفتم باشه گفت : حالا اجازه ميدي سينه هاي کوچيکتو بخورم ؟ گفتم : هر کاري دلت ميخواد انجام بده بابا جون - بابا شروع کرد به ليسيدن سينه هام - مواظب بود که يهموقع دندوناش ازيتم نکنه خيلي جالب بود يه جور سينه هامو ميخورد که انگار سالهاست عاشقمه و انتظار کشيده چون خم شده بود کيرش به جلوم ميخورد و من خيلي دوس داشتم خيلي لذت داشت - کمي لاشو باز کردم کير بابام بره لاي پاهام - بابام انگار فهميد گفت : دخترم همش من مشغول بودم حالا تو هر کاري ميخاي بکن من هنوز با وجوده شهوتي که تمام بدنمو گرفته بود خجالت ميکشيدم - ساکت شدم بابام گفت باز خجالت ميکشي ؟ گفت خوب امروز من چون همه کار کردم - نوبته شماست - گفتم : باشه - گفت خوب دخترم بزار اينارو به هم معرفي کنيم - خنده‌ا‌م گرفت بعد کيرشو تو دستش گرفت و گفت: من کير هستم ميشه شما خودتونو م

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#123 | Posted: 5 Jul 2011 07:32
نوار بهداشتی


خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم، بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن، رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون. همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود. تا منو ديد روشو برگردوند به من. منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلاً نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه. کلًا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی. ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی. رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم. ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو. رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم. تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش. يهو ازش پرسيدم: اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم. آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم: جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو، اصلاً جون من بذار من برات بذارم، می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين، جون من، جون من بذار ديگه. اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت: آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم. منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من. آخه خيلی کنجکاوم، جون من بذار ديگه. اونم گفت: از دست تو. بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا. من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد. هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا. من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم: اينجوری که نه. می خوام خودم اين کارو بکنم، يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه. اونم گفت: آخه الان که نميشه گاو جان. مامان خونس. گفتم مامان با من. مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم. مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها، ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم: قول ميديم. شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم. بوسش کردمو رفتم تو اتاقم. حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت. منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره. نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت: هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت: اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديوونه.منم رفتم. دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود. از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم. با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو. منم با گفتن: م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن. وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت: فلانی منو بکن٫ منو بکن. منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه. ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم. ديگه ماله من داشت ميومد. درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم. چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه. منو که ديد گفت: بدو خره، الان مامان اينا شاکی ميشنا. بدو که دير شد. منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم. بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#124 | Posted: 10 Jul 2011 09:01
داستان سکس خانوادگی... داستان سکس من و خواهرم

من علي هستم 29 ساله از تهران . ما يه خانواده 6 نفري هستيم که يکي از خواهرام ازدواج کرده و اصفهانه يکيشونم که 24 سالشه مجرده و داداشمم 31 سالشه و ساکن تهرانه و شرکت شبکه داره(کامپيوتر). منو آبجيم يعني مريم فقط توي خونه ايم. ما 5 ساله ستارخان مي شينيم من بعد سر بازي رفتم دانشگاه و الانم دانشجوي ارشدم خواهرم مريمم دانشجوي ادبيات فارسيه . پارسال بهار پدر و مادرم رفتن 2 هفته سوريه و منو مريم تنها توي خونه بوديم . من خيلي خواهرمو دوست دارم اينم بگم که ما تقريبا مذهبي هستيم يعني آبجيم هميشه دامن بلند مي پوشه با پيرهن گشاد ولي من با شلوارک و رکابي مي گردم البته اگه زنداداشم خونمون نباشه. خواهرمم که گفتم اغلب با دامنه ولي زيرش لخته .2-3 روز اول يا خاله يا عمه همش خونمون بودن تا جاي خالي بابا مامانو حس نکنيم ولي روز چهارم ديگه شب نموندن و ساعت 5-6 رفتن که ما شب را رفتيم خونه داداشم . خونه داداشم 2 خوابه هست و کوچيک بنابر اين منو مريم شب بايد توي اطاق بچه مي خوابيديم که خيلي کوچيک بود ولي زنداداشم به من گفت توي پذيرائي بخوابم که راحت باشم البته اينا همه مال بعد شام بود ساعت 12 هم رفتيم برا خواب مريمم رفت تو اطاق و منم پشت در اطاق خواب توي پذيرائي بودم ولي خوابم نمي برد تا اينکه از خاموش روشن شدن چراغ خواب زنداداشم اينا فهميدم داداشه امشب مي خواد يه کاري بکنه. هيچ صدائي نميومد و من داشتم دقت مي کردم ببينم چي مي شه بعدچند دقيقه آروم آروم بلند شدم و از سوراخ کليد توي اطاق خوابو نگاه کردم جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون داداشم رو تخت به پشت خوابيده بود و زنداداشم نشسته بود روش و آروم بالا پائين مي کرد زن داداشم لاغره و برنزه ولي چون لامپ اطاق کم نور بود نمي شد خوب ديدش زد فقط کونش خوب پيدا بود و هر از گاهي کير داداشم. من داشتم نگاه مي کردم که يه لحظه ديدم يکي آروم داره ميگه علييييييييييييي!!!!!!!!! سرمو برگردوندم ديدم خواهرمه از رو نرفتم و گفتم هيسسسسسسسس. بيا ببين و تا اومد نگاه کنه بلند شدم رفتم دستشوئي که ازم خجالت نکشه ولي تا اومدم ديدم نيستش و رفته بخوابه من دوباره اومدم نگاه کنم اينبار پوزيشن عو ض شده بود و داداشم از پشت فکر کنم داشت تو کس زنداداشم مي کرد و چند لحظه بعد تکون تکون خورد و کيرشو در آورد و ريخت رو باسن لاغر زنش و کنارش خوابيد و شروع کرد نازش کردن وبا دستش آبشو رو کون زنش پخش کرد بعدشم خوابيدن . منم کيرمو گرفتم و خواستم جق بزنم که ديدم خواهرم اومد و رفت تو آشپزخونه سر يخچال و آب خورد شيطون اومده بود توجلدم و فکر کنم مريمم تو فکر بود چون 3 بار اومد آب خورد. فکراي عجيبي زد به سرم لعنت بر شيطون تو فکرم هي صحنه اي که زنداداشم رو داداشم بود داشت جابه جا مي شد ولي به جاي داداشم خودمومي ديدم و به جاي زنداداشم خواهرمو مي ديدم. داشتم با خودم فکر مي کردم اگه من با مريم بورس مي شديم و مي رفتيم انگليس چه خوب مي شد وتو ذهنم داشتم به اين فکر مي کردم که مي تونستم با خواهرم سکس کنم اونم از جلو و هي خودمو مي ديدم که دارم خواهرمو از کس مي کنم اونم داره حال مي کنه . توي همين احوالات ارضا شدم وآبمو ريختم تو شورتم تا به خودم اومدم ديدم مريم دوباره تو آشپزخونس . مطمئن بودم ديده و مطمئن بودم ديدن سکس داداشم و زنش فکرشو مشغول کرده صبح با هم رفتيم سمت دانشگاه به خواهرم گفتم کي تمومي؟ گفت :2 گفتم ميري خونه که؟ جواب داد آره بهش گفتم آگه کسي گفت شب بياين خونه الکي بگو جائي دعوتيم و ادامه دادم بزار يه کم تنها باشيم از بس اينور اونور رفتيم خسته شديم. عصر بعد کلاس 4-6 اومدم 4را وليعصر يه فيلم سکسي گرفتم و با سرعت يه موتوري گرفتم رفتم خونه. زنگو زدم کسي باز نکرد تلفن زدم به خواهرم گفت خونم گفتم چرا باز نمي کني گفت مگه نگفتي کسي نياد منم باز نکردم گفتم شايد خاله يا کس ديگه اس مي خوام درس بخونم. درو که باز کرد چيز متفاوتي با قبل ديدم به خودش رسيده بود و يه زير شلوار تنگ پاش کرده بود . تعجب کردم آدمي که همش دامن مي پوشيد خط شورتشم پيدا بود هيچي نگفت و رفت تو اطاقش . خيلي حشري شده بودم اظطراب و استرس همه وجودمو گرفته بود نميدونستم پايه هست يا نه بعد چند دقيقه برام يه شربت آبليمو آورد تو اطاقم و نشست رو صندليم و بهم گفت : خوب راه حلي دادي من واقعا از مهموني خسته شده بودم تازه عمه گفت امشب بريم خونشون منم گفتم با علي مي ريم خونه يکي از دوستاش . منم گفتم ايول کار خوبي کردي. هر دومون خشکمون زده بود و سکوت خونه را گرفته بود من ليوان شربتو 10 دقيقه طول کشيد تا خوردم نمي دونستم چيکار کنم خواهرم بلند شد بره از رو صندلي که بلند شد و رفت سمت در چشام داشت کونشو ميخورد دم در يهو برگشت و گفت بازم شربت مي خواي ؟ و متوجه شد که من داشتم کونشو ديد مي زدم منم با اته پته گفتم نه نه مرسي. کاملا فهميده بود قضيه را يه کم صبر کردم وبلند شدم يه ذره فيلمو ديدم با ديدن فيلم حشرم رفته بود بالا رفتم توي اطاق خواهرم ديدم دراز کشيده داره درس مي خونه خواستم بهش بگم دوست دارم مريم و بغلش کنم ولي يه سنگيني خاصي رو قلبم حس کردم بجاي اينکه بهش بگم مي خوام باهات سکس کنم گفتم شام بگيرم؟؟؟ که اونم گفت مي خواي سفارش بده بيارن خلاصه 2 تا پيتزا سفارش داديم و شامو زديد تمام اي قضايا 3-4 ساعت وقت برد فکرشو بکنين چه دهني از من صاف شد. بعد شام مريم توي آشپزخونه داشت تميز کاري مي کرد و من داشتم تو لپ تاپم فيلمو مي ديدم دوباربلند شدم با تموم اراده برم و بهش بگم ولي تا رسيدم نتونستم 2-3 تا نشگون ازش گرفتم به بهونه شوخي ولي مريم اصلا چيزي نگفت مثل اينکه اونم منتظر چيزاي بيشتري بود . چاي که گذاشت وايساد يه گوشه و هيچ چيزي نمي گفت انگار از ديشب تا حالا از فکرش نرفته بود بيرون فقط هر از گاهي يه نگاه بهم مي کرد نمي دونستم چي بگم اخه تا حالا سکس نداشته بودم بهش گفتم مريم خونروش چيه؟؟؟ بدون اينکه حالتش عوض بشه توضيح کوچيکي داد. جراتم بيشتر شد پرسيدم مريم پرده بکارت چيه؟؟ حس مي کردم داره سخت نفس ميکشه ولي بازم جواب داد مال دختراس پرسيدم يعني زنها ندارن گفت: نه شب عروسي تموم مي شه و رفت بيرون. فکر کردم خراب کردم .اه آخر با اين کس خول بازي 5 ساعته نتونستم .اومدم توي اطاقم و فيلمو ديدم يه مرد داشت محکم يه زنو از کس ميکرد بلند شدم تصميممو گرفتم رفتم تو اطاق به مريم گفتم يه فيلمه مياي ببينيم ؟گفت باشه دستشو گرفتم وگفتم پاشو ديگه . در حاليکه پا مي شد گفت مگه چيه حالا اينقدر عجله داري ؟؟!!! گفتم راجع به سوالائي که پرسيدمه . دستاش داغ داغ بود ولي استرس قبلو نداشت فهميده بود من پررو نيستم. کشيدمش تو اطاق زده بودم به سيم آخر آوردمش پشت لپ تاپ گفتم :اين پرده نداره؟؟؟!!!! و قلبم داشت ميزد بيرون. مطمئنم خواهرم فيلم نديده بود چون مثل اينکه برق بهش وصل کرده باشن دهنش باز موند و آب دهنشو قورت داد پائين و آ روم گفت اين چه فيلميه ديگه!!!! و چشاشو از لپ تاپ بر نداشت رنگش پريده بود بهش گفتم پرد بکارتش کجاس؟؟؟؟ و فقط مي خواستم حرف بزنم کيرم راست شده بود بد جور آبجيم جواب داد ديونه اينکه نداره . همونجوري که نشسته بود نشستم پشتش و گوششو گرفتم ماليدن هيچي نمي گفت و فقط فيلمو ميديد ولي تموم موهاي کوچيک دستش سيخ شده بود معلوم بود کل گردنشم مور موره کشوندمش تو بغلم و شروع کردم گوششو خوردن و همينجور گردنشو. آروم بهم گفت علي داري چيکار مي کني؟؟؟ منم بهش گفتم دوست دارم مريم و پيرهنشو دادم بالا وااااااي عجب سينه هاي داشت سفيد با نوک صورتي شروع کردم خوردن يه نگا کردم ديدم چشاشو بسته و سر منو گرفته تو دستش بعد از 6-7 دقيقه که سينه هاشو مي خوردم و کيرمو از روي شلوارش به کسش مي کشيدم بلند شدم و دستمو گرفتم به شلوارش که بکشم پائين ولي نزاشت الان تو فيلم مرد داشت کس زنرو مي خورد خوب گذاشتم نگاه کنه و شروع کردم شکمشو خوردن داشت مي لرزيد و دستاش تو موهام بود منم سرمو رسوندم وسط پاش و شروع کردم کسشو از رو شلوار خوردن . مريم چشاش داشت مي زد بيرون وميخ شده بود به فيلم کم کم مرده زنه را به پشت خوابوند و شروع کرد سوراخ کونشو خوردن منم داشتم نگاه ميکردم مريم با تعجب نگا ميکرد مثل اينکه تا حالا نشنيده بود سوراخ کونم ميشه ليسيد بهم گفت چيکار ميکنه منم گفتم اينا تميز کردن وبهش گفتم مي خواي سوراخ کونتو بليسم که يکه خورد ويه نگا بهم کرد دوباره گفتم خره حواسم به پردت هست . حسابي حشري شده بود چون اينبار که شلوارشو خواستم بدم پائين فقط گفت علي جون من مواظب باش منم گفتم باشه حواسم هست وبرش گردوندم مريم زل زده بود به فيلم و به پشت جلوم خوابيده بود .مرده داشت همينجور زبونشو تو سوراخ کون زنه ميکرد منم از فرط خوشحالي حاليم نبود چيکار مي کنم فيلم ديدن مريم بيشتر حشريم کرده بود تا شلوارشو مي خواستم بکشم پائين باسنشو داد بالا که راحت باشم منم بيشتر تحريک شدم وسريع شلوارشو از پاهاش در آوردم واايييي جووون يه شورت راه راه صورتي وسفيد پاش بود روناشم سفيد و تميز شورتشو که کشيدم پائين برگشت گفت علي ترو خدا مواظب باش منم شروع کردم باسنشو ليسيدن و آروم گاز زدن ديگه فيلمو نميديد و سرشو گذاشته بود رو دستش و مي گفت: ووووووووييييييي آخخخخخخخخ اووووووووه آيييييييييييي علي گازش بگير جون من گاز بزن حشرش خيلي بالا بود تو فيلم زنه داشت ساک ميزد منم چون ميخواستم. با تعجب و بلند برا اينکه مريم نگاه کنه گفتم چيکار مي کنه اين؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مريم سرشو آورد بالا ديد زنه داره مثل بستني کير مرده را مي خوره يه کم نگا کرد منم گفتم چه حالي ميده و لاي کونشو باز کردم و شروع کردم سورخشو ليس زدن دستمم آروم کشيد لاي کسش حسابي خيس شده بود مريمم داشت ساک زدنه زنه را نگاه مي کرد بلند شدم به کمر خوابوندمش و وارونه سرمو گذاشتم لاي پاش جوري که کيرم دم دهنش بود و شروع کردم کسشو ليسيدن اول حال نکردم چون ليز بود ولي تا مريم کيرمو با دستش آروم گرفت مثل چي براش ميليسيدم و زبونمو مي چرخوندم توش که به خودم که ا.مدم ديدم خواهرم کيرمو کرده تو دهنش و چه جور داره مي خوره بلند شدم وايسادم جلو صورتش يعني بخور که ديدم کيرمو مثا آب نبات داره مي خوره خيلي حال کرده بودم 10 دقيقه اي مي خورد منم با دست کسشو مي ماليدم که ديدم ول کرد و به پشت خوابيد و لاي پاشو باز کرد توي فيلم مرده داشت از کس زنرو ميکرد مريم نگاه مي کرد بهش گفتم مي خواي ؟؟خنديد و گفت ديگه همه کار کرديم که .منم پريدم وسط پاهاش سر کيرمو آروم ماليدم دم کسش ديدم شروع کرد آخ و اوف کردن حسابي قاطي کرده بودم خوابيدم روش و فشار دادم تو يه جيغ کشيد ولي من اينقدر شهوت وجودمو گرفته بود که شروع کردم به عقب جلو کردن وتا دسته کيرمو تو کس خواهر خودم کردم صداي مريم همه اطاقو گرفته بود: واااااااااااي علللللللللللللللييييييييييي اوخخخخخخخخخ وشروع کرد تکون خوردن ومنو محکم چسبيد منم عرق کرده بودم بد جور بعد چند دقيقه ديدم مريم دستشو گذاشته رو پيشونيش و منو نگاه مي کنه فهميدم آبشو آوردم منم داشتم ميومدم بهش گفتم مريم من داره آبم مياد و کيرمو در آوردم و گفتم دمر به خواب بريزم تو کونت اونم بنده خدا خوابيد منم سر کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون خواهرم و خوابيدم روش و با يه فشار کلاهک کيرمو کردم تو کون آبجيم مريم دوباره جيغش رفت هوا ولي اينبار آروم نشد و داشت از زيرم فرار مي کرد منم محکم گرفتمش و 2 تا تکون دادم که سريع آبم ريخت تو کونش از روش که بلند شدم ديدم ملحفه را خوني کرديم فهميدم چه گوهي خوردم مريم که چشمش افتاد به خونا زد زير گريه : علي بد بخت شدم پرده ام پاره شد وگريه منم حسابي گيج شده بودم بهش گفتم جون من گريه نکن ببينيم چيکار مي شه کرد خلاصه بعد کلي گريه زاري و……. تا بهش گفتم به دوستم که دکتره زنگ ميزنم مي پرسم آروم گرفت تلفن اميرو پيدا کرد و اونم گفت 50 هزار. گفتم چي؟؟؟ گفت با 50 هزار مي دوزن از خوشحالي پردر آوردم تلفونو که قطع کردم پريدم بغلش کردم و موضوع رو بهش گفتم خواهرم خنده و گريه را قاطي کرده بود گفت جون بابا؟؟؟؟ گفتم به جون بابا . ديگه کم کم مي خنديد و رو به ملحفه گفت اينارو چيکار کنيم ؟؟؟ منم اشاره کردم به خونائي که رو کيرم بود گفتم اونو ول کن اينو چيکار کنيم؟؟؟ زد زير خنده دستشو گرفتم بردمش زير دوش . خلاصه منم شدم داماد بابام ويک هفته دوم سفر بابا مامان دانشگاه را کلا دو در کرديم و روزي 4-5 بار سکس کرديم با هم. ومهمونيا را هم به بهونه دانشگاه پي چونديم و شب تا صبح لخت با هم خوابيديم. وسکسمونو از اينجا آغاز کرديم وتا الان که جفتمون متاهليم ادامه داديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#125 | Posted: 12 Jul 2011 07:28
عمه دكتر من

تو خانواده ما هيچ کس رو نمي توني پيدا کني که مدرک تحصيلي اش کمتر از ليسانس باشه. همه درس خونده ان. البته يک دليل عمده اش پدربزرگ مونه. پدر پدربزرگ جزو اولين کسايي است که رفته فرنگ درس خوندن و اونجا اقتصاد خونده بود ، پدربزرگ من هم جزو کله گنده هاي صنعت نفته و به دليل ثروت فراواني که از اين راه بدست اورده شرايطي رو توي خانواده فراهم کرده که بچه ها بدون هيچ دغدغه معيشتي اي درس شون رو بخونن. خانواده مادرم هم همين طوره. اونا هم همه تحصيل کرده اند. اگر چه من از اين فضاي علمي وآکادميک و باکلاس خوشم مي ياد ولي بعضي وقتا کلاس گذاشتن هاي اعضاي فاميل اونقدر حرصم رو در مياره که حد نداره. واسه همين هم هست که من معمولا فاصله ام رو با فاميل حفظ مي کنم.

من يک عمه دارم که 38 سالشه و دکتره و شوهرش هم دکتره و من خيلي دوسش دارم و تنها کسي يه که باهاش راحتم توي فاميل و مي تونم حرفام رو بهش بزنم. عمه هم من رو خيلي دوست داره و يه جوري من رو به حساب فرزند نداشته اش مي ذاره. البته اين که اونا بچه ندارن دليلش عمه من نيست. دليلش آقاي دکتره که از ضعف جنسي مفرطي رنج مي بره. آقاي دکتر توي جواني در يک آزمايشگاه هسته اي در آمریکا کار ميکرده و دکترا مي گن به همين دليله که اون توانايي بچه دار شدن رو از دست داده. اگر چه خيلي ها زير پاي عمه ام نشستن و خواستن اون رو مجبور کنن که از اقاي دکتر جدا شه و بره يه شوهر ديگه بگيره ( چون هم خوشگله و هم اين که يک دکتره ميتونه رو هر کسي انگشت بذاره و اون رو شوهر خودش کنه ، اين رو من مطمئنم ) ، ولي عمه من اين کار رو نکرد و گفت زياد بچه واسش مهم نيست و اين جوري آقاي دکتر هم لطمه روحي مي بينن و بهتره حالا که موقع خوشي ها با هم بودن موقع سختي ها هم کنار هم باشن. البته اين عمه من صفات مثبت فراواني داره که اين وفاداري اش اصلا در مقابل اونا هيچه. بايد يک چيز ديگه رو هم اضافه کنم که عمه من خيلي هم حشريه و خيلي سکس دوست داره ، شايد فکر کنيد که اين با اون چيزي که بالا در مورد آقاي دکتر گفتم تناقض داره ولي خوب ديگه ، يه چيزايي هست که نمي شه توضيح شون داد ولي با هم جور در مي يان. البته اين چيزا رو من بعدا فهميدم. چون عمه من اونقدر ظاهرا کار درسته که حتي کسي باورش هم نمي شه که عمه من چقدر مي تونه ماجراجو باشه. عمه جان خيلي اهل کتاب خوندنه و يه کرم کتاب واقعي محسوب مي شه و شايد يکي از دلايلي که من و اون اين قدر به هم نزديک شديم هم همين نکته باشه که ما ازکتابهاي مشترکي خوشمون مي اومد و با يه سري کتابها و موضوعات خاص حال مي کرديم. به قول عمه اين تو ژنتيکمونه. عمه گاهي اوقات به شوخي به من ميگه که من نيمه گمشده اونم که راهم رو گم کردم و به يک شکل عجيب غريب سر راهش سبز شدم و خدائيش هم من و اون خيلي شبيه هم هستيم. توي خيلي از مهماني هاي خانوادگي که زنا و مرداي فاميل مي يان و پيش همديگه پز زندگي شون رو مي دن من و عمه مي ريم يه گوشه اي و با هم گپ مي زنيم. آقاي دکتر هم گويا با اين مسئله مشکل نداره. آقاي دکتر يک دانشمند واقعيه و سرش با کلاس هاي دانشگاه و مريض هاش گرمه و اصلا زياد به عمه گير نمي ده و همين مسئله خيال من رو خيلي راحت کرده. چون مي دونم که هيچ کي حواسش به من و عمه نيست.راستي اون قدر از عمه گفتم که يادم رفت خودم رو معرفي کنم. من اسمم سعيده و 24 سالمه و دانشجوي کارشناسي ارشد برق دانشگاه تهرانم. برق قدرت. زياد از رشته ام خوشم نمي ياد ولي من هم مثل خيلي از شاگرداي زرنگ دبيرستان خر شدم و زدم برق و حالا هم هر جور شده دارم جلو مي برمش. از لحاظ تيپ و قيافه بايد بگم که قدم بلنده و لاغرم و چهره معمولي اي دارم. اونقدر خوب نيست که ديگران رو تحريک کنه و اونقدر هم زشت نيست که باعث دلزدگي کسي بشه. بعضي ها معتقدن که خيلي چهره بامزه اي دارم ولي من خودم چنين نظري ندارم.راستش رو بخواين من عاشق عمه ام بودم. البته عشق از جنس افلاطوني اش. اصلا نگاهم به عمه يک نگاه جنسي نبود ، حتي فکر هم نمي کردم که عمه از اين چيزا خوشش بياد.

يه روز عمه بهم گفت که ميخواد بره کامپيوتر بخره و بهم گفت که ميخواد با من بياد و يه کام بخره و من هم بهش پيشنهاد دادم که بهتره يه لپ تاپ بخره . چون هم از لحاظ قيمت فرقي نداره. هم خودش خيلي با لپ تاپ راحت تره و هم اينکه دردسر کمتري هم داره. اون هم قبول کرد و با هم رفتيم و بهترين لپ تاپ سوني موجود رو خريديم. اومديم خانه و من براش همه نرم افزارهاي لازم رو نصب کردم و يه آشنايي مقدماتي بهش دادم و رفتم خونه مون.چند روز از خريد لپ تاپ مي گذشت و من توي اين روزا هر وقت که فرصت مي شد مي رفتم و بهش ياد مي دادم و سئوالات و ابهام هاش رو برطرف مي کردم. خلاصه يه پا خبره شده بود خودش و هر جا هم که دچار مشکلي مي شد خودش مي رفت براي خودش توي گوگل سرچ مي کرد و رفع ابهام مي شد. يه سه هفته اي از خريد لپ تاپ اش گذشته بود که يه روز اومد و بهم گفت که مودم اش کار نمي کنه. برام جالب بود که اين قدر حرفه اي شده که مي دونه ايراد کامش از کجاست. من هم رفتم که يه نگاهي بهش بندازم. چون کار داشتم بهش گفتم لپ ش رو بده من مي رم توي دانشگاه بهش يه نگاهي مي اندازم و اون هم قبول کرد و لپ اش رو بردم دانشگاه و شروع کردم به وارسي. وايرلس اش که مشکلي نداشت. ديال آپ اش رو هم بردم خونه و تست کردم ديدم اشکال از مودم نيست و تنظيمات رو دست کاري کرده. رفتم توي هيستوري فايرفاکس اش. ديدم که بيشتر وقت اش رو توي وبلاگ هاي اين و اون مي گرده و يه بخش زيادش هم مربوط به يک وبلاگ خاص بود. يک خرده که کنجکاو شدم و خوندم فهميدم وبلاگ خودشه. ناقلا وبلاگ واسه خودش درست کرده و ما خبر نداشتيم. يه وبلاگ ساخته و ماجراهاي مطب اش رو توي اونجا مي نويسه. داشتم از کنجکاوي مي مردم. ميخواستم بخونم ببينم چي نوشته. تقريبا اون چيزايي که نوشته بود معمولي بود ، ولي يکي از پست هاش جالب بود. گويا يک آقايي مي ياد پيش اش و مي گه که روي آلت جنسي اش يه سري قارچ در اومده و اون رو نگران کرده. عمه من متخصص داخلي يه و اساسا اين مسئله هيچ ربطي به اون نداره ولي عمه بهش مي گه که بخواب روي تخت و مي ره معاينه مي کنه و بهش دارو مي ده و بعدش توي وبلاگ شروع کرده بود تعريف کردن از اين که چقدر اين مرد خوش تيپ و جذاب بوده. اگر چه اين داستان چندان نکته خاصي توش نبود ولي تصور من رو از عمه ديگرگونه کرد. يعني من تا قبل اون فکر نميکردم که عمه حتي حاضر بشه به اين چيزا فکر کنه ، چه برسه به اينکه صرفا بخواد براي ديدن آلت جنسي يه مرد ، چنين بازي اي رو در بياره و چنين ريسکي بکنه. چون اين مسئله هيچ ربطي به حوزه تخصص اش نداشت و تازه اگه نظام پزشکي بفهمه چنين داستاني رو ، خيلي براش بد مي شه. هم بين همکاراش و هم براي خودش و شوهرش.

لپ رو برگردوندم به عمه و هيچي نگفتم. فقط گفتم درستش کردم و رفتم.بعد از اون نوشته هاي عمه رو بيشتر دنبال کردم و متوجه شدم که عمه کاراي ديگه اي هم انجام مي ده که من اصلا حتي تصورش هم برام سخت بود. اگر چه کامل هيچ کدوم از اين ماجراها رو تعريف نمي کرد ولي مي شد فهميد که چه چيزي توي ذهنش مي گذره و اساسا چقدر روحيه ماجراجويي داره.از اين ماجراها کلي گذشت و يه روز که پيش اش بودم کرم ام گرفت و ازش پرسيدم که با ضعف جنسي اقاي دکتر چطور کنار مي ياد ؟ معلوم بود که عمه جا خورده. انتظار شنيدن چنين حرفي رو از من نداشت. همون طوري که من انتظار چنان پست هايي رو از اون نداشتم. رو کرد بهم و گفت چرا مي پرسي ؟ گفتم دليل خاصي ندارم. جديدا يه کتابي خوندم که توش زنه نمي تونه سردي شوهرش رو تحمل کنه و فرار ميکنه. خواستم بيشتر برام توضيح بدي. يه چند لحظه اي مکث کرد ، انگار داشت افکارش رو منظم مي کرد يا شايدم اينکه فکر مي کرد که چي بهم بگه که من بي خيال شم. بهم گفت که اين مسئله اون رو تا حدودي زجر ميده ولي گاهي اوقات چيزاي مهم تري ازسکس هم هستن. ازش پرسيدم مثلا چي ؟ يه نگاهي کرد بهم. مي شد فهميد که يه ذره گيج شده. علت اصرار من رو نميدونست و از نگاهم هم نمي تونست متوجه چيزي بشه. بهم گفت مثلا عشق ، عشق خيلي چيز مهمي يه و مي تونه جاي سکس رو هم بگيره. بعدش هم برام توضيح داد که آقاي دکتر به اون سردي هم که مي گن نيست و يه کارايي مي کنه.

نمي دونستم چرا احساس مي کردم که داره دروغ مي گه ولي نمي تونستم اين رو بهش بگم. يه مدتي ساکت شدم و بعدش بحث رو عوض کردم. ايده سکس با عمه افتاده بود توي ذهنم و خيلي اذيت ام مي کرد. يه جورايي هم فانتزي جذابي بود براي دنبال کردن و هم يه جورايي همراه بود با عذاب وجدان.يه روز که داشتيم در مورد استحکام شخصيت بحث مي کرديم ، بهش گفتم مثلا اگه محمدرضا گلزار بياد توي مطب ات و ازت بخواد که اسپاسم رون اش رو درمان کني ، چه کار ميکني ؟ آيا ازش ميخواد که لخت بشه و.... ، جا خورده بود. احساس کردم که داره شست اش خبردار مي شه که من با وبلاگ اش اشنايي دارم. بهم گفت که بايد در موردش فکر کنه ولي به نظرش اگه ديدن لخت چنين مرد جذابي معادل با درمان اش باشه بدش نمي ياد که معاينه اش کنه و.... ، من جواب ام رو گرفته بودم. عمه بدش نمي اومد. اما اتفاقاي بعدي که روي داد خيلي جالب تر از اين بود. حدسم درست بود. عمه فهميده بود که من وبلاگ اش رو دنبال ميکنم. چون از اون به بعد لحن وبلاگ نويسي اش کاملا فرق مي کرد. کلي مطلب درباره توجيه خيانت يه سري زنا که شوهرشان افسردگي جنسي داشتن نوشته بود ، تا اون موقع من هيچ وقت براش کامنت نمي گذاشتم ولي من هم شروع کردم به کامنت گذاشتن و جهت دادنش به سمتي که ميخوام. مثلا يه بار تحت عنوان يه زن ازش پرسيدم خانم دکتر من عاشق برادرزاده ام شدم ، برادرزاده ام خيلي سکسيه و هميشه آرزوش رو داشتم که باهاش سکس کنم. به نظرت اين افکار من يه جورگناهه ؟ يه مطلب مفصل در جواب من نوشته بود که به نظرش اگه همه راه ها براي ارضات بسته شده مي توني اين کار رو بکني و اصلا هم عذاب وجدان نداشته باش ، چون اون هم يه مردي يه مثل مرداي ديگه.

شکل رابطه من و عمه هم کاملا عوض شده بود. بحث هاي خيلي قبل ترمون خيلي جنبه جامعه شناسانه داشت ولي بحث هاي جديد بيشتر حول و حوش مباحث روان شناسي بود. همش درباره انسان و ضعف هاش بحث مي کرد ، يه احساسي بهم ميگفت که خيلي حشري شده و فقط نمي دونه چطور بريم سر اصل مطلب و در ضمن از طرف من هم مطمئن نيست.لباس پوشيدنش هم مثل سابق نبود. احساس مي کردم که خيلي راحت تره و در ضمن خيلي بيشتر بهم مي رسيد. من هم بيشتر از سابق رفته بودم توي نخ اش. مثلا يه دفعه اون قدر هيکل سکسي و موهاي لخت اش و انحناي باسن اش حشري ام کرده بود که معامله بنده خدام به شکل تابلويي از روي شلوار جين ام معلوم بود. البته عمه متوجه نشده بود ولي من هيچ وقت اين قدر بي اختيار نشده بودم. يه روز بهش گفتم که خيلي دوست دارم که زماني که مطبه اگه وقت داره با هم بچتيم. پيش نهاد نسبتا خارج از عرفي بود ، چون من و اون هر روز هم رو ميديديم و اصلا لازم به چت کردن نبود ولي عمه سريع پذيرفت و گفت که خيلي هم خوبه. بعد از اون روز من و اون هر روز علاوه بر گفتمان شفاهي ، چتي هم بحث مي کرديم. با اين تفاوت که هنگام چت کردن مي شد چيزايي رو گفت که رو در رو حتي نمي شد غير مستقيم هم بهش اشاره کرد. مثلا چتي از دوست دخترام مي پرسيد و اين که آيا باهاشون سکس ميکنم و من هم براش گفتم که تا به حال سکس نداشتم و تمام هم و غم ام معطوف درس خوندن بوده تا حالا ، حتي ازم پرسيد که نظرم در مورد هيکل و قيافه اش چيه ؟ و من هم بهش گفتم که به نظرم خيلي سکسي هستي و خوش به حال آقاي دکتر که هر شب مي تونه بغلت بخوابه و اون هم شروع کرد به گله کردن که آقاي دکتر اصلا قدر من رو نمي دونه و فقط کنار من ميخوابه ولي کار خاصي رو نمي کنه.

مي ترسيدم شيطوني کنم ، ولي يه بار ديگه اونقدر حشرم بالا زده بود که ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. بهش گفتم عمه جون من تو رو خيلي دوست دارم و مي دونم که مي تونم باهات راحت باشم ، مي خوام يه تقاضاي عجيب ازت بکنم اگر چه نامتعارفه ولي ميخوام ازت تقاضا کنم و اون هم گفت که با کمال ميل برام انجام ميده . حتي ازم نپرسيد که چي مي خوام ازش بخوام. بهش گفتم که يکي از آرزوهام اين بود که با يک زن سکس چت داشته باشم. يه چند لحظه جوابم رو نمي داد. ولي آخرش جوابم رو داد و بهم گفت منظورم از سکس چت چيه و من هم بهش گفتم يعني توي عالم خيال هم رو شريک هاي جنسي هم بدونيم و با هم چت کنيم و هر چيز که ذهنمون مي رسه رو بدون هيچ سانسوري به هم بگيم. ازم پرسيد که ميتونيم اسم آلت هاي جنسي رو هم ببريم و من هم گفتم اگه بدش مي ياد مي تونيم اين کار رو نکنيم.يه ذره فکر کرد و گفت نه ، نميخواد از لذت اين کار براي من کم کنه و دوست داره که من کمال لذت رو از سکس چت ببرم. براش يه شرايط سکسي رو تعريف کردم و بهش گفتم که خودت رو جاي زن داستان بذار و خلاصه شروع کرديم. نيم ساعت داشتيم به شکل وقيحانه اي با هم مي چتيديم. اون قدر حشرم بالا زده بود که بهش گفتم که الان ميخوام بکنمت. ميخوام عمه ام رو بکنم. ميخوام کيرم رو اونقدر توي کس اش بچرخونم که تمام آبم با شدت تمام بپاشه توي کس اش. ميخوام کس ات رو جر بدم عمه جونم. بيا الان بريم خونتون و هم رو بکنيم. اون قدر حشري شده بودم که اصلا نمي دونستم چي دارم ميگم. اون هم فقط يه جمله گفت. يک ساعت ديگه خانه ما. با چنان عجله اي به سمت پارکينگ راه افتادم که نگو و نپرس. اصلا نفهميدم چطوري خيابون هاي تهران رو گذروندم. فقط زماني فهميدم که ديگه دم در خونشون بودم و قلبم داشت روي 180 مي زد ، تمام بدنم داغ شده بودم. ديدم 206 اش کنار خونه پارکه ، فهميدم اومده در زدم و در رو برام باز کرد. نمي دونستم وقتي ببينمش بايد چه طور رفتار کنم. نمي دونستم الان چي قراره ببينم.

وقتي در رو باز کردم ديدم جلوي دره. هيچ کدوممون جيک مون در نمي يومد. قلب جفتمون داشت بد جوري مي زد. مخ ام هنگ کرده بود. با لکنت ازش پرسيدم دکتر نيست ؟ خيلي سئوال احمقانه اي بود ولي هيچ چيز ديگه اي به ذهنم نمي رسيد. گفت نه و خودش راه افتاد سمت اتاق خواب و من هم پشت اش راه افتادم. رسيديم به تخت که مثل ديوونه ها خودم رو چسبوندم از عقب بهش و شروع کردم به مالوندنش. صداش در نمي يومد. فقط شروع کرد به آه و اوه کردن. داشتم سينه هاش رو به شکل وحشيانه اي مي مالوندم و کيرم از روي شلوار ميخورد به کونش و بدجوري داشت به شلوارم فشار مي اورد. اصلا دلم نمي خواست برگردونمش. داشتم گردنش رو ميخوردم و با يه دستم شروع به کندن دکمه هاي شلوارم ، با پاهام شلوارم رو در مي اوردم. اون هم دامن اش رو داشت مي کشيد پايين. برگردوندمش و لبام رو گذاشتم روي لبام. اون قدر شهوت سراپاي وجودم رو گرفته بود که هيچ چيز رو نمي فهميدم. اصلا فراموش کرده بودم که من يه آدم تحصيل کرده هستم و زني که روبرومه هم يه دکتر متخصصه و يه آدم فرهيخته است. شده بودم مثل حيوونا. افتاده بوديم به جون هم. اصلا يادم نمي ياد که چطوري لباسامون رو در آورديم. تنها چيزي که يادم مي ياد اينه که ديدم وسط پاهاشم و دارم ازش لب مي گيرم. کيرم مثل سنگ شده بود. با يک فشار کوچولو رفت همون جايي که بايد مي رفت و من هم داشتم لذت مي بردم. لذتي که مثل و مانندش رو تا اون لحظه هيچ وقت تجربه نکرده بوديم. صداي عمه داشت ديوونه ام ميکرد. باورم نمي شد که اين زني يه که من تموم زندگي ام رو باهاش بحث هاي فلسفي و عميق کردم درباره زندگي و حيات و انسانها و حتي جامعه. الان داشت اون زن زيبا در مقابلم ناله ميکرد. ناله که از سر لذت بود ، نشئه لذت اون رو وادار به ناله کرده بود. شروع کردم به تلمبه زدن. ديواره هاي کس اش بدجوري داشت به کيرم فشار مي اورد و اين باعث مي شد که کنترل ام بر خودم کمتر بشه و خلاصه داشتم به مرز انزال مي رسيدم ، بهش گفتم ، گفت سريع در بيار و بريز روي شکم ام. مواظب باش حتي يه قطره اش اون تو نريزه. من هم سريع در اوردم و همش رو ريختم روي بدنش. اصلا باورم نمي شد که من اين همه آب داشته باشم. سريع رفتم دستمال کاغذي آوردم و تميزش کردم و بعدش رفتم و بغل اش خوابيدم. توي آسمان ها بودم. اصلا باورم نمي شد که يه روزي بتونم چنين کاري بکنم. عمه هم کنارم خوابيده بود و هي بلند مي شد و از لبام بوسم مي کرد. ازم تشکر مي کرد. فکر ميکردم اين منم که بايد ازش تشکر کنم. يه جورايي ازش خجالت هم مي کشيدم.

بهم گفت که بالاخره کار خودم رو کردم. بهم گفت که حتي مي دونسته که اين منم که توي وبلاگش کامنت مي ذارم. و بهم گفت که خودش هم چقدر آرزوي اين لحظه رو داشته. نيم ساعت بعدش توي حموم بودم و خودم رو شستم و دراومدم و رفتم خانه. توي خانه همش داشتم به اين اتفاق فکر مي کردم. ميشه که من و عمه هر روز با همديگه سکس داشته باشيم.سه روز از اون روز گذشت و من به علت فشارهاي کاري نتونستم حتي يه تماس کوشولو باهاش بگيرم. تا اينکه خودش بهم زنگ زد و بهم گفت که کارم داره برم خونشون. من هم مثل گلوله رفتم خونشون. تنها بود. کنارم روي کاناپه نشست و سرش رو گذاشت روي سينه ام و شروع کرد به گريه کردن. تا اون لحظه گريه يک زن رو از نزديک نديده بودم. نمي دونستم بايد چه کار کنم. بهش گفتم عمه جان چي شده ؟ بهم گفت هيچي و فقط دلش برام تنگ شده و من هم که احساس کرده بودم کار بدي کردم سه روز بهش سر نزدم شروع کردم به دليل اوردن که چرا اين چند مدته نتونستم پيش اش بيام. گفت که مشکلي نداره ، برام شروع کرد به گلايه کردن از آقاي دکتر و اين که الان سه ماهه که باهاش سکس نداشته و اگر من هم نبودم ديگه ديوونه مي شده و تحمل اين شرايط خارج از توان تحمل اونه ، من هم که نمي دونستم بايد چکار کنم بغلش کردم و بهش دلداري دادم و بهش گفتم که من پيش اش تا هميشه هستم و حتي اگه بشه ازدواج هم نمي کنم تا بين مون فاصله نيفته. با خودم مي گفتم که اگه من هم الان يه چند تا دونه اشک بريزم بيشتر عاشقم مي شه و بيشتر به عشق من به خودش ايمان مي ياره ولي هر کار مي کردم نمي شد. صورت اش رو توي دستام گرفتم و لبام رو گذاشتم روي لباي داغش و تا مدتي مشغول بوسه گرفتن ازش بودم. دستم هم آروم آروم داشت مي لغزيد روي دامن اش. اون هم دست اش آروم آروم داشت مي رفت سمت معامله من. مي دونستم که يه سکس ديگه در راهه ، خيلي خوشحال بودم.

دامن اش رو کشيدم پايين و وقتي دامن اش داشت روي ران هاي سفت و نازش ليز ميخورد داشتم ديوونه مي شدم. شرت اش سياه بود و اون سياهي وسط يه عالمه سفيدي چنان هارموني شهواني اي رو توليد کرده بودن که اصلا نمي تونستم کار ديگه اي بکنم . شورت اش رو هم در اوردم ، به سرم زد که شروع کنم به کس ليسي ولي هر چه کار کردم نتونستم خودم رو قانع کنم به اين کار. چون مطمئن بودم که اصلا جاي تميزي نيست. نمي تونستم خودم رو کنترل کنم. شلوار و شورتم رو با هم کشيدم بيرون و رفتم لاي پاهاش. اصلا برام مهم نبود که بقيه جاهاش رو لخت کنم يا نه ، فقط مي خواستم بندازم توش و اين کار رو هم با ظرافت کردم و بعد شروع کردم به تلمبه زدن. به ازاي هر تلمبه اي که مي زدم احساس مي کردم ريشه هاي عشق عمه رو توي وجودم محکم تر ميکنم. خيلي روي خودم کار کردم. اين دفعه خيلي بيشتر از دفعه قبلي طول کشيد. صداي عمه ديگه در اومده بود. چنان مست از شهوت شده بود که نمي دونست چي مي گه ، فقط نفس نفس زنان بهم ميگفت : تو رو خدا بس نکن ، ادامه بده ، تو رو خدا ادامه بده. بکن. سريع تر. لباش رو گاز ميگرفت و اين جمله ها رو تکرار مي کرد ، ديگه نمي تونستم بيشتر از اين خودم رو کنترل کنم. يه مکث کوچولو کردم و کيرم رو درآوردم و ريختم روي لباسش. خيلي ناراحت شدم ولي بهم گفت ايرادي نداره. سريع پريد بغلم و شروع کرد به بوسيدنم. يه چند قطره از آبم هم ريخت روي کاناپه. ولي انگار اصلا مهم نبود. شروع کرديم به بوسيدن هم ، و اون برام از عشق مي گفت و اين که حتي مي شه عشق رو توي گناه آلوده ترين روابط هم تجربه کرد و اين عشق گناه آلوده چقدر براش لذت بخشه.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#126 | Posted: 12 Jul 2011 11:19
من و عمه جون خوشکلم

سلام دوستان عزیز داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واقعی هست و اگر جایش برای شما شک وشبهه به وجود امد در نظرات درج کنید تا جواب بدم بریم سر اصل مطلب من 17 سالم و در امتحانات خرداد قبول نشدم و ما در تهران زندگی میکونیم ما در استارا ویلا داریم که سه ماه تعطیلات میرویم انجا چون هوای خوبی داره من به خاطر امتحانات شهریور من 29 مرداد برگشتم تهران پدرم گفت که عمم را برگشتنی باخودت بیار استارا منم قبول کردم عمه من شوهرش سر تصادف فوت کرده عمه من 35 سالش است و تک زندگی میکن و او مشکل تنبلی رحم داره به خاطر همان بچه دار نمیشه من وقتی رسیدم تهران ساعت 9 شب بود و فاصله خانه ما با عمم یک کوچه است من زنگ زدم به خونه عمم گفتم عمه جون بیا خونه ما من شام ندارم یچیزی درست کن بخوریم فردا بعد امتحان ساعت پنج وشیش در بیایم استارا و قبول کرد وامد خانه یه چیزی درست کرد خوردیم وبعد من رفتم تو اتاق خودم سعی میکردم بخوابم که صبح امتحان دارم یک لحظ فکر عمم افتادم و فکر شیطانی بسرم زد وگفتم به بهانه اینکه عمم نترسه اونو شب دید بزنم عمم بعد 20 دقیقه حرکتی نکرد من احساس کردم خوابیده و به صورت دمر خوابیده و پای چپش را رو به شکمش جمع کرده و دامنش بالا رفته من از خوشحالی میخواستم بال درارم دستمو یواش یواش گذاشتم رو ساق پای عمم داشتم از ترس می موردم بعد دستم بردم بالا تر که عمم یهو برگشت من از ترس لبم سفید شده بودو رنگم پریده بود قلبم از ترس میکوبید عمم یه خنده کرد وبرگشت من سری رفتم سر جام یه ذره که حالم خوب شد فکر کردم که چرا عمم بمن خندید جرات به خرج دادم رفتم کنارش و پامو به پاش زدم هیچی نگفت دستم رو از پشت زدم به پستوناش سفت بود یه ذره فشار دادم یه اه از اون اه های شهوتی زد فهمیدم که عمم بدش نمیاد خودمو از پشت بهش چسبوندم و دستم را یواش یواش بردم به طرف کش کمی بازی کردم و برگشت وسری یه لب ازم گرفت دستمو از روشلوارش برداشتم وبردم توی شرتش همان طور که لب میگرفتیم بادستم کسش میمالیدم و او هم کیر منو گرفته بود و بازی میکرد لبمو ول کرد واز روی شدت شهوت سری پرید روی کیرم وساک میزد واقعن حرفه بود دستم را انداختم رو موهاش ومیکشیدم بالا داشت اب میا مد که سری کیرمو از دهنش در اوردم و لباسامو در اوردم ولباسای اونم دراوردم وقتی شرتش رادر اوردم یه کس بی مو وشفت که از شدت شهوت این دست انداز برامده امده بود بیرون پریدم رو کسش انقدر خوردم که ناله هایش به جیغ تپدیل شد دستش را گذازش رو سرم و به بیرون فشارمیداد که بایک لرزش خفیف ساکت شد تو همون بیحالیش کیرمرا گذاشتم لبه لبش وشرو کرد به ساک زدن کمی که خیس شود از اب کسش برداشتم ومالیدم به کسش وکیرم را دوباره دادم دهنش سری در اوردم وبیک تقه محکم تا ته رفت تو و یه اه کرد وشروع کردم به به تلم به زدن احساس کردم ابم میاد در اوردم بصورت دمر خواباندمش ویک بالش زیر شکمش گذاشتم و پریدم وازلین را اوردم و به کیرم زدم وکمی به کونش زدم که برگشت گفت نه از اونجا نه گفتم برگرد تو کاری نداشته. باش دیدم چشاش قرمز شد وبغض کرد رو پاش نشستم و اروم اروم کردم تو کنش یواش یواش ناله میکرد ومیگفت بسه سرش بردم تو یه اییییییییییییییییی کرد وگف ترو به خدا ول کن منم ولکن نبودم که دستش رو گذاشت رو شکمم به بیرون فشارمیاورد دستشرا گرفتم روش خوابیدم توند توند تلمبه زدن و احساس کردم ابم میاد و تمام ابم را که اندوخته چهار ماه بود ریختم توکونش وبلند شدم رفتم دست شوی وخودم رو شستم وقتی خواستم برم سر جام دیدم گرفته خوابیده و هروقت خواستم برم پیشش به یه بهونه ای در رفته.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#127 | Posted: 12 Jul 2011 16:40
خواهر


اين ماجرا رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به شهريور1380 ميشود
من يک خواهر دارم که در حال حاضر 33 سالشه واسمش شهين است يک دختر12ساله هم داره بنام الناز اين خواهره بنده يک زن چادري هست که بعضي وقتها اگه وقت ميکرد منو نصيحت ميکرد .يک روز که اتفاقي فهميد من دوست دختر دارم خيلي ناراحت شد و کلي نصيتم کرد که اينکارا خوب نيست و.....تابستان گذشته شوهر خواهرم براي يک سفر کاري رفت کانادا و تا 6 ماه هم بر نميگشت .ضمنا اينو هم بگم که در آپاتمان کناري خواهرم يک زن مينسال حدود45سال که اسمش منيژه بود و شوهرش 3 سالي ميشد فوت کرده با پسرش به نا م شهرام که24داشت( که خوشتيپ وخوشگل بود) زندگي ميکرد که با توجه به رفت و امد زيادي که من به خانه خواهرم داشتم با شهرام دوست شدم.منو شهرام انقدر صميمي بوديم که از همه چيزه زندگي هم خبر داشتيم بعد يک هفته که شوهر خواهرم به کانادا رفت يک روز عصر رفتم خونشون ديدم خواهرم يک بلوز و دامن چسب بدن پوشيده و جلوي آينه موهاي فر زده شوژل ميزنه و يک مانتوي سفيد اندامي که کاملا چسب بدنش بود و انداموشوميزد بيرون ؛ پوشيد و به من گفت :اين مانتو رو تازه خريدم بهم مياد منم گفتم آره ولي تو که از اين مانتوهاي تنگ نميپوشيدي گفت زير چادر معلوم نميشه بعد چادرشو سرش کرد و رو به من کرد وگفت اين منيژه خانم يکمي کسالت داره و پسرش هم نيست من ميرم يک سري ازش بزنم. الناز هر چي خواهش کرد تا اونم بره خواهرم قبول نکرد و گفت نه منيژه خانم مريضه و ميخواد استراحت کنه. به منم گفت من تا يک ساعت ديگه ميام ورفت حدود نيم ساعت بعد تلفن زنگ زد گوشي رو که برداشتم ديدم شوهر خواهرم از کانادااست سريع رفتم تا خواهرمو از خونه منيژه خانم صدا کنم وقتي در زدم منيژه خانم درو باز کرد؛ هم منو ديد بد جوري هول کرد؛ گفتم به خواهرم بگيد تلفن از کانادا واگه ميشه بگيد شهرام بيا دم در کارش دارم گفت: که شهرام نيست و رفته خونه عموش و تا فردا نمياد الان خواهرتو صدا ميزنم و فورا درو بست چيزي که برام جالب بود اين بود که من اصلا کسالتي در وجود منيژه خانم نديدم بعد که خواهرم اومد که جواب تلفن رو بده وقتي رويه مبل نشست ناگهان ديدم يکي از دکمه هاي مانتوي خواهرم بازه و کمي از لختيه بدن خواهرم معلوم با خودم گفتم اينکه موقعي که رفت لباس تنش بود حالا چراهيچ لباسي زيره مانتو برش نيست؟! بعد از اينکه تلفنش تموم شد دوباره به خونه منيژه خانم رفت و من بدجوري به اون شک کردم با خودم گفتم نکنه خواهرم با منيژه هم جنس بازي ميکنن اما باز گفتم نه اون اصلا اهل اين حرفا نيست.
بعد از حدوا 25 دقيقه يکي در اپارتمانو زد من رفتم درو باز کردم ديدم خواهرمه؛ وقتي ميخواست بياد تو چنان بوي مني(آب کمر)خورد تو صورتم که يک لحظه سرم گيج رفت بعد گفت من ميرم دوش بگيرم بعد از حمام اومد الناز گفت بايد برام ديکته بگي منم از فرصت استفاده کردم و بهانه دستشويي رفتم سراغ رخت چرکاشون و ديدم همون لباسي که ساعتي پيش تنش بود الان تو لباساي کثف است وقتي بو کردم ديدم بو مني ميده و قسمت جلوي لباس خيس است وقتي دست زدم درست معلوم بود که با ابه مني خيس شده چون کاملا لزج بود و بوي آب مني ميده.
بلا فاصله بيرون امدم و به خواهرم گفتم من ميرم بيرون زود ميام.رفتم بيرون و از تلفن عمومي خونه منيژه خانم زنگ زدم ديدم شهرام تلفن رو برداشت ديگه مطمئن شدم منيژه خانم به من دروغ گفته و شهرام خونه عموش نيست با خودم گفتم يعني شهرام با خواهرم سکس داشته و مامانش هم خبر داره از خواهرم يک همچين کاري بعيد بود ازاون لحظه به بعد يک احساس ديگه به خواهرم پيدا کردم وياد حرف شهرام افتادم که يک بار به من گفت: من عاشق سکس با يک زن سفيد و خوشگل که بدن خوش اندام ودست و پاش گوشتي باشه وقتي خوب فکر کردم ديدم خواهر من همون مشخصاتي رو داره که شهرام برام تعريف کرده بود.
وقتي به خونه خواهرم برگشتم اينبار يه جوره ديگه نگاش کردم واي عجب بدني داشت مثل هلو؛هم خوش اندام بود هم دست و پاش گوشتي بود وقتي نگاه به کونش کرد م يک لحظه کيرم بلند شد عجب کوني داشت شب موقع خواب به سکس شهرام با خواهرم فکر کردم و يک دست جلق جانانه به ياد سکس اونا زدم ! روز بعد به شهرام زنگ زدم و شهرام گفت بيا پيش من کسي خونمون نيست مامانم رفته خونه خالم و تا شب نمياد و منم سريع رفتم خونشون بعد با هم نشستيم پشت کامپيوتر و رفتيم تو اينترنت من گفتم بريم تو سايت سکسي؛ شهرام خنديد و گفت چيه تو کفي؟ کفتم آره بد جوري گفت: اتفاقا من ديروز روي يک خانم بودم مثل هلو؛ جات خيلي خالي بود عجب حالي کردم منم گفتم کس جديد گير آوردي بيارش منم بکنمش پولش هرچي بشه ميدم شهرام گفت نه خره کس نيست شوهر داره جز منم به کسي نميده گفتم چه جوري دوست شدي گفت دوست مامانمه؛ گفتم مامانت خبر داره گفت: به کسي چيزي نگي مامانم برام جورش کرد گفت : وقتي به مامانم گفتم عجب دوستي داري اولش دعوام کرد گفت اون شوهر داره بعد يک مدت ازم قول گرفت اگه دوستيموبا سوگل ( سوگل دوست دختره شهرام بود که مامان شهرام اصلاً ازش خوشش نميامد ) بهم بزنم منم سعي ميکنم اونو با تو هم دوست کنم شهرام گفت خودمم فکر نميکردم مامانم بتونه انو براي من جورش کنه همين طوري که صحبت ميکرديم من وارد يک سايت سکسي ايراني شديم و يک داستان سکسي ضربدري که يک زن و شوهر با يک مرد غريبه دوست ميشن و 3نفري با هم سکس ميکنن رو خونديم بعد من رو به شهرام کردم و گفتم عجب مرداي بي غيرتي پيدا ميشن ( ميخواستم ببينم نظر شهرام در اين مورد چيه ) شهرام گفت : هر کسي يه جور حال ميکنه بعد به شهرام گفتم تو دوست داري يک زنو جلو شوهرش بکني ؟ خنديد و گفت : آره حال ميکنم ولي بيشتر از اون خيلي دوست دارم يک زنو جلوي برادرش بکنم بعد خنديدم گفتم راست ميگي ؟ گفت آره اگه يک برادر با خواهر سراغ داري براي منم بيار گفتم آره سراغ دارم گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره ولي خواهره خبر نداره تو هم ميشناسي شهرام گفت جدي ؟ اون کيه ؟ گفتم من هميجوري که نگام ميکردگفتم : البته فقط تو شهرام - گفت شوخي ميکني ؟ با جديت گفتم نه گفت يعني اگه من يک روز بکنمش و تو بفهمي ناراحت نميشي ؟گفتم : نه. شهرام گفت : راستشو بخواي ديروز که خواهرت اومد خونه ما من کردمش و من خونه بودم منم خنديديم و گفتم پس حالا که مامانت نيست بلند شو زنگ بزن بگو خواهرم بياد منم پشت پرده ديد ميزنم شهرام بلند شد و تلفن کرد و به خواهرم گفت:گفت کيرم بد جوري واست راست کرده منتظرتم چند دقيقه بعد خواهرم اومد و به همراه شهرام وارد اتاق شدن اول همديگرو لخت کردن بعد شهرام حسابي از جلو و عقب خواهرمو کرد از اخر هم شهرام آبشو ريخت رو سينه هاي خواهرم بعد از اون خواهرم بدونه اينکه آب مني رو از رو سينش پاک کنه لباساشو پوشيد و رفت

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#128 | Posted: 12 Jul 2011 16:53
سانیا


من سعيد 26 ساله از تهران هستم ميخواستم جريان سكس خودم با خواهرم رو براي شما تعريف كنم.
ماجراي ما از اونجا شروع شد كه يه روز من تو اتاق خودم مشغول ديدن فيلم سكسي بودم كه فراموش كرده بودم در اتاقم رو قفل كنم به خاطر همين يهو در حال نگاه كردن فيلم خواهرم سانيا كه 23 سالشه اومد تو البته فيلم رو ديد به خاطر همين سريع از اتاق بيرون رفت!
حدود 2 روز بعد من رفته بودم بيرون از خونه و مامانم و بابام هم رفته بودند بيرون و خواهرم تنها خودش تو خونه بود. من حدود 1 ساعت اومدم خونه . خونه ساكت ساكت بود من هم به خيالم كه خواهرم رفته با مامانم و بابام رفتم اول تو آشپزخونه يه سيگاري رو دود كردم و رفتم بالا طبقه 2 خونمون و ديدم داره يه صدا هايي از تو اتاق من بيرون مياد و من هم آروم رفتم از پشت در گوش دادم كه صداي آه آه فيلم سكسي مياد من با خودم ميگفتم يعني سانيا داره نگاه ميكنه!!!
يهو رفتم تو اتاق ديدم سانيا داره دستش رو تو كسش ميكنه به محض كه منو ديد دستش رو بيرون اورد و سريع از اتاق بيرون رفت من هم كه واقعا تعجب كرده بودم در اتاق رو بستم و فيلم سكس رو تماشا كردم بعد از حدود 30 دقيقه ديدم دارن در اتاقم رو ميزنند.
در رو باز كردم ديدم سانياست داشت گريه ميكرد ميگفت منو ببخش معذرت ميخوام!
من هم كه كيرم شق شده بود گفتم بابا بي خيال مگه چيه بيا تو بردمش تو اتاق فيلم رو روشن كردم سانيا يه لحظه تعجب كرد و بعد از چند دقيقه عادي شد و به ديدن فيلم مشغول شد به طوري فيلم رو ميديد كه انگار خيلي ازش خوشش اومده بود.
سانيا يواش يواش داشت با خودش بازي ميكرد من هم كه كيرم حسابي ايستاده بود اندام سانيا رو تماشا ميكردم و لذت ميبردم.
چه اندامي داشت واقعا كه بي نظير بود يه لحظه تو سرم زد بهش بگم بيا با هم سكس داشته باشيم ولي يهو به خودم گفتم عجب خريم خواهر با برادر مگه شده خلاصه حسابي كف بودم تو عالم خودم بودم كه احساس كردم يه نفر داره كيرم رو
ميگيره يهو چشمام رو باز كردم ديدم سانياست كه لخت كرده و داره كيرم رو ميگيره من هم كه حسابي كف بودم دست خودم نبود يهو بلند شدم و لخت كردم و رفتم كس سانيا رو خوردم خيلي بهش حال ميداد معلوم بود اونقدر كه آه آخش در اومده بود كه گفت بسه يهو برگشت و شروع كرد به خوردن كيرم واي كه چه جوري كيرم رو ميخورد اونقدر با احساس كه انگار داشت آبنبات چوبي ميخورد تمام كيرم رو ليس ميزد من هم خيلي خوشم اومده بود واقعا بي نظير بود بعد از اينكه حسابي كيرم رو خورد كيرم رو چرب كردم خواستم از عقب بكنم كه از من خواست براي اولين باره پس آروم من هم به آرومي كيرم رو كردم تو ولي يه لحظه خيلي دلم براش سوخت چون خيلي درد ميكشيد ميخواستم بيرون بيارم كه نذاشت چون ميدونست خيلي كفم
خلاصه طاقت اورد و كيرم رو تا آخر كردم تو كونش يواش يواش شروع كردم به تكون خوردن سرعتم رو زيادتر كردم خيلي به من حال ميداد
ديگه خلاصه من كم كم داشت آبم ميومد به خاطر همين يه بار ديگه كسش رو خوردم
و بعد از 2 دقيقه آبش اومد ديگه حال نداشت من هم همينطور خيلي خسته شده بوديم به خاطر همين از عقب كردم و آبم رو هم ريختم تو كونش خلاصه اون شب حال داد الان حدود 6 ماهه كه ما ارتباطمون رو قطع كرديم چون خواهرم شوهر كرده ولي اينطور كه معلومه از اين به بعد هم ارتباط خواهيم داشت ولي تا حالا كه موقعيتش پيش نيومده

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#129 | Posted: 14 Jul 2011 06:35
سکس با خواهرم تو حموم

سلام
من داود هستم و 18 سالمه یه خواهر هم دارم اونم 20 سالشه ما تو یه خونه ی 150 متری که دو تا خواب داره زندگی می کنیم که یکیش ماله منو خواهرمه.
اینم بگم که تا حالا با کسی سکس نداشتم و این اولین بار بود.
خلاصه یه شب داشتم تو سایت های سکسی قدم می زدم حواسمم به دور برم بود که کسی نیاد ولی چون می دونستم خواهرم خوابش سنگینه و از پیک نیک کوه برگشته بیدار نمیشه .دستم تو شرتم بود و داشتم میگشتم که دیدم خواهرمه بهم میگه :منفی بیا بگیر بخوام اینقدر هم کلیک نکن منم تعجب کردم و هول شدم زود گفتم چرا وقتی دارم دارم با یکی چت می کنم نگا می کنی؟! گفت چت ؟! و خندید و گفت بیا بگیر بخواب نترس.منم گفتم باشه تا حالا نشده بود که وقتی با کسی (دختر )میبینه لوم بده منم آروم شدم کامپیوتر و خاموش کردم و گرفتم خوابیدم)صبح بیدار شدیم و بروم نیاوردم اونم همینطور.
رفت داشنگاه منم رفتم مدرسه برگشتیم مامانمم و بابام رفته بود خونه خالم که مراسم عروسی پسر خالم رو ردیف کنن و ما هم قرار بود بریم.
خواهرم بهم گفت که دیشب چی بو می دیدی گفتم : گفتم که گفت شلوغ بعد رفت تو اتاقش منم رفتم حاظر شم برم که دیدم از تو حموم صدام میکنه می گه شامپو بیار تموم شده.منم بردم شامپو رو دادم به جای اینکه از بغل در بگیره در و کامل باز کرد و یه سوتین و شرتش تنش بود و شامپو رو گرفت .وقتی دید من گرفته شدم گفت بیا اینم طبیعی بعدا عقده ای میشی می مونی رو دستم. بیا تو بهت یاد بدم.
من بی معطلی رفتم تو ناکس خیل یحرفه ای بود اول گفت بزار لباسات رو در بیارم خیس نشه .لباسم رو آروم آروم در میاورد و دس به سینهام میکشید منم الان دیگه فقط شورتم تنم بود گفتم دیگه بسه الانن نوبت منه من موهاش رو خوردمو آرم از گردش شروع به پایین رفتن کردمو رسیدم به سینه هاش سوتینشم باز کردم و کیرم که شاخ شده بود از رو شرتم معلوم بود گفت قربونش برم چه سیخی شده گفتم قابلت رو نداره گفت دیگه بسه زود تموم کن بریم من درجا سرتش و زدم پایین و شروع کردم به خوردن چوچولش و کسش چه حالی می کردمو و میکرد بعد دیدم داره با کیرم بازی می کنه گفتم دوسش داری در بیار با چه حالی درش میاورد بعد بهم گفت بلدی ؟ گفتم کم گفت باشه کمکت می کنم.یه تف کردمرو کیرم مو اونم خوابوندم کف وان که یکم توش آب بود خوابیدم روش تا خواستم بکنم تو کسش گفت صب کن صب کن گفتم چیه گفت می خوایی خواهرت رو بیچاره کنی گفتم چرا و (دیگه نمی گم)گفتم باشه پس از پشت می کنم .پاشا داد بالا و منم که به زور تو وان جا شده بودم آروم گذاشتم لا پاش یکم حالش دادنم بعد کیرم که خیس شد آروم کردن تو کونش چه حالی میداد من که یه بار ارضا شده بودم دوباره آبم اومد ریختم تو کونش اونم آخ وآ<خ می کرد یکم خسته شدم و لی ادامه دادم تا اونم حال کنه پدر سوخته کونش از جنیفر بهتر بود دوباره کردم تو کنش هی تلمبه میزدم اونم مثله فیلم ها چه صداهایی در میاورد حال م یکردم می دونستمم اونم داره حال میکنه گفت بیا 69 شیم گفتم اینجا نمیشه بریم اتاق بعدض با کلی حال اون من وشست منم اون و می شستم (شستن از کردم بهتر بود)رفتیم اتاق 69 شدیم ماله همدیگه رو خوردیم و منم یکم کردمش کونش خیلی باز شده بود که گفت کیرت کوچیکه خجالت و خواهر برادری یادش رفته بود کلا گفت برو از یخچال خیار بیار رفامم اوردم و گذاشتم دهنش یه گاز کوچیک زد برداشت کرد تو کونش به منم گفت تو هم بکن ماله من جا نبود ولی لا پاش گذاشتم و هی خودش و رو به من می مالید منم خسته شده بودم گفتم بسه آبجی بقیش واسه بعد اونم که فک کنم ارضا شده بود راضی شد و دوتایی بازم رفتیم حموم و هم دیگه رو شستیم و رفیتم عروسی اونجا هم با هم یه رقص سکسی و کردیم و با بقیه دخترا ها هم یه حالی کردیم و برگشیتیم بعد از اون وقتی تنهاییم فقط با هم یمیر ریم حموم با هم حال می کنیم . بهم گفته یه بار شاید به یکی از دوستاش زنگ بزنه ااونم باید تا از جلو بکنشم که اپن شده .
حالا اگه فحش ندید و دوست خواهرمم بیاد خاطره اونم براتون می نویسم
     

#130 | Posted: 15 Jul 2011 13:11
رابطه من و پسرم

با سلام . من سحر هستم والان 45 سالمه و بعد از فوت شوهرم با پسرم مهران نزدیک به 5 سال هست بعد از دیپلم گرفتنش برای زندگی و برای ادامه تحصیل به سوئد اومدیم .
من بعد از فوت شوهرم هیچ وقت با کسی سکس نکردم و موقعی که به سوئد اومدم و کسی رو به غیر از مهران نداشتم وخیلی مشکلات زنانه ای که داشتم روز به روز بیشتر میشد . همون ماهای اول بود که در استکهلم بودیم من با لب تاب مهران رفتم اینترنت و همون آن در هیستوری هاش
دیدم که مهران به سایت سکسی میره و همین طور یه داستان سکس مامان و پسر رو خوندم و همون موقع باسه ارضا شدم به مهران فکر کردم و گفتم کسی رو که ندارم و نیاز به ارضا شدن دارم .
و این جرقه ای بود تو ذهنم که با مهران که الان حتما این مطالب رو میخونه به من نظری هم داشته باشه و فردای اون روز یه لباسی پوشیدم که مهران رو وسوسه کنه و دیدم که خیلی موقع ها مهران پاهای من رو نگاه می کنه و من فهمیدم که میتونم با مهران سکس کنم با اینکه پسرم
بود ولی من دوست داشتم یه بار هم شده تجربه کنم . باسه همین شب که شد رفتم یه شورت و کورست پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم و دیدم مهران من رو صدا میزنه و من علکی باسه اینکه بگم خوابم جواب ندادم ودیدم اومد تو اتاق و دیگه نفهمیدم عکس العملش از پوشش من چی بوده و گفت مامان خوابی و اومد
کنارم رو تخت نشست و دستش رو به کمرم زد و نوازش کرد و برگشتم و بهش گفتم چی شده مهران . پسرم با اینکه جا خورده بود گفت مامان چی شده امشب اینطوری لباس پوشیدی . ومنم صورتم رو بهش نزدیک تر کردم و گفتم
کارت رو بگو عزیزم . و اونم یه نگاهی بهم کرد و بیشتر بهم نزدیک تر شد و دستش رو رون پام گذاشت منم دیدم میخواد باهام سکس کنه گفتم من دارز میکشم و هر کاری که می خوای بکن . مهران هم سریع لباسشو در اوورد و شورت و کورستمو در اوورد . داشتم بعداز 5 سال با پسرم
سکس رو شورع میکردم و مهران من رو تخت انداخت و از گردنم بوسه میگرفته و از لبام ماچ و آلت خودش رو رو سینه هام انداخت و منم انقدر دوست داشتم که فقط میخواست جیغ بکشم و مهران رفت از ساق پام و رون و کونم ور بره و من که دیگه از دستش وسوسه شده بودم دستم رو تو آلت خودم کرد و مهران سریع اومد کرد منو و
مثه اون موقع ها که با شوهرم سکس داشتم و یاد اون روزا افتادم و من فقط میخواست سریعتر ارضا شم و پسرم دیگه تا جایی که تونست منو کرد و تا جایی که دیگه تحمل نداشتم و آه و ناله میکردم تا بالاخره با آخرین کار مهران دردی گرفتم و با جیغی که شدیم مهران آبش اومد و ریخت رو سینه هام
وبالاخره بعد از 5 سال ارضا شدم و سریع اومدم از مهران لب گرفتم و بهش گفتم دوست دارم و من و مهران تا 4 صبح با هم سکس کردیم واقعا که حالم از این رو به اون رو شد .
این موضوع رو باسه مدیر این وبلاگ فرستادم امیدوارم باستون به زودی بزاره .
من و مهران دیگه هر موقع بخوایم پیش هم میخوابیم و باهم سکس داریم مثه زن و شوهر ولی این اوخر کمتر شده ولی از اون موقع به بعد رابطه من و پسرم خیلی راحت تر شده بود و غیر از مامان و پسر مثه دو تا دوست بودیم .
     
صفحه  صفحه 13 از 82:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.