| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 20 از 87:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  86  87  پسین »  
#191 | Posted: 5 Jul 2011 07:32
نوار بهداشتی


خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم، بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن، رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون. همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود. تا منو ديد روشو برگردوند به من. منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلاً نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه. کلًا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی. ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی. رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم. ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو. رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم. تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش. يهو ازش پرسيدم: اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم. آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم: جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو، اصلاً جون من بذار من برات بذارم، می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين، جون من، جون من بذار ديگه. اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت: آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم. منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من. آخه خيلی کنجکاوم، جون من بذار ديگه. اونم گفت: از دست تو. بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا. من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد. هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا. من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم: اينجوری که نه. می خوام خودم اين کارو بکنم، يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه. اونم گفت: آخه الان که نميشه گاو جان. مامان خونس. گفتم مامان با من. مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم. مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها، ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم: قول ميديم. شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم. بوسش کردمو رفتم تو اتاقم. حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت. منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره. نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت: هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت: اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديوونه.منم رفتم. دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود. از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم. با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو. منم با گفتن: م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن. وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت: فلانی منو بکن٫ منو بکن. منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه. ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم. ديگه ماله من داشت ميومد. درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم. چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه. منو که ديد گفت: بدو خره، الان مامان اينا شاکی ميشنا. بدو که دير شد. منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم. بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#192 | Posted: 6 Jul 2011 13:42
من و زن‌ عمو و دختر عموم و مامانم

قسمت اول


من اسمم ادوینه ارمنی هستم و 29 سالمه. 4 سالی میشه که پدرم فوت شده. مامانم 52 سالشه و یه خواهر دارم که شیراز دانشجوئه. تقریبا زیاد فامیل نداریم. فقط با خونواده عموم رفت‌وآمد می‌کنیم. من از بچگی کلا با مامانم خیلی راحت بودم و همیشه بدون اعتراض اون دوست دخترامو می‌آوردم خونه حتی باهاشون می‌رفتم اتاق خوابم. اما از خونواده عموم بگم عموم یه آدم خشک که عشقش فقط کارشه و زن‌عموم که یه زن 46 ساله یه کم توپُر با موهای بلوند با کونی متوسط و قد 175 و سینه‌های سایز 90 کلا سکسی. اما یه دختر عمو 19 ساله هم دارم که اسمش نارینه است و من اصلا ازش خوشم نمیاد و ارمنستان دانشجوئه. ما اکثرا تهران که هستیم با همیم اغلب 5 شنبه و جمعه‌ها میریم کرج ویلای عموم که استخر داره اونجا مامان و زن‌عموم و من با مایو شنا می‌کنیم و کلا خیلی با هم راحتیم. داستان اصلی از اینجا شروع میشه که اوایل تابستان زن‌عموم می‌خواست بره ارمنستان پیش دخترش که منم گفتم می‌خوام برم ارمنستان. زن‌عمو گفت خوبه با هم میریم. هرچی به مامانم گفتیم که بیاد قبول نکرد گفت امتحان‌های خواهرت تموم میشه میاد تهران تنهاست. خلاصه ما رفتیم یکی 2 روز اول الکی گذشت تا این که شد 5 شنبه و دخترعموم گفت شنبه و یکشنبه تعطیله بریم 2 روز دریاچه سوان برای شنا و استراحت.
زن‌عمو گفت: من مایو ندارم.
منم گفتم: منم مایو نیاوردم.
دخترعموم گفت: من فردا دانشگاه هستم شما برید مایو بخرید.
خلاصه فرداش صبح من و زن‌عمو رفتیم به یه پاساژ یه چند تا مغازه نگاه کردیم و آخرش رفتیم تو یه مغازه که مایو و شورت و کرست می‌فروخت. زن‌عمو چند تا مایو نگاه کرد بعدش 2 تا برداشت و گفت: برم پرو کنم.
اون رفت اتاق پرو. بعد از چند لحظه صدام کرد گفت: بیا ببین خوبه.
من در اتاق پرو رو باز کردم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد شورت قرمز توری بود که از رخت‌آویز آویزون بود. بعد یه نگاه به زن‌عموم انداختم که به قدری مایو براش تنگ بود که تموم سینه‌هاش از مایو زده بود بیرون.
بهش گفتم: مثل این که یه مقدار تنگه.
گفت: آره بگو بزرگتر بده.
منم یه سایز بزرگتر گرفتم و دادم بهش. خلاصه از اتاق پرو اومد بیرون و گفت:
- حالا که تا اینجا اومدیم بزار یه چند تا شورتم بخرم. منم یه مایو برای خودم انتخاب کردم.
زن‌عموم گفت: کدوما رو بردارم؟
- چی بگم؟ شما می‌پوشید.
خندید و گفت: حالا بگو چه رنگی بردارم؟
- سفید و مشکی.
- حتما توری هم باشه؟
- باید عمو بپسنده.
- ای بابا عموت تنها چیزی که براش مهم نیست این جور چیزاست. اون فقط بلده بخوابه روم بکنه توش 3 دقیقه بعدشم بی‌حال بیفته بخوابه.
این برای اولین بار بود که از زن‌عموم این حرفها رو می‌شنیدم.
- این که بده.
- این از شانس من و مامانته که هر دوی ما گرمیم ولی شوهر من این‌طوری بابای خدا بیامرزتم که دست‌کمی از عموت نداشت.
خریدمونو کردیم برگشتیم خونه. من تو راه دایم به حرفهای ارمینه (زن‌عموم) فکر می‌کردم و هیکلشو با مایو مجسم می‌کردم. این برای اولین بار بود که فکر حال کردن با اون به ذهنم رسید. پس از این که برگشتیم ساعت 5/12 بود و هنوز دخترعموم نیومده بود. چند ساعتی گذشت و همگی ناهار خوردیم و یه‌کم استراحت کردیم.
دختر عموم گفت: امشب می‌خوام برم دیسکو.
زن‌عموم گفت: خوب ادوینم با خودت ببر.
من چون حوصله نارینه رو نداشتم گفتم: نه نمیام، خودت برو.
با اصرار زن‌عموم مجبور شدم برم. به دیسکو که رسیدیم دختر عموم گفت:
- وایسا من برم لباس عوض کنم بیام.
با تعجب گفتم: مگه لباس نپوشیدی؟
- پیش مامان نمی‌تونستم اونی که می‌خوام رو بپوشم. حوصله غر زدنشو نداشتم.
اون رفت و منم رفتم کنار بار نشستم و یه آبجو گرفتم، داشتم می‌خوردم که نارینه اومد. یه دامن 30 سانتی با یه تاپ که تا روی نافش بود پوشیده بود.
یه نگاهی بهش کردم و گفتم: مامانت حق داره نمی‌زاره لباس بپوشی.
یه اخمی کرد و گفت: می‌کشمت اگه به مامان چیزی بگی.
- به من چه. اصلا لخت شو
- می‌ترسم لخت شم غش کنی.
من که دیدم داره پر رویی می‌کنه بهش گفتم: آخه 2 تا نخود رو سینت و یه کون صاف چه غش کردنی داره؟
یه‌کم بدش اومد و گفت: برو بابا خفه‌شو.
- چشم خانم تک ماکارون.
یه خنده‌ای کرد و رفت با 2 تا دختر دیگه که یکیش واقعا کس ملوسی بود و یه پسره که بیشتر شبیه دختر بود تا پسر شروع به رقصیدن کرد. منم نشستم و شروع به خوردن آبجو کردم. یک ساعتی گذشت تا این که آهنگ تانگو گذاشتن.
نارینه اومد گفت: بیا برقصیم.
منم رفتم باهاش برقصم موقع رقص بهم گفت: دوستم ازت خوشش اومده میگه پسرعموت قیافه مردونه باحالی داره می‌خوای باهاش آشنات کنم؟
- نه فایده‌ای نداره. من 5 روز دیگه میرم ایران. حوصله دوست دختر ندارم.
- خری دیگه!!! خوب این 5 روزو حال کن.
- مرسی عزیزم.
بعدش آروم خودمو چسبوندم بهش. یه نگاهی کرد.
- چیه؟ بد نگاه می‌کنی
- همین طوری. تا حالا با یه پسر 10 سال از خودم بزرگتر نرقصیده بودم.
- مگه بده؟
- نه اتفاقا باحاله.
- دختری تو سن تو باید حداقل با یه پسر چند سال بزرگتر از خودش دوست باشه. این پسرایی که من دور و برت می‌بینم به دردت نمی‌خورن. حیفی، ناواردن کار دستت میدن.
- خیلی بی‌تربیتی. ازت بدم اومد.
اینو که گفت محکم‌تر بغلش کردم. طوری که کاملا کیرمو رو بدنش احساس می‌کرد. هیچ حرفی نزد فقط سرشو گذاشت رو سینم. فهمیدم که کاملا رام شده. منم کاملا دیگه بهش چسبیده بودم.
- دوست پسر نداری؟
- داشتم ولی باهاش بهم زدم.
- چرا؟
- خوشم نمی‌اومد ازش. تو چرا نداری؟
- چون نمی‌خوام زود ازدواج کنم. دنبال دردسر نیستم.
- یعنی دوست معمولی هم نداری؟
- چرا دارم.
- ای شیطونی‌ها
- مگه مریضم؟
- خوش به حال شما پسرا!!! هر کاری دلتون بخواد می‌کنین. ما تا تکون بخوریم میگن طرف جندست.
- خوب به همین خاطر میگم باید با از خودت بزرگتر بپری که دهن لق نباشه.
همون لحظه آهنگ تموم شد. ما هم اومدیم جلوی بار نفری یه آبجو گرفتیم. همون دوست خوشگلش اومد. دختر عموم ما رو به هم معرفی کرد.
دختره گفت: ناقلا این پسرعموت تا حالا کجا بود به ما نشون نداده بودی؟
نارینه گفت: ایرانه. منم تازه امشب کشفش کردم. یعنی تازه امشب فهمیدم باحاله.
بعد منو با دختره تنها گذاشت و رفت. یه مقدار من با اون صحبت کردم. بعد دعوتش کردم به رقص. موقع رقص خیلی شهوتی و با ناز می‌رقصید. بعد از یکی دو تا رقص اومدیم نشستیم. یه کاغذ درآورد داد بهم.
- این شماره منه. اگه کاری داشتی تماس بگیر. در ضمن من دانشجوام، تنها زندگی می‌کنم.
همون موقع نارینه اومد و گفت: ادوین من و سلین (اسم دوستش) میریم خونه. راستی من امشب خونه سلین می‌مونم. به مامان بگو فردا صبح 10 میام که بریم دریاچه شنا.
سلین گفت: شما نمیاید؟
- مرسی. برم خونه. زن‌عمو دلواپس میشه. بمونه یه وقت دیگه.
بعد یواش به دخترعموم گفتم: شب شیطونی نکنی‌ها!!!
- به تو چه؟ از لج تو هم شده می‌کنم.
من با خنده گفتم: تمومش نکنی این دوستتو، برای منم بزار
خندید و گفت: خیلی کثافتی.
ما با هم خداحافظی کردیم و من یه تاکسی گرفتم رفتم خونه. تو راه یه کم پشیمون شدم که چرا نرفتم اگه می‌رفتم شاید می‌تونستم اون دختره رو بکنم ولی از یه طرفم خوشحال بودم که می‌رفتم خونه با زن‌عموم تنها می‌شدم. من رسیدم خونه کلید انداختم رفتم تو.
زن‌عموم از اتاق خواب گفت: بچه‌ها اومدین؟
من گفتم: منم زن‌عمو، نارینه رفت خونه دوستش. گفت صبح میاد که بریم.
زن‌عموم یه‌کم عصبانی شد گفت: باز این دختره رفت پیش اون جنده. هزار بار بهش گفتم از این دختره دست بکش بازم حرف گوش نمی‌کنه.
من تو این حین که زن‌عموم داشت حرف می‌زد رفتم اتاقم شلوارمو درآورده بودم که یهو زن‌عموم اومد تو.
من گفتم: زن‌عمو من با شورتم.
اون چراغو خاموش کرد و گفت: لخت که نیستی فکر کن مایو پوشیدی، بشین باهات کار دارم.
منم نشستم رو تخت کنارش و یه چراغ کوچیک که کنار تختم بود روشن کردم. تازه دیدم زن‌عموم چی پوشیده!!! یه لباس خواب بدن‌نما زردرنگ تا روی زانو که سینه‌هاش کاملا معلوم بودند. من یه‌خورده جا خوردم.
زن‌عموم گفت: ادوین جان من برای نارینه نگرانم.
- چرا؟
- یه مدته اصلا با هیچ پسری دوست نمیشه. همش با این دختره سلین می‌پره.
- خوب چه ایرادی داره؟
- احساس می‌کنم نسبت به پسرا بی‌تفاوت شده.
- منظورت اینه که لز می‌کنه؟
- دقیقا همین فکرو می‌کنم.
- والا چی بگم حتما از پسرا زده شده چون سنش کمه احتمالا دوست پسر قبلیش باهاش بدرفتاری کرده، اونم زده شده.
- شاید
- ولی بعیده از همچین مامان گرمی این جور دختر.
یه مکثی کرد و گفت: حالا من تو مغازه یه چیزی گفتما! تو هم سواستفاده کن.
- اشتباه که نمی‌کنم. از اون شورت‌هایی که تو خریدی و از این لباسی که پوشیدی اینطور نشون میده.
یهو دستشو گذاشت رو سینه‌هاش گفت: اصلا شاید من لخت باشم باید هیزبازی در بیاری؟
- ببخش چشمامو می‌بندم تا نگی هیزی.
- الحق پسر همون مامانتی. حالا اون شوهر نداره تو که آزادی.
- چه ربطی به مامانم داره؟
- آخه مامانت از هیکل من خیلی خوشش میاد. وقتی لخت میشم مثل تو نگام می‌کنه.
این حرفا رو که می‌زد منم یه‌کم تحریک شدم و کیرم یه‌کم بلند شد. دیدم اونم داره به کیرم نگاه می‌کنه. گفتم:
- خدا چشم داده که چیزهای زیبا رو آدم ببینه.
اونم با یه نگاه شهوتی گفت:
- آره منم داره می‌بینم.
راستش من یه‌کم خجالت کشیدم. سعی کردم دیگه نگاهش نکنم که اونم فهمید و گفت:
- عزیزم خجالت نکش. کوچیک که بودی 10 بار حمومت کردم. اون موقع هم همین‌طور بودی
بعد بلند شد که بره گفتم:
- حالا از شوخی گذشته کدوم یک از شورت‌هایی که خریدی پوشیدی؟
- خیلی دلت می‌خواد بدونی؟
- خب آره.
یهو لباس خوابشو زد بالا گفت: ببین.
من خشکم زد. یه شورت نارنجی توری که کس باد کردش کاملا معلوم بود. گفتم:
- این که هیچکدوم از اونهایی نیست که خریدی!
- اونا رو هم به موقعش می‌بینی.
بعد لباسشو داد پایین و نزدیکم شد. شکممو گرفت و گفت:
- وای به حالت اگه به کسی چیزی بگی
- بابا مگه چیکار کردیم؟ به قول خودت شورت با مایو که فرقی نداره!
یه خنده بلندی کرد و زانوشو گذاشت رو کیرم و گفت:
- فرقش اینه که الان این آقاهه بلند شده.
بعد سریع صورتمو بوسید و بلند شد و گفت:
- دیگه دیر وقته. بخواب، صبح باید بریم.
بعد از اتاق رفت بیرون. من کاملا گیج شده بودم. به قدری عصبی شدم که چرا هیچ کاری نکردم. خیلی پشیمون بودم که بهترین موقعیت رو واسه کردن زن‌عموم از دست داده بودم. تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که جلق بزنم بخوابم. خلاصه یه جلق زدم و خوابیدم. صبح یهو احساس کردم یه نفر داره منو تکون میده. چشممو باز کردم دیدم دخترعموم بالای سرمه. گفت:
- پاشو تنبل چقدر می‌خوابی؟
- کی اومدی؟ ساعت چنده؟
- تازه اومدم. ساعت 5/10.
بعد پرید رو کمرم و شروع کرد به مسخره‌بازی. محکم با مشت می‌زد به کمرم. بهش گفتم:
- مامانت کو؟
- رفت خرید کنه.
- نکن کمرم شکست.
هی می‌گفت: خوب می‌کنم. پاشو، پاشو.
من که کلافه شده بودم یک دفعه بلند شدم که اون پرت شد. سریع پریدم و محکم خوابیدم روش. داد می‌زد: کثافت خفه شدم.
منم محکم کیرمو فشار می‌دادم. اون یه گرمکن تنگ پوشیده بود. منم با شورت بودم. بهش گفتم:
- فدای سرم. خفه‌شو. یک ساعته میگم نکن، بازم داره مسخره بازی در میاری؟
- گه خوردم. از روم پاشو.
منم بیشتر فشارش می‌دادم.
- ادوین خواهش می‌کنم پاشو. الان مامان میاد بد میشه.
منم که صورتم کاملا به صورتش نزدیک بود گفتم:
- یه بار دیگه بگو گه خوردم.
- گه خوردم.
منم آروم لبمو گذاشتم رو لبش و گفتم: بخشیدمت
بعد بلند شدم. دیدم نارینه داره می‌خنده. گفتم:
- چیه؟ می‌خندی.
با انگشتش کیرمو که سیخ شده بود رو نشون داد. گفتم:
- بخند. اونقدر بغل اون دوستت سلین خوابیدی که الان یه کیر دیدی می‌خندی.
- بی‌تربیت این چه طرز حرف زدنه؟
اینو گفت و پا شد از اتاق رفت بیرون. گفتم:
- نارینه ناراحت که نشدی؟ شوخی کردم.
- بی‌خیال ناراحت نیستم. باحال بود.
منم پاشدم لباس پوشیدم یه قهوه خوردم. زن‌عمو اومد کارامونو کردیم یه تاکسی گرفتیم و رفتیم.

قسمت دوم


حدود یه یک ساعتی تو راه بودیم رسیدیم به دریاچه که دورش پر پلاژ بود دو سه تا پلاژ سر زدیم تا یکی رو انتخواب کردیم و یه سویت اجاره کردیم که شامل یه اتاق خواب با یه تخت دو نفره که یه حموم شیشه ای داخلش بود و یه حال کوچیک. دختر عموم سریع رفت مایو پوشید یه مایو دو تیکه صورتی بد زن عموم رفت اون که اومد بیرون دختر عموم گفت مامان این مایوت تنگ نیست واقعا راست می گفت خیلی براش تنگ بود سینه هاش تقریبا بیرون بود که زن عموم گفت نه خوبه تازه اینجا کسی مارو که نمی شناسه بدش بمن گفتن برو لباس عوض کن بیا ما میریم ساحل منم مایو پوشیدم رفتم تقریبا ساحل خلوت بود چون ما یه پلاژ پرت گرفته بودیم به فاصله 50 متری ما یه زن وشوهر با بچشون داشتن شنا می کردن و یه کم دورتر 2 تا دختر با یه پسر منم رفتم تو اب یه کم واسه خودم شنا کردم که زن عمو گفت من خسته شدم میرم افتاب بگیرم اون از اب اومد بیرون و رفت ساحل دراز کشید من به نارینه گفتم می خوام برم دورتر اینجا عمقش کمه و رفتم یه چند دقیقه دیگه نارینه صدام کرد گفت منم می خوام بیام بیا دستمو بگیر حوامو داشته باش گفتم بیا مواظبم یه کم اومد جلو بد گفت دیگه پام نمی رسه که من از شکمش گرفتم بغلش کردم بردم جلو اون از ترس محکم منو گرفته بود بطوری که پاهاش دایما می خورد به کیرم من کم کم برش گردوندم بطوری که کونش چسبید به کیرم گفتم راحتی که گفت تو راحتتری که گفتم می خوای ولت کنم که گفت نه می ترسم این کارو نکن منم که دیدم خودش okداد کاملا کیرمو به کونش فشار داد م یه چند ثانیه گذشت که گفت ادموند مامان می بینه بد میشه منم که کاملا وجود زن عموم رو فراموش کرده بودم گفتم اره راست میگی و اومدیم نزدیک ساحل نارینه گفت من می رم ساحل منم با خنده گفتم تو برو تا این بخوابه بیام بیرون. بد از چند دقیقه منم رفتم ساحل و دراز کشیدم حوده 20 دقیقه ای هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد تا این که نارینه پاشد گفت من میرم دستشویی تا اون رفت زن عموم برگشت طرفم گفت شیطون تو اب داشتین چیکار می کردین گفتم هیچی گفت خوب دخترمو بقل کرده بودی که گفتم خوب می ترسید منم بقلش کردم اونم گفت منم بترسم بقلم می کنی منم گفتم شما بترس بقیش با من و پا شدم رفتم تو اب زن عموم هم پشته سرم اومد یه مقدار که جلو رفتیم رفتم اونو از پشت بقلش کردم این برای اولین بار بود که به این صورت بدنم باهاش تماس داشت بقدری برام لذت داشت که در همون اولین تماس کیرم شق شد بد تو گوشش گفتم واقعا هیکلت بیسته و اروم دستمو بردم طرف کسش و خیلی اروم شروع به مالش کردم و در عین حال گردنشو می لیسیدم کم کم صدای اه ه ه اخ خ خ اه ه ه ه زن عموم در اومد منم اروم گردنشو می لیسیدم و بهش گفتم این کست چند کیلویه اخه حیف نیست اینو نخورم اونم اروم می گفت مال خودت همش ماله خودت بد دستشو اورد کیرمو گرفت یه اهی کرد گفت جوووووووون عجب چیزیه گفتم می خوای باهات چیکار کنم گفت اینو بکنی تو کونم که من برش گردوندم طرف خودم یه لب ازش گرفتم و گفتم اخه اینجا که نمی تونم بکنمت و تو همون هین سوتیینشو دادم کنار و محکم سینشو گرفتم گفت دیونم نکن الان نارینه می یاد منم ولش کردم و ازش فاصله گرفتم یه کم بهم نگاه کردو گفت فکر نمی کردم اینقدر پرو باشی ولی خوشم اومد فقط خواهش می کنم کاری نکنی نارینه بفهمه که من به شوخی گفتم می خوای با هر دوی شما حال کنم گفت شوخی نکن هر کاری میکنی فقط نارینه از رابطه منو تو چیزی نفهمه . اینارو که گفت من تو فکر رفتم که لحن صحبت زن عمو اینو نشون میده که مخالف این نیست که من با نارینه حال کنم .ولی می بایست خیلی احتیاط می کردم چون اگه سوتی می دادم هر دوی اونارو از دست می دادم . در همون حین نارینه اومد مارو صدا کرد گفت ساعت 3.5 نمییاید ناهار بخوریم که ما هم گفتیم چرا و از اب رفتیم بیرون یه کم تو افتاب ایستادیم تا خشک شدیم بد رفتیم داخل هر کدوم یه شلوارک و یه بلوز پوشیدیم رفتیم برای ناهار یعد از ناهار زن عموم و دختر عموم رفتن اتاق خواب منم رو زمین خوابیدیم بقدری خسته بودیم (چون شبه قبلشم کم خوابیده بودیم)که تا ساعت 7 خوابیدیم پس از این که بیدار شدیم به نوبت رفتیم دوش گرفتیم و یه کم میوه و قهوه خوردیم و رفتیم ساحل قدم زدیم که تقریبا ساحل شلوغ شده بود بدش رفتیم به بار پلاژ و شروع کردیم به ابجو خوردن یه 2 ساعتی اونجا بودیم چون جای باحالی بود هم کنار ساحل بود و هم یه نوازنده اکاردیون بود که کلی حال داد ساعت 11 بود که زن عموم گفت من میرم بخوابم موندیم منو نارینه که نفری یه ابجو گرفتیمو رفتیم به طرف ساحل و قدم زدیم که نارینه بهم گفت ادوین فکر می کنی کاری که منو تو امروز انجام دادیم درسته من خیلی فکر کردم اخه ما فامیلیم بین ما ارمنی ها که رابطه فامیلی وجود نداره که من گفتم بین ما ازدواج فامیلی وجود نداره اونم بخاطر مسایل پزشکیه تازه ما که کاری نکردیم اگه ناراحتی دیگه کاری نمی کنیم که گفت راستشو بخوای من تا حالا بجز یک بار تا حالا با هیچ پسری سکس نداشتم که اونم خودم نخواستم زورکی شد و من بد از اون از همه پسرا زده شدم تا این که دیشب باهات رقصیدم و منو محکم بقل کرده بودی یه احساس ارامش بهم دست داد فهمیدم که همه پسرا اینجوری نیستند راستشو بخوای من خیلی دختر گرمی هستم ولی من دیگه می ترسم با یه پسر سکس داشته باشم. که من گفتم میشه بگی چی شده که گفت اره بتو میگم چون خیلی بهت اطمینان دارم راستشو بگم یه جورایی ازت خوشم میاد البته اشتباه نکنی عاشقت نشدم ولی احساس می کنم می تونیم با هم دوستای خوبی باشیم بد گفت تازه که اومده بودم ارمنستان تو دانشگاه با یه دختره که از ارمنی های لبنان بود دوست شدم اونم یه دوست پسر داشت یه شب رفتیم دیسکو و خیلی مشروب خوردیم شب دوستم گفت بیا شب بریم خونه ما منم چون مست بودم و حالیم نبود باهاشون رفتم ما که رفتیم من یادمه بقدری سر گیجه داشتم که رو مبل ولو شدم اونا شروع کردن با هم حال کردن من چشمام بزور باز می شد و اصلا نمی تونستم از جام بلند بشم صحنه ای که یادمه اونا کاملا لخت بودن و دختره داشت واسه پسره ساک می زد یهو احساس کردم یکی داره دامنه منو می زنه کنار و شورتمو در اورد من خیلی بی رمق می گفتم چیکار میکنی که اون پسره اشغال منو می بوسید و می گفت کاری ندارم من واقعا هیچ رمقی نداشتم که یهو پسره بی شرف کیرشو محکم کرد تو کونم بقدری دردم اومد که هر چی مشروب خورده بودم از سرم پرید بلند شدم دامنمو زدم پایین با لقد زدم به پسره و از خونه اومدم بیرون باورت نمی شد بقدری ترسیده بودم که تا خونه گریه کردم یک هفته دانشگاه نرفتم و تصمیم گرفته بودم برگردم ایران .دختر عموم اینارو گفت و شروع کرد به گریه که منم بقلش کردم و دلداریش دادم و پیشونیشو بوسیدم بد سرشو بالا اورد و گفت ادموند احساس می کنم راحت شدم این حرفهارو بهت گفتم 1.5 سال بود که عذابم می داد بد من با دستم اشکاشو پاک کردم و گفتم خوب کاری کردی بهم گفتی درسته که من نمی تونم کاری واست بکنم ولی حد اقل یه مقدار راحت شدی بد اروم لباشو بوسیدم که مثل یه نوزاد 1 ساله رفت تو بقلم یه نیم ساعتی گذشتو گفتم بریم بخوابیم رفتیم داخل سوییت که دیدیم زن عمو دو تا دوشک انداخته تو حال خودشم دراتاقو بسته و خوابیده هر دوی ما یه کم تعجب کردیم که نارینه گفت بزار ببینم مامان خوابه و اروم در اتاقو باز کرد که دیدیم زن عمو فقط با یه شورت پشتش به ما و خواب خواب که صدای خوروپفشم میاد هر دوی ما خندیدیمو درو بستیم من تیشرتمو در اوردمو دراز کشیدم نارینه هم تیشرتشو در اورد و با یه تاپ اومد بقلم خوابید یه چند دقیقه ای هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد کم کم نارینه خودشو بهم نزدیک کرد و اروم دستشو گذاشت رو سینم و اروم شروع کرد با موهای سینم بازی کردن منم به بقل خوابیدمو اروم لبمو گذاشتم رو لباش و یه دستمو هم گذاشتم رو سینش و مالیدم یه 5 دقیقه ای از هم لب گرفتیم که من تاپشو دادم بالا و شروع کردم سینه هاشو لیسیدن اون کم کم بی حال شده بود . سینه هاش اندازه یه هلوی متوصط بود و بدون اقراق شاید خوشمزه ترین سینه ای بود که من تا حالا خورده بودم . کم کم صدای اه ه ه ه ه ه ه نارینه در اومده بود که من دستمو بردم تو شلوارکشو و کسشو گرفتم که یهو با یه صدای شهوتی گفت جو و و و و و ن فشار بده فشار بده مردم منم محکم کسشو فشار می دادم و ازش لب می گرفتم یه چند ثانیه ای گذشت که دستم خیس شد که نارینه دستشو انداخت شلوارکمو کشید پایین و کیرمو گرفت گفت ادموند این چند سانته که گفتم فکر می کنم 18 سانتی بشه با اون چشمهای خومارش یه نگاهی بهم کرد و لبمو بوسید گفت اخ خ خ خ جان ن ن ن بد کیرمو کرد دهنش بقدری با حرث . ولع ساک می زد که نزدیک بود ابم بیاد البته شانسی که اورده بودم ابجو خورده بودم نمی دونم چقدر ساک زدنش طول کشید که من کیرمو از دهنش در اوردمو رو شکم خوابوندمش و شروع کردم سوراخ کونشو لیسیدن نارینه دهنشو محکم گذاشته بود رو بالش که صدای اخ و اوخش نیاد بد خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم روی خط کونش و از یه طرفم گردنشو می لیسیدم اونم کاملا حشری شده بود و می گفت بکن تو کونم خواهش می کنم کیرتو بکن تو کونم مردم ادوین بکن که من یه کم کونشو دادم بالا گفتم فقط داد نزنی بد دوباره یه کم کونشو لیسیدم و اروم انگشتمو کردم توش تا باز بشه بد بهش گفتم رو کیرم توف کن که انم کیرمو کرد دهنش و کلی با اب دهنش خیس کرد و دوباره برگشت گفت بکن توش دیگه کشتی منو که من اروم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم فشار دادم بدنش لرزید یه اهی کرد که من اروم شروع کردم به تلنبه زدن کونش بقدری تنگ بود که نصف کیرم بیشتر نمی رفت شاید یه 4-5 دقیقه ای تلنبه زدم که احساس کردم ابم داره میاد گفتم کجا بریزم که نارینه برگشت کیرمو کرد دهنش یه چند ثانیه ساک زد که ابم ریخت تو دهنش یه چند دقیقه کیرم دهنش بود که خوابید منم خوابیدم روش و لباشو می خوردم بد گفتم اذیت که نشدی گفت خیلی درد داشت ولی خیلی حال کردم مرسی ادوین که من گفتم من از تو تشکر می کنم بد بازم همدیگرو بوسیدیم لباس پوشیدیم خوابیدیم.


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     
#193 | Posted: 6 Jul 2011 13:43
من و زن‌ عمو و دختر عموم و مامانم

قسمت سوم


من یادم نیست که کی خوابم برد فکر می کنم یه یک ساعتی خوابیده بودم که با صدای در از خواب بیدار شدم اولش گیج بودم ولی بد دیدم که در اتاقی که زن عموم خوابیده بود نصفه باز شده و از حموم صدای اب میاد بد از چند لحظه سایه زن عمومو دیدم که برگشت و رو تخت دراز کشید من با این که یه سکس خوب با دختر عموم داشته بودم ولی با تصور این که زن عموم الان فقط با یه شورت چند قدمیم خوابیده دوباره کیرم راست شد یه نگاه به دختر عموم کردم دیدم که خوابه خوابه به این فکر می کردم که چیکار کنم که یه فکر خوبی بسرم زد شلوارکم و در اوردم و به هوای رفتن به دستشویی وارد اتاق زن عموم شدم فکر می کنم که هنوز نخوابیده بود توی تاریکی هیکل لختش واقعا دیونه کننده بود اون به بقل خوابیده بود که من چراغ دستشویی و حموم که شیشه ای بودو روشن کردم بطوری که کاملا من از داخل مشخص می شدم کیرمم که راست شده بود از تو شورتم در اوردم و بطوری که زن عموم ببینه مشغول شاشیدن شدم بد از این که کارم تموم شد اومدم بیرون و چراغو خاموش کردم که تو همین حین زن عموم یه چرخی زدو گفت ادوین تویی گفتم اره گفت بیشرف نصف شبی واسه کی راست کردی منم گفتم واسه این کون لختت که انداختیش بیرون که گفت اروم حرف بزن نارینه بلند نشه منم در اتاق بستم رفتم رو تخت با دستم محکم سینشو گرفتم گفتم باید بکنمت که گفت اینجا نه ادوین من موقع دادن خیلی سرو صدا می کنم نارینه بلند بشه ابرومون رفته بیچاره میشیم من گفتم حالیم نیست سرتو بکن تو بالش داد نزن بد لبامو بردم جلو و گذاشتم رو لباش و خوابیدم روش گفت جو و و ون چه گرمه بدنت بد مثل وحشی ها لبامو می خورد منم سینه هاشو محکم می مالیدم و میلیسیدم معلوم بود خیلی حشرییه چون صداشو خفه کرده بود و نفس نفس می زد بهم گفت کجای زن عموتو دوست داری که من گفتم همه جاتو عزیزم بد بلند شدم شورتشو دادم کنار انگشتمو کردم تو کسش اونم نفس زنان می گفت وای ی ی جو و و ن بخور کسمو بد بالشو گذاشت رو صورتش که صداش نیاد من شاید یه 7-8 دقیقه ای کسو کونشو خوردم و انگشت کردم که زن عموم ارضا شد و ابش ریخت رو لبهای من . منم بلند شدم و لبامو که خیس بود از اب زن عموم گذاشتم رو لبای زن عموم خیلی کیف داشت منم واقعا حشری شده بودم یدش شورتومو در اوردم و نشستم رو سینه های زن عموم و کیرمو انداختم رو صورتش که زن عموم با دیدن کیرم یه اهیییییییییییی کردو گفت وای چی میشد این کیرت هر روز می رفت دهنم بد کیرمو کرد دهنش و شروع به ساک زدن کرد منم هر چند لحضه یک بار کیرمو در می اوردمو محکم می زدم به صورتش که اون بیشتر حشری می شد یه چند دقیقه ای برام ساک زد که گفت یالا بکن تو کسم که منم پاهشو دادم بالا گذاشتم رو شونه هام و بالشو گذاشتم رو صورتش و کیرمو اروم کردم تو کسش خیلی سعی کرد که جیغ نزنه محکم گردنمو گرفته بود و منم تلنبه می زدم کم کم صدای زن عموم با این که خودشو کنترل می کرد در اومد می گفت اه ه ه ه ه وای ی ی ی مردم کسم پاره شد جو ن ن ن بکن عزیزم بکن کسمو منم که 2 ساعت پیش کونه دختر عمومو کرده بودم ابم نمی اومد به زن عموم گفتم بر گرد بکنم تو کونت که گفت نه ادوین الان نه کیرت بزرگه می ترسم دردم بگیره داد بزنم همین طوری بکن که من یه 2 دقیقه ای هم تلنبه زدم که خسته شدم دراز کشیدم که زن عموم کیرمو کرد دهنش و ساک زد بدش با کسش نشست رو کیرم و شروع به بالا پاین کردن کرد بدش که دید ابم نمی یاد منو بر گردوند و شروع کرد سوراخ کونمو لیسیدن که واقعا لذت داشت یه کم که این کار رو کرد خوابید گفت بکن توش کشتی منو که منم کیرمو کردم تو کسش و خوابیدم روش یه چند ثانییه ای که تلنبه زدم زن عموم گفت بکن بکن عزیزم داره ابم میاد که یه هو ابش از کسش با فشار زد بیرون و مثل دیونه ها شروع کرد لبامو خوردن و گفت بریز ابتو تو کسم منم پس ازچند بار تلنبه زدن ابمو خالی کردم تو کسش که زن عموم بیحال شد و فقط لبامو می خوردو می گفت جو ن ن ن مرسی عزیزم مرسی قربونت برم که من بلند شدم کیرمو کردم دهنش که اونم تموم ابم که رو کیرم بود لیسید من افتادم کنارش یه چند دقیقه ای حرفی نزدیم که زن عموم گفت بلند شواروم برو جات بخواب که منم شورتمو پوشیدم اروم درو باز کردم رفتم دراز کشیدم و نارینه رو هم یه تکون دادم که بفهمم خوابه یا نه که مطمعن شدم خوابه . صبح ساعت 11.5 بود که با بوسه های نارینه که کمرمو می بوسید از خواب بیدار شدم که گفت پاشو بریم صبحونه بخوریم که مامان رفته صبحونه بخوره که من با دیدن نارینه ناخوداگاه یه کم خجالت کشیدم و بلند شدم لباس پوشیدم با نارینه رفتیم صبحونه بخوریم وقتی زن عمومو دیدم سرمو انداختم پایین و سلام کردم و در هنگام خوردن صبحونه سعی کردم چشمم به اونا نیفته خلاصه بد از صبحونه یه ماشین گرفتیم بر گشتیم ایروان که ماجراهای بعدی...

بعد از این که ما از دریاچه برگشتیم من سه روز ارمنستان بودم و تو این سه روز صبحا که دختر عموم دانشگاه بود تقریبا من و زن‌عموم لخت کنار هم بودیم و هر نوع که بگم با هم حال کردیم ولی دیگه موقعیت نشد که به‌طور اساسی با دختر عموم حال کنم. جز یکی دو بار که زن‌عموم شب زود خوابید در حد ساک زدن با هم حال کردیم ولی جریانی که می‌خوام تعریف کنم مربوط میشه به اتفاقاتی که باعث ارتباط من در ایران با زن‌عموم و مامانم میشه. یه روز که داشتم زن‌عمومو می‌کردم زن‌عموم گفت:
- ادوین اگه مامانت بفهمه هر روز کیرت داره میره تو کسم دیوونه میشه.
من با تعجب گفتم: چرا باید تعجب کنه؟ تازه چه ربطی به مامانم داره؟
- آخه مامانت از روزی که بابای خدا بیامرزت فوت شده دیگه حال نکرده و چون خیلی حشریه داره اذیت میشه.
- زن‌عمو تو از کجا می دونی؟
- ناراحت نمیشی بگم؟
- نه، چرا باید ناراحت بشم؟ بگو. اتفاقا برای منم جالبه.
- راستشو بخوای من و مامانت هر از چند گاهی با هم یه شیطونیایی می‌کنیم. چون اون که کسی رو نداره با حاش حال بکنه. منم با این که شوهرم هست ولی با نبودنش فرقی نداره به‌همین علت با هم گاهی حال می‌کنیم و از این جاست که می‌دونم مامانت خیلی حشریه.
- منم حدس می زدم که مامان خیلی حشری باشه چون از لباس‌هایی که می‌پوشه و یا اکثرا خونه با شورت کرست می‌گرده معلومه ولی خوب زن‌عمو چرا با کسی سکس نمی‌کنه؟
- من بارها بهش گفتم ولی میگه نمیشه. اگه ادوین بفهمه بد میشه.
- نمی‌خواد که جندگی بکنه که من ناراحت بشم.
- خوب قبول نمی‌کنه. بارها که تو رو با شورت دیده بهم گفته که حشری شده حتی بهم می‌گفت که معلومه کیر ادوین بزرگه. به‌خاطر اینه که میگم اگه بفهمه که من مزه این کیر رو می‌چشم دیوونه میشه.
- مگه قراره بهش بگی؟
- مگه دیوونه هستم؟ همه چی خراب میشه. می‌خوای زنگ بزنم بهش یه کم باهاش حرف بزنم ببینی عکس‌العملش چیه؟ ولی نباید حرف بزنی که نفهمه.
- آره خوبه زنگ بزن.
زن‌عموم زنگ زد و گوشی رو گذاشت رو آیفون. البته یادم رفت که بگم اسم مامانم آنت هست.
زن‌عمو: سلام آنت جان خوبی؟
مامان: ا سلام چطوری؟ چه عجب؟ معلومه خیلی بهتون خوش می‌گذره که یه زنگ نمی‌زنید
زن‌عمو: ای بد نیستم جات خالی
مامان: خوب چه خبر؟ ادوین کجاست؟ خوبه؟
زن‌عمو: اونم خوبه رفته بیرون
مامان: شیطونی که نمی‌کنه
زن‌عمو: والا میره بیرون دیگه اکثرا با نارینه میره. بهشون بد نمی‌گذره راستی خونه تنهایی خوب حال می‌کنیا!
مامان: ای بابا چه حالی؟ کی هست که باهاش حال کنم؟ تو هم که گذاشتی رفتی کارم شده از ماهواره فیلم سکسی ببینم بعدشم با خودم ور برم.
زن‌عمو : وای قربون اون کست برم. بزار بیام، یه حالی بهش میدم
مامان: برو گمشو
زن‌عمو: راستی آنت برات چند تا شورت سکسی گرفتم خیلی باحاله میدم ادوین برات بیاره
مامان: وا حالا اینقدر روت با پسرم باز شده که میدی شورت واسم بیاره
زن‌عموم: یعنی حالا شدی خجالتی؟ پیش ادوین با شورت و کرست می‌گردی بعد میگی روی من باز شده؟
مامان: وای از دست تو ارمینه! در هر صورت دستت درد نکنه
زن‌عمو: راستی یه چیز بگم دیوونت کنم می‌گفتی فکر می‌کنی کیر ادوین باید بزرگ باشه درست حدس زده بودی.
مامان: خاک تو سرم. کثافت تو کیر ادوینو از کجا دیدی؟
زن‌عمو: بابا فکر بد نکن حسود. کیرشو ندیدم رفته بودیم دریاچه واسه شنا از آب که اومد بیرون مثل اینکه سیخ کرده بود معلوم بود که بزرگه.
مامان: بدجنس راستشو بگو فقط همین؟ نکنه ترتیبتو داده!!!
زن‌عمو: ای بابا، بی‌عقل پیش نارینه چطور ترتیبمو داده؟
مامان: می‌دونم شوخی کردم. تازه ترتیبتو بده حال می‌کنم .... حالا ذوق زده نشی یه چیزی گفتم
زن‌عمو : خسیس کیر پسرت پیشکش خودت
مامان: پس چی فکر کردی. معلومه مال خودمه از کس خودم اومده بیرون (خنده)
زن‌عمو: پس دعا کن بره تو کس خودت (خنده)
مامان: ارمینه خیلی پستی. مثلا اون پسرمه این طور حرف می‌زنی
زن‌عمو: بابا شوخی کردم ناراحت نشو
مامان: می‌دونم عزیزم خوب دیگه چه خبر؟
زن‌عمو : دیگه خبر خاصی نیست اگه چیزی خواستی بگو برات بفرستم
مامان : مرسی که زنگ زدی به نارینه و ادوین سلام برسون
زن‌عمو: حتما خداحافظ
مامان : بای بای
گوشی رو که زن‌عموم قطع کرد من کلی حال کردم. در ضمن دوباره کیرم راست شده بود.
- حرفای مامانت اینو راست کرده؟
- خوب آره می‌خواستی نشه؟ ... زن‌عمو چیکار میشه کرد که مامانم حال کنه؟
- نمی‌دونم فقط می‌دونم تا روش باهات باز نشه نمیشه کاری کرد. اول باید باهات روش باز بشه تا بعد مثلا یکی رو پیدا کنیم که باهاش بتونه حال کنه ... حالا من این کیر رو می‌خوام بخورم که بدجور حشریم کرده
و کیرمو کرد دهنش. شروع به ساک زدن کرد. منم که حرفای مامان با زن‌عموم بدجور حشریم کرده بود 2 بار زن‌عمومو از کون کردم.
بعد از اون ماجرا 2 روز بعدش من برگشتم تهران و زن‌عموم موند ارمنستان. از موقعی که حرفای زن‌عموم رو با مامانم شنیده بودم و از این که مامان خیلی حشریه و با زن‌عمو لز می‌کنه نظرم نسبت به مامانم عوض شده بود و تو راه دایم به این فکر می‌کردم که چطوری بیشتر از این روم با مامانم باز بشه ولی عقلم به جایی نرسید. خلاصه رسیدم ایران و رفتم خونه. یه چند ساعتی استراحت کردم بعد وسایلی که از ارمنستان خریده بودم رو آوردم که به مامانم بدم. به اضافه شورت‌هایی که زن‌عموم آخرین روز خرید تا به مامان بدم. اول یه سری خرت و پرتی که خریده بودم دادم و بعد شورت‌ها رو که توی یه نایلون بود دادم بهش گفتم اینا رو زن‌عمو داده.
گفت: آره با تلفن گفت که برات سوغاتی می‌فرستم.
بعدش یکی یکی درآورد و گفت: به‌به!! چقدر قشنگن
و گذاشت تو نایلون و برد تو اتاقش. اون شب خیلی با هم صحبت کردیم و خوابیدیم. یه چند روزی گذشت ولی مامانم نسبت به قبل سکسی‌تر شده بود و بیشتر سعی می‌کرد پیش من لخت بگرده. مثلا وقتی رو مبل می‌نشست اکثرا دامن کوتاه می‌پوشید و شورتش معلوم می‌شد. البته من بارها اونو لخت دیده بودم ولی چون نظری نداشتم بی‌خیال می‌شدم ولی حالا بیشتر توجه می‌کردم. یه چند روزی گذشت و من که کس نکرده بودم تو کف بودم. زن‌عمو هم که هنوز نیومده بود تا این که یاد یکی از دوست دخترام افتادم که هر از چند گاهی ترتیبشو می‌دادم البته فقط از کون چون دختر بود. ولی تو این فکر بودم که چطور بیارمش خونه چون مامان تا حالا اونو ندیده بود و اکثر دخترایی که من می‌آوردم خونه دوست بودن ولی من باهاشون موقعی که مامان خونه بود سکس نمی‌کردم. روز بعد موقعی که ناهار می‌خوردیم به مامانم گفتم فردا یکی از دوستام میاد خونمون.
- خب بیاد
- مامان دختره
- خب که چی؟
- آخه بدونه تو هستی نمیاد.
- مگه تا حالا نمی اومدن؟
- آخه این جدیده. خجالت می‌کشه بیاد.
- ای شیطون، پس این با اون یکی‌ها فرق می‌کنه.
من یه‌کم خجالت کشیدم گفتم: نه
مامان گفت: اشکالی نداره بگو بیاد. من میرم اتاقم بیرون نمیام. راحت باش.
من حرفی نزدم. مامان ادامه داد: چرا خجالت می‌کشی؟ مگه تا حالا این همه دختر آوردی من حرفی زدم؟ تازه این طبیعیه.
این حرفو که زد فهمیدم مامان فهمیده که من می‌خوام دختره رو بکنم ولی دوست داره من راحت باشم و این فرصت خوبی بود تا روم بیشتر با اون باز بشه. روز بعد به دختره که 22 سالش بود گفتم که بیاد. مامانم قبل از این که بیاد رفته بود اتاقش. اتاق من و مامان چسبیده به همه که طرف حیاطه و از طریق بالکن به‌هم راه داره. منم قبل این که دختره بیاد رفتم و در اتاقمو نصفه باز کردم چون دیدم در اتاق مامان بازه و می‌خواستم سر وصدای ما رو مامان بشنوه. خلاصه دختره اومد و یه‌کم صحبت کردیم و بعد شروع به لب گرفتن و بقیه ماجرا و آخرشم که کردن. موقع کردن دختره صداش کاملا بلند بود و مطمئن بودم که مامان داره صدای ما رو واضح می‌شنوه. پس از این که کار ما تموم شد لباس پوشیدیم و من با دختره از خونه اومدم بیرون. شب دیروقت برگشتم خونه. مامان تو اتاقش بود. من رفتم دوش بگیرم که تو حموم شورت مامانو دیدم که کاملا لزج بود. فهمیدم که مامان با خودش ور رفته. از حموم اومدم بیرون و خودمو خشک کردم و طبق عادت یه شورت پوشیدم و چراغ اتاقمو خاموش کردم و کامپیوتر رو روشن کردم، نشستم پشتش. یه چند دقیقه‌ای گذشت که در اتاقم باز شد و مامان اومد تو یه لباس خواب مشکی کوتاه که تا روی رونهاش بود و قسمت سوتینش توری بود پوشیده بود. مامان اومد تو و گفت:
- ادوین نخوابیدی
- نه هنوز
اومد و رو تختم روبروم نشست و گفت:
- امروز بهت خوش گذشت؟
- بد نبود مامان در ضمن مرسی که رفتی اتاقت.
- خوبه ولی از این به بعد خواستی دختر بیاری در اتاقتو ببند تا همه همسایه‌ها نفهمن داری چیکار می‌کنی!! اینقدر دختره سر و صدا کرد که فکر کنم همه فهمیدن یکی داره کون میده.
من از این حرف مامانم خیلی خجالت کشیدم چون اولین بار بود که همچین کلمه‌ای از مامانم داشتم می‌شنیدم. من که سرم پایین بود با خجالت گفتم:
- ببخش یادم نبود در بازه.
مامان خنده‌ای کرد و گفت: تقصیر تو نیست. یا اون دختره الکی سرو صدا می‌کرد یا مال تو اذیتش می‌کرد.
منم که خجالتم ریخته بود یه نگاه بهش کردم. چشمم افتاد به شورتش که از زیر لباس‌خوابش کاملا معلوم بود. با این که فقط نور مانیتور روشن بود برجستگی کسش کاملا واضح بود.
- خب چیکار کنم تنگ بود، داد می‌زد. نمی‌تونستم خفش کنم.
- یعنی فقط مال اون تنگ بود و مال شما بزرگ نبود؟ .... نمی‌دونم به کی رفتی؟ مال بابات که همچین تعریفی نداشت.
من دیدم مامان داره راحت صحبت می‌کنه با پررویی گفتم:
- شاید به تو رفتم.
- چه ربطی به من داره؟
من با دستم کسشو نشون دادم گفتم: مال تو هم کم بزرگ نیست.
مامان تازه متوجه شد که کسش کاملا معلومه با خنده بلند شد اومد پشت سرم دستشو انداخت دور گردنم و صورتمو بوسید و گفت:
- چه چشمهایی داری! همه جامو که خوب برانداز کردی
من حرفی نزدم. مامان گفت: خوشحالم که شیطونی می‌کنی! تازه اینطوری بهتره. منم خیالم راحته که نمیری با اون جنده‌های خیابونی که 100 تا مریضی دارن بپری. دیگه خجالت نکش. هروقت خواستی دوستاتو بیار خونه
و بعد شب بخیر گفت و از اتاق رفت بیرون. من کلی به فکر فرو رفتم که چرا مامان یه دفعه‌ای اینقدر باهام راحت شده. لابد خودشم می‌خواد که ما رومون با هم باز بشه و خودشم با یکی حال کنه. خلاصه یه چند روزی گذشت و زن‌عموم از ارمنستان برگشت
پس از برگشتن زن‌عموم یکبار ما و یک‌بار اونا به خونمون اومدن که هیچ کاری نتونستم بکنم چون زن‌عموم اجازه نمی‌داد برم خونشون. می‌ترسید عموم یه بار بیاد خونه. یه 15 روزی گذشت تا این که عموم تصمیم گرفت بره ارمنستان. پس از این که عموم رفت من دو سه روز پشت سر هم رفتم و زن‌عمومو کردم. یه شبم مامان رفت پیش زن‌عمو که بعد فهمیدم با هم کلی حال کردن تا این که شد پنجشنبه و زن‌عموم گفت:
- این 2 روزو بریم کرج. خیلی وقته نرفتیم. بریم یه شنا هم بکنیم. از چند روز دیگه هم هوا سرد میشه نمیشه رفت شنا. ما وسایل جمع کردیم و رفتیم کرج. وقتی رسیدیم اول یه قهوه خوردیم بعدش مامان و زن‌عمو پا شدن رفتن که مایو بپوشن.
به من گفتن: تو شنا نمی کنی؟
- من یادم رفته مایو بیارم (البته از عمد نبرده بودم)
مامان گفت: اشکالی نداره با شورت شنا کن.
زن عموم گفت: آره راست میگه. اینجا که کسی نیست.
و رفتن. منم شلوارمو درآوردم و با یه شورت سفید نازک رفتم تو آب. بعد از چند دقیقه اونا هم اومدن. زن عموم همون مایویی که ارمنستان خریده بود رو پوشیده بود و مامانم هم یه مایو 2 تیکه به رنگ بنفش که نصف سینه هاش بیرون بود، پوشیده بود. با این که من بارها مامانمو با شورت و کرست و حتی لخت دیده بودم ولی بعد از اون جریان ها بدن مامانم برام جالب تر بود. یه کم که شنا کردیم من شروع کردم به آبپاشی طرف مامان و زن عموم. یکی دو بار هم طوری که مامان نبینه دستی به کس و کون زن عموم زدم که دیدم اخم کرد وبهم فهموند پیش مامان نکنم. بعد از حدود یک ساعت شنا زن عموم رفت بیرون زیر آفتاب دراز کشید و چند دقیقه بعدم مامانم رفت و به فاصله 10 متری زن عموم دراز کشید. منم از آب اومدم بیرون و چشمم به شورتم افتاد که خیس شده بود و کیرم کاملا و واضح مشخص بود. رفتم پیش مامانم دراز کشیدم و دیدم مامان زیرچشمی داره کیرمو نگاه می کنه. این برای اولین بار بعد از 10 سال بود که دیگه با مامانم حموم نرفته بودم و اون کیرمو به این حالت ندیده بود. چند لحظه ای نگاه کرد و برگشت طرف من و طوری که زن عموم نشنوه گفت:
- ادوین طوری بخواب زن عموت نبینه. شورتت سفیده تمومه بند و بساطت معلومه.
- خب چیکار کنم؟ خودت گفتی با شورت شنا کن.
- حالا باشه خواستی بری تو این حوله رو بپیچ به خودت زشته
و همین طور که حرف می زد نگاهش به کیرم بود. بعد گفت:
- فکر می کنی هنوز بچه ای که می اومدی باهام حموم آویزون می کردی
- بازم گیر دادی ها! مگه باهات رفتم حموم؟
- همین مونده بود تو این سنت باهام بیای حموم
من با پررویی گفتم: تو نگاه کنی هیچی ولی من اجازه ندارم؟
خندید و گفت: چیو می خوای ببینی؟
- ول کن شوخی کردم
- خیلی پر رو شدی
و دراز کشید. بعد از یه 20 دقیقه دوباره رفتیم تو آب و شنا کردیم و بعد زن عموم از آب اومد بیرون و گفت برم غذا بزارم. من و مامان هم از آب اومدیم بیرون و مامان بازم یه نگاهی به کیرم کرد ولی دیگه چیزی نگفت و رفت سمت ویلا. منم حوله رو پیچیدم به خودم و رفتم تو. دیدم مامانم و زن عمو هر کدوم یه تیشرت روی مایو پوشیدن و توی آشپزخونه مشغول تدارک ناهارن. منم رفتم اتاق و شورتمو درآوردم و شلوار پوشیدم، اومدم بیرون و ناهار خوردیم و مامان و زن عمو رفتن اتاق خواب و خوابیدن. منم همونجا روی مبل خوابیدم. یه 2 ساعتی خوابیدم که با صدای زن عمو و مامانم از خواب بیدار شدم. 2-3 ساعتی هم الکی گذشت تا این که شب شد و زن عمو گفت:
- ادوین برو منقل رو آماده کن تا من کبابو سیخ بکشم.
خلاصه ما کبابو کردیم و یه چند تا پیک مشروبم همگی خوردیم و ساعت نزدیکای 11 بود که زن عموم گفت:
- من سرم گیج میره برم دراز بکشم.
مامان هم گفت: منم کم از تو ندارم.
مامان شروع کرد ظرفها رو جمع کردن. منم رفتم اتاق تیشرتمو درآوردمو با شلوار دراز کشیدم. چند دقیقه دیگه مامانم اومد تو و گفت:
- ادوین می خوام لباس عوض کنم، یه دقیقه نگاه نکن
و نشست لبه تخت طوری که پشتش به من بود و تیشرتشو درآورد وبعدش هم مایوشو کشید پایین. من تو اون لحظه که می دیدم مامانم لخت کنارم نشسته البته پشت به من بدجور حشری شده بودم ولی هیچ کاری نکردم. بعدش مامان یه لباس خواب معمولی تا روی زانو بدون شورت پوشید و دراز کشید. تا دراز کشید گفت:
- اِ، ادوین تو که با شلوار خوابیدی!
- شورتم خیس بود. شورت دیگه ای ندارم.
- اشکالی نداره شلوارتو در بیار ملافه رو بنداز روت.
- نه خوبه مامان
- اونجایی که باید پیش زن عموت خجالت می کشیدی، نکشیدی. منم کههمه چیزتو دیدم دیگه از چی خجالت می کشی؟ تازه چراغ هم که خاموشه.
- باشه
و نشستم رو لبه تخت و شلوارمو کشیدم پایین.
مامان گفت: ادوین یه سیگارم روشن کن بده بهم.
من باید بلند می شدم و از روی میز آرایش سیگارو برمی داشتم. منم که دیدم مامانم باهام راحته بلند شدم و رفتم سمت میز و سیگارو برداشتم و با یه مکث روشن کردم که در تموم این مدت طوری ایستاده بودم که مامان کیرمو ببینه البته توی تاریکی. من سیگار رو روشن کردم و یه دو قدم نزدیک تخت شدم و سیگار رو دادم به مامانم. در این لحظه کاملا کیرمو مامان می دید. من تو اون لحظه خودم به قدری هول بودم و هم خجالت می کشیدم که کیرم کاملا خوابیده بود. بعدش برگشتم و یه سیگار واسه خودم روشن کردم و ملافه رو انداختم روم و دراز کشیدم. چند ثانیه ای حرفی رد و بدل نشد که مامان گفت:
- چند سالی می شد که پیشم نخوابیده بودی و بعد گفت: آخه از روزی که بابات مرد خواهرت همیشه پیشم می خوابید. بعدش به بغل خوابید ودستشو گذاشت رو سینم و گفت:
- دیگه پسرم بزرگ شده بغل دخترهای 19-20 ساله می خوابه. دیگه به من که احتیاجی نداره.
گفتم: چیه؟ حسودی می کنی؟ می خوای از فردا شب همیشه پیشت می خوابم.
با خنده گفت: به شرطی که شورت بپوشی.
- تو که همه چیزو میگی دیدم دیگه چی؟
- پررو مگه قراره همیشه جلوم آویزونش کنی و نمایش بدی؟
- تو هم که بدت نمیاد!
- واه واه همچین میگه مثل اینکه تا حالا کیرشو ندیدم.
اینو که گفت خودش فهمید که حرف بدی زده و فوری گفت:
- این حرفو بزار به حساب مشروبی که خوردم.
منم از فرصت استفاده کردم گفتم: مامان راحت باش بگو مثلا کی کیرمو دیدی.
یه مکثی کرد و گفت: تا 18-19 سالگیت که با هم می رفتیم حموم. بعد گفت: درسته که شورتتو درنمی آوردی ولی خوب معلوم بود دیگه.
- همین؟
- امروز هم که تو استخر دیدم حالا هم اینجا.
- مامان یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟
- نه عزیزم بگو.
- تو چرا دوباره ازدواج نمی کنی؟
- عمرا. حرفشم نزن.... چرا اینو گفتی؟
با من و من گفتم: آخه... هنوز جوونی. خب... خب تو هم به یه مرد احتیاج داری.
- مرد می خوام چیکار؟ تو برای من مردی دیگه.
- نه منظورم مثلا دوست پسره که بعضی موقع ها باهاش باشی.


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     
#194 | Posted: 6 Jul 2011 13:44
من و زن‌ عمو و دختر عموم و مامانم

قسمت آخر


مامانم حرفی نزد و من گفتم: مامان ناراحت شدی؟
- نه ولی برام جالبه که تو اینجور فکر می کنی. حالا چرا فکر می کنیحتما من به یه نفر نیاز دارم؟
- خوب طبیعیه دیگه. چطور من حال می کنم، تو نکنی؟ مگه تو هیچ احساسی نداری نسبت به سکس؟
- ادوین جان منم می دونم نیازه خیلی هم شهوتی هستم ولی من اگه این کار رو بکنم کافیه یکی بفهمه. بعدش همه میگن آنت جنده س.
- به دیگرون چه ربطی داره؟ تو حالتو بکن. چرا باید شهوتتو خفه کنی؟
- نه. به هیچ وجه حرفشم نزن.
بعد منو بغل کرد و بوسید و گفت: مرسی عزیزم که به فکرمی ولی خوشم میاد که از نظر مسایل سکسی به خودم رفتی. اصلا به بابات نرفتی. اون زیاد سکسی نبود. هر چند کیر تو رو هم نداشت (دیگه ماماناین حرفها رو خیلی راحت میزد)
بعدش گفت: حالا بگو چند سانته؟
منم بدون مکث گفتم: یه 19 سانتی میشه.
- با اون جیغی که اون دختره می زد حدس می زدم باید بزرگ باشه.... حالابگو از کجای زن ها بیشتر خوشت میاد.
- شما هم داری منو سوال پیچ می کنی ها!
- اگه بدت میاد نپرسم.
- نه راستشو بخوای از همه بیشتر از سینه بعد کون.
- از چه سینه ای؟ بزرگ یا کوچیک؟
- بزرگ ولی سفت. تو چی مامان؟
خندید و گفت: مگه مردا غیر از یک چیز، چیزه دیگه ای هم دارن و در ضمن هر زنی هم که بگه من بزرگشو دوست ندارم دروغ میگه.
بعدش بلند شد و گفت: من برم یه سری به زن عموت بزنم ببینم حالش چطوره.
منم گفتم: خوابم نمیاد میرم بیرون بشینم.
اون رفت منم شلوار پوشیدم و رفتم بیرون. یه چند دقیقه ای گذشت که دیدم مامان نیومد. کنجکاو شدم رفتم ویلا رو دور زدم رفتم نزدیک پنجره اتاق زن عموم. پنجره باز بود ولی پرده کشیده بود. صدای مامان و زن عمومو می شنیدم. مامان به زن عموم می گفت:
- می خوای برات شربت آبلیمو درست کنم؟
زن عموم گفت: نه فقط سرم گیج میره
مامان گفت: پس چی می خوای؟ کیر می خوای؟
زن عموم گفت: تو هم وقت گیر آوردیا.
مامانم گفت: وای ارمینه نمی دونی چقدر هوس کیر کردم. تو هم که حالت خرابه.
زن عموم که معلوم بود گیجه گفت: برو خیار بکن تو کست. من دارم می میرم. تو چی میگی؟
مامانم گفت: باشه بخواب.
و از اتاق رفت بیرون. منم سریع برگشتم و تو بالکن نشستم کنار منقل و شروع کردم با آتیش بازی کردن. مامان اومد نشست و پاهاشو گذاشت رو صندلی طوری که لباس خوابش تا نزدیکای کسش رفت بالا.
- زن عمو چطور بود؟
- سرش گیج می رفت. باید بخوابه تا خوب بشه.... ادوین ما که خوابمون نمیاد برو 2 تا مشروب درست کن بخوریم.
- آره خوبه
و رفتم 2 تا استکان مشروب آوردم و نشستم و به این فکر می کردم که سر صحبتو با مامان چطور باز کنم.
- مامان زن عمو از زندگیش راضیه؟
- یعنی چی؟
- منظورم روابطش با عمومه.
- نه اونم زیاد اهل سکس نیست ولی زن عموت خیلی سکسیه و این اذیتش می کنه.
- آره حدس می زدم
- چرا اینو پرسیدی؟
- همینجوری چون گفتی بابا هم سکسی نبود گفتم شاید عمو هم نباشه.
چون با آتیش ور می رفتم دود بلند شد و مامان گفت: چیکار می کنی؟ دودی شدیم.
نیم ساعتی گذشت. مامان گفت: کشتی منو با این دود پاشم برم حموم.
- منم بیام؟
- مگه بچه ای که می خوای باهام بیای حموم؟
- چی میشه؟ ما که همه جور حرف زدیم تازه منو که لخت دیدی.
- آخه من خجالت می کشم
- منم که هزار بار تو رو تقریبا لخت دیدم. دیگه از چی خجالت می کشی؟
- آخه یه بار زن عموت بیاد ببینه چی؟
- الان اون خوابه حالم نداره. بعدش حموم هم که نزدیک اتاق ماست. فاصلشم تا اتاق زن عمو زیاده اون نمی فهمه.
بلند شد و گفت: تا نیای ول کن نیستی! این همه کس و کون دوست دختراتو دیدی بازم می خوای مال مامانتو ببینی!
- تو مال منو ببینی مهم نیست ولی من...
- خفه شو بزار اول من برم بعد بیا.
و گذاشت رفت تو ویلا. منم یه مکثی کردم و رفتم تو اتاق، دیدم مامان لباسشو درآورده و حدس زدم باید لخت رفته باشه حموم. منم شلوارمو درآوردم که برم که یهو ناخودآگاه حس عجیبی بهم دست داد. نمی دونستم از چی بود. هم خجالت می کشیدم هم از این که با مامانم این رابطه رو داشتم پشیمون بودم. یه کم ایستادم و به کاری که می کردم فکر کردم بعد به خودم گفتم اگه این رابطه بد بود مامان هم اجازه نمی داد ولی به قدری تو این فکرها بودم که کیرم کاملا خوابیده بود. خلاصه رفتم پشت در حموم و آروم درو باز کردم رفتم تو رختکن. دیدم چراغ حموم خاموشه و فقط مامان چراغ رختکن رو روشن گذاشته ولی نور به مقدار کافی تو حموم هست. منم در حمومو باز کردم رفتم تو. دیدم مامان لخت پشت به من ایستاده زیر دوش.
مامان گفت: اومدی
گفتم: آره
- خب راحت شدی منو لخت دیدی؟
- من که چیزی ندیدم هنوز.
- واقعا پررویی.
بعد یه کم برگشت گفت:
- حالا چرا وایسادی؟ بیا زیر دوش.
تو این حالت من سینه هاشو دیدم. فکر نمی کردم تا این حد بزرگ باشن ولی خیلی هم محکم بودن. منم رفتم زیر دوش. مامان خودشو کشید کنار. دیگه من کاملا سینه هاش و کسشو می دیدم. مامان هم زل زده بود به کیرم.
- خب، خوشت اومد منو لخت دیدی؟
- مامان واقعا هیکلت عالیه! حیف نیست این هیکل...
- بازم شروع کردی؟
من نزدیک شدم گفتم: میخوام ببوسمت که
- خوب ببوس.
من خودمو چسبوندم بهش. طوری که کیرم روی شکمش بود و سینه هاش کاملا چسبیده به سینه هام. من آروم صورتشو بوسیدم. مامان دستشو انداخت گردنم گفت:
- چقدر گرمی
و اونم صورتمو بوسید. بعد یه کم خودشو ازم جدا کرد و دستشو آورد پایین کیرمو گرفت که تقریبا نیمه شق بود و گفت:
- وای چه بزرگه این که کونو پاره می کنه.
- همچین هم بزرگ نیست.
- نه خیلی اندازش خوبه. هم کلفته هم بزرگ
و تو این حین که این حرفها رو میزد آروم کیرمو می مالید به شکمش. دیگه کیرم شق شق شده بود. به چشمهای مامان که نگاه کردم دیدم خماره. منم سینه هاشو گرفتم تو دستم گفتم:
- چه بزرگه!
- این اندازه دوست داری؟
- آره
و هیچ حرفی نزد ولی کیرم دستش بود و می مالوندش. من برش گردوندم و کیرمو چسبوندم به کونش و با دو دستم سینه هاشو گرفتم تو دستم. مامان گفت:
- آه ه ه ه ه ه ادوین داری چیکار می کنی؟ زشته!
- مامان بی خیال!
- آخه پسرمی. من که نمی تونم باهات سکس کنم.
- اول که تو شروع کردی. تو کیرمو گرفتی.
با یه حال مستی گفت: آخ ادوین می دونی 5 سال بود اصلا کیر ندیده بودم. نتونستم خودمو نگه دارم.
تو این حین من دستمو گذاشتم رو کسش. به قدری کسش تپل و گرم بود که کم بود آبم بیاد. مامان یه آخی کرد و دستشو گذاشت رو دستم وفشار داد و شروع به آخ و اوخ کردن و دایم می گفت:
- آه ه ه عزیزم آخ خ خ
من برش گردوندم و لبمو گذاشتم رو لباش. دیگه از خود بی خود شدهبود و مثل وحشی ها لبامو می خورد. من گفتم:
- میزاری کستو بخورم؟
یهو گفت: نه ادوین خیلی زیاده روی کردیم. من نمی تونم خودمو نگه دارم. همه چیو خراب نکن.
- مامان من قول میدم نکنمت. می خوای فقط لاپایی میزارم. حرفی نزد.منم نشستم جلوش تکیه دادمش به دیوار. یه پاشو گذاشتم رو شونم و شروع کردم کسشو خوردن. مامان گفت:
- جون ن ن ن ن. بخور عزیزم. مال خودته. بخور. بخور آخ خ خ آه ه ه جووون.
منم یه دستم رو کیرم بود و داشتم می مالوندمش که یهو احساس کردم آب مامان اومد ولی به قدری خوشمزه بود که دلم می خواست بازم بخورم.
مامان یه آهی کشید و گفت: بی شرف آب مامانتو آوردی!!!
و بعد منو بلند کرد و برگشت و منم کیرمو از پشت گذاشتم لاپاش. به قدری حال می داد که انگار کردم تو کسش. من شروع به تلنبه زدن کردم و مامان هم دستشو گذاشته بود رو دیوار و آخ و اوخ می کرد. یکی دو بار احساس کردم که سر کیرم داره میره تو کسش ولی چون مامان هم مست بود و هم شهوتی، فکر می کنم نفهمید. منم محکم تر تلنبه می زدم که احساس کردم داره آبم میاد.
گفتم: مامان داره آبم میاد
نشست. سینه هاشو گرفت تو دستش و گفت:
- بریز
منم با فشار آبمو ریختم رو سینه هاش. مامان می گفت:
- جووون قربونت برم.
بعد کیرمو گرفت دستش و یه کم مالوند و گفت:
- آخرش کار خودمونو کردیم.
گفتم: مامان ناراحتی؟
- نمی دونم، ولی احساس می کنم شهوت چندین سالم ریخت بیرون.
- مامان تو خیلی شهوتی هستی!!!
- اگه می کردی تو کسم که دیگه هیچی.
بعدش بلند شدیم، دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. خودمونو خشک کردیم و لخت دراز کشیدیم.
مامان گفت: بازم می خوام
و کیرمو گرفت دستش و یه کم مالید. بعد گفت:
- بزار لای سینه هام.
منم نشستم رو شکمش و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و شروع کردم به جلو و عقب کردن. مامان اول خجالت می کشید ولی بعد شروع کرد آروم سر کیرمو لیسیدن. من کیرمو گرفتم گذاشتم تو دهنش. مامان با یه حرص و ولعی ساک می زد. شاید یه 5 دقیقه ای ساک زد و بعد گفت:
- بخواب روم.
منم خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم لای پاش و شروع به تلنبه زدن کردم و یه کم که تلنبه زدم مامانو برگردوندم و کیرمو گذاشتم لای پاهاش. طوری که اگه فشار می دادم می رفت تو کسش. یه کم آروم عقب جلو کردم و بعد کیرمو فشار دادم جلو که تقریبا یه 3 سانتی از کیرم رفت تو کسش. مامان یه آخی کرد و گفت:
- ادوین رفت تو.
- ببخشید
و کیرمو درآوردم. داشتم کیرمو دوباره فشار می دادم که یهو صدای زن عمو رو شنیدیم که گفت:
- آنت خوابیدین؟
من سریع از رو مامان بلند شدم و خودمو زدم به خواب و ملافه رو انداختم رو خودم. مامان هم سریع لباس خوابشو پوشید و گفت:
- نه ارمینه چی شده؟
- زن عمو در اتاق رو باز کرد و اومد تو و گفت:
- من خوابم نمیاد. یهو بیدار شدم دیگه خوابم پریده. گفتم اگه بیدارید بیام پیش شما
و اومد رو تخت و چون من طرف در خوابیده بودم اومد که بشینه رو تخت. مامان گفت:
- ارمینه، ادوین شلوارک نیاورده شورتشم خیس بود لخت خوابیده.
- خوش به حال شما پس...
- آی، ارمینه!
- خوب چه اشکالی داره؟ بارها دخترم پیش من لخت شده و پیشم خوابیده.
بعد اومد کنارم دراز کشید و گفت:
- تازه اگه پسرم بود من باهاش راحت می شدم.
اینا رو که زن عمو می گفت آروم با دستش بهم زد که فهمیدم زن عمو به خیال خودش فرصت رو مناسب دیده که روی من و مامان به همباز بشه. یه کم مامان با زن عمو صحبت کرد. بعدش آروم دستشو آورد زیر ملافه و کیرمو گرفت. چند لحظه همین طوری گذشت تا این که زن عمو گفت:
- اینطوری خیلی بده ها!!! آدم پیش یه پسر لخت بخوابه و کاری نکنه.
- ارمینه آخه چی میگی؟
- نگفتم که با تو کاری کنه.
بعد خندید و گفت:
- من با ادوین حال می کنم تو نگاه کن.
- ارمینه هنوز مستی. داری چرت و پرت میگی ها!!!
- آنت، ادوین که پیشت خوابیده لخته. تو هم نگو که تا حالا همدیگه رو لخت ندیدید
من گفتم: زن عمو من با مامان راحتم.
مامان هم گفت: خب آره. من و ادوین با هم خیلی راحتیم. پیش هم لخت میشیم.
زن عمو گفت: خب تمومه.
بعد بلند شد، لباس خوابشو درآورد و از روی من پرید طرف مامان و خوابید رو مامان. مامان یه کم با خجالت گفت:
- داری چیکار می کنی؟
زن عمو لبشو گذاشت رو لب مامان و گفت:
- بیا امشب حال کنیم. بی خیال همه چی.
و شروع کرد از مامان لب گرفتن. منم دیگه فرصتو از دست ندادم رفتم پشت کون زن عمو طوری که کون زن عمو روی کس مامان بود و شروع کردم کس و کون زن عمو رو لیسیدن و با یه دستم هم با کس مامان بازی کردن. کم کم صدای هر دوشون بلند شد. زن عمو می گفت:
- جووون. بخور کسمو. کونمو جر بده و مامان هم آخ و اوخ می کرد.
بعدش زن عمو بلند شد، منو خوابوند و کیرمو گرفت گذاشت تو دهنش.مامان هم لباسشو درآورد و بغل ما دراز کشید. یه دستش رو کسش بود و با دست دیگش سینه هاشو می مالوند. مامان با یه حشری ساک زدن زن عمو رو نگاه می کرد چون خودش هنوز کیرمو ساک نزده بود.بعدش مامان دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش. زن عمو حدود 3 دقیقه ای ساک زد و بعد به صورت 69 خوابید رو مامان. و شروع کرد کس مامانو خوردن و مامان هم کس زن عمو رو. بعدش بهم گفت:
- بکن کیرتو تو کسم.
منم رفتم پشتش و کیرمو مامان گرفت کرد تو کس زن عمو و مامان شروع کرد تخمای منو لیسیدن. منم کس زن عمو رو کردن. به قدری هر 2 حشری بودن که حد نداشت. من تلمبه می زدم و مامان تخمامو می خورد. بعد زن عموم بلند شد منو خوابوند نشست رو کیرم و شروعبه بالا پایین شدن کرد. مامان هم کس زن عمو رو لیس می زد و گاهی هم زبونشو به کیرم می کشید. بعد من گفتم:
- زن عمو می خوام کونتو بکنم.
- آخ عزیزم کونمو جر بده
و بلند شد به حالت سگی نشست و مامان کون زن عمو رو لیسید. من کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و فشار دادم. زن عمو یه جیغی کشید و مامان هم اومد پشت سر من و منو از پشت بغل کرد و گردنمو می لیسید و با شهوت تموم می گفت:
- بکن عزیزم. بکن کونشو. جوووون. جرش بده. خوش به حالت.
و زن عمو هم با صدای بلند می گفت:
- آروم، آروم. ادوین پارم کردی.
منم با شدت بیشتر تلمبه می زدم. در این حین صدای مامان بیشتر شد. مامان داد می زد:
- آخ خ خ جان ن ن ن و با کسش ور می رفت. تا این که یه جیغ بلندی زد و گفت:
- جوووون آبم اومد.
منم یه کم تلمبه زدم و بلند شدم. زن عمو رو برگردوندم کیرمو گذاشتم تو دهنش. چند لحظه ای که ساک زد من کیرمو درآوردم و آبموکاملا خالی کردم رو صورت زن عمو. همون طور که کیرم رو صورت زن عمو بود مامان اومد صورتشو نزدیک کرد و شروع کرد صورت زنعمو رو که تمومش با آب کیر من خیس بود رو لیسیدن. من تو اون لحظه برای اولین بار کیر نیمه شقمو کردم دهن مامان. مامان هم یهکم کیرمو تو دهنش نگه داشت و بد بیرون آورد و دراز کشید. یه 10 دقیقه ای هیچ حرفی بین ما ردو بدل نشد تا این که زن عمو گفت:
- این بهترین سکس من بود.
مامان هم گفت: خب معلومه خوب حال کردی. یکی می کردت، یکی هم کستو می لیسید. دیگه چی می خواستی؟
زن عمو گفت: آخی بمیرم برات! بازم کیر نرفت تو کست
و سه تایی شروع کردیم به خندیدن. بعد از اونشب دیگه بین ما سکسی انجام نشد. مامان چند روز بعد رفت شیراز برای یک ماه پیش خواهرم منم تو اون مدت چون عموم نبود اکثر شب ها پیش زن عمو بودم و هر شب می کردمش. مامان یک ماه بعدش برگشت. مثل قبل پیشم لخت میشه و راحته ولی دیگه اجازه نمیده باهاش حال کنم. فقط یه شب که مهمونی بودیم و مامان یه مقدار مست بود شب پیش من خوابید و من دستشو گذاشتم رو کیرم و مامان هم برام جلق زد و آبمو خالی کردم رو سوتینش و عموم که برگشت زن عمو هفته ای یک بار میاد خونمون و من پیش مامان می کنمش و مامان هم با زن عمو لز می کنه ولی به هیچ وجه اجازه نمیده من با کس و کونش ور برم. البته من از این وضعیت راضی هستم چون حداقل هفته ای یه کس و کون خوب می کنم.

پایان.


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     
#195 | Posted: 9 Jul 2011 15:56
توجه
دوستان عزیز این داستان از سایت های دیگر جهت سرگرمی شما در اینجا كپی شده است.

خواهرخوانده

سه سال پیش بود که متوجه اختلاف بابا با مامان شده بودم ولی هیچ کاریش نمیشد کرد بابا صاحب یه کارخونه مواد غذایی بود تو همونجا هم از یکی از کارمنداش خوشش اومده بود بیچاره مامانم همیشه تو خونه تنها بود بابام که صبح می رفت شب میومد خونه من هم که مدرسه بودم تک پسر خانواده.هر روز مشکلاتمون بیشتر میشد تا اینکه منم رفتم دانشگاه و دیگه خیلی کم میومدم خونه.خونه برام شده بود جهنم.بالاخره اون جیزی که نباید اتفاق می افتاد افتادو باباو مامانم از هم طلاق گرفتن.بابام هم بلافاصله با همون کارمندش که گفتم ازدواج کرد.
بابام پولدار بود و آرزوی هر زنی بود که باهاش زندگی کنه.زنه اسمش سهیلا بود و یه دختر به اسم مونا داشت که 3 سالی از من کوچیکتر بود اصلا خوشم نمیومد ازشون همون روز اول که اومدن خونمون خوب یادمه چطور زدم تو ذوق مونا بعد سلام و احوالپرسی( که البته زورکی بود) بابام گفت اتاق مونارو بهش نشون بدم.قبلا فکر همه چی رو کرده بود آقا.بالا که رفتیم با خنده بهم گفت ماهم از این به بعد میشیم خواهرو برادر.منم با عصبانیت نگاش کردم و گفتم بار آخرت باشه که کلمه برادر رو به زبون میاری.بیچاره کم مونده بود گریه کنه.خلاصه زندگی تازه ما شروع شد و هر روز بابا و مامان(جدید) که میرفتن کارخونه منم که یونی و مونام مدرسه داشت.روزها همینطور میگذشت تا اینکه مونا هم درسشو تموم کرد و رفت دانشگاه خیلی سعی میکرد بهم محبت کنه ولی من بی محلی می کردم نمیدونم چرا.
ولی کم کم داش مهرش به دلم می نشست اما غرور بهم اجازه نمیداد بروزش بدم تازه بعد این همه مدت به قیافش که نگاه میکردم احساس میکردم من این همه مدت از چه نعمتی(خواهر)بی بهره بودم.اصلا آرایش نمیکرد ولی خیلی تو دل بروبود، تقریبا همه چیش متوسط بود قد، وزن، قیافه و... خیلی ساده و دل پاکی هم داشت هر چی تو دلش بود بیان میکرد. تو این مدت فهمیده بودم دوست پسر داره و خیلی هم دوسش داره ولی هیچ وقت بهش چیزی نگفتم.ترم اول دانشگاهش بود و الان دیگه18 سال داشت منم 21 سالمو تمو کرده بودم ترم 7 من تازه شروع شده بود هر روز میومد و با آب و تاب اتفاقات یونی رو برام تعریف میکرد.عین بچه ها بود ناز و دوس داشتنی.دو سه بار پیش اومده بود که موقع خواب از پیشونیش بوسیده بودمش.
یه روز صبح که تو خونه تنها بودم یهو اومد تو خونه و رفت تو اتاقش راسشو بخواین نگران شدم اخه اون باید الان سر کلاس می بود. صدای گریه هاشو از پشت در شنیدم انقدرناراحت شدم که داشت گریه ام میگرفت تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم.آروم صداش زدم مونا...مونا....چی شده؟نمیخوای به من بگی؟با این حرفم گریه اش بیشتر شد گفت مگه برا تو مهمه؟تو که اصلا دوسم نداری.اینو که گفت از خودم خجالت کشیدم بهش کفتم حالا درو باز کن ببینم چی شده؟یکم ساکت شد بعد اومد درو باز کردو برگشت نشست رو تختش.چشای خیسشو که دیدم دلم میخواست بغلش کنمو لپاشو ببوسم .رفتم کنارش نشستم و ازش پرسیدم چی شده باز گریه ش شروع شد به زور بهم گفت پسری که 3سال عاشقانه می پرستیدتش می خواد با یکی دیگه ازدواج کنه. بغض گلومو گرفته بود.گفتم اشکال نداره حتما لیاقتتو نداشته دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو آوردم بالا زل زدم تو چشاش. دوس داشتم هر چی که تو دلمه با نگاهم بهش منتفل کنم.همینجور که با چشای خیسش داشت نگام میکرد بهم گفت داداشییییی....سرشو گذاشت رو شونمو همینطور داش اشک میریخت این اولین باری بود که بهم میگفت داداشی.دستامو آروم گذاشتم رو سرش و بردم لای موهاش چرخیدم سمتش و محکم بغلش کردم.با صدای لرزونی که همه جور حسی قاطیش بود گفتم آبجی جونم دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم قول میدم تا آخر عمرم پیشت بمونم صورتشو با دستام گرفتم و نگاه کردم تو صورتش اشکاشو پاک کردم یه بوس از پیشونیش کردم ، لپاش، چشماش و همینطور بوس هام داشت تند تر و تند تر میشد که یکباره سرمو محکم گرفت تو دستش و نذاشت حرکتی کنم صورتشو نزدیک آورد و لباشو گذاشت رو لبام. اصلا تکون نمیخورد انگار که دلش میخواست واسه همیشه همینطوری بمونیم.یهو هر دوتامون با حرص و ولع تمام نشدنی شروع به خوردن لبای هم کردیم مثل این بود که انگار ما سال هاست که همدیگه رو میشناسیم ولی از هم دور بودیم.
نمیدونم چجوری و کی روی تخت دراز کشیدیم وعاشقانه در هم پیچیده بودیم انگار که میخواستیم تلافی این یکی دو سال و یکروزه در بیاریم. هر جای بدنش طعم خاص خودشو داشت از شیرینی لباش هر چی بگم کم گفتم. بی اختیار شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش اونم با لبخند نازی که حاکی از رضایت بود دکمه های پیر هنمو باز میکرد لبامون همش رو هم بود هیچ کدوممون دلمون نمیومد این کارو تموم کنیم زیر مانتوش یه تاب آبی خوشگل پوشیده بود راستش رو بخواین هیچ کدوم ما اصلا قصد نداشتیم تا اینجا جلو بیایم ولی الان داشتیم لذت میبردیمو طعم باهم بودنو میچشیدیم.از لباش پایین اومدم و شروع به خوردن گردنش کردم فکر کنم کل صورت و گردشو خیس کرده بودم تابی که پوشیده بود سینه هاشو خیلی خوشگل نشون میداد تابشو یه ذره دادم بالا و صورتمو گذاشتم رو شکمش زبونمو رو شکمش و توی نافش می چرخوندم تو همین حالت دستام رو هم گذاشتم روی سینه هاش فکر نکنم توی عمرم نرم تر از سینه های مونا جونم چیز دیگه ای پیدا کنم صدای مونام داشت تبدیل به آه و ناله میشد و همش قربون صدقم می رفت سینه هاشو که فشار می دادم باسنشو از رو زمین بلند می کرد و به خودش می پیچید ذره ذره داشتم می لیسیدمشو تابشو بالا می دادم تا رسیدم به سینه هاش. یه سوتین سفید تنش بود از رو سوتینش کلی سینه هاشو بوسیدم بازم رسیدم به لباش چند تا لب ازش گرفتم و برش گردوندم نوک انگشتامو به پشتش می کشیدم اونم خیلی حال می کرد. چند تا بوس از شونه هاش کردمو بند سوتینشو باز کردم این بار خیلی آروم دوباره برش گردوندم چیزی که می دیدم شاید تو رویا هام هم نصیبم نمیشد چه سینه های خوشگلی داشت این مونای من ، سفید با هاله ای صورتی و نوک کوچیک. سینه هاشم کوچیک بودن ولی سفت و برجسته مونا همش تو چشمام نگاه میکردو لبخند میزد کامل در اختیارم بود و راضی. دستام داشتن می لرزیدن آروم گذاشتم رو سینه هاش واقعا نرم بودن و لذت لمسشون رو نمیشد با هیچ چیز عوض کرد یکم سینه هاشو مالیدم مونا خیلی حال می کرد صداش هم داشت لحظه به لحظه بلند تر می شدخم شدم و با چند تا بوسه شروع کردم به خوردن سینه های عزیز دلم که انگار خیلی وقت بود گمش کرده بودم مونا انگار که بعضی وقت ها نفس نمی کشید منم مشل بچه ها نوک سینه اش رو میذاشتم دهنمو می مکیدم مونا همش کمرشو میداد بالا و تند تند نفس میزد در یک لحظه انگار که برق به بدنش وصل کرده باشن عین مرده ها افتاد فهمیدم ارضا شده زل زدم به چشماش توی اینهمه مدت اولین باری بود که اینجوری نگام می کرد.
گفتم عاشقتم مونا باز لباشو بوسیدم.گفت: داداشی... گفتم: جون داداشی گفت: واقعا دوسم داری؟ گفتم: آره که دوست دارم عزیزم.دوباره پرسید : پس تا آخر ادامه میدی؟ گفتم: آره عزیزم تا آخر عمر کنارت می مونم.گفت: منظورم اون نبود که. با تعجب گفتم: نمیفهمم. گفت: منظورم همین کاری که شروع کردیم بود. صورتش سرخ شد.آخه مونا اهل این حرفا نبود. بهش گفتم مونا تو هیچ می دونی از من چی می خوای؟اخم کرد و گفت مگه نمیخوای تا آخر عمر کنار هم باشیم؟همونطور که دراز کشیده بود سرشو برگردوند اون طرف. پریدم روش و یه لب ازش گرفتم و گفتم: تو که میدونی داداشی طاقت این نگاهتو نداره. باشه قبول اما به یه شرط. گل از گلش شکفت زود پرسید: چه شرطی؟گفتم: هر جور که من بگم پیش می بریم.گفت باشه و سریع دستشو انداخت و زیر پیر هنم که هنوز تنم بود رو از تنم در آورد من و انداخت رو تخت و افتاد روم و شروع کرد به لیسیدن سینه هام انگار این همون مونای ساده ی من نبود. احساس می کردم بیشتر از هر کسی دوسش دارم سرشو با دستام گرفتم و محکم به سینه ام فشار دادم آاااه که چه لذتی داشت چرا من این همه مدت این عزیز دلم رو اذیت کرده بودم؟همش به خودم فحش می دادم اومد بالا و باز هم از هم لب گرفتیم این بار من هم بالاتنم لخت بود سینه هاش که به تن لختم می خورد لذتی داشت توصیف نشدنی. دستمو انداختم دور کورش و محکم به خودم فشارش دادام چقدر داغ بود بدنش داشتم ازش انرژی می گرفتم. همونطور که بغل هم بودیم برش گردوندم این بار من رو قرار گرفتم. از خیر سینه هاش واقعا نمیشد گذشت وحشیانه تر از قبل شروع به خوردنشون کردم این بار گاز هم میگرفتم و هر بار مونا جوری جیغ میزد که منو بیشتر به این کار ترغیب می کرد. همینطور که لیس میزدم اومدم پایین تر یواش یواش دکمه های شلوارشو باز کردم کمرش خیلی باریک تر از دور باسنش بود مونا به پشت دراز کشیده بود بازم ذره ذره روناشو لیسیدمو شلوارشو کشیدم پایین و در آوردم یه شرت صورتی قشنگ پاش بود که خیس خیس بود برجستگی آلتش از رو شرتش واقعا آدم رو دیوونه میکرد پاهاش رو دادم بالا و از قسمت داخل پاهاش شروع به خوردنشون کردم همینجور خوردم ولیسیدم تا رسیدم به شرتش از رو شرتش لبام رو که گذاشتم روش مونا باز یه آه بلند کشید و همین باعث شد من بیشتر این کارو تکرار کنم چون فقط می خواستم اون لذت ببره لبه های شرتشو گرفتم و آروم کشیدم پایین وای که دوس نداشتم حتی چشم ازش بردارم چقدر ناز و خوشگل بود درست رنگ پوستشو داشت اما وسطاش یکم مایل به صورتی بود هیچ چیز اضافه ای نمیدیدی مثل اینکه تراشیده باشنش.شرتشو از پاش درآوردم ولی نمیتونستم نگاهمو ازش بردارم بلافاصله و با کله رفتم رو آلتش چه طعم بویی داشت. داشتم مست میشدم زبونم رو از پایین به بالا می کشیدم مونا که دیگه تو خودش نبود همش می گفت دوست دارم داداشیییییی بیشتر این کار رو بکن بیشتتترررر زبونمو که میکردم تو دیگه نفس نمی کشید باور کنید که ترسم باعث می شد می کشیدم بیرون. زبونم رو گذاشتم اون بالا قسمت حساس آلتش روش که تکون می دادم مثل مار به خودش می پیچید که یهو باز شل شد و افتاد رفتم روش و دوباره ازش لب گرفتم این بار مونا رو من چرخید و بلافاصله شلوارمو با شرتم کشید پایین آلت منم راست راست بود آلبته نه زیاد بزگ نه زیاد کوچیک ولی یکم کلفت بود.اول یکم نگاش کرد بعد خیلی با شک و تردید با دستای کوچیکش گرفت دستش. نگاه به صورتم کرد یه لبخند کوچولو زد و همونطور که من سینه هاشو مک می زدم اونم شروع کرد به مک زدن التم به سختی وارد دهنش میشد وقتی هم میشد دندوناش اذیتم می کرد ولی هیچ چی نمیگفتم کارش که تموم شد به پشت خوابید ملتمسانه داشت نگام می کرد.گفتم آبجی ازم نخواه که اون کارو بکنم. قرار شد هر چی من گفتم بکنیم پس اگه دوس داری ادامه بدیم برگرد و رو به شکمت بخواب. گفت داداشییییی شنیدم خیلی درد داره از جلو فقط یکم بازی کن باهاش، قبوله؟ منم قبول کردم به پشت خوابید و پاهاشو از هم باز کرد منم نشستم بین پاهاش نزدیکش شدم و آروم سرشو گذاشتم لای چاک آلتش، یکم فشار دادم ،سرش که رفت تو مونا همچین اه کشید که فکر کنم صداش تا اون ور خیابون رفت. تا یه جایی که رفت احساس کردم دیگه نمیره تو،کشیدم بیرون باز دوباره کردم تو ولی فقط همون اندازه چقدر حال میداد آلتش داغ داغ بود مونا هی کمرشو می آورد بالا و لبشو گاز میگرفت و مدام تکرار می کرد دوست دارم داداشی، دوست دارم. منم می گفتم عاشقتم باز نگاهمون تو هم قفل شد بهم گفت داداشی قول میدی تا آخر عمر پیشم بمونی و ترکم نکنی؟ گفتم: قول قول دیگه یه لحظه هم تنهات نمیذارم گفت :پس قول دادیاااااا.اینو که گفت تو یه لحظه پاهاشو انداخت دور کمرمو منو به سمت خودش فشار داد آلتم تا ته رفت تو،مونا داد زد آییییییییییییییی هنوز باورم نشده بود که چه اتفاقی افتاده گفتم چیکار میکنی دیوونه؟ گفت: خودت قول دادی می خوام تا آخر عمر مال هم بمونیم زود آلتمو کشیدم بیرون ولی کار از کار گذشته بود یه دستمال آوردمو خونشو پاک کردیم یه نگاه به مونا کردم. گفت چیه خب؟ دوست دارم،عاشقت شدم نمیخوام مال کسه دیگه باشی تا اینو شنیدم بغلش کردمو خوابیدم روش شروع کردم به خوردن لباش همینطور که داشتیم لب میگرفتیم سرشو گذاشتم دم سوراخ جلوش یه فشار کوچیک دادم سرش رفت تو مونا همش آه و اوه میکرد بهم میگفت بکن تو داداشی من، زود باااااش دارم می میرم .منم آهسته و پیوسته تا ته کردم تو. مونا نفس نمی کشید بعد چند ثانیه نفسشو با آه بلند داد بیرون منم آروم می آوردم بیرون و دوباره می کردم تو. یا آلت من خیلی کلفت بود یا آلت اون خیلی تنگ.هر بار که می کردم تو بلند بلند آه می کشید احساس می کردم آلتم داره می سوزه خیلی داغ بود واقعا منم دوس داشتم مونا مال هیچ کس دیگه نباشه دیگه سرعتمو تندتر کرده بودم و صدای ضربه های من و نا له های مونا خونه رو پر کرده بود ضربه هامو تند تر کردم آبم داشت میومد منم داشتم آه میکشیدم جفتمون تو اوج لذت بودیم آبم که می خواست بیاد مونا متوجه شد می خوام بکشم بیرون دوباره پاهاشو محکم قفل کرد و با دستاش منو گرفت تو بغلش منم زیاد مقاومت نکردمو آبمو با فشار ریختم توش اونم همزمان با من بازم ارضا شد همونطور تو بغل هم موندیم داشتم نوازشش می کردمو از ش لب می گرفتم اون بیچاره که دیگه نای حرکت نداشت ولی میشد برق رضایت رو از چشماش خوند. تو بغلم یکم نازش کردم تا خوابش برد آروم التم رو کشیدم بیرون و یه ملحفه کشیدم روش تا بخوابه نزدیکای ظهر رفتم کنارش نشستم بیدار که شد بردمش حموم، بعدش خودم همه لباساشو تنش کردمو رفتیم بیرون واسه ناهار. بعد از اون من و مونا مثل دوتا عاشق و معشوق هر جا میریم باهمیم و هر وقت دلمون می خواد باهم سکس داریمو همیشه هم لذت می بریم.

خدا حافظ برای همیشه

این كاربر به درخواست خودش بن شد
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#196 | Posted: 10 Jul 2011 09:01
داستان سکس خانوادگی... داستان سکس من و خواهرم

من علي هستم 29 ساله از تهران . ما يه خانواده 6 نفري هستيم که يکي از خواهرام ازدواج کرده و اصفهانه يکيشونم که 24 سالشه مجرده و داداشمم 31 سالشه و ساکن تهرانه و شرکت شبکه داره(کامپيوتر). منو آبجيم يعني مريم فقط توي خونه ايم. ما 5 ساله ستارخان مي شينيم من بعد سر بازي رفتم دانشگاه و الانم دانشجوي ارشدم خواهرم مريمم دانشجوي ادبيات فارسيه . پارسال بهار پدر و مادرم رفتن 2 هفته سوريه و منو مريم تنها توي خونه بوديم . من خيلي خواهرمو دوست دارم اينم بگم که ما تقريبا مذهبي هستيم يعني آبجيم هميشه دامن بلند مي پوشه با پيرهن گشاد ولي من با شلوارک و رکابي مي گردم البته اگه زنداداشم خونمون نباشه. خواهرمم که گفتم اغلب با دامنه ولي زيرش لخته .2-3 روز اول يا خاله يا عمه همش خونمون بودن تا جاي خالي بابا مامانو حس نکنيم ولي روز چهارم ديگه شب نموندن و ساعت 5-6 رفتن که ما شب را رفتيم خونه داداشم . خونه داداشم 2 خوابه هست و کوچيک بنابر اين منو مريم شب بايد توي اطاق بچه مي خوابيديم که خيلي کوچيک بود ولي زنداداشم به من گفت توي پذيرائي بخوابم که راحت باشم البته اينا همه مال بعد شام بود ساعت 12 هم رفتيم برا خواب مريمم رفت تو اطاق و منم پشت در اطاق خواب توي پذيرائي بودم ولي خوابم نمي برد تا اينکه از خاموش روشن شدن چراغ خواب زنداداشم اينا فهميدم داداشه امشب مي خواد يه کاري بکنه. هيچ صدائي نميومد و من داشتم دقت مي کردم ببينم چي مي شه بعدچند دقيقه آروم آروم بلند شدم و از سوراخ کليد توي اطاق خوابو نگاه کردم جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون داداشم رو تخت به پشت خوابيده بود و زنداداشم نشسته بود روش و آروم بالا پائين مي کرد زن داداشم لاغره و برنزه ولي چون لامپ اطاق کم نور بود نمي شد خوب ديدش زد فقط کونش خوب پيدا بود و هر از گاهي کير داداشم. من داشتم نگاه مي کردم که يه لحظه ديدم يکي آروم داره ميگه علييييييييييييي!!!!!!!!! سرمو برگردوندم ديدم خواهرمه از رو نرفتم و گفتم هيسسسسسسسس. بيا ببين و تا اومد نگاه کنه بلند شدم رفتم دستشوئي که ازم خجالت نکشه ولي تا اومدم ديدم نيستش و رفته بخوابه من دوباره اومدم نگاه کنم اينبار پوزيشن عو ض شده بود و داداشم از پشت فکر کنم داشت تو کس زنداداشم مي کرد و چند لحظه بعد تکون تکون خورد و کيرشو در آورد و ريخت رو باسن لاغر زنش و کنارش خوابيد و شروع کرد نازش کردن وبا دستش آبشو رو کون زنش پخش کرد بعدشم خوابيدن . منم کيرمو گرفتم و خواستم جق بزنم که ديدم خواهرم اومد و رفت تو آشپزخونه سر يخچال و آب خورد شيطون اومده بود توجلدم و فکر کنم مريمم تو فکر بود چون 3 بار اومد آب خورد. فکراي عجيبي زد به سرم لعنت بر شيطون تو فکرم هي صحنه اي که زنداداشم رو داداشم بود داشت جابه جا مي شد ولي به جاي داداشم خودمومي ديدم و به جاي زنداداشم خواهرمو مي ديدم. داشتم با خودم فکر مي کردم اگه من با مريم بورس مي شديم و مي رفتيم انگليس چه خوب مي شد وتو ذهنم داشتم به اين فکر مي کردم که مي تونستم با خواهرم سکس کنم اونم از جلو و هي خودمو مي ديدم که دارم خواهرمو از کس مي کنم اونم داره حال مي کنه . توي همين احوالات ارضا شدم وآبمو ريختم تو شورتم تا به خودم اومدم ديدم مريم دوباره تو آشپزخونس . مطمئن بودم ديده و مطمئن بودم ديدن سکس داداشم و زنش فکرشو مشغول کرده صبح با هم رفتيم سمت دانشگاه به خواهرم گفتم کي تمومي؟ گفت :2 گفتم ميري خونه که؟ جواب داد آره بهش گفتم آگه کسي گفت شب بياين خونه الکي بگو جائي دعوتيم و ادامه دادم بزار يه کم تنها باشيم از بس اينور اونور رفتيم خسته شديم. عصر بعد کلاس 4-6 اومدم 4را وليعصر يه فيلم سکسي گرفتم و با سرعت يه موتوري گرفتم رفتم خونه. زنگو زدم کسي باز نکرد تلفن زدم به خواهرم گفت خونم گفتم چرا باز نمي کني گفت مگه نگفتي کسي نياد منم باز نکردم گفتم شايد خاله يا کس ديگه اس مي خوام درس بخونم. درو که باز کرد چيز متفاوتي با قبل ديدم به خودش رسيده بود و يه زير شلوار تنگ پاش کرده بود . تعجب کردم آدمي که همش دامن مي پوشيد خط شورتشم پيدا بود هيچي نگفت و رفت تو اطاقش . خيلي حشري شده بودم اظطراب و استرس همه وجودمو گرفته بود نميدونستم پايه هست يا نه بعد چند دقيقه برام يه شربت آبليمو آورد تو اطاقم و نشست رو صندليم و بهم گفت : خوب راه حلي دادي من واقعا از مهموني خسته شده بودم تازه عمه گفت امشب بريم خونشون منم گفتم با علي مي ريم خونه يکي از دوستاش . منم گفتم ايول کار خوبي کردي. هر دومون خشکمون زده بود و سکوت خونه را گرفته بود من ليوان شربتو 10 دقيقه طول کشيد تا خوردم نمي دونستم چيکار کنم خواهرم بلند شد بره از رو صندلي که بلند شد و رفت سمت در چشام داشت کونشو ميخورد دم در يهو برگشت و گفت بازم شربت مي خواي ؟ و متوجه شد که من داشتم کونشو ديد مي زدم منم با اته پته گفتم نه نه مرسي. کاملا فهميده بود قضيه را يه کم صبر کردم وبلند شدم يه ذره فيلمو ديدم با ديدن فيلم حشرم رفته بود بالا رفتم توي اطاق خواهرم ديدم دراز کشيده داره درس مي خونه خواستم بهش بگم دوست دارم مريم و بغلش کنم ولي يه سنگيني خاصي رو قلبم حس کردم بجاي اينکه بهش بگم مي خوام باهات سکس کنم گفتم شام بگيرم؟؟؟ که اونم گفت مي خواي سفارش بده بيارن خلاصه 2 تا پيتزا سفارش داديم و شامو زديد تمام اي قضايا 3-4 ساعت وقت برد فکرشو بکنين چه دهني از من صاف شد. بعد شام مريم توي آشپزخونه داشت تميز کاري مي کرد و من داشتم تو لپ تاپم فيلمو مي ديدم دوباربلند شدم با تموم اراده برم و بهش بگم ولي تا رسيدم نتونستم 2-3 تا نشگون ازش گرفتم به بهونه شوخي ولي مريم اصلا چيزي نگفت مثل اينکه اونم منتظر چيزاي بيشتري بود . چاي که گذاشت وايساد يه گوشه و هيچ چيزي نمي گفت انگار از ديشب تا حالا از فکرش نرفته بود بيرون فقط هر از گاهي يه نگاه بهم مي کرد نمي دونستم چي بگم اخه تا حالا سکس نداشته بودم بهش گفتم مريم خونروش چيه؟؟؟ بدون اينکه حالتش عوض بشه توضيح کوچيکي داد. جراتم بيشتر شد پرسيدم مريم پرده بکارت چيه؟؟ حس مي کردم داره سخت نفس ميکشه ولي بازم جواب داد مال دختراس پرسيدم يعني زنها ندارن گفت: نه شب عروسي تموم مي شه و رفت بيرون. فکر کردم خراب کردم .اه آخر با اين کس خول بازي 5 ساعته نتونستم .اومدم توي اطاقم و فيلمو ديدم يه مرد داشت محکم يه زنو از کس ميکرد بلند شدم تصميممو گرفتم رفتم تو اطاق به مريم گفتم يه فيلمه مياي ببينيم ؟گفت باشه دستشو گرفتم وگفتم پاشو ديگه . در حاليکه پا مي شد گفت مگه چيه حالا اينقدر عجله داري ؟؟!!! گفتم راجع به سوالائي که پرسيدمه . دستاش داغ داغ بود ولي استرس قبلو نداشت فهميده بود من پررو نيستم. کشيدمش تو اطاق زده بودم به سيم آخر آوردمش پشت لپ تاپ گفتم :اين پرده نداره؟؟؟!!!! و قلبم داشت ميزد بيرون. مطمئنم خواهرم فيلم نديده بود چون مثل اينکه برق بهش وصل کرده باشن دهنش باز موند و آب دهنشو قورت داد پائين و آ روم گفت اين چه فيلميه ديگه!!!! و چشاشو از لپ تاپ بر نداشت رنگش پريده بود بهش گفتم پرد بکارتش کجاس؟؟؟؟ و فقط مي خواستم حرف بزنم کيرم راست شده بود بد جور آبجيم جواب داد ديونه اينکه نداره . همونجوري که نشسته بود نشستم پشتش و گوششو گرفتم ماليدن هيچي نمي گفت و فقط فيلمو ميديد ولي تموم موهاي کوچيک دستش سيخ شده بود معلوم بود کل گردنشم مور موره کشوندمش تو بغلم و شروع کردم گوششو خوردن و همينجور گردنشو. آروم بهم گفت علي داري چيکار مي کني؟؟؟ منم بهش گفتم دوست دارم مريم و پيرهنشو دادم بالا وااااااي عجب سينه هاي داشت سفيد با نوک صورتي شروع کردم خوردن يه نگا کردم ديدم چشاشو بسته و سر منو گرفته تو دستش بعد از 6-7 دقيقه که سينه هاشو مي خوردم و کيرمو از روي شلوارش به کسش مي کشيدم بلند شدم و دستمو گرفتم به شلوارش که بکشم پائين ولي نزاشت الان تو فيلم مرد داشت کس زنرو مي خورد خوب گذاشتم نگاه کنه و شروع کردم شکمشو خوردن داشت مي لرزيد و دستاش تو موهام بود منم سرمو رسوندم وسط پاش و شروع کردم کسشو از رو شلوار خوردن . مريم چشاش داشت مي زد بيرون وميخ شده بود به فيلم کم کم مرده زنه را به پشت خوابوند و شروع کرد سوراخ کونشو خوردن منم داشتم نگاه ميکردم مريم با تعجب نگا ميکرد مثل اينکه تا حالا نشنيده بود سوراخ کونم ميشه ليسيد بهم گفت چيکار ميکنه منم گفتم اينا تميز کردن وبهش گفتم مي خواي سوراخ کونتو بليسم که يکه خورد ويه نگا بهم کرد دوباره گفتم خره حواسم به پردت هست . حسابي حشري شده بود چون اينبار که شلوارشو خواستم بدم پائين فقط گفت علي جون من مواظب باش منم گفتم باشه حواسم هست وبرش گردوندم مريم زل زده بود به فيلم و به پشت جلوم خوابيده بود .مرده داشت همينجور زبونشو تو سوراخ کون زنه ميکرد منم از فرط خوشحالي حاليم نبود چيکار مي کنم فيلم ديدن مريم بيشتر حشريم کرده بود تا شلوارشو مي خواستم بکشم پائين باسنشو داد بالا که راحت باشم منم بيشتر تحريک شدم وسريع شلوارشو از پاهاش در آوردم واايييي جووون يه شورت راه راه صورتي وسفيد پاش بود روناشم سفيد و تميز شورتشو که کشيدم پائين برگشت گفت علي ترو خدا مواظب باش منم شروع کردم باسنشو ليسيدن و آروم گاز زدن ديگه فيلمو نميديد و سرشو گذاشته بود رو دستش و مي گفت: ووووووووييييييي آخخخخخخخخ اووووووووه آيييييييييييي علي گازش بگير جون من گاز بزن حشرش خيلي بالا بود تو فيلم زنه داشت ساک ميزد منم چون ميخواستم. با تعجب و بلند برا اينکه مريم نگاه کنه گفتم چيکار مي کنه اين؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! مريم سرشو آورد بالا ديد زنه داره مثل بستني کير مرده را مي خوره يه کم نگا کرد منم گفتم چه حالي ميده و لاي کونشو باز کردم و شروع کردم سورخشو ليس زدن دستمم آروم کشيد لاي کسش حسابي خيس شده بود مريمم داشت ساک زدنه زنه را نگاه مي کرد بلند شدم به کمر خوابوندمش و وارونه سرمو گذاشتم لاي پاش جوري که کيرم دم دهنش بود و شروع کردم کسشو ليسيدن اول حال نکردم چون ليز بود ولي تا مريم کيرمو با دستش آروم گرفت مثل چي براش ميليسيدم و زبونمو مي چرخوندم توش که به خودم که ا.مدم ديدم خواهرم کيرمو کرده تو دهنش و چه جور داره مي خوره بلند شدم وايسادم جلو صورتش يعني بخور که ديدم کيرمو مثا آب نبات داره مي خوره خيلي حال کرده بودم 10 دقيقه اي مي خورد منم با دست کسشو مي ماليدم که ديدم ول کرد و به پشت خوابيد و لاي پاشو باز کرد توي فيلم مرده داشت از کس زنرو ميکرد مريم نگاه مي کرد بهش گفتم مي خواي ؟؟خنديد و گفت ديگه همه کار کرديم که .منم پريدم وسط پاهاش سر کيرمو آروم ماليدم دم کسش ديدم شروع کرد آخ و اوف کردن حسابي قاطي کرده بودم خوابيدم روش و فشار دادم تو يه جيغ کشيد ولي من اينقدر شهوت وجودمو گرفته بود که شروع کردم به عقب جلو کردن وتا دسته کيرمو تو کس خواهر خودم کردم صداي مريم همه اطاقو گرفته بود: واااااااااااي علللللللللللللللييييييييييي اوخخخخخخخخخ وشروع کرد تکون خوردن ومنو محکم چسبيد منم عرق کرده بودم بد جور بعد چند دقيقه ديدم مريم دستشو گذاشته رو پيشونيش و منو نگاه مي کنه فهميدم آبشو آوردم منم داشتم ميومدم بهش گفتم مريم من داره آبم مياد و کيرمو در آوردم و گفتم دمر به خواب بريزم تو کونت اونم بنده خدا خوابيد منم سر کيرمو گذاشتم دم سوراخ کون خواهرم و خوابيدم روش و با يه فشار کلاهک کيرمو کردم تو کون آبجيم مريم دوباره جيغش رفت هوا ولي اينبار آروم نشد و داشت از زيرم فرار مي کرد منم محکم گرفتمش و 2 تا تکون دادم که سريع آبم ريخت تو کونش از روش که بلند شدم ديدم ملحفه را خوني کرديم فهميدم چه گوهي خوردم مريم که چشمش افتاد به خونا زد زير گريه : علي بد بخت شدم پرده ام پاره شد وگريه منم حسابي گيج شده بودم بهش گفتم جون من گريه نکن ببينيم چيکار مي شه کرد خلاصه بعد کلي گريه زاري و……. تا بهش گفتم به دوستم که دکتره زنگ ميزنم مي پرسم آروم گرفت تلفن اميرو پيدا کرد و اونم گفت 50 هزار. گفتم چي؟؟؟ گفت با 50 هزار مي دوزن از خوشحالي پردر آوردم تلفونو که قطع کردم پريدم بغلش کردم و موضوع رو بهش گفتم خواهرم خنده و گريه را قاطي کرده بود گفت جون بابا؟؟؟؟ گفتم به جون بابا . ديگه کم کم مي خنديد و رو به ملحفه گفت اينارو چيکار کنيم ؟؟؟ منم اشاره کردم به خونائي که رو کيرم بود گفتم اونو ول کن اينو چيکار کنيم؟؟؟ زد زير خنده دستشو گرفتم بردمش زير دوش . خلاصه منم شدم داماد بابام ويک هفته دوم سفر بابا مامان دانشگاه را کلا دو در کرديم و روزي 4-5 بار سکس کرديم با هم. ومهمونيا را هم به بهونه دانشگاه پي چونديم و شب تا صبح لخت با هم خوابيديم. وسکسمونو از اينجا آغاز کرديم وتا الان که جفتمون متاهليم ادامه داديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#197 | Posted: 10 Jul 2011 09:40
زندگی سکسی من و مامان 2
شش ماه دیگه هم گذشت و سکس من با مامان و روزیتا ادامه داشت تا اینکه بابا از مالزی برگشت
شب اول مامان منو فرستاد تو اتاق خودم که بتوانه حسابی با بابا سکس داشته باشه ، شانس بد من روزیتا هم رفته بود خونه یکی از دوستاش ، منم رفتم پیش رویا گفتم: میخوام امشب تو بغل تو بخوابم اون هم قبول کرد و منو راه داد زیر لحافش و چون عادت منو میدونست لباس خوابش رو داد بالا و دست منو گذاشت رو سینه اش ولی چون بعد کمی بازی چون سینه هاش کوچک بود بهم حال نداد و گفتم سینه هات خیلی کوچک است حال نمیده و تا اومد به خودش بیاد دستم رو کردم تو شورتش و شروع کردم با کوسش بازی کردن رویا که اومد دست من رو بگیر ولی نتوانست چون حالش خراب شده بود و داشت یواش یواش تو دلش ناله میکرد . منم بعد از کمی بازی کردم حوس کردم که کوسش رو بخورم و برای همین رفتم لای پای رویا و شروع کردم به خوردن کوسش دو دقیقه نگذشته بود که آبش اومد احساس کردم دهنم پر از آب شده فهمیدم رویا از مامان و روزیتا خیلی آبش بیشتر است خیلی برام جالب بود رویا مظلومه انگار خیلی شهوتی تر از بقیه بود انقدر کوسش رو لیس زدم تا بعد از ربع ساعت دوباره آبش راه افتاد منم انقدر کوسش رو لیس زدم تا تمیز تمیز شده و با التماس رویا که دیگه بسه اومدم بالا و سینه های کوچولوش رو تو دستم گرفتم و خوابیدم
فردا ظهر که از مدرسه برگشتم خونه دیدم خواهرم روزیتا خیلی خوشحال است و تا منو دید حسابی منو بغل کرد و بوسید . منم که با تعجب بهش نگاه میکردم ازش پرسیدم چی شده ؟ که مامانم گفت: خواهرت برای دوره تخصصی دکتریش قبول شده و فردا باید برای ثبت نام بره اصفهان برای همین است که سرش با کونش 21 بازی میکنه . منم بوسیدمش و گفتم: پس شیرینی ما کو؟ روزیتا هم گفت: چی میخوای داداش کوچولو ؟ منم سریع گفتم: کوس خوشمزه اتو . اونم سریع دامنش رو زد بالا و شرتش رو در آورد . منم رفتم که شروع کنم به خوردن که مامان داد زد که حالا موقع نهار است بزار بعداز نهار
با هم نهار رو خوردیم و بعد مامان گفت: بچه ها زود باشید اگه میخواهید کاری کنید بکنید تا کسی نیومده روزیتا هم سریع رفت نشست روی مبل و دامنش رو زد بالا منم رفتم شروع کردم به خوردن کوسش مامان هم داشت سفره را جمع میکرد .که یکدفعه صدای زنگ اومد رویا بود، کار ما هم ناتمام موند
گذشت تا شب شد و طبق معمول رفتم پیش بابا و مامان بخوابم و وقتی رفتم تو بغل مامانی دیدم که لخت لخته و از من هم خواست که لباسم رو دربیارم و بعد گفت: حالا بیا برای خودت با کوس مامانی بازی کن منم یه نگاه به بابا کردم که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد و بعد رفتم سوراق کوس مامان و شروع کردم به خوردنش که مامانم به بابا میگفت: ببین پسر گلم دیگه بزرگ شده و هوای مامانش رو داره. که بابا همینطور که به من نگاه میکرد به مامان گفت: این کثافت کاریها چیه یاده بچه دادی؟ که مامانم گفت: خود رامتین کوس لیسی رو خیلی دوست داره و رو به من کرد و گفت: عزیزم حالا بیا ترتیب مامان رو بده. منم پا شدم افتادم به جون کوس مامان و شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش بابا هم که داشت این صحنه ها رو میدید بد جوری تحریک شده بود و داشت با کیرش بازی میکرد و بعد از ده دقیقه ای که تلمبه میزدم بابا گفت: پسرم حالا دیگه نوبت منه و منو زد کنار و افتاد به جون مامان و با تمام توان مامان رو میکرد . منم از دیدن یک سکس واقعی خیلی حال کرده بودم و سعی میکردم کارهای که بابا میکنه رو خوب یاد بگیرم. بابا هم به انواع مدلها مامان رو میکرد و بعد نیم ساعت سکس دیدم هر دوتاشون پنجر شدن و تو بغل هم خوابیدن . منم کنارشون کمی بعد خوابم برد
فردا خواهرم روزیتا هم رفت اصفهان برای ثبت نام و بعد هم رفت ساکن اونجا شد چون باید هم تو بیمارستان کار میکرد هم میرفت دانشگاه . منم تو راهنمایی هر روز یه چیز جدید یاد میگرفتم . وقتی انگشت کردن رو یاد گرفتم تا اومد خونه از مامان خواستم که انگشتش کنم و از اینکه انگشت تو کون مامان میکردم خیلی برام لذت بخش بود و بعد از مامان افتادم به جون رویا و انگشتش میکردم . یک روز یکی از همکلاسیهام سهیل رو آوردم خونه و به مامان گفتم: میخوایم با هم درس بخوانیم . سهیل برعکس من کمی توپل و سفید بود و منم تازه تو مدرسه یاد گرفته بودم که کون بچه های خوشکل رو بیاد بزارم و وقتی رفتیم تو اتاق بعد از کمی صحبت های درسی به سهیل گفتم: بیا کمی با هم بازی کنیم اون هم قبول کرد و بعد گفت: خوب حالا چه بازی کنیم . منم گفتم: بیا با دودول هم بازی کنیم سهیل هم قبول کرد. منم شلوارم رو کشیدم پایین و سهیل هم مثل من شلوارش رو کشید پایین هر دوتامون با شورت بودیم و بعد من شورتم رو هم در آوردم سهیل با دیدن کیر من شاخ در آورده بود و اومد کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: دودولت چقدر بزرگه . با این حرفش خیلی کنجکاو شده بودم که مال اون چقدر است چون من فقط کیر بابا رو دیده بودم که یه کمی از مال خودم بزرگتر بود. برای همین خودم رفتم شورت سهیل رو کشیدم پایین وای اینجا رو نگاه کن چه دودولش کوچولواست سریع خوابوندمش روی زمین حسابی با دودولش بازی کردم و بعد حوس کردم کمی بخورمش ببین مامان کیر منو میخوره چه حالی میکنه و برای همین دودولش رو کردم تو دهنم و شروع کردم به خوردنش خیلی باحال بود و همینطور که دودولش رو میخوردم انگشتم رو هم میکردم تو کونش و باش بازی میکردم و بعد بلندش کردم و کیرم رو گذاشتم لای پاش و داشتم تلمبه میزدم که یک دفعه مامان در رو باز کرد که بگه بچه ها پاشید بریم نهار آماده است و با دیدن این صحنه خیلی عصبی شد و گفت: رامتین خیلی بیشعوری و رفت بیرون
منم تا دیدم مامان ناراحت شده بدوبدو رفتم دنبالش و ازش معذرت خواهی میکردم . که مامان برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: اصلان دوست نداشتم بهم دورغ بگی داریم درس میخوانیم. بعد ببینم داری ترتیب دوستت رو میدی. منم با قسم و آِیه که بخدا درسمون رو خواندیم. موقع استراحتمون بود داشتیم بازی میکردیم. دیدم مامان دیگه راضی شد و گفت: اسم دوستت چی بود بگو بیاد. منم گفتم: سهیل بیا مامانم کارت داره . وقتی سهیل اومد دیدم لباسش رو پوشیده و از خجالت سرش رو پایین گرفته. مامان رفت جلو و کشیدش تو بغلش و گفت: سهیل جان من از بچه های دروغگو خیلی بدم میاد. برای همین عصبانی شدم . حالا بیا خودم کمکتون کنم و شلوار سهیل رو از پاش در اورد و بعد لباسش رو درآورد و رو کرد به من و گفت: رامتین برو روی کمد کرم مرطوب کننده بیار تا کون سهیل رو برات آماده کنم
منم بدوبدو رفتم کرم آوردم و برگشتم دیدم مامان چهار زانو نشسته و سهیل رو هم جلوش دوزانو نشونده که کونش بیاد بالا و سهیل که به عشق کوس مامانم سرش لاپای مامانی بود و کونش قلمبه شده بود و مامان کرم رو ازم گرفت و شروع کرد به سوراخ کون سهیل رو چرب کردن و بعد به من گفت: بیا کیرت رو بکن تو کون سهیل. منم رفتم پشت سر سهیل . مامان هم کیرم رو گرفت و با سوراخ کون سهیل تنظیم کرد. سهیل هم که تا داشت اولین کوس زندگیش رو نگاه میکرد و بهش دست میزد حواسش به من نبود. و بعد من یکدفعه کیرم رو تا ته فشار دادم تو کون سهیل که یکدفعه جیغش رفت بالا و اومد که از زیر کیرم در بیاد که مامان سفت گرفته بودش که نتواند از زیر کیر من در بیاد و من رو هم دعوا کرد و گفت: دیگه تکون نخور تا سهیل کونش جا واکنه منم به حرف مامان گوش کردم و بعد مامان گفت: حالا بکن منم شروع کردم به تلمبه زدن . سهیل هم داشت گریه میکرد و دستش هم تو کوس مامانی بود و بعد از نیم ساعت تلمبه زدن دیگه خسته شده بودم . سهیل هم که دیگه عادت کرده بود داشت از کون دادن به من و بازی با کوس مامانم حال میکرد.
مامان وقتی دید من دیگه کارم تمام شده گفت: بچه حالا دیگه موقع نهار است. رفت سفره را چید و ما رو صدا زد که بریم سر سفره وقتی رفتیم نهار بخوریم مامان از سهیل خواست اول کونش رو بده بالا تا مامان یک خیار که چرب کرده بود بکنه تو کونش که کون سهیل باز بمونه و برای دفعه های بعدی من راحت تر باشم . سهیل هم قبول کرد مامان هم یک خیار هم قد و اندازه کیر من کرد تو کونش و سهیل رو نشاند کنار خودش تا نهار خوردیم و بعد از نهار سهیل گفت: میخواهد بره خونه مامان هم کمکش کرد لباسش رو بپوشه ولی نزاشت خیار رو از تو کونش در بیاره تا بیشتر بهش عادت کنه. سهیل هم بعد از خداحافظی رفت خونشون.
ادامه دارد....
     
#198 | Posted: 10 Jul 2011 20:22
آبجی نازنین
باسلام مجدد مرسي از اينكه خاطراتمو ميخونيد. من حقيقت رو مينويسم هركس باور نكرد ...
زمستون بود و ما كرسي داشتيم. يادمه هميشه بعدازمدرسه تاميرسيدم خونه ميرفتم زير كرسي كه حسابي داغ بودوحال ميداد .اونروز منو نازنين زيركرسي نشسته بوديم و نازنين داشت برام درس مرورميكرد كه براي امتحان ثلث دوم اماده باشم ،خلاصه همينطوركه مشغول درس خوندن بوديم مامانم اومد توي اتاق وكفت: من ميرم خونه خاله ايناوشب با بابات برميكردم شامتون رو هم درست كردم . بعدازمدتي كه صداي بسته شدن در امد فهميديم كه رفت همون لحظه احساس دلهره شديدي كردم بخاطراينكه هروقت خونمون خالي ميشد نازنين ميومد سراغ من. يه نكاه به نازنين كردم ديدم يه اه بلندي كشيدو كتاب رو بست بعد كمي خودشو از زيركرسي كشيدبيرون طوريكه سينه هاو رونهاي لختشو راحت ميشد ورانداز كرد(هيكل نازنين مثل هيكل مهراوه شريفي نياست) منهم كه داشتم ديد ميزدمو ضربان قلبم سوبله شده بودومات مونده بودم كه نازنين روشو كرد طرف منو كفت:مهران خوابم مياد بيايه كم بخوابيم بعددوباره بلندشديم درس ميخونيم. منهم قبول كردمو اومدم ازجام بلندشم ديدم دستمو كشيد طرف خودش ومنو كنارخودش خوابوندو همون دستمو برد توي شورتش طوريكه كسش كف دستم بودوبادست خودش ازروي شرت به دست من فشار مياوردو منم حسابي كسشو ماليدمو ابشو دراورده بودم كه دست خيسمو ازتوي شرتش دراوردو شروع كرد به لخت شدن بعد لخت كردن من. وقتي لخت لخت شديم خوابيد روي زمين كنار كرسي و به من اشاره كرد كه برم روش بخوابم ومنهم با دودول سيخ شده دوازده سانتي(حدودا)رفتم روش خوابيدم كه كفت حالا ممه هامو بخور ومن كه اموزش ديده بودم شروع كردم به خوردن حالانخور كي بخور.صداي نفس نفس زدنش همينطور بلندوبلندتر ميشد كه باصداي ضعيفي كفت:كسمو بخور منهم مطيعانه صورتم رو بردم روي كسش كه يه بوي خاصي ميدادو زبونمو كردم لاي كسشو براش ليس ميزدم اونقدر ليسش زدم كه هم كس نازنين هم صورت من خيس خيس شده بود كه دوباره منو كشيد روي خودش اما اينبار نوك دودولمو كرد لاي كسش و همينطور كه روش خوابيده بودم دستشو روي كمرم فشار ميداد كه بيشتر بره توش تاجاييكه بعدازمدتي صداي جيغ ودادش رفته بود اسمون،من كه خيس عرق بودمو زياد حاليم نبود ولي ميدونستم نازنين خيلي داره حال ميكنه ومن ازاين موضوع خيلي خوشحال بودم براي همين دوباره رفتم سراغ كسش وشروع كردم به ليسيدن خيلي خوشش اومده بود ،لاي كسشو باز كرده بودطوريكه دهنم كامل رفته بود لاي كسش كه وقتي زبونمو بردم توي كسش بي حركت شد و تكون نخورد تازه فهميدم كارم تموم شده وبايد به حال خودش بزارمش... دفعه بعد براتون يكي از بهترين خاطراتمو با نازنين مينويسم كه بالغ شده بودم و باتجربه!!!
مرسي ازاينكه خاطرمو خونديد
     
#199 | Posted: 10 Jul 2011 21:03
باسن بزرگ
سلام. من پیمان 23 ساله هستم. من تا چند سال پیش علاقه زیادی به زنهای سن بالا نداشتم تا این که یک صحنه ی شگفت انگیز کاملا نظرم رو عوض کرد و من عاشق خانومای سن بالا و چاق شدم.

5 سال پیش وقتی از مدرسه زود برگشتم وارد خونه شدم و طرف اتاق خودم رفتم که چیزی نظرم رو جلب کرد. در اتاق مامانم نیمه باز بود و یک چیز سفید می درخشید! یک کره ی سفید و بسیار بزرگ. جلوتر رفتم و با دقت نگاه کردم. واااای! مامان، پشت به من روی یک چهار پایه لخت لخت، نشسته بود و من دو، سه متری با اون فاصله داشتم. باسن بزرگ و سفیدش رو که دیدم میخکوب شدم. کیرم یهو زد بالا. گوشت باسنش از دو طرف چهارپایه زده بود بیرون. چون پشتش به من بود و فکر می کرد کسی خونه نیست من راحت می تونستم دید بزنم. باورم نمی شد که یک کون می تونه اینقدر بزرگ و زیبا باشه. من قبلا از روی لباس متوجه بزرگی اون شده بودم ولی فکر نمی کردم این قدر زیبا باشه. وقتی بلند شد دو شقه ی کونش شروع به لرزیدن کرد.تا چند لحظه بعد هم تکون می خورد. حالت جالبی داشت. مامان اون موقع 37 ساله بود. پوست بدنش حتی یک چروک یا مو نداشت. سفید، صاف و گوشتی. با اینکه باسن بزرگی داشت خیلی چاق نبود. بدن خوش استیلی داشت. رونای تپلش به باسنش متصل بودن.وقتی راه می رفت، یک طرف باسنش بالا می رفت و طرف دیگه ول می شد و تکون تکون می خورد. مثل سینی بزرگ ژله! کمرش هم نسبتاً باریک بود. فقط شکمش کمی برجسته بود. دو تیکه دنبه دو طرف ناف با دو تا خط کمونی از هم جدا می شد. حتی شکمش هم زیبا بود. سینه های سفید و برجسته و متناسب داشت. نوکش کلفت بود و به رنگ قهوه ای تیره. خلاصه اون روز حسابی حال کردم. همون وقت نتونستم جق بزنم چون ممکن بود ببینه ولی بعدها به یادش خیلی جق زدم.

از اون روز با دقت بیشتری راه رفتن مامانمو نگاه می کردم. با هر قدم باسنش می لرزید و اون کون قلمبه و پهن زیر دامنش تکون تکون می خورد. همیشه تصور می کردم اگه مامان یه کمربند دستگاه لاغری که ویبره داره رو دور کمرش ببنده و دستگاه رو روشن کنه چه صحنه ی فوق العاده ای به وجود میاد. از اون روز به بعد یک چیز دیگه هم متوجه شدم. وقتی مامان بیرون از خونه می رفت نگاه هر مردی که از نزدیک اون رد می شد متوجه پشتش بود. مخصوصا مردای با تجربه وقتی باسن بزرگش رو میدیدن آب از لب و لوچشون راه می افتاد، چشماشون گرد می شد و معلوم به نفس نفس می افتادن. بعضی ها هم پشت سر ما راه می افتادن و از پشت سر راه رفتن مامان رو نگاه می کردن. من هم به روی خودم نمی آوردم جون برام لذتبخش بود که مردای دیگه هم از دیدن باسن مامان حتی از زیر لباس هم لذت ببرن. یه روز هم یه مرد حدود 50 ساله پشت سر ما راه افتاد و دستش تو جیب شلوارش بود و معلوم بود داره کیرشو می ماله. من که زیر چشمی نگاش می کردم خودمم حشری شدم و دستمو از تو جیب شلوار به کیرم رسوندم و جق زدم. مامانم حواسش به مغازه ها بود . مرده درست پشت مامان به فاصله چند سانتی راه می رفت و چشم به باسنش دوخته بود. از خود بی خود شده بود و برای کون مامان که زیر چادر تکون می خورد و با هر قدم چادر رو به این طرف و اون طرف می کشید لب می انداخت. کم کم صدای نفسای مرده بلند شد و یک داد یواش زد، هن و هن کرد و وایساد. معلوم بود که آبش اومده.

به همین شکل مامان وقتی به مغازه بابا می رفت که تو یکی از خیابونای مرکز شهر بود همه ی دوستان و همسایه ها مامان رو می دیدن و اون اندام قلمبش توجه همه رو جلب می کرد. من این رو از نگاهشون می فهمیدم که یواشکی به پشت مامان خیره می شدن و زیر لب چیزی می گفتن. احتمالا می گفتن: جوووووون به این کون... چی می کنه این حسین آقا... رو مرده بزاری زنده میشه... ماشالا... خلاصه گذشت و من هم رفتم دانشگاه تو یه شهرستان دیگه و یه خونه اجاره کردم و بیشتر سال رو همون جا بودم. یه بار آخرین امتحان ترم بهمن رو که دادیم من به یه بلیت اتوبوس گرفتم و بی خبر به سمت شهر خودمون راه افتادم. حدود ساعت 5 عصر بود که به در خونه رسیدم. ماشین پژوی یکی از همکارای بابام رو در خونه دیدم. من ماشینو کامل می شناختم. تعجب کردم اون موقع روز بابا چرا دوستاشو که باید در مغازه باشن رو دعوت کرده خونه. اما چون خسته بودم تصمیم گرفتم یواش برم تو اتاقم. آروم در رو باز کردم دیدم چند جفت کفش مردونه دم دره. یواش رفتم تو دیدم تو مهمون خونه کسی نیست و از داخل اتاق خواب صداهای عجیبی می اومد. فکر کردم بابام با دوستاش دارن فیلم سوپر می بینن. ولی بابام اهل این کارا نبود. لای در باز بود. آروم نگاه کردم. یک صحنه ی باور نکردنی! خشکم زد. خودمو یه کم جا به جا کردم که بهتر ببینم. دیدم علی آقا و آقا مرتضی دو تا از همکارای بابام و اون یکی آقا مهدی کفاشی کنار مغازه لخت رو تخت نشستن و دستشون به کیرای شق شدشون بود که داشت پوست خودشو پاره می کرد و می زد بیرون. نفس نفس می زدن و می گفتن: جووووون، یه کم راه برو مهری خانوم تا بلرزه. جوووون، وااااای، چی درست کرده این حسین آقا. لامصب کار دسته. و دستشو زد روی چیزی که شالاپ صدا کرد. اون طرفو نمی دیدم که یه مرتبه دیدم مامان لخت مادر زاد در حالی که دو نفر جلوش زانو زده بودن و باسن و شکمشو تو بغل گرفته بودنو دائم می بوسیدنش و با دست می زدن روش، به طرف تخت اومد و گفت: واسه شما درست کرده، مال خودتونه، هر کار دوست دارین باهاش بکنین. و دستشو به طرف کیر علی آقا و آقا مرتضی برد و گفت: وای، چه بزرگه! و دولا شد و شروع هر دوتا کیر رو با ولع خوردن. مرد ها هم دائما حرفای سکسی می زدن که مامان و خودشونو بیشتر تحریک کنن و روی بدنش دست می کشیدن. دونفر مه یکیشون یه همسایه دیگه مغازه بود و اون یکی رو من نمی شناختم از پشت باسن مامانو تو بغل گرفته بودن و می زدن روش تا بلرزه و از پشت سوراخ کس و کونشو لیس می زدن. چشمای مامان سرخ شده بود و نفس نفساش به ناله های لذت تبدیل می شد و می گفت: جوووون، وااااای، کیر، کیر، جووون، چه گندس. دو برابر کیر شوهرمه. واااااای...

پشت در از دیدن اون صحنه ها خشکم زده بود. باورم نمی شد مامانم این کارو بکنه. آخه اون مومن بود و چادر هم سر می کرد ولی حالا لخت لخت با 5 تا مرد شهوتی داخل اتاق در حال سکس بود. اون موقع مامان حدودا 41 سال داشت و نسبت به 4 سال قبل چاق تر شده بود. مردها طوری مبهوت اندام و باسن سفید مامان شده بودن که با این که قبلش حسابی تریاک کشیده بودن آبشون می ریخت رو کونش. یه نفر از عقب یکی از جلو و بقیه هم گاهی کیرشونو تو دهنش می داشتن گاهی هم یه پشتش می رفتن و جاشونو با کسی که از پشت می کرد عوض می کردن. وقتی یه نفر کیرشو از تو سوراخ کونش درمی آورد سوراخ همین طور باز می موند طوری که یه سکه ده تومنی از توش بدون اصطکاک رد می شد. صداها کم کم به ناله تبدیل می شد و انقدر آب روی باسن و سینه هاش ریخته بودن که ازش چکه می کرد می ریخت رو زمین. موکت کف اتاق هم خیس شده بود. اون روز من پشت در چند بار جق زدم. چشمای گرسنه ی مردا و کیرهای بزرگشون که مثل تنه ی درخت راست شده بود و با حرص به بدن مامانم نگاه می کردن و روش دست می کشیدن، منو بیشتر حشری می کرد. مامان تا شب فقط کس و کون می داد و کیر و آب می خورد و چند بار هم ارضا شد. به مردها می گفت که مدت ها بود ارضا نشده بود چون بابا زود آبش می اومده و می خوابیده. بعد از انجام کار من تو اتاق قایم شدم و تازه اونا مامانمو بغل کردن و با هم به حموم رفتن. از نوک تیره ی سینش منی می چکید و از فرط لذت چشماشو بسته بود و می خندید. بعد از اون روز مامانو با چند نفر دیگه دیدم که بعدا براتون تعریف می کنم. سکسی باشید.
     

#200 | Posted: 11 Jul 2011 03:38
این داستان بر می گرده به تابستان ۸۶ ، اول بذارین یکم از خودم بگم.ما یه خانواده ای هستیم پر جمعیت البته بیشتر از نظر فامیلی. من اونموقع ۲۰ سالم بود. خونه ی بزرگی داریم با یه حیاط گنده. ما هر سال تابستونا تو حیاط خونمون رب درست می کنیم. یا هر کدوم از فامیل یا همسایه ها که بخوان نذری یا چیزی درست کنن میان خونه ی ما. دلیلش هم بخاطر حیاط گنده و دیگ و کلاْ چیزای همیشه آماده. بگذریم، داشتم می گفتم درست یادم باشه اواخر تیرماه بود که عمه ام اینا هم اومده بودن خونه ی ما و ما هم طبق عادت هر ساله ۳۰ ِ ۴۰ کیلویی گوجه گرفته بودیم و قرار بود که رب درست کنیم. البته هر سال هم تو این امر بقیه ما رو کمک می کنن و یه سهمی می برن. از مال دنیا ۳ تا عمه دارم که یکی از یکی خوشکل تر و تو دل برو تر. این یکی عمه وسطیه که با دختر خوشکلش ثریا خونمون اومده بود تقریباْ‌ ۳۸ سال داشت. یه هیکل فوق العاده لوند و سکسی که دهن منو همیشه آب مینداخت. این عمه ام اسمش شهین بود و تو غذا پختن هم انصافاْ‌ کارش حرف نداشت. یک دختر و یه پسر داشت. ثریا خانم که سفید برفی رو تو جیبش گذاشته. از بس که این دختر سفیده . با موهای خرمایی ناز و چشمای کشیده، مثل دخترهای خوشکل روس.و از همه مهم تر بدن قلمی و سکسی که داشت. اونموقع ها هم یادمه چند سالی شنا می رفت، یه بار هم تو مسابقات مدال اورده بود. تا اینکه امسال شوهر کرد و رفت خانه داری!
اونروز چند تا از زنای همسایه ها هم اومده بودن خونمون و کمک می کردن و دور هم جمع شده بودن و از این حرفای خاله زنکی به هم می گفتن و غیبت این و اونو می کردن. منم که داشتم برای کنکور می خوندم و رفته بودم تو اتاقم و خرخونی می کردم. حال و حوصله ی کمک کردن نداشتم. از طرفی هم هر چی می خوندم تو مخم نمی رفت! کلافه شده بودم. دور اتاقو راهپیمایی می کردم و پیش خودم فکرای جورواجور. اصولاْ مواقعی که درس نمی ره تو مخ فکرای ناجور رسوخ می کنه! رفتم تو بالکن و از بالا حیاط رو تماشا می کردم. همگی حسابی مشغول بودن. عمه ام که هر وقت خونمون میاد راحته و این بار هم مثل دفعه های پیش روسری سرش نبود. ثریا و بقیه خان باجی ها هم چادر به کمر بودن و هی وول می خوردن. نمی دونم چی شد رفتم یهویی تو نخ عمه شهین. یه تی شرت سفید آستین کوتاه تنش بود که بگم رکابی بهتره، چون اصلاْ آستینش آستین نبود! با یه دامن که وقتی روی نیمکت حیاط نشسته بود تا سر زانوهاش بالا رفته بود. عجب پاهای گوشتی داره این عمه جان. ثریا تو دیدم نبود. فکر کنم رفته بود زیر آلاچیق و معلوم نبود. بلند شدم رفتم دوربین شکاری ام رو آوردم و حیاط رو نگاه می کردم، البته نه طوری که کسی منو ببینه و متوجه بشه. دوربین رو زوم کردم رو عمه، چون ولنگ و باز تر از همه اون بود! وای عجب سینه هایی داره این عمه شهین و ما نمی دونستیم. وقتی دولا می شد چیزی رو برداره چاک سینه هاش معلوم می شد و دل من غش می رفت. دستمو برده بودم تو شرتم و داشتم کیر بدبخت رو که بلند شده بود و می مالیدم. ۱ ساعتی همین طوری گذشت و متوجه شدم که دیگه مثل اینکه کارشون تموم شده و همه داشتن می رفتن . ثریا هم کلاس داشت و خداحافظی کرد و رفت. رفتم پائین دیدم عمه شهین و مامانم و خواهرم تو آشپزخونه ان و دارن میز ناهار رو آماده می کنن. خواهرم مثه همیشه به من تیکه انداخت و گفت، علی خسته نباشی خیلی زحمت کشیدی کمک کردیا و … از همین کل کل های خواهرونه . منم گفتم خوب جمعتون که زنونه بود و منم داشتم درس می خوندم. (اونم چه درسی!) مامان گفت بسه دیگه بیان سر میز ناهار یخ کرد. نشستم روی صندلی اونم دقیقاْ جلوی عمه شهین. از دیدن بدنش با دوربین خیلی حشری شده بودم. می خواستم یه فیضی هم از نزدیک ببرم. خیلی گشنه ام بود و مثل گاو داشتم می خوردم. عمه گفت علی جان مثل اینکه خیلی گرسنه ای! خواهر گفت آره دیگه کاراشو ما می کنیم یکی دیگه گشنه می شه. مامان گفت علی ناهارتو که خوردی دیگ بزرگه رو از زیر زمین بیار تا آماده اش کنیم. تو فاصله ی ناهار خوردن خیلی مخفیانه عمه رو دید می زدم. وای وقتی قاشق رو بر می داشت و می کرد تو دهنش تو رویای خودم می گفتم چی می شد بجای اون کیر من بود! فکر کنم با دید زدنای من عمه یکم شک کرده بود و متوجه نگاههای میخ من شده بود. یهو ازم پرسید عمه جان امتحانا کنکورتون کی؟ منم یهو از جا پریدم و گفتم چی عمه؟ عمه شهین گفت مثل اینکه حواست نیست عمه. گفتم کی کنکور داری؟ آه … وسطای مرداد عمه جان. ناهار که تموم شد رفتم تو زیر زمین که دیگ رو بیارم. مامانم به خواهر گفت فهمیه جان برو کمک داداشت دیگو بیارین. خواهر منم گفت مامان سیمین الان می خود زنگ بزنه و … عمه هم گفت نمی خواد من میرم کمک علی. زیر زمین حسابی تاریک بود. عمه هم فکر کنم الان به خودش می گفت عجب غلطی کردم اومدم. یه صدایی از زیر زمین اومد عمه گفت چی بود علی جان؟ هیچی عمه فکر کنم کارتن افتاد پائین. دیگ بدجایی قرار داشت. نمی دونم کدوم اسکولی اونو بالای خرت و پرتا گذاشته بود! رفتم یه چهار پایه اوردم و گذاشتم زیر پام و رفتم بالا. عمه هم گفت برو بالا علی جان من چهار پایه رو گرفتم. دیگ رو تکون دادم که جابجا بشه و بیارمش پائین.برگشتم بگم عمه جان شما برین عقب تر که نیفته رو سرتون، دیدم همین طوری که چهارپایه رو نگه داشته دستاش یه طرف چهار پایه است و اون چاک سینه های خوشکل و سفیدش هم تو تاریکی زیر زمین واقعاْ دیدنی بودن. داشتم راست می کردم. برای اینکه ضایع بازی نشه سریع دیگو اوردم پائین. دو طرف دیگو گرفته بودم، چقدر هم سنگین بود. عمه گفت بده من عمه جان، بیا پائین. عمه دستاشو باز کرده بود که دیگو بگیره همینکه من داشتم خم می شدم بهش بدم دستش خورد به کیرم. دیگه راست کرده بودم . خیلی سریع خودمو جمع و جور کردم.عمه هم یه جورایی متوجه شده بود، بالاخره با هر زحمتی دیگ رو بردیم تو حیاط.
خیلی دوست داشتم یه موقعیتی پیش بیاد و دستمالیش کنم. ظهر بود و مامان استراحت می کرد خوابیده بود. خیلی خسته شده بود. فهمیه هم مشغول تلفن کردن و حرف زدن با دوستش بود. تلفن رو می دادی دستش سوخته ش رو باید تحویل می گرفتی! منم رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیده بودم و تو حال و هوای خودم بودم و به یاد همه ی صحنه هایی که امروز دیده بودم داشتم با کیرم ور می رفتم. ۵ دقیقه بعد دیدم عمه شهین اومده بالا. اتاقهای بالا طوریه که بهم ربط دارن مثلاْ اتاق من با اتاق بغلی با یک در شیشه ای خیلی ساده بهم چسبیده است. (معماری قدیمیه دیگه!) رفتم ببینم عمه چرا اومده بالا، گفت عمه چقدر پائین گرمه نمیشه خوابید. گفتم شرمنده عمه این کولره تا همین دیروز کار می کردا ولی شانس شما خراب شده . گفت عیب نداره عمه جان ، بالا خنک تره همینجا دراز می کشم، خسته شدم. منم برگشتم تو اتاقم . تلویزیون رو روشن کردم و نشستم پاش. بعد از نیم ساعت نگاه کردن دیدم هیچی نداره و خاموشش کردم. حالم یه جورایی بود، از در وسطی رفتم سرک بکشم ببینم عمه خوابیده یا نه و کجاست. وای … چشمام با چه صحنه ای روبرو شد، عمه شهین کنار بالکن خوابیده بود، هیچی روش نداخته بود. دامنش تا رون پاش بالا رفته بود و تی شرتش هم یکم بالا بود به طوری که نافش معلوم بود. حالم دیگه داشت گیج و ویج می رفت. چنان خواب بود که مثل اینکه خیلی خسته شده بود. از همون صحنه یه چندتا عکس با موبایلم گرفتم. به خودم گفتم هر جور شده من باید عمه ام رو بکنم. دلم آشوب شده بود و حالم یه جوری. درب وسطی رو آروم باز کردم و رفتم تو اتاقی که عمه خوابیده بود. گیج خواب بود، آروم رفتم تو اتاق و نشستم کنارش، دستم داشت می لرزید و دهنم خشک شده بود. وای که اون رونای پاش از نزدیک چقدر دیدنی و گوشتی بودن. دولا شدم تا بتونم زیر دامنشو ببینم. دستم رو آروم گذاشتم روی کونش . چقدر نرم بود، هیچ وقت اولین تماس دستم با کونش یادم نمیره. رفتم تو فضا. خیی می ترسیدم، از اینکه یه موقع بیدار بشه و منو ببینه. با یه دستم کونش رو می مالیدم و یه دست دیگم رو بردم طرف سینه هاش. سینه هاش سفید و بزرگش و لمس کردم و دیگه حالم بدتر شد. دل و زدم به دریا و شلوار و شورتمو کشیدم پائین و کیرم که از شق دردی داشت می مرد اوردم بیرون. می خواستم همونجا یه جلق بزنم و برگردم. ولی گفتم خره دیگه همچین موقعیتی گیرت نمیاد. سینه هاشو با دستم بازی می دادم. خیلی آروم این کارو می کردم که یه موقع بیدار نشه. دستم رو گذاشتم روی رون پاش و آروم آروم بالا پائین می بردم. حسابی حشری شده بودم. یهو دیدم عمه شهین یه تکونی خورد و برگشت. مثل اینکه خشک شده باشم هیچ حرکتی نتونستم بکنم، خیلی ترسیدم گفتم الانه که دیگه آبرو ریزی بشه و عمه شهین آبروم رو ببره. منتظر هر ارتفاقی بودم. عمه شهین یه طرفی برگشته بود ولی چشماش بسته بود اما بیدار بود. تابلو بود که بیداره اما خودشو به خواب زده بود. دیگه صدای خفیف خر و پفاش نمیومد. من که دیدم وضعیت اینطوریه به خودم جرات دادم و کارم رو ادامه دادم. حالا دیگه دامنش انقدری بالا رفته بود که شرت قرمزش هم معلوم شده بود. وقتی شرتش کوچیک قرمزش رو دیدم حالم خراب تر شد. دست چپمو آروم بردم طرف شرتش تا کسش رو لمس کنم. موفق هم شدم. وقتی دستم به کس داغش خورد انگار تو دلم آجر خالی میکردن و دلم حری ریخت و دیگه دلم هیچ چیزی نمی خواست جز کردن کس عمه شهین. دستم رو می مالیدم رو کس داغش، چه حالی میداد. یه لحظه به صورتش نگاه کردم دیدم یه آه کوچولو کشید. عمه شهین برای اینکه من راحت تر بتونم با کسش ور برم طاق باز خوابید. دیگه مغزم کار نمی کرد سرمو بردم پائین و زبونم رو از روی شرتش می کشیدم رو کسش. تپش قلبش بالا رفته بود مقل اینکه اونم حسابی حالش بد بود و حشری تر از من! من که دیدم عمه راضی و هیچی نمی گه، شرتش رو زدم کنار، وای عجب کس خوشکل و خوش تراشی داشت. مثل این زنای سکسی فیلم سوپر هیچی مو رو کسش نداشت. یه هلو جلوم بود . با ولع تمام شروع کردم به خوردن کس عمه شهین. ضربان قلبم حسابی بالا رفته بود انگار که ۶۰ بار دور زمین فوتبال رو دویده باشم. دیگه ناله های عمه شهین که سعی می کرد صداش درنیاد شنیده می شد. دیگه خجالت رو کنار گذاشته بود و منم می دونستم که بیداره آروم می گفت بخور علی جان همشو بخور. سرمو اوردم بالا دیدم عمه داره به من نگاه میکنه. نگاهی پر از خواهش و شهوت. زل زده بودم بهش . گفت چرا بیکاری علی جان راحت باش، من در اختیارتم. با این حرفش انگار دنیا رو بهم داده بودن. هوا گرم بود و منم از فرط هیجان همینطور عرق می ریختم. زبونم می کردم تو کسش و در میوردم و ازش لب می گرفتم. بد جور لبامو می خورد، از من وارد تر بود. با دستش پستوناشو می مالید و ناله میکرد. منم یه دستم به سینه هاش بود و با یه دستم میکردم تو کسش. زیاد کس لیسی کرده بودم. آخ و اوخ عمه اتاق رو برداشته بودم . دیدم اینجوری ادامه بده همه می فهمن. رفتم در رو از تو قفل کردم و دوباره رفتم سراغش. کیرم راست شده بود، عمه شهین با دیدنش حسابی قربون صدقش می رفت و می گفت بده من اون کیر خوشکلتو ببینم می خوام بخورمش. حالا من دراز کشیده بودم و عمه رو من افتاده بود و کیرمو تو دهنش کرده بود و حسابی ساک می زد، خیلی داشتم حال می کردم. شهین جون واقعاْ تو کارش وارد بود مثل بستی می خورد، خودش می گفت خیلی وقته کیر نخورده .(شوهر عمه شهین نظامیه و هیچ وقت هم درست حسابی سر خونه زندگیش نیست) لباشو آنچنان دور کیرم گذاشته بود که دلم غش می رفت .یاد سر ناهار افتادم و گفتم چقدر زود رویام به حقیقت پیوست. شهین جون بلند شد و کسشو تنظیم کرد روی کیرم و آروم پائین. من خوابیده بودم و عمه شهین رو کیرم بالا پائین می رفت. اند حال بود … سینه های بزرگ و سفیدش مثل پاندون ساعت این ور اونور می رفت و منو دیونه کرده بودم. دید خیلی دارم بهشون نگاه می کنم خم شد و پستوناشو آورد جلوی صورتم و منم با دوتا دستم گرفتمشون و امون ندادم و می خوردمشون. بیشتر از من فکر کنم اون حشری تر بود. می گفت بخور علی جان بخور همشو بخور …. آه… شیر بخور…. باورم نمی شد یه روزی بتونم عمه شهینم رو بکنم. ولی به واقعیت تبدیل شده بود. بلند شدم و به عمه گفتم به حالت سگی بشینه و منم از پشت گذاشتم تو کسش. انگشتمو خیس می کرم و می ذاشتم دم سوراخ کونش. انصافاْ‌ کون بزرگ و نرمی داشت. کونش مثل پنبه نرم بود و دیگه لازم نبود بزنم در کونش تا شل کنه! سرعتمو تند تر کرده بودم و خیس عرق شده بودم. عمه شهین هم همش آخ و اوف می کرد و قربون صدقه ی برادر زاده اش می رفت. بکن بکن … تا ته … آخ … آه … حالش بدجور خراب شده بود فکر کنم به ارگاسم رسیده بود، منم سرعتمو بیشتر کردم و یه جیغ کوچولو کشید و ناله کرد… فهمیدم که آبش اومده… می خواستم کونش رو هم فتح کنم ولی اجازه نداد، گفتم شوهر کسخلش رضا هم از کون تا حالا نکردش. منم دیدم اصرار فایده نداره، لذت کون کردن اونم کونه نرم عمه شهین یه چیز دیگه است. سرشو گذاشتم دم سوراخ کونش، ممانعت می کرد و منم خواهش کردم عمه فقط همین یه دفعه یه ذره بیشتر توش نمی کنم و خلاصه راضی اش کردم … کیرمو تا نصفه ها تو کونش کرده بودم و می تونستم عقب جلو بکنم. لای پاهاشو کاملاْ‌باز کرده بودم که جا برای حرکت داشته باشه. عمه شهین ناله هاش شنیدنی شده بود: بکن عمه فدات شه … آخ جان … جونم … فشارم بده … جرم بده … بکن عمتو بکن .. . آه … . کم کم داشت آبم میومد، وقتی فهمید آبم داره میاد گفت بده میخوام آبتو بخورم. منم کیرمو دراوردم عمه با ولع زیاد گرفت تو دستش و بعد از چند بار عقب جلو کردن تو دهنش آبم با فشار ریخت تو دهنش. آنچنان می خورد که انگار بهش شربت داده بودن . بهش گفتم عمه خوشمزه است، تو حال خودش بود، جان آب کیر . قربون صدقم می رفت و می گفت فدات بشم علی جون، آب کیرت چه خوشمزه است. حسابی کمرم خالی شده بود. دیگه نا نداشتم همینطوری افتادم روش. لبامو می خورد و زبونشو می کرد تو دهنم. منم همراهیش می کردم. منم تو بغل گرم و نرمش این ور اونور می کردم و می گفتم عمه خیلی دوست دارم. بعد از چند دقیقه از جا بلند شدیم و لباسامون مرتب کردیم. ازش تشکر کردم و اونم قربون صدقم می رفت. عمه شهین رفت دستشویی خودشو بشوره و منم رفتم پائین یه سرک بکشم دیدم مامانم همچنان خوابه و خبری هم از فهمیه نیست، مثل اینکه با رفیقش رفته بودم بیرون. برگشتم بالا عمه هنوز تو دستشویی بود، در رو باز کرد و اومد تو بغلم و ماچم کرد و رفت پائین .
و به این ترتیب اون روز با همه ی حال و حولش تموم شد و خودم رب عمه اینا رو بردم در خونشون! بعد از این ماجرا یه بار دیگه هم فرصت پیش اومد و تونستم یه حالی به عمه شهینم بدم. رابطمون هم خیلی خوب شده بود …
اگه از این داستان خوشتون اوده نظر بدین تا بقیه خاطره ها رو هم بنویسم

این کاربر به دلیل توهین برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     
صفحه  صفحه 20 از 87:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.