| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 29 از 77:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  76  77  پسین »  
#281 | Posted: 30 Jun 2011 14:13
راستش اين اواخر توي سايتهاي سكسي مطالب زيادي درمورد سكس خانوادگي خونده بودم واسه همين چشمم بدجوري دنبال بابام بود چون تموم معيارهاي يك مرد ايده آل رو واسه يه دختر داشت تا اينكه يک روز بابام رفت حمام و همون موقع خالم آمد خانه ما و چند دقیقه ای گذشته بود که باباجونم مامان را صدا زد آخه بابا اطلاع نداشت که خاله آمده خانه ما . مامان هم به من گفت برو ببين بابات چی کار داره من رفتم پشت در حمام و گفتم بابا کاری داشتيد گفت نه فقط ميخواستم مامانت پشتم را ليف بزنه . يواش گفتم بابا خاله اينجاست و مامان نمی تواند بياد . ميخواهی من بيام براتون ليف بزنم . گفت بيا بابا اشکالی ندارد . و من رفتم داخل حمام بابام همينطوری که نيم رخ به طرف من ايستاده بود ليف و صابون را به من داد و چون قدش از من خيلی بلندتر است ، نشست روی پاهايش و من هم ليف را کردم دستم و صابون را روی آن گذاشتم و شروع کردم پشت بابا را ليف زدن . ديدم لذت داره بزرگی ليف را بهانه کردم و گفتم بابا اين ليف برای دست من بزرگه. اشکالی ندارد با دست اين کار را برای شما انجام بدم و بابا گفت نه بادست بکش و من ليف را در آوردم و بادست شروع کردم به بدن بابام دست ماليدن چيزی که چند وقتی بود آرزوش را داشتم سعی کردم که همنطور با لباس خودم را به او نزديک کنم و قسمت سينه و شکم و حتی زير شکمم را بمالم به بابا ولی فکر کردم که هم لباسم کفی ميشد و هم وقتی برم بيرون خاله ميفهمه که من برای بابا ليف يا کيسه زدم برای همين منصرف شدم و فقط با دست ماليدن حال ميکردم تا اينکه بابا گفت بسه دخترم ممنونم و بر گشت ليف را از من بگيرد . که من نگاهم افتاد به شرتش و چون شرتش خيس بود آلتش از زير آن کاملا مشخص بود . وقتی ديدم دهنم آب افتاد بابا متوجه شد دارم کجا را نگاه ميکنم به من گفت بابا ممنونم حالا برو بيرون تا من خودم را آب بکشم و بيام بيرون من هم رفتم ولی فکرم جائی ديگه بود . چند وقتی از تماس اول دستم با بدن بابام گذشته بود و همش من در فکر سکس با پدرم بودم و در خيالم با او بازی می کردم در اين مدت ضمن عنوان کردن موضوع در سايت آويزون و انجمن سکس فاميلی با چند نفر هم که خودشان را با نام پسرانه معرفی ميکردن چت داشتم و در همين زمينه با هم صحبت می کرديم و من به همشون گفتم که عاشق پدرم هستم و خيلی علاقه دارم با او سکس داشته باشم در اين مورد بعضی وقتا به خودم می گفتم برای من مرد يا پدرم يا هچکس ديگه. تا اينکه يک روز ساعت سه بود بابا با دست باند پيچی شده آمد خانه و من دويدم و بغلش کردم و بوسيدمش و گفتم بابا اللهی من قربانت برم چی شده چرا دستت را بستی.گفت چيزی نيست تصادف کردم که مامان تا کلمه تصادف را شنيد پرسيد ماشين که چيزیش نشد بابا هم گفت نه فقط درب طرف راننده کمی خراب شد و من گفتم فدای سرت بابا خودت سالم باشی من ديگه چيزی نميخوام بابا هم با يک دست مرا بغل کرد و بوسيدم و گفت ممنونم دختر خوشگل خودم ، چون بعد از بوس رهام نکرد پی بردم اين بغل کردن با بغل کردن های قبلی فرق دارد و جای بوسه هم کمی بطرف لبم بود و بوسه هم طول کشيد من هم خودم را بيشتر به بابا چسباندم و تصميم گرفتم لبش را ببوسم که ديدم مامان از آشپز خانه آمد بيرون من بابا را رها کردم و او هم که متوجه شد مرا رها کرد بعد نشستيم و من رفتم برای بابا چای آوردم و بابا گفت که يک هفته استراحت پزشکی داره و سر کار نمی رود من خوشحال شدم چون من هم که کنکور داده بودم و ديگه کاری نداشتم بغير از حال کردن با بابا .خوشحال بودم و در فکرم داشتم برای اين يک هفته نقشه ميکشيدم . شب شد و بعد از کمی دور و بر بابا گشتن رفتم و خوابيدم صبح که از خواب پاشدم ديدم مامان داره لباس می پوشه و برادرم را هم آماده ميکند گفتم کجا ؟ مامان گفت مگر نميدانی که برای برادرت امروز نوبت آزمايش دارم يادم آمد که هفته گذشته برادرم را بردن دکتر و دکتر براش آزمايش نوشته بود خوب می دانيد از محل ما تا اصفهان يک ساعت راهه و حساب کردم 5 تا 6 ساعت مامانم نيست برادرم را که ميبرد و خواهرم هم که زودتر از ساعت 11 از خواب بيدار نميشه برای خودم خيلی نقشه کشيدم و به مامانم کمک کردم تا زودتر آماده بشه مامان که رفت من کمی به خودم رسيدم و يک لباس تنگ پوشيدم البته فقط بلوز نازک و يک شلوارک کوتاه کمی هم خودم را خوش بو کردم و رفتم داخل اطاق بابا ديدم روی تخت دراز کشيده ولی بيدار است سلام کردم و رفتم پيش او روی تخت نشستم و پرسيدم بابا بهتری گفت ممنونم من هم خم شدم و صورتش را بوسيدم و گفتم اللهی قربان باباي خوشگلم برم گفت ممنونم دخترم . مگه تو به فکر بابا باشی من هم يک کمی خودم را لوس کردم و گفتم آقا رضا اگر يک کنيز داشته باشی آنهم من رويا هستم خنديد و گفت زنده باشی عزيزم. بعد رفتم و از چای که مامان آماده کرده بود يک ليوان برايش آوردم روی تختش چون او چای اول صبح را خيلی دوست داشت چای را خورد و من بانقشه که در فکرم تکرار می کردم گفتم بابا پاشو صبحانه بخور تا ببرمت حمام و کمی شستوشوت بدم گفت نه بابا با اين دست که نميشه گفتم اين دست را ميکنم داخل پلاستيک بعد بلند شديم و رفتيم در آشپزخانه نشستيم و صبحانه خورديم بعد از چای و صبحانه به او گفتم پاشو پاشو اينطوری خيلی کسل هستی . پاشو پاشو بريم حمام و بازوی او را گرفتم و کشيدم و بردم طرف حمام کمکش کردم لباسش را در آوردو فقط با يک شرت بردم داخل حمام و قتی وارد شديم گفتم بابا چون لباسم خيس ميشود اشکالی ندارد من هم لباسم را در بياورم کفت نه بابا چه اشکالی داره. من هم که از قبل فکرش را کرده بودم بلوزم را در آوردم که هيچ چيزی هم زيرش نپوشيده بودم حتی سينه هايم را هم نبسته بودم و شلوارکم را هم در آوردم و يک شرت نازک و باريک پايم بود و رفتم داخل حمام آب را سرد و گرم کردم وقبلش پلاستيک دست بابا را باز ديد کردم ديدم نه آب به زخمش نمی رسد بعد به بابا گفتم بيا جلو و برو زير آب البته در اين مدت حواسم بود که بابا هم زير چشمی به سينه و رانهای من نگاه می کند به باسنم هم نگاه می کرد . رفت زير آب و خودش را تر کرد گفتم بابا اينطوری که من نميتوانم کمک کنم خودت را بشوئی بايد يا بشينی يا دراز بکشی تا من بشويمت بابا هم اول نشست و بعد از کمی مکث به روی شکم دراز کشيد من اول می خواستم يک پايم را اين طرف و يک پايم را آن طرفش بگذارم و در نهايت بشينم روی باسن يا کمرش و دست بکشم ولی فکر کردم زود است اين بود که من هم زانو زدم همان طرفی که بابا ديد داشت تا بتواند ببيند هر چی را که دوست دارد من ليف می زدم و بابا هم ديد می زد تا اينکه يک ظرف آب ريختم پشتش و گفتم بابا برگرد تا بغيه بدنت را هم بشويم برگشت ولی ديدم خجالت کشيد آخر آلتش بلند شده بود و از زير شرت خيس هم کاملا هم ديده می شد و هم ميشد فهميد که شهوتی شده ولی من به روی خودم نياوردم و شروع کردم به شستن بابا ، حتی چند بار هم دستم را ماليم به آلتش خيلی حال ميکردم شستم و آب ريختم ولی ديگه بابا حسابی حشری شده بود البته من هم از او بيشتر ولی من به روی خودم نميوردم آلتش که بلند شده بود و شرتش هم خيس بود معلوم بود که موی زيادی در اطراف آلتش است . از فرصت استفاده کردم و گفتم می خواهی باب اين مو ها را برايت بزنم گفت نه حالا ديگه نميشد آخر بابا بيشتر از داروی مو بر استفاده می کرد و اين دارو وقتی بدن خشک است بايد استفاده شود . گفتم نه بابا با تيغ برايت ميزنم حالا که دستت اينطوری است اول رازی نميشد ولی من اسرار کردم و گفت مواظب باش که بدنم را نبری گفتم چشم و پاشدم که ماشين اصلاح و تيغ را بر دارم که متوجه شدم بابا همينطور که به پشت خوابيده دارد لای پای مرا ديد می زند من هم کمی لفتش دادم و هم کمی لای پايم را بيش از حد معمول باز کردم و تيغ را برداشته روی ماشين گذاشتم و نشستم و دست بردم تا شرت بابا را از پایش در آورم اول کمی سفت گرفت ولی با نگاه من خودش هم کمک کرد شرتش را در آورد عجب چيزی داشت دلم می خواست همش را بکنم داخل دهانم و برايش ساک بزنم ولی حالا زود بود خوشم ميومد بدنم با بدن بابا تماس داشته باشد صابون را برداشتم و شروع کردم دور آلتش و خود آلتش و زير آلتش را صابون زدم و شروع به تراشيدن کردم من ميتراشيدم و بابا هم باسن و رانهای مرا ديد ميزد قسمت جلوش تمام شد گفتم بابا برگرد تا پشتت را هم تميز کنم و او برگشت و من پشتش را هم تيغ کشيدم و لای پايش را و زير بيضه هايش را و قسمتی از رانهايش را تميز تميز کردم بعد گفتم بابا برگرد و او بدون اينکه دليل بخواهد برگشت و من فهميدم حالا وقش است گفتم بابا می خواهی مو های روی سينه ات را هم بتراشم اول گفت نه ولی بعد گفت باشه بتراش من هم در قسمت شکمش يک پايم را اين طرف بدن بابا و يک پايم را آن طرف قراردادم و با کمی صابون مالی مشغول تراشيدن شدم و چون روی دو زانو بودم سعی کردم باسنم را آنقدر عقب ببرم که با آلتش تماس داشته باشد اگر او هم خودش را تکان داد می فهميد که بله او هم مايل است . ضمن تراشيدن خودم را آرام به آلتش ماليدم طوری که فکر نکند دستی اين کار را کردم و کمی منتظر شدم ديدم بابا هم آرام آلتش را به باسن من ميمالد من هم جوابش را دادم و بيشتر ماليدم و او هم بيشتر و با کمی فشار اين کار را کرد من خودم را از قسمت باسن بلند کردم و عقبتر دادم تا آلتم به آلتش بخورد او هم چيزی نگفت و خودش را تکان می داد کار تراشيدن تمام شده بود و من کمی به بابا نگاه کردم خجالت کشيد و چشمهايش را بست . من حالا ديگه روی دو پا نشسته بودم و آلت بابا لای پای من بود و خودش را تکان می داد من دست بردم و آلتش را گرفتم داخل دستم و ميماليدم به آلت خودم خيلی کيف داشت با دست ديگرم اين بار شرت را هم كنار زدم و سر آلتش را ماليدم به آلتم و سرش را طوری قرار دادم که اگر خواست بتواند داخلش کند ولی همينطور که چشمهاش بسته بود گفت نه اين کار را نکن گفتم بابا من تصميم دارم فقط خودم را به شما تسليم کنم گفت ميدانم ولی اين کار را نکن . گفتم از کجا ميدانيد گفت چند بار از محل کارم چون آيديت را ميدانستم با اسمی ديگر با شما چت کردم و همه چيز را ميدانم گفتم بابا حالا که همه چيز را ميدانی چرا ميگی نه گفت حالا نه گفتم باشد و همينطور که آلتش تو دستم بود سرش را ماليدم به قسمت بالای آلتم و تند تند ماليدم به چوچولم تا اينکه ارضا شدم ولی بابا ضمن اينکه رنگش قرمز شده بود ولی ارضا نشده بود به همين خاطر دراز کشيدم و آلتش را اول بوسيدم و بعد شروع کردم ليسيدم و خوردن و تندتر اين کار را کردم تا صدای بابا بالا رفت فهميدم داره ارضا ميشد خواستم آلتش را از دهانم بيرون بيارم ولی در حال بيرون آوردن ارضا شد و آبش را با فشار پاشيد بيرون جهش اوليش به موهايم ريخت و بعدش به چشم ودهانم وچانه ام ريخت بابا هم يک اوووووف بلند گفت . بعداز مدتي گفت ممنونم بابا بعد کمکش کردم بلند شد و آب را باز کردم تا خودمان را بشوئيم بابا هم آمد و مرا بغل کرد از پشت و شروع کرد سينه های مرا ماليدن و قسمت زير گوشم را ميبوسيد و مي ليسيد و يواش در گوشم گفت بابا من هم دوست دارم ولی خواهش می کنم از اين ماجرا با کسی چيزی نگو من هم بر گشتم سرم را روی سينه بابا گذاشتم و گفتم دوست دارم و از هم قول گرفتيم که تا زنده هستيم اين سر بين ما دوتا باشد خودمان را شستيم و از حمام آمديم بيرون من کمک کردم بابا لباس پوشيد و رفتيم داخل هال من نشستم روی مبل بابا با همان يک دست رفت و سيني ميوه را آورد و به من گفت بفرمائيد خانم امروز خسته شدی و نشستيم با هم ميوه خوردیم
     
#282 | Posted: 30 Jun 2011 14:14
سلام اسم من فروغ است 28 سالم است و 10 سال است كه ازدواج كرده ام و دو تا پسر، يكي 8 ساله و يكي يك ساله دارم. من در يك خانواده بسيار مذهبي به دنيا آمده ام و چادري هستم و شوهرم هم حزب اللهي است. من بسيار حشري هستم و شهوت زياد من باعث شده هم خودم و هم شوهرم دو چهره كاملا متفاوت داشته باشيم يكي چهره مذهبي در خانواده و جامعه و دومي يك چهره حريص و حشري و سكسي داخل خانه. البته بگويم شوهرم اصلا اينطور نبود ولي به اصرار من او هم بالاجبار اينكاره شده است. در حال حاضر من هر روز يكبار جلوي ماهواره و با فيلم هاي سكسي خودم را ارضا مي كنم و يكبار هم شب شوهرم مرا مي كند و تقريبا هميشه حشري هستم. كمي راجع به خودم بگويم: من قد بلند و درشت هستم. باسن بزرگ سينه هاي درشت و سر بالا. موهايم بلند است و مشكي خودم هم سفيد و كمي چاق هستم ( به خاطر دو شكم كه زائيده ام. ) تيپ داخل خانه ام با خارج خانواده خيلي فرق دارد خارج خانه كه چادري هستم با آرايش كم ولي داخل خانه سكسي ترين لباس ها را مي پوشم و به آرايش كردن و عطر زدن خيلي علاقه دارم بعضي وقت ها از صبح تا شب چند بار آرايش غليظ مي كنم و لباس هاي سكسي مي پوشم و از خودم عكس مي اندازم و مي رقصم و فيلم مي گيرم و دوباره آرايشم را پاك مي كنم و دوباره از اول.من يك خواهر بزرگ از خودم دارم كه قبل از من عروسي كرد. از بچگي من خيلي از نزديك سكس را ديده ام و شايد براي همين الان خيلي حشري هستم خانه ما دو اطاق خواب داشت ولي ما يك خانواده هفت نفري هستيم و در خانه دائم رفت و آمد هست. چند بار سكس مامان و بابا را ديده بودم هم در بچگي و هم وقتي كه بزرگ تر شده بودم. يادم مي آيد خواهرم كه نامزد كرده بود هم چند بار در اطاق را كه باز كردم يا در حال دستمالي و لب گرفتن مچشان را گرفته بودم يا در حال كردن. خواهرم هم از من حشري تر بود يادم مي آيد تا نامزدش به خانه ما مي آمد او را به داخل اتاق مي آورد و از داخل اطاق صداي ماچ و آه و اوه مي آمد تا نامزدش فرار كند. بعدها كه من خودم نامزد كم هم همين طور بود. اوايل چون مي دانستم هر لحظه ممكن است در باز شود و كسي به داخل بيايد كمي رعايت مي كردم ولي بعدها كه طعم كير را چشيدم بي خيال همه چيز شدم. يادش به خير چه روزهائي داشتيم. شايد روزي كه پرده ام را شوهرم برداشت برايتان جالب باشد. نزديك عيد بود كه ما نامزد كرديم و شب عيد كه شد و ما تصميم گرفتيم خانه تكاني كنيم شوهرم هم آمد كه مثلا به ما كمك كند. آن روز تازه داشتم بدن شوهرم را كشف مي كردم و از وقتي كه آمد آب كس من هم راه افتاد در گوشه هاي مختلف خانه همديگر را تنها گير مي آورديم و همديگر را دستمالي مي كرديم. شوهرم هم كه از آن حزب اللهي ها بود و چشم و گوش بسته با بدن من تازه داشت بدن زنانه را درك مي كرد. جالب است بدانيد كه مادر شوهرم من را در مراسم عزا داري بيت رهبري ديد و پسنديد. آن روز آنقدر با سينه ها و باسنم ور رفت كه ديگر داشتم از حال مي رفتم. كارها ديگر داشت تمام مي شد و هوا تاريك. رخت چرك ها را ماشين شسته بود و مامان گفت فروغ آنها را ببر بالا پشت بام و پهن كن و من با غرغر قبول كردم. وقتي شوهرم هم با من همراه شد خيلي خوشحال شدم. در راه پله ها من جلو مي رفتم و او كه حشرش بدجوري زده بود بالا چنان دستش را در باسن و لاي پايم فشار مي داد كه احساس مي كردم استخوانهايم دارد مي شكند. داشتم رخت ها را پهن مي كردم كه از پشت چسبيد به من با يك دست پستانهايم را مي ماليد و با دست ديگر دامنم را داده بود بالا و دستش را كرده بود داخل شرتم و دستش از آب كسم خيس خيس شده بود. قاطي لباس ها يك چادر نماز بود آنرا كف پشت بام پهن كردم و طاق باز خوابيدم شتم را درآوردم و دامنم را زدم بالا شلوارش را تا نصف كشيد پائين و خوابيد رويم چنان حشري بودم و تحريك شده بودم و آب كسم راه افتاده بود كه با يك فشار كوچك كيرش تا ته كسم رفت و فقط يك لحظه كه پردم پاره شد كسم تير كشيد ولي رو ابرها بودم و داشتم حال مي كردم زير يك دقيقه ارضا شدم و شوهرم هم چند ثانيه بعد آبش آمد و خوابيد رويم از زيرش خودم را كشيدم بيرون و شرتم را پوشيدم براي اولين بار بود كه مني را مي ديدم و مي بوئيدم بعد از آن شب ديگر حسابش از دستم بيرون رفته است كه چند با آب مني روي كس و صورت و ران و سينه ها و شكم و كونم ريخته شده است.تا قبل از ازدواجم هيچ مردي مو يا بدنم را نديده بود و هميشه از اين موضوع ترس داشتم. تا شب عروسيم كه اين ترس از بين رفت. قرار بود براي عكس گرفتن به يكي از باغ هاي اطراف تهران برويم به آنجا كه رسيديم تازه متوجه شديم كه به غير از ما عروس و داماد هاي ديگري هم با عكاس آمده اند آنجا. من چند بار خواستم بگويم كه از خيرش گذشتم و برگرديم ولي نتوانستم شوهرم هم هيچي نگفت و من براي اولين بار بدون حجاب و با آرايش بسيار غليظ از ماشين پياده شدم كمي كه برايم عادي شد تازه متوجه نگاه هاي شهوت آلود مردهاي ديگر به خودم شدم از اين فكر كه تا چند ساعت ديگر اين دامادها روي عروس ها مي خوابند و چه حالي خواهند كرد حشريم مي كرد و آب كسم را راه مي انداخت. از آنجا كه بيرون آمديم و در ماشين نشستيم ديگر رويم را به آن كيپي كه قبلش گرفته بودم نگرفتم و از نگاه مردهاي هيز لذت مي بردم. جلوي هتل آزادي كه رسيديم و من از ماشين پياده شدم مردهاي خانواده كه تا بحال مرا با چادر ديده بودند وقتي مرا با آن حال ديدند كف كردند و سرك كشيدند و شوهرم كه اين اوضاع را ديد چادر سفيد را روي سرم انداخت و من كه اصولا لجباز هستم و ديدم اينكار را كرد با دستي كه دامنم را گرفته بودم دامنم را كشيدم بالا فكر كنم تا زانو حتي بخشي از رانم ديده مي شد كه يك مردي كه نفهميدم كه بود و از كنارم رد مي شد آرام طوري كه فقط من بشنوم گفت لاي پاتو بكن تپلي. من ديگه ديوانه شده بود. آن شب حتي با ديدن زن هاي چادري خانواده كه با لباس هاي نيمه لخت جلوي من مي رقصيدند حشري مي شدم. زن هائي كه بدن هايشان را غير از شوهرانشان هيچ كس نديده بود و حالا با چه لباس هائي آمده بوند چه باسن هائي بعضي كوچك و جمع و جور و بعضي بزرگ چه سينه هائي بعضي ناف هايشان بيرون بود بعضي ران هايشان را به رخ مي كشيدند. آن شب فهميدم به هم جنس خودم هم علاقه دارم. خلاصه تا شب خودم را نگه داشتم تا به خانه برسيم با چنان خشونتي شوهرم را خواباندم روي تخت كه با تعجب مرا نگاه مي كردو كيرش را از تو شورتش درآوردم خواب بود وقت نبود كه با ملايمت شقش كنم براي اولين بار كيرش را كردم تو دهنم كف كرده بود من هم از تو فيلم ها ياد گرفته بودم چند باري كه مك زدم بلند شد شق شد خواستم بلند شوم و بكنمش تو كسم كه ديدم با دستهايش سرم را نگه داشت و نگذاشت بلند شوم انگار خوشش آمده بود چند بار كه سرم را جلو و عقب برد مزه دهنم عوض شد باورم نمي شد كه آبش را توي دهنم خالي كرده باشد عق زدم و بالا آوردم. چنان عصباني بودم كه هيچ چيزي حاليم نبود از طرفي از دستش عصباني بودم كه آبش را توي دهنم خالي كرده بود و از طرف ديگر چون ارضايم نكرده بود سرش داد و بيدادي كردم و رفتم توي اطاق و در را بستم. آمد كه از دلم دربياورد هي ناز مي كردم تا شروع كرد به ليسيدن كسم آنقدر ليسيد و آنقدر جيغ زدم تا ارضا شدم
     
#283 | Posted: 30 Jun 2011 14:19
خاله و خواهر
من بهمن هستم. 22 ساله. ساکن تهران. ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم همین چند ماه پیش اتفاق افتاده (تابستان پارسال). بعد از این ماجرا زندگی من به کلی دگرگون شده. من یه خواهر دارم به اسم نسیم که 18 سالشه. ولی چون یه کمی درشت اندام و خوش هیکله هم سن من به نظر میاد. یه خاله هم به اسم مریم دارم. که اون هم 30 سالشه و حدود 5 سال پیش به علت مشکل نازایی از شوهرش طلاق گرفته والان با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنه.مدتها پیش وقتی با سایت شما آشنا شدم نظرم در مورد افراد خانواده و فامیل به کلی عوض شد. مخصوصا در مورد خواهرم و خاله ام. آخه من با این دو تا خیلی نزدیک و صمیمی بودم وهم اینکه بیشتر اوقاتم رو با اونها می گذروندم. از همه مهمتر اینکه اونها برای من از همه محرمتر بودن. و به نظر من (بر اساس نتایجی که اینجانب بعد از مطالعه ی سایت شما گرفتم.) سکس با محارم (مخصوصا خواهر) لذتبخش ترین چیزیه که تو دنیا پیدا میشه. همیشه وقتی در مورد مسئله ی سکس با خواهر و خالم با خودم فکر می کردم شرمم میشد. و یه توسری به خودم تو ذهنم میزدم و می گفتم که بهتره این فکرهای فاسد رو از تو فکرم بندازم بیرون. روزگار طبق روال عادی داشت میگذشت که عجیب ترین اتفاق عمرم به وقوع پیوست. پدر و مادرم به همراه برادر کوچکترم برای زیارت چند روزی رو رفته بودن به مشهد. و من و خواهرم تنها تو خونه مونده بودیم. یه روز صبح از خونه اومدم بیرون و همراه دوستام که از قبل با هم قرار داشتیم رفتیم پی گردش و تفریح و استخروخوشگذرانی. بالاخره کارم بیرون تموم شد و بعدازظهر خسته و کوفته اومدم خونه. وقتی به خونه رسیدم دیدم کسی خونه نیست و خلوته. بعد اینکه لباسامو عوض کردم با خودم گفتم شاید خواهرم تو اتاقش باشه. برای همین به طرف اتاقش رفتم و بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم. واز صحنه ای که جلوی چشمام دیدم سرجام میخکوب شدم. کم مونده بود سکته کنم. خالم و خواهرم رو دیدم که لخت مادر زاد تو تخت افتادن و دارن با هم حال می کنن. اولین باری بود که همجنسبازی دو تا زن رو از نزدیک می دیدم. اونام با دیدن من هول شدن و خالم دستپاچه زود ملافه رو کشید رو خودش و خواهرم تا من بدن لختشون رو نبینم. قبلا هم متوجه شده بودم که این دو تا همیشه تو اتاق یواشکی یه کارایی می کنن. ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این دوتا این کاره باشن. آخه خالم زن متین و مومنی بود. خواهرم هم همین طور. (یا حداقل اینجوری نشون میدادن.) منم که هاج و واج داشتم به اونها نگاه میکردم. یک دفعه فکرهای خوبی به ذهنم رسید. رفتم به طرفشون و ملافه رو گرفتم و کشیدم به طرف خودم ولی خواهرم ملافه رو به زور چسبید و نگذاشت. یه دفعه دیگه محکمتر زور زدم و ملافه رو از روشون ورداشتم و انداختم کنار. هر دوشون با یه دستشون جلوی کس وبا یه دست دیگشون جلوی سینه هاشون رو گرفتن تا من نبینم و شروع کردن به جیغ زدن. گفتم: داشتین چیکار می کردین؟. خالم گفت: هیچی، از اتاق برو بیرون تا بعدا با هم صحبت کنیم. گفتم خیال کردین. خجالت نمی کشین؟. خواهرم گفت بهمن تو رو خدا از اتاق برو بیرون تا ما لباسامون رو بپوشیم. بعد می آییم با هم صحبت میکنیم. بهترین فرصت زندگیم رو بدست آورده بودم. نمی خواستم فرصت رو از دست بدم. فکرای جالبی به ذهنم اومد. گفتم من هم تو بازی هستم. دو تاییشون یه نگاهی به من انداختن و گفتن بهمن تو رو به خدا برو. دیوونه بازی در نیار. به حرفاشون توجهی نکردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. خواهرم یه جیغی زد و گفت دیوونه شدی بهمن؟. به حرفها و التماسهاشون توجهی نکردم. و تمام لباسام رو در آوردم. فقط یه شورت تنم بود. دیگه چیزی نمی گفتن و آروم شده بودن. رفتم نشستم بغل خالم و بازوهاشو گرفتم. اولش خودش رو عقب می کشید ولی من با زور کشیدمش به طرف خودم و یه لب ازش گرفتم. تو همون حال با دستام تند تند لمسش می کردم. اونم داشت کم کم راه میومد. خواهرم هم از اون طرف داشت ما رو نگاه می کرد. یواش یواش شورتم رو هم درآوردم و شدم مثل اونها. حالا کم کم داشت کارمون شروع می شد. دیگه این موضوع داشت برامون عادی می شد. انگار نه انگار که ما داریم با هم چه کاری رو انجام می دیم. با خنده یه نگاهی به خالم انداختم و اون هم که دیگه کاملا تو خط افتاده بود سرش رو آروم خم کرد. و کیرم رو با دستش گرفت. گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن کیرم. داشتم از لذت و خوشحالی پرواز میکردم. بعد چند لحظه یه فکری به نظرم رسید. خالم رو زدم کنار و بلند شدم و رو تخت خوابیدم. طوری که سر و یه کمی هم از بالای کمرم رو به دیوار تکیه دادم. بعد به خالم گفتم که بیاد و کارش رو ادامه بده. اونم از خدا خواسته اومد و شروع کرد به ساک زدن کیر خواهرزاده اش. یه نگاهی به خواهرم انداختم و بهش اشاره کردم بیاد به طرف من. اون هم زورکی و با خجالت خودش رو به من رسوند. دستش رو گرفتم و بهش گفتم رو من بشینه. اون هم همین کار رو کرد و من هم شروع کردم به خوردن پستوناش.از این کار داشت لذت می برد. تو یه عالم دیگه ای بودم. از یه طرف خالم داشت کیرمن رو میخورد و از طرف دیگه من هم داشتم سینه های خواهرم رو با ولع تمام میخوردم. تو اون لحظات دیگه هیچ آرزویی نداشتم. کم کم احساس کردم داره آبم میآد. خواهرم رو از روم زدم کنار و کیرم رو از دهن خالم آوردم بیرون و بهش گفتم که به پشت رو تخت بخوابه. اون هم همین کار رو کرد من هم روش خم شدم و به خواهرم گفتم که اون هم از عقب کیر من رو ساک بزنه. اولش امتناع کرد و گفت که از این کار بدش میاد. ولی بالاخره با حرفهای خالم و اصرار اون راضی شد که این کار رو برام بکنه. اول کار با اکراه کیرم رو تو دهنش کرد. و با چندش تمام و ناز و افاده چند تا ساک کوچیک به کیرم زد. ولی کم کم اوضاع براش عادی شد و مثل حرفه ای ها شروع کرد به خوردن کیرم. ومنو به لذتی عمیق و فراموش نشدنی رسوند. من هم بیکار ننشستم و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن صورت و گردن خالم که زیر من دراز کشیده بود. اول حسابی ازش لب گرفتم و گردن و صورتش رو خوردم. بعد یواش یواش اومدم پایینتر و از بالای سینش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم به پستوناش. پستوناش شیپوری بودن و آدمو حشری میکردن. رو پستوناش زیاد مکث کردم و حسابی اونارو دیوانه وار خوردم. کم کم داشت صداش در می اومد. بعد اومدم پایینتر و شکم و نافش رو حسابی لیس زدم. کم کم داشتم به کسش میرسیدم. کس واقعا زیبایی داشت. تپل و گوشتی و تنگ. کسش کاملا بی مو بود. کس خواهرم هم همین طور. مثل اینکه از قبل به خودشون رسیده بودن.! بدنشون یه مو هم نداشت. کس هردو تاشون صاف صاف بود. یه لیس محکمی به کس خاله مریم زدم و اون هم با یه آه بلند جواب محبتم رو داد. بعد نشستم و پاهاشو زدم بالا و شروع کردم به لیس زدن ساقهاش. از نوک انگشتهای پاش مرتب لیسیدم تا انتهای رونهاش. آه و نالش بلند شده بود. همه جای بدنش رو لیس زدم . از لاله ی گوشش گرفته تا نوک انگشتای پاش. حتی زیر بغلاش رو هم حسابی خوردم. از این کار خیلی لذت برد. حالا دیگه نوبت کسش بود. خم شدم رو کس خالم وبه خواهرم گفتم که ساک زدنش رو از عقب ادامه بده.اونم دست به کار شد و به کارش ادامه داد. من هم شروع کردم به خوردن کس خاله جان و حالا نخور کی بخور. دیوونه وار داشتم کسش رو میخوردم. اون هم از شدت لذت دیوونه وار آه و ناله می کرد. لبهای کسش رو تماما انداخته بودم تو دهنم و داشتم می مکیدم. بعد با دستام کسش رو از هم وا کردم و زبونم رو انداختم اون تو و شروع کردم به لیسیدن لای کسش. زبونم رو محکم مثل کیر توی کسش فشار میدادم ومی خواستم همه اش رو تا ته بکنم اون تو. بعد رفتم سراغ چوچوله ی کسش و چند لحظه با زبونم اونو بازی دادم. خالم از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه حسابی از خوردن کسش سیر شده بودم. بلند شدم و با خودم گفتم دیگه وقتشه که مرحله ی نهایی و اصلی کار رو انجام بدم. همون طوری که خاله ام رو تخت به پشت خوابیده بود جلوش نشستم . پاهاش رو از هم وا کردم. رفتم وسط پاهاش و پاهاش رو انداختم رو شونه هام. با لبخند یه نگاهی به خاله ام کردم و بدون اینکه چیزی بگم کیر شق کرده ام رو گذاشتم جلوی دروازه ی کسش و آروم فشار دادم تو. اولای راه کیرم به سختی تو میرفت. کسش خیلی تنگ بود. آخه پنج سال پیش که از شوهرش طلاق گرفته بود از اون به بعد کسش دست نخورده مونده بود. وای چه کس تنگی. هیچ کسی جای کس تنگ رو نمی تونه بگیره. پاهاش رو از شونه هام انداختم پایین و روش خوابیدم و کیرم رو دوباره به داخل کسش هدایت کردم. یه کم که بیشتر فشار دادم کیرم بیشتر رفت تو و احساس عجیبی بهم دست داد. انگار که کیرم رو توی روغن یا کرم کرده باشم. اونقدر تنگ بود که احساس میکردم انگار یکی محکم داره با دستش کیرمو فشار میده. بعد در حالی که خالم داشت از شدت لذت فریاد میزد شروع کردم آروم به تلمبه زدن. بیچاره بعد پنج سال دوباره به یه نوایی رسیده بود. همون طور داشتم آروم تلمبه میزدم داد و فریاد خالم بیشتر شد. فهمیدم که میخواد ارضا بشه. من هم داشت کم کم آبم می اومد. برای همین تلمبه رو سریعتر کردم. و بعد از چند لحظه خالم یه جیغ کوتاه با یه آه بلند کشید و به اوج لذت ممکنه یعنی ارگاسم رسید. موقع ارگاسم کسش خیلی داغ شده بود. سرازیر شدن آب کسش رو هم رو کیرم احساس کردم. بعدش من هم با یه کمی فشار کیرم رو بیشتر دادم تو. و با فشار هر چه تمامتر آب درونم رو تو کس و شکم خالم خالی کردم.احساس فراموش نشدنی بود. همون طور بی حال روی خالم افتاده بودم. بعد چند لحظه از روش بلند شدم و یه نگاهی بهش کردم. هردوتامون خندیدیم. بعد یه نگاهی به نسیم که اون ور ایستاده بود انداختم. فهمیدم که هنوز کارم تموم نشده. بلند شدم و گرفتمش کشیدم به طرف خودم. اونم با ناز خودش و عقب می کشید و هی امتناع می کرد. فکر کنم که یه کمی شرمش می شد. خالم به شوخی گفت خجالت نمی کشی می خوای خواهر خودت رو بکنی؟. گفتم من دو ساعته دارم سینه های اینو میخورم. اینم دو ساعته کیرمو برای من ساک زده. حالا دیگه چیزی برای خجالت نمونده. در ثانی خالم رو که شما باشین کردم. حالا از کردن خواهرم خجالت بکشم؟. نسیم رو کشیدم رو تخت و خالم از جاش بلند شد. خواهرمو به پشت خوابوندم و خودم هم رفتم روش. اولش خیلی امتناع میکرد ولی وقتی دید که من دارم عصبانی می شم دیگه چیزی نگفت. شروع کردم به لب گرفتن ازش. تمام صورت وگردنشو حسابی خوردم. نسیم رو هم مثل خالم از لاله ی گوش تا نوک انگشتهای پاش لیس زدم. خیلی حال میکرد. سینه هاش خیلی حال داد. سفت و محکم و برجسته بودن. مثل توپ تنیس. بعد برش گردوندم و رو شکم خوابوندمش و شروع کردم به لیس زدن کمرش. از پشت گردنش تا باسنش رو حسابی لیس زدم. به کونش که رسیدم یه کم هیجان زده شده بودم. لمبه های کونش رو گرفتم و حسابی خوردم. چنان با ولع کونش رو می خوردم که دلم می خواست تمام لمبه هاش رو بکنم تو دهنم. چند تا گاز هم از کونش گرفتم. بعد بهش گفتم که فرغونی بشه. اونم همین کار رو کرد و من رفتم سراغ اون کون قمبل کرده و دهنم رو به کار انداختم. یه لیس بزرگ از خط کونش تا ته کسش زدم. دیگه هردومون داشتیم دیوونه می شدیم. نوک زبونمو کردم تو سوراخ تنگ کونش. و چند دفعه اونجا چرخوندمش. چند دقیقه ای همین طور رو سوراخ کونش زبونمو بازی دادم. بعد ازهمون عقب رفتم سراغ کسش. وای چه کسی.! چه کونی.! یکی از یکی زیباتر و باحالتر و تپل تر!!!. حیف که نمی تونستم بکنمش. آخه اون هنوز باکره بود. خوش به حال کسی که این کس و کون نصیب اون می خواد بشه. بعد اینکه یه کمی از پشت اون کس نازش رو خوردم تصمیم گرفتم که از کون بکنمش. اینو بهش گفتم ولی اون امتناع کرد و اجازه نداد. خالمم گفت که بهتره که این کارو نکنم. من هم قبول کردمو به گفته ی خواهر عزیزم احترام گذاشتم. بهش گفتم به پشت بخوابه. بعد پاهاش رو گرفتم انداختم رو شونه هام وکیرم رو گذاشتم رو کسش. زود دستش رو گذاشت رو کسش و گفت می خوای چیکارکنی؟ گفتم نگران نباش فقط می خوام یه کمی کیرمو به کست بمالم. کار دیگه ای نمی کنم. یه کمی کیرمو به کسش مالیدم.آه و نالش بلند شده بود. کمرش یه جا بند نمی شد.هی خودش رو تکون تکون میداد. سرکیرمو گذاشتم تو دهانه ی کسش و یه کمی هلش دادم تو. خالم گفت بهمن مواظب باش. گفتم نترس. نمی خوام که خواهر خودمو بدبخت کنم. فقط سرشه. همون طور که سر کیرم اون تو بود تند تند چند تا تلمبه ی الکی زدم تا خواهر جونم بیشتر لذت ببره. وجدانی بگم تنها هدفم از مالیدن کیرم به کسش این بود که می خواستم بهش بیشتر لذت بدم. در همان حین یه فکر تازه ای به ذهنم رسید. سر کیرمو گذاشتم تو کسش و بعد بلافاصله سریع کشیدمش بیرون. چنیدن بار این کارو تکرار کردم. دیگه نسیم داشت دیوونه می شد. کم مونده بود بگه بکن تو کسم. با صدای خیلی بلند داشت داد و فریاد میکرد. بلند شدمو پاهاشو از هم وا کردم و خم شدم رو کسش و شروع کردم به خوردن کسش. دیوانه وار و با اشتهای تمام کسش رو می خوردم و اون هم داد و فریاد می کرد. بعد اینکه حسابی از خوردن کسش سیر شدم با دستام چوچولشو پیدا کردم و چند لحظه با زبونم بازیش دادم. با لبام هی می گرفتم و می کشیدمش.از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه کم کم داشت به ارگاسم میرسید. خالم هم بیکار نمونده بود و رفته بود از پشت داشت کیر منو بازی میداد. گاهی هم برام ساک میزد. بهش گفتم بیاد اینطرف کمک من تا نسیمو به ارگاسم برسونیم. اونم بلند شد اومد و شروع کرد به مالوندن و خوردن سینه های نسیم. منم دوباره رفتم سراغ کس و چوچولش. با لبام چند دفعه چوچولشه کشیدم. بعد وقتی که آه و ناله ی نسیم به اوج خودش رسید با دندونام چوچولش رو گرفتم. و محکم کشیدمش. دو سه بار که این کارو کردم دیگه نسیم طاقت نیاورد. و یه جیغ بلندی کشید و به ارگاسم رسید و بی حال افتاد. آب کسش سرازیر شده بود. یه لیس از روی کسش زدم. خوش طعم و خوش بو بود. کلا کسش بوی خیلی خوبی می داد. حالا دیگه نوبت من بود که آبمو خالی کنم. دلم می خواست آبمو رو یه جایی از بدن خواهرم خالی کنم. بهش گفتم اجازه بده تا یه کمی از کیرمو، فقط سرشو بکنم تو کونت و آبمو اونجا خالی کنم. ولی قبول نکرد. منم دیگه بی خیالش شدم و روش خوابیدمو تمام آبمو رو شکمش خالی کردم و همون جا روش بی حال خوابیدم. هر دومون به خواب رفته بودیم. بعد حدودا نیم ساعت خالم که رفته بود حموم اومد. مارو از خواب بیدار کرد و گفت که پاشیم بریم حموم. بلند شدیم و یه نگاهی به هم انداختیم و هر سه مون خندیدیم. بعد از اون ماجرا من و خواهرم رومون نمی شد توصورت همدیگه نگاه کنیم. ولی رابطه ام با خالم عادی بود. البته بعد از مدتی روابط من و نسیم هم به حالت عادی برگشت. بعد این ماجرا زندگی من کلا تغییر کرد. این عظیمترین واقعه ی زندگی من بود. از اون ماجرا به بعد تا حالا من و خالم و نسیم خواهرم باز هم با هم دیگه سکس میکنیم و از هم دیگه لذت میبریم. گاهی دو تایی (من و خالم یا من و نسیم.) و گاهی هم اگه امکانش باشه هر سه تایی باهم. مثل زن و شوهرها هستیم. هر وقت که دلمون بخواد با هم سکس میکنیم. البته با خواهرم بیشتر سکس دارم چون تو یه خونه هستیم. و دسترسیمون به همدیگه آسونه. یه روز خواهرم از من پرسید که بزرگترین آرزوت چیه؟ گفتم ازدواج با تو بزرگترین آرزوی منه. این رو از ته دل گفتم. ای کاش می تونستم با نسیم ازدواج کنم. هیچ دختری رو به اندازه ی اون دوست ندارم. من میتونم با اون خوشبخت بشم. آرزومه که پرده ی کسش رو من پاره کنم. ولی حیف که به هیچ یک از این آرزوهام هیچوقت نمی تونم برسم. ولی بعد از اینکه ازدواج کرد و راه کسش باز شد میتونم به یکی از آرزوهام که کردن کسشه برسم و از راه کس بکنمش. البته علاقه ی من به خواهرم برای ازدواج با اون تنها به خاطر سکس نیست. بلکه از ته دل به اون علاقه ی معنوی شدیدی دارم. یعنی بهتره بگم که من عاشق نسیم خواهرم هستم. از نظر من آدم میتونه با نزدیکترین افراد خانواده اش سکس داشته باشه. با مادر، خواهر، خاله،عمه و ... . چه ایرادی داره؟. خوب اونها هم زن هستن ومن هم مرد. من یه کیر دارم و اونها هم یه کس. پس می تونیم از همدیگه به بهترین وجه لذت ببریم. و از بدن همدیگه استفاده کنیم. چرا بریم با غریبه ها سکس داشته باشیم و بدنمون رو در اختیار اغیار بگذاریم؟
     
#284 | Posted: 30 Jun 2011 14:20
کردن مامان
سلام
ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به گاییدن مامانم که دو سال پیش اتفاق افتاد. یه روز بعد از تموم شدن امتحانات سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم برم شمال. رفتم خونه تا به مامان بگم که تصمیم دارم یه چند روزی برم شمال استراحت. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. دیدم هیچ صدایی نمیاد. برام تعجب برانگیز بود چون همیشه اون موقع بابا خونه بود و مشغول گوش دادن به اخبار. گفتم شاید بابا هنوز نیومده. رفتم دم در راهرو. دیدم کفشای بابا هست اما چرا ماشینو ندیدم. خلاصه رفتم طبقه بالا. خواستم برم سمت اتاق خودم که دیدم سایه یه نفر افتاده رو فرش دم در اتاق بابا و مامان. رفتم جلو که دیدم در بازه. جلوتر که رفتم دیدم بله بابا جونم افتاده رو مامان و هی داره میمالونش. تو همین احوالات بودن که یهو تلفن زنگ زد. بابا یهو پرید و تلفن اتاقشونو برداشت. در ضمن اینو بگم که بابام جراح چشمه. خلاصه زنگ زدن و گفتن که عمل داره اورژانسی. لباس پوشید و رفت بیرون. منم قبلش خودمو قایم کردم. حالا مامان مونده بود تو کف کیر بابا. دیدم یکی از اسپری هاشو برداشت و میمالوند به کس قشنگش که مثل کس سفید برفی بود. مامانم 40 سالش بود اما مثل دخترای 20 ساله بود. خلاصه همینطور که مشغول دیدن حال کردن مامانم بودم جلق هم میزدم. دیدم مامان از جاش بلند شد. ترسیدم و به همین دلیل بلند شدم. اما تا بلند شدم سرم خورد به دستگیره در. یه هو مامانم برگشت و منوکه کیر کلفتم که تو دستم بود رو دید و فهمید که داشتم جلق میزدم. اومدم بلند شم که برم تو اتاق. مامانم سرم داد کشید گفت آشغال اینجا چه گهی میخوردی؟. من گفتم هیچی. گفت ای بد بخت عرضه نداری بری دختر بیاری حال کنی. اومدی نشستی حال کردن مامانتو میبینی جلق میزنی؟ اینو که گفت انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. اومد و با همون بدن لخت دستمو گرفت و هولم داد رو تخت. گفت اینم مامانت با این بدنش خوب حالا زیارت کردی؟ پاشو برو. اینو که گفت نمیدونم چه حسی بود که نذاشت از جام بلند شم. مامانم گفت چته؟ بلند شو برو دیگه. گفتم آخه......گفت چیه نکنه میخوای با من حال کنی بی عرضه؟. میدونم که تو اهل دختر بازی نیستی. با این حرفای مامانم حس کردم دارم با زیدم حرف میزنم. خیلی با من ندار بود. گفتم یعنی اشکالی نداره با هم حال کنیم؟ گفت نه اما جلو بابات زیاد به من خیره نشو که شک میکنه. گفتم چشم مامانی. اومد و روم خوابید و با اون چشمای خمار و مست و حشریش گفت پسرم دوست داری ببینی از کجا به دنیا اومدی؟ گفتم مامان از خدامه. پاشو باز کرد و برگشت گفت بیا ببین. منم اول دیدم. بعد پریدم و شروع کردم به لیسیدن کسش. اونم برعکس شد و شروع کرد به ساک زدن. بعد از ده دقیقه گفت علی کیر میخوام. گفتم مامانی کیرم چطوریه؟ گفت مثل جوونیای باباته. گفتم پس میشه کرد تو اون کس هلویی؟ گفت این کس مامانته. مال خودته. هر کاری میخوای باهاش بکن. منم نامردی نکردم و کیرمو آروم کردم تو کس مامانم و شروع کردم به تلمبه زدن. بعد ده دقیقه آبم اومد و همشو خالی کردم تو کسش. بعدشم بلند شدیم و از هم لب گرفتیم. مامانم از تو کشوش یه قرص ضد حاملگی در آورد و سریع خورد. گفتم ای شیطون هر روز بابا رو سر حال میفرستی سر کار دیگه. یه نگاه خنده آمیز کرد و گفت از دست تو آدم فضول. به مامانم گفتم خیلی دوست دارم خواهرم سارا رو که دانشجویه و الان هم نیست رو بکنم. اونم گفت سارا پاره. یهو شاخ در آوردم. گفتم چطور؟ گفت یه روز حشری شده با خیار کسشو پاره کرده. تو دلم گفتم پس من مرده بودم؟. گفت اگه اومد راضیش میکنه که به من بده. آخه مامانم بعد از اون جریان خواهرم دیگه روش باز شده. کلی با خواهرم حال کردن. خلاصه من فهمیدم که تمام اهل خونه عاشق سکس خانوادگی هستن. یعنی فهمیدم که بابام هم خواهرمو گاییده. دیگه داشتم اسیدی حال میکردم. خوشحال بودم که دیگه کس به راهه
     
#285 | Posted: 1 Jul 2011 12:56
طعم سینه های مامان
سلام
اول از همه بگم که اونایی که از این سبک داستانا خوششون نمیاد لطفا نخونن چون مجبور نیستن و نظر هم ندن چون نظرشون چیزی رو عوض نمی کنه.
اسم هایی که در داستان هست اسم واقعی افراد نیست. من سامان هستم و 21 سالمه و من تک تک فرزند هستم وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم پدرم بخاطر پیشنهاد خوب کاری از ایران رفت و مثلا رفت که کار من و مامانم رو هم درست کنه که بریم اونجا ولی گویا اونجا اتفاقای خوبی افتاده بود و پیچوند ما رو. خلاصه ما تو آپارتمانی زندگی می کنیم که 3 طبقه هست و هر طبقه هم یک واحد ما تقریبا 16 سالی هست که اوینجا زندگی می کنیم. طبقه اول یه پیرزن و پیرمرد هستن که تو فاز خودشونن طبقه دوم ما و طبقه سوم هم یه خونواده دیگه. من و پسر اون خونواده که 2 سال از من بزرگتر هست و اسمیش امیر دوران دبیرستان رو تو یک مدرسه بودیم. و خوب خیلی هم با هم مچ بودیم چون 16 سال همدیگرو میشناسیم. مامان من تو یه شرکت حسابداره و کلا اون شرکت یه شرکت مهندسی که مدیرعاملش یه زنه سن بالا که مدرکشو از انگلیس گرفته و خیلی هم فمنیسته. اون شرکت 12 تایی کارمند داره که 10 تاش زن هستن. اون دوتای دیگه هم که مردن یکی آبدار چی شرکت هست که یه پیرمردیه و یکی هم پادوی اونجاست. امیر 2 تا خواهر داره که 2 تاشون هم شوهر کردن و امیر بچه آخره. پدر امیر آشپز یه رستورانه و مادرش هم کارمند یه اداره دولتی. مامان من یه زن معمولیه و به هیچ وجهی سکسی و مکش مرگ ما و از این جور چیزا نبود و نیست و اون موقع 38 سالش بود.

داستان از اونجایی شروع میشه که من سال دوم دبیرستان بودم و اواسط پاییز بود و امیر همونجا پیش دانشگاهی بود. یه مدرسه غیرانتفاعی خرتوخر. پنجشنبه ها پیش دانشگاهی تعطیل بود و امیر یا خونشون بود یا کتابخونه. (درسته که تنها بود ولی میگفت تو خونه بند نمیشم درس بخونم.) یه روز که 4 شنبه بود ما شبش خونه خاله ام دعوت بودیم که تولدش بود. اون شب یه اولویه تخمی درست کرده بودند که چشمتون روز بد نبینه تا ما رسیدیم خونه دیگه معده و روده ی من دست خودم نبود خوشبختانه مامانم از اون الویه نخورده بود و خلاصه تا صبح چایی نبات و از این شرو ورا. دم صبح شد دیدم حالم بدک نیست کم کم خوابم برد که یهو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 7 به زور بلند شدم که برم مدرسه آخه اون روز عربی داشتیم و یه معلم سگ که اگه یه جلسه غیبت میکردی جلسه بعد تا خایه ازت درس میپرسید. مامانم بهم گفت نمیخواد بری ولی من گیر دادم که نه میرم.(شرکت مامانم 5شنبه ها تعطیله) آقا ما راه افتادیم و رفتیم. زنگ اول این معلم مادرقهبه عربی اومد و رفت زنگ تفریح اول بود دیدم اوضاعم داره بهم میریزه. خیلی حالم بد بود از دل درد میخواستم زمین و گاز بگیرم. خوشبختانه مدرسه ما جوری بود که به بهونه دل درد و مریضی و اینا نمیزاشتن کسی در بره. منم دیدم اینجوری نمیشه به رفقا گفتم کیف من و بزارید تو کمد دیواری کلاس عصری بیاریدش دم خونه من از همینجا بپیچم برم. از اونجایی که مدرسه خیلی خرتوخر بود به بچه ها گفتم جلو در سالن جمع بشن. من از جلو در سالن رفتم تو و تیزکی از در معلم ها زدم بیرون. یه دربست گرفتم و اومدم خونه.

در اصلی و باز کردم اومد بیام تو قبل از اینکه در بسته بشه صدای بسته شدن در یه واحد اومد. در و بستم اومد بالا دیدم بله در خونه خودمون بوده و صدای امیر با مامانم میاد. که هنوز از پشت در خیلی دور نشده بودن که امیر میگفت 2ساعت پشت در وایسادم چرا در و باز نمیکنی و مامانم گفت همین که باز میکنم کلاهتو بنداز بالا. با خودم گفتم اِ یعنی چی امیر که هیچوقت با مامان من اینجوری حرف نمیزد داستان چیه ... اومدم کلید بندازم در و باز کنم که یهو صدای خنده بلند امیر و مامانم اومد. دیگه شاخ در اورده بودم. با خودم گفتم آخه اگه مامانم سکس میخواست که چرا امیر آخه اون که بچه س. این همه مهندس های گنده میان شرکتشون و میرن بعد گفتم نه بابا اصلا مامان من که سکسی نیست یه زن معمولیه. خلاصه نمیدونستم چیکار باید بکنم از یه طرف هم دل درد دیگه داشت میکشتم. ترسیدم برم تو. خلاصه رفتم درمانگاه محل خیلی هم پول تو جیبم نبود تازه باید آزاد هم پول دوا و دکتر رو میدادم چون دفترچه باهام نبود. تو راه خیلی اعصابم خورد بود خلاصه رفتم دکتر و یه شربت و قرص داد که نهایتا فکر کنم 100 تومن یا 200 تومن ته جیبم موند رفتم و رو یه صندلی جلو درمانگاه نشستم. قرص و شربت رو خوردم یه یک ساعتی گذشت که بهتر شده بودم. گفتم دیگه برم خونه. تو کوچمون داشتم میومدم که دیدم امیر داره میاد. گفت اینجا چیکار میکنی ؟ کیفت کو؟ گفتم دلم درد میکنه و مدرسه رو پیچوندم دارم میرم خونه. خلاصه اومدم خونه دیدم همه چیز عادی. به مامانم گفتم مدرسه رو پیچوندم از همون جا هم رفتم دکتر دیگه چایی نبات و این چیزا فایده نداشت. خلاصه ما دراز کشیدیم و تو فکر.

فکر این قضیه از سرم بیرون نمی رفت. نمیدونستم باید چیکار کنم. خلاصه ماجرا گذشت تا اینکه هفته بعد من تصمیم گرفتم مدرسه رو بپیچونم و نرم تا ببینم قضیه از چه قراره. صبحش مثل آقاها کیف و انداختم کولم و رفتم بیرون تا سر کوچه رفتم که یه وقتی اگه مامانم از پنجره نگاه کرد فکر کنه رفتم. دوباره برگشتم و در و آروم بستم و رفتم بالا پشت در پشت بوم وایسادم. مامان امیر زودتر رفت و باباش طرفای 9 بود که رفت.یه چند دقیقه بعد از اینکه باباش رفت امیر اومد بیرون و رفت طبقه پایین و زنگ خونه ما رو زد. مامانم هم در و باز کرد و بی سر و صدا رفت تو(یحتمل واسه اینکه این پیرزن و پیرمرده نشنون) کفشامو در اوردم و تیز از پله ها رفتم پایین. گوشم و چسبوندم به در. صداها واضح نبود بعدشم که دیگه انگار رفتن اونطرف تر و صداها قطع شد. دیگه مطمئن بودم امیر و مامانم بله. از یه طرف خیلی قاطی بودم که آخه چرا این چه وضعیه از یه طرف خیلی دلم میخواست ببینم چجوری مامانم رو میکنه آخه منم بدم نمیومد لختش و ببینم و بماند که گه گاه یه تلاشی میکردم اما بی فایده بود.کیرم حسابی راست شده بود. هی گوشم و میچسبوندم به در ولی صدایی نمیومد. دوباره رفتم بالا پشت در پشت بوم و نشستم. که یهو در باز شد و امیر اومد بیرون و کفش هاش رو گذاشت رو زمین و پوشید و رفت بیرون. با خودم گفتم الان چیکار کنم ؟ برم مچ مامان رو بگیرم؟ گفتم آخه خر اگه می خواستی مچ بگیری که باید سر بزنگاه میرفتی. یهو به ذهنم اومد نکنه از این مدرسه خراب شده ما زنگ بزن بگن چرا سامان نرفته. گفتم نه بابا عمرا. اون خراب شده کسی نمیفهمه معلم اومده یا نه چه برسه به من دانش آموز. دلم شور افتاد تیز رفتم مدرسه و معاون تو سالن مچ و گرفت گفت کجا بودی گفتم خواب موندم. خلاصخ ما رفتیم سر کلاس و تو راه برگشت پیاده گز کردم تا خونه. و همش به این فکر میکردم که چجوری مچشون رو بگیرم. اول گفتم از مامانم شروع میکنم بعد دیدم نه بابا اون اخلاقی که اون داره بفهمه دهنمو سرویس میکنه. گفتم میرم سراغ امیر هرچی نباشه اون هم سن و سال من. تو راه کلی تقشه کشیدم که چجوری به امیر بگم.

شب ساعت 8 بود به امیر مسیج دادم میشه بیام بالا یه کاری باهات دارم. جواب داد بیا. رفتم بالا و خوب طبق معمول مامانش فقط خونه بود و باباش سرکار. راستی اینو بگم که امیر یه مامانی داره که آدم حاضر خودشو تو آینه ببینه جلق بزنه ولی اونو نکنه نمیدونم شاید هم من اینجوری فکر می کنم. اما خود امیر آدم خوشتیپ و خوش رویی. خلاصه رفتیم تو اتاق و گفتم امیر میدونی چیه من یه مدتی تو کف زن های بالای 30 سالم عکس سکسی چیزی داری؟ (آخه من و امیر خیلی با هم راحت بودیم و از این با کلاس بازیا نداشتیم) گفت آره خیلی چیزای مالین و همینجوری که داشت ازشون تعریف میکرد کامپیوترش رو روشن کرد و منم تو دلم میگفتم پس حتما مامانم زیر دندونت بد جور مزه کرده. خلاصه یه سری عکس اورد و جاتون خالی عجب زن هایی هم بودن. به امیر گفتم تو تا حالا زن سن دار کردی؟ گفت نه. گفتم واسه این عکس جلق میزنی؟ گفت: آره بعضی وقتا. خلاصه زدیم تو کار این حرفا. دیدم داریم از موضوع خارج میشیم. حقیقتش نمیدونستم چجوری باید بهش بگم. که یهو بهش گفتم امیر میخوام یه چیزی رو بهت بگم گفت چیه زن سن بالا جور کردی؟ گفتم: نه. گفت: گوه خوردی اگه داری بده ماهم یه حالی بکنیم. بهش گفتم: تو که داری باهاش حال میکنی. اینو گفتم خودم یه جوری شدم و انگار دست و پام شل شد و امیر هم یه ذره دستپاچه شد و گفت یعنی چی؟ منظورت چیه؟ خیلی هم هول شده بود. گفتم داش امیر ما رو رنگ نکن امروز صبح .. خونه ما ... مامان من.... یهو امیر گقت خفه شو عوضی آدم راجع به مادرش اینجوری حرف نمیزنه. گفتم تو خفه شو هفته پیش یادته به مامانم گفتی چرا در و باز نمیکنی اونم گفت همین که باز کردم باید کلاهتو بندازی بالا. امروز صبح یادته تا بابات رفت تیز دویدی اومدی پایین. که یهو امیر قرمز و سیاه و خلاصه همه رنگی شد. حسابی عرق کرده بود. گفت تو از کجا میدونی؟ مامانت بهت گفته آره؟ گفتم: نه خودم کشیک میکشیدم. گفت گوه خوردی مامانت گفته. گفتم خره اون میاد خودشو تابلو کنه؟؟؟ خلاصه موضوع رو بهش گفتم که مامانم اومد بالا دنباله من خلاصه مجبور شدم بیام پایین. فرداش امیر ساعت 9 صبح اومد در خونه ما و به من گفت میای بریم فوتبال یه چشمکی هم زد و لباس فوتبالش هم تنش بود گفتم باشه رفتم لباسامو پوشیدم و به مامانم هم گفتم و رفتیم. اما نرفتیم زمین فوتبال محل رفتیم الکی دور خیابونا چرخ میزدیم. خلاصه امیر که دیگه تسلیم شده بود گفت بخدا از دیشب تا حالا پلک رو هم نگذاشتم حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم: حالا بگو ببینم ماجراتون چجوری شروع شد تا ببینم چی میشه.

امیرم شروع کرد که آره از وقتی بابات رفت من یه جورایی از مامانت خوشم اومده بود اما خوب اون موقع 1 دبیرستان بودم و بچه بودم و اما از مامانت خیلی خوشم میومد تا اینکه امسال تابستون بود که من کلاس میرفتم مدرسه یه بار 5 شنبه صبح دیدم مامانت رفت خرید و داره از سر کوچه میاد بارش هم زیاد بود کتاب ها رو زدم زیر بغلم و رفتم کمک. خلاصه کیسه ها رو تا تو خونتون اوردم که مامانت گفت صبر کن امیر جان واست یه آب خنک بیارم نشستم تو آشپزخونتون و مامانت هم آب و ریخت تو لیوان و داد دستم و خودشم رفت تو اتاق آب رو که خوردم اومدم برم از مامانت خداحافظی کنم که فهمیدم داره لباساشو عوض میکنه یواشکی از پشت دیوار یه دیدی زدم خیلی حال کردم و رفتم پشت در خونتون و بلند گفتم خداحافظ و اومدم. تا چند وقت تو کف این قضیه بودم که یه بار عصری از کتابخونه میومدم که دیدم مامانت داره از خونه میاد بیرون سلام و احوال پرسی گفتم اگه میرین خرید منم بیام کمکتون که مامانت گفت اگه کاری نداری لطف کن بیا. خلاصه رفتیم خرید و اومدیم در خونتون گفتم سامان نیست گفت نه رفته با پسر دایی هاش بیرون. (یادم اومد کی رو داره میگه) خوشحال شدم مامانت که اومد در روباز کنه خودم رو سعی میکرم یه جوری بهش بچسبونم که تابلو هم نباشه. خلاصه اومدیم تو و به مامانت گفتم میشه یه لیوان آب خنک بهم بدین؟ مامانت هم یه لیوان آب داد دست ما و خودش مشغول جابجا کردن کیسه ها شد کیسه میوه ها رو گذاشت تو یخچال که دیدم الان وقتشه بهش گفتم اگه کاری دارین کمک کنم که گفت نه مرسی دیدم اوضاع مساعده که دستم رو کشیدم رو دست مامانت یهو مامانت دستش رو کشید و برگشت چپ چپ نگاه کردن که کیرم رو چسبوندم در کونش گفت امیر خان زشته ما سال هاست هم دیگرو میشناسیم برو خونتون تا شروع نکردم جیغ و داد که کم کم دستمو گذاشتم رو کمر مامانت و اومد بالا که مامانت خودشو کشید کنار و گفت: بچه جون برو پی کارت دیگه و خلاصه چند تا فحشم داد. که پریدم وسط حرف امیر و بهش گفتم دیوس مامان من و زوری کردی؟ که گفت نه تو گوش کن. دیگه اعصابم داشت خورد میشد که امیر ادامه داد: کم کم مامانت رو از پشت بغل کردم و روسریش رو انداختم و شروع کردم به لیس زدن گردنش که اونم سعی میکردم خودش رو از من جدا کنه. کم کم سینه هاشو شروع کردم به مالیدن که انگاری حشر مامانت زده بود بالا و دیگه وول نمیخورد. که پریدم دوباره وسط حرفش که بعدش ترتیبش رو دادی؟ گفت آره دیگه ولی زورکی نکردمش. دلم میخواست محکم بزنم تو گوش امیر ولی خوب نزدم.خلاصه گفت که هونجا مانتوش رو در اورده و لختش کرده و ترتیبشو داده. گفت سعید بخدا گوه خوردم تو رو خدا صداشو در نیار اگه مامانت بفهمه دهنه هر جفتمون سرویسه.
خلاصه اومدیم خونه و نگاهم به مامانم برگشته بود. از یه طرف تصور سکسش داشت دیوونم میکردم از یه طرف دیگه اعصابم رو خورد. فرداش تو مدرسه زنگ های تفریح امیر رو کشیدم کنار و بهش گفتم میدونی چیه میخوام برام جبران کنی که یهو گفت باشه سامان جون هر کاری بگی میکنم. که یهو گفت سعید بخدا مامان من رو جلو سگ بندازی نمیکنتش اونو بیخیال شو. گفتم نه اون که نیست. گفتم یکی از خواهراته(میخواستم امتحانش کنم) گفت: اونا که بعیده ولی خوب بگو چجوری واست جورشون کنم؟ گفتم نه بابا نمی خواد راه دور بری یواشکی بهش گفتم همین مامان خودم رو جور کن. یهو شاخ در و اورد و شروع کرد که نمیشه و آخه چجوری و از این حرفا گفتم نمیدونم کار خودته. چند روز بعد بهم گفت فردا شب مامانم خونه نیست تو هم به یه بهونه ای از خونه بزن بیرون اما بیا خونه ما. منم مامانت رو میگم بیاد بالا اونجا تو هم یواشکی یه دیدی بزن. گفتم دید و اینا نمیخوام میخوام بکنم بابا. گفت حالا تو بیا. فردا شبش به مامانم گفتم میرم بیرون با بچه ها یه دوری بزنیم. و خلاصه تیزی رفتم خونه امیر اینا و کفشامو گذاشتم تو جا کفشیشون. آشپزخونه امیر اینا درش دید داشت به پذیرایی. یه فضایی بود بین کابینتشون و گازشون ویه سبد دوطبقه گنده سیب زمینی پیاز. امیر گفت بیا پشت این سبد قایم شو منم یه سری ظرف و اینا میزارم روش یه چندتا کیسه هم میزارم رو سیب زمینی ها و پیاز ها. گفتم تابلو بابا. خلاصه ردیفش کرد و خودش رفت پشتش قایم شد دیدم با اینکه قدش از من بلند تر ولی پیدا نیست. خلاصه من رفتم پشتش اون سبد نشستم. امیر زنگ زد به خونه ما و گفت دیدم الان سعید رفت بیرون منم تنهام یه سر بیا بالا از تنهایی در بیام. خلاصه از امیر اصرار و از مامانم انکار خلاصه اینکه قبول کرد. بعد یه 10 دقیقه(که دهن من هم تو اون وضعیتم سرویس شد) دیدم بله مامانم در زد و امیر در و باز کرد و مامانم اومد تو و رفت نشست اونطرفی که من دید نداشتم. امیر بهش گفت بشین رو او یک نفره مامانم گفت اینجا نشستم خوب که امیر بلندش کرد و نشوندش اونجایی که من دید دارم. دیدم بله مامانم خوشگل کرده و یه تی شرت سفید و با یه شلوارک آبی پوشیده. امیر هم اومد و دو تا چایی ریخت و برد. چاییشون رو که خوردن یه ذره کوس و شعر گفتن امیر مامانم رو بلند کرد و خودش نشست رو مبله و مامانم رو نشوند رو پاش. یه جوری شده بودم نمیدونستم باید چیکار بکنم و از طرفی کیرم هم بدجور شق شده بود. خلاصه شروع کرد به مالیدن سینه های مامانم و لب گرفتن ازش مامان هم که خوشش اومده بود و داشت حال میکرد.کم کم تی شرت مامانم رو زد بالا و و از لای کرستش یکی از پستون هاشو رو در اورد و شروع کرد به خوردن و لیس زدن. داشتم دیوونه میدشم دلم میخواست بپرم وسط و اون یکی پستونش رو درسته قورت بدم اما نمیشد. مامانم رو بلند کرد و لباس هاشو در اورد و خودشم لخت شد و در همین حین با هم خوش و بش هم میکردن. که دیدم امیر وایساد و گفت یه ذره دندونیش کن ببینم امروز چیکاره ای مامانم هم شروع کرد واسه امیر ساک زدن و امیر هم که تو عرش. بعد از چند دقیقه امیر کیرش رو در اورد از دهن مامانم و خوابوندش رو زمین که مامانم گفت چرا اینجوری میکنی خوب بریم رو تختی مبلی چیزی رو فرش که نمیشه. امیر که این کار و واسه دید من کرده بود گفت حالا امشب رو زمینی کیف کن ببین چی میشه. خلاصه پاهای مامانم رو باز کرد و شروع کرد کوسش رو لیس زدن. یه 1 دقیقه ای کوسش رو لیس زد و خوابید روش که مامان گفت یه خورده دیگه بخور امیر گفت بسه دیگه دیر میشه و خلاصه خوابید روش و کیرش رو فرو کرد تو کوس مامانم. من نمیتونستم ببینم کیرش رو ولی اون خوابیده بود رو مامانم و پستون هاشو(سایزش 75) می خورد یا لب میگرفت ازش و همینجوری هم تلمبه میزد. منم دیگه داشتم منفجر میشدم و با خودم میگفتم تو رو خدا امیر تمومش کن میخوای برم جلق بزنم. مامان من هم آه و ناله های با کلاسی میکرد و که کم کم امیر کیرش رو در اورد و آبش رو ریخت رو شکم مامانم و بیحال خوابید روش. به 6 - 7 دقیقه ای رو هم بودن که مامانم گفت بلندشو من تا برم یه دوش بگیرم سامان هم میاد. خلاصه امیر با یه دستمال آبش رو از روی شکم مامانم پاک کرد و اونم لباس هاشو تنش کرد و رفت پایین. اومدم بیرون و به امیر گفتم دیوس چه کیری داری. امیر گفت خوب مامان جونت رو دیدی؟؟ حال کردی؟ گفتم من دیدم ولی تو حال کردی. خلاصه یه 20 دقیقه نیم ساعتی گذشت و من اومدم خونم.دیدم مامانم داره موهاشو خشک میکنه.
وقتی بهش نگاه میکردم اون بدن لختش میومد جلو چشم و شق درد میگرفتم.

فعلا تا اینجاشو داشته باشین تا بقیه اش رو براتون بعدا بنویسم
     
#286 | Posted: 1 Jul 2011 12:59
مامانم تو رختکن حمام
بچه ها این داستان مال من نیست ولی به نظرم شهوت انگیزه ........

ماجرايي را كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط به چند سال پيشه. اون موقع سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم. دوستي داشتم كه اتفاقا همسايه ديوار به ديوار ما بود. اسمش كامران بود و يك سال از من بزرگتر بود. اما چون از بچگي با هم بزرگ شده بوديم با هم ندار بوديم و مسايل سكسي تو خونه را براي هم تعريف ميكرديم. مامانهامون همسن بودند و خوشگل و خوش اندام. يكي از كارهاي مخفيانه اي كه مي كرديم اين بود كه دزدكي شورت مامانها را مي دزديديم و مي برديم يك جايي با هاشون حال ميكرديم. يا اينكه وقتي مامان كامران حموم بود ميرفتيم زير تخت اتاق خواب مامانش و منتظر مي مونديم. تا از حموم بياد بيرون و بياد تو اتاق خواب و لباس بپوشه. و ما به زور شورتشو ببينيم. تو مدرسه ماجراها و داستانهاي سكسي زياد ميشنيديم. اما تا اون زمان چشممون به كون و كس نيفتاده بود. حتي عكس سكسي هم نديده بوديم. و هر كدوم يك جوري پيش خودمون كس رو توصيف ميكرديم. خيلي دلمون ميخواست ببينيم. ولي اين امكان پذير نبود. تا اينكه زد و بابام كه تاجر بود و به دبي رفت و آمد داشت. پيغام فرستاد كه تو دبي ازدواج كرده. وديگه به ايران بر نميگرده و مامانم ميتونه طلاق غيابی بگيره. مامانم از شنيدن اين خبر حالش بد شد به طوري كه هر چند وقت يكبار از حال ميرفت و تا چند ساعت بهوش نميومد. دكتر هم يك مشت قرص و دوا داده بود و گفته بود كه اين حالت عصبيه و عادي. و بعد از چند وقت به حالت اولش بر ميگرده و حالش خوب ميشه. يك روز كه كامران به خونه ما آمده بود تا با هم تلويزيون تماشا كنيم مامانم به حمام رفت. كامران به من گفت كه بريم و زير تخت پنهان بشيم. گفتم باشه ولي حالا زوده چون مامانم هنوز لباسشو در نياورده. كامران قبول كرد هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه صداي جيغ مامانم بلند شد. به طرف رختكن دويديم. در را كه باز كرديم ديديم كه مامانم بيهوش شده و كف رختكن افتاده ولی هنوز لباس تنش بود. بطرف مامان دويدم و برش گردوندم كامران كه از ماجرا خبر داشت اومد تو و بالا سرمون ايستاد. گفتم كمك كن ببريمش بيرون. گفت صبر كن حالا بهترين موقعست كه كون و كسشو ببينيم. من ناراحت شدم و گفتم حالا؟؟ گفت آره فقط يك نگاه ميكنيم همين. راستش يه كم حشري شده بودم. مامانم يك تاپ پوشيده بود با دامن مخمل مشكي بلند تا پايين زانوش. ساق پاهاش سفيد بود و برق ميزد. كامران دودلي منو كه ديد منتظر جواب نماند. نشست و يه كم دامن مامانمو بلند كرد و زيرشو نگاه كرد و گفت جووون. بيا نگاه كن جووون. حسابي حشري شده بود. منم همينطور. دامنشو بالا زدم. چي مي ديدم همون شورت سياه كشي چسبان با نقطه نقطه هاي سفيد پاش بود. من و كامران قبلا بارها اين شورت را به كيرمون ماليده بوديم. دامنو رها كردم. كامران مهلت نداد و در يك چشم بهم زدن تاپ مامانمو از تنش در آورد. مامانم كرست نبسته بود و دوتا پستان سفيد و بزرگ نمايان شد كه ميلغزيد. ديگه تاب نياورديم. دوتايي كنارش دراز كشيديم و هر كدام يك پستانش را به دهن گرفتيم و شروع كرديم به خوردن و ماليدن. خيلي حال ميداد كه ديدم كامران دوباره دامن مامانمو بالا زد. دست كرد كسشو از روي شورتش ماليد. هر دو بلند شديم و كامران پايين شورت مامان را كنار زد و براي اولين بار چشممون به جمال كس روشن شد. چه كسي. سفيد بدون حتي يك تار مو تميز و جمع و جور. كيرهامون داشت شورتمون رو پاره ميكرد. كامران زود كيرش را آزاد كرد و كيرش مثل دسته بيل عمودي در هوا معلق ماند. منم كيرم را در آوردم و كامران آرام اول دامن و بعد شورت مامان را از تنش خارج كرد و به كيرش ماليد. بعد خم شد و كس مامان را بو كرد و بوسيد. منم پشت سرش اين كار را كردم. بعدش آرام كسشو باز كرديم و داخلشو نگاه كرديم و خوب معاينه كرديم. خوب كه تماشا كرديم آرام مامانم رو برگردونديم. واي چه كون بزرگ و سفيدي داشت نرم و گرم. عجب خط كوني داشت. كامران داشت ميتركوند. من از اون بدتر. دست كرديم رانهاي نرمشو از هم باز كرديم. واي ي ي ي. چشممون به سوراخ كونش افتاد. اين سوراخ كون را حتي بعدها تو هيچ فيلم سوپري نديدم. صورتي و كاملا جمع دورش يك دايره قهوه اي رنگ بود. كامران ديگه طاقت نياورد. كيرش را فشار ميداد و بهم نگاه ميكرد. پرسيد: بكنمش؟ گفتم: جرش بده ولي فقط كونشو. كامران گفت اي به چشم. تف زد به كيرش و سرشو گذاشت رو سوراخ كون مرطوب مامانم و فشار داد و به فشار سوم و چهارم كيرش تا ته رفت تو كون مامانم. كامران دادكشيد: آتيشه آتيشه. من كه شديدا كيرمو ميمالوندم گفتم: فشار بده فشار بده. كامران دست برد پستانهاي مامانمو گرفت و شروع كرد به تلمبه زدن. مدام ميگفت جووون آتيشه جووون. بعد از چند لحطه شل شد و روي مامانم افتاد فهميدم آبشو خالي كرده تو كون مامانم. كامران را پس زدم كيرش به آرامي از كون مامانم خارج شد. ولي سوراخ كون مامانم همچنان باز بود. پاهاي مامانم را باز كردم و سوراخ كونش را بو كردم. چه بوي خوبي داشت كه با بوي آب كير كامران قاطي شده بود. سوراخش كم كم داشت جمع ميشد كه روش دراز كشيدم و كيرمو فرو كردم تو واي ي ي. كامران راست ميگفت داغ بود و مرطوب تا آخر فرو بردم و به تقليد از كامران دست بردم پستانهاش را گرفتم. شروع كردم به داخل و خارج كردن. در هر بار كه داخل مي بردم صدايي شبيه جزززززز از كون مامانم خارج ميشد. داشتم مي تركوندم. به اوج رسيدم. كيرم را تا ته فرو بردم و همه آبم را همانجا كنار آب كامران خالي كردم. كيرم را بيرون كشيدم. كامران كم كم به هوش آمده بود. زود با دستمال كلينكس كونشو تميز كرديم و شورت مامان را پاش كرديم وتاپ و دامنش را پوشانديم تنش. و بلندش كرديم برديم خوابانديم تو تخت خوابش. چند ساعتي طول كشيد تا بهوش آمد. از من پرسيد چطوري تنهايي به تخت خواب بردمش؟ جواب دادم كامران كمكم كرد. با وحشت پرسيد دستش كه بمن نخورد؟ جواب دادم نترس. لاي پتو به اتاق آورديمت
     
#287 | Posted: 2 Jul 2011 15:53
مهرناز و داداش كوچيكش ميلاد - 1
.......................................
از همون كوچيكي دودولش هميشه جلوي چشام بود...داداشم ميلاد رو ميگم كه الان 17 سالشه و دو سال ازم كوچكتره.
انگار همين ديروز بود...هر وقت جيش داشت چشاش درشت ميشد و دستپاچه ميشد،مادرم هم زود شلوار و شورتش رو توي هال در مياورد و اونم بدو بدو ميرفت دستشويي...بعضي وقتها هم مادرم رو صدا ميزد كه بره و اونو بشوره.
همچين كه از دستشويي ميومد بيرون،نيشش باز ميشد ،يه گوشه اي مي نشست و با دولش بازي ميكرد و هي اونو ميكشيد...مادرم هم سر ميرسيد و با دعوا كردنش و گفتن اينكه پسر عيبه سريع شلوارش رو ميپوشيد.
تكرار اين صحنه ها و ديدن مكرر دودول ميلاد و مقايسه اون با چيزي كه خودم داشتم،سوالاتي رو توي ذهن كودكانم ايجاد كرده بود... كه چرا مال اون اونجوري و مال من اينجوري؟
روزها و هفته ها ميومدن و ميرفتن...درست يادم نيست...فكر ميكنم 5 ساله بودم...يه روز خيلي اتفاقي و بي تكلف از مادرم پرسيدم كه چرا اونجاي من و ميلاد با هم فرق ميكنه.
مادرم با شنيدن اين حرف كمي مكث كرد...بعدش خنده اي كرد و در حالي كه منو ميبوسيد گفت عيبه عزيزه دلم...ديگه ازين سوالا نپرسي ها... اگه بابات بفهمه دعوات ميكنه.
جواب مادرم گيج ترم كرد و اصلا قانع نشدم...ولي خوب بچه بودم...بي خيال شدم و دنبال عروسك بازي خودم رفتم.
چند وقتي از اين قضيه گذشت...خونمون دو خوابه بود و من و ميلاد يه اتاق مشترك داشتيم. پدر به خاطر اينكه اتاق زياد بزرگ نبود،يه تخت دو طبقه گرفته بود و ميلاد به خاطر كوچيك بودنش طبقه پايين ميخوابيد.
از نظر عاطفي با داداشم هيچ مشكلي نداشتم و بر خلاف بيشتر خواهر و برادر ها، خيلي با هم جور بوديم...
من چند تا عروسك داشتم كه يكيشون رو بيشتر از بقيه دوست داشتم...ميلاد هم عاشق ماشينهاي از همه رنگ كوچولوش بود و بيشتر اوقات كنار هم مينشستيم و بازي ميكرديم.
يه شب موقع خواب ديدم ميلاد هي وول ميخوره و تخت رو تكون ميده...با محبت بهش گفتم كه داداشي اينقدر تخت رو تكون نده چون نميتونم بخوابم،اونم قبول كرد و چند لحظه اي آروم شد،ولي بعد دوباره همون آش و همون كاسه.
از تخت اومدم پايين و كنارش نشستم، ديدم دستش رو شلوارشه و هي خودشو ميخارونه.
به هر حال آبجي بزرگه بودم و داداشم رو خيلي دوست داشتم...ازش پرسيدم كه چي شده؟
اونم با همون لحن بچگونش حاليم كرد كه دودولش هم ميخاره و هم ميسوزه.
كمي نوازشش كردم و بوسيدمش...اما آروم نميشد...خواستم برم مامان رو صدا بزنم،ولي نميدونم چرا منصرف شدم...حس كنجكاويم گل كرده بود و تصميم گرفتم كه خودم دست بكار بشم.
بهش گفتم :بذار ببينم چي شده...اونم دستشو برداشت و بي حركت وايساد...منم شورتشو كشيدم پايين و دودولشو گرفتم تو دستم.
اولين باري بود كه اين كار رو انجام ميدادم و يه حس خاصي داشتم...واسم خيلي جالب بود...نور چراغ خواب اونقدر نبود كه بتونم خوب ببينم،از طرفي هم نميخواستم كه چراغ اتاق رو روشن كنم،يه چراغ قوه كوچيك داشتم...روشنش كردم و شروع كردم به معاينه و وارسي دودول كوچولوي داداشم.
سرم رو كاملا نزديكش بردم و با دقت نگاش كردم...ديدم زيردودولش يه جوش ريز زده و بچه به خاطر همون بيتابي ميكرد.
بازم نوازشش كردم ، كمي هم قلقلكش دادم و اونم خنديد...شورتش رو كشيدم بالا و صورتش رو بوسيدم.
خلاصه اون شب تموم شد و از فردا حس كنجكاويم در مورد ميلاد و دودولش بيشتر و بيشتر شد.

ادامه دارد...

من ياد خوش دوست به دنيا ندهم ..... لبخند خوشش به حور رعنا ندهم
گر ياد كند مرا هر از گاهي چند ..... گرد رخ وي به چشم بينا ندهم
     
#288 | Posted: 4 Jul 2011 13:24
سكس با بابام

من ساناز ۱۵ ساله از تهران هستم - اين مطلب از طرف دختر عموم ( مهتاب ) من از طرف خودم و دوستم سارا تقديم به تمام دخترايي که سکس با مرداي سن بالا و سکس با محارم را دوست دارند .

من از بچگي از ۸ - ۷ سالگي مثل تموم دختر بچه‌ها به وسيله فاميل و پسراي همسايه و ... با سکس آشنا شدم

البته در ابتدا ۷ سالگي من نمي دونستم سکس چيه ولي لذت زيادي برام داشت وقتي يه پسر يا مرد با جلوم بازي ميکرد و از رو لباس دست ميزد حتي زماني که اصلاً سينم در نيومده بود از دست زدن مردا فاميل مثل شوهر خالم خيلي برام لذت بخش بود اونا رو نميدنم اما من خيلي خوشم ميآمد تا اينکه چند سال به اين صورت گذشت اينم بگم که من از بچگي چون بابام منو حمام ميبرد از گوشه شورت کيرشو ميديدم و خيلي خوشم ميومد تا ۱۰ سالگي چند بار پسردايي هام کيرشونو به من نشون دادند يادمه موقع اين کار خودشون قرمز ميشودن و نفسشون بند ميومد از ۱۰ سالگي با ديدن عکس سکسي تو مدرسه کم کم فهميدم که جريان چيه از ۱۱ سالگي تو مدرسه با ۳ دختر ديگه هم آشنا شدم که مثل من علاقه به سکس با پدرشون يا يه مرده س بالا داشتند تماماً هم مثل من از طرف پدر يا نزديکانشون با سکس آشنا شده بودن البته سکس کامل نداشتند ولي دستمالي شده بودند حدود ۱۲ سالگي که من پاي کامپيوتر نشستم و داستانهاي سکسي خانوادگي خوندم علاقه ام چند برابر شد به سکس با بابام چون هم نزديکم بود هم خيلي دوسش داشتم هم بهش اعتماد داشتم که اذيت نکنه يا مريضي نداشته باشه هم خيلي چيزاي ديگه - دوستام هم مثل من بودن مخصوصاً سارا خيلي خيلي دوست داشت با باباش سکس کنه من اين مطالب را به دختر عموم مهتاب ميگفتم ولي اون نه سکس با بابا بلکه از هر نو سکس بدش ميومد و درسخون بود من ديگه مطالبه راجع به خودم و سارا را نميگم تا به اصل داستان برسيم ! www.kar20.com

دختر عموم خيلي درس خون بود حدود ۱۸ ماه پيش يه پسري به دختر عموم خيلي گير داد. يه پسره ۱۸ - ۱۹ ساله - بعد از يه مدت اينا با هم دوست شدند و اولين باري که دختر عموم رفت خونشون اين پسر باهاش سکس کرد اونم از جلو و پردشو زد ! چند روز بعد زنگ زد و به دختر عموم و گفت اگه نياي و با دوستم هم سکس نکني اين ماجرا را به بابات ميگم ! بيشرف از دختر عموم عکس هم گرفته بود دختر عموم بعد از چند ماه از دوستيش گذشته بود و هميشه از پسره تعريف ميکرد که چقدر دوسش داره ولي حالا نميدونست چيکار کنه خودش به من ميگفت ميخواسته خودکشي کنه ولي بالاخره به خانوادش گفت بعد ديگه انگار دنيا تموم شده باباش تا حد مرگ زدش بعد گفت با پسره بيرون قرار بزاره بعد همون بيرون پسره را اونقدر زد که دست و پاش شکست !

از اينجا ماجرا را از زبان خود دختر عموم مهتاب بشنويد .

" بعد از اينکه سر قرار رسيدم اون کثافت هم اومد اصلا نمي دونستم بابام ميخواد چي کار کنه تا اينکه يکدفعه اومد و پسره را اونقدر زد که اگه مردم نرسيده بودن ميکشتش من خودم ديشب کتکشو خورده بودم خيلي خيلي بد ميزد بعد بلافاصله خودش با ماشين پسره را برد تحويل داد و به يکي از دوستاش گفت که جريان چيه و اون هم كه تو يه جاي دولتي كه فکر کنم دادگاه بود كار مي كرد پسره را بازداشت کردن و همون ساعت حکم تفتيش گرفتند و از تو خونشون از تو کامپيوتر و از تو موبايلش عکسها رو پيدا کردند -بعد من اومدم خونه بابا شب برگشت دوباره يه مقدار فحش داد و رفت - ديگه شبم نيومد مامانم همش گريه ميکرد فردا ظهر که بابام اومد باز دعوا و کمي هم زد مامانم هرچي گريه ميکرد که بچه است نفهميده ما اشتباه کرديم بايد بيشتر بهش ميرسيديم بابام قبول نميکرد بعد گفت ميخواد بره رفت چهار روز زنگ هم نزد تا بعد از چهار روز اومد اصلاً ديگه حرف نميزد با مامان رفتن تو اطاق و بعدش مامانم اومد بابات اجازه داد بري مدرسه چند روز بود مدرسه نرفته بودم مامانم به بابا ميگفت اگه ما کوتاهي نميکرديم اينجوري نميشد باز دختره خوبي بود كه وقتي گول خورد بعدش اومد گفت وگرنه خيلي بد ميشد و اينکه سعي کن فراموش کني چون تو فاميل ميفهمن بد ميشه الان که کسّي نميدونه و اينکه بعد از اين بايد بيشتر بهش برسيم و نازشو بخريم و خواسته هاشو انجام بديم فردا صبح با مامانم رفتم مدرسه و غيبتم هم موجه شد تازه حدود ۱۶ سال داشتم مامان هم بعد از يکهفته که مرخصي گرفته بود رفت سرکار من يه خواهر کوچيک تر دارم که اون موقع ۱۱ سالش بود الان يه سال گذشته بعد از چند هفته که بابام با من حرف نميزد خبردارشديم که پسره به ۵ سال حبس و ۲ سال تبعيد محکوم شده دوست بابام جرمشو آدم ربايي زد بعش بابام که راضي شده بود گاها صبحها موقعي که ميخواست سره کار بره منو ميرسوند ولي هنوزبا من حرف نميزد .
يه روز که زود از مدرسه تعطيل شدم رفتم خونه بابام خونه بود رفتم بالا ديدم بابام پاي کامپيوتر نشسته و داره عکساي منو که از پسره گرفته نگاه ميکنه عکساي من در حال در اوردن لباس بودم که اون با موبايل و از گوشه در گرفته بود زياد واضح نبود ولي خوب چون کامل لخت ميشدم بد بود - بابام يکي يکي عکسا رو نگاه ميکرد بعضيها شونو زوم ميکرد من اونقدر ترسيده بودم که ميخواستم از خونه بيام بيرون ميترسيدم بابام باز عصباني بشه از طرفي هم ميترسيدم مامانم بره مدرسه و بهش بگن امروز کلاسشون تعطيل شده براي همين از خونه رفتم بيرون و زنگ زدم بابام درو باز کرد پرسيد کليد نداشتي ؟ گفتم نه - بعد يه لحظه چشمم به کيرش افتاد که از زير شلوارش به صورت برجسته معلوم بود - رفتم تو اطاقم و همش به اين فکر ميکردم که چرا بابام كه عکسها رو ديده الان عصباني نيست ؟ى چرا با من دعوا نميکنه ؟ بعد ياد کيرش مي افتادم که راست شده بود فکر ميکردم کيرش با ديدن عکساي من اينجوري شده يعني بابا ديگه با ديدن عکسم عصباني که نميشه هيچ شهوتي هم ميشه بعد ياد حرفهاي دختر عموم ساناز افتادم که چند سال بود از سکس پدر و دختر مي گفت و کلي عکس و داستان بهم نشون داده بود راستش بار اول که با اون پسره کثافت سکس کردم نه درد فهميدم نه لذت حتي پردم پاره شد نفميدم ولي الان که چشم به کير برجسته بابام افتاد کمي هوس کردم ولي بخودم ميگفتم مگه ميشه بابام اينکارو بکنه ؟ چند روز بعد - يه روز بابام و من صبح خونه بوديم من مدرسم تعطيل بود بابا هم نرفت سر کار مامان و خواهرم رفته بودن بابام رفت تو اطاق من که کامپبوتر اونجا بود و من يواشکي رفتم نگاه ميکردم بابام يه فلاپي از جيبش در اورد و گذشت تو دستگاه و ديدم عکساي منه چندتاشو نگاه کرد بعد ديدم داره با دست با کيرش از روشلوار ور ميره خيلي برام جالب بود بعد از چند دقيقه بابام زيپ شلوارشو کشيد پايين و کيرشو در اورد ! داشتم از تعجب ميمردم بابام قشنگ داشت عکسا رو نگاه ميکرد و با كيرش بازي ميکرد !!! هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد کير بابام زياد بزرگ نبود و به راحتي تو دستش جا شده بود .
راستش خيلي دلم ميخواست بهتر ببينم ولي نميشد برگشتم پايين و نشستم داشتم فکرميکردم كه يهو بابام صدام زد که بيا بالا خيلي تعجب کردم رفتم بالا بابام كنار کامپيوتر بود و عکسها هم رو صفحه بود - بابام خيلي جدي و عصباني گفت چي کم داشتي اين کارو کردي ؟ من ساکت شده بودم و ميترسيدم بعد گفت بگو ببينم بعد از اين که لباساتو در اوردي چيکار کردي ؟ - بابام عصباني بنظر ميرسيد ولي چشمم به کيرش افتاد که هنوز برجسته بود - گفت بايد بگي بعد از اينکه اينجوري پيش دوست پسرت لخت شدي چي کار کردي بعد اومد طرفم و با دستش شونه هامو گرفت و داد زد بگو ميخوام بدونم چه حسي داشتي ترسيده بودم نميدنستم چي کار کنم بابام يهو گفت قبل از اينکه سکس کنه کيرشو خوردي ؟ بعد زن شدي کلمه کير رو که گفت من اونقدر خجالت کشيدم که دويدم تو اطاق خواهرم و درو بستم بابام امد پشت در گفت ميخوام بدونم داشتي کيرشو ميخوردي خجالت ميکشيدي مثل الان يا نه وقتي با ۱۶ سالت زن شدي چه حسي داشتي بعد ساکت شد - حدود نيم ساعت بعد صداي در حياط اومد از پنجره ديدم كه بابام رفت از اطاق اومدم بيرون - نميدونستم بابا چرا اينکارو کرد ؟ تا ظهر فکر ميکردم ظهر خواهرم اومد بعد مامان و بعد بابا من از خجالت رفتم تو اطاق مامان صدام کرد رفتم ناهار خوردم بابا ساکت بود بعد از ناهار بابام خوابيد و بعد رفت بيرون شب اومد بعد شام و باز خواب ولي من از بعد از ناهار همش به کير بابام فکر ميکردم چند روز گذشت و بابام با من کاري نداشت و من يکي از اين روزا رفته بودم پيشه ساناز ديدم در رابطه با سکس با پدر چند تا داستان جديد داره يکيشو خوندم که پدره اول دخترشو ميزنه و بعد پشيمون ميشه مياد خونه و باهاش سکس ميکنه - قبلنا ساناز از سکس با بابا ميگفت برام جالب نبود ولي حالا خيلي جالب شده بود چند بار خوندم تو اين چند روز چند تا داستان مشابه اين خوندم و نميدونستم بابا منظورش چي بود تا اينکه يه روز وقتي من با ابجي خونه بودم منو صدا کرد گفت برم پيشش همش ميترسيدم رفتم تو اطاقش پرسيد خواهرت کجاست گفتم پايين گفت بيا پيشم رفتم نزديک تر گفت بابت اون روز معذرت ميخوام بعد گفت برات کادو خريدم منو ببخشي تعجب کرده بودم سريع از تو کيفش يه جعبه کوچيک در اورد گفت اين مال تو هست نگاه کردم ديدم يه گوشواره است خيلي خوشگل بود تشکر کردم گفت منو بخشيدي ساکت بودم گفت ديگه عصباني نميشم ولي خيلي دلم ميخواد ماجرا را کامل بدونم - سرخ شده بودم بعد گفت يه روز خودت کامل بهم بگو اگه قراره کمکت کنم بايد بدونم کاملاً چي شده ولي ديگه عصباني نميشم گفت : بگو باشه چند بار تکرار کرد گفتم باشه - گفت حالا برو پيش خواهرت داشتم ميامدم بيرون گفت چيزي را فراموش نکردي بعد گفت براي کادو نميخواي بابارو ببوسي؟ گفت بايد ۲ تا بوس ابدار کني داشتم بوس ميکردم چشمم افتاد به بر آمدگي کيرش که خيلي برجسته بود تشکر کردم و اومدم بيرون داشتم ميومدم پايين گفت چند روز ديگه ازت ميپرسم - سر شام گوشواره رو به مامانم نشون دادم و تون خيلي خوشحال شد و با خودش ميگفت که ديگه بابا منو بخشيده - خواهر کوچيکم گفت براي منم بايد بخري بابا گفت اگه تو هم مثل خواهرت خوب باشي برات ميخرم بعد از شام تو اطاقم تا صبح به کارهاي بابام فکر ميکردم كه چي شده كه اينقدر مهربان شده بود ؟ چي تو سرش بود ؟ ياد کادوش ميافتادم - ياد اينکه ميگفت ميخواد جبران کنه قول داده ديگه عصباني نشه از همه مهمتر ياد اون کيرش که باد کرده بود و اينگار که بابا ميخواست بدونه و مطمئن بشه من کيرشو به اون شلي ميبينم !
چند روز گذشت من يه بار رفتم خونه دختر عموم ساناز گفتم داستان جديد از سکس با پدر نداره ؟ به من گفت : چيه نظرت عوض شده ؟ ديگه قدر باباتو ميدوني ؟ و خنديد چون از همه چي من خبر داشت و ميدونست با اون پسره چي شد و دعواهاي بابامو بهش گفته بودم و اينکه بابام مهربان شده اونم ميگفت مشکوکه ! خلاصه يه داستان پيدا کرد که دختره به باباش ميگفت بابا جون راحت باش من حلقوي هستم خيلي خوشم امد بر خلاف ساناز من با اينترنت ميونه نداشتم ولي حالا نظرم به کل عوض شده بود آدرسه سايتهاي سكسي ايراني مثل kar20.com را گرفتم و امدم خونه رفتم تو اينترنت تقريباً ۳ ساعت مداوم دنبال سايت سکس خانوادگي گشتم سکس با پدر کم بود ولي من خيلي از داستانا رو كپي گرفتم- فرداش جمعه از شب تا صبح داستانهاي سيوه شده رو خوندم تو چند روز بعدم فقط دنباله عکس از سکس پدر و دختر يا مردهاي سن بالا با دختر بچهاي كم سن بودم يک سي-دي هم پر از عکس از ساناز گرفتم اونم چون عاشقه سکس با پدرش هست - بيشتر تو اين زمينه ها عکس داشت بعد از چند روز همش منتظر بودم بابام ازم بپرسه ولي چون مامان خونه بود - بابام به روي خودش نمياورد ولي من دلم ميخواست زودتر بدونم بابام ميخواد چي کار کنه ! مخصوصاً سايتا و داستاناي سكسي تحريکم ميکرد - بابا هم وقتي با من و خواهرم بازي ميکرد حواسش به من بود و گاهي خودشو به من ميماليد و منو بقل ميکرد به خواهرم ميگفت ما برديم ! خلاصه من بيشتر تحريک ميشدم ديگه خودم دلم ميخواست با بابام تنها باشم شبا به بابا و کيرش فکر ميکردم نميدنستم بابام ميخواد با من کاري کنه يا نه ولي من خوشم ميوامد از بد شانسي من تا يک ماه خونه خالي نبود -بابامم پيش مامان اصلا به روش نمياورد - بعد يه روز مدرسه ما اعلام کردند فردا تعطيله من تا شب فکر کردم و شب موقع شام يک دفعه گفتم به مامانم که فردا من تعطيلم و مدرسه ندارم تا اينو گفتم ديدم بابام مثل برق گرفتها ساکت شد ! مامانم گفت فردا بمون خونه من هم زودتر ميام بابام ساکت بود شب موقع خواب مامان که رفت حمام - من رفتم بخوابم به بابام نگاه کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه- گفتم بابا کار نداري من برم بخوابم رفتم سمتش که دست بدم آروم گفت الان ميام بالا رفتم تو اطاق بابام امد ديدم جلوش باز باد کرده اومد سمتم گفت چرا فردا نميري مدرسه؟ با شيطنت گفتم فردا کلاً تعطيليم ولي اگه بخواي ميرم - يه نگاه کرد و گفت نه نه - نرو بعد برگشت بره بيرون که ايستاد صورتش برگردوند گفت : شايد فردا منم نرم بمونم پيشت ! اشکال که نداره ؟! و منتظر جواب نشد و رفت بيرون خيلي خوشحال بودم نميدنستم چرا ولي خيلي خوشحال شدم راستش تو اين مدت کلي عکس و داستان خونده بودم و خيلي هوس سکس تو سرم بود !
صبح بابا بعد از صبحانه رفت بعد مامان با ابجي فکر ميکردم اگه بابا نياد چي ميشه ؟ انگار نه انگار كه همين چند وقت پيش از ترس بابام نميدنستم چي کار کنم !
صداي زنگ در كه اومد انگار دنيا رو بهم دادند - دويدم و زود درو باز کردم و دويدم سمت در كه ديدم بابام داره مياد تو يه دفعه با خودم گفتم کمي آروم باشم كه بابام فکر نکنه من از سکس خيلي خوشم مياد و فکر کنه من دختره خود فروشي هستم ! برگشتم طبقه بالا تو اطاقم - بابام صدام کرد گفت نميخواي بيايي ببيني بابات چرا برگشته ؟ گفتم الان ميام و عمدا چند دقيقه معطل کردم خودش اومد بالا - ديدم انگار خيلي اضطراب داره منم كمي ترسيده بودم سلام کرديم همون گوشه اطاق بود گفت : خوب من آمدم گفتم : خوب شد کمي آمد طرفم بعد من گفتم حالا بجاي من شما غذا ميپزيد ! يک دفعه ايستد اول فکر کرده بود من گفتم خوب شد - براي چيزه ديگه بود ! راستش به عمد داشتم خودمو به بيخيالي ميزدم ! چند لحظه وايستاد بعد با خنده گفت : گوشواره ها چقدر بهت مياد ! فهميدم ميخواد حرفو کجا ببره بد خودش زود گفت آهان راستي يادم امد - به من قول داده بودي کامل بگي گفتم چي رو گفت يادت رفت گوشوره را دادم چي قرار شد بگي ؟ گفتم گوشوره را به خاطر اين دادي ؟ سري گفت نه براي تو دادم ولي دلم ميخواد بدونم چي شد ؟ گفتم خجالت ميکشم ! (هر چند خودم دلم ميخواست بگم و بابامو تحريک کنم ) گفتم قول ميدي منو براي هميشه ببخشي و ديگه از اون ماجرا چيزي نگيم ؟ آمد طرفم دستمو گرفت و گفت آره عزيزم من قول داده بودم الآنم قول ميدم ميخوام جبران کنم ساکت شدم - گفت : خب بگو ؟ خجالت ميکشيدم - گفتم از کجاش بگم از دوسيمون ؟ گفت: نه اونا اتفاقي بود که برا هر کسي پيش مياد از زماني که داشتي تو خونشون لباساتو در مياوردي بگو ! گفتم خجالت ميکشم - گفت اصلاْ خجالت نکش - کامل بگو - ساکت شدم گفت من ازت ميپرسم تو جواب بده - قبول کردم گفت پسره از تو خواست بري لباس در بياري ؟ خجالت کشيدم ( چون راستش اونرز با اون پسره کمي بدنمو ماليد و بد ا فيلم گذشت و من تحريک شدم اونم همش ميگفت تو زنمي دوس دخترم که نيستي ) چند لحظه ساکت بودم بابام گفت خوب اينطوري نميشه تو كه جواب نميدي - خوب به اينکه کي اول لباس در آورد کار ندريم قبول- ولي قول بده بقيه رو بگي ! گفتم: باشه ديدم کيره بابام کمي برجسته شده - منم کمي تحريک شدم بابام گفت خوب بگو از وقتي کنار اون پسره خوابيدي چي کار کردي ؟ بعد تو کامپيوتر عکس منو گذشت که لخت بودم و دراز کشيده بودم گفت : بگو - اصلاً فکر کن من پسره هستم که من يهو داد زدم : نه من از اون کثافت بدم مياد ولي تو بابامي - با بام کمي ساکت شد بعد گفت خوب تو فکر کن زنمي و بگو - کمي فکر کردم ديدم اين بهترين حالته - از بابا پرسيدم : خوب حالا چي بگم ؟ گفت تو مثلاً جاي مامانت و من شوهرتم از جايي که کنار هم لخت بوديد بگو - گفتم شما سؤال کنيد بابا قبول کرد پرسيد الان کنار من ايستادي و لختي منم لختم خوب چي کار ميکنيم ؟ باز ساکت شدم گفت دخترم الان جا مامانت هستي خجالت نکش ! بعد هر دو خنديديم گفتم خوب هر کاري که تو و مامان ميکنيد گفت ما خيلي کارا ميکنيم - تو چي کار ميکني ؟ گفتم خيلي کار و خنديدم ! ديگه کلاً بحث عوض شده بود گفت : خوب حالا عملي شروع کن ببينم زنم بودي چطور بود ؟ گفتم مگه از مامان راضي نيستي ؟ گفت : چرا ولي الان تو جا مامانتي !
بعد گفتم خوب سريع ميگم : گفت: بگو گفتم اول بوس بعد هم سکس ! - ساکت شدم بابام گفت : اينجوري نميشه اصلن نشون بده گفتم چي رو گفت کاري که ميکني الان فکر کن مامانتي گفتم خوب بايد چي کار کنم ؟ گفت باباجان الان تو جا مامانتي و ما تو خونه تنهاييم و شروع کن ديگه ! باز من ساکت بودم گفت همونا را که سريع گفتي عملي نشون بده ! سرمو انداختم پايين - گفت : خجالت نکش اولاً ميخوام ببينم چي شد اونجا بدشم تو الان جا مامانتي ! گفت: خوب اول بوس بعد سريع از گونه ام بوس کرد بدنم داشت ميسوخت خوشم اومد گفت حتماً بعدش بد از بوس با سينه ….. حرفشو نگفت گفتم آره بعد دسش رساند به سينهم و از رو لباس کمي ماليد هر دو تحريک شده بوديم بعد گفت از مال مامانت کوچيک تره و سفت تر بعد گفت خوب اين مرحله را کامل کنيم بريم مرحله بعد - کمک کن و شروع کرد پيرنمو در بياره من هم خجالت ميکشيدم هم خوشم ميومد بعد سوتينم را باز کرد و گفت مرحله بعدي چي بود ؟ بعد خودش جواب داد سکس البته اين کلمه خيلي کلي هست ! به من نگاه کرد گفت تا اينجا درس پيش رفتيم - به بابام نگاه کردم هرچند که کيرش باد کرده بود ولي دستش خيلي ميلرزيد رنگشم پريده بود ! بعد گفتم آره درسته - بعدشم که معلومه گفت : نه نشون بده چي کار کردي ؟ خجالت نکش فکر کن الان زنم هستي - مثلاً مامانتي - مامانت که اصلاً خجالت نميکشه ؟ کمي خندم گرفت پيش بابام بدونه پيرهن بودم اونم پيرهنشو درآورد و گفت حالا چي ؟ گفتم حالا اول تو شروع کن تعجب کرد تا الان ساکت بودم ديدم گفت باشه و شلوار گرم کني که پاش بود در آورد از رو شرتش ميشد کير برجستشو ديد - گفت حالا تو - من هم شلورکي که پام بود در آوردم حالا فقط يک شرت من داشتم يکي بابام - بعد بابام گفت نوبت توه ولي من کاري نکردم گفت : باشه چون من باباتم حرفتو گوش ميکنم و اول من - بعد شرتشو در آورد کير بابام راست راست بود موها دورش هم زده بود و خيلي صاف و سفيد بود ولي زياد بزرگ نبود ولي خيلي خيلي هوس بر انگيز- کاري نکردم بابام سرشو انداخت و آروم گفت : کيره اون پسره اندازه اين بود ؟ ساکت بودم دوباره پرسيد گفتم نگفتي ؟ خوب نگاه کن ! سرمو آوردم بالا و نگاه کردم - گفت حالا نشون بده چي شد ؟ ساکت بودم خيلي خجالت ميکشيدم از طرفي شهوتي هم شده بودم بابام گفت : نميخاي کاري کني ؟ باشه - فقط نشون بدم منم شرتمو در اوردم بابام يه دفعه اومد جلوتر و گفت وي چقدر قشنگه - من خندم گرفت - دوباره گفت خيلي خوشگله از مامانت خيلي بهتره - بعد پرسيد پسره از جلو سکس کرد ؟ ميدونستم ميدونه - گفتم آره گفت : درد داشت گفتم اصلاً نفهميدم چي شد ! دوباره به سينه هام و جلوم نگاه کرد گفت خون اومد ؟ سرمو پايين انداختم گفتم آره گفت پس الان ديگه پرده نداري ؟ گفتم نه - گفت خوبه ! من نگاهش کردم کمي خجالت کشيدم - بعد آمد و گفت اشكالي نداره اصلاً تقصير تو نبود تقصير من بود- کم توجهي من باعث اينکار شد. از اين به بعد هرچي ميخوايي به خودم بگو - تو بايد با من صميمي باشي- من باباتم و دوستتم و بايد چيزايي که ميخاي فراهم کنم - ميدنستم منظورش چيه - گفتم : الان فهميدم بايد به شما ميگفتم - گفت آره من هر کاري بخاي ميکنم هر دو ميدونستيم از هم چي ميخواهيم ولي خجالت ميکشيديم .
تا اين که بابام به سينه هام دست زد و گفت الان کاري داريكه من بکنم ؟ خنده‌ام گرفت پرسيدم مثلاً چي؟ شما که کارتو نو شروع کرديد ! سينه هامو ميماليد گفت : چه نرمه گفتم حتي از ماله مامان نرمتره ؟ گفت آره خيلي نرمه و کوچيک خيلي جالبه ! حتي کست هم کوچيکه بعد هر دو خنديديم - بابا گفت اجازه هست ميخواست ببو سه گفتم آره ولي بشرطي که هر وقتي خواستيم کاري کنيم ديگه از اون پسره چيزي نگيم چون ميخوام فراموشش کنم - بابام گفت باشه از اين به بعد تو جا مامانت هستي گفتم نه ميخوام جا خودم باشم مي‌خوام براي هميشه دخترتون باشم و هرچي خواستم به شما بگم و همچنين شما هر چي خواستيد به من بگيد - بعد يه دفعه آمد جلو و از من لب گرفت اولين بارم بود به بابام لب ميدادم هميشه بوس ميکرديم همو ولي ايندفعه فرق داشت بابام همينجور زبانمو داشت تو دهنش ميک ميزد خيلي خوشم ميومد بدنم داشت آتيش ميگرفت بابام هم چون قدش بلندتر از من بود کيرش ميخورد به نافم- بابام گفت براي آخرين بار از اون پسره يه چيز ميپرسم و براي هميشه فراموش ميکنم گفتم بگو - بابا گفت با اون از عقب هم سکس کردي ؟ گفتم نه - کمي ساکت شد - گفت دوست داري ؟ راستش دلم ميخواست امتحان کنم ولي خجالت ميکشيدم بگم - بابام ديد ساکتم خودش گفت : چند بار اول کمي درد داره بعد خوب ميشه و ادامه داد مامانت که خيلي دوست داره و خنديد منم خندم گرفت بعد گفت ميخوام اينو بدوني و مطمئن باشي من کاري نميکنم تو دوست نداشته باشي و درد داشته باشه ميخوام فقط تو راضي باشي - کمي حرف زد من همش چشمم به کيرش بود ديدم کري نميکنه فقط حرف ميزنه - گفتم اگه کاري نداري من برم - يه دفعه بخودش اومد و گفت : نه نه صبر کن و باز بوس گرفت و با دستاش با سينه هام بازي مي کرد خيلي خوشم امده بود - بابام گفت دخترم اجازه هست کمي پايينتر برم خجالت ميکشيدم بگم - بابام گفت دخترم قول بده از بابات خجالت نکشي گفتم باشه گفت : حالا اجازه ميدي سينه هاي کوچيکتو بخورم ؟ گفتم : هر کاري دلت ميخواد انجام بده بابا جون - بابا شروع کرد به ليسيدن سينه هام - مواظب بود که يهموقع دندوناش ازيتم نکنه خيلي جالب بود يه جور سينه هامو ميخورد که انگار سالهاست عاشقمه و انتظار کشيده چون خم شده بود کيرش به جلوم ميخورد و من خيلي دوس داشتم خيلي لذت داشت - کمي لاشو باز کردم کير بابام بره لاي پاهام - بابام انگار فهميد گفت : دخترم همش من مشغول بودم حالا تو هر کاري ميخاي بکن من هنوز با وجوده شهوتي که تمام بدنمو گرفته بود خجالت ميکشيدم - ساکت شدم بابام گفت باز خجالت ميکشي ؟ گفت خوب امروز من چون همه کار کردم - نوبته شماست - گفتم : باشه - گفت خوب دخترم بزار اينارو به هم معرفي کنيم - خنده‌ا‌م گرفت بعد کيرشو تو دستش گرفت و گفت: من کير هستم ميشه شما خودتونو م

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#289 | Posted: 4 Jul 2011 23:50
سکس با مامان بخاطر آفتاب سوختگی
هفته پیش با دوستان رفتیم دهکده آبی پارس جاتون خالی خیلی حال داد از صبح تا دم غروب مثل غربتیها اونجا ول بودیم که به همین دلیل تمام پوست سر شونه و کمرم آفتاب سوخته شد جوری که نمیتونستم از درد تکون بخورم شب اول که مامانم داشت برام کرم آلفا میمالید بالای سرم بود هی سینشو میزد به سرم که مثلا داره دولا میشه رو سرشونم کرم بماله منم کیرم راست شده بود اما اصلا حالی واسه تکون خوردن نداشتم مامانم هم داشت همینجوری کرم میریخت انگار کونش میخارید البته منم چندبار با سرم زدم زیر سینه های مامانم و خندیدیم اما خب اتفاقی نیفتاد و اون شب گذشت اما چه بد و دردناک تا صبح نتونستم بخوابم اما صبحش خیلی بهتر بودم و حداقل احساس درد نداشتم ظهر دوباره مامانم گفت دراز بکش پشتتو دوباره پماد بمالم منم دراز کشیدم و مامانم باز مثل حالت دیشب نشست بالای سرم و همینجور که پماد میمالید سینه هاشو میمالید پشت سرم منم کم کم کیرم داشت سفت میشد دیگه دردی هم احساس نمیکردم شروع کردم به شیطونی سرمو بردم بابلا خورد به سینه هاش گفتم ماشالا... سنگینه ها.. آرتروز نمیگیری با خودت اینور اونور میبریش؟؟ خندید و گفت مگه تو آرتروز میگیری اونو با خودت میبری؟ من گفتم چیو با خودم میبرم؟ گفت اونو...با خنده به سمت کیرم اشاره میکرد گفتم خوب اگه ناراحتی و مامان خوبی هستی بر دار نذار سنگینیش اذیتم کنه گفت تو اگه پسر خوبی هستی اینا رو بگیر تو دستات تا من راحت شم دوباره با کله زدم تو سینش گفتم تقصیر خودته سوتین نمیبندی سنگینتر میشه اذیتت میکنه همینجور شوخی سکسی میکردیم که مالیدن پماد تموم شد و مامانم پاشد بره دستاشو بشوره منم پاشدم کیر راست شدم بدجور تو شلوارک تابلو چشم مامان شهلام که خورد بهش زد زیر خنده گفت وا...چه بی جنبه تو که اینجوری نبودی... من هم که شهوتم زده بود بالا رفتم پشت مامانم کیرمو از رو لباس مالیدم در کون تپلش دوستداشتم با همون لباس کیرمو بکنم توش اونم یکم خودشو فشار داد بهم و چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید معلوم بود که حشریه منم از پشت دست انداختم سینه هاشو گرفتم همیشه عاشق سینه ها و کون مامانم بود با دست سینه هاشو میمالیدم و کیرمم پشت کونش بود دست انداخت تو شلوارکم و کیرمو با دست مالید گفت کامران چقدر داغه کیرت..گفتم داره میمیره واسه کونت گفت بازم پررو شدیااااا برو اصلا نخواستم که زود برگشتم به کس لیسی و راضیش کردم اصلا به کون دادن راضی نمیشد و منم همیشه خمار کردن کونش بودم خلاصه شلوارک و شورتمو در آورد با دست کیرمو مثل دهنه اسب گرفت راه افتاد به سمت اتاق خواب رفت رو تخت به پشت خوابید و دامنشو زد بالا شورت سفید نازکش که زیرش یکم معلوم بود رو با دست مالید گفت بیا ببینم چیکارش میکنی منم افتادم رو شورتش و از رو شورت کسشو لیس زدم آروم با دندونام شورتشو کشیدم پایین و با کمک خودش در آوردمهنوز تاپ تنش بود اونو دیگه حال نداشتم برم بالا در بیارم با دستم میمالیدم سینه هاشو از رو تاپ که خودش تاپش رو در آورد و سینه هاش کامل افتاد بیرون حالا من داشتم بی امان کسشو میلیسیدم و دماغم میخورد به کلیتوریس کس صورتی مامانم اونم سرمو چنگ میزد و فشار میداد بسمت کسش و تندتند نفس میزد ومنم همزمان با دستام سینه هاشو میمالوندم از بوی کس مامانم خیلی خوشم میومد کسش خیلی آب انداخته بود آبش هم خوشمزه بود ریتم حرکتش تند و تندتر میشد و نفسهاش هم همینطور تا اینکه کسشو یه چند ثانیه بالا نگه داشت و 3-4بار کمر زد و ارضا شد و یکم اب از گوشه کسش زد بیرون حالا ارومتر شده بود و نمیذاشت دیگه کسشو بخورم منم رفتم بالا روسینش شروع کردم بلعیدن سینه های باحالش خوردم و خوردم تا سرحال شد و آماده سکس دوباره میدونستم که برام ساک نمیزنه پس ازش نخواستم و کیرمو گذاشتم رو کس خیسش و یکم بالا و پایین مالیدم تا خوب از آب کسش خیس شه که داد زد بکن تو دیوونه شدم منم کرمم گرفت و آروم گفتم حالا چه عجله اییه؟ بذار کیرمو خوب خیس کنم که معطل من نشد و خودش کیرمو با دست گرفت و گذاشت جلوی کسش و تلاش کرد که هم خودشو بکشه طرف من هم منوبا دست میکشید سمت خودش کیرم تا نصف رفته بود تو که خودم تا ته با یه فشار هل دادم نفسم از تنگی و گرما و لذت کسش بند اومد اونم یه آه بلند کشید و گفت ایییییی ججووووونننننن کیر پسرم منم در آوردم و دوباره فرو کردم مثل دفعه اول که تنگ بود حال نداد اما خب بازم باحال بود حس میکردم کیرم میرسه به ته کس مامانم آروم شروع کردم به تلمبه زدن ومامان شهلا هم داشت آه میکشید و حرفای سکسی میزد حس کردم آبم داره میاد کیرمو درآوردم و برش گردوندم به پشت و از پشت واسه اتلاف وقت شروع کردم کسشو لیس زدم خیلی حال میداد همینجوری چندبارهم زبونمو کشیدم سمت سوراخ نرم و تنگ کونش که گفت نخور بچه جون مریض میشه و باز برگشتم سمت کسش چند دقیقه خوردم تا احساس کردم کیرم از حالت تحریک پذیری خارج شده و وضع عادی دوباره گذاشتم تو کس مامانم البته اینبار از عقب واییییییی نمیدونین چه حالی میداد توی کسش یجوری بود که به کیرم میچسبید و نمیتونم توضیح بدم اما رو آسمونا بودم سر5دقیقه دیدم آبم داره میاد گفتم مامان آبم داره میاد کجا بریزم گفت بریز رو کسم زود کیرمو در آوردم و مامانم برگشت و خوابید منم کیرمو گرفتم بالای کس مامانم با دست یکم تکون دادم آبم اومد جهش اول تا زیر گلوی مامانم پاشید که مامانم گفت جوووووونمممممم دوم و سوم ریخت رو سینه و شیکمش چندتای آخر هم ریختم بالای کسش که لیز خورد اومد تا پایین و رفت سمت سوراخ کونش سر کیرمو مالیدم به لبهای کسش و آب کیرمو دنبال کردم تا دم سوراخ کونش که کله کیرمو دور سوراخش مالیدم و آبمو رو سوراخ کون مامانم پخش کردم دیدم زود خودشو جمع کرد و پاشد گفت پدر بیامرز ببین تا کجا پاشید و زیر چونشو نشون داد که اب کیرم اویزون بود منم با دست بر داشتم و مالیدم پشت باسنش گفتم این هم سهمیه آب کونت مامان جون مامانم رفت حموم خودشو بشوره و منم تو فکر لذتی بودم که از کس مامانم بهم رسیده بود رو تخت ولو شدم....

د
     

#290 | Posted: 5 Jul 2011 07:32
نوار بهداشتی


خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم. يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم. حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده. لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم، بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن، رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون. همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود. تا منو ديد روشو برگردوند به من. منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :‌کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلاً نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه. کلًا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی. ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی. رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم. ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو. رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم. تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش. يهو ازش پرسيدم: اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم. آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم: جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو، اصلاً جون من بذار من برات بذارم، می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين، جون من، جون من بذار ديگه. اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت: آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم. منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من. آخه خيلی کنجکاوم، جون من بذار ديگه. اونم گفت: از دست تو. بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا. من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد. هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا. من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم: اينجوری که نه. می خوام خودم اين کارو بکنم، يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه. اونم گفت: آخه الان که نميشه گاو جان. مامان خونس. گفتم مامان با من. مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم. مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها، ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم: قول ميديم. شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم. بوسش کردمو رفتم تو اتاقم. حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت. منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره. نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت: هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت: اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديوونه.منم رفتم. دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود. از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم. با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو. منم با گفتن: م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن. وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت: فلانی منو بکن٫ منو بکن. منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه. ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم. ديگه ماله من داشت ميومد. درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم. چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه. منو که ديد گفت: بدو خره، الان مامان اينا شاکی ميشنا. بدو که دير شد. منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم. بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 29 از 77:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.