| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 38 از 87:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  86  87  پسین »  
#371 | Posted: 4 Apr 2012 20:26 | Edited By: joki6
من ، مامانم و عشقش به فرشاد

سلام
داستانی که می خوام براتون بگم شروعش از 1سال و نیم پیش بوده و اینکه اسم های برده شده اسم حقیقی اشخاص نیست و من خودم رو امیرعلی معرفی میکنم و22سالمه. قبل ازاینکه داستانم رو شروع کنم میخواستم اینو بگم که ممکنه خیلی از قسمت های داستان سکسی نباشه اما لازم بود که توضیح بدم تا به قسمت های سکسی برسیم.
من کلا تو نخ سکس با مامانم و از اینجور چیزا نبودم و مامانم هم از اونایی نبود که سکسی باشه و کارش راست کردن کیر این و اون باشه.
قضیه از اونجایی شروع میشه که من متوجه تغییر رفتارهای مشکوک بین مادرم(هانیه) و پدرم شدم. کم کم دیگه با هم حرف نمیزدن و مامانم شب ها تو پذیرایی میخوابید چند بار از مامانم پرسیدم که چی شده ولی هربار جواب سربالا میشنیدم. چند وقت بعد مامانم به خونه ی مادرم بزرگم نقل مکان کرد و من دائم از بابام میپرسدم که چی شده ولی باز هم جواب سربالا و اینکه دعوای زن و شوهریه و از اینجور کوس و شعرها. بالاخره با هر بدبختی و اعصاب خوردی بود امتحانات پایان ترم رو دادم. اواخرتیربود که ازمادربزرگم خواستم وساطت کنه ولی اونم میگفت که مادرم چیزی بهش نگفته. خلاصه یه روز عصر بابام (48 سالشه)با عصبانیت اومد خونه ازش پرسیدم چته؟ چی شده؟ گفت امروز مجبور شدم مادرت رو طلاق بدم. شوک شدم. نمیدونستم چی باد بگم رفت سر وسایل و لباساش همه رو جمع کرد و انداخت تو ماشینش و رفت.شروع کردم به گریه کردن. باورم نمیشد. حتی نتونستم 4 تا سوال بپرسم ازش. یه خورده فکر کردم که چرا اون خونه رو گذاشت و رفت که به ذهنم اومد خونه به نام مامانه. به موبایل بابام تلفن کردم گفت بعدا راجع به همه چی با هم حرف میزنیم. ازش پرسیدم جایی داره بره؟ گفت آره خیالت راهت.
می خواستم به مامانم تلفن کنم که دیدم با مامان بزرگم اومد. بهش گفتم چی شده و دلیلش رو پرسیدم و بازم . . .
داشتم دیوونه می شدم. چند شب مادربزرگم پیش ما موند و بعدش رفت. چند بار به بابام زنگ زدم اما موبایلش خاموش بود. تو همین ایام متوجه شدم که مامانم مهریه اش رو هم بخشیده. چند روز بعد بابام بهم تلفن زد و با هم قرار گذاشتیم. از جایی که بود چیزی نگفت و شماره جدیدش رو بهم داد. اون موقع واسم طبیعی بود چون بابام را به را خط عوض میکرد و میگفت مزاحم داره. این ماجرا میگذشت و شد 4 ماه. یه روز که مثل جسد از دانشگاه اومدم مامانم گفت که میخواد راجع به مسئله مهمی باهام حرف بزنه. ازش خواستم بزار واسه فردا ولی اصرار داشت که امروز اون قضیه رو مطرح کنه. و اینو بگم که من تو اون 4 ماه خیلی کم حرف ، عصبی و بی حوصله شده بودم واولین و تنها دوست دخترم رو که تازه پیدا کرده بودم پروندم و سر هر چیز پیش پا افتاده ای با همه دعوا میکردم.
خلاصه مامانم شروع کرد به شر و ور گفتن تا رسید به جایی که گفت می خواد دوباره ازدواج کنه.( مامان بنده 45 سالشه و مثل مامانای بقیه دوستان که ماماناشون رو وصف کردن عین دختر 24 ساله نیست و رونای گوشتی هم نداره. بلکه مثل یه زن 45 ساله معمولیه و لاغر که سایز سینه اش 75 و کمرش 32. و از موقعی که یادم میاد همیشه رنگ موهاش شرابی بوده.) خلاصه واسه چند لحظه شوک شدم و اون گفت با مردی آشنا شده و امشب هم اون یارو که اسمش فرشاده من و مامانم رو برای شام دعوت کرده بیرون. خیلی غیرتی شده بودم ولی تو اون موقع چیزی به فکرم نمی رسید که بگم. خلاصه شال و کلاه کردیم و رفتیم به اون رستوران. رفتیم تو همینجوری که مات دنبال یه مرده تنها میگشتم مامانم گفت بریم طبقه بالا. بالا که رفتیم شادوماد رو دیدم. خلاصه بعد از سلاملیک و احوال پرسی نشستیم و در حین صرف غذا خودش رو معرفی کرد و گفت که فوق دیپلم نقشه کشی داره و یه آژانس داره و از زن قبلیش به خاطر بد دهن بودن و اینکه بچه دار هم نمیشه مزید علت شده و جدا شده و از آشناییش با مامانم گفت که یه روز مامانم خونه دوستش بوده که آژانس میگیره بیاد خونه و چون آژانس ماشین نداشته خود فرشاد میاد و تو راه که بودن سر صحبت باز میشه و مامانم میگه که طلاق گرفته و ...
تو نگاه اول فرشاد آدم خوبی بود اما من دوست نداشتم مامانم زیر مرد دیگه ای بخوابه. خلاصه آمار فرشاد رو در اوردم و همه حرفاش نتنها راست بود بلکه دستی هم تو کار خیر داشت و نگفته بود. یه 2 ماهی بود که چند بار فرشاد و مادرش اومدن خونه ما وچند بار هم من و مامانم و بابابزرگ گیجم و مامان بزرگم رفتیم خونه شون. واقعا نمیشد روی فرشاد عیب گذاشت اما من دوست نداشتم مامانم کیر دوم رو تجربه کنه. واسه همین به بابام همه ماجرا رو گفتم و اون گفت که مامانت بخاطر فرشاد از من جدا شده و اون فرشاد رو میخواسته وگرنه چه دلیلی داشت که زندگیش رو ول کنه. از بابام خواستم دخالت کنه اما پیچوند و گفت که نزارم اونا با هم ازدواج کنن. به مامانم گفتم که از فرشاد خوشم نیومده و نمیخوام که باهاش ازدواج کنه. هرچی دلیلش رو پرسید شر و ور جواب دادم بعد از چند روز جر و بحث جواب آخر رو داد که مهم اون و فرشاد هستن که همدیگرو میخوان و اگه من نمی خوام میتونم برم پیش بابام یا ننه بزرگم. میخواستم بلند شم و تا اونجایی که میخوره بزنمش ولی نمیشد دیگه کار از کار گذشته بود.
قرار شد یه مراسم ساده برگزار کنن و فقط خیلی خودی ها باشن. به بابام گفتم و بعد از کلی فحش و پس گردنی گفت حالا که نتونستم باید زندگیشون رو براشون زهر کنم. خلاصه مراسم تو خونه ی ما برگزار شد و آقای دوماد سر خونه که خودش خونه هم داشت و داده بود اجاره. بعد از صرف شام مهمونا رفتن و ننه بزرگ من کلید کرد که بیا امشب بریم خونه ما اما من قبول نکردم و در نهایت فرشاد گفت ایراد نداره امیرعلی که بچه نیست ما هم سن و سالی ازمون گذشته.(فرشاد 41 سالش بود و از مامانم کوچکتر و همین بود که حرص من رو در می اورد) خلاصه مامانم با فرشاد رفتن تو اتاقشون و من هم رفتم تو اتاقم که بخوابم. اما خوابم نمی برد چون امشب فرشاد با مامانم حسابی قرار بود حال کنن. چشمام بسته بود که متوجه شدم در اتاقشون باز شد. از خودم صدای خور خور در اوردم نمی دونم کدومشون بود اما اومد در اتاقمو باز کرد و مطمئن شد که من خوابم. درو بست و رفت. نمی دونم چند دقیقه گذشت ولی بلند شدم وآروم در اتاقمو باز کردم و رفتم پشت در اتاق اونا کیرم حسابی راست شده بود. گوشم و چسبوندم به در صدای آه و ناله مامانم بلند شده بود و فرشاد که همش از هیکل مامانم تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت. فرشاد حسابی داشت مامانم و میکرد و مامانم فقط میگفت فرشاد جون بکن. خیلی دوست دارم و بعد هم گویا می رفتن تو فاز لب و لوچه. صبح شد اونا شاد وسرحال و من کیری. فرشاد گفت امیرعلی جان بیا تا یه مسیری برسونمت و من باهاش تا یه مسیری رفتم. نمیدونم چرا دوست داشتم بهش اعتماد کنم ولی خوب پروژه زهر و اینکه اون دیشب یه دل سیر مامانمو کرده بود نمیذاشت.
کم کم بدرفتاری هام رو که غیرارادی بود و ناشی از مشکلات روانی بود که تو اون مدت برام پیش اومده بود شروع کرده بودم. دائم فرشاد رو کیر میکردم و نمیذاشتم آب خوش از گلوشون پایین بره. فرشاد واسم یه پراید خرید همون چیزی که بارها از بابام خواسته بودم و اون با اون همه پولی که داشت نکرد. اما بجای اینکه از فرشاد فقط یه تشکر کنم بهش گفتم همه زورت همین بود نکنه توقع داری باهاش بیام تو آژانست کار کنم. اون شب مامانم و فرشاد خیلی بهشون بر خورد و مامانم تا چند روز با من حرف نمیزد.
تو این مدت دائم از بابام خط میگرفتم. امتحانای ترم شروع شد و من ریدم و از 19 واحد فقط 10 واحد پاس کردم. مامانم خیلی شاکی بود ولی فرشاد میگفت که شرایط امیرعلی بد بوده. چند بار میخواستن منو ببرن پیش روانشناس که موفق نشدن. 5 ماهی گذشت تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره اسیدی آرایش میکنه درست قبل از رسیدن فرشاد. بهش گفتم قراره جایی برین و اون گفت نه. لباسای خوبی هم پوشیده بود و خیلی خوشگل شده بود. فرشاد که اومد خونه یه دوش گرفت و یه چایی خورد و با مامانم رفتن تو اتاق و شروع کرد مامانم رو جر دادن صدای ناله های مامانم خونه رو ورداشته بود و بعضی وقتا فرشاد میگفت هیس یواش اما مامانم خیلی حشری بود و به فرشاد میگفت محکم بکن. بعد چند دقیقه آروم شده بود و دیگه اون صداش نمیومد. بعد یک ساعت که اومدن بیرون اول مامانم اومد بیرون دیدم فرشاد همه ماتیکا رو خورده و حسابی مامانم رو کرده. فرشاد اون شب از خجالتش بیرون نیومد و به بهونه خستگی شام نخورده خوابید. با مامانم که سر شام بودیم خیلی کفری بودم که یهو از دهنم در رفت و گفتم یه خورده ملاحظه کنید منم دارم تو این خونه زندگی میکنم. فکر نکنم همه زن و شوهر ها این جوری باشن. مامانم هیچی نگفت و از خجالت سرخ شد. رفتم که بخوابم گفتم بزار یه کیر اساسی به فرشاد بزنم.رفتم تو اتاقشون و بلند گفتم فرشاد جون شب بخیر خوابای خوب ببینی. فرشاد که حول کرده بود گفت قوربونت امیرعلی جون تو هم همینطور. خودش فهمید بود که چه سوتی داده. یه چند وقت یه خط درمیون همین داستان بود اما بدون صدای بلند و خجالت بعدش. به بابام که گفتم محکم زد تو گوشم و گفت خاک بر سرت داره با مامانت کیف میکنه تو هیچ گهی نخوردی.
خلاصه یه بار که مامانم شروع کرد به آرایش کردن و حسابی خودش رو برای فرشاد ساخته بود رفتم تو اتاقش داشت خودش رو تو آینه ورانداز میکرد با عصبانیت بهش گفتم نمیشه این گه بازیتون رو شب ها بکنین. آقا از راه میاد حتما باید بخوابه روت. مامانم که شوک شده بود و باورش نمیشد که من یه همچین حرفی بهش بزن گفت: اولا که مودب باش بعدشم من زنشم و خلاف شرع نمیکنیم اگه ناراحتی مثل آدم بخودش بگو فرشاد آدم منطقیه. کم کم از کوره در رفتم گفتم الان دارم به تو میگم تو بهش بگو. گفت من روم نمیشه بهش بگم پسرم اومده بهم میگه به شوهرت بگو از راه میاد روت نخوابه. خوب دلش میخواد بعضی وقتا که از سر کار میاد خستگی شو در کنه دیگه داد و بیداد نداره که مودب حرف بزن. این حرفا رو که زد دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم رفتم طرفش و محکم حولش دادم طرف دیوار. دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم همین که اومد به خودش بجنبه رفتم و موهاشو گرفتم و کشیدم رو زمینا. اول میخواستم همونجوری از خونه پرتش کنم بیرون اما چشمم که به سینه ی سفیدش افتاد نمیدونم چی شد که کشیدمش طرف تخت. اونم داد و بیداد میکرد و با مشت به پاهام میزد. بلندش کردم و پرتش کردم رو تخت. اومد دربره که پاشو گرفتم. محکم کشیدم و خودمو انداختم روش. شروع کرده بود به فحش دادن دو زانو نشستم رو دستاش و تی شرتم رو در اوردم. یهو داد زد چیکار میخوای بکنی مامانم شروع کرد به تقلا کردن که محکم سه چهارتا زدم تو گوش و تلافی این چند وقت رو سرش در اوردم خیلی محکم زدم برای چند ثانیه گیج شده بود لباسی که تنش بود رو در اوردم و اون داشت التماس میکرد و گریه دیگه برام فرقی نمی کرد اون کیه فقط میخواستم بکنمش یه کرست مشکی تنش بود خوابیدم روش و تا اونجایی که میتونستم گردنش و سینه اش رو لیس زدم دیگه اینقدرگریه کرده بود و داد زده بود که جون نداشت شلوار تنگ پاش رو که در اوردم دوبار شروع به گریه کرد و همش میگفت من مامانتم نکن تو روخدا ولی من دیگه حالیم نبود. فکر نمیکردم روناش اینقدر برام جالب باشه بهش گفتم یادته اون شب چقدر اینجا آخ و اوخ کردی گفت غلط کردم گوه خوردم. اما دیگه فایده ای نداشت شورت سفیدش رو اومدم دربیارم که با پاش زد تو صورتم اومد در بره با مشت محکم زدم پشتش. یهو وایساد. خیلی ترسیدم ولو شد رو زمین و فقط ناله میکرد و گریه. بلندش کردم و خوابوندمش رو تخت دیگه مقاومت نمی کرد شرتش رو که در اوردم کوسش رو دیدم وااااااای یه کوس خوشگل با لبه های صورتی. یه ذره با دست مالیدمش. بعد کرستش رو در اوردم سینه هاش عالی بودن واسه من. شروع کردم به لیس زدن سینه هاش مثل سگ لیس میزدم. مامانم زیر لب میگفت فرشاد کجایی بیا بیا ... محکم فکش رو گرفتم و فشار دادم و گفتم اگه اسم اون حرومزاده رو بیاری همین جا خفت میکنم. حسابی ترسیده بود و من هم چون اولین سکسم بود ترسیده بودم و دست و پام رو گم کرده یودم. بعد از اینکه سینه هاش رو حسابی خوردم بدون اینکه کوسش رو بخورم و از اینجور کارا با دستم لای کوسش رو باز کردم و کیرم رو آروم کردم تو سوراخش خیلی لحظه خوبی بود خوابیدم روی مامانم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن. همینطوری که میکردمش محکم بغلش میکردم و بوسش میکردم. هر بار که میخواستم ازش لب بگیرم صورتش رو برمیگروند و نمی گذاشت که ازش لب بگیرم. سعی میکردم جوری بغلش کنم که تمام بدنش تو بغلم باشه واقعا لذتش غیرقابل وصفه. تو همین گیر و دار دیدم آبم داره میاد میاد کیرم رو کشیدم بیرون و آبم رو ریختم رو سینه هاش. بعدشم ولو شدم روش.
یه 4 ، 5 دقیقه ای روش خوابیدم که یهو یاد فرشاد افتادم. سریع بلند شدم هم من خیلی عرق کرده بودم و هم مامانم و تازه آب کیری هم بودیم. بهش گفتم پاشو برو حموم الان فرشاد میاد. گفت برو گمشو وقتی بیاد مطمئن باش میکشتت. گفتم باشه پس وقتی اومد منم میگم بابام بخاطر جنده بودن مامانم طلاقش داد و اون وقت تو میمونی و فرشاد. بعدشم میگم که برای اینکه از شرمن راحت بشی خودت این نقشه رو کشیدی و بهم گفتی بکنمت که تابلوم کنی. مامانم شروع کرد به گریه. دیدم اینجوری نمیشه وقت زیادی نمونده. بهش گفتم بلند میشی یا به زور ببرمت. اومدم که دستشو بگیرم و به زور ببرمش خودش بلند شد لباساشو ورداشت که بره دوش بگیره منم هم لباسامو ورداشتم که برم اما من و راه نداد تو حموم. یه چند دقیقه ای گذشت یهو فکر کردم که نکنه خودکشی کنه یا حالش بد شده باشه. چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده. در حموم رو باز کردم و رفتم تو دیدم گوشه حموم داره گریه میکنه. منو که دید داد زد واسه چی اومدی تو برو بیرون. گفتم ترسیدم خودت رو بکشی. چشمش به جعبه تیغ ها افتاد. اینو که دیدم لباسامو در اوردم. ترسید و گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم میخوام دوش بگیرم نمی تونم تنهات بزارم میترسم شر درست کنی. رفتم تو گفتم بلند شو خودت رو بشور الان فرشاد میاد. بلند شد دیدم دستاش خیلی می لرزه. شامپو رو برداشتم و سرش رو شستم. خیلی کوس شده بود دلم میخواست یه بار دیگه تو حموم هم بکنمش. خلاصه لیفش رو برداشتم و تمام بدنش رو لیف زدم و حسابی سینه هاش و کوس و کونش رو مالیدم. وقتی داشتم پشتش رو لیف میزدم دیدم جای مشتم رو پشتش کبود شده. از خودم خجالت کشیدم. زیر دوش شستمش بعد همینطور که داشتم پشتش رو میشستم روی کبودی رو بوس کردم که یهو خودش رو کشید جلو و فهمیدم که خیلی درد داره. از پشت بغلش کردم و گردنش رو چند بار بوس کردم. بازم کیرم راست شده بود. کم کم صورتش رو با دستم برگردوندم طرف صورت خودم. آروم لبامو گذاشتم رو لباش. دیگه صورتش رو برنگردوند. کیرم رو میمالیدم بهش اومدم سینه هاش رو بمالم که گفت بسه دیگه الان فرشاد میاد. سریع خودش رو خشک کرد و منم کمکش کردم لباساش رو پوشید و رفت بیرون.
لای درحموم رو باز گذاشتم تا بفهمم کی فرشاد میاد. گه گاه از لای در به بیرون نگاه می انداختم. حموم تو اتاق منه و دقیقا رو به روی در اتاقم. از جلو در اتاقم که رد شد دیدم یه دست لباس قشنگ پوشیده و دوباره آرایش کرده. انگار فرشاد اومده بود. بله فرشاد اومد. ترسیدم نکنه بهش بگه. خلاصه اونا رقتن یه حالی با هم کردن و اون شب گذشت. فردا صبح که بیدار شدم دیدم مامانم هنوز خوابه و فرشاد داشت می رفت. رفتم دست به آب. اومدم بیرون فرشاد گفت میشه تا مامانت خوابه چند دقیقه با هم حرف بزنیم. تخمام گره خورد. گفتم راجع به چی؟ گفت من معذرت میخوام بابت اینکه از راه که میومدم با مامانت می رفتیم تو اتاق دیشب هانیه بهم گفت که از این قضیه ناراحت شدی ولی روت نشده به خوده من بگی. چیزی نگفتم و حسابی عرق کرده بودم. گفت خوب ما اشتباه کردیم ولی فکر میکردم تو این روابط زناشوئی رو درک کنی. اما من قول میدم که دیگه از این اتفاقا پیش نیاد. خلاصه فرشاد خداحافظی کرد و رفت. منم رفتم تو اتاق مامانم دیدم هنوز خوابه. رفتم رو تخت کنارش خوابیدم. یه رکابی تقریبا نازک تنش بود با یه شلوارک جوری خوابیده بود که پشتش به من بود. کیرم راست شده بود. آروم کونش رو مالیدم کیرم داشت میترکید. آروم از روی تخت بلند شدم لباسام رو در اوردم. راستش سکس دیشب خیلی بهم حال داده بود و فکرم رو یه جورایی سبک کرده بود. لخت شدم و دوباره خوابیدم کنارش. خیلی آروم رکابیش رو از پشت زدم بالا باز چشمم به جای کبودی خورد. یه خورده شلوارکش رو که اومدم بدم پایین بیدار شد یهو برگشت تا دید منم گفت بلایی که دیشب سرم اوردی بس نبود بازم میخوای با زور کتک باهام سکس کنی. گفتم نه بخدا الان چشمم به کبودیه خورد خیلی ناراحت شدم دست خودم نبود اون موقع. پرید وسط حرفم و گفت الان که دست خودته. برو بیرون. با این که کیرم داشت میترکید لباسامو ورداشتمو رفتم بیرون.
بعد از صبحونه مامانم رفت تو اتاق 1 دقیقه بعد بلند شدم برم که ازش بازم معذرت بخوام. دیدم جلو آینه وایساده و داره سعی میکنه رو جای کبودی رو چرب کنه ولی دستش خوب نمیرسید. گفتم اگه بذاری من بیام چرب کنم. چیزی نگفت رفتم و پشتش رو کرم زدم. ازش پرسیدم دیشب به فرشاد چی گفتی راجع به کبودیه. گفتش بهش گفتم خورده به تیزی در کابینت. کرم رو که زدم رفت و کرستش رو برداشت که تنش کنه. رفتم و کمکش کردم و تی شرتش رو پوشید. بهش گفتم میشه بغلت کنم؟ گفت تو که هر کاری بخوای میکنی اون از دیشبت امروز صبح هم که لخت شده بودی میخواستی بکنیم. حتما اگه بگم نه کتک میزنی. گفتم فقط میخواستم ازت معذرت بخوام گفتم که دست خودم نبود مگه نمی بینی چند وقته عین دیوونه ها شدم. بس که تو این مدت بهم بی توجهی کردی این جوری گه شدم. دیدم اشک تو چشماش جمع شده بغلش کردم تا اونجایی که میشد فشارش میدادم کیرم داشت راست میشد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دو سه تا ماچ آبدار ازش کردم. شروع کردم گردنش رو بوس کردن. کیرم هی می خورد بهش و اون چیزی نمیگفت. گفتش بس دیگه میترسم دوباره از دستت در بره باز وحشی بشی. قضیه صبح و فرشاد رو به مامانم گفتم. ساعت طرفای 11 بود که گفت میخواد بره شهروند خرید. گفتم باهاش میام. به نظرم میومد که هنوز شاکی باشه. با اون قضیه دیشب حق هم داشت.
خلاصه یه مانتو کرم تخمی داره اون و پوشید و یه روسری تخمی تر از مانتوش هم سرش کرد منم تو اتاقم شال و کلاه کردم. بهش گفتم مامان میشه امروز یه لباس دیگه بپوشی. گفت لباس دیگه ای ندارم همش کثیفه. بهش گفتم اون مانتو مشکیه رو بپوش با اون روسری آبیه.
این مانتو مشکیه خیلی تنگه و هر بار که میپوشتش تمام بدنش میزنه بیرون انگار که لخت باشه. گفت اون مال مهمونیه. گفتم بپوش دیگه بزار روحیت عوض بشه. خلاصه با اصرار من قبول کرد. اومد که بپوشتش گفتم یه خورده ام آرایش کن اینجوری بری تو خیابون همه فکر میکنن پسرت مرده. خلاصه یه آرایش ملایم کرد اما خیلی خوشم نیومد. رفتم جلو آینه و بهش گفتم خیلی تغییر نکردی آخه صورتت خیلی خستس. یه نگاه غضبناک بهم کرد و شروع کرد به آرایش. دیدم خیلی عصبانیه اومدم بیرون و تو پله ها منتظرش شدم. بالاخره اومد. واااااااااای عجب کوسی شده بود. اگه تو اتاق بودیم درجا میکردمش. خیلی آرایشش سنگین بود خلاصه پریدیم تو ماشین من و رفتیم. تو فروشگاه یه کله حواسم به مامانم بود و از شق درد داشتم میمردم. بعضی وقتا هم خودمو میمالیدم بهش اما اون مدام میرفت کنار. یه جا دولا شد که گوشت برداره رفتم چسبیدم در کونش که یهو برگشت با عصبانیت گفت جلو مردم اینجوری میکنی فکر میکنن جنده ام بفهم اینو. خلاصه تو راه برگشت. بودیم که مجدد من خایه مالی کردم و تمام حواسم فقط به بدن مامانم بود.
خلاصه اومدیم و خریدارو گذاشتیم تو آشپزخونه مامانم وقتی دولا شد که کیسه ها رو بزار زمین چشمم خورد به سینه هاش که تو اون مانتو تنگ رو به پاین افتاده بودن. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم. مامانم رفت تو اتاقش تا لباس عوض کنه. دنبالش رفتم همین که روسریش رو برداشت بهش گفتم بزار کمکت کنم. تابلو بود که هدفم چیه. بهم گفت اگه بزارم کمکم کنی دست از سرم بر میداری. میزاری بعد از اون زندگیه گهیم با بابات حالا که فرشاد رو پیدا کردم باهاش زندگی کنم. اگه فرشاد از کارات شاکی بشه ول میکنه میره ها. پریدم وسط حرفش گفتم من دیگه اون آدم قبلی نیستم و هم تو و هم فرشاد رو دوست دارم. من فقط به فرشاد حسودیم میشه که اونو بیشتر از من دوست داری. گفت اصلا اینجوری نیست برای اینکه اگه اینجوری بود قضیه دیشب رو بهش میگفتم. گفتم حالا کمکت کنم؟ چیزی نگفت رفتم جلو گفتم بزار یه ماچت کنم از دلت در بیارم. یه بوس از لوپش کردم و بغلش کردم. تا اونجایی که میشد فشارش دادم شروع کردم به گرنش رو لیس زدن. همینجوری که گردنش رو لیس میزدم سینه هاش رو هم میمالوندم. کم کم اومدم طرف لباش و ازش اساسی لب میگرفتم. هیچوقت فکر نمیکردم که لبای مامانم اینقدر خوردنی باشه. دیگه داشتم لباش رو درسته می کندم. بعد لباسام رو سریع در اوردم. کیرم داشت خودش رو میکشت. مامانم همینجوری وایساده بود و داشت منو نگاه میکرد. چشمش که به کیرم خورد گفت همش بخاطره اینه لامصبه. گفتم دیشب که معرف حضور شده. گفت دیشب اگه میتونستم میکندمش که تا آخر عمرت حصرتش به دلت بمونه. گفتم الان نکنیش. گفت بعید نیست. رفتم طرفش و گفتم بعید نیست هان؟ میخواستم زودتر لختش کنم اما دیدم حیفه از رو مانتو نمالمش. آخه اون مانتو خیلی سمسیش کرده بود. بردمش رو تخت بهش گفتم دولا بشه رو تخت. وااای سکسی ترین لحظه عمرم رو داشتم می گذروندم. رفتم و از پشت شروع کردم سینه هاش رو مالیدن. اساسی می مالیدم و گردنش رو هم گه گاه یه لیسی میزدم. مامانم هم کم کم داشت صدای نفس هاش بیشتر میشد. همینجوری دستم رو انداختام و دکمه های شلوارش رو باز کردم شلوارش رو آروم در اوردم ولی هنوز مانتوش رو در نیورده بودم. از روی شرتش یخورده سوراخ کون و کوسش رو خوردم. اما اصلا حال نکردم. تو همون حالت دولا شرتش رو در اوردم اومدم کیرم رو بکنم تو سوراخ کوسش که یادم افتاد برام ساک بزنه. آروم در گوشش گفتم برگرده و برگشت کیرم رو بردم جلو گفت چیکارش کنم؟ گفتم بکنش. دوزاریش افتاد. اول قبول نکرد اما بالاخره کیرم رفت تو دهنه هانیه جون. برای من که اولین باری بود که یکی کیرم میخورد خیلی عالی بود خیلی خوشم اومده بود. پشت سرش رو گرفتم و محکم کیرم حول دادم تو دهنش. یهو اوق زد و گفت اگه بخوای اینجوری کنی معاملمون نمیشه. گفتم ببخشید فقط تو ادامه بده و اون ساک می زد. چند بار که حس کردم داره آبم میاد کیرم رو از دهنش در اوردم و بعد دوباره میکردم توش بعد کیرم رو اوردم بیرون. خوابوندمش رو تخت و پاهاش رو باز کردم شروع کردم به لیس زدن ک

من
خواب
دیده ام
که تو
تعبیر می شوی
     
#372 | Posted: 5 Apr 2012 03:15
ماساژ همشیره
سلام ،اين داستان مال يك ماه پيش من شهابم و ١٨ سالم و خواهرم ليلاست كه ٢٥ سالشه و هنوز ازدواج نكرده .بزارين از خودم براتون بگم من يكم سبزم و قدم ١٧٦ و تيپمم معموليه و پيش دانشگاهيم و خواهرمم يكم درشت و سكسيه و ميره سر كار و من چند وقته كه تو فكره اونم. هر موقعيتي كه پيش مياد اون رو ديد ميزنم .تا همون موقع ها بود كه چند تا تعطيلي پشت سر هم خورد و مامان و باباي من تصميم گرفتن برن شهرستان، ولي من و خواهرم مونديم چون هم من درس داشتم هم خواهرم كاراي عقب افتاده شركتي كه توش كار ميكرد رو ميخواست انجام بده، راستشو بخواين موندن من، بيشتر واسه اين بود كه ميخواستم با خواهرم تنها باشم . دو روز گذشت و همه چيز عادي بود مثل يك خواهر و برادر خوب با هم سر ميكرديم ،ولي از روز سوم من خيلي تو كف ليلا رفته بودم ، و دنبال يك بهانه بودم تا بتونم هر جور شده بهش نزديك بشم .روز سوم بود و رفتيم با هم سر ميز، ناهار بخوريم بعد از ناهار دوتامون نشستيم پاي ماهواره و ليلا يك شبكه ي فيلم رو زد ،همينجوري داشتيم نگاه ميكرديم تا رسيد به يك صحنه كه داشتن از هم لب ميگرفتن و همديگرو ميمالوندن ،به ليلا گفتم نميخواي كانال رو عوض كني ؟گفت:نه بابا تو ديگه بزرگ شدي و اين چيزارو ميفهمي .من يكم جا خوردم ،گفتم :آره ميفهمم ولي جلو ي تو ؟؟؟
اونم گفت ولش كن بابا الان تموم ميشه .بعد از دو دقيقه تموم شد و همينجوري تا آخر فيلم و نيگاه كرديم تا وقتي كه تموم شد .منم هي با خودم ميگفتم آخه چه جوري شهوتيش كنم تا به من پا بده ! فيلم كه تموم شد گفتم من از اون صحنش كه با هم حال كردن از همه بيشتر خوشم اومد .ليلا هم سريع با خنده جواب داد:حالا زياد خوشت نياد چون واست زود.بعدشم پا شد و گفت خيلي خستم ميرم دراز بكشم منم گفتم :اي بابا اين همه زحمت ميكشي من واست چيكار كنم؟ ميخواي ماساژت بدم ؟ يك دفه اخم كرد گفت نه تو بي جنبه اي گفتم نه بخدا ميخوام زحمتاي اين چند روز تو جبران كنم و خودم رو ناراحت گرفتم . يكم فكر كرد گفت ولي بي جنبه بازي در نياري ها منم گفتم من و اين كارا ؟ ليلا گفت پس بيا همينجا تو سالن ماساژم بده ،رفت باليشتشو آورد گذاشت زير سرش و به شكم خوابيد ،گفت حواست باشه كجارو ماساژ ميدي منم گفتم باشه .شروع كردم از شونه هاش آروم ميماليدم اونم هيچي نميگفت .همينجوري تا پايين واسش ميماليدم تا رسيدم نزديك كونش هيچ كاري نكردم و رفتم از روي روناش شروع كردم ،واي كه چه روناي سكسيو گوشتي داشت !باخودم گفتم الان ميگه اون جارو ماساژ نده ولي هيچي نگفت منم همينجوري رفتم پايين تا رسيدم به كف پاش .ميدونستم كه كفه پاي دخترا خيلي حساس منم خيلي اروم و سكسي واسش پاشو ميمالوندم اونم تمام اين مدت هيچي نميگفت و فقط چشمامش رو بسته بود تا ديدم داره يكم نفس نفس ميزنه.با خودم گفتم شهاب ماساژت كار كرد ،همينجوري واسش پاشو ميمالوندم تا نفساش تند تر شد منم كيرم راست شده بود و شهوتي بودم.سرم رو آوردم پايين و يكم با زبونم كف شست پاشو قلقلك دادم.ليلا گفت آره داداشي خيلي دوست دارم ادامه بده .منم شروع كردم به خوردن پاش ،خيلي داشت حال ميكرد دائم آه آه ميكرد منم با صداش خيلي حال ميكردم ،گفتم ميخواي از زير تيشرت بمالونمت گفت آره سريع خودش تيشرتشو در آورد و همونجوري به شكم خوابيد منم اول بند سوتين آبيش رو باز كردم و شروع كردم به بوس كردن كمرش از وسط تا گردنش .خيلي شهوتي بوديم ليلا هم از من بيشتر شهوتي بود ،به گردنش كه رسيدم روش خوابيدم ،گفت پاشو بابا له شدم منم زانو هامو خم كردم تا يكم ازش فاصله گرفتم ولي همينجوري كيرم رو به كون گندش ميمالوندم .واي كه چه كون گنده و سفتي داشت .گفت اون چيه به كونم ميماليش منم گفتم كيرمه ،گفت پاشو ميخوام ببينمش تا بلند شد چشمم به سينه هاي گندش افتاد واااي گوشتي و شل .از رو شلوار داشت كيرم رو ميماليد و منم با ولع سينه هاي سفيدش رو ميخوردم ،حس كردم داره آبمياد ! گفتم ليلا ديگه نمال داره آبم مياد.گفت هنوز كه كاري نكرديم! منم گفتم آثار جلق زدن ،بعدش گفتم برو رو تخت مامان بابا تا منم يه فاصله اي بشه بيام اونم گفت باشه و سريع رفت خيلي شهوتي شده بود منم رفتم تو اتاق،ديدم دراز كشيده بود گفتم شلوارتو در بيار منم در آوردم خوابيدم گفتم واسم ميخوريش گفت با كمال ميل.
سرشو اروم ميخورد گفتم تا ته بخورش اونم كرد تو دهنش ،يكم كه ساك زد گفتم ليلا داره آبم مياد گفت بهتر سريع تر ساك زد و آبم با فشار اومد ريخت رو پاهام اونم همش رو از رو پاهام خورد ،گفت پس من چي گفتم الان شروع ميكنم شرتش رو در آوردم كسش خيس خيس بود خيليم قرمز بود شروع كردم به خوردن كسش، زبونم رو ميماليدم به سرش يكمم ميبردم تو ميچرخوندم .خيلي آه آه ميكرد حسابي شهوتي شده بود هي ميگفت بكن توش شهاب بكن توش ديگه، منم حواسم بود بهش اهميت نميدادم. گفتم باشه چهار دست پا شو ميخوام كونتو بخورم اونم هنونجوري شد .
يك كون سفيد و گنده ،كونش رو ميخوردم ولي ديگه طاقت نياوردم گفتم برو يك كرم ليز بيار اونم رفت آورد گفت من ميترسم خيلي درد بگيره گفتم نترس كارم رو بلدم منم يكم ماليدم رو كيرم يكمم با سر انگشتم كردم همون اول كونش گفت اووووف درد گرفت گفتم هنوز اينكه انگشتمه ،محكم كونشو گرفتم و كيرم رو آروم كردم توش يك جيغ كشيد گفت واي ي ي ي آتيش گرفتم منم محكم گرفتم ،آروم عقب جلو ميكردم تا عادت كنه ،كم كم ناله كردنش تبديل به آه آه كردن شد يكمم كونش گشاد تر شد اولش خيلي تنگ بود
منم تند تر واسش تلمبه ميزدم هر دومون خيلي حال ميكرديم تا ديدم آبم دوباره داره مياد
اونم صداش آروم تر شد فهميدم داره ارضا ميشه منم تند تر كردمش تا آبم با فشار پاشيد تو كونش كم بود ولي با فشار بود ليلا گفت واي سوختم چقد داغ بود ،اونم ارضا شد.بعدش ميخنديد ميگفت واي چقد حال داد .منم گفتم ديدي جنبه دارم !
و به آرزوم رسيدم فرداشم مامان بابامون آمدن و اين يك ماه توي هر موقعيتي يك لب مشتي از هم ميگيريم ولي براي بار دوم هنوز نكردمش
     
#373 | Posted: 5 Apr 2012 08:50
سکس با برادر شوهر


از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش. براي همين رفتم و يه وبکم از يکي از دوستام گرفتم و يه جوري آن رو تو حموم گذاشتم که وقتي زير آب وايسه من بتونم کيرش رو ببينم، سيمش رو هم از بالاي در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپيوترم. حميد آمد خونه. جلو رفتم و يه بوسش کردم و گفتم تا تو يه سر بري دوش بگيري و بياي من هم غذا رو برات گرم ميکنم. اون هم رفت حموم
من هم با کس پريدم پشت کامپيوترم و روشنش کردم. واي، باورم نمیشد که اين قد کيرش کوچيک باشه ولي البته کيرش خواب بودا
نميدونم که چي شد که يه دفعه کيرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چي، ولي کيرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشري ميشدم. کيرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. يه کم شامپو برداشت و ريخت رو کيرش، ميخواست جلق بزنه. من هم که اين قدر حشري شده بودم که ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم
پيش خودم گفتم که الان خيلي حشريه، من ميتونم از اين حشري بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. براي همين رفتم پشت در و در زدم. لاي در رو باز کرد و کلش رو از لاي در آورد بيرون و گفت چي ميگي بابا؟

گفتم ميتونم بيام تو؟ اولش خيلي تعجب کرده بود ولي بعد از ۳-۴ ثانيه، گفت بفرماييد. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کيرش رو ديدم با دهنم پريدم روش. کيري که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زير آب، آخه دوربين اونجا بود و من هم ميخواستم يه فيلم يادگاري از اين ماجرا داشته باشيم. کيرش رو خيلي سريع تو دهنم جلو و عقب ميکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه ميکرد. من هم از آه آه کردن اون خيلي حشري شده بودم. براي همين کيرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم.
آه که چه حالي ميداد. تا اون موقع هيچ کسي اين کار رو برام نکرده بود. خيلي حال ميداد. داشتم ارگاسم ميشدم براي همين سرش رو گرفتم و از رو کسم کشيدم کنار و خوابيدم رو زمين. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشيد روش. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش يه داد بلند کشيدم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. تا اون موقع اين قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزديک کسم.اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقيقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون.

هلو کشان را غم خونسار کشان نیست
این طایفه را ،غصه و رنج دگران نیست
ای خونسارکشان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما خونسار کشان نیست
     
#374 | Posted: 5 Apr 2012 08:52
يك شبانه روز سكس با زن عمو آزيتا


مثل همشه اول از خودم شروع میکنم . اسم من حامد هستش ساکن تهرانم ، پسری کاملا Hot و با قد 171 سانتی متر . مهربان ، مودب هستم با کیری 20 سانتی (کوتاهه ، مگه نه ؟ ) اما کلفت . آزیتا خانوم که زن عموی من باشن که معرف حضورتون هستند . آزیتا زنی مهربون و سکسی هستش که واقعا من از اون خوشگل تر ندیدم . این خانوم کوچولو بدن لاغر ( استخوانی نیست ) و کمر باریک و کون گرد و گس تپل و لب های خوشگلی داره که آدم دوست داره موقع گرسنگی فقط اونا رو بخوره .
برطبق داستان دوم من بعد از این که آزیتا و دوستش رو کردم ، از آزیتا قول گرفتم که فردای اون روز از صبح در خدمتش باشم تا یک 24 ساعت با هم حال کنیم . لازم به ذکره که دوباره بگم که عموی من برای مدت یک هفته رفته بود امارات و زن عموی من که بچه نداره ، خونه تنها بود . خانواده من هم برای مدت چند روز رفته بودند شمال و من هم تنها بودم . ( اینو گفتم که تو نظراتون نگید عموت کجا بود . ) حالا که شما دوستان عزیز یک ذهنیتی پیدا کردید میرم سر اصل مطب ...
شب قبل من ساعت 15 دقیقه بامداد رسیدم خونه با وجود این که همین چند ساعت پیش سکس کرده بودم ولی خسته نبودم . ولی چون میخواستم که فردا صبح زود بیدار بشم رفتم تو تختخواب و گوشیم رو رو زنگ تنظیم کردم و بالاخره خوابیدم . ساعت 6:30 با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شدم . اون روز صبح خیلی حس خوبی داشتم . با این که کمتر از 6 ساعت خوابیده بودم ولی سرحال بودم . سریع کارهامو شروع کردم . بعد از شستن دست و صورت رفتم گوشیمو زدم به شارژ و یک آهنگ ملایم و بی کلام گذاشتم تو DVD و رفتم حموم ( باید بگم که چون یکی از اسپیکر های تلویزیون ما نزدیک در حموم هستش ، صدا راحت تو حموم میاد ) وقتی از حموم اومدم ساعت 7:15 دقیقه بود . سریع رفتم تو آشپز خونه و با کمی نون و یک کم مخلفات سر و ته قضیه رو هم آورم . ( زندگیه مجردیه دیگه ) ساعت 7:30 بود و هنوز وقت داشتم . کم کم رفتم برای لباس پوشیدن . یک پیرهن نارنجی و یک شلوار لی مشکی تنم کردم و با تافت و ژل و ... یک مدل باحال به موهام دادم و حدود 150 تومن پول از تو کمد برداشتم و اومدم بیرون از واحدمون و یک کفش واکسی نوک تیز پوشیدم و رفتم پارکینگ . اول یک دستی به سر و روی ماشین کشیدم و ماشین رو روشن کردم . یک دفیه یادم اومد که گوشیمو بر نداشتم ، سریع رفتم و گوشیمو و اینک آفتابیمو برداشتم و زدم بیرون از خونه . رفتم حدود 30 لیتر بنزین آزاد زدم ( زیاد نمیخواستم بزنم ) و حرکت کردم به سوی خانه عمو .
ساعت 8 بود و خیابون ها خلوت . در عرض یک ربع رسیدم دم در خونه عموم . باز هم جای پارک تو کوچشون نبود و مجبور شدم زنگ در خونه عموم رو بزنم تا آزیتا خانوم در پارکینگ رو برام باز کنه . وقتی زنگ زدم کسی جواب نداد . 5 یا 6 دفعه زنگ زدم که آزیتا خانوم با حالتی خواب آلود از پشت آیفون تصوری گفت : چته بچه جون . مگه اومدی به مرغ ها آب دون بدی که کله سحر پاشدی اومدی اینجا ؟ گفتم : تقریبا یک چیز تو این مایه ها حالا اگه زحمتی نیست اون ریموت در پارکینگ رو از پنجره بنداز پایین . بالاخره بعد از یک ربع ماشینو با هزار بدبختی تو پارکینگ گذاشتم و به سمت واحد عموم حرکت کردم . دم در واحدشون که رسیدم زنگ زدم تا آزیتا خانوم در رو باز کنن . وقتی در رو باز کرد با یک لباس خواب توری مانند که تمام بدنش به جز کسش که زیر شرت بود از روش پیدا بود بهم سلام کرد و دست داد و رفت سمت آشپز خونه . از قیافش پیدا بود که تازه از خواب بیدار شده . من هم رفتم و رو کاناپه نشستم .بوی حموم تو خونه پیچیده بود و معلوم بود که دیشب حموم بوده . هوا خیلی گرم بود (معمولا تابستون همینجوریه دیگه .) بلند شدم و داشتم دنبال کنترل کولر میگشتم که آزیتا اومد و گفت چیزی گم کردی ؟ گفتم : نه دنبال کنترل کولرم . گفت: دیشب که دست خودت بود . با گمی گشتن کنترل و پیدا کردم و کولر رو روشن کردم . روی کاناپه نشسته بودم و داشتم با گوشم ور میرفتم که آزیتا اومد و گفت : صبحونه میخوری ؟ گفتم : نه خانومی من ساعت 7 و خوردی صبحونه خوردم . گفت پس چی میخوری ؟ گفتم با اجازه شما لباتونو میخوام . گفت نه الان زوده فعلا علی الحساب برات یک آب پرتقال میارم تا خنک شی . بعد از چند دقیقه با یک لیوان آب پرتقال اومد و گفت این هم سفارش شما ، اگه صبحونه میخوای بیا پیش من با هم بخوریم . من هم گفتم نه نوش جان . بعد از یک 20 دقیقه ای اومد طرف من و گفت کولر رو خاموش کن یخ زدم . بهش گفتم بیا بغلم گرم شی . اومد کنارم نشست و گفت : داشتی به ( ب ) دوست دخترت SMS میدادی ؟ ( ؟؟؟؟؟ (ب) اسم دوست دخترمه که زن عموم چون دفترچه تلفن گوشیمو دیده بود اونو میشناخت ) گفتم نه خانومی اون الان تو خواب نازه و در ضمن من وقتی با تو هستم دیگه به جز تو به کسی فکر نمیکنم .
با گفتن این جمله کم کم لبامون به هم گره خورد . داشتم لبش رو با تمام قدرت میمکیدم . چه لذتی داشت . واقعا خوشمزه بود . حدود یک ربع از هم لب گرفتیم و هم دیگه رو ول کردیم . به آزیتا گفتم برو لبس بپوش بریم بیرون . بعد از ده دقیقه دیدم خبری نیست ، رفتم تو اتاقش و دیدم هنوز گیجه که کدوم لباس رو بپوشه . با دیدن من جا خورد و گفت بیا خودت برام یک لباس پیدا کن . من هم اول یک تی شرت ناز قرمز رنگ انتخاب کردم و بعد یک مانتو و شلوار سفید بهش دادم . همونجا جلوی من لباساش رو عوض کرد و بعد من یک شال قرمز آتیشی بهش دادم و اون هم سرش کرد . واقعا جیگر شداه بود . یک ماتیک قرمز ، هم رنگ شالش بهش دادم و اون هم شروع کرد به آرایش کردن . بعد از آرایش کامل صورتش واقعا خوشگلتر از همیشه شده بود . دستش رو گرفتم و با هم رفتیم سمت در خروجی . آزیتا اول از راه پله ها رفت پایین و از در راه پله رفت بیرون و منتظر من بود تا ماشین رو از تو پارکینگ در بیارم .ماشین رو از تو پارکینگ آوردم بیرون و آزیتا سوار ماشین شد به محض ورود آزیتا به ماشین ، واقعا مشین نورانی شد . دیگه راه افتاده بودیم . اول راه شیشه ها رو کشیدم بالا و کولر گرفتم و یک سی دی شاد گذاشتم تو پخش .
رفتم تو اتوبان مدرس . واقعا عجب اتوبانیه . خیلی قشنگه . من و آزیتا تو مسیر از هر دری با هم صحبت میکردیم . کم کم از اتوبان خارج شدیم و با این که از مقصدم دور شده بودم ولی بالاخره رفتیم سمت دربند . تا رسیدیم اونجا ساعت 11:30 شده بود . یک کمی با هم تریپLOVE برداشته بودیم . من که خیلی داشتم حال میکردم . حدود یک ساعت قدم زنان حرکت میکردیم . دیگه گرسنمون شده بود به آزیتا گفتم بیا دیگه بریم تا ناهار بخوریم . گفتش : تو این رستوران های اینجا میخوای بخوریم ؟ گفتم : نه من از اینجا خاطره خوبی ندارم . بیا میخوام ببرمت یک جای خوب . سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت مرکز شهر . اون روز برای نهار من و آزیتا رفتیم به رستوران البرز . رستوران عالیه و بهتون توصیه میکنم برید اونجا . نهار رو که خوردیم موقع پرداخت صورت حساب آزیتا رو به من کرد و گفت : حامد جون پول داری ؟ رو کردم بهش و با یک حالت نیمه اخمو بهش گفتم : دیگه این حرف رو نزنی ها . تو مثل این که منو دست کم گرفتی .
از رستوران اومدیم بیرون و حرکت کردیم سمت خونه . ساعت 15:30 بود که رسیدیم خونه . وقتی رسیدیم خونه اونقدر خسته بودیم که با هم رفتیم تو تخت و حدودا 1 ساعت و نیم تو آغوش هم خوابیدیم .من که بیدار شدم ، آزیتا هنوز سرش رو بازوم بود و تو خواب ناز بود . یواش سرش رو بلند کردم و خودم رو از زیرش کشیدم کنار . بعد از شستن دست و صورت رفتم سمت آشپز خونه یک عصرونه خوشگل درست کردم . با تمام وجود میز عصرونه رو چیدم . خیلی قشنگ شده بود . از همه چیز فقط یک دونه روی میز گذاشته بودم . حتی پیش دستی هم یک دونه گذاشتم .
رفتم سمت اتاق خواب و یک دست روی کون و رونش کشیدم کشیدم که یک دفعه از خواب پرید و گفت : آخ حامد ، خیلی لوسی ، ترسیدم . گفتم : نمیخوای بیدار شی ؟ ساعت 5 و نیمه . دستش رو گرفتم و فرستادمش تو دستشویی تا دست و صورتش رو بشوره و خواب از سرش بپره . وقتی از دست شویی اومد بیرون رفت تو اتاق خواب تا یک لباس جدید بپوشه . بعد از یک ربع اوم بیرون . وای چی میدیدم ؟ یک دامن صورتی پوشیده بود که هم خیلی چسبون بود و هم خیلی کوتاه (چون قد دامنش دو وجب بیشتر نمیشد . ) پیرهن که چه عرض کنم ، نمپوشید بهتر بود . پیرهنش طوری بود که تقریبا از وسط سینه هاش شروع میشد تا بالا نافش . کیرم داشت سیخ میشد . آزیتا اومد طرفم و بوسه رو پیشونیم کرد و روی صندلی کنارین نشست و شروع کرد به گذاشتن لقمه های کوچیک تو اون دهن خوشگلش ، ولی من هنوز محو در وجود آزیتا بودم . یک دفعه آزیتا رو کرد به من و گفت عزیزم نمیخوری ؟ گفتم : دارم میخورم دیگه . آزیتا گفت : هنوز وقت زیاده منو بخوری ، فعلا بیا این لقمه رو بخور . بعد یک لقمه خوشگل و مرتب رو گذاشت روی لباش و یک گاز زد و بعد آورد طرف دهن من و اون رو کرد تو دهنم . خیلی خوشمزه بود .
کم کم عصرونه تموم شد و بعد از جمع کردن میز با هم رفتیم رو کاناپه نشستیم . آزیتا اول کنارم نشسته بود اما کم کم اومد تو بغلم . اصلا تو حال خودم نبودم ، وقتی به خودم اومدم دیدم آزیتا رو پام نشسته و لبامون به هم گره خورده . همین طور که داشتم از لب میگرفتم ، دستم رو بردم زیر پیرهنش و اونو ادم بالا . سینه های آزیتا چون سوتین نبسته بود مثل هلو افتاد بیرود . هم زمان با لب گیری سینه هاشو میمالیدم . کم کم دستم رو بردم پایین تر و اون دامن مامانیشو همراه شورتش کشیدم پایین . حالا دیگه داشتم کردن آزیتا رو میخوردم . رفتم پایین تر و شروع به خوردن سینه هاش کردم . مثل سنگ سفت بودند . یک کم رفتم پایین تر و با نافش بازی کردم و بعد رفتم روی کسش .پاهاشو تو سینش جمع کردم و شروع کردم به خوردن کس آزیتا . آزیتا به شدت داشت آه و ناله میکرد . من هم با شنیدن صدای اون بیشتر حشری میشدم و سریع تر کسشتو میخوردم .دیدم نه این طوری نمیشه ، سرم رو از روی کسش بلند کردم و دیدم آزیتا با چشمان بسته داره تو آسمونا سیر میکه . یواش یواش دستم رو گذاشتم رو کس آزیتا شروع به مالوندن کردم . بعد از کمی مالوندن تو تا از انگشتامو هم زمان کردم تو کس آزیتا . آروم عقب جلوش کردم . تعداد انگشتامو کم کم به 3 و 4 هم رسوندم اما دیدم که سرعتم کم شده ، بنابراین با دو انگشت دوباره تو کس آزیتا عقب و جلو کردم . آزیتا داشت با تمام وجود لذت میبرد . سرعت حرکتم رو بالا بردم . آزیتا دیگه داشت به ارگاسم میرسید . یک دفعه بعد از چند ثانیه آزیتا کمرش رو از کاناپه بلند کرد و با یک جیغ بلند ، آبش مثل یک فواره زد بیرون آن چنان آبش با شتاب زد بیرون که از محوطه کاناپه زد بیرون و آخرین قطرش افتاد روی میز جلوی کاناپه که به خاطر این که من قبلا جابه جاش کرده بودم حدودا یک تا 5/1 متری با کاناپه فاصله داشت . موقع ارضا آنچنان جیغی زد که گفتم الانه که همه همسایه ها بریزند اینجا . اما خوش بختانه هیچ خبری نشد ! بعد از این که آزیتا به ارگاسم رسید چند دقیقه ای ولش کردم تا دوباره بتونه به حالت اولیش برگرده . بعد از این حالش سر جاش اومد ، حرکت کرد به سمت من و سریع زیپ شلوارم رو کشید پایین و کیرم که داشت از شق درد میترکید از تو شرتم آورد بیرم . اول یک کم قربون صدقه رفت و بعد به یک باره همشو کرد تو دهنش . یک کم برام ساک زد که من بلندش کردم و گفتم : من که الان نمیخوام ارضا بشم . باشه برای امشب . تازشم برو اول یک چیز بیار تا اینا رو ( ابش رو میگفتم ) از اینجا پاک کنیم و بعد برو لباس بپوش بریم بیرون . موقع رفتن یک بوس به یک طرف کونش زدم و گفتم : این کون امشب مال منه . آزیتا هم یک لبخند زد و رفت سمت دست شویی تا خودش رو بشوره و بعد بره لباس بپوشه .
بالاخره آزیتا خانوم بعد از یک ربع با همون لباس جیگر صبح اومد بیرون از اتاق . مثل صبح دستش رو گرفتم و حرکت کردیم به سمت ماشین . این بار ماشین رو بیرون پارک کرده بودم . وقتی من و آزیتا اومدیم بیرون از خونه ، سه تا مزدا3 سفید کنار هم پارک کرده بودن . واقعا جالب بود ، این ماشین توی شهر به ندرت دو تاش با رنگ های مختلف کنار هم دیده میشن ولی حالا سه تاشون با یک رنگ کنار هم بودند . اول خودم هم گیج شده بودم که کدومشون ماشین منه . خلاصه دزدگیر ماشین رو زدم و دیدم که اونی که از همه جلوتر بود مال منه . من و آزیتا با هم سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم . تو راه که بودیم کم کم صحبت کشیده شد به دوست دختر و این چیزا . اون از من درباره ( ب ) دوست دخترم سوال میکرد و من جواب میدادم . یهو وسط حرفهاش گفت : دوست داری با اون حال كني ؟ من مات مونده بودم ، بعد از چند لحظه دوباره پرسید و این دفعه جواب دادم : نه من فعلا میخوام رابطمون در حد دوستی بمونه . گفت : میترسی ؟ گفتم : آره ، هم میترسم خانوادم با خبر بشن و هم میترسم که اون ازم دور بشه . بهم گفت نترس و اگه یک موقع خودت روت نشد به من بگو تا من برات ردیفش کنم .من هم از خدا خواسته قبول کردم و به راهم ادامه دادم . ( البته اینو بگم که بعدا میره رابطمو با ( ب ) دوست دخترم برای مامانم میگه و مخ مامانم رو میزنه که این دختر خوبیه و ... که ماجرا ها داره بعدا براتون میگم . )
کم کم رسیدیم به فشم . وقتی رسیدیم اونجا اول من پیاده شدم و دو تا بستنی توپ گرفتم تا بخوریم . بعد از خوردن بستنی تقریبا به یک جای خلوتی رسیده بودیم که پر از دار و درخت بود . مثل صبح پیاده شدیم و در حالی که دستامون به هم گره خورده بود ، با هم راه میرفتیم . وقتی به یک جای خوشگل که رسیدیم ، شال آزیتا رو از سرش کشیدم و یک دونه با دست زدم تو کونش و گفتم : برو اونجا وایسا تا ازت عکس بگیرم . اون روز من حدود 60 تا عکس از آزیتا گرفتم . تا ساعت 20 با هم داشتیم قدم میزدیم . خیلی حال داد . دیگه هوا تاریک بود و ما سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت طهرون قدیم خودمون .با این که چند جا تو راه وایسادیم ، اما ساعت 21:30 تو تهران بودیم
. حالا نوبت به چرخیدن تو شهر بود . همینطوری داشتیم تو شهر دور میزدیم که به آزیتا گفتم : بیا چند تا جنده رو سر کار بزاریم . تو وسط راه چشمم به دو تا از اون میمونها خورد که انقدر به صورتشون چیزای آرایشی زده بودند که فکر کنم وزنشون 2 کیلویی بیشتر شده بود . رفتم سمتشون . اول چند تا بوق زدم ولی نگاه نکردند . ولشون کردم و رفتم . چند قدم جلوتر دو نفر دیگه رو دیدم که اینها واقعا شاه کس بودند . با یک آرایش کم ، قیافه های جیگری داشتند . رفتم کنارشون و دو تا بوق زدم که یکیشون روشو کرد طرفم . اومد کنار شیشه ماشین ، من هم شیشه رو حدودا 10 سانت کشیدم پایین که بتونم باهاش حرف بزنم . این کم کشیدن پایین باعث شد که اون آزیتا رو نبینه . اون جنده که اول اومد شیشه ، اول چند ثانیه چیزی نگفت ، بعد یک دفعه گفت : آقا خوشگله به ماشینت میاد که پول ما رو داشته باشی ، درسته ؟ گفتم : بله که دارم ، حالا چند هستش ؟ گفت : الان ساعت 10 هستش ( منظورش 22 بود ) ، ما تا ساعت 2 باهاتیم و رو هم 50 میگیریم تازه اون دوستم پرده داره و شب اولشه ولی اگه بخوای پردشو برداری باید 150 تا فقط به خاطر اون بدی .( تو دلم گفتم : آره جون عمت ، جنده و پرده ؟ مهاله ، ولی اینا در آمدشون خیلی بالاه ، فکر کنم هفته ای راحت 700 تا یک میلیون در بیارن ) . گفتم باشه ، سوار شید که میخوام پرده اونو هم بردارم . وقتی اینو گفتم ، یک برقی رو تو چشم جندهه احساس کردم . وقتی خواستن سوار بشن گفتم برید عقب سوار شید . وقتی سوار ماشین شدن با دیدن آزیتا خشکشون زد ، یک چند لحظه ای ساکت بودند ، بعد یک دفعه اون جنده دومیه که یرده داشت سرش رو از عقب آورد جلو و با نوک ناخنش یه سیخ به بازوم داد و گفت ببینم سه تا سه تا میکنی ؟
برگشتم و در حال که یک چک 50 هزاری دستم بود گفتم : نه خانوم ها. ببینید ، این خانوم میخواد به من بده ولی برای جلب توجه من به خودش این سری نمیخواد پول بگیره . اگه شما این کار رو میکنید ، بریم وگر نه .... یهو جنده دومهی میخواست چیزی بگه که جنده اولیه با آرنج زد تو پهلوش و گفت : پاشو بریم که سر کاریم . نمیدونم چرا ولی هر دوشون با خنده از ماشین پیاده شدن . موقعی که اونا پیاده شدن و در رو بستن ، آزیتا که تو این چند دقیقه اخیر چیزی نگفته بود ، یهو زد زیر خنده ، باورتون نمیشه فقط 3 تا 4 دقیقه داشت میخندید . همینطوری وسط خنده هاش گفتم که بریم شام بخوریم که هنوز خیلی کار داریم . برداشتمش بردمش سوپر استار ولیعصر (بهتون توصیه میکنم نرید اونجا چون غذاهاش خیلی جالب نیست ) . شام رو اونجا خوردیم و بعد حرکت کردیم به سمت منزل .
وقتی رسیدیم خونه ساعت تقریبا 23:30 بود . ماشین رو گزاشتم تو پارکینگ و با هم رفتیم تو واحد عموم . آزیتا سریع رفت تو اتاق خواب و لباسش رو عوض کرد و من هم رفتم تو اون یکی اتاق خواب خونشون و یک شلوار و تیشرت راحتی پوشیدم و اومدم بیرون . وقتی اومدم از اتاق بیرون ، آزیتا هنوز داشت تو اتاق لباس عوض میکرد . من رفتم رو کاناپه نشستم و تلویزیون روشن کردم و دست چپم رو گذاشتم رو پیشونیم و چشمام رو بستم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود که احساس کردم یک دست لطیف و نرم داره روی صورتم حرکت میکنه . وقتی چشمام رو باز کردم دیدم آزیتا داره با یک نگاه مظلومانه منو نگاه مکنه و میگه : حامد جون خسته ای ؟ من هم یک بوس رو لبش کردم و گفتم اگر هم خسته بودم با دیدن تو و این بدن سکسیت خستگی از تنم بیرون رفت . ( آخه آزیتا با همون لباسی که موقع عصرونه پوشیده بود ، اومده بود کنارم . ) بعد آزیتا گفت : پس آماده ای ؟ گفتم : اگه یک لحظه صبر کنی الان آماده میشم . رفتم تو اتاقی که لباسمو عوض کرده بودم و اسپری ای که همراهم بود رو زدم به همه جای کیرم . وقتی اومدم بیرون دیدم آزیتا رفته تو اتاق خواب خودشون و رو تخت دراز کشیده و داره میخنده . معلوم بود که صدای اسپری رو شنیده بود .
رفتم کنار آزیتا دراز کشیدم و دست راستش رو گرفتم تو دستم و شروع کردم به بوسیدن . همین طور از دستش بالا زفتم و رسیدم به صورتش . اول یک کم لبش رو با بوسه های ریز پر کردم و بعد کم کم شروع کردم به لب گرفتن از آزیتا . عجب لب خوشمزه بود . هنوز مزش زیر زبونمه . من به شدت لب آزیتا رو میمکیدم . یک کم لب بالایی و یک کم لب پاییینی . تا میتونستم لب های آزیتا رو خوردم . دیگه کم مونده بود کبود بشن . کم کم لبهای آزیتا رو ول کردم و اومدم روی گردنش و شروع کردم به بوسیدم و لیسیدن و خوردن گردن آزیتا . اومدم پایین تر بایک دست آزیتا رو از کمر بلند کردم و با دست دیگم زیپ پشت پیراهن آزیتا رو باز کردم . اونا رو در آوردم و پرت کردم پشت سرم و شروع کردم به خوردن سینه های آزیتا از دورش زبون میزدم تا برسم به نوک سینش با یک دستم هم کس آزیتا رو آروم میمالیدم . موقعی که میرسیدم به نوک سینش ، یک کم زبون میزدم و یک کم میمکیدم . بعد این که یک دل سیر سینه هاشو خوردم اومدم پایین تر. دوباره دست بردم زیر کمر آزیتا تا بتونم زیپ دامنش رو باز کنم . دامن آزیتا رو هم در آوردم و پرت کردم پشت سرم . حالا مونده بود شرتش . شورتش از بغل تو تا قلاب داشت که اونا رو باز کردم و چون کس آزیتا خیس بود و شرت هم خیس شده بود به تنش چسبیده بود . اول شرت آزیتا رو از روی کسش برداشتم و بهد اونو از زیرش کشیدم بیرون و انداختم کنار لباسای دیگش. اول یک کم روی کس آزیتا رو لیسیدم و بعد با دستام کس آزیتا رو باز کردم شروع کردم به لیسیدم . آزیتا فقط اوم اوم میکرد و لبش رو گاز میگرفت . نمیدونید چه کسی بود . شفاف و صاف . آدم دوست داشت فقط اونو بخوره .
بعد آزیتا سرم رو از روی کسش بلند کرد و خودش اومد سمتم و به طور وحشیانه ای لباسامو دونه دونه در آورد . حالا دیگه جفتمون لخت بودیم . اومد روی لبام و ما دو تا در حالی که روی زانو هامون روی تخت ایستاده بودیم از هم لب میگرفتیم . کیرم دقیقا بین پاهای آزتا و روی کسش بود . بعد از کمی لب گیری رفت سمت کیرم و کیر و خایه هامو غرق در بوسه های ریز کرد . کم کم اومد روی سر کیرم و یواش یواش اونو کرد تو دهنش . چه لذتی داشت . خیلی حرفه ای ساک میزد ( خیلی برام جالبه که بدونم چه جوری این زنا میتونن کیری مثل کیر 20 سانتی منو یا حتی خیلی بزرگ تر از مال منو تا ته بکنن تو دهنشون ) بگذریم . حدودا آزیتا 10 دقیقه ای ساک زد و من هم دیدم داره خیلی زحمت میکشه به آرومی رو تخت دراز کشیدم . کیرم هنوز تو دهن آزیتا بود . اون تقریبا پشت به صورتم بود . ساق پای راست آزیتا رو گرفتم و گذاشتم سمت راست خودم . خیلی زود منظور منو فهمید و تقریبا با یک حالت قنبل کرده کسش رو آورد سمت دهن من . حالا دیگه تو حالت69 داشتیم هر دوتامون حال میکردیم . آزیتا داشت کیر میخورد و من کس . ولی من تنها همین کارو انجام نمیدادم . چون همزمان با خوردن کس داشتم با انگشتام کون آزیتا رو هم گشاد میکردم . تقریبا با سه تا انگشت میگردم تو کونش .
دیگه از این حالت خسته شده بودم . آزیتا رو بلند کردم و گفتم بریم سر اصل مطلب . آزیتا هم خیلی سریع روشو سمت من کرد و روم دراز کشید و خودشو رو بدنم سر داد و کیرم رو کرد تو کسش . یواش یواش بلند شد و در حالت نشسته روی کیرم شروع به بالا و پایین کردن کرد . چون یک کولر گازی تو پذیرایی داشتن بنابراین باد خنک کم میومد تو اتاق و آزیتا هم به خاطر تحرک زیاد عرق کرده بود . من دیدم این بیچاره داره خیلی زحمت میکشه بنابراین بهش گفتم وایسا تا من تلنبه بزنم . آزیتا هم تو یک ارتفاعی وایساد و من به سرعت تلنبه زدن رو شروع کردم . آزیتا خیلی داشت حال میکرد و همش میگفت : بکن بکن . تند تر بکن . من مال توم .
بعد از کمی تلنبه زدن کیرمو از تو کس آزیتا در آوردم و اونو از رو خودم بلند کردم و رفتم لبه تخت و پاهای آزیتا رو گذاشتم رو شونه هام و کردم تو کسش . آزیتا تو آسمونا بود و خیلی داشت حال میکرد . موهاش دور تا دور سرش پخش شده بود و صورتش با اون آه گفتن قشنگش مثل خورشید شده بود . اون شب من میخواستم همه مدل هایی رو که بلد بودم روی آزیتا پیاده کنم برای همین در حالی که کیرم هنوز تو کس آزیتا بود پاهاشو از رو شونم برداشتم و اونو به پهلو خوابوندم و پاهاشو رو هم گذاشتم . البته در حین انجام این کار خیلی سعی کردم کیرم از تو کسش بیرون نیاد ولی نشد بنابراین دوباره کیرمو کردم تو کس آزیتا و به سرعت شروع به تلنبه زدن کردم . بعد از حدودا 10 دقیقه آزیتا خانوم با چشمانی شهلا که شهوت تو چشماش موج میزد منو نگاه کرد و گفت : بسه حامد جون ، بیا به همون حالت اول برگردیم . من هم چون دیگه خسته شده بودم سریع دراز کشیدم و آزیتا اومد نشست رو کیرم . سزیع شروع به حرکت کرد . توی همه جهات میرفت . بالا و پایین . چپ و راست . خیلی حرکت جالبی بود . من که خیلی حال کرده بودم .
بعد از حدودا 5 دقیقه آزیتا گفت : حامد جون خودتو خالی کن . بریز همه رو تو کسم . با حالتب ملتمسانه بهش گفتم : پس کونت چی ؟ من اونو میخوام . به محض گفتن کلمه کون ، بزقی رو توی چشمای آزیتا حس کردم . آزیتا با حالتی نفس نفس زنان گفت : کون هم بهت میدم . گفتم : میدونم میدی ولی من اگه ارضا بشم دیگه کیرم طول میکشه بلند بشه ها !؟ گفت ، باشه اشکال نداره ، تو هم مثل عموتی ، چشمم کور انقدر ساک میزنم تا بلند شه . من هم با دل و جون ق

هلو کشان را غم خونسار کشان نیست
این طایفه را ،غصه و رنج دگران نیست
ای خونسارکشان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما خونسار کشان نیست
     
#375 | Posted: 5 Apr 2012 08:55
زن عموی مذهبی من

سلام من بیژن هستم و دانشجوی مهندسی نفت 20سال دارم
اولین خاطره ی سکسی من مربوط میشه به ماجرای من و زن عموخوشکلم من از بچه گی زن عموم رو دوست داشتم و اندامش رو دید میزدم آخه اون خیلی خوشکله سنش 30ساله قد بلند با سینه های گرد و ورزیده ماجرای ما برمیگرده به همین چند وقت پیش راستش من همه ی این تجربه رو مدیون این تاپیک هستم چون زن عموم که اسمش هاله باشه یه لب تاپ داره که گاه گداری برای نصب ویندوز یا تعمیر کردن به من میدادش زن عموم تقریبا مذهبی هستش خیلی دوست داشتم که بکنمش و هرشب بیادش جق میزدم خلاصه من با این لپ تاپه به این سایت اومده بودم وچندتا داستان سکسی در کامپیوترش ذخیره کرده بودم برای اینکه بعدا بخونم و بعد از اینکه خوندم یادم رفت که پاکشون کنم اومد و کامپیوترش رو برد خلاصه بعد از رفتنش یادم افتاد که چه گند بزرگی زدم چند روزی گذشت و تا یه اس ام اس به من زد که امشب برم خونشون تا کامپیوتر خانگی پسرش که 14 سالشه شونه رو درست کنم وبهش هم درس ریاضی بدم از اتفاق همون شب عموی من که پزشکه در بیمارستان کشیک داشت من هم هر موقع میرم خونشون توی اتاق پسرعموم میخابم خلاصه ما رفتیم خونشون در رو زن عموم برام باز کرد دیدم که خیلی خودش رو گرفته بود منم اون شب خیلی خجالت کشیدم و هی خودمو کیرمو لعنت میکردم خلاصه کامپیوتر شهاب درست شد درسش هم بهش دادم تا اینکه شهاب ساعت 12.5 شب گفت من میرم پیش مامان بزرگم میخابم امشب تنهاس فاصله ی خونه ی عموم تا مامان بزرگ شهاب تقریبا 4 یا 5 تا خونه بود مامانش اول یه کم ممانعت کرد که بمون اشکالی نداره و شهاب گفت نه من باید برم منم که خیلی خجالت کشیده بودم گفتم که هاله جان شما بزارین شهاب بره من میرم خونمون ماشین دارم سریع میرسم زن عمومکه فهمیده بود به من بر خورده گفت اختیار دارین این چه حرفیه من اگه بمیرم هم نمیذارم تو الان بری خلاصه اصرار کرد من موندم وشهاب رفت ولی خودمو همچنان لعنت میکردم تا اینکه شب ساعت 1.5 بود که بیخابی زده بود به سرم بخاطر همون ماجرا زن عموم من فکرکردم که الان خوابیده بزار برم دستشویی وبعد برم خونه من پاشدم رفتم دستشویی اصلا حواسم نبود انگار که هیچی نفهمم ددیم چراغ دستشویی روشنه ولی اعتنایی نکردم در روباز کردم دیدم که هاله جوووووووون داشت نوار بهداشتی میگذاشت روی کسش وااااااااااااااای که چه صحنه ای بود من یه لحظه ماتشده بودم اصلا هنگ کرده بودم خلاصه با یه معذرت خواهی اومدم بیرون وقتی که اومد بیرون گفتم که بذار لباسامو بپوشمو در برم تا اوضاع بدتر نشوده خیلی ناراحت بودم دیدم که زن عموم اومد بیرون من داشتم که دنبال جوراب هام میگشتم دیدم که زن عموم خیلی مهربون شده بود مثل یه معجزه شده بود گفت که بیژن عزیزم دنبال چی میگردی من گفتم دنبال بجای اینکه بگم دنبال جوراب از بسکه هول شده بودم گفتم دنبال نوار بهداشتی زن عموم مطلب رو گرفت که من هول شده بودم گفت مگه نوار بهداشتی به درد پسرا هم میخوره من دیگه نمیدونستم چی بگم از فرصت استفاده کردم مو گفتم هاله جون ببخشید بخدا نمیدونم چی بگم حواسم نبود اونم گفت نه اشکال نداره بیا باهم بریم تو اینترنت چندتا سایت ببینیم منم گفتم باشه خلاصه آن شدیم و هاله رفت شربت آورد و نشست پیشم منم اومدم تو یاهو هاله گفت این سایت ها چی هستن تو میری بریم رو سایت آویزون یا جلوی من نمی خای بری دیگه اینو که گفت قلبم تند تند میزد خلاصه من سایت براش باز کردمو داستان سکسی خوندیم بعد من دیدم که زن عموم پاشد و رفت من فکر کردم که رفت بخابه منم داشتم دیگه دیز کانکت میشدم خونه خیلی ساکت بود رفتم که بخوابم یه لحظه با خودم فکر کردم حتما زن عموم حشری شره مخصوصا که هی نگاه به کیر من میکرد ومنم سینه اش رو دید میزدم خلاصه رفتم توی اتاقش در زدم و رفتم نشستم رو تخت گفتم زن عمو من خیلی معذرت میخام خیلی دوست دارم اگه عموم با تو ازدواج نمی کرد حتما من با تو ازدواج میکرد دیگه نمی فهمیدم چی دارم میگم فقط میخاستم بکنمش که یه دفه گفتم درازبکشم پیشت اون گفت من هیچ وقت زنا نمی کنم سعی کن درک کنی خلاصه اینو که گفتو خودشو به من چسبوند منم گرفتم وشروع کردم به لب گرفتن ازش وای که اصلا نفهمیدم چطوری لخت شدم وووااااااااااای که چه لبایی داشت کیرم داغ داغ شده بود دستش رو دراز کرد و کیرم رو گرفت و گفت خیلی داغه مثل اوایل ازدواج منو عموت منم بهش گفتم بخورش اونم شروع کرد به ساک زدم خیلی عالی ساک میزد زن عموم تاپش رو در آورد وگفت نمی خای شرتمو نوار بهداشیتیمو در بیاری منم کفتم بذار اول پستوناتو بخورم وایییییییییییییییی وقتی که دستم به پستوناش میخورد چه حالی کرد دامنشو دادم پایین و مثل وحشی ها با دندون شرتشو کشیدم پایین وای یه کون تپل که یه عمر باش جق میزدم شروع کردم به مالیدن کونش و لیسیدن سوراخش اون میگفت برس به داد کسم منم که نمی دونستم دارارم چکار میکنم شروع کردم به لیسیدن کسش و بعد پشتمو کردم بهش طوری که کیرم میرفت تو دهنش کسش هم من میلیسیدم بهم گفت پاشو یه کم اسپره ی بی حسی بزن به کیرت من همین کار رو کردم شیطون نمی دونم از کجا فهمید که الان آبم میاد خلاصه اسپره رو زدم وگفت بکن توش منم اول سر کیرم رو گذاشتم دم کسش هی میگفت آروم و آه و ناله میکرد که یه هو من وحشی شدم وبایه حرکت کیرمو تا ته فرستادم تو کسش کس خیلی خیلی تنگی داشت خیلی حال کردم داخلش نرم وگرم بود هی تند تر میکردم حالا دیگه جیغ میزد و آه وناله میکرد و من جررررش دادم وواهی تند تر میکرم که بهش گفتم زن عمو الان آبم میاد چکار کنم بهم گفت کیرت رو در بیار حوصله ی دردسر ندارم همیش شهاب هم از سرم زیاده بریزش تو کونم منم سریع در آ وردم کیرم گذاشتم تو کونش و اونجا خالی کردم دیگه نای حرف زدم هم نداشتم فقط سرمو گذاشته بودم وی گردن ظریفش و یه دستم هم با پستون و کسش بازی میکردم تا صبح 2بار دیگه هم کردمش از اون روز به بعد هفته ای سه چهار بار میکنمش روزایی که عموم کشیکه وشهاب هم خونه نیست

هلو کشان را غم خونسار کشان نیست
این طایفه را ،غصه و رنج دگران نیست
ای خونسارکشان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما خونسار کشان نیست
     
#376 | Posted: 5 Apr 2012 08:56
خواهر زن

ن بدش نمیاد .چندبار که شب خونمون مونده بود نصفه شب میرفتم سراغش وسینه هاش و میمالیدم سینه هاش خیلی خوش فرم وسفت بود ودستمو میکردم توشرتش .همیشه کسش خیس بود بعضی وقتها هم کیرمو میمالیدم به کسش اونم مثلا خودشو میزد به خواب .ولی از ترس اینکه زنم بیدار نشه زود بیخیال میشدم ویه جلق میزدم خودمو خلاص میکردم .
تااینکه دوسال پیش یه شب مهممونی بودیم حال پسرم 1سالش بود بهم خورد بازنم وخواهرزنم بردیمش بیمارستان .گفتند باید بستری بشه ساعت 1نصفه شب بود قرارشد زنم پیش بچه بمونه منم خواهرزنمو برسونم خونه خودشون فرداش بیاد پیش خواهرش .
از بیمارستان که اومدیم بیرون گفتم خونتون دوره حالاهم که فردا بایدبیای بذار بریم خونه ما شب اونجا باش من برمیگردم بیمارستان .اونم قبول کرد .بردمش خونه خودمون وبه بهانه بیمارستان زدم بیرون . بعداز نیم ساعت که مطمئن شدم خوابیده برگشتم خونه ماهواره روروشن کردم وکانالهای سکسی رو نگاه میکردم کیرم بد جوری سیخ شده بود وکلی دلش رو صابون زده بود واسه خواهرزنه . اونم فکر کنم که متوجه اومدن وفیلم نگاه کردن من شده بود ولی خودشو توی اتاق بچه به خواب زده بود .دیگه نمیتونستم تحمل کنم یواش رفتم تواتاق خواب دیدم یه شلوار وبلوز خانمم روپوشیده وطاقباز خوابیده .رفتم سراغش اول خوب سینه هاشواز روی لباس مالیدم بعد لباسشوزدم بالا سوتینشو زدم کنار وسینه های لختشو مالیدم خیلی حال میداد اونم خودشو به خواب زده بود وهیچ حرکتی نمیکرد ولی معلوم بود حال میکنه شروع کردم به خوردن سینه هاش وبوسیدنش خیلی سینه هاش خوشمزه بود داشتم دیوونه میشدم کیرمو از روی شلوار میمالیدم به کسش .شلوارشو وشرتشو باهم کشیدم پایین وای چه کس وکونی اولش یه ذره مقاومت میکرد ولی بعدش شل شد .کیرمرمو میمالیدم به کس خیسش کلی حال داد هم خیس وهم نرم و هم گرم بود .بعداز مالیدن یهو ترسیدم پردشو بزنم اونم هی پاهاشو میچسبوند به هم .برش گردوندم وکیر سیخ شدمو گذاشتم رو سوراخ کونش وای چه کونی بود بعداز یه ذره درمالی یواش یواش کیرمو کردم تو کونش یه جبغ کوچیکی کشید ولی با اینکه معلوم بود درد داره خودشو زد به خواب وهیچ حرکتی نمیکرد .جاتون خالی کلی تلمبه زدم تو کونش اونم به نفس نفس افتاده بود بعد یه تکونی خورد یه آه طولانی کشید که معلوم بود ارضا شده منم بافشار تمام آبمو خالی کردم تو کونش وهمونجوری تا چند دقیقه روش خوابیدم .نمیدونید چه حالی داد کردن کون خواهر زن ایشالله نصیبتون بشه واقعا راست میگن خواهرزن مثل نون زیر کباب میمونه چون به همون اندازه خوشمزس .کردن کونش خیلی خوب بود خواهرش از عقب نمیده میگه خیلی درد داره منم اصرار نمیکنم . نمیدونه خواهرش رو از کون کردم چه حالی کرده . بگذریم از روش بلند شدم رفتم دستشویی وقتی برگشتم دیدم در اتاق رو قفل کرده .ترسیدم گفتم نکنه فردا همه چیو بگه کلی التماسش کردم تا درو باز کرد .بغلش کردم ازش معذرتخوالهی کردم وازش قول گرفتم به هیچکس هیچی نگه اونم قول داد نگه ونگفت .وقتی ازش پرسیدم چرا درو قفل کردی .گفت هم خجالت میکشیدم وهم ترسیدم بازم بیای سراغم وپردمو بزنی بوسش کردمو اونم منو بوس کرد گفتم من میرم بیمارستان توهم بگیر بخواب رفتم بیرون بعد که خونه رو از بیرون نگاه کردم دیدم نشسته پای ماهواره وداره تند تند کانال عوض میکنه معلوم بود دنبال فیلم سکسی میگرده .منم برگشتم بیمارستان .بعداز اون ماجرا هنوزم نگاهاش همون جوریه وبااینکه جلوی من روسری سرش میکنه ولی معلومه هنوزم میخواره ولی دیگه موقعیت جور نشد بکنمش .میبینمش کیرم سیخ میشه .

هلو کشان را غم خونسار کشان نیست
این طایفه را ،غصه و رنج دگران نیست
ای خونسارکشان باری اگر هست ببندید
این ملک اقامتگه ما خونسار کشان نیست
     
#377 | Posted: 9 Apr 2012 04:10
رابطه با خواهر زنم
سلام داستانی را که میخوانید مربوط است به سال 75
من در حال حاضر 48 سالم است دارای زن ودو بچه وزندگی خوبی دارم و از آنجا که همیشه فکرو ذهنم سکس است سالهای اول زندگی عاشق دخترهای زیر 18 بودم و چون خواهرزنم همان سنی بود که دوست داشتم توجهم را جلب کرد بارها وبارها به طرق مختلف دستم را به بدنش میزدم (لازماست که بدانید خانواده زن من خیلی مذهبی هستند)تا یک روز دل به دریا زدم وشب رفتم بالای سرش ویواش یواش با دستم بدنش را لمس کردم بعد ازچند لحظه بیدار شد ومانع شد و من هم چون ترسیده بودم فورا برگشتم وچون میدانستم کهراز غلبه بر دختران بی محلی کردن است تا سه ماه به او هیچ اهمیتی نمی دادم(درضمن مریم 16 سال داشت) تا اینکه یک روز مرا تنها دید وگفت چرا از من دوری میکنی همان موقع بفکر افتادم و به او گفتم چونکه فکر می تو از من نا راحتی که او گفت مثل گذشته با من رفتار کن من هم به او گفتم حرفی نیست ولی شرطی دارد و ان اینکه من در مقابل خواستهای زیادی دارم که او گفت هر چه بخواهی .

از ان روز به بعد هر روز به محل کارم زنگ میزد و روز به روز با هم صمیمیتر می شدیم تا اینکه عید سال 75 به او گفتم که من عیدی مخصوص می خواهم و او هم قبول کرد فردای ان روز صبح زود بیدار شدم و تمام وجودم از شهوت پر شده بود بی اختیار به طرف اطاق خواب او رفتم (راستی فراموش کردم که از اندام مریم برایتان بگم او قدی بلندبا موهای مشکی بلند و سینهای به اندازه یک پرتقال داشت که همیشه ارزو داشتم که ان سینهای بلوری را ببینم )آهسته او را صدا زدم واو در حالی که فکر میکرد که من فقط بوسه ای برای عیدی میخواهم لبانش را در حالی که خواب آلود بود به طرفم هدیه کرد ولی بنده خدا خبر نداشت که من در حال انفجارم که به او گفتم مریم یک سالی است که منتظر چنین لحظه ای بودم وخلاسه با لمس کردن بدنش به او فهماندم که خواسته من سکس است اول قبول نمی کرد ولی کم کم رام شد .وای که هیچ وقت فراموش نمیکنم سینهای سفید با توک ریز وچون وقت بیدار شدن بقیه بود ازاو خواستم که برگردد و با اسرار من کمی شلوارش را پائین کشیدم ووبعد از در اوردن کیرم روی او خوابیدم وبرای اولین بار خودم را راحت کردم .فردای ان روز خیلی دلواپس بودم که چه می شود و با اولین بر خورد متوجه شدم نه تنها از دستم ناراحت نیست بلکه راضی هم هست وبعدها به من گفت که گاهی از شبها که بازنم سکس میکردم اویه جورائی ما را دید مزده ودلیل کنجکاوی او به خاطر تعریفهای زنم بود که به گوشاو رسیده واو رامست کرده وبا دیدن سکس من بازنم تصمیم به سکس با من شده بود آخه لازم به تعریف نیست همینقدر کافیست که کمترین سکس ما یک ساعت طول میکشید و به من گفت هر وقت که شماها را دید میزدم دلم می خواست که جای خواهرم بودم .خلاصه بعد از ان روز یکی دو بار دیگر کارم را با مریم بصورت حول حولکی انجام دادیم تا اینکه یکی از روزها که خانه پدر زن بودیم و قرار بود که شب هم آنجا بمانیم تلفنی با او قرار گذاشتم که فردا صبح او به بهانه کلاس از خانه بیرون وبه خانه ما بیاد وفردای ان روز من مثل همیشه برای رفتن به سر کار از خانه بیرون رفتم وخودم را سریعا به خانه رساندم ومنتظر بودم که زنگ بصدا در امد وقتی که داخل شد ودر را بستم پریدم مثل جوانهای کس ندیده و اورا بغل کردم ویک لب فراموش نشدنی ازاو گرفتمو در یک چشم بهم زدن تمام لباسهای او را در اوردم و بعد هم لباس های خودم رااولین بار بود که بدون مزاحم وبا خیال راحت شروع کردم . از انجائی که عاشق ترشح کوس دختر هستم دستم را روی کوس سفید وبدون پشم او گذاشتم و انگشت وسط را به ارامی لای کوس مریم بردم تا کاملا از حشری شدن او مطمن شوم که با لیز خوردن انگشتم به من گفت دست خودم نیست خیلی خوشم میاد که همان موقع او را به روی کمر خاباندم و بدون معتلی شروع به خوردن کوسش کردمم مریمدر حالی که داشت نفسش از لذت بند میامد گفت یک بار که کوس مینا را می خوردی ومن شما را دزدکی نگاه میکردم انقدر با کوسم بازی کردم که یکدفعه حال عجیبی بهم دست داد ومن حرفش را قطع کردم و گفتم الان کاری میکنم که برای اولین بار ارزا شوی مریم هم باصدای گرفته میگفت هر کاری که دوست داری بکن و من بعد از خوردن کوس کیرم را از پشت لای پای او گذاشتم وبعداز چن بار بردن واوردن راستش خیلی ترسیدم چرا که مریم از زور لذت داشت می مرد تازه ان لحظه بود که فهمیدم خیلی خیلی حشریه خلاصه بعداز اینکه سه مرتبه آبش اومد من هم آبمرا ریختم روی کمرش.از ان روز به بعد کوچکترین فرصت که پیدا میشد منو مریم در حال کردن بودیمتا اینکه رفته رفته به هم خیلی عادت کردم ویکی از روزها که من زیر خابیده بودم ومریم روی من در حال بالا وپائین کردن بود نزدیک به ارزا شدنش بود که دستهایش را درون دستهای من قفل کرد ولبانش را هم بر روی لبانم گذاشته بود یکدفعه متوجه شدم که اتفاقی افتاد که دیگر کاری از دست من ساخته نبود بله مریم خانم با نقشه قبلی جلوی خودش را باز کرد اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد به خواطر اینکه به من گفت که خودش می خواسته ودر ضمن طبق گفته مریم از هر ده دختر در مدرسه شان حد عقل هفت نفر بکارت ندارند وگفت آرزویم این بود که بدست تو باز شوم تا بتوانم لذت واقعی سکسرا باتوش کردن احساسکنم . از ان روز به بعد خیلی از کردن مریم لذت می بردمتا اینکه سال 79 مریم ازدواج کرد. بعداز از دواج چندین بار ازمن خواست ولی من قبول نکردم
     
#378 | Posted: 10 Apr 2012 03:37
وای یه شب توپ با دختر عمه ام
بزار از خودم بگم سامی هستم 17 ساله یه کیر معمولی دارم یه نمه خوشتیپم و اما یه دختر عمه دارم که خیلی ناز و خوش استیله منم دوسش دارم حالا بزارید داستان یه شب توپو با دختر عمه ام تعریف کنم:
یلدا دختر عمه من 6 ماه از من کوچیک تره ما از بچگی با هم بزرگ شدیم از 5 دبستان که یادم میاد معنی کردنو بهش یاد دادم گاهی بهش میچسبوندمو گاهی اوقاتم دور از چشم خانواده ها لبی میدادیمو دستی میزدیم البت این موضوع یه چند سالی طول کشید تا یلدا دختر عمه ام بفهمه درست حسابی کس چیه ؟ این قضیه ما 16 سالگی منه من همیشه یلدا رو تو راه پله ها و هر جایی که جلو دید نبود انگشت میکردم(اخه ما تو یه ساختمون زندگی میکنیم طبقه بالای ما خونه یلدا ایناست) اونم میخندید و میگفت یکی میبینه نکن همیشه جفتمون دنبال این بودیم که یا مکانی گیر بیارم تا از خجالت هم در بیایم.
یه روز از شهرستان زنگ زدن که یکی از اقوام مرده پدر مادر من و یلدا مجبور شدن که برن شهرستان اما نزاشتن ما پیش هم باشیم من پایین خوابیدم و یلدا خونه خودشون بالا ولی بابام به من سفارش کرد که حواست به یلدا باشه که نترس و اینا گفتم باشه ساعت 9 شب بود که بابا اینا وسایل و جمع کردن و رفتن ساعت 10 بود که من لم داده بودم جلو تلوزیون و داشتم پفک میخوردم که دیدم یلدا اس داد بیا بالا کارت دارم با یه شکلک چشمک دو هزاریم افتاد که قضیه چیه سری پریدم بالا یلدا گفت بیا تو گفتم بابا اینا نیان یه وقت گفت نه زنگ زدم نزدیکای قزوینن نترس بیا رفتم تو عوضی یه شلوار صورتی با یه تی شرت صورتی تنش بود یه شالم انداخته بود رو سرش که بعد این که رفتم تو درش اورد نشستم یلدا اومد نشست کنارمو بعدش گفت تو بودی سوت زدی(این قضیه سوت از یه جک میاد که من به یلدا اس داده بودم جکه اینه که به یه حاج خانومه میگن مکه حاجی چطوری پیشنهاد سکس بهت میده میگه که سوت میزنه میگه تو چطوری میده میگه میگم حاجی شما بودی سوت زدی حالا بگذریم)گفتم اره بعدش دستمو گذاشتم رو رون پاشو فشار دادم اولش خجالت میکشیدو یکم خنده های لوسی میکرد بعدش دستشو انداخت دور گردنمو لباشو گذاشت رو لبام وای که چه لبای توپی داشت اولش من فقط لباشو مکیدم بعد زبونمو کردم تو دهنش دیدم که یکم بدش میاد دیگه ادامه ندادم همونجوری تی شرتشو دادم بالا و دستمو کردم زیر تی شرتش و کمرشو مالیدم اخه من مطالب سکس خیلی میخونم و میدونم که کمر دخترا حشرشون میکنه وقتی مالیدم یلدا سست شد و بهم گفت بیا بریم رو تخت بابا اینا رفتیم تو اتاق ولو شد رو تخت و منم افتادم روش تی شرتشو دادم بالا یه سوتین سفید با گلای صورتی تنش بود بازش کردم سینه های خیلی بزرگی نداشت ولی سینه هاش واقعا خوردنی بود مثل ندید بدیدا حسابی سینه هاشو خوردم اونم حشر شده بود همش دستش رو کیرم بود وقتی دیدم خیلی حشره شلوارشو دادم پایین شوروع کردم مالیدن کسش خیلی حشر شده بود گفتم برگرد میخوام از کون بکنمت اول مخالفت کرد و گفت کردن نه من اصرار کردم و قول دادم که اگه دردش گرفت دیگه دست بردارم داگی استایل نشست رو تخت منم وایستادم پشتش یکم کرم مالیدم رو کیرم و یکمم در سوراخش اول با انگشتام با سوراخش بازی کردم و یکمم لپ کونشو مالیدم خیلی حال کرده بود بعد نوک کیرم گذاشتم رو سوراخش وخیلی اروم فشار دادم تو اولش یکم ای و اوی کرد گفتم صبر کن یلدا الان درست میشه بعد دستمو گذاشتم رو کسش و شروع کردم تلنبه زدن یه چند دقیقه ای کردمش وحشت ناک حشر بود کسش میمالیدم و میگفت سامی بیشتر بکن تو بعد چند دیقه ابم اومد سری در اوردم و ریختم رو کون یلدا یلدا گفت وای ابت داغه رو کونم حسش میکنم منم گفتم قابلتو نداره عشق من (البته بگم بین من یلدا ر رابطه عشقی هم هست) بعدش یلدا گفت سامی باید برم حموم گفتم میشه منم باهات بیام اولش نه و نو کرد ولی اخرش من باهاش رفتم حموم تو حمومم کلی لب بازی کردیم و هم دیگرو شستیم بعدش اومدیم بیرون با حوله یلدا خودمونو خشک کردیم یلدا گفت سامی دوست ندارم تنهام بزاری منم بهش گفتم که باشه ساعت گوشیمو میزارم برای 8 صبح (اخه میترسیدم بابا اینا زود تر بیام مطمین بودم که نمیان چون ختم ساعت 9 صبح بود ولی بازم میترسیدم یکی بیاد خونمون) تا اون وقت میتونیم پیش هم بخوابیم گوشیمو کوک کردم و کنار یلدا خوابیدم تا صبح صبح وقتی گوشیم زنگ خورد با یلدا پاشدیم خونرو جمع کردیم و من رفتم پایین موقع رفتن یلدا گفت بهت اس میدم بعد از لبام یه بوس کوچیک کرد اونروز بابا اینا ساعت 5غروب برگشتند و منو یلدا تمام روز رو عشق بازی کردیم خیلی خوب بود الان توی این یه سال هیچ فرصت دیگه ای مثل اونروز پیش نیومده تا منو یلدا پیش هم باشیم ولی هنوز که هنوزه وقتی حشریم و با هم میحرفیم یاد اونروزو میکنیم
امیدوارم خوشتون اومده باشه اگه غلط املایی داشتم ببخشید
     
#379 | Posted: 10 Apr 2012 14:48
جر دادن خواهرم از عقب
ساعت 6 عصر بود تازه از باشگاه برگشته بودم ودر خونه را زدم خواهرم تنها تو خونه بود تا اومدم تو گفتم کسی نیست؟؟؟؟؟!!!!اونم جواب داد مامان الان میاد. پرسیدم مگه کجاس؟؟ جواب داد خون همسایه. گفتم کی رفته که می گی میاد و یه لبخند بهش زدم ودستشو گرفتم. دستشو کشید و گفت : گیر نده من امروز اعصاب ندارم اگه گیر دادی داد می زنم.منم دیدم خیر امروز آبجی هستی نمی خواد یه حالی به داداشش بده. ولش کردم و رفتم .فرداش یه فیلم تارزان گرفتم و تا خونه خلوت شد گذاشتم . خواهرمم داشت تو حیاط کنار حوض برا خودش ور می رفت که نیاد تو اطاق که من بخوام گیر بدم.ولی بعد 10 دقیقه من که دیدم خبری نشد صداشو زیاد کردم و از پنجره داشتم نگاه می کردم که خواهرم بر گشته داره نگاه می کنه . 5 دقیقه بعد رفتم ازش خواهش کردم بیاد تو و به هزار خایمالی آوردمش و گذاشتمش تو خونه و خودمم نشستم و هیچی نگفتم 10 دقیقه که مبهوت به فیلم نگاه کرد یهو برگشت و بهم گفت : من کار دارم و نمی خوامم اینجور فیلمارو ببینم اگه می خوای کاری بکنی زود باش!!!!!!!!!! فهمیدم که داره میسوزه از حشر.


سریع اومدم بغلش وگرفتمش . هیچی نمیگفت تصمیمشو گرفته بود که بهم بده. یه شلوار ورزشی قرمز پاش بود و یه پیرهن منم زیر شلوار داشتم . طاق باز خوابوندمش و همونجوری مثل همیشه از رو شلوار کیرمو گذاشتم رو کسش و شروع کردم حال کردن . امروز خیلی بی سر وصدا بود فهمیدم فیلمه کار خودشو کرده تو یه لحظه فکری زد به سرم بهش گفتم شلوارتو می کشی پائین ؟؟؟ جوابش دیونم کرد واااااااای یعنی می شه من رونای خواهرمو بعد 1 سال انتظار ببینم؟! جواب داد: فقط شلوارمو در میارم و اگه گفتی شورتتم در بیار جون بابا شلوارمو می پوشم . منم مثل این چیز ندیده ها گفتم قبوله. باشه. خواهرم شلوار قرمزشو کشید پائین . واااااااای خدای من . داشتم شاخ در میاوردم چقدر پوستش سفید و صافه یه شورت مشکی هم پاش بود که وسطش یعنی قسمت کسش خیس شده بود. اینو می شد کاملا فهمید. بهش گفتم می شه به شکم می خوابی؟؟ وقتی چرخید با دیدن اون کون خوش فرم و تقریبا گنده کیرم سیخ سیخ شد و نفسم تند تند میومدو می رفت شروع کردم کونشو از رو شورت ماچ کردن و روناشو لیسیدن . دیونش داشتم می کردم چون بر خلاف بقیه حال کردن هامون که هی می گفت زود باش و تموم کن و ول کن دیگه اینبار هیچی نمی گفت و فقط 1 بار گفت آخ داری چیکار می کنی زود باش پس. ولی اینبار کاملا معنیش این بود که داداشی کیر می خوام منم سریع شلوارمو کشیدم پائین و کیر داغمو گذاشتم لا پای خواهرم .



خواهرم سکسی می گفت ووووووووووویییییییی وووووووووییییی این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!وای چرا اینقد داغه؟؟؟؟؟!! در گوشش گفتم آبجی جون این کیییییییره. و شروع کردم از رو شورتش رو کسش کشیدن آب کسش شورتشو خیس کرده بود همینجوری که داشتم می کردم مواظب بودم که هی شل کنم و سفت کنم که ارضا نشه چون هر وقت ارضا می شد کلافه می شد . امروز تصمیم گرفته بودم کسشو با کیرم تماس بدم که یه دفعه فکر شیطانی به سرم زد بلند شدم نشستم رو باسنش و کناره های شورتش که جمع شده بودو باز کردم که اعتمادش جلب بشه که نمی خوام شورتشو در بیارم ولی نمی دونست چه نقشه ای دارم . خیلی آروم و با ظرافت کامل یه کناره از شورتشو یعنی اون تیکه از شورتش که دقیقا از پشت لای کسش بود و یه کم آوردم بالا و کیرمو آروم کردم تو و تا رفت تو خوابیدم رو خواهرم . فکر می کنم فهمیده بود . منم شروع کردم آروم عقب جلو کردن وااایییی چه فازی می داد کاملا معلوم بود کسش خیسه چون صدای لچ لچ در اومده بود خواهرم سه سوته ارضا شد و شروع کرد بی معرفت بازی که احمق گذاشتی کجام؟؟؟؟؟ زود باش دیگه . خسته شدم.و دیگه نذاشت کیرمو رو کسش بزارم منم بهش گفتم پس لااقل بزار بزارم رو باسنت که زود بیام اونم دستشو گرفت به شورتش و گفت فقط تا اینجا می کشم و نصفه باسنشو انداخت بیرون .



جووووون جای همتون خالی خیلی کونش سکسی بود من نمی تونستم از کنارش بگذرم بهش گفتم ای چیه می خوای اصلا پاشیم بریم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! لااقل بیشتر بکش پائین و چون منو اینجوری اینقدر شکمسیر ندیده بود بیشتر کشید پائین منم سر کیرمو تف زدم و گذاشتم رو باسنش و گفتم بابا شلش کن دیگه اه.و وقتی شلش کرد کیرمو کشیدم سمت سوراخش که دوباره خودشو جمع و جور کرد و سفت و گفت چیکار می کنی؟؟؟ بهش گفتم فقط میمالم روش شلش کن دارم میام.



خواهرم دوباره لاشو باز کرد چند لحظه بعد نفهمیدم چیکار کردم فقط تا به خودم اومدم دیدم هستی جون داره داد میزنه بی شعور پارم کردی ………………………ومنم سر کیرمو کردم تو کونش و اونم داشت زار می زد و می خواست خودشو نجات بده منم داشتم ارضا می شدم که نا خود آگاه یه فشار دیگه دادم به خدا حس می کردم که داره پاره می شه دلم براش می سوخت شاید اگه حالت عادی بود می کشیدم بیرون ولی آبم داشت خالی می شد و نمی تونستم کنترل کنم 30 ثانیه بعد وقتی از رو خواهرم بلند شدم رنگ پریده خواهرم و لبای زرد شدش و حالت صورتش داشت بهم می گفت احمق خواهر خودتو جر دادی. فرداش هستی بهم گفت از پشت دیروز کلی خون اومد و دیگه توی سکس نزاشت از عقب کاری بکنم و تا حالا فقط 5 بار شده که من آبمو از کردن کونش آورده باشم ولی تا دلتو ن بخواد لا پائی و الانم 4 ساله آبجیم اجازه داده که منم براش مثل شوهرش باشم . درست حدس زدین من الان 4 ساله کس خواهرم می زارم و 1 بارم که اشتباهی فکر می کردم تو کونش کردم ابمو ریختم تو کوسش و به بد بختی نزاشتم بچم تو رحم خواهرم بمونه . البته اون روزا سکسمون خیلی مبتدی بود ولی بعد ازدواجش دیگه کردن خواهرم و دوست دخترام و حتی سکس با خواهرم و یه جنده فرق آنچنانی نداشت برام به خصوص اینکه بعد 2 سال راه افتاد که ساکم بزنه هر چند روزای اول با اکراه اینکارو می کرد
     

#380 | Posted: 12 Apr 2012 04:09
دلستر اختصاصی برای زن عمو
,سلام
من یه جوون 21 ساله (حمل بر خود ستایی نباشه) نسبتا خوشگل و مخ گیرم.من از این آدمای زبون دارم که همه ی فامیل عاشقشن.من یه عموی خیلی خوب دارم فقط از این جهت که با بهترین زن عموی دنیا ازدواج کرده.زن عموی من بسیار جوون میزنه .چهره ی زیبایی داره و با بدن دیوونه کننده ش باعث شد که من 6 سال تمام یعنی درست از وقتی با عموم ازدواج کرد برم تو کفش.این داستان رو برای این میگم که با اینکه1 سال از اون موضوع میگذره هر وقت بهش فکر می کنم دیوونم میکنه.زن عموی من با شوهرش اختلاف داره و شوهرش مدام باهاش دعوا میکنه همین امر باعث شد که من به فکری بیوفتم . من پیش خودم گفتم احتمالا فرشته من(من از اون قضیه به بعد هروقت تنها میشیم بهش میگم فرشته من)کمبود محبت داره و درست هم درومد هر چی بیشتر بهش محل میزاشتم بیشتر باهام قاطی میشد به جایی رسید که در خلوت بهم دست میداد.سرتون رو درد نیارم خلاصه این موضوع ادامه داشت ومن انقدرتو کفش بودم بعضی وقتها به یادش جق میزدم . تا اینکه تو دانشگاه با یکی آشنا شدم که این موضوع رو براش گفتم و بعد فهمیدم تو داروخانه کار میکنه.بهش گفتم برام یه داروی افزایش قوای جنسی بیاره و طرز استفاده ش رو ازش پرسیدم.چند هفته ای گذشت و بالاخره زمان موعود فرا رسید فرشته من میخواست بره عروسی و لباس نداشت به مامانم زنگید و گفت اگه زحمتی نیست یه لباس بده (..)بیاره خونمون منم زرنگی کردم به مامانم گفتم از اونور میرم جزوه از دوستم بگیرم که اگه کارم طول کشید شک نکنه .دارو رو برداشتم ورفتم و یه دلستر شیشه ای و یه دلسترقوطی ای خریدم وبا سرنگی که قبلا تهیه کرده بودم دارو رو تو دلستر قوطی ای تزریق کردم و موتورم رو هم دو تا کوچه پایین تر پارک کردم.زنگ در رو زدم تمام وجودم لرزش گرفته بود.منو که دید به گرمی به حالت دوستداشتنی بهم دست داد.از اون حتی یه حرکت غیرعادی هم سر نمیزد. رفتم دلستر شیشه ای رو خودم برداشتم و اون یکی رو دادم به زن عموم اونم بی توجه گفت دستت درد نکنه و خورد.دستم میلرزید گفت ح... جون حالت خوبه .گفتم آره فقط نزدیک بود تصادف کنم ترسیدم اونم ناراحت شد.بعد از 5 6دقیقه نگاهاش عجیب شد انگار سر جاش بند نمیشد هی پاشو اروم به هم میمالید و حریصانه میخندید خیلی عادی .(تو دلم گفتم محمد خیلی مردی عجب دارویی بهمون دادی یه دست افتادیم)بعد دیدم داره زجر میکشه گفتم می خواستم یه چیزی بگم ولی اصلا جراتشو ندارم با صدای لرزان گفت ما که با هم این حرفا رو نداریم بگو .گفتم میشه بیام پیشت بشینم ولی اون کاری کرد که فکر نمیکردم بکنه.بلا مکث بلند شد و محکم نشست بغل من و پاهاشو کاملا به من چسبوند ولی بگم به هیچوجه ضایع کار نمیکرد. گفت عزیزم حالا راحتی گفتم نه .گفت دیگه چته .دستمو انداختم گردنش و محکم فشار دادم گفتم حالا راحتم و اون خندید وهمینطور که حرف میزدیم میفهمیدم که داره پاشو بهم میمالونه .و گفتم تنها زنی که تو زندگیم ازش خوشم اومده و شب و روز به زندگی کردن باهاش فکر می کردم و بعضی وقتها به خاطرش گریه میکردم تو بودی و میدونم که از دستم ناراحت میشی و منو الان از خونت میندازی بیرون یهو با صدای بلند گفت پاشو ریدم به خودم گفتم به گا رفتم و اونم بلند شد و عاشقانه منو بغل کرد و خودشو محکم فشار داد به من .کیرم شق شده بود و وقتی کیرم به جلوی بدنش خورد دستشو ناگهانی برد سمت کیرم و من ترسیدم و خودمو کشیدم عقب .اون گفت نترس نمیخورمت.گفتم یه لحظه وایسا موبایلمو خاموش کنم موبایلمو رو حالت فیلمبرداری گذاشتم وطوری که اون نفهمه اونو رو به خودمون رو مبل گذاشتم ورفتم طرفش گفتم خیلی دوست دارم ازت لب بگیرم گفت این یه مورد رو متاسفم .گفتم باشه کاری نداری من می خوام برم .گفت باشه فقط تو رو خدا نرو منم سریع رفتم تو لباش و هر جوری که بلد بودم لباشو می خوردم و هم زمان بدنشو می مالیدم.دیگه کیرم تا نزدیکای یخه پیراهنم اومده بود(با شوخی) داشتم به گا میرفتم.زیپمو باز کردمو شلوارمو کشیدم پایین .بهش گفتم بقیه اش با تو کیرمو دستش گرفت و یه خورده مالید و بهش گفتم گشنه ات نیست. اول یه کمی مکث کرد و بعد دو زانو افتاد زمین و کیرمو با ولع خورد .دیگه سگ شده بودم کیرمو از دهنش درآوردم و لباسشو درآوردم شاید باورتون نشه ولی تی شرتشو پاره کردم.وقتی چشمم به بدن سفیدش افتاد تازه فهمیدم واقعا فرشته اس .پشمای کسش رو تازه زده بود و حتی یه مو رو بدنش نبود.دستشو گرفتم بردمش تو اتاق خواب هلش دادم رو تخت .وقتی بهم نگاه کرد تازه به خودم اومدم گفتم این همونیه که به یادش جق میزدم و حالا... و دیگه تحمل نداشتم پریدم روش و کیرم رو بدون اینکه بهش بگم چنان گذاشتم تو کسش که یه جیغ بلند زد من دهنشو گرفتم.گفتم الان همسایه ها میریزن هیسسس.به شدت کیرمو عقب جلو میکردم اونم حرفهای سکسی میزد و میگفت وای ح... جون بکن بکن محکمتر محکمتر .داشت ابم میومد که کیرمو درآوردم و گرفتم رو صورتش گفتم دهنتو وا کن و ریختم تو دهن و صورتش گفت داری چی کار می کنی. گفتم راحت باش رفتم دستمال کاغذی آوردم و صورتشو پاک کردم بعد بهش گفتم من که سیر نشدم و رفتم پایین و چنان لیسی از کسش میزدم که دیگه داشت میمرد و آه آه میکرد .پاهاشو بردم بالا و خواستم کیرمو بزارم تو کونش که بلند شد نشست و گفت عزیزم هر کاری غیر از این گفتم چشم جیگرم و دوباه انداختم تو دهنش و چنان میخورد که من ولو شدم رو تخت انقدر خورد که آبم ریخت تو دهنش و حالش بد شد .انقدر حشری شده بودم که اصلا سینه هاش رو ندیده بودم یهو پریدم به سینه های خوش تراش وتو دستش و 10 دقیقه لیس زدم وبعد گذاشتم لا سینه هاش و بالا و پایین کردم انگار دیگه آب نداشتم .انقدر رو سینه کار کردم که خسته شدم ولی آبم نیومد.بلند شدم و گفتم تا گندش در نیومده من میرم. رفتم لباسامو پوشیدم و اونم لباساشو پوشید و تی شرت پاره شده اش رو عوض کرد .خواستم برم بیرون که زنگ در خورد.از شانس کیری من عموم بود (آپارتمان عموم آسانسور داشت)آسانسور طبقه 5 بود .من صبر کردم ببینم عموم چی کار میکنه.دیدم آسانسور رفت پایین منم از پله ها پیچوندم.از در خونه که رفتم بیرون دستمو کردم تو جیبم یهو تمام دنیا رو سرم خراب شد فهمیدم که موبایلمو رو مبل جا گذاشتم و در حالی که داشت فیلم میگرفت.تا خونه که می رفتم هزار فکر به سرم زد داشتم دیوونه میشدم .هر لحظه منتظر بودم خبری بشه وهر زنگی که به خونمون میزدن من میریدم به خودم .تا آخر هفته خبری نشد (ما همیشه آخر هفته میریم خونه مادر بزرگم)وقتی رفتیم اونجا عموم اینا اونجا بودن من که به خودم ریده بودم نگاه آروم عشقمو که دیدم خیالم راحت شد.حالا نگو اونم مثل من زرنگ بوده و وقتی چشمش به موبایل من می خوره سریع باتری شو در میاره و اونو غایم میکنه .وقتی موبایلمو گرفتم دیدم فیلمه که از خودمون گرفتم هنوز تو گوشیمه بخاطر همین از اون به بعد هر وقت اراده کنم یه نفر رو دارم برم سراغش.
     
صفحه  صفحه 38 از 87:  « پیشین  1  ...  37  38  39  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.