| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 45 از 79:  « پیشین  1  ...  44  45  46  ...  78  79  پسین »  
#441 | Posted: 8 Jan 2013 13:59

بعد از هشت سال انتظار

سپهر حرفات واقعا راست بود، اون اوایل اصلا فکر نمیکردم مال هم بشیم...ولی الان اینجا،من و تو،بدون ترس،واس همدیگه ایم!!!!
این جمله ی همسرمو هیچ وقت فراموش نمیکنم. بعد از عروسیمون و بعد از این که تمام مهمون ها رفتن و بعد از تمام گریه های خواهر همسرم سیما و نصیحت های پدر زنم اولین باری بود که بدون هیچ ترسی تنها با هم بودیم.فقط من و نفس...
داستان من و نفس برمیگرده به 8 سال قبل وقتی ک من 16 سالم بود و نفس 15 سالش!!!! اون موقع ها من یه پسر شیطون دبیرستانی بودم و درسم هم میخوندم(اگ راستشو بخواید خرخون کلاس بودم). طبق معمول صب با دوستم به مدرسه میرفتم که دوستم یه تنه محکم طبق معمول زد و گفت سپهر دختررو...منم سرمو آواردم بالا و اولین باری بود ک نفسمو دیدم!!!! یهو یه باد سرد تمام بدنمو سرد کرد یه لحظه همون جا وایسادم اما به خودم اومدم و گفتم که چی؟ دوستم هم جواب داد جلو پاش یخ بسته الانه که بخوره زمین. من همیشه از دست انداختن دخترا خوشم میومد خجالتی هم تو کارم نبود.
همون طور که دوستم گفت خورد زمین و من یه نیشخند بهش زدم و با لحنی تحقیر آمیز دستمو بهش دراز کردم و گفتم : عمویی دستتو بده بلندت کنم،حواست به من بود خوردی زمین؟
نفس هم با عصبانیت تمام پاشد و گفت : نخیر،از خود راضی و رفت.
من کلی با دوستم خندیدم اما تو دلم برای اولین بار از اذیت کردن دخترا ناراحت بودم(حالا فک نکنید از اونام که همش دنباله مسخره کردن دخترام هااااا کم پیش میاد این کارو بکنم) دوستم گفت حداقل خوشگل هم نبود دلمون واسش بسوزه منم بدون معتلی گفتم خوشگل بود که دیوونه!!!!!
تو مدرسه دوستم داستانو برای همه تعریف کرد و وقتی تعطیل شدیم نفس رو با لباس فرم مدرسش که بنفش بود و یه کفش کاملا دخترونه تروتمیز با ی گل سر رو موهای لخت قهوه ایش دیدیم!!!!
من به بچه ها گفتم همون دختر صبی است هاااا و همه مسخرم کردن چون گفته بودم دختره خوشگله... واقعا هم به نظر من خوشگل بود!!!! شوخی نمیکردم ازش خوشم اومده بود. ولی من تنها پسری بودم ک میگفتم خوشگله. حتی صمیمی ترین دوستم دانیال گفت سپهر قبلا ها خیلی سلیقت خوب بود که چی شده حالا؟؟
اون روز از فکرش بیرون نیومدم(خیلی از داستانو بریدم چون نمیخوام خسته بشید،سعی میکنم کمتر جزئیاتو بگم)
فردا صب دوباره از همون مسیر رفتم که دوباره ببینمش و دیدم اما این بار با دو تا از دوستاش بود. چشم ازش برنمیداشتم و وقتی از بغلش رد شدم بوی عطرش واقعا مستم کرد... به دوستم گفتم میخوام باهاش دوست بشم و دوستم تعجب کرد چون من بعد دوست دختر قبلیم گفته بودم دیگه با هیچ کس دوست نمیشم!!!!
فرداش خیلی به خودم رسیدم و بهترین لباسامو پوشیدم.یه تی شرت سفید طرح دار با یه کت اسپرت مشکی(آخه هوا خیلی سرد بود) و یه شلوار سورمه ای تیره و کفش تقریبا اسپرت مشکی پوشیدم و کلی عطر رو خودم خالی کردم و موهامم طبق معمول کج روی چشمام دادم(موهام تا پایین بینیم بلندی داشت و من به صورت تقریبا امو همیشه درستش میکنم)

اون روز کمی زود تر راه افتادم تا زود تر از اون برسم و منتظر شدم بیاد و بالاخره رسید!!! خیلی استرس داشتم،هیچ وقت اینجوری نبودم، با تته پته وقتی بهم نزدیک شد گفتم خانوم میشه یه لحظه وایسین؟
اولش محل نذاشت و رفت من هم به دنبالش راه افتادم و گفتم من یه عذرخواهی به شما بدهکارم رفتار اون روزم اصلا خوب نبود!!!
بالاخره وایساد. وقتی برگشت و مستقیم توی چشمام نگاه کرد قند تو دلم آب شد. تاحالا تو حرف زدن با دخترا مشکل نداشتم ولی اون روز یه پسر خجالتی ومثبت شده بودم و نمیدونستم چی بگم. با صدای لطیفش گفت مهم نیست عب نداره!! منم گفتم واقعا؟ و نفس هم با سر تائید کرد و گفت بی جنبه نیستم شوخی بود دیگ!!! اشکال نداره و راه افتاد که بره اما من رفتم و جلوش وایسادم و گفتم میتونم اسمتونو بدونم؟
اونم گفت که حتما بعدشم بگی میشه با هم دوست باشیم؟!!! غرورم اجازه نداد که بهش بگم ازت خوشم اومده و گفتم اشکالی داره؟ اونم گفت من بچه ی این ورا نیستم. چند روزه که اومدم خونه ی مادربزرگم واس همین اگ باهات دوست شم نمیتونم ببینمت!!!
من در کمال تعجب که چرا واسم کلاس نذاشت و خودشو مث خیلی از دخترا دست بالا نگرفت و خیلی گرم باهام صحبت کرد ازش پرسیدم : تنها مشکلت همینه؟ و اونم گفت ن فقط همین...من اصلا نمیشناسمت،چه جوری بهت اعتماد کنم؟
بعد از کلی حرف زدن واس این که راضیش کنم، گفت من واقعا دیرم شده باید برم. گفتم پس حداقل اسمت چیه؟ قشنگ ترین لبخند دنیارو تحویلم داد و گفت نفس و دوید و رفت!!!!
نفس!!!! ب نظرم قشنگ ترین اسم دنیا اومد اون لحظه...همین طور که به دور شدن اون نگاه میکردم با ضربه محکم دانیال به خودم اومدم...سپهر داداش کجایی؟ به چی نگاه میکنی؟
منم چون همه چیزمو همشیه بهش میگفتم اون هم میگفت تو راه مدرسه براش تعریف کردم.
اون روز با فکر و خیال من تموم شد و فردا شد...هیچ اثری از نفس تو خیابونا نبود!!!یک روز بعد...دو روز بعد...یک هفته،اما دیگ نفسی نبود. واقعا دیگ ناامید شده بودم تا روز 15 اسفند رسید!!!!
همین طوری که مثل همیشه منتظر دوستم بودم تا بیاد یه لحظه نگاهم به اون طرف خیابون افتاد!!!! آره خودش بود!!! نفس بود!!!!
بدون این که حتی یه ثانیه معتل کنم به اون سمت رفتم و صدا زدم نفس....خانوم؟!!!!!
بعد از این ک با دوستاش پچ پچ کوچیکی کرد و دوستاش رفتن برگشت به سوی من و با لحنی بسیار گرم گفت جانم آقا سپهر؟؟؟؟
تو اون هوای سرد کل بدنم داغ کرد...اسم منو از کجا میدونست؟؟
با تردید گفتم شما اسم منو میدونید؟؟ لبخند ریزی زد و گفت همه میدونن!!! من از وقتی چشم باز کردم خونه ام کنار یه دبیرستان دخترونه به نام راهیان زینب بود و هرروز از کنار آن دبیرستان رد میشدم و با دربون اون مدرسه هم با وجود سن بالایی که داشت به شدت دوست بودم و هر روز با هم سلام علیک میکردیم!!!! آره احتمالا اسممو از دهن حاج عباس شنیدن!!!
تو همین فکرا بودم که نفس گفت اگ اشکالی نداره من راجبت خیلی پرسیدم و شروع کرد به تعریف کردن خصوصیات من ک از دخترای مدرسشون شنیده بود(تا اون موقع فکر نمیکردم تو ی مدرسه دخترونه بچه معروف باشم!!!)
من بدون معتلی گفتم حالا که منو شناختی هنوز مخالفت داری؟؟
گفت اشکال نداره اگه فعلا فقط شمارمو داشته باشی اما همون طور ک گفتم نمیتونم بیام اینجا تا ببینمت...اصلا از خونه نمیتونم بیام بیرون!!!(من اینجا دیگ تو کونم عروسی بود!!!)
هنوز حرفاش تموم نشده بود شمارمو از جیبم درآواردم و بهش دادم و گفتم پس منتظرم نفس خانوم! گفت همون نفس بهتره سپهر و رفت...
اینجوری بود که من با نفس جونم آشنا شدم...تو این 8 سال اتفاق های زیادی بین ما افتاد و یه بار هم سکس داشتیم ولی اگه بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه داستان و شما عزیزان خسته میشید!!!! اگ دوست دارید تو نظر ها بنویسید که کمی از ماجراهای این 8 سال هم براتون بنویسم!!!
سپهر حرفات واقعا راست بود، اون اوایل اصلا فکر نمیکردم مال هم بشیم...ولی الان اینجا،من و تو،بدون ترس،واس همدیگه ایم!!!!
آره عزیزم،بالاخره نفسم شدی...نفس بهت قول میدم تا آخر عمرم همین جوری عاشقت باشم و هر اتفاقی هم افتاد بازم پیشت باشم!!!
نفس: آره عزیز دلم تو این 8 سال نشونم دادی...بهترین اتفاق زندگیم بودی و هر اتفاقی که میفتاد فقط به تو تکیه میکردم..
هنوز جملشوکه تموم نکرده بود که سریع لبامو گذاشتم رو لباش...آخ که طعم زندگی میداد لبای داغش!!! کل بدنمو انرژی خاصی فرا گرفت....شروع کردم به خوردن لباش و نفس هم با نگاه های شهوتی گرمش و پاسخ هایی که به لبام میداد حالمو خراب تر میکرد..
رفتم سراغ گردن کشیده ی داغش...انقدر داغ بود که انگار 40 درجه تب داشت!!!
اولین بوسه ای که به گردنش زدم صدای نفسش بلند شد و خودشو بالا پایین میکرد...انگار نمیدونست ک چی کار میکنه!!
لباس عروسش فقط با یک زیپ از پشت باز میشد و من شروع کردم به بوسیدن قسمت لخت سینش و باز کردن زیپش.. وقتی زیپ رو باز کردم و لباسو کامل درآواردم نگاهی به تن سفید زیباش کردم... وای چه بدن خوش فرم و زیبایی داشت!!! تا به حال اونجوری به بدنش نگاه نکرده بودم...کل اتاق پر شد از بوی عطر تنش و منو مست مست کرد!!!
حال بدمو از چشمام خوند و گفت چته سپهر؟؟ منم به خودم اومدم و گفتم هیچی عزیزم، اونم سریع گفت خیلی دوست دارم سپهرم!! بیشتر از هرچیزی تو دنیا سپهر...منم مث همیشه بهش گفتم ن اندازه ای که من دوست دارم!!!
دستمو بردم به سمت سینه هاش و تو گوشش زمزمه کردم عاشقتم دختر که صدای آهش در اومد...شروع کردم به خوردن سینه های سفید بزرگش. وااااای که چه لذتی میبردم!! دقیق یادم نمیومد چه قد طول کشید ولی بعد این که جفت سینه هاشوکامل خوردم به سمت کس دست نخورده ی سفید بدون موش رفتم!! کلا نفس نیازی به اصلاح نداره چون هیچی مو تو بدنش نداره!!!
زبونمو بردم به سمت چوچولش واولین برخورد زبون من با چوچولش که اتفاق افتاد صدای ناله هاش بیشتر شد...منم شروع کرم به خوردن کس خوش طعمش و بازی کردن با سینه هاش...زیاد طول نکشید که یه لرزشی تو بدنش احساس کردم و دیدم دهنم از اب گرمش پر شد...کسش خیس خیس شده بود و نفس بی حال افتاد روی تخت!!!
من شروع کردم به لب گرفتن ازش و در آواردن لباسام...به شلوارم که رسیدم دستمو با اون دستای کوچیکش گرفت و پاشد و نشت و گفت تو کار من دخالت نکن(این جملرو با شیطنت خاصی گفت)زیپمو باز کرد و شرت و شلوارمو با هم در آوارد و کیر کاملا شق شده ی من پرید بیرون و اونم با ولع تمام شروع به خوردنش کرد!!! آخ که دیگ نای ایستادن رو پاهامو نداشتم..بعضی وقتا که سرشو بالا میاوارد وتو چشمام نگاه میکرد دلم میریخت!!!
بغلش کردم و خوابوندمش رو تخت و یه کم با هم لب بازی کردیم...نفس که دیگ طاقت نداشت گفت سپهر بسته دیگ برو سر اصل مطلب!!! منم خواستم بیشتر تشنه شه و دوباره شروع کردم به خوردن کسش و نفس مدام میگفت سپهر بسته دارم دیوونه میشم!!
بعد چند دقیقه پاشدم و پاهاشو گرفتم بالا و سر کیرمو با آب کسش خیس کردم و کمی فرو کردم تو سوراخ تنگش!
یه لحظه یه جیغ بلند کشید و از گوشه ی چشمش یه قطره اشک پایین اومد...خیلی ناراحت شده بودم ک دردش اومده بود ولی دستمو گرفت و یه بوسه ی کاملا عاشقانه بهش زد گفت ادامه بده عشقم تازه داره حال میده...منم چون خیلی دوسش داشتم نمیخواستم اذیتش کنم اما اون خودشو کشید جلو و کیرم بیشتر رفت تو کسش...چند بار عقب جلو کردم که رو کیرم یه مایعی رو احساس کردم!!!
بله خون بود...نفسم دیگ یه خانومه کامل شده بود!!! سریع یه لب ازش گرفتم، مبارک باشه عزیزم و اونم یه لبخند معنی دار پر از عشق تحویلم داد!!!! همین طوری کیرمو عقب جلو میکردم ک صدای فریادش دیگ به ناله تبدیل شده بود!! از چشماش لذتو میشد دید که دوباره لرزشی کرد و کیرمو خیس خیس کرد و منم به تلمبه زدن ادامه دادم!!! بعد 3 بار تغییر پوزیشن و تلمبه زدن بالاخره احساس کردم آبم داره میاد...بهش گفتم و خواست ک تو دهنش خالی کنم ولی من مخالفت کردم آخه خونده بودم ضرر داره!!!
واسه همین آب پر فشارمو ریختم رو سینه هاش...(چون من هیچ وقت جق نمیزدم آبم خیلی دیر میاد و پر فشار و نسبتا زیاد!!!)
دوتایی رو تخت هم دیگرو بغل کرده بودیم و لب بازی میکردیم...تا خود صب قربون صدقه هم دیگه میرفتیم و بهم میگفتیم که عاشق هم دیگه ایم و واس زندگیمون برنامه ریزی میکردیم!!!
نمیدونم کی خوابمون برد ولی با بوسه هاش تقریبا ساعت 11 صب از خواب پریدم..
من هیچ وقت روز 15 اسفندو یادم نمیره...چون هم روز دوست شدن با تنها عشق زندگیم بود و هم روز عروسیم!!! این روز بهترین خاطراتو برای من میاره!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#442 | Posted: 9 Jan 2013 12:11

سرگذشت عشق ما

اسمم علی هست و 25 سالمه
کلاس اول دبیرستان بودم ، چیز زیادی راجب دوس داشتن نمیدونستم اما همیشه وقتی عموم میومد خونمون با خانوادش حس خوبی داشتم.
ما تو شهرستان بودیم و اونا اصفهان بودن .عموم اینا هر 5-6 ماه 1بار میومدن شهرستان و هر موقع میومدن من همیشه پیششون بودم، خونه کنار مادر بزرگ و پدر بزرگم هست و اونا اونجا میموندن و 1شب هم میومدن خونه ما. بعد که یکم بزرگتر شدم احساس کردم که حس عجیبی نسبت به دختر عموم دارم و هر موقع با هم حرف مبزدیم غرق نگاهش میشدم و وقتی برمیگشتن اصفهان من تا چند روز ناراحت بودم. سوم دبیریتان بودم تو عید اومدن شهرستان، اون سال عید خیلی واسم خاطره انگیز شد ، من دیگه مطمئن بودم که نرگس رو دوس دارم و از نگاه ها و برخورد اون هم میومد که منو دوس داره اون سال خیلی خوب و خوش بود توی 3روزی که اونجا بودن ما خیلی با هم بودیم، من تو اون 3روز علاقم به نرگس 100 برابر شد، وقتی رفتم پیش دانشگاهی با یه افت تحصیلی شدید برخوردم چون همه فکرم شده بود نرگس درسارو همه با 11 ،12 پاس کردم و رفت تا اینکه پیش دانشگاهی تموم شد و تابستون اومدن شهرستان ، وقتی که دیدمش دلم ریخت و بی اراده بغضم گرفت چون 5ماه بود هم دیگه رو ندیده بودیم ، شب اول گذشت و من اون شب نخابیدم و همش یه نرگس فکر میکردم تا اینکه تصمیم گرفتم بهش بگم ، فرداش تو 1 موقعیت که با هم تنها شدیم بهش گفتم نرگس میخام 1چیزی تو دلمه بهت بگم. نرگس گفت راحت باش علی بگو من رازدارم.گفتم نرگس من دوست دارم، اون دس پاچه شد . گفتم نرگس حرفم الکی نیس من دوس دارم باهات ازدواج کنم اون رفت تو فکر و دیگه چیزی نگفتیم (خواهرش اومد). گذشت و بعد از چند روز زنگ زد خونمون و رابطه ما شروع شد.
ما روز به روز بیشتر به هم علاقه مند میشدیم تا اینکه من بعد از 1سال پشت کنکوری دانشگاه اصفهان قبول شدم. و موضوع ما هم یواش یواش تو خونه لو رفت و باعث شد مخالفت ها شروع شه و آخرش جدامون کردن که ماجرای به هم خوردنش مفصله (بیخیال).
ما از هم جدا شدیم. تو این 1سال و خورده ای که با هم بودیم حتی به فکرمم خطور نکرد که باهاش بخابم با اینکه بارها باهم تنها بودیم هیچ کاری نکردیم و خانوادش سال 88 به زور شوهرش دادن. اونم خیلی ناراضی بود و گاهی بهم زنگ میزد و درد دل میکرد منم دلداربش میدادم و کمکش میکردم آروم شه و به زندگیش برسه. بعد از 1سال باردار شد ولی میخاست بچه رو بندازه شوهرش مخالفت کرد. نرگس میگفت ما با هم نمیمونیم و آخرش جدا میشیم بجه نمیخام ولی خانواده و شوهرش نداشتن بندازش .خلاصه بهار 90 بچه دار شد ولی همش میگفت ما آخرش از هم جدا میشیم و تا اینکه بهمن ماه 90 از هم جدا شدن، من خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم اما اون فهمیده بود شوهرش شیشه میکشه گفت دیکه نمیتونم باهاش باشم و جدا شدن. از اون به بعد بیشتر به من زنگ میزد و اولین بار بهار امسال با هم رفتیم بیرون طرف پارک ناژوان ساعت 3 ظهر بود خیابونا خلوت بود و از شهر کمی فاصله گرفتیم که توماشین شروع کرد به درد دل و منم ماشینو زدم کنار که راحت تر بهش گوش کنم دیدم اومد و سرشو گداشت رو پام و شروع به گریه، منم شروع کردم نوازش کردن و آروم کردنش که ناخداگاه سرشو آوردم بالا و تو چشای خیسش نگاه کردم گفتم قربونت برم گریه نکن همه چی تموم شد من پیشتم و پیشونیشو بوسیدم ، اون هم نگام کرد و گفت دوست دارم علی همینطوری به هم نگاه میکردیم صورتمون به هم نزدیک شد و لبامون رفت رو هم من احساس کردم از زمین جدا شدم و دارم پرواز میکنم نمیدونم چقدر طول کشید اما من برای اولین بار عشقموو بوسیدم بعد که تمومو شد و به خودمون اومدیم جفتمون از رو خجالت سرخ شدیم اما هر 2 راضی بودیم و این شروع دوباره عشق ما شد این بار عمیق تر از قبل.
نرگس سر کار میرفت و بعد از طلاق نرفت خونه باباش و با دختر 1سالش(آیدا) با هم بودن ، روزا بچشو میبرد پیش مامانش و خودش میرفت سر کار، توی یه تولیدی لباس عروسه و درآمدشم خوبه.خلاصه زیاد حاشیه نرم منم که سال پنجم دانشگاه بودم و ترم آخر واسه همین آزاد بودیم و از اون روز بیشتر همو میدیدیم و 2-3 روز 1بار همو میدیدیم تا اینکه 1روز 5شنبه وقتی بچشو از مامانش گرفت زنگ زد رفتم سر کوچه سوارش کردم . اون روز تا 1 شب چرخیدیم و وقتی بردمش خونه چون شب قبلش خوب نخابیده بودم خسته خسته بودم و خونشون خانه اصفهان بود و با دانشگاه خیلی فاصله داشت میخاست پیاده شه اومد جلو یه لب ازش گرفتم گفتم برم که خیلی خستم ، نگام کرد گفت اینجوری بری تصادف میکنی وشروع کرد به حرف زدن که یع بلایی سرت میاد و نرو و ماشینو بزار با آژانس برو . ... منم میگفتم خبری نیس ولی فانع نشد گفتم دعوتم نمیکنی که بیام خونت خب باید برم دیگه ، اونم گفت خجالت بکش این حرف چیه میزنی بیا بالا من که از خدامه پیشم باشه ، منم هم خسته بودم هم دوس داشتم کنار نرگس باشم سریع ماشینو پارک کردم رفتم بالا.
رفتیم تو و نرگس آیدا(تو ماشین خوابش برده بود) رو برد خوابوند تو اتاق و رفت لباسشو عوض کرد، اومد دیدم با 1 شلوارک مشکی و تاپ سفید اومد تو حال گفت پاشو لباستو عوض کن راحت باش، گفتم آخه چی بپوشم که دیدم 1شلوارک مردونه آورده گفت مال داداشه آورده اینجا وقتی میان با خانمش راحت باشه منم گرفتم و رفتم تو اتاق عوض کردم و اومدم تو حال نشستم بغلش ....
شروع کردیم به صحبت که من چشام داشت میسوخت از خستگی نرگس گفت پاشو برو رو تخت بخاب بابا نمیری از خواب، منم عذر خواهی کردم و رفتم رو تخت نفهمیدم چطور خوابم برد.
صبح پا شدم دیدم نرگس کنارمه بیدار بود و داشت اروم دست تو موهام میکشید . خدایا چی میبینم ؟ نرگس مثل هوری کنارم خوابیده ، نمیدونم کی پا شده بود که آرایشم کرده بود. 1 عمری آرزو داشتم بیدار میشم اولین نگاهم به نرگسم باشه و حالا برآورده شده بود، گفت پاشو عزیزم صیحونه حاضره ساعت11 شده بسته دیگه !
پا شدم دست صورتمو شستم و بعد از صبحونه مفصلی که نرگس فراهم کرده بود رفتیم تو حال و ماهواره رو روشن کردیم وPMC داشت آهنگ پخش میکرد و ما هم صحبت میکردیم که من سرمو گذاشتم رو پاهاش و داشتیم حرف میزدیم که حرفامون به تهش رسید و ما چشم تو چشم فقط زل زده بودیم به هم .گفتم نرگس ، گفت جانم ، گفتم خیلی دوست دارم و دست انداختم پشت سرش آوردمش پایین و شروع کردم به لب کرفتن ،وایی دوباره مثل دفه اول از خودم بی خود شدم....
همینطوری که لب میگرفتیم من پا شدم و دست انداختم دور گردنش و با هم خوابیدیم بغل به بغل.. که من نگا به نرگس کردم دیدم چشاشو بسته و داره میره... یهو دستاشو حلقه کرد پشتم و منو کشید تو بغلش و منم محکم فشارش دادم به سمت خودم و پاهامونو به هم گره دادیم..
جفتمون حشری شده بودیم و بهد از این همه سال عشق و علاقه همو بغل کرده بودیم که من یکم فاصله گرفتم آروم دستمو بردم رو سینه هاش و شروع کردم به مالیدن سینه هاش ( یه جفت مرمر سایز 75) داشتم سیته هاشو میمالیدم و آروم اون دستمو بردم سمت کسش و تا دستم بهش خورد نرگس یه تکون خورد و آهی کشید که منو تحریک کرد و منم که داغ داغ شده بودم شروع کردم به مالیدن، داشتم آروم دستمو میبردم تو شرتش که دستشو آورد رو کیرم و گرفتش یه لحظه انگار برق گرفتم منم دیگه زدم به سیم آخر و دست انداختم زیر تاپش و درش آوردم و سریع رفتم پایین شلوارکشم درآوردم ، واااااااییی نرگس من
یه شورت نارنجی داشت با سوتین سفید که شرتشم خیس خیس بود سریع لباسا خودمو در آوردم ولی شرتم پام بود و افتادم روش و شروع کردم به خوردنش از چشاش شروع کردم اومدم پایین به سوتینش رسیدم و زدمش کنار و شروع کردم خوردن سینه هاش زبونمو دور نوکش میچرخوندم هر بار که زبونم میخورد نوک سینش نرگس یه آه شهوتی میکشید تا از سینه هاش دل کندم و اومدم پایین رو ناف و یواش یواش رسیدم به کسش , نرگس تو حسابی اوج گرفته بود که من شورنشو در آوردم و رفتم سمت کسش و نفسم که بهش خورد صداش بلند شد: آآآآآآآههههه و من زبونم رو گذاشتم رو چوچواش و یکم باهاش بازی کردم و انگشتمو کردم توی کس خیسش و عق جلو کردم و یواش یواش تندش کردم که دیدم آه و اوهش تبدیل به جیغ های نازک شد و بعد از چند ثانیه یه آه بلند کشید و لرزید ارضا شد. چشاشو بست منم خوابیدم روش و دوباره رفتم سراغ لباش که چشاشو باز کرد و منو برگردوند و نشست رو پاهام و شرتمو با ناز کشید پایین که کیر شق شدم یهو زد بیرون ازش (کیر من یکم غیر عادی کلفته) و تا دیدش چشاش خیره شد بهش یکم با دست مالوندش و لبشو آورد جلو که ساک بزنه اما دیدم ظاهرا اکراه میکنه از ساک زدن منم گفتم نرگسم نمیخاد این کارو بکنی و اونم خوشحال شد ( راستش خودمم دوس نداشتم این کار رو نرگس بکنه) که بلندش کردم از رو پامو خوابوندمش رو زمین پاهاشو باز کردم و سر کیرمو با آب که از کسش اومده بود خیس کردم و آروم گذاشتم در کسش که صداش بلند شد : آییییییی بهد آروم فشارش دادم تو که جیغش رفت هوا و گفت جر خورد علی ، کسش مثه کوره داغ بود و اینقد تنگ بود انگار بار اولشه سکس میکنه، آروم کیرمو هول دادم که تا ته رفت تو و نرگس شروع کرد دوباره به آآآآه کشیدن و منم داشتم نهایت لذتو میبردم و یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن، از تنگی کسش احساس کردم کیرم داره پوسته میکنه ولی ادامه دادم و لبمو گداشتم رو لبش و تلمبه میزدم داشتم ارضا میشدم که دوباره نرگس آااه بلندی کشید و ارضا شد منم گفتم نرگس دارم میشم گفت مراقب باش نریزه تو و منم تو لحظه آخر کیرمو کشیدم بیرون و خوابیدم رو شکمش و همه آبم خالی شد روش و تو همون حالت کنارش دراز کشیدم ، یکم که سر حال شدیم گفت این اولین سکسی بود که توش لدت بردم و منم که رویایی ترین سکسمو با کسی که چند سال عاشقش بودم داشتم ....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#443 | Posted: 10 Jan 2013 12:25

کون عمه قسمت بنده

سلام به دوستان عزیز خودم از قرار من یه عمه دارم که فقط سه سال از من بزرگتره داستان از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه پدربزرگم بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن یه چای دیگه من بلند شدم و رفتم به اتاق دیگه ای که یه کامپیوتر داشتن اونو مثل همیشه روشن کردم و شروع کردم به فضولی بعد از یه ده دقیقه فریبا اومد پای کامپیوتر فقط یه صندلی بود که اونو من روش نشسته بودم یه نگاهی کردو گفت چند تا فیلم جدید دارم ببین چطوره فیلم رو که باز کرد بهد از چند ثانیه اومد و نشست روی پای من ما باهم یه نیم ساعتی از فیلم رو نگاه کردیم تو این مدت هی تکون میداد کونشو و من راست میکردم از طرفی من باید کنترل میکرئم خودمو چون با کمترین شق کردنی متوجه میشد خلاصه اون روز گذشت و من تو این مدت در فکر عمه مهربانم به سرمیبردم و گاهی وقتا هم یه دست براش میزدم از اونجایی که قسمت بود من به کون این فریبا جان بزارم زمان رفتن پدر بزرگه این جانب به مکه مکرمه بود و یه زمان طلایی که من باید حداکثر استفاده رو میکردم روز موعود فرا رسید و پدر بزرگه رفت ماکه رفته بودیم فرودگاه و فریبا هم با ما بود در تمام مدت من کنار اون بودم موقع برگشت توی فرودگاه دل رو زدم به دریا گفتم عمه جان اگه کاری داشتی تو این مدت به من زنگ بزن اونم گفت باشه این هم بگم تک خواهره و دوتا برادر داره که یکیش پدر من و دیگری عموی من هست که اونم ازدواج کرده چند روز گذشت خبری نشد گفتم پسر توهم زده بودی اون بدبخت بی منظور این کارو کرده
فردا اون روز رفتم دانشگاه سمت بعد از ظهر برگشتم خونه بابام به همراه دیگر افراد خونه بودن پدرم گفت امیر جان امشب میری پیش عمه فریبا باشی تنها نباشه منم یه فکری کردمو بهد چند لحظه گفتم باشه ساعت 8 بود من لباش پوشیدم برم پیش عمه جانم تو این موقعیت حساس با خودم گفتم امشب همون شب اگه خبری باشه امشب رخ میده رسیده در خونشون زنگ در زدم برداشت با صدلی نازکش گفت بله گفتم عمه جان منم در زد رفتم بالا وقتی رسیدم داخل کسی داخل خونه نبود بلند گفتم عمه کجایی؟
جواب داد گفت امیر جئن بشین چند لحظه دارم برات شریت درست میکنم گفتم ممنون عمه خودتو به زحمت ننداز نشستم با خودم گفتم این عمه ما هیچوقت منو با امیر جون خطاب نکرده بود با خودم گفتم امشب اون کونی که آرزوشو داشتم باید بزارم توش فرصت ازاین بهتر نیست وقتی شربت آورد دیدیم وای با یه شلوار چسب یه پیراهن آزاد یقه هفت اومد مشخص بود سوتین نداره سینهاش مثل ژله میلرزید اومد جلو خم شئ شربت رو تعارف کرد همچین که اومئ جلو چشم افتاد به تا گردو گرد و ناز حدسم به یقین تبدیل شد گفتم امشب خبری هست بعد از خوردن شربت یه نیم ساعتی از اون صحبت کردیم گفتم تو سیستم فیلم نداری نگاه کنیم گفت چرا دارم رفتیم پای سیستم چند فیلم ایرانی آورد بهانه کرفتم گفتم فیلم زبون اصلی نداری گفت یه دونه ذارم نسبتا قدیمی هست از فیلم های جیمز بان بود اسمش بود die another day صندلی آورد کنار من نشت و پاهاش رو دقیقا گذاشت رو کیرم من که تو دلم خوشحال شدم فیلم رفت جلو علاوه بر صحنههای سکسی که در کنار دریا داشت خود جیمز بان تو یه قسمت فیلم تو هتل میخوائ مهماندار رو بکونه که ازش لب گرفتو مالوندش لختش کردو ولی اون بی توجه نگاه میکرد من که با خودم عهد کردم حئاکثر تلاشم رو بزارم تا امشب به کون این جنده خانوم بزارم بهش گفتم اینا زندگی میکنن راحتن باهم مثل ما نیستن گفت مگه ما چجوری هستیم گفتم همین که خودمون رو محدود میکنیم گفت یعنی میگی اگه الان میگفتن عمه تو فلان کن میکردی من یه لحظه جا خوردم زدم به پررویی گفتم آره مگه عیب داره چیزی مگه از اونش کم میشه گفت خیلی پررویی فیلم تمام شدساعت 11 شب بد گفت چای میخوری بیارم بعد هم بریم بخوابیم من پشت سرش رفتم تو آشپز خونه داشت چای میریخت من که اطمینان داشتم دیگه عمه مهربانم دنبال کیره ام روش نمیشه از پشت بهش چسبیدم سینه هاش رو گرفت تو دستم گفت بیشعور چیکار میکنی مگه دیوانه شدی ولش کردم گفتم عمه زنم میشی دیونه شدی مگه؟ رفتم جلو زانو زدم گفتم عمه امشب خودتو از من منو از خودت دریغ نکن از اون انکار از من اصرار سینی چای رو برداشت رفت سمت
تی وی گفت بیا چای بخور برو بخواب حالت خرابه رفتم پیشش گفتم من چای نمیخوام من کونتو میخوام اینو کفتم پریدم بهش یه مقدار فحش بهم دادو ولی من توجه نکردم تو همون لحظه اول دکمه های پیراهنش رو کندم و از تنش درآوردم هنوز جیق میزد میگفت ولم کن ولی من که توجه نداشتم رفتم سمتش جفت سینهاش رو تو دستم گرفتم و میخوردم خیلی زود آروم شد و همراهی میکرد هردمون لخت شدیم شروع کردم از کوس و کونش لیس موقعی که سوراخ کونش رو لیس میزدم دیدم سوراخ کونش یکم گشاده گفتم نکنه من اولیش نیستم با خودم گفتم ولش کیرم بردم جلوش ساک بزنه گفت خوشم نمیاد حالم بهم میخوره اینقدر منتش رو کشیده که حاضر شده چند لحظه برام ساک بزنه و قتی کرئ تو ئهنش دیدم نه عمه ما حرفه ای تر از این حرفاست تو گوشش گفتم عمه اجازه میدی کونت بزارم با صدای شهوتناکی گفت شما صاحب اختیارین قربان
رفتم دم سوراخش یه تف انداختم یه تفه گنده هم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش سرش رو کردم تو باز درآوردم میخواستم یکاری بکنم که دردش بیاد کمی کردم تو کونش به یه باره کردم تو یه جیق مختصری زد و گفت آروم حیون تو چشاش نگاه کردم دیئم اشک جمع شده بالاخره اون شب تا صبح چند به کون ناز فریبا جونم گذاشتم.
اول صبح یه حموم با هم رفتیم که با زیر دوش برام یه ساک مشتی زدو امدیم سر صبحانه بهش گفتم فریبا تا حالا به چند نفر دادی یه مکثی کردو گفت باور کن تو اولیش بودی گفتم آره جون خودت از کونت مشخص - از ساک زدن -از نحئه دادنت داد میزنه حرفهای هستی خلاصه زیر زبونش رو کشیدم که بله فریبا خانوم تو دانشگاه برا خودش یه قطبی هست که به دانشجوها هم بسنده نمیکنه و به مال استادهام یه دستی میزنه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#444 | Posted: 10 Jan 2013 12:27

خاله کوچولوم هم رفت زیرم

سلام من یه پسر19 ساله از یه نقطه ی ایرانم
میخوام یه داستان از خودم و خاله ام بهتون بگم که کاملا واقعیه
بزارید اول از خودم بگم، من دانشجوی رشته شهرسازی ام و عاشق سکس با دختر ها و زن های فامیل(البته نه اینکه به بقیه دخمل ها بگم نه ها...) یه پسر درشت و با قد 186 هستم
از بچگی دور و برم دختر زیاد بوده از شانسم هم هر کلاسی که رفتم مختلط بوده به خاطر همین خیلی تو مایه ی دوست شدن و غیره نیستم فقط سکس اونم برای برطرف کردن نیازامه، اما یه خاله دارم که از من 4 سال بزرگتره و از بچگیم خیلی با هم شیطنت میکردیم. این خاله من تو مدرسه هم که بود خیلی دختر ... ای بود، خلاصه من شدم 17 ساله (یعنی 2 سال پیش) خاله هم که شده 21 ساله و من خواستم یه کار و کاسبی راه بندازم و زندم تو کار شرکت فنی و مهندسی و شروع به کار کردم.
بعد اینکه یکم کارم رونق گرفت نیاز به یه منشی داشتم، خودتونم میدونید منشی زن جذب مشتریش تو ایران بیشتره به خاطر همین دنبال یه داف شاسی بلند میگشتم تا هر کی اومد به خاطر اونم شده دفعه بعدم برگرده. گذشت و یه چند نفری اومدن و تست دادنو ...
یه روز که خونه مادربزرگم دعوت بودیم من این بحث رو انداختم و از خاله ام خواستم اگه کسی زیر دستش داره معرفی کنه(آخه دوستای خالمم خیلی جیگر بودن چندباری تو قهوه خونه و بیرون دیده بودمشون). گذشت و شب همون روز خاله ام بهم اس داد و گفت میشه خودمم بیام؟
من جا خورده بودم از یه طرف دلم میخواست بیاد و بیشتر پیشم باشه از یه طرف میترسیدم تو فامیل پشت سرمون حرف دربیارن، گفتم بزار فکر کنم بهت میگم. صبح پاشدم به مامانم گفتم که مامان بزار خاله منشیم بشه هم محرمه هم که باهاش راحت ترم، خلاصه بعد از یه ساعت فک زدن مامانم قبول کرد و خاله ام شد منشیه من...
بعد از اون خیلی به هم نزدیک تر شدیم و رابطمون بهتر شد...خاله ام دوست پسراشو بهم معرفی کرد و خلاصه هر از چندی هم اس هاشون رو نشون میداد. منم که شدیدا تو کف کس و کون این لعبت بودم چشام فقط رو لباسای تنگ و شیک و اندام این جیگر بود....واییی الانم که میگم شق میکنم، کم کم رومون بهم باز شد و شروع میکردیم با هم به شوخی های زیر کمر، منم که حشری تا چیزی میشد یه ناخنکی به پستوناشو یا کونش میزدم...تو چشماش میخوندم که میخواد ولی یه چیزی مانعش میشه.
گذشت و یه روز کل فامیل دعوت شدن عروسی تو یه شهر دیگه از خوش شانسی یا بدشانسی من، کارامون خیلی زیاد بود و خاله ام مجبور شد بمونه تا کارای شرکت رو راه اندازی کنیم. مامانم برامون غذا پخت گذاشت خونه و گفت اگه شب نیومدیم یه چراغ روشن بزار و ... که من خیلی هاشو نشنیدم فقط فکر اینجا بود که امروز تنها موقعیتمه که بتونم جورش کنم.از استرس و شوق نمیدونستم چیکار کنم...فقط یادم میاد انقدر خمار بودم خاله ام هی تیکه مینداخت که چیه مواد بهت نرسیده یا میگفت دخترای عروسی از دستت رفتن؟
خلاصه صبح مامانینا رفتن و من موندم و خاله ام
ای بابا حالا کو تا شب شه، نخواستیم حداقل ظهر شه بریم خونه....مگه ساعت لامصب رد میشد...
با هزارجور بدبختی تحمل کردن زمان، بالاخره وقت نهار شد، رفتیم خونه نهار و گرم کرد آورد خوردیم بعد اومد ماهواره رو روشن کرد و داشت توش یه چرخی میزد منم هی خودمو به اون نزدیکتر میکردم، اونم هی میگفت چقدر داغی، مریض شدی، تب داری؟ (که بعدا خودشم گفت که دنبال بهونه بودم تا زبونت باز شه و ترتیبمو بدی)
بعد من یهو زد به سرم گفتم اون اس رامین دوس پسرت یادت میاد؟ اونم گفت کدوم؟(آخه دوس پسرش بهش اس داده بود من عاشق داغ شدن دخترم و ...)
منم یادش انداختم یکم سرخ شد و بعد گفت خب...، گفتم میخوای بدونی چه حالی رو میگه؟، اونم خودشو زد به اسکلی و گفت چجوری؟
گفتم کنترلو بده...،کنترلو گرفتم و زدم pg (البته رمزشو کش رفته بودما..)، همین که کانال عوض شد انگار خاله ام رو برق گرفت: فضای خونه ساکت شد و هی به هم نگاه میکردیم و من دیگه دووم نیاوردم و زدم به سیم بیخیالی رفتم درگوشش و آروم گفتم میخوای ما هم اینطوری بشیم اونم با صدای گرفته که توش حشریت موج میزد گفت نمیدونم...یعنی...چی بگم آخه...؟، منم نزاشتم حرفش تموم شه گفتم نمیخواد چیزی بگی فقط هر کاری کردم جلومو نگیر تا عین اینا شیم...بعد آروم لاله گوشش رو خوردم و کم کم رفتم سمت لبای ناز و درشتش که دهن هر پسری رو آب مینداره(ببین باور کن عین حقیقتو میگم تو هیلاری داف رو ببین خاله ام رو ببین به جان مادرم دروغ نمیگم)، شروع کردم به خوردن لباش هر چی میخوردم تشنه تر میشدم اونم هی وول میخورد و دستش لای پاش بود، بعد آروم آروم لباساشو درآوردم وای چی میدیدم یه جفت پستون سربالای نوک وفندقی با یه کس جمع و جور صورتی تر و تمیز و سوراخ کون سفید که یه حاله قرمز و باد کرده دورش بوووووود......ووووووووویییییی، تا پستوناشو دیدم مثل قحطی زده ها افتادم به جونشو هی بوس و لیس و گاز و چنگ و ....اونم بیچاره ام ای میگفت آروم تو رو خدا سینه هام پاره شد و منم اصلا توجه نمیکردم، بعد یه بیست دیقه ای داشت دیگه از شدت حشر میمرد حالا دیگه صداش کاملا عوض شده بود بزور سرمو هول داد لای پاش منم با زبونم راه پستون تا کس رو خیس کردم و یهو رسیدم دیدم وووییی یه آب خوشمزه ای اونجا بوود و یه سوراخ نرم....یهو خاله ام گفت گازش بگیر تو خدا گازش بگیر داره میترکه منم که از خدا خواسته با تمام وجو میخوردمو گاز میگرفتم...دادش رفته بود هوا که وای مردم.....جووووون....بخور.....مال خودته....گازش بگیر....پارش کن....بعد بلند شدم رفتم سمت دهنش کیر 24 سانتیم رو در آوردم که خدایی فکر کنم به 30 سانت رسیده بوود تا حالا اونطوری ندیده بودمش...گرفتم جلو دهنش گفتم بخور ببینم عروسکم بخور جنده ی من بخور شیطونک...بخور کیر خواهرزادتو...اونم نامردی نکرد و یه جووووووووووون گفت که دیووونم کرد و تا جا داشت گرفت تو دهنش، نوک کیرم میخورد ته گلوش و هی اوق میزد و در میاورد و دوباره میکرد تو انگار که از بی کیری داشته میمرده، بعد کیرمو درآوردم گفتم جنده کوچولو کجا بزارم و اونم با تمام وجود برگشتو سریع سوراخ کونشو با انگشت اشاره اش نشوون داد وای عجب سوراخی بود...چه بادی کرده بود...یکم زبونم کشیدم روی کونش و اونم لرزید و انگار که سردش بشه خودشو سفت کرد، آخ منم شروع کردم به خوردن و لیسیدن وای چه خوشبو بود اما معلوم بود قبلا چندباری کون داده، ما هم که از خدا خواسته، انگشتامو دونه دونه میدادم دهنش میزاشتم تو کونش تا باز شه...
بعد گفتم حاضری بزام تو کونت، اونم گفت حاضر؟دارم میمیرم مرگ من بکن تو...جون خاله ات بکن تون مرگ این جنده کوچولو بکن تو....میخوام جرم بدی با اون کیر دختر کشت...ما هم که از خدا خواسته نوک کیرمو گذاشتم دم کونش و با تموم وجود فشار دادم یه جیغی کشید که تا چند دیغه گوشام ذوق ذوق میکرد، گفتم چی شد؟
ساکت بود و لب باز نمیکرد ترسیدم و یه چندتا سیلی زدم بهش و یهو زد زیر گریه که واییی جر خوردم.... مردم....پاره شدم....واییی مرگ من دربیار و هی زور زد ولی خب من خیلی گنده تر از اون بوم و زورش نرسید که دربیاره منم تا جاداشت فشارش میدادم و ماساژش دادم...یه ده دیقه ای گذشت و گریه هاش آروم شد حس کردم دیگه کونش گشاد شده و عضلاتش شله شروع کردم آروم عقب جلو کردن اول ریز ریز و بعد کامل کیرمو در میاوردم و دوباره میکردم تو، بیچاره هی گریه میکرد و این امر فقط منو حشری تر میکرد، نمیدونم چرا ولی اصلا احساس نمیکردم که میخواد آبم بیاد....یه ده دیقه ای به همین منوال گذشت و کم کم دیدم خانم داره حال میکنه و صداش عوض شد...یکم تندتر کردم و اونم خوشش اومد و تو عقب جلو کردن بهم کمک میکرد، سرعت رو بردم بالا داشتم میمردم از شدت لذت خاله ام که شروع کرد به گفت(آی کیرت تو کونمه...جججون کونمو جر بده ....فدای کیرت بشم....میمیرم برات...دارم جندگیتو میکنم....و ....) منم که داشتم با صدای اون دیووونه تر میشدم و همیچین محکم میکوبیدم تو کونش که کونش قرمز شده بود...یهو خاله ام کیرمو از کونش در آورد و سگی نشست، منم فهمیدم تا دسته کردم توش یه جووووووون خرجمون کرد و دوباره تلنبه زدم با یه دست پستونشو فشار میدادمو نیشغون میگرفتم با یه دست دیگه ام کسشو میمالیدم یهو دیدم کسش داغ شد و شدیدا باد کرد و لرزه افتاد به جون خاله ام و آبش ریخت تو دستم انقدر زیاد و داغ بود که از شدت لذت آبم و با فشار تمام ریختم تو کونش....
یه ساعتی خوابیدیمو باند شدیم رفتیم حموم و اونجا هم یه دست گاییدمش و اونروز تا فرداش حسابی به کارای عقب موندمون رسیدگی کردیم و بعد از اون هر روز یه بار میگاییدمش..
من شرکتو بستم به خاطر یه مسایلی اونم ازدواج کرده، از اون وقت به بعد دیگه نکردمش ولی جدیدا باز داره چشمک میزنه اگه جور شه اینسری کسشم میکنم براتوون مینویسم دوستای گلم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#445 | Posted: 10 Jan 2013 12:28

خانواده باکلاس
وسطهای سال تحصیلی یه نفر جدید اومد تو كلاسمون از همون روز اول كنار من نشست چند روز اول خیلی معمولی با یه سلام و علیك خشك و خالی گذشت پسر بدی نبود كم كم با هم رفیق شده بودیم از حرفاش فهمیدم كه باباش از اون خرمایه هاست و كلی وضعشون خوبه یه روز آخر كلاس كه میخواستم برم خونه همون پسره كه اسمش نیما بود صدام كرد برگشتم سمتش گفتم جون كاری داشتی گفت راستش میخواستم اگر برات ممكنه چند تا از جزوه هات رو بگیرم از روشون كپی بگیرم منم بهش دادم كلی تشكر كرد اون روز تا یه مسیری با هم رفتیم روز بعد سر كلاس گفت جزوه هات رو نگاه كردم و كپی گرفتم اما من هیچی ازشون نفهمیدم گفتم چرا با خنده گفت آخه من یه كم خنگم گفتم نه بابا دورازجون هر جا مشكل داری بگو كمكت كنم آخه من با همه كونده بازیام خرخون بودم همیشه معلم ها و مسئولان مدرسه میگفتن تو با این همه شر بودنت چطوری درس میخونی.


گفت معلم خصوصی دارم ولی فایده نداره گفتم بالاخره من وظیفم بود بگم خلاصه قرار شد یه چند روزی من یه كم با نیما فیزیك و ریاضی كار كنم قرار بر این شد كه اون بیاد خونه ما دو ماهی از دوستیمون گذشته بود دیگه با هم ایاق شده بودیم با هم راحت بودیم پسر خوبی بود اما یه مدلهایی بود یه كم لوس و بچه نه نه بود البته به خاطر شرایط خانواده اش بود یه بار كه اومد خونه ما تا با هم درس بخونیم برای ما سر زده مهمون اومده بود نیما هم كه دید اینطوری گفت بلند شو بریم خونه ما هم با خانواده من آشنا میشی هم با هم درس میخونیم گفتم باشه بریم حاضر شدیم و رفتیم خونشون یه خونه ویلایی توپ تو فاز 4 مهرشهر تو دلم گفتم كوفتتون بشه داخل ساختمون كه نگو دیگه همه چیزش لوكس بود تعارف كرد نشستم روی مبل مامانش رو صدا زد گفت مامان من اومدم خونه صدای مامانش از یه اتاق دیگه اومد خوش اومدی عزیزم چه زود برگشتی گفت آخه سعید اینا مهمون داشتن با هم اومدیم اینجا درس بخونیم مامانش گفت كار خوبی كردی الان میام پسرم.
حال كردم با یه جوون 19 / 18 ساله مثل یه بچه 6 ساله حرف میزد بعد از چند لحظه مامانش كه اسمش مریم بود اومد داشتم از خجالت آب میشدم یه زن خوشگل و مامانی حدود 45 ساله تو پولی با یه تاپ و دامن كوتاه اومد جلو دستش رو دراز كرد با دست لرزون بهش دست دادم نشست روی مبل روبروی ما و بعد از كلی تشكر كه آره شما خیلی لطف میكنین نیما خیلی ازتون تعریف كرده بود آشنایی شما باعث افتخار بود و فلان منم تا اونجا كه بلد بودم حرفای قلنبه سلنبه زدم كه كم نیارم چند دقیقه بعد یه خانم با یه سینی شربت و میوه اومد تو اتاق اونا رو گذاشت روی میز رو كرد به مریم خانم گفت خانم امری ندارین بعد بدون گرفتن جواب رفت فهمیدم كارگرشونه.
با دیدن اون وضع خونه و وضع لباس پوشیدن مریم خانم مغزم هنگ كرده بود یه كم حرف زدیم بعد به نیما گفتم خوب كتابت رو بده درس رو شروع كنیم نیما گفت اینجا كه نمیشه بیا بریم تو اتاقم مریم خانم گفت آره شما برین اونجا منم به زری میگم براتون میوه و شربت بیاره اونجا خونشون دوبلكس بود و اتاق نیما با دو تا اتاق دیگه بالا بود تا رسیدیم تو اتاق نیما كفم برید تو اتاقش تلویزیون ریسیور و ویدئو و یه سیستم صوتی توپ كامپیوتر آنچنانی هنوز مثل اون ندیده بودم اما چه فایده نیمای احمق فقط بلد بود باهاش آهنگ گوش كنه بهش گفتم پسر تو چرا اینطوری هستی_ گفت چطوری گفتم تو نباید به من بگی وضعتون اینطوریه گفت نمیفهمم چی میگی. گفتم بابا تو میای خونه ما یه آپارتمان 90 متری روی فرش میشونمت اونوقت پذیرایی خونه شما از كل خونه ما بزرگتره فكر نمیكردم اینقدر مایه دار باشین+ خوب میگفتی من الان شرمنده شدم خندید یكی زد روی شونه ام گفت سعید بی خیال این چیزا باش اینا كه مهم نیست خودت رو عشقه.


شده بودیم بهروز وثوق و ناصر ملك مطیعی یه كم با سعید حرف زدیم باز هم زری با یه در زدن وارد شد و برامون میوه و شربت آورد اون روز تا غروب من و نیما با هم درس خوندیم ساعت 7 بود میخواستم برم خونه برگشتیم تو سالن مریم خانم نشسته بود تا ما رو دید با لبخند گفت خسته نباشید منم تشكر كردم گفتم با اجازه من مرخص میشم گفت حرفشم نزن امشب شام پیش مایی گفتم مرسی تعارف نمیكنم مزاحمتون نمیشم گفت این چه حرفیه تو هم مثل نیما گفتم آخه خانواده خبر ندارن نگران میشن گفت خوب خرجش یه تلفنه بعد به نیما گفت تلفن رو بیار سعید جون یه زنگ بزنه هر چه اصرار كردم موفق نشدم به ناچار قبول كردم به خونه هم زنگ زدم و گفتم شام نمیام بعد نشستیم روی مبل من و نیما كنار هم بودیم و مریم خانم روبروی ما بود و شروع كردیم با مریم خانم صحبت كردن در مورد درس و امتحان.

چند دقیقه بعد یه نفر از پشت سرم سلام كرد تا برگشتم كم مونده بود سكته كنم یه خانم جوون حدود 23 یا 24 ساله اونم مثل مریم خانم یه تاپ تنش بود ولی یخه تاپش بیشتر باز بود و خط سینه هاش معلوم بود بعد كه اومد جلوم دیدم یه شلوار پارچه ای تنگ كه خط شورتش معلوم بود پاشه منم بلند شدم سلام كردم دستش رو دراز كرد دست دادیم مریم خانم گفت پروانه دخترمه. گفتم خوشبختم پروانه گفت شما هم حتما آقا سعید هستید گفتم بله یه لبخندی زد و گفت مشتاق دیدار ما فقط تعرفتون رو شنیده بودیم بعد با نیما دست داد مریم خانم گفت بشین سعید جون راحت باش پروانه هم گفت بفرمائین خواهش میكنم.


نشستم سر جام ولی زبونم قفل شده بود پروانه رفت سمت مامانش با هم روبوسی كردن و نشست كنار مامانش و گفت خوب چه عجب آقا سعید شما رو زیارت كردیم بی اختیار گفتم زیارتتون قبول یه دفعه صدای خنده همشون بلند شد مریم خانم رو كرد به پروانه گفت پری جون واقعا نیما حق داشت این همه از سعید جون تعریف كنه من كه خیلی ازش خوشم اومده منم همونطور كه سرم پائین بود و گلهای قالی رو میشمردم گفتم خواهش میكنم ما كنیز شمائیم باز صدای خندشون رفت هوا.

نیما خندید گفت پس چی فكر كردید من با هر كسی دوست میشم پروانه پرید وسط حرفش گفت مطمئنم آقا سعید هم چند وقت دیگه كه بیشتر تو رو بشناسه از دستت فرار میكنه دستم رو گذاشتم روی پای نیما گفتم نه بابا این چه حرفیه مگه نیما خفاش شبه حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم كه زری باز اومد گفت شام حاضره تعجب كردم ساعت 8 شام میخوردن مریم خانم بلند شد پشت سرش پروانه بعد نیما و بعد هم من راه افتادم به نیما گفتم پدرت مگه نمیاد گفت نه مسافرته رفته كانادا برای كارهای شركتش. رفتیم تو یه سالن بزرگ دیگه یه میز بزرگ بود نشستیم دور میز مثل فیلمهای خارجی زری برامون سوپ ریخت خوردیم چهار نفر آدم بودیم اندازه 10 نفر غذا درست كرده بودن یه كم غذا خوردم بعد تشكر كردم صندلیم رو یه كم عقب دادم نشستم بعد از شام برگشتیم تو همون سالن قبلی چند دقیقه بعد مریم خانم گفت من میرم و شما جوونها رو تنها میذارم بعد خداحافظی كرد و به نیما گفت حتما سعید جون رو برسون خونه بحث درس و دانشگاه بود پروانه گفت امروز كلاس كامپیوتر داشتم مغزم داغون شده. گفتم چرا_ گفت خیلی سخته اصلا یاد نمیگیرم گفتم اگر علاقه داشته باشین زود یاد میگیرن چیزی نیست كه+ نیما با خنده گفت آخه سعید بحث اینه كه پروانه به جز مهمونی , گردش به چیزی علاقه ندار.ه پروانه خندید گفت آره راست میگه گفتم ای بابا من بر عكس شما هستم. عشقم كامپیوترمه پروانه خندید گفت خوش به حال كامپیوترت منم زدم به حساب شوخی بعد گفت راستی آقا سعید شما برنامه نویسی هم بلدین_ گفتم بله گفت وای چه خوب میشه به من هم یاد بدین نیما خندید گفت سعید این آیكیوش از منم پائین تره قبول نكن! گفتم نه بابا این چه حرفیه پروانه خانم هم مثل خواهرمه هر كاری از دستم بربیاد در خدمتم اومد جلو لپم رو كشید و گفت كاشكی واقعا تو داداشم بودی جای این نیما بعد با خنده رفت چند دقیقه بعد برگشت چند تا جزوه و كتابم دستش بود كتابها رو یه نگاه كردم گفتم اینا كه چیز خاصی نداره پروانه گفت بیا بریم یه كم به من كامپیوتر به من یاد بده نیما گفت ول كن پری این خسته است بذار برای یه وقت دیگه.
بخخخخخخخوووووووووررررررررر آیییییییییییییییییییی منم سرعتم زیاد شده بود با انگشتم هم مشغول بازی كردن با سوراخ كون بی نظیرش بودم كه دیدم بدن پروانه شروع كرد به لرزیدن و با فریاد آییییییییییییییییییییییییییییییییییی مامانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن تموم آبش رو ریخت تو دهنم منم تا قطره آخرش رو خوردم.
پروانه بی حال افتاده بود روی تخت منم رفتم دستم رو انداختم گردنش و كنارش خوابیدم چند دقیقه طول كشید تا پروانه یه كم حالش جا اومد چرخید به پهلو و شروع كردیم لب گرفتن از هم همش میگفت مرسی خیلی حال داد چه خوب میخوری و از این حرفا بعد دستش رو گذاشت رو كیرم گفت منم از اینا میخوام گفتم از چیا با یه لحن بچگونه ای گفت از این دودول بزرگا گفتم خوب مال خودت میخوای چیكارش كنی همونطوری گفت میخوام بخولمش تا تموم بشه گفتم خوب بخورش یه جون گفت بلند شد شلوار و شرتم رو با هم از پام بیرون كشید گفت وای چقدر بزرگه گفتم میترسی گفت نه كیف میكنم خم شد روی من یه كم كیرم رو به نوك پستوناش مالید بعد آروم آروم شروع كرد به ساك زدن معلوم بود خیلی تجربه داره چنان با مهارت اینكار رو میكرد كه در عرض چند دقیقه من آبم پاشید تو صورت و پستوناش بعد پاكش كردم و ازش معذرت خواهی كردم اونم گفت كه اینكار رو دوست داره یه كم خوابیدیم كنار هم با هم بازی كردیم بعد به حالت 69 شدیم و دوباره بخور بخور شروع شد پروانه از زور حشریت چند بار كیرم رو محكم گاز گرفت هر چند درد داشت ولی خوبیش این بود كه آبم دیر تر میومد.

پروانه حسابی داغ كرده بود بلند شد خوابید روی تخت گفت زود باش داره آبم میاد بیا بكن تو خودش پاهاش رو بالا داده بود و باز كرده بود منم رفتم جلوش و كیرم رو آروم آروم كردم تو كسش از درد لبش رو گاز گرفته بو یه دستش هم روی سینه من بود كه جلوی فشار رو بگیره كیرم تا ته رفته بود تو كسش واقعا تنگ بود كسش معلوم بود دوست پسراش از این كیر كوچیكا هستن البته خودش هم بعد از سكس بهم گفت آروم آروم تلنبه زدن شروع شد و پروانه بازم آه و ناله اش بلند شد میگفت جووووووونننننننننن چه كیییییییییییرررررررررررییییییییییییییییه چه حالییییییییییییییی میییییییییدددددهه كسم پاره شد كسم گشاد شد آخ جون چه خوب میكنی بكن تند تند بكن منم با سرعت تلنبه میزدم كه دیدم پروانه با ناخناش روی بازم داره چنگ میندازه بعد هم با یه واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی یه تكون دیگه و باز هم اورگاسم شد حالا حركت كیرم تو كسش راحت تر شده بود بهش گفتم بچرخ گفت نه تو رو خدا نه كیرت خیلی بزرگه كونم نمیتونه تحملش كنه هر كاری كردم به هم كون نداد كه نداد منم دیگه داشت آبم میومد سریع كیرم رو از كسش بیرون كشیدم و تموم آبم رو روی شكم و پستوناش ریختم یه كم كنار هم خوابیدیم بعد با هم رفتیم حموم تو حموم بهش گفتم دفعه بعد باید بهم كونم بدی گفت نه من از پس كیر تو بر نمیام ولی اگر خواستی مامانم رو راضی میكنم بهت كون بده. نزدیك بود غش كنم گفتم چی میگه دختر خندید گفت من با مامانم از این حرفا ندارم چند بار هم با هم لز داشتیم تازه امشب هم میخوام براش بگم با تو سكس داشتم هر چی قسمش دادم نگو قبول نكرد گفت نترس مامانم خودش اهل حاله.
اون شب من رفتم خونه فرداش احساس میكردم نیما میدونه انگار ازش خجالت میكشیدم بعد از اون روز من و نیما با هم حرف های سكس و بكن و بكن هم میزدیم تازه فهمیده بودم كه بابا اینا اصلا براشون مهم نیست این حرفا
یه هفته دیگه گذشت و باز هم سه شنبه رسید صبح نیما تو مدرسه گفت سعید من امروز كلاس دارم و عصری نمیتونم خونه پیشت باشم گفتم كلاس چی؟ گفت كلاس زبان دارم قرار شده از این هفته سه شنبه ها از ساعت 5:30 تا 8:30 برم پیش شوهر دوست مادرم باهام زبان كار كنه گفتم پس یه كاری كنیم منم كلاس پروانه رو برای یه روز دیگه هماهنگ می كنم گفت نه تو نمیخواد برنامه ات رو به هم بریزی همینجوری كلی به خاطر من تو درد سر افتاد.ی كلی تعارف بار هم كردیم قرار شد این هفته رو هم من برم اما برای هفته آینده یه جوری هماهنگ كنم كه نیما هم خونه باشه هر چند بعد از جریان پروانه دلم میخواست وقتی من اونجام نیما نباشه اما باید تعارف میكردم از كلاس رفتم خونه زود یه دوش گرفتم و راه افتادم سمت خونه نیما اینا. هم دلشوره داشتم هم دلم میخواست زود تر برسم ببینم پروانه چطوری باهام برخورد میكنه.

سر ساعت 6 رسیدم جلوی خونشون زنگ زدم زری خانم در رو باز كرد وارد ساختمون شدم پروانه اومده بود جلوی در استقبالم با هم دست دادیم و رفتیم نشستیم روی مبل پروانه حسابی به خودش رسیده بود و قشنگ چسبیده به من نشسته بود چند لحظه بعد با صدای مریم خانم به خودم اومدم كه از پشت سرم سلام می كرد تا برگشتم دیدم ای وای چقدر قشنگ شده انگار میخواست بره عروسی از بس به خودش رسیده بود با یه لباس یه سره نازك آستین حلقه ای یخه باز دامنش هم تا بالای زانوش به رنگ سفید با گلهای بزرگ قرمز و صورتی كرست مشكیش قشنگ معلوم بود اومد جلو دست دادیم و سلام كردیم روبروی ما نشست طوری پاهاش رو روی هم انداخته بود كه تا وسطهای رونش معلوم بود گاهی هم طوری روی مبل جا به جا میشد كه كه سیاهی شرتش بین اون پاهای سفیدش قشنگ به چشم میخورد دو سه دقیقه اول به حرفای معمولی گذشت. زری هم برامون میوه آورد ساعت 6:20 بود كه به پروانه گفتم اگر مایلی بریم سر وقت درس و كلاس. با شیطنت گفت من كه یه هفته است منظرم بعد هم بلند شد گفت با اجازه مامان جونم ما بریم به درسامون برسیم مریم خانم هم با یه لحنی گفت برید خوش باشین بعد رو كرد به من گفت راستی سعید جون میخوام ببینم میشه به من هم كامپیوتر یاد بدی آخه الان دیگه عصر كامپیوتره پروانه هم خیلی از درس دادنت تعریف كرده بعد با خنده گفت مخصوصا جلسه گذشته كه انگار تو امتحانش خیلی موثر بوده. فهمیدم چه خبره داشتم آب میشدم از خجالت نمیدونستم چی بگم كه پروانه پرید وسط حرف و گفت چرا كه نه مامان جون بیا اصلا از امروز سه تایی ادامه بدیم من هم از درسهای گذشته بهت یاد میدم نظرت چیه سعید؟


بدون اینكه من چیزی بگم پروانه دست مامنش رو گرفت و گفت بلند شو بریم تو اتاق من كه وقت كمه بعد هم هر دو خندون راه افتادن من هم پشت سرشون رفتم بالا و رسیدیم تو اتاق پروانه من نشستم پشت كامپیوتر كه مریم خانم گفت من الان بر می گردم بعد از توی پله ها با صدای بلند گفت زری برو از داروخانه داروهای من رو بگیر و بعد برگشت پروانه با خنده گفت مامان نخود سیاهات تموم شده بعد دوباره هر دو زدن زیر خنده سه تا صندلی بود من وسط نشسته بودم یه سمتم پروانه بود و یه سمت دیگه مریم خانم اول یه كم از درسهای قبلی برای پروانه توضیح دادم كه دیدم كم كم دست پروانه اومد روی رون من مریم خانم هم دستش پشت صندلی من بود خیلی آروم شروع كرد به مالیدن كمرم بی اختیار كیرم راست شده بود و دیگه نمیفهمیدم چی دارم میگم زیر چشمی یه نگاه بهشون كردم بعد رو به پروانه گفتم متوجه شدی چی گفتم مریم خانم گفت من كه خیلی خوب دارم میفهمم بعد فشار دستش رو روی كمرم بیشتر كرد پروانه با خنده گفت میخوای از مامانم یه آزمون بگیری رو كردم به مریم خانم از اینكه بخوام چشم تو چشمش بشم خجالت میكشیدم گفتم شما یه فولدر درست كن براش یه اسم بذار بعد از روش یه شورت كات بساز مریم خانم خیلی راحت یه فولدر درست كرد اسمش رو گذاشت Sex Gorup بعد پروانه با خنده گفت پس چرا شرتت رو كات نكردی مریم خانم با ناز گفت اون دیگه كار من نیست این كار رو باید یه نفر دیگه انجام بده. پروانه گفت زود باش سعید یادش بده استعدادش خوبه زود یاد میگیره. من كه انگار قفل كرده بودم نمیدونستم باید چیكار كنم پروانه خودش رو به من چسبوند و با فشار من رو به مریم خانم چسبوند بعد خم شد روی پای مامانش و دستش رو كرد زیر دامن مامانش با چند تا تكون شرت مامانش رو درآورد گفت بیا اینم از كات كردن شرتش. بعد شرت مامانش رو پرت كرد گوشه اتاق و خودش رو كشید كنار اینكار باعث شده بود دامن مریم خانم تا وسطهای رونش بالا بره با اون سن و سالش پر و پاچه تمیزی داشت یه كم پاهاش رو از هم باز كرده بود. پروانه دستم رو گرفت گذاشت روی رون مامانش و سمت كسش هل داد گفت ببین عملیات كات كردن رو خوب انجام دادم. انگار دستم سر خورد رفت بالا و رسید به یه كوره آتش كه ازش گرما میبارید تا دستم رسید به كسش مریم خانم یه آهی كشید و سرش رو بالا داد و چشماش رو بست برگشتم به پروانه نگاه كردم با علامت سر بهم گفت بمالش منم آروم شروع كردم به مالیدن كس مریم خانم.

پروانه از جاش بلند شد من رو جای خودش كشوند و رفت كنار مریم خانم نشست و یه كم هم اون رو هل داد سمت من تا برای خودش جا باز كنه نشست و دستش رو از بالای لباسش كرد تو و آروم شروع كرده به مالیدن پستونای مامانش و بعد آروم لباشون رو گذاشتن روی هم و شروع كردن از هم لب گرفتن چند دقیقه تو این حالت گذشت دست مریم خانم آروم روی كیرم قرار گرفت و از روی شلوار شروع به مالیدن كرد یه كم كه گذشت مریم خانم با چشمای خمار برگشت یه نگاهی به من كرد و یه لبخند زد و لبامون چسبید به هم و شروع كردیم به لب گرفتن واقعا لبهای خوش فرم و خوشمزه ای داشت زبونش رو فشار داد تو دهنم من هم زبونم رو فرستادم تو دهنش و شروع به خوردن لب و زبون هم كرده بودیم صحنه جالبی بود دست من لای كس مریم خانم بود دست مریم خانم روی كیر من بود پروانه هم یه دستش به پستونای مامانش بود با یه دست دیگه هم مشغول مالیدن كس خودش از روی شلوار بود و فقط صدای ناله و آه و آه بود كه توی اتاق بود پروانه بلند شد تاپ خودش رو درآورد كرست نداشت برای همین پستوناش آزاد شد و بعد هم شلوار و شرتش رو درآورد پرت كرد گوشه اتاق اومد سمت من تیشرتم رو از تنم درآورد بعد سرم رو به سمت خودش چرخوند با دستم مشغول مالیدن كس داغ مریم خانم بودم كه حسابی هم آب انداخته بود با دهنم هم مشغول خوردن پستونای شیرین و آبدار پروانه جونم بودم. مریم خانم تو همون حالت نشسته مشغول باز كردن زیپ و دكمه شلوارم بود خودم هم با یه دست كمكش كردم بعد خودم رو كمی بالا دادم تا مریم خانم شلوار و شرتم رو پائین بكشه مریم خانم یه كم خودش رو عقب داد بعد خم شد روی پام و كیرم رو بیرون كشید با یه واییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ كرد تو دهنش و با ملچ و مولوچ شروع به ساك زدن كرد منم كه به اوج شهوت رسیده بودم یه كم سرم رو خم كرده بودم و مشغول خوردن كس خوشگل پروانه بودم.
نمیدونید آدم تو این موقعیتها چه حالی میكنه مریم خانم چنان ساك میزد برام كه حس كردم داره آبم میاد سرش رو بلند كرد تمام دور دهنش خیس بود لبامون رو رو هم گذاشتیم بعد بهش گفتم نمیخوام آبم زود بیاد با خنده بلند شد از اتاق رفت بیرون بعد با یه اسپری برگشت بازم نشست كنارم گفت الان یه كاری میكنم كه آبت حالا حالاها نیاد بعد حسابی به كیرم اسپری زد پروانه خودش رو به پشت مامانش رسوند زیپ پشت لباس مامانش رو تا روی كونش پائین داد مریم خانم با یه تكون بالا تنه لباسش رو درآورد با یه كرست مشكی كه زیبایی و سفیدی بدنش رو دو چندان كرده بود جلوم نشسته بود و آرروم مشغول مالیدن كیرم بود با لباش و زبونش مشغول بازی بود گاهی هم یه نالهی میكرد و كه دلم میخواست زود بپرم روش و كیرم رو تا دسته بكنم تو كسش پروانه كرست مامانش رو هم باز كرد از پشت سر پستونای مامانش رو تو دستاش گرفته بود میمالید و اونم ناله میكرد یه كاری میكرد كه به پستونای مریم خانم رو قشنگ ببینم منم با دیدین این صحنه ها سرم رو خم كردم و پستون مریم خانم رو به دهن گرفتم پستوناش دست كمی از پروانه نداشت سفت و شیرین بود فقط نوكش از نوك پستونای پروانه پررنگ تر بود یكی از پستونای مریم خانم تو دستم بود یكشون تو دهنم پروانه و مریم خانم هم مشغول خوردن گوش و گردن هم بودن كم كم سرم رو پائین تر بردم و یه كم روی شكم مریم خانم رو زبون زدم بعد نشستم روی زمین و جلوی پای مریم خانم.


خودش فهمید میخوام چیكار كنم با لبخند پاهاش رو از هم باز كرد دامنش رو بالا دادم وای چی دیدم با اون سن و سالش عجب كس تمیزی داشت سفید سفید با لبه های به هم چسبیده فقط وسط معلوم بود حسابی خیس شده چون مثل شبنم از پائین خط كسش یه خط باریك آب بیرون زده بود یكی از پاهاش رو بلند كردم گذاشتم روی شونه ام و سرم رو بردم از نزدیكای كسش شروع به خوردن رونش كردم و آروم آروم زبونم رو به كسش رسوندم تا زبونم به كسش خورد یه واییییییییییییییییییی گفت و سرم با دستش فشار داد به كسش دیگه بالا رو نمیدیدم فقط صدای ناله مادر و دختر به گوشم میرسید لای كس مریم خانم رو باز كرده بودم و زبونم رو گذاشته بود لای كسش و انگشتم رو هم كرده بود تو سوراخ كسش میچرخوندم و با زبونم همه جای كسش رو لمس كردم چوچولش رو میكردم تو دهنم مك میزدم یا بین لبام نگه میداشتم و فشار میدادم یكی از دستام رو بردم بالا و مشغول مالیدن پستونای پروانه و مریم خانم شدم به نوبت براشون میمالیدم از پائین هم كه حسابی كس مریم خانم رو آباد كرده بودم كه یه دفعه مریم خانم اون یكی پاشم روی شونه ام گذاشت و سرم رو بین پاهاش فشار داد بعد با یه تكون شدید و یه آیییییییییییییییییییییییییییییییییییی بلند تموم صورتم رو خیس كرد چند ثانیه ای سرم رو فشار داد بعد پاهش شل شد و روی شونه ام پائین اومد بلند شدم لبخند مریم خانم حاكی از رضایتش بود با یه تشكر من رو تو آغوشش كشیدو حسابی همدیگه رو فشار دادیم بعد با یه لب جانانه ازش جدا شدم و رفتم سمت پروانه.
كم كم داشت خجالتم میریخت دستم رو دور كمرش انداختم بهش گفتم خوب حالا نوبته تو بعد بردمش سمت تختش خودم خوابیدم روی تخت و اون رو كشیدم روی خودم به حالت 69 شروع كردم به خوردن كس پروانه اونم مشغول ساك زدن شد از هر جفتمون فقط صدای ناله بلند بود كه حس كردم مریم خانم كنارم نشست دستم رو دراز كردم سمتش خودش دستم رو گرفت گذاشت روی كسش منم مشغول مالیدن شدم چند دقیقه بعد مریم خانم بلند شد رفت جلوی پروانه سر پروانه رو از روی كیر من جدا كرد كیرم رو به دست گرفت یه كم مالید بعد خیلی آروم و با احتیاط با یه ملایمت خاصی كرد تو دهنش پروانه كسش رو بیشتر به دهن من فشار داد و با دستش مشغول مالیدن كس مامانش شد چون كسش به دهنم فشار میاورد منم زبونم رو كردم تو كس پروانه و چون از پائین در حال شارژ شدن بودم از بالا حسابی كس پروانه رو خوردم كه یه مرتبه پروانه كسش رو روی دهنم فشار
     
#446 | Posted: 10 Jan 2013 12:32

سكس شانسي با خواهرم
داستان برمیگرد به ساله گذشته یه شب ازخواب بلند شدم برم اب بخورم رفتم اب خوردم داشتم برمیگشتم طرف اتاقم دیدم یه صدای از توی اتاقه خواهرم میاد اول فکر کردم داره درس میخونه اخه اون بیشتر شبها تا دیر وقت درس میخونه بی خیال شدم رفتم که بخوابم ولی شیطونه نزاشت رفتم دم در اتاقش گوشهامو تیز کردم ببینم چی میگی؟؟ دیدم داره میگه خیلی دوست دارم ولی میترسم؟؟؟/ من مونده بودم که چی داره میگه؟؟؟؟ رفتم گوشی تلفنو ازتوی پذیرایی برداشتم دیدم داره با یکی از دوست دختراش حرف میزنه اون بهش میگفت من فردا دارم میرم پیشش توهم بیا بریم خره از این فرصتها دیگه گیر نمیاداااااااا اونوقت هم کیر میبینی هم یه حالی میکنی؟؟؟؟ اینو که گفت خشکم زد داشتم میترکیدم میخواستم از پشته تلفن دوست خواهرمو جرررررررر بدم.هیچی نگفتم خواهرم دو دل بود نمیدونست باید چکار کنه؟؟؟گفت تا فردا فکر میکنم بد جوابتو میدم دوستشم قبول کرد بد گوشیو گذاشت نمیدونستم باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟ پیشه خودم میگفتم چرا باید خواهرم بره به یه غریبه بده؟؟؟؟ بیا با خودم؟؟؟؟؟؟ حسابی حشری شده بودم رفتم جلواتاقش یواش درو باز کردم رفتم داخل پشتش بمن بود که یکدفعه روشو برگردوند طرفم ازجاش بلند شد گفت اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟ رفتم کنارش نشستم گفتم نه خوابم نمیومده اومدم پیش تو.بد بهش گفتم چرا تا بحالا نخوابیدی؟؟؟؟ گفت داشتم درس میخوندم تو دلم گفتم اره جونه عمه ات شهوت جلوی چشامو گرفته بود هر لحظه میخواستم خودمو نزدیکش کنم ولی میترسیدم یه بار ازم پرسید داری به چی فکر میکنی؟؟؟؟ بلند شو برو میخوام بخوابم.گفتم به همونی که تو فکر میکنی.گفت من به چیزی فکر نمیکنم؟؟؟ بهش گفتم ای شیطون یکم سرخ شد گفت منظورت چیهههههههه؟؟ گفتم من همه حرفاتونو با دوستت شنیدم.تا اینو گفتم میخواست گریه کنه.دستمو انداختم دور گردنش گفتم یک وقت خر نشی خودتو بدبخت کنیااااااااا؟؟؟؟؟ اگه مشکلی داری بخودم بگو.هیچی نگفت اروم بوسش کردم.چنتا بوس همینجوری کردم دیدم هیچی نمیگه.لبمو نزدیک کردم یه بوس به لباش زدم مثل اینکه خوشش اومده بود یه لبخند زد منم خوشحال شدم شروع به لب گرفتن کردیم کم کم لباسامونو دراوردیم داشتم سینه های نازشو میخوردم که صداش دراومده بود کم کم رفتم پایین تا به کوووووووووسش رسیدم یه بوی شهوت انگیزی میداد خیلی حال کردم شروع بخوردن کردم به اوج شهوت رسیده بود دیدم یه صدایی کرد و اروم شد فهمیدم ارضا شده.بلندش کردم گفتم نوبته توئه کیرررررررمو به زور میخورد بدش میومد بهم گفت خیلی بزرگه چکارش کردییییییی؟؟؟؟ هیچی نگفتم شروع بخوردن کرد بعد از چند دقیقه گفتم بسه حالا من از کوووووووس که نمیتوتم بکنمت چهار دسته پا شو.اخه اون نمیدونست میخوام کوووووووونش بزارم رفتم یه کرم اوردم مالیدم به کووووووووونش وشروع کردم به مالیدن با انگشت یه کم بازش کردم بعد کیرررررررمو اروم گذاشتم دم سوراخش کیرمو فشارررررررر دادم توشششششششش.ووااایییییییییییی جااااااااااان تنگههههههههه یه جیغغغغغغغغ زد که گفتم الان همه میان با دستم دهنشو گرفتم یه چند لحظه به همون حالت موندم تا جا باز کنه بعد شروع به تلمبه زدن کردم 5دقیقه بعد ابمو اومد و توی کووووونش خالی کردم سریع لباسمو پوشید ویه لب جانانه ازش گرفتم و بهش گفتم اون دوستاشو هم خط بیاره بکنمشون خواهرم هم قبول کرد از اون روز به بعد ما با هم سکس داریم.پایان
     
#447 | Posted: 11 Jan 2013 13:17
[font#DF0101]بخاطر خواهرم
نمیدونستم کجام نمیدونستم چی شده اصلا چرا من خوابم؟چرا همه جا سیاهه؟خواستم چشمامو باز کنم که احساس سوزش شدیدی توی چشم چپم کردم ولی چشم راستمو تونستم باز کنم.نه مثل اینکه فرقی نمیکرد چون باز همه جا سیاه بود پای راستمم به شدت درد میکرد سعی میکردم بفهمم کجام ولی فایده نداشت.
با هر زحمتی بود نیم خیز شدم و با دردی که به تمام بدنم فشار میاورد از جام پاشدم به پام نگاه کردم خون خشک شده روش نشون میداد که پاره شده ولی نمیتونستم شلوارمو بکشم بالا که ببینم،تمام بدنم کوفته شده بود.رگه های خون خشک شده رو رو دستم میدیدم.تازه یادم اومد باید بفهمم کجام.نگاهی به اطرف کردم توی اون تاریکی تا جایی که چشم کار میکرد زمین خاکی بود ولی بیابون نبود داشتم از تشنگی هلاک میشدم ولی مگه اینجا آب پیدا میشه؟
باهر زحمتی بود چند قدم لنگان لنگان جلو رفتم ولی دیگه نمیشد جون نداشتم.یه صداهایی میشنیدم گوشامو که تیز کردم فهمیدم صدای قورباغس به سمت صدا رفتم یه جوی آب بود خواستم بخورم که وقتی نزدیک شدم دیدم همش لجنه.حالم گرفته شد همونجا دراز کشیدم و تصمیم گرفتم تا چند ساعت دیگه که هوا روشن میشه صبر کنم.بدجوری هوس سیگار کرده بودم.دو دستمو کردم تو جیبم که ببینم چی دارم ولی جز یه بسته سیگار و یه فندک هیچی نبود.نه موبایل نه پول...یه سیگار آتیش زدم و همزمان که کام میگرفتم سعی میکردم بفهمم چرا اینجام و
چه بلایی سرم اومده ولی فایده ای نداشت هیچی یادم نمیومد.دوسه کام که گرفتم از فرط خستگی آروم چشام رفت رو هم و....
********** ******** ******
تو حال خودم بودم سرمو گذاشته بودم رو میز و توی خودم مچاله شده بودم که رضا بغل دستیم با کتاب زد تو سرم.عین برق گرفته ها پریدم هوا
-چه مرگته سرمو شکوندی گاو
-کس مشنگ نمیبینی داره اسمارو میخونه شیش تا دیگه نوبت تو میشه باید بری کارنامتو بگیری یعنی باید بری گندی رو که زدی ببینی
-مگه تو کارناممو دیدی؟
-کی من؟نه کجا بیا بگرد؟
دیدم داره شرو ور میگه به حرفاش توجه نکردم و دوباره سرمو گذاشتم رو میز که معاون با صدای مزخرفش داد زد:علی محمدی
سرمو آوردم بالا دیدم برگرو گرفته روبروم از دستش گرفتمش چشمامو بستم خدا خدا میکردم که قبول شده باشم و دیپلم لعنتی رو گرفته باشم چشامو وا کردم دیدم ای واییییییییییی دیفرانسیل و هندسه تحلیلی مونده هردوتا رو 9.75گرفتم.رضا که زودتر از من نمره هامو دیده بود گفت:
-چقد بهت گفتم آدامس نذار رو صندلیش گوز پلاستیکی نذار نگفتم؟
یه نگاه بهش کردم و خواستم محکم بزنم تو گوشش آخه دبیره این دوتا درس یکی بود:آقای رادمنش...رضا هم که دکترای کرم ریزی داشت آدامس و گوز پلاستیکی رو گذاشته بود زیر صندلیه این بدبخت و بهش گفته بود که کاره منه منم به خاطر رفاقت و این کس شعرا چیزی نگفتم رادمنش هم گفت به مدیر چیزی نمیگم ولی هر نمره ای بگیری یه کاری میکنم مردود بشی.
دستمو بلند کردم که بزنم تو گوش رضا که دوباره گفت:نه نه نزنی جون علی میرم باهاش حرف میزنم میگم کار خودم بوده
-کس کش حالا من با دوتا افتاده برم خونه چی بگم؟
-خب بگو کارنامه ها رو پس فردا میدن.الان برو اعتراض بزن پس فردا جوابش میاد منم میرم با رادمنش کونی حرف میزنم
-بخدا قبول نشم پارت کردم رضا
-باشه بابای چه غلطی کردیم
زنگ مدرسه خورد و من پاشدم و با اعصاب داغون رفتم خونه مامان که طبق معمول مدرسه بود و داشت به بچه دبستانیا درس میداد و بابا هم که داشت سگ دو میزد دنبال دو گرم هروءین که بندازه بالا و به قول خودش غم عالم از یادش بره.یادش بره که چه کرد با خونوادش و چجور بهترین دوستش سرش کلاه گذاشت و دارو ندارشو تو شرکت بالا کشید و فلنگو بست لاس وگاس.ستاره خواهرم هم که 5سال ازم بزرگتر بود و اونم طبق معمول دانشگاه بود که کنار درسش توی کتابخونه اونجا کار میکرد.سریع رفتم تو آشپزخونه،یه سرک کشیدم دیدم به به ناهار قرمه سبزیه یکم ناخنک زدم و رفتم رو تختم ولو شدم از خستگی و استرسی که داشتم سریع چشام رفت روهم.
نمیدونستم چقد خواب بودم ولی کم کم داشتم تکون میخوردم که بیدار شم سرمو از زیر پتو آوردم بیرون دیدم که در اتاق باز شد ستاره بود که با حوله تنش از حموم اومد.آخه دوتامون توی یه اتاق بودیم.خواستم بترسونمش واسه همین خودمو به خواب زدم و چشامو بستم ستاره اومد تو و درو بست هنوز مامانو بابا نیومده بودن.یکی از چشمامو یه ذره باز کردم که دیدم ستاره داره حولشو باز میکنه.قلبم داشت تند تند میزد و توی یه ثانیه ضربانش یه هزار رسید ستاره حولشو باز کرد و کاملا لخت شد ولی من نیم رخشو میدیدم و اون فکر میکرد خوابم.دهنم خشک شد و طوری میلرزیدم که انگار تشنج گرفتم.خواستم چشمامو ببندم ولی نمیشد قفل کرده بودم.بدن سبزه مایل به سفید و اون برجستگی ها و زیبایی های بدن ستاره هوش از سرم برده بود.یکم دیگه خودشو خشک کرد و اینبار کامل به طرف من چرخید و من تونستم درست ببینمش دیگه قلبم طوری میتپید که اگه چیزی میذاشتم روش بالا پایین میپرید.شرت و سوتینشو بست و لباساشو پوشید و از اتاق رفت بیرون ولی من هنگ کرده بودم و عرق سرد تمام بدنمو گرفته بود.حال خودمو نمیفهمیدم.توی یه لحظه هزار تا فکر به سرم زد و به خودم تف و لعنت فرستادم.نمیخواستم زود بیدارشم که بفهمه چون سرو وضعم تابلو بود رنگ سفید بدنم و عرقی که همه جامو گرفته بود گویای همه چیز بود.
با هر کوفتی بود نیم ساعت دیگه سرجام غلت زدم و تو این نیم ساعت کیرم راست مونده بود و ستاره هم تو اتاق نیومده بود .بیدار شدم وحولمو برداشتم و خواستم برم حموم که دیدم ستاره نشسته داره تلویزیون میبینه و میوه میخوره نمیتونستم نگاش کنم سرمو انداختم پایین و گفتم:
-سلام
-علیک
ستاره کاملا محو سریال مورد علاقش شده بود منم بی توجه رفتم حموم.زیر دوش بودم که دیدم این کیر لامصب نمیخوابه یه دونه محکم کوبیدم بهش که خودم از درد بلند گفتم آخخخخخخ.صدام فکرکنم تو کل خونه پیچید ولی ستاره چیزی نگفت.یواش یواش داشت میخوابید.آروم زیر لب زمزمه کردم:آخه کثافت الاغ کونی آدم واسه خواهر خودش راست میکنه؟آخه این رسمشه؟چطور به خودت اجازه میدی همچین فکرایی بکنی؟گریم گرفته بود و اشکهام زیر دوش گم میشدن.آخه چرا ستاره وقتی میدونست من تو اتاقم ممکنه بیدار شم اومد و لباس پوشید؟آخه چرا؟داشتم به مرز جنون میرسیدم میخواستم خودمو قانع کنم که هیچ اتفاقی نیوفتاده و باید عادی رفتار کنم ولی یه لحظه هم بدن لخت ستاره از جلو چشمام کنار نمیرفت.منو ستاره صمیمی ترین دوستای همدیگه بودیم و شوخی زیاد میکردیم حتی بعضی وقتا اون از پشتم نیشگون میگرفت و من شکمشو.ولی فکر دید زدن ستاره و یا حتی سکس با اون منو روانی میکرد به هیچ وجه نمیخواستم این اتفاق بیوفته حتی اگه تیکه تیکم کنن
-علی علی
صدای ستاره بود که منو صدا میزد و منو به رعشه مینداخت با ترس و لرز گفتم:بله؟
-موبایلت داره زنگ میخوره رضاس
-جواب بده بگو الان میام
-باشه داداشی
سریع دوش گرفتمو ریشمو زدم که برم مغازه از حموم که اومدم و چهره ی معصوم ستاره دوباره به چشمم خورد تصمیم گرفتم که فکرکنم هیچ اتفاقی نیوفتاده.لباسامو پوشیدم و رفتم سرکار.منو رضا باهم شریک بودیم یعنی بابای خرپولش براش یه بوتیک لباس گذاشته بود منم کار میکردم اونجا و هرماه 40درصد فروشو بهم میداد.واقعا عالی بود بهتر ازین کار گیرم نمیومد تازه دوماه بود که اینکارو گذاشته بودیم حسابی هم فروش میکردیم.یه جورایی منو همه کاره خودش میدونست آخه خیلی دستوپا چلفتی بود هرغلطی میکرد من پشتش بودم.تا رسیدم گفت
-سلام آقا علی خوبی خانوم بچه ها خوبن؟نیم ساعت دیر کردی تا دوماه حقوقتو نمیدم
اصلا حوصله چرتوپرتای رضا رو نداشتم فکرم یه حظه از ستاره دور نمیشد و هرثانیه هزار بار به خودم تف و لعنت میفرستادم.
-سلام و درد بی درمون بذار بیام بعد کس شگفتنتو شروع کن.کارنامم چی شد؟
-کارنامه چیه؟
-کارنامه کیر باباته که میکنمش تو دهنت
-یعنی منو بابام گی میشیم؟ای جون فیفتی فیفتی میزنم باهاش ولی باید بصبریم تا از حج برگردن حاج آقا همجنسباز
-ای دهن سرویس بسه دیگه حالمو بهم نزن کارنامم چی شد؟
-هیچی دیگه زنگ زدم رادمنش کلی خواهش التماس کردم گفت فایده نداره فردا میرم دم خونشون میگم اگه قبولت کنه تا یه هفته میتونه بیاد ازمون جنس مجانی بخره
-واقعا میکنی اینکارو؟
-آره خو پس چه غلطی بکنم؟
-ببین رضا..
-میدونم میدومم اگه قبول نشدی دهنم سرویسه
-دقیقا
اونروز اصلا تو حال خودم نبودم رضا هم مدام گیر میداد که چی شده و من خستگی رو بهونه میکردم.شب رفتم خونه دیدم شام خوردن و مامان از خستگی خوابیده.خیلی دلم به حالش میسوخت بخاطر آبروش و ماها از بابا جدا نشد ولی جواب سلامشم نمیداد.رفتم تو اتاق و با ستاره سلام کردم و سعی کردم لرزش صدامو مخفی کنم.
-ستاره بابا کو؟
-چه میدونم کدوم گوریه هنوز نیومده خبر مرگش
-ا باز که تو اینجور حرف زدی آجی؟هرچی باشه اون باباته
-برو بچه همینم مونده تو منو نصیحت کنی.میخوام صدسال سیاه نباشه.ماسه تا کار کنیم که اون خرج عملش در بیاد
ستاره باز مثل همیشه زود گریش گرفت و پاشد اومد تو بغل من.همیشه اینکارو میکرد هروقت ناراحت بود سریع میومد تو بغلم و من موهاشو نوازش میکردم تا آروم بشه ولی اینبار به محض تماس بدنش با من کیر لامصبم بلند شد.یکم دلداریش دادم و زود از خودم جداش کردم متوجه تغییر رفتار من شده بود و گفت چیزی شده داداشی؟
-نه فقط خیلی خستم
شب بخیر گفتیم و چراغو خاموش کردیم.ولی مگه من خوابم میگرفت با این افکار بیمار؟دیگه تحملشو نداشتم.باید یه حرکتی میکردم به رضا اس دادم:
-داشی یه کار بخوام میتونی واسم بکنی؟
یکم بعد جواب داد:
-کیو باید بکنم؟
-ننتو.جدی باش دیگه
-باشه حالا بگو چه کاری؟
-فاطیما
یه ربع بعد جواب داد:
اصلا فکرشم نکن روانی میخوای دستی دستی خودتو به کشتن بدی؟کست خله آخه؟
-تو به اونش چیکار داری؟فردا اومدم بوتیک باشه.بای
اینو نوشتم و گوشی رو گذاشتم رو سایلنت و با هزارتا فکرو خیال که فردا چه غلطی میخوام بکنم خوابیدم
ادامه دارد...
     
#448 | Posted: 11 Jan 2013 13:18
سکس باور نکردنی و داغ من با مادرزنم
[font#DF0101][/font][b][/b]من 29 سالمه واین ماجرا رو که میخوام تعریف کنم عین واقعیت هست و در واقع یکی از پیش امدهای بسیار مهم در زندگی من هست . باید بگم که حدود 6 ماه میشد که با دختری ازدواج کرده بودم که بسیار دختر خوب و نجیبی هم هست و پدرش که اعتیاد هم داره وراننده بیابون هم هست و یک خواهر هم داره به نام مریم که 9 سالشه و 2 برادر هم داره که هردوشون در بندر عباس کار میکنندو مادر زنم پروانه جون که 48 سالشه که اصلا بهش نمیاد هیکل توپر و میانه اندامی داره قدش متوسط با پوشش چادر و اصلا در بیرون از خونه بسیار سنگین راه میره . باید بگم پروانه جون حتی جلوی من که دامادش هستم خودش رو میپوشوند و یک نخ موهاش رو نمیذاشت ببینم و همین مسئله باعث شده بود رومون توروی هم زیاد باز نباشه اما همیشه متوجه میشدم بانگاهاش منو بد جور دنبال میکنه یا به قولی میخوره و حتی چندین بار که چشمم به چشماش می افتا د احساس میکردم چشمکی میفرسته ویک بار هم تانگاهش کردم لباش رو غنچه کرد ولی من هر بار خودم رو میزدم به اون راه وبا خودم میگفتم که حتما اشتباه میکنم و منظوری هم نداره تا اینکه یک روز که زنم رو رسونده بودم یکی از شهرستانهای نزدیک برای دانشگاه رفتن و پدر زنم رفته بود یک سفر کاری همراه دختر کوچکترش با ماشین تریلی خودش و هردو برادر زنم هم که گفتم بندر عباس کار میکردند . تلفن مغازه من زنگ خورد گوشی رو برداشتم دئیدم مادر زن خوش کسم پروانه هست و بعد از احوالپرسی گفت که تو امشب تاچند شب دیگه که زنت از شهرستان(دانشگاه ازاد) بر گرده تنهایی و منم که وضعیتم شبیه خودت هست و تنهام پس امشب شام درست میکنم بیا خونه پیش من . و منم که ناچار بودم قبول کنم کلی ناراحت شدم وحالم گرفته شد چون همونطور که گفتم پیش من که دامادش هم بودم رو میگرفت و چادرش رو از سرش نمی انداخت و بنابر این من معذب بودم که برم وشب اونجا بخوام بمونم. ولی چاره ای نبود چون دستور مادر زن عزیزم بود .بعد از تعطیل کردن مغازه راه افتادم وقتی در زدم با کمال تعجب دیدم این بار مادر زنم با لباس معمولی خونه و بدون پوشاندن موهاش و چادر به سر کردن در رو بروی من باز کرد داخل که شدم وروی مبل که نشستم چشمم به یک شبکه ماهواره ای افتاد که فیلم های سکس نشون میداد باور کنید اصلا یک لحظه فکر کردم اشتباه امدم نمیتونستم باور کنم مادر زنم داشته تنهایی فیلم سوپر نگاه میکرده خلاصه شام که خوردیم من شبکه ماهواره رو عوض نکردم ودیدم پروانه جون امد نشست نزدیک من و مشغول تماشا کردن شد از طرفی خجالت میکشیدم و هر بار نگاهم به صورت مادر زنم می افتاد یک چشمک ویا یک لب غنچه ای میفرستاد و از طرفی هم حسابی شق درد گرفته بودم و حسابی شوکه بودم. واقعا نمیدونستم چکار کنم دیگه مطمئن بودم که پروانه جون حسابی کسش میخاره و دنبال فرصت بوده که با من سکس داشته باشه. اصلا دلم نمی خواست مادر زن خودم رو بگام ولی اون مثل این بود که خیلی وقت بوده توی نخ من هست .بهترین راه این دیدم که خستگیمو بهانه کنم برم بخوابم . وقتی بهش گفتم باید برم بخوابم گفت باشه رختخوابت رو توی اون اطاق انداختم برو منم الان میام . داخل اتاق که رفتم دیدم رختخواب دو نفره پهن کرده با خودم گفتم هر چه بادا باد. کیرم حسابی بلند شده بود چراغ رو خاموش کردم رفتم داخل رختخواب ولی چند دقیقه بعدش چراغ دوباره روشن شد پروانه عزیزم رو دیدم کگه داخل اتاق شد با ارایش غلیظ که واقعا زیباش کرده بود زلف موهاش رو هم باز کرده بود و موهای بلندش پریشون وار ریخته بود روی شونه هاش وغیر از سوتین مشکی وشرت زرد رنگ هیچی به تنش نبود و تمام لباسهاش رو کنده بود.روِژ لب سرخی که به لباش زده بود مثل این بود که لباش خونی شده باشه عطر خوش بویی بخودش زده بود که به سرعت فضای اتاق رو پر کرد طوری ارایش کرده بود که شده بود مثل یک دختر 14 ساله و با وجودی که تا حالا چهار تا زایمان کرده بود و همه هم بصورت طبیعی ولی بدنش اصلا نشون نمیداد بازم با وجودی که چهارتا بچه اش رو خودش شیرداده بود اما حسابی سینه هاش ور قلمبیده بود انگار دست هیچ مردی بهش نخورده بود در یک لحظه توی ذهنم گذشت چه تیکه ای بوده و این مدت همه اش خودش رو از دید من میپوشونده وای کاش به جای دخترش این زنم بود . بی اختیار دستام رو باز کردم پروانه جونم خودش رو انداخت توی اغوشمو روی سینه من قرار گرفت و وحشیانه شروع کردیم به خوردن لبای همدیگه رو که بشدت فشار میدادیم توی بقل هم کیرم که داشت منفجر میشد لای پاهاش قرار گرفت و همینطور غلطی زدیم و من بر گشتم روی پروانه برای چند لحظه ای لبهامون از هم جداشدن دوباره که لبم رو گذاشتم روی لبش زبونش رو تا ته کرد داخل دهنم وای که واقعا احساس میکردم یک حوری بهشتی توی اغوشمه ودارم با هاش سکس میکنم زبونش رو میخوردم ودندون میگرفتم وبعدا زبون خودم رو داخل دهنش کردم اونم فقط میخواست زبونم رو از جاش بکنه یکی از دستامو گذاشته بودم روی سینه اش و می مالیدمش اونم حشری تر میشد لبام رو جدا کردم تمام صورت و گردن و بلعد هم هر دو سینه هاش رو حسابی خوردم مادرزنم پروانه خشکله اه ناله میکرد چند بازی هم همیمطور که زیر دست و پای من بود بلند شد ازم لب جانانه گرفت و گردنم و بازو هام رو دندون میگرفت وای وای وای وای وای وای که این مادر زنم چه تیکه ای هست و من نمیدونستم وقتی جیغ میزد و اه ناله میکرد شهوتم ده برابر میشد.کم کم هم من وهم مادرزنم پروانه خشکله طاقتمون داشت تمام میشد همینطور که روی پروانه خوابیده بودم بلند شدم نشستم پایین پاهاش واقعا که چه رانهای سفید و خوش فرمی داشت شروع کردم رونهاش رو زبون زدن و لیسیدن و چند تا دندون خوشمزه هم به رونهاش گرفتم و حسابی بوسیدمشون بعد پاهاش رو از هم باز کردم کیرم رو گذاشتم در کوسش ونگه داشتم مادر زنم پروانه جون همینطوری داشت قربون صدقه من میرفت و منم قربون صدفه کو سش و خودش میرفتم که یکدفعه همینطور که کیرم اول کو سش بود امدم روی سینه اش هردو دستم رو کردم زیر کتفهاش و با گرفتن یک لب داغ از مادر زن باسرعت فشار دادم داخل کوسش یکدفه جیغی کشید و خودش رو بالاکشید با دو تا دستام که گذاشته بودم زیر کتفش نذاشتم خودش رو بالا بکشه و اولش اروم اروم و بعد هم تند تند شروع به تلمبه زدن کردم و همینطوری لبای همدیگه رو هم میخوردیم کم کم همیطور که پروانه خانم مادر زن خشکلم رو میکردم احساس کردم زیر دست و پاهام بیحال شد فهمیدم ارضا شده منم یه کم سر عت تلمبه زدنم رو بیشترکردم و یک آهی بلند از عمق تمام وجودم کشیدم و تمام آبم رو خالی کردم داخل کوس مادر زن وهمونجا افتادم روی سینه هاش یواش یواش به ارامی همدیگه رو ماچ و بوس میکردیم و بهترین نوازش رو انجام دادیم. هیچ وقت فکرش نمیکردم مادر زن خودم رو بگام اونم مادر زنی که همیشه جلوی من جا نماز آب میکشید و خودش رو میپوشوند و اصلا فکرش نمیکردم همچین تیکه ای باشه .نیم ساعتی که گذشت دوباره هوس کردم بازم بکنمش این دفعه نوبت کونش بود ازش خواستم که بر گرده پروانه عزیزم هم برگشت خوابیدم روی کمرش کیرم رو گذاشتم روی کونش وای چه کونی سفید مرمری مثل ژله نرم بودکمرش وپشت گردنش رو حسابی لیسیدم و خوردم خود مادر زنم یک قوطی وازلین بهم داد منم مشتم به کیرم حساب چربش کردم با دست لای کونش رو باز کردم کیرم رو گذاشتم در سوراخ کونش فشار دادم داخل بازم جیغ زد ولی چند بار تو وبیرون که کردم اروم گرفت منم شروع کردم محکم تلمبه زدن یکدفعه ابم بافشار ریخت داخل کونش اهی بلند کشیدم و همونجا روی کونش خوابیدم بعد هم تا صبح توی بغلم در حالی که من چسبیده بودم به کمرش خوابیدیم حدود ساعت 9 صبح از خواب بیدار شدیم دست و صورتمون رو شستیم صبحانه مفصلی خوردیم با هم رفتیم حمام داخل خمام کلی عشق بازی کردیم ازش پرسیدم چرا از من رو میگرفتی ولی دیروز تا تنها شدیم خودت اومدی با هام سکس کردی . گفت از روز اول که اومدی خواستگاری دخترم خودم حسابی عاشقت شدم دلم میخواست مال خودم بودی و تصمیم گرفتم هر طوریه باهات رابطه سکسی داشته باشم وبرای این که کسی بویی نبره جلوی بقیه خودم رو از تو میپوشوندم همونجا متوجه شدم پدرزنم به خاطر شغلش که راننده بیابون هست و همچنین گرفتار اعتیاده به پروانه جون رسیدگی نمی کنه. توی حمام هم یکبار دیگه کردمش و پروانه جون مادر زن حشری من حسابی هم برام ساک زد از همون موقع بع بعد من ومادر زنم رابطه سکسیمون رو حفظ کردیم و هر روز که میگذره با ذوق و شوق بیشتری سکس میکنیم. این بود ماجرای واقعی سکس داغ من با مادرزن خشکل خوش هیکلم پروانه جون که با دنیا عوضش نمیکنم واحساس میکنم اون زن منه.
     
#449 | Posted: 15 Jan 2013 18:26

مادرزن نرم

من پدرام 27 ساله 2 ساله که ازدواج کردم میخوام داستان سکس با مادر زنم رو براتون بگم اینم که پدر زنم تو تصادف فوت شده بعضی شبا که میرفتیم خونه مادر زنم همونجا می خوابیدیم و اکثرا پاهای مادرزنمو مالش میدادم تا خوابش ببره چون کمی ورم پا داره یکی از شبا که زنم هم کنارمون خوابیده بود بعد از اینکه مالشش دادم گفت پشتم هم بمال منم از رو لباس شروع کردم به مالیدن و بهم پشت کرده بود و زیر پتو بودیم بهش گفتم لباست مزاحمه گفت دستتو ببر زیر منم بردم پوستش اینقدر صاف بود که بعد ده ثانیه کاملا راست کرده بودم کفت دیگه بسه منم همونجوری بغلش کردم و کیرمو تو پاهام بردم و بهش چسبیدم که مثلا بخوابم! آقا از بس به شدت راست بود که دراومد و به کونش چسبید وای چه لذتی داشت اونم دیگه فهمیده بود منم کم کم دیگه داشتم کیرمو رو کونش می کشیدم دیگه طاقت نیاوردم و کیرمو درآوردم و رو کمرش لختش کشیدم که بدونه درش آوردم خیلی می ترسیدم ولی دلو زدم به دریا و شلوار راحتیشو کشیدم پایین قشنگ معلوم بود داشت حال میکرد چون دو سال بود سکس نداشت منم کیرمو با آب دهن خیس کردم و فشار میدادم که بره تو وای وقتی رفت تو داشتم ارضا میشدم تنگ نرم نرمترین کس دنیا و خیلی داغ فقط ده بار تونستم عقب جلو کنم بیرون کشیدم و آبمو ریختم تو شلوار خوابم که جایی کثیف نشه واقعا سکس بی نظیری بود فردا صبح اصلا روم نمیشد تو چشاش نگا کنم ولی چند بار دیگه با هم سکس داشتیم و الانم داریم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#450 | Posted: 15 Jan 2013 19:14 | Edited By: SexyBoy

داستان سکس من و خواهر زنم ندا
سلام ،اسم من آرمانه26سالمه،2ساله ازدواج کردم،2تا خواهر زن دارم که یکیشون اسمش ندا 28ساله و اون یکی میترا 32ساله،هر دوتاشون ازدواج کردن،میترا 2 تا بچه داره ولی ندا بچه نداره،خانم خودمم بچه آخریه و 24 سالشه..از همون اول که ندا رو دیدم تو کفش بودم،یه دختر با قد 170،وزن 72،سینه 80 و کون برجسته،عاشق اندام توپل و گوشتیشم،خیلی خوب جا افتاده...
ندا از اول با من راحت بود،ولی فکر اینکه یه روز بتونم بکنمش یه رویا بود واسم.اکثر اوقات یه دامن تا روی زانو می پوشه با یه تاپ که آستینای کوتاهی داره و چاک سینه های گنده و توپولش معلومه،کونشم که دیگه کیرمو سیخ میکنه،خیلی گوشتیه،اما اندامش عالیه مخصوصا وقتی این مانتو نخی و ساپورت میپوشه که دیگه همه تو خیابون نگاش میکنن..شوهر ندا کارش تو جنوبه 2 هفته اینجاست و 2هفته جنوب(منظور از اینجا اصفهان بود)..واسه همین زیاد به خونه ما رفت واومد داره،یه روز که خانومم تودانشگاه بود منم از سر کار زود اومده بودم خونه ندا بهم زنگ زد گفت میخواد بره بیرون واسه خرید کادو واسه تولد میترا،گفت اگه شما هم میخواین چیزی بخرین بیاین با هم بریم،بهش گفتم سارا(خانومم)خونه نیست،گفت زنگ بزن ببین کی میاد،به سارا زنگ زدم کی میایی؟گفت تا 7عصر کلاس دارمو مجبورم بمونم،موضوع رو بهش گفت ،گفت خودت با ندا برو یه چیزی بخر وبیا...
به ندا زنگ زدم اونم قبول کرد و قرار گذاشتیم،از اینکه باهاش میخوام تنها برم بیرون لذت می بردم،رفتم دم خونشون زنگشونو زدم،اومد بیرون...کفم برید،وای ندا با یه مانتو قهوه ای چسبون بلند با 2تا چاک بغلش ،یه ساپورت،یه روسری قهوه ای روشن..کیرم همونجا سیخ شد و دعا گو شدم به درگاه خدا به خاطر این تیکه که بهم عطا کرده بود.سوارش کردم با هم رفتیم سمت پاساژکوثر..
ماشینو گذاشتم تو پارکینگ،همین که میخواستیمم بریم تو پاساژ دیدم همه دارن زیر چشمی دیدش می زنن،از اینم که فکر میکردن من شوهرشم لذت میبردم،همه پسرا و مردا چشمشون رو کونش بود،تو دلم گفتم دید بزنین ،کون لق صاحبش،پاساژ یه کم شلوغ بود منم از هر فرصتی برای مالوندن بهش استفاده میکردم،دستمو میذاشتم پشتش هدایتش می کردم،دستشو لمس می کردم،دیگه دلو زدم به دریا تو شلوغیا آروم دستمو از پشت مالیدم با کونش،دیدم نفهمید،بازم مالیدم،چیزی نگفت،داشتیم میرفتیم یه هو جلو یه مغازه وایساد منم همینطور که دستم آروم پشتش بود یه هو رفت تو چاک کونش،یه هو برگشت گفت نگام کرد،جفت کردم اما هیچی نگفت،منم نفهمیدم نگاهش اعتراضه،موافقته یا چیه...رفتیم تو مغازه ،پسره تو مغازه مخ ندارو گرفت به حرف و قشنگ لاسید باهاش،بعد یه چیزی خریدیم و اومدیم بیرون،هوا تاریک شده بود دیگه و منم نارحت از اینکه الان ندا میره و منم دوباره توکف سینه ها و کونش میمونم.. تو همین فکرا بودم که سارا زنگ زد و گفت من دارم میرم خونه مامانمینا،شما هم بیاین اونجا،منم گفتم هنوز نخریدیم و بعد خریئ میایم،که با اعتراض ندا مواجه شدم که چرا گفتم نخریدیم،منم گفتم هوس قهوه کردم و بریم یه کف شاپ و یه قهوه بخوریم و بعد بریم،یه خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت از این کارا هم بلدی و نمیدونستیم؟گفتم بله خانوم حالا کارای بیشتریم بلدیم که یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و رفتیم،پیاده رفتیم آخه جاپارک پیدا نمیشد،تو راه هم چند با خودمو مالیدم به سینه هاشو کونش،تا رسیدیم نشستیمو سفارش دادیم،از همه دری حرف میزدیم که یه هو سفره دلش باز شد که من آخرین باری که با مهدی اومدم کافی شاپو یادم نمیاد،یه ذره باهاش حرف زدم دیدم دلش پره،ازش پرسیدم مهدی به این جور لباس پوشیدنت گیر نمیده،یه اخمی کردو گفت مگه چشه؟گفتم هیچی،اصرار کرد که چشه مگه؟پیله کرد منم دلوزدم به دریا و گفتم آخه تحریک کننده است واسه مردا،یه لحظه کپ کرد از اینکه این حرفو من زدم اما خودشو جمع کرد و گفت مگه تو تحریک شدی؟بعد من جفت کردمو گفتم نه،اما همه مردا نگات میکردن،گفت کجامو نگا میکردن،حالا دیگه زرد کردم،گفتم هیجاتو اصلا ول کن،قهوه رو داشیتم میخوردیم که گفت مهدی اصلا مهم نیس که من چی بپوشم و چه جوری بگردم،فقط مهم کارو پوله واسش،هیچی کم نمیذاره واسم،اما خودشو ندارم،همیشه تنهامو از این جور چیزا،دلم سوخت واسش و دلداریش دادم که بابا ما که نمردیم،ماها هستیم،گفت آره خوبه شما هستین،بعد به خودش اومدو دید همه چیو واسم تعریف کرده،ناراحت شد از دست خودش و گفت توروخدا در مورد این باهیچکس حرف نزن،منم بهش اطمینان دادم که یه دوست خوبم واسش،یه دستش جلو بود،به خودم جرات دادمو آروم دستمو گذاشتم رو دستش،تو دلم گفتم یا همه چی،یا هیچی..که دیدم یه ذره مقاومت کرد اما بعد دستشو شل کردو تو دستم جاشد،اما گفت نمیخوام به خواهرم خیانت کنم،یه لحظه فکر کردم دیدم از شوهرش چیزی نگفت منم چرت و پرت گفتم که این خیانت نیستو اینجور چیزا ،بالاخره راضی شد،بعد گفت دیگه بریم،حساب کردمو رفتیم ماشینو برداشتمو اومدیم،تو راه دستش همش تو دستم بودو ندای عزیزم هم احساس رضایت میکردو می گفت خیلی دلش باز شده و تشکر کرد،رسیدیم دم خونه مادرش،میخواست پیاده شه تا ماشینو پارک کنم،تا درو باز کرد گفتم ندا برگشت منم دلو زدم به دریاو یه بوس از گوشه لبش کردم،یه هو سرخ شدو رفت پایین،هیچی نگفت فهمیدم اونم راضیه،تا آخر شب اونجا بودیم و انگار نه انگار که بوسش کردم و این همه اتفاقی که واسه ما عجیب بود بینمون افتاده،ما برگشتیم خونه،ندا رو هم رسوندیم سر راه..یه 2 روز گذشت،تا اینکه تو شرکت بودمو ندا بهم زنگ زد،صداش گرفته بود،گفتم چته؟که دیدم داره گریه میکنه،تا اینکه گفت مهدی قرار بود امروز بیاد ولی یه کاری پیش اومده میخواد بره دبی و یه10روز دیگه میاد،گفتم حالا چرا گریه میکنی،گفت دلم گرفته و تنها کسی که میتونستم باهاش حرف بزنم تو بودی،بعد معذرت خواهی کرد و خدافظی کرد،هم دلم سوخت،هم یاد اون رونا و سینه هاوکونش که افتادم حشری شدم،از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم سمت خونشون،به سارا هم چیزی نگفتم..رسیدم دم خونشون،زنگ آپارتمانو زدم تا دید منم تعجب کرد و گفت اینجا چیکار می کنی،گفتم باز کن میگم،رفتم بالا،درشونو باز کرده بود،رفتم تو نبود،گفتم ندا،صداش از تو اتاق اومد گفت بذار لباسامو عوض کنم بیام،منم یه لحظه شیطنتم گل کرد گفتم اومدم خودت ببینم،نه لباساتو با خنده گفت غلط کردی،اومد بیرون..وااای چی میدیدم،ندا با یه تاپ قرمز،یه شلوارک سبز و یه آرایش ملایم که کیرمو سیخ کرد،کونو سینشم که دیگه زده بود بیرون و کارو بدتر میکرد..اومد نشست و گفت واسه چی اومدی،گفتم نگرانت شدم،گفت نه خوبم،نگران نباش،یه شربت آورد گفت بخور و برو به کارت برس،گفتم کار چیه،کار که همیشه هست،یه لحظه وایسادو گفت کاش شوهر منم مثله تو فکر میکرد،کنارش نشستم،سرشو بغل کردم،خواست مقاومت کنه،اما نذاشتم دیگه در بره،گفت که نمیخواد این رابطه بینمون به جاهای دیگه کشیده شه،صورتشو گرفتم تو دستامو گفتم من دوست دارم،همینجوری داشت نگام میکرد،آروم لبامو گذاشتم رولباش،مقاومت میکرد اما نه زورش میرسید،نه اینکه دلش میخواست بکشه لباشو،فقط حیا میکرد،کیرمم سیخ شده بود،لباشو میمکیدم،دیگه ندا هم خودشوشل کردو همراهیم کرد،اول لب پایین،بعد لب بالا،دستم بردم رو سینه هاش،بزرگ بودن،حداقل از مال سارا خیلی بزرگتر بودن،عاشق همچین سینه هاییم،سینه هاشو میمالیدم،تاپشو دادم بالا سوتینشو باز کردم،سوتینش شل شد و سینه هاشو گرفتم تو دستم،سرمو بردم رو سینه هاو شروع کردم به خوردنشون،وای که چقدر ناز بودن،بزرگ و خوشمزه،تو دستام جا نمیشدن،صدای آه و ناله اش بلند شده بود،دستشو بردم رو کیرم یه آه بلند کشید وشروع کرد به مالیدنش منم داشتم سینه هاشو میخوردم،آروم دستمو بردم رو کسش،خیسه خیس بود،میمالدمش،اونم آه ناله میکردو میگفت بمال آرمان بمال،بعد کیرمو در آورد و گرفت تو دستش،کیرم داغ کرده بود،داشت میمالید،خیلی حال میداد،منم کسشو می مالیدم،اونم اخ و اوخ میکرد،شلوارکشو در آوردم،دیدم شرت نداره،تا تعجبمو دید گفت وقتی اومدی فهمیدم که دیگه باید سکس داشته باشیم،گفت از اون روز که گوشه لبمو بوسیدی حشر افتاده به جونمو هر روز خود ارضایی میکردم،میگفت قبلش هیچ حسی بهت نداشتم ولی بعد اون دیگه حشری کیرت شدم،هر دوتامون بد حشری شده بودیم،بغلش کردم بردم انداختمش رو تخت،لباساشو کلا کندم،لباسای خودمم در آوردم،وای که چه اندامی داره،سینه های نرم و بزرگ،رونای بزرگ،کون توپول که کیرم توش گم میشه،بدنش خیلی سفیدو بلوریه،من که عاشقشم،شروع کردم به خوردن لباش،ناله میکرد،میگفت یه ماهه سکس نداشته،گردنو گوششو لیس میزدم ناله هاش بلندتر شد،اومدم پایینتر سینه هاشو گرفتم تو دستمو چلوندم،دردش اومد،شرو کردم به خوردنشون،صداش داش میرفت بالا،یه 10دقیقه سینه هاشو خوردمو لیسش زدم بیام پایین،داشت میلرزید بدنش،رسیدم به کسش،گفت میخوای بخوریش،گفتم آره یه آهی گفت و افتاد،فهمیدم هیچوقت شوهرش همچین کاری نکرده واسش،سرمو گذاشتم بین رونای بزرگش و شروع کردم به خوردن کس نازش،یه طعم خاصی داشت،خیلی حال میداد،زبونمو میکردم تو کسش و میچرخوندم، ناله هاش به جیغ تبدیل شده بود،می گفت بخور،بخور آرمان ماله خودته،و جیغ میزد،یه هو بدنش کلا لرزید،طوری که ترسیدم،اما ادامه دادم تا کامل ارضا شه،ارضا که شد کیرمو گذاشمتم جلو دهنش،خودش فهمید،شروع کرد به خوردن،کیرم داغ داغ شد از گرمی دهنش،با یه ولع خاصی میخوردش،بعد که یه ذره سر حال اومد یه ذره دیگه کسشو خوردمو کیرمو گذاشتم دم کسش،داشت لباشو گاز میگرفت،فشار دادم نمیرفت تو،ندا هم ناله میکرد،انگار نه انگار این کس کیر رفته تا حالا توش،با اینکه توپوله ولی کسش تنگه تنگه،فشار دادم،یه جیغی زدو کیرم رفت تو،خیلی تنگ وداغ بود،شروع کردم به عقب و جلو کردن،کیرم که جاباز کرد تلمبه زدم،هر 2تامون رو هوا بودیم،داشت ناله میکردو جیغ میزد ،میگفت تندتر عشقم،تندتر،تندترررررررررررر،اونقدر زدم تا ارضا شد،(من خودم دیر ارضا میشم،حداقل 30دقیقه طول میکشه)منم یه چندتا دیگه زدمو آبمو ریختم رو سینه هاش،اونم مالیدش رو سینه هاش،بعد توبغل هم افتادیمو خوابیدیم تا عصر که من رفتم خونه..بعد این ماجرا من یه 5-6بار دیگه با ندا سکس داشتم و هر2تامون لذت میبریم از هم......امیدوارم خوشتون اومده باشه،البته با چندنفر دیگه هم سکس داشتم غیر از ندای عزیزم که اگه نظرات خوب بود ادامه میدم...

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
صفحه  صفحه 45 از 79:  « پیشین  1  ...  44  45  46  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.