| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 31 از 87:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  86  87  پسین »  
#301 | Posted: 11 Nov 2011 22:28
باورش شد كه موضوع لو رفته و گفت كه بخدا هنوز نگذاشتم كسي به احساسم پي ببره ولي از هيكش خوشم اومده و اونو بجاي تو تصور ميكنم تا سكس برام لذت بخش باشه . چند روزي از موضوع گذشت تا اينكه يه شب موقع دستشويي رفتن از اتاقت صدايي شنيدم و آروم لاي در رو باز كردم و ديدم بله كيرت توي دهنه شراره است و با دستش به كوسش ور ميره . ايستادم و تموم حال كردنشو نگاه كردم . باور كن اگه هميشه 20 دقيقه سكسم با مامانت طول ميكشيد اما ايندفعه با وجودي كه نظاره گر حال كردن شراره با تو بودم 2 بار در عرض 15 دقيقه ارضا شدم و باعث شد توي ذهن جرقه اي زده بشه و سريع به اتاقمون برگشتم و موضوع رو به مامانتون گفتم و بهش پيشنهاد كردم كه به بهانه رفتن دستشوي توي شبهاي ديگه بياد و سر مچ شراره رو بگيره و با شراره و تو سكسشو شروع كنه و من هم كم كم وارد عمل بشم ولي اون قبول نميكرد و ميگفت كه اونا بچه هاي من هستند نميتونم باهاشون اين كار رو بكنم و منم مجبورشدم داستانها و عكسهاي سكس خانوادگي تو وبلاگهاي ايراني رو بهش نشون بدم و تقريبا راضي شد ولي همش ميگفت ميترم گندش در بياد گفتم نترس همه چيزو بزار به عهده من . شب موعود فرا رسيد و به محض اينكه شراره اومد توي اتاقت مامانتو خبر كردم و فرستادم سراغتون بعد از5 دقيقه مامانت برگشت و گفت عزيزم پسر توي تمام اين مدت خوابه و اين دختر توي شربتي كه هر شب به شهرام ميداد داروي خواب آور ميداد كه مبادا شهرام بيدار نشه و بعد باهاش سكس ميكرده چون عاشق شهرام بوده ولي شهرام چون هنوز تو اين فاز نبوده ميترسه بهش بگه . اين بود كه من گفتم خوب برو سراغ شراره و اونو بترسونش كه ميخواي موضوع رو به من بگي و اين كار بديه و موقعي كه اون التماس كرد و افتاد به گريه اونو توي آغوشت بگير و بعنوان نوازش كم كم شروع كن به حال كردن باهاش . اونم هي ميگفت نميتونم و نميشه و از اينجور حرفها ، راستش خودم بدجور واسه شراره تيز كرده بودم چون وقتي بار اول لخت ديدمش ديونش شدم بدنش مثل جوونياي مامانت بود باسنش هم كمي بزرگتر و بهتر از مامانت بود . خلاصه به هر جون كندني بود راضيش كردم رفت توي اتاق شراره و بعد از چند دقيقه خودم رفتم پشت درب اتاق شراره و گوش وايسادم ببينم چي ميگن كه ديدم بجاي اينكه شراره به گريه بيفته مامانت به گريه افتاده و همش ميگه اين چه كاري بود كردي و شراره ميگه مامان من شهرامو دوست دارم و ول بكنش هم نيستم . بجاي اينكه برم بيرون از خونه و با غريبه اي كه نميشناسمش و نميدونم آيا بيماري داره يا نه حال كنم با برادرم كه هميشه دم دسته و هر وقت اراده كنم ميتونم باهاش حال كنم دوست دارم حالمو بكنم . راستشو بخواي مامان اون روز گوشيه بابا توي پذيرايي بود و داشتم بهش ور ميرفتم كه صداي ضبط شده سكستو با بابايي توش پيدا كردم و گوش دادم اين آقا حسن كيه كه بجاي بابا همش توي سكستون اونو صدا ميكني . راستش من يه لحظه ار حرفهاي شراره يكه خوردم كه مامانت هم مثل من مات شد و توي همين موقع كه گريه هاي مامانت بيشتر شده بود شراره جلو رفت و مامانتو بغل كرد وگفت مامان جون با اين حسن كه هنوز سكس نداشتي نه مامانتهم گفت نه دخترم فقط توي ذهنم باهاش سكس دارم آخه سكس با بابت واسم تكراري شده و دوست داشتم الان ميتونستم كير شهرام رو بخورم و اونو توي كوسم احساس كنم آخه خيلي قشنگ و خوش تراش بود ولي چه كنم كه نميشه آخه اون پسرمه نميتونم اينكار و بكنم . شراره هم داشت با موهاي مامانت ور ميرفت و اشكهاي مامانتو پاك ميكرد و براي چند ثانيه كه سر مامانتو بالا آورده بود نگاشون توي هم گره خورد و شراره خيلي آروم لباي مامانتو بوسيد و مامانت هم جواب بوسيدنشو دادولبهاشون توي هم قفل شد و من به آرزوم رسيدم تا اومدنبه خودشون بجنبند لخت لخت شده بودن و داشتن حسابي همديگه رو ميمالوندن . باورت نميشه توي تموم زندگيم صحنه بهاين قشنگي نديده بود بصورت 69 سر و ته شده بودن و كوس همو ميخوردن و ميمكيدن . سه دقيقه نشد كه اول مامانت لرزيد و ارضا شد و بلافاصله هم شراره ارضا شد . از اون شب به بعد نوبت من شد كه باصطلاح مچ اونارو بگيرم . چند شب گذشت و وقتي كه اونا داشتن با هم حال ميكردن من وارد اتاقشون شدم و اونا رو لخت ديدم و شراره با ترس خاصي سر جاش خشكش زده بود و داشت منو بر و بر نگا ميكرد كه مامانت منو با حركت پنجه هاش به داخل رختخواب دعوت كرد . منم مثل آدمهايي كه يعني از تعجب خشكشون زده سر جام ميخكوب شدم كه مامانت اومد و منو بوسيد و دستمو گرفت و برد روي تختخواب كنار شراره خوابوند و شروع كردلباسامو در اوردن و آروم به شراره گفت نميخواي از بابات پذيرايي كني كه شراره گفت آخه مامان … كه مامانت حرفشو قطع كرد و گفت آخه نداره مگه عاشق شهرام نبودي خوب اين هم باباي شهرام مشغول شو بعد هم به شهرام ميرسي و شراره هم آروم كنار من دراز كشيد و شروع كرد به بوسيدن من و خوردن لبام وقتي لباش روي لبام قرار گرفت احساس كردم كه تموم دنيارو بهم دادن و هيچ لذتي بالاتر از اين لذتي كه الان دارم ميبرم وجود نداره و منم جواب بوسيدنشو دادم و لبمو قفل كردم توي لبش و شروع كردم با يه دستم سينشو مالوندن و با دست ديگه به آرومي كوسشو مالوندن . حسابي تن و بدن شراره رو ليس زدم وقتي كه لبم به كوس شراره خورد شراره لرزيد و آبش اومد چون اولين باري بود كه لب يهمرد رو روي كوسش حس ميكرد منم با ولع آبشو از توي كوسش ميك ميزدم و ميخوردم خيلي خوشمزه بود بعد بهمامانت گفتم برو اون كرم بيحسي رو بيار واسم و اونم رفت و اوردش ، كمي از اون كرم رو وقتي شراره رو بروي شكم خوابوندم به سوراخ كون شراره مالوندم و انگشتش كردم با اين حركتم شراره دوباره سرحال شد و واييي گفتن و آخخخخخ گفتنش شروع شد و همش ميگفت مامان مردم چقدر خوشبختم كه همچين خانواده اي دارم همه از هم حشري تر منم همش انگشتمو توي كونش ميچرخوندم و كم كم انگشتام شدن دو تا و با دو انگشت اونو انگشت كردم و همش جيغ هاي كوتاهي از سر لذت ميكشيد از اون پماد يه كم ديگه پشتش مالوندم تا خوب ماهيچه هاي دور سوراخشو بي حس كردم و سر كيرمو در سوراخ كونش گذاشتم و فشار دادم ولي داخل نرفت خم شدم در گوشش گفت باباجون وقتي من فشار به داخل ميدم تو فشار رو برعكس كن و رو به بيرون فشار بده تا باز بشه و اگه دردت اومد بگو تا ادامه ندم . دوباره سر كيرمو فشار دادم داخل و اونم برعكس فشار رو به بيرون انتقال داد و سركيرم براحتي رفت تو تا اومد جيغ بزنه مامانت لبشو گذاشت روي لب شراره و منم بي حركت نگه داشتم تا كونش به بزرگي كيرم عادت كنه بعد از چند ثانيه دوباره فشار دادم و تا نصفه كيرم تو رفت ولي مامانت كماكان توي كار لباش بود نميذاشت صدايي ازش بيرون بياد كم كم داشت عادت ميكرد و به آرومي شروع كردم تلمبه زدن و عقب و جلو كردن كيرم توي كون گرد و قلمبه شراره وقعا ميگم كونش مرگ نداره خيلي خوش فرمه شهرام جون از اين به بعد هم كونش فقط مال منه و بدون اجازهمن حق نداره باهات از كون سكس كنه هركاريش دوست داري بكن ولي كونش مال منه ( البته بابا اينارو به شوخي ميگفت ) خلاصه پسرم سريع بهمامانت گفتم بياد روي كمر شراره و كونشومثل شراره بده سمت صورت من و منم مشغول ليسدن كوس و كون مامانت شدم و همزمان توي كون شراره تلمبه ميزدم آخ و اوخ شراره هم به واييييييييييي اوفففففففف جوننننننننننن و اين چيزا تبديل شده بود معلوم بود داره لذت ميبره منم كم كم تموم كيرمو توي كونش جا كرده بودم و با انگشتمو زبونم حال بهكوس و كون مامانت ميدادم كه يهو مامانت لرزيد و جيغ كوتاهي زد و به كناري افتاد منم با ديدن اين صحنه تلمبه زدنمو تندتر كردم واقعا صحنه قشنگي بود مادرت لخت و بي حال از يه سكس بياد موندي جلوم افتاده بود و كون شراره هم با تلمبه زدناي من داشت جر ميخورد كه شراره گفت بابا تندتر دارم ميام و من هم شدت تلمبه رو ادامه دادم تا هر دو با هم ارضا شديم كه شراره گفت واييييي بابا سوختم شاشيدي يا آبت اومد چقدر گرمه و بيحال افتاديم كنار همديگه . صبح با صداي مامانت از خواب بيدار شديم و لباسمونو ور داشتيمو رفتيم توي حموم . بعد از حموم هردوشونو صدا زدم و گفتم فعلا اين موضوع رو از تو پنهون كنن هر چه گفتند چرا دليلشو نگفتم . راستش واسه اين گفتم ازت پنهون كنن چون ديدم نسبت به جنس مخالفت هيچ واكنشي از خودت نشون نميدي و فكر ميكردم بلوغت به تعويق افتاده و ديرتر از موعد به رشد جنسي ميرسي واسه همين گفتم بزاريد تا 18 سالش بشه بعد يه جوري تو رو هم مياريم توي خط كه خوشبختانه من اشتباه ميكردم و خودت زودتر موضوع را فهميدي ، خوب حالاهم دير نشده من برنامه هاي زيادي دارم واسه اين سكس نوپاي خانوادگيمون اما بايد حواستو جمع كني زياده روي نكني كه در رشد جسمي كه نسبت به سنت در پيش رو داري اختلالي پيش نياد چون مسايل جنسي قدرت زيادي از بدن رو از بدن بيرون ميكشه و خواهشي از همگي دارم اينه كه طبق برنامه پيش بريم . من يهو پريدم وسط حرف بابام و گفتم بابا جون برنامتون چيه ميشه براي ما هم بگي تا بلكه ما هم بتونيم اونو به اجرا در بياريم . بابا گفت برنامه زياد سختي نيست روزهايدوشنبه و چهارشنبه با توافق مامانت و شراره در انتخاب هم خوابشون سكس داريم و پنجشنبه شب رو هم ميزاريم واسه سكس گروهي ، من گفت بابا اين چه صيغعه ايه كه بابا گفت من و تو با شراره سكس ميكنيم و يكبار هم با مامان دو نفري سكس ميكنيم و در هر سكس يكي از خانمها كه بيكاره با خانمي كه پركارتره ور ميره تا درد و خستگي كمتري رو متحمل بشه . حالا كسي هست كه پيشنهادي داشته باشه ، شراره گفت پيشنهاد ندارم اما يه خواهش از شما و مامان دارم اولين روز شروع سكس كه دوشنبه است بگذاري من با شهرام باشم ، بابا گفت من گفتم انتخاب با شما خانمهاست اما چرا از پيش اينو اعلام كردي شراره گفت به چند دليل اول اينكه نطفه اين سكس رو من بستم و شروع كردم اونم با خواب كردن شهرام . دوم اينكه ميخوام توي همون شب هم من عروس بشم و شما عروس دار و هم شهرام من داماد بشه و شما هم باز داماد دار بشي . همه نگاه همديگه كردن و بابا گفت عروس چيه ، داماد كدومه . شراره گفت بابا شما اولين كسي بودي كه كون منو افتتاح كردي درسته بابا گفت آره قربون اون كون گرد و قلمبه دخترم بشم . خوب بابا حالا دوست دارم چون از همه شما پيش كسوت تر هستم شهرام جلومو افتتاح كنه كه يهو بابا با تندي گفت دختر متوجه هستي چي داري ميگي فردا ميخواي شوهر كني تكليف اوپن بودنت چيه كه شراره پريد تو حرف بابا و گفت بابا جون شوهر اول و آخر من شهرامه . شما اونقدر وضع ماليتون خوبه كه ميتونين منو شهرامو بعد از پايان درس شهرام بفرستين خارج از كشور و ما همونجا با هم ازدواج كنيم و تا آخر عمر كنار همديگه باشيم و همين برنامه رو اونجا هم با همديگه انجام بديم . بابا و مامان كمي به فكر فرو رفتن و يهو بابا به حرف اومد و گفت الحق كه دختر خودمي از طرز فكرت خوشم اومد ولي بايد نظر مامانت و شهرام رو هم ببينم و بشنويم ، راستش كمي از اين صحبتها گيج شده بودم ولي پيشنهادش دندون گير بود تا كي بايد صبر كنم تا يه جيگر خوشگل مثا آبجيم گيرم بياد منم سريع گفتم من قبولمه ولي مامان گفت اينجوري بده آخه چند سال ديگه سن منو باباتون ميره بالا و انتظار داريم صاحب نوه بشيم ولي شما كه نميتونين از هم بچه دار بشين كه در همين وقت شراره پريد تو حرفشو گفت مامان منو شهرام صاحب بچه هم ميشيم اينجا نميشه بچه دار بشيم ولي تو خارج از كشور راحت ميتونيم با هم ازدواج كنيم و مثل تموم آدمهاي ديگه صاحب بچه بشيم تازه اين بچه از هر دو سر خون و جونش متعلق به شماست هم از جانب مادرش كه منم و هم از جانب شهرام ، پس بايد اونوقت دلبستگي شما به اون بيشتر باشه تازه ميتونم از بابا هم حامله بشم و اون بچه هم فرندمه و هم برادر يا خواهرمه . مامان چرا نميخواي قبول كني كون منو بابا افتاح كرد و پردمو هم شهرام بايد افتتاح كنه پس بين ما همه چيز حل شده است اين خرافات و عقايد كهنه رو دور بريز ، راستش من آج و واج و مبهوت داشتم اونارو نگاه ميكردم كه يهو گفتم راستي اونوقت مامان هم ميتونه از من بچه دار بشه درسته ؟ مامان گفت شهرام جون چرا زود جو گرفتت نه بداره نه بباره . كه بابا جون گفت شهرام خان درست ميگه مثل پيشنهاد شراره خيلي هم عاليه . پس روز دوشنبه يه مراسم عروسي كوچولوي خانوادگي واسه شهرام خان و عزيز دلم شراره ميگيريم و شيريني اين وصلت هم اينه كه بعد از اوپن شدن شراره بلافاصله منم از كوسش فيض ببرم و يه تريپ اونو بكنم باشه ؟ شراره هم با تنازي و دلبري خاص خودش گفت واه باباجون شما چطور اجازه ميدين عروستونو توي شب عروسي يه نفر غير از پسرتون بكنه ؟ بابا هم با عقل و درايتي كه داشت گفت باشه دخترم نميزارم كسي بياد و اونكارو بكنه ولي خودم كه آزادم تو رو بكنم و همگي زديم زير خنده و همديگرو تو آغوش گرفتيمو بوسيديم . از روز شنبه يه وقت واسه شراره از آرايشگاه گرفتيمو يه لباس عروس خوشگل هم مامانم واسش خريد . كلي هم فيلم دوربين عكاسي و فيلمبرداري و هله هوله خريديم تا روز موعود . مراسم عروسي رو گذاشتيم توي يكي از باغهاي باباجون كه در حومه تهران بود . عروس رو از آرايشگاه در حاليكه كنار من نشسته بود حركت داديم و به سمت خونه باغ حركت كرديم . توي مسيرمون مردم زيادي كه فكرميكردن ما زن و شوهريم با زدن بوغ و شادي همراهي ميكردن و بابا و مامان هم كه توي ماشين جلويي بودن از ما فيلم ميگرفتن وارد باغ كه شديم از ماشين پياده شديم و رفتيم توي خونه و بعد از خوردن شيريني و كمي هم مشروب واسه سرمستي بودنمون منو شراره راهي حجله شديم مامان هم همراهمون اومد تا ما دو نفر و دست تو دستمون كنه باورتون نميشه مامان انگار واقعا دخترش داشت ازدواج ميكرد و گريه خوشحالي سر داده بود هردوي ما رو بوسيد و واسمون آرزوي سلامتي و خوشبختي كرد و رفت بيرون و در اتاق رو پشت سر خودش بست …………..
     
#302 | Posted: 11 Nov 2011 22:31
ن موندم و شراره و كلي آرزوهاي آماده واسه تحقق يافتن ، اول اينكه بلاخره دوماد ميشم دوم اينكه كوسي كه همه شايد به جرات بگم حتي زنهاي همسايه آرزوي تصاحبش رو داشتن در اختيارم قرار ميگرفت و من اونو ميگاييدم سوم اينكه واسه اولين بار توي زندگيم ميخوام يه كوس خوشگلو ناز رو خونين كنم ، خلاصه همه اينها از ذهنم ميگذشت تا اينكه با چسبيدن شراره بهم و حس گرماي بدنش به خودم اومدم و در ادامه شرار گفت شهرام چته چيزيت شده از چيزي ناراحتي گفتم ديوونه ناراحتم چرا بايستي با داشتن همچين گوهري كه تا چند ثانيه ديگه دروازه بهشتشو فتح ميكنم ناراحت باشم نه عزيز دلم فقط داشتم كمي فكر ميكردم كه خيلي خوش بحالمه كه يه كوس به اين خوشگلي در ابتداي جوونيم بدست آوردم و خيلي ناز لباشو بوسيدم و اونو توي بغلم كشيدم تا بيشتر گرماي تنشو حس كنم آخه گرماي عجيبي داشت بدنش اگه صد بار هم ميكردمش تا بدنش بهم ميخورد و گرماشو حس ميكردم كيرم واسه كوسش دوباره قد علم ميكرد . توي بغلم فشارش دادم و لبام هم روي لباش قفل شده بود و اونو به سمت تخت خواب كشوندم و روي تخت خواب درازش كردم و با كسب اجازه از اون شروع كردم به در آوردن لباسهاش خداي من هيچوقت تا اين اندازه بدنش رو درست نديده بودم خيلي عروسك بود انگار خداوند تموم حوصلشو جمع كرده بود و مشغول تراشيدن بدن شراره شده بود . توي تموم اين فيلمهايي هم كه ديده بودم تن و بدن به اين نرمي و خوش تراشي نديده بودم ، اومدم كارمو شروع كنم كه بهم گفت بابا گفته قبل از شروع كردن بهت بگم بايستي ازش سئوال كني كه چطوري پردمو بزني تامن درد كمتري رو حس كنم منم گفتم بابا چرا به خودم نگفت كه اون جواب داد واسه اينكه روش نميشد و ميخواست كه تو بري ازش سئوال كني آخه هرچي باشه من دخترش هستم و تو ميخواي پرده دخترشو بزني منم گفتم باشه صبر كن الان ميام و از اتاق بيرون رفتم و صداي بابا كردم و قضيه رو بهش گفتم اونم گفت برو بابا جون توي اتاقت الان ميام واست توضيح ميدم . منم هاج و واج موندم چرا همينجا بهم نميگه و رفتم توي اتاق و بابا هم پشت سرم وارد اتاق شد و گفت ببين شهرام جون من نميتونم درد شراره رو تحمل كنم پس خوب گوش كن تا وقتي كه بهت اشاره كردم كيرتو وارد كوسش بكني و لحظه موعود كه رسيد بايه فشار كوچولو كار رو تموم كني گفتم بابا شما هم اينجا ميموني بابا هم گفت كار اصلي كه بي حس كردن شراره است به گردن خودمه تو كه به تنهايي نميتوني تموم كارها رو انجام بدي و شروع به بوسيدن لباي خوشگل شراره شد و با سينهاي شراره بازي ميكرد به منم گفت با كوس شراره بايد ور برم و ليسش بزنم منم بعد از در آوردن لباسهام شروع به ليسيدن كوس شراره كردم و سر و صداي شراره بلند شد و تو همين لحظه بابا گفت كيرتو تا جايي كه به مانعي برخورد كرد داخل كوس شراره بكن و همونجا نگرش دار منم بعد از مالوندن كيرم به دهانه كوس شراره و ليز شدن كيرم توسط ترشحات شراره اونو روونه كوس شراره نگه داشتم تا جايي كه احساس كردم ديگه تو نميره و اوكي بودنشو به بابا اعلام كردم اونم شروع به ليسيدن سينه هاي شراره كرد و دائما با بالاي كوس شراره ور ميرفت و انگشت خودشو خيس كرد و توي كون شراره كرد و شروع كرد به چرخوندن ، بعد از چند دقيقه شراره به اوج لذت رسيد و داد زد دارم ميام و شروع كرد به لرزيدن و چنگ زدن بدن من كه همين حين بابا علامت داد كه يه فشار كوتاه ولي محكم بده منم تا شراره داشت ميلرزيد و جيغ ميزد طبق دستور بابام كيرمو با يه فشار محكم و كوتاه به داخل كوس شراره فشار دادم و يهو مثل اينه انگشتم از يه آدامس عبور كنه كيرم از پردش عبور كرد و شراره با يه آخخخخخخخخ كه چندان دردي رو هم دنبال نداشت بهم فهموند كه عروس شده و بعد از چند تا تلمبه محكم به داخل اون كوس خوشكل كه حالا مقل يك قفس تنگ كيرمو احاطه كرده بود آبم داشت ميومد كه بابام گفت بكش بيرون و بريزش روي شكمش منم همين كار رو انجام دادم وقتي كيرمو بيرون كشيدم ديدم تموم كيرم به خون آغشته شده و آبم هم فوران زد و ريخت روي شكم شراره جونم و يه آههههههههه از ته دل گفتم و لبامو روي لباي شراره قف كردم و آروم به كناري خزيدم بابا اومد بالاي سر شراره و گفت بابا جون دردي احساس كردي ؟ شراره گفت خيلي ضعيف بود اصلا متوجه نشدم بابا جونم مرسي واقعا ازت ممنونم اگه شما نبوديد شايد تحمل و يا حتي انجام اين كار براي من و شهرام محال بود . باباگفت خوب حالا حق الزحمه منو ميدي شراره همگفت بابا جون من ديگه شوهر دارم شما بايد از شوهرم اجازه بگيري منم بي مقدمه گفتم بابا جون قبل از اينكه شراره مال من باشه متعلق به شماست هر كاري دوست داريد انجام بدين بابا هم دست بكار شد و گفت شما هم بايستي كمكم كني چون ميخوام واسه سكس گروهي كه در آينده در پيش رو داريم آمادش كنم تا مثل مامانت كاركشته بشه منم گفتم چشم بابا و بابا هم شروع به لاس زدن با شراره كرد تا اونو دوباره واسه يه سكس مهيا كنه و بيارش سرحال و به منم گفت بيا عزيزم تو هم بيكار نشين و دوتايي باهاش ور ميرفتيم من لباشو ميخوردم و بابا هم با سينه هاش حال ميكرد و با يه انگشتش با چوچول عشقم ور ميرفت و صداي ناله هاشو بلند و بلندتر ميكرد تا اينكه بابا بهم گفت بخواب روي تخت منم خوابيدم و به شراره گفت روي كيرم رو به من بخوابه و كيرمو بكنه داخل كوسش وقتي شراره اينكار رو كرد داشتم توي ابرها سير ميكردم و صورتشو كشيدم جلو و لبامو گذاشتم رو لباش و سينه هاش چسبيد به سينه هام ، در همين موقع بابا هم يه پماد از جيبش در آورد و مقداري از اونو به كيرش و مقداري رو هم به كون شراره مالوند و بعد از مدتي ور رفتن به كون شراره كه بعدا فهميدم با يك انگشت شروع به باز كردن كون شراره كرده بود تا رسوندش به دوانگشت و ماهيچه دور سوراخ كون اونو حسابي بازكرده بود و سركيرشو به آرومي با يه فشار داخل كون شراره كرد و شراره هم با يه اوففففففففف وايييييييييييي بابايي مردم درش بيار جواب اين كار بابا رو داد بابا هم گفت عروسك بابا نترس الان به دردش عادت ميكني و واست تبديل به لذت ميشه مدتي كيرشو تو همون وضعيت نگه داشت و به من هم گفت تكون نخور تا شراره جون كوس و كونش به حضور دو كير همزمان كم كم عادت كنه بابا ميگفت كونش بدجوري دور كيرش قفل كرده و اجازه تكون خوردن بهش نميداد تا اينكه كمي با اين وضعيت هماهنگ شد و بابا تونست با يه تكون ديگه كيرشو تا دسته بكنه تو كون شراره كه به منم گفت بابا جون ميتوني حالا تلمبه بزني و منو بابا بصورت رفت و برگشت توي كوس و كون شراره تلمبه ميزديم و تواما سينه هاشو ميخوردم و لباشو ميمكيدم و بابا هم روي كمر و سر و گردنش لبس ميزد و اونو به اوج ميرسونديم بعد از چند دقيقه تلمبه زدن صداي جيغ شراره خونه رو ورداشته بود كه مامان اومد داخل و گفت بي معرفتها با دخترم چكار ميكنين و اومد به نوازش كردن شراره پرداخت و لباشو ميبوسيد و دست ميكشيد روي سينه هاش تا اينكه شراره با صدايي آكنده از شهوت و سستي گفت من دارم ميام كه بابا بهم گفت شهرام جون سرعتتو بيشتر كن و بايد با اون ارضا بشيم و هر دومون هر جايي كيرمون هست همونجا خاليش كنيم كه من گفتم بابا حامله ميشه بابا گفت نگران نباش قبلش بهش قرصشو دادم كارتو بكنم و شروع كرديم باتمام قوا تلمبه زدن و هرسه با هم ارضا شديم و كوس و كون شراره جونو پر از آب كير كرديم و هر كدام بسويي افتاديم و مامان جون هم يكي يكي قربون صدقمون ميرفت و كيرامونو واسمون ليس ميزد . آره يه سكس خفن ديگه رو امتحان كرده بودم و يه تجربه جديد به تجربياتم اضافه كردم باورم نميشد ولي چيزي كه اتفاق مي افتاد عين واقعيت بود . بعد از اتمام كارمون بابا رو به مامانم كرد و گفت خانم جون ببين دختر و پسرت عروس و داماد شدن و حالا ديگه زن و شوهر همديگه هستند ما تنها آدمهايي هستيم كه كه دختر و پسرمون هم بچه هامونن هم عروس و دامادمونن ، ديگه از اين بهتر ميشه ؟ مامانم گفت الهي من قربون هر دوتاشون برم و رفت سمت شراره و لاي پاي شراره رو باز كرد و داخل كوس اونو نگاه كرد و گفت مادر بقربونت بره دردت هم اومد وقتي كه شهرام جونم داشت پردتو پاره ميكرد ؟ شراره هم گفت مامان با راهي كه بابا جلوي پامون گذاشت و ما هم مو به مو انجام داديم باور كن فقط يه لحظه وقتي شهرام جونم كيرشو چپوند تو كوسم سوزشي احساس كردم و تا چند دقيقه كمي درد داشتم كه دردش هم حتي واسم لذت بخش بود مامان جات خالي ديدي بابا چه سكسي رو باهام تمرين كرد قبلا توي فيلمها ديده بودم ولي نميدونستم وقتي يه زن دو تا كير رو با هم تجربه ميكنه تا اين حد لذت ميبره ولي الان فهميد اين لذت ديوانه كننده است . مامان جون واقعا جات خالي بود ، عيبي نداره دفعه بعد يه سكس چهار نفره با هم انجام ميديم . بعد بلند شديم و رفتيم حموم و توي حموم هم حسابي به همديگه ور رفتيم و اومديم بيرون و بعد از خوردن يه شام سبك همونجا توي پذيرايي كنار همديگه خوابيديم ، وقتي كه از خواب بيدار شدم خودمو لخت بين مامان و شراره ديدم كير و خايه هام توي دست مامان بود و شراره هم دستش روي كير باباجون بود . آروم لباي شراره جونمو بوسيدم كه باعث شد شراره از خواب بيدار بشه و جواب بوسمو بده و لبشو رو لبم گذاشت و لبشوروي لبام قفل كرد و زبونوشو فرو كرد توي دهنم و آب دهنمو شروع كرد به مكيدن دوباره شهوت به سراغم اومد تا اومدم بلند بشم و دست بكار بشم مامانم از جا بلند شد و گفت تنها خوري نكن بذار يه صبحونه توپ واستون درست كنم و كمي بياين سرحال
     
#303 | Posted: 11 Nov 2011 22:34
بعد از كمي گپ زدن منو شراره رفتيم توي اتاق خوابمون و شراره منو هل داده روي تخت و اومد روي شكمم و گفت شوهر خوشكل من از حسادتشه كه منو امشب نميخواد به سكسشون راه بده يا ….. ؟ من گفتم عزيز دلم حرف حسادت و اينجور چيزا نيست ، شراره جون كيري كه من از شاهينديدم اگهرفت توي كوس يا كونت جرت ميده ، راستش دلمنمياد اذيت بشي و دوست دارم فقط مال خودم باشي ، شراره يهو پريد توي حرفم و گفت پس آخر حرفات همون حسادته منو فقط واسه خودت ميخواي ، عيبي نداره ، وليتكليف من واسه امشب چيه شما حال خودتونو ميكنين ولي من بايدتوي كف بمونم ، منم ديدمراست ميگه كمي تامل كردم و بعد از بوسيدن لباش آروم در گوشش گفتم مگه قرار نيست بابا رو واسه گاييدن مامان امشب آمادش كني ؟ گفت آره . منم گفتم خوب به همين بهانه وقتي بابااومد اونو بلندش كن و ببرش توي اتاق خوابمون و از پشت بهش صفا بده ودر حين سكس موضوع امشب رو هم باهاش درميون بذار و نظرش رو نسبت به موضوع جلب كن . شراره منو محكم به خودش فشار داد و گفت قربون شوهر متفكرم برم كه با اين فكراش براي حل مشكلات به زنش هم يه صفايي ميده ، با خنده و بوسيدناي مكرر از هم جدا شديم و خودمونو واسه شب مهيا كرديم . دم دماي غروب بود كه بابا اومد خونه با گفتن سلام اومد توي پذيرايي وقتي سر و وضع مامان رو ديد تعجب كرد مامان جوري به خودش رسيده بود كه انگار همين امشب عروسيشه ، شده بود يه تيكه ناز و عروسك واقعا منم كيرم واسش بلندشده بود ، كنار من نشسته بود كه بابا هم اومد و مامان حالا وسط من و بابا قرار گرفته بود بابا لبهاي مامان رو بوسيد و پرسيد ببينم خانم خانما امشب چه خبره كه واسه من اين همه سنگ تموم گذاشتي ، آخه تا اونجا كه ميدونم هيچ مناسبت و مراسمي در پيش نداريم ،مامان از خجالت لپش گل انداخته بود و نميدونست چي بگه ، شراره يه مرتبه وارد پذيرايي شد و رفت روي پاي بابا نشست و لبهاي بابا رو بوسيد و بعد از بوسيدن تازه يادش اومد كه بايد از شوهرش اجازه بگيره و برگشت سمت من و گفت شوهر گلم ببخشيد من از شما بايستي اجازه ميگرفتم ولي خوب هرچي باشه بابامه و اجازهلازم نداره ولي اگه اجازه بدي با بابام يه كار خصوصي دارم و ميبرمش تو اتاق خودمون احتمالا نيم ساعت باهاش كار دارم منم خندم گرفت و گفتم ناقلا از بابا زياد كار نكشي هان آخه واسه امشب نيازش داريم . شراره خنديد و گفت باباي من كه مثل شما جووناي امروزي نيست كه كم بياره هرچي باشه دوداز كنده بلند ميشه و دست بابا رو گرفت و اونو بدون اينكه فرصت پيدا كنه و بپرسه كه قضيه چيه به سمت اتاق خوابمون برد . مامان برگشت سمت من و گفت ميترسم بابا قبول نكن و نسبت بهم سرد و بدبين بشه آخه اون واسه اينكه من با غير خودش با كسي حال نكنم نقشه اين سكس خانوادگي رو كشيد واسه همين ميترسم ، من گفتم مامان من عزيز دل من بهت قول ميدم همسر من شوهرتو پياده ميكنه يه دست كون جانانه كه بهش داد بله رو از بابا ميگيره . مامان گفت شهرام تو شراره خيلي شيطون شدين حسابي كار كشته شدين توي سكس . از من و بابات هم پيشي گرفتيد . منم خنديدم و گفتم مامان جون من و شراره شاگرد شما و بابا هستيم ، حالا هم بلند شو بريم پشت در ببينيم بابا جون با شراره چكار ميكنن و دستشو گرفتم و بلندش كردم و رفتيم سمت اتاق خواب وقتي رسيديم پشت در اتاق لاي در رو كمي باز كردم بابا پشتش به در بود و شراره رو لخت كرده بود و داشت به حالت سجده از پشت كون شراره رو ميخورد و بازبونش خيلي آروم سوراخ كون شراره رو ليس ميزد و كم كم صداي ناله اي شراره بلند شد و با انگشتش به آرومي با سوراخ كون شراره بازي ميكرد و يواش يواش انگشتشو توي كون شراره ميكرد و بيرون ميكشيد و با دست ديگرش هم سوراخ كوس شراره رو ميماليد كه باعث شدخيلي زود ناله هاي شهوت انگيز شراره بلند بشه وبه بابا بگه تو رو خدا منو از كون بكن زود باش باباجون سوراخ كونم واسه كيرت داره بي تابي ميكنه ميخوام با كيرت تموم شكممو پر كني بابا جون شراره با اين حرفاش بابا رو بدجوري حشري كرد تا حدي كه بابا داشت تموم بدن شراره رو با زبونش ليس ميز و ميگفت كاش الان مجرد بودم و تو رو بعنوان زنم خواستگاري ميكردم ، شراره باور كن هيچكسو باندازه تو دوست ندارم شراره هم از فرصت استفاده كرد و گفت بابا جون من خوشگل من امشب يه برنامه تازه منو شهرام واسه مامان تدارك ديديم اجازه ميدي اجراش كنيم بابا هم در حيني كه داشت سينه هاي شراره رو با دستاش ميمالوند و با دهنش كوس شراره رو ليس ميزد گفت به بابا نميگي چه برنامه اي ؟ شراره گفت شهرام امروز رفته بود خونه يكي از دوستاش به اسم شاهين و وقتي كير شاهين رو ديد و واسم تعريف كرد منم ديدم حيفه كه مامان ازش بي بهره باشه آخه سايزش اندازه كوس مامانه ومامان هم خودت خوب ميدوني كه عاشق كوس دادن به غريبه هاست و شاهين هم قابل اعتماده چون بهمراه شهرام دوتايي خواهر شاهين رو كردن . بابا سرشو از لاي پاهاي شراره بيرون آورد و گفت يعني من بايد بشينم و كوس دادن مامانتو به شاهين نگاه كنم . شراره گفت نه خيربابا جون شما و شهرام همراه با شاهين سه نفري مامانو ميكنين كاري كه مامان مدتهاست در آرزوشه ، ببين بابا تو و من و شهرام به اونچه كه ميخواستيم رسيديم درسته ؟ بابا گفت خوب آره درسته ، شراره گفت خوب حالا نوبت مامانه كه به اونچه كه ميخواد برسه ، بابا با كمي مكث گفت راستش تنها مشكل اينه كه به شاهين اعتماد ندارم آخه اونو نمي شناسمش ميترسم فردا اسم مامانتو روي زبونا بندازه كه شراره پريد توي حرفش و گفت بابا جون ما تا چند وقت ديگه از ايران ميريم هركي هرچي دلش ميخوادبگه آفرين بابا جون اگه قبول كني امشب مامان حال كنه منم يه كوني الان بهت بدم كه توي تموم عمرت ديگه همچين كوني گيرت نياد ، بابا هم كمي فكر كرد گفت باشه قبوله ولي بايد بزاري اونطوري كه من دوست دارم بكنمت . شراره گفت فقط از كون ، از جلو اصلا حق نداري چون مال شوهرمه . بابا هم گفت باشه خودت ميدوني كه من كونتو جاي دنيا هم نميدم كوست پيش كش شوهرت . و شروع كردبه ليس زدن دوباره كوس شراره و باانگشتش هم كون شراره رو واسه گاييدن آماده ميكرد مامان سر از پا نميشناخت و شروع كرد به بوسيدن من . منم گفتم مامان ميزاري ببينم بابا چه جوري كون شراره منو جرميده يا نه مامان هم گفت باشه ميخواي منم برات لخت بشم تا همزمان آب كيرتو بيارم بلكه امشب موقع سكس چهار نفريمون كمي ديرتر ارضا بشي . من گفتم اگه فقط برام ساك بزني باشه چون ميخوام چشم از اين دوتا برندارم و مامان هم با گفتن چشم شروع كرد به پايين آوردن شلوار و شورتم و ليس زدن كيرم . بهش گفتم در ارضا كردنم هيچ عجله نكني هان ميخوام با شراره جونم ارضا بشم . بابا بلند شد و از جيب كتش يه دونه قرص در آورد و با كمي آب كه كنار تخت بود خورد شراره گفت بابا جون اين چي بود خوردي بابا گفت اين كمر سفت كنه كه تا چهار مرتبه هم ميتونم دريكروز نزديكي كنم بدون اينكه به كمرم فشار بياد و كيرشو كمي از آب دهنش روش مالوند و گفت شراره امشب درد زيادي رو بايد تحمل كني چون نه از بي حس كننده ونه از كرم واسه كردن كونت استفاده نميكنم و ميخوام كاملا بطورطبيعي كونتو فتح كنم . شراره گفت بدردش مي ارزه آخه تو تنها باباي مني منكه باباي ديگه اي ندارم كه بخوام به اونم كون بدم پس بايد حسابي از خجالتت دربيام و بابا با كمي فشار كيرشو تا آخر ختنه گاه وارد كون شراره كرد و شراره يهو جيغ زد و گفت واييييييييي باباي سوختم كمي صبر كن تا بهش عادت كنم ، بابا گفت هرجوري دوست دارم ميكنمت قرار نشد رو حرفم حرفي بزني ، شراره هم گفت باشه باباي خوشگلم بكن منو هرجوري دوستداري جرم بده ، بابا هم با يه فشار ديگه كه توام با ول شدن شراره روي تخت كه از زور درد بود تموم كيرشو توي كون شراره جا داد و بدون حركت موند صداي ناله هاي خفيف شراره به گوشم رسيد و مثل گرگ از زور درد زوزه مكشيد خيلي دلم به حالش سوخت خواستم برم توي اتاق و نزارم ادامه بده ولي ديدم كه شراره با صداي خفيفي گفت قربون اون كير بابا برم كه تموم شكممو پر كرد باباجون جر خوردم ولي بدردش مي ارزيد حالا كم كم تلمبه بزن كه دارم لذت ميبرم بابا هم يه متكا گذاشت زير شكم شراره و كمي كون شراره بالاتر اومد و دهانه باسنش كاملا باز ميموند و باعث ميشد كه بابايي كيرشو تا دسته توي كون شراره بكنه و حداكثر كيرشو اون تو جا بده و شروع به تلمبه زدن كرد . بعد از چند دقيقه تلمبه زدن بابا از شراره خواست كه پوزيشن گاييدنشو عوض كنه و اين دفعه بابا زير خوابيد و شراره نشست روي كير بابا و اونو كم كم توي كونش جا داد و خودشو بالا پايين ميكرد بعد از چند بار تلمبه زدن معلوم بود كه شراره داره به اوج لذت ميرسه و منم با ديدن اين صحنه داشتم ارضا ميشدم و شراره با چند تا جيغ محكم كه كشيد بيحال افتاد روي سينه بابا و موهاي سينه باباي رو چنگ زد و منم از خودم بيخود شده بودم و سر مامان رو محكم به سمت كيرم فشار دادم و تموم آبموتوي دهنش كه نه بلكه توي گلوش ريختم چون بدون اينكه متوجه بشم داشتم اونو خفش ميكردم و سريع كيرمو بيرون كشيدم كه باعث شد مامان استفراغ كنه و سريع به سمت دستشويي رفت و منم با يه پارچه خيس كه از آشپزخونه آوردم فرش رو تميز كردم و رفتم توي دستشويي پيش مامان و ازش عذرخواهي كردم كه مامان گفت عليرغم اينكه داشتم خفه ميشدم ولي تجربه جديدي رو بدست اوردم و يه كير رو تا آخر توي حلقم جا دادم و منو بوسيد و با هم از دستشويي بيرون اومديم وقتي از كنار اتاق خواب ميگذشتم ديديم بابا شراره رو رو به ديوار وايسونده و از پشت بهش بند كرده و حتي اجازه نداد شراره پاهاشو از هم باز كنه چون توي اين پوزيشن كون و سوراخش محكمتر و تنگتر ميشد و بعد از چند تلمبه محكم و جيغهاي متوالي شراره كيرشو توي كون شراره چپوند و تموم كمرشو خالي كرد و شراره رو بغل گرفتو با هم روي تخت دراز كشيدند .


آره تا اونجا واستون گفتم كه بلاخره شراره با كون خوش فرمش بابا رو راضي كرده بود كه منو شاهين و بابا با همديگه مامان رو صفايي بهش بديم . شراره بعد از حالي كه بابا داده بود و فشاري كه توي اون نوع كون دادن بهش اومده بود واقعا حال و توان راه رفتنو نداشت ، وقتي بابا ازاتاق بيرون اومد و رفت حموم منم رفتم سراغ شراره و كمي نوازشش كردم و بوسيدمش و بهش گفتم معذرت ميخوام تو بخاطر من و مامان اينهمه درد رو تحمل كردي ، شراره پريد توي حرفم و گفت شهرام من اينو نگو من واسه اين ارتباط خانوادگي خيلي زحمت كشيدم و اعتقاد دارم هر كدوم از ما توي اين خانواده بخاطر لذت بردن ديگري از جون مايه بذاره و من اينو يك وظيفه ميدونم ، راستش در مقابل اينهمه فهم و كمالات شراره چيزي واسه گفتن نداشتم جز يه تشكر و بوسيدن لباي نازش ، كمي دور سوراخ كونشو ماساژ دادم و ماليدم تا كمي دردش آرومتر شد و بلندش كردم بردمش به سمت حموم اتاق خوابم و اونو حسابي حمومش دادم و ليف كشيدم و با تنازي هر چه تموم تر حمومش كردم . بعد از تر و خشك كردن شراره رفتم توي پذيرايي كه بابا جون منو صدا زد و گفت بابا شهرام بيا چند لحظه باهات كار دارم منم گفتم چشم و رفتم كنارش نشستم . بابا گفت شهرام قضيه اين برنامه كه واسه منو مامان رديف كردي چيه اين پسره شاهين واقعا قابل اعتماده ؟ منم گفتم باباجون قبل از اينكه ما سكس خانوادگي رو شروع كنيم اون اينكاره بوده و اينكار رو با آبجيش شروع كرده بود منم وقتي رفتم خونشون تا با همكمي مشروب بخوريم ديدم خواهرش خونست و به شاهين گفتم كاش خواهرت نبود چون من معذب هستم و شاهين گفت بي خيال بابا خواهر كدومه اون عوض زن منه و من خيلي باهاش راحتم و خلاصه بابا كار به يه سكس گروهي با خواهرش كشيده شد و خيلي راحت خواهرشو در اختيار من گذاشت منم چون كير شاهين رو ديدم هم از نظر بلندي و هم از نظر كلفتي هم سايز كوس مامانه و مامان هم مدت زياديه كه تو كف همچين سكسيه اين فكر توي ذهنم جرقه زد و با مامان و شراره در ميون گذاشتم و اونا هم با شرط قبولي شما پذيرفتند كه اين سكس رو هم تجربه كنيم . بابا گفت پس شراره چي گفتم بابا كيرش خيلي كلفته ميترسم با زيبايي شراره اون محو تماشاي شراره بشه و شراره رو با كيرش جر بده اونوقت چيزي از شراره باقي نميمونه . بابا خنديد و گفت خانم اين بچه ها از من و تو پيشي گرفتند و قاپ قمار رو از ما دزديدند و همگي قهقهه خنده سر داديم و مشغول مهياي تداركات براي امشب شديم . شب شد و شاهين زنگ زد و گفت شهرام راستش بابا و مامان امروز واسشون كاري پيش اومده و رفتن شهرستان و اگه بخوام بيام اونجا سمانه تنها ميمونه و سمانه هم خيلي ترسو تشريف دارن . اينه كه زنگ زدم و عذرخواهي كنم كه امشب نميتونم بيام برنامه رو بذار واسه يه روز ديگه از طرف من از مامان هم عذر خواهي كن ، خيلي دلمگرفت و با ناراحتي ازش خداحافظي كردم ، بابا گفت چي شد كي بود زنگ زد كه اينقدر به هم ريختي ؟ گفتم بابا شاهين بود و كل قضيه رو بهش گفتم ، بابا هم گفت عزيز من اينكه مشكلي نيست خوب مگه تو خواهرشو نكردي منم گفتم آره گفت خوب همه چيز حله بگو با خواهرش هر دوتاشون بيان اقلا من هم يه كوس تازه بكنم . كمي فكر كردم ديدم بد نميگه چرا اين فكر به سر خودم نيومد ، بنازم اينهمه تجربه بابا جونو واقعا معركه است . منم گوشي رو ورداشتم و يه زنگ به شاهين زدم و قضيه رو گفتمش اونم گفت صبر كن تا با سمانه صحبت كنم ، رفت و بعد از چند لحظه دوباره اومد پاي خط و گفت شهرام خان الان حركت ميكنم و ميام خداحافظ ، منم خوشحال گفتمبابا جون دارن ميان راستي بابا كونش سايز كيرتونه واسه من كمي گشادنشون ميداد ولي نوش جونت ، مامان يهو پريد وسط حرفمون با ناراحتي گفت اول بايد سه نفري به من صفا بدين بعد بريد سراغه سمانه خانمتون ….. بابا گفت چيه مگه من با كوس دادنت به غريبه حسادت كردم و نه گفتم ؟ كه شما حالا با كوس دادن يكي بهمن حس حسادتت برانگيخته شده ؟ مامان گفت از حسادت نبود ترسيدم يه وقت مشغول اون بشي و منو فراموش كني ، شراره گفت مامان خيالت راحت بابا تا صبح نميذاره تو و نه سمانه خانوم نميخوابيد و همگي خنديديم . بعد از نيم ساعت كه از صحبتهامون گذشت صداي زنگ منزل ما رو به خودمون آورد و من از شراره خواستم كه بره توي طبقه بالاي منزل و ديگه پايين نمونه آخه با اون تمامقرار و مدارمون رو گذاشته بودم و قرار شد با تلويزيون توسط سيستم مدار بسته منزل كه درون اتاق بالا وصلبود همه چيز رو بصورت زنده ببينه ( منزلمون مجهز به سيستم مدار بسته است و تا شعاع 30 متر جلوي درب منزل و حياط و تمام اتاقها رو ميشد توسط دوربينهاي مختلف ديد . اين هم از يادگارهاي بابا بزرگمون بود آخه خيلي آدم وسواسي بود و دوست داشت همه چيز رو تحت كنترل داشته باشه ) رفتم به سمت آيفون و با خوش آمدگويي درب رو باز كردم و منتظر اومدنشون شدم و بعد از چند لحظه اونا وارد منزل شدند و من هم شروع به معرفي كردم و بعد از آشنايي پدرم با سمانه ، پدرم پشت دست سمانه خانوم رو بوسيد و هنگام آشنايي شاهين با مامانم معلوم بود شاهين از مامان خوشش اومده بود و كنار لبهاي مامان رو بوسيد و هر كدام روي مبل نشستيم و صحبتها گل كرد من هم با گرفتن اجازه از بابا رفتم و وسايل نوش جان كردن مشروب رو مهيا كردم و همه رو دعوت كردم توي پذيرايي و ريختن پيك رو سپردم به استاد بزرگ يعني بابا جونم . خلاصه بعد از خوردن چند پيك كله هامون كاملا داغ شده بود كه مامان بلند شد و يه سي دي توپ گذاشت توي دستگاه و اومد دست سمانه رو گرفت و تعارفش كرد كه برقصن ، سمانه هم بلند شد و با مامان شروع كرد رقصيدن ، منم بلند شدم و دستم انداختم دور گردن سمانه و خيلي آروم باهاش شروع به رقص كردم و خودمو بهش ميما ليدم و توي همين حال بودم كه بابا از پشت اومد و چسبيد به سمانه و آروم آروم كون سمانه رو نوازش ميكرد و توي گوشش هم چيزايي ميگفت كه من نشنيدم و با دست به مامان اشاره كرد و مامان هم رفت سمت شاهين و نشست روي پاي شاهين و از خجالت لبهاي شاهين دراومد و حسابي لبهاشون بهم قفل شده بود و من هم سمانه رو رها كردم و رفتم سمت مامان اينا و سينه هاي مامان كه از شدت شهوت داشت ميتركيد رو در آوردم و با نوازشي كه مامان هميشه ميگفت عاشق اينكار واسش نازشون ميكردمو با تك زبونم سر سينه هاشو ليس ميزدم و مامان هممشغول خوردن لبهاي شاهين ومالوندن كير كلفت شاهين از روي شلوارش بود . به شاهين پيشنهاددادم همينجا توي پذيرايي چون بزرگتره كارمونو شروع كنيم ، اون هم قبول كرد و من هم تشك دو نفر آوردم و انداختم گوشه پذيرايي كه جاي خالي داشت و مامانو كشوندم تا اونجا و شروع به لخت كردنش كرديم و اونو لخت مادرزاد كرديم ، تا سمانه اين صحنه رو ديد از دستهاي بابا خودشو خلاص كرد و اومد پيش ما و مستقيم سرشو برد لاي پاي مامان و براي چندلحظه خيره به كوس مامان شد و خيلي آروم گفت خداي من عجب كوسي داره با اين سن و سال هنوز گوشتهاي دورش تپل هستند و پلاسيده نشده با وجود اينكه اينهمه ازش كار كشيده ، منم آروم رفتم سمت سمانه و گفتم چيه كوس مامانم خوشگلهنه ازش خوشت اومده ؟ گفت شهرام معركه است فوق العاده زيباست ، خوش بحال شما و شاهين كه امشب اونو ميگايين . گفتم قابل شما رو نداره ميخواين ميل كنيد نوش جانتون ، سمانه گفت شهين خانوم ناراحت نشه منكه از خدامه ، گفتمتموم حالتو بكنه نترس ،منتظر پايان حرفم نشد و سرشو چپوند لاي كوس مامان و شروع كرد مثل آدماي گرسنه كوس مامانو خوردن واي جيغ و داد مامانو در آورده بود كه بابا سمانه رو بلند كرد وگفت بچه ها بهش صفا ميدن تومال منو بيارسرحال و كيرشو تادسته چپوند تودهن سمانه و اونم شروع به خوردن كيربابا كرد و منم با هماهنگي باشاهين خوابيدم زير ومامان اومد روي سينه من و كيرمو با كوسش در حالي كه آب ازش سرازير شده بود تنظيم كرد و كيرم وارد كوس مباركش شد چقدر ليز شده بود و براحتي تادسته رفت ته كوس مامان ومامان يه جيغ از سر لذت نه از تنگي و فشار كوسش زد و حالا نوبت شاهين بود ، به شاهين گفتم اصلا رعايت حال مامانو نكنه و اونطوري كه دوست داره كون مامانو بكنه اونماول كمي واسهمامان ليس زد و بعد هم با آب دهنش اول كونمامانو خيس كرد بعد هم كير خودشو و با يه فشار كيرشو كرد توي كون مامان براي يك لحظه ديدم كه مامان چشماش به اندازه يك سيب بزرگ شد و زبونش بند اومد ، نميتونست داد بزنه ، كمي تكونش دادم تا بخودش بياد كه يهو داد زد كامران سوختم ، جر خوردم ، اينو ميگن كير الهي كهمن فداي اين كير بشم ، بابا برگشت و ديد چه كير گنده اي توي كون زنشه و زنش داره از خوردن اين كير و پركردن شكمش توسط اين كير لذت ميبره ، بابا گفت عزيزم نوش جونت بخور وقتي كه تو سيراب ميشي از كير منم لذت ميبرم و خوشحال ميشم نوش جون ،الان ميام چون مال منم بايد ساك بزني و اومدبالاي سر من و كيرشو كرد تو دهن مامان …….. ادامه دارد


واي خداي من باورم نميشد سه كير همزمان تو سوراخهاي مامان بود و داشت از اونها لذت ميبرد شاهين تازه تلمبه زدنشو شروع كرده بود و كلفتي كيرش توي كون مامان جارو واسه كير من توي كوس مامان تنگ كرده بود و كردن كوسش تازه به من حال ميداد چون خيلي از گشادي كوسشو بر طرف كرده بود و كوسش واسه من تنگ تنگ شده بود . من نميتونستم زياد كيرمو تكون بدمميترسيدم در بياد ديگه با ضخامت كيري كه توي كونش بود نتونم كيرمو دوباره تو كوسش كنم ، اما شاهين با حرص و ولع كونمامان رو ميگاييد ، اونقدر عقب و جلو كرد تا من نزديك به ارضا شدن شدم و مجبور شدم جامو بدم به بابا و از زير مامان در بيام و بابا با كمك شاهين شروع به گاييدن مامان كردند ، مامان همش ميگفت خدايا شكرت بلاخره به آرزوم رسيدم و يه كير ديگه غير از كير خانوادم رو زيارت كردم نوش جونم حقمه لايق اين همه كير هستم بكنيد منو جرم بديد پارم كنين ، محكمتر منو بكنيد ، اين حرفها باعث جري تر شدنشاهين و بابا شد و اونو تا اونجا كه ميتونستند ميكردن . منم پاي كارسمانه بودم و داشتم از كوس اونو ميكرد ولي تموم نگاهم به گاييدن مامان بود . صحنه بسيار جذاب و ديدني بابا با اينكه زير بود و عملا كار زيادي نميتونست بكنه و خيلي تقلا ميكرد و خودشو بالا و پايين ميكرد چون بزرگي كير شاهين سوراخ كون مامان رو پر كرده بود و باعث شده بود كوس مامان تنگ تر بشه و بابا هم از اين تنگي كوس مامانمثل من خوشش بياد و با ولع بيشتر اقدام به كردن كوس مامان بكنه ، كه همين باعث فعاليت شديد بابا شد و آبش رو با تمام قدرتش توي كوس مامان خالي بكنه و همزمان نيز منم آبمو با فشار توي كوس سمانه خالي كردم و بابا هم بعد از چند لحظه كيرش خيلي آروم از كوس مامان بيرون افتاد و مامان به تنهايي زير پاي شاهين بود و داشت كون ميداد ، شاهين مامان رو به بغل خوابوندش و از كون شروع به كردنمامان كرد و بعد از مدتي پوزيشن رو عوض كرد و مامان رو به پشت خوابوند و رفت وسط پاش و به جاي اينكه بذاره توي كوسش محكم چپوندش توي كون مامان و مامان هم همش جيغ ميكشيد راستش هيچ متوجه نشدم كه مامان آيا ارضا شد يا نه ولي بعد از برنامه سئوال كردمو گفت همون موقع كه بابات ارضا شد منم شدم و موقعي كه شاهين روي بغل منو خوابوند و كونمو ميگاييد براي بار دوم و سومين بار هم با شاهين ارضا شده بود . خلاصه شروع به عقب و جلو كردن كيرش كرد و تندتند تلمبه ميزد ، بعد از چند دقيقه مامان رو بلند كرد سرپا و چسبوندش به ديوار و از پشت مجددا كون مامان رو فتح كرد ، توي اين پوزيشن كون دادن خيلي سخته و كون كردن اوج لذت رو داره ، مامان كمي از ديوار فاصله گرفت و به سمت پايين خم شد تا كون دادن براش راحت تر باشه و حالا كاملا كمر مامان تو دستهاي شاهين بود و با عقب جلو كردن كمر مامان كير شاهين بيرون ميومد و به ته كون مامان كوبيده ميشد ، ميديدم كه مامان ديگه ناي مقاومت نداره و پاهاش زير تنش سست ميشد كه نعره هاي شاهين بلند شد و از صداي داد زدن شاهين مامان نيز حشري تر شد و جيغ هاشو بلندتر كرد و محكم چوچول كوسشه ميماليد و هردو همزمانبه اوج لذت رسيدند و بيحال كف اتاق افتادند ، خداي من علاوه بر اينكه آب شاهين از سوراخ كون مامان داشت بيرون ميزد از بالاي سوراخ كون مامان نيز چند قطره خون سرازير شده بود كه فهميدم از فشار ضخامت كير شاهينه . بالاي سرش رفتم و نوازشش كردم و بوسيدمش و گفتم مامان خوبم از كون دادنش راضيه ؟ با بي حالي برگشت و گفت دست پسر گلم درد نكنه توي تموم عمرم حتي تعريف همچين كيري رو از كسي نشنيدم چه برسه كه ببينم ، فقط يه كم شهرام جون كونم سوزش داره ، گفتممامان كجاي كاري كونتو پاره كرده نفهميدي ازبالا يه كم چاك خورده و خون
     
#304 | Posted: 13 Nov 2011 09:56
هارد سكس با سحرم

ميدونم شايد,شايد كه نه!حتما فكر ميكنيد منم يه داستان سر هم كردم اما به هر حال اين يه خاطره واقعيه! حالا من كه مينويسمش:
من بعد ازدواج بنا به شرايط كاريم(با پدرم كار ميكردم)مجبور بودم كه خيلي اينور اونور برم.چين،مالزي،اتحاديه اروپا و...اصولا مقيد به خانواده نبودم چون ازدواجم هم فقط يه حالت اجبار داشت.هرجا كه بودم عشق و حال خودمو داشتم تا اينكه بچه دار شدم و ديگه بيشتر وقت آزادمو پيش نوگلم،سحر،بودم.البته دوست دختر هم داشتم.كلا اهل حال بودم.دخترم كه بزرگ شد فوق العاده روش حساس شده بودم كه يه وقت دوست پسر و اينا نداشته باشه حتي از پسراي فاميل دورش ميكردم.وارد دبيرستان كه شد بشدت محدودش كرده بودم حتي دوستاي دخترشم راه نميدادم خونه م.
دخترم بسلامتي با يكي از مهندساي شركت خودم ازدواج كرد و همه چي عالي بود تا اينكه بعد چند وقت سر ناسازگاري گذاشت و در نهايت طلاق! برگشت خونه خودمون
عصبي بودم.كمتر باهاش حرف ميزدم و اعصاب نداشتم.يه شب داشتم ميرفتم آشپزخونه كه ديدم صداي آه و اوه مياد.اتاق سحر بود.فكر كردم كس ديگه هم هست يهو رفتم تو.سحر خشكش زد.لخت رو تخت بود.يه دست رو سينه ش و با يه دست ديگه يه خيار سالادي كاندوم كشيده رو كرده بود تو كسش.ناخودآگاه و بدون اينكه كنترلي داشته باشم تحريك شدم اما وا ندادم.بدجور ترسيده بود ملوسكم.زود پتو رو كشيد رو خودش.درو بستم رفتم كنارش نشستم گفتم سحر يعنى انقد نياز داري؟گفت بابا ببخشيد آخه تازه طلاق گرفتم ببخشيد فقط يه سرگرمي بود
بوسيدمش اما خودشم فهميد كه بوسه م پدرانه نبود.پا شدم كه برم هانيه،زنمو،بيدار كنم چون بد حشري بودم.گفتم بخواب بابا.گفت بابا خيلي بده اگه...داد زدم سحر!!!اما دلم هم ميخواست.سحر بخودم رفته بود و چهره جذابي داشت.اندام فوق العاده اي هم داشت.سرمو انداختم پايين و رب دوشامبرو باز كردم.كيرمو تو شرت ديد.روش خوابيدم و بوسيدمش.يه آن تنش سرد شد انگار هيجانش بخاطر ترس خوابيده بود.خوابيدم كنارش زير پتو و رو تنش دست كشيدم گفتم نترس!يه كم از عشق و حالا و دوست دخترام گفتم و شروع كردم به بوسيدنش.شرتمو داد پايين.ديدم خجالت ميكشه و البته خيسه خيسه زياد لفتش ندادم و رفتم پايين.كيرمو دادم تو كسش.آيييي بابا توروخدا گفتم سحرم لذت ببر
ارضا نشده بودم كه كيرم خوابيد,فهميد و گفت اين ديگه هنر منه.پا شد و ساك زد.خيلي دوست داشت اين كارو با ولع انجامش ميداد.دوباره كردم تو كسش و آه و ناله ش دراومد.گفت بابا سفت تر!اينجور حال نميده.گفتم آهاااا پس هارد سكس ميخواي. بايد سگ حشر ميشد.شروع كردم به ليسيدن گردن و سينه و شكمش.كم كم گاز ميگرفتم.سينه شو گاز زدم ديدم حال ميكنه طوري گاز گرفتم كه اشك از گوشه چشمش در اومد.گفتم اون خيار رو بده. شروع كردم با سوراخ كونش كه آكبند هم نبود ور رفتن و خشك خشك كردم تو كونش كيرمو آآآآآآخي گفت كه دلم سوخت. و خيارو كردم تو كسش.و با يه دستم چوچوله شو كشيدم.گفتم اون نامرد اينجور ميكردت؟گفت نه بابا ناتوانى جنسي داشت. اونقد تلمبه زدم كه گريه ش گرفت و آبم اومد.
بوسيدمش و بردم دستشويى اتاق خودش شستمش.
يه هفته بعد سحر رفت خارج و ديگه گلمو نديدم اما ايشالا كه بهش خوش بگذره

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#305 | Posted: 13 Nov 2011 10:41
زندگی سکسی من و مامان

داستان زندگی خودم رو از زمانی شروع میکنم که 11 سالم بود من در یک خانواده شش نفره زندگی میکردم پدرم (رضا) که 47 سالش بود اصلیتن رشتی مردی بود جا افتاده لاغر و ظریف با موهای جو گندمی ، شغلش هم استاد دانشگاه بود و مامانم (شهین) 49 ساله و اصلیتن خوزستانی بود با هیکلی درشت و توپل با پوست سبزه
سه تا خواهر هم داشتم که خواهر بزرگم روزیتا که 26 سال داشت و دانشجویی رشته پزشکی بود و خواهر دومم رویا که 21 سالش بود اون هم دانشجو بود و خواهر کوچیکه راحله که 15 سالشه که دبیرستانی بود و من هم که بچه آخری و نا خواسته و یکی یدونه مامانی چون تک پسر خونه بودم. بزارید کمی هم از خونمون بگم . یک خونه دو خوابه 100 متری بود که یک اتاق برای بابا و مامان بود و یکی هم برای ما بچه ها که دوتا تخت دو طبقه داشت. ولی چون من لوس مامان بودم
همیشه برای خواب باید تو بغل مامان میخوابیدم وگرنه خوابم نمیبرد . مامانی هم دیگه عادت کرده بود و دستم رو میگرفت میکرد میزاشت روی سینه هاش منم که عاشق سینه های مامانی بودم باشون انقدر بازی میکردم تا خوابم ببره و بعضی وقتها هم سینه های مامان رو میخوردم تا خوابم ببره . حسابی به مامان وابسته شده بودم. فقط پنجشنبه ها مامان میگفت باید برم تو اتاق خودمون بخوابم منم میرفت تو بغل روزیتا میخوابیدم . روزیتا هم که منو خیلی دوست داشت بهم اجازه میداد تو بغلش بخوابم و با سینه هاش بازی کنم
هر وقت هم که میخواستم برم حمام، با مامان میرفت . مامان تو با من خیلی راحت بود و تو حمام فقط با یک شورت بود ولی من لخت لخت بودم و عاشق آب بازی تو وان حمام وقتی من آب بازی میکردم مامان هم با دودولم بازی میکرد و قربون صدقه اش میرفت . این کار همیشگی مامان شده بود حتی وقتی تو بغلش میخوابیدم اونم با دودلم بازی میکرد منم دوست داشتم
زندگی ما همینطور میگذشت تا برای بابام از یک دانشگاههای تو مالزی دعوتنامه اومد تا روی یک پروژه مشترک بین دانشگاهشون و دانشگاه اونجا کار کند و باید مدت یکسال میرفت مالزی
بعد از گذشت یک ماه از رفتن بابای ، رفتار مامان یواش یواش داشت تغییر میکرد و شبها وقتی تو بغلش میخوابیدم ازم میخواست که لخت لخت بخوابم و خودش هم حسابی با دودولم بازی میکرد. یکبار شب پنجشنبه بود که مامان گفت بیا بریم حمام باید یه چیزهای یادت بدم . منم که عاشق آب بازی سریع قبول کردم و بدوبدو رفتم تو حمام و شروع کردم به لخت شدن که دیدم مامان هم اومد و داشت لخت میشد ولی چیزی که عجیب بود اینباری شورتش رو هم در آورد و منم با کمال تعجب به جلوی مامان نگاه میکردم وقتی مامان متوجه شد اومد بغلم کرد و حسابی که منو وسط سینه هاش چلوند گفت: بیا با هم آب بازی کنیم و با هم رفتیم تو وان و شیر آب رو باز کردیم ولی من از کوس مامان چشم بر نمیداشتم . مامان هم رو کرد بهم و گفت: دوست داری با ناناز مامانی بازی کنی؟ منم با شوق و ذوق گفتم آره . مامان هم تو وان دراز کشید و پاهاشو باز کرد که من راحت برم وسط پاهاش و با نانازش بازی کنم . منم یک نیم ساعتی با ناناز مامانی بازی کردم تا دیگه خسته شدم . بعد مامان گفت : براز یه کاری کنم تا خستگی از تنت در بیاد و بعد منو نشوند لب وان و بعد دودولم رو گرفت و کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن منکه اولش ترسیده بودم که مامان میخواهد چکار کنه بعد یواش یواش خوشم اومد مخصوصان وقتی مامان هی ساک میزد و هی قربون صدقه دودولم میرفت و میگفت: چه دودول خوشمزه ای داری و بعد از یک مدت احساس کرد من دیگه خسته شدم بهم گفت: دوست داری تو هم ببنی ناناز مامانی چه مزه ای است و پاشد و نشست لب وان و گفت: بیا عزیزم ناناز مامانی رو لیس بزن ببین چقدر خوشمزه است ، منم به حرف مامانی گوش دادم و شروع کردم به لیس زدن اول خوشم نمی اومد ولی یواش یواش خوشم اومد و بیشتر برام یک بازی جالب بود بعد از چند دقیقه لیس زدن دیدم مامان داره آه و اوه میکنه ، کمی نگران شدم و بلند شدم و پرسیدم مامانی حالت خوبه ؟ نکنه داری اذیت میشی؟ که مامان گفت: نه عزیزم دارم از پسر گلم لذت میبرم . منم کمی دیگه ادامه دادم بعد که خسته شدم .مامان بلندم کرد و حسابی منو شست و خودش هم دوش گرفت و رفتیم که بخوابیم.
موقع خواب دیدم که مامان لخت اومد تو تختخواب کنارم داز کشید . منم طبق معمول شروع کردم با سینه هاش بازی کردن ولی مثل شبهای قبل نبود مامان شهین همه اش به خودش میپیچید . من که احساس کرده بودم مامان یه چیزیش هست ازش پرسیدم مامانی چی شده امشب نمیخوابی؟ مامانی گفت: بابات نیست دارم اذیت میشم منم بهش گفتم خوب بابا نیست حالا من مرد خونه هستم حالا بگیر راحت بخواب منم مواظبتون هستم. مامان که خنده اش گرفته بود. گفت: عزیزم دلم مرد خونه کارهای دیگه ای هم غیر از مراقبت از خونه داره. منم با قلدری گفتم: خوب بگو باید چکار کنم. مامان کمی فکر کرد و بعد گفت: پاشو مرد خونه بیا به مامانی آرامش بده تا راحت بخوابه . گفتم: باید چکار کنم . مامان پاهاشو باز کرد منم فکر کردم دوباره باید نانازش رو بخورم و رفتم وسط پاش و که شروع کنم به لیس زدن ناناز مامانی که .مامانی گفت: نه اینبار باید یه کار دیگه کنی . باید دودول خوشکلت رو بکنی تو ناناز مامانی تا مامانی به آرامش برسه . منم به حرف مامان گوش کردم و مامان دودولم رو گرفت و کرد تو کوسش و بهم گفت: حالا باید جلو عقب بکنی تا مامانی لذت ببره و منم شروع کردم به تلبه زدن بعد از چند دقیقه که کوس مامان خوب آب انداخته بود از سور خوردن کیرم تو کوس مامان خوشم اومده بود و فکر کنم نیم ساعتی داشتم تلبه میزدم که یکدفعه متوجه شدم مامان یک لرزه به خودش داده و یک آهی کرد که انگار یک باری از دوشش گذاشته زمین و بعد از من تشکر کرد و منو تو بغلش گرفت تا خوابم برد
از اون به بعد هفته ای دو سه بار مامان ازم میخواست که بکنمش ولی چون میدید کوس لیسی رو دوست دارم بهم اجازه داده بود هر وقت دوست دارم کوسش رو بخورم و منم روزی یکی دو بار باید کوسش رو میخوردم عاشق این کار شده بودم برای این کارهام بود که روز به روز من و مامان به هم وابسته تر میشدیم
ولی در عوض رابطه من و راحله بدتر و بدتر میشد و چون اون هم دختر کوچیکه بود همیشه تو سروکله هم میزدیم ولی رویا که خیلی مهربون بود منو خیلی دوست داشت و همیشه هوای منو داشت . روزیتا هم که نقش مامانها رو بازی میکرد
شش ماه از رفتن بابا گذشته بود که یک روز وقتی از مدرسه برگشتم خونه دیدم مامانی نیست و از روزیتا که خونه بود پرسیدم پس مامان کجاست که گفت: پدربزرگ حالش خوب نبود مامانی رفته خوزستان. و بعد گفت: بیا تا نهارت رو بهت بدم .منم رفتم سر سفره و پرسیدم پس رویا نمیاد که روزیتا گفت: اون امروز کلاس داشت . راحله رو هم که میدانستم مدرسه است
اون روز گذشت تا شب شد و موقع خواب و طبق عادت رفتم تو بغل روزیتا و شروع کردم با سینه هاش بازی کردن و باش صحبت کردن که طبق معمول صدای راحله در اومد که ساکت باش میخوام بخوابم و بعد صدای هر دوتامون بالا رفت تا بعد روزیتا دید فایده نداره منو راحله مثل سگ و گربه هستیم .
دست منو گرفت برد تو اتاق مامان و بابا که بخوابم و بعد از من پرسید با مامان اینجا چطور میخوابیدی؟ منم لباسم رو درآوردم و لخت شدم و گفتم: اینطوری. روزیتا که خوشش اومده بود لباس خوابش رو در آورد و کورستش رو هم باز کرد و گفت: بیا تو بغلم سینه بخور. سینه هاش مثل سینه های مامان بزرگ و ناز نبود ولی من دوستشون داشتم و شروع کردم به خوردن سینه هاش که دوباره ازم پرسید. مامان برات چکار میکرد؟ منم گفتم با دودولم بازی میکرد. روزیتا هم شروع کرد با دودولم بازی کردن . نمیدونم چطور بود ولی احساس کردم روزیتا خیلی از مامان حرفه ای تر با دودولم بازی میکنه خیلی لذت بردم
بعد از یک ربع ساعتی بهش گفتم: میخوای مثل مامان به تو هم آرامش بدم؟ که روزیتا با تعجب گفت: چطوری ؟ منم بهش گفتم: شورتت رو در بیار. روزیتا که خیلی کنجکاو شده بود که بدونه من و مامان با هم چکار میکنیم. شورتش رو درآورد. منم رفتم وسط پاش و دودولم رو کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن و کردن خواهرم بعد که حسابی کردمش و فهمیدم آبش اومده بهش گفتم: حالا دیگه نوبت من است که لذت ببرم باز روزیتا تعجب کرده بود که دیگه میخوام چکار کنم . که دید رفتم پایین تر و شروع کردم به خوردن کوسش و نیم ساعتی که خوردم و فهمیدم دوباره آبش اومد رفتم تو بغلش که بخوابم.
من اون موقع نمیدونستم که پرده و مرده چیه ولی بعد فهمیدم که خواهرم چون قبل از من به کسای دیگه ای هم کوس داده بود و وقتی فهمید من با مامان چه رابطه ای دارم دیده بود که این بهترین بهانه است که بگه من پرده اش رو زدم
یکهفته ای که مامان نبود من هر شب روزیتا رو میکردم و کوسش رو میخوردم تا مامان اومد و من همون شب اول براش تعریف کردم که اون یک هفته هر شب با روزیتا چکار میکردم . و مامان با عصبانیت روزیتا رو صدا زد و منو از اتاق بیرون کرد و بعدها فهمیدم حسابی دعواش کرده و در مورد پرده اش ازش سئوال کرده بود و اون هم نقشه ای که داشت پیاده کرده بود و مامان هم چون منو خیلی دوست داشت . بخشیدش فقط بهش گفت: هیچ کس حق نداره از این ماجرا با خبر بشه و اگر دوباره خواست با من سکس کنه یا باید تو اتاق مامانینا باشه یا تو حمام که کسی متوجه نشه به من هم گیر داد که هیچ کس نباید متوجه بشه

شش ماه دیگه هم گذشت و سکس من با مامان و روزیتا ادامه داشت تا اینکه بابا از مالزی برگشت
شب اول مامان منو فرستاد تو اتاق خودم که بتوانه حسابی با بابا سکس داشته باشه ، شانس بد من روزیتا هم رفته بود خونه یکی از دوستاش ، منم رفتم پیش رویا گفتم: میخوام امشب تو بغل تو بخوابم اون هم قبول کرد و منو راه داد زیر لحافش و چون عادت منو میدونست لباس خوابش رو داد بالا و دست منو گذاشت رو سینه اش ولی چون بعد کمی بازی چون سینه هاش کوچک بود بهم حال نداد و گفتم سینه هات خیلی کوچک است حال نمیده و تا اومد به خودش بیاد دستم رو کردم تو شورتش و شروع کردم با کوسش بازی کردن رویا که اومد دست من رو بگیر ولی نتوانست چون حالش خراب شده بود و داشت یواش یواش تو دلش ناله میکرد . منم بعد از کمی بازی کردم حوس کردم که کوسش رو بخورم و برای همین رفتم لای پای رویا و شروع کردم به خوردن کوسش دو دقیقه نگذشته بود که آبش اومد احساس کردم دهنم پر از آب شده فهمیدم رویا از مامان و روزیتا خیلی آبش بیشتر است خیلی برام جالب بود رویا مظلومه انگار خیلی شهوتی تر از بقیه بود انقدر کوسش رو لیس زدم تا بعد از ربع ساعت دوباره آبش راه افتاد منم انقدر کوسش رو لیس زدم تا تمیز تمیز شده و با التماس رویا که دیگه بسه اومدم بالا و سینه های کوچولوش رو تو دستم گرفتم و خوابیدم
فردا ظهر که از مدرسه برگشتم خونه دیدم خواهرم روزیتا خیلی خوشحال است و تا منو دید حسابی منو بغل کرد و بوسید . منم که با تعجب بهش نگاه میکردم ازش پرسیدم چی شده ؟ که مامانم گفت: خواهرت برای دوره تخصصی دکتریش قبول شده و فردا باید برای ثبت نام بره اصفهان برای همین است که سرش با کونش 21 بازی میکنه . منم بوسیدمش و گفتم: پس شیرینی ما کو؟ روزیتا هم گفت: چی میخوای داداش کوچولو ؟ منم سریع گفتم: کوس خوشمزه اتو . اونم سریع دامنش رو زد بالا و شرتش رو در آورد . منم رفتم که شروع کنم به خوردن که مامان داد زد که حالا موقع نهار است بزار بعداز نهار
با هم نهار رو خوردیم و بعد مامان گفت: بچه ها زود باشید اگه میخواهید کاری کنید بکنید تا کسی نیومده روزیتا هم سریع رفت نشست روی مبل و دامنش رو زد بالا منم رفتم شروع کردم به خوردن کوسش مامان هم داشت سفره را جمع میکرد .که یکدفعه صدای زنگ اومد رویا بود، کار ما هم ناتمام موند
گذشت تا شب شد و طبق معمول رفتم پیش بابا و مامان بخوابم و وقتی رفتم تو بغل مامانی دیدم که لخت لخته و از من هم خواست که لباسم رو دربیارم و بعد گفت: حالا بیا برای خودت با کوس مامانی بازی کن منم یه نگاه به بابا کردم که داشت با تعجب بهم نگاه میکرد و بعد رفتم سوراق کوس مامان و شروع کردم به خوردنش که مامانم به بابا میگفت: ببین پسر گلم دیگه بزرگ شده و هوای مامانش رو داره. که بابا همینطور که به من نگاه میکرد به مامان گفت: این کثافت کاریها چیه یاده بچه دادی؟ که مامانم گفت: خود رامتین کوس لیسی رو خیلی دوست داره و رو به من کرد و گفت: عزیزم حالا بیا ترتیب مامان رو بده. منم پا شدم افتادم به جون کوس مامان و شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش بابا هم که داشت این صحنه ها رو میدید بد جوری تحریک شده بود و داشت با کیرش بازی میکرد و بعد از ده دقیقه ای که تلمبه میزدم بابا گفت: پسرم حالا دیگه نوبت منه و منو زد کنار و افتاد به جون مامان و با تمام توان مامان رو میکرد . منم از دیدن یک سکس واقعی خیلی حال کرده بودم و سعی میکردم کارهای که بابا میکنه رو خوب یاد بگیرم. بابا هم به انواع مدلها مامان رو میکرد و بعد نیم ساعت سکس دیدم هر دوتاشون پنجر شدن و تو بغل هم خوابیدن . منم کنارشون کمی بعد خوابم برد
فردا خواهرم روزیتا هم رفت اصفهان برای ثبت نام و بعد هم رفت ساکن اونجا شد چون باید هم تو بیمارستان کار میکرد هم میرفت دانشگاه . منم تو راهنمایی هر روز یه چیز جدید یاد میگرفتم . وقتی انگشت کردن رو یاد گرفتم تا اومد خونه از مامان خواستم که انگشتش کنم و از اینکه انگشت تو کون مامان میکردم خیلی برام لذت بخش بود و بعد از مامان افتادم به جون رویا و انگشتش میکردم . یک روز یکی از همکلاسیهام سهیل رو آوردم خونه و به مامان گفتم: میخوایم با هم درس بخوانیم . سهیل برعکس من کمی توپل و سفید بود و منم تازه تو مدرسه یاد گرفته بودم که کون بچه های خوشکل رو بیاد بزارم و وقتی رفتیم تو اتاق بعد از کمی صحبت های درسی به سهیل گفتم: بیا کمی با هم بازی کنیم اون هم قبول کرد و بعد گفت: خوب حالا چه بازی کنیم . منم گفتم: بیا با دودول هم بازی کنیم سهیل هم قبول کرد. منم شلوارم رو کشیدم پایین و سهیل هم مثل من شلوارش رو کشید پایین هر دوتامون با شورت بودیم و بعد من شورتم رو هم در آوردم سهیل با دیدن کیر من شاخ در آورده بود و اومد کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: دودولت چقدر بزرگه . با این حرفش خیلی کنجکاو شده بودم که مال اون چقدر است چون من فقط کیر بابا رو دیده بودم که یه کمی از مال خودم بزرگتر بود. برای همین خودم رفتم شورت سهیل رو کشیدم پایین وای اینجا رو نگاه کن چه دودولش کوچولواست سریع خوابوندمش روی زمین حسابی با دودولش بازی کردم و بعد حوس کردم کمی بخورمش ببین مامان کیر منو میخوره چه حالی میکنه و برای همین دودولش رو کردم تو دهنم و شروع کردم به خوردنش خیلی باحال بود و همینطور که دودولش رو میخوردم انگشتم رو هم میکردم تو کونش و باش بازی میکردم و بعد بلندش کردم و کیرم رو گذاشتم لای پاش و داشتم تلمبه میزدم که یک دفعه مامان در رو باز کرد که بگه بچه ها پاشید بریم نهار آماده است و با دیدن این صحنه خیلی عصبی شد و گفت: رامتین خیلی بیشعوری و رفت بیرون
منم تا دیدم مامان ناراحت شده بدوبدو رفتم دنبالش و ازش معذرت خواهی میکردم . که مامان برگشت تو صورتم نگاه کرد و گفت: اصلان دوست نداشتم بهم دورغ بگی داریم درس میخوانیم. بعد ببینم داری ترتیب دوستت رو میدی. منم با قسم و آِیه که بخدا درسمون رو خواندیم. موقع استراحتمون بود داشتیم بازی میکردیم. دیدم مامان دیگه راضی شد و گفت: اسم دوستت چی بود بگو بیاد. منم گفتم: سهیل بیا مامانم کارت داره . وقتی سهیل اومد دیدم لباسش رو پوشیده و از خجالت سرش رو پایین گرفته. مامان رفت جلو و کشیدش تو بغلش و گفت: سهیل جان من از بچه های دروغگو خیلی بدم میاد. برای همین عصبانی شدم . حالا بیا خودم کمکتون کنم و شلوار سهیل رو از پاش در اورد و بعد لباسش رو درآورد و رو کرد به من و گفت: رامتین برو روی کمد کرم مرطوب کننده بیار تا کون سهیل رو برات آماده کنم
منم بدوبدو رفتم کرم آوردم و برگشتم دیدم مامان چهار زانو نشسته و سهیل رو هم جلوش دوزانو نشونده که کونش بیاد بالا و سهیل که به عشق کوس مامانم سرش لاپای مامانی بود و کونش قلمبه شده بود و مامان کرم رو ازم گرفت و شروع کرد به سوراخ کون سهیل رو چرب کردن و بعد به من گفت: بیا کیرت رو بکن تو کون سهیل. منم رفتم پشت سر سهیل . مامان هم کیرم رو گرفت و با سوراخ کون سهیل تنظیم کرد. سهیل هم که تا داشت اولین کوس زندگیش رو نگاه میکرد و بهش دست میزد حواسش به من نبود. و بعد من یکدفعه کیرم رو تا ته فشار دادم تو کون سهیل که یکدفعه جیغش رفت بالا و اومد که از زیر کیرم در بیاد که مامان سفت گرفته بودش که نتواند از زیر کیر من در بیاد و من رو هم دعوا کرد و گفت: دیگه تکون نخور تا سهیل کونش جا واکنه منم به حرف مامان گوش کردم و بعد مامان گفت: حالا بکن منم شروع کردم به تلمبه زدن . سهیل هم داشت گریه میکرد و دستش هم تو کوس مامانی بود و بعد از نیم ساعت تلمبه زدن دیگه خسته شده بودم . سهیل هم که دیگه عادت کرده بود داشت از کون دادن به من و بازی با کوس مامانم حال میکرد.
مامان وقتی دید من دیگه کارم تمام شده گفت: بچه حالا دیگه موقع نهار است. رفت سفره را چید و ما رو صدا زد که بریم سر سفره وقتی رفتیم نهار بخوریم مامان از سهیل خواست اول کونش رو بده بالا تا مامان یک خیار که چرب کرده بود بکنه تو کونش که کون سهیل باز بمونه و برای دفعه های بعدی من راحت تر باشم . سهیل هم قبول کرد مامان هم یک خیار هم قد و اندازه کیر من کرد تو کونش و سهیل رو نشاند کنار خودش تا نهار خوردیم و بعد از نهار سهیل گفت: میخواهد بره خونه مامان هم کمکش کرد لباسش رو بپوشه ولی نزاشت خیار رو از تو کونش در بیاره تا بیشتر بهش عادت کنه. سهیل هم بعد از خداحافظی رفت خونشون.

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#306 | Posted: 18 Nov 2011 13:21
عمه جان

من مسلم هستم 27 ساله شاغل و متاهل که ظاهری نسبتا خوبی دارم ...
عمه ای که راجبش می خوام بگم در اصل عمه من نیست چون در واقع من عمه ندارم... اون عمه زن برادر زنم هست که دقیقا از همون روز که مراسم عقد اونا یعنی رضا و مریم (رضا برادرزنمه)تمام شد احساس کردم که کمی با منظور گاهی بهم خیره میشه تا اینکه یه روز مریم بهم گفت که یکی تو فامیل ما از تو خیلی خوشش اومده منم که دوست داشتم بدونم اون کیه و البته شک هم به فرزانه داشتم که عمه خانم باشه .. اون علیرغم زیبایی و قد بلند و باسنی توپ وضعیت مالی بسیار عالی هم داشت که همینا با هم باعث که منم بهش چشم طمع بدوزم ...
خلاصه مدتی بعد مریم بهم زنگ زد و گفت که می خوام شمارتو بدم به همون طرف تا واست زنگ بزنه بدم شمارتو گفت بده کیه آخه گفت خودش الان بهت میزنگه.. همینو گفت و قطع کرد ...
خلاصه دو سه دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد و گوشی رو جواب دادم با لحنی بسیار زیبا سلام کرد و از اینکه مزاحم شده عذر خواهی کرد منم که دوست داشتم باهاش باشم شروع کردم به تعارفات بی خودی و بخاطر اینکه خوشش بیاد سریع یه متلک پروندم که بدونه من و اون متاهلیم و واسه فقط هم صحبت شدن وقت بی خودی نمیزاریم و وارد مسائل سکسیش کردم اونم که اول زیاد وا نداده بود خودشو آخرش چراغ سبز رو واسم روشن کرد...
یه مدت تلفنی باهاش صحبت کردم تا اینکه ی روز بهم گفت می تونی بیای دفترم سر کار(اون یه دفتر مسافرتی بسیار بزرگ داشت)پیشم منم موافقت کردم و واسه فردا برنامه چیدم و به خانمم گفتم که سر کار میمونم و جای همکارم هستم ... بعد کار حرکت کردم و رفتم و زنگ زدم گفتم که دارم میرسم گفت خوبه دفترم تعطیله و ماشینتو دم در پارک کن و بیا تو منم همین کارو کردم رفتم تو اونم در دفترش رو وا کرد تو دفترش تک تنها بود یکم واسه هر دومون صحنه خجالت باری بود روبرو شدن با هم اما خیلی زود بعد مهمان نوازی اونو کمی صحبت کردن با هم همه چی خیلی عادی شد تا اینکه اون که روبرم رو صندلی نشسته بود اومد رو زمین کنار من تکیه داد به دیوار و یه نگاهی به من کرد و بهم گفت میشه ببوسمت منم گفتم بفرمایید .. اونم لباشو گذاشت رو لبام و بعد با زبونش موقعه جدا شدن لباش از لبام لبهام رو خیس کرد ...
هیچی دیگه من که کمر و طبق عادت همیشه قبل نزدیکی صفت کرده بودم و کیرم هم تو شلوار نیم رک شده بود بعد 5 دقیقه بعد لب دادن اون دست انداختم دور گردنش و با دستم که دور گردنش بود صورتش رو چرخندم به به طرف خودم و به خودم گفتم این نیاز به کسی داره که باش ی سکس اساسی بکنه والا مریض نیست بیاد شوهر داره با کسی دیگه دوست بشه این فکرم تمام شده بود که خیلی محکم و با اراده فولادی رفتم تو لباشو با سرعت فوتی و فوری لباشو گوشاشو زیر گردنش رو خوردم تا از خود بیخودش کردم...
دستشو گرفتم و با خودم که بلند میشدم بلندش کردم بدون گفتن حتی یه کلمه تکیش دادم به دیوارو تاپی رو که تنش بود رو از تنش در آوردم و دست انداختم دو کمرشو سوتینش رو هم باز کردم و در آوردم پسون های نسبتا بزرگ و خوشکلی داشت که به محض دیدنشون با زبون لبام شر وع به مک زدن و لیسیدنشون کردم طوری که صدای عمه خانم رو در آوردم .
دستش رو هی میکشید رو کیرم و آه و اوه میکرد ...
رفتم پایین و دکمه شلوارشو وا کردم و شرت و شلوارشو با هم کشیدم پایین که اون لحظه انگار یکم خجالت کشیده باشه دستشو آورد که مانع بشه اما من با سرعت عملی که داشتم اجازه این کارو بهش ندادم و تا اومد بگه مسلم نه من سرم رو کردم بین پاهاشو زبونم رو انداختم لای کسش که واقعا خوشکل و خوش تراش بود دیدید بعضی از کسا زود خیس میشن و وا میدن خودشون و اما این کس هر چی بیشتر لیس میزدی کمتر خیس میشد و عمه خانم دیگه از فرط شهوت از کمر تاشده بود و آه و اوهش هی بیشتر و بیشتر میشد منم که دیدم دیگه هم لخت لخت شده و هم حشری همون رو زانو که بودم پیراهنم رو در آوردم و دراز کشیدم رو زمین (رو زمین اتاقش قالی پهن شده بود) کمربند و دکمه شلوار و زیپ شلوارم رو وا کردم و اونو تا نصفه کشیدم پایین که اون هم نشست کنارم شلوارم رو کامل در آورد و منم از دست کشیدمش سمت کیرم و با دست دیگم کیرم رو گرفتم با اشاره بهش فهموندم که کیرم رو بخور که اونم شروع به ساک زدن کرد هی خورد و لیس میزد و پاهام رو دادم بالا و کیرم رو گرفتم رو تخمام رو انداختم جلو دهنش اونم اول لیشون زد بعد هر تخمم رو دو سه بار کرد تو دهنش و زیر سوراخ کونم هم زبون زد کیرم حسابی شق شده بود ...
اونو از کمر خوابندم و خودم اومدم بالا سرشو کیرم رو آروم کردم تو کسش و کم کم تلمبه زدن رو تند وتند کردم که یهو آروم بهم گفت بزار تا ته توش بمونه منم با یه تلمبه محکم کردمش تو تا ته و 6یا 7 ثانیه گذاشتم تو موند و بعد با آروم تاب دادن کیرم داخل کسش و آوردن کیرم تا نصفه بیرون دوباره شروع به تلمبه زدن کردم و خودم هم دراز کشیدم روش و بعد یکم لب گرفتن شروع کردم به خوردن پستونهاش 20 دقیقه بعد چون خیلی اذیت شده بود و دو باری هم ارضا شده بود و خودم هم دوست داشتم از کون بکنمش برش گردوندم و باز کیرم رو کردم تو کسش و دو تا پاهام رو گذاشتم اینورو اونور باسنش و با شدت زیاد تلمبه میزدم تو همین هین هم با انگشت میکردم تو سوراخ کونش و میدیدمش بیشتر حشری میشدم (من عاشق از کون کردنم)عمه خانم که 31 ساله بود یه باسن بسیار بزرگ داشت که سوراخ صورتی توش مث مروارید تو صدف میموند ...
از آب دهنم تف کردم تو هین کردن تو کف دستم و با دو تا انگشتم مالندم به سوراخ کون عمه خانم بعد بدون اینکه بهش چیزی بگم و درخواست ازش بکنم کیرم رد از تو کسش در آوردم و سر کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و اولین فشارو دادم که یهو برگشت و با یه آخ بلند و ناله کنان گفت نه مسلم از پشت نه نمیتونم منم که داشتم ضدحال میخوردم خیلی جدی بهش گفتم درد داره پس می خواستی کس عمه منو داشته باشه یالا بیا خم شو بینم و خودم کمرشو برگردوندم دوباره تف کردم اینبار به خود سوراخ کونش و با دست سر کیرم هم خیس کردم و میدیم که داره خودشو چطوری واسه خاطر درد کون دادن هی میخوره اما چون منو جدی دیده بود روش نشد شدید مانع کارم بشه ...
سر کیرم رو محکم فشار دادم تو و یهو کیرم رفت تا نصفه تو کونش که اون خودش رو شید جلوهو منم خودم رو انداختم روش تا اینکه دراز کشیده روش و سر کیرم هنوز تو بود که بخاطر اینکه داد زد و یهو خودشو کشید جلو که کیرم در بیاد منم خیلی وحشیانه کیرم رو هول دادم تو کونش با فشار شدید که خودم احساس کردم که تخمام به لمبه های عمه جان چسبیده و اونم با آخ همراه با ناله و اشک گفت پارم کردی .. پاشو تو رو جان من پاشو الان پاره میشم منم که شهوتم بالا زده بود احتنایی به اشک و ناه و حرفاش نکردم و اول یکم آروم و بعد1 دقیقه از آروم تلمبه زدن و جا وا کردن کیرم تو کونش تلمبه زدن شدید و شدیدتر کردم تا اینکه اونم از کون بی حس و دیگه هیچی نمیگفت منم دیدم دیگه حرفی نمیزنه بعد 10 دقیقه از کون کردن بلند شدم و کیرم و کردم تو دهنش و اونم که بلند شده بود زانو زده بود بی خیال از جریان کردن از کون زوریش با میل زیاد شروع به ساک زدن کرد و تخمام رو هم لیس زد و منم رو کمر خوابندمش و رفتم رو سینشو پستونهاشو جفت کردم و تف کردم دو یا سه بار لای دو تا پستوناش کیرم رو گذاشتم لای دو تا شون دوتاشون رو با دستای خودش محکم بهم گرفتم خم شدم و شروع به عقب و جلو شدن کردم 3 دقیقه بعد هم آبم اومد و همین طور که عقب و جلو میشودم آبم هم ریختم هم رو صورتش هم تو گردنش و هم لای پستوناش ...
اون روز روز اول سکس منو عمه خانم بود اما تا به الان آخرین سکس نبود تا حالا هم این رابطه ادامه داره(jeegar)

همین
     
#307 | Posted: 18 Nov 2011 13:22
عمو صمد

فوت پدر ضربه بزرگی بر سر خانواده بود که تنها با دلداری و همراهی اطرافيان سنگينی آن قابل تحمل مينمود. هر چند همواره پدربزرگ و مادر بزرگ پدری ما را از لحاظ مالی کمک نمودند تا سروسامانی داشته باشيم اما وجود خالی پدر در خانه هميشه حس ميشد و تنها اميد ما قاب عکس پدر بود .

عمو صمد شريک پدرم که او را از صميم قلبم می پرستيدم حق را ناحق نکرد و سرمايه پدر در شرکت را مايه دلگرمی و کمک زندگی ما نمود بطوری که واقعاٌ در اين سالها فقط ما در رنج دوری پدر بسر برديم من تنها پسر خانواده بودم و عزم کردم تا مطابق خواسته قلبی و هميشگی پدر مرحومم تحصيل کنم و با جديت تمام وارد دانشگاه شدم عمو صمد با پذيرفته شدن من در يکي ازدانشگاههای تهران اين دلگرمی را داد که حتماً شرايط راحتی برای استقرارم در آنجا بوجود خواهدآورد و آپارتمانی خريد به نام وراث که من و دو خواهرم آسوده در غربت درس بخوانيم . کار شرکت نيز توسعه و رونق بيشتری گرفته بود و عمو صمد بيشتر به تهران تردد داشت و سرکشی مدام او خيال مادر را راحت کرده بود .

يک عصر که از دانشکده به منزل برمی گشتم يک خودروی شخصی مقابل پای من ايستاد راننده مسن با رويي خندان گفت که اگر مستقيم ميروم مرا تا مقداری از مسير راه مرا خواهد رساند من سوار شدم و پس از کمی طی راه نگاهی به من انداخت و پرسيد دانشجو هستيد ؟ کوتاه پاسخ دادم بله مجدد سو.ال کرد حتماً هم مجرد !! گفتم بله به نظر قصد داشت تمام راه را برايم صحبت کند با لحنی معنادار گفت دلم به حالتان ميسوزد گفتم چرا ؟-آخه ما متأهل ها که هر هفته دو سه مرتبه شبها خودمون را شارژ ميکنيم باز هم دلمون ميخواد يکی رو پيدا کنيم وای به حال شما . منظورش رو فهميدم اما شايد هول شدم که جواب دادم چه کنيم که مجبوريم بزنيم تو سر اين طفلکی و به جلوی خودم اشاره کردم خنديد و با دست به روی پای من که کنار دستش بودم زد طوری که به نزديکهای بالای رانم دستش کشيده شد و گفت چرا بزنی به سرش گناه دارد و بدون مقدمه دستش رو گذاشت جلوم من گفت زود راست ميشه ؟!

حسابی ترسيده بودم گفتم مرسی پياده ميشم گفت مگه نميخوای با هم بريم خانه جواب دادم نه من سر راه کار دارم هاج و واج من را نگاه کرد و دورشد رفت وقتی اومدم خونه رنگ به رو نداشتم و داشتم از ترس ميمردم ولی فهميدم عمو صمد اومده و چون کليد داشته رفته بود حمام گرفته بود اما فکر ميکرده من ديرتر خواهم آمد با حوله دور کمرش وسط نشيمن ايستاده بود سلام کردم و عذر خواستم بدون در زدن اومدم اما البته از آنچه که شده بود ناراضی هم نبودم چون برای اولين بار ميديدم که عمو صمد چقدر بدن ورزيده ای دارد بازوهای ستبر و سينه پهنش واقعاً ديدنی بود با اين سن هنوز ماهيچه های شکمش منثل يک ورزشکار بنظر ميرسيد ولی يک تفاوت مهم بدن عمو صمد اين بود که تقريبا هيچ جايي از بدنش نبود که بدون مو نباشه . تمام اين هيکل ورزيده و زيبا از پشم سياه پوشيده شده بود و کمتر ميشد فهميد که لباس دارد يا اين بدن برهنه اش هست حتی وقتی پشتش رو به من کرد شونه ها و کتفش مثل سينه اش سياه از پشم بود. خلاصم من مبهوت بدن پشمالوش بودم و سر جا خشکم زده بود اما انگار عمو صمد متوجه چيز ديگه شده باشه سوال کرد عمو جان چرا رنگت پريده و با اصرار زيادش مجبور شدم ماجرای راه دانشگاه رو براش تعريف کنم.

وقتی تمام شد کلی به من خنديد و گفت همين ! تو برای همين اينقدر ترسيدی ؟! تو که نبايد از اينچنين مطلب ساده ای بترسی . من گفتم آخه روزانه ماجراهای زيادی در روزنامه ها مينويسن که به اين شيوه کسی رو کشته اند دوباره خنديد و گفت نه بنده خدا قصد بدی نداشته ميخواسته کمی لطف در حقت کنه و سرگرمت داشته باشه . و بازوشو دور کمر من گذاشت و منو برای آرامش کشوند سمت کاناپه . کنارم نشست و پرسيد حالا بگو عمو برای اين حسی که داری چه ميکنی ؟ منو مثل يک دوست صميمی بدان و راحت بگو بهرحال شما جوانی و غريزه جنسی در همه وجود دارد چون هميشه سرم گرم درس و دانشگاه بوده اعتراف کردم که راستش از اين جهت عقب مانده از دنيا و همسن و سالان هستم منو تو بغلش محکم گرفت و به سينه برهنش چسبوند و سرم و بوسيد و کلی قربون صدقه من شد که چقدر من پسر نجيبي هستم و گفت نگران نباش عمو ميخوام امروز چيزی بهت نشون بدم که راه غلبه به ترس از اين موارد رو آموزش ببينی .بوی عطری که به سينش زده بود دلچسب بود و دوست نداشم اين کار تمام بشه و لابلای موهای سينه عمو رو بو ميکشيدم آرام آرام نوازش های عمو صمد از طرف سرم به صورت کشيده شد و سينه های منو ملايم نوازش کرد و به طرف شکمم دستش رفت از جانبی نگران شرايط بودم و از طرفی هم به اين دليل که از کودکی هميشه عمو صمد را دوست داشتم از اين کارش خوشم اومد لبش رو گذاشت روی پيشانيم و بوسيد و گونه ام رو هم بوسيد و برای اينکه وضعيت منو محک بزنه آروم با زبونش ليسيد . و به طرف لبام رفت من هم لبش رو بوسيدم و عمو صمد زبانش رو با فشار داخل دهانم کرد حسابی داغ شده بودم و احساس ميکردم قلبم دارد تاپ تاپ صدا ميکنه همين موقع عمو صمد حوله دور کمرش را باز کرد و دست منو گرفت گذاشت روی کيرش . هنوز کير عمو صمد سفت و راست نشده بود ولی حسابی کلفت و دراز بود و سر قرمزی داشت معلوم بود که يک هفته قبل کيرش رو اصلاح کرده باشد چون پشم کوتاه و زبری داشت اما الباقی بدن همچنان سياه و پشمالو بود هيچ وقت فکر نميکردم عمو صمد که سفيد پوست و تر و تميز و اصلاح کرده ديده بودمش اينقدر پشمآلو باشه با دستم کمی با کيرش ور رفتم اون هم زيپ شلوارم را پائين کشيد و بدنبال کيرم دستش رو برد لای شورتم . اين کار عمو صمد آرامشی به من داد که فقط قصدش از اين کار پاره کردن کونم نيست.

خلاصه با دستم بيشتر کير و خايه هاش رو که هر کدوم اندازه يک گلابی بزرگ بودند ماليدم. حسابی کيرش بلند شده بود. کير سفيد با سر قرمزش که کلفت و گوشتی بود ديدنی بود عمو منو بلند کرد و لباسهام رو از تنم درآورد . کيرم رو که از شورت درآورد با دستش گرفت و گفت به به ! عجب خوشگله و بدون هر توضيح ديگه تمام کيرم رو برد داخل دهانش و شروع به مکيدن کرد واقعاً نميدونم اين کار چقدر من را سست کرد ولی ناخودآگاه من هم روی عمو صمد دراز کشيدم و کيرش رو به دهانم نزديک کردم تمام کيرش داخل دهانم جا نشد سرم را نگه داشت و با فشار سر کيرش رو به دهانم فرو کرد طوری که به حلقم خورد و نزديک بود بالا بيارم با زبون خايه ها و لای پاهام رو ليسيد و با حرکت سر و چشم فهموند که من هم همين کار را بکنم سرش را بيشتر لای پاهای من برد بطوری که زبانش را گذاشت روی سوراخ کونم و شروع کرد به ليسيدن سوراخم اينقدر اين کار شيرين و دلچسب بود که پاهام را بازتر گذاشتم و البته من هم همين کار را کردم زمان زيادی طول کشيد و ما ادامه داديم عمو صمد بلند شد و اين دفعه نشست روی سينه من و کيرش رو روی کيرم گذاشت در قبال کير کلفت و دراز اون من چيز قابلی نداشتم هر چند که هر از گاهی عمو صمد قربون همه چيز من ميشد از اندازه کيرم تا رنگ نسبتاً تيره خايه هام . چند بار بالا و پائين رفت و من زير فشار کيرش داشتم لذت ميبردم سرش رو گذاشت روی نوک سينه ام و با زبونش ليسيد و با دست هم نوک سينه ديگم رو ميماليد من هم همينکار رو کردم تازه فهميدم که ليسيدن نوک سينه های پشمالوی عمو صمد واقعا لذت وصف ناشدنی داره و اصلاً دوست نداشتم اين کار تمام بشه دوباره کيرش رو اورد جلوی صورتم آب شفاف و بی رنگ فراوانی از سر کيرش سرازير بود با شهوت تمام کيرش را محکم با دست گرفتم و شروع کردم با قدرت مکيدن سر کيرش و با دست ديگه هم زير خايه هاشو ميماليدم . عقب رفت و کيرش رو از دهانم بيرون کشيد پاهام را داد بالا و گذاشت روی شونه هاش اول با انگشت حسابی سوراخم را ماساژ داد و انگشتش رو داخل کونم فرو کرد و چرخوند حس خوبی بود و درد نداشتم اما انگشت دومی را هم که فرو کرد دردم اومد خنديد و گفت قسمت سختش همين جاست الباقی راحت انجام ميشه با چند بار چرخاندن انگشتاش اين درد تمام شد سر کيرش را با چند بار تف زدن به تمام کيرش و سر گندش خيس کرد و به آرومی کمی فشار داد سر کيرش که داخل شد ميشد تمام داغی اون رو حس کرد صبر کرد به اين کار عادت کنم و اين دفعه کمرم را هم کمی بالا داد و يک کوسن گذاشت زير کمرم بعد هم روی سينه من دراز کشيد و سر کيرش که به بهترين وضعيت داخل شده بود با فشار بيشتر هل داد تا ته رفته بود و با هر ضربه تلمبه که به من ميزد برخورد خايه هاش به زير سوراخ کونم را کامل حس ميکردم . داغ داغ شده بود و از همه بدنش عرق روان بود زير بغلم را داد بالا و با زبان ليسيد قلقلک و شهوت زيادی داشت من هم زير بغل های عمو صمد را که پشمالو بود ليسيدم و اين کار را براش عاشقانه انجام دادم احساس ميکردم دوست دارم همه کاری براش بکنم برای همين همديگر را ليسيديم و ماليديم قبل از اينکه آبش بريزد کيرش را از کونم بيرون کشيد و به پشت خوابيد و گفت حالا نوبت توست که منو بکنی سوار به پشت پر پشم عمو حتی اگر نمی کردمش هم برای من جالب بود اما مطابق کاری که ياد داده بود اونو آماده کردم و کيرم را گذاشتم تو سوراخش کمی کونش را بالا داد و من از زير کير و خايه هاش رو ماليدم خوشش آمده بود گفت هر وقت خواست آبت بياد بگو . داشتم ديگه به اوج ميرسيم که عمو فهميد برگشت و کير منو گرفت دوباره شروع کرد به مکيدن کيرم ديگه طاقت نياوردم و از سر کيرم مثل يک آتش فشان خروشان آب شروع به فوران کرد عمو صمد هم کير منو گذاشت تو دهنش و آب از کنار دهنش بيرون ميريخت وقتی تمام شد دوباره محکم کيرم را مکيد و تا آخرين قطرات آب کيرم را بيرون آورد حالا دوباره نوبت من بود کير عمو صمد را دستم گرفتم و براش مکيدم فريادش به هوا بلند شد و مثل فواره آب از کير کلفت و گوشتی عمو بيرون زد مزه خوبی داشت داغ و کمی شيرين و دهانم رو پر کرد و از صورتم ميچکيد . تمام اتاق پر شده بود از بوی آب کير عمو صمد .به نفس نفس افتاده بود و عرق فراوان از تمام بدنش سرازير بود بلند شدم و تمام بدنش رو ماليدم و ليسيدم و بعد کنارش دراز کشيدم . اون شب عمو صمد تمام ترس من از سکس و مردان غريبه ای که ممکن هست به فکر شکار پسران خوشگلی مثل من باشند را ريخت ولی شروع يک رابطه صميمی بين ما شده و الآن پس از يازده سال من هنوز ازدواج نکرده ام و هميشه عمو به بهانه های زيادی به ديدن من مياد و شب را با من ميگذراند .

همین
     
#308 | Posted: 19 Nov 2011 12:03
عسل یه دختر شیرین و خوشگل و خوش زبون بود . اون و پدر دوست داشتنی و مامانش با هم زندگی خوبی داشتن . عسل 18 ساله ما مث هر دختر نو جوون دیگه ای عاشق عشق و هوس بود . از بخت بد روزگار دو ست پسرش بهش خیانت می کنه و با دو ستش رو هم می ریزه . چند وقت بعد شیطون میره تو جلد باباش و یکی رو صیغه موقت می کنه و از اون طرف مامانش واسه این که خودشو از این شوک نجات بده با پسر همسایه رو هم می ریزه . حتی عسل یه بار اونا رو لخت تو بغل هم وقتی که کیر پسر همسایه تو کوس مامانش بود دیدشون . اون که بابا شو خیلی دوست داشت به یه طریقی اونو متوجه جریان می کنه و اونا از هم جدا میشن . بابا میره پیش زن صیغه ای و خونه ای رو که به اسم خودش بود میذاره واسه اونا و یه خورده خرجی ماهانه هم واسه عسل می فرسته . عسل نه داداش داشت نه خواهر . باباش هم چون وضعش خوب بود و تو خرید و فروش ملک و ماشین بود و دستش به دهنش می رسید دیگه واسه مهریه هم چونه نزد . خونه رو داد به عسل و مهریه مامانشو هم پرداخت کرد . عقیده اش این بود که زنی که به شوهرش خیانت کنه و یه کیر دیگه بخوره روش دیگه باز شده و جای بخشش نداره . اگه اون یه لغزشی داشته نسبت به همسرش حداقل یه جنبه شرعی داشته ولی زنش خیلی راحت خودشو تحویل یکی دیگه داده . ظاهرا پس از زایمان اول مامان عسل دیگه بار دار نمی شده و این طلاق هم خیلی بهش ساخته بود . عسل خانوم هم بی پروا شده بود . دیگه نه سایه پدر رو سرش بود و نه توجه مادر . شبا به بهونه درس دیر میومد خونه . عشقش که به اون خیانت کرده بود ولی دیگه نذاشت که هوسش اونو دور بزنه .پس از مدتی دیگه دختر نبود . مادرشو مسبب همه این بد بختیها می دونست . وقتی به مادرش گفت مامان من دیگه دوشیزه نیستم جواب شنید که چه اشکالی داره من که دوشیزه ازدواج کردم آخر کارم چی شده و چه تاج گلی به سرم زدم ؟/؟!از شنیدن این جواب شوکه شده بود . مادرش رسوایی و جنده بازی رو به جایی رسونده بود که همه در و همسایه ها معترض شده بودند . عسل خیلی عصبی شده بود . خیانت دوست پسر دوری از پدر خیانت مادر به پدر و طلاق آنها از دست دادن دختریش و خوردن قرصای ضد بار داری روی اعصابش تاثیر گذاشته بود. تازه مدتی بود که درو همسایه ها خونه شونو جنده خونه می دونستند . این براش خیلی افت داشت . داشت به این فکر می کرد بابا که برای من خرجی می فرسته مامانم که پول مهرشو گذاشته سپرده داره سودشو می گیره می تونه یه خونه بگیره و بره من چرا راحت و تنها نیاشم و اززندگیم لذت نبرم . عسل خونسرد و منطقی گذشته شده بود یه دختر اخمو و بهونه گیر و نق نقو . فقط موقعی که زیر کیر یه مرد یا یه پسر بود زبونش بسته می شد . ولی مامانش خونه رو قبضه کرده بود و نمی ذاشت عسل راحت باشه . می گفت تو این خونه منم که هر کاری دوست دارم می تونم انجام بدم . تازه ناراحت هم می شد اگه یه وقتی عسل خودشو به دوست مردش نشون می داد و تازگیها می خواست کاری کنه که عسلو ردش کنه . در این مجتمع 8 واحده 4 طبقه که اونا در طبقه سوم غربی زندگی می کردند روبروشون یه آخوند مودب و با شخصیتی زندگی می کرد که تقریبا همسن باباش بود . چها تا بچه هم داشت . ملای خوش تیپ و با کلاسی بود . خیلی هم قشنگ صحبت می کرد . عسل تصمیم گرفت مشکل خودشو با این حاج آقا در میون بذاره . رفت به محل کارش تو یکی از این ارگانها . باهمون قیافه پر آرایش و هیکل هوس انگیز خودش . ولی ملا شقیع آن قدر با ادب و متین بود که اصلا به روش نیاورد . پس از کلی صغری کبری بافتن قرار بر آن شد که شبو بره خونه حاج آقا مفصل تر باهاش صحبت کنه و راهی برای دک کردن مامانش پیدا کنه . اتفاقا حاجی شبو تنها بود . خونواده اش می خواستن برن خونه باجناقش تو قم و اون یه کاری داشت و نمی تونست بره . یه فکر شیطانی به سر عسل افتاده بود . اگه می تونست این آخونده رو به دام بندازه که نورعلی نور می شد ولی خیلی سخت بود . این آدم شریف و زن و بچه دوستی که اون دیده بود با اون طرزعبادت و صحبت و متانت امکان نداشت گول یه پانکی سوسول و سانتال مانتالی مثل اونو بخوره . با این حال ترگل ورگل کرد و به مامانشم گفت که داره میره خونه یکی از دوستاش . مادره هم خوشحال از این که سر خر نداره حرفی نمی زنه . وقتی میره خونه ملا شفیع انتظار داشت که حاجی رو با همون عبا و عمامه اش ببینه ولی حاجی خوش تیپ و خوشبو با یه بلوز آستین کوتاه و یه شلوار پارچه ای اتو کشیده جلوش ظاهر شده بود . فقط ریشهای خوش دست و انبوهشو نتراشیده بود . اینو ظاهرا نمی تونست کاری بکنه از قرار معلوم جواز کسبش بود . پس از سلام و علیک و مقدمه چینی رفت تا واسش چایی بیاره . عسلم که وضعیتو این طور دید آرایششو غلیظ تر کرده چاک پیرهنشو باز تر کرد تا بتونه رو حاجی اثر بذاره. یه سری صحبتا رو انجام دادند .. در خصوص عذر مادرشو خواستن گفت -دخترم این کار سختیه . در هر حال تو این آپارتمان چند خانوار زندگی می کنیم شرعا و عرفا این اعمال پسندیده نیست .-حاج آقا من می خوام تنها باشم خونه به اسم منه . مادرم هم از نظر اخلاقی فاسده ولی من میخوام پاک و سالم بمونم -شما که ازدواج نکردین -نخیر حاج آقا ولی خودمونیم شما به جای پدرمین ولی خیلی جوون و خوش تیپین و سن بالا نشون نمیدین .-دخترم من که هنوز به سی و پنج نرسیدم . ما طلبه ها معمولا برای جلوگیری از گناه زود ازدواج می کنیم .-شکسته نفسی می فرمایید حاج آقا این حرفا چیه . شما حالا یه آیت الله هستین .-خواهش می کنم خجالتم ندین . هنوز خیلی کارداره تا اونجا باید تلاش بیشتری بکنم . شما می فرمایید که مادرتون امکاناتشو داره که واسه خودش خونه بگیره بره . شما هم که 18 رو رد کردی و به سن قانونی رسیدی و این خونه به اسم شماست . ولی اون مقدار پولی رو که پدر واستون می فرسته کفاف شما رو میده ؟/؟تازه خوبیت نداره یه دختر تنها توی یه آپارتمان زندگی کنه .-از شما چه پنهون حاج اقا من یه نامزد داشتم می خواستیم ازدواج کنیم قبل از عقد گولم زد و ..-ادامه نده دخترم همه چی رو فهمیدم . من می تونم به شما کمک کنم ولی شما به عنوان یه مجرد اگه بخواهید این جا بمونید ایرادی نداره ولی بازم همین آشو همین کاسه هس . عرصه بر خود شما تنگ میشه .-می فرمایید من چیکار کنم . برق هوس تو چشای حاج شفیع موج می زد. چشاش داشت از حدقه در میومد . با لذت و حرص خاصی به چهره عسل خیره شده بود چی فرمودید ؟/؟آخونده خیس عرق شده بود . نمی دونست باید چیکار کنه .-استغفرالله . اعوذبالله من الشیطان الرجیم -حاج آقا منظورتون از شیطان منم -نه دخترم منظورم نفس سرکش خودمه -حاج آقا این نفس سرکش شیطونی رو میشه فرشته ایش کرد . رفت روی زانوی آخوند بی عبا عمامه نشست . شفیع دیگه نمی تونست تکون بخوره . زانوهاش سست شده بودند . کیرش بی تاب شده بود . سیخ مث یه قله کوه تو دل تو دل یه جلگه داشت خودشو نشون می داد . عسل شیطون فهمیده بود که زده به هدف . دگمه های پیرهن آخوند شفیع رو باز کرد . شفیع می خواست بره پاشه یه صیغه نامه بیاره یه خطبه ای بین خودش و عسل جاری کنه . آخه هرچی رو که حفظ بود از یادش رفته بود . تنها چیزی که خاطرش بود اسم خودش بود و این که زن و بچه داره و همین چیزا . اون لحظه فقط به شکم کیرش فکر می کرد که اونو سیر کنه . سر شب بود و می بایست برای ادای نماز جماعت می رفت مسجد محل از خیرش گذشت . حتی یه تماس هم نگرفت . می ترسید از جاش بلند شه یه وقتی عسل پشیمون شه . واسه صیغه نامه هم پا نشد . عیبی نداره من راضی این خوشگله راضی خدا هم راضی . عسل شلوار شفیع رو هم از پاش در آورد . شورتشم همین طور . کیر کلفت و تیز شده ملا شفیع پرید بیرون -حاج آقا تو لختم نمی کنی ؟/؟دستای ملا می لرزید . عسل لبشو گذاشت رو لب حاجی و از بوی دلاویز عطر ریشش مست شد و هوسش زیاد . خودشو به کمک حاجی لخت کرد و انداخت رو شکم و قسمت بالای بدن اون . آخونده که یه خورده بر خودش مسلط شد اونو بلند کرد و برد انداختش رو تخت . عسل با یه دست جفت بیضه های ملا رو می مالید و با دست دیگه اش آلتشو توی دستاش گرفته بود .-خایه هام خایه هام کیرم کیرم -حاجی جون من فدای اون خایه ها یعنی همون بیضه هات میشم کیرتم می خورم فقط هوای دخترتو داشته باش . تخمای حاجی رو گذاشت تو دهنش و با هوس واسش میک می زد . زبونشم دور و بر کیر حاجی می گردوند .-آهههههههه دخترم . نهههههههه من دارم گناه می کنم .-حاجی جون اون دنیا تو شفیع همه مایی . اگه گناه لذتش شیرینه چرا که نکنی . از این نعمت استفاده کن . حالشو ببر . شما که بهشتت تضمینه . غصه ای نداری . منو بگو که جهنمیم نیاز به شفاعت تو دارم . الان که نیاز به کیر تو دارم . فقط دخترتو فراموش نکن . عسل یهو از تخت پرید پایین و رفت به طرف محوطه ای توی پذیرایی که با یه در و دیوار شیشه ای از قسمت دیگه هال جدا می شد . به یه سبک خارجی و جدید ساخته بودند . رفت درو از داخل قفل کرد . می خواست حاجی رو آتیشش بزنه . حالا اون بود این طرف شیشه و حاجی اون طرف دیوار شیشه ای . کونشو محکم به شیشه فشار می داد و حاجی هم کیرشو به شیشه می چسبوند . دیوار شیشه ای بین کیر شفیع و کوس و کون عسل فاصله انداخته بود . عسل فقط می خواست با این فتنه گریها اونو بیشتر وسوسه کنه . غافل از این که ملا حاضر بود در اون لحظه تمام دارو ندارشو بده تا کیرشو توی کوس عسل فرو کنه . سریع رفت به اتاقشو بر گشت . یه دونه چک تضمینی صد هزار تومنی نشون عسل داد . عسل داشت شاخ در می اورد . با ایما و اشاره گفت این کارا چیه . شفیع بد متوجه شد رفت با چند برگ دیگه بر گشت . اون چک پولا رو گذاشت داخل مانتوی عسل و برگشت و دوباره کیرشو به شیشه چسبوند . زبون درازشو همچین چسبونده بود به دیوار که انگار ی داره کوس عسلو لیس می زنه . عسل دلش سوخت و درو باز کرد . شفیع امون نداد . کمر عسلو چسبید و در جا کیرشو تا ته فرو کرد تو کوس عسل .-چقدر حریصی حاجی -دختر !دیوونه ام کردی آتیشم زدی . تو ام الشیطانی .-تو هم ابو شیطانی -معلوم نیست حریف زبونت کی میشه -تو تو حاجی جونم . زبونشو در آورد تا حاجی واسش میک بزنه . سینه هاش تو دستای شفیع بود و کوسشم تسلیم کیر اون . توی این سی چهل تا سکسی که تا به حال داشته بود این از همه واسش پر هیجان و هوس انگیز تر بود . می دونست که با قدرت آخوند می تونه به همه جا برسه .-واییییی عزیزم بکن بکن منو . کیر تو خیلی باحاله دوست دارم واسه همیشه مال من باشه دوست دارم کوسسسسسم واسسسسسه همیشه مال تو و کیییییررررررررت باشه .-جون جووووووووووون میشه میششششه اگه تو بخوای میشششه . اگه تو بخوای کافر میشم . اگه تو بخوای دنیا رو به آتیش می کشم .-حاجی من هوس دارم ارضام کن . نمی خوام واسم نامسلمون بشی گناهت بیفته گردن من . می خوام همین طور پاک بمونی و اون دنیا دم در بهشت شفیعم بشی و نذاری من گناهکار برم جهنم . حسودیم می شه بری اون طرف کلی زن دورو برت باشن و اونا رو بکنی . حاجی شفیعم باش منو از آتش دوزخ نجات بده . قول میدم حتی توی بهشت هم دنبال کیرای رنگ و وارنگ نباشم فقط کیرتو .. حالا این دنیا که جای خود داره . موتور شفیع به کار افتاده بود عسل با تمام وجود و هوسش فریاد می کشید . آخونده اسم عسلو به یاد آورده بود .-جووووون عسل شیرین بگیر کیییییییررررررکوسسسسسس پاره کن منو . داره می ریزه -بذار بریزه حاجی عسل خودتو بریزش تو عسل خودت توی کوس من .. بریز توی کندوی من . می خوام با عسل تو جون بگیرم قوت بگیرم حال بکنم . با عسل شیرین خودت عسل تلخ منو شیرینش کن .-نهههههههه -آررررررره شفیع من . عسل هم شروع کرد به حرکت دادن کونش . حاجی که از لرزش ژله ای کون به لرزه افتاده بود یک آن نعره ای کشید -جااااااااان آهههههههههه آهههههههه کمرم کمرم سبک شده -حاج آقا من شنیده بودم آخوندا خود خواهن ولی نه تا این حد و این جوری پس من چی ؟/؟-فدات میشم من . تو دستور بده من غلامتم -بخور حاجی کوسسسسسمو بخور . عسل کیر حاجی رو گذاشت تو دهنش و چند قطره آب باقیمونده اشو میک زد . حالا اگه راست میگی کوسسسسسمو بخور .-سوراخ کونتو هم می خورم . شفیع زبونشو کشید رو کوس عسل . برخلاف ریش و سبیلهای چند روزه بچه سوسولا که کوس عسلو خراشش می داد ریش و سبیل نرم شفیع هوسشو خیلی زیاد می کرد . دو تا کف دستشو گذاشته بود پس کله آخونده و همراه با میک زدن و لیسیدن شفیع کوسشو هم به دهنش فشار داده و حرکتش می داد -آهههههه آخخخخخخخ اووووووففففففف محکم تر تند تر تند تر دارم تموم می کنم . عزیزم زود باش زود باش . گردن شفیع درد گرفته بود ولی ادامه می داد .-وایییییییی واییییییییییی اوییییییییی عسل سرعتشو زیاد کرد تا این که یه جا وایساد تموم کردم تموم کردم دیگه مردم . حاجی ارضا شدم . ارضا شدم . فدای زبونت . در حالی که دو تا دستاشو رو سینه هاش گذاشته بود فریاد می زد حالا کیر میخوام . کیییییییییییررررررررربدددده تحمل ندارم . بکن منو بکن . شفیع دو تا انگشتاشو کرد تو سوراخ کون عسل .عسل دو زاریش افتاد -حاج اقا گاییدن کون کراهت نداره ؟/؟-اگه با لذت طرفین باشه مباحه -من چه می دونم شما این چیزا رو وارد ترین دوست ندارم یه وقتی گناهی بیفته گردن شما که اون دنیا نتونی شفیعم بشی .-عسل جون من که کسی نیستم اگه شفاعتم قبول نشه حاضرم بیام جهنم پیش تو -نگو حاجی هوسم دوباره زیاد میشه . یعنی کوسسسسس من این قدر واسسسسسه تو و کییییییررررررت با ارزشه ؟/؟!حاجی زبونشو مالید روی سوراخ کون عسل و مثل یه عسل میکش می زد . وقتی کیر کلفتشو فرو کرد تو کون عسل شیرینش جیغ دختره رفت به آسمون ولی چند لحظه بعد عسل احساس کرد اوج گرفته . حتی کونش هم از کیر این ملای خوش تیپ لذت می برد . خلاصه کلام حاجی اون شب عسلو تا صبح گایید . حتی از نماز صبحشم غافل موند . به عسل هم گفت اگه یه موقع بار دار شد چند تا دکتر زنان آشنا داره پنهونی سقط جنین می کنن . البته حاجی مجوزشو صادر می کنه . اگه هم مشکلی پیش بیاد با صدور صیغه نامه همه چی حله . آخوند یعنی آجیل مشکل گشا .-حاجی پس گره کورمو کی باز می کنی ؟/؟واسه من کی مشکل گشایی می کنی ؟/؟نکنه یه شبه ازم سیر شی ؟/؟-نامرد باشم اگه حلالت نکنم -ببینیم و تعریف کنیم . ضمنا من قرص ضد بار داری می خورم . هر دقیقه و ثانیه که نمیشه رفت سقط جنین کرد . حاجی به وعده اش عمل کرد . مادره رو دو روزه دو دره اش کردند و کاسه کوزه هاشو جمع کرد و رفت .مادره اون اثاثیه ای رو که مال بابای عسل بود و بابا هه خریده بود واسش گذاشت و جهیز خودشو برد . عسل هم کم و کاستیها رو به کمک شفیع جونش جبران کرد . آخوند شفیع عسل رو علی الحساب صیغه یه ساله کرده که اگه دوترم تو امتحان قبول شدو این یه ساله کار خلافی نکرد و زن بسازی بود اونو با یه مهریه خوب عقد دائمش کنه . زن و بچه هاش به شدت باهاش دعوا کردن . اونم عنوان کرد به خاطر کمک به یک جوان و این که به انحراف کشیده نشه و این مجتمع هم وجهه سابقشو بدست بیاره این ایثار گری رو کرده . تازه خلاف شرع که نکرده . سه تا دخترای حاجی که حریفش نمی شدند . خیلی محجبه و باادب و فهمیده بودن و کاری به این کارا نداشتن . تا حدودی ناراحت بودند ولی حریف باباشون نمی شدند و به نامادریشون بی احترامی نمی کردند . چیزی هم نمی گفتند .فقط مادره و تنها پسرشون که بچه اول هم بود و همسن عسل بود شر شده بود ند . قلق پسره رو هم گرفت و یه گوشه چشمی نازک کرد و یه روز که اوضاع مساعد بود اونو آورد به آپارتمان خودش و فریبش داد . اولش می گفت زن بابام محرممه گناه داره . بعد که دید حریف کیر زبون بسته اش نمی شه و چشمش که به کوس و کون شیرین تر از عسل عسل افتاد همه چی از یادش رفت . بیچاره نزدیک بود موقع گاییدن سکته کنه . عسل خودشو کشت تا تعلیمش داد کوس کجاست و یه زن چه جوری به ار گاسم می رسه و از این حرفا و کارا . پس از هفت هشت بار گاییدن طی چند روز تازه یه خورده راه و چاه کارو یاد گرفت . از نفوذ اون رو مادرش استفاده کرد تا اونو هم مهربون ترش کنه و کاری کنه که با این موضوع کنار بیاد . عسل به خواسته اش رسیده بود . دو تا کیر تضمینی تو خونه اش اونو می گاییدند . از نظر اقتصادی تامین بود . فقط می ترسید دوست پسراشو بیاره خونه و این جوری روزی خودشو قطع کنه و دیگه از شفاعت شفیع بهشتی برخوردار نشه . شریف بچه آقا شفیع که مث باباش شریف بود به پدرش گفت که دل نداره از مامانش دورشه واسه همین قصد داره به جای این که بره فیضیه قم که کلاسش بالاست و طلبگی بخونه تو همین شهر خودشون درس طلابی بخونه .-شفیع به شریف می گفت این قدر غصه درسای داخل و خارجو نخور من خودم فوت و فن کارارو بهت یاد میدم . عسل روبراه روبراه بود . زندگی بر وفق مرادش می گشت . تازگیها داشت دوباره عاشق می شد ولی می دونست که عشق دردی رو واسش درمون نمی کنه . واسه همین یه بعد از ظهر رفت خونه یکی از دوست پسرای قدیم مادرش که قبلا هم بهش کوس داده بودتا یه صفایی بکنه و یه تنوعی براش بشه و حال و هوای عاشقی هم از سرش بپره . وقتی رفت خونه اون نفر دید یکی دیگه از دوستای اون پسره به جای اون اومده . اولش یه خورده یکه خورد ولی بعدش از این که احساس کرد داره یه کیر تازه می خوره هیجان زده شد . حس می کرد دنیا رو بهش دادن . واسه همین وقتی پسره خوش تیپه گفت عسل جون عسلتو بده بخورم عسل از خوشحالی و هیجان زیاد پیشدستی کرد و گفت تا عسلتو نخورم عسل خودمو بهت نمیدم.
پایان.
     
#309 | Posted: 22 Nov 2011 12:22

ادامه جزیره ای برای هیجان

۸۱
۸۲
۸۳
۸۴
۸۵
۸۶
۸۷
۸۸
۸۹
۹۰

دانلود کنید و لذت ببرید

سرو غمگین
     

#310 | Posted: 27 Nov 2011 16:46
سكس دوباره با اكرم زن پسر خاله ام ( كيوان )



تو عيد رفتيم مسافرت شمال اونجا شوهر خاله ام يه ويلا داره كه معمولا عيد و تابستون همه ميرن اونجا ما هم رفته بوديم با خانواده خودم پدر مادرم و خواهرم با شوهرو بچه هاش روز ششم عيد بود كه از اداره به من زنگ زدن و مجبور بودم براي انجام كاري بيام تهران و قرارشد شب بيام صبح برم اداره و عصري بازم برگردم شمال براي همين تنها اومدم ظهر كارم تو اداره تموم شده بود داشتم ميرفتم خونه كه يه دوش بگيرم و برگردم شمال كه موبايلم زنگ خورد خاله ام بود كه مي گفت كيوان با دوستاش رفته مسافرت براي انجام كاري و اكررم خونه تنهاسا اونم با خودت بيار ما باهاش هماهنگ كرديم گفتم باشه بي خيال حموم شدم و مسيرم رو عوض كردم سمت خونه اكرم رفتم بالا ديدم تازه از حموم اومده و تنهاست گفتم كامران ( بچه شونه اونا تو اين ده سال يه پسر پنج ساله درست كردن )كجاست گفت خونه مادرم ايناس سر راه ميريم اونم بر ميداريم نشسته بودم تا اكرم كارش رو بكنه اكرم برام يه چاي آورد با خنده گفت ببين خاله ات گوشت رو سپرده دست گربه بعد زد زير خنده دوباره ياد ده سال پيش افتادم گفتم منظورت از گربه من كه نيستم گفت نه بابا تو بره اي من گرگم گفتم پس نمي دوني تو اين چند سال من چه گرگي شدم خنديد گفت پس منم بره بيا من رو جر بده و نشست رو پام شروع كرد لب گرفتن منم لباش رو مي خوردم و با دستم پستوناش رو مي ماليدم بلندش كردم لخت شديم خوابوندمش رو مبل افتادم به جون كسش چنان كسش رو خوردم كه كمتر از پنج دقيقه دادش رفت هوا لرزيد و اورگاسم شد بلند شد شروع كرد ساك زدن بهش گفتم من چون چند شبه برنامه نداشتم آبم زود مياد ميخوام بكنم تو كست اونم گفت آخ ججججججججججججججججججججججججججووووووووووووووووووووووووننننننننننننننننننننننننن نننننننننننن منم چند روزه كس ندادم هوس كير كردم و پاهاش رو داد بالا كسش قشنگ زد بيرون كيرم رو گذاشتم جلوي كسش راحت رفت تو شروع كردم عقب جلو كردن بهش گفتم اكرم بازم بهم كون ميدي گفت اون كه جزء واجبات حتما بايد بكني گفتم پس برگرد از روي مبل اومد پائين دستش رو گذاشت روي مبل و كونش رو داد سمت من منم كيرم با آب كسش خيس بود گذاشتم دم كونش و يه فشار دادم تا ته رفت تو چند بار خلو عقب كردم بعد اكرم خودش شروع كرد تكون خوردن ومن ثابت مونده بودم گفتم اكرم آبم داره مياد كجا بريزم گفت تو كسم منم از خداخواسته در آوردم خوابوندمش رو زمين كيرم رو كردم تو كسش با چند تا حركت تموم آبم رو ريختم تو كسش اونم شروع كرد قربون صدقه كيرم رفت و بعد ازش پرسيدم حامله نشي گفت سيزده روزه كه پريودش تموم شده و قرص استفاده ميكنه بعد با هم رفتيم حموم و بعد رفتيم دنبال كامران و راهي شديم شمال اين بارم اكرم گفت شتر ديدي نديدي تو راه جلوي كامران هم خيلي معمولي برخورد كرديم گفتيم بچ يه موقع ميره از رو بچه گي يه چيزي ميگه ما رو به گائيدن ميده .

http://www.
busty-mom.com/pages/dadgirl.shtml?thumb_id=14536
زن عموي مذهبي من
سلام من بيژن هستم و دانشجوي مهندسي نفت 20سال دارم
اولين خاطره ي سکسي من مربوط ميشه به ماجراي من و زن عموخوشکلم من از بچه گي زن عموم رو دوست داشتم و اندامش رو ديد ميزدم آخه اون خيلي خوشکله سنش 30ساله قد بلند با سينه هاي گرد و ورزيده ماجراي ما برميگرده به همين چند وقت پيش راستش من همه ي اين تجربه رو مديون اين تاپيک هستم چون زن عموم که اسمش هاله باشه يه لب تاپ داره که گاه گداري براي نصب ويندوز يا تعمير کردن به من ميدادش زن عموم تقريبا مذهبي هستش خيلي دوست داشتم که بکنمش و هرشب بيادش جق ميزدم خلاصه من با اين لپ تاپه به اين سايت اومده بودم وچندتا داستان سکسي در کامپيوترش ذخيره کرده بودم براي اينکه بعدا بخونم و بعد از اينکه خوندم يادم رفت که پاکشون کنم اومد و کامپيوترش رو برد خلاصه بعد از رفتنش يادم افتاد که چه گند بزرگي زدم چند روزي گذشت و تا يه اس ام اس به من زد که امشب برم خونشون تا کامپيوتر خانگي پسرش که 14 سالشه شونه رو درست کنم وبهش هم درس رياضي بدم از اتفاق همون شب عموي من که پزشکه در بيمارستان کشيک داشت من هم هر موقع ميرم خونشون توي اتاق پسرعموم ميخابم خلاصه ما رفتيم خونشون در رو زن عموم برام باز کرد ديدم که خيلي خودش رو گرفته بود منم اون شب خيلي خجالت کشيدم و هي خودمو کيرمو لعنت ميکردم خلاصه کامپيوتر شهاب درست شد درسش هم بهش دادم تا اينکه شهاب ساعت 12.5 شب گفت من ميرم پيش مامان بزرگم ميخابم امشب تنهاس فاصله ي خونه ي عموم تا مامان بزرگ شهاب تقريبا 4 يا 5 تا خونه بود مامانش اول يه کم ممانعت کرد که بمون اشکالي نداره و شهاب گفت نه من بايد برم منم که خيلي خجالت کشيده بودم گفتم که هاله جان شما بزارين شهاب بره من ميرم خونمون ماشين دارم سريع ميرسم زن عمومکه فهميده بود به من بر خورده گفت اختيار دارين اين چه حرفيه من اگه بميرم هم نميذارم تو الان بري خلاصه اصرار کرد من موندم وشهاب رفت ولي خودمو همچنان لعنت ميکردم تا اينکه شب ساعت 1.5 بود که بيخابي زده بود به سرم بخاطر همون ماجرا زن عموم من فکرکردم که الان خوابيده بزار برم دستشويي وبعد برم خونه من پاشدم رفتم دستشويي اصلا حواسم نبود انگار که هيچي نفهمم دديم چراغ دستشويي روشنه ولي اعتنايي نکردم در روباز کردم ديدم که هاله جوووووووون داشت نوار بهداشتي ميگذاشت روي کسش واااااااااااااااي که چه صحنه اي بود من يه لحظه ماتشده بودم اصلا هنگ کرده بودم خلاصه با يه معذرت خواهي اومدم بيرون وقتي که اومد بيرون گفتم که بذار لباسامو بپوشمو در برم تا اوضاع بدتر نشوده خيلي ناراحت بودم ديدم که زن عموم اومد بيرون من داشتم که دنبال جوراب هام ميگشتم ديدم که زن عموم خيلي مهربون شده بود مثل يه معجزه شده بود گفت که بيژن عزيزم دنبال چي ميگردي من گفتم دنبال بجاي اينکه بگم دنبال جوراب از بسکه هول شده بودم گفتم دنبال نوار بهداشتي زن عموم مطلب رو گرفت که من هول شده بودم گفت مگه نوار بهداشتي به درد پسرا هم ميخوره من ديگه نميدونستم چي بگم از فرصت استفاده کردم مو گفتم هاله جون ببخشيد بخدا نميدونم چي بگم حواسم نبود اونم گفت نه اشکال نداره بيا باهم بريم تو اينترنت چندتا سايت ببينيم منم گفتم باشه خلاصه آن شديم و هاله رفت شربت آورد و نشست پيشم منم اومدم تو ياهو هاله گفت اين سايت ها چي هستن تو ميري بريم رو سايت آويزون يا جلوي من نمي خاي بري ديگه اينو که گفت قلبم تند تند ميزد خلاصه من سايت براش باز کردمو داستان سکسي خونديم بعد من ديدم که زن عموم پاشد و رفت من فکر کردم که رفت بخابه منم داشتم ديگه ديز کانکت ميشدم خونه خيلي ساکت بود رفتم که بخوابم يه لحظه با خودم فکر کردم حتما زن عموم حشري شره مخصوصا که هي نگاه به کير من ميکرد ومنم سينه اش رو ديد ميزدم خلاصه رفتم توي اتاقش در زدم و رفتم نشستم رو تخت گفتم زن عمو من خيلي معذرت ميخام خيلي دوست دارم اگه عموم با تو ازدواج نمي کرد حتما من با تو ازدواج ميکرد ديگه نمي فهميدم چي دارم ميگم فقط ميخاستم بکنمش که يه دفه گفتم درازبکشم پيشت اون گفت من هيچ وقت زنا نمي کنم سعي کن درک کني خلاصه اينو که گفتو خودشو به من چسبوند منم گرفتم وشروع کردم به لب گرفتن ازش واي که اصلا نفهميدم چطوري لخت شدم ووواااااااااااي که چه لبايي داشت کيرم داغ داغ شده بود دستش رو دراز کرد و کيرم رو گرفت و گفت خيلي داغه مثل اوايل ازدواج منو عموت منم بهش گفتم بخورش اونم شروع کرد به ساک زدم خيلي عالي ساک ميزد زن عموم تاپش رو در آورد وگفت نمي خاي شرتمو نوار بهداشيتيمو در بياري منم کفتم بذار اول پستوناتو بخورم وايييييييييييييييي وقتي که دستم به پستوناش ميخورد چه حالي کرد دامنشو دادم پايين و مثل وحشي ها با دندون شرتشو کشيدم پايين واي يه کون تپل که يه عمر باش جق ميزدم شروع کردم به ماليدن کونش و ليسيدن سوراخش اون ميگفت برس به داد کسم منم که نمي دونستم دارارم چکار ميکنم شروع کردم به ليسيدن کسش و بعد پشتمو کردم بهش طوري که کيرم ميرفت تو دهنش کسش هم من ميليسيدم بهم گفت پاشو يه کم اسپره ي بي حسي بزن به کيرت من همين کار رو کردم شيطون نمي دونم از کجا فهميد که الان آبم مياد خلاصه اسپره رو زدم وگفت بکن توش منم اول سر کيرم رو گذاشتم دم کسش هي ميگفت آروم و آه و ناله ميکرد که يه هو من وحشي شدم وبايه حرکت کيرمو تا ته فرستادم تو کسش کس خيلي خيلي تنگي داشت خيلي حال کردم داخلش نرم وگرم بود هي تند تر ميکردم حالا ديگه جيغ ميزد و آه وناله ميکرد و من جررررش دادم وواهي تند تر ميکرم که بهش گفتم زن عمو الان آبم مياد چکار کنم بهم گفت کيرت رو در بيار حوصله ي دردسر ندارم هميش شهاب هم از سرم زياده بريزش تو کونم منم سريع در آ وردم کيرم گذاشتم تو کونش و اونجا خالي کردم ديگه ناي حرف زدم هم نداشتم فقط سرمو گذاشته بودم وي گردن ظريفش و يه دستم هم با پستون و کسش بازي ميکردم تا صبح 2بار ديگه هم کردمش از اون روز به بعد هفته اي سه چهار بار ميکنمش روزايي که عموم کشيکه وشهاب هم خونه نيست
بچه هاي عمه

من ماني هستم و اين قصه مربوط به حدود 7 سال پيش منه. يعني اين قصه از 7 سال پيش شروع شده و هنوز هم ادامه داره. اون وقتها من فقط 13سالم بود و هم خيلي خوشگل بودم و هم خيلي چشم دنبال من بود. من سه تا پسر عمه دارم اسم بزرگه صادقه که از من 6 سال بزرگ تره. وسطيه سعيده که فقط سه سال از من بزرگ تره و آخري سامان که يک سال از من کوچيک تره. يه دختر عمه دارم به اسم مينا که اون هم سه سال از من کوچيک تره. اون وقتا دوتا پسر عمه بزرگ من هر دوتا شون چشمشون دنبال من بود و هر وقت فرصتي پيش مي اومد به هر بهانه اي شده توي بازي يا خودشون رو به من مي چسبوندن يا منو دستمالي مي کردن. ولي اين کار رو طوري انجام مي دادن که اون يکي متوجه نشه. راستش اون وقتها من از اين موضوع ناراحت مي شدم و هر وقت مي خواستيم بريم به شهر اون ها هزار تا بهانه مي آوردم ولي هيچ وقت بهانه هام نمي گرفت و هميشه اون چند وقتي رو که اونجا بودم گوشه گير مي شدم. تا اين که صادق رفت سربازي و اون هم افتاد تهران. هر وقت مرخصي آخر هفته مي گرفت مي اومد خونه ما و شب توي اطاق من مي خوابيد. من هم ازش مي ترسيدم. چون مي ترسيدم که ترتيب من رو بده. ولي اون وقتي مي اومد خونه ما کاري به من نداشت و وقتي هم که مي خوابيديم با اين که توي يه اطاق مي خوابيديم و کنار هم روي تخت من به من دست نمي زد. فقط بعضي وقتها منو بغل مي کرد و يه ماچم مي کرد. تقريبا سه ماه از سربازيش مي گذشت و هفته اي يک بار اومده بود و من که ديده بودم کاري به من نداره ديگه اعتمادم بهش جلب شده بود و ازش نمي ترسيدم و بيشتر باهاش حرف مي زدم. يک شب که داشتيم با هم حرف مي زديم ديدم سر حرف رو کشيد به اين که ازدواج چيز خوبيه و آدم بايد ازدواج کنه و در نهايت به دوست دختر و از دوست دختر من پرسيد. منم که دوست دختر نداشتم کم آوردم ولي اون همين طور حرف زد و از ارتباط دختر و پسر و خيلي چيزا که من خيلي خوشم اومده بود و يه کم هم راست کرده بودم. اون شب وقت خواب دستش رو انداخت دور گردنم من هم به روي خودم نياوردم و براي اين که کم نيارم منم دستم رو انداختم دور گردنش. اون يواش دستش رو به کير من زد و من اولش گفتم نکن بابا اين چه کاريه. ولي چون خيلي هوسي بودم و اون هم به کيرم دست مي زد خوشم اومده بود. تا اين که يواش يواش شورتامون اومد پايين و کيرامون رو گذاشتيم روي هم. البته مال من در مقابل مال اون فقط يه دودول بود. چون مال اون واقعا خيلي کلفت و بلند بود. بعد هم از هم لب گرفتيم. بعد اون پشتش رو به من کرد و گفت کيرم رو بزارم لاي کونش. من هم که خيلي خوشم اومده بود اين کار رو کردم. بعد هم نوبت اون شد و اون شب چند بار جاهامون رو عوض کرديم. تا اين که اون آبش اومد و ديگه خوابيديم. از ماجراي اون شب خيلي خوشم اومده بود. از فردا که رفت تا هفته ديگه همش منتظر بودم که بياد. تا اين که باز پنج شنبه شد و صادق اومد و باز همون کارها ولي اين بار من بيشتر پشتم به اون بود. يه حسي داشتم که وقتي کيرش لاي پام بود بيشتر خوشم مي اومد. ديگه کارمون همين بود. اون دو سال توي تهران سرباز بود و توي اين دوسال هر هفته مي اومد خونه ما و با هم بوديم. اواخر ديگه وقتي مي خوابيديم من پشتم رو بهش مي کردم و اون مي چسبيد به من و کيرش رو مي انداخت لاي پام و کير من رو مي گرفت توي دستش و با من حال مي کرد. چند بار خواست که داخلم کنه. وقتي به کونم فشار مي آورد خيلي خوشم مي اومد. اما تا يه کم مي خواست داخلم بشه چون کيرش خيلي بزرگ بود طاقت نمي آوردم و هميشه بعد از يه کم فشار آخر آب صادق لاي کون من مي ريخت و آب من روي دست اون. تا اين که سه ماه آخر سربازيش به شهر خودشون منتقل شد و دو ماه بعد از اين که منتقل شد ازدواج کرد. من خيلي توي کف بودم. آخه تازه توي اون دو سال که با صادق بودم فقط چند بار آخر آبم اومده بود و مزه حال رو چشيده بودم. تا اين که براي عروسي دعوتمون کردن. وقتي که رفتيم اونجا همش توي کف بودم. دلم خوش بود به اين که سعيد هم چشمش دنبال من بوده و البته توي اين مدت که من با صادق بودم چند باري پيش اومده بود که با سعيد تنها شده بوديم يا وسط بازي منو دستمالي کرده بود. ولي من برعکس قبل بهش خنديده بودم ولي بيشتر از اين فرصت پيش نيومده بود. توي عروسي هم حسابي سرش شلوغ بود تا اين که آخر شب چند تا خونه رو گرفته بودن که مهمونا اون جا بخوابن. همه مهمونا رو که فرستاد ، يکي از خونه ها که مال خودشون بود خالي موند و کسي رو اونجا نفرستاد و به من گفت: جايي نرو شب مي خوايم بريم با بچه ها صفا کنيم. منظورش مشروب خوري و اين حرفا بود. ولي من که تا اون موقع اصلا مشروب نخورده بودم و فقط خالي بسته بودم مي ترسيدم که با دوستاي اون بريم مشروب خوري و دلم هم بيشتر از مشروب خوردن چيز ديگه اي مي خواست. بهش گفتم: حال اين حرفا رو ندارم بابا. من دلم مي خواد يه جا که کسي نباشه راحت بخوابيم... و بخوابيم رو طوري گفتم که فهميد منظورم خودم و خودشه. اون هم يه نگاهي به من انداخت و گفت: پس صبر کن. وقتي همه رفتن ما هم رفتيم توي خونه. هيچ کس نبود. من رفتم دستشويي و اومدم ديدم که روي زمين جا براي خوابيدن انداخته. ازش پرسيدم: کسي ديگه هم مياد اينجا؟ گفت: نه چطور مگه؟ گفتم: آخه من عادت دارم با شورت بخوابم. اون هم گفت: اتفاقا من هم اگه لباس تنم باشه خوابم نمي بره. واسه همين هم اومدم اين جا که راحت بخوابيم و خودش رفت دستشويي. من زود چراغ رو خاموش کردم و لخت شدم و با يه شورت رفتم زير لحاف و پشتم رو کردم به سمت جايي که اون قرار بود بخوابه. سعيد وقتي اومد لخت شد و رفت زير لحاف. من همش منتظر بودم که بياد به سمتم. دلم آشوب بود. دلم مي خواست زودتر کيرش رو لاي پاهام حس کنم. آخه مي دونستم که کير سعيد هم مثل صادق بزرگه. کيراشون واقعا افسانه اي بود. ولي هر چي منتظر شدم نيومد. يه کم خودم رو تکون دادم ولي انگار روش نمي شد. شايد هم فکر مي کرد ممکنه مثلا ناراحت بشم. واسه همين هم پرسيد: ماني خوابيدي؟ من توي همون حالت که پشتم به سعيد بود يه کم رفتم به سمتش. فاصلمون خيلي کم شده بود و گفتم: نه خوابم نمي بره. گفت: چرا؟ گفتم: خيلي خسته ام. باز کاري نکرد. گفتم: سعيد اون دختره که جلوي عروس مي رقصيد کي بود؟ گفت: کدوم؟ گفتم: همون که دامن کوتاه پوشيده بود. دامنش مي رفت بالا شورتش معلوم مي شد. يه دفعه از حالت طاق باز به پهلو شد و گفت: دختره فلانيه. گفتم: چه هيکلي داشت. گفت: آره و آروم يه کم به من نزديک شد. تقريبا کيرش به باسنم مي خورد. من خودم رو تکون دادم و با اين تکون اون قدر رفتم به سمتش که سفتي کيرش رو روي کپلم حس کردم و گفتم: واي چه هيکلي داشت. سعيد هم فهميده بود که من هم دلم مي خواد. دستش رو انداخت دور کمرم و گفت: آره. ولي باز هم هيچ کاري نکرد. نمي دونم اون همه شيطنت وقت بازي کجا رفته بود. من باسنم رو به کيرش چسبوندم و يه کم باسنم رو تکون دادم و آروم گفتم: تو فکر دختره اي؟ گفت: براي چي؟ گفتم: آخه کيرت سفت شده. چه خوبه و دستم رو بردم پشت خودم و کيرش رو گرفتم. اون هم دستش رو گذاشت روي باسنم و گفت: دوست داري؟ من باسنم رو تکون دادم و گفتم: آره... اون شب تا صبح سه يا شايد هم چهار بار با من حال کرد و آخرين بار سر کيرش داخلم شد. با اين که کيرش چيزي از کير صادق کم نداشت ولي همون شب اول داخلم شد. اين اولين باري بود که کير داخلم مي شد. اون هم يه چنين کيري اون قدر هم با مهارت داخلم کرد که انگار داره لذت دنيا رو داخلم مي کنه ولي سرش که داخلم شد ديگه طاقت نياوردم و نتونستم همش رو تحمل کنم. اما دلم نمي خواست که بيرون بياره. به خاطر همين هم فقط همون اندازه سر کيرش رو عقب و جلو مي برد تا اين که آبش براي بار سوم يا چهارم اومد و آب من هم براي بار دوم ريخت توي دستش و همون طوري خوابيديم. يک هفته اون جا بوديم و توي اون يه هفته هر شب کارمون همين بود که مي رفتيم ولي با اين فرق که وقتي من پشتم رو به سعيد مي کردم ديگه اين قدر خجالت نمي کشيد. زود بغلم مي کرد. چند دقيقه کيرش رو لاي پام ميذاشت. وقتي خوب شهوتي مي شدم سوراخم رو با زبونش ليز مي کرد و آروم آروم داخلم مي کرد ولي بيشتر از نصف کيرش داخلم نمي شد و با اين که توي اون هفته هر شب چند بار داخلم مي کرد ولي با اين حال فقط نصف کيرش داخلم مي شد. حدود دو سال هم با سعيد بودم و ازش خيلي لذت مي بردم. ديگه من شده بودم 17 ساله و يکي دو تا هم دوست دختر داشتم که گاهي با اونا حال مي کردم. اما وقتي با سعيد بودم يه چيز ديگه بود. سعيد سربازيش رو توي شهر خودشون بود و ما توي اين دو سال تقريبا ماهي يک يا دو بار هم رو مي ديديم و براي اين که خيلي دير هم رو مي ديديم هر وقت با هم بوديم دو سه بار منو حسابي مي کرد. ديگه اواخر دلم مي خواست همه کيرش داخلم بشه و هميشه وقتي زيرش بودم فقط ازش مي خواستم بيشتر فشارم بده. ولي با اين حال هيچ وقت همه کيرش داخلم نشد. تا اين که يه روز شنيديم سعيد هم ازدواج کرد. توي عروسيش خيلي به من بد گذشت. وقتي عروسيش تموم شد اومديم خونه. همش دلم مي خواست با يکي دوست بشم. چون ديگه کسي نبود تا اين که دانشگاه قبول شدم. توي دانشگاه با يکي آشنا شدم و با اون طرح رفاقت ريختم. اولين باري که با هم تنها شديم فهميدم که اون هم بيشتر دلش مي خواد بده تا اين که بکنه. ولي خوب از هيچ بهتر بود. با اون يه شش ماهي با هم بوديم ولي ازش لذت حسابي نمي بردم. تا اين که يه روز عمه ام با دخترش و پسرش اومدن خونه ما. مينا يه دختر تپل و سفيد و با اين که تپل بود حتي يه ذره شکم نداشت. پسر عمه ام بيرون کار داشت و رفت. من هم اومده بودم بيرون. سر محل بودم که ديدم عمه ام با مادرم دارن ميرن. گفتم: کجا؟ گفت که مي خوان برن که به چند تا از فاميل ها که نزديک بودن سر بزنن. منم سريع اومدم خونه تا به دختر عمه ام يه سر بزنم. وقتي اومدم خونه ديدم دختر عمه ام خوابه و دامنش رفته بالا و همه پاهاش و حتي شورتش افتاده بيرون. بد جوري هوس کردم که که حالا که همه بدنش رو مي تونم ببينم کسش رو هم ببينم. آروم خوابيدم کنارش و دستم رو گذاشتم روي کسش. واي اون قدر گرم بود که کيف کردم. يواش دستم رو بردم به سمت کش شورتش و يواش شورتش رو يه کم آوردم پايين. ديدم اصلا متوجه نشده. بيشتر آوردم پايين. ديگه تقريبا کسش کاملا معلوم بود. دستم رو گذاشتم روش و انگشت دوميم رو گذاشت لاي کسش. يه کم تر بود. ديگه داشتم مي مردم. اصلا حواسم نبود. دلم آتيش شده بود. بد جوري هوس کردم کسش رو ببوسم. تا بلند شدم چشمم افتاد توي چشم مينا که با حالت خواب آلوده داره چشماي منو نگاه مي کنه. فکر کردم خوابه. زود برگشتم و چشام رو بستم. يه دقيقه گذشت. ديدم صدايي نيومد. گفتم برم اما تا چشمم به شورت پايين اومده مينا افتاد باز دلم آشوب شد. دوباره دستم رو گذاشتم روي کسش. کيرم داشت منفجر مي شد. با اين که من با دخترها قبلا هم تنها بودم و چند بار با دوست دخترام حال کرده بودم و کسشون رو هم ديده بودم و هم بوسيده بودم و هم ليسيده بودم ولي اين کس به نظرم خيلي زيبا بود. دوباره خيز برداشتم که ببوسمش. يه نگاه به مينا کردم. چشماش بسته بود. لبم رو گذاشتم وسط کسش و بوسيدم. واي چه لذتي داشت. دلم خواست زبونم رو به وسطش بزنم. سريع زبونم رو به وسط کسش کشيدم و زود برگشتم سر جام. ديدم مينا داره تکون مي خوره. چشام رو بستم. يه دفعه حس کردم انگار يه چيزي بالاي سرمه. اولش ترسيدم. چشام رو باز کنم ولي ديم صدايي نمياد. آروم يه چشمم رو باز کردم. يه چيزي جلوي چشمم بود. اون چشمم رو هم باز کردم. نه واقعا يه کس جلوي چشمم بود. ديدم مينا دوتا زانوهاش دو طرف سر منه و کسش با صورت من فقط چند سانت فاصله داره. حسابي کف کرده بودم. دوباره که نگاه کردم ديدم مينا با دو تا دستاش دو طرف صورت من رو گرفت و آروم نشست روي دهنم. حسابي کسش رو خوردم. بعد بلند شدم و خوابوندمش. همه بدنش رو ليسيدم و کيرم رو گذاشتم دم کسش. فقط به اندازه سر کيرم داخل کسش کردم چون قبلا هم اين کار رو کرده بودم و مي دونستم با فقط سر کير پرده بکارت پاره نمي شه. (البته از خواننده ها مي خوام اگه خواستن اين کار رو تجربه کنن خيلي احتياط کنن) و بعد هم مينا ترسيد که کنترلم رو از دست بدم و همه کيرم رو داخلش کنم و به من فهموند که ادامه ندم و آروم برگشت و من افتادم به جون کونش و بدون کوچکترين ملاحظه تا آخر داخل کونش کردم. خيلي با هم حال کرديم. وقتي که آبم داشت مي اومد ازم خواست که همه آبم رو داخل کونش بريزم و من هم براي قدرداني از اين حالي که به من داده بود اطاعت کردم. بعد هم دو باره کس و کونش رو بوسيدم و سريع قبل از اين که کسي بياد اومدم بيرون. راستش وقتي اومدم بيرون به اين فکر مي کردم که تو نيکي مي کن و در دجله انداز... اصلا فکرش رو هم نمي کردم که يه روز مينا رو بکنم. يعني وقتي داشتم کسش رو دستمالي مي کردم فکر مي کردم اگه بيدار بشه پدرم در مياد. اما اين طوري نشد. تا اين که همه اومدن و بعد از خوردن شام من وسامان رفتيم توي اطاق من. همون اطاقي که صادق توي اون دو سالي که باهاش بودم توي اون اطاق من رو مي کرد و بعد از اون سعيد چندين بار توي اون دو سالي که باهاش بودم من رو توي همون اطاق کرده بود. وقتي رفتيم توي تخت من حس کردم که بوي سعيد و صادق از تن سامان هم بلند مي شه. سامان برعکس دو تا داشاش هم خنده رو بود و هم پررو و هم بذله گو و معلوم بود که آتيشش خيلي تنده. چون به محض اين که بدن لخت من رو ديد کيرش راست شد و بدون مقدمه اومد و دستش رو گذاشت رو باسنم و گفت: لامصب تو که از خوش بدني دست هر چي دختره از پشت بستي. مي خواستم بگم اگه بدن مينا رو ديده بودي اين حرف رو نمي زدي. ولي چيزي نگفتم و پشتم رو بهش کردم و
     
صفحه  صفحه 31 از 87:  « پیشین  1  ...  30  31  32  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.