| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 32 از 87:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  86  87  پسین »  
#311 | Posted: 19 Nov 2011 12:03
عسل یه دختر شیرین و خوشگل و خوش زبون بود . اون و پدر دوست داشتنی و مامانش با هم زندگی خوبی داشتن . عسل 18 ساله ما مث هر دختر نو جوون دیگه ای عاشق عشق و هوس بود . از بخت بد روزگار دو ست پسرش بهش خیانت می کنه و با دو ستش رو هم می ریزه . چند وقت بعد شیطون میره تو جلد باباش و یکی رو صیغه موقت می کنه و از اون طرف مامانش واسه این که خودشو از این شوک نجات بده با پسر همسایه رو هم می ریزه . حتی عسل یه بار اونا رو لخت تو بغل هم وقتی که کیر پسر همسایه تو کوس مامانش بود دیدشون . اون که بابا شو خیلی دوست داشت به یه طریقی اونو متوجه جریان می کنه و اونا از هم جدا میشن . بابا میره پیش زن صیغه ای و خونه ای رو که به اسم خودش بود میذاره واسه اونا و یه خورده خرجی ماهانه هم واسه عسل می فرسته . عسل نه داداش داشت نه خواهر . باباش هم چون وضعش خوب بود و تو خرید و فروش ملک و ماشین بود و دستش به دهنش می رسید دیگه واسه مهریه هم چونه نزد . خونه رو داد به عسل و مهریه مامانشو هم پرداخت کرد . عقیده اش این بود که زنی که به شوهرش خیانت کنه و یه کیر دیگه بخوره روش دیگه باز شده و جای بخشش نداره . اگه اون یه لغزشی داشته نسبت به همسرش حداقل یه جنبه شرعی داشته ولی زنش خیلی راحت خودشو تحویل یکی دیگه داده . ظاهرا پس از زایمان اول مامان عسل دیگه بار دار نمی شده و این طلاق هم خیلی بهش ساخته بود . عسل خانوم هم بی پروا شده بود . دیگه نه سایه پدر رو سرش بود و نه توجه مادر . شبا به بهونه درس دیر میومد خونه . عشقش که به اون خیانت کرده بود ولی دیگه نذاشت که هوسش اونو دور بزنه .پس از مدتی دیگه دختر نبود . مادرشو مسبب همه این بد بختیها می دونست . وقتی به مادرش گفت مامان من دیگه دوشیزه نیستم جواب شنید که چه اشکالی داره من که دوشیزه ازدواج کردم آخر کارم چی شده و چه تاج گلی به سرم زدم ؟/؟!از شنیدن این جواب شوکه شده بود . مادرش رسوایی و جنده بازی رو به جایی رسونده بود که همه در و همسایه ها معترض شده بودند . عسل خیلی عصبی شده بود . خیانت دوست پسر دوری از پدر خیانت مادر به پدر و طلاق آنها از دست دادن دختریش و خوردن قرصای ضد بار داری روی اعصابش تاثیر گذاشته بود. تازه مدتی بود که درو همسایه ها خونه شونو جنده خونه می دونستند . این براش خیلی افت داشت . داشت به این فکر می کرد بابا که برای من خرجی می فرسته مامانم که پول مهرشو گذاشته سپرده داره سودشو می گیره می تونه یه خونه بگیره و بره من چرا راحت و تنها نیاشم و اززندگیم لذت نبرم . عسل خونسرد و منطقی گذشته شده بود یه دختر اخمو و بهونه گیر و نق نقو . فقط موقعی که زیر کیر یه مرد یا یه پسر بود زبونش بسته می شد . ولی مامانش خونه رو قبضه کرده بود و نمی ذاشت عسل راحت باشه . می گفت تو این خونه منم که هر کاری دوست دارم می تونم انجام بدم . تازه ناراحت هم می شد اگه یه وقتی عسل خودشو به دوست مردش نشون می داد و تازگیها می خواست کاری کنه که عسلو ردش کنه . در این مجتمع 8 واحده 4 طبقه که اونا در طبقه سوم غربی زندگی می کردند روبروشون یه آخوند مودب و با شخصیتی زندگی می کرد که تقریبا همسن باباش بود . چها تا بچه هم داشت . ملای خوش تیپ و با کلاسی بود . خیلی هم قشنگ صحبت می کرد . عسل تصمیم گرفت مشکل خودشو با این حاج آقا در میون بذاره . رفت به محل کارش تو یکی از این ارگانها . باهمون قیافه پر آرایش و هیکل هوس انگیز خودش . ولی ملا شقیع آن قدر با ادب و متین بود که اصلا به روش نیاورد . پس از کلی صغری کبری بافتن قرار بر آن شد که شبو بره خونه حاج آقا مفصل تر باهاش صحبت کنه و راهی برای دک کردن مامانش پیدا کنه . اتفاقا حاجی شبو تنها بود . خونواده اش می خواستن برن خونه باجناقش تو قم و اون یه کاری داشت و نمی تونست بره . یه فکر شیطانی به سر عسل افتاده بود . اگه می تونست این آخونده رو به دام بندازه که نورعلی نور می شد ولی خیلی سخت بود . این آدم شریف و زن و بچه دوستی که اون دیده بود با اون طرزعبادت و صحبت و متانت امکان نداشت گول یه پانکی سوسول و سانتال مانتالی مثل اونو بخوره . با این حال ترگل ورگل کرد و به مامانشم گفت که داره میره خونه یکی از دوستاش . مادره هم خوشحال از این که سر خر نداره حرفی نمی زنه . وقتی میره خونه ملا شفیع انتظار داشت که حاجی رو با همون عبا و عمامه اش ببینه ولی حاجی خوش تیپ و خوشبو با یه بلوز آستین کوتاه و یه شلوار پارچه ای اتو کشیده جلوش ظاهر شده بود . فقط ریشهای خوش دست و انبوهشو نتراشیده بود . اینو ظاهرا نمی تونست کاری بکنه از قرار معلوم جواز کسبش بود . پس از سلام و علیک و مقدمه چینی رفت تا واسش چایی بیاره . عسلم که وضعیتو این طور دید آرایششو غلیظ تر کرده چاک پیرهنشو باز تر کرد تا بتونه رو حاجی اثر بذاره. یه سری صحبتا رو انجام دادند .. در خصوص عذر مادرشو خواستن گفت -دخترم این کار سختیه . در هر حال تو این آپارتمان چند خانوار زندگی می کنیم شرعا و عرفا این اعمال پسندیده نیست .-حاج آقا من می خوام تنها باشم خونه به اسم منه . مادرم هم از نظر اخلاقی فاسده ولی من میخوام پاک و سالم بمونم -شما که ازدواج نکردین -نخیر حاج آقا ولی خودمونیم شما به جای پدرمین ولی خیلی جوون و خوش تیپین و سن بالا نشون نمیدین .-دخترم من که هنوز به سی و پنج نرسیدم . ما طلبه ها معمولا برای جلوگیری از گناه زود ازدواج می کنیم .-شکسته نفسی می فرمایید حاج آقا این حرفا چیه . شما حالا یه آیت الله هستین .-خواهش می کنم خجالتم ندین . هنوز خیلی کارداره تا اونجا باید تلاش بیشتری بکنم . شما می فرمایید که مادرتون امکاناتشو داره که واسه خودش خونه بگیره بره . شما هم که 18 رو رد کردی و به سن قانونی رسیدی و این خونه به اسم شماست . ولی اون مقدار پولی رو که پدر واستون می فرسته کفاف شما رو میده ؟/؟تازه خوبیت نداره یه دختر تنها توی یه آپارتمان زندگی کنه .-از شما چه پنهون حاج اقا من یه نامزد داشتم می خواستیم ازدواج کنیم قبل از عقد گولم زد و ..-ادامه نده دخترم همه چی رو فهمیدم . من می تونم به شما کمک کنم ولی شما به عنوان یه مجرد اگه بخواهید این جا بمونید ایرادی نداره ولی بازم همین آشو همین کاسه هس . عرصه بر خود شما تنگ میشه .-می فرمایید من چیکار کنم . برق هوس تو چشای حاج شفیع موج می زد. چشاش داشت از حدقه در میومد . با لذت و حرص خاصی به چهره عسل خیره شده بود چی فرمودید ؟/؟آخونده خیس عرق شده بود . نمی دونست باید چیکار کنه .-استغفرالله . اعوذبالله من الشیطان الرجیم -حاج آقا منظورتون از شیطان منم -نه دخترم منظورم نفس سرکش خودمه -حاج آقا این نفس سرکش شیطونی رو میشه فرشته ایش کرد . رفت روی زانوی آخوند بی عبا عمامه نشست . شفیع دیگه نمی تونست تکون بخوره . زانوهاش سست شده بودند . کیرش بی تاب شده بود . سیخ مث یه قله کوه تو دل تو دل یه جلگه داشت خودشو نشون می داد . عسل شیطون فهمیده بود که زده به هدف . دگمه های پیرهن آخوند شفیع رو باز کرد . شفیع می خواست بره پاشه یه صیغه نامه بیاره یه خطبه ای بین خودش و عسل جاری کنه . آخه هرچی رو که حفظ بود از یادش رفته بود . تنها چیزی که خاطرش بود اسم خودش بود و این که زن و بچه داره و همین چیزا . اون لحظه فقط به شکم کیرش فکر می کرد که اونو سیر کنه . سر شب بود و می بایست برای ادای نماز جماعت می رفت مسجد محل از خیرش گذشت . حتی یه تماس هم نگرفت . می ترسید از جاش بلند شه یه وقتی عسل پشیمون شه . واسه صیغه نامه هم پا نشد . عیبی نداره من راضی این خوشگله راضی خدا هم راضی . عسل شلوار شفیع رو هم از پاش در آورد . شورتشم همین طور . کیر کلفت و تیز شده ملا شفیع پرید بیرون -حاج آقا تو لختم نمی کنی ؟/؟دستای ملا می لرزید . عسل لبشو گذاشت رو لب حاجی و از بوی دلاویز عطر ریشش مست شد و هوسش زیاد . خودشو به کمک حاجی لخت کرد و انداخت رو شکم و قسمت بالای بدن اون . آخونده که یه خورده بر خودش مسلط شد اونو بلند کرد و برد انداختش رو تخت . عسل با یه دست جفت بیضه های ملا رو می مالید و با دست دیگه اش آلتشو توی دستاش گرفته بود .-خایه هام خایه هام کیرم کیرم -حاجی جون من فدای اون خایه ها یعنی همون بیضه هات میشم کیرتم می خورم فقط هوای دخترتو داشته باش . تخمای حاجی رو گذاشت تو دهنش و با هوس واسش میک می زد . زبونشم دور و بر کیر حاجی می گردوند .-آهههههههه دخترم . نهههههههه من دارم گناه می کنم .-حاجی جون اون دنیا تو شفیع همه مایی . اگه گناه لذتش شیرینه چرا که نکنی . از این نعمت استفاده کن . حالشو ببر . شما که بهشتت تضمینه . غصه ای نداری . منو بگو که جهنمیم نیاز به شفاعت تو دارم . الان که نیاز به کیر تو دارم . فقط دخترتو فراموش نکن . عسل یهو از تخت پرید پایین و رفت به طرف محوطه ای توی پذیرایی که با یه در و دیوار شیشه ای از قسمت دیگه هال جدا می شد . به یه سبک خارجی و جدید ساخته بودند . رفت درو از داخل قفل کرد . می خواست حاجی رو آتیشش بزنه . حالا اون بود این طرف شیشه و حاجی اون طرف دیوار شیشه ای . کونشو محکم به شیشه فشار می داد و حاجی هم کیرشو به شیشه می چسبوند . دیوار شیشه ای بین کیر شفیع و کوس و کون عسل فاصله انداخته بود . عسل فقط می خواست با این فتنه گریها اونو بیشتر وسوسه کنه . غافل از این که ملا حاضر بود در اون لحظه تمام دارو ندارشو بده تا کیرشو توی کوس عسل فرو کنه . سریع رفت به اتاقشو بر گشت . یه دونه چک تضمینی صد هزار تومنی نشون عسل داد . عسل داشت شاخ در می اورد . با ایما و اشاره گفت این کارا چیه . شفیع بد متوجه شد رفت با چند برگ دیگه بر گشت . اون چک پولا رو گذاشت داخل مانتوی عسل و برگشت و دوباره کیرشو به شیشه چسبوند . زبون درازشو همچین چسبونده بود به دیوار که انگار ی داره کوس عسلو لیس می زنه . عسل دلش سوخت و درو باز کرد . شفیع امون نداد . کمر عسلو چسبید و در جا کیرشو تا ته فرو کرد تو کوس عسل .-چقدر حریصی حاجی -دختر !دیوونه ام کردی آتیشم زدی . تو ام الشیطانی .-تو هم ابو شیطانی -معلوم نیست حریف زبونت کی میشه -تو تو حاجی جونم . زبونشو در آورد تا حاجی واسش میک بزنه . سینه هاش تو دستای شفیع بود و کوسشم تسلیم کیر اون . توی این سی چهل تا سکسی که تا به حال داشته بود این از همه واسش پر هیجان و هوس انگیز تر بود . می دونست که با قدرت آخوند می تونه به همه جا برسه .-واییییی عزیزم بکن بکن منو . کیر تو خیلی باحاله دوست دارم واسه همیشه مال من باشه دوست دارم کوسسسسسم واسسسسسه همیشه مال تو و کیییییررررررررت باشه .-جون جووووووووووون میشه میششششه اگه تو بخوای میشششه . اگه تو بخوای کافر میشم . اگه تو بخوای دنیا رو به آتیش می کشم .-حاجی من هوس دارم ارضام کن . نمی خوام واسم نامسلمون بشی گناهت بیفته گردن من . می خوام همین طور پاک بمونی و اون دنیا دم در بهشت شفیعم بشی و نذاری من گناهکار برم جهنم . حسودیم می شه بری اون طرف کلی زن دورو برت باشن و اونا رو بکنی . حاجی شفیعم باش منو از آتش دوزخ نجات بده . قول میدم حتی توی بهشت هم دنبال کیرای رنگ و وارنگ نباشم فقط کیرتو .. حالا این دنیا که جای خود داره . موتور شفیع به کار افتاده بود عسل با تمام وجود و هوسش فریاد می کشید . آخونده اسم عسلو به یاد آورده بود .-جووووون عسل شیرین بگیر کیییییییررررررکوسسسسسس پاره کن منو . داره می ریزه -بذار بریزه حاجی عسل خودتو بریزش تو عسل خودت توی کوس من .. بریز توی کندوی من . می خوام با عسل تو جون بگیرم قوت بگیرم حال بکنم . با عسل شیرین خودت عسل تلخ منو شیرینش کن .-نهههههههه -آررررررره شفیع من . عسل هم شروع کرد به حرکت دادن کونش . حاجی که از لرزش ژله ای کون به لرزه افتاده بود یک آن نعره ای کشید -جااااااااان آهههههههههه آهههههههه کمرم کمرم سبک شده -حاج آقا من شنیده بودم آخوندا خود خواهن ولی نه تا این حد و این جوری پس من چی ؟/؟-فدات میشم من . تو دستور بده من غلامتم -بخور حاجی کوسسسسسمو بخور . عسل کیر حاجی رو گذاشت تو دهنش و چند قطره آب باقیمونده اشو میک زد . حالا اگه راست میگی کوسسسسسمو بخور .-سوراخ کونتو هم می خورم . شفیع زبونشو کشید رو کوس عسل . برخلاف ریش و سبیلهای چند روزه بچه سوسولا که کوس عسلو خراشش می داد ریش و سبیل نرم شفیع هوسشو خیلی زیاد می کرد . دو تا کف دستشو گذاشته بود پس کله آخونده و همراه با میک زدن و لیسیدن شفیع کوسشو هم به دهنش فشار داده و حرکتش می داد -آهههههه آخخخخخخخ اووووووففففففف محکم تر تند تر تند تر دارم تموم می کنم . عزیزم زود باش زود باش . گردن شفیع درد گرفته بود ولی ادامه می داد .-وایییییییی واییییییییییی اوییییییییی عسل سرعتشو زیاد کرد تا این که یه جا وایساد تموم کردم تموم کردم دیگه مردم . حاجی ارضا شدم . ارضا شدم . فدای زبونت . در حالی که دو تا دستاشو رو سینه هاش گذاشته بود فریاد می زد حالا کیر میخوام . کیییییییییییررررررررربدددده تحمل ندارم . بکن منو بکن . شفیع دو تا انگشتاشو کرد تو سوراخ کون عسل .عسل دو زاریش افتاد -حاج اقا گاییدن کون کراهت نداره ؟/؟-اگه با لذت طرفین باشه مباحه -من چه می دونم شما این چیزا رو وارد ترین دوست ندارم یه وقتی گناهی بیفته گردن شما که اون دنیا نتونی شفیعم بشی .-عسل جون من که کسی نیستم اگه شفاعتم قبول نشه حاضرم بیام جهنم پیش تو -نگو حاجی هوسم دوباره زیاد میشه . یعنی کوسسسسس من این قدر واسسسسسه تو و کییییییررررررت با ارزشه ؟/؟!حاجی زبونشو مالید روی سوراخ کون عسل و مثل یه عسل میکش می زد . وقتی کیر کلفتشو فرو کرد تو کون عسل شیرینش جیغ دختره رفت به آسمون ولی چند لحظه بعد عسل احساس کرد اوج گرفته . حتی کونش هم از کیر این ملای خوش تیپ لذت می برد . خلاصه کلام حاجی اون شب عسلو تا صبح گایید . حتی از نماز صبحشم غافل موند . به عسل هم گفت اگه یه موقع بار دار شد چند تا دکتر زنان آشنا داره پنهونی سقط جنین می کنن . البته حاجی مجوزشو صادر می کنه . اگه هم مشکلی پیش بیاد با صدور صیغه نامه همه چی حله . آخوند یعنی آجیل مشکل گشا .-حاجی پس گره کورمو کی باز می کنی ؟/؟واسه من کی مشکل گشایی می کنی ؟/؟نکنه یه شبه ازم سیر شی ؟/؟-نامرد باشم اگه حلالت نکنم -ببینیم و تعریف کنیم . ضمنا من قرص ضد بار داری می خورم . هر دقیقه و ثانیه که نمیشه رفت سقط جنین کرد . حاجی به وعده اش عمل کرد . مادره رو دو روزه دو دره اش کردند و کاسه کوزه هاشو جمع کرد و رفت .مادره اون اثاثیه ای رو که مال بابای عسل بود و بابا هه خریده بود واسش گذاشت و جهیز خودشو برد . عسل هم کم و کاستیها رو به کمک شفیع جونش جبران کرد . آخوند شفیع عسل رو علی الحساب صیغه یه ساله کرده که اگه دوترم تو امتحان قبول شدو این یه ساله کار خلافی نکرد و زن بسازی بود اونو با یه مهریه خوب عقد دائمش کنه . زن و بچه هاش به شدت باهاش دعوا کردن . اونم عنوان کرد به خاطر کمک به یک جوان و این که به انحراف کشیده نشه و این مجتمع هم وجهه سابقشو بدست بیاره این ایثار گری رو کرده . تازه خلاف شرع که نکرده . سه تا دخترای حاجی که حریفش نمی شدند . خیلی محجبه و باادب و فهمیده بودن و کاری به این کارا نداشتن . تا حدودی ناراحت بودند ولی حریف باباشون نمی شدند و به نامادریشون بی احترامی نمی کردند . چیزی هم نمی گفتند .فقط مادره و تنها پسرشون که بچه اول هم بود و همسن عسل بود شر شده بود ند . قلق پسره رو هم گرفت و یه گوشه چشمی نازک کرد و یه روز که اوضاع مساعد بود اونو آورد به آپارتمان خودش و فریبش داد . اولش می گفت زن بابام محرممه گناه داره . بعد که دید حریف کیر زبون بسته اش نمی شه و چشمش که به کوس و کون شیرین تر از عسل عسل افتاد همه چی از یادش رفت . بیچاره نزدیک بود موقع گاییدن سکته کنه . عسل خودشو کشت تا تعلیمش داد کوس کجاست و یه زن چه جوری به ار گاسم می رسه و از این حرفا و کارا . پس از هفت هشت بار گاییدن طی چند روز تازه یه خورده راه و چاه کارو یاد گرفت . از نفوذ اون رو مادرش استفاده کرد تا اونو هم مهربون ترش کنه و کاری کنه که با این موضوع کنار بیاد . عسل به خواسته اش رسیده بود . دو تا کیر تضمینی تو خونه اش اونو می گاییدند . از نظر اقتصادی تامین بود . فقط می ترسید دوست پسراشو بیاره خونه و این جوری روزی خودشو قطع کنه و دیگه از شفاعت شفیع بهشتی برخوردار نشه . شریف بچه آقا شفیع که مث باباش شریف بود به پدرش گفت که دل نداره از مامانش دورشه واسه همین قصد داره به جای این که بره فیضیه قم که کلاسش بالاست و طلبگی بخونه تو همین شهر خودشون درس طلابی بخونه .-شفیع به شریف می گفت این قدر غصه درسای داخل و خارجو نخور من خودم فوت و فن کارارو بهت یاد میدم . عسل روبراه روبراه بود . زندگی بر وفق مرادش می گشت . تازگیها داشت دوباره عاشق می شد ولی می دونست که عشق دردی رو واسش درمون نمی کنه . واسه همین یه بعد از ظهر رفت خونه یکی از دوست پسرای قدیم مادرش که قبلا هم بهش کوس داده بودتا یه صفایی بکنه و یه تنوعی براش بشه و حال و هوای عاشقی هم از سرش بپره . وقتی رفت خونه اون نفر دید یکی دیگه از دوستای اون پسره به جای اون اومده . اولش یه خورده یکه خورد ولی بعدش از این که احساس کرد داره یه کیر تازه می خوره هیجان زده شد . حس می کرد دنیا رو بهش دادن . واسه همین وقتی پسره خوش تیپه گفت عسل جون عسلتو بده بخورم عسل از خوشحالی و هیجان زیاد پیشدستی کرد و گفت تا عسلتو نخورم عسل خودمو بهت نمیدم.
پایان.
     
#312 | Posted: 22 Nov 2011 12:22

ادامه جزیره ای برای هیجان

۸۱
۸۲
۸۳
۸۴
۸۵
۸۶
۸۷
۸۸
۸۹
۹۰

دانلود کنید و لذت ببرید

سرو غمگین
     
#313 | Posted: 27 Nov 2011 16:46
سكس دوباره با اكرم زن پسر خاله ام ( كيوان )



تو عيد رفتيم مسافرت شمال اونجا شوهر خاله ام يه ويلا داره كه معمولا عيد و تابستون همه ميرن اونجا ما هم رفته بوديم با خانواده خودم پدر مادرم و خواهرم با شوهرو بچه هاش روز ششم عيد بود كه از اداره به من زنگ زدن و مجبور بودم براي انجام كاري بيام تهران و قرارشد شب بيام صبح برم اداره و عصري بازم برگردم شمال براي همين تنها اومدم ظهر كارم تو اداره تموم شده بود داشتم ميرفتم خونه كه يه دوش بگيرم و برگردم شمال كه موبايلم زنگ خورد خاله ام بود كه مي گفت كيوان با دوستاش رفته مسافرت براي انجام كاري و اكررم خونه تنهاسا اونم با خودت بيار ما باهاش هماهنگ كرديم گفتم باشه بي خيال حموم شدم و مسيرم رو عوض كردم سمت خونه اكرم رفتم بالا ديدم تازه از حموم اومده و تنهاست گفتم كامران ( بچه شونه اونا تو اين ده سال يه پسر پنج ساله درست كردن )كجاست گفت خونه مادرم ايناس سر راه ميريم اونم بر ميداريم نشسته بودم تا اكرم كارش رو بكنه اكرم برام يه چاي آورد با خنده گفت ببين خاله ات گوشت رو سپرده دست گربه بعد زد زير خنده دوباره ياد ده سال پيش افتادم گفتم منظورت از گربه من كه نيستم گفت نه بابا تو بره اي من گرگم گفتم پس نمي دوني تو اين چند سال من چه گرگي شدم خنديد گفت پس منم بره بيا من رو جر بده و نشست رو پام شروع كرد لب گرفتن منم لباش رو مي خوردم و با دستم پستوناش رو مي ماليدم بلندش كردم لخت شديم خوابوندمش رو مبل افتادم به جون كسش چنان كسش رو خوردم كه كمتر از پنج دقيقه دادش رفت هوا لرزيد و اورگاسم شد بلند شد شروع كرد ساك زدن بهش گفتم من چون چند شبه برنامه نداشتم آبم زود مياد ميخوام بكنم تو كست اونم گفت آخ ججججججججججججججججججججججججججووووووووووووووووووووووووننننننننننننننننننننننننن نننننننننننن منم چند روزه كس ندادم هوس كير كردم و پاهاش رو داد بالا كسش قشنگ زد بيرون كيرم رو گذاشتم جلوي كسش راحت رفت تو شروع كردم عقب جلو كردن بهش گفتم اكرم بازم بهم كون ميدي گفت اون كه جزء واجبات حتما بايد بكني گفتم پس برگرد از روي مبل اومد پائين دستش رو گذاشت روي مبل و كونش رو داد سمت من منم كيرم با آب كسش خيس بود گذاشتم دم كونش و يه فشار دادم تا ته رفت تو چند بار خلو عقب كردم بعد اكرم خودش شروع كرد تكون خوردن ومن ثابت مونده بودم گفتم اكرم آبم داره مياد كجا بريزم گفت تو كسم منم از خداخواسته در آوردم خوابوندمش رو زمين كيرم رو كردم تو كسش با چند تا حركت تموم آبم رو ريختم تو كسش اونم شروع كرد قربون صدقه كيرم رفت و بعد ازش پرسيدم حامله نشي گفت سيزده روزه كه پريودش تموم شده و قرص استفاده ميكنه بعد با هم رفتيم حموم و بعد رفتيم دنبال كامران و راهي شديم شمال اين بارم اكرم گفت شتر ديدي نديدي تو راه جلوي كامران هم خيلي معمولي برخورد كرديم گفتيم بچ يه موقع ميره از رو بچه گي يه چيزي ميگه ما رو به گائيدن ميده .

http://www.
busty-mom.com/pages/dadgirl.shtml?thumb_id=14536
زن عموي مذهبي من
سلام من بيژن هستم و دانشجوي مهندسي نفت 20سال دارم
اولين خاطره ي سکسي من مربوط ميشه به ماجراي من و زن عموخوشکلم من از بچه گي زن عموم رو دوست داشتم و اندامش رو ديد ميزدم آخه اون خيلي خوشکله سنش 30ساله قد بلند با سينه هاي گرد و ورزيده ماجراي ما برميگرده به همين چند وقت پيش راستش من همه ي اين تجربه رو مديون اين تاپيک هستم چون زن عموم که اسمش هاله باشه يه لب تاپ داره که گاه گداري براي نصب ويندوز يا تعمير کردن به من ميدادش زن عموم تقريبا مذهبي هستش خيلي دوست داشتم که بکنمش و هرشب بيادش جق ميزدم خلاصه من با اين لپ تاپه به اين سايت اومده بودم وچندتا داستان سکسي در کامپيوترش ذخيره کرده بودم براي اينکه بعدا بخونم و بعد از اينکه خوندم يادم رفت که پاکشون کنم اومد و کامپيوترش رو برد خلاصه بعد از رفتنش يادم افتاد که چه گند بزرگي زدم چند روزي گذشت و تا يه اس ام اس به من زد که امشب برم خونشون تا کامپيوتر خانگي پسرش که 14 سالشه شونه رو درست کنم وبهش هم درس رياضي بدم از اتفاق همون شب عموي من که پزشکه در بيمارستان کشيک داشت من هم هر موقع ميرم خونشون توي اتاق پسرعموم ميخابم خلاصه ما رفتيم خونشون در رو زن عموم برام باز کرد ديدم که خيلي خودش رو گرفته بود منم اون شب خيلي خجالت کشيدم و هي خودمو کيرمو لعنت ميکردم خلاصه کامپيوتر شهاب درست شد درسش هم بهش دادم تا اينکه شهاب ساعت 12.5 شب گفت من ميرم پيش مامان بزرگم ميخابم امشب تنهاس فاصله ي خونه ي عموم تا مامان بزرگ شهاب تقريبا 4 يا 5 تا خونه بود مامانش اول يه کم ممانعت کرد که بمون اشکالي نداره و شهاب گفت نه من بايد برم منم که خيلي خجالت کشيده بودم گفتم که هاله جان شما بزارين شهاب بره من ميرم خونمون ماشين دارم سريع ميرسم زن عمومکه فهميده بود به من بر خورده گفت اختيار دارين اين چه حرفيه من اگه بميرم هم نميذارم تو الان بري خلاصه اصرار کرد من موندم وشهاب رفت ولي خودمو همچنان لعنت ميکردم تا اينکه شب ساعت 1.5 بود که بيخابي زده بود به سرم بخاطر همون ماجرا زن عموم من فکرکردم که الان خوابيده بزار برم دستشويي وبعد برم خونه من پاشدم رفتم دستشويي اصلا حواسم نبود انگار که هيچي نفهمم دديم چراغ دستشويي روشنه ولي اعتنايي نکردم در روباز کردم ديدم که هاله جوووووووون داشت نوار بهداشتي ميگذاشت روي کسش واااااااااااااااي که چه صحنه اي بود من يه لحظه ماتشده بودم اصلا هنگ کرده بودم خلاصه با يه معذرت خواهي اومدم بيرون وقتي که اومد بيرون گفتم که بذار لباسامو بپوشمو در برم تا اوضاع بدتر نشوده خيلي ناراحت بودم ديدم که زن عموم اومد بيرون من داشتم که دنبال جوراب هام ميگشتم ديدم که زن عموم خيلي مهربون شده بود مثل يه معجزه شده بود گفت که بيژن عزيزم دنبال چي ميگردي من گفتم دنبال بجاي اينکه بگم دنبال جوراب از بسکه هول شده بودم گفتم دنبال نوار بهداشتي زن عموم مطلب رو گرفت که من هول شده بودم گفت مگه نوار بهداشتي به درد پسرا هم ميخوره من ديگه نميدونستم چي بگم از فرصت استفاده کردم مو گفتم هاله جون ببخشيد بخدا نميدونم چي بگم حواسم نبود اونم گفت نه اشکال نداره بيا باهم بريم تو اينترنت چندتا سايت ببينيم منم گفتم باشه خلاصه آن شديم و هاله رفت شربت آورد و نشست پيشم منم اومدم تو ياهو هاله گفت اين سايت ها چي هستن تو ميري بريم رو سايت آويزون يا جلوي من نمي خاي بري ديگه اينو که گفت قلبم تند تند ميزد خلاصه من سايت براش باز کردمو داستان سکسي خونديم بعد من ديدم که زن عموم پاشد و رفت من فکر کردم که رفت بخابه منم داشتم ديگه ديز کانکت ميشدم خونه خيلي ساکت بود رفتم که بخوابم يه لحظه با خودم فکر کردم حتما زن عموم حشري شره مخصوصا که هي نگاه به کير من ميکرد ومنم سينه اش رو ديد ميزدم خلاصه رفتم توي اتاقش در زدم و رفتم نشستم رو تخت گفتم زن عمو من خيلي معذرت ميخام خيلي دوست دارم اگه عموم با تو ازدواج نمي کرد حتما من با تو ازدواج ميکرد ديگه نمي فهميدم چي دارم ميگم فقط ميخاستم بکنمش که يه دفه گفتم درازبکشم پيشت اون گفت من هيچ وقت زنا نمي کنم سعي کن درک کني خلاصه اينو که گفتو خودشو به من چسبوند منم گرفتم وشروع کردم به لب گرفتن ازش واي که اصلا نفهميدم چطوري لخت شدم ووواااااااااااي که چه لبايي داشت کيرم داغ داغ شده بود دستش رو دراز کرد و کيرم رو گرفت و گفت خيلي داغه مثل اوايل ازدواج منو عموت منم بهش گفتم بخورش اونم شروع کرد به ساک زدم خيلي عالي ساک ميزد زن عموم تاپش رو در آورد وگفت نمي خاي شرتمو نوار بهداشيتيمو در بياري منم کفتم بذار اول پستوناتو بخورم وايييييييييييييييي وقتي که دستم به پستوناش ميخورد چه حالي کرد دامنشو دادم پايين و مثل وحشي ها با دندون شرتشو کشيدم پايين واي يه کون تپل که يه عمر باش جق ميزدم شروع کردم به ماليدن کونش و ليسيدن سوراخش اون ميگفت برس به داد کسم منم که نمي دونستم دارارم چکار ميکنم شروع کردم به ليسيدن کسش و بعد پشتمو کردم بهش طوري که کيرم ميرفت تو دهنش کسش هم من ميليسيدم بهم گفت پاشو يه کم اسپره ي بي حسي بزن به کيرت من همين کار رو کردم شيطون نمي دونم از کجا فهميد که الان آبم مياد خلاصه اسپره رو زدم وگفت بکن توش منم اول سر کيرم رو گذاشتم دم کسش هي ميگفت آروم و آه و ناله ميکرد که يه هو من وحشي شدم وبايه حرکت کيرمو تا ته فرستادم تو کسش کس خيلي خيلي تنگي داشت خيلي حال کردم داخلش نرم وگرم بود هي تند تر ميکردم حالا ديگه جيغ ميزد و آه وناله ميکرد و من جررررش دادم وواهي تند تر ميکرم که بهش گفتم زن عمو الان آبم مياد چکار کنم بهم گفت کيرت رو در بيار حوصله ي دردسر ندارم هميش شهاب هم از سرم زياده بريزش تو کونم منم سريع در آ وردم کيرم گذاشتم تو کونش و اونجا خالي کردم ديگه ناي حرف زدم هم نداشتم فقط سرمو گذاشته بودم وي گردن ظريفش و يه دستم هم با پستون و کسش بازي ميکردم تا صبح 2بار ديگه هم کردمش از اون روز به بعد هفته اي سه چهار بار ميکنمش روزايي که عموم کشيکه وشهاب هم خونه نيست
بچه هاي عمه

من ماني هستم و اين قصه مربوط به حدود 7 سال پيش منه. يعني اين قصه از 7 سال پيش شروع شده و هنوز هم ادامه داره. اون وقتها من فقط 13سالم بود و هم خيلي خوشگل بودم و هم خيلي چشم دنبال من بود. من سه تا پسر عمه دارم اسم بزرگه صادقه که از من 6 سال بزرگ تره. وسطيه سعيده که فقط سه سال از من بزرگ تره و آخري سامان که يک سال از من کوچيک تره. يه دختر عمه دارم به اسم مينا که اون هم سه سال از من کوچيک تره. اون وقتا دوتا پسر عمه بزرگ من هر دوتا شون چشمشون دنبال من بود و هر وقت فرصتي پيش مي اومد به هر بهانه اي شده توي بازي يا خودشون رو به من مي چسبوندن يا منو دستمالي مي کردن. ولي اين کار رو طوري انجام مي دادن که اون يکي متوجه نشه. راستش اون وقتها من از اين موضوع ناراحت مي شدم و هر وقت مي خواستيم بريم به شهر اون ها هزار تا بهانه مي آوردم ولي هيچ وقت بهانه هام نمي گرفت و هميشه اون چند وقتي رو که اونجا بودم گوشه گير مي شدم. تا اين که صادق رفت سربازي و اون هم افتاد تهران. هر وقت مرخصي آخر هفته مي گرفت مي اومد خونه ما و شب توي اطاق من مي خوابيد. من هم ازش مي ترسيدم. چون مي ترسيدم که ترتيب من رو بده. ولي اون وقتي مي اومد خونه ما کاري به من نداشت و وقتي هم که مي خوابيديم با اين که توي يه اطاق مي خوابيديم و کنار هم روي تخت من به من دست نمي زد. فقط بعضي وقتها منو بغل مي کرد و يه ماچم مي کرد. تقريبا سه ماه از سربازيش مي گذشت و هفته اي يک بار اومده بود و من که ديده بودم کاري به من نداره ديگه اعتمادم بهش جلب شده بود و ازش نمي ترسيدم و بيشتر باهاش حرف مي زدم. يک شب که داشتيم با هم حرف مي زديم ديدم سر حرف رو کشيد به اين که ازدواج چيز خوبيه و آدم بايد ازدواج کنه و در نهايت به دوست دختر و از دوست دختر من پرسيد. منم که دوست دختر نداشتم کم آوردم ولي اون همين طور حرف زد و از ارتباط دختر و پسر و خيلي چيزا که من خيلي خوشم اومده بود و يه کم هم راست کرده بودم. اون شب وقت خواب دستش رو انداخت دور گردنم من هم به روي خودم نياوردم و براي اين که کم نيارم منم دستم رو انداختم دور گردنش. اون يواش دستش رو به کير من زد و من اولش گفتم نکن بابا اين چه کاريه. ولي چون خيلي هوسي بودم و اون هم به کيرم دست مي زد خوشم اومده بود. تا اين که يواش يواش شورتامون اومد پايين و کيرامون رو گذاشتيم روي هم. البته مال من در مقابل مال اون فقط يه دودول بود. چون مال اون واقعا خيلي کلفت و بلند بود. بعد هم از هم لب گرفتيم. بعد اون پشتش رو به من کرد و گفت کيرم رو بزارم لاي کونش. من هم که خيلي خوشم اومده بود اين کار رو کردم. بعد هم نوبت اون شد و اون شب چند بار جاهامون رو عوض کرديم. تا اين که اون آبش اومد و ديگه خوابيديم. از ماجراي اون شب خيلي خوشم اومده بود. از فردا که رفت تا هفته ديگه همش منتظر بودم که بياد. تا اين که باز پنج شنبه شد و صادق اومد و باز همون کارها ولي اين بار من بيشتر پشتم به اون بود. يه حسي داشتم که وقتي کيرش لاي پام بود بيشتر خوشم مي اومد. ديگه کارمون همين بود. اون دو سال توي تهران سرباز بود و توي اين دوسال هر هفته مي اومد خونه ما و با هم بوديم. اواخر ديگه وقتي مي خوابيديم من پشتم رو بهش مي کردم و اون مي چسبيد به من و کيرش رو مي انداخت لاي پام و کير من رو مي گرفت توي دستش و با من حال مي کرد. چند بار خواست که داخلم کنه. وقتي به کونم فشار مي آورد خيلي خوشم مي اومد. اما تا يه کم مي خواست داخلم بشه چون کيرش خيلي بزرگ بود طاقت نمي آوردم و هميشه بعد از يه کم فشار آخر آب صادق لاي کون من مي ريخت و آب من روي دست اون. تا اين که سه ماه آخر سربازيش به شهر خودشون منتقل شد و دو ماه بعد از اين که منتقل شد ازدواج کرد. من خيلي توي کف بودم. آخه تازه توي اون دو سال که با صادق بودم فقط چند بار آخر آبم اومده بود و مزه حال رو چشيده بودم. تا اين که براي عروسي دعوتمون کردن. وقتي که رفتيم اونجا همش توي کف بودم. دلم خوش بود به اين که سعيد هم چشمش دنبال من بوده و البته توي اين مدت که من با صادق بودم چند باري پيش اومده بود که با سعيد تنها شده بوديم يا وسط بازي منو دستمالي کرده بود. ولي من برعکس قبل بهش خنديده بودم ولي بيشتر از اين فرصت پيش نيومده بود. توي عروسي هم حسابي سرش شلوغ بود تا اين که آخر شب چند تا خونه رو گرفته بودن که مهمونا اون جا بخوابن. همه مهمونا رو که فرستاد ، يکي از خونه ها که مال خودشون بود خالي موند و کسي رو اونجا نفرستاد و به من گفت: جايي نرو شب مي خوايم بريم با بچه ها صفا کنيم. منظورش مشروب خوري و اين حرفا بود. ولي من که تا اون موقع اصلا مشروب نخورده بودم و فقط خالي بسته بودم مي ترسيدم که با دوستاي اون بريم مشروب خوري و دلم هم بيشتر از مشروب خوردن چيز ديگه اي مي خواست. بهش گفتم: حال اين حرفا رو ندارم بابا. من دلم مي خواد يه جا که کسي نباشه راحت بخوابيم... و بخوابيم رو طوري گفتم که فهميد منظورم خودم و خودشه. اون هم يه نگاهي به من انداخت و گفت: پس صبر کن. وقتي همه رفتن ما هم رفتيم توي خونه. هيچ کس نبود. من رفتم دستشويي و اومدم ديدم که روي زمين جا براي خوابيدن انداخته. ازش پرسيدم: کسي ديگه هم مياد اينجا؟ گفت: نه چطور مگه؟ گفتم: آخه من عادت دارم با شورت بخوابم. اون هم گفت: اتفاقا من هم اگه لباس تنم باشه خوابم نمي بره. واسه همين هم اومدم اين جا که راحت بخوابيم و خودش رفت دستشويي. من زود چراغ رو خاموش کردم و لخت شدم و با يه شورت رفتم زير لحاف و پشتم رو کردم به سمت جايي که اون قرار بود بخوابه. سعيد وقتي اومد لخت شد و رفت زير لحاف. من همش منتظر بودم که بياد به سمتم. دلم آشوب بود. دلم مي خواست زودتر کيرش رو لاي پاهام حس کنم. آخه مي دونستم که کير سعيد هم مثل صادق بزرگه. کيراشون واقعا افسانه اي بود. ولي هر چي منتظر شدم نيومد. يه کم خودم رو تکون دادم ولي انگار روش نمي شد. شايد هم فکر مي کرد ممکنه مثلا ناراحت بشم. واسه همين هم پرسيد: ماني خوابيدي؟ من توي همون حالت که پشتم به سعيد بود يه کم رفتم به سمتش. فاصلمون خيلي کم شده بود و گفتم: نه خوابم نمي بره. گفت: چرا؟ گفتم: خيلي خسته ام. باز کاري نکرد. گفتم: سعيد اون دختره که جلوي عروس مي رقصيد کي بود؟ گفت: کدوم؟ گفتم: همون که دامن کوتاه پوشيده بود. دامنش مي رفت بالا شورتش معلوم مي شد. يه دفعه از حالت طاق باز به پهلو شد و گفت: دختره فلانيه. گفتم: چه هيکلي داشت. گفت: آره و آروم يه کم به من نزديک شد. تقريبا کيرش به باسنم مي خورد. من خودم رو تکون دادم و با اين تکون اون قدر رفتم به سمتش که سفتي کيرش رو روي کپلم حس کردم و گفتم: واي چه هيکلي داشت. سعيد هم فهميده بود که من هم دلم مي خواد. دستش رو انداخت دور کمرم و گفت: آره. ولي باز هم هيچ کاري نکرد. نمي دونم اون همه شيطنت وقت بازي کجا رفته بود. من باسنم رو به کيرش چسبوندم و يه کم باسنم رو تکون دادم و آروم گفتم: تو فکر دختره اي؟ گفت: براي چي؟ گفتم: آخه کيرت سفت شده. چه خوبه و دستم رو بردم پشت خودم و کيرش رو گرفتم. اون هم دستش رو گذاشت روي باسنم و گفت: دوست داري؟ من باسنم رو تکون دادم و گفتم: آره... اون شب تا صبح سه يا شايد هم چهار بار با من حال کرد و آخرين بار سر کيرش داخلم شد. با اين که کيرش چيزي از کير صادق کم نداشت ولي همون شب اول داخلم شد. اين اولين باري بود که کير داخلم مي شد. اون هم يه چنين کيري اون قدر هم با مهارت داخلم کرد که انگار داره لذت دنيا رو داخلم مي کنه ولي سرش که داخلم شد ديگه طاقت نياوردم و نتونستم همش رو تحمل کنم. اما دلم نمي خواست که بيرون بياره. به خاطر همين هم فقط همون اندازه سر کيرش رو عقب و جلو مي برد تا اين که آبش براي بار سوم يا چهارم اومد و آب من هم براي بار دوم ريخت توي دستش و همون طوري خوابيديم. يک هفته اون جا بوديم و توي اون يه هفته هر شب کارمون همين بود که مي رفتيم ولي با اين فرق که وقتي من پشتم رو به سعيد مي کردم ديگه اين قدر خجالت نمي کشيد. زود بغلم مي کرد. چند دقيقه کيرش رو لاي پام ميذاشت. وقتي خوب شهوتي مي شدم سوراخم رو با زبونش ليز مي کرد و آروم آروم داخلم مي کرد ولي بيشتر از نصف کيرش داخلم نمي شد و با اين که توي اون هفته هر شب چند بار داخلم مي کرد ولي با اين حال فقط نصف کيرش داخلم مي شد. حدود دو سال هم با سعيد بودم و ازش خيلي لذت مي بردم. ديگه من شده بودم 17 ساله و يکي دو تا هم دوست دختر داشتم که گاهي با اونا حال مي کردم. اما وقتي با سعيد بودم يه چيز ديگه بود. سعيد سربازيش رو توي شهر خودشون بود و ما توي اين دو سال تقريبا ماهي يک يا دو بار هم رو مي ديديم و براي اين که خيلي دير هم رو مي ديديم هر وقت با هم بوديم دو سه بار منو حسابي مي کرد. ديگه اواخر دلم مي خواست همه کيرش داخلم بشه و هميشه وقتي زيرش بودم فقط ازش مي خواستم بيشتر فشارم بده. ولي با اين حال هيچ وقت همه کيرش داخلم نشد. تا اين که يه روز شنيديم سعيد هم ازدواج کرد. توي عروسيش خيلي به من بد گذشت. وقتي عروسيش تموم شد اومديم خونه. همش دلم مي خواست با يکي دوست بشم. چون ديگه کسي نبود تا اين که دانشگاه قبول شدم. توي دانشگاه با يکي آشنا شدم و با اون طرح رفاقت ريختم. اولين باري که با هم تنها شديم فهميدم که اون هم بيشتر دلش مي خواد بده تا اين که بکنه. ولي خوب از هيچ بهتر بود. با اون يه شش ماهي با هم بوديم ولي ازش لذت حسابي نمي بردم. تا اين که يه روز عمه ام با دخترش و پسرش اومدن خونه ما. مينا يه دختر تپل و سفيد و با اين که تپل بود حتي يه ذره شکم نداشت. پسر عمه ام بيرون کار داشت و رفت. من هم اومده بودم بيرون. سر محل بودم که ديدم عمه ام با مادرم دارن ميرن. گفتم: کجا؟ گفت که مي خوان برن که به چند تا از فاميل ها که نزديک بودن سر بزنن. منم سريع اومدم خونه تا به دختر عمه ام يه سر بزنم. وقتي اومدم خونه ديدم دختر عمه ام خوابه و دامنش رفته بالا و همه پاهاش و حتي شورتش افتاده بيرون. بد جوري هوس کردم که که حالا که همه بدنش رو مي تونم ببينم کسش رو هم ببينم. آروم خوابيدم کنارش و دستم رو گذاشتم روي کسش. واي اون قدر گرم بود که کيف کردم. يواش دستم رو بردم به سمت کش شورتش و يواش شورتش رو يه کم آوردم پايين. ديدم اصلا متوجه نشده. بيشتر آوردم پايين. ديگه تقريبا کسش کاملا معلوم بود. دستم رو گذاشتم روش و انگشت دوميم رو گذاشت لاي کسش. يه کم تر بود. ديگه داشتم مي مردم. اصلا حواسم نبود. دلم آتيش شده بود. بد جوري هوس کردم کسش رو ببوسم. تا بلند شدم چشمم افتاد توي چشم مينا که با حالت خواب آلوده داره چشماي منو نگاه مي کنه. فکر کردم خوابه. زود برگشتم و چشام رو بستم. يه دقيقه گذشت. ديدم صدايي نيومد. گفتم برم اما تا چشمم به شورت پايين اومده مينا افتاد باز دلم آشوب شد. دوباره دستم رو گذاشتم روي کسش. کيرم داشت منفجر مي شد. با اين که من با دخترها قبلا هم تنها بودم و چند بار با دوست دخترام حال کرده بودم و کسشون رو هم ديده بودم و هم بوسيده بودم و هم ليسيده بودم ولي اين کس به نظرم خيلي زيبا بود. دوباره خيز برداشتم که ببوسمش. يه نگاه به مينا کردم. چشماش بسته بود. لبم رو گذاشتم وسط کسش و بوسيدم. واي چه لذتي داشت. دلم خواست زبونم رو به وسطش بزنم. سريع زبونم رو به وسط کسش کشيدم و زود برگشتم سر جام. ديدم مينا داره تکون مي خوره. چشام رو بستم. يه دفعه حس کردم انگار يه چيزي بالاي سرمه. اولش ترسيدم. چشام رو باز کنم ولي ديم صدايي نمياد. آروم يه چشمم رو باز کردم. يه چيزي جلوي چشمم بود. اون چشمم رو هم باز کردم. نه واقعا يه کس جلوي چشمم بود. ديدم مينا دوتا زانوهاش دو طرف سر منه و کسش با صورت من فقط چند سانت فاصله داره. حسابي کف کرده بودم. دوباره که نگاه کردم ديدم مينا با دو تا دستاش دو طرف صورت من رو گرفت و آروم نشست روي دهنم. حسابي کسش رو خوردم. بعد بلند شدم و خوابوندمش. همه بدنش رو ليسيدم و کيرم رو گذاشتم دم کسش. فقط به اندازه سر کيرم داخل کسش کردم چون قبلا هم اين کار رو کرده بودم و مي دونستم با فقط سر کير پرده بکارت پاره نمي شه. (البته از خواننده ها مي خوام اگه خواستن اين کار رو تجربه کنن خيلي احتياط کنن) و بعد هم مينا ترسيد که کنترلم رو از دست بدم و همه کيرم رو داخلش کنم و به من فهموند که ادامه ندم و آروم برگشت و من افتادم به جون کونش و بدون کوچکترين ملاحظه تا آخر داخل کونش کردم. خيلي با هم حال کرديم. وقتي که آبم داشت مي اومد ازم خواست که همه آبم رو داخل کونش بريزم و من هم براي قدرداني از اين حالي که به من داده بود اطاعت کردم. بعد هم دو باره کس و کونش رو بوسيدم و سريع قبل از اين که کسي بياد اومدم بيرون. راستش وقتي اومدم بيرون به اين فکر مي کردم که تو نيکي مي کن و در دجله انداز... اصلا فکرش رو هم نمي کردم که يه روز مينا رو بکنم. يعني وقتي داشتم کسش رو دستمالي مي کردم فکر مي کردم اگه بيدار بشه پدرم در مياد. اما اين طوري نشد. تا اين که همه اومدن و بعد از خوردن شام من وسامان رفتيم توي اطاق من. همون اطاقي که صادق توي اون دو سالي که باهاش بودم توي اون اطاق من رو مي کرد و بعد از اون سعيد چندين بار توي اون دو سالي که باهاش بودم من رو توي همون اطاق کرده بود. وقتي رفتيم توي تخت من حس کردم که بوي سعيد و صادق از تن سامان هم بلند مي شه. سامان برعکس دو تا داشاش هم خنده رو بود و هم پررو و هم بذله گو و معلوم بود که آتيشش خيلي تنده. چون به محض اين که بدن لخت من رو ديد کيرش راست شد و بدون مقدمه اومد و دستش رو گذاشت رو باسنم و گفت: لامصب تو که از خوش بدني دست هر چي دختره از پشت بستي. مي خواستم بگم اگه بدن مينا رو ديده بودي اين حرف رو نمي زدي. ولي چيزي نگفتم و پشتم رو بهش کردم و
     
#314 | Posted: 27 Nov 2011 16:47
مامان ارش جون

ماجراي که مي خوام براتون تعريف کونم مربوط ميشه به حدود9تا10 روزپيش که من توبيمارستان بستري بودم انشاالله که خدا کنه هيچوقت توبيمارستان بستري نشين حتي براي يک روز چه برسه مثل من که روزهاي زيادي اونجا بودم خوب بريم سر اصل ماجرا روز 2يا3 بود که اونجا بودم که فهميدم حميده جون مامان ارش توبيمارستاني که من هستم وتو همون بخش کار ميکونه وپرستاره بعد که منو شناخت وفهميد منم تو اونبخش هستم نارحت شد خوب از حميده ميگم براتون حميده زن مهربوني که حدود 38 تا 40 سن داره با قد حدودد 175 تا180 وزنش نمي دونينم کوني داره قلنبه از پشتش زده بيرون مثل تاقچه وسينه هاي تو سايز 85 يا90 من که تو رويا هام هميشه با اون حال مي کردم بعداز اينکه فهميدم اون اونجاست واونم منو ديد خيلي سعي ميکرد به من برسه وهمجوره هواي منو داشت حتي زماني که شب کار بود من تا ساعت ها 1 يا2 تا دير وقت تو استيشن يا همون ايستگاه پرستاري پهلوش مينشستم خلاصه باعث سرگرمي بود يه روز ارش اومد بيمارستان عيادتم اتفاقا مامانشم بود ارش يه ادم مسخره وشوخ طبعي وهمش در حال خنديدن است اومد پيشم که مامانشم اومد تو اطاق ما کارداشت خلاصه اون شروع کرد به شوخي با من ومامانش ودست اخرم جلو رو همه گفت بچه خيلي با پرستارا شوخي نکنيا که خبراش ميرسه در ضمن هواي مامان منم داشته باش مامان ارش گفت خفه بشي اين چه حرفي ارش گفت خوب اين مارمولک با اونا ميريزه روهم وزير ابي ميره مامانشم يکم خنديد رفت تا رفت من به ارش گفتم که اين چه حرفي ميزني من چن دفعه مامانتو کردم که ميگي با پرستارا نريز رو هم اونم گفت عرضه مي خواد که بتوني مامان منو بکوني من با ارش شوخي داريم زياد من با اون هميشه دلمون مي خواسته مامان هاي همو بکونيم خلاصه گذشت تا يه چند روز باز دوباره حميده جون شب کار بود حدود ساعت 11 بود من رفتم پهلوش يکي ديگه از پرستارا هم بود با هم نشستيم صحبت کردن تا کمکم تمام مريضا خوابيدن واون پرستاره هم رفت بخوابه ساعت 12 بود که حميده يسري داروبه مريضا داد اومد کارشو انجام داد چون بخش خيلي مريض نداشت کار اونم زود تمام شود ونشستيم حرف زدن از همه دري که يه مسج اومد براي من من تا اومدم تلفن رو از رو ميز بردارم مامان ارش اونو برداشت ورفت مسج خوند يه مسج سکسي بود که يکي از خالهام برام فرستاده بود تا اونو خوند گفت شيطون اين چيه من که خوندم تو دلم 100 تا فحش نثار خالم کردم بعد حميده گفت اميد چنتا دوست دختر داري ما هم که بايد انکار ميکرديم البته واقعا نه اون موقعه نالان هيچ دوست دختري ندارم بعد يه مدت گفت من حسابي کمر درد گرفتم کمرم خيلي درد ميکونه بهش گفتم مي خواهي برات کمرتو بمالم با پرروي اونم گفت اره و به حالت وارونه رو صندلي نشست منم از پشت شروع کردم ماليدن کم کم داشت حال ميکرد طوري که خودشو محکم چسبونده بود به دسته صندلي زير روپوش بيمارستانش يه تاپ صورتي بود که بند کرستش به راحتي از زير اون قابل لمس بودمنم که ديدم اينجوره يواش يواش دستمو بوردم طرف سينهاش ديدم يه لحظه جا خورد ولي چيزي نگفت گفتم اينجارو بمالم که ديدم يه ناله کرد سينههاش سفت شده بود حسابي انگار سنگ بود اونم يه کم خودشو از صندلي جدا کرد واومد عقب که کمرش خورد به کير مثل سنگ من گفت انگار خيلي هولي اين چيه کيرمو گرفت منم که داشتم از خجالت مي مردم اخه خيلي ضايع بود گفت بيا بريم تو اتاق داروها رفتيم اونجا يه تختم اونجا بود تا رفتيم تو از پشت بهش چسبيدم از رو مقنعه داشتم گردنشو ميخوردم که گفت هول نکن فرار نمي كنم گفتم مگه مي توني بري من تازه به ارزوي چندين سالم رسيدم گفت اينو که ميدونم از روزي که تو اومدي تو خونه ما من ديدم وفهميدم که تو ارش شرتاي منو ميبرين خودتون روش خالي مي کنين خلاصه لب تو لب شديم وشروع به کار کرديم کم کم روپوش ومقنه رو در اوردم اون مونده بود يه تاپ وشلوار که اونم در اوردم واي چه سينه هاي داشت از رو کرست براش مي خوردم اونم ناله ميکرد وبا يه دست سرمو روش فشارمي دادوبادست ديگه کيرم رو ميماليد که حالا تو بلندترين حال خودش بود حسابي مي ماليدش که نزديک بود وخودمو خراب کنم اومد پايينتر تارونافش يکم شور مزه بود ولي لذيذبود حسابي همينطور که داشتم مي خوردم از رو شرت کسش رو ماليدم که حسابي خيس بود شورت صورتيش برعکس کرست مشکيش که هنوز تو تنش بود حسابي خيس شده بود زود اونو کشيدم پايين وشروع کردم به خوردن کوسش وتاجکش همينطور که ميخوردم اونم صدا ميداد بهش گفتم ميفهمنا صدا نده ديدم نميشه دستمو چپوندم تو دهنش که خيلي موثر بود اونو وارونه روتخت خوابوندم ودوتا پاشو ازرو تخت اويزون کردم پايين واز پشت کوسش قلنبه زده بود بيرون خوردم گه گاهي هم دور کونش مي ماليدم يا ليس ميزدم بعداز يه ربعي که کوس خوري کرديم خانم ارضا شد بلندش کردم خوابونمش روتخت وگفتم نوبت تو گفت حالي بهت بدم که حال کني کيرمو که هنوز تو لباسم بود در اورد شلوارمو تا زانو کشيدم پايين وکيرم کرد شروع کرد به خوردن يه ذره که خورد منو نشوند رو تخت خودش نشست رو کيرم بالا پايين ميشد چه حالي ميداد اونموقعه بعد چند جور حال کرديم که جاهامونو عوض کرديم اونروتخت بود من از عقب مي کردم تو کوسش چه حالي ميداد ارش جات خالي حدود يه ده دقيقه اي ميزدم که آبم نزديك بود بياد بهش گفتم اونم اومد برام جلق زد وابمو ريخت رو سينه هاش وکف اتاق بعد براش با گازا ماليدم ازش تشکر کردم وشروع به ماليدن کوسش کردم گفت بچه تو مگه ديگه حال داري گفتم از شوهرت پر جون ترم من قاعدتا خود بخود ابم دير مياد وبا يبار هم قانع نميشم ولي اينبار تو کف کونش بودم اخه يه سوراخ صورتي داشت که نگو با اون کون قلنبش که انگار ژله بودموقعي که از عقب ميزدم توکوسش بر عکسش کردم ودوباره شروع به خوردن کوس کونش کردم با انگشت مي کردم تو کونش ولي نميزاشت انگار قصد نداشت از کون بده منم حسابي حشريش کرم گفتم از عقب مي خوام گفت من از عقب نمي دم درد داره خلاصه حسابي التماس کرديم که کوس خانم راضي شد که اگه درد گرفت بيارم در ازش يه پماد بي حس کننده گرفتم زدم رو کيرم وسوراخ اون که حالا به راحتي 2 تا از انگشتام توش بود اونم هي ناله ميکرد تو اون حال ياد کون مامان خودم افتادم ايشاله که کون ماماناتون نصيبتون بشه کيرمو گذاشتم در سوراخش ديدم يه تکون خورد رفت جلو گفت من نميدم از کون از جلو بکون تو کسم گفتم نه نميشه خلاصه راضي شد منم تا راضي شد محکم گرفتمش تا نتونه در بره همين که سر كيرم رفت توش ديدم که مي خواد داد بزنه جلو دهنشو گرفتم که داد نرنه همونجا نگه داشتم تا ارومتر بشه ديدم مي خواد فرار کنه دولا شدم روش سرشو فشار دادم رو تخت که صداش در نياد ويواش يواش تا اخر چپوندم تو کونش فکر نمي کردم اينقدر تنگ باشه کونش انگار کون دختر چهارده ساله مي کردي تنگ بودو تنگ حسابي ماليدم کونشو که حال اومدميگفت نکن جون خودت درد داره داشت اشک ميريخت ولي يادم اومد به ارش که ميگفت دلم مي خواد کون دادن مامانمو ببينم موقعي که بزور مي کننش واونم گريه مي کنه خندم گرفت گفتم کجايي ببيني ارش که دارم همونجور مامانتو ميکنم خالاصه شروع به تلنبه کرديم که خانم کم کم عادي شد براش ناله ميکرد حدود 20 دقيقه از کون مي کردمش منم که ابم دير مياد خودش مخصوصا که بار دوم هم بودوبيحس کننده هم زده بودم تااون موقعه اونم يه بار ديگه ارضا شد که بعدش که ارضا شد دوباره اشکاش در اومد ومنم کم کم موقع اومدنم بود برش گردوندم کردم تو کسش که خيس بود کمي اولش نمي ذاشت مي گوفت کثيف منم بزور کردم تو کسش وتلنبه ميزدم اونم مي گفت بسه ديگه تمام جونم درد گرفته جر خوردم هنوز اشک ميريخت که ابم اومد توش خالي کردم اونم فوري پاشد خودشو جمع جور کرد رفت بيرون منم تا يه 20 دقيقه همون جا بودم رفتم بيرون ديدم نارحته بهش گفتم چيه گفت خفه بشي دارم ميميرم تا ساعت 3 کمکش دادم داروهاراداد رفت خوابيد بدبخت از کون درد راه نمي تونست بره من رفتم روتختم خوابيدم فقط موقعي که بيدار شدم ساعت 10 صبح بود اون رفته بود خونه همون روز ارش اومد جريانو براش گفتم اونم کلي حال کرد وگفت اگه مامانتو نکردم هر چي مي خواهي بگو گفتم جربزه ميخواد داري يالا بعد هم گفت من ديدم صبحي مامانم مي لنگه راه درست نميره حالا خوبه بابام خونه نيست ماموريته اميد وارم که لذت برده باشين از اين ماجرا
قسمتي از زندگي من ..... (9)

امير كه دنبالم راه افتاده بودو اومده بود تو آشپز خونه داد زد .... هوووووو چه خبرته ... يه سيگار از تو پاكت برداشتم و روشن كردم ... نگام كه به پسرا ميافتاد دستو پام بي اختيار شروع ميكردن به لرزيدن ...

امير (رو به حميد و پيمان ): داداشمون شيشه ويسكي رو سر كشيد...

حميد : چي شده علي ؟ دستت چرا زخميه ؟ ( مخم كار كرده بود و تو راه چسبو كنده بودم )

( كتي كارشو خوب بلد بود ... هم براي اينكه تابلو نشه بعضي وقتا يه سوالائي ميپرسيد و هم بعضي جاها كه گير ميكردم بهم ميرسوند ... مثل اين يكي ... )

كتي : نكنه دعوا كردي ...

-- آره ... اومدم لب دريا دنبال شماها ... كه با دونفر دعوام شد ...

امير از جاش بلند شد : كيا بودن ؟ پاشين بريم دهنشونو سرويس كنيم ...

-- ( به زور يكم خنديدم و گفتم ) دوتا پسر الوات بودن ... خودم خدمتشون رسيدم ... تازه تو يكي همون يه باري كه تو دعوا اومدي كمك بسه برات ...

يكي از روزاي زمستون سال پيش تو خيابون ايران زمين سر پرت كردن گلوله برفي با چند نفر دعوامون شده بود و امير خان حتي از ماشين پياده هم نشد ... نشسته بود و كركر ميخنديد ...

امير : نه جدي ميگم پاشين بريم ...

پيمان : امير جون بشين غذاتو بخور ... سر ظهري از كجا پيداشون كنيم ...

امير ( در حالي كه داشت مينشست سر جاش) : آهان يادم اومد كثافت ( چون جلو خواهراش بود به كثافت بسنده كرد ... وگرنه چيز ديگه اي جاش ميگفت ) اين دفعه دومه كه منو ميپيچوني ... بازم رفته بودي شير بخوري ؟ ( اين شير بخوري هم بين بچه هاي ما رايج بود .. امير هم ياد گرفته بود .. يعني همون خونه دختر رفتن )

-- خفشه بابا تو هم كه گائيد... ا ببخشيد يعني دهن منو سرويس كردي !

بچه ها از اين سوتي من زدن زير خنده ... ولي خودم اصلا حال خنديدن نداشتم ... كم كم مشروب داشت منو ميگرفت .. خدا خدا ميكردم كه يكم حالم بهتر بشه ...

-- گوشي رو كه برداشتم تو راه يكي از پسراي دانشگاهو ديدم كه با دوتا ديگه از بچه ها قاچاقي اومده بودن تو ... نشستم به صحبت با اونا ... واسه همين دير شد ...

امير باخنده گفت من كه باورم نميشه ... رو به پيمان و حميد گفت ... شما چي ؟ ... حرفي نزدن و خنديدن ...

تودلم گفتم به تخمم كه باورت نميشه ... آره ... اگه بهت بگم داشتم خارتو ميگائيدم حتما باورت ميشه ... تازه كلي هم خوشحال ميشي كه تورو نپيچونده بودم و تنهائي نرفته بودم ويلاي سميرا اينا !!!

پيمان : پاشو بيا براي توهم گرفتيم ... سرد شد ...

-- مرسي الان ميام بذار سيگارم تموم بشه ... ( برگشتم روبه دخترا ) شماها از صبح چيكار كردين ؟ من كه اومدم گوشيمو بردارم هنوز خواب بودين ...( تودلم دعا ميكردم كه همين داستانو براشون تعريف كرده باشن )

آيت : تازه بيدار شديم ... تو اين ويلاتونم كه هيچي واسه خوردن پيدا نميشه ...

كتي : آره بابا.. با شيكم خالي مشروب خورده بود و حالش بد شده بود ... حتي يه شيشه آبليمو هم تو يخچال نبود ...

نفس راحتي كشيدم و گفتم ... ببخشيد سري پيش يخچالو خالي كرده بوديم ... خب روز اوله ديگه بعد از ظهر ميريم خريد ... الان كه حالت خوبه ؟... آيت كه تيكه آخر پيتزا رو هم گذاشته بود تو دهنش سرش رو به علامت بله تكون داد ...

بلند شدم و پيتزا رو برداشتم و مشغول خوردن شدم ... شنهاي توي سرم ميريخت رو پيتزا ... ولي اصلا تو فاز نظافت و تميزي نبودم ... همنطوري بي شن و باشن نصفشو خوردم و گفتم بقيشو دست نزدم .. اگه كسي نميخواد بذارم تو يخچال ...

امير : بيار اينجا بابا ما از صبح شنا كرديم ..الان يه گاو هم بذاري جلوم ميخورم ...

پيتزا رو دادم بهش و درحالي كه ميرفتم به سمت اطاق گفتم ... بچه ها من برم يكم بخوابم ... دعوا ، يكم اعصابمو ريخته بهم ... خواستين برين خريد منم صدا كنيد .....
قسمتي از زندگي من ..... (10)


وارد اطاق شدم ... دخترا اطاقو مرتب كرده بودن و تابلو نبود .... يكم حالم بهتر شده بود ... لباسامو در آوردم .... بادستم موهامو تكون دادن تا شنها بيان بيرون .... خودمو انداختم رو تخت .... يكم تو حال خودم بودم كه يهو سوزش پشتم منو ياد جاي ناخنهاي كتي انداخت .... سريع پريدم و دوباره لباسمو پوشيدم ... ياد اتفاقات صبح افتادم ... پيش خودم گفتم اي كاش آيتو بجاي كتي اول ميكردم ... اين همه بلا سرم اومد .... نه آبم اومد و نه آيتو درست و حسابي كردم ...
ياد سميرا افتادم ... براش مسيج فرستادم ....

-- Salam khale sooskeh dirooz generalo didam hatman saret na oon dokhtara garme

nababa oona dokhtar daeehaam boodan ba shoharashoon oomadan . dishab khaste boodam ta zohr khabidam vase hamin behet zang nazadam

zang bezan vila khodam gooshi ro bar midaram

تلفنو برداشتم و شمارشونو گرفتم ...

+ سلام

-- سلام چطوري ؟ چند وقت بود نمي ديدمت ... خيلي دلم براي صدات تنگ شده بود ....

+ مرسي بد نيستم ... ولي خيلي ناراحت شده بودم ... اون دخترا كي بودن ؟؟

-- گفتم كه عزيزم دختر دائي هام بودن ... خواهراي امير ... اميرو كه يادته ؟ ... با شوهراشون اومدن ....

+ من به تو مشكوكم ... امكان نداره تو با فك و فاميلاتون پاشي بياي شمال .... آخه ميدوني چيه ؟ جلو دستو پاتونو ميگيرن !

-- حالا بده كه سربراه شدم ؟ بابا خودتم ميدوني كه تو كل اين شهرك من فقط از تو خوشم مياد ...

+ ديروزهم كه ژنرالو حسابي عصباني كرده بودي .... كلي از دستت خنديدم ... راستي ماشين نو مبارك ...

-- مبارك صاحبش ... مال پدرمه ... البته قابل شما رو نداره ...

( خب ديگه فكر كنم تا همينجاش به اندازه كافي حال همتون از اين صحبتاي رومانتيك ما بهم خورده باشه .... واسه همين اين قسمتها رو فاكتور ميگيرم ... وسطاي صحبت ، امير هم اومده بود توي اطاق و هي داشت سيخونك ميزد كه هواي اونم داشته باشم ... )

-- بعد از ظهر چيكاره اي ؟

+ هيچي ميريم لب ساحل ...

-- با ساناز پاشين بيائين اينجا يه لبي تر كنيم ... امير هم هست ...

+ من از اين امير خوشم نمياد ... يكم عوضيه ...

-- نه بابا پسر خوبيه من مواظبم كه دست از پاخطا نكنه ... پس بهت زنگ ميزنم ... باشه ؟

+ باشه منتظرم ...

-- پس فعلا خدا حافظ .... راستي .... سميرا تروخدا مواظب خودت باش ... من خيلي نگرانتم ...

+ عليرضا خفه شو ! ... خدا حافظ .

( اين "تروخدا مواظب خودت باش" هم باز از اصطلاحات برو بچه هاي ماست ... ما اونقدر از اين چيزا داريم كه بعضي وقتا فكر ميكنم اگه يه قريبه بشينه پاي صحبت ما هيچي دستگيرش نميشه .... اينا رو يادتون باشه ... واسه ماجراهاي بعدي بكارتون مياد )

امير پريد و پيشم روي تخت نشست و سريع پرسيد ...

امير : خب چي شد ...

-- هيچي بعد از ظهر ميان اينجا ....

امير : بابا خيلي كارت درسته ... راستي ... پس كتي اينا رو چيكار كنيم ؟

-- من درستش ميكنم ... ولي بايد مثل بچه آدم بشيني سرجات ... از كس و كون هم خبري نيست ...

امير : خب بابا خودم بلدم
من و ساناز

اين داستان مربوط مي شه به چند سال پيش که من بعد از کلي کار و در گيري زياد تونستم براي مسافرت برم به شمال . ساعت 9 شب از تهران به سمت بابلسر راه افتام البته تنها . مي خواستم چند روزي بدور از هرگونه سر و صدا استراحت کنم . ( آخه مگه ميشه ) ساعت 1 وارد شهرک شدم و يکراست به سمت ويلا رفتم .
اين ويلا بعد از رفتن عموم به من هديه شد ..............
فارق از هر چيزي وارد شدم و بعد از بستن درب روي کاناپه ولو و به خواب رفتم ولي مشکل از همين جا شروع شد فکنم هنوز دو ساعت هم نشده بود که با صداي خش خش و در زدن از خواب پريدم .

ساعت نزديک 3 صبح بود من همونطوري گيج و منگ در و باز کردم و گفتم : بله بفرمايد .... آخ بميرم براش ساناز دختر جناب سرهنگ همسايه محترم بود ..... گفتم امري داشتين با تعجب گفت نه ديدم چراغا روشنه گفتم يه سر بزنم ببينم کيه و با تعجب سر تا پاي منو نگاه کرد و رفت من برگشتم و يک لحظه خودم و توآينه رختکن ديدم و متوجه تعجبش شدم من کاملا لخت بودم

صبح اول وقت با صداي موبايلم از خواب پريدم يه صداي ناز گفت سلام صبح بخير زودي بيا خونه خالي شده
من داشتم از تعجب شاخ در مياوردم گفتم شما گفت ديوانه من نازيم .... تازه فهميدم
يه خميازه کشيدم و گفتم اين موقع صبح حال سکس ندارم نازي با خنده گفت اصلا مي فهمي چي ميگي الان لنگ ظهر.............
ساعت 1 بود و من تا حلا فکر ميکردم صبح ......
بعد از دست به سرکردن نازي بلند شدم تا يه صبحانه يا بعبارت ديگه نهاري بزنم تا حالم يکم جا بياد که يهو صداي زنگ در اومد

رفتم تادرو باز کنم ديدم بازم ساناز امده با يه بشقاب برنج و دو سيخ کباب مشت آمده يهو يکي داد زد اوي علي آقا خوش اومدي ديدم سرهنگ از اون ور دست تکون ميده بعد از کلي چاق سلامتي ساناز رو به خونه دعوت کردم و مثل قحطي زده ها شروع به خوردن کردم ......
يهو خنديد و گفت اوي چته .... گفتم جونه تو از ديروز عصر چيزي نخوردم گفت براي منم يه جا بذار....
من با خانواده ساناز خيلي خودموني بودم از دوستان قديمي و خيلي نزديک ما بودن
ساناز دختر يکي يدونه سرهنگ بود ..... مادرشو ازدست داده بود و با پدرش تنها زندگي مي کرد
27 ساله دکتر دندانپزشک و کلا هـــــــــــــــــــــــــــلو قد 170 وزن 60 و يک هيکل توپ که هر کسي رو به هوس مينداخت مخصوصا سينه هاش 80 و گرد و سر بالا اون روزم يه تاپ زرد و يه دامن کوتاه سفيد تنش بود و چاک سينش آدمو وسوسه ميگرد معلوم بود تنش ميخاره چون بعدش کفت که چند وقت بود که تو کف سکس مونده .........
خلاصه همرا با سيري چشم شکمم هم سير شد ...... و ماجرا شروع شد
من با ساناز دو سه باري سکس داشتم و هردفعه هم حسابي حال کرده بوديم
گفت ديشب کسي پيشت بود کفتم چطور گفت اخه لخت بودي گفتم آره روح ننه گودزيلا بود و کلي خنديديم
خواستم بلند شم که دستمو گرفت و آمد تا رو ي پاي من بشينه دامنشو داد بالا واي شرتم پاش نبود و کس تپلو بي موشو انداخت بيرون با يک حرکت برق آسا کير منو از شلوارک در آورد ( البته از مدتها قبل بيدار شده بود ) و کرد تو کسش ..............

گفتم چته گفت حرف زدن موقوف فقط منو بکــــــــــــــــن اينو با آنچنان صداي شهوت ناکي گفت که داشت همونجا آبم ميو مد .......
اصولا ساناز به اينطور سکس عادت داشت خيلي سريع شروع ميکرد ولي آدمو از کمر مينداخت ......
آروم آروم شروع به تکون خوردن و قر دادن شد
گفتم ساناز خيلي خودتو خيس کردي گفت از ديشب که ديدمت اينطوريم ( تو دلم گفتم منو يا کيرو )
ديگه داشتم داغ ميکردم به سينه هاش حمله کردم سينه هاش شق شق شده بود و نکش به اندازه 10 سانت زده بود بيرون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تابشو در آوردم و پستوناشو مک ميزدم و گاهي هم ميگفتم ساناز بابات الان مياد ............. آه و اوهش بلند شده بود اينهم بگم که ساناز قبلا شوهر داشته و طلاق گرفته بوده .....
القصه از بالا و پايين پريدناش صندلي به صدا در آمده بود خيلي قاطي بود و حسابي عرقش در آمده بود من هم بدتر از اون بودم ديگه داشتم فرياد ميزدم ساناز يکم آروم شد البته اين رو هم بگم که خيلي دير ارضا مي شه و پدر و مادر آدم و در مياره ......... شروع کرد به سفت کردن کسش جوري که کيرم داشت ميترکيد اونايي که تو اين حالت بودن مي دونن من چي ميگم ....... و آروم شکمشو به سمت من فشار ميداد ديگه چيزي حاليم نبود فرياد ها ي هيستريک ساناز و ناله هاي من به اوج رسيده بود سرومن تو سينش فشارداد و حسابي کسشو سفت کرد با فرياد ساناز آبمو با فشار تو کسش خالي کردم ..............
هردو بي حال شديم
ماجراي عشق


حدود ساعت 11 روز يکشنبه بود...در يه جلسه کاري بودم که موبايلم زنگ زد. يه شماره تلفن ناشناس بود. دوباره همان شماره زنگ خورد. گوشي را برداشتم و دختري از آن طرف خط شروع به صحبت کرد..
سلام، حالت خوبه...
صداشون نشناختم اما همينجوري به صحبت معمولي ادامه دادم تا ببينم چي ميگه...
فکر کنم فهميد که نشناختمش، گفت منو نشناختي، من هم گفتم نه شما رو شناختم ويه باره حس کردم نکنه هموني هست که ازش جدا شدم!!!...
بهم گفت که من الان ........ هستم و دوست دارم ببينمت. من هم مثه آدمهاي بي اختيار گفتم باشه، کجا بيام؟ و بعد از گرفتن آدرس محل قرار، بهش گفتم که تا يه ربع ديگه آنجا هستم... به همکارهام گفتم که يه کار فوري پيش آمده و سريع زدم بيرون..
تو راه که مي رفتم، به خودم گفتم "معلوم نيست که چه خوابي برام ديده؟"، اما گفتم مسئله اي نيست، من که خيلي وقته باهاش حساب و کتابي ندارم... حالا که تماس گرفته، فقط ميرم ببينم چي ميگه.
سر قرار نبود.. يه دور زدم، ديدم پيداش نيست.. رفتم پارک کردم و خودم همانجا ايستادم. بي تاب بودم و به طرف بالا و پايين قدم ميزدم تا اينکه ديدمش...
بعد از سلام و حال و احوال، سوار ماشين شد و بهم گفت چقدر تو شکسته شدي... من هم به او گفتم که تو هم چقدر زشتتر شدي.
بهش گفتم که چه خبر؟ چکارا کردي؟ و او هم از زندگيش گفت و اينکه قراره ازدواج کنه. من هم بهش گفتم خوب خيره به اميد خدا و اميدوارم که خوشبخت بشي. ازش پرسيدم که چرا منو ميخواستي ببيني؟ گفت که فقط دلم ميخواست که ببينمت و کار ديگه اي باهات نداشتم.
من رو ميگي، جا خوردم.. يعني بعد از اين همه تلخي، جدايي و روندن او از زندگيم و گذشت زمان، دلش برام تنگ شده...
تو خيابونها يه کم چرخيديم، از اوضاع و احوالمون براي هم تعريف کرديم...
بهش گفتم که اصلا بيادش نبودم و ... همه احساسي (که قبلا براتون نوشتم) رو که بهش داشتم رو گفتم... گفتم که با خودم عهد کرده بودم که باهاش ديگه ارتباط نداشته باشم و جوابشو ندم..
او هم گفت که چند روزه که ميخواسته منو ببينه (قبل از اينکه ازدواج کنه) ولي از اين مي ترسيده که درخواستشو رد کنم.
من هم ازش تشکر کردم که اين لطفو کرده و حداقل اين بار را برايم ثابت کرده که فقط براي خودم دوستم داشته.
احساس خيلي خاصي نسبت به او نداشتم... حتي براي نهار دعوتش نکردم. او هم گفت که نهار خونه منتظرش هستن و قرار شد تا عصر همديگر را ببينيم. مي خواستم يه جايي پياده اش کنم که گفت اگه ميخواهي عصر بيام پيشت، بايد منو تا دم خونه برسوني...
البته تمايل چنداني نداشتم، ولي چون مي خواستم عصر ببينمش و فکر مي کردم که حتما موقعيت سکس پيدا ميشه، من هم گفتم باشه.
همچنان خوشگل و جذاب باقي مانده بود، اما زياد روي من تاثير نگذاشته بود...ميتونم بگم که زياد تحت تاثير ديدن دوباره اش قرار نگرفتم...
يه کم از هر دري صحبت کرديم ولي انگار نه انگار که قبلا از هم براي هميشه جدا شده بوديم...
در مسير برگشت به محل کارم، فکرم مشغول او شده بود... اين که او فقط و فقط و صرفا براي ديدن دوباره من، حاضر شده بود منو ببينه و هيچ چي ديگه وجود نداشته، خيلي من رو داشت تحت تاثير قرار مي داد.
يادم نمياد که چه فکرايي توي ذهنم دور مي زد، اما ناخودآگاه اين کارش خيلي داشت منو تو فکر عشقي که ب
     
#315 | Posted: 27 Nov 2011 16:54
سلام
امروز می خوام براتون یه خاطره ی سکسی تعریف کنم
من الان 19 سالمه
چند سال پیش من تازه اول دبیرستان بودم
ولی خوب قیافه و هیکلم بیشتر از سنم نشون میداد چون تقریبآ تپل بود{البته الان لاغر شدم ها
نزدیک های ظهر بود و من دیگه منتظر اومدن خاله ام
تلویزیون هم داشت اخبار پخش می کرد منم که از اخبار بدم میومد تلویزیون رو خاموش کردم و همون جا روی کاناپه خوابیدم...
با صدای کلید در بیدار شدم....خاله ام بود
گفت خواب بودی عزیزم
منم یه خمیازه کشیدم و گفت آره... سلام
سلام کرد و بعد اومد صورتم رو بوسید و بعد گفت بخواب عزیزم
منم که دیگه خوابم پریده بود گفتم نه دیگه بسه کلی خوابیدم

پا شدم برم دستشویی که خاله ام که داشت می رفت طرف آشپز خونه گفت چی شده با تاپ و شلوارکی؟؟؟هوا که زیاد گرم نیست؟؟؟
منم که سرم هنوز به خاطر خوابه نصفه ونیمه داغ بود گفتم چرا گرمه خیلی..
رفتم یه آبی به صورتم زدم و حالم سر جا اومد
اومدم و جلوی تلویزیون نشستم
خاله ام هم چایی رو گذاشت و اومد بغل دستم نشست...
خودش رو بدجوری به من چسپوند منم تعجب کردم و به روش نیاورم....
بعد به من گفت بهناز پاشو کنترل تلویزین رو بیار...من خم شدم تا کنترل رو از رو میز بردارم...ولی از بس کرخت بودم که تو همون حال یه چند ثانیه موندم...
تو همون حال که خم بودم یه نگاه به خالم انداختم دیدم زل زده به باسن من FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT=icon_eek.gif"....
زود برگشتم و نشستم سر جام....حرکاتش خیلی عجیب بود...
بغل دستش نشستم و کنترل رو دادم دستش
اون هم تلویزیون رو روشن کرد بعد پای چپش رو انداخت روی پای راستش بعد دست چپش رو گذاشت روی پاهاش دست راستش رو هم که انداخته بود پشتم ...
بعد از چند دقیقه دیدم آروم داره با ناخن های دستش با زانوی من بازی می کنه...بعد از چند دقیقه بد جوری قلقلکم اومد...گفتم خاله نکن قلقکم میاد...برگشت نگام کرد و خندید ...
بعد دستش رو گذاشت رو زانوم و فشار داد...
بعد همین طور که داشت نگام می کرد گفت بهناز جان..
گفتم بله خاله؟؟؟/
گفتش خاله رو چند تا دوست داری...
منم گفتم خاله مگه من بچه 4 ساله ام که با من اینطوری صحبت می کنی {مثلآ بهم برخورده بود}
خاله هم فورآ گفت نه عزیزم و منو بوسید
بعد گفت حال بگو چند تا
منم گفتم خیلی
گفت فدات شم الهی
بهد یه ماچ محکم ازم کرد و تو همین حال دستش رو روی پام آرود بالا تا روی روون چپمو روونم رو فشار محکمی داد..از سوزشی که رو پام احساس کردم فهمیدم که ناخن های دستش پاهام رو خراش داد...
گفتم خاله پامو داغون کردی...
بعد خاله ام گفت کو بذار ببینم
بعد شلوارکم رو داد بالا و پای چپم رو یه کم کشید طرف خودش و گفت کجاش ...منم گفتم اینا ها ناخنت ببین پام رو چیکار کرد...
بعد خاله ام گفت آخ ببخشید بذار بمالمش خوب شه بعد شروع کرد به مالوندم پام...کم کم اینگار خیلی شهوتی شد
دست راستش رو دوباره گذاشت پشتم . با دست چپش مشغول مالوندن پام شد ولی اینبار دوبار داشت پاهام رو با ناخن هاش چنگ میزد...گفتم خاله چیکار می کنی پام داغون شد....
یه دفعه بلند خندید و گفت اشکال نداره خوب می شه...همین طور داشت پاهام رو می مالوند و دستش رو بالا می برد دیگه دستش رو برده بود زیر شلوارکم. تو همون حال سرش رو ارود جلو و شروع کرد به بوسیدن گردنم...
من همینطور مونده بودم نمی دونستم داره چیکار می کنه...
یک دفعه دست چپش رو از زیر شلوارکم در آورد و گذاشتش روی پستون ام و شروع کرد به مالوندم...کم کم حرکاتش خیلی محکم می شد سینه هام رو بد جوری فشار میداد ...سوتینی هم که پوشیده بودم یه کم زبر بود و وقتی سینه هام رو از رو لباس فشار میداد خیلی اذیت می شدم....گفته ام خاله چیکار می کنی... سینه هام ...
یه دفعه خاله ام گفت خفه
خیلی تعجب کردم خاله ام تا حالا اینجوری باهام صحبت نکردی بود ..
یک دفعی خاله ام پا شد و دست منو گرفت و کشید منم پا شدم و دنبالش رفتم منو برد سمت اتاق بابام و منو هول داد رو تخت بعد منو دراز کرد و خودش هم روم دراز کشید تاپم رو بالا داد . شروع کرد از رو سوتین سینه هام رو مالوند...سینه هام خیلی درد گرفت گفتم خاله تورو خدا سینه هام داغون شد...
جوابم رو نداد بعد سوتینم رو داد بالا و سینه هام افتاد بیرون و اونم هم شروع کرد به خوردن سینه هام.....یه چند دقیقه ای سینه هام رو خورد و بعد پا شد و نشست و شلوارکم رو گرفت و کشید پائین بعد منو بر گردوند و رو شکم درازم کرد و شروع کرد به لیسیدن و مالوندن باسنم...حرکاتش خیلی سریع و خشن بود
با ناخن هاش روی باسنم فشار میداد و محکم با کف دست روی باسنم میزد...پشتم واقعا می سوخت...خاله ام هم هی با خودش حرف میزد و هی بلند بلند می گفت...جووون چه کونی ...چی تپله.... قربون کون تپلت بشم و در همون حال هی باسنم رو می لیسید...
یک دفعه انگار یه صدایی شنید از جاش پرید و دوید دم در بعد زود برگشت و از تو کیفش کلید در رو ورداشت و برد گذاشت توی قفل در که اگه کسی اومد نتونه از بیرون در رو باز کنه و مجبور بشه زنگ بزنه...
بعد که دوباره برگشت تو اتاق و منو لخت که به پشت خوابیده بودم دید انگار شهوتش صد برابر شد پیراهنش رو در آورد{یادم نمیره یه سوتین مشکی تنش بود} دوباره اومد طرف من شروع به لیسیدن باسنم کرد البته با شدت بیشتر و اینار بلند تر با خودش حرف میزد دیگه کم کم داشت از ترس گریه ام می گرفت که یک دفعه خاله شورتم رو گرفت خواست درش بیاره من هم مجبور شدم که یه کم کمرم رو بلند کنم تا شورتم در بیاد...
خاله شورتم رو تا زانوم کشید پائین بعد من رو برگردوند و شورتم رو کامل از پام دراورد وپرت کرد کنار
بعد پاهام رو باز کردسرش رو برد وسط پام..
وقتی داشت وسط پام رو لیس میزد و زبونش رو می کشید یه حس عجیبی بهم دست داد انگار توی دلم خالی می شد یه جور احساس لذت که قبلآ تجربه اش رو نکرده بودم....خاله ام در همون حال که داشت وسط پام رو می لیسید دستش رو هم اورد و سینه هام رو مالوند....دیگه اصلآ تو حس خودم نبودم اصلآ نمی فهمیدم دور و ورم چی می گذره...تو همین حال بودم که یک دفعه تلفن زنگ زد . خاله ام انگار بهش برق وصل کرده باشن یک متر پرید هوا....
پاشد و دوید و تلفن تو اتاق رو ورداشت...من نفهمیدم که با کی صحبت کرد...با این که زنگ تلفن یه کم منو به حال خودم اورده بود ولی باز همون حال عجیب تو بدنم بودکه دیدم خاله ام اومد بالای سرم و پیشونیم رو بوسید گفت بهناز جان پا شو لباست رو بپوش بابات زنگ زد گفت که داره میاد دنبالت برید واسه ثبت نام کلاس زبان........
یادم نمیره به خاطر جای ناخن های خاله ام که روی پاهام مونده بود یه چند وقتی مجبور شدم تو خونه شلوار پام کنم تا بابام متوجه ی جای خراش ناخن ها
     
#316 | Posted: 27 Nov 2011 19:36
سلام،من فرزادم(مستعار)پسري 18 ساله باقد170 و اندامي قوي وماهيچه اي امالاغر-اينوهمه بهم ميگن كه لاغرم.ازنظرخودم قيافم متوسطه وزيادخوشكل نيستم امااطرافيام ودوستام به اين اعتقادي ندارن و ميگن كه من واقعأ خوشكلمودل همه ي دختراروميبرم-بارها شده دخترها وحتي پسرها توخيابون بهم تيكه بندازن-البته من بي اهميتم-بگذريم،ماجرايي كه ميخوام واستون تعريف كنم مال چهارم آبان امسال يا سال 90 بود-من يه پسرم كه 2 ساله بانيمبازتوگوشيم چت ميكنم-بچه هاي شهر خودمون اكثرأ منو ميشناسن. توچت عادت ندارم حرف بدبزنم وهميشه به همه احترام ميذارم-امايه مشكل كوچيك بود كه هميشه توزندگيم حسرتشو داشتم،اونم خواهربود-من فقط داداش دارم وخواهري ندارم-البته ازداداشمم بدم ميادچون باهم جورنيستيم-به خاطرهمين بي خواهر بودنم چند تا دختر بودن كه تو نيمباز شده بودن آجي من-يكيشونم كه ازهمشون لوس تربود و با من از بقيه جورتربود،مهتاب(مستعار) بود-مهتاب ومن هروقت باهم pv بوديم قربون صدقه ي هم ميرفتيم-من منظوري نداشتم و چون واقعأدوستش داشتم اينجورباهاش راحت بودم-واقعأفكرميكردم مثل خواهرخودم دوستش دارم.

تقريبأيك سال از آجي وداداش بودن من ومهتاب ميگذشت كه يه شب فهميدم دوستم داره-خيلي اون شب دوتامون گريه كرديم وآخرش اين شدكه باهم دوست شديم-بعدأ بهم گفت كه خيلي وقته عاشقمه امابهم نگفته-ازمهتاب بگم،دختري20ساله كاملأ مهربون وصميمي بود-من قيافشونديده بودم وبه خاطراينكه ازم بزرگتربودهيچوقت به خودم اجازه ندادم به دوستي باهاش فكركنم-امااون گفت كه واقعأ و از ته دلش منوميخواست-تاآبان امسال ميشدكه منو مهتاب 5امين ماه دوستيمونوميگذرونيم. اماتواين 5 ماه هيچوقت جورنشد كه ببينمش-نه باباش اجازه ميدادكه بياد بيرون نه هيچ راه ديگه اي-يه بارم كه خواست بيادواسه انتخاب واحدش مارفتيم مسافرت كه كلي حالم گرفت-واسه همين نديدنشم كلي اذيتش ميكردم،واقعأرفتارموباهاش عوض كرده بودم وبهش بدي ميكردم-عاشقش بودم امانميدونم چرااينجورميكردم-فكركنم واسه اين بودكه ميدونستم ديونمه وولم نميكنه،بگذريم.خلاصه يه شب (سه شنبه شب،3آبان)دعواراه انداختم كه اگه نياي پيشم باهات تموم ميكنم-مهتاب دانشگاهش يه شهرديگه بودكه باشهرما2ساعت فاصله داشت-به هزارزوروگريه وبدي گفتن به من و... قبول كرد بياد-صبحش7راه افتاده بود-منم اولين بارم بود بادختري قرارميذارم-يادم رفت بگم من قبل مهتاب هيچ دوست دختري نداشتم وباهيچ دختري هم قرارنذاشته بودمو به هيچ نامحرمي دست نزده بودم-خلاصه من يه كافي نت ازدوستام يادگرفته بودم كه ميذاشت پسرودخترپيش هم بشينن-مهتاب رفته بودوسيستم گرفته بود-منم رفتم پيشش نشستم-باورم نميشداين دخترمال من باشه-چهرش واقعأتمام وكماله-چشماي سبزعسلي،دماغش كوچولوي كوچولو،دهنش كوچيك،ابروهاش وقسم خورد كه نگرفته اماواقعأهشتي وباريك بودن-چونش،پيشونيش،لپاش وكلأصورتش منوديونه كرد(البته اينارونيم ساعت بعدديدم)خلاصه تارسيدم باهاش دست دادم وبالاخره دستم به نامحرم خورد-آقاحالامهتابم شروع كرده بودبرينه توحال من-ازبدي هاي رفتارم باخودش ميگفت اخم ميكرد-دستشوازتودستم ميكشيد-واقعأبغض كرده بودم وشرمنده بودمو يكم هم ميترسيدم-سرموانداخه بودم پايين وميگفتم ببخشيدشرمنده-ديدم كم كم صداش داره عوض ميشه،داره ميادتوصورتموحرف ميزنه-شكه شده بودم-مثل ديونه هاشده بودم-نميدونستم بايدچيكاركنم-ضدحال اساسي رواونجاخوردم كه فكرميكردم ميادجولولب ميخوام،دست وپام ميلرزيدامالباموبردم جولولباش كه راحتم كنه وديگه شرمندم نكنه-اماديدم خودشوكشيدعقب-آب شدم-به خودم فحش ميدادم كه آخه اين چه كاري بود-بازم اينقدرسرموانداختم پايينوحرف نزدم تاآخر خودش اومد ولباشو گذاشت رولبام-شكه شدم،ترسيدم-بلدنبودم،شايد2ثانيه طول نكشيدكه لب گرفت بعدمن خودوكشيدم عقب وسرموانداختم پايين-آبروم رفت كه يه لب ساده هم بلدنبودم-بازم اومدجولو-كاملأحشري شده بود-ازتوچشماش راحت ميشدفهميد-به خودم جرأت دادموايندفعه بيشترلب گرفتيم-امابازم من بودم كه عقب كشيدم-8يا9شايدم بيشتراز10باربعدش لب گرفتيم كه هرباربيشتررومون به هم بازميشد-بالب بعدي وبادستام كه ميلرزيد،سينشوگرفتم وفشاردادم-سينه ي چپيشوگرفته بودموماساژميدادم-صداش كم كم درومده بود-نفساش سريع ترشده بود-داشت لباموگازميگرفت-اولين باري بودكه سينه ماساژميدادم،تايكم ازسينش نرم نرم بوداماتقريبأوسطاي سينش يه قسمتي داشت كه ازبقيش سفت تربود(كه بعدأ بهم گفت همه اينجورن)كلي باسينه ي چپيش وررفتم كه گفت فرزاد جان عزيزم فقط يكيوفشارنده-اون يكيم دل داره-دكمه هامانتوشو بازكردم-اينقدرهول بودم نميدونستم چطوردستموبكنم توسوتينش وسينه ي راستيشوبگيرم-مثل ديونه هاشده بودم-آخرخودش واسم درشون آورد گفت بيا-منم شروع كردم به خوردن-اونجوركه فكرميكردم نبوداماخلاصه كلي حال كردموگازشون گرفتم،ميگفت دردش ميگيره اماميگفت بازم گازبگير-بازم من به خودم جرأت دادمودستموبردم سمت كسش-باورتون نميشه به محض اينكه دست زدم به كسش وازروشلوارمالوندمش،كونشوآورد جولوي صندلي وتكيشو داد-ديگه نفهميدم چي ميكنم-همش كسشوماساژميدادم،دكمه شلوارشوبازكرد گفت فرزادبخور-تاديدمش ناجورحشري شدم-واقعأتپل وبزرگ بود-انگشتموگذاشتم لاش،خيس خيس بود-يكم خجالت كشيد-فهميدموبهش گفتم عزيزم من بدم نمياد-بعدشروع كردم واسه اولين باربه كس خوردن-هي ميگفت توروخدابسه الآن ميادفرزادنكن امامن حاليم نبود-اونقدرخوردم تاارضاشدامامن بالاي كسشوميخوردم انگارازپايين كسش آبش اومد كه من هيچ نفهميدم-موهاموكشيدوآوردم بالا-يكم كه رفت عقب ديدم بله صندلي خيسه-دسمال ازتوكيفش درآوردوخودشوصندليوتميز كرد-ديدم داره كيرموماساژميده-خيلي خجالت ميكشيدم خودمو هي ميكشيدم عقب امانخواستم ناراحتش كنم-دكمه هاشلوارموبازكردو كيرشق شده ي من زدبيرون-گفت واي فرزادچه بزرگه-گفت اولين باره ازنزديك كيرميبينه-راستم ميگفت چون پدركيرمنودرآورد-اونقدرگازش گرفت وسرشو فشارداد وزدش كه پدرم داشت درميومد-من فكرميكردم آبم يك ثانيه اي بياد-اونم تودست دخترامانيومد-گفتم بخورش ديگه گفت چشم-ديدم يكمشوگذاشته تودهنش-گفتم پس اين چيه؟سرشوفشاردادم پايين وتقريبأنصف كيرم رفت تودهنش-اومد بالا گفت فرزادخفم كردي رفت توحلقم گفتم دروغ ميگي امكان نداره-خلاصه اين بيچاره30دقيقه كامل كيرمنوخوردوماساژش ميداد وبهش ورميرفت اماانگارآب من نميخواست بياد-حسابي كلافه شده بودم-آخرش هم خودم آبموآوردم-گفتم قبول نيست من طول كشيدپس تودوباربايدارضابشي-اول نخواست قبول كنه امابه خاطرمن گفت باشه-بازم كسشوخوردم-ولي ايندفعه گفت كيرميخواد-منم كيرموكه دوباره شق شده بود گذاشتم لاش-امانميشدبكنم توش-پرده داشت-خلاصه توكونش هم نرفت -بهش گفتم ميخواي پردتوبزنم گفت نه،دوست داري بزنيش گفتم نه عزيزم-خلاصه نشستم كسشوواسش خوردم اماانگشتمم كردم توكونش وعقب جولو ميكردم-اينقدرتنگ بودكه داشت ميمردازدرد-التماس ميكرد انگشتمو درارم كه من بيخيال شدم-آخرش گفت نميخوام آبم بيادوبهم يه آدامس داد كه من نصف آدامسوازدهنم آوردم بيرون اونم اومد يه لب اساسي و واقعأ طولاني وباحال گرفتيم ونصف آدامسوخورد-3ساعت پيش هم بوديم كه واقعأ عالي بود-واقعأ دوستش دارم-اميدوارم خوشتون اومده باشه-ببخشيداگه جزئيات كامل نبودوغلط داشتم،هم باموبايل تايپ ميكنم وهم ساعت 3 نصف شبه وهم خيلي ازاون روزخوب گذشته-بهم قول داده كه بازم بيادواسه سكس البته اين بارخونه خالي چون دوست داره لخت لخت توبغلم باشه-اگه خونه خالي جورشدوايندفعه سكس بهتري داشتم حتمأواسه شماعزيزان مينويسم-بازم ببخشيداگه طولاني شدوكامل نبود
     
#317 | Posted: 28 Nov 2011 20:16
نقل قول :

من و مادر دوستم (بدون سوپرمن بازی)
سلام من علی هستم
این خاطره ای که مینویسم مال پارساله وقتی که 17 سالم بود
بزارید از خصوصیات خودم بگم
یه نوجوون هیکلی که هم بسکتبال میرم و هم بدنسازی . خوشتیپ شاخ نیستم ولی ظاهر خوبی دارم و زیاد تو کف مدل مو و از اینجور چیزا نیستم ولی وقتی تو خیابون راه میرم بخاطر هیکل ورزشکاریم یه خورده جلب توجه میکنم
دوست دخترم ندارم یعنی تا حالا اقدام نکردم شاید چون جنمش رو ندارم
من از دبستان بچه درسخونی بودم و بچه ها اگه مشکلی تو درس داشتن از من میپرسیدن یا میرفتم خونشون بهشون درس میدادم یکی از دوستام اسمش پویان بود ( اسم مستعار ) بچه درسخونی نبود و خیلی هم شر بود ( موندم با اون هیکل نحیفش چرا انقدر دعوا میکنه ) ولی هرچی بود دوستم بود و خونشون هم نزدیک و هر موقع مشکلی داشت میرفتم خونشون و بهش یاد میدادم درسو . از دبستان با هم بودیم تا الان که دبیرستانیم . پدرش تولیدی داشتو وضع مالیشون مثل ما خوب بود ( یه چیزی بین متوسط و خر پول ) و مادرش که داستان در مورد اون هست خیلی به فکرش بود از منم خوشش میومد و اینو بگم که خیلی خوشپوش بود و همیشه بوی عطر میداد . با منم دیگه تعارف نداشت و راحت بود جلوم . راستش تا موقعی که به سن بلوغ برسم احساس خاصی بهش نداشتم ولی از موقعی که کیرم کوس کوس کرد چشامو بیشتر باز کردم دیدم عجب هیکل خوش فرم و سکسی داره !!!!!!!!!!!! آخه کلاس ایروبیک میرفت جوری که یه کمر باریک و یه کون گنده داشت . از راهنمایی که تو کفش بودم تا دبیرستان فقط دید میزدم ولی یه خورده که جقی شدم تو دبیرستان ( هر روز جق نمیزدما ولی هفته ای یه بار آخه با کمر خالی که نمیشه ورزش کرد ) و مصرف موزم بالا رفته بود یه 30 یا 40 باری به یادش زده بودم یه جورایی برام شده بود فیلم سوپر زنده . همینجوری جق میزدمو نو کفش بودم ولی باید چیکار میکردم ؟!؟!؟!؟!؟!
اولین باری که فهمید منم تو کار جق و فیلم سوپرم موقعی بود که پویان خاک بر سر یه سی دی پر سوپر از من گرفته بودو رفته بود خونشون مادرش پیله کرده بود و دیده بود فیلما رو و اونم فرتی منو لو داده بود . بازم میرفتم و به پویان تو درساش کمک میکردم و اونم به روی خودش نمیاورد ولی پویان گفته بود چه گندی زده . به همین روند ادامه دادم تا اینکه بچه ها رو بعد از عید بردن اردو اصفهان . من نرفتم چون سال سوم بودمو امتحان نهاییو , معدل برای کنکور ولی پویان که کشته مرده اردو و دله بازی بود ثبت نام کرد . پدر پویان هم برای خرید چوب ( برای کارگاه مبل سازی ) رفته بود . دفتر حسابان من دست پویان بود و یادش رفت بهم پسش بده و منم چون نیازش داشتم زنگ دم خونشون و به مادرش گفتم که دفتر رو آماده کنه بیام ببرم ( خودمونی بودم )
خلاصه رفتم طرف خونشون فکر هم چی رو میکردم جز اونی که میخواست اتفاق بیفته .
زنگو که زدم درو باز کرد گفت بیا بالا ( آپارتمان ) . دم در خونه که رسیدم زنگ زدم اومد دم در تعارف کرد که برم تو ولی چون عجله داشتم گفتم ممنون مزاحم نمیشم ولی انقدر اصرار کرد تا رفتم تو .
وقتی دم در بود فقط سرش رو از اون ور در داده بود بیرونو صحبت میکرد ولی وقتی رفتم تو دیدم یه تاپ تنگ پوشیده با یه شلوار تنگ که همون کمر نازک و کون گنده بدجوری تو چشم بود . یه لحظه چشمم قفل شد ولی تا منو نگا کرد سریع سرم رو آوردم بالا . گفت برو بشین تو حال الان دفترت رو میارم منم نشستم . تلویزیون روشن بود و ماهواره بهش نصب بود . حالا بگو چی داشت پخش میکرد ؟!؟!؟!؟!؟!؟ فیلم سوپر . خشکم زده بود راستش منم که جقی بودم سریع راست کردم ( آخه خیلی با کیفیت بود . از اون فیلم سوپرای برنامه ریزی شده با کیفیت تصویر توپ ) البته قطع صدا بود . تو کف فیلم سوپر بودم که یهو اومد نفهمیدم کی اومد . ولی دید که زل زدم به فیلم سوپر ( خودش چرا داشت فیلم سوپر نگا میکرد سوالی بود که اون موقع به ذهنم نرسید ) دفترو بهم داد . خواستم برم که گفت بشین میخوام در مورد اون فیلمایی که به پویان دادی باهات صحبت کنم . فکر کردم الان میخواد دعوام کنه ولی گفت میدونم تو سن بلوغی ولی استمناع راه مناسبی و نیستو یه راه دیگه پیدا کن و از اینجور حرفا . شرایط منو در نظر بگیرید : تو حال نشتم جلوم داره فیلم سوپر پخش میشه یه خانوم خوش هیکل و سکسی با لباش تنگ نشته جلوم و داره در مورد جق و سکس باهام صحبت میکنه . خیلی سعی داشتم کیر سیخم رو یه جوری بپوشونم تا معلوم نباشه ولی نمیشد . اونم هی داشت حرف در مورد سکس میزد تا اینکه گفت من میتونم مشکلت رو حل کنم ؟!؟!؟!؟!؟!؟ یه لحظه برق از چشمم پرید . گفتم چجوری ؟ گفت بماند . منم که حشری شده بودم خودمو نزدیکتر کردمو گفت چجوری دیگه کیرمم ول داده بودم . با نوک انگشت زد به سر کیرم ( مثل اینکه یه شیشه آبلیمو بخوری تمام تنم لرزید ) اونم اومد نزدیکو چسبید بهم . شلوارم رو باز کرد و شرتمو کشید پایین و شروع کرد ور رفتن با کیرم تا به خودم اومدم دیدم دارم با دستام سینه هاش رو میمالم . سریع پا شد و لخت شد معلوم بود خودش از من حشری تره . منم پیرهنم رو درآوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش اونم با دست کیرم رو مالش میداد . داشتم مثل فیلم سوپرای حرفه ای کار میکردم .
شروع کرد برام ساک زدن بدجوریم حرفه ای بود ( معلمش کی بود ؟ الگوی ساک زنیش کی بود نمیدونم ) منم که تا حالا فقط جق زده بودم سریع آبم اومد ولی این دفعه کیرم نخوابید و بعد از ثانیه دوباره سیخ شد . همه فیلم سوپرایی که دیده بودم داشت از جلوی چشمم رد میشد .
منو از رو مبل بلند کرد و خودش تکیه داد به مبلو و کونشو داد طرف من . گفتم کدومو گفت کون .
منم یه نفس نیمه عمیق کشیدمو کیرمو گذاشتم در کونش . یه ذره تنگ بود و یجا تو نمیرفت بخاطر همین آروم آروم دادم تو ولی وقتی تا ته رفت تو شروع کردم تلمبه زدن . جیغش رفته بود هوا ولی من دیگه وحشی شده بودم ( انگار صداشو نمیشنیدم ) چون قبلش ارضا شده بودم آبم نیومد فهمیدم به همین زودیا خبری نیست . وقتی تا ته میکردم توش و بهش میخردم کون گندش مثل ژله میلرزید و این منو حشری تر میکرد . یه دست انداختم پایینو شروع کردم مالوندن کسش . معلوم بود خوشش اومده . هی آه آه میکرد . بدجوری حشری شده بود و دیگه درد کونش یادش رفته بود و منم داشتم تند تند تلمبه میزدم .بعد از 2 یا 3 دقیقه بدنش لرزید و تکون نخورد فهمیدم ارضا شده ولی من که ندید پدید بودمو تا حالا کسی رو نکردهخ بودم هنوز داشتم از کون میکردمش ولی اون دیگه صداش درنمیومد ( معلوم بود سوراخ کونش بازتر شده )
بعد از دوباره آبم اومد ولی این دفعه با فشار بالا و همش رو ریختم تو کونش
خودم عاشق این قسمتم : وقتی داشتم بیرون میکشیدم از کونش یه حس خاصی بهم دست انگار 100 برابر احساس مردونگی میکردم .
خلاصه تموم شدو من رفتم خونه . سال بعد هم محله ما عوض شد ( همون مدرسه میم ولی دیگه خونمون به اونا نزدیک نیست .
اینم یه داستان بدون خالیبندی و سوپر من بازیو دروغ
دوستای گلم انقدر داستانای اسطوره ای و خیالیتون رو ننویسید
     
#318 | Posted: 28 Nov 2011 20:17
نقل قول :

لز مامان و شهلا خانوم
من نیما 28 ساله از تهران
داستانی که براتون می نویسم اتفاقی است که کلا دید من رو از دیدن دو زن کنار هم عوض کرده
اون موقع من یک پسر 14 ساله بودم و مامانم یک زن 35 ساله
یک زن همسایه خیلی خوشگل داشتیم که یک سر و گردن از مامانم بلندتر بود و حدودا 30 ساله . کلا اهل شوخی زیاد بود و چند باری دیده بودم از جلو عقب نا خود آگاه مامانمو از روی چادر انگشت می کرد و مامانم چند باری با ناراحتی بهش اخطار داد که اگه یک باردیگه این کار رو بکنه جرش میده و یک چیزایی تو همین مایه ها.
یک روز از روز ها من و مامانم از خرید بر میگشتیم . همون زنه یعنی شهلا خانم جلو در ایستاده بود مامانمو صدا کرد و با اصرار دستشو کشید و به خونش دعوت کرد.
مامان پذیرفت و به خونشون رفتیم. کسی نبود به جز خودش. چایی و پذیرایی و گپ و گفت زنانه.
یک شلوار تنگ پوشده بود که سرمه ای بود و ساق پای سفیدش تا نصفه ازش بیرون بود و یک پیراهن قرمز آستین کوتاه که چاک سینه های بزرگش کاملا مشخص بود و من حسابی داشتم راست می کردم.
بعد مامانم گفت بسه دیگه زحمت رو کم می کنیم ولی انگار شهلا خانم نمی خواست بذاره مامانم بره گفت حداقل یه کمکی بکن تا ظزف ها و استکان ها رو جمع کنیم . بعد دوتایی شروع کردن به جمع کردن . من تو اتاق نشسته بودم که یهو صدای ماما نمو از توی آشپز خونه شنیدم که می گفت ای ای ای......
فهمیدم باز این شهلا خانم داره با انگشتاش جلو عقب مامانمو لمس می کنه . من تا در آشپزخانه رفتم دیدم مانتوی مامانمو بالا زده و چوچول اونو گرفته و مامان هی میره عقب تر و اون هم با همون حالت میره جلوتر و ول هم نمی کنه.
با دیدن من دستشو برداشت مامانم با عصبانیت گفت اگه پسرم اینجا نبود حالیت می کردم بعد مامانم با دست محکم به سینه اون زد و چادر سر کرد تا بریم. شهلا خانم دنبال ما اومد و دست مامانمو گرفت وکشید تا وسط راهرو . چادر و روسری رو از سر مامانم کشید و پرت کرد وسط اتاق و دست انداخت دور گردن مامانم و کشید جلو. بینی مامانم مستقیم توی چاک سینه شهلا خانم جا گرفت.
یه خورده همون طور چسبونده به دیوار مامانمو نگه داشت تا قدرت نمایی کنه و روی مامانم کم بشه. کیرم از راست شدن ایستاد و شروع کرد به کوچک شدن بعد همنطوری خمش کرد پایین. صدای مامانمو از لای سینه هاش می شندیم که میگفت" ول کن شهلا
بزار برم ای ای ای.... ولم کن دیگه . پسرم تو برو خونه برو دیگه عیبه" همونطور خم شده کون دوتاشون به طرف من بود که البته کون شهلا خانم یه چیز دیگه بود.
شهلا خانم تو همون حالت گفت" آره خاله برو خونتون راست میگه نیم ساعت دیگه مامانتم میاد."
من رفتم در کوچه رو بهم زدم تا فکر کنن من رفتم بعد اومدم روی ایوون و از لای شکستگی شیشه مشجر مشغول تماشا شدم. کاملا عجز مامانم جلوی شهلا مشهود بود. مامان سعی کرد خودشو از دست شهلا خلاص کنه که شهلا پاشو انداخت پشت پای مامانم و مثل یک بره مامانمو کوبید زمین و مانتوی مامانمو کشید و تکمه های مانتو کنده شد و مانتو رو بیرون کشید و بعد کف پاشو گذاشت روی دهن مامانم. دست و پایی میزد مامان بیچاره ولی راهرو تنگ بود و زور مامان کم.
شهلا از روی شلوار چوچول مامانمو محکم فشار داد و مامان کف پای شهلا رو که روی دهنش فشار داده میشد گاز گرفت و شهلا هم پاشو تکون داد و سر مامانم محکم خورد به زمین و دوتا دستاشو گرفت به سرش و گفت آخ سرم بلا فاصله شهلا شلوار مامانمو در آورد .
دیگه با هر تقلایی بود مامانم نشست تا دیگه نذاره شورتش رو هم در بیاره . شهلا دوباره مامانمو دمرو خوابوند و خیلی سریع شرت مامانمودر آورد. برای اولین و آخرین بار توی عمرم چاک کس مامانمو دیدم که شهلا با ضربات کف دست اونو حسابی سرخ کرده بود.
مامان دیگه مقاومت نمی کرد و نا امیدانه التماس می کرد تا شهلا ولش کنه. ولی شهلا خانم که ول کن نبود. پیراهن مامانمو درآورد وکرست مامانمو پاره کرد. خودشم کامل لخت شد.
حالا مامان کاملا لخت بود و بازیچه شهلا و دیگه هیچ انرژی و امیدی بری مقاومت کردن نداشت. شهلا شروع کرد لب گرفتن از مامانم و بعد دو انگشتی کرد تو کس مامانم بعد از مدتی 3 انگشتی و چهار انگشتی و بعد کامل دستشو تا مچ کرد تو کس مامان و مامان داشت حال میکرد و جیغ می کشید. مشخص بود زمان ارضای مامان نزدیکه . شهلا پاهای مامانمو باز کرد و لنگهای مامنمو داد بالا و خوابید وستش و به مامان گفت جیجی بخور.
هرکاری می گفت مامان می کرد بعد از مدتی دیدم سینه های شهلا شق شده با دست کس مامانمو باز کرد و توک سینه بزرگشو تپوند تو کس مامانم. بعد دوباره لب گرفت و چوچول خیلی خوشگلشو روی کس ننم بازی میداد.
هر دوتا توی یک حال عجیب بودن. بعد شهلا نشست و شست پاشو کرد توی کس مامان و بعدازچند ثانیه مقدار کمی آب از کس مامانم خارج شد و زیخت روی پای شهلا. بعد شهلا گفت لیس بزن و همشو بخور. مامان با کراهت خاصی همشو خورد.شهلا مامانمو نشوند و دهن و دماغ مادرمو توی چاک خوشگلش فرو کرد و مالید و بعد گفت لیس بزن. ولی مامان امتنا می کرد و میگفت دلم بر نمیداره تو رو خودا بزار برم بسه دیگه.
شهلا چادر سرش کرد و مامنمو روی زمین کشید تا دم در حیات منم سریع قایم شدم تا اگه بیرون اومدن منو نبینن.
مامان با حالت عاجزانه گفت شهلا خانم شهلا خانومی تو رو خدا چه کار می خوای بکنی؟
شهلا گفت" می خوام همینطور پرتت کنم وسط کوچه تا همه ببیننت! تو جوجه می خواستی منو جر بدی؟ حالا و سط کوچه جرت میدم"
مامان گفت" شهلا خانم جون جون هر کی دوست داری - پاتو می بوسم کنیزیتو میکنم تو رو خدا هر کاری بگی میکنم چشم چشم"
وای اصلا باورم نمی شد کیرم راست کرده بود و از طرفی از پخمگی مامانم عصبانی بودم.
شهلا رفت وسط راهرو و نشست و مامان ، خودشو کشید تا دم چو چول شهلا و شروع کرد با جون و دل خوردن و لیسیدن .
بعد از چند دقیقه شهلا کامل نشست رو سر مامانم و دهن و دماغ مادرمو فرو میکرد لای چاکش به طوری که دیگه صورت مامان پیدا نبود.
وای عجب چیزی بود شهلا هیچ وقت صحنش از ذهنم بیرون نمیره بعد آب شهلا اومد خیلی زیادتر و غلیظ تر از آب مامانم. سر و موی مامانمو که خیس کرد هیچ تازه تو دهن مامانم هم پر آب کس شده بود. بعد گفت همشو قورت بده و مامان همه رو خورد.
بعد شهلا خوابید کنار مامانم و بدن مامانمو نوازش داد و باز هم تمایل داشت ولی مامانم گفت دیر شد بزار برم.
شهلا گفت با این سر کثیف و بوی آب کجا می خوای بری ؟ رفت توی اتاقش و مامان رو تنها گذاشت
مامان زانوهاش رو بغل کرد و با حالت بغض آلود نشست و به فکر فرو رفت . بی عفت شدن توسط یک زن براش غمناک و تحقیر آمیز بود.
شهلا با حوله خودش برگشت و حوله رو انداخت روی شونه مامانم. دستشو گرفت و بلندش کرد کون مامانمو انگشت کنان تا حموم کشوند.صدای بسته
من نیما 28 ساله از تهران
داستانی که براتون می نویسم اتفاقی است که کلا دید من رو از دیدن دو زن کنار هم عوض کرده
اون موقع من یک پسر 14 ساله بودم و مامانم یک زن 35 ساله
یک زن همسایه خیلی خوشگل داشتیم که یک سر و گردن از مامانم بلندتر بود و حدودا 30 ساله . کلا اهل شوخی زیاد بود و چند باری دیده بودم از جلو عقب نا خود آگاه مامانمو از روی چادر انگشت می کرد و مامانم چند باری با ناراحتی بهش اخطار داد که اگه یک باردیگه این کار رو بکنه جرش میده و یک چیزایی تو همین مایه ها.
یک روز از روز ها من و مامانم از خرید بر میگشتیم . همون زنه یعنی شهلا خانم جلو در ایستاده بود مامانمو صدا کرد و با اصرار دستشو کشید و به خونش دعوت کرد.
مامان پذیرفت و به خونشون رفتیم. کسی نبود به جز خودش. چایی و پذیرایی و گپ و گفت زنانه.
یک شلوار تنگ پوشده بود که سرمه ای بود و ساق پای سفیدش تا نصفه ازش بیرون بود و یک پیراهن قرمز آستین کوتاه که چاک سینه های بزرگش کاملا مشخص بود و من حسابی داشتم راست می کردم.
بعد مامانم گفت بسه دیگه زحمت رو کم می کنیم ولی انگار شهلا خانم نمی خواست بذاره مامانم بره گفت حداقل یه کمکی بکن تا ظزف ها و استکان ها رو جمع کنیم . بعد دوتایی شروع کردن به جمع کردن . من تو اتاق نشسته بودم که یهو صدای ماما نمو از توی آشپز خونه شنیدم که می گفت ای ای ای......
فهمیدم باز این شهلا خانم داره با انگشتاش جلو عقب مامانمو لمس می کنه . من تا در آشپزخانه رفتم دیدم مانتوی مامانمو بالا زده و چوچول اونو گرفته و مامان هی میره عقب تر و اون هم با همون حالت میره جلوتر و ول هم نمی کنه.
با دیدن من دستشو برداشت مامانم با عصبانیت گفت اگه پسرم اینجا نبود حالیت می کردم بعد مامانم با دست محکم به سینه اون زد و چادر سر کرد تا بریم. شهلا خانم دنبال ما اومد و دست مامانمو گرفت وکشید تا وسط راهرو . چادر و روسری رو از سر مامانم کشید و پرت کرد وسط اتاق و دست انداخت دور گردن مامانم و کشید جلو. بینی مامانم مستقیم توی چاک سینه شهلا خانم جا گرفت.
یه خورده همون طور چسبونده به دیوار مامانمو نگه داشت تا قدرت نمایی کنه و روی مامانم کم بشه. کیرم از راست شدن ایستاد و شروع کرد به کوچک شدن بعد همنطوری خمش کرد پایین. صدای مامانمو از لای سینه هاش می شندیم که میگفت" ول کن شهلا
بزار برم ای ای ای.... ولم کن دیگه . پسرم تو برو خونه برو دیگه عیبه" همونطور خم شده کون دوتاشون به طرف من بود که البته کون شهلا خانم یه چیز دیگه بود.
شهلا خانم تو همون حالت گفت" آره خاله برو خونتون راست میگه نیم ساعت دیگه مامانتم میاد."
من رفتم در کوچه رو بهم زدم تا فکر کنن من رفتم بعد اومدم روی ایوون و از لای شکستگی شیشه مشجر مشغول تماشا شدم. کاملا عجز مامانم جلوی شهلا مشهود بود. مامان سعی کرد خودشو از دست شهلا خلاص کنه که شهلا پاشو انداخت پشت پای مامانم و مثل یک بره مامانمو کوبید زمین و مانتوی مامانمو کشید و تکمه های مانتو کنده شد و مانتو رو بیرون کشید و بعد کف پاشو گذاشت روی دهن مامانم. دست و پایی میزد مامان بیچاره ولی راهرو تنگ بود و زور مامان کم.
شهلا از روی شلوار چوچول مامانمو محکم فشار داد و مامان کف پای شهلا رو که روی دهنش فشار داده میشد گاز گرفت و شهلا هم پاشو تکون داد و سر مامانم محکم خورد به زمین و دوتا دستاشو گرفت به سرش و گفت آخ سرم بلا فاصله شهلا شلوار مامانمو در آورد .
دیگه با هر تقلایی بود مامانم نشست تا دیگه نذاره شورتش رو هم در بیاره . شهلا دوباره مامانمو دمرو خوابوند و خیلی سریع شرت مامانمودر آورد. برای اولین و آخرین بار توی عمرم چاک کس مامانمو دیدم که شهلا با ضربات کف دست اونو حسابی سرخ کرده بود.
مامان دیگه مقاومت نمی کرد و نا امیدانه التماس می کرد تا شهلا ولش کنه. ولی شهلا خانم که ول کن نبود. پیراهن مامانمو درآورد وکرست مامانمو پاره کرد. خودشم کامل لخت شد.
حالا مامان کاملا لخت بود و بازیچه شهلا و دیگه هیچ انرژی و امیدی بری مقاومت کردن نداشت. شهلا شروع کرد لب گرفتن از مامانم و بعد دو انگشتی کرد تو کس مامانم بعد از مدتی 3 انگشتی و چهار انگشتی و بعد کامل دستشو تا مچ کرد تو کس مامان و مامان داشت حال میکرد و جیغ می کشید. مشخص بود زمان ارضای مامان نزدیکه . شهلا پاهای مامانمو باز کرد و لنگهای مامنمو داد بالا و خوابید وستش و به مامان گفت جیجی بخور.
هرکاری می گفت مامان می کرد بعد از مدتی دیدم سینه های شهلا شق شده با دست کس مامانمو باز کرد و توک سینه بزرگشو تپوند تو کس مامانم. بعد دوباره لب گرفت و چوچول خیلی خوشگلشو روی کس ننم بازی میداد.
هر دوتا توی یک حال عجیب بودن. بعد شهلا نشست و شست پاشو کرد توی کس مامان و بعدازچند ثانیه مقدار کمی آب از کس مامانم خارج شد و زیخت روی پای شهلا. بعد شهلا گفت لیس بزن و همشو بخور. مامان با کراهت خاصی همشو خورد.شهلا مامانمو نشوند و دهن و دماغ مادرمو توی چاک خوشگلش فرو کرد و مالید و بعد گفت لیس بزن. ولی مامان امتنا می کرد و میگفت دلم بر نمیداره تو رو خودا بزار برم بسه دیگه.
شهلا چادر سرش کرد و مامنمو روی زمین کشید تا دم در حیات منم سریع قایم شدم تا اگه بیرون اومدن منو نبینن.
مامان با حالت عاجزانه گفت شهلا خانم شهلا خانومی تو رو خدا چه کار می خوای بکنی؟
شهلا گفت" می خوام همینطور پرتت کنم وسط کوچه تا همه ببیننت! تو جوجه می خواستی منو جر بدی؟ حالا و سط کوچه جرت میدم"
مامان گفت" شهلا خانم جون جون هر کی دوست داری - پاتو می بوسم کنیزیتو میکنم تو رو خدا هر کاری بگی میکنم چشم چشم"
وای اصلا باورم نمی شد کیرم راست کرده بود و از طرفی از پخمگی مامانم عصبانی بودم.
شهلا رفت وسط راهرو و نشست و مامان ، خودشو کشید تا دم چو چول شهلا و شروع کرد با جون و دل خوردن و لیسیدن .
بعد از چند دقیقه شهلا کامل نشست رو سر مامانم و دهن و دماغ مادرمو فرو میکرد لای چاکش به طوری که دیگه صورت مامان پیدا نبود.
وای عجب چیزی بود شهلا هیچ وقت صحنش از ذهنم بیرون نمیره بعد آب شهلا اومد خیلی زیادتر و غلیظ تر از آب مامانم. سر و موی مامانمو که خیس کرد هیچ تازه تو دهن مامانم هم پر آب کس شده بود. بعد گفت همشو قورت بده و مامان همه رو خورد.
بعد شهلا خوابید کنار مامانم و بدن مامانمو نوازش داد و باز هم تمایل داشت ولی مامانم گفت دیر شد بزار برم.
شهلا گفت با این سر کثیف و بوی آب کجا می خوای بری ؟ رفت توی اتاقش و مامان رو تنها گذاشت
مامان زانوهاش رو بغل کرد و با حالت بغض آلود نشست و به فکر فرو رفت . بی عفت شدن توسط یک زن براش غمناک و تحقیر آمیز بود.
شهلا با حوله خودش برگشت و حوله رو انداخت روی شونه مامانم. دستشو گرفت و بلندش کرد کون مامانمو انگشت کنان تا حموم کشوند.صدای بسته شدن در حموم رو که شنیدم آروم در ایون رو باز کردم و رفتم تو نگاه کردم شیشه حموم از کنار پاسیو معلوم بود.
یک صندلی پلاستی از آشپزخانه پیدا کردم و روش ایستادم و نظاره کردم.
شهلا مامانو کفی کرده بود و سر و روش رو حسابی می مالید . بدنش رو ماساژ می داد و آخ و اوخ مامانم حسابی در آومده بود.
گاهی مامانمو می چسبوند به دیوار و با زانو به چوچول ماماتم ضربه می زد.
گاهی می خوابوندش رو زمین و مچ پای سفید بلوریشو رو . لای کس مامانم حرکت می داد.
ما مانمومجبور میکرد زیر پاهاش بشینه و براش کس لیسی کنه و مامان از روی عجز همه این کارها رو می کرد. شهلا توی حمام 2 بار دیگه آب زیاد و غلیظش رو تو سر و حلق مامانم ریخت.
خودش که حسابی راضی شد مامانمو بلند کرد. پشت مامانم ایستاد. دستای بلندشو دور کمر مامانم حلقه کرد. بعد آروم چو چول مامانمو لمس کرد و مالید.
مامانم تند تند نفس میزد و آه می کشید و گاهی جیغ می زد ولی شهلا ول کن نبود. یکبار دیگه آب مامانم اومد .
بعد مامانم خوابید روی پای شهلا و گفت دیگه ضعف آوردم. بسه دیگه؟! ها شهلا بسه دیگه
واقعا رنگ و رو ش پریده بود. شهلا نشست کنج دیوار و پشت مامانم. و با شست پاش کون مامنمو از پشت تحریک کرد وفرو کرد در سوراخ کون مامانم. بعد دستشو انداخت زیر بغل مامانم و اونو کشید و سر داد طرف چوچول خودش.
وقتی کون مامانم با چوچول شهلا مماس شد شهلا برگشت پاهای خودشو داد بالا روی دیوار و سرشو گذاشت زمین و طاقواز مامانمو روی شکمش خوابوند. در جهات مختلف اونقدر اونجای مامانمو مالید تا یکبار دیگه آب مامانم اومد. اینبار دیگه به حالت غش و ضعف ولو شد.
شهلا مثل یک بچه نوزاد مامانمو شست و خشک کرد و و وقتی خواست بیاد بیرون من دویدم سمت ایوون مامانم انقدر بی حال بود که دمرو خوابید روی زمین.
شهلا با زحمت لباس های مامانمو تنش کرد و یک لب از مامانم گرفت و نازش کرد و سعی کرد دلداریش بده. سر مامانمو روی پاهاش گذاشت و موهاشو خشک و شونه کرد.
رفت از آشپز خونه نون خامه ای آورد و گفت بخور ضعف کردی .مامان که ضعف کرده بود دو لپی می خورد . بعد با صدای نحیفی گفت یه دستمال کاغذی بده . توی همین حال شهلا لباسهاشو پوشید و نون خامه ای های دو دهن مامانمو با لب گرفتن پاک کرد.
رفت آشپز خونه کمی آبمیوه آورد و با دستهای خودش آبمیوه رو به خورد مادرم داد.
مامانم گفت کرستمو که پاره کردی سینه هام وله . شهلا یکی از کرست های خودشو برای مامانم آورد ولی برای مامانم بزرگ بود.
خلاصه مامان ما با کرست رفت و بی کرست برگشت.
بعد خداحافظی و چند بار جلو عقب مامانمو انگشت کردن توسط شهلا خانم . من سریع رفتم توی کوچه و خودم رو زدم به اون راه.
مامانم اونقدر ضیف شده بود که به سختی می تونست راه بره. توی کوچه دیدم که رنگش حسابی پریده بود.
گفتم چی شد مامان ؟
بغضی که داشت رو پنهان کرد و خندید و گفت هیچی.
از اون به بعد شهلا مامانمو زیاد خونش می برد و زمان هایی که من مدرسه بودم و یا خونه نبودم زیاد خونمون میومد.
من که می دونستم چه کار می کنه.
از اون به بعد مامانم با شهلا مثل سرورش برخورد می کرد و خیلی محتاطانه حرف می زد و هر چی شهلا می گفت جز چشم از دهان مادرم خارج نمی شد. و این مایه تعجب خیلی ها بود جز من.
آرزو می کردم این صحنه ها رو باز هم می دیدم ولی دیگه نشد. ولی یادش هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه.
خوابش رو می بینم و بارها به عشق آن روز جق می زنم و خلاصه شدم پایه فلیم ها و عکس های همجنس بازی زنان.
آخ که چه حالی داره.
شدن در حموم رو که شنیدم آروم در ایون رو باز کردم و رفتم تو نگاه کردم شیشه حموم از کنار پاسیو معلوم بود.
یک صندلی پلاستی از آشپزخانه پیدا کردم و روش ایستادم و نظاره کردم.
شهلا مامانو کفی کرده بود و سر و روش رو حسابی می مالید . بدنش رو ماساژ می داد و آخ و اوخ مامانم حسابی در آومده بود.
گاهی مامانمو می چسبوند به دیوار و با زانو به چوچول ماماتم ضربه می زد.
گاهی می خوابوندش رو زمین و مچ پای سفید بلوریشو رو . لای کس مامانم حرکت می داد.
ما مانمومجبور میکرد زیر پاهاش بشینه و براش کس لیسی کنه و مامان از روی عجز همه این کارها رو می کرد. شهلا توی حمام 2 بار دیگه آب زیاد و غلیظش رو تو سر و حلق مامانم ریخت.
خودش که حسابی راضی شد مامانمو بلند کرد. پشت مامانم ایستاد. دستای بلندشو دور کمر مامانم حلقه کرد. بعد آروم چو چول مامانمو لمس کرد و مالید.
مامانم تند تند نفس میزد و آه می کشید و گاهی جیغ می زد ولی شهلا ول کن نبود. یکبار دیگه آب مامانم اومد .
بعد مامانم خوابید روی پای شهلا و گفت دیگه ضعف آوردم. بسه دیگه؟! ها شهلا بسه دیگه
واقعا رنگ و روش پریده بود. شهلا نشست کنج دیوار و پشت مامانم. و با شست پاش کون مامنمو از پشت تحریک کرد وفرو کرد در سوراخ کون مامانم. بعد دستشو انداخت زیر بغل مامانم و اونو کشید و سر داد طرف چوچول خودش.
وقتی کون مامانم با چوچول شهلا مماس شد شهلا برگشت پاهای خودشو داد بالا روی دیوار و سرشو گذاشت زمین و طاقواز مامانمو روی شکمش خوابوند. در جهات مختلف اونقدر اونجای مامانمو مالید تا یکبار دیگه آب مامانم اومد. اینبار دیگه به حالت غش و ضعف ولو شد.
شهلا مثل یک بچه نوزاد مامانمو شست و خشک کرد و و وقتی خواست بیاد بیرون من دویدم سمت ایوون مامانم انقدر بی حال بود که دمرو خوابید روی زمین.
شهلا با زحمت لباس های مامانمو تنش کرد و یک لب از مامانم گرفت و نازش کرد و سعی کرد دلداریش بده. سر مامانمو روی پاهاش گذاشت و موهاشو خشک و شونه کرد.
رفت از آشپز خونه نون خامه ای آورد و گفت بخور ضعف کردی .مامان که ضعف کرده بود دو لپی می خورد . بعد با صدای نحیفی گفت یه دستمال کاغذی بده . توی همین حال شهلا لباسهاشو پوشید و نون خامه ای های دو دهن مامانمو با لب گرفتن پاک کرد.
رفت آشپز خونه کمی آبمیوه آورد و با دستهای خودش آبمیوه رو به خورد مادرم داد.
مامانم گفت کرستمو که پاره کردی سینه هام وله . شهلا یکی از کرست های خودشو برای مامانم آورد ولی برای مامانم بزرگ بود.
خلاصه مامان ما با کرست رفت و بی کرست برگشت.
بعد خداحافظی و چند بار جلو عقب مامانمو انگشت کردن توسط شهلا خانم . من سریع رفتم توی کوچه و خودم رو زدم به اون راه.
مامانم اونقدر ضیف شده بود که به سختی می تونست راه بره. توی کوچه دیدم که رنگش حسابی پریده بود.
گفتم چی شد مامان ؟
بغضی که داشت رو پنهان کرد و خندید و گفت هیچی.
از اون به بعد شهلا مامانمو زیاد خونش می برد و زمان هایی که من مدرسه بودم و یا خونه نبودم زیاد خونمون میومد.
من که می دونستم چه کار می کنه.
از اون به بعد مامانم با شهلا مثل سرورش برخورد می کرد و خیلی محتاطانه حرف می زد و هر چی شهلا می گفت جز چشم از دهان مادرم خارج نمی شد. و این مایه تعجب خیلی ها بود جز من.
آرزو می کردم این صحنه ها رو باز هم می دیدم ولی دیگه نشد. ولی یادش هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه.
خوابش رو می بینم و بارها به عشق آن روز جق می زنم و خلاصه شدم پایه فلیم ها و عکس های همجنس بازی زنان.
آخ که چه حالی داره.
     
#319 | Posted: 7 Dec 2011 07:24
مامانم و زن عموهام
علیرضا هستم 23 ساله. این اتفاقی که میخام واستون تعریف کنم همین یه ماه پیش اتفاق افتاد. دقیقا6آبان روزتولدم .مامانه من یه زنه ۴۵ سالش اسمشم فرشته هست.دوتا زن عمو هم دارم یکیشون پروین 47 ساله اون یکیم لیلا 38 ساله. .خیلی خوشکلن سه تاییشون.سینه هاشون,کساشون,باسناشون همه جاهاشون خوشکلن.اگه ببینیدشون 30 35 ساله به نظر میرسن مامانمو زن عمو پروینم. مامانموزن عمو پروینم از قبل با هم همیشه مشکل داشتنو از همدیگه بدشون میومد.هرچند یه بارباهم قهرمی کردن وبعد باهم آشتی میکردن آخه زن عمو پروینم به مامانم حسودی می کردومامانه منم که اینومیدونست کارایی می کردکه لجشو در بیاره.هردوتاشون با زن عمو لیلام خیلی خوب بودن.البته مامانه منم به زن عمو لیلام حسودی می کرد وسعی می کرد کارایی که اون میکنه وتکرارکنه ولی در کل خیلی به زن عمو لیلام علاقه داشت.زن عمو لیلام خیلی خوشکل بود وحرکاته مامانم نشونش میداد بهش حس سکسی داره.یه ماه پیش بابام رفته بودهند واسه پارچه عموم هم (شوهرزن عموپروینم) رفته بود ماموریت.زن عموهام خونمون بودن که من دیدم از پایین صدای فحش و فریاد میاد.رفتم پایین ببینم چی شده.آروم دروباز کردم دیدم بین مامانمو زن عمو پروینم دعوا شده بود.زن عمو لیلام هم در حاله آروم کردنشون بود ولی آروم نمیشدن که. زن عمو پروینم به مامانم می گفت کسه توجر میدم فرشته.مامانه منم که زنه آرومی بود اون روز خیلی عصبی شده بودوبهش میگفت تومادر جنده کسه منم نمیتونی بخوری.مامانه زن عموم هم که تازه مرده بود تا اینومامانم گفت خابوند زیره گوشه مامانم.مامانه منم سریع جوابشو داد وزد توگوشه زن عموم.دیگه من گفتم الانه که به جونه همدیگه بیفتن مامانمو زن عمو پروینم.منم از یه طرف هم راست کرده بودمودلم می خواست با همدیگه دعواکنن و هموبزنن هم نگران مامانم بودم.اخه مامانم هم لاغرتر بودهم کوتاهترولی زن عموپروینم هم هم گنده تربودهم بلندتر.سینه هاشو باسنش دو برابر مامانم بود از روی سوتین ولباس.خلاصه آخرزن عمولیلام گفت بابا علیرضا خونست فردا بیاد خونه ما تصمیم میگیریم چیکار کنیم.من از دوتاییتون خوشم میاد حالا که می بینم سره من به جونه هم افتادید سه تایی باهم سکس میکنیم.سریع مامانم گفت من با این جنده خانم سکس کنم؟ تو ماله منی خودمم از کست باید بخورم.زن عمو پروینمم جوابشو داد من کسه تومیزارم حالا صبر کن.زن عمولیلام گفت اینجور نمیشه که آخه بعد زن عمو پروینم گفت چرا فردا که کونشوجر دادم دیگه تورویادش میره الانم جلو پسرش جربخوره خوب نیست مامانه منم کفت اره لیلا جون فردا می بینیم کی جرمیخوره.زن عموپروینم چادرشوسرکردورفت.زن عمولیلام هم چادرشوبرداشت که بره گفت فرشته دیوونه شدی؟ خوب فردا روچه میکنی؟ مامان چادرشوگرفت وشروع کرد به لب گرفتن از زن عموم.من داشتم کیف میکردم.همینجورکه از هم لب می گرفتن لباسای همومی کندن مامانم از روسوتین سینه های زن عموم رومیخورد سوتینای همو باز کرده بودن.سینه های هردوشون سیخ شده بود مامانم سینه هاش کوچیک و زن عموم سینش گنده.من تا اومدم که آبمو در بیارم دیدم دارن میرن تو اتاقه خواب.درم قفل کردن.سریع رفتم ازسوراخه در ببینم که اونجام نمیشد دید.صدای آخو اوخشون میومد فقط.اونروز تموم شد من فردارو هم از دست داده بودم چون هم دانشگاه داشتم هم اینکه نمی دونستم چه جوری برم خونه عموم.دپرس دپرس شده بودم.صبح به هوای دانشگاه رفتن رفتم بیرون رفتم تو انباری قایم شدم که مامانم فکر کنه که رفتم دانشگاه.پیشه خودم فکر میکردم که شاید یه جور بتونم برم خونه عموم.یواشکی رفتم بالا تا عصر بالا موندم.چشم ازمامانم برنمیداشتم تا لا اقل کسشوببینم وقتی میخواد لباساشوعوض کنه.دیدم مامانم رفته حمام.یه یه ساعتی حمام بود. اومد بیرون رفت سره کمدش.شروع کرد به آرایش خودشو بعد لاک زدن انگشتای پا ودستش. بعد حولشودرآوردو یه شورتو سوتین مشکی پوشید.عجب کسی داشت.بعدش جوراب نازک مشکی تا زیره زانوش پوشید.چه پاهایی شده بود یه تاپ و دامن پوشید وچادرشو سر کردورفت.منه بیچاره دیگه نا امید نا امید شدم.رفتم بالا تا منتظر باشم ببینم چه بلایی سره مامانم میاد.نشسته بودم که صدای در اومد کفتم خوب شده که دعوا نکردن.بعد دیدم مامانمو زن عموهام هستن.تا رفتن تو خونه سریع اومدم پایین دیدم مامانموزن عمو پروینم دارن مانتوهاشونودر میارن زن عمولیلام هم نشسته بود رومبل.یه دفعه مامانم حواسش نبود زن عموم اومد زد توسروگوشه مامانم.بعدش پریدن به جونه هم همین جور صدای سیلی بود که به بدنه هم میزدن موهای همومیکندن.زن عموم لباس مامانموجرداد و یه پشته پا انداختو افتاد رومامانمو هی میزد توسروگوشه مامانم.هی مامانم با پاهش سعی میکرد زن عمومو بندازه کنار ولی زورش نمیرسد.زن عموم پای مامانموکرفتواز رو جوراب یه گاز محکم از کفه پا وانگشتای پای مامانم گرفت.مامانم یه جیغه بلند زد.مامانم زورش بهش نمی رسید تنها کاری که می تونست بکنه چنگزدنو پاره کردن جورابه رنگ پای زن عموم بود.بالاخره انقد تقلا کرد که تونست از زیره زن عموم بلند بشه باز افتادن به جونه هم.اینبار مامانم لباسای زن عمومو از تنش در آورده بود زن عموم هم دامن مامانو در آوردو بازم مامانموزد زمین سوتینه مامانمو در آورد یه گازمحکم از سینه های مامانم گرفت اشکه مامانم در اومده بود دیگه فقط چنگ میگرفتو با کفه دست به زن عموم میزد.بعد زن عموم رفت سراغه شرته مامانو شرتشو از پاش درآوردویه گاز محکم گرفت از کسه مامانمو ولم نمیکرد.مامانم گریه کنان میگفت بسه بسه پروین.ول کن.بعد زن عموم ول کرد گفت بسه ته جنده؟ مامانه منم که دیگه جونی واسش نمونده بود گفت اره اره بسه.زن عمو پروینم شرتو سوتیناشودر آورد زن عمولیلام هم اومد مامانموآروم کنه زن عموپروینم بهش گفت لباساشودر بیاره اونم در آورد.زن عمو پروینم نشست رو سره مامانمومجبورکرد از کسش بخوره اولش نمیخواست ولی مجبوربود.دوتا زن عموهام هم داشتن از هم لب میگرفتن آخو اوخ زن عمو پروینم در اومده بود. زن عموپروینم جوراباخودشو در آوردو پاهاشوکرد تو کسه مامانم.مامانم جیغ میکشید بعد پاهاشوکرد تودهنه مامانم.بعدش رفت ازمامانه من لب گرفت.زن عمولیلام هم داشت از کسای مامانموزن عموم می خورد.مامانه منم که شهوتی شده بودبلندشد رفت ازکسه زن عمولیلام بخوره.بعد از اینکه یه نیم ساعتی باهم لزکردن سه تایی اومدن بغله هم.زن عموم هم از مامانم معذرت خاست ومامانمم توجوابش لب می گرفت اززن عموم.از اون وقت به بعد چهار پنج مرتبه سه تایی با هم میرن خونه های هم.تنها من میدونم چه کار میکنن باهم.
     

#320 | Posted: 8 Dec 2011 05:12
گاییدن کون خواهرزادم

مقدمه
مدتهابوددلم میخواست این خاطره روبراتون تعریف کنم . بارها توی ذهنم ویرایشش کردم تا اینکه خوندنی وبیانگرعمق احساسم باشه . کمی طولانیه ولی به خوندنش میارزه . داستان برمیگرده به دوران کودکی من که با خواهرزادم که ازمن دوسال کوچیکتره همبازی بودم . اون روزها من وزیبا (خواهرزادم) پنج شیش ساله بودیم وبا هم خیلی بازی میکردیم . چون اختلاف سنمون کم بود خیلی به هم نزدیک بودیم . وقتی مادرامون گرم صحبت یا کارای خونه بودن ماهم هرازگاهی یه گوشه خلوت پیدامیکردیم ومشغول دکتربازی یا آمپول بازی میشدیم . من با اینکه کوچیک بودم از پائین کشیدن شلوارزیبا ودیدن کونش خیلی کیف میکردم وچند بارهم حین بازی دودولمو گذاشتم لای کونش ، اونم خوشش میومد تااینکه بزرگترشدیم ، من به دبیرستان رفتم واونم دخترکامل وزیبایی شده بود . البته کمترهمدیگه رومیدیدیم ولی هردفعه که فرصت گیرمیاوردیم یه لاپایی اساسی میرفتیم وگاهی هم من کیرمو میذاشتم دم سوراخ کونش وبا زور تف وفشارفقط سرکیرم واردکونش میشد وخیلی زود گرمای کونش باعث میشدکه آبم بیاد . اینم بگم که من خیلی عکس سکسی نگاه میکردم وخیلی هم جلق میزدم واسه همینم چون خیلی جوون وبی تجربه بودم آبم زود میومد وزیبا هم گلایه ای نداشت ولی خیلی دوست داشت که من کسشو بمالم یا بخورم اما هیچ وقت روش نمیشد که بهم بگه براش چیکارکنم ولی بعضی وقتا میدیدم که داره خودارضایی میکنه .
سالهاگذشت ومن برای خدمت سربازی رفتم به یه شهرستان دور وتوی خدمت متوجه شدم خواهرم اینا زیبا رو میخوان شوهربدن اینقدرزود این اتفاق افتاد که من حتی به جشن عروسیشون هم نرسیدم . بعدش هم زیبا وشوهرش رفتن کیش چون محل کارشوهرش توی کیش بود . من فقط عکسهای عروسیشون رودیدم زیبا که واقعاً اسمش لایقش بود با آرایش عروسی فوق العاده شده بود ، نمیشد شناختش . اون صورت معصوم دخترانش حالت زنانه پیداکرده بود وآرایش صورت وموهاش کاملاً تبدیل به یه زنش کرده بود . ازدیدن قیافه شوهرش حالم بهم خورد . همه پشت سرخواهرم میگفتن که زیبا رو حیف کرده وچه عجله ای بود که زیبا رو به این پسره نکبت بده اصلاً به زیبا نمیاد وضع مالی خیلی خوبی هم نداشت که بگم بخاطرپولش به دامادی قبولش کردن ولی مثل اینکه پدر داماد از دوستای نزدیک شوهرخواهرم بوده وخوانواده خیلی خوبی بودن ، بماند از اصل داستان منحرف نشم . من به سن 27 سالگی رسیده بودم وکارم گرفته بود ووضع مالی خیلی خوبی داشتم . یه ماشین مدل بالا برای خودم خریده بودم وهم کار میکردم هم عشق وحال تااینکه ازدواج کردم ویک سال بعد خدا بهمون یه پسرداد . زنم بسیارخوشگل واهل اصفهانه . تعریف نمیکنم عین واقعیته که زن من خیلی خوش اندام وسفیدرومثل برف وواقعاً هوس انگیزه که اگه نبود من نمیگرفتمش . ولی من به یه مشکل غیرقابل پیش بینی برخوردم واون سردمزاجی بیش ازاندازه زنم بود . اکرم (زنم) خیلی اهل نمازوروزه است وشبها تا دیر وقت انواع نمازهارومیخونه وگاهی هم تااذان صبح روی سجاده اش خوابش میبره .
سال گذشته کارشوهرزیبا توی کیش تموم شد و اومدن تهران یه خونه کوچیک اجاره کردن وبه محض اینکه سروسامون گرفتن من به اکرم گفتم باید زیبا وشوهرش رو یه روز دعوت کنیم چون تا اون موقع اونا خونمون نیومده بودن فقط اکرم عیدها یا توی بعضی از تعطیلات این وراون ور زیبا رودیده بود واصلاً ازش خوشش نمیومد چون زیبا خیلی لوند وبدحجاب بود وزن من باروسری وآرایش خیلی خفیف جلوی فامیلا ظاهرمیشد . اینم بگم که زیبا یه دخترداشت که نسخه زیبایی خودش بود ومن به محض اینکه دیدمش درگوش زیبا گفتم خداروشکر که به باباش نرفته زیبا هم با لوندی گفت دایییییییییییییی !!!!!
خلاصه به هرزوری بود اکرم رو برای دعوت کردن زیبا اینا راضی کردم و قرارشد خودم زنگ بزنم به شوهرزیبا وبرای شب جمعه دعوتشون کنم . اول به زیبا زنگ زدم وبعداز کلی لاس ولوس وکرکرخنده زنگ زدم به شوهرنکبتش ودعوتشون کردم . شب جمعه اومدن وزیبا واقعاً توی خوشگل کردن خودش سنگ تموم گذاشته بود . اکرم کمی سرسنگین بود ولی من اصلاً اهمیت نمیدادم وغرق اندام ولوندی زیبا شده بودم . بعد ازشام زیبا کنارمن روی مبل نشست ودست انداخت گردن من وبه شوهرش گفت میدونی این دایی من طلاست ومن خیلی دوسش دارم . شوهرش هم با خنده احمقانه ای گفت دایی جان واقعاً دوست داشتنی هستن بعد زیبا درگوش من گفت دایی اکرم رو ببین داره میترکه وخنده شیطنت آمیزی کرد . من ازگرمای بدن زیبا وسینه هاش که به تنم چسبیده بود لذت میبردم وکیرم روکه به شدت راست شده بودبا سختی لای پام قایم میکردم که زیبا خیلی آروم درگوشم گفت دایی راست کردی ؟ تو زن هم گرفتی آدم نشدی ؟ گفتم پدرسوخته این رون وسینه ای که تو به من چسبوندی پدربزرگمم بود کیرش راست میشد . گفت دایی اکرم چطوره ازش راضی هستی ؟ گفتم بعداً سرفرصت برات میگم . مهمونی اون شب تموم شد و بعدازرفتن مهمونا اکرم دعوای مفصلی سربغل کردن زیبا راه انداخت وبعد هم رفت سرسجاده اش . منم توفکر زیبا تاصبح به خودم میلولیدم . چندروزبعد زیبا زنگ زد وبرای جشن تولد دخترش دعوتمون کرد اما اکرم به هیچ وجه زیربارنرفت اون شب دعوای مفصلی کردیم وفرداش که من رفتم سرکاراکرم بهم اس ام اس داد که من دارم میرم اصفهان اگه دلت خواست آخرهفته بیا دنبالمون بعدش زیبا زنگ زد وکلی گلایه کرد که چرا نیومدین منم گفتم دست به دلم نزارکه خونه گفت حدس میزدم اکرم خونه مانیاد . بهش گفتم اکرم رفته خونه باباش قهرزیبا هم گفت چه تصادفی شوهرمنم رفته تبریزدنبال طلب بعدشم گفت دایی امشب بیا خونه ما حالا که هر دومون تنهاییم فرصت کافی برای حرف زدن داریم خیلی ساله که تنگ هم ننشستیم ومفصل گپ نزدیم . با این حرفش کیرم توی شلوارم داشت هی بزرگ وبزرگترمیشد . تصورتنهایی من وزیبا بعدازاون همه سال .با تغییرات سنی وبدنی ای که هردومون کرده بودیم قلبم رو به تپش انداخت . قبول کردم و گفت برات شام چی درست کنم ؟ گفتم من پیتزامیگیرم میام . بعدازظهرساعت شیش ازشرکتم زدم بیرون واز بهترین پیتزافروشی ای که سراغ داشتم پیتزاگرفتم ورفتم خونشون . اولین باری بود که میرفتم اونجا نزدیک که شدم زنگ زدم وآدرس دقیق گرفتم وزیبا گفت درآپارتمان روباز میزارم مستقیم بیا توی خونه . منم بی سروصدا واردخونش شدم اومد پیشوازم سلام آهسته ای کردو دروبست بعد بغلم کرد ومنم پیتزاهاروگذاشتم زمین وبه گرمی بغلش کردم منوبوسید منم گونه های قشنگش رو بوسیدم وبه خودم فشارش میدادم سینه های نرمش به سینم چسبیده بود دراثرفشاربغل کردن من قسمتی ازسینه های قشنگش ازچاک سینه لباسش اومده بود بیرون . کمی توی همون حال موندیم وبعددعوتم کردداخل وگفت لباس داری یابهت بدم ؟ بعد رفت برام لباس راحتی آورد وگفت تا لباستو عوض کنی منم مقدمات شاموآماده میکنم . پیتزاروبا تعریف کردن خاطرات خدمت وشروع کارم خوردیم بعدشم زیبا داستان ازدواج ورفتنشون به کیش روبرام تعریف کرد . بعد زیبا برای خوابوندن دخترش ازم کمی فرصت خواست وگفت توی این فاصله اگه میخوای یه دوش بگیریا ماهواره نگاه کن تا من بیام . منم توی مبل فرورفتم ومشغول تماشای ماهواره شدم . زیبا تغریباً بعدازنیم ساعت اومد وازم بخاطرتاخیرش عذرخواهی کرد.
اصل مطلب
زیبا تنگ کنارم نشست ودستش روگذاشت روی پام منم دستموگذاشتم لای روناش وگفت خوب دایی اززندگیت بگو ازاکرم برام بگو . منم براش تعریف کردم که اکرم با تمام زیباییش وبدن سفیدوقشنگش که مثل بلورمیمونه ولی به شدت سردمزاجه وهیچ تمایلی به سکس نداره واین کارو یه عمل حیوانی میدونه . زیبا ازم خواست جزئیاتشوبراش بگم وپرسید مثلاً برات میخوره یا میزاره ازهمه جای بدنش استفاده کنی؟ یاموقع سکس حرارتش بالامیره ووحشی میشه ؟ گفتم اینایی که گفتی دراکرم اصلاً وجودنداره ! زیباگفت دایی آدما چرا اینقدرباهم تفاوت دارن شوهرمنم اصلاً نمیزاره بخورمش میگه بیماری میاره یه بارکه داشتیم سکس میکردیم بهش گفتم سوراخ عقبمو انگشت کن من خیلی خوشم میاد وباعث میشه زودترارضاء بشم بهم گفت مگه توکنی هستی زن حسابی . همینطور که این حرفا رومیزدیم حرارت تن هردومون به شدت بالا رفته بود ضربان قلب من تندشده بود وزیبا مرتب آب دهنش روقورت میداد . خیلی بهم چسبیده بودیم .من دستموازپشت کمرش گذاشته بودم بغل باسنش ومیمالیدم وزیبا هم دیگه کاملا داشت ازروی شلوارکیرموماساژمیداد.اون یکی دستمو بردم دگمه های پیرهنشوبازکردم وسینه هاشو ازروی سوتین میمالیدم . نمیدونم چه مدت گذشت هردوغرق درافکاربودیم وهمینجوری همدیگه رو میمالیدیم . شاید هردومون به این فکر میکردیم که کاری که داریم میکنیم درسته یا نه . یدفعه زیبا سکوت روشکست وگفت دایی قشنگم خودت میدونی من چقدردوست دارم وبا هیچ کس توفامیل مثل توراحت نیستم . میدونم که این کاری که ما داریم میکنیم خیلی زشته ولی ما هم سن هستیم وازجزئیات زندگی هم خبرداریم . الان توچیزی میخوای که من میتونم برات مهیا کنم منم چیزی میخوام که توخوب بلدی ازپسش بربیای ، به نظرتومامیتونیم همدیگه روارضاء کنیم ؟ تکونی خوردم ، کنترل تلوزیون روبرداشتم وخاموشش کردم خونه توتاریکی فرورفت بلندش کردموگفتم بیا روی پام بشین .زیبا هم بلندشدوبه نرمی روی کیرمن که دیگه داشت پوستشومیترکوند نشست بغلش کردم گرمای کسش اونقدرزیادبود که ازروی لباس به خوبی میشد داغیشوحس کرد . تیشرتمو درآورد منم پیرهنشوازتنش کندم . سوتینشوبازکردم ازدیدن سینه هاش سیرنمیشدم اصلاً اون سینه های دخترونه قدیمی نبودن کاملاً درشت وخیلی نرم وخوردنی . سرموگذاشتم لای سینه هاش تنش مثل تنورداغ بود . با هرلیسی که به سینه اش میزدم آه کوتاهی میکشید سرشوآورد درگوشم وگفت میخوام کیرتو ببینم . بلندشد من درهمون حالتی که توی مبل فرورفته بودم شلوارک وشورتمودرآوردم شورتم ازپیش آب کیرم خیس شده بود . زیبا هم شلوارشودرآورد . گفتم شورتتو درنیار بعداً میخوام خودم درش بیارم . جلوی پام نشست کیرموتودستش گرفت گفت چقدراندازه کیرت تغییرکرده اصلاً مثل قبل نیست رگهاش چه زده بیرون . راست میگفت کیرم نسبت به دوران نوجوونی هم بزرگترشده بود هم کلفت تر هم قدرتمندتر تجربه هم به اندازه کافی داشتم نه عجله ای داشتم نه هول بودم که زود بکنم توش . به زیبا گفتم آروم وبا لذت کافی بخورش امشب باید سکسمون طولانی باشه . زیبا با لبخندی که چهره اش رو جذاب تر میکرد کیرمودودستی گرفت ته شو فشار میداد تاسرش گنده ترشه . وقتی به آرامی کیرم گرمای دهنش روحس کرد داشتم توآسمونا پروازمیکردم و زیبا باولع ولی به آهستگی کیرمو میخورد گاهی تا ته میکرد توی دهنش وگاهی با دستاش ماساژش میداد خایه هام رو هم توی اون یکی دستش گرم نگه داشته بود بهش گفتم زیبای گلم هروقت دوست داشتی بگو منم برات بخورم گفت نمیتونم کیرتو ول کنم باید توی دست ودهنم باشه بیا بریم روی تخت ودراز بکشیم همزمان همدیگه روبخوریم بلندشدیم ورفتیم طرف اتاق خواب وقتی جلوی من راه میرفت با نگاه کردن به باسن قشنگ وگائیدنی اش گردش خون توی رگهای صورتم روحس کردم تصورگائیدن اون کون خوشگل داشت هوش ازسرم میبرد . روی تخت به پشت خوابیدوگفت برعکس بخواب روم که هردومون بتونیم بخوریم . منم خوابیدم روش کیرم توی دهنش بود وقتی دستموبردم لای پاش که کسشوبمالم دیدم شورتش خیس خیسه . شورتشو تانصف کشیدم پائین وداشتم قسمت بالای کس گوشتالوشو میلیسیدم که آهش دراومد رفتم یکم پایین تروچوچولشو بازبون قلقلک دادم تنش مثل آتیش شده بود کیرموتوی دستش گرفته بود وآه و اوه میکرد خواستم توی لذت غرقش کنم انگشتمو یواش کردم توی کسش وبا تمام لذت کس نازنینشو میخوردم تمام صورتم از آب کسش خیس شده بود خیلی آروم شروع کردم به مالیدن سوراخ مقعدش شروع کرد به حرکت دادن باسنش وخیلی یواش گفت دایی دیوونم کردی دیگه طاقت ندارم توروخدا بکن توش منم خیلی آهسته گفتم عزیزم زوده قبل ازاینکه بکنم توش باید یه بارآبت بیاد . ازروش بلندشدم گفتم حالا توبیا روم . یه بالش گذاشتم زیرسرم که کاملاً به کسش مسلط باشم بلندشدوشورتشوکه من تا روناش کشیده بودم پایین درآورد وپرتش کردیه طرفی وخوابیدروم شکمش داغ داغ بود منم تنم داغ شده بود وقتی تمام تنش با تنم تماس پیداکرد سرشوگذاشت روی رونم وبا دست کیرمو به سمت بالا وپایین ماساژ میداد کیرم مثل تنه درخت سفت شده بود وکمی ازآبم خارج شده بود زیبا هم با لیزی همون آب داشت کیرموسفت ماساژ میداد صدای خوشایندی ازماساژکیرم توی اتاق پیچیده بود که منم لای رونای دیوانه کننده زیبا شروع کردم به چرخوندن زبونم روی دهانه ورودی کسش خودش هم با حرکت کمرش هرجای کسشو که دلش میخواست به زبون وچونه وبینی من میمالید با هردودستم باسنشو بغل کرده بودم وزیبا روناشو به سرم سفت کرده بود انگشتاموبردم طرف قاچ کونش بازشون کردمووزبونمورسوندم به مقعدش واااای چه سوراخ تمیز وداغی ماهیچه های سوراخش منقبض شده بود زبونم که دورگردی سوراخ کونش میچرخید زیبا با تمام قدرت روناشو به هم تنگ میکرد انگشتمویواش فشاردادم که بره داخل کونش دوتا انگشت دیگه هم کردم توی کسش وداشتم چوچولشومیخوردم که حرکت های زیبا تندترشد نفس هاش تندشد وکیرمنو محکم گرفته بود وبه صورتش میمالید . تمام صورتشو میمالید به کیرمو میگفت خوشگلم چقدرکیرت قشنگه بعدمیکردش توی دهنش محکم مک میزد بعد میاورد بیرون وکله اش روماچ میکرد دوباره میمالیدش به صورتش حرکاتش خیلی تندشده بود فهمیدم داره آبش میاد دیگه ازکنترل من خارج شده بود حرکت کمرش باعث میشد تمام کسش مالیده بشه به صورتم منم دوانگشت توی کونش ودو انگشت توی کسش چوچولشواز دهنم درآوردمو گفتم عروسک قشنگ من بده بهم آبتو دیگه . تغریباً بلندشده بود وروی صورتم نشسته بود باحرکتهای تندکمرش کسشومیمالیدبه صورتم منم واقعا داشتم از کس وکونش لذت میبردم یکدفعه سینه هاشوگرفت وگفت واااااای داییییییییییییییی دارم میام گفتم بده بهم آبتو خوشگله همشو بهم بده . یه دستشو برد توی موهاش وبا دست دیگه اش سینه هاشو محکم فشار میداد منم انگشت شصتمو کرده بودم توکونش ومحکم فشار میدادم و تمام کسش هم توی دهنم بود ومیمکیدم که یکدفعه حرکتش خیلی تند شدوتمام صورتم از آب کسش خیس شد بی حال افتادروم ودوباره کیرموکردتوی دهنش نفسش داشت بند میومد قلبش به شدت میزد بلندش کردمو خوابیدم کنارش میبوسیدمشو قربون صدقه اش میرفتم نفسش که آروم شد گفت دایی اذیت شدی؟ گفتم نه خوشگلم ازلذت بردن تو من کیف کردم چطور بود حسابی حال کردی یا نه ؟ گفت دایی زیبا ترین ارضاء شدن زندگیم بود . فکرشم نمیکردم اینقدربا لذت آبم بیاد واااااای سکس قشنگ چقدرخوبه چه احساس گرم ودلچسبی داره دایی جونم تنم حس نداره انگارتمام وجودم تخلیه شده . لبامو گذاشتم روی لباش زبونشو انداخت توی دهنم وغرق لب گرفتن ازهم شدیم همونجوری که لبامون وزبونامون مشغول بودن با یه دستش شروع کرد به مالیدن کیرم . کیر من که تغریباً نیم خیزبود به شدت سفت شد کیرموگذاشت لای پاش واومد روم پاهاشو جفت کرده بودوکمرشوبالا پائین میکرد طوری که کیرم لای روناش بود وبه کسش مالیده میشد . خدای من لای پاش که به این گرم ونرمی بود کسش با کیرم میخواست چیکارکنه . درگوشم گفت کسی بهت بدم که توزندگیت نکردی . میخوای بری توش یا هنوز زوده؟ گفتم یواش بزار بره توش . لبخندی زد ودستشتو بردلای پاش کیرموگرفت وگذاشت جلوی سوراخش اونقدر داغ ولیز بود که داشتم دیوونه میشدم کسش تنگ ترازاونی بود که کیرم براحتی واردش بشه وزن بدنشو انداخت روی کیرمو منم کمی کمکش کردم حس میکردم که کیرم داره کسشو میشکافه ومیره تو . هردفعه که به آرومی میکشیدم بیرون ودوباره میکردم توش همون احساسوداشتم کسش بعدازهربیرون کشیدن دوباره جمع میشد وبازم کیرم باید میشکافتش تا واردش بشه گفتم زیبا جونم سینه هاتو بچسبون بهم دیدم میخواد بغلم کنه کمی از تشک فاصله گرفتم دستاش رفت زیرم ومحکم بغلم کرد حتی یه میلیمترهم دیگه برای فشاردادنش باقی نمونده بود دوتاییمون به شدت همدیگه رو بغل کرده بودیم لبهامون بی اختیار رفت روی هم ولب وزبون ....
واااااااای چه کیفی داشت کیرم توی کس قشنگش فرومیرفت وسینه های نرمش هم روی سینم فشرده شده بود لب وزبون هم که داشتم فدای هم میشدن گاهی زبونشو مثل مردا که میکنن توی کس زن تیز میکرد ومیکرد توی دهنم وعقب وجلو میکرد گاهی لب بالمو میگرفت توی دهنشو مک میزد شروع کردم به لیسیدن گلو وگوشش داشت دیوونه میشد آهسته درگوشم گفت میخوای آبت همینجوری بیاد گفتم نه هنوزازت سیرنشدم حرکاتمونوشل ترکردیم که آبم نیاد دستاشو که اززیرم درآورد منم هردودستموگذاشتم روی باسنش بعد یواش انگشتموکردم توی سوراخ باسنش نگاهی با مهربونی وملاطفت بهم کرد وگفت دایی شیطونم ازپشت میخوای آره ؟ گفتم اگه اذیت نمیشی آره . گفت کس وکونم فدای دایی گلم . توهرکاری بگی من امشب برات میکنم فقط بگو چطوری بخوابم ، لب تخت قنبل کنم دوست داری؟ گفتم اونجوری خیلی دردت میاد به پهلوبخواب من ازپشت بغلت کنم . به پهلوخوابید منم پشتش قرارگرفتم باسنش واقعاً زیبا شده بود کمرباریکش به زیبایی باسنش اضافه میکرد پرسیدم چیزی برای لیزکردن داری؟ رفت وازتوی کشوی دراورش ژل آورد داد به من وگفت خودت بمال به کونم . ژل روریختم روی انگشتام ومالیدم به سوراخ کونش کمی هم به کیرم زدم وخوابیدم پشتش کیرموگذاشتم لای لنبرهای کونش وبغلش کردم کیرم درامتداد بدن هامون بین لنبرهای کونش بالا وپایین میرفت زیبا با مهارتی خاص با باسنش کیرموماساژمیداد که کاملاً سفت بشه وبتونه وارد اوخ سوراخ رویایی بشه با یه دستم که از زیربدنش ردکرده بودم سینه هاشو میمالیدم وبادست دیگه ام سرشو به طرف خودم برگردونده بودم و گردن وگوشش رو موخوردم زیبا هم یه دستش زیرسرش بود وبادست دیگه اش کمرمنو به طرف خودش میکشید . زیرگوشش به آرومی گفتم میتونی همه اش رو توی باسنت جابدی ؟ گفت تاحالا امتحان نکردم ولی توتلاشتوبکن مطمئن باش من لذت بردن توروببینم همشو توی پشتم جامیدم . بعدها فهمیدم که شوهرکس میخش میگه کون کثیفه وفقط کثافت ها میتونن زناروازپشت میکنن ( کس خل کس کش ) بگذریم کیرم کاملاً با کون ماساژهای زیبا سفت شده بود وسط کیرموگرفتم وگذاشتم جلوی سوراخ باسن زیبا خودش هم کمی جابجا شدتاورودکیرم به اون سوراخ تنگ ووصف نشدنی راحت تربشه با کمی فشارموفق شدم سرشو بکنم توولی به ژل بیشتری احتیاج داشتم به زیبا گفتم یکم ژل بریزکف دستم . ژل رومالیدم به تمام بدنه کیرم ودوباره مشغول فروکردن شدم گفتم زیبا جونم یادته بچه بودیم دودول بازی میکردیم خندید وگفت تویادته دبیرستان که بودیم چندبار آب کیرتوریختی توی کونم ؟ گفتم هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه روزبتونم تمام کیرموتوی پشتت فروکنم گفت عزیزم هنوزم که نرفته گفتم آخه کونت تنگه خوشگلم نمیخوام اذیت بشی گفت اصلاً اذیت نمیشم خیلی هم دلم میخواد که کیرت تا ته بره توی کونم اینو که گفت راستییتش یکم بهم برخورد گفتم به شکم بخواب روی تخت یه بالش گذاشتم زیرشکمش وگفتم خودت لاشوبازکن ، نشستم روی باسنش اونهم با انگشتای دودستش لای باسنش روبازکرده بود یکم ژل زدم وکیرم رو گذاشتم دم سوراخش و باقدرت فشاردادم ، با صدای فرچ کیرم تا نصف رفت توکونش داشت دردمیکشید خوابیدم روش وگفتم عزیزم میخوای بیخیال بشم گفت نه داغی کیرت توی بدنم داره حس خوبی بهم میده فقط عجله نکن گفتم برای اینکه دردکمتری داشته باشی پاهاتوکاملاً جفت کن وخودتوشل بگیر . منم خوابیدم روش طوری که ازسرتاپا کاملاً روش بودم این پوزیشنو خیلی دوست دارم چون رونهای زن منوخیلی شهوتی میکنه وتوی هرپوزیشنی که بتونم رونهای زن روحس کنم خیلی برام لذت بخشه آروم شروع کردم به خوردن گردن ولاله گوشهاش میدونستم این کاردیوونه اش میکنه دستاموهم برده بودم زیربدنش که هم خیلی وزنم روش نیفته هم بتونم سینه هاشوتوی دستام داشته باشم . کمرم که بالا وپایین میشد آه واوه زیبا هم شروع شد با صدای لرزون گفت وااااااااای دایییییییییییی چقدرکیرت کلفته باورم نمیشه همچون کیرکلفتی توی کونم فرورفته . منم با هرحرکت رفت وبرگشت هردفعه کیرم روبیشترتوی اون بهشت گوشت آلودفرومیکردم . خیلی داغ شده بودم تمام بدنم عرق کرده بود وازعرق من پشت کمر زیبا خیس شده بود نفس نفس میزدم وزیبا هم فقط آخ واوخ ملایم میکرد پاهام رو جمع کردم دوطرف باسن زیبا وکیرم رو با تمام قدرت تا ته میچپوندم توی اون کون گوشتالوش . زیبا هم پاهاشو آورده بودچسبونده بود به پشت من وبا پاشنه پاش منوبطرف خودش فشار میداد . دیگه کون زیبا کاملاً پذیرای کیرمن شده بود وازشنیدن صدای مخصوص کون کردن که شبیه صدای فرچ فرچ میمونه وکون کنها خوب این صدا رومیشناسن داشتم به اوج لذت جنسی میرسیدم . به زیبا گفتم عروسک من توهم لذت میبری ؟ گفت آره قربون کیر کلفتت بشم ( زیباخوب میدونست که مردا دوست دارن زنا ازکیرشون تعریف کنن ) فقط اگه حس تورو خراب نمیکنه میخوام بیام رو که بتونم ارضاء شم . بلند شدم ولب تخت نشستم زیبا جلوم ایستاد لباموبوسید وگفت من یه دستشویی برم وبرگردم . تا زیبا برگرده جلوی آینه ایستادم یه نگاهی به کیرم انداختم وبهش گفتم خوب داری امشب عشق میکنی ها پدرسوخته . زیبا اومد تو اتاق گفت میخوای بریم روی مبل گفتم آره توجلوی من برو تامن کونتو دیدبزنم . زیبای لعنتی هم شروع کرد مثل مانکن ها راه رفتن ومن ازدیدن باسن گوشتالوش چه کیفی کردم به مبل که رسیدیم نذاشت بشینم گفت وایستا من برات بخورم . فهمیدم که دوست داره کیر مردا رو درحالیکه ایستادن بخوره . منم دستهامو زدم به کمرم وگفتم تا آخرشو بکن توی دهنت جنده خوشگل من با گفتن این حرف چشماش گردشد گفت دایییییییییییییییی خیلی بدجنسی من مثل جنده ها میمونم ؟ کفتم نه خوشگل من توفقط جنده ی منی . کیرموگرفت وفشارداد وگفت الان که پوست کیرتو کندم میفهمی . بعدبا ولع شروع کرد به ساک زدن باهردودستش باسن منو گرفته بود وبه طرف خودش میکشید منم سرشو گرفته بودم و کیرم رو تا ته میکردم توحلقش نفسش بند اومده بود هرچند وقت یه بار نفس میگرفت ودوباره شروع به فروکردن کیرم توی حلقش میکرد کیرم داشت از شقی میترکید گفتم دختر داری خودکشی میکنی ؟ مثل وحشیا گفت آره میخوام با کیرخودکشی کنم . گفتم چرند نگو بپرباکون روی کی
     
صفحه  صفحه 32 از 87:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.