| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 39 از 84:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  83  84  پسین »  
#381 | Posted: 12 Sep 2012 10:17

خاله من

سلام به همگی...
من خیلی داستان هارو خوندم.واااقعا نمیدونم چقد حقیقت دارن,اما مال من 100%واقعیه.من شاهینم اصفهان زندگی میکنم.اول همه بگم که خیلی حشری بودم از همون بچگی.توی فامیل ما هم اکثرا خوشگلن.مخصوصا خاله هام.یکی از خاله هام قد تقریبا کوتاه اما سینه ها و کون توپی داره و سفیدم هست.خیلی خوشگله.وقتی که میومد اصفهان همیشه خونه ما میخوابیدو به بقیه فامیل زیاد سر نمیزد.من 14 15 سالم بود که اومده بود خونمونو من جلغ زدنو تازه یاد گرفته بودم.خونمون دوخوابه بود و بخاطر رودربایستی که با بابام داشت تو اطاق من میخوابید.شبا که تاریک بودو من هیچ چیزی نمیدیدم.اما دم دمایه صبح که روشن میشد هوا من رسما خوابو تعطیل میکردمو فقط منتظر یه تکون از خالم بودم.خالم کلا راحته مثلا شده بود جلوی من و در حضور مادرم پیرهنشو عوض کنه و با سوتین وایسه جلویه من...یا شلوارشو عوض کنه جلوم.اصلا همین صحنه ها منو حشری کرده بود که جرات پیدا کرده بودم.اون شب از بخت خوش من دامن پوشیده بود.هی میخوابیدمو بیدار میشدم که ببینم هوا روشن شده یا نه؛اما خیلی دیر میگذشت زمان.یهو بلند شدم فهمیدم که دو س ساعتی خواب بودم اما بموقع پاشده بودم.ساعت 6 7 صبح بود.اون پایین تخت من خوابیده بود.
وقتی نگاش کردم چشمام 4تا شد...پتوش که کنار رفته بود هیچ,دامنشم بالا رفته بود...من درجا شق کردم.چه کونی داشت..پشتش بمن بود و یه پاش صاف بودو یه پاشو خم کرده بود برده بود بالا.شرتش صورتی و تنگ بود.میشد حالته کسشو دید اما معلوم نبود.من سریع رفتم پاینو یوواش سرمو بردم سمت کونش.بچه ها نمیدونم بو کردید یا نه اما بوی کون خانوما واقعا منو حشری میکنه.
خلاصه سرمو بردم جلو از بالا شروع کردم زیاد بو نمیومد .همینطور که رفتم پایین بو اومد.دقیقا بینیم دم سوراخ کونش بود.عقل از سرم پریده بود.قبلا شرتشو بو کرده بودم اما این بو از خود کونش مستقیما بمشامم میخوردو کیرمو داشت از جا میکند.رفتم پایین تر که یهو بوی کسش بم خورد.واااااای محشر بود.واقعا نمیدونم چرا انقد بوی سکسی میداد کونش.من جرات کردمو زبونمو یواش مالیدم بشرتش که یکم نم ورداشت.بعدم دستمو آروم گذاشتم رو شیار کونو کسش.حتی یکذره فشار ندادم.داشتم حال میکردم که دیدم یه صدایی شنیدم.یه بوق آرومی شنیدم.فهمیدم صدای آلارم گوشیشه که داشت رفته رفته صداش زیاد میشد...نمیدونستم چکار کنم.یا باید میخوابیدم که خالم بیدار بشه و دیگه حال کردنم تموم بشه یکی هم اینکه بپرمو گوشیشو خفه کنم.که توی کیفش بود.تازه ممکن بود تا برسم بش صداش بیشتر بشه و بپره از خواب.من حشری بودم احتیاط حالیم نبود.سریع کیفشو ورداشتمو از اطاق زدم بیرون...
اونجا سر فرصت هم خفش کردم هم تایمشو رویه رب ساعت دیگه تنظیم کردمو اومدم.دوباره رفتم پاینو نگاش کردم اون کونو.خیلی خیلی اسمی بود.شورتش بیشتر رفت بود لای پاشو بیشتر باسنش معلوم بود.سفیده سفید.بدون موو.دوباره بوکردنو شروع کردم.توی فضا بودم.گفتم من باید کسو کونشو ببینم.یه فکری به سرم زد.با زبونم اروم تا تونستم شرتشو خیس کرم.خیلی خیلی سمت کسش خیس شده بود.بعدم رفتم رو تختمو خودمو زدم بخواب.ساعت زنگ خورد خالم پاشدو اصلا عجله نکرد که دامنشو درست کنه.وقتی بلند شد خود بخود افتاد دامنش.رفت دستشویی وقتی اومد دیدم تو فکره.چشمامو خیلی زیرکانه باز گذاشته بودم.همه جای اطاقم میدیدم.دامنشو که بالاش زیپ داشتو باز کردو از پاش دراورد.که یهو احساس کرد جلوش خیسه.با شرت دقیقا جلوم بود.خم شد نگاه کرد دید خیسه..رفت سر ساکش یه شرت دراورد.من داشتم میمردمو دهنم پر از آب دهن شده بود که نمیتونستم قورتش بدم.میفهمید که بیدارم.یه نگاه بمن کرد دید خوابم,شرتو دراورد...
وااای یک باسنی داااشت که نگو.خم که شد کسشم دیدم از پشت.واقعا توی اون سن این واسم عین کس کردن بود...خالم رفت صبحانه بخوره.من سریع خشک خشک جلغ زدم.آبم غلیظ نبود اما بد جوری پاشید...سبک سبک شدم...اما زود از کارم پشیمون شدم.ولی این پشیمونی ضعیف تر از اونی بود که شهوت منو بخوابونه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#382 | Posted: 17 Sep 2012 11:33
" سمفونی من "
_ دو سه قدم آن طرف تر، زیر نور شدید خورشید وسط روز، نشسته ام، به دور دست خیره شده ام. چهره ام در دود محو می شود و ته سیگار روشن، پس از عبور از هزاران جهان بر روی علف هایخشک جلوی سکو می افتد، دارد جان می دهد. به ساعت ام نگاه می کنم. ساعت مثل همیشه، ده و ده دقیقه است. من دارم به چه چیزی فکر می کنم و نمی دانم که در فکر من چه می گذرد. سعی می کنم با خودم فکر می کنم که الان در ذهن من چه می گذرد؟. نگاهی به ساعت ام می اندازم.ساعت ده و ده دقیقه است. سیگاری از جیب بغل کتم بیرون می آورم. می خواهم سیگارم را روشن می کنم که می بینم کبریت ندارم. نگاه می کنم و می بینم که ته سیگاری را که چند لحظه ی پیش به درون علف ها می اندازم هنوز روشن است. به سمت ته سیگار می دوم و ازهزاران دنیا می گذرم. از بین یک سری مکعب و دایره رد می شوم. یک جا یکدفعه پایم به سرم می خورد. یک قدم دیگر حرکت می کنم در همین حین کبریتی را که در دستم هست روشن می کنم و خودم هم نمی فهمم که این کبریت از کجا می آید؟ سیگارم را روشن می کنم و منتظر هستم تا کارگاه داستان بر گزار می شود.خب دود اول...
... را می گیرم. خیلی فاز می دهد. ریه هایم پر دود می شود، بعدش دود دوم را می گیرم. نه... هیچ کامی همان کام اول نمی شود. تصمیم می گیرم که همان کام اول را تکرار می کنم و بعدش هم بدون اینکه به عواقب این کار فکر می کنم دوباره دود اول را می گیرم و تا آخراینکه سیگارم تمام می شود باز هم دود اول را می گیرم. همین طوری سیگار را تا آخر می کشم و هر دفعه بار اول کام می گیرم. سیگارم تمام می شود. ساعت را نگاه می کنم می بینم که ده و ده دقیقه است. اه... سیگار آخری را اشتباه می کشم... همه ی کام های سیگار را هر کام، بار اول می کشم و نتیجه اش هم این می شود که زمان نمی گذرد . تا شروع کارگاه داستان هنوز باید صبر می کنم. مثل اینکه مجبور می شوم این بار یک سیگار دیگر روشن می کنم و تا آخرش سیگار رو هر کام، کام اول نمی کشم. روشن می کنم، کام اول... کام دوم... کام سوم... چهارم... پنجم... ششم... هفتم... هشتم... نهم... باز فکر می کنم که دوسه قدم آن طرف تر در ذهن من چهمی گذرد... دهم... شاید دارم به من فکر می کنم... یازدهم...احتمالا الان دارم فکر می کنم که من چرا اینجا می ایستم، من منتظر چه چیزی هستم... دوازدهم... اصلا من آن جا چه کار می کنم؟ اوه دارم ساعت ام را نگاه می کنم... سیزدهم... یعنی ساعت من هم مثل ساعت من ده و ده دقیقه است؟ اه این چندمیش هست که سیگارم تمام می شود؟... به ساعت نگاه می کنم، می بینم ده و ده دقیقه است. خب زمان به من می گوید که الان وقت کارگاه داستان است. وارد کارگاه می شوم. یک دانه صندلی درست وسط کلاس است. روی صندلی می نشینم و منتظر، فکر می کنم، یک دیوار سفید روبه روی من هست و دو دیوار هم که از دو طرفم می گذرند. به این می توانم می گویم یک سه دیواری خوب... راستی، چرا نمی گویم بد؟... خب چرا می گویم بد؟ چرا نمی گویم خوب؟... خب چرا می گویم خوب؟ چرا نمی گویم بد؟... خب چرا می گویم بد؟ چرا نمی گویم خوب؟... خب چرا می گویم خوب؟ چرا نمی گویم بد؟...
_ صدای کبریت کشیدن کسی آمد. زنجیر درست در همان جهتی حرکت کرد که من خلاف آن جهت، زنجیر را به سوی خود کشیدم، اما زنجیر از گوشه ی کادر چارگوش تاریکی وارد و از گوشه ای دیگر خارج شد و من را دیدم؛ که همچون بوزینه ای که به دور شاخه ای نازک پیچیدم و رقصیدم... با صدای انفجار مهیبی، زنجیر نبود و طبق قانون عمل و عکس العمل من در خلاف جهت زنجیر پرت شدم. سرم را چرخاندم، من دو سه قدم آن طرف تر ایستاد و با آتش کبریتم توانستم صورتم را در گرگ و میش غروب بهتر دیدم، سیگارم روشن شد و صورتم در دود، محو شد و ته سیگارم که بر روی علف های خشک جانی تازه یافت. ساعت ام را نگاه کردم. یعنی ساعت ام چند بود؟ شاید ساعت من هم مثل ساعت من ده و ده دقیقه را نشان داد. من سرم به کار خودم بند بود. و متوجه من نشدم که داشتم ساعتم را نگاه کردم. سیگارم را کشیدم و ساعتم را نگاه کردم، یک چیزی چهره ام را برافروخت که نفهمیدم چه بود؟ فقط فهمیدم که بعد از دیدن ساعتم پریشان شدم. دوباره سیگاری از جیب بغل کتم درآوردم و کشیدم. نگاهی به افق های دور دست انداختم. یک چیزی پرده ی ذهنم را درید. به این فکر کردم که دیروز و حتی فردا و پس فردا چه شد؟ این بهترین راه بود برای اینکه زمان بگذرد. هر وقت خواستم زمان گذشت به زمان فکر کردم و زمان واقعا حضور داشت. به این فکر کردم که برای اینکه همیشه بودم باید زمان متوقف بود. وقتی زمان حرکت کرد، یعنی وقتی که من به زمان فکر کردم اون موقع من دچار یک دیلکتیک شدم. در آن لحظه ای که به زمان فکر کردم از آن جهت که فکر کردم، بودم و از آن جهت که هر لحظه گذشت، من دیگر نبودم. زمان درست مثل چراغ روشنی بود که پشت سرم به من با یک فاصله ی ثابت جوش شد و من همان سایه ی خودم بودم وقتی که چراغ زمان، پشت سر من روشن بود و درست آن جایی که پا گذاشتم دیگر سایه ام نبود و به محض اینکه خواستم پایم را بر روی سایه ام گذاشتم سایه ام گریخت و من همان سایه بودم. به ساعتم نگاه کردم ساعت درست ده و ده دقیقه است. این بار نیز زمان برای من نگذشت و دقیقا همین حالا که این جمله را گفتم زمان برای من گذشت. می خواهم زمان بگذرد. خب کاری ندارد. کافی است فکر کنم که باید فردا و دیروز و آن سال چه کردم؟ همین مرا تبدیل به سایه ای جلوی پای خودم کرد. همین که این جمله را گفتم زمان نبود. فردا باید به کارگاه داستان رفتم. داستانی را آماده کردم که وقتی فردا آن جا خواندم من انگشت به دهن ماند. خب، اینطوری برای گذر زمان و سایه بودن خوب بود. باز زمان نگذشت. نباید به چیزی جز ساعت فکر کرد برای اینکه زمان گذشت، باز اشتباه کردم... زمان اینگونه نگذشت. ساعتم را نگاه کردم و درست ده و ده دقیقه بود و من دیگر آن جا نبودم.
_ چشم از ابدیت برداشتم و افقی بودم در مکعبی دو در و افقی، بودم در مکعبی دو در. فضای اینجا اکسیژن ندارد. نفسی عمیق کشیدم... وقتی در فضای مکعبی من اکسیژن پخش نمی شود آن وقت با تمام وجود، خود را به بیرون اق می زنم. من احتمالا اینجا حضور ندارم. من، پیوسته ام تا از مکعب خارج می شوم و مکعب، پیوسته ام تا از من می گذرم. فضای اینجا اکسیژن ندارد و من در نقطه ی کور خط سیر رهگذران پوچ از لذت نادیده بودن، آه گریه می کنم. کامپیوتر روشن شد و جت را باز کردم و با فشاری که بر روی space آوردم، اکسیژن در فضا پخش شد.وقتی اکسیژن در فضا پخش می شود با خودم گفتم که همه چیز برایند من پیوسته با من گسسته است. خب زندگی چه لزومی دارد؟ درسته که این سوال اصلا هیچ ربطی به فکر قبلیم درمورد برایند پیوستگی و گسستگی من نداره، ولی خب چه لزومی داره که ربط داشته باشه... آخه باید بگم که من باید اکسیژن استفاده کنم تا بتونم زندگی کنم و بعدش باید زندگی کنم تا چی بشه؟ احتمالا برای اینکه باز بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم که بتونم زندگی کنم که بتونم اکسیژن استفاده کنم ... بعدش من که دیگه کلافه شده به جای اینکه که قبول کنه این دور وجود داره... میره چی کار می کنه... استدلال می کنه که باید به چیز دیگه ای خارج از این دور، وجود داشته باشه... بعدش یه من بزرگتر می سازه... اما غافل از اینکه این من گنده تره رو هم، همین توهمات من، تو همین دور ساخته... مسئله این جاست که... ول لش. من میام فرض کردم که توی یک ویلای بزرگ زندگی خواهم کرد و اونجا می میرم بعدش میام فرض می کنم که توی کثافت دارم می میرم. خب چه فرقی می کنه که من کجا بمیرم... جواب میدم هر طور که راحتترم... و باز می پرسم کی کفته که چه جوری راحتترم... بعدش اصلا چرا باید زندگی کنم که بخوام راحتترهم زندگی کنم؟؟؟... نکنه فقط این منم که می میرم؟ وشاید هم من مثل یک ماشینم که یه زمانی فرسوده می شه... یه ماشین که فکر می کنه که می تونه فکر کنه... در حالی که فقط حمالی بیشتر نیست که تازه حمال هم به وجود میاره برای اینکه بعد از، از بین رفتنش بتونه حمالی کنه؟ و قراره فکر کنه تا بتونه ایده هایی برای حمالی ارائه بده... پس من می تونم یه کسی باشم که نمی میرم و یه عالمه حمال دارم که فکر می کنن می میرن... این جوری چه اتفاقی می افته؟... مسئله اینجاست که اگه من قرار باشه برای همیشه زنده بمونه، اونوقت تکلیف خواسته هاش فرق می کنه... خب وقتی زندگی پایان داشته باشه دیگه داشتن خواسته، یه چیز مسخرس... یه تلقینه برای بهتر حمالی کردن... برای بهتر ابزار بودن... چرا باید زندگی کنم؟... چرا باید بمیرم؟ اصلا چرا ب اید بپرسم؟ زندگی راحت یعنی چی؟ مرگ راحت یعنی چی؟ اصلا بودن، یعنی چی؟ هیچ چیز لزومی نداره... یه حالت دیگه هم وجود داره... اینکه من یه عمر، حمالی کنم به این امید که یه روز دیگه حمالی نکنمو بتونم بدون حمالی زندگی کنم... اما تا زمانی که هدف وجود داره، حمالی هم وجود داره و اونوقت باز می پرسم، چه لزومی داره تا زندگی کنم؟ و البته جواب نمیدم که چه لزومی داره تا زندگی کنم، فقط می گم لزومی برای زندگی وجود نداره... یعنی برای هیچ چیزی لزومی نیست... یک سوال مسخره ی دیگه که باید از خودم می پرسم اینه که چرا باید انتخاب کنم؟...
_ خودم را دار زده ام. من بی شک مرده ام. پس دیگر حرفی برای گفتن ندارم. اگر هم الان دارم حرف می زنم به خاطر این است که قبل از مرگم، یک سری اراجیف نوشته ام، وگرنه این که من بتوانم بعد از مردنم حرف بزنم یک سری شر و ور هست که توی داستان ها و فیلم های سینمایی به آن برخورد می کنم که تحت یک سری تلقینات و دروغ ها توی اون ها چپونده شده... آخه کی تا حالا تونسته بعد از مردنش، شروع کنه به حرف زدن که من هم بتونم... البته این چیزهایی که من دار

به یک امضا نیازمندیم
     
#383 | Posted: 17 Sep 2012 11:49
دهقانی سالخورده شکوه می برد ...
به مالیات های گزاف می اندیشد و به پول زیادی که بدهی دارد ...
اشک در چشمان ام حلقه می زند، وقتی می گوید جهنم اینجاست ...
و پوزخند ام را هنگامی که نام خدا را می آورد با نگاهی دنبال می کند.
بهشت عقده ی فروخورده ی رنج کشیده گان و جهنم انتقام مبهم ستمدیده گان
و
خدا...
مادر بزرگ پیر ام را دوست دارم...
زمان بسیاری با او زیستم و حال، او بیمار است و من تنها به خود ام
(که شاید هم نه...)
ایمان دارم.
من قانون را می شناسم
دروغی که هزاران سال بر انسان حکم راند،
حماسه ای که تنها از ضعف برخاست...
من به آن چه که افتاد گرفتار گردن ام...
دیوانه گان!
زنده گی را به بهشت می فروشند؟!
و انسانیت را به عدل دروغین خداوند موهوم؟!
کجاست یاری دهنده ای که مرا یاری رساند؟
آزادی تان را دزدیده اند و خردتان را خموش...
زندانی در ذهن ات ...
این عفریته های پست فطرت...
فریاد می کشم، زنده گی می دهم و رسانه ها تاب مقاومت ندارند...
می گویند خدایی دوباره زاده شد!!!
خداوند بر زمین هبوط کرد!!!
دهان هاشان را گِل بگیرند!
(این دزدان سودجو... این پادشهان پنهان...)
من از خداوند صحبت نمی کنم...
من زندگی می دهم تا بگویم
من انسان ام ...
اگر چه ندانم ، اما خریت را ادامه نمی دهم،
می کوشم بدانم لیک خرافه پرست نیستم.
من انسان ام
و
تو بیدار شو...
که خواب و بیداری دروغ است...
"آرام باش و آرامش ده."
حال از زمین انسانی به آسمان هبوط می کند.
دیگر هنگامه ی دولت دروغین تو به پایان آمده است.
من را بکش... که نمی توانی...
من انسان ام...
نمی میرم،
حیوان نی ام که خون ام در قربان گاه افزون طلبی تو پایان راه ام شود.
من انسان ام...
من جاویدم.
و خدا، بهانه ی دروغ قدرت خواهی و ستمگری تو پست فطرت است...
اما دیگر وقت بیگاری انسان به پایان رسید...
زنجیر ذهن را انسان می درد...
زمان ستم تا کی؟...
گرسنگی و فقر و دستان خداخواه تا کی؟...
فلاکت و تقدس تا کی؟... آیین (و دین) و حکومت ظلم تا کی؟...
زجر تا کی؟... پستی تا کی؟... گریه تا کی؟... بندگی تا کی؟...
بیدارشو...
بیدار شو، ای خواب زده....
ای خواب زده...ای به خواب ات زجر را پسندیده بیدار شو... تاکی؟...
در تهوع گناه و ثواب ام
و در سخره ی خطا و صواب...
ثروت خواهی تا کی؟.... فزون طلبی تا کی؟....
بهانه ای به نام انگیزه تا کی؟... و دروغی به نام هدف تا کی؟...
هدف این جااست...
زیر پاهای ات لگد مال اش کردی... و انگیزه حتی به تو نزدیک هم نیست...
حماقت است...
هی!
انگیزه تویی و هدف انسانیت است...
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."
"آرام باش و آرامش ده."

به یک امضا نیازمندیم
     
#384 | Posted: 18 Sep 2012 23:43

گاییدن خواهرم به صورت سگی

سلام اسم من آرش ۲۶ساله از یزد. یک خواهر دارم ۲۲ساله که ازدواج کرده.من خیلی میخواستم با خواهرم یک حالی داشته باشم واقعا یکی از آرزوهام بود.خوب داستان ما بر میگرده تو تابستون سال ۸۶که دامادمون میخواست واسه مأموریت بره سوییس.و منم مأمور شدم شبا واسه این که خواهرم نترسه برم اونجا. انگار خدا داشت منو به آرزوم میرسوند.شب اول که رفتم اونجا همراه کامپیوترش رفتم تو این سایت و داستان های بچه ها رو خوندم که چجوری خواهراشونو واسه خودشون کردن.ما هم هی داشتیم فکر میکردیم چیکار کنیم که خواهرم این کوس رو بده ما تا ما هم فیض ببریم.

بالاخره شب اول گذشت و من با هزار تا فکر و نقشه خوابم برد.روز دوم که شد دیدم خواهرم نیست.رفتم نگاه کردم دیدم خانوم خوشگله رفته حمام.ما هم سریع از فرصت سوء استفاده کردیم و کامپیوتر را روشن کردیم و فیلم هایی رو که آورده بودم تا باهاشون جق بزنم رو گذاشتم داخل سیستم.و کیرمو درآوردم و داشتم جق میزدم صدای آه و ناله این دختر تو فیلم سوپر حواسم و پرت کرده بود که داشت آبم میومد منم همینطور داشتم جق میزدم که یکدفعه میخواستم پشت سرمو ببینم تا مطمئن بشم هنوز خواهرم نیومده که یکدفعه دیدم پشتم وایساده و بهم زل زده و تعجب کرده.ما هم که داشتیم جق میزدیم یکدفعه آبم اومد.و خواهرم همینطور داشت به من نگاه میکرد.ما هم سریع شال و کلاه کردیم و سریع رفتم خونمون و هی میگفتم گوه خوردم.و هی دعا میکردم خدای خواهرمونو که ندادی بکنیم حداقل آبروی ما رو حفظ کن.هی میترسیدم خواهرم زنگ بزنه خونمونو به مامانم بگه. مامانم هی میپرسید چرا از خونه خواهرتاومدی بیرون گفتم با کامپیوتر کار دارم.

ساعت حدودای ۶ بود که یکدفعه دیدم گوشیم داره زنگ میخوره دیدم خواهرم هستش. اول کار که برنداشتم.اس ام اسم زد و گفت گوشیتو بردار.ما هم که ریده بودیم تو خودمون یکدفعه دیدم دوباره داره زنگ میزنه.تو دلم گفتم تو هم ما رو گاییدی اگه میخوای به مامان بگی سریع بگو دیگه.گوشی رو برداشتم گفت سلام.ما هم گفتیم سلام.گفت یکدفعه کجا رفتی؟منم گفتم اومدم خونه.گفت چرا؟گفتم به خاطر کار بدی که کردم.اونم گفت پاشو پاشو بیا اینجا کارت دارم.گفتم چیکار؟گفتش خودت میفهمی.بعدش تلفونو قطع کرد.ما هم شک کردیم و گفتم نکنه بابام الآن اونجاست جفتشون میخوان کونم بزارن.با هزار تا ترس و لرز عازم خونه خواهرم شدم.با ترس زنگ زدم اونم بدون این که آیفونو برداره درو باز کرد.ریده بودم تو خودم.رفتم بالا و درو باز کردم.دیدم کسی نیست که.گفتم الوووووو.کسی خونه نیست؟صدایی اومد و صدای آه و ناله خواهرم از اتاق بود.ترسیدم نکنه حالش بد شده باشه سریع رفتم تو اتاق.اومدم که برم تو اتاق یکدفعه انگار برق۳۰۰۰ولت بهم وصل کردن.دهن باز مونده بود.بله خواهرم لخت مادر زاد تو تخت خوابیده و داره خودشو میمالونه.وای شکه شده بودم.ولی خیلی خوشحال بودم و خودم و زدم به اون راه.سریع رفتم بیرون که خواهرم گفت آرش جان کجا میری؟گفتم حواسم نبود ببخشید نفهمیدم که تو اتاقی اونم بلند گفت نمیخوای خواهرتو جر بدی.منم مات و مبهوت نیشم را باز کردم و گفتم چرا خواهرم الآن میام دوباره رفتم تو اتق خودش بلند شد و امد جلوم.ولبای داغشو گذاشت تو لبام.وای داشتم میسخوتم تنش داغ بود.کیرم از رو شلوار میخورد تو کسش و داشت کیرم میترکید.همینطوری که در حال لب گرفتن بودم لباسام و شلوارمو داشت در میاورد.که منم با یک شرت جلوش وایسادم بعد از لب گرفتن یک کاندوم با طعم توت فرنگی واسم آورد و شرتم را کشید پایین.و کاندومو گذاشت تو کیرم.یک اسپری تأخیری هم بهم زد.و شروع کرد به خوردن کیرم.وای سر کیرم را لیس میزد خوایه هام رو میخورد.منم بهش گفتم تو کاری نکن میخوام تو دهنت تلمبه بزنم.و شروع کردم به تلمبه زدن وای چه حالی میداد.سر کیرم میخورد تو لبای داغش.بعد کیرم رو از دهنش درآوردم و گذاشتم لای پستوناش و هی بالا پایین میکردمو تلمبه میزدم اونم سینه هاشو محکم گرفته بود.چه سینه نرمی داشت وای الآن که دارم مینویسم کیرم داره منفجر میشه شما رو نمیدونم.گفتم مگه میشه سینه به این نرمیو نخورم و شروع کردم به مکیدن سینش و سر پوستوناشو گاز میگرفتم.اونم به جاش داد و فریاد میزد و میگفت کسمو بخور منم رفتم سراغ کویش یک ذره مو نداشت شروع کردم به لیس زدن کوسش چچولشو پیدا کردم و میمکیدم اونم داشت فقط آه ون اله میکرد.بعدش گفت نمیخوای منو جر بدی.منم کیرمو گذاشتم تو کسش و هی میکردمش دیدم فاز نمیده گفتم بیا بشین رو کیرم اونم کیرمو تو کسش جاسازی کرد و فرو کرد چه کس داغی.دیگه منم صدام در اومد و آه آه میکردم.اونم که داشت میمرد.یکدفعه نگام افتاد به کونش گفتم میخوام کونتو بکنم اونم با کمال میل قبول کرد.کرم برداشتم و مالیدم به کونش و چندتا سیلی محکم به کونش زدم که کونش قرمز شد.قمبلاش قشنگ در زده بود.منم کیرمو به حالت سگی کمی فرو کردم تو کونش وای چقدر داغ بود یک آخ بلند کشید.منم یک ذره صبر کردم و یکدفعه کیرمو تا ته کونش گذاشتم و داشتم تلمبه میزدم اونم میگفت جرم بده جرم بده داداشی....وای کونش داغ داغ بود و سینه هاشم داشت مثل ژله میلرزید.داشت دیگه آبم میومد کیرمو در آوردم و کاندوم را هن در آوردم و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و شروع کردم به تلمبه زدن بعذ از یک دقیقه آبم اومد و ریختم تو دهنش اونم همشو جار کرد و کیرمو میمکید.بعد باهم رفتیم حمام اونجا هم هی برام ساک میزد و میخورد که بازم آبم اومد.
امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه اگه دیدم راضی هستید داستان های بعدیمم برای این سایت مینویسم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#385 | Posted: 19 Sep 2012 15:37

روابط حسنه من و مادر زنم
با شروع رابطه من و مادرزنم ، بين من و زنم يك حالت سكس عجيبی شروع شده كه باعث شده ما دو تا هميشه در حالت حشری باشيم. طرز نگاهها و رفتارها يك گرمی مخصوص بخود گرفته. در اولين شبی كه زنم برای زايمان در بيمارستان بستری شده بود من به همراه مادرزنم و يكی از خواهرای زنم در بيمارستان بوديم. ساعت 8 شب ديگه اجازه ندادند كه در بيمارستان بمونيم. فقط با پرداخت هزينه ، يك نفر می تونست پيش زنم بمونه. اول مادرزنم می خواست بمونه كه خواهرزنم اجازه نداد. بهش گفت تو از صبح تا حالا اينجا بودی خسته ای. با اشاره به من گفت شما دوتا برين خونه. تا فردا صبح من اینجا می مونم. برای خداحافظی رفتيم پيش زنم. داشتيم خداحافظی می كرديم. يواشكی به مادرش گفت مامان جون ، عزيز دلم رو با خودت ببر خونه. مواظبش باش تا لحافش از روش كنار نره. شلوغ هم نكنيد. من زود می فهمم ، باشه؟. مادرزنم گفت: ببينم مگه تو يك لحظه می تونی كنارش باشی و شلوغ نكنی؟ مگه ممكنه؟ هان! از من يكی توقع نداشته باش.زنم با يه حالت تحريك كننده ای گفت: باشه ولی يادتون باشه. عوضش رو در می آرم. بعد گفت: مادرجون می خوام يه لطف بكنی. عزيز دلم از وقتی كه من حامله شدم درست وحسابی سكس نداشته. ازت خواهش می كنم امشب رو باهم باشين و تا صبح از هم لذت ببرين و منو در كنارتون حاضر بدونيد. باشه؟ مادرزنم خم شد و از صورتش بوسيد. منهم يه دو دقيقه جلو مادرش ازش لب گرفتم. تا سرمو بلند كردم ديدم خواهرزنم اومده تو و داره ما رو تماشا می كنه. لبخند معنی داری كرد گفت: بابا همش يه شبه. نمی تونيد تحمل بكنيد؟ خلاصه خداحافظی كرديم اومديم. من و مادرزنم دوتايی سوار ماشين شديم و رفتيم به طرف خونه. تو راه تصميم گرفتيم بريم بيرون غذا بخوريم. نمی دونيد شام چقدر لذت بخش بود. خلاصه رسيديم به خونه. من تا لباس هامو در بياورم مادرزنم گفت من میرم حموم. از صبح تا حالا بدنم داغ شده. خنديدم و گفتم داغ شهوت يا... با ناز گفت: هردوتاش. نمی دونی از موقعی كه قرار شد امشب با هم باشيم چه كشيدم! رفت حموم و من هم كتری آب رو گذاشتم روی اجاق تا يه نسكافه داغ با هم بخوريم. بعد از ده دقيقه مادرزنم اومد بيرون. حوله زنم رو پيچيده بود به خودش. با يه نازی اومد و روی مبل نشست و گفت عجب حالی داد حموم. تو نمیری. گفتم من عصری كه بيام بيمارستان دوش گرفتم. نشستم بغلش. آروم دستم رو بردم با گوشه حوله شروع كردم موهای خيسشو خشك كردن. آروم گردنشو ماليدم اومدم روی شونه هاش. سرم رو بردم جلو و با لبام شروع كردن قطره های آب روی گردنش رو ليسيدن. كم كم ليسيدنم تبديل شد به بوسيدن. گردن و روی شونه هاش رو بوسيدم. آروم لباشو گرفتم و اونم با ولع زيادی شروع كرد به لبهامو خوردن. آروم بغلش كردم. كشيدم به طرف خودم. اونم خودشو ول كرد تو بغلم. كم كم حوله داشت ازش باز می شد. اول وسط سينه ش اومد بيرون. داشتم به وسط سينه اش نگاه می كردم كه خودش هم متوجه اون شد. آروم حوله رو با دستش كشيد پايين. گفتم من می خوام آروم لختت كنم. اجازه هست؟ فقط تونست با تكون دادن سرش موافقت کنه. چون سريع لباشو گرفته بودم. دستامو آروم بردم و پستون سمت چپشو گرفتم. يك آهی كشيد كه فكركردم چی شده! بهم گفت: هوس كردم تو رو لخت كنم. دکمه های پيراهنمو باز كرد. كمربند و زيپ شلوارم رو باز كرد. شلوارم رو درآورد. من بودم با يه شورت. كيرم توی شورتم خيمه زده بود. تا شورتم رو درآورد چنان سيخ وايستاده بود كه من هم تعجب كردم. منو كشيد بطرف خودش و كيرمو گرفت و شروع كرد به مالش دادن. براثر تكونهايی كه خورده بود حوله كاملاُ از روش كنار رفته بود. نگاهی به خودمون كرديم. همديگر رو بغل كرديم و لب تولب هم نشستيم. بهش گفتم بيا بريم رو تخت راحت باشيم. قبول كرد. بلندش كردم. حوله افتاد زمين. تا بلند شد ديدم از كسش يه قطره آب آويزون شد. بهم گفت می دونی از موقعی كه باهم شام خورديم تا الان دو بار ارضا شده ام. و اين آب اوناس كه ازمن راه افتاده. دستشو گرفتم. رفتيم تو اتاق خواب. هردوتامون افتاديم رو تخت. همديگر رو چنان بغل كرديم و فشار داديم كه انگار تا حالا سكس نداشتيم. من كيرم رو روناش و كسش فشار می دادم. چون چهار ماه بود اينكار رو نكرده بودم آبم سريع اومد. نگاهی به مادرزنم كردم و گفتم اجازه می دی آبم بياد؟ تا صبح بهت قول می دم نذارم بخوابی!. يواش و با حالت شهوتناكی گفت هرجور راحتی. دخترم بهم گفته بود كه خيلی وقته كه نتونستی روش دراز بكشی و هميشه اون با دستاش برات جلق می زده و آبتو مي‌اورده. حالا راحت باش و هرجوری كه دلت می خوات بذار آبت بياد. ولی قول بده كه تا صبح بايد منو بكنی. اون كه داشت اين حرفها رو می زد منهم با شدت خودم روش تكون می دادم. كيرم خود به خود داخل كسش شده بود. بهش گفتم اجازه می دی توش خالی كنم؟ با آه و اوخ بلندی گفت: آره. راحت باش عزيزم. خودت رو خالی كن. بذار تمام اين مدت كه از كس محروم بودی عوضش دربياد. اون اين حرفهای تحريك كننده رو می زد و من با تمام قوا داشتم خودم رو توی كسش خالی می كردم. فكر ميكنم كه اون لحظه تمام آب منی دنيا رو در من جمع كرده بودن. هر چی داشتم توش خالی كردم. محكم گرفته بودمش. نمی ذاشتم تكون بخوره. پاهاشو بالا گرفت و از پشت قفل كرد و منو محكم به خودش فشار داد. باحالت حشريش بهم می گفت: می دونی خترم بهم چی گفت. گفته كه خوب بهش برس. نذار امشب احساس تنهايی بكنه. بذار حسرت چهار ماه رو از دلش بيرون كنه. اون اين حرفهارو می زد و من هم بهش فشار می دادم. كم كم داشتم از پا می افتادم. در حاليكه كيرم توی كس مادرزنم بود آروم چرخيدم و به پهلو خوابيدم. تازه به فكر پستونهای بزرگ و نرمش افتاده بودم. با ولع بسيار داشتم پستوناش رو می خوردم. ( زنم بعد از دو روز كه از بيمارستان اومده بود بهم گفت كه اين چه بلايی بود كه به سر پستونهای مادرم آوردی؟ بيچاره مادرم تا يك هفته نمی تونست جلوی من و خواهرم سينه هاش رو بذاره بيرون و از دست من نارحت بود. بهم گفت: حالا كه نمی تونستی با شوهرت سكس داشته باشی وكيرش كستو نمی ديد!لااقل پستوناتو كه می تونستی بهش بدی بخوره. نمی دونی چه كار كرده با پستونام. بعد بهش نشون داده بود و زنم بهش گفته بود كه اين كار رو تا حالا از من نديده بود. دلش به حال من سوخته بود.) ( می دونيد مادرزنم و دختراش با همديگر رودر واسی ندارن و جلوی همديگه به راحتی لخت می شن. حتی با هم شلوغ كاری هم می كنن.) خلاصه چنان بلايی سر پستونهای مادرزنم آوردم كه تا يك هفته كبود كبود بودند. تازه بعداز خوردن پستوناش كيرم تازه داشت بلند می شد. مادر زنم خوشحال شد و كيرم رو به دهنش گرفت شروع كرد به خوردن. همين كه بلند شد تا كيرم رو بخوره ديدم كه تمام قسمتی زير كسش بوده خيس آبی بوده كه من توی كسش خالی كرده بودم. دستمو روی كسش كشيدم گرم گرم و نمناك بود. كيرم رو گرفت و خورد و خورد. بعد بهم گفت: می خوام طوری منو بكنی كه تا چند روز هوس كير نكنم. منهم نامردی نكردم و چنان روش پريدم و كيرم را تا ته بهش فرو كردم. دوساعت تمام داماد و مادرزن بهم ديگه لذت فراوان دادند. بعد با هم رفتيم حموم و تا صبح تو آغوش هم خوابيديم. فردا صبح توی بيمارستان همه از بدنيا اومدن فرزندم خوشحال بودن. ولی تو اين وسط سه نفرفقط ته دلشون بيشتر از همه خوشحال بودن. من و زنم و مادرزنم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#386 | Posted: 20 Sep 2012 04:41
میهمان

مالیدن یواشکی آبجی
این یه داستان نیست تقریبا داستانه کوتاه چند خطیه دوستان . خود ساختگی نیست واقعیته من عضو تازه انجمن لوتیم سعی میکنم داستانای خودمو براتون بزارم . یمدتیه خواهرمم خیلی منو شهوتی میکنه جوری که بخاطرش روزی ۵/۶با ر جق میزنم . این داستان ماله امشبه . از حموم اومد بیرون خواهرم ، سینه های رو فرم و اندامه بیستش از روی لباسش حشریم میکرد داشتیم منو تو نگاه میکردیم که گفتم دیروقته خاموش کن بخوابیم فردا هم باید بری سره کار . ۲ساعتی خودمو سرگرم کردم تا خواب بره جامو انداختم سمته راستش آخه یوری خوابیده بود کونش سمته من بود . پتورو جوری ادناختم که دستم دیده نشه . واسه اطمینان صداش زدم جواب نداد فهمیدم خوابه . انگشته وسطمو یواش مالیدم به چاکه شلوارش بیدار نشد بیشتر جرات پیدا کردم یکم انگشتمو چسبوندم به وسط شرتشو احساس کردم دیدم فایده نداره اینجوری زود بیدار میشه . انگشتمو بردم پایین حس کردم اینجا نرم تره فهمیدم دقیقا دس گذاشتم رو کسش فشار دادم یخورده یذره تکون خورد مثه شبای قبل بیخیال شدم . دوبار خواستم دس به کار بشم که دیدم جابجا شد . زیر پوش سفید تنش بود کرستش جابجا شده بود یه فضای خالیه خوبی بود واسه جای دست . یکم صبر کردم که خواب بره باز . دستمو بردم وسطه سوتین نفسشو رو دستم حس مکردم دستم داشت میلرزید میترسیدم بخوره به بدنش بیدار شه ولی با یه نفس عمیق تعدل پیدا کردم . دستمو یذره چسبوندم به سینش بیدار نشد بیشتر چسبوندم بیدار نشد الان دیگه به نوکه سینش رسیدم . واییی خدا عجب سینه ی نرمو بزرگی ولی زود برداشتم چون داشت نفساش تندتر میشد . کیرم داشت میترکید دوس داشتم دس به کسش بزنم . شلورش از این گشادای نازک بود که لطیفه . دست زدم به کشه بالای شلوارش دیدم از این کش نرماست و خطر نداره . شلوارشو زدم بالا یکم و دستمو بردم تو یکم تکون خورد ولی من دستموبر نداشتم آروم که شد رسیدم به کشه شرتش واییی لعنتی شرتش تنگ بود کششم سفت بیخیاله زیره شرت شدم از روی همون شرت دست زدم به کسش خیلی تپل بود کیف میکردم ولی احتیاطم میکردم شرتش خیلی لطیف بود لرزش بدنم بیشتر شده بود انگشته وسطمو گذاشتم روی کسش و خیلی خیلی آروم بالا پایین میکردم نفسش تند شده بود حس کردم میخواد بیدار بشه دست نگه داشتم آروم شد دوباره تکرار کردم این کارا تکراری شده بود کیرمم داشت درد میکر از شهوت گفتم آخرین حرکتو بزنم بعد برم جغ بزنمو بعدش بخوابم . دیدم دسته چپش مچش بازه دوست داشتم کیرمو تو دستش بزارم میترسیدم ولی رفتم جلو دراز کشیدم کیرمو گذاشتم کفه دستش بین انگشتاش تکون میدادمو یبارم کیرمو گذاشتم که دستشو انگشتاشو بستم خیلی حال میداد کاش میشد بکنمش . هیچی دیگه خواستم برم جغ برنم گفتم همینجا بزنم . تف زدم کفه دستم . یه دستم رو کیرم بود یه دستمم یواش روی کونش بالا پایین میکردم . آبم اومد کف دستم ریختم بعد پاکش کردم . امشبم مثل هرکشب خوماری . منتظر مالش فردا شبم باشید اگه داداشم اینا نیان . اگه شد عکسم میگیرم یواشکی میذارم . فعلا .
     
#387 | Posted: 20 Sep 2012 11:16

سکس با دخترعمو توی پارکینگ

سلام مي خواهم يكي از خاطرات سكسي خودم را تعريف كنم من يكراست مي روم سراغ خاطره خودم من ١٧سالم ودختر عموم ١٥سالش يكروز ما ميهماني داشتيم كه دختر عموم سحر جان امدبود براي كمك به مادرم سحر هيكل فوق سكسي داره . ٣.٢ ساعتي بود كه سحر امدبود به من گفت على من مي خواهم دچرخه بخرم گفتم حالا كچي گفت تو كه دوچرخه ي٢٦ داري بده بمن تا امتحان كنم گفتم إشكالي نداره رفتيم پايين سوار دچرخه كه شد افتاد كفتم بيا پايين بينم كفت ايدفعه تو كمكم كن من از خدا خواسته چون مي تونستم دست بهش بزنم گفتم باشه سوار شد من وايسادم كنارش دستم از پشتش بردم گذاشتم روسينه هاي جانش تكون خورد ولي هـيچي نگفت راافتاد منم از قصد كه سنگينيش منع كرد زدمش زمين روي كير شق شده خودم نگاهي من كر د ومن يك چشمك دادم وبغلش كردم مقامت كرد ولي با اصرار بسيار من مواجه شد و از مقاومت دست برداشت.

پاركينگ ما شخصي بود وكسي جز ما حق ورود نداشت بابا م هم توي يك كارخانه كار مي كرد وتاساعت ٦سركاربود مادرم هم با پاركينگ كاري نداشت .من شروع كردم دراوردن لباس ها سحر وا واواواواواوي چه سينه اي داشت شروع كردم لب گرفتن از سحر امدم پايين تر سينه هاشو خور دن شلوارش دراوردم شرتش همين طور واواواواواواواواواواواواواوايييييييييييييييييي
كسش جاي يك تار مو نبود بهش گفتم با چي مو هاتو زدي؟ گفت خواهرم از ٨سالگي برام كرم موبر زد تا مو درنياد. گفتم واقعاًً اره شروع كردم به خوردن كسش حدوديربع كسش خوردم كير دراوردم كه برا م ساك بزنه ٥دقيقه اي گذشت ابم داشت ميامد كه كشيدم بيرن ٣،٢ دقيقه اي بگذره تا اب بره پايين كيرم گذاشتم لاش واواواواواوي چه گرماي داشت جلو عقب كردم وگذاشتم در كونش یه توفي كردم سر كير م كردم تو كونش ي آهي كشيد بزور رد کردم توش جيغي مي كشيد كه حد نداش دسم گذاشتم دم دهنش كه صدا نره بالا أروم تلمبه مي زدم ديگه كير جاباز كرده بود تلمبه هارو تند تر كر دم داشت ابم مي امد كه همش خالي كردم تو كونش يدفع ديدم دسم خيس شد ديدم كه اره بدبخت گريه كرده بود من سريع اشكاش پاك كردم وسريع يه لب مامان ازش گرفتم بهش گفتم ببخشيد گفت اشكالي نداره گفت هر چقدر دوست داري بكن بازم. بهش گفتم دفعه ي بعد حتماً.

لباسامون پوشيديم ورفتيم بالا مادرم گفت شما ها كجا بودين گفتم داشتم به سحر دوچرخه یاد مى دادم اين بود يكي از خاطرات سكسي من. من و سحر تاحالا چندين بار ديگه سكس داشتيم. اميدوارم خوشتون بياد نظر ياد تون نره


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#388 | Posted: 20 Sep 2012 22:43
ماساژ همشیره



سلام ،اين داستان مال يك ماه پيش من شهابم و ١٨ سالم و خواهرم ليلاست كه ٢٥ سالشه و هنوز ازدواج نكرده .بزارين از خودم براتون بگم من يكم سبزم و قدم ١٧٦ و تيپمم معموليه و پيش دانشگاهيم و خواهرمم يكم درشت و سكسيه و ميره سر كار و من چند وقته كه تو فكره اونم. هر موقعيتي كه پيش مياد اون رو ديد ميزنم .تا همون موقع ها بود كه چند تا تعطيلي پشت سر هم خورد و مامان و باباي من تصميم گرفتن برن شهرستان، ولي من و خواهرم مونديم چون هم من درس داشتم هم خواهرم كاراي عقب افتاده شركتي كه توش كار ميكرد رو ميخواست انجام بده، راستشو بخواين موندن من، بيشتر واسه اين بود كه ميخواستم با خواهرم تنها باشم . دو روز گذشت و همه چيز عادي بود مثل يك خواهر و برادر خوب با هم سر ميكرديم ،ولي از روز سوم من خيلي تو كف ليلا رفته بودم ، و دنبال يك بهانه بودم تا بتونم هر جور شده بهش نزديك بشم .روز سوم بود و رفتيم با هم سر ميز، ناهار بخوريم بعد از ناهار دوتامون نشستيم پاي ماهواره و ليلا يك شبكه ي فيلم رو زد ،همينجوري داشتيم نگاه ميكرديم تا رسيد به يك صحنه كه داشتن از هم لب ميگرفتن و همديگرو ميمالوندن ،به ليلا گفتم نميخواي كانال رو عوض كني ؟گفت:نه بابا تو ديگه بزرگ شدي و اين چيزارو ميفهمي .من يكم جا خوردم ،گفتم :آره ميفهمم ولي جلو ي تو ؟؟؟
اونم گفت ولش كن بابا الان تموم ميشه .بعد از دو دقيقه تموم شد و همينجوري تا آخر فيلم و نيگاه كرديم تا وقتي كه تموم شد .منم هي با خودم ميگفتم آخه چه جوري شهوتيش كنم تا به من پا بده ! فيلم كه تموم شد گفتم من از اون صحنش كه با هم حال كردن از همه بيشتر خوشم اومد .ليلا هم سريع با خنده جواب داد:حالا زياد خوشت نياد چون واست زود.بعدشم پا شد و گفت خيلي خستم ميرم دراز بكشم منم گفتم :اي بابا اين همه زحمت ميكشي من واست چيكار كنم؟ ميخواي ماساژت بدم ؟ يك دفه اخم كرد گفت نه تو بي جنبه اي گفتم نه بخدا ميخوام زحمتاي اين چند روز تو جبران كنم و خودم رو ناراحت گرفتم . يكم فكر كرد گفت ولي بي جنبه بازي در نياري ها منم گفتم من و اين كارا ؟ ليلا گفت پس بيا همينجا تو سالن ماساژم بده ،رفت باليشتشو آورد گذاشت زير سرش و به شكم خوابيد ،گفت حواست باشه كجارو ماساژ ميدي منم گفتم باشه .شروع كردم از شونه هاش آروم ميماليدم اونم هيچي نميگفت .همينجوري تا پايين واسش ميماليدم تا رسيدم نزديك كونش هيچ كاري نكردم و رفتم از روي روناش شروع كردم ،واي كه چه روناي سكسيو گوشتي داشت !باخودم گفتم الان ميگه اون جارو ماساژ نده ولي هيچي نگفت منم همينجوري رفتم پايين تا رسيدم به كف پاش .ميدونستم كه كفه پاي دخترا خيلي حساس منم خيلي اروم و سكسي واسش پاشو ميمالوندم اونم تمام اين مدت هيچي نميگفت و فقط چشمامش رو بسته بود تا ديدم داره يكم نفس نفس ميزنه.با خودم گفتم شهاب ماساژت كار كرد ،همينجوري واسش پاشو ميمالوندم تا نفساش تند تر شد منم كيرم راست شده بود و شهوتي بودم.سرم رو آوردم پايين و يكم با زبونم كف شست پاشو قلقلك دادم.ليلا گفت آره داداشي خيلي دوست دارم ادامه بده .منم شروع كردم به خوردن پاش ،خيلي داشت حال ميكرد دائم آه آه ميكرد منم با صداش خيلي حال ميكردم ،گفتم ميخواي از زير تيشرت بمالونمت گفت آره سريع خودش تيشرتشو در آورد و همونجوري به شكم خوابيد منم اول بند سوتين آبيش رو باز كردم و شروع كردم به بوس كردن كمرش از وسط تا گردنش .خيلي شهوتي بوديم ليلا هم از من بيشتر شهوتي بود ،به گردنش كه رسيدم روش خوابيدم ،گفت پاشو بابا له شدم منم زانو هامو خم كردم تا يكم ازش فاصله گرفتم ولي همينجوري كيرم رو به كون گندش ميمالوندم .واي كه چه كون گنده و سفتي داشت .گفت اون چيه به كونم ميماليش منم گفتم كيرمه ،گفت پاشو ميخوام ببينمش تا بلند شد چشمم به سينه هاي گندش افتاد واااي گوشتي و شل .از رو شلوار داشت كيرم رو ميماليد و منم با ولع سينه هاي سفيدش رو ميخوردم ،حس كردم داره آبمياد ! گفتم ليلا ديگه نمال داره آبم مياد.گفت هنوز كه كاري نكرديم! منم گفتم آثار جلق زدن ،بعدش گفتم برو رو تخت مامان بابا تا منم يه فاصله اي بشه بيام اونم گفت باشه و سريع رفت خيلي شهوتي شده بود منم رفتم تو اتاق،ديدم دراز كشيده بود گفتم شلوارتو در بيار منم در آوردم خوابيدم گفتم واسم ميخوريش گفت با كمال ميل.
سرشو اروم ميخورد گفتم تا ته بخورش اونم كرد تو دهنش ،يكم كه ساك زد گفتم ليلا داره آبم مياد گفت بهتر سريع تر ساك زد و آبم با فشار اومد ريخت رو پاهام اونم همش رو از رو پاهام خورد ،گفت پس من چي گفتم الان شروع ميكنم شرتش رو در آوردم كسش خيس خيس بود خيليم قرمز بود شروع كردم به خوردن كسش، زبونم رو ميماليدم به سرش يكمم ميبردم تو ميچرخوندم .خيلي آه آه ميكرد حسابي شهوتي شده بود هي ميگفت بكن توش شهاب بكن توش ديگه، منم حواسم بود بهش اهميت نميدادم. گفتم باشه چهار دست پا شو ميخوام كونتو بخورم اونم هنونجوري شد .
يك كون سفيد و گنده ،كونش رو ميخوردم ولي ديگه طاقت نياوردم گفتم برو يك كرم ليز بيار اونم رفت آورد گفت من ميترسم خيلي درد بگيره گفتم نترس كارم رو بلدم منم يكم ماليدم رو كيرم يكمم با سر انگشتم كردم همون اول كونش گفت اووووف درد گرفت گفتم هنوز اينكه انگشتمه ،محكم كونشو گرفتم و كيرم رو آروم كردم توش يك جيغ كشيد گفت واي ي ي ي آتيش گرفتم منم محكم گرفتم ،آروم عقب جلو ميكردم تا عادت كنه ،كم كم ناله كردنش تبديل به آه آه كردن شد يكمم كونش گشاد تر شد اولش خيلي تنگ بود
منم تند تر واسش تلمبه ميزدم هر دومون خيلي حال ميكرديم تا ديدم آبم دوباره داره مياد
اونم صداش آروم تر شد فهميدم داره ارضا ميشه منم تند تر كردمش تا آبم با فشار پاشيد تو كونش كم بود ولي با فشار بود ليلا گفت واي سوختم چقد داغ بود ،اونم ارضا شد.بعدش ميخنديد ميگفت واي چقد حال داد .منم گفتم ديدي جنبه دارم !
و به آرزوم رسيدم فرداشم مامان بابامون آمدن و اين يك ماه توي هر موقعيتي يك لب مشتي از هم ميگيريم ولي براي بار دوم هنوز نكردمش .

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
#389 | Posted: 21 Sep 2012 16:37
من و آبجی ستاره



سلام این خاطره کاملا واقعیه و مربوط به 8 سال پیشه اون موقع من 15 سالم بود و آبجی ستاره 17 سال از اونجا که من و ستاره پدر بزرگ رو خیلی دوست داشتیم توی یه اتاق پیشش میخوابیدیم پدر بزرگ گوشاش ضعیف بود و چشماش تو شب وقتی چراغ خاموش میشد نمدید . از آبجیم براتون بگم ستاره تو 17 سالگی صورت بچه گونه ای داشت با اندام سکسی که قدش حدودا 5 سانتی از من بلندتر بود سینه های گرد و باسن نسبتا گونده ای داشت اینم بگم که عاشق پسر خاله(سامان) ام بود و وقتی پسر خالم ام میومد خونه ما یا ما میرفتیم خونه اونا ستاره رو میبرد یه گوشه و حسابی باهاش حال میکرد شاید از کون گاییده باشه ستاره رو چون وقتی یه بار از خونه خاله اومدیم سری رفت حموم حالا که فکر میکنم میبینم هرکی بعد از سکس میره حموم دیگه آبجی ستاره هم حتما داده که با عجله رفت زیر دوش . از بابا و مامانم بگم بابام شغل آزاد داره مامان هم خونه داره و همیشه برای خرید میره بازار خلاصه وضعیت مالی خوبی داشتیم که الان خدا رو شکر بهتر هم شده . از موضوع داستان خارج نشیم راستش بازی کردن با آلت رو تو بچگی خود ستاره یادم داد وسط حال خونه ی ما یه ستون هست یه روز ستاره ستون رو دو دستی بغل کرده بود و پاهاشو دور ستون قلاب کرده بود هی بالا پایین میکرد یه بار به منم گفت بیا اینکا رو بکن منم هرچی اون میگفت همون کارو میکردم که خیلی حال داد . خلاصه ما دوتا شبا همیشه تو اتاق پدر بزرگ پیش هم میخوابیدیم مثل همیشه اون خودشو به خواب میزد منم دست مالیش میکردم از پشت سینه هاشو فشار میدادم با کونش بازی میکردم وقتی دستمو میبردم رو کسش خودشو جمع میکرد ولی بالای کسشو میمالوندم که مو داشت اینقدر با مو های کسش بازی میکردم که آخر دو سه تار توی دستم میموند و اون موهای زرد کسشو میزاشتم تو دهنم دوباره شروع میکردم به بازی کردن با کونش . خلاصه یه شب بابا و مامانم خونه ی خاله دعوت بودن از اونجا که تو اون سن من خیلی فضول بودم و همیشه با پسر خاله کوچیکم دعوا میکردم مامانم گفت تو نیا به ستاره هم گفت پیش داداشت بمون تنها نباشه که ستاره به ناچار قبول کرد چون میدونست اگه بره یه حال اساسی با پسر خاله میکنه . حالا من موندم و ستاره و پدر بزرگ که همیشه تو تختش خواب بود . یک ساعتی از رفتن بابا مامان گذشته بود که یه نفر زنگ درخونه رو زد من رفتم درو باز کردم دیدم بعععععله پسر خاله سامانه اومد تو سلام کرد گفت مهرداد خاله خونه اس گفتم نه مگه خونه شما نبودن گفت نمیدونم من از صبح تا حالا بیرون بودم حالا کی خونه اس گفتم میخاستی کی باشه من و ستاره و پدر بزرگ . خلاصه اومد تو ستاره تا سامانو دید خندید و گفت اییی سامان بیا تو چتوری بعد دوتایی رفتن یه گوشه پچ پچ میکردن که منو چطور بفرستن دنبال نخد سیاه ستاره صدام کرد گفت داداشی میری واسه شام چیزی بخری هیچی نداریم از اون سوپری بزرگه بگیر جنساش مرغوبتره ( چون سوپری بزرگه دورتر بود میخاست دیر بیام تا اونا کارشونو انجام بدن ) گفتم باشه چ بگیرم گفت هرچی دوست داشتی بگیر . اینو گفت و زود رفت تو منم نمیخاستم فرصت کون دادن آبجی ستاره رو از دست بدم الکی درو باز کردم دوباره محکم بستم که اونا فکر کنن رفتم بیرون . یه پنجره داشتیم که رو به حیات بود که پرده داخل اتاق یه زره کج بود طوری که میشد همه چیزو از بیرون دید. آره طولی نکشید که ستاره سامان رو بغل کرد و یه لب آبدار گرفت از سامان سامان هم ستاره رو خوابوند روی مبل و با یه دست سینه هاشو میمالید و او یکی دستشو برد زیر دامن آبجی ستاره و کسشو میمالید ستاره داشت آه و ناله میکرد که سامان بولیز آبجی ستاره رو در آورد و به ستاره گفت زود باش الان مهرداد میاد ستاره هم سری لباسشو درآورد و دستاشو گذاشت رو مبل و باهاش پایین بود طوری که میشد هم از کون بکنتش هم از کس .آبجی ستاره هی اسرار میکرد از کس بکنتش اما سامان میگفت الا نه عزیزم بزار بعد عروسی ستاره باز اسرار کرد چی میشه الان بزاری تو کسم اون کیر نازتو اوففففففففففف دارم میمیرم بکن دیگه بکن .. اما سامان گذاشت تو کونش و هی عقب جلو کرد کخ ستاره آه بلندی کشید سامان گفت یواش الان پدر بزرگ بیدار میشه
اما ستاره همچنان آه و ناله میکرد ... کیر سامان خیلی ناز بود سفید گونده خدودا 17 -18 سانتی بود ... ستاره داشت زیر کیر پسر خاله سامان آه وناله میکرد و من داشتم از پشت پنجره بی اختیار نگاه میکردم ... من دیگه طاقت نیاوردم در حیات رو یواشکی باز کردم رفتم بیرون بعد زنگ در خونه رو زدم که پسر خاله سامان در رو باز کرد گفتم کجا گفت میرم کار دارم شامت کو ؟ گفتم سوپری بزرگه بسته بود گفت خداحافظ گفتم بای . اومدم تو حال ستاره گفت چه زود برگشتی گفتم سوپری بزرگه بسته بود شام بی شام. گفت حالا چی بخوریم گفتم تو که خوردی تا ته هم خوردی گفت یعنی چی ؟؟!! گفتم کیر سامانو گفت چرت و پرت نگو دیوونه حمله کردم طرفش با اینکه زورم بهش نمیرسید چون درشت هیکل بود اما خوابودمش روی مبل همون جا که سامان خوابونده بودش دامنوشو درآوردم کیرمو گذاشتم تو کونش یه کم واسه کیرم گشاد بود چون تازه کیر سامان اونجا بود . ستاره هم تا دید من همه چیزو فهمیدم گفت جووووون بکن داداشم تو هم بکن مگه تو از سامان چی کم داری تندتر بکن بکن... برای اولین بار داشتم کون میکردم اونم کون آبجیمو ستاره حیلی حشری بود و همش میگفت آخ جووووون بکن داداشی حلال حلاله ... کیرمو از کونش درآوردم گفت میای کسمو بخوری گفتم تو شبا نیمیزاشتی من دست بزنم به کست گفت میترسیدم انگشتتو بکنی اونتو پرده مو بزنی اما حالا بهت اعتماد دارم بیا بخور . کسش گوشتی بود یکو سیاه بود اما خوردنش حال میداد که یهو دیدم یه آب شفاف داره میاد بیرون گفتم این چیه خندید و گفت آب کسه دیگه دیوونه مگه تو نداری.. حلاصه آبشو تا آخر خوردم گفتم آب منم داره میاد آبجی چیکار کنم گفت صبر کن بریز تو کونم منم آبمو ریختم تو کون آبجی ستاره بعد گفت بریم حموم زود باش الان بابا ماما میاد .. پایان

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     

#390 | Posted: 28 Sep 2012 10:28

آغاز ماجرای من با زن عمو

سلام به همه دوستان عزیز من یاشار هستم و برا اولین بار هست که داستان مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد این داستان 100% واقعی هست و سعی میکنم همرو مو به مو بگم خوب من 25 سال سن دارم قدم 175 و وزنم 75 از نظر چهره جذاب هستم و به گفته بسیاری از دوستان شباهت خاصی به آتیلا پسر ناصر خان حجازی دارم خوب بریم سر اصل مطلب که آغاز دوران سکسی من با زن عمو النازم شد
من از بچگی علاقه خاصی به زن عموم داشتم همیشه دوست داشتم ببوسمش اما هیچ وقت فکر نمیکردم که 1 روز بکنمش داستان ما از اونجا شروع شد که ماه رمضون سال 90 کل خاندان پدریم خونه ما برا افطار جمع شدن بعد از خوردن افطار این الناز خانم ما گفت که یکم حالش بده میره یکم استراحت کنه بعد از من اجازه گرفت که تو اتاق من رو تختم دراز بکشه منم که از خدام بود اون کون بزرگ خوش فرم رو تخت من قلت بخوره با کمال میل قبول کردم الناز رفت دراز کشید درم بست تا این که بعد از 30 دقیقه گوشیم زنگ زد که رفتم از اتاقم گوشی رو بردارم دیدم زن عمو ناز من پشتش به اتاق بود رو تختی از روش رفته کنار اون کون نازش قشنگ قنبل شده بود سمت من خلاصه فکر کردن الناز رفت تو مخم البته نا گفته نماند که بعد از دیدن اون صحنه 1 دستی هم آروم به کونش زدم به هوا این که می خوام رو تختی روش بکشم خلاصه اون شب تموم شد اما اس ام اس دادن های من به الناز جونم بیشتر شد البته اینم بگم که الناز منو خیلی دوست داشت با من خیلی راحت بود بعدا خودش گفت که خیلی دوست داشته با من سکس داشته باشه خلاصه اس ام اس دادنا بیشتر شد تا این که جک های سکسی براش فرستادم دیدم اونم چند تا جک سکسی فرستاد فهمیدم که چراغ سبز نشون داده دیگه رابطمون خیلی نزدیک شده بود بهم و من فهمیده بودم که اصلا از زندگی با عموم راضی نیست و فقط بخاطره 2 تا دختره کوچیکش هست که با عموم زندگی میکنه اما جلو فامیل 1 طور رفتار میکرد که همه چیز خوبه حتی 1 شب گفت که شاید ماهی 1 بار هم سکس ندارن بهش گفتم نیاز نداری اونوقت گفت چرا اما کاریش نمیشه کرد بخدا اون لحظه دلم براش خیلی سوخت چون واقعا دوستش داشتم گفتم من میتونم کمکت کنم خندید گفت تو برادر زاده شوهرم هستی بعدا چطور تو صورتت نگاه کنم بهش گفتم فکر کن یه آدم غریبه هستم که بهش اعتماد داری خلاصه مخشو زدم تا قبول کرد تا این که خانواده من رفتن سفر و من بخاطر این که مرخصی نداشتم تهران موندم به الناز جونم اس ام اس دادم که تا 4 روز تنها هستم 1 روز بیا پیشم و قبول کرد که فردا از 8 صبح میام به عموتم میگم که وقت دکتر دارم بعد خونه یکی از دوستانم هستم خلاصه اون روز من کلی به به خودم رسیدم تا 1 سکس رویائی براش پیاده کنم تا این که روز موعود فرا رسید راس ساعت 8 صبح الناز جون اومد حالا این زن عمو الناز من 34 سال سن داره قدش 165 وزنش 65 سایز سینه 85 و 1 کونی داره که هر مردی آرزوی کردنش داره خلاصه بعد از این که از در وارد شد برا اولین بار بغلش کردم و لباشو بوسیدم رفتیم رو مبل نشستیم و بعد از یک پذیرایی مفصل نشستم بغل دستش آروم گرفتمش بغلم تو چشماش خیره شدم دیگه خیره شدن همانا قفل شدن لبامون به هم همانا بعد از 10 دقیقه لب خوردن بغلش کردم بردمش رو تخت آروم لباشو میخوردم با ا دستم هم کسش از رو لباس میمالیدم الناز چشماشو بسته بود و فقط داشت لذت میبرد بعد خیلی آروم تاپش از تنش در آوردم وای بهترین صحنه عمرم دیدم 2تا سینه عین هلو سفید خوشگل تو یه سوتین مشکی که واقعا جذاب ترش میکرد پنهون شده بود خیلی آروم سوتینش باز کردم شروع کردم به خوردن سینه هاش الناز واقعا داشت لذت میبرد سرم فشار می داد به سینش آروم میگفت بخور بخور همشو بکن تو دهنت البته ناگفته نماند که دستم بیکار نبود داشتم کسش میمالیدم که کاملا مشخص بود حسابی تحریک شده خیس خیس بود بعد از این که حسابی سینش رو خوردم آروم بازبونم از رو سینش اومدم پائین تا به اطراف نافش رسیدم با زبونم افتادم به جونه نافش حسابی براش خوردم که دیگه آه نالش سر به فلک رسیده بود از روش بلند شدم اومدم سراغ لباش حسابی لباش براش خوردم زبونم با زبونش بازی میکرد واقعا هر جفتمون حشری شده بودیم الناز من عین یه بره که یه گرگ گرسنه روش باشه شده بود نفساش به شمارش افتاده بود کیرم رو که دیگه مثل سنگ شده بود از رو شلوار گرفت با یه حالت شهوت ناکی که خیلی سعی خودم کردم آبم نیاد التماس میکرد کیر میخوام کس تنگم کیر میخواد منم دیگه دیوونه شده بودم شلوار و شرتش از با هم از پاش در آوردم واییییییییییییی یه کس بدون مو مثل کس دختر 18 ساله انگار نه انگار گه 34 سال سن داشته باشه این زن عمو من یه کس کوچولو با لبه های صورتی که واقعا حیفت میاد بکنیش فقط جون میده برا لیس زدن اول یه لیس محکم روش کشیدم تا آبش که حسابی کسش خیس کرده بود رو بخورم بعد کسش رو باز کردم چوچولش رو براش با نوک زبونم لیس زدم دیگه الناز از خود بی خود شده بود ناله هاش به جیغ تبدیل شده بود یک آن سرم بین پاهاش فشار داد یه نله بلند کشید بعد بی حس شد فهمیدم ارضا شده سرم بزور از لای پاش جدا کردم صورتم خیس خیس شده بود دوباره رفتم رو لباش حسابی لباش رو خوردم الناز گفت حالا نوبته منه منو خوابوند رو تخت شلوارم از پام در آورد شروع کرد برام خوردن واییییییییییی فقط پسرا میفهمن که چه حالی میده یه زن براشون حرفه ای ساک بزنه تو عرش خدا بودم زبونش از خایه هام میکشید بالا تا سر کیرم دیگه داشتم ارضا میشدم که دستشو گرفتم گفتم بسته قنبل کن میخوام بکنمت انگار که منتظر حرف من باشه سریع برگشت قنبل کرد منم آروم کیرم فرستادم تو کس تنگش واقعا تنگ بود معلوم بود مدت ها هست که سکس نداشته دوباره الناز تحریک شده بود آه نالش بلند شده بود منم با آه نالش بیشتر تحریک شده بودم سریع تر تلنبه میزدم دوباره آه و نالش به جبغ تبدیل شده بود که یه ناله بلند کشید ارضا شد منم با آبی که از کسش یه کیرم رسیده بود ارضا شدم همه آبم تو کسش خالی کردم آخه الناز لوله هاش بسته بعد همونطوری تو بغل هم 2 ساعت خوابیدیم بعد من با نوازش الناز از خواب بیدار شدم الناز منو تو بغلش گرفت آروم در گوشم گفت بهترین سکس زندگیم بود منم ازش قول گرفتم بعد از ناهار از کون بکنمش که اونم قبول کرد اما گفت تا حالا به عموت هم از کون ندادم اما به تو که عشقمی میدم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 39 از 84:  « پیشین  1  ...  38  39  40  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.