| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 16 از 84:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  83  84  پسین »  
#151 | Posted: 21 Jul 2011 07:23
آخرين سكس من3


گفتم دیگه تموم شد حالا نوبت حال کردن منه، هرکاری خواستم میتونم باهات بکنم، نه نه آآآآآآآآی ولم کن، هر چی هم می خوای جیغ برن، خوب حالا از کجا شروع کنم. نه نه آفرین نکن. نه میکنمت اون هم مثل جنده ها، ما که هیچوقت جنده نمی کنیم گناه داره، اما الان خیلی تو عروسکی اصلا از یک ممممممممممممم (سینه هاش رو می خوردم و می گفتم) جایت هم نمی گذرم. ایییییییییییییییییییییی اهههههه آههههههه دیگه یواش یواش داشت صدای شهوتش بلند می شد، اوف تا صبح هم سینه هاش را میخوردم سیر نمی شدم اما هنوز سینه خوردن اصلیم مونده بوداما برای الان سینه هاش بسم بود؛ اما نباید گذشت، هر کاری بخواهم بکنم همین الانه، باید درش بیارم از چی بدش میاد ، کس که حتما داده بود به اشکین، کاری هست عجب کونی، اوف من می تونم حتی خشکاخشک هم بکنمش که نکرده باشه؟ معمولا زن ها ز ساک زدن بدشون میاد ، اما هنوز به التماس کردن برای کیرم نرسیده بود، وای ته کس و کون بود، حالا می خواستم بهش ثابت کنم که مالکشم،نشستم روی سینه اش خواستم کیرم را که داشت منفجرمیشد بزارم لای سینه اش و بعدش آبم را بریزم توی دهنش.اما هنوز باید روش کار میکردم. دیگه کم کم داشت نرم میشد، شرتش را خواستن در پشیمون شدم، شلوارم را در آوردم و انداختم دور بعدش پیرهنم را، همینطور، فقط شرتم پام بود، کیرم 3 سانت شرتم را از بدنم جدا کرده بود داشت میترکید، میدونستم آبم سریع میاد، بهش گفتم،ای شیطون چه جوری دوست داری بکنمت، چشمش را بست و هیچی نگفت، من هم نشستم شرتم را در آوردم و با کیرم می زدم رو صورتش و می گفتم تو مال منی الان، من میکنمت سیر دل بعدش کیرم را گذاشتم روی لبش گفتم بیا بمکش، گفت خفه شو، ای من بدم میاد ولی شهوت توی چشم هاش موج میزد، من بهش گفتم ، خوب گفتم شاید دوست نداشته باشی خشکاخشک توی کونت بگذارم، گفت نه من حتی اشکان هم از کون نکردتم از فکرش کلا بیا بیرون من اصلا زیر بارش نمی رم، میدونی سه سال اشکان خودش را کشت، سریع بزن تو کسم تموم شه برم. گفتم نه آسیاب به نوبت، اول دهن بعد کون بعدش کس، دید که جدیم گفت نه نه من نمی خواهم دردم میاد، حالا خبری نیست، میخوام بگذارمش لای سینه هات، -با دودستم سینه هاش رو فشار دادم - بخند دیگه نامرد، یک امشبه ها. یه خنده کوچیک کرد، و گفت نه دهن نه کون باشه، وای وقتی میخندید چی میشد گفتم چرا اشکان جوون مونده، اما من حتما می خواستم از کون بکنمش اما نمی خواستم دردش بیاد برای همین باید یک جوری توی دهنش می گذاشتم، هنوز هم شورت و شلوار لیش پاش بود، حالا مونده تا به اونجا برسم، اوف چه سکس کاملی کنم امشب. گفتم سینه هات رو به هم فشار بده، می خوام بفرستمت تو ابرها، گفت آره، تو دلم گفتم یه چند دقیقه بخواب تا راه کونت را برای اشکان باز کنم، گذاشتمم لای سینه هاش و آروم فشارش دادم وسطشون، خیلی آروم کردمش تو، اووووووووووووووووووووووووووووووف، نمی دونم چی بود، اگر این سینه هاشه پس کونش چیه، وای جلو عقب کردم و میزدم آروم توی صورتش و میگفتم تو مال منی فقط، آآآآآآآآآآآآی او هم دیگه همه را فراموش کرده بود و می گفت آی آی ، اخ آخ کوچیکش خیلی حشریم می کرد وای تو کونش بگذارم چی میشه، آخرش کسش رو چه فاری کنم، بگو تو مال کی هستی، کی میکنتت، اون می گفتتند تر تند تر آآی، خیلی خوب بود کاملا اومده بود توی راه، جلو عقب جلو عقب اون هم هی چشم هاش را بسته بود و فقط چیغ ریز می زد، خیلی بدجور حشریم کرده بود فقط مهم این بود که توی راه اومده بود، دیگه داشت آبم میومد، یک لحظه دوباره چشم هاش را بست و جیغ زد من هم تا ته کردم تو حلقش و نشتم روی صورتش و دستم را گذاشتم زیر زیر سرش وهی پایین بالاش میکردم ، اون زیر هیچ کاری نمی تونست بکنه با دستهاش می خواست بلندم کنه وای زور کنی چه حالی میده، اون نمی خواست من می خواستم ، صداش اصلا مفهوم نبود اما معلوم بود که داره میاره بالا من هم هی بیشتر می کردم تو حلقش و در می آوردم،موهاش رو چنگ میزدم و توی چشم هاش زل زده بودم با شهوت تمام و فکر اومدن آبم بودم، آبم داشت می اومد، گفتم بمکش و گرنه برات بد میشه، قبول نمی کرد، من هم آروم دستم را بردم و سینه اش را محکم فشار دادم گفت آخ اما هنوز نشد، بمکش بمکش و گرنه دوباره میزارم توت، یه بار بمک مشتری میشی، بالاخره مکش زد من هم یکم بلند شدن راحت تر باشه، ای نامرد معلوم بود ساک نزده اما بالاخره شنیده بود، ی جوری دو دستی کیرم را مک میزد، که آبم اومد، من هم تا ته کردم توی حلقش و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آه آیییی آه آه آه ، آبم ریخت توی دهنش، اما میدونستم حرومه خوردنش پا شد بریزتش که گفتم بریزش روی سینه ات کارش دارم، با دهن بسته گفت چی؟ من هم بلندش کردم و اون هم آبش را ریخت روی سینه اش، من هم با کیرم خوب پخشش کردم روی سینه اش، کیرم لزج شده بود از منی من و آب الهام، گفت خیلی نامردی مگر قول ندادی ،گفتم نه، من که حرفی نزدم، فقط یک لبخند زدم تو خودت تفکر کردی، گفت: 20 دقیقه اینجاییم هنوز هیچ کاری نکردی، وای سریع آی بکن تو کسم، بهش گفتم، بذار سینه های رو با آبمون ماساي بدن، که راحت بتونن بزرگ شن،لازمت میشه. تو دلم گفتم خر خودتی، من از کونت بگذرم، عمرا. بهش گفتم، اجازه میفرمایید دیدم خودش سریع شلوار و شورتش را در آورد، انداختم زمین و کسش را گذاشت رو دهنم و زد تو صورت -نامرد خیلی محکم زد - گفت بخور، زود باش خفه شو و بخورش، آی آی. خیس خیس بود، معلوم بود که حسابی به حمید داده، من هم که کاری نمی تونستم بکنم، وای چه توفیق اجباری خوبی، من هم شروع کردم به گاز گرفتنش، یکی دیگه زد تو صورتم و گفت: اول زبون ، زود باش باز هم زد، تو دلم گفتم کونت را پاره کردم می فهمی، گفتم شاید برای در رفتنه از کونشه، اما حشری حشری بود هی چوچولش را می کرد تو حلقم، من هم آروم آروم دورش را زبون زدم و رفتم با زبون توش، همه آبش ریخته بئد تو دهنم، یک دفعه لرزید، فهمیدم ارضا شده، آی آییی بکن، بخور آی، با انگشت کردم تو کسش ، و خیس که شد ، کردم تو کونش، وای انگشتمتو نمی رفت، معلوم بود اشکان، نگاهش هم نکرده، ، یه دفعه با بی حالی گفت دستت رو بکش کثافت، من تا حالا به اشگان هم اجازه انگشت ندادم و انگشتم را کشید بیرون، گفتم ، منگفتم کامل، اگر نمی خوای من هم همینجا هستم، بیا، نه نه برو گم شو، -وای زور کنی، نه حرومه زور کنی - باید مخش رو میزدم، گفتم دیدی ساک زدی چه حالی داد 10 سال جوون شدی، حالا نی دونی کون چیه، خفه شو مرتیکه، - نه ، هیچ دردی نداره، من که کیرم از آب منی من و تفت نرمه نرمه، تازه آروم میگذارم، -وه چه چشم سفیده- گفتم بیا بخواب، مقاومت کرد من هم از جلو خوابوندمش شک نکنه، گفت آخه درد داره، گفتم کرم هم هست، سینه هاش رو لیس زدم ،دوبازره کیرم را گذاشتم لای سینه هاش تاخوب خوب خوب، نرم بشه، یک فکری به سرم زد، مجبور شدم ز جلو بکنمش، چه کسی شده بود، آب خودش، آب منی من و تف الهام، هنوز زبونم داشت می سوخت، آروم پاهاش را باز کردم، دیدم پاهاش را حلقه کرد دور پاهام، خوب معلوم بود حرفه ای بود،دسالش رو هم زد دور کمرم من هم برای اولین بار ازش لب پرفتم، اصلا همه چیز یادم رفت فقظ 10 دقیه لب و زبون خوردیم تا لبم سر شد دیگه، کیرم را گذاشتم لای پاش و آروم کردم تو کسش، اوف تمام بدنم یک دفعه آتیش گرفت، تا حالا همچین حسی نداشتم، یع جیغی زدم گفتم آآآآآآآآآآآآآآای سوختم چه قدر هاتی بی پدر، آای دیگه مثل موشک کردم توش پاهاش را زدم بالا و از هم بازشون کردم، یه 5 دقیقه ای میزدمش ، آخ بکن توم مال خودته تند تر تند تر،آی من هم فقط می گفتم : اآآآآآآآآآآآی و صدای نونونونونو -کشیدن هوای کس خیسش- میومد. دیگه آبم داشت میومد، آبم. ریخت من هم افتادم روش و سینه اش را یک گازی زدم که فکر کنم هنوز جاش مونده باشه و بی حس خوابیدم روش، هر دومون بی حس خوابیدیم روی هم، بی پدر می دونست وقتی کسش را بگذارم تا یک هفته نمی تونم بلند شم، کاملا ارضا شده بودم، همیشه فکر میکردم می تونم سه بار آبم را بریزم، اما فکر کونش ولم نمی کرد. هردومون خوابیدیم.من زودتر بیدار شم آروم برش گردوندم که پاشم برم، اما کونش را که دیدم و اون سوتینش که نصفش از پا تختی آویزون بود دوباره شقم کرد، گفتم چیکار کنم، اون خواب خواب بود، گشتم دنبال کرم ندیدم، اما یک زل مو دیدم، دست زدمچه نرم بود. نشستم روش و کیرم را آروم گذاشتم لای سینه هاش تا بیدار شه، چشمهاش را باز کرد آروم زدم روی لبش، یک خنده کوچیکس کرد و یک خمیازه کافی بود بکنم توش، می دونسنم آب سومم یا نمیاد با خیلی دیر میاد، یک مک اساسی زد وکیرم را در آورد، خواست بلند شه بر عکسش کردم و خوابیدم روش، و دو دستی از پشت سینه هاش را فشار دادم ، گفت به فکرت هم خطور نکنه، همیشه سینه حلال مشکلاته، من هم فقط سینه هاش رو می مالیدم و با کیرم هی روی کونش میزدم، انقدر بازی کردم که حشری شد، گفت آخ بزار توم بزتر تو کسم،پارم کن، -انگار که نه انگار اول کاری فحش میداد، الان بپرسی اشکان را هم نمی شناخت من به خاطر اشکان دارم چی میکشم!- تو گوشش گفتم، ساک زدن چه مزه ای داشت،و سینه اش را فشار دادم، فقط می گفت آآآآآآااآه، معلوم بود راضی بود، گفتم فقط اولش سخته، با شهوت می گفت اميرررررر نه کسم کسم کسم ، من هم ژل را زدم روی کیرم و چاهاش رواز تخت انداختم پایین، نه نه کسم بذار آی میترسم ، مامان مامان، من هم سرش را بر گردوندم ازش لب گرفتم و بردمش انداختمش روی میز آرایش جلوی آینه و رفتمشتش ، میگفتم مامان مامان نه نهمن هم آروم کیرم را بردم پشتش، یک دفعه جمعش کرد، وه همین جوریش باز نمی شه، اما حالش بیشتره، من که کیرم تا توی نافش هم میرفت،کیرم را فشار دادم، آخ مامان ، نکن نه تور... ، باز هم دستم را بردم تو سینه هاش و حشری ترش کردم گفتم قول میدم مشتری شی، بهخاطر من، دیگه هم نمی بینمت، فقط یک امشبه رو،گفت: درد نداره، گفتم حال میده، دیدی مشتری ساک زدن شدی، و سرش را آروم بروم تا سوراخش و یه شار دادم، اصلا تو نمی رفت، وای الان جرش بدم با جیغش سقف میاد رو سرمون سرش را با فشار وزنم و بدنم کروم توش و آآآآآآآآآآآآآآی مامان نه نه غلط کردم، نیم سانت یگه کردم توش،آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی سرک کامل رفت توش و سینه هاش را تاتونستم فشار داده، اوففففففففففف ، اوفففففف یکیک نگه داشتم دردشعادی شه براش که وقتی می خواهم پمپ بزنم، دوباره نوار ضبطش رو شن شه، صداش آروم ترشد، سینه هاش را و کردم؛ توی اینه بهش چشمک زدم، یک خنده شیطونی کرد، من هم کمرش را دو دستس گرفتم و با تمام وجود و سرعت جلو عقب کردم، یکی از من می خورد یکی از شیشه میز ارایش، یگه خوشش اومده بود، آآآآآآآآآآآآآآآی آآآآآآآآی سریع تر بیپدر، من هم که دیگه روم باز باز باز بود، الهام کونی دیدی جرت دادم،وای عجب کونی من هم چرده پشتت را زدم، اشکان بیا که راهت رو باز کردم آآآآآآآی اوههفففف آبم داره میاد، آی گفت نریزی توش نه من هم سریع نگر داشتم از پشت انداختمش رو تخت و پریدم روش و دوباره مردم تو مونش و جییییییییییییغ زود و گفتم جرت دادم، آبم هم هرجا بخوام میریزم،و سینه هاش را گرفتم، یکیشون را ول کردم و اتپنگشت وسطم را کردم توی دهنش خیلی قشنگ می خوردش من هم سینه هاش را می مالید، تشک نرم و سینه نرم و کون نرم وانگشت و کیر توی دهن و کس الهام من هم توی فضا بودم داشت آبم میومد که دودستی انقدر سینه هاش را فشار داده که جای ناخن هام سیاه شدن و بی حس افتادم روش و آبمرا خالی کردم توی کونش، بعدش افتادم رو تخت.خوب اموریت من تموم شده بود میتونستن بعد از طلاق با هم برن زندگی کنن تازه من هم کون و ساک را هم برای اشکان راه انداخته بودم، بهش گفتم:حتما به اشکان هم بدی ها، با خنده ای تمسخر آمیز گفت حتما. رفتیمم غسل کرردیم و یه مکاساسی مهمونم کرد.بعدش خودمون دوتایی رفتیم محضر و طلاق گرفتیم، و من دیگه اشکان و الهام را ندیدم و خیلی خوب شد دیگه چشمم تو چشم اشکان نیافتاد. الان حتما داره کون الهام میذاره و من را دعا میکنه، یا اشکان خوابیده و الهام داره براش ساک میزنه،....اميدوارم دوستان خوبم از اين داستان خوشتون اومده باشه؛

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#152 | Posted: 21 Jul 2011 07:29
سكس سحر با داداشش


اسم من سحر الان 20 سالمه من دادنو از 6 سالگی شروع کردم حتما همتون تعجب میکنید ولی صبر کنید تا بهتون بگم: 6سالم بود یه روز که غیر از منو داداشم که 2 سال از من بزرگتر کسی خونمون نبود من تو اتاقم داشتم با عروسکم بازی میکرم. داداشم هم تو اتاقش بود. همونجور که با عروسکم داشتم بازی میکردم دست عروسکم کنده شد رفتم که بدم داداشم اونو برام درست کنه که دیدم از تو اتاقش یه صداهایی میاد یواش در اتاقشو باز کردم دیدم که داره تلویزین نگاه میکنه تلویزیون داشت یه فیلم نشون میداد که یه خانوم و یه آقا تو یه اتاق بودن ولی یهو لباساشو نو در آوردن من جا خورم داداشم اصلا متوجه من نشده بود و کاملا حواسش به فیلم بود که من بهش کفتم داداش اینا چیکار میکنن اون برگشت و منو نگاه کرد میخواست ویدیو رو خاموش کنه که نظرش عوض شد. گفت: هیچی همه آدما از این کارا با هم میکنن بیا تو. نمیدونم فیلمو از کجا آورده بود ولی فکر کنم از یکی از پسرهای همسایمون که باهاش دوست بود و از داداشم بزرگتر بود گرفته بود. فیلم به اونجایی رسید که تازه زنه داشت کیره مرد رو میخورد و بعد پا شدن و مرد کیرشو کرد تو کس زنه ( البته اون زمان من اسم اینا رو بلد نبودم ) داداشم بهم گفت : سحر نری به مامان و بابا بگی اگه نه هر دو مون کتک میخوریم ،باشه؟ منم گفتم باشه بعد دیدم داداشم داره کیرش رو میماله منم یه دست به کسم زدم یه جوری بودم! بدتر شدم یهو داداشم بهم گفت : سحر بیا چیزامون رو به هم نشون بدیم بیا شلوارامون رو در بیاریم مثل تو فیلم من گفتم : نه زشته مامان گفته نباید شلوارمو جلو کسی بکشم پایین تازه خانم مربی هم گفته این کاره زشتیه و شماها نباید بول بولاتون رو به کسی نشون بدین داداشم گفت: نه اونا همه الکی میگن نگاه اگه اینجوری بود این خانم آقاهه چرا لباساشونو جلو هم در آوردن. صحنه فیلم تموم تموم شده بود و یه صحنه دیگه بود که خانمه با آقاهه داشتن همو میمالیدن. داداشم گفت : تازه مامان و بابا از کجا میخوان بفهمن اونا که الان نیستن اگه تو بهشون نگی که نمیفهمن من گفتم : اخه مامان گفته هرکی شلوارتو خواست بکشه پایین بیا به من بگو. داداشم گفت: خوب حالا اگه نگی که نمیفهمه بیا اصلا من اول شلوامو میکشم پایین اصلا هم زشت نیست. اون شلوارشو در آرورد و گفت :حالا نوبته تویه منم وقتی دیدم اون در آورده منم شلوارم در آوردم بعد اون شورتشو در آورد من خیلی دوست داشتم ببینم چول پسرا چه شکلیه. یه چیزی از جلوش اویزون بود گفتم: اون چیه گفت: چلم دیگه گفتم چرا این شکلیه گفت : مال پسرا این شکلیه مگه تو فیلم ندیدی نگاه آقاهه رو ، تلویزیون رو نگاه کردم ولی مال مرد خیلی بزرگتر از مال داداشم بود داداشم گفت: تو هم شورتتو در بیار من اولش خجالت کشیدم ولی بعدش شرتمو در آوردم داداشم اومد یه دست زد به کسم. یادش بخیر چه کس کوچولی نازی داشتم کی فکر میکرد این کوچولویه ناز و معصوم یه روزی یکی از دخترهای فاحشه بشه که همه قیمتشو بدونن. کی فکر میکرد که کس کوچولو و سفید یه روزی دست هر نامردی بهش بخوره. داداشم منو بغل کرد و گذاشت رو تخت و شروع کرد به مالودن کسم مثل فیلم منم کیر اونو براش میمالوندم بعد اومد و روم خوابید مثل فیلم و چولامونو بهم میزدیم بعدشم از رو هم پاشیدیمو و لباسامونو پوشیدیم بعد داداشم بهم گفت : به مامان بابا چیزی نگی اگه پرسیدن چیکار کردین بگو خاله بازی باشه منم گفتم : باشه.... این قضیه همچنان ادامه داشت و ما هر چند وقت یکبار که کسی خونه نبود به هم ور میرفتیم تا اینکه من کیر اونو میمالید و و اون هم کس منو. بد نبود وقتی کمی بزرگتر شدم بیشتر حال میکردم وقتی کسمو میمالید یه حالی میشدم که خوشم میومد 9 سالم شده بود و تو این مدت یه چند بار با پسر عمو و پسر عمه ام هم یه شیطونی هایی کرده بودیم بدون اینکه داداشم بفهمه!یه روز داداشم بهم گفت بیا این فیلم جدید با هم نگاه کنیم چون میدونست من جلوی فیلما طاقت نمیارم و اونم همینو میخواست. فیلمو که داشتیم نگاه میکردیم کم کم لباسهای همو در آوردیم مثل همیشه یکم با هم ور رفتیم و مال همو مالیدیم من خیلی داشتم کیف میکردم چون دیگه وارد شده بود میدونست اگه دستشو لای قاچ کسم بذاره و بماله من خیلی خوشم میاد و رفتیم رو تخت و رو خوابیدیم چیزامونو به هم میزدیم گاهی هم از پشت یکهو دیدم داداشم از روم پاشد من به شکم حوابیده بودم بر گشتم نگاه کردم دیدم داداشم داره کیرشو تف میزنه گفتم :چه کار میکونی گفت :هیچی گفتم: تف نزن خیس میشه خوشم نمیاد گفت : نه اتفاقا بیشتر حال میده نگاه تو فیلمه همین کارو میکنه ، منم نگاه کرده یارو کیرش رو تف زده بود و یه تفم انداخت رو زنه ، من گفتم: نه تف نزن.. نمیزارم من دوست ندارم خیس بشه اون گفت: نه حال میده صبر کن خودم تمیز میکنم ، بخواب اون یه تفم انداخت لای پای منو خوابید روم ، کیرش لیز میخورد لای پام و شروع کرد به بالا و پایین رفتن اولش زیاد خوشم نیومد ولی وقتی کیرش میخورد لای قاچ کسم و از روش رد میشد خیلی حال میکردم ولی در کل اون بیشتر حال میکرد تا بجایی رسید که گفت: سحر یه جوری شدم دیگه نمی تونم تکون بخورم کرم یه جوری شده و پاشد از رو من و رفت دستمال کاغذی آورد و لای پاهامو تمیز کردو یه دستمال دیگه من ازش گرفتمو خودمو تمیز کردم که یهو دیدم صدای مامان ، بابا میاد دادشتن منو و داداشمو صدا میزدن داداشم شلوارشو پاش کرده بود و من شرتمو پام کرده بودم که بابا اومد تو منو وقتی اونجوری دید گفت: چیکار میکردین گفتم : هیچی شلوارم کثیف شده بود داشتم عوضش میکردمبابام چپ چپ به داداشم نگاه کرد و گفت : خیله خوب داداشم از اتاق رفت بیرون و من شلوار دیگمو پوشیدمو رفتم بیرون و سعی کردم طبیعی باشم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#153 | Posted: 21 Jul 2011 13:15
سکس خونوادگي کيوان قسمت اول


اسم من کیوانه 23 سالمه و دانشجوی کامپیوتر هستم.ما یه خانواده کم جمعیت هستیم یعنی من و مامانم و خواهرم و البته بابام.اسمشو آخر از همه گفتم چون خیلی کم پیش میاد ببینیمش.معمولا غرق درکاراشه کلا آدم تو دارو منزویه از اون آدما که نمیشه فهمید تو سرشون چی میگذره.بابام زیاد اهل خانه و خانواده و بودن در کنار کانون گرم خانواده و از این حرفا نیست بیشتر تو خلوت و تنهایی خودش حال میکنه زیاد هم اهل گردش و تفریح و شیک کردن نیست یه آدم خیلی معمولی که اونقدر آرومه که گاهی وقتا که خونس اصلا یادمون میره.خلاصه بابام تو یه شرکت مهندسی به عنوان یه نقشه کش کار میکنه اینکه میگم کم پیش میاد ببینیمش نه اینکه ماموریت و مسافرتهای طولانی میره ها نه اینجوری نیست معمولا حدود ساعتای 9 میرسه خونه شامو که میخوریم اول یه کم تلویزیون میبینه و بعد میره تو اتاقش و مشغول کاراش میشه میتونستم حدس بزنم که باید آدم سرد مزاجی هم باشه بیچاره مامانم.یه کمی از بابام گفتم یه کمی هم از مامانم بگم دقیقا برعکس بابام یه زنه خوش تیپ خونگرم جذاب فوق العاده بشاش و سرزنده.اینقدر بودن کنارش لذت بخشه که اگه چند دقیقه واسه خرید از خونه میرفت بیرون منو کیمیا خواهرم افسردگی میگرفتیم.همیشه تو رویاهام دوست داشتم همسر آیندم خصوصیات مامانمو داشته باشه.تو خونه همیشه با تاپ و دامنه با این شوهر بی روحش همیشه به خودش میرسید و تیپ میزد گاهی وقتا میگفتم اگه بابام یه ذره گرم و صمیمی بود مامانم دیگه چی میشد؟؟؟؟ مامانم و بابام اصلا از نظر ظاهری و باطنی باهم جور نبودن نمیدونم این همه سال رو چه جوری کنار هم سپری کردن؟؟؟؟؟؟ ازنظر ظاهری که مامانم زن جذابی بود صورت قشنگی و مهربونی داشت برعکس بابام که یه چهره عبوس و گرفته داشت و همیشه اخماش تو هم بود نه اینکه بد اخلاق باشه اتفاقا خیلی آروم بود اما ظاهر گرفته ای داشت.مامان از نظر اخلاقی تو کل فامیل تک بود نه اینکه چون مامانمه بگم ها نه این نظر خیلی ها بود.همیشه از احوال همه خبر داشت به تمام چیزهایی که داشت قانع بود و هیچوقت درخواست بیشتر از بابا نداشت جالبه که تو خونه ما اختلاف خیلی کم پیش میامد.مثلا اون جروبحث ها که تو خونه خیلی ها هست تو خونه ما خیلی خیلی کم بود.چون مامان که اهل کش دادن موضوع نبود و بابا هم اصلا حوصله جواب دادنو نداشت.منو کیمیا هم که بیشتر قربون صدقه هم میرفتیم.اختلافات جزئی که بوجود میامد بینمون به سرعت از بین میرفت چون اون دلش نمیامد منو عصبانی کنه منم طاقت نداشتم ناراحتیشو ببینم.خیلی ها تو فامیل به مامانم میگفتن خوش بحالت با این بچه های آروم.کیمیا 18 سالشه و فعلا پشت کنکوری بود.اخلاق کیمیا تقریبا به بابام رفته بود البته یه ذره از بابام بهتر بود.دختر مهربون و آرومی بود ما برعکس خواهر برادرای دیگه که جنگ و دعوا زیاد دارن خیلی رابطمون با هم خوب بود.کلا مامان ما رو اینجوری بار آورده بود.از بچگی هوای همدیگه رو داشتیم.همیشه بعد از کلاسش من میرم دنبالشو میارمش خونه اونم با من خیلی راحته.زیاد باهام درددل میکنه چون منو مامانو کیمیا بهم وابستگی زیادی داریم.کیمیا برعکس دخترای دیگه که بیشتر ترجیح میدن با دوستاشون تفریح کنن دوست داشت پیش منو مامان باشه.اینکه میگم به مامان وابسته بودیم فکر نکنید خیلی لوس و ننر هستیما اتفاقا خیلی هم مستقل بودیم.کارامون رو خودمون انجام میدادیم و سعی میکردیم مشکلاتمون رو تا اونجایکه ممکنه به مامان نگیم.اما خب ارتباط قوی و راحتی با مامان داشتیم.روحیات منم تقریبا شبیه مامانمه سرزندگی و پر انرژی بودنم به مامان رفته بود.زیاد اهل گردش و مسافرت رفتن بودم.کلا اهل خوشی و خوشگذرونی بودم.با دوستام زیاد بیرون میرفتیم و از هرفرصتی واسه خوش گذروندن استفاده میکردم.خب من هیچ کمبودی نداشتم تقریبا به همه چیزهایی که میخواستم رسیده بودم از همه مهمتر هم داشتن یه خانواده خوب بود.اما مهمترین چیزی که اذیتم میکرد این بی حوصلگی و بی روحی بابام بود.راستش تو جمع دوستام مهرداد و سعید خیلی از باباشون تعریف میکردن.ارتباطشون با پدراشون خیلی خوب و صمیمی بود جوری با باباشون صحبت میکردن که اگه نمیگفتن بابام بود من فکر میکردم با یکی از دوستای صمیمیشون حرف میزنن.خب این همیشه منو آزار میداد چرا؟؟؟؟؟؟؟ چرا اینقدر پدرم با پدر اونا تفاوت داشت؟؟/؟؟؟ مگه من از پدرم چه انتظاری داشتم؟؟/؟؟؟ خیلی زیاد بود اگه بخوام بیشتر پیشمون باشه و بیشتر باهامون صحبت کنه؟/؟؟؟ کلی سعی کرده بودم بهش حالی کنم که بیشتر با ما باشه اما کار از این حرفا گذشته بود شاید یه مدت سعی میکرد بیشتر پیش ما باشه یا مثلا کارای شرکتو تو خونه نیاره آخر هفته ها با ما بیاد گردش و تفریح اما افسوس که بعد از چند روز دوباره به شخصیت قبلی اش برمیگشت.من و کیمیا خیلی سعی کردیم روحیه اش رو عوض کنیم اما موفق نمیشدیم انگار دست خودش نبود شخصیتش این شکلی بود.تنهایی رو به هر چیزی ترجیح میداد با این وضعیت بزرگترین غم من و کیمیا این بود که یه ارتباط خوب با بابا برقرار کنیم که حسرتش هم به دلمون مونده بود.وقتی بچه تر بودیم فکر میکردیم بابا از ما خوشش نمیاد واسه همین به ما توجه نمیکنه.همیشه از مامان میپرسیدیم چرا بابا از ما بدش میاد؟؟/؟؟؟ این مامان مهربونم بود که سعی میکرد یه جوری به ما حالی کنه که بابا کاراش زیاد و وقتی میرسه خونه خسته است و باید استراحت کنه.اما این جواب ما رو قانع نمیکرد این مامان بود که مارو پارک و گردش میبرد همیشه موقع خرید مامان همراهمون بود تو هر نقطه از زندگیمون این مامان بود که تکیه گاه محکم منو کیمیا بود.با این وضعیت نمیدونم مامانم چی میکشید با این شوهر سرد و بی حوصله؟؟؟ گاهی وقتا دلم واسش میسوخت اونم بدجوری به ما وابسته بود هر کاری میخواست بکنه با منو کیمیا مشورت میکرد اول نظرمارو میپرسید.گاهی وقتا که سر میز شام با بابام راجع موضوعی صحبت میکرد و نظر میخواست تنها جوابی که بابام میداد این بود: نمیدونم هر جور خودتون مایلید.به این جواباش عادت داشتیم میدونستیم راجع به هیچ چیز هیچ نظری نداره واسه همین دیگه چیزی ازش نمیپرسیدیم.کلا زندگی ما اینجوری شده بود که مامان هم پدر ما باشه هم مادرمون.همه به این موضوع عادت کرده بودیم سعی میکردیم زیاد به بابا و اخلاقش گیر ندیم چون فایده ای نداشت.بعضی وقتا که دلم میگرفت و غمگین بودم میرفتم تو اتاقم یه آهنگ ملایم میذاشتم و میرفتم به گذشته ها و آرزو میکردم کاش بچه میموندیم و نمیدیدیم و نمیفهمیدیم که زندگی با یه آدم سرد چه قدر سخته.یادم نمیره روزی رو که اسمم رو جزو قبول شدگان دانشگاه دیدم از خوشحالی کم مونده بود پس بیفتم قبولی تو رشته مورد نظرم اونم تو دانشگاه شهرم واقعا عالی بود.نمیدونم چه جوری با اون حالم خودمو رسوندم خونه دلم میخواست تا خونه پرواز کنم وقتی رفتم خونه مامان تنها خونه بود داشت ناهار درست میکرد با صدای بلند داد زدم قبول شدممممممممم.مامان یهو ازجا پرید یه نگاه به من کرد و روزنامه رو که دستم دید اومد جلو و با اون چشمای مهربونش تو صورتم زل زد و گفت:تبریک میگم عزیزم خیلی خوشحالم کردی.بغلم کرد و منو بوسید.اونقدر خوشحال بود که چشمای قشنگش پر از اشک شد خودمم دیگه داشت گریه ام میگرفت.این آرزوی مامان بود که منو کیمیا تا اونجایکه ممکنه درسمون رو ادامه بدیم واسه همین بیشتر از من اون خوشحال بود.ظهر که رفتم دنبال کیمیا و از مدرسه بیارمش تو پوست خودم نمیگنجیدم.وقتی دید خیلی سرحالم گفت:چیه؟؟/؟؟ خیلی شارژی کیوان خان؟/؟؟؟ خندیدم و گفتم کیمیا دانشگاه قبول شدم بالاخره اون همه زحمت و درس خوندنام نتیجه داد.طفلی خیلی خوشحال شد و کلی ذوق کرد همونجا وسط خیابون پرید و بغلم کرد:تبریک میگم داداشییییییییییی دست راستتو بکش رو سر ما باید شیرینی بدی اینجوری نمیشه.گفتم:شیرینی باشه واسه شب که بابا میاد همه با هم میریم یه جای دنج و صفا میکنیم.تا شب که بابا بیاد خونه ثانیه شماری میکردم میدونستم دیگه نمیتونه این یکی رو بی خیال باشه.بالاخره عکس العمل نشون میده تو ذهنم تصور میکردم مثلا میخنده و میگه آفرین پسرم یا بغلم میکنه و میگه تبریک میگم بهت.کلی از این فکرا تو سرم بود یه عالمه واسه شب برنامه ریزی کردم بالاخره بابا اومد.وارد خونه شد مامان رفت طرفش و گفت سلام خسته نباشی مثل همیشه بابا فقط گفت:ممنون.کیمیا تو اتاقش بود شاید حدس زده بود چه اتفاقی قراره بیفته.بابا اومد کنارم روبه روی تلویزیون نشست.با خوشحالی گفتم سلام بابا چطوری؟؟/؟؟ خبر خوشی میخوام بهت بدم.لبخند کوتاهی زد و گفت:خبر؟؟؟؟ چه خبری؟؟/؟؟ روزنامه رو از رو میز دادم دستشو گفتم یه نگاه به این بنداز.اونو گرفت و یه نگاه کرد و گفت خب؟؟؟؟ بهتر نیست خبرتو خودت بگی من باید همه جای اینو اینجوری نگاه کنم.با شور و اشتیاق خواصی بهش گفتم:بابا من رشته کامپیوتر تو همین شهر قبول شدم.بالاخره تونستم ثابت کنم که هر چی اراده کنم عملی میشه من وارد دانشگاه شدم.عکس العمل بابا رو تو اون لحظه تا زنده هستم فراموش نمیکنم.فقط با یه لبخند بهم گفت:آفرین موفق باشی.حالم از این لبخندهای زورکی بهم میخورد خشکم زد.چقدر خوش خیال بودم که بعد از این همه مدت بابامو نشناخته بودم.فکر میکردم کلی خوشحال میشه منو بگو که آخر شب هم قول به گردش توپ داده بودم به کیمیا و مامان حالم گرفته شد.مامان انگار از این رفتار بابا تعجب نکرد نگاه مهربونی بهم کرد و چیزی نگفت.حدس زدم اگه خودمو هم بکشم بعد از شام با ما نمیاد بیرون میگفت گردشهای خانوادگی لوس بازیه.چقدر امیدوار بودم اونشب رو باهامون باشه.از این رفتارها زیاد ازش دیده بودیم مثلا روزی که منو و کیمیا با اشتیاق خاصی واسه روز پدر واسش کادو خریده بودیم و اونشب وقتی اومد خونه جواب سلام مارو داد و گفت کل نقشه هایی که کشیده بودم ازبین رفت.اطلاعات کامپیوتر شرکت پاک شده و همه زحمتم به هدر رفت.حالم خوب نیست میرم تو اتاقم میخوام استراحت کنم.در واقع ما با حضور جسمی پدر کنار اومده بودیم واقعیت تلخی بود آرزوی خیلی چیزها تو دلمون مونده بود.مخصوصا کیمیا که یه دختر بود خب دخترا پدرشونو خیلی دوست دارن من هرچقدر سعی میکردم به کیمیا کمک کنم یا مثلا سنگ صبور خوبی براش باشم یا وقتایی که دلش گرفته و غمگینه ببرمش جاهایی که دوست داره اما بازم کمبود یه چیزهایی رو تو چشماش میخوندم.آخ خ خ خ خ که چقدر دیدن این چیزها واسم سخت بود خدااااااااااااا ولی سخت تر از اون این بود که کاری از دستم برنمیومد.خلاصه این وضعیت زندگی ما بود.روی هم رفته خانواده خیلی آرومیبودیم هرکدوممون تو دلمون یه ذره غم داشتیم اما سعی میکردیم بخاطر همدیگه هم که شده بروزش ندیم وقتی سه تایی میرفتیم بیرون فکر میکردیم خوشبخت ترین خانواده هستیم.مامان اصلا نمیذاشت چیزی اذیتمون کنه با تمومه وجودش سعی میکرد من وکیمیا غرق خوشی باشیم.یه روز عصر حوالی ساعت 4 بود که داشتم میرفتم سمت خونه سرم خیلی درد میکرد واسه همین کلاس بعدی که داشتم رو نرفتم و میخواستم برم خونه که یهو به سرم زد برم دنبال کیمیا آخه اون کلاسش4:30 تموم میشد تا میرفتم دم کلاسش ساعت همین4:30 میشد.گازشو گرفتم و رفتم چند دقیقه ای مونده بود تو ماشین نشستم.همیشه با دوستاش که میومدن بیرون یه نگاه میکرد و ماشینو که میدید دستشو تکون میداد و بدو بدو میومد طرفم.کلاس تعطیل شده بود و دخترا همه داشتن میومدن بیرون.چند دقیقه بعد پریسا و زهره دوستای کیمیا اومدن بیرون تعجب کردم کیمیا همیشه با اونا میامد بیرون.گفتم شاید کاری چیزی داشته تو کلاسه هنوز.بازم صبر کردم اما خبری نشد.دیگه مطمئن بودم همه از آموزشگاه اومدن بیرون بسرعت گاز دادم و رفتم سمت خونه زهره اینا.زهره خیلی با کیمیا صمیمی بود تنها دوست کیمیا بود که خونشونو بلد بودم.چون چند دفعه با کیمیا سوار ماشین شده بود و من رسونده بودمش وسطهای راه دیدمش داشت با پریسا حرف میزد.از تو پیاده رو اومدن سمت خیابون انگار میخواستن ماشین بگیرن رفتم جلوشونو شیشه رو دادم پایین و گفتم:سلام خانمها بفرمایید من برسونمت.زهره تا منو دید بدجوری هول کرد سعی کرد خودشو کنترل کنه خونسرد گفت:سلام.ممنون کسی قراره بیاد دنباله ما.ازش پرسیدم:کیمیا رو ندیدم کلاس نیومده؟؟/؟؟؟ پریسا که یه ذره خنگ تر بود نمیدونم شایدم خبر نداشت از چیزی گفت:تو راه من دیدمش داشت میومد کلاس اما داخل آموزشگا ه ندیدمش.زهره پرید وسط حرفشو گفت:فکر کنم چند جا کار داشت احتمالا نرسیده بیاد کلاس.خنده ام گرفته بود.خیلی ناشیانه ساپورت میکردن بازم تعارفشون کردم سوارشن اما نیومدن منم حرکت کردم.احتمالا نرفته بوده کلاس.ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و از پله ها رفتم بالا کلید و انداختم و وارد شدم اما انگار خیلی بموقع رسیده بودم چون کیمیا تاره داشت دکمه های مانتوشو بازمیکرد انگار اونم تازه رسیده بود خونه.پس معلوم بود خونه هم نبوده رفتم جلوتر بهم سلام کرد و گفت زود اومدی؟/؟؟؟ خودمو زدم به اون راه و گفتم آره سرم درد میکرد اومدم خونه اگرم میموندم سر کلاس چیزی نمیفهمیدم.صدای مامان نمیومد پرسیدم مامان کجاست؟؟/؟؟ گفت نمیدونم من که کلاس بودم تازه اومدم خونه احتمالا رفته خرید.ایول خودش سوتی رو داد پس جایی بوده که باید کلاس رو میپیچونده؟؟ راستش یه کمی غیرتی شدم اما سعی کردم چیزی نگم و بجاش بیشتر حواسم بهش باشه آخه اینجوری بهتر بود و زودتر میتونستم جریانو بفهمم.اون روز گذشت فردا غروب که اومدم خونه رفتار کیمیا باهام یجور دیگه ای بود انگار هی میخواست ازم فرار کنه.فهمیدم که زهره تو کلاس ماجرای دیروز رو بهش گفته و اونم فهمیده که من راجع به غیبش چیزی به روش نیوردم واسه همین میترسید ازش چیزی بپرسم اما من هیچوقت اونو جلوی مامان ضایع نمیکردم.یه هفته ای از اون ماجرا گذشته بود خودمم که اینقدر سرم شلوغ بود و دنبال درس و کلاسام بودم داشتم کاملا اون روز رو فراموش میکردم.بعضی وقتا هم بخودم میگفتم خب اونم آدمه دیگه شاید کاری داشته که دوست نداشته ما بدونیم مگه خودم کم خونه رو میپیچوندم و میرفتم عشق و حال حالا یدفعه هم اون بپیچونه.موضوع داشت کم کم فراموش میشد.یه روز جمعه بود و داشتم آماده میشدم برم دنبال بچه ها قرار بود بریم بیرون شهر صبح ساعت 9 بود که از خونه زدم بیرون بقیه هنوز خواب بودن ماشینو برداشتم و رفتم.قراربود دوتا ماشین باشیم.چون اگه هرکی با ماشین خودش میومد خیلی ضایع بازی میشد واسه همین من سر راه رفتم دنبال پیمان.خودش اومده بود بیرون و جلو در ایستاده بود واسش بوق زدم زود اومد سمت ماشین و پرید بالا.پنج نفر با ماشین من بودن و چهارنفرم با ماشین مهرداد.این نظر بچه ها بود که ماشین من و مهرداد انتخاب شده بود.چون هردو ماشین از نظر جا خوب بود.مال من پاترول بود و مال مهرداد رونیز واسه همین دهنمون سرویس بود.تو همه گردشها همیشه یا ماشین من بود یا مال مهرداد بالاخره یکی از ما باید انتخاب میشد.خلاصه قرار بود بریم دنبال بقیه واسه راحتی کار قرار بود چهارنفر بعدی دم خونه رضا اینا باشن چون فقط خونه پیمان اینا تو مسیرم بود.باید وقتی اونا رو سوار میکردیم میرفتیم جلوی کافی شاپه پاتوقمون توی یکی از میدونها چون مهرداد و بچه ها اونجا منتظر بودن.رسیدیم جلوی خونه رضا اینا پیمان با گوشیش زنگ زد به رضا که یعنی ما دم دریم بیایین بعد ازچند دقیقه بچه ها اومدن مامان رضا هم تا جلوی در اومد.مامان رضا منو خیلی دوست داشت نمیدونم چرا؟؟/؟؟ ولی یه علاقه خواصی بهم داشت هروقت میرفتم خونه رضا اینا یا دم در دنبالش میامد کلی احوالپرسی میکرد باهام رفت و آمد خانوادگی هم باهامون داشت ارتباطش با مامانم هم خوب بود.واسه همین فهمیدم میخواد منو ببینه پیاده شدم و رفتم سمتش.خیلی خوش برخورد بود زن با نمکی بود موهای شرابی و خوشرنگش رو ریخته بود کنارصورتش و یه روسری نازک مشکی هم سرش بود.صورت گرد و بامزه ای داشت چشم های کشیده مشکی با ابروهای نازک و خوش حالت قدش متوسط بود از نظر اندام هم متناسب بود ولی باسنش یه کمی بزرگ بود.من مامان رضا رو اندازه مامان خودم دوست داشتم خاله صداش میکردم اسمش مینا بود بهمش میگفتم خاله مینا.سلام و احوالپرسی گرمی باهام کرد و گفت کیوان جون کیمیا چطوره بهتر شده؟؟/؟؟؟ تعجب کردم گفتم خوبه مگه چیزیش بوده؟/؟؟ اونم یه ذره تعجب کرد و گفت:آخه هفته پیش که نگین خواهر کوچیکه رضا رو بردم دکتر کیمیا هم اونجا بود.تنها اومده بود میگفت یهو حالم بد شده واسه اینکه مامانم نگران نشه چیزی بهش نگفتم و خودم اومدم.گیج شدم؟؟؟؟؟؟؟ آخه کیمیا که چیزیش نبود؟؟/؟؟؟ منم که خبر نداشتم سوتی ندادم و گفتم آهان بله حالش خوبه ممنون.سعی کردم موضوع رو عوض کنم ممکن بود چیزی بپره ازدهنم و ضایع کنم.بعد ازاینکه از مامان رضا خداحافظی کردم باز اون حس کنجکاویم تحریک شد اصلا از کار کیمیا سردرنمیاوردم دکتر؟/؟؟ هفته پیش رفته دکتر؟/؟؟؟ چرا چیزی نفهمیده بودم؟؟/؟؟ اولین بار بود میدیدم یه چیزی داره ازم پنهون میشه سعی کردم فعلا بیخیال شم تا بعدا از خودش بپرسم.گردش اون روز زیاد بهم خوش نگذشت همش تو فکر بودم دوست داشتم کیمیا خودش باهام صحبت کنه مثل همیشه.اما انگار ایندفعه فرق میکرد هیچی بهم نگفته بود و میدونستم که قرار نیست بگه خودمو دلداری دادم و گفتم خب بابا دختره دیگه شاید یه مشکلی داشته رفته دکتر حتما به مامان گفته نمیتونه بیاد بمن بگه که.با اینکه اگرم اینجوری بود کیمیا حتما با مامان میرفت دکتر اینو مطمئن بودم که تنها نمیره دکتر کلی بخودم فحش دادم که چرا از مامان رضا نپرسیدم کدوم دکتر؟؟/؟؟ شب که رسیدم خونه فقط مامان بیدار بود بقیه خواب بودن دیر وقت بود خواستم چیزی به مامان بگم شاید بتونم چیزی بفهمم اما دیدم نگم خیلی بهتره.باید خودم میفهمیدم صبح داشتم آماده میشدم برم کلاس که یهو به سرم زد یه چیزی به کیمیا بپرونم واسه همین رفتم پیشش تو اتاقش بود داشت تلفنی با دوستش حرف میزد نشستم رو تختشو منتظر شدم تلفنش تموم بشه خیلی سرحال بود داشت با زهره حرف میزد چون چند دفعه اسم زهره رو گفت.بالاخره تلفنش تموم شد لبخندی بهم زد و گفت داری میری کلاس؟/؟ گفتم آره تو چی؟/؟ تا عصر تو خونه هستی؟/؟ گفت معلوم نیست شاید رفتم پیش زهره بهش گفتم راستی کیمیا حالت چطوره؟؟؟/؟؟ خندید و گفت:بی مزه پاشو برو دیرت میشه هااااااااا فکرکرد دارم باهاش شوخی میکنم حالشو میپرسم واسه همین گفتم آخه اون هفته رفته بودی دکتر و بمن نگفته بودی مامان هم که خبر نداره؟؟؟؟؟؟ نمیدونستم مامانم خبر داره یا نه اما خواستم یه دستی بزنم.چرا به ما نگفتی؟؟؟؟؟ حالا خو ب شدی؟/؟؟؟ چت بود؟؟/؟؟؟ حدسم درست بود همونطورکه گفتم کیمیا بدون مامان نمیرفت دکتر جا خورد و گفت:مامان از کجا میدونه؟؟/؟؟ شماها از کجا فهیمیدید؟؟/؟؟ گفتم مامان خبر نداره من چیزی بهش نگفتم تا نگران نشه آخه تو هم دوست نداشتی مامان نگران بشه مگه نه؟؟/؟؟ منظورمو فهمید و گفت مامان رضا بهت گفته؟؟/؟؟ گفتم آره چرا نگفته بودی؟؟؟؟؟؟ سرشو انداخت پایینو گفت:یه مسئله ای داشتم حل شد حالم دیگه خوب شده حالا که خوبم به مامان چیزی نگو.کفرم داشت درمیومد بازم نمیخواست بگه میخواستم بهش بگم اون روز هم که کلاست رو پیچونده بودی مسئله داشتی؟؟//؟ قیافم خیلی جدی بود واقعا باید میفهمیدم چه مرگشه جوابشو ندادم و رفتم بیرون حالا دیگه میخواست منم خر کنه.ترجیح دادم خودم موضوع رو حل کنم.عصر که اومدم خونه کیمیا خونه نبود مامان گفت حوصله اش سر رفته بود رفت پیش زهره باهم برن قدم بزنن.با خودم گفتم آره باز معلوم نیست کدوم گوریه؟؟/؟؟ حتما چند روز دیگه هم مامان پیمان میاد میگه فلان جا دیدمش.چند ساعت بعد که کیمیا اومد یه خورده رفتارمو باها ش عوض کرده بودم خیلی سرد باها ش برخورد کردم.باید میفهمید که از دستش ناراحتم و جواباش نه من بلکه یه بچه 2ساله رو هم قانع نمیکنه خودشم فهمید ازش ناراحتم اما به روش نمیاورد باید هرجوری شده بود موبایلشو چک میکردم.اونقدر صبر کردم که خواست بره دستشویی بسرعت پریدم تو اطاقشو گوشیش رو میزش بود و برداشتم چند تا شماره بود که بعضی هاش مال دوستاش بود.چون به تلفن خونه هم زنگ میزدن واسه همین واسم آشنا بود.دو سه تا شماره دیگه هم بود اونا رو نمیشناختم اما اونیکه خیلی باعث تعجبم شد شماره موبایل دکتر نادری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وقت فکر کردن نداشتم سریع گوشی رو گذاشتم سرجاش و پریدم بیرون خیلی گیج شده بودم دکتر نادری؟؟//؟؟ اون با کیمیا چیکار داره؟؟/؟؟؟ چرا به گوشیش زنگ زده؟؟/؟؟ یعنی باهاش کار خصوصی داشته؟؟/؟/؟ دکتر نادری یه جورایی پزشک خونوادگی ما بود از بچگی وقتی مریض میشدیم مامان ما رو پیش اون میبرد اونم خوب ما رو میشناخت رابطش با هامون خیلی خوب بود شناخت خوبی هم روی تک تک ما داشت.اما این ارتباطش با کیمیا رو نمیفهمیدم؟؟؟ دو سه روز گذشت دو سه روزی که واسه من مثل دو سه قرن گذشت برخلاف من که خیلی پکر بودم و مرتب میرفتم تو فکر کیمیا خیلی حالش خوب بود وقتی بیشتر فکر میکردم میدیدم خیلی عوض شده.دیگه مثل اونموقع ها ساکت و کم حرف نیست خیلی سرحال و خوشحال به نظر میرسید دیگه وقتی حوصله اش سرمیرفت مثل اونموقع ها نق نمیزد که کیوان منو ببر بیرون بگردیم بلکه با دوستاش بود تلفنهای طولانی از همه مهمتر تنگ تر شدن دایره دوستیش با زهره.البته درسته که کیمیا با زهره خیلی صمیمی بود اما دیگه ندیده بودم که شبها تا ساعت1نصفه شب تلفنی باهم صحبت کنن چون همدیگه رو زیاد میدیدن میدونستم زهره ازهمه چیز خبر داره.اما نمیدونستم چه جوری زیر زبونشو بکشم زهره دختر زرنگی بود چهره متوسطی داشت از اون دخترای قرتی بود که هردفعه یه مدل تیپ میزدن هیچوقت هم از مد عقب نمیفتاد هرچی مد میشد اول تو تن زهره دیده میشد خیلی هم حاضر جواب بود کم نمیاورد قد بلند و لاغر بود حدودا 173 میشد قدش از دوره راهنمایی کلاس ایروبیک میرفت اندام لاغرو موزونی داشت چشم وابرو مشکی بود و هردفعه هم که من میدیدمش موهاش یه رنگ بود.انگار همه وقتشو تو آرایشگاه میگذروند پوستش هم برنزه کرده بود روی هم رفته دختر باکلاس و خوبی بود.از اخلاقش زیاد چیزی نمیدونستم ولی هرچی بود دوست جون جونی کیمیا بود6سالی میشد باهم دوست ب

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#154 | Posted: 21 Jul 2011 13:16
سکس خونوادگي کيوان قسمت دوم


بی اختیار روی زانوهام نشستم سرم دقیقا رو به روی کون کیمیا قرار گرفت لباس حریرش تا زیر کونش رو گرفته بود حالا بهتر میتونستم ببینم دستام دیگه مال خودم نبود اصلا انگار خودم نبودم بد جوری تحریک شده بودم بی اختیار دست راستمو کشیدم روی اون رونای نازش.آخ خ خ خخخخخخخخخ چقدر نرم و داغ بود اما این لذتم فقط 1 ثانیه بود چون یهو کیمیا برگشت و جیغ کوتاهی کشید.مثل جن زده ها بهم نگاه میکرد جرات حرکت نداشت منم نمیتونستم حرکت کنم حالا که برگشته بود طرفم تصویر مبهمی از کوووووووسش روبه روم بود با اینکه شورتش توری بود اما بازم چیز زیادی نمیدیدم.سرمو که به سختی حرکت میدادم آوردم بالاتر خواستم سینه هاشو نگاه کنم اما لباسش طوری بود که یه تکه پارچه ساتن سینه هاش رو پوشونده بود دوتا دستامو روی رونا ش گذاشتم کمی مکث کردم تا عکس العملشو ببینم.لرزش خفیفی توی بدنش بود انگار ترسیده بود.فکر کرده بود باز من دیوووووووونه شدم جرات هیچ حرکتی رو نداشت منم مثل آدمهای مسخ شده بودم انگار برعکس شده بود حالا اعضای بدنم بودن که بدون خواست من حرکت میکردن.دستامو آروم کشیدم روی پاهاش تا مچ پاهاش خیلی بهم لذت داد دوباره اینکارو کردم چشمام رو بستم دستمو بردم زیر لباسشو گذاشتم دوطرف پهلوهاش و به آرومی کشیدم پایین.دستامو چرخوندم و بردم روی کونش نرم و داغ تو دستام گرفته بودمو به آرومی میمالیدمشون.حس خوبی بهم دست داده بود.انگار یه آدم دیگه ای شده بودم گرمایی که زیر پوستم اومده بود با همیشه فرق داشت لذت خواصی تو سرتاسر بدنم بود.کیرررررررررررم داشت قلقلک میومد توی شلوارم حس میکردم به آرومیداشت قد میکشید.ازجام بلند شدم و ایستادم جلوی کیمیا رخ به رخ چشم تو چشم.فاصله ای که بین صورتمون بود شاید بیشتر از10 سانتی متر نبود.رفتم جلوتر خودمو چسبوندم به بدنش.وااااااااای لذت عجیبی داشتم زمان و مکان از یادم رفته بود و فقط به چیزی که میدیدم فکر میکردم.صورت کیمیا غرق درنگرانی و ترس بود.نمیتونست حدس بزنه که میخوام چیکار کنم ترجیح داده بود خودشو بسپره بمن.در واقع کاری نمیتونست بکنه.چیکار میکرد؟؟؟ جیغ میزد تا هردومون ضایع میشدیم؟؟/؟؟؟ یا مثلا میگفت کیوان این چه کاریه بی ادب برو بخواب دیر وقته؟؟؟؟ با آتوی بزرگی که ازش داشتم در مقابلم تسلیم محض بود تو چشماش خیره شدم حتی پلک هم نمیزدم دستاش رو برد عقب و گذاشت پشتش با این کارش کمی سینه هاش اومد جلو فشار کمی به سینه من میداد ولی لذتی صد چندان.نتونست تو چشمام خیره بمونه کم آورد.چشماشو بست و نفس آرومی کشید صدای نفسهاشو توی اون سکوت خوب میشنیدم کوتاه و سریع.دستامو حلقه کردم دور کمرش و کشیدمش جلوتر کاملا چسبید بهم سینه های نرمشو حس میکردم.احتمالا اونم برجستگی کیرمو به خوبی حس میکرد.سرمو بردم جلوتر و کنار گوشش و گونه هاشو گردنشو و لابه لای موهاشو آروم و کوتاه می بوسیدم و بو میکشیدم شهوت سراسر وجودمو گرفته بود و من به چیزی جز پاسخ دادن به اون فکر نمیکردم.به سختی نفس میکشیدم و سعی میکردم شهوتی رو که با قدرت دروجودم حکفرما بود کمی کنترل کنم دوباره به صورتش خیره شدم به صورت گرد و پوست شفاف و سفیدش چشمای عسلی و خوش حالتش که با اون ابروهای مشکی و بلند صد برابر زیبایشو به نمایش گذاشته بود.لبهای قلوه ای و کوچیکش با اون موهای مشکی و لخت که دور اون صورت زیبا رو پوشونده بود.دیگه نتونستم صبر کنم و نگاه کنم لبامو گذاشتم روی لباش یه بوسه آروم.دو تا بوسه.سه تا.فاصله بوسه هام کمترشد.ضربان قلبم به شدت تند شده بود پشت سرهم میبوسیدمش.زبونم رو کشیدم روی لباش صدای خفیفی به گوشم خورد.اوووووممممم دلم میخواست کیمیا رو غرق لذت کنم مثل خودم.طوریکه لذت رو فقط با من بشناسه و نه هیچکس دیگه.آغوشم رو تنگ تر کردم کشیدم جلوتر از پنجره کمی فاصله گرفت بی حرکت تو بغل من بود هنوز چشماش بسته بود اما دیگه نگران نبود و نمیترسید شاید احساس امنیت داشت اونم خودشو بهم فشار میداد لباشو گرفتم تو دهنم و میمکیدم از لباش سیر نمیشدم مثل عسل شیرین بود با قدرت لباشو میلیسیدمو میخوردم سرشو آورده بود بالاتر طوریکه راحت تر بتونم اینکار رو کنم به آرومی چشماشو بوسیدم آهسته اون چشمای خوشگلو باز کرد و بهم نگاه کرد لبخندی زدمو با صدای آرومی گفتم:میخوام چشمات باز باشه لبخند قشنگی زد و صورتشو آورد جلو بازهم بوسه.بوسه.بوسه.گردنشو میبوسیدم گرمای تنم خیلی رفته بود بالا احساس میکردم حرارت بدنم همه اتاقو پرکرده دستامو روی کونش گذاشتمو کمی بلندش کردمو به دوطرف کشیدم منظورمو فهمید و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد.دستای من روی کونش بود.اونم دستاشو گذاشت بود روی شونه هام سینه هاش رو به روی صورتم بود فقط چاک سینشو میدیدم لیس محکمی بهش زدم .دلم میخواست همه جا شو بلیسم شروع به وول خوردن کرد کوووووووسشو که روی کیرررررررررم قرار گرفته بود بالا و پایین میکرد ناله های ضعیفی میشنیدم.آخ خ خ خ خخخخخخخخ.وااااااااییییییییییی.نوک سینه هاش از زیر لباسش معلوم بود آهسته با دندونام گازشون میگرفتم و میبوسیدمشون پاهام سست شده بود دیگه نمیتونستم بایستم.کیمیا تو بغلم بود توهمون حالت بردمش بطرف تختشو خوابوندمش.تی شرتمو دراوردم.از شدت گرما و شهوت تنم قرمز بود و دونه های ریز عرق روش دیده میشد.حال عجیبی داشتم فقط لذت بود و لذت.چشمم به شلوارم افتاد.برجستگی بزرگی دیده میشد.شلوارمو دراوردم.کیرررررررررم داشت شورتمو پاره میکرد.خواستم اونم دربیارم فشار زیادی به کیرم میداد اما خواستم کیمیا اینکار رو واسم کنه.نگاه دقیقی روش انداختم.لباسش رفته بود بالا و نیمی از شورتش معلوم بود.زانوهامو گذاشتم دوطرف پاهاشو دستای داغمو گذاشتم روی سینه هاش.اوووووووووف.لباسش مزاحم بود نمیذاشت سینه هاشو لمس کنم.بند لباسشو از روی شونه هاش دادم پایین و لباسشو دراوردم.دوتا هلوی گرد وقلمبه نمایان شد.شهوت زیاد عقل رو از سرم برده بود سینه هاشو گرفته بودم تو مشتمو محکم فشارشون میدادم کیمیا با چشمای نیمه بازش بهم نگاه میکرد دستاشو آورده بود روی سینمو اونو میمالید.سرمو بردم جلوتر سینه هاشو میمالیدم به صورتم .جااااااااااااااان دااااااااااااااااغ و نرممممممممم زبونمو دور نوک سینه اش میچرخوندم همه جای سینه هاشو میخوردم و میلیسیدم.دلم نمیخواست از اون حالت بیام بیرون.اونقدرسینه هاشو مالیدم که خودشم خسته شد با صدای قشنگش گفت:کیوان جووووووووووون برو پایین.اومدم پایین تر سرمو گذاشتم روی شکم صاف و خوشگلش با بوسهای کوچیک میرفتم سمت کوسش.دستمو بردم لای پاهاشو کمی کوووووووسشو از روی شورت مالیدم.صدای ناله هاش بلند تر شده بود.اخ خ خ خخخخخ کیواااااااااااااااان جوووووووووووووون بیشتررررررررر اههههههههههههه ووووووااااااااااااااااااایییییییی.نفسهام تند شده بود.به سختی نفس میکشیدم. شورتشو دراوردم و پاهاشو ازهم باز کردم.سرمو بردم جلو و آهسته کوسشو لیس میزدم.با هر لیسی که میزدم یه صدای شهوت انگیزی از کیمیا میشنیدم.ووووووووواااااااییییییی اووووووووف.زبونم رو توی سوراخ کووووووسش میمالیدم.از پایین تا چوچولشو آهسته با زبونم میلیسیدم.داشتم منفجرمیشدم.فشار شهوت به آخرین حدش رسیده بود تموم تنم میسوخت.عرق از اطراف صورتم میچکید روی پاهای کیمیا ازجام بلند شدم و رفتم جلوی صورتش نشستم.نگاهی به کیررررررررم انداخت که دیگه مثل یه وزنه سنگین اذیتم میکرد.ازجاش بلند و نشست روی تخت من و خوابوند و شورتمو دراورد.اول یه کمی به کیرم نگاه کرد جوری نگاه میکرد انگار تا حالا کیررررررررندیده.شایدم به این گندگی ندیده بود آخه خیلی بزرگ شده بود گرفتش توی دستش تموم تنم تیر کشید یعنی لذت تا این حد؟؟/؟؟؟؟ لذت و عشق باهم آمیخته شده و بود و معجونی از سکس بوجود آورده بود.صورتشو آورد جلو کیرم گذاشت توی دهنش بلد بود ساک بزنه زبونشو دور کیررررررررررممممممم میچرخوند به آرومی لیس میزد.اونقدر لذت میبردم که کیرم درد گرفته بود اما دردش هم توام با لذت بود.جاااااااااااااااان آهههههه.آیییییی.سرشو توی دستام گرفتمو عقب جلو میکردم.دیگه نمیتونستم.دلم نمیخواست به این زودی ارضا شم.سرشو بلند کردم و گفتم برگرده پشتشو بهم کرد و به حالت قنبل دولا شد روی تخت.دستمو روی پشتش میکشیدم از بالا تا کمرش.گرم گرم بود پوستش زیر نور ملایم اتاق میدرخشید.داشتم دیووووووونه میشدم.کیرم به شدت سفت شده بود و راست ایستاده بود.درد خفیفی تو کمرم بود کیرررررررمو گذاشتم لای چاک کوووووووووونشو بالا و پایین میکردم.گاهی هم میبردمش سمت کووووووووسش و میمالیدم به اون کوس نرم و خوشگلش.سکوت اتاق با صدای ناله های منو کیمیا شکسته میشد خودشم حرکت میکرد و کونشو عقب جلو میکرد.هردو باهم با ریتم خاصی عقب و جلو میشدیم.کیمیا برگشت و بهم نگاه کرد با صدای آرومی گفت:کیوان جوووون بکننننن توشششششششش دیگه نمیتونمممممممممم.زود باااااااااش.حرکتم کند شد و بهش گفتم:اپنی؟؟//؟؟ گفت:میگم بکننننننن توکووووووووسم.دکتر قبلا اپنم کرده تو حالتی نبودم که بتونم به این چیزا اهمیت بدم.دلم نمیخواست لذتی که دارم از دست بدم فقط باید لذت میبردم واسه همین نوک کیرررررررررمو گذاشتم روی سوراخ کوووووووووووسش و به آرومی فرو کردم توششششششششششش.صدای کیمیا بلند تر شده بود.آ خ خ خ خ خ خخخخ.وووووووواااااااااااااااااااییییییییییییییی.آهههههههههههه کیواااااااااااااان.کیواااااااااان جوووووون محکمتررررررررررر.قدرتم بیشتر شده بود.تو اوج بودم کیرررررررمو درمیاوردمو یهو تا تهههههههه میکردم توشششششششش.صدای برخورد بدنم به کووووووونش بیشتر تحریکم میکرد ملافه تختشو چنگ میزد و مرتب میخواست محکمتر جررررررررررررررش بدم.با تموم قدرتم تلمبه میزدم.صدای جیرجیر تخت بلند شده بود.کیرمو درآوردمو بهش گفتم برگرد.طاقباز خوابید و پاهاشو باز کرد یه پاشو دادم بالا و دستمو گذاشتم زیر ساق پاش.اون یکی پاش رو هم خودش حلقه کرد دور کمرم کوسش تنگ بود و با اینکار تنگ تر شده بود.عقب.جلو.عقب.جلو.سینه هاش به طرز قشنگی تکون میخورد.دیگه به سختی خودمو تکون میدادم به مرز ارضا شدن رسیده بودیم و کنترلی روی سرو صدامون نداشتیم یعنی اصلا برامون مهم نبود فقط باید لذتمون رو تکمیل میکردیم حالا هرجوری میخواست باشه.وووووووووووووواااااااااایییییییییییی کیواااااااااااااان جوووووووووون یه ذره دیگه بکننننننننننننن توروخدااااااااا تند تر بکنممممممممممممم آخ خ خ خخخخخخخخخخخ.تا تهههههههههههه بکننننننننننننننننننن کیررررررررررتو توکوووووووووووووسم.آبم داشت میومد میخواستم کیرمو بکشم بیرون اما قدرتشو نداشتم کیمیا هم پاشو به دور کمرم فشار میداد و نمیذاشت بکشم بیرون.سراسر وجود سنگین شد و لرزشی قوی به جونم افتاد آبم با فشاررررررررررر زیادی وارد کوووووووووووووس کیمیا شد.کیمیا هم چند ثانیه بعد ازمن ارضا شد.نفس عمیقی کشید و چشماشو بست دیگه نمیتونستم تکون بخورم.خودمو ولو کردم روی کیمیا سرمو گذاشتم روی سینه هاشو و بوسیدمشون.دستشو برد توی موهامو گفت ممنونمممممممم کیوان عااااااااااااااااالی بود.من حتی نا نداشتم جواب بدم فقط نفس میکشیدم.از روش رفتم کنار تا بتونه خودشو تمیز کنه بلند شد و نشست آبم از توی کوسش ریخته بود روی ملافه و کمی خیسش کرده بود.خندید و گفت وااااااااای کیوان حالا این ملافه رو چیکارش کنیم؟؟/؟؟؟ بهش لبخندی زدمو با صدای خسته ای گفتم ملافه رو ول کن من جای تو باشم میرم زود یه دونه از اون قرصهای مامان میخورم احساس سبکی میکردم.بدنم نرم شده بود و حال خوبی داشتم دلم میخواست تا صبح به کیمیا خیره بشم و بهش بگم که حاضرم هرکاری کنم تا دیگه احساس کمبود نکنه اما خسته بودم چشمام بسته شد.چند دقیقه بعد خوابم برد.وقتی چشمام رو باز کردم و دیدم توی اتاق کیمیا هستم اولش تعجب کردم اما یادم اومد که دیشب چه شب خوبی بود ازجام بلند شدم و نگاهی به دور و برم انداختم ساعت حدوده10 بود بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.مامان توی آشپزخونه بود.نگاهی بمن کرد و گفت: صبح بخیر بالاخره بیدا شدی مگه کلاس نداشتی؟؟/؟؟ تازه یادم افتاده بود ساعت 8 کلاس داشتم بهش گفتم چرا بیدارم نکردی؟/؟ اخم خوشگلی کرد و گفت: نیست خیلی خوابت سبکه میدونی چند بار صدات زدم اصلا تکونم نخوردی چه برسه به اینکه بیدارشی حالا چرا تو اتاق کیمیا خوابیده بودی؟؟؟/؟؟؟ موندم چی بگم گفتم دیشب اومد منو صدا کرد و گفت خواب بد دیده میترسه تنها بخوابه منم رفتم پیشش حالا خودش کجاست؟؟/؟؟ گفت نمیدونم انگار صبح زود رفته بیرون احتمالا رفته واسه ترم جدیدش ثبت نام کنه تا یه ساعت دیگه میاد.منم رفتم یه دوش بگیرم به کلاس صبحم که نرسیده بودم لااقل به کلاس بعدی باید خودمو میرسوندم زیر دوش تموم لحظات دیشب اومد تو ذهنم حالا مخم بهتر کار میکرد دکتر کثافت کیمیا رو اپن کرده بود باید دهنشو سرویس میکردم اما چه جوری؟؟/؟؟؟ نمیتونستم برم جلوی مطبشو آبروریزی کنم خوب اونوقت واسه ماهم بد میشد باید تنها میدیدمش و دمان از روزگارش درمیاوردم باید هرطوری شده بود حالشو میگرفتم مرتیکه عوضی اگه دخترداشت میدونستم چه جوری دخترشو جر بدم.شب که اومدم خونه خیلی خسته بودم بابا اومده بود و داشت روزنامه میخوند مامان و کیمیا داشتن میز شامو میچیدن رفتم طرفشون نگاهم با نگاه کیمیا گره خورد باورم نمیشد این همون کیمیایی هست که دیشب من داشتم میکردمش؟؟/؟؟ الان جلوم ایستاده بود و داشت میزو میچید انگار نمیتونستیم به چشمای همدیگه نگاه کنیم روشو برگردوند و مثلا رفت پارچو آب کنه دلم میخواست لذت دیشب دوباره تکرارشه حتی از یادآوریش هم لذت میبردم چقدر اون تاپ صورتی که پوشیده بود بهش میومد گردن سفیدش بد جوری خودنمایی میکرد همون گردنی که دیشب با اون همه عشق میبوسیدمش.با صدای مامان به خودم اومدم کیوااااااااان.باتوااااام.کجاااااااااایی.بصورت مامان نگاه کردم داشت متعجب نگام میکرد تو چشماش خیره شدم چقدر اون صورت رو دوست داشتم نگاهشو.خنده هاشو.اخماشو.بنظرم اومد مامان هم باید مثل کیمیا پراز لذت باشه.میخواستم بدن مامانوهم ببوسم.میخواستم تموم لذتهایی رو که بابا نتونسته بهش بده رو من جبران کنم میخواستم سیرابش کنم هرکاری که دوست داشت واسش کنم یه بار دیگه صدام زد:کیواااااااااااان حالت خوبه؟؟/؟؟؟ حواست کجاست؟؟؟/؟؟؟ منگ بودم نمیفهیمدم کجام گفتم:بله حواسم هست با حالت متعجبی بهم نگاه میکرد سرشام هیچی ازغذا خوردنم نفهمیدم.مرتب به مامان نگا ه میکردم و تا اون بهم نگاه میکرد جهت نگاهمو عوض میکردم اونقدر تابلو شده بودم که بابا هم گاهی زیر چشمی بهم نگاه میکرد حتما با خودش میگفت پسره انگار اولین باره مامانشو دیده.موقع خواب فکر مامان از سرم بیرون نمیرفت بد جوری توی فکرم بود خواستم برم پیش کیمیا اما پشیمون شدم شاید یه خواب خوب و راحت حالمو خوب میکرد.صبح که چشمامو باز کردم سردرد بدی داشتم بدنم داغ بود چند دفعه خواستم بلند شم اما نشد.انگار فلج شده بودم به پهلو خوابیدم کتفم کمرم پاهام دستام همه درد میکرد صدای باز شدن در رو شنیدم مامان بود.کیوان جان بیدارشو صبح شده هاااااااااااا دیرت میشه.به زور با صدای گرفته ای گفتم بیدارم مامان اومد جلوتر و کنار تختم ایستا د گفت خب پاشو دیگه تنبل بیا صبحونتو بخور.گفتم نمیتونم مامان همه بدنم درد میکنه.گفت:چرا عزیزم برگرد ببینمت چت شده؟؟//؟؟؟ به سختی برگشتم صورت خوشگلش نگران شد و دستشو گذاشت روی پیشونیمو گفت تب داری کیوان.دستمو گرفت و گفت:آره تب داری تموم تنت داغه.گفتم سرم خیلی درد میکنه مامان.بدنم سنگینه.گفت:نمیتونی ازجات بلند شی؟؟/؟؟؟ گفتم نه اصلا نمیتونم حرکت کنم سرم خیلی درد میکنه.گفت بذار برم آب بیارم یه کمی پاشویت کنم شاید تبت بیاد پایین با عجله رفت یه ظرف و آب کرده بود و با یه دستمال آورده بود پتومو زد کنار و نشست پایین تختم پاهامو که گذاشت توی آب خنکی مطبوعی دوید زیر پوستم بی اختیار گفتم:آخ خ خ خخخخخ.پاهامو توی آب آروم میمالید و روشون دست میکشید انگار بهتر شده بودم نمیدونم پاشویه بود که حالمو بهتر میکرد یا دستای مامان اومد بالا سرمو دستمال رو گذاشت روی پیشونیم یه کمی مرطوب بود صورتم خنک شد سرشو آورد جلو و گفت اگه خیلی حالت بده زنگ بزنم دکتر نادری بیاد ببیندت؟؟//؟؟؟ مثل وحشی ها یهو فریاد زدم:نه نههههههههههههههه اون مرتیکه عوضی حق نداره پاشو بذاره اینجا وگرنه خودم میکشمششششش دکتر کثافتتتتتتتتتتتتتت مامان ترسید بهت زده نگام کرد و گفت:کیوان جان حالت خوب نیست؟؟؟/؟؟ چت شده عزیزم؟؟/؟؟؟ صدامو آوردم پایینو گفتم من خوبم یه کمی استراحت کنم خوب میشم و به کسی احتیاج ندارم مامان نشست کنارم داشت بهم نگاه میکرد نگران بود یه تی شرت آستین کوتاه تنش بود موهای خوشرنگ و طلایی اش رو جمع کرده بود پشت سرش بسته بود یقه لباسش باز بود اما سینه هاشو نمیدیدم تا بالای سینه هاش دیده میشد دوتا برجستگی گرد و قشنگ دیده میشد دامنش تا بالای زانوش بود و پاهای قشنگش دیده میشد به صورتش نگاه کردم.آرایش ملایم و کمرنگی داشت لباش براق و صورتی رنگ بود پشت چشمای عسلی اش رو آبی کرده بود رنگ لباسش بازوهای نسبتا درشتی داشت که نصفش از زیر آستین لباسش معلوم بود دستمو بردم بالا و گذاشتم روی بازوش نرم بود دستمو گرفت و گذاشت روی گونه اش و گفت:سرت خیلی درد میکنه؟؟/؟؟ دستمو روی صورتش حرکت دادم گفتم نه توکه پیشمی خوبم.دستمو از زیرگونه اش آوردم پایین رسیدم به گردنش.با انگشتم میکشیدم روی گردنش و گوشش فکر میکرد دارم باهاش شوخی میکنم میخندید و میگفت نکن منم قلقلکت میدماااااااااااا.اما من باهاش شوخی نمیکردم ازجاش بلند شد بهش گفتم کجا میری؟؟//؟؟؟ گفت همینجام بذار یه کمی دیگه پاشویت کنم گفتم نمیخواد بیا بشین کنارم اینجوری بهترم اولش یه ذره نگام کرد بعد اومد نشست واقعا حالم بهتر بود تبم پایین نیومده بود هنوز تنم داغ بود اما احساس سبکی میکردم.دستمو گذاشتم روی پاهاش و به آرومی میمالیدم مامان داشت نگام میکرد دستمو بردم بالاتر و روی یه از سینه هاش بی حرکت گذاشتم.همونجوری نگام میکرد فکر میکرد از زور تب قاطی کردم میدونستم بالاخره یه چیزی میگه تا آخرش اینجوری نمیشینه سعی کردم با حرف زدن بهش حالی کنم که دوست دارم اونم لذت رو بچشه دستمو از روی سینه اش برداشتم و گذاشتم روی رون پاش و گفتم:مامان دلت نمیخواد یه ذره زندگیمون تغییر پیدا کنه دلت نمیخواد منو تو کیمیا بیشتراز قبل باهم باشیم اونقدر از بودن کنارهم لذت ببریم که هیچی نتونه اذیتمون کنه؟؟/؟؟ سرشو یه ذره کج کرد گفت یعنی چه جوری؟؟/؟؟؟ خیلی سخت بود نمیدونستم چی باید بگم جواب واضحی نداشتم یعنی اصلا نمیدونستم چه جوابی بدم اینجورموقعها که آدم نمیتونه حرفشو بزنه بهتره طرفشو توی عمل انجام شده قرار بده واسه همین سعی کردم ازجام بلندشم و بشینم خودمو که تکون دادم فهمید میخوام بلندشم بهم گفت صبر کنم اول پاهاتو دربیارم پاهامو از توظرف درآورد و یه کمی با لبه پتو خشکشون کرد اومد و زیر بازومو گرفت تا کمکم کنه اما من دیگه میتونستم بدنمو حرکت بدم دستمالو از روی پیشونیم برداشت.عجیب بود قدرت دستای مامان بود یا افکارم یا پاشویه هرچی بود تنم سبک بود نشستم و تکیه دادم به بالشی که مامان گذاشت پشتم حالا بهتر میدیدمش بهش گفتم میشه یه ذره بیای جلوتر؟؟/؟؟؟ اومد جلوتر کنجکاوی تو چشماش موج میزد هنوز نمیتونست حدس بزنه چه فکری تو مخمه سرمو بردم جلوی صورتش خواستم لباشو ببوسم اما نمیدونم چرا یهو رفتم سمت گونه اش شاید ترسیدم ازعکس العملش خب زیاد میبوسیدمش واسه همین اصلا تعجب نکرد لبخندی زد و گفت:پسر لووووووووووس این بوسه با بوسهای دیگه ام فرق داشت اینو من میدونستم اما مامان فکر میکرد مثل همیشه یه بوس معمولی بوده باز داشتم مثل اون شبی که با کیمیا بودم میشدم ضربان قلبم داشت تند میشد سرم درد میکرد و درد شقیقه هام زیاد بود نیاز شدیدی بهش داشتم دلم میخواست زودتر بغلش کنم اما انگار خیلی زود بود کلافه بودم چرا نمیتونستم حالیش کنم؟؟/؟؟؟ سرمو بردم جلو و آروم گذاشتم روی سینه هاش دستشو کشید روی موهامو و گفت:هنوزم بدنت درد میکنه؟؟/؟؟؟ بوی عطری که زده بود داشت به تحریک شدنم کمک میکرد دستامو بردم و پشت کمرش گذاشتم یه کمی پشتشو با دستام مالیدم نیمی از صورتم با قسمت بالای سینه هاش تماس پیدا کرده بود من چون تب داشتم گرمای تن اونو حس نمیکردم این من بودم که داشتم بهش گرما میدادم صورتمو مالیدم به اون قسمت لخت بالای سینه اش دیگه داشت دوزاریش میفتاد که من طبیعی نیستم داشتم باهاش عشقبازی میکردم خواست با دستاش سرمو بلند کنه اما من نمیذاشتم چسبیده بودم بهش.گفت:کیوان جون استراحت کن و منم برم یه چیزی واسه ناهارت درست کنم مثلا خواست با اینحرفش منو بلند کنه اما من مثل کنه چسبیده بودم بهش دیگه نباید لفتش میدادم ممکن بود بره اونوقت دیگه همچین فرصتی پیدا نمیکردم.سرمو بردم بالا فکر کرد میخوام بلند شم یه ذره صورتش اومد پایین سریع لباشو بوسیدم چشماش گرد شد و گفت:کیواااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم مامان من هرچیزی که بابا ازت دریغ کرده بهت میدم آغوشم و تنگتر کردم دیگه خوب فهمیده بود چیکارش دارم یه کمی رفت عقبتر گفت:میدونم تب داری و حالت خوب نیست دیگه حرف نزن و استراحت کن گفتم مامان من خوبم سینه اش رو بوسیدم صداش بلندتر شد:کیوااااااااااااااااااان برو کنارررررررررر.فایده نداشت من نمیذاشتم از بغلم فرارکنه.خودشو کشید عقب تا بتونه از بغلم بیاد بیرون اما کار منو راحت تر میکرد چون کمکم میکرد بتونم بخوابونمش رو تخت.دیگه هیچی نمیفهمیدم باید به مامانم خوشبگذره باید تو لذت منو کیمیا سهیم باشه اون جوونه چرا نباید طعم سکس رو بچشه؟؟/؟؟؟؟؟؟ چرا باید با مردی سکس داشته باشه که هیچ لذتی رو نمیتونه بهش برسونه؟؟؟/؟؟؟ باید بامن سکس داشته باشه باید من بهش نشون میدادم اون سکسی که بابا باهاش داره اصلا سکس نیست باید میفهمید که لذت واقعی رو با عشق بهتر میشه حس کرد.رفتم جلوتر خودمو جابجا کردمو یه فشاررررررررر دیگه به مامان کافی بود تا کاملا ولو شه رو تخت هنوز دستام دورکمرش بود چشماش پراشک شد و گفت:کیواااااااا

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#155 | Posted: 26 Jul 2011 09:15
خواهر کیر پرست من


داستاني كه مي خام براتون بگم ماله 2 سال پيشه يعني زماني كه من 16 ساله بودم . اون موقع خواهرم مهسا 13 سالش بود . دوم راهنمايي بود .و منم دوم دبيرستان بودم . . مامانم و بابام هر دو سر كار مي رفتند . ساعت 7 صبح ميرفتند تا 5 بعد از ظهر . . يه روز كه قرار بود خواهرم بعد از مدرسه با دوستش بره بيرون من وقتي ديدم خونه خاليه به دوست دخترم كه همسايمون بود و اسمش الهام بود زنگ زدم و گفتم بيا خونمون اونم اومد . ما با هم سكس هم مي كرديم البته بيشتر جنبه مالوندن داشت و سكس واقعي نبود . خلاصه من و الهام لخت شده بوديم و تو بغل هم بوديم من با كس اون بازي مي كردم اونم با كير من . يه دفعه ديدم صداي در اومد توجه نكردم چون قرار نبود كسي بياد همينطور كه تو بغل هم بوديم يه دفعه نگام افتاد به يه طرف ديدم خواهرم داره نگاه مي كنه سريع دويديم لباسامونو پوشيديم . خواهرمم هي به ما فحش مي داد . بيچاره الهام داشت گريه مي كرد خواهرم مي گفت به باباتون ميگم پدرتونو در بياره كثافت ها . من الهامو فرستادم گفتم تو برو من درستش ميكنم . اومدم پيش خواهرم گفت چه غلطي مي كردين كثافت آشغال گفتم هيچي . گفت شب كه به بابا گفتم آبروتونو بردم اون موقع ميفهميد. من خيلي ميترسيدم چون مهسا قبلا هم مسايل ديگه ايي رو به مامان يا بابام گفته بود . گفتم مهسا يه وقت چيزي به كسي نگي ها بيچاره مي شيم . يه ذره فكر كرد گفت يه شرط داره گفتم هر چي باشه قبوله گفت بايد واسه من يه دوست پسر پيدا كني . گفتم اين چه حرفيه تو ميزني تو هنوز بچه ايي . ( البته خواهرم هيكل خوبي داشت و به دبيرستاني ها مي خورد ) گفت من نميدونم اگه اين كارو نكني به بابا مي گم همه دوستام دوست پسر دارن خوب منم مي خام ديگه گفتم باشه ولي منم هر وقت بخام دوستم الهامو ميارم خونه گفت باشه . خلاصه يه مدت گذ شت و من چند تا از پسرا رو به خواهرم نشون دادم ولي اون خوشش نيومد . از قضا يه خانواده ايي تازه اومده بودن آپارتمان ما كه يه پسر داشت كه يه سال از من كوچكتر بود و اسمش پويا بود .به خواهرم گفتم گفت خوبه و قرار شد اونو واسه خواهرم جور كنم . بعد از اينكه رابطه دوستي با پويا بر قرار كردم يه روز بهش گفتم پويا تو دوست دختر داري گفت نه گفتم مي خاي يه دونه داشته باشي گفت آره از خدامه گفتم مي خاي با خواهر من دوست بشي . اول تعجب كرد دوباره ازش پرسيدم گفت تو ناراحت نمي شي گفتم نه واسه چي گفت خوب آره دوست دارم راستشو بخاي از اون روزي كه اومديم چشمو گرفته . گفتم پس برو خونتون الان صداش مي كنم بياد اون رفت خونشون و منم رفتم خواهرمو صدا زدم كلي خوشحال شد و رفت خونه پويا . البته فقط اون روز بود كه خواهرم رفت خونه پويا و بقيه روزها پويا مي اومد خونه ما چون مادرش همش خونه بود .رفت و آمدهاي پويا به خونه ما هر روز داشت بيشتر ميشد طوري كه اوايل وقتي من نبودم قرار مي زاشتن ولي بعد از مدتي در حضور من با هم مي رفتن تو اتاق و حال مي كردن . . وضعيت خواهرم خيلي خراب شده بود يادمه يه بار كه با پويا تو اتاق بودن اومد و از من يه فيلم سوپر خواست منم بهش دادم و گفتم مهسا مواظب باش پردت .... كه گفت نگران نباش خودم با خودكار پارش كردم من كه داشتم شاخ در ميآوردم .البته اين قضايا ماله يه سال بعد بود يعني خواهرم آخراي سمو راهنمايي شده بود . از اون به بعد حتي جلوي پويا هم با من سكس مي كنه يه بار به من گفت تو هم بيا منو بكن كه گفتم نه راستشو بخاين من بيشتر از كس دادن خواهرم لذت ميبردم و سكس اونارو نگاه مي كردمو جق مي زدم . يه بار خواهرم جلوي پويا به من گفت تو چرا منو نمي كني . گفتم من بيشتر دوست دارم ببينم تو كس مي دي گفت جدي ميگي ؟ گفتم آره . بعد به پويا گفتم پويا تو مي توني چند نفرو پيدا كنيد كه با هم جلوي من خواهرمو بكنيد گفت آره . خواهرم گفت يعني سكس گروهي جلوي تو ؟ گفتم آره گفت جووووون چه حالي ميده . خلاصه پويا دو تا از دوستهاي كير كلفتشو پيدا كرد و يه روز خونه ما قرار گذاشت .البته چون مدرسه پويا يه جاي دور بود و دوستاشم از مدرسه اومده بودن مارو نميشناختن و تو محل هم تابلو نميشد . . مهسا كلي آرايش كرده بود و قرار شد لخت منتظر بشينه و منم با لباس كنار اون روي مبل نشسته بودم بعد از يه مدت پويا و دو تا از دوستاش اومدن و مهسا رفت در و باز كرد . يه كي از دوستاش گفت به به چه كسي . يه دست هم به پستونه خواهرم زد و اون يكي هم به كس خواهرم دست كشيد . من كه با همين دو تا صحنه شق كرده بودم رفتم و به اونا سلام دادم . .خلاصه سريع همه لخت شديم و اون سه تا افتادن رو خواهرم و من هم رو يه صندلي شروع كردم به نگاه كردن . همه جوره خواهرمو جر دادن .و از همه با حال ترش موقعي بود كه يكي كرده بود تو كسش و يكي تو كونش و يكي هم تو دهنش . من كه احساس كردم الان آبشون مي ياد گفتم بچه ها آبتونو نريزيد بيرون مي خام اونو بريزيد رو صورت خواهرم . هر چهار نفرمون وايساديم روبروي صورت خواهرم و جق زديم و آب كيرمون با سرعت مي پاشيد تو دهن و صورت خواهر جونممممممممممممم

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#156 | Posted: 26 Jul 2011 10:55
من امیر هستم میخوام از مامانم براتون بگم اسمش مریم
38 سالشه خیلی خوسشکلو سکسیه تپل مپلو با مزه بزرگترین آرزوم کردنه اونه ولی نمی ذونم چطوری
تا حالا جچندین بار لخت دیدمش فوق العادست یه کون سفید خوشکل داره که فکر کنم قشنگترین کون دنیاست و یه کسه تپل و گوشتی میدونم که خیلی کسش خوشبو و حشری کنندست آخه من همیشه شورتاشو بو می کنم ولیس میزنم و باهاشون جلق میزنم.
یه بار با بابام دعواش شده بود اومد پیش من خوابید به مدت یه هفته. بهترین دورانه عمرم بودحالا براتون میگم چیکار کردم
یه شب مامانمو بابام با هم حرفشون شد اعصابه هممون خورد شده بود مامان با بابا قهر کرد اون شب اومد اتاقه من خوابید من کلی خوشحال شدم رو تخت جامون نمی شد به ناچار رو زمین خوابیدیم منم به عنوانه احترام به مامان اومدم پیشه اون خوابیدم کلی با هم حرف زدیم تا خوابش برد اولش خواستم بی خیال بشم ولی مگه می شد یه عمر تو کفش بودم مامان اون شب یه تاپ پوشیده بود که زیاد یقش باز نبود تا حدی که بزور میشد یه ذره از چاکه سینه های گندشو دید و یه شلوارکه چسبون که هر مردیو حشری می کرد یه ذره از شکمش و کمرش معلوم بود آخه یه خورده شکم داره
.گذاشتم چند دقیقه ای بگذره بعد کارمو شروع کردم موقعه ای که خواستم شروع کنم مامانم پشتش به من بود و به پهلو خوابیده بود و یکی از پاهاشو ستون کرده بود طوری که تو اون حالت میشد راحت از عقب کیرتو بکنی تو کسش البته اگه کون گندش اجازه بده وتو این حالت یه ذره به پایین خم شده بود که باعث شده بود کمرش از زیره تاپ بزنه بیرون.من حسابی ترسیده بودم ولی دلمو زدم به دریا و آروم دستمو گذاشتم رو کمرش واااااااااااااااااااااااااااااای باورم نمی شد چقدر لطیفو نرم بود آروم آروم دستمو تو کمرش حرکت دادم داشتم از خوشی می مردم کیرم حسابی گنده شده بود بعد از یکم که ترسم کمتر شد تصمیم گرفتم به کونش هم دست بزنم آروم دستمو از رو کمرش برداشتم و یه چند دقیقه ای صبر کردم دوباره آروم دستمو بردم سمته بدنش ولی اینبار سمته بهترین ورویائی ترین جایه دنیا (البته برا خودم شما رو نمی دونم)دستمو گذاشتم رو کونه خوشتراشو گوشتیه مامانم خیلی نرم بود گوشتش زیره دستم حرکت می کرد انگار دستتو بزاری رو ژله آروم دستمو فشار میدادم رو کونش ولمبرایه کونشو میگرفتم داشتم دیونه می شدم از خوشی کونش نرمو با حال بود دستمو آروم یه خورده حرکتش دادم رو کونش کیرم داشت منفجر می شد بعد خیلی آروم دستمو گذاشتم رویه چاکه کونش ووااااااااااااااای خیلی گرم بود ترسم کامل ریخته بود دیگه طاقت نیاوردم شلوارک و شورتمو کشیدم پایین و من هم کامل به هلو خوابیدم یه خورده رفتم پاینتر تا کیرم دقیقا روبرویه کونش باشه بعد آروم کیرمو گذاشتم رو کونش داشتم دیونه می شدم یه خورده خودمو بالا پایین کردم و کیرمو میکشیدم به چاکه کونش با اون یکی دستم هم کمرشو دست می کشیدم آبم اومد منم واسه اینکه ضایع نباشه شورتمو آوردم بالا و همیه آبمو تو یه شورتم ریختم تا صبح 2باره دیگه هم آبم اومد که بعدا به همراه شبایه دیگه براتون میگم مخصوصا شب دوم که کسو کونه مامانمو دیدم
یه شب مامانمو بابام با هم حرفشون شد اعصابه هممون خورد شده بود مامان با بابا قهر کرد اون شب اومد اتاقه من خوابید من کلی خوشحال شدم رو تخت جامون نمی شد به ناچار رو زمین خوابیدیم منم به عنوانه احترام به مامان اومدم پیشه اون خوابیدم کلی با هم حرف زدیم تا خوابش برد اولش خواستم بی خیال بشم ولی مگه می شد یه عمر تو کفش بودم مامان اون شب یه تاپ پوشیده بود که زیاد یقش باز نبود تا حدی که بزور میشد یه ذره از چاکه سینه های گندشو دید و یه شلوارکه چسبون که هر مردیو حشری می کرد یه ذره از شکمش و کمرش معلوم بود آخه یه خورده شکم داره
.گذاشتم چند دقیقه ای بگذره بعد کارمو شروع کردم موقعه ای که خواستم شروع کنم مامانم پشتش به من بود و به پهلو خوابیده بود و یکی از پاهاشو ستون کرده بود طوری که تو اون حالت میشد راحت از عقب کیرتو بکنی تو کسش البته اگه کون گندش اجازه بده وتو این حالت یه ذره به پایین خم شده بود که باعث شده بود کمرش از زیره تاپ بزنه بیرون.من حسابی ترسیده بودم ولی دلمو زدم به دریا و آروم دستمو گذاشتم رو کمرش واااااااااااااااااااااااااااااای باورم نمی شد چقدر لطیفو نرم بود آروم آروم دستمو تو کمرش حرکت دادم داشتم از خوشی می مردم کیرم حسابی گنده شده بود بعد از یکم که ترسم کمتر شد تصمیم گرفتم به کونش هم دست بزنم آروم دستمو از رو کمرش برداشتم و یه چند دقیقه ای صبر کردم دوباره آروم دستمو بردم سمته بدنش ولی اینبار سمته بهترین ورویائی ترین جایه دنیا (البته برا خودم شما رو نمی دونم)دستمو گذاشتم رو کونه خوشتراشو گوشتیه مامانم خیلی نرم بود گوشتش زیره دستم حرکت می کرد انگار دستتو بزاری رو ژله آروم دستمو فشار میدادم رو کونش ولمبرایه کونشو میگرفتم داشتم دیونه می شدم از خوشی کونش نرمو با حال بود دستمو آروم یه خورده حرکتش دادم رو کونش کیرم داشت منفجر می شد بعد خیلی آروم دستمو گذاشتم رویه چاکه کونش ووااااااااااااااای خیلی گرم بود ترسم کامل ریخته بود دیگه طاقت نیاوردم شلوارک و شورتمو کشیدم پایین و من هم کامل به هلو خوابیدم یه خورده رفتم پاینتر تا کیرم دقیقا روبرویه کونش باشه بعد آروم کیرمو گذاشتم رو کونش داشتم دیونه می شدم یه خورده خودمو بالا پایین کردم و کیرمو میکشیدم به چاکه کونش با اون یکی دستم هم کمرشو دست می کشیدم آبم اومد منم واسه اینکه ضایع نباشه شورتمو آوردم بالا و همیه آبمو تو یه شورتم ریختم تا صبح 2باره دیگه هم آبم اومد که بعدا به همراه شبایه دیگه براتون میگم مخصوصا شب دوم که کسو کونه مامانمو دیدم راستی من طالبه سکس چتم هر کی دوست داره در مورده مامانا مون حرف بزنیم پی ام بده
بعد از اینکه آبم اومد و یخورده آروم شدم فهمیدم چه کاره خطرناکی کردم ولی خوب ارزش
داشت داشتم به این فکر می کردم که چطور مامانم از خواب بیدار نشده یه حسی بهم میگه
اون بیدار بود
( مخصوصا با رفتارای شبایه بعدش) ولی هر چی بود تمام شده بود دیگه نمی
خواستم بهش فکر کنم
.یه 1ساعتی گذشت مامانم چند بار حالته خوابشو تغییر داد من فقط نگاه
می کردم و هر از چند گاهی به بدنش دست میزدم یا پامو میمالوندم به پاش ولی خوب خیلی
سریع وگذرا اما خوب نمی خواستم اون شبو از دست بدم چون دیگه تکرار نمی شد فردا اون با
بابام آشتی می کردو می رفت تو اتاق خودش بعده از اون یه ساعت مامانم یه جوری خوابید که
نتونستم تحمل کنم اون رو کمر خوابید و یه خورده پاهاشو از هم باز کرد و شکم خوشکلش کامل
از تاپش زده بود بیرون من خیلی شکمشو دوست دارم هر کاری کردم نتونستم تحمل کنم به
خودم گفتم همین یه شبه تو هم که تاحالا دستت به کس نخورده یه عمره هم تو کفه شکمو
کسشی خوب حالا که موقعیتش جور شده استفاده کن اگه هم فهمید به خاطره آبرویه خودش و
من به کسی چیزی نمیگه خلاصه عزممو جزم کردم که دوباره شروع کنم واسه همین خودمو یه
خورده دادم پایین تا بتونم خوبه خوب به کسش دست بزنم بعد به حالتی بین دمر و به پهلو خوابیدم
تا دستم کامل آزاد باشه و به بدنه مامانم مسلط باشم بعد خیلی آروم دستمو گذاشتم رو
شکمش وااااااااای به خدا داشتم دیونه می شدم از خوشی
. شکمش گوشتی و نرم آروم
شکمشو میمالیدم و با دستم تاپشو میبردم بالا تر تا کامل شکمشو ببینم داشتم دیوانه وار
شکمشو میمالیدم و با همه ی وجودم لذت می بردم نمیدونم چطوری توصیف کنم داشتم
بهترین لحظه های عمرمو سپری میکردم بعد به سرم زد تاپشو کامل ببرم بالا تا سینه ها شو
هم ببینم ولی قبلش گفتم بزار اول کسشو لمس کنم واسه همین دستمو به سمته پایین
حرکیت دادم همین طور رو شکمش حرکت دادم سمته پایین وااااای چه شکمی به خدا نمی
دونستم با کجاش حال کنم شکمش
,کسش یا سینه هاش ولی اینبار دلم کسشو می خواست
دستمو بردم پایین تا رسیدم به شلوارکش بعد آروم دستمو بردم پایین تر
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای باورم نمیشد یه لحظه یه تیکه گوشتو زیره دستام حس کردم
اصلا کنترل روانی نداشتم همونطوری گرفتمش تو دستم باورم نمیشد یعنی این کسه مامانمه
آروم با دستم فشارش میدادم خیلی نرم بودو لطیف چند دقیقه ای دستمو نگه داشتم حس
می کردم حالت کسش تو دستام عوض می شد اگه اشتباه نکنم اونم داشت آبش میومد نمی
دونم

شاید هم فقط یه حس بوده یهو بی اختیار آبم اومد ولی من نمیخواستم دستمو بردارم همونطور
فشارش میدادم و بهترین لذته دنیا رو می بردم بعد که کلی کسش بهم حال داد رفتم سراغه
شکمش و سینه هاش و آروم صورتمو چسبوندم به شکمش دیگه داشتم از لذت می مردم و یه
خورده با لبام شکمشو مالیدم و همزمان خیلی آروم می بوسیدمش بعد از یه خورده تاپشو بردم
بالا تر نمی دونم چرا حس می کردم خودش هم داره کمک میکنه به بالا رفتنه تاپش همینم ترسه
منو کمتر می کرد تا اینکه دیگه بالا تر از اون نمی رفت منم واسه اینکه به سینه هاش برسم
دستمو بردم زیره تاپش و یهو دیتم خورد به یکی از سینه هاش می خواستم ب گیرمش تو دستم
ولی نمی دونم چرا میترسیدم دوباره ترس اومده بود سراغم واسه همین فقط یه خورده فشار
دادم سینه هاش فوق العادست بزرگه
( نمی دونم چه سایزی) ولی اصلن سفت نیست خیلی
نرمو با حالن بعد دستمو آوردم بیرون و تاپشو آوردم پایین ولی دوباره خیلی سریع دستمو گذاشتم
رو کسش و یکم فشار دادم و سریع هم دستمو برداشتم بغیشو بعدا می نویسم
4یا5 شبه
باغیمونده که خیلی با حالتره رو بعدا براتون می نویسم ولی اگه میشه نظر بدین ببینم
من ساعت
2 بیدار شدم بابم هنوز نیومده بود من کلی بی حوصله بودم بعد بابام اومد و هر کاری کرد مامان باهاش حرف نزد و این منو خیلی خوشحال کرد اخه اونا همیشه همینقدر با هم قهر میکردن منم برا اولین بار از قهر بودنه مامانم خوشحال بودم
عصر مامان رفت حمام من همش تو این فکر بودم که آیا امشب پیشم می خوابه یا نه.یه خورده گذشت که مامانم از حمام اومد بیرون وااای چی می دیدم مامانم با یه دامن کوتاه و گشاد که یک خورده از زانوش بالاتر بودو پوشیده بود این دامنو بعضی شبا موقع خواب می پوشید و یه تی شرت که اونم کوتاه بود وگشاد تمامه نگاهم به پاهایه قشنگو سفیدش بود و همچنین به رونایه گوشتیش که بعضی موقع ها از زیره دامنش بیرون میزد من همش دعا می کردم که شب بیاد پیشم بخوابه گذشت تا ساعته 11 که بابام رفت خوابید حدودا نیم ساعت بعدش مامان هم رفت که به خوابه من تو اون لحظه با همه ی وجودم از خدا خواستم که امشب هم بیاد پیشه من بخوابه که دیدم رفت سمت اتاقه خودشون کلی ناراحت شدم ولی چند لحظه بعد دیدم که از اتاقشون اومد بیرون و متکاشو با یک ملحفه برداشته و داره میره سمت اتاقه من باورم نمی شد داشتم بال در می آوردم از خوشی یه لحظه وجودم سراسر شهوت شد اینقدر که نمی تونستم دیگه بمونم با هزار بد بختی یه نیم ساعتی تحمل کردم بعد رفتم بخوابم که یهو ه ذهنم رسید که لامپه تویه سالنو که جولو در اتاقم بودرو روشن بذارم تا تویه اتاقم کامل روشن باشه بعد رفتم تو اتاقو درو بستم دیدم مامانم خوابه و ملحفه رو کشیده رو خودش منم رفتم جفتش گرفتم خوابیدم ولی یه خورده پایین تر از اون طوری که سرم روبرویه کسش باشه .یه چند دقیقه گذشت دیگه طاقت نیاوردم و ملحفه رو از رو پاش و شکمش زدم کنار واااااااااااای خدا چی میدیدم پاهایه سفیدو گوشتیه مامانم که تا روناش معلوم بود جلو چشام بود دستمو گذاشتم رویه روناش داشتم دیونه می شدم روناش نرمو با حال بود و شروع کردم به مالیدنشونو آروم می بوسیدمشون بعد آروم دستمو بردم بالاتر و با دستم دامنه گشادشو می زدم کنار خیلی راحت می رفت بالا یه کم که بردم بالا تر چشم به شورتش افتاد یه شورت قرمز که من قبلا کلی اونو بو کرده بودم و میمالیدم به کیرم تا آبم می آمد حال اون شورته جلو چشمام بودآروم دستمو گذاشتم روکسش و شروع کردم به مالیدنه کسش وای که چه حالی میداد کسشو محکم فشار میدادم و میمالیدم دیگه دیوانه شده بودم چنان فشارش میدادم که می گفتم الانه که کسش کنده بشه یه لحظه به سرم زد که کسشو ببینم دیگه نمی ترسیدم اول خواستم شورتشو بکشم پایین ولی پشیمون شدم و تصمیم گرفتم که گوشه شرتشو بزنم کنار واسه همین اروم گوشه پایینه شرتشو که روبرویه کسش بودو زدم کنار و با یه چیزی روبرو شدم که با ورم نمیشد یه کسه خیلی خیلی خوشکل که به خدا از هر چی کس تو فیلما دیده بودم قشنگتر بود حسابی تپل و گوشتی بود میشد تو دستت بگیریش آروم شروع کردم به دستمالی کردنش و فشار دادنش بعد دستمو گذاشتم تو چاکه کسش و شروع کردم دستمو حرکت دادن توش بعد آروم انگشتمو چرخودم تا سوراخه کسشو پیدا کردم اول یه خورده کسش خشک بود ولی یه ذره که گذشت حسابی لیز شده بود آروم انگشتمو فشار دادم پایین انگشتم رفت تو باورم نمیشد ولی من دستم تو کسه مامانم بود و داشتم از خوشی می ترکیدم شروع کردم مثله حالت تلنبه زدن انگشتمو میکردم تو کسش و در می اوردم و بعد از یه مدت انگشتمو در اوردم و گذاشتم تو دهنم چقدر خوشمزه بود یکم که انگشتو لیسیدم دوباره گذاشتم تو کسش و یهو فشار دادم تو که مامانم آروم
یه آخی گفت که کلی ترسیدم و دستمو برداشتم ولی بعد به خودم گفتم اون بیداره و خودش هم راضیه واسه همین دوباره انگشتمو کردم تو و شروع کردم واسش جلق زدن بعد تصمیم گرفتم کسشو لیس بزنم و انو بو کنم آخه شورتاش خیلی خوشبو بود واسه همین یه تاب خوردم و سرمو گذاشتو جلو کسش و با دماغم گذاشتمرو کسشو بو میکردم ایتقدر خوشبو بود که داشت آبم میومد دقیقا بوی شورتاشو میداد و بعد آروم با دستام کسشو باز کاردم و شروع کردم به بوسیدنه کسش و توشو لیس میزدم اینقدر شهوتی شدم که آبم اومد یه خورده دیگه هم کسشو خوردم و لیس زدم و ابشو می مکیدم بعد به سرم زد که کیرمو بکنم تو پا شدم و کیرم که یه خورده کوچیک شده بودو از شورتم اوردم بیرونو گذاشتم جلو کسش و آروم فشار دادم تو یه ذره که رفت تو یه صدایی از مامانم اومد که منو به خودم اورد یه لحظه ترسیدم و کشیدم بیرون و نکردم بعد اروم شورتشو درست کردم و دامنشو دادم پایین وملافه رو کشیدم روش یه خورده ناراحت بودم آخه من همیشه وقتی ابم میاد عذاب وجدان می گیرم و خیلی ناراحت میشم و از کام پشیمون شدم ولی این پایانه ماجرا نبود الان کار دارم بعدا بقیشو تعریف می کنم
     
#157 | Posted: 26 Jul 2011 10:58
از وقتی موهاشو به قول خودش های لایت کرده بود خیلی سکسی تر از قبل شده بود. هر بار که می دیدمش حسابی حالی به حالی میشدم..... دخترم 17 سالش بود و حسابی داشت تبدیل به یه دختر مامانی و خوشگل میشد و دل من بیچاره رو هر روز بیشتر از قبل می برد. چند بار سعی کردم وقتی میره حموم ، برم و از لای در یه جوری بدن سفید و خوشگلش رو ببینم. یکی دو بار هم تونستم کون سفید و خوشگلش رو ببینم و درآرزوی به دست آوردن همچین کون تمیزی بسوزم و بسازم. یه روز بنا به دلایلی زود تر از سر کار اومدم خونه. زنم مسافرت بود و می دونستم که شهلا دخترم تنهاست و شاید بتونم دوباره حموم رفتنش یا خوابیدنش رو ببینم. از ذوق داشتم میمردم. اون شب قرار بود یکی از دوستام هم بیاد خونمون تا یه مشروبی با هم بخوریم و دور از چشم زنامون یه ذره مردونه دور هم باشیم. وقتی رسیدم خونه یه صداهایی از تو اتاق شهلا میومد... آروم رفتم به سمت اتاقش و دیدم حدسم درسته... دختر گلم با دوست پسرش آرش تو اتاق هستن و مشغول ور رفتن همدیگه اند. خوشبختانه لای در باز بود و میتونستم آروم خودمو نزدیک تر ببرم تا ببینم چه خبره. وای خدای من. باورم نمیشد. بدون هیچ مشکلی می تونستم دخترم رو ببینم که لخت لخت داره با دوست پسرش حال میکنه. می دیدم که آرش شلوارشو تا زیر زانونش آورده پایین و کیر کوچولوش آویزونه و دخترم هم لخت جلوش بود و داشتن از هم لب میگرفتن. شاید بهتر بود میرفتم تو و از کارشون جلوگیری میکردم ولی میدونستم که بالاخره یه دختر و پسر تو این سن همدیگرو دستمالی میکنن و بد هم نیست که یه کمی با هم حال کنن. منم اینجوری میتونم با دیدن کس و کون دخترم حال کنم و سوژه خودمو برای امشب پیدا کنم. شهلا هم بهم قول داده بود که بکارتشو از دست نده و آبروی خونواده رو نبره و من مطمئن بودم که سکس اون دو تا از حد دو تا لب و یه کمی ور رفتن بیشتر نیست. خلاصه. بعد از اینکه از هم لبشونو گرفتن شهلا جلوی آرش زانو زد و کیرشو گرفت تو دستش و شروع کرد مالوندن. اولش برام جالب بود که می دیدم دخترم به کیر کسی دست بزنه ولی وقتی دیدم کیر آرش بزرگ تر شد و شهلا اونو گذاشت تو دهنش. حسابی جا خوردم. شهلا خوب ساک میزد و آرش همینطور از روی لذت آه و ناله میکردم و سر خودش رو تکون میداد. بعد از یه مدت کوتاه شهلا بلند شد و رفت رو تخت درازکشید و من حالا می تونستم خوب خوب کسش رو ببینم که تمیز تمیز بود و یه دونه مو هم نداشت. معلوم بود پسره از اوناییه که از کس بی مو خوششون میاد. جوونا همه شون مثل همدیگه ن. آرش هم شلوار و تی شرتش رو درآورد و رفت رو تخت درازکشید کنار شهلا و شروع کرد لب گرفتن و با پستونای کوچولوی دخترم ور رفتن که دیدم حسابی داره حال میکنه. بعد از یه مدت دستشو آروم آروم برد پایین سمت کس شهلا و شروع کرد با کسش بازی کردن. شهلا هم لای پاشو باز کرد و من تونستم محصول کیر خودم و کس ژیلا – مامانش- رو ببینم که عجب تمیز و خوشگل بود و آماده پذیرایی از کیر. ولی مشکلی وجود داشت به نام پرده بکارت که مانعش میشد. کس شهلا ناز و کوچیک و تازه بود و من احتمال میدادم که حسابی باید تنگ باشه. به داماد آینده م حسودیم میشد که میتونست از همچین کسی استفاده کنه. آرش همینطور با چوچوله شهلا ور میرفت و شهلا رو حشری و حشری تر میکرد تا اینکه با داد و بیداد شهلا فهمیدم که ارضا شده. برام جالب بود که آرش، شهلا رو به ارگاسم رسوند اماخودش هیچی. ولی تعجبم زیاد طول نکشید وقتی دیدم آرش بلند شد و شهلا رو هم بلند کرد و رفت پشتش. شهلا رو به من بود و میتونستم قیافه معصومانه ش رو ببینم که داشت برای کون دادن اماده میشد. با دیدن آرش که کیرشو خیلی راحت گذاشت تو کون شهلا با خودم فکر کردم مطمئناً اولین بار نیست وگرنه شهلا داد و بیدادی راه مینداخت که نگو. خودم وقتی ژیلا رو از کون کردم تا سه روز نمیتونست بشینه!!!!! ولی آرش حسابی داشت تلمبه میزد و جالب تر این بود که شهلا هم داشت حال میکرد و اینو تو صورت قشنگش میتونستم ببینم که با هر ضربه کیر آرش حسابی حال میکرد. بعد آرش کیرشو درآورد و شهلا رو دوباره خوابوند رو تخت و رفت روش و کیرشو گذاشت دم کس دخترم و تازه اینجا بود که من فهمیدم کیر آرش داره میره تو کس دخترم و قبل از اون هم جای دیگه ای نبوده جز همون کس تنگ و خوشگل و ناز شهلا که حسابی از این کیر گنده و سفت داشت پذیرایی میکرد. از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم. دختر 17 ساله من داره کس میده؟ یعنی چی؟ پس قبل از اینکه من بفهمم کس داده بود و بکارتش رو هم از دست داده بوده؟ هم عصبانی بودم و هم خوشحال. چون نقشه ای به ذهنم رسیده بود که می تونستم باهاش منم از داخل شدن به اون کس مامانی کیرمو بهره مند بشم. هر چی بیشتر به زوایای نقشه فکر میکردم ضربه های آرش محکم تر میشد تا اینکه دیدم که کیرشو درآورد و شروع کرد به جق زدن و شهلا هم صورتشو نزدیک کرد و آب کیر آرش رو صورت دخترم ریخت. آروم از اونجا خودمو کشوندم بیرون و از خونه رفتم بیرون. یه ذره قاطی کرده بودم و باید حسابی به همه چیز فکر میکردم. امشب قراره فرزاد بیاد خونمون(همون دوستم!) اونم از اون کس کنای اساسی بود و اولش هم قرار بود که یه برنامه کس کردن راه بندازیم که جور نشد و اون حسابی از این قضیه پکر بود. حالا میتونست شب بیاد خونه ما و با هم ترتیب شهلا رو بدیم. درسته که شهلا دخترمه ولی وقتی پای این پیش بیاد که بخوام کاری بکنم، میکنم و اونم باید به خاطر اینکه منو بابت این قضیه آبروی خونوادگی گول زده تنبیه بشه و چه تنبیهی بهتر از کس دادن به دو تا کیر باحال؟ یه کم دیر تر برگشتم خونه و به روی خودم نیاوردم که چی دیدم ولی خیلی سرد با شهلا برخورد کردم. شب که فرزاد اومد همه چیز آماده بود برای کس کردن ما!!!! شهلا از همه جا بی خبر بود و من و فرزاد چند لیوان عرق خورده بودیم و حسابی گرم گرم بودیم و من همینطور منتظر موقعیت مناسب بودم برای کردن کس دخترم. رفتم تو اتاقشو دیدم که پشت کامپیوتر نشسته و داره چت میکنه. خیلی عصبانی بهش گفتم "به جای این کارا یه کم به فکر درسات باش." گفت "درسامو خوندم." جواب دادم "آره بعد از ظهر دیدم چطوری داشتی درس میخوندی." حسابی دست پاچه شده بود و نمیدونست چی بگه.رفتم جلو تر و بهش گفتم "با آرش باهم درس میخوندین نه؟ چه درس خوبی بهت داد. نه. تو چه درس خوبی بهش دادی." و رو اون "دادی" حسابی تاکید کردم. شهلا گریه اش گرفته بود و سرشو انداخت پایین و گفت "بابا تو رو خدا. من کاری نمیکردم." عصبانی شده بودم. داد زدم "نه. کاری نمیکردی. فقط داشتی به دوست پسر مامانیت که چار روز دیگه ولت میکنه و میره سراغ یکی دیگه ، کس میدادی." شنیدن این کلمه ها اونقدر براش عجیب بود که صورتش سرخ شد و گریه ش رو قطع کرد. مونده بود چی بگه که من سرشو گرفتم و گذاشتم رو شلوارم نزدیک کیرم و بهش گفتم "باید تنبیه بشی. هرکاری بگم باید بکنی وگرنه میکشمت. آرش رو هم میکشم و همه هم میفهمن چه جنده ای بودی." اونم دوباره هق هقش دراومد و گفت "هرکاری بگی میکنم." آروم سرشو عقب بردم و زیپ شلوارمو باز کردم و شلوارمو کشیدم پایین. شورتمو درآوردم. می دیدم که داره با تعجب نگام میکنه. بهش گفتم "هر کاری با آرش کردی با من هم میکنی. منظورم اینه که هر کاری با کیر آرش کردی با کیر منم میکنی." خودشو کشید عقب و گفت "بابا. تو پدر منی." گفتم "مهم نیست. مهم اینه که میخوام بفهمی فرق این با اون چیه و منم باید بفهمم فرق کس تنگ تو با کس گشاد مامانت چیه." گفت "بابا تو رو خدا اینطوری حرف نزن." با تشر بهش گفتم "بخور کیرمو." و شهلا هم مجبور بود کیر منو بذاره تو دهنش. وقتی کیرمو گرفت تو دستاش سرمای عجیبی رو حس کردم. دستای شهلا حسابی یخ کرده بودن و معلوم بود هم ترسیده و هم آشفته ست ولی برام مهم نبود. وقتی کیرمو میخواست بذاره تو دهنش حس کردم کیرم داره بزرگ تر میشه و آماده برای ورود به اون دروازه بهشتی!!!! شهلا هم کیرمو تو دهنش نگه داشته بود و کاری نمیکرد. وقتی نگاه عصبانی منو دید شروع کرد به مکیدن کیرم و تکون دادن زبونش رو نوک کیرم که حسابی منو حالی به حالی کرد. منم سرشو گرفتم تو دستام و همراه با حرکاتش عقب و جلو میبردم و از این که دخترم داره برام ساک میزنه حسابی لذت میبردم. مامانش البته بهتر ساک میزنه و اونم به این خاطر که تو این چند سال حسابی یاد گرفته کیر رو چطور باید ساک زد. دستمو بردم سمت پستونای شهلا و شروع کردم به بازی کردن با نوک پستوناش. همین حرکت حسابی ریلکسش کرد. داشتم حسابی حال میکردم که صدای فرزاد منو به خودش آورد که میگفت "بابا کجایی؟ مهمونتو تنها میذاری میری؟" داد زدم "الان میام." و به شهلا گفتم "حالا پاشو لخت شو و با من بیا بیرون." گفت "نه. بابا. تو رو خدا رحم کن. خجالت میکشم." منم مهلت ندادم و یه سیلی خوابوندم تو گوشش و گفتم "وقتی پرده کست داشت میخورد باید خجالت میکشیدی جنده." بعد هم کاملاً لخت شدم و به زور پیرهن شهلا رو هم درآوردم و بهش گفتم "هر کاری که گفتم میکنی. فهمیدی؟" باز هم زد زیر گریه و منم رفتم جلوش و سرش رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم "میای اونور و تا وقتی آبمونو تو کست حس نکردی از اونجا تکون نمیخوری. هم من و هم فرزاد. فهمیدی؟" چاره ای نداشت جز اطاعت کردن. وقتی هر دو لخت از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم تو هال جایی که فرزاد نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد حسابی قلبم داشت میزد. میدونستم فرزاد اصلاً براش مهم نیست که کیو میکنه و اگر میتونست حتی زن بهترین دوستش رو که من باشم هم میکرد. (البته یه شک هایی برده بودم که نکنه بینشون رابطه ای باشه که بعداً اونا رو هم تعریف میکنم!). وقتی فرزاد منو شهلا رو باهم دید از تعجب وا رفت. من می دیدم که کیرش داره از پشت شلوارش به جنب جوش میفته و بزرگ و بزرگ تر میشه. به شهلا گفتم "برو باباجون. برو پیش عمو فرزاد بشین و بهش نشون بده چه ساک زن ماهری هستی!" شهلا با اکراه رفت پیش فرزاد که از خوشحالی داشت پر درمیاورد. فرزاد به من نگاهی انداخت و منم بهش اشاره کردم که همه چیز رو به راهه و میتونه ترتیبشو بده. وقتی شهلا پیش فرزاد نشست، فرزاد بلند شد و شلوارشو درآورد و کیرشو گرفت تو دستاش و برد جلو دهن شهلا و به زور کردش تو دهن دخترم. اونم شروع کرد به ساک زدن. صورت فرزاد رو میدیدم که حسابی نشون میداد داره حال میکنه. منم رفتم نزدیکشون و سر شهلا رو گرفتم و محکم فشار دادم جلو که کیر فرزاد رو تا ته تو دهنش جا بده. بعدش هم خودم نشستم جلوی کون خوشگلش و شروع کردم به لیسیدن کنارای کونش. بعدش هم لای پاهاشو باز کردم و اون کس خوشگلش که از پشت عین یه غنچه زده بود بیرون رو دیدم و هوش از سرم پرید. دستمو بردم و نزدیک و انگشتمو کشیدم رو چاک کسش. صدای ناله ش میومد. ولی عین جنده های فیلم سوپر داشت همچنان براش فرزاد ساک میزد. سرمو بردم نزدیک. چه بوی خوبی داشت کس دخترم! آروم زبونمو گذاشتم لای چاک کسش و شروع کردم به بالا پایین بردن.....چه مزه ای داشت کس دخترم! بعدش دیگه نتونستم طاقت بیارم....رفتم نشستم رو مبل و شهلا رو کشوندم طرف خودم....کیر فرزاد از تو دهنش دراومد.....نشوندمش رو کیرم و کسش رو جوری تنظیم کردم که قشنک سر کیر من باشه و آروم آروم کردمش تو.....از دادی که زد فهمیدم حسابی درد داشت....بهش گفتم "حالا کدوم بزرگ تره؟ها؟مال من یا مال اون جوجه؟" اونم همینطور داشت درد میکشید . من شروع کردم به بالا پایین بردنش.....ولی روش خوبی نبود...این بو که شهلا رو نشوندم رو خودم و از پشت شروع کردم به تلمبه زدن....فرزاد هم کیرشو دوباره کرد تو دهن شهلا......من همینطور کیرمو میکردم تو اون س تنگ دخترم و میاوردم بیرون و لذت میبردم.....بعد از یه مدت کوتاه حس کردم آبم داره میاد و برای همین کیرمو کشیدم بیرون....اومدم پیش فرزاد و بهش گفتم "حالا نوبت توئه....کس تنگی داره این شهلا خانوم ما!" اونم رفت رو مبل نشست و شهلا رو گذاشت رو خودش و کیرشو کرد تو کس تنگ دخترم......دیدن این منظره حسابی حشریم کرده بود ولیچون نمیخواستم زود ارضا بشم رفتم تو آشپزخونه و از تو یخچال نوشابه درآوردم و ریختم تو یه لیوان و بعدش هم یه ذره عرق ریختم توش و برگشتم و شروع کردم به خوردن لیوان و تماشا کردن دخترم که داشت به دوستم کس میدادچند دقیقه که گذشت رفتم نزدیک و بهش گفتم "تا حالا کون هم دادی؟" شهلا که داشت آه و ناله میکرد گفت "یه بار...ولی خیلی درد داشت" بهش گفتم "حالا بازم باید بدی و برام اصلاً مهم نیست که درد داره یا نه....باید تنبیه بشی" شهلا از ادامهء بالا پایین رفتنش دست برداشت و از رو کیر فرزاد بلند شد و گفت "بابا نه....تو رو خدا نه" گفتم "حرفشم نزن" و برش گردوندم همونجایی که بود....به فرزاد گفتم "بکن تو کسش و نگه دار تا منم از پشت بکنم تو کونش" داد و بیداد شهلا که "نه نه" میکرد رفت هوا....ولی ما تنها چیزی که نمیشنیدیم صدای شهلا بود......فرزاد شهلا رو نشوند رو کیرش و وقتی کیرش تا ته رفت تو کس شهلا اونو خم کرد رو خودش و سرشو گذاشت رو سینهء خودش و شروع کرد موهای طلایی شدهء ئخترم رو نوازش کردن و سعی کرد آرومش کنه.....همین خم شدن کافی بود که من بتونم کون دخترم رو که حالا جلوم باز شده بود ببینم و حسابی حشری بشم......تف زدم به کیرم و آروم گذاشتمش دم کون دخترم....تا اومد تکون بخوره فرزاد محکم چسبیدش و نذاشت حرکتی بکنه و من آروم آروم کیرمو فرستادم تو کون تنگ شهلا که بی نهایت عالی و باحال بود و وقتی کیرم تا دسته رفت تو کونش به فرزا علامت دادم با هم شروع کردیم به تلمبه زدن.....باید اقرار کنم که لذت بخش ترین سکس زندگیم بود...و جالب این بود که وقتی با هم کیرامونو میبردیم تو کون و کس شهلا تخمامون به هم ساییده میشد و همین خیلی لذت سکس رو بیشتر میکرد......حسابی که تلمبه زدیم حس کردم آبم داره میاد....برای همین باز کیرمو درآوردم و رفتم سراغ مشروب و فرزاد به کارش ادامه داد و بعد از چند دقیقه از صدای آه و اووه فرزاد فهمیدم که داره میاد و ضزبه های کیرش به کسدخترم محکم تر و محکم تر میشد و داد شهلا بیشتر از قبل میرفت هوا تا اینکه هردو آروم شدند.....منم کیرم تو دستم بود و داشتم میمالوندمش تا اینکه شهلا از رو کیر فرزاد بلند شد و آب کیر فرزاد رو میدیدم که از تو کسش داره میاد بیرون و میریزه رو زمین و یه مقدارش هم لای پای شهلاگیر کرده بود. رفتم سراغ شهلا و به پشت خوابوندمش رو زمین و کونشو دادم بالا و کیرمو کردم تو کونش......از پشت تنگ تر و باحال تر بود و من همینطور داشتم گر میگرفتم از این همه لذت و انقدر کیرمو محکم میکوبوندم تو کس دخترم که حس کردم داره از درد گریه میکنه و بعد از چند ثانیه دیدم که آبم داره میاد و به کارم ادامه دادم تا جایی که حس کردم دارم منفجر میشم.......اولین جهش آب کیرم به اندازه ای قوی بود که برگشتشو رو نوک کیرم حس کردم و همینطور به تلمبه زدن ادامه دادم تا همهء آبم رو تو کس دخترم خالی کردم...... بی حال افتادم رو مبل و لیوان مشروب رو گرفتم و به این فکر میکردم دوباره کی میتونم دخترمو تنبیه کنم
     
#158 | Posted: 26 Jul 2011 11:00
از آشپزخونه اومدم بیرون و مثله همیشه دراز کشیدم جلوی تلویزیون
.اصلا حاله خوابیدن نداشتم.حوصلم خیلی سر رفته بود.شروع کردم با کانالهای تلویزیون بازی کردن.فکر فردا مدرسه هم دیگه داشت حسابی حالمو بهم میزد همین جور که داشتم تلویزیون نگاه میکردم یهو دیدم آخ جون یه برنامه ای که خیلی دوسش دارم شروع شده.منم پا شدم نشستم که خوب بتونم ببینم.تقریبا پنج دقیقه نگذشته بود که مامان از دور داد زد:پاشو مسواک بزن باید بخوابی که فردا صبح دوباره پدر من در نیاد بیدارت کنم.اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شده.گفتم: بابا خواب چیه٫بذار ببینم دیگه.یهو بابا از اونور داد زد.منو چرا صدا میکنی! پاشو برو بخواب٫آفرین.من اولش جدی نگرفتم.ولی وقتی دیدم مامان اومده جلوی تلویزیون وایساده فهمیدم که انگار باید جدی برم بخوابم.خودم رو کلی کج و کوله کردمو درو دیوار رو گرفتو و پا شدمو رفتم مسواک بزنم.از دستشویی که اومدم بیرون یذره با دقت توجه کردم دیدم عجب بویی میاد.یکم بیشتر دقت کردم دیدم عجب بوی کرمی میاد.من که نفهمیدم این بوی غلیظ ماله چیه و از کجا میاد رفتم تو اتاقم که بخوابم.یذره گذشت مامان اومد که بوس شب بخیر بده من بخوابم که دیدم وااای این بوی عجیب غریب از مامان میاد.تمام بدنش اون بو رو میداد.مخصوصا وقتی که دولا شد منو بوس کنه دیدم این بو ۱۰ برابر شده.چراغ رو خاموش کرد و شب بخیر گفت و در رو آروم بست و رفت.منم هم اعصابم از این خورد شده بود که چرا زوری باید بخوابم و هم اینکه این بو خیلی برام سوال شده بود که علتش چیه.تو همین فکرها بودم که چشمامو خیلی آروم بستم و خوابم برد.دقیقا نمیدونم چقدر گذشته بود که یهو با یه صدایی از خواب بیدار شدم.چشمامو یکم بازو بسته کردم.دو تا نفس عمیق خود به خود کشیدمو سعی کردم دوباره بخوابم.اینبار داشت آروم آروم خوابم میبرد که دیدم یه صدایهایی داره میاد.یذره با دقت گوش دادم.خواب نمیدیدم.یه صدایی مثله این بود که انگار یکی داره دردش میاد و آخو اوخ میکنه.یکم فکر کردم ببینم چیکار باید کنم.پاشدم رو تخت نشستم.هم میترسیدم از اینکه این صدا چیه و از کجا داره میاد نصفه شبی و هم اینكه نمیدونستم چیکار بایدکنم.۳-۴ دقیقه گذشت که تصمیم گرفتم هر جوری شده ببینم این صدا ماله چیه.تا اومدم از جام پاشم دیدم یهو صدا قطع شد.منهم که دیدم صدا قطع شده پشیمون شدمو نشستم دوباره.دوتا دستامو به هم فشار میدادم و همش فکر میکردم.خیلی سریع صدا دوباره شروع شد.همش آخو اوخ بود.زود پا شدم برم از اتاق بیرون ببینم چه خبره.تخت رو دور زدم و به دم در اتاق رسیدم.لای در اتاقو یکم باز کردم دیدم از اینجا هپچی معلوم نیست.بیشتر از همه میخواستم بدونم این صدا ماله کیه.آروم آروم جلوتر رفتم.بعد فهمیدم هر چی به اتاق مامان اینا نزدیک تر میشم صدا هم بیشتر میشه.دیگه از کنجکاوی نمیدونستم چیکار کنم. به دم در اتاقشون که رسیدم اول تصمیم گرفتم از توی سوراخ کلید ببینم اون تو چه خبره.با دقت که اون تورو نگاه کردم دیدم بـــله صدا داره از اونجا میاد و اون بوی کرم هم از اونجا بود.تختشون داشت تکون تکون میخورد.روی تخت رو که نگاه کردم دیدم انگار دو نفر زیره پتو دارن کشتی میگیرن.پتو قلمبه شده بود و زیرش هی بالا پایین میرفتن.اول ترسیدم و پپشونیم واقعا خیس شده بود ولی خیلی سریع اون حس کنجکاویم دوباره بهم غلبه کرد.از پشته در صداها خوب و واضح نبود.خیلی دوست داشتم ببینم دقیقا چه خبره. اول خواستم برگردم تو اتاقم و داد بزنم بگم مامان آب میخوام ولی نظرمو عوض کردم و تصمیم گرفتم لای درو آروم باز کنم که بتونم اون تورو خوب ببینم.خیلی میترسیدم که یوقت منو نبینن.حتی نفسم رو تو سینم حبس کردم و خیلی یواش لای درو باز کردم.جوری که قشنگ بتونم چشمامو تو اتاق بچرخونم و همه چیز رو ببینم.اول که فقط تونستم لبه تختو ببینم ولی وقتی قشنگ روی تختو نگاه کردم از تعجب سرجام خشکم زد.دیگه صدا رو خیلی واضح میشنیدم.هم صدای بابا و هم صدای مامان بود که هر دوتاشون داشتن آخو اوخ میکردن.مامان به بابا میگفت:آخ جون٫بیشتر بکن تو٫وای وای.میخوام میخوام همشو میخوام.مامان همش داد میزد:وای چه کیفی میده٫دوست دارم٫خوشم میاد٫همشو بکن تو٫داره دردم میاد.بابا اصلا چیزی نمیگفت فقط چنبار شنیدم که گفت:لاشو بیشتر باز کن میخوام جرت بدم.داشتم اینارو میدیدمو میشنیدم که نمیدونم چرا خود به خود ماله من بزرگ شد.اصلا نمیدونم چی شد که ماله خودمو با یکدست گرفتم و هی بالا پایینش میکردم.خیلی خوشم میومد.تو این حین بودم که یهو بابا به مامان گفت:برگرد میخوام از کون بکنمت.اینو که گفت من شاخ دراوردم.آخه بابا با کون مامان چیکار داره.آخه کون مامان به چه درد بابا میخوره.اصلا اینا چرا لخت شدن رفتن زیره پتو به هم چسبیدن.خیلی دوست داشتم میتونستم زیره پتو رو هم ببینم.ماله من دیگه خیلی بزرگ شده بود و هرچی بیشتر با دستم میمالوندمش بیشتر خوشم میومد.لای درو یذره بیشتر باز کردم که بتونم حداقل با دوتا چشمام ببینم.پایین تخت رو که نگه کردم پاهای مامان رو دیدم که تا رونش لخته.پاهای بابا رو هم دیدم که اونم لخت و لای پای مامانه و هی خودشونو بالا پایین میکنن.تو همون لحظه که من داشتم پاهای سفید و لخت مامانو میدیدم و ماله خودمو بیشتر میمالوندم یهو دیدم مامان به بابا گفت:تو دراز بکش من بشینم روش.من اصلا نمیفهمیدم اینا چی میگن و این چیزا یعنی چی.همش فکر میکردم مامان رو چی میخواد بشینه ! بابا پاشو از لای پای مامان ورداشت.همش منتظر بودم که این پتوی لعنتی برای یک لحظه هم که شده بره کنار من كه بتونم زیره پتو رو ببینم چه خبره.همینطور هم شد.مامان که اومد پاشه پتو رفت کنار.مامانو دیدم که لخت لخته و داره اونجای بابا رو میخوره.چون دولا شده بود من قشنگ تونستم از پشت ببینمش.لای پشتش قشنگ باز شده بود.اول یه سوراخ کوچولو بود که دورش یکم مو داشت.یه ذره پایین تر یه خط ۳-۴ سانتی دیدم که لاش کامل باز شده بود.یه چیزاییم از لای خطش زده بود بیرون.خیلی خوشگل بود.سوراخ عقب و سوراخ اونجای مامانو قشنگ میدیدم.همینطور که داشت ماله بابا رو میخورد کمرشو تکون میداد و اونجاش هی بازو بسته میشد.انگار دوست داشت یه چیز بزرگ دراز تا ته بره توش.بعد بابا یکم بلند شد نشست که دستش به اونجای مامان برسه.اول با پشت مامان حسابی بازی کرد.بعد کم کم یکی از انگشتاشو کرد تو سوراخ عقب مامان.مثله اینکه مامان خیلی خوشش میومد با سوراخ عقبش بازی کنن آخه خودشو برد یکم بالاتر که دست بابا بیشتر بهش برسه.بعد بابا اون انگشتشو از سوراخ عقب مامان دراورد و با ۴ تا انگشت همون دستش از پشت با اونجای مامان بازی میکرد.با انگشت کوچیکش و انگشت اشارش اول لای اونجای مامانو باز کرد بعد دو تا انگشت وسطشو یهو کرد اونتو.مامان دیگه داشت ملحفه رو چنگ میزد و همش اسم اونجای بابا رو میاورد.بعد بابا آروم آروم هر ۴ تا انگشتشو تا ته کرد تو اونجای مامان.و هی انگشتاشو می چرخوند.مامان هم برای اینکه انگشتهای بابا بیشتر بره تو ٫قمبلش رو بیشتر داد بیرون که لای پاش قشنگ باز بشه.بابا با اون یکی دستش هی میزد به زیره باسن مامان و چون باسن مامان یکم گوشتالو بود هی میلرزید.بعد بابا سرشو خم کرد و اونجای مامانو هی لیس میزد براش.مامان که دید اینجوریه خودش با دستهاش لای پاشو تا آخر باز کرد که هم اونجاش باز تر بشه و بیشتر بزنه بیرون و هم بابا بتونه راحت تر براش بخوره.مامان هی آخو اوخ میکرد و میگفت:جون٫چه خوب اونجامو میخوری٫بخور بخور.بزار برات بازش کنم و با اون دستش سینشو گرفته بود تو مشتش و میمالوند.مثله اینکه مامان خیلی خوشش میومد لخت باشه و لای پاشو باز کنه و یکی همه جاشو دستمالی کنه و اونجاشو براش باز کنه و بخوره.بعد مامان دوباره قمبلشو داد بیرون و شروع کرد ماله بابارو خوردن.من دوباره اونجاشو دیدیم.سوراخ عقب و سوراخ جلوش و باسنش قشنگ به طرف من باز شده بود.وای اونجاش که از لای پاش زده بود بیرون منو داشت دیونه میکرد.یکم مو داشت و خطش قشنگ معلوم بود.توش صورتی بود.خیلی دوست داشتم منم برم جلو و آروم اروم با اونجاش بازی کنم.میدونستم که خوشش میاد.یهو مامان دولاتر شد و بابا پتو رو کشید روش.من دیگه چیزی نتونستم ببینم تا اینکه یک لحظه تونستم ببینم که مامان کاملا لخته و پاشده و لای پاهاشو باز کرده که بشینه روی اونجای بابا،من فقط یک لحظه تونستم لای پای مامانو ببینم دوباره.همون خطه بود که دورش مو داشت و لاش تقریبا صورتی بود که قلمبه هم زده بود بیرون.وقتی مامان نشست رو بابا پتو رو کشیدن رو خودشون ولی سینه های مامان هنوز بیرون بود یکیش.من تا حالا دوسه بار سینه های مامانو لخت دیده بودم ولی اینبار فرق داشت.بابا با یه دستش سینه مامانو گرفته بودو فشار میداد.دوباره آخو اوخه مامان بلند شد.هی میگفت:جون٫خوشم میاد٫کلفته٫داره پارم میکنه.و بابا هم هی مامانو مینداخت بالا پایین.مامان روبابا خوابید و سینه هاشو به سینه بابا چسبوند و اینبار دیگه پتو رو كامل کشیدن رو خودشون.من دیگه هیچی نتونستم ببینم بغیر از اینکه مامان زیره پتو هی تکون میخوره و آخو اوخش دیگه به داد و فریاد تبدیل شده بود.منهم فقط داشتم ماله خودمو با دستم هی محکمتر میمالوندم.اصلا نمیدونستم چرا اینقدر خوشم میومد اینکارو بکنم.هی داشتم سعی میکردم نگاه کنم ببینم که شاید پتو دوباره بره کنار و من بتونم اون زیرو ببینم.مخصوصا اون صحنه ای که لای پای مامانو دیدم.خیلی دوست داشتم اون خط لای پاشو که دورش هم یکم مو داشت دوباره بتونم ببینم.تو این فکرو حال هواها بودم و به صدای داد و فریاد مامان گوش میدادم که همش میگفت:آخ جون٫بکن منو ٫خوشم میاد٫جرم بده …داشتم به اینا گوش میدادم که سرم گیج رفت و خودبخود چشمامو بستم.نمیدونستم چی شدم یهو.فقط احساس کردم که ماله من خیس شده.خیلی آروم از دم در اتاق فاصله گرفتم.میخواستم برم تو دستشویی ولی تریسدم که یوقت اونا بفهمن من اونجا بودم.برای همین خیلی آروم برگشتم تو اتاقم.اومدم بخوابم دیدم نمیشه.یهو داد زدم : مامـــان ٫ مامـــان من آب میخوام.چون نشنید من چی میگم دوباره و بلند تر داد زدم آب میخوام.مامان اومد.دیدم موهاش با اینکه خیلی کوتاه بود ولی معلوم بود که کلی دستمالی شده.اصلا درست نمیتونست راه بره.لیوان آب رو گرفتمو چشمامو یکم نیمه باز نگه داشتم که بگم مثلا من تازه از خواب پا شدم.گفتم : میخوام برم دستشویی.کمکم کرد بلند شم.رفتم دستشویی تو آینه خودمو نگاه کردم.اصلا نمیتونستم فکر کنم.ماله خودمو دراوردم و شستمش.دستامم شستم و برگشتم تو اتاقم.رو تختم دراز کشیدم.مامان اومد بالا سرم و شب بخیر گفت و تا آخرین لحظه ای که من بیدار بودم بالای سرم وایساد که مطمئن بشه من خوابم برده.چشمامو که باز کردم دیدم صبح شده.رفتم سر میز صبحونه.دیدم مامان و بابا نشستن و تا منو دیدن معلوم بود که تعجب کردن من خودم پاشدم٫یکی از صندلیها رو کج کردن که بشینم.منم نشستم و شروع کردم به هم زدن چاییم.داشتم به دیشب فکر میکردم که چیا دیدمو شنیدم.از همه بیشتر اون صحنه ای كه لای پای مامان رو دیدم میومد جلوی چشمم.تو این فکرا بودم که یهو ازم پریسدن : ‌دیشب خوب خوابیدی ؟
     
#159 | Posted: 29 Jul 2011 08:36
خاله جون من

سلام بچه ها من نيما 17 ساله هستم می خوام اولین سكسم رو بروايت داستان بيان کنم اولين سكسم مربوط ميشه به چند ماه پيش كه با خاله ی عزيزم بود؛اسم خالم هيوا 30 ساله 7 ساله ازدواج كرده و يه دختر بچه 4 ساله هم داره درمورد خالم:يه زن كاملا سفيد اندام لاغر سايز سينه 70 و هرچي بگم کم گفتم خانه ی خالم توي يه شهر اطراف اصفهان راستی یادم رفت ما اصفهان زندگی ميكنيم خالم هميشه با من راحته جلوی من با يه تاب كوتاه و يه شلوارک تا زير زانوش ميگرده خالم هر چند ما يک بار مياد اصفهان و 1شب با دخترش مياد خونمون شوهرش بخاطر شغلش نمياد اما روز موعود خالم اومد شب شد مامانم با خالم تو اتاق خواب خوابيدن بابام هم رفت طبقه ي بالا اخه ما خونمون 2 طبقست بعد با خالم داشتیم بلوتوث بازی ميکرديم خالم طبق معمول يه تاب كوتاه صورتی و يه شورت سفيد پاش بود مامانم رفت دستشویی دخترش هم بازي ميکرد که ديدم گفت نيما جان بيا كنار من رفتم پيشش ولو شد روم طوري كی خط سينش کاملا معلوم بود خواستم گوشيشو ازش بگيرم كه گفت نميدم منم دستمو بردم زود كه بگيرمش تكون خورد و دستم رفت تو سينش هيچی نگفت خيلی داغ بود منم بيحس شدم بعد از 2 دقيقه گفت این چيه ناقلا وخنديد منم اروم دستمو دراوردم كه مامان اومد زود از هم فاصله گرفتيم شب رو تا صبح بيدار بودم و به سينه ی نرم هيوا فکر ميكردم نميدونين چه بود خلاصه صبح شد اون و دخترش تو اتاق بودن كه به مامان گفتم من برم حموم اخه ديشب دوبار جلق زدم به عشق هيوا رفتم تو اتاق كه لباس از تو كمد بیارم كه ديدم هيوا بايه كرست سفيد و همون شرت سفید خوابيده تابش هم رو پاش بود سينه سمت راستش هم کمي از كرست زده بود بيرون يه دست به نوك قهوه ايش زدم و اروم يه بوس از سینش کردم كه كيرم داشت ميتركيد سري لباس بردم رفتم حمام يه دست جلق زدم اومدم بيرون که ديدم اونم بلند شده سلام كردم گفت چقدر خوشبو شد یدفعه يه بوس از لپ راستم كرد و اونم گفت ميرم يه دوش بگيرم گذشت تا ظهر ناهار خورديم بعد مادرم با خواهرم رفتن کارنامه بگيرن که دختر هيوا جان گفت منم ميام مادرم گفت هيوا تو هم بيا گفت نه گرممه نميام بابام تا ساعت 9 مغازه بود مغازه طلا فروشی داريم اونا رفتن من و هيوا مونديم اومد گفت برم دشتشويی من گفتم برو عزيزم كه يه لبخند زد و رفت من رفتم رو تختم دراز كشيدم تا فکر كنم چطور کمي بكنمش كه اومد گفت چرا تنها دراز كشيدی منم ميام گفتم بابا تخت يه نفرست گفت ما كه وزنمون به اندازه یه ادم نيست اومد روش كاملا طرف من بود گفت فيلم چه داري توگوشیت گفتم هيچ يه دفعه گفت سوپر نداري كه هر دومون خنديديم اروم دستمو گذاشتم رو سينش يه دفعه گفت چه كار ميكنی گفتم مگه سوپر نميخوای ديدم خنديد گفت زنده هست گفتم اره اروم با سينش بازي کردم گفت لب ميخوای گفتم اره اروم لبمو گذاشتم و اروم تابش رو در اوردم گفتم وقت نداريم العا مامان اينا ميان زود لباستو در بيار انگار منتظر اين حرف بود همه رو در اورد غير از شرت گفتم اونم دربيار گفت بايد تو در بياری در اوردم با ناز گفت من بايد لباس تورو در بيارم در اورد شرتم رو در اورد که ديدم داره ساک ميزنه ديدم داره ابم مياد گفتم داره مياد هنوز از نزديك لخت نديدم زنی رو گفتم از جلو يا پشت گفت از پشت هنوز به میثم ندادم شوهرش اصرار كني ميرم مثل وحشی افتادم رو كسش تا ته کردم توش يه جيغ بلند کشيد و گفت کير تو کونت تند تند تلمبه ميزدم دیگه حال ميکرد ميگفت پارم کن بعد گفتم داره مياد گفت نريزی توش اما کار از کار گذشت و يه نوشابه خانواده ريختم توش چند تا فوش داد گفت سوختم بعد روی هم ولو شديم كه صدای زنگ اومد سری بلند شدم از تو ايفون تصويري ديدم مامان اينا اومدن هيوا سري رفت تو دستشويي با لباسش من شلوار پوشيدم هيوا اومد پول داد گفت برو زود قرص زد حاملگی بگير بيا منم رفت اوردم خرد و بخير گذشت اميدوارم خوشتون اومده باشه.

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     

#160 | Posted: 2 Aug 2011 06:52

eshghezarbdari
داداش داستانت اگر ادامه نداره بگو تا تاپیكو ببندیم

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
صفحه  صفحه 16 از 84:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.