| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 31 از 82:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  81  82  پسین »  
#301 | Posted: 8 May 2012 03:51
زندایی

سلام اسم من پویاست من 26 سالمه و تو شهر اصفهان زندگی میکنم
میخوام از داستان خودم با زن دایی هما بگم این زن دایی ما یه زن بسیار خوشگل داغ و پرا حساس بود اون از موقعی که وارد خانواده ما شد خیلی دوسش داشتم خیلی خوشگل و ناز بود و من از همون موقعی که 13 سالم بود عاشقش بودم همیشه پیشش بودم دوس داشتم همش دستشو بگیرم و با هاش راه برم و یه مدتم اینطوری بود که کم کم داییم به این رابطه خیلی صمیمی ما حسودیش شد و جلوی این رابطه را به نوعی گرفت یعنی هیچوقت نمی ذاشت که ما باهم باشیم همیشه اگرم قرار بود ما کنار هم باشیم داییم هم اونجا حاضر بود و هیچوقت دیگه نذاشت که من دست
همای نازم رو بگیرم و منم که حساسیت دایی رو دیدم دیگه خودمو از هما دور کردم این جریانات گذشت تا اینکه رسیدیم به عید سال91 و من 26 سالم شده بود داشتم دوباره به هما نازم نزدیک میشدم . جریانش از اینجا شروع شد که وقتی برای عید رفتم خونشون گفت پویا چرا دیگه بهم زنگ نمیزنی دیگه اس نمیدی گفتم منکه شمارتو ندارم گفت راس میگی یعنی فقط به خاطر همین زنگ نمیزنی گفتم اره گفت باشه بیا بعد یه تک زد به گوشیم گفتم تو شماره منو داشتی گفت اره گفتم تو چرا نمیزدی گفت فک کردم شاید از دستم ناراحتی گفتم نه خلاصه شمارشو سیو کردمو اها اینم بگم اون روزی که خونشون بودیم 12 فروردین بود بعد ما که از خونشون رفتیم به سمت خونمون تو راه یه اس به مناسبت سیزده به در دادم بهش و این اغاز ماجرها بود دیگه شروع شد بعد اون جواب اس منو داد بعد من یکی دیگه فرستادم همینجوری ادامه داشت دیگه دوباره باهم صمیمی شدیم و از روز بعد از سیزده به در که زنگ زد از همه چی صحبت کردیم یه چند روزم اینطوری گذشت تا اینکه یه روز ازم پرسید دوس دختر داری گفتم یه دونه داشتم ولی بعد یه سال از اینجا به خاطر شغل باباش رفتن یهو یه چیزی پرسید که انتظار نداشتم گفت تا حالا باهاش کاری کردی منکه پشت تلفن سرخ و سفید می شدم گفت راستشو بگو منم با من من گفتم راستش فقط یه بار گفت چیکارش کردی گفتم به خاطر اینکه دختر بود نتونستم کاره زیادی کنم ((بعد راستی بگم دایی من راننده اتوبوسه و بعضی شبا خیلی دیر میاد خونه یا اصلا نمیاد)) بعد ما داشتیم 3 نصفه شب حرف میزدیم که یهو گفت دوس داشتم پیشم بودی که یهو کیرم مثه برق از خواب پرید گفتم چی بعد دوباره تکرار کرد خلاصه گفت دوست دارم پیشم بودی خیلی دوست دارم منم از علاقه بچگیم گفتم که همیشه عاشقش بودم دیگه باهم راحت شده بودیم دیگه از همه چی باهم صحبت میکردیم اون از کیرم میپرسید و من از سکسش با داییم که مثلا اخرین بار کی باهم بودید یا اینکه درهفته چند بار سکس دارید یا چه جوری باهم سکس میکنید یه مدتم اینطوری گذشت تا اینکه یه شب داییم رفت سرکار و قراربود تا صبح اونجا باشه و زن دایی هما زنگ زد گفت پویا میخوام بیایی پیشم دایی رفته و تا صبحم نمیاد منم که همیشه منتظر این لحظه بودم بلند شدم و سریع لباس پوشیدم به سمت خونشون حرکت کردم و بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونشون زنگ زدم و تا در بازکرد داشتم غش میکردم خیلی خوشگل شده بود همونجا شروع کردم به خوردن لباش همش درحین خوردن ازعلاقه سیزده ساله ام بهش میگفتم میگفتم که چقد عاشقشم و همینطوری لباساشو در میاوردم خیلی خوشگل شده بود به خاطر من رفته بود کل بدنشو ایپلاسیون کرده بود بدون حتی یه ذره مو
وقتی لختش کردم همه بدنشو خوردم بعد لیس زدم براش و با ناخن اروم میکشیدم روی روناش و چون قلقلکش میداد و در اوج شهوت بود داشت دیونه اش میکرد و میگفت پویا بکن دارم میمیرم بعد یهو بلند شد منو از رو خودش کنار زد و شروع به درآوردن لباسهام کردم و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و شروع به ساک زدن کرد چقدر ماهرانه میخورد یه دو سه دقیقه که خورد زدمش کنار و افتادم به جون سینه های خوشگلش بعد اومدم کس نازشو خوردم بعد بلند شدم این کیرم که تشنه کس بود رو هل دادم تو کسش و شروع به تلمبه زدن شدم یه چند دقیقه که کردم برگردوندمش و یه بالش گذاشتم زیرش و با بدبختی کردم تو کونش اخه خیلی تنگ بود هم کونش هم کسش خیلی داشتم حال میکردم خلاصه باز شروع به تلمبه زدن کردم تا اینکه آبم اومد و خالی شد تو کونش و همونطوری بی حال افتادم روش و یه دو ساعتی همینطوری خوابیدم که بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم حموم و همیدیگرو شستیم و تو حموم یکم همو مالیدیم و همدیگر و بغل میکردیم و ازعلاقه مون به هم میگفتیم بعد اومدیم بیرون من ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبحه سریع رفتم لباس پوشیدم و از زندایی همام یه لب خوشگل گرفتم و تشکر کردم که منو به آرزوم رسوند و سریعا قبل از اینکه داییم بیاد زدم بیرون و تا الانم هر وقت همو میبینیم با یه لبخند به یاد اونروز می افتیم راستی بچه ها باور کنید حتی یک کلمه اش دروغ نبود غیر از اسم ها حالا اونایی که هم میخوام فحش بدن اشکالی نداره مهم اینه که برای من این اتفاق افتاده ..... مرسی موفق و شاد باشید
     
#302 | Posted: 11 May 2012 06:13
آخر شب با خواهر زن٤

سال از ازدواج من و پریا ميگذشت، همه چيز خوب و آروم بود. زویا خواهر پریا سال آخر دانشگاه بود و مشغول تكميل تز دانشگاهش. زویا يه دختر خيلي خوشگله. چند باري كه ساقاي خوشگلش ديدم فهميدم كه بدن خيلي سفيدي داره. ساقاي خوشگله پاهاش و بازوهاي نازش گوشتي و سفيده. كاملاً فكرمو مشغول كرده بود و دنباله راهي بودم كه بتونم يه جوري بهش نزديك بشم. با من خيلي خوب بود و منم هر كاري از دستم بر ميومد براش انجام ميدادم تا دلشو بدست بيارم. شبا تا ساعت ١و٢بيدار ميموند و رو تزش كار ميكرد، ما هم هفته اي ٢ تا ٣ شب خونشون ميمونديم شبا. همه زود ميخوابيدن ولي من بيدار ميموندم و فوتبال نگاه ميكردم. يه شب كه همه خواب بودن و زویا مطابق معمول داشت با كامپيوتر كار ميكرد و منم فوتبال تماشا ميكردم، جوري نشسته بود كه پشتش به من بود و منم بدنه نازشو برانداز ميكردم ، يه بلوز صورتي خوشگل و يه شلوارك كه تا پايين زانوهاش بود پوشيده بود. موهاشو ريخته بود رو شونه هاش، لاكه قرمزه خوشرنگي به ناخناي دست و پاش زده بود. دلو زدم به دريا و رفتم كنارش نشستم. بهش گفتم كاري داري كمكت كنم؟ اگه كاره تايپ يا چيزي هست كه بتونم انجام بدم داري بگو؟ چشماش كاملاً خسته بود. لبخند قشنگي زد و گفت : نه مرسي. ولي من اصرار كردم كه اجازه بده كمك كنم. با اصرار من قبول كرد و قرار شد اون متنو بخونه و منم تايپ كنم. چند صفحه اي من تايپ كردم كه زویا گفت اينبار من بخونم و اون تايپ كنه ولي من قبول نكردم و اونم اصرار ميكرد، وقتي ديد كه من قبول نميكنم دستشو آورد كه موسو بگيره ولي من نگذاشتم اونم دستشو گذاشت رو دسته منو خواست موسو بگيره ولي من با دست چپم دستشو گرفتم. دستاش خيلي نرم و ناز بود همونجوري كه دستشو گرفته بودم و اون اصرار ميكرد نگام به گردنه سفيدش افتاد، بلوزش يقش يه كم باز بود و سفيدي گردنش مشخص بود.نميدونستم چي كار كنم. ميترسيدم بغلش كنم و يهو جيغي بزنه و آبروريزي بشه، ولي موقعيت خوبي بود و كمتر پيش ميومد اين موقعيت. ديگه دلو زدم به دويا و موسو بهش دادم و اون شروع به تايپ كرد. دستمو گذاشتم روي لبه صندليش. فقط چند سانت تا بدنش فاصله داشتم. آروم دستمو بردم جلو و شونشو گرفتم، يه تكوني خورد و روشو كرد به طرف منو و گفت چي شده. گفتم هيچي، مگه اشكال داره آدم خواهر زنشو بگيره تو بغلش. سرخ شد و هيچي نگفت، منم از كنار همونجور كه شونشو گرفته بودم كشيدمش سمته خودم، خنده اي كرد و گفت : چرا اينجوري ميكني؟ من هيچي نگفتم فقط چسبوندمش به خودم. دست از كار كشيد. من دستمو از پشتش برداشتم و بردم طرف رونش و گذاشتم رو رونش، يه كم رونشو ماليدمو همونجوري بردم به طرف داخل رونش. كم كم حالش عوض شد ولي هم اون ميترسيد هم من، چونشو گرفتم آوردم بالا سرشو انداخت پايين سرمو بردم طرفش لبامو نزديك كردم به لباش، خواستم بذارم روي لباش كه سرشو چرخوند لبام روي گونش نشست. بلند شد گفت : بسه ديگه من ميرم بخوابم. و رفت توي اتاقش و درو بست. البته اين كار طبيعي بود و براي شروع خوب بود. منم بعده نيم ساعت خوابم رفت
     
#303 | Posted: 11 May 2012 06:13
سکس با راننده

اسمم یاسر بچه اهواز البته از دهات اهواز این یک داستان دروغ نیست بخدا عین حقیقته چند سال بیش که سرباز بودم رفتم مرخصی خونه بعد از چند روز باید به هندیجان که محل خدمتم بود بر میگشتم اون روزا وضع مالی خرابی داشتیم بدرم موقع رفتن فقط شش تومان بهم داد برای کرایه .خلاصه از اهواز حرکت کردم تا رسیدم ماهشهر وچون ساعت 9 شب رسیدم اتوبوس برا هندیجان نبود رفتم دنبال سواری همه راننده ها گفتند دربس تا هندیجان 8 تومنه خاستم تو ترمینال بخابم فرداش برم چون بول نداشتم اما چندتا از این بچه قرطی ها رو دیدم گفتم حتما نمیذارن بخام یا ساکم میدوزن یا تا صبح باید بیدار بمونم رفتم دنبال تاکسی دربسی گفتم شاید کسی دلش برحم بیاد ومن برسونه خلاصه یه راننده میان سال گفت بیا سوارت کنم تا جاده اصلی بعد با ماشین سنگین که رد میشن حتما میرسوننت گفتم باشه سوار شدم یه براید بود تا جاده که رسیدیم دیدم برهوت بود وتاریک گفتم ولک تو بیا من برسون هندیجان بخدا کرای ات از دوستام میگیرم بهت میدم اونم قبول کرد به سوی هندیجان حرکت کردیم یک ساعت راه بود یکم که رفتیم دیدم راننده حرفای عجیب قریبی میزنه فهمیدم منظورش چی بود گفتمش ببین من عربم بچه کونی نیستم اگه منظورت که من کونی ام اشتباه میکنی اگر هم دیگه از این حرفا بزنی دعوامون میشه گفت بابا من یه چیز دیگه میخام تو این حرفا صدای ظبت بالا برد و دستش اروم اروم اورد روی کی کیرم گذاشت من دهاتی که کیفی اینجوری ندیده بودم گفتم بذار کیرو بماله منکه عمرا کس بکنم بذار تو این قحطی کون بکنم چه اشکالی داره بعد کمی که کیرم عین دندن ماشین سفت شد و عین برنج محسن قد کشید گفتمش باشه میکنمت اما باید کرایه ازم نگیری گفت باشه گفت حال برو صندلی ععقب بشین یکم با بستونام بازی کن من که از خدام بود رفتم بعد ابنیه ای خیلی حشری شد یه جاده خاکی بود من اونجا برد یه بتو کهنه یه دب اب از صندوق ماشین اورد بیرون من که تا ان زمان باکسی سکس نکردم گذاشتمش هر چی بگه انجام می دادم خلاصه گفت ممهمه هام بخور خوردم بعد گفت روی بتو دراز بگش رو بشت خابیدم زیب باز کرد شروع به ساک زدن. این قدر ساک زد که یهو خاستم ابم تو دهنش بریزم گفتم بیا کونم لیس بزن سرم نزدیک کونش بردم حالم بد شد خاستم بالا بیارم گفتم نمی تونم بعد یواش کیرم گذاشتم کونش شروع به کردن کردم اما دیدم عوضی من از بشت میکردم اونم جلق میزد سر در نیاوردم ابم ریختم توش دوباره شروع کردم این بار طول کشید تا ابم بریزم بعد یه دستمال داد کیرم که پر عن شده بود پاک کردم من بدون کرایه هندیجان رسیدم البته این داستان نوشتم چون اولین سکسم بود از یادم نمیره یه خاطره بیاد ماندنی بودالبته داستان برا مسلم بچه بستک بیگلری بچه تهران حسام: دزفول وحمید وفواد هم گفتم خیلی خندیدیم
     
#304 | Posted: 17 May 2012 19:42
داستان مال یکسال پیشه - عمه ام ازدواج نکرده بود و حدود ۳۳ سال داشت . من ارتباطم باهاش خیلی خوب بود ولی هیچوقت فکر نمیکردم یه همچین اتفاقی برام بیافته . اون همیشه پیش من خودشو حفظ میکرد و خیلی رننده پیشم لباس نمیپوشید هر وقت منو میدید یه خورده لباساشو جمع و جور هم میکرد .
یه روز که رفتم خونشون هیچکی نبود . دیدم با یه لحن خاصی باهام صحبت میکنه . خیلی ناز میده . وقتی با من حرف میزد خنده های شیطنت آمیزی میکرد .و اتفاقا اونروز نسبت به روزای قبل لباس نازکتر و راحتتری پوشیده بود که من یه خورده تعجب کردم .
من تو حیاط بودم که منو صدا کرد بعد برام چایی آورد .بعد دیدم خودشو باد میزنه و میگه خیلی گرمه و چند تا از دکمه لباسشو باز کرد و بطوریکه کرست و سینه اش مشخص بود . من هم تعجب کردم و نفسم تندتند میزد هم آمپرم یه خورده زد بالا که سعی میکردم یه جوری بشینم که نشون نده آبروریزی بشه طرف بگه چه برادرزاده بی ظرفیتی دارم .
بعد دیدم یه ده دقیقه ای پیداش نیست منم کم کم داشت قضیه یادم می رفت آمپرم هم خوابیده بود که دیدم عمه با یه آرایش غلیظ اومد کنارم نشست .
بهد شروع کد به حرف زدن و هی تکون میخورد یه جورایی هی خودشو به من می مالوند و آمپرم رو برده بود روی ۱۰۰ که دیگه راهی برای مخفی کردنش نبود .دیگه فهمیده بودم مه بعله . من دلمو زدم به دریا و یواش دستمو مالوندم به سینه هاش .بعد یهو ترسیدم نکنه یه چیزی بهم بگه و من عوضی متوجه شده باشم . ولی خدا رو شکر درست حدس زده بودم و عمه ام اونروز داغ داغ بود .
من با مالوندن سینه هاش شروع کردم . بعد لباسشو درآوردم از عقب مشغول شدم .یه ۱۵ دقیقه تلمبه زدم و کار رو تمام کردم . هنوز ۵ دقیقه از اتمام کارمون نگذشته بود که مادربزرگم با اون یکی عمه ام اومدند .
     
#305 | Posted: 26 May 2012 19:01
آروین و دختر عمو
سلام دوستان من آروین هستم 20سالمه و این خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به پارسال تابستانه که عمه ام مریض شده بود اول بگم که پدرم با برادرش دو با دو تا خواهر ازدواج کردن عموم زمان جنگ شهید شد و پدرم سرپرستی هر دو خانواده رو بر عهده گرفت هر دو خانواده هر کدام سه دختر و یک پسر داریم پسر عموم دانشگاه درس میخونه و هر سه تا دختر عموم هم ازدواج کردن به همین خاطر خواهرم با عمه ام رفت بیمارستان که وقتی بستریش کردن پیشش بمونه که همین جوری هم شد یکی از دختر عموهام که اسمش مریمه خیلی خوشگله و با این که سه سال از من بزرگتر بود همیشه دلم میخواست باهاش ازدواج کنم ولی اون دو سال پیش ازدواج کرد حالا از موضوع دور نشیم.

خلاصه بعد از اینکه عمه ام بستری شد چون کسی خونه شون نبود من مجبور شدم شبا برم اونجا بخوابم که صبح روز دوم بود زنگ درو زدن وقتی باز کردم دیدم مریمه اومد تو و بعد از احوال پرسی گفت بریم بیمارستان میخوام مادرمو ببینم وقتی رفتیم برای ملاقات فهمیدم که داره به مادرش میگه که علی شوهرشو به خاطر بار قاچاق یک هفته ای میشه که گرفتن و به خاطر این که تنها نباشه و حوصله اش از تنهایی سر رفته بوده اومده بود پیش مادرش خلاصه وقت رفتن از بیمارستان به عمه ام گفتم که دیگه مریم اومده و لازم نیست من شب برم خونه ی اونا بخوابم ولی عمه ام اصرار کرد که نباید مریمو تنها بذارم و شبا باید پیشش بخوابم مریم هم گفت آره من از تنهایی فرار کردم پس نباید تنهام بذاری وقتی مریم اینو گفت توی کونم عروسی شد راستشو بخواید منم دلم میخواست باهاش تنها باشم هر طوری که شد از بیمارستان برگشتیم و من شب رفتم پیشش چون کلید داشتم خودم درو باز کردم وقتی رفتم تو مریم خندید و گفت میخواستم بهت زنگ بزنم خوب شد پیدات شد فکر کردم نمیای منم که اینو گفت یه کم پر رو شدم و گفتم مگه دلم میاد تنهات بذارم البته یادم رفت که بگم مریم یه لباس نازک راحتی پوشیده بود که شرت و سوتینش کاملأ مشخص و واضح بود یکی دو ساعتی نشستیم یه فیلم هندی عشقولانه دیدیم ولی من فقط حواسم به بدن سفید و مانکنیه مریم بود واقعأ خوش هیکل بود گهگاهی اونم بهم نگاه میکرد و متوجه نگاه های من شده بود بعد تموم شدن فیلم گفت خوابم میاد و چون خونه ی عمه ام چندان بزرگ نبود مجبور شدیم با هم توی هال بخوابیم من روی زمین خوابیدم و اون روی کاناپه هنوز نیم ساعت نگذشته بود که مریم گفت دوست داره بیاد روی زمین بخوابه و با کمی فاصله از من خوابید ولی بعدش متوجه شدم که داره خودشو بهم نزدیک میکنه اولش ترسیدم که هدفش چیه شاید میخواد امتحانم کنه من عکس العملی نشون ندادم و اونم وقتی دید بهش بی توجهی میکنم بلند شد و گفت پاشو میخوام باهات حرف بزنم منم از تعجب داشتم سکته می کردم که اون شروع کرد و گفت که یک هفته است سکس نکرده و نمیتونه جلوی خودشو بگیره(به خاطر زندان رفتن شوهرش)و گفت که به من اعتماد داره.

خلاصه بعد از این حرفا یه خورده من من کردم اگرچه خودم بیشتر مشتاق بودم!با خواهش قبول کردم اول دلم براش سوخت که بیچاره خیلی سختی کشیده اومد جلو و لبامو بوسید گرمی لباشو احساس کردم من شهوتی شدم ازش لب گرفتم بعد دو سه دقیقه ای که از هم لب گرفتیم لباسهامونو در آوردیم من لباسای مریمو در آوردم و اونم لباسای منو که من فقط شرت پام مونده بود و اونم یه سوتین کرم رنگ و شرتش وقتی بدن تراشیده ی لختشو دیدم به قدری شهوتی شدم که کیرم داشت شرتمو پاره میکرد آخه قدش 175و وزنش 50کیلویی میشد اندامش خیلی خوش فرم بود رفتم سراغ سینه هاش وقتی سوتینو باز کردم سینه هاش افتاد بیرون واقعأ زیبا و سفت و کاملأ سفید بودن سینه هاش متوسط و خوش دست بود از بالای گردنش تا شکمشو لیس زدم مخصوصأ سینه هاشو قشنگ خوردم که آه و ناله اش در اومده بود بعدش با دست اول کسشو از روی شرتش مالیدم که خیلی حال کرد بعد شرتشو در آوردم وای عجب کوسی بود سفید و بی مو مشخص بود تازه تراشیده گرم گرم بود سرمو بردم بین پاهاش و کوسشو با ملایمت تمام لیسیدم مخصوصأ چوچولشو بعد چند دقیقه فهمیدم داره بدنش می لرزه و سرمو فشار میده به خودش که دیدم آبش اومد راستش بر خلاف بیشتر دوستان من دلم نخواست آبشو بخورم وقتی آبش اومد یه آه بلندی کشید و بی حال شد فهمیدم خوشش اومده خواستم دوباره بدنشو لیس بزنم که گفت نوبت منه شرتمو در آورد و کیرمو که دیگه کاملأ شق شده بود و حدود 16سانتی میشد گذاشت توی دهنش خیلی استادانه ساک میزد باورم نمیشد کسی که همیشه دوست داشتم باهاش ازدواج کنم و مخصوصأ سکس داره برام ساک میزنه بعد چند دقیقه که برام ساک زد بهش گفتم بسه الان آبم میاد گفت پس زود باش منو بکن که دارم میمیرم واسه کیرت.

منم بردمش روی کاناپه و پاهاشو باز کردم یه خورده روغن زدم به کیرم و سرشو گذاشتم سوراخ کسش و با یه کمی فشار نصفشو بردم تو که مریم یه آه شهوتی کرد و گفت آخ جون بیشتر فرو کن بعدش من نامردی نکردم و تا دسته فرو کردم دو سه بار عقب جلو کردم دیگه کیرم جا شده بود شروع کردم تلمبه زدن و لب گرفتن از مریم و بوسیدن سینه هاش آه و ناله هر دومون بلند شده بود بعد چند دقیقه آوردمش به حالت سگی و از عقب گذاشتم توی کسش این جوری بیشتر حال میداد و وقتی تلمبه میزدم با برخورد بدنم به کونش لرزش قشنگی به لپای کونش میداد که باعث شد یه کمی هم به کونش فکر کنم که بهش گفتم میخوام کونتو هم بکنم اولش مخالفت کرد که تا حالا از کون نداده به شوهرش و گفت شوهرش یه بار خواسته این کارو بکنه ولی دردش زیاد بوده و بی خیال شده ولی من بی خیال نبودم هر جوری بود راضیش کردم که با روغن مایع راحت میره و اگه دردش اومد درش میارم قبول کرد و منم یواش کیرمو گذاشتم سوراخش و فشار دادم که جیغ زد و گفت درد میکنه منم هر جوری بود نصفشو جا دادم و یه کم عقب جلو کردم دیدم خیلی درد میکشه گفتم گناه داره و به خودم گفتم ریدم تو شانست بعد دوباره رفتم سراغ کوسش که داشت با دست می مالوند برش گردوندم و پاهاشو گذاشتم روی شونه هام و دوباره تا ته کیرمو توی کسش کردم که لیز شده بود بعد شروع کردم تلمبه زدن که احساس کردم داره آبم میاد به مریم گفتم داره میاد گفت بیار بیرون میخوام بخورمش آوردمش بیرون گذاشت توی دهنش و چنان میک میزد که فکر کردم الان بیضه هامو میکشه بیرون! بعد از چند بار میک زدن آبم اومد ریختم توی دهنش و اونم همشو خورد بعدش از هم لب گرفتیم و بی حال افتادیم روی هم و خوابمون برد صبح ازم تشکر کرد و منم بهش گفتم هر وقت نیاز داشت بهم بگه که البته چون عمه ام یک هفته ای بیمارستان بود خیلی از فرصت استفاده کردیم اگه خوشتون امده بگید تا ادامشو بنویسم که خیلی جالبه و تجربه ی زیادی به دست آوردم.

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین انجمن بن شد.
( مدیریت انجمن لوتی )
     
#306 | Posted: 8 Jun 2012 19:31
میخوام داستان سکس خودمو با خواهر زنم که کاملا واقعی هستش رو تعریف کنم
اسم من محمد و سال 80 با زنم ازدواج کردم والانم دو تا بچه داریم کلا از زندگیم راضی هستم ، رفت وآمدم با خانواده خانمم خیلی زیاده وچون داماد اولشون هستم خیلی ازم تحویل می گیرن ، من کارم تو یکی از ادارات دولتی هستش و واسه همین سال 86 واسه ادامه تحصیل تو دانشگاه پیام نور شهرمون مشغول ادامه تحصیل شدم که اتفاقا خواهرزنم که اسمش زهرا هستش تو همون دانشگاه درس می خونه ، تا پارسال اصلا هیچگونه اشنایی با سکس فامیلی واینجور حرفا نداشتم تا اینکه اتفاقی با داستانای سکسی اشنا شدم والانم حسابی بهشون معتاد شدم خب بریم سر اصل مطلب: با خوندن داستانا نظرم نسبت به خواهرزنم عوض شد وهمیشه نگام بهش از روی شهوت بوده وهست، نمیخوام بگم خواهرزنم مانکنه ولی قدش 150 و24 سالشه وزیاد هم چاق نیست وحدودا50 کیلو میشه نمیدونستم چطور باهاش شروع کنم با خودم گفتم بزار از اس ام اس دادن شروع کنم که اوایل زیاد جواب نمیداد ولی وقتی دید من دست بردار نیستم اونم کم کم شروع کرد به جواب دادن وهمین سبب شد کم کم اس عاشقانه وبعد مدتی اس سکسی براش بفرستم که اولش ناراحت شد ولی بعد دو شب اس داد وازم معذرت خواهی کرد
وخودشم یکی دوتا اس سکس سند کرد؛ دیگه همو با اسم صدا نمیکردیم وفقط به هم میگفتم خانومی قشنگم جیگر طلا، واین ماجرا ادامه داشت تا اوایل مهر امسال که می خواستیم واسه انتخاب واحد بریم دانشگاه روز سه شنبه بود وبا هم رفتیم تو دانشگاه وانتخاب واحدامون رو کردیم و ساعت 3 خواستیم برگردیم خونه ؛روزای سه شنبه خانومم میره دوره قران وکسی تا شب خونه نیست بچه هام هم خونه مادربزرگشونن وبا هم رفتیم خونمون که نهار بخوریم بهم گفت میخوام کامپیوتر یاد بگیرم بهم یاد میدی گفتم اره جیگر وچون لب تاپ داشتم اوردم گذاشتم رو میز نهار خوری وصندلیشو چسبوندم به صندلی خودم واز اول کار بهش یاد دادم وبعد یه ساعت گفتم من میرم یه دوش بگیرم تو هم یه کم کار کن یاد بگیری تا من برگردم روی صفحه دکستاپ چند کلیپ سکس ونیمه سکس وفایلای ورد بود که توشون اس سکس بود برگشتم دیدم داره فیلمارو نگاه میکنه به روش نیاوردم رفتم پیشش تا منو دید جاخورد گفت نمیدونستم چیه کنجکاو شدم ببینم گفتم اشکال نداره بازم اگه میخوای ببینی هست گفت اگه مثل همینا قشنگ باشه اره میخوام ببینم ولی تو نشستی کنارم من خجالت میکشم بهش گفتم منو تو نداریم که این همه به هم اس سکس دادیم حالا هم فیلم ببینیم کاری نمیشه که با من من کنان قبول کرد وواسش بقیه کلیپارو هم نشون دادم دیدم کم کم داره چشاش گرد میشه وبا خودش ور میره منم تنهاش گذاشتم واومدم تو حال نشستم ولی حواسم بود بهش دیدم دستش لا پاش حرکت میکنه وسینه هاشم میمالونه منم دیگه داشت کیرم خود نمایی میکرد چون از حموم اومدمده بودم بیژامه وزیر پوش داشتم دیدیم داره حسابی خودشو به هم میماله گفتم الان وقتشه رفتم نزدیکش بهش گفتم بزار برنامه های دیگشم برات بیارم واسش چند تا داستان سکس اوردم که بیشترشون سکس با خواهرزن بود موقع خوندن چشاش داشت از کاسه سرش میزد بیرون بهم گفت اینا راسته منم گفتم اره مگه چیه گفت نمیشه که ، گفتم یه جور لذته خیلی هم کیف داره تو حین حرف زدن یه لحظه چشمش افتاد به کیرم که حسابی بلند شده بود بهم گفت نکنه میخوای تو هم از این کارا کنی؟ من گفتم اگه خودت بخوای چرا که نه ،گفت من اصلا نمیتونم قبول کنم اخه من هم میترسم از گناهش وهم تا الان با کسی اینکارو نکردم بعدش تو شوهر خواهرمی ، منم گفتم وقتی دو طرف بخوان گناه نداره که در ثانی یکبار امتحان کن اگه نخواستی دیگه حرفشم نمیزنیم با هزار زحمت قبول کرد که فقط از روی لباس باهاش ور برم منم مجبور شدم قبول کنم لبامو بردم واز لپاش چندتا بوس آبدار گرفتم که بیچاره فقط داشت می لرزید منم اعتنا نکردم ورفتم سروقت لباش وحین خوردن لباش با دستام هم داشتم کونشو بازی می دادم اصلا بلد نبود لب گیری کنه ولی من بعدش اومدم واز رو لباسش سینه هاشو میمالوندم که دیدم داره نفس نفس میزنه گفتم داره اماده میشه از بین دکمه های مانتوش دستمو رسوندم به تاپش واز رو تاپ سینهاشو میمالیدم که دیدم خودش مانتوشو بازکر تا من راحت تر کارمو انجام بدم بهم گفت فقط هرکاری میکنی منو بدبختم نکنی منم چشمی گفتم وبه شکم خوابوندمش رو مبل ودراز کشیدم روش وازگوش وگردن شروع کردم به خوردن وکیرمو انداخته بودم لاپاش وداشتم خودمو تکون میدادم روش ، اونم صداش در نمیومد ومن اومدم پائین تر وبا دستام کمرشو ماساژمیدادم ورسیدم به کونش که ارزوم بود یه 10 دقیقه فقط میمالوندمشون چه باسنای با حالی داشت بلندش کردم وتاپشو دراوردم با یه سوتین قرمز خوشکل جلوم بود اونم دراوردم ولی چه سینه های ملس وتردی بودن واماده خوردن افتادم به جون سینه هاش وتا تونستم خوردمشون اونم داشت با کیرم ور میرفت بهش گفتم پیژاممو در بیاره اولش گفت خجالت میکشه گفتم دیگه تا اینجاشو اومدی خجالت نداره دیگه شورت وپیژاممو با هم درآورد وکیرمو که حسابی قد کشیده بود گرفت تو دستش وبالا پائین می کرد منم با اجازش شلوارشو در آوردم وحالا اون با یه شورت قرمز توری قشنگ جلوم واستاده بود بهش گفتم بریم اتاق خواب راحتریم اومد انداختمش رو تخت وشروع کردم خوردن سینه های قشنگش بعد اومدم پایین تر ویه کم با کس و کونش ور رفتم بهم گفت کافیه تا همینجا منم حسابی حشری گفتم نه دیگه تا اخرش چیزی نمونده گفت اخرش کجاست گفتم اینکه بزارم کیرمو تو کونت وابمو بریزم اونجا اصلا قبول نمی کرد که من میترسم واز این حرفا بهش گفتم ما که همه کار کردیم این یکی هم روش اگه خوشت نیومد دیگه اصلا از اینکارا نمیکنیم با اکراه قبول کرد منم به شکم خوابوندمش وبا کونش ور میرفتم کرم رو از تو کشو میز برداشتم ومالیدم رو سوراخ کونش وبا انگشت سوراخشو باز می کردم بعد چند دقیقه 3تا انگشتم تو کونش بود وکونش کم کم اماده کردن بهش گفتم من میخوام بکنم تو کونت فقط اولش خودتو شل کن بعدش یه حالی میبری که نگو؛ چشمی گفت ومنم کیرمو اروم گذاشتم رو سوراخ کونش وبا فشار کوچیک سرش رفت تو یه جیغی زد که مجبور شدم درش بیارم ومیگفت توروخدا نکن دردم گرفت دارم جر میخورم گفتم اگه صبر کنی درست میشه به زور دوباره سر کیرمو کردم تو کونش ویه کم دیگه فشار دادم تا قسمتی از کیرم تو کونش جا بشه داشت از درد خون از چشاش می زد بیرون کمی صبر کردم دردش که کم شد دوباره بقیه کیرمو فرستادم تو کونش و2 یا سه دقیقه تو همون حالت موندم تا جاشو باز کنه بعدش شروع کردم به تلمبه زدن تو کونش وای داشتم تو فضا سیر می کردم، حتی کون زنم هم اینقدر با حال وکردنی نبود حدودا 10دقیقه از کون کردمش برش گردوندم وبه کمر خوابوندمش وپاهاشو دادم بالا وکیرمو رو کسش تکون میدادم که جیغای شهوتناکی میکشید وقربون کیرم میرفت باز تو همون حالت کیرمو فرستادم تو کونش وهمش داد میزد بکن جرم بده پارم کن من کیر میخوام منم کیرمو تا دسته فرستاده بودم تو کونش وازش لب میگرفتم داشت ابم میومد بهش گفتم کجا بریزم گفت همشوبریز تو کونم منم تموم ابمو خالی کردم توش واز بیحالی افتادم روش یه 20 دقیقه تو همون حالت بودیم بعد بهش گفتم بریم حموم خودمون رو بشوریم با هم رفتیم حموم اونجا هم یه بار دیگه از کون کردمش واومدیم بیرون بهش گفتم چطور بود گفت اولش دردناک بود ولی اخرش حسابی بهم چسبید وکلی ازم تشکر کرد
الان حدود 5 ماهه که ما هر هفته سه شنبه ها بعد برگشت از دانشگاه با هم میریم خونه ومنم حسابی می کنمش اونم بهم قول داده که مخ دختر خالشو بزنه واونم واسم ردیف کنه که امیدوارم هرچه زودتر درست بشه
     
#307 | Posted: 11 Jun 2012 12:14
بابا گلی به جمالت
من تنها بچه بابام بودم . یه دختری با قیافه ای معمولی . خوشگل نبودم ولی جذاب و با نمک بودم .. یعنی اینایی رو که دارم میگم الان هم هستما . اسمم گلی و اسم بابام جماله . مامانمم گلچره اسمشه . قیافه ام به بابام نرفته . بابام خیلی خوشگله به اصطلاح زن کش که چه عرض کنم دختر کشه .من حدود هیجده سالمه و بابام هنوز چهل نشده . خیلی دوستش دارم و اونم خیلی باهام خوبه . ما تو شمال زندگی می کنیم . بابام یه کارمند معمولی بود و مامانم هم پدرش از اون ارباب زاده هایی که حساب و کتاب ملک و املاکشون از دستشون در رفته بود و بیشتر از بیست هکتار زمین کشاورزی و باغی و از این چیزا بهش به ارث رسیده بود . ما خودمون تو شهر زندگی میکنیم ولی آخر هفته ها و خیلی از روزای تابستونو میریم تو ویلا و خونه های اطراف شهرمون . بزرگترین یا تنها ناراحتی من اینه که دوست پسر ندارم و نتونستم پیدا کنم . با چند نفری سلام علیک کردم و یه حرفایی رد و بدل کردیم همشونو از طریق چت و تلفن باهاشون دوست شده بودم . وقتی از نزدیک منو می دیدند دیگه پیداشون نمی شد . من بد قیافه نبودم و نیستم . تازه اندام خوش نقشی هم دارم با کون بر جسته ای که هر مردی آرزوشه تو بغلش داشته باشه . با لبایی غنچه ای و صورتی گرد وچشم و ابرو و موهایی مشکی ونگاهی که همه ازش خوششون میاد . خیلی دوست داشتم یکی منو بغل بزنه . یعنی یه پسر باهام از عشق بگه .. وقتی که نومید شدم دوست داشتم حالا یکی بیاد و باهام حال کنه . چه دوره زمونه ای شده انگار پسرا از درد سر فرار می کنن .. وقتی شنیدم که یه خواستگار میخواد برام بیاد از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . یعنی پسره کی می تونه باشه ؟/؟ کجا منو دیده که عاشقم شده ؟/؟ حتما از اون بد قیافه هاست . عیبی نداره هر چی هست باشه فقط اخلاقش خوب باشه . معتاد نباشه . تربیت داشته باشه . دلم واسه شوهر لک زده بود . هنوز هیچی نشده هر روز با هوس به کوسم دست می کشیدم . خدا کنه بابا مامان موقع مهر سخت نگیرن . من هیچی نمی خوام . من فقط شوهر میخوام . تا چند شب از خوشحالی به زورمی خوابیدم .. هیچی خلاصه کلام این که اونا به طمع ثروت خونواده ام اومده بودن خواستگاری و خیلی زود فهمیدیم و همه چی به هم خورد . هر چند من با این شرایط راضی بودم ولی دیگه نمی دونستم چیکار کنم . رفتم تو خودم . داشتم افسردگی می گرفتم . واسه یه چند روزی رو رفتیم ده . بابام منو دلداری داد اون بهترین دوستم بود . راستش اونو خیلی بیشتر از مامانم دوست داشتم .می دونستم این که شوهرم یه آدمی شبیه اون باشه یه رویاست ولی مامانی با استفاده از این حربه بود که بابا رو تور کرده بود . حالا دقیقا نمی دونم بابا زیر آبی میره یا نه راستش زیاد دقت نداشتم ولی حس می کردم باید یه نموره ای سر و گوشش بجنبه . تازگیها که مامان خیلی هواشو داشت و نمیذاشت دیر بیاد خونه . اونا که روحیه منو دیدند تصمیم گرفتند که سه تاییمون بریم چند روزی رو تو خونه ویلایی مون تو اطراف شهر خوش باشیم . جای با صفایی بود . چند هکتار زمین دربست . اطراف خونه درخت مرکبات و هلو و سیب داشتیم و در یه سطح بالاتر هم شالیزار وسیعی بود . تا چشم کار می کرد مال مامان بود . و بعدش همش مال من می شد . وسط شالیزارو درختای مرکبات رود خونه ای طویل قرار داشت که حتی تابستونا هم پر آب بود با این که از آبش واسه زمینا استفاده می کردند ولی چون بیشترا چاه داشتندو پمب آب و اون موقعها بارندگی هم بیشتر از حالا بود با کم آبی روبرو نبودیم و ما هم اول و آخر این محوطه رو محصور کرده بودیم و کسی نمی تونست به حریم ما نفوذ پیدا کنه . شایدم کار ما درست نبود ولی خب دوست داشتیم راحت باشیم . در یکی از این بعد از ظهر ها هوس شنا به سرم زد . مامان که رفته بود خونه دایی ام و بابام که خواب بود . منم رفتم تو رود خونه حریم خونه مون که تنی به آب بزنم . بابام همیشه بهم سفارش می کرد که با لباس شنا کنم . درسته تا حالا کسی این طرفا پیداش نشده ولی معلوم نیست جوونا رو چه دیدی . البته ای کاش پیداشون می شد ما که از این شانسا نداشتیم . با لباس رفتم تو آب حس کردم خیلی آروم شدم . رفتم یه جایی که آب تا سینه هام می رسید . لباسای خیسم رو تنم سنگینی می کرد . لاک پشت و مار آبی دیگه منو نمی ترسوند . عادت کرده بودم . چقدر شنا تو یک روز گرم تابستون بهم آرامش می بخشید . انگار توی آب دیگه شرجی بودن هوا رو احساس نمی کردم . رفتم یه گوشه ای که چند تا درخت و صخره های سنگی یه سایه ای ایجاد کرده باشن . دور و برمو دیدم . کسیکه جراتشو نداره بیاد تو زمین ما . تازه همه راها بسته هست و بعضی جا هاهم سیم خار دار داره . اگرم کسی بخواد منو دید بزنه منم که از خدامه . این جوری شنا بهم حال نمیده . بلوزمو در آورده و سوتین هم که از اول نداشتم . شلوار ک جینمو دیگه از پام در نیاوردم . .یعنی الان فقط از زانو تا سر کونم پوشیده بود . بیخیال در حال شنا کردن بودم که یه صدایی شنیدم .-نههههه این کجا بود . بابا جمال اومده بود . می دونستم حالا دیگه دعوام می کنه . حرفشو زیر پا گذاشته بودم . خجالت می کشیدم . اون سالها بود که منو این جوری ندیده بود . دستمو گرفتم جلو سینه هام که مثلا بگم خجالت کشیدم . ولی خجالت کجا بود . چه اشکالی داشت بابای خوش تیپم سینه های دخترشو ببینه . ببینه که بزرگ شده و یه خورده بجنبه بلکه یه شوهری واسش پیدا کنه . از همون فاصله سرم داد کشید . ازش دلخور نشدم می دونستم حق با اونه -چند بار بهت بگم گلی . زشته اگه یکی بیاد..-بابا کسی نمیاد . مگر این که با هلی کوپتر بخوان تو زمین ما بشینن کهاونم باید از ما اجازه بگیرن .. لباسمو بپوشم ؟/؟ .-نه حالا که درش آوردی من چی می تونم بگم . اومدم بیرون و خودمو انداختم تو بغلش و بوسیدمش . بابا جونم بابای گلم می دونستم که زیاد گیر نمیدی -ولی برای اولین و آخرین بار باشه . دوباره بوسیدمش و گفتم می دونم دفعه دیگه هم همین حرفو می زنی . بابا با شورت و پیراهنش اومده بود کنار آب ومی دونستم میخواد خودشو بندازه تو آب . خفه شده بود . هوا خیلی گرم بود . خودم پیر هنشو در آوردم . یه نگاه هم به شورتش انداختم . دلم می خواست خیره بهش نگاه کنم و ببینم مال مردا چطوره . چند تا کیر رو از نوار سکسی دیده بودم ولی از نزدیک و یه دونه رسیده شو ندیده بودم . رو شورت ورم کرده بابا زوم نمی کردم که مشکوک شه . پدر اومد داخل آب وبا هم مشغول شدیم . شیطنتم گل کرده بود . سر به سرش میذاشتم . قلقلکش می دادم . -گلی نکن چرا اذیت می کنی -بابا تو امروز چقدر بی ذوق شدی . خوشحال نیستی که دخترت داره از افسردگی در میاد ؟/؟ -چرا عزیزم .. راستش از این که با پدرم تنها بودم حس می کردم که خلا من پر شده ویواش یواش یه حس عجیب دیگه ای هم داشت بهم دست می داد . دلم می خواست دستمو بذارم داخل شورت بابا جمال و با کیرش بازی کنم . یه حس و رویای عجیبی بود . مسخره هم به نظر می رسید .می دونستم میذاره زیرگوشم . چند تا داستان سکسی تو سایت امیر سکسی در مورد سکس پدربا دختر خونده بودم راستش اون موقع مو بر تنم سیخ شد وقتی خودمو بابامو جای قهرمانای داستان تصور کردم از خجالت داشتم آب می شدم ولی الان نمی دونم چرا یه حال دیگه ای بهم دست داده بود . خودمو به اون چسبوندم . ولش نمی کردم . از روبرو پاهامو به پاهاش قفل کردم . کیرش به کوسم چسبیده بود . با یه فاصله پار چه ای . پدر خودشو ازم جدا کرد . بیشتر طالبش شدم . شیطون وسوسه ام کرده بود .دوست داشتم که اونم وسوسه شه و بهم حال بده . صورتم و تنم با این که توآب سردقرار داشت یه حرارت خاصی پیدا کرده بود . حرارت داغ هوس . هوسی که هر گز تسکینم نداده بود و همش منو می سوزوند . پدر از آب رفت بیرون -بابا کجا بیا توی آب دیگه اذیتت نمی کنم . -برمی گردم . برم بغل کار کوچیک دارم نمی خوام آبو آلوده کنم . حس کنجکاویم گل کرد . یه گوشه پنهون شدم کیرشو که از شورتش در آورده داشت اون کار کوچیکشو انجام می داد دیدم . چقدر درشت و محکم نشون می داد از همونایی که تو فیلمای سکسی امریکایی دیده بودم . سریع شلوارکو در آوردم و رفتم توی آب . یه جایی که آبش کدر تر بود و باید یه خورده بالاتر میومدم تا معلوم شه که فقط یه شورت خیلی نازک پامه . وقتی بابا داخل آب بر گشت من از ترس تکون نمی خوردم -چیه گلی دیگه شارژنیستی . باطریت تموم شد ؟/؟انگاراون حالا ردیف شده بود . اومد جلوتر و زد کمر منو گرفت و دستش فکر کنمبی اراده رفت پایین تر و رو کون لختم قرار گرفت . -گلی شلوارت زیپ نداره ؟/؟ انگار اومده پایین .. ساکت شدم و قبل از این که سوالشو تکرار کنه یا بفهمه و به من بتوپه گفتم بابا درش آوردم . -کار ای زشت زیاد می کنی دختر . تو بزرگ شدی زشته احترام خودتو منو نگه داشته باش . برو بپوشش . لباستم بپوش . داری پررو میشی ها . -بابا ازت انتظار نداشتم . من اگه مثل دخترای مردم هر روز برم یه دوست پسر بگیرم اون وقت دختر خوبی میشم ؟/؟ حالا تو نگو هیشکی نبود که باهام دوست شه و شاید منم اون قلقشو نداشتم . از آب اومدم بیرون رفتم که بلوز و شلوارکمو بپوشم دیدم که بابام میگه قهر نکن حالا همین جوری بر گرد . بازم رفتم طرفش و اونو بغل کردم . این بار با تماس لذت بخش تری بهش چسبیدم . -گلی خیلی بزرگ شدی . اندام زنونه ات خیلی رشد کرده . -کجا بابا اسم نداره .. -خیلی شلوغ شدی . سینه هات و باسنت . دوباره با هم تو آب ور می رفتیم . بیشتر من کرم می ریختم . -بابا دیگه پیر شدی . بچه بودم میومدم رو دوشت رو سرت -حالا هم قوتتو دارم . -کمرت خم میشه مثل پیر مردا -می خوای امتحان کن . اگه قوت تو رو داشتم دیگه این جوری نیا تو آب . رفتم رو دوش بابا . بابام ورزشکار بود و زیبایی اندام کار می کرد و هالتر می زد . من که سهل بود مامان گنده رو هم روسرش می ذاشت . اول کونمو به سرش چسبوندم و خواستم که یه مزه ای زیر زبونش باشه . روی گردنش قرار گرفت م و پاهامو به دو طرف دراز کردم کوسم به گردنش چسبیده بود . یه وری تو آب پرت شدم -گلی تقصیر خودت بود -بابا تو باختی . -نه من بردم . از دستش فرار کردم . -اگه راست میگی بیا منو بگیر . می خواستم از آب بیام بیرون و گولش بزنم . اون به دنبالم می دوید . از آب بیرون بودیم و روی قسمتی از خاک و چمن در حال دویدن عمدا سرعتمو کم کردم که از پشت به من برسه . اون بغلم کرد حالا کون تقریبا لختم به کیر داخل شوارش چسبیده بود . لحظه به لحظه حس می کردم که کیرداره بزرگتر میشه . دستاش دچار لرزش خاصی شده بود . -بابا از آب اومدی بیرون سردت شده ؟/؟ -نه چیزیم نیست .-بیا بغلم بزن گرم بیفتی . نمی خوام سر ما بخوری. از روبرو همدیگه رو بغل زدیم . سینه های ما به هم چسبیده بود و شورت باد کرده اش کوسمو قلقلک می داد . شورتم طوری بود که انگار هیچی پام نبود فقط به اندازه یه برگ کوچولوی یه نونهال روکوسم پوشیده بود . با دستام سینه های بابا رو می مالیدم . با موهاش بازی می کردم . نفسش بند اومده بود . تو چشای خوشگلش نگاه می کردم . همون حالتایی رو داشت که وقتی من هوس داشتم و تو آینه نگاه می کردم پیدا می کرد . لبای بابا رو بوسیدم . بوسیدم و ولش نکردم . اونم اعتراضی نکرد . دیدم دستاش دور کمر من حلقه شده و بعدش داره با کمرم ور میره . صدای ضربان شدید قلب دو نفری مون با هم قاطی شده بود . کیرپدر هر لحظه انگار سفت تر می شد . یکی باید شروع می کرد . من دوست نداشتم خیطم کنه ولی باید ریسک می کردم . اگه بابا منو نمی گایید سر به خیابون میذاشتم . دستمو از رو سینه اش یواش یواش بردم پایین تر و رسوندم به سر شورتش . از اونجا هم دستمو گذاشتم داخل . اولین تماس دستم با کیرش یه هیجان خاصی رو در من به وجود آورد . حس کردم برق دستمو گرفته منتظر بودم بذاره زیر گوشم ولی دیدم خودش شورتشو کشید پایین تر و کارو راحت کرد . منم که مثل آدمای بخت آزمایی برده از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم . با دستم کیر بابا جونمو مالش می دادم تا پشیمون نشه . تو فیلما دیده بودم که خانوما کیر رو ساک می زنند . کیرشو گذاشتم تو دهنم . بابا از حال رفته چشمشو اول به آسمون دوخت و بعدش بست و ساکت همین جوری داشت حال می کرد . من کیرشو زبون می زدم ومیک می زدم . یه چند دقیقه ای به همین نحو گذشت و کوسم اونقدر خیس کرده بود که نمی دونستم چیکار کنم . سینه هام داغ شده بودند از بس با یه دستم باهاشون ور می رفتم . یه لحظه دیدم پدر از جاش بلند شد و تا دیدم پاشده بی اراده دراز کش شدم و خودم شورتمو پایین کشیدم و خواستم بهش بگم که منم نیاز دارم. اونم کوس کوچولو و آک بند منو گذاشت تو دهنش و با اون لبای خوشگلش میکشون زد و با اون زبونش همه جای کوسو لیس می زد . دیگه خجالتی در کار نبود و احساسات خودمو بروز می دادم . -بابا کوسسسسسم کوسسسسمو بخورش . یه خیلی بخورش . بابا استاد بود . چونه های تازه تیغ انداخته اش رو هم به کوسم می مالید تا من بی نهایت حال کنم . یه جوری شده بودم . دلم می خواست برسم به یه قله ای و از اونجا پرت شم. با آخرین زورم جیغ می کشیدم و می دونستم کسی نیست که گندش در بیاد. باباهم گذاشت که من خودمو خالی کنم . یه لحظه دیدم به اون اوجی که می خوام رسیدم و در نهایت آرامش دارم میام پایین . مثل این که از پله های یه سرسره بری بالا و دوباره بیایی پایین . بابا منو دمر کرد . با لذت به رود خونه و تخته سنگها و آسمون آبی نگاه می کردم .-گلی این کونت خیلیگولم زد اصلا همه جات تکه . خودت تکی . -بابا تو از همه تک تری تو بیستی . دوستت دارم . کونمو گرفت زیر دندوناش طوری با لذت گازشون می زد که دوباره هوسی شدم . . کیرشو به سوراخ کونم می مالید و یه خورده رو کوس خیسم می کشید . چقدر حال می کردم . حس کردم که دوست داره بذاره تو کونم . کیر داغشو وسط درز کونم احساس می کردم . چند بار اونو از این طرف به اون طرف حرکت داد و آب کیرشو بالای درز کون خالی کرد و با دستش اون آبو فرستاد طرف سوراخ کونم تا نرمترش کنه . از کیرش هم کمک کرفت و حرکت آب کیر خودشو به طرف داخل سوراخ کونم تنظیم کرد کیرشو یواش یواش به طرف داخل کونم فرستاد -بااااا باااااا مردم از درد کون . بابایی دارم آتیش می گیرم . -گلی صبر کن تحمل داشته باش . یه خورده درد می کشی ولی این درد دوای همه درد هاته . -بابا درد کون دارم کونم ..نهههههه نههههه اشک از چشام در اومده بود و بابا بیرحم شده بود . یه خورده از کیرش که رفت تو کونم دست نگه داشت یعنی کیر نگه داشت کمی احساس آرامش می کردم -بابا خوشت میاد ؟/؟ حال می کنی ؟/؟ -تو چطور دخترم -منم همین طور خیلی حال می کنم . فقط یه خورده درد داره-یواش یواش عادت می کنی برای دفعات دیگه بهتر و روونتر میشی -پس بابا سعی کن هر روز بهم تمرین بدی تا دیگه سفت نشه و نرم تر شه -با کمال میل عزیزم . خوشحالی و خوشبختی تو بزرگترین آرزومه . -چند بار دیگه این بار آروم کیرشو تو کون من حرکت داد و یک آن آبشو این دفعه مستقیما تو کون من خالی کرد . حس کردم که دارم خیلی کیف می کنم . کیر حیات بخش بابا به من حیات و نشاطی دوباره داده بود . بابا گرم افتاده بود .این بار نوک سینه های منو می مکید . دستشو گذاشته بود رو کوس من. خلاصه کاری رو که پسرا باهام نکرده بودن اون با من انجام داد . از اونجا رفتیم خونه . مامان که نبود و یه بار دیگه اونجا منو گایید . -بابا چی شد که دلت به حال من سوخت ؟/؟ -عزیزم دلم واسه هر دو تامون سوخت چون چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرامه . پس بابا بیا یه بار دیگه هم منو بکن . بابا گلی به جمالت ... پایان .. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
#308 | Posted: 11 Jun 2012 12:39
بابا برگرد
روز پدربود . ولی برای من یه روز غم انگیز بود . یه روزی که دوست داشتم بمیرم . بمیرم و درد بی پدری رو احساس نکنم . اون عزیز ترین کس زندگیم بود و منو از هرکسی تو دنیا بیشتر دوست داشت . یادش بخیر پارسال توهمین لحظات بود که من دوتا کراوات خوشگل با یه پیرهن و یه ادکلن خوشبو و ملایم بهش هدیه داده بودم ولی حالا دیگه پیشم نبود . دیگه صدای منو نمی شنید . بابام دخترشو منو ریحانه 18 ساله شو بیشتر از هرکسی تو این دنیا دوست داشت . از وقتی که بچه بودم و خودمودنیای اطراف خودمو شناختم اونو بیشتر از هرکس دیگه ای تودنیا دوست داشتم . وقتی درباز می شد واونو می دیدم خودمومینداختم تو بغلش . شبا تا سرمورو سینه اش نمیذاشتم خوابم نمی برد . وقتی که یواش یواش بزرگتر شدم بازم همین کارومی کردم . مامانم عصبانی می شد و من توجهی به اونمی کردم . بابا هم ازمن طرفداری می کرد . حتی وقتی داداشم رضا که هفت سال کوچیک تر از منه به دنیا اومد نه تنها محبتش کم نشد بلکه علاقه شو بیشتر نشون می داد . چقدر از بوی صورت بابا جونم خوشم میومد . ازریشی که تازه میخواست دربیاد و صورتمو سیخ می داد . بابام خیلی خوشگل بود . چشایی سبز و صورتی سفید و هیکلی درشت داشت . زنا و دخترا همه دوستش داشتند و عاشقش بودند ولی اون فقط مال من و مامانم بود وداداشم . به هیشکی ازاون زنا توجه نداشت . بابارحیم ناز من اصلا اذیتم نمی کرد . وقتی که خانوم ترشدم و روسریمو می دادم عقب و لباسای چسبونمی پوشیدم گیر نمی داد . یادم میاد اولین باری که به لبام روژزدم و از ریمل استفاده کردم مامان تا می تونست دعوام کرد -دختر اون زمان ما پد ردخترودر می آوردن اگه می خواست تو این سن هنوز ازدواج نکرده از این غلطا بکنه. بااین که مامان امروزی بود ولی از این حرفا بهم می زد .. بازم این بابای خوشگلم بود که ازم حمایت می کرد . مامانو هم دوست داشتم ولی اون عشقی رو که بابا می داد یه چیز دیگه ای بود . اون بهم گیر نمی داد .. -بابایی تو چقدر خوبی . اصلا بهم نمیگی این کاری که می کنم بده یا خوبه-دخترم آدم بعضی چیزارودر عرصه زندگی خودش متوجه شه بهتره .تو بزرگ شدی . چشم وگوش و عقل وهوش داری . راه را از چاه تشخیص میدی . فقط حواست باشه که گرگهای سرراهتو خوب بشناسی . زرنگ باش .. بازم شبا قبل از خواب می رفتم سر وقت بابام . اصلا به این کاری نداشتم که زن وشوهر میخوان با هم خلوت کنن . سرمو میذاشتم رو سینه بابا همونجا خوابممی برد . گاهی خودم پامی شدم می رفتم سر جام و گاهی هم همونجا تا صبح می خوابیدم . پدر دلش نمیومد سرمو از روسینه اش برداره .. عاشقش بودم . واسش می مردم . وقتی باماشین میخواستیم بریم جایی و اون که رانندگی می کرد صندلی کنارش مال من بود . تو همه کارا باهاش مشورتمی کردم . به وقت ثبت نام تو مدرسه اکثرا اون کارامو دنبال می کرد . وقتی با دوستام قهر می کردم یا یه مسائلی بین ما پیش میومد بابابام حرف می زدم . اون دوست من بود . عزیزدل من . وقتی که روز پدر یا مادر نزدیک می شد پول بیشتری بهم می داد . درکم می کرد . حتی یه بار که مزاحم خیابونی داشتم که بهم اظهار عشق کرده بود باهاش درمیون گذاشتم . وقتی که اون جوونه رودید گفت دخترم این از اون لاتای عوضیه و من هرچی بابام می گفت قبول می کردم . بابای خوشگل و منطقی من .. فقط عیبش این بود که زیاد سیگار می کشید . من که تو عمرم حتی یه نخ سیگار هم تا حالا نکشیدم ولی از بچگی به این بو عادت کردم . از بوی سیگار تنش هم لذت می بردم . خیلی سیگار می کشید . یه روز قلبش درد گرفت و افتاد . دکترا از کشیدن سیگار منعش کردند ولی گوشش بدهکار نبود . جراحی کرد ولی بازم می کشید . این اواخر باید ماهی یه آمپول می زد تا سر پا باشه و بتونه فعالیت کنه . حالا من سر قبرش بودم . هیچوقت بهم حرف بد نزد .هیچوقت منو نزد . هیچوقت دلمو درد نیاورد . می دونم از خیلی کارای من دلخور می شد ولی به روش نمی آورد . اون بهترین بابای دنیا بود .. دخترا و پدرایی رومی دیدم که دست تو دست هم با هم میرن سر خاک عزیزانشون . کاش بابام الان پیشم بود . اون وقت بهش می گفتم بابایی دوست داری نازگلت چطورباشه . چیکار کنه . چی بپوشه . هرچی توبخوای همون میشم . به خدا همون میشم . زندونی تو میشم . فقط پیشم بمون و تنهام نذار . وقتی فردا برم مدرسه و بقیه دخترا بفهمن که بابا ندارم اون وقت من به کی و به چی بنازم ؟/؟ نمی خوام کسی دلش به حالم بسوزه . بابا تودلت واسم نسوخت ؟/؟ نگفتی که نازگلت ریحانه تو بی تو چیکار کنه ؟/؟ بابا یادت هست که همش می گفتی من چطور می تونم تو رو بدم دست یه مرد دیگه ؟/؟ ولی این رسم روز گاره که دخترا یه روز عروس بشن . بابا توکه اینقدر بیرحم نبودی . توکه خیلی دوستم داشتی. پس چی شد . برگرد بابا . بابا برگرد . برگرد . دلت درد می کرد ولی می گفتی که سرمو بذارم رو سینه ات . عیبی نداره . بهت فشار نمیاد . بابا برگرد . من نوازش دستای گرم تو رو م ی خوام . میخوام دوباره بوی تن تو رو حس کنم . چشام پر اشک شده بود و گونه هام خیس خیس . هرچی به مغزم فشار می آوردم که یه کار بد در حق من کرده باشه چیزی به یادم نمیومد که دلم خنک شه .. بابام خیلی به نیازمندا کمک می کرد . یادم میاد یه روز به وقت ناهار درزدند یه فقیری بود پول نمی خواست .غذامی خواست .. .. اون از غذای خودش به فقیر داد و خودش یه چیز دیگه ای خورد . بابام وضعش بد نبود . درآمدش هم خوب بود . لوازم یدکی ماشین می فروخت . امروز همه تو خونه مون جمع شده بودند و از خوبیهاش می گفتند . چهره هایی رو برای اولین بار می دیدم که همه شون می گفتند بابا بهشونکمک می کرده و می خواسته به کسی چیزی نگن . ولی بابا من روز قیامت دامنتو می گیرم و میگم که نبرنت بهشت تو دخترتو اذیت کردی واسه این که اصلا اذیتش نکردی . آره بابا بزرگترین آزارت این بود که اصلا اذیتم نکردی . خدایا من که بهت گفتم بنده خوب تو میشم . نمازمو میخونم . دیگه تنبلی نمی کنم . من دوستت دارم . خدای عشق و عاشقا من که بهت گفتم . گفتم بابای منو نجاتش بده .. موبایلم زنگ خورد دلم هری ریخت پایین . دستم می لرزید . حدس می زدم که باید چی شده باشه . بابام پس از آمپولی که آخرین بار زده بود تو همون درمانگاه رفته بود تو کما . حالا اونوبرده بودن بیمارستان و دکترا گفته بودند که آخرین لحظات زندگیشه -رضا چی شده نگو که .. -نه بابا هنوز نمرده . نزدیکه -خفه شو کثافت بیشعور زبونتو گاز بگیر این چه طرز حرف زدنه -ولی همه میگن دیگه مرده .. گوشی رو قطع کردم .. دست به دامان علی شدم یا مولا امروز روز توهه . می دونم تو یاور یتیمایی . می دونم که اگه بابام بمیره من تنها دختر بی پدر این دنیا نیستم و نمیشم . یا مولا تو اگه از خدا بخوای بابامو نجات میده .امروز روز توهه یا علی . یا مولا . نذار که من در روز پدر بی پدر بشم . ببین همه چقدر خوشحالن ؟/؟ ببین بچه ها همه دارن به باباشون کادو میدن . علی جان قول میدم که به همون یتیمایی که تو می رسیدی برسم . قول میدم آدما رو نیاز مندارو دوست داشته باشم هرچی از دستم بر میاد کمکشون کنم . من نمی تونم غروب فردا رو از همین حالا حس کنم که دارم حسرت غروب امروزو می خورم . بابامو به من بر گردون . تو اگه از خدا بخوای نه نمیگه . یا مولا تو آقایی تو سروری . من کنیزتم . من کنیزتم. کمکم کن . به خدا بگو . اون صدامو نمی شنوه . صدای تو رو می شنوه .. چند نفر اومده بودن دور و بر من و یکیشون تعجب کرده بود . چون می دید من دارم رو سنگ قبری که هنوز مرده ای داخلش نیست گریه می کنم . بابا قبرشو آماده کرده بود و هر شب جمعه می رفت داخلش دراز می کشید و چند دقیقه ای تمرین می کرد . مشتمو به قبر سنگی می کوبیدم .. -نهههههه خاک بیرحم من نمی تونم ببینم که بابامو تو دل خودت جا دادی هنوز زوده . من چه طور می تونم اون خاطره ها رو فراموش کنم ... یک بار دیگه موبایل به صدا در اومد . -خدا می دونم صدامو نشنیدی و به من میگی مگه تو تنها دختر بی بابای دنیا میشی ؟/؟ اگه من این کارو بکنم یکی دیگه اعتراض می کنه میگه در حق ریحانه پارتی بازی کردم . خدا بهت نیاز دارم یا علی ناامیدم نکن .. رضا بود -ریحانه اون کادویی که قرار بود روز پدر برای بابا بخری برا من بخر .. -رضا بابا مرد ؟/؟ -نه باید به من مژدگونی بدی . بابا چشاشو باز کرد همه میگن معجزه شده . فعلا نمی میره -خفه شو دیوونه .. هرچی بخوای واست می گیرم .. هرچی بخوای .. باهاش خداحافظی هم نکردم . مثل دیوونه ها افتادم رو سنگ قبر بابا و بازم بامشت به این طرف و اون طرف می کوبیدم . دوباره دور و برم جمع شدند .. فریاد می زدم بابا من شوهر نمی کنم . همیشه پیشت می مونم و هر کاری بگی انجام میدم . خدایا من نمازمو میخونم الکی نمیگم . از امشب شروع میکنم . علی جان ممنونم ممنونم . هر عهدی رو که بستم بهش وفادار می مونم . بابام نمرده . دیگه نمیذارم سیگار بکشه . دیگه سرمو رو دلش نمیذارم تا دل پر محبتش درد بگیره . تمام راهو تا بیمارستان می دویدم . می دویدم و اشک می ریختم . می دویدم و خدارو شکر می کردم . این بهترین روز پدری بود که من تا حالا داشتم . علی و خدای علی صدای منو شنیده بودند . همه عالم و آدم یه جور خاصی نگام می کردند . بابام زنده بود . بابامزنده بود . این بهترین روز زندگیم بود . می دونستم دیگه بهتر از این روزی تو زندگیم نخواهم داشت . اگه بابام می رفت که خدا دیگه برش نمی گردوند . الان که زمان عیسی مسیح نبود که بگیم مرده ها رو به یه بهونه ای زنده می کنه . خدایا متشکرم . خودمو انداختم تو بغل مامان و زار زار گریه می کردم . ساعتها کنار اتاق بابا نشستم و چشم رو چشم نذاشتم تا بتونم اونو ببینم و باهاش حرف بزنم . اجازه ملاقات نمی دادند . بعد از یه روز گذاشتند که واسه دو سه دقیقه برم پیشش . اونم وقتی که اونو آوردند یه قسمت دیگه . صورت و پیشونیشو بوسیدم .. یه خورده می تونست حرف بزنه -بابا دیروز روز پدر بود ولی خونه نبودی پیشم نبودی تا واست کادو بگیرم .. -دیدم چشای بابا پر اشک شده -بابا گریه نکن واسه دلت خوب نیست . ریحانه پیش مرگت شه . من بدون بابام نمی تونم زندگی کنم . واسه چی گریه می کنی فقط اگه میخوای ازت دلخور نشم باید یه قولی بهم بدی -چی دخترم هرچی بگی گوش می کنم -دیگه سیگار نکش -همین ؟/؟ -آره همین .. -دخترم در مقابل چیزی که تو به من دادی این که چیزی نیست-من بهت چی دادم بابا ؟/؟ من که همش واست مایه دردسر بودم و می دونم خیلی حرصت دادم و به روی خودت نمی آوردی و تحملم می کردی -عزیزم ریحانه پاک و نجیب من تو دلت پاکه و خوبی . خداست که می دونه تو دل بنده اش چی میگذره . راستش تو این دو سه روزه وتو عالم خواب تنها چیزی که به یادم میاد اینه که یهو دیدم در یه جای تاریک و سیاهی قرار دارم ناگهان همه جا نورانی شده و چهره سفید و نورانی و زیبای تو مثل مهتاب همه جا رو روشن کرده و داره میاد طرف من . مثل یه عقابی که ازآسمون میخواد بیاد زمین و شکارشو با خودش ببره . وقتی که با اون نور تماس گرفتم چشامو باز کردم ... گریه امونم نداد . نمی خواستم واسه بابا تعریف کنم ولی دیگه نباید بین پدر و دختر چیزی مخفی بمونه . وقتی موضوع رو براش گفتم بهم گفت عزیزم تو نظر کرده خدا و مولای خدا شدی . پس سعی کن از این فرصت و نعمتی که خدا در اختیارت گذاشته نهایت استفاده رو ببری . راستی ریحانه گفتی روز پدر واسم چیزی نگرفتی -نه بابا منو ببخش حالت که خوب شد بر گشتی خونه واست می گیرم -دختره دیوونه خودت بزرگترین هدیه واسه منی . هیچ اینو می دونی که اگه دعاهای تو و نیاز و خواسته قلبی و ضجه های تو نبود خدا منو به زندگی بر نمی گردوند ؟/؟ دخترم تو بزرگترین هدیه ای رو که یه دختر می شد به پدرش بده بهم دادی . شاید هیشکی دیگه نتونه همچین هدیه ای به پدرش بده . تو به اذن خدا زندگیمو بهم دادی . تو به من زندگی دادی . زندگیمو بهم بر گردوندی . باعث شدی که خدا وند بهم فرصتی دوباره بده تا اشتباهات گذشته مو جبران کنم . واین بزرگترین هدیه ای بود که تا حالا گرفتم ... پایان.. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
#309 | Posted: 12 Jun 2012 04:49
غریب نوازی بسه مامان
من و داداش و مامانم با هم زندگی می کردیم . من که از سربازی اومدم داداش کوچیکه ام رفت خدمت . من اسمم فرشید و مامان اسمش فرشیده هست . من 21 سالمه و مامان 47 سالشه . داداش فرید منم که تازه رفته خدمت حدود 19 سالشه . بابام مرده و مامانم دبیر باز نشسته دبیرستانه . از اون زنای خشن و استواره . روحرفش نمیشه حرف آورد . خیلی هم راحت تو خونه پیش ما می گرده . ما دیگه عادت کردیم . جرات نداریم بهش بگیم بالای چشمت ابروست . از اون زنای شوخ و شنگ و اهل حاله . وقتی عروسی و جشنی میشه اوه بیا و ببین از یه دختر جوون هم سکسی تر میشه . چه رقصایی می کنه . چه چکمه ها و جورابایی می پوشه . همش با خودم فکر می کردم اون با این اوضاع و احوال یعنی می تونه دوست مرد یا پسر نداشته باشه ؟/؟ من که به دیدن اون گاهی وقتا به هوس میفتادم . یه نکته دیگه این که اون خونه کاملا لخت پیشم می گرده و پیش داداش منم همین طور . از منم می خواست واسه این که یه دست باشیم منم مثل اون لخت بگردم . اولش سختم بود و اعتراض می کردم ولی بعدش مجبورم کرد . ولی من سعی می کردم زیاد نگاش نکنم که یه وقتی کیرم شق نکنه . چون مامان اگه می فهمید من به دیدنش به هیجان میام شاید از دستم خیلی عصبانی می شد . اونخیلی زور می گفت و می گفت حرف حرف منه . وقتی ازش خواستم که به مناسبت تموم شدن خدمتمون از دو تا از دوستام که از روز اول تا آخر خدمتبا هم بودیم دعوت کنم خونه مون و یه شب شام دور هم باشیم و اونم زحمت پذیرایی شو بکشه بهم گفت به یه شرط تمام این بساطو جور می کنه که اخم نکنم و ناراحت نشم از این که مادرو می بینم که سکسی و فانتزی می گرده . .. البته من که جرات اعتراض و نهی از منکر کردن رو نداشتم ولی اون حتی دوست نداشت که ناراحت شم . یادم میاد تو یکی از این عروسی ها که مامان کاملا از کمر لخت بود و نصف سینه اش بیرون زده بود و کل پاهاش تا یه وجب بالای زانو لخت بود و با یه پسره که یک سوم خودش سن داشت می رقصید من از ناراحتی یه گوشه کز کرده بودم و اون توقع اینو هم نداشت . در هر حال اون روز که شبش دعوتی داشتم یه روز پنجشنبه بود . مامان بیشتر از اون که بخواد در فکر بند و بساط مهمونی باشه بیشتر به خودش توجه داشت که چه جوری خودشو خوشگل کنه . مرتب می رفت جلو آینه و سکسی ترین لباساشو می پوشید و ازم نظر می خواست . مگه من جرات داشتم اعتراض کنم . هر لباسی که می پوشید ازش تعریف می کردم ولی داشتم حرص می خوردم چون این دوستایی که من داشتم از اون هیز های چشم چرون بودند . بالاخره مامان یه لباسی انتخاب کرد که فکر کنم جنده های رژیم گذشته تو جنده خونه ها این جور لباس نمی پوشیدند . یه پیرهن خیلی خوشرنگ یک سره ای تنش کرده بود که پشتشکاملا لخت بود و اون پارچه فقط کونشو تا اون قسمت زیر پوشش می داد . از جلو هم که نیمی از سینه هاشو انداخته بود بیرون و از گردن تا خط سینه اش لخت بود . آستین هم که نداشت . با این حساب یه تیکه لباس قرمز خوش رنگ به علامت ال انگلیسی تنش کرده بودکه این در حالت نشسته اش بود . دندون رو جیگر گذاشتم . همونجوری که سهیل و سامان دندون رو جیگر گذاشته بودند و از همون لحظه اول داشتن به کون بر جستهمامان نگاه می کردن تا ببین چیزی رو میشه دید یا نه . من اونا رو می شناختم . ناسلامتی چند سال همکلاس بودیم و تو خدمت هم با هم بودیم و درددل می کردیم . وقتی پای کوس در میون باشه و عشق و حال , کیر که دیگه رفاقت نمی شناسه . میخواد بره جایی که عشق و حالشو بکنه . لباس مامان طوری بود که خیلی راحت می شد اونو گایید . یعنی کافی بود اون دامنه چسبون پیر هنشو از خط زیر کون بدی بالا . نیاز به پایین کشیدن شورتش هم نبود از کناره ها می تونستی خیلی راحت فرو کنی تو کوسش . این سهیل و سامان هم آفت این کارها . کوس خلی من این بود که می خواستم پیش دوستام افه بیام و گفتم که من و مامانم خونه کنار هم لخت لخت می گردیم . انگاری انتظار داشتند که مامان من کنار اونا هم لخت بگرده .من و سهیل و سامان کنار هم نشسته و از خاطرات دوران سربازی می گفتیم. اون دو تا هم تا می تونستند پیش مامان خالی بندی می کردند . دگمه هایبلوزشونو تا ناف باز کرده و سینه چاک شده بودند . می خواستند دل مامانو ببرن . مامان هم خیلی به اونا حال می داد . زیاد خالی بندی می کردند و از دلاوریهای خود تو خدمت می گفتند و از این که چقدر سر فرماندهان خودشونکلاه می ذاشتند . مامان هم با دقت به حرفشون گوش می داد . نمی دونم چرا فرشیده جون به اونا رو می داد و با حرفاشون می خندید . طوری دولا راست می شد که اونا رو به هوس بیاره . وضعیت طوری شد که مامان کنار اونا نشسته بود و گرم صحبت شده بودند و مادرم ازم خواست که برم چایی و شیرینی بیارم . اولش میوه آورده بود . قبل از این که دستورشو انجام بدم از داخل همون آشپز خونه یه خورده گوش وایسادم که ببینم چی دارن میگن . داشتن از صفا و صمیمیت مادرا و پسرا می گفتند البته اولش سهیل گفت شما خیلی خوشگلین . بزنم به تخته هنوز جوون موندین . این روزا پسرا و مادرا رابطه ای خیلی صمیمانه دارن . هم من و هم سامان طوری با مادرمون صمیمی هستیم که هر وقت بابا خونه نیست لخت لخت می گردیم و وقتی اون میاد یه شورت پامون می کنیم چون یه خورده فر هنگش باهامون فرق می کنه . مامان هم از اونجایی که می خواست خودی نشون بده با این که بهم سفارش کرد در مورد لخت گشتنمون تو خونه چیزی به دوستام نگم خودش زود تر موضوع رو پیش کشید و واسه این که کلاس بذاره گفت چه جالب اتفاقا من و فرشید هم با هم تفاهم داریم و فر هنگمون بالاست .. سامان هم ادامه داد که دست بر قضا ما در خیلی از مهمونیهای خونوادگی همه با هم لخت میشیم و این مسائل واسه مون حل شده . از اون دور می دیدم که چه جوری به اندام مامان خیره شده و با نگاهشون داشتن اونو می خوردند . سامان : حیفه اندام به این خوشگلی و بدن کشیده و موزونی که دارین تو پرده و حجاب باشه .. -یعنی شما از این حالت من خوشتون نمیاد ؟/؟ سهیل : چرا ولی به نظر شما اگه نصف ماه یا خورشیدو یه ابری جلوشو بگیره بهتره یا تمام و کامل مشخص باشه ؟/؟ .. مامان فرشیده :خب معلومه دیگه اون جوری که کاملا توی دید باشه زیبایی بیشتری داره -شما نمی خواین زیباتر به نظر بیاین ؟/؟ واقعا حیفه . . سریع با وسایل پذیرایی رفتم پیش مامان . یه نگاهی بهش انداختم که دوزاریش افتاد واونم یه اخمی بهم کرد که پنج زاریم افتاد . حس کردم که هیچ کاره ای نیستم و هیچ غلطی نمی تونم بکنم و هر کاری که بخواد انجام میده . مامان خودشو بهشون نزدیک کرد . طوری رفتار می کرد که انگار داره خودشونو میندازه تو بغل اونا .. ای ای ای اونا واسه کوس داشتند هلاک می شدند و مامان این قدر راحت داشت خودشو تسلیم اونا می کرد . مامان رفت وسط اون دو نفر نشست رو ساق پای دوتایی شون . من در یک متری اونا بودم . -ماه به یه شرطی حاضره تمام و کمال خودشو نشون بده که اونایی که اونو می بینن و از نورش استفاده می کنند هم کاملا نپوشیده باشن . سهیل و سامان مثل خر داشتند کیف می کردند . اونا به خوابشون هم نمی دیدند که اینقدر راحت بتونن با یه زن حال کنن . فرشیده فتنه گری رو شروع کرده بود . رفت رو دسته مبل نشست و کمر لختشو و قمبل باسنشو نشون دوستام داد . آب از لب و لوچه پسرا آویزون شده بود . کارد بهم می زدی خونم در نمیومد . سهیل دستشو گذاشت رو کون مامان -ببین می تونی از زیر, این دامنه چسبونو بزنی بالا ماه بیشتر نمایون میشه . سهیل دامنه کوتاه پیرهن مامانو زد بالا . کون سفت و سفید و بر جسته مامان یه سره مشخص شد . سامان اومد جلو و قاچای کون مامان رو به دو طرف باز کرد. -چه جالب و هیجان انگیز اون زیر شورت هم ندارین . -لزومی نداشت شورت پام کنم . تازه پیرهنمو هم می تونین بدین بالا و ببینین که این جنسی که در اختیار شماست چه جنسیه . پیرهن مادرو دادن بالا از کمر که لخت بود و از طرف شکم هم که تا سر سینه هاش بود وقتی که اونو از سرش در آوردند و چشموشون به سینه های درشت سایز 75 مامان افتاد و این سینه های درشتشو بدون سوتین خیلی قرص و محکم و شکیل دیدند دهنشون از تعجبوامونده بود . -فرشیده خانوم یه اسپند واسه خودتون دود کنین شما واقعا محشرین . این ننه ای که مدام بهم سر کوفت می زد و حالمو می گرفت معلوم نبود چرا این قدر خودشو در مقابل این دو تا شل نشون میداد . نکنه یه وقتی بخوان یه پیشرفتهایی داشته باشن . من می دونستم مامان هر جوری شده یه جایی بالاخره سیاست و بر خورد تندشو نسبت به همین دو تا جوونهم که خیلی بهشون علاقه نشون میده نشون میده .. ولی کاشکی کارشون به سکس نرسه . و من اونجا شاهد اون خشونتش نباشم . زمانی که دیگه کار از کار گذشته . مادرمو کاملا لخت کرده بودند . من فقط همین طور داشتم تماشا می کردم . -فرشید برو از رو میز توالت اون خوشبو کننده زیر بغل و عطر بدن و اون یه عطر دیگه ای که آقایون خوششون میاد بیار -مااااماااااان -مامان و زهر مار . باید لذت ببری که مایه سربلندی پیش مهموناتم . باید خوشحال باشی .. وقتی برگشتم دیدم مامان داره اونارو لخت می کنه . حالا دیگه سه تایی شون لخت بودن -فرشید اگه دوست داری می تونی تو هم لخت شی . از دست این مامان خانومی کفری شده بودم . اولش اختیاری با آدم بر خورد می کرد ولی اگه انجامش نمی دادم اجباری می شد . وقتی گفت می تونی لخت شی یعنی باید لخت شی . راستش حوصله شو نداشتم . ولی چند لحظه بعد با تشر بهم گفت بهت میگم لخت شو . سه سوته خودمو لخت کردم . راستش وقتی می دیدم دوستا ی هیزم چه جوری به کوس و کون مامان خیره شدن نمی تونستم نزدیک اونا بشینم و این شاید همون چیزی بود که اون سه تا می خواستند . رو یه کاناپه یا مبل سه نفره نشسته بودند و مامان وسطشون بود . بد جوری ناراحت بودم و حسادت هم می کردم . حالا که مادرمو وسط اونا می دیدم بیشتر قدر لحظه هایی رو که با هم و در کنار هم لخت بودیم و سر خری نداشتم می دونستم . سهیل و سامان طوری روی مبل لمیده بودند که انگاری قهوه خونه مش قنبره . کیرشون سر به هوا و خیلی شق شده بود. نگاه فرشیده به کیرشون بود . سهیل و سامان و مامان سه تایی داشتند در مورد جوانان اقتصاد و مشکلات اجتماعی و زیر ساختهای جامعه برای رفع این مشکلات حرف می زدند . یه سری حرفای بی سر و تهی می زدن و در حین حرف زدن فقط نگاهشون به وسط بدن طرف بود . از اونجا بحثو کشوندن به از دواج و روابط پسر و دختر . -فرشیده خانوم یه جوون براش سخته با این مشکلات روز و مسائل اقتصادی بره زن بگیره -اینجا یه سری ازافراد جامعه یعنی خانوما وظیفه خطیری رو دوششونه . کف یه دستشو دور کیر سامان و یکی دیگه رو دور کیر سهیل حلقه زد . واییییییی باورم نمی شد . واسه چی مامان . تو این قدر عشق کیر داشتی و من نمی دونستم ؟/؟ -دست گلتون درد می گیره فرشیده خانوم -پس شما چیکاره این ؟/؟می تونین بهم انرژی بدین . سهیل دستاشو گذاشت رو سینه های مامان و لبشو بوسید و سامان هم کف دستشو گذاشت رو کوس مامان . صحنه خیلی هیجان انگیزی شده بود با این که خیلی کفری شده بودم ولی دستم رفت رو کیرم .همه مون لخت و لخت بوده و من با حسرت به اونا نگاه می کردم . چی می شد که منم جای یکی از مهمونها بودم . یهو مامان رفت وسط پذیرایی و یه چرخشی به اون کون و کپلش داد پاها و دستاشو ستون کرد و یه هشتی از خودش درست کرد و مثل فرماندهان جنگ شروع کرد به امر و نهی کردن . -سهیل و سامان بیایین جلو زودباشین کوس و کونمو لیس بزنین .. با این که دوست نداشتم مامانو زیر کیر دوستام ببینم ولی از این بر خورد خشنش که داشت روی دوستامو کم می کرد خوشم میومد . راستش هیچوقت گاییده شدن مامانو ندیده بودم و اصلا فکر نمی کردم تو این خطها باشه ولی سهیل رفت زیر دراز کشید و سامان هم رفت پشتش و زبونشو گذاشتن رو کوس و کون مامان . فرشیده جون با اون سنش هیکلی مثل رخش داشت و انگار مثل ژیمناست کارا فعالیت می کرد . دستشو گذاشته بود رو سینه هاش و چه جورم باهاشون ور می رفت . دهنم آب افتاده بود . مامان نامرد یه تعارف به این پسرت نمی کنی . اگه می دونستم این قدر عاشق کیری که خودم زود تر از اینا حالتو جا می آوردم . من شده بودم پادویاونا . -فرشید برو از رومیز توالت کرم جوانه گندمو بیار . همون که رنگش صورتیه .. طوری امر و نهی می کرد که حرف دیگه ای نمی تونستم بزنم . -سامان بمال به کونم .. خیلی از این سیاست مامان جون خوشم میومد . حالمی کردم . سهیل زیر دراز کشید و سامان هم پشت مامان . سهیل کوس مامانو می گایید و سامان هم کونشو . نزدیک ترین جایی که می تونستم قرار گرفتم تا بتونم صحنه رو از نزدیک ببینم . کیر کلفت سهیل که خیلی راحت تو کوس گشاد مامان جا شد و سامان هم پس از این که سوراخ کونمامان و سر کیر خودشو به کرم آغشته کرد نوک کیرشو به سوراخ کون مامان فشار آورد و همون اول نصف کیرش خیلی راحت رفت تو کون مامان.. یعنی مامان من از اون حرفه ایها بود و من خبر نداشتم ؟/؟ یا این که اون وقتا که بابا بود حالشو جا آورده و اونو این جور گشادش کرده . ولی به کیر خودم که نگاه می کردم اونو خیلی دراز و کلفت و قبراق تر از کیر دوستام می دیدم . صورت فرشیده جون نشون می داد که داره حال می کنه . ولی غرورش اجازه نمی داد که هوسشو بریزه بیرون . -جاااااان عجب کون مشتی داری فرشیده خانوم -سامان از کوسش بگو نمی دونی چقدر داغه . نیمساعتی که مامانو گاییدن تازه خانوم هوس کرد که پسرا بر عکس شن. انگار خودش از یه حالت قرار داشتن خسته نشده بود . کیر با یه سرعتی

به یک امضا نیازمندیم
     

#310 | Posted: 12 Jun 2012 04:50
می رفت تو کوس و کون مادر جونم و بر گشت می کرد که من اصلا نفهمیدم کی آب کیرمو تو دستام خالی کردم . یه خورده سبک شده بودم ولی دوستام طوری حال می کردن که انگار مامانی تنها کوس و کون روی زمینه . با کمال پررویی از اون دور فریاد می زدند فرشید عجب مامانی داری قدرشو بدون . کاش که به وقت سربازی هر موقع میومدیم مرخصی اول یه سری به مامانت می زدیم . عجب چیزیه . فرشید جون دستت درد نکنه .. مامانووسط هال رو هوا نگهش داشته و سامان کوسشو و سهیل هم کونشو می کرد . دو تا کیر با هم می رفت تو سوراخ و میومد بیرون . نمی دونم چرا پس از این همه مدت مامان به ناگهان تصمیم گرفته بود این دیوار حیا بین من و خودشو تخریب کنه . صورت و چهره اش به یه حالتی در اومده بود که حس کردم به حداکثر لذت و کیف رسیده . پسرا دیگه نتونستن تحمل کنن . مامان اینوبه خوبی حس می کرد . -بچه ها می تونین خالی کنین . سخت نگیرین به خودتون . مغزتون به فرمان کیرتون . زود باشین تا پشیمون نشدم . چشای قر مز مامان نشون می داد که خیلی حریصه وداره به سهیل و سامان منت میذاره . خوشم اومد و لذت بردم . دوست نداشتم که دوستام فکر کنن که مامان از اون زنای هرجایی و بی بند و باره که هر جوری دوست دارن روش سوار شن . سهیل : آخخخخخخخخ که این کون تنگ فر شیده جون کارشو کرد . جاااااااااااااان دیگه داره می ریزه . اومد بگیر . سامان : مثل این که من عقب موندم ولی اگه بدونی کوس فرشیده جون چه جوری کیرمو داغش کرده داره حلش می کنه .. نهههههه -بهت گفتم خالی کن زودباش . معطل چی هستی .... با خودم گفتم اوهو وووووو آفرین به تو مامان زن باید این جوری باشه . زیر کیر یکی دیگه که هست تسلط خودشو نشون بده . یعنی در مورد مامان خودم و رابطه اون با دوستام که این طور دوست داشتم . چشای فرشیده سرخ شده بود . معلوم نبود که سامان این همه آبو کجا جمع کرده بود . کمر مامانو رو هوا داشت و با هر جهش کیر و تخلیه یه تکونی به مامان می داد و تعداد این تکون خوردنها دیگه از حد گذشته بود . وقتی مادرمو گذاشتن زمین و کیرشو نو از کوس و کونش بیرون کشیدن این سیل آب بود که از جفت سوراخای مامان فوران کرده بود ومنظره آب شدن برف روی کوهها رو نشون می داد . دیگه داشت حرصم می گرفت . هرچی می خواستم خودمو قانع کنم که پیروزی با مادرمه بازم نمی تونستم خودمو گول بزنم درهر حال فرشیده دو تا کیر خورده بود و حال کرده بود . -واااایییییی بچه ها چه بد شد . اصلا یادم رفت پاشم برم آشپز خونه فکر شام باشم . سرمون طوری گرم شد که نفهمیدیم کی گذشت-فرشیده خانوم کی الان به فکر شکمه زیر شکمو عشق است -حق با سامانه فرشیده جون .-مامان مهمون داریم زشته اگه چیزی درست نکنیم . می خواستم با این ترفند مامانو از رو کیر اونا بلند کنم که بدترش کردم . -فرشید ! حالا نمی خوای این قدر دلسوز مهمونات شی . یه ساعت داشتی گاییده شدن ننه تو می دیدی حال می کردی صدات در نیومد که گرسنه ایم.. پاشو برو سوئیچو از توکیفم بردار و برو از اکبر جوجه شرق که ماهیچه گوسفندی هم داره یه چهار پنج پرس از این چلو ماهیچه بگیر که هم خوشمزه هست و هم واسه کمر و جبران این آبهای از دست داده خیلی مفیده . فقط از اون می گیری -مامان من بخوام برم و برگردم سه ساعت می کشه -حرف نباشه . یه چیزی که حالا می خوریم باید درست و حسابی بخوریم.-فرشید جون ما هنوز گرسنه مون نیست . غصه ما رو نخور . من و سامان و مامان یعنی مامان تو که جای مامان ما هم هست یه جوری سرمونو گرم می کنیم تا تو بر گردی ... خوشبختانه ترافیک سنگین نبود و بعد از دو ساعت و نیم بر گشتم . هنوز مشغول بودند . دیگه آخرای کار بود . -رسیدی فرشید جون . پسر گلم . خوب موقعی اومدی . خیلی حال کردیم . من یه بار دیگه ارضا شدم . حالا دیگه نوبت اوناست . این بار سهیل ریخت تو کون مامان و سامان هم خالی کرد تو کوس فرشیده جون .. -بچه ها بریم شام بخوریم بقیه کارا باشه بعد از شام .. این ننه مون می خواست شامو هم بهمون زهر ماری کنه . مدام ادا در می آوردند و کیرشونو به تن مامان می مالیدند .. وقتی که من و فرشیده تو آشپز خونه داشتیم شامو ردیف می کردیم یه خورده شجاع تر شده و خودمو به مادرنزدیک تر کرده و گفتم مامان غریب نوازی دیگه بس نیست ؟/؟ .. دندوناشو به هم فشرد و خیلی عصبانی و در هم به من نگاه کرد و در جا گذاشت زیر گوش من . -بچه پررو .حیف که این جوونای مودب و با کلاس اینجا هستند . تو خجالت نمی کشی ؟/؟ من نباید این حرفای زشت رو بزنم . بسیار بیجا فکر می کنی که ننه ات جنده هست -مامان به جون تو به روح پاک بابا قسم همچین فکری نکردم . غلط کردم منو ببخش . دیگه از اون به بعد کاری به کارش نداشتم. شام که تموم شد دیگه هم کاری نکردند . به این دوستای مفت خور منم اون قدر خوش گذشته بود که قاطی کرده بودند و همین جوری داشتند می رفتن بیرون . لخت لخت .. شاید منم اگه ننه اون خالی بند ها رو می گاییدم همچین شوکی بهم دست می داد . پس از رفتن اونا تصمیم گرفتم دیگه بامامانم حرف نزنم . رفتم لباسامو بپوشم که سرم داد کشید حق نداری حتی یه جفت جوراب هم پات کنی . چیه مثل مادر مرده ها سگر مه هات تو همه ؟/؟ اومد جلو و یه اشاره به کیرم کرد و گفت این چیه که تو داری . حالا دوست داری پیش دوستات سر بلند هم باشی ؟/؟ راستش کیرم شل شده بود و اعصابم چون خرد بود تکون نمی خورد ولی می دونستم که اگه به حالت آماده باش در بیاد به کیر های سهیل و سامان میگه زکی . کیر شل منو گرفت تو دستش و باهاش ور رفت یه تکون خفیفی خورد . -همین قدر جا داره؟/؟ ظرفیتش همینه ؟/؟ .. حالا دیگه دلم می خواست شق شه تا روی اون و اون دو تا معشوقش کم شه و بفهمن که منم کیر کلفت دارم . هر چند دوستام رفته بودند . دوست داشتم به فرشیده بگم کیرمو بذاره تو دهنش روم نمی شد . خودش این کارو برام انجام داد و کیرم شق شد و طوری هم دراز شد که دیگه تو دهنش جا نمی شد و نزدیک بود لپشو پاره کنه و سر حلقشو زخم که اونو از دهنش بیرون کشید و گفت عجب چیزیه . از مال دوستات بلند تر و کلفت تره . -مامان تو که هوش از سرت پریده بود همون موقع که داشتی با سهیل و سامان حال می کردی به همین اندازه رسیده بود . سرمو انداختم پایین و می خواستم سیاست برم ازش فاصله گرفتم .. همچین دادی سرم کشید که فکر کردم اسرافیل در صورش دمیده ودنیا به آخر رسیده . -برگرد . زود باش دراز بکش بینم . راست گفتی ولی خودتو نگیر . تا حالا غریب نوازی کرده بودم حالا میخوام آشنا نوازی کنم . بازم بگو مامان ! بد .. مامان ! خودخواه . مامان هوامونو نداره . جرات نداشتم بهش نه بگم . روزمین دراز کشیده وفرشیده با اون کون درشتش اومد رو کیر من نشست . خیلی هیجان زده بودم . مادرم می خواست به من کوس بده . شاید اگه قبل از عشقبازی با سهیل و سامان این کا رو باهم می کرد یه سور پرایز به تمام معنی برای من می شد ولی حالا دیگه یه نیم سور پرایز بود . فکر می کردم اون از سر سیری پریده رو کیر من .. -هوس دارم هوس دارم فرشید . نمی دونم واسه چیه .. واسه این ماهیچه گوسفندی که خوردم اشتهام باز شده یا چیز دیگه ایه -نه مامان واسه اون دوتا ماهیچه انسانی که خوردیه .. -حوصله یکی به دو کردن با تو رو فعلا ندارم . باشه بعدا خدمتت می رسم . حالا تو خدمت من برس . حمله کن . بکوب کوس منو . این یه دستوره -مامان می میرم واسه این جور دستورات . -اطاعت کن -نوکرتم تا ابد . کون مامانو داشته و به دو طرف بازشون کرده و اونو یه جوری می گاییدم که دو تا کیر باهم نتونسته بودند این جوری فریادیش کنن . سخت بهش حال می دادم . یه حالی که می دونم دوستام نتونسته بودن بهش بدن . اراده کرده بودم که کاری کنم که اون فقط از من بخواد . مامان دوبار به اوج رسیده بود و یک ساعت تمام گاییدمش تا تونستم اونو به ار گاسم برسونم . تو این یه ساعت یه بار تو کوسش خالی کرده بودم تا محکمتربه گاییدنم ادامه بدم . ولش نکردم . وقتی که حس کردم تونستم یه بار دیگه اونو به ار گاسم برسونم و یه کاری بکنم کارستون کمرشو گرفتم و از زمین بلندش کرده و پاهشو به دو طرفپهلوهام انداختم و کردم تو کوسش . -اووووههههه فرشید فرشید خیلی باحالی . خیلی قوی هستی . این یه دستوره که از این به بعد باید روزی یه بار منو بکنی -به شرطی که رو نزنی به بقیه نگی و ازشون طلب نکنی -حالا تو بهم دستور میدی ؟/؟ -اسمشو هر چی میخوای بذاری بذار . -من از تهدید خوشم نمیاد ولی این یه بارو قبول می کنم . چون آدما همش به دنبالکیفیت بهتر و جنس استاندارد شده هستند و اگه قرار باشه یه جنسو قبول کنن اون جنس بهتره رو قبول می کنند . در حالی که از زمین به هوا کوس مامان فرشیده رو می گاییدم و حس می کردم که یه بار دیگه آبم داره تویکوسش خالی میشه فریاد زدم قربون تو و تشخیص تو مامان خوشگله من!... پایان .. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
صفحه  صفحه 31 از 82:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.