| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 32 از 79:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  78  79  پسین »  
#311 | Posted: 28 Oct 2012 12:13

مکه رفتن عمو همانا...کردن زن عمو شهناز خوشگل همان

سلام به تموم دوستان شهوانی این داستانی رو که می خوام بگم شاید پیش خودتون بگید آره اینم مثل داستان های دیگه خالی و چرته من الان 20سالمه اسمم امیر قضیه واسه سه سال پیش که عموم رفت مکه و زنش رو نبرد با زنش خیلی بد بود فکر کنم اصلا باش رابطه نداشت تازه زنش هم بهش شک داشت آخه وضع پولی عموم عالی وقتی مکه رفت زنش رو گذاشت خونه پدرش(پدرعموم)آخه اجازه نداد بره پیش خانواده خودش یادمه وقتی عموم خداحافظی می کرد زیر لب زنموم شنیدم که گفت:انشاالله برنگردی.بعد پنج شیش روز ماهم رفتیم خونه پدربزرگم یه سری بهشون بزنیم وقتی رفتم طبقه ی بالا زن عموم رو دیدم واقعا ترسیدم خوابیده بود رو تخت پستوناش و میمالید سریع برگشتم قلبم تند تند میزد بذارید از انامش براتون توصیف کنم زنی بود سی سال داشت قدش 175پستونای گرد وتپل باسنشو تا این جای داستان چون ندیدم بهتون نمیگم ولی از زیر دامن خیلی بزرگ و گوشتی بود طوری که آدم هروقت از پیش آدم رد میشد آدم راست می کرد یکم از اتاق دور شدم گفتم یاالله... چند لحظه صبر کردم که زنموم با صدای لزون گفت امیر تویی بیا تو رفتم داخل اتاق سلام علیک کردم دستش و سمتم دراز کرد دست داد اولین بارم بود بهش دست دادم دستش خیلی داغ بود گفتم زنمو مادر بزرگ کارت داره دستم رو ول نمی کرد تو چشام زل زده بود بلند شد نمیدونم چرا خودش مالید به من رد شد من خیلی حشری شدم خواستم برم دستشویی جغ بزنم گفتم ولش کن تو اتاق یه زره کیرم رو مالیدم رفتم پایین دیدم زن عموم حاضر شده مادر بزرگم بهم گفت امیر جان برو بازن عموت تا خونه لباساشو بیاره منم شوک بهم وارد شد تا اون موقع فقط یه بچه داشت بهش گفت مامان منم میام نمیدونم چرا گفت بمون پیش مامان بزرگ نمی خواد بیایی من هنوزم تو شوک بودم راه افتادیم یه کوچه رفتیم زن عموم گفت ماشین بگیریم گفت خسته میشیم عرق میکنیم تو دلم گفتم داره چی میگه چی کار به عرق من داره حسابی حشری شده بودم پیش خودم گفتم امروز این یه چیزیش شده گفتم زنمو شهناز بیا از این ور سوار ماشین شدیم تو ماشین حساب کرد جلو راننده کلی خجالت کشیدم وقتی رسیدیم.تا خونه شون یه ذره باید پیاده راه میرفتیم رسیدیم به خونه در رو باز کرد من هم با یه دلهره ای رفتم تو رفتیم داخل خونه نشستم رو مبل قشنگ جلوی در اتاق شهناز رفت تو اتاق نشست رو تختش جوراباش رو در آورد بعد دامنشو در آورد یه شلوار استریج پوشیده بود وقتی برگشت پشت به من کونشو تو شلوار تنگش دیدم خیلی خوشگل بود نه تپل بود نه کوچیک متوسط سرجاش گرد و گوشتی خط کونش از صد متری هم مشخص بود اومد بیرون کلید کولر نزدیک من بود کولر رو زد وای که چه بوی شهوانی میداد رفت دوباره تو اتاق وقتی راه میرفت کونش خیلی تالاپ تولوپ داشت وای...یادم میاد آبم میریزه تو شرتم کیرم حسابی راست شده بود دادمش بغل اومد بیرون گفت چیزی نمی خوری گفتم نه ممنون گفت پس بیا توگفتم واسه چی گفت بیا کیرم داغ داغ شده بود می خواستم همون لحظه بکشم پایین جلوش جغ بزنم رفتم تو به کیرم که راست شده بود بد نگاه کرد من ترسیدم کیرم داشت می ترکید باورتون نمیشه تابشو درآورد وای چه بدن سفیدی نمایان تر شد به پشت خوابید رو تخت گفتم لن میگه بیا بکن یه کرم پیشش بود گفت می خوام برم حموم بیا با این کرم یه ذره ماساژم بده من حول شده بودم گفتم من گفت آره وقتی چشم به کونش افتاد خواستم استریجشو پاره کنم بیفتم رو کونشو بلیسمش چند لحظه به کونش خیره شده بودم گفت کجا رو نگاه میکنی شهناز خیلی زیبا بود چهرش آدم رو حشری میکرد چشمای مشکی و خمار صورت سفید و نرم هیچ وقت یادم نمیره رفتم رو تخت پاهاشو بهم چسبونده بود کونش زده بود بالا پاهاشو کردم بین پام وسط دستم اتفاقی خورد به کونش کونش لرزید گفت چه کارمیکنی عرق سرد نشست رو پیشونیم گفتم الان کارشو میسازم به دستم کرم زدم گفتم نمیشه باید بند سوتینت رو باز کنم گفت باشه باز کن باز کردم منتظر بودم برگرده پستونای نرم و تپلشو ببینم وای دستم رو کشیدم رو کمرش روگودیش چه پوست نرمی داشت گفت چه دست داغی داری خودمونی تر شدم یه ذره خودم نزدیک کونش کردم از رو شلوار کیرم رو میمالیدم وسط کونش نمی فهمید کیرم داشت شلوارم پاره می کرد وای وقتی ماساژ می دادم کونش می لرزید گفت بیا پاین تر منظور از پایین تر گودی کمرش بود من استریج رو خواستم بکشم نذاشت گفتم زنمو می خوام ماساژ بدم کامل پایین نمی کشم هیچی نگفت به زور استریجشو پایین کشیدم جون کون دوبرابر شد زد بیرون یه شرت هفتی صورتی بود لپای کونش از بغل زده بود بیرون دستم رو کشیدم رو لپای کونش خواستم شرتتشو بکشم نذاشت گفت دیگه نمیشه بسه بذار برم حموم گفتم بذلر ماساژ بدم معلومه خسته ای خواستم شرتشو در بیارم برگشت پستوناشو دیدم سفید و تپل مپل دستم ناخواسته رفت سمت پسیتوناش دستم خورد به پستوناش مالیدم گفت چه کار میکنی هیچ جوره راه نمیومد گفتم زن عمو بیا دیگه منم جوونم دل دارم گفت نکن بیشتر مالید رفتم سمت پستوناش داشت جیغ میزد گفتم چی کار میکنی گفت تورو خدا نکن گفتم چرا گفت می ترسم وسوسه بشم گفتم بهتر گردنش رو لیس زدم لباسمو در نیاورده بودم گفتم بذار حشری بشه حسابی گردنش رو لیس زدم رفتم سمت پستوناش وقتی لیسیدم انگار پنبه بود نرم نرم دیگه مقاومت نمی کرد دیدم آهش در آومد سریع لباسمو کندم کیرم شق شق شده بود مث درخت افتادم روش داغی بدنش به تنم خورد حشری تر شدم حسابی خودم رو بهش مالیدم گفتم جون خواستم برم سمت شرتش با دست شرتشو نگه داشت دوباره پستونای نرمشو خوردم دستش شل شد شرتشو سریع در آوردم جون این زن یه تار مو تو کسش نبود وای رفتم سمت کسش زبونمو چسبوندم به کسش حساب لیس زدم آه و اوه میکرد زبونمو کردم تو کسش ناله اش بلند شد هی میگفت آه آه آه وای وای وای آی آی آی دیدم حسابی حشری بادست پستوناشو مالیدم کیرم و بادست هول دادم تو کسش وای چه کس داغی داشت نرم نرم بود آروم تلمبه زدم یه لحظه به بدن لختش نوجه کردم خیلی خوش استیل بود استیلش مث الکس تگزاس بود کم کم تندش کدم باور نکردنی بود جلوی آه ونالشو نمی تونستم بگیرم حسابی کردم تو کسش کیرم رو در آوردم گفتم من که تو عمرم چند بار جغ نزدم اونم همش بیاد کون زن عمو بوده برش گردوندم کونش نمیدونی چقدر سفید بود لپاشو بادست زدم اون ور کیرم رو گذاشتم رو سولاخش فشار میدادم هیچی نمی گفت دیدم نمیره یه ذره از اون کرم زدم رو سولاخش مالید چه سوراخ قرمزی داشت کردم آروم توکونش هیچی نمیگفت تلمبه زدم کونش می لرزید کم کم آبم آومد پاشدم کیرمو کردم تو دهنش خمار کیر بود میک میزد لباسمو پوشیدم اونم پاشد رفت حموم دیگه از اون به بعد زنموم جواب سلامم نیداد ولی چه کسی بود یادش بخیر


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#312 | Posted: 28 Oct 2012 12:14

کیر خر تو کس مادرزن

سلام من اسمم رضاست خاطره ای که میخوام براتون بگم برمیگرده به چندسال پیش یه روزبعدازعروسی برادرزنم،زنم اون روزبه من گفته بودبرم یه مشتی وسایل که مونده بود خونه ی مادرش وردارم بیارم منم که میخواستم شب حسابی بکنمش گفتم چشم ورفتم، راستی بگم که مادرزنم خیلی خوشگل بودوچشم همه ی آدم های محل دنبالش بود خلاصه رفتم ورسیدم به خونه ی مادرزنم،هرچی درزدم دیدم کسی دروبازنکردبه ناچارازدیوار بالارفتم ودیدم یه صداهایی ازتوطویله میادازدیوارپایین پریدم ورفتم پیش طویله وای باورم نمیشد مادرزنم کیر خروگرفته بودوهی میمالوندبه کسش ومیگفت آه آخ وای معلوم بودخره هم داره کلی حال میکنه منم بدون رودروایسی یه اهمی کردم رفتم تو مادرزنم تامنودید حول شد تکون خورد وچارپایه اززیرپاش دررفت وکیرخرتاته رفت توکسش بعدیه جیغی کشیدوگفت وای دردم میاد
اون که ازخجالت سرخ شده بود داشت گریه میکرد توهمین موقع خریه دادی کشیدو همه ی آبشوخالی کرتوکس مادرزنم منم رفتم تاکیرخر رو ازتوکسش دربیارم کیرخروگرفتم وبه مادرزنم گفتم زوربزن اونم هی میگفت دردم میاد منم سرش دادزدم گفتم زودباش خلاصه کیرخرو ازتوکسش درآوردمو بردمش لب حوض یه آبی زدم صورتش تاحالش بهترشد بعدبردمش داخل اتاق خوابوندمش یه خورده آب بهش دادم بعدباهاش حرف زدم گفتم اگه آق میرزابفهمه طلاقت مید (آق میرزاپدرزنمه) اونم هی التماس میکردومیگفت نگو منم گفتم بگه آق میرزاسیرت نمیکنه اونم گفت ازوقتی که اون بادفسقش عمل کرده دیگه نزدیک من نمیاد،منم گفتم چراخودتوباخیار باموز یاکیرپلاستیکی سیر نمیکنی اونم گفت اولا این کارومیکردم منتها سردبودومزه نداشت وحال نمیداد تااینکه یه روزرفتم داخل طویله دیدم خره کیرش بلند شده منم حشری شدم وازاونوقت تاحالا باخره حال میکنم .منم دیدم لباسش خاکیه وحال مادرزنم بده بلندش کردم بردمش داخل اتاقش تالباسشو عوض کنم لختش کردم روتخت خوابوندمش ورفتم سرکمدوشرت وکرسه ولباساشو اوردم خلاصه منم که مادرزنمولخت میدیدم حشری شدم وافتادم روش اولش گفت ول کن ولی یه خورده که ازش لب گرفتم وسینه هاشومالوندم شروع کرد به اه واوه کردن وهی میگفت همش مال خودته پارم کن منم کیرم اوردم پیش صورتش وگفتم ساک بزن اونم شروع کرد به ساک زدن یه دودقیقه ای واسم ساک زد بعدکیرم درآوردم ازتودهنش کردم توکسش وشروع کردم به تلمبه زدن به یه سه چهاردقیقه کیرم کشیدم بیرون گذاشتم توکونش وشروع به تلنبه زدن کردم بعددودقیقه دیدم آبم میخوادبیاکیرم کشیدم بیرون وآبمو بافشارریختم روسینه هاوصورتش وولوشدیم روی همدیگه بعد10دقیقه باهم دیگه رفتیم حموم تاخودمون بشوریم توحموم بودیم که دوباره کیرمن راست شد ازپشت مادرزنم گرفتم وکردم توکونش یه جیغی زد بعد که حشری شد برام ساک زد وبعدکه دوباره آبم هردومون اومد خودمون شستیم واومدیم بیرون بعدکه میخواستم برمو ووسایلارو ببرم یه بوس آبدار ازش گرفتم رفتم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#313 | Posted: 30 Oct 2012 20:04

پستون مادرزن


خیلی عاشق پستونها و کون مادرزنم هستم. یه روز رفته بودیم خونشون بچه ها طبقه بالا بودن منم داشتم تلویزیون نگاه می کردم . دیدم از مادر زنم خبری نیست و لی صدای شرشر آب میو مد رفتم طرف حموم دیدم کسی هست از سوراخ قفل نگاه کردم وای مادرزنم لخت بدون شورت و کرست داشت خودشو می شست.کیرم راست شد جدی میگم یه بدن سفید و تپل خواست مبرم تو یه کون مشتی ازش بکنم ترسیدم حسابی دید زدم و ترسیدم بچه ها بیان پایین سریع رفتم سر جام. اون شب گذشت یه روز دیگه بازنم رفتن لباس خریدن منم یه فکری به سرم زد به زنم فتم به مادرت بگو لباسشو بپوشه ببینیم و رفتم دوربین گوشیو روشن کردم جاساز کردم تو اتاق خواب وقتی مادرزنم رفت لباسشو بپوشه فیلمشو گرفتم وای چه بدن سفیدی بود.

بالاخره یه روز دلمو زدم به دریا یواش یواش یسر حرفای سکسی رو باهاش بازکردم.بهش میگفتم هیکل خوشگلی داری اندامت مانکنی و خیلی چزیای دیگه اونم هی میگفت چشاتون قشنگ می بینه. یبار با ماشین تنها میرفتیم میوه بخریم تو ماشین بهش گفتم اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی اونم گفت نه بگو عزیزم. منم بی مقدم گفتم میخام برای یه دفعه که شده سینه هاتونو بگیرم تودستام یه دفعه جاخورد و گفت این چه حرفیه منم گفتم قول دادی ناراحت نشی. اونم گفت اخه بی مقدمه گفتی منم گفتم مقدمشو قبلا دیده بودم. گفت یعنی چی گفتم یبار تو حموم لخت دیدمت یبار هم لباس میپوشیدی به همین دلیل عاشق پستوناتون شدم. اونم گفت اگه خیلی مایلی یبار کسی نبود خونه میزنگم بیای بگیری تو دستات ولی فقط در همین حد و منم گفتم باشه. 4روز گذشت یه دفعه موبایلم زنگ خورد دیدم شماره خونشونه سریع جواب دادم دیدم خودشه گفت تا2 ساعت دیگه منم تنهام میتونی بیای منم گفتم درو واکن دارم میام.سریع با ماشینم رفتم .زنگ زدم درو واکرد رفتم تو وای یه لباس نازک کوتاه که نافش زده بود بیرون و کرستش هم ازیر لباسش پیدا بود . یه لیوان آب خوردم و رفتم بغلش کردم و لی اول گفت فقط سینه هامو میگیری تو دستات و دیگه هیچکاری نمی کنی. گفتم باشه رفتم از پشت سینه هاشو گرفتم تو دشستامو شروع کردم مالیدن . 5 دقیق گذشت گفت بسه دیگه کافیه گفتم یذره دیگه باشه اونم با اکراه گفت زود تمومش کن منم یخورده سفتر مالیدم دیدم چشاشو بسته یواش یواش چرخیدم به سمت جلو و سینه هاشو از زیر لباس درآوردم دیگه چیزی نگفت که منم لبامو گذاشتم رو نوک ممه هاش و شروع کردم به خوردن. دیدم داره کونشو میماله به کیرم بهش گفتم میخای باسن برات بمالم با شونه هاش جواب داد نمیدونم. منم یواش دستمو انداختم زیر لبه شورتش و یواش با شلوارش کشیدم پایین.دیگه پستوناشو نمیمالیدم رفتم یکراست سراغ کونو کوسش. خوابوندمش رو کاناپه و لاپاشو میخوردم وای چه کوس تپل و گوشتی داشت. گفتم کیرم تو کوس خودتو دو تا دخترات. که هردوشونو کردم حسابی خوردمش یه دفعه گفت بکن دیگه گفتم باشه جنده خانم منم نامردی نکردم یه کس سیر ازش کردم دادمیزید و میگفت جون چه کیری داری باید اون کونی که تو حموم دیدی رو هم بکنی گفتم من فقط به خاطر همون کونت اومدم اینجا. خلاصه حسابی کردمش نشستم رو باسنش از پشت و کیرو دادم تو کونش.اخرشم آب منیمو ریختم لای چاک کونش. ازون موقع به بعد بیشتر لباسهای یقه باز می پوشه چون میدونه من عاشق پستوناش هستم.
     
#314 | Posted: 31 Oct 2012 12:34

درد وحشتناک عشق
شهروز شهروز شهروز تنها چیزی که جلو چشمام بود شهروز بود به تنها چیزی که فکر میکردم شهروز بود...باورم نمیشد بعد از اون همه استرس از اینکه نکنه مادر و پدر من اجازه بدن الان شهروز شوهر من بود شوهر قانونی من فقط برای من ....
فکر میکردم به اینکه اولین شبو باهم چه جوری میگذرونیم فکرم جای سکس نمیرفت فقط به این فکر میکردم که دیگ ترسی از اینکه بغلم کنه ندارم دیگه وفتی میبوستم دستام نمیلرزه دیگه وقتی روسریم می افته و با بیرحمی تمام به روم نمیاره عذاب وجدان نمیگرم
مامانم صدا میزنه مهسا مهسا مامان چمدونتو بستی؟؟؟؟
از دست ندی این یه هفته شمالو ها
مهران (داداشم) ازتو اتاقش داد میزنه نترس مامان امشب اگه جنگ جهانی هم بشه مهسا از سفرش جانمیمونه
باصدای بلند میگم مهران خفه شو داداش
صدای گوشیم از روی تخت میاد شهروز!!!! 1000بارم که این اسم رو گوشیم باشه خسته نمیشم
با ذوق میپرم روی تخت مثل همیشه نمیتونم جلوی لبخندمو بگیرم
مهسا جون گذروندن این دوسال برای رسیدن به این شب طولانی تر از تمام عمرم بود سعی کن پیر تر از اینم نکنی
تا5دقیقه دیگه دم در منتظرتم !!!
ازروی تخت میپرم پایین یه نگاهی به دورو برم میکنم نه چیزی جانمونده گوشیرو میندازم توکیفمو مهران صدا میکنم که چمدونو از پله ها بیاره پایین
با غرو لند ازتو اتاق میاد بیرون چمدونو از دست من میقاپه بعد مثل کسی که تازه یه چیزی رو دیده خیره میشه توصورتم مثل همیشه میزنم رو پیشونیش میگم مهران خوبی؟؟؟
اخماشو میکنه توهمومیگه بیشتر از این نمیتونستی ارایش کنی ؟؟؟
موهاشو میکشمو میگم به تو چه؟؟؟
میام پایین مامانم یه کاسه ابو قران برداشته و دم در ایستاده و بازم نگاه منتظرش اخ مامان نمیدونی که نمیتونم صبر کنم؟؟؟
نمیدونی که نمیتونم وایستمو بذارم که تو بدرقم کنی؟؟؟
بیخیال میشم مگه مشه مامان بدون گریه از کسی خدافظی کنه؟؟؟؟
دسته ی کیفمو رو شونم محکم میکنم میرم سمت مامان صورتشو میبوسمو از زیر قرانش رد میشم
مامان اشک تو چشاش حلقه میزنه و میگه مواظب خودت باش میگم چشم
صدای بوق ماشین شهروز اومد مامان میذاری برم
دست مهرانو میکشمو در خونه رو میبندم
شهرزو شهروز شهروز
مثل همیشه و قتی که حتی ازش دورم هم بوی عطر میده
مهران هلم میده و مگه عاشق کوچولو بجنب کار دارم
به خودم میام میرم سمت شهروز بهم لبخند میزنه و با مهران دست میده میره سمت صندوق و درشو باز میکنه مهران چمدونو میذاره توی صندوقو تند تند از ماخدافظی میکنه فقط مهران حال منو میدونه
میشینیم تو ماشین از اینجا تا ویلا دوساعت راهه تا مابرسیم میشه ساعت 9شب
شهروز خیره خیره بهم نگاه میکنه میگم چیه خوب؟؟؟ میگه هیچی میشه بزنی توصورتم؟؟؟ لپشو میکشمو میگم چرا میخوای ببنی بیداری یاخواب؟؟؟
اخماشو میکنه توهمو استارت میزنه
(اگه به من بود ریزه این دوساعت راهو میگفتم ولی میدونم که حوصلتون نمیکشه پس یه راست از تو ویلاشروع میکنم)
شهروز از ماشین میاد پایین و دستاشو میکشه به سمت بالا و میگه اخییییش بلاخره رسیدیم
چمدونو میارم پایینو ودسته شو میکشم جلو دزد گیرو میزنه و در ویلا رو باز میکنه
چمدونو از دستم میگره و دستشو حلقه میکنه دوره کمرم
میگه خوب خانوم خانوما چقدر پشیمونی از اینکه من عقدت کردم
با ارنج میزنم تو شکمشو میگم همونقدر که توهستی
کلید رو توقفل میچرخونه و میگه بفرماداخل
میرم توخونه ساعت دیواری ساعت 9و ربع و نشون میده
بهش نگاه میکنمو میگم چرا هیچ وقت به من نگفته بودی که همچین خونه ی باحالی داری
سوت میزنه و میگه سورپرایز عزیزم سورپرایز
عاشق اینکاراشم
چمدونو میبره سمت اتاقا با نگاه شیطون همیشگیش میگه اتاق خواب یا اتاقای دیگه
بدون اینکه نگاهش کنم میگم فرقی نمیکنه
میاد کنارم میایسته و روسریمو از سرم در میاره
بهش نگاه میکنمو میگم میشه اینجا شام درست کرد ینی موادغذایی هست
میگه اره سپرده بودم رفیقم همه چی تهیه کنه برا شام امشب هم نمیخواد چیزی درست کنی میریم بیرون
میگم که نه توهنوز دستپخت منو نخوردی میخنده و میگه کار دارم امشب نمیخوام انقدر زود بمیرم
دستشو میبره سمت موهامو گیره ی موهامو باز میکنه
توی چشاش نگاه میکنم چونمو میگیره و میاره سمت خودش مثل کسی که میخواد یه کار خیلی ظریفو انجام بده لباشو میذاره رو لب هامو این بار منم که میخوام ببوسمش من ...فقط من....
لب پایینیشو میگیرم توی دهنمو میبوسم دیگه هیچ مرزی نیست هیچ حدو حدودی موهامو میکشه پایینو سرشو میاره عقب
نگاهم میکنه سرمو میارم بالا و دوباره لبهاشو میبوسم ایندفعه خودش سرشو میره عقبو میخنده میگه اذیت میشی اره؟؟؟
نگاهش میکنم میگه وقتی تو اینکارارو با من میکردی منم اذیت میشدم
روسریمو از روی زمین برمیداره و میگه سرت کن بریم بیرون
مخالفت میکنم میرم سمت اشپز خونه و در یخچالو باز میکنم همه چی هست بهش میگم شهروز اینجا همه چی هست بمونیم خونه؟؟؟؟؟
میگه اره اگه تو میخوای بمونیم
من خیلی غذا بلد نیستم درست کنم مواد کتلتو ریختم توی ظرف و شروع کردم به سرخ کردنشون
شهروزم لباس راحتی پوشیده بودو روی کاناپه بود این ارامش بینمون ارامش قبل از طوفانه که یهویی گر میگیره و حمله میکنه
شامو میچینم رو یمیزو صداش میکنم
میشنه سر میزه شامو یه تیکه از کتلت رو بادستش میکنه و میذاره توی دهنش نگاهم میکنه و میگه عالی نیست شاهانه ام نیست یه غذای حاضری از دست مهسا....برای من بهترین چیزه
سرشام باهم حرف نمیزنیم شاید نمیخایم به روی هم بیاریم که قراره چه اتفاقایی بیافته
شامو میخوریم میام سفره رو جمع کنم دستمو میگیره و میگه ولش کن فردا جمع میکنی
میخندمو میگم اگه میخوای کارم زودتر تموم شه باید کمک کنی همه ی ظرفارو میذاره توسینی و میبره تو اشپز خونه میاد طرفمو بلندم میکنه از رو زمین
شهروز بذارم پایین خودم میام
-نع میترسم فرار کنی
شهروزمیام خودم بذارم زمین
دراتاقو باز میکنه و میذارتم زمین
یه اتاق بزرگو مجلل با یه تخت خواب خیلی خیلی قشنگ یه نگاه به سرتاپام میندازه و میگه هنوز که مانتو تنته ....
لباس راحتی نیاوردی؟؟؟
درچمدونو بازمیکنم و میگه چرا اوردم
میگه خوب بپوشش یه دست بلیز شلوار از توی چمدون برمیدارمو میگم برو بیرون تا بپوشم
نگاه میکنه به لباسای تودستم میگه اینا نه
از توی کشوی کمد خودش یه لباس خواب مشکی در میاره و میگه اینو بپوش
یه لباس کوتاه که قسمت شمکمش حریربودو کاملا بدن نما
اومدم مخالفت کنم که یادم اومد شهروز دیگه دوست پسرم نیست شوهرمه بالاخره که چی
لباسو از دستش میگیرمو میگم برو بیرونتا بپوشم
میشنه رو ی دراور و میگه من راحتم نگاهش میکنمو میگم من نیستم
میره سمت درو میگه میرم از توماشین چیزی بیارم زود میام
لباسه رو اینور اونور میکنم چه فایده ای داره باید بپوشمش لباسه رو تنم میکنم فیکس تنمه
میرم جلو اینه واقعا خوشگل شدم
شهروز درو باز میکنه و میاد تو یه نگاهی میندازه به منو لبخند میزنه میگه اندازس؟؟
اره اندازس...
سه تا دکمه ی اول پیرانشوو باز میکنه و میاد طرفم
لباشو میکشه رو لبام و اروم میگه چقدر رویایی ..... تو توخونه ی منی .... لباس خواب پوشیدی من بغلت میکنم و هیچ کسی هم جرئت نداره بگه چرا
دستامو دور گردنش حلقه میکنم موهامو بوو میکنه و میگه خیلی دوست دارم
لباشو میبوسم
نفساش تند میشه
زبونشو حل میده توی دهنم
خوشم نمیاد ازاین کارش اما اعتراضی نمیکنم
سرشو جدا میکنه و میگه هرکاری من میکنم تکرار کن
-خوشم نمیاد
دوباره سرشو نزدیک میکنه و لبامو میبوسه
سرشو میکشه سمت چپ صورتم و میاد رو ی گردنم
گرنمو هم میبوسه
مهسا من ایستاده خسته شدم دراز بکشیم؟؟؟
باسر تایید میکنم
رو تختی رو میزنم کنار و دراز میکشم روی تخت
پیراهنشو در میاره و کنارم دراز میکشه
دستشو میکشه رو موهام گردنم گلوم و میرسه به قفسه ی سینم
میکشه منو توبغلشو
لبامو برای 1000مین دفعه میبوسه
دستشو اروم میکشه روی سینمو اروم میبره پشت لباسم
زیپشو میکشه پایینو
لباسمودر میاره
سرشو از رو بالش بلند میکنه و یه جوری که پشتمو ببینه نگه میداره
اروم بند سوتینو باز میکنه و میگه کمک میکنی اینو در بیارم؟؟؟؟
بلند میشمو خودش لباس زیرمو در میاره نگاهش میلغزه پایین خجالت میکشم ازش دراز میکشمو پتو رو میکشم روم
میخنده و پتو رو میزنه کنار و شلوارشو درمیاره خودشو خم میکنه روی من و میگه خجالت میکشه؟؟
میگم اره ....میگه سعی کن بنداریش دور
سرشو میبره سمت سینمو اروم بالاشو بوس میکنه(نمیتونم بیشتر از این تحریک کننده بنویسم شرمنده)
مهسا میشه به پشت بچرخی....
میچرخم یه کوسن برمیداره و میذاره زیر شکمم
از توی پلاستیکی که ازتو ماشین اورده بود یه کرم بر میداره
بقیه ی پوششی که تن منو خودش بودوهم درمیاره و کرم و روی پشتم میریزه
سرشو میاره دم گوشم
مهسا یک کم درد داره اگه فکر میکنی امشب امادگیش رو نداری بذاریم واسه یه شب دیگه
مییخندمو میگم تعارف میکنی؟؟؟
میگه نه جدی بودم
برمیگردمو میگم بالاخره که چی؟؟؟
میگه پس هروقت احساس درد کردی بهم بگو
اروم دراز میکشه رومو التش رو به پشتم فشار میده
اولش خیلی درد نداشت اما هرچی بیشتر فشار میداد داخل بیشتر درد میگرفت ای خدا داشتم میمردم
شهروز درد داره ایییی شهروز تورو خدا.... توهمون حالت نگه داشت - یک کم صبر کنی کمتر میشه
شهروز ایییییییی بسه دیگه شهروز دارم اذیت میشم- من که هنوز کاری نکردم مهسا جان خودت گفتی بلاخره که چی ؟؟؟
یه ذره صبر کن یه چند ثانیه ای توی همون موقعیت بود بعد گفت مهسا بهتری؟؟؟
اره ادامه بده!!
دستشو اورد سمت دهنمو دهنمو گرفت و تا جایی که قدرت داشت فشار داد داخل
نمیتونستم ناله نکنم واقعا درد وحشتناکی بود..
دستشو از جلوی دهنم برداشت
شهروز خیلی نامردی تونمی دونی من چه دردی میکشم!!
ببخشید عزیزم معذرت میخوام
مهسا اگه ناراحتی تمومش کنیم من عجله ای ندارم
-حالا دیگه؟؟؟؟
مهسا ترو خدا ببخش...نمیتونستم بیشتر از این خودمو کنترل کنم
اروم التشو کشید بیرون و دوباره فشار داد
دردش کمتر شده بود اما بی درد هم نبود
خودشو میکشید عقبو هل میداد جلو
صدای نفساش میومد
منم ناخوداگاه ناله میکردم
پنج دقیقه تو این حالت بودیم که شهروز یهویی کشید بیرون دوید سمت دستشویی
نمیدونستم چی شده من به جز این ویدئو های اموزشی چیز دیگه ای ندیده بودم از طرفی نمیتونستم بلند شم از جامو برم پیشش پتورو کشیدم روم احساس خلا میکردم بین پاهام شهروز اومد تو اتاق و دراز کشیدرو تخت تا اون موقع به التش نگاه نکرده بودم از حالتی که داشت فهمیدم تخلیه شده برگشت توصورتمو زد روی چشمام و گفت اهای خانوم چشم چرونی ممنوعه ها....خندیدم ..مهسا خیلی اذیت شدی!!!
نه خیلی...
ینی منو بخشیدی؟؟؟
اره
فدای خانومم بشم
میخوای کمکت کنم بری حمام
ممنون میشم اگه اینکارو بکنی
بلندشو بریم
کمکم کرد رفتیم توو حمام نشستم روی سکو و اونم شیر اب وانو باز کرد و بلندم کرد که برم زیر دوش
کمکم کرده بود که بتونم وایستم دوش که گرفتم بردم سمت وانو کمک کرد که تو وان دراز بکشم
خودش صندلی رو اورد و کنارم نشست خیلی خوشم اومد که با اینکه کاملا لخت بودم به جز صورتم جای دیگه ای رو نگاه نمیکرد بهم گفت مهسا اگه امشب اینقدر درد نداشتی تو برنامم بود پسوند دخترو هم ازت بگیرم
حال نداشتم باهاش حرف بزنم
واسه همین دوباره خندیدم
بلند شد دستمو گرفتو بلندم کرد اول خودش دوش گرفت بعدم من
حوله رو تنم کرد و اومدم بیرون لباسارو از دورو بر اتاق جمع کردمو لباس خودمو پوشیدم برگشتم دیدم شهروز هم لباس پوشیده و دارم نگاهم میکنه یهویی بغلم کرد و گذاشتمو روی تخت
خودشم خوابید و منو کشیدد تو بلغش و من اون شب رو تا صبح بدون اینکه یک بار بیدار شم تخت خوابیدم
چون شونه های مردونه ی شهروز قوت بود که از هیچی نترسم
من عاشق شوهرم هستم ..خدایا ممنون


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#315 | Posted: 31 Oct 2012 19:12

وقتی فهمیدم خالم کون میداده

سلام من میخوام یه داستان که چندوقت پیش اتفاق افتادبراتون تعریف کنم.اسم من سیناست و19سالم من یه خاله دارم که26سالشه؛داستان من ازاونجایی شروع میشه که شوهرخالم بخاطرکاری که داشت مجبورشده بود که بره به شهرخودشون؛خالم هم چون تنهابودبهم گفت بایدبرم کنارش تاتنهایی نترسه ؛درضمن اینوبگم این خالم خداییش سروگوشش میخواریدچون همیشه یه کارایی میکردکه من خیلی حشری میشدم هروقت من رومیدید جلوی همه به اصطلاح خودش دلش برایم تنگ شده ومیبایست حتمادستم روبگیره وبوسم کنه درضمن این روهم بگه که اون جلوی من خیلی راحت میگشت بایه تاپ ویه شلوار استریج ؛خلاصه نزدیکای شب بودکه زنگ زدمن هم به راه افتادم؛رسیدم درخونشون درزدم اومددم درطبق معمول سریع دستم روگرفت وبوسم کردالبته این روهم بگه که ازهمه خاله هام بیشتردوسش داشتم؛رفتیم توخونه بلافاصله رفت توآشپزخونه درهین رفتن چادروروسریش روهم درکردوانداخت؛داشت باکانلهای ماهواره ورمیرفتم که صدام زدرفتم تاببینم چی میگه دیدم دارظرف میشوره ومیگه دستم به این کارتون که توش چندتالیوانه نمیرسه کارتون بالای ظرفشویی روکابینت بوداومدم بگم بروکنارولی داشت ظرفاش رومیشست وول کن نبود منم ازخداخواسته همینطوری رفتم جلواومدم برش دارم دیدم دستم نمیرسه رفتم جلوتردیگه ازپشت ناچارچسپیدم بهش واومدم کارتون روبردارم که دیدم اونم کون خوشتراشش رو دادعقب تاتماس بهتربرقراربشه منم دیگه بیشترتابلونکردم وکارتون رودادم ورفتم؛خلاصه بعداز چنددقیقه شام خوردیم ومن همون جاجلوی تلوزیون که داشتم تماشامیکردم خوابم برد بعد دیدم یهو یه چیزی افتادروم درواقع خالم واسم یه پتوآورده بودخودم روزدم به خواب اونم تلوزیون روخاموش کردچندمتراونطرف ترخوابید که یه فکری زد به سرم وقتی خواب رفت خودم روبهش نزدیک کردم وخیلی پررو رفتم زیرپتوکنارش خوابیدم بهش نزدیک شدمو خودم رو بهش چسبوندم وهمونجا متوقف شدم دیدم داره کون خوشفرم و بزرگشوبهم نزدیک میکنه فهمیدم که بیدار؛تویه چشم بهم زدن لخت کردم وبعداومدم پیشش شلواروشرتش روباهم کشیدم پایین اونوم تاپش رودرکرد که زیرش سوتینم نبسته بود خلاصه من میترسیدم ازکس اونوبکنم چون کاندوم نداشت و...ازپشت که بهش نزدیک شدم یه تف زدم سرکیرم که خیلی درازوهم کلفت بود و گذاشتم دم کون قنبل کردش وپستوانی بزگش رو گرفته بودم ومیمالیدم یه ذره فشاردادم سرکیرم رفت توکون خالم زیادتنگ نبودالبته برای کیره من زیاد تنگ بود باتمام قدرت فشاردادم که کیرم تادسته رفت توکونش ولی زیاددردش نیومد آروم آروم همین جوری شروع به تلنبه زدن کردم خیلی حال میدادداشتم کون خاله لوسم میگذاشتم که آبم به از یه20دقیقه اوم دریختم توکونش؛یه سوال هنوزتوذهنم بودکه ازش پرسیدم بهش گفتم مثل اینکه زیاددردش نیومدوقتی کیربه این بزرگی روکردم توکونش اون گفت چندوقت پیش یکی ازهمکاراش توآموزش و پرورش که کارش دست اون گیرکرده بودبهش پیشنهاد داده اونم ازسرناچاری قبول کرده [خالم معلم بود] کونش گذاشته بود؛وازهمون وقت همیشه اونوازاکس وکون میکنه؛منم دیگه توفرصت های مناسبی که پیش میومدم ازکون وکس میکردمش؛

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#316 | Posted: 2 Nov 2012 22:28

وقتی مامانمو تو اون حالت دیدم

نمیدونم از کجا شروع کنم.نمیدونم اصلا درسته رازمو با کسی مطرح کنم یا نه.وقتی تو این سایت اومدم و داستانها رو خوندم تصمیم گرفتم رازمو بر ملا کنم .من اسمم سهرابه . 15 سالمه.من با مامانم زندگی میکنم.بابام اعتیاد داشت و از مادرم سالها بود که جدا شده بود.ما وضع خوبی نداشتیم.مامانم 6 ماه بود که سرپرست باشگاه ورزشی پرورش اندام زنان شده بود.یعنی از همون روز اول که برا کار رفته بود اونجا شد سرپرست.برای من خیلی عجیب بود که روز اول استخدام شد و همون روز شد سرپرست.ناگفته نمونه کسی که مامانمو استخدام کرد (اسمش بهرام بود)و اونو گذاشت سرپرسته قسمت زنان دنبال یه خانومه خوش اندام و خوش چهره میگشت تا مشتریاش زیاد شن.خیلی ها میومدن و میرفتن و اونجا زیاد دووم نمی اووردن.یادم رفت بگم مامانم چهره زیبا و جذابی داشت.اندامه خیلی تراشیده و شیکی داشت فکر کنم همین باعث استخدامه مامانم شد.به چهرش بین 22 تا 24 میخورد در حالی که 34 سال سن داشت زود ازدواج کرده بود که به مشگل بر خورد.

خلاصه از وقتی که تو اون باشگاه کار کرد وضع ما خوب شد.دیگه دغدغه مالی نداشتیم.مامانم چند بار تو کنفرانسها و جلساتی که در مورد بدنسازی بود که تو کیش و رامسر برگزار شده بود رفته بود.داستان از اینجا شروع میشه که من امتحان داشتم و شب تادیر وقت بیدار بودم صبح که امتحان دادم اومدو خونه.انقدر خسته بودم که خوابیدم حول وحوشه عصر بیدار شدم خورشید داشت یواش یواش غروب میکرد من دیگه خوابم تموم شده بود .مامانم از باشگاه اومدو رفت یه دوش گرفت و به من گفت امتحانتو خوب دادی.منم گفتم اره بد نبود.شام و درست کرد و خوردیم.بعد تلویزیون نگاه کردم .مامانم هم داشت تو اتاقش با تلفن حرف میزد.چند وقتی میشد که تو این خونه اومده بودیم.از وقتی که مامانم تو اون باشگاه کار کرد ما تونستیم این خونه رو اجاره کنیم .خونه دوبلکس بود.پله داشت که دوتا اتاق طبقه بالا داشت.من هم تو یکی از این اتاقای پایین میخوابیدم.مامانم اومد و گفت سهراب دیر وقته برو بخواب.بعد رفت طبقه بالا تو اتاق خودش.چیزی که توجه منو جلب کرد لباسش بود.یه لباس مجلسی قشنگ که چسبیده بود به بدنش برجستگیه کونش وقتی از پله ها بالا میرفت با اون خط شورتش معلوم بود کمر باریک کون عقب ران هاش هم توپر. وقتی از پله ها بالا میرفت قمبلهای کونش اروم بالا پایین میرفت.من فکر کردم یادم قدیما کرده .رفتم تو اتاقمو خوابیدم.

به هزار مکافات خوابیدم ولی یه ساعت بعد بیدار شدم.دیگه خوابم نیومد.اومدم بیرون تا اب بخورم.خونه تقریبا تاریک بود و صدای مامانمو آروم شنیدم .اروم رفتم بالا تا ببینم خوابه یا داره با تلفن حرف میزنه.در اتاق بسته بود ولی فقط یه بار صدای خنده مامانمو اروم شنیدم.نور کمی از زیر در معلوم بود فهمیدم احتمالا رفته حموم.داشتم برمیگشتم که کنجکاو شدم مامانمو دید بزنم.تصمیم گرفتم از اتاق بغلی که بالکن یا تراسش با اتاق مامانم مشترک بود برم و دید بزنم.رفتم در بالکن اتاق بغلی رو باز کردم و پشت شیشه پنجره اتاق مامانم رسیدم.چند تا رخت اویزون بود که باعث میشد کسی منو نبینه.شانسی که اووردم یه کم از پرده اتاق کنار رفته بود که باعث میشد دقیق داخل اتاقو ببینم.یهو چشمم به در باز حموم داخل اتاق افتاد.باورم نمیشد مامانم با شرت و سوتین داخل حموم ایستاده بود وای اب دهنم خشک شده بود.کیرم راست راست شده بود تا حالا زنی و اینجوری لخت ندیده بودم.شکم مامانم داخل بود سینه ها به اندازه سیب کونش عقب هر کدوم از قمبلاش به اندازه توپه هندبال.باورم نمیشد عجب اندامی خیلی قشنگ بود تقریبا قدش به 180 س م میرسد و ران های توپری هم داشت.منم ایستاده بودم با کیره راست.لحظه حساسی بود همینطور که داشتم نگاه میکردم چیزی رو دیدم که باورم نمیشد یهو یه دست تیره رنگی از پشت در که من دید نداشتم اومدو مامانمو از پشت بغل کردو از جلو سینه های مامانمو گرفت قلبم داشت تند تند میزد سینه های نقلی مامانمو گرفت و فشار داد مامانمم جیغ زد و گفت آی یواش البته با خنده.مامانم تا زیر گردنش میشد.یه کم که زیر نور اومد دیدم آقا بهرامه صاحب باشگاه شوکه شده بودم هیکل آقا بهرام درشت بازو هاش به اندازه ران مامانم میشو تمامه بدنش عضله بود. یعنی اگه مامانمو بغل میکرد مثل این بود که یه بچه 7 سال رو من بغل کنم.دو تا دستشو انداخت بغل سوتین مامانم وقتی کشید سوتین مامانم 4 یا 5 تیکه شدسینه های مامانم افتاد بیرون با دو تا دستش که از پشت انداخته بود سینه های مامانمو چنان فشار میدادو میکشید که درد و توچهره مامانم میدیدم.خیلی حشری بود بهرام.یه کم که جلوتر اومد کیر بهرام و دیدم باورم نمیشد 18 سانتی میشد کلفتیشم به اندازه مچ دست مامانم.یه لحظه وحشت کردم اب دهنم و نمیتونستم قورت بدم. خم کرد کون مامانم رو قمبل قمبل شد بعد نشستو از روی شورت سفید مامانم شروع کرد به لیسیدن که یهو شورت مامانمو پاره کرد زبونشو دیدم که برد لای کون مامانم صدای ملچ ملوچ کل اتاقو گرفته بود مامانم داشت یواش یواش جیغ میزد صورت تیره بهرام لای کون سفید مامانم خیلی شهوت برانگیز بودمامانم دستاش رو سکوی کنار حموم بود. داشتم نگاه میکردم که یهو چیزی رو دیدم که داشتم دیوونه میشدم یه نفر دیگه تو حموم بود.هم هیکل بهرام.وقتی رو سکو روبروی مامانم نشست دیدم پدرام دوست اقا بهرام.25 سالش بود 9 سال از مامانم کوچیکتر بود ولی هیکلش مثل بهرام بود.بچه پول دار محل بود.یه بی ام و گرون قیمت زیره پاشه.حالا فهمیدم که مامانم یه بار که تلویزیون نگاه میکردیم گفت که این بی ام و ها میگن فرمونه نرمی داره ضد سرقته و رانندگی باهاش میگن خیلی راحته.حالا فهمیدم که سوار ماشین پدرام شده ای داد بیداد.نشست جلوی مامانم کیرشو گذاشت تو دهنه مامانم.مامانم هم خیلی قشنگ براش ساک میزد باورم نمیشد انگار این بهرام و خیلی قبول داشت گه گداری میگفت اقا پدرام اینجوری خوبه حال میکنی اگه حال نمیکنی طوره دیگه ای بخورم.اعصابم داشت خورد میشددستاشو تو موهای مامانم کرده بودو محکم به طرف کیرش فشار میداد مامانم انگار که مجبور بود این کار و بکنه.یه دفعه بهرامو دیدم که بلند شد پاهای مامانمو از پایین جمع کرد و بلندش کرد مپل مامانی که بچشو میگیره که جیش بکنه ران های مامانمو از پشت گرفت و بلند کرد و از هم بازشون کرو مامانم رو هوا بود اقا بهرام مثل این بود که داره یه وزنه سبک رو بلند میکنهاومد که جاشو درست کنه برگشت و من کسه مامانمو دیدم وای چقدر کوچولو بود از بالای چوچولاش تا سوراخه کونش فقط 6 سانت بود خیلی خیلی تنگ بود الان میفهمم چرا پدرام بچه پولدار محل چرا داره با مامانه من حال میکنه کسه تنگ و اندامه منحصر به فرده مامانم.بهرام کس مامانمو اروم رو کیره پدرام تنظیم کرد پدرام هم کیرشو اروم تو دستش سیخ نگه داشت تا کس مامانم رو کیرش بیادسره کیرش که به کس مامانم رسید تقریبا کس مامانم دیده نمیشد کیره کلفتی داشت بهرام داشت مامانمو به سمت پایین فشار میداد تا کیره پدرام بره تو کس مامانم ولی چون خیلی تنگ بود به چپ و راست سر میخورد و تو نمیرففت. دو سه بار که اینجوری شد پدرام شهوتیه شهوتی شده بود عصبانی هم شده بود از چهرش معلوم بود نشست پایین دو تا از انگشتاشو خیس کرد با دهنش بعد کرد تو کس مامانم. مامانم یه دفعه جیغ کشید ولی پدرام توجهی نکرد و با عصبانیت تمام انگشتشو میکرد تو و در میاوورد مامانم هم لباشو گاز میگرفت.بعد از چند دقیقه پدرام بلند شد به بهرام گفت بیار تا دمه کیرم تنظیم کنمامانم همینجوری رو هوا بود پاهاشم که بهرام باز باز کرده بود تا کس تنگش باز شه.پدرام کیرشو گرفت تو دستش کوبوند دمه کس مامانم بعد اروم سرشو داد تو که دوباره سر خورد به بالا و پایینبعد از یکی دوبار تلاش بالاخره تونست سر کیره کلفتشو جاکنه تو کس مامانم .مامانم داشت داد میزد میگفت اقا پدرام اقا پدرام.ولی پدرام کیرش شق شق بودو توجهی نمیکرد منم راست راست کردم نمیتونستم برم جلو زورم به اونها نمیرسید.پدرام اروم کیرشو داد جلو به سختی تا نصفه کیرش رفت تو مامانم صدای نفسش تا بیرون میومد بعد از چند دقیقه فشار بالاخره کیر کلفته پدرام تا ته تو کسه مامانم رفت شروع کرد به عقب وجلو کردن که مامانم دستاشو گذاشت دمه سینه های بهرام و گفت اروم تر پدرام اروم تر دردم میاد.پدرام شهوتی تر شد و گفت جووون شروع کرد به تلمبه زدن صدای شالاپ شولوپ تا بیرون میومد کس مامانم شده بو یه سوراخ به قطر کیره پدرام همینطور که کیره پدرام تو کس مامانم بود رو سکوی حموم نشستو بهرام مامانمو گذاشت رو پدرامو بعد پدرام دستاشو حاقه کرد دوره کمره مامانم تا بلند نشه.یهو پدرام به مامانم گفت کیشو که یادت میاد .مامانم انگار برق سه فاز گرفتش.گفت نه نه اقا پدرام خواهش میکنم بزار بلند شم.هر چی تقلا کرد بلند شه نتونست پدرام در حالی که کیرش تو کس مامانم بود محکم گرفته بودش.مامانم دقیقا رو ران پدرام نشسته بود پدرام هم که کیرش پیدا نبود معلوم بود تا ته تو کس مامانمه.نمیدونم چرا مامانم التماس پدرام و میکرد یا به بهرام میگفت اقا بهرام تورو خدا.تو همین میان بود که پدرام دستشو روی گمر مامانم فشار داد این باعث شد کون مامانم از هم باز شه اقا بهرام هم یه تف بزرگ در کون مامانم انداخت وای وای میخواد کیرشو تو کونه مامانم کنه.الان میفهمم که مامانم که کیش میرفته برا کنفرانس برا دادن و تفریح میبردنش.میبردنش باهاش حال کنن تا بهشون تمامو کمال خوش بگذره.در واقع مامانمو میبردن اونجا با یه ارایشگر تا مامانمو براشون ارایش کنه تا بعد از دریا و عشق و حال بیان مامانمو بکنن تا تفریحشون کامل بشه.و دونفری میکردنش چیزی که مامانم ازش وحشت داره اینه بهرام سر کیره کلفتشو در کونه مامانم سر میداد سوراخه کونه مامانم اندازه یه نخود بود چه جوری میخواد کیرشو تو اون سوراخ کنه.وای انگشتشو خیس کرد اقابهرام اروم تو کون مامانم فشار داد رفت تو ولی مامانم گفت اووووف یواش ااایییی.دوباره اینبار با دو انگشت فشار داد تو مامانم داشتبه سینه پدرام فشار میاوورد تا بلند شه ولی نمیتونست وقتی انگشتشو در اوورد سوراخه کونه مامانم به اندازه انگشته بهرام شده بود بلافاصله سرکیرشو گذاشت دمه سوراخو فشار داد تو نمیرفت یه قوطی شبیه شامپو رو سکو بود گرفت و رو ی کونه مامانم ریخت روی سر کیره خودشم مالوند یه جور روغن بود دوباره که فشار داد یهو رفت ت ومامانم داشت تند تند اینورو اونور میکرد تا از دستشون فرار کنه ولی نمیتونست بهرام کیرشو اروم اروم تو کون مامانم میکرد و میگفت جوووون چه کونه تنگی جون .بعد به پدرام گفت من اماده ام.تا این و گفت مامانم دوباره گفت نه نه نه توروخدا نه.دونفری شروع کردن مامانمو به سمته بالا بردنو بعد ولش میکردن مامانمو تا سر کیرشو بالا میاووردنو بعد ولش میکردن تا اینکه تا ته کیرشو بره تو کسو کون مامانم.مامانم که زورش بهشون نمیرسید فقط داد میزد ای وای یواش ااییی بعد از 2 دقیقه پدرام مامانمو گرفت بهرامشروع کرد به تلمبه زد تو کونه مامانم اوووف اووووف مامانم در اومده دوباره دونفری چنان مامانمو میکردن که مثل این میموند که یه بچه اهو زیره چنگاله دوتا شیره قدرتمنده.بعد از یک دقیقه دونفری ارضا شدن و ابشونو تو کس کون مامانم ریختن.مامانم از حال رفته بود تقریبا .بعدش اروم مامانمو گذاشتن رو تخت و لباساشونو پوشیدن و اروم پایین و نگاه کردن یواش یواش در پایین و باز کردن و رفتن مامانم رو تخت بودو داشت خوابش میبرد.دیدم کنارش 4 یا 5 تا تراوله نمیدونم صدی بود یا پنجاهی.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#317 | Posted: 3 Nov 2012 12:14

سکس با دختر عمه
من رامین و متولد مرداد 68 هستم . از طرفی شاید بدونید که یکی از خصوصیات مردادی ها لجبازی ، حس انتقام جویی و کینه ورزی اوناست . خوب واسه این اینو گفتم که سکس من با دختر عمه ام به خاطر کینه ای بود که از شوهر دختر عمه ام داشتم ( همون پسر عمه م میشه ، آخه زهره و بهنام با هم دختر خاله پسر خاله ان ) .
بهتره از اول شروع کنم و بگم اینکه این بهنام ( پسر عمه ی بنده و شوهر دختر عمه م ) 11 سال از من بزرگتره و زمانی که من بچه بودم خیلی منو اذیت میکرد و کتک میزد ، منو دور از چشم بقیه می چزوند و ... بگذریم اینا همه واسم کینه شده بودن که رو دلم سنگینی میکردن ، همش منتظر بودم بچه دار بشن که منم عقده م و کارهایی که بهنام با من می کرد رو رو سر بچه ش خالی کنم که اصلا به اونجا نرسید ...

داستان سکس من با دختر عمه زهره که 10 سال از من بزرگتر بود بر می گرده به زمستون سال 88 ، پسر عمه م بهنام کارخونه داره و وضع مالیش توپه ، به حدی که در حال تاسیس یه شعبه واسه کارخونش توی دبی بود .«"یه پرانتز بزنیم ; من ورزش تکواندو کار می کنم ، عضو تیم الف استان تهران هم هستم . و چون مدال آورم خیلی وقتا منو جای فایتر هایی که به دلایلی تو وزنشون نمی تونن فایت کنن می برن ( بگذریم که واسه وزن چقد پدر منو در میارن )"»
فصل مسابقات کشوری سبک ما هم فرا رسیده بود . من تازه از مسابقات برگشته بودم ، توی مرخصی بودم واسه اینکه بدنم دوباره رو فرم بیاد که یه شب ساعت حدودا 10 - 10.5 شب بود که مربیم بهم زنگ زد ، گفت : رامین وضع بدنت چطوره ؟ گفتم : خوبه ، چطور ؟ ، گفت که : یکی از بچه ها پدرش فوت کرده هم وزن خودتم هست ، واسه فردا که تیم قرار هستش اعزام بشه به همدان نمیرسه و خلاصه اینکه کلی خایه مالی کرد تا ما هم قبول کردیم که فردا صبح ساعت 12 با ساکمون بریم دم باشگاه که از اونجا با تیم راه بیفتیم و بریم همدان . نصفه شب بود که به همدان رسیدیم اینقدر خسته بودیم که همه عین جنازه تو تختامون افتادیم و تا فردا صبح خوابیدیم .
صبح بیدار شدیم ، رفتیم مسابقه و ما دوباره اول شدیم ، پای سکو بودم میخواستم برم روی سکو که توی بخش تماشاچیای زن یک دفعه زهره رو دیدم داشت واسم دست تکون میداد . ( حالا من چی ؟! اصلا تو فکر اونا نبودم که حتی بخوام خونشون برم و ... ) . خلاصه ما بعد از اتمام مراسم رفتیم جلو و دیدیمش ، با دوستاش از شانس خوب ما اومده بودن مسابقه رو ببینن ، اینم واسه کلاس گذاشتم جلو دوستان آقا اصرار که باید بیای خونه ما ( آخه خیلی آدم چشم و هم چشمی کن و آدم کلاس بزاری هستش ) ، حالا منم هرچی میگم نمیشه با تیمم باس برم تهران ، هزار و یکجور کار دارم و ... به گوشش فرو نرفت که نرفت ، خلاصه ما مجبور شدیم زنگ زدیم با خونه هماهنگ کردیم و گفتیم که ما نمیایم امشب و فردا صبح یا ظهر راه میفتم خودم تنها میام .
آقا ما با زهره رفتیم خونشون ساعت حدودا 7 و 8 بعد از ظهر بود هوا تاریک شده بود دیگه ، زهره زنگ زد به دوستاش که بیاین اینجا تا امشبو دور هم باشیم و ... منم همش منتظر بودم که بهنام بیاد ، نخیر خبری از بهنام نشده بود و ساعت هم شده بود 10 . گفتم : زهره ، بهنام همیشه دیر میاد یا امشب که من اینجام نمیخواد بیاد ریخت ما رو ببینه ؟ ، خندید و گفت : ئه ، نه عزیزم ، بهنام با چندتا از همکاراش دیشب رفتن تهران که از اونجا برن دبی . منم با تعجب خیلی زیاد گفتم : دبی ! حالا ایشاا... کی میخواد برگرده ؟ گفت : یه یه هفته ای دیگه . داشتیم با هم حرف میزدیم که یهویی زنگ در خونه رو زدن . رفتم در رو باز کردم دیدم که بله دوستای زهره خانوم با شیرینی و گل و از این جور مسخره بازیا اومدن تو و قهرمان ، قهرمانی راه انداخته بودن که نگو و نپرس .
منو میگی داشتم آب میشدم . حساب کن یهو 7 - 8 تا زن خوشگل دور و برتو بگیرن و یه همچین کاری کنن .
خلاصه ما نشستیم و بعد از احوال پرسی و اینا آقا شروع کردن مارو سوال پیچ کردن ، به شکل خیلی خفن . جوابشونو میدادم تا اینکه زهره صدامون زد که بیاین غذا آمادس . من یه نفسی کشیدم و گفتم خدا رو شکر نجات پیدا کردم .
سر میز شام بودیم که احساس کردم 2-3 نفر از خانوما دارن با هم پچ پچ میکنن دیدم زیر خنده زدن یهویی ، منم که یکم یخم آب شده بود گفتم خوشگلا اگه چیز خنده داری هست بگین تا ما هم بخندیم ( آخه فکر کردم که منو مسخره کردن ، چون داشتن به من نگاه میکردن ) . بازم زدن زیر خنده و یکیشون دم گوش زهره یه چیزی گفت و زهره با صدای بلند گفت خاک تو سرت و یه دونه زد تو سرش ( البته آروم ) . دیگه یواش یواش داشتم قاطی میکردم پیش خودم میگفتم این عوضیا دارن منو مسخره میکنن که زهره اینجوری ناراحت شد و زدش . خلاصه ما هم گیر سه پیچ دادیم که باید بگین چی گفتین ، نگفتن تا اینکه به زهره گفتم و زهره گفت : هیچی بابا خاک تو سرا میگن خوش به حال زهره امشب با رامین تنهاست ، اگه زرنگ باشه یه حال توپ میتونه ببره . من که تا حالا به چشم خواهری همیشه زهره رو نگاه میکردم ( اونم به همین شکل منو ) قرمز شدم و هیچی نگفتم .
من فکر میکردم که حداقل 1 - 2 تا شون شب میمونن اما ساعت که نزدیک 1 شد دیدم همه یواش یواش نخود نخود کردن و رفتن خونه هاشون .
من که با اون حرف که خود زهره بهم زدش خیلی اعصابم خورد ولی حشری هم شده بودم ، همش تو فکر و بهر اندام زهره رفته بودم و تا پا میشد سر پا چشم می دوختم به تو پاش و کونش .
خیلی داشتم تابلو بازی در می آوردم ، گفتم زهره من میخوام بخوابم ، میشه بگی کجا ؟
اومد و یه جا واسم تو اتاق انداخت و خودشم نیم ساعت بعد از من رفت تو اتاق شونو خوابید .
من که تنها شده بودم تو یه اتاق تاریک همش داشتم لحظه ی لخت و سکس زهره رو تجسم می کردم . دیدم فایده ای نداره تا صبح دوووم نمیارم ، یه 2 ساعتی بود که مثلا خوابیده بودمو ، زهره هم همینطور ، آروم رفتمو در اتاق رو باز کردم ، رفتم دستشویی گفتم ببینم خوابش سبکه ؟ بیدار میشه با صدای در یا نه ؟ دیدم نه خبری نشد .
رفتم در اتاقشون آروم در زدم ! گفتم زهره ، زهره بیام تو ؟
دیدم نه خبری نشد .
آروم در رو باز کردم ، رفتم تو ، وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تا به حال حتی تو فیلمم همچین صحنه ای رو ندیده بودم . زهره خواب با یه لباس توری آزاد ( لباس خواب ) تنش . شرت و کرست سفیدشو میشد دید .
من که داشتم سکته میکردم از شدت شهوت و شق آروم رفتم جلو و صداش زدم ... زهره ... زهره ... قرص پروفن دارین ؟ سرم خیلی درد میکنه ... زهره ... ، حتی آروم تکونشم دادم اما نخیر زهره خواب خواب بود . من تا اون موقع توی نخ اندام زهره نرفته بودم ، اما اونشب که تو نخش رفتم دیدم خداییش هیچی از مانکن ها کم نداره ، بدن سفید سفید سینه های سایز تقریبا 75 باسن خیلی خوش تراش و زیبا ، ران های تقریبا بزرگ ، کمر و شکم لاغر ، هرچی بگم کم گفتم ، واقعا کم گفتم . یهویی نمیدونم چی شد ، ناخودآگاه دستم رو از روی لباس رو سینه هاش گذاشتم ، شروع کردم به مالیدن ، البته خیلی آروم ، یه صدایی شبیه به آه ازش بلند شد ، ترسیدم ، خیلی ترسیدم ، دستمو برداشتم سریعا ، اما دلم نمیومد از اتاق برم بیرون ، یه 2-3 دقیقه ای گذشت اینبار دستمو تو پاش کردمو رو کوسش گذاشتم آروم مالیدم ، یواش یواش محکم ترش کردم دیدم تو خواب یهو 3-4 تا آه بلند کشید ، خداییش ریدم از ترس یه خودم ، یهو از خواب پرید نشست تو تخت ، داشتم می مردم ، پاهام کاملا بی حس شده بودن ، یهو بعد از حدودا 20 ثانیه شروع کرد به جیق کشیدن ، منم واسا اینکه آرومش کنم در دهنشو گرفتمو تو بقل خودم کشیدمش که در نره . اما فایده نداشت همش می خواست در بره . بازم نمی دونم چی شد که یه دستمو تو پاش کردم شروع کردم به مالیدن خیلی محکم کوسش ( دوباره ) با دستاش دستمو میگرفت اما خیلی محکم این کارو میکردم بعد از چند بار آروم شل شد تو بغلم . دستمو از دم دهنش برداشتم ، دیدم صداش نمیاد خدا خواسته ادامه دادم ، آه آهش شروع شد ، داشتم دیوونه میشدم ، لبمو رو لباش گذاشتم ، تا تونستم خوردم لباشو ، کاملا شل شل افتاد تو بغلم ، کشوندمش سر جاش و سرش و رو بالش گذاشتم رفتم پایین پاش لباس توریش رو بالا زدم تو 2 ثانیه شرتشو در آوردم شروع کردم به خوردن کوسش ، یهو شروع کرد به آی و اوی با صدای خیلی بلند . هر دو لال شده بدویم ، تا دیدم وضعو کیرمو تو کوسش کردم ، 10 - 12 تا تلمبه بیشتر نزده بودم که دیدم دستشو دور گردنم انداخت منو کشید سمت خودشو لبشو گذاشت رو لبام ، دستاش ، کمرش ، همه جای بدنش میلرزید ، یهو احساس کردم کیرم داغ کرد . یه جیغ کشید و از حال رفت . دونستم که ارگاسم شده . با چند تا سیلی به هوشش آوردم ، ولی خوب چون خودم ارضاء نشده بودم بدون هیچ حرفی ادامه دادم به تلمبه زدنم ، دیدم فایده نداره کیرمو در آوردم دم سوراخ کونش گذاشتم ، زبونش باز شد ، « تورو خدا نکن دیگه ، بسه ، حداقل از کون نکن » اما من که گوشم بدهکار این حرفا نبود . یهو با تمام قدرتم کیرمو تو کونش فشار دادم ، داد زد ، خیلی خیلی بلند ، گریه افتاد ، اما خیلی حشرم بالا بود ، شروع کردم به تلمبه زدن با تمام قدرتم ، بعد از 10 - 20 تا تلمبه زدن اونم گریش وایساده بودو داشت آه و اوه می کرد ، که آبم اومد . تو بغلش ولو شدم .

همینطوری بدون هیچ حرفی خوابیدیم تا صبح .

صبح هم با هم هیچ حرفی نزدیم تا اینکه من دم ظهری بود که ساکمو برداشتمو خواستم بیام ، بهش گفتم خدا حافظ . عین آدما گیج و منگ اصلا از صبح که بیدار شده بودیم از تو تخت بلند ندشه بود با همون سر و وضع موقع سکس ، رفتم دم اتاقشو گفتم خداحافظ من دارم میرم . دیدم از سر جاش بلند شد ، اومد پایین ، وایساد ، یهو گفت آییییییییییی ، یهو خندید ، گفت بی شعور کونمو پاره کردی . منم خندیدم رفتم جلو و یه لب جانانه دیگه ازش گرفتم . خدا حافظی کردیم و من اومدم تهران

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#318 | Posted: 3 Nov 2012 23:04

شهناز و عمه جون

سلام . من عليرضا هستم . دوست داشتم که اولين خاطره سکسي خودم رو براتون به قلم در بيارم .
قضيه از اين جا شروع شد : ما توي يک خونه ويلايي در شمال تهران زندگي مي کنيم . خانواده ما کم جمعيت هستند من و يک خواهر بزرگتر به اسم شهناز به همراه عمه ام پريسا و مادر و پدرم . ما زندگي خوبي داشتيم . اما اين اواخر اوضاع يکم بهم ريخت . جريان اين بود که يه شب شهناز تا ساعت 2 شب خونه نيومد .
اتفاقا پدر و مادرم هم براي خوشگذروني رفته بودن شمال . اما عمه ام با اونها نرفت . شهناز هم که دانشجو هست.
منم که عشق بدن سازي دارم يکوب دارم 3 ساله که کار مي کنم . باورتون نميشه بگم شايد تو اين سه سال غيبت هاي من رو جمع کنيد به 20 روز هم نميرسه . هميشه عشق تمرين بودم . مربيمون هم خودش ميگه که واقعا پشتکار دارم و خوب انصافي تو اين مدتي که باشگاه رفتم حسابي هيکل بهم زدم و قدم هم حدود 7 سانت بيشتر رشد کرده . خب از داستان اصلي خارح نشيم . گفتم که اون شب من و عمه ام تنها بوديم توي خونه و شهناز
هم تا ساعت دو خونه نيومد . من نگرانش شده بودم چون هيچ وقت از بيشتر از ساعت 10 دير نمي کرد . حدودا ساعت يک ربع سه بود که اومد . وقتي اومد تو حالش خوب نبود.
حالت طبيعي نداشت و همين باعث شد من بهش شک کنم . رفتم جلو و گفتم که کجا بودي ؟
گفت هيچي يکي از بچه ها امشب مهموني گرفته بود منم دعوت بودم .
خيلي بي حوصله به سوالام جواب مي داد .
گفتم آخه چرا اين قدر دير؟
گفت خب طول کشيد . ديگه چيزي نگفتم و اون هم رفت توي اتاقش من که بهش شک کرده بودم رفتم و يواشکي از سوراخ در اتاقش داخل اتاقش رو نگاه کردم .
ديدم داره لباس هاش رو در مياره . بعد از اين که مانتو رو در آورد فقط يه پيرهن و شلوار تنش بود . روي شلوارش چيزي ريخته شده بود که حبعدا فهميدم که مني بوده ! پيرهن و شلوارش رو هم درآورد . بعد از اين که شرت و کرست ها شو رو باز کرد اون ها رو يک طرف انداخت و اومد که از اتاق بياد بيرون .
من سريع دويدم و رفتم توي اتاق خودم و وانمود کردم که خواب هستم . شهناز هم با من اين طوري نبود . يعني مثل اين خواهر هاي مزخرف که حتي نمي ذارن برادرشون موهاي سرشون رو ببينه . من تا حالا خيلي اون رو لخت ديده بودم . خودش هم مي دونست . حتي دو سه بار اطراف ران هاي پاهاشو ماساژ داده بودم . چون مي دونست که من پسر بي جنبه اي نيستم .
( دخترها اگه بفهمند که طرفشون بي جنبه و حريص باشه حتي اگه برادرشون هم باشي نمي ذارن بهشون دست بزني اما اگه بدونن که با چشم هوس بهشون نگاه نمي کني مثل خواهر من حتي لخت مادرزاد هم بيان جلوت براشون اصلا اهميتي نداره ) .
خلاصه خواهرم از اتاق اومد بيرون و رفت طرف حمام . يه 20 دقيقه اي بود که توي حمام بود بعد اون که مطمئن
بود من هنوز بيدارم من رو صدام کرد تا برم پيشتشو کيسه بکشم . وقتي در حموم رو باز کردم زير دوش بود و داشت خودش رو مي شست.
گفت علي جان يه لحظه صبر کن ... بعدش شير آب رو بست و نشت روي زمين تا من پشتشو بمالم . انصافي کيف مي کرد که من پشتشو بمالم چون اين کار رو بلد بودم و حتي يه ميکروب هم تو تنش نمي موند . بعد از اين که پشتشو ماليدم کيسه رو گذاشتم لبه وان . عادت داشت که هميشه من يه ماساژ به پشتش بدم . گفت : علي جون يه ماساژ هم بدي ديگه توپ توپ ميشه .
من هم نخواستم بهش نه بگم شروع کردم . اول از گردنش شروع کردم و تا پايين فيله کمر ( پايين ترين ماهيچه کمر ) ادامه دادم.
اين کار رو چند بار تکرار کردم . گاهي وقتا وقتي که داشتم ماساژش مي دادم مي فهميدم با دستاش پاهاي من رو مي ماله اما خب من اعتنايي نمي کردم . خلاصه بعد از يه حال درست و حسابي از حموم اومدم بيرون . يهو يه فکري به ذهنم رسيد . رفتم داخل اتاقش و سراغ اون شرت و کرست که موقع اومدن درشون آورده بود . وقتي اون ها رو پيدا کردم و بهشون دست کشيدم يک مايع لزج روي اونها احساس کردم وقتي که شرت رو بو کردم فهميدم که بله ! آبجي ما امشب رو به يکي داده . راستش رو بخواهيد يکم ناراحت شدم اما خب با خودم گفتم دختره ديگه و شهوات زنانگي هم يه موقع هايي سراغ آدم مياد .
يهو ديدم که داره من رو صدا ميکنه و مي خواد که حوله و لباس هاش رو براش ببرم . لباس ها رو براش بردم و گذاشتم دم در حموم . راستش رو بخواهيد ازش بدم اومده بود . اين که مي تونست مشکلش رو به من بگه يا حتي اين که ... . نمي دونم شايد پسر غريبه بيشتر بهش مزه داده خلاصه لباس هاشو پوشيد و از حموم اومد بيرون .
اون شب به خوبي تموم شد و خوشبختانه عمه هم خواب بود و متوجه اومدن شهناز و سرک کشيدن هاي من نشد
فردا شب من انتظار داشتم که شهناز ساعت 9 خونه باشه چون قرار گذاشته بوديم که 3 تايي بريم بيرون . اما ساعت 12 شد و خبري ازش نشد . من نگرانش شدم . عمه ام شک کرده بود و نگران بود . ما صبر کرديم تا ساعت حدود يک و نيم شد . يهو صداي بسته شدن در رو شنيدم . با خودم گفتم شهنازه . رفتم و دري که مشرف به حياط بود رو باز کردم ديدم که شهناز ماشين رو آورده تو و داره در اصلي رو مي بنده . من سريع رفتم تو و نشتم
روي مبل و وانمود کردم که سر جام خوابم برده . عمه هم توي اتاقش بود و نمي دونم داشت چي کار مي کرد . وقتي شهناز در رو باز کرد من طوري که وانمود کنم از خواب بيدار شدم از جام پريدم و گفتم شهناز تويي ! چرا دير اومدي مثلا ما امشب قرار داشتيما گفت ببخشيد نشد ديگه و سريع رفت توي اتاقش . من مطمئن بودم که رفته تا
دوباره شرت و کرست هاي کثيفشو در بياره و بره حموم .
رفتم دم در اتاقش و شروع کردم به ديد زدن . وقتي ديدم داره پيرهنشو در مياره سريع در رو باز کردم و پريدم تو. يکم حول شد . گفت علي چه خبره من ترسوندي . گفتم شهناز قضيه چيه ؟ گفت چه قضيه اي ؟ گفتم خودت رو به اون راه نزن . من تا ته ماجراهاتو مي دونم . گفت نمي فهمم . بهش نزديک تر شدم و دستش رو محکم گرفتم يه جيغ آرومي زد و گفت : علي رضا دستمو شکستي . من که حسابي عصبي شده بودم گفتم اگه جريانو برام نگي
از اينم بدتر مي کنم .
گفت باشه دستمو ول کن .
يکم آروم شدم و نشتم روي تختش .
گفتم خب بگو .
گفتش راستش يه چند وقتي بود با يه پسري توي دانشگاه آشنا شده بودم ...
همه قضيه رو برام گفت حتي اين که چطوري حميد به زور ازش درخواست کرده بهش بده و ... قول ازدواج که من مطمئن بودم دروغه !
گفتم خب همين . فکر نمي کردم دختري به سن و سال تو اينقدر راحت گول يه پسر رو بخوره . سرش رو انداخت پايين . من که حسابي عصبي شده بودم بلند شدم و توي اتاق شروع کردم به راه رفتن .
يه دفعه شهناز گفت منم مي دونم اشتباه کردم .
امشب هم نرفته بودم که بهش بدم رفته بودم که آبروشو پيش دوستاش ببرم . اما نبود .
با خودم گفتم کار رو خراب کردي حالا مي خواي زوري درستش کني . بعد گفتم عيبي نداره . اما ديگه دور و بر اين پسره نچرخ .
اگه کسي هم تو دانشگاه مزاحمت شد به من بگو .
گفت چشم . داشتم از اتاقش مي رفتم بيرون که گفت داداشي پشتمو مي مالي ؟ برگشتم و يه نگاهي بهش کردم . شهوت رو توي چشماش خوندم . با خودم يه فکرايي کردم و گفتم باشه . لباست رو در بيار شروع کرد به در آوردن لباسش . لخت لخت شد . فهميدم که از عمد اين کار رو مي کنه چون هيچ وقت اين طوري براي يه ماساژ لخت نمي شد . من رفتم جلو خواستم دستمو بذارم رو کمرش که يهو گفت علي جون مي خوام امشب پاهام رو بمالي . گفتم باشه . شروع کردم از ساق پاي چپش به بالا اومدن . دستم رو بردم روي ران هاي سفيدش و حسابي براش مالوندم . نحوه مالشم هم امشب فرق مي کرد . طوري مي مالوندم که حسابي حشريش کرده بود . بعد يکم
جرات کردم و دستم رو گذاشتم روي کون تپلش . چه کوني بود .
واقعا تو اين داستان ها نميشه براي شخص خواننده توصيف کرد که موقع سکس چه اتفاقي مي افته ! يکم شروع کردم به مالوندن کپل هاي کونش . ديدم هيچي نمي گه . دستم رو گرفتم به شونه هاش و چرخوندمش طرف خودم . ديدم داره زبونش رو مي خوره . گفتم آبجي دوست داري کست رو هم بمالم .
گفت من امشب مال توام .
از اين حرفش حسابي حال کردم . همون جا يه لب جانانه ازش گرفتم . بعد رفتم سراغ کسش يه کس تميز که همه پشم هاش رو هم زده بود و جون مي داد براي خوردن . يه 10 دقيقه اي با کسش ور رفتم . بعد رفتم سراغ کونش .
گفتم شهناز مي خوام کيرم رو فرو کنم توي کونت . برگشت وشلوارم رو درآورد . شرتم رو کشيد پايين وقتي کيرم رو ديد گفت واي تو همچين کيري داشتي و من خبر نداشتم . يکم سرخ شدم . شروع کرد به خوردن . چه حرفه اي مي خورد من که همون اول آبم اومد و ريختم تو دهنش .
بعد برگشت و گفت بکن اين لامصب رو ديگه . منم سريع کيرمو که هنوز با آب مني خودم خيس بود فرو کردم تو کونش . چه کون داغي . مثل آتيش بود . شهناز هي جيغ کشيد . من کيرمو در اوردم و گفتم مي خواي بي خيال شيم. گفت نه بکن . من حاضرم .
داشتم دوباره کيرم رو فرو مي کردم توي کونش که يهو عمه پريسا در اتاق رو باز کرد.
من و شهناز همون طور خشکمون زد . يهو عمه اومد تو و در رو بست . گفت علي رضا بهم نگفته بودي !!! من که جسابي زبونم بند اومده بود هيچي نگفتم .
اما معلوم بود که عمه عزيز ما حشري شده . شروع کرد به در آوردن لباس هاش . واي چه اندامي از يه زن تقريبا
33 ساله بعيد بود همچين اندامي . عجب پستون هايي . مثل 2 تا انار بزرگ و شيرين .
بعد اومد و شروع کرد به خوردن کير من . اين قدر ماهرانه اين کار رو کرد که توي همين ساک اول آبم اومد و ريخت تو دهنش .
يهو ديدم شهناز يه جيغ هوسناک کشيد و گفت : منم مي خوام کيرم رو از تو دهن عمه در آوردم و گذاشتم تو دهن شهناز حسابي مي خورد .
من که ديگه داشتم حسابي حال مي کردم . عمه هم تو مدتي که شهناز ساک ميزد بي کار نموند. طوري که ساک زدن شهناز خراب نشه من رو خوابوند رو رو تخت و کسش رو گذاشت روي دهن من و هي عقب و جلو مي کرد. منم حسابي کسشو ليس مي زدم .
بعد عمه بلند شد گفت علي جون من کير مي خوام . خبي عمه اين بود که مي تونستم از کس بکنمش چون قبلا شوهرش ترتيبش رو داده بود . البته بايد بگم که عمه من بيوه هست و الان با ما زندگي مي کنه . بعد از 3 سال زندگي با شوهرش طلاق گرفت .
واي عجب کسي داشت . ماه . کيرم رو تا ته فور کردم توي کسش و هي عقب جلو کردم . شهناز هم حسابي کيف مي کرد و داشت از زير تخم هاي من رو مي خورد . واي که چه شبي شد . خيلي حال داد . از اون موقع به بعد هم ديگه سابقه نداشت شهناز دير بياد خونه !
مادر و پدرم هم 3 روز بعد از شمال اومدن ما هم تو اون 3 روز حسابي حال مي کرديم . از اين به بعد قرار شده هر وقت خونه خالي شد يه سکس توپ با عمه داشته باشم البته شهناز هم که جاي خودش داره . اميدوارم خوشتون اومده باشه !

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#319 | Posted: 4 Nov 2012 12:13

خاله 25 ساله من

سلام من این داستان رو میگم تا بر خلاف خیلی از داستانهای دیگه واقعی باشه.این یه داستان واقعیه:
اسمم سعید و الان 15 سال و 7 ماه دارم.پسر مودب و باهوش وشلوغی ام.بریم سر اصل مطلب.من همیشه از بچگی با خالم صمیمی بودیم و دیواری بین ما نبود.اون 25 سالشه.دختر خوش اندام و زیبا و سفید پوست که اندام کوچک و نازی داره.اون به تازگی از همسرش جدا شده و خونه ماماش زندگی میکنه.منم یه خواهر 23 ساله دارم که با خالم صمیمی هستند.من وقتی کم کم به سن بلوغ میرسیدم احساس های تازه ای در من یافت میشد که گیج شده بودم.و خجالت میکشیدم به بقیه بگم.من و خاله خیلی زیاد با هم بودیم.از سنین بلوغ کمکم توجهم بهش جلب شد و فهمیدم که چه فرشته ای پیشم بود و من نفهمیده بودم.ولی هنوز دیر نشده بود.با اینکه من 12 سالم بود ولی بازم همونطوری بودیم؛گرم و صمیمی. وقتی من بچه بودم خالم با یه شلوارک جلوم میگشت و وقتی بزرگ شدم با یه شلوار کوتاه!البته این کار رو به خاطر بابا بزرگم میکرد.(خیلی غیرتیه!)من شب و روز دیدش میزدم و کمکم بزرگ میشدم.همیشه وقتی با هم بودیم سعی میکردم خودمو بهش نزدیک کنم،این طور هم میشد.راستش چند بار فقط با شرت و سوتین دیدمش و از خجالت آب شدم.ما وقتی هم رو میبینیم همدیگرو می بوسیم و من دیوونه میشم.ای کاش حس منو می فهمید!وقتی من 13 ساله شدم نامزد کرد و به خاطر نامزدش رابطشو با من کم کرد.من دیگه اونجوری نمی دیدیمش.فقط تو مهمونی و اینجور جاها...!من عاشق اندام خالم بودم و همیشه با لباسهای زیرش حال میکردم.تا حالا پیش هم حرف سکس رو مستقیم نزدیم ولی غیر مستقیم زیاد... .آی دی خالم رو داشتم و هر چند روز یه بار با هم میچتیدیم.اون میدونست که من ناراحت شدم و دل داریم میداد.من چند بار شاهد انگولک کاری خالم توسط اون یارو بودم.و یه بار هم سکسشون رو از لایه کلید در دیده بودم.با پسر داییم هم راجع به این موضوعات سکس زیاد حرف میزدیم(1 سال کوچکتر از من بود).تازه به دختر دایی هم یاد داده بودیم.وقتی 3 تای جمع میشدیم خونه ما فیلم پورنو میدیدیم.من چندین بار میتونستم دختر دایی رو بکنم ولی نمی دونم چرا نکردم!ولی پسر داییم وقتی دختر دایی رو یه بار تنها گیر میاره کارشو میسازه!خودش میگه یه جور گذاشته تو کونه دخترعموش که جر خورده!من همیشه پشت کامپیوتر با خالم راحتترم آخه یکم سکسی حرف میزنیم ولی نمیدونم چرا وقتی رو در روییم چرا نمی زنیم! من احساس میکردم که خالم به من تمایل داره و بعد احساس میکنم چیزی بیش از فکر و خیال نیست.من با شوهر خالم خیلی صمیمی شدیم.من هفته ای یه بار خونشون میخوابیدم!شبها که خالم میخوابید با هم از ماهواره فیلم پورنو میدیدیم!خالم تو خونه خودشون خیلی راحت بود.یادمه یا بار که تنها تو خونشون بودیم یه شلوار استرچ خیلی چسبناک پوشیده بود که اگه زیاد دقت میکردی کسش معلوم میشد.منم هم دیوونه میشدم.من یادمه یه 1 روزی شوهر خالم خونه نبود من اومدم که شوله زرد بدم به خالم:
...درینگ..درینگ..کیه؟..منم خاله شوله زرد آوردم...بیا تو..
وقتی رفتم تو دیدم از حموم تازه در اومده و یه حوله به تن داره.گفتم خاله مزاحمم برم؟...گفت نه بابا وایسا لباس بپوشم منم میام باهات... گفتم باشه.وقتی با اون حوله اومد تا بهم چایی بده وقتی خم شد تا نافشو دیدم.تا حالا اینجوری پستونهاشو ندیده بودم.سریع شق کردم.نشست کنارم و پاشو انداخت رو پاش منم وقتی پاهشو دیدم مردم و زنده شدم.تصور کنید یه حوله ای که از زانو باشه،وقتی با اون حالت بشینی از کجا میشه!بیچاره هم حق داشت.چون من پسر چشم و دل پاکی ام!(نه برا اوووون)ا.خواستم مثل داستانهای سکسی سر صحبت رو بازکنم : خاله یه سوال دارم...بپرس دیگه(داشت شیرینی و چای میخورد)چرا شما زنا این قدر حمومتون طول میکشه؟...گفت نمودونم بزرگ شی میفهمی...منم گفتم:از این بزرگتر؟!!!.بعد گفتم :که....گفت چی میگی بگو چرا حرفت رو خوردی؟...هیچچی یه سوال جنسی داشتم.(یه لحظه حالتش یکم عوض شد.)چی؟... خاله شلوار استرچ چجوریه؟من ندیدم تا حالا...هیچچی شلوار های کشی.برا چی پرسیدی؟...هیچچی من تو یه داستانی خونده بودم...اسمش چی بود؟...اسم نداشت از این داستان کوتاهاست.(داشتم میمردم از شق درد.). بعداً بلند شد و رفت سمت اتاق تا لباس عوض کنه.منم ظرفهارو جمع میکردم(با یه کیر شق شده 16Cm )دیدم اومد بیرون و گفت که یه لحظه آرایش کنم بریم.من وقتی اون لباشو دیدم بهشون خیره شده بودم.دیدم خالم خندید و گفت:چیه خوشگلن؟منم گفتم:اِاِاِ... و بعد راه افتادیم بریم.من با ماشینمون اومده بودم(.من از بچگی رانندگی میکردم و خوب هم میروندم.) و خاله هم گواهی نامه نداشت.سر راه رفتیم داروخونه و تو صف بودیم.من همینجوری به ویترین خیره بودم و تو فکر...که خالم با یه لحن خاصی گفت بریم.(بعداً که اومدم دیدم به کاندومها خیره بودم و خودم خبر نداشتم.)اون روز هم گذشت.من هر روز نیازم بیشتر میشد و بزرگتر میشدم.تا خالم طلاق گرفت و رفت خونه مامان بزرگم.چند ماهی حالت خوبی نداشت ولی بعد مثل اولش شد.منم مثل همون زمونا ... .یادمه 10-15 روز به خاطر یه مسافرت نذری رفتن مسافرت.چون من و خاله امتحان داشتیم موندیم خونه.شب همون روز رفتم تا جا بندازم و تو حال خوابم که دیدم خالم میگه بیا با من رو تخت بخواب.منم تو کونم عروسی بود و قبول کردم.میشد شهوت رو از چشام دید.2ماه بود که خود ارضایی نکرده بودم و فقط یه بار محتلم شده بودم.اون شب با هزار مصیبت خوابیدم و شب خواب خالم رو دیدم.عاشق اون صحنه ام؛میکردمش و آبمو توش خالی کردم.بعد پاشودم دیدم بــــــــــله... آبم اومده.هوا روشن شده بود و من سریع رفتم دوش گرفتم واومدم دیدم خالم صبحونه درست کرده واسمون.سر صبحونه بهم گفت معلومه بزرگ شدی ها باید زنت بدیم...(با شوخی و کنایه). من بهش گفتم که زود هنوز پشت لبم تازه سبز شده!من اونجا که بودم لپتابشو انگلک کردم و چند تا فیلم پورنو که خودم هم دیده بودمشون یافتم.ولی حیف پاکشون کرده بود و فقط اسمشون بود.منم مدرکی نداشتم.اون مثل قدیما با یه شلوار(یا شلوارک نمیدونم)که تنگو کشی بود و تا بالای زانو هاش اومده بود پوشیده بود و یه تاپ ناف نشان.من همه روزو دید میزدمش.دیگه طاقتم به طاق رسیده بود و خسته از دید زدنش بودم.میخواستم یه بار بوسش کنم(حد اقل).نمی دونم چرا ما نمی تونیم با هم صیغه بشیم!اون الان یک ساله که طلاق گرفته و هیچ رابطه ای نداشته.منم که خودتون میدونیــد... به غریبه هم نمیشه اعتماد کرد. الان 3-4 ماه از اون 10 روز گذشته من هنوزم به فکرشم.بیشتر از فکر.الان وقتی میاد اتاقم کنار هم دراز میکشیم رو تختم و بازم مثل قدیما...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#320 | Posted: 4 Nov 2012 23:25

ادامه شهناز و عمه جون

وای ساعت دو بعد ازظهر شده بود و من هنوز تو گل فروشی بودم. ده دقیقه دیگه منتظر شدم تا ماشین آماده شد.
ماشین و برداشتم و رفتم آرایشگاه دنبال بهار عزیزم عروس خانم گلم.
بعد از این که زنگ آرایشگاه و زدم یک صدا من و به تو راهنمائی کرد.
داخل شدم. بهارم مثل یک فرشته جلوی من ایستاده بود. وای چه لباس زیبائی، چه تن و بدنی، خدای من این بهار از اون بهاری که من اونروز عریان دیدمش زیبا تر شده بود.
یک صدا توجه من و به خدش جلب کرد. گفت اینم گوهرتون تقدیم به شما.
رومو که برگردوندم دیدم بعله خانم آرایشگر با یک لباس لختی که سینه هاش داشت از تو گلوش در میومد جلوم ایستاده. وای اگه بهار نبود خودم و نمیتونستم کنترل کنم و همونجا میپریدم روش. یک آرایشی کرده بود که از بهار هم زیبا تر شده بود.
اونجا بود که فهمیدم این همه پول بی زبون و چرا گرفته، چون خانوم خرجشون زیاده.
بالاخره با زحمت از اون خانم دل کندم و با بهار به سمت تالار حرکت کردیم.
تو ماشین که بودیم بهار گفت : سعید من زیبا ترم یا اون ؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم : کی؟
گفت: همون خانمِ آرایشگره.
گفتم اوه اوه اون که مثل جادوگرها بود. معلومه تو صد برابر ازاون زیبا تری.
اما تو دلم گفتم اگه تو نبودی اندازه پولی که گرفته بود،.... میکردمش !!.
بعله. ساعت ها گذشت و یک عالم خانم خوشگل خوش تیپ و که هر کدومشون یک جور خودشون و به نمایش گذاشته بودن و ما تو اون تالار دیدیم و این کوچولومون هم که شب قبلش کلی برای امشب آمادش کرده بودیم شیطونی هاشوکرد تا ساعت شد دو نصف شب.
من موندم و بهار. این مونده بود و اون. من که هم خسته بودم هم از سر سینه ها و باسن ها و..س هایی که به شکلهای مختلف اون روز دیده بود شهوتی. نمیدونستم بخوابم یا ادامه بدم. روی تخت با همون لباسای مجلسم نشسته بودم که دیدم بهار با لباس عروسش اومد جلو گفت: پاپیون پشتم و باز کن.
بعد از باز کردن خیلی آرام تورش و از سرش برداشت و بعد با سر دندون دونه دونه دست کشهای سفید تو دستاشو خیلی آهسته بیرون آورد. خیلی آرام زیپهای کنار لباسشو باز کرد و از اونجا بدن سفید به نمایش در اومد. لباسشو از روی سینه باز کرد و خیلی سریع لیز خورد و روی زمین افتاد. زیرش یک گن سرهمی تنش بود دیگه نمیتونستم نگاهش کنم.
خط بهشتش از همین رو دیده میشد و سینه هاش و که دیگه نگو، مثل دو تا توپ بیرون زده بود. اینجا بود که دیگه باید من کمکش میکردم و زیپ گن شو باز میکردم.
دستهام گیرایی پائین کشیدن زیپش و نداشت. بالاخره بازش کردم. بهار جلوی لباسش و گرفته بود و بمن گفت نمیخوای لباسهات و در بیاری.
منم یک نگاهی به اون و خودم کردم و با نظر تایید از اتاق خارج شدم. لباسهام و در آوردم. با در آوردن لباسهام خستگی اون روز هم از تنم در اومد.
یک روبدوشام مشکی کوتاه برای من گذاشته بودن، تنم کردم و به اتاق خواب رفتم. با ورودم، فرشته ای دیدم که برای بردن من به بهشت به زمین نازل شده بود. بهار یک لباس خوابی پوشیده بود که سر و ته و پشت و روش مشخص نبود. رنگش هم رنگ بدنش و کامل پوشیده و با هر حرکتی که به بدنش میداد همه جای بدنش دیده میشد.
دیگه خستگی در بدنم دیده نمیشد. بهار رفت روی تخت نشست و این گونه وانمود میکرد که میخواد بخوابه، با نشستنش روی تخت تمام پاش تا بهشتش از لباس بیرون اومد و خیلی چشمک میزد.
بهار روی تخت دراز کشید و با این حرکت سینه هاش هم از لباس بیرون اومد.
بهار: نمیخوای بخوابی؟
- چرا عزیزم ولی نمیشه.
- چرا نشه؟
- حالم خرابه.
- خوب اگه میخوای ببرمت دکتر.
- نه عزیزم دکتر من همینجاست و داروش هم تجویز شده.
- خوب استفاده من تا خوب بشی.
روبدوشام و از تنم در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. سعید کوچیکه. داشت سرش و میاورد بالا. کمی خجالت میکشیدم ولی خوب جای خجالت نبود، خودم و به بهار چسبوندم. یک لحظه از جاش پرید. تا اون لحظه ندیده بود که من لختم.
کمی چپ چپ به من نگاه کرد و آرام نی آتشین منو گرفت توی دستش و کمی لمسش کرد. منم کم کم دستم به سینهاش رسیده بود و داشتم با اونها بازی میکردم.
بهار گفت : سعید امشب بعله. گفتم آره بعله.
یک خنده قشنگی کرد و گفت سعید من همیشه یک آرزو داشتم، میخوام آرزوی من و برام عملی کنی.
گفتم: جان بگو هرچی باشه قبول.
گفت قول میدی.
گفتم قول مردونه.
گفت : من همیشه شنیدم کار شب اول خیلی زمان میبره، ولی من همیشه آرزوم بوده خیلی سریع باشه مثل تجاوز کردن و غیر معمول!
خیلی برام غیر منتظره بود هر فکری میکردم جز این.
خودم و برای یک سکس طولانی میخواستم آماده کنم اما چپه شد.
گفت: قبول میکنی؟
گفتم هر چی تو بگی و بخوای.
قرار شد از اون انکار باشه و از من اصرار و به زور کارم و انجام بدم.
خودم و روی تخت انداختم و حالت خواب و به خودم گرفتم. بهار فکر کرد که ناراحت شدم و میخوام بخوابم، کاملا احساس کردم که اون ناراحت شد و پشت به من روی تخت خوابید. دستم و بردم کنار تخت و خیلی آرام کرم و برداشتم و به نی لبکم مالیدمش و سریع از جا بلند شدم و پاهای بهار و گرفتم و از هم باز کردم و خودم و بین پاهاش قرار دادم. اونم سریع دستش و گذاشت روی بهشتش. دستاشو گرفتم و باز کردم ولی باز خودش و جمع کرد. مثل مار به خودش میپیچید و نمیذاشت که کارمو بکنم.
آخر با دندون سر سینه ها شو گرفتم و خیلی محکم فشار میدادم، با دست مچ دستاشو گرفتم و دو طرف بدنش به صورت تی باز نگه داشتم. دیگه از درد نمیتونست تکونی به خودش بده. لبم و گذاشتم روی لباش و با بالاترین سرعت و با فشار آلتم و تو بهشتش جا دادم و تا ته فرو کردم.
با این که دهنش و با دهانم گرفته بودم ولی تا میتونست داد میزد تا جائی که اشک از چشاش اومد.
خیلی دلم براش سوخت ولی خوب خودش میخواست و گفته بود در هیچ شرایط کارو قطع نکنم!
با سرعت زیاد تو بهشتش تلنبه می زدم و با چشمام درد و توی چشاش، صورتش و تمام بدنش میدیدم.
احساس میکردم یک مایع لزج آلتم و پر کرده.
چند دقیقه ای این کار و تکرار کردم و واقعا نمیدونستم که بهار داره لذت میبره یا درد میکشه. بدنش داشت میلرزید. و از چشاشم اشک میومد. ناگهان با فشار زیاد آبمو تو بدنش خالی کردم و بی حال روی بهار افتادم. هنوز بدنش میلرزید.
آرام خودم و از روی بدنش قل دادم و روی تخت دراز کشیدم.
کمی که به حال اومدم و از جام پاشدم دیدم تمام آلتم و تخت پر خون. مثل این بود که سر مرغی رو اینجا زده باشن .
بهارهم اصلا نمیتونست. خودش و تکون بده.
رفتم توی دست شوئی خودمو شستم و اومدم روتختی رو از زیر بهار جمع کردم. و براش یک نوار بهداشتی گذاشتم و شرتش و پاش کردم. و توی بغلم گرفتمش و خوابیدم.
صبح با سرو صدا از جا پاشدم. صدای همه مییومد. فکر میکنم همه فضولها اومده بودن تا ببینن دیشب چه خبر بوده. لباس تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون دیدم بعله. خانومها ( نزدیکهای بهار و من ) همه سرشون زیر دامن کوتاه لباس خواب بهاره و دارن کار شناسی میکنن. با دیدن من همه دست از کارشناسی کشیدن و شروع به نظر دادن کردن که بعله. چه عجله ای داشتی و چکار کردی و هزار حرف و حدیث دیگه.
بهار صدا زدم گفتم یک لحظه بیا. آخههه بنده خدا اصلا نمیتونست از جاش پاشه. وقتی هم که پاشد مثل این مرغابی ها راه میرفت. وقتی اومد توی اتاق گفتم چطور بود گفت عالی.
باورکنید هنوزم میگه اون شب اول یک چیز دیگست و خیلی بهش حال داده!!

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
صفحه  صفحه 32 از 79:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.