| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 22 از 84:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  83  84  پسین »  
#211 | Posted: 19 Nov 2011 12:03
عسل یه دختر شیرین و خوشگل و خوش زبون بود . اون و پدر دوست داشتنی و مامانش با هم زندگی خوبی داشتن . عسل 18 ساله ما مث هر دختر نو جوون دیگه ای عاشق عشق و هوس بود . از بخت بد روزگار دو ست پسرش بهش خیانت می کنه و با دو ستش رو هم می ریزه . چند وقت بعد شیطون میره تو جلد باباش و یکی رو صیغه موقت می کنه و از اون طرف مامانش واسه این که خودشو از این شوک نجات بده با پسر همسایه رو هم می ریزه . حتی عسل یه بار اونا رو لخت تو بغل هم وقتی که کیر پسر همسایه تو کوس مامانش بود دیدشون . اون که بابا شو خیلی دوست داشت به یه طریقی اونو متوجه جریان می کنه و اونا از هم جدا میشن . بابا میره پیش زن صیغه ای و خونه ای رو که به اسم خودش بود میذاره واسه اونا و یه خورده خرجی ماهانه هم واسه عسل می فرسته . عسل نه داداش داشت نه خواهر . باباش هم چون وضعش خوب بود و تو خرید و فروش ملک و ماشین بود و دستش به دهنش می رسید دیگه واسه مهریه هم چونه نزد . خونه رو داد به عسل و مهریه مامانشو هم پرداخت کرد . عقیده اش این بود که زنی که به شوهرش خیانت کنه و یه کیر دیگه بخوره روش دیگه باز شده و جای بخشش نداره . اگه اون یه لغزشی داشته نسبت به همسرش حداقل یه جنبه شرعی داشته ولی زنش خیلی راحت خودشو تحویل یکی دیگه داده . ظاهرا پس از زایمان اول مامان عسل دیگه بار دار نمی شده و این طلاق هم خیلی بهش ساخته بود . عسل خانوم هم بی پروا شده بود . دیگه نه سایه پدر رو سرش بود و نه توجه مادر . شبا به بهونه درس دیر میومد خونه . عشقش که به اون خیانت کرده بود ولی دیگه نذاشت که هوسش اونو دور بزنه .پس از مدتی دیگه دختر نبود . مادرشو مسبب همه این بد بختیها می دونست . وقتی به مادرش گفت مامان من دیگه دوشیزه نیستم جواب شنید که چه اشکالی داره من که دوشیزه ازدواج کردم آخر کارم چی شده و چه تاج گلی به سرم زدم ؟/؟!از شنیدن این جواب شوکه شده بود . مادرش رسوایی و جنده بازی رو به جایی رسونده بود که همه در و همسایه ها معترض شده بودند . عسل خیلی عصبی شده بود . خیانت دوست پسر دوری از پدر خیانت مادر به پدر و طلاق آنها از دست دادن دختریش و خوردن قرصای ضد بار داری روی اعصابش تاثیر گذاشته بود. تازه مدتی بود که درو همسایه ها خونه شونو جنده خونه می دونستند . این براش خیلی افت داشت . داشت به این فکر می کرد بابا که برای من خرجی می فرسته مامانم که پول مهرشو گذاشته سپرده داره سودشو می گیره می تونه یه خونه بگیره و بره من چرا راحت و تنها نیاشم و اززندگیم لذت نبرم . عسل خونسرد و منطقی گذشته شده بود یه دختر اخمو و بهونه گیر و نق نقو . فقط موقعی که زیر کیر یه مرد یا یه پسر بود زبونش بسته می شد . ولی مامانش خونه رو قبضه کرده بود و نمی ذاشت عسل راحت باشه . می گفت تو این خونه منم که هر کاری دوست دارم می تونم انجام بدم . تازه ناراحت هم می شد اگه یه وقتی عسل خودشو به دوست مردش نشون می داد و تازگیها می خواست کاری کنه که عسلو ردش کنه . در این مجتمع 8 واحده 4 طبقه که اونا در طبقه سوم غربی زندگی می کردند روبروشون یه آخوند مودب و با شخصیتی زندگی می کرد که تقریبا همسن باباش بود . چها تا بچه هم داشت . ملای خوش تیپ و با کلاسی بود . خیلی هم قشنگ صحبت می کرد . عسل تصمیم گرفت مشکل خودشو با این حاج آقا در میون بذاره . رفت به محل کارش تو یکی از این ارگانها . باهمون قیافه پر آرایش و هیکل هوس انگیز خودش . ولی ملا شقیع آن قدر با ادب و متین بود که اصلا به روش نیاورد . پس از کلی صغری کبری بافتن قرار بر آن شد که شبو بره خونه حاج آقا مفصل تر باهاش صحبت کنه و راهی برای دک کردن مامانش پیدا کنه . اتفاقا حاجی شبو تنها بود . خونواده اش می خواستن برن خونه باجناقش تو قم و اون یه کاری داشت و نمی تونست بره . یه فکر شیطانی به سر عسل افتاده بود . اگه می تونست این آخونده رو به دام بندازه که نورعلی نور می شد ولی خیلی سخت بود . این آدم شریف و زن و بچه دوستی که اون دیده بود با اون طرزعبادت و صحبت و متانت امکان نداشت گول یه پانکی سوسول و سانتال مانتالی مثل اونو بخوره . با این حال ترگل ورگل کرد و به مامانشم گفت که داره میره خونه یکی از دوستاش . مادره هم خوشحال از این که سر خر نداره حرفی نمی زنه . وقتی میره خونه ملا شفیع انتظار داشت که حاجی رو با همون عبا و عمامه اش ببینه ولی حاجی خوش تیپ و خوشبو با یه بلوز آستین کوتاه و یه شلوار پارچه ای اتو کشیده جلوش ظاهر شده بود . فقط ریشهای خوش دست و انبوهشو نتراشیده بود . اینو ظاهرا نمی تونست کاری بکنه از قرار معلوم جواز کسبش بود . پس از سلام و علیک و مقدمه چینی رفت تا واسش چایی بیاره . عسلم که وضعیتو این طور دید آرایششو غلیظ تر کرده چاک پیرهنشو باز تر کرد تا بتونه رو حاجی اثر بذاره. یه سری صحبتا رو انجام دادند .. در خصوص عذر مادرشو خواستن گفت -دخترم این کار سختیه . در هر حال تو این آپارتمان چند خانوار زندگی می کنیم شرعا و عرفا این اعمال پسندیده نیست .-حاج آقا من می خوام تنها باشم خونه به اسم منه . مادرم هم از نظر اخلاقی فاسده ولی من میخوام پاک و سالم بمونم -شما که ازدواج نکردین -نخیر حاج آقا ولی خودمونیم شما به جای پدرمین ولی خیلی جوون و خوش تیپین و سن بالا نشون نمیدین .-دخترم من که هنوز به سی و پنج نرسیدم . ما طلبه ها معمولا برای جلوگیری از گناه زود ازدواج می کنیم .-شکسته نفسی می فرمایید حاج آقا این حرفا چیه . شما حالا یه آیت الله هستین .-خواهش می کنم خجالتم ندین . هنوز خیلی کارداره تا اونجا باید تلاش بیشتری بکنم . شما می فرمایید که مادرتون امکاناتشو داره که واسه خودش خونه بگیره بره . شما هم که 18 رو رد کردی و به سن قانونی رسیدی و این خونه به اسم شماست . ولی اون مقدار پولی رو که پدر واستون می فرسته کفاف شما رو میده ؟/؟تازه خوبیت نداره یه دختر تنها توی یه آپارتمان زندگی کنه .-از شما چه پنهون حاج اقا من یه نامزد داشتم می خواستیم ازدواج کنیم قبل از عقد گولم زد و ..-ادامه نده دخترم همه چی رو فهمیدم . من می تونم به شما کمک کنم ولی شما به عنوان یه مجرد اگه بخواهید این جا بمونید ایرادی نداره ولی بازم همین آشو همین کاسه هس . عرصه بر خود شما تنگ میشه .-می فرمایید من چیکار کنم . برق هوس تو چشای حاج شفیع موج می زد. چشاش داشت از حدقه در میومد . با لذت و حرص خاصی به چهره عسل خیره شده بود چی فرمودید ؟/؟آخونده خیس عرق شده بود . نمی دونست باید چیکار کنه .-استغفرالله . اعوذبالله من الشیطان الرجیم -حاج آقا منظورتون از شیطان منم -نه دخترم منظورم نفس سرکش خودمه -حاج آقا این نفس سرکش شیطونی رو میشه فرشته ایش کرد . رفت روی زانوی آخوند بی عبا عمامه نشست . شفیع دیگه نمی تونست تکون بخوره . زانوهاش سست شده بودند . کیرش بی تاب شده بود . سیخ مث یه قله کوه تو دل تو دل یه جلگه داشت خودشو نشون می داد . عسل شیطون فهمیده بود که زده به هدف . دگمه های پیرهن آخوند شفیع رو باز کرد . شفیع می خواست بره پاشه یه صیغه نامه بیاره یه خطبه ای بین خودش و عسل جاری کنه . آخه هرچی رو که حفظ بود از یادش رفته بود . تنها چیزی که خاطرش بود اسم خودش بود و این که زن و بچه داره و همین چیزا . اون لحظه فقط به شکم کیرش فکر می کرد که اونو سیر کنه . سر شب بود و می بایست برای ادای نماز جماعت می رفت مسجد محل از خیرش گذشت . حتی یه تماس هم نگرفت . می ترسید از جاش بلند شه یه وقتی عسل پشیمون شه . واسه صیغه نامه هم پا نشد . عیبی نداره من راضی این خوشگله راضی خدا هم راضی . عسل شلوار شفیع رو هم از پاش در آورد . شورتشم همین طور . کیر کلفت و تیز شده ملا شفیع پرید بیرون -حاج آقا تو لختم نمی کنی ؟/؟دستای ملا می لرزید . عسل لبشو گذاشت رو لب حاجی و از بوی دلاویز عطر ریشش مست شد و هوسش زیاد . خودشو به کمک حاجی لخت کرد و انداخت رو شکم و قسمت بالای بدن اون . آخونده که یه خورده بر خودش مسلط شد اونو بلند کرد و برد انداختش رو تخت . عسل با یه دست جفت بیضه های ملا رو می مالید و با دست دیگه اش آلتشو توی دستاش گرفته بود .-خایه هام خایه هام کیرم کیرم -حاجی جون من فدای اون خایه ها یعنی همون بیضه هات میشم کیرتم می خورم فقط هوای دخترتو داشته باش . تخمای حاجی رو گذاشت تو دهنش و با هوس واسش میک می زد . زبونشم دور و بر کیر حاجی می گردوند .-آهههههههه دخترم . نهههههههه من دارم گناه می کنم .-حاجی جون اون دنیا تو شفیع همه مایی . اگه گناه لذتش شیرینه چرا که نکنی . از این نعمت استفاده کن . حالشو ببر . شما که بهشتت تضمینه . غصه ای نداری . منو بگو که جهنمیم نیاز به شفاعت تو دارم . الان که نیاز به کیر تو دارم . فقط دخترتو فراموش نکن . عسل یهو از تخت پرید پایین و رفت به طرف محوطه ای توی پذیرایی که با یه در و دیوار شیشه ای از قسمت دیگه هال جدا می شد . به یه سبک خارجی و جدید ساخته بودند . رفت درو از داخل قفل کرد . می خواست حاجی رو آتیشش بزنه . حالا اون بود این طرف شیشه و حاجی اون طرف دیوار شیشه ای . کونشو محکم به شیشه فشار می داد و حاجی هم کیرشو به شیشه می چسبوند . دیوار شیشه ای بین کیر شفیع و کوس و کون عسل فاصله انداخته بود . عسل فقط می خواست با این فتنه گریها اونو بیشتر وسوسه کنه . غافل از این که ملا حاضر بود در اون لحظه تمام دارو ندارشو بده تا کیرشو توی کوس عسل فرو کنه . سریع رفت به اتاقشو بر گشت . یه دونه چک تضمینی صد هزار تومنی نشون عسل داد . عسل داشت شاخ در می اورد . با ایما و اشاره گفت این کارا چیه . شفیع بد متوجه شد رفت با چند برگ دیگه بر گشت . اون چک پولا رو گذاشت داخل مانتوی عسل و برگشت و دوباره کیرشو به شیشه چسبوند . زبون درازشو همچین چسبونده بود به دیوار که انگار ی داره کوس عسلو لیس می زنه . عسل دلش سوخت و درو باز کرد . شفیع امون نداد . کمر عسلو چسبید و در جا کیرشو تا ته فرو کرد تو کوس عسل .-چقدر حریصی حاجی -دختر !دیوونه ام کردی آتیشم زدی . تو ام الشیطانی .-تو هم ابو شیطانی -معلوم نیست حریف زبونت کی میشه -تو تو حاجی جونم . زبونشو در آورد تا حاجی واسش میک بزنه . سینه هاش تو دستای شفیع بود و کوسشم تسلیم کیر اون . توی این سی چهل تا سکسی که تا به حال داشته بود این از همه واسش پر هیجان و هوس انگیز تر بود . می دونست که با قدرت آخوند می تونه به همه جا برسه .-واییییی عزیزم بکن بکن منو . کیر تو خیلی باحاله دوست دارم واسه همیشه مال من باشه دوست دارم کوسسسسسم واسسسسسه همیشه مال تو و کیییییررررررررت باشه .-جون جووووووووووون میشه میششششه اگه تو بخوای میشششه . اگه تو بخوای کافر میشم . اگه تو بخوای دنیا رو به آتیش می کشم .-حاجی من هوس دارم ارضام کن . نمی خوام واسم نامسلمون بشی گناهت بیفته گردن من . می خوام همین طور پاک بمونی و اون دنیا دم در بهشت شفیعم بشی و نذاری من گناهکار برم جهنم . حسودیم می شه بری اون طرف کلی زن دورو برت باشن و اونا رو بکنی . حاجی شفیعم باش منو از آتش دوزخ نجات بده . قول میدم حتی توی بهشت هم دنبال کیرای رنگ و وارنگ نباشم فقط کیرتو .. حالا این دنیا که جای خود داره . موتور شفیع به کار افتاده بود عسل با تمام وجود و هوسش فریاد می کشید . آخونده اسم عسلو به یاد آورده بود .-جووووون عسل شیرین بگیر کیییییییررررررکوسسسسسس پاره کن منو . داره می ریزه -بذار بریزه حاجی عسل خودتو بریزش تو عسل خودت توی کوس من .. بریز توی کندوی من . می خوام با عسل تو جون بگیرم قوت بگیرم حال بکنم . با عسل شیرین خودت عسل تلخ منو شیرینش کن .-نهههههههه -آررررررره شفیع من . عسل هم شروع کرد به حرکت دادن کونش . حاجی که از لرزش ژله ای کون به لرزه افتاده بود یک آن نعره ای کشید -جااااااااان آهههههههههه آهههههههه کمرم کمرم سبک شده -حاج آقا من شنیده بودم آخوندا خود خواهن ولی نه تا این حد و این جوری پس من چی ؟/؟-فدات میشم من . تو دستور بده من غلامتم -بخور حاجی کوسسسسسمو بخور . عسل کیر حاجی رو گذاشت تو دهنش و چند قطره آب باقیمونده اشو میک زد . حالا اگه راست میگی کوسسسسسمو بخور .-سوراخ کونتو هم می خورم . شفیع زبونشو کشید رو کوس عسل . برخلاف ریش و سبیلهای چند روزه بچه سوسولا که کوس عسلو خراشش می داد ریش و سبیل نرم شفیع هوسشو خیلی زیاد می کرد . دو تا کف دستشو گذاشته بود پس کله آخونده و همراه با میک زدن و لیسیدن شفیع کوسشو هم به دهنش فشار داده و حرکتش می داد -آهههههه آخخخخخخخ اووووووففففففف محکم تر تند تر تند تر دارم تموم می کنم . عزیزم زود باش زود باش . گردن شفیع درد گرفته بود ولی ادامه می داد .-وایییییییی واییییییییییی اوییییییییی عسل سرعتشو زیاد کرد تا این که یه جا وایساد تموم کردم تموم کردم دیگه مردم . حاجی ارضا شدم . ارضا شدم . فدای زبونت . در حالی که دو تا دستاشو رو سینه هاش گذاشته بود فریاد می زد حالا کیر میخوام . کیییییییییییررررررررربدددده تحمل ندارم . بکن منو بکن . شفیع دو تا انگشتاشو کرد تو سوراخ کون عسل .عسل دو زاریش افتاد -حاج اقا گاییدن کون کراهت نداره ؟/؟-اگه با لذت طرفین باشه مباحه -من چه می دونم شما این چیزا رو وارد ترین دوست ندارم یه وقتی گناهی بیفته گردن شما که اون دنیا نتونی شفیعم بشی .-عسل جون من که کسی نیستم اگه شفاعتم قبول نشه حاضرم بیام جهنم پیش تو -نگو حاجی هوسم دوباره زیاد میشه . یعنی کوسسسسس من این قدر واسسسسسه تو و کییییییررررررت با ارزشه ؟/؟!حاجی زبونشو مالید روی سوراخ کون عسل و مثل یه عسل میکش می زد . وقتی کیر کلفتشو فرو کرد تو کون عسل شیرینش جیغ دختره رفت به آسمون ولی چند لحظه بعد عسل احساس کرد اوج گرفته . حتی کونش هم از کیر این ملای خوش تیپ لذت می برد . خلاصه کلام حاجی اون شب عسلو تا صبح گایید . حتی از نماز صبحشم غافل موند . به عسل هم گفت اگه یه موقع بار دار شد چند تا دکتر زنان آشنا داره پنهونی سقط جنین می کنن . البته حاجی مجوزشو صادر می کنه . اگه هم مشکلی پیش بیاد با صدور صیغه نامه همه چی حله . آخوند یعنی آجیل مشکل گشا .-حاجی پس گره کورمو کی باز می کنی ؟/؟واسه من کی مشکل گشایی می کنی ؟/؟نکنه یه شبه ازم سیر شی ؟/؟-نامرد باشم اگه حلالت نکنم -ببینیم و تعریف کنیم . ضمنا من قرص ضد بار داری می خورم . هر دقیقه و ثانیه که نمیشه رفت سقط جنین کرد . حاجی به وعده اش عمل کرد . مادره رو دو روزه دو دره اش کردند و کاسه کوزه هاشو جمع کرد و رفت .مادره اون اثاثیه ای رو که مال بابای عسل بود و بابا هه خریده بود واسش گذاشت و جهیز خودشو برد . عسل هم کم و کاستیها رو به کمک شفیع جونش جبران کرد . آخوند شفیع عسل رو علی الحساب صیغه یه ساله کرده که اگه دوترم تو امتحان قبول شدو این یه ساله کار خلافی نکرد و زن بسازی بود اونو با یه مهریه خوب عقد دائمش کنه . زن و بچه هاش به شدت باهاش دعوا کردن . اونم عنوان کرد به خاطر کمک به یک جوان و این که به انحراف کشیده نشه و این مجتمع هم وجهه سابقشو بدست بیاره این ایثار گری رو کرده . تازه خلاف شرع که نکرده . سه تا دخترای حاجی که حریفش نمی شدند . خیلی محجبه و باادب و فهمیده بودن و کاری به این کارا نداشتن . تا حدودی ناراحت بودند ولی حریف باباشون نمی شدند و به نامادریشون بی احترامی نمی کردند . چیزی هم نمی گفتند .فقط مادره و تنها پسرشون که بچه اول هم بود و همسن عسل بود شر شده بود ند . قلق پسره رو هم گرفت و یه گوشه چشمی نازک کرد و یه روز که اوضاع مساعد بود اونو آورد به آپارتمان خودش و فریبش داد . اولش می گفت زن بابام محرممه گناه داره . بعد که دید حریف کیر زبون بسته اش نمی شه و چشمش که به کوس و کون شیرین تر از عسل عسل افتاد همه چی از یادش رفت . بیچاره نزدیک بود موقع گاییدن سکته کنه . عسل خودشو کشت تا تعلیمش داد کوس کجاست و یه زن چه جوری به ار گاسم می رسه و از این حرفا و کارا . پس از هفت هشت بار گاییدن طی چند روز تازه یه خورده راه و چاه کارو یاد گرفت . از نفوذ اون رو مادرش استفاده کرد تا اونو هم مهربون ترش کنه و کاری کنه که با این موضوع کنار بیاد . عسل به خواسته اش رسیده بود . دو تا کیر تضمینی تو خونه اش اونو می گاییدند . از نظر اقتصادی تامین بود . فقط می ترسید دوست پسراشو بیاره خونه و این جوری روزی خودشو قطع کنه و دیگه از شفاعت شفیع بهشتی برخوردار نشه . شریف بچه آقا شفیع که مث باباش شریف بود به پدرش گفت که دل نداره از مامانش دورشه واسه همین قصد داره به جای این که بره فیضیه قم که کلاسش بالاست و طلبگی بخونه تو همین شهر خودشون درس طلابی بخونه .-شفیع به شریف می گفت این قدر غصه درسای داخل و خارجو نخور من خودم فوت و فن کارارو بهت یاد میدم . عسل روبراه روبراه بود . زندگی بر وفق مرادش می گشت . تازگیها داشت دوباره عاشق می شد ولی می دونست که عشق دردی رو واسش درمون نمی کنه . واسه همین یه بعد از ظهر رفت خونه یکی از دوست پسرای قدیم مادرش که قبلا هم بهش کوس داده بودتا یه صفایی بکنه و یه تنوعی براش بشه و حال و هوای عاشقی هم از سرش بپره . وقتی رفت خونه اون نفر دید یکی دیگه از دوستای اون پسره به جای اون اومده . اولش یه خورده یکه خورد ولی بعدش از این که احساس کرد داره یه کیر تازه می خوره هیجان زده شد . حس می کرد دنیا رو بهش دادن . واسه همین وقتی پسره خوش تیپه گفت عسل جون عسلتو بده بخورم عسل از خوشحالی و هیجان زیاد پیشدستی کرد و گفت تا عسلتو نخورم عسل خودمو بهت نمیدم.
پایان.
     
#212 | Posted: 22 Nov 2011 12:22

ادامه جزیره ای برای هیجان

۸۱
۸۲
۸۳
۸۴
۸۵
۸۶
۸۷
۸۸
۸۹
۹۰

دانلود کنید و لذت ببرید
     
#213 | Posted: 27 Nov 2011 16:47
مامان ارش جون

ماجراي که مي خوام براتون تعريف کونم مربوط ميشه به حدود9تا10 روزپيش که من توبيمارستان بستري بودم انشاالله که خدا کنه هيچوقت توبيمارستان بستري نشين حتي براي يک روز چه برسه مثل من که روزهاي زيادي اونجا بودم خوب بريم سر اصل ماجرا روز 2يا3 بود که اونجا بودم که فهميدم حميده جون مامان ارش توبيمارستاني که من هستم وتو همون بخش کار ميکونه وپرستاره بعد که منو شناخت وفهميد منم تو اونبخش هستم نارحت شد خوب از حميده ميگم براتون حميده زن مهربوني که حدود 38 تا 40 سن داره با قد حدودد 175 تا180 وزنش نمي دونينم کوني داره قلنبه از پشتش زده بيرون مثل تاقچه وسينه هاي تو سايز 85 يا90 من که تو رويا هام هميشه با اون حال مي کردم بعداز اينکه فهميدم اون اونجاست واونم منو ديد خيلي سعي ميکرد به من برسه وهمجوره هواي منو داشت حتي زماني که شب کار بود من تا ساعت ها 1 يا2 تا دير وقت تو استيشن يا همون ايستگاه پرستاري پهلوش مينشستم خلاصه باعث سرگرمي بود يه روز ارش اومد بيمارستان عيادتم اتفاقا مامانشم بود ارش يه ادم مسخره وشوخ طبعي وهمش در حال خنديدن است اومد پيشم که مامانشم اومد تو اطاق ما کارداشت خلاصه اون شروع کرد به شوخي با من ومامانش ودست اخرم جلو رو همه گفت بچه خيلي با پرستارا شوخي نکنيا که خبراش ميرسه در ضمن هواي مامان منم داشته باش مامان ارش گفت خفه بشي اين چه حرفي ارش گفت خوب اين مارمولک با اونا ميريزه روهم وزير ابي ميره مامانشم يکم خنديد رفت تا رفت من به ارش گفتم که اين چه حرفي ميزني من چن دفعه مامانتو کردم که ميگي با پرستارا نريز رو هم اونم گفت عرضه مي خواد که بتوني مامان منو بکوني من با ارش شوخي داريم زياد من با اون هميشه دلمون مي خواسته مامان هاي همو بکونيم خلاصه گذشت تا يه چند روز باز دوباره حميده جون شب کار بود حدود ساعت 11 بود من رفتم پهلوش يکي ديگه از پرستارا هم بود با هم نشستيم صحبت کردن تا کمکم تمام مريضا خوابيدن واون پرستاره هم رفت بخوابه ساعت 12 بود که حميده يسري داروبه مريضا داد اومد کارشو انجام داد چون بخش خيلي مريض نداشت کار اونم زود تمام شود ونشستيم حرف زدن از همه دري که يه مسج اومد براي من من تا اومدم تلفن رو از رو ميز بردارم مامان ارش اونو برداشت ورفت مسج خوند يه مسج سکسي بود که يکي از خالهام برام فرستاده بود تا اونو خوند گفت شيطون اين چيه من که خوندم تو دلم 100 تا فحش نثار خالم کردم بعد حميده گفت اميد چنتا دوست دختر داري ما هم که بايد انکار ميکرديم البته واقعا نه اون موقعه نالان هيچ دوست دختري ندارم بعد يه مدت گفت من حسابي کمر درد گرفتم کمرم خيلي درد ميکونه بهش گفتم مي خواهي برات کمرتو بمالم با پرروي اونم گفت اره و به حالت وارونه رو صندلي نشست منم از پشت شروع کردم ماليدن کم کم داشت حال ميکرد طوري که خودشو محکم چسبونده بود به دسته صندلي زير روپوش بيمارستانش يه تاپ صورتي بود که بند کرستش به راحتي از زير اون قابل لمس بودمنم که ديدم اينجوره يواش يواش دستمو بوردم طرف سينهاش ديدم يه لحظه جا خورد ولي چيزي نگفت گفتم اينجارو بمالم که ديدم يه ناله کرد سينههاش سفت شده بود حسابي انگار سنگ بود اونم يه کم خودشو از صندلي جدا کرد واومد عقب که کمرش خورد به کير مثل سنگ من گفت انگار خيلي هولي اين چيه کيرمو گرفت منم که داشتم از خجالت مي مردم اخه خيلي ضايع بود گفت بيا بريم تو اتاق داروها رفتيم اونجا يه تختم اونجا بود تا رفتيم تو از پشت بهش چسبيدم از رو مقنعه داشتم گردنشو ميخوردم که گفت هول نکن فرار نمي كنم گفتم مگه مي توني بري من تازه به ارزوي چندين سالم رسيدم گفت اينو که ميدونم از روزي که تو اومدي تو خونه ما من ديدم وفهميدم که تو ارش شرتاي منو ميبرين خودتون روش خالي مي کنين خلاصه لب تو لب شديم وشروع به کار کرديم کم کم روپوش ومقنه رو در اوردم اون مونده بود يه تاپ وشلوار که اونم در اوردم واي چه سينه هاي داشت از رو کرست براش مي خوردم اونم ناله ميکرد وبا يه دست سرمو روش فشارمي دادوبادست ديگه کيرم رو ميماليد که حالا تو بلندترين حال خودش بود حسابي مي ماليدش که نزديک بود وخودمو خراب کنم اومد پايينتر تارونافش يکم شور مزه بود ولي لذيذبود حسابي همينطور که داشتم مي خوردم از رو شرت کسش رو ماليدم که حسابي خيس بود شورت صورتيش برعکس کرست مشکيش که هنوز تو تنش بود حسابي خيس شده بود زود اونو کشيدم پايين وشروع کردم به خوردن کوسش وتاجکش همينطور که ميخوردم اونم صدا ميداد بهش گفتم ميفهمنا صدا نده ديدم نميشه دستمو چپوندم تو دهنش که خيلي موثر بود اونو وارونه روتخت خوابوندم ودوتا پاشو ازرو تخت اويزون کردم پايين واز پشت کوسش قلنبه زده بود بيرون خوردم گه گاهي هم دور کونش مي ماليدم يا ليس ميزدم بعداز يه ربعي که کوس خوري کرديم خانم ارضا شد بلندش کردم خوابونمش روتخت وگفتم نوبت تو گفت حالي بهت بدم که حال کني کيرمو که هنوز تو لباسم بود در اورد شلوارمو تا زانو کشيدم پايين وکيرم کرد شروع کرد به خوردن يه ذره که خورد منو نشوند رو تخت خودش نشست رو کيرم بالا پايين ميشد چه حالي ميداد اونموقعه بعد چند جور حال کرديم که جاهامونو عوض کرديم اونروتخت بود من از عقب مي کردم تو کوسش چه حالي ميداد ارش جات خالي حدود يه ده دقيقه اي ميزدم که آبم نزديك بود بياد بهش گفتم اونم اومد برام جلق زد وابمو ريخت رو سينه هاش وکف اتاق بعد براش با گازا ماليدم ازش تشکر کردم وشروع به ماليدن کوسش کردم گفت بچه تو مگه ديگه حال داري گفتم از شوهرت پر جون ترم من قاعدتا خود بخود ابم دير مياد وبا يبار هم قانع نميشم ولي اينبار تو کف کونش بودم اخه يه سوراخ صورتي داشت که نگو با اون کون قلنبش که انگار ژله بودموقعي که از عقب ميزدم توکوسش بر عکسش کردم ودوباره شروع به خوردن کوس کونش کردم با انگشت مي کردم تو کونش ولي نميزاشت انگار قصد نداشت از کون بده منم حسابي حشريش کرم گفتم از عقب مي خوام گفت من از عقب نمي دم درد داره خلاصه حسابي التماس کرديم که کوس خانم راضي شد که اگه درد گرفت بيارم در ازش يه پماد بي حس کننده گرفتم زدم رو کيرم وسوراخ اون که حالا به راحتي 2 تا از انگشتام توش بود اونم هي ناله ميکرد تو اون حال ياد کون مامان خودم افتادم ايشاله که کون ماماناتون نصيبتون بشه کيرمو گذاشتم در سوراخش ديدم يه تکون خورد رفت جلو گفت من نميدم از کون از جلو بکون تو کسم گفتم نه نميشه خلاصه راضي شد منم تا راضي شد محکم گرفتمش تا نتونه در بره همين که سر كيرم رفت توش ديدم که مي خواد داد بزنه جلو دهنشو گرفتم که داد نرنه همونجا نگه داشتم تا ارومتر بشه ديدم مي خواد فرار کنه دولا شدم روش سرشو فشار دادم رو تخت که صداش در نياد ويواش يواش تا اخر چپوندم تو کونش فکر نمي کردم اينقدر تنگ باشه کونش انگار کون دختر چهارده ساله مي کردي تنگ بودو تنگ حسابي ماليدم کونشو که حال اومدميگفت نکن جون خودت درد داره داشت اشک ميريخت ولي يادم اومد به ارش که ميگفت دلم مي خواد کون دادن مامانمو ببينم موقعي که بزور مي کننش واونم گريه مي کنه خندم گرفت گفتم کجايي ببيني ارش که دارم همونجور مامانتو ميکنم خالاصه شروع به تلنبه کرديم که خانم کم کم عادي شد براش ناله ميکرد حدود 20 دقيقه از کون مي کردمش منم که ابم دير مياد خودش مخصوصا که بار دوم هم بودوبيحس کننده هم زده بودم تااون موقعه اونم يه بار ديگه ارضا شد که بعدش که ارضا شد دوباره اشکاش در اومد ومنم کم کم موقع اومدنم بود برش گردوندم کردم تو کسش که خيس بود کمي اولش نمي ذاشت مي گوفت کثيف منم بزور کردم تو کسش وتلنبه ميزدم اونم مي گفت بسه ديگه تمام جونم درد گرفته جر خوردم هنوز اشک ميريخت که ابم اومد توش خالي کردم اونم فوري پاشد خودشو جمع جور کرد رفت بيرون منم تا يه 20 دقيقه همون جا بودم رفتم بيرون ديدم نارحته بهش گفتم چيه گفت خفه بشي دارم ميميرم تا ساعت 3 کمکش دادم داروهاراداد رفت خوابيد بدبخت از کون درد راه نمي تونست بره من رفتم روتختم خوابيدم فقط موقعي که بيدار شدم ساعت 10 صبح بود اون رفته بود خونه همون روز ارش اومد جريانو براش گفتم اونم کلي حال کرد وگفت اگه مامانتو نکردم هر چي مي خواهي بگو گفتم جربزه ميخواد داري يالا بعد هم گفت من ديدم صبحي مامانم مي لنگه راه درست نميره حالا خوبه بابام خونه نيست ماموريته اميد وارم که لذت برده باشين از اين ماجرا
قسمتي از زندگي من ..... (9)

امير كه دنبالم راه افتاده بودو اومده بود تو آشپز خونه داد زد .... هوووووو چه خبرته ... يه سيگار از تو پاكت برداشتم و روشن كردم ... نگام كه به پسرا ميافتاد دستو پام بي اختيار شروع ميكردن به لرزيدن ...

امير (رو به حميد و پيمان ): داداشمون شيشه ويسكي رو سر كشيد...

حميد : چي شده علي ؟ دستت چرا زخميه ؟ ( مخم كار كرده بود و تو راه چسبو كنده بودم )

( كتي كارشو خوب بلد بود ... هم براي اينكه تابلو نشه بعضي وقتا يه سوالائي ميپرسيد و هم بعضي جاها كه گير ميكردم بهم ميرسوند ... مثل اين يكي ... )

كتي : نكنه دعوا كردي ...

-- آره ... اومدم لب دريا دنبال شماها ... كه با دونفر دعوام شد ...

امير از جاش بلند شد : كيا بودن ؟ پاشين بريم دهنشونو سرويس كنيم ...

-- ( به زور يكم خنديدم و گفتم ) دوتا پسر الوات بودن ... خودم خدمتشون رسيدم ... تازه تو يكي همون يه باري كه تو دعوا اومدي كمك بسه برات ...

يكي از روزاي زمستون سال پيش تو خيابون ايران زمين سر پرت كردن گلوله برفي با چند نفر دعوامون شده بود و امير خان حتي از ماشين پياده هم نشد ... نشسته بود و كركر ميخنديد ...

امير : نه جدي ميگم پاشين بريم ...

پيمان : امير جون بشين غذاتو بخور ... سر ظهري از كجا پيداشون كنيم ...

امير ( در حالي كه داشت مينشست سر جاش) : آهان يادم اومد كثافت ( چون جلو خواهراش بود به كثافت بسنده كرد ... وگرنه چيز ديگه اي جاش ميگفت ) اين دفعه دومه كه منو ميپيچوني ... بازم رفته بودي شير بخوري ؟ ( اين شير بخوري هم بين بچه هاي ما رايج بود .. امير هم ياد گرفته بود .. يعني همون خونه دختر رفتن )

-- خفشه بابا تو هم كه گائيد... ا ببخشيد يعني دهن منو سرويس كردي !

بچه ها از اين سوتي من زدن زير خنده ... ولي خودم اصلا حال خنديدن نداشتم ... كم كم مشروب داشت منو ميگرفت .. خدا خدا ميكردم كه يكم حالم بهتر بشه ...

-- گوشي رو كه برداشتم تو راه يكي از پسراي دانشگاهو ديدم كه با دوتا ديگه از بچه ها قاچاقي اومده بودن تو ... نشستم به صحبت با اونا ... واسه همين دير شد ...

امير باخنده گفت من كه باورم نميشه ... رو به پيمان و حميد گفت ... شما چي ؟ ... حرفي نزدن و خنديدن ...

تودلم گفتم به تخمم كه باورت نميشه ... آره ... اگه بهت بگم داشتم خارتو ميگائيدم حتما باورت ميشه ... تازه كلي هم خوشحال ميشي كه تورو نپيچونده بودم و تنهائي نرفته بودم ويلاي سميرا اينا !!!

پيمان : پاشو بيا براي توهم گرفتيم ... سرد شد ...

-- مرسي الان ميام بذار سيگارم تموم بشه ... ( برگشتم روبه دخترا ) شماها از صبح چيكار كردين ؟ من كه اومدم گوشيمو بردارم هنوز خواب بودين ...( تودلم دعا ميكردم كه همين داستانو براشون تعريف كرده باشن )

آيت : تازه بيدار شديم ... تو اين ويلاتونم كه هيچي واسه خوردن پيدا نميشه ...

كتي : آره بابا.. با شيكم خالي مشروب خورده بود و حالش بد شده بود ... حتي يه شيشه آبليمو هم تو يخچال نبود ...

نفس راحتي كشيدم و گفتم ... ببخشيد سري پيش يخچالو خالي كرده بوديم ... خب روز اوله ديگه بعد از ظهر ميريم خريد ... الان كه حالت خوبه ؟... آيت كه تيكه آخر پيتزا رو هم گذاشته بود تو دهنش سرش رو به علامت بله تكون داد ...

بلند شدم و پيتزا رو برداشتم و مشغول خوردن شدم ... شنهاي توي سرم ميريخت رو پيتزا ... ولي اصلا تو فاز نظافت و تميزي نبودم ... همنطوري بي شن و باشن نصفشو خوردم و گفتم بقيشو دست نزدم .. اگه كسي نميخواد بذارم تو يخچال ...

امير : بيار اينجا بابا ما از صبح شنا كرديم ..الان يه گاو هم بذاري جلوم ميخورم ...

پيتزا رو دادم بهش و درحالي كه ميرفتم به سمت اطاق گفتم ... بچه ها من برم يكم بخوابم ... دعوا ، يكم اعصابمو ريخته بهم ... خواستين برين خريد منم صدا كنيد .....
قسمتي از زندگي من ..... (10)


وارد اطاق شدم ... دخترا اطاقو مرتب كرده بودن و تابلو نبود .... يكم حالم بهتر شده بود ... لباسامو در آوردم .... بادستم موهامو تكون دادن تا شنها بيان بيرون .... خودمو انداختم رو تخت .... يكم تو حال خودم بودم كه يهو سوزش پشتم منو ياد جاي ناخنهاي كتي انداخت .... سريع پريدم و دوباره لباسمو پوشيدم ... ياد اتفاقات صبح افتادم ... پيش خودم گفتم اي كاش آيتو بجاي كتي اول ميكردم ... اين همه بلا سرم اومد .... نه آبم اومد و نه آيتو درست و حسابي كردم ...
ياد سميرا افتادم ... براش مسيج فرستادم ....

-- Salam khale sooskeh dirooz generalo didam hatman saret na oon dokhtara garme

nababa oona dokhtar daeehaam boodan ba shoharashoon oomadan . dishab khaste boodam ta zohr khabidam vase hamin behet zang nazadam

zang bezan vila khodam gooshi ro bar midaram

تلفنو برداشتم و شمارشونو گرفتم ...

+ سلام

-- سلام چطوري ؟ چند وقت بود نمي ديدمت ... خيلي دلم براي صدات تنگ شده بود ....

+ مرسي بد نيستم ... ولي خيلي ناراحت شده بودم ... اون دخترا كي بودن ؟؟

-- گفتم كه عزيزم دختر دائي هام بودن ... خواهراي امير ... اميرو كه يادته ؟ ... با شوهراشون اومدن ....

+ من به تو مشكوكم ... امكان نداره تو با فك و فاميلاتون پاشي بياي شمال .... آخه ميدوني چيه ؟ جلو دستو پاتونو ميگيرن !

-- حالا بده كه سربراه شدم ؟ بابا خودتم ميدوني كه تو كل اين شهرك من فقط از تو خوشم مياد ...

+ ديروزهم كه ژنرالو حسابي عصباني كرده بودي .... كلي از دستت خنديدم ... راستي ماشين نو مبارك ...

-- مبارك صاحبش ... مال پدرمه ... البته قابل شما رو نداره ...

( خب ديگه فكر كنم تا همينجاش به اندازه كافي حال همتون از اين صحبتاي رومانتيك ما بهم خورده باشه .... واسه همين اين قسمتها رو فاكتور ميگيرم ... وسطاي صحبت ، امير هم اومده بود توي اطاق و هي داشت سيخونك ميزد كه هواي اونم داشته باشم ... )

-- بعد از ظهر چيكاره اي ؟

+ هيچي ميريم لب ساحل ...

-- با ساناز پاشين بيائين اينجا يه لبي تر كنيم ... امير هم هست ...

+ من از اين امير خوشم نمياد ... يكم عوضيه ...

-- نه بابا پسر خوبيه من مواظبم كه دست از پاخطا نكنه ... پس بهت زنگ ميزنم ... باشه ؟

+ باشه منتظرم ...

-- پس فعلا خدا حافظ .... راستي .... سميرا تروخدا مواظب خودت باش ... من خيلي نگرانتم ...

+ عليرضا خفه شو ! ... خدا حافظ .

( اين "تروخدا مواظب خودت باش" هم باز از اصطلاحات برو بچه هاي ماست ... ما اونقدر از اين چيزا داريم كه بعضي وقتا فكر ميكنم اگه يه قريبه بشينه پاي صحبت ما هيچي دستگيرش نميشه .... اينا رو يادتون باشه ... واسه ماجراهاي بعدي بكارتون مياد )

امير پريد و پيشم روي تخت نشست و سريع پرسيد ...

امير : خب چي شد ...

-- هيچي بعد از ظهر ميان اينجا ....

امير : بابا خيلي كارت درسته ... راستي ... پس كتي اينا رو چيكار كنيم ؟

-- من درستش ميكنم ... ولي بايد مثل بچه آدم بشيني سرجات ... از كس و كون هم خبري نيست ...

امير : خب بابا خودم بلدم
من و ساناز

اين داستان مربوط مي شه به چند سال پيش که من بعد از کلي کار و در گيري زياد تونستم براي مسافرت برم به شمال . ساعت 9 شب از تهران به سمت بابلسر راه افتام البته تنها . مي خواستم چند روزي بدور از هرگونه سر و صدا استراحت کنم . ( آخه مگه ميشه ) ساعت 1 وارد شهرک شدم و يکراست به سمت ويلا رفتم .
اين ويلا بعد از رفتن عموم به من هديه شد ..............
فارق از هر چيزي وارد شدم و بعد از بستن درب روي کاناپه ولو و به خواب رفتم ولي مشکل از همين جا شروع شد فکنم هنوز دو ساعت هم نشده بود که با صداي خش خش و در زدن از خواب پريدم .

ساعت نزديک 3 صبح بود من همونطوري گيج و منگ در و باز کردم و گفتم : بله بفرمايد .... آخ بميرم براش ساناز دختر جناب سرهنگ همسايه محترم بود ..... گفتم امري داشتين با تعجب گفت نه ديدم چراغا روشنه گفتم يه سر بزنم ببينم کيه و با تعجب سر تا پاي منو نگاه کرد و رفت من برگشتم و يک لحظه خودم و توآينه رختکن ديدم و متوجه تعجبش شدم من کاملا لخت بودم

صبح اول وقت با صداي موبايلم از خواب پريدم يه صداي ناز گفت سلام صبح بخير زودي بيا خونه خالي شده
من داشتم از تعجب شاخ در مياوردم گفتم شما گفت ديوانه من نازيم .... تازه فهميدم
يه خميازه کشيدم و گفتم اين موقع صبح حال سکس ندارم نازي با خنده گفت اصلا مي فهمي چي ميگي الان لنگ ظهر.............
ساعت 1 بود و من تا حلا فکر ميکردم صبح ......
بعد از دست به سرکردن نازي بلند شدم تا يه صبحانه يا بعبارت ديگه نهاري بزنم تا حالم يکم جا بياد که يهو صداي زنگ در اومد

رفتم تادرو باز کنم ديدم بازم ساناز امده با يه بشقاب برنج و دو سيخ کباب مشت آمده يهو يکي داد زد اوي علي آقا خوش اومدي ديدم سرهنگ از اون ور دست تکون ميده بعد از کلي چاق سلامتي ساناز رو به خونه دعوت کردم و مثل قحطي زده ها شروع به خوردن کردم ......
يهو خنديد و گفت اوي چته .... گفتم جونه تو از ديروز عصر چيزي نخوردم گفت براي منم يه جا بذار....
من با خانواده ساناز خيلي خودموني بودم از دوستان قديمي و خيلي نزديک ما بودن
ساناز دختر يکي يدونه سرهنگ بود ..... مادرشو ازدست داده بود و با پدرش تنها زندگي مي کرد
27 ساله دکتر دندانپزشک و کلا هـــــــــــــــــــــــــــلو قد 170 وزن 60 و يک هيکل توپ که هر کسي رو به هوس مينداخت مخصوصا سينه هاش 80 و گرد و سر بالا اون روزم يه تاپ زرد و يه دامن کوتاه سفيد تنش بود و چاک سينش آدمو وسوسه ميگرد معلوم بود تنش ميخاره چون بعدش کفت که چند وقت بود که تو کف سکس مونده .........
خلاصه همرا با سيري چشم شکمم هم سير شد ...... و ماجرا شروع شد
من با ساناز دو سه باري سکس داشتم و هردفعه هم حسابي حال کرده بوديم
گفت ديشب کسي پيشت بود کفتم چطور گفت اخه لخت بودي گفتم آره روح ننه گودزيلا بود و کلي خنديديم
خواستم بلند شم که دستمو گرفت و آمد تا رو ي پاي من بشينه دامنشو داد بالا واي شرتم پاش نبود و کس تپلو بي موشو انداخت بيرون با يک حرکت برق آسا کير منو از شلوارک در آورد ( البته از مدتها قبل بيدار شده بود ) و کرد تو کسش ..............

گفتم چته گفت حرف زدن موقوف فقط منو بکــــــــــــــــن اينو با آنچنان صداي شهوت ناکي گفت که داشت همونجا آبم ميو مد .......
اصولا ساناز به اينطور سکس عادت داشت خيلي سريع شروع ميکرد ولي آدمو از کمر مينداخت ......
آروم آروم شروع به تکون خوردن و قر دادن شد
گفتم ساناز خيلي خودتو خيس کردي گفت از ديشب که ديدمت اينطوريم ( تو دلم گفتم منو يا کيرو )
ديگه داشتم داغ ميکردم به سينه هاش حمله کردم سينه هاش شق شق شده بود و نکش به اندازه 10 سانت زده بود بيرون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تابشو در آوردم و پستوناشو مک ميزدم و گاهي هم ميگفتم ساناز بابات الان مياد ............. آه و اوهش بلند شده بود اينهم بگم که ساناز قبلا شوهر داشته و طلاق گرفته بوده .....
القصه از بالا و پايين پريدناش صندلي به صدا در آمده بود خيلي قاطي بود و حسابي عرقش در آمده بود من هم بدتر از اون بودم ديگه داشتم فرياد ميزدم ساناز يکم آروم شد البته اين رو هم بگم که خيلي دير ارضا مي شه و پدر و مادر آدم و در مياره ......... شروع کرد به سفت کردن کسش جوري که کيرم داشت ميترکيد اونايي که تو اين حالت بودن مي دونن من چي ميگم ....... و آروم شکمشو به سمت من فشار ميداد ديگه چيزي حاليم نبود فرياد ها ي هيستريک ساناز و ناله هاي من به اوج رسيده بود سرومن تو سينش فشارداد و حسابي کسشو سفت کرد با فرياد ساناز آبمو با فشار تو کسش خالي کردم ..............
هردو بي حال شديم
ماجراي عشق


حدود ساعت 11 روز يکشنبه بود...در يه جلسه کاري بودم که موبايلم زنگ زد. يه شماره تلفن ناشناس بود. دوباره همان شماره زنگ خورد. گوشي را برداشتم و دختري از آن طرف خط شروع به صحبت کرد..
سلام، حالت خوبه...
صداشون نشناختم اما همينجوري به صحبت معمولي ادامه دادم تا ببينم چي ميگه...
فکر کنم فهميد که نشناختمش، گفت منو نشناختي، من هم گفتم نه شما رو شناختم ويه باره حس کردم نکنه هموني هست که ازش جدا شدم!!!...
بهم گفت که من الان ........ هستم و دوست دارم ببينمت. من هم مثه آدمهاي بي اختيار گفتم باشه، کجا بيام؟ و بعد از گرفتن آدرس محل قرار، بهش گفتم که تا يه ربع ديگه آنجا هستم... به همکارهام گفتم که يه کار فوري پيش آمده و سريع زدم بيرون..
تو راه که مي رفتم، به خودم گفتم "معلوم نيست که چه خوابي برام ديده؟"، اما گفتم مسئله اي نيست، من که خيلي وقته باهاش حساب و کتابي ندارم... حالا که تماس گرفته، فقط ميرم ببينم چي ميگه.
سر قرار نبود.. يه دور زدم، ديدم پيداش نيست.. رفتم پارک کردم و خودم همانجا ايستادم. بي تاب بودم و به طرف بالا و پايين قدم ميزدم تا اينکه ديدمش...
بعد از سلام و حال و احوال، سوار ماشين شد و بهم گفت چقدر تو شکسته شدي... من هم به او گفتم که تو هم چقدر زشتتر شدي.
بهش گفتم که چه خبر؟ چکارا کردي؟ و او هم از زندگيش گفت و اينکه قراره ازدواج کنه. من هم بهش گفتم خوب خيره به اميد خدا و اميدوارم که خوشبخت بشي. ازش پرسيدم که چرا منو ميخواستي ببيني؟ گفت که فقط دلم ميخواست که ببينمت و کار ديگه اي باهات نداشتم.
من رو ميگي، جا خوردم.. يعني بعد از اين همه تلخي، جدايي و روندن او از زندگيم و گذشت زمان، دلش برام تنگ شده...
تو خيابونها يه کم چرخيديم، از اوضاع و احوالمون براي هم تعريف کرديم...
بهش گفتم که اصلا بيادش نبودم و ... همه احساسي (که قبلا براتون نوشتم) رو که بهش داشتم رو گفتم... گفتم که با خودم عهد کرده بودم که باهاش ديگه ارتباط نداشته باشم و جوابشو ندم..
او هم گفت که چند روزه که ميخواسته منو ببينه (قبل از اينکه ازدواج کنه) ولي از اين مي ترسيده که درخواستشو رد کنم.
من هم ازش تشکر کردم که اين لطفو کرده و حداقل اين بار را برايم ثابت کرده که فقط براي خودم دوستم داشته.
احساس خيلي خاصي نسبت به او نداشتم... حتي براي نهار دعوتش نکردم. او هم گفت که نهار خونه منتظرش هستن و قرار شد تا عصر همديگر را ببينيم. مي خواستم يه جايي پياده اش کنم که گفت اگه ميخواهي عصر بيام پيشت، بايد منو تا دم خونه برسوني...
البته تمايل چنداني نداشتم، ولي چون مي خواستم عصر ببينمش و فکر مي کردم که حتما موقعيت سکس پيدا ميشه، من هم گفتم باشه.
همچنان خوشگل و جذاب باقي مانده بود، اما زياد روي من تاثير نگذاشته بود...ميتونم بگم که زياد تحت تاثير ديدن دوباره اش قرار نگرفتم...
يه کم از هر دري صحبت کرديم ولي انگار نه انگار که قبلا از هم براي هميشه جدا شده بوديم...
در مسير برگشت به محل کارم، فکرم مشغول او شده بود... اين که او فقط و فقط و صرفا براي ديدن دوباره من، حاضر شده بود منو ببينه و هيچ چي ديگه وجود نداشته، خيلي من رو داشت تحت تاثير قرار مي داد.
يادم نمياد که چه فکرايي توي ذهنم دور مي زد، اما ناخودآگاه اين کارش خيلي داشت منو تو فکر عشقي که ب
     
#214 | Posted: 27 Nov 2011 16:54
سلام
امروز می خوام براتون یه خاطره ی سکسی تعریف کنم
من الان 19 سالمه
چند سال پیش من تازه اول دبیرستان بودم
ولی خوب قیافه و هیکلم بیشتر از سنم نشون میداد چون تقریبآ تپل بود{البته الان لاغر شدم ها
نزدیک های ظهر بود و من دیگه منتظر اومدن خاله ام
تلویزیون هم داشت اخبار پخش می کرد منم که از اخبار بدم میومد تلویزیون رو خاموش کردم و همون جا روی کاناپه خوابیدم...
با صدای کلید در بیدار شدم....خاله ام بود
گفت خواب بودی عزیزم
منم یه خمیازه کشیدم و گفت آره... سلام
سلام کرد و بعد اومد صورتم رو بوسید و بعد گفت بخواب عزیزم
منم که دیگه خوابم پریده بود گفتم نه دیگه بسه کلی خوابیدم

پا شدم برم دستشویی که خاله ام که داشت می رفت طرف آشپز خونه گفت چی شده با تاپ و شلوارکی؟؟؟هوا که زیاد گرم نیست؟؟؟
منم که سرم هنوز به خاطر خوابه نصفه ونیمه داغ بود گفتم چرا گرمه خیلی..
رفتم یه آبی به صورتم زدم و حالم سر جا اومد
اومدم و جلوی تلویزیون نشستم
خاله ام هم چایی رو گذاشت و اومد بغل دستم نشست...
خودش رو بدجوری به من چسپوند منم تعجب کردم و به روش نیاورم....
بعد به من گفت بهناز پاشو کنترل تلویزین رو بیار...من خم شدم تا کنترل رو از رو میز بردارم...ولی از بس کرخت بودم که تو همون حال یه چند ثانیه موندم...
تو همون حال که خم بودم یه نگاه به خالم انداختم دیدم زل زده به باسن من FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT=icon_eek.gif"....
زود برگشتم و نشستم سر جام....حرکاتش خیلی عجیب بود...
بغل دستش نشستم و کنترل رو دادم دستش
اون هم تلویزیون رو روشن کرد بعد پای چپش رو انداخت روی پای راستش بعد دست چپش رو گذاشت روی پاهاش دست راستش رو هم که انداخته بود پشتم ...
بعد از چند دقیقه دیدم آروم داره با ناخن های دستش با زانوی من بازی می کنه...بعد از چند دقیقه بد جوری قلقلکم اومد...گفتم خاله نکن قلقکم میاد...برگشت نگام کرد و خندید ...
بعد دستش رو گذاشت رو زانوم و فشار داد...
بعد همین طور که داشت نگام می کرد گفت بهناز جان..
گفتم بله خاله؟؟؟/
گفتش خاله رو چند تا دوست داری...
منم گفتم خاله مگه من بچه 4 ساله ام که با من اینطوری صحبت می کنی {مثلآ بهم برخورده بود}
خاله هم فورآ گفت نه عزیزم و منو بوسید
بعد گفت حال بگو چند تا
منم گفتم خیلی
گفت فدات شم الهی
بهد یه ماچ محکم ازم کرد و تو همین حال دستش رو روی پام آرود بالا تا روی روون چپمو روونم رو فشار محکمی داد..از سوزشی که رو پام احساس کردم فهمیدم که ناخن های دستش پاهام رو خراش داد...
گفتم خاله پامو داغون کردی...
بعد خاله ام گفت کو بذار ببینم
بعد شلوارکم رو داد بالا و پای چپم رو یه کم کشید طرف خودش و گفت کجاش ...منم گفتم اینا ها ناخنت ببین پام رو چیکار کرد...
بعد خاله ام گفت آخ ببخشید بذار بمالمش خوب شه بعد شروع کرد به مالوندم پام...کم کم اینگار خیلی شهوتی شد
دست راستش رو دوباره گذاشت پشتم . با دست چپش مشغول مالوندن پام شد ولی اینبار دوبار داشت پاهام رو با ناخن هاش چنگ میزد...گفتم خاله چیکار می کنی پام داغون شد....
یه دفعه بلند خندید و گفت اشکال نداره خوب می شه...همین طور داشت پاهام رو می مالوند و دستش رو بالا می برد دیگه دستش رو برده بود زیر شلوارکم. تو همون حال سرش رو ارود جلو و شروع کرد به بوسیدن گردنم...
من همینطور مونده بودم نمی دونستم داره چیکار می کنه...
یک دفعه دست چپش رو از زیر شلوارکم در آورد و گذاشتش روی پستون ام و شروع کرد به مالوندم...کم کم حرکاتش خیلی محکم می شد سینه هام رو بد جوری فشار میداد ...سوتینی هم که پوشیده بودم یه کم زبر بود و وقتی سینه هام رو از رو لباس فشار میداد خیلی اذیت می شدم....گفته ام خاله چیکار می کنی... سینه هام ...
یه دفعه خاله ام گفت خفه
خیلی تعجب کردم خاله ام تا حالا اینجوری باهام صحبت نکردی بود ..
یک دفعی خاله ام پا شد و دست منو گرفت و کشید منم پا شدم و دنبالش رفتم منو برد سمت اتاق بابام و منو هول داد رو تخت بعد منو دراز کرد و خودش هم روم دراز کشید تاپم رو بالا داد . شروع کرد از رو سوتین سینه هام رو مالوند...سینه هام خیلی درد گرفت گفتم خاله تورو خدا سینه هام داغون شد...
جوابم رو نداد بعد سوتینم رو داد بالا و سینه هام افتاد بیرون و اونم هم شروع کرد به خوردن سینه هام.....یه چند دقیقه ای سینه هام رو خورد و بعد پا شد و نشست و شلوارکم رو گرفت و کشید پائین بعد منو بر گردوند و رو شکم درازم کرد و شروع کرد به لیسیدن و مالوندن باسنم...حرکاتش خیلی سریع و خشن بود
با ناخن هاش روی باسنم فشار میداد و محکم با کف دست روی باسنم میزد...پشتم واقعا می سوخت...خاله ام هم هی با خودش حرف میزد و هی بلند بلند می گفت...جووون چه کونی ...چی تپله.... قربون کون تپلت بشم و در همون حال هی باسنم رو می لیسید...
یک دفعه انگار یه صدایی شنید از جاش پرید و دوید دم در بعد زود برگشت و از تو کیفش کلید در رو ورداشت و برد گذاشت توی قفل در که اگه کسی اومد نتونه از بیرون در رو باز کنه و مجبور بشه زنگ بزنه...
بعد که دوباره برگشت تو اتاق و منو لخت که به پشت خوابیده بودم دید انگار شهوتش صد برابر شد پیراهنش رو در آورد{یادم نمیره یه سوتین مشکی تنش بود} دوباره اومد طرف من شروع به لیسیدن باسنم کرد البته با شدت بیشتر و اینار بلند تر با خودش حرف میزد دیگه کم کم داشت از ترس گریه ام می گرفت که یک دفعه خاله شورتم رو گرفت خواست درش بیاره من هم مجبور شدم که یه کم کمرم رو بلند کنم تا شورتم در بیاد...
خاله شورتم رو تا زانوم کشید پائین بعد من رو برگردوند و شورتم رو کامل از پام دراورد وپرت کرد کنار
بعد پاهام رو باز کردسرش رو برد وسط پام..
وقتی داشت وسط پام رو لیس میزد و زبونش رو می کشید یه حس عجیبی بهم دست داد انگار توی دلم خالی می شد یه جور احساس لذت که قبلآ تجربه اش رو نکرده بودم....خاله ام در همون حال که داشت وسط پام رو می لیسید دستش رو هم اورد و سینه هام رو مالوند....دیگه اصلآ تو حس خودم نبودم اصلآ نمی فهمیدم دور و ورم چی می گذره...تو همین حال بودم که یک دفعه تلفن زنگ زد . خاله ام انگار بهش برق وصل کرده باشن یک متر پرید هوا....
پاشد و دوید و تلفن تو اتاق رو ورداشت...من نفهمیدم که با کی صحبت کرد...با این که زنگ تلفن یه کم منو به حال خودم اورده بود ولی باز همون حال عجیب تو بدنم بودکه دیدم خاله ام اومد بالای سرم و پیشونیم رو بوسید گفت بهناز جان پا شو لباست رو بپوش بابات زنگ زد گفت که داره میاد دنبالت برید واسه ثبت نام کلاس زبان........
یادم نمیره به خاطر جای ناخن های خاله ام که روی پاهام مونده بود یه چند وقتی مجبور شدم تو خونه شلوار پام کنم تا بابام متوجه ی جای خراش ناخن ها
     
#215 | Posted: 27 Nov 2011 19:36
سلام،من فرزادم(مستعار)پسري 18 ساله باقد170 و اندامي قوي وماهيچه اي امالاغر-اينوهمه بهم ميگن كه لاغرم.ازنظرخودم قيافم متوسطه وزيادخوشكل نيستم امااطرافيام ودوستام به اين اعتقادي ندارن و ميگن كه من واقعأ خوشكلمودل همه ي دختراروميبرم-بارها شده دخترها وحتي پسرها توخيابون بهم تيكه بندازن-البته من بي اهميتم-بگذريم،ماجرايي كه ميخوام واستون تعريف كنم مال چهارم آبان امسال يا سال 90 بود-من يه پسرم كه 2 ساله بانيمبازتوگوشيم چت ميكنم-بچه هاي شهر خودمون اكثرأ منو ميشناسن. توچت عادت ندارم حرف بدبزنم وهميشه به همه احترام ميذارم-امايه مشكل كوچيك بود كه هميشه توزندگيم حسرتشو داشتم،اونم خواهربود-من فقط داداش دارم وخواهري ندارم-البته ازداداشمم بدم ميادچون باهم جورنيستيم-به خاطرهمين بي خواهر بودنم چند تا دختر بودن كه تو نيمباز شده بودن آجي من-يكيشونم كه ازهمشون لوس تربود و با من از بقيه جورتربود،مهتاب(مستعار) بود-مهتاب ومن هروقت باهم pv بوديم قربون صدقه ي هم ميرفتيم-من منظوري نداشتم و چون واقعأدوستش داشتم اينجورباهاش راحت بودم-واقعأفكرميكردم مثل خواهرخودم دوستش دارم.

تقريبأيك سال از آجي وداداش بودن من ومهتاب ميگذشت كه يه شب فهميدم دوستم داره-خيلي اون شب دوتامون گريه كرديم وآخرش اين شدكه باهم دوست شديم-بعدأ بهم گفت كه خيلي وقته عاشقمه امابهم نگفته-ازمهتاب بگم،دختري20ساله كاملأ مهربون وصميمي بود-من قيافشونديده بودم وبه خاطراينكه ازم بزرگتربودهيچوقت به خودم اجازه ندادم به دوستي باهاش فكركنم-امااون گفت كه واقعأ و از ته دلش منوميخواست-تاآبان امسال ميشدكه منو مهتاب 5امين ماه دوستيمونوميگذرونيم. اماتواين 5 ماه هيچوقت جورنشد كه ببينمش-نه باباش اجازه ميدادكه بياد بيرون نه هيچ راه ديگه اي-يه بارم كه خواست بيادواسه انتخاب واحدش مارفتيم مسافرت كه كلي حالم گرفت-واسه همين نديدنشم كلي اذيتش ميكردم،واقعأرفتارموباهاش عوض كرده بودم وبهش بدي ميكردم-عاشقش بودم امانميدونم چرااينجورميكردم-فكركنم واسه اين بودكه ميدونستم ديونمه وولم نميكنه،بگذريم.خلاصه يه شب (سه شنبه شب،3آبان)دعواراه انداختم كه اگه نياي پيشم باهات تموم ميكنم-مهتاب دانشگاهش يه شهرديگه بودكه باشهرما2ساعت فاصله داشت-به هزارزوروگريه وبدي گفتن به من و... قبول كرد بياد-صبحش7راه افتاده بود-منم اولين بارم بود بادختري قرارميذارم-يادم رفت بگم من قبل مهتاب هيچ دوست دختري نداشتم وباهيچ دختري هم قرارنذاشته بودمو به هيچ نامحرمي دست نزده بودم-خلاصه من يه كافي نت ازدوستام يادگرفته بودم كه ميذاشت پسرودخترپيش هم بشينن-مهتاب رفته بودوسيستم گرفته بود-منم رفتم پيشش نشستم-باورم نميشداين دخترمال من باشه-چهرش واقعأتمام وكماله-چشماي سبزعسلي،دماغش كوچولوي كوچولو،دهنش كوچيك،ابروهاش وقسم خورد كه نگرفته اماواقعأهشتي وباريك بودن-چونش،پيشونيش،لپاش وكلأصورتش منوديونه كرد(البته اينارونيم ساعت بعدديدم)خلاصه تارسيدم باهاش دست دادم وبالاخره دستم به نامحرم خورد-آقاحالامهتابم شروع كرده بودبرينه توحال من-ازبدي هاي رفتارم باخودش ميگفت اخم ميكرد-دستشوازتودستم ميكشيد-واقعأبغض كرده بودم وشرمنده بودمو يكم هم ميترسيدم-سرموانداخه بودم پايين وميگفتم ببخشيدشرمنده-ديدم كم كم صداش داره عوض ميشه،داره ميادتوصورتموحرف ميزنه-شكه شده بودم-مثل ديونه هاشده بودم-نميدونستم بايدچيكاركنم-ضدحال اساسي رواونجاخوردم كه فكرميكردم ميادجولولب ميخوام،دست وپام ميلرزيدامالباموبردم جولولباش كه راحتم كنه وديگه شرمندم نكنه-اماديدم خودشوكشيدعقب-آب شدم-به خودم فحش ميدادم كه آخه اين چه كاري بود-بازم اينقدرسرموانداختم پايينوحرف نزدم تاآخر خودش اومد ولباشو گذاشت رولبام-شكه شدم،ترسيدم-بلدنبودم،شايد2ثانيه طول نكشيدكه لب گرفت بعدمن خودوكشيدم عقب وسرموانداختم پايين-آبروم رفت كه يه لب ساده هم بلدنبودم-بازم اومدجولو-كاملأحشري شده بود-ازتوچشماش راحت ميشدفهميد-به خودم جرأت دادموايندفعه بيشترلب گرفتيم-امابازم من بودم كه عقب كشيدم-8يا9شايدم بيشتراز10باربعدش لب گرفتيم كه هرباربيشتررومون به هم بازميشد-بالب بعدي وبادستام كه ميلرزيد،سينشوگرفتم وفشاردادم-سينه ي چپيشوگرفته بودموماساژميدادم-صداش كم كم درومده بود-نفساش سريع ترشده بود-داشت لباموگازميگرفت-اولين باري بودكه سينه ماساژميدادم،تايكم ازسينش نرم نرم بوداماتقريبأوسطاي سينش يه قسمتي داشت كه ازبقيش سفت تربود(كه بعدأ بهم گفت همه اينجورن)كلي باسينه ي چپيش وررفتم كه گفت فرزاد جان عزيزم فقط يكيوفشارنده-اون يكيم دل داره-دكمه هامانتوشو بازكردم-اينقدرهول بودم نميدونستم چطوردستموبكنم توسوتينش وسينه ي راستيشوبگيرم-مثل ديونه هاشده بودم-آخرخودش واسم درشون آورد گفت بيا-منم شروع كردم به خوردن-اونجوركه فكرميكردم نبوداماخلاصه كلي حال كردموگازشون گرفتم،ميگفت دردش ميگيره اماميگفت بازم گازبگير-بازم من به خودم جرأت دادمودستموبردم سمت كسش-باورتون نميشه به محض اينكه دست زدم به كسش وازروشلوارمالوندمش،كونشوآورد جولوي صندلي وتكيشو داد-ديگه نفهميدم چي ميكنم-همش كسشوماساژميدادم،دكمه شلوارشوبازكرد گفت فرزادبخور-تاديدمش ناجورحشري شدم-واقعأتپل وبزرگ بود-انگشتموگذاشتم لاش،خيس خيس بود-يكم خجالت كشيد-فهميدموبهش گفتم عزيزم من بدم نمياد-بعدشروع كردم واسه اولين باربه كس خوردن-هي ميگفت توروخدابسه الآن ميادفرزادنكن امامن حاليم نبود-اونقدرخوردم تاارضاشدامامن بالاي كسشوميخوردم انگارازپايين كسش آبش اومد كه من هيچ نفهميدم-موهاموكشيدوآوردم بالا-يكم كه رفت عقب ديدم بله صندلي خيسه-دسمال ازتوكيفش درآوردوخودشوصندليوتميز كرد-ديدم داره كيرموماساژميده-خيلي خجالت ميكشيدم خودمو هي ميكشيدم عقب امانخواستم ناراحتش كنم-دكمه هاشلوارموبازكردو كيرشق شده ي من زدبيرون-گفت واي فرزادچه بزرگه-گفت اولين باره ازنزديك كيرميبينه-راستم ميگفت چون پدركيرمنودرآورد-اونقدرگازش گرفت وسرشو فشارداد وزدش كه پدرم داشت درميومد-من فكرميكردم آبم يك ثانيه اي بياد-اونم تودست دخترامانيومد-گفتم بخورش ديگه گفت چشم-ديدم يكمشوگذاشته تودهنش-گفتم پس اين چيه؟سرشوفشاردادم پايين وتقريبأنصف كيرم رفت تودهنش-اومد بالا گفت فرزادخفم كردي رفت توحلقم گفتم دروغ ميگي امكان نداره-خلاصه اين بيچاره30دقيقه كامل كيرمنوخوردوماساژش ميداد وبهش ورميرفت اماانگارآب من نميخواست بياد-حسابي كلافه شده بودم-آخرش هم خودم آبموآوردم-گفتم قبول نيست من طول كشيدپس تودوباربايدارضابشي-اول نخواست قبول كنه امابه خاطرمن گفت باشه-بازم كسشوخوردم-ولي ايندفعه گفت كيرميخواد-منم كيرموكه دوباره شق شده بود گذاشتم لاش-امانميشدبكنم توش-پرده داشت-خلاصه توكونش هم نرفت -بهش گفتم ميخواي پردتوبزنم گفت نه،دوست داري بزنيش گفتم نه عزيزم-خلاصه نشستم كسشوواسش خوردم اماانگشتمم كردم توكونش وعقب جولو ميكردم-اينقدرتنگ بودكه داشت ميمردازدرد-التماس ميكرد انگشتمو درارم كه من بيخيال شدم-آخرش گفت نميخوام آبم بيادوبهم يه آدامس داد كه من نصف آدامسوازدهنم آوردم بيرون اونم اومد يه لب اساسي و واقعأ طولاني وباحال گرفتيم ونصف آدامسوخورد-3ساعت پيش هم بوديم كه واقعأ عالي بود-واقعأ دوستش دارم-اميدوارم خوشتون اومده باشه-ببخشيداگه جزئيات كامل نبودوغلط داشتم،هم باموبايل تايپ ميكنم وهم ساعت 3 نصف شبه وهم خيلي ازاون روزخوب گذشته-بهم قول داده كه بازم بيادواسه سكس البته اين بارخونه خالي چون دوست داره لخت لخت توبغلم باشه-اگه خونه خالي جورشدوايندفعه سكس بهتري داشتم حتمأواسه شماعزيزان مينويسم-بازم ببخشيداگه طولاني شدوكامل نبود
     
#216 | Posted: 28 Nov 2011 20:17
نقل قول :

لز مامان و شهلا خانوم
من نیما 28 ساله از تهران
داستانی که براتون می نویسم اتفاقی است که کلا دید من رو از دیدن دو زن کنار هم عوض کرده
اون موقع من یک پسر 14 ساله بودم و مامانم یک زن 35 ساله
یک زن همسایه خیلی خوشگل داشتیم که یک سر و گردن از مامانم بلندتر بود و حدودا 30 ساله . کلا اهل شوخی زیاد بود و چند باری دیده بودم از جلو عقب نا خود آگاه مامانمو از روی چادر انگشت می کرد و مامانم چند باری با ناراحتی بهش اخطار داد که اگه یک باردیگه این کار رو بکنه جرش میده و یک چیزایی تو همین مایه ها.
یک روز از روز ها من و مامانم از خرید بر میگشتیم . همون زنه یعنی شهلا خانم جلو در ایستاده بود مامانمو صدا کرد و با اصرار دستشو کشید و به خونش دعوت کرد.
مامان پذیرفت و به خونشون رفتیم. کسی نبود به جز خودش. چایی و پذیرایی و گپ و گفت زنانه.
یک شلوار تنگ پوشده بود که سرمه ای بود و ساق پای سفیدش تا نصفه ازش بیرون بود و یک پیراهن قرمز آستین کوتاه که چاک سینه های بزرگش کاملا مشخص بود و من حسابی داشتم راست می کردم.
بعد مامانم گفت بسه دیگه زحمت رو کم می کنیم ولی انگار شهلا خانم نمی خواست بذاره مامانم بره گفت حداقل یه کمکی بکن تا ظزف ها و استکان ها رو جمع کنیم . بعد دوتایی شروع کردن به جمع کردن . من تو اتاق نشسته بودم که یهو صدای ماما نمو از توی آشپز خونه شنیدم که می گفت ای ای ای......
فهمیدم باز این شهلا خانم داره با انگشتاش جلو عقب مامانمو لمس می کنه . من تا در آشپزخانه رفتم دیدم مانتوی مامانمو بالا زده و چوچول اونو گرفته و مامان هی میره عقب تر و اون هم با همون حالت میره جلوتر و ول هم نمی کنه.
با دیدن من دستشو برداشت مامانم با عصبانیت گفت اگه پسرم اینجا نبود حالیت می کردم بعد مامانم با دست محکم به سینه اون زد و چادر سر کرد تا بریم. شهلا خانم دنبال ما اومد و دست مامانمو گرفت وکشید تا وسط راهرو . چادر و روسری رو از سر مامانم کشید و پرت کرد وسط اتاق و دست انداخت دور گردن مامانم و کشید جلو. بینی مامانم مستقیم توی چاک سینه شهلا خانم جا گرفت.
یه خورده همون طور چسبونده به دیوار مامانمو نگه داشت تا قدرت نمایی کنه و روی مامانم کم بشه. کیرم از راست شدن ایستاد و شروع کرد به کوچک شدن بعد همنطوری خمش کرد پایین. صدای مامانمو از لای سینه هاش می شندیم که میگفت" ول کن شهلا
بزار برم ای ای ای.... ولم کن دیگه . پسرم تو برو خونه برو دیگه عیبه" همونطور خم شده کون دوتاشون به طرف من بود که البته کون شهلا خانم یه چیز دیگه بود.
شهلا خانم تو همون حالت گفت" آره خاله برو خونتون راست میگه نیم ساعت دیگه مامانتم میاد."
من رفتم در کوچه رو بهم زدم تا فکر کنن من رفتم بعد اومدم روی ایوون و از لای شکستگی شیشه مشجر مشغول تماشا شدم. کاملا عجز مامانم جلوی شهلا مشهود بود. مامان سعی کرد خودشو از دست شهلا خلاص کنه که شهلا پاشو انداخت پشت پای مامانم و مثل یک بره مامانمو کوبید زمین و مانتوی مامانمو کشید و تکمه های مانتو کنده شد و مانتو رو بیرون کشید و بعد کف پاشو گذاشت روی دهن مامانم. دست و پایی میزد مامان بیچاره ولی راهرو تنگ بود و زور مامان کم.
شهلا از روی شلوار چوچول مامانمو محکم فشار داد و مامان کف پای شهلا رو که روی دهنش فشار داده میشد گاز گرفت و شهلا هم پاشو تکون داد و سر مامانم محکم خورد به زمین و دوتا دستاشو گرفت به سرش و گفت آخ سرم بلا فاصله شهلا شلوار مامانمو در آورد .
دیگه با هر تقلایی بود مامانم نشست تا دیگه نذاره شورتش رو هم در بیاره . شهلا دوباره مامانمو دمرو خوابوند و خیلی سریع شرت مامانمودر آورد. برای اولین و آخرین بار توی عمرم چاک کس مامانمو دیدم که شهلا با ضربات کف دست اونو حسابی سرخ کرده بود.
مامان دیگه مقاومت نمی کرد و نا امیدانه التماس می کرد تا شهلا ولش کنه. ولی شهلا خانم که ول کن نبود. پیراهن مامانمو درآورد وکرست مامانمو پاره کرد. خودشم کامل لخت شد.
حالا مامان کاملا لخت بود و بازیچه شهلا و دیگه هیچ انرژی و امیدی بری مقاومت کردن نداشت. شهلا شروع کرد لب گرفتن از مامانم و بعد دو انگشتی کرد تو کس مامانم بعد از مدتی 3 انگشتی و چهار انگشتی و بعد کامل دستشو تا مچ کرد تو کس مامان و مامان داشت حال میکرد و جیغ می کشید. مشخص بود زمان ارضای مامان نزدیکه . شهلا پاهای مامانمو باز کرد و لنگهای مامنمو داد بالا و خوابید وستش و به مامان گفت جیجی بخور.
هرکاری می گفت مامان می کرد بعد از مدتی دیدم سینه های شهلا شق شده با دست کس مامانمو باز کرد و توک سینه بزرگشو تپوند تو کس مامانم. بعد دوباره لب گرفت و چوچول خیلی خوشگلشو روی کس ننم بازی میداد.
هر دوتا توی یک حال عجیب بودن. بعد شهلا نشست و شست پاشو کرد توی کس مامان و بعدازچند ثانیه مقدار کمی آب از کس مامانم خارج شد و زیخت روی پای شهلا. بعد شهلا گفت لیس بزن و همشو بخور. مامان با کراهت خاصی همشو خورد.شهلا مامانمو نشوند و دهن و دماغ مادرمو توی چاک خوشگلش فرو کرد و مالید و بعد گفت لیس بزن. ولی مامان امتنا می کرد و میگفت دلم بر نمیداره تو رو خودا بزار برم بسه دیگه.
شهلا چادر سرش کرد و مامنمو روی زمین کشید تا دم در حیات منم سریع قایم شدم تا اگه بیرون اومدن منو نبینن.
مامان با حالت عاجزانه گفت شهلا خانم شهلا خانومی تو رو خدا چه کار می خوای بکنی؟
شهلا گفت" می خوام همینطور پرتت کنم وسط کوچه تا همه ببیننت! تو جوجه می خواستی منو جر بدی؟ حالا و سط کوچه جرت میدم"
مامان گفت" شهلا خانم جون جون هر کی دوست داری - پاتو می بوسم کنیزیتو میکنم تو رو خدا هر کاری بگی میکنم چشم چشم"
وای اصلا باورم نمی شد کیرم راست کرده بود و از طرفی از پخمگی مامانم عصبانی بودم.
شهلا رفت وسط راهرو و نشست و مامان ، خودشو کشید تا دم چو چول شهلا و شروع کرد با جون و دل خوردن و لیسیدن .
بعد از چند دقیقه شهلا کامل نشست رو سر مامانم و دهن و دماغ مادرمو فرو میکرد لای چاکش به طوری که دیگه صورت مامان پیدا نبود.
وای عجب چیزی بود شهلا هیچ وقت صحنش از ذهنم بیرون نمیره بعد آب شهلا اومد خیلی زیادتر و غلیظ تر از آب مامانم. سر و موی مامانمو که خیس کرد هیچ تازه تو دهن مامانم هم پر آب کس شده بود. بعد گفت همشو قورت بده و مامان همه رو خورد.
بعد شهلا خوابید کنار مامانم و بدن مامانمو نوازش داد و باز هم تمایل داشت ولی مامانم گفت دیر شد بزار برم.
شهلا گفت با این سر کثیف و بوی آب کجا می خوای بری ؟ رفت توی اتاقش و مامان رو تنها گذاشت
مامان زانوهاش رو بغل کرد و با حالت بغض آلود نشست و به فکر فرو رفت . بی عفت شدن توسط یک زن براش غمناک و تحقیر آمیز بود.
شهلا با حوله خودش برگشت و حوله رو انداخت روی شونه مامانم. دستشو گرفت و بلندش کرد کون مامانمو انگشت کنان تا حموم کشوند.صدای بسته
من نیما 28 ساله از تهران
داستانی که براتون می نویسم اتفاقی است که کلا دید من رو از دیدن دو زن کنار هم عوض کرده
اون موقع من یک پسر 14 ساله بودم و مامانم یک زن 35 ساله
یک زن همسایه خیلی خوشگل داشتیم که یک سر و گردن از مامانم بلندتر بود و حدودا 30 ساله . کلا اهل شوخی زیاد بود و چند باری دیده بودم از جلو عقب نا خود آگاه مامانمو از روی چادر انگشت می کرد و مامانم چند باری با ناراحتی بهش اخطار داد که اگه یک باردیگه این کار رو بکنه جرش میده و یک چیزایی تو همین مایه ها.
یک روز از روز ها من و مامانم از خرید بر میگشتیم . همون زنه یعنی شهلا خانم جلو در ایستاده بود مامانمو صدا کرد و با اصرار دستشو کشید و به خونش دعوت کرد.
مامان پذیرفت و به خونشون رفتیم. کسی نبود به جز خودش. چایی و پذیرایی و گپ و گفت زنانه.
یک شلوار تنگ پوشده بود که سرمه ای بود و ساق پای سفیدش تا نصفه ازش بیرون بود و یک پیراهن قرمز آستین کوتاه که چاک سینه های بزرگش کاملا مشخص بود و من حسابی داشتم راست می کردم.
بعد مامانم گفت بسه دیگه زحمت رو کم می کنیم ولی انگار شهلا خانم نمی خواست بذاره مامانم بره گفت حداقل یه کمکی بکن تا ظزف ها و استکان ها رو جمع کنیم . بعد دوتایی شروع کردن به جمع کردن . من تو اتاق نشسته بودم که یهو صدای ماما نمو از توی آشپز خونه شنیدم که می گفت ای ای ای......
فهمیدم باز این شهلا خانم داره با انگشتاش جلو عقب مامانمو لمس می کنه . من تا در آشپزخانه رفتم دیدم مانتوی مامانمو بالا زده و چوچول اونو گرفته و مامان هی میره عقب تر و اون هم با همون حالت میره جلوتر و ول هم نمی کنه.
با دیدن من دستشو برداشت مامانم با عصبانیت گفت اگه پسرم اینجا نبود حالیت می کردم بعد مامانم با دست محکم به سینه اون زد و چادر سر کرد تا بریم. شهلا خانم دنبال ما اومد و دست مامانمو گرفت وکشید تا وسط راهرو . چادر و روسری رو از سر مامانم کشید و پرت کرد وسط اتاق و دست انداخت دور گردن مامانم و کشید جلو. بینی مامانم مستقیم توی چاک سینه شهلا خانم جا گرفت.
یه خورده همون طور چسبونده به دیوار مامانمو نگه داشت تا قدرت نمایی کنه و روی مامانم کم بشه. کیرم از راست شدن ایستاد و شروع کرد به کوچک شدن بعد همنطوری خمش کرد پایین. صدای مامانمو از لای سینه هاش می شندیم که میگفت" ول کن شهلا
بزار برم ای ای ای.... ولم کن دیگه . پسرم تو برو خونه برو دیگه عیبه" همونطور خم شده کون دوتاشون به طرف من بود که البته کون شهلا خانم یه چیز دیگه بود.
شهلا خانم تو همون حالت گفت" آره خاله برو خونتون راست میگه نیم ساعت دیگه مامانتم میاد."
من رفتم در کوچه رو بهم زدم تا فکر کنن من رفتم بعد اومدم روی ایوون و از لای شکستگی شیشه مشجر مشغول تماشا شدم. کاملا عجز مامانم جلوی شهلا مشهود بود. مامان سعی کرد خودشو از دست شهلا خلاص کنه که شهلا پاشو انداخت پشت پای مامانم و مثل یک بره مامانمو کوبید زمین و مانتوی مامانمو کشید و تکمه های مانتو کنده شد و مانتو رو بیرون کشید و بعد کف پاشو گذاشت روی دهن مامانم. دست و پایی میزد مامان بیچاره ولی راهرو تنگ بود و زور مامان کم.
شهلا از روی شلوار چوچول مامانمو محکم فشار داد و مامان کف پای شهلا رو که روی دهنش فشار داده میشد گاز گرفت و شهلا هم پاشو تکون داد و سر مامانم محکم خورد به زمین و دوتا دستاشو گرفت به سرش و گفت آخ سرم بلا فاصله شهلا شلوار مامانمو در آورد .
دیگه با هر تقلایی بود مامانم نشست تا دیگه نذاره شورتش رو هم در بیاره . شهلا دوباره مامانمو دمرو خوابوند و خیلی سریع شرت مامانمودر آورد. برای اولین و آخرین بار توی عمرم چاک کس مامانمو دیدم که شهلا با ضربات کف دست اونو حسابی سرخ کرده بود.
مامان دیگه مقاومت نمی کرد و نا امیدانه التماس می کرد تا شهلا ولش کنه. ولی شهلا خانم که ول کن نبود. پیراهن مامانمو درآورد وکرست مامانمو پاره کرد. خودشم کامل لخت شد.
حالا مامان کاملا لخت بود و بازیچه شهلا و دیگه هیچ انرژی و امیدی بری مقاومت کردن نداشت. شهلا شروع کرد لب گرفتن از مامانم و بعد دو انگشتی کرد تو کس مامانم بعد از مدتی 3 انگشتی و چهار انگشتی و بعد کامل دستشو تا مچ کرد تو کس مامان و مامان داشت حال میکرد و جیغ می کشید. مشخص بود زمان ارضای مامان نزدیکه . شهلا پاهای مامانمو باز کرد و لنگهای مامنمو داد بالا و خوابید وستش و به مامان گفت جیجی بخور.
هرکاری می گفت مامان می کرد بعد از مدتی دیدم سینه های شهلا شق شده با دست کس مامانمو باز کرد و توک سینه بزرگشو تپوند تو کس مامانم. بعد دوباره لب گرفت و چوچول خیلی خوشگلشو روی کس ننم بازی میداد.
هر دوتا توی یک حال عجیب بودن. بعد شهلا نشست و شست پاشو کرد توی کس مامان و بعدازچند ثانیه مقدار کمی آب از کس مامانم خارج شد و زیخت روی پای شهلا. بعد شهلا گفت لیس بزن و همشو بخور. مامان با کراهت خاصی همشو خورد.شهلا مامانمو نشوند و دهن و دماغ مادرمو توی چاک خوشگلش فرو کرد و مالید و بعد گفت لیس بزن. ولی مامان امتنا می کرد و میگفت دلم بر نمیداره تو رو خودا بزار برم بسه دیگه.
شهلا چادر سرش کرد و مامنمو روی زمین کشید تا دم در حیات منم سریع قایم شدم تا اگه بیرون اومدن منو نبینن.
مامان با حالت عاجزانه گفت شهلا خانم شهلا خانومی تو رو خدا چه کار می خوای بکنی؟
شهلا گفت" می خوام همینطور پرتت کنم وسط کوچه تا همه ببیننت! تو جوجه می خواستی منو جر بدی؟ حالا و سط کوچه جرت میدم"
مامان گفت" شهلا خانم جون جون هر کی دوست داری - پاتو می بوسم کنیزیتو میکنم تو رو خدا هر کاری بگی میکنم چشم چشم"
وای اصلا باورم نمی شد کیرم راست کرده بود و از طرفی از پخمگی مامانم عصبانی بودم.
شهلا رفت وسط راهرو و نشست و مامان ، خودشو کشید تا دم چو چول شهلا و شروع کرد با جون و دل خوردن و لیسیدن .
بعد از چند دقیقه شهلا کامل نشست رو سر مامانم و دهن و دماغ مادرمو فرو میکرد لای چاکش به طوری که دیگه صورت مامان پیدا نبود.
وای عجب چیزی بود شهلا هیچ وقت صحنش از ذهنم بیرون نمیره بعد آب شهلا اومد خیلی زیادتر و غلیظ تر از آب مامانم. سر و موی مامانمو که خیس کرد هیچ تازه تو دهن مامانم هم پر آب کس شده بود. بعد گفت همشو قورت بده و مامان همه رو خورد.
بعد شهلا خوابید کنار مامانم و بدن مامانمو نوازش داد و باز هم تمایل داشت ولی مامانم گفت دیر شد بزار برم.
شهلا گفت با این سر کثیف و بوی آب کجا می خوای بری ؟ رفت توی اتاقش و مامان رو تنها گذاشت
مامان زانوهاش رو بغل کرد و با حالت بغض آلود نشست و به فکر فرو رفت . بی عفت شدن توسط یک زن براش غمناک و تحقیر آمیز بود.
شهلا با حوله خودش برگشت و حوله رو انداخت روی شونه مامانم. دستشو گرفت و بلندش کرد کون مامانمو انگشت کنان تا حموم کشوند.صدای بسته شدن در حموم رو که شنیدم آروم در ایون رو باز کردم و رفتم تو نگاه کردم شیشه حموم از کنار پاسیو معلوم بود.
یک صندلی پلاستی از آشپزخانه پیدا کردم و روش ایستادم و نظاره کردم.
شهلا مامانو کفی کرده بود و سر و روش رو حسابی می مالید . بدنش رو ماساژ می داد و آخ و اوخ مامانم حسابی در آومده بود.
گاهی مامانمو می چسبوند به دیوار و با زانو به چوچول ماماتم ضربه می زد.
گاهی می خوابوندش رو زمین و مچ پای سفید بلوریشو رو . لای کس مامانم حرکت می داد.
ما مانمومجبور میکرد زیر پاهاش بشینه و براش کس لیسی کنه و مامان از روی عجز همه این کارها رو می کرد. شهلا توی حمام 2 بار دیگه آب زیاد و غلیظش رو تو سر و حلق مامانم ریخت.
خودش که حسابی راضی شد مامانمو بلند کرد. پشت مامانم ایستاد. دستای بلندشو دور کمر مامانم حلقه کرد. بعد آروم چو چول مامانمو لمس کرد و مالید.
مامانم تند تند نفس میزد و آه می کشید و گاهی جیغ می زد ولی شهلا ول کن نبود. یکبار دیگه آب مامانم اومد .
بعد مامانم خوابید روی پای شهلا و گفت دیگه ضعف آوردم. بسه دیگه؟! ها شهلا بسه دیگه
واقعا رنگ و رو ش پریده بود. شهلا نشست کنج دیوار و پشت مامانم. و با شست پاش کون مامنمو از پشت تحریک کرد وفرو کرد در سوراخ کون مامانم. بعد دستشو انداخت زیر بغل مامانم و اونو کشید و سر داد طرف چوچول خودش.
وقتی کون مامانم با چوچول شهلا مماس شد شهلا برگشت پاهای خودشو داد بالا روی دیوار و سرشو گذاشت زمین و طاقواز مامانمو روی شکمش خوابوند. در جهات مختلف اونقدر اونجای مامانمو مالید تا یکبار دیگه آب مامانم اومد. اینبار دیگه به حالت غش و ضعف ولو شد.
شهلا مثل یک بچه نوزاد مامانمو شست و خشک کرد و و وقتی خواست بیاد بیرون من دویدم سمت ایوون مامانم انقدر بی حال بود که دمرو خوابید روی زمین.
شهلا با زحمت لباس های مامانمو تنش کرد و یک لب از مامانم گرفت و نازش کرد و سعی کرد دلداریش بده. سر مامانمو روی پاهاش گذاشت و موهاشو خشک و شونه کرد.
رفت از آشپز خونه نون خامه ای آورد و گفت بخور ضعف کردی .مامان که ضعف کرده بود دو لپی می خورد . بعد با صدای نحیفی گفت یه دستمال کاغذی بده . توی همین حال شهلا لباسهاشو پوشید و نون خامه ای های دو دهن مامانمو با لب گرفتن پاک کرد.
رفت آشپز خونه کمی آبمیوه آورد و با دستهای خودش آبمیوه رو به خورد مادرم داد.
مامانم گفت کرستمو که پاره کردی سینه هام وله . شهلا یکی از کرست های خودشو برای مامانم آورد ولی برای مامانم بزرگ بود.
خلاصه مامان ما با کرست رفت و بی کرست برگشت.
بعد خداحافظی و چند بار جلو عقب مامانمو انگشت کردن توسط شهلا خانم . من سریع رفتم توی کوچه و خودم رو زدم به اون راه.
مامانم اونقدر ضیف شده بود که به سختی می تونست راه بره. توی کوچه دیدم که رنگش حسابی پریده بود.
گفتم چی شد مامان ؟
بغضی که داشت رو پنهان کرد و خندید و گفت هیچی.
از اون به بعد شهلا مامانمو زیاد خونش می برد و زمان هایی که من مدرسه بودم و یا خونه نبودم زیاد خونمون میومد.
من که می دونستم چه کار می کنه.
از اون به بعد مامانم با شهلا مثل سرورش برخورد می کرد و خیلی محتاطانه حرف می زد و هر چی شهلا می گفت جز چشم از دهان مادرم خارج نمی شد. و این مایه تعجب خیلی ها بود جز من.
آرزو می کردم این صحنه ها رو باز هم می دیدم ولی دیگه نشد. ولی یادش هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه.
خوابش رو می بینم و بارها به عشق آن روز جق می زنم و خلاصه شدم پایه فلیم ها و عکس های همجنس بازی زنان.
آخ که چه حالی داره.
شدن در حموم رو که شنیدم آروم در ایون رو باز کردم و رفتم تو نگاه کردم شیشه حموم از کنار پاسیو معلوم بود.
یک صندلی پلاستی از آشپزخانه پیدا کردم و روش ایستادم و نظاره کردم.
شهلا مامانو کفی کرده بود و سر و روش رو حسابی می مالید . بدنش رو ماساژ می داد و آخ و اوخ مامانم حسابی در آومده بود.
گاهی مامانمو می چسبوند به دیوار و با زانو به چوچول ماماتم ضربه می زد.
گاهی می خوابوندش رو زمین و مچ پای سفید بلوریشو رو . لای کس مامانم حرکت می داد.
ما مانمومجبور میکرد زیر پاهاش بشینه و براش کس لیسی کنه و مامان از روی عجز همه این کارها رو می کرد. شهلا توی حمام 2 بار دیگه آب زیاد و غلیظش رو تو سر و حلق مامانم ریخت.
خودش که حسابی راضی شد مامانمو بلند کرد. پشت مامانم ایستاد. دستای بلندشو دور کمر مامانم حلقه کرد. بعد آروم چو چول مامانمو لمس کرد و مالید.
مامانم تند تند نفس میزد و آه می کشید و گاهی جیغ می زد ولی شهلا ول کن نبود. یکبار دیگه آب مامانم اومد .
بعد مامانم خوابید روی پای شهلا و گفت دیگه ضعف آوردم. بسه دیگه؟! ها شهلا بسه دیگه
واقعا رنگ و روش پریده بود. شهلا نشست کنج دیوار و پشت مامانم. و با شست پاش کون مامنمو از پشت تحریک کرد وفرو کرد در سوراخ کون مامانم. بعد دستشو انداخت زیر بغل مامانم و اونو کشید و سر داد طرف چوچول خودش.
وقتی کون مامانم با چوچول شهلا مماس شد شهلا برگشت پاهای خودشو داد بالا روی دیوار و سرشو گذاشت زمین و طاقواز مامانمو روی شکمش خوابوند. در جهات مختلف اونقدر اونجای مامانمو مالید تا یکبار دیگه آب مامانم اومد. اینبار دیگه به حالت غش و ضعف ولو شد.
شهلا مثل یک بچه نوزاد مامانمو شست و خشک کرد و و وقتی خواست بیاد بیرون من دویدم سمت ایوون مامانم انقدر بی حال بود که دمرو خوابید روی زمین.
شهلا با زحمت لباس های مامانمو تنش کرد و یک لب از مامانم گرفت و نازش کرد و سعی کرد دلداریش بده. سر مامانمو روی پاهاش گذاشت و موهاشو خشک و شونه کرد.
رفت از آشپز خونه نون خامه ای آورد و گفت بخور ضعف کردی .مامان که ضعف کرده بود دو لپی می خورد . بعد با صدای نحیفی گفت یه دستمال کاغذی بده . توی همین حال شهلا لباسهاشو پوشید و نون خامه ای های دو دهن مامانمو با لب گرفتن پاک کرد.
رفت آشپز خونه کمی آبمیوه آورد و با دستهای خودش آبمیوه رو به خورد مادرم داد.
مامانم گفت کرستمو که پاره کردی سینه هام وله . شهلا یکی از کرست های خودشو برای مامانم آورد ولی برای مامانم بزرگ بود.
خلاصه مامان ما با کرست رفت و بی کرست برگشت.
بعد خداحافظی و چند بار جلو عقب مامانمو انگشت کردن توسط شهلا خانم . من سریع رفتم توی کوچه و خودم رو زدم به اون راه.
مامانم اونقدر ضیف شده بود که به سختی می تونست راه بره. توی کوچه دیدم که رنگش حسابی پریده بود.
گفتم چی شد مامان ؟
بغضی که داشت رو پنهان کرد و خندید و گفت هیچی.
از اون به بعد شهلا مامانمو زیاد خونش می برد و زمان هایی که من مدرسه بودم و یا خونه نبودم زیاد خونمون میومد.
من که می دونستم چه کار می کنه.
از اون به بعد مامانم با شهلا مثل سرورش برخورد می کرد و خیلی محتاطانه حرف می زد و هر چی شهلا می گفت جز چشم از دهان مادرم خارج نمی شد. و این مایه تعجب خیلی ها بود جز من.
آرزو می کردم این صحنه ها رو باز هم می دیدم ولی دیگه نشد. ولی یادش هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه.
خوابش رو می بینم و بارها به عشق آن روز جق می زنم و خلاصه شدم پایه فلیم ها و عکس های همجنس بازی زنان.
آخ که چه حالی داره.
     
#217 | Posted: 8 Dec 2011 05:12
گاییدن کون خواهرزادم

مقدمه
مدتهابوددلم میخواست این خاطره روبراتون تعریف کنم . بارها توی ذهنم ویرایشش کردم تا اینکه خوندنی وبیانگرعمق احساسم باشه . کمی طولانیه ولی به خوندنش میارزه . داستان برمیگرده به دوران کودکی من که با خواهرزادم که ازمن دوسال کوچیکتره همبازی بودم . اون روزها من وزیبا (خواهرزادم) پنج شیش ساله بودیم وبا هم خیلی بازی میکردیم . چون اختلاف سنمون کم بود خیلی به هم نزدیک بودیم . وقتی مادرامون گرم صحبت یا کارای خونه بودن ماهم هرازگاهی یه گوشه خلوت پیدامیکردیم ومشغول دکتربازی یا آمپول بازی میشدیم . من با اینکه کوچیک بودم از پائین کشیدن شلوارزیبا ودیدن کونش خیلی کیف میکردم وچند بارهم حین بازی دودولمو گذاشتم لای کونش ، اونم خوشش میومد تااینکه بزرگترشدیم ، من به دبیرستان رفتم واونم دخترکامل وزیبایی شده بود . البته کمترهمدیگه رومیدیدیم ولی هردفعه که فرصت گیرمیاوردیم یه لاپایی اساسی میرفتیم وگاهی هم من کیرمو میذاشتم دم سوراخ کونش وبا زور تف وفشارفقط سرکیرم واردکونش میشد وخیلی زود گرمای کونش باعث میشدکه آبم بیاد . اینم بگم که من خیلی عکس سکسی نگاه میکردم وخیلی هم جلق میزدم واسه همینم چون خیلی جوون وبی تجربه بودم آبم زود میومد وزیبا هم گلایه ای نداشت ولی خیلی دوست داشت که من کسشو بمالم یا بخورم اما هیچ وقت روش نمیشد که بهم بگه براش چیکارکنم ولی بعضی وقتا میدیدم که داره خودارضایی میکنه .
سالهاگذشت ومن برای خدمت سربازی رفتم به یه شهرستان دور وتوی خدمت متوجه شدم خواهرم اینا زیبا رو میخوان شوهربدن اینقدرزود این اتفاق افتاد که من حتی به جشن عروسیشون هم نرسیدم . بعدش هم زیبا وشوهرش رفتن کیش چون محل کارشوهرش توی کیش بود . من فقط عکسهای عروسیشون رودیدم زیبا که واقعاً اسمش لایقش بود با آرایش عروسی فوق العاده شده بود ، نمیشد شناختش . اون صورت معصوم دخترانش حالت زنانه پیداکرده بود وآرایش صورت وموهاش کاملاً تبدیل به یه زنش کرده بود . ازدیدن قیافه شوهرش حالم بهم خورد . همه پشت سرخواهرم میگفتن که زیبا رو حیف کرده وچه عجله ای بود که زیبا رو به این پسره نکبت بده اصلاً به زیبا نمیاد وضع مالی خیلی خوبی هم نداشت که بگم بخاطرپولش به دامادی قبولش کردن ولی مثل اینکه پدر داماد از دوستای نزدیک شوهرخواهرم بوده وخوانواده خیلی خوبی بودن ، بماند از اصل داستان منحرف نشم . من به سن 27 سالگی رسیده بودم وکارم گرفته بود ووضع مالی خیلی خوبی داشتم . یه ماشین مدل بالا برای خودم خریده بودم وهم کار میکردم هم عشق وحال تااینکه ازدواج کردم ویک سال بعد خدا بهمون یه پسرداد . زنم بسیارخوشگل واهل اصفهانه . تعریف نمیکنم عین واقعیته که زن من خیلی خوش اندام وسفیدرومثل برف وواقعاً هوس انگیزه که اگه نبود من نمیگرفتمش . ولی من به یه مشکل غیرقابل پیش بینی برخوردم واون سردمزاجی بیش ازاندازه زنم بود . اکرم (زنم) خیلی اهل نمازوروزه است وشبها تا دیر وقت انواع نمازهارومیخونه وگاهی هم تااذان صبح روی سجاده اش خوابش میبره .
سال گذشته کارشوهرزیبا توی کیش تموم شد و اومدن تهران یه خونه کوچیک اجاره کردن وبه محض اینکه سروسامون گرفتن من به اکرم گفتم باید زیبا وشوهرش رو یه روز دعوت کنیم چون تا اون موقع اونا خونمون نیومده بودن فقط اکرم عیدها یا توی بعضی از تعطیلات این وراون ور زیبا رودیده بود واصلاً ازش خوشش نمیومد چون زیبا خیلی لوند وبدحجاب بود وزن من باروسری وآرایش خیلی خفیف جلوی فامیلا ظاهرمیشد . اینم بگم که زیبا یه دخترداشت که نسخه زیبایی خودش بود ومن به محض اینکه دیدمش درگوش زیبا گفتم خداروشکر که به باباش نرفته زیبا هم با لوندی گفت دایییییییییییییی !!!!!
خلاصه به هرزوری بود اکرم رو برای دعوت کردن زیبا اینا راضی کردم و قرارشد خودم زنگ بزنم به شوهرزیبا وبرای شب جمعه دعوتشون کنم . اول به زیبا زنگ زدم وبعداز کلی لاس ولوس وکرکرخنده زنگ زدم به شوهرنکبتش ودعوتشون کردم . شب جمعه اومدن وزیبا واقعاً توی خوشگل کردن خودش سنگ تموم گذاشته بود . اکرم کمی سرسنگین بود ولی من اصلاً اهمیت نمیدادم وغرق اندام ولوندی زیبا شده بودم . بعد ازشام زیبا کنارمن روی مبل نشست ودست انداخت گردن من وبه شوهرش گفت میدونی این دایی من طلاست ومن خیلی دوسش دارم . شوهرش هم با خنده احمقانه ای گفت دایی جان واقعاً دوست داشتنی هستن بعد زیبا درگوش من گفت دایی اکرم رو ببین داره میترکه وخنده شیطنت آمیزی کرد . من ازگرمای بدن زیبا وسینه هاش که به تنم چسبیده بود لذت میبردم وکیرم روکه به شدت راست شده بودبا سختی لای پام قایم میکردم که زیبا خیلی آروم درگوشم گفت دایی راست کردی ؟ تو زن هم گرفتی آدم نشدی ؟ گفتم پدرسوخته این رون وسینه ای که تو به من چسبوندی پدربزرگمم بود کیرش راست میشد . گفت دایی اکرم چطوره ازش راضی هستی ؟ گفتم بعداً سرفرصت برات میگم . مهمونی اون شب تموم شد و بعدازرفتن مهمونا اکرم دعوای مفصلی سربغل کردن زیبا راه انداخت وبعد هم رفت سرسجاده اش . منم توفکر زیبا تاصبح به خودم میلولیدم . چندروزبعد زیبا زنگ زد وبرای جشن تولد دخترش دعوتمون کرد اما اکرم به هیچ وجه زیربارنرفت اون شب دعوای مفصلی کردیم وفرداش که من رفتم سرکاراکرم بهم اس ام اس داد که من دارم میرم اصفهان اگه دلت خواست آخرهفته بیا دنبالمون بعدش زیبا زنگ زد وکلی گلایه کرد که چرا نیومدین منم گفتم دست به دلم نزارکه خونه گفت حدس میزدم اکرم خونه مانیاد . بهش گفتم اکرم رفته خونه باباش قهرزیبا هم گفت چه تصادفی شوهرمنم رفته تبریزدنبال طلب بعدشم گفت دایی امشب بیا خونه ما حالا که هر دومون تنهاییم فرصت کافی برای حرف زدن داریم خیلی ساله که تنگ هم ننشستیم ومفصل گپ نزدیم . با این حرفش کیرم توی شلوارم داشت هی بزرگ وبزرگترمیشد . تصورتنهایی من وزیبا بعدازاون همه سال .با تغییرات سنی وبدنی ای که هردومون کرده بودیم قلبم رو به تپش انداخت . قبول کردم و گفت برات شام چی درست کنم ؟ گفتم من پیتزامیگیرم میام . بعدازظهرساعت شیش ازشرکتم زدم بیرون واز بهترین پیتزافروشی ای که سراغ داشتم پیتزاگرفتم ورفتم خونشون . اولین باری بود که میرفتم اونجا نزدیک که شدم زنگ زدم وآدرس دقیق گرفتم وزیبا گفت درآپارتمان روباز میزارم مستقیم بیا توی خونه . منم بی سروصدا واردخونش شدم اومد پیشوازم سلام آهسته ای کردو دروبست بعد بغلم کرد ومنم پیتزاهاروگذاشتم زمین وبه گرمی بغلش کردم منوبوسید منم گونه های قشنگش رو بوسیدم وبه خودم فشارش میدادم سینه های نرمش به سینم چسبیده بود دراثرفشاربغل کردن من قسمتی ازسینه های قشنگش ازچاک سینه لباسش اومده بود بیرون . کمی توی همون حال موندیم وبعددعوتم کردداخل وگفت لباس داری یابهت بدم ؟ بعد رفت برام لباس راحتی آورد وگفت تا لباستو عوض کنی منم مقدمات شاموآماده میکنم . پیتزاروبا تعریف کردن خاطرات خدمت وشروع کارم خوردیم بعدشم زیبا داستان ازدواج ورفتنشون به کیش روبرام تعریف کرد . بعد زیبا برای خوابوندن دخترش ازم کمی فرصت خواست وگفت توی این فاصله اگه میخوای یه دوش بگیریا ماهواره نگاه کن تا من بیام . منم توی مبل فرورفتم ومشغول تماشای ماهواره شدم . زیبا تغریباً بعدازنیم ساعت اومد وازم بخاطرتاخیرش عذرخواهی کرد.
اصل مطلب
زیبا تنگ کنارم نشست ودستش روگذاشت روی پام منم دستموگذاشتم لای روناش وگفت خوب دایی اززندگیت بگو ازاکرم برام بگو . منم براش تعریف کردم که اکرم با تمام زیباییش وبدن سفیدوقشنگش که مثل بلورمیمونه ولی به شدت سردمزاجه وهیچ تمایلی به سکس نداره واین کارو یه عمل حیوانی میدونه . زیبا ازم خواست جزئیاتشوبراش بگم وپرسید مثلاً برات میخوره یا میزاره ازهمه جای بدنش استفاده کنی؟ یاموقع سکس حرارتش بالامیره ووحشی میشه ؟ گفتم اینایی که گفتی دراکرم اصلاً وجودنداره ! زیباگفت دایی آدما چرا اینقدرباهم تفاوت دارن شوهرمنم اصلاً نمیزاره بخورمش میگه بیماری میاره یه بارکه داشتیم سکس میکردیم بهش گفتم سوراخ عقبمو انگشت کن من خیلی خوشم میاد وباعث میشه زودترارضاء بشم بهم گفت مگه توکنی هستی زن حسابی . همینطور که این حرفا رومیزدیم حرارت تن هردومون به شدت بالا رفته بود ضربان قلب من تندشده بود وزیبا مرتب آب دهنش روقورت میداد . خیلی بهم چسبیده بودیم .من دستموازپشت کمرش گذاشته بودم بغل باسنش ومیمالیدم وزیبا هم دیگه کاملا داشت ازروی شلوارکیرموماساژمیداد.اون یکی دستمو بردم دگمه های پیرهنشوبازکردم وسینه هاشو ازروی سوتین میمالیدم . نمیدونم چه مدت گذشت هردوغرق درافکاربودیم وهمینجوری همدیگه رو میمالیدیم . شاید هردومون به این فکر میکردیم که کاری که داریم میکنیم درسته یا نه . یدفعه زیبا سکوت روشکست وگفت دایی قشنگم خودت میدونی من چقدردوست دارم وبا هیچ کس توفامیل مثل توراحت نیستم . میدونم که این کاری که ما داریم میکنیم خیلی زشته ولی ما هم سن هستیم وازجزئیات زندگی هم خبرداریم . الان توچیزی میخوای که من میتونم برات مهیا کنم منم چیزی میخوام که توخوب بلدی ازپسش بربیای ، به نظرتومامیتونیم همدیگه روارضاء کنیم ؟ تکونی خوردم ، کنترل تلوزیون روبرداشتم وخاموشش کردم خونه توتاریکی فرورفت بلندش کردموگفتم بیا روی پام بشین .زیبا هم بلندشدوبه نرمی روی کیرمن که دیگه داشت پوستشومیترکوند نشست بغلش کردم گرمای کسش اونقدرزیادبود که ازروی لباس به خوبی میشد داغیشوحس کرد . تیشرتمو درآورد منم پیرهنشوازتنش کندم . سوتینشوبازکردم ازدیدن سینه هاش سیرنمیشدم اصلاً اون سینه های دخترونه قدیمی نبودن کاملاً درشت وخیلی نرم وخوردنی . سرموگذاشتم لای سینه هاش تنش مثل تنورداغ بود . با هرلیسی که به سینه اش میزدم آه کوتاهی میکشید سرشوآورد درگوشم وگفت میخوام کیرتو ببینم . بلندشد من درهمون حالتی که توی مبل فرورفته بودم شلوارک وشورتمودرآوردم شورتم ازپیش آب کیرم خیس شده بود . زیبا هم شلوارشودرآورد . گفتم شورتتو درنیار بعداً میخوام خودم درش بیارم . جلوی پام نشست کیرموتودستش گرفت گفت چقدراندازه کیرت تغییرکرده اصلاً مثل قبل نیست رگهاش چه زده بیرون . راست میگفت کیرم نسبت به دوران نوجوونی هم بزرگترشده بود هم کلفت تر هم قدرتمندتر تجربه هم به اندازه کافی داشتم نه عجله ای داشتم نه هول بودم که زود بکنم توش . به زیبا گفتم آروم وبا لذت کافی بخورش امشب باید سکسمون طولانی باشه . زیبا با لبخندی که چهره اش رو جذاب تر میکرد کیرمودودستی گرفت ته شو فشار میداد تاسرش گنده ترشه . وقتی به آرامی کیرم گرمای دهنش روحس کرد داشتم توآسمونا پروازمیکردم و زیبا باولع ولی به آهستگی کیرمو میخورد گاهی تا ته میکرد توی دهنش وگاهی با دستاش ماساژش میداد خایه هام رو هم توی اون یکی دستش گرم نگه داشته بود بهش گفتم زیبای گلم هروقت دوست داشتی بگو منم برات بخورم گفت نمیتونم کیرتو ول کنم باید توی دست ودهنم باشه بیا بریم روی تخت ودراز بکشیم همزمان همدیگه روبخوریم بلندشدیم ورفتیم طرف اتاق خواب وقتی جلوی من راه میرفت با نگاه کردن به باسن قشنگ وگائیدنی اش گردش خون توی رگهای صورتم روحس کردم تصورگائیدن اون کون خوشگل داشت هوش ازسرم میبرد . روی تخت به پشت خوابیدوگفت برعکس بخواب روم که هردومون بتونیم بخوریم . منم خوابیدم روش کیرم توی دهنش بود وقتی دستموبردم لای پاش که کسشوبمالم دیدم شورتش خیس خیسه . شورتشو تانصف کشیدم پائین وداشتم قسمت بالای کس گوشتالوشو میلیسیدم که آهش دراومد رفتم یکم پایین تروچوچولشو بازبون قلقلک دادم تنش مثل آتیش شده بود کیرموتوی دستش گرفته بود وآه و اوه میکرد خواستم توی لذت غرقش کنم انگشتمو یواش کردم توی کسش وبا تمام لذت کس نازنینشو میخوردم تمام صورتم از آب کسش خیس شده بود خیلی آروم شروع کردم به مالیدن سوراخ مقعدش شروع کرد به حرکت دادن باسنش وخیلی یواش گفت دایی دیوونم کردی دیگه طاقت ندارم توروخدا بکن توش منم خیلی آهسته گفتم عزیزم زوده قبل ازاینکه بکنم توش باید یه بارآبت بیاد . ازروش بلندشدم گفتم حالا توبیا روم . یه بالش گذاشتم زیرسرم که کاملاً به کسش مسلط باشم بلندشدوشورتشوکه من تا روناش کشیده بودم پایین درآورد وپرتش کردیه طرفی وخوابیدروم شکمش داغ داغ بود منم تنم داغ شده بود وقتی تمام تنش با تنم تماس پیداکرد سرشوگذاشت روی رونم وبا دست کیرمو به سمت بالا وپایین ماساژ میداد کیرم مثل تنه درخت سفت شده بود وکمی ازآبم خارج شده بود زیبا هم با لیزی همون آب داشت کیرموسفت ماساژ میداد صدای خوشایندی ازماساژکیرم توی اتاق پیچیده بود که منم لای رونای دیوانه کننده زیبا شروع کردم به چرخوندن زبونم روی دهانه ورودی کسش خودش هم با حرکت کمرش هرجای کسشو که دلش میخواست به زبون وچونه وبینی من میمالید با هردودستم باسنشو بغل کرده بودم وزیبا روناشو به سرم سفت کرده بود انگشتاموبردم طرف قاچ کونش بازشون کردمووزبونمورسوندم به مقعدش واااای چه سوراخ تمیز وداغی ماهیچه های سوراخش منقبض شده بود زبونم که دورگردی سوراخ کونش میچرخید زیبا با تمام قدرت روناشو به هم تنگ میکرد انگشتمویواش فشاردادم که بره داخل کونش دوتا انگشت دیگه هم کردم توی کسش وداشتم چوچولشومیخوردم که حرکت های زیبا تندترشد نفس هاش تندشد وکیرمنو محکم گرفته بود وبه صورتش میمالید . تمام صورتشو میمالید به کیرمو میگفت خوشگلم چقدرکیرت قشنگه بعدمیکردش توی دهنش محکم مک میزد بعد میاورد بیرون وکله اش روماچ میکرد دوباره میمالیدش به صورتش حرکاتش خیلی تندشده بود فهمیدم داره آبش میاد دیگه ازکنترل من خارج شده بود حرکت کمرش باعث میشد تمام کسش مالیده بشه به صورتم منم دوانگشت توی کونش ودو انگشت توی کسش چوچولشواز دهنم درآوردمو گفتم عروسک قشنگ من بده بهم آبتو دیگه . تغریباً بلندشده بود وروی صورتم نشسته بود باحرکتهای تندکمرش کسشومیمالیدبه صورتم منم واقعا داشتم از کس وکونش لذت میبردم یکدفعه سینه هاشوگرفت وگفت واااااای داییییییییییییییی دارم میام گفتم بده بهم آبتو خوشگله همشو بهم بده . یه دستشو برد توی موهاش وبا دست دیگه اش سینه هاشو محکم فشار میداد منم انگشت شصتمو کرده بودم توکونش ومحکم فشار میدادم و تمام کسش هم توی دهنم بود ومیمکیدم که یکدفعه حرکتش خیلی تند شدوتمام صورتم از آب کسش خیس شد بی حال افتادروم ودوباره کیرموکردتوی دهنش نفسش داشت بند میومد قلبش به شدت میزد بلندش کردمو خوابیدم کنارش میبوسیدمشو قربون صدقه اش میرفتم نفسش که آروم شد گفت دایی اذیت شدی؟ گفتم نه خوشگلم ازلذت بردن تو من کیف کردم چطور بود حسابی حال کردی یا نه ؟ گفت دایی زیبا ترین ارضاء شدن زندگیم بود . فکرشم نمیکردم اینقدربا لذت آبم بیاد واااااای سکس قشنگ چقدرخوبه چه احساس گرم ودلچسبی داره دایی جونم تنم حس نداره انگارتمام وجودم تخلیه شده . لبامو گذاشتم روی لباش زبونشو انداخت توی دهنم وغرق لب گرفتن ازهم شدیم همونجوری که لبامون وزبونامون مشغول بودن با یه دستش شروع کرد به مالیدن کیرم . کیر من که تغریباً نیم خیزبود به شدت سفت شد کیرموگذاشت لای پاش واومد روم پاهاشو جفت کرده بودوکمرشوبالا پائین میکرد طوری که کیرم لای روناش بود وبه کسش مالیده میشد . خدای من لای پاش که به این گرم ونرمی بود کسش با کیرم میخواست چیکارکنه . درگوشم گفت کسی بهت بدم که توزندگیت نکردی . میخوای بری توش یا هنوز زوده؟ گفتم یواش بزار بره توش . لبخندی زد ودستشتو بردلای پاش کیرموگرفت وگذاشت جلوی سوراخش اونقدر داغ ولیز بود که داشتم دیوونه میشدم کسش تنگ ترازاونی بود که کیرم براحتی واردش بشه وزن بدنشو انداخت روی کیرمو منم کمی کمکش کردم حس میکردم که کیرم داره کسشو میشکافه ومیره تو . هردفعه که به آرومی میکشیدم بیرون ودوباره میکردم توش همون احساسوداشتم کسش بعدازهربیرون کشیدن دوباره جمع میشد وبازم کیرم باید میشکافتش تا واردش بشه گفتم زیبا جونم سینه هاتو بچسبون بهم دیدم میخواد بغلم کنه کمی از تشک فاصله گرفتم دستاش رفت زیرم ومحکم بغلم کرد حتی یه میلیمترهم دیگه برای فشاردادنش باقی نمونده بود دوتاییمون به شدت همدیگه رو بغل کرده بودیم لبهامون بی اختیار رفت روی هم ولب وزبون ....
واااااااای چه کیفی داشت کیرم توی کس قشنگش فرومیرفت وسینه های نرمش هم روی سینم فشرده شده بود لب وزبون هم که داشتم فدای هم میشدن گاهی زبونشو مثل مردا که میکنن توی کس زن تیز میکرد ومیکرد توی دهنم وعقب وجلو میکرد گاهی لب بالمو میگرفت توی دهنشو مک میزد شروع کردم به لیسیدن گلو وگوشش داشت دیوونه میشد آهسته درگوشم گفت میخوای آبت همینجوری بیاد گفتم نه هنوزازت سیرنشدم حرکاتمونوشل ترکردیم که آبم نیاد دستاشو که اززیرم درآورد منم هردودستموگذاشتم روی باسنش بعد یواش انگشتموکردم توی سوراخ باسنش نگاهی با مهربونی وملاطفت بهم کرد وگفت دایی شیطونم ازپشت میخوای آره ؟ گفتم اگه اذیت نمیشی آره . گفت کس وکونم فدای دایی گلم . توهرکاری بگی من امشب برات میکنم فقط بگو چطوری بخوابم ، لب تخت قنبل کنم دوست داری؟ گفتم اونجوری خیلی دردت میاد به پهلوبخواب من ازپشت بغلت کنم . به پهلوخوابید منم پشتش قرارگرفتم باسنش واقعاً زیبا شده بود کمرباریکش به زیبایی باسنش اضافه میکرد پرسیدم چیزی برای لیزکردن داری؟ رفت وازتوی کشوی دراورش ژل آورد داد به من وگفت خودت بمال به کونم . ژل روریختم روی انگشتام ومالیدم به سوراخ کونش کمی هم به کیرم زدم وخوابیدم پشتش کیرموگذاشتم لای لنبرهای کونش وبغلش کردم کیرم درامتداد بدن هامون بین لنبرهای کونش بالا وپایین میرفت زیبا با مهارتی خاص با باسنش کیرموماساژمیداد که کاملاً سفت بشه وبتونه وارد اوخ سوراخ رویایی بشه با یه دستم که از زیربدنش ردکرده بودم سینه هاشو میمالیدم وبادست دیگه ام سرشو به طرف خودم برگردونده بودم و گردن وگوشش رو موخوردم زیبا هم یه دستش زیرسرش بود وبادست دیگه اش کمرمنو به طرف خودش میکشید . زیرگوشش به آرومی گفتم میتونی همه اش رو توی باسنت جابدی ؟ گفت تاحالا امتحان نکردم ولی توتلاشتوبکن مطمئن باش من لذت بردن توروببینم همشو توی پشتم جامیدم . بعدها فهمیدم که شوهرکس میخش میگه کون کثیفه وفقط کثافت ها میتونن زناروازپشت میکنن ( کس خل کس کش ) بگذریم کیرم کاملاً با کون ماساژهای زیبا سفت شده بود وسط کیرموگرفتم وگذاشتم جلوی سوراخ باسن زیبا خودش هم کمی جابجا شدتاورودکیرم به اون سوراخ تنگ ووصف نشدنی راحت تربشه با کمی فشارموفق شدم سرشو بکنم توولی به ژل بیشتری احتیاج داشتم به زیبا گفتم یکم ژل بریزکف دستم . ژل رومالیدم به تمام بدنه کیرم ودوباره مشغول فروکردن شدم گفتم زیبا جونم یادته بچه بودیم دودول بازی میکردیم خندید وگفت تویادته دبیرستان که بودیم چندبار آب کیرتوریختی توی کونم ؟ گفتم هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه روزبتونم تمام کیرموتوی پشتت فروکنم گفت عزیزم هنوزم که نرفته گفتم آخه کونت تنگه خوشگلم نمیخوام اذیت بشی گفت اصلاً اذیت نمیشم خیلی هم دلم میخواد که کیرت تا ته بره توی کونم اینو که گفت راستییتش یکم بهم برخورد گفتم به شکم بخواب روی تخت یه بالش گذاشتم زیرشکمش وگفتم خودت لاشوبازکن ، نشستم روی باسنش اونهم با انگشتای دودستش لای باسنش روبازکرده بود یکم ژل زدم وکیرم رو گذاشتم دم سوراخش و باقدرت فشاردادم ، با صدای فرچ کیرم تا نصف رفت توکونش داشت دردمیکشید خوابیدم روش وگفتم عزیزم میخوای بیخیال بشم گفت نه داغی کیرت توی بدنم داره حس خوبی بهم میده فقط عجله نکن گفتم برای اینکه دردکمتری داشته باشی پاهاتوکاملاً جفت کن وخودتوشل بگیر . منم خوابیدم روش طوری که ازسرتاپا کاملاً روش بودم این پوزیشنو خیلی دوست دارم چون رونهای زن منوخیلی شهوتی میکنه وتوی هرپوزیشنی که بتونم رونهای زن روحس کنم خیلی برام لذت بخشه آروم شروع کردم به خوردن گردن ولاله گوشهاش میدونستم این کاردیوونه اش میکنه دستاموهم برده بودم زیربدنش که هم خیلی وزنم روش نیفته هم بتونم سینه هاشوتوی دستام داشته باشم . کمرم که بالا وپایین میشد آه واوه زیبا هم شروع شد با صدای لرزون گفت وااااااااای دایییییییییییی چقدرکیرت کلفته باورم نمیشه همچون کیرکلفتی توی کونم فرورفته . منم با هرحرکت رفت وبرگشت هردفعه کیرم روبیشترتوی اون بهشت گوشت آلودفرومیکردم . خیلی داغ شده بودم تمام بدنم عرق کرده بود وازعرق من پشت کمر زیبا خیس شده بود نفس نفس میزدم وزیبا هم فقط آخ واوخ ملایم میکرد پاهام رو جمع کردم دوطرف باسن زیبا وکیرم رو با تمام قدرت تا ته میچپوندم توی اون کون گوشتالوش . زیبا هم پاهاشو آورده بودچسبونده بود به پشت من وبا پاشنه پاش منوبطرف خودش فشار میداد . دیگه کون زیبا کاملاً پذیرای کیرمن شده بود وازشنیدن صدای مخصوص کون کردن که شبیه صدای فرچ فرچ میمونه وکون کنها خوب این صدا رومیشناسن داشتم به اوج لذت جنسی میرسیدم . به زیبا گفتم عروسک من توهم لذت میبری ؟ گفت آره قربون کیر کلفتت بشم ( زیباخوب میدونست که مردا دوست دارن زنا ازکیرشون تعریف کنن ) فقط اگه حس تورو خراب نمیکنه میخوام بیام رو که بتونم ارضاء شم . بلند شدم ولب تخت نشستم زیبا جلوم ایستاد لباموبوسید وگفت من یه دستشویی برم وبرگردم . تا زیبا برگرده جلوی آینه ایستادم یه نگاهی به کیرم انداختم وبهش گفتم خوب داری امشب عشق میکنی ها پدرسوخته . زیبا اومد تو اتاق گفت میخوای بریم روی مبل گفتم آره توجلوی من برو تامن کونتو دیدبزنم . زیبای لعنتی هم شروع کرد مثل مانکن ها راه رفتن ومن ازدیدن باسن گوشتالوش چه کیفی کردم به مبل که رسیدیم نذاشت بشینم گفت وایستا من برات بخورم . فهمیدم که دوست داره کیر مردا رو درحالیکه ایستادن بخوره . منم دستهامو زدم به کمرم وگفتم تا آخرشو بکن توی دهنت جنده خوشگل من با گفتن این حرف چشماش گردشد گفت دایییییییییییییییی خیلی بدجنسی من مثل جنده ها میمونم ؟ کفتم نه خوشگل من توفقط جنده ی منی . کیرموگرفت وفشارداد وگفت الان که پوست کیرتو کندم میفهمی . بعدبا ولع شروع کرد به ساک زدن باهردودستش باسن منو گرفته بود وبه طرف خودش میکشید منم سرشو گرفته بودم و کیرم رو تا ته میکردم توحلقش نفسش بند اومده بود هرچند وقت یه بار نفس میگرفت ودوباره شروع به فروکردن کیرم توی حلقش میکرد کیرم داشت از شقی میترکید گفتم دختر داری خودکشی میکنی ؟ مثل وحشیا گفت آره میخوام با کیرخودکشی کنم . گفتم چرند نگو بپرباکون روی کی
     
#218 | Posted: 17 Dec 2011 17:15
سلام اين داستان رو امروز ظهر از يكي از ادليستم گرفتم خيلي قشنگه گفت براش بذارمش توي سايت چون خودش نميخواست اكانتش معلوم بشه
سكسباخاله
سلام من محمد هستم و 20 سالمه خاله ام از من 2 سال بزرگتره و 22 سالشه خونه ما تهرانه و خونه اونا شيراز البته خالم مجرده .از زماني كه يادمه من تو كف سينه هاي خالم بودم و هميشه دوست داشتم بخرومشون ولي جرات نميكردم بهش بگم يا نزديك بشم بهش هر وقت ما ميرفتيم شيراز كلي به ياد سينه هاي خاله و كون خو فرمش خود ارضايي ميكردم .
تا اينكه خاله ام يك ماه پيش اومد تهران خونه ما . تو خونه خيلي راحت بود و لباساي راحت ميپوشيد منم يكسره تو كف بودم و ديد ميزدمش خيلي دوست داشتم بهش يه جور بگم كه تو كف سينه هاشم ولي نميشد ميترسيدم بهش بگم .يه چند روزي گذشت تا اينكه خالم اومد پيشم و گفت ميخواد گوشي بخره ولي نميدونه چه مدلي خوبه و نميدونه از كجا بگير منم از خدا خواسته گفتم با هم بريم برات بخريم خاله ام هم قبول كرد و با هم سوار ماشينم شديم رفتيم بازار موبايل كلي گشتيم و همه مغازه هاي رفتيم تا اينكه خالم يه گوشي انتخاب كرد و خريديم و خسته و كوفته داشتيم بر ميگشتيم خونه .نزديكاي ماشين كه رسيديم ديدم يه دختري داره از پشت صدام ميزنه برگتم ديدم دوست دخترم مهساست داره با عصبانيت مياد طرف فهميدم داستان چيه دفكر كرده بود خاله ام دوست دخترمه وقتي اومد رسيد به ما سلام كرديم و معرفي كردم خاله ام رو يه كم آروم گرفت .بعد با هم سوار شديم و بردم رسوندمش خونه شون و داشتيم ميرفتيم طرف خونه ما كه خالم برگشت گفت شيطون نگفته بودي دوست دخترذ به اين نازي داري ها . منم گفتم چي فكر كردي تازه اين يكيشه . خنديد و گفت آفرين خوشم اومد .خلاصه گدشت و بعد چند روز كه توي دانشگاه بودم خالم بهم اس ام اس داد سلام عزيزم كجايي چيكار ميكني ؟ تعجب كردم چرا خالم با من اينطوري صحبت ميكنه من جواب دادم سلام دانشگاه .دوباره اس داد با دوست دخترتي ؟ منم گفتم نه باز دوباره اس داد گفت به هم زدين ؟ چه زود چرا؟
تو دلم فكري كردم و گفتم آره ازش خوشم نيامد ولش كردم ديدم زنگ زد يه كم باهام صحبت كرد و خدا حافظي كرد .تو دلم قوقايي بود ديگه داشتم به آرزوم ميرسيدم خاله ام هم بدش نميامد خلاصه رفتم خونه و شروع كردم با خاله ام اس ام اس بازي و يه جوري بهش فهموندم كه ازش خوشم مياد و ميخوام باهاش دوست دختر و دوست پسر بشيم اونم گفت قبول يه چند روزي همينطوري با هم اس بازي ميكرديم ولي رو در رو اصلا به روي هم نمياورديم بعد از چند روز تو دانشگاه بودم كه خالم دوباره اس داد گفت فيلم سوپر داري توي كامپيوترت ميخوام نگاه كنم. از تجب داشتم شاخ در مياوردم گفتم دارم ولي تو نميتوني پيداشون كني بذار كه اومدم خونه برات ميريزم تو گوشيت نگاه كني .از دانشگاه سه سوته خودمو رسوندم خونه و رفتم كامپيوتر رو روشن كردم و از خالم رم گوشيش رو گرفتم بهش گفتم وايسا برات بيارم ببين هر كدوم خوب بود رو برات بريزم گفت نه روم نميشه جلوي تو نگاه كنم گفتم باشه برو من خودم خوباشو برات ميريزم رفت و بعد چند دقيقه برگشت رم رو برد .شبش بهم اس داد كه ممنون خيلي قشنگ بودن منم براش نوشتم يه روز بيا با هم توي كامپيوتر نگاه كنيم گفت باشه خبر ميدم بهت .روز بعدش تقريبا ظهر بود داداشم رفته بود مدرسه مامانم هم خواب بود ديدم خالم اومد تو اتاقم گفت بيا نگاه كنيم من زود يه فيلم خارجي كيفيت بالا آوردم و نگاه كرديم تا نصفه هاش كه رسيد مامانم خالم رو صدا كرد و خالم رفت منم موندم تو كف كلي حالم گرفته بود كه خالم اس داد گفت خيلي فيلمش قشنگه مامانتو ميپيچونم ميام همونجا استوپش كن دوباره ميام . بعد از چند دقيقه مامانم دوباره خوابيد و خالم دوباره اومد ايندفعه بهش گفتم اينجوري حال نميده رو صندلي نشستيم تازه صداشم نميشه زياد كرد گفتيم بريم رو تخت من دراز بكشيم نگاه كنيم يه كم من من كرد و بعد گفت باشه رفتيم توي تختم و رو لبه تخت نشستيم فيلم رو ريختم تو گوشيم و با هندزفري گوش ميداديم و نگاه ميكرديم دستمو گذاشتم رو رونش و گفتم خوشت مياد گفت آره . بهش گفت سايز سينه هات چنده گفت 70 گفتم بهم نشونشون ميدي گفت كسي نياد تو اتاق گفتم نترس مامان خوابه كسي ديگه هم نيست تو خونه تاپشو داد بالا واييييييييييييييي چي ديدم يه جفت سينه سفيد و خوردني خيلي ناز بودن يه كم دست ماليشوم كردو و خوردمشون ديدم خالم داره حال ميكنه گفتم دوست داري سكس كنيم ديدم زود شلواركشو در اورد و با شرت دراز كشيد رو تخت منم پريدم شرتشو در آوردم و كس تپلشو خوردم خيلي حال ميداد كسش داغ و خيس شده بود يه كم خوردمش بعد بلندش كردم گفتم ساك ميزني گفت نه بدم مياد گفتم باشه برگرد ميخوام بكنم تو كونت گفت نه دردم مياد لا پايي بزم گفت نه من كون ميخوام از روي ميز يه كردم آوردم و كونشو و كيرمو چرب كردم و كيرمو يواش دادم تو كونش سرش كه رفت توش يه جيق كوچيك زدو با دستش نگه داشن كه بيشتر نكنم تو گفت دردم مياد گفتم باشه دستتو ببر كنار نميكنم تو گفت باشه تا دستشو برداشت با يه فشار نصف كيرمو كردم تو كونش با يه صداي جيق مانند گفت آِييييييييييييي دردم اومد محمد گفتم ببخشيد تحمل كن الان تموم ميشه يه كم صبر كردم تا عضله هاي كونش نرم بشه يه كم كه گذشت شروع كردم به تلبه زدن آبم رو با شدت تو كونش خالي كردم .كيرمو در آوردم و برگردوندمش ازش يه لب گرفتم .گفت حالا تو بخواب من ميام روت كيرم كه تازه خوابيده بود دوباره هوشيار شد خوابيدم خالم هم اومد روم و كيرمو به كسش ميماليد همش ميگفت كاش ميشد بكني تو كسم جر ميداديش ولي حيف كه پرده داشت براي همين اينقد كيرمو به كسش مالوند كه ارضا شد كيرم خيس خيس شد . الان كه درم اين داستان رومينويسم فقط 24 ساعت ازش گذشته و الانم داريم با اس ام اس بازي با هم حرفاي عاشقانه ميزنيم شايد امشب هم بياد تو اتاقم دوباره بكنمش بوس
با خاله با
     
#219 | Posted: 25 Dec 2011 04:31
دختر دایی

آرزو يه دختر 18 ساله است با قد 160 تپل سبزه كه مادرش به رحمت خدا رفته و پدري عياش داره وزياد خونه ما مياد يادم تازه موتور هيوسانگ خريده بودم آخه من عاشق موتور سواريم چندباري ترك موتورم سوارش كرده بودم وهربار كه ترمز جلورو ميگرفتم پستونهاي گندش به پشتم كه ميچسبيد واقعا حالي به حاليم ميكرد خيلي تو نخش بودم يكبار كه تو حياط نشسته بود بيحال شده بود (فشارش افتاده بود)كه زير بغلش و گرفته بودم وداشتم ميبردمش داخل اتاق كه با جراتي كه به خودم دادم پستوناشو قشنگ گرفتم توي دستهام از همون لحظه به خودم قول دادم كه هر جوري شده ترتيبشو بدم .يكروز كه باماشينم اومدم خونه تا موتور رو بردارم و با دوستهام بريم شكار وقتي موتور رو از خونه بيرون آوردم آرزو اومد پيشم سلام كرد و پرسيد كه كجا ميري گفتم دارم ميرم بيرون گفت منم با خودت ميبر ي بيرون گفتم كار دارم ديدم خيلي غمگينه گفتم چيه جواب داد كه حالم گرفته است يه لحظه به خودم گفتم خاك برسر شكار همينجاست ميخواي بري دربه در كجا بشي كه يه كبك بزني زنگ زدم به دوستام گفتم كه نميتونم بيام رفتم تو و به مادرم گفتم كه ميخوام با آرزو بريم بيرون مثل اينكه حالش زياد خوب نيست مادرم كلي ذوق كرد كه ميخوام برادر زاده اش رو ببرم بيرون تا هوا بخوره كلي برام دعا كردموتور رو روشن كردم و سوار پشتم كردمش زدم به يكي از جاده خاكيهاي كه اطراف شهرمون و به يه جاي باصفا ميرسه و خيلي خلوته تو راه بهش گفتم ميخواي تو رانندگي كني گفت من بلد نيستم گفتم خوب يادت ميدم اومد جلو نشست منم خم شدم و دسته فرمان موتور رو گرفتم واي كيرم نشسته بود روي كون خوشگلش كيرم شق شق بود قسم ميخورم همون لحظه اول كيرمو حس كرد اروم راه افتاد يكي دوبار نزديك بود كه بزنتمون زمين حتي يكبار هم منصرف شد كه من خودم بشينم كه با تشويق من ادامه داد ديگه يكم وارد شد بود با سرعت كمي داشت ميرفت دستمو دور كمرش گرفته بودمو خودمو بهش چسبونده بودم واي كه كيرم داشت ميتركيد دستمو يكم بالا تر بردم قشنگ زير پستوناش بود كه يكم فشار دستمو زياد كردم واي كه چه حالي ميداد رسيديم به يه سر پايني تيز خطر ناك بهش گفتم ترمز كن كه خودم بشينم كه بيشعور ترمز جلو رو گرفت و موتور روي خاكها سر خورد جفتمون خورديم زمين با بدبختي موتور رو از رو پاش بلند كردم داشت گريه ميكرد من بهش خنديدم گفتم بلند شو عيبي نداره تا زمين نخوري كه موتورسوار نميشی بلندش كردم بقيه راه رو خودم نشستم رسيديم زير يكسري درخت در يك جاي دنج و پرت كه سالي يك نفر هم از اونجا رد نميشد زير انداز رو پهن كردم و اتش رو بر پا كردم ديدم داره لنگ ميزنه گفتم چيه گفت درد ميكنه مفتم بيا بشين ببينم چش شده اومد نشت پاچه شلوارشو بالا زدم واي عجب ساق پاي زيباي داشت تازه موهاشو زده بود ديدم كه زانوش پوستش رفته ساق پاش كف دستم بود داشتم به زانوش نگاه ميكردم كيرم باز بيجنبه بازي در اورده بود و شق كرده بود اروم داشتم با ساق پاش بازي ميكردم نميدونم چي شد كه صورتمو بردم جلو يك بوس كوچولو به لپش زدم ديدم چيزي نمگه اروم اروم بوس گرفتنم تبديل شد به لب گرفتن از آرزو. ديدم داره همكاري ميكنه و لبم رو ميك ميزنه اومدم كنارش گفت كسي مياد بسه امير گفتم خيالت راحت باشه هيچكس نمياد گفت نه اينجا نميشه بلند شدم و چادر رو باز كردم گفتم بيا تو چادر تا كسي هم اگه از دور اومد نبينه چكار ميكنيم بردمش تو چادر دراز كشيدم پهلوش و اونو به خودم چسبوندم باز هم شروع كردم به لب گرفتن واي چه حالي ميداد ديگه داشتم منفجر ميشدم دكمه مانتوشو باز كردم و تيشرتش رو بالا زدم يه سوتين سفيد بسته بود دستمو بردم زيرشو پستونهاي داغشو تو دستم گرفتم واي كه چه حالي ميداد داشتم ميتركيدم ديدم دستشو برد رو كيرم وداره كيرمو فشار ميده گفت فشارش بدم؟ گفتم اره گفت محكم گفتم اره گفت دردش نمياد گفتم نه با فشار كيرم از روي شلوار نوازش ميكرد زيپمو براش باز كردم كيرمو دادم دستش كمر شلوارشو باز كردم شورت و شلوارش رو باهم كشيدم پايين خدا قسمت همتون بكنه يه كوس 18 ساله ناز و نوبر با يكم مو واي نميدونم چي شد كه زبونم رو گذاشتم روش صداي اخ اوفش بلند شده بود كيرمو بردم جلوي دهنش گفت بدم مياد بهش گفتم منكه مال تورو خوردم تو هم امتحان كن كيرمو تو دهنش گذاشته بود دندوناش كيرمو اذيت ميكرد خوابوندمش كيرمو بردم لاي پاش خيس خيس بود آروم كيرمو به كوسش ميماليدم داشت پرواز ميكرد ميدونستم دختره برش گردوندم كونشو براش ليس ميزدم خيلي خوشش اومده بود كيرمو چرب كردم و بهش گفتم يكم درد داره اما بهت قول ميدم كه لذتش خيلي بيشتر از دردشه آروم كيرمو كردم تو كونش واي مگه ميرفت تو لا مذهب خيلي تنگ بود دادش در اومده بود سر كيرم رفته بود تو ولي آرزو ديگه تحمل نداشت كمرشو گرفته بودم كه يكدفعه با تمام نيرو خودمو بهش چسبوندم كه صداي جيغش تا هفت ابادي اونطرف تر هم رفت ولش نكردم داشت گريه ميكرد وخواهش ميكرد كه درش بيارم بهش گفتم اگه درش بيارم دردش بيشتره ميشه خودتو شل كن تا آروم بگيره بعد چند دقيقه شروع كردم با دستم با چوچولش بازي كردن باز هم حشري شده بود آروم شروع كردم تلمبه زدن خوشش اومد بود باز هم اخ اووفش بلند شده بود ديدم بدنش لرزيد داشتم ميومدم تمام آب كيرمو توي كون نازش خالي كردم كيرمو بيرون كشيدم تا غروب يبار ديگه هم كردمش غروب موقع برگشتن نميتونست درست روي موتور بشينه ديگه هر هفته دوسه بار بهش حال ميدادم
     

#220 | Posted: 25 Dec 2011 12:13
راز شیرین
عروسی شیرین بود . دختر خواهرم بیست سالش بود و من که فعلا اول داستان دایی جونش هستم درست دو برابرش سن داشتم . من و خواهرم شور انگیز که دوسالی ازم بزرگتره از همون سالهای ابتدایی نوجوونی با هم سکس داشتیم . نمی دونم چرا ولی اون خیلی حشری بود . همش لباسای تحریک آمیز می پوشید . کونشو بهم نشون می داد . خودشو مینداخت تو بغلم . اوایل چندشم می شد . دوست نداشتم با خواهرم طرف شم . ولی وقتی که دیدم دستم از همه جا کوتاهه و اون می تونه خیلی راحت تمام کمبود های منو جبران کنه و به اصطلاح منو بسازه قانع شدم که باهاش سکس داشته باشم . اوایل فقط با سینه هاش ور می رفتم و اونو میک می زدم . کوسشو می خوردم ولخت تو بغل هم در حد معمول سکس می کردیم . اون کیرمو ساک می زد و ارضام می کرد و بعدا که یه خورده پیشرفت کردیم منم می کردم تو کونش و آبمو تو سوراخ کونش خالی می کردم .به همین صورت پیش می رفتیم خیلی دوست داشتم اونو از کوس بکنم ولی نمی شد . شرایط جامعه طوری بود که مجبور بود دختری و بکارتشو حفظ کنه . خیلی زود تن به ازدواج داد اونم با یه ارتشی که اون اوایل اکثرا تو ماموریت بود . طوری که سه روز بعد از عروسی شوهره میره محل خدمتیش که راه دوریه و منم شبا می رفتم پیشش می خوابیدم . دیگه راحت می تونستم اونو از کوس بکنم . خودش می گفت که به شوهرش اجازه نداده که تو کوسش آب بریزه و گفته باشه واسه دفعه بعد . اون می خواست از من بار دار شه و تا موقعی که مطمئن نمی شد حاضر نبود به شوهره اجازه بده تو کوسش آب خالی کنه . شوهر خواهرم واسه یه ماهی رفت و منم جور اونو کشیدم . کم پیش میومد که از رختخواب جدا شیم . خواهرمو در مدت کوتاهی تا می تونستم آب بندیش کردم . همون آب بندیها کارشو کرد و من شدم بابای اولین بچه اش . البته این اولین و تنها بچه اش بود . چون یعد از اون که یه بار از شوهرش بار دار شد بچه اش رد شد و دیگه هم نتونست بچه دار شه . شوهرشم به شیرینی همون شیرین قانع بود . حالا دیگه خیلی راحت و بی دردسر تر می تونستم خواهرمو بگام . ترجیح دادم دیگه از دواج نکنم . خودمو اسیر و گرفتار نکنم . تو مغازه سوپری بابا کار می کردم . زن که همون خواهرم باشه رو داشتم ودختری هم داشتم که اسمش شیرین بود . واون منو دایی خودش می دونست . خیلی ناز و خوشگل بود . دوست داشتم یه روزی بهش بگم که من باباشم ولی جرات این کارو نداشتم . دلم نمی خواست تمام باور هاشو خراب کنم . راضی به رنج اون نبودم . اتفاقا شوهر اونم یه ارتشی بود . لباس عروس بهش میومد . ناز شده بود . هیشکی مث من حتی مامان باباش بهش هدیه نداده بودن . تا می تونستم طلا بارونش کرده بودم . اون منو که مثلا دایی اش بودم و به نوعی هم بودم شاید خیلی بیشتر از بابا مامانش دوست داشت . چون خیلی به دردش می خوردم . در سختیها و خوشیها بهترین همدمش بودم . اون شبی که رفته بود خونه بخت از ناراحتی چشامو تا صبح رو هم نذاشتم . حتی حوصله خوندن داستانهای سکسی رو هم نداشتم واسه همین تو وبلاگ امیر سکسی دنبال داستانهای عشقی و احساسی می گشتم . خدایا دخترم همه عشق و امید و زندگیم حالا چی میکشه ؟/؟نکنه گرفتار یه مرد بیرحم شده باشه ؟/؟نه شیرین من نباید سختی بکشه . شوهره خیلی گردن کلفت بود . من شیرین خودمو خیلی دوست داشتم . اون وقتا که بچه بود گاهی وقتا خودم کهنه اش می کردم پوشکشو عوض می کردم . می بردمش مدرسه . باهاش درس کار می کردم . گاهی وقتا که یه پسری بهش متلک می گفت اون میومد همه چی رو واسم تعریف می کرد . اون راز های خودشو با من در میون میذاشت . نمی دونم چی شد که یهو با این خواسته پدر قلابیش که ازش خواسته بود ازدواج کنه موافقت کرده تن به این کار داده بود . صبح حال و حوصله رفتن به مغازه رو نداشتم . زنگ زدم به بابا که نمیام . پشت بندش دیدم که موبایلم زنگ خورد . شیرین شیرین من بود . وقتی که صداشو می شنیدم و حس کردم که حالش خوبه انگاری دنیا رو به من داده باشن .-دایی جون دلم واست تنگ شده میای پیشم کارت دارم .-عزیزم ما که الان ده ساعت نمیشه که از هم دوریم فرشاد کجاست -هیچی با این که مرخصی داشت ولی همین الان از ستاد زنگ زدن که آماده باشن و تو هم باید بیای .. پاشدم رفتم ببینم دخترم یعنی همون خواهر زاده ام با من چیکار داره . پدر سوخته خیلی ناز و تپل کرده بود . خیلی خواستنی شده بود کوفت شوهرش بشه . اصلا از ریخت و قیافه شوهر الدنگش خوشم نمیومد . به محض دیدنم خودشو انداخت تو بغلم . دایی شهروز خیلی دوستت دارم خیلی . یه جوری لبامو می بوسید که تا به حال سابقه نداشت . طوری که فکر می کردم دارم مامانشو که خواهرم باشه می بوسم . منو به یاد شور انگیز مینداخت . قبلا هر وقت لبامو میذاشتم رو لباش با یه مکث برش می داشتم و اونم هر موقع این کارو می کرد بیشتر از یه ثانیه مکث نمی کرد . دیدم داغ شده و سینه های بر جسته اشو که نصفش از تاپش بیرون زده بود به سینه هام می چسبونه . دایی جون دوستت دارم می خوامت . منو ببوس بغلم کن می خوامت . به من نه نگو -شیرین اصلا معلوم هست تو چته ؟/؟تو دیشب ازدواج کردی این کارا چیه که با دایی ات انجام میدی . باهام شوخی نکن . من بیست سال ازت بزرگترم . یه عمره جای دخترمی بگو داری شوخی می کنی . بگو که دارم خواب می بینم .-نه دایی جون هیچم شوخی نیست . .فکر کردی من الکی زن این عوضی شدم ؟/؟می خواستم زود تر خودم خلاص کنم و بیام بپرم تو بغلت -شیرین دیوونه ! تو فکرشو نکردی که اگه من گردنم بره حاضر نمیشم که همچین کاری بکنم ؟/؟اونم با فامیل . اونم با خواهر زاده ام پاره تنم . عزیز دل خواهرم . گناه داره می خوای تو آتیش جهنم بسوزم ؟/؟-من هوس دارم دایی . می خوام می خوام با کیرت منو بکنی -تو که این قدر گستاخ نبودی شیرین .-دایی نذار من اون حرفایی رو که تو دلمه بزنم نذار من عقده هامو خالی کنم .-بگو چه غلطی میخوای بکنی . به شدت بر افروخته شده یکی گذاشتم زیر گوشش که در جا پشیمون شدم . دختر دلبندمو زدم . اونی رو که از همه دنیا واسم عزیز تر بود به خاطر این که می خواست باهاش سکس داشته باشم زدم . اشک چشای نازنینشو تر کرده بود . موبایلشو پس از این که چند تا کلیدشو این طرف و اون طرف کرد داد دستمو باصدایی گریان گفت بگیرش دایی پاک و مهربون و نجیب من . ببین اون بهشتی که واسه خودت درست کردی چیه . به مانیتور موبایل که نگاه کردم نزدیک بود سکته کنم . شیرین از یکی از سکسهای من و مادرش فیلم بر داشته بود . هر چند خیلی واضح نبود و زوایای سکسو به خوبی نشون نمی داد ولی ثابت می کرد که من دارم خواهرمو یعنی مادر شیرینمو میگام .-بیا این طرف صورتمو هم بزن دیگه . دیگه نمی تونستم پیش شیرین سرمو بالا بگیرم . رفتم طرف دخترم تا از دلش در بیارم . لبمو گذاشتم رو پیشونیش تا اونو ببوسم .-نه من این جوری نمی خوام سریع قبل از این که بخوام حرفی بزنم و اعتراضی بکنم لباسا و شلوارشو در آورد و با یه شورت و سوتین کنارم قرار گرفت و خودشو انداخت تو بغلم این بار صورتشو بوسیدم و چشامو بستم . نه نه این کارو باهام نکن شیرین . دیگه اگه یه درصدم شک داشتم که اون دختر منه این یه درصد تردید هم از بین رفت . ژن من و مادره تو وجودش بود اونم دوست داشت خودشو در اختیار یکی از نزدیکاش قرار بده. حالا که داداش نداشت چسبیده بود به من . بوی خوش عروسی رو می داد . شیرین با وسوسه شیرینش داشت منو به دام خودش مینداخت . کمر بند شلوارمو باز کرد ویکی یکی لباسهای زیر و رومو در آورد . اولش خجالت می کشیدم که اون منو با این وضعیت لخت ببینه . هنوزم باورم نمی شد با همه عطش و هوسی که در من به وجود اومده بود هنوزم جا داشتم که خودمو کنار بکشم ولی شیرین لب و دهن شیرینشو گذاشت رو کیرم وساک زدنو شروع کرد . کیرم داغ داغ شده بود . اون شور و حال جوانی و احساس طراوت یه بار دیگه در من زنده شده بود . دیگه نمی تونستم ازش دل بکنم . تاریخ یه بار دیگه داشت تکرار می شد . شیرین در حال خوردن کیرم بود . ومنم در همین حالت دستامو رسوندم به کمرش و سوتینشو باز کردم ودیگه به چشم خواهر زاده و دخترم بهش تگاه نمی کردم . اون حالا شده بود معشوقه من . چه سینه های آبدار و تازه ای ! چون داشت کیرمو ساک می زد سینه هاش ازم دور افتاده بود ولی وقت زیاد بود . دستامو این بار رسوندم به پشت سرش و اونو به کیرم فشردم . وروجک کارشو خوب وارد بود . هیکلش مانکنی بود . ولی کونش بر جسته . دهنشو از رو کیرم برداشت و گفت از روزی که کیرتو دیدم رفته توکوس مامانی وچه جور داره بهش حال میده دیگه آروم و قرار ندارم . راستش به مامان حسودیم میشه . بعضی وقتا هم ازش بدم میاد ولی خب ... لباشو چسبوندم به لبام که دیگه ادامه نده . فقط شورت اون تنها فاصله بین من و بدن اون بود . کیرم به شورت دخترم چسبیده بود و داشت به آتیشش می کشید .. دستشو به شورتش رسوند و از طرف کون تپلش خودشو لخت کرد ومنم از سمت جلو شورتشو کشیدم پایین واز پاش در آوردم . کوسشو به کیرم چسبونده بود وخودشو روی اون حرکت می داد -نههههههه نههههههه نکن شیرین کوس شیرین تو کییییییییررررررمو سوزونده . نکن درست نیست -درسته دایی جون خواهرتو که گاییدی خواهرزاده اتو هم باید بگایی دیگه بی اجازه من نباید آب بخوری . تا من نگفتم دیگه نباید مامانو بگایی . تو فقط مال منی -نه نه شیرین خواهش می کنم -بیخود از این خواهشا نکن یه خواهش دیگه داری بکن انجام میدم . از این خواهشا قبول نیست . من فقط مال توام تو هم فقط مال من -توکه شوهر داری -اونو پشم کوسمم حساب نمی کنم -تو که کوست مونداره -خودم شنیدم که به مامان می گفتی از براقش خوشت میاد واسه همین واسه تو برقش انداختم . دیگه نخواستم و نتونستم زحماتشو هدر بدم و دلشو بشکنم . گذاشتم هر کاری که دوست داره باهام انجام بده . به خودش یه تکونی داد و کیرمو فرو کرد تو کوسش . اون رو من سوار بود و با نیروی جوانی وتازه نفسی خودش داشت حال می کرد و حال می داد . یه ده دقیقه ای رو گذاشتم که اون به همین صورت به من و خودش مزه بده . دستامو گذاشته بودم رو کونش واونو به طرف خودم فشارش می دادم -دایی دایی جون نمی دونی چقدر لذت می برم . اووووفففففف لباتو بده لباتو بده کمکم کن . دارم می سوزم جاااااااان چه حالیه !چه عالیه !-شیرین شیرین بیا کونتو بذار رو دهنم می خوام همه جاشو میک بزنم و بلیسم . شیرین ازم اطاعت کرد وکون خوشگل و نازشو گذاشت رو دهنم . زبونمو کشیدم رو جفت سوراخاش . اووووووفففففف شهروز شهروز جونم . می دونستم یه چیزی می دونستم که خودمو گذاشتم در اختیارت . در حرکت بعدی شیرینو طاقباز روی زمین خوابوندم و به نوبت دو تا کف دستمو گذاشتم دور یکی از سینه هاش واونو گذاشتم تو دهنم .-آهههههه نکن نکن نکن -می کنم می کنم می کنم . مردمک چشای دخترم چرخشای عجیبی پیدا کرده بود . تو آتیش هوس وکیر من داشت می سوخت . دوباره کیرمو فرو کردم تو کوسش . این دومین کوسی بود که تو عمرم می کردم . تا به حال به خواهرم خیانت نکرده بودم . به خودم فشار می آوردم تا آبمو تو کوس شیرین جونم خالی نکنم و بیشتر بهش حال بدم . نمی دونستم چیکار کنم . هر کاری که انجام می دادم فکر می کردم اگه یه کار دیگه بکنم و سیستم سکسو عوض کنم بهتره . حالا دیگه از روبرو دهنمو انداختم رو کوسش . کف دستمو گذاشتم بالای کوس و زیر شکمش و با سرعت کوس کوچولوشو میک می زدم . فریاد و ناله های شیرین فضای خونه رو پر کرده بود . تمام بدنش به لرزه در اومده بود . با تمام وجودش داشت لذت می برد . موهای سرمو می کشید . سرمو فشار می داد و می خواست پس بزنه ولی من این حرکاتشو خنثی می کردم .شهروز شهروز شهروز تموم کردم تموم کردم تموم کردم . یه جوری شدم یه جوری شدم . ساکت شده بود . نمی دونستم چیکار کنم -دایی جون دایی شهروز منو بکن . منو بکن . کیرتو دوباره بفرست تو کوسم . آبتو خالی کن . من تشنه امه -اگه بار دارشی -بذار بشم . من ازت بچه می خوام . ازدواج کردم که ازت بچه دار شم .. خدای من این چه حرکتی بود که از شیرین سر می زد ! نمی تونستم باور کنم چه راحت حرف می زدو با مسائل بر خورد می کرد .خودمم خیلی دوست داشتم که حرفشو گوش کنم . خیلی سنگین شده بودم . اگه من بابای بچه دخترم می شدم خیلی بهتر از این بود که اون ارتشی عوضی پدر بچه اش شه . واسه همین با اشتهای زیاد جفت پاهای شیرینو گرفتم تو دستام و دو طرف پهلوهام قرار دادم وبهش گفتم که جز سکس و لذت بردن به هیچی دیگه فکر نکنه . هنوز هوس داشت ومثل مامان آتیشش تند بود . هنوز کوسش خیس و پر آب بود و من پس از چند ضربه دیگه نتونستم طاقت بیارم وکوس ناز دختر نازمو پر آبش کردم .-جاااااااان بگیر شیرین من . آب شیرین منو بگیر -دایی دایی جووووووون نمی دونی چقدر تشنه ام بود . این اولین آبیه که می ریزه به کوسم .همین حرفو مامانشم در دومین روز پس از ازدواجش زده بود . من و شیرین یه ساعت دیگه هم با هم مشغول بودیم . بعد از دو ساعت عشقبازی تو بغل هم آروم گرفتیم -شیرین !می تونم یه چیزی ازت بپرسم ؟/؟-بپرس عشق من -تو خودتو در اختیار دایی ات گذاشتی . اگه من پدرت بودم حاضر بودی همچه کاری باهام بکنی ؟/؟یه نگاه مخصوصی بهم انداخت وگفت نمی دونم ونمی خوامم بدونم واسه چی همچین سوالی ازم می کنی . فقط همینو می دونم که تحت هر شرایطی خودمو در اختیارت می ذاشتم ومیذارم . پشت به اون قرار گرفتم وگفتم میخوام پرده از یه رازی بردارم که واسم شیرینه ولی برای تو نمی دونم . شاید تلخ باشه . تو به من گفتی که در هر شرایطی حاضر بودی وهستی که باهام سکس داشته باشی . شاید وقتی این حقیقتو واست تعریف کنم دیگه نخوای -بگو چی شده دایی جون -شیرین من ! من هم دایی اتم هم بابات . پدرتم پدر تو . حالا فهمیدی چرا این قدر اصرار داشتم که کاری به کارت نداشته باشم . اگه دوست داری ازم متنفر باش . منو بزن و تف بنداز تو صورتم . چند دقیقه ای بین ما سکوت بود وسکوت . پس از این مدت کوتاه گفت بابا دوستت دارم بابایی . عاشقتم بابایی . حالا می تونم یه خواهشی ازت بکنم ؟/؟-هر خواهشی داری بکن دختر عزیزم . بابایی واست جون میده .-جونم فدات بابایی . این راز شیرینی که فاشش کردی از هر شیرینی دیگه ای تو این دنیا واسم شیرین تره . من ازت میخوام که حالا به عنوان یه پدر دخترتو بکنی . دوباره هوس تو رو کردم . به میمنت این پیوند بیا دوباره بین کوس و کیرمون یه پیوند دیگه بر قرار کنیم . اینو که گفت بغلش کردم و دوباره رفتیم تو سکس و حال . یکی دو ماه ازاین ماجرا می گذره . شیرین از من بار داره . نمی دونم این یکی بچه ام دختر میشه یا پسر . خصلتها و صفتهای شهوانی من و مامانشو به ارث می بره یا نه . ؟/؟دارم به این فکر می کنم اگه اونم دختر باشه و یه روزی ازم بخواد که باهاش سکس داشته باشم از پسش بر میام یا نه .؟/؟.پایان
     
صفحه  صفحه 22 از 84:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.