| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 20 از 82:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  81  82  پسین »  
#191 | Posted: 17 Oct 2011 20:32

حتما بخونید


ساعت نه شب بود و من بايد ميرفتم دنبال مادرم تا ببرمش خونهء خالم که قرار بود نصفه شب از مکه بياد. همه اونجا جمع بودند و چون مادرم تا اون موقع بايد تو مطب دکتر ميموند من بايد با ماشين پدرم ميرفتم دنبالش. دکتري که مامانم براش کار ميکرد از دوستاي قديمي عموم بود و مادرم تو مطبش هم منشي بود و هم دستيارش.
حدوداً نيم ساعت زودتر رسيدم و ماشين رو پارک کردم. اول خواستم تو ماشين منتظر بشم ولي ترجيح دادم برم بالا و تو مطب بشينم. به هر حال تابستون بود و هوا گرم بود و کولر ماشين کار نميکرد. وقتي رسيدم به دم در مطب و ديدم که در بسته است يه کمي تعجب کردم چون هميشه در اون مطب باز بود يا حداقل نيمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو. کسي تو سالن نبود. رفتم جلوتر و خواستم مامانمو صدا کنم که صداي دکتر رو از تواتاق شنيدم که داشت ميگفت "مطمئني که زودتر از نه نمياد؟" و بعدش صداي مامانمو شنيدم که ميگفت "آره. تازه تو اين ترافيک شايدم ديرتر برسه". فهميدم که دارن راجع به من صحبت ميکنن. لاي در مطب دکتر نيمه باز بود. جوري که منو نبينن رفتم نزديک تر و شروع کردم به ديد زدن. قلبم داشت تند و تند ميزد. مامانم پشت به در بود و دکتر پشت ميزش نشسته بود. اول خواستم بيام بيرون ولي کنجکاوي اجازه نداد. مامانمو ديدم که مانتو و روسريش رو درآورد و نگاهي به دکتر انداخت و رفت کنارش. از هيجان داشتم سکته ميکردم. ميفهميدم که چه اتفاقي قراره بيافته ولي نميتونستم باور کنم. مامانم روي پاي دکتر خم شد و از روي شلوار شروع کرد به ناز کردن کير دکتر. دکتر هم لباس سفيدش رو آروم درآورد و يه کمي با موهاي مامانم بازي کرد. بعدش ديدم که مامانم زيپ شلوار دکتر رو کشيد پايين و کير دکتر رو درآورد. باورم نميشد که مامانم مثل جنده هاي توي فيلم سوپر از اين کارا بکنه ولي وقتي ديدم که کير دکتر رفت تو دهن مادرم باورم شد و خودم هم راست کرده بودم. مامانم با مهارت تمام براي دکتر ساک ميزد. زبونش رو روي نوک کير دکتر بازي ميداد و بعد تا ته ميکرد تو دهنش و يه کم عقب جلو ميکرد و بعدش دوباره درش مياورد و همون کار رو تکرار ميکرد. بعد از يکي دو دقيقه مامانم پاشد و شلوارش رو از پاش درآورد و همزمان با اون دکتر هم پيرهن و شلوارش رو درآورد و با زير پيرهن و شرت که از لاش کير راست شدش بيرون بود ايساد جلو مامانمو آروم بلوز مامانمو از تنش درآورد. حالا هر دوشون نيمه لخت بودن. براي اولين بار هيکل گوشتي و تپل مامانمو داشتم ميديدم و حسابي حشري بودم. دکتر آروم پستوناي مامانمو از توي کرستش درآورد و شروع کرد به مکيدن و خوردنشون. مامانم از زاويه اي که من ميديدم نيمرخ به من بود و سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود و داشت لذت ميبرد. دکتر حسابي با ولع از هردوتاپستون مامانم ميخورد و مامانم آه ميکشيد و زير لب چيزايي ميگفت که نميشنيدم. بعد از اين کار دکتر شرتش رو کاملاً از پاش درآورد و مامانمو برگردوند رو به ميز خودش. حالا هردوشون پشت به من بودند. دکتر جلوي کون مامانم زانو زد و شروع کرد به بوسيدن و ليسيدن کون مامانم و گاهي هم ميگفت "جون. چه کوني. جون" بعدش شرت قرمز مامانمو از پاش درآورد و لاي پاش رو يه کمي باز کرد و سرش رو برد لاي پاي مامانم. نميديدم داره چه کاري ميکنه ولي از آه و اوه مامانم حدس زدم که داره حسابي کسش رو ميخوره. همزمان با اين کار دستاشو برده بود جلو و پستوناي مامانمو فشار ميداد. حسابي که آه و نالهء مامانمو درآورد(بعداً فهميدم اون جيغاي بلند آخري که مامانم کشيد به خاطر اين بود که داره ارضا ميشه) بلند شد و همونطوري که مامانم پشت بهش رو ميز دولا شده بود کيرش رو گذاشت دم کسش و با يه کمي اينور و اونور کردن کرد تو کس مامانم. يه کمي اولش آروم بود ولي يواش يواش سرعت تلمبه زدنش بيشتر شد و صداي آه و اوه مامانم هم بيشتر شد. حسابي که از پشت مامانمو کرد کيرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و يه لب ازش گرفت و بعدش رفت و روي تخت مريض که گوشهء ديوار و رو به زاويهء ديد من بود دراز کشيد. مامانمم که درسش رو خوب بلد بود رفت و آروم خودش رو کشيد روي دکتر و کسش رو رو کير دکتر تنظيم کرد و آروم آروم کردش تو. باورم نميشد که دارم صورت مامانمو در حال کس دادن ميبينم. همينطور رو کير دکتر بالا پايين ميشد و جيغ و داد ميکرد. بعد از يه مدت دکتر مامانمو کشيد کنار خودش و از بغل شروع کرد به کردن مامانم. ميشنيدم که داره به مامانم ميگه "جون.جون. بهم بگو داري چيکار ميکني؟" و همينطور تلمبه ميزد. يکي دو بار اين سوال رو پرسيد و مامانمم گفت "دارم کس ميدم" بعدش دکتر فشار تلمبه زدنش رو بيشتر کرد و گفت " به کي داري کس ميدي؟" و مامانمم در جواب گفت"به تو. به دکتر خودم". آره...مامانم داشت به دکترش کس ميداد. بعد از يه مدت کوتاه دکتر کيرش رو درآورد و مامانمو برگردوندو گفت "کونتو بده بالا که ميخوام حال کنم". مامانم پشتشو کرد به دکتر و سرش رو برد پايين و کونش رو تا اونجايي که ميتونست داد بالا. حالا همه چيز در اختيار دکتر بود. دکتر دستشو کرد تو دهن مامانمو حسابي چرخوند تا خيس خيس بشه و بعدش انگشتاشو گذاشت دم کون مامانم. خوب نميديدم که انگشتاشو کرد تو کونش يا نه. ولي ديدم که کيرشو رو گذاشت دم کون مامانمو آروم آروم کرد تو. از همه عجيب تر اين بود که مامانم صداش هم درنيومد. نميدونم واسه اين بود که داشت تحمل ميکرد يا اينکه کلا مادر کونده اي داشتم و خودم نميدونستم. خلاصه دکتر فشارش رو به کون مامانم بيشتر و بيشتر کرد و يواش يواش صداي مامانم در اومد. "جون. ميخوام جرت بدم. ميخوام کونتو پاره کنم" اينارو دکتر ميگفت و مامانمم داد ميزد و معلوم بود که هم درد ميکشه و هم داره حال ميکنه. بعد از يه مدت کوتاه دکتر کيرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و کيرش رو آورد جلوي صورت مامانمو گفت "دارم ميام". مامانمم کير دکتر رو گرفت و کرد تو دهنش و درآورد و بعدش شروع کرد رو به صورت خودش براش جلق زدن. اول يه ذره آب ريخت رو چشم هاي مامانم. بعدش ديدم که مامانم دهنش رو باز کرد و کير دکتر رو آورد نزديک دهنش. حالا فوران آب بود که ميرفت تو دهن مامانم و رو صورتش ميپاشيد و دکتر که آهي از سر لذت ميکشيد و مامانم حرکت جلق زدنش رو آروم تر و آروم تر کرد و بعدش هم کير دکتر رو گذاشت تو دهنش و با سر و صورتي که از آب مني پر شده بود شروع کرد به مکيدن کير دکتر.
ديگه نبايد اونجا ميموندم. آروم اومدم از اونجا بيرون و خودم رسوندم به ماشين. ساعتو نگاه کردم و ديدم پنج دقيقه به نه است. به تمام اون صحنه ها داشتم فکر ميکردم. به اينکه از کس دادن مامانم به دکتر چند وقت ميگذره و خلاصه تو فکر کس و کون مامانم بودم که ديدم خود مامانم از در ساختمون اومد بيرون و اومد طرف من. گيج و منگ بودم و چيزي رو که ديده بودم نميتونستم باور کنم ولي واقعيت داشت.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#192 | Posted: 17 Oct 2011 21:05

غرور برگرفته از ارشيو فاير كس


زماني اسمم الناز بود . النازي كه همه آرزوي داشتنش رو مي كردن ولي افسوس. در حال حاضر 22 سالمه و فقط يه برادر 21 ساله دارم كه دبي براي بابام كار ميكنه. شاد بودم و سر زنده. براي خودم اعتباري داشتم و كلي به قول ديگران نمونه يه دختر كامل. پدر و مادرم شديدا از دوران بچگي نسبت به رشد من و برادرم هومن اهميت مي دادن و واقعا سنگ تموم گذاشتن. مادرم در دوران بچگي به دليل بي مسئوليتي مادر بزرگم متا سفانه يك انگشت دستش رو از دست داد و همين باعث شد كه نسبت به ما حسا س بشه و براي رشد و تكامل ما نهايت تلاش خودش رو انجام بده. دوران بچگي ما اين جوري گذشته بود كه هر روز بايد 3 ليوان شير مي خورديم و بعد، ورزش كار هر روز ما بود. هر ماه يك پامون تو دندان پزشكي و چشم پزشكي و متخصص تغذيه بود . مادرم سنگ تموم ميگذاشت. اين وضعيت تا 20 سالگي ما ادامه داشت. پدر و مادرم تو يك دانشگاه و هر دو در رشته تربيت بدني تحصيل مي كردن كه با هم ازدواج كردن. مادرم دبير ورزش بود و پدرم وارد كننده قطعات كامپيوتر كه هيچ ربطي به رشته تحصيلي اون نداشت . در حال حاضر هم يه فروشگاه لوازم كامپيوتر تو دبي داره و به خاطرشغلش در هفته 3روز ميره دبي .الان هم برادرم اونجا براي بابام كار ميكنه. البته قبل از اينكه بره دبي تو اين شركت هاي هرمي كه تجارت الكترونيك بود عضو بود كه مي بايست اول يه محصول از شركت بخره و بعد آموزش ببينه براي تبليغ و بعد دو نفر رو معرفي كنه به شركت كه پور سانت بگيره. تو اين سن نسبت به دوستاي خودم از نظر هيكل و قيافه فوق العاده بودم. نه چاق و نه لاغر و به قول دوستام ميزون بودم .براي همين تو رشته ژيمناستيك ثبت نام كرده بودم. باور كنيد خود ستايي نباشه خيلي از دوستام حسرت داشتن هيكل من رو مي خوردن و گاهي وقتها حسودي ميكردن و حتي سر باسن من براي همديگه قسم مي خوردن. اين قدر جواب تيكه پروني هاي پسر ها رو مي دادم كه وقتي كم مي آوردن شروع به فحاشي مي كردن . وقتي مي ديدم اين قدر مورد توجه پسر ها واقع شدم ،مانتو هاي تنگ و شلوار نازك مي پوشيدم تا بيشتر جلب توجه كنم. از اينكه مي ديدم كسي دنبالم افتاده احساس غرور مي كردم . حتي بعضي اوقات زير شلوارم چيزي نمي پوشيدم تا بدنم بيشتر نمايان بشه و غير از مدرسه هر جا كه مي رفتم دو قلم آرايش ميكردم و فقط پسر سر كار ميگذاشتم. براي سوزوندن پسر هاي فاميل هم تو جشن عروسي دختر خاله ام شنل پوشيده بودم كه از پشت سر تا پايين كمرم باز بود و كلي شلوغ كرده بودم و اين قدر رقصيدم كه بالا آوردم. و حالم بد شد. اين طوري لباس پوشيدن ديگه برام عادي شده بود و تو خونه هم جلو بابام و برادرم با تاپ و گاهي اوقات هم جاي شلوار شورت مي پوشيدم و با تاپ و شورت بودم. هر روز با برادرم دعوا داشتم. جنگ و دعوا هاي ما تمومي نداشت و سر هر مسئله اي با هم بحث داشتيم كه آخرش مادرم ما رو جدا ميكرد. البته گاهي اوقات نگاه حريص برادرم رو احساس مي كردم كه يواشكي منو نگاه ميكنه. حتي چند بار كه تو اتاقم با تاپ و شورت خوابيده بودم منو ديد مي زد. يك بار هم وقتي خونه نبود تو كامپيوترش سرك كشيدم . اون قسمت از فيلم عروسي دختر خالم كه من مي رقصيدم رو ااز تو فيلم ذخيره كرده بود و تو كامپيوترش نگه داشته بود. يه كار خنده دار هم كرده بود كه مردم از خنده. چند تا از عكس هاي منو از تو آلبوم اسكن كرده بود تو كامپيوترش و سر منو جدا كرده بود و گذاشته بود رو بدن يه دختر لخت ديگه. فكر نمي كردم برادرم اين جوري باشه. اون كه غمي نداشت . اين قدر خوشگل بود كه دخترا رو به طرف خودش بكشونه و حتي پي برده بودم كه دوست دختراش رو مياره خونه. جدا از اينكه پسر ها رو سر كار بذارم و حالشون رو بگيرم لذت مي بردم. ولي الان به اين باور رسيدم كه خوشگل بودن و هيكل مانكن داشتن و يا آرزوي خوشگل بودن جز درد سر فايده اي براي دختر و پسر نداره. اين رو به جراعت مي تونم بگم كه من از اين مورد خيري نديدم جز بد بختي. شايد فكر كنيد كه خود ستايي باشه ، ولي باور كنيد من از اين مورد خاص خاطرات تلخي داشتم. خاطراتي كه زندگي من رو دست خوش تغيرات شگرفي كرد. و حالا براي جنس خودم متاسفم كه گول به ظاهر خود ستايي پسر ها رو مي خورن و تنها با چند كلمه تعريف و تمجيد از سوي پسرها خودشون رو مي بازن. اين مطالب كه بيان ميكنم عين واقعيت و جرياني هست كه اتفاق افتاده. تو اينترنت مطالب زيادي هست كه راست و دروغش رو خواننده بايد تشخيص بده. ولي به تنها غمخوار و تنها اميد زندگي ام مادرم قسم كه همه حرف هاي من عين حقيقته. من در بيان اين مطالب سعي كردم هر چي كه يادم مياد بيان كنم. حتي چيزهايي جزئي باز هم به همه همجنس هاي خودم توصيه ميكنم گول خود ستايي پسر ها رو نخورين . تو اين مملكت خودتون دارين به خودتون ظلم مي كنيد. مثل من كه اشتباه كردم و روزگارم خراب شد. هر پسري كه سر راهم قرار مي گرفت ، ردش نمي كردم و يك جوري وقتي ميديدم دنبال من افتاده چراغ سبز نشون ميدادم. غافل از اينكه دارم گور خودم رو ميكنم. دوست داشتم پسرها از من تعريف كنن و سر من دعوا كنن. از اين كار لذت مي بردم. ولي هيچ وقت با پسر ها دوست نمي شدم . ولي حالا به اين نتيجه رسيدم كه دوست شدن با پسر ها تو اين زمونه چند تا اشكال داره اول اينكه سن خود دختر ميره بالا وتا حدودي فكر ازدواج رو نميكنه. و دوم اينكه پسر ها در ازدواج با دختران بيشتر دنبال حال كردن هستن تا زندگي و وقتي دختري باشه كه آنها رو ارضا كنه ديگه فكر ازدواج و اينكه زير بار مسئوليت در زندگي برن رو نمي كنن. خودمون رو گول نزنيم. سن ازدواج رفته رسيده به حدود 29 و 30 شايد خيلي ها بگن تورم و مشكلات اقتصادي باعث شده كار به اين جا بكشه . ولي من ميگم داشتن دوست دختر و دوست پسر باعث ميشه كه جوانان تا سن 30 سالگي دنبال تنوع باشن و بخوان كه هر از چند گاهي با كسي باشن و براي تنوع هم كه شده هر بار دنبال شخص جديد باشن . براي رسيدن به اين هدف ازدواج رو مانع كار خودشون مي بينن و اقدام به ازدواج نمي كنن. از طرف ديگه هم اون دختر بيچاره هم ممكنه اسير دست يه نامرد بشه و زندگي خودش رو خراب كنه. پس اين وسط فقط دخترا ن زيان مي بينن. تازه فقط دختران هستن كه انواع لقب هاي زشت رو ميگيرن و پسر ها افتخارش رو ميكنن. من مطالب اين سايت رو خوندم و پي بردم كه برخي مطالبش خيلي آموزنده هست و مي تونه براي ديگران درس عبرتي باشه . براي همين من هم تصميم گرفتم قسمتي از بد بختي خودم رو بنويسم . كسي كه من رو نميشناسه براي همين خيلي راحت در دل ميكنم. اين مطالب مربوط به زماني هست كه 21 سالم بود. باور كنيد خانواده خوبي بوديم. پدر و مادرم فوق العاده خوشگل بودن و من و هومن هم تا يادم هست هميشه مورد ستايش فاميل بوديم. دختر هاي فاميل و به خصوص دختر دايي ها روزي نبود كه به بهانه اي خانه ما زنگ نزنن. از طرف ديگه خود من هم مورد توجه پسر هاي فاميل بودم. به طوري كه براي هر پارتي و مهموني من رو هم دعوت ميكردن. وقتي مي ديدم پسر هاي فاميل به من توجه دارن راستش خيلي خوشم مي اومد. انگاري اين يك نوع پيروزي براي من بود در مقابل دختراي ديگه فاميل. به همين دليل تصميم گرفتم كه بيشتر به سر و وضع خودم برسم و تا بيشتر تو چشم باشم. از انواع مانتوهاي كوتاه و تنگ گرفته تا تاپ و شرت ست و يكنواخت و تنگ. تو مهموني هاي فاميلي چون دختراي ديگه فاميل كمي آزاد جلو پسر ها ميگشتن من هميشه سعي ميكردم يه قدم از اون ها جلوتر باشم. البته تو خانواده ما كسي به طرز لباس پوشيدن من ايراد نمي گرفت. حتي برادرم هم اعتراضي نمي كرد. تو جمع خانوادگي خودمون با تاپ و شرت بودم و تو مهموني فقط شلوار اضافه مي شد. تو راه مدرسه پسر هاي زيادي منتظر من و دوستام بودن كه به هنگام تعطيلي مدرسه سر به سر ما بذارن. براي اينكه از اراجيف اونها كم نياورم هميشه حاضر جواب بودم. يكي از اراجيف اون زمان كه هنوز وقتي يادم مي آد كلي خندم ميگيره اين بود كه داشتيم با دوستام از كوچه رد ميشديم كه يكي از همون پسرها به دوستش گفت دختر فلاني رو بايد بگيري از پشت دار بزني . البته طوري گفت كه ما هم شنيديم. كلي يواشكي به اين حرف پسره خنديديم . غرور زيادي داشتم و اين كارهاي ناجور من ريشه در غرور بيش از حد من داشت. برادرم بد جوري در مورد من حساس بود و خيلي هواي من رو داشت.. با اينكه يك سال از من كوچكتر بود . ولي هميشه من رو محدود ميكرد. خانواده خوشبختي بوديم. تا اينكه دبيرستان رو تموم كردم و براي كنكور آماده مي شدم. به هر حال دوران دبيرستان هم با همه خوشي و خاطراتي كه داشت در حال تمام شدن بود. چه دوراني بود. آخراي سال تحصيلي بود كه تو راه مدرسه پسري بد جوري مزاحمم شده بود و روزي نبود كه سر راه من نباشه. حرفي هم نميزد و فقط نگاه ميكرد. داشتم به اين باور مي رسيدم كه پسره ديونه هست يا لال تشريف داره. ديگه بودنش برام عادي شده بود و اهميتي نميدام. يك روز تو خيابون از راه مدرسه به خونه چند تا پسر دنبالم كردن و هي حرف هاي ناجور ميزدن . وقتي به خيابان محل خودمون رسيدم اين پسره كه لال بود هم طبق معمول اونجا بود. پسر ها هم همچنان دنبالم بودن. يه نگاه به اون پسر لال كردم. انگاري خودش فهميد و رفت به هواداري از من يه دعواي حسابي راه افتاد. اولش ترسيدم ولي بعدش گفتم من كه با هيچ كدومشون دوست نيستم. آدم حسابشون نكردم و اومدم خونه. اين پسر لال كه تا حالا حرفي نزده بود فهميدم كه زبان هم داره و دست بزن. يك روز هم اومد نامه بده كه نگرفتم. از قيافه اش خوشم نمي اومد. زياد خوشگل نبود. اين قدر تو فاميل از من تعريف كرده بودن و از خوشگلي من كه دچار غرور شده بودم و به هر كسي توجه نمي كردم. چند وقت بعد كه تابستون شد تو راه كلاس ژيملاستيك يه پسره افتاد دنبالم. پسره قيافه بدي نداشت و موهاش رو بلند كرده بود و ريخته بود پشت سرش. كلي كلاس ميگذاشت براي خودش. اولش زياد توجه نميكردم و فقط نگاهش ميكردم. يك روز با پژو 206 اومده بود. دل رو به دريا زدم و رفتم سوار شدم. سند بد بختي من از همين جا شروع شد. اسمش سيامك بود. باباش تو جمهوري نمايندگي سام سونگ و فروشگاه لوازم صوتي و تصويري داشت. وضع مالي خوبي داشتن و يه خونه تو پاسدران . درست خيابون پشتي خونه ما . خود پسره هم تو شركت ايران خودرو كار ميكرد و تا فوق ديپلم ادامه داده بود. خيلي خوش برخورد و تو دل برو. بيشتر عاشق آهنگ هاي انيگما بود. ميگفت به انسان آرامش ميده. چند وقت با هم دوست بوديم و تو اين مدت سعي ميكردم كه برادرم از موضوع چيزي نفهمه. البته خودش كلي دوست دختر داشت. حتي چند بار هم دختر آورده بود تو خونه. من يك موردش رو با چشم خودم ديدم كه وارد خونه ما شدن ولي توجه نكردم. خيلي سعي كردم كه هومن از ماجراي من و سيامك چيزي نفهمه. ولي بالاخره يك روز اين سيامك خاك بر سر زد به سرش منو تا در خونه برسونه . زماني كه پياده شدم برادرم از خونه زد بيرون و ما رو ديد. همون لحظه چيزي نگفت و فقط پسره رو بد جوري نگاه كرد. ولي تو خونه چنان دعوايي با من كرد كه تا به حال اين جوري نديده بودمش. شروع كرد به نصيحت كردن من كه اين كار ها عاقبت نداره و برم پدرش رو در بيارم. با هزار التماس و خواهش آرام شد . وقتي آروم شد براي تلافي هم كه شده به هومن گفتم تو چرا دختر بازي ميكني و عاقبت نداره. باز برام قاطي كرد و گفت من پسرم و براي من عيب نيست. خودش رو يك جوري تبرئه ميكرد. اون روز هم با همه بد بختي گذشت و گفت اگه يك بار ديگه همچين چيزي ببينم به پدرم گزارش ميده. اما در نظر من هم دختر هم پسر به هم احتياج دارن چه از نظر روحي و چه جنسي. چرا پسر ها دوست دارن خودشون با دختراي مردم حال كنن ولي دوست ندارن كسي با خواهرشون حال كنه؟ اين قانون كجاست؟ آخوند ها؟ به همين دليل رفاقتم با سيامك رو ادامه دادم . و لي جريان برادرم رو براش گفتم. ابتدا اعتراض كرد ولي ديگه چيزي نگفت. از اون روز سيامك رفتارش با من عوض شده بود بيشتر تو خودش بود. تلفن زدنش خيلي كم شده بود . يك روز به اون گفتم چرا اين طوري شدي. گفت چطوري شدم. گفتم مثل سابق تحويل نميگيري. گفت برادرت ممكنه درد سر درست كنه برام. همون روز عصر به بهونه برداشتن پول منو برد در خونشون. خيلي دوست داشت برم بالا ولي تو ماشينش موندم كه بياد. اومد پايين اين قدر التماس كرد كه رفتم بالا. وارد اتاق پذيرايي كه شديم رفت و من چند دقيقه اي در ديوار رو نگاه ميكردم تا اومد . باز هم با كادو اومد . لبخندي تحويلش دادم و اون هم اومد كنارم نشست. كادو رو كه باز كردم يه دستبند طلاي خيلي ناز توش بود. ابتدا خيلي سريع ردش كردم ولي باز شروع كرد به التماس كه من هم براي تو گرفتم هم براي مينا خواهرم. قبول نمي كردم. همين جوري 100 توماني قيمت داشت. به سيامك گفتم فرض كن من قبول كردم. داداشم اون رو تو دستم ببينه چي؟ نميگه اين دستبند رو از كجا آوردي؟ گفت ببين اين يك هديه است و حتما نبايد كه ببندي به دستت. اين رو هم قاطي طلاهاي خودت كن نميفهمه. ولي قيمتش خيلي زياد بود. نميتونستم قبول كنم. جواب منفي كه دادم باز شروع كرد به التماس كردن و خودش اومد كنارم اون رو بست به دست من. هر چي گفتم خيلي گرونه اصلا توجهي نميكرد و گفت اشكال نداره جبران ميكني و ميگفت يك وقت مشكل پولي همداشتي فقط به خودم بگو برات فراهم ميكنم. به سيامك گفتم نه از نظر مادي تامين هستم و مشكلي ندارم. براي اينكه ذهنش رو از كادو و دستبند خالي كنم شروع كردم به صحبت كردن از همه جا و از كلاس ورزش تا رفتن به دانشگاه. ميگفت هيكلت براي ژيملاستيك خيلي خوبه و شروع كرد دستور غذايي دادن كه سعي كن چاق نشي وگفت اعتراف ميكنم خيلي هيكل و استيل رو فرمي داري. اين قدر تعريف كرد كه از خودم بدم اومد. البته تو خونه مادرم هم همين رو ميگفت وكافي بود جلو هومن از من تعريف كنه اون وقت بود كه نطق هاي هومن شروع ميشد و هي ميگفت هر چه قدر هم خوشگل باشي آخرش بايد كهنه و پوشك بچه بشوري وآخرش يه آقا بالاسر داري كه هميشه بايد به اون بگي چشم قربان و زن ناقص عقل هست. اين طوري اعصاب من رو خورد ميكرد. حرف هام كه تموم شد دستبند رو از دستم در آوردم و گذاشتم رو ميز. انگاري ناراحت شد . گفتم برادرم تا حالا اين طوري برام خرج نكرده كه تو خرج ميكني. برگشت گفت چقدر بي جنبه هستي و شايد هم لوس. باز بلند شد اومد كنارم نشست و دستم رو محكم گرفت و دستبند رو دوباره به دستم بست و گفت اگه اين بار در بياريش دستت رو ميشكنم. سرش داد زدم كه بابا گرونه. اون هم فرياد زد كه اشكال نداره و دستش رو برد پشتم و گفت با اين جبران كن دستش رو لاي باسن من حركت ميداد. ميخكوب شده بودم. مونده بودم چي به سيامك بگم. دستش رو گرفتم و پرت كردم طرف خودش. تو صورتش خيره شدم و گفتم پس بگو چرا اين طوري ريخت و پاش ميكني. شروع كرد از مردي و جوانمردي حرف زدن و گفت خيلي از من خوشش اومده و خيلي رك حرف ميزد و ميگفت همون روز هاي اول بد جوري تو كف تو بودم. يه بار هم يك بابايي تو خيابون سر تو با من دعواش شد. ولي باز هم بي خيال نشدم. گفت جدا دوستت دارم. عشق يعني همين ديگه. تا اون موقع با هيچ پسري دوست نشده بودم كه كارم به اين جا بكشه. با خود ارضايي خودم رو خلاص ميكردم بعد از كلي بلغور كردن گفت حاضرم به خاطر اون عقبت باز هم برات خرج كنم. ميگفت البته اگه خودت بخواي وگرنه به زوراصلا حال نميده. ميگفت هر دو بايد راضي باشن. بلند شدم دستبندش رو در آوردم گذاشتم رو ميز و داشتم از اتاق پذيرايي خارج مي شدم كه از پشت منو بقل كرد و خودش رو چسبوند به باسن من. شروع كرد التماس كردن كه هر چي بخواي برات مي خرم و هي خودش رو از پشت به باسن من ميماليد. گفتم مگه نميگي هر دو بايد راضي باشن؟ من راضي نيستم. گفت درسته ولي الان بد جوري حالم خرابه رك بگم ميخوام بكنمت. گريه ام گرفت. ميگفت امروز بايد بذاري كارم رو بكنم. چون ممكن برادرت براي من مشكل درست كنه و ديگه نتونيم با هم باشيم و حداقل يه بار من رو بكنه . التماس ميكرد كه بذارم كارش رو بكنه. ميگفت 10 دقيقه بيشتر طول نميكشه. منو برگردوند و من التماس ميكردم كه اگه منو دوست داره ول كنه تا برم. ميگفت من عقبت رو بيشتر از خودت دوست دارم. لبش رو رو لب من گذاشت و شروع كرد سينه هام رو ماليدن. سعي ميكردم خودم رو از دستش خلاص كنم. ولي زورش خيلي زياد بود. چند لحظه دهنم رو بستم كه نتونه لب بگيره ولي يك دستش رو آورد و فك من رو اين قدر فشار داد كه دهنم باز شد و لبش رو گذاشت رو لبم. از پايين هم خودش رو به جلو من ميماليد و با يه دستش هم با سينه هام ور مي رفت. داغ شده بودم .از خجالت عرق كرده بودم. ديگه تو دست هام زوري براي مقاومت نمونده بود. رو زانو خم شده بودم . سيامك وقتي ديد خم شدم هر دو دستش رو از زير مانتو كرد تو شلوار و شرتم بدون خجالت دستاش رو به جلو و عقب من مي ماليد و هي جون جون ميكرد. سيامك ول كن نبود.التماس ميكردم ول كنه ولي ميگفت نه. ديگه تواني براي ايستادن نداشتم وزن بدنم رو انداخته بودم رو سيامك. به سيامك گفتم جون هر كي دوست داره بس كن. ولي توجه نميكرد. خودم رو مثل جنازه رو زمين ولو كردم. سيامك زير لب چيزي گفت كه نشنيدم منو بغل كرد برد تو اتاق خودش رو تخت خوابوند. رفت تو يه اتاق ديگه. چند لحظه بعد حالم بهتر شده بود و بلند شدم از نبود سيامك فرار كنم كه ديدم وارد اتاق شد ولي بدون شلوار و شورت. كيرش هم سيخ شده بود. كلي خجالت كشيدم و گفتم من بايد برم خونه برادرم الان آمار منو ميگيره. ولي در اتاق رو بست و گفت خوشگل خانم تا همين چند دقيقه پيش داشتي كونت رو دو دستي تقديم ميكردي حالا نميخواي بدي. باز هم اومدسمت من و من رو هل داد رو تخت و گفت تا حالا به كسي دادي گفتم نه بي شرف. گفت پس بايد خيلي تنگ باشه. خوابيده بود رو بدن من و هي سينه هام رو ميماليد. لاله گوشم رو گاز ميگرفت . دستش رو از زير مانتو آورد و تاپ تو تنم رو زد بالا و بدون واسطه سينه هام رو چنگ ميزد . باز دوباره داغ شده بودم. نه احساس خوبي داشتم و نه احساس بدي. بدنم سست شده بود و انگاري اين موضوع رو فهميد . يه دفعه گفت مي خواي بكنمت؟ مونده بودم چي بگم. چيزي نگفتم . هنوز داشت با سينه هام ور ميرفت. از پشت گردنم وگرفت منو از رو تختخواب بلند كرد و مانتو م رو از پايين گرفت كشيد به سمت بالا و از تنم در آورد. داغ شده بودم و هيچ چيز حاليم نبود. انگاري تو اين دنيا نبودم. نفهميدم چطوري بالا تنه ام رو لخت كرد. باز لب گرفت و در گوشم گفت اگه ميخواي بكنمت خودت برگرد به پشت بخواب. از خجالت آب شدم . تا اون لحظه همه پسر ها رو تو حسرت گذاشته بودم.بالاخره يكي زرنگتر از خودم پيدا شد منو كرد. به پشت و روي شكم خوابيدم و سرم رو بين دو دستم گرفتم . گفت پس دوست داري بكنمت .چند لحظه اتفاقي نيافتاد. يك دفعه دو دستش رو دو طرف شلوارم احساس كردم كه داره پايين ميكشه. از خجالت اينكه الان همه بدن من رو مي بينه داشتم مي مردم. آروم آه ميكشيد .من رو لخت كرده بود و قدرت هيچ كاري نداشتم. كيرش رو گذاشت لاي باسن من و خوابيد روم. خودش رو تكون ميداد. ديگه همه چيز تموم شده بود و راه برگشتي نبود. دوباره لاي كونم رو باز كرد و شروع كرد به ليسيدن. خوشم اومده بود تو يه عالم ديگه سير ميكردم .كيرش رو گذاشت رو سوراخم هي يواش فشار ميداد. تو رويا بودم كه با فشار كيرش رو سوراخم از جا پريدم. درد شديدي تمام بدنم رو گرفت. گريه ام گرفته بود . التماس ميكردم كه بذاره بلند شم ولي منو محكم گرفته بود. خودم رو سفت گرفته بودم كه نتونه كاري كنه ولي بي فايده بود. هي ميگفت خودت رو شل كن دردش كم ميشه. همين كار رو كردم. به محض اينكه خودم رو شل كردم كيرش رو فرو كرد تو كونم كه انگاري پشتم آتيش گرفت. سوزش شديدي داشتم .همين جور داشت فشار ميداد و آه ميكشيد. از درد، دل درد گرفتم. التماس ميكردم كه بذاره بلند شم . ميگفت تا آبم نياد ول نميكنم. چند لحظه بعد كيرش رو از تو پشتم در آورد . احساس كردم نميتونم خودم رو جمع كنم. دوباره فرو كرد تو پشتم . اين بار دردش كمتر بود. ولي از دل درد داشتم مي مردم. چند بار كه خودش رو بالا پايين كرد احساس خوبي پيدا كرده بودم. ديگه دردي نداشتم و فقط صداي آه سيامك بود كه مي شنيدم. تو حال خودم بودم كه دست هاش رو دور كمرم حلقه كرد ومحكم كرد تو كونم كه دردم گرفت و اعتراض كردم كه گفت آبم اومد. مثل جنازه رو من ولو شده بود كه از زيرش پا شدم بدون اينكه حرفي بزنم لباسم رو پوشيدم رفتم خونه. عصري سيامك زنگ زد خونه . گفت حالت خوبه . نمي خواستم جواب بدم. ولي گفتم پشتم درد ميكنه و قطع كردم. چند روز گذشت و من تو اين چند روز عذاب وجدان گرفته بودم. انگار احساس ميكردم ديگه اون دختر پاك گذشته نيستم. انگار يك چيزي رو گم كرده بودم. بالاخره يه پسر منو كرد. اصلا فكرش رو هم نميكردم به اين راحتي سيامك بتونه با من كاري كنه. من كه حسرت به دل خيلي ها گذاشته بودم خيلي راحت به سيامك دادم و از اين كار خودم ناراحت بودم. چند تا از دوستان دبيرستانم اين جور كه خودشون ميگفتن چند باري به پسر ها داده بودن وقتي در اين مورد با من حرف ميزدن شديدا اعتراض ميكردم و تا چند روز آنها رو مسخره ميكردم و حالا من هم كرده شده بودم. در طول روز از اين كار خودم بدم مي اومد . ولي شب موقع خواب وقتي به اون روز فكر ميكردم دلم مي خواست كاشكي سيامك اين جا بود و منو ميكرد. شب ها فكر هاي عجيبي تو ذهن داشتم و بعضي شب ها ميزد به سرم به سيامك بگم بياد تو اتاقم و صبح زود بزنه از خونه بيرون. ولي خجالت ميكشيدم. سيامك گاهي وقتها زنگ ميزد مي پرسيد كسي تو خونه شك نكرده به من. چند روز بعد سيامك زنگ زد و بيرون از محله خودمون قرار گذاشت. شيطون گولم زد و دوباره رفتم. قرارمون خيا بون دولت چهار راه قنات بود تو پاسداران. سوار شدم . من رو ناهار مهمون كرد و از دوستاش گفت و اينكه قبلا چند تا دوست دختر داشته كه با بيشترشون حال كرده. تو راه هي دستش رو روي پاي من ميذاشت و ميگفت چي ساختي لا مذهب. آخرش گفت بريم خونه ما. در درونم يكي ميگفت هنوز ميتوني پاك باشي و ميتوني با جواب منفي اون كار قبلي رو جبران كني و پيش وجدانت اعتبار كسب كني. يكي هم ميگفت فقط همين يه بار رو برو و بعد ديگه دور همه چيز رو خط بكش. دو دل بودم كه ديدم كنار خونشون هستيم. آخرش تصميم گرفتم اين آخرين بار باشه. سيامك گفت بريم بالا يه كوچولو از عقب حال بده و بعد بريم تو شهر الافي كنيم . به سيامك وارد اتاق كه شدم داشتم مانتوم رو در مي آوردم كه ديدم سيامك با يه پسر ديگه اومدن تو اتاق. يه لحظه ترسيدم و بعد از سلام و احوال پرسي مانتوم رو برداشتم كه بپوشم. سيامك ما نتوم رو از دست من گرفت و گفت خيلي بي جنبه هستي . اين خودش كلي دوست دختر داره و با تو كاري نداره. قسم خورد كه با من كاري نداره . پسره گفت من ميرم تو اتاق پذيرايي تا كارتون تموم شه. باور نميكردم اين پسره با من كاري نكنه . از نگاهش به بدنم معلوم بود .

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#193 | Posted: 18 Oct 2011 20:12

مامان حشری

سلام خدمت دوستان سکسی خودم من امروز میخوام داستان سکسی خودم با مامانم رو براتون بنویسم که 2 سال پیش اتفاق افتاد اسم من اشکانه 18 سالمه مامانم مریم که 37 سالشه بسیار سکسی ولی تیپ معمولی از وقتی پدرم به رحمت خدا رفت مادرم ومن تنها شدیم مادر که رشتش حساب داری بود با کامپیوتر سرو کار داشت من هم از کودکی زیاد با کامپیوتر و انترنت سرو کار داشتم یه روز که تو خونه داشتم چت میکردم با لب تاپ به سرم زد که مادرم رو سره کار بزارم برا همین یه ایدی راه انداختم از رویه مسینجره مامانم که یه بار یادش رفته بود ایدی خودش رو ببنده رفته بود دم در تا کارت عروسی دختره همسایه رو بگیره منم دزدکی ایدیش رو برداشته بودم برا همین مامانم رو اد کردم مامانم هم که با اینترنت مخالف بود منم دزدکی با انترنت ایرانسل کانکت میشدم و رو لب تاپ نسب میکردم چت میکردم همون موقع یه متن براش فرستادم سلام دادم شب موقع لالا رفتم باز کانکت شدم ولی مامانم کانکت نبود چون چند روز بد که رفتم چت روم با کوشی تو مدرسه دیدم مامانم نوشته uمنم نوشتم یه پسرم 25 سالمه بچه اهواز شبا از ساعت 11 به بد هستم اگه خواستین چت بکنیم شب که بد شام رفتم بخوابم دیدم مامانم اد کرده من رو بعد 1ساعت دیدم مامانم امد و من بهش سلام دادم بعد چند دقیقه جواب داد ون نوشت که سن من شما با هم جو ر نیست منم گفتم من که نمیخوام با شما باشم فقت دوستی ساده مامانم هم نوشت من وقت ندارم برو دنبال هم سنت و من با کلی خواهش تونستم مخش رو بزنم گفتم اسمش سنش بگه که گفت ناهید ۳۵منم تو دلم گفتم عجب ادمی مامان ما که اسمشو نگفت بد مامانم گفت عکس وفیلم داری بده منم تعجب کردمو گفتم دارم گفت بده گفتم من عکس میدمو تو بجاش بهم وب بدی گفت ندارم وب منم عکسارو دادمو گفتم شب بخیر فردا میبینمت صبح که جمعه بود از صبح دیگه چشمم دنبال کون مامان بود تو دلم نقشه میکشیدم شب که دوباره کانکت شدم دیدم مامانم هم کانکت هستش اول اون سلام دادو بعد سره صحبت رو باهاش وا کردمو گفتم عکسا خوب بود گفت اره تا صبح 2 بار ابش امده منم نوشتم که شو هرچرا نکردی نوشت من شوهرم فوت کرده بعد گفتم خودت رو پس چه جوری اروم میکنی گفت خودم رو میمالم ازش پرسیدم دوست پسرنداره گفت دارم گفتم چند نفر نوشت به چه درد تو میخوره گفتم حال میکنم بگو دوست دارم با کلی خایه مالی گفت با هفت هشت نفری هست گفتم یه چیزی بگم ناراحت نشی گفت نه بعد چند سانیه گفتم جنده هستی نوشت جنده مامانته من به خاطره نیاز جنسی حال میکنم نه برا پولش من پول نمیگیرم از کسی بعد چندین روز چت خیلی چیزا دست گیرم شد مثلأ پرسیدم وقتی شوهرت زنده بود باز به کسی کس دادی یا نه که گفت 3 4 بار گفتم به کی که گفت به یکی از شوهره همکارش پرسیدم بچه داری گفت اره 1پسر 16 ساله گفتم میدونه که کس میدی گفت نه ادامه دادمو ازش پرسیدم دوست داره به پسرش کس بده گفت نمیدونم شاید اره شاید نه ازش پرسیدم دوست داره جلو پسرش به 2 3 نفر کس بده خوشش میاد گفت دوست داشتم جلو شوهرم من رو بکنن که نشد اره بدم نمیاد که جلوش من رو بگان منم بهش گفتم پس ردیف کن ببینه مامانش جندس گفت جنده نه هرزه بهتره چون من به پول نمیدم بعد 2روز بهم پی م داد که چه جوری بکنم تاپسرم من رو بکنه جلوش کس بدم بهش گفتم برو وکاری کن تا پسرت بفهمه که کس میدی بعد چند مورد که بهش گفتم گفت بسه ابش امد منم ازش پرسیدم که چرا ابت امد گفت داشته خودش رو میمالیده بعد دوبارو که بهش گفتم گفت نمیخواد بسه فردا که از مدرسه برگشتم همه چی عادی بود تا این که بعد از ظهر دیدم مامانم یه جوری شده خودش رو زیاد بهم میماله شب موقع خواب گفت که دیشب از خواب پریده خواب بدی دیده میخواد که من کنارش بخوابم ما که رفتیم بخوابیم دیدم مامانم گفت که یه 1ساعتی با کامپیوتر کار داره کا ره شرکت تو بخواب منم وقتی دیدم رتف چت روم زود به بهانه دست شوی رفتم گوشیم رو اوردم ا ز تو اتاق اوردم رفتم تو چت گوشی گزاشتم روی بی صدا ما مان تا دید من ان شدم بهم بدون سلام نوشت میخوام امشب به پسرم کس بدم چی کار کنم منم براش نوشتم چند لحظه صبر کن تا بهت بگم بد یواش شلوارم رو کشیدم تا رون پاین بد و کیرم رو کرفتم دستم که15 سانتی هست وکلفتی معمولی بهش نوشتم که از کارت پشیمون نشی گفت نه نمیشم گفتم کجاست پسرت گفت پیشم رو تخت خوابه بهش نوشتم ببن خوابه یا نه یواش رفتم زیر پتو برگشت نگاه کرد تو تاریکی بد گفت اره منم نوشتم پس بیا بشین رو کیرم ناهید جنده نوشت چی نوشتم پشت سرت اشکانم مامان مریم بیا کیرم رو بکن کونت برگت نگاه کرد بعد گفت اشکان تو با من چت میکردی تو میخوای من رو بکنی منم بهش گفتم مامان شما مگه دلت نمیخواست بهم کس بدی جلو چشمم تو رو بگان گفت پاشو برو بیرون منم پا شدم رفتم کنارش کیر به دست بهش گفتم بخور برام بد گفت خیلی بدی حالم گرفته شد بد برام شرو کرد به ساک زدن بعد چند سانیه ساک احساس کرده دارم میمیرم ابم امد و مامانم رفت تا خودش رو تمیز کنه بد 5دقیقه امد تو اتاق وگفت دوست داری ببینی از کجا به دنیا امدی گفتم ازخدام هستش لباساشو در اورد طاق باز دراز کشیدو من هم نگاش میکردم نمیدونم چه مدت نگاهش کردم ولی وقتی به خودم امدم پریدم رو کسش براش خوردم مامانم من رو بلند کردو خودش نشت رو کیرم با اون کس خوشگل وسفیدش که مو هم نداشت بد چند دقیقه بلندش کردم از جلو خوابیدم روش داشتم تو کسش تلمبه میزدم که مامانم سینه بندش رو زدکنار دوتا سینه با حال که نکش قهوی بود رو نمایان کرد منم شروع به خوردنش کردم داشت ابم م گه به مامان گفتم گفت بریز همون تو ابم با فشار امد ریختم تو کس مامانم صبح 11 بیدار شدم دیدم مامان میگه مدرسه رو که پیچوندی بیا صبحانه بخور منم برم زنگ بزنم شرکت مرخصی بگیرم تا کس دادنم رو نشونت بدم بهم گفت که با گوشی مامانم به یه نفر س بدم که بیا خونه خالی هستش که این ماجرا باعث شد تا من هم کس دادن مامانم رو ببینم هم جلو مامانم کون هم بدم به دوست پسرای مامانم اگه خوشت امد برام نظر بدین تا جریان کس دادن مامانم کون دادن خودم رو براتون بنویسم و این که چه جوری مادرم ازم حامله شد قربون کس کون مادر خواهره همتون

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#194 | Posted: 18 Oct 2011 21:37

نمیدانم باید از کجا شروع کنم نزدیک به 2 ساله که میخواهم این موارد را بنویسم ولی هر بار که شروع به نوشتن میکنم پس از نوشتن چند سطر منصرف میشوم بارها پیش خودم فکر کردم اگه کسی این متن را بخواند نسبت به من چه فکری خواهد کرد ولی باز که مینشینم و فکر میکنم میگویم مگه کسی منو میشناسد و از کجا معلوم که بین این همه ادم حتما هستند کسانی که شرایط منو تجربه کردند.از اینرو تصمیم گرفتم که بالاخره هر چیزی تو سینم هست بنویسم حالا هر کی هر قضاوتی میخواهد بکند.خوشحال میشوم اگر واقعا زن یا دختری این تجربه را داشتن نظرشو بگه البته فقط با کسایی چت میکنم که ثابت کنند دختر یا زنند..
من یک زن 51 ساله به اسم مینو هستم که نزدیک به 20 ساله بهمراه پسرم شروین 27 ساله و دخترم شیوا 22 ساله در کشور المان و شهر هامبورگ زندگی میکنم من در سن 22 سالگی با شوهرم در ایران ازدواج کردم و یک سال بد شروین پسرم بدنیا امد از روز اول ازدواجم رابطه خوبی با شوهرم نداشتم چون خوانواده من بخاطر اینکه من همیشه دختر شیطونی بودم بتنگ امده بودند و بزور منو شوهر دادند من قبل ازدواجم 6-7 تا دوست پسر عوض کرده بودم و با همه هم سکس داشتم و کلا سکس قسمت عمده زندگی منو تشکیل میداد و به همین خاطر در سن 28 سالگی از شوهرم طلاق گرفتم و از انجا که پدرم فوت شده بود و ارثیه خوبی به من رسیده بود از مهریه شوهرم چشم پوشی کرده و با توافق شوهرم با پسرم به المان اومدم پس از 3 ماه در یک شرکت مواد غذایی مشغول بکار شدم. ویه مدت بد هم با یه مرد ایرانی اشنا شدم و پس از 5 ماه ازدواج کردم و از اون صاحب یه دختر بنام شیوا شدم ولی 3 سال بد بعلت بیکاری شوهرم و اینکه فقط چشم به پولهای من و سودی که از بانک ایران میگرفتم و مامانم میفرستاد دوخته بود طلاق گرفتم و از شهر هامبورگ به فرانکفورت رفتم و در اونجا یه خونه ویلایی دوبلکس که شامل 3 اتاق خواب و یه حیاط بهمراه یه استخر کوچیک داشت خریدم .حالا لازمه یکم از خودم بگم من یه زن با قد 1.78 با وزن 72 با موهای بلند که گاهی مشکی و گاهی شرابی رنگ میکنم سایز سینم 90 و 3 سال پیش هم عمل زیبایی انجام دادم پاهای کشیده تو پر و یه کون برجسته هم دارم بد از طلاق از شوهر دومم با دو سه نفر دوست شدم که اکثرا از من کوچیکتر بودند.اگه بخواهم از رابطه خودم و بچه هایم تعریف کنم باید بگویم که همیشه با بچه هایم راحت بوده و از کوچکترین مسایل زندگی باهاشون مشورت میکردم پیششون لباس باز میپوشیدم و یا لباس عوض میکردم با دوست پسرهای دخترم و دوست دخترهای پسرم مثل خودشون رفتار میکردم و باهاشون تو استخر خونمون شنا میکردم حتی زمانی که اونها کوچکتر بودند یعنی تا سن 17-18 سالگی من ازادانه دوست پسرهای خودمو به خانه میاوردم ولی هیچ وقت در منزل خودمون باهاشون سکس نمیکردم رابطم با شیوا خیلی خیلی نزدیکتر بود و تقریبا در همه مسایل سکسی با هم حرف میزدیم حتی بعضی وقتها به شوخی از دوست پسرها سایز ااتشون و کارهایی که میکردیم هم با هم صحبت میکردیم و شیوا هم کوچیکترین مسایلشو با من در میان میگذاشت و حتی وقتی که 17 سالش بود و با یه پسره دوست بود و پردشو زده بود با من در میان گذاشت .و این رابطه بین پسرم شروین و دخترم شیوا هم تا حدی وجود داشت انها تا سن14-15 سالگی پیش هم لخت میشدند با هم شنا میکردند و حتی پیش اومده که با هم حموم هم رفتند البته شیوا خیلی پر رو تر رفتار میکنه و بارها تا همین اواخر هم با شورت و یکی دوبار هم اتفاقی بدون سوتین پیش شروین مانور داده . از انجا هم که تو یه کشور اروپایی زندگی میکردیم و بچه های من هم با همان فرهنگ بزرگ میشدند .زیاد سخت نمیگرفتم و شروین و شیوا هم مثل خود المانیها بزرگ میشدند. شیوا دخترم تماما به من رفته یه دختر قد بلند و سکسی که میتونم به جرات بگم ارزوی هر مردی داشتنشه با یه هیکل متوسط سینه های سایز 75و سفت باسن متوسط و یه کس کوچیک که من بعضی وقتها تعجب میکنم که چطوری شیوا سکس میکنه موهایی به رنگ قهوه ای تیره و پسرم شروین که اون هم قد بلند با موهای مشکی و خوش هیکل که تا حالا 5-6 تا دوست دختر عوض کرده و همچنان دل هر دختریرو میبره . زندگی ما ادامه داشت تا اینکه شروین به دانشگاه رفت و شیوا هم درسشو تموم کرد و مشغول بکار شد
من هم در سن 50 سالگی دست از کار کشیدم و بیشتر وقتمو در خانه یا با 2 تا دوست خانمی که داشتم میگذروندم و یه مدتی بود که هیچگونه رابطه سکسی هم با کسی نداشتم و باعث شده بود که یه مقدار عصبی باشم تا این که یک روز اتفاقی افتاد که جریان زندگی منو عوض کرد وحس شهوت و سکسو دوباره به من برگردوند جریان از این قرار بود که پسرم دانشگاهشو تموم کرده بود و مشغول به کار شده بود تا این که یکی از روزهایی که دوست دخترشو که یه دختردانشجوی مراکشی فوق العاده سکسی بنام ماها بود به خونه اورد و پس از یه مقدار صحبت و نوشیدن قهوه رفتند استخر برای شنا و من هم که کاری نداشتم به اتاقم رفتم و رو تخت دراز کشیدم و مشغول کتاب خوندن شدم یه یک ساعتی گذشت که بلند شدم که برای پسرم و دوست دخترش شربت ببرم وقتی از اشپزخانه بیرون اومدم تا به حیاط برم یهو چشمم افتاد کنار استخر که دیدم شروین کنار استخر نشسته و پاهاشو انداخته تو اب و ماها تو اب ایستاده و داره برای شروین ساک میزنه باورم نمیشد گیج شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم البته بارها شده بود که شروین با دوست دخترهاش تو اتاقش سکس کنه ولی تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم پس از چند ثانیه مبهوت نگاه کردن سینی شربتو گذاشتم رو میز و رفتم طبقه بالا و از اتاق شیوا که دید خوبی به استخر داشت از پشت پرده شروع به نگاه کردن کردم با این که فاصله یه مقدار زیاد بود ولی کیر شروین کاملا مشخص بود باورم نمیشد که این کیر پسرمه که میبینم بقدری کلفت و بزرگ بود که از دور هم خودنمایی میکرد با خودم فکر کردم چرا تا حالا با این که بارها شروینو لخت دیده بودم به کیرش توجه نکرده ام ناخوداگاه دستمو بردم طرف کسم و از رو دامن شروع به مالیدن کردم یه ان پشیمون شدم که چرا اینکارو میکنم و بهتره برگردم اتاقم و به کارهام برسم ولی حس کنجکاوی مانع میشد و دوباره با دقت شروع به نگاه کردن شدم هر از چند گاهی شروین یه نگاهی به خونه میکرد که معلوم بود میترسید من یکبار بیرون نرم خلاصه این وضعیت تا 7-8 دقیقه ادامه داشت و دختره ساک میزد و من هم با کسم ور میرفتم تا اینکه احساس کردم اب شروین اومد بلند شدند و رفتند زیر دوش حیاط من سریع به طبقه پایین رفتم و وقتی مطمعا شدم کارشون تموم شده سینی شربتو برداشتم و رفتم پیششون که دیدم رو تخت کنار استخر دراز کشیدند اون شب من تا صبح نخوابیدم و صحنه ساک زدن دختره و کیر شروینو مجسم میکردم نمیفهمیدم چرا ولی یک حس و یک کششی نسبت به پسرم پیدا کرده بودم و ناخوداگاه اونقدر کس و سینمو مالیدم که ارضا شدم.از روز بد دوباره احساس سکس و سکسی بودن در من ایجاد شد روز بد به ارایشگاه رفتم و موهامو مشکی خرمایی رنگ کردم ناخونهامو درست کردم و اپیلاسیون کردم و رفتم پیش صمیمی ترین دوستم سوزی که پس از مرگ شوهرش تنها زندگی میکرد با منو من کردن حالیش کردم هوس سکس کردم کسی را سراغ نداری که سوزی گفت چی شده دوباره شیطونیت گل کرده و من هم گفتم یه مدت سکس نداشتم عصبی هستم که سوزی گفت چرا یه پسره هست که باهاش رابطه داره زنگ میزنه بیاد و نزدیک به دو ساعت بد سرو کله پسره پیدا شد اون روز اونقدر حشری بودم که دو بار سکس کردم و ناخوداگاه موقع سکس شروینو و کیرشو و صحنه ساک زدن ماها رو مجسم میکردم خلاصه اون روز گذشت و من روز به روز رفتارم تو خونه وقیح تر میشد تاپهای نازک و توری میپوشیدم دامن کوتاه تنم میکردم و موقع لباس عوض کردن در اتاقمو نمیبستم با شورت میگشتم و موقع شنا هم مایوهایی میپوشیدم که تمام بدنم بیرون میزد البته چون اکثرا با بچه هام راحت بودم زیاد جلب توجه نمیکردم روزها که شروین و شیوا سر کار بودند بیش از 10 بار جلوی اینه خودمو بر انداز میکردم شورتهای سکسی لامبادایی امتحان میکردم و باچند تا فیلم سکسی که خریده بودم و اکثرا موضوشون سکس زنهای مسن و پسر های جوون بود با قرار دادن خودم جای هنرپیشه های فیلم خود ارضایی میکردم و وقتی هم که شروین خونه بود چهار چشمی به شلوارک یا شورتش نگاه میکردم ویا بعضی وقتها که شروین نبود و منو شیوا با هم استخر میرفتیم و معمولا بالا تنه لخت بود به اندام شیوا نگاه میکردم خلاصه هر کاری میکردم تا یک جوری نظر شروینو نسبت به حرکاتم جلب کنم چند بار هم کارهایی را به عمد انجام میدادم مثلا یه بار حموم رفتم و شروینو صدا زدم که حولمو بیاره و وقتی حولمو اورد طوری ایستادم که سینهامو ببینه یا چند بار شب وقتی شروین داشت تلوزیون نگاه میکرد با یه شورت و تاپ از جلوش رد میشدم و به اشپزخانه یا توالت میرفتم و زیر چشمی شروینو میپاییدم که اون هم منو نگاه میکنه یه روز هم که منو شروین خونه تنها بودیم با هم رفتیم استخر که من یه مایو دو تیکه زرد رنگ پوشیده بودم که وقتی خیس شد سینه و کسم از زیرش معلوم بود اون روز من تو استخر کلی با شروین شوخی کردم و شروین هم چند بار منو از پشت بقل کرد و منو تو اب پرت میکرد که هر وقت اینکارو میکرد کیرشو رو کونم احساس میکردم و متوجه میشدم که شروین هم از عمد اینکارو میکنه (البته میگم چون همیشه با هم راحت بودیم و اینکار هارو میکردیم زیاد مصنوعی نبود فقط فرقش با بقیه دفعات این بود که من خودم با حس خاصی این کار هارو میکردم )
تا اینکه یکروز که منو شروین استخر بودیم اتفاق مهم رخ داد اونروز منو شروین طبق معمول شنا کردیم و بد از یک ساعت من از اب خارج شدم و رو تخت دراز کشیدم که شروین گفت میره دوش بگیره و بره بیرون که من هم گفتم عزیزم برو در حیاطو ببیند میخوام افتاب بگیرم این بدان معنی بود که میخواستم بالاتنه مایو رو در بیارم شروین رفت تو خونه و من هم سوتین را در اوردم و رو تخت دراز کشیدم یه حس خاصی بهم میگفت که شروین از یه جایی حتما دید میزنه و به خاطر همین عینک افتابیمو گذاشتم و زیر چشمی پنجره های اتاق خوابهارو نگاه میکردم و از این که شروین احتمالا سینه هامو لخت میبینه خود به خود حشری میشدم و با دتم سینه هامو میمالیدم و با دقت پنجر های اتاق خواب شیوا و شروینو نگاه میکردم ولی چیز خاصی دستگیرم نشد یه نیم ساعتی گذشت و چون افتاب غروب میکرد من تصمیم گرفتم برم خونه از اینرو حوله وسوتین مایورو برداشتم و رفتم تو و رفتم طبقه بالا که برم حموم نزدیک حموم که رسیدم دیدم در حمام بازه و شروین با یه شورت ایستاده و صورتشو اصلاح میکنه من که یه مقدار جا خورده بودم و فکر میکردم شروین بیرون رفته و یه مقدار هم هول شده بودم گفتم شروین جان هنوز نرفتی که شروین یه نگاهی به من و سینه های لختم کرد و گفت نه داشتم اصلاح میکردم که دوش بگیرم برم من هم که فرصتو مناسب دیدم گفتم اخه من میخواستم دوش بگیرم و شروین گفت باشه تو دوش بگیر بد من میرم من رفتم پرده حمام رو کشیدم و گفتم اگه دوست داری بیا تو هم دوش بگیر شروین که انگار از خدا خواسته بود سریع گفت باشه من شیر ابو باز کردم و با مایو ایستادم زیر دوش شروین کارش تموم شد گفت مامان بیام گفتم بیا و پشتمو کردم بهش شروین اومد پرده را کنار زد اومد پشتم ایستاد قلب من بشدت میزد و نمیدونستم چیکار کنم خودمو یه مقدار کشیدم کنار گفتم عزیزم بیا زیر دوش که شروین هم اومد زیر دوش موهاشو خیس کرد و رفت عقب شامپو ریخت رو موهاش و چشماشو بست و شروع به مالیدن سرش کرد من هم داشتم نگاش میکردم و چشم از کیرش که زیر شورت سفیدش کاملا برجسته و معلوم بود برنمیداشتم شروین رفت زیر دوش و موهاشو شست و اومد کنار و من سرمو شامپو زدم و رفتم زیر دوش و چون دیگه خجالتم ریخته بود طوری زیر دوش ایستادم که شروین میتونست سینه هامو ببینه و تو همون حین که چشماموبسته بودم و زیر دوش بودم گفتم شروین جان اون کیسه را بردار کمرمو کیسه بکش و شروین هم یه چشم گفت و شروع کرد کمرمو کیسه کشیدن بقدری حس خوبی داشتم که میخواستم اون لحضه ها تموم نشه و ناخوداگاه به شروین گفتم عزیزم خیلی واردی چرا تا حالا مامانتو کیسه نمیکشیدی که شروین گفت کی از من خواستی من نکردم منم خندیدم گفتم از این به بد همیشه میگم بیای کیسه بکشی و از اینکه این حرفهارو زده بودم احساس خوب و پیروزی میکردم بد که کیسه کشیدن شروین تموم شد رفتم کنار گفتم بیا زیر دوش خودتو بشور برو بیرون و شروین هم اومد زیر دوش خودشو اب کشید و من گفتم شورتتو در بیار من میشورم شروین پشتشو کرد به من شورتشو در اورد یه مقداز زیر اب موند و بد پرده رو زد کنار و رفت که حولشو برداره که من واسه چند لحضه کیرشو که نیمه شق و اویزون بود دیدم من هم که دیدم شروین میره مایومو کندم و مشغول بدوش گرفتن شدم شروین حولشو پیچید دور خودش رفت طرف در که بره بیرون یهو برگشت طرف من و مثل برق گرفته ها گفت مامان مثل اینکه شیوا اومده منم که یه مقدار هول شده بودم سرمو از پرده بیرون اوردم گفتم چی گفت صدا میاد مثل اینکه شیوا اومده گفتم اشکالی نداره من اول میرم بیرون میگم اومده بودم پشتتو کیسه بکشم و همونطور لخت و هول هولکی از پشت پرده رفتم بیرون و جلوی شروین که ذل زده بود به بدن لختم مایو رو پوشیدم و اروم به شروین گفتم تو یه پنج دقیقه دیگه بیا بیرون وحولمو پیچیدم دورم رفتم بیرون که دیدم شیوا تو اشپزخانه قهوه درست میکنه گفتم کی اومدی شیوا گفت یه 5 دقیقه ای میشه منم واسه اینکه ضایع نشه گفتم منو شروین هم استخر بودیم کمر شروین جوش زده بود رفتم کیسه کشیدم که دیدم شیوا هیچ عکس العملی نشون نداد و خیلی عادی برخورد کرد و فقط گفت مامان همیشه شروین ارجحیت داره واسه تو پس کمر منو کیسه میکشی منم گفتم عزیزم بزار شروین بیاد بیرون من باید برم حموم تو هم بیا مال تورو بکشم و گفتم افرین دختر خوب واسه من هم یه قهوه درست کن نشستیم قهوه خوردیم که شروین اومد پایین خداحافظی کرد و رفت و من هم به شیوا گفتم من میرم حموم بیا و رفتم حموم لخت شدم رفتم زیر دوش شیوا هم پشت سر من اومد و لخت شد (منو شیوا بارها با هم لخت حموم میرفتیم)من کیسه رو صابونی کردم و شروع کردم کیسه کشیدن و با شیوا حرف زدن و چند بار هم به شوخی سینه هاشو وشگون میگرفتم و شیوا هم که کلا پر رو تر از شروین بود همون کار هارو با من میکرد و سینه هامو محکم میگرفت و میخندید گفتم:
من: شیوا اروم سینه هام درد گرفت
شیوا : من قربون سینه های مامانم برم که اینقدر سفتو خوشگلن
من: همچین میگی انگار ماله خودت سفت نیستند
شیوا : مال تو کجا مال من کجا
دوباره سینه هامو محکم چنگ انداخت که خیلی درد گرفت من بلند داد زدم بسه شیوا درد گرفت
شیوا: اخه مامان از وقتی عمل کردی خیلی باناز شده ادم دلش میخواد چنگ بندازه شروین خودشو خب کنترل کرده (خنده)
من : شیوا خیلی بیحیایی من پیش شروین که لخت نمییشید ؟
شیوا: خودشو لوس کرد گفت راستشو بگو یعنی با هم حمام میایید لخت نمیشید؟
من: شیوا من بد چند سال برای اولین بار با شروین حمام اومدم !
شیوا:مامان تو که امل نبودی
من: شیوا بتو چه؟ تازه اون پسرمه هر کاری بخوام میکنم حسودیت میشه ؟
شیوا منو بقل کرد گفت: مامان شوخی میکنم چرا ناراحت میشی هر کاری دلت میخواد بکن مگه من و تو از این حرفها داریم تو مامانه گل و ناز منی اصلا پسرت ماله خودت به من چه و منو بوسید
من: شیوا یه چیز بگم قول میدی لو ندی ؟
شیوا: چی مامان
من: شیوا اون روز یه چیزی دیدم
شیوا: چی مامان ؟؟؟
من: چند روز پیش شروینو ماها تو استخر بودند من شروینو لخت دیدم
شیوا: مامان مگه لخت شنا میکردند ؟
من: نهههههه شیوا ماها کنار استخر داشت واسه شروین ساک میزد
شیوا: جدی میگی مامان پس تو کجا بودی چطوری دیدی ؟
من: تو اتاقم خوابیده بودم بلند شدم خواسنم واسشون شربت ببرم او صحنه رو دیدم
شیوا: وای مامان پس حسابی فیلم سکسی نگاه کردی
من: چه جورش باورت نمیشه لامصب کیرشو ندیده بودم هیولا بود
شیوا : مامان شروین از بچگی هم کیرش بزرگ بود یادت نیست ؟ تازه مایو هم که میپوشه معلومه که باید بزرگ باشه
من: اره شیوا خیلی بزرگه
خلاصه با هم دوش گرفتیم و اومدیم بیرون و هر کدوممون مشغول به کارهای خودمون شدیم.
اون شب من خوابم نمیومد و با شیوا تا دیر وقت نشستیم و صحبت کردیم از همه چیز و بیشتر صحبتمون درباره سکس و دوست پسرهای شیوا بود که شیوا بهم گفت مامان تو چرا دیگه دوست پسر نمیگیری گفتم شیوا جون اولا شما بزرگ شدین و من خجالت میکشم دوما دوست پسر داشتن که فقط دردسره و من خجالت میکشم کسی رو بیارم خونه که شیوا گفت مامان خوشگلم تودوست پسر رو پیدا کن من هواتو دارم گفتم شیوا چی میگی گفت مامان حالتو بکن این حرفها قدیمییه چند روزی گذشت و من هر روز سکسی تر و پر رو تر میشدم و روزی میشد که چند بار با دیلدو(کیر مصنوعی )خود ارضایی میکردم تا اینکه شروین گفت که از طرف شرکتش میبایست برای 2 روز به ماموریت بره .
از شنیدن اینکه شروین میره کمی ناراحت شدم ولی از طرفی موقعیتو مناسب دیدم واسه یه سکس توپ از اینرو یه مقدار فکر کردم و بهترین کار رو از سوزی کمک گرفتن دیدم بهش زنگ زدم و شماره اون پسره(دنی) رو گرفتم و برای شب باهاش قرار گذاشتمفقط میموند شیوارو در جریان بزارم ولی روم نمیشد بهش زنگ بزنم بالاخره یه اس ام اس برای شیوا نوشتم وجریانه شبو بهش گفتم شیوا هم در جوابم نوشت ایول پس امشب سکس داریم من تعجب کردم و براش نوشتم بتو چه که شیوا نوشت مامان مگه ما دل نداریم حالا غروب میام صحبت میکنیم من کارهامو کردم دوش گرفتم و یه مینی ژوپ کوتاه با یه تاپ بدن نما پوشیدم شیوا از سر کار برگشت گفت مامان چقدر خوشکل شدی این شاه داماد خوشبت کیه ؟ و رفت حموم و لباس پوشید اومد طبقه پایین که دیدم یه دامن کوتاه جین که لپهای کونش از هر طرف بیرون زده بود با یه بولیز قرمز رنگ پوشیده نشستیم یه قهوه خوردیم که زنگ خونه رو زدن ودنی که یه پسر 30 ساله بود اومد با من سلام گرمی کرد و شیوارو معرفی کردم یه نیم ساعتی نشستیم ابجو خوردیم و چرت وپرت گفتیم و شیوا هم مثل همیشه عشوه میریخت و به من به فارسی میگفت مامان اونجاش چند سانته و شوخی میکرد به شیوا گفتم بسه دیگه بلند شو برو اتاقت شیوا گفت یعنی من نیام گفتم شیوا زشته گفت کجاش زشته این که از خداشه من که دیدم شیوا ول کن نیست دست دنیرو گرفتم و از پله ها رفتیم بالا وبه شیوا گفتم بزار بریم بالا اگه شد بتو هم میگم بیای ا شیوا حرفی نزد و ما وارد اتاق شدیم و من درو باز گذاشتم و سربسته به دنی گفتم که شاید شیوا هم بیاد و از چشمهای دنی خوشحالیرو دیدم چون از وقتی وارد خونه شده بود چشم از شیوا بر نمیداشت خلاصه دنی لخت شد و دامن منو داد بالا و افتاد به جون کسم و شروع به لیسیدن کرد کم کم اخ واوخ من در اومده بود که دیدم شیوا جلوی در ایستاده و داره میخنده من بروی خودم نیاوردم تا خجالت نکشه و بیاد رو تخت شیوا هم پس از چند ثانیه نگاه کردن اومد رو تخت و نشست دنی که شیوارو دید گفت هیچی از مامانت کم نداری فرشته و بلند شد و بولیز شیوارو در اورد و سینه های خوشکلشو تو دست گرفت و شروع به لب گرفتن کرد من لباسهامو کامل کندم به بقل خوابیدم و کیر دنیرو گذاشتم تو دهنم شیوا هم ایستاد دامنشو در اورد و کسشو گذاشت جلوی دهن دنی دیگه خجالتها ریخته بود و منو دخترم مثل دو غریبه مشغول سکس بودیم دنی دراز کشید و من با کسم نشستم رو کیرش که البته زیاد بزرگ نبود (حدود 16 سانت) و شیوا هم کونشو گذاشت رو دهن دنی هر دو با صدای بلند اخ و اوخ میکردیم و لذتی که نمیتونم وصفش بکنم رو تجربه من با اینکه بارها شیوارو لخت دیده بودم ولی اینبار هیکل و کسش چیز دیگه ای بود بقدری کسش کوچیک و تنگ بود که پیش خودم فکر کردم اگه این کیر بره تو کسش لابد میمیره خلاصه نوبت شیوا شد که بده و من خودمو کنار کشیدم و دنی شیوارو خوابوند و افتاد روش و کیرشو کرد تو کسش که شیوا هوارش خونه رو گرفت و من با سرو صدای شیوا بیشتر حشری میشدم یه بار دیگه جاهامونو عوض کردیم و نوبت من شد که کس بدم و شیوا اینبار نگاه میکرد تا اینکه دنی کیرشو در اورد و ابشو خالی کرد رو سینه های شیوا یه مدت کنار هم دراز کشیدیم و حرف زدیم بد دنی بلند شد و لباس پوشید و رفت وقتی دنی رفت من برگشتم اتاق دیدم شیوا میخنده گفتم چرا میخندی بیحیا گفت مامان اینجوریشو نکرده بودم که من هم خندم گرفت و با هم رفتیم حموم و اونشب کلی در مورد اونروز و سکس و علایق سکسیمون صحبت کردیم که من گفتم:
من: شیوا فکرشو بکن یه بار شروین میومد چی میشد مارو با هم میدید
شیوا: با (کمال خونسردی و خنده) فکر میکنی چی میشد احتمالا هر سه مارو میکرد
من کلی از این جوابش تعجب کردم گفتم:
یعنی میومد حاضر بودی باهاش سکس کنی
شیوا: اولا اگه میومد معلوم نبود چه بلایی سر ما بیاره دوما وقتی منو تو با هم راحتیم با اونم حتما راحت میشیم تازه منو شروین فقط از یه مادریما مامان جون
من که نخواستم خوشحالیمو از این حرف شیوا نشون بدم گفتم: شیوا واقعا تو بیشرفی
شیوا: بابا شوخی میکنم
شیوا: مامان من همیشه دوست داشتم سه نفری سکس داشته باشم ولی اصلا فکرشو که یه روز باتو نکرده بودم
من: من هم اصلا فکرشو نکرده بودم ولی جالب بود
شیوا : اره ولی دنی زود ارضا شد من که ارضا نشدم تو شدی مامان
من: نه شیوا من دیر ارضا میشم و خیلی وقتها از این که ارضا نمیشم عصابم بدتر خراب میشه
شیوا : ولی خوبه که ادم تجربه های مختلف داشته باشه بنظر من یه دختر یا پسر قبل ازدواج هر کاری که دوست داره باید انجام بده
من: شیوا من باهات موافقم ولی زیادشم میشه جنده بودن
شیوا : مامان من که نگفتم هر روز با یه نفر منظورم شیوه های مختلف بود
. اونشب گذشت و بد از اون هم یباره دیگه که شروین نبود منو شیوا با دنی سکس کردیم ولی کلا فکر و ذهنم سکس با شروین و کیر شروین بود من به حرکاتم ادامه میدادم و پیش شروین هر کاری میتونستم انجام میدادم شیوا هم از قبل بیشتر سکسی تر و راحت تر پیش شروین میگشت حتی یه بار یادمه یه روز تعطیل که ماها برای شنا اومده بود شیوا یه مایو خیلی تنگ پوشیده بود که نصف سینه هاش بیرون بودند اون روز کلی هم با شروین تو اب شوخی کرد و خودشو به بهنه های مختلف به شروین چسبوند.
یک هفته گذشت و یه شنبه شب تعطیل که ماها اومده بود خونه ما و شیوا هم با دوستانش دیسکو رفته بود به شروین پیشنهاد کردم که اگه میخواد ماها شب بمونه شروین هم با خوشحالی گفت باشه و ماها هم که مشکلی بابت موندن نداشت پذیرفت که بمونه اون شب تا ساعت 12 نشستیم مشروب خوردی

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#195 | Posted: 19 Oct 2011 18:00
داستان سكس با خالم
من حامدم 17 سالمه و داسنان مربوط سكس با خالمه
خاله من یه زن ك قدش162 و اندامش هر مردی رو تحریك می كنه سنشم 35 سالشه
خالم پیشم راحت بود یعنی همه فامیل پیشم راحت بودن به خاطر رفتار مامانم چون اونم پیشم راحت بود پیش همه جلوم لباس عوض می كرد حتی با شرت و سوتین راه میرفتو و........
سكس با خالم از روزی شروع شد كه شوهر خاله ام به خاطر مسئله ای به زندان افتاده بود و من حدود 20روز بود به خونه خالم میرفتم تو این 20روز من با خالم گرم گرفته بودیم و با هم شوخی می كردیم كه صدای خنده هامون و سرو صدا كه می كردیم همسایه خالمو شاكی شده بود یه روز خالم منو صبح بیدار كرد و گفت حامد پاشو من میرم به كارای مجید (شو هر خالم ) برسم وقتی كه اومد خونه بهم گفت كه من میرم دوش بگیرم وقتی كه دوش گرفتنشو تموم شد اومد پیشمو رفتارش یكمی عوض شده بایه تاپ تنگ و ساق شلواری اومد پیشم نشست و وقتی كه چشمم به پر و پاچش خط سینشو كونشو خود حشرم زد بالا و كیرو دادم بالا خالم اینو دید (از سمت نگاهاش)به روی خودش نیاورد و منم دست بدار نبودم وقتی را میرفت همه جاشو برندا می كردم وای چه حشری كننده بود منم بعد از شام رفتم حموم با شورت وكرست خالم به عشقش جق زدم بوی شرتش مستم می كرد فرداش كه خالم رفت حموم من انو دید زدم وقتی لختی شو دیدم وای حالم عوض شد دستم می لرزید پنجره حمومش تار بود نتونستم حموم كردنشو ببینم پاشدم شروتشو بیرون از در حموم در آورده بود حال میكرد دیدم آی بسته شدو در باز شد و منو تو حمون حالت دید (آبروم رفت)در حموم بستو منم رفتم بعد هفت هشت دقیقه اومد منم رو نداشتم بهش نگا كنم یهو دیدم كه خالم اومد نشست كنارم یه سری بحث های روان شناسانه و ... منم گفتم خاله میتونم یه در خواستی ازتون بكنم گفت چی گفتم می تونم بوستون كنم گفت نه منم اسرار كردمو دست برنداشتمو اونم قعبول كرد كه یه بوس كوچولو بكبم وقتی كه خواستم لبمو به لبش نزدیك كنم نفس ذدنش تند تر شد منم بوسش كردم كیرم شق شد خالم گفت بی جنبه چقدر زود بلند كرد بستته من دست ور نداشتمو به زور یه لب گرفتم و خودمو بهش چسبوندم دیگه مقابله نكرد ومنم سینه هاشو لمس می كردم همین طور ادامه داده بلوزشو یواش یواش از تنش در آوردم سینه هاش از سوتینش زده بود بیرون سوتینشو باز كه كردم سینهاش سفت بود دهنمو كردم تو سینه هاشو میخوردم خالمم حال میكرد (از صدای كه ازش در مییومد بعد شلوارشو از پاش در آوردم پاچه هاشو لیس زدم بعدش شورتو كه در آوردم كسش خیس بود اونم بطور وحشیانه خوردم خالو گفت جونم لازمش دارما (با صدای لرزون) می خواستم كه كیرمو بكنم تو كسش آبم اومد خالم گفت چه زود مال من مونده دستمال كاغذی برداشتمو آبمو پاك كردمو از رو كسش و شورع كردم كسش خیلی گرم بو داغ داغ خالم جیغ می كشید خالم ارگاسم شد و منم برای بار دوم آبمو ریختم كسش بعد نا نداشتم بلند شم رو خالم خوابیدمو هر دومون روكاناپه بودیم بعد چند دقیقه رفتیم حموم با حاش بازی می كردم بعد اونروز كه شوهر خالم بعدیه ماه آزاد شد با خالم سكس داشتیم برام میرقصید با هم تو یه اتاق لخت لخت می خوابیدیم تو این یه ماه لباس سكسی پیشم میپوشید با هم حال می كردیم بعد هروقت كه وقت می كنیم با هم سكس داریم یه روز خالم گفت بهم یادته من نصحتت می كردم این كارارو نكنی ولی حالا خودم شودم باعث این كار گذشت هروقتی كه با هم تنها می شیم با هم لب میریم هرلحضه رو با هم از دست نمی دیم
     
#196 | Posted: 24 Oct 2011 10:38
خاطرات سکسی آرمین (1)
من آرمین هستم 22 سالمه و در تهران زندگی میکنم.من یه زن دایی دارم که با اون ماجرایی داشتم که براتون تعریف میکنم.زن دایی من یه زن 40 ساله است که اندامی تقریبا معمولی داره با سینه ها و کونی بزرگ و چهره ی خوبی هم داره. اون و داییم یه دختر 18 ساله دارن که اسمش شهرزاده و دختر شیتون و خوش اخلاق و جیگریه. اسم زن داییم ساراست که همه اون رو همون سارا صداش میکنن. سارا زنیه که با تمام افراد فامیل شوخی میکنه و با همه بگو بخند داره. نمیدونم برای شما هم تا به حال پیش اومده یا نه که از یه کسی خوشتون بیادو همیشه تو نخش باشین؟ من همیشه از اندام سارا خوشم میومد و همیشه زمانی که سرش یه جایی گرم بود به کونش که از زیر دامن یا شلوارش خودنمایی میکرد نگاه میکردم و کلی حشری میشدم .بعضی وقت ها از ته دل آرزو میکردم که یه بارم که بشه بکنمش. من و شهرزاد بیشتر وقتها پیش هم بودبم چون هم من عاشق بازی های رایانه ای بودم هم اون. برای همین اکثر وقت های بیکاریمون پیش هم بودیم. داستان از اونجا شروع شد که یه روز مثل همیشه شهرزاد زنگ زد به من و ازمن خواست که اگه بیکارم برم پیشش و منم رفتم..وقتی رسیدم خونشون داشت بازی میکرد که من رو سریع کشوند پای کامپیوتر و شروع کرد به ادامه بازی.10 دقیقه ای گذشت و من خواستم برم دستشویی که شهرزاد گفت مامانم حمامه بهش بگو که اومدی و منم گفتم باشه رفتم سمت دستشویی.دستشویی اونا به این صورته که در رو که باز میکنی دستشویی و توالت هست و یه در دیگه هست که باز میشه و اونجا حمامه.در دستشویی رو باز کردم و رفتم تو.تا خواستم بگم سارا جون دیدم صدای سارا میاد که داره ناله میکنه.یه کم که دقت کردم دیدم صداش شبیه به این میمونه که انگار یه نفر داره میکندشو اون داره حال میکنه. کیرم ناخوداگاه راست شود و قلبم تند تند میزد.یه کم که دقت کردم دیدم بله خانوم داره خودشو ارضا میکنه و بد جوری داره با خودش ور میره.خواستم همون جا یه جلقی بزنم اما چون من یه کم دیر ارضا میشم گفتم شهرزاد شک میکنه و از این کار منصرف شدم.سارا هی صداش تند تر میشدو یه دفه یه آه تقریبا بلند کشید و صداش قطع شد.وای کیرم داشت منفجر میشد از شهوت. مونده بودم که چی کار کنم و چاره ای جز این ندیدم که بگم که من اومدم. گفتنم سارا جون من رسیدم خوبی؟ تا صدام رو شنید گفت تو از کی اینجایی گفتم 10 دقیقست رسیدم.تازه فهمید که سلام نکرده و خیلی آروم و معمولی سلام کرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.خیلی تعجب کردم که با وجود داییم چرا باید سارا خود ارضایی کنه. از اون روز به بعد همیشه به من لبخند اجیبی میزدو جلوم لباسای چسبون تر و سکسی تری میپوشید منم که دیوونه ی اون سینه ها و کون نازش همیشه چشمم تو بدن سارا بود و سارا هم خوب میدونست که چقدر داره منو حشری میکنه.تا ماجرا به اون روز رسید که داییمینا اومدن خونه ی ما و شب موندن خونه ی ما. اونشب چند بار متوجه شدم که سارا بعضی وقتا یه نگاهی به کیرم میندازه. تا به حال ندیده بودم که به کیرم نگاه کنه (کیر من اندازه ای معمولی داره اما خیلی کلفته برای همین از روی شلوار کاملا خودشو نشون میده) شب شد و همه خوابیدن : بابام و مامانم و خواهرم تو یه اتاق و من و داییم و زن داییم و شهرزاد تو اتاق من. شب با فکر کون سارا خوابیدم و صبح ساعت 8:20 بود که بیدار شدم.دیدم زن داییم تنها تو جاش خوابیده و دامنی که پاش بود تا بالای رونش رفته بود بالا.چشمم به رون های سفید و بدون موی سارا که افتاد کیرم با سرعت راست شد و داشت شرتم رو پاره میکرد.چه رون سفیدی چه کونی. وای داشتم دیوونه میشدم. یه کم که به خودم اومدم تازه فهمیدم که مامانو بابام رفتن سر کارشون و خواهرم و شهرزاد رفتن مدرسه و من و سارا تنها تو خونه ایم. همینجور به کون و رون سارا نگاه میکردم و کیرم رو میمالوندم که سارا چشاشو باز کرد و دید که دارم نگاهش میکنم.خودش رو جم و جور کرد و منم صورتم رو کردم اون ور و خودم رو زدم به خواب. داشتم از شهوت دیوونه میشدم.چند دقیقه گذشت که یه دفه احساس کردم یه دستی رو پامه و داره نوازشم میکنه.صورتم رو برگردوندم دیدم ساراست.گفتم چی شده ؟ گفت من چیزیم نشده اما تو مثل اینکه داری از حال میری. دستشو کم کم داشت میبورد نزدیک کیرم. زبونم بند اومده بود. گفتم اما. نذاشت حرفم رو بزنم و گفت آرمین من از چیزی رنج میبرم که احساس میکنم که تو میخوای من رو از این مشکل بزرگ نجات بدی. آرمین تو اون روز شنیدی که من تو حمام داشتم خودم رو ارضا میکردم. من با داییت مشکل دارم. یعنی داییت یه مشکلی داره.گفتم چه مشکلی؟ گفت : اون تقریبا 4 سالی میشه که آلتش راست نمیشه و پیش هر دکتری هم که رفتیم نتونست براش کاری انجام بده. آرمین من زنی هستم که شدیدن وابسته به سکس هستم و نمیتونم این مشکل رو تحمل کنم.من که داشتم از خجالت و خوشحالی و شهوت بال در میاوردم.دستش رو برد سمت شلوارکم و لبه اش رو گرفت. به من نگاه کردو گفت اجازه میدی عزیزم؟ من که هنوز شکه بود سرم رو تکون دادم که یعنی آره.اونم شلوارکم رو کشید پایین..کیرم که تو شرتم داشت منفجر میشد رو از رو شرتم شروع کرد به مالوندن. بلند شدو تیشرتم رو در آورد.خودشم تیشرتش رو در آورد . اومد رو تختم و یه پاش رو گذاشت لای پام و خوابید روم و شروع کرد لب گرفتن.چنان با شهوت لب میگرفت که کیرم از زیر شرتم داشت به زیر شکم سارا فشار میاورد.حدود 10 دقیقه ای بود که داشت از لبام لذت میبرد و من و خودشو حشری میکرد که سرشو بلند کرد برد روی گردنم و شروع کرد به لیس زدن گردنم.وای بدنم کاملا زیرش شل شده بودو نمیتونستم تکون بخورم.همون جور که گردنم رو لیس میزد کم کم اومد سمت سینه هام و تا شیکمم همه جا مو میبوسید و سینهاش به بدنم میمالوند تا رسید به کیرم.بلند گفت جووووون و شرتم رو آروم کشید پایین و کیرم رو گرفت تو دستش.طوری به کیرم نگاه میکرد که انگار بزرگترین گنج دنیا رو بهش دادن.زبونش رو گذاشت روی تخمهام و کشید زبونش رو تا سر کیرم و کیرم رو کرد تو دهنش. جوری ساک میزد که نتونستم چشام رو باز نگه دارم و شل شدم رو تخت. لباشو حلقه میکرد دور کیرم و زبونش رو به دور کیرم میچرخوند و ساک میزد.کم کم احساس کردم دارم ارضا میشم. یه نگا به سارا کردم و اونم اینو فهمید و بلند شد. نشستم و بند سوتینش رو از پشت کمرش باز کردم.جووون چه سینه هایی. بزرگ و سر بالا.دقیقا مثل مدل های فیلم سکسی هایی که میدیدم. زبونم رو گذاشتم رو سر سینه هاشو شروع کردم به خوردن و لیس زدن سینه هاش.سارا داد میکشید و صدای آه ه ه کشیدنش من رو بیشتر حشری میکرد.خوابوندمش رو تخت و دامنش رو از پاش در آوردم.یه شرت مشکی تنش بود که یه کم خیس شده بود. انگارکسش فریاد میزد که کیر میخوام.یه کم صورتم رو کشیدم رو شرتش که سارا با صدایی پر از شهوت گفت بابا کشتی منو بخور دیگه باید جرش بدی امروز. شرتش رو از پاش در آوردم که کس نازو بدون موش که مثل یه ستاره داشت میدرخشید هوش از سرم پروند.
زبونم رو گذاشتم رو کسش.سارا یه آهی کشید که دلم میخواست بلند شم کیرمو تا آخر بکنم تو کونش. شروع کردم به خوردن کسش.صدای آه ه ه کشیدنش قطع نمیشد. زبونم رو تو تمام کسش میمالوندم و سارا با دستاش سرم رو گرفته بود و فشار میداد تا من محکم تر کسش رو بخورم. دیدم داره کم کم ارضا میشه بلند شدم که سارا داد زد بخور یه کم دیگه بخوری ارضا میشم و منم گفتم میخوام با کیرم ارضات کنم و خوابیدم روش. سریع کیرم رو گرفت و گذاشت رو کسش منم فشار دادم و کیرم به آرومی رفت تو..سارا فقط آه ه میکشیدو میگفت جرم بده لعمتی .کس داغش کیرم رو حشری تر میکرد برای جر دادنش . شروع کردم به تلنبه زدن که سارا پاهاش رو انداخت پشت کمرم و با فشار دادن کمرم کاری میکرد که کیرم تا ته میرفت تو کسش. نفس های سارا تند تر میشد و کسش داغ تر و آه ه کشیدنش شدیدتر. احساس کردم داره ارضا میشه که یه دستش رو گذاشت پشت سرم و سرم رو فشار داد تا شدید تر ازش لب بگیرم و اون دستش رو کمرم بود. داد میزد آه ه ه ه ه ه ه آ ه ه ه ه ه جرم بده آرمین بذار از کلفتی کیرت لذت ببرم. آه ه بلندی کشید و ناخن اون دستی که پشتم بود رو فشار داد تو کمرم و بدنش کاملا شل شد.ارضا شده بود وآبش توی کسش جمع شده بود. گفت آرمین بینهایت دوست دارم. به خاطر همه چی ازت ممنونم..حالا میخوام جوری ارضات کنم که روی بدنم غش کنی.بلند شد و رو به شکم خوابید رو تخت و یه بالش گذاشت زیر کونش تا کونش بیاد بالاتر. داشت از گوشام دود بلند میشد.کونش انقدر اومده بود بالا و حشری کننده شده بود که مثل دیوونه ها کیرم رو گذاشتم رو کسش و تا ته فشار دادم تو.یه جیغ کوچیکی کشیدو صدای آه ه کشیدنش بلند شد که من رو بینهایت دیوونه میکرد.کمرش رو گرفته بودم و با تمام قدرت تلنبه میزدم.چند دقیقه ای کسش رو میگاییدم که کیرم داغ شد و داشت آبم میومد که سریع کشیدم بیرون و آبم ریخت رو کمرش. سارا سریع بلند شدو شروع کرد ازم لب گرفتن و منم سینه هاش رو گرفته بودم تو دستم و باهاشون بازی میکردم. سارا رو فرستادم حموم که تا مامانینا میان خودشو رو به راه کنه. از اون روز به بعد بیشتر وقتا خونشون که خالی میشد من رو خبر میکرد و ترتیبشو میدادم تا روزی که شهرزاد داستان رو فهمید که براتون در قسمت بعدی تعریف میکنم.
     
#197 | Posted: 24 Oct 2011 10:39
خاطرات سکسی آرمین (2)
یه روز مثل همیشه شهرزاد رفته بود مدرسه و داییمم سر کارو سارا زنگ زد به من که زود بیا که کسم بدجوری هوس کیرت رو کرده.منم که عاشق گاییدن کس سارا بودم سریع خودم رو رسوندم خونشون. در زدم و رفتم تو دیدم یه شرت و سوتین جدید خریده و پوشیده .رنگش سفید و پوست سارا از پشت پارچش معلوم بود . لخت جلوم ایستاده بود و با یه لب از من استقبال جانانه ای کرد که کیرم رو راست کرد برای کردنش. دستش رو گرفتم و بردمش تو اتاق و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن سینه هاش. خوردن کسش هم داشتم تموم میکرم که به فکرم چیزی رسید. نشستم و گفتم : سارا میخوام از کون جرت بدم. گفت : نه اوندفه که گفتم من از دردش وحشت دارم. گفتم : من باید امروز از کون بکنمت .اونم میگفت نه و رو حرفش مونده بود. بعد از چند دقیقه اسرار و انکار بیخیال سوراخ کونش شدم و رفتم سروقت کسش و تا تونستم محکم کردمش و اونم از این کارم خیلی خوشش میومد. وقتی هر دومون ارضا شدیم من لباس هام رو پوشیدم و اومدم از خونه بیام بیرون که تا در رو باز کردم دیدم شهرزاد پشت دره و حسابی اخمهاش تو همه.. سلام کردم و اونم جوابم رو داد و پرسید: اینجا چیکار میکنی . سارا از اتاق اومد بیرون و دید که شهرزاد اومده.ازش پرسید: تو چرا انقدر زود اومدی؟ اونم جواب داد : کلاس آخرمون معلم نداشتیم و منم اومدم خونه. شهرزاد دوباره ازم پرسید : تو اینجا چیکار میکنی؟ منم که دست و پام رو گم کرده بودم یه کم من من کردم که سارا سریع گفت : آرمین اومده بود تا براش شلوارش رو درست کنم (آخه سارا بعضی وقتا خیاطی هم میکرد).شهرزاد یه خنده ی مرموزی زد و گفت پس حالا که اومدی بیا یه دست فوتبالم بزنیم. منم مجبور شدم قبول کنم . ما داشتیم بازی میکردیم که سارا گفت : من میرم بیرون یه چند جا کار دارم و تا 3-4 ساعت دیگه بر میگردم , شیطونی نکونیدا. تا درو بست شهرزاد به من نگاهی کرد که واقعا ازش ترسیدم. گفتم: چی شد؟ گفت: شما خجالت نمیکشید؟ آرمین بلایی سرت میارم که .... من که مونده بودم این چی میگه و از چی عصبانیه گفتم : مگه چیکار کردم؟ موبایلش رو از جیبش در آورد و یه کم باهاش ور رفت و داد دستم و گفت : بفرما آقا. داشتم سکته میکردم.شهرزاد از سکس من و سارا فیلم گرفته بود. گفت : وقتی بابام بفهمه میدونه باهات چیکار کنه. قلبم داشت وا میستاد.زبونم بند اومده بود.گفتم :شهرزاد مادرت به من پناه آورد.گفت :چیییی؟؟ گفتم : سارا اومد پیشم و مشکلی که داشت برام درمیون گذاشت و منم کمکش کردم.گفت : از چه مشکلی حرف میزنی؟ گفتم : بابای تو چند ساله که آلتش راست نمیشه و نمیتونه با سارا سکس کنه.سارا هم بلاخره باید خودش رو یه جوری ارضا کنه . این چند سال دست به خود ارضایی میزده که براش خیلی سخت بوده و تو روحیه اش خیلی تاثیر داشته که به من اعتماد کرد و مشکلش رو به من گفت و از من خواست کمکش کنم. تو باید درکش کنی شهرزاد. شهرزاد که به فکر فرو رفته بود اخم کردو گفت : این دلیل نمیشه. گفتم : یه کم فکر کنی میتونی درکش کنی. گفت : برام چیکار میکنی تا به بابام نگم ؟ پیش خودم گفتم عجب دختر عوضیه بیچاره شدم. گفتم : هرکاری بخوای اما من به مامانت کمک کردم. خنده ی آرومی کرد گفت :باید به منم کمک کنی.گفتم چه کمکی؟ گفت : خوب منم دل دارم.منم مجبورم خودم رو ارضا کنم. داشتم شاخ در میاوردم. باورم نمیشد شهرزاد این حرف هارو داشت میزد.گفتم: آخه تو دختری؟ گفت : من ازت نخواستم که منو بکنی. گفتم :پس چی؟ گفت: تو هر وقت که خواستم باید کسم رو بخوری تا من ارضا بشم. تو دلم گفتم لعنت به این شانس. اما مجبور بودم هر کاری که میگه انجام بدم. گفتم : قبوله . رو صندلی که نشسته بود پاشو باز کردو گفت : شروع کن . گفتم :حالا؟ گفت : آره وقتی دیدمت که داری مادرم رو میکنی خیلی حشری شدم. دکمه ی شلوارش رو باز کردم و زیپ شلوارش رو کشیدم پایین.کونش رو داد بالا که بتونم شلوارش رو در بیارم.شلوارش رو کامل در آوردم که چشمم به پاهای سفید و گوشتیش افتاد. کیرم راست شده بود و داشت به شلوارم فشار میاورد. شهرزاد سرم رو گرفت و شروع کرد ازم لب گرفتن .لباش خیلی من رو حشری کرد .گفت :کسم و لیس بزن.یالا شروع کن لعنتی. شرتش رو کشیدم پایین. چه کس کوچیک و نازی داشت
یه کم مو داشت و اون موها کسش رو قشنگ تر کرده بود.دستمو انداختم زیر پاهاشو اونارو گرفتم و سرم و گذاشتم لای پاش.زبونم رو گذاشتم زیر کسش و تا بالای کسش لیس زدم. یه نگاه به شهرزاد کردم که دیدم سرش رو گذاشته رو صندلی و چشاش رو بسته و نفساش تند شده.تا میتونستم زبونم رو میکشیدم رو کسش و تند تند این کار رو تکرار میکردم.شهرزاد دسته های صندلی رو گرفت بود و فشار میداد و آه ه و ناله میکشید.انگشتم رو با آب دهنم خیس کردم و مالیدم رو سوراخ کونش و مالشش میدادم و کسش رو لیس میزدم.. از آه کشیدن و تکون تکون خوردنش معلوم بود خیلی داره حال میکنه که یه جیق بلند کشید و بدنش لرزید و بعد آروم شد.مثل اینکه ارضا شده بود. بلند شدو ازم یه لب گرفت و رفت تو دستشویی تا خودش رو بشوره. وقتی اومد بیرون خیلی خوشحال بود و لبخندی رو لباش بود.. با اینکه خیلی حشری شده بودم گفتم : اگه با من کاری نداری من برم دیگه . گفت برو اما هر وقت خواستم باید این کارو برام تکرار کنی . منم با بی میلی گفتم : باشه و خداحافظی کردم و اومدم از خونشون بیرون . تا شب به کس شهرزاد فکر میکردم تا اون روز که اتفاقی رخ داد که خیلی حال کردم و تو قسمت بعد براتون تعریف میکنم.
ادامه دارد...

نویسنده: آرمین
     
#198 | Posted: 24 Oct 2011 10:40
خاطرات سکسی آرمین (3)
یه یک ماهی از فهمیدن شهرزاد گذشته بود و من تو اون یه ماه 4 باری براش کسش رو خورده بودم و ارضا شده بود. از اون طرفم سارا حسابی با کسش به من حال میداد که یه روز خونه داشتم درس می خوندم که شهرزاد زنگ زد که مامانم ساعت 1 میره بیرون و بیا که با هم یه دست فوتبال بزنیم (یعنی بیا من رو ارضا کن).منم که دیگه کم کم از این کار خسته شده بودم با بی میلی مثل همیشه مجبور شدم که قبول کنم. ساعت 1:20 بود که رسیدم خونه ی داییم و شهرزاد عصبانی دم در ایستاده.رفتم تو گفت : چرا دیر کردی مگه نگفتم 1 . با بی حوصلگی گفتم : دیر شد دیگه. گفت : چته؟ گفتم : خسته شدم از این کار. منم آدمم . یه کم نگام کرد و دستم و گرفت برد تو اتاقش و پرتم کرد رو تخت و گفت : دوست ندارم اینجوری باشی زود اخمات رو باز کن که امروز حسابی حشریم و میخوام مثل همیشه توپ ارضام کنی . خوابید روم و شروع کرد به لب گرفتن کسش رو از رو شلوارش میمالوند به کیرم که کیرم راست شد و حشرم زد بالا. تا به حال اینکارو نکرده بود. برگشت رو تخت خوابید و شلوارش رو در آورد و چشماش رو بست داد زد : یالا کسم داره آتیش میگیره . منم شرتش رو از پاش در آوردم و شروع کردم به لیس زدن کسش. شروع کرد به آ ه ه و ناله . فکری به سرم زد که امتحانش بد نبود. بهش گفتم : کرم کجاست ؟ گفت : اونجا تو کشو اولی چطور مگه؟ گفتم : تو بخواب و لذت ببر . کرم رو آوردم و انگشتم رو کرمی کردم و مالوندم روی سوراخ کونش و شروع کردم به خوردن کسش. بالش رو گرفت تو بقلش و فشارش میکشید و آ ه ه میکشید. نوک انگشتم رو آروم کردم تو کونش . یه لحظه چشاشو باز کرد و هیچی نگفت و دوباره به آه کشیدنش ادامه داد.منم انگشتم رو یواش یواش فشار میدادم که بیشتر بره تو کونش. شهرزاد از این کارم خیلی لذت میبرد نفسش تندتر شده بود. انگشتم تا ته تو کونش بود و من عقب و جلو میکردم تا کاملا از این کارم لذت ببره. کسش رو تا اونجا که میتونستم تند لیس میزدم. کم کم شهرزاد داشت ارضا میشد که دست از کارم کشیدم و سریش شلوار و شرتم رو در آوردم. شهرزاد چشماش رو بسته بود و داد زد : چی کار داری میکنی؟ زود بخور دارم دیوونه میشم. رفتم جلوی سورتش و کیرم که داشت منفجر میشد رو گرفتم جلوی صورتش. چشماش رو باز کردو چشمش به کیر کلفت من افتاد.سرش رو یه کم کشید عقب و یه کم به کیرم نگاه کرد و گفت : آرمین میتونم بهت اعتماد کنم. گفتم : مادرت کرد و پشیمون نشد. این و که گفتم با یه دستش کیرم رو گرفت و گفت : وای که چه قدر دلم براش پر میکشید و زبونش رو میمالوند سر کیرم. موهاشو با دو دستم گرفتم و اونم شروع کرد به ساک زدن کیرم و کردن تو دهنش. وای چه لذتی داشت که یه دختر ناز داشت برام ساک میزد. خوابیدم روش طوری که کیرم تو دهنش بود و سرم لای پاش. زبونم رو گزاشتم رو کسش و شروع کردم به خوردن.
وقتی شهرزاد داشت برام ساک میزد و کسش رو میخوردم لذت عجیبی تمام کیرم رو فرا گرفته بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بلند شدم نشستم پایین پای شهرزاد.کرم رو برداشتم و مالیدم به کیرم. شهرزاد گفت : چیکار میخوای بکنی آرمین؟ گفتم : همون کاری که منتظرشی. گفت : فقط یواش که دردم نیاد.دوست دارم ناله کردنم از روی لذت باشه نه درد. من که چشام فقط سوراخ کون شهرزاد و میدید و گوشام آه ه کشیدنش رو پاهاش رو دادم بالا و کیرم رو گذاشتم روی سوراخش.یه کم فشار دادم تا سر کیرم بره تو کونش. شهرزاد چشماش رو بسته بود.سر کیرم که تو کونش بود رو چند بار کردم تو و در آوردم تا حسابی کونش جا باز کنه.کم کم کیرم رو فشار دادم رفت تو. شهرزاد ناله ای از درد میکشید که به من شهوتی خاص میداد. آروم کیرم رو تو کونش تلمبه میزدم که دردش زیاد نشه.سینه هاش رو از زیر سوتینش در آوردم و شروع کردم به لیس زدن. سینه های سفید و خوش فورم. کیرم رو تا ته کردم تو کونش و شهرزاد آ ه ه یواشی کشید و سرم رو بردم نزدیک گردنش و شرو ع کردم به لیسیدن گردنش. در گوشم زمزمه کرد : آرمین داری من رو میکنی.بلاخره به آرزوم رسیدم. بکن آرمین کونم مال توست. منم که بدنم داشت از این حرف هاش گر میگرفت محکمتر میکردمش و اونم آ ه ه ی از لذت میکشید. کون تنگ و داغی داشت . همون طور که کیرم تو کونش بود بلند شدم و نشستم و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. یه تف انداختم رو کسش و با دست شروع کردم به مالوندنش. شهرزاد تقریبا رو تخت قش کرده بود و ناله و آ ه ه میکشید . خودش رو تکون میداد و بلند داد میکشید که بکن بکن بکن... منم با تمام قدرت میکردمش که داد زد: آآ ه ه ه ه ه ه ه .آ ه ه بلندی کشید و آروم شد.آرضا شدنش من رو هم پر از شهوت کرده بود که احساس کردم داره آبم میاد. به شهرزاد گفتم : داره آبم میاد عزیزم. گفت : بریز رو سینه هام نه بریز تو کونم.همه اش رو خالی کن تو کونم. گفتم پس برگرد قنبل کن.برگشت و کونش رو داد بالا که سوراخ کون گشاد شدش افتاد بیرون. منم کیرم رو گذاشتم تو سوراخش و اومدم تلمبه بزنم که چشمم به سارا افتاد که داره از لای در مارو نگاه میکنه. سریع با دست اشاره کرد که ادامه بده و منم شروع کردم به تلمبه زدن. کیرم سوراخ کونش رو گشاد کرده بود و تو کونش رو پر.احساس کردم دارم داغ میشم که تمام آبم با فشار خالی شد تو کون شهرزاد و اونم هی میگفت آخ چه حالی میده آبکیرت تو کونمه .بریز. خالیش کن. کیرم تو کونش بود و یه فشار آوردم و اونم کونش رو برد پایین و خوابیدم روش و در گوشش گفتم : خیلی حال دادی و کیرم و در آوردم و بلند شدم. از اتاق رفتم بیرون پیش سارا.شهرزاد خوابیده بود رو تختش. سارا با عصبانیت گفت : بلاخره به آرزوت رسیدی از کون دخترم رو کردی آره؟ من که واقعا گیج شده بودم و نمیدونستم از دست این دوتا چی کار کنم گفتم از دست شما که شهرزاد در و باز کردو اومد بیرون. سارا گفت : خوب بود؟ دردت که نیومد؟ شهرزاد گفت : مامان من آرمین رو دوست دارم.. من که داشتم شاخ در میاوردم. شهرزاد ادامه داد : تا به این سن با هیچ پسری حتی یه دوستی ساده هم نداشتم و فقط به آرمین فکر میکردم. اون روز که شما رو دیدم دارین سکس میکنین دلم شکست. وقتی آرمین جریان تو و بابا رو تعریف کرد امیدوار شدم که آرمین از دست ندادم و از فرستی که پیش اومده بود استفاده کردم تا آرمین مال من بشه. فقط به فکرم رسید که یه جوری مجبورش کنم با من عشق بازی کنه تا علاقه ام رو بهش بفهمونم. سارا ساکت به من و شهرزاد نگاه میکرد و دستاش رو باز کرد تا شهرزاد بره تو آغوشش و اون رو گرفته بود و فشارش میداد و می گفت درکت میکنم عزیزم.من به این فکر میکردم که شهرزاد واقعا دوختر خوبیه و منم یه جورایی دوستش دارم اما چون به این چیزا زیاد فکر نمی کردم از شهرزاد و علاقه اش غافل شده بودم. به سارا گفتم من دیگه میرم خونه که سارا گفت : آرمین من رو ببخش باهات بد صحبت کردم.جون سارا یه کم دیگه بمون پیشمون. من و شهرزاد رفتیم رو کاناپه نشستیم و سارا گفت : من میرم براتون بستنی بیارم. شهرزاد دستش رو انداخت دور کمرم و سرش رو گذاشت رو شونم و گفت : آرمین خیلی دوست دارم. اینجوری شد که همه چی بخیر گذشت تا یه ماجرای خیلی جالب تری پیش اومد که براتون تو قسمت بعد تعریف میکنم.
ادامه
     
#199 | Posted: 24 Oct 2011 10:41
خاطرات سکسی آرمین (4)
یک هفته از اون روز میگذشت و خبری از سکس نبود چه از طرف شهرزاد و چه از طرف سارا. فقط شهرزاد روزی چند بار زنگ میزد و حال و احوال میکرد و خودشو تو لدم بیشتر جا میکرد. پیش خودم گفتم که دیگه از سکس هیچ کدوم خبری نیست . که یه روز شهرزاد مثل هر روز زنگ زد به من.ساعت نزدیک 10:30 صبح بود که ازم خواست که برم خونشون و یه بازی بزنیم تو رگ. منم با خودم گفتم آخ جون امروز یه کون تنگ و ناز رو میزنم زمین و سراپا شهوت رفتم خونشون. در زدم و رفتم تو که دیدم سارا هم هست. معلوم شد از سکس خبری نیست. حالم بدجوری گرفته شد. یه کم نشستیم و سارا شربتی آورد و یه کم احوال پرسی که شهرزاد گفت پاشو بریم یه دست فوتبال بزنیم که می خوام سوراخ سوراخت کنم. رفتیم تو اتاق و نشستیم پای کامپیوتر که دیدم شهرزاد یه سی دی از تو کیفش آورد و گذاشت که دیدم یه فیلمه. گفتم: مگه نمیخواستیم فوتبال بزنیم؟ گفت : یادم افتاد یه فیلم گرفتم که خیلی توپه با هم بشینیم ببینیم.گفتم : چی هست؟ گفت: سارا از دوستش گرفته. نشستیم به فیلم دیدن.10 دقیقه ای از فیلم گذشت که متوجه شدم فیلم سکسیه نیمه هست و این شهرزاد خوانوم یه کم شیطون شده. فیلم جالب ژاپنی بود که داستان مردی بود که یه دارویی داشت که میخورد نامریی میشد و میرفت زنها رو میکرد. کلی حشری شده بودم و کیرم داشت شلوارم رو جر میداد که شهرزادم خوب این رو متوجه شده بود که دستش رو کذاشت رو کیرم. گفتم : سارا؟ گفت : می خوای صداش کنم بیاد؟ گفتم : مگه اجازه میده؟ گفت : از اون روز که رفتی هر روز داریم با هم حال میکنیم. معلوم شد که تو این یه هفته کلی سرشون با هم گرم بوده که از من خبری نمیگرفتن. گفتم : چیه حالا هوس کیر کردین؟ گفت : آره اونم کیر کلفت تورو.این گفت و بلند شد نشست رو زمین جلوی صندلی من و دکمه های شلوارم رو باز کرد و از پام درش آورد. کیرم بعد از 1 هفته حسرت داشت خودش رو بدجور از زیر شرتم بیقرار نشون میداد که شهرزاد شرتمم در آورد و کیرم رو گرفت و شروع به ساک زدن کرد. وای خیلی سعی میکرد حرفه ای این کار رو انجام بده که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سرش رو گرفتم و بلند گفتم : بخور که کیرم میخواد منفجر شه. چنان با شهوت این کار رو میکرد که آب دهنش تمام صورتش رو گرفته بود و بلند ناله میکرد که صدای سارا اومد که گفت : فدای ساک زدنت بشم دخترم.اومد تو که نگاش کردم دیدم کاملا لخته و اون کون گنده و سینه های سفید نازش داره داد میزنه که کیر میخوام و چشمم به دستش افتاد که دیدم یه دوربین عکاسی دیجیتال دستشه.گفتم اون چیه؟ گفت : من و شهرزاد تو این یه هفته کارای جالبی کردیم که اینم یکی از اون کاراست و شروع کرد به عکس انداختن (که آخر همین قسمت چند تا از عکسهایی که خودم از شهرزاد گرفتم و صورتش معلوم نیست رو براتون میذارم). شهرزاد دقیقا مثل زن های تو فیلم سکسی با شهوت فراوون داشت کیرم رو میخورد سارا هم عکس مینداخت و بعضی وقتا یه دستی هم به سینه هاش میمالید و میگفت آرمین امروز میخوام جرم بدی.دوست دارم کسم پر از آب کیرت بشه. بعد از چند دقیقه مالاچ و ملوچ کردن شهرزاد رو کیرم سارا گفت بسه دختر اون کیر مال منم هستا رفت یه کرم آورد .شهرزاد که چسبیده بود به کیرم و دست از ساک زدن نمیکشید دید که سارا داره نگاش میکنه کیرم رو از دهنش دراورد و گفت: بیا مامانی ببخش آخه کیرش آدم دیوونه میکنه و یه لب از سارا گرفت.سارا سرش رو آورد سمت کیرم و شروع کرد به ساک زدن و شهرزادم سرش رو نزدیک کرد و دو تایی داشتن رو کیرم کار میکردن که دیگه دیدم دارم ارضا میشم.گفتم : بابا به فکر من نیستینا.اینجور که شما بخور بخور راه انداختین من دارم ارضا میشم.سارا سرش رو بلند کرد و گفت : حالا نوبت به ما رسید کم آوردی؟ یه دستمال کلنکس آورد و کیرم رو خوب خشک کرد.کرمی که کنارش رو زمین گذاشته بود رو برداشت که گفتم: این چیه؟ گفت : کمکت میکنه تا من و شهرزاد رو 3-4 باری خوب ارضا کنی. یه کم کرم مالید به کیرم و شروع کرد به مالش دادن کیرم با اون کرم و گفت : تا این کرمه اثر کنه من و شهرزاد خودمون رو آماده کنیم. دیدم سارا رفت رو شهرزاد و شروع کرد ازش لب گرفتن. تمام بدنش رو لیس میزدو لباس های شهرزاد و دونه دونه در میاورد. رسید به شرتش و اون و در آورد و کس شهرزاد و بو کرد و میگفت : آخخخ این کس دخترم چقدر خوش بو. قربونش برم که پرده داره و نمیتونه از کس حال کنه. عوضش الان یه جوری براش می خورم تا حسابی سر حال بیاد. نمیدونید با چه شهوتی کس سارا رو لیس میزد. چند لحظه ای گذشت که صدای آ ه ه کشیدن شهرزاد بلند شد و داد میزد بخور بخور کسم لیس بزن مامان. من که از این صحنه حسابی داشتم لذت میبردم بلند شدم و شروع کردم از شهرزاد لب گرفتن.سارا با سرعت کس شهرزاد رو میخورد و منم لبای شهرزاد و میبوسیدم. که شهرزاد دستش رو انداخت دور گردنم و آ ه ه ه بلندی کشیدو داد زد وای کسمممممممم. سارا گفت : ارضا شدی دختر گلم؟ پاشو که این اولیش بود.آرمین تو برو کیرت رو بشور که میکنی تو کسم منم سر نشم. دست زدم به کیرم دیدم کاملا سر شده. رفتم و شستمش و برگشتم دیدم شهرزاد داره برای سارا کسش رو لیس میزنه. رفتم تو اتاق که شهرزاد با دست اشاره کرد که بیا اینجا که تا رفتم جلو خوابیدم رو سارا و کیرم رو گذاشتم رو کسش که یواش یواش رفت تو.با تمام قدرت تلمبه میزدم آخه سارا این کار رو خیلی دوست داشت. یه کم به گاییدن ادامه دادم دیدم سارا بدجوری آه ه ه ه و نالش بلند شده و موهام رو گرفت و آ ه ه ه بلندی کشید و بدنش شل شد.1 ساعتی گذشت و تو این یه ساعت هم سارا رو چند بار ارضا کردم هم شهرزاد رو.اثر کرمه کاملا رفته بود که شهرزاد به من چشمکی زد و به سارا گفت: سارا پاشو به سورت سگی بشین تا برات کست رو لیس بزنم.سارا بلند شد و سینه اش رو گذاشت رو صندلی و زانوهاش رو زمین بود و کون گندش رو حسابی داد بالا و گفت : بخورش آ ه ه ه . شهرزادم به من اشاره کرد گوشت رو بیار جلو و در گوشم گفت : میدونم خیلی دوست داری مامانم رو از کون بکنی.من براش کسش رو میخورم و وقتی حسابی حشری شد از کون بکنش. آخ جون مثل اینکه داشتم به آرزوم میرسیدم..شهرزاد داشت با تمام توان سارا رو حشری میکرد. نگاهم به سوراخ کون سارا دوخته شده بود و کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود. شهرزاد با پاش زد به پام و گفت : زود باش دیگه به چی خیره شدی. زبونم رو یه کم کشیدم رو سوراخش و حسابی لیزش کردم و بلند شدم و کیرم رو گذاشتم روش. سارا چشاش و بسته بود و داشت ناله میکرد و نمی فهمید که کیرم نزدیک که بره تو کونش. یه کم فشار دادم دیدم یه آی گفت که شهرزاد یهو دستش رو گذاشت پشتم و فشارم داد که یک دفه تمام کیرم رفت تو کون سارا. یه داد بلند زد و گفت : وای کونم. شهرزاد سریع شروع کرد از سارا لب گرفتن و آرومش کردن و بهش میگفت : آروم باش مامانم یه کم تحمل کنی برات عادی میشه.بزار عشقم به آرزوش برسه و از کون بکنتت. سارا با ناله گفت: به خدا دارم جر میخورم.جون آرمین درش بیار.من که به آرزوم داشتم میرسیدم اصلا دوست نداشتم کیرم رو در بیارم.یه کم نگه داشتم تا سوراخش جا باز کنه و کمتر دردش بیاد و شهرزادم هی با هرف ها شو لب گرفتنش آرومش میکرد.آروم کیرم رو کشیدم بیرون و دوباره کردم تو..دیدم سارا ناله میکنه اما خیلی کم تر جوری که احساس کردم بدش نمیاد از کون یه حال درست و حسابی به من بده. پاشو باز کردو کونش رو داد طرفم یعنی میتونی تلمبه بزنی. شروع کردم به در آوردن و کردن کیرم تو کون بزرگش که وقتی زربه میزدم بهش کونش میلرزید و بدنم میخورد به دو تا لپ کونش و صدا میداد که این صدا داغ ترم میکرد.صدای ناله ی از رو درد سارا به ناله ی لذت تبدیل شده بود و با چشاش به من میگفت که دارم لذت میبرم ادامه بده. کمر باریکش رو گرفته بودم و تلمبه میزدم که دیدم داره آبم میاد گفتم: بریزم تو کونت؟ گفت نه خالیش کن تو کسم. منم کیرم رو کشیدم بیرون و گذاشتم تو کسش که داد کشیدم و آبم رو خالی کردم تو کسش . وای بلاخره کون سارا رو کردم.خیلی کون تنگش به من لذت داد. سه تایی خوابیدیم کنار هم و از هم لب میگرفتیم.سارا گفت : ای شیطون آخر کار خودت رو کردی؟ گفتم : سارا نمیدونی چه کونی داری که. تا به حال تو عمرم انقدر لذت نبرده بودم. سارا گفت : منم بدم نیومد عزیزم. از اون زمان به بعد ما 3 تایی زیاد با هم سکس میکنیم و خیلی از این موضوع خوشحالیم.البته سارا و شهرزاد به کلاس های مختلف بدنسازی میرن و روز به روز اندامشون جذاب تر میشه و خودشون میگن که به این دلیل میرن باشگاه که دوست دارن من تو سکس بیشتر از بدنشون لذت ببرم
پایان
     

#200 | Posted: 24 Oct 2011 16:04

سکس مامان با دوستام

سلام داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 سال پیش ، قبل از اینکه داستان رو براتون تعریف کنم خلاصه ای از وضعیت خانواده ام و براتون تعریف کنم من عرفان در حال حاضر 23 سالمه ، پدرم رو از 15 سالگی از دست دادم و من موندم و یه مادر 43 ساله و یه خواهرم که اونم تو یه شهرستان دانشجو هست . ما یه شش ماهی میشد خونمون رو عوض کرده بودیم و منم از دوستای قدیمم خیلی وقت بود خبری نداشتم ، اینم بگم مامانم یه زن سفید و قد بلند هست که اگه از پشت نگاش کنید مثل دخترهای جوون میمونه ، مامان از محله قدیم که جابه جا شدیم چادرشو کنار گذاشت و به مانتو و کم کم به مدل های امروزی (تنگ و کوتاه ) جوون پسند عوض کرده بود و آرایش غلیظی هم میکرد چند بار ازش پرسیدم چرا اینجوری لباس میپوشی و تیپت عوض کردی که تو جواب گفت دیگه کسی اینجا مارو که نمیشناسه در ضمن تا کی کلفتی کنم منم میخوام راحت زندگی کنم منم واسه زحمتایی که برای ما میکشید بهش کلید نمیکردم ، قضیه از اونجا شروع شد که یه روز حمید و سعید از بچه محل های قدیمیم بهم زنگ زدن و گفتن دارن میان منو ببینن خلاصه آدرس دادم و قرار شد روز بعد بیان خونمون ، سعید از لحاظ هیکل حرف نداشت و همه دوستام به اندامش حسودی میکردن موضوع رو به مامان گفتم و اونم با یه لحن مرموزانه گفت اشکالی نداره قدمشون روی چشم تشریف بیارن . فردای اون روز ساعت حدوداً 10 بود حمید به من زنگ زد و گفت واسه نیم ساعت دیگه در خونتونیم مامان بعد از تموم شدن صحبتم پرسید کی بود ؟ گفتم حمید بود گفتش تا یه ینم ساعت دیگه میرسن منم رفتم وسایل پذیرائی رو آماده کنم که دیدم مامان داره میره حمام راستی حمام ما درش رو به پذیراییه و اتاق خوابم سمت راستشه خلاصه گذشت تا اینکه دوستام رسیدن و نشستیم در حال گپ زدن بودیم که دیدم یهو رنگ دوستام قرمز شد من که پشتم به حمام بود حواسم نبود برگشتم دیدم مامانم یه حوله از روی سینه هاش که راحت خط پستوناش معلوم بود تا چهار انگشت زیر کونش دور خودش پیچیده بود و از حمام آمد بیرون قلبم داشت وایمستاد انگار داشتم خواب میدیدم سفیدی پروپاچه های مامان چشامونو گرفته بود که تا روشو کرد به ما ترسید و دوباره رفت تو حمام ، داشتم سکته میکردم تا به حال مامانو اینجوری ندیده بودم ، چند لحظه گذشت که دیدم دوباره درب حمام باز شد و مامانم با یه لبخند با همون سرو وضع رفت به سمت اتاق خواب ، دوستام از دیدن این وضع کیراشون از شلوارشون ورم کرده بود . رفتم سمت اتاق بهش گفتم مگه نگفتم دوستام رسیدن این چه وضعی بود ؟ مامانم گفت ببخش عرفانم عزیزم اصلاً حواسم نبود اشکالی نداره دوستاتم جای پسرای منن برو پیششون ازشون پذیرائی کن تا منم چای بیارم . تو همین حال بود که شنیدم حمید به سعید میگفت این همون پری خانمه که تا چشمش به مرد میافتاد راهشو عوض میکرد ؟ رفتم کنار حمید نشستم و شروع کردم به پذیرائی داشتیم از قدیما صحبت میکردیم که بعد از چند دقیقه دیدم مامانم با یه کفش پاشنه دار مجلسی و یه دامن کوتاه مشکی با یه پیراهن نازک چسبون لیمویی که سینه هاش از حرکت داشتن داد میزدن که سوتین نبسته اومد تو آشپزخونه داشتم دیوونه میشدم سریع رفتم کنارش گفتم اینا دیگه چیه که پوشیدی ؟ با لحن نسبتاً بلند جواب داد پسرم لباسامو شسته بودم همینارو فقط داشتمم ، منم از ترس اینکه آبروریزی نکنه ادامه ندادم رفتم مثل بهت زده ها نشستم و کیرای شق شده دوستام که لای پاهاشون قایم کرده بودن نگاه میکردم . بعد از چند لحظه مامان با یه سینی چای اومد به سمت منو حمید بی شرف واسه یه تعارف کردن چای 90درجه دولاشد و اون سینه های گردو سفیدشو که آویزون شده بودن به نمایش گذاشت حمیدم چشماش به سینه های بلوری مامانم خیره شده بود راستشو بخاید منم از این صحنه بدجوری راست کرده بودم ، سعیدم که پشت مامان نشسته بود چشاش تو کون و کس مامان غلت میزد چایمون و که برداشتیم تا رفت سمت سعید ، بطور خیلی عادی سینی رو کج کرد سمت سعید و 2 تا لیوان چای که انصافاً خیلی داغ بود ریخت روکیرش سعید که داشت از شق درد میمرد کیرش رو از رو شلوار از شدت سوختن گرفت دستش و بالا و پایین می پرید من که تو فکر این بودم چی شد سینی چای رو سعید ریخت دیدم مامان دست سعید و گرفت برد سمت اتاقش در اتاقم بست آمدم برم تو اتاق که مامان آمد بیرون گفت نرو بذار شلوارشو در بیاره خنک شه تو برو وسایلو جمع کن و دوباره چای بریز ، رفتم تا کف پذیرائی رو تمیز کنم چشم افتاد به مامان که دستش یه کرم و رفت تو اتاقش به بهونه اینکه وسایلو ببرم آشپزخانه رفتم دم در اتاق مامان که صدای سعید می آمد که میگفت پری خانوم آخه من خجالت میکشم و مامانم میگفت تو جای پسر منی ، از کنجکاوی داشتم هلاک میشدم که در نیمه بسته رو آروم هل دادم دیدم مامان شلوار سعیدو کشید پایین وااااااای چه کیری داشت فکر کنم 20سانتی میشد سعیدم سوزش از یادش رفته بود خیره شده بود به مامان که میخاد چی کا کنه ! دیدم مامان کل کرم رو کیر سعید خالی کرد و شروع کرد به مالوندن کیرش ، سعیدم از شدت شهوت کیرش متورم شده بود هی میگفت پری خانوم بسه چقدر میمالی کافیه خودش خوب میشه انگار داشت ارزا میشد مامانم رو کرد بهش گفت از چی ناراحتی بزار کارمو بکنم که سعیدم از خدا خواسته با یه لبخند ملیحی گفت من تو کار خانوم دکترها دخالت نمیکنم ، اینقدر مالوند که سعید یهو گفت داره میااااااد مامانم کیرشو برد جلو صورتش پاچید رو سرو صورت مامان ، سعید پرسید چرا اینکارو کردی مامان گفت میگن واسه ورزشکارا پروتئین داره واسه پوست خوبه سعید که شکه شده بود مامان بهش گفت بریم که زیاد طول کشید الان شک میکنن رفتم توآشپزخانه و اصلاً به روم نیاوردم تا مامان آمد از شدت بوی منی برگشتم دیدم صورتش داره برق میزنه رفتم جلو بهش گفتم سعید چطوره گفت بهتره چند تا قرص دادم بخوره تقویت بشه تو دلم گفتم آره ارواح عمت . نزدیکای ناهار شد که مامان گفت عرفان جان ناهار دوستات اینجان دیگه زیاد تدارک دیدم ، رو کردم بهشون که تعارف کنم که بدون معطلی دوستام گفتن اگه مزاحم نباشیم ، با حمید رفتیم تو حیاط خلوت که حمید موتورمو نگاه کنه برگشتم دوتا لیوان شربت ببرم دیدم سعید از دستشویی آمد سمت آشپزخانه مامان داشت ظرف میشست منم صبر کردم ببینم چه اتفاقی میافته دیدم سعید رفت از پشت کیرشو چسبوند به مامان کیرم یهو راست شد مامان اصلا عکسلعملی نشون نداد سعیدم دید وضعیت سفیده کم کم دستاشو برد از زیر پستونای مامان چنان فشار میداد که اونم از شدت درد خودشو بیشتر به سعید چسبوند و داشت کلی حال میکرد یکدفعه دوستم حمید از حیاط منو صدا زد مامانم و سعید خودشون و جم و جور کردن و مامانم رو کرد به سعید گفت بعد ناهار عرفان و میفرستم دنبال نخود ساه تا ببینم چند مرده حلاجی سعیدم که از لبخندش میشد فهمید تو کونش عروسی بود گفت چشم خانوم دکتر روتخم کیرم هرچی توبگی . ناهار و که خوردیم مامان از تو اتاقش آمد بیرون و الکی گوشیو گرفت دستش و گفت باشه عرفان پسرم و میفرستم بیاد بگیره تا کی هستی تا 5 ؟ باشه الان سریع را میافته اومد تو پذیرائی گفت عرفان جان عزیزم برو کرج به آدرسی که میدم میترا دوستم یه سری وسایل از کیش واسم آورده بگیر که تا 5 بیشتر نیست دارن میرن مسافرت که گفتم آخه مامان دوستام بعد از چند ماه دیدم و . . . تا حرفم تموم نشده بود دوستام بلند شدند گفتن راستشو بخای ما هم داشتیم میرفتیم زیاد زحمت دادیم (حرومزاده ها کیراشون و تیز کرده بودن زود برن تا زمان بیشتری داشته باشن) بعد از خدافظی اونا منم آماده شدم و حرکت کردم تا کمی از محل دور شدم چند دقیقه ای وایستادم و برگشتم سمت خونه (خونه ما آپارتمانیه ) آروم از پله ها رفتم بالا دیدم دوستام از حول حلیم یادشون رفته بود کفشاشون و ببرن تو خونه ، آروم در و باز کردم دیدم کسی تو پذیرائی نیست گوشیو خاموش کردم رفتم سمت اتاق خواب دیدم به به چه ضیافتیه همه لخت لخت مامان رو تخت دراز کشیده و سعید رفته بالای تخت کیرشو آویزون کرده مامانم تخمای سعید رو تو دهنش مثل یه حرفه ای میخوره ، حمیدم کیرشو گذاشته تو کسش داره از جلو میکنه و سینه های بلوری مامان و تو دستاش گرفته و محکم فشار میده .
لذت و میشد تو چشای مامان ببینم با تمام ولع کیر سعیدو تو دهنش تلمبه میزد حمید که معلوم بود خسته شده کیرشو با شدت تو کسش فشار میداد، سعید گفت بسه حالا نوبت منه که جرت بدم حمید اومد جای سعید و سعیدم مامانو به سینه خابوند کونشو قلمبه داد بالا بی انصاف با همون خیسی دهن مامان که رو کیرش مونده بود یهو کرد تو کسش ، اینقدر کیرش کلفت بود که مامان از شدت درد کیر حمید و گاز گرفت ، حمیدم عصبانی شد و چند تا چک زد تو صورت سفید مامانم یهو دیدم موهاشو از پشت جمع کرده و بطور وحشیانه کیرشو تو دهنش عقب جلو میکرد ، مامان که دیگه مست شهوت شده بود از خودش اختیاری نداشت دوستام بدنش رو مثل جنازه ها هر کاری دوست داشتن باهاش میکردن تا اینکه سعید گفت آخراشه پروتئین ها میخوان بیان بیرون اما پری جووووون میخوام قبلش جرت بدم نظرت چیه ؟ مامانم که چشماشو بسته بود و هرچی میگفتن انجام میداد با لباش گفت جووووووووووون کی بهتر از تو بکووون سعید جوووونم دیگه تحمل ندارم سعیدم مامانو بصورت دولا رو زانوهاش قرارداد و بالش و گذاشت جلو دهنش و آروم کیرشو گذاشت در کون مامانم و تا جایی که تونست محکم فشار داد مامان یهو از اون حالتی که بود رو تخت دراز کشید و متکا رو مثل سگ گاز گرفت سعید با دو سه بار تلمبه زدن کشید بیرون گذاشت رو لبای پروته مامانم و هرچی تو کمر داشت خالی کرد تو صورتش انگار یه لیوان شیر موز خالی کرده حمیدم بلافاصله آبشو تو دهنش خالی کرد و مامان هم مجبور شد قورتش بده، مامان بعد از یه سکس خشن سعید رو بغل کرد و بهش گفت سعید جون خیلی دوست دارم میخوام سری بعد تو وان حموم تو آب داغ جرم بدی حمیدم از پشت کیر خوابیدشو گذاشت لای پاهای مامان و گفت تا ساعت 5 قبل اینکه عرفان بیاد یه چرت بزنیم . امیدوارم حداقل لذت رو برده باشین
جومونگ ۲

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
صفحه  صفحه 20 از 82:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.