| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 16 از 87:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  86  87  پسین »  
#151 | Posted: 3 May 2011 12:16
هوس یا عشق قسمت اول
بالاخره پس از سه سال عشق و عاشقی با هم ازدواج کردیم.با فراز و نشیب ها و مخالفتها و موافقتهایی که داشتیم.من شراره 20سالم بود و کیوان شوهرم 24 سال داشت.من تازه در رشته مهندسی نرم افزار یعنی کامپیوتر دانشگاه آزاد ساری یعنی شهر خودمون قبول شده بودم و شوهرم هم پذیرفت که مانع درس خوندنم نشه و با این وضعیت کنار بیاد.کیوان یک بوتیک و یک کفش فروشی بزرگ در خیابان قارن داشت و بیشتر جنسهاش رو هم مستقیما از دبی کیش چین ترکیه و گاهی وقتها هم تایلند مالزی و سنگاپور میاورد.با اینکه محدودیتهایی برایش ایجاد میکردند ولی با ترفندهاییکه میزد و با زیر میزیها و توجیبی ها و زیر کلاهی هایی که میداد حسابی جنس وارد میکرد به سود کم هم قانع بود.بیشتر از دیپلم درس نخوانده بود پدرش توی میدون ساعت سوپر مارکت داشت و مادرش هم کارمند باز نشسته راه آهن بود.هر دوشون حول و حوش 50بودن.پدر منم کارمند بانک و مادرم خانه دار بود و یخورده جوونتر از پدر و مادر کیوان بودن.با اینکه همون اول میتونستیم صاحب خونه بشیم اما شوهرم ترجیح داد که پولشو توی بازار کار بندازه.بعدا بره فکر خونه.آپارتمانی را در یک ساختمان 6 واحده سه طبقه کرایه کردیم که فقط یکی از واحدهای طبقه سومش خالی مانده بود.محلش نزدیک میدان امام بود.جالب اینجاست که این آپارتمانها به اشغال فک و فامیلهای کیوان درآمده و مدتها گذشت تا بفهمم جای کی کجاست ؟/؟ ظاهرابه این سه طبقه ها مجوز آسانسور نمیدادند و مجبور بودم از پله ها بالا برم.شب عروسی مفصل ما که البته راستش پس از اون همه ساز و آواز و بزن و بکوب و برقص نزدیک اذان صبح شده بود پدر و مادرم یعنی اکبر آقا و اکرم خانم و پدر شوهر و مادر شوهرم آقا سعید و سیمین خانوم ما را دست بدست داده و روانه این آپارتمان صد متری کردند تا کار یکدیگر را بسازیم.رسیدیم بجاهای حساس.شوهر خوش تیپم با وزنی حدود 70 کیلو و قدی حدود170سانت از خوشحالی چشاش برق میزد.وقتی تنها شدیم از هیجان نمیدونست چیکار کنه.من ده کیلو ازش لاغرتر و پنج سانت کوتاهتر بودم.باسن و سینه هایی برجسته و مرد پسندی داشتم که به زحمت میتوانستم این برآمدگیها را از دید چشم چرانها قایم کنم. از هوس زیاد نمیدانستم چه کار کنم ؟؟/؟؟ ماهها بود که منتظر همچین لحظه ای بودم.قبل از ازدواج با هم تا نیمه های راه میرفتیم اما اوج لذت را برای بعد از ازدواج نگه داشته بودیم.کیوان خیلی دست و دلباز مهربان و دوست داشتنی بود و هست.برای تخت دو نفرمون یه چیزی حدود دو میلیون پول داده بود.یک ساعت کشید تا من به شورت و کرست و اون به شورت رسید.باورم نمیشد که امشب دیگر سدها را میشکافیم و بدیش فقط این بود که نمیتونستم آبش رو توی سد خودم نگه دارم چون فعلا بچه نمیخواستم هرچند کیوان فوق العاده بچه دوست بود و میگفت نگران تربیت و نگهداریش نباشم ولی دوست داشتم یه مدتی نفس راحتی بکشیم.بیحالی او را که دیدم کمی خود را برایش لوس کرده و از دستش در میرفتم.لبانش را بر روی لبانم نهاد.دیگر فرار نمیکردم دستش داخل شورتم بود کوس تراشیده ام حسابی خیس کرده بود.انگار کارخانه روغن سازی داشت.کیوان طاقباز بر روی تخت دراز کشیده بود و من سوار بر قسمت سرش دو پایم را بر روی تخت گذاشته و کووووووسم را بر روی دهانش قرار دادم تا آن را بلیسد و چه جانانه میلیسید.اووووووووووووووووف گویی که چلوکباب یا ماهیچه میخورد.همچین با اشتها میخورد که من را هم به هوس انداخت که کاش میتوانستم کوس خودم را بخورم.بشدت حشری بودم کوسم را با حرص به سر و صورتش میزدم و برای اینکه بی نصیبش نگذارم سر و ته کرده و کیر 15 سانتی اش را به دهان گرفته و حالا دو طرفه کار میکردیم.تمام بدنم از هوس به رعشه افتاده بود و از طرفی از اینکه به شوهرم لذت میدادم خوشحال بودم.- عزیزم کیوان خوشگل من قول میدی نسبت به هم طوری باشیم که هر سکسمون مثل سکس امشب باشه ؟؟/؟؟- عزیزم من تا آخر عمر مال توام وقتیکه عشق و محبت و دوستی پاکی یکرنگی و احترام متقابل باشه وقتی وفا سر مشق رابطه ما باشه دیگه هیچی نمیتونه بین ما جدایی بندازه.اینو گفت و با لذت بکارمون ادامه دادیم.اووووووووووف کیوااااااااان همه جامو بخورشششششششش گازم بگیر کبودم کن من دیگه مال توام کوووووووووسم کووووووونم سینه هام لبام چشام همه مال توست همش عزیزم بخورش بکنش ازش لذت ببر دادمو دربیار دوستت دارم دوستت دارم عشق من ما مال همدیگه هستیم تا آخر عمر هیچی نمیتونه ما رو ازهم جدا کنه منو بکننننننننن کیرررررررت رو میخوااااااام.قبل از اینکه کیرش وارد کوسم بشه هر دومون یک بار ارضا شدیم البته اون آبشو روی سینه هام خالی کرد.از لذت زیاد نمیتونستم چشامو باز کنم.ناله میکردم میخواستم جیغغغغغغغ بزنم تا بار هوسمو کنترل کنم تحمل این همه لذت برام خیلی سخت بود.به هرچی که دور و برم گیر میاوردم چنگ میزدم.دوست داشتم دور اتاق بدوم کیوان بیچاره خسته شده بود.عرق از سر و روش میبارید.چند دقیقه تمام فقط چند سانتیمتر از کیرش توی کوسم بود.لبشو دوباره گذاشت روی لبهام.- شراره خوشگلم من دوست ندارم درد کشیدنت رو ببینم میخوام کیرمو تا آخر فرو کنم پرده ات پاره میشه شاید دردت بگیره حاضری ؟؟/؟؟.- آره عزیزممممممم کاریه که باید انجام بشه تازه بعد کیرت لذت بیشتری میده.جوووووون بوسه های او مرا تا عرش میبرد.با بوسه های او در آسمان عشق پرواز میکردم که ناگهان صدای تقی در داخل کوسم شنیدم.آخ خ خ خ کیر پرده ام را پاره کرده بود.درد زیادی نداشت بوسه های کیوان آرامم کرده بود.شوهرم از دیدن خون یکمی هراسان شده بود.من فوری دستمالی پارچه ای را که نزدیکم بود را برداشتم و آنرا آغشته بخون اندک ناشی از پارگی بکارتم نمودم.البته قدیم رسم بود که دستمال آمیخته به خون پرده را شاه داماد به خانواده یا مادرش نشان میداد که نوعی تایید و تاکید بر آکبند بودن عروس داشت.البته این رسم ظاهرا از مد افتاده ولی جهت احتیاط نگهش داشتم.هر چند انواع و اقسام تقلبات هم میشه روی این مسئله انجام داد.- نترس عزیزم خون وایساده نترس و حالا من بودم که تمام بدن مردانه کیوان را غرق بوسه میکردم.کاش وضعیت طوری بود که میتوانست آب منی خود را در کوسم خالی نماید.- عزیزم شوهر قشنگم من مال توام میدونم خیلی درد داره ولی میتونی بذاری توی کونم.سوراخش خیلی تنگه.- شراره من تحمل دردتو رو ندارم.او این حرف را زد ولی میدانستم دلش چیز دیگری میخواهد چون با ولع ای بسیار مقعدم را لیس میزد و سعی داشت زبانش را تا دو سه سانتی هم داخل بفرستد.بار دیگر لرزش شدیدی در تمام بدنم احساس کردم.با اینحال اول از او خواستم که کیرررررررش را وارد کووووووونم نماید تا دلی از عزا درآورده بعد به سراغ کوووووووسم بیاید.حسابی چربم کرد من هم دندانهایم را بهم میفشردم تا درد کمتری احساس کنم.دوست داشتم از درد جیغ بکشم ولی بخاطر عشق و علاقه ایکه به کیوان داشته تحمل کرده و جیکم درنیومد.یواش یواش داشتم عادت میکردم.نیمی از کیر وارد سوراخ کونم شده بود.فکر کنم دیگه جلوتر نمیرفت.اولش احساس کردم دارم دفع میکنم اما دقایقی بعد لذت می بردم.ناله ها و آخ خ خ و اوخ خ خ گفتن کیوان بیشتر هوسم را زیاد میکرد و از اینکه تونستم تا این حد شوهر نازنینم رو حشری کنم احساس رضایت میکردم.- شراره عجب کونی داری ؟/؟- همش مال خودته عزیزم هر وقت خواستی میتونی ازش استفاده کنی.- دیگه تحمل ندارم.- عزیزم خالی کن آبتو.به کمر و اعصابت فشار نیار.جلوگیری برات خوب نیست.تنگی سوراخ کون من و کلفتی کیر کیوان آب داغ منی را از سرچشمه خود به غلیان درآورده حسابی داخل مقعد مرا شستشو داد.اینبار نوبت کوسم بود و شوهر جونم با تحمل بیشتری کوسم را میگایید.آه ه ه ه خیلی زود برای دومین بار به ارگاسم رسیدم.دوران مجردیم فکر نمیکردم سرانجام عشقبازی اینقدر لذت داشته باشد.آنشب خاطره انگیز و شبهای خاطره انگیز دیگر سپری شدند.کیوان از صبح تا ساعت 8 شب سر کار بود و من در هفته چند روز به دا نشگاه میرفتم.پس از یک ماه همچنان شور و شوق اولیه را نسبت به یکدیگر داشته و احساس میکردیم که به تمام خواسته های خود رسیده ایم.یکماه گذشت و به احترام تازه عروس بودنم کیوان برای خرید جنس به جنوب یا خارج از کشور نرفت.اما از محیط دانشگاه بگویم.با اینکه در بسیاری از رشته ها و کلاسها دختر و پسر را از یکدیگر جدا کرده بودند ولی کلاسهای درسی ما بخاطر عدم امکانات یا ترکیب و تقسیم دانشجویان یا استادان طوری بود که همان حالت مختلط خود را حفظ کرده که مجردها خوشحال بودند.من سعی میکردم با کسی برنخورم و با پسرها هم جز یه سلام خشک و خالی برخورد دیگه ای نداشته باشم منتهی از دست یه کنه ای مثل شیوا نمیتونستم در برم.شیوا 19 سالش بود یکسال از من کوچیکتر خوشگل با موهایی بلند و چشمانی مشکی صورتی گرد و سفید وزنش به 60 کیلو هم نمیرسید.مجرد و تک فرزند خانواده بود.برخلاف منکه دو تا برادر کوچیک تر از خودم داشتم البته خیلی هم خونگرم و مهربون بود.استعدادش هم توی فرا گیری مطالب خیلی زیاد بود.هرموقع متوجه مطلبی نمیشدم کمکم میکرد اما خیلی شیطون بود و مرتبا با یکی دوتا پسر کل کل میکرد که از اینکاراش خوشم نمیومد ولی وقتی خودم رو گذاشتم جای اون تا حدودی بهش حق دادم.من ازدواج کرده و از امکاناتی برخوردار بودم که اون نداشت.سعی کردم درکش کنم.دوستی ما روز به روز مستحکمتر میشد و گاهی برای مرور مسائل درسی به خانه هم میرفتیم.از افشین دوست پسرش برام میگفت و من نصیحتش میکردم که مواظب حفظ دختریش باشد چون اگه کار از کار بگذره دیگه هیچ ارزشی برای مردها نداره.از زندگی خودم براش گفتم که قبل از ازدواج خیلی مراقب خودم بودم.یکی از دانشجویان پسر که اسمش امیر بود بدجوری رفته بود توی نخم.البته هر دفعه که تصادفی نگاش به نگام میخورد فوری سرمو برمیگردوندم.خیلی عصبانیم میکرد نمیخواستم تصور بدی درمورد من داشته باشه.نمیخواستم فکر کنه من از زنهای اونجوری هستم شایدهم نمیدونست من شوهر دارم ؟؟/؟؟ طرف دوست افشین بود.از شیوا خواستم که از طریق دوست پسرش یجوری حالیش کنه من شوهر دارم.روزها بخوبی و خوشی میگذشتند.بعدازظهرهایی را که کلاس نداشتم انقدر چشم به راه کیوان میماندم تا خود را در آغوشش بیندازم و به او بگویم که چقدر دوستش دارم قرار بود ماه آینده برای ماه عسل مرا به ژاپن ببرد البته دیر نبود چون ازدواج ما همچنان شیرینی عسل گونه خود را حفظ کرده بود و میدانستم که هر ماه از زندگی مشترکمون ماه عسل خواهد بود.او را از کون خود بی نصیب نگذاشته و سعی میکردم همیشه چاشنی سکسمان باشد.هفته ای را هم که عادت ماهیانه بودم دربست از کون در اختیارش بوده نمیگذاشتم به او سخت بگذرد و هوس غریبه ها را بکند.البته به چشم پاکی او اطمینان داشته میدانستم که اگر صد تا زن لخت درکنارش باشند و من هم اونجا نباشم سراغ یکی از آنها هم نخواهد رفت.یکی از این دفعات که پس از یک هفته حسابی با کونم حال کرده بود با شوق و ذوق فراوان به حمام رفته و کس و کون خودم رو برای کیوان جونم آماده میکردم.یک هفته بود که کوسم از کیر کیوان بی نصیب بوده و حسابی داغ و حشری بود.همه جام رو برق انداخته و خودمو خوشگل کرده و با آنکه هشت نه ساعتی تا اومدن شوهر نازم به خونه وقت داشتم ولی هیجان زده بودم که موبایلم زنگ خورد؟/؟...ادامه دارد
     
#152 | Posted: 3 May 2011 12:18
هوس یا عشق قسمت دوم
الو شراره امروز ناهار میای پیشم؟/؟ من تنهام.شیوا بود.- میام بشرطی که غروب زودتر بذاری بیام.- باشه تو حالا بیا بابا مامان رفتن تهران تا شب برنمیگردن.من هم ساعتی بعد چندتا جزوه درسی با خودم برداشته و راهی خونه شیوا شدم که وسطهای بلوار خزر بود.اینم بگم که ماشین نداشتم ولی قرار بود بعد از برگشتن از ژاپن کیوان جوونم یه پرشیا صفر سفید برام بخره که عاشق این مدل ماشینم.خودش یه اپل نقره ای داره که اصلا از ریخت این ماشین خوشم نمیاد.در هر حال با دوتا تاکسی و تفریحانه رفتم خونه شیک و ویلایی دوستم که پدر و مادرش هر دو معلم باز نشسته بوده و برای کاری به تهران رفته بودند.ناهارو خورده نخورده دیدم شیوا رفت سراغ ویدیو و گفت حالا نوبتی هم باشه نوبت فیلم دیدنه مگه از دست بابا مامان میشه اینها رو دید.- مگه چیه ؟؟/؟؟خودت می بینی.سی دی و دی وی دی سلیقه اش نمیگرفت و رفت سراغ نوار ویدیو وی اچ اس که مدتیه از مد افتاده.میگفت راحت 6 ساعت ال پی ضبط میکنه و مثل دی وی دی اذیت نمیکنه.منتظر تماشای راز بقا و نبرد حیوانات بودم که وااااای به به راست راستی هم راز بقا بود.صحنه های سکسی و بکن بکن.اصلا عادت نداشتم از این فیلمها ببینم و به کیوان هم اجازه نمیدادم که بنشیند و کوس و کون خواهر مادر مردم را دید بزند.راستش حسودیم میشد مردها معمولا نقطه حساسی به نام کیر دارن ولی زنها کون کوس سینه و خیلی جاهای دیگه برای تحریک کردن مردها دارن بدون اینکه بخوام دست از بد و بیراه گفتن به شیوا برداشته و محو فیلم شدم.وااااااااااییییییییی عجب کیررررررررری داره این سیاهه منو یاد کیر اسب میندازه.شیوا ببین این زنه به این خوشگلی و سفیدی با این اندام بیست و بی لکش چه جوری داره به این سیاه در پیتی کوس میده ؟؟/؟؟ منکه دگرگون شدم.شیوا نگاهی بمن انداخت و چیزی نگفت اما دو دقیقه بعد دلش طاقت نیاورد و گفت حالی که این کیر سیاه با اون کلفتی و بلندیش به اون کون سفید و گوشتی و کوس تنگ میده اینقدر زیاده که تمام این فاصله ها و اختلافاتو از بین برده.دیگه از جام بلند شده سمت دستشویی رفتم ترشح کوسم تا یک وجب پایین ترم سرایت کرده بود.با کف دستم حسابی کسم را میمالیدم.کیر کیوان را طلب میکردم 6ساعت تا لحظه موعود باقی مانده بود.یک هفته تمام کون داده بودم و کوسم همچنان سنگین بود.از دستم هم دیگر کاری ساخته نبود.شلنگ توالت را گرفته و به صورت عمودی از بالا تا پایین بصورت رفت و برگشت بر روی کوسم میکشیدم.زودتر به نزد شیوا برگشتم تا مشکوک و دلواپس نشود.هرچه میخواستم سرم را برگردانم و کپه مرگم را بگذارم هوس و کنجکاوی از سرانجام سکسها و حالتهای مختلف سکس بمن اجازه نمیداد.منکه اینطور حشری شده بودم وای به حال شیوای مجرد.در همین حال و احوال بودیم که صدای زنگ در به گوش رسید ؟؟/؟؟ شیوا از آیفون تصویری چشمش بجمال افشین روشن شد.من هم روسری سرم کرده مانتویم را پوشیده و قصد رفتن داشتم که دیدم افشین و امیر که این دومی مدتی بود بمن کلید کرده با هم وارد شدند.جواب سلام آنها را با سردی دادم.شیوا به دور از دید آنان صدایم کرد و گفت تو رو خدا نرو آبروم میره.- آبرو چیه ؟/؟ مگه تو هم آبرو داری؟/؟ تو با افشین دوستی این نره غول اینجا چیکار میکنه؟؟/؟؟- آخه 2 ساعت پیش زنگ زد و میخواست بیاد اینجا راستش اول کار داشت نمیخواست بیاد بعدا که کارش بهم خورد برام زنگ زد منم اونموقع برای تو زنگ زده بودم و بهش گفتم که قراره شراره جون بیاد اینجا اونم حتما به امیر گفته.ـ خب چه ربطی به امیر داره ؟/؟ مگه تو به گوش این یالغوز آباد نرسوندی که من شوهر دارم و یه تار موی شوهرمو به صد تا مثل اون نمیدم؟؟/؟؟- خب اینقدر بد اخلاقی نکن یخورده دور هم میشینیم و از درس و دانشگاه میگیم و به خیر و خوشی خداحافظی میکنیم.اخم و تخم کرده مجبور بودم که بنشینم.چند لحظه بعد شیوا به نزدم آمد و گفت من و افشین یخورده این دور و ورها کار داریم تو یخوده امیر رو سرگرم کن تا من بیام.- منظورت چیه؟؟/؟؟- منظور خاصی نداشتم یه وقت خیال بد نکن تازه بر فرض اگه هم بذاری دستی به سر و روت بکشه چه اشکالی داره؟/؟ تو تازه عروسی شوق و ذوق داری هیچی حالیت نیست عقب افتاده املی.دو روز دیگه که دل شوهرتو زدی اونم دولشو میده به یکی دیگه.چه اشکالی داره تو پیش دستی کنی؟/؟ بیا و ببین الان زنهای مسن همه دوست پسر جوون میگیرن و حسابی مد شده و تازه واسه خودشون کلاس هم میذارن.- من از اوناش نیستم.- حالا که نگفتم کاری بکن تازه اگه هم بکنی ما خودمون هستیم و خودمون بینمون میمونه.- خفه شووووووو شیوا.آن دو ما را بحال خود گذاشته و من و امیر در فاصله چند متری هم هر یک برمبلی نشسته بودیم.هر چه به بهانه های مختلف میخواست سر صحبت را با من باز کند جوابش را نمیدادم.منتظر بودم شیوا از اتاق خواب برگردد تا من خانه را ترک کنم.نمیدانم چرا به امیر بی اعتماد بوده و با همه کلک بازیهای شیوا نسبت به او و خانه اش احساس مسئولیت میکردم.امیر کمی پرروتر شده بود و من عصبانی تر.- ببخشید چند بار بگم من شوهر دارم.- خواهش میکنم منم چند بار بگم من از زنهای شوهردار خوشم میاد.- واسه چی؟/؟ اینکه نهایت پستیه؟؟/؟؟- اتفاقا خیلی لذت میده یه زن شوهردار خیلی تجربه داره.امیر خیلی پررو شده بود رعایت نمیکرد.دیگر احترام سرش نمیشد دروغ هم میگفت.- منکه تا بحال با زنی نبودم ولی دوست دارم با یه زن شوهر دار حال کنم.وقتی سر شوهرش کلاه میره نمیدونی چه کیف و لذتی داره خیلی هیجان انگیز و اکشنه.مخصوصا اگه کیر معشوق کلفت تر از کیر شوهر باشه زن رو به عرش اعلی میرسونه تو رو خدا فقط یه بار بذار بیام طرفت.از جایم بلند شده سیلی محکمی بر گوشش نواخته قصد خروج داشتم که با تمام قدرت مرا نگه داشت و بلندم کرد و به یکی از اتاقها کشاند.در را هم از داخل قفل کرد.دستش را بر روی دهانم گذاشت و محکم فشار داد.- نترس من وحشی نیستم آدم دموکراتی هستم و قصد تجاوز به تو رو ندارم.ببین به حرفهام گوش کن اگه بد میگم در رو باز میکنم برو.گناه من نیست که دوستت دارم عاشقتم تقصیر من چیه که تو شوهر داری ؟/؟منم دوست دارم که بغلت کنم بگم عاشقتم.موهات رو نوازش کنم لبهات رو ببوسم بگو گناه من چیه؟؟/؟؟.میدونستم هوس چشمهاش رو کور کرده بود که همینطوری داشت آسمون و ریسمونو بهم می بافت.راستش کمر منم از وقتیکه این فیلمها رو دیده بودم بد جوری سنگین شده بود.عادت داشتم که هر روز کیوان کوسمو بکنه و یک هفته کون دادن هم راضیم نکرده بود.ولی اصلا دوست نداشتم به شوهر باوفایم بی وفایی کنم.چهره او یک لحظه از جلوی چشمانم دور نمیشد و از یک طرف حرفهای شیوا.همین یه بار.کسی نمی بینه.اون متوجه نمیشه.یک آن نگاهم به امیر افتاد.خیلی جذاب بود.خیلی از دخترها دوست داشتن جای من بودن.کسی نمی بینه .نه من خیانت نمیکنم.فقط یه بار کیوان رو 6 ساعت دیگه می بینم.شیطان بدجوری گیر داده بود.همین یک دفعه.هیشکی نمیفهمه.اگه خلافی کنم چطوری توی روی شوهرم نگاه کنم؟/؟ کمرم سست شده بود.ناتوان شده بودم.امیر آرام آرام دستش را از روی دهانم برداشت.سرمو پایین انداختم تا چشمهای خمارمو نبینه.نه نمیتونم خیانت کنم.اما پنداری ترشحات کوسم مثل غبار و مثل قطرات بارون و سیل جلوی صورت کیوان را در نظرم پوشانده و باعث میشد که دیگه شوهر نازنینم رو نبینم.هنوز بغلم نکرده آه ه ه هوسناکی کشیدم.نه نه امیررررر نکننننننن منو مجبور به گناه نکننننن.ـ گناه چیه عزیزم؟/؟عشق من شراره من.وقتیکه تنت نیاز داره وقتیکه سیستم بدنت اینطوری تنظیم میشه چرا میخوای بخودت لطمه بزنی؟؟/؟؟ بیا بیا بیا.- نه.نه.نهههههههه کیوان نجاتم بده.- شراره قشنگم کاری میکنم که وقتی توی بغل شوهرتی امیرت رو صدا بزنی.- نه نه با من این کارو نکن ولی دیگر فایده ای نداشت.اصلا متوجه نشدم کی لختم کرد.ولی خودش لخت شده و دستش بر روی سینه هایم قرار داشت و لبانش بر روی کوسم آخ خ خخخخخ و با زبانش آتشم را شعله ورتر میساخت.- نه نه بیشتر نهههههههه ولم کن.- تو میگی نه ولی این زبون بسته که این زیر تند تند داره ازش نم و ترشح خارج میشه چیز دیگه ای میگه؟/؟- در همین حد بسه نمیخوام پیشرفت کنی چرا من اینجام؟؟/؟؟.دیگر نتوانستم به سخن گفتنم ادامه بدهم چشمهایم بسته شده و خود را در دنیایی دیگر میدیدم.دنیای مجردها.دنیای بی شوهرها.دنیایی آزاد حتی امیر را هم نمیدیدم.تنهای تنها.تنها زبانی را احساس میکردم که کسم را به عرش رسانده بود.دستهایی که سینه هایم را لمس میکرد و انگشتی که وارد سوراخ کونم میشد و خارج میشد.آه ه ه ه.اگه امیر بخواد از کیرش استفاده کنه من چیکار کنم؟؟/؟؟ حداقل اگه کیرشو به من نرسونه میتونم بخودم ببالم و بگم که به همسرم خیانت نکردم و راهی برای نجات باز گذاشتم.هر چه خواستم کاری کنم که امیر نفهمه من آبم اومده و ارضا شدم تا بدین وسیله غرورم رو حفظ کنم نشد.موقع ارگاسم بی اختیار دستامو به زیر سینه هام برده خودمو سفت گرفته و تکانهای شدیدی میخوردم که انگار دارن به یک نفر شوک الکتریکی میدن تا قلبش به حرکت دربیاد.کمرم سبک شده بود.دوست نداشتم تکون بخورم.سست و بیحال دراز کش بر روی زمین افتاده بودم.دوست داشتم به هیچی فکر نکنم.خوش بودم اصلا به این فکر نمیکردم که اینجا خونه شیواست اینم امیره منم یه زنی که به شوهرش خیانت کرده.هر چند وقت چیزی یادم میومد ولی دلشو نداشتم بلند شم.نه نه نههههه نباید کیرشو بمن برسونه. وااااااای. نه. نه. کیررررررر.نهههههههه.دیگه نمیتونم به روی کیوان نگاه کنم.ناگهان روی کوسم یک تکه گوشت گرم و کلفت رو احساس کردم.- نه نه بیشتر از این نههههه خواهش میکنم. برات ساک میزنم.آبتو میخورم کیرت رو توی ناموس من و شوهرم نفرست منو بیشتر از این شرمنده نکن امیرررررررررر.- اتفاقا لذتش به همینه.امیر به کارش خیلی وارد بود.میدونست چطوری زبون منو ببنده.کیرررررررشو روی کوووووووسم میکشید.اوووووووف.چند ثانیه بعد ول میکرد.بعد از مکثی بکارش ادامه میداد.حسابی آتیشم زده بود.بادا باد هرچی میخواد بشه.دیگه دلم رو به دریا زده بودم.اینو امیر از سکوتم فهمید.آرام آرام سانتیمتر سانتیمتر کیرش را وارد کوسم میکرد.باهر پیشروی وجودم بیشتر در آتش هوس میسوخت.دیگر نتوانستم جلوی فریادم را بگیرم.بزن امیررررررر بزن محکمترررررررر بزن.همین یه امروزه که داری منو میکنیااااااااااا.پس خوب خوب بکنم. بزن عیبی نداره.جوووووووووون همین یه دفعه هست محکمممممم بکننننننننن.کیرش را کلفت تر از کیر کیوان یافتم.اگر کیر کیوان و کیر امیر را استوانه سر و ته بازی فرض میکردیم یا شبیه دو تا کاغذ لوله شده کیر کیوان داخل کیر امیر راحت جا میشد.وااااااااااایییییییی کیر امیر بیشتر حال میداد.ولی من عاشق کیوان بودم.در آن لحظات هر دستوری میدادم انجامش میداد.من هم ملکه امیر بودم هم پادشاهش.- شراره تو خیلی خوش پوست و تازه ای.هر مردی با تو به عرش میرسه.حیفه که از این تن قشنگت استفاده نکنی گناه میکنی اگه به عاشقت جواب رد بدی.- امیر به شیوا و افشین نگو که باهام چیکار کردی.- بهت قول میدم که چیزی نگم ولی اونها که بچه نیستن.کار از کار گذشته و آنچه که نمی بایست بشود شده بود.با خود گفتم حالا که خودمو نجس و آلوده کردم بهتره در حق این کیر کلفت ثواب بیشتری کرده و خودم هم بیشتر و بیشتر فیض ببرم.راستش از اول عشقبازی خیلی در حقش ظلم کرده بودم.فوقش یک امروزه و بس.بعدش نخود نخود هر کی رود خانه خود.من هم سعی خواهم کرد برای شوهر دوست داشتنی ام همان شراره سابق باشم و به این اتفاق فکر نکنم.دست بکار شدم.تازه موتورم روشن شده و گرم...ادامه دارد
     
#153 | Posted: 3 May 2011 12:19
هوس یا عشق قسمت سوم
سلام دوستان وقتی نظر این دوست عزیز رو دیدم که نوشته بود روزی 10000 نفر بازدید میکنن و نظر نمیدن خواستم منم در این رابطه توضیح کوتاهی بدم.بازدید کنندگان گرامی و همه دوستان گم من محتاج نظر دادن کسی نیستم و هرکس با اعمال و رفتار خودش شخصیتشون میرسونه.چه دادن نظر خوب و در کمال ادب و چه دادن نظر زشت و بی ادبانه.رسم زمونه فعلی ماست که نامردی و خیانت و خودپسندی و...امری عادی شده و در نظر اکثریت انسانها جامعه مهم نیست.من هم سعی میکنم زیاد فکرم و وقتم رو برای کاریکه از دید دیگران بی ارزشه و تنها کپی برداری و لذت خوندنش رو میخوان نذارم.دنیا انعکاس رفتار ماست بقول شاعر من نیستم چون دیگران... بازیچه بازیگران...شاد باشید دوستان
افتاده بودم دیوانه وار هر جای بدن امیر را که به لبهایم میرسید می بوسیدم.با زبانم نوک سینه هایش را میمکیدم.سرم را بر روی سینه اش گذاشته با موهایش بازی میکردم. کیرش را به زحمت در دهانم جای داده و برایش ماهرانه ساک میزدم.مثل همون صحنه هایی که توی فیلم دو ساعت قبل دیده بودم.راستش تا حالا اینجوری برای کیوانم ساک نزده بودم.حالا این امیر بود که چشمهاشو بسته و ناله هاش به آسمون رفته بود.کیرش را از دهان خارج کرده در حالیکه طاقباز بر روی زمین دراز کشیده بود مانند سواری که بر اسبش سوار میشود سوار کیررررررررش شده و تا آنجاییکه میشد کوووووووس پر رو و بی حیایم را مانند آدمیکه از سرسره پایین میاد بطرف انتهای کیرش فرستادم و اینک این من بودم که او را میکردم.آه ه ه ه ه.در هر ضربه قاچهای کونم به دو ران امیر برخورد میکرد که بی اندازه حشری ترم مینمود.لبانم را به لبان امیر رسانده و معلوم نبود که آن را می بوسم یا می جوم.امیر هم بیکار ننشسته مدام با دستاش کمر و باسنمو ماساژ میداد و موجب میشد که هر لحظه در آسمان هوس اوج بیشتری بگیرم. حسابی شیر شده بودم آن شراره سرکش یکساعت قبل نبودم یک شیر رام بودم اما فعال و آتشین.آری من شراره آتشین بودم دیگر به امیر پز داده و میگفتم ببین من هم میتونم فکر نکن ازم برنمیاد.ـ میدونم که میتونی واسه همینه که دیووووووونه وار عاشقتم و دوستت دارم.حرفش را قطع کرده و گفتم همین یک بار برای هفت پشتم بسه.نمیخوام بیشتر از این پیش وجدانم شرمنده بشم.من شوهر دارم.- یعنی تو مشتری کیر من نشدی؟؟/؟؟- نه خودتو نگیر محاله من دیگه به کیوان عزیزم خیانت بکنم.دیگر حرفی نزد و منم بکارم ادامه دادم.میدانستم بزور جلوی خودش را میگیرد تا آبش را خالی نکند.کاندوم هم که بر سر کیرش نبود.راستش اولین روز پاکی من بود و میدانستم که حامله نمیشوم.حرکت آب گرمی را داخل شکمم احساس کردم.با صدایی لرزان گفتم نترس آبتو همین تو خالی کن به من.دو ثانیه بعد مثل فواره و با جهش بسیار و سر بالایی آبش را در کوس تشنه ام خالی کرد.اوووووووف.اما صد افسوس که جام کسم نتوانست همه آن آب را سر بکشد.نیمی از آن برگشت کرده بر روی بدن و پاهای امیر ریخت و کمی هم نصیب زمین تشنه شد.چند دقیقه ای روی یکدیگر آرام گرفته دوباره قسمش دادم که از این بابت به کسی چیزی نگوید.خود را مرتب کرده و به دستور من بر روی صندلیهایی که در گوشه اتاق بود نشسته و یکی از جزوه های درسی خود را که بر روی میز کنار صندلیها قرار داشت باز کرده و مثلا مشغول درس خواندن شدیم.ده دقیقه ای به همین حال گذشت و من معترضانه شیوا را صدا زده و از او خواستم که بس کنه کار دارم میخوام برم.شیوا وارد اتاق شد.امیر هم به بهانه دستشویی از اتاق بیرون رفت و من همش دل دل میکردم که مبادا از این موضوع چیزی به افشین بگوید.- خب خانوم خانوما خوش گذشت؟؟/؟؟ دیدی آدم همش نمیتونه یه جور غذا بخوره ؟/؟ دیدی اینجوری کوس دادن چه حالی میده ؟؟/؟؟ دختر 19 ساله چنان صحبت میکرد که انگاری بیست ساله شوهر داری کرده.- خودت دیدی که ما داشتیم درس می خوندیم.- الان بیشتر از یکساعته که در اتاق قفله آدم عاقل توی اتاق قفل شده درس میخونه ؟/؟ مگه شما داشتین فیلم سوپر ایرونی میدیدین که زن قهرمان داستانش هی میگفت کیر بده کیر کلفتتو محکم بزن تو کوسم ؟؟/؟؟.تازه توی این اتاق نه ویدیو هست نه دی وی دی و نه فیلم پیش قاضی و معلق بازی ؟؟/؟؟ رنگم مثل گچ سفید شده بود.- افشینم این حرفها رو شنیده ؟/؟- نگران نباش از خودمونه اتفاقا حرفهای تو دوباره ما رو به هوس انداخت و باعث شد یک دست دیگه هم همدیگه رو بکنیم واااااااااییییی نمیدونی چه لذتی داره وقتی کیر تا آخر کوس میره.جووووووووون.- شیوا مگه تو دختر نیستی؟؟/؟؟- دختر کجا بود ؟/؟ الان دیگه این از عقب موندگیه که به بهانه حفظ بکارت نخوای حال کنی فوقش بعدا گیر یه خونواده که افتادی پرده تو یه روزه میدوزی خیلی راحت تر از پرده اتاقها دوخته میشه.در هر حال مرا با ماشین امیر به خانه ام رساندند.خسته و کوفته طاقباز بر روی تخت دراز کشیدم.ساعت 7 غروب بود مثل آدمیکه عزیزشو از دست داده باشه و همه از دم قبرستون تا خونه همراهیش کرده و بعد به امان خدا ولش کردن من چنین حالتی داشتم.کمرم سبک شده کیف سکس در تمام بدنم باقی بود و یواش یواش وجدانم از خواب گران بیدار میشد.چه طوری تو روی کیوان نگاه کنم و بگم که دوستش دارم ؟؟/؟؟ خیانت دروغ حقه بازی لعنت به تو شیوا.نه اون بیچاره که گناهی نداره من آدم آشغالی بودم که 6 ساعت تحمل نکردم.به عکس عروسی دو نفره روی دیوار نگاه میکردم.یک ماه هم نشده.آخه نونت نبود آبت نبود اینقدر مفت خودتو باختی ؟/؟ مثل آدمهای کیر ندیده تمام جسمتو در اختیار امیر گذاشتی طوریکه طرف همچین پر رو شده که آخر کار میگفت حیف شد که دیگه بمن وقت نمیدی انشاا..ایندفعه کونتم میکنم وااااااااییییی معلومه از اون سوراخهای تکه.احمق فکر کرده دوباره هم میتونه منو به چنگش بیاره.کمی گریه ام گرفته بود.زندگی بدون یکرنگی برایم ارزشی نداشت حقیقت را هم که نمیتوانستم بگویم بار دیگر به حمام رفتم پس از آماده کردن شام مجددا بروی تخت دراز کشیده و به بلایی که بر سرم آمده بود می اندیشیدم.آری من خوشبختی خود را زیر سوال برده بودم.پرواز اندیشه ها مرا بجایی نمیرساند.پلکهایم را بروی هم نهاده و تصمیم گرفتم برای دقایقی هم که شده به چیزی نیندیشم.کیوان ساعت هشت و نیم به خانه آمد.خیلی خوشحال و ذوق زده بود.دلش برای کوس تنگ شده بود.راستش من هوس زیادی نداشتم.هر چه بود بعدازظهر فروکش کرده خیلی هم عصبی بودم.تا چند دقیقه ای سعی میکردم نگام به نگاه کیوان نیفته.احساس شرم و گناه میکردم.- چت شده شراره حالت خوب نیست؟؟/؟؟ نه این یه هفته پریود و خونریزی حسابی حالمو گرفته ضعیفم کرده.- امشب حسابی حالتو جا میارم.برای اینکه مشکوک نشه یه خورده باهاش گرم گرفته شوخی کردم و خندیدم و خود را سر حال نشون دادم.چقدر بدم میومد از اینکه مجبور بودم تا این حد فیلم بازی کنم.بیچاره کیوان اینقدر تشنه سکس بود که شامشو سیر نخورد و میگفت که اینجوری راحت تر میشه فعالیت کرد.بعد از شام سریع لخت شدیم.- اووووووف شراره نمیدونی که من چقدر تازه از حموم اومده تو رو دوست دارم - جور دیگه شو دوست نداری؟؟/؟؟- چرا ولی این اندام بوی خاصی میده طراوت مخصوصی داره مرده رو بیدار میکنه وای بحال منکه الان چند روزه منتظرم.وقتی با لذت و هوس به بدنم دست میزد دوست داشتم زمین دهان باز کرده مرا ببلعد.عشق را در تمام وجودش احساس کردم و در همه وجود خودم اما دیگر نمیتوانستم ادعای عاشق بودن داشته باشم.حداقل بخودم نمیتوانستم دروغ بگویم ولی با همه اینها دوستش داشتم.شاید اگر به او علاقه ای نداشتم تا این حد عذاب نمیکشیدم.مثل خیلی از زنهای خیانتکار بیخیال دنیا اگه هر روز زیر یه کیر میخوابیدم بیشتر خوشحال میشدم.کمی با کوسم ور رفت و ترشحش را زیاد کرد.اما آن شور همیشگی در من نبود.با این همه لیسیدن و ور رفتن خیلی بیش از این انتظارش را داشتم با تمام وجود کوسم را می لیسید.دوست داشت ارضایم کند حتی اگر ساعتها هم طول میکشید.کمی خوشم میامد.هوسی شده بودم ولی نه آنگونه که به این سادگیها آبم بیاید.خسته و شرمنده و غمگین بودم.دوست داشتم زودتر این نمایش به پایان برسد.حداقل آنشب این آمادگی را نداشتم شاید فردا بهتر میشدم چشمانم را بستم الکی و راستکی آخ خ خ و اوخ خ خ میکردم.یک لا را چند لا حساب میکردم و به اصطلاح پیاز داغ ناله ها رو زیاد کرده بودم.کیوان کیف میکرد ناگهان فریاد کشیدم واااایییی اومدد.اومد.کیوااااااااااان اومد.خسته ات کردم؟؟/؟؟ گردنت درد گرفت؟/؟ اوخ جووووووون کمرم سبک شد اومد.در حالیکه همه اینها فریبی بیش نبود.بعد با شرمندگی کیر کیوان را در دست گرفته و شروع کردم به ساک زدن.مواظب بودم که دندانهایم اذیتش نکند.بیشتر با لب و زبان با پوست کیرش تماس داشتم به کلفتی کیر امیر نبود ولی من عاشقش بودم.صاحبش را دوست داشتم.روح و روان ما متعلق به یکدیگر بود.زبان و لبان را با حساسیت بیشتری در قسمت بالای کیر و یکی دو سانتیمتر مانده به سر آن به حرکت درمیاوردم میدانستم این نقطه اوج لذت مردان است.- شراره آبم توی دهنت خالی میشه.با دست اشاره ای زدم و متوجهش کردم مهم نیست بریز توش.بیچاره خیلی پیش خود حساب بود.با اینکه قبلا آبشو توی دهنم خالی کرده بود ولی همیشه برای دفعه بعد اجازه میگرفت.با اینکه آب و ترشحات منو میخورد با اشتها مخرج منو لیس میزد.اما توقع نداشت که من براش ساک بزنم یا آب کیرشو بخورم.کیوان دوست داشتنی من نمیدونی که شراره تو امروز چیکار کرده ؟/؟.اگه بدونی؟/؟ طاقت نیاورد و با فشار زیاد آبش را خالی کرد و من مثل عقده ای ها تا قطره آخر همه را فرو برده و گوشت تنم کردم.این حداقل کاری بود که میتوانستم انجام دهم دوباره شروع کردم به ساک زدن و ور رفتن با کیرش تا شق شود.چند دقیقه بعد بحالت سگی نشستم و او با کیرش گاییدنم را شروع کرد.آبش هم که خالی شده بود و تا حدودی مقاومت داشت.یک لحظه به یاد کیر کلفت و درازتر امیر افتادم که امروز هر کاری میخواست با من کرده بود.فوری فکر خود را بجایی دیگر معطوف داشته و بر خود لعنت فرستادم.کوسم چرب بود اما میدانستم هر کاری کنم آبم نمیاید.شاید اگر پیش وجدانم احساس شرم و گناه نمیکردم و مثل بعضی از زنهای شوهر دار و خیانتکار و جنده صفت بیخیال بودم میتوانستم باز هم لذت ببرم و راضی شوم.نمیدانم چرا نمیتوانستم بیخیال باشم ؟؟/؟؟.یعنی ممکنه به کیر کلفت عادت کرده باشم ؟/؟ فوری خود را بخاطر این فکر منفی نفرین کرده صدای ناله ها را شدیدتر کردم و بازهم فیلم بازی کرده گفتم واااااااییییییی ارضا شدم.کیوان هم با آنکه میدانست دو سه روز اول حامله نمیشوم ریسک نکرد و کیرش را بیرون آورده بر درز بالای باسنم کشید و آنرا با وسط دو قاچ کونم بازی داد و آبش را بر روی باسنم خالی کرد.پس از آن هر دو یکدیگر را در آغوش گرفته به خواب رفتیم.کیوان سریع خوابید و من کمی طولش دادم.فردا و روزهای بعدش کمی بهتر شده بودم ولی آن لذتی را که قبلا از سکس با کیوان داشتم در من ایجاد نمیشد.شاید احساس پستی میکردم و شاید هم طعم سکس قویتری را چشیده بودم ؟؟/؟؟.در هر حال نمیخواستم ان فاجعه تکرار شود.فاجعه ای که لحظات وقوعش برایم اوج لذت و هوس بود.فاجعه ای شیرین گناهی لذت بخش آرامشی قبل از طوفان که پس از پایان گناه درد و پشیمانی آن رهایم نمیکرد.خیلی خود نگه دار بودم تا کیوان متوجه تغییر وضعیتم نگردد.او روز به روز بمن نزدیکتر میشد و من برخلاف میلم احساس میکردم که از او دورتر میشوم.اینطور نمیخواستم اما من به عشقمان به رابطه پاکمان خیانت کرده بودم.مدام برایم هدیه میخرید.یکروز برایم گل می آورد یکروز دستبند آخرین مدل بمن کادو میداد.هفته ای حداقل دو شب شام بیرونم میبرد.اما از کلاس درس و رفتارم با امیر بگویم که نه تنها توجهی به او نداشتم بلکه در جواب سلامش فقط سر تکان میدادم.یکی از صبحهایی که کلاس نداشتم دیدم موبایلم زنگ میخورد شماره برایم آشنا نبود؟؟/؟؟ گوشی را برداشته پاسخ دادم.واااااااااای خدااااااااای من این دیوونه شماره منو از کجا پیدا کرده بود؟؟/؟؟ کار شیواست.امیر بود.با کمال پررویی گفت میدونم این روزها توجهی بمن نداری با اینحال میتونم بیام حالتو بپرسم ؟/؟ میدونم خونه تنهایی.- من الان بیرونم خونه نیستم.- دروغ نگو اول صبح تا الان نزدیک خونه ات کشیک وایستادم شوهرت نیمساعت پیش رفت بیرون من هم که از ساعت 7 تا الان اینجا نگهبانی میدم ندیدمت که بیرون بری مگه اینکه دیشب بیرون خوابیده باشی.- خفه شووووووو به تو چه ربطی داره که من خونه ام یا بیرون؟؟/؟؟ طلبکاری ؟/؟ ارث پدر میخوای ؟/؟ یکدفعه کمرتو سبک کردی بسه دیگه از جونم چی میخوای ؟/؟ چرا میخوای زندگی و خوشبختی منو از بین ببری ؟/؟ مگه تو رحم و مروت و انسانیت سرت نمیشه ؟/؟ مگه ایمان نداری ؟؟/؟؟ مگه از گناه نمیترسی ؟/؟- شراره قشنگم وقتی این صاحاب مرده عین تیر برق قد بلند میکنه هیچی حالیش نیست گناه مناه سرش نمیشه شوهر دار بی شوهر نمیشناسه یه سوراخی میخواد بره توش.- بذار توی سوراخ ننه ات.این را گفته گوشی را قطع کردم و هر قدر هم بعدا زنگ زد جوابشو ندادم.چرا دست از سرم بر نمیداره ؟/؟ چرا اینجوری شده بودم من اینقدر بد دهن نبودم ؟؟/؟؟ نمیخواستم فکر کنه که من خیلی بی ادبم.بدجوری حالم گرفته شده بود.چرا از من چی دیده بود که فراموشم نمیکرد؟/؟ برای مرد خوش قیافه و با کلاسی مثل امیر که زن کم نبود.اشاره میکرد صد تا زن و دختر دورشو میگرفتن ؟؟/؟؟.بشدت عصبی بودم.لبمو گاز میگرفتم.نمیدونستم چیکار کنم؟/؟ هنوز از خیانت قبلی قلبم و تمام بدنم میلرزید.به یاد این جمله امیر افتادم که چند لحظه قبل از کردن بمن گفته بود.اشاره ای به کوسم کرده و گفت اگه تو دلت نمیخواد ببین این زبون بسته چی میخواد کوس خیسش او را لو داده بود.شاید امیر تقصیری نداشت.او از احساس و هوس خودش میگفت و این من بودم که باید در مقابل تمایلات و هوس خود مقاومت میکردم.حس کردم کمرم سنگین شده.اطراف سینه هایم درحال انفجار است.دستم را داخل شورتم برده و بر روی کوسم کشیدم.واااااایییییییی درحال گریستن بود.اشک میریخت خیس خیس.با زبان بی زبانیش کیرررررررر طلب میکرد که لبخند به لبانش بیاورد.نمیتوانستم دلش را بشکنم.ولی دل من چی ؟؟/؟؟ کیوان چی؟/؟ شوهر عزیزم چی؟/؟ نمیدانم یعنی باز هم خیانت ؟؟/؟؟ کاش طعم کیر امیر را نچشیده بودم.کاش به اوج لذت نرسیده بودم.پس از شک و تردیدهای فراوان سرانجام با دستهایی لرزان برایش زنگ زدم.- ببخش از اینکه تند باهات برخورد کردم.حرف بدی زدم اصلا عادت ندارم اینطور توهین کنم.- نه متوجه هستم منم نمیخواستم به زور وارد خونه ات شم یا باهات باشم.- حالا که تا اینجا اومدی میتونی بیای بالا صبحونه ای با هم میخوریم و بعدش مثل یک پسر خوب میری دنبال درس و کارای دیگه ات فقط از پله ها داری میای بالا مواظب باش کسی متوجه نشه با کی کار داری طبقه سوم که رسیدی دست راست خونه ماست.در رو برات باز میذارم بیایی تو.فکر چیزای دیگه رو هم از سرت بیرون کن.نمیدانم چرا از امیر چنین چیزی خواسته بودم ؟/؟ یعنی اون به یک صبحانه خشک و خالی قناعت میکنه ؟؟/؟؟ یعنی کوس گریان من همینو میخواست ؟/؟ دلم مثل سیر و سرکه میجوشید نکنه کسی بین راه ببیندش ؟؟/؟؟ فوری در کمتر از دو دقیقه آرایش مختصری کرده و از شراره جذاب و زیبا و هو س انگیز شراره ای آتشین ساخته و منتظر امیر شدم.کوسم را هم با دستمال کاغذی پاک کرده و با عطر ملایم و مخصوص اطراف کوس و سوراخ کونم را خوشبو کرده و به تن و لباس خواب و صورت و...ادکلن ملایم و هوس انگیزی را که کیوان برایم خریده بود مالیده و با لباس خوابی نازک به رنگ صورتی ملایم که حسابی کیوانو هیجان زده میکرد منتظر امیر ماندم.صدای بسته شدن در آپارتمان را شنیدم.حسابی یکه خورده بود.تعجب میکرد مرا با آن وضعیت میدید؟/؟- ببینم این باغ بهشته یا خونه تو ؟/؟- هر چی میخوای فرض کن ببخش منو بخاطر حرفیکه زدم و به مادرت توهین کردم.اگه هم می بینی که الان با این وضع جلوت قرار گرفتم راستش فرصت نشد لباسمو عوض کنم دیگه بیشتر از این دلم نیومد که معطلت کنم تا میرم آشپزخونه صبحونه رو آماده کنم تو همینجا منتظر باش.در چشمانش التماس و هوس را میخواندم.اگر وضعیت من بدتر از او نبود بهتر هم نبود.پشت به او بطرف آشپزخانه رفتم.میدانستم از پشت بدنم چشمهایش را خیره کرده و قسمتی از کونم که از زیر لباس خواب بیرون زده بود و پاهای لختم.شاید شورت همرنگ لباس را هم میدید. ناگهان احساس کردم دستی دور کمرم قلاب شده مانند پر کاهی مرا از زمین بلند کرده است.من هم از روی سیاست دست و پا میزدم.- نه نهههههه این چه کاریه میکنی خجالت بکش یکبار به مرادت رسیدی بسه دیگه منکه نگفتم امروز بیای اینجا کار اوندفعه تو تکرار کنی.- چرا متوجه شدم از حال و روزت معلوم بود.- آدم توی خونه خودش نمیتونه راحت باشه ؟؟/؟؟ من تازه از خواب بیدار شدم وقت نکردم که لباسامو عوض کنم.به حرفهام توجهی نکرد.مرا بر روی تختی انداخت که بارها و بارها بر روی آن کیوان نازنینم مرا کرده و کوس و کونم را بر روی آن گاییده بود و حالا نوبت امیر بود که بر روی آن افتتاح کند.مرا از شکم بر روی تخت انداخت پشتم به او بود مقاومت زیادی نمیکردم و دست و پای الکی میزدم.میخواستم به او فرصت بدهم تا هر چه زودتر لخت شود.من هم دیگر تحمل نداشتم.تمام بدنم کووووووس شده بود.تمام تنم کیررررر میخواست.جووووووون.کیری که مرا به هیجان بیاورد.اینبار خیلی راحت تر با مسئله کنار آمدم خیلی راحت تر بجای غبار اینبار سیمان بر روی وجدانم نشسته بود پشت سرم را نمیدیدم ولی متوجه شدم که لخت لخت شده است.لباس خواب مرا بالا زد و از طرف سر و دستهایم درآورد.سوتین هم که نداشتم فقط یک شورت صورتی بر تنم مانده بود.وحشی شده بود.من هم شل شده بودم. بوی عطر ملایم او را به سر حد جنون رسانده بود.طرز بوییدن هایش بوسیدن هایش نوازش و ماساژش آنچنان بلایی به روزم آورد که با یک تلنگر دیگر آب کوسم از جایش حرکت میکرد.- چقدر شورتت هوس انگیزه ؟؟/؟؟ دوست دارم از پشت همین شورت بکنمت.شانه هایم را ماساژ داده و گردنم را میک میزد.- تو رو خدا کبودش نکنی آبروم میره جواب ندارم بدم.- باشه عزیزم حواسم نبود.شورتمو آروم پایین کشید.آرزو میکردم کاش فیلم پخش مستقیمی بود و اون لحظه من میدیدم که با چه حرص و ولعی داره شورتمو پایین میکشه و کونم چطوری اونو به آتیش کشیده.لذت میبردم از اینکه امیر جذاب و کیر کلفتو حشریش کرده بودم.آرام آرام شورتمو از پام درآورد سرشو لای کون برجسته ام فرو کرد.با زبونش مخرجمو میلیسید.اووووووف.انگار داره عسل میخوره.بعد رفت پایین تر و من هم پاهامو به طرفین باز کردم تا گردنش درد نگیره و راحت تر بتونه کوسمو بخوره.ترشحات کوس را با دستمال کاغذی پاک کرده تا از کوس لیسی لذت بیشتری ببرم هر چند تا زبونش بخواد دوباره شروع کنه ترشحات جدیدی جای قبلی رو گرفته.- چقدر با اشتها میخوری ؟/؟- این همون صبحونه ای بود که میخواستم.میتونم سیر سیر بخورم.- همش مال خودته هر چقدر دوست داری بخور.کمی قوز کردم تا سطح بیشتری از زبانش با کوسم درتماس باشد.یک لحظه سرم را به عقب برگرداندم.تمام تنم از هوس لرزید.آخ خ خ خخخخخ جااااااااان کیرش کلفت تر و بلندتر از دفعه قبل بنظر میرسید.- امیرررررر بذار توششششششش معطل نکننننن کیررررر تو میخوااااااام.کیرررررتو میخوااااام کیرررررررررر.کیرتو بده بقیه کارها بعدا.ول کنننننن الان تشنه کیررررررمممممممم.کیر مثل یک برده حرف شنو معطل نکرد.آخی گفته و حرکت کیر کلفت را درون کوس خود احساس کردم.سرعت کیر هر لحظه کم و زیاد میشد.هر حالت لذت مخصوص بخودش را داشت.- شراره جووووووون چقدر چرب کردی ؟؟/؟؟ چه سفیدکهایی روی کیر من چسبیده اینها چیه ؟؟/؟؟- از خودت بپرس از کیر خودت بپرس از من میپرسی؟/؟- میخوام از زبون خودت بشنوم.- میخوای بشنوی که کووووووسم هوس کیررررتو داره ؟/؟ میخوای بشنوی که تمام تنم تو رو میخواد ؟/؟ میخوای بشنوی با اینکه عاشق کیوانم ولی هوسم امیرو صدا میزنه؟؟/؟؟.سرعت گاییدن امیر هم مثل سرعت دانلود کردن در ایران شده بود.مرتب نوسان داشت.با کرشمه به او گفتم امیرررررر جووووووون محکمترررررر بزن پاره پاره ام کنننننننن وااااااایییییی.او منتظر بود و امانم نداد.حالا دیگر رو در روی هم قرار داشتیم و نگاه در نگاه هم. لبان بر لبان یکدیگر می نهادیم و زمانی سینه های من اسیر لبان و دستهایش بود.دیگر چنگ زدن به بالش و تشک و لبه های تخت و گاه سینه های ورزشکاری امیر هم هوسم را کنترل نمیکرد.از دست فریاد هم کاری ساخته نبود.فقط میخواستم زودتر خالی شده.دوباره پر شوم.آب کوسم را به زمین و زمان بدهم و بجای آن از امیر حریص آب کیر بگیرم.دلم میخواست که تا ساعتها و حتی تا بی نهایت هم غرق این لذت باشم که میدانم با هیچ آمپرسنجی در جهان قابل اندازه گیری نبود.تازه فکر نکنم تحمل دو سه دقیقه دیگر خوشی در آن حالت را میداشتم.شاید قلبم از شادی و هیجان و خوشی زیاد از حرکت می ایستاد.خوشبختانه دو سه دقیقه بعد به اوج هوس رسیده و آب کوسم پس از ناز و عشوه فراوان از چادر هوس بیرون آمد و بعد از آنکه کمی در حالت خلسه ماندم کمر امیر را چسبیده و او را محکم بخود فشردم.- بریز توششششش.بریز توشششششش.ایندفعه هم با هوس بریز.بریز توششششش.جووووونم.اصلا حالیم نبود چیکار میکنم.با دم شیر بازی کرده بودم موقع تخمک گذاریم بود.چشمان وجودم جز کیررررررر چیز دیگری نمیدید.دلم جز آب کیر چیز دیگری نمیخواست.معلوم نبود این همه آب را کجا جمع کرده بود.؟/؟ بنازم به کمرش.- دوستت دارم.جااااااااان.بده بده.آب بده تشنه ام.کلمه دوستت دارم موتور امیرو بیشتر بکار انداخت و همینجور در حال پاره کردنم بود.آخ خ خ خ کیر او آنقدر کلفتی داشت که پس از تخلیه از کوسم بیرون نیاید.هر دو دستان هم را حلقه زنان دور کمر یکدیگر قرار داده و درهم فرو رفته بودیم.کیرش درون کوس من لبانش بر روی لبانم و سینه هایش بر روی سینه هایم قرار داشت.شاید نیمساعت در همان حالت خوشی بعد از سکس بودیم و در این حالت سر مستی چند دقیقه ای را خوابیدیم.تازه یواش یواش به این فکر می افتادم که نکند حامله شوم و خودم را قانع میکردم که با یکبار که نمیشه اگه هم بشه باید یه جوری ردیفش کنم.نه خدای من شوهرم کیوانه و پدر بچه ام امیر باشه ؟؟/؟؟ نههههه نههههههه خودمو نمیبخشم اگه یموقع نخوام کورتاژ (سقط جنین) کنم چطوری بچه رو بندازم گردن شوهرم که شک نکنه ؟؟/؟؟ اونکه تا حالا حساب روزهای قاعدگی منو داشت یکجوری باید برای روبرو شدن با هر حادثه ای خودمو آماده کنم.در هر حال از این افکار خودمو خارج کرد
     
#154 | Posted: 3 May 2011 12:20
هوس یا عشق قسمت چهارم
سرانجام خانه ای به اسم من خرید.خانه ای در وسطهای بلوار خزر در یک محله شیک و با کلاس و مهمتر از همه در خرید خانه به اولین و مهمترین مسئله ای که توجه داشتم این بود که حداقل دو تا در داشته باشد.یکی از جلو و یکی هم در پشت خانه یا مسیری که به کوچه ای دیگر باز شود و به این طریق ضریب اطمینان من برای بودن با امیر خیلی بالا رفته.جالب اینجا بود که بجای دو در سه در داشت.قسمت شرق و شمال و جنوب و تنها یک همسایه آنهم از سمت غرب داشتم.خانه از سمت شمال به خیابان اصلی و از سمت شرق و جنوب به کوچه ختم میشد.آخ خ خ خ که چه امنیتی داشتم.دیگر برای کوس دادن به امیر استرسی نداشتم.اتاق خوابم را نزدیک به در جنوبی گرفتم و اتفاقا دری داشت که به پشت حیاط باریک میرسید.فاصله آن در با در خروجی چند متر بیشتر نبود.خانه ای نوساز با چهارصد متر حیاط و دویست متر زیر بنا.خوشبختانه آن دور و بر آپارتمانی نبود که بر ما مسلط باشه.صاحب قبلی این منزل که از ساختش دو سال هم نمیگذشت به خارج رفته بود.معلوم نبود کیوان از کجا 350 میلیون جور کرده و پول خونه همه رو نقد داده ؟/؟.یه خورده از پدرش کمک گرفت و یه چند تا آس داشت که برای روز مبادا رو کرد.خیلی شرمنده شدم.کیوان میگفت که حداقل صد میلیون زیر قیمت خریده چون فروشنده عجله داشت و پول نقد میخواست.شوهر جونم دو تا گوسفند کشت.یکی برای خونه و یکی برای بچه.روز بعد از گوسفند کشی بود که من امیر کیر کلفتمو آوردم خونه جدید.چه حالی داشت.صاحب یه خونه چند صد میلیونی شده بودم.منتظر یک بچه خوشگل بودم.روی تخت چند میلیونی لنگم به هوا و چشام به باغچه و گل و گیاه حیاط در حال کوس دادن و پذیرایی از کیر هوس آور امیر بودم.آرامش از این بالاتر چی میخواستم ؟؟/؟؟ دانشگاه هم که اعصابمو خرد کرده بود ولی رفقا مسئله رو حلش کردند.مسئول دایره امتحانات که دو تا زن یا دختر بوده و از مجرد یا متاهل بودنشون هم اطلاعی نداشتم با دو تا از دانشجویان همکلاس ما که از دوستهای افشین و امیر بودن رابطه داشتن قول دادن که سوالای آخر ترمو در اختیار ما بذارن.دیگه درس هم نمیخوندم.حالیم نمیشد چون وقتیکه در آغوش امیر بودم به این فکر میکردم که دفعه بعد کی و چه جوری میتونم باهاش باشم.از افشین و امیر میخواستم کاری کنن که سیستم دستیابی به سوالات امتحانی حفظ بشه و این دوستاش رابطه با مسئولین دایره امتحاناتو حفظ کنن و سوالارو هم فقط بین خودمون چند نفر پخش کرده و به هیچ وجه به کس دیگه ای ندیم و آبرو ریزی نکنیم.وقتی در خانه جدیدمان به امیر گفتم از او حامله ام اولش یکه خورد رنگش زرد شد.- نگران نباش من هیچوقت نمیام بگم بچه مال توهه مگه از جونم سیر شدم.بنازم به اون کیرت که با همون گاییدن اول کارشو کرد تخمت رو تو تخمک من کاشتی و تا 8 ماه دیگه بابا میشی اما شناسنامه اش به اسم کیوانه.یواش یواش بخود میبالید.از اینکه با وجود کیوان این او بوده که مرا حامله کرده است.هر چه بیشتر مرا میکرد بیشتر هوس کیرش را میکردم.معتاد شده بودم.دوست داشتم 24 ساعته کیررررررش درون کووووووسم باشد.حمام تمیز و بزرگ و مجهز به سونا و جکوزی و وان و حمام شیشه ای را حسابی ردیف کرده تا با امیر ساعتها در آن حال کنم.البته مراقب می بودم که به بچه آسیبی نرسانم.هوس چنان چشمانم را کور کرده بود که وقتی کیوان بمن گفت که برای یکی دو هفته به ژاپن میرود تا جنس بیاورد و مرا هم برای ماه عسل قصد داشت که ببرد بهانه بچه و خستگی راه را کرده و او هم خیلی منطقی با مسئله برخورد کرد و حرفم را پذیرفت.قربونش برم چقدر ماه و دوست داشتنی بود این کیوان.ناراحت که نشد هیچ گفت باشه انشاالله سال دیگه سه نفری میریم.منکه همیشه یه پام خارجه.قرار گذاشت که یکی از برادرام یا خواهراش بیاد پیشم تا تنها نباشم که من گفتم نمیخوای به کسی چیزی بگی به شیوا میگم بیاد اینجا با هم درس بخونیم بهتره.اگه یه آشنا بیاد پیش من بد میشه.همش سرم باشه تو کتابم.راستش گاهی وقتها دلم برای شوهرم میسوخت و از خودم بدم میومد ولی وقتی به هیجان و هوس و لذت و شهوت فکر میکردم عذاب وجدانم به حداقل میرسید و آرام میگرفتم.هنوز کیوان سوار هواپیما نشده بود که من سوار کیر امیر احساس میکردم که از ژاپن هم آنورتر رفته ام.تلفنها و موبایل همه قطع شده من در هوای گرم تابستان پنجره را باز کرده با لذت به گلها و طبیعت مینگریستم.دستم را به میله های گوشه پنجره فشرده درحالیکه کیرررررررررر گرم امیر را در کووووووووس داغ خود احساس میکردم به دو هفته ای که شب و روز در زیر کیر امیر روزگار خواهم گذراند می اندیشیدم.در حمام هم خاطرات زیادی ثبت کردیم.چه لیفی میکشید از بالای گردن تا نوک پای مرا.همچین دستمالی میکرد که انگار تمام ذرات وجودم کوس شده و هر لحظه میخواهند بر سر کیرش بنشینند.وقتی لیف را بر روی کوسم میکشید شدت ضربان قلبم آنچنان زیاد میشد که میترسیدم برای بچه خوب نباشد.- امیررررر تو رو خدا.نه.نه نههههههه اما ول کن نبود.آخر لیف را انداخت و با دستش کوسم را ماساژ داد.چربی و ترشحات کوس با کف صابون مخلوط شده تمام توانم را گرفته بود.وقتیکه در آن شرایط امیر هم زبانش را بر روی کوسم قرار داد آنچنان فریادی از هوس در محوطه حمام کشیدم که دیوارهای آن به لرزه افتاد و لحظاتی بعد امیر با کیر بجان کوسم افتاد و از روبرو مرا میکرد.با ده بیست ضربه آبم آمده و هم آبش را درون کوسم خالی کرده بود.اما معلوم نبود بعد از آن صد تا.دویست تا.سیصد تا.هزار تا.چند بار دیگر با ضربات ورود و خروجش مرا به اوج لذت رساند.ناله میکردم و فریاد میزدم اما نمیگفتم دیگر بس است.دلم میخواست و او با قدرت بکارش ادامه میداد.هنوز روز اول تمام نشده بود.اصلا این دو هفته ای را دوست نداشتم به دانشگاه بروم ولی مجبور بودم.اگر غیبت میخوردم بدتر میشد.در نهایت به امیر گفتم که روی زمین طاقباز بخوابد کوسم را بر سر کیرش گذاشته لبم را بر لبانش نهاده تن خود را بر بدنش منطبق ساختم.هر دو دقایقی در آغوش هم آرمیدیم.کیر او همچو قایقی در دریای جوشان کوسم لنگر انداخته بودهمچو ماهی آرمیده در دل شب با حرکات آب و گرمای درونم گاه جنبشکهایی داشت در اختیارش بودم.جسمم با او پرواز میکرد اما روحم متعلق به کسی بود که در هواپیما بود و بسوی ژاپن میرفت.کسی که حاضر نشده بودم جسمم را با او پرواز داده به ژاپن ببرم.نمیدانم چرا از گاییدن من خسته نمیشد ؟/؟ نمیدانم چرا همش به یک زن شوهر دار یعنی من اظهار عشق میکرد؟؟/؟؟ راستش نفهمیده بودم جدی جدی عاشق منست یا نه ؟/؟.به کیوان حسادت میکرد.خیلی خنده دار بود.کوس مفت میزد و حرف مفت هم بالاش.اصلا دوست نداشتم کسی راجع به کیوان من همچین فکر و عقیده ای داشته باشه.نمیخواست که من مسائل رختخواب خودم با شوهرم را برایش بیان کنم و من هم حداقل موقع سکس و بخاطر اینکه زهر مارم نشود رعایت میکردم.دوست نداشتم که فکر کند قلبم هم متعلق به اوست.اگه چاره داشت میگفت که از کیوان طلاق بگیرم و فقط با او باشم اما حتی تصور چنین موضوعی تنم را میلرزاند.هر وجب از خانه اثری از خود و سکس خود بر جای گذاشتیم.دو زانو بر روی کاناپه نشستم در حالیکه دو کف دستم هم بر روی مبل قرار داشت.یعنی در حالتیکه میگویند سگی نشسته بودم.او کیرش را از پایین کوس تا بالای مخرجم میکشید و مرا به اوج هیجان میرساند.به سینه هایم چنگ انداخته و با لبانم میکشان میزدم.آتش هوسم فروکش نمیکرد.تشنه کیرررررر بودم اگر کیوان مهربانم هم برمیگشت مشکلی نداشتم من بودم و این خانه.اما شبها را نمیتوانستم با بکن خود باشم مگر آنکه این سفرهای تجاری به دادم برسد که حتم داشتم با این مخارج فعلی و خرید خانه و عشق به بچه کیوان را بر آن میداشت که بیشتر به این سفرها برود.البته در نبود او شاگردانش مغازه هایش را اداره میکردند.عزیز دل من آنقدر شوق و ذوق داشت که میگفت اگه بچه دختر باشه یا پسر فرقی نمیکنه باید آنقدر پول دربیارم که جلدی یه آپارتمان نقلی هم که شده به اسمش بکنم.اگه دختر باشه.نه زوده برم دنبال جهیزش ولی برای بچه ها باید بفکر ملک و املاک و سرمایه هم باشم. جهیز و وسایل زندگی ممکنه بعدا از مد بیفته این حرفها رو که میزد هم خوشحال میشدم از اینکه بفکر تامین آتیه بچه هاست هم اینکه بیشتر میره سفر ولی از خوش قلبی و سادگیش هم این وجدان لعنتی من بازهم تکان میخورد.شب اولی بود که کیوان بقصد ژاپن از خانه و کشور دور شده من و امیر خسته شده بودیم و پس از شام در کنار یکدیگر لخت لخت خوابیدیم.پس از چند ساعت چشم باز کرده و آرام بر سینه های امیر دست میکشیدم.هیچ احساسی را در من زنده نمیکرد.شاید به این دلیل بود که عشقی نسبت به او نداشتم ؟/؟.پس چرا بدنم را در اختیار او قرار داده بودم ؟؟/؟؟ کمرم سبک شده به اندازه کافی راضی شده آب خالی کرده بودم و حالا نوبت احساساتم بود که تهییج شود.یعنی باید باور کنم که این من تازه عروسم که در بغل مرد اجنبی لخت و لخت خوابیده و شوهرم در حال سگ دو زدن است ؟؟/؟؟ نور کم چراغ خواب بر روی قاب عکس عروسی من و کیوان افتاده بود.یکدیگر را عاشقانه و ملایم بغل زده بودیم حتی به یادم مانده که در آنموقع به چه می اندیشیدم.به این فکر کرده که شبش با تمام وجود جسمم را اسیر کسی خواهم کرد که روحم در دام اوست و اینکار را هم با لذت تمام انجام داده بودم اما آن همه عشق و ایمان چه شد ؟؟/؟؟ منکه همیشه از زنهای هرزه بد میگفتم / منکه همیشه تحت هر شرایطی خیانت را توجیه نمیکردم / چه شد که امروز به این روز افتادم ؟/؟ منکه هرزه ها را مسخره میکردم امروز خود هرزه ای بیش نبودم تازه این یک طرف قضیه بود.اگر همه چیز لو میرفت.نمیتوان اطمینان داشت که روزگار همیشه بر وفق مراد باشد.به عکس عروس و داماد روی دیوار نگاه میکردم و آرام اشک میریختم.معلوم نبود کی خوابم برد.روز بعد کیوان از ژاپن برایم تلفن زد و همش میگفت جای تو خالی.من هم پس از خوردن صبحانه ای مقوی حالم بهتر شد و وقتی هم که هوسم برگشت وجدانم به استراحت پرداخت و قبل از رفتن به دانشگاه یکی دو بار خود را ارضا کردیم تا با روحیه ای شاد به کلاس درس برویم و در کلاس هم برای برگشت به خانه ثانیه شماری میکردیم.سعی میکردیم سیاستمان را در دانشگاه حفظ کرده تا دیگران بخصوص شیوا و افشین متوجه نشوند که مقصدمان یکیست یک هفته گذشت.راستش از تنهایی کمی خسته شده بودیم و باهم قرار گذاشتیم که به شیوا و افشین بگوییم که فقط یک شب تنهاییم و صحبت چند روز تنها بودن را نکنیم که این شیوا کنگر خور لنگر انداز است و استقلال سکسشان را برهم خواهد زد.شب جمعه ای شد و ما چهار تا کنار هم بودیم یکی دیگر از اتاقهای ما هم یک تخت دو نفره معمولی داشت که آنرا به افشین و شیوا اختصاص دادم و من هم چون آرامش میخواستم قصدم بر این بود که هنگام خواب در را از داخل قفل کنم.دوست نداشتم آنان موقع سکس و حال کردن مرا ببینند.اما این شیوا آنقدر پوست کلفت بود که عین خیالش نبود.درست مثل یک جنده حرفه ای رفتار میکرد.شاید بیچاره ساده و بی غل و غش بود و من اینطور فکر میکردم ؟؟/؟؟.افشین با خودش مشروب آورده بود و بعد از شام او با امیر و شیوا نشستند و باهم پیکی زدند.ساقی و پذیرایی کن مجلس جناب افشین خان بود منکه تا بحال یک قطره هم از این مشروبات و مست کننده ها را نخورده و از طرفی بار دار هم بودم عذرخواهی کرده در محفل آنان ننشستم.آنقدر خوردند که هر 3 تایی بیحال و خمار شده و هر کدام به هزار جان کندن بر روی تخت افتاده و درجا چشمانشان را بستند و من در دل تا میتوانستم به افشین فحش دادم که عیش شب جمعه مرا کور کرده بود.حالا من با کیر خوابیده امیر چکار کنم ؟؟/؟؟ هر چه خودم را به او بچسبانم که راضی نمیشوم اگر هم بیدار بمانم که وجدانم هم با من بیدار خواهد بود.ولی خب هوس که بیدار باشد وجدان راحت تر میخوابد.- لعنت به تو افشین.لعنت به تو شیوا تو دختره احمق تو که مشروب نمیخوردی نکنه این کاره بودی و فرصتی پیش نیومد تا بمن بگی.در هر صورت خود را با تماشای چند موزیک ویدیو سرگرم کرده و بر روی شکم خوابم برد.البته بر روی شکم خوابیدن برایم خوب نبود ولی عادت داشتم غصه ام شده بود که چند ماه دیگه که شکمم بزرگتر شه چیکار کنم بگذریم.نیمه های شب بود که برای یک لحظه بیدار شده احساس کردم دستی داخل شورتمه و با کون قلمبه شده من و کوس وسطش بازی میکنه ؟/؟....ادامه دارد
     
#155 | Posted: 3 May 2011 12:21
هوس یا عشق قسمت پایانی
چند دقیقه ای گذشت و از چیزهایی صحبت کرد که فهمیدم همسایه بغلیه.خیس عرق شده بودم.از اینکه فکر نکنه چقدر بهش بی توجهم خیلی خونگرم و صمیمی بود.بیشتز از دو برابر من سن داشت ولی همچین خودشو توی دلم جا کرد و دمخور من شد که دوست داشت بیشتر از اینها بهم سر بزنه.معلم دبستان بود و 3 سال دیگه باز نشسته میشد اسمش رقیه بود.سنش 52 شوهرش دو سال پیش سکته کرده و مرده بود.اونم با تک فرزند 30 ساله اش رضا که مجرد بود و میگفت که افسردگی خفیفی داره و این بخاطر شکست در ازدواج و خیانت زنشه زندگی میکرد.از خودم خجالت میکشیدم.چهار سال همسایه شون بودم و اصلا از حال هم خبر نداشتیم.میگفت چند بار برای ما آش آورده و به عناوین مختلف خواسته با ما طرح دوستی بریزه ولی نتونست.ای دل غافل همین یه همسایه رو داشتیم و معلوم نبود وقتی آقای خونه شون مرد من کجا بودم شاید زیر کیر امیر اصلا هوش نبودم.این رقیه خانم هم از بس هول کرده بود سیر تا پیاز زندگیشو برام تعریف کرد. راستش حالا که دیگه امیری نبود و من هم باید با این کیر کیوان میساختم یواش یواش داشتم به این فکر می افتادم که فارغ التحصیلی خود را اعلام کنم و بچه ها رو از مهد بیارم خونه پیش خودم نگه دارم.یکی دو روز بعد هم این رقیه خانم بمن سر زد خیلی از دست پسرش شاکی بود میگفت شوهر مرحومش یک کارگاه تولیدی لباس براشون به ارث گذاشته که دست غریبه ها و فامیلاس و این رضا هم با اینکه فوق لیسانس مدیریت بازرگانی داره ولی سه ساله که خودشو اسیر خونه کرده.پدرش از دست این یکی یه دونه اش دق کرد و مرد و حالا هم میخواد منو دق بده.- خب چی شده رقیه خانم اگه میتونی بیشتر توضیح بده؟؟/؟؟- حاج خانم هم منتظر وقت نطلبیده عین بلبل حرف میزد واااااای اگه چیزی هم ازش طلب میکردم اونوقت مثل قطار و مسلسل ادامه میداد.- رضا و زنش 6 سال همدیگه رو میخواستند.برای هم نامه مینوشتند.شب و روز بهم زنگ میزدند.با هم بیرون میرفتند.پسرم رضا از بس پاک و با خدا بود دست به این دختره نزد تا روز عروسی اش هم خواست صبر کنه 3 سال پیش یه عقد کردن و قرار شد یه مجلس مفصلی دو سه ماه بعدش بگیریم و برن سر خونه و زندگیشون.نمیدونم کی بود که یه روز یه دختری که بعدا فهمیدیم عاشق رضا و دوست زنش بوده به رضا زنگ میزنه و میگه برو خونه پدر زنت ببین زنت الان توی بغل یکی دیگه هست.حالا چی شد و از کجا میدونست به اونش کاری نداشت.خونش بجوش اومده بود.دوست داشت دروغ باشه.میدونست خانواده زنش به غیر از همسر و یه برادر زن دانشجوش همه رفتن مسافرت.از دیوار پرید توی خونه و لخت لخت توی بغل همدیگه گیرشون انداخت. زنه هر چقدر گریه کرد و گفت توبه میکنم و شیطون گولم زد به کت رضا نرفت که نرفت.ما هم که میدونستیم زنیکه روش باز شده دیگه باز شده و هیچی جلو دارش نیست از اینکه طلاقش داد خوشحال شدیم اما از اون به بعد خودش رفت توی کما.نه به کارگاه پدرش سر میزد و نه به دوستان قدیمش یکجا نشین شده و زیاد هم اشتها نداره.شب و روز نشسته و ماهواره نگاه میکنه و ترانه گوش میده و توی عالم خودشه.نه پا به عروسیها میذاره نه به عزاییها میاد نه مهمونی میره این سال به اونسال اگه عید دیدنی بتونم خونه پدر بزرگاش ببرم که خیلی شاهکار کردم.دیگر گریه امانش نداده بود.مثل ابر بهار اشک میریخت.من برایش به مثابه دختری بودم که نداشت ولی آن لحظه مثل یک مادر بغلش کرده دلداریش دادم و گفتم ناراحت نباش رقی جون همه چیز درست میشه او را بوسیده اشکهایش را پاک کردم از اینکه رقی جون صدایش کرده بودم خیلی کیف کرده بود.احساس جوانی میکرد.یکبار که برای پس دادن یکی از این دیدها جهت باز دید به خانه رقیه خانم رفته بودم چشمم بجمال آقا رضا روشن شد.بعد دیدن او یک لحظه تمام لرزیدم.خوش قیافه تر از کیوان و امیر و افشین بود.یعنی سه مردیکه تا بحال مرا کرده بودند که دوتا یشان پدران دو بچه ام بودند.خیلی افسرده و غمگین بنظر میرسید غم چهره زیبایش را معصومانه تر ساخته بود.بنظر میرسید نفوذ به قلب او سخت تر از عبور از دیوار چین باشد.افکاری شیطانی به سراغم آمد.میگویند شیطان رفیق زن است.آن لحظه رفاقتش را نشان داد و به سراغم آمد.در جا به آشپزخانه نزد رقیه خانم رفتم.- رقی جون این به زور یه سلام علیک خشک و خالی با من کرد من بجای خواهرشم نمیخواستم که بخورمش.- تو رو خدا بحساب بی ادبیش نذارین.دست خودش نیست.جیگر گوشه ام هزار امید و آرزو داشت.باز هم شروع کرد به گریه کردن.- ببینم پیش روان پزشک بردینش ؟؟/؟؟- صد تا دکتر بردیمش ساری تهران مشهد.- اینها فایده ای نداره باید اصولی درمان بشه من بجای خواهرش هستم و شما بجای مادرم هستید. من کتابهای روان شناسی زیاد خوندم و اطلاعات دقیقی در این مورد دارم میتونم باهاش صحبت کنم و سعی کنم که این نقطه کور زندگیشو از بین ببرم البته قول نمیدم یه خورده براش چاخان هم کردم.میدونستم آدم ساده ایه و حرفهای منو قبول میکنه چون خودش بی ریا بود همه رو مثل خودش میدید.- رقی جون میخوای آدرس بدم برو تحقیق یکی از دخترای فامیل ما توی عشق شکست خورده بود.دو بار خودکشی کرد و نجاتش دادند.باز پسر تو که خوبه اخرش اوردن پیش من با اینکه درس داشتم اما بخاطر ثوابش قبول کردم که چند جلسه بشینم و باهاش صحبت کنم.باور کن جلسه دوم یا سوم به زندگی برگشت.نمیدونی پدر و مادرش چقدر دعام میکنن.همچین حس گرفته بودم که خودم باورم شد که اینکارها را کرده ام. رقیه را در اغوش گرفته و هر دو بی اختیار گریه میکردیم.او از غم پسر مینالید و من از غم کیر.به هر حال قرار گذاشتیم که بیشتر به خانه انها بروم تا قلق آقا رضا را گرفته درمانش کنم.مادر چقدرعاشق پسرش بود که مجبور شد مرا کارشناس روان شناسی هم معرفی کرده دروغ مستحبی بگوید در حالی که من کوفتی چهار سال کامپیوتر خوانده بودم و لیسانسم را گرفته بودم و حتی با صفحه کلید هم آشنایی کامل نداشتم چه رسد به تخصص روان شناسی.مجبور شدم یکی دو کتاب سنگین روانشناسی تهیه کرده و یه سری اصطلاحات بلغوری را یاد بگیرم که کم نیاورم.مدتی گذشت تا با ترفندهای مختلف کمی نرمترش کردم.با او از زندگی سخن گفتم از اینکه دنیا فقط به یک نفر خلاصه نمیشود لباسهای هوس انگیز میپوشیدم.وقتیکه رقیه خانم از ما فاصله میگرفت سینه هایم را بیرون میانداختم.عاقبت یک روز که احساس صمیمیتش گل کرده بود از آنروز تلخ و شوم برایم صحبت کرد.- در خونه رو باز کردم یواش از پله ها بالا رفتم.رفتم طرف اتاق خواب پدر زنم. دیدم دو تایی زنم و معشوقه اش لخت لخت روی تخت دراز کشیده ان و توی همدیگه هستن.- توی همدیگه یعنی چی؟؟/؟؟ حرف دلتو بزن.- روم نمیشه آدم بعضی کلمات و حرفها رو نمیتونه بزنه حرمتها باید حفظ بشه.- در روان شناسی تحلیلی این موارد مفهومی نداره بقول فروید عشقبازی و سکس کاریه که بین همه اقوام دنیا رایجه چرا ما باید واژه های مربوط به این عملو در لفافه نگه داشته و بگیم که حرمتها باید حفظ بشه ؟/؟ اگه عشقبازی اصولی در هنگام سکس زشت نیست پس بیان نام الات جنسی مرد و زن هم تحت هیچ شرایطی نباید زشت باشه.حالا اگه پیش بچه ها و اونهاییکه میخوان به سن قانونی برسن رعایت بشه مسئله ای دیگه هست.فروید اصلا ازاین چرندیاتی را که من گفته بودم هرگز نگفته بود.اصلا اون به کیر و کوس چکار داشت با جمله بعدی آب پاکی را روی دستش ریخته که چه عرض کنم روغن نباتی رویش ریخته حسابی سرخش کردم.- مثلا من میرم دکتر زنانگی بمن میگه شلوارتو پایین بکش به هر حال اون دکتره و کوسمو معاینه میکنه.اون داره کوسمو میبینه فشار میده دو طرفشو باز میکنه داخلشو می بینه حالا من پیش خودم بگم اگه اسم کوس بر زبون بیاد بده ؟؟/؟؟ نترس خجالت نکش بگو کیر آن نامرد داخل کوس زنت بود.تنها راه درمان تواینه که تو هم بری سراغ یه زن شوهر دار عقده های روانی خودتو یجوری تسکین بدی.دلتو خنک کنی آرامش خاصی بهت دست میده که انگار هیچوقت زن یا دوست دختر نداشتی.در حالیکه محو سینه هایم شده بود و برق هوس در چشمانش میدرخشید بار دیگر جوش آورد گفت تو هم همش فکر خودتی دوست داری بیمار خودتو درمان کنی تا همه بتو آفرین بگن.اصلا احساسات من برای هیشکی اهمیتی نداره منو با حرکات خودت گول نزن.شما زنها همه مثل همین.ساکت شده بودم راستی راستی مرا با روانشناس اشتباه گرفته بود.یک بچه محصل میدانست و میفهمید که من سرا پا چاخانم اما این فوق لیسانس پاک قاطی کرده بود.دیگر خسته شده بودم چیزی نمانده بود قید شیطان را بزنم. اما یکی دو روز دیگر بخود وقت دادم.میدانستم رقیه خانم فردا خانه نیست و من هم در خانه تنها بودم و میدانستم که اگر بخواهم در خانه همسایه را بزنم از روی خشم و سر خوردگی جوابم را نخواهد داد و اعتنایم نخواهد کرد.نقشه ای با مادر رضا کشیدم.فردا صبح حسابی خود را صاف و صوف کرده دامنی کوتاه و سکسی و تاپی بسیار چسبان و نازک به تن کرده آرایش غلیظ کردم از ادکلن هم بی نصیب نمانده از روز عروسی هم خوشگلتر شده بودم.شهباز و شیلا هر دو در مهد کودک بودند و من هم جون خودم رفته بودم دانشگاه. صدای زنگ در را شنیدم از آیفون تصویری چهره رضا را دیدم.در را باز کردم.دیگر دم در نرفتم تا خودش جونش درآد و بیاد بالا.این رضا دیگر در مانده ام کرده بود فقط کافی بود کلنگ اول را بزنم بقیه ساختمان خود بخود ساخته میشد.فاصله زیادی را طی کرد تا به پای پله ها برسد ولی از جایم تکان نخوردم دامنم خیلی کوتاه بود پاهایم کاملا لخت به اشپزخانه رفته بودم.رویم بطرف ظرفشویی و پشتم بطرف هال و پذیرایی بود.دامن چین دار خیلی کوتاهی پوشیده بودم که نیمی از باسنم را یعنی نیمکره جنوبی ام تا خط استوا را نشان میداد.یک وجب بالاتر از مینی ژوپ.چند لحظه بعد رضا در چند متری من ایستاده بود.- ببخشید شراره خانم این گوشت و مرغ مال شماست مادر گفته چون یخچال فریزر شما خراب بوده این موقع برسونم به دستتون تا استفاده کنین.در حالیکه صدایش میلرزید ادامه داد این درمانها هم دیگه در من اثری نداره.کاسه صبرم لبریز شده بود از دست خنگ بازیهای او خسته شده بودم.دامن بیست سانتی خود را بالا زده تا تمام کووووووونم یعنی نیمکره شمالی جنوبی و بحالتی شرقی غربی را ببیند شورتی را هم که پوشیده بودم نازک تر از کشهای قدیم بود و اصلا به چشم نمیامد.میدانستم که هوش از سر رضا پریده.فکر میکند این جزیی از برنامه درمان اوست. تحمل نداشتم با عصبانیت فریاد زدم این هم جزو درمانه که یک زن شوهر دار بخواد اینجوری خودشو به تو حواله کنه و تو ردش کنی ؟؟؟/؟؟؟ معطل چی هستی ؟/؟ کدوم دکتر عاقلو دیدی که برای معالجه مریض بهش کووووووووس بده کوووووووووون بده معطل نکننننننننن تا پشیمون نشدم بیااااااا از این همه نعمت استفاده کن.شک نکن پشیمون میشی.مثل پلنگی که بر روی طعمه اش بپرد بمن حمله ور شد.کمی ترسیدم.مرا بر روی دستانش قرار داد طوریکه کون هوس انگیزم بطرفش باشد.سرانجام به مراد خود رسیده بودم.فکر میکردم باید خیلی لذت بخش تر از سکس با امیر باشد.ادم قدر چیزی را که برایش زحمت میکشد بیشتر میداند و من نسبت به رضا چنین احساسی داشتم ضربه آخر من کاری بود.شیطان بار دیگر پیروز شده بود و من باید سپاسگزارش می بودم.نیمساعت تمام کون برجسته ام را میلیسید.- شراره خانم.- هیسسسسسسسس خانوم مانوم دیگه نداریم من شراره ام.حالا اگه میخوای بگی شراره جون خودت میدونی عزیزم من دکتر یا روانکاو هم نیستم در حقیقت این منم که مریض توام.تو باید امروز به داد من برسی درمانم کنی.بمن دوا بدی شفا بدی من در تو می بینم ازت میخوام.شلوارش را پایین کشیدم.واااااااااااایییییییییییی جوووووووووون عجب کیررررررری بود.چهارمین مرد سکسی زندگیم بود و از همه کیرش کلفت تر و دراز تر بود.بین بیست و چهار تا بیست و پنج سانتی میشد.قسم میخورد که در طول سی سال زندگیش حتی یکبار هم سکس نداشته فقط جلق میزده و صدها فیلم سکسی دیده.- یعنی تو زنتم نکردی ؟؟/؟؟- به چی قسم بخورم هدفم چیه اگه دروغ بگم.چیزی بمن میرسه که از راست گفتن بمن نمیرسه ؟؟/؟؟ زیاد نخواستم به این جملاتش فکر کنم. راستش چه فرقی میکرد میخواست آک باشه یا کار کرده ولی راست میگفت حالت نگاه و لرزیدنش از صداقتش میگفت با خود گفتم یه جوری آب بندیت کنم که تا چند سال هوس زن گرفتن نکنی.هنوز کیرش را تا پنج سانت هم به دهان نبرده هر چه داشت خالی کرد.خیلی عذرخواهی کرد و گفت که دست خودم نبود نتونستم خودمو کنترل کنم. بیچاره حق داشت کوس ندیده بود.آدم چقدر فیلم ببینه ؟؟/؟؟ فیلم زمانی ارزش داره که یکی ور دل ادم باشه و آدم بتونه بکندش وگرنه بشین تا قیام قیامت فیلم ببین و جلق بزن. مگه دردی دوا میشه؟؟/؟؟ کمکش کردم.- تو که فیلم میبینی حتما واردی چطوری کوس بخوری ؟/؟ - سری تکان داد و مشغول شد.اوووووووف حسابی سر حالم کرد.یعنی اینبار اولشه که داره کوس میلیسه ؟؟/؟؟ حتما از بس فیلم دیده این تکنیک ها رفته توی خونش.- شراره چقدر دلم میخواست بکنمت دلم میخواست مال من باشی از اینکه به چشم یک روانکاو بهت نگاه کنم حرصم میگرفت.نمیدونی چند دفعه به یاد تو جلق زدم تو که اومدی دیگه فیلم برام زیاد ارزشی نداشت.- کاش میدونستی که منم هوی و هوس تو رو دارم.- آره شراره جون اینجوری هر دوتامون زودتر درمون میشدیم.فکر میکنی چند جلسه طول بکشه تا درمان بشم ؟/؟- تو رو نمیدونم ولی برای درمان من هزار جلسه هم کمه.صدای هر دوی ما ضعیف شده بود.برای اولین بار بود که میدیدم ناله های یک مرد بیشتر از ناله و اووووووووف یک زن شده.واقعا بهش حق میدادم.عمری محرومیت کشیده بود.خیانت دیده بود.چاره ای نداشت.با لیسیدن کوسم آبم را اورد و من در لحظه ار گاسم دستم فقط به سینه هایش بند شد و آنچنان با ناخنهای بلندم چنگش انداخته و زخمیش کردم که درد را در نگاهش میخواندم.ولی حتی یک اخ هم نگفت.به درخواست او بر روی شکم دراز کشیدم تا کون تپل و گنده ام را ببیند.بر رویم دراز کشید و کیرش را از طرف کونم وارد کوسم نمود.خودش میگفت این حالت را در فیلمهای سکسی زیاد دیده و یکی از رویاهایش بوده که اینگونه سکس داشته باشد و من رویایش را به واقعیت تبدیل کرده بودم.با یک دستش موهای سر و پشت گردنم را جمع کرده به هوا داده بود و در حالیکه کیرررررررش را پی در پی وارد کووووووووسم میکرد و در می آورد پشت گردنم را می بوسید و با دست راستش با سینه هایم بازی میکرد.از ناله هایش فهمیدم که نزدیک است انزال شود.همینطور هم شد.شانس آوردم یا آوردیم که در یک لحظه با هم تخلیه کردیم وگرنه دو دقیقه هم نمیتوانستم صبر کنم که رضا از نو شروع کند.رضا هم واقعا استاد بود دست کمی از بقیه نداشت.یک کار لذت بخش دیگر هم انجام داد.مقداری شیره مربا بر روی کوسم ریخت و شروع کرد به چشیدن و اینکار را چند بار تکرار نمود. من هم برای اینکه از قافله عقب نمانم همین کار را با کیر او انجام دادم.هر دوی ما در حال درمان بودیم ولی میدانستیم که با این نون و ماستها نمیتوان سیر شد و جلسات بسیار و طولانی با پیگیری مداوم مورد نیاز میباشد و این تازه تست آن بود.سراسر پوست بدن من و رضا در لذت خاصی سیر میکرد نرونها و سلولهای عصبی دچار فعل و انفعال شده و هر عصبی بجای خود میرفت تا آرامش را بمن و او بر گرداند.رضا مرا با عشقش اشتباه گرفته بود و مدام از دوست داشتن و عشق پاک و این چیزها میگفت اما من میدانستم که شیطان عشق پاک سرش نمیشود.وقتیکه رضا را کمی خسته دیدم اینبار بر روی او که طاقباز دراز کشیده بود نشسته و بالا پایین میکردم تا حسابی از خجالت کوس بی حیا در بیام.سعی کردم زودتر خود را ارضا کنم تا اگر رضا خواست آبش را بریزد ملاحظه مرا نکند.فکرم را به چیزهای خوب متمرکز کردم به خانه ام که 500 میلیون مشتری داشت و من حاضر نبودم به 5 میلیارد هم بفروشمش.به بچه هام که شبیه باباهاشون بودند.به عشقم کیوان و به کیررررررر جدیدی که داشت بمن حال میداد.ووواااااااااییییییی خداااااا اوووووووخ جوووووووون اووووووووف اوووووووف با این همه خوشی چکار کنم؟؟/؟؟ دوباره خالی کردم رضا متوجه ریزش آب گرمم شد.دقایقی بود که بی طاقت شده وقتی به او گفتم آبتو خالی کن توششششششش انگار دنیا رو بهش داده باشن.اییییییییی کوووووسم مثل آسمون بر سر فواره کیررررررش بود و مثل آتشفشان آب مذابش را به استخر جوشانم ریخت.فوری او و خودم را مجبور کردم که بدون آنکه کیر را از کوس بیرون بکشیم حالت خود را عوض کنیم تا قطره ای از این آب زندگی به هدر نرود.رضا به خانه رفت.از زمین تا اسمان تغییر کرده بود.رقیه خانم قربان صدقه ام میرفت.به او گفتم این درمان باید ادامه داشته باشد.فعلا پیش رضا از ازدواج صحبت نکن ممکن است بیماریش دوباره برگردد.به رضا هم سفارش کردم زیاد خودش را سر مست نشان ندهد که ممکن است خدای نکرده مامان رقیه به دوره درمان پسرش خاتمه دهد.هر چند دیگر به این کلک بازیها نیازی نداشته و هر وقت که میخواستیم میتوانستیم در آغوش یکدیگر باشیم. چند روز بعد رقیه خانم برای تشکر از من مرا به زرگری برد و به زور یک گردنبند طلای گران قیمت برایم خرید.من و رضا در غیاب شوهر و بچه هایم به سکس و پنهان کاریهای خود ادامه میدادیم.البته به کیوان هم میرسیدم و او را از جسم خود بی بهره نمیگذاشتم.من عاشق شوهرم بودم و محبت او را با هیچ چیز در این دنیای خاکی عوض نمیکردم.یکبار رضا بمن گفت آیا راضی هستی که کیرم را وارد سوراخ کونت نمایم ؟؟/؟؟ به او گفتم که راضیم به رضای تو هر دو از این حرف من خندیدیم و با رضایت کامل رضا کونم را چرب کرد و سوراخش را آماده پیکار نمود/ جنگ و پیکاری که هر دو طرفش پیروز بودند.هیچکس تا بحال به مانند او کونم را نکرده بود.نمیدانم چه پیچ و تابی به کیرش میداد که وقتی کیررررررررش را وارد مقعدم میکرد فکر میکردم که در حال گاییدن کوووووووسم میباشد.فقط لذت بود و لذت.دوست داشتم کیررررررررش را آنچنان تا تههههههههه فشارررررررر دهد که نافم را هم پاره کند. وقتی آبش را به مقعدم میریخت کیرش باز هم کلفت بود.از او میخواستم بکارش ادامه دهد و او بیشتر مواقع در این وضعیت سایر نقاط بدنم را فراموش نمیکرد.رضا به زندگی برگشته بود. به کارگاه پدرش سر میزد.البته او و مادرش پاس به پاس کار میکردند تا بتواند راحت تر به کوس و کون من سر کشی کند.من از کار خیری که کرده بودم واقعا خوشحال بودم.جوانی را به زندگانی برگردانده بودم.کاری را انجام داده بودم که دهها روان پزشک از انجام آن عاجز بودند.مگر ثواب به چه میگویند ؟؟؟/؟؟؟ حال که در این اندیشه های دور و دراز بوده با خاطراتم غوطه میخورم.دو سال است که از آشنایی من و رضا میگذرد. درخت سبز پیوند ما شکوفه داده است آری شکوفه نام سومین فرزند من است که آقا رضا پدرش بوده و رقیه خانم ننه آقایش میباشد.البته رقیه خانم چیزی از این موضوع نمیداند.منم هم چنان دیوانه وار عاشق شوهرم هستم و نمیدانم تا کی این وضع ادامه دارد.کیوان اکنون به کیش رفته تا جنس بیاورد.با خود قرار گذاشته ام که پدر فرزند بعدی من کیوان باشد تا بدین وسیله شوهرم را به امتیاز دو برسانم و به خود ثابت کنم که برایم مهمتر و با ارزش تر از بقیه مردان است.شیلای 6 ساله و شهباز 3ساله و شکوفه یکساله همه خوابیده اند و من منتظر رضا هستم تا کووووسم را غبار روبی کند.در رختخواب دراز کشیده چشمانم را به سقف دوخته ام.من بیدارم اما وجدانم مدتهاست که خفته.هرگز بیدار نخواهد شد..
     
#156 | Posted: 3 May 2011 13:29
تا قيام قيامت قسمت دوم
این یکی رو با کوس خوری شروع کردم خواهرم چون با فرهنگ روز آشنایی بیشتری داشت راحت تر با این مسئله که کوووووس و کووووون خودشو دراختیار برادرش بذاره کنار اومد با حرص و اشتهای زیاد کوس فریده رو میمکیدم.کوس کوچولو ناز دوست داشتنی یک لقمه ای برخلاف کوس مامان که یه کمی درشت بنظر میرسید.- فرید تو که همین الان آتیش به جونم زدی چقدر تو حریصی بر سرعت خود افزوده و حتی به ناله هایش توجه نکردم که میگفت بسهههههه دیگههههه وااایییی اومد اووووومد نمیدونم چیکار کنم تنم یکجوری شده هیچوقت اینجوری نشده بودم زورش چند برابر شده بود تحمل این همه لذت هنگام ارگاسم را نداشت.این لحظه برایش خیلی ادامه دار بود.مثل یک زندانی در حال فرار یا یک زن در حال زایمان زور میزد.منم ولش نمیکردم.آخرش مجبور شد با دو تا دستهاش سرمو بزنه عقب تا لب و چونه ام را از روی کوسش بردارم گردنم هم درد گرفته بود.- فریده عجب زوری داری هاااااا.حالا که فرار میکنی پس بیا ببین.من و او رو در رو و چشم در چشم هم قرار داشتیم طاقباز به روی تخت افتاده بود کیررررررررم را محکم به کوووووووسش فرو کردم همونجوری که اون محکم سر منو پس زده بود.- داداششش چیکار میکنی سوخخختمممم.کمرش را محکم گرفته قفلش کردم و به خودم هم فشار میاوردم تا آبش را نیاورده خالی نکنم.دیگر نمیتوانست هیچ فشاری بمن بیاورد.کیرم رو توی کوسش قفل کرده بودم - آبجی خوشگلم تو با این شکم لاغر و مانکن با این کون برجسته با این سینه های آبدار و لب و دهن کوچولو غنچه ای و استیل بیسته بیستت چطور نتونستی شوهرتو نگه داشته باشی؟/؟- ولش کن فرید حالا تو یکی منو ول نکن تو با من باش.من کیییییررررتتتتو میخوام.- فعلا که داریش.- همینجوری بزن وقتیکه محکم کمرم را چنگ گرفت و دست بر روی سینه اش گذاشت و سرش را به یکطرف خم کرده چشمانش را خمار نمود فهمیدم که بار دیگر به ارگاسم رسیده.- داداش منم آبببببب میخوام بین ما تبعیض قائل نشو.- من از خدامه که توی کوست آب بریزم ولی آخه بچه چی؟/؟- هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه.فکر اونجاشم کردم باز هم با لذت بسیار کیر و کمر خود را سبک کرده و به خواهر تشنه کوسم آب رساندم که میگویند آب رسانی بهتراز نان رسانی بوده ثوابش بیشتر است.- تمومش نکن فرید واسه مامانتم بذار.- چشم منکه فرار نکردم تا الان هر چی وقت هدر دادیم بسه دیگه از امروز به بعد باید جبران کنیم به چشمان پر التماس مامان فیروزه نگاه کردم برق هوس در آن موج میزد لبانم را بر روی لبانش قرار داده و دستم را به صورتش رسانده و در حال نوازش صورت و قسمتی از موهایش به بوسیدن هم ادامه دادیم.قبل از آنکه بخواهم کمرش را گرفته و بر روی تخت درازش کنم خودش ولو شده و طاقباز به روی تخت افتاده بود.پاهایش را باز کرده آماده بود.با بوسیدن از قبل کوسش حسابی خیس کرده بود.دهانم را تا جا داشت باز کرده یک مانوری دور کوسش داده جااااااان بصورت طبیعی لیس زدن را شروع کردم نمیدونم چرا مامان یاد خاطراتش افتاده بود؟/؟.- فریده دخترم ناقلا خیلی حال میده بابات اصلا از اینکارها بلد نبود.دیگه نتونست بحرف زدن ادامه بده.بد جوری ناله اش دراومده بود.فکر کنم به اندازه گاییدن با کیرررررر بهش مزه داد و خیلی زودترم خیس کرد ولی مگه من دست بردارش بودم؟/؟ کیرمو از روبرو همینجوری فشاررررررر دادم توششششش آماده آماده بود داغ و خیسسسسس.سینه هاشو خوردم و دوباره بوسه لب به لبو شروع کردیم.مادر کجا بود؟/؟ پسر کجا بود؟/؟ فقط کیررررررر بود و کوووووووس و شهوت و عشق و حال بود و بس.- اوووووف فررررررید بچه که بودی سینه هامو میخوردی فکر نمیکردم یکروزم جوری سینه هامو میک بزنی که هوسم بیاد.این حرفو وقتی زد که داشتم سینه هاشو میخوردم.حساب کردم که باید یه سری هم اونوری بزنم.آبجی حسوده بدجوری داشت زاغ سیاه ما رو چوب میزد.آبو ریختم توی کوسش و پریدم اونور بالاخره دلی از عزا درآوردم.کار بجایی رسید که از ترس ضعیف شدن دیگه خالی نمیکردم و فقط میگاییدممممممم.اگه برای یک کدومشون یه تکنیکی بکار میبردم اون یکی هم میگفت باید همین کارو با منم بکنی.آخر کارم سه نفری همدیگه رو بغل زدیم و لخت لخت توی هم رفته و خوابیدیم.نصف شب گاهی بیدار میشدم و یکی رو انگولک میکردم نمیدونم یکی دیگه از کجا بو برده و فوری بیدار میشد و اونم میخواست؟/؟ در یکی از حالتها که هر دو خوابیده بودند کون هر دوتا شون قمبل شده بود و سوراخ کووووون و کوووووس هر دوتا باز و مشخص بود واااااایی کون هیچکدوم رو نکرده بودم باشه دفعه دیگه اول با کون شروع میکنم کوس مامان فیروزه درشت تر بود ولی سوراخ کونشون در حالت بسته که یک اندازه نشون میدادند باید معاینه میکردم معلوم بشه فعلا وقتش نبود.با اینحال کیر شق کرده ام را به سوراخ کون آبجی چسباندم و باهاش تماسکی برقرار کردم.دیدم این مامان کوس تپل من فوری سرشو اینطرف کرده کیر منو گرفت و به سوراخ خودش چسباند.- فرید جون خواهرت خوابیده بیدارش نکن بیا من بهت حال میدم.- نه مامان من خواب نیستم بذار داداشی راحت باشه اون دوست داشت کیرشو اینور بفرسته. - من مادرتم اینجوری با من حرف نزن پسرم خودش تشخیص میده کدوم کون قلمبه تر و هوس انگیزتره قربونش برم نمیخواست منو از خواب بیدار کنه.- مامان مردها از کالیبر تنگ بیشتر خوششون میاد تا کالیبر گشاد.- خفه شو دختر پدرت جرات نداشت بیاد طرف سوراخ کونم ولی فرید جونم هر چی بخواد بهش میدم .آخر عصبانیم کرده و بحرفم درآوردند.- اگه وضع همینجوری باشه هیچکدومتون رو نمیگام مادر و خواهری و پسر و برادری بجای خود تنبیه و تحریم بجای خود باید از این به بعد یکشب فریده کنار داداشش بخوابه و یکشب هم فیروزه کنار پسرش.سه تایی دیگه با هم نمیخوابیم حالا گاهی اگه میخوایم برای تنوع سکس 3 نفره داشته باشیم اشکال نداره خودتون میدونین هر دوتا تون که زن منین یکشب مامان پیشم میخوابه و یکشب هم خواهر جونم.خودتون با هم درست کنین.هر دو با کمال میل این شرط را پذیرفتند.شب زفاف من با دو همسرم یعنی مادر و خواهرم به پایان رسید.فرای آنروز به پیشنهادم رفتیم سر خاک بابا مامان و آبجی یک بزک دوزکی کرده بودند که توی هیچ مجلس عروسی اونها رو اینجوری ندیده بودم؟/؟ نمیخواستند از هم عقب بیفتند.لباسهاشونم به درد سر خاک نمیخورد بازم صد رحمت بمن که لباس سیاه پوشیده بودم به یاد پدر و رنجهای چند ساله آخرش افتادم بی اختیار اشک ریخته با او درد دل میکردم.پدر عذاب نکش راحت باش غصه مامان و آبجی رو نخور من هوای اونها رو دارم نمیذارم بهشون سخت بگذره نمیذارم دست هیچکس و نا کسی به اونها برسه.اجازه نمیدم هیچ مرد غریبه و نا محرمی بیاد طرفشون.پدر وقتیکه زنده بودی پسر خوبی برات نبودم ولی از دیشب دیگه دارم جبران میکنم.دیگه غم آبجی فریده رو نخور ببین که مامان و خواهر جون چقدر خوشحال و خندونن ؟؟/؟؟ آخ خ پدر تو هم بخند من ناموس تو رو حفظ میکنم مامان وفادار من هنوزم بهت وفاداره زار زار مثل ابر بهار اشک 5;یریختم پدر آروم بگیر که من برای آرامش روح تو هر کاری میکنم دوست داشتی ما رو راحت ببینی منم سعیمو میکنم که تا قیام قیامت از پسرت راضی باشی از این سوز و گداز در حال غش کردن بودم که مادر و خواهر جونم مرا به زور بلند کرده گفتند طاقت داشته باش پسرم بیا بریم خونه یادت باشه بهت چی قول دادم امشب سوراخ کونم در خدمتته.فریده هم بحرف اومده و گفت کون منم هست بوی کووووووون که به مشامم خورد حالم بهتر شده به شوق و ذوق دو تا سوراخ کون بطرف پرشیا مشکی که یادگار بابا بود رفته تا به خانه برگردیم.شام را که خوردیم هر دو خود را آماده آماده و لخت لخت وسط پذیرایی و قمبل کرده ولو شدند.منم برای عقب نماندن از قافله خود را لخت کردم کون مامان هوس انگیزتر بنظر میرسید.هر دو را ماساژ داده و گفتم که به گفته خودتون هر دو پلمب شده اید منم بحرفتون اطمینان داشته بخودم می بالم که این افتخار نصیبم شده تا این پلمبو باز کنم.این را گفته اول بجان مامان افتادم یک دست حسابی به سر و رویش کشیده و سورخ کووووس و کووووونش را مالیدم.با روغن کوس و سوراخ کونش را چرب کردم مادر درد میکشید دندانهایش را بهم میفشرد.- من بمیرم فیروزه جون درد داری؟/؟- ایراد نداره ادامه بده از درد زایمان که بدتر نیست داره خوشم میاد درد باحالیه کیر کلفتت بمن اعتماد بنفس میده پسرم فکر میکنم جوان شدم.- آره مامان جونم تو تازه عروس منی.فریده هم عروس منه منتهی باید از شوهرش طلاق بگیره.- داداش به خاک پدر جون قسم یک طلاق با حالی ازش بگیرم که فکرشو نمیکنی.- ببینیم و تعریف کنیم.مامان بیچاره راستشو میگفت خیلی کیپ بود چطور بابا 24 سال این کون بهشتی رو آکبند نگه داشته بود؟/؟ 5 سالش مریض بود 19سال دیگه چی؟/؟ ایندفعه رفتم سر خاکش بهش میگم که این کم کاری او را جبران کرده و میکنم.میدونم خیلی خوشحال میشه و روحش منو دعا میکنه خیلی بیحس شده بودم روده های فیروزه جونمو آبپاشی و ضد عفونی کرده رفتم سراغ کووووون فریده.کیرمو تا گذاشت توی دهنش صدای مامانی دراومد که فرید جون یادت باشه ایندفعه برات ساک بزنم.تعجب کردم که مامان این اصطلاح رو از کجا یاد گرفته؟؟/؟؟ آبجی کیر داداشو واسه سوراخ کون خودش آماده کرد.کیرررررم دوباره شق و تیز شده بود با آب کوووووس او نیز سر مخرج و کیر خود را چرب کرده او را بصورت عدد هشت درآورده و یک صفای حسابی کردم.درد کشیدن همراه با هوسش مرا هم بیشتر به هوس میاورد.کیرم که یواش یواش میرفت توی پوست سر مقعدش رو دایره وار میکشید و میفرستادش داخل.وقتی هم که کیرو بالا میکشیدم پوست به شکل استوانه ای نازک جدا از گوشت میشد.تماشای این منظره خیلی کیف میداد.- فرید جووووون کووووون میخواستی؟/؟ لذت ببر بکن منو بکننننن کووووونمو بکن با کییییرررت منو بگگگگگگاااا منو بگاآآآآآآه آههههههه دوستت دارم.کیرم چون یکبار آب ریخته بود با کمری سبکتر کون خواهر جونم رو میکردم.مامان حسودیش شده بود.- ای بااااااباااااا اینقدر طولش نده پسر منم هستم هااااا مجبور شدم یک سرویس هم اینور خالی کنم و برگردم اونور به هر حال اونشب هم سه نفری شب را به صبح آورده قرار گذاشتیم که از فردا شبی یک نفر پیشم باشد.هر چه گفتند مغازه الکتریکی را اجاره بدهم تا روزها هم پیش آنها باشم قبول نکرده گفتم اینطوری کاسبی بهتره هزینه های زندگی زیاده نمیشه یکدفعه دو تا مغازه رو دست غریبه ها داد حسابی ترسوندمشون مگه واسه آدم کمر میذاشتن؟/؟ یکماه گذشت مادر و دختر هر دو برای تست بارداری به آزمایشگاه رفتند.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید مامان گفت که اگه باردار باشه میگه خدا بیامرز قبل از مرگش اونو حامله کرده حالا یکماه رو یک کاریش میکنن شایدم بره مسافرت زایمان کنه تا آبها از آسیاب بیفته البته فامیلها زیاد توی نخ این خاله زنک بازیها نبودن ولی خواهرم چی جواب شوهرش رو میداد؟؟/؟؟ شناسنامه بچه خواهرم چی؟/؟ نمیدونم چرا جواب دو تا آزمایش با هم حاضر نشد.وقتی مامان شنید حامله است همون داخل آزمایشگاه از خوشحالی داشت بشکن میزد و خواهرم از حرص و حسودی و استرس که نکنه جواب آزمایش او منفی باشد داشت آتیش میگرفت برای همین نشستیم تا جواب اونو هم گرفتیم.بلللللله اونم باردار بود گاو من دو قلو زاییده بود فریده از فردا نقشه اش رو به مرحله اجرا درآورد از بس برای شوهر پولدارش اشک ریخت و خود را عاشق دلخسته اش نشان داد مرد فکر کرد که حتما فریده برای او میمیرد قرار بر این شده بود که فریده مهریه اش را که پنجاه میلیون تومان بوده تمام و کمال بگیرد یک خانه هم شوهرش به اسم او بکند و یکبار با او آمیزش داشته باشد.اگر بچه ای حاصل شد بعدا به اسم خود برایش شناسنامه گرفته و مسئولیت مالی او را بپذیرد اما حقی از نظر نگهداری او نداشته باشد.شوهره فوری شرط را قبول کرد تنها جای نگرانی من این بود که نکنه از نظر زمانی مشکوک شود که خواهرم ضمن اطمینان دادن بمن گفت که چاره دیگری نداریم و این مرتیکه ابله هم از بس ذهنش مشغول زن دومشه و فعالیت اقتصادی و تجاریش هم زیاده و تازه منو آدم مومن و مقدسی میدونه اصلا فکرشو نمیکنه که بچه مال یکی دیگه باشه.همه چیز همانطورکه میخواستیم پیش رفت.از بس مامان جون و خواهر جونم هوای منو داشتند دیگه لوس شده بودم.- فرید جون اینو بخور عزیزم اونو نخور.این بیشتر بهت میاد.نه اون بهتره.کراوات قرمز بزن نه مشکی بهتره و.... باید میساختم دیگه خوشحال بودم که روح پدرم را شاد کردم دو تا پسرم با فاصله یکروز به دنیا آمدند.اول پسر یا داداشم به دنیا اومد و فرداش پسر یا خواهر زاده ام.سونوگرافی هم نکرده بودیم و نمیدونستیم بچه ها از چه جنسین برای همین در فاصله 24 ساعت زایمان مامان تا زایمان آبجی فریده خواهر جونم داشت دق میکرد از اینکه نکنه دختر دنیا بیاره و کم ارزشتر بشه.وقتی پسر دار شد انگار که دنیا رو بهش داده باشن.ما هم اداره ثبت احوال یک آشنا پیدا کردیم که از دوستان خیلی قدیم منه و یکخورده براش چاخان پاخان کرده قرار شد اگه مشکلات خاصی در این زمینه داشته باشم راهنمایی و کمکم کند اگه در عصر حجر زندگی میکردیم و یا شایدم تا دویست سیصد سال پیش شاید اصلا شناسنامه ای هم لازم نبود.کل فامیلها ازم راضی بودن و همیشه ستایشم میکردند که بخاطر سرپرستی از مادر و خواهر و بچه هایشان ازدواج نکرده ام.فعلا همسرانم یعنی مامان فیروزه و آبجی فریده هر دو قرص میخورن میشه یک دستگاه هم توی کوووووسشون گذاشت لوله رحمشون رو بست یا اگه هم حامله شدند خلوتی کورتاژ (سقط جنین) کرد هر چند از گناهان کبیره هست.ولی اگه یکموقع هوس کنیم دوباره بچه دار بشیم چی؟/؟ فرض کنیم شناسنامه رو ماستمالی کنیم دهن فک و فامیلها رو که نمیشه گچ مالی کرد.با این شرایط اصلا دیگه هوس زن گرفتن ندارم. آره من دو تا زن خیلییییی خوشگل دارم و از زندگیم خیلییییی راضی هستم... پایان نویسنده ایرانی ممنون از ایرانی عزیزم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#157 | Posted: 3 May 2011 21:55
خواهر ناتنی حشری

شبها وقتی پیش مادرم میخوابیدم با خال گوشتی روی سینه اش بازی میکردم تا خوابم ببره/یک روز خواهر ناتنی 19 ساله ام که سفید وخوشگل بود منو برد سینما بمادرم گفت شب خونه ما میخوابه فردا بریم باغ وحش فصل سردی بود/خواهرم روی زمین جاانداخت باهم رفتیم زیر لحاف من مثل عادت شروع کردم بازی با نوک پستونهش نوک پستونش سفت سفت شده بود من داشت خوابم میبرد/دستهامو بردلای پاش دستم بموهای کوسش خورد خیلی خوشم اومد یکهو خوابم پرید ولی بروی خودم نیاوردمبا چوچلش بازی میکردم گاهی انگشتمو میکردم تو کوسش اینم بگم وقتی دستموبکون کلفت خونمون میزدم کیرم باند میشد ولی بالغ نشده بودم/ اونشب ولع خاصی داشتم انگشتمو کردم تو کوسش خیس که شد انگشتمو لیسیدم/خواهرم فهمید بیدارمدرگوشم گفت فردا هرجاخواستی میبرمت بکس حرفی نزن شورت منو در اورد/ باکیرم بازی میکرد/منم آب کسشو با انگشتم میمالیدم بکیرم یکهو برگشت نشت روی کیرم تما کیرم وخایهام خیس آب شد بعد شروع بلب گرفتن از من کرد زبونشو مرتب میکرد تودهنم راستشو بخوای خیلی لذت بردم.فردا صبح ازخواب بیدارشدم دیدم کیرموگرفته تو دستش داره میماله درگوشم گفت زن عمو چیزی نفهمه بعدازخوردن صبحانه رفییم سینما 3 تا فیلم دیدیم ازباغ وحش خبری نبود چون توسینما دستم رو کسش بود/چند شب پیش هم خوابیدیم دیگه ندیدمش چون برای تحصیل امده بود تهران یادم رفت بگم مادریک شهر صنعتی درشمال زندگی میکردیم بعداز 2/ امدم تهران منزلزن عموم من دیگه بالغ شده بودم وصدای دورگه نصفه های شب بیدار شدم برم سروقت خواهر دانشجوم دیدمتورختخوابه ولی بیداره رفتم زیر لحاف تارسیدم بغلش کردم ازش لب گرفتم پستونهاش سنگ بودپاهاشو ازهم واکردم کملافه سفید کهنه پیدا کنیم جای ملافه خونی شده بذاریم/سه ماه تهرون بودم فقط 2/روز کسش تعطیل بود/ سال بعدش از دانشگاه تهران فارغ اتحصل شد با پسریکی از فامیلهایمان ازدواج کرد نمیدونی این دختر چقد مظلوم سربزیر/ونجیب بود/این این داستانو دارم تعریف میکنم خواهرم 3.تابچه بزرگ داره 53 ساله شده هنوزهم میکنمش بمن میگه تو رو که میبینم حشری میشم میگه وقتیکه من تو حسرت یک سانت کیر میسوختم تو منو گائیدی هیچ کس نهمید/ این کس مال خودتنه راستش بیشتر میگه کسمو بخور 69 باهم کارمیکنیم اونم آب منو میخوره هفته قبل روز شنبه آمد شرکت روبروم نشست پاهاشو وامیکرد شورتشوببینم منم تحریک شدم / گفت بیام زیرمیزت کیرتو بخورم / فبول نکردم / قهر کرد رفت روز پنجشنبه قبل تازه فهمیدم ایشون بیمارجنسی بوده اگر هفته ای 2/ مرتبه خالی نشه کمر درد میگیره/با پسرعمه ام درتهران برنامه داشته باونم کس میده من بشدت دوسش دارم بعنوان معشوقه نه خواهر /نمیدونین چقدر اوستاده در کس دادن.
     
#158 | Posted: 4 May 2011 16:49
رسم خونوادگی ما1
سلام دوستان؛اين داستان زيبا رو قسمت اولشو ترجمه كردم و براتون ميذارم داستان سكس با مامان و رسم خونوادشونه كه واقعي هم هست خوشتون اومد نظر بديد تا قسمت دومش رو ترجمه كنم بزارم براتون؛حالشو ببريد؛امير سكسي؛؛؛؛شب خیلی بدی رو پشت سر گذاشته بودم،شبی از شبای20سالگیام بود ،شبی بود که تو کافی شاپ پاتق من و دوست دخترم که تازگیا بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم،نشسته ومنتظرش بودم تا بیاد،به این فکر میکردم که بالاخره خودم هم به این مصیبت گرفتار شدم،به مصیبت عشق وعاشقی وعاشق شدن،خوب من تا قبل ازاینکه با این دوست دخترم آشنا بشم فقط واسه هوا کردن پاهای دخترا باهاشون میپریدم ولی از روزی که مری رو دیده بودم بد جور روز به روز بهش وابسته تر میشدم که دست بر قضا این روزا بعد از پیشنهادم زیاد خودش رو میگرفت و به زوراین قرار روهم باهاش گذاشته بودم؛تو این فکرها بودم که در کافی شاپ با صدای زنگ بالاش باز شد و مری لب تو لب و کیپ بغل یه پسر اومد تو وبعد از اینکه به سختی لباشون از هم باز شد و میز من رو پیدا کردن اومدن سمت میز من،سرجام خشکم زده بود و فقط به مری که داشت میگفت(ببین خوشگله و البته عزیزم(با حالتی پر از تمسخر)، چرا نمیفهمی؟ چرا هرچی جوابتو نمیدم بیشتر گیر میدی؟ من هنوز قصد ازدواج ندارم و میخوام تا اونجا که میتونم زندگی کنم میخوام بدم پسرا همه ی پسرا خوب جرم بدن هم از کون هم از جلو(بعد لبش محکم گذاشت تو لب پسر کناریش) فهمیدی؟ برو دنبال یکی دیگه کونی!،اگه یه بار دیگم مزاحمم بشی میدمت دست این و دوستاش که تو رو هم جر بدن(بعد با انگشت به پسره و بعد به خیابون پشت پنجره اشاره کرد که 4-5 تایی پسر دیگه اونجا وایساده بودن و با اشارش دست تکان دادن) حالام پاشو گورتو از اینجا گم کن میخوایم سر این میز بشینیم)). نمیدونستم چه کار باید میکردم نه مریی که الان شناخته بودم ارزش این رو داشت که به خاطرش با پسرا درگیر بشم نه غرورم میذاشت همینطوری برم ، نمیدونم چی شد فقط یادم 5 دقیقه بعد داشتم رو یه صندلی تو پارک مینشتم و به این فکر میکردم که مری نباید امشب اونقدر تو نوشیدن زیاده روی میکرد و آرزو میکردم که کاش پدرم الان زنده بود؛ هر چند میتونستم با مادرم درد دل کنم اونم حالا که قضیه ی پیشنهادم به مری رو واسش گفته بودم ولی اگه پدرم بود....... یه مرد پیش آدم همیشه یه مرده..... میدونستم که باید برگردم خونه وگرنه تا صبح ازکردن حماقی که تصمیم گرفته بودم هیچ وقت نکنم دیوونه میشدم از روی صندلی بلند شدم و راه افتادم.وارد حال که شدم بوی غذای مادرم مثل همیشه اولین چیزی بود که به صورتم خورد.(چی شد؟ چیکار کردی پیتی؟ قبول کرد؟) سؤالای مادرم تا زمانی ادامه داشت که سرش رو از آشپزخانه بیرون آورد و با دیدن قیافه ی من جواباش رو گرفت.تو اتاقم رو تخت لم داده بودم که در باز شد و مادرم با اون هیکل نحیف و زیباش وبا اون قیافه ای که هنوزم تو سن 38سالگی دل هر مردی رو میبردو با قد 70/1 خواست که بیاد تو و با اجازه ی من اول سینه های سایز85داخل اتاق شد وبعد اومد کنار تخت و نشت لبه ی تخت،خیره تو چشمای من پرسید(چی شده؟ چی گفت؟)دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم چند دقیقه ای سکوت حاکم بود(میدونم که الان قبول نمیکنی که نه تو عاشق اون بودی نه اون عاشق تو و اینکه دختر واسه ازدواج زیاده ولی این یه حقیقته،دختر واسه تو زیاده!)نمیدونم چرا اما آرامش عجیبی احساس کردم وتمام قضیه ی کافی شاپ رو واسش تعریف کردم. چند لحظه ای مکث کرد و گفتمیدونی مادر بزرگت وقتی داییت مثل تو شکست خورد چی کار کرد؟)(مادر بزرگ؟خوب نه چه کار کرد؟)(باهاش پوکر بازی کرد! پاشو5 دقیقه دیگه تو حال باش،امیدوارم پوکرت خوب باشه؟!) و بعد مادرم از در اتاق رفت بیرون و یکریز داد میزد اومدی؟رفتم تو حال و دیدم مادر یه پتو انداخته رو سرامیکای کف اتاق و چهار زانو با دمپایی های راحتیش نشسته روش و داره کارتا رو بر میزنه. خواستم دمپایی هام رو در بیارم که گفت: (بهت پیشنهاد میکنم که در نیاری لازمت میشه!)(یعنی چی؟ واسه چی؟)(ببین ما پوکر رو سر لباس بازی میکنیم!) (لباس؟!یعنی چی لباس؟)(یعنی طرف بازنده ی هر دست،یه تیگه از لباساشو در میاره و کسی که زودتر طرف مقابلش رو لخت کنه شرط بعد از بازی رو تعیین میکنه!)اونوقت نگرفتم منظور مادرم چی بود ولی فقط برای فرار از فکرام نشستم و مادرم سریع دست اول رو شروع کرد که من بردم و مادرم بلند شد و وقتی میخواست دمپایی هاش رو درآره طوری کونش رو سمت من گرفت که واقعا سکسی و شهوتی کننده بود. مادرم بجز دمپایی هاش یه شلوارک و یه بولوز پوشیده بود و من با یه پیراهن و شلوار راحتی نشسته بودم.مادرم که نشست پاهاش رو طوری قرار داد که شلوارک کامل چسپید وسط پاهاش و خطوط کسش کاملا افتاد تو شلوارک و اون رو قشنگ گذاشت جلوی چشم من؛یاد سالهای قبلم وقتایی که تو کف مادرم بودم افتادم اما وقتی که بارها با گوشای خودم رد شدن پیشنهاد های مردها از همسایه ها گرفته تا راننده های تاکسی و یه بار هم عموم رو شنیدم دیگه بی خیال شده بودم فهمیده بودم مادرم بیشتر از اینا به پدرم وفاداره و همیشه برام سؤال بود که چطور زنی که حدودا 15 سال بود شوهرشو رو از دست داده اونم در عوج جوانی و شهوت باهاش کنار میاد و نمیده هر چند اون وقتا که میرفتم تا شرتاش روبغل کنم،توی وسایلش کیر مصنوعی و یکبارم تو انباری تو کارتن جارو برقی دستگاه کیر مصنوعی پیدا کرده بودم ولی بازم کنار اومدن با شهوت رو خیلی سخت میدونستم. دست دوم رو مادرم برد و من دمپایی هام رو درآوردم ، دست سوم رو هم مادرم برد و من بلوزم رو هم درآوردم. دست چهارم رو من بردم و مادرم بلوزش رو آروم دقیقا شکل فیلم های سکسی درآورد و سینه هاش رو تو سوتین قرمز رنگ انداخت بیرون، دیگه کم کم کیرم داشت راست میشد. دست پنجم رو مادرم برد و من زیر پیراهنیم رو در آوردم و دست ششم رو هم مادرم برد و نوبت من بود که باید شلوارمو در میاوردم اما از اونجایی که کیرم دیگه راست راست شده بود میدونستم چه افتضاحی به بار میاد.(زود باش دیگه پیتی زود!شلوارتو دربیار که بازی رو ادامه بدیم)پشتم رو به مادرم کردم و گیرم رو میزون تپوندم تو شرتم و شلوارمو درآوردم و بعد کیرمو کردم بین رانام و دو زانو نشستم و بازی ادامه پیدا کرد دست بعد رو من بردم و مادرم شلوارکشو درآورد و با شرت بندیش در حالی که پاهاش رو جمع کرده بود وسط سینه هاش نشسته بود روبروم و منتظر دست بعد بود، لبه های کسش از کنار شرت زده بود بیرون و جلوی شرتش کمی خیس شده بود، کیرم دیگه داشت میشکست و خودم هم داشتم میمردم ، دست بعد رو هم من بردم و پراز اظطراب منتظر بودم ببینم مادرم میخواد چه کار کنه؟ مادرم سرشو بلند کرد و خیره تو چشام با شیطونی خاصی گفت: (دوست داری کودومشونو در بیارم؟)(ننننن.... نمیدونم.....نمیدونم.... خودتون باید در بیارین!) ولی از ته دل میخواستم شرتشو دربیاره چون تا حالا کسشو از نزدیک ندیده بودم ولی سینه هاشو زیاد دید زده بودم، جرات نمیکردم پایین رو نگاه کنم چشم بریده بودم تو چشش که یه چشمک زد و تو یه لحظه پرید بالا و شرتشو از پاش کشید بیرون و پرتش کرد پشت سرش وبعد نشست و با هیجان خاصی داد زد دست بعد رو شروع کن. من که داشتم از دیدن کس خوشتراش و سفید و تازه اصلاح شدش وشق درد میمردم شروع کردم به دست دادن. دست بعد رو مادرم برد و من مونده بودم و یه شرت که باید درش میاوردم شرتی که از ترس کیرم جرات نداشتم که بلند بشم تا چه برسه به اینکه بخوام درش بیارم. چند ثانیه ای مکث کردم که دادش بلند شد( زود باش درش بیار،زود باش، میخوام ببینمش ،زود باش! میدونی چند وقته ندیدمش؟ پاشو یالا!) تازه گرفته بودم که کل این بازی نقشه ی از قبل ریخته شده بوده و الانم من چاره ای جز درآوردن شرتم نداشتم ، بلند شدم در حالی که کیرم کاملا از زیر شرت هم معلوم بود شرتم رو کشیدم پایین که یکدفعه کیرم مثل فنری که انگار سالهاست فشرده نگهش داشتن پرید تو هوا، هیجان زده و ترسیده منتظر واکنش مادرم بودم.چند ثانیه ای با سکوت خیره موند به کیر راست شده ی من که یواش یواش داشت میخوابید بعد آروم دستاش رو برد پشتش و سوتینش افتاد پایین (دقیقا شکل مال پدرته،همون ضخامت،همون درازی،ازهمون جام خمیده شده!ولی،شاید یه زره خوش فرمتر باشه؟!) سینه های مادرم داشت روی پوست سفید و براقش به این طرف و اونطرف لیز میخورد و من با کیرم درست روبروش وایساده بودم.(خوب حالا وقت اینه که من شرط بعد از بازی رو تعیین کنم؟!نه؟!) تو این گیر و دار به کلی قضیه ی شرط رو فراموش کرده بودم،(خوب پیتی اگه از نظر تو اشکالی نداره بیا اینجا کنار من بشین) خیلی آروم رفتم و کنارش نشستم و چشمام رو دوخته بودم به لبه های کسش که الان کاملا سرخ و خیس شده بودن که زمزمه ی آرومش من رو به خودم آورد( چیه؟ به چی زل زدی؟تا حالا از اینا ندیدی؟! میخوای باهاش بازی کنی؟ میخوای با جایی که ازش اومدی بازی کنی؟)دوتا انگشتشو روی دو لبه ی کسش گذاشته بود واوناروازهم باز کرده بود،قرمزی داخل کسش داشت تا اعماق وجودم رو آتیش میزد،راستشو بخواین تا حالا کس ندیده بودم یعنی اینطور کسی ندیده بودم من تا اون وقت با خیلی زنا و حتی دختراسکس کرده بودم ولی کسی به این زیبایی و سرحالی اونم تو این سن ندیده بودم کیرم راست شده بود و داشتم برای لمس کردنش میمردم،(بیا!امشبو،فقط امشبه رو بی خیال مادر پسری میشیم! بیا نترس...)بعد با دست چپش دست راستم رو گرفت و گذاشت روی کسش،وای که چه داغی رو احساس کردم چشمام رو بسته بودم و داشتم از حرارت میمردم که احساس کردم یه چیزی دور کیرم حلقه شد یه زره عقب کشیدم و وقتی نگاه کردم دیدم داره با دست چپش کیرم رو میماله دیگه نتونستم تحمل کنم و با دست چپم بازوی راستشو گرفتم و کشیدمش وسط پتو که به پشت افتاد روی پتو و خودمو پرت کردم روش ولبام رو چپوندم تو لباش و شروع کردم به خوردن،چند دقیقه ای بود با دستم داشتم کسشو میمالوندم،دستم کلا خیس شده بود،لبم رو از لبش جدا کردم رفتم سمت سینه هاش لرزش بدنش رو که ناشی از خنده ی ناتمامش بود حس میکردم اما نگاهش نمیکردم،نه میخواستم نگاهش کنم نه میخواستم بدونم به چی یا واسه چی میخنده.ادامه دارد..

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#159 | Posted: 4 May 2011 16:50
رسم خونوادگی ما2
دوستان معذرت میخوام ترجمه داستان طول کشید....سینه هاش رو که خوب مالیدم ودرحالی که کم کم سینه هاش بزرگ شدن و خنده های ادامه دارش بی صدا شده بود و تبدیل به لبخند،با دست راستم کیرم رو میزون کردم در کسش و سرم رو آوردم بالا وبرای اینکه نبینمش چشمام رو بستم و مطمـن بودم اونم الان چشماشو بسته.آروم کیرم رو فشار دادم ،سوراخش خیلی تنگ بود طوری انگار بار اولشه،وسط خنده های ناتمامش صدای اوووووف گفتنش رو شنیدم که بعد از چندبار عقب جلوی من تبدیل به آخ و آوخ شد و وقتی که من سرعتم رو کمی بیشتر کردم یه جیغ بلند کشید و بعد دست راستش به سینم چسپید،دست راستم رو بردم زیر کمرش و کمی از زمین بلندش کردموسریعترعقب جلوکردم دستش از رو سینم به موهام رسید و بدنش شروع کرد به لرزیدن وچنگ انداختن ناخناش به ته موهام داشت دیوونم میکرد،آبم داشت میومد و دور کیرم داغ شده بود و نک ناخونا ثابت مونده بود به ته سرم؛ نمیخواستم یا نمیتونستم درش بیارم،نمیدونم فقط یک لحظه برای یک لحظه احساس کردم کلا خالی شدم تو یه جای داغ ِ تارکِ نمور و بعد خم شدم،خم شدم و لبم رسید به نافش وساکن شدیم و تازه فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده!تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده!تازه فهمیدم من مادرم رو گاییدم.دستش از موهام جدا شد و دوباره خنده هاش شروع شد.نمی دونستم باید چیکار کنم،هم میترسیدم هم از خودم بدم میومد وهم حاضر بودم صدها بار دیگه این کار رو بکنم، خیلی خسته بودم،بی رمق،بعد از هیچ سکسی این حالت رو نداشتم،چشمام رو آروم باز کردم چشماش هنوز بسته بود،سرش روی زمین و کمرش تو دستای من، لبخند ملایمی روی لبش بود و کاملا خودش رو تو هوا رها کرده بود،به آرومی ازش جدا شدم و خیلی آروم گذاشتمش روی پتو،طوری که انگار اون خوابیده؛ کمی عقب رفتم وبه مبل تکیه زدم؛چرا؟چرا با من؟ تویی که 18ساله، 18سال که با هیچکس نخوابیدی چرا این کارو با من کردی؟چرا؟نمیدونم کی،اما چشمام خیس شده بود،به سقف خیره مونده بودم ومنتظر جواب؛وصیت پدرت بود؟؟؟صداش آروم و خسته بود،گرفته و از ته حلق؛پدر؟؟؟ اوووون..اوون وصیت کرده که؟؟؟؟؟.آره.این یه رسم خونوادگی شماست یعنی تو خونواده ی پدرت بوده و قبل از مردنش به من وصیت کرد که ادامش بدم یعنی روی تو هم عملیش کنم.عملی کنی؟؟؟؟چی رو؟؟؟مگه من موش آزمایشگاهیم؟؟؟اصلا چرا الان؟؟؟چی شد امشب؟نه تو موش نیستی.قبل از تو رو خیلیای دیگه اتفاق افتاده.رو کیا؟؟؟چی اتفاق افتاده؟؟؟به چه دلیل؟؟؟خواهشن دارم دیوونه میشم میشه روشن بگی قضیه چیه؟؟؟تقریبا رو تمام اجدادتو،یعنی مادرای همشون حداقل یکبار با همه ی اجدادت سکس داشتن.ولی آخه چرا؟؟؟ببین اگه میخوای قضیه ی امشب رو توجیه کنی چرا از پدروپدراش مایه میزاری؟خیلی راحت فراموشش میکنیم واسه همیشه وقول میدم دیگه تکرار نشه.نمیخوام چیزی رو توجیه کنم.گفتم که وصیت پدرت بود.اما چرا؟؟؟واسه اینکه تو فکر میکردی عاشق شدی در حالی که نبودی.با ملایمتی وصف نشدنی در حالی که دستاش رو زیر سرش گذاشته بود و به طرف چپش خوابیده بود حرف میزد.انگار سال ها بود کلمه به کلمه ی این حرف ها رو ازبر کرده بود.اما این رو میشد به طریق دیگه ای هم گفت نه با سکس؟؟؟نه واسه پسرای خونواده ی شما نمیشه.ببین خوابم میاد پس بزار تکلیف رو یکسره کنم.قضه ی شکست عشقی داییت رو که گفتم مربوط به بابات بود.بابات قبل از مرگش به من گفت که پسرای خونواده ی شما وقتی واقعا عاشق یه دختری هستن که وقتی مادراشون در زمان عشقشون به اونا نزدیک بشن هیچ عکس العملی نبینن یعنی نه تنها میلی به سکس با مادراشون یا هر زن دیگه ای نداشته باشن بلکه ازش متنفر باشن.خوووب..خوووووب..خوب این رو از همون لحظه که شرتم رو درآوردم میتونستی بفهمی نیازی به شرط بعد از بازی نبود؟؟؟چرا بود؟من باید بهت این قضیه رو میگفتم تازه الان دیگه فکرای احمقانه ای که بابات به سرش زده بود به سرت نمیزنه.فکرای احمقانه؟؟؟کدوم فکرا؟؟؟بابات بعد از اینکه اولین دختری که فکر میکرد عاشقشه بهش جواب رد داد میخواست خودشو بکشه که مادربزرگت رسید و بهش فهموند که اون عاشق نبوده بلکه فقط هوس شدید به دختره داشته دیوونش میکرده که مال مادر بزرگت جاشو گرفت.اما.......اما چی؟؟؟هیچی ولش کن.آره جینی عزیزم،این داستان ما و مادرامون بود؛حالا ازت میخوام،شدیدا ازت میخوام وقتی اینی که الان این تو یعنی تو شکمت خوابیده بزرگ شد و من نبودم ویه وقتی فکر کرد عاشقه امتحان رو روش انجام بدی.این کارو میکنی؟؟؟برای من؟این چه حرفیه؟؟؟تو خودت هستی و خواهی بود و بهش میفهمونی کی واقعا یه دختر رو دوس داره.باشه،باشه،ولی اگه یه وقتی نبودم،قول میدی انجامش بدی؟؟؟نمیدونم...چیه؟؟؟اینطوری نگام نکن.باشه..باشه..فقط بخاطرتو.دستم گرمای شکم بزرگ شده ی زنم رو احساس میکرد و خاطرات بدن عریان زیبای مادرم که حالا سالها بود که رفته بود داشت کم کم رنگ میباخت.پیتر...پیتر...کجایی؟؟؟میتونم چندتا سوال بپرسم؟؟هیچی همین جام،البته عزیزم بپرس.پیتی این امای آخرت که به مادرت نگفتی مال چی بود؟اون به این خاطر بود که من اصلا اون شب قصد خود کشی نداشتم.فکر کشتن همه رو کرده بودم الا خودم نمیدونم مامان چه فکری کرده بود؟نمیدونم شایدم دلش میخواسته دیگه و به اون بهونه. هرچی باشه 18 سال زمان کمی نیست که هرکسی بتونه دووم بیاره.اونم با داشتن پسری مثله تو،پس.یعنی تو دووم نمیاری و اگه من نباشم میری.نه نه اصلا منظورم این نبود اگه یه بار دیگه بگی من نباشم دیگه باهات قهر میکنم.خوبه حالا سوالای دیگت چی بود؟ پیتی؟؟؟بعد از اون ماجرا ادعای دوست داشتن دختر دیگه ای رو کردی؟خوب یکی دوبار دیگه پیش اومد ولی هربار تا مامان شروع میکرد به لباس درآوردن این لامسب دراز به دراز میافتاد جلوی دستوپاش و مادرم با خنده میگفت تو هم خوشت میاد من دید بزنی الکی ادعای عاشقی میکنی.بازم با هم سکس داشتین؟؟؟نه دیگه هیچ وقت البته وقتی قضیه ی تو رو بهش گفتم.اصلا ولش کن.نه نه بگوووو.خواهش میکنم بگوووووو.وقی قضیه ی منو گفتی چی شد؟؟؟بگو دیگه.خواهشششششششش میکنم.باشه باشه داد نزن.یادمه اون روز وقتی برگشتم خونه مادرم تازه از حموم اومد بیرون و حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت نمیدونم چرا اونقدر عصبانی بود،هنوز حوله ی حموم تنش بود که من قضیه ی تو رو بهش گفتم، شدیدا عصبانی شد و در حالی که میگفت.اگه میخوای بازم من لخت ببینی و من بگایی لازم نیس دروغ بگی،همین رو بگو تا جلوت لخت بشم و بهت بدم لعنتی وشلوارک و شرت من باهم کشید پایین و حولشو درآورد اما کیرمن هیچ تکونی نخورد،مادرم که تو اوج عصبانیت داشت شاخ درمیاورد داد زد.چیکارش کردی؟؟؟چی زدی بهش؟؟؟چی مالیدی بهش؟؟؟دیدن و گاییدن من ارزش این کارارو داره؟؟؟؟هیچی مامان باور کن به روح پدر هیچی.و بعد مادرم شروع کرد به مالوندن خودش به من،اول کونش میمالید به کیرم بعد شروع کرد به لب گرفتن بعد کیرمو گذاشت در کوسش اما هیچ اتفاقی نیافتاد.یکهو مادرم نشت رو دوپا و کیرم رو تا ته تپوند تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن اما هرچی بیشتر میزد هیچ اتفاقی نمیافتاد انگار کیر من مرده بود.بعد نشست رو زمین و گفت.نه مثله اینکه این دفعه دیگه واقعا عاشق شدی و دخترم بدجور عاشقته.بعد از اون ما به اجبار مادرم نصف کاباره های شهر روگشتیم و نصف جنده های شهر ویزیت کردیم تا واسه من ساک بزنن و بالاخره مادر کاملا راضی شد که با من بیاد تا تو رو واسم بگیره و بعدش هم تو شدی مال من.تو این فاصله نمیدونم چطوری اما یکی از دستام تو شلوار خودم بود و دسته دیگم زیر لباس گشاد جینی وسط پاهاش جواب میداد و کل جلوی لباس جینی خیس شده بود.بعد جینی در حالی که داشت دستاش رو از سینه هاش که محکم اونارو بهم فشرده بود جدا میکرد لبش رو به لبم رسوند ودادزد دوستتتتت دارممممممم.دوستتتتتتت دارممممممممم.من هم آروم خوابیدم کنارش و گفتم منم دوستتتتتتتتتت دارممممممممم عزیزممممممممی...امیدوارم لذت برده باشید دوستان

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     

#160 | Posted: 4 May 2011 16:52
خاروندن آبجی
از صبح اول وقت كه پا ميشدم و به كلاس درسم ميرفتم اونايي كه يكي دوسالي رو درجا زده بودن و به اصطلاح قديميهاي كلاس بودن اون آخر آخرهاي كلاس مينشتن و عكسهاي سکسي نگاه ميكردند يا زنگهاي تفريح از كوس و كون دختر و زنهاي محله واسه هم تعريف ميكردند و ما رو هم اصلا جزء آدمها نمي آوردند. اين موضوع واسم عقده شده بود واسه همين يه تصميم عجيب و غريب و نشدني از نظر خودم گرفته بودم كه هرطوري شده بايستي عمليش ميكردم. راستي من فرامرز هستم و دو تا خواهر دارم يكيشون 17سالشه و دوسال از من بزرگتره و ديگري 1 سال ازم كوچكتره اسم بزرگه شهلا و كوچيه عفت. مامانم حدود 40 سالشه و بابام 45 سالشه.خلاصه يه چندروزي با خواهر كوچكترم گرم شدم يعني عفت جونم كه الهي من قربون اون كون قلمبش برم كه اگه جا ميشد خودمم با سر ميرفتم چه برسه به كيرم. خلاصه چند وقتي هر چي ميخواست واسش تهيه ميكردم و كاراشو واسش راست و ريست ميكردم. تا اينكه يه روز منو اون توي خونه تنها بوديم و رفتم سراغ كامپيوترآبجيم و رفتم سراغ سايتهاي ***ي كه هميشه نگاه ميكرد و خودمو زدم به بيخيالي يعني حواسم نيست و لاي دراتاق رو هم گذاشتم باز و دستمو كردم توي شلوارم و با كيرم بازي ميكردم. يه لحظه سايه شو از سمت راستم ديدم.تا برگشتم به سمتش سريع از اتاق بيرون رفت ، رفتم سراغش و خودمو زدم به ناراحتي و همش ازش خواهش ميكردم كه به شهلا چيزي نگه و اون هم قبول كرد ولي من گفتم تو دروغ ميگي و وقتي شهلا اومد ميري بهش ميگي ، هرچي قسم خورد قبول نكردم و اون گفت چكار كنم تا باور كني منم گفتم تو هم بايد بياي توي اتاق و اون عكسها رو يه بار هم كه شده نگاه كني تا نتوني به شهلا حرفي بزني چون اگه چيزي گفتي منم ميگم خودت هم با من نگاه كردي.خلاصه قبول كرد و اومد از خدا خواسته همه رو نگاه كرد و در حين نگاه كردن ديدم دستش لاي پاهاشه ، منم فرصت رو غنيمت شمردم و گفتم ميدوني بدي اين عكسها چيه؟ گفت نه چيه ؟ گفتم آدمو وادار ميكنه اونجاشو بخارونه ،اونهم گفت آره راست ميگي فرامرز مال منم ميخواره. سريع گفتم پس مياي مال همديگه رو بخوارونيم كه عفت گفت واي نه زشته مامان بفهمه پوست كلمونو ميكنه. منم گفتم بابا بي خيال اگه خودمون بهشون نگيم از كجا ميفهمن كسي كه اينجا نيست و سريع شلواركمو پايين بردم و كير سيخ شدمو نشونش دادم و دستشو گرفتم و گذاشتم روي كيرم. مثل برق گرفته ها دستشو عقب كشيد و گفت چقدر تب داره خيلي داغه ، گفتم بيا جلو نترس دست كه بهش بزني آروم ميشه و دوباره دستشو گذاشتم روي كيرم و آروم دستشو بالا و پايين ميبردم كه روش بازي كردن با كيرمو ياد بگيره و خودمم سريع دامنشو پايين كشيدم و شورتشو در آوردم بدون هيچگونه مخالفتي از اون دستمو بردم لاي پاهاش خداي من مثل كوره داغ بود و بهش گفتم عفت جونم مال خودت كه از آتيش هم گرمتره و درازش كردم و بالاي كوسش رو بوسيدم و مثل فيلمهاي كوتاهي كه شهلا از اينترنت گرفته بود و من اونا رو ديده بودم براش كوسشو ليس زدم و تموم لباساشو از تنش درآوردم و اونو روي شكم خوابوندمو از پشت گردنش شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن تا رسيدم به سوراخ كونش. لاي چاك كونشو باز كردم و زبونمو گذاشتم لاي سوراخ كونش و با يه دستم سينه هاشو كه باندازه يه نارنگي شده بودن رو ميماليدم. يهو گفت داداشي من جلوم ميخواره تو رفتي سراغ پشتم. گفتم عجله نكن به اون هم ميرسيم ، سوراخ كونشو حسابي واسش خوردم تا جايي كه سر و صداش بالا رفته بود و سركيرمو با كمي كرم ليز كردم و كمي هم به دور سوراخ كونش و درون سوراخ كونش ماليدم وقتي انگشتمو توي سوراخ كونش كردم گفت وايييييي داداشي چقدر خوشم مياد ، منم گفتم تازه كجاشو ديدي و سر كيرمو با كونش تنظيم كردم و با يه فشار آروم سر كيرم توي كونش جا شد يهو گفت فرامرز كمي ميسوزه درش بيار تو فقط قراربود برام بخوارونيش ولي داري يه كار ديگه ميكني. گفتم عفت جون از سوزش كونته كه سوراخ كوست ميخواره و كونتو كه نميشه دست بكنم توش مجبورم با كيرم بخارونمش كمي تحمل كن عادت ميكني خلاصه تا اومد بجنبه تا دسته كير قلمي و خوشگلمو توي كون سفيد و ژله ايش چپوندم بقدري اين كون نرم بود كه وقتي بهش دست ميزدم انگار دست توي آب كردي و تموم باسنش ميلرزيد بعد شروع به عقب و جلو كردن كيرم توي كونش كردم و واسه چند ثانيه عفت لرزيد و بعد بيصدا شد و من هم ضربات كيرمو توي كونش تندتر كردم تا اينكه بدنم سست شد و همه كونشو پر از آب كير كردم و اون داد زد وايييييييي فرامرز شاشيدي توي كونم چرا اينقدر داغه و من گفتم نه نشاشيدم آب مخصوص خارش رو ريختم توي كونت تا ديگه نخواره و هر دومون لباس پوشيديم . از اون به بعد تا الان كه حدود 4 ساله ميگذره يه شب درميون با هم سکس داريم و حدود دوسال است كه پردشو هم زدم البته كمي پول واسه دوختنش جمع كردم تا قبل از عروسيش ببرمش و پرده كوسشو بدوزم.

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
صفحه  صفحه 16 از 87:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.