| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 38 از 86:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  85  86  پسین »  
#371 | Posted: 31 Mar 2012 12:08
من و خاله جون
سلام به دوستان عزیز میخوام یه سکس باحال و واقعی رو براتون تعریف کنم . این تجربه مال زمانی که از سربازی تازه برگشته بودم حدود دو سال پیش از وقتی 14 15 ساله بودیم با یکی از دوستام وقتی با هم تنها بودیم درباره سینه ها ورون های لختی که دیده بودیم با هم بحث میکردیم اون از خاله اش میگفت من از زنعموم و تعریف میکردد که چطور تو خواب دامن خاله اش رو کنار زده و تا صبح رون های خوشگل خاله اش رو دید زده و من از دیدن لخت زن عموم در حال لباس عوض کردن یک روز وقتی با هم سر کوچه نشسته بودیم و داشتیم آبمیوه میخوردیم یهو یه صدای ناز و خوشگل منو صدا کرد گفت پدرام پاشو بیا خونه من تهام میخواهیم شام بخوریم گفتم باشه دوستم گفت پدرام من تا حالا این خانوم رو تو خونه شما ندیدم اون کیه گفتم خاله ام چطور مگه گفت پسر خاله من به گرد پای این نمیرسه و من اینقدر تو کفشم ولی تو .... اولش جا خوردم و خوشم نیومد وبعد از اینکه ولی وقتی به خونه رفتم دیدم روی مبل نشسته یه تاپ خبلی تنگ پوشیده با یه دامن مشکی بلند خیلی گشاد سینه هاش مثل توپ بسکتبال فلتبه زده بود بیرون و دامن گشادش تحمل نگهداری کون گنداش رو نداشت راستی منو خاله ام به مدت یک هفته قرار بود که با هم تنها باشیم آخه پدر مادر من برای عروسی به مسافرت رفته بودن و شوهر خاله ام هم برای یک ماموریت کاری به دبی سفر کرده بود هیچوقت تا حالا به اندام زیبا و تراشیده و برنزه خاله توجه نکرده بودم چون خیلی فرصتش دست نداده بوده چون همیشه تو یه جمع خشک و با کل فامیل دور هم جمع میشدیم لب های گرد و کوچولوش کون بزرگ و پهن اش هرکسی رو دیونه میکرد بد جوری راست کرده بودم تا شب شدو شام خوردیم در هین نشست و برخواست چند بار چند بار پا های قشنگ اونو تا بالای زانو دیدم وقتی پای ماهواره نشسته بودیم و داشتیم یه فیلم نگاه میکردیم خاله ام وقتی داشت ظرف میوه رو زمین میذاشت در حین خم شدن سینه های بزرگش رو نصفه و نیمه دیدم با خودم گفتم امشب میتونم یه حال درست و حسابی بکنم تا وقت خواب چند باری فرصت دست داد تا رونهای خوشگل خاله رو ببینم حتی یک بار تار سرحد شرتش رو دیدم به نظرم یک بار وقتی پاهاش رو از هم باز کزد و من داشتم پاهاش رو دید میزدم متوجه شد ولی چیزی نگفت تازه جهت پاهاش رو تغییر داد و قسمت بیشتری از پاهای سفیدش نمایان شد نمیدونم چه قرضی داشت شب شد چون تخت دو نفره نداشتیم دوتا رختخواب با کمترین فاصله ممکن پهن کردم خاله زودتر رفت تو ذختخواب ولی من داشتم تلفنی با هانی دوست دختر چندین و چند ساله ام حرف میزدم و زیر چشمی هیکل خاله رو دید میزدم وقتی تلفنم تموم شد دیدم خاله خوابیده و پتو رو تا روی گردنش بالا کشیده خیلی ضد حال خوردم ولی نامید نشدم و یا حرف های دوستم افتادم که چطور با کنار زدن دامن خاله اش تا صبح با اون حال کرده بود نیم ساعت که گذشت ودیدم خاله از جاش تکون نخورد مطمئن شدم که خوابیده خیلی آروم بهش نزدیک شدم اون روی بازوی راستش رو به من خوابیده بود خیلی اروم از نزدیکی زانوش پتو رو کنار زدم و با زانوهاس سفید خاله مواجه شدم بدجودی راست کردم ولی وقتی ضد حال خوردم که دیدم دامنش تاروی زانوهاشه آون عادت داشت با لباس خواب می خوابید یه پیراهی و دامن رزد و مشکی که خیلی گشاد و کمی نازک بود کمی جرات به خرج دادم دامن زیر زانوخاله رو اروم لمس کردم و خیلی یواش بالا بردم ولی بیشتر از 5 سانت بالا نرفت چون بین رون های بزرگش گیر کرده بود وقتی خوب دید زدم به سرم زد یکم میتونم اونو دستمالی کنم پالا دیگه پتو رو به طور کامل از روی خاله کنار زده بودم چون سه تا ازدکمه های پیرهنشو بسته بود مقداری از شکمش که مثل برف سفید بود بیرون افتاده بود دستم رو سینه های بزرگ گذاشتم مثل سنگ سفت بود یکم که با سینه های خلیلی آروم ور رفتم و تازه دستم رو روی کون خاله گذاشتم خاله تکون خورد خیلی سریع خودم رو به خواب زدم و خاله هم چون درجه حرارت بخاری رو تا آخز زیاد کرده بودم متوچه کنار رفتن پتو نشد بعد از یک دقیقه وقتی چشمامو باز کردم جای همتون خالی نمیدونید با چه صحنهای مواجه شدم خاله به پشت خوابیده بود و زانو هاش رو به طرف بالا جمع کرده بود و دامنش تاروی شرتش بالا رفته بود حالا فقط شرتس رو نمدیدم ده دقیقه که گذشت خاله تکونی خورد و روی بازوی چپش افتاد حالا کونش دقیقا روبه روم بودیه ذزه دامنش رو که بالا زدم به شرتش رسیدم یه شرت کوچولو قرمز که فقط نیمی از کونش رو پوشش داده بود خیلی آروم روی شرتش دست کشیدم خیلی سفت بود وقتی خوب حال کزدم جامو عوض کردم و روبهروی خاله دراز کشیدم آروم سینه هاش رو لمس کردم یکم که محکم فشار دادم گفت اههههههههههه ه گفتمحتما بیدار وقتی به کارم ادامهدادم با خود گفتم اگه بدش میومد حتما یه چیزی میگفت آروم دستم رو بردم وسط پاهاش و کسش رو لمس کردم خیلی حال داد حالا دیگه هیچی برام مهم نبود دکمه های پیرهمنشو باز کردم با یه کرست سفید مواجه شدم که با وجود اینکه خیلی بزرگ بود و یه دکمه وسطش داشت ولی نمیتونست کل سینه اونو پوشش بده با سینه هاش کمی بازی کردم کمی ناله کرد منم دکمه کرستش رو باز کردم و کلی سینه هاش رو مالیدم حالا دیگه مطمئن بودم بیداره دستم رو بردم نزدیک کسش دیدم خیسه نمیدونم کی ارضا شده یود اروم دستو رو بردم رو کس خیسش یکم که مالیدم انگشتم رو بردم تو کسش چند بار آوردم و بردم اون بیدار بود و داشت حال میکرد ولی خوشو به خواب میزد منم که بروش خیلی حال نمکردم با خودم گفتم باید کاری کنم که بیدار بشه شرتش رو دراوردم و شروع کردم به لیس زدن کسش و مالیدن کونش ولی بااین که چند بار ناله کرد ولی باز هم بیدار نشد کیرم رو که مثل سنگ شده بود از روی شلوار به کونش مالیدم شلوارمو درآوردم لخت شدم کیرم رو به سینه اش مالیدم و بردم نزدیک دهنش اول کای نکرد ولی وقتی کیرم رو لای لبگذاشتم تکونی خورد و روی شکمش خوابید فهمیدم که از این کار بذش میاد وقتی برگشت حسابی کونش رو ماساز دادم و رفتم از تو یخچال یه کرم آوردم اول در کونه اونو چرب کردم بعد سر کیر خومو چند بار کیرمو رو کونش شلاقی زدم بعد اروم سر کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش که تسبتا تنگ بود تا یه ذره فشار دادم فورا ار جاش بلند شد گفت دیگه بسه زیات میشه هرجارو میخوای مذارم بمالی و ببینی ولی کردن اصلا منکه خیلی حشری شدم گفتم پس لخت شو میخوام هیکی قشنگت و ببینم اونهم لخت شد و آروم سینهاش رو میمالید گفتم بیاجلو گفت نه من چلو رفتم حسابی مالیدمش دستم رو بردم تو کسش و کردم تو به زور نشوندمش و کیرمو روی سیه هاش مالیدم و گذاشتم روی لباش اول مقاومت کرد ولی بالاخرهسرشو خورد و کم کم همشو وقتی داشت برام ساک میزد یهمو تمام بدنم داغ شد و آبم امد همش ریخ تو دهنش کیرم رو دآرود مجبورش کردم کمی ازش رو بخوره گفتم خوشمزاش خاله جون گفت اره شیرینه کیرم رو که دیگه خوابیده بود مالیدم در کوسش و یکم از آب کیرم رو مالیدم در کونش دوباره کیرم راست شد آروم بردم داخل کسش هیچی نگفت منم تا ته بردم تو دردش کرد ولی داشت حال میکرد شروع کردم به تلمبه زدن 10 دقیقه تلمبه زدم کیرم رو در آوردم و گذاشتم بین سینه هاش بهد تی دخنش تا حسابی خیس بشه گفتم به پشت بخواب اول مقاومت کرد و میگفت درد داره ولی با اصرار من قبول کرد سرکیرم رو اروم در سوراخ کونش گذاشتم و تا امود به خوش بیاد کیرم تا ته تو کونش بود بعد از چند بار تلمبه زدن حس کردم داره آبم میاد گفتم آبم بریزم کجا گفت روی سینه هام آبم رو روی سینه هاش ریختم خیلی زیاد با دستاش یکم آبم رو به سینه ها و کوسش و دور لبش مالید نفهمیدم چطور خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم ساعت 1:30 بود خاله جون سرکار رفته بود بهداز 1 ساعت اومد وقتی از در آومد گقت آقا دیشب خوب خوابیدین واین اولین سکس من با اون بود .

i lovesex ass
     
#372 | Posted: 31 Mar 2012 12:18
سیمین خانم و برادرش یاسر
اسم من سيمين 29 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم اون موقع كه دختر خونه بودم هميشه تو خونه آزاد ميگشتم مخصوصا موقعي كه بابا خونه نبود آخه اون بعضي وقتا گير ميداد كه جلوي ياسر مراعات كنم ياسر دادشمه 6 سال از من كوچيك تره خيلي خوشگله و خوش هيكله خيلي از دوستام طلبه بودن باهاش دوست بشن بعضي وقتا از حموم كه ميومدم بيرون ميديدم لباسم رو كه آماده كردم جا به جا شده ميدونستم كار ياسره ولي به روش نمي آوردم يه بار هم كه فكر كرده بود من خوابم اومده بود تو اتاقم گوشه پتو رو بلند كرده بود داشت به پاهام نگاه ميكرد صداي نفسش رو ميشنيدم هم خنده ام گرفته بود هم نميخواستم بهش زياد رو بدم ولي گاهي هم بهش حال ميدادم مثلا ميگفتم بيا من رو ماساژ بده ميفهميدم كيف ميكنه چند بارم كيرش بزرگ شده بود كه من ديدم ولي چيزي بهش نگفتم خلاصه كه ياسر از هر موقعيتي براي ديد زدن من استفاده ميكرد منم زياد بهش سخت نميگرفتم يه بار از توي كمدش يه فيلم سكسي پيدا كردم كره خر عجب فيلمي داشت حسابي خوشم اومده بود از فيلمه يه بار مسافرت رفتيم چون همه تو يه اتاق خوابيده بوديم ياسر كنار من بود وسط شب داشت با كونم بازي مي كرد كه از خواب بيدار شدم ولي نفهميد تا اينكه ديدم دامنم رو زد بالا و كيرش رو گذاشت لاي كونم و يه كم تكون تكون داد بعدم آبش رو ريخت و كثافت همونجوري شرتم رو كشيد بالا پشتش رو كرد خوابيد كه فرداش مجبور شدم برم حموم اينا گذشت تا اينكه من شوهر كردم شوهرم تو يه شركت كار ميكرد گاهي مجبور بود بره ماموريت براي همين نزديك خونه بابام خونه گرفتيم و هر موقع اون مي رفت ياسر شب ميومد پيشم يا من ميرفتم اونجا تو يكي از اين ماموريتا احسان مجبور شد يك ماه بره خارج از كشور خيلي حالم گرفته بود يه هفته آخر قبل از رفتنش هر شب برنامه داشتيم مثلا ميخواست تو رفتنش به من سخت نگذره نگو من بد عادت شده بودم يه هفته بعد از رفتنش يه شب ياسر اومد كه پيش من بخوابه هر موقع ميومد رو تخت كنار من ميخوابيد ولي ديگه كاري به كار من نداشت ولي اونشب من بدجوري حالم خراب بود غروبش هم يه كم اين شبكه پر بركت اسپايس رو نگاه كردم ديگه بد تر شده بودم قبل از اومدن ياسر يه حموم رفتم كه حالم بهتر شه ولي نشد كه نشد ياسر اومد مامانم برامون شام داده بود شام خورديم و يه كم ماهواره نگاه كرديم من گفتم من ميرم بخوابم تو هم هر وقت خواستي بيا رو تخت دراز كشيدم ياد كارهاي ياسر افتادم يه فكري مثل برق از ذهنم گذشت بلند شدم زود يه لباس خواب پوشيدم و زيرش فقط يه شرت پام بود 20 دقيقه گذشت كه ديدم ياسر تلويزيون رو خاموش كرد فهميدم داره مياد بخوابه خودم رو زدم به خواب از قصد پتو رو هم از روي زدم كنار تو اتاق يه شب خواب روشن بود معلوم بود من چي تنمه ياسر كه اومد انگار نفهميد اومد كنارم خوابيد يه دفعه ديدم گفت اوه اوه بعد آروم گفت چه بدني كوفتت بشه احسان اين آبجي مارو مفت مفت ميكني خندم گرفت به زور خودم رو نگه داشتم پاهام رو تو شكمم جمع كردم كه كونم بيشتر بره سمتش ديدم آروم دستش رو گذاشت روي كونم و يه كم ماليد بعد وقتي فكر كرد من خوابم دستش رو انداخت روم و پستونم رو گرفت و آروم گفت جون عجب هلويي يه كم ماليد كيرش رو هم چسبونده بود به كونم يه كم گذشت ديدم ازم فاصله گرفت ولي خيلي زود دوباره چسبيد به من بله آقا شلوار و شرتش رو درآورده بود لباس خواب منم كه كوتاه بود بالا هم رفته بود شرتم رو هم ياسر پائين كشيد و كيرش رو چسبوند به كونم اينبار مثل مسافرتمون نبود چون من مزه سكس رو چشيده بودم و بد جوري هوس كرده بودم از داغي كيرش خيلي خوشم اومد يه كم كه گذشت يه دفعه برگشتم سمتش نزديك بود پس بيافته زبونش بند اومده بود چشماش داشت از كاسه در ميومد گفتم چيه چرا ترسيدي مگه چي شده داداش جون گفت سيمين ... گفتم چيه نترس من كه ناراحت نشدم تازه خوشم هم اومد چون احسان نيست منم هوس كردم ادامه بده داداش گلم بعد بدون اينكه بذارم حرف بزنه لبم رو گذاشتم روي لبش و شروع كردم به خوردن يه كم گذشت اونم راه افتاد توله سگ خيلي وارد بود از احسان بهتر لبم رو ميخورد دستشم گذاشته بود روي كونم و ميماليد هر دو به پهلو خوابيده بوديم و ياسر موقع ماليدن كونم من رو به خودش فشار ميداد كه كسم بچسبه به كيرش منم كه منظورش رو فهميدم خودم كمكش كردم اولين باري كه با كيرش كسم رو لمس كرد لبام رو گاز گرفت تو همون حالت يه اومممممممممممممممم گفت منم لاي پام رو باز كردم كه قشنگ كيرش بخوره به كسم تو همون حالت لب تو لب ياسر خودش رو تكون ميداد بعد با دستش شروع كرد به ماليدن پستونام واي كه چه خوب اينكارهارو انجام ميداد لبش رو از لبم جدا كرد شروع كرد به خوردن پستونام با دستش كسم رو ميماليد انگشتش رو مي كرد تو كسم من ديگه كنترلي به خودم نداشتم و شروع كردم به ناله كردن ياسر من رو به كمر خوابوند خودش خوابيد روي من از گردنم شروع كرد به خوردن اومد پائين يه مكث كوتاه سر پستونام كرد بعد بازم رفت پائين يه كمي به نافم زبون زد كه من قلقلكم گرفت آروم آروم رفت پائين و رسيد به كسم اولش با ملايمت زبونش رو ميماليد به كسم ولي بعد از چند لحظه حركاتش سريع شد و همش زبونش رو به لاي كسم ميماليد و اوم اوم ميكرد با دستشم پستونام رو چنگ ميزد منم ديگه داشت اشكم در ميومد بهش گفتم بسه بيا بكن توش گفت نه اول بايد با زبونم آبت رو بيارم بعد شروع كرد دوباره به خوردن كسم زبونش رو ميكرد تو كسم دماغش ميخورد به تاجكم واي كه چه حالي ميداد ديگه نتونستم خودم رو نگهدارم با صداي بلند شروع كردم ناله كردن وايييييييييييييييييي آخخخخخخخخ آيييييييييييييي بخخخخخووووووووورررر بببببببخخخخوووووووووورررررررررر آآآآآآآآآآيييييييييييييي و اورگاسم شدم خيلي به من مزه داده بود ياسر رو كشيدم روي خودم ازش يه لب گرفتم بعد اون رو خوابوندم روي تخت خودم مثل آدمهاي گرسنه شروع كردم به ساك زدن كيرش واي با اين سن و سالش چه كيري داشت نوش جونش بشه اوني كه زنش ميشه كيرش از كير احسان درشت تر بود حسابي براش ساك زدم ياسر طوري من رو نشونده بود كه خودش بتونه با انگشت كسم رو بماله با اين كارش منم وحشيانه تر براش ساك ميزدم كه ديدم سرم رو از كيرش جدا كرد گفت بسه سيمين الان آبم مياد گفتم خوب بياد گفت نه ميدوني چند ساله من تو كف اين و كس و كونتم بايد امشب با كيرم بهشون حال بدم من رو خوابوند روي تخت به كمر مچ پام رو گرفت برد بالا فكر كردم ميخواد بذاره روي شونه هاش ولي ديدم پاهام رو گذاشت كنار سرم نفسم بند اومده بود بعد كيرش رو گذاشت جلوي كسم و در عرض چند ثانيه تموم كيرش رو تو كسم جا داد وقتي ديد من سختمه پاهام رو ول كرد يه كم نفس كشيدم بعد شروع كرد تلنبه زدن صدائي راه افتاده بود تو اتاق معركه يه كم كه كرد گفت سيمين خوب ميكنمت گفتم آررررررررررهههههههه بكن ميگفت ميخوام بگامت ميخوام جرت بدم آبجي جون بعد تند تر كيرش رو تو كسم ميكرد حس ميكردم كيرش تا نافم مياد يه كم گذشت گفت سيمين ميخوام كونتم بكنم گفتم نه ياسر دردم مياد هر چي اصرار كرد بهش اين اجازه رو ندادم چون زنايي كه از كون سكس دارن كوناشون خيلي بزرگه و تو لباس مجلسي خيلي زشته من به احسان هم اجازه ندادم كيرش رو تو كونم بكنه ياسر كه ديد موفق به اين كار نميشه من رو به حالت سجده خوابوند و كيرش رو از پشت كرد تو كسم با گفتن جون چه كسي داره آبجي سيمينم شروع كرد به تلنبه زدن با دستش پستونام رو ميماليد خودم هم با تاجكم بازي ميكردم نزديكاي اورگاسم دومم ديدم صداي نفسهاي ياسر بلند شد منم تند تر تاجكم رو ماليد هر دو در حال انفجار بوديم گفت سيمين كجا بريزم منم گفتم همونجا تو كسم اونم با يه تكون تموم آبش رو تو كسم خالي كرد و تو كسم داغ داغ شد انگار آبش جوش اومده بود بعد ياسرشروع كرد به آههههههههههه كشيدن منم همزمان با ياسر اورگاسم شده بودlديگه دستم خسته شده بود خوابيدم روي تخت ياسر هم افتاد روم تو همون حالت خستگي و بي حالي گفت سيمين حامله نشي كار دستمون بدي گفتم نترس الان بلند ميشم قرص ميخورم يه خنده كرد گفت دستت درد نكنه گفتم دست تو هم درد نكنه داداش جون گفت سيمين به من نگو داداش از اين به بعد به اسم صدام كن گفتم چرا گفت آخه كدوم خواهر برادري با هم از اينكارا ميكنن كه ما كرديم گفتم عذاب وجدان داري گفت آره گفتم بي خود تو باعث شدي كه من نرم به غريبه ها كس بدم گفت يعني اينقدر حشري هستي كه نميتونستي جلوي خودت رو بگيري گفتم پس چي ميخواستم زياد به خودش عذاب نده بعد بلند شديم خودمون رو تميز كرديم رفتيم دستشويي و اومديم لباس پوشيديم اول ياسر رفت تا من از دستشوئي بيام ديدم ياسر رو تخت خواب خواب انگار چند ساعت بود خوابيده بود منم ديگه حموم نرفتم كنارش خوابيدم صبح ياسر رفت خونه منم رفتم حموم ولي ياسر از حركاتش معلومه كه از اين اتفاق خوشحال كه نيست هيچ يه كمي هم ناراحته

i lovesex ass
     
#373 | Posted: 2 Apr 2012 05:08
خواهرم فرزانه
سلام ،‌ این داستان کمی طولانیه ،‌ اما چون نمیخوام واقعی بودنش از بین بره و بره تو جمع این داستانای مسخره و توهمی ‌، همه چیز رو مو به مو تعریف میکنم تا لذت ببرید ...
من فرزادم ،‌ بیست و شش سالمه و با قدی 185 سانتی متری و وزنی 87 کیلویی و ساکن تبریزم . یه خواهر دارم به اسم فرزانه ،‌ حدود دو سال از من بزرگتره ‌، با قدی حدود 172 و وزنی متناسب ‌، پوستی برنزه ،‌ سینه های خوش استیل و کون خیلی خیلی خیلی زیبا . تقریبا تمام پسرای فامیل خواستگراش بودن ‌، اما بالاخره پارسال با دوست پسرش که اسمش مهدی هست ازدواج کرد . حدود یک ماه از ازدواجشون میگذشت که اومدن خونه ما ( من و همسرم حدود سه ساله ازدواج کردیم ،‌ همسرم سارا حدود 170 قدشه و پوستش سفیده و خیلی خیلی مذهبی ) ،‌ بعد از خوردن شام نشستیم پای دیدن فیلمی که داشت از شبکه ام بی سی پرشیا پخش میشد . من تمام مدت متوجه نگاه های خاص مهدی به همسرم سارا شده بودم ،‌ اما هیچ فکر منحرف کننده ای به ذهنم نمی رسید و به هیز بازیش عکس العمل نشون نمیدادم . از طرفی هیچ حس خاصی نسبت به فرزانه هم نداشتم . حدودای ساعت 12 بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم . رخت خواب فرزانه و مهدی رو تو حال انداختیم و خودمونم تو اتاق خوابمون خوابیدیم .
نصف شب بود که تصمیم گرفتم برم دستشویی ،‌ بدون اینکه چراغ ی روشن کنم آروم در اتاق رو باز کردم و اهسته قدم برداشتم تا رسیدم دم در دستشویی ،‌ یه لحظه حال رو نگاه کردم که با نور آکواریوم روشن بود و میشد دید زد ،‌ دیدم فرزانه با یه سوتین خوابیده و دست مهدی رو سینه ی فرزانست ‌، اما خواب خوابن .... سریع چشمم رو برگردوندم و رفتم دستشویی ... موقع برگشتن دوباره یه نگاه کوچیک کردم ،‌دیدم با شنیدن صدای در دستشویی ،‌ به خودشون اومدن و پتو رو کشدین روشون .. منم بی خیال شدم و رفتم کنار سارا دراز کشیدم ... اما تمام شب تصویر بدن فرزانه جلوم رژه میرفت . یجورایی دوست داشتم سکس فرزانه و مهدی رو از نزدیک ببینم .. اما نمیدونستم چجوری ؟‌باید چیکار کنم ؟ گناه نداره ؟ زشت نیست ؟‌فرزانه بفهمه با این حالت دیدمش دنیا رو سرش خراب میشه ،‌ چه برسه به اینکه بزاره سکسش رو ببینم !‌ خلاصه اون شب گذشت و حدود یکماه بعد قرار شد ما چهارتا باهم بریم کیش
بساط و جمع و جور کردیم و حدود 20 شهریور بود که رسیدیم تو هتلی که از مراکزخرید هم خیلی دور بود ،‌ و مستقر شدیم . مسئول رزویشن گفت که متاسفانه تور شما فقط یه اتاق چهار تخته رزور کرده و ما هم الان نمیتونیم کنسل کنیم . چون اتاق دو تخته نداریم . بعد از کلی دعوا و اعصاب خوردی قرار شد دو شب اینجا بخوابیم و دو شب دیگه رو اتاق جداگونه بدم بهمون . رفتیم ساکارو جابجا کردیم و قرار شد کمی استراحت کنیم و عصری بریم خرید و گردش . فرزانه به محض ورود به اتاق گفت به بههه ،‌ حالا من راحتم و میتونم هر لبااسی بپوشم ،‌ اما ساراا جون تو نمیتونی !‌ مهدی بهت نا محرمه .. سارا هم لبخندی زد و چیزی نگفت . مهدی رفت دوش بگیره ‌، من و سارا هم تو تخت های جداگونه خوابیدیم . من خوابم نبرده بود که چشمم به انتهای سوئیت افتاد ‌، دیدم فرزانه داره لباساشو عوض میکنه و چون فکر میکنه ما خواب رفتیم ،‌ اصلا پشتشو نگاه نمیکنه . تمام حواسم بهش بود ... آروم مانتوشو در آورد ‌، یه تی شرت سفید تنش بود که با پوست تیره اش خیلی هارمونی متضاد جذابی داشت . تی شرت رو در آورد . بند سوتینش رو هم باز کرد که با اینکار سینه هاش افتادن و کامل میشد از پشت سایزشونو حدس زد . بلافاصله از ساک یه تاپ قرمز در آورد و بدون بستن سوتین ،‌ تاپ رو تنش کرد ... بعد دکمه و زیپ شلوارش رو باز کرد ،‌ خم شد تا شلوار لی هم که پاش بود رو در بیاره ‌، با این کار کونش قشنگ نمایان شد و شرت مشکی رنگی که تو کونش گم شده بودم بیشتر آدمو تحریک میکرد ‌، بعد بلافاصله یه دامن مشکی کوتاه در آورد و پوشید . تو همین زمان مهدی در حموم رو باز کرد و حوله خواست . فرزانه گفت سییس ،‌ بچه ها خوابن بیا بیرون اینجا خودتو خشک کن ‌، گرمه . مهدی لخت مادر زاد اومد بیرون و یه لحظه مارو نگاه کرد ‌، نمیدونم متوجه باز بودن چشم من شد یا نه ‌، بلافاصله برگشت و پشت به ما کرد . کیرش بزرگتر از کیر من بود ولی جالبیش اینجا بود که راست کرده بود و کیرش سیخ سیخ وایستاده بود . فرزانه حوله رو داد بهش و لباساشم گزاشت اونجا ‌، خواست بیاد دراز بکشه که مهدی دستشو گرفت و برش گردوند ،‌ یه لب نیم دقیقه ای ازهم گرفتن که من با نگاه کردنش کیرم از جا کنده شد ... بعد فرزانه دستش رو برد سمت کیر مهدی و یکم جلو عقب کرد ‌، بعد یهو ول کرد و با سرش مارو نشون داد و سریع اومد رو تخت کنار ما که تخت دو نفره بود دراز کشید . مهدی هم بعد از چند دقیقه اومد و کنارش دراز کشید . ساعت حوالی 4 بود که بیدار شدیم و سارا رفت دوش بگیره . مهدی گفت میره لابی هتل تا کافی بخوره ‌، فرزانه هم گفت تو برو ،‌ من با فرزاد اینا میام . سارا رفت حموم و من و فرزانه همچنان دراز کشیده بودیم که فرزانه گفت : اگه میخواین شما امشب تو این تخت دو نفره بخوابید ها ‌، گفت نه بابا ،‌ الان وقت شماست ‌! ما سه ساله با هم میخوابیم ... اینو که گفتم فرزانه یه لبخندی زد و گفت : من اصلا تخت دو نفره دوست ندارم ،‌ عوضش سارای شما تخت دو نفره دوست داره ... منم بدون هیچ فکری گفتم منم تخت یه نفره دوس دارم ‌، فرزانه یهو برگشت گفت : پس نتیجه میگیریم باید سارا و مهدی رو تخت دو نفره بخوابن ،‌ من و تو رو تختای یه نفره ... من خندیدم و گفتم : دیوونه ‌، من غیرتی ام هااا !‌ گفت اره ،‌ معلومه ‌، میزاری خواهرت با یکی دیگه بخوابه .. کاملا معلومه ... گفتم دیگه بسه فرزانه ،‌ دوس ندارم این بحثو ،‌ گفت باشه بابا بی جنبه ... پاشو برو زنت الان حولشو میخواد ... یهو گفتم :‌ خب منم بهش میگم بیاد بیرون ‌، چون بیرون گرمه .. لباساشم میدم بپوشه ،‌ بعدشم یه کارای باهم میکنیم ... فرزانه متوجه منظورم نشد و بلند شدم سریع رفتم دم در حموم ‌، اما از دور که نگاش میکردم ‌، دیدم رفته تو فکر و لبخند مرموزانه ای تو لب داره ... تو همین لحظه سارا در حمومو اروم وا کرد گفت :‌ فرزاااد ،‌ گفتم جانم ،‌ اینجام ‌، گفت میشه حولمو بدی ؟ همینو که گفت دیدم فرزانه پتو رو کشید رو سرش !!!!‌ گفتم بیا بیرون فرزانه خوابه ‌، همینجا خودتو خشک کن و لباساتم بپوش ... سارا هم قبول کرد و اومد بیرون و پشت به فرزانه ایستاد ،‌ منم که یه چشمم به فرزانه بود و یه چشمم به سینه های خوش فرم سارا که هر وقت میخورمشون برام تازگی دارن ‌، حوله رو از دست سارا گرفتم و خودم موهاشو خشک کردم ،‌ یهو حسی بهم گفت فرزانه داره از زیر پتو نگاه میکنه ... نیمدونم شیطونه چجوری رفت تو جلدم که یهو حوله رو انداختم زمین و لبای سارا رو محکم گرفتم با لبام ... سارا هم خوشش میومد و هم نگران بود فرزانه چیزی ببینی ‌، با دستش هلم میداد اما من ول نمیکردم ... تو همین حالت دست سارا رو گرفتم و بردم سمت کیرم که از روی شلوار ورزشیم شدیدا نمایان شده بود ،‌ اونم دقیقا مثل فرزانه یکم بازیش داد بعد گفت :‌اهههههه ،‌ احمق زشته ‌، سریع لباساشو تنش کرد و رفت از پنجره سوئیت بیرونو نگاه کرد ،‌ گفت دیگه داره هوا کم کم تاریک میشه ها ‌، فرزانه رو بیدار نمیکنی ؟ تا الان مهدی صد تا کافی خورده ‌، منم دو بار فرزانه رو صداش کردم ( شنیدین که میگن اونی که خودشو به خواب زده رو نمیشه بیدار کرد ؟ ) بعد از چند تا تکون و صدا زدن بالاخره بیدار شد . همه رفتاراش طبیعی بود . سریع یه مانتو از رو همون تاپش تنش کرد و یه شال خوشگل سرش کرد ...من و سارا هم حاضر شدیم و رفتیم پایین . مهدی گفت تاکسی گرفتم ،‌ بدویید پس کجایین شما ؟ رفتیم بشینیم تو تاکسی ‌، به مهدی گفتم شما بشینید جلو ( بزرگتر بود ) منم عقب نشستم وسط فرزانه و سارا ... سارا سمت چپم بود و فرزانه سمت راستم . تو مسیر اروم دستمو گزاشتم رو دست فرزانه و گفتم خوش میگذره کیش ؟ گفت هنوز که کاری نکردیم ،‌ بزاار برسیم ،‌ بعد !‌ من فشار دستمو بیشتر کردم و دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده اما چون ترسیدم سارا شک کنه ‌، دستمو برداشتم . رسیدیم و کلی خرید کردیم و برگشتیم هتل . بازم با همون ترتیب نشستیم و اینبار چون هوا تاریک بود ،‌ خیلی راحت تر میشد هرکاری کرد . رو پاهاون پر کیسه و کیف دستی بود و سارا انقدر خسته بود که چشماش داشت سیاهی میرفت . نمیدونم چطور به خودم جرات دادم ،‌ اما آروم دستمو گزاشتم رو رون فرزانه و بدون تکون نگه داشتم ... فرزانه گفت خیلی خستم ... کاش زودتر برسیم بخوابیم .. منم گفت اره بابا ... و در حین حرف زدن ‌، دستمو کم کم بردم نزدیک کسش ،‌ یهو فرزانه پاهاشو محکم جفت کرد ،‌ طوری که دستم اون وسط گیر کرد ،‌ قشنگ معلوم بود میخواد بیشتر دستمو حسش کنه ‌، منم هیچ عکس العملی نشون ندادم و همونجا دستمو نگه داشتم . از دور که هتل رو دیدیم فرزانه پاهاشو شل کرد و منم اروم دستمو برداشتم ... ساعت 11 شب بود که رسیدیم هتل و سارا مستقیم بدون اینکه لباساشو بکنه گفت من میخوام بخوابم ، شب بخیر . فرزانه هم گفت نه ،‌ من باید دوش بگیریم ،‌ مهدی رو کرد به منو گفت تو چیکاره ای فرزاد ؟ گفتم هیچی والا ‌، نه خوابم میاد نه حوصله ی کاری رو دارم ،‌ گفت پس من میرم لابی ،‌ اونجا وایرلس هست ،‌ یکم نت گردی میکنم ،‌ خواستی بیا ‌! گفتم اوکی ‌، اون رفت پایین و فرزانه هم رفت حموم ‌، حدود سه دقیقه بعد در حموم باز شد و فرزانه لباساشو پرت کرد بیرون . یه لحظه تصور بدن لخت خواهرم حالمو عوض کرد .. کیرم بلند شد و بلند شدم چراغ رو خاموش کردم و فقط چراغ خواب رو روشن کردم ... منتظر بیرون اومدنش از حموم بودم . انقدر حشری بودم که تصمیم گرفتم یه سکس با سارا بکنم تا فرزانه نیومده و خالی شم و این فکرا از کلم بپره ... یه نگاه به سارا کردم دیدم بیهوشه بیهوشه ... اروم گفتم :‌سارا جاان ‌، دیدم جواب نمیده !‌ بیخیال شدم . تو همین حین در حموم باز شد و یهو فرزانه گفت :‌بابا چراغارو واسه چی خاموش کردید ،‌ مهدی ؟ فرزاد ؟ سارا ؟ سریع پریدم جلو حمومو بدون اینکه نگاش کنم گفتم جانم ؟ بگو ؟‌سارا خوابه مهدی هم پایینه . گفت لباسامو میدی لطفا ؟ انقدر حشری بودم که مغزم کار نمیکرد .. گفت چیارو ؟ گفت بابا لباسارو دیگه ‌، اونهاشن ... برگشتم برشون داشتم و خواستم بدم بهش که یه لحظه دنیا رو سرم چرخید . فرزانه نصف بدنش پشت در بود ،‌ اما نصفشو که خم شده بود ‌، میشد کامل دید .. سینه های فوق العاده خوش استیل و پوست برنزه که با نور حموم که از پشت میزد بهش ،‌ یه تصویر خیلی خیلی خاص ایجاد کرده بود .. یهو گفتم : خوب بیا بیرون خودتو خشک کن ،‌ گرمه هاااااا !‌!!‌ گفتم میزاره به حساب شوخی ،‌ اما بی هیچ تعللی اومد بیرون و پشت به سارا و دقیقا جلوی من ایستاد ... با شوخی گفتم : حیا و شرمم بد نیستااا ،‌ گفت نه که تو داری !‌ حوله دادم بهش و داشت خودشو خشک میکرد ... منم تمام وقت داشتم بدنشو ورانداز میکردم ... اولین بار بود که کامل لخت میدیدمش ،‌ کسش حرف نداشت و داشت التماس میکرد که بیا منو بکنن ... خم شد که شرتشو برداره ،‌ سینه هاش که یکم اویزون شدن ‌، بهترین لحظه ی عمرم رقم خورد ... متوجه شدم که یکم تاخیر داد تا بیشتر نگاش کنم .. شرتشو پاش کرد و یه نگاه به سارا انداختم دیدم پشت به ما کرده و خوابیده . یهو تصمیم گرفتم دلو به دریا بزنم . گفتم میخوای موهاتو خشکن کنم ؟‌گفت اره مرسی ،‌ هیمشه مهدی اینکارو میکنه ... گفتم پس برگرد ... برگشت و حالا جفتمونم روبروی سارا بودیم و اگه بیدار میشد و برمیگشت ،‌ سارا رو میدید که لخت و فقط با یه شرت پشت به من ایستاده و من دارم موهاشو خشک میکنم ... یه نگام به سارا بود و یه نگاه به فرزانه ... وقتی برگشت کون خوش فرم و برجستش حالمو عوض کرد ،‌ تقریبا یه چهار بند انگشت فاصله داشت تا بخوره به کیرم ... حوله رو رو موهاش میگردوندم و خشکشون میکردم ،‌ نمیدونم فرزانه خودشو عقب کشید یا من رفتم جلو ‌، یهو نا خوداگاه کیرم چسبید به کون فرزانه .... جفتونم بهو بی حرکت ایستادیم و حوله از دستم افتاد .... چند ثانیه همیجوری موندیم ،‌ فرزانه خم شد تا حوله رو بده هم ،‌ اینجوری دیگه فشار کونش به کیرم خیلی بیشتر شد و رسما داشتم کیرمو میمالوندم بهش ... یه لحظه ترس از بیدار شدن سارا یا اومدن مهدی وجودمو گرفت ،‌ فاصله گرفتم ‌، فرزانه حوله رو داد بهم و منم گفتم دیگه بسه ،‌ خشک شد دیگه !‌ لباساتو تنت کن ... اونم مث اینکه خورد تو ذوقش ،‌ سریع یه تاپ سفید که قبلا اماده کرده بود رو برداشت و تنش کرد بازم بدون سوتین ‌! یه شلوارک تنگ هم پوشید و گفت من میرم لالا ،‌ مرسی !‌ گفتم شب بخیر .
منم پیرهنمو در آوردمو با یه رکابی رفتم تو تخت وسطی که میشد وسط فرزانه و سارا ‌، دراز کشیدم !‌ برگشتم رو به فرزانه خوابیدم دیدم اونم دقیقا رو به من خوابیده و چشماش بازه ... نمیدونم چقدر ،‌ اما چند دقیقه ای فقط همدیگه رو نگاه کردیم و هیچی نگفتیم ... یه لحظه دیدم خواب رفتم و صبح شده و همه بیدارن جز من !‌ رفتیم رستوران صبحانه بخوریم ،‌ که اتفاقا سارا یکی از دوستای سابقشو اونجا دید ،‌ کلی سلام و احوال پرسی کردن و صبحانه رو هم با هم خوردن . سارا اومد پیشم و گفت محدثه اصرار داره باهاش برم کنسرت امشب . بلیط اضافی داره . میتونی تو هم بیای . گفتم نه من دوس ندارم بابک جهانبخش رو . شما برید . خلاصه تا شب کلی گردش کردیم و برگشتیم هتل . ساعت 6 سارا با محدثه قرار داشت و رفتن کنسرت . من موندم و مهدی و فرزانه و فکرایی که دست از سرم برنمیداشتن !‌!!‌
ما حوالی ساعت 9 شام خوردیمو و رفتیم تو سوئیت ،‌ یه نیم ساعتی ورق بازی کردیم که موبایل مهدی زنگ زد و همکارش گفت یه ایمیل فوری زده به مهدی و باید جوابشو بده .. مهدی هم گفت بچه ها من برم پایین . رفت و من موندم و فرزانه . گفتم من میرم دوش بگیرم ... فکر میکنم فرزانه دقیقا فکر منو میخوند و میدونست میخوام چیکار کنم !‌ رفتم حموم و همه جای بدنو شستم و پشمای کیرمو هم اصلاح کردم . در حموم رو باز کردم دیدم چراغا خاموشن ... گفتم فرزانه جاان ،‌ حوله منو میدی لطفا ؟ فرزانه اومد جلوی در حموم ... دیدم کلی ارایش کرده و تاپشو عوض کرده و یه تاپ صورتی تنگ و بالای ناف تنش کرده با همون دامن کوتاه که روز اول تنش بود . من شهوت تمام وجودمو گرفت ،‌گفت چرا انقدر طولش دادی ؟‌گفتم خب کار داشتم لابد .. گفت اره دیگه ،‌ به خودت رسیدی که امشب به سارا جون برسی ؟‌گفتم اخه با این وضع میشه به سارا جون رسید ؟هیچی نگفت ،‌ گفت نمیای بیرون ؟‌اینجا گرمه هاااا !‌!!‌ منم بدون هیچ تعللی اومدم بیرون ،‌ یهو کیرم که داشت منفجر میشد جلوی فرزانه ظاهر شد و چشمامون قفل شد تو چشمای همدیگه .. حوله رو برداشت و گفت برگرد .. برگشتم ... با ارامش کامل تمام بدن و موهامو خشک کرد و حوله انداخت کنار ... شرتمو برداشت و گفت پاتو میاری بالا ؟ منم که قلبم داشتم یک میلیون تا در ثانیه میزد ،‌ پاهامو یکی بعد از دیگری دادم بالا و شرتم کشید تا نزدیکای کیرم ،‌ بعد یهو گفت : اخه این تو این شرت جا میشه بدبخخخت ؟ هیچی نگفتم ... منتظر اتفاق بودم !‌ دستشو گزاشت رو کیرم ... کمی نوازشش داد به بهونه گزاشتنش توی شرتم ... دیگه تحمل نداشتم ‌، باید یکاری میکردم ،‌ یهو برگشتم و نگاش کردم ،‌ گفتم :‌فرزانه ... گفت جانم ؟‌جوابشو ندادم و لبامو چسبوندم به لباش ... اولش کمی اکراه کرد و لباشو بی حرکت نگه داشت ،‌ ولی بعد از چند ثانیه چنان حرفه ای لبامو مکید که تو عمرم تجربش نکرده بودم !‌ همزمان با خوردن لباش ‌، دستمو بردوم از روی تاپش به سمت سینه هاش ... نمیدونید چقدر لذت بخش بود اولین تماس دستم با سینه فرزانه .... تمام خوشی های دنیا رو با اون لحظه عوض نمیکنم . خیلی استادانه سینه هاشو میمالوندم و لباشو میمکیدم ... یهو لباشو کند و گفت بریم رو تخت ، فرزااد ؟ هیچی نگفتم و دستشو گرفتم و رفتیم رو تخت . گفتم اگه مهدی بیاد چی ؟‌گفت خب در میزنه دیگه !‌ بی هیچ مکثی تاپشو از بدنش کندم .. سینه هاش جلوم ظاهر شدن .. نمیدونستم اول چیکار کنم ؟‌بخورم ؟‌گاز بگیرم ؟‌بمالونم ... انقدر هیجان داشتم که حد و اندازه نداشت ... رفتم سمت سینه راستش و خیلی حرفه ای خوردمشو و اروم گازش گرفتم ،‌ دیدم فرزانه خیلی حشری شده . دستش رو برد سمت کیرم ... گفت : میشه لخت شی ؟ گفتم میشه لختم کنی ؟ اونم چشماشو خمار کرد و اومد سمت لبام... لبامو میخورد و اروم همون شرتی رو که خودش تنم کردم بود رو داد پایین و لبامو ول کرد و بلافاصله رفت سمت کیرم ... اصلا فکرشم نمیکردم یروز فرزانه ،‌ خواهر خوشگلم برای من ساک بزنه ... خیلی حرفه ای ساک نمی زد ،‌اما من در حد تایتانیک داشتم لذت میبردم ،‌ بلندش کردم و گردنشو لیسدیم ... بازم رفتم سمت سینه هاش و اینبار با دست چپم سینه ی راستشو میمالوندم و سینه چپو که نوکش لذت بخش ترین طعم رو داشت رو با دهنم میمکیدم ... خیلی لذت بخش بود و سکوت تمام اتاق رو گرفته بود ... از طرفی هم وقت کم بود و هر لحظه ممکن بود کسی در بزنه و همه چی خراب بشه .. بعدشم معلوم نبود بازم طرفین قبول کنن چنین کاری بکنن یا عذاب وجدان باعث شه دیگه انجامش ندن ... سریع رفتم پایین تر و شکمو بوسیدم و رسیدم به کسش که خیس خیس خیس بود و بوی ترش میداد . خیلی شیک و با کلاس کسشو لیس زدم و مکیدم ،‌ طوری که فکر کنم چند بار آبش اومد و من نوش جون کردم .. گفت فرزاااد ؟ گفتم جونم ؟‌ گفت میشه زودتر ؟ منم بدون اینکه جوابشو بدم اروم کیرمو گزاشتم دم کسش و با یه تکون یکیمش رفت تو ،‌ بعد از اینکه دوباره خیسش کردم و تکونش دادم ،‌ همش رفت تو و اماده تلمبه زدن بود .. نیمتونستم از شرم تو چشمای فرزانه نگاه کنم ‌، چشمامو بستمو لبامو اروم گزاشتم رو لباش ،‌ زبونمو تو دهنش چرخوندمو و اروم شروع به عقب و جلو کردن شدم ... بدون اینکه هوس تغییر پوزیشن کنم ،‌ داشتم تلمبه میزدم و فرزانه داشت از شدت لذت زبونمو ازجا میکند .. منم واقعا داشتم دیوونه میشدم ‌، با هر تلمبه انگار دنیارو بهم میدادن و لذت میبردم .. دیدم داره کم کم آبم میاد ،‌ کیرمو کشیدم بیرون و دنبال دستمال بودم ،‌ اما دیدم فرزانه بلافاصله دستشو اورد سمت کیرمو ،‌ کشید طرف خودش ... من تو عمرم حتی سارا هم برام آب کیرمو نخورده بود ،‌ کیرمو تماما کرد تو دهنش و عقب و جلو کرد ،‌ گفتم فرزانه ،‌ کیرو اورد بیرون و گفت : سییییس !‌ بعد از چند ثانیه آبم اومد و هیچ اثری ازش ندیدم ... همه ابمو مکید و قورت داد ... با اینکه اتاق زیاد روشن نبود ،‌ اما شهوت رو میشد تو تمام اعضای بدن فرزانه دید ... تا قطره اخرشو مکید و همونجا افتاد دراز کشید ... رفتم جلو و گفتم فرزانه ،‌ گفت هیچی نگو فرزاد ،‌ هیچی نگو !‌ زود لباستو بپوش و برو پایین پیش مهدی ...
محکم بغلش کردمو و یه ماچ آبدار کردمو گفتم توام پاشو جمع و جور کنم آبجی جون خوشگلم ... گفت فرزااد ‌، برو !‌
پاشدم لباس تنم کردم و آبی به صورتم زدم و رفتم پایین دیدم مهدی داره با یکی چت میکنه و تا منو دید ،‌ سریع لب تاپ رو بست ... منم که هنوز حشریت رو چهرم مشهود بود نشستم کنارش و سفارش دو تا کافی دادم
     
#374 | Posted: 3 Apr 2012 04:39
داستان های سکسی و دردناک مامانم
سلام خدمت دوستان.میخوام داستانهای واقعی و دردناک سکس مامانم با بقیه رو برای شما بنویسم.سری اوله که داستان مینویسم پس دوستان اگه غلط املایی بود یا بد توضیح داده بودم ببخشن.
بریم سراغ قسمت اول داستان...............
البته اینو بگم که مامانم مث مامانای دیگه جنیفر لوپز نیستش یه زن معمولی 40 سالشه قدش 165 نزدیک 75 کیلو وزن یه نمه شکم داره ولی کونش بزرگه که اونم هیچ وقت شلوار تنگ نمیپوشه که بزنه بیرون.
خونمونم آپارتمانیه با دوتا اتاق خواب یه پذیرایی.
راستش همه چی از سر دو اتفاق به نظر من پیش اومد
1-قبولی من در دانشگاه
2- آشنا شدن با یک خانواده که نمیگم کجائین ولی بچه دار نمیشدن مشکل از یارو بود.
بگذریم
دانشگاه قبول شدیم و رفتیم......همه خوشحال بودن که با رتبه خوب بهترین جا قبول شدم.......دو سه روزی رفتیم.....مامانم معمولا ظهرا میرفت نون وایی نون بگیره بخاطر همین بم کلید داه بود بد که اگه زود رسیدم پشت در نمونم.......یه روز کلیدو جا گذاشتم تو اتاقم و قرار نبود تا 7 غروب بیام خونه. کلاس داشتیم
.اما استاد نیومد و تعطیل شدیم.طرفای 2 بود رسیم نزدیکای خونه .روبه روی خونمون به طول تقریبا 700 متر درخت کاشتن از قدیم و العان همشون تنومند شدن. داشتم پشت درختا را میرفتم که دیدم یه مرد32یا 33 ساله از ساختمونمون اومد بیرون سوار پرشیاش شد و رفت ....با خودم گفتم این دیگه کی بود ما همچین کسی تو ساختمون نداشتیم.....به هر حال اومدم جلو در. زنگو زدیم و مامانم برداشت دید منم گفت بیا بالا.رسیدم دم در واحدمون 5 دقیقه علاف شدم.....مامانم درو وا نمیکرد.بعد از قرنی در وا شد گفتم درو چرا وانمیکنی گفت خاله اینجاست(منظور از خاله اون زنس که گفتم )راس میگفت.اون همیشه میومد خونه ما میدید کسی نیس لباساشو در میآورد و راحت میگشت.بعد سلام و احوال پرسی بلند شد و رفت.منم ناهارو خوردم یه مقداری خوابیم.گذشت تا دوهفته ی بعدش دوباره دیدم اون یارو از ساختمونمون اومد بیرن اما ایندفعه سر نخ گیرم اومد بببببببببببله اون زنه که اسمش کبراست همراهش با غش غش و خنده اومد بیرون........دو هزاریم افتاد اینا خونه ما بودن.........آخه چرا؟خونه ما چیکار داشتن.؟پشت درختا موندم تا رفتن...خوشبختانه کلید همرام بود.به طور خیلی خیلی آروم رفتم بالا و در و بازکردم رفتم تو دیدم خبری نیس پس مامان کجاس/؟؟؟/یه دفعه متوجه آبگرمکن شدم که روشن بود.مامان رفته حموم.اومدم تو هال دیدیم به به به به بلوز و دامن مامان رو زمینه.سوتینش رو میز بود شرتشم رو مبل.با خود گفتم چه خبر بوده اینجا نکنه؟؟؟؟؟؟بله شکم به یقین تبدیل شد سه چار تا دسمال کاغذی مچاله شده اونجا بود. واش کردم دیدم آب کیر توشه.......یعنی مامان من سکس داشته؟؟؟دونفری با این یارو؟؟؟؟چرا آخه؟؟مامانم اهل این کارا نبود.....مامانم حتی مانتو تنگ نمیپوشید العان جنده شده؟؟؟؟/زدم تو سر خودم و اومدم بیرون /............گشتم تو کوچه خیابونا تا شب شد رفتم خونه......حالم داشت از خودم و زندگی بهم میخورد دنیا انگار برام تاریک شده بود..........با خودم گفتم باید ببینم که چی میگذره اینجا.....یه فکری زد به سرم.....................
ادامه داستانمو مینویسم و میذارم.داستان بعدیم سکس مامانم و کبرا و این یاروئه........برای اول کار نظر بدید............مرسی

قسمت دوم؛
سلام. خب رسیدیم به اونجایی که گفتم باید سر در بیارم ببینم چه خبره.من قبلنا یه دستگاه ام پی 4 خریده بودم که قابلیت ظبط صدارو داشت.راحت 10 یا 12 ساعت شارژ نگه میداشت.بفکرم زد که صداشونو ظبط کنم.من اینکارو کردم.یه روز رفتم دانشگاه و شب اومد گوش دادم دیدم خبری نبود.سه چهار بار این دستگاه رو کار گذاشتم اما هیچ خبری نبود.یه روز صبح بلند شدم دیدم مامانم تو حمومه و صبحانه رو برام آماده کرده.صبحانه رو زدیم به بدن و میخواستم از در برم بیرون گفتم بذار امروزم این ام پی رو راه بندازیم شاید ظبط شد.زدیم رو ظبطو زدیم به چاک دانشگاه.تمام روز اعصابم خورد بود گفتم چرا 4 باره میخوام صداشو ظبط کنم نمیشه و حسابی به شانسمون فحش دادیم.شب شد و اومدیم خونه.اصلا یادم نبودام پی رو بردارم.تو خونه بی حوصله داشتم آهنگ گوش میدادم که تازه یادم افتاد.رفتم سر وقتش.بیچاره شارژش تموم شده بود.زدم تو شارژو و یه یک ساعتی شارژ شد و شروع به گوش دادن کردیم.نیم ساعت اولش خبری نبود بازم فحشو کشیدیم به شانسمون داشتم خاموشش میکردم که صدای زنگ در از هدفون ام پی اومد.گوش دادم دیدم این زنیکه جندس.اومد تو.بقیشو. خودتون گوش کنید.شماره 1 کبرا و2 مامانمه.

1-سلام.
2-سلام چرا دیر کردی؟
1-خب چیکار کنم داشتم حاضر میشدم دیگه.تو چرا حاضر نشدی؟
2-تازه از حموم اومدم.این لباسه خوبه؟
1-این چیه میخوای بپوشی؟بیا یه دست لباس آوردم هم خودت حال کنی هم رامین.معطل چی هستی برو بپوش دیگه.
2-باشه.
بعد از دو سه دقیقه..........
1-اومدی بدو العان میادا
2- اومدم.خوبه ؟
1-اووووووف.ماه شدی چجوری تو رو بکنه امروز.
2- توئم مانتو تو در بیار ببینم چی پوشیدی؟
1-بیا.خوبه؟
2-لباس توئم قشنگه ها.
صدای زنگ در اومد.
1-تو بشین من در وا میکنم.
2-باشه.
کبرا رفت سمت در......
1-سلام رامین جوووون چطوری؟
سلام.صدای بوس اومد.اون یکیتون کو؟
1-بیا ببینش تا کیف کنی. اوه اوه اوه.سلام خانومی چطوری؟به به به عجب کسی شدی؟ 2- سلام رامین جون. خوشکله؟رامین؛ماه شدی.
1-بسه بشینین حالا فرار نمیکنین که.
2- اره رامین جون بشین برات چایی بیارم.
نه چایی نمیخوام دیرمه دارم میرم.بیا بشین رو پام. تو خودت چاییئی.
1-هووووووی حواست باشه منم هستما.
باشه توئم بیا بشن رو این پام.
اومد نشستن رو پای رامین..........
رامین؛جووووووون دو تا کس ناز، آدم کیف میکنه.
بعد صدای بوس و لب اومد که نفهمیدم کی به کی بوس و لب میده.....
دو سه دقیقه گذشت.
رامین؛ وای کیرم داره میترکه.بیاین بخورینش.
1-قربون کیرت بریم ما.درش بیار.
رامین؛ اول تو بخور بعد کبرا.....
رامین؛ جوووون بخور تندتر بخور......
خوشمزس؟ بخور....آه آه آه.....
بسه کبرا بیا.
جووووووون. مث جنده ها ساک بزن.......آخخخخخخخخخ.......آه آه......وای بسه العان آبمو میاریا.....
.بسه بخواب رو مبل.تازه فهمیدم تو اون دو سه دقیقه اینا لباساشونو درآوردن و سینه بازی و خوردنو انجام دادن. 1- آروم رامین آروم......آخ.........آیییییی....آخ.......
رامین؛جوووون کست تنگ شده چیکارش میکنی.......جوووووون تا ته کردم تو کست.
صدای برخورد رون رامین با کون کبرا میومد.
رامین؛ برگرد میخوام جرت بدم جوووون.......
1-آخ رامین یواش ش ش ش .......آیییییییییییی آه آه آه........اووووف یواش رامین.......
دو سه دقیقه اینجوری گذشت.
رامین ؛بیا تو بخواب ببینم توام تنگ شدی؟
اووووه رفت سراغ مامان من......
رامین؛جوووون کسشو ببین.......پاتو واکن..........
اووووف.جون مث سگ میکنمت.
2- آی آی آروم. دیونه چرا اینجوری میکنی.....جر خوردم آه....... آییییییییی.... اوووووووف....... آی.
دو سه دقیقه بعد مامانم لحنش عوض شد.....
2-آی بکن رامین جون......نگردار توش تا ته فشار بده......آخخخخخخخخ........ جوووون بکن محکم بزن.....
رامین جوووووون چه کسی آه
کبرا داشت آه و اوه میکرد چیکار میکرد معلوم نیس ولی فکر کنم داشت کسشو میمالید.......
رامین؛ آبم داره میاد کبرا بیا......بلند شو...
1-بریز رو سینمون رامین جوووون
رامین؛ آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.......ه ه ه ه ه
1-جووووون لیزه
2- آخ سینم سوخت داغه......
رامین؛ بقیشو تو بخور......
1-خیلی نامردی چرا به من ندادی؟
رامین یه سری میام خونت فقط تورو میکنم قربون کس خوشکلت کبرا جوووون
بببببببببلللللللللله؟؟؟ کیر پر آبشو داد مامانم بخوره؟
رامین؛بسه جنده های من.دیرمه من باید برم.رفت سمت لباساش دو سه دقیقه بعدم خدافظی کرد و رفت.......
مامانم؛ آخی امروز خیلی بم حال داد
1-بایدم حال کرده باشی.منم اگه نیم ساعت کس میدادم بش حال میکردم.کس کش جنده.....بعد صدای ضربه به بدن میومد
مامانم؛نکن کبرا کونم کبود شد.....آییییییییییییی
.بعد یه مقداری شر و برگفتن و کبرا رفت و مامانمم رفت حوم صدای در حموم اومد..........ام پی رو خاموش کردم.
کیرم راس شده بود...بد جور حشری شده بودم.ورفتم دستشویی خودمو خلاص کردم......مامانم صدام زد بیا شام بخور......واقعا این همون مامان بود چرا آخه اینکارو میکرد؟؟؟؟بابام که تو سکس آدم داغی بود......چندباری تو سکساشون سرک کشیده بودم فهمیده بودم.......
اینم قسمت دوم.
قسمت بعدی در مورد سکس یواشکی مامانم با پسرعمومه وقتی من خونه بودم..........نظر یادتون نره......فعلا.
     
#375 | Posted: 4 Apr 2012 05:27
سکس کارگرم با زنم
سلام ،اسم من علی هستش و خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم کاملا واقعی واقعیه..
من حدود دو ساله که ازدواج کردم و رابطه سکسی نسبتا خوبی با همسرم داشتم،اسم همسرم ساراهست،بهتره از اینجا شروع کنم که من موقع سکس با ساراهمیشه بخاطر اینکه خودم بیشتر تحریک بشم اسم مردایی دیگه رو وسط میکشیدم و اوایل سارا خیلی واسش سخت بود و عکس العملهای تندی نشون میداد،البته کارای منم با عقل جور در نمی اومد،از یه طرف در مواقع عادی خیلی روش حساس بودم و خیلی روی حجاب و نحوه برخورد با جنس مخالف حساسیت نشون میدادم و از طرف دیگه این حرفها رو میزدم،همونطور که گفتم اوایل حساسیت نشون میدادویه کم که گذشت فکر میکرد من دارم امتحانش میکنم ولی وقتی بهش اطمینان دادم که راست میگم یه خورده باهام راه میومد وموقع سکس وقتی اسم مردایی دیگه میومد با من همراهی میکرد و بعضی وقتا میگفت که دوست داره با کی سکس بکنه ،سارا یه زن خوش چهره و جذاب با قد 170 و وزن 65 کیلو و اندام خیلی جذاب و تحریک کننده است،بعد مدتی که این حرفها بین ما زیاد تر شد یه روز توی فکر افتادم تا بتونم تخیلم رو واقعی کنم آخه خیلی دوست داشتم یه چنین موردی پیش بیاد بتونم این حالت رو تجربه بکنم و بتونم سکس همسرم رو با یه مرد دیگه ببینم واسه همین موضوع رو باهاش مطرح کردم ،خلاصه خیلی طول کشید تا تونستم راضیش بکنم ،البته خودم هم ترسم از این بود که اگه همچین اتفاقی بیفته ازم سرد بشه ،خیلی راجع بهش فکر کردم تا بتونم نقشمو عملی کنم ،من یه کارگر داشتم که افغانی بود و اسمش شربت بودوحدود 33سال داشت و کاملا مطیع من بودچون از زن و بچه اش ماهها دور بود خودش یه دوبار بهم گفته بود که خیلی توی کفه و من فکر کردم که بهترین گزینه همین باشه،خیلی دو دل بودم و استرس داشتم ولی آخرش بهش تلفن زدم و بهش گفتم همسرم برای خرید رفته طهران چون نمیخواستم بفهمه مورد سکس همسرمه و بهش گفتم اگه دوست داری من یه دختر دانشجو اوردم و اگه میخوای حال کنی بگو تا بیام دنبالت اونم به شدت موافقت کرد و از خوشحالی داشت میمرد،بهش گفتم اول برو حمام و حسابی ترو تمیز بشو تا بیام دنبالت،با هزار التماس از زنم خواستم بره خودشو آماده بکنه تا من اونو بیارم ،بنده خدا خیلی ترسیده بود ولی موافقت کرد،قرار بر این بود که اونو شب که هوا تاریک میشه بیارمش و برقها رو هم خاموش کنیم تا چهره سارا رو نبینه ، قبل از اینکه برم دنبالش یه پتو روی فرش پهن کردم تا کارشو روی اون انجام بده،خلاصه کارگرم رو سوار ماشین کردم وقتی به خونه نزدیک شدیم واسه اینکه آدرس رو یاد نگیره بهش گفتم سرش رو بگیره پایین و بره بچسبه به کف ماشین،خلاصه با ماشین رفتم داخل ،باور کنید قلبم به شدت میزد و دهنم حسابی خشک شده بود،دلم به حال سارای خوبم هم میسوخت که اینچنین مجبورش کردم به خواسته شیطانی من تن بده ولی هیجان نمیذاشت منصرف بشم،رفتیم توخونه همه جا تاریک بود و سارا با یه لباس توری سکس نشسته بود روی تخت اتاق خواب بهم گفت فکر نمیکردم اینقدر پست باشی و یه روز دست به چنین کاری بزنی... خلاصه شربت همون دم درب ورودی ایستاده بود و سرش از خجالت پایین بود یه لامپ خواب قرمز ملایم روشن کردم و به شربت یواشکی گفتم خیلی با احتیاط برخورد کنه و وحشی بازی و...از خودش در نیاره ،دست سارا رو گرفتم و اوردم روی پتویی که از قبل پهن کرده بودم ،چشماش خیس بود معلوم بود گریه کرده و واسه اینکه اونو نبینه به پشت خوابید،باور کنید هیجان استرس و شهوت و بیقراری به شدت اومده بود سراغم وقلبم از سینم میخواست بزنه بیرون،به شربت گفتم من میرم تو اتاق و تو برو سراغش ٰ، شربت شروع کرد به در اوردن لباساش و رفت سراغ سارا،سارا خیلی شهوت انگیز شده بود اول شروع کرد به مالیدن پاهاش خیلی قشنگ بدنشو میمالید منم از فاصله 3 متری داشتم نگاه میکردم شربت چند بار با لهجه افغانیش ازم خواست برم و تنهاشون بذارم ولی بهش گفتم اگه میخوای این دختره دانشجو رو بکنی باید من بمونم و به ناچار قبول کرد،تو خونه فقط یه نور قرمز خیلی ملایم بود و فضا خیلی تحریک امیز شده بود،بدن سارا خیلی سکسی و جذابه و واقعا هوس انگیزه... بعد شربت شروع کرد به خوردن همه بدن سارا ،سارا تا چند دقیقه به پشت خوابیده بود و تکون نمیخورد بعد شربت خواست لباس توری سارا رو در بیاره که یه کم مقاومت کرد ولی اون زورش بیشتر بود و لباسشو در اورد و سارا لخت لخت شد ،شربت هم بقیه لباساشو در اورد و اونم لخت شد ،کیرش بزرگ بود و راست راست شده بود،بدن جالبی داشت ،صورتش رو برده بود لای پاهای سارا و کونش رو میخورد ،بعد از پایین پاهای صاف و نازش رو لیس میزد و میرفت بالا تمام پهلوها و پشتشو با لباش میخورد ،فکر نمیکردم یه کارگر افغانی اینقدر جالب باشه تصورم این بود که وحشی بازی در میاره ولی خیلی حرفه ای با لباش بدن فوق سکسی زنم رو میخورد، بعد سارا رو به زور برگردوند و شروع کرد به خوردن سینه هاش، معلوم بود سارا تحریک شده بود ولی بازم یه کم مقاومت میکرد،رفت سراغ گردنش و چند بار رفت لبای سارا رو بخوره که نذاشت ،بعد از گردن خورد و رفت پایین تا رسید به کسش و با لبای کلفتش با شدت شروع کرد به ساک زدن اینقدر با انرژی و با قدرت ساک میزد که سارا از شهوت به خودش میپیچید،من رفته بودم بالا سرشون و از نزدیک همه چی رو میدیدم ٰاونم حواسش اصلا به من نبود،زبونش رو میبرد توی کس سارا و تا ته فرو میکرد،کونش رو با زبونش لیس میزد و زبونش رو میبرد داخل،سارا خیلی بدجور تحریک شده بودو من اونو تا حالا اینجوری ندیده بودم ،یدفعه سارا با دستش کیر نسبتا بزرگ شربت رو گرفت و میمالیدبعد ده دقیقه که شربت کس و کون زنمو میخورد سارا ازش خواست شربت بخوابه و اونم خوابید سارا هم بدون توجه به من کیر شربت رو برد داخل دهنش و شروع کرد با حرص و ولع ساک زدن ،حدود دو دقیقه که داشت برای شربت ساک میزد دیدم دهنش پر شده از آب شربت و یه دستمال گرفت وآبشو از توی دهنش خالی کرد توی دستمال ٰ،بعد با دستاش بدن شربت رو نوازش میکرد،شربت دوباره اونو خوابوند و شروع کرد به خوردن بدن سارا وبعد خوابید روی سارا و کیرش رو گذاشت لای پاش و از هم لب میگرفتن و دو نفری حسابی مست همدیگه شده بودن، (نه به گریه سارا خانوم نه به این شد ت مست شدنش)بعد چند دقیقه کیرش دوباره راست راست شده بود و کوس زنم رو حسابی با اب دهنش خیس کردو کیرشو فرستاد داخل و سارا رو بغل گرفته بود و حسابی میکردٰ، سارا بی توجه به همسایه ها داشت آه و اوه میکرد که بهش تذکر دادم ...سینه هاشو میخورد و کس سارا رو میگایید ،چند مرتبه میخواست ابش بیاد که کشید بیرون وتوی این فاصله کونش رو میخورد و صورتش رو میبرد لای کون سارا و همه جاشو لیس میزدوبعد اومد نشت رو شکمش و کیرشو برد لای سینه هاش و ساراهم با دستاش سینه هاشو جمع کرده بود همکاری میکرد،دوباره رفت سراغ کس زنم وسارا خودش به حالت سجده شدو شروع کرد به گاییدن کسش و سارا بهش تذکر داد که خودشو بیرون خالی کنه ،بعد چند دقیقه کیرشو از توی کسش کشید بیرون و آبش رو برای با دوم ریخت روی کونش ،حدود دو دقیقه توی بغل هم بودن و داشتن با هم یواش صحبت میکردن و همدیگه رو بوس میکردن منم هم خیلی حشری شده بودم هم اعصابم به خاطر بعضی حر کات سارا بهم ریخته بود ،توقع نداشتم ببینم اینقدر به این سکس دل میده خلاصه بگذریم ،به شربت گفتم لباس بپوش منم سارا رو بردم تو اتاق خواب و ازش خواستم برام ساک بزنه اونم برام شروع کرد به ساک زدن و به از مدتی آبم با جهش خیلی زیاد خالی شد توی دهنش و صورتش
ازش پرسیدم شربت خیلی بهت حال داد،گفت آره خیلی..ازش پرسیدم یواشکی چی به هم میگفتین؟ گفت داشته ازم میپرسده منو دوست داری منم جواب دادم آره خیلی... به سارا گفتم واقعا دوسش داری ؟
گفت فقط برای سکس ...فکر نمیکردم آدمی به باکلاسی اون از یه کارگر افغانی خوشش بیاد البته شربت ظاهرش و اندامش خوب بود.......وقتی شهوتم وهیجانم خوابید خیلی حس بدی داشتم ،احساس میکردم زنم دیگه مال خودم نیست و ..بگذریم شربت رو سوار ماشین کردم ازش خواستم سرش رو ببره پایین و بردم چندتا خیابون اونطرف تر پیادش کردم و اومدم خونه،با سارا سرسنگین بودم احساس میکنم پرده های حرمت بینمون دریده شده بعد از اون جریان مسائل عاطفی بینمون کمرنگ و مصنوعی شده و اون بعد این جریان خیلی پررو شده، متاسفانه موقع روابط سکسمون بخاطر شهوتی شدن صحنه های اونروز رو مرور میکنیم و من خیلی تحریک میشم وبعد از سکس مث سگ پشیمون میشم ،شایدم این یه نوع مریضی باشه...ولی دوستان خوب بدونید وفای زن مث گربه است...خداحافظ
     
#376 | Posted: 4 Apr 2012 20:26 | Edited By: joki6
من ، مامانم و عشقش به فرشاد

سلام
داستانی که می خوام براتون بگم شروعش از 1سال و نیم پیش بوده و اینکه اسم های برده شده اسم حقیقی اشخاص نیست و من خودم رو امیرعلی معرفی میکنم و22سالمه. قبل ازاینکه داستانم رو شروع کنم میخواستم اینو بگم که ممکنه خیلی از قسمت های داستان سکسی نباشه اما لازم بود که توضیح بدم تا به قسمت های سکسی برسیم.
من کلا تو نخ سکس با مامانم و از اینجور چیزا نبودم و مامانم هم از اونایی نبود که سکسی باشه و کارش راست کردن کیر این و اون باشه.
قضیه از اونجایی شروع میشه که من متوجه تغییر رفتارهای مشکوک بین مادرم(هانیه) و پدرم شدم. کم کم دیگه با هم حرف نمیزدن و مامانم شب ها تو پذیرایی میخوابید چند بار از مامانم پرسیدم که چی شده ولی هربار جواب سربالا میشنیدم. چند وقت بعد مامانم به خونه ی مادرم بزرگم نقل مکان کرد و من دائم از بابام میپرسدم که چی شده ولی باز هم جواب سربالا و اینکه دعوای زن و شوهریه و از اینجور کوس و شعرها. بالاخره با هر بدبختی و اعصاب خوردی بود امتحانات پایان ترم رو دادم. اواخرتیربود که ازمادربزرگم خواستم وساطت کنه ولی اونم میگفت که مادرم چیزی بهش نگفته. خلاصه یه روز عصر بابام (48 سالشه)با عصبانیت اومد خونه ازش پرسیدم چته؟ چی شده؟ گفت امروز مجبور شدم مادرت رو طلاق بدم. شوک شدم. نمیدونستم چی باد بگم رفت سر وسایل و لباساش همه رو جمع کرد و انداخت تو ماشینش و رفت.شروع کردم به گریه کردن. باورم نمیشد. حتی نتونستم 4 تا سوال بپرسم ازش. یه خورده فکر کردم که چرا اون خونه رو گذاشت و رفت که به ذهنم اومد خونه به نام مامانه. به موبایل بابام تلفن کردم گفت بعدا راجع به همه چی با هم حرف میزنیم. ازش پرسیدم جایی داره بره؟ گفت آره خیالت راهت.
می خواستم به مامانم تلفن کنم که دیدم با مامان بزرگم اومد. بهش گفتم چی شده و دلیلش رو پرسیدم و بازم . . .
داشتم دیوونه می شدم. چند شب مادربزرگم پیش ما موند و بعدش رفت. چند بار به بابام زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود. تو همین ایام متوجه شدم که مامانم مهریه اش رو هم بخشیده. چند روز بعد بابام بهم تلفن زد و با هم قرار گذاشتیم. از جایی که بود چیزی نگفت و شماره جدیدش رو بهم داد. اون موقع واسم طبیعی بود چون بابام را به را خط عوض میکرد و میگفت مزاحم داره. این ماجرا میگذشت و شد 4 ماه. یه روز که مثل جسد از دانشگاه اومدم مامانم گفت که میخواد راجع به مسئله مهمی باهام حرف بزنه. ازش خواستم بزار واسه فردا ولی اصرار داشت که امروز اون قضیه رو مطرح کنه. و اینو بگم که من تو اون 4 ماه خیلی کم حرف ، عصبی و بی حوصله شده بودم واولین و تنها دوست دخترم رو که تازه پیدا کرده بودم پروندم و سر هر چیز پیش پا افتاده ای با همه دعوا میکردم.
خلاصه مامانم شروع کرد به شر و ور گفتن تا رسید به جایی که گفت می خواد دوباره ازدواج کنه.( مامان بنده 45 سالشه و مثل مامانای بقیه دوستان که ماماناشون رو وصف کردن عین دختر 24 ساله نیست و رونای گوشتی هم نداره. بلکه مثل یه زن 45 ساله معمولیه و لاغر که سایز سینه اش 75 و کمرش 32. و از موقعی که یادم میاد همیشه رنگ موهاش شرابی بوده.) خلاصه واسه چند لحظه شوک شدم و اون گفت با مردی آشنا شده و امشب هم اون یارو که اسمش فرشاده من و مامانم رو برای شام دعوت کرده بیرون. خیلی غیرتی شده بودم ولی تو اون موقع چیزی به فکرم نمی رسید که بگم. خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم به اون رستوران. رفتیم تو همینجوری که مات دنبال یه مرده تنها میگشتم مامانم گفت بریم طبقه بالا. بالا که رفتیم شادوماد رو دیدم. خلاصه بعد از سلاملیک و احوال پرسی نشستیم و در حین صرف غذا خودش رو معرفی کرد و گفت که فوق دیپلم نقشه کشی داره و یه آژانس داره و از زن قبلیش به خاطر بد دهن بودن و اینکه بچه دار هم نمیشه مزید علت شده و جدا شده و از آشناییش با مامانم گفت که یه روز مامانم خونه دوستش بوده که آژانس میگیره بیاد خونه و چون آژانس ماشین نداشته خود فرشاد میاد و تو راه که بودن سر صحبت باز میشه و مامانم میگه که طلاق گرفته و ...
تو نگاه اول فرشاد آدم خوبی بود اما من دوست نداشتم مامانم زیر مرد دیگه ای بخوابه. خلاصه آمار فرشاد رو در اوردم و همه حرفاش نتنها راست بود بلکه دستی هم تو کار خیر داشت و نگفته بود. یه 2 ماهی بود که چند بار فرشاد و مادرش اومدن خونه ما وچند بار هم من و مامانم و بابابزرگ گیجم و مامان بزرگم رفتیم خونه شون. واقعا نمیشد روی فرشاد عیب گذاشت اما من دوست نداشتم مامانم کیر دوم رو تجربه کنه. واسه همین به بابام همه ماجرا رو گفتم و اون گفت که مامانت بخاطر فرشاد از من جدا شده و اون فرشاد رو میخواسته وگرنه چه دلیلی داشت که زندگیش رو ول کنه. از بابام خواستم دخالت کنه اما پیچوند و گفت که نزارم اونا با هم ازدواج کنن. به مامانم گفتم که از فرشاد خوشم نیومده و نمیخوام که باهاش ازدواج کنه. هرچی دلیلش رو پرسید شر و ور جواب دادم بعد از چند روز جر و بحث جواب آخر رو داد که مهم اون و فرشاد هستن که همدیگرو میخوان و اگه من نمی خوام میتونم برم پیش بابام یا ننه بزرگم. میخواستم بلند شم و تا اونجایی که میخوره بزنمش ولی نمیشد دیگه کار از کار گذشته بود.
قرار شد یه مراسم ساده برگزار کنن و فقط خیلی خودی ها باشن. به بابام گفتم و بعد از کلی فحش و پس گردنی گفت حالا که نتونستم باید زندگیشون رو براشون زهر کنم. خلاصه مراسم تو خونه ی ما برگزار شد و آقای دوماد سر خونه که خودش خونه هم داشت و داده بود اجاره. بعد از صرف شام مهمونا رفتن و ننه بزرگ من کلید کرد که بیا امشب بریم خونه ما اما من قبول نکردم و در نهایت فرشاد گفت ایراد نداره امیرعلی که بچه نیست ما هم سن و سالی ازمون گذشته.(فرشاد 41 سالش بود و از مامانم کوچکتر و همین بود که حرص من رو در می اورد) خلاصه مامانم با فرشاد رفتن تو اتاقشون و من هم رفتم تو اتاقم که بخوابم. اما خوابم نمی برد چون امشب فرشاد با مامانم حسابی قرار بود حال کنن. چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاقشون باز شد. از خودم صدای خور خور در اوردم نمی دونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم. درو بست و رفت. نمی دونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و رفتم پشت در اتاق اونا کیرم حسابی راست شده بود. گوشم و چسبوندم به در صدای آه و ناله مامانم بلند شده بود و فرشاد که همش از هیکل مامانم تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت. فرشاد حسابی داشت مامانم و میکرد و مامانم فقط میگفت فرشاد جون بکن. خیلی دوست دارم و بعد هم گویا می رفتن تو فاز لب و لوچه. صبح شد اونا شاد وسرحال و من کیری. فرشاد گفت امیرعلی جان بیا تا یه مسیری برسونمت و من باهاش تا یه مسیری رفتم. نمیدونم چرا دوست داشتم بهش اعتماد کنم ولی خوب پروژه زهر و اینکه اون دیشب یه دل سیر مامانمو کرده بود نمیذاشت.
کم کم بدرفتاری هام رو که غیرارادی بود و ناشی از مشکلات روانی بود که تو اون مدت برام پیش اومده بود شروع کرده بودم. دائم فرشاد رو کیر میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره. فرشاد واسم یه پراید خرید همون چیزی که بارها از بابام خواسته بودم و اون با اون همه پولی که داشت نکرد. اما بجای اینکه از فرشاد فقط یه تشکر کنم بهش گفتم همه زورت همین بود نکنه توقع داری باهاش بیام تو آژانست کار کنم. اون شب مامانم و فرشاد خیلی بهشون بر خورد و مامانم تا چند روز با من حرف نمیزد.
تو این مدت دائم از بابام خط میگرفتم. امتحانای ترم شروع شد و من ریدم و از 19 واحد فقط 10 واحد پاس کردم. مامانم خیلی شاکی بود ولی فرشاد میگفت که شرایط امیرعلی بد بوده. چند بار میخواستن منو ببرن پیش روانشناس که موفق نشدن. 5 ماهی گذشت تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره اسیدی آرایش میکنه درست قبل از رسیدن فرشاد. بهش گفتم قراره جایی برین و اون گفت نه. لباسای خوبی هم پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود. فرشاد که اومد خونه یه دوش گرفت و یه چایی خورد و با مامانم رفتن تو اتاق و شروع کرد مامانم رو جر دادن صدای ناله های مامانم خونه رو ورداشته بود و بعضی وقتا فرشاد میگفت هیس یواش اما مامانم خیلی حشری بود و به فرشاد میگفت محکم بکن. بعد چند دقیقه آروم شده بود و دیگه اون صداش نمیومد. بعد یک ساعت که اومدن بیرون اول مامانم اومد بیرون دیدم فرشاد همه ماتیکا رو خورده و حسابی مامانم رو کرده. فرشاد اون شب از خجالتش بیرون نیومد و به بهونه خستگی شام نخورده خوابید. با مامانم که سر شام بودیم خیلی کفری بودم که یهو از دهنم در رفت و گفتم یه خورده ملاحظه کنید منم دارم تو این خونه زندگی میکنم. فکر نکنم همه زن و شوهر ها این جوری باشن. مامانم هیچی نگفت و از خجالت سرخ شد. رفتم که بخوابم گفتم بزار یه کیر اساسی به فرشاد بزنم.رفتم تو اتاقشون و بلند گفتم فرشاد جون شب بخیر خوابای خوب ببینی. فرشاد که حول کرده بود گفت قوربونت امیرعلی جون تو هم همینطور. خودش فهمید بود که چه سوتی داده. یه چند وقت یه خط درمیون همین داستان بود اما بدون صدای بلند و خجالت بعدش. به بابام که گفتم محکم زد تو گوشم و گفت خاک بر سرت داره با مامانت کیف میکنه تو هیچ گهی نخوردی.
خلاصه یه بار که مامانم شروع کرد به آرایش کردن و حسابی خودش رو برای فرشاد ساخته بود رفتم تو اتاقش داشت خودش رو تو آینه ورانداز میکرد با عصبانیت بهش گفتم نمیشه این گه بازیتون رو شب ها بکنین. آقا از راه میاد حتما باید بخوابه روت. مامانم که شوک شده بود و باورش نمیشد که من یه همچین حرفی بهش بزن گفت: اولا که مودب باش بعدشم من زنشم و خلاف شرع نمیکنیم اگه ناراحتی مثل آدم بخودش بگو فرشاد آدم منطقیه. کم کم از کوره در رفتم گفتم الان دارم به تو میگم تو بهش بگو. گفت من روم نمیشه بهش بگم پسرم اومده بهم میگه به شوهرت بگو از راه میاد روت نخوابه. خوب دلش میخواد بعضی وقتا که از سر کار میاد خستگی شو در کنه دیگه داد و بیداد نداره که مودب حرف بزن. این حرفا رو که زد دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم رفتم طرفش و محکم حولش دادم طرف دیوار. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همین که اومد به خودش بجنبه رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم رو زمینا. اول میخواستم همونجوری از خونه پرتش کنم بیرون اما چشمم که به سینه ی سفیدش افتاد نمیدونم چی شد که کشیدمش طرف تخت. اونم داد و بیداد میکرد و با مشت به پاهام میزد. بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت. اومد دربره که پاشو گرفتم. محکم کشیدم و خودمو انداختم روش. شروع کرده بود به فحش دادن دو زانو نشستم رو دستاش و تی شرتم رو در اوردم. یهو داد زد چیکار میخوای بکنی مامانم شروع کرد به تقلا کردن که محکم سه چهارتا زدم تو گوش و تلافی این چند وقت رو سرش در اوردم خیلی محکم زدم برای چند ثانیه گیج شده بود لباسی که تنش بود رو در اوردم و اون داشت التماس میکرد و گریه دیگه برام فرقی نمی کرد اون کیه فقط میخواستم بکنمش یه کرست مشکی تنش بود خوابیدم روش و تا اونجایی که میتونستم گردنش و سینه اش رو لیس زدم دیگه اینقدرگریه کرده بود و داد زده بود که جون نداشت شلوار تنگ پاش رو که در اوردم دوبار شروع به گریه کرد و همش میگفت من مامانتم نکن تو روخدا ولی من دیگه حالیم نبود. فکر نمیکردم روناش اینقدر برام جالب باشه بهش گفتم یادته اون شب چقدر اینجا آخ و اوخ کردی گفت غلط کردم گوه خوردم. اما دیگه فایده ای نداشت شورت سفیدش رو اومدم دربیارم که با پاش زد تو صورتم اومد در بره با مشت محکم زدم پشتش. یهو وایساد. خیلی ترسیدم ولو شد رو زمین و فقط ناله میکرد و گریه. بلندش کردم و خوابوندمش رو تخت دیگه مقاومت نمی کرد شرتش رو که در اوردم کوسش رو دیدم وااااااای یه کوس خوشگل با لبه های صورتی. یه ذره با دست مالیدمش. بعد کرستش رو در اوردم سینه هاش عالی بودن واسه من. شروع کردم به لیس زدن سینه هاش مثل سگ لیس میزدم. مامانم زیر لب میگفت فرشاد کجایی بیا بیا ... محکم فکش رو گرفتم و فشار دادم و گفتم اگه اسم اون حرومزاده رو بیاری همین جا خفت میکنم. حسابی ترسیده بود و من هم چون اولین سکسم بود ترسیده بودم و دست و پام رو گم کرده یودم. بعد از اینکه سینه هاش رو حسابی خوردم بدون اینکه کوسش رو بخورم و از اینجور کارا با دستم لای کوسش رو باز کردم و کیرم رو آروم کردم تو سوراخش خیلی لحظه خوبی بود خوابیدم روی مامانم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن. همینطوری که میکردمش محکم بغلش میکردم و بوسش میکردم. هر بار که میخواستم ازش لب بگیرم صورتش رو برمیگروند و نمی گذاشت که ازش لب بگیرم. سعی میکردم جوری بغلش کنم که تمام بدنش تو بغلم باشه واقعا لذتش غیرقابل وصفه. تو همین گیر و دار دیدم آبم داره میاد میاد کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو ریختم رو سینه هاش. بعدشم ولو شدم روش.
یه 4 ، 5 دقیقه ای روش خوابیدم که یهو یاد فرشاد افتادم. سریع بلند شدم هم من خیلی عرق کرده بودم و هم مامانم و تازه آب کیری هم بودیم. بهش گفتم پاشو برو حموم الان فرشاد میاد. گفت برو گمشو وقتی بیاد مطمئن باش میکشتت. گفتم باشه پس وقتی اومد منم میگم بابام بخاطر جنده بودن مامانم طلاقش داد و اون وقت تو میمونی و فرشاد. بعدشم میگم که برای اینکه از شرمن راحت بشی خودت این نقشه رو کشیدی و بهم گفتی بکنمت که تابلوم کنی. مامانم شروع کرد به گریه. دیدم اینجوری نمیشه وقت زیادی نمونده. بهش گفتم بلند میشی یا به زور ببرمت. اومدم که دستشو بگیرم و به زور ببرمش خودش بلند شد لباساشو ورداشت که بره دوش بگیره منم هم لباسامو ورداشتم که برم اما من و راه نداد تو حموم. یه چند دقیقه ای گذشت یهو فکر کردم که نکنه خودکشی کنه یا حالش بد شده باشه. چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده. در حموم رو باز کردم و رفتم تو دیدم گوشه حموم داره گریه میکنه. منو که دید داد زد واسه چی اومدی تو برو بیرون. گفتم ترسیدم خودت رو بکشی. چشمش به جعبه تیغ ها افتاد. اینو که دیدم لباسامو در اوردم. ترسید و گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم میخوام دوش بگیرم نمی تونم تنهات بزارم میترسم شر درست کنی. رفتم تو گفتم بلند شو خودت رو بشور الان فرشاد میاد. بلند شد دیدم دستاش خیلی می لرزه. شامپو رو برداشتم و سرش رو شستم. خیلی کوس شده بود دلم میخواست یه بار دیگه تو حموم هم بکنمش. خلاصه لیفش رو برداشتم و تمام بدنش رو لیف زدم و حسابی سینه هاش و کوس و کونش رو مالیدم. وقتی داشتم پشتش رو لیف میزدم دیدم جای مشتم رو پشتش کبود شده. از خودم خجالت کشیدم. زیر دوش شستمش بعد همینطور که داشتم پشتش رو میشستم روی کبودی رو بوس کردم که یهو خودش رو کشید جلو و فهمیدم که خیلی درد داره. از پشت بغلش کردم و گردنش رو چند بار بوس کردم. بازم کیرم راست شده بود. کم کم صورتش رو با دستم برگردوندم طرف صورت خودم. آروم لبامو گذاشتم رو لباش. دیگه صورتش رو برنگردوند. کیرم رو میمالیدم بهش اومدم سینه هاش رو بمالم که گفت بسه دیگه الان فرشاد میاد. سریع خودش رو خشک کرد و منم کمکش کردم لباساش رو پوشید و رفت بیرون.
لای درحموم رو باز گذاشتم تا بفهمم کی فرشاد میاد. گه گاه از لای در به بیرون نگاه می انداختم. حموم تو اتاق منه و دقیقا رو به روی در اتاقم. از جلو در اتاقم که رد شد دیدم یه دست لباس قشنگ پوشیده و دوباره آرایش کرده. انگار فرشاد اومده بود. بله فرشاد اومد. ترسیدم نکنه بهش بگه. خلاصه اونا رقتن یه حالی با هم کردن و اون شب گذشت. فردا صبح که بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه و فرشاد داشت می رفت. رفتم دست به آب. اومدم بیرون فرشاد گفت میشه تا مامانت خوابه چند دقیقه با هم حرف بزنیم. تخمام گره خورد. گفتم راجع به چی؟ گفت من معذرت میخوام بابت اینکه از راه که میومدم با مامانت می رفتیم تو اتاق دیشب هانیه بهم گفت که از این قضیه ناراحت شدی ولی روت نشده به خوده من بگی. چیزی نگفتم و حسابی عرق کرده بودم. گفت خوب ما اشتباه کردیم ولی فکر میکردم تو این روابط زناشوئی رو درک کنی. اما من قول میدم که دیگه از این اتفاقا پیش نیاد. خلاصه فرشاد خداحافظی کرد و رفت. منم رفتم تو اتاق مامانم دیدم هنوز خوابه. رفتم رو تخت کنارش خوابیدم. یه رکابی تقریبا نازک تنش بود با یه شلوارک جوری خوابیده بود که پشتش به من بود. کیرم راست شده بود. آروم کونش رو مالیدم کیرم داشت میترکید. آروم از روی تخت بلند شدم لباسام رو در اوردم. راستش سکس دیشب خیلی بهم حال داده بود و فکرم رو یه جورایی سبک کرده بود. لخت شدم و دوباره خوابیدم کنارش. خیلی آروم رکابیش رو از پشت زدم بالا باز چشمم به جای کبودی خورد. یه خورده شلوارکش رو که اومدم بدم پایین بیدار شد یهو برگشت تا دید منم گفت بلایی که دیشب سرم اوردی بس نبود بازم میخوای با زور کتک باهام سکس کنی. گفتم نه بخدا الان چشمم به کبودیه خورد خیلی ناراحت شدم دست خودم نبود اون موقع. پرید وسط حرفم و گفت الان که دست خودته. برو بیرون. با این که کیرم داشت میترکید لباسامو ورداشتمو رفتم بیرون.
بعد از صبحونه مامانم رفت تو اتاق 1 دقیقه بعد بلند شدم برم که ازش بازم معذرت بخوام. دیدم جلو آینه وایساده و داره سعی میکنه رو جای کبودی رو چرب کنه ولی دستش خوب نمیرسید. گفتم اگه بذاری من بیام چرب کنم. چیزی نگفت رفتم و پشتش رو کرم زدم. ازش پرسیدم دیشب به فرشاد چی گفتی راجع به کبودیه. گفتش بهش گفتم خورده به تیزی در کابینت. کرم رو که زدم رفت و کرستش رو برداشت که تنش کنه. رفتم و کمکش کردم و تی شرتش رو پوشید. بهش گفتم میشه بغلت کنم؟ گفت تو که هر کاری بخوای میکنی اون از دیشبت امروز صبح هم که لخت شده بودی میخواستی بکنیم. حتما اگه بگم نه کتک میزنی. گفتم فقط میخواستم ازت معذرت بخوام گفتم که دست خودم نبود مگه نمی بینی چند وقته عین دیوونه ها شدم. بس که تو این مدت بهم بی توجهی کردی این جوری گه شدم. دیدم اشک تو چشماش جمع شده بغلش کردم تا اونجایی که میشد فشارش میدادم کیرم داشت راست میشد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دو سه تا ماچ آبدار ازش کردم. شروع کردم گردنش رو بوس کردن. کیرم هی می خورد بهش و اون چیزی نمیگفت. گفتش بس دیگه میترسم دوباره از دستت در بره باز وحشی بشی. قضیه صبح و فرشاد رو به مامانم گفتم. ساعت طرفای 11 بود که گفت میخواد بره شهروند خرید. گفتم باهاش میام. به نظرم میومد که هنوز شاکی باشه. با اون قضیه دیشب حق هم داشت.
خلاصه یه مانتو کرم تخمی داره اون و پوشید و یه روسری تخمی تر از مانتوش هم سرش کرد منم تو اتاقم شال و کلاه کردم. بهش گفتم مامان میشه امروز یه لباس دیگه بپوشی. گفت لباس دیگه ای ندارم همش کثیفه. بهش گفتم اون مانتو مشکیه رو بپوش با اون روسری آبیه.
این مانتو مشکیه خیلی تنگه و هر بار که میپوشتش تمام بدنش میزنه بیرون انگار که لخت باشه. گفت اون مال مهمونیه. گفتم بپوش دیگه بزار روحیت عوض بشه. خلاصه با اصرار من قبول کرد. اومد که بپوشتش گفتم یه خورده ام آرایش کن اینجوری بری تو خیابون همه فکر میکنن پسرت مرده. خلاصه یه آرایش ملایم کرد اما خیلی خوشم نیومد. رفتم جلو آینه و بهش گفتم خیلی تغییر نکردی آخه صورتت خیلی خستس. یه نگاه غضبناک بهم کرد و شروع کرد به آرایش. دیدم خیلی عصبانیه اومدم بیرون و تو پله ها منتظرش شدم. بالاخره اومد. واااااااااای عجب کوسی شده بود. اگه تو اتاق بودیم درجا میکردمش. خیلی آرایشش سنگین بود خلاصه پریدیم تو ماشین من و رفتیم. تو فروشگاه یه کله حواسم به مامانم بود و از شق درد داشتم میمردم. بعضی وقتا هم خودمو میمالیدم بهش اما اون مدام میرفت کنار. یه جا دولا شد که گوشت برداره رفتم چسبیدم در کونش که یهو برگشت با عصبانیت گفت جلو مردم اینجوری میکنی فکر میکنن جنده ام بفهم اینو. خلاصه تو راه برگشت. بودیم که مجدد من خایه مالی کردم و تمام حواسم فقط به بدن مامانم بود.
خلاصه اومدیم و خریدارو گذاشتیم تو آشپزخونه مامانم وقتی دولا شد که کیسه ها رو بزار زمین چشمم خورد به سینه هاش که تو اون مانتو تنگ رو به پاین افتاده بودن. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم. مامانم رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه. دنبالش رفتم همین که روسریش رو برداشت بهش گفتم بزار کمکت کنم. تابلو بود که هدفم چیه. بهم گفت اگه بزارم کمکم کنی دست از سرم بر میداری. میزاری بعد از اون زندگیه گهیم با بابات حالا که فرشاد رو پیدا کردم باهاش زندگی کنم. اگه فرشاد از کارات شاکی بشه ول میکنه میره ها. پریدم وسط حرفش گفتم من دیگه اون آدم قبلی نیستم و هم تو و هم فرشاد رو دوست دارم. من فقط به فرشاد حسودیم میشه که اونو بیشتر از من دوست داری. گفت اصلا اینجوری نیست برای اینکه اگه اینجوری بود قضیه دیشب رو بهش میگفتم. گفتم حالا کمکت کنم؟ چیزی نگفت رفتم جلو گفتم بزار یه ماچت کنم از دلت در بیارم. یه بوس از لوپش کردم و بغلش کردم. تا اونجایی که میشد فشارش دادم شروع کردم به گرنش رو لیس زدن. همینجوری که گردنش رو لیس میزدم سینه هاش رو هم میمالوندم. کم کم اومدم طرف لباش و ازش اساسی لب میگرفتم. هیچوقت فکر نمیکردم که لبای مامانم اینقدر خوردنی باشه. دیگه داشتم لباش رو درسته می کندم. بعد لباسام رو سریع در اوردم. کیرم داشت خودش رو میکشت. مامانم همینجوری وایساده بود و داشت منو نگاه میکرد. چشمش که به کیرم خورد گفت همش بخاطره اینه لامصبه. گفتم دیشب که معرف حضور شده. گفت دیشب اگه میتونستم میکندمش که تا آخر عمرت حصرتش به دلت بمونه. گفتم الان نکنیش. گفت بعید نیست. رفتم طرفش و گفتم بعید نیست هان؟ میخواستم زودتر لختش کنم اما دیدم حیفه از رو مانتو نمالمش. آخه اون مانتو خیلی سمسیش کرده بود. بردمش رو تخت بهش گفتم دولا بشه رو تخت. وااای سکسی ترین لحظه عمرم رو داشتم می گذروندم. رفتم و از پشت شروع کردم سینه هاش رو مالیدن. اساسی می مالیدم و گردنش رو هم گه گاه یه لیسی میزدم. مامانم هم کم کم داشت صدای نفس هاش بیشتر میشد. همینجوری دستم رو انداختام و دکمه های شلوارش رو باز کردم شلوارش رو آروم در اوردم ولی هنوز مانتوش رو در نیورده بودم. از روی شرتش یخورده سوراخ کون و کوسش رو خوردم. اما اصلا حال نکردم. تو همون حالت دولا شرتش رو در اوردم اومدم کیرم رو بکنم تو سوراخ کوسش که یادم افتاد برام ساک بزنه. آروم در گوشش گفتم برگرده و برگشت کیرم رو بردم جلو گفت چیکارش کنم؟ گفتم بکنش. دوزاریش افتاد. اول قبول نکرد اما بالاخره کیرم رفت تو دهنه هانیه جون. برای من که اولین باری بود که یکی کیرم میخورد خیلی عالی بود خیلی خوشم اومده بود. پشت سرش رو گرفتم و محکم کیرم حول دادم تو دهنش. یهو اوق زد و گفت اگه بخوای اینجوری کنی معاملمون نمیشه. گفتم ببخشید فقط تو ادامه بده و اون ساک می زد. چند بار که حس کردم داره آبم میاد کیرم رو از دهنش در اوردم و بعد دوباره میکردم توش بعد کیرم رو اوردم بیرون. خوابوندمش رو تخت و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به لیس زدن ک

من
خواب
دیده ام
که تو
تعبیر می شوی
     
#377 | Posted: 5 Apr 2012 03:15
ماساژ همشیره
سلام ،اين داستان مال يك ماه پيش من شهابم و ١٨ سالم و خواهرم ليلاست كه ٢٥ سالشه و هنوز ازدواج نكرده .بزارين از خودم براتون بگم من يكم سبزم و قدم ١٧٦ و تيپمم معموليه و پيش دانشگاهيم و خواهرمم يكم درشت و سكسيه و ميره سر كار و من چند وقته كه تو فكره اونم. هر موقعيتي كه پيش مياد اون رو ديد ميزنم .تا همون موقع ها بود كه چند تا تعطيلي پشت سر هم خورد و مامان و باباي من تصميم گرفتن برن شهرستان، ولي من و خواهرم مونديم چون هم من درس داشتم هم خواهرم كاراي عقب افتاده شركتي كه توش كار ميكرد رو ميخواست انجام بده، راستشو بخواين موندن من، بيشتر واسه اين بود كه ميخواستم با خواهرم تنها باشم . دو روز گذشت و همه چيز عادي بود مثل يك خواهر و برادر خوب با هم سر ميكرديم ،ولي از روز سوم من خيلي تو كف ليلا رفته بودم ، و دنبال يك بهانه بودم تا بتونم هر جور شده بهش نزديك بشم .روز سوم بود و رفتيم با هم سر ميز، ناهار بخوريم بعد از ناهار دوتامون نشستيم پاي ماهواره و ليلا يك شبكه ي فيلم رو زد ،همينجوري داشتيم نگاه ميكرديم تا رسيد به يك صحنه كه داشتن از هم لب ميگرفتن و همديگرو ميمالوندن ،به ليلا گفتم نميخواي كانال رو عوض كني ؟گفت:نه بابا تو ديگه بزرگ شدي و اين چيزارو ميفهمي .من يكم جا خوردم ،گفتم :آره ميفهمم ولي جلو ي تو ؟؟؟
اونم گفت ولش كن بابا الان تموم ميشه .بعد از دو دقيقه تموم شد و همينجوري تا آخر فيلم و نيگاه كرديم تا وقتي كه تموم شد .منم هي با خودم ميگفتم آخه چه جوري شهوتيش كنم تا به من پا بده ! فيلم كه تموم شد گفتم من از اون صحنش كه با هم حال كردن از همه بيشتر خوشم اومد .ليلا هم سريع با خنده جواب داد:حالا زياد خوشت نياد چون واست زود.بعدشم پا شد و گفت خيلي خستم ميرم دراز بكشم منم گفتم :اي بابا اين همه زحمت ميكشي من واست چيكار كنم؟ ميخواي ماساژت بدم ؟ يك دفه اخم كرد گفت نه تو بي جنبه اي گفتم نه بخدا ميخوام زحمتاي اين چند روز تو جبران كنم و خودم رو ناراحت گرفتم . يكم فكر كرد گفت ولي بي جنبه بازي در نياري ها منم گفتم من و اين كارا ؟ ليلا گفت پس بيا همينجا تو سالن ماساژم بده ،رفت باليشتشو آورد گذاشت زير سرش و به شكم خوابيد ،گفت حواست باشه كجارو ماساژ ميدي منم گفتم باشه .شروع كردم از شونه هاش آروم ميماليدم اونم هيچي نميگفت .همينجوري تا پايين واسش ميماليدم تا رسيدم نزديك كونش هيچ كاري نكردم و رفتم از روي روناش شروع كردم ،واي كه چه روناي سكسيو گوشتي داشت !باخودم گفتم الان ميگه اون جارو ماساژ نده ولي هيچي نگفت منم همينجوري رفتم پايين تا رسيدم به كف پاش .ميدونستم كه كفه پاي دخترا خيلي حساس منم خيلي اروم و سكسي واسش پاشو ميمالوندم اونم تمام اين مدت هيچي نميگفت و فقط چشمامش رو بسته بود تا ديدم داره يكم نفس نفس ميزنه.با خودم گفتم شهاب ماساژت كار كرد ،همينجوري واسش پاشو ميمالوندم تا نفساش تند تر شد منم كيرم راست شده بود و شهوتي بودم.سرم رو آوردم پايين و يكم با زبونم كف شست پاشو قلقلك دادم.ليلا گفت آره داداشي خيلي دوست دارم ادامه بده .منم شروع كردم به خوردن پاش ،خيلي داشت حال ميكرد دائم آه آه ميكرد منم با صداش خيلي حال ميكردم ،گفتم ميخواي از زير تيشرت بمالونمت گفت آره سريع خودش تيشرتشو در آورد و همونجوري به شكم خوابيد منم اول بند سوتين آبيش رو باز كردم و شروع كردم به بوس كردن كمرش از وسط تا گردنش .خيلي شهوتي بوديم ليلا هم از من بيشتر شهوتي بود ،به گردنش كه رسيدم روش خوابيدم ،گفت پاشو بابا له شدم منم زانو هامو خم كردم تا يكم ازش فاصله گرفتم ولي همينجوري كيرم رو به كون گندش ميمالوندم .واي كه چه كون گنده و سفتي داشت .گفت اون چيه به كونم ميماليش منم گفتم كيرمه ،گفت پاشو ميخوام ببينمش تا بلند شد چشمم به سينه هاي گندش افتاد واااي گوشتي و شل .از رو شلوار داشت كيرم رو ميماليد و منم با ولع سينه هاي سفيدش رو ميخوردم ،حس كردم داره آبمياد ! گفتم ليلا ديگه نمال داره آبم مياد.گفت هنوز كه كاري نكرديم! منم گفتم آثار جلق زدن ،بعدش گفتم برو رو تخت مامان بابا تا منم يه فاصله اي بشه بيام اونم گفت باشه و سريع رفت خيلي شهوتي شده بود منم رفتم تو اتاق،ديدم دراز كشيده بود گفتم شلوارتو در بيار منم در آوردم خوابيدم گفتم واسم ميخوريش گفت با كمال ميل.
سرشو اروم ميخورد گفتم تا ته بخورش اونم كرد تو دهنش ،يكم كه ساك زد گفتم ليلا داره آبم مياد گفت بهتر سريع تر ساك زد و آبم با فشار اومد ريخت رو پاهام اونم همش رو از رو پاهام خورد ،گفت پس من چي گفتم الان شروع ميكنم شرتش رو در آوردم كسش خيس خيس بود خيليم قرمز بود شروع كردم به خوردن كسش، زبونم رو ميماليدم به سرش يكمم ميبردم تو ميچرخوندم .خيلي آه آه ميكرد حسابي شهوتي شده بود هي ميگفت بكن توش شهاب بكن توش ديگه، منم حواسم بود بهش اهميت نميدادم. گفتم باشه چهار دست پا شو ميخوام كونتو بخورم اونم هنونجوري شد .
يك كون سفيد و گنده ،كونش رو ميخوردم ولي ديگه طاقت نياوردم گفتم برو يك كرم ليز بيار اونم رفت آورد گفت من ميترسم خيلي درد بگيره گفتم نترس كارم رو بلدم منم يكم ماليدم رو كيرم يكمم با سر انگشتم كردم همون اول كونش گفت اووووف درد گرفت گفتم هنوز اينكه انگشتمه ،محكم كونشو گرفتم و كيرم رو آروم كردم توش يك جيغ كشيد گفت واي ي ي ي آتيش گرفتم منم محكم گرفتم ،آروم عقب جلو ميكردم تا عادت كنه ،كم كم ناله كردنش تبديل به آه آه كردن شد يكمم كونش گشاد تر شد اولش خيلي تنگ بود
منم تند تر واسش تلمبه ميزدم هر دومون خيلي حال ميكرديم تا ديدم آبم دوباره داره مياد
اونم صداش آروم تر شد فهميدم داره ارضا ميشه منم تند تر كردمش تا آبم با فشار پاشيد تو كونش كم بود ولي با فشار بود ليلا گفت واي سوختم چقد داغ بود ،اونم ارضا شد.بعدش ميخنديد ميگفت واي چقد حال داد .منم گفتم ديدي جنبه دارم !
و به آرزوم رسيدم فرداشم مامان بابامون آمدن و اين يك ماه توي هر موقعيتي يك لب مشتي از هم ميگيريم ولي براي بار دوم هنوز نكردمش
     
#378 | Posted: 5 Apr 2012 03:15
خارش عمه لیلا
سلام . اسم من وحیده . من 21 سالمه و يه عمه دارم که 30 سالشه واسمش لیلاست خيليم خوشگله . اين عمه من از اون وقتي که من يادم مياد يه کم خارش داشت . اما اين آخرا ديگه از هميشه بيشتر بود . ماجرا از اونجا شروع شد که ما تو کرج زندگي ميکرديم و عمه اينا تو تهران . ماجرا برميگرده به سه چهار ماه پيش . من از اين کارم قبل از اينکه اين سايتو ببينم خيلي پشيمون بودم و فکر ميکردم که فقط من يه نفر تو دنيا اين کار رو کردم ( سکس با محارم ) اما اين سايت رو که ديدم گفتم ماجراي سکس با عمه لیلا رو براتون بگم . خيلي حاشيه رفتم بريم سراغ داستان .

يه روز من ميخواستم برم تهران تا يکي از دوستام رو ببينم . گفتم از شب برم خونه عمه اينا بخوابم و صبح برم پيش دوستم . بعداز ظهر ساعت 5 بود من راه افتادم و ساعت هفت و نيم من تهران بودم . وقتي رسيدم در رو زدم عمه بزرگم در رو باز کرد ( اون يکي عمم ) . سلام عليک و روبوسي کرديم رفتم تو .شوهر عمه لیلا رفته بود از بندر جنس بياره ( فروشگاه صوتي تصويري داره ) وعمه لیلا آبجيش رو صدا کرده بود که پيشش بمونه تنها نباشه . نميدونست که من ميخوام برم خونشون . خلاصه نشستيم صحبت کردن . تا اينکه موقع شام شد . عمم زنگ زد از رستوران شام آوردن . نشستيم خورديم . شب ساعت يازده شد . عمه بزرگم خسته بود گفت من برم بخوابم . من هم تو چون تو خونه عجله داشتم واسه اومدن وقت نکرده بودم دوش بگيرم . قبلشم باشگاه بودم بدنم خيلي کثيف شده بود . ميخواستم برم دوش بگيرم ديدم يه اصلاحي هم کنم بد نيست . به عمه گفتم عمه جون خونه ژيلت دارين . رفت يه دونه آورد . گفتم عمه ميتوني اين پشت گردنم رو واسم بزني بلند شده . گفت باشه تو برو دوش بگير الان ميام . ميخواستم برم يادم افتاد من که با خودم شورت نياوردم . روم نميشد به عمه بگم . خلاصه هر طور که بود به عمه گفتم . آخه عمه من که لباس نياوردم . گفت منظورت شرت و ايناس ؟ . گفتم آره . گفت : اگه ميتوني بپوشي واسه علی رو بيارم بپوش ( شوهر عممه ) . گفتم نه بابا عمه يه چيزي گفتيا نميشه که . شورت که چيزي نيست که بشه واسه کس ديگه رو پوشيد . با خنده گفت من و عمه ماندانات ( همين عمه بزرگم ) واسه همديگرو ميپوشيم خونه هم بودني . منم گفتم آخه شما فرق دارين ولي منظورم از لحاظ زن و مردي نبود . عمم گفت نه بابا چه فرقي داره . واسه شما يه سر داره ولي واسه ما نداره . من همينجوري موندم چي بگم . گفتم خوب حالا چيکار کنيم . گفت خوب همون رو بيرون در بيار در اومدي از حموم همون رو ميپوشي . من هم بعد کمي تته پته . ندونستم چي بگم گفتم آخه نميشه که پس بايد قبل از اينکه در بيارمش پشت گردنم رو بزني . عمم يهو برگشت گفت اوا عيبي نداره که توام . منم عمتم ديگه . گفتم آخه زشته . عمم برگشت گفت نه بابا خيليم خوشگله . ديد من از اين حرفش جا خوردم . گفت نترس نخواستيم بخوريمش که . ديگه من منظورش کاملا دستم . اومد . مثل اينکه آقا علی درست و حسابي بهش نميرسيده . خلاصه رفتم حموم توي رختکن لخت شدم . شرتم هم در آوردم . رفتم تو . سرم رو که شامپو زدم و شستم . تا اومدم دوباره شامپو بزنم .ديدم عمم داره در ميزنه . در رو زد منتظر جواب نشد اومد تو . منم خجالت کشيدم دتم رو گرفتم جلو کيرم که هنوز خواب بود . عمم گفت دوش رو ببند خيس نشم . دوش رو بستم . تا ديدم عمم هواسش به کيرمه ديگه کيرم داشت شق ميشد . ديگه ديدم خيلي تابلو پشم کيرم هم زياد بود ديگه کيرم تو دستم جا نگرفت .يهو عمم برگشت گفت تو دستت جا نميشه مجبوري ؟ گفت نميدونستم اينهمه خجالتي بودنتو . گفتم اينکه ديگه طبيعيه گفت چرا . منم ديگه ديدم کار از کار گذشته . گفتم مگه ميشه يه خانوم به اين خوشگلي به چيز آدم زل بزنه . آدم بي تفاوت باشه . گفت خوب لفظ قلم نيا . راحت باش . دستم رو تا برداشتم عمه لیلا گفت اووه چند ساله بهش نرسيدي . گفتم چطور گفت پشمات خيلي زياد سده . به جاي پشت گردنت بزار پشماي چيزتو بزنم . گفتم چيمو ؟ گفت دودولتو خوبه ؟ گفتم يعني در حد دودوله ؟ گفت بسه پررو نشو . خورد تو ذوقم . اما عمم زود گفت شوخي بودا . عمه گفت اينو که با ژيلت نميشه کاريش کرد بزار اول با قيچي بزنم . رفت قيچي بياره ديدم با شلوارک و سوتين اومد تو . خيلي کيف کردم . گفتم عمه اين چيه سوتين دختر بچه هاست ( آخه تا بالاي نوک پستونش بود ) گفت چطور ؟ گفتم آخه خيلي کوچيکه . مخصوصه ؟ گفت مخصوص چي ؟ گفتم هيچي بابا ولش کن . گفت پيرهنم رو در آوردم که مو نچسپه بهش . گفتم منظورت پشمه ؟ خنديد . عمه گفت بيا جلو ببينم . رفام جلو تا عمم نشسته بود روي صندلي تا چشمم از بالا به سينه هاش افتاد کيرم دوباره شق شد . آخه خيلي بزرگ بودن . خيلي خم سفت و سفيد مثل برف . عمم گفت چيه بازم اينو تيزش کردي واسمون . گفتم آخه تقصير خودته عمه جون . ببين وضعتو . گفت خوب الان يه کاري کن اين بخابه رگاشم زده بيرون . بخوام تکو بخورم ميره تو چشم . بعد با هم خنديديم . گفتم چيکارش کنم آخه ؟ گفتم يه لحظه بري بيرون من درستش ميکنم ( ميخواستم جلق بزنم ) الان ميگيد اين چه احمقيه . اما از اينکه با عمه خودم سکس کنم ميترسيدم . خيلي کار کثيفي ميدونستمش ( البته هستا ) .به خاطر همين حرفش زو وسط نميکشيدم . عمم گفت چيکارش ميخواي بکني بدبختو ؟ گفتم حالا . گفت هر کار ميخواي بکني جلوي من بکن . مثل اينکه حدث زده بود . گفت ميخواي جلق بزني ؟ خواستم بگم نه . اما ديدم راه ديکه اي ندارم . گفتم آره . گفت خوب شروع کن . يه لحظه شهوت کل وجودم رو گرفت . بي خيال همه چي شدم . گفتم خالي خالي که تا فردا طول ميکشه . گفت پس اگه ميخواي يه کم شامپو بزن . گفتم نه منظورم از نظر شامپو و اينا نبود . منظورم رو فهميد . گفت يعني ميگي لخت شم ؟ کامل نه ولي يه کارايي بکن که من حشري شم . گفت تو شروع کن من باهاتم . يهو برگشت شلوارکشرو با شرتش رو با هم تا زير کونش کشيد پايين . دستش رو انداخت دو طرف کونش رو باز کرد و قمبل کرد . سوراخ کونش کامل معلوم بود . کسش هم از زير بيرون بود . همون جا کم مونده بود کل آب بدنم يه جا از کيرم بريزه بيرون . اما خودم رو با زور نگه داشتم .گفت اگه ميخواي انگشت کن رودتر آبت بياد . اونم مثل اينکه ميخواست منو شحوتي کنه که بکنمش . گفتم نه عزيزم هنوز زوده . گفت پس تو ميخواي طولش بدي . گفتم عمه پستوناتو درار مردم . گفت چشم . برگشت پستوناشو از بالي سوتين دراورد بيرون . دهنم وا موند ديدم واي چه پستوناي سرحال و خوشگلي . گفت ميخواي بيشتر لذت ببري ؟ منم گفتم آره . گفت پس بيا جلوتر رفتم جلو فکر کردم ميخواد ساک بزنه . کيرم رو گرفت . نشست رو زانو کيرم انداخت لاي پستوناش . گيرم داشت ميترکيد . گفتم خشک خشک ؟ يه تف کردش رو کير من يه تفم انداخت لاي پستوناش . کيرمو گذاشتم لاي پستوناش . اونم پستوناشو از دو طرف به هم فشار ميداد . سه چهار بار که بالا پايين کردم آبم با فشار پاشيد زير فک عمه لیلا . گفت اي ديوونه ميگفتي زودتر که اينقد بي جنبه اي ديگه . دهنم وا موند گفتم به اين ميگي بي جنبه ؟ هرکس ديگه اي بود همون اول که قمبل کردي کل شيره جونش ميريخت بيرون . گفت يعني اين قدر سکسي ام . گفتم آره خوش به حال آقا علی . يهو ياد عمه ماندانا افتادم . گفتم نکنه بيدار سه ببينه با هم تو حموميم . اونم که نخود تو دهنش خيس نميشه . آبرومون تو فاميل ميره . گفت نه بابا من از صبح اونقدر از اون بدبخت کار کشيدم که تا فردا بعد از ظهر ميخوابه . يادم افتاد صبح ميخوام برم پيش عليرضا دوستم . گفتم عمه خوب بيا بزن حالا . گفت راست ميگي . کيرمو شستم . رفتم جلوي عمه . تا عمه دستشو زد به کيرم کيرم دوباره مثل چوب شد . عمه گفت اه بابا بازم که شروع کردي ؟ بابا تو ديگه کي هستي ؟ تو که همين الان جلق زدي . آبتم هنوز زير چونمو لاي پستونمه . گفتم عمه تو هم يه چيزيت ميشه ها من دارم سعي ميکنم بخوابه تو از پستونات تعريف ميکني ؟ گفت ديگه من طاقت ندارم . کيرمو گرفت تا ته کرد تو حلقش . چندبار عقب جلو کرد . گفتم عمه گفتي اگشتت کنم هنوزم رو حرفت هستي ؟ گفت آره حتي اگه ميخواي بکني ميتوني بکني اما فقط از کون . چون بي جنبه اي يهو ديدي ريختي تو کسم حالا خر بيار باقالي بار کن . گفتم چشم عمه جون . گفتم همونجوري قنبل کن . گفت تو کيرتو آماده کن . گفتم اول انگشت کنم ديگه گفت باشه . قنبل کرد . گفتم خودم ميخوام لاي کونتو باز کنم . لاي کونشو باز کردم . اول يه کم کسو کونشو از پشت ماليدم . بعد انگشت اشارم رو کردم تو دهنم خيسش کردم . کردم تو سوراخ کون عمه . خيلي تنگ بود . به شوخي گفتم عمه سوراخ کونتو بخورم . گفت همش واسه خودته . گفت سوراخ کونمو يکم زبون بزن گلگلکم مياد خوشم مياد . يه که سوراخ کونشو زبون زدم . بعد دوتا انگشتم رو با هم کردم تو سوراخش يهو يه داد نه خيلي بلند کشيد . گفتم عمه الان آبجيت بيدار ميشه ها . گفت ببخشيد . گفت نميخواي بکني تو سوراخم . سه سايته داري انگشت ميکني سوراخ کونمو . گفتم چرا . تو باز کن کونتو . دستشو انداخت باز کرد . سوراخش يخه کم گشادتر شده بود اما نه زياد کير منم کلفته . عمه گفت کيرتو بيار جلو يواش يواش بمال به سوراخ کونم بعد بکن تو . کيرمو يه تف زدم . ميماليدمش به سوراخ کون عمه لیلا اونم شل ميشد . بعد گفت بسه بکن تو کونم . کرم رو گرفتم کردم تو سوراخ کونش يه تکون داد خودشو بعد گفت اينجوري کمردرد ميگيرم بزار مدل سگي قنبل کنم . گفتم عمه ولي ماشالا خيلي حرفه اي ها . گفت آخه علی خيلي سليقش با بقيه فرق ميکنه به خاطر همون هر نوع سکسي رو رو من امتحان کرده من هم ياد گرفتم . چند بار که عقب جلو کردم عمم گفت وحید دستتو از پايين بنداز کسم رو بمال که تو تموم ارضا شدي من تو کف نمونم . منم دستمو انداختم ديدم واي چه کس نرمي . يه دو سه دقيقه که ماليدم عمه ديدم داره ارضا ميشه . هي داد زد بکن بکن تو کونم . کسمو بمال . تندش کن . همينا رو هي گفت بعدش يه اه کشيد . بدنش شل شد . سوراخ کونشم شل شد . رفت و آمد کيرم هم راحت تر شد . ديدم عمه با يه صداي خمار گفت وحید زودتر تمومش کن من خوابم داره ميگيره . بي حال شدم . چندتا که تلنبه زدم يه کم تندش کردم .ديدم آبم بازم ميخواد بياد کيرم رو از تو سوراخ کون عمه کشيدم بيرون . آبم رو ريختم رو کون عمه بعد يه که کونشو با ليزي آب کيرم ماليدم تا يه کم حال اومد . پاشد شلوارکشو شرتشو گذاشت تو رخت کن يه دوش گرفتيم . من با اينکه کيرم خوابيده بود ديدم ديگه فرصت شايد پيش نياد گفتم زير دوش يه بار ديگه بکنمش اما عمه مخالفت کرد . گفتم حد اقل لاي پاهات بندازم . گفت باشه بدن عمه رو کلا ليف کشيدم کامل کفي شد . از عقب بغلش کردم کيرم رو انداختم لاي پاهاش . پستوناش رو هم گرفتم تو دستام گرم و ليز . کيرمو که عقب جلو ميکردم . کيرم ميخورد به کس عمه به خاطر همين عمه هم دوباره ارضا سد منم آبم اومد اين سري عمه رو خوابوندم و ابم رو روي کسش ريختم . البته اين سري آبم کمتر بود . بعدش ديگه احساس کردم کيرم درد ميکنه . کمرم هم همينطور . خلاصه آخرش هم قسمت نشد که ما اين پشماي کيرمون رو بزنيم . پشت گردنم هم همينطور . با عمه از حموم در اومديم . صبح که بيدار شديم عمه ماندانا سر صبحانه گفت چقدر رنگت واشده لیلا ؟ حموم بودي ؟ من گفتم فهميده . اما عمه لیلا گفت آره قبل از اينکه شماها بيدار شين من رفتم دوش گرفتم . . من هم نزديکاي ظهر بود رفتم پيش دوستم عليرضا و و بعد برگشتم کرج . بعد اون هر وقت عمه رو ميبينم اون نگاش يه کير منه منم نگام به پستوناي عمه
     
#379 | Posted: 5 Apr 2012 08:50
سکس با برادر شوهر


از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش. براي همين رفتم و يه وبکم از يکي از دوستام گرفتم و يه جوري آن رو تو حموم گذاشتم که وقتي زير آب وايسه من بتونم کيرش رو ببينم، سيمش رو هم از بالاي در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپيوترم. حميد آمد خونه. جلو رفتم و يه بوسش کردم و گفتم تا تو يه سر بري دوش بگيري و بياي من هم غذا رو برات گرم ميکنم. اون هم رفت حموم
من هم با کس پريدم پشت کامپيوترم و روشنش کردم. واي، باورم نمیشد که اين قد کيرش کوچيک باشه ولي البته کيرش خواب بودا
نميدونم که چي شد که يه دفعه کيرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چي، ولي کيرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشري ميشدم. کيرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. يه کم شامپو برداشت و ريخت رو کيرش، ميخواست جلق بزنه. من هم که اين قدر حشري شده بودم که ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم
پيش خودم گفتم که الان خيلي حشريه، من ميتونم از اين حشري بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. براي همين رفتم پشت در و در زدم. لاي در رو باز کرد و کلش رو از لاي در آورد بيرون و گفت چي ميگي بابا؟

گفتم ميتونم بيام تو؟ اولش خيلي تعجب کرده بود ولي بعد از ۳-۴ ثانيه، گفت بفرماييد. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کيرش رو ديدم با دهنم پريدم روش. کيري که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زير آب، آخه دوربين اونجا بود و من هم ميخواستم يه فيلم يادگاري از اين ماجرا داشته باشيم. کيرش رو خيلي سريع تو دهنم جلو و عقب ميکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه ميکرد. من هم از آه آه کردن اون خيلي حشري شده بودم. براي همين کيرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم.
آه که چه حالي ميداد. تا اون موقع هيچ کسي اين کار رو برام نکرده بود. خيلي حال ميداد. داشتم ارگاسم ميشدم براي همين سرش رو گرفتم و از رو کسم کشيدم کنار و خوابيدم رو زمين. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشيد روش. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش يه داد بلند کشيدم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. تا اون موقع اين قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزديک کسم.اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقيقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون.

هلو کشان را غم خونسار کشان نیست
این طایفه را ،غصه و رنج دگران نیست
ای خونسارکشان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما خونسار کشان نیست
     

#380 | Posted: 5 Apr 2012 08:52
يك شبانه روز سكس با زن عمو آزيتا


مثل همشه اول از خودم شروع میکنم . اسم من حامد هستش ساکن تهرانم ، پسری کاملا Hot و با قد 171 سانتی متر . مهربان ، مودب هستم با کیری 20 سانتی (کوتاهه ، مگه نه ؟ ) اما کلفت . آزیتا خانوم که زن عموی من باشن که معرف حضورتون هستند . آزیتا زنی مهربون و سکسی هستش که واقعا من از اون خوشگل تر ندیدم . این خانوم کوچولو بدن لاغر ( استخوانی نیست ) و کمر باریک و کون گرد و گس تپل و لب های خوشگلی داره که آدم دوست داره موقع گرسنگی فقط اونا رو بخوره .
برطبق داستان دوم من بعد از این که آزیتا و دوستش رو کردم ، از آزیتا قول گرفتم که فردای اون روز از صبح در خدمتش باشم تا یک 24 ساعت با هم حال کنیم . لازم به ذکره که دوباره بگم که عموی من برای مدت یک هفته رفته بود امارات و زن عموی من که بچه نداره ، خونه تنها بود . خانواده من هم برای مدت چند روز رفته بودند شمال و من هم تنها بودم . ( اینو گفتم که تو نظراتون نگید عموت کجا بود . ) حالا که شما دوستان عزیز یک ذهنیتی پیدا کردید میرم سر اصل مطب ...
شب قبل من ساعت 15 دقیقه بامداد رسیدم خونه با وجود این که همین چند ساعت پیش سکس کرده بودم ولی خسته نبودم . ولی چون میخواستم که فردا صبح زود بیدار بشم رفتم تو تختخواب و گوشیم رو رو زنگ تنظیم کردم و بالاخره خوابیدم . ساعت 6:30 با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شدم . اون روز صبح خیلی حس خوبی داشتم . با این که کمتر از 6 ساعت خوابیده بودم ولی سرحال بودم . سریع کارهامو شروع کردم . بعد از شستن دست و صورت رفتم گوشیمو زدم به شارژ و یک آهنگ ملایم و بی کلام گذاشتم تو DVD و رفتم حموم ( باید بگم که چون یکی از اسپیکر های تلویزیون ما نزدیک در حموم هستش ، صدا راحت تو حموم میاد ) وقتی از حموم اومدم ساعت 7:15 دقیقه بود . سریع رفتم تو آشپز خونه و با کمی نون و یک کم مخلفات سر و ته قضیه رو هم آورم . ( زندگیه مجردیه دیگه ) ساعت 7:30 بود و هنوز وقت داشتم . کم کم رفتم برای لباس پوشیدن . یک پیرهن نارنجی و یک شلوار لی مشکی تنم کردم و با تافت و ژل و ... یک مدل باحال به موهام دادم و حدود 150 تومن پول از تو کمد برداشتم و اومدم بیرون از واحدمون و یک کفش واکسی نوک تیز پوشیدم و رفتم پارکینگ . اول یک دستی به سر و روی ماشین کشیدم و ماشین رو روشن کردم . یک دفیه یادم اومد که گوشیمو بر نداشتم ، سریع رفتم و گوشیمو و اینک آفتابیمو برداشتم و زدم بیرون از خونه . رفتم حدود 30 لیتر بنزین آزاد زدم ( زیاد نمیخواستم بزنم ) و حرکت کردم به سوی خانه عمو .
ساعت 8 بود و خیابون ها خلوت . در عرض یک ربع رسیدم دم در خونه عموم . باز هم جای پارک تو کوچشون نبود و مجبور شدم زنگ در خونه عموم رو بزنم تا آزیتا خانوم در پارکینگ رو برام باز کنه . وقتی زنگ زدم کسی جواب نداد . 5 یا 6 دفعه زنگ زدم که آزیتا خانوم با حالتی خواب آلود از پشت آیفون تصوری گفت : چته بچه جون . مگه اومدی به مرغ ها آب دون بدی که کله سحر پاشدی اومدی اینجا ؟ گفتم : تقریبا یک چیز تو این مایه ها حالا اگه زحمتی نیست اون ریموت در پارکینگ رو از پنجره بنداز پایین . بالاخره بعد از یک ربع ماشینو با هزار بدبختی تو پارکینگ گذاشتم و به سمت واحد عموم حرکت کردم . دم در واحدشون که رسیدم زنگ زدم تا آزیتا خانوم در رو باز کنن . وقتی در رو باز کرد با یک لباس خواب توری مانند که تمام بدنش به جز کسش که زیر شرت بود از روش پیدا بود بهم سلام کرد و دست داد و رفت سمت آشپز خونه . از قیافش پیدا بود که تازه از خواب بیدار شده . من هم رفتم و رو کاناپه نشستم .بوی حموم تو خونه پیچیده بود و معلوم بود که دیشب حموم بوده . هوا خیلی گرم بود (معمولا تابستون همینجوریه دیگه .) بلند شدم و داشتم دنبال کنترل کولر میگشتم که آزیتا اومد و گفت چیزی گم کردی ؟ گفتم : نه دنبال کنترل کولرم . گفت: دیشب که دست خودت بود . با گمی گشتن کنترل و پیدا کردم و کولر رو روشن کردم . روی کاناپه نشسته بودم و داشتم با گوشم ور میرفتم که آزیتا اومد و گفت : صبحونه میخوری ؟ گفتم : نه خانومی من ساعت 7 و خوردی صبحونه خوردم . گفت پس چی میخوری ؟ گفتم با اجازه شما لباتونو میخوام . گفت نه الان زوده فعلا علی الحساب برات یک آب پرتقال میارم تا خنک شی . بعد از چند دقیقه با یک لیوان آب پرتقال اومد و گفت این هم سفارش شما ، اگه صبحونه میخوای بیا پیش من با هم بخوریم . من هم گفتم نه نوش جان . بعد از یک 20 دقیقه ای اومد طرف من و گفت کولر رو خاموش کن یخ زدم . بهش گفتم بیا بغلم گرم شی . اومد کنارم نشست و گفت : داشتی به ( ب ) دوست دخترت SMS میدادی ؟ ( ؟؟؟؟؟ (ب) اسم دوست دخترمه که زن عموم چون دفترچه تلفن گوشیمو دیده بود اونو میشناخت ) گفتم نه خانومی اون الان تو خواب نازه و در ضمن من وقتی با تو هستم دیگه به جز تو به کسی فکر نمیکنم .
با گفتن این جمله کم کم لبامون به هم گره خورد . داشتم لبش رو با تمام قدرت میمکیدم . چه لذتی داشت . واقعا خوشمزه بود . حدود یک ربع از هم لب گرفتیم و هم دیگه رو ول کردیم . به آزیتا گفتم برو لبس بپوش بریم بیرون . بعد از ده دقیقه دیدم خبری نیست ، رفتم تو اتاقش و دیدم هنوز گیجه که کدوم لباس رو بپوشه . با دیدن من جا خورد و گفت بیا خودت برام یک لباس پیدا کن . من هم اول یک تی شرت ناز قرمز رنگ انتخاب کردم و بعد یک مانتو و شلوار سفید بهش دادم . همونجا جلوی من لباساش رو عوض کرد و بعد من یک شال قرمز آتیشی بهش دادم و اون هم سرش کرد . واقعا جیگر شداه بود . یک ماتیک قرمز ، هم رنگ شالش بهش دادم و اون هم شروع کرد به آرایش کردن . بعد از آرایش کامل صورتش واقعا خوشگلتر از همیشه شده بود . دستش رو گرفتم و با هم رفتیم سمت در خروجی . آزیتا اول از راه پله ها رفت پایین و از در راه پله رفت بیرون و منتظر من بود تا ماشین رو از تو پارکینگ در بیارم .ماشین رو از تو پارکینگ آوردم بیرون و آزیتا سوار ماشین شد به محض ورود آزیتا به ماشین ، واقعا مشین نورانی شد . دیگه راه افتاده بودیم . اول راه شیشه ها رو کشیدم بالا و کولر گرفتم و یک سی دی شاد گذاشتم تو پخش .
رفتم تو اتوبان مدرس . واقعا عجب اتوبانیه . خیلی قشنگه . من و آزیتا تو مسیر از هر دری با هم صحبت میکردیم . کم کم از اتوبان خارج شدیم و با این که از مقصدم دور شده بودم ولی بالاخره رفتیم سمت دربند . تا رسیدیم اونجا ساعت 11:30 شده بود . یک کمی با هم تریپLOVE برداشته بودیم . من که خیلی داشتم حال میکردم . حدود یک ساعت قدم زنان حرکت میکردیم . دیگه گرسنمون شده بود به آزیتا گفتم بیا دیگه بریم تا ناهار بخوریم . گفتش : تو این رستوران های اینجا میخوای بخوریم ؟ گفتم : نه من از اینجا خاطره خوبی ندارم . بیا میخوام ببرمت یک جای خوب . سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت مرکز شهر . اون روز برای نهار من و آزیتا رفتیم به رستوران البرز . رستوران عالیه و بهتون توصیه میکنم برید اونجا . نهار رو که خوردیم موقع پرداخت صورت حساب آزیتا رو به من کرد و گفت : حامد جون پول داری ؟ رو کردم بهش و با یک حالت نیمه اخمو بهش گفتم : دیگه این حرف رو نزنی ها . تو مثل این که منو دست کم گرفتی .
از رستوران اومدیم بیرون و حرکت کردیم سمت خونه . ساعت 15:30 بود که رسیدیم خونه . وقتی رسیدیم خونه اونقدر خسته بودیم که با هم رفتیم تو تخت و حدودا 1 ساعت و نیم تو آغوش هم خوابیدیم .من که بیدار شدم ، آزیتا هنوز سرش رو بازوم بود و تو خواب ناز بود . یواش سرش رو بلند کردم و خودم رو از زیرش کشیدم کنار . بعد از شستن دست و صورت رفتم سمت آشپز خونه یک عصرونه خوشگل درست کردم . با تمام وجود میز عصرونه رو چیدم . خیلی قشنگ شده بود . از همه چیز فقط یک دونه روی میز گذاشته بودم . حتی پیش دستی هم یک دونه گذاشتم .
رفتم سمت اتاق خواب و یک دست روی کون و رونش کشیدم کشیدم که یک دفعه از خواب پرید و گفت : آخ حامد ، خیلی لوسی ، ترسیدم . گفتم : نمیخوای بیدار شی ؟ ساعت 5 و نیمه . دستش رو گرفتم و فرستادمش تو دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره و خواب از سرش بپره . وقتی از دست شویی اومد بیرون رفت تو اتاق خواب تا یک لباس جدید بپوشه . بعد از یک ربع اوم بیرون . وای چی میدیدم ؟ یک دامن صورتی پوشیده بود که هم خیلی چسبون بود و هم خیلی کوتاه (چون قد دامنش دو وجب بیشتر نمیشد . ) پیرهن که چه عرض کنم ، نمپوشید بهتر بود . پیرهنش طوری بود که تقریبا از وسط سینه هاش شروع میشد تا بالا نافش . کیرم داشت سیخ میشد . آزیتا اومد طرفم و بوسه رو پیشونیم کرد و روی صندلی کنارین نشست و شروع کرد به گذاشتن لقمه های کوچیک تو اون دهن خوشگلش ، ولی من هنوز محو در وجود آزیتا بودم . یک دفعه آزیتا رو کرد به من و گفت عزیزم نمیخوری ؟ گفتم : دارم میخورم دیگه . آزیتا گفت : هنوز وقت زیاده منو بخوری ، فعلا بیا این لقمه رو بخور . بعد یک لقمه خوشگل و مرتب رو گذاشت روی لباش و یک گاز زد و بعد آورد طرف دهن من و اون رو کرد تو دهنم . خیلی خوشمزه بود .
کم کم عصرونه تموم شد و بعد از جمع کردن میز با هم رفتیم رو کاناپه نشستیم . آزیتا اول کنارم نشسته بود اما کم کم اومد تو بغلم . اصلا تو حال خودم نبودم ، وقتی به خودم اومدم دیدم آزیتا رو پام نشسته و لبامون به هم گره خورده . همین طور که داشتم از لب میگرفتم ، دستم رو بردم زیر پیرهنش و اونو ادم بالا . سینه های آزیتا چون سوتین نبسته بود مثل هلو افتاد بیرود . هم زمان با لب گیری سینه هاشو میمالیدم . کم کم دستم رو بردم پایین تر و اون دامن مامانیشو همراه شورتش کشیدم پایین . حالا دیگه داشتم کردن آزیتا رو میخوردم . رفتم پایین تر و شروع به خوردن سینه هاش کردم . مثل سنگ سفت بودند . یک کم رفتم پایین تر و با نافش بازی کردم و بعد رفتم روی کسش .پاهاشو تو سینش جمع کردم و شروع کردم به خوردن کس آزیتا . آزیتا به شدت داشت آه و ناله میکرد . من هم با شنیدن صدای اون بیشتر حشری میشدم و سریع تر کسشتو میخوردم .دیدم نه این طوری نمیشه ، سرم رو از روی کسش بلند کردم و دیدم آزیتا با چشمان بسته داره تو آسمونا سیر میکه . یواش یواش دستم رو گذاشتم رو کس آزیتا شروع به مالوندن کردم . بعد از کمی مالوندن تو تا از انگشتامو هم زمان کردم تو کس آزیتا . آروم عقب جلوش کردم . تعداد انگشتامو کم کم به 3 و 4 هم رسوندم اما دیدم که سرعتم کم شده ، بنابراین با دو انگشت دوباره تو کس آزیتا عقب و جلو کردم . آزیتا داشت با تمام وجود لذت میبرد . سرعت حرکتم رو بالا بردم . آزیتا دیگه داشت به ارگاسم میرسید . یک دفعه بعد از چند ثانیه آزیتا کمرش رو از کاناپه بلند کرد و با یک جیغ بلند ، آبش مثل یک فواره زد بیرون آن چنان آبش با شتاب زد بیرون که از محوطه کاناپه زد بیرون و آخرین قطرش افتاد روی میز جلوی کاناپه که به خاطر این که من قبلا جابه جاش کرده بودم حدودا یک تا 5/1 متری با کاناپه فاصله داشت . موقع ارضا آنچنان جیغی زد که گفتم الانه که همه همسایه ها بریزند اینجا . اما خوش بختانه هیچ خبری نشد ! بعد از این که آزیتا به ارگاسم رسید چند دقیقه ای ولش کردم تا دوباره بتونه به حالت اولیش برگرده . بعد از این حالش سر جاش اومد ، حرکت کرد به سمت من و سریع زیپ شلوارم رو کشید پایین و کیرم که داشت از شق درد میترکید از تو شرتم آورد بیرم . اول یک کم قربون صدقه رفت و بعد به یک باره همشو کرد تو دهنش . یک کم برام ساک زد که من بلندش کردم و گفتم : من که الان نمیخوام ارضا بشم . باشه برای امشب . تازشم برو اول یک چیز بیار تا اینا رو ( ابش رو میگفتم ) از اینجا پاک کنیم و بعد برو لباس بپوش بریم بیرون . موقع رفتن یک بوس به یک طرف کونش زدم و گفتم : این کون امشب مال منه . آزیتا هم یک لبخند زد و رفت سمت دست شویی تا خودش رو بشوره و بعد بره لباس بپوشه .
بالاخره آزیتا خانوم بعد از یک ربع با همون لباس جیگر صبح اومد بیرون از اتاق . مثل صبح دستش رو گرفتم و حرکت کردیم به سمت ماشین . این بار ماشین رو بیرون پارک کرده بودم . وقتی من و آزیتا اومدیم بیرون از خونه ، سه تا مزدا3 سفید کنار هم پارک کرده بودن . واقعا جالب بود ، این ماشین توی شهر به ندرت دو تاش با رنگ های مختلف کنار هم دیده میشن ولی حالا سه تاشون با یک رنگ کنار هم بودند . اول خودم هم گیج شده بودم که کدومشون ماشین منه . خلاصه دزدگیر ماشین رو زدم و دیدم که اونی که از همه جلوتر بود مال منه . من و آزیتا با هم سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم . تو راه که بودیم کم کم صحبت کشیده شد به دوست دختر و این چیزا . اون از من درباره ( ب ) دوست دخترم سوال میکرد و من جواب میدادم . یهو وسط حرفهاش گفت : دوست داری با اون حال كني ؟ من مات مونده بودم ، بعد از چند لحظه دوباره پرسید و این دفعه جواب دادم : نه من فعلا میخوام رابطمون در حد دوستی بمونه . گفت : میترسی ؟ گفتم : آره ، هم میترسم خانوادم با خبر بشن و هم میترسم که اون ازم دور بشه . بهم گفت نترس و اگه یک موقع خودت روت نشد به من بگو تا من برات ردیفش کنم .من هم از خدا خواسته قبول کردم و به راهم ادامه دادم . ( البته اینو بگم که بعدا میره رابطمو با ( ب ) دوست دخترم برای مامانم میگه و مخ مامانم رو میزنه که این دختر خوبیه و ... که ماجرا ها داره بعدا براتون میگم . )
کم کم رسیدیم به فشم . وقتی رسیدیم اونجا اول من پیاده شدم و دو تا بستنی توپ گرفتم تا بخوریم . بعد از خوردن بستنی تقریبا به یک جای خلوتی رسیده بودیم که پر از دار و درخت بود . مثل صبح پیاده شدیم و در حالی که دستامون به هم گره خورده بود ، با هم راه میرفتیم . وقتی به یک جای خوشگل که رسیدیم ، شال آزیتا رو از سرش کشیدم و یک دونه با دست زدم تو کونش و گفتم : برو اونجا وایسا تا ازت عکس بگیرم . اون روز من حدود 60 تا عکس از آزیتا گرفتم . تا ساعت 20 با هم داشتیم قدم میزدیم . خیلی حال داد . دیگه هوا تاریک بود و ما سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت طهرون قدیم خودمون .با این که چند جا تو راه وایسادیم ، اما ساعت 21:30 تو تهران بودیم
. حالا نوبت به چرخیدن تو شهر بود . همینطوری داشتیم تو شهر دور میزدیم که به آزیتا گفتم : بیا چند تا جنده رو سر کار بزاریم . تو وسط راه چشمم به دو تا از اون میمونها خورد که انقدر به صورتشون چیزای آرایشی زده بودند که فکر کنم وزنشون 2 کیلویی بیشتر شده بود . رفتم سمتشون . اول چند تا بوق زدم ولی نگاه نکردند . ولشون کردم و رفتم . چند قدم جلوتر دو نفر دیگه رو دیدم که اینها واقعا شاه کس بودند . با یک آرایش کم ، قیافه های جیگری داشتند . رفتم کنارشون و دو تا بوق زدم که یکیشون روشو کرد طرفم . اومد کنار شیشه ماشین ، من هم شیشه رو حدودا 10 سانت کشیدم پایین که بتونم باهاش حرف بزنم . این کم کشیدن پایین باعث شد که اون آزیتا رو نبینه . اون جنده که اول اومد شیشه ، اول چند ثانیه چیزی نگفت ، بعد یک دفعه گفت : آقا خوشگله به ماشینت میاد که پول ما رو داشته باشی ، درسته ؟ گفتم : بله که دارم ، حالا چند هستش ؟ گفت : الان ساعت 10 هستش ( منظورش 22 بود ) ، ما تا ساعت 2 باهاتیم و رو هم 50 میگیریم تازه اون دوستم پرده داره و شب اولشه ولی اگه بخوای پردشو برداری باید 150 تا فقط به خاطر اون بدی .( تو دلم گفتم : آره جون عمت ، جنده و پرده ؟ مهاله ، ولی اینا در آمدشون خیلی بالاه ، فکر کنم هفته ای راحت 700 تا یک میلیون در بیارن ) . گفتم باشه ، سوار شید که میخوام پرده اونو هم بردارم . وقتی اینو گفتم ، یک برقی رو تو چشم جندهه احساس کردم . وقتی خواستن سوار بشن گفتم برید عقب سوار شید . وقتی سوار ماشین شدن با دیدن آزیتا خشکشون زد ، یک چند لحظه ای ساکت بودند ، بعد یک دفعه اون جنده دومیه که یرده داشت سرش رو از عقب آورد جلو و با نوک ناخنش یه سیخ به بازوم داد و گفت ببینم سه تا سه تا میکنی ؟
برگشتم و در حال که یک چک 50 هزاری دستم بود گفتم : نه خانوم ها. ببینید ، این خانوم میخواد به من بده ولی برای جلب توجه من به خودش این سری نمیخواد پول بگیره . اگه شما این کار رو میکنید ، بریم وگر نه .... یهو جنده دومهی میخواست چیزی بگه که جنده اولیه با آرنج زد تو پهلوش و گفت : پاشو بریم که سر کاریم . نمیدونم چرا ولی هر دوشون با خنده از ماشین پیاده شدن . موقعی که اونا پیاده شدن و در رو بستن ، آزیتا که تو این چند دقیقه اخیر چیزی نگفته بود ، یهو زد زیر خنده ، باورتون نمیشه فقط 3 تا 4 دقیقه داشت میخندید . همینطوری وسط خنده هاش گفتم که بریم شام بخوریم که هنوز خیلی کار داریم . برداشتمش بردمش سوپر استار ولیعصر (بهتون توصیه میکنم نرید اونجا چون غذاهاش خیلی جالب نیست ) . شام رو اونجا خوردیم و بعد حرکت کردیم به سمت منزل .
وقتی رسیدیم خونه ساعت تقریبا 23:30 بود . ماشین رو گزاشتم تو پارکینگ و با هم رفتیم تو واحد عموم . آزیتا سریع رفت تو اتاق خواب و لباسش رو عوض کرد و من هم رفتم تو اون یکی اتاق خواب خونشون و یک شلوار و تیشرت راحتی پوشیدم و اومدم بیرون . وقتی اومدم از اتاق بیرون ، آزیتا هنوز داشت تو اتاق لباس عوض میکرد . من رفتم رو کاناپه نشستم و تلویزیون روشن کردم و دست چپم رو گذاشتم رو پیشونیم و چشمام رو بستم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که احساس کردم یک دست لطیف و نرم داره روی صورتم حرکت میکنه . وقتی چشمام رو باز کردم دیدم آزیتا داره با یک نگاه مظلومانه منو نگاه مکنه و میگه : حامد جون خسته ای ؟ من هم یک بوس رو لبش کردم و گفتم اگر هم خسته بودم با دیدن تو و این بدن سکسیت خستگی از تنم بیرون رفت . ( آخه آزیتا با همون لباسی که موقع عصرونه پوشیده بود ، اومده بود کنارم . ) بعد آزیتا گفت : پس آماده ای ؟ گفتم : اگه یک لحظه صبر کنی الان آماده میشم . رفتم تو اتاقی که لباسمو عوض کرده بودم و اسپری ای که همراهم بود رو زدم به همه جای کیرم . وقتی اومدم بیرون دیدم آزیتا رفته تو اتاق خواب خودشون و رو تخت دراز کشیده و داره میخنده . معلوم بود که صدای اسپری رو شنیده بود .
رفتم کنار آزیتا دراز کشیدم و دست راستش رو گرفتم تو دستم و شروع کردم به بوسیدن . همین طور از دستش بالا زفتم و رسیدم به صورتش . اول یک کم لبش رو با بوسه های ریز پر کردم و بعد کم کم شروع کردم به لب گرفتن از آزیتا . عجب لب خوشمزه بود . هنوز مزش زیر زبونمه . من به شدت لب آزیتا رو میمکیدم . یک کم لب بالایی و یک کم لب پاییینی . تا میتونستم لب های آزیتا رو خوردم . دیگه کم مونده بود کبود بشن . کم کم لبهای آزیتا رو ول کردم و اومدم روی گردنش و شروع کردم به بوسیدم و لیسیدن و خوردن گردن آزیتا . اومدم پایین تر بایک دست آزیتا رو از کمر بلند کردم و با دست دیگم زیپ پشت پیراهن آزیتا رو باز کردم . اونا رو در آوردم و پرت کردم پشت سرم و شروع کردم به خوردن سینه های آزیتا از دورش زبون میزدم تا برسم به نوک سینش با یک دستم هم کس آزیتا رو آروم میمالیدم . موقعی که میرسیدم به نوک سینش ، یک کم زبون میزدم و یک کم میمکیدم . بعد این که یک دل سیر سینه هاشو خوردم اومدم پایین تر. دوباره دست بردم زیر کمر آزیتا تا بتونم زیپ دامنش رو باز کنم . دامن آزیتا رو هم در آوردم و پرت کردم پشت سرم . حالا مونده بود شرتش . شورتش از بغل تو تا قلاب داشت که اونا رو باز کردم و چون کس آزیتا خیس بود و شرت هم خیس شده بود به تنش چسبیده بود . اول شرت آزیتا رو از روی کسش برداشتم و بهد اونو از زیرش کشیدم بیرون و انداختم کنار لباسای دیگش. اول یک کم روی کس آزیتا رو لیسیدم و بعد با دستام کس آزیتا رو باز کردم شروع کردم به لیسیدم . آزیتا فقط اوم اوم میکرد و لبش رو گاز میگرفت . نمیدونید چه کسی بود . شفاف و صاف . آدم دوست داشت فقط اونو بخوره .
بعد آزیتا سرم رو از روی کسش بلند کرد و خودش اومد سمتم و به طور وحشیانه ای لباسامو دونه دونه در آورد . حالا دیگه جفتمون لخت بودیم . اومد روی لبام و ما دو تا در حالی که روی زانو هامون روی تخت ایستاده بودیم از هم لب میگرفتیم . کیرم دقیقا بین پاهای آزتا و روی کسش بود . بعد از کمی لب گیری رفت سمت کیرم و کیر و خایه هامو غرق در بوسه های ریز کرد . کم کم اومد روی سر کیرم و یواش یواش اونو کرد تو دهنش . چه لذتی داشت . خیلی حرفه ای ساک میزد ( خیلی برام جالبه که بدونم چه جوری این زنا میتونن کیری مثل کیر 20 سانتی منو یا حتی خیلی بزرگ تر از مال منو تا ته بکنن تو دهنشون ) بگذریم . حدودا آزیتا 10 دقیقه ای ساک زد و من هم دیدم داره خیلی زحمت میکشه به آرومی رو تخت دراز کشیدم . کیرم هنوز تو دهن آزیتا بود . اون تقریبا پشت به صورتم بود . ساق پای راست آزیتا رو گرفتم و گذاشتم سمت راست خودم . خیلی زود منظور منو فهمید و تقریبا با یک حالت قنبل کرده کسش رو آورد سمت دهن من . حالا دیگه تو حالت69 داشتیم هر دوتامون حال میکردیم . آزیتا داشت کیر میخورد و من کس . ولی من تنها همین کارو انجام نمیدادم . چون همزمان با خوردن کس داشتم با انگشتام کون آزیتا رو هم گشاد میکردم . تقریبا با سه تا انگشت میگردم تو کونش .
دیگه از این حالت خسته شده بودم . آزیتا رو بلند کردم و گفتم بریم سر اصل مطلب . آزیتا هم خیلی سریع روشو سمت من کرد و روم دراز کشید و خودشو رو بدنم سر داد و کیرم رو کرد تو کسش . یواش یواش بلند شد و در حالت نشسته روی کیرم شروع به بالا و پایین کردن کرد . چون یک کولر گازی تو پذیرایی داشتن بنابراین باد خنک کم میومد تو اتاق و آزیتا هم به خاطر تحرک زیاد عرق کرده بود . من دیدم این بیچاره داره خیلی زحمت میکشه بنابراین بهش گفتم وایسا تا من تلنبه بزنم . آزیتا هم تو یک ارتفاعی وایساد و من به سرعت تلنبه زدن رو شروع کردم . آزیتا خیلی داشت حال میکرد و همش میگفت : بکن بکن . تند تر بکن . من مال توم .
بعد از کمی تلنبه زدن کیرمو از تو کس آزیتا در آوردم و اونو از رو خودم بلند کردم و رفتم لبه تخت و پاهای آزیتا رو گذاشتم رو شونه هام و کردم تو کسش . آزیتا تو آسمونا بود و خیلی داشت حال میکرد . موهاش دور تا دور سرش پخش شده بود و صورتش با اون آه گفتن قشنگش مثل خورشید شده بود . اون شب من میخواستم همه مدل هایی رو که بلد بودم روی آزیتا پیاده کنم برای همین در حالی که کیرم هنوز تو کس آزیتا بود پاهاشو از رو شونم برداشتم و اونو به پهلو خوابوندم و پاهاشو رو هم گذاشتم . البته در حین انجام این کار خیلی سعی کردم کیرم از تو کسش بیرون نیاد ولی نشد بنابراین دوباره کیرمو کردم تو کس آزیتا و به سرعت شروع به تلنبه زدن کردم . بعد از حدودا 10 دقیقه آزیتا خانوم با چشمانی شهلا که شهوت تو چشماش موج میزد منو نگاه کرد و گفت : بسه حامد جون ، بیا به همون حالت اول برگردیم . من هم چون دیگه خسته شده بودم سریع دراز کشیدم و آزیتا اومد نشست رو کیرم . سزیع شروع به حرکت کرد . توی همه جهات میرفت . بالا و پایین . چپ و راست . خیلی حرکت جالبی بود . من که خیلی حال کرده بودم .
بعد از حدودا 5 دقیقه آزیتا گفت : حامد جون خودتو خالی کن . بریز همه رو تو کسم . با حالتب ملتمسانه بهش گفتم : پس کونت چی ؟ من اونو میخوام . به محض گفتن کلمه کون ، بزقی رو توی چشمای آزیتا حس کردم . آزیتا با حالتی نفس نفس زنان گفت : کون هم بهت میدم . گفتم : میدونم میدی ولی من اگه ارضا بشم دیگه کیرم طول میکشه بلند بشه ها !؟ گفت ، باشه اشکال نداره ، تو هم مثل عموتی ، چشمم کور انقدر ساک میزنم تا بلند شه . من هم با دل و جون ق

هلو کشان را غم خونسار کشان نیست
این طایفه را ،غصه و رنج دگران نیست
ای خونسارکشان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما خونسار کشان نیست
     
صفحه  صفحه 38 از 86:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  85  86  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.