| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 20 از 77:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  76  77  پسین »  
#191 | Posted: 24 Mar 2011 11:11
حتما بخونید


ساعت نه شب بود و من بايد ميرفتم دنبال مادرم تا ببرمش خونهء خالم که قرار بود نصفه شب از مکه بياد. همه اونجا جمع بودند و چون مادرم تا اون موقع بايد تو مطب دکتر ميموند من بايد با ماشين پدرم ميرفتم دنبالش. دکتري که مامانم براش کار ميکرد از دوستاي قديمي عموم بود و مادرم تو مطبش هم منشي بود و هم دستيارش.
حدوداً نيم ساعت زودتر رسيدم و ماشين رو پارک کردم. اول خواستم تو ماشين منتظر بشم ولي ترجيح دادم برم بالا و تو مطب بشينم. به هر حال تابستون بود و هوا گرم بود و کولر ماشين کار نميکرد. وقتي رسيدم به دم در مطب و ديدم که در بسته است يه کمي تعجب کردم چون هميشه در اون مطب باز بود يا حداقل نيمه باز بود. آروم در رو باز کردم و رفتم تو. کسي تو سالن نبود. رفتم جلوتر و خواستم مامانمو صدا کنم که صداي دکتر رو از تواتاق شنيدم که داشت ميگفت "مطمئني که زودتر از نه نمياد؟" و بعدش صداي مامانمو شنيدم که ميگفت "آره. تازه تو اين ترافيک شايدم ديرتر برسه". فهميدم که دارن راجع به من صحبت ميکنن. لاي در مطب دکتر نيمه باز بود. جوري که منو نبينن رفتم نزديک تر و شروع کردم به ديد زدن. قلبم داشت تند و تند ميزد. مامانم پشت به در بود و دکتر پشت ميزش نشسته بود. اول خواستم بيام بيرون ولي کنجکاوي اجازه نداد. مامانمو ديدم که مانتو و روسريش رو درآورد و نگاهي به دکتر انداخت و رفت کنارش. از هيجان داشتم سکته ميکردم. ميفهميدم که چه اتفاقي قراره بيافته ولي نميتونستم باور کنم. مامانم روي پاي دکتر خم شد و از روي شلوار شروع کرد به ناز کردن کير دکتر. دکتر هم لباس سفيدش رو آروم درآورد و يه کمي با موهاي مامانم بازي کرد. بعدش ديدم که مامانم زيپ شلوار دکتر رو کشيد پايين و کير دکتر رو درآورد. باورم نميشد که مامانم مثل جنده هاي توي فيلم سوپر از اين کارا بکنه ولي وقتي ديدم که کير دکتر رفت تو دهن مادرم باورم شد و خودم هم راست کرده بودم. مامانم با مهارت تمام براي دکتر ساک ميزد. زبونش رو روي نوک کير دکتر بازي ميداد و بعد تا ته ميکرد تو دهنش و يه کم عقب جلو ميکرد و بعدش دوباره درش مياورد و همون کار رو تکرار ميکرد. بعد از يکي دو دقيقه مامانم پاشد و شلوارش رو از پاش درآورد و همزمان با اون دکتر هم پيرهن و شلوارش رو درآورد و با زير پيرهن و شرت که از لاش کير راست شدش بيرون بود ايساد جلو مامانمو آروم بلوز مامانمو از تنش درآورد. حالا هر دوشون نيمه لخت بودن. براي اولين بار هيکل گوشتي و تپل مامانمو داشتم ميديدم و حسابي حشري بودم. دکتر آروم پستوناي مامانمو از توي کرستش درآورد و شروع کرد به مکيدن و خوردنشون. مامانم از زاويه اي که من ميديدم نيمرخ به من بود و سرشو آورده بود عقب و چشماشو بسته بود و داشت لذت ميبرد. دکتر حسابي با ولع از هردوتاپستون مامانم ميخورد و مامانم آه ميکشيد و زير لب چيزايي ميگفت که نميشنيدم. بعد از اين کار دکتر شرتش رو کاملاً از پاش درآورد و مامانمو برگردوند رو به ميز خودش. حالا هردوشون پشت به من بودند. دکتر جلوي کون مامانم زانو زد و شروع کرد به بوسيدن و ليسيدن کون مامانم و گاهي هم ميگفت "جون. چه کوني. جون" بعدش شرت قرمز مامانمو از پاش درآورد و لاي پاش رو يه کمي باز کرد و سرش رو برد لاي پاي مامانم. نميديدم داره چه کاري ميکنه ولي از آه و اوه مامانم حدس زدم که داره حسابي کسش رو ميخوره. همزمان با اين کار دستاشو برده بود جلو و پستوناي مامانمو فشار ميداد. حسابي که آه و نالهء مامانمو درآورد(بعداً فهميدم اون جيغاي بلند آخري که مامانم کشيد به خاطر اين بود که داره ارضا ميشه) بلند شد و همونطوري که مامانم پشت بهش رو ميز دولا شده بود کيرش رو گذاشت دم کسش و با يه کمي اينور و اونور کردن کرد تو کس مامانم. يه کمي اولش آروم بود ولي يواش يواش سرعت تلمبه زدنش بيشتر شد و صداي آه و اوه مامانم هم بيشتر شد. حسابي که از پشت مامانمو کرد کيرشو از تو کس مامانم درآورد و مامانمو برگردوند و يه لب ازش گرفت و بعدش رفت و روي تخت مريض که گوشهء ديوار و رو به زاويهء ديد من بود دراز کشيد. مامانمم که درسش رو خوب بلد بود رفت و آروم خودش رو کشيد روي دکتر و کسش رو رو کير دکتر تنظيم کرد و آروم آروم کردش تو. باورم نميشد که دارم صورت مامانمو در حال کس دادن ميبينم. همينطور رو کير دکتر بالا پايين ميشد و جيغ و داد ميکرد. بعد از يه مدت دکتر مامانمو کشيد کنار خودش و از بغل شروع کرد به کردن مامانم. ميشنيدم که داره به مامانم ميگه "جون.جون. بهم بگو داري چيکار ميکني؟" و همينطور تلمبه ميزد. يکي دو بار اين سوال رو پرسيد و مامانمم گفت "دارم کس ميدم" بعدش دکتر فشار تلمبه زدنش رو بيشتر کرد و گفت " به کي داري کس ميدي؟" و مامانمم در جواب گفت"به تو. به دکتر خودم". آره...مامانم داشت به دکترش کس ميداد. بعد از يه مدت کوتاه دکتر کيرش رو درآورد و مامانمو برگردوندو گفت "کونتو بده بالا که ميخوام حال کنم". مامانم پشتشو کرد به دکتر و سرش رو برد پايين و کونش رو تا اونجايي که ميتونست داد بالا. حالا همه چيز در اختيار دکتر بود. دکتر دستشو کرد تو دهن مامانمو حسابي چرخوند تا خيس خيس بشه و بعدش انگشتاشو گذاشت دم کون مامانم. خوب نميديدم که انگشتاشو کرد تو کونش يا نه. ولي ديدم که کيرشو رو گذاشت دم کون مامانمو آروم آروم کرد تو. از همه عجيب تر اين بود که مامانم صداش هم درنيومد. نميدونم واسه اين بود که داشت تحمل ميکرد يا اينکه کلا مادر کونده اي داشتم و خودم نميدونستم. خلاصه دکتر فشارش رو به کون مامانم بيشتر و بيشتر کرد و يواش يواش صداي مامانم در اومد. "جون. ميخوام جرت بدم. ميخوام کونتو پاره کنم" اينارو دکتر ميگفت و مامانمم داد ميزد و معلوم بود که هم درد ميکشه و هم داره حال ميکنه. بعد از يه مدت کوتاه دکتر کيرش رو درآورد و مامانمو برگردوند و کيرش رو آورد جلوي صورت مامانمو گفت "دارم ميام". مامانمم کير دکتر رو گرفت و کرد تو دهنش و درآورد و بعدش شروع کرد رو به صورت خودش براش جلق زدن. اول يه ذره آب ريخت رو چشم هاي مامانم. بعدش ديدم که مامانم دهنش رو باز کرد و کير دکتر رو آورد نزديک دهنش. حالا فوران آب بود که ميرفت تو دهن مامانم و رو صورتش ميپاشيد و دکتر که آهي از سر لذت ميکشيد و مامانم حرکت جلق زدنش رو آروم تر و آروم تر کرد و بعدش هم کير دکتر رو گذاشت تو دهنش و با سر و صورتي که از آب مني پر شده بود شروع کرد به مکيدن کير دکتر.
ديگه نبايد اونجا ميموندم. آروم اومدم از اونجا بيرون و خودم رسوندم به ماشين. ساعتو نگاه کردم و ديدم پنج دقيقه به نه است. به تمام اون صحنه ها داشتم فکر ميکردم. به اينکه از کس دادن مامانم به دکتر چند وقت ميگذره و خلاصه تو فکر کس و کون مامانم بودم که ديدم خود مامانم از در ساختمون اومد بيرون و اومد طرف من. گيج و منگ بودم و چيزي رو که ديده بودم نميتونستم باور کنم ولي واقعيت داشت.
     
#192 | Posted: 24 Mar 2011 12:59
غرور برگرفته از ارشيو فاير كس


زماني اسمم الناز بود . النازي كه همه آرزوي داشتنش رو مي كردن ولي افسوس. در حال حاضر 22 سالمه و فقط يه برادر 21 ساله دارم كه دبي براي بابام كار ميكنه. شاد بودم و سر زنده. براي خودم اعتباري داشتم و كلي به قول ديگران نمونه يه دختر كامل. پدر و مادرم شديدا از دوران بچگي نسبت به رشد من و برادرم هومن اهميت مي دادن و واقعا سنگ تموم گذاشتن. مادرم در دوران بچگي به دليل بي مسئوليتي مادر بزرگم متا سفانه يك انگشت دستش رو از دست داد و همين باعث شد كه نسبت به ما حسا س بشه و براي رشد و تكامل ما نهايت تلاش خودش رو انجام بده. دوران بچگي ما اين جوري گذشته بود كه هر روز بايد 3 ليوان شير مي خورديم و بعد، ورزش كار هر روز ما بود. هر ماه يك پامون تو دندان پزشكي و چشم پزشكي و متخصص تغذيه بود . مادرم سنگ تموم ميگذاشت. اين وضعيت تا 20 سالگي ما ادامه داشت. پدر و مادرم تو يك دانشگاه و هر دو در رشته تربيت بدني تحصيل مي كردن كه با هم ازدواج كردن. مادرم دبير ورزش بود و پدرم وارد كننده قطعات كامپيوتر كه هيچ ربطي به رشته تحصيلي اون نداشت . در حال حاضر هم يه فروشگاه لوازم كامپيوتر تو دبي داره و به خاطرشغلش در هفته 3روز ميره دبي .الان هم برادرم اونجا براي بابام كار ميكنه. البته قبل از اينكه بره دبي تو اين شركت هاي هرمي كه تجارت الكترونيك بود عضو بود كه مي بايست اول يه محصول از شركت بخره و بعد آموزش ببينه براي تبليغ و بعد دو نفر رو معرفي كنه به شركت كه پور سانت بگيره. تو اين سن نسبت به دوستاي خودم از نظر هيكل و قيافه فوق العاده بودم. نه چاق و نه لاغر و به قول دوستام ميزون بودم .براي همين تو رشته ژيمناستيك ثبت نام كرده بودم. باور كنيد خود ستايي نباشه خيلي از دوستام حسرت داشتن هيكل من رو مي خوردن و گاهي وقتها حسودي ميكردن و حتي سر باسن من براي همديگه قسم مي خوردن. اين قدر جواب تيكه پروني هاي پسر ها رو مي دادم كه وقتي كم مي آوردن شروع به فحاشي مي كردن . وقتي مي ديدم اين قدر مورد توجه پسر ها واقع شدم ،مانتو هاي تنگ و شلوار نازك مي پوشيدم تا بيشتر جلب توجه كنم. از اينكه مي ديدم كسي دنبالم افتاده احساس غرور مي كردم . حتي بعضي اوقات زير شلوارم چيزي نمي پوشيدم تا بدنم بيشتر نمايان بشه و غير از مدرسه هر جا كه مي رفتم دو قلم آرايش ميكردم و فقط پسر سر كار ميگذاشتم. براي سوزوندن پسر هاي فاميل هم تو جشن عروسي دختر خاله ام شنل پوشيده بودم كه از پشت سر تا پايين كمرم باز بود و كلي شلوغ كرده بودم و اين قدر رقصيدم كه بالا آوردم. و حالم بد شد. اين طوري لباس پوشيدن ديگه برام عادي شده بود و تو خونه هم جلو بابام و برادرم با تاپ و گاهي اوقات هم جاي شلوار شورت مي پوشيدم و با تاپ و شورت بودم. هر روز با برادرم دعوا داشتم. جنگ و دعوا هاي ما تمومي نداشت و سر هر مسئله اي با هم بحث داشتيم كه آخرش مادرم ما رو جدا ميكرد. البته گاهي اوقات نگاه حريص برادرم رو احساس مي كردم كه يواشكي منو نگاه ميكنه. حتي چند بار كه تو اتاقم با تاپ و شورت خوابيده بودم منو ديد مي زد. يك بار هم وقتي خونه نبود تو كامپيوترش سرك كشيدم . اون قسمت از فيلم عروسي دختر خالم كه من مي رقصيدم رو ااز تو فيلم ذخيره كرده بود و تو كامپيوترش نگه داشته بود. يه كار خنده دار هم كرده بود كه مردم از خنده. چند تا از عكس هاي منو از تو آلبوم اسكن كرده بود تو كامپيوترش و سر منو جدا كرده بود و گذاشته بود رو بدن يه دختر لخت ديگه. فكر نمي كردم برادرم اين جوري باشه. اون كه غمي نداشت . اين قدر خوشگل بود كه دخترا رو به طرف خودش بكشونه و حتي پي برده بودم كه دوست دختراش رو مياره خونه. جدا از اينكه پسر ها رو سر كار بذارم و حالشون رو بگيرم لذت مي بردم. ولي الان به اين باور رسيدم كه خوشگل بودن و هيكل مانكن داشتن و يا آرزوي خوشگل بودن جز درد سر فايده اي براي دختر و پسر نداره. اين رو به جراعت مي تونم بگم كه من از اين مورد خيري نديدم جز بد بختي. شايد فكر كنيد كه خود ستايي باشه ، ولي باور كنيد من از اين مورد خاص خاطرات تلخي داشتم. خاطراتي كه زندگي من رو دست خوش تغيرات شگرفي كرد. و حالا براي جنس خودم متاسفم كه گول به ظاهر خود ستايي پسر ها رو مي خورن و تنها با چند كلمه تعريف و تمجيد از سوي پسرها خودشون رو مي بازن. اين مطالب كه بيان ميكنم عين واقعيت و جرياني هست كه اتفاق افتاده. تو اينترنت مطالب زيادي هست كه راست و دروغش رو خواننده بايد تشخيص بده. ولي به تنها غمخوار و تنها اميد زندگي ام مادرم قسم كه همه حرف هاي من عين حقيقته. من در بيان اين مطالب سعي كردم هر چي كه يادم مياد بيان كنم. حتي چيزهايي جزئي باز هم به همه همجنس هاي خودم توصيه ميكنم گول خود ستايي پسر ها رو نخورين . تو اين مملكت خودتون دارين به خودتون ظلم مي كنيد. مثل من كه اشتباه كردم و روزگارم خراب شد. هر پسري كه سر راهم قرار مي گرفت ، ردش نمي كردم و يك جوري وقتي ميديدم دنبال من افتاده چراغ سبز نشون ميدادم. غافل از اينكه دارم گور خودم رو ميكنم. دوست داشتم پسرها از من تعريف كنن و سر من دعوا كنن. از اين كار لذت مي بردم. ولي هيچ وقت با پسر ها دوست نمي شدم . ولي حالا به اين نتيجه رسيدم كه دوست شدن با پسر ها تو اين زمونه چند تا اشكال داره اول اينكه سن خود دختر ميره بالا وتا حدودي فكر ازدواج رو نميكنه. و دوم اينكه پسر ها در ازدواج با دختران بيشتر دنبال حال كردن هستن تا زندگي و وقتي دختري باشه كه آنها رو ارضا كنه ديگه فكر ازدواج و اينكه زير بار مسئوليت در زندگي برن رو نمي كنن. خودمون رو گول نزنيم. سن ازدواج رفته رسيده به حدود 29 و 30 شايد خيلي ها بگن تورم و مشكلات اقتصادي باعث شده كار به اين جا بكشه . ولي من ميگم داشتن دوست دختر و دوست پسر باعث ميشه كه جوانان تا سن 30 سالگي دنبال تنوع باشن و بخوان كه هر از چند گاهي با كسي باشن و براي تنوع هم كه شده هر بار دنبال شخص جديد باشن . براي رسيدن به اين هدف ازدواج رو مانع كار خودشون مي بينن و اقدام به ازدواج نمي كنن. از طرف ديگه هم اون دختر بيچاره هم ممكنه اسير دست يه نامرد بشه و زندگي خودش رو خراب كنه. پس اين وسط فقط دخترا ن زيان مي بينن. تازه فقط دختران هستن كه انواع لقب هاي زشت رو ميگيرن و پسر ها افتخارش رو ميكنن. من مطالب اين سايت رو خوندم و پي بردم كه برخي مطالبش خيلي آموزنده هست و مي تونه براي ديگران درس عبرتي باشه . براي همين من هم تصميم گرفتم قسمتي از بد بختي خودم رو بنويسم . كسي كه من رو نميشناسه براي همين خيلي راحت در دل ميكنم. اين مطالب مربوط به زماني هست كه 21 سالم بود. باور كنيد خانواده خوبي بوديم. پدر و مادرم فوق العاده خوشگل بودن و من و هومن هم تا يادم هست هميشه مورد ستايش فاميل بوديم. دختر هاي فاميل و به خصوص دختر دايي ها روزي نبود كه به بهانه اي خانه ما زنگ نزنن. از طرف ديگه خود من هم مورد توجه پسر هاي فاميل بودم. به طوري كه براي هر پارتي و مهموني من رو هم دعوت ميكردن. وقتي مي ديدم پسر هاي فاميل به من توجه دارن راستش خيلي خوشم مي اومد. انگاري اين يك نوع پيروزي براي من بود در مقابل دختراي ديگه فاميل. به همين دليل تصميم گرفتم كه بيشتر به سر و وضع خودم برسم و تا بيشتر تو چشم باشم. از انواع مانتوهاي كوتاه و تنگ گرفته تا تاپ و شرت ست و يكنواخت و تنگ. تو مهموني هاي فاميلي چون دختراي ديگه فاميل كمي آزاد جلو پسر ها ميگشتن من هميشه سعي ميكردم يه قدم از اون ها جلوتر باشم. البته تو خانواده ما كسي به طرز لباس پوشيدن من ايراد نمي گرفت. حتي برادرم هم اعتراضي نمي كرد. تو جمع خانوادگي خودمون با تاپ و شرت بودم و تو مهموني فقط شلوار اضافه مي شد. تو راه مدرسه پسر هاي زيادي منتظر من و دوستام بودن كه به هنگام تعطيلي مدرسه سر به سر ما بذارن. براي اينكه از اراجيف اونها كم نياورم هميشه حاضر جواب بودم. يكي از اراجيف اون زمان كه هنوز وقتي يادم مي آد كلي خندم ميگيره اين بود كه داشتيم با دوستام از كوچه رد ميشديم كه يكي از همون پسرها به دوستش گفت دختر فلاني رو بايد بگيري از پشت دار بزني . البته طوري گفت كه ما هم شنيديم. كلي يواشكي به اين حرف پسره خنديديم . غرور زيادي داشتم و اين كارهاي ناجور من ريشه در غرور بيش از حد من داشت. برادرم بد جوري در مورد من حساس بود و خيلي هواي من رو داشت.. با اينكه يك سال از من كوچكتر بود . ولي هميشه من رو محدود ميكرد. خانواده خوشبختي بوديم. تا اينكه دبيرستان رو تموم كردم و براي كنكور آماده مي شدم. به هر حال دوران دبيرستان هم با همه خوشي و خاطراتي كه داشت در حال تمام شدن بود. چه دوراني بود. آخراي سال تحصيلي بود كه تو راه مدرسه پسري بد جوري مزاحمم شده بود و روزي نبود كه سر راه من نباشه. حرفي هم نميزد و فقط نگاه ميكرد. داشتم به اين باور مي رسيدم كه پسره ديونه هست يا لال تشريف داره. ديگه بودنش برام عادي شده بود و اهميتي نميدام. يك روز تو خيابون از راه مدرسه به خونه چند تا پسر دنبالم كردن و هي حرف هاي ناجور ميزدن . وقتي به خيابان محل خودمون رسيدم اين پسره كه لال بود هم طبق معمول اونجا بود. پسر ها هم همچنان دنبالم بودن. يه نگاه به اون پسر لال كردم. انگاري خودش فهميد و رفت به هواداري از من يه دعواي حسابي راه افتاد. اولش ترسيدم ولي بعدش گفتم من كه با هيچ كدومشون دوست نيستم. آدم حسابشون نكردم و اومدم خونه. اين پسر لال كه تا حالا حرفي نزده بود فهميدم كه زبان هم داره و دست بزن. يك روز هم اومد نامه بده كه نگرفتم. از قيافه اش خوشم نمي اومد. زياد خوشگل نبود. اين قدر تو فاميل از من تعريف كرده بودن و از خوشگلي من كه دچار غرور شده بودم و به هر كسي توجه نمي كردم. چند وقت بعد كه تابستون شد تو راه كلاس ژيملاستيك يه پسره افتاد دنبالم. پسره قيافه بدي نداشت و موهاش رو بلند كرده بود و ريخته بود پشت سرش. كلي كلاس ميگذاشت براي خودش. اولش زياد توجه نميكردم و فقط نگاهش ميكردم. يك روز با پژو 206 اومده بود. دل رو به دريا زدم و رفتم سوار شدم. سند بد بختي من از همين جا شروع شد. اسمش سيامك بود. باباش تو جمهوري نمايندگي سام سونگ و فروشگاه لوازم صوتي و تصويري داشت. وضع مالي خوبي داشتن و يه خونه تو پاسدران . درست خيابون پشتي خونه ما . خود پسره هم تو شركت ايران خودرو كار ميكرد و تا فوق ديپلم ادامه داده بود. خيلي خوش برخورد و تو دل برو. بيشتر عاشق آهنگ هاي انيگما بود. ميگفت به انسان آرامش ميده. چند وقت با هم دوست بوديم و تو اين مدت سعي ميكردم كه برادرم از موضوع چيزي نفهمه. البته خودش كلي دوست دختر داشت. حتي چند بار هم دختر آورده بود تو خونه. من يك موردش رو با چشم خودم ديدم كه وارد خونه ما شدن ولي توجه نكردم. خيلي سعي كردم كه هومن از ماجراي من و سيامك چيزي نفهمه. ولي بالاخره يك روز اين سيامك خاك بر سر زد به سرش منو تا در خونه برسونه . زماني كه پياده شدم برادرم از خونه زد بيرون و ما رو ديد. همون لحظه چيزي نگفت و فقط پسره رو بد جوري نگاه كرد. ولي تو خونه چنان دعوايي با من كرد كه تا به حال اين جوري نديده بودمش. شروع كرد به نصيحت كردن من كه اين كار ها عاقبت نداره و برم پدرش رو در بيارم. با هزار التماس و خواهش آرام شد . وقتي آروم شد براي تلافي هم كه شده به هومن گفتم تو چرا دختر بازي ميكني و عاقبت نداره. باز برام قاطي كرد و گفت من پسرم و براي من عيب نيست. خودش رو يك جوري تبرئه ميكرد. اون روز هم با همه بد بختي گذشت و گفت اگه يك بار ديگه همچين چيزي ببينم به پدرم گزارش ميده. اما در نظر من هم دختر هم پسر به هم احتياج دارن چه از نظر روحي و چه جنسي. چرا پسر ها دوست دارن خودشون با دختراي مردم حال كنن ولي دوست ندارن كسي با خواهرشون حال كنه؟ اين قانون كجاست؟ آخوند ها؟ به همين دليل رفاقتم با سيامك رو ادامه دادم . و لي جريان برادرم رو براش گفتم. ابتدا اعتراض كرد ولي ديگه چيزي نگفت. از اون روز سيامك رفتارش با من عوض شده بود بيشتر تو خودش بود. تلفن زدنش خيلي كم شده بود . يك روز به اون گفتم چرا اين طوري شدي. گفت چطوري شدم. گفتم مثل سابق تحويل نميگيري. گفت برادرت ممكنه درد سر درست كنه برام. همون روز عصر به بهونه برداشتن پول منو برد در خونشون. خيلي دوست داشت برم بالا ولي تو ماشينش موندم كه بياد. اومد پايين اين قدر التماس كرد كه رفتم بالا. وارد اتاق پذيرايي كه شديم رفت و من چند دقيقه اي در ديوار رو نگاه ميكردم تا اومد . باز هم با كادو اومد . لبخندي تحويلش دادم و اون هم اومد كنارم نشست. كادو رو كه باز كردم يه دستبند طلاي خيلي ناز توش بود. ابتدا خيلي سريع ردش كردم ولي باز شروع كرد به التماس كه من هم براي تو گرفتم هم براي مينا خواهرم. قبول نمي كردم. همين جوري 100 توماني قيمت داشت. به سيامك گفتم فرض كن من قبول كردم. داداشم اون رو تو دستم ببينه چي؟ نميگه اين دستبند رو از كجا آوردي؟ گفت ببين اين يك هديه است و حتما نبايد كه ببندي به دستت. اين رو هم قاطي طلاهاي خودت كن نميفهمه. ولي قيمتش خيلي زياد بود. نميتونستم قبول كنم. جواب منفي كه دادم باز شروع كرد به التماس كردن و خودش اومد كنارم اون رو بست به دست من. هر چي گفتم خيلي گرونه اصلا توجهي نميكرد و گفت اشكال نداره جبران ميكني و ميگفت يك وقت مشكل پولي همداشتي فقط به خودم بگو برات فراهم ميكنم. به سيامك گفتم نه از نظر مادي تامين هستم و مشكلي ندارم. براي اينكه ذهنش رو از كادو و دستبند خالي كنم شروع كردم به صحبت كردن از همه جا و از كلاس ورزش تا رفتن به دانشگاه. ميگفت هيكلت براي ژيملاستيك خيلي خوبه و شروع كرد دستور غذايي دادن كه سعي كن چاق نشي وگفت اعتراف ميكنم خيلي هيكل و استيل رو فرمي داري. اين قدر تعريف كرد كه از خودم بدم اومد. البته تو خونه مادرم هم همين رو ميگفت وكافي بود جلو هومن از من تعريف كنه اون وقت بود كه نطق هاي هومن شروع ميشد و هي ميگفت هر چه قدر هم خوشگل باشي آخرش بايد كهنه و پوشك بچه بشوري وآخرش يه آقا بالاسر داري كه هميشه بايد به اون بگي چشم قربان و زن ناقص عقل هست. اين طوري اعصاب من رو خورد ميكرد. حرف هام كه تموم شد دستبند رو از دستم در آوردم و گذاشتم رو ميز. انگاري ناراحت شد . گفتم برادرم تا حالا اين طوري برام خرج نكرده كه تو خرج ميكني. برگشت گفت چقدر بي جنبه هستي و شايد هم لوس. باز بلند شد اومد كنارم نشست و دستم رو محكم گرفت و دستبند رو دوباره به دستم بست و گفت اگه اين بار در بياريش دستت رو ميشكنم. سرش داد زدم كه بابا گرونه. اون هم فرياد زد كه اشكال نداره و دستش رو برد پشتم و گفت با اين جبران كن دستش رو لاي باسن من حركت ميداد. ميخكوب شده بودم. مونده بودم چي به سيامك بگم. دستش رو گرفتم و پرت كردم طرف خودش. تو صورتش خيره شدم و گفتم پس بگو چرا اين طوري ريخت و پاش ميكني. شروع كرد از مردي و جوانمردي حرف زدن و گفت خيلي از من خوشش اومده و خيلي رك حرف ميزد و ميگفت همون روز هاي اول بد جوري تو كف تو بودم. يه بار هم يك بابايي تو خيابون سر تو با من دعواش شد. ولي باز هم بي خيال نشدم. گفت جدا دوستت دارم. عشق يعني همين ديگه. تا اون موقع با هيچ پسري دوست نشده بودم كه كارم به اين جا بكشه. با خود ارضايي خودم رو خلاص ميكردم بعد از كلي بلغور كردن گفت حاضرم به خاطر اون عقبت باز هم برات خرج كنم. ميگفت البته اگه خودت بخواي وگرنه به زوراصلا حال نميده. ميگفت هر دو بايد راضي باشن. بلند شدم دستبندش رو در آوردم گذاشتم رو ميز و داشتم از اتاق پذيرايي خارج مي شدم كه از پشت منو بقل كرد و خودش رو چسبوند به باسن من. شروع كرد التماس كردن كه هر چي بخواي برات مي خرم و هي خودش رو از پشت به باسن من ميماليد. گفتم مگه نميگي هر دو بايد راضي باشن؟ من راضي نيستم. گفت درسته ولي الان بد جوري حالم خرابه رك بگم ميخوام بكنمت. گريه ام گرفت. ميگفت امروز بايد بذاري كارم رو بكنم. چون ممكن برادرت براي من مشكل درست كنه و ديگه نتونيم با هم باشيم و حداقل يه بار من رو بكنه . التماس ميكرد كه بذارم كارش رو بكنه. ميگفت 10 دقيقه بيشتر طول نميكشه. منو برگردوند و من التماس ميكردم كه اگه منو دوست داره ول كنه تا برم. ميگفت من عقبت رو بيشتر از خودت دوست دارم. لبش رو رو لب من گذاشت و شروع كرد سينه هام رو ماليدن. سعي ميكردم خودم رو از دستش خلاص كنم. ولي زورش خيلي زياد بود. چند لحظه دهنم رو بستم كه نتونه لب بگيره ولي يك دستش رو آورد و فك من رو اين قدر فشار داد كه دهنم باز شد و لبش رو گذاشت رو لبم. از پايين هم خودش رو به جلو من ميماليد و با يه دستش هم با سينه هام ور مي رفت. داغ شده بودم .از خجالت عرق كرده بودم. ديگه تو دست هام زوري براي مقاومت نمونده بود. رو زانو خم شده بودم . سيامك وقتي ديد خم شدم هر دو دستش رو از زير مانتو كرد تو شلوار و شرتم بدون خجالت دستاش رو به جلو و عقب من مي ماليد و هي جون جون ميكرد. سيامك ول كن نبود.التماس ميكردم ول كنه ولي ميگفت نه. ديگه تواني براي ايستادن نداشتم وزن بدنم رو انداخته بودم رو سيامك. به سيامك گفتم جون هر كي دوست داره بس كن. ولي توجه نميكرد. خودم رو مثل جنازه رو زمين ولو كردم. سيامك زير لب چيزي گفت كه نشنيدم منو بغل كرد برد تو اتاق خودش رو تخت خوابوند. رفت تو يه اتاق ديگه. چند لحظه بعد حالم بهتر شده بود و بلند شدم از نبود سيامك فرار كنم كه ديدم وارد اتاق شد ولي بدون شلوار و شورت. كيرش هم سيخ شده بود. كلي خجالت كشيدم و گفتم من بايد برم خونه برادرم الان آمار منو ميگيره. ولي در اتاق رو بست و گفت خوشگل خانم تا همين چند دقيقه پيش داشتي كونت رو دو دستي تقديم ميكردي حالا نميخواي بدي. باز هم اومدسمت من و من رو هل داد رو تخت و گفت تا حالا به كسي دادي گفتم نه بي شرف. گفت پس بايد خيلي تنگ باشه. خوابيده بود رو بدن من و هي سينه هام رو ميماليد. لاله گوشم رو گاز ميگرفت . دستش رو از زير مانتو آورد و تاپ تو تنم رو زد بالا و بدون واسطه سينه هام رو چنگ ميزد . باز دوباره داغ شده بودم. نه احساس خوبي داشتم و نه احساس بدي. بدنم سست شده بود و انگاري اين موضوع رو فهميد . يه دفعه گفت مي خواي بكنمت؟ مونده بودم چي بگم. چيزي نگفتم . هنوز داشت با سينه هام ور ميرفت. از پشت گردنم وگرفت منو از رو تختخواب بلند كرد و مانتو م رو از پايين گرفت كشيد به سمت بالا و از تنم در آورد. داغ شده بودم و هيچ چيز حاليم نبود. انگاري تو اين دنيا نبودم. نفهميدم چطوري بالا تنه ام رو لخت كرد. باز لب گرفت و در گوشم گفت اگه ميخواي بكنمت خودت برگرد به پشت بخواب. از خجالت آب شدم . تا اون لحظه همه پسر ها رو تو حسرت گذاشته بودم.بالاخره يكي زرنگتر از خودم پيدا شد منو كرد. به پشت و روي شكم خوابيدم و سرم رو بين دو دستم گرفتم . گفت پس دوست داري بكنمت .چند لحظه اتفاقي نيافتاد. يك دفعه دو دستش رو دو طرف شلوارم احساس كردم كه داره پايين ميكشه. از خجالت اينكه الان همه بدن من رو مي بينه داشتم مي مردم. آروم آه ميكشيد .من رو لخت كرده بود و قدرت هيچ كاري نداشتم. كيرش رو گذاشت لاي باسن من و خوابيد روم. خودش رو تكون ميداد. ديگه همه چيز تموم شده بود و راه برگشتي نبود. دوباره لاي كونم رو باز كرد و شروع كرد به ليسيدن. خوشم اومده بود تو يه عالم ديگه سير ميكردم .كيرش رو گذاشت رو سوراخم هي يواش فشار ميداد. تو رويا بودم كه با فشار كيرش رو سوراخم از جا پريدم. درد شديدي تمام بدنم رو گرفت. گريه ام گرفته بود . التماس ميكردم كه بذاره بلند شم ولي منو محكم گرفته بود. خودم رو سفت گرفته بودم كه نتونه كاري كنه ولي بي فايده بود. هي ميگفت خودت رو شل كن دردش كم ميشه. همين كار رو كردم. به محض اينكه خودم رو شل كردم كيرش رو فرو كرد تو كونم كه انگاري پشتم آتيش گرفت. سوزش شديدي داشتم .همين جور داشت فشار ميداد و آه ميكشيد. از درد، دل درد گرفتم. التماس ميكردم كه بذاره بلند شم . ميگفت تا آبم نياد ول نميكنم. چند لحظه بعد كيرش رو از تو پشتم در آورد . احساس كردم نميتونم خودم رو جمع كنم. دوباره فرو كرد تو پشتم . اين بار دردش كمتر بود. ولي از دل درد داشتم مي مردم. چند بار كه خودش رو بالا پايين كرد احساس خوبي پيدا كرده بودم. ديگه دردي نداشتم و فقط صداي آه سيامك بود كه مي شنيدم. تو حال خودم بودم كه دست هاش رو دور كمرم حلقه كرد ومحكم كرد تو كونم كه دردم گرفت و اعتراض كردم كه گفت آبم اومد. مثل جنازه رو من ولو شده بود كه از زيرش پا شدم بدون اينكه حرفي بزنم لباسم رو پوشيدم رفتم خونه. عصري سيامك زنگ زد خونه . گفت حالت خوبه . نمي خواستم جواب بدم. ولي گفتم پشتم درد ميكنه و قطع كردم. چند روز گذشت و من تو اين چند روز عذاب وجدان گرفته بودم. انگار احساس ميكردم ديگه اون دختر پاك گذشته نيستم. انگار يك چيزي رو گم كرده بودم. بالاخره يه پسر منو كرد. اصلا فكرش رو هم نميكردم به اين راحتي سيامك بتونه با من كاري كنه. من كه حسرت به دل خيلي ها گذاشته بودم خيلي راحت به سيامك دادم و از اين كار خودم ناراحت بودم. چند تا از دوستان دبيرستانم اين جور كه خودشون ميگفتن چند باري به پسر ها داده بودن وقتي در اين مورد با من حرف ميزدن شديدا اعتراض ميكردم و تا چند روز آنها رو مسخره ميكردم و حالا من هم كرده شده بودم. در طول روز از اين كار خودم بدم مي اومد . ولي شب موقع خواب وقتي به اون روز فكر ميكردم دلم مي خواست كاشكي سيامك اين جا بود و منو ميكرد. شب ها فكر هاي عجيبي تو ذهن داشتم و بعضي شب ها ميزد به سرم به سيامك بگم بياد تو اتاقم و صبح زود بزنه از خونه بيرون. ولي خجالت ميكشيدم. سيامك گاهي وقتها زنگ ميزد مي پرسيد كسي تو خونه شك نكرده به من. چند روز بعد سيامك زنگ زد و بيرون از محله خودمون قرار گذاشت. شيطون گولم زد و دوباره رفتم. قرارمون خيا بون دولت چهار راه قنات بود تو پاسداران. سوار شدم . من رو ناهار مهمون كرد و از دوستاش گفت و اينكه قبلا چند تا دوست دختر داشته كه با بيشترشون حال كرده. تو راه هي دستش رو روي پاي من ميذاشت و ميگفت چي ساختي لا مذهب. آخرش گفت بريم خونه ما. در درونم يكي ميگفت هنوز ميتوني پاك باشي و ميتوني با جواب منفي اون كار قبلي رو جبران كني و پيش وجدانت اعتبار كسب كني. يكي هم ميگفت فقط همين يه بار رو برو و بعد ديگه دور همه چيز رو خط بكش. دو دل بودم كه ديدم كنار خونشون هستيم. آخرش تصميم گرفتم اين آخرين بار باشه. سيامك گفت بريم بالا يه كوچولو از عقب حال بده و بعد بريم تو شهر الافي كنيم . به سيامك وارد اتاق كه شدم داشتم مانتوم رو در مي آوردم كه ديدم سيامك با يه پسر ديگه اومدن تو اتاق. يه لحظه ترسيدم و بعد از سلام و احوال پرسي مانتوم رو برداشتم كه بپوشم. سيامك ما نتوم رو از دست من گرفت و گفت خيلي بي جنبه هستي . اين خودش كلي دوست دختر داره و با تو كاري نداره. قسم خورد كه با من كاري نداره . پسره گفت من ميرم تو اتاق پذيرايي تا كارتون تموم شه. باور نميكردم اين پسره با من كاري نكنه . از نگاهش به بدنم معلوم بود . براي همين

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#193 | Posted: 25 Mar 2011 15:52
مامان حشری

سلام خدمت دوستان سکسی خودم من امروز میخوام داستان سکسی خودم با مامانم رو براتون بنویسم که 2 سال پیش اتفاق افتاد اسم من اشکانه 18 سالمه مامانم مریم که 37 سالشه بسیار سکسی ولی تیپ معمولی از وقتی پدرم به رحمت خدا رفت مادرم ومن تنها شدیم مادر که رشتش حساب داری بود با کامپیوتر سرو کار داشت من هم از کودکی زیاد با کامپیوتر و انترنت سرو کار داشتم یه روز که تو خونه داشتم چت میکردم با لب تاپ به سرم زد که مادرم رو سره کار بزارم برا همین یه ایدی راه انداختم از رویه مسینجره مامانم که یه بار یادش رفته بود ایدی خودش رو ببنده رفته بود دم در تا کارت عروسی دختره همسایه رو بگیره منم دزدکی ایدیش رو برداشته بودم برا همین مامانم رو اد کردم مامانم هم که با اینترنت مخالف بود منم دزدکی با انترنت ایرانسل کانکت میشدم و رو لب تاپ نسب میکردم چت میکردم همون موقع یه متن براش فرستادم سلام دادم شب موقع لالا رفتم باز کانکت شدم ولی مامانم کانکت نبود چون چند روز بد که رفتم چت روم با کوشی تو مدرسه دیدم مامانم نوشته uمنم نوشتم یه پسرم 25 سالمه بچه اهواز شبا از ساعت 11 به بد هستم اگه خواستین چت بکنیم شب که بد شام رفتم بخوابم دیدم مامانم اد کرده من رو بعد 1ساعت دیدم مامانم امد و من بهش سلام دادم بعد چند دقیقه جواب داد ون نوشت که سن من شما با هم جو ر نیست منم گفتم من که نمیخوام با شما باشم فقت دوستی ساده مامانم هم نوشت من وقت ندارم برو دنبال هم سنت و من با کلی خواهش تونستم مخش رو بزنم گفتم اسمش سنش بگه که گفت ناهید ۳۵منم تو دلم گفتم عجب ادمی مامان ما که اسمشو نگفت بد مامانم گفت عکس وفیلم داری بده منم تعجب کردمو گفتم دارم گفت بده گفتم من عکس میدمو تو بجاش بهم وب بدی گفت ندارم وب منم عکسارو دادمو گفتم شب بخیر فردا میبینمت صبح که جمعه بود از صبح دیگه چشمم دنبال کون مامان بود تو دلم نقشه میکشیدم شب که دوباره کانکت شدم دیدم مامانم هم کانکت هستش اول اون سلام دادو بعد سره صحبت رو باهاش وا کردمو گفتم عکسا خوب بود گفت اره تا صبح 2 بار ابش امده منم نوشتم که شو هرچرا نکردی نوشت من شوهرم فوت کرده بعد گفتم خودت رو پس چه جوری اروم میکنی گفت خودم رو میمالم ازش پرسیدم دوست پسرنداره گفت دارم گفتم چند نفر نوشت به چه درد تو میخوره گفتم حال میکنم بگو دوست دارم با کلی خایه مالی گفت با هفت هشت نفری هست گفتم یه چیزی بگم ناراحت نشی گفت نه بعد چند سانیه گفتم جنده هستی نوشت جنده مامانته من به خاطره نیاز جنسی حال میکنم نه برا پولش من پول نمیگیرم از کسی بعد چندین روز چت خیلی چیزا دست گیرم شد مثلأ پرسیدم وقتی شوهرت زنده بود باز به کسی کس دادی یا نه که گفت 3 4 بار گفتم به کی که گفت به یکی از شوهره همکارش پرسیدم بچه داری گفت اره 1پسر 16 ساله گفتم میدونه که کس میدی گفت نه ادامه دادمو ازش پرسیدم دوست داره به پسرش کس بده گفت نمیدونم شاید اره شاید نه ازش پرسیدم دوست داره جلو پسرش به 2 3 نفر کس بده خوشش میاد گفت دوست داشتم جلو شوهرم من رو بکنن که نشد اره بدم نمیاد که جلوش من رو بگان منم بهش گفتم پس ردیف کن ببینه مامانش جندس گفت جنده نه هرزه بهتره چون من به پول نمیدم بعد 2روز بهم پی م داد که چه جوری بکنم تاپسرم من رو بکنه جلوش کس بدم بهش گفتم برو وکاری کن تا پسرت بفهمه که کس میدی بعد چند مورد که بهش گفتم گفت بسه ابش امد منم ازش پرسیدم که چرا ابت امد گفت داشته خودش رو میمالیده بعد دوبارو که بهش گفتم گفت نمیخواد بسه فردا که از مدرسه برگشتم همه چی عادی بود تا این که بعد از ظهر دیدم مامانم یه جوری شده خودش رو زیاد بهم میماله شب موقع خواب گفت که دیشب از خواب پریده خواب بدی دیده میخواد که من کنارش بخوابم ما که رفتیم بخوابیم دیدم مامانم گفت که یه 1ساعتی با کامپیوتر کار داره کا ره شرکت تو بخواب منم وقتی دیدم رتف چت روم زود به بهانه دست شوی رفتم گوشیم رو اوردم ا ز تو اتاق اوردم رفتم تو چت گوشی گزاشتم روی بی صدا ما مان تا دید من ان شدم بهم بدون سلام نوشت میخوام امشب به پسرم کس بدم چی کار کنم منم براش نوشتم چند لحظه صبر کن تا بهت بگم بد یواش شلوارم رو کشیدم تا رون پاین بد و کیرم رو کرفتم دستم که15 سانتی هست وکلفتی معمولی بهش نوشتم که از کارت پشیمون نشی گفت نه نمیشم گفتم کجاست پسرت گفت پیشم رو تخت خوابه بهش نوشتم ببن خوابه یا نه یواش رفتم زیر پتو برگشت نگاه کرد تو تاریکی بد گفت اره منم نوشتم پس بیا بشین رو کیرم ناهید جنده نوشت چی نوشتم پشت سرت اشکانم مامان مریم بیا کیرم رو بکن کونت برگت نگاه کرد بعد گفت اشکان تو با من چت میکردی تو میخوای من رو بکنی منم بهش گفتم مامان شما مگه دلت نمیخواست بهم کس بدی جلو چشمم تو رو بگان گفت پاشو برو بیرون منم پا شدم رفتم کنارش کیر به دست بهش گفتم بخور برام بد گفت خیلی بدی حالم گرفته شد بد برام شرو کرد به ساک زدن بعد چند سانیه ساک احساس کرده دارم میمیرم ابم امد و مامانم رفت تا خودش رو تمیز کنه بد 5دقیقه امد تو اتاق وگفت دوست داری ببینی از کجا به دنیا امدی گفتم ازخدام هستش لباساشو در اورد طاق باز دراز کشیدو من هم نگاش میکردم نمیدونم چه مدت نگاهش کردم ولی وقتی به خودم امدم پریدم رو کسش براش خوردم مامانم من رو بلند کردو خودش نشت رو کیرم با اون کس خوشگل وسفیدش که مو هم نداشت بد چند دقیقه بلندش کردم از جلو خوابیدم روش داشتم تو کسش تلمبه میزدم که مامانم سینه بندش رو زدکنار دوتا سینه با حال که نکش قهوی بود رو نمایان کرد منم شروع به خوردنش کردم داشت ابم م گه به مامان گفتم گفت بریز همون تو ابم با فشار امد ریختم تو کس مامانم صبح 11 بیدار شدم دیدم مامان میگه مدرسه رو که پیچوندی بیا صبحانه بخور منم برم زنگ بزنم شرکت مرخصی بگیرم تا کس دادنم رو نشونت بدم بهم گفت که با گوشی مامانم به یه نفر س بدم که بیا خونه خالی هستش که این ماجرا باعث شد تا من هم کس دادن مامانم رو ببینم هم جلو مامانم کون هم بدم به دوست پسرای مامانم اگه خوشت امد برام نظر بدین تا جریان کس دادن مامانم کون دادن خودم رو براتون بنویسم و این که چه جوری مادرم ازم حامله شد قربون کس کون مادر خواهره همتون
     
#194 | Posted: 27 Mar 2011 22:48
ناصر و خالش
من چند سال بود که تو کف خالم بودم اون خیلی تمیز بود فکر کنید سینه های بزرگ با رون های شهوت آور چهره آرایش کرده و خیلی صاف بدن بدون مو که همیشه میتراشید. یه روز بعد از ظهر تو خونه نشسته بودم و خیلی روز بدی بود حوصله هیچ کاری را نداشتم تلفن به صدا در آمد و اون خالم بود و گفت ناصر جان خوبی من امشب تنها هستم بیا خونه ما من هم گفتم باشه (شوهرش رفته بود ماموریت) من رفتم خونشون اونا یه خونه نقلی دارن و بچه هم ندارند. وقتی من به خونشون رسیدم زنگ زدن خالم اومد در را باز کرد سلام کردم و رفتم یه گوشه نشستم بعد کنترل تلویزیون رو دستم گرفتم و کانال ها ماهواره را نگاه می کرم خالم کنارم رو زمین دراز کشیده بود به طوری که پاهاش طرف من بود اونم با شلوارک خوابیده بود پاهاش را دادا بالا من شرت سفید مامانیش رو دیدم و کیرم داشت شق می شد که یهو متوجه شدم خالم کنارم نشسته و داره پاهای من رو میماله و کیرم کم کم شق شد بعد اون دستام رو از روی شلوارکش گذاشت و بعد دستم رو بردم طرف کوسش مالیدم و شروع کردیم به لب گرفتن داشتیم دیوانه واذ حشری می شدیم لب های همدیگه رو قشنگ می خوردیم من اون زو بوسه باران کردم بعد کم کم می خواستم برم پایین تر که ناگهان زنگ در اومد ساعت 9.30 شب بود همسایشون بود یخ می خواست رید تو اعصاب ما بعد خالم گفت واستا برای شب منم گفتم باشه خالم خیلی حشری بود ولی می ترسید که یه نفر زنگ در را بزند تا خودمان را جمع و جور می کردیم خیلی طول می کشید. من داشتم می رفتم که بخوابم و بنا به عادت همیشگیم با شرت می خوابم بعد رفتم شلوارم رو در آوردم و رو تخت خالم اینها خوابیدم من یک طرف خاله ام یک طرف (تخت دو نفره) خالم به من نزدیک شد و و شروع کرد به مالیدن من و من هم شروع کردم به لب گرفتم لبهای همدیگه رو داشتیم می خوردیم که هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم من همین طوری می رفتم پایین گردنش رسیدم می خوردم دیوانه شده بودم کیرم از شدت شق شدن داشت منفجر می شد تابش و شلوارکش رو در آوردم همیشه آرزو داشتم که چنین صحنه ای رو ببینم شرت و سوتین مشکی سوتینش را از پشت باز کردم چه سینه هایی بود دیگه داشتم دیونهمی شدم سینه ها شرو می خوردم کم کم صدای آه آه اه ه ه ه خالم بلند شده بود اون داشت به اوج شهوت می رسید سینه هاش عجیب بزرگ شده بود داشتم می خوردم و بعضی وقتها هم یه گاز کوچولو می گرفتم صداش به آسمون رسده بود همین طوری لیس می زدم و به طرف پایین می رفتم خوب می مالیدم به کوسش رسیدم شرتش رو در آوردم داشتم دیونه می شدم یه کوس سفید که تازه تراشیده بود چه چیزی بود زبونم رو گذاشتم روی لب های کوسش ذاغ داغ بود زبونم را کردم تو کسش صداش به آشمان بلند شد مثل اینکه این طوری حال نکرده بود زبونم را تا ته کردم داخل کوسش صدای اه آه هردومون تو اتاق پیچیده بود زبونم داخل کوس سفید و داغش داشت می سوخت بعد کم کم لباسام رو در آوردم و اون یه اسپری از کشو در آورد و به من داد و گفت بزن به کیرت منم زدم بعد کیرم رو گرفت و کرد تو دهنش خیلی خوب ساک می زد ولیمن می خواستم بیشتر حال کتیم من اون را خوابندم پاهاش را قشنگ باز کردم کیرم رو رو کسش یکم بازی دادم اون می گفت بکن توش دارم دیونه میشم منم سر کیرم رو یواش یواش کردم تو کسش چه آه آه یی می کرد کیرم رو کم کم کردن تو کسش ت اته کردم تو کسش چه آه و ناله ای می کرد می گفت بکن بکن توش من بازم کیر می خواهم من تا ته کردم داشتم حال می کردم چه سر و صدایی بود آه آه هر دو مون پچیده بود تو اتاق من تلمه می زدم ده دقیقه مشغول شدم به کار ولی می دونستم آبم دیر می یاد کیرم رو در آوردم و به پشت خواباندم اون منظور من رو متوجه شده بود و گفت حالا نه پس من انگشتم رو کردم تو کسش همین طوری یه ربع کوسش رو مالیدم تا تا داشت آرگاسم می شد آبش اومد تمام بدنش شل شد احساس عجیبی داشت دیونه وار من آبش رو با انگشتم برداشتم و خوردم بعد گفت که من سکس از پشت نداشتم پس یکم کرم برداشت آورد و بعد به کونش مالید و یکم هم به کیر من کونش رو خوب مشت مال دادم چه کونی داشت بعد سر کیرم را کردم تو کونش یه جیغ کوچولو زد و گفت یواش تر من کیرم رومی بردم تو کونش و اون جیغ می زد یواش یواش یواش تر در بیار منم می گفتم صبر کن الان دیگه درد نمیکنه بعد کیرم رو تا ته کردم تو کونش یکم کیرم رو تو کونش نگه داشتم بعد دیدم که کمتر سر و صدا میکنه کیرم رو چند سری در آوردم و کردم تو کونش چه قدر تنگ بود بعد کیرم رو کامل کردم تو کونش هی تلمبه می زدم صدای آه آه پیچیده بود کم کم داشت آبم مبامد که بهش گفتمچی کار کنم گفت بریز تو کونم مننم دستور را اجرا کردم و آبم رو ریختم تو کونش یکم هم از اون آبها رو برداشت و خورد بعد هردو مون دیوانه وار خسته رو هم دیگه افتاده بود یم ساعت 1 بود که با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم شوهر خالم بود زنگ زده بود و کفت که تا یک هفته دیگه نمی یام من و خالم هم ت ایه هفته با هم سکس داشتیم
     
#195 | Posted: 28 Mar 2011 09:36
سکس با زن عمو مهستی

اون روز خونه مادر بزرگم داشتیم آش میپختیم. همه فامیل بودن. آش تا عصر طول کشید و بعدش بردیم بین درو همسایه پخش کردیم. من یه زن عمو دارم که یه پسر 9 ساله داره و شوهرش یه شب در میون شب کاره اون شب هم عموم شب کار بود. شب ساعت 1 بودش که قرار شد همه بریم خونه هامون منم قرار شد که این زن عمو و پسرشو ببرم بذارم خونشون .خونشون از خونه ما خیلی دور بود تقریبا ما غرب تهران بودیم و اونا شرق تهران. خیلبونا خلوت بود و ساعت 1:30 رسیدیم خونشون منم خیلی خسته بودم و زن عموم اینو فهمیده بود . گفت: بیا بریم بالا عموتم خونه نیست ما تنهاییم میترسم و الانم شبه تو خسته ای صبح برگرد خونتون. منم یکم تعارف کردمو بعدش زنگ زدم خونه که آره اینجوریه و فردا میام. پسر عموم که خواب بودو بغل کردم و بردم خونشون رو تختش گذاشتم و خودم اومدم بیرون. زن عمو رفته بود تو اتاق و داشت لباس عوض میکرد منم حواسم نبود و در نزده رفتم تو گفتم زن عمو لباس راحتی دارین تا دیدم که لخته سریع از اتاق اومدم بیرون و منتظر شدم که بیاد بیرون.با یه دست لباسه راحتی اومد بیرون خودشم یه لباس راحتی پوشیده بود(یه دامن با یه بلیز که جلوش دکمه داشت) و موهاشم باز کرده بود. گفتم ببخشید که اینجوری شد حواسم نبود. گفت نه بابا ایرادی نداره مثلا پسره برادر شوهرمی!! من لباسارو گرفتم و رفتم عوض کردم. از اون موقع که اون صحنه رو دیده بودم دیگه خوابم نمیبرد. پاشده بودم نشسته بودم و تلویزیون میدیدم که دیدن زن عموم اومد بیرون از اتاق گفت چرا نخوابیدی؟ گفتم خوابم نمیبره آخه جام عوض شده. چرا خودتون نخوابیدین؟ گفت بدنم خیلی درد میکنه امروز زیاد کار کردم. گفتم میخوایین یذره ماساژتون بدم؟؟!! گفت بلدی؟ گفتم آره یذره. گفت باشه پس بیا تو اتاق. رفتم تو اتاق و اونم خودشو انداخت رو تخت و گفت شروع کن دیگه. منم رفتم کنارشو شروع کردم به ماساژ دادن یذره که گذشت حس کردم بدنش گرم شده. هی دستم میخورد به بنده کرستش و گفتم زن عمو این اذیت میکنه چی کارش کنم؟ گفت بازش کن. گفتم بلد نیستم. دکمه های پیراهنشو باز کردو بلیزشو داد بالا و گفت حالا اون دوتارو باز کن منم همین کارو کردم و کرستش باز شد و بندش رفت دو طرفه بدنش دوباره دکمه های پیرانشو بست و خوابید رو تخت منم که ضد حال خورده بودم شروع کردم به ماساژ دادن. یه دفعه گفتم روغن زیتون دارین؟ گفت آره واسه چی میخوای؟ گفتم خیلی موثره تو ماساژ دادن اگه بذارین براتون بزنم خیلی خوبه. گفت باشه برو از تو کابینت بیارش منم سریع پریدمو آوردم. شروع کردم با ماساژ دادن با روغن زیتون. بهش گفتم پیرهنت روغنی میشه ها درش بیاری بهتره. اونم با یه نگاه بد پیرهنشو در آورد و گفت بند ابنو ببند بازم. منم بند کرستشو براش بستم و شروع کردم به ماساژ دادن . یک عالمه روش روغن زیتون ریختم و شروع کردم به ماساژ دادن. بدنش کاملا لیز شده بود و بند کرستش از پشت چرب چرب. اومدم رو کمرش و ماساژ میدادم و کم کم دستمو میکردم زیره دامنش. خودشو جمع کرد منم اومدم سر جام که پشتشو ماساژ بدم. یدفعه بند کرستشو باز کردم و شروی کردم زیره بندشو ماساژ دادن دیگه انگار نه انگار که دارم چی کارا میکنم.از کنار شیکمش قشنگ پهلوهاشو ماساژ میدادم و اونم داشت حال میکرد. بهش گفت زن عمو پاهات درد نمیکنه گفت چرا ساقه پام خیلی درد میکنه. منم از خدا خواسته رفتم سراغ پاهاش و شروع کردم.همینجوری که ماساژ میدامد همش میومدم بالاتر و به رون پاش نزدیک مشدم. دامنشو هی میدادم بالاتر قشنگ تمام بدنشو ماساژ میدام. کرستو شرتش کامل دیگه میدیدم رنگشون نارنجی بود که منو بدجوری حشری میکرد .قشنگ معلوم بود که شرتش خیس شده و تحریک شده منم از این موقعیت استفاده کردم و رفتم بالا دوباره سراغه کمرش از پهلوهاش رفتم بالا و ایندفه دلو زدم به دریا و سینهاشو گرفتم یه آه کشید که نزدیک بود همونجا آبم بیاد. قشنگ سینه هاشو تو دستم گرفته بودمو باهاشون بازی میکردم اونم داشت حال میکرد.کرستشو کامل از تو بدنش در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش. چشاشو بسته بودو آه و ناله میکرد. تو یه چشم به هم زدن تمام لباسامو حتی شورتمو در آوردم و دوباره رفتم سراغ سینه هاش. عجب سینه هایی داشت قشنگ خوردم تا خودش گفت بسه. رفتم بالا و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن زیره گلوش و لاله گوشش. کلی حال کرده بود.دامنشو از تو پاش در آوردم و کامل خوابیدم روش جوری که قشنگ کیره شق کردم روی کسش بود. بازم شروع کردم به خوردن سینه هاش اومدم پایین تر تا به شرتش رسدیم اونم از پاش در آوردم کاملا خیس شده بود لاپاش شروع کردم به خوردن کسش و با انگشت توش میکردم. همش آه و ناله میکردو میگفت دو انگشتی بکن. منم دو انگشتی کردن بعد 3 انگشتی و بعدش 4 تا انگشتمم تو کسش بود. دیگه داشت جیغ میزد و یدفعه با یه جیغ بلند آروم شد. رفتم بالا و بوسش کردم. حالا نوبت اون بود که برام ساک بزنه.کیزمو کرد تو دهنشو شروع کرد به ساک زدن. حال میکردم وقتی کیرم به ته حلقش میخورد و عق میزد. انقدر خورد که حس کردم داره آبم میاد. هیچی بهش نگفتم و همشو تو دهنش خالی کردم اونم همشو خورد. کیرم کوچیک شده بود ولی هنوزم ول کن نبود منم از کس و کون نکرده بودمش. دوباره شروع کرد به ساک زدن تا کیرم بزرگ شد و آماده کردن. خودش نشست رو کیرم و حس میکردم کسش داره باز میشه. کامل رو کیرم نشست و بعد چند ثانیه شروع با بالا پایین رفتن کرد.منم کمکش میکردم. بعده یه مدت حس کردم خسته شده و جامونو عوض کردیم. شروع کردم با تمام قدرت تلمبه زدن که داشت اون زیر له میشد. میگفت آروم تر.... الان له میشم...همش ماله توئه عجله نکن.... منم خسته شدم و از تو کسش کشیدم بیرون. گفتم میخوام بکنم تو کونت گفت نه جر میخورم. اما گوشم به این حرفا بدهکار نبود. کیرمو گذاشتم دمه سوراخ کونش و با یه فشار دادم تو. دستمو گذاشتم جلو دهنش که نتونه داد بزنه. میخواست داد بزنه ولی نمیتونست بهد چند دقیقه حس کردن کونش قشنگ آمادس و شروع کردم به تلمبه زدن اونم اون زیر نفس نفس میزن و می گفت: کسو کونمو یکی کردی.... کیرتو تو کسمم حس میکنم...دارم جر میخورم....منم حشری تر میشدمو محکم تر میکردمش تا اینکه حس کردم آبم داره میاد. گفتم حیفه تو کسش خالی نکنم. از تو کونش کشیدم بیرون و کردم تو کسش دیگه هر چی بود واسه اونم لذت بود. محکمتر و محکم تر توش تلمبه میزدم و حس کردم واسه دومین بار داره آبم میاد گفتم دارم میام نای حرف زدن نداشت فقط گفت مواظب باش منم اطاعت کردمو با تمام قدرت کیرمو زدم تو کسش و با این حرکت تمام آبمو تو کسش خالی کردم فهمیده بود که چی کار کردم نزدیک بود گریش بگیره گفتم قرص همرام هست نترس اونم یکم آروم تر شدش تا صبح دوبار دیگه کردمش و هر بارم تو کسش خالی کردم. ولی نذاشت تو کونش کنم دیگه. صبح که شد پسرشو راه انداخت که بره مدرسه ما هم با هم رفتیم حموم و اون تو یه بار دیگه هم کردمش اونشب کلا 5 بار آبم اومد و از اون به بعد هر وقت موقعیت بشه از کس و کون میکنمش!!
     
#196 | Posted: 28 Mar 2011 10:42
نمیدانم باید از کجا شروع کنم نزدیک به 2 ساله که میخواهم این موارد را بنویسم ولی هر بار که شروع به نوشتن میکنم پس از نوشتن چند سطر منصرف میشوم بارها پیش خودم فکر کردم اگه کسی این متن را بخواند نسبت به من چه فکری خواهد کرد ولی باز که مینشینم و فکر میکنم میگویم مگه کسی منو میشناسد و از کجا معلوم که بین این همه ادم حتما هستند کسانی که شرایط منو تجربه کردند.از اینرو تصمیم گرفتم که بالاخره هر چیزی تو سینم هست بنویسم حالا هر کی هر قضاوتی میخواهد بکند.خوشحال میشوم اگر واقعا زن یا دختری این تجربه را داشتن نظرشو بگه البته فقط با کسایی چت میکنم که ثابت کنند دختر یا زنند..
من یک زن 51 ساله به اسم مینو هستم که نزدیک به 20 ساله بهمراه پسرم شروین 27 ساله و دخترم شیوا 22 ساله در کشور المان و شهر هامبورگ زندگی میکنم من در سن 22 سالگی با شوهرم در ایران ازدواج کردم و یک سال بد شروین پسرم بدنیا امد از روز اول ازدواجم رابطه خوبی با شوهرم نداشتم چون خوانواده من بخاطر اینکه من همیشه دختر شیطونی بودم بتنگ امده بودند و بزور منو شوهر دادند من قبل ازدواجم 6-7 تا دوست پسر عوض کرده بودم و با همه هم سکس داشتم و کلا سکس قسمت عمده زندگی منو تشکیل میداد و به همین خاطر در سن 28 سالگی از شوهرم طلاق گرفتم و از انجا که پدرم فوت شده بود و ارثیه خوبی به من رسیده بود از مهریه شوهرم چشم پوشی کرده و با توافق شوهرم با پسرم به المان اومدم پس از 3 ماه در یک شرکت مواد غذایی مشغول بکار شدم. ویه مدت بد هم با یه مرد ایرانی اشنا شدم و پس از 5 ماه ازدواج کردم و از اون صاحب یه دختر بنام شیوا شدم ولی 3 سال بد بعلت بیکاری شوهرم و اینکه فقط چشم به پولهای من و سودی که از بانک ایران میگرفتم و مامانم میفرستاد دوخته بود طلاق گرفتم و از شهر هامبورگ به فرانکفورت رفتم و در اونجا یه خونه ویلایی دوبلکس که شامل 3 اتاق خواب و یه حیاط بهمراه یه استخر کوچیک داشت خریدم .حالا لازمه یکم از خودم بگم من یه زن با قد 1.78 با وزن 72 با موهای بلند که گاهی مشکی و گاهی شرابی رنگ میکنم سایز سینم 90 و 3 سال پیش هم عمل زیبایی انجام دادم پاهای کشیده تو پر و یه کون برجسته هم دارم بد از طلاق از شوهر دومم با دو سه نفر دوست شدم که اکثرا از من کوچیکتر بودند.اگه بخواهم از رابطه خودم و بچه هایم تعریف کنم باید بگویم که همیشه با بچه هایم راحت بوده و از کوچکترین مسایل زندگی باهاشون مشورت میکردم پیششون لباس باز میپوشیدم و یا لباس عوض میکردم با دوست پسرهای دخترم و دوست دخترهای پسرم مثل خودشون رفتار میکردم و باهاشون تو استخر خونمون شنا میکردم حتی زمانی که اونها کوچکتر بودند یعنی تا سن 17-18 سالگی من ازادانه دوست پسرهای خودمو به خانه میاوردم ولی هیچ وقت در منزل خودمون باهاشون سکس نمیکردم رابطم با شیوا خیلی خیلی نزدیکتر بود و تقریبا در همه مسایل سکسی با هم حرف میزدیم حتی بعضی وقتها به شوخی از دوست پسرها سایز ااتشون و کارهایی که میکردیم هم با هم صحبت میکردیم و شیوا هم کوچیکترین مسایلشو با من در میان میگذاشت و حتی وقتی که 17 سالش بود و با یه پسره دوست بود و پردشو زده بود با من در میان گذاشت .و این رابطه بین پسرم شروین و دخترم شیوا هم تا حدی وجود داشت انها تا سن14-15 سالگی پیش هم لخت میشدند با هم شنا میکردند و حتی پیش اومده که با هم حموم هم رفتند البته شیوا خیلی پر رو تر رفتار میکنه و بارها تا همین اواخر هم با شورت و یکی دوبار هم اتفاقی بدون سوتین پیش شروین مانور داده . از انجا هم که تو یه کشور اروپایی زندگی میکردیم و بچه های من هم با همان فرهنگ بزرگ میشدند .زیاد سخت نمیگرفتم و شروین و شیوا هم مثل خود المانیها بزرگ میشدند. شیوا دخترم تماما به من رفته یه دختر قد بلند و سکسی که میتونم به جرات بگم ارزوی هر مردی داشتنشه با یه هیکل متوسط سینه های سایز 75و سفت باسن متوسط و یه کس کوچیک که من بعضی وقتها تعجب میکنم که چطوری شیوا سکس میکنه موهایی به رنگ قهوه ای تیره و پسرم شروین که اون هم قد بلند با موهای مشکی و خوش هیکل که تا حالا 5-6 تا دوست دختر عوض کرده و همچنان دل هر دختریرو میبره . زندگی ما ادامه داشت تا اینکه شروین به دانشگاه رفت و شیوا هم درسشو تموم کرد و مشغول بکار شد
من هم در سن 50 سالگی دست از کار کشیدم و بیشتر وقتمو در خانه یا با 2 تا دوست خانمی که داشتم میگذروندم و یه مدتی بود که هیچگونه رابطه سکسی هم با کسی نداشتم و باعث شده بود که یه مقدار عصبی باشم تا این که یک روز اتفاقی افتاد که جریان زندگی منو عوض کرد وحس شهوت و سکسو دوباره به من برگردوند جریان از این قرار بود که پسرم دانشگاهشو تموم کرده بود و مشغول به کار شده بود تا این که یکی از روزهایی که دوست دخترشو که یه دختردانشجوی مراکشی فوق العاده سکسی بنام ماها بود به خونه اورد و پس از یه مقدار صحبت و نوشیدن قهوه رفتند استخر برای شنا و من هم که کاری نداشتم به اتاقم رفتم و رو تخت دراز کشیدم و مشغول کتاب خوندن شدم یه یک ساعتی گذشت که بلند شدم که برای پسرم و دوست دخترش شربت ببرم وقتی از اشپزخانه بیرون اومدم تا به حیاط برم یهو چشمم افتاد کنار استخر که دیدم شروین کنار استخر نشسته و پاهاشو انداخته تو اب و ماها تو اب ایستاده و داره برای شروین ساک میزنه باورم نمیشد گیج شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم البته بارها شده بود که شروین با دوست دخترهاش تو اتاقش سکس کنه ولی تا حالا همچین صحنه ای ندیده بودم پس از چند ثانیه مبهوت نگاه کردن سینی شربتو گذاشتم رو میز و رفتم طبقه بالا و از اتاق شیوا که دید خوبی به استخر داشت از پشت پرده شروع به نگاه کردن کردم با این که فاصله یه مقدار زیاد بود ولی کیر شروین کاملا مشخص بود باورم نمیشد که این کیر پسرمه که میبینم بقدری کلفت و بزرگ بود که از دور هم خودنمایی میکرد با خودم فکر کردم چرا تا حالا با این که بارها شروینو لخت دیده بودم به کیرش توجه نکرده ام ناخوداگاه دستمو بردم طرف کسم و از رو دامن شروع به مالیدن کردم یه ان پشیمون شدم که چرا اینکارو میکنم و بهتره برگردم اتاقم و به کارهام برسم ولی حس کنجکاوی مانع میشد و دوباره با دقت شروع به نگاه کردن شدم هر از چند گاهی شروین یه نگاهی به خونه میکرد که معلوم بود میترسید من یکبار بیرون نرم خلاصه این وضعیت تا 7-8 دقیقه ادامه داشت و دختره ساک میزد و من هم با کسم ور میرفتم تا اینکه احساس کردم اب شروین اومد بلند شدند و رفتند زیر دوش حیاط من سریع به طبقه پایین رفتم و وقتی مطمعا شدم کارشون تموم شده سینی شربتو برداشتم و رفتم پیششون که دیدم رو تخت کنار استخر دراز کشیدند اون شب من تا صبح نخوابیدم و صحنه ساک زدن دختره و کیر شروینو مجسم میکردم نمیفهمیدم چرا ولی یک حس و یک کششی نسبت به پسرم پیدا کرده بودم و ناخوداگاه اونقدر کس و سینمو مالیدم که ارضا شدم.از روز بد دوباره احساس سکس و سکسی بودن در من ایجاد شد روز بد به ارایشگاه رفتم و موهامو مشکی خرمایی رنگ کردم ناخونهامو درست کردم و اپیلاسیون کردم و رفتم پیش صمیمی ترین دوستم سوزی که پس از مرگ شوهرش تنها زندگی میکرد با منو من کردن حالیش کردم هوس سکس کردم کسی را سراغ نداری که سوزی گفت چی شده دوباره شیطونیت گل کرده و من هم گفتم یه مدت سکس نداشتم عصبی هستم که سوزی گفت چرا یه پسره هست که باهاش رابطه داره زنگ میزنه بیاد و نزدیک به دو ساعت بد سرو کله پسره پیدا شد اون روز اونقدر حشری بودم که دو بار سکس کردم و ناخوداگاه موقع سکس شروینو و کیرشو و صحنه ساک زدن ماها رو مجسم میکردم خلاصه اون روز گذشت و من روز به روز رفتارم تو خونه وقیح تر میشد تاپهای نازک و توری میپوشیدم دامن کوتاه تنم میکردم و موقع لباس عوض کردن در اتاقمو نمیبستم با شورت میگشتم و موقع شنا هم مایوهایی میپوشیدم که تمام بدنم بیرون میزد البته چون اکثرا با بچه هام راحت بودم زیاد جلب توجه نمیکردم روزها که شروین و شیوا سر کار بودند بیش از 10 بار جلوی اینه خودمو بر انداز میکردم شورتهای سکسی لامبادایی امتحان میکردم و باچند تا فیلم سکسی که خریده بودم و اکثرا موضوشون سکس زنهای مسن و پسر های جوون بود با قرار دادن خودم جای هنرپیشه های فیلم خود ارضایی میکردم و وقتی هم که شروین خونه بود چهار چشمی به شلوارک یا شورتش نگاه میکردم ویا بعضی وقتها که شروین نبود و منو شیوا با هم استخر میرفتیم و معمولا بالا تنه لخت بود به اندام شیوا نگاه میکردم خلاصه هر کاری میکردم تا یک جوری نظر شروینو نسبت به حرکاتم جلب کنم چند بار هم کارهایی را به عمد انجام میدادم مثلا یه بار حموم رفتم و شروینو صدا زدم که حولمو بیاره و وقتی حولمو اورد طوری ایستادم که سینهامو ببینه یا چند بار شب وقتی شروین داشت تلوزیون نگاه میکرد با یه شورت و تاپ از جلوش رد میشدم و به اشپزخانه یا توالت میرفتم و زیر چشمی شروینو میپاییدم که اون هم منو نگاه میکنه یه روز هم که منو شروین خونه تنها بودیم با هم رفتیم استخر که من یه مایو دو تیکه زرد رنگ پوشیده بودم که وقتی خیس شد سینه و کسم از زیرش معلوم بود اون روز من تو استخر کلی با شروین شوخی کردم و شروین هم چند بار منو از پشت بقل کرد و منو تو اب پرت میکرد که هر وقت اینکارو میکرد کیرشو رو کونم احساس میکردم و متوجه میشدم که شروین هم از عمد اینکارو میکنه (البته میگم چون همیشه با هم راحت بودیم و اینکار هارو میکردیم زیاد مصنوعی نبود فقط فرقش با بقیه دفعات این بود که من خودم با حس خاصی این کار هارو میکردم )
تا اینکه یکروز که منو شروین استخر بودیم اتفاق مهم رخ داد اونروز منو شروین طبق معمول شنا کردیم و بد از یک ساعت من از اب خارج شدم و رو تخت دراز کشیدم که شروین گفت میره دوش بگیره و بره بیرون که من هم گفتم عزیزم برو در حیاطو ببیند میخوام افتاب بگیرم این بدان معنی بود که میخواستم بالاتنه مایو رو در بیارم شروین رفت تو خونه و من هم سوتین را در اوردم و رو تخت دراز کشیدم یه حس خاصی بهم میگفت که شروین از یه جایی حتما دید میزنه و به خاطر همین عینک افتابیمو گذاشتم و زیر چشمی پنجره های اتاق خوابهارو نگاه میکردم و از این که شروین احتمالا سینه هامو لخت میبینه خود به خود حشری میشدم و با دتم سینه هامو میمالیدم و با دقت پنجر های اتاق خواب شیوا و شروینو نگاه میکردم ولی چیز خاصی دستگیرم نشد یه نیم ساعتی گذشت و چون افتاب غروب میکرد من تصمیم گرفتم برم خونه از اینرو حوله وسوتین مایورو برداشتم و رفتم تو و رفتم طبقه بالا که برم حموم نزدیک حموم که رسیدم دیدم در حمام بازه و شروین با یه شورت ایستاده و صورتشو اصلاح میکنه من که یه مقدار جا خورده بودم و فکر میکردم شروین بیرون رفته و یه مقدار هم هول شده بودم گفتم شروین جان هنوز نرفتی که شروین یه نگاهی به من و سینه های لختم کرد و گفت نه داشتم اصلاح میکردم که دوش بگیرم برم من هم که فرصتو مناسب دیدم گفتم اخه من میخواستم دوش بگیرم و شروین گفت باشه تو دوش بگیر بد من میرم من رفتم پرده حمام رو کشیدم و گفتم اگه دوست داری بیا تو هم دوش بگیر شروین که انگار از خدا خواسته بود سریع گفت باشه من شیر ابو باز کردم و با مایو ایستادم زیر دوش شروین کارش تموم شد گفت مامان بیام گفتم بیا و پشتمو کردم بهش شروین اومد پرده را کنار زد اومد پشتم ایستاد قلب من بشدت میزد و نمیدونستم چیکار کنم خودمو یه مقدار کشیدم کنار گفتم عزیزم بیا زیر دوش که شروین هم اومد زیر دوش موهاشو خیس کرد و رفت عقب شامپو ریخت رو موهاش و چشماشو بست و شروع به مالیدن سرش کرد من هم داشتم نگاش میکردم و چشم از کیرش که زیر شورت سفیدش کاملا برجسته و معلوم بود برنمیداشتم شروین رفت زیر دوش و موهاشو شست و اومد کنار و من سرمو شامپو زدم و رفتم زیر دوش و چون دیگه خجالتم ریخته بود طوری زیر دوش ایستادم که شروین میتونست سینه هامو ببینه و تو همون حین که چشماموبسته بودم و زیر دوش بودم گفتم شروین جان اون کیسه را بردار کمرمو کیسه بکش و شروین هم یه چشم گفت و شروع کرد کمرمو کیسه کشیدن بقدری حس خوبی داشتم که میخواستم اون لحضه ها تموم نشه و ناخوداگاه به شروین گفتم عزیزم خیلی واردی چرا تا حالا مامانتو کیسه نمیکشیدی که شروین گفت کی از من خواستی من نکردم منم خندیدم گفتم از این به بد همیشه میگم بیای کیسه بکشی و از اینکه این حرفهارو زده بودم احساس خوب و پیروزی میکردم بد که کیسه کشیدن شروین تموم شد رفتم کنار گفتم بیا زیر دوش خودتو بشور برو بیرون و شروین هم اومد زیر دوش خودشو اب کشید و من گفتم شورتتو در بیار من میشورم شروین پشتشو کرد به من شورتشو در اورد یه مقداز زیر اب موند و بد پرده رو زد کنار و رفت که حولشو برداره که من واسه چند لحضه کیرشو که نیمه شق و اویزون بود دیدم من هم که دیدم شروین میره مایومو کندم و مشغول بدوش گرفتن شدم شروین حولشو پیچید دور خودش رفت طرف در که بره بیرون یهو برگشت طرف من و مثل برق گرفته ها گفت مامان مثل اینکه شیوا اومده منم که یه مقدار هول شده بودم سرمو از پرده بیرون اوردم گفتم چی گفت صدا میاد مثل اینکه شیوا اومده گفتم اشکالی نداره من اول میرم بیرون میگم اومده بودم پشتتو کیسه بکشم و همونطور لخت و هول هولکی از پشت پرده رفتم بیرون و جلوی شروین که ذل زده بود به بدن لختم مایو رو پوشیدم و اروم به شروین گفتم تو یه پنج دقیقه دیگه بیا بیرون وحولمو پیچیدم دورم رفتم بیرون که دیدم شیوا تو اشپزخانه قهوه درست میکنه گفتم کی اومدی شیوا گفت یه 5 دقیقه ای میشه منم واسه اینکه ضایع نشه گفتم منو شروین هم استخر بودیم کمر شروین جوش زده بود رفتم کیسه کشیدم که دیدم شیوا هیچ عکس العملی نشون نداد و خیلی عادی برخورد کرد و فقط گفت مامان همیشه شروین ارجحیت داره واسه تو پس کمر منو کیسه میکشی منم گفتم عزیزم بزار شروین بیاد بیرون من باید برم حموم تو هم بیا مال تورو بکشم و گفتم افرین دختر خوب واسه من هم یه قهوه درست کن نشستیم قهوه خوردیم که شروین اومد پایین خداحافظی کرد و رفت و من هم به شیوا گفتم من میرم حموم بیا و رفتم حموم لخت شدم رفتم زیر دوش شیوا هم پشت سر من اومد و لخت شد (منو شیوا بارها با هم لخت حموم میرفتیم)من کیسه رو صابونی کردم و شروع کردم کیسه کشیدن و با شیوا حرف زدن و چند بار هم به شوخی سینه هاشو وشگون میگرفتم و شیوا هم که کلا پر رو تر از شروین بود همون کار هارو با من میکرد و سینه هامو محکم میگرفت و میخندید گفتم:
من: شیوا اروم سینه هام درد گرفت
شیوا : من قربون سینه های مامانم برم که اینقدر سفتو خوشگلن
من: همچین میگی انگار ماله خودت سفت نیستند
شیوا : مال تو کجا مال من کجا
دوباره سینه هامو محکم چنگ انداخت که خیلی درد گرفت من بلند داد زدم بسه شیوا درد گرفت
شیوا: اخه مامان از وقتی عمل کردی خیلی باناز شده ادم دلش میخواد چنگ بندازه شروین خودشو خب کنترل کرده (خنده)
من : شیوا خیلی بیحیایی من پیش شروین که لخت نمییشید ؟
شیوا: خودشو لوس کرد گفت راستشو بگو یعنی با هم حمام میایید لخت نمیشید؟
من: شیوا من بد چند سال برای اولین بار با شروین حمام اومدم !
شیوا:مامان تو که امل نبودی
من: شیوا بتو چه؟ تازه اون پسرمه هر کاری بخوام میکنم حسودیت میشه ؟
شیوا منو بقل کرد گفت: مامان شوخی میکنم چرا ناراحت میشی هر کاری دلت میخواد بکن مگه من و تو از این حرفها داریم تو مامانه گل و ناز منی اصلا پسرت ماله خودت به من چه و منو بوسید
من: شیوا یه چیز بگم قول میدی لو ندی ؟
شیوا: چی مامان
من: شیوا اون روز یه چیزی دیدم
شیوا: چی مامان ؟؟؟
من: چند روز پیش شروینو ماها تو استخر بودند من شروینو لخت دیدم
شیوا: مامان مگه لخت شنا میکردند ؟
من: نهههههه شیوا ماها کنار استخر داشت واسه شروین ساک میزد
شیوا: جدی میگی مامان پس تو کجا بودی چطوری دیدی ؟
من: تو اتاقم خوابیده بودم بلند شدم خواسنم واسشون شربت ببرم او صحنه رو دیدم
شیوا: وای مامان پس حسابی فیلم سکسی نگاه کردی
من: چه جورش باورت نمیشه لامصب کیرشو ندیده بودم هیولا بود
شیوا : مامان شروین از بچگی هم کیرش بزرگ بود یادت نیست ؟ تازه مایو هم که میپوشه معلومه که باید بزرگ باشه
من: اره شیوا خیلی بزرگه
خلاصه با هم دوش گرفتیم و اومدیم بیرون و هر کدوممون مشغول به کارهای خودمون شدیم.
اون شب من خوابم نمیومد و با شیوا تا دیر وقت نشستیم و صحبت کردیم از همه چیز و بیشتر صحبتمون درباره سکس و دوست پسرهای شیوا بود که شیوا بهم گفت مامان تو چرا دیگه دوست پسر نمیگیری گفتم شیوا جون اولا شما بزرگ شدین و من خجالت میکشم دوما دوست پسر داشتن که فقط دردسره و من خجالت میکشم کسی رو بیارم خونه که شیوا گفت مامان خوشگلم تودوست پسر رو پیدا کن من هواتو دارم گفتم شیوا چی میگی گفت مامان حالتو بکن این حرفها قدیمییه چند روزی گذشت و من هر روز سکسی تر و پر رو تر میشدم و روزی میشد که چند بار با دیلدو(کیر مصنوعی )خود ارضایی میکردم تا اینکه شروین گفت که از طرف شرکتش میبایست برای 2 روز به ماموریت بره .
از شنیدن اینکه شروین میره کمی ناراحت شدم ولی از طرفی موقعیتو مناسب دیدم واسه یه سکس توپ از اینرو یه مقدار فکر کردم و بهترین کار رو از سوزی کمک گرفتن دیدم بهش زنگ زدم و شماره اون پسره(دنی) رو گرفتم و برای شب باهاش قرار گذاشتمفقط میموند شیوارو در جریان بزارم ولی روم نمیشد بهش زنگ بزنم بالاخره یه اس ام اس برای شیوا نوشتم وجریانه شبو بهش گفتم شیوا هم در جوابم نوشت ایول پس امشب سکس داریم من تعجب کردم و براش نوشتم بتو چه که شیوا نوشت مامان مگه ما دل نداریم حالا غروب میام صحبت میکنیم من کارهامو کردم دوش گرفتم و یه مینی ژوپ کوتاه با یه تاپ بدن نما پوشیدم شیوا از سر کار برگشت گفت مامان چقدر خوشکل شدی این شاه داماد خوشبت کیه ؟ و رفت حموم و لباس پوشید اومد طبقه پایین که دیدم یه دامن کوتاه جین که لپهای کونش از هر طرف بیرون زده بود با یه بولیز قرمز رنگ پوشیده نشستیم یه قهوه خوردیم که زنگ خونه رو زدن ودنی که یه پسر 30 ساله بود اومد با من سلام گرمی کرد و شیوارو معرفی کردم یه نیم ساعتی نشستیم ابجو خوردیم و چرت وپرت گفتیم و شیوا هم مثل همیشه عشوه میریخت و به من به فارسی میگفت مامان اونجاش چند سانته و شوخی میکرد به شیوا گفتم بسه دیگه بلند شو برو اتاقت شیوا گفت یعنی من نیام گفتم شیوا زشته گفت کجاش زشته این که از خداشه من که دیدم شیوا ول کن نیست دست دنیرو گرفتم و از پله ها رفتیم بالا وبه شیوا گفتم بزار بریم بالا اگه شد بتو هم میگم بیای ا شیوا حرفی نزد و ما وارد اتاق شدیم و من درو باز گذاشتم و سربسته به دنی گفتم که شاید شیوا هم بیاد و از چشمهای دنی خوشحالیرو دیدم چون از وقتی وارد خونه شده بود چشم از شیوا بر نمیداشت خلاصه دنی لخت شد و دامن منو داد بالا و افتاد به جون کسم و شروع به لیسیدن کرد کم کم اخ واوخ من در اومده بود که دیدم شیوا جلوی در ایستاده و داره میخنده من بروی خودم نیاوردم تا خجالت نکشه و بیاد رو تخت شیوا هم پس از چند ثانیه نگاه کردن اومد رو تخت و نشست دنی که شیوارو دید گفت هیچی از مامانت کم نداری فرشته و بلند شد و بولیز شیوارو در اورد و سینه های خوشکلشو تو دست گرفت و شروع به لب گرفتن کرد من لباسهامو کامل کندم به بقل خوابیدم و کیر دنیرو گذاشتم تو دهنم شیوا هم ایستاد دامنشو در اورد و کسشو گذاشت جلوی دهن دنی دیگه خجالتها ریخته بود و منو دخترم مثل دو غریبه مشغول سکس بودیم دنی دراز کشید و من با کسم نشستم رو کیرش که البته زیاد بزرگ نبود (حدود 16 سانت) و شیوا هم کونشو گذاشت رو دهن دنی هر دو با صدای بلند اخ و اوخ میکردیم و لذتی که نمیتونم وصفش بکنم رو تجربه من با اینکه بارها شیوارو لخت دیده بودم ولی اینبار هیکل و کسش چیز دیگه ای بود بقدری کسش کوچیک و تنگ بود که پیش خودم فکر کردم اگه این کیر بره تو کسش لابد میمیره خلاصه نوبت شیوا شد که بده و من خودمو کنار کشیدم و دنی شیوارو خوابوند و افتاد روش و کیرشو کرد تو کسش که شیوا هوارش خونه رو گرفت و من با سرو صدای شیوا بیشتر حشری میشدم یه بار دیگه جاهامونو عوض کردیم و نوبت من شد که کس بدم و شیوا اینبار نگاه میکرد تا اینکه دنی کیرشو در اورد و ابشو خالی کرد رو سینه های شیوا یه مدت کنار هم دراز کشیدیم و حرف زدیم بد دنی بلند شد و لباس پوشید و رفت وقتی دنی رفت من برگشتم اتاق دیدم شیوا میخنده گفتم چرا میخندی بیحیا گفت مامان اینجوریشو نکرده بودم که من هم خندم گرفت و با هم رفتیم حموم و اونشب کلی در مورد اونروز و سکس و علایق سکسیمون صحبت کردیم که من گفتم:
من: شیوا فکرشو بکن یه بار شروین میومد چی میشد مارو با هم میدید
شیوا: با (کمال خونسردی و خنده) فکر میکنی چی میشد احتمالا هر سه مارو میکرد
من کلی از این جوابش تعجب کردم گفتم:
یعنی میومد حاضر بودی باهاش سکس کنی
شیوا: اولا اگه میومد معلوم نبود چه بلایی سر ما بیاره دوما وقتی منو تو با هم راحتیم با اونم حتما راحت میشیم تازه منو شروین فقط از یه مادریما مامان جون
من که نخواستم خوشحالیمو از این حرف شیوا نشون بدم گفتم: شیوا واقعا تو بیشرفی
شیوا: بابا شوخی میکنم
شیوا: مامان من همیشه دوست داشتم سه نفری سکس داشته باشم ولی اصلا فکرشو که یه روز باتو نکرده بودم
من: من هم اصلا فکرشو نکرده بودم ولی جالب بود
شیوا : اره ولی دنی زود ارضا شد من که ارضا نشدم تو شدی مامان
من: نه شیوا من دیر ارضا میشم و خیلی وقتها از این که ارضا نمیشم عصابم بدتر خراب میشه
شیوا : ولی خوبه که ادم تجربه های مختلف داشته باشه بنظر من یه دختر یا پسر قبل ازدواج هر کاری که دوست داره باید انجام بده
من: شیوا من باهات موافقم ولی زیادشم میشه جنده بودن
شیوا : مامان من که نگفتم هر روز با یه نفر منظورم شیوه های مختلف بود
. اونشب گذشت و بد از اون هم یباره دیگه که شروین نبود منو شیوا با دنی سکس کردیم ولی کلا فکر و ذهنم سکس با شروین و کیر شروین بود من به حرکاتم ادامه میدادم و پیش شروین هر کاری میتونستم انجام میدادم شیوا هم از قبل بیشتر سکسی تر و راحت تر پیش شروین میگشت حتی یه بار یادمه یه روز تعطیل که ماها برای شنا اومده بود شیوا یه مایو خیلی تنگ پوشیده بود که نصف سینه هاش بیرون بودند اون روز کلی هم با شروین تو اب شوخی کرد و خودشو به بهنه های مختلف به شروین چسبوند.
یک هفته گذشت و یه شنبه شب تعطیل که ماها اومده بود خونه ما و شیوا هم با دوستانش دیسکو رفته بود به شروین پیشنهاد کردم که اگه میخواد ماها شب بمونه شروین هم با خوشحالی گفت باشه و ماها هم که مشکلی بابت موندن نداشت پذیرفت که بمونه اون شب تا ساعت 12 نشستیم مشروب خوردی
     
#197 | Posted: 28 Mar 2011 10:44
سلام داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 2 سال پیش ، قبل از اینکه داستان رو براتون تعریف کنم خلاصه ای از وضعیت خانواده ام و براتون تعریف کنم من عرفان در حال حاضر 23 سالمه ، پدرم رو از 15 سالگی از دست دادم و من موندم و یه مادر 43 ساله و یه خواهرم که اونم تو یه شهرستان دانشجو هست . ما یه شش ماهی میشد خونمون رو عوض کرده بودیم و منم از دوستای قدیمم خیلی وقت بود خبری نداشتم ، اینم بگم مامانم یه زن سفید و قد بلند هست که اگه از پشت نگاش کنید مثل دخترهای جوون میمونه ، مامان از محله قدیم که جابه جا شدیم چادرشو کنار گذاشت و به مانتو و کم کم به مدل های امروزی (تنگ و کوتاه ) جوون پسند عوض کرده بود و آرایش غلیظی هم میکرد چند بار ازش پرسیدم چرا اینجوری لباس میپوشی و تیپت عوض کردی که تو جواب گفت دیگه کسی اینجا مارو که نمیشناسه در ضمن تا کی کلفتی کنم منم میخوام راحت زندگی کنم منم واسه زحمتایی که برای ما میکشید بهش کلید نمیکردم ، قضیه از اونجا شروع شد که یه روز حمید و سعید از بچه محل های قدیمیم بهم زنگ زدن و گفتن دارن میان منو ببینن خلاصه آدرس دادم و قرار شد روز بعد بیان خونمون ، سعید از لحاظ هیکل حرف نداشت و همه دوستام به اندامش حسودی میکردن موضوع رو به مامان گفتم و اونم با یه لحن مرموزانه گفت اشکالی نداره قدمشون روی چشم تشریف بیارن . فردای اون روز ساعت حدوداً 10 بود حمید به من زنگ زد و گفت واسه نیم ساعت دیگه در خونتونیم مامان بعد از تموم شدن صحبتم پرسید کی بود ؟ گفتم حمید بود گفتش تا یه ینم ساعت دیگه میرسن منم رفتم وسایل پذیرائی رو آماده کنم که دیدم مامان داره میره حمام راستی حمام ما درش رو به پذیراییه و اتاق خوابم سمت راستشه خلاصه گذشت تا اینکه دوستام رسیدن و نشستیم در حال گپ زدن بودیم که دیدم یهو رنگ دوستام قرمز شد من که پشتم به حمام بود حواسم نبود برگشتم دیدم مامانم یه حوله از روی سینه هاش که راحت خط پستوناش معلوم بود تا چهار انگشت زیر کونش دور خودش پیچیده بود و از حمام آمد بیرون قلبم داشت وایمستاد انگار داشتم خواب میدیدم سفیدی پروپاچه های مامان چشامونو گرفته بود که تا روشو کرد به ما ترسید و دوباره رفت تو حمام ، داشتم سکته میکردم تا به حال مامانو اینجوری ندیده بودم ، چند لحظه گذشت که دیدم دوباره درب حمام باز شد و مامانم با یه لبخند با همون سرو وضع رفت به سمت اتاق خواب ، دوستام از دیدن این وضع کیراشون از شلوارشون ورم کرده بود . رفتم سمت اتاق بهش گفتم مگه نگفتم دوستام رسیدن این چه وضعی بود ؟ مامانم گفت ببخش عرفانم عزیزم اصلاً حواسم نبود اشکالی نداره دوستاتم جای پسرای منن برو پیششون ازشون پذیرائی کن تا منم چای بیارم . تو همین حال بود که شنیدم حمید به سعید میگفت این همون پری خانمه که تا چشمش به مرد میافتاد راهشو عوض میکرد ؟ رفتم کنار حمید نشستم و شروع کردم به پذیرائی داشتیم از قدیما صحبت میکردیم که بعد از چند دقیقه دیدم مامانم با یه کفش پاشنه دار مجلسی و یه دامن کوتاه مشکی با یه پیراهن نازک چسبون لیمویی که سینه هاش از حرکت داشتن داد میزدن که سوتین نبسته اومد تو آشپزخونه داشتم دیوونه میشدم سریع رفتم کنارش گفتم اینا دیگه چیه که پوشیدی ؟ با لحن نسبتاً بلند جواب داد پسرم لباسامو شسته بودم همینارو فقط داشتمم ، منم از ترس اینکه آبروریزی نکنه ادامه ندادم رفتم مثل بهت زده ها نشستم و کیرای شق شده دوستام که لای پاهاشون قایم کرده بودن نگاه میکردم . بعد از چند لحظه مامان با یه سینی چای اومد به سمت منو حمید بی شرف واسه یه تعارف کردن چای 90درجه دولاشد و اون سینه های گردو سفیدشو که آویزون شده بودن به نمایش گذاشت حمیدم چشماش به سینه های بلوری مامانم خیره شده بود راستشو بخاید منم از این صحنه بدجوری راست کرده بودم ، سعیدم که پشت مامان نشسته بود چشاش تو کون و کس مامان غلت میزد چایمون و که برداشتیم تا رفت سمت سعید ، بطور خیلی عادی سینی رو کج کرد سمت سعید و 2 تا لیوان چای که انصافاً خیلی داغ بود ریخت روکیرش سعید که داشت از شق درد میمرد کیرش رو از رو شلوار از شدت سوختن گرفت دستش و بالا و پایین می پرید من که تو فکر این بودم چی شد سینی چای رو سعید ریخت دیدم مامان دست سعید و گرفت برد سمت اتاقش در اتاقم بست آمدم برم تو اتاق که مامان آمد بیرون گفت نرو بذار شلوارشو در بیاره خنک شه تو برو وسایلو جمع کن و دوباره چای بریز ، رفتم تا کف پذیرائی رو تمیز کنم چشم افتاد به مامان که دستش یه کرم و رفت تو اتاقش به بهونه اینکه وسایلو ببرم آشپزخانه رفتم دم در اتاق مامان که صدای سعید می آمد که میگفت پری خانوم آخه من خجالت میکشم و مامانم میگفت تو جای پسر منی ، از کنجکاوی داشتم هلاک میشدم که در نیمه بسته رو آروم هل دادم دیدم مامان شلوار سعیدو کشید پایین وااااااای چه کیری داشت فکر کنم 20سانتی میشد سعیدم سوزش از یادش رفته بود خیره شده بود به مامان که میخاد چی کا کنه ! دیدم مامان کل کرم رو کیر سعید خالی کرد و شروع کرد به مالوندن کیرش ، سعیدم از شدت شهوت کیرش متورم شده بود هی میگفت پری خانوم بسه چقدر میمالی کافیه خودش خوب میشه انگار داشت ارزا میشد مامانم رو کرد بهش گفت از چی ناراحتی بزار کارمو بکنم که سعیدم از خدا خواسته با یه لبخند ملیحی گفت من تو کار خانوم دکترها دخالت نمیکنم ، اینقدر مالوند که سعید یهو گفت داره میااااااد مامانم کیرشو برد جلو صورتش پاچید رو سرو صورت مامان ، سعید پرسید چرا اینکارو کردی مامان گفت میگن واسه ورزشکارا پروتئین داره واسه پوست خوبه سعید که شکه شده بود مامان بهش گفت بریم که زیاد طول کشید الان شک میکنن رفتم توآشپزخانه و اصلاً به روم نیاوردم تا مامان آمد از شدت بوی منی برگشتم دیدم صورتش داره برق میزنه رفتم جلو بهش گفتم سعید چطوره گفت بهتره چند تا قرص دادم بخوره تقویت بشه تو دلم گفتم آره ارواح عمت . نزدیکای ناهار شد که مامان گفت عرفان جان ناهار دوستات اینجان دیگه زیاد تدارک دیدم ، رو کردم بهشون که تعارف کنم که بدون معطلی دوستام گفتن اگه مزاحم نباشیم ، با حمید رفتیم تو حیاط خلوت که حمید موتورمو نگاه کنه برگشتم دوتا لیوان شربت ببرم دیدم سعید از دستشویی آمد سمت آشپزخانه مامان داشت ظرف میشست منم صبر کردم ببینم چه اتفاقی میافته دیدم سعید رفت از پشت کیرشو چسبوند به مامان کیرم یهو راست شد مامان اصلا عکسلعملی نشون نداد سعیدم دید وضعیت سفیده کم کم دستاشو برد از زیر پستونای مامان چنان فشار میداد که اونم از شدت درد خودشو بیشتر به سعید چسبوند و داشت کلی حال میکرد یکدفعه دوستم حمید از حیاط منو صدا زد مامانم و سعید خودشون و جم و جور کردن و مامانم رو کرد به سعید گفت بعد ناهار عرفان و میفرستم دنبال نخود ساه تا ببینم چند مرده حلاجی سعیدم که از لبخندش میشد فهمید تو کونش عروسی بود گفت چشم خانوم دکتر روتخم کیرم هرچی توبگی . ناهار و که خوردیم مامان از تو اتاقش آمد بیرون و الکی گوشیو گرفت دستش و گفت باشه عرفان پسرم و میفرستم بیاد بگیره تا کی هستی تا 5 ؟ باشه الان سریع را میافته اومد تو پذیرائی گفت عرفان جان عزیزم برو کرج به آدرسی که میدم میترا دوستم یه سری وسایل از کیش واسم آورده بگیر که تا 5 بیشتر نیست دارن میرن مسافرت که گفتم آخه مامان دوستام بعد از چند ماه دیدم و . . . تا حرفم تموم نشده بود دوستام بلند شدند گفتن راستشو بخای ما هم داشتیم میرفتیم زیاد زحمت دادیم (حرومزاده ها کیراشون و تیز کرده بودن زود برن تا زمان بیشتری داشته باشن) بعد از خدافظی اونا منم آماده شدم و حرکت کردم تا کمی از محل دور شدم چند دقیقه ای وایستادم و برگشتم سمت خونه (خونه ما آپارتمانیه ) آروم از پله ها رفتم بالا دیدم دوستام از حول حلیم یادشون رفته بود کفشاشون و ببرن تو خونه ، آروم در و باز کردم دیدم کسی تو پذیرائی نیست گوشیو خاموش کردم رفتم سمت اتاق خواب دیدم به به چه ضیافتیه همه لخت لخت مامان رو تخت دراز کشیده و سعید رفته بالای تخت کیرشو آویزون کرده مامانم تخمای سعید رو تو دهنش مثل یه حرفه ای میخوره ، حمیدم کیرشو گذاشته تو کسش داره از جلو میکنه و سینه های بلوری مامان و تو دستاش گرفته و محکم فشار میده .
لذت و میشد تو چشای مامان ببینم با تمام ولع کیر سعیدو تو دهنش تلمبه میزد حمید که معلوم بود خسته شده کیرشو با شدت تو کسش فشار میداد، سعید گفت بسه حالا نوبت منه که جرت بدم حمید اومد جای سعید و سعیدم مامانو به سینه خابوند کونشو قلمبه داد بالا بی انصاف با همون خیسی دهن مامان که رو کیرش مونده بود یهو کرد تو کسش ، اینقدر کیرش کلفت بود که مامان از شدت درد کیر حمید و گاز گرفت ، حمیدم عصبانی شد و چند تا چک زد تو صورت سفید مامانم یهو دیدم موهاشو از پشت جمع کرده و بطور وحشیانه کیرشو تو دهنش عقب جلو میکرد ، مامان که دیگه مست شهوت شده بود از خودش اختیاری نداشت دوستام بدنش رو مثل جنازه ها هر کاری دوست داشتن باهاش میکردن تا اینکه سعید گفت آخراشه پروتئین ها میخوان بیان بیرون اما پری جووووون میخوام قبلش جرت بدم نظرت چیه ؟ مامانم که چشماشو بسته بود و هرچی میگفتن انجام میداد با لباش گفت جووووووووووون کی بهتر از تو بکووون سعید جوووونم دیگه تحمل ندارم سعیدم مامانو بصورت دولا رو زانوهاش قرارداد و بالش و گذاشت جلو دهنش و آروم کیرشو گذاشت در کون مامانم و تا جایی که تونست محکم فشار داد مامان یهو از اون حالتی که بود رو تخت دراز کشید و متکا رو مثل سگ گاز گرفت سعید با دو سه بار تلمبه زدن کشید بیرون گذاشت رو لبای پروته مامانم و هرچی تو کمر داشت خالی کرد تو صورتش انگار یه لیوان شیر موز خالی کرده حمیدم بلافاصله آبشو تو دهنش خالی کرد و مامان هم مجبور شد قورتش بده، مامان بعد از یه سکس خشن سعید رو بغل کرد و بهش گفت سعید جون خیلی دوست دارم میخوام سری بعد تو وان حموم تو آب داغ جرم بدی حمیدم از پشت کیر خوابیدشو گذاشت لای پاهای مامان و گفت تا ساعت 5 قبل اینکه عرفان بیاد یه چرت بزنیم . امیدوارم حداقل لذت رو برده باشین
jomong2
     
#198 | Posted: 28 Mar 2011 10:44
سلام من علی هستم داستان که از شیوا ارسال کردم و خوده شیوا هم حضور داره البته خاطره جالبی هست برای گفتن که خوده شیوا اسرار داره اون بگم کردن یکی از خاله اش که تویی کار شیوا دخالت می کرد - این خاله که خاله پروین نامه داره زنی 45یا 47 ساله 2 بچه داره داستان طوری شروع شد که پروین خانم می گفت چرا علی و شیوا اینقدر با هم صمیمین و شاید خبرای باشه فوض درست می گفت من شیوا گفتیم توی ارتباط با هم وقتی کس باشه حواسمون جمع کنیم داستان اونطوری شد که شیوا خونه خالش داشت می رفت و مردی از اونجا دیده که درامده بعد خودش وراد خونه خاله شده بعد سوال جالبی که خاله پروین کرده کسی ندیدی شیوا گفته نه باید کسی می دیدم بعد رنگ خاله پروین پردیده از این حرفا بعد خیلی هوای شیوا داشته تا اگر چیزی هم دیده باشه به کسی بگه بعد چند روز خاله پروین شیوا می بینه باز همون سوال می کنه که تویی خیابون کسی ندیده شیوا گفته اگر باکسی دوست اشکال نداره شما بزرگین شوهرتون فقط سر کاره از صبح تا شب بچه مدرسن و از.... این حرفها گفته اره من دیدم ولی که خالم بچه نیست من هم به کسی نمی گم که این خواستگار قبلی خاله پروین بوده دوستش داره از این حرفها فقط هم با هم صبحت می کنن و شیوا اعتماد خاله پروین به خودش جلب می کنه بعد از چند وقت شوهر خاله پروین که برای کاری به تهران رفته بود و می دونستیم قرار خبری بشه هری ما کمین کردیم بعد لحظی که اقا خونه بود شیوا در زد و در با تخیر زیا باز شد که بعد هم سریعن آقا رفت بیرون بعد از چند دقیقه من هم رفتم در زدم که اقامحمود گفته بیام دفترچه حسابی از خونه ببرم که قبلآ هماهنگ کرده بود ولی 3 روز دیرتر رفتم سراغش و زمانی که من داخل رفتم شیوا پیش خالش بود توی اتاق خواب پرشونی بهم ریخته شدن خاله پروین دیده بود خاله پروین با عجله لباس پوسیده بود که پیش من اومد با موهای پریشون و دامنی که داشت مرتب می کرد وجالب اینجا بود سوال کردم این اقا اشنا اقا محمود بود گفته نه اره همکارش بود خلاصه اون نه فهمید چی گفت من گفت فکر کنم لباس تون برعکس پوشید تازه بود که به خودش امد و رنگش بیشتر پرید خلاص من دفترچه پیدا کردم رفتم بعد منتظره تلفن شیوا شدم که با هم جایی قرار گذاشتیم که خاله پروین سوال کرده که من متوجه شدم یا نه بعد هم منتظره ببین که چون باهات صمیم هستم چیز بهم می گی یانه اون برای شیوا گفت اره ورد اسرار کرد بعد هم خاله پروین سر کس شول کرده داده همین بار اول بود از این حرفا

****

نزدیک تابستون بود که قرار شدم خانم بره اصفهان خونه بردارش من خوشحال که خونه خالی شیوا زنگ زدم شیوا و شرایط براش گفتم دیدم گفت که موقع امتحان سال سوم بود کنکور از این صبحت ها من هم گفتم هر روز نمی خواد بیای 1 امدی هم کافیه گفت باشه - موقع اش شد خانم صبح رفت و من اون روز مرخصی بود و توی کف شیوا که ساعت 12 بود که شیوا زنگ زد وگفت یکی از دوستام میاد اونجا بزار بیاد داخل که از کامپیوتر از کجا نوشته تایپ من ببره از این حرفها گفتمش امروز نمی توانی بیای گفته نه من کمی ناراحت شدم گفت امد بهم زنگ بزن گفتم باشه اسمش چیه گفت شیرین - ساعت نزدیک 1 بود زنگ خونه به صدا در اورمد که شیرین خانم بود خانمی لاغر اندام سفید موهای حنای بلی قرمز با مانتی تنگ کوتاه طارف کردم امد داخل نشست بعد زنگ زدم شیوا گفتم دوست اومد گفت خیلی خوش تیپه گفته اره خوشکل هم هست گفتم اره ( توی یه لحظه شیوا گفت دوست داری بکنیش بدم نمی اومد گفتم نه تا شیوا هست چرا دوست شیوا دیدم شیوا گفت علی خیلی شیرین خیلی حشری تا عصر هم هستش تازه اون دختر هم نیست می توانی از کس بکنیش گفت اره گفت بله گفتم چطوری شروع کنم گفت فقط بهش بگو راحت باش من هم گفتمش خوش راحت باشه خودش شروع کنه گفت بهش خب می کنی اون هم می خواد گفت باشه ) گفتم شیرین خانم شما راحت باشید گفت خواهش می کنم مانتیو شو در اورد و روسریش یه تاپ بندی صورتی پوشیده بود با سوتین سفید و شلوار لی طوسی رنگ بعد هم کمی حرف زد و حرکتی توی خونه کرد موهای سرش باز کرد بعد حرف سکسی زد گفت چند وقت شیوا رو میکنی خیلی تعریف می ده من هم حرف اینار که شیرین خانم رفت توی کار لب این صحبت ها بعد کیرم گفت من لخت کرد و شروع به ساک زدن کرد و بعد گفت می دونم سینه های به شما حال نمی ده گفت شیوا جون گفت سینه های بزرگ دوست دارید بعد هم لحظه به لحظه ساک می زد من رو حشری می کرد من توی این فرست برم دستشویی رفتم کمی ویتامین زدم بهمراه قطر و غیره بعد دیدم خانم لخت لخت نشسته منتظر من هم زیاد منتظر نه گذاشتم ایشون کیرم دادام بهش بخوره بعد شروع به کردنش کردم کس تنگی داشت توی 20 دقیقه اول ابم داشت می ورمد البته شیرین هم ارا شده بود چون کیر من بجای بلند کلفتی زیاد داره هر دوی ما توی اوج شهوت بودیم که ابم می خواست بیاد گفت شیرین داره ابمم میاید کیرم سریع در اورد گذاشت تویی کونش من هم فشار دادم ه های کشید 3 یا 4 داخل بیرون کدم ابم امد من رفت دوشی بگیرم زیاد روم توی روش باز نشده بود زیر دوش بودم به یاد کس شیوا افتادم توپل بود تقریبا بی مو البته شیوا سبزه بود توی کف شیوا بودم که شیرین اورمد توی حمام دنبالم وگفت شیوا گفته یه زنی بهش بزنی من هم درامدم رفت بیرون دیدم شیرین رفته دوش بگیر توجه نکرده بودم من هم شیوا رو می کردم هم شیرین هر دوی اونا اسمشون با ش شروع می شد البته شیوا اسمش سیما بود که بهش شیوا می گفتن .
من رفتم زنگ زدم به شیوا گفت حال می کنی با شیوا ببین چه کرده برات گفتم اره گفت شیرین چطوره گفتم خوب و تنگ گفت یعنی من گشادم گفتم نه راستی کی میای اینجا گفت می خوای بعد شیرین سیر نشدی من هم بکنی گفتم اره ولی نه کار مهمی باهت دارم گفت عصر سعی می کنم یه ساعت زودتر بیام عصر شد و شیوا امد البته توی این فاصله 2 دیگه شیرن کردم ولی خیلی خوب هم حال داد شیرین جان
شیوا اومد و بهش گفتم شیرین بفرست بره شیوا به شیرین گفت برو دیگه ممنون از لطفت که شیرین گفت خوب باشه اگر می توانه تو رو بکنه من هم باشم من هم بکنه شیوا گفتش نه منو خصوصی می خواد بکنه خلاصه شیرین رفت
بعد شیوا رو لخت کردم با شورت و سوتین بردم تو رخت خواب بهش گفتم یه خواهش ازت دارم گفت چیه بهش گفتم ناراحت نمیشی گفت نه مگر افتاقی افتاده گفتم نه ولی یه چیزی می خوام گفت بگو کوشتیم می خواستم از اجازه بدی تورو از کس بکنم گفت الان گفتم نه بعد الان که خالت نیست بهم گفت و علی من دخترم و اگر خواستم ازداواج کنم گفت اون هم درست می کنم گفت چطور گفتم من یه دوستی دارم دکتره از این کار زیاد کرده بیشتر خیاط تا دکتر بهم گفت بزار فکر کنم بعد لاس خشکه با شیوا زدم البته بعلاوه خوردن سینه های زیاد شیوا

*****

روزه 4 بود که خانم اصفهان بود که ساعت 12 من امده بودم خونه ساعت 2 بود که شیوا زنگ زد البته خبری ازش نداشتم من خونه اون هم رفته بودم ولی باز هم ندیده بودمش جواب تلفن هم نمی داد من گفت شاد ناراحت شده توی دلم گفتم شیوا از دستم پرید ساعت 2 بود که زنگ خونه به صدا در اورمد دیدم کسی کلید انداخت در میاد داخل گفتم نه کنه خانم ولی چرا نگفت بعد گفته بود حال حال هستم توی همین فکر ها بودم که دیدم شیوا خانم با لباس مدرسه کولی امد داخل گفت ای خونه گفتم اره سلام کرد اومد داخل بعد با هم رفتم داخل خونه گفت کجای دختر خوب نیستی چه خبر گفت هیچی کمی گرفتار بودم کار داشتم خوب چه خبر گفت هیچی ورفت توی اتاق کرد که لباس عوض کنه بعد اومد دیدم یهتی شرت سومه ای کوتاه پوشیده با شلوارک نخی سفید بعد هم اومد نشست کنارم شروع کرد صبحت کردن حال واحوال مجدد پرسیدم بهش گفت می ببینم سوتین نپوشیدی گفت شورت هم نپوشیدم گفتمش خیلی داغی گفت اره مخصوصا شیرین هم داغترم کرده گفتم چطور گفت شیرین از کس دادن زیاد حرف زد بعد از لذتش بعد هم گفت خوب کس می کنی نه محکم نه اروم بعد هم زود هم ارضا شده بود من هم می خوام کس بدم - بعد کلی شیوا اروم کردم از سکس گفتم لب گرفتم با سینه هاش بازی کردم از پشته لباس خیلی نرم اروم ماساز دادمش بعد لختش کردم شورتش پاش کردم سینه هاش اروم خورد خیلی لذت داشت کمرش شروع به خوردن کردم همینطور باکسش بازی می کردم تا خیس خیس شد بعد کمر باستن پاهش همه خارو خوردم شورتش دراوردم کسش خشک کردم خوردم بازی می کردم لحظه به لحظه تنفسش تندتر تندتر می شد بعد کیر به کسش می مالیدم اروم اروم بیشتر از 1 ساعت کارم همین بود بعد کیرم توی کسش کردم فقط وفقط سرش اروم فشار می دارم تا جایی که می توانستم با سینه هاش بازی می کردم فشار بیشتر کردم که جیغی زد ومقداری خون بیون اومد هی بهش می گفتم اروم باش اروم باش خودتو شول بگیر کیر تا نصبه فرستادم شوت خورم زیرش گرفتم تا خون ها جمع کن چند لحظی کیرم نگه می داشتم بعد اروم عقب جلو می کردم بعد فرستادمش به دستشویی تنش می لزدید همراش رفتم و خودم شوستمش بعد لحولی دورش پیچندم و روی تخواب خواب بودمش اروم می بوسیدمش وباهش حرف میزم با سینه هاش بازی می کردم تنش عرق کرده بود از ترس باهش باز یکردم بعد شورت نشون دادم گفتم توی دیگه دختر نیستی کس من شدی خندی سردی می کرد می گفت برو کمشو بیشعور زده کسمو پاره کرده می خنده رفتم خوابیدم روش و می مالودمش بعد کیرم کردم توی دهنش گفت ساک بزن شروع به ساک زدن کرد بعد با سینه هاش بازی کردم خوردم همینطور کسش با کسش خیلی بازی کردم تا تردیک به ارضا شدنش بعد کسش خیس خیس شده بود که کیرم توی کسش گذاشتم اروم اروم شروع کردم به کردن کسش و هر لحظه بیشتر فشا ر می دادم داخل گاهی هم نگه می داشتم تا اینکه کامل گذاشتم داخل تا اخر رفت تو اون روز خوب همن یک بار از کس کردمش و این وسط شیوا اراضا این بار ارضا شدن همراه با بودن کیرم توی کسش بود نه توی کونش بعد تمام ابمو روی سینه هاش ریختم شیوا اوشب رفت خونه یعنی عصر ؛ من هم شب ساعن 8 رفتم خونه اشون به بهنای دید و بازدید که شنیدم مامانش میگه خواب امروز خسته بود خوابیده من تویی ددلم گفتم بله امروز خانم شده بود

*****
چند ماهی از داستان من و شیوا می گذاشت که من با اون سکس داشتیم مثل زن وشوهر فرقی نداشت هفتی 1 بار یا چند بار گاهی ماهی هیچ بر هر حال با هم پایه بودیم تا اینکه یه روز بازهم نزدیک زمستون بود که خانم برای زیارات به مشهد رفته بودبا مامان شیوا بعد هم خونه ما خالی بود و هم خونه شیوا البته شیوا یه خواهر و برادر کوچک تر از خودش هم داشت و مهم و جالب بودن این که مهمانی از فامیل ها که ارومیه امده بود که دختر بود و 2 سال از شیوا کوچک تر بود البته پسر خاله های شیوا شب می رفتن اونجا که شب افتاقی چیزی نباشه من بخاطره کمر درد چند روز مرخصی گرفتم و خونه بودم البته هوا هم برای ما سرد بود نه برای دختر ارومیه که شیوا با اون خونه ما اومدن شیوا طبق همیشه لباس راحت پوشید به مینا گفت که لباس عوض بکنه راحت باش بعد از نیم ساعتی که خانم مینا برای عوض کردن لباس رفته بود اومد بیرون مینا با تی شرتی تنگ کوتاه با یه دامن کوتاه زرد رنگ و تی شرتی قرمز وتند چشمکی برای شیوا زدم که این چطوریش اون گفت بیخیال و پرید تویی بغلم و شروع به لب گرفتن کرد گفت اروم شیوا مینا گفت مهم نیست می دونه من هم شروع کردم به لب گرفتن حال کردن که شیوا لباس من و خودش دراورد بعد هم خوب دیگه شروع کردم به کردن شیوا از کون کس ساک زدن و هر چیز دیگه البته مینا اندامی باریک داشت تقریبا مثل شیرین ولی نسبتا سینه ها بزرگ تر بودن ولی به پستون شیوا نیم رسید جزء یک نفر که داستانهای بعدی مگم که مینا حشری شد شروع کرد به ور رفتن با خودش به شیوا گفت کونه یا کس گفت نه کون ولی کنش صدا سگ بده گفتم چرا گفت مینا میگه اگر دونفر من بکن هیچ احساسی ندارم گفتم باشه پس من برم سراغش گفت برو گفتم باش برو لباس در بیار لب بگیر با کسش بازی کن تا من بیام رفتم من که قطری مصرف کرده بودم اسپری هم زدم اومدم باهش وررفتن تا جایی که لخته لخت شده بود من سینه هاشو می خوردم شیوا اون از کس می خورد بعد خوابدومش روی شکم من کمرش می خوردم شیوا کس و کونش و اینقدر کمرش ماساژ دادم تا چشماش باز نشدن بعد هم اروم چرخدمش و کیرم گوشه لبش کذاشتم شروع کرد به خوردن بعد کیرم لایی سینه هایش گذاشتم بعد روی کسش خیل مالدم البته ماهرت شیوا هم خیلی بالا رفته بود بعد با کمی ژل کیرم توی کون تنگ مینا کردم که ه ااز دوی ما بلند شد نیم ساعت داشتم کونش می کردم شیوا کسش می خورد گاهی کیرم می لیسید و بهش تف می زد یا سینه هاشو می خورد که خانم مینا این وسط ارضا شد من موندم خوب مینا کردم نزدک 1 ساعت شد که گفت من کافیمه من هم کیرم بیرون کشیدم مینا همونجا دراز کش شد البته من موندم کس شیوا که شروع به کردن شیوا کردم نیم ساعت گذاشت که ابم می خوایت بیاد که شیوا گفت بریز توی کون مینا سریع شیوا توفی به کون مینا زد من هم کیرم توی کونش گذاشت حول دادم توش 1 دقیقه نشدم که هر چی اب داشتم توی کونش ریختم ول شدم از خستگی کمر درد شیوا روی من افتاد با سینه ها بزرگش هر 3 تایی یه 1 ساعت خوابیدم مینا 2 بار بیشتر نکردم اما شیوا خیلی الان هم که دانشجو تهران هست باز هم بیادبرنامه با هم داریم البته از پشته سر شیوا من خیلی که اهل حال بودن کردم
حتی یکی از خاله های شیوا که اون هم خوده شیوا ردیف کرد چون زیاد از اون خوش نمی اومد
jomong2
     
#199 | Posted: 28 Mar 2011 11:46
فرشاد و مادرش
سعید هستم این قضیه که تعریف میکنم مربوط میشه به یکی از دوستام به اسم فرشاد.منو فرشاد تو دانشگاه با هم آشنا شدیم ولی هم رشته نیستیم با این حال خیلی زود با هم صمیمی شدیم تا جایی که اسرار همدیگرو بهمدیگه میگفتیم.یه بار فرشاد چیزی بهم تعریف کرد که با اینکه داستان سکسی و سایت سکسی زیاد دیده بودم برام تعجب داشت و باورنکردنی بود.پدر فرشاد فوت کرده و با مادرش تو یه آپارتمان تو تجریش زندگی میکنن.ما هم حوالی صادقیه تهران.من به خونه فرشاد اینا زیاد میرفتم و از مادرش که اسمش آذر بود خیلی خوشم میومد چون هم یه زنه جا افتاده بود و هم اندام و هیکلش قشنگ بود کونش نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچیک. معمولی و دلربا.البته جلوی من لباسهای کاملا پوشیده داشت ولی خب یک زن اگه چیزی مالی باشه با هر نوع پوششی توجه رو به خودش جلب میکنه.یه بار فرشاد بهم گفت با مادرش سکس داره من کلی زدم تو سرش گفتم خر خودتی فکر کردی من گاگولم واسه من خالی میبندی.خیلی سعی کرد بهم بفهمونه که راست میگه.دیگه تو دانشگاه به فرشاد خالیبند صداش میکردم.بهش بر میخورد ولی من ول کن نبودم تا اینکه بهش گفتم آدم یه سری چیزارو فقط با دیدن با چشمای خودش باور میکنه .گفت حالا که اینجوره من بهت ثابت میکنم ولی دو تا شرط داره اول اینکه بین خودمون بمونه دوم اینکه دویست هزار تومان ازت میگیرم اگه حرفم راست بود اگه نه من میدم.گفت حالا باور میکنی؟یکم شک کردم نکنه حرفاش راست باشه گفتم باشه فقط چجوری ثابت میکنی؟گفت از خونتون اجازه بگیر یک شب خونه نری.گفتم مثلا کی گفت پنج شنبه شب.پنج شنبه غروب با هم بودیم رفتیم از رو کلید آپارتمانشون یکی دادیم درست کردن نقشه واسه فرشاد بود.گفت میای خونه ما شامو میخوریم از آپارتمان میای بیرون هر وقت تک زنگ زدم میای تو قایم میشی تو اتاق من زیر تخت.گفتم خوب بعدش چی؟گفت بعدش صبر میکنی ما کارمونو شروع کنیم میای تماشا میکنی.فقط اگه صدات در بیاد بیچارت میکنم حواستو جمع کن خیالی به سرت نزنه.با خودتم دستمال داشته باش کف دستی رفتی خونمونو به گند نکشی.دیگه نیازی نبود که برم و سکس فرشاد و مادرشو ببینم باورم شده بود بس که جدی بود.رفتیم خونشون شامو خوردیم و من تمام مدت تو فکر آذر بودم این بار به دقت نگاش میکردم تو دلم حس خاصی بود.نیم ساعت بعد از شام گفتم من دیگه باید برم بعد از کلی تعارف بازی اومدم بیرون رفتم تو پارکینگ قایم شدم.40 دقیقه گذشت یه تک زنگ زد سریع رفتم بالا آروم کلیدو انداختم که فرشاد خودش درو باز کرد قلبم داشت میومد تو دهنم.گفت بدو برو تو اتاق من خودشم اومد گفت مامانم رفته تو دستشویی مسواک بزنه.هیچ وقت از قبل برای سکس هماهنگ نمیکنیم تو هم که رفتی چیزی نشد الان میخوام جلوی خودت همه چیزو نشونت بدم.تو فقط صدات در نیاد.رفت بیرون برقهارو همرو خاموش کرد فقط توی هال یه چراغ رو میزی با نور رنگی و کم روشن موند.تلویزیونو روشن کرد زد رو کانال پی دی اف داشت یه فیلم ایرانی نشون میداد.مامانش که از دستشویی اومد بیرون بهش گفت بیا بشینیم فیلم نگاه کنیم دو تا بالش گذاشت رو زمین کنار هم خوابیدن مشغوله تماشا شدن.اتاق پشت سر اونا بود و من میتونستم از پشت نگاهشون کنم.فرشاد دست انداخت رو سینه مامانش گفت قربونش بشم.آذر گفت میگی بیا فیلم ببین بعد نمیذاری ببینیم چی میگه.فرشاد گفت فیلم بهونه بود خواستم کنار هم دراز بکشیم بدن خوشگل مامانیمو نوازش کنم.آذر گفت فقط نوازش ناقلا فرشاد گفت نه حالا ببینیم چی میشه.آذر خندید گفت خوب بریم تو اتاق من دیگه رو تخت.فرشاد گفت نه امشب یه تنوع بدیم همینجا.آذر گفت باشه.فرشاد شروع کرد لباسو شورتشو درآورد مامانش کیرشو که دید گفت مثل اینکه واسه خودت بریدی و دوختی من فقط باید بگم چشم.کاندومو کی کشیدی رو کیرت؟گفت وقتی دستشویی بودی تصمیم به سکس گرفتم سیندرلای من.حالا اجازه هست.آذر گفت اجازه ندم با این وضع تو تو خواب انقولک میکنی منو پس شروع کن که هواییم کردی.مامانش همینجور دراز کش رو بالش بود فرشاد بلند شد دامنو از پای مامانش کشید پیرهنشم درآورد.سوتینه مامانشو زد کنار گفت به یاد بچگی یکم پستون مامانو بخوریم.فرشاد دیگه طوری بود که میتونست منو ببینه ولی من اصلا نمیتونستم به طور واضح مادرشو ببینم.خواستم جلوتر برم فرشاد با ابرو اشاره کرد که نرم.مامانش گفت فرشاد بسه بچگیتم تا سر سینمو زخم نمیکردی از دهنت در نمیاوردیش.فرشاد گفت از همون بچگی فهمیده بودم چه مامان نازی دارم.آذر میخندید گفت بسه شروع کن دیگه.فرشاد هم بدون معطلی شروع کرد کردنه مامانش.در حالی که تلمبه میزد داشت به من نگاه میکرد چشمک بهم میزد.منم بدن مامانشو نمیتونستم کامل ببینم فرشاد هم که اشاره کرده بود جلو نرم ولی نتونستم طاقت بیارم جلوتر رفتم و نزدیک شدم فرشاد ترسید ولی من اشاره کردم که جلوتر نمیرم.فرشاد میخواست منو حشری کنه اعصابمو خورد کنه هی میگفت جون جون چه کسی چه سینه هایی داره مامانم.نکبت همش حرفهای سکسی میزد تا منو هوایی کنه.یه چند بار دیگه تلمبه زد بهم اشاره داد که برگردم تو اتاق رفتم تو اتاق کیرمو از شورت در آوردم سریع خودمو توی دستمال کاغذی خالی کردم.باز برگشتم ببینم کارشون به کجا کشید که دیدم فرشاد ابش اومده دارن قربون صدقه هم دیگه میرن.منم رفتم تو اتاق قایم شدم.مامان فرشاد رفت دوش بگیره فرشاد اومد تو اتاق گفت حال کردی؟گفتم حالشو تو کردی من باید 200 تومن پیاده بشم انصافه؟نمیشد ما هم یه دستی به مامانت میزدیم تا این 200 تومن کوفتمون نشه.گفت زیادت هم بود فیلم سکسی زنده نشونت دادم پررو نشو.خلاصه اینکه شب من تو اتاق فرشاد خوابیدم فرشاد هم با مامانش تو یه اتاق دیگه.صبح قبل از اینکه کسی از خواب پا بشه از خونشون رفتم.

-
     

#200 | Posted: 28 Mar 2011 13:46 | Edited By: Hetti_looti
فرشاد و مادرش 2
دو روز بعد فرشادو تو دانشگاه دیدم یکشنبه ها هر دو تامون کلاس داشتیم.فرشاد بین کلاس زنگ زد که ناهارو با هم باشیم.اومد یکم حال و احوال کردیم.گفت خوب پول مارو کی میدی؟گفتم فرشاد جدی جدی میخوای پولو ازم بگیری؟گفت تو بودی نمیگرفتی؟گفتم نمیدونم تا قبل از اونشب تصمیم داشتم اگه شرطو باختم پولتو بدم ولی خودت دیدی که من اصلا نتونستم بدن مامانتو درست وحسابی ببینم نه کس و کونشو و نه سینه هاشو.الان یکم زورم میاد پولو بدم هیچی ندیدم فقط بهم ثابت شد که راست میگی اگه تو بودی زورت نمیومد؟گفت چرا زورم میومد. باشه بابا ازت پول نخواستم راضی شدی؟گفتم نه.گفت نکنه میخوای کاملتر سکسمونو ببینی؟گفتم یکم بیشتر .گفت یعنی چی؟گفتم تو که همه رازتو بهم نشون دادی چی میشه با مامانت سکس کنم؟گفت من که کاره ای نیستم اگه میتونی راضیش کن برو بکنش به من چه میدونم که نمیتونی به راحتی بری رو کارش.منم دخالتی ندارم.خوب حالا چی میخوای بکنیش؟گفتم سخته اگه تو کمک نکنی؟گفت نکنه میخوای برم بهش بگم رفیقم میخواد بکنتت؟گفتم نه ولی کمک که میتونی بکنی.گفت نمیدونم هر کاری میکنی بکن گیر کردی کمکت میکنم.فقط باید یه ذره براش زحمت بکشی مفتی که نمیشه ننمو دو دستی تقدیمت کنم؟گفتم باشه.جمعه بدی میام خونتون پیش مامان جونت.تا جمعه هزار تا نقشه کشیدم و خودم همشونو رد میکردم دوباره یه نقشه دیگه.تا اینکه پنج شنبه فرشاد زنگ زد گفت خوب چه برنامه ای داری واسه فردا.خالی بند منم یا تو؟گفتم فرشاد فردا میام نزدیک خونتون تو مامانتو لخت کن که میخوای مثلا باهاش سکس کنی حشریش کن بعد هنوز کارو شروع نکرده یه خبر به من بده پشت در آپارتمانتونم سر زده میام تو.گفت نقشت تخمیه یه چیز دیگه جور کن.گفتم پس فکر کنم بهت خبر میدم.قطع کردم با خودم گفتم اینو که فکر میکردم بهترین نقشست گفت تخمیه دیگه چه نقشه ای آخه پیدا کنم؟زنگ زدم به فرشاد کلی التماسش کردم گفتم من هیچ فکری ندارم تو چی میگی؟گفت من که قرار نبود کاری بکنم.گفتم اذیت نکن حشر داره دیوونم میکنه.گفت من یه بهونه جور میکنم دو روز نمیرم خونه مامانم شب ها از تنهایی میترسه میگم شب ها تو میای به جای من تو خونه ما میخوابی دو روز بهت وقت میدم مامانمو راضی بکنی بدون هیچ خشونت بکنیش دیگه هیچ کمکی نمیکنمت.گفتم سخته ببینم چی میشه.تو خونه گفتم دو شب با دوستام میریم شمال.جمعه غروب با فرشاد بیرون قرار گذاشتیم گفت منم به مامانم گفتم با دوستام دارم میرم شمال.از اینکه تو شمال نمیایی با ما تعجب کرد گفتم هم رشته ایها با هم میریم.بهش پیشنهاد دادم که شب بری اونجا بخوابی.اول میخواست به دختر خالم زنگ بزنه من اصرار کردم سعید بیاد بهتره یه مرد باشه تو خونه خیالم راحت تره.فرشادو ماچ کردم گفتم همین امشب مامانتو سرحال میارم.فقط چجوریشو نپرس.بعدا بهت میگم ولی ناراحت نشو از الان بگم.گفت نکنه میخوای زوری بکنی؟گفتم نه خیالت راحت.فرشاد گفت باشه ببینم چی میشه.فرشاد رفت منم رفتم خونشون .مامانش مثل همیشه گرم برخورد کرد.کلی با هم حرف زدیم شام هم خوردیم.از بابای فرشاد صحبت کردیم.گفتم چرا ازدواج نکردید گفت مورد مناسب نبود من هم نیاز نداشتم.گفتم مگه همه نیازها مالیه؟گفت نه ولی فقط به خاطر نیاز نباید هیچ انتخاب عجولانه ای داشته باشی.گفتم میشه تلویزیونو روشن کنم فیلم ببینیم.گفت هر جور راحتی.تلویزیونو روشن کردم.ولی بازم حرف میزدم باهاش.گفتم شما از اینکه رازتون برملا بشه چقدر ناراحت میشید؟گفت بستگی داره چی باشه البته خیلی ناراحت میشم.گفت چطور مگه.گفتم من یه رازی از شما میدونم.گفت خوب چرا فهمیدی و چرا گفتی که میدونی اصلا چه رازی؟گفتم میگم فقط اشکال نداره اول سوالهای دیگمو جواب بدید بعدش من میگم.گفت باشه.گفتم شما آدم مذهبی هستید؟گفت نه.پرسیدم ببخشید ها فرشاد عکسهای خونوادگیتون بهم نشون داده با چیزی که من میبینم خیلی متفاوته دلیلش چیه؟گفت چه تفاوتی؟گفتم ناراحت نشیدها ولی توی عکسهایی که تو در و دیوار خونتون هست و عکسهایی که فرشاد نشونم داده لباسهای شما با لباسی که جلوی من میپوشید فرق داره.در حالی که توی عکسها هم مردهایی هستن که میدونم نسبتی دور با شما دارن.حتی به قول فرشاد من بیشتر خونه شما میام تا اونا.گفت یعنی دوست داری جلوی تو هم راحت باشم.گفتم البته منظورم کاملا این نبود دلیلش برام مهمه.گفت باشه دلیلشو میگم ولی نمیدونم چه ربطی به راز من داره.گفت من جلوی همه جوونهایی به سن و سال شما پوشیده لباس میپوشم چون به نظرم همه جوونهای امروز فرق دارن با دوره ما.اون زمان هر کس هر کاره ای بود همه چیز براش مهیا بود ولی الان اینجور نیست.تازه دلم میسوزه نمیخوام جوونهارو تحریک کنم.ولی مردا خوب زن دارن زیاد مهم نیست.البته این کارو جلوی جوونهایی میکنم که احساس میکنم بی عرضه هستن.پس فردا عقده ای نشن.گفتم یعنی در مورد من هم اینجوری فکر میکنید؟گفت اگه ناراحت نشی آره. خنده تلخی کردم.گفت خوب رازم چی بود.گفتم برم یه متکا بیارم میگم.رفتم یه متکا آوردم جلوی تلویزیون.کنترل تلویزیونو گرفتم دنبال یه کانال گشتم که فیلم نشون بده.قبلیه که اول روشن کرده بودم تموم شده بود.گذاشتم رو یه فیلم گفت خوب منتظرم.گفتم این از اون راز هاییه که شمارو خیلی خیلی ناراحت بکنه.یکم تو فکر فرو رفت گفت بگو.گفتم یادتونه پنج شنبه پیش؟گفت چیو یادم بیاد از پنج شنبه؟گفتم تا آخر حرفم چیزی نگید تا تموم بشه.شب پنج شنبه همین جا شما رفته بودید دستشویی .فرشاد داشت اینجا تلویزیون نگاه میکرد.شما که از دستشویی اومدید بیرون فرشاد به شما میگه بیا فیلم ببینیم ولی در آخر فیلم که نمیبینید هیچ با هم سکس میکنید.مادر فرشاد قرمز شد از ناراحتی و عصبانیت.گفت این چرت و پرتارو کی بهت گفته؟همش دروغه.یخورده صبر کردم عصبانیت اولش فروکش کنه.گفتم کسی نگفته.گفت پس چی از خودت درآوردی؟گفتم نه با چشمهای خودم دیدم.گفت چی؟گفت هدفت از اینکه این دروغهارو میگی چیه؟گفتم اول هدفمو بگم یا بقیه ماجرارو توضیح بدم؟گفت اول توضیح بده.همه ماجرارو از توی دانشگاه تا قایم شدن تو پارکینگ و بعد از قایمکی وارد خونه شدن براش تعریف کردم.آثار شوکه شدن کاملا تو چشماش معلوم بود.گفتم تا اون شب هیچ هدفی نداشتم ولی الان یه هدف دارم.با صدایی گرفته از تعجب و ناراحتی گفت چه هدفی؟گفتم تمام این جملاتی که گفتم به اندازه تمام حرفهای زندگیم سخت بود گفتنش ولی همین هدفم باعث شد بتونم با هر زحمتی بهتون بگم.همونطور که گفتم تا اون شب هیچ هدفی نداشتم ولی الان هدفم اینه که اگه شما رضایت داشته باشید با هم سکس کنیم و گرنه این راز برای همیشه بین من و شما میمونه سو استفاده هم نمیکنم.منتظر جوابتون هستم.مادر فرشاد زورکی میتونست حرف بزنه گفت فرشاد از اومدنت برای اینکار خبر داره یا نه؟گفتم آره خبر داره.گفت از کجا معلوم شاید تو بری به نفر دیگه بگی و همینطور زنجیره ای یکی بیاد از من باج بخواد.گفتم من که باج نمیخوام اگه ناراضی باشید آب از آب تکون نمیخوره.گفت پسر خودم نتونست جلوی دهنشو بگیره تو هم نمیتونی.چه با تو سکس بکنم چه نکنم همیشه باید استرس اینو داشته باشم که نکنه یکی از این ماجرا بو ببره.پس فراموش کن.بلند شد رفت تو اتاقش بخوابه گفت میتونی بری خونتون.نیازی نیست اینجا بمونی.گفتم برید بخوابید تا فردا صبح فکرتونو کامل بکنید اون موقع میرم.رفت تو اتاقش.تا صبح نخوابیدم از یه طرف تو فکر بودم و از یه طرف حشری.ولی باید تحمل میکردم تازه استرس داشتم که فردا اگه بگه نه من چجوری خودمو ارضا کنم با این حشری که الان دارم......

-
     
صفحه  صفحه 20 از 77:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.