| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 22 از 82:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  81  82  پسین »  
#211 | Posted: 5 Nov 2011 23:04
میهمان

فاطی کوماندو
سلام دوستان من ساسان هستم بچه تهرانم.از اول بگم که همه ي اسما مستعاره اما شما باداستان حال کنيد.اين داستان مربوط ميشه به چند سال پيش که من14سالم بود.اون موقع فقط با فيلم و جلق حال ميکردم.زن عموي من خيلي خوشکل و سکسيه.کون گنده و پستوناي خيلي گنده و قشنگي داره و من هميشه ارزوم بود که پستوناشو بخورم.هميشه هم با من شوخي مميکرد.مامانم خوشش نميومد که من باهاش صميمي بشم اما من خيلي زن عموم رو دوست دارم.اسمش فاطيه.من ميگم فاطي کوماندو.هميشه به عشقش جلق ميزدم.ميديدم يه فيلمايي تو گوشيش بود که يه کم سکسيه.مثلا لب بازي پسرو دختر بود.منم ميخاستم بهش نزديک بشم.اونم خيلي بيتربيت بود.هميشه واسم جوک سکسي ميگفت.تا زماني که کيرمو زدم به دريا و بهش فيلماي دوربين مخفي سکسي نشون دادم.خيلي خوشش اومد.بعد از چند هفته چنتا عکس سکسي بهش نشون دادم.دوست داشت.من بهش گفتم دوستت دارم اونم گفت منم خيلي دوست دارم ساسي.گفتم خيلي دلم ميخواد پستوناتو ببينم.گفت خفه شو بيشعور.به مامانت ميگم ها؟بعد بقيه عکسا رو رو موبايلم ميديد که موبايلمو ازش گرفتم و رفتم يه گوشه ي ديگه نشستم.اون يه بچه 3ساله هم داشت.منم هميشه به خودم فحش ميدادم و به خاطر کارام از عموم خجالت ميکشيدم.تا چند هفته اي محل سگ هم بهش نميزاشتم که يه روز زنگ زد خونمون و گفت که کامپيوترمون خرابه و به ساسان بگو بياد برام درستش کنه مامانم به من گفت اما من گفتم به جهنم که خرابه.اما اون ازپشت تلفن اونقدر اصرار کرد که مجبور شدم برم خونشون.وقتي رسيدم و رفتم تو ديدم يه تاپ و شلوارک تنگ پوشيده و اومد جلو و باهام دست داد و لپمو بوس کرد اما من بوس نکردم و اون گفت تو منو بوس نميکني؟منم مجبور شدم و لپشو بوس کردم.کامپيوترو روشن کردم و گفتم عمو کجاست؟گفت رفته کرج کار داره تا پس فردا مياد.گفتم فرهاد(پسرعموم)کجاست؟گفت خونه مامانم.گفتم اين کامپيوتر که هيچيش نيست!گفت خواستم به يه بهونه اي بکشونمت اينجا.تو نميگي که يه زن عمو داري؟چرا ديگه محلم نميزاري؟گفتم ببخشيد.گفت عکساي جديد چي داري؟من گفتم عکس هيچي ولي فيلم دارم.گفت او لالا پيشرفت کردي!گفتم ولي تو هنوز رو عکس ديدن موندي.چند تا فيلم نشونش دادم که ديدم دستش رفت رو کسش و کسشو ميماليد.گفتم کستو بمالم؟گفت خفه.خواستم موبايلمو ور دارم که دستمو گذاشت رو پستوناش و بمال چند دقيقه اي ماليدم و بعد گفت لباساتو دربيار.تو دلم گفتم الان يه کس تپل ميکني.لخت شدم اما شورتمو در نيووردم چون مو داشت اما اون کامل لخت شده بود.گفت شورتتو در بيار خجالت نکش تو که خيلي پررو بودي(هنوزداشت نگا فيلم ميکرد)ولي من در نيووردم که گفت ساسان منو عصباني نکن.يهو شورتمو کشيد پايين . گفت پس بگو از چي خجالت ميکشي!لبمو بوس کرد و گفت بيا واست کوتاهش کنم.باهم رفتيم تو حموم من شدوع کردم به ماليدن کيرم و جلق زدن که گفت نکن تا اول پشماشو بزنيم بعدش جلق بزن.من رو پا وايسادم و اون نشست و کيرمو صابوني کرد و با تيغ موهامو زد.من از خجالت کيرم سيخ نميشد.گفت چرا سيخ نميکني؟عزيز دلم خجالت نکش.وبعد لبمو شروع کرد به خوردن.منم ميخوردم.گفت با اين سنت بهت نمياد اينقد بلد باشي.منم در جواب پستوناشو خوردم.ارزوم براورده شدو بود پستوناش خيلي بادکنکي بود و خيلي خوشمزه بود.بعد اونم دايساد و گفت عزيزن به من نگاه کن و جلق بزن تا راحت شي.اگه هم خواستي صدا بکني صدا کن.اون خودشو ميمالوند و من با صدا و فرياد داشتم جلق ميزدن.که ابم اومد و همش رو ريختم رو پاهاش و اطراف کسش.داشتم فرياد ميزدم و هزيون ميگفتم که گفت اروم تمام شد!بااين که هنوز14 سالته ولي نسبت به سنت خيلي آب داري!منم گفتم همش به خاطر تو که جلق ميزدم آبم زياد شده!گفت واي عزيزم منو ببخش.و شروع کرديم يه کم باهم بازي کردن و ليسيدن هم که گفت با اينجارو بخور.گفتم از کس ليسي خوشم نمياد گفت اگه من کيرتو خوردم تو هم کسمو ميخوري؟گفتم اره.شروع کرد کيرمو ليسيدن منم همش داد و هوار ميکشيدم.که ابم امد و رکيرمو از تو دهنش کشيد بيرون و ابمو خالي کردم روبدنش کمرم داغون شده بود.بعد سرمو گرفت و گذاشت لاي پاهاش.گفت بخور اگه نخوردي ديگه دوست ندارم.منم خوردم و خوشم اومد اين دفعه اون صداش در اومده بود و همش ميگفت سوختم بلند شد ومنو برد تو حموم و گفت بليس تا خيالش راحت باشه که ابشو کجا ميريزه.بيشتر از 20 دقيقه من به زور داشتم کس ميليسيدم که ابش اومد و ابشو همش رو تن من ريخت.من گفتم واي حالا چيکار کنم اگه مامانم ببينه که من خيسم چه بلايي سرم مياره؟بعد دوشرو بازکرد و باهم رفتيم زير دوش پستونا شو ميخوردم.وقتي کارمون تموم شد از حموم رفت بيرون اما من موندم به جيش بکنم چن دقيقه بعد به زور منو از زير دوش کشيد بيرون با حوله خودش منو خشک کرد و بعد موهامو با سشوار خشک کرد و گفت مامانتم ديگه نميگه چرا خيسي موقع رفتن باهم زبون بازي کرديم و گفت که امروز خيلي شيرموز و شکلات بخور و فردا هم زنگ ميزنم بياي.زبونمو ليس زد و من رفتم خونه .کسي بهم گير نداد.فردا عصرش زنگ زد و گفت ساسي بيا پيشم.من هم فورا رفتم زنگ در رو زدم و در رو باز کرد و ديدم خودش و خواهرش و دو تا دختر جوون و يه دختر هم قد خودم هم اونجا بود.خواستم فرار کنم که خواهرش منو گرفت و با بوس خفم کرد.فاطي خيلي خوشکل تر از خاهرش بود.ولي پستوناي خواهرش از پستوناي فاطي خيلي بزرگتر بود.خواهرش بچه دار نميشد.فاطي داشت اون دوتا دختر جوون و اونيکه همسن من بود رو دستمالي ميکرد.خواهرش هم داشت با من ور ميرفت که يهو فاطي با يه قرص ويه ليوان اب اومد سراغم.امل يه کم باهاش دعوا کردم ولي اون گفت همشون از خودمونن.گفتم با اين دختر کوچيکه چيکار داشتي گفت اونم سکس دوست داره و بعد يه قرص بهم داد و گفت اينو بخور تا زود ابت نياد که حسابي با هم کار داريم.تو همين حين خواهرش منو لخت کرد و مثل بچه باز ها بهم ور ميرفت.کونمو دست ميزد و لب و دهنمو و حتي سينمو ليس ميزد.خيلي خوشم اومد منم شروع کردم باهاش بازي کردن.پستوناشو تا اون جاييي که دهنم جا داشت ميخوردم و تف ميريختم رو کسش که يکي از دختراي جوون اومد کسش رو ليسيد و اون يکي جوونه هم اومد کمک من تا با هم پستون بخوريم.خيلي خوشمزه بود.من که 14سالم بود داشتم از ته دل کيف ميکردم.خواهرش سر دوتاييمون رو ميگرفت و فشار ميداد روي پستوناش.من داشتم خفه ميشدم که يهو اون دختره که همسن من بود اومد و منو کشيد رو مبلا و خودشم پريد روم و شروع کرد به لب گرفتن از من فاطي هم رفت دم کيرم و يه ليس به کير من و يه ليس به کس اون دختره ميزد.پستوناي دختره رو شروي کردم بخورم که يواش يواش کسشو ميمالوند.گفتم بکنم تو کست؟که فاطي يهو داد زد که نه بابا اين هنوز بچهست پرده داره!من که نميدونستم پرده چيه گفتم بيخيالش و کيرمو خواستم بزارم تو دهنش که زير بار نميرفت.گفتم به کيرم و رفتم کيرمو گزاشتم تو دهن يکي از اون دخترا که جوون بود.فاطي هم گفت که امروز بهم لب ندادي؟منم در حالي که اون داشت برام ساک ميزد با فاطي لب بازي ميکردم و يواشکي بهش گفتم اين سه تارو رد کن برن.باهاشون راحت نيستم.اونم گفت باشه.خودشون خيلي موقس اينجان الان ماماناشون بهشون شک ميکنن.من به اون دختر هم سن خودم شمارمو دادم و اون هم گرفت و هر سه تاشون رفتن.مونده بود منو فاطي و خواهرش.چند دقيقه نشستم که حالم بياد سر جاش و وسط عمليات دسته گل به اب ندم!فاطي هم دراز کشيد ولي خواهرش رفت روش و شروع کرد به ليسيدن فاطي!تا حالا ازبين دو تا خواهر که هر دوتاشون شوهر داشته باشند رو نه ديده و نه شنيده بودم.من بعد از چند دقيقه اي بلند شدم و گفتم اول کيو بگايم؟خواهرش فورا گفت من.فاطي پستوناشو گاز گرفت محکم و خواهرش يه جيغ بلند زد و فاطي بهش گفت سرت تو ان.اول من ميدم که اگه ساسي خواست ابش رو بريزه تو کس تو بريزه.تو که بچه دار نميشي!خواهرش اروم گريه کرد و فاطي بهش گفت زهر مار همين که گفتم.بعد بلند شد و دو سه تا ملحفه رو فرشا پهن کرد که اگه اب کسي اومد فرشا کثيف نشه.من خودم رو براي فاطي اماده کردم که ديدم خواهرش خوابيده و داره گري ميکنه.اطراف پستوناشو که فاطي گاز گرفته بود قرمز بود.من رفتم و بهش لاسيدم و گفتم من ابمو توکست ميريزم.تا حالا کسي اب تو کست ريخته؟گفت شوهرم سه ساله داره کسمو به اب ميده!ولي من بچه دار نميشم.منم پستوناشو ليسيدم ديدم فايده نداره هنوز داره گريه ميکنه.شروع کردم کسشو ليسيدن که ديدم گريه ش بند اومد و آهآهش شروع شد.زبونمو کردم تو کسش که يه اه بلند کشيد فاطي نگامون کرد و بعد اومد منو با کيرم کشيد و به پشت خوابيد و برام ساک ميزد.به خاطر اون قرص اصلا جوگير نشدم و همين طوري روش نشسته بودم و به خواهرش زبون بازي ميکردم.زبونش خيلي دراز بود و زبونشو ميکرد تو حلقم.خسته شدم کيرمو کردم تو کوس فاطي و شروع کردم محکم و تندتند طلنبه زدن.داشت هوار ميکشيد و به من و خواهرش تف مينداخت منم تفاشو جمع ميکردم رو کيرم ولي اون خواهر حشريش همه تف فاطي رو ميخورد.منم محکم تر طلنبه زدم و داد فاطي کوماندو رفت تا پيش مرغ هاي اسمون.با دهنم نشونه دهنشو ميگرفتم و تف مينداختم رو دهنش اونم خودش و خواهرش تف هاي منو ميخوردن.يهو فاطي يه جيغ زد و ابش رو ريخت تو هوا اما من هنوز ابم نيومده بود.فورا خواهرش اومد و خوابيد جاش و من اين دفعه تو کس خواهرش ميکردم.نميدونين چه کس داغي داشت کيرم داشت اتيش ميگرفت خيلي از کس فاطي داغ تر بود.فاطي اومد و کون منو ميليسد.منم هر عقب و جلوي محکمي که ميشدم يه ضربه محکم به فاطي ميزدم و اون هم پرت ميشد اون طرف ولي نميدونم به کون من خيلي علاقه داشت و همش برميگشت و زبونشو سيخ ميکرد و ميکرد تو کون من.سه تاييمون نهايت لذت رو ميبرديم که من داد زدم ابم داره مياد!خواهرشم داد زد که اب منم داره مياد!فاطي گفت بريز تو کسش بچه دار نميشه...منم گفتم باشه و اب خواهرش زود تر از ابمن اومد اون ابشو خاليکرد رو من و فاطي و من هم حشري شدم و يه داد بلند زدم و ابمو با فشار ريختم تو کس خواهرش.اونم جيغ ميزد و ميگفت اتيش گرفتم...وايييي...همشو بريز تو کسم...منم همشو ريختم تو کسش و يه حال عجيب بهم دست داد و هممون افتاديم يه گوشه.فاطي از هوش رفت و من و خواهرش با هم لب بازي ميکرديم و اون گفت بيا پستونامو با شدت گاز بگير. منم محکم گاز ميگرفتم و ليس ميزدم و اون يه جاي سالم رو پستوناش نبود.اونم خوابيد و من ديدم فاطي رو شکم خوابيده ومن يه بار ديگه هم رفتم و اين دفعه کون فاطي رو تو خواب گزاشتم.داشت تو خواب آه آه ميکرد و عين خيالش هم نبود من يه اب ديگه تو کون فاطي خالي کردم و بعد همين اوضاع رو روي خواهرشم تو خواب انجام دادم و يه اب ديگه هم تو کون خواهرش خالي کردم.ازتعجب شاخ دراوردم که اون روز 3بار اب من اومده بود رفتم تو حموم و گفتم ببينم يه با رديگه ابم مياد و يه جلق زدم و ابم نيومد ولي خودم اونقد حشري شده بودم که دلم ميخواست براي بار چهارم هم ابم بياد.رفتم ديدم خواهر فاطي هنوز خوابيده رفتم کيرمو گزاشتم تو دهنش و عقب جلو شدم تا اينکه از خواب پريد و ديد که کيرمن تو دهنشه هيچ کاري نکرد انگار از سکس سير نميشد و من يه10-12 دقيقه اي تو دهنش طلنبه ميزدم تا براي بار چهارم ابم اومد و ريختم تو دهنش.ابمو نخورد و رفت فاطي رو بيدار کرد و ابمو ريخت تو دهن فاطي و با هم لب بازي کردن و مثل تشنه ها اب منو خوردن.از حال رفتم و افتادم يه گوشه و خوابم برد.خوشبختانه اون روز همه خونوادمون رفته بودن شمال خونه يکي از همکاراي بابام تو ويلاشون و من نرفتم و گفتم ميرم خونه مامان بزرگم.وقتي پاشدم از خواب يکم باهاشون لب بازي کردم و خواهرش شماره منو گرفت و من رفتم خونه مامان بزرگم.چند وقت بعد شوهر خواهر فاطي از خواهر فاطي جدا شد چون بچه دار نميشد و من مسئوليتم سنگين تر شد.هر هفته4-5بار يه اب تو کس خواهر فاطي خالي ميکردم و با اون دختره که هم قدم بود و روز سکس خونه فاطي بود هم دوست شدم اما نميکنمش تا خوب رشد کنه.اين داستان من بود <<خوش باشيد و حال کنيد>> باي باي
     
#212 | Posted: 9 Nov 2011 07:55
pHn2UH6THoن و مادر دوستم (بدون سوپرمن بازي)

سلام من علي هستم
اين خاطره اي که مينويسم مال پارساله وقتي که 17 سالم بود
بزاريد از خصوصيات خودم بگم
يه نوجوون هيکلي که هم بسکتبال ميرم و هم بدنسازي . خوشتيپ شاخ نيستم ولي ظاهر خوبي دارم و زياد تو کف مدل مو و از اينجور چيزا نيستم ولي وقتي تو خيابون راه ميرم بخاطر هيکل ورزشکاريم يه خورده جلب توجه ميکنم
دوست دخترم ندارم يعني تا حالا اقدام نکردم شايد چون جنمش رو ندارم
من از دبستان بچه درسخوني بودم و بچه ها اگه مشکلي تو درس داشتن از من ميپرسيدن يا ميرفتم خونشون بهشون درس ميدادم يکي از دوستام اسمش پويان بود ( اسم مستعار ) بچه درسخوني نبود و خيلي هم شر بود ( موندم با اون هيکل نحيفش چرا انقدر دعوا ميکنه ) ولي هرچي بود دوستم بود و خونشون هم نزديک و هر موقع مشکلي داشت ميرفتم خونشون و بهش ياد ميدادم درسو . از دبستان با هم بوديم تا الان که دبيرستانيم . پدرش توليدي داشتو وضع ماليشون مثل ما خوب بود ( يه چيزي بين متوسط و خر پول ) و مادرش که داستان در مورد اون هست خيلي به فکرش بود از منم خوشش ميومد و اينو بگم که خيلي خوشپوش بود و هميشه بوي عطر ميداد . با منم ديگه تعارف نداشت و راحت بود جلوم . راستش تا موقعي که به سن بلوغ برسم احساس خاصي بهش نداشتم ولي از موقعي که کيرم کوس کوس کرد چشامو بيشتر باز کردم ديدم عجب هيکل خوش فرم و سکسي داره !!!!!!!!!!!! آخه کلاس ايروبيک ميرفت جوري که يه کمر باريک و يه کون گنده داشت . از راهنمايي که تو کفش بودم تا دبيرستان فقط ديد ميزدم ولي يه خورده که جقي شدم تو دبيرستان ( هر روز جق نميزدما ولي هفته اي يه بار آخه با کمر خالي که نميشه ورزش کرد ) و مصرف موزم بالا رفته بود يه 30 يا 40 باري به يادش زده بودم يه جورايي برام شده بود فيلم سوپر زنده . همينجوري جق ميزدمو نو کفش بودم ولي بايد چيکار ميکردم ؟!؟!؟!؟!؟!
اولين باري که فهميد منم تو کار جق و فيلم سوپرم موقعي بود که پويان خاک بر سر يه سي دي پر سوپر از من گرفته بودو رفته بود خونشون مادرش پيله کرده بود و ديده بود فيلما رو و اونم فرتي منو لو داده بود . بازم ميرفتم و به پويان تو درساش کمک ميکردم و اونم به روي خودش نمياورد ولي پويان گفته بود چه گندي زده . به همين روند ادامه دادم تا اينکه بچه ها رو بعد از عيد بردن اردو اصفهان . من نرفتم چون سال سوم بودمو امتحان نهاييو , معدل براي کنکور ولي پويان که کشته مرده اردو و دله بازي بود ثبت نام کرد . پدر پويان هم براي خريد چوب ( براي کارگاه مبل سازي ) رفته بود . دفتر حسابان من دست پويان بود و يادش رفت بهم پسش بده و منم چون نيازش داشتم زنگ دم خونشون و به مادرش گفتم که دفتر رو آماده کنه بيام ببرم ( خودموني بودم )
خلاصه رفتم طرف خونشون فکر هم چي رو ميکردم جز اوني که ميخواست اتفاق بيفته .
زنگو که زدم درو باز کرد گفت بيا بالا ( آپارتمان ) . دم در خونه که رسيدم زنگ زدم اومد دم در تعارف کرد که برم تو ولي چون عجله داشتم گفتم ممنون مزاحم نميشم ولي انقدر اصرار کرد تا رفتم تو .
وقتي دم در بود فقط سرش رو از اون ور در داده بود بيرونو صحبت ميکرد ولي وقتي رفتم تو ديدم يه تاپ تنگ پوشيده با يه شلوار تنگ که همون کمر نازک و کون گنده بدجوري تو چشم بود . يه لحظه چشمم قفل شد ولي تا منو نگا کرد سريع سرم رو آوردم بالا . گفت برو بشين تو حال الان دفترت رو ميارم منم نشستم . تلويزيون روشن بود و ماهواره بهش نصب بود . حالا بگو چي داشت پخش ميکرد ؟!؟!؟!؟!؟!؟ فيلم سوپر . خشکم زده بود راستش منم که جقي بودم سريع راست کردم ( آخه خيلي با کيفيت بود . از اون فيلم سوپراي برنامه ريزي شده با کيفيت تصوير توپ ) البته قطع صدا بود . تو کف فيلم سوپر بودم که يهو اومد نفهميدم کي اومد . ولي ديد که زل زدم به فيلم سوپر ( خودش چرا داشت فيلم سوپر نگا ميکرد سوالي بود که اون موقع به ذهنم نرسيد ) دفترو بهم داد . خواستم برم که گفت بشين ميخوام در مورد اون فيلمايي که به پويان دادي باهات صحبت کنم . فکر کردم الان ميخواد دعوام کنه ولي گفت ميدونم تو سن بلوغي ولي استمناع راه مناسبي و نيستو يه راه ديگه پيدا کن و از اينجور حرفا . شرايط منو در نظر بگيريد : تو حال نشتم جلوم داره فيلم سوپر پخش ميشه يه خانوم خوش هيکل و سکسي با لباش تنگ نشته جلوم و داره در مورد جق و سکس باهام صحبت ميکنه . خيلي سعي داشتم کير سيخم رو يه جوري بپوشونم تا معلوم نباشه ولي نميشد . اونم هي داشت حرف در مورد سکس ميزد تا اينکه گفت من ميتونم مشکلت رو حل کنم ؟!؟!؟!؟!؟!؟ يه لحظه برق از چشمم پريد . گفتم چجوري ؟ گفت بماند . منم که حشري شده بودم خودمو نزديکتر کردمو گفت چجوري ديگه کيرمم ول داده بودم . با نوک انگشت زد به سر کيرم ( مثل اينکه يه شيشه آبليمو بخوري تمام تنم لرزيد ) اونم اومد نزديکو چسبيد بهم . شلوارم رو باز کرد و شرتمو کشيد پايين و شروع کرد ور رفتن با کيرم تا به خودم اومدم ديدم دارم با دستام سينه هاش رو ميمالم . سريع پا شد و لخت شد معلوم بود خودش از من حشري تره . منم پيرهنم رو درآوردم و شروع کردم به خوردن سينه هاش اونم با دست کيرم رو مالش ميداد . داشتم مثل فيلم سوپراي حرفه اي کار ميکردم .
شروع کرد برام ساک زدن بدجوريم حرفه اي بود ( معلمش کي بود ؟ الگوي ساک زنيش کي بود نميدونم ) منم که تا حالا فقط جق زده بودم سريع آبم اومد ولي اين دفعه کيرم نخوابيد و بعد از ثانيه دوباره سيخ شد . همه فيلم سوپرايي که ديده بودم داشت از جلوي چشمم رد ميشد .
منو از رو مبل بلند کرد و خودش تکيه داد به مبلو و کونشو داد طرف من . گفتم کدومو گفت کون .
منم يه نفس نيمه عميق کشيدمو کيرمو گذاشتم در کونش . يه ذره تنگ بود و يجا تو نميرفت بخاطر همين آروم آروم دادم تو ولي وقتي تا ته رفت تو شروع کردم تلمبه زدن . جيغش رفته بود هوا ولي من ديگه وحشي شده بودم ( انگار صداشو نميشنيدم ) چون قبلش ارضا شده بودم آبم نيومد فهميدم به همين زوديا خبري نيست . وقتي تا ته ميکردم توش و بهش ميخردم کون گندش مثل ژله ميلرزيد و اين منو حشري تر ميکرد . يه دست انداختم پايينو شروع کردم مالوندن کسش . معلوم بود خوشش اومده . هي آه آه ميکرد . بدجوري حشري شده بود و ديگه درد کونش يادش رفته بود و منم داشتم تند تند تلمبه ميزدم .بعد از 2 يا 3 دقيقه بدنش لرزيد و تکون نخورد فهميدم ارضا شده ولي من که نديد پديد بودمو تا حالا کسي رو نکردهخ بودم هنوز داشتم از کون ميکردمش ولي اون ديگه صداش درنميومد ( معلوم بود سوراخ کونش بازتر شده )
بعد از دوباره آبم اومد ولي اين دفعه با فشار بالا و همش رو ريختم تو کونش
خودم عاشق اين قسمتم : وقتي داشتم بيرون ميکشيدم از کونش يه حس خاصي بهم دست انگار 100 برابر احساس مردونگي ميکردم .
خلاصه تموم شدو من رفتم خونه . سال بعد هم محله ما عوض شد ( همون مدرسه ميم ولي ديگه خونمون به اونا نزديک نيست .

1234567890
     
#213 | Posted: 11 Nov 2011 21:53
از بابا بزرگم . منظورم بابای بابامه 0زیاد خوشم نمیاد . خیلی جلفه. تازگی یک منشی قرتی هم گرفته که با مامان خیی رفیقه. این را هم بگم مامانم زن راحتیه. راحت با مردها لاس میزنه و همیشه لباسهای باز مپوشه
یک روز بابا بزرگ با منشییش امده بودن خونه ما با هم رفتیم به یک رستوران سنتیو اونجا از اینا پذیرایی کردیم.
بعد از اون شب من قویا از مامان خواستم تا رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع کنه و اونم قبول کرد.من هم که همیشه به مامان اعتماد داشتم حرفشو باور کردم. ولی بعد ها متوجه شدم که با وجود مخالفت من مامان به خونه منشی بابا بزرگ رفته و بافتن مو رو ازش یاد گرفته ولی من به روش نیاوردم.
اولین حس بی اعتمادی من به مامان هم از همین جا شروع شد.و با همین بی اعتمادی که ایجاد شده بود من به تعقیب مامان پرداختم و متوجه شدم که نه تنها رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع نکرده بلکه هروز به اتفاق بابا بزرگ و منشیش به رستوران میرن و ناهار رو هم باهم میل میکنن.
با ادامه تعقیب ها متوجه شدم که علاوه بر رستوران این جمع سه نفره یکی دو بار به خونه ما و یکی دو بار هم به خونه منشی بابا بزرگ رفتن البته یکی دو بار هم گمشون کردم و نفهمیدم که کجا رفتن.
حس بی اعتمادی و خشم تمام وجودم رو فرا گرفته بود ولی هنوز با شناختی که از مامان داشتم هرگز به مغزم هم خطور نمیکرد که رابطه دیگری غیر از همین رفت آمدها بین این سه نفر وجود داشته باشه .و خشم من هم فقط از بابت دروغی بود که مامان به من گفته بود و نه چیز دیگه.
یک روز در زمانی که مامان حموم رفته بود مسیجی روی گوشیش اومد که نوشته بود “فردا نوبت خونه شماس خالی هست یا نه؟”اسمی هم که افتاده بود پدر بابا بزرگش یعنی بابا بزرگ بود.
برای اینکه مامان متوجه نشه مسیج رو پاک کردم .دو سه دقیقه بعد دو باره مسیج اومد و این بار با دیدن یکی دو حرف اول مسیج فهمیدم که همون مسیج دوباره فرستاده شده.این بار دیگه مسیج رو باز نکردم .ولی دیگه یه فکرای دیگه ای تو ذهنم خطور میکرد. دیگه فکر یه رفت آمد ساده نبود که آزارم میداد.بله بابا بزرگ خانوم در واقع با این مسیج عملا مکان فردا رو داشت جور میکرد.چشمام داشت سیاهی میرفت و دستام داشت میلرزید.
نمیدونستم چیکار کنم.
مامان از حموم در اومد سراسیمه گوشی رو ورداشتو مسیج رو خوند و قبل از اینکه بخواد جواب مسیج رو بده بهش گفتم من احتمالا فردا دیر وقت بیام خونه شام منتظرم نباش.
در واقع من تصمیم گرفته بودم فردا اصلا سر کار نرم و ته و توی قضیه در بیارم.
صبح زود مثل همیشه با مامان خداحافظی کردم و لی به جای شرکت رفتم و سر کوچه پایینی منتظر شدم تا مامان بره آرایشگاه.بعد از حدود یکساعت بعد مامان رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت.
من هم برگشتم خونه و دنبال راهی بودم تا تو خونه جایی برا مخفی شدن پیدا کنم وکشیک بدم تا اینکه بهتر از همه جا طبقه بالایی کمد دیواری اطاق خواب رو که دو نفر آدم راحت توش جامیشدن به چشمم خورد.ارتفاع طبقه بالای کمد دیواری هم طوری بود که بدون اینکه چهاپایه ای زیر پا قرار بگیره قد کسی بهش نمیرسید.
نزدیکای ظهر بود که رفتم تو مخفی گاه و منتظر شدم.
بعد از مدتی صدای کلید مامان که درو باز کرد و صدای صحبت و خنده سه نفر آدم که وارد خونه شدن منو متوجه این قضیه کرد که اون لحظه حساسی که مثل یه کابوس شب و روزم رو سیاه کرده بود فرارسیده.
من تو فاصله ای که اینا هنوز نیومده بودن مغزی قفل کمد دیواری رو در آورده بودم تا از سوراخ ایجاد شده منظره احتمالی که در پیش بود رو براحتی بتونم ببینم که ای کاش کور میشدم و اون مناظر رو نمیدیدم.برای اینکه دو طاقه در کمد دیواری هم از هم جدا نشه تا اونا متوجه بشن با یه تیکه دستمال کاغذی که لای دو تا طاقه گذاشتم اونارو بسته نگه داشتم.
حدود سی چهل دقیقه بعد از اینکه اونا وارد خونه شدن و تو این فاصله تن ماهی و تخم مرغی رو که از بیرون خریده بودن رو برا ناهار درست کردن و خوردن منشی بابا بزرگ رو دیدم که اومد تو اطاق خواب و با کمال تعجب دیدم که لباساشو در اورد و لخت مادر زاد رو تخت خوابید و با صدای بلند گفت که بچه ها نمیشه امروز بیخیال شید آخه خواب اینجا خیلی حال میده.
که تو این لحظه بابا بزرگ اومد تو اطاق و با کیر راست کرده گفت خفه شو بابا.
بعد اون هیکل 100کیلوییش رو انداخت رو تخت و مامان رو صدا کرد.مامان هم که تازه شستن ضرفای ناهار رو تموم کرده بود اومد تو اطاق و گفت شما شروع کنین دیگه که منشی بابا بزرگ گفت بدون تو حال نمیده.دیگه داشتم سکته میکردم که مامان هم لباساشو دراورد و رفت رو تختخواب و خوابید تو بغل بابا بزرگ .خود منشی بابا بزرگ هم که انگار نه انگار تو اطاق باشه.دمر رو تخت افتاده بود و داشت چرت میزد.مامان مثل زمانی که تو بغل من میخوابید صورتش رو چسبوند رو پشمای سینه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ و اونم محکم بغلش کرد.بعد از چند دقیقه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ با یه دست موهای پشت گردن مامان رو و با دست دیگه کیر دو متریش رو گرفت و کرد تو دهن مامان.خیلی کیر کلفتی بود جای نفس کشیدن برا مامان نذاشته بود.چند تا تلمبه وحشیانه به همین شکل زد که با هر تلمبه اش مامان یک متر عقب و جلو میشد.مامان به این نوع ساک زدن عادت نداشت و من اونو تو ساک زدن ازاد میذاشتم ولی این غول بیابونی انگار داشت تانک عقب جلو میکرد.تازه به این هم بسنده نکرد و بعد از چند تا تلمبه وحشیانه به دهن مامان اونو به پشت طوری رو تخت خوابوند که گردن و سرش از لبه تخت آویزون شد که در این حالت سینه و گلوی مامان تقریبا تو یه خط قرار گرفت و کیر اون مرد نامرد که در آینده نزدیک به دست خودم و به شکل بدی کشته خواهد شد تا عمق بیشتری تو گلوی مامان فرو میرفت طوری که چیزی نمونده بود مامان بالا بیاره.حقیقتش من خودم چنین ساک زدنی رو حتی تو فیلمهای سوپر خشن هم ندیده بودم.
دیگه داشت چشام سیاهی میرفت که منشی بابا بزرگ بلند شد و به داد مامان رسید و رفت تو لبو لوچه بابا بزرگش واون از فرو کردن کیرش تو دهن مامان دست برداشت.ولی اون نامرد هیچ علاقه ای به زن خودش نشون نمیداد بعد از چند تا لب و بوس الکی دوباره اومد سر وقت مامان.با یه دست و با یه حرکت مامان رو به حالت چهار زانو در آورد و کیرش رو بعد از اینکه با آب دهن مامان خیس کرد گذاش تو دهنه کون مامان و با گرفتن موهای پشت گردنش و کشیدن اون به سمت خودش وکیرش رو فشار داد تو کون مامان.
مامان از شدت درد جیق بلندی کشید و گفت نامرد چیکار میکنی.فهمیدم که بر خلاف انتظار مامان که انتظار داشت کیرش رو تو کسش بکنه تو کونش کرده بود و اون تنه درخت چنان فشاری به مامان آورد که با همون فشار اول مامان خودشو کشید جلو و نذاشت که اون نامرد ادامه بده. ولی طرف ول کن قضیه نبود که با وساطت منشی بابا بزرگ اون رو از این کار منصرف کرد.بابا بزرگ منشی بابا بزرگ هم قبول کرد و بی خیال کون مامان شد ولی مامان دیگه رمقی براش باقی نمونده بود.
با خایه مالی و اصراری که بابا بزرگ منشی بابا بزرگ کرد مامان راضی شد تا ادامه بدن ولی فقط از جلو.من نفهمیدم اون زنیکه جنده منشی بابا بزرگ برای چی اومده بود که اون نامرد فقط گیر داده بود به مامان.البته دیگه فرق زیادی هم نمیکنه.
خلاصه مامان به پشت خوابید رو تخت و اون هیکل صد کیلویی هم روش و چنان تلمبه های میزد به این مامان که تخت به لرزه در اومده بود.کیرش چنان برای کس مامان کلفت بود که تا بخواد از کس مامان در بیاد مامان رو نیم متری از تخت بالا میکشید.ولی مشخص بود که حال فراوونی داره میبره.بعد از مدتی حالت رو عوض کردن و مامان زانو زد و مرده رفت پشتش.و شروع کرد به از پشت گذاشتن.نزدیکای ارضا شدن بابا بزرگ منشی بابا بزرگ بود که با دستای کلفتش به کون مامان ضربه میزد با هر دستش یه لپ کون مامان رو مثل لپ یه بچه تو دستش میگرفت و میکشید.انقدر ضریه به کون و کپل و رونای مامان زده بود که تمام بدن مامان کبود شده بود.چن ثانیه ای مونده بود آبش بیاد که کیرش رو در آورد و با دستش موهای پشت گردن مامان رو گرفت و کیرش رو تا ته کرد تو گلوش و نذاشت حتی یه قطره آب هم رو زمین بریزه و همه رو خالی کرد تو دهن مامانو سرش رو چنان محکم تو دهنش گرفت که مامان نتونست آب رو تف کنه بیرون و مجبور شد همه رو بخوره که بعدشم حالش بد شد و بالا اورد.
یکی دو بار دیگه هم به اعتبار اینکه من دیر میام خونه و البته این بار با شدت کمتر بابا بزرگ منشی بابا بزرگ مامان رو جلوی چشم من کرد و بعد بلند شدن و همه چیرو مرتب کردن و رفتن.
تو فاصله ای که مامان رفت حموم سریع خودمو رسوندم تو حال و وانمود کردم که از سر کار اومدم.الان یک ماهی از این داستان میگذره و اونا به این کارشون همچنان ادامه میدن البته من سعی میکنم تا جایی که ممکنه با مرخصی گرفتن و خونه موندن به بهونه های مختلف جلوی این کارو بگیرم.
حالا من نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم.نمیدونم مامان مجبور به این کار شده یعنی آتویی یا گزکی دست منشی بابا بزرگ و بابا بزرگش داره یا اینکه خودش به این کار علاقه داره نمیدونم البته بیشتر برام اینجوری مسلم شده که خودش میخواد.ولی من توی سکس ومسایل عاطفی و مالی براش کم نذاشتم.
     
#214 | Posted: 13 Nov 2011 09:56
هارد سكس با سحرم

ميدونم شايد,شايد كه نه!حتما فكر ميكنيد منم يه داستان سر هم كردم اما به هر حال اين يه خاطره واقعيه! حالا من كه مينويسمش:
من بعد ازدواج بنا به شرايط كاريم(با پدرم كار ميكردم)مجبور بودم كه خيلي اينور اونور برم.چين،مالزي،اتحاديه اروپا و...اصولا مقيد به خانواده نبودم چون ازدواجم هم فقط يه حالت اجبار داشت.هرجا كه بودم عشق و حال خودمو داشتم تا اينكه بچه دار شدم و ديگه بيشتر وقت آزادمو پيش نوگلم،سحر،بودم.البته دوست دختر هم داشتم.كلا اهل حال بودم.دخترم كه بزرگ شد فوق العاده روش حساس شده بودم كه يه وقت دوست پسر و اينا نداشته باشه حتي از پسراي فاميل دورش ميكردم.وارد دبيرستان كه شد بشدت محدودش كرده بودم حتي دوستاي دخترشم راه نميدادم خونه م.
دخترم بسلامتي با يكي از مهندساي شركت خودم ازدواج كرد و همه چي عالي بود تا اينكه بعد چند وقت سر ناسازگاري گذاشت و در نهايت طلاق! برگشت خونه خودمون
عصبي بودم.كمتر باهاش حرف ميزدم و اعصاب نداشتم.يه شب داشتم ميرفتم آشپزخونه كه ديدم صداي آه و اوه مياد.اتاق سحر بود.فكر كردم كس ديگه هم هست يهو رفتم تو.سحر خشكش زد.لخت رو تخت بود.يه دست رو سينه ش و با يه دست ديگه يه خيار سالادي كاندوم كشيده رو كرده بود تو كسش.ناخودآگاه و بدون اينكه كنترلي داشته باشم تحريك شدم اما وا ندادم.بدجور ترسيده بود ملوسكم.زود پتو رو كشيد رو خودش.درو بستم رفتم كنارش نشستم گفتم سحر يعنى انقد نياز داري؟گفت بابا ببخشيد آخه تازه طلاق گرفتم ببخشيد فقط يه سرگرمي بود
بوسيدمش اما خودشم فهميد كه بوسه م پدرانه نبود.پا شدم كه برم هانيه،زنمو،بيدار كنم چون بد حشري بودم.گفتم بخواب بابا.گفت بابا خيلي بده اگه...داد زدم سحر!!!اما دلم هم ميخواست.سحر بخودم رفته بود و چهره جذابي داشت.اندام فوق العاده اي هم داشت.سرمو انداختم پايين و رب دوشامبرو باز كردم.كيرمو تو شرت ديد.روش خوابيدم و بوسيدمش.يه آن تنش سرد شد انگار هيجانش بخاطر ترس خوابيده بود.خوابيدم كنارش زير پتو و رو تنش دست كشيدم گفتم نترس!يه كم از عشق و حالا و دوست دخترام گفتم و شروع كردم به بوسيدنش.شرتمو داد پايين.ديدم خجالت ميكشه و البته خيسه خيسه زياد لفتش ندادم و رفتم پايين.كيرمو دادم تو كسش.آيييي بابا توروخدا گفتم سحرم لذت ببر
ارضا نشده بودم كه كيرم خوابيد,فهميد و گفت اين ديگه هنر منه.پا شد و ساك زد.خيلي دوست داشت اين كارو با ولع انجامش ميداد.دوباره كردم تو كسش و آه و ناله ش دراومد.گفت بابا سفت تر!اينجور حال نميده.گفتم آهاااا پس هارد سكس ميخواي. بايد سگ حشر ميشد.شروع كردم به ليسيدن گردن و سينه و شكمش.كم كم گاز ميگرفتم.سينه شو گاز زدم ديدم حال ميكنه طوري گاز گرفتم كه اشك از گوشه چشمش در اومد.گفتم اون خيار رو بده. شروع كردم با سوراخ كونش كه آكبند هم نبود ور رفتن و خشك خشك كردم تو كونش كيرمو آآآآآآخي گفت كه دلم سوخت. و خيارو كردم تو كسش.و با يه دستم چوچوله شو كشيدم.گفتم اون نامرد اينجور ميكردت؟گفت نه بابا ناتوانى جنسي داشت. اونقد تلمبه زدم كه گريه ش گرفت و آبم اومد.
بوسيدمش و بردم دستشويى اتاق خودش شستمش.
يه هفته بعد سحر رفت خارج و ديگه گلمو نديدم اما ايشالا كه بهش خوش بگذره

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#215 | Posted: 13 Nov 2011 10:41
زندگی سکسی من و مامان

داستان زندگی خودم رو از زمانی شروع میکنم که 11 سالم بود من در یک خانواده شش نفره زندگی میکردم پدرم (رضا) که 47 سالش بود اصلیتن رشتی مردی بود جا افتاده لاغر و ظریف با موهای جو گندمی ، شغلش هم استاد دانشگاه بود و مامانم (شهین) 49 ساله و اصلیتن خوزستانی بود با هیکلی درشت و توپل با پوست سبزه
سه تا خواهر هم داشتم که خواهر بزرگم روزیتا که 26 سال داشت و دانشجویی رشته پزشکی بود و خواهر دومم رویا که 21 سالش بود اون هم دانشجو بود و خواهر کوچیکه راحله که 15 سالشه که دبیرستانی بود و من هم که بچه آخری و نا خواسته و یکی یدونه مامانی چون تک پسر خونه بودم. بزارید کمی هم از خونمون بگم . یک خونه دو خوابه 100 متری بود که یک اتاق برای بابا و مامان بود و یکی هم برای ما بچه ها که دوتا تخت دو طبقه داشت. ولی چون من لوس مامان بودم
همیشه برای خواب باید تو بغل مامان میخوابیدم وگرنه خوابم نمیبرد . مامانی هم دیگه عادت کرده بود و دستم رو میگرفت میکرد میزاشت روی سینه هاش منم که عاشق سینه های مامانی بودم باشون انقدر بازی میکردم تا خوابم ببره و بعضی وقتها هم سینه های مامان رو میخوردم تا خوابم ببره . حسابی به مامان وابسته شده بودم. فقط پنجشنبه ها مامان میگفت باید برم تو اتاق خودمون بخوابم منم میرفت تو بغل روزیتا میخوابیدم . روزیتا هم که منو خیلی دوست داشت بهم اجازه میداد تو بغلش بخوابم و با سینه هاش بازی کنم
هر وقت هم که میخواستم برم حمام، با مامان میرفت . مامان تو با من خیلی راحت بود و تو حمام فقط با یک شورت بود ولی من لخت لخت بودم و عاشق آب بازی تو وان حمام وقتی من آب بازی میکردم مامان هم با دودولم بازی میکرد و قربون صدقه اش میرفت . این کار همیشگی مامان شده بود حتی وقتی تو بغلش میخوابیدم اونم با دودلم بازی میکرد منم دوست داشتم
زندگی ما همینطور میگذشت تا برای بابام از یک دانشگاههای تو مالزی دعوتنامه اومد تا روی یک پروژه مشترک بین دانشگاهشون و دانشگاه اونجا کار کند و باید مدت یکسال میرفت مالزی
بعد از گذشت یک ماه از رفتن بابای ، رفتار مامان یواش یواش داشت تغییر میکرد و شبها وقتی تو بغلش میخوابیدم ازم میخواست که لخت لخت بخوابم و خودش هم حسابی با دودولم بازی میکرد. یکبار شب پنجشنبه بود که مامان گفت بیا بریم حمام باید یه چیزهای یادت بدم . منم که عاشق آب بازی سریع قبول کردم و بدوبدو رفتم تو حمام و شروع کردم به لخت شدن که دیدم مامان هم اومد و داشت لخت میشد ولی چیزی که عجیب بود اینباری شورتش رو هم در آورد و منم با کمال تعجب به جلوی مامان نگاه میکردم وقتی مامان متوجه شد اومد بغلم کرد و حسابی که منو وسط سینه هاش چلوند گفت: بیا با هم آب بازی کنیم و با هم رفتیم تو وان و شیر آب رو باز کردیم ولی من از کوس مامان چشم بر نمیداشتم . مامان هم رو کرد بهم و گفت: دوست داری با ناناز مامانی بازی کنی؟ منم با شوق و ذوق گفتم آره . مامان هم تو وان دراز کشید و پاهاشو باز کرد که من راحت برم وسط پاهاش و با نانازش بازی کنم . منم یک نیم ساعتی با ناناز مامانی بازی کردم تا دیگه خسته شدم . بعد مامان گفت : براز یه کاری کنم تا خستگی از تنت در بیاد و بعد منو نشوند لب وان و بعد دودولم رو گرفت و کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن منکه اولش ترسیده بودم که مامان میخواهد چکار کنه بعد یواش یواش خوشم اومد مخصوصان وقتی مامان هی ساک میزد و هی قربون صدقه دودولم میرفت و میگفت: چه دودول خوشمزه ای داری و بعد از یک مدت احساس کرد من دیگه خسته شدم بهم گفت: دوست داری تو هم ببنی ناناز مامانی چه مزه ای است و پاشد و نشست لب وان و گفت: بیا عزیزم ناناز مامانی رو لیس بزن ببین چقدر خوشمزه است ، منم به حرف مامانی گوش دادم و شروع کردم به لیس زدن اول خوشم نمی اومد ولی یواش یواش خوشم اومد و بیشتر برام یک بازی جالب بود بعد از چند دقیقه لیس زدن دیدم مامان داره آه و اوه میکنه ، کمی نگران شدم و بلند شدم و پرسیدم مامانی حالت خوبه ؟ نکنه داری اذیت میشی؟ که مامان گفت: نه عزیزم دارم از پسر گلم لذت میبرم . منم کمی دیگه ادامه دادم بعد که خسته شدم .مامان بلندم کرد و حسابی منو شست و خودش هم دوش گرفت و رفتیم که بخوابیم.
موقع خواب دیدم که مامان لخت اومد تو تختخواب کنارم داز کشید . منم طبق معمول شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ولی مثل شبهای قبل نبود مامان شهین همه اش به خودش میپیچید . من که احساس کرده بودم مامان یه چیزیش هست ازش پرسیدم مامانی چی شده امشب نمیخوابی؟ مامانی گفت: بابات نیست دارم اذیت میشم منم بهش گفتم خوب بابا نیست حالا من مرد خونه هستم حالا بگیر راحت بخواب منم مواظبتون هستم. مامان که خنده اش گرفته بود. گفت: عزیزم دلم مرد خونه کارهای دیگه ای هم غیر از مراقبت از خونه داره. منم با قلدری گفتم: خوب بگو باید چکار کنم. مامان کمی فکر کرد و بعد گفت: پاشو مرد خونه بیا به مامانی آرامش بده تا راحت بخوابه . گفتم: باید چکار کنم . مامان پاهاشو باز کرد منم فکر کردم دوباره باید نانازش رو بخورم و رفتم وسط پاش و که شروع کنم به لیس زدن ناناز مامانی که .مامانی گفت: نه اینبار باید یه کار دیگه کنی . باید دودول خوشکلت رو بکنی تو ناناز مامانی تا مامانی به آرامش برسه . منم به حرف مامان گوش کردم و مامان دودولم رو گرفت و کرد تو کوسش و بهم گفت: حالا باید جلو عقب بکنی تا مامانی لذت ببره و منم شروع کردم به تلبه زدن بعد از چند دقیقه که کوس مامان خوب آب انداخته بود از سور خوردن کیرم تو کوس مامان خوشم اومده بود و فکر کنم نیم ساعتی داشتم تلبه میزدم که یکدفعه متوجه شدم مامان یک لرزه به خودش داده و یک آهی کرد که انگار یک باری از دوشش گذاشته زمین و بعد از من تشکر کرد و منو تو بغلش گرفت تا خوابم برد
از اون به بعد هفته ای دو سه بار مامان ازم میخواست که بکنمش ولی چون میدید کوس لیسی رو دوست دارم بهم اجازه داده بود هر وقت دوست دارم کوسش رو بخورم و منم روزی یکی دو بار باید کوسش رو میخوردم عاشق این کار شده بودم برای این کارهام بود که روز به روز من و مامان به هم وابسته تر میشدیم
ولی در عوض رابطه من و راحله بدتر و بدتر میشد و چون اون هم دختر کوچیکه بود همیشه تو سروکله هم میزدیم ولی رویا که خیلی مهربون بود منو خیلی دوست داشت و همیشه هوای منو داشت . روزیتا هم که نقش مامانها رو بازی میکرد
شش ماه از رفتن بابا گذشته بود که یک روز وقتی از مدرسه برگشتم خونه دیدم مامانی نیست و از روزیتا که خونه بود پرسیدم پس مامان کجاست که گفت: پدربزرگ حالش خوب نبود مامانی رفته خوزستان. و بعد گفت: بیا تا نهارت رو بهت بدم .منم رفتم سر سفره و پرسیدم پس رویا نمیاد که روزیتا گفت: اون امروز کلاس داشت . راحله رو هم که میدانستم مدرسه است
اون روز گذشت تا شب شد و موقع خواب و طبق عادت رفتم تو بغل روزیتا و شروع کردم با سینه هاش بازی کردن و باش صحبت کردن که طبق معمول صدای راحله در اومد که ساکت باش میخوام بخوابم و بعد صدای هر دوتامون بالا رفت تا بعد روزیتا دید فایده نداره منو راحله مثل سگ و گربه هستیم .
دست منو گرفت برد تو اتاق مامان و بابا که بخوابم و بعد از من پرسید با مامان اینجا چطور میخوابیدی؟ منم لباسم رو درآوردم و لخت شدم و گفتم: اینطوری. روزیتا که خوشش اومده بود لباس خوابش رو در آورد و کورستش رو هم باز کرد و گفت: بیا تو بغلم سینه بخور. سینه هاش مثل سینه های مامان بزرگ و ناز نبود ولی من دوستشون داشتم و شروع کردم به خوردن سینه هاش که دوباره ازم پرسید. مامان برات چکار میکرد؟ منم گفتم با دودولم بازی میکرد. روزیتا هم شروع کرد با دودولم بازی کردن . نمیدونم چطور بود ولی احساس کردم روزیتا خیلی از مامان حرفه ای تر با دودولم بازی میکنه خیلی لذت بردم
بعد از یک ربع ساعتی بهش گفتم: میخوای مثل مامان به تو هم آرامش بدم؟ که روزیتا با تعجب گفت: چطوری ؟ منم بهش گفتم: شورتت رو در بیار. روزیتا که خیلی کنجکاو شده بود که بدونه من و مامان با هم چکار میکنیم. شورتش رو درآورد. منم رفتم وسط پاش و دودولم رو کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن و کردن خواهرم بعد که حسابی کردمش و فهمیدم آبش اومده بهش گفتم: حالا دیگه نوبت من است که لذت ببرم باز روزیتا تعجب کرده بود که دیگه میخوام چکار کنم . که دید رفتم پایین تر و شروع کردم به خوردن کوسش و نیم ساعتی که خوردم و فهمیدم دوباره آبش اومد رفتم تو بغلش که بخوابم.
من اون موقع نمیدونستم که پرده و مرده چیه ولی بعد فهمیدم که خواهرم چون قبل از من به کسای دیگه ای هم کوس داده بود و وقتی فهمید من با مامان چه رابطه ای دارم دیده بود که این بهترین بهانه است که بگه من پرده اش رو زدم
یکهفته ای که مامان نبود من هر شب روزیتا رو میکردم و کوسش رو میخوردم تا مامان اومد و من همون شب اول براش تعریف کردم که اون یک هفته هر شب با روزیتا چکار میکردم . و مامان با عصبانیت روزیتا رو صدا زد و منو از اتاق بیرون کرد و بعدها فهمیدم حسابی دعواش کرده و در مورد پرده اش ازش سئوال کرده بود و اون هم نقشه ای که داشت پیاده کرده بود و مامان هم چون منو خیلی دوست داشت . بخشیدش فقط بهش گفت: هیچ کس حق نداره از این ماجرا با خبر بشه و اگر دوباره خواست با من سکس کنه یا باید تو اتاق مامانینا باشه یا تو حمام که کسی متوجه نشه به من هم گیر داد که هیچ کس نباید متوجه بشه

شش ماه دیگه هم گذشت و سکس من با مامان و روزیتا ادامه داشت تا اینکه بابا از مالزی برگشت
شب اول مامان منو فرستاد تو اتاق خودم که بتوانه حسابی با بابا سکس داشته باشه ، شانس بد من روزیتا هم رفته بود خونه یکی از دوستاش ، منم رفتم پیش رویا گفتم: میخوام امشب تو بغل تو بخوابم اون هم قبول کرد و منو راه داد زیر لحافش و چون عادت منو میدونست لباس خوابش رو داد بالا و دست منو گذاشت رو سینه اش ولی چون بعد کمی بازی چون سینه هاش کوچک بود بهم حال نداد و گفتم سینه هات خیلی کوچک است حال نمیده و تا اومد به خودش بیاد دستم رو کردم تو شورتش و شروع کردم با کوسش بازی کردن رویا که اومد دست من رو بگیر ولی نتوانست چون حالش خراب شده بود و داشت یواش یواش تو دلش ناله میکرد . منم بعد از کمی بازی کردم حوس کردم که کوسش رو بخورم و برای همین رفتم لای پای رویا و شروع کردم به خوردن کوسش دو دقیقه نگذشته بود که آبش اومد احساس کردم دهنم پر از آب شده فهمیدم رویا از مامان و روزیتا خیلی آبش بیشتر است خیلی برام جالب بود رویا مظلومه انگار خیلی شهوتی تر از بقیه بود انقدر کوسش رو لیس زدم تا بعد از ربع ساعت دوباره آبش راه افتاد منم انقدر کوسش رو لیس زدم تا تمیز تمیز شده و با التماس رویا که دیگه بسه اومدم بالا و سینه های کوچولوش رو تو دستم گرفتم و خوابیدم
فردا ظهر که از مدرسه برگشتم خونه دیدم خواهرم روزیتا خیلی خوشحال است و تا منو دید حسابی منو بغل کرد و بوسید . منم که با تعجب بهش نگاه میکردم ازش پرسیدم چی شده ؟ که مامانم گفت: خواهرت برای دوره تخصصی دکتریش قبول شده و فردا باید برای ثبت نام بره اصفهان برای همین است که سرش با کونش 21 بازی میکنه . منم بوسیدمش و گفتم: پس شیرینی ما کو؟ روزیتا هم گفت: چی میخوای داداش کوچولو ؟ منم سریع گفتم: کوس خوشمزه اتو . اونم سریع دامنش رو زد بالا و شرتش رو در آورد . منم رفتم که شروع کنم به خوردن که مامان داد زد که حالا موقع نهار است بزار بعداز نهار
با هم نهار رو خوردیم و بعد مامان گفت: بچه ها زود باشید اگه میخواهید کاری کنید بکنید تا کسی نیومده روزیتا هم سریع رفت نشست روی مبل و دامنش رو زد بالا منم رفتم شروع کردم به خوردن کوسش مامان هم داشت سفره را جمع میکرد .که یکدفعه صدای زنگ اومد رویا بود، کار ما هم ناتمام موند
گذشت تا شب شد و طبق معمول رفتم پیش بابا و مامان بخوابم و وقتی رفتم تو بغل مامانی دیدم که لخت لخته و از من هم خواست که لباسم رو دربیارم و بعد گفت: حالا بیا برای خودت با کوس مامانی بازی کن منم یه نگاه به بابا کردم که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد و بعد رفتم سوراق کوس مامان و شروع کردم به خوردنش که مامانم به بابا میگفت: ببین پسر گلم دیگه بزرگ شده و هوای مامانش رو داره. که بابا همینطور که به من نگاه میکرد به مامان گفت: این کثافت کاریها چیه یاده بچه دادی؟ که مامانم گفت: خود رامتین کوس لیسی رو خیلی دوست داره و رو به من کرد و گفت: عزیزم حالا بیا ترتیب مامان رو بده. منم پا شدم افتادم به جون کوس مامان و شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش بابا هم که داشت این صحنه ها رو میدید بد جوری تحریک شده بود و داشت با کیرش بازی میکرد و بعد از ده دقیقه ای که تلمبه میزدم بابا گفت: پسرم حالا دیگه نوبت منه و منو زد کنار و افتاد به جون مامان و با تمام توان مامان رو میکرد . منم از دیدن یک سکس واقعی خیلی حال کرده بودم و سعی میکردم کارهای که بابا میکنه رو خوب یاد بگیرم. بابا هم به انواع مدلها مامان رو میکرد و بعد نیم ساعت سکس دیدم هر دوتاشون پنجر شدن و تو بغل هم خوابیدن . منم کنارشون کمی بعد خوابم برد
فردا خواهرم روزیتا هم رفت اصفهان برای ثبت نام و بعد هم رفت ساکن اونجا شد چون باید هم تو بیمارستان کار میکرد هم میرفت دانشگاه . منم تو راهنمایی هر روز یه چیز جدید یاد میگرفتم . وقتی انگشت کردن رو یاد گرفتم تا اومد خونه از مامان خواستم که انگشتش کنم و از اینکه انگشت تو کون مامان میکردم خیلی برام لذت بخش بود و بعد از مامان افتادم به جون رویا و انگشتش میکردم . یک روز یکی از همکلاسیهام سهیل رو آوردم خونه و به مامان گفتم: میخوایم با هم درس بخوانیم . سهیل برعکس من کمی توپل و سفید بود و منم تازه تو مدرسه یاد گرفته بودم که کون بچه های خوشکل رو بیاد بزارم و وقتی رفتیم تو اتاق بعد از کمی صحبت های درسی به سهیل گفتم: بیا کمی با هم بازی کنیم اون هم قبول کرد و بعد گفت: خوب حالا چه بازی کنیم . منم گفتم: بیا با دودول هم بازی کنیم سهیل هم قبول کرد. منم شلوارم رو کشیدم پایین و سهیل هم مثل من شلوارش رو کشید پایین هر دوتامون با شورت بودیم و بعد من شورتم رو هم در آوردم سهیل با دیدن کیر من شاخ در آورده بود و اومد کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: دودولت چقدر بزرگه . با این حرفش خیلی کنجکاو شده بودم که مال اون چقدر است چون من فقط کیر بابا رو دیده بودم که یه کمی از مال خودم بزرگتر بود. برای همین خودم رفتم شورت سهیل رو کشیدم پایین وای اینجا رو نگاه کن چه دودولش کوچولواست سریع خوابوندمش روی زمین حسابی با دودولش بازی کردم و بعد حوس کردم کمی بخورمش ببین مامان کیر منو میخوره چه حالی میکنه و برای همین دودولش رو کردم تو دهنم و شروع کردم به خوردنش خیلی باحال بود و همینطور که دودولش رو میخوردم انگشتم رو هم میکردم تو کونش و باش بازی میکردم و بعد بلندش کردم و کیرم رو گذاشتم لای پاش و داشتم تلمبه میزدم که یک دفعه مامان در رو باز کرد که بگه بچه ها پاشید بریم نهار آماده است و با دیدن این صحنه خیلی عصبی شد و گفت: رامتین خیلی بیشعوری و رفت بیرون
منم تا دیدم مامان ناراحت شده بدوبدو رفتم دنبالش و ازش معذرت خواهی میکردم . که مامان برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: اصلان دوست نداشتم بهم دورغ بگی داریم درس میخوانیم. بعد ببینم داری ترتیب دوستت رو میدی. منم با قسم و آِیه که بخدا درسمون رو خواندیم. موقع استراحتمون بود داشتیم بازی میکردیم. دیدم مامان دیگه راضی شد و گفت: اسم دوستت چی بود بگو بیاد. منم گفتم: سهیل بیا مامانم کارت داره . وقتی سهیل اومد دیدم لباسش رو پوشیده و از خجالت سرش رو پایین گرفته. مامان رفت جلو و کشیدش تو بغلش و گفت: سهیل جان من از بچه های دروغگو خیلی بدم میاد. برای همین عصبانی شدم . حالا بیا خودم کمکتون کنم و شلوار سهیل رو از پاش در اورد و بعد لباسش رو درآورد و رو کرد به من و گفت: رامتین برو روی کمد کرم مرطوب کننده بیار تا کون سهیل رو برات آماده کنم
منم بدوبدو رفتم کرم آوردم و برگشتم دیدم مامان چهار زانو نشسته و سهیل رو هم جلوش دوزانو نشونده که کونش بیاد بالا و سهیل که به عشق کوس مامانم سرش لاپای مامانی بود و کونش قلمبه شده بود و مامان کرم رو ازم گرفت و شروع کرد به سوراخ کون سهیل رو چرب کردن و بعد به من گفت: بیا کیرت رو بکن تو کون سهیل. منم رفتم پشت سر سهیل . مامان هم کیرم رو گرفت و با سوراخ کون سهیل تنظیم کرد. سهیل هم که تا داشت اولین کوس زندگیش رو نگاه میکرد و بهش دست میزد حواسش به من نبود. و بعد من یکدفعه کیرم رو تا ته فشار دادم تو کون سهیل که یکدفعه جیغش رفت بالا و اومد که از زیر کیرم در بیاد که مامان سفت گرفته بودش که نتواند از زیر کیر من در بیاد و من رو هم دعوا کرد و گفت: دیگه تکون نخور تا سهیل کونش جا واکنه منم به حرف مامان گوش کردم و بعد مامان گفت: حالا بکن منم شروع کردم به تلمبه زدن . سهیل هم داشت گریه میکرد و دستش هم تو کوس مامانی بود و بعد از نیم ساعت تلمبه زدن دیگه خسته شده بودم . سهیل هم که دیگه عادت کرده بود داشت از کون دادن به من و بازی با کوس مامانم حال میکرد.
مامان وقتی دید من دیگه کارم تمام شده گفت: بچه حالا دیگه موقع نهار است. رفت سفره را چید و ما رو صدا زد که بریم سر سفره وقتی رفتیم نهار بخوریم مامان از سهیل خواست اول کونش رو بده بالا تا مامان یک خیار که چرب کرده بود بکنه تو کونش که کون سهیل باز بمونه و برای دفعه های بعدی من راحت تر باشم . سهیل هم قبول کرد مامان هم یک خیار هم قد و اندازه کیر من کرد تو کونش و سهیل رو نشاند کنار خودش تا نهار خوردیم و بعد از نهار سهیل گفت: میخواهد بره خونه مامان هم کمکش کرد لباسش رو بپوشه ولی نزاشت خیار رو از تو کونش در بیاره تا بیشتر بهش عادت کنه. سهیل هم بعد از خداحافظی رفت خونشون.

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#216 | Posted: 18 Nov 2011 13:21
عمه جان

من مسلم هستم 27 ساله شاغل و متاهل که ظاهری نسبتا خوبی دارم ...
عمه ای که راجبش می خوام بگم در اصل عمه من نیست چون در واقع من عمه ندارم... اون عمه زن برادر زنم هست که دقیقا از همون روز که مراسم عقد اونا یعنی رضا و مریم (رضا برادرزنمه)تمام شد احساس کردم که کمی با منظور گاهی بهم خیره میشه تا اینکه یه روز مریم بهم گفت که یکی تو فامیل ما از تو خیلی خوشش اومده منم که دوست داشتم بدونم اون کیه و البته شک هم به فرزانه داشتم که عمه خانم باشه .. اون علیرغم زیبایی و قد بلند و باسنی توپ وضعیت مالی بسیار عالی هم داشت که همینا با هم باعث که منم بهش چشم طمع بدوزم ...
خلاصه مدتی بعد مریم بهم زنگ زد و گفت که می خوام شمارتو بدم به همون طرف تا واست زنگ بزنه بدم شمارتو گفت بده کیه آخه گفت خودش الان بهت میزنگه.. همینو گفت و قطع کرد ...
خلاصه دو سه دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد و گوشی رو جواب دادم با لحنی بسیار زیبا سلام کرد و از اینکه مزاحم شده عذر خواهی کرد منم که دوست داشتم باهاش باشم شروع کردم به تعارفات بی خودی و بخاطر اینکه خوشش بیاد سریع یه متلک پروندم که بدونه من و اون متاهلیم و واسه فقط هم صحبت شدن وقت بی خودی نمیزاریم و وارد مسائل سکسیش کردم اونم که اول زیاد وا نداده بود خودشو آخرش چراغ سبز رو واسم روشن کرد...
یه مدت تلفنی باهاش صحبت کردم تا اینکه ی روز بهم گفت می تونی بیای دفترم سر کار(اون یه دفتر مسافرتی بسیار بزرگ داشت)پیشم منم موافقت کردم و واسه فردا برنامه چیدم و به خانمم گفتم که سر کار میمونم و جای همکارم هستم ... بعد کار حرکت کردم و رفتم و زنگ زدم گفتم که دارم میرسم گفت خوبه دفترم تعطیله و ماشینتو دم در پارک کن و بیا تو منم همین کارو کردم رفتم تو اونم در دفترش رو وا کرد تو دفترش تک تنها بود یکم واسه هر دومون صحنه خجالت باری بود روبرو شدن با هم اما خیلی زود بعد مهمان نوازی اونو کمی صحبت کردن با هم همه چی خیلی عادی شد تا اینکه اون که روبرم رو صندلی نشسته بود اومد رو زمین کنار من تکیه داد به دیوار و یه نگاهی به من کرد و بهم گفت میشه ببوسمت منم گفتم بفرمایید .. اونم لباشو گذاشت رو لبام و بعد با زبونش موقعه جدا شدن لباش از لبام لبهام رو خیس کرد ...
هیچی دیگه من که کمر و طبق عادت همیشه قبل نزدیکی صفت کرده بودم و کیرم هم تو شلوار نیم رک شده بود بعد 5 دقیقه بعد لب دادن اون دست انداختم دور گردنش و با دستم که دور گردنش بود صورتش رو چرخندم به به طرف خودم و به خودم گفتم این نیاز به کسی داره که باش ی سکس اساسی بکنه والا مریض نیست بیاد شوهر داره با کسی دیگه دوست بشه این فکرم تمام شده بود که خیلی محکم و با اراده فولادی رفتم تو لباشو با سرعت فوتی و فوری لباشو گوشاشو زیر گردنش رو خوردم تا از خود بیخودش کردم...
دستشو گرفتم و با خودم که بلند میشدم بلندش کردم بدون گفتن حتی یه کلمه تکیش دادم به دیوارو تاپی رو که تنش بود رو از تنش در آوردم و دست انداختم دو کمرشو سوتینش رو هم باز کردم و در آوردم پسون های نسبتا بزرگ و خوشکلی داشت که به محض دیدنشون با زبون لبام شر وع به مک زدن و لیسیدنشون کردم طوری که صدای عمه خانم رو در آوردم .
دستش رو هی میکشید رو کیرم و آه و اوه میکرد ...
رفتم پایین و دکمه شلوارشو وا کردم و شرت و شلوارشو با هم کشیدم پایین که اون لحظه انگار یکم خجالت کشیده باشه دستشو آورد که مانع بشه اما من با سرعت عملی که داشتم اجازه این کارو بهش ندادم و تا اومد بگه مسلم نه من سرم رو کردم بین پاهاشو زبونم رو انداختم لای کسش که واقعا خوشکل و خوش تراش بود دیدید بعضی از کسا زود خیس میشن و وا میدن خودشون و اما این کس هر چی بیشتر لیس میزدی کمتر خیس میشد و عمه خانم دیگه از فرط شهوت از کمر تاشده بود و آه و اوهش هی بیشتر و بیشتر میشد منم که دیدم دیگه هم لخت لخت شده و هم حشری همون رو زانو که بودم پیراهنم رو در آوردم و دراز کشیدم رو زمین (رو زمین اتاقش قالی پهن شده بود) کمربند و دکمه شلوار و زیپ شلوارم رو وا کردم و اونو تا نصفه کشیدم پایین که اون هم نشست کنارم شلوارم رو کامل در آورد و منم از دست کشیدمش سمت کیرم و با دست دیگم کیرم رو گرفتم با اشاره بهش فهموندم که کیرم رو بخور که اونم شروع به ساک زدن کرد هی خورد و لیس میزد و پاهام رو دادم بالا و کیرم رو گرفتم رو تخمام رو انداختم جلو دهنش اونم اول لیشون زد بعد هر تخمم رو دو سه بار کرد تو دهنش و زیر سوراخ کونم هم زبون زد کیرم حسابی شق شده بود ...
اونو از کمر خوابندم و خودم اومدم بالا سرشو کیرم رو آروم کردم تو کسش و کم کم تلمبه زدن رو تند وتند کردم که یهو آروم بهم گفت بزار تا ته توش بمونه منم با یه تلمبه محکم کردمش تو تا ته و 6یا 7 ثانیه گذاشتم تو موند و بعد با آروم تاب دادن کیرم داخل کسش و آوردن کیرم تا نصفه بیرون دوباره شروع به تلمبه زدن کردم و خودم هم دراز کشیدم روش و بعد یکم لب گرفتن شروع کردم به خوردن پستونهاش 20 دقیقه بعد چون خیلی اذیت شده بود و دو باری هم ارضا شده بود و خودم هم دوست داشتم از کون بکنمش برش گردوندم و باز کیرم رو کردم تو کسش و دو تا پاهام رو گذاشتم اینورو اونور باسنش و با شدت زیاد تلمبه میزدم تو همین هین هم با انگشت میکردم تو سوراخ کونش و میدیدمش بیشتر حشری میشدم (من عاشق از کون کردنم)عمه خانم که 31 ساله بود یه باسن بسیار بزرگ داشت که سوراخ صورتی توش مث مروارید تو صدف میموند ...
از آب دهنم تف کردم تو هین کردن تو کف دستم و با دو تا انگشتم مالندم به سوراخ کون عمه خانم بعد بدون اینکه بهش چیزی بگم و درخواست ازش بکنم کیرم رد از تو کسش در آوردم و سر کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و اولین فشارو دادم که یهو برگشت و با یه آخ بلند و ناله کنان گفت نه مسلم از پشت نه نمیتونم منم که داشتم ضدحال میخوردم خیلی جدی بهش گفتم درد داره پس می خواستی کس عمه منو داشته باشه یالا بیا خم شو بینم و خودم کمرشو برگردوندم دوباره تف کردم اینبار به خود سوراخ کونش و با دست سر کیرم هم خیس کردم و میدیم که داره خودشو چطوری واسه خاطر درد کون دادن هی میخوره اما چون منو جدی دیده بود روش نشد شدید مانع کارم بشه ...
سر کیرم رو محکم فشار دادم تو و یهو کیرم رفت تا نصفه تو کونش که اون خودش رو شید جلوهو منم خودم رو انداختم روش تا اینکه دراز کشیده روش و سر کیرم هنوز تو بود که بخاطر اینکه داد زد و یهو خودشو کشید جلو که کیرم در بیاد منم خیلی وحشیانه کیرم رو هول دادم تو کونش با فشار شدید که خودم احساس کردم که تخمام به لمبه های عمه جان چسبیده و اونم با آخ همراه با ناله و اشک گفت پارم کردی .. پاشو تو رو جان من پاشو الان پاره میشم منم که شهوتم بالا زده بود احتنایی به اشک و ناه و حرفاش نکردم و اول یکم آروم و بعد1 دقیقه از آروم تلمبه زدن و جا وا کردن کیرم تو کونش تلمبه زدن شدید و شدیدتر کردم تا اینکه اونم از کون بی حس و دیگه هیچی نمیگفت منم دیدم دیگه حرفی نمیزنه بعد 10 دقیقه از کون کردن بلند شدم و کیرم و کردم تو دهنش و اونم که بلند شده بود زانو زده بود بی خیال از جریان کردن از کون زوریش با میل زیاد شروع به ساک زدن کرد و تخمام رو هم لیس زد و منم رو کمر خوابندمش و رفتم رو سینشو پستونهاشو جفت کردم و تف کردم دو یا سه بار لای دو تا پستوناش کیرم رو گذاشتم لای دو تا شون دوتاشون رو با دستای خودش محکم بهم گرفتم خم شدم و شروع به عقب و جلو شدن کردم 3 دقیقه بعد هم آبم اومد و همین طور که عقب و جلو میشودم آبم هم ریختم هم رو صورتش هم تو گردنش و هم لای پستوناش ...
اون روز روز اول سکس منو عمه خانم بود اما تا به الان آخرین سکس نبود تا حالا هم این رابطه ادامه داره(jeegar)

همین
     
#217 | Posted: 18 Nov 2011 13:22
عمو صمد

فوت پدر ضربه بزرگی بر سر خانواده بود که تنها با دلداری و همراهی اطرافيان سنگينی آن قابل تحمل مينمود. هر چند همواره پدربزرگ و مادر بزرگ پدری ما را از لحاظ مالی کمک نمودند تا سروسامانی داشته باشيم اما وجود خالی پدر در خانه هميشه حس ميشد و تنها اميد ما قاب عکس پدر بود .

عمو صمد شريک پدرم که او را از صميم قلبم می پرستيدم حق را ناحق نکرد و سرمايه پدر در شرکت را مايه دلگرمی و کمک زندگی ما نمود بطوری که واقعاٌ در اين سالها فقط ما در رنج دوری پدر بسر برديم من تنها پسر خانواده بودم و عزم کردم تا مطابق خواسته قلبی و هميشگی پدر مرحومم تحصيل کنم و با جديت تمام وارد دانشگاه شدم عمو صمد با پذيرفته شدن من در يکي ازدانشگاههای تهران اين دلگرمی را داد که حتماً شرايط راحتی برای استقرارم در آنجا بوجود خواهدآورد و آپارتمانی خريد به نام وراث که من و دو خواهرم آسوده در غربت درس بخوانيم . کار شرکت نيز توسعه و رونق بيشتری گرفته بود و عمو صمد بيشتر به تهران تردد داشت و سرکشی مدام او خيال مادر را راحت کرده بود .

يک عصر که از دانشکده به منزل برمی گشتم يک خودروی شخصی مقابل پای من ايستاد راننده مسن با رويي خندان گفت که اگر مستقيم ميروم مرا تا مقداری از مسير راه مرا خواهد رساند من سوار شدم و پس از کمی طی راه نگاهی به من انداخت و پرسيد دانشجو هستيد ؟ کوتاه پاسخ دادم بله مجدد سو.ال کرد حتماً هم مجرد !! گفتم بله به نظر قصد داشت تمام راه را برايم صحبت کند با لحنی معنادار گفت دلم به حالتان ميسوزد گفتم چرا ؟-آخه ما متأهل ها که هر هفته دو سه مرتبه شبها خودمون را شارژ ميکنيم باز هم دلمون ميخواد يکی رو پيدا کنيم وای به حال شما . منظورش رو فهميدم اما شايد هول شدم که جواب دادم چه کنيم که مجبوريم بزنيم تو سر اين طفلکی و به جلوی خودم اشاره کردم خنديد و با دست به روی پای من که کنار دستش بودم زد طوری که به نزديکهای بالای رانم دستش کشيده شد و گفت چرا بزنی به سرش گناه دارد و بدون مقدمه دستش رو گذاشت جلوم من گفت زود راست ميشه ؟!

حسابی ترسيده بودم گفتم مرسی پياده ميشم گفت مگه نميخوای با هم بريم خانه جواب دادم نه من سر راه کار دارم هاج و واج من را نگاه کرد و دورشد رفت وقتی اومدم خونه رنگ به رو نداشتم و داشتم از ترس ميمردم ولی فهميدم عمو صمد اومده و چون کليد داشته رفته بود حمام گرفته بود اما فکر ميکرده من ديرتر خواهم آمد با حوله دور کمرش وسط نشيمن ايستاده بود سلام کردم و عذر خواستم بدون در زدن اومدم اما البته از آنچه که شده بود ناراضی هم نبودم چون برای اولين بار ميديدم که عمو صمد چقدر بدن ورزيده ای دارد بازوهای ستبر و سينه پهنش واقعاً ديدنی بود با اين سن هنوز ماهيچه های شکمش منثل يک ورزشکار بنظر ميرسيد ولی يک تفاوت مهم بدن عمو صمد اين بود که تقريبا هيچ جايي از بدنش نبود که بدون مو نباشه . تمام اين هيکل ورزيده و زيبا از پشم سياه پوشيده شده بود و کمتر ميشد فهميد که لباس دارد يا اين بدن برهنه اش هست حتی وقتی پشتش رو به من کرد شونه ها و کتفش مثل سينه اش سياه از پشم بود. خلاصم من مبهوت بدن پشمالوش بودم و سر جا خشکم زده بود اما انگار عمو صمد متوجه چيز ديگه شده باشه سوال کرد عمو جان چرا رنگت پريده و با اصرار زيادش مجبور شدم ماجرای راه دانشگاه رو براش تعريف کنم.

وقتی تمام شد کلی به من خنديد و گفت همين ! تو برای همين اينقدر ترسيدی ؟! تو که نبايد از اينچنين مطلب ساده ای بترسی . من گفتم آخه روزانه ماجراهای زيادی در روزنامه ها مينويسن که به اين شيوه کسی رو کشته اند دوباره خنديد و گفت نه بنده خدا قصد بدی نداشته ميخواسته کمی لطف در حقت کنه و سرگرمت داشته باشه . و بازوشو دور کمر من گذاشت و منو برای آرامش کشوند سمت کاناپه . کنارم نشست و پرسيد حالا بگو عمو برای اين حسی که داری چه ميکنی ؟ منو مثل يک دوست صميمی بدان و راحت بگو بهرحال شما جوانی و غريزه جنسی در همه وجود دارد چون هميشه سرم گرم درس و دانشگاه بوده اعتراف کردم که راستش از اين جهت عقب مانده از دنيا و همسن و سالان هستم منو تو بغلش محکم گرفت و به سينه برهنش چسبوند و سرم و بوسيد و کلی قربون صدقه من شد که چقدر من پسر نجيبي هستم و گفت نگران نباش عمو ميخوام امروز چيزی بهت نشون بدم که راه غلبه به ترس از اين موارد رو آموزش ببينی .بوی عطری که به سينش زده بود دلچسب بود و دوست نداشم اين کار تمام بشه و لابلای موهای سينه عمو رو بو ميکشيدم آرام آرام نوازش های عمو صمد از طرف سرم به صورت کشيده شد و سينه های منو ملايم نوازش کرد و به طرف شکمم دستش رفت از جانبی نگران شرايط بودم و از طرفی هم به اين دليل که از کودکی هميشه عمو صمد را دوست داشتم از اين کارش خوشم اومد لبش رو گذاشت روی پيشانيم و بوسيد و گونه ام رو هم بوسيد و برای اينکه وضعيت منو محک بزنه آروم با زبونش ليسيد . و به طرف لبام رفت من هم لبش رو بوسيدم و عمو صمد زبانش رو با فشار داخل دهانم کرد حسابی داغ شده بودم و احساس ميکردم قلبم دارد تاپ تاپ صدا ميکنه همين موقع عمو صمد حوله دور کمرش را باز کرد و دست منو گرفت گذاشت روی کيرش . هنوز کير عمو صمد سفت و راست نشده بود ولی حسابی کلفت و دراز بود و سر قرمزی داشت معلوم بود که يک هفته قبل کيرش رو اصلاح کرده باشد چون پشم کوتاه و زبری داشت اما الباقی بدن همچنان سياه و پشمالو بود هيچ وقت فکر نميکردم عمو صمد که سفيد پوست و تر و تميز و اصلاح کرده ديده بودمش اينقدر پشمآلو باشه با دستم کمی با کيرش ور رفتم اون هم زيپ شلوارم را پائين کشيد و بدنبال کيرم دستش رو برد لای شورتم . اين کار عمو صمد آرامشی به من داد که فقط قصدش از اين کار پاره کردن کونم نيست.

خلاصه با دستم بيشتر کير و خايه هاش رو که هر کدوم اندازه يک گلابی بزرگ بودند ماليدم. حسابی کيرش بلند شده بود. کير سفيد با سر قرمزش که کلفت و گوشتی بود ديدنی بود عمو منو بلند کرد و لباسهام رو از تنم درآورد . کيرم رو که از شورت درآورد با دستش گرفت و گفت به به ! عجب خوشگله و بدون هر توضيح ديگه تمام کيرم رو برد داخل دهانش و شروع به مکيدن کرد واقعاً نميدونم اين کار چقدر من را سست کرد ولی ناخودآگاه من هم روی عمو صمد دراز کشيدم و کيرش رو به دهانم نزديک کردم تمام کيرش داخل دهانم جا نشد سرم را نگه داشت و با فشار سر کيرش رو به دهانم فرو کرد طوری که به حلقم خورد و نزديک بود بالا بيارم با زبون خايه ها و لای پاهام رو ليسيد و با حرکت سر و چشم فهموند که من هم همين کار را بکنم سرش را بيشتر لای پاهای من برد بطوری که زبانش را گذاشت روی سوراخ کونم و شروع کرد به ليسيدن سوراخم اينقدر اين کار شيرين و دلچسب بود که پاهام را بازتر گذاشتم و البته من هم همين کار را کردم زمان زيادی طول کشيد و ما ادامه داديم عمو صمد بلند شد و اين دفعه نشست روی سينه من و کيرش رو روی کيرم گذاشت در قبال کير کلفت و دراز اون من چيز قابلی نداشتم هر چند که هر از گاهی عمو صمد قربون همه چيز من ميشد از اندازه کيرم تا رنگ نسبتاً تيره خايه هام . چند بار بالا و پائين رفت و من زير فشار کيرش داشتم لذت ميبردم سرش رو گذاشت روی نوک سينه ام و با زبونش ليسيد و با دست هم نوک سينه ديگم رو ميماليد من هم همينکار رو کردم تازه فهميدم که ليسيدن نوک سينه های پشمالوی عمو صمد واقعا لذت وصف ناشدنی داره و اصلاً دوست نداشتم اين کار تمام بشه دوباره کيرش رو اورد جلوی صورتم آب شفاف و بی رنگ فراوانی از سر کيرش سرازير بود با شهوت تمام کيرش را محکم با دست گرفتم و شروع کردم با قدرت مکيدن سر کيرش و با دست ديگه هم زير خايه هاشو ميماليدم . عقب رفت و کيرش رو از دهانم بيرون کشيد پاهام را داد بالا و گذاشت روی شونه هاش اول با انگشت حسابی سوراخم را ماساژ داد و انگشتش رو داخل کونم فرو کرد و چرخوند حس خوبی بود و درد نداشتم اما انگشت دومی را هم که فرو کرد دردم اومد خنديد و گفت قسمت سختش همين جاست الباقی راحت انجام ميشه با چند بار چرخاندن انگشتاش اين درد تمام شد سر کيرش را با چند بار تف زدن به تمام کيرش و سر گندش خيس کرد و به آرومی کمی فشار داد سر کيرش که داخل شد ميشد تمام داغی اون رو حس کرد صبر کرد به اين کار عادت کنم و اين دفعه کمرم را هم کمی بالا داد و يک کوسن گذاشت زير کمرم بعد هم روی سينه من دراز کشيد و سر کيرش که به بهترين وضعيت داخل شده بود با فشار بيشتر هل داد تا ته رفته بود و با هر ضربه تلمبه که به من ميزد برخورد خايه هاش به زير سوراخ کونم را کامل حس ميکردم . داغ داغ شده بود و از همه بدنش عرق روان بود زير بغلم را داد بالا و با زبان ليسيد قلقلک و شهوت زيادی داشت من هم زير بغل های عمو صمد را که پشمالو بود ليسيدم و اين کار را براش عاشقانه انجام دادم احساس ميکردم دوست دارم همه کاری براش بکنم برای همين همديگر را ليسيديم و ماليديم قبل از اينکه آبش بريزد کيرش را از کونم بيرون کشيد و به پشت خوابيد و گفت حالا نوبت توست که منو بکنی سوار به پشت پر پشم عمو حتی اگر نمی کردمش هم برای من جالب بود اما مطابق کاری که ياد داده بود اونو آماده کردم و کيرم را گذاشتم تو سوراخش کمی کونش را بالا داد و من از زير کير و خايه هاش رو ماليدم خوشش آمده بود گفت هر وقت خواست آبت بياد بگو . داشتم ديگه به اوج ميرسيم که عمو فهميد برگشت و کير منو گرفت دوباره شروع کرد به مکيدن کيرم ديگه طاقت نياوردم و از سر کيرم مثل يک آتش فشان خروشان آب شروع به فوران کرد عمو صمد هم کير منو گذاشت تو دهنش و آب از کنار دهنش بيرون ميريخت وقتی تمام شد دوباره محکم کيرم را مکيد و تا آخرين قطرات آب کيرم را بيرون آورد حالا دوباره نوبت من بود کير عمو صمد را دستم گرفتم و براش مکيدم فريادش به هوا بلند شد و مثل فواره آب از کير کلفت و گوشتی عمو بيرون زد مزه خوبی داشت داغ و کمی شيرين و دهانم رو پر کرد و از صورتم ميچکيد . تمام اتاق پر شده بود از بوی آب کير عمو صمد .به نفس نفس افتاده بود و عرق فراوان از تمام بدنش سرازير بود بلند شدم و تمام بدنش رو ماليدم و ليسيدم و بعد کنارش دراز کشيدم . اون شب عمو صمد تمام ترس من از سکس و مردان غريبه ای که ممکن هست به فکر شکار پسران خوشگلی مثل من باشند را ريخت ولی شروع يک رابطه صميمی بين ما شده و الآن پس از يازده سال من هنوز ازدواج نکرده ام و هميشه عمو به بهانه های زيادی به ديدن من مياد و شب را با من ميگذراند .

همین
     
#218 | Posted: 19 Nov 2011 12:03
عسل یه دختر شیرین و خوشگل و خوش زبون بود . اون و پدر دوست داشتنی و مامانش با هم زندگی خوبی داشتن . عسل 18 ساله ما مث هر دختر نو جوون دیگه ای عاشق عشق و هوس بود . از بخت بد روزگار دو ست پسرش بهش خیانت می کنه و با دو ستش رو هم می ریزه . چند وقت بعد شیطون میره تو جلد باباش و یکی رو صیغه موقت می کنه و از اون طرف مامانش واسه این که خودشو از این شوک نجات بده با پسر همسایه رو هم می ریزه . حتی عسل یه بار اونا رو لخت تو بغل هم وقتی که کیر پسر همسایه تو کوس مامانش بود دیدشون . اون که بابا شو خیلی دوست داشت به یه طریقی اونو متوجه جریان می کنه و اونا از هم جدا میشن . بابا میره پیش زن صیغه ای و خونه ای رو که به اسم خودش بود میذاره واسه اونا و یه خورده خرجی ماهانه هم واسه عسل می فرسته . عسل نه داداش داشت نه خواهر . باباش هم چون وضعش خوب بود و تو خرید و فروش ملک و ماشین بود و دستش به دهنش می رسید دیگه واسه مهریه هم چونه نزد . خونه رو داد به عسل و مهریه مامانشو هم پرداخت کرد . عقیده اش این بود که زنی که به شوهرش خیانت کنه و یه کیر دیگه بخوره روش دیگه باز شده و جای بخشش نداره . اگه اون یه لغزشی داشته نسبت به همسرش حداقل یه جنبه شرعی داشته ولی زنش خیلی راحت خودشو تحویل یکی دیگه داده . ظاهرا پس از زایمان اول مامان عسل دیگه بار دار نمی شده و این طلاق هم خیلی بهش ساخته بود . عسل خانوم هم بی پروا شده بود . دیگه نه سایه پدر رو سرش بود و نه توجه مادر . شبا به بهونه درس دیر میومد خونه . عشقش که به اون خیانت کرده بود ولی دیگه نذاشت که هوسش اونو دور بزنه .پس از مدتی دیگه دختر نبود . مادرشو مسبب همه این بد بختیها می دونست . وقتی به مادرش گفت مامان من دیگه دوشیزه نیستم جواب شنید که چه اشکالی داره من که دوشیزه ازدواج کردم آخر کارم چی شده و چه تاج گلی به سرم زدم ؟/؟!از شنیدن این جواب شوکه شده بود . مادرش رسوایی و جنده بازی رو به جایی رسونده بود که همه در و همسایه ها معترض شده بودند . عسل خیلی عصبی شده بود . خیانت دوست پسر دوری از پدر خیانت مادر به پدر و طلاق آنها از دست دادن دختریش و خوردن قرصای ضد بار داری روی اعصابش تاثیر گذاشته بود. تازه مدتی بود که درو همسایه ها خونه شونو جنده خونه می دونستند . این براش خیلی افت داشت . داشت به این فکر می کرد بابا که برای من خرجی می فرسته مامانم که پول مهرشو گذاشته سپرده داره سودشو می گیره می تونه یه خونه بگیره و بره من چرا راحت و تنها نیاشم و اززندگیم لذت نبرم . عسل خونسرد و منطقی گذشته شده بود یه دختر اخمو و بهونه گیر و نق نقو . فقط موقعی که زیر کیر یه مرد یا یه پسر بود زبونش بسته می شد . ولی مامانش خونه رو قبضه کرده بود و نمی ذاشت عسل راحت باشه . می گفت تو این خونه منم که هر کاری دوست دارم می تونم انجام بدم . تازه ناراحت هم می شد اگه یه وقتی عسل خودشو به دوست مردش نشون می داد و تازگیها می خواست کاری کنه که عسلو ردش کنه . در این مجتمع 8 واحده 4 طبقه که اونا در طبقه سوم غربی زندگی می کردند روبروشون یه آخوند مودب و با شخصیتی زندگی می کرد که تقریبا همسن باباش بود . چها تا بچه هم داشت . ملای خوش تیپ و با کلاسی بود . خیلی هم قشنگ صحبت می کرد . عسل تصمیم گرفت مشکل خودشو با این حاج آقا در میون بذاره . رفت به محل کارش تو یکی از این ارگانها . باهمون قیافه پر آرایش و هیکل هوس انگیز خودش . ولی ملا شقیع آن قدر با ادب و متین بود که اصلا به روش نیاورد . پس از کلی صغری کبری بافتن قرار بر آن شد که شبو بره خونه حاج آقا مفصل تر باهاش صحبت کنه و راهی برای دک کردن مامانش پیدا کنه . اتفاقا حاجی شبو تنها بود . خونواده اش می خواستن برن خونه باجناقش تو قم و اون یه کاری داشت و نمی تونست بره . یه فکر شیطانی به سر عسل افتاده بود . اگه می تونست این آخونده رو به دام بندازه که نورعلی نور می شد ولی خیلی سخت بود . این آدم شریف و زن و بچه دوستی که اون دیده بود با اون طرزعبادت و صحبت و متانت امکان نداشت گول یه پانکی سوسول و سانتال مانتالی مثل اونو بخوره . با این حال ترگل ورگل کرد و به مامانشم گفت که داره میره خونه یکی از دوستاش . مادره هم خوشحال از این که سر خر نداره حرفی نمی زنه . وقتی میره خونه ملا شفیع انتظار داشت که حاجی رو با همون عبا و عمامه اش ببینه ولی حاجی خوش تیپ و خوشبو با یه بلوز آستین کوتاه و یه شلوار پارچه ای اتو کشیده جلوش ظاهر شده بود . فقط ریشهای خوش دست و انبوهشو نتراشیده بود . اینو ظاهرا نمی تونست کاری بکنه از قرار معلوم جواز کسبش بود . پس از سلام و علیک و مقدمه چینی رفت تا واسش چایی بیاره . عسلم که وضعیتو این طور دید آرایششو غلیظ تر کرده چاک پیرهنشو باز تر کرد تا بتونه رو حاجی اثر بذاره. یه سری صحبتا رو انجام دادند .. در خصوص عذر مادرشو خواستن گفت -دخترم این کار سختیه . در هر حال تو این آپارتمان چند خانوار زندگی می کنیم شرعا و عرفا این اعمال پسندیده نیست .-حاج آقا من می خوام تنها باشم خونه به اسم منه . مادرم هم از نظر اخلاقی فاسده ولی من میخوام پاک و سالم بمونم -شما که ازدواج نکردین -نخیر حاج آقا ولی خودمونیم شما به جای پدرمین ولی خیلی جوون و خوش تیپین و سن بالا نشون نمیدین .-دخترم من که هنوز به سی و پنج نرسیدم . ما طلبه ها معمولا برای جلوگیری از گناه زود ازدواج می کنیم .-شکسته نفسی می فرمایید حاج آقا این حرفا چیه . شما حالا یه آیت الله هستین .-خواهش می کنم خجالتم ندین . هنوز خیلی کارداره تا اونجا باید تلاش بیشتری بکنم . شما می فرمایید که مادرتون امکاناتشو داره که واسه خودش خونه بگیره بره . شما هم که 18 رو رد کردی و به سن قانونی رسیدی و این خونه به اسم شماست . ولی اون مقدار پولی رو که پدر واستون می فرسته کفاف شما رو میده ؟/؟تازه خوبیت نداره یه دختر تنها توی یه آپارتمان زندگی کنه .-از شما چه پنهون حاج اقا من یه نامزد داشتم می خواستیم ازدواج کنیم قبل از عقد گولم زد و ..-ادامه نده دخترم همه چی رو فهمیدم . من می تونم به شما کمک کنم ولی شما به عنوان یه مجرد اگه بخواهید این جا بمونید ایرادی نداره ولی بازم همین آشو همین کاسه هس . عرصه بر خود شما تنگ میشه .-می فرمایید من چیکار کنم . برق هوس تو چشای حاج شفیع موج می زد. چشاش داشت از حدقه در میومد . با لذت و حرص خاصی به چهره عسل خیره شده بود چی فرمودید ؟/؟آخونده خیس عرق شده بود . نمی دونست باید چیکار کنه .-استغفرالله . اعوذبالله من الشیطان الرجیم -حاج آقا منظورتون از شیطان منم -نه دخترم منظورم نفس سرکش خودمه -حاج آقا این نفس سرکش شیطونی رو میشه فرشته ایش کرد . رفت روی زانوی آخوند بی عبا عمامه نشست . شفیع دیگه نمی تونست تکون بخوره . زانوهاش سست شده بودند . کیرش بی تاب شده بود . سیخ مث یه قله کوه تو دل تو دل یه جلگه داشت خودشو نشون می داد . عسل شیطون فهمیده بود که زده به هدف . دگمه های پیرهن آخوند شفیع رو باز کرد . شفیع می خواست بره پاشه یه صیغه نامه بیاره یه خطبه ای بین خودش و عسل جاری کنه . آخه هرچی رو که حفظ بود از یادش رفته بود . تنها چیزی که خاطرش بود اسم خودش بود و این که زن و بچه داره و همین چیزا . اون لحظه فقط به شکم کیرش فکر می کرد که اونو سیر کنه . سر شب بود و می بایست برای ادای نماز جماعت می رفت مسجد محل از خیرش گذشت . حتی یه تماس هم نگرفت . می ترسید از جاش بلند شه یه وقتی عسل پشیمون شه . واسه صیغه نامه هم پا نشد . عیبی نداره من راضی این خوشگله راضی خدا هم راضی . عسل شلوار شفیع رو هم از پاش در آورد . شورتشم همین طور . کیر کلفت و تیز شده ملا شفیع پرید بیرون -حاج آقا تو لختم نمی کنی ؟/؟دستای ملا می لرزید . عسل لبشو گذاشت رو لب حاجی و از بوی دلاویز عطر ریشش مست شد و هوسش زیاد . خودشو به کمک حاجی لخت کرد و انداخت رو شکم و قسمت بالای بدن اون . آخونده که یه خورده بر خودش مسلط شد اونو بلند کرد و برد انداختش رو تخت . عسل با یه دست جفت بیضه های ملا رو می مالید و با دست دیگه اش آلتشو توی دستاش گرفته بود .-خایه هام خایه هام کیرم کیرم -حاجی جون من فدای اون خایه ها یعنی همون بیضه هات میشم کیرتم می خورم فقط هوای دخترتو داشته باش . تخمای حاجی رو گذاشت تو دهنش و با هوس واسش میک می زد . زبونشم دور و بر کیر حاجی می گردوند .-آهههههههه دخترم . نهههههههه من دارم گناه می کنم .-حاجی جون اون دنیا تو شفیع همه مایی . اگه گناه لذتش شیرینه چرا که نکنی . از این نعمت استفاده کن . حالشو ببر . شما که بهشتت تضمینه . غصه ای نداری . منو بگو که جهنمیم نیاز به شفاعت تو دارم . الان که نیاز به کیر تو دارم . فقط دخترتو فراموش نکن . عسل یهو از تخت پرید پایین و رفت به طرف محوطه ای توی پذیرایی که با یه در و دیوار شیشه ای از قسمت دیگه هال جدا می شد . به یه سبک خارجی و جدید ساخته بودند . رفت درو از داخل قفل کرد . می خواست حاجی رو آتیشش بزنه . حالا اون بود این طرف شیشه و حاجی اون طرف دیوار شیشه ای . کونشو محکم به شیشه فشار می داد و حاجی هم کیرشو به شیشه می چسبوند . دیوار شیشه ای بین کیر شفیع و کوس و کون عسل فاصله انداخته بود . عسل فقط می خواست با این فتنه گریها اونو بیشتر وسوسه کنه . غافل از این که ملا حاضر بود در اون لحظه تمام دارو ندارشو بده تا کیرشو توی کوس عسل فرو کنه . سریع رفت به اتاقشو بر گشت . یه دونه چک تضمینی صد هزار تومنی نشون عسل داد . عسل داشت شاخ در می اورد . با ایما و اشاره گفت این کارا چیه . شفیع بد متوجه شد رفت با چند برگ دیگه بر گشت . اون چک پولا رو گذاشت داخل مانتوی عسل و برگشت و دوباره کیرشو به شیشه چسبوند . زبون درازشو همچین چسبونده بود به دیوار که انگار ی داره کوس عسلو لیس می زنه . عسل دلش سوخت و درو باز کرد . شفیع امون نداد . کمر عسلو چسبید و در جا کیرشو تا ته فرو کرد تو کوس عسل .-چقدر حریصی حاجی -دختر !دیوونه ام کردی آتیشم زدی . تو ام الشیطانی .-تو هم ابو شیطانی -معلوم نیست حریف زبونت کی میشه -تو تو حاجی جونم . زبونشو در آورد تا حاجی واسش میک بزنه . سینه هاش تو دستای شفیع بود و کوسشم تسلیم کیر اون . توی این سی چهل تا سکسی که تا به حال داشته بود این از همه واسش پر هیجان و هوس انگیز تر بود . می دونست که با قدرت آخوند می تونه به همه جا برسه .-واییییی عزیزم بکن بکن منو . کیر تو خیلی باحاله دوست دارم واسه همیشه مال من باشه دوست دارم کوسسسسسم واسسسسسه همیشه مال تو و کیییییررررررررت باشه .-جون جووووووووووون میشه میششششه اگه تو بخوای میشششه . اگه تو بخوای کافر میشم . اگه تو بخوای دنیا رو به آتیش می کشم .-حاجی من هوس دارم ارضام کن . نمی خوام واسم نامسلمون بشی گناهت بیفته گردن من . می خوام همین طور پاک بمونی و اون دنیا دم در بهشت شفیعم بشی و نذاری من گناهکار برم جهنم . حسودیم می شه بری اون طرف کلی زن دورو برت باشن و اونا رو بکنی . حاجی شفیعم باش منو از آتش دوزخ نجات بده . قول میدم حتی توی بهشت هم دنبال کیرای رنگ و وارنگ نباشم فقط کیرتو .. حالا این دنیا که جای خود داره . موتور شفیع به کار افتاده بود عسل با تمام وجود و هوسش فریاد می کشید . آخونده اسم عسلو به یاد آورده بود .-جووووون عسل شیرین بگیر کیییییییررررررکوسسسسسس پاره کن منو . داره می ریزه -بذار بریزه حاجی عسل خودتو بریزش تو عسل خودت توی کوس من .. بریز توی کندوی من . می خوام با عسل تو جون بگیرم قوت بگیرم حال بکنم . با عسل شیرین خودت عسل تلخ منو شیرینش کن .-نهههههههه -آررررررره شفیع من . عسل هم شروع کرد به حرکت دادن کونش . حاجی که از لرزش ژله ای کون به لرزه افتاده بود یک آن نعره ای کشید -جااااااااان آهههههههههه آهههههههه کمرم کمرم سبک شده -حاج آقا من شنیده بودم آخوندا خود خواهن ولی نه تا این حد و این جوری پس من چی ؟/؟-فدات میشم من . تو دستور بده من غلامتم -بخور حاجی کوسسسسسمو بخور . عسل کیر حاجی رو گذاشت تو دهنش و چند قطره آب باقیمونده اشو میک زد . حالا اگه راست میگی کوسسسسسمو بخور .-سوراخ کونتو هم می خورم . شفیع زبونشو کشید رو کوس عسل . برخلاف ریش و سبیلهای چند روزه بچه سوسولا که کوس عسلو خراشش می داد ریش و سبیل نرم شفیع هوسشو خیلی زیاد می کرد . دو تا کف دستشو گذاشته بود پس کله آخونده و همراه با میک زدن و لیسیدن شفیع کوسشو هم به دهنش فشار داده و حرکتش می داد -آهههههه آخخخخخخخ اووووووففففففف محکم تر تند تر تند تر دارم تموم می کنم . عزیزم زود باش زود باش . گردن شفیع درد گرفته بود ولی ادامه می داد .-وایییییییی واییییییییییی اوییییییییی عسل سرعتشو زیاد کرد تا این که یه جا وایساد تموم کردم تموم کردم دیگه مردم . حاجی ارضا شدم . ارضا شدم . فدای زبونت . در حالی که دو تا دستاشو رو سینه هاش گذاشته بود فریاد می زد حالا کیر میخوام . کیییییییییییررررررررربدددده تحمل ندارم . بکن منو بکن . شفیع دو تا انگشتاشو کرد تو سوراخ کون عسل .عسل دو زاریش افتاد -حاج اقا گاییدن کون کراهت نداره ؟/؟-اگه با لذت طرفین باشه مباحه -من چه می دونم شما این چیزا رو وارد ترین دوست ندارم یه وقتی گناهی بیفته گردن شما که اون دنیا نتونی شفیعم بشی .-عسل جون من که کسی نیستم اگه شفاعتم قبول نشه حاضرم بیام جهنم پیش تو -نگو حاجی هوسم دوباره زیاد میشه . یعنی کوسسسسس من این قدر واسسسسسه تو و کییییییررررررت با ارزشه ؟/؟!حاجی زبونشو مالید روی سوراخ کون عسل و مثل یه عسل میکش می زد . وقتی کیر کلفتشو فرو کرد تو کون عسل شیرینش جیغ دختره رفت به آسمون ولی چند لحظه بعد عسل احساس کرد اوج گرفته . حتی کونش هم از کیر این ملای خوش تیپ لذت می برد . خلاصه کلام حاجی اون شب عسلو تا صبح گایید . حتی از نماز صبحشم غافل موند . به عسل هم گفت اگه یه موقع بار دار شد چند تا دکتر زنان آشنا داره پنهونی سقط جنین می کنن . البته حاجی مجوزشو صادر می کنه . اگه هم مشکلی پیش بیاد با صدور صیغه نامه همه چی حله . آخوند یعنی آجیل مشکل گشا .-حاجی پس گره کورمو کی باز می کنی ؟/؟واسه من کی مشکل گشایی می کنی ؟/؟نکنه یه شبه ازم سیر شی ؟/؟-نامرد باشم اگه حلالت نکنم -ببینیم و تعریف کنیم . ضمنا من قرص ضد بار داری می خورم . هر دقیقه و ثانیه که نمیشه رفت سقط جنین کرد . حاجی به وعده اش عمل کرد . مادره رو دو روزه دو دره اش کردند و کاسه کوزه هاشو جمع کرد و رفت .مادره اون اثاثیه ای رو که مال بابای عسل بود و بابا هه خریده بود واسش گذاشت و جهیز خودشو برد . عسل هم کم و کاستیها رو به کمک شفیع جونش جبران کرد . آخوند شفیع عسل رو علی الحساب صیغه یه ساله کرده که اگه دوترم تو امتحان قبول شدو این یه ساله کار خلافی نکرد و زن بسازی بود اونو با یه مهریه خوب عقد دائمش کنه . زن و بچه هاش به شدت باهاش دعوا کردن . اونم عنوان کرد به خاطر کمک به یک جوان و این که به انحراف کشیده نشه و این مجتمع هم وجهه سابقشو بدست بیاره این ایثار گری رو کرده . تازه خلاف شرع که نکرده . سه تا دخترای حاجی که حریفش نمی شدند . خیلی محجبه و باادب و فهمیده بودن و کاری به این کارا نداشتن . تا حدودی ناراحت بودند ولی حریف باباشون نمی شدند و به نامادریشون بی احترامی نمی کردند . چیزی هم نمی گفتند .فقط مادره و تنها پسرشون که بچه اول هم بود و همسن عسل بود شر شده بود ند . قلق پسره رو هم گرفت و یه گوشه چشمی نازک کرد و یه روز که اوضاع مساعد بود اونو آورد به آپارتمان خودش و فریبش داد . اولش می گفت زن بابام محرممه گناه داره . بعد که دید حریف کیر زبون بسته اش نمی شه و چشمش که به کوس و کون شیرین تر از عسل عسل افتاد همه چی از یادش رفت . بیچاره نزدیک بود موقع گاییدن سکته کنه . عسل خودشو کشت تا تعلیمش داد کوس کجاست و یه زن چه جوری به ار گاسم می رسه و از این حرفا و کارا . پس از هفت هشت بار گاییدن طی چند روز تازه یه خورده راه و چاه کارو یاد گرفت . از نفوذ اون رو مادرش استفاده کرد تا اونو هم مهربون ترش کنه و کاری کنه که با این موضوع کنار بیاد . عسل به خواسته اش رسیده بود . دو تا کیر تضمینی تو خونه اش اونو می گاییدند . از نظر اقتصادی تامین بود . فقط می ترسید دوست پسراشو بیاره خونه و این جوری روزی خودشو قطع کنه و دیگه از شفاعت شفیع بهشتی برخوردار نشه . شریف بچه آقا شفیع که مث باباش شریف بود به پدرش گفت که دل نداره از مامانش دورشه واسه همین قصد داره به جای این که بره فیضیه قم که کلاسش بالاست و طلبگی بخونه تو همین شهر خودشون درس طلابی بخونه .-شفیع به شریف می گفت این قدر غصه درسای داخل و خارجو نخور من خودم فوت و فن کارارو بهت یاد میدم . عسل روبراه روبراه بود . زندگی بر وفق مرادش می گشت . تازگیها داشت دوباره عاشق می شد ولی می دونست که عشق دردی رو واسش درمون نمی کنه . واسه همین یه بعد از ظهر رفت خونه یکی از دوست پسرای قدیم مادرش که قبلا هم بهش کوس داده بودتا یه صفایی بکنه و یه تنوعی براش بشه و حال و هوای عاشقی هم از سرش بپره . وقتی رفت خونه اون نفر دید یکی دیگه از دوستای اون پسره به جای اون اومده . اولش یه خورده یکه خورد ولی بعدش از این که احساس کرد داره یه کیر تازه می خوره هیجان زده شد . حس می کرد دنیا رو بهش دادن . واسه همین وقتی پسره خوش تیپه گفت عسل جون عسلتو بده بخورم عسل از خوشحالی و هیجان زیاد پیشدستی کرد و گفت تا عسلتو نخورم عسل خودمو بهت نمیدم.
پایان.
     
#219 | Posted: 22 Nov 2011 12:22

ادامه جزیره ای برای هیجان

۸۱
۸۲
۸۳
۸۴
۸۵
۸۶
۸۷
۸۸
۸۹
۹۰

دانلود کنید و لذت ببرید
     

#220 | Posted: 27 Nov 2011 16:46
سكس دوباره با اكرم زن پسر خاله ام ( كيوان )



تو عيد رفتيم مسافرت شمال اونجا شوهر خاله ام يه ويلا داره كه معمولا عيد و تابستون همه ميرن اونجا ما هم رفته بوديم با خانواده خودم پدر مادرم و خواهرم با شوهرو بچه هاش روز ششم عيد بود كه از اداره به من زنگ زدن و مجبور بودم براي انجام كاري بيام تهران و قرارشد شب بيام صبح برم اداره و عصري بازم برگردم شمال براي همين تنها اومدم ظهر كارم تو اداره تموم شده بود داشتم ميرفتم خونه كه يه دوش بگيرم و برگردم شمال كه موبايلم زنگ خورد خاله ام بود كه مي گفت كيوان با دوستاش رفته مسافرت براي انجام كاري و اكررم خونه تنهاسا اونم با خودت بيار ما باهاش هماهنگ كرديم گفتم باشه بي خيال حموم شدم و مسيرم رو عوض كردم سمت خونه اكرم رفتم بالا ديدم تازه از حموم اومده و تنهاست گفتم كامران ( بچه شونه اونا تو اين ده سال يه پسر پنج ساله درست كردن )كجاست گفت خونه مادرم ايناس سر راه ميريم اونم بر ميداريم نشسته بودم تا اكرم كارش رو بكنه اكرم برام يه چاي آورد با خنده گفت ببين خاله ات گوشت رو سپرده دست گربه بعد زد زير خنده دوباره ياد ده سال پيش افتادم گفتم منظورت از گربه من كه نيستم گفت نه بابا تو بره اي من گرگم گفتم پس نمي دوني تو اين چند سال من چه گرگي شدم خنديد گفت پس منم بره بيا من رو جر بده و نشست رو پام شروع كرد لب گرفتن منم لباش رو مي خوردم و با دستم پستوناش رو مي ماليدم بلندش كردم لخت شديم خوابوندمش رو مبل افتادم به جون كسش چنان كسش رو خوردم كه كمتر از پنج دقيقه دادش رفت هوا لرزيد و اورگاسم شد بلند شد شروع كرد ساك زدن بهش گفتم من چون چند شبه برنامه نداشتم آبم زود مياد ميخوام بكنم تو كست اونم گفت آخ ججججججججججججججججججججججججججووووووووووووووووووووووووننننننننننننننننننننننننن نننننننننننن منم چند روزه كس ندادم هوس كير كردم و پاهاش رو داد بالا كسش قشنگ زد بيرون كيرم رو گذاشتم جلوي كسش راحت رفت تو شروع كردم عقب جلو كردن بهش گفتم اكرم بازم بهم كون ميدي گفت اون كه جزء واجبات حتما بايد بكني گفتم پس برگرد از روي مبل اومد پائين دستش رو گذاشت روي مبل و كونش رو داد سمت من منم كيرم با آب كسش خيس بود گذاشتم دم كونش و يه فشار دادم تا ته رفت تو چند بار خلو عقب كردم بعد اكرم خودش شروع كرد تكون خوردن ومن ثابت مونده بودم گفتم اكرم آبم داره مياد كجا بريزم گفت تو كسم منم از خداخواسته در آوردم خوابوندمش رو زمين كيرم رو كردم تو كسش با چند تا حركت تموم آبم رو ريختم تو كسش اونم شروع كرد قربون صدقه كيرم رفت و بعد ازش پرسيدم حامله نشي گفت سيزده روزه كه پريودش تموم شده و قرص استفاده ميكنه بعد با هم رفتيم حموم و بعد رفتيم دنبال كامران و راهي شديم شمال اين بارم اكرم گفت شتر ديدي نديدي تو راه جلوي كامران هم خيلي معمولي برخورد كرديم گفتيم بچ يه موقع ميره از رو بچه گي يه چيزي ميگه ما رو به گائيدن ميده .

http://www.
busty-mom.com/pages/dadgirl.shtml?thumb_id=14536
زن عموي مذهبي من
سلام من بيژن هستم و دانشجوي مهندسي نفت 20سال دارم
اولين خاطره ي سکسي من مربوط ميشه به ماجراي من و زن عموخوشکلم من از بچه گي زن عموم رو دوست داشتم و اندامش رو ديد ميزدم آخه اون خيلي خوشکله سنش 30ساله قد بلند با سينه هاي گرد و ورزيده ماجراي ما برميگرده به همين چند وقت پيش راستش من همه ي اين تجربه رو مديون اين تاپيک هستم چون زن عموم که اسمش هاله باشه يه لب تاپ داره که گاه گداري براي نصب ويندوز يا تعمير کردن به من ميدادش زن عموم تقريبا مذهبي هستش خيلي دوست داشتم که بکنمش و هرشب بيادش جق ميزدم خلاصه من با اين لپ تاپه به اين سايت اومده بودم وچندتا داستان سکسي در کامپيوترش ذخيره کرده بودم براي اينکه بعدا بخونم و بعد از اينکه خوندم يادم رفت که پاکشون کنم اومد و کامپيوترش رو برد خلاصه بعد از رفتنش يادم افتاد که چه گند بزرگي زدم چند روزي گذشت و تا يه اس ام اس به من زد که امشب برم خونشون تا کامپيوتر خانگي پسرش که 14 سالشه شونه رو درست کنم وبهش هم درس رياضي بدم از اتفاق همون شب عموي من که پزشکه در بيمارستان کشيک داشت من هم هر موقع ميرم خونشون توي اتاق پسرعموم ميخابم خلاصه ما رفتيم خونشون در رو زن عموم برام باز کرد ديدم که خيلي خودش رو گرفته بود منم اون شب خيلي خجالت کشيدم و هي خودمو کيرمو لعنت ميکردم خلاصه کامپيوتر شهاب درست شد درسش هم بهش دادم تا اينکه شهاب ساعت 12.5 شب گفت من ميرم پيش مامان بزرگم ميخابم امشب تنهاس فاصله ي خونه ي عموم تا مامان بزرگ شهاب تقريبا 4 يا 5 تا خونه بود مامانش اول يه کم ممانعت کرد که بمون اشکالي نداره و شهاب گفت نه من بايد برم منم که خيلي خجالت کشيده بودم گفتم که هاله جان شما بزارين شهاب بره من ميرم خونمون ماشين دارم سريع ميرسم زن عمومکه فهميده بود به من بر خورده گفت اختيار دارين اين چه حرفيه من اگه بميرم هم نميذارم تو الان بري خلاصه اصرار کرد من موندم وشهاب رفت ولي خودمو همچنان لعنت ميکردم تا اينکه شب ساعت 1.5 بود که بيخابي زده بود به سرم بخاطر همون ماجرا زن عموم من فکرکردم که الان خوابيده بزار برم دستشويي وبعد برم خونه من پاشدم رفتم دستشويي اصلا حواسم نبود انگار که هيچي نفهمم دديم چراغ دستشويي روشنه ولي اعتنايي نکردم در روباز کردم ديدم که هاله جوووووووون داشت نوار بهداشتي ميگذاشت روي کسش واااااااااااااااي که چه صحنه اي بود من يه لحظه ماتشده بودم اصلا هنگ کرده بودم خلاصه با يه معذرت خواهي اومدم بيرون وقتي که اومد بيرون گفتم که بذار لباسامو بپوشمو در برم تا اوضاع بدتر نشوده خيلي ناراحت بودم ديدم که زن عموم اومد بيرون من داشتم که دنبال جوراب هام ميگشتم ديدم که زن عموم خيلي مهربون شده بود مثل يه معجزه شده بود گفت که بيژن عزيزم دنبال چي ميگردي من گفتم دنبال بجاي اينکه بگم دنبال جوراب از بسکه هول شده بودم گفتم دنبال نوار بهداشتي زن عموم مطلب رو گرفت که من هول شده بودم گفت مگه نوار بهداشتي به درد پسرا هم ميخوره من ديگه نميدونستم چي بگم از فرصت استفاده کردم مو گفتم هاله جون ببخشيد بخدا نميدونم چي بگم حواسم نبود اونم گفت نه اشکال نداره بيا باهم بريم تو اينترنت چندتا سايت ببينيم منم گفتم باشه خلاصه آن شديم و هاله رفت شربت آورد و نشست پيشم منم اومدم تو ياهو هاله گفت اين سايت ها چي هستن تو ميري بريم رو سايت آويزون يا جلوي من نمي خاي بري ديگه اينو که گفت قلبم تند تند ميزد خلاصه من سايت براش باز کردمو داستان سکسي خونديم بعد من ديدم که زن عموم پاشد و رفت من فکر کردم که رفت بخابه منم داشتم ديگه ديز کانکت ميشدم خونه خيلي ساکت بود رفتم که بخوابم يه لحظه با خودم فکر کردم حتما زن عموم حشري شره مخصوصا که هي نگاه به کير من ميکرد ومنم سينه اش رو ديد ميزدم خلاصه رفتم توي اتاقش در زدم و رفتم نشستم رو تخت گفتم زن عمو من خيلي معذرت ميخام خيلي دوست دارم اگه عموم با تو ازدواج نمي کرد حتما من با تو ازدواج ميکرد ديگه نمي فهميدم چي دارم ميگم فقط ميخاستم بکنمش که يه دفه گفتم درازبکشم پيشت اون گفت من هيچ وقت زنا نمي کنم سعي کن درک کني خلاصه اينو که گفتو خودشو به من چسبوند منم گرفتم وشروع کردم به لب گرفتن ازش واي که اصلا نفهميدم چطوري لخت شدم ووواااااااااااي که چه لبايي داشت کيرم داغ داغ شده بود دستش رو دراز کرد و کيرم رو گرفت و گفت خيلي داغه مثل اوايل ازدواج منو عموت منم بهش گفتم بخورش اونم شروع کرد به ساک زدم خيلي عالي ساک ميزد زن عموم تاپش رو در آورد وگفت نمي خاي شرتمو نوار بهداشيتيمو در بياري منم کفتم بذار اول پستوناتو بخورم وايييييييييييييييي وقتي که دستم به پستوناش ميخورد چه حالي کرد دامنشو دادم پايين و مثل وحشي ها با دندون شرتشو کشيدم پايين واي يه کون تپل که يه عمر باش جق ميزدم شروع کردم به ماليدن کونش و ليسيدن سوراخش اون ميگفت برس به داد کسم منم که نمي دونستم دارارم چکار ميکنم شروع کردم به ليسيدن کسش و بعد پشتمو کردم بهش طوري که کيرم ميرفت تو دهنش کسش هم من ميليسيدم بهم گفت پاشو يه کم اسپره ي بي حسي بزن به کيرت من همين کار رو کردم شيطون نمي دونم از کجا فهميد که الان آبم مياد خلاصه اسپره رو زدم وگفت بکن توش منم اول سر کيرم رو گذاشتم دم کسش هي ميگفت آروم و آه و ناله ميکرد که يه هو من وحشي شدم وبايه حرکت کيرمو تا ته فرستادم تو کسش کس خيلي خيلي تنگي داشت خيلي حال کردم داخلش نرم وگرم بود هي تند تر ميکردم حالا ديگه جيغ ميزد و آه وناله ميکرد و من جررررش دادم وواهي تند تر ميکرم که بهش گفتم زن عمو الان آبم مياد چکار کنم بهم گفت کيرت رو در بيار حوصله ي دردسر ندارم هميش شهاب هم از سرم زياده بريزش تو کونم منم سريع در آ وردم کيرم گذاشتم تو کونش و اونجا خالي کردم ديگه ناي حرف زدم هم نداشتم فقط سرمو گذاشته بودم وي گردن ظريفش و يه دستم هم با پستون و کسش بازي ميکردم تا صبح 2بار ديگه هم کردمش از اون روز به بعد هفته اي سه چهار بار ميکنمش روزايي که عموم کشيکه وشهاب هم خونه نيست
بچه هاي عمه

من ماني هستم و اين قصه مربوط به حدود 7 سال پيش منه. يعني اين قصه از 7 سال پيش شروع شده و هنوز هم ادامه داره. اون وقتها من فقط 13سالم بود و هم خيلي خوشگل بودم و هم خيلي چشم دنبال من بود. من سه تا پسر عمه دارم اسم بزرگه صادقه که از من 6 سال بزرگ تره. وسطيه سعيده که فقط سه سال از من بزرگ تره و آخري سامان که يک سال از من کوچيک تره. يه دختر عمه دارم به اسم مينا که اون هم سه سال از من کوچيک تره. اون وقتا دوتا پسر عمه بزرگ من هر دوتا شون چشمشون دنبال من بود و هر وقت فرصتي پيش مي اومد به هر بهانه اي شده توي بازي يا خودشون رو به من مي چسبوندن يا منو دستمالي مي کردن. ولي اين کار رو طوري انجام مي دادن که اون يکي متوجه نشه. راستش اون وقتها من از اين موضوع ناراحت مي شدم و هر وقت مي خواستيم بريم به شهر اون ها هزار تا بهانه مي آوردم ولي هيچ وقت بهانه هام نمي گرفت و هميشه اون چند وقتي رو که اونجا بودم گوشه گير مي شدم. تا اين که صادق رفت سربازي و اون هم افتاد تهران. هر وقت مرخصي آخر هفته مي گرفت مي اومد خونه ما و شب توي اطاق من مي خوابيد. من هم ازش مي ترسيدم. چون مي ترسيدم که ترتيب من رو بده. ولي اون وقتي مي اومد خونه ما کاري به من نداشت و وقتي هم که مي خوابيديم با اين که توي يه اطاق مي خوابيديم و کنار هم روي تخت من به من دست نمي زد. فقط بعضي وقتها منو بغل مي کرد و يه ماچم مي کرد. تقريبا سه ماه از سربازيش مي گذشت و هفته اي يک بار اومده بود و من که ديده بودم کاري به من نداره ديگه اعتمادم بهش جلب شده بود و ازش نمي ترسيدم و بيشتر باهاش حرف مي زدم. يک شب که داشتيم با هم حرف مي زديم ديدم سر حرف رو کشيد به اين که ازدواج چيز خوبيه و آدم بايد ازدواج کنه و در نهايت به دوست دختر و از دوست دختر من پرسيد. منم که دوست دختر نداشتم کم آوردم ولي اون همين طور حرف زد و از ارتباط دختر و پسر و خيلي چيزا که من خيلي خوشم اومده بود و يه کم هم راست کرده بودم. اون شب وقت خواب دستش رو انداخت دور گردنم من هم به روي خودم نياوردم و براي اين که کم نيارم منم دستم رو انداختم دور گردنش. اون يواش دستش رو به کير من زد و من اولش گفتم نکن بابا اين چه کاريه. ولي چون خيلي هوسي بودم و اون هم به کيرم دست مي زد خوشم اومده بود. تا اين که يواش يواش شورتامون اومد پايين و کيرامون رو گذاشتيم روي هم. البته مال من در مقابل مال اون فقط يه دودول بود. چون مال اون واقعا خيلي کلفت و بلند بود. بعد هم از هم لب گرفتيم. بعد اون پشتش رو به من کرد و گفت کيرم رو بزارم لاي کونش. من هم که خيلي خوشم اومده بود اين کار رو کردم. بعد هم نوبت اون شد و اون شب چند بار جاهامون رو عوض کرديم. تا اين که اون آبش اومد و ديگه خوابيديم. از ماجراي اون شب خيلي خوشم اومده بود. از فردا که رفت تا هفته ديگه همش منتظر بودم که بياد. تا اين که باز پنج شنبه شد و صادق اومد و باز همون کارها ولي اين بار من بيشتر پشتم به اون بود. يه حسي داشتم که وقتي کيرش لاي پام بود بيشتر خوشم مي اومد. ديگه کارمون همين بود. اون دو سال توي تهران سرباز بود و توي اين دوسال هر هفته مي اومد خونه ما و با هم بوديم. اواخر ديگه وقتي مي خوابيديم من پشتم رو بهش مي کردم و اون مي چسبيد به من و کيرش رو مي انداخت لاي پام و کير من رو مي گرفت توي دستش و با من حال مي کرد. چند بار خواست که داخلم کنه. وقتي به کونم فشار مي آورد خيلي خوشم مي اومد. اما تا يه کم مي خواست داخلم بشه چون کيرش خيلي بزرگ بود طاقت نمي آوردم و هميشه بعد از يه کم فشار آخر آب صادق لاي کون من مي ريخت و آب من روي دست اون. تا اين که سه ماه آخر سربازيش به شهر خودشون منتقل شد و دو ماه بعد از اين که منتقل شد ازدواج کرد. من خيلي توي کف بودم. آخه تازه توي اون دو سال که با صادق بودم فقط چند بار آخر آبم اومده بود و مزه حال رو چشيده بودم. تا اين که براي عروسي دعوتمون کردن. وقتي که رفتيم اونجا همش توي کف بودم. دلم خوش بود به اين که سعيد هم چشمش دنبال من بوده و البته توي اين مدت که من با صادق بودم چند باري پيش اومده بود که با سعيد تنها شده بوديم يا وسط بازي منو دستمالي کرده بود. ولي من برعکس قبل بهش خنديده بودم ولي بيشتر از اين فرصت پيش نيومده بود. توي عروسي هم حسابي سرش شلوغ بود تا اين که آخر شب چند تا خونه رو گرفته بودن که مهمونا اون جا بخوابن. همه مهمونا رو که فرستاد ، يکي از خونه ها که مال خودشون بود خالي موند و کسي رو اونجا نفرستاد و به من گفت: جايي نرو شب مي خوايم بريم با بچه ها صفا کنيم. منظورش مشروب خوري و اين حرفا بود. ولي من که تا اون موقع اصلا مشروب نخورده بودم و فقط خالي بسته بودم مي ترسيدم که با دوستاي اون بريم مشروب خوري و دلم هم بيشتر از مشروب خوردن چيز ديگه اي مي خواست. بهش گفتم: حال اين حرفا رو ندارم بابا. من دلم مي خواد يه جا که کسي نباشه راحت بخوابيم... و بخوابيم رو طوري گفتم که فهميد منظورم خودم و خودشه. اون هم يه نگاهي به من انداخت و گفت: پس صبر کن. وقتي همه رفتن ما هم رفتيم توي خونه. هيچ کس نبود. من رفتم دستشويي و اومدم ديدم که روي زمين جا براي خوابيدن انداخته. ازش پرسيدم: کسي ديگه هم مياد اينجا؟ گفت: نه چطور مگه؟ گفتم: آخه من عادت دارم با شورت بخوابم. اون هم گفت: اتفاقا من هم اگه لباس تنم باشه خوابم نمي بره. واسه همين هم اومدم اين جا که راحت بخوابيم و خودش رفت دستشويي. من زود چراغ رو خاموش کردم و لخت شدم و با يه شورت رفتم زير لحاف و پشتم رو کردم به سمت جايي که اون قرار بود بخوابه. سعيد وقتي اومد لخت شد و رفت زير لحاف. من همش منتظر بودم که بياد به سمتم. دلم آشوب بود. دلم مي خواست زودتر کيرش رو لاي پاهام حس کنم. آخه مي دونستم که کير سعيد هم مثل صادق بزرگه. کيراشون واقعا افسانه اي بود. ولي هر چي منتظر شدم نيومد. يه کم خودم رو تکون دادم ولي انگار روش نمي شد. شايد هم فکر مي کرد ممکنه مثلا ناراحت بشم. واسه همين هم پرسيد: ماني خوابيدي؟ من توي همون حالت که پشتم به سعيد بود يه کم رفتم به سمتش. فاصلمون خيلي کم شده بود و گفتم: نه خوابم نمي بره. گفت: چرا؟ گفتم: خيلي خسته ام. باز کاري نکرد. گفتم: سعيد اون دختره که جلوي عروس مي رقصيد کي بود؟ گفت: کدوم؟ گفتم: همون که دامن کوتاه پوشيده بود. دامنش مي رفت بالا شورتش معلوم مي شد. يه دفعه از حالت طاق باز به پهلو شد و گفت: دختره فلانيه. گفتم: چه هيکلي داشت. گفت: آره و آروم يه کم به من نزديک شد. تقريبا کيرش به باسنم مي خورد. من خودم رو تکون دادم و با اين تکون اون قدر رفتم به سمتش که سفتي کيرش رو روي کپلم حس کردم و گفتم: واي چه هيکلي داشت. سعيد هم فهميده بود که من هم دلم مي خواد. دستش رو انداخت دور کمرم و گفت: آره. ولي باز هم هيچ کاري نکرد. نمي دونم اون همه شيطنت وقت بازي کجا رفته بود. من باسنم رو به کيرش چسبوندم و يه کم باسنم رو تکون دادم و آروم گفتم: تو فکر دختره اي؟ گفت: براي چي؟ گفتم: آخه کيرت سفت شده. چه خوبه و دستم رو بردم پشت خودم و کيرش رو گرفتم. اون هم دستش رو گذاشت روي باسنم و گفت: دوست داري؟ من باسنم رو تکون دادم و گفتم: آره... اون شب تا صبح سه يا شايد هم چهار بار با من حال کرد و آخرين بار سر کيرش داخلم شد. با اين که کيرش چيزي از کير صادق کم نداشت ولي همون شب اول داخلم شد. اين اولين باري بود که کير داخلم مي شد. اون هم يه چنين کيري اون قدر هم با مهارت داخلم کرد که انگار داره لذت دنيا رو داخلم مي کنه ولي سرش که داخلم شد ديگه طاقت نياوردم و نتونستم همش رو تحمل کنم. اما دلم نمي خواست که بيرون بياره. به خاطر همين هم فقط همون اندازه سر کيرش رو عقب و جلو مي برد تا اين که آبش براي بار سوم يا چهارم اومد و آب من هم براي بار دوم ريخت توي دستش و همون طوري خوابيديم. يک هفته اون جا بوديم و توي اون يه هفته هر شب کارمون همين بود که مي رفتيم ولي با اين فرق که وقتي من پشتم رو به سعيد مي کردم ديگه اين قدر خجالت نمي کشيد. زود بغلم مي کرد. چند دقيقه کيرش رو لاي پام ميذاشت. وقتي خوب شهوتي مي شدم سوراخم رو با زبونش ليز مي کرد و آروم آروم داخلم مي کرد ولي بيشتر از نصف کيرش داخلم نمي شد و با اين که توي اون هفته هر شب چند بار داخلم مي کرد ولي با اين حال فقط نصف کيرش داخلم مي شد. حدود دو سال هم با سعيد بودم و ازش خيلي لذت مي بردم. ديگه من شده بودم 17 ساله و يکي دو تا هم دوست دختر داشتم که گاهي با اونا حال مي کردم. اما وقتي با سعيد بودم يه چيز ديگه بود. سعيد سربازيش رو توي شهر خودشون بود و ما توي اين دو سال تقريبا ماهي يک يا دو بار هم رو مي ديديم و براي اين که خيلي دير هم رو مي ديديم هر وقت با هم بوديم دو سه بار منو حسابي مي کرد. ديگه اواخر دلم مي خواست همه کيرش داخلم بشه و هميشه وقتي زيرش بودم فقط ازش مي خواستم بيشتر فشارم بده. ولي با اين حال هيچ وقت همه کيرش داخلم نشد. تا اين که يه روز شنيديم سعيد هم ازدواج کرد. توي عروسيش خيلي به من بد گذشت. وقتي عروسيش تموم شد اومديم خونه. همش دلم مي خواست با يکي دوست بشم. چون ديگه کسي نبود تا اين که دانشگاه قبول شدم. توي دانشگاه با يکي آشنا شدم و با اون طرح رفاقت ريختم. اولين باري که با هم تنها شديم فهميدم که اون هم بيشتر دلش مي خواد بده تا اين که بکنه. ولي خوب از هيچ بهتر بود. با اون يه شش ماهي با هم بوديم ولي ازش لذت حسابي نمي بردم. تا اين که يه روز عمه ام با دخترش و پسرش اومدن خونه ما. مينا يه دختر تپل و سفيد و با اين که تپل بود حتي يه ذره شکم نداشت. پسر عمه ام بيرون کار داشت و رفت. من هم اومده بودم بيرون. سر محل بودم که ديدم عمه ام با مادرم دارن ميرن. گفتم: کجا؟ گفت که مي خوان برن که به چند تا از فاميل ها که نزديک بودن سر بزنن. منم سريع اومدم خونه تا به دختر عمه ام يه سر بزنم. وقتي اومدم خونه ديدم دختر عمه ام خوابه و دامنش رفته بالا و همه پاهاش و حتي شورتش افتاده بيرون. بد جوري هوس کردم که که حالا که همه بدنش رو مي تونم ببينم کسش رو هم ببينم. آروم خوابيدم کنارش و دستم رو گذاشتم روي کسش. واي اون قدر گرم بود که کيف کردم. يواش دستم رو بردم به سمت کش شورتش و يواش شورتش رو يه کم آوردم پايين. ديدم اصلا متوجه نشده. بيشتر آوردم پايين. ديگه تقريبا کسش کاملا معلوم بود. دستم رو گذاشتم روش و انگشت دوميم رو گذاشت لاي کسش. يه کم تر بود. ديگه داشتم مي مردم. اصلا حواسم نبود. دلم آتيش شده بود. بد جوري هوس کردم کسش رو ببوسم. تا بلند شدم چشمم افتاد توي چشم مينا که با حالت خواب آلوده داره چشماي منو نگاه مي کنه. فکر کردم خوابه. زود برگشتم و چشام رو بستم. يه دقيقه گذشت. ديدم صدايي نيومد. گفتم برم اما تا چشمم به شورت پايين اومده مينا افتاد باز دلم آشوب شد. دوباره دستم رو گذاشتم روي کسش. کيرم داشت منفجر مي شد. با اين که من با دخترها قبلا هم تنها بودم و چند بار با دوست دخترام حال کرده بودم و کسشون رو هم ديده بودم و هم بوسيده بودم و هم ليسيده بودم ولي اين کس به نظرم خيلي زيبا بود. دوباره خيز برداشتم که ببوسمش. يه نگاه به مينا کردم. چشماش بسته بود. لبم رو گذاشتم وسط کسش و بوسيدم. واي چه لذتي داشت. دلم خواست زبونم رو به وسطش بزنم. سريع زبونم رو به وسط کسش کشيدم و زود برگشتم سر جام. ديدم مينا داره تکون مي خوره. چشام رو بستم. يه دفعه حس کردم انگار يه چيزي بالاي سرمه. اولش ترسيدم. چشام رو باز کنم ولي ديم صدايي نمياد. آروم يه چشمم رو باز کردم. يه چيزي جلوي چشمم بود. اون چشمم رو هم باز کردم. نه واقعا يه کس جلوي چشمم بود. ديدم مينا دوتا زانوهاش دو طرف سر منه و کسش با صورت من فقط چند سانت فاصله داره. حسابي کف کرده بودم. دوباره که نگاه کردم ديدم مينا با دو تا دستاش دو طرف صورت من رو گرفت و آروم نشست روي دهنم. حسابي کسش رو خوردم. بعد بلند شدم و خوابوندمش. همه بدنش رو ليسيدم و کيرم رو گذاشتم دم کسش. فقط به اندازه سر کيرم داخل کسش کردم چون قبلا هم اين کار رو کرده بودم و مي دونستم با فقط سر کير پرده بکارت پاره نمي شه. (البته از خواننده ها مي خوام اگه خواستن اين کار رو تجربه کنن خيلي احتياط کنن) و بعد هم مينا ترسيد که کنترلم رو از دست بدم و همه کيرم رو داخلش کنم و به من فهموند که ادامه ندم و آروم برگشت و من افتادم به جون کونش و بدون کوچکترين ملاحظه تا آخر داخل کونش کردم. خيلي با هم حال کرديم. وقتي که آبم داشت مي اومد ازم خواست که همه آبم رو داخل کونش بريزم و من هم براي قدرداني از اين حالي که به من داده بود اطاعت کردم. بعد هم دو باره کس و کونش رو بوسيدم و سريع قبل از اين که کسي بياد اومدم بيرون. راستش وقتي اومدم بيرون به اين فکر مي کردم که تو نيکي مي کن و در دجله انداز... اصلا فکرش رو هم نمي کردم که يه روز مينا رو بکنم. يعني وقتي داشتم کسش رو دستمالي مي کردم فکر مي کردم اگه بيدار بشه پدرم در مياد. اما اين طوري نشد. تا اين که همه اومدن و بعد از خوردن شام من وسامان رفتيم توي اطاق من. همون اطاقي که صادق توي اون دو سالي که باهاش بودم توي اون اطاق من رو مي کرد و بعد از اون سعيد چندين بار توي اون دو سالي که باهاش بودم من رو توي همون اطاق کرده بود. وقتي رفتيم توي تخت من حس کردم که بوي سعيد و صادق از تن سامان هم بلند مي شه. سامان برعکس دو تا داشاش هم خنده رو بود و هم پررو و هم بذله گو و معلوم بود که آتيشش خيلي تنده. چون به محض اين که بدن لخت من رو ديد کيرش راست شد و بدون مقدمه اومد و دستش رو گذاشت رو باسنم و گفت: لامصب تو که از خوش بدني دست هر چي دختره از پشت بستي. مي خواستم بگم اگه بدن مينا رو ديده بودي اين حرف رو نمي زدي. ولي چيزي نگفتم و پشتم رو بهش کردم و
     
صفحه  صفحه 22 از 82:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.