| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 31 از 78:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  77  78  پسین »  
#301 | Posted: 1 Oct 2012 12:04

عاشق خاله جونم شدم

سلام من حميد هستم. داستاني رو که براتون ميخوام تعريف کنم مربوط ميشه به اولين سکس من. هر کسي تو زندگيش از يکي خوشش مياد که دوست داره با اون سکس داشته باشه. من هم عاشق خاله جووووووووونم شدم. من 1 خاله دارم که هر چي از خوشگلي اين حوري بگم کم گفتم. خاله من 35 سال سن داره ولي عين 1 دختر مونده. شما خودتون تجسم کنيد: قد بلند، پوست سفيد، عضلاتي کشيده، سينه هايي بزرگ، کون قلمبه، موهايي مشکي و لخت و بلند. شوهر خاله من با خاله ام چيزي حدود 25 سال اختلاف سن دارند يعني شوهر خالم چيزي حدود 63 سال سن داره (حيف همچين زني براش) خلاصه همين موضوع باعث شد که من شيطنتم گل کنه. با خودم گفتم همچين زني با اين خوشگلي رو چه جوري اين پيرمرد ميتونه ارضاش کنه. همش تو همين فکر بودم که تصميم گرفتم خودمو بيشتر به خالم نزديک کنم شايد يه چيزي نصيبم شد. از اون روز ديگه رفتم تو نخ خالم. هروقت که ميشد و موقعيت بود 1 جوري خودمو به بدن خالم ميرسوندم. وقتايي که تو ماشين بوديم من عمداً کاري ميکردم تا کنار خالم باشم. خلاصه يواش يواش متوجه شدم خالم هم بدش نمياد و اونم سر و گوشش ميخاره ولي جرات اينکه بهش بگم را نداشتم.

1 روز تو خونه تنها بودم تا اينکه صداي زنگ اومد. درو که باز کردم ديدم خالمه. بعد از سلام و احوال پرسي خالم گفت مامانت هست؟ گفتم نه رفته خريد ولي زود مياد حالا بيا تو خاله و خستگي در کن. اونم اومد تو. اول مانتوشو درآورد و نشت رو مبل. 1 لباس آستين بلند داشت که آستيناش توري بود و قشنگ ميشد زيرشو ديد. 1 دامن بلند هم داشت. من هم 1 شربت براش درست کردمو آوردم و عمداً نشستم دقيقاً کنارش طوري که پام به پاش چسبيده بود. خالم هيچي نگفت و از جاش تکون نخورد. دستمو گذاشتم روي شونه هاش و با لاله گوشش که گوشواره داشت بازي بازي کردم طوري که تابلو نباشه. هيچي نميگفت. کم کم ديدم اونم داره خوشش مياد ولي به روي خودش نمياورد. دست کردم کش موهاشو باز کردم (موهاشو دم اسبي بسته بود). بعد گفتم بزار خودم موهاتو ببندم. خالم هيچي نگفت. چون روي مبل بودم و پشت خالم به طرف من بود مسلط نبودم. خالم خودش فهميد و پشتشو چرخوند به طرف من. من هم پاهامو باز کردم طوري که کون تپلش بين پاهام قرار گرفت. کيرم داشت از شق درد ميترکيد. ديدم خيلي ضايعه و کيرم به کون خالم گير ميکنه اونو دادم لاي کش شورتم و سرگرم بازي با موهاش شدم نميدونيد چه حالي ميداد. يه لحظه موهاي خالمو کشيدم که يه دفعه 1 آهي کشيد که نزديک بود همون جا آبم بياد. تصميم گرفتم دلمو بزنم به دريا و از پشت سينه هاشو بگيرم و بچسبونمش به خودم ولي از بد شانسي من يهو صداي زنگ اومد.خالم خيلي حول شده بود و زود از وسط پام پاشد نشست اونور منم رفتم درو باز کردم. مامانم بود.خيلي اعصابم خورد شد.

از اين جريان 2،3 ماهي گذشت و هر روز علاقه من به خالم بيشتر ميشد. ولي جرات نميکردم بهش بگم. تا اينکه اون شب بياد موندني رسيد. شوهر خالم رفته بود مسافرت و چون خالم تنها بود من رفتم پيشش. موقع خواب که شد خالم رفت رختخوابا رو پهن کرد. جاي من و پسر خالمو که 12 سال از من کوچيکتر بود کنار هم پهن کرد و جاي خودشو يه ذره اونورتر پهن کرد. وقتي چراغا خاموش شد من همش حواسم به خالم بود. اصلاً خوابم نميبرد. بعد از 1 ساعت ديدم همه خوابيدن. منم خيلي حشري شده بودم طاقت نياوردم. پاشدم رفتم کنار خالم که پشتش به من بود. يکي، دو بار صداش زدم تا مطمئن بشم خوابيده خوابه خواب بود.دستمو گذاشتم روي کونش. واييييييي… چه کوني بود نرمه نرم. همينطوري کنارش دراز کشيدم و يواش يواش خودمو بهش ميماليدم. پتو رو کنار زدم و کيرمو رو شيار کونش بالا پايين ميکردم. نميدونيد چه حالي داشتم. زير دامنش 1 شلوارک داشت که خيلي نازک بود و از زيرش ميشد شورتشو ديد. اصلاً نميفهميدم دارم چي کار ميکونم. شلوارمو کشيدم پايين و کيرمو درآوردم. گذاشتمش لاي پاهاش وهي عقب و جلو مي کردم .. لاي پاش داغ بود. خيلي لذت ميبردم. اصلاً قابل وصف نيست. ديگه طاقت نياوردم و همه آبمو ريختم لاي پاش. خيلي ترسيدم. گفتم الآنه که بيدار بشه ولي بيدار نشد. پاشدم و اومدم سر جام دراز کشيدم ولي هنوز حشري بودم. هر جوري بود خوابيدم. صبح ساعت 6:30 بود که با صداي خداحافظي پسر خالم که داشت ميرفت مدرسه از خواب بيدار شدم. ولي چون خيلي خسته بودم باز خوابيدم. داشتم چرت ميزدم که يهو 1 چيز جالب ديدم. 1 لحظه خالمو ديدم که اومد توي اتاق فقط 1 شرت با 1 کرست داشت. فکر کردم خواب ميبينم. ولي بيدار بودم. فکر کردم ميخواد لباس عوض کنه خودمو به خواب زدم که يهو ديدم 1 چيزه نرمي بهم چسبيد؟؟؟ خالم لخت اومد منو از پشت بغل کرد و منو صدا کرد. حميد، حميد جان پاشو خاله برات صبحانه آوردم؟؟!! منم که ديگه خواب از سرم پريده بود برگشتم و رومو بهش کردم. شهوت تو صورتش موج ميزد. 1 دفعه لباشو گذاشت رو لبام و منم بوسيدمش. من که چندين سال منتظر همچين صحنه اي بودم ولش نکردم و با تمام توان لباشو ميمکيدم. زبونشو تو دهنم ميچرخوند. دست کردم تو موهاش و از پشت موهاشو کشيدم عقب تا گلوش بياد بالا. رفتم رو گلوش و گلوشو خوردم رسيدم به سينه هاش واي… باور نميکردم بعد از اين همه انتظار بتونم سينه هاشو ببينم. با ديدن کرستش وحشي شدم و کرستشو کشيدم طوري که پاره شد. خيلي لذت برد رفتم رو سينه هاش و با تمام توان سينه هاشو گاز گاز ميکردم و ميبوسيدم. خالم که داشت پرواز ميکرد. جيغ ميکشيد. حدود 1 ربع فقط سينه هاشو خوردم که ديدم 1 جيغ بلند کشيد، ارضا شده بود. برام جالب بود زني با اين سن نبايد به اين زودي ارضا بشه ولي بهش حق ميدادم چند سالي ميشد که 1 حال درست و حسابي نکرده بود آخه شوهرش پير بود. کم کم به هوش اومد من هنوز داشتم سينه هاشو ميخوردم. با اشاره گفت برم رو کسش. شرتش رو در آورد. عجب کسي بود. سفيد سفيد بدون 1 ذره مو. شروع کردم به ليسيدن. خيس خيس بود. آبه کسش همينجوري ميومد مزش خيلي خوب بود. زبونمو تا ته ميکردم تو کسش و در مياوردم. خالم فقط نفس نفس ميزد.1 دفعه پا شد و اومد جلو و کيرمو گرفت. تمام کيرمو کرد تو دهنش. مثل کير نديده ها ميخوردش. نميدونيد چه جوري کيرمو ميخورد. تخمامو ميکرد تو دهنش و ليس ميزد. من داشتم پرواز ميکردم. خالم ول کن نبود و همينجوري ميخورد. گفتم خاله بسه. گفت: خفه شو؟!! تو هم اگه تو اين چند سال با 1 کير خوابيده حال ميکردي به من حق ميدادي. همش ميگفت: جووووون چه کيري، مال خودمه… ديگه داشت آبم ميومد. گفتم خاله داره مياد، ديدم سرشو تکون داد، منم تمام آبمو تو دهنش خالي کردم، تمامشو تا آخرين قطره خورد. لباشو دور کيرم حلقه زده بود. خالم هنوز داشت با کيرم ور ميرفت. کيرم دوباره بلند شد. ديدم خالم پا شد و وسط پاهام نشست و کيرشو گذاشت لاي سينه هاي بزرگش. لاي سينه هاش از عرق خيس خيس بود و همين باعث شد که بيشتر ليز باشه. دست کرد لاي پاش و 1 کم ازآب کسشو لاي سينه هاش ماليد و کيرمو گذاشت لاي سينه هاش (پيشنهاد ميکنم حتما امتحان کنيد) سينه هاش خيلي نرم بودن. چند دقيقه گذشت. ميخواستم کسشو بليسم. ولي خالم ديگه طاقت نداشت، همش ميگفت: حميد کير ميخوام، زود باش… منم ديدم اين طوريه درازش کردم و پاهاشو باز کردم، کيرمو گذاشتم دم کسش ولي نميکردم تو، هي ميماليدم به کسش داشت ديونه ميشد، جيغ ميکشيد التماس ميکرد. تا اينکه خودش کيرمو گرفت گذاشت تو کسش. وايييييي… چقدر ليز و گرم بود. خيلي عالي بود. اوج لذت بود. همين طوري روش دراز کشيدم سينه هاشو ميليسيدم و لباشو ميخوردم بعدش خالم برگشت و به حالت سگي دراز کشيد کيرمو گذاشتم تو کسش و همينطوري که کسش رو جر ميدادم از عقب خم شدم و انگشتمو تو دهنش کردم. اونم خوشش اومد و اونو ليس ميزد. انگشتمو از دهنش در آوردم. خيس بود. کردمش تو سوراخ کونش. کونش زياد تنگ نبود ولي گشاد هم نبود يه کم که بازي کردم باز شد. بهش گفتم ميخوام بکنم تو کونت، گفت هر کار ميکوني فقط زود. کيرمو از کسش در آوردم. کيرم خيس خيس بود. گذاشتمش دم سوراخ کونش و با 1 فشار تا آخر رفت تو.1 آهي از ته دل کشيد. شروع کردم به تلمبه زدن. بعد از چند بار تلمبه زدن اين خالم بود که خودشو عقب و جلو ميکرد. بعد از حدود 15 دقيقه ديدم داره آبم مياد خالم فقط جيغ ميکشيد. گفتم خاله داره مياد. زود کيرمو از کونش
ن برد. من با بوسه هاي خالم بيدار شدم. وقتي چشامو باز کردم خالم گفت: صبحونه خوش مزه بود خاله؟؟؟ هر دو زديم زير خنده. از اون روز به بعد هر وقت فرصت ميشه خالم بهم زنگ ميزنه که صبحونه آماده، زود بيا؟؟؟


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#302 | Posted: 3 Oct 2012 01:13
با سلام اسم من فیروز ه .62 سالمه شاید این اولید داستانی باشه از زبونه یه مرد 62 ساله اما من هنوز جونم .می خوام داستان خودم رو واستون بنویسم . من از داره دنیا 2تا پسر دارم که یکیش مالزیه و یکی دیگش تهران پیشه خودم . زنم 8 سالی هست از دنیا رفته و من بعد مرگ همسرم از نظر تخلیه جنسی دچار مشکل بودم. اخه کی میومد با به ادم مسن سکس کنه . 8 9 ماهی بود نه کسی کنار دستم بود نه گیرم میود که یه حالی کنم . پسرم که تهرانه ازدواج کرده و دو تا دختر داره که واقعا دوسشون دارم . شیلا شیما شیلا 6 سالشه و شیما 19 سال . 1 ماه پیش بود که رفتم خونه پسرم چون هم دلم گرفته بود هم تنهاییم و نداشتن سکس بم فشار میاورد . خودتون می دونین دور بر شلوغ باشه بهتره خلاصه رفتم خونه حامد پسرم و بعد از احوال پرسی دیدن نوه هام نشستم . شیلا که همش شیطونی می کرد و بیهوش شدو خوابش برد ساعت هلوهش 11 بود که چون جمعه بود همه دوره هم بودیم که صدا موبایل پسرم امد بعد تموم شدن حرفش دویید سمت عروسمو بمن گفتن واسه یکی از همکاراش اتفاغ بدی افتاد و من باید واستم پیش بچه ها و رفتم . دلم حسابی گرفت . اخه پسر من واسه شما اومدم ............ خلاصه منتظر نهار شدم داشتم روز نامه می خوندم که شیما واسم میوه اورد و گفتم به به واسه خودش خانمی شده ها . اونم با صدای نازش گفت ممنون بابابززگ . شیما چشموابرو قشنگی داشت سفید قدش 175 وزنش فک کنم حدودا 70 هیکلش رو فرم بود . تنش یه تاپ قزمز با یه شلوارک گشاد اما معلود بود اندا پری داره بعد چند دقیقه گفتم برم ببینم شیما داره چی کار میکنه رفتم سمت اشپذخونه اروم اروم دیدم کسی نست جلو تر رفتم دیدم 4 زانو نشسته داره تلاش می کنه ابکشو از زیره کمد برداره خواستم حرف بزن نمی دونم چرا میخ شدم رو کونش همین طور ذول زده بودم یهو ب خودم اومدمو گفتم لنت به این حس مسخره امدم برم اما نمیدنم چرا فقط می خواستم نگاه کنم بالاخره ابکشو گرفتو بلند شد من که انگار شکه شده بودم به ساق پاش خیره بودم بخود اومدم گفتم بابایی خسته نباشه اون یهو ترسید گفت وای یایا یزرگ ترسیدم ممنونم رفتم رو صندلی نشستم و گفتم دیگه وقتشه ها اونم لوس شدو با ناز گفت باباااااااااییی این چحرفیه و مشغول شد من به اندامش نگاه می کردم یه حسی بم می گفت خجالت بکش ....
     
#303 | Posted: 3 Oct 2012 01:13
داستان سکس خودم با پدرم و واستون تعریف کنم .بابام 45 سالشه خوشتیپ و قد بلند من سارا 17 سالمه بینهایت باهوشم و نسبت به سنم خیلی بیشتر می فهمم . با داستان سکسی و این طور چیزا 2 3 ساله اشنا شدم . تک دختر خونه هستم مادرم نسرین هم کارمند اموزش پروزشه . قدم 174 وزنم 75 هست سفید و مشکلی هستم موهام به مامان نسرین رفته مشکی و لخت صورتم تو دل برو اما اخلاقم . .. . گنده . بابام شغلش ازاده و 6 7 سالیه بدن سازی کار می کنه از این گنده ها نیست و هیکل کاتی داره . دوستام که عاشقشن . هیکلم رونه پاهام کشیده و کونم گردو تاپه سینهام کوچیکه که هنوز جا داره گنده شه . واسه ثبت نام دانشگاه اجیم که دختر عمومه رفته بودیم بابام هم اومده بود صف خیلی تولانی بود من تو صف بودم جلوم اجیم پشت سرمون 2 تا پسر دهاتی که هی می حواستن کرم بریزن بودن بابام 4 5 دقیقه ای تحمل کرد و اومد جلو اون 2 تا زهره ترک شدنو کشیدن عقبو بابام اومد پشتم واستاد برگشتم تشکر کردم خیلی بهم فشار میاوردن لنتی ها . هم از جلو از عقب دیگه داشت حالم بد می شد خیالم دیگه از پشتم راحت شده بد چون بابام بود 4 5 دقیقه ای گذشت بابام از فشار جلوییهام خودشو عقب می کشید که من راحت باشم دیگه کار بجایی رسید که اروم روم رفتم عقبو چسبیدم بش کون منم خوب لوپ دار بود ه کاری کردم دیدم همین طور فشار داره بیشتر می شه خلاصه کونم چسبید کونم داشت له می شد هی عقب جلو می شدیم که کم کم جا باز شد از هم جدا شدیم و بعد 3 دقیقه همون طور..... اولین باری که چسبیدیم به هم چیزی حس نکردم حواسم نبود اصلا اما وقتی چسبیدیم بالای کونم حس سفتی کردم خواستم برگردم مگه می شد دیدم نمی شه بمونم از صف اومدم بیرون حالم داشت بد می شد اومد بیرونو رفتم رو شویی دستو صورتمو شستم ذهنم مشغول بود که کیره بابام بود ه یعنی ؟ رفتم دیدم بابام چسبونده به اجیم دید دارم میام جا باز کرد از شلواره پارچه ایش که چیزی متوجه نشدم رفتم سره جامو محکم چسبید بم دقیقه رو کونم بود اره کیره بابام بود منم عصبانی خواستم برگردم بزنم تو گوشش . . . خلاصه 20 25 دقیقه ای هر قلتی خواست کرد بعد کارای اجیم رفتیم خونه باهاش حرف نمی زدم قرار شد با مامان برم خیرد بابامم رفت حموم من نرفتم و تو اتاق خابیده بودم بابام به هوای اینکه من رفتم لخت اومد بیرونو سوت زنان می چرخید پشتش به من بود برگشت حوله برداره وای چی میدیدم یه کیره کلفتو گنده و برنز تازه خوابیده بود تخماش گنده و اویزون داشت سرشو خوشک می کرد منم کامل همه جاشو دیدم یه طوریم شده بود عجب چیزی داشت ولی چرا انقدر گنده اونم خوابیدم بابام لباس پوشیدو رفت بیرون عصبانیتم یادم رفته بود هم میخندیدم هم تعجب کرده بودم خوب خونه خالی بودو منم هزار جور فکر می کردم اینکه چرا باید به من بچسبونه بعد کیر سیخ کنه و ای چیزا تو اتاقم یه ایینه قدی داشتم لباسامو دراوردم رفتم جلو خداییش حرف نداشتم کونمو از بقل نگاه میکردم خودم یه طوریم می شد به پشت واستادم خم شدم یه کسه کوچیک بین پاهام معلوم بودو دو تا لپ گنده وستش یه سوراخ کوچیکو کبود . . .. . . . گفتم بابا سارا بابا حق داشته دخترشم اما عجب کیری داشت مامان چه حالی می کرد بیشرف بابا زود تر رسید خونه مامانم رفت خونه خاله خالمم بزور شام نگهش داشت شام اونجا بود . به سرم زد بابامو عزیت کنم . شلوارم مشکی بالای زانومو پوشیدم به یه نیم تنه . جلو ایینه رفتم کونم داشت می ترکید گفتم دهنتو سرویس می کنم دیگه نمالی به دخترت بابام نشسته بود رو کاناپه رفتم جلوش گفتم باباه من شام می خوام زووود . گفت برو بینم تو دختری منم پرو گفتم مگه زنتم دستور میدی اونم کم نیاورد گفت اره حالا برو منم لووس گریه کردم و گفتم بابااایی نشستم کنارشو سرمو رو پاش گذاشتم رو پاش که چه عرض کنم رسرمو توری گذاشتم که دماغم به کیرش خورد 2 3 دقیقه ای با دستام به پاهاش کوبیدم و گفت پاشو برو دیگه باشه منم میام خلاصه هر کاری کردم سیخ نشد هیچ اصلا نکونم نخورد عصبم خود شده بود گفتم بلایی به سرت میارم که یادت نره غذا رو درست کردم کمکمم نیومد گفتم بلا بسرت میارم رفتم از تو دارو ها 2 تا قرص خواباور پودر کردمو ریختم تو لیوانش اما ندونسته جای 2تا 25 میلی 2 فتا 50 میل خورد کردم غذا رو خوردو ابشربتم خورد بعد 15 دقیقه با ورکنیدرو کاناپه دراز کشید خوابید ظرفارو شستم و برگشتم دیدم بیهوش شده ترسیدم اما اصلا بیدار نمیشد و تهش فقط گفت بزار بخوابم سارا منم بیخیال بازی گوشی شدم واقعا سنگین خوابش برده بود 15 دقیقه ای تنها نشسته بودم ماهواره اس ام اس بازی هر کاری می کردم از بیحوصلگی در نمیو مدم دیدم بابام با دستش کیرشو مالوندو انگار خاروند و دیگ تکون نخورد .خیره به کیرش بودم بلند شدم نزدیک شدم 3 4 بار صداش کردمتکونش دادم دیدم بیدار نمیشه با ترسو لرز دستمو بلند کردمو رو کیرش گذاشم اما میتر سیدم بیدار شه یکمی دستمو روش گذاشتم بعد تصمیم گرفتم بگیرمش تو دستم یواش یواش تنه کیرشو که سمت لا پاش بود کشیدم بالا تا کیرش از لاپاش دراد یکم مالیدمش دیدم یکم بزرگ شده رفتم جلو صورت بابام دیدم خوایه خوابه دهنشم واست مطمعن شدم . با دستم باش بازی می کردم که کامل انگار داشت گنده می شد . زیپه شلوارکشو باز کردم گفتم نکنه بیدار شه دست نگه داشتم بعد دستمو بردم تو شرتش 7 بودو کنار زدم و کیرشو اروم اروم کشیدم بیرون وای چقدر داغ بود تو دستم گرفتمش خیلی خوب بود بیزه هاشو کشیدم بیرون شله شل بود بهشون دست زدم عجیب بودن چشمام سیخ به کیره بابام بود دلم می خواست واسه اولین بار کیر بخورم همون ساک بزنم . رفتم نزدیک کیر شدم لبام کوچیک بود اروم دهنمو باز کردمو با زبودم یه لیس کوچیک زدم خوش مزه نبود اما تعمه باحالی می داد نوکشو کردم تو دهنم مک میزدم اروم بیرون تو می کردم کیره بابام دیگه سیخ رو به اسمون بود 20 دقیقه داشتم می خوردم عجب حالی می داد پاشدم دلم می خواست بمالمش به پاهام شلوارکمو کشیدم پایین شورتم تنم بود یکی از پاهامو گذاشتم یطرفش اون یه پامم رو زمید بود اروم خم شدم نوکش به کسم خود داشتم دیوونه میشدم تا به حال اینطوری نشده بودم از رو شرت رو کسم می شیدم شرتو کنار زدم نوکشو گذاشتم رو کسم دلم می خواست بکنم تو اما..... رو نوکه کیرش یکمبازی کردم دیدم دارم دیوونه میشم شرتموکشیدم پایین کونمو دادم سمتش با دستم کیرو میزدم به کونم نوکه کیرشو به سوراخ کونم میزدم نمیشه اون حسی که داشتمو بگم اما می خواستم یا تموم شه نوک کیرشو رو سوراخ کونم گذاشتم مثل کسم باش بازی می کردم 2 3 بار یکم فشار دادم داشت انگار می رفت اما انگار جا نمی شد رفتم اتاقم کامل لخت شدم کرمو برداشتم جلو ایینه خم شدمو مالیدم به سوراخ کونم یکی از نگشتامو کرمی کردم یکم از کرم رو کردم تو کونم کونم لیز شده بود دیدم کیره بابام یکم بادش خالی شده دوباره خوردمش که رگاش بیرون شد یوری با دستام لپ های گنده کونمو باز نگه داشتم کیرش و نمی تونستم میزوم کنم 2 3 بار نزدیک بود تو کسم بره خلاصه با یه دستم نوکشو جلو سوراخم نگه داشتم اروم خودمو تکون دادم دیدم نمیره سرپا شدم با کونم بازی کردم واقعا حشری شده بودم کیرشو با دستم گرفتم دوباره اروم خمشدم بشینم نوکشو گذاشتم اروم با وزنم نشستم و بادستام کونمو باز کردم با فشار وزنم نوکش رفت نو اما یک سوزی گرفت که داشتم می مردم خودمو تو همون حال تکون می دادم کم کم رفت تو به لا پام نگاه کردم دیدم خیلی دیگه مونده بلند شدم داشت کیرش در میودم که دوباره نشستم یه صدای خوبی می داد 2 3 با این کارو کردم درد داشت اما اینکه حس میکردم بیشتر فرو میره خوشم میومد بار اخر کامل نشستم کیرشو کامل حس میکردم لنتی با دستام کونمو باز کردم که تا جا داره بره خودم بلند می شدم میشستم حسابی سروصدا می کرد کونم مثل ژله می لرزید خسته شدم نشستم رو پاش تخماش زیره رونه پام بود کیرش تا ته تو کونم پاهامو باز کردم یهو حس کردم داغ شدم بعد 2 ثانیه پاشدم از کونم اب پاشید رو شلوارک بابامو از کیرش اب میومد دوزانو نشستم رو زمین هرچی اب بود از کونم اومد بیرون لباس های بابامو تمیز کردم کیرشو گذاشتم تو رفتم تو اتاقم بپشت واستارم لوپهای کونم قرمز شده بود از ضربه هام خم شدم دیدم وای سوراخ کونم چقدر باز شده یکم با سوراخم بازی کردم یکم اب باقی مونده اومد بیرونو لای کسم ریخت منم ترسیدمو سری رفتم دوش گرفتم نکنه حامله شم تا پریودیم خوب نخوابیدم از ترس . اما عجب حالی داد.
     
#304 | Posted: 3 Oct 2012 01:14
سلام دیدم همه دارن داستان مینویسن گفتم خودی نشون بدیم 21 سالمه اسمم سحر ه پرسستاریو تموم کردمو منتظر جذب شدن هستم .سفید قدم 1/79 وزنم 69 اندامه ظریفو خوشتراشی دارم . 2 3 ماهی بود تو یه بیمارستان خصوصی کار می کردم و تمام تلاشمو می کردم شغلم ثابت شه . پدر مادرم به زور منو دانشگاه فرستادنو منو به اینجا رسونده بودن . وضعیت مالی خوبی نداشتیم . کارم شده بود سرو کله زدن با مریضا که اکثرا پول دار بودن . روز ها می گذشت صبح انگار انرژی زیادی داشتم رفتم بیمارستان و شرو به کار کردم جلو در بیمارستان یه امبولانس خصوصی و چند تا ماشین مدل بالا پارک بود رفتم ببینم چی شده دیدم چند تا خانم شیک و پیک مسن تو بخش نشستن رفتم دیدم پدرشو نو که سرهنگ بازنشسته هستش که فک کنم از اون کتو کلفت های شاهنشاهی بود و بستری کردن دکتر بیرون اومد و صدا م کرد خانم صادقی بیاین تو مریض سکته مغذی کرده تو کماست دارو هاش کنترولشه . .. . .. خلاصه کلی سفارش منم با حوصله به کار مشغول شدم یه خانوم از همون پول دارا همش به مریض نگاه می کرد که فک کنم دخترش بود و بعد چند لحظه خسته نباشید گفت و تشکر کرد که با حوصله کارمی کنم منم گفتم وظیفمه . این حرفا . . . خلاصه تا 2 روز بعد بهوش اومد و دکتر گفت کار دیگه ا ی از دست ما بر نمیاد و عمل هم انجام شده مریض باید خودش پیشرفت کنه نظرش انتقال به منزل بود که گفتم هر خرجی بشه می کنن که تحت نظر باشه که راضی شدن ببرن خونه همون خانم به دکتر گفت حالش چطوره الان دکتر گفت نمی سمت چپ بدنش از کار افتاده و باید خودش تواناییشو گسترش بده از نظر داروویی کاری از ما بر نمیاد گف ت پرستار بگیرید براش . خانم تشکر کردو بای . داشتم رد می شدم که دیدم یکی صدام کرد خانم صادقی یه لحظه صبر کنید . دیدم همون خانم بعد سلامو احوالپرسی بمن پیشنهاد پرستاری دادو گفت پوله خوبی میده و کار منو قبول داره گفتم چقدر با گفتن ماهی 2 ملیون مغزم ترکیدو به تتپته افتادمو گفتم در خدمتم سریع 1 میلیون چک کشیدو همون جا دادو ادرس دادمن با کله همون لحظه از بیمارستان رفتم خونه .خلاصه فردا رسیدو من رفتم خونه که جه عرض کنم قصر بود منو راهنمایی کردن به اتاق بیمار رفتم جلو دیدم یه پیرمرد 80 90 ساله اما سالم رو تخت خوابیده همین که وارد شدم سلام کردمو نشستم بعد چند دقیقه دخترش اومدو کلی تشکر کردو گفت پدرمو به شما میسپارم . منم تشکرم کردمو بای . . . رفتمو داروهاشو به ترتیب اماده کردم 2 3 هفته ای می گذشت کم کم حال پیرمرد داشت بهتر می شد دخترش سلامتیه پدرشونو از من می دیدنو می گفتم من خیلی موثر بودم خوشحال بودم دیگه راحت می دید می فهمید اما حرف نمی تونست بزنه روزه جمعه بودو خدمتکاراشون پیچونده بودن و از بخت بده من دست شوییشون گرفته بود باید سوند شونو عوض می کردم همیشه یه مرد این کارو میکرد اما بدبخت داشت می ترکید زنگ زدم دیدم کسی جواب نمیده چیکار باید می کردم سوندو دراوردم دستم دست کش کردم پتو شو کنار زدم دیدم نگام میکنه معصوم بود گفتم بابا جون اونطوری نگام نکنید خجالت نکشید حرفامو میشنید می فهمید با چشماش فهموند باشه شلوارشو کشیدم پایین وای یه کیره کلفتو سیاه که خوابیدش 14 15 سانت بود به شوخی گفتم بابا جون هرچی می خوری اینجا میره ها لبخند زدو کیرشو گرفتم سوندو گذاشتم رفتم اب بیارم که قرص بدم دیدم اقا سرش و رو بالش گذاشته گفتم چیزی شده بابا جون رفتم سوند عوض کنم کیرشو دوباره گرفتم داشتم کارمو می کردم که تو دستام کم کم داشت شغ می شد کیرشو اینورو اونور کردم دیدم کم کم داره گنده میشه گفتم وای بابا جون چرا اینطوری شد این با چشماش خیره به چشمام بود کیرش سیخو سیخ تر میشد بعد 40 ثانیه کامل کیره سیاه کلفتش رو به اسمون بود نفس نفس میزد گفتم بابا جان چیزی نشده اروم باش چشم ازم برنمی داشت من حرف میزدمو می گفتم بابا قرص قرص تو بخور نمی خودو به لبو لوچم نگاه میکرد من که فهمیده بودم حشری شده گفتم بابا جان چیکار کنم من قرص بخوری باید 5 تا قرصو به فاصله 10 دقیقه به 10 دقیقه می خود رفتم از پنجره نگاه کردم دیدم کسی نیست درو بازکردم تو راهرو هم کسی نبود درو بستم قرصو دادم دیدم خورد و گفتم افرین بابا همینه دیدم به سینه هام نگاه می کنه گفتم بابا جان نمی شه می دونم منظورت چیه اون همین جور به لبو صورتم خیره بود رفتم جلو تر دیدم سیخ به لبام نگا می کنه کیرش که داشت می ترکید . گفتم بابا با این سیا سوخته چقدر شیتونی کردی ها خواستم گولش بزدم دیدم نه نمی خوره قرصا شو گقتم باشه فهمیدم با دستم کیرشو گرفتمو شرو به مالیدن کردم خیلی کلفت بود داغه داغ بعد چند لحظه دیدم دوباره خیره شده گفتم ببین باشه رفتم جلو تخت مانتومو باز کردم یه تاپ مشکی تنم بودو شلوار جین فقط به رون پامو شیکمم نگاه میکرد برگشتم کونمم دید گفتم حالا بخور حالت بد می شه خلاصه خوردو 3 تا دیگه مونده بود گفتم بابا 3 تام بخور تموم شه دیدم چشماشو بطرف لای سینم برد تاپمو زدم بالا سینهامو دراوردم بردم جلو لبش اروم زبونشو اورد بیرونو می لیسید خوشم میومد مثل بچه ها میخورد سینه راستمو جلو لبش بردم اونم خورد خم شدم کیرشو کردم تو دهنم واسش ساک میزدم می خواست حال کنه منم که بدم نمیومد یه ساک حسابی واسش زدم کیرش حسابی خیس شده بود تاپمو دراوردم شلوارمو کندمو شرتمو دراوردم جلو تخت به پشت واستادم و پاهامو یکم باز کردم خم شدمو به کمرم غوص دادم با دستم کونمو باز کردم خودشو تکون می داد دیگه تاقت نداشت گفتم باشه اومدم اومدم رو تخت پاهامو دو طرف پاهاش گذاشتم با دستم کیرشو رو کسم گذاشتم یه سالی بود به دوست پسرو بهم زده بودمو سکس نداشتم اومد بشینم دیدم دارم منفجر می شم خم شدم کیرشو خوردم لیز شد دوباره نشستم با جیغ فرو کردمو شرو به تلمبه های کوچیک کردم تا گشاد شم هر چقدر میشستم باز تا ته نمی رفت تلمبه هامو محکم تر می زدم 10 دقیقه ای تلمبه زدم گفتم الانه ابش بیاد پاشدم رفتم از کیفم کرم برداشتم مالیدم به کیرشو کونمو چرب کردم سوراخ کونم گشاد بود یادمه اولین بار ی که دست پسرم کرد از بس نرم بود یهو کرد تو کونم کیرشو اروم کردم تو کونم یه سوزه کوچیک داشت اما میدونستم خوب می شه شرو به تلمبه کردم 4 دقیقه نگذشت که همه ابشو ریخت تو کونم منو تا ته نشستم نریزه بیرون بره تو کسم پاشدمگفتم خوب میکنی ها خوب بود دیدم خودش ابو برداشت قرصو خورد داشتم شاخ در میاوردم گفتم از کی دستت حرکت میکنه لبخند زدو گفتم ای ناقلا . . . ..
     
#305 | Posted: 3 Oct 2012 03:34
میهمان

مالش آبجی ۳

داشتیم جم نگاه میکردیم . ۱۲ خاموشی زدیم . منو خالمو آجیم بودیم . خالم رو تخت من خخوابش برد دیگه دلم نیومد بیدارش کنم . دیدم اجیمم تازه خواب رفته جامو انداختم پیشش . تا ساعت ۱ با گوشیم لئتی میچرخیدم . دیدم خواهرم خوابه خوابه وقتی سرش از متکی میومد پایینو بدنش میچرخید یعنی غرغ خوابه . رفتم نزدیک پتومو باز کردم که وقتی بیدار شد خودمو بپوشونم . یه تا په قرمزه تقریبا نازکه کشی تنش بود . خته سینشو دیدم . دستمو بردم نزدیکه سینشو یواش لمسش کردم . سره انگشتامو خیس کردم که راحت رو تنش لیز بخوره . سینه سمته چپش سوتینش بدجوری بهش چسبیده بود راه نداشت ولی سمته راستی برعکس سوتینش جابجا شده بود راحت میتونستم کاه دستمو ببرم تو ولی ریسک نگردم ۴تا انگشتمو بردم زیره سوتین سینش پهن شده بودو کوچیک نشون میداد سره سینشو پیدا کردم و گرفتمش تو انگشتام یواش یواش با سر انگشتام فشارش میدادم دیدم بیدار نمیشه کا سینشو تو دستم گرفتم یواش یواش میمالیدم وای چه گرمو نرم بودننن دراست کرده بودم اساسی . بازم انگار نه انگار از سینه سیر شدم دستمو که کشیدم یه لحظه جا به جا شد و یورری خوابید کونش طرفه من بود شلوارکشم بدجور بود نمیشد کاری کرد دلو زدم به دریا اول یکم کونشو یواش یواش لمس کردم دیدم نمیشه حال نمیده انگشته وسطمو از روی قاچ کونش یواش یواش اوردم پایین به یه قسمت سفت برخورد کردم یکم فشارش دادم سفت بود متوجه شدم نوار بهداشتیه ضده حال خوردم دیگه نمیشد کاری کرد . نه میشد بیخیال شد نه میشد نشد بین دو دلی بودم گفتم ولش کن اومدم برم عقب که دیدم برگشت به سمته من خوابید یه نفسه عمیقم کشید . موهاش تو صورتش بود . خوشحال شدم ربع ساعت صبر کردم دوباره دس به کار شدم دیگه تحمل نداشتم سینه ها جفتش جلو صورتم بود با ۲تا دستم گرفتمشون یواش یواش مالیدمشون ترسیدم بیدار شده بیخیال شدم رفتم سراغه کسش میترسیدم بیدار شده بفهمه خییلیم بداخلاغه دستمو زدم به شکمش چیزی نشد رفتم سمته کشه شلوارش انگشتامو ازش عبور دادم یواش یواش رفتم پایین رسیدم به شورتش منطقه حساسیه ترسیدم بیدار شه ولی دلو زدم به دریا یواش یواش انگشتامو عبور دادم حدسم درست بود نوار بهداشتی داشت نمیشد اونو کاریش کرد یکم دستمو کشیدم روووش دیدم فایده نداره امشب نمیشه یواش یواش دستمو کشیدم بیرون . بالا سرش نشستمو شروع کردم به جغ زدن آبمو ریختم رو دستم بعد مالیدم به کونش خیلی اینکارو دووس دارم . مالشای بعدیمم براتون مینویسم
     
#306 | Posted: 3 Oct 2012 11:03

بهترین آهنگ زندگیم

سلام به همه دوستای عزیزم . اسم من نوید هستش و 25 سال دارم . خانواده ما یه خانواده نسبتا مذهبی هستش و نسبت به بعضی مسایل حساس هستن . البته من خودم با عقایدشون مخالفم و همیشه میگم که آدم یکبار به دنیا میاد و باید از موقعیت هاش خوب استفاده کنه . خاطره ای که می خوام براتون بگم مربوط میشه به دوسه ماه قبل که روز معلم هم بود. البته این خاطره یک روز قبل روز معلم اتفاق افتاد . من تو کار موسیقی و آهنگسازی هستم و چندین قطعه رو تا حالا نوشتم . (البته از مخاطبان اهل موسیقی عذرخواهی می کنم که اینقدر راحت حرف میزنم) . دو روز مونده به روز معلم ، مامانم اومد اتاقم و بهم گفت که دخترخالم عضو گروه سرود تو هنرستانشون شده و میخوان که من واسشون
آهنگ بنویسم . منم چیزی نگفتم و همینجوری سرم رو تکون دادم . بعدا متوجه شدم که خالم اجازه نداده بهاره (اسم دختر خالمه) مستقیما به من زنگ بزنه و ازم آهنگ درخواست بکنه . فردای اون روز که از بیرون برمیگشتم خونه دیدم خالم با بهاره اومدن خونمون و منتظر من بودن که از راه برسم و درباره آهنگ باهام صحبت بکنن . از بهاره بهتون بگم که دختری متین و ساکت . بدون آرایش و ابرو برداشتن و رنگ مو و ... هستش و همیشه با احترام با همه صحبت میکنه . لحن صحبتش و صداش آدم رو احساسی میکنه و یه جورای خاصی به آدم آرامش میده . خلاصه نشستیم و یه چایی دور هم خوردیم و خالم گفت که فردا صبح تو مدرسه بهاره میخوان جشن روز معلم بگیرن و توی یه جایی از برنامه بهاره قراره تک خوانی بکنه . شعرش آماده بود و فقط آهنگش مونده بود . منم یه نگاهی به مامانم انداختم و خیلی جدی گفتم که : آخه خاله جون یک روزه که آهنگ نمیشه نوشت که ... حداقل یک ماهی وقت میبره ... مامانم به معنیه اینکه از خالم زشته , چشماشو تا آخر باز کرد و بهم گفت : حالا بعد سالها خالت ازت یه چیزی خواست ها... منم یکم فکر کردم و گفتم : باشه چندتا آهنگ آماده دارم . شاید بتونیم با اونا یه کاری بکنیم فقط باید بهاره هم پیشم باشه تا دقیقا اونی که میخواد رو بهم بگه چون زمان خیلی کمه ... خالمم سرش رو تکون داد و گفت باشه من و مامانت میشینیم اینجا صحبت میکنیم و شما هم برید تو اتاقت و به کاراتون برسید . ما هم پاشدیم و رفتیم تو اتاق من که درست روبروی پذیرایی بود ، نشستیم پشت کامپیوتر و چند تا آهنگ که از قبل حاضر بودن رو براش پخش کردم . تو اون مدت اصلا مستقیما به هم نگاه نمی کردیم و حرفامون رو خیلی کتابی و محترمانه به همدیگه می گفتیم. تا اینکه بهاره با همون متانتش بهم گفت : من اینجوری راحت نیستم و نمی تونم حواسم رو خوب جمع کنم . پرسیدم چرا آخه؟ این قطعه ها به دردت نمی خورن؟ مکث کوتاهی کرد وگفت: نه ! و زیر چشمی مامانش رو نشون داد که مستقیما داشت به ما نگاه می کرد . منم بهش حق دادم و با صدای بلند مامانمو صداش کردم و گفتم که یکم بیشتر وقت لازمه تا کارامون دقیق پیش بره . پس اگه خاله کار داره بره , کارمون که تموم شد زنگ میزنم بیاد دنبالش . مامانمم آدم واقعا منطقی هستش و حرفم رو قبول کرد و خالم رو قانع کرد که با هم برن پاساژ سره خیابون رو نگاه بکنن . چند لحظه بعد خالم و مامانم با هم بیرون رفتن و ما رو تنها گذاشتن . بهاره یه نفس عمیقی کشید و گفت : آخیش ... خب الان از اول باز کن تا بشنویم ... از جام بلند شدمو گفتم بیا جاهامون رو عوض کنیم تو هر کدوم رو میخوای خودت انتخاب کن . اونم گفت که نمی خواد . از اینجا هم میتونم انتخابشون کنم . بهاره دقیقا سمت چپ من نشسته بود و موس در سمت راست من بود . دستش رو دراز کرد که موس رو بگیره که ناخواسته دستم خورد به سینش ... یه لحظه ترسیدم که الان فکر میکنه عمدی بوده ولی دیدم به روش نیاورد و به کارش ادامه داد . همین جور که داشت آهنگ ها رو عوض میکرد دیدم که یواش یواش داره خودش رو بهم میچسبونه و سینه هاشو روی بازوم میکشیه . قسم می خورم که تا اون لحظه اصلا به سکس و حال کردن و اینجور چیزا فکر نمی کردم . زیر چشمی بهش نگاه کردم و دیدم داره به مانیتور نگاه میکنه و از این طرف هی خودش رو به من نزدیک تر و نزدیکتر می کنه . تو دلم گفتم : خدایا ... میبینی؟ من که با این کاری ندارم که ... این خودش میخواد ... پس لطفا منو ببخش ...!!!
دقیقا در حالتی بودیم که نصف بهاره روی من بود و دست چپش رو روی پای من گذاشته بود . منم یکم خودم رو شل تر کردم که راحت بتونه کارش رو بکنه . دستم رو آروم انداختم دور گردنش و سمت خودم کشیدمش. بعدش آروم آروم دستم رو پایین تر آوردم و از پشت گذاشتم رو باسنش . انگشتامو توی گوشت رون هاش کرده بودم و داشتم یواش یواش ماساژشون می دادم . اونم خودش رو به نفهمی زده بود و داشت آهنگ هارو عوض می کرد . بهش گفتم : گرمت نیست؟ چون روسری سرش بود . بدون کوچکترین حرفی روسریش رو باز کرد . بوی ادکلنی که به گردنش زده بود آدم رو واقعا حشری می کرد . دستم رو از پشتش بیرون کشیدم و از جلو آوردم و گذاشتم نزدیک کسش . داشتم همین طور مالشش می دادم که اونم دستش رو آورد نزدیک تر و خواست از کیر من بگیره . شلوار منم لی بود و نمیشد راحت تو دست گرفت . اونقدر استرس داشتم که نمی دونستم از کجا باید شروع کنم . چون وقت هم زیاد نداشتیم و هر لحظه امکان داشت مامانم اینا برگردن . آروم دره گوشش گفتم که شرمنده ها , ولی اینجوری اگه بخوایم ادامه بدیم بجایی نمیرسیم و بیخود وقتمون رو تلف می کنیم . بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت که : خب ... چیکار کنیم؟؟؟ گفتم : بیا به کتاب های روی قفسه یه نگاهی بکنیم شاید به دردت بخوره ... بلافاصله پاشد و سمت قفسه کتابها رفتیم . گفتم تو خوب وایستا نگاه کن منم راهنماییت می کنم . همین جور که داشت به کتاب ها نگاه می کرد ، از پشت بغلش کردمو یکم گردنش رو خوردم . اونم خودش رو جمع می کرد و نفس هاش به شماره افتاده بود . آروم دگمه های مانتوش رو باز کردم و دستم رو از زیر بلوزش انداختم تو و سینه هاش رو تو دستم گرفتم . سینه های بهاره تازه در اومده بود و هنوز دست آدم رو پر نمی کرد ولی خیلی نرم و لطیف بود . یکم باهاشون بازی کردم و تصمیم گرفتم شلوارش رو هم باز کنم . تا دستم رو بردم سمت دگمه شلوارش گفت که : نه دیگه ... قرار نبود بریم سراغ جاهای دیگه ... گفتم : خب تا اینجا که اومدیم . حیف نیست دست خالی از خونمون بری؟ اوم اصلا به روی خودش نمی آورد و مثل اینکه همه چی آروم و روبراهه ... شونه هاش رو بالا انداخت و لبهاشو به همدیگه فشار داد . اصلا یه کلمه هم حرف سکسی بینمون رد و بدل نمی شد . از کیر بدبخت منم اونقدر آب خالی اومده بود که تخم هام داشت می ترکید . دگمه شلوارش رو باز کردم و همراه با شرتش کشیدم پایین . هر دومونم نمی خواستیم رو در روی هم باشیم و یه جورایی از همدیگه خجالت می کشیدیم . کون بهاره خیلی گوشتی و نرم بود . دو دستی داشتم گوشت کون خوشگلش رو مالش می دادم . بدون اینکه برگرده گفت که : نوید توروخدا فقط زود باش که نمی خوام به دردسر بیفتیم . منم شلوارمو ، خودم پایین کشیدم و با آبی که از کیرم بیرون اومده بود ، سرش رو خیس کردم و بهش گفتم : می تونی به کتاب های پایین هم یه نگاهی بندازی ؟ اونم فهمید و تا آخر خم شد . مانتوش رو بالا زدم و خیلی اروم و با حوصله سره کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کون بهاره . می دونستم که اولش خیلی براش درد داره برا همین اولش دلم نمی اومد ولی بعدا دیدم که علاجی نیست و باید کارو زود تموم می کردم . اونقدر حشری شده بودم که آب از سره کیرم مثل آتشفشان میزد بیرون . یکم بهش فشار آوردم و دیدم چیزی نمی گه . یکم دیگه کیرم رو داخل کونش فشار دادم که دیدم داره خودش رو جمع می کنه و ماهیچه های کونش رو به همدیگه فشار میده . گفتم یکم راحت تر باشی منم کارم رو خوب میتونم انجام بدم . آروم آروم کیرم رو کردم توش و درش آوردم . چند بار این کارو تکرار کردم که جا باز کنه . بعد با دست هام پاهاش رو گرفتم و این دفعه با سرعت زیادتری این کارو می کردم . اونم خیلی کم صدا میداد و بعضی وقت ها نفس عمیقی می کشید . انگار نمیخواست اینجوری پیش بره . دو سه دقیقه ای میشد که از پشت باهاش حال می کردم که احساس کردم داره آبم میاد . گفتم داره میاد . هیچی نگفت . منم فوری درش آوردم و دستم رو جلوش گرفتم که روش نریزه . چند لحظه ای همین جوری وایستاده بودیم . من دستم رو با کاغذ دستمالی پاکش کردم ولی بهاره همینجوری وایستاده بود و تکون نمی خورد . بهش گفتم : کتاب رو پیداش کردی؟ گفت : نمی دونم . شایدم پیداش نکنم . اولش از حرفش تعجب کردم ولی بعدا متوجه شدم که منظورش این بود که اون هنوز ارضاء نشده . گفتم : همینجور بمون الان برات پیداش می کنم .جلوتر رفتم و نشستم رو زمین . زبونم رو تا آخر بیرون آوردم و نوکش رو گذاشتم روی لبه کسش .با دستهام کمرش رو گرفته بودم و کسش رو از پشت براش لیس میزدم که اونم زانوهاش رو باز و بسته میکرد و دستهاش رو روی سینه هاش گذاشته بود . می خواستم کاملا برم تو بحرش که صدای در حیاط اومد . مامان و خالم برگشته بودن . مامان چون پاهاش درد میکرد یواش یواش از پله ها بالا می اومد و خاله هم بهش کمک می کرد . بهاره هم حیونکی داشت از تو حرص میخورد و بدون اینکه حرفی بزنه ، شلوارش رو بالا کشید و مستقیم رفت سمت دستشویی . منم اوضاع رو مرتب کردم و نشستم پشت کامپیوتر . مامان و خالم هم اومدن نشستن و شروع کردن به حرف زدن درباره لباس های داخل پاساژ . خالم پرسید که بهاره کجاست و منم گفتم که رفته دستشویی . ده دقیقه اینا میشد که بهاره داخل دستشویی بود . یکم بعد دراومد و اومد نشست صندل بغلی من. آروم پرسیدم که چی شده؟ با همون ملایمت صداش گفت : تو که نتونستی کاری برام بکنی . منم خودم مجبور شدم یه کارایی برا خودم بکنم . منم خندیدم و یکی از آهنگ های آماده رو بهش تو فلش دادم و از اتاق بیرون اومدیم . خالم ازم خیلی تشکر کرد و من هم موقع رفتن براشون آرزوی موفقیت کردم . مامانم پرسید : آهنگی رو که می خواست براش پیدا کردی؟ با حالتی خوش بهش گفتم: "من بهترین آهنگ زندگیم رو بهش دادم ".


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#307 | Posted: 6 Oct 2012 12:02

اولین و بهترین سکسم با خواهرم

خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به سال 89 زمانی که اولین و به مراتب بهترین سکس رو با خواهرم سارا تجربه کردم.
امیدوارم خوشتون بیاد و در پایان نظر یادتون نره.در ضمن فقط اسامی مستعار هستند و بقیه داستان به طور کامل و بدون شاخ و برگ تحریر شده.
اسم من سینا ست و با خواهرم سارا در یک خونواده 4 نفری زندگی میکنیم .
نزدیک امتحانهای پایانی سال تحصیلی بود.اون زمان من 20 سالم و خواهرم 17 سالش بود. سارا با اینکه سنش کم به نظر میرسی اما ذهن عالی و نابغه ای داشت؟همیشه نمره اول کلاس بود.دختری با قد 168 و وزن حدود 51 کیلو.
من به طور کلی تا قبل از اون اتفاق علاقه زیادی به سکس نداشتم اما بعد از اون اتفاق تمام زندگی من عوض شد.نه اینکه از سکس چیزی نمیدونستم اما به کل علاقه ای نداشتم.
طبق معمول جلوی مدرسه با بچه ها نشسته بودیم که یکی از بچه ها گفت که توی آمریکا یه دختری از برادرش حامله شده.
این موضوع برای من خیلی سخت و غیر قابل قبول بود .
آخه مگه میشه آدم از خواهرش بچه دار بشه؟
اصلا مگه میشه که یه برادر با بی رحمی کامل با خواهر خودش سکس داشته باشه؟؟
توی حال و هوای این حرفها بودم که نفهمیدم چجوری رسیدم خونه.
به طور ناخود آگاه بعد از اینکه رسیدم خواهرم سارا رو صدا زدم و در پی جست و جوی اون بودم که یک دفعه با صدای مادرم به خودم اومدم.
سارا رفته بیرون.
گفتم مامان کجا رفته؟ گفت : با دوستاش رفته خرید؟ یکم جا خوردم اما به روی خودم نیاوردم.
بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاق و یک راست رفتم روی تخت سارا دراز کشیدم.آخه من و سارا توی یه اتاق هستیم.
توی این هنگام داشتم با خودم حس سکس با سارا رو تجسم میکردم.
یعنی میشه من با سارا سکس داشته باشم؟
یعنی میشه بدون اینکه از کسی بترسم تا صبح توی بغلش بخوابم؟
یعنی میشه سارا برای همیشه مال خودم بشه؟
توی این افکار بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای زنگ در از خواب پریدم.صدای سارا رو که داشت با مامانم احوال پرسی میکرد رو به وضوح میشنیدم.
احوالپرسی تموم شد و سارا طبق معمول وارد اتاق شد.
وقتی دید که من رو تختش خوابیدم خشکش زد. با صدای نسبتا بلند گفت که سینا چرا رو تخت من خوابیدی؟
به نشانه سکوت دستم رو گرفتم جلوی دهنم و گفتم هیسسسسسسسسسسسس؟ چرا صداتو بلند میکنی؟
دلم خواست یه بار هم که شده رو تخت سارا جونم بخوابم. اگه ناراحتی بلند میشم میرم رو تخت خودم.
نمیدونم چرا ولی با این حرفم انگار یه پارچ آب یخ خالی کردم روش.
با یه لحن ملایم و لبخندی دلنواز در جوابم گفت: بخواب ولی فقط چون داداشمی.
این حرفو زد و رفت که لباساشو عوض کنه. توی دلم بلوایی به پا بود. ناخود آگاه در حالی که داشت لباس عوض میکرد نگاهم افتاد بهش.
در حالی داشتم نگاهش میکردم که تمام لباساش رو به جز شرت و سوتینش در آورده بود.
تا حالا با این دقت به اندام خواهرم نگاه نکرده بودم. خیلی زیبا بود. اندامی ظریف و مانکنی با باسن و سینه های یه دختر 17 ساله.
در همون حال بودم که دوباره سکس با سارا رو مجسم کردم.وای خدای من؟ چه باسنی؟
چه سینه های زیبایی؟ داشتم کم کم با دیدن اندامش دیوونه میشدم.کیرم نیمه بیدار شده بود. اصلا توی این دنیا نبودم.
وقتی به خودم اومدم دیدم سارا برگشته و با بدن نیمه عریان داره نگاهم میکنه.فکر کنم متوجه شده بود که کیرم بلند شده.
چند لحظه مکث کرد و بدون اینکه چیزی بگه ادامه لباساشو پوشید و برگشت و توی چشمام نگاه کرد و از اتاق رفت بیرون.
این حرکاتش داشت دیوونم میکرد.خلاصه چند روز به همین منوال گذشت و من خیلی تو کف سارا بودم
فکر کنم خودشم اینو فهمیده بو. آخه توی هر موقعیتی سعی میکردم اندامشو دید بزنم.
خلاصه بگذریم چون زیاد نمیخوام به هاشیه هاش توجه کنم.
حدود 15 روز کار من فقط شده بود دید زدن خواهرم.
حتی یه بار ازم پرسید: سینا من خر نیستم چرا اینقدر سعی داری بدن لخت منو نگاه کنی؟
من با پرسیدن این سوال کرک و پرم ریخت اما با پرویی تمام جواب دادم چون که عاشقتم.
فکر نمیکنم که منظورم رو به طور کامل فهمیده باشه اما حد اقل یه کمی از موضوع رو بهش رسوندم.
یادمه به خاطر این جواب که بهش دادم فقط لبخند زیبایی زد و از اتاق رفت بیرون.
2 روز بعد از این ماجرا داییم زنگ زد و گفت مادر بزرگم فوت کرده.
مامان و بابام برای مراسم به شهرستان رفتند و من موندم و سارا و یه خونه خالی و 1000 تا آرزو.
شب بعد از اینکه با سارا یه مقدار در مورد خاطرات گذشته و مادر بزرگ صحبت کردیم سارا گفت:سینا من خوابم میاد و میرم بخوابم.
اینو گفت و از جاش بلند شد.
منم در جواب گفتم باشه تو برو تو اتاق تا من برم در حیاطو قفل کنم و بیام.
وقتی برگشتم توی اتاق از تعجب خشکم زد.
وای خدا یعنی داشتم درست میدیدم؟
یعنی این سارا بود؟ اصلا باورم نمیشد؟ آخه تا حالا فرشتا ای به این زیبایی ندیده بودم.
تنها چیزی که تن خواهرم بود یه تاپ سفید با سوتین قرمزی که از زیرش کاملا معلوم بود و یه شلوارک تنگ که به وضوح زیبایی کس و کونش از زیرش معلوم بود.دوباره کیرم بلند شد. وای خدا داشتم خواب میدیدم.
متوجه شدم که سارا داره با دقت به کیر بلند شده من نگاه میکنه.
یک آن عرق سردی روی بدنم حس کردم و با گفتن یک شب بخیر چراغ رو خاموش کردم و رفتم رو تخت.
خدایا؟ یعنی داشتم درست میدیدم؟ من این خواهرو داشتم و تا حالا ازش کوتاهی میکردم؟
اونقدر با خودم کلنجار رفتم تا تونستم سر صحبت رو باز کنم؟
سارا؟
بله.
خوابی یا بیدار؟
بیدارم داداشی چطور مگه؟
سارا اگه یه سوالی ازت بپرسم راستش رو بهم میگی؟
آره داداشی جونم هر چی باشه.
قول میدی؟
قول میدم.
تا حالا شده دوست داشته باشی کاری رو انجام بدی اما نتونی؟
مثلا چه کاری؟
مثلا اینکه بخوای به یه نفر ابراز علاقه کنی؟
آره؟
به کی؟
به تو داداش سینا.
با این جوابش کم مونده بود سکته کنم.
بهش گفتم : منظورم غیر از خواهر و برادریه؟
گفت:آره دیگه منم که خواهر و برادری رو نمیگم؟
دیگه واقعا داشتم سکته میکردم.
بعد از چند لحظه سکوت گفتم: من که همیشه کنارتم پس چرا حالا میگی؟
گفت آخه میترسیدم؟
گفتم : از چی؟
گفت از اینکه از دستم ناراحت بشی. آخه من میدیدم که همه دوستهام دوست پسر دارن اما من اصلا از دوست پسر خوشم نمیاد.
من از تو خوشم میاد سینا جونم؟
با گفتن این جواب هم کلم داشت از فشار میترکید و هم کیرم بلند شده بود.
در جواب بهش گفتم سارا من عاشقتم من فقط تورو از خدا میخوام.
در جواب بهم گفت سینا یه کاری برام میکنی؟
پرسیدم چه کاری؟
گفت بیا تو بغلم.
منم از خدا خواسته بدون اینکه جوابی بدم بلند شدم و رفتم کنارش روی تخت دراز کشیدم.
یه دفعه گرمای وجودشو روی تن و لبهام حس کردم.
داشت با تمام وجود لبهام رو میخورد. انگار صد سال بود که لب نخورده بود.اما اصلا وارد نبود چون اولین بارش بود
منم داشتم لباشو میخوردم و سینه هاشو میمالیدم.من دیوونه سینه هاش هستم .بعد بهش گفتم سارا جنم؟
گفت : بله؟
گفتم : لباسامونو در بیاریم؟ گفت چشم هرچی تو بگی و بعد اون لباسای من و من لبلسای اونو در اوردم
این دفعه کاملا لخت بودیم. لخت لخت.
داشتم سینه هاشو میخوردم که دیدم آه و نالش بلند شد
با نوک سینه هاش بازی کردم و یواش انگشتمو با آب دهنم خیس کردم و گذاشتم رو کسش.
توی همین لحظه بود که از شدت لذت ارضا شدم ولی به روی خودم نیاوردم
همینجور داشتم با کسش و سینه هاش بازی میکردم که بهش گفتم اجازه هست بخورمش؟
گفت سینا تو داداشمی تو عشقمی اصلا نیاز به اجازه نداری.
بعد یواش اومدم پایین و شروع کردم به خوردن و لیسیدن کسش. حدود 10 دقیقه داشتم این کارو میکردم که دیدم با دست سرمو فشار داد به کسش و گفت تندش کن دارا میاد و منم تند خوردمش و با یه آه بلند که کل اتاق رو فرا گرفت و یه لرزش خفیف ارضا شد و منم با تمام وجود تمام آبی که از کسش خارج شد رو خوردم.
بیحال افتاد رو من. بعد از چند لحظه بهش گفتم عشقم حالا نوبت منه گفت چشم داداشی جونم.
بلند شد و بی اراده کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن.
بلد نبود و همش گازش میگرفت اما من از شدت بی حالی متوجه نبودم.داشتم با کسش بازی میکردم که یادم افتاد به کونش. بهش گفتم سارا میخوام از کون بکنم گفت هر طور دوست داری.
منم کیرمو از تو دهنش در آوردم و یه کم کرم نرم کننده مالیدم به سر کیرم و با انگشت یه کم هم مالیدم به کون سارا بعد به بغل خوابوندمش و با سوراخش بازی کردم تا آماده بشه
بعد از چند دقیقه آروم سر کیرمو گذاشتم در کونش و یواش هل دادم تو دیدم از درد یه جیغ کوتاه زد بهش گفتم نترس عشقم الان آروم میشه بعد از یه مکث کوتاه دوباره شروع کردم به فشار دادن اما این دفعه دیدگه دردش نمیگرفت تا جایی که تا آخر کردم توش دوباره بعد یه مکث کوتاه شروع کردم به عقب و جلو کردن.چون یه بار آبم اومده بود و بار دومم بود حدود 10 دقیقه داشتم میکردم که دیدم داره گرمم میشه بهش گفتم سارا جونم داره میاد چیکارش کنم؟
گفت تو مال منو خوردی منم میخوام مال تورو بوخورم بعدش بلند شد و کیرمو کرد تو دهن و شروع کرد به ساک زدن که یه دفعه تمام آبم اومد و خالی شد تو دهنش. با ولع تمام آبمو خورذ و گفت این اولین ابیه که میخورم خیلی خوشمزه بود. اومد تو بغلم و شروع کردیم لب گرفتن.
خلاصه اونشب ما 4 بار دیگه این کارو تکرار کردیم تا حدی که بار آخر از هیچکدوممون آبی خارج نمیشد.
حدود 10 روز طول کشید تا بابا و مامان برگشتن. توی این 10 روز هر روز یک بار و هر شب یک بار باهم دیگه سکس داشتیم.
از اون به بعد من به خواهرم به چشم زنم نگاه میکنم.
خیلی دوسش دارم و آرزومه که بتونم یه روز باهاش ازدواج کنم اما حیف که این آرزو دست نیافتنیه.
امیدوارم از سرگذشت من و خواهرم خوشتون اومده باشه
اگه عمری باقی باشه و شما دوستان عزیز اشتیاق به خواندن ادامه داستاهای سکس من و سارا بودید میخوام داستان سکس در کوهستان رو براتون به رشته تحریر در بیارم.
با نظراتتون مارو خوشحال کنید.
امیدوارم همتون از سکستون لذت کافی ببرید


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#308 | Posted: 7 Oct 2012 19:45

وقتی خواهرم رو شناختم

همیشه منتظر یه فرصت بودم تا بتونم باهاش رابطه داشته باشم.همیشه راه های مختلف رو توی ذهنم مرور میکردم و برای خودم نقشه میکشیدم ولی دست آخر قضیه طور دیگه ای پیش رفت.
یادم رفت خودمو معرفی کنم.من امین هستم و توی یه خانواده ی چهار نفره زندگی میکنم.خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به اوایل تابستون امسال.اولین سکسم که همون سکس با خواهرم مهتاب بود.
راستش وقتی پارسال وارد دانشگاه شدم کاملا روال متفاوتی توی زندگیم به وجود اومد.نگاهم به دخترا و مخصوصا به خواهرم عوض شد و همیشه وقتی از دانشگاه بر میگشتم خونه به سکس با مهتاب فکر میکردم.مهتاب یه دختر17 ساله ی خوشکل با یه هیکل معمولی.نه چاق و نه لاغر.در واقع مهتاب زیاد موجود سکسی و شهوت برانگیزی نبود ولی هر چیزی که بود منو بدجوری محو خودش کرده بود.همیشه وقتی توی خونه راه میرفت نگاهم به کون و سینه هاش بود.
یکی از چیزایی که راجب مهتاب میدونستم و ازش مطمئن بودم این بود که مهتاب تا اون روز با هیچ پسری رابطه ی جنسی نداشت و دوست پسر هم نداشت و به خاطر همین هم میخواستم اولین نفری باشم که خواهرمو میکنه و نمیخواستم قبل از من کسی دست بهش بزنه البته در نهایت حقیقت چیز دیگه ای بود که من حتی فکرشم نمیکردم .
داستان از اونجایی شروع شد که تیر ماه پسر عموی پدرم از دبی اومد ایران.تنها جایی که فک و فامیل پدرم برای موندن توی ایران داشتن خونه ی ما بود.این شد که من به درخواست بابام اتاقم رو برای یه مدتی که پسر عموش خونه ی ما بود خالی کردم و تنها مقصدم اتاق مهتاب بود.آخرین اتاق طبقه ی بالا.مهتاب هم با این موضوع مخالفتی نداشت.
شب اول حدود ساعت 11 رفتیم که بخوابیم.مهتاب روی تخت خوابید و منم یه ملافه کنار تختش پهن کردم و خوابیدم.
تنها چیزی که توی ذهنم بود این بود که چطوری باید شروع کنم و بهش پیشنهاد سکس بدم.به هم شب بخیر گفتیم و خوابیدیم.
توی همین افکار بودم تا اینکه خوابم برد.ساعت حدود 4 صبح بود که از خواب پریدم.من معمولا وقتی میخوابیدم این ساعت خود به خود بیدار میشدم ولی دوباره خوابم میبرد اما این بار نتونستم از فکر مهتاب بیام بیرون.توی همین فکرا بودم که یهو فکر احمقانه ی سکس توی خواب به ذهنم رسید.توی فکرم میدونستم که جواب نمیده ولی اونقدر حشری شده بودم که میخواستم امتحان کنم.
دلمو زدم به دریا و نشستم کنار تخت مهتاب.واقعا صحنه ی تحریک کننده ای بود.ملافه ی مهتاب از روش کنار رفته بود و کونش به سمت من بود.
میتونستم صدای قلبم رو بشنوم.دستم رو خیلی آروم سمت کون خواهرم بردم و انگشتم رو روی کونش گذاشتم.دستام کاملا یخ کرده بود.یواش یواش انگشت دومم رو هم روی کونش گذاشتم و بالاخره کل کف دستم رو روی کونش گذاشتم.جرات نداشتم دستم رو روی کون خواهرم تکون بدم.ممکن بود بیدار بشه و در این صورت آبروم میرفت.همون طوری برای شاید چند دقیقه دستم رو روی کونش نگه داشته بودم و تکون نمیخوردم.بی نهایت حشری شده بودم ولی نمیدونستم چیکار کنم.
بالاخره به خودم جرات دادم و دستم رو تکون داد.خیلی آروم شروع کردم دستم رو روی لمبر کونش تکون دادن.واقعا کون نرمی داشت.یه شلوار نخی خیلی نازک پاش بود به خاطر همین وقتی دستم رو روی کونش تکون میدادم کاملا نرمی کونش رو حس میکردم و احساس میکردم دستم داره روی پوستش تکون میخوره.مهتاب نسبت به سنش واقعا جا افتاده بود.کم کم حشرم بیشتر شد و دستم رو از این لمبر کونش تا اون طرف میکشیدم. شرتی که پاش بود نمیذاشتم دستم چاک کونش رو لمس کنه ولی باز هم نرمی کونش تحریکم میکرد.خیلی آروم با دست دیگم شلوار و شرتم رو کشیدم پایین.دستم رو با تف خیس کردم و شروع کردم به مالیدن کیرم.
با یه دستم داشتم پهنای کون خواهرم رو میمالیدم و با دست دیگم هم داشتم جلق میزدم.اونقدر حشری بودم که فکر بیدار شدن مهتاب هم از سرم پریده بود.بیشتر به خودم جرئت دادم و دستم رو به رونای مهتاب رسوندم و شروع کردم به نواش کردن کون و رونهای نرمش.دستم رو آروم بین رون پاهاش میکشیدم و بالا و پایین میبردم.چون پاهاش نزدیک به هم بود نمیتونستم کسش رو لمس کنم به خاطر همین فقط به مالیدن کون و رون پاهاش بسنده کرده بودم.یه کم بیشتر به خودم جرات دادم.میخواستم حتما امشب پوست لطیف بدن خواهرم رو هم لمس کنم.یه کم از تی شرت صورتی رنگی که مهتاب اون شب تنش کرده بود بالا رفته بود و یه ذره از کمرش معلوم بود.انگشتم رو خیلی آروم به اون قسمت نزدیک کردم و آهسته شروع کردم به بالا بردن تی شرتش.
آروم آروم تی شرتش رو بالا بردم تا به اندازه ی یه کف دست برای لمس کردن کمرش جا باز شد.آروم آروم دستم رو روی کمرش گذاشتم و شروع کردم به نوازش کمرش.یه حسی بهم میگفت مطمئنا با این حرکتم مهتاب رو بیدار میکنم ولی اونقدر حشری بودم که برام اهمیت نداشت.همینطوری با دستم داشتم پوست لطیف کمر مهتاب رو میمالوندم و دستم رو بالا و پایین میبردم. یه لحظه دستم رو روی کونش میذاشتم بعد سراغ کمرش میرفتم و دوباره از رونش شروع میکردم به بالا اومدن تا اینکه بالاخره آبم اومد و روی روتختی مهتاب ریخت.مثل اکثر مواقعی که بعد از جلق زدن کرخت میشدم این بار هم همون اتفاق افتاد.دوباره ترس اومد سراغم و منی که تا همین چند لحظه پیش داشتم مهتاب رو به سرعت میمالوندم حالا از اینکه صدای پاک کردن آبکیرم از روی روتختی ممکنه بیدارش کنه میترسیدم.خلاصه اون شب بالاخره همه جا رو تر و تمیز کردم و خوابیدم.بالاخره باید مهتاب رو میکردم و منتظر بودم تا اون اتفاق بالاخره بیفته.
فردای اون روز مهتاب هیچ واکنش خاصی از خودش نشون نداد.یعنی کاملا عادی بود.مثل روزهای قبل ولی من کاملا فرق کرده بودم.میخواستم از این فرصتی که پسرعموی بابام ایران بود استفاده کنم و تا وقتی توی اتاق مهتاب هستم بالاخره کارو تموم کنم.
پسرعموی بابام یه جوون حدود 30 ساله بود به اسم سامان که توی دبی ظاهرا یه شرکت تجاری داشت و برای یه مساله ای حدود یه ماهی تهران می موند.به خاطر همین من وقت زیادی داشتم و باید یه فکر اساسی میکردم.
چند روز گذشت تا اینکه من و سامان یه روز توی خونه تنها شدیم.مادر پدرم خونه ی داییم بودن و مهتاب هم خونه ی دوستش بود.من و سامان روبروی تلوزیون داشتیم فیلم میدیدیم که سامان بهم گفت:«امین الان میدونی مهتاب کجاست؟»سرم رو تکون دادم و گفتم:«خونه ی دوستش.چطور مگه؟»سامان یه کم من من کرد بعد بلند شد رفت سمت آشپزخونه.از همونجا گفت:«امین پاشو بیا اینجا. کارت دارم.»منم رفتم پیشش توی آشپزخونه.کنجکاو شده بودم که سامان امروز چشه.سامان یه کم صبر کرد بعد شروع کرد به حرف زدن:«راستش امین من نمیخوام به زندگی خصوصیت کاری داشته باشم ولی دیشب تصادفا یه چیزی توی کامپیوترت به چشمم خورد که هر کاری میکنم نمیتونم از ذهنم خارجش کنم.»یه کم فکر کردم.یعنی سامان چی دیده بود؟من تمام اطلاعات خصوصی و فیلم های سکسی رو با یه نرم افزار مخصوص هاید کرده بودم و کسی بهشون دسترسی نداشت.بقیه هاردم هم چیزی توش نبود.خودمو زدم به اون راهو و گفتم:«جدا؟چی بوده حالا؟»سامان در جواب من چیزی گفت که سر جام میخکوب شدم.یهو عرق سردی روی پیشونیم نشست و زبونم بند اومد.سامان فقط یک کلمه گفت:«ویدئوی 666»
بذارید جریان این ویدئو رو براتون تعریف کنم.اواخر پارسال بود و من تازه یه دوربین خوب خریده بودم.یه روز نزدیکای عید درست موقعی که مهتاب از مدرسه امده بود خونه من رفته بودم توی اتاقش و دوربین رو کنار کامپیوترش جوری که دیده نشه گذاشته بودم تا فیلم بگیره و شانسم هم خوب بود.توی اون روز مهتاب وقتی از مدرسه اومد تمام لباس هاش رو در آورد و یه کم هم جلوی آینه توی اتاقش به صورتش ور رفت و بعد حولش رو تنش کرد و رفت حموم. دست آخر به همین راحتی یه فیلم کاملا لختی 10 دقیقه ای از خواهرم گیرم اومده بود که اسمش 666 بود و حالا نمیدونم چطوری ولی سامان این ویدئو رو دیده بود.
بگذریم.من بعد از اون حرف سامان همونطوری میخکوب بودم.نمیدونستم چی بگم.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:«اون فیلمو چطوری دیدی؟»سامان سرش رو پایین انداخت و گفت:«باز کردن اون نرم افزار کار زیاد سختی نیست مخصوصا وقتی هیستوری فایل هایی که با کامپیوترت باز میکنی رو پاک نکنی.»
نمیدونستم چی بگم.خواستم مقابل سامان جبهه بگیرم:«اما تو حق نداشتی اونو نگاه کنی.اونا اطلاعات خصوصی من بودن»سامان نیشخند زد و گفت:«فیلم لختی خواهرت جزو اطلاعات خصوصی توئه؟خیلی معرکه ای پسر!»صدام رو بالا بردم و گفتم:«اونش به خودم ربط داره!تو حق نداشتی توی کامپیوتر من فوضولی کنی!»
سامان زد زیر خنده و گفت:«آروم باش پسر.نیازی نیست بترسی.من از اون فیلم چیزی به کسی نمیگم.کاملا هم درکت میکنم.منم وقتی همسن تو بودم همیشه میخواستم با خواهرم سکس کنم.همین الان که یه بچه هم داره هنوز هم وقتی میرم پیشش حشری میشم ولی هیچوقت نتونستم این کارو بکنم.»سامان یه کم مکث کرد.منم به فکر فرو رفتم.راستش من همیشه فکر میکردم من تنها پسری هستم که با دیدن خواهرش حشری میشه و تمام این داستانای سکسی خواهربرداری که تو اینترنت هست رو کسایی نوشتن که اصلا خواهر ندارن و همش مذخرفه ولی حالا سامان میگفت که خودش هم اینطوری بود.سامان ادامه داد:«من از وقتی اومدم خونتون فهمیدم مهتاب سر و گوشش میجنبه.شاید حرفمو باور نکنی ولی من فکر کنم اونم بدش نمیاد تو یه کم باهاش حال کنی!»یهو از جام پریدم و گفتم:«تو از کجا میدونی؟»سامان خندید و گفت:«خب باید یه کم گوشات تیز باشه تا بتونی صحبت تلفنی خواهرت با دوستش رو از پشت در اتاقش بشنوی که داره از اینکه شب قبل وقتی داداشش داشته دستمالیش میکرده چقدر بهش حال داده واسه دوستش تعریف میکنه.»نمیدونستم چی بگم.واقعا سامان همه اینا رو چطور متوجه شده بود ولی من متوجه نشده بودم.سامان یه کم دیگه مکث کرد و آخر سر گفت:«خب.میخوای با مهتاب سکس داشته باشی؟»به سامان نگاه کردم.نمیدونستم چی جوابشو بدم.سامان خندید و گفت:«خب جوابت معلومه.فردا شب مامان و بابات دعوت شدن مهمونی یکی از فامیلای مامانت.من باهاشون نمیرم.تو و مهتاب هم مثل اینکه دعوت نیستید.»
یه کم فکر کردم و گفتم:«خب چطوری میخوای این کارو انجام بدم؟وقتی مامانمینا نیستن برم سراغ مهتاب؟»سامان گفت:«تو نمیتونی امین.ولی من میتونم.رگ خواب مهتاب دست منه و تنها کاری که باید انجام بدی اینه که با مامانتینا از خونه بری بیرون و دو ساعت بعد آروم برگردی توی خونه و مطمئن باش من مهتاب رو حاضر آماده تحویلت میدم.»راجب حرفای سامان توافق کردیم.اون شب رو به هر زحمتی بود خوابیدم دست آخر ساعت 6 بعد از ظهر وقتی مادر و پدرم از خونه رفتن بیرون منم به بهونه ی رفتن خونه ی دوستم زدم بیرون.موقع بیرون رفتن سامان یه چشمک بهم زد و به ساعتش اشاره کرد که سر ساعت بیام.منم رفتم بیرون و یه مدت سر کوچه الاف بودم تا ساعت 8 شب.مدام پیش خودم فکر میکردم الان توی خونه چه خبره و سامان داره چیکار میکنه.رسیدم پشت در خونمون و کلید انداختم و رفتم تو.از پله ها رفتم بالا و در خونه رو باز کردم.طبقه پایین هیچ صدایی نمی اومد.کنجکاو شدم.رفتم سمت پله های طبقه بالا و همونجا بود که فهمیدم سامان کار خودش رو کرده.صدا از اتاق من بود.صدای آه آه مهتاب که هر از گاهی با جیغ همراه میشد و دوباره شروع میکرد به آه و اوه کردن.میخواستم برم توی اتاق که یه اس ام اس برام اومد.بازش کردم.از طرف سامان بود:«کاملا لخت شو بعد بیا تو»این از کجا فهمیده بود من میخوام برم تو.همون کارو کردم.تمام لباسام رو در آوردم و با یه کیر که کاملا شق شده بود در اتاق رو باز کردم و از دیدن صحنه ای که جلوم داشت اتفاق میافتاد سر جام میخکوب شدم.مهتاب به حالت سگی رو تخت من بود و سامان داشت از پشت کیر کلفتش رو میکرد توی کس خواهرم و در میاورد.اونقدر این کارو با سرعت انجام میداد که مهتاب حتی نمیتونست درست نفس بکشه و فقط صدای آه و اوهش کل اتاق رو برداشته بود.
نمیدونستم چیکار کنم.مهتاب اصلا تو حال خودش نبود و منو ندید ولی سامان برگشت و منو نگاه کرد.یه چشمک بهم زد و به اشاره کرد که برم طرفش.منم جلو رفتم.میخواست سریع جامونو با هم عوض کنیم.کیر من و سامان زیاد فرقی با هم نداشت فقط مال اون یکم دراز تر بود.رفتم روی تخت.سامان توی یه لحظه کشید بیرون و من سریع کیرم رو توی کس خواهرم که کاملا خیس بود جا دادم.دیگه متوجه نمیشدم.با سرعت داشتم تلمبه میزدم و دستم رو روی کمرش میکشیدم.توی همین حین سامان رفت جلوی مهتاب نشست و کیرش رو سمت مهتاب گرفت و مهتاب به محض دیدن سامان یهو از حرکت ایستاد.از یه طرف یه کیر رو توی کسش حس میکرد و از طرف دیگه سامان رو جلوی خودش میدید.به خاطر همین یهو خودش رو جلو کشید و پشت سرش رو نگاه کرد.وقتی همدیگه رو دیدیم هیچی نمیتونستیم بگیم. هر دو مون قفل کرده بودیم تا اینکه سامان با خنده گفت:«مگه جفتتون نمیخواستید همدیگه رو بکنید.از چی تعجب میکنید؟»این حرف سامان به حدی منو حشری و عصبانی که با کون مهتاب رو محکم گرفتم و دوباره تو حالت سگی جلوی خودم قرار دادم و کیرم رو با شدت تا ته توی کس خواهرم فرو کردم.این بار اونقدر وحشیانه تلمبه میزدم که مهتاب با هر تلمبه ی من به جای آه داشت جیغ میکشید و یه کم هم کیر سامان رو میخورد.همینطور ادامه دادم تا اینکه بالاخره آبم داشت میومد.توی یه لحظه مهتاب رو به جلو هل دادم و آبم روی کمرش فروان کرد و حتی روی موهای سرش هم پاشیده شد.خود مهتاب هم ارضا شده بود.سر جام نشستم و فکر کردم.اصلا متوجه نشده بودم که دارم خواهرم رو از کس میکنم و تازه برام سوال ایجاد شد که چرا مهتاب پرده نداشت.به سامان نگاه کردم.مهتاب هنوز داشت کیرش رو با ولع خاصی میخورد.سامان انگار فکرمو خونده باشه سرش رو به نشونه ی نه تکون داد و با لباش حرفی رو هجی کرد که کاملا توجیه شدم:«با دوستای دختر لز داشتن»اتفاقی که برای خیلی از دخترا میفتاد واسه مهتاب هم افتاده بود.مثل اینکه وقتی خیلی حشری بودن با دوستاش پرده ی همدیگه رو زده بودن و امروز با اولین کسایی بودیم که کسش رو میکردیم. توی همین لحظه وقتی پشتش به من بود و داشت برای سامان ساک میزد چشمم به سوراخ کون تنگش افتاد.همون شب قبل از رسیدن مامان و بابام سامان سوراخ کونش رو هم کرد و بعد هم یه سکس دو نفره داشتیم و موقع خواب وقتی من و مهتاب با هم توی اتاقش بودم هم من تونستم کونش خواهرمو بکنم.
اون شب آخرین سکس سامان و مهتاب بود ولی تازه شروع رابطه ی جنسی من و خواهرم بود.سامان چند هفته بعد ایران رو ترک کرد و من و مهتاب دوباره اتاق های خودمون رو داشتیم ولی سکس هیچ مرزی رو نمیشناسه.اون اوایل هر شب رابطه داشتیم و به مرور متعادل تر شدیم تا اینکه چند هفته قبل از اینکه این داستان رو براتون بنویسم اتفاقی افتاد و رابطه ی جنس منو خواهرم وارد مرحله ی تازه ای شد...ادامه دارد.

ادامه ...

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#309 | Posted: 7 Oct 2012 19:53

وقتی خواهرم رو شناختم (۲)

قسمت قبل


من و خواهرم مهتاب دیگه از این بیشتر نمیتونستیم به هم نزدیک بشیم.بعضی شبا اون میومد اتاق من و بعضی شبا من میرفتم توی اتاقش. دیگه این قضیه برامون مثل یه بازی شده بود و اونقدر موقع سکس مسخره بازی در میاوردیم که صدای خندمون از اتاق میرفت بیرون و یه دفه حتی صدای بابام از طبقه پایین اومد که داشت ازمون میپرسید چیکار داریم میکنیم.

نه من و نه مهتاب نمیدونستیم این رابطه به کجا میخواد بکشه و فقط از داشتن سکس با هم لذت میبردیم.رفتار های جنسی مهتاب واقعا همون چیزایی بود که من آرزو داشتم زنم داشته باشه.عاشق هارد سکس بود،خیلی راحت میشد از کون باهاش سکس کرد و خودش هم مخالفتی نداشت،زود آماده ی داشتن سکس از کس میشد و در نهایت خیلی هم خوب ساک میزد.من از لحاظ جنسی از همسرم فقط همین چیزا رو میخواستم و حالا خواهرم تمام این خصوصیات رو داشت و منم ازشون بهره مند بودم.منم کمابیش نیازهای جنسی مهتاب رو تامین میکردم و مهمتر از همه دیگه دچار زودارضایی نمیشدم و تا وقتی که مهتاب رو راضی نمیدیدیم خودم ارضا نمی شدم.

تمام اینها دست به دست هم داده بودن تا ما دو نفر رو کاملا مشغول کنن.البته این اواخر هر دومون توافق کرده بودیم که کمتر با هم سکس داشته باشیم و هفته ای یکی دو دفعه بیشتر پیش هم نمیرفتیم تا اینکه سه هفته قبل از تاریخ نوشتن این داستان مهتاب حرفی که برای چند ماه توی دلش نگه داشته بود رو بهم زد.

حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود و تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه و مهتاب هم یه کم قبل تر از من از مدرسه اومده بود و با لباس مدرسه داشت توی حال راه میرفت.رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم.

راستش مادر من معلم دوره ی ابتدایی بود و دو شیفت کار میکرد به خاطر همین از اول مهر من و مهتاب هر روز توی خونه تنها بودیم و ظهر ها وقتی مهتاب از مدرسه میومد زیاد پیش میومد که با هم سکس کنیم ولی روزایی که من از دانشگاه میومدم به خاطر مسیر دور دانشگاه خیلی خسته بودم و معمولا میخوابیدم و اگر اون روز قرار بود با هم سکس داشته باشیم شب این کارو میکردیم اما اون روز مهتاب سریع اومد توی آشپزخونه دنبال من و از پشت خودشو بهم چسبوند و گفت:«چه خوب که اومدی خونه امین.دیگه داشتم از حشریت میمردم داداشی»همینطور که داشتم توی یخچال رو نگاه میکردم گفتم:«مهتاب عزیزم خداییش خسته ام.امروز امتحان تربیت بدنی داشتیم پوستم کنده شده.میشه تا شب موقع خواب صبر کنی آبجی جونم؟»مهتاب از زیر دستم رد شد و اومد جلوم وایساد و سریع لباشو گذاشت و یه لب کوچولو بهم داد و گفت:«باشه ولی قبل اینکه بری بخوابی میخوام یه چیزی بهت بگم.» دستمو گرفت و پشت میز ناهارخوری نشوند و خودش هم جلوم نشست.خندیدم و گفت:«خب حالا چی شده که اینقدر عجله داری؟» مهتاب سرشو پایین انداخت و گفت:«راستش چطوری بگم.امروز داشتم با دوستم راجب رابطه خواهر برادرا صحبت میکردم و اون چیزی بهم گفت که منو واقعا گیج کرده.»ابروهام رو تو هم کشیدم و گفتم:«به دوستت راجب رابطه ی ما گفتی؟»مهتاب سریع گفت:«نه نه نه به خدا.هیچ کس چیزی از رابطه ی ما نمیدونه.راستش موضوع چیز دیگه ایه.شبنم به من گفت که اونم با داداشش چند وقتیه که رابطه داره.»تعجب کردم.مثل اینکه این پدیده ای که فکر میکردم فقط من دچارشم حالا داشت فراگیر میشد.واقعا باورم نمیشد.با تعجب به مهتاب گفتم:«یعنی شبنم و شایان هم؟»مهتاب گفت:«اره.اونا حدودا از اوایل امسال شروع کردن و یه دو سه ماهی از ما جلوترن.»نمیدونستم چی بگم.یه کم فکر کردم و گفتم:«خب حالا چی شده که گیج شدی؟قضیه چیه مهتاب؟»مهتاب یه کم من من کرد و گفت:«خب من قبلا بهت گفتم امین. من و شبنم پارسال زیاد با هم سکس میکردیم و اواخر پارسال بود که یه روز خیلی حشری شدیم و پرده ی همدیگه رو زدیم.»سریع گفتم:«خب اینو که میدونم.درسته قبلا بهم گفتی.ربطش به قضیه ی امروز چیه؟»مهتاب سرشو پایین انداخت و گفت:«خب همینطوری که من قضیه ی رابطه هام با شبنم و اینکه چطوری بکارتم رو از دست دادم رو برات تعریف کردم اونم تمام داستانایی که با من داشته رو برای داداشش گفته.»یه لحظه سر جام خشکم زد.نمیدونستم چی بگم.راستش اینکه شایان میدونست مهتاب پرده نداره خیلی بد بود.مهتاب تا چهره ی منو دید گفت:«عصبانی نشیا امین.خودتو بذار جای داداش شبنم.وقتی میبینی پرده نداره کنجکاو میشی بدونی چرا.همونطوری که از من پرسیدی اونم از شبنم پرسیده و شبنم هم نمیتونسته بهش دروغ بگه.»یه کم مکث کردم و گفتم:«زود تر اصل قضیه رو میگی یا نه مهتاب؟»مهتاب سریع گفت:«میگم ولی باید قول بدی که عصبانی نشی.»سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم.واقعا کنجکاو بودم ببینم مهتاب چی میخواد بگه.مهتاب یه کم این دست اون دست کرد تا اینکه بالاخره گفت:«خب راستش من تا امروز از قضیه ی رابطه ی شبنم و داداشش شایان خبر نداشتم و امروز تازه فهمیدم.به خاطر همین...به خاطر همین.... منم راجب رابطمون بهش گفتم.»یهو انگار برق گرفته باشدم از جام پریدم و گفتم:«ولی ما به هم قول داده بودیم این یه راز بینمون میمونه.»شبنم سرش رو پایین انداخت و گفت:«اما مجبور شدم بگم امین.آخه...آخه شبنم ازم خواست یه روز برم خونشون و بعد این همه مدت با هم یه کم حال کنیم و خب خودت میدونی که من الان خیلی وقته که سکس رو شروع کردم و شبنم هم بالاخره میفهمید.این شد که گفتم اگه الان بفهمه بهتره.»سر جام نشستم و یه کم فکر کردم.دوباره به مهتاب نگاه کردم و گفتم:«اشکالی نداره عزیزم.حالا که فکر میکنم میبینم حق با توئه.مساله ای نیست ولی دیگه قول بده این مساله رو به کس دیگه ای نگی.»مهتاب سریع از جاش بلند شد و اومد سمت من و یه لب بهم داد و گفت:«قول میدم داداشی گلم.»خندیدم و گفتم:«همین قضیه گیجت کرده بود؟»مهتاب انگار که میخواست سریع بحثو عوض کنه گفت:«ولش کن امین.کاندوم نداریم واسه امشبا.یادت باشه شب بری بخری»من مهتاب رو میشناختم.مطمئن بودم یه چیزی رو نمیخواد بهم بگه یا اینکه از گفتنش پشیمون شده.چشمام رو ریز کردم و گفتم:«مهتاب میدونم یه چی میخوای بگی.نمیخواد بحثو عوض کنی.ضمنا کاندوم هم داریم لا اقل میخوای بحثو بپیچونی یه چی بگو که تابلو نشه»یه کم خندیدم و دوباره رفتم سر یخچال.مهتاب همونطوری سر جاش وایساده بود و منم میخواستم غذا گرم کنم تا اینکه مهتاب بالاخره حرفش رو زد:«امین یادته اون شبی که من و تو و سامان با هم سکس کردیم؟»یه اوهوم گفتم.مهتاب گفت:«خب چطوری بهت بگم داداشی.یه جورایی دلم واسه اون شب تنگ شده»یه فکر مثل برق از توی ذهنم گذشت.همینطور که میخندیدم برگشتم سمت مهتاب و گفتم:«حالا فهمیدم چی تو فکرته دختره ی پر رو!»
مهتاب هنوز سرش پایین بود.رفتم سمتش و گفتم:«اگه درست فکرتو خونده باشم احیانا نمیخوای یه شب من و تو،شبنم و داداشش رو ببینیم و احیانا توی اون شب یه اتفاقایی بیفته؟»مهتاب که تعجب کرده بود گفت:«اگه اینو بخوام از دستم عصبانی میشی؟»
برگشتم و زیر قابلمه ای که روی گاز گذاشته بودمو روشن کردمو گفتم:«عصبانی نمیشم ولی باید فکرامو بکنم.»

پیش خودم فکر کردم.مهتاب دختری بود که عاشق هارد سکس بود و هر وقت من و اون داشتیم با هم سکس میکردیم همیشه دوست داشت موقع سکس از یه شمع استفاده کنم تا هم کسش و هم سوراخ کونش رو با هم بکنم.حالا به این نتیجه رسیده بودم که مهتاب توی تمام این مدت داشت با اشاره بهم میفهموند که یه سکس سه نفره میخواد و منم متوجه نشده بودم و حالا با فهمیدن قضیه ی شبنم و داداشش این فرصت رو داشت که یه پارتنر جنسی دیگه برای خودش پیدا کنه و با تعریفایی که احتمالا از شبنم شنیده بود کی میتونست بهتر از داداش شبنم باشه و در ازاش هم میخواست شبنم رو دو دستی بهم تقدیم کنه.یه کم شرایط رو بالا پایین کردم. رابطه ی من و مهتاب توی بالاترین سطح خودش بود و هر دومون برای هم شریکای جنسی خوبی بودیم ولی حرفای مهتاب باعث شد یه کم به شبنم فکر کنم.همکلاسی و قدیمی ترین دوست مهتاب.شاید هشت نه سالی بود که با هم دوست بودن و مثل خواهر بودن.من تا قبل از اینکه سکس با مهتاب رو شروع کنم نمیدونستم که شبنم و مهتاب با هم رابطه جنسی داشتن و بعد از فهمیدن این قضیه یه کم هم نسبت به شبنم تمایل پیدا کردم.
حالا با این تفاصیر منم تحریک شده بودم که یه پارتنر جنسی دیگه پیدا کنم و شبنم بهترین گزینه و دم دست ترین گزینه بود. یه دختر با اندامی شبیه مهتاب فقط یه کم قد بلند تر بود و صورت نازی هم داشت.من و شایان هم با هم دوست بودیم البته نه مثل مهتاب و شبنم.شایان یه سال از من کوچیک تر بود و دانشجوی دانشگاه تهران بود.معمولا آخر هفته ها با هم میرفتیم استریت بال.پسر تقریبا لاغر و قدبلندی بود و قیافشم بدک نبود.فکر اینکه با اون و خواهرش یه سکس ضربدری داشته باشم اونقدرا هم بد نبود. بالاخره به نتیجه رسیدم.سکس ضربدری با شبنم و برادرش ارزش امتحان کردن رو داشت.نهایتا اگه از این کارمون راضی نبودیم دیگه انجامش نمیدادیم.همین شد که اون شب اوکی رو به مهتاب دادم و قرار شد اون این پیشنهاد رو به شبنم بده و بگه من خبر ندارم و خلاصه اینکه هر دوشون سعی کنن داداشاشون رو راضی کنن تا این کارو انجام بدن.مهتاب هم همین کارو کرد و بعد از سه روز خبر رو بهم داد.من طبق معمول توی خونه تنها بودم.مامان و بابام هر جفتشون سر کار بودن و مهتاب هم مدرسه بود.حدود ساعت 2 بالاخره اومد خونه و واقعا از قیافش معلوم بود که داره از خوشحالی بال در میاره.وقتی اومد تو خونه من توی حال داشتم تلوزیون میدیدم. دویید اومد سمت من و با همون لباسای مدرسه روی پام نشست و طبق عادتش یه لب کوچیک و شیرین بهم داد و گفت:«بگو چی شده؟»یه لب دیگه ازش گرفتم و گفتم:«تو بگو آبجی کوچولو»مهتاب خودشو لوس کرد و با یه صدای بچه گونه گفت:«شبنم اوکی رو بهم داد.پس فردا خونشون خالی میشه و قرار شد ما بریم اونجا»باورم نمیشد شایان هم راضی بشه ولی حالا شده بود.نمیدونستم حالا وقتی میدیدمش باید چی بهش میگفتم.امروز پنج شنبه بود و ما هر هفته جمعه ها ساعت هشت صبح با هم قرار داشتیم تا بریم واسه بازی.نمیدونستم فردا باید چیکار میکردم.اون روز یه سکس کوچیک روی مبل با مهتاب داشتیم و بعد مهتاب رفت که بخوابه.چند دفعه گوشیمو برداشتم تا به شایان زنگ بزنم ولی نمیدونستم چی بگم.واقعا گیج شده بودم.از یه طرف فکر سکس ضربدری با شایان و شبنم حشریم میکرد از یه طرف دیگه روم نمیشد با شایان روبرو بشم.تنها کاری که تونستم بکنم این بود.یه اس ام اس دادم:«ساعت 5.روبروی فروشگاه سر کوچه»باید من و اون با هم حرف میزدیم.واقعا خیلی عجیب بود که من و شایان با اینکه خیلی به هم نزدیک بودیم حالا نمیتونستم برم بیرون و ببینمش.هر طوری بود حدود ساعت 5 زدم بیرون و با هزار زور خودم رو تا سر کوچه کشوندم و شایان همونجا روبروی سوپرمارکت وایساده بود.رفتم سمتش و اونم منو دید.میتونستم ترس رو توی چشمای اونم ببینم.همون ترس و اضطرابی که خودم داشتم.به هم رسیدیم و جلوی هم وایسادیم.شاید حدود دو دقیقه روبروی هم بودیم و هیچ حرفی به هم نمیزدیم.بالاخره تصمیم گرفتم حرف بزنم.سرمو بالا آوردم و گفتم:«مطمئنی شایان؟»شایان یهو زد زیر خنده.نمیدونم چرا ولی به محض اینکه شایان خندید منم شروع کردم به خندیدن.هر دومون عین دیوونه ها داشتیم سر کوچه بلند میخندیدیم و نمیدونستیم به چی.دست شایان رو گرفتم و با هم رفتیم سمت پارک پایین خیابون و شایان شروع به صحبت کرد: «باورت میشه امین.فکر میکردم دیگه نمیتونم ببینمت.»یه کم فکر کردم و گفتم:«منم همینطو پسر.پس شنبه خونتون خالیه»شایان گفت:«اره.مامان بابام دارن میرن کرج.تا صبح نیستن.همه چیز اوکی شده.»خندیدم و گفتم:«خوبه.من و مهتاب یه بهونه جور میکنیم تا شبو بپیچونیم.»اون روز هر دومون داستان شروع رابطه ی جنسی با خواهرامون رو تعریف کردیم.خنده دار ترینش داستان شبنم و شایان بود.بر عکس اتفاقی که برای من و مهتاب افتاد این دفعه شبنم توی خواب رفته بوده شراغ شایان و شایانم بیدار شده بوده و از ترس شبنم رو هل داده بوده سمت دیوار و شبنم بیچاره هم بدجور به سرش ضربه خورده بوده.
به هر حال اون روز برای من و شایان گذشت و هر دومون تونستیم با این قضیه کنار بیایم تا اینکه بالاخره شنبه شب شد.شبنم اوکی نهایی رو به مهتاب داده بود و گفته بود که مادر پدرش خونه رو ترک کردن.حالا من و مهتاب هم باید یه بهونه پیدا میکردیم تا شب رو تا صبح بتونیم بیرون از خونه باشیم.مهتاب بهونه ی خوبی داشت.اینکه شبنم امشب خونشون تنهاست و باید بره پیشش.منم یه کم فکر کردم و بهترین بهونه سر زدن به دو تا از دوستام بود که خونه ی مجردی داشتن.
مهتاب اول شب خونه رو ترک کرد و منم نیم ساعت بعد رفتم بیرون.سریع خودمو به ساختمون شایان اینا رسوندم.یه ساختمون 6 طبقه که اونا طبقه ی سوم بودن.زنگ زدم و رفتم بالا.وقتی پشت در اپارتمانشون رسیدم خیلی راحت میتونستم تپش قلبم رو حس کنم.یه کم معطل شدم تا اینکه بالاخره در باز شد و شبنم پشت در بود.وقتی دیدمش نمیدونستم باید چی بگم.یه شلوار جین آبی و یه تی شرت چسبون سفید تنش بود.هیکل سکسی و تمیزی داشت و خب از لحاظ چهره هم خوشکل بود.نمیدونستم باید چیکار میکردم.اولین چیزی که به فکرم رسید این بود که دستمو ببرم جلو و بخندم.شبنم بهم دست داد و سلام کرد.جواب سلامشو دادم و رفتیم تو.شایان و مهتاب روی مبل نشسته بودن و داشتن ماهواره میدیدن.هنوز گیج بودم که شبنم ازم خواست بشینم.
نشستم و با شایان سلام علیک کردیم.هممون معذب بودیم و نمیدونستیم چطوری باید شروع میکردیم.تا ساعت 9 همینطوری گذشت و از بیرون پیتزا گرفتیم و خوردیم.من که دیگه پیش خودم فکر میکردم امشب قرار نیست اتفاقی بیفته و فردا دست از پا دراز تر بر میگردیم خونه.گذشت و گذشت تا اینکه شبنم بالاخره اولین جرقه رو زد:«مهتاب یه لحظه بیا بریم تو اتاق من کارت دارم.»مهتاب بلند شد و رفت توی اتاق.حدود 10 دقیقه اون تو بودن و تو این مدت هیچ حرفی بین و شایان رد و بدل نشد تا اینکه صدای مهتاب از توی اتاق اومد:«امین بیا اینجا کارت دارم.»یه نگاه به شایان کردم و رفتم توی اتاق.نمیدونستم اون تو چی در انتظارمه.در اتاق شبنم رو آروم باز کردم و صحنه ای دیدم که سر جام میخکوبم کرد.شبنم و مهتاب روی تخت و لخت.از دیدن ای صحنه اونقدر تعجب کردم که حتی نتونستم از چهارچوب در برم تو.مهتاب تا منو دید سریع بلند شد اومد سمتم و لبش رو گذاشت روی لبام.تنها کاری که میتونستم بکنم همراهی کردن بود.مهتاب آروم آروم داشت دکمه های پیرهنم رو باز میکرد و بعد از در آوردن پیرهنم سراغ شلوارم رفت و خیلی سریع تمام لباسام رو در اورد.نگاهم به شبنم افتاد که روی تخت خوابیده بود و داشت کسش رو میمالید. شبنم بالاخره بلند شد و اومد سمتم و مهتاب رو کنار زد و خودش شروع کرد به خوردن لبای من.منم حشری تر از قبل شده بودم و اصلا متوجه خروج مهتاب از اتاق نشدم.فقط شبنم رو میدیدم که داشت منو سمت تختش میکشوند و وقتی منو روی تخت پرت کرد تازه متوجه شدم مهتاب توی اتاق نیست.تا اومدم حرفی بزنم شبنم خودشو انداخت روی من و لبشو گذاشت رو لبام و منم لباش رو با ولع بیشتری خوردم.مطمئنا مهتاب الان پیش شایان بود و اونام احتمالا شرایط مشابهی داشتن.شبنم همینطور که روی من خوابیده بود پاهاش رو دو طرف بدن من گذاشته بود و کس خیسش رو روی کیرم میکشید و منم لحظه به لحظه بیشتر حشری میشدم و فکر به اینکه خواهرم مهتاب و شایان الان داشتن یه جا توی این خونه با هم سکس میکردن هم حشری ترم میکرد.آروم دستمو به کیرم رسوندم و روی کس شبنم تنظیمش کردم.شبنم هم روی کیرم نشست و خیلی راحت کیرم تا ته توی کسش فرو رفت.مثل اینکه شبنم و شایان بیشتر از ما زیاده روی میکردن.شبنم همینطور داشت روی کیر من تلمبه میزد و شهوتش رو با ناله های یکنواخت و بلندش بیرون میریخت و توی همین لحظات بود که صدای ناله های مهتاب هم از توی حال بلند شد.بله مثل اینکه اونا هم کارشون اوج گرفته بود.با شنیدن صدای مهتاب حشرم چند برابر شد طوری که شبنم رو محکم گرفتم و سریع چرخوندمش و حالا شبنم زیر من بود و من با تمام سرعتم توی کسش تلمبه میزدم.یه کم دیگه تلمبه زدم و کیرم رو از کس شبنم آوردم بیرون.نمیخواستم بدون کردن کونش ارضا بشم.پاهای شبنمو جمع کردمو و اوردم بالا و کیرم رو دم سوراخ کونش گذاشتم.شبنم که فهمیده بود میخوام چیکار کنم با یه ناله ی شهوتی ازم خواست اروم شروع کنم.منم همین قصدو داشتم.با آب کسش سوراخ کونش رو خیس کردم و خیلی آروم کیرمو فشار دادم.کلاهک کیرم خیلی راحت رفت تو و شبنم یه آخ کوچیک و آروم گفت.کم کم فشارو بیشتر کردم و خیلی راحت کیرم رو تا ته توی کون شبنم فرو کردم.مثل اینکه شایان خیلی خوب روی این قسمت شبنم کار کرده بود.کم کم شروع کردم به تلمبه زدن.اونایی که کون کردن میدونن که این حالت از سکس خیلی دخترا رو اذیت میکنه و دردناک ترین حالتش هست.(اینکه تاق باز بخوابونیشون و پاهاشون رو بچسبونی به هم و بدی بالا و همونطوری از کون بکنیشون)اما شبنم حتی زیر تلمبه های سنگین من هم چیزی نمیگفت و فقط آه میکشید.کم کم اونقدر سرعتم بالا رفته بود که شبنم حتی نمیتونست نفس بکشه و فقط هق هق میکرد و چشماش رو بسته بود.یواش یواش به ارضا شدن نزدیک میشدم و بالاخره با یه آه بلند تمام آب کیرم رو توی کون شبنم خالی کردم و روش افتادم.شبنم تقریبا از حال رفته بود و منم وضع بهتری نداشتم.کنار شبنم روی تخت افتاده بودم و داشتم نفس نفس میزدم و عرق زیادی روی صورتم جمع شده بود.حواسمو جمع کردم.صدای آه و اوه مهتاب هنوز داشت از توی حال میومد. کنجکاو شده بودم که اونجا چه خبره.از روی تخت بلند شدم و یه نگاه دیگه به شبنم انداختم.پشتش به من بود و نیمه هوشیار بود و معلوم بود خیلی ضعیف شده.سوراخ کونش کاملا باز بود و آب کیر من از گوشش داشت میریخت بیرون.
به سمت در اتاق رفتم و وارد حال شدم.با این که تازه ارضا شده بودم اما صحنه ای که جلوم داشت اتفاق میفتاد بیشتر حشریم کرد. وقتی میدیدم شایان روی مبل نشسته و خواهرم مهتاب داره روی کیرش تلمبه میزنه.سریع رفتم سمت اونا.میخواستم چیزی که مهتاب مدتها منتظرش بود رو بهش بدم.مهتاب پشتش به من بود.مهتاب برگشت و منو دید.شهوت از توی چشماش میبارید.سریع از روی کیر شایان بلند شد و دوید سمت من.اونقدر سریع لبشو به لبام چسبوند که فکم درد گرفت.منو پرت کرد روی مبل و سریع روی کیرم نشست و شروع کرد به تلمبه زدن.شایان که از چهرش معلوم بود هنوز ارضا نشده داشت مات و مبهوت منو مهتاب رو نگاه میکرد.مهتاب همینطوری داشت با سرعت روی کیرم بالا و پایین میرفت.یه نگاه به شایان کردم و یه چشمک بهش زدم و انگشت دستم رو روی سوراخ کون مهتاب گذاشتم.شایان سریع متوجه منظورم شد و اومد پشت مهتاب.با دستام مهتاب رو روی خودم هم کردم و در حالی که کیرم تا ته توی کس خواهرم بود،شایان هم سریع از پشت کیرش روی توی کون مهتاب کرد طوری که مهتاب با یه آه و یه لرزش خفیف با همون فشار اول شایان ارضا شد.دستام رو دور کمر مهتاب حلقه کردم و محکم نگهش داشتم و شایان شروع کرد با سرعت توی کون مهتاب تلمبه زدن.اونقدر با سرعت این کارو میکرد که منم از شدت ضربه ی تلمبه های شایان عقب جلو میرفتم.به خاطر اینکه کیر شایان توی کون مهتاب بود من نمیتونستم تلمبه بزنم و کیرم انگار توی کس مهتاب گیر افتاده بود.شایان محکم و محکم تر تلمبه میزد تا اینکه بالاخره با یه داد بلند ارضا شد و چند لحظه مهتاب رو از پشت بقل کرد و محکم نگه داشت و یواش یواش کیرشو از کون مهتاب کشید بیرون.مهتاب که چشماش خمار خمار بود شروع کرد به خوردن لبای من.جونی نداشت که بخواد روی کیر من تلمبه بزنه واسه همین از روی کیرم بلندش کردم و روی مبل خوابوندمش.یکی از پاهاشو دادم بالا و کیرمو فرستادم توی کسش و خیلی آروم و لایت شروع کردم به تلمبه زدن.با اولین تلمبه آه های آروم و شهوتناک مهتاب شروع شد.هر دفه که کیرم روی میفرستادم تو لباشو گاز میگرفت و وقتی کیرمو عقب میکشیدم یه آه ملایم میکشید.شایان غیبش زده بود و معلوم بود الان کجاست چون صدای شبنم هم چند دقیقه بعد بلند شد.کار من و مهتاب چند دقیقه بیشتر طول نکشید و هر دو مون با هم ارضا شدیم.با دستمال آبکیرمو از روی شکم خواهرم پاک کردمو بقلش کردم.تنها کلمه ای که مهتاب تونست بهم بگه این بود:«خیلی ممنون امین.:»
اون روز تا صبح من یه بار دیگه ارضا شدم و اونم وقتی بود که با شایان داشتیم دو نفری شبنم رو میکردیم.مهتاب هم یه سکس تکی دیگه با شایان داشت و بعد همگی از شدت ضعف خوابمون برد.از اون هفته به بعد شبنم و شایان یه دفعه اومدن خونه ی ما و یه دفعه هم شبنم تنها اومد.من از این رابطه ی جدیدی که شروع کرده بودیم راضی بودم و مهتاب هم همینطور و فکر میکنم حالا حالا ها این رابطه ادامه پیدا کنه.
جالب ترین بخش ماجرا ایمیلی بود که دو هفته پیش به دستم رسید.یه ایمیل از طرف سامان،پسر عموی بابام.نوشته بود بالاخره اونم تونسته بود به خواستش برسه و خیلی هم از این کار راضی بود.وقتی این ایمیل رو میخوندم نا خودآگاه خندم گرفت.از این میخندیدم که چیزی که فکر میکردم فقط من درگیرش هستم یه جور اپیدمی بود و خیلی ها درگیر این موضوع بودن و خیلی ها اونو تجربه کرده بودن.سکس با خواهر و برادر....

پایان

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     

#310 | Posted: 7 Oct 2012 19:59

سکس با دختر دایی کون گنده

من یک دایی دارم که 2 بچه داره یک دختر و یک پسر من با پسرداییم که اسمش نیما است با اینکه از من کوچیکتره ولی خیلی با هم رفقییم شهر زندگی ما با شهر اونا فاصله زیادی داشت ولی من معمولا تابستان میرفتم 1ماه خونشون و اونا معمولا عیدا می اومدن خونه ما . من تا سوم دبیرستان اصلا اهل سکس نبودم ولی از اون به بعد من خیلی تو کف دختر داییم بودم و هر وقت اونا خونه ما می اومدن یا من میرفتم اونجا حسابی دیدش میزدم چون خیلی توپ بود قد حدود 175 وزن حدودا 65 ولی کون بزرگی داشت و سفید بود و همیشه آرایش میکرد و هر وقت میدیدمش میخواستم بخورمش.

یه تابستان که من رفته بودم خونه اونا قرار شد یه صبح بریم شمال و صبح فرداش برگردیم دخترداییم به بهونه اینکه درس داره(دانشگاهی بود) با ما نیومد ما رفتیم شمال که طرفای عصر بود که از اداره زنگ زدن و گفتن باید خودت رو سریع برسونی به همین دلیل ما سریع راه افتادیم به طرف خونه حدود ساعت8رسیدیم من یه مقدار ازوسایل رو برداشتم و اومدم بالا(اپارتمان بود)و زنداییم کلید رو داد تادر نزم شاید دختر داییم خواب باشه و زن داییم چون بیرون کاری داشت با پسر داییم رفتن من در رو آروم باز کردم اومدم تو دیدم داره یه صداهایی میاد از اتاق دختر داییم رفتم آروم سرک بکشم که دیدم بله یه پسره داره بصورت سگی دختر دایی ناز کون گنده ام رو میکنه و همین طور که تلنبه میزنه کونش مثل ژله تکون میخورد من به سرعت موبایلم رو در اوردم و یه عکس بعنوان مدرک جرم گرفتم و بعد پریدم تو یکهو دوتاییشون بهت زده به من خیره شدن و پریدم یارو رو گرفتم انداختمش اونور و گفتم گمشو نمیخوام ریختت رو ببینم اونم تته پته کنون پا گذاشت به فرار من رفتم کنار دختر داییم نشستم و گفتم از کی همدیگه رو میشناسین؟گفت این پسر طبقه بالایی و من چند بار اونو تو آسانسور دیدم و یک بار هم بهم شماره داد و این هم اولین باری بود که داشتیم سکس میکردیم .بعد گفتم لباسات رو بپوش تا مامانت نیومده بعدا در بارش صحبت میکنیم.لباسشرو وقتی داشت میپوشید میخواستم همون جا بپرم رو کون سفیدش و جرش بدم ولی نمیشد چون مامانش می آمد .شب که رفتم بخوابم اصلا تا صبح خوابم نبرد چون اون صحنه سکس سگی و کون سفید و تپل و بی موی داخترداییم رو یادت نمیرفت و هی به اون عکسی که ازشون گرفتم نگاه میکردم و کیرم رو میمالیدم .فردا صبح داییم و زن داییم رفتن سرکار و نیما هم کلاس داشت و رفت دخترداییم هم رفت امتحان بده منم پریدم پشت ماهواره و کارت داشتم زدم فیلم سکسی بعد از دیدن 6،7 فیلم دیدم صدای در میاد اومدم که خاموشش کنم که دیدم دختر داییمه دوباره اومدم نشستم سر جام و گفتم که این بهترین فرصته که کونش رو جر بدم.

دخترداییم رفت تو اتاقش و داشت شلوارش رو در می اورد که عوضش کنه که من رفتم و چسبیدم پشتش و کیر سیخ کردم رو کردم لای پاش مقاومت کرد و نگذاشت ولی با اصرار های زیاد من بالاخره قبول کرد تی شرتش رو در اوردم و شروع کردم به خوردن پستونای سفید و نسبتا بزرگش بعد اومدم پایین و همینکه شورتش روکشیدم پایین ماتم از کوس بی موی قلبمش لاش رو بازکردم صورتی بود و شروع کردم به لیس زدن اونم حال میکرد و میگفت آه...بخورش همش مال تو منم هی حشری میشدم بعد به سینه خوابوندمش رو تخت و یک بالش گذاشتم زیرش و کونش قلمبه زد بالا لای کونش رو باز کردم و سوراخ سفیدصورتیش رو دیدم وشروع کردم به خوردن وگاز گرفتن کونش و انگشتم رو میکردم تو کونش بعد از اون یک اسپری تاخیری زدم و کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و یک توف زدم و آروم کیرم رو فشار دادم تا سرش رفت تو آه آهش شروع شد و منو حشری تر میکرد آروم شروع کردم به تلنبه زدن و آه آه دختر داییم زیاد شد تا اینکه یهو ساکت شد و من هنوز ولش نکردم بعد به کمر خوابوندمش و پاهاش روگذاشتم رو شونه هام و یکهو کردم توکونش و هی میگفت کافیه دیگه خیلی درد داره تا اینکه داشت آبم می اومد و درش اوردم و ریختم رو پستوناش وقتی نگام به سوراخ کونش افتاد دیدم قرمز کرده و خیلی باز شده دیگه حال نداشتم و همون جا افتادم بعد از ربع ساعت 2تایی رفتیم حموم اونجا هم برام یه ساک زد که خیلی حال کردم بعد از اون دیگه من رفتم خونمون و حدود 4 ماه بعد شنیدم که واسش خواستگار اومده و میخوان که عروسی کنن

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
صفحه  صفحه 31 از 78:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  77  78  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.