| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 39 از 79:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  78  79  پسین »  
#381 | Posted: 1 Jan 2013 21:16

خاله سوسن


این قضیه مال پاییز 1380 هستش. من و خالم با هم چیزی نداریم یعنی از همه چیز من خبر داره چون از وقتی از شوهرش طلاق گرفته و مامان و بابا بزرگم مرحوم شدم من هم دیدم خالم تنهاست اکثریت پیش خالم هستم. دیگه یه جورایی منو خالم با هم زندگی می کنیم همه فامیل هم روی من یه جور دیگه حساب می کنن. میگن به به یه پسر خوب مومن حرف گوش کن کلا هر جا دم از مردونگی میشه اسمه مارو هم می برن( آره ارواح عمتون خبر ندارین ) دقیقا خالم از من 3 سال بزرگتره (ما شا ا.. بابابزرگ چه کمری داشته). طوری هستش که هر جا میریم همه فکر می کنن منو خالم زن و شوهر هستیم (تو هم که بدت نمیاد) اما چه افسوس هر کی این فکرو می کنه می گه چه تیکه ای رو داره هر شب می کنه ولی نمی دنن که اصلا تا حالا به فاصله یه متری هم نخوابیدیم چه برسه به .... در ضمن اینو بگم که خالم صبحا می رفت سره کار منم میرفتم دانشگاه بعضی روزها هم که کلاس نداشتم یه دلی از عذا در میاوردم زنگ می زدم به زیدم می یومد ما رو در بیابه. یه روز 5شنبه گوهی هم اون طرف ما دیر اومد خاله هم زود اومد داد! منم از همه جا بی خبر که خاله ما پشت دره می خواستم بکنم تو کون زیدم اون می گفت کلفت و درازه می ترسم پاره بشم خلاصه پیچوند. منم حشری نگو حالا خاله ما داره میشنوه یو هو صدای به هم خوردن در اومد نمی دوستم که خالم داره فیلم بازی می کنه فکر کردم خالم اومده سریع لباسمونو پوشیدیم. مثلا داریم درس می خونیم خالم داد زد ساسان کجایی کفشات که اینجاست مهمونم داری؟ رفتم بیرون گفتم: به! خانم خانوما زود تشریف فرما شدین. همون لحظه فرشته زیدم اومد بیرون خالم گفت خانوم کی باشن؟ این زیده ما شروع کرد به ته ته به ته کردن من سریع گفتم هیچ چی از دوستان دانشگاه هستن داشتیم درس می خوندیم! خالمم نامردی نکرد تیکشو انداخت گفت بله خیلی هم خسته شدین خیس عرقین معلومه درسه سنگینی بوده تو مایه های علوم تجربی برخورد فیزیکی بین ... پریدم تو حرفش گفتم سوسن داری چی می گی؟ گفت بعدا بهت می گم. آقا اون روز من اومدم که فرشته رو برسونم جیم شدم ساعت 10 شب اومدم خونمون مامانم گفت ذلیل مرده کدوم گوری هستی برو ببین خالت چیکارت داره! منم ریدم به خودم گفتم الان خاله ساکمو بسته می خواد بزاره زیر بغلم و یه لگد تو کونم پرتم کنه بیرون. خلاصه رفتم خونه چون کلید داشتم در رو باز کردم رفتم تو مثلا من خونه نرفتم. تو همین فاصله هم ننم زنگ زده بود ریده بود به نقشم گفت کجا بودی! احساس کردم یه جور دیگه شده بود. گفتم تو کوچه ها الان اومدم اینجا ساکمو بردارم برم دیگه بابت امروز بد جوری ضایع کردم!! گفت خفه شو پدر سگ مادر جنده پس اون کونی که خونه بوده مامانش گفته بیاد اینجا لابد عمه من بوده!!! دیدم آره ننه سریع گزارش داده دیگه موندم چی بگم! گفتش می خوری؟ گفتم چی؟ گفت ودکا؟ دیدم آره خودشم مسته پس بگو چرا انقدر داره بد صحبت می کنه حالیش نیست! گفتم نه! گفت خفه شو باید بخوری رو حرف من حرف نیار! منم چون واقعا خاله سوسنمو دوست داشتم از بچگی با هم بزرگ شده بودیم قبول کردم منم خوردم مست مست شدم دیگه هیچی حالیم نبود سه تا ودکا روسی رو دو نفری خوردیم! دیدم واقعا گوزه گوز شدم گفتم سوسن جون من برم بخوابم برگشت گفت کمکم نمی کنی منو ببری تو اتاق! دیدم آره بابا بد جوری ضایع هستش اون از من ضایع تر هستش! زیر بغلشو گرفتم بلندش کردم یو هو دستشو برد طرف کیرم (از اینجا به بعدش رو با حالت مستی بخونید تا برید تو حس)گفت اینو بهم امشب قرض میدی؟ گفتم چی؟ گفت شنیدم بد جوری کلفته می خوام امشب تو من باشه میدیش؟ گفتم نیکی و پرسش؟ یو هو!!! دو نفری با هم افتادیم رو تخت من هم زیرش موندم سرشو آورد بالا گفت ساسان جون خیلی می خوامت. منم گفتم ما بیشتر. شروع کردیم از هم لب گرفتن اصلا حواسم نبود دارم چیکار می کنم تی شرتمو در آورد شروع کرد با موهای روی سینم بازی کردن منم از رو پستوناشو میمالیدم دیگه داغ کرده بودم بعد از رو بولیز تونستم کرستشو باز کنم ( چقدر حرفه ای هستی شما ) بعد از 10 دقیقه کاملا لخت مادر زاد شده بودیم. داشتیم با هم ور می رفتیم بی اختیار دستمو بردم طرف کسش واقعا داغ بود شروع کردم کسشو لیس زدن با هر بار لیس زدن من آه خالم در میومد. بر گشت کیرمو بگیره دستش تا دید گفت اوه اوه بنده خدا حق داشت نمی ذاشت کونش بزاری! تازه فهمیدم قضیه چیه منم بیشتر حشری شدم افتادم به جون کس خالم چه لیسی میزدم خالمم کیرمو تو دهنش جا داد همشو خورد اونقدر خوب ساک میزد که انگار صد ساله اینکارس احساس کردم می خواد آبم بیاد! بهش گفتم ولی اون به کارش ادامه داد و آبم اومد همشو خورد نذاشت یه قطرشم برام بمونه!بعد بی حس افتادم رو تخت ولی انگار سوسن تازه خوشش اومده بود می گفت بازم می خوام افتاد بجون کیرم هر طوری بود باز کیر ما رو بلند کرد من چشامو بسته بودم رو تخت دراز کشیده بودم احساس کردم کیرم داغ شد چشامو باز کردم دیدم تا دسته کرده تو کسش( آرزویی که خیلی وقت بود خالم انتظارشو می کشید طبق گفته هاش تو روزهای بعد) انگار به من آمپول حشریت زده باشن با دیدن این وضع بلندش کردم خوابوندمش خودم شروع کردم به تلمبه زدن حالا نزن کی بزن یه ربع یا نیم ساعتی داشتم این کار رو می کردم!برگشت گفت عقب چی عقب نمیزاری؟
گفتم مگه عقب مجازه؟ گفت آره! منم از خدا خواسته ( ای کون باز بدبخت) پریدم پشتش کیرمو گذاشتم دمه سوراخش فشار دادم تا کلش رفت! دادش رفت بالا! گفت گوه خوردم! همین کسم بیا بزار! من به حرفش گوش نکردم به کارم ادامه دادم دیگه داداش به آه و ناله تبدیل شده بود معلوم بود داره لذت میبره منم انگار تو سوراخ مداد تراش کرده بودم مگه تو می رفت!! اولاش باز به سرم زد کسش بزارم برگردوندمش کردم تو کسش یه 4 تا تلمبه زدم دیدم کسش داره بازی می کنه فهمیدم می خواد ارضا بشه منم دیدم دارم ارضا می شم بهش گفتم من دارم ارضا می شم اومدم بکشم بیرون پاهاشو دور کمرم حلقه کرد نزاشت کیرمو بکشم بیرون همرو خالی کردم تو وای چه لذتی داشت هیچ وقت یادم نمیره دفعه اول واقعا لذت بخش بود! بهش گفتم چرا؟ گفت قرص ضد حامله گی می خورم! منم خیالم راحت شد تا صبح لخت تو بغل هم خوابیدیم. صبح که شد بهم گفت ساسان اگه تو بچه خواهرم نبودی حتما باحات ازدواج می کردم چون تو واقعا فوق العاده ای! من بهاین خاطر از هوشنگ طلاق گرفتم که یه بار که کارشو می کرد دیگه باهام کاری نمی کرد!! بهم قول بده هر وقت سکس خواستم منو ارضا می کنی! منم از خدا خواسته قبول کردم. تقریبا از اون روز به بعد خالم و من لااقل هفته ای دو بار رو با هم هستیم و کاملا مثل زنا و شوهرا شدیم.
تقریبا چهار سالی میشه با خالم هستم ولی هیچکدومش اون بار اول نمیشه اون یه چیز دیگه بود. تازه گیها هم مامانم گیر داده می خواد دستمو بند کنه! به خالم قضیه رو گفتم اونم ناراحت شد. نمی دونم چیکار کنم اگه می شد حتما با خالم ازدواج می کردم و از این شهر به یه شهره دیگه می رفتیم ولی حیف حرف مردم رو چیکار کنیم!!
     
#382 | Posted: 1 Jan 2013 21:19

مامان جووون


۰۴ خرداد ۱۳۸۵
دیروز داشتم مامانمو تو حموم دید می زدم اول موهای کسشو زد بعد شروع کرد به مالوندن خودش یه پاشو گذاشت تو دست شویی با یه دستش پستوناشو میمالید با اون یکی هم کسشو میمالید بعد نشست روی زمین و پاهاشو باز کرد داد بالا بعد دستشو کرد و کسش یه خورده بعد پاشد بدنشو لیف زد و خودشو شست اومد بیرون منم سریع رفتم تو اتاقمیه فکری به سرم زد وقتی رفت تو اتاقش چند ثانیه بعد رفتم تو اتاقش حولشو گرفت جلوی خودش گفت برو بیرون لختم رفتم طرفش گفتم می دونم حولشو گرفتم جیغ زد گفت برو بیرون هولش دادم رو تخت دستاشو گرفتم شرع کردم لب گرفتن اولش نمی خواست لب بده بعد خودش پاهاشو دور کمرم قلاب کرد منم دستاشو ول کردم بعد از اینکه حسابی لب بازی کردیم پاهاشو باز کرد گفت مرسی پسرم من خیلی وقته اینو می خواستم ولی می ترسیدم تو.... نذاشتم حرف بزنه دوباره لب گرفتم اونم عالی همراهی می کرد بلند شدم لباسامو در اوردم همدیگرو بغل کردیم یه خورده بدنشو مالیدم بعد دوباره خوابوندمش سینه های بزرگ و سفیدشو خوردم اونم آهه و وووه می کرد اومد پپایین تر ناف و شکمشو بوسیدم و رسیدم به کسش کسش و اول مالیدم بعد حسابی لیسیدم کسش گوشتالو بود خیلی باحال بود خلاصه انقدر لیسیدم که ارگاسم شد رفتم ازش لب گرفتم آخه لباش خیلی خوش مزه هست عاشق لباشم حالا نوبت اون بود من خوابیدم و تکیه دادم به پشت تخت مامانم برام ساک می زد چه حالی می داد موهاشم جمع می کرد دوباره میریخت تو صورتش دستمو کردم تو موهاش با اون چشمای نازش داشت منو نگاه می کرد که100 برابر حشری می شدم چند لحظه بعد کیرمو کرد تو کسش داغی کسش رو حس کردم اولش حسابی کیرم تو کسش تکون دادم اونم خودشو تکون می داد اول آروم می رفت بالا پایین بعد تند تر شد بعدش منم تلمبه زدم و پستوناشو مالیدم خیلی سرو صدا می کرد معلوم بود لذت می بره منم حال می کردم از روی کیرم بلند شد و خوابید بغل من فهمیدم منظورش چیه پاهاشو داد بالا من کردم تو کسش تند وتند تلمبه می زدم آبم داشت میومد کیرمو کشیدم بیرون اونم با دستش کیمو محکم گرفت گفت بیا بشین روم رفتم کیرشمو گذاشت لای پستوناش منم یه کوچولو عقب جلو کردم کیرمو بعد خودشو برد جلو تر کیر من درست جلوی دهنش بود تا کیرمو کرد تو دهنش آبم اومد ریخت روی موهاو صورتشبعد برام ساک زد اومدم کنارش محکم بغلش کردم دستشو بوسیدم و لب گرفتیم رفتیم حموم
     
#383 | Posted: 1 Jan 2013 21:21

مامان و خواهر جون


۰۴ خرداد ۱۳۸۵
این جریان هفته پیش اتفاق افتاد من رفته بودم شمال با 2 تا از دوستام قرار بود 2 هفته بمونیم ولی برای یکی از بچه ها یه مشکلی پیش اومد باید میومد تهران ما هم باهاش اومدیم شب ساعت 10-11 بود رسیدم خونه همه چراغها خاموش بود آروم رفتم تو وسایلم تو ماشین بود گذاشتم فردا ببرمشون خونه یه قهوه برای خودم درست کردم رفتم تو اتاقم وسط راه رفتم تو اتاق خواهرم ببینم بیداره یا نه تو اتاقش نبود فکر کردم خونه نیست بعد رفتم تو اتاقم 2-3 دقیقه نکشید که صدای ااااهو اووووه سکس شنیدم مشکوک شدم رفتم بیرون اتاق فهمیدم صدا از اتاق مامانمه در هم نیمه باز بود کلمو کردم تو دیدم خواهرمو مامانم رو هم 69 گرفتن اون صدا هم صدای خواهرمه چند دقیقه که دیدم بدجور حشری شدم آخه خواهرم خودش شاه کس بود حالا ببین مامانم چیه!!!!! رفتم تو مامانم خشکش زد ولی بعد یه لبخند شیطون رو لبش نشست خواهرم هم خشکش زده بود گفتم :به به مادرو دخت چه سرو صدایی می کنن مامانم که ملافه رو پیچیده بود روی خودش گفت تو مگه قرار نبود هفته دیگه بیای؟ گفتم :آقا کلاغ به من اطلاع داد که امشب خونه خبرایی منم زود خودمو رسوندم.حالا منم بازی میدین ؟ مامانم ملافه رو انداخت خواهرم هم که پاهاشو بغل کرده بود تو سینه هاش او کسش افتاده بود بیرون وای که چه کس و کونی داشت از اون زیر افتاده بود بیرون رفتم طرف تخت مامانم اومد بغلم لب گرفتیم از هم بلوزمو در اورد و هولم داد رو تخت اونم افتاد روم و لب می گرفت خواهرم هیچی نمی گفت مامانم بهش گفت بیا دیگه اینم کیر که می خواستی امتحان کنی من برای اینکه خواهرم خجالت نکشه چشمامو بستم با ی دستم دستشو گرفتم کشیدم جلو مامانم دگمه های شلوارمو باز می کرد با یه دستم سینه های خواهرم با اونیکی سرشو اوردم نزدیک خودم و گردنشو می بوسیدم که اون شروع کرد به لب دادن وای که چه لبایی داشت زبونشو تو دهنم می چرخوند منم همین کارو می کردم مامانم داشت ساک می زد کلی لب گرفتیم از همدیگه بهترین لبی که گرفتم همین بود خیلی حال داد مامانم هم با اشتهای زیاد کیرمو می خورد به خواهرم گفتم کسشو بزاره جلوی دهنم اونم همین کارو کرد پاهای نازشو گذاشت کنار سرم و کسش جلوی دهنم بود خیلی خیس بود منم لیسیدمش نا جایی که می تونستم لیسیدم چوچولش افتاده بود بیرو با نوک دندونم آروم گازش می گرفتم بعد لیس می زدم خواهرم خیلی حال می کرد کاملا مشخص بود اهو اووهش خونرو پر کرده بود مامانم هم اومد ازش لب گرف بعد من خودمو کشیدم بیرون مامانمو خوابوندم تمام بدنشو بوس کردمو لیسیدم از کف پا تا گردنش پستونای ناز و بزرگشم می مالیدم خواهرم هم ازش لب می گرفت رفتم سراغ کسش پاهاشو باز کردمو لیسیدم زبونمو می کردم توش و لیس میزدم اونم سرمو فشار میداد به کسش بعد با دوتا دست لبه های کس تپلش رو باز کردم حسابی براش لیسیدم رونه پاشم گاز می گرفتم خیلی سرو صدا می کرد پاهاشو دادم بالا کیرمو یه راست کردم تو کسش خواهرم هم سینه هاشو می مالید و می خورد یه جیغ بلند کشید ارضا شده بود منم گذاشتم کیرم تو کسش باشه یه خورده بعد که خواهرم ازش لب گرفت منم لب گرفتم بعد به خواهرم گفتم مدل چهار دست و پا بشه به کیرم کرم زدم رفتم سراغ کونش وااای چه کونی داشت قنبل کرده بود طرف من سفید و نرم و گوشتی یه خورده مالیدمش همونجوری خم شدم روش و گردن و بدنشو بوس کردم سوراخ کونشم حسابی لیسیدم بعد کمرشو گرفتم و کیرمو محکم کردم تو جیغی کشید که مامانم یهو پرید از جاش شروع کرد به مالوندن پستونای خواهرم منم هر دفعه که عغب جلوش می کردم کیرمو از کونش در میووردم دوباره می کردم تو تا اینکه خواهرم گفت محکم بکن تند بکن کونمو پاره کن منم از همون لحظه انقدر تند و محکم تلمبه زدم که صداش خیلی رفته بود بالا آبم داشت میومد کشیدم کیرمو بیرون خواهر و مامانم اومد جلو کیرم مامانم یه خورده جغ زد برام بعد کیرمو کرد تو دهنش ساک زد آبم ریخت تو دهنش همرو خالی کرد خواهرم صداش در اومد که منم می خوام مامانم هم ازش لب گرفت آبمو ریخت تو دهن اون سه تایی کنار هم تا صبح خوابیدیم .از هفته پیش تا حالا 5 بار سکس کردیم یک بار هم مامانم خونه نبود منو خواهرم با هم حال کردیم که خیلی حال داد نزدیک 4-5 ساعت سکس کردیم .
     
#384 | Posted: 1 Jan 2013 21:29

منو مامان و پسر عمه



۰۴ خرداد ۱۳۸۵
ماجرا از اونجا شروع شود که يک روز پسر عمم قرار بود بياد کارت گرافيک کامپيوترمو عوض کنه البته بايد بگم که اين پسرعمه من خيلي تو کف مامانه من بوداسم اون حميد واسم من اميد واسم مامان خوشکلم مريم من تو خونه خيلي با مامانم راحتم جوري که مامانم تو خونه با يه شرت يا کرست جلو رو من ميگرده حميد اومد خونه ما مامانم هم طبق معمول با دامنو تاپ ميگشت مامانم کلا بي خيال اين حرفاست وتو فاميل به بي بندو باري معروفعه حميد اومدکارتورونصب کرد بعد يک فيلم سوپر اورده بودکه ببينيم بعد وسط فيلم تو اوج شهوت مامانم ميوه اورد همين که اومديم کامپيوتر رو خاموش کنيم کامپيوتر قفل کرد مامانم چشمش به صفحه مانيتور افتادو فيلم رو ديدهمون لحظه تعجب کرد چون منو حميد داشتيم جلق ميزديم وتو دست هر کدوم ازما يه کير بود مامانم 4 چشمي داشت به کير ما نگاه ميکرد خشکش زده بود مامانم گفت به به پسراي خوب چي کار ميکنيد که من قرمز شده بودم حميد هم به تتپه تپه افتاده بودهمون لحظه مامانم اومد کيره منو حميدوگرفت شروع کرد به جلق زدن شهوت ازچشماش ميباريد به حميد گفت از بچگي معلوم بود ادم کير گنده اي ميشي چون کوچيک که بودي هم کيرت از هم سنوسالهاي خودت بزرگتر بودحميد بهت زده منو نگاه ميکردباورش نمي شود بتونه به اين راحتي با مامانم حال کونه مامانم مثل حرفه اي هاشروع به ساک زدن کردخيلي با حال کير هر دو مونو ساک ميزد بعد ديگه کمکم من هم شروع کردم من هميشه دوست داشتم کير پسر بخورم کير حميد رو از مامانم گرفتم البته مامانم مي دونست شروع به ساک زدن کردم بعد مامانم گفت شماهانمي خواهيدکاريبکنيد که يک مرتبه حميد رفت سراغ کس مامانم که از زير دامن تنگش کوتاهش که فقت چند سانت از زير لنبش پاينتر بود قلنبه زده بود بيرون مامانم حتي شرت هم پاش نبود اخه ادت داشت تو خونهزير لباساش بدون شرت وکرست ميگشت شروع کرد به ليس زدن من هم کير حميد رو در اوردم رفتم سراغ سينه هاي مامانم و هي خوردم بعد از خوردن کوسو سينه ي مامانم توسط منو حميد دوتايي با حميد کيرامون کرديم تو کس و کون مامانم و شروع به تلنبه کرديم انصافا خوب کوني داشت مامانم همش ميگفت جرم بدين من تا حالا کسي اينجوري منو نکرده جرم بدين بعد جامو با حميد عوض کردم رفتم سراغ کسش مامانم داشت جيغ ميکشيد نفس هاش به شماره افتاده بود که يکهو لرزيد و ارضا شد منو حميد داشتيم تلنبه ميزديم که من حس کردم ابم داره مياد به مامانم گفتم گفت نگردارتو کسم من هم نگه داشتم تا ابم ريخت تو کسش اخه مامانم بعداز اينکه بابام فوت شوده بود لوله هاشو بسته بود وديگه حامله نمي شودولي بعد ديدم حميد ارضا نميشد بعد گفتم بيا و از کون منو بکن اومد و از خدا خواست کيرشو کرد تو کونه من و شروع به تلنبه زدن کردتو همون هنگام مامانم اومد کير منو کرد تو دهنش وبرام مي خورد که من بعداز چند لحضه به خاطر لذتي که مي بوردم براي بار دوم ارضاع شودم وحميد هم تو همون لحضه اومدابش اومد همروريخت تو کونه من . اين بهترين سکس زندگي من تا اين لحضه بود البته از اونروز به بعد ديگه هيچگاه کون ندادم .
     
#385 | Posted: 1 Jan 2013 21:33
مامان نرگس


برای یه کاره چند روزه رفته بودم شهرستان ساعت 12:30 دقیقه شب بودم که رسیدم در خونمون.یه هفته بود که تو کف بودم ثانیه هارو میشموردم تا برسم خونه با زنم یه دلی از عزا در بیارم.دیدم چراغ خونمون خاموشه حالم گرفته شد.ماشینو زدم تو پارکینگ رفتم بالا.در واحدمونو باز کردم رفتم داخل.خونه تاریک تاریک بود.رفتم تو اتاق لباسمو در آوردم با یه شورت دراز کشیدم رو تخت.به زخمت تو تاریکی دیدم زنم پشت به من خوابیده.ولی تعجب کردم که لباس پوشیده بود.آخه منو زنم عادت داشتیم شبا با یه شورت فقط میخوابیدیم.اهمیت ندادم.خوابم نمیومد.خیلی هوس سکس کرده بودم تازه فردا هم باید میرفتم سر کار.نمیتونستم تا فردا غروب که از سر کار بر میگردم صبر کنم.گفتم فوقش زنم بیدار میشه اونم خوشحال میشه .دست انداختم فهمیدم دامن پوشیده دامنشو دادم بالا شورتشو کشیدم پایین بدون معطلی کیرمو از پشت کردم تو کسش هی تلمبه میزدم یه تکونی خورد هیچی نگفت.گفتم سلام جیگرم خیلی دلم برات تنگ شده بود.چه خانوم گلی دارم شوهرش نبوده با لباس خوابیده.ولی همش یه هفته نبودم چه کونت تپل شده.لا اقل پا شو یه خوش آمد بگو به شوهرت.هیچی نگفت.گفنم عیب نداره.بخواب منم زود کارموتموم میکنم میخوابم.یه خورده تلمبه زدنو شدید تر کردم یه صدای آه شنیدم.برام عجیب بود گفتم یه هفته ولش کردم این از کونش این از کسش که گشاد تر شده اینم از اهو اوه کردنش که بلد نبود.عجب.آبم اومد ریختم تو کسش گفتم خره فردا صبح یه قرص بخور هیچی نمیگی که معلوم نیست چته.بازم هیچی نگفت چراغ خواب کنار تختو روشن کردم برش گردوندم خشکم زد.مادر زنم بود داشت بهم نگاه میکرد.گفتم سسسس سلام.سریع چراغو خاموش کردم از اتاق رفتم بیرون.اتاقهای دیگرو گشتم زنم نبود.نگران شدم ولی روم نمیشد دوباره برم تو اتاق.تلفونو برداشتم به موبایل زنم زنگ بزنم مادر زنم از اتاق اومد بیرون گفت لیلا رفته خونه ما.بیا بگیر بخواب نگران نباش.گفت خوش به حال لیلا با این شوهر سکسیش.خجالت کشیدم.گفتم نفهمیدم شمایید.گفت منم نفهمیدم کی اومدی عیب نداره حالا چرا خجالت میکشی بیا بخواب خسته ای فردا میخوای بری سر کارت.رفتیم تو اتاق رو تخت نشستم گفتم من سر در نمیارم شما اینجا لیلا خونه شما.گفت سر شبی با شوهرم دعوام شد اومدم خونه شما.لیلا گفت من میرم با بابا صحبت کنم دیگه شورشو در آورده همش دعوا دعوا.رفت از اونجا زنگ زد امشب نمیاد منم از بس گریه کردم خوابم برد.گفتم حالا سر چی چرا گریه آخه.گفت مرده بازنشست شده پدر منو در آورده شدم کلفت بی جیره مواجیب این مرد یه ذره به من توجه نداره.امشب ازت خوشم اومد خیالم بابت لیلا راحت شد که دخترم مثل من یه شوهر سرد نداره.باز خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین گفتم به جون لیلا نفهمیدم.گفت منم که گفتم عیب نداره.منم نیاز داشتم بدم نیومد.هر وقت خواستی .حرفشو قطع کردم گفتم از چی خوشتون اومد؟گفت از سکس با تو.گفتم آخه آخه.گفت دیگه شده خجالتو بذار کنار بیا بخواب.منم دراز کشیدم گرفتم خوابیدم.تازه خوابم برده بود دیدم دست انداخته تو شورتم داره با کیرم بازی میکنه.از خواب پاشدم گفتم چرا این کارو میکنی یه بار اتفاقی شد دیگه این حرمتهارو نشکن مامان نرگس.دست انداخت دور گردن بغلم کرد بوسم کرد.گفت التماست میکنم این مرد منو پوسوند همه دعوای منو اون سره همین چیزاست دیگه.نمیتونم اسم خودمو بندازم تو سر زبون فامیل بگن فلانی تو این سنو سال با شوهرش دعوا داره آبروم میره هی قهر قهر .از خونه این بچه به خونه اون بچه امشبم خونه شما.گفتم من چیکار میتونم بکنم باشه فردا میرم یه جوری با آقا سعید حرف میزنم.گفت عجب خنگی هستی تو.گفتم چرا گفت خره من باهاش زیاد حرف زدم اون سرد شده.گفتم خوب یه کاری میکنم گرم بشه.گفت نمیشه .گفتم چاره چیه.گفت چاره اینه که ما که یه بار به قول تو اتفاقی این کارو کردیم بازم این کارو بکنیم.گفتم نرگس جون چی میگی آخه من زن دارم تو شوهر داری مادر زنمی نمیشه.این ماجرا رو فراموش کن اتفاق بود.گفت تو رو جون لیلا جون نرگس نه نگو.گفتم نمیشه.اومد جلو لبشو گذاشت رو لبم ازم لب گرفت.اصلا نمیدونستم چیکار کنم.گفت قبوله.برقو روشن کرد دیگه کیرم راست شده بود.دامنشو کشید پایین.پیرهنشو در آورد اومد رو تخت کنارم.گفت ده زودباش یالا مردم.نگاه کردم دیدم چه سینه های گوشتی با چه رونای تپلی داره.افتادم کنارش از بالا تا پایین لیسیدمشو نوک پستوناشو با دندون فشار میدادم کیف میکرد.رفتم سراغ کسش بدون مو انگار تازه زده بود.با زبون با چوچولش بازی بازی کردم تو اوج هیجان بود.کیرمو در آوردم گذاشتم رو کسش گفتم من نیم ساعت پیش فکر میکردم چرا کس لیلا گشاد شده نگو مامانش پیشم خوابیده.تلمبه زدنو شروع کردم و ازش لب میگرفتم.بوسم میکرد ازم تشکر میکرد.گفتم راستی سری قبل ابمو ریختم یه قرص بخور گفت نمیخواد لوله هامو بستم .کیرمو در آوردم برش گردوندم چه کونی تاحالا بهش توجه نکرده بودم تو این همه مدت که دامادش بودم.گفتم خاک بر سر آقا سعید بی لیاقت قدر همچین نعمتی رو نمیدونه.گفت نه همون بهتر که ندونه از پشت نه درد داره نمیخوام.گفتم اذیت نکن بذار منم لذت ببرم.زورکی فشار دادم نمیرفت یه آهی از درد کشید گفت بی انصاف لااقل چربش کن.رفتم کرم آوردم مالیدم سر کیرم به سوراخ کونشم مالیدم با انگشتم بازی کردم کیرمو گذاشتم هول دادم تو کونش.تلمبه که میزدم متکارو گاز میگرفت میگفت یواش یواش.آبم که داشت میومد خالش کردم تو کونش.بر گردوندمش بغلم کرد گفت مرسی مرسی مرسی.گرفتم خوابیدم صبح پاشدم برم سر کار دیدم رفته تو حال خوابیده تا یه موقع زنم اومد شک نکنه.درو باز کردم که برم بیرون پاشد گفت بازم مرسی.ولی قول بده آخریش نباشه.گفتم ببینم چی میشه.ناراحت شد ولی اهمیت ندادم از خونه زدم بیرون.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#386 | Posted: 1 Jan 2013 21:37

ننه بزرگ


سلام اسم من حسام24 سالمه.این ماجرا مربوط میشه به سکس من و مادر بزرگم.من یه مادر بزگ دارم که حدودا 67 سالشه ولی از لحاظ بدنی رنجور نشده وسرحال.البته منظورم این نیست که آثار پیری نداره ولی نسبت به سنش سرحال.ولی از یه پیرزن نمیشه انتظار اندام سکسی و جذابیت سکسی داشت.قضیه برمیگرده به روزی که پدرو مادرو برادرم میخواستن با همسایمون برن مسافرت ولی چون من سر کار میرفتم نمیتونستم باهاشون برم به همین خاطر مامانم به مادرش گفت که بیاد خونه ما تا روزها که من میرم سر کار یکی تو خونه باشه.منم چون از مادربزگم خیلی بدم میومد زیر بار نمیرفتم ولی اصرار من چاره ساز نشد تا اینکه مادر بزرگم اومد خونه ما و پدر و مادرم رفتن مسافرت.شب که از سر کار برگشتم به مادربزگم سلام کردمو رفتم تو اتاق رفتم سراغ سایتهای سکسی تا آخر شب مشغول بودم حتی وقتی بهم گفت بیا شام بخور نرفتم گفتم سیرم من نمیخورم.دیگه موقع خواب داشت میشد مادربزرگم صدام کرد گفت من باید قرصهامو بخورم چون سواد ندارم بیا بگو الان کدومو باید بخورم.من که یهو یه فکری به سرم زد رفتم از یخچال چند تا قرص خواب ورداشتم پودر کردم تو اب حل کردم با قرصهای خودش دادم خورد.منتظر شدم تا خوابید چنان خر خر میکرد که میخواستم با چوب بزنم تو سرش تا خفه بشه.خیلی ازش متنفر بودم.ولی با خودم گفتم از این تنفر جور دیگه استفاده کنم.در ضمن اینو بگم که جاشو تو حال انداخت و خوابید.یه لباس یه سره که از زیر هم شلوار خونگی داشت پوشیده بود.همونطور که گفتم وقتی خوابید خیلی خروپف میکرد یه ساعتی گذشت رفتم برق حالو روشن کردم دیدم اصلا تکون نخورد با ترسو لرز رفتم نزدیکش به بهونه خرخر صداش کنم ببینم چه عکس العملی نشون میده.چند بار تکونش دادم اصلا انگار نه انگار.از بس که بهش قرص داده بودم تازه قرصهای خودشم خواب آور بود.یه خورده تپش قلبم کم شدم چون خیالم راحت شد که چیزی نمیفهمه.خودم لخت شدم رفتم سراغش لباسشو دادم بالا و شلوارشو کشیدم پایین.یه شرت کثیف داشت نگام به کسش که افتاد نزدیک بو بالا بیارم یه بویی زد به دماغم که حالم داشت بهم میخورد.پیرزنه دیگه.میخواستم منصرف شم اما رفتم ادکلن اوردم زدم به کسش یه خورده بهتر شد.پاهاش با کسش تپل بود.کونشو دیگه نگو.پشماشو انگار یکی دو هفته بود زده زیاد نبود.دیگه شرتمم در آوردم کیرمو که به بلندترین حد خودش رسیده بود گذاشتم سر کسش تا دسته کردم تو کسش مثل خر تلمبه میزدم اینقدر کردمش تا آبم که داشت میومد کیرمو کشیدم بیرون آبمو ریختم رو دستمال کاغذی.از کسو کونش چند تا عکس گرفتم .مرتبش کردم رفتم خوابیدم.صبح وقتی از خوا پا شدم دیدم هنوز خوابه رفتم سر کار برگشتم اومدم خونه.سلام کردم دیدم یه وری افتاده یه جورایی گیج میزنه.پرسیدم چی شده گفت نمیدونم چم شده امروز تا ظهر خواب بودم .سرم خیلی درد میکنه زیر شکمم هم درد میکنه.گفتم نکنه سرما خوردی ؟ببرمت دکتر گفت نه.قرصهای خودمو بخورم خوب میشم.شب که شد مثل دیشب بهش قرص خواب آور دادم با قرص خودش خورد.وقتی خوابید وقی که خیالم راحت شد همه چیز ارومه دوباره رفتم سراغش.شلوارشو در آوردم اینبار رفتم سراغ کونش.کیرمو زدم در کونش هر کاری کردم نرفت تو.رفتم کرم آوردم زدم به سوراخش بازی کردم باهاش تا بالاخره از کون کردمش.رفتم خوابیدم.صبح رفتم سر کار و غروب برگشتم گفتم بهتری گفت نه ننه باسنم هم درد میکنه.گفتم دکتر که نمیری من میرم داروخانه یه پمادی چیزی بگیرم.رفتم یه ژل پیروکسیکام خریدم اومدم خونه.گفتم تا من بیام برو یه دوش آب گرم بگیر بدنت سر حال بشه .رسیدم خونه دیدم هنوز تو حمومه رفتم پشت در حموم گفتم چیزی نمیخوای گفت فقط برو از تو ساکم برام لباس بیار رفتم براش یه دامن با شرتو کرستو پیراهن آوردم.گفتم بیا آوردم.درو باز کرد که بگیره یه دید زدمش فهمید چیزی نگفت دیدم عجب پستونهای آویزونی داره درو بست. یهو گفتم تا لباس نپوشدی بیا برات ژل بدن خریدم واسه درد بدنت خوبه.بهش نشون دادمگفت ننه من خودم از اینا دارم ولی خالت برام میزنه من که نمیتونم.گفتم خوب خاله که الان نیست.گفت خوب ولش کن.گفتم مگه درد نداری بیا من برات بزنم.گفت برو بیرون نمیخواد.در حمومو باز کردم گفتم نمیخواد برو گفتم ننه من کس دیگرو از کجا بیارم برات بزنه تو هم که طاقت درد نداری یه هول دادم درو باز کردم هی زر زر میکرد برو نمیخواد.بلندش کردم آوردم از حموم بیرون لخت لخت بود.گفت خدا لعنتت کنه میگم نمیخوام گفتم باشه ولش کردم رو زمین یه آخ گفت رفتم از اتاق بیرون لباس پوشید از اتاق اومد بیرون رفتم بهش گفتم ننه از دست من ناراحت نشو میخواستم کمکت کنم درد نکشی فقط حواسم نبود لختی لباس نداری.یه خورده ماست مالی کردم خر شد.شب که شد بهش میخواستم قرص بدم رفتم دیدم خودش خورده خوابیده دیدم دیگه نمیشه کاری کرد خوابیدم صبح زودتر از من پاشده بود خیلی سرحال بود.نگو این کیر من به این روز مینداختش با اون قرصها.از سر کار که برگشتم پدرو مادرم از مسافرت برگشته بودن خونه.دیگه امشب از کردن مادربزرگ خبری نبود.دیگه هیچ وقت موقعیت پیش نیومد که بکنمش ولی عکساشو دارمو بهشون نگاه که میکنم .
     
#387 | Posted: 1 Jan 2013 21:45

بابام و زن همسایه


سلام اسم من حامد است 18 سال سن دارم وكلاس سوم دبيرستان هستم.خوب حالا ميرم سر داستان.داستان از اين قرار بود كه مستعجراي قبلي ما 4ماه بود كه پول اجار خونه رو نداده بودن وپدرم از اين بابت نارحت بود. فردا ان روز كه ميخواستم مدرسه بروم صبح زود بيدار شدم تا كمي ورزش بكن كه ديدم پدرم داره با مستعجر صحبت ميكنه وخيلي هم نارحت بود و ميگفت كه بايد اسباب خودشون رو جمع كنند واز اينجا برنند.زن مستعجر اينقدر التماس ميكرد كه اي يك ماه رو بزارن اينجا بمونند.ولي پدرم حرف اونارو قبول نميكرد ولي با وساتت مادرم پدرم گفت بزارين فكرامو بكن بعدن جوابت رو ميدم.فردا باز مثل روز قبل زود بيدار شدم تا ببينم قضيه به كجا رسيده كه ناگهان ديدم پدرم در منزل مستعجر رو ميزنه ودر همان زمان زن همسايه از بيرون امد توي خونه وپيش پدرم رفت وگفت خوب چي شد.پدرم دستوپاي خود رو گم كرده بود ومن متعجب بودم كه چرا پدرم اين گونه شده كه ناگهان پدرم به او گفت اگه يك چيزي بگم ناراحت نميشي من منتظر بودم كه بابام حرفش رو بگه كه ناگهان گفت كه يك راه بيشتر نيست.زن همسايه گفت چه راهي گفت بايد با من سكس داشته باشي.او جواب پدرم رو نداد ورفت توي خونه شان.فرداي ان رو صبح ساعت 5بود كه در خانه ما به صدا در اومد من رفتم در رو باز كردم ديدم خودش گفتم بله گفت بابات هست گفتم بله برو بهش بگو يلحظه بياد دم در رفتم وبه پدرم گفت پدرم سرعت خودش رو رسوند به در سلام كرد زن همسايه به او گفت سر قلت كه هستي.گفت بله واونم گفت شوهر من فردا از طرف اداره ميره سر كار فردا ساعت 7 بيا خونمون من تا فردا هم هنوز باورم نمشد كه پدرم ميخواد چنين كاري رو بكنه براي همين صبح خودم رو زودتر از پدر به خانه همسايه رسوندم كه ناگهان ديدم در باز است بله اون در رو براي بابام باز گذاشته بود.من سريع ارام ارام وارد خونه شدم وسريع يه جايي خودم روغايم كردم بعد از چند دقيقه بابام سررسيد زن همسايه باناراحتي گفت خوش امدي بابام بهش امان نداد سريع پريد و اونو گرفت وبه خودش فشار مداد زن هرچه تلاش ميكرد نمي تونست خودش رونجات بده.ولي كمكم بعد از اين همه لب بازي ديگه اون كنترولش دست خودش نبود پدرم سريع اونو گرفت وبرد توي اتاق خواب ودرو بست.من كه شاخ در اورده بودم سريع خودم رو رسوندم به دم در واز جاي كليدي به داخل نگاه كردم پدرم داشت پستوناي اونرو فشار ميدارو اون اينقدر اه اه اه اه وه وه وه ميرد كهديگه نفسش داشت بند مي امد پدرم از روي اون بلند شد وزن همسايه به پدرم امان نداد سريع اونو روي تخت خوابوند وسريع زيپ شلوار اونو باز كرد باورم نمي شد بابام چنين كير بلند وكلفتي داشته باشه سرعي كيرش رو تو دستش كرف وبه طرف دهانش برد وشروع كرد به ساك زد بله قشنك ساك ميزد من تا حالا چنين ساكي رو توي فيلمها نديده بودم همينطور كه داشت ساك ميزد بله ديگه نوبت بابام بود كه صداش بلند بشه وبعد از اين همه اه او كردن پدرم اونو روي تخت خوابوند وبا كون وكسش شروع كرد بازي كردن ديگه داشت حال زن همسايه به هم ميخورد كه ناگهان ارزاع شد بابام ديد كه ارزاع شده شروع كرد به انجام كار اصلي وكمي كير خودش رو با اب دهن اون خيس كرد وارام ارام كيرش رو توي كسش فرو كرد زن همسايه از درد داشت مي مرد واقعا كير بزرگي داشت نمدونم مادرم چه طور تحمل مكنه.اينقدر كيرش رو توي كس اون جلو و عقب ميبرد كه بعد داشت كمكم ابش ميامد وبابام به او گفت ميخوام ابم روتوش بريزم ولي اون ميگفت زن ولي پدرم گوشش به اين حرفا بدهكار نبود وسريع تمام اباشو ريخت توي كسش زن همسايه يك صدايي از خودش در اورد كه مثل اينكه اب گرم روي بدنش ريخته باشند.وبعد از چند دقيقه اي استراحت بازم بابام حشريش زد بالا وگفت مي خوام كونت رو بزنم ولي اون قبول نميكرد وبعد از چند دقيقه كه كنار هم خوابيدن پدرم واون با هم رفتنن حمام ومن هم رفتم ببينم چه خبر است كه ديدم درو باز گذاشتن وبابام بازم داره اونو ميكنه ديگه ولشون كردم ورفتم خونه وتوي اتاقم استراحت بكنم ساعت 3 پدرم به خانه امد حال چنداني نداشت ومادرم از سوالي نكرد ولي از سرو روي بابام معلوم بود بعدا هم چند باري اونو گاييده.
     
#388 | Posted: 1 Jan 2013 21:45

منو پسرم


من در سن 18 سالگی ازدواج کردم و در سن 20 سالگی صاحب یک پسر شدیم..... متاسفانه همسرم 6 ماه پس از این ماجرا در یک حادثه رانندگی درگذشت و من و تنها پسرمون رو تنها گذاشت. پس از اون تصمیم گرفتم دیگر ازدواج نکنم و به پسرم و زندگیم برسم. البته همسرم چون در ایران ایر کار می کرد پس از او از لحاظ معیشتی وضعیت خوبی داشتیم. البته چند سال بعد من در یکی از سازمانهای دولتی مشغول به کار شدم. سالها همینطور می گذشت و احسان پسرم بزرگ و بزرگتر می شد. چند سال قبل البته قبل از اینکه پا به سن 40 سالگی بزارم یه روز دیدم حالم یه جوری میشه. در واقع حالم مثل زنهای حامله می شد. البته من فکرم به اینجاها قد نمی داد. چون با کسی ارتباط نداشتم. پس ازاینکه این حالت چند بار تکرار شد تصمیم گرفتم به پزشک مراجعه کنم. به پزشک حالتم رو شرح دادم و اون گفت این علائم حاملگیه. من بهش گفتم که با کسی ارتباط ندارم واون از من خواست تست حاملگی بدم. دادم ومشخص شد که همینطوره. داشتم شاخ در می آوردم. پزشکم به من گفت با این تفاسیری که میگی حتما شخصی به صورتی که تومتوجه نشدی با تو سکس کرده. از من پرسید: شبها خوابت سنگینه؟ گفتم: نه. گفت: ناراحتی خاصی نداری که از حال بی حالت کنه؟ گفتم: چرا، من صرع دارم. اما کنترل شده است و دارو مصرف می کنم. خیلی کم پیش می یاد. اون هم گفت احتمالا به اون حالت که می افتی شخصی که به تو دسترسی داره این کار رو باتو می کنه. اینو که گفت فکرم فقط به احسان رفت. خلاصه به من پیشنهاد داد که یه بار الکی خودمو به این حال بزنم ببینم چی میشه. خلاصه سرتون رو درد نیارم این قضیه فکر منو خیلی به خودش مشغول کرده بود. چند روز بعد که احسان خونه بود تصمیم گرفتم همون کار رو انجام بدم ببینم چی میشه. من همیشه در منزل یه لباسی می پوشم که شبیه لباس خوابه و تا زیر باسنم هستش. البته سوتین و شورت هم می پوشم ولی خوب بالا تنه ام هم زیاد پوشیده نیست. اما هیچ وقت ندیده بودم احسان خیره به من نگاه کنه و اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد اینطور باشه. احسان نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد. من هم آمدم یه کم اونطرفتر خودمو مشغول کاری کردم. یه دفعه خودمو ولوکردم رو زمین و چشمهام رو بستم. احسان سریع اومد طرف من و منو بغل کرد و آروم مامان مامان کرد. وقتی که دید صدایی از من در نمیاد منو رو زمین گذاشت. احساس کردم داره شلوارش رو در میاره. فهمیدم کار کار خودشه. اما منتظر بودم ببینم چی کار می کنه. لباس منو بالا زد و شورتمو در آورد و پاهام رو بالا گرفت. یه لحظه که پاهام رو گرفت از خودم بی خود شدم. نمی دونستم باید چیکار کنم......... پس از 18-17 سال واقعا احتیاج داشتم. کیرش رو که معلوم بود راست شده یه کم به کسم مالید و تو کسم فرو کرد و خودشو انداخت روی من و شروع به کردن من کرد. هی گردنم رو می لیسید و ازم لب می گرفت. من هم از شدت لذت می خواستم جیغ بزنم ولی خیلی خودمو کنترل کردم تا اینکه آبش اومد و همینطوری روی من ولو شد. چند لحظه بعد پا شد شورت منو تنم کرد و نشست کنارم. من هم 5-4 دقیقه بعد مثلا به حال اومدم و همون حرفهایی رو زدم که همیشه موقع این حالت می زدم. به روی خودم نیاوردم. البته اون هم انگار نه انگار اتفاقی افتاده. پاشدم رفتم سر و صورتم رو شستم. شب موقع خواب خیلی به این مساله فکر کردم. هرچی سبک سنگین کردم دیدم به نفعمه. چند بار دیگه به همین منوال گذشت دیدم اینجوری فایده نداره. من کامل لذت نمی برم. البته بعد از مراجعه به پزشک جنین به وجود اومده رو با دارو دفع کردم و چون احسان بی محابا آبش رو تو کسم می ریخت ، تصمیم گرفتم از قرص استفاده کنم. خلاصه تصمیم گرفتم این قضیه رو بین خودمون علنی کنم. یه روز رفتم یکی از این ژل های پیروکسیکام گرفتم و شب موقع خواب از اتاق خوابم احسان رو صدا کردم. چراغ رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روشن کردم. این دفعه هم زیر لباس خوابم شورت و سوتین نپوشیدم. دمر خوابیدم و منتظر احسان شدم تا بیاد. احسان اومد و گفت بله مامان. گفتم احسان جان من مدتیه کمرم درد می کنه. دکتر یه ژلی بهم داده تا بمالم پشتم. من که نمی تونم تو این کار رو برام بکن. اون هم گفت باشه. ژل رو باز کرد و لباس منو داد بالا. تا کون لخت منو دید جا خورد. ولی به روی خودش نیاورد. بهش گفتم لباسم رو بیشتر بده بالا و از زیر شونه هام بمال. اون هم شروع به همین کار کرد. نمی دونید چقدر لذت بخش بود. کارش که تموم شد گفت خوبه مامان؟ من انتظار داشتم حشری بشه و منو بغل کنه و شروع به سکس کنیم. ولی این کار رو نکرد و پا شد که بره. برگشتم بهش گفتم کجا میری؟ گفت: دارم میرم بخوابم. بهش گفتم من منتظرم. با تعجب گفت چی مامان؟ دوباره گفتم من منتظرم. با تعجب بیشتر گفت: خوب چی کار کنم؟ بهش گفتم پدرسوخته همون کاری که همیشه وقتی من تو حال خودم نیستم می کنی. یه دفعه قرمز شد و خواست از اتاق بره بیرون. من هم پاشدم رفتم دستشو گرفتم. آوردمش روی تخت بغلش کردم و شروع کردم ماجرا رو براش توضیح دادن. از شدت خجالت به من نگاه نمی کرد. بالاخره بهش حالی کردم که من هم راضی هستم و شروع کنه. بچم از خجالت داشت آب می شد. بغلش کردم و کنارش خوابیدم و دستشو گرفتم گذاشتم روی کسم و با دست خودم کیرش روگرفتم و شروع کردم باهاش ور رفتن. نمی دونید بعد از این همه سال چه حالی داشتم. اون هم کم کم داشت روش باز می شد. محکم بهم چسبید و از من لب گرفت و گفت مامان خیلی دوستت دارم. گفتم: منم همینطور. بهم گفت مامان خیلی دوست دارم کست روبخورم ولی همیشه می ترسیدم به هوش بیایی و بفهمی. بهش گفتم حالا می تونی. پا شد لباس منو درآورد و لباس های خودش رو هم درآورد. پسرم کیر شق و رق و بزرگی داره. عین کیر مرحوم پدرش بزرگه. من دیگه فقط به کیرش نگاه می کردم. پاهای منو باز کرد و شروع به خوردن کس من کرد. من هم دیگه می تونستم احساساتم رو فریاد بزنم. نمی دونید تو چه حالی بودم. بعد از این کار به من گفت مامان تو هم کیر منو می خوری؟ البته من زمان پدر خدابیامرزش هم این کار رو نکرده بودم و امتناع کردم. اما دفعات بعد امتحان کردم و دیدم حیفه که این کار رو نکنم. اما اون روز این کارو نکردم. بعد احسان کم کم کیرش رو وارد کسم کرد و شروع به حال کردن کرد. منم که دیگه می تونستم محکم بغلش کنم و از احساسا تم بهش بگم. بعد از اینکه آبش اومد مدتی رو همینطور عین زن و شوهر ها تو بغل هم بودیم و همدیگر رو نوازش می کردیم. بعد ازش خواستم از این به بعد کنار من بخوابه و اون شب اولین شبی بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و خوابیدیم. از اون شب اون هم پسرمه و هم شوهر. شوهر که نه ، شریک جنسی منه و این به من خیلی آرامش و روحیه میده. الان احسان25-24 سالشه و دانشجوی کارشناسی ارشد یکی از دانشگاه های تهرانه و باعث سربلندی منه. در پایان باید بگم پس از خوندن این متن راجع به من اشتباه فکر نکنید. این یه احتیاجه و باید برآورده بشه و از نظر من ایرادی ندارد که من با پسرم سکس دارم
     
#389 | Posted: 1 Jan 2013 21:51

عمه مرضیه و دوستش


ما تو یه خونه قدیمی دست جمعی زندگی می کردیم. ما با دو تا از دائی ها و عمه خوشگلم که بیوه شده بود با مادر بزرگم و چون همه با هم فامیل بودیم یعنی ازدواج ها فامیلی بود همه با هم راحت بودیم. من 17 سالم بود و کیرم شدید کس کس می کرد و اصلا نمی دونستم باید چه جوری کس گیر بیارم. فکر اینم که با فامیل ها سکس کنم اصلا نمی کردم. عمه ما یه زن 27 ساله بود که بعد از یک سال زندگی بیوه شده بود و خیلی خوشگل و لوند بود. بسیار زیبا و خوش هیکل. هر وقت چیزی تعارف می کرد می رفتم تو یقه لباسش و کمی از سینه هاشو می دیدم و همین برای یه هفته جلق زدن کافی بود. اونم می فهمید و چیزی نمی گفت. تو فکرم همیشه کس و کون اونو مجسم می کردم و چند بار می زدم باز بدتر می شدم. یه روز صبح مامان گفت براش چیزی ببرم از حموم. این خونه هم اول یه رختکن بزرگ داشت و بعدش یه راهرو و بعد حموم بود. در زدم و دیدم صدای عمع اومد که کیه؟ گفتم: "برا مامان می خوام چیزی ببرم." گفت: "خوب بیا تو و برو." تا رفتم تو دیدم عمه لخت واستاده البته پشتش به منه اما کون خوشگلش کاملا لخت بود. کیرم خیلی بلند شد و رفتم تو راهرو و وسایل رو دادم مامان. برگشتم و از لای در یواشکی نگاه کردم. دیدم برگشته و منتظر من برم. کسش قشنگ دیده می شد. کمی مو داشت و لباش هم کمی به بیرون زده بود. درو باز کرد که مثلا برم. سریع برگشت و گفت: "احسان زود برو." اما مگه می شد از اون کون سفید دل کند؟ گفتم: "عمه، خیلی خوشگلی ها." منتظر سیلی عمه شدم که برگشت و گفت: "راست میگی؟" گفتم: "آره." یه نگاهی به کسش کردم و گفتم: "وای ببخشید." و سریع رفتم بیرون. باورم نمی شد کس عمه رو دیده باشم. سریع رفتم توالت و یه جلق جانانه زدم. مدتها گذشت و این کس و کون عمه از ذهنم پاک نمی شد. کلی نقشه کشیدم که برم ترتیبشو بدم ولی می ترسیدم. یه روز تو اتاق پای ویدئو بودم که عمه اومد تو نشست. هیچ علامتی، چیزی، خبری نبود. گفتم: "عمه چیکار می کنی این قدر خوشگلی؟" دیدم چشاش برق زد و گفت: "وای عمه، تو که ازم تعریف می کنی مور مورم میشه." دیدم بهترین وقته. گفتم: "جدا خیلی خوب موندی. اون روز تو حموم یادته؟" گفت: "آره." گفتم: "هیکلت تو ذهنم نقش بسته." خندید و گفت: "شیطون من عمتم، یادت باشه." رفتم چسبیدم بهش و گفتم: "عمه یه کم دیگه برام لخت میشی؟" خندید و گفت: "نه، زشته." گفتم: "پس چرا اون بار لخت جلوم واستادی؟" خنده اش بیشتر شد و گفت: "خوب اون تو حموم بود." گفتم: "یالا دیگه، لخت شو." یه نگاهی کرد و گفت: "فقط یک کم." گفتم: "باشه." یه نگاهی به دور و بر کرد و زیپ پیرهنشو کشید پائین و کرستش رو داد بالا. سینه های سفید و خوشگلش اومد بیرون. بی اختیار دستم رفت رو کیرم و با دست دیگم پستونهاشو مالوندم. تو آسمون ها بودم. عمه کمی مکث کرد و بعد کشید پائین. گفت: "بسِته شیطون." گفتم: "نه، خواهش می کنم." به التماس افتادم. گفت: "باشه." و دوباره سینه هاشو نشونم داد. دیگه نتونستم و کیرمو درآوردم و شروع کردم جلق زد. عمه گفت: "آهای احسان حواست کجاست؟ این چیه؟" گفتم: "عمه کیره، کیر. بیا برام جلق بزن." با دودلی دستشو به کیرم رسوند و کمی مالوندش. بلافاصله دستمو بردم طرف کسش. هیچ مقاومتی نکرد و زیپشو باز کردم و بالاخره دستم لای کسش جا گرفت. خیس بود و صاف. کمی که مالوندم بلند شد و رفت در رو قفل کرد و برگشت و شلوارشو کامل داد پائین و گفت: "بیا سریع بکن تا کسی نیومده." باورم نمی شد. کیرمو کردم تو کسش. گرم بود و خیس. برای اولین بار کس کردن رو تجربه کردم. با شدت می کردمش و ناله می کرد. آبم اومد. گفت: "بکش بیرون." همش ریخت رو فرش. عمه بلند شد و لباسشو پوشید و رفت. چند وقت گذشت و اصلا به روم نیاورد. تا یه روز که دوتا از دوستاش مهمونش بودن. اون روز رفتم و از لای در داشتم تو رو دید می زدم. صداشون کاملا واضح بود. یکیشون می گفت: "مرضیه (مثلا اسم عمه ام مرضیه است)، با اون عشقت به کجا رسیدی؟" عمه گفت:" هیچی بابا، فقط می خواست یه دست بکنه و بعدشم رفت دنبال کارش." همشون خندیدن. باورم نمی شد عمه همچین حرفهائی بزنه. آمپر کیرم زد بالا و مجبور شدم درش بیارم و همون جا کم کم جلق بزنم. اون یکی گفت: "مرضی الان کف کنی چیکار می کنی؟" عمه گفت: "راستش بچه ها من یه کاری کردم، ببینم نظر شما چیه؟" گفتن: "چی؟" گفت: "من با بچه داداشم ریختم رو هم. البته فقط یه بار. اونم کلی بعدش خجالت کشیدم. ولی یه پسر جوون که از خودت کوچیک تر باشه خیلی حال میده. نمی دونم ادامه بدم یا نه؟" اونا گفتن: "چرا ادامه ندی؟ اون که همین جاست. هر وقت بخوای دم دستته. تازه پسر خوشگلی هم هست. لابد خیلی هم شهوتیه." عمه گفت: "آره، کلی التماس کرد. منم دلم سوخت و یه دفعه دیدم داره منو می کنه." همه خندیدن. یکیشون گفت: "ببین میشه بیاریش اینجا یک کم سر به سرش بذاریم؟" عمه گفت: "نه، چرا اذیتش کنید؟" اون یکی گفت: "اذیت نه، می خوایم بهش حال بدیم." اما اون یکی گفت: "نه، من روم نمیشه." عمه با بی تفاوتی بلند شد و اومد سمت در. پریدم تو حیاط که عمه صدام کرد: "احسا ن کجائی؟ یه دقیقه بیا کارت دارم." نمی دونستم با کیر بلند شده ام چیکار کنم. از مجبوری رفتم. تا منو دید گفت: "بیا تو." یه اشاره کردم به کیرم. تا دید گفت: "چرا این جوری شده؟" و دستمو گرفت کشید تو. تا رفتم تو و اونا دیدن دستم رو کیرمه همشون خندیدن. یکیشون گفت: "خوب، پس من میرم." هر چی مرضی اصرار کرد وانستاد و رفت. من موندم و عمه مرضی و دوستش که اسمش ملیحه بود. ملیحه بی مقدمه گفت: "احسان جون راحت باش. مرضی خیلی از کیرت تعریف می کنه. میشه ببینمش؟" تا بناگوش سرخ شدم و گفتم: "با اجازه من برم." و تا بلند شدم ملیحه از پشت شلوارم رو کشید. شلوار و شورتم که راحتی مال خونه بود تا زانوم اومد پائین. من که انتظارشو نداشتم سعی کردم بکشم بالا اما مرضی گفت: "احسان راحت باش. حالا که این کسش بلند شده تو نمی خوای؟" گفتم: "عمه این حرفها از تو بعیده." خندید و گفت: "نه. هر حرفی مال یه جائیه. این حرفم مال اینجاست." و ملیحه کیر شق شده ام رو گرفت تو دستش و کمی برام جلق زد. خیلی واردتر از مرضی بود. بعدشم راحت کرد تو دهنش. اون قدر تحریک شده بودم که نتونستم از دهنش دربیارم یا بهش بگم، در نتیجه کل آبم خالی شد تو دهنش. منتظر شده که عق بزنه و دعوام کنه، اما برعکس دیدم داره همشو مک می زنه. گفتم: "ناراحت نشدی؟" گفت: "نه، چرا؟" گفتم: "برای آبم." خندید و گفت: "فهمیدم آبت داره میاد. اگه می خواستی درش بیاری خودم نمی ذاشتم." آبم که اومد کمی راحت تر شدم. دیدم عمه بلند شد و درو بست و چفتشو انداخت. بعد برگشت سمت من و گفت: "تو با ملیحه حال کن. می خوام فقط ببینم." ملیحه گفت: "تو نمی خوای؟" گفت: "فعلا نه، دیدنش جذاب تره." و رو مبل نشست و سینه هاشو درآورد و شروع به مالوندن کرد. دیدن سینه های عمه کیرمو دوباره پر کرد. ملیحه لخت شد. تا شورتشو درآورد آبم رسید به نوک کیرم. کس خیلی قشنگی داشت. لباشو کمی باز کردم. لاش کامل صورتی بود. لبای کس مرضی کمی تیره می زد ولی مال این صورتی خوشرنگی بود. کیرمو لای لبای کسش مالوند. کسش خیس بود و یه بوی خاصی می داد. یکی از سینه های کوچیک و سیخش رو کردم دهنم. دور پستونش صورتی بود و نوکش خیلی زده بود بیرون. وقتی می خوردم آه می کشید. بالاخره کسش رو فتح کردم و اون منو خوابوند و نشست رو کیرم. کمی که کردمش آبم دوباره داشت می اومد. بلند شد و گفت: "بریز رو صورتم." اما مرضی سینه هاشو آورد جلو و گفت: "نه، بریز اینجا." مرضی انگار داشته کسشو می مالونده چون کسش بیرون بود و خیس هم شده بود. آب کیرم با فشار ریخت رو پستونهای مرضی و کمی هم رو لب و دهن ملیحه. اونم همشو خورد و گفت: "آبت خوشمزه است." باورم نمی شد آبمو کسی بخوره. مرضی می مالوند رو سینه شو ناله می کرد. آخرشم بلند شد و اومد طرفم و کیرمو گرفت و مالوند. می دونستم می خواد بکنه به کسش اما کیرم خوابیده بود و نا نداشت
     

#390 | Posted: 1 Jan 2013 22:02
کی باهات این کار رو کرده؟
دختر بچه نگاهش رو به زمین دوخته بود و حرف نمی زد
اگه نگی کی باهات این کار رو کرده نمی تونم کمکت کنم
دخترک ساکت بود
فکر می کنی خودت به تنهایی می تونی از پس این مشکل بر بیایی؟
باز هم حرفی نزد
من فقط می خوام کمکت کنم به هیچکس هم هیچی نمی گم ولی باید بهم اعتماد
کنی، می فهمی؟
دخترک سرش رو بلند کرد، و با چشمهایی که مثل دو تیله براق بودن به شهرزاد زل زد.
یکبار بهش اعتماد کرده بود و انگار می خواست مطمئن بشه که می شه بازم به
این آدم اعتماد کرد.

وقتی مطمئن شد گفت:
محسن...برادرم محسن...
رنگش پرید. توی اون یکی دو سالی که مشاور مدارس پایین شهر تهران بود به
دختر بچه هایی کمک کرده بود که انواع و اقسام مشکلات روحی و روانی رو
داشتن. ولی این یکی با همه فرق می کرد. توی اون دل کوچیکش یه راز بزرگ
داشت. رازی که دیگه بیشتر از اون نمی تونست پنهونش کنه.
رازی که داشت شکل می گرفت و دست و پا در می آورد.

دخترک بیچاره، یکی دو ماهی بود که سکوت کرده بود و با هیچ کس حرف نمی زد.
نه درس جواب می داد و نه با همکلاسی هاش بازی می کرد. معلمهای دیگه، از
شیوه های رایج، جواب نگرفته بودن و فقط شهرزاد بود که موفق شد از زیر
زبون دخترک بکشه که دردش چیه. دخترک از برادرش حامله شده بود
نترس عزیزم من کمکت می کنم، بهت قول می دم...

فردای اون روز شهرزاد رفت خونه دخترک که با مادرش صحبت کنه.یک جایی دور و
بر میدون ......به اسم انبار گندم.

آدرس رو به سختی پیدا کرد. در زد ومنتظر شد تا یکی باز کنه... توی دلش
خدا خدا می کرد که برادره در رو باز نکنه... که نکرد... چون خونه نبود...
زنی که در رو باز کرد در یک کلمه-هر چند که یک کلمه کمه- خسته بود. خسته
از همه چیز حتی خسته از بازکردن در...

سلام من شهرزادم معلم دخترتون...
سلام
باید باهاتون صحبت کنم...
چی شده با بچه ها دعوا کرده می خوایین بیرونش کنین...
نه...نه...قضیه خیلی جدیه، جلوی درنمی شه گفت. اجازه هست که بیام داخل؟

زن با بی میلی راه رو باز کرد و شهرزاد از مقابلش گذشت و داخل شد.داخل
جایی که داخل و بیرون نداشت.یه اطاق کوچیک فرش شده بود با دو تا پشتی یک
طرف و چند تا تشک و پتوی روی هم چیده شده، کنج دیوار. یکاجاق گاز و یکی
دو قابلمه وچند بشقاب هم همون کنار زن خسته حوصله تعارف نداشت، نه چای نه
میوه و شیرینی، تا در روبست، گفت: چی کار کرده؟
شهرزاد نگاهش رو از در و دیوار اون اطاق کوچیک برداشت و به چهره پژمرده
زن خیره شد. معلوم بود که سن چندانی نداره ولی تکیده و رنگ و رو رفته
بود. چشمهاش با دخترش مو نمی زد، فقط مال این برعکس دخترش، دیگه مثل تیله
برق نداشت.

شما چند تا بچه دارین خانم؟
به جز دخترم یه پسر هجده ساله هم دارم
اسمش محسنه نه؟
آره ...محسن ولی الان خونه نیست سر کاره
چی کار می کنه؟
نمی دونم صبح می ره شب می آد
درس نمی خونه؟
نه...چند ساله که مدرسه نمی ره دیگه
چی کار می کنه روزها؟

مگه تو معلم دخترم نیستی چرا سراغ پسرم رو می گیری
شهرزاد به چهره شکاک و در هم زن نگاه کرد و گفت
دخترتون حامله اس، از برادرش
زن حرفی نزد
می دونم سخته که باور کنین ولی بچه مال پسرتونه
زن کماکان ساکت موند
سکوت زن خسته، به نظر شهرزادطبیعی بود. به همین دلیل نفس حبس شده اش رو
با صدا بیرون داد و به اطراف نگاه کرد،
تا بهش وقت داده باشه که از اون شوک بزرگ بیرون بیاد...

دیوارهای ترک خورده و زرد شده از زردآب بارونی که احتمالا از سقف به
پایین نشت می کرد... پارچه بلندی که از درگاهی توالت به جای در آویزون
بود...
کمد چوبی قدیمی درهمون باریکه راه ورودی... خبری از آشپزخونه و حمام نبود
و به نظر نمی رسید که اون خانه کوچیک اتاق دیگه ایی داشته باشه
شما با پسر و دخترتون همه توی همین اتاق می خوابین

زن به حرف اومد و گفت: آره همینجا می خوابیم باباشون هم هست...
یعنی چهار تایی کنار هم می خوابین
جا که نداریم مجبوریم
بر خلاف تصور شهرزاد اثری از شوک در چهره و گفتار زن دیده نمی شد و ظاهرا
نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده.به همین خاطر شهرزاد دوباره رفت سر اصل
مطلب و با تاکید بیشتری گفت:
دخترتون حامله شده، می دونم که باور نمی کنین کار پسرتون باشه ولی من
تقریبا مطمئن هستم و واقعیت اینه که...
زن حرف شهرزاد رو قطع کرد و گفت : خودم به پسرم گفتم که باهاش بخوابه!
باباش هم باهاش می خوابه! اینجا توی این محل خیلی ها ایدز دارن نمی خوام
شوهر و پسرم آلوده بشن. این دختر هم که هست. مال خودمونم هست، می دونیم
که پاکه، چرا نکنن که بعدش برن با ناشناس ها بخوابن، مریض بشن
شهرزاد خیلی خودش رو کنترول کرد که بالا نیاره و غش نکنه. اون خونه واقعا
جای غش کردن نبود.

دیگه با زن خسته حرف نزد و از اون خانه محقر خارج شد چند روزی حالش خوب
نبود و با کسی حرف نمی زد ولی بعد گشت و یکی رو پیدا کرد که سقط می کرد.
دخترک رو برد پیشش و به خرج خودش بچه رو ازشر اون رازی که دیگه چندان هم
رازنبود خلاص کرد.

دست آخر هم نشست و فکر کرد که واقعا چه کمکی می تونه به اون بچه بکنه و
چون به هیچ نتیجه درستی نرسید وقتی که برای آخرین بار رفت بهش سر بزنه-
به اتفاق یکی از دوستان پسرش، (به جز بار اول هیچوقت جرات نکرد تنها بره
توی اون خانه) دو تا بسته هدیه با خودش برد. توی اولی یک عروسک زیبا
گذاشت و توی دومی دویست تا کاندوم. عروسک رو داد به دخترک که حالش بهتر
شده بود و لبخند به لب داشت و کاندوم ها رو داد به مادره.
لااقل مراقبت کنین که بچه بیچاره دوباره به این روز نیفته...

اون شب پدر خونواده- تکیده و چرک و چروک- کنار دیوار همون خانه محقر به
پشتی ها تکیه داده بود و سعی می کرد، نگاهش با نگاه شهرزاد تلاقی نکنه،
ولی از محسن خبری نبود
     
صفحه  صفحه 39 از 79:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.