| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 17 از 87:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  86  87  پسین »  
#161 | Posted: 8 May 2011 05:00
دیازپام خوردن مامانم

من محمد هستم و 21 سالمه.
این داستان که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 ماهه پیش.من خیلی سکس با فامیل رو دوست داشتم .نزدیک ترین کسیم که بهش دسترسی داشتم مامانم بود.به هر نحوی که شده دیدش میزدم.تو رخت خواب. موقعه از حموم اومدن. خلاصه هرجا که موقعیت داشتم.هر وقتم خونه نبود میرفتم سره کمدش با شرتش و سوتینش ور میرفتم.اینو بگم مامانم 46 سالشه ولی خیلی سفید وتوپه.
دونبله موقعیت میگشتم که خودمو بهش نزدیک کنم .ولی همیشه میترسیدم.مامانم چون اعصابش همیشه از دست بابام خورد بود شبا موقعه خواب دیازپام میخورد.یه دفعه وقتی من و مامانم خواب بودیم ساعت حدود 11:30 شب بود بابام از اصفهان زنگ زد .چون مامان وباباش اونجا زندگی می کردن. بعضی وقتها چند روزی می رفتن اونجا بهشون سر بزنه. صدای موبایلش به حدی زیاد بود که من تو اتاقم خواب بودم و در اتاق بسته بود بیدار شدم.رفتم تواتاقش دیدم بیدار نمیشه و موبایلش همینطوری داره میزه تو سره خودش.
گوشیرو برداشتم دیدم بابامه.شرو کردم باهاش صحبت کردن .صداش بد میومد .بلند بلند باهاش صحبت کردم ولی بازم مامانم بیدار نشد .بابم سراغشو گرفت گفتم مثل اینکه دیازپام خورده بیهوشه. خدافظی کرده و اومدم از اتاق بیام بیرون یه فکری زد به سرم.

رفتم بالا سره مامانم هی گفتم مامان بابا زنگ زده . هی تکونش دادم ولی انگار نه انگار. آروم دستمو گذاشتم رو ساقه پاش آخi با دامن خوابیده بود دامنش رفته بود بالا. آروم دستمو رو پاهاش بالا پایین کردم. اصلا تکون نمیخورد.بیشتر دل و جرات پیدا کردم.دامنشو دادم بالا یه شرت سفید پاش بود .کیرم داشت میترکید.دستمو آروم گذاشتم رو شرتش خیلی داغ بود .آروم دستمو تکون دادم دیدم انگار نه انگار.دستمو کردم تو شرتش خیلی نرم بود .آروم شرتشو یه ذره دادم پایین گیر کرده بود زیره کمرش. به زور دادمش پایین.چه صحنه ای میدیدم شروع کردم به مالوندنه کسش .خیلی لیز بود به کیرم یه ذره تف زدم وآروم گذاشتم لای پاش.خیلی حال میداد.برای من جالب بود که اصلا بیدار نشده بود .به زور برشگردوندم.یه بالشت گذاشتم زیره شکمش.سوراخه کونش پیدا شد.کیرمو آروم گذاشتم دمه سوراخشو فشار دادم تو نمی رفت از تو دراورش یه کرم آوردم مالیدم سره کیرم دوباره امتحان کردن سرش رفت تو .مامانم یه تکونی خورد ولی بیدار نشد.دیگه کیرم رفته بود تو.یه چند بار جلو عقب کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم آبمو کامل ریختم توش..اون شب تا صبح از ترس خوابم نبرد.دلهره بدی داشتم .صبحش مامانم بیدار شد و برای صبحانه صدام کرد .قرمز شده بودمو از ترس لکنت زبون گرفته بودم.رفتم سره میز صبحانه مامانم یه نگاه بهم کرد و محکم زد تو گوشم .که هنوز که هنوزه صداش تو گوشمه.با داد بهم گفت کمبود داری بدبخت .لالی ،نمیتونی بهم بگی باید تو خواب بیای سراغم.آروم بهش گفتم هرچی صدات زدم بیدار نشدی.

اومد سمتم فکر کردم بازم می خواد بزنه که دستمو گرفتم رو صورتم .آروم دستشو گذاشت رو دستمو منو بلند کرد برد تو اتاق.گفت الان ببینم چکار میکنی.داشتم شاخ در میاوردم.شلوارمو داد پایین و آروم شروع کرد به خوردن کیرم.انگار براش کوچیک بود تا ته داشت می خوردش.بعد منو خوابوند رو تخت با دستش کیرمو گذاشت دمو کسش و نشست روش.وای چه حال میداد.بهش گفتم مامان من اختیارم دسته خودم نیست که یهو از روم پرید کنار.گفت خاک تو سر بی ارادت کنن.بعدش گذاشتش دمه سوراخ کونشو آروم فشارش داد تو یاده دیشبش افتادم و5 یا 6 بار که بالا پاین کرد دوباره حالم بد شد.مامانم فهمید چون توش داغ شده بود.از روم بلند شدو گفت خوب بود.گفتم آره.بهم گفت مردش باش هروقت نیاز داشتی خودت بیا بهم بگو.از اون موقع تا الان 6 بار دیگه باهم سکس داشتیم .ولی اون چکی که خوردم هیچوقت یادم نمیره .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#162 | Posted: 14 May 2011 06:05
فرهاد نازنین پر کشیده ام

سلام نسترن هستم هدف من از عضویت در این سایت تلاش برای رهایی از فکرهای آزار دهنده م هستش خواهش می کنم اگه خوشتون نیومد فحش ندید
سال ۸۶ بود من تازه ۲۵ ساله شده بودم از دانشگاه برگشتم سلام سردی کردم کیفمو انداختم گوشه ای و روی تخت دراز کشیدم مامانم در زد و وارد اتاقم شد
‏-مامان : چرا انقدر آشفته ای؟
‏-نسترن : خسته م
‏-مامان : حوصله داری باهات حرف بزنم یا بزارم واسه بعد؟
-نسترن : نه بفرمایید
مامان : نظرتو راجع به پسر آقای . . . نگفتی؟
یکم خجالت کشیدم خودمو جمع و جور کردم و گفتم : مامان نظر شما چیه؟ داداشام چی گفتن ؟
مامان : من فقط به نیما (داداش بزرگم که بعد از مرگ پدرم حکم بزرگتر خانواده رو داشت) گفتم گفت بنظرم خانواده خوبین ،فقط مونده نظر تو؟
‏- نسترن : منم همین نظرو دارم
مامان : الهی قربون شرم و حیات شم
درو بست و بیرون رفت
داشتم خودمو توی لباس عروس تصور می کردم که خواب رفتم..
من و فرهاد عقد کردیم فرهاد عشق زندگی من بود از هیچی کم و کسر نداشت شغل و خانواده و چهره و درآمد و تحصیلات..
روزهای خوبمون که در تدارک عروسی بودیم خیلی زود گذشت لباس عروسی م رو پرنسسی سفارش دادم آرایش ملیحی رو انتخاب کردم و به نظر فرهادم فرشته ای شده بودم و با رقص تانگوی ما جشن تمام شد
با مدرک تحصیلی ام راحت میتونستم شاغل شم اما فرهادم راغب نبود دوست داشت زن خونه باشم بهترین زندگی رو داشتیم عشق من و فرهاد تمومی نداشت
سال ۸۸ پنج شنبه ای در اردیبهشت بود بعداز ظهر رفتیم خونه پدر شوهرم و قبل از شام برگشتیم شامم روی اجاق بود
شام رو با اداها و شکلک های همیشگی خوردیم،رفتم دوش گرفتم
فرهاد داشت تلوزیون نگاه می کرد با حوله بودم نشستم روی پاش و لپشو بوسیدم..
-فرهاد : ای جونم پاشو بریم توی اتاق
خودمو لوس کردم و گفتم بغلم کن ببرم تی وی رو خاموش کرد بغلم کرد و رفتیم توی اتاق
چراغ خواب بنفش رو روشن کرد و کنارم دراز کشید
حوله رو باز کرد و بدنمو بو کشید
-فرهاد : به ه ه ه
-نسترن : فرهاد تو همه زندگی منی؟
محکم بغلم کرد و گفت نسترنم تو خانوم ماه فرهادی
لباشو روی لبام گذاشت و دستشو بین پاهام آروم لب میگرفت زبونش رو تو دهنم کرد و تاب میداد
پاشد لباساشو در آوردم شرتشو کشیدم پایین کیرشو بوسیدم و گفتم آخ فرهاد این مال منه
فرهاد : مال خود خودته حالا بخواب اول نوبت توء
خوابیدم اومد گوشامو میخورد و با دستش نوک سینه هامو می مالید گردنمو که میخورد دستشو روی کسم گذاشت و کمی می مالید پیچ و تابم شروع شد سینه هام تو دهانش بود و ازش خواستم گاز بگیره هنوز ارضا نشده بودم که بهش گفتم دراز بکشه کیرشو دستم گرفتم و به لبم مالیدم سر کیرشو تو دهانم کردمو مک میزدم دست فرهادم توی موهام بود کم کم بیشتر تو دهانم میکردم . تخماش تو دستم بود سرمو روی کیرش فشار میداد و من تند تر ساک میزدم کیرش توی حلقم بود فرهادم کمی آه می کشید تخماشو یه لیس زدم و گذاشتم تو دهنم کیرش راست راست بود
ازم خواست بخوابم پاهامو روی دستش گذاشت و کیرشو آروم آروم توی کسم کرد تند تند تلمبه می زد سینه هامو گرفته بودم و می مالیدم فرهادم بلند آه میکشید گفت داره میاد گفتم خالی کن تو کسم گفت نه داشت درش می آورد که آبش اومد مقداریش تو کسم رفت بقیه شو روی شکمم ریخت و بی حال کنارم دراز کشید سرمو روی سینه ش گذاشتم
نسترن : فرهادم..
فرهاد : جون فرهاد
نسترن : عاشقتم
فرهاد : کاری می کنی بازم راستش کنیا
نسترن : لوس!
پاشدم رفتم دستمال آوردم و هر دومون رو تمیز کردم و بغلش خوابیدم..
خرداد ماه بود فرهادم مأموریت شهرستان داشت پریود نشدم بیبی چک گذاشتم نشون داد که باردارم به مامانم گفتم گفت زیاد مطمئن نیستن بپوش بیام بریم آزمایش خیلی استرس داشتم
چند روز دیرتر رفتم جواب رو گرفتم باردار بودم باورم نمیشد خیلی خوشحال بودم..
داشتم گردگیری می کردم تلفن زنگ خورد :
‏-نیما : سلام نسترن خوبی
‏-نسترن : سلام چرا مضطربی؟
‏-نیما : بپوش بیام باید بریم اهواز
قلبم ریخت گوشی از دستم افتاد از صبح دلشوره داشتم ،فرهادم اهواز بود تماس گرفتم جواب نداد نمیدونم چه جور لباس پوشیدم چه جور به اهواز رسیدیم نیما ساکت بود هیچی نمیگفت، اهواز رسیدیم رفتیم سمت بیمارستان آریا تپش قلبم به بالاترین حد رسیده بود خانواده فرهادمو گریون دیدم
بیهوش شدم
به هوش اومدم زیر سرم بودم نمیدونستم چی شده باز یادم اومد مادرشوهرم اومد کنارم
نسترن :ماماااان فرهادم کو؟
مادرشوهر : آروم باش خانومم آروم باش
فرهاد من بر اساس انفجار سر چاه های ملی حفاری از بین رفت
من چکار می کردم با این جنین یتیم؟چرا باید سرنوشت خودمو می داشت؟
بهمن ۸۸ دخترم بدنیا اومد بدون پدر..
فرهادم اسم دلنیا رو دوست داشت اسمشو دلنیا گذاشتم و تنهایی بزرگش کردم هنوز توی خونه خودم زندگی می کنم با کسی ارتباط عاشقانه ندارم و دیگه ازدواج نمیکنم، شاغل شدم و بقیه عمرمو برای دخترم تلاش می کنم بیمه عمر فرهادمو به بهزیستی بخشیدم
امیدوارم هیچ کسی خاری به پای عزیزش نره
خوب و خوش و موفق باشید

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#163 | Posted: 18 May 2011 06:03
سلام به شمادوستان.من حمید 25 ساله از تهرانپارس.راستش میدونم حال کردن با خواهرخیلی جالب نیست ولی من عاشق یکی از خواهرام شدم نمیدونم چرا. شاید بخاطر اینکه هم خوشکل هست هم خیلی با هم رفیق هستیم. خوب بریم سراغ داستان.ما یه خانواده 5 نفره هستیم که 3 تا خواهر و2 برادرکه همشون ازدواج کردن جز من.این خواهر من که در موردش میخوام بگم اسمش سحر هستش و7 سال از من بزرگتره
خوب من با سحر از اونجایی که یادمه نسبت به خواهرای دیگم راحتر بودم وهرچی تو زندگیم برام اتفاق میفتاد باهاش درمیون میزاشتم.خوب میدونم میخواین برم سراصل مطلب.من خیلی به کف پای دخترا علاقه دارم نمیدونم چرا.این خواهر منم واقعا کف پاهای خوشکلی داره که خیلی دوستشون دارم وهمچنین کون گنده ای هم داره ولی چاق نیست.خوب من از سن 15 سالگی دوست داشتم باهاش حال کنم برای همین به هر روشی برای اینکه بتونم کاری باهاش بکنم دست زدم.وقتی سنم کم بود واون هم هنوز مجرد بودخیلی با کف پاهاش بازی میکردم.پامو رو کف پاش میزاشتم از این کارا.کم کم که بزرگتر شدم دوست داشتم بکنمش.یادمه از دانشگاه که میومدم دراز میکشیدم وازش خواهش میکردم که بدنمو با پاهاش له کنه واونم اینکارو میکردالبته بگم اونم بدش نمیومد با من یه حالی بکنه چون خودشم بعضی وقتا میگفت من مشت ومالش بدم.من هیچ وقت روم نمیشد مستقیم بهش بگم.میخواستم خودش پیشنهاد بده یا لااقل یه حرکتی انجام بده. برای همین به فکر یه راهایی میوفتادم که جالبه بخونید.یه بار یه فیلم صحنه دار گرفتم که نشونش بدم شاید احساساتش فوران کنه.من اونروز اون فیلمو از دوستم گرفتم اوردم خونه اول خودم نگاهش کردم بعد یه روز اومد خونه دیدم خواهرم تنهاست وپدر ومادرم رفته بودن کرج خونه خالم ومن وسحر تنها.همونجا به ذهنم رسید که اینکارو انجام بدم.بهش گفتم یه فیلم گرفتم قشنگه اگه دوست داری ببین فقط یکم صحنه داره.گفت بزار ببینیم اما من بهش گفتم دارم بارفیقم میرم بیرون خودت ببین
راستش من روم نمیشدباهاش بشینم فیلم اینجوری ببینم.خلاصه من رفتم بیرون وبعد از 3ساعت برگشتم دیدم دراز کشیده داره کتاب میخونه بهش گفتم چه خبر؟گفت حمید بیا بشین کارت دارم. منم فهمیدم هر چی هست به فیلم ربط داره.اومدم پیشش نشستم وگفتم بگو.دیدم یه جوری تو چشام نگاه میکنه مثل بازیگرای سکسی .گفت همین یه فیلمو داشتی گفتم آره گفتم قشنگ بودگفت بد نبود.دیدم پاهاشو گذاشت تو بغلمومنم شروع کردم به مالش پاهاش دیدم خیلی خوشش اومد.کف پاشو گذاشت آروم گذاشت رو کیرم من یهو جا خوردم چون کیرم بدجور راست کرده بودمنم پرو شدم ومیخواستم پیشش بخوابم که زنگ خونه زده شد ومنم با زحمت رفتم در وباز کنم چرابازحمت چون کیرم زیر شلوارم قلمبه شده بود.اف افو برداشتم دیدم رفیقمه گفت بیا بیرون.اعصابم داغون شد میخواستم بگم نمیام ولی نمیشد چون ناراحت میشد به خواهرم گفتم میرم بیرون الان میام اومد پایین رفیقم شروع کرد به کسشعر گفتن ومنم تو دلم داشتم فحشش میدادم بعداز نیم ساعت چرت وپرت گفتن خداحافظی کردو رفت ومن هم خوشحال شدم که الان میرم بالاوکلی باسحر حال میکنم که دیدم بابام اینا با ماشین رسیدن.
نظر بدین ادامه بدم یا نه منتظرم

نوشته: حمید
     
#164 | Posted: 23 May 2011 19:23
سلام به همه دوستان عزیز...
دوستان یه داستان بسیار زیبا و كاملا واقی كه از دوست خوبمون monireh جون هستش.. و ایشون این داستان رو برای من ارسال كردن تا من براتون بذارم...
مرسی از monireh جون... بوووس بوووووس ...






اینم داستان:
مامانی و کاشی کار
--------------------
سلام من منیره هستم ساکن کرج و سال دوم راهنمایی هستم
این اتفاق رو کی میخوام بگم مربوط به 4 ماه قبل میشه
خانواده ما 3 نفره هست یعنی من و مامان و بابام. اسم مامانم سحر هستش. بابام تو یکی از صندوق های اعتباری کار میکنه. صبح زود میره و ظهر میاد خونه. خانواده ما نسبتا مذهبی هستیم ولی نه خیلی خشک. من که نیستم و عضوی از همین سایت هستم. البته تازگیا عضو شدم چون میخواستم این اتفاق عجیب و باورنکردنی که برای خودم حداقل باور نکردنی هست بگم.
چند وقت پیش بابام یه وامی رو از همون صندوق (که نامشو نمیگم) دریافت کرده و داریم خونه رو نوسازی میکنیم. حیاط خونه رو موزایک کردیم. در و پیکر خونه رو رنگ زدیم. بعضی جاهای خونه هم سفید کردیم. (اینارو که میگم خودم دقیقا نمیدونم چیه شنیدم)
تقریبا کارگرایی که اومدن کار کردن آشنا بودن چون صبحها که میومدن واسه کار بابام که نبود منم مدرسه بودم و مامانی تنها بود بابام حساسیت به خرج داده بود و آشنا اورده بود تا خیالش راحت باشه. البته مامانم هم خودش حساس بود و معمولا میرفت خونه همسایه ای ، آشنایی یا میرفت بیرون و کمتر تو خونه میموند. این کارگرها هم که سرشون به کارشون گرم بود و کاری به کسی نداشتن. انصافا آدم های خوبی بودن من خودم هروقت میومدم خونه انگارنه انگار. هر چند بزرگ نیستم ولی خوب منظورم اینه که سربه زیر بودن و خرده شیشه نداشتن.
بابام خوب میدونست کیارو بیاره خونه. چون یه کلید دیگه از ساختمون میداد به اونا واسه همین قابل اعتماد بودن.
از داستان دور نشیم. راستی یادم رفت عذرخواهی کنم من اصلا نویسنده خوبی نیستم اینا رو هم از داستان هایی که تو این سایت خوندم یاد گرفتم. اگه نتونستم درست مطلب رو برسونم من ببخشید و سعی کنید خودتون قضیه رو بگیرید:
سرویس بهداشتی من داخل ساختمان هستش. حمام و دستشویی کنار هم. یه سرویس هم بیرون حیاط هست که معمولا بدون استفاده است مگر اینکه مهمونی چیزی بیاد و شلوغ باشه یا یه کم غریبه باشه.
مشخصات ساختمون هم بگم: حیاط نسبتا بزرگ که 2-3 تا ماشین جا میشه. یه باغچه کوچیک و یه درخت که دقیقا بین درب خروجی ساختمان و درب حیاط هستش یعنی اگه از درب حیاط وارد بشی داخل ساختمون پیدا نیست و برعکس. شاید اینم از سیاست بابا بوده که این ساختمون رو خریده. وارد خونه که میشی اول هال هستش بعد سمت راست آشپزخونه اوپن و یه اتاق کنارش که مال منه. سمت چپ یه اتاق دیگه واسه مامان و بابا یه انباری بین اینا اتاق پذیرایی و پشتش سرویس بهداشتی و حیاط خلوت. یه راهرو بین اتاق پذیرایی و اتاق من هست که به حیاط خلوت راه داره و سرویس بهداشتی.
قرار شده بود حمام و دستشویی رو کاشی کنیم. بابا هرچی گشت آشنا پیدا نکرد که نکرد. داشت بیخیال میشد. یه شب بعد شام دور هم بودیم من داشتم تلویزیون میدیم و بابا و مامان داشته میوه میخوردن و باهام صحبت میکردن. بابا گفت: بی فایده است به هر دری زدن آشنا کاشی کار پیدا نکردم. مامان گفت: حالا باید حتما آشنا باشه. چه اشکالی داره غریبه باشه. اگه مشکل منم ، من هر روز میرم خونه همسایه ها یا خونه دوستان. بابا گفت: نه زشته خوب نیست هر روز هر روز مزاحمشون بشی و... مامانم حرفشو قطع کرد و گفت: نه یکی از همسایه ها شوهرش راننده است و هفته به هفته میاد و میره. بارها گفته برم پیشش و تنها نباشه این هفته ای که شوهرش نیست میرم پیشش دیگه. بابام یه کم این پا و اون پا کرد و گفت: بذار ببینم چی میشه.
یه 2روزی گذشت و بابا سرنهار گفت: یه بنده خدایی رو پیدا کردم از فردا صبح میاد منم فردا صبح مرخصی گرفتم و هستم ببینم کارش چطوره. فرداش که من میخواستم برم مدرسه بابا این کاشی کار رو اورده بود یه مرد حدودا 34-35-36 ساله تقریبا با قیافه نه چندان خوب سیبیل کلفت و موهای ژولیده و تیپ داغون و البته چهره شکسته که معلوم بود از همون اول زندگی کارگر بود. از دستاش مشخص بود.
کارشم بعد نبود وقتی از مدرسه اومدم نصف دستشویی رو کامل کرده بود. بابا که کارشو دید و از همه مهم تر سنش و آرومیش دیگه خیالش راحت شد به مامانی گفت: از فردا میرم سرکار تو هم برو پیش همون دوستت که گفتی. مامانم: گفت باشه و... بساط نهار و اورد و جاتون خالی نهار خوردم و رفتم خابیدم.
فرداش طبق معمول رفتم برم مدرسه که دم در بابامو دیدم با همین کاشی کاره که داشت بهش توضیح میداد که مثلا کارش رو خوب انجام بده و از این حرفا اونم گوش میکرد و میگفت: خیالتون راحت قربان. مامانم اومد و یه سلامی کرد و با من از خونه اومد بیرون من روفتم منتظر سرویس و مامانم هم از اون طرف رفت که بره خونه دوستش.
تو مدرسه ذهنم مشغول بود. چون تا حالا مامان اینقدر زود نمیرفت بقیه کارگرا که قبلا میومدن هر چند آشنا بودن ولی معمولا من و بابا که میرفتیم بعدش میرفت بیرون ولی امروز جلوی چشم بابا رفت بیرون و بره خونه دوستش. شاید میخواسته خیال بابا راحت باشه و شایدهم مامانی خودش حساس بوده که تنها نباشه. منم که خوب و بد رو از هم تشخیص میدم باخودم میگفتم چه مامان خوبی دارم هر چند او کاشی کاره که سن و سالش زیاد بود و نمیتونه مشکلی داشته باشه.
ساعت آخر یا همون زنگ آخر بود که مدیر اومد و گفت معلم این زنگ نتونسته بیاد و بی سروصدا برین خونه هاتون. اونایی که مثل من میرن مدرسه میدونن این یعنی چی! یعنی زندگی ما هم که انگار دنیا رو بهمون دادن آروم آروم از سالن رفتیم بیرون و زدیم به خیابون و راهی مدرسه چون سرویس نبود دوستم گفت بیا برویم خونه ما زنگ میزنم مامانم بیاد دنبالمون من اول قبول کردم چون اگه میخواستم برم خونه کلی راه باید میرفتم و در ضمن مامانی که نبود و فقط کاشی کاره خونمون بود. دوستم زنگ زد و شانس ما مامانش بیرون خونه 10 دقیقه ای شد اومد و ما سوار شدیم و راه افتادیم. خونه دوستم از خونه ما زیاد دور نیست. تازه کوچه پشتی دوست مامانم هم هست. همونی که قرار بود مامان بره پیشش. از اون کوچه که رد شدیم دیدم کامیون شوهر همون بنده خدا در خونشونه. تعجب کردم و با خودم گفتم یعنی الان که شوهر بنده خدا خونشونه مامانی هم اونجاست؟!
داشتم به مغزم فشار میاوردم که رسیدیم خونه دوستم. منم یهو گفتم: آخ شرمنده مامانی بهم احتیاج داره چون داریم خونمون رو درست میکنیم خیلی خوشحال میشه اگه الان برم کمکش. دوستم هم خوب میدونست خونمون در خال تعمییره گفت: کاش میشد میموندی! میخوای منم بیام کمکتون. که گفتم: نه نه خیلی ممنون. از مامانشم تشکر کردم و راه افتادم. رسیدم در خونه. با خودم فکر کردم اگه برم تو و مامان نبود چیکار کنم. یعنی مامان خونه دوستشه و شوهرشم هست. یا شوهره هست و دوست مامانم نیست و... دیگه داشتم فکرای بد میکردم که گفتم نه بابا مامانی اینکاره نیست اصلا بهش نمیاد. یه لحظه هم فکر مثبت کردم گفتم شاید هم رفته خونه یکی دیگه از دوستاش یا همسایه ها.
با خودم گفتم بیخیال میرم تو خونه اگه مامانی بود که هیچی اگه هم نبود این کیف و بساط رو خالی میکنم دوباره میرم خونه دوستم و میگم مامانم نبود و برگشتم پیشتون. هر چند خجالت میکشیدم برگردم. اینجا هم که نمیشه بمونم. حالا تو خیابون هم نمیشه بمونم گفتم میرم تو تا جواب سوالامو بفهمم بعد تصمیم بگیرم چیکار کنم.
درو باز کردم و رفت. اون درخت معروف هم که جلوی دیدمو گرفته بود. رفتم تو کفشای مامانی رو دیدم و خوشحال شدم ولی یه سوال برام پیش اومد که مامانی صبح زود رفت بیرون کجا رفته بود؟ چرا پس الان اینجاس و نرفته خونه کسی دیگه. داشتم دوباره با مخم کار میکردم رسیده دم در هال از پشت در مامانی رو دیدم تعجب کردم. آخه تا حالا با این تیپ ندیده بودمش اونم موقعی که غریبه خونمون باشه. گفتم شاید کاشی کاره نیست. تیپ مامانی زیاد بد نبود ولی تی شرت یقه باز و بدون آستین پوشیده بود که تنگ بود و دامن کوتاه که پاینش بند داشت و اونم سفت کرده بود و زیرشم چون چیزی نپوشیده بود سکسی شده بود. ولی جالب اینکه چادرش رو برداشت و سرش انداخت و با یه سینی شربت رفت حیاط خلوت. فهمیدم کاشی کاره خونست ولی چرا مامان با این تیپ و بدحجابی داره میره پیش کاشی کاره. برای خانواده ما و مامانی این تیپ خوب نبود منم اولین باری بود که مامانو اینجوری میدیدم.
مامانی متوجه من نشد منم درو باز کردم و رفتم تو اتاقم و لباس عوض کردم گفتم الان مامانی میاد ازش میپرسم این چه وضعیه!
یه کم ناراحت شده بودم مطمئنم بابا اگه مامانی اینجور میدید گرد و خاک میکرد. چند دقیقه ای گذشت منتظر مامانی شدم نیومد. گفتم یعنی چی؟! چرا نیومد داره چیکار میکنه با اون وضعش. اومدم بیرون از اتاق و رفت پشت در حیاط خلوت کسی نبود فقط سروصدای کار کردن کاشی کار میومد که احتمالا داشت سیمان درست میکرد. اگه میخواستم برم تو حیاط خلوت متوجه من میشدن. منم چادر نداشتم و رفتم تو اتاق پذیرایی که پنجرش تقریبا روبری دستشویی بود. از پنجره نگاه کردم دستشویی کامل شده بود و مثل اینکه تو حمام داشت کار میکرد چون چراغ حمام روشن بود ولی مامانی رو ندیدم. برگشتم و چادرمو برداشتم و در حیاط خلوت رو آروم و بی صدا باز کردم هر چند سروصدای کاشی کار زیادتر از صدای احتمالی من بود. رفتم تو حیاط خلوت بوی سیگار میومد که طبیعتا مال کاشی کاره بود. صدای مامانی رو شنیدم داشت حرف میزد ولی خیلی عجیب بود اصلا متوجه نمیدشم چی میگه گه گاهی هم کاشی کاره یه چیزی میگفت که اونم تو اون سروصدا نمیفهمیدم. رفت چسبیدم به دیوار حمام صداها بازم زیاد مشخص نبود ولی بعضی حرفاشون و میفهمیدم. مامانی میگفت: چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ ندیدی؟ کاشی کاره گفت: نه خیلی خوشکله و دوباره صدای تق تق میومد یه کم خم شدم ببینم مامانی کجاست؟ اصلا داستان چیه؟ متوجه چادر مامان شدم که به در حمام آویزون بود. خشک شدم یه لحظه قلب داشت از جا کنده میشد. نمی دونم چرا وقتی میخوای پلیس بازی کنی نفس نفس میزنی و گلوت خشک میشه. باور نمیشد مامانی بدون چادر پیش کاشی کاره.
کاشی کاره گاه گاهی میخندید چقدر هم زشت میخندید. مامانی هم یه چیزایی میگفت که خیلی مبهم بود. باور کنید نمیفهمیدم چی میگه؟ اصلا گوشام نمیشنید. بخاطر چراغی که روشن بود سایه ها پیدا بود ولی بازم مشخص نبود. هر فکری کردم نتونستم داخل حمام رو ببینم.
برگشتم تو خونه گفتم برم آینه بیارم و شاید بتونم آینه رو جوری بگیرم که بتونم داخل حمام رو ببینم ولی باخودم گفتم عقلم هم کار نمیکنه آخه یعنی اونا دستتو نمیبینن که گرفتی جلوی در. بیخیال شدم و برگشتم. صدایی نمیومد منظورم صدای سروصدای کار کردن کاشی کار. رفتم دوباره سرجام. گفتم هر چی میخواد بشه خم شدم دیدم ورودی حمام یا همون رختکن چند ردیف کاشی شده و کسی نیست و متوجه شدم داخل خود حمام هستن و در و هم بستن. شیشه شم چون مات بود طبیعتا چیزی مشخص نبود. ولی ریسک نکردم و نشسته رفتم جلوی در حمام ولی تو نرفتم. چون چراغ حمام روشن بود زیاد بزرگ هم نبود مامان و کاشی کار هم پشت در حمام بودن. شکه شدم نزدیک بود سکته کنم. مامانی دست به دیوار بود و کاشی کار هم از پشت داشت آروم تلمبه میزد و دست میکشید به قد و بالای مامانی. داشت گریم میگرفت. یعنی مامانی من داره کس میده. به همین آسونی خیانت میکنه. کم کم داشت تلمبه زدن کاشی کار تندتر میشد و فقط صدای نفس نفس زدن مامانی میومد و آه و آخی که میگفت. کاشی کار هم صدایی ازش نمیومد و داشت خیلی مرتب و نه زیاد تند تلمبه میزد. مامانی میگفت: آخ دردم میاد این چیه؟ آه آییییییییییی یواشتر چته
منم نشسته بودم و تکیه داده بودم به در داشتم کس دادن مامانی رو نگاه میکردم.
کاشی کارهم با توجه به سنش خسته شده بود. گاه گاهی تا ته فشار میداد و چند ثانیه نگه میداشت و مامانی میگفت: آههههههههههههههه واییییییییی خوبه بکن بکن دیگه...
خیلی طول نکشید که کاشی کاره گفت: ابم داره میاد مامانی گفت: نریزی ها درش بیار بریز رو صورتم. چندتا تلمبه محکم زد و آهی کشید تا کیرشو درآورد مامانی جلوش زانو زد البته از پشت شیشه دیدم که نشست. منم یواشکی برگشتم عقب و بلند شدم و رفتم سریع لباسمو پوشیده و پریدم تو حیاط و رفتم تو کوچه. در و آروم بستم و دم در نشستم. هر کی رد میشد بهم نگاه میکرد. انگار همه میدونستن مامانی من کس داده. فکر میکردم همه دارن از پیشونیم میبینن که مامان من به کاشی کار خونمون کس میده.
بعد از نیم ساعت صدای در خونه رو شنیدم فهمیدم کاشی کاره داره میره. رفتم اون طرف کوچه و پشت درخت قایم شدم. بعد چند لحظه دیدم داره میره و دست به موهاش میکشه معلوم بود حسابی عرق کرده.
برگشتم در خونه و ایندفه زنگ زدم. یه کم طول کشید مامان اف اف رو جواب داد گفتم منم. در و باز کرد و تا تونستم معطل کردم و رفتم تو.
رفتم تو مامان لباس عوض کرده بود و مثل قبلا بود صورتش هم تازه شسته بود و خیس بود. یه کم رنگ عوض کرده بود گفتم: سلام گفت: سلام چرا زود اومدی خونه؟ گفتم: معلممون درسش تموم شد و گفت کار دارم و رفت ما هم اومدیم خونه. گفت: چرا ناراحتی؟ گفتم: نه خستم. رفت و منم رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض کردم و همش اون صحنه ها جلو چشمم بود. مامان لباسایی که تنش بود موقع کس دادن دستش بود و اومد گفت: لباس کثیف نداری برات بشورم؟ گفتم: نه این لباسا مال خودته؟ گفت: نه مال دوستمه داده براش تنگ کنم و براش ببرم. گفتم: چرا میخوای بشوریش؟ مگه کثیفه؟ گفت: نه تنم کرده بودم ببینم چه شکلی میشم. گفتم: این کاشی کاره هم بود وقتی پوشیدی؟ گفت: دیوونه شدی دختر من این لباسا رو جلو بابات نمی تونم بپوشم جلوی غریبه ها بپوشم تازه کاشی کاره 2ساعته رفته گفت کار داره. گفتم: آها ، کارش هنوز تموم نشده بره از شرش راحت بشیم؟ گفت: یعنی چی چیکار به ما داره بدبخت! (تو دلم گفتم بدبخت منم که مامانیم کس داده) گفت: نه 2-3 روز دیگه انشاالله کار داره. گفتم: به سلامتی. مامان لبخندی زد و رفت سراغ ماشین لباسشویی.
من موندم و فکرایی که میومد به سر. کل امروز رو از اول صبح بازنگری کردم، رفتن صبح زود مامانی از خونه. تعطیلی ناگهانی من. اومدن به خونه. دیدن صحنه کس دادن مامان به کاشی کار. لباسی که از دوستش گرفته برای کس دادن یا تحریک کردن اون بدبخت و...
با خودم گفتم: کاش نیومده خونه و میرفتم پیش دوستم حداقل کس دادن مامان رو نمیدیم. راستش الان که دارم اینارو مینویسم و حدودا 4 ماهه این قضیه گذشته هنوز باورم نمیشه تازه اون چند روز دیگه که کاشی کار اومده خونمون و بابا نبوده و منم سرکلاس بوده از بدشانسی دیگه اون تعطیلیه برای پیش نیومد مامانی بازم لباس دوستشو گرفته و دوباره پوشیده و دوباره کس داده. این سوالی بود که هیچ وقت جوابشو نفهمیدم. شما چی فکر میکنید!؟!!


این داستان به نقل از monireh جون عزیز... تشکر میکنم ازش ...

Yes.?
     
#165 | Posted: 29 May 2011 04:24
با مامان تو سونا

امروز می خوام داستان سکس با مامانم توی استخر و سونای خونمون رو براتون بگم. قبل از شروع داستانم بگم که من اسمم سروش هستش. 16 سالمه. مامانم یه زن 46 سالست. لاغره ولی بر خلاف لاغر بودنش کونش وحشتناک بزرگه. سینه هاشم همین طور. تازه با این که 46 سالشه خیلی جوون تر نشون میده و شکمش به خاطر پیری خیلی بزرگ نشده. مامانم هیکلش حرف نداره و تو خونه چشمم رو کونشه. آخه تقصیر خودشه. به جای این که تو خونه لباسای گشاد بپوشه که کون گندش تابلو نشه بدتر لباسای تنگ می پوشه و منو حشری می کنه. اکثرن شلوارای استرچ مشکی سیلکی و براق می پوشه که از تنگی و چسبونی کونش می خواد شلوارشو پاره کنه و بیفته بیرون. از اون بدتر زیر اون شلوار تنگ شورتای لامبادایی جنده ها رو می پوشه که بابام از آمریکا واسش آورده. بابام بهش هیچی نمیگه. اونا منو خیلی ازاد گذاشتن. میزارن باهاشون فیلمای صحنه دار ببینم و جلوی من از هم لب می گیرن و... بعضی وقتا که جلوی من این طوری می گرده میرم یه شورتشو ورمی دارم باهاش جق می زنم. باعث شده بهش بد نگاه کنم و هوس کنم بکنمش. این از آرزوهام بود و فکر نمی کردم موفق بشم. هر وقت می رفت حموم منو صدا می کرد پشتشو لیف بکشم. وقتی می رفتم واسه لیف کشیدنش انگار نه انگار. همون طوری لخت لخت جلوم می اومد. اصلا خودشو نمی پوشوند و من از دیدن کس و کون و سینه هاش سیخ می کردم. مامانم هم می دید ولی به روی خودش نمی آورد. تا پشتشو به من می کرد دلم می خواست رو قوس کونش جلق بزنم. هیکل مامانم یه جوری بود که انگار 100 سال جنده بوده و هیکلشو ساخته واسه سکس. تا خودتون نبینید باور نمی کنید من چی میگم. تا حدی که وقتی معمولی وایمیستاد و پشتشو به من می کرد کسشو از لای کونش و لای پاهاش می تونستم ببینم. یه چند بار هم موقع لیف کشیدن تابلو کردم و به کونش دست زدم که عصبانی شد. ماجرای ما از اینجا شروع میشه که 1 روز قبل عید بابام برای کاری رفت آمریکا. آخه زیاد اونجا میره و منو مامانم تنها شدیم. برای من خیلی ضد حال بود. چون باید 15 روزعید رو تو خونه می نشستیم و از مسافرت خبری نبود. تنها سرگرمی من استخر و سونای خونمون بود که حالا باید با شنا کردن تعطیلات رو می گذروندم. آاخه خونه ما نوساز بود و مجهز به استخر و سونای سرپوشیده که روزای زوج برای آقایون آپارتمانمون بود و روزای فرد واسه خانوما. نزدیک ظهر رفتم واسه شنا. تنهای تنها. آخه همسایه هامون همه رفته بودن مسافرت و هنوزم چند تا از واحدامون خالی بود و سرایدار هم نیاورده بودن. اصلا حال نمی کردم. خواستم بیام بیرون که دیدم مامانم اومد کنار استخر. گفتم: مامان شما اینجا چیکار می کنید؟ امروز که روز خانوما نیست. گفت: منم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام با هم شناکنیم. امروزم روزخانوما اقایون نداره . تو این ساختمون فقط ما دوتاییم. منم خوشحال از این که تواستخر می تونم کون مامانم رو دید بزنم و خودمو بهش بمالونم گفتم: پس مامان منتظر چی هستی بیا شنا کن. خندید و شروع کرد همون جا لباساشو درآوردن. زیر مایو پوشیده بود. مایوشو بابام از آمریکا آورده بود. یه مایوی یه تیکه تنگ که وقتی باهاش راه می رفت کون گندش توش وول می خورد. زیر آب شق کرده بودم. مامانم چه کسی شده بود. عین جنده های فیلم سوپرا. اومدتو استخر شروع کرد به شنا کردن. وقتی شناش تموم شد بهش گفتم: مامان بیا یه بازی کنیم. آخه حوصلم از شنا کردن سررفت. گفت: باشه. چه بازی ای؟ منم که می خواستم به هوای بازی کیرمو بچسبونم به کونش گفتم: بیا با هم تو آب کشتی بگیریم. اولش به بهونه این که خطرناکه و... قبول نکرد. بعد با اصرار من قبول کرد. گفت: چه جوری؟ گفتم: همدیگرو بغل می کنیم و می بریم زیر آب. این جوری. بعد قبل از اینکه جوابی بده و اماده شه رفتم پشتش کمرشو گرفتم و هی کیرمو می مالوندم درش و می کشوندمش زیر آب ولی یه کاری نمی کردم که بترسه و بگه دیگه بسه. طوری وانمود می کردم که مثلا زورم اون طوری نمی رسه که ببرمش زیر آب و فقط می مالوندم درش. دیگه داشت آبم می اومد. مامانم هم متوجه شده بود که کیرم سیخ شده و دارم می مالونمش. ولی به روی خودش نمی آورد. چون پشتش بهم بود و آب استخر هم تا زیر کون مامانم بود. کیرمو از تو مایوم در آوردم و بدون این که بفهمه آبمو ریختم رو قوس کون گندش. مایوی مشکیش سفید شده بود. ولی نفهمیده بود. منم سریع کیرمو گذاشتم تو مایوم و چون کارمو کرده بودم گفتم: کشتی دیگه کافیه. مامانم هم گفت: باشه و به من گفت میره سونای خشک. یه لحظه قلبم وایستاد. آخه روی مایوش روی قسمت کونش پر آب کیر بود و چون عمق استخر تو اون قسمتی که ما بودیم کم بود کونش نرفت زیر آب که آب کیرا تمیز شه. منم نمی تونستم دست بکشم رو کونش چون تابلو می شد. اون موقع به هوای کشتی دستمالیش کرده بودم. آب کیرم هم اونقدر غلیظ بود که با این کارا پاک نمی شد. تازه اون قدر سریع از استخر اومد بیرون که من نتونستم تصمیم بگیرم. از استخر که اومد بیرون به من گفت: من تو سونا می خوام لخت شم. اگه خواستی بیای تو در بزن تا لباس بپوشم. دیگه کارم تموم بود. چون اگه مایوشو در می آورد آب کیرا رو می دید. گفتم: چشم. یه ده دقیقه گذشت مامانم منو صدا کرد منم برم تو سونا. منم رفتم. البته خیالم راحت شده بود و با خودم گفتم نفهمیده وگرنه این طوری صدام نمی کرد. رفتم در زدم. گفت: بیا تو. وقتی رفتم دیدم لخت لخته. گفتم: مامان شما لباس نپوشیدین. گفت: اشکال نداره. آخه مایوم کثیف شده بود. با دست به مایوش اشاره کرد و به اون لکه های سفید. بعد گفت: ایراد نداره. من مامانتم. مثل زن و شوهر که با هم محرمند ما هم به هم محرمیم. بیا تو. منظور حرفشو نفهمیدم. منظورش ایراد نداشتن به خاطر جق روی مایوش بود یا این که جلوی من تو سونا لخت نشسته بود. بازم به روی خودم نیاوردم و رفتم یه گوشه نشستم. گفت: سروش جان برات یه زحمت دارم. اگه میشه بیا بدن منو روغن بمال، ماساژ بده. منم که دوزاریم افتاده بود ولی بازم شک داشتم از خدا خواسته گفتم: چشم. بعد روغنو داد دستم و دمر خوابید کف سونا. کیر منم دوباره سیخ شده بود و مامانم که از اون آب کیرا رو مایوش فهمیده بود پسرش چیکارست و روش باز شده بود گفت: اگه داره به دودولت فشار میاد مایوتو درآر، راحت باش. منم سرخ شدم. مامانم هم واسه این که خجالت نکشم گفت: من ناراحت نمیشم. چون طبیعیه که مردا وقتی یه خانوم لخت می بینند این طوری میشن. حتی اگه اون خانوم مامانشون باشه. درآر من نگات نمی کنم. منم لخت لخت شدم و شروع کردم به ماساژ دادن کمر خوشگل و باریک مامانم. همش چشم به کون گنده و کس مامانم بود. دلم می خواست بپرم با کیرم رو کونش بخوابم بکنمش. با این که قمبل نکرده بود و دراز کشیده بود ولی کسش معلوم بود. وقتی داشتم ماساژش می دادم هی می گفت: آخیش اخیش... دیگه هیچی حالیم نبود. هر چند وقت یه بار رو باسنش یه دست می کشیدم تا ببینم چیزی میگه یا نه. ولی چیزی نمی گفت... وقتی به خودم اومدم دیدم از خود بی خود شدم و فقط دارم کونشو می مالم. دیگه مامانم هم به جای آخیش آخیش آه آه می کرد. ولی بازم می ترسیدم بپرم روش. واسه همین گاهی دستمو لای پاش می بردم و به کسش دست می کشیدم. دیگه مطمئن شده بودم که بله، مامانم داره پا میده. منم برای آخرین اطمینان گفتم: مامان جون میشه بشینم رو باسنتون تا بهتر ماساژتون بدم. اونم گفت: من مامانتم هر کاری می خوای بکن. منم نشستم رو کون نرم و گندش. یه آه بلند کشید. دستم رو بردم رو کسش شروع کردم به مالوندن. دیگه حالیم نبود. انگشتم رو هم می کردم توش. حسابی حشری شده بود. بعد من که روم باز شده بود گفتم: مامان میشه چهار دست و پا کف حموم حالت بگیرین؟ مامانم هم سریع حالت گرفت. کونش بد قمبل شد و کسش باز شد. منم با دیدن این صحنه شروع کردم به خوردن کس مامانم. خیلی کس تمیزی داشت. یه دونه مو هم نداشت. بعد مامانم ازم خواست که بزارم کیرمو ساک بزنه. منم قبل از این که بهش اجازه بدم کیرمو گذاشتم تو دهنش. خیلی قشنگ ساک می زد. آبم داشت می اومد که گفتم: مامانی دیگه بسه. می خوام بکنمت. بلند شد و وایستاد و دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار و کونشو قمبل کرد. منم که عاشق این نوع سکس بودم معطل نکردم و کیرمو تا ته کردم تو کسش. سینه هاشم با دو تا دستام گرفته بودم تو دستام و محکم می مالوندمشون. آه و اوه مامانم رفته بود هوا. یه ده دقیقه از کس کردمش رفتم سراغ کونش. مخالفتی نکرد. کونش اصلا تنگ نبود. بعدها که ازش پرسیدم بهم گفت که از بس به این و اون داده این طوری گشاد شده و گنده. آبم اومد و همه آبم رو ریختم تو کونش. اون روز خیلی حال کردیم و تا شب چند سری دیگه تو استخر کردمش. تو اون 15 روز دیگه کمر واسم نمونده بود. اون سال بهترین عید و تعطیلات ما بود .


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     
#166 | Posted: 29 May 2011 16:23
عمه حشری

سلام به تمام بچه های ایرانی به خالق یکتا قسم این اتفاق واقعی هست و برام اتفاق افتاده خیلی سخته باورش برا بعضی ها اما خب من حتی یک کلمه هم این ور اونور نمیکنم اسم من رضا هست(اسم ها به دلایل امنیتی مستعار هستن) 22 سالمه بچه تبریزم من چند تا عمه دارم که همشون بجز یکی نماز خون هستن اما این عمم که الان 55 سالشه نه نماز میخونه نه روزه فقط خدا رو میدونه اما خدا وکیلی قیافش قشنگه قیافش همون قیافه عکسش تو 19 سالگی عروسیش هست اندامش که خیلی عالیه اصلا تعریفی نیست باید ببینید این عمه خانوم ما از همون بچه گی ما ها من و پسرای فامیل با همه شوخی میکرد شوخی سکسی.یادمه مراسم عذاداری آقاجون بود همه بچه ها تو خونه بودن همه رفته بودن سر مزار این عمه و چند تا از خانوما مونده بودن غذا بپذن عمع اومد اتاق بچه ها همرو از صورت بشگون میگرفت و خنده شهوت آمیزی میکرد طوری که یه بار شوهر عمه دید چپ چپ نگاش کرد بگذریم یه بار که خونه عمه بودیم عمه داشت کار خونه انجام میداد مامانم با دختر عمه رفتن بیرون واسه خرید لوازم آرایش پسر عمم هم سرکار بود شوهر عمم هم همینطور من هم عمدا موندم گفتم دارم کارتون میبینم میخاستم پاهای عمه رو که دامن پوشیده بود دید بزنم اون موقع من 14 سالم بود عمه کارش تموم شد رفت حموم وقتی داشت میرفت بهم تیکه انداخت گفت نمیای تو حموم؟ بو عرق میدی ها و خندید و رفت منم بدو بدو رفتم سر کمد لباس های عمه تو اتاقش سوتین و شورتهاش رو ورداشتم بو کردم و لیس زدم کیرمو در آوردم و شرت و سوتینشو میمالیدم به کیرم و حال میکردم یهو چشمم افتاد به در حموم و شیشه بالای درش دویدم صندلی از آشپزخونه آوردم گداشتم زیر پام رفتم بالا نگاه کردم دیدم بله عمه زیر دوش واستاده داره بدنشو با صابون میشوره لخت لخت بود اون موقع عمه 47 سالش بود همه جاشو دید زدم وقتی شیر آب رو بست گفتم یهو منو میبینه اومدم پائین و صندلی رو گذاشتم سر جاش به فکر فرو رفتم با صدای بتز شدن در حموم به خودم اومدم سریع رفتم نشستم جلو تلوزیون همینکه عمه خودشو خشک کرده بود و حوله دور بدنش اومد رد شد بره اتاقش لباس ورداره بپوشه یادم افتاد وای ی ی ی من شرت و سوتینشو همونجور ول کردم وسط اتاق کمدشم بازه دیگه بدنم داغ شد ترسیدم دویدم رفتم دستشوئی تو آینه خودمو نگا کردم دیدم سرخ شدم از استرس و اضطراب بود واقعا ترسیده بودم آماده بودم عمه با داد و فریاد بیاد سراغم و بهم هزار تا بد و بیراه بگه و بی غیرت و کثافت خطابم کنه اما بعد حدود 10 دقیقه وقتی خبری نشد اومدم بیرون نگا کردم دیدم عمه تو آشپزخونست یواشکی رفتم اتاقش دیدم لباس زیر هاشو ورداشته و کمد لباسش بسته بود برگشتم بی سر و صدا نشستم پای تماشای تلوزیون عمه صدام کرد گفت چائی میخوری؟ گفتم بله .بعد چند دقیقه عمه با سینی چای اومد و نشست زیر چشمی بهش نگا میکردم عمه بازم از اون خنده های شهوت آمیزش میکرد به هر حال اون روز ها هم گذشت تازگی ها که من 21 ساله شده بودم و عمه 54 ساله روابطمون پیش از پیش گرم و صمیمی و رفت و آمدمون زیاد شده بود همیشه با هم پاسور بازی میکردیم منم باهاش شوخی میکردم و متلک مینداختیم به هم مثلا میگفتم هنوز جوجه ای ضعیفی تمرین کن اونم میگفت تو بازنده ای و فلان در مورد دوست دختر و اینجور چیزا از همه میپرسید و همه رو راهنمائی میکرد تا اینکه واسه عمه یه ایرانسل با گوشی روز تولدش خریده بودن از اون روز به بعد شده بود کارم اس ام اس دادن به عمه جک و سر بسر گذاشتن و غیره تا اینکه چند وقت پیش تو اس ها بهش گفتم عمه تمرین هاتو انجام دادی گفت جوجه فسکلی تو بازنده ای گفتم باشه میام با هم پاسور بازی کنیم گفت کی میای بی صبرانه منتظرم ببرمت بچه گفتم هر وقت وقت شد و خداحافظی کردیم یک روز وسط هفته که میدونستم پسر عمه سر کاره و شوهر عمه هم همینطور دختر عمم هم که خونه شوهرش ساعت 10 حموم کردم رفتم بیرون طرفای عمم اینا پارک بود نشستم اونجا ساعت 10.50 بود اس دادم به عمه که تمریناتو انجام دادی 10 دقیقه بعد جواب داد من نیازی به تمرین ندارم گفتم 10 دقیقه بعد از محلتون رد میشم بیام حالتو بگیرم ؟ گفت پس موقع اومدن مرغ و نوشابه و گوجه بخر بیا پولشو بدم گفتم باشه بغد 20 دقیقه رسیدم خونه عمه ساعت 11.20 شده بود عمه دامن مشکی تا زانو و تاپ سبز رنگشو پوشیده بود که من با دیدنش کیرم بیدار شد رفتیم تو وسائلو دادم نشستم گفت چائی میخوری گفتم آره بعد اومد و چائی آورد و پاسور هارو رو زمین نشستیم و شروع کردیم عمه با اون خنده هاش منو دیوونه میکرد چاک سینه هاش یکم معلوم بود منم چشمم اونجا بود عمه که انگار متوجه شده بود گفت بچه پررو بازیتو بکن این کلمه بچه پررو تیکه کلام عمه بود بعد با هم خندیدیم و چند دست بازی کردیم من حسابی با دیدن عمه کیرم راست شده بود و از رو شلوار تقریبا معلوم بود آخه بیچاره چندین سال بود که کیر به این جوونی و بزرگی ندیده بود شوهرش 63 ساله و تقریبا پیر شده بود (البته اینم بگم همه زن های 45 تا 60 ساله رو زود میشه بلند کرد چون هم وقت سنشون هست که حشری میشن هم اینکه شوهراشون از کار افتاده و پیر شدن ضمنا هر زن میانسالی عطش کیر جوون و شق هست) سر صحبت رو باز کردم گفتم عمه من دوست دخترای زیادی داشتم اما هیچ کدوم الهام او زنه نمیشن گفت کی بود و چجور بود؟ گفتم 39 ساله بدنشو خوب بود فقط نتونستم زیاد باهاش بمونم چون بابا که بازنشسته شد 24 ساعته خونه بود گفت خب از دوستات کمک میگرفتی منم گفتم اونجور دوست با مرام ندارم و فلان بعد گفتم حیف شد دیگه من همیشه دوست داشتم دوست زن هام سن بالا باشن خیلی دوست دارم اینجوری عمه گفت همه جوون ها تو سن جوونی از زن سن بالا خوششون میاد محمد(پسرش)هم دوست زن زیاد داره و بعد عمه گفت چائی بیارم گفتم آره یدونم بیار ساعت 12.15 شده بود عمه برگشت بهش گفتم عمه تو تاحالا دوست پسر داشتی گفت آره یکیشو دوست داشتم اما نشد باهاش ازدواج کنم گفتم عمه منظورم الانه!!! بهم یه جوری نگاه کرد و با مکث گفت نه ندارم گفتم عمه میدونم داری بگو به کسی نمیگم که بهم اعتماد کن با هزار التماس گفت یکی بود 25 ساله اما نشد چون ترسیدم از حسین (شوهرش)یهو بفهمه گفتم عمه دیگه نداشتی گفت چرا زیاد بودن که میخاستن دوست شن یکی بود 19 ساله!!!!!که من گفتم عمه کی؟/ تو چند سالت بود؟گفت 50 گفتم عمه چرا زنای میان سال از جوونا دوست دارن ؟ گفت طبیعیه خب مرداشون پیر میشن خب نیاز دارن و اینجور حرفا همش میخاستم سر حرفو باز کنم گفتم عمه من از بچگی دوست داشتم چون مثل بقیه عمه ها ازم فرار نمیکردی و آزاد بودی عمه با مکث گفت منم از تو خوشم میومد چون بقیه پسرا خشک و بی روح بودن گفتم عمه میخام بوست کنم از لپت گفت ای بچه پررو و لپشو گرفت منم بوسیدم گفتم عمه بزار بغلت کنم عمه چپ چپ نگام کرد و گفت پسر خجالت بکش من عمتم گفتم عمه من دهنم قرصه نمیگم به کسی بغلت کردم ضمنان به عنوان برادر زادت میخام محبت و علاقم رو بهت نشون بدم بعد رفتم جلو بغلش کردم و سفت چسبیدم عمه که بعد چند لحظه میخاست جدا کنه منو من محکم چسبیدم و نزاشتم گفتم عمه آرزوی 22 سالم بود الان که محقق شده میخای زود جدا شی گفت پسر شیطون میره تو جلدت میدونستم حشری شده از حرفاش فهمیدم یدونه دیگه صورتشو بوسیدم گفت مرسی خواستم گردنشو ببوسم خودشو جدا کرد ولی من محکم دوباره چسبیدم گفتم عمه اذیت نکن بزار عقده ی چند سالمو خالی کنم گفت الان حسین میاد مارو میبینه هم واسه من بد میشه هم تو ساعت 1.10 بود گفت برو بعدا میای عقدتو خالی میکنی واقعا از حرفاش تعجب نمیکردم چون عادتش بود باز حرف بزنه اما یکم ترسیده بود اضطراب داشت خب البته طبیعی هم بود بلند شدم برم گفتم عمه یه بوس که اومد بوسید گفت برو دیره اومدم خونه همش تو فکر اون لحظه ها بودم تا اینکه چند روز بعد زود تر بلند شدم تابستون بود اوایل شهریور ساعت 9 بود حموم کردم به عمه اس دادم گفتم میخام بیام پاسور 20 دقیقه بعد اس داد که دارم میوه میخرم باشه 1 ساعت دیگه بیا ساعت 10.20 بود اومدم بیرون سوار تاکسی شدم رسیدم سر محلشون زنگ درشونو زدم دیدم باز نکرد چند بار هم زدم اما خبری نشد گفتم حتما نمیخاد و داره سر کارم میزاره بعد گفتم آخه اگه نمیخاست میگفت خونه نیستم یا همسایه اینجاست تو این فکرا بودم که گفتم اس بدم شاید هنوز نیومده اس دادم که کجائی جواب نداد اعصابم بهم ریخت رفتم پارک نشستم دیدم جواب داد تو کجائی گفتم نیم ساعته پشت در گفت ببخش حموم بودم بیا به ساعت نگاه کردم دیدم 11.05 دقیقه هست تا ساعت 2 وقت داشتیم آیفون زدم باز کرد رفتم تو واقعا خوشگل کرده بود آرایش کرده بود دامن مشکی کوتاه و تاپ صورتی تا رسیدم بوسیدمش گفت برس حالا دوتائی خندیدیم رفتیم تو گفتم عمه یه چائی بیار گفت میزارم جوش بیاد اومد نشست گفت خب چه خبرا گفت سلامتی و یکم از این کس شعر ها بهم گفتیم گفتم پاسور نمیاری؟ بلند شد آورد حین بازی سر حرفو باز کردم گفتم عمه این عقده چند ساله نزاشته چند شبه من بخوابم خنده ی شهوت آمیزی کرد و گفت خب پس فکرت همش اونجا بوده به ساعت نگاه کردم 11.30 بود دیدم اگه همینجور بگذره وقتمون میره و میشه مثل دفعه قبل گفتم عمه بوس میخام گفت ای شیطون بلا بیا بوس کن بچه عقده ای بوسیدم و بهش چسبیدم گردنشو بوسیدم یکم خودشو عقب کشید که مثلا راضی نیست محکم گرفتمش و هلش دادم خوابوندم خودمم دراز کشیدم روش شروع کردم بوسیدنش عمه هم یکم دست و پا زد اما الکی بود تابلو بود قشنگ کیرمو از رو شلوار آوردم تنظیم کردم رو کسش و فشار دادم و همزمان گردنشو میبوسیدم یواش یواش تغییر رویه د ادم و با زبونم گردنشو لیس زدم که عمه یکم خودشو تکون داد و گفت خب بسه دیگه گفتم عمه عقدم زیاده با خنده گفتم اونم خندید اما من پررو تر شدم و رفتم سراغ چاک بالای سینش و اونجاشو میلیسیدم عمه گفت بسه دیگه خواست منو جدا کنه گفتم عمه بین من اگه پیش کسی بگم این و اول خودم بدبخت میشم صبر کن دفعه اول آخرمه نزار این عقده بمونه اونم مثلا که راضی نبود و مقاومت میکرد دستم بردم تاپشو دادم بالا وای با یه سوتین مشکی سینه هاش جلوم بود بوی بدنش و سینه هاش زد به صورتم که حشری تر شدم عمه هم مقاومتشو بیشتر کرد و گفت دیگه بس کن بلند شو از روم منم گفتم عمه بخدا کسی نمیفهمه این بار آخرمه و تو یه آنبا غافلگیری سوتینشو دادم بالا سینه هاش افتاد جلوم با نوک قهوه ای رنگش یکم باد کرده و سفت شده بودن معلوم بود حسابی تحریک شده عمه گفت دیگه تمومش کن بهش گفتم عمه به قرآن کسی نمیفهمه بزار فقط یکم و از این کس شعر ها بهش دلداری دادن و شروع کردم سینه هاشو لیسیدن و با ولع مام خوردن اونقدذ خوردم تا یواش یواش به آرومی آه و ناله میکرد صداش دراومده بود باز از اون خنده های شهوت آمیز میکرد دیگه خیالم راحت شده بود سینه هاشو حدود 20 دقیقه خوردم دهنم درد گرفته بود از روش بلند شدم رفتم لبم رو گذاشتم رو لباش و لب گرفتیم چند دقیقه ای.بعد اومدم دامنشو دربیارم که اولش نزاشت سرخ شده بود اما با هزار تا التماس و پرروئی درش آوردم شرتشم همینطور پاهاشو کیپ کرد تا کسش دیده نشه دستشم گذاشت جلوش دستشو با هزار زحمت کشیدم اینور پاهاشو هم با هزار مصیب از هم وا کردم دیدم لای کسش چون تحریک شده بود آب سفیدی اومده بود و کسش آغشته به اون بود دستمال کاغذی آوردم پاکش کردم و سرمو گذاشتم لای پاهاش و پاهاشو انداختم رو شونه هام با زبونم آروم کشیدم از پائین به بالا که دیدم پاهاشو سفت فشار داد بهم و دستشو محکم کرد لای موهام فهمیدم خیلی حشریه کارمو ادامه دادم کف زبونمو باز کردم از پائین به بالا و از بالا به پائین میکشیدم اونم صداش دراومده بود و آه ه ه ه و اوی ی ی میکرد اما خیلی آروم که من به زحمت میشنیدم دهنمو باز کردم رو کسش و با لبام لبه های کسشو بازی میدادم رفتم سراغ چوچولش قسمت بالائی کسش اونجارو هم با زبونم بازی میدادم و میلیسیدم و با دندونام آروم میکشیدمش کسش رو حدود یک ربع خوردم عمه گفت دارم ارضا میشم من هم با زرنگی کارمو متوقف کردم بلند شدم شروع کردم لباس هامو در آوردن عمه با تعجب گفت بیا ارضام کن گفتم به موقش میخاستم همونجور حشری بمونه ساعت حدودا 12.20 بود لخت شدم عمه با چشمای باز به کیرم نگاه میکرد یخ کیر جوون و خوش تراش حدود 17 سانتی گوشتی به پشت خوابیدم گفتم عمه نوبته تو هست گفت من زیاد خوشم نمیاد نمیخورم با هزار اصرار خواهش گرفت دستش(زنا همشون اینجورین از دستور خوششون نمیاد حتی اگه اون کارو دوست داشته باشن)با نوک زبونش بوسش کرد و کلاهک سر کیرمو برد تو دهنش مکید و لیس زد گفتم عمه خواهش میکنم جون من بخورش اونم با ناز و اون چشمای حشریش تو چشام نگاه میکرد آروم اومد کنار های کیرم و نافمو لیسید من که دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم عمه بخدا مردم تورو خدا بخور اومد آروم با کف زبونش یه لیس از پائین تا بالا به کیرم زد که من محکم گفتم آه ه ه ه ه ه ه ه آخ خ خ خ خ خ خ خ و از جام چند سانتی متری بلند شدم کف زیونشو خوابوند رو کیرم و هی لیس میزد منم سرخ سرخ شده بودم داغ داغ بودم گفتم عمه ببر تو دهنت اونم دهنشو باز کرد و آروم تا نصفه برد تو دهنش سرشو گرفتم فشار دادم به طرف پائین که ببره تا ته اما زیاد نبرد و در آورد و گفت نه حالت تهوع دست میده مال حسین رو هم گاهی میخوردم اونجور میشدم گفتم پس تا هرکجا میره ببر گفت باشه آروم آروم برد تو دهنش از نصفه هم پائین تر تا یه جا که فکر کنم 8 یا 10 سانتی بود یه دفعه با عاروق زدن درش آورد آب دهنش اومد ریخت رو کیرم گفتم خب بلیس و کم کم بخور نگاهی به ساعت انداخت 12.50 بود گفت دیره بیا کارتو تموم کن دراز کشید به پشت منم پاهاشو وا کردم کیرمو مالیدم دم کسش تا سواخشو پیدا کنم پیداش که کردم آروم فشار دادم تو تا سر کلاهک رفت عمه چشاشو بست و لباشو میخورد منم آروم و یواش یواش فشار دادم تو خیلی آروم به زحمت تا نصفه رفت معصومه عمه با لحنه شهوت آمیزی گفت او ف ف ف ف ف منم آروم و آهسته عقب جلو کردن رو شروع کردم و تلمبه زدم تا جا وا کنه بعد 2 دقیقه بیشتر فشار دادم تا یکم مونده به ته رفت تو شروع کردم باز عقب جلو کردن که عمه صداش در اومد که یواش بابا حسین که کیرش به این درازی و گندگی نیست دردم گرفت آروم تر منم آروم تر تلمبه زدم تا کسش وا شه یکم بعد که کسش گشاد تر شده کیرم راحت تر میرفت یهو تا ته کردم تو عمه یه جیغ کوچیک و آروم زد و گفت وای وای وای ی ی آخ خ فهمیدم دردش اومده بی توجه شروع کردم تلمبه زدن چند تا عقب جلو کردم احساس کردم آبم داره میاد گفتم عمه آبم داره میاد گفت خالی کن تو لوله هام بستم منم با خبال راح همشو اون تو خالی کردم و روش ولو شدم بعد بلند شدم ازش لب گرفتم و گفتم عمه هر وقت هوس پاسور کردم بیام؟ گفت بچه پررو قبلش بهم بگو البته اگه این دردی که جا گذاشتی حالا حالا ها برطرف بشه بعد خداحافظی کردم و امدم بیرون از اون پس چند روز یه بار با هم سکس داریم اگه خونه ما خالی باشه اون میاد اگه نه که من میرم حالا هم که شوهرش یکم مریض اهواله و نمیرسه بکنتش میاد خانه ما حسابی میکمنش منتظر داستان های بعدی ما باشید.
     
#167 | Posted: 3 Jun 2011 09:50
بهترین هدیه تولد مامان

من کیوان هستم و الان 17 سالمه و یه مامان 39 ساله دارم .
از اصل مطلب شروع می کنم . یه روز بعد ازهنرستان اومدم خونه . کسی خونه نبود به غیر از مامان و فردا هم روز تولدم بود و خوشحال تر بودم . رفتم طرف اتاقش دیدم مامانم رو تخت دراز کشیده و حتما هم خسته بوده من رفتم نهارم رو خوردم و برگشتم پیشش و صداش زدم دیدم بیداره . اومدم کنار نشستم و گفتم چه خبرا و با هم صحبت کردیم . یه لحظه ملافه رو زد کنار دیدم یه شروارک کوتاه پاشه به فکرم زد همون موقع یه حالی بکنم آخه چند وقت هم بود بدجوری از هیکل ضریف و ناز مامانم خوشم اومده بود و رفتم کنارش خوابیدم . از بغل سینه هاش معلوم بود وای دیگه داشتم میمردم . باهاش صمیمانه صحبت کردم تا نتیجه ای بده یه هو گفتم یادت بود بچه بودم با هم میرفتیم حموم و مامانم گفت خوب اون موقع خیلی کوچیک بودی وخیلی هم میترسیدی و منم باخنده گفتم الان چی میای بریم ؟ مامانم با خنده جواب داد بریم چی کار کنیم تو باید با زنت بری منم برگشتم گفتم اوووووو کو تا زن گرفتن من تا اون موقع چی من الان خیلی نیاز دارم یکی رو ولی کسی نیست . مامانم دستش رو رو دستم گذاشت و گفت درکت میکنم ولی نمیتونم باهات بایم حموم . یه لحظه سکوت شد و بعدش مامانم گفت بیا بغل من بخواب مثه بچه گی هات منم اومدم و مامانم خوابش برد .من یه لحظه چشام رو باز کردم دیدم روش خوابیدم و از این موقعیت استفاده کردم . و از پاهاش شروع کردم . از ساق پاش بوسه زدم تا رونش .دیدم مامانم یه لبخندی رو لباش بود و یهو خندش گرفت و منم تعجب کردم و ترسیدم . مامان گفت خیلی تابلو بودی ولی عیبی نداره . باشه فقط همین امروز منم از خوشحالی بهش گفتم پس شروع کنیم . اون لباس من رو دراوورد و من باسه مامانم رو . فقط نگذاشت شورتش رو دربیارم و گفت اینطوری خیلی بده عزیزم ولی من شورتم در اووردم و از گردنش شروع کردم به بوسه گرفتم . واقعا هیکلش بیست بود . موهای لخت و پوست لطیف . بعد رفتم سراغ سینه هاش و کلی حال کردم باهاشون . مامانم بهم گفت از کی موهای بدنت رو میزنی نکنه باسه امروز این کار رو کردی و منم بهش گفتم شاید ! حسابی با کارهام حشریش کردم تا آخرش تونستم شورتشو دربیارم و بهش گفتم آماده ای شروع کنم و اونم با سرش تایید داد منم و با کرم نیوآ هم کیر خودم رو و هم کس مامانم رو کرم زدم و بعد آرو کیرم رو کردم تو کسش و هرچی بیشتر تا ته فرو میکردم و نگه داشتم و مامانم داشت میمرد و حی آه آه آه می کرد . باسم مثه یه رویا بود که دارم با کی سکس میکنم . بعد شروع کردم به بالا پایین کردن انقدر این کار رو کردم تا بالاخره مامانم ارضا شد و منم کیرم کشیدم بیرون و آبم با شدت ریختم رو ملافه . مامانم حسابی بی حال شده بود و داشت انگشتاش رو گاز میزد و متوجه نمیدشم چرا این کار رو میکنه . و باسه همین منم کیرم رو اووردم جلوی صورت وبهش گفتم این بهتره و اونم سریع کیرم ریز ریز گاز می زد . انگار یکی داشت کیرم رو قلقلک میداد . بعدش بیحال دوتامون افتادیم و بعد از 2 ساعت بیدار شدم و دیدم مامانم داشت تر و تمیز میکرد بساطمون و منم رفت کنارش و اروم با نوازش باهاش حرف زدم و ازش تشکر کردم و اونم منو انداخت رو تخت و شروع کرد از من لب گرفتم . من دیدم اینطوریه شروع کردم پاهاش رو لیس زدن و بعد بازوهاش . بعد دوباره از فرصت استفاده کردم و شورتی که پاش بود رو در اووردم و بعد مامانم به پیشونیم بوسه زد و گفت کیوان همون یه بار کافی بود دیگه نمیتونم باسم سخته و من بهش گفتم مگه با بابا سکس نداری که انقدر اذیت شدی .مامان گفت 3 سالی میشه که دیگه بابات علاقه ای به این کار ها نداره یا شاید هم مشکلی باسش پیش اومده که نیاز جنسی نداره . من گفتم اینطوری جبران میشه و شورتش رو دوباره در اووردم و کیرم و حی بیشتر و بیشتر توش میکردم تا جایی که ارضا بشه و بعدش دیدم داره اذیت میشه . اووردم بیرون و رفتم سراغ کونش که از همه بهتر بود بعد کرم رو اووردم و مالیدم و شروع کردم . کیرم رو آروم اووردم و کردم تو . ولی ارضا نشدم . یه کم وایسادم و بعد رفتم سراغ کسش دوباره و مامانم خیلی بیحال تر و حشری تر بود و فقط منتظر ارضا شدنش بود منم تو کسش انقدر با کیرم بازی کردم تا بالاخره ارضا شد و منم ارضا شدم و اینبار سرگیجه گرفتم و از حال رفتم . حسابی من و مامانم عرق کرده بودیم ولی بوی تن مامان خوشبو بود . دوتامون خیس خیس بودیم . وبعد تمیز کاری کردیم و رفتیم حموم .تو وان آب ولرم درست کردم و رفتیم تو . من به صورت سکسی ماساژش دادم و کیرم رو تو کونش میکردم و انقدر لذت داشت و بالاخره همدیگر رو شستیم و تو وان با هم دراز کشیدیم و منم در گوشش بهش گفتم مامان ازت ممنونم تا حالا هیچ وقت سکس نداشتم و همش از فیلم سکسی ارضا میشدم . این بهترین هدیه تولدم بود . مامانم گفت منم خیلی وقت بود سکس نداشتم . بعدش دوباره از وان اووردمش بیرون و گذاشتمش رو زمین حموم و از هم لب گرفتیم و من دوباره به سرم زد تا بکنم . و کیرم رو کردم تو کسش و مامانم گفت دیگه بسه . منم گوش نکردم و کردم تو کسش ولی هرکاری کردم ارضا نشدم . اووردم بیرون و روش خواییدم و دوباره کردم توش . انقدر فشار دادم تا بالاخره با لرزی که داشتم آبم رو تو کسش ریختم و آروم شدم . بعدش دوش گرفتیم و اومدیم بیرون و رو تخت در آخرین بار اون لباس من رو تنم کرد و منم لباس اون رو و بهترین لحظه بعد از حموم شورت و کورستی که تنش کردم بود چون یه بوس گنده از سینه هاش گرفتم و وقتی شورتش رو پاش کردم کسش رو دیدم و انقدر بیحال بودم باسم طبیعی بود . و ...... بازم ادامه داره که باید ببینم کی موقعیتش پیش میاد
     
#168 | Posted: 4 Jun 2011 13:46
بهترین هدیه تولد از مامان 2

یه هفته ای میشد از تولدم گذشته بود . روز جمعه بود که من و مامانم خونه تنها بودیم . انگار مامانم دیگه دوست نداشت با من سکس کنه ولی من طلبه این کار بود و میخواستم چون خیلی بهم حال داد بالاخره یه موقعیت خوبی پیدا کردم . مامانم رفته بود رو تخت دراز کشیده بود و منم بهش گفتم پشیمون شدی . اونم یه نگاهی کرد و با لبخند گفت .:نمیدونم والا و دستش رو پیشونیش گذاشت . حتی ساق دستاش آدم رو حشری می کرد . پوست لطیفش . رفتم رو تخت و از لباش بوسه گرفتم و و باهاش لب بازی کردم وتا آمادش کنم . لباس های همدیگرو در اووردیم و شروع کردیم . بهش گفتم میخوام امروز حسابی حال کنم . اونم یه لبخند زد و دمر دراز کشید منم کیرم رو کونش گذاشت و آروم آروم کردم توش و حی ادامه می دادم داشت آبم می اومدم که کشیدم بیرون و رفتم سراغ سینه هاش و کیرم رو لای پستوناش گذاشتم و بالا پایین کردم و ابم اومد و رو سینه اش ریخت و مامان گفت چقدر داغ بود . رفتم سراغ رون پاش و کیرم رو کردم لاپاش و حسابی حال کردم .بعدش از رون پاش تا کف پاش رو بوس میکردم . بدنش خیلی لیز و لطیف بود واقعا سکس با زنای سن بالا خیلی بیشتر کیف میده . دیگه دیدم موقعشه رفتم سراغ کس . کیرم رو آروم آروم بردم تو کسش و تا جایی که داشت فرو کردم و بالا پایین میکردم و در همون زمان که کیرم توش بود .سینه اش رو گاز میزدم و مامان هم خیلی آه و ناله می کرد . بیچاره داشت از بالا و پایین به گا میرفت ! مامان گفت دیگه بسه بکش بیرون بکش بیرون . منم تا دیدم اینو میگه حشری تر میشدم و بیشتر فشار میدادم تا جایی که دو تا مون ارضا شدیم ولی وقتی آبم اومد تا ته کسش فشار دادم و آبم رو ریختم کسش گرچه مامان لوله هاش رو بسته باسه همین خوایه کردم و ریختم تو کوسش . بعدش که کیرم رو اووردم بیرون کس مامان و کیرم قرمز قرمز شده بودیم و مامان از درد دمر خوابید و منم کونش رو بوس کردم و مامان با بی حالی گفت : این بار زیاده روی کردی . منم موهاشو زدم کنار و بوسش کردم و گفتم معذرت میخوام تو حال خودم نبودم و مامان خوابش برد . منم تروتمیز کردم اتاق و تخت رو . بیدارش کردم و رفتیم حموم و حسابی اونجا در مورد سکس بین همدیگه حرف زدیم و خندیدیم . قراره پس فردا با هم بریم آستارا . مامانم میگه اونجا میخواد خرید کنه و بگردیم . احتمالا اونجا شب ها باهمیم .

اینم از همون كلاب خارجی كپی كردم .....
     
#169 | Posted: 4 Jun 2011 15:58
بهترین هدیه تولد از مامان 2

بالاخه رفتیم آستارا بعد از خرید و گردش در شهر نزدیک شب که شد یه اتاق گرفتیم . فقط من ومامان . منم فکرم فقط سکس بود . مامان رفت دوش بگیره که من گفتم بهترین موقعس . من در زدم گفت بیام . مامان با خنده گفت میدونستم تو صبر نمیکنی . منم با خوشحالی رفتم تو حموم و لباس های همدیگررو در اووردیم وقتی کورستشو خواستم دربیارم سینه هاش رو لیس میزدم واییییییییی . و همونجا از هم دیگه لب گرفتیم . و رفتیم دوش گرفتیم . مامان گفت بزار بعد از حموم سکس کنیم منم گفت باشه . از حموم که برگشتیم . همون جا انداختمش رو تخت و سینه هاش رو ریز ریز گاز می زدم . سینه هاش معمولی بود ولی نرم و سفید . یه کم که این کار رو کردم به مامان گفتم همیشه داریم اینطوری سکس می کنیم یه تغییر باید بدیم . مامان گفت مثلا چی ؟ گفتم من از یه فیلم سکسی یه چیز باحالی دیم اگه درستی اجرا کنم و مامان قبول کرد . (واقعا قبل از سکس با مامان یه آدم کسل و بی فعالیتی بودم ولی بعدش حسابی فرق کردم و مشکل اصلی زندکیم رو مامانم حل کرد و خودش رو در اختیار من گذاشت)گفتم اجازه میدی فیلم بگیرم و مامانم ماملا مخالفت کرد ولی من گفتم عمرا کسی ببینی میریزم تو کامپیوتر و رمز باسش میزارم . بعد از جر و بحث بالاخره راضیش کردم و دوربین رو گذاشتم یه جایی که کل تخت رو نما می داد و اتوماتیک فیلمبرداری کنه . یه جوراب پارازین پاش کردم تا زانو و شورت و کورستشو تنش کردم و مامان با خنده گفت این چه جوره شه . بهش گفتم صبر کن و نگاه کن . عین زنای پورنو گراف . بعد انداختمش رو تخت و با دو تا کورست دستاش رو به تخت بستم و جوراباش رو در اووردم و پاهاش رو باهاش به تخت بستم .شورت هنوز پاش بود و من لخت بودم و کیرم رو بردم طرف کسش که روش شورتش بود و انقدر فشار دادم که شورتش که به صورت توری بود پاره شده و کیرم مستقیم رفت تو کسش و بعد از چند بار بالا پایین کردن وقتی که کیرم حسابی آماده پاشیدن شده بود کشیدم بیرون . بعد رفتم سراغ سینه هاش وکیرم رو لاش گذاشتم و بالا پایین کردم و انقدر این کار رو ادامه دادم که آبم اومد و ریختم رو سینه هاش . همین طور که دست و پاهاش بسته بود . میخندید به کارهای من و یه هو گفت کیوان اینطوری خیلی ناجوره من دوست ندارم و من وقتی داشت این حرف ها رو میزد کیرم رو کردم تو دهنش و سرش رو عقب و جلو کردم حسابی بهم حال میداد اینطوری بعد از دهنش در اووردم . دمرش کردم و دست و پاش رو بسته نگه داشتم و با کمربند شلوارم رو دراووردم و مامانم گفت میخوای چی کار کنی منم گفت هیچی نمیشه آخرش که فیلم رو دیدی کلی کیف می کنیم و با کمربندم چند ضربه کونش زدم و مامان حی می خندید و میگفت این چه کاریه بابا منم که محکم نمیزدم و بهش گفت نخند . بعد از ضربه ها به پشتش با این که آروم و نمایشی زدم و قرمز شده بود . بعد روشو به طرف خودم کردم و بهم گفت کی دست و پامو باز می کنی . من گفتم حالا مونده . بعد با کمربند به سینه ها و پاهاش زدم و تاجایی که قرمز بشه . بعد دست و پاشو باز کردم . و مامان گفت گوشام داغه داغه و بهش گفتم بدنت رو ندیدی که قرمزه و بهم گفت خدا بگم چی کارت کنه دیوونه . بعد دوباره دوربین رو پلی کردم و انداختمش رو تخت و دست که بدنش زدم داغه داغ بود . کیرم و کردم تو کسش واییییی که چه گرم و داغ شده بود . انقدر حال میداد بعد شروع کردم به بالا پایین کردن کیرم تو کسش . مامان پاهاش رو به کمر قلاب کرد و گقت میخوام حالم رو عوض کنی . بدن مامان خیس بود ! دیگه نیاز به کرم هم نبود . و شروع کردم تا ته فرو کردن کیرم تو کسش و انقدر بالا پایین کردم و مامان آه و ناله کرد ومن یکی از دستامو کردم تو دهنش و دستمو گاز می زد . من دیگه تا جایی که زور داشتم فشار دادم . دوباره خیس خیس شده بودیم و مامان که داغ بود و قرمز . بالاخره ارضا شد و منم آبم ریختم تو کوسش و آروم شدم .
دوربین رو که خاموش کردم رفتم کنارش خوابیدم . من پامو کردم لای پاهاش و خودمو بهش چسبوندم . و خوابم گرفت .
صبح شد ساعت 9 . مامان من رو بیدا کردم و رفتیم حموم . همونجا انداختمش تو کف حموم و مامان گفت دیگه بسه اینطوری حی عادت میکنی . منم دیدم نمیزاره دیگه اصرار نکردم . و یه دوش گرفتیم و بعد صبحانه خوردیم رفتیم بیرون گردش . شب که برگشتیم .بعد از شام . گفتم بیا فیلم رو ببینیم . بعدش دراز کشیدیم من گفتم . مامان امشب برنامه ای داری باهم و مامان گفت باید ببینم چی میشه و گفت میزاری موقع فیلم دیدن من روت بخواب آخه خیلی مزه میده و بالاخره بد از لجبازی لباس هاشو دراوودم و لخت شدیم بعد مامان دمر رو تخت خواید و منم روش خوایدیم و کیرم رو کونش نرم و کوچولوش گذاشتم و فیلم رو پلی کردم و دیدیم وکلی خندیدیم باهم . البته تو سفر اون فیلم رو مامان پاک کرد و منم ازش ناراحت شدم از دستش ! تو اون 3 شب من 3 ساعت در شب با مامان سکس داشتم و یکی بهتریم مسافرت ها عمرم بود و بعد از اون سفر من تا 3 هفته شارژ بودم . اگه دوباره با مامان سکس راه انداختم تو قسمت ایرانی های سایت میگذارم .



اینم آخرین داستانی که ازش تو کلاب دیدم . چون جالب بود گذاشتم خیلی باحاله .
     

#170 | Posted: 5 Jun 2011 08:14
من و راگر با مامان

سال ها میگذت که بابام فت شده بود و منم دم در سفارت ها به دنبال ویزا بودم . من و مامانم تو شهری که حتی یه آشنا هم نداشتیم خیلی احساس تنهایی میکردیم و بعد از دیپلم گرفتن من تصمیم به ترک از ایران شدیم . بالاخره بعد از تکاپو یکی بهمون پیشنهاد داد به دبی بریم . ما هم قبول کردیم و بعد کارهامون رو کردیم و رفتیم دبی . اونجا در اولین فرصت کارامون دست یه سیاه پوست دادیم که به امور اونجا آشنا بود و اهل امریکا بود و در اون شهر کارهای کسانی که به اونجا مهاجرت یا برای کارهای تجاری میامدن مشاوره می داد و درآمد خوبی هم داشت . من و مامانم تا تموم شدن کارها در یه سوئیت مستقر شدیم . هر یه روز در میون مشاورمون پیشمون می اومد و کارهایی که راه اندازی کرده بهم شرح می داد دیگه قرار شده بود به یه آپارتمان شیک و گرون دبی بریم و یه مغازه تو یه پاساژ بگیرم . بالاخره سرمایه ای که پدرم بعد از فوتش گذاشته بود کفاف زندگی خیلی خوبی رو می داد . در این روز ها هر وقت مشاورمون به خونمون می اومدم . مامانم جلوش خیلی آرایش می کرد و لباس های شیک می پوشید . من مامانم تو این سال ها خیلی صمیمی تر شده بودیم و من مثه یه دوست باهاش رفتار می کردم . یه روز ازش پرسیدم ازش خوشت اومده و مامان برگشت گفت مظورت کیه ؟ منم گفت منظورم راگر (مشاور)و مامان یه پوزخندی زد وگفت میدونی از وقتی بابات فت شده من خیلی وقته با مردی نبودم و خیلی این منو اذیت میکنه و تو جای من نیستی که متوجه شی منم بهش گفتم من درکت می کنم اگه خواستی کمکت می کنم . مامان منو بوس کردم و گقت ازت ممونم . من فهمیدم مامان میخواد با طرف سکس کنه . مامان من الان 43 سالشه و هیکل خوب و لاغری داره ولی قبلا چاق بود ولی بعد جریان فت بابا خیلی لاغر شد حتی وزنش به 55 کیلو رسید که با کمک دکترش و درمانش دوباره تونست 10 کیلو بالا کنه وهیکلش رو مثه آنجلینا جولی کرد چون به قوله مامان خیلی خوش هیکله! من یه بار لخت بودن مامان رو دیدم طوری که نفهمیده باشه . راگر کلی کیف می کنه . بالاخره ما به اون آپارتمان شیک رفتیم . راگر برای کارهای پایانی به خونمون اومد و من رفتم تو اتاقی که مامان قرار بود راگر رو ببره اونجا یه جایی توپی قایم شدم و منتظر یه فیلم سکسی بودم . یه هو دیدم اومدن تو اتاق .مامان نشت رو تخت و لباسش طوری بود که هر کی رو حشری میکرد و بوی عطرش کلی اتاق رو گرفته بود . و اونم هم نشت و مدارک رو نشونش داد و مامان جلوش اشوه می اومد . مامان انگلیسی بلد بود ولی من زیاد نه و نمی فهمیدیم چی میگه بهش و لی یهو مامان ازش لب میگیره و از همونجا شروع میشه و لباساشو در میارن . وای که ای کاش من جای راگر بودم . راگر سیاه پوست دورگه بود و خوش هیکل بود ولی مامانم بدنش خیلی ناز بود جون میداد فقط روش تلمبه بزنی .سکس سیاه و سفید خیلی جالب بود . راگر سینه ها مامان رو حسابی میخورد و مامان کلی حالی میکرد . همین طور داشتن همدیگر رو می مالوندن . راگر مامان رو برعکس کرد رو تخت و رون پاهاش رو بوس می کرد وای که میخواستم همونجا برم یه حالی اساسی بکنم . مامان شورتش رو در اوورد .و اونم سریع اومد کیرش رو کرد توش و حی تلمبه می زد و مامان آه آه می کرد و انقدر اینکار رو ادامه داد که مامان یه آه بلند کشید و اونجا بود که راگر کیرش رو کشید بیرون . مامان سریع راگر رو تو بغلش گرفت و نفش نفش میزد و اونم از گردن مامان رو بوس می کرد . من حسابی حشری شده بودم و میخواستم برم وسط صحنه ولی جرات نکردم . راگر بعد از چند دقیقه بلند شد و لباسش رو پوشید و مامان رو بوسید و وسایلش رو جمع کرد و رفت حالا بهترین موقع بود که من دست به کار بشم . لباسم رو در اووردم و گفتم تا تنور داغه بچسبونم . رفتم کنار مامان و اون یه لبخندی زد و بهش گفتم حالتون کردید و من رو الان بیچاره کردین و بهش بدون رو در وایسی گفتم میزاری باهات باشم و اونم سرش برگردوند و جوابی نداد ولی من از اخلاقی ازش سراغ داشت میدونستم اگه باهاش حال کنم چیزی بهم نمیگه و منم آروم و پامو گذاشتم رو پاهاش (به خاطر امروز تمام موهای بدنم رو زده بودم) دیدم کار خواصی نکرد و اومدم نزدیک تر و کیرم رو گذاشتم تو کونش و در گوشش گفتم فقط همین یه دفعه و مامان سرش رو به نشونه تایید اوورد پایین . منم مثه راگر از گردشن بوس میگرفتم وای که چه کونه نرم و چه گردن مخملی داره . بعد آروم برگردوندمش و سینه هاش رو بوس کردم و مامان با خنده گفت حسابی لحظه لحظه داشتی نگاه می کردی گفتم چطور ؟ گفت چون هرکاری راگر داره می کنه تو هم انجام میدی منم با خوشحال شدم و دیگه راحت کیرم رو بدون اینکه تو کسش کنم فقط با کیرم از رو نوازش میکردم تا حشری شه . انقدر این کار رو انجام دادم که مامان خودش ازم لب گرفت و حی لب بازی می کردیم . تا آخربا دست کون کوچولو مامان رو گرفت و کیرم رو کردم تو حسابی تلمبه زدم و بالاخره آبم اومد بعدش کمر مامان رو بوس میکردم و حی می اومدم پایین تر تا ساق پاش وای که چه بدنیه . از گرمی بدنش بیشتر حشری میدشم و نمیخواست ولش کنم . دیگه صبرم تموم شد و یهو برگردوندمش و دستاش رو گرفتم و کیرم تا ته کردم تو کسش ولی مامان نمیگذاشت ولی چندبار که تلمبه زدم دیگه ول کن شد و منم با دستام سینه هاش رو فشار میداد . هر چقدر بیشتر تو کسش فشار میدادم بیشتر پستونای نازشو فشار می دادم و یه هو مامان یه آه بلند کشید و من باز تلمبه زدم و مامان آه آه میکرد و می گفت بسه بسه دیگه و من به سرم زده بود و ول کن نبودم اثلا تو حال خودم نبودم . انقدر این کارو کردم تا آبم اومد و کیرم کشیدم بیرون و ریختم تو سینه هاش و صورت مامان رو دیدم عرق کرده بود . عطر بدنش منو حشری میکرد . و صورت مامان رو ماچ کرد و روش خوابم برد . تا صبح که بیدار شدم کیرم تو کونش بود و توخواب کلی هم جنوب شده بودم نگو که کیرم رو کون بود و خیس شده بود . بالاخره بیدار شدیم و فتیم برای اولین بار از حموم خونه جدید استفاده کردیم . اومدیم بیرون و صبحانه رو خوردیم و به کارهای عادی رو شروع کردیم و اون به بعد رابطه من و مامان خیلی صمیمی تر شد و موقعی که نیاز به سکس داشتم مامان خودش رو در اختیار من گذاشت . مامان با راگر تا چند ماهی رابطه داشتن ولی موقعی که می خواستن سکس کنن من نباید خونه می بودم . بالاخره راگر کارهاش با ما تموم شد و رفت . ولی مامان دیگه تو سکس نمیگذاشت من با کسش کاری داشته باشم و لی باز همین طوری خوب بود . الان 2 سالی هست از این موضوع میگذره و مامان تا الان به غیر از من با یه مرد عرب سکس میکنه باسه ارضا شدن خودش چون همون طور گفتم من اجازه ندارم . بعد از 2 سال که اومدیم اینجا هیچ هیکلی جا افتاده تر از مامان ندیدم .

اینم داستان واقعی من . حالا بعضی ها میگن چنین چیزی نیست و فقط رویاست. من تو این وبلاگ و سایت شهوانی قبلا هم گفتم این موضوع من واقعی هست ولی بستگی داره موقعیت هر طرف ببینه در مکانی هست که مامانش سکس کنه . اگه مامان خوشگل و خوبی و تک پسر باشه میتونه وگرنه من درست نمی دونم . چون یه زن وقتی بیوه باشه نباید احساس کمبود جنسی کنه .
     
صفحه  صفحه 17 از 87:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.