| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 56 از 83:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  82  83  پسین »  
#551 | Posted: 21 Feb 2013 11:54
این ماجرا طولانی است و امیدوارم کسی را خسته نکند...
تازه ازدواج کرده بودم، همه چیز خوب بود و خدا را شکر مشکلی نبود، فقط یک چیز من را آزار میداد و آن قفل شدن ناگهانی نگاه من و خواهر زنم با هم بود! این ماجرا در هر دیدار تقریبا پیش می آمد و هر بار با رو برگرداندن هردومان که ناشی از خجالت بود تمام میشد. من این نگاه ها رو اینجور تفسیر میکردم که خواهر زنم به خواهرش حسودیش میشه که چنین شوهری گیرش اومده! آخه من تیپ خاصی داشتم و به گفته اطرافیان مثل هنرپیشه های هندی بودم، شاید به همین دلیل بود که آدم مغروری بودم و هر زنی به راحتی نظرم رو جلب نمیکرد، دیگه بماند خواهر زنم که از همسرم بی ریخت تر هم بود و من همیشه در مقایسه با همسرم میدیدم چقدر این دوتا به هم شبیه نیستند! خواهر زنم حتی هیکلش هم کسی یا لااقل من رو جدذب نمیکرد، کون صاف و تو رفته و بد منظره ای داشت،بدلیل مشکلات فکی و دهانی هم که داشت حتی خوب نمیتوانست حرف بزنه و گاهی حرص شنونده رو در میاورد!به همین دلیل و سایر دلایل حتی با آن گره خوردن نگاه ها هرگز هیچ نظر خاصی بهش نداشتم تا اینکه...
تا اینکه یک روز که همگی بیرون بودیم، هنگام برگشتن رفتیم منزل پدر زن، تازه رسیده بودیم و من که دنبال همسرم میگشتم به یکی از اتاقها رفتم ببینم اونجاست که خواهر زن رو دیدم که داره لباس عوض میکنه، عذر خواهی کردم و اومدم بیرون ولی در اصل هنوز توی اتاق بودم! باورم نمیشد،عجب هیکلی داشت، سفید و براق، برایم خیلی عجیب بود چون خانواده زنم مذهبی بودن و دیدن این صحنه برایم کاملا تازگی داشت.
بگذریم، تا مدتها اون صحنه رو که به یاد می آوردم آب از لب و لوچه ام آویزون میشد و با خودم به لذت سکس با اون هیکل لااقل برای یکبارهم که شده فکر میکردم،اما اینها در حد خیالات بود و هرگز فکر کاری به ذهنم خطور نکرد...
مدتها گذشت، یک روز که از سر کار بر میگشتم ناگهان فشار عجیب مثانه وادارم کرد که تا رسیدن به خانه نتوانم تحمل کنم و دنبال جایی بگردم که برم دست به آب! از خیابان منزل پدر زنم که رد میشدم ناگهان به فکرم زد که چه جایی بهتر از اینجا؟سریع خودم رو به درب خونه شون رسوندم،زنگ که زدم با تاخیر خواهرزنم درب را باز کرد،نمیخواستم بدونه برای چه کاری رفته ام آنجا به همین دلیل سراغ زنم رو گرفتم که گفت اونجا نیست، بعد سراغ پدر زنم و بعد هم مادر زنم و جالب اینکه هیچکدام نبودند! اجازه خواستم که به دستشویی بروم و دستهایم رو بشورم. وقتی کارم تموم شد و داشتم دستهام رو میشستم یک دفعه صحنه ی اون روز اومد جلو چشمم، بلافاصله ضربان قلبم بالا گرفت و هیجان و شهوت و ... مرا وادار کردند که تلاشی بکنم و از این فرصت تنهایی استفاده ای...
از دستشویی بیرون آمدم و چند بار خواهر زنم رو صدا زدم اما جوابی نشنیدم، به امید اینکه اتفاقی دوباره بدن عریانش را ببینم به اتاقها سر زدم ولی خبری نبود! نا امید داشتم خونه رو ترک میکردم که صدای آب شنیدم، بیشتر که دقت کردم دیدم صدای آب حمومه ، با خودم گفتم احتمالا رفته حمام و چه فرصتی از این بهتر که یکبار دیگه اون بدن رو ببینم؟! یواش به پشت درب حمام رفتم و به محض اینکه وارد رختکن شدم یادم افتاد که شیشه های حمامشان تماما ماته و چیزی از اون طرف دیده نمیشه و تنها هاله ای از یه بدن عریان که در حال تکان خوردن بود دیده میشد، اما همون بدن مات هم آدم رو وسوسه میکرد. روی سکوی رختکن نشستم که ناگهان نگاهم به لباسهاش افتاد، شورتش را برداشتم، کثیف بود و بوی بدی هم داشت، ولی سوتین اش با اینکه کثیف بود بوی خوبی میداد! همه اینها به علاوه اون بدن مات مرا جری تر میکرد و هوش از سرم برد، درب حموم هم که از اون طرف بسته بود، در یک لحظه فکری شیطانی به ذهنم رسید...
آرام از رختکن بیرون آمدم و رفتم شیر اصلی آب رو بستم و یواش برگشتم توی رختکن، در عرض چند ثانیه صدای خواهر زنم بلند شد که : کسی خونه نیست؟ مامان،خونه ای؟ آب حمام قطع شده، کسی خونه نیست؟! چند دقیقه ای همین طور صدا می زد و من هم بیننده و شنونده این صحنه ها، اما صدام در نمی اومد، فقط قلبم داشت از دهنم میزد بیرون! ناگهان درب حمام باز شد و خواهر زنم اومد بیرون، با دیدن من روی سکوی رختکن خشکش زد و گفت وای شما اینجا چکار میکنی؟! من هم از دهنم ناخوداگاه این جمله مسخره پرید بیرون که : اومدم آب رو وصل کنم! با حالتی بین خنده و عصبانیت میخواست برگرده توی حموم که سریع بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن گردنش، اون هم صدا میکرد که اه نکن، الان یکی میاد خونه، ولی من که تو اون حالت چیزی نمیشنیدم و اصلا به حال خودم نبودم، نمیدونستم دارم چکار میکنم و بلا فاصله شروع کردم به خوردن سینه هاش و اون هم همچنان در حال عقب راندن و مقاومت کردن.در عرض چند دقیقه چنان حرفه ای سینه هاش رو خوردم که مادرم هم بود تاب مقاومت نداشت چه برسه یه این بیچاره! کم کم احساس کردم مقاومتش کمتر شده و کار من هم راحت تر. همین طور که داشتم سینه هاش رو میخوردم اومدم پایین و رسیدم به ناف و و بعدش به کس اش، سریع شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس اش و اون که حالا دیگه ناله اش بلند شده بود گاهی موعظه میکرد که نکن! پنج دقیقه طول نکشید چنان شل شد که تا اون موقع ندیده بودم، به طوری که حتی ترسیدم!
دیگه صدایی ازش در نمی اومد، فقط ناله ای که ناشی از ارضا شدنش بود به گوش میرسید، تو همین حال و هوا لباس هام رو در آوردم و خواستم کیرم رو توی کس اش کنم که با همون حال نذار گفت چه کار میکنی؟! دوباره مزه ریختم که : فقط آب تو که نباید وصل بشه، آب من هم باید وصل بشه! اما نگذاشت و دست گذاشت روش. دیدم راضی نیست و نمیشه، برش گردوندم که بکنم توی کونش که بازهم مقاومت کرد و گفت نه نمیذارم! خلاصه از اون انکار و از من اصرار، توی همین حال و هوا با خودم گفتم : من همیشه کون این رو مسخره میکردم حالا این نمیذاره همین رو هم بکنم؟! عصبانی شدم و دوباره برگردوندمش و به صورت کاملا سریع و خشنی کردم تو کس اش! همین که تا آخر رفت توش آخی گفت و دیگر مقاومت نکرد...! کاری که نباید میشد شد، پرده اش پاره شده بود و خون به راه افتاد، دیدم آب از سرم گذشته در همون حال چند بار دیگه زدم تا آبم اومد و اون رو روی شکمش خالی کردم. دیگه صدایی ازش در نمی اومد فقط چیزی شبیه زوزه که بیشتر از ناراحتی بود شنیده می شد. با نگاه به چشماش که کمی اشک در گوشه هاشون جمع شده بود از کری که کرده بودم پشیمون شدم ولی چه سود؟! شروع کردم به نوازشش و بلندش کردم و بردم توی حمام و کس اش رو شستم و این بار کف حمام دوباره شروع کردم به لیسیدن و بوسیدنش تا یه جوری از دلش در بیارم، بعدش لیسیدن سینه هاش و بعد هم کس اش و دوباره بعد از پنج شش دقیقه مثل بار اول شل شد، اما این بار اصلا مقاومتی در کار نبود و انگار بیشتر حال میکرد. بعد از اینکه ارضا شد خودش پاهاش رو باز کرد که بزارم تو کس اش، ولی من دلم نیومد و برگردوندمش که بذارم توی کونش و اون هم بدون مقاومتی اجازه داد، فقط با اینکه خیلی شامپو ریختم باز هم خیلی دردش اومده بود و آخ هایی از سر درد سر میداد. بعد از اینکه ارضا شدم و آبم رو ریختم توی کونش و هر دو کمی آروم شدیم،به یکباره یادم افتاد که ای وای نکنه کسی بیاد خونه یا حتی اومده باشه،به همین دلیل سریع لباس پوشیدم و بعد از اطمینان از اینکه کسی توی خونه نیست سریع رفتم بیرون و برگشتم خونه

توی راه خونه حال بدی داشتم، حال بدی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم، هر چه بیشتر میرفتم بیشتر می فهمیدم چه غلطی کردم،حس بد خیانت، آزار جنسی اون دختر، ترس از اینکه چه خواهد شد، نفرت از رفتار حیوانی که انجام داده بودم و خلاصه هر حس بدی که میشد تجربه کرد... روز بعد با اینکه هیچ مورد مشکوکی پیش نیومده بود و البته تا حدودی مطمئن بودم پیش نمیاد رفتم سر کار، ولی تبعات کاری که کرده بودم برام تداعی میشد، چه کار کرده بودم؟ اون هم با دختری که هر روز میدیدمش؟! خیلی برزخ بودم و بالاخره دل رو به دریا زدم و به خواهر زنم زنگ زدم، اما برنداشت، چند بار زنگ زدم اما بازهم برنداشت، بهش پیام دادم که حق داری جوابم رو ندی اما باید باهات حرف بزنم، کارت دارم، خواهش میکنم یکبار جواب بده و دیگه تا آخر عمرت باهام صحبت نکن... بلافاصله تماس گرفت و همین که گفتم الو با عصبانیت همراه با بغضی گفت : بله دیگه تا آخر عمرم صحبت نکنم، برای شما که مهم نیست و شروع کرد به ناسزا گفتن که خیلی وقیح و بی شرمی، خیلی نامردی و و و ... بعدش هم با حالت گریه قطع کرد! حق داشت، اینها رو که شنیدم عذاب وجدانم چند برابر شد و خیلی ترسیدم از اینکه از عصبانیت یه کاری بده دستمون، دوباره زنگ زدم، این بار گوشی رو جواب داد و گفت: چی میخوای؟ گفتم : ببین هرچی تو بگی قبول دارم، بخدا پشیمونم و حاضرم هر کاری که بخوای انجام بدم، شیطون وسوسه ام کرد، لعنت به من و خلاصه هرغلطی که باید میکردم کردم و بهش گفتم اگر میخواد برای بررسی وضعیتش بره پیش هردکتری که میخواد و هرهزینه ای که لازمه من میدم تا مشکلی براش پیش نیاد، اون هم با تشکری که از هزاران فحشی که داده بود بدتر بود تلفن رو قطع کرد...
مدتها گذشت، شاید بیش از یکسال، رابطه خواهر زنم با من به قدری تیره و تار شده بود که هر بیننده ای در نگاه اول می فهمید، حتی همسرم گاهی میگفت نمی دونم این چرا اینطوری شده و چند بار هم گویا باهاش بحث کرده بود، من به زنم میگفتم ولش کن از من خوشش نمیاد زور که نیست! فقط تنها شانسم این بود که آبروریزی نکرده بود و به کسی چیزی نگفته بود. این رابطه تلخ و سیاه ادامه داشت تا اینکه روزی با یکی از دوستان قدیمی ام در حال گشت توی خیابان بودیم که زنم زنگ زد و گفت با خواهرش بازار هستند و از ما خواست برویم دنبالشان. ما هم رفتیم و متاسفانه یا خوشبختانه اتفاقی که فکرش را هم نمیکردم رخ داد! دوستم و خواهر زنم که هر دو پرستار بودند گرم صحبت شدند و بله...
روز بعد در کمال ناباوری دوستم مساله خواستگاری از خواهر زنم را مطرح کرد و من چه باید میگفتم؟! ۶ ماه بعد دوست من با خواهرزنم ازدواج کردند. دوست من کارمند اورژانس بود و ۲۴ ساعت در جاده کشیک بود و ۲۴ ساعت استراحت. خیلی وقت ها که سر کار بود خواهر زنم یا خونه ما بود یا پدرش، البته بیشتر خونه ما. اما چیزی که بسیار جلب توجه میکرد رابطه خوب خواهر زنم با من بعد از ازدواج بود که هر روز بهتر هم میشد، من هم خوشحال بودم و امیدوار که آن ماجرا رو فراموش کرده باشه و من رو بخشیده باشه، این رفتار خوب خیلی تابلو بود و همه فهمیده بودند. بالطبع رفت و آمد دو خواهر با هم بدلیل دوستی دو باجناق بیشتر شده بود و خیلی وقتها شام ها خونه همدیگه بودیم و جالب اینکه بیشترین اصرار بر این رفت و آمد ها از جانب خواهر زنم بود! من امیدوار بودم اون خاطره تلخ برای خواهر زنم نمونده باشه تا وجدان من هم راحت تر باشه. فقط یک چیز همیشه برایم جای سوال داشت و اون هم این بود که خواهر زنم به شوهرش از نبودن پرده اش چه گفته، شاید اصلا رفته و درمان کرده، شاید هم کلکی زده، حتی شب عروسی شون نوعی دلشوره از این بابت داشتم ولی هرگز مشکلی پیش نیامد.
یک روز که همسرم و خواهرش رو از بیرون می بردم خونه، یکی از دوستان زنم بهش زنگ زد و گفت دم در خانه ماست، زنم هم بهش گفت همونجا منتظر باشه و از من خواست سریع برسونمش خونه، از خواهرش هم خواست که او هم بیاید ولی قبول نکرد و گفت شوهرش تا یک ساعت دیگه شیفتش تموم میشه و باید بره خونه. خلاصه همسرم رو که پیاده کردم رفتم خواهر زنم رو برسونم. بعد از حدود دو سال این اولین باری بود که با هم تنها شده بودیم. سکوت فضای ماشین رو سنگین کرده بود که من با این سوال اونرو شکستم : از رفیق ما که راضی هستی؟ اذیتت که نمی کنه؟ و دوباره ادامه دادم : فکر نکنم از این بهتر گیرت میومد! تا اون لحظه از توی آیینه نگاهش نکرده بودم ولی بعد از این حرفها که نگاهی بهش کردم دیدم جواب که نمیده هیچ، حالتی نارحت و عصبانی یا شبیه به ‌اون به خود گرفته...! دیگه ادامه ندادم تا رسیدیم درب خونه شون، پیاده که شد اومد جلوی شیشه راننده و گفت مرده شور رفیق بی احساس و وحشیت رو ببره از در خونه و اشاره ای کرد به درب خونه شون و رفت...
یعنی چی شده بود؟! این سوالی بود که از اون لحظه ذهنم رو درگیر خودش کرد، اونها مدتی با هم نامزد بودند و معاشرت کردند، چطور اون وقتها چیزی نگفت؟! شاید هم بعد از ازدواج موردی پیش آمده بود! اینها سوالاتی بود که تا چند روز بد جور فکری ام کرده بود. نمی دانم چه چیزی؟ شاید حس مسئولیت یا جبران خطای گذشته و شاید چیز دیگری مرا وادار میکرد که ته و توی این ماجرا رو در بیارم. بنابراین دل رو زدم به دریا و یک روز که میدانستم شوهرش شیفت داره و خودش هم خونه است رفتم درب منزلشان. در رو که باز کرد تعجب کرد،گفتم باهاش کار دارم، دعوت کرد برم داخل ولی قبول نکردم و گفتم دم در خوبه، ولی اصرار هایش مرا وادار کرد برم داخل. رفت چایی بیاره که گفتم نمی خواد، می خوام برم، فقط سوالی ازت داشتم، گفت : بپرس، گفتم : منظورت از اون حرف اون روزت چی بود؟ شوهرت چرا بی احساسه؟ گفت : ولش کن. گفتم : قصدم کمکه، آخه شوهر تو دوست صمیمی منم هست و من نمیخوام مشکلی بینتون باشه. رو کرد به سمتی و گفت : او موقع که باید کمک میکردی گذشت! فکر کردم منظورش ماجرای اون باره، گفتم : بابت اون کارم که تا آخر عمرم شرمنده ام، شرمنده ترم نکن! اما یک لحظه انگار که اون صحنه ها یادش بیاد برگشت و نگاهی به من کرد و اومد کنار دستم نشست و زل زد تو چشمام. بعد از چند ثانیه دستهام رو گرفت. دست و پام رو گم کردم و نمیدونستم معنای این حرکاتش چیه! یک دفعه لباش رو گذاشت روی لبهام...!
باورم نمیشد، به خودم آمدم و بلند شدم گفتم : باید برم، اما بلند شد و خودش رو انداخت توی بغلم! و شروع کرد به بوسیدن من و من هم کم کم شل شدم و شروع کردم به لب هاش رو مکیدن، در همون حال بودیم که دیدم داره پیرهنش رو در میاره، خدای من! چکار داره میکنه؟!
تو همین فکر بودم که دیدم سرم رو کرده لای سینه هاش و این کار فقط یه معنی می تونست داشته باشه!شروع کردم به لیسیدن سینه هاش، سوتین اش رو در آورد و من راحت تر تونستم کارم رو انجام بدم، ناله هاش رفت هوا که بخور، بخور، ... و من هم خوردم، خوردم، ...
سینه هاش از اون دفعه بزرگتر شده بودند و البته جذاب تر، کلا بعد از ازدواج زیبا تر شده بود چون بیشتر آرایش میکرد، حتی دندون هاش رو ارتودنسی کرده بود و فرم فک و دهنش هم بهتر شده بود. گفت : بریم روی تخت خواب و من که دیگه سست شده بودم بردمش روی تخت. همچنان که داشتم سینه هاش رو میخوردم، اون هم لباس های من رو در آورد و بعد هم شلوار و شورت خودش و دوباره سرم رو هول داد توی کس اش و این هم معنی اش روشن بود! من هم شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس اش که نسبت به قبل خیلی بد شکل تر و بی ریخت تر شده بود! ۱۰ دقیقه ای طول نکشید که ارضا شد ولی لحظه ای که داشت ارضا میشد باور کردنی نبود، علنا دیگه داشت فریاد میزد! وقتی شل شد فهمیدم که ارضا شده، داشتم نوازشش میکردم و با اینکه دلم میخواست کیرم رو بکنم توی کس اش اما به خودم اجازه ندادم و منتظر عکس العمل اون شدم. کمی که از حالت بی حالی اش در اومد پاهاش رو به علامت اینکه بذارم توی کس اش باز کرد و من از خدا خواسته گذاشتم، نسبت به اون باز گشاد تر شده بود و این طبیعی بود چون ازدواج کرده بود، آبم که داشت میومد خواستم بیارم و بریزم بیرون که گفت بریز توش مشکلی نیست و من هم ریختم

کار که تموم شد دوباره عذاب وجدان آمد سراغم و این بار بیشتر و جدی تر،خیانت به دوست، باجناق، همسر و ... رو کردم به خواهر زنم و گفتم کار خیلی بدی کردیم، گفت چه کاری؟! گفتم : خیانت؟ گفت تو که بار اولت نیست، قبلا هم به زنت خیانت کردی!با ناراحتی گفتم : بله و بابت اون تا ابد شرمنده ام ولی خیانت به دوستم که بار اول اول بود! گفت : خاک تو سر دوستت که شانس آورده تا حالا من چنده نشدم؟ گفتم : چرا؟ گفت : چرا؟ بیا نگاه کن...! و کس اش رو نشونم داد و گفت اینقدر وحشیانه میاد سراغم که انگار میخواد با دشمنش سکس کنه، از شب اول عروسی مون هر وقت میاد سراغم مرگم رو آرزو میکنم، فقط شلوار و شورتم رو در می آره و فورا میکنه توش و اکثر اوقات به خاطر همین وحشی بازی هاش پاره میشم و کلی خون ریزی میکنم، وقتی هم که پریود باشم حالیش نیست و از عقب جوری میکنه که تا ۲-۳ روز نمی تونم راحت بشینم!
با شنیدن این گلایه ها تازه معنای حرف های اون روز رو فهمیدم. گفتم : ولی این راهش نیست، باید بتونی رامش کنی و حالیش کنی که سکس کردن آداب و رسومی داره. گفت : منم میدونم این کار درست نیست ولی من چطور باید نیازم رو بر طرف کنم؟ هر بار که بهش میگم آروم تر دردم میاد، دفعه بعد محکم تر میکنه و بیشتر درد بهم میرسونه، اصلا این رفیقت مریضه!
رفیقت رو با غیض زیادی گفت که واقعا نارحت شدم! کم کم لباس هام رو تنم کردم و خواستم بیام بیرون، وقتی داشتم می اومدم بیرون دوباره اومد بغلم کرد و عین یه بچه در آغوش پدر شروع کرد به هق هق زدن، میشد فهمید که اون هم عذاب وجدان داره و اینطوری داره خودش رو خالی میکنه. با کمی نوازش سعی کردم اون رو از خودم دور کنم و زود تر از اون خونه برم، اما در همون حال صداش در اومد که : ممنونم ازت که اومدی، هم برای اولین بار در این مورد با کسی تونستم صحبت کنم و هم به جبران اون همه وحشی گری یه بار لذت یه سکس رو بچشم. با این جمله خودم رو از آغوشش رها کرده بودم و به دم در رسیده بودم که به عنوام آخرین جمله گفت : یادت باشه عذاب وجدان نداشته باشی!
این جمله که انگار از افعال معکوس بود بد تر از قبل عذاب وجدان رو آورد سراغم...!
چند روزی درگیر این ماجرا بودم، تمامی حس هاس بدی که ممکنه سراغ یه آدم بیاد سراغم اومده بودند و هر بار کلی عذاب وجدان گریبان گیرم میشد، بخصوص وقتی کسی از زنجیره خیانت رو میدیدم! از زنم گرفته تا خواهر زنم و باجناقم...
بالاخره بعد از مدتی که آروم تر شدم به این فکر افتادم که راهی برای حل مشکل دوستم و زنش پیدا کنم، شاید این طور وجدانم کمی راحت تر بشه. هر بار که با جناقم رو میدیدم یاد به قول خواهر زنم وحشی بازی هایی که در می آورد می افتادم و هر بار که زنش رو می دیدم یاد درد و خونریزی و ... و یاد اینکه زنی به خاطر عذابی که از شوهرش در سکس می بره به آغوش دیگری پناه می برد!
هیچ راهی به ذهنم نمی رسید، نمیتونستم به دوستم بگم با زنت این طوری برخورد نکن و یا اصلا روم نمیشد که بخوام با او در این مورد حرفی بزنم. مدتی به همین منوال گذشت. یکی دو بار خواهر زنم به کنایه بهم میگفت : سری به ما نمی زنی! حتی یکی دو بار به دور از چشم دیگران هنگام عبور از کنارم توی آشپزخونه یا اتاق خودش رو بهم مالیده بود! همین رفتارها من رو بیشتر متعهد میکرد که کاری برایشان بکنم، احساس میکردم که اون زن سکس لذت بخش احتیاج داره و شوهرش باید بتونه این نیازش رو برآورده کنه نه کس دیگه...
دو سه ماهی گذشت تا اینکه یک روز در محل کار یکی از همکاران گفت بلوتوث ات رو روشن کن تا یه فیلم برات بفرستم. فیلمش سوپر بود، از اون فیلم های حرفه ای که توش همه کاری میکنن! بعد از دیدن فیلم همکارم گفت حال کردی؟! آدم این فیلم رو میبینه هوس میکنه به همین شکل با اولین زنی که تو خیابون دید حال کنه! یه دفعه فکری به ذهنم رسید!
دو روز بعد که میدانستم با جناقه کشیک داره رفتم درب منزلشون، خواهر زنم در رو که باز کرد خوشحالی رو تو چشماش میشد دید، با حالتی خاص گفت : چه عجب آقا! بفرمایید داخل...! بلافاصله گفتم گوشیت رو بیار کار دارم باهاش. هر چه اصرار کرد که بیا تو نرفتم، حتی دستم رو گرفت و کشید به سمت داخل اما مقاومت کردم و نرفتم. به خودم قول داده بودم کمکشان کنم، به اضافه فکر عذاب وجدان بعدش را که میکردم به مقاومتم افزوده میشد. خلاصه وقتی دید من داخل برو نیستم رفت و گوشی اش رو اورد. بلوتوث رو براش فرستادم و گفتم : این فیلم رو نشون شوهرت بده حتما جواب میده، این فیلم ها جنبه آموزشی هم دارند! این را گفتم و سریع خداحافظی کردم و رفتم، چون کم کم وسوسه داشت می اومد سراغم....! در بین راه با خودم میگفتم این فیلم رو که ببینند هر دوشون حشری میشن و علاقه مند به انجام همون کارهایی که تو فیلم هست و خلاصه کلی از کاری که کرده بودم خوشحال و خرسند...
دو سه روزی گذشته بود و کاملا از فکر اون زوج خوشبخت اومده بودم بیرون چون فکر میکردم مشکل شون حل شده و دیگه نقش من تموم شده! ناگهان تلفنم زنگ زد، دیدم خواهر زنمه! حدود سه سال از اولین و آخرین باری که باهاش تلفنی حرف زده بودم میگذشت. ا.ن روزهای کابوسی! عجیب بود حتما چیزی شده بود، همین که گفتم بله صدای گریه ی خواهر زنم بلند شد و صدایی که با گریه همراه بود گفت : اقا ما نخوایم شما کمک مون کنید باید چه کار کنیم؟! با حالتی متعجب پرسیدم : یعنی چی؟مگه چه کار کردم؟ با همان حالت گفت
: بیا ببین چه کار کردی و چه کار کرده! و گوشی رو قطع کرد... ساعت 9 بود و تا پایان وقت اداری خیلی مانده بود، مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم به سمت منزل خواهر زن. مطمئن بودم که خونه است از کجا نمیدونم!
در را که باز کزد واقعا متعجب شدم، موهای به هم ریخته، صورت ورم کرده، چشمهای پف کرد و لبانی که دو سه برابر شده بودند! ناخود اگاه رفتم داخل و گفتم چی شده؟! با همین یک کلمه منفجر شد و در آغوشم افتاد و اینقدر گریه کرد که تقریبا جلوی پیرهنم کامل خیس شد. وقتی ارام شد تعریف کرد که بعد از دیدن فیلم اول سوال پیچم کرد که این فیلم رو از کجا اوردی و من مجبور شدم بگم از یکی از دوستانم گرفتم، بعدش هم شروع کرده به مالوندن کیرش با سینه هام و بعدش هم کردش توی دهنم واینقدر فشارش داد که داشتم بالا می آوردم، بعدش هم طبق همیشه جلو و عقب رو مورد عنایت قرار داد و ... داشت لباسش رو در مب آورد نشونم بده چه بر سرش آمده که ترسیده مبادا کار به جاهای باریک بکشه، به همین دلیل سریع به سمت درب بیرون امدم و گفتم میخوای ببرمت دکتر؟! گفت برم دکتر بگم چی؟! بگم شوهرم بهم تجاوز کرده؟! من هم دیدم راست میگه، سریع خونه رو ترک کردم، هرچه اصرار کرد که بمانم کار را بهانه کردم و از دهانم پرید بیرون فعلا استراحت بکن بعدا میشینیم و صحبت میکنیم. از در که اومدم بیرون تنفری آنی از از دوستم پیدا کرده بودم! چرا این طور میکرد؟! باید به روانپزشک نشونش میدادیم! اعمالش واقعا وحشیانه و به دور از عقل بود. به راستی مانده بودم که چه باید کرد؟! چه طور میشد این مشکل رو حل کرد؟! گاهی با خودم میگفتم ول کن، فکر های تو به پاره شدن منتهی میشه و بس! اگه اون فیلم رو نداده بودی نگاهش کنن لااقل آقا هوس نمیکرد کیرش ر
     
#552 | Posted: 22 Feb 2013 19:47

اولین سکس با عشقی پاک

سلام دوستان ،من مهدیس هستم 3ماه هست که زندگی مشترکم با علی اغاز کردم.این داستان مربوط به شب پیوند من وعشقم هستش.
لازم به ذکر هستش که این داستان کاملا واقعیه اولین بار هست که تو سایت داستان مینویسم امیدوارم که مورد پسند دوستان قرار بگیره.اگه غلط املایی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید.
بعدازسه هفته امشب اولین شب زندگی مشترکم با علی شروع میشه.تو ارایشگاه بدجور دلهره داشتم،اماده شده بودم که تلفنم زنگ خورد علی بود .سلام مهدیس جان اماده
ای؟سلام علی اره.10مین بعد علی با دسته گل اومد تو اریشگاه کت وشلوار خیلی بهش می اومد واسه چندلحظه مات ومبهوت نگاهش کردم .خانومم چه طوره؟خوبم مرسی.توخوبی؟ اره
ازارایشگاه اومدیم بیرون درماشین واسم باز کرد وسوار ماشین شدم.هنوز خیلی راحت نبودم تازه سه هفته از عقدکردنمون سپری شده بود. علی cd گذاشت رو ضبط .بعدش گفت:خانومی ببینمت؟واسه چندلحظه رومن خیره شده بود.چه قدرناز شدی مهدیس.از پیشونیم بوسه زدوگفت دوست دارم.دستش تو دستم بود یکم فشارشون دادم گفتم علی دوست دارم.بعداز اتلیه به تالار رفتیم کم کم داشت استرسم بیشتر می شد دستام یخ کرده بود.وقتی رو صندلی نشستیم علی گفت:گلم چرا یخ کردی؟
چیزی نیست یکم سردم شده .عروسی خیلی خوبی شد همونجور که همیشه دوست داشتم علی هیچی کم نذاشته بود وخیلی مهربون بود.یه عشق پاک که فقط تو واسش بین این همه زن ودختر مرحمی.جشن تموم شد بعد از عروس کشون اومدیم خونه.
علی درباز کرد.خانومی بفرمایید.لبخندی زدم و رفتم تو خونه.علی در بست واومد تو خونه.بالاخره مال خودم شدی مهدیس.بغلم کرد لبام بوس کرد.منم لباش بوس کردم.نشستیم رو مبل هردومون خیلی خسته بودیم ولی عشقی که بینمون بود همه چیز کنار میزد وخستگی معنا نداشت.این دفعه من لباش بوس کردم رفتم تو اشپزخونه دوتا شربت اوردم.گل بانو کجا رفتی؟الان میام علی جان
شربت هارو برداشتم واومدم پیش علی.نشستم کنارش دستام گرفت بغلم کرد.مهدیس قول میدم بهترین زندگی رو واست درست کنم مطمئن باش.بعدش گونم بوس کرد.هردومون شربت خوردیم.دستام گرفت وگفت بریم بخوابیم؟اره بریم
نذاشته بود اتاق خواب ببینم خودش واسم درباز کرد .وای محشر بود خیلی خوش سلیقه بود همه چیز باهم ست شده بود.چطوره خانومی؟می پسندی؟
علی مرسی خیلی خوشکله. علی گفت:تو واسه من از همه چیز خوشکل تری از رو میز ارایش یه جعبه هدیه بود برداشت وداد بهم .هدیه رو باز کردم یه شاخه گل ویه لباس خواب خیلی خوشگل.ازش تشکرکردم.کمکم کرد لباس عروس درش بیارم وای که چه قدراون لحظه خجالت می کشیدم.ازم خواست لباسی که واسم خریده بپوشم.لباس پوشیدم.یه نگاه تو اینه انداختم خیلی بهم میومد نوبت من بود جواب همه محبتش بدم.علی نشست بود رو تخت داشت منو نگاه می کرد.رفتم نشستم روپاهاش لبام گذاشتم و لباش واسه چنددقیقه تو بغلش داشتم لباش می خوردم.بهش گفتم علی خیلی دوست دارم تو همونی هستی که همیشه دوست داشتم داشته باشمش.این جمله رو که گفتم دیگه همه اشوب هایی که تو دلم داشتم ازبین رفتن.محکم منو تو بغلش فشار داد .ازبغلش بلند شدم نشستم روتخت.علی کتش دراورد خوابید روتخت منم خوابیدم کنارش.من وچسبوند به خودش دستاش می برد تو موهام با موهام بازی می کرد.
لباش گذاشت رو لبام دستاش گذاشت پشت کمرم خیلی اروم لبام می خورد کم کم اومد رو من خودش دکمه های پیرهنش داشت باز می کرد پیرهنش دراورد سرش برد زیر گلوم شروع به لیسیدن کرد داشتم تحریک میشد صدام دیگه بلند شده بود.
آهههه علی؟جانم عشقم،قربونت برم
بند کنار لباسم باز کرد لباسم کلا ازهم بازشد.چشمام بستم .چشمات باز کن خانومی صورتم بوس کردودستاش گذاشت رو سینه هام با سینه هام بازی می کرد یکیش گذاشت تو دهنش بازبونش قلقلکم میداد ولی نمی خورد بدجور داشتم تحریک میشد.سرش یکم به سینم فشار دادم بخورش علییی.جوننن عشقم می خورم واست
اروم اروم شروع به خوردنش کرد متوجه نشدم کی شلوارش دراورد دیگه کاملا گرمای بدنش حس می کردم رفتش پاینن تر یه دست رو بدنم کشید که بدنم یکم سرد شدش.بندای شورتم باز کرد ودرش اورد .بدنم بدجور یخ بود خیلی استرس داشتم.مهدیس جان چرا باز یخ کردی خوشگلم؟یکم استرس دارم.منکه نمیذارم به خانومم بدبگذره نگران نباش
سرش برد طرف کسم یه زبون زدبه کسم
آههههه.جونممم نفس
بازبونش شروع به لیسیدن کرد.واسه چنددقیقه همین کار کرد ولی هرچی من اه وناله میکردم بیشتر تحریک میشده.بادستام باموهاش بازی می کردم یه دفعه شروع مک زدن کرد وخیلی محکم مک میزد
اخخخخ.جان صداکن مهدیسم
کم کم ارومش کرد سرش رو از رو کسم برداشت شرتش دراورد تا نگاهم به کیرش افتاد ترسیدم.خوابید رومن کیرش بین پاهام بود سفت سفت شده بود .سرش برد طرف گوشم اماده ای نانازم؟اره
محکم منو چسبوند به خودش رو تخت چندتا قلت زدیم.کیرش گذاشت روکسم باسرش میزد به کسم یکم فشار میداد دوباره ولش می کرد دلم می خواست زودتر پرده رو برداره دستاش برد زیرم منو محکم گرفت ،لباش رو هم گذاشت رو لبام چندتا لب گرفت دفعه اخر لبام تو دهنش قفل کرد کیرش فرستاد تو.ازدرد داشتم به خودم میپیچدم نمیتونستم جیغ بزنم.اشک ازچشمام زد بیرون یکم که دردش اروم تر شد لبام ول کرد
مهدیسم گریه نکن نفسم درد داری؟
آخخخخخ تکونش ندیا
باش گل خوشگلم
دردشدیدی تو بدنم پیچیده بود علی هم اینو فهمید.می خوای درش بیارم؟
آهههههی نه عشقم.کم کم شروع به عقب وجلو کردن کرد خیلی اروم این کار کرد.
اییی .جانم خوشگلم الان اروم میشه
حرکاتش تند تر کرد دیگه جیغم بلندشده بلند شده بود .محکم میزد به کسم تا ته فرو می کرد.
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
اییی جونن صدابزن
علییییییی
جان علی نفسم
من ارضا شدم دیگه حال نداشتم .علی هم داشت ارضا میشد که کشیدش بیرون ابش ریخت روملافه روتخت.به پهلوخوابید ومنو بغل کرد.بوسم کرد وگفت درد داری؟اره یکم.یه نگاه ملافه انداختم خونی شده بود کیر علی هم حسابی خونی شده بود.بعد ازچند مین علی بلند شد کیرش تمیز کرد کس منو هم تمیز کرد ملافه رو هم جمع کرد واسم نواربهداشتی گذاشت ومنو تو بغلش گرفت خوابیدیم.ساعت 12ظهر بود که ازخواب بیدارشدم.دیدم علی بیداره کنارم دراز کشیده.
مهدیسم چطوره؟
خوبم عشقم
لبام بوس کرد دستام گرفت از رو تخت بلند شدم.وایی هنوز یکم درد داشتم موهامم حسابی ریخته بودبهم باید میرفتم حموم.علی نهار سفارش داده بود بیارن.
علی می خوام برم حموم خانومت اولین روز زندگی ببین چه قدر بهم ریخته هست
قربونت برم برو حموم عشقم منم میام
من رفتم تو حموم اب وان باز کردم پراب شدش حموم هم گرم شده بود رفتم تووان چندلحظه بعد علی اومدش.اوه اوه خانومی رو ببین مهمون می خوای؟
اره چرا که نخوام اومدش تو وان ومنم دراز کشیدم توبغلش یکم درباره دیشب وجشن و...صحبت کردیم
علی هم شیطونیش گل کرده بود دست مالی میکرد ولب میگرفت به خودم گفتم مهدیس الان هستش بکنتت.ولی نه این کارو نکرد یکم تو حموم باهم دیگه ور رفتیم خودمون شستیم اومدیم بیرون.با حوله رفتم دراز کشیدم رو کاناپه علی هم دوتا لیوان شربت البالو از یخ چال اوردش خوردیم.غذاهم رسید غذارو هم با عشقم خوردم .رفتیم اماده شدیم واسه جشن بعد ازظهر (پاتختی)تامهمونا بیان.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#553 | Posted: 25 Feb 2013 01:25

هنوزم آرزومه که ...

اسمم(س)هست و 195 قدمه و 85 وزنمه و چهارشونه و احساسی و تقریباً خوش اندام.الان 19 سالمه و داستانم از 14 سالگی شروع میشه...
من یه خاله دارم که اسمش (م) هست و خیلی خیلی خوش اندام و خوش تیپه و خوش قیافه هست و با من 8 سال اختلاف داره. من با خالم رابطه گرمی داشتم ولی نه در اون حد که فکر کنین... از وقتی بزرگ شدم و به بلوغ رسیدم و دستی تو کف گرفتم، چشم بهش افتاد. اندامش منو می کشت... از روزی که باهاش تو yahoo messenger چت کردم ، به فکر مخ زنیش شدم و کارام نتیجه میداد... به جایی رسیدیم که خالم واسم از سکس های قبلیش می گفت و راهنماییم میکرد. تا صبح روزی که دید خالم به من عوض شد. اون روز صبح من تو خواب خالم رو دیدم که داشتم میکردمش و وقتی بلند شدم بهش اس دادم که خوابتو دیدم و همه چیز رو واسش تعریف کردم... ولی... ولی اون فقط اس داد که فراموشش کن و پا شدم رفتم مدرسه... از اون روز به بعد دیگه مثل قبل گرم نمی گرفت باهام و نمی ذاشت که همه بدنشو ماساژ بدم و ازم دور شد... منم از کارم مثل سگ پشیمون شدم و گفتم که بزار یواش یواش مخشو میزنم. بعد از چند ماه دوباره با هم گرم شدیم و ازش در مورد دوست پسراش و رابطشون سوال کردم که بهم گفت همشونو تو کف گذاشته و نمی ذاره بهش دست بزنن،چه برسه که بکننش...که حالم رو گرفت. (قبلا یه ازدواج نا موفق داشته) در مورد داستان سکسی ها ازش پرسیدم که گفت: دارن فرهنگ سازی میکنن که پسر با مامانش، پدر با دخترش، خاله با برادر زادش و... منم حسابی کفری بودم و عصبی. هر بار که با هم بودیم جوری برام عشوه و قر میداد که کم مونده بود آبم بیاد. ازش بگم که پوست بسیار سفید و کور کننده و صاف وبدن ریزه میزه ای داره. اون پاهاش منو دیونه میکرد. وقتی پیشم دامن کوتاه می پوشید می خواستم از کف پاش تا روناش رو فقط لیس بزنم، آخه پاهاش خیلی خوش گله(به خدا من بیش از 1000 تا فیلم پورنو دیدم که اندام و پاهای هیچ دختری مثل خالم نبود). هر بار که میرفتم خونشون با شرت و سوتین و جوراباش جلق می زدم. تا الا فقط یه بار با شورت و سوتین دیده بودمش که خودش نفهمید... اون با حرفاش جوری وا نمود می کد که بهم هیچ علاقه و نیتی نداره ولی من همیشه جوری نشون میدادم که دیوونشم.
یه روز وقتی 18 سالم بود با خاله تو خونه خودمون تنها شدیم که خاله هم اون موقع یه شلوار کوتاه و استرچ از بالی زانو داشت که رنگش سیاه براق بود و یه تاپ که سینه های کوچولوش خودشون رو نشون میدادن(سینه هاش کوچولو بودن). منم نتونستم خودم رو نگه دارم و صداش کردم کنار خودم و یه فیلم سوپر گذاشتم واسه دیدن(تا اون موقع زیاد با هم فیلم سوپر دیده بودیم ولی تنها نبودیم). تعجب کرد و با اصرار من قبول کرد. دیدم اون اصلا تحریک نمی شه و انگار به فیلم کلاسیک نگا میکنه(شاید اونطوری نشون میداد). من دستم رو گذاشتم رو رون پاش که دستم رو پس زد و گفت حالش با این کار بد میشه.منم فهمیدم با این کار تحریک میشه واسه همین بعد از فیلم پیشنهاد ماساژ بهش دادم و اونم با اصرار قبول کرد.از سرش تا نوک پاهش رو ماساژ میدادم(به جاهای حساس دست نمی زدم). که دیدم گفت بسه و تمومش کن که من گفتم نه شروع کردم ماساژ رو سکسی کردم یه چند بار کیر 18 سانتیم رو بهش مالوندم که فهمید و از زیرم کنار اومد و بهم گفت بسسسسسسسسسسسسسسسه!!! منم که حشرم رو 100 بود رفتم رو لباش که من رو پس زد و چک خوابوند تو گوشم و هر چی فحش و ناسزا بود بهم گفت...فکر کردی من جندم هاااا...خاک تو سرت من خالتم نه زنت که این کار رو میکنی...از همون اول هم حدس میزدم که این کار رو بکنی... و منم دیگه گیم میگرفت که خالم از خونه زد بیرون...
از اون روز به بعد من تا 10 ماه خالم رو ندیدم. تا همین چند ماه پیش بود که ایمیل کرد و گفت که بخشیدتم و میتونم ببینمش. اما چه فایده... وقتی میرفتم پیشش انگار با گونی نشسته بود جلوم...آرایش هم نمی کرد و دیگه باهام گرم نمی گرفت... عشق خالم من رو از 15-14 سالگی آواره کرده والان هم 5-4 ساله که تو کفشم و آخرم این شد...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#554 | Posted: 25 Feb 2013 05:01
میهمان

مالش آبجی قسمت ۶ همراه با مهمان ویژه


سلام . قسمت ۶ داستان مربوط به دیشب هست که یک سورپرایز برای من هم داشت که سعی میکنم خیلی جالب براتون بگم که لذت ببرید . امروز بیکار بودم مغازه نرفتم حوصله نداشتم همش خونه بودم . ظهر من و آبجیم تنها بودیم مادرم که مسافرت رفته یکی ۲روزه بقیه هم خونه اینو اون پلاس شدن . همراه با آبجیم داشتیم سریال ویلای من رو نگاه میکردیم که اینور اونور شدنای زیاده آبجیم نظرمو جلب کرد اول از لباس امشبش بگم یه تاپه ۲بنده صورتی آرووم که سینه هاشو قشنگ انداخته بیرون همراه با یک شلوارک تقریبا تنگ سکسیه خاکستری . من رو مبل نشسته بودم و اون رو زمین دراز کشیده بود و راحت میتونستم دیدش بزنم از فیلم اومدم بیرون همش حواسم به خط کونشو چاک سینه هاش بودم فیلم تموم شدو تلفن خونه زنگ خورد آبجیم رفت جواد داد بعد پرسیدم کی بود گفت که آبجی بزرگم بود گفت که شب میاد اینجا پرسیدم تنها گفت آره شوهرش داره میره خارج از شهر تو دلم گفتم ای بخشکی شانس امشب نمیتونم بمالونم آجیمو . خلاصه آبجیم اومدو دوره هم گفتیم خندیدیم خوش گذشت رفت لباساشو عوض کرد واسه خواب وای خدا عجب تیکه ای شده بود این آبجیمو هیچوقت اتو این لباسا ندیده بودم چون خیلی دیر به دیر میبینمش امشبم بعد ۴ماه دیدمش دهنم آب افتاد سینه هاش تپلیو سفید بود شلواره تنگم پوشیده بود وقتی نشست خط کسش قشنگ معلوم شد انقدر این آجیم منو دوس داره که خیلی باهم راحتیم همو بغل میکنیم و گه گاهیم میبوسمش البته از روی علاقه برادری چون واقعا دوسش دارم و برام خیلی عزیزه گه گاهیم تو بغلش سر میزارم و در مورد زندگیمو آیندم ازم میپرسه و منم جواب میدم خیلی مهربونو به فکرمه . خلاصه ، رو مبل نشسته بود پرسید چایی هست گفتم آره واسش اوردم اون آجیمم رفت حموم چایی اوردم براش گفت بیا پیشم تعریف کن وضع بازار چطوره مغازه در چه حاله نمیخوای زن بیگیرو از این حرفا رفتم پیشش گفت برو یه موچین بیار تا اطراف ابروهاتم تمیز کنم همزمان گفتم باشه رفتم اوردم سرمو گذاشتم رو پای آجیم صحبت میکریدم میپرسید جواب میدادم تو بین حرفامون حواسم به نرمی رونش بود سرمو گگذاشته بودم رو رونش و دستمم زیره سرم بود خیلی رونه گنه و نرمی داشت شهوتی شده بودم مثه همیشه اومد یکی از ابروهامو دورشو تمیز کنه سایه بود خم شد اومد نزدیکتر تا حدی که واسه چند ثانیه سینش رو صورتم بود واییییییییییییییی خدا داشتم روانی میشدم نرمو دوست داشتنی چه بوی خوبی میداد دلم میخواست بخورمشون که به شوخی گفتم نیست خیلیم کوچیکن انداختیشون رو صورتم دارم خففه میشم اجی که جفتمون باهم بلند خندیدیم بعد گفت تقصیره من نیست بخدا توام جا من بودی ۳تا بچه او ۱ آدم گنده شیر میدادی الان گنده تر از این بود گفتم آدم گنده چرا گفت بابا این مردا از بچه ها گشنه ترن بیشتر خندم گرفت اونم همینطور گفتم دیگه طبیعیه بعضیا اینجورین خلاصه از بحث سینه او اینا اومدیم بیرون اینم بگم که ما تو خانوادمون خیلی باهم راحتیم جکای سکسیو حرفای سکسیو فیلمای صحنه دارو اینا واسمون عادیه . خلاصه ، ابروهارو برداشتو حرفامونم تموم شد از رو پای نازش بلند شدم پیشونیشو بووس کردم گفتم فدای پنجه هات آبجیم . تو همین بینابین اون اجیم از حموم اومد حوله دورش بود اومد بیرون گفتم برو تو اتاق دختره بی حیا خندید سری فرار کرد هه هه هه هه من خیلی تو خونه سر به سرشون میزارم یروز نباشم عزاست انگار خونه . اخرای شب بود گفت فیلم بزارید ببینیم مامان اینا که نیستن بیدار بمونیم گفتم باشه یه فیلم گذاشتم به اسم Cleanskin 2012 فیلم قشنگی بود وسطاش جفتشون خواب رفتن هرچی صداشون زدم بیدار نشدن تکونشونم دادم ولی خوابه عمیییییییق رفته بودن آبجیم که فکر کنم خیلی خسته بود اونم که وقتی از حموم میاد ولو میشه دیگه پا نمیشه اینور اونورشون کردم تا جا واهس خودمم بشه کناره آبجی بزرگه خوابیدم تو حال و حوای خواب بودم دوباره فکرای مالش به سراغم اومد تحریک شدم گفتم خدا چکار کنم این ابجیم هست میترسیدم ببینه یا بیدار بشه نمیدونستم خوابش چجوریه بیبشتر تحریک میشدم از یه طرف آبجی کوچیکم اینورم بود نگاش میکردم سینه های نصف افتاده بیرونش شهوتیم میکرد از اینور از این ابجیم میترسیدم دلو زدم به دریا یکم اومدم نزدیکش روپوششو زدم کنار آرووم آرروم انگشتمو نزدکی تاپش کردم یک دادم جلو تاپشو فضا بیشتر شد انگشتمو بردم تو یقه تاپش وسط خطه سینش میمالیدم دستاش جت کرده بود جفت سینه هاش به هم چسبیده بودن حسه خوبی داشت داشتم لذت میبردم کیرم شده بود مثه سنگ دستمو گذاشتم رو سینش یکم تکون خورد ولی عادی بود سینه ی کوچیکو گوشتیش تو دستم بود باهاش آروم بازی کردم نوکشو گرفتم آروم میمالیدم بنده تاپش گشد بود از رو دستش بنداشو کنار زدم تاپشو کشیدم پایین نمیشد بخورم ولی با سره زبونم نوکشو زبون میزدم وای که چه کیفی داشت یکی تا بوسه آروم رو سینه هاش کردم رفتم سراغه کسش امشب از کونش خبری نبود تو دید نبود نمیشد با اینکه عاشق کونشم رفتم سراغه کوسش صورتمو بردم نزدیک کسش بو میکشیدم با سره بینیم یکی بار کسشو فشار دادم بیدار نشد ولی تکون خورد یکم که باز واب رفت دستمو آروم اروم گذاشتم رو کسش حس کردم کسش سفته نرم نبود بیشتر دست زدم مالیدمش گفتم نکنه پریوده نوار بهداتشی گذاشته دل بودم گفتم دست میکنم تو با اینکه شلوارش بد بود با هزار بدبختی دستمو کردم تو شلوارش شرت نداشت بالا کسش صافه صاف بود یذره مو هم نداشت رفتم پایینتر دیدم بعععععععععله خانوم نوار بهداشتی گذاشته تو یک لحظه کیرم خوابید من به این چیزا خیلی حساسم بدم میاد اصلا حس سکسم رفت دستمو کشیدم بیرون بندای تاپشو اوردم بالا برگشتم سره جام . هم ارضاع نشده بودم هم پریودیه ابجیم حالمو بهم زد یکم سره جام وول خوردم یه لحظه برگشتم آبجی بزرگم که اینورم بود پتوش روش نبود سینه هاش قشنگ دیده میشد یکی از سینه هاش انقدر زده بود بیرون که تیکه قهوه ای سره پستونش نصفش دیده میشد میترسیدم بهش دست بزنم هم اینکه به خودم میگفتم این آبجی نه بزرگتره بفهمه آبرو اعتبارت میره ولی نتونستم حریف شهوتم بشم یوری شدم دستمو بردم نزدیک سینه هاش و لمسشون کردم وای خدا چقدر نرمو لذت بخش بودن بیشتر مالوندم دستمو بردم زیره سوتینش از این سوتین کشیا پوشیده بود که من دوس دارم آروم آروم میمالیدم سینشو دستمو برداشتم تا برداشتم یکم جا بجا شد سرش رفت عشق یکم کج شد موقعیت مناسبی بود که کسشو لمس کنم همنکارو میخواستم بکنم با هزار دعا و دردسر دستمو یکم بردم زیره شلوارش آروم آروم نزدیک کسش بردم کسش مو داشت ولی ریز بودن دوس داشتم پتاشو . انگشت وسطم خورد به چوچولش چقدر کسش تا اون اجیم فرق داشت بزرگتر بود چوچوله هاشم زده بود بیروون مثه اینکه شوهرش حسابی واسش میخوره کسشو . یکم باهاش بازی کردم داشت تند تند نفس میکشید سری دستمو کشیدم بیرون بعدش آروم شد ولی چند لحظه بد باز تکون خورد به شکم خوابید ۱۰دقیقه تحمل کردم تا خوابه خواب بره دوباره شروع کردم انگشته وسطمو رو چاک کونه گندش که شوهرش حسابی معلومه از پشت کردش بالا پایین میکردم خیلی کیف داشت نرمو لطیف بود برعکس اون آجیم داشتم حال میکردم از روی لشوارش روی کسش مالیدم واقعا لذت بخش بود دیگه خسته شده بودم یه نگاه به آجی بغلیم کردم دیدم پشت کرده بهم موق=عیت خوبی بود خودمو ارضا کنم ب کونش . یه دستم رو کیرم بود یه دستم آروم رو کونه این آجیم حرکت میدادم آبم داشت میومد که از دستم در رفت همش ریخت رو کونش یعنی پرتاب شد آبم رو کونش ترسیدم نکنه یوقت صبح بفحمه سری با لباسم پاکشون کردم ولی بو میداد هنوز که تا صبح میرفت دیگه اینم بگم که آبه سره کیرمم با کونش تمیز کردم کیرمو چسبوندم آروم به کونش المو تمیز کردم بعد پاکش کردم خواتسم بخوابم دیدم اون اجیک دوباره به یوری رو به من خوابیده اینبار یکی از سینه هاش افتاده بود بیروون تاپش خیلی گشاد بود همیشه لباسای گشاد میپوشه بخاطره سینه هاش یه بوس خوشمزه و شهوتی از سینش کردم و گرفتم خوابیدم . دیشب خیلی بهم حال داد چون حس میکردم بین ۲تا حوری هستم و ا تمام وجود حسشون کردم . ایشالا زوودتر ازدواج کنم تا بیشتر از این آجیهامو مالش ندم . تا قسمت بعدی بای.
     
#555 | Posted: 2 Mar 2013 02:14
میهمان

مالش آبجی قسمت ۷ (ظهر رویایی)


این قسمت از مالش من ماله امروز ظهره . بازار خلوت بود مشتریم نبود حوصله موندن نداشتم کلا یه مدتیم هست بخاطره خرابی بازار کسل شدم کلیم بدهی دارم که فکر کنم همین روزا باید جم کنم بساتمو . زنگ زدم خونه آبجیم برداشت گفتم مگه سره کار نرفتی گفت زوود اومدم کارم زود تموم شد از مامانم پرسیدم گفت با زنه همسایه پایینی رفتن عیادت یکی از زن های محله . گفتم چیزی درست نکنید پیتزا میگیرم میام کلا هوس کرده بودم واسه همین وگرنه ولخرج نیستم :دی . پیتزا گرفتمو رفتم خونه مامان اومده بود ناهار خوردیمو یدوش گرفتم اومدم تو اتاقم دیدم آبجیم رو تختم خوابیده صداش کردم جواب نداد که مامانم گفت بزار بخوابه یه امروزو رو تختت نخواب نمیمیری که گفتم اوکی نشستم پای اف بیوک چرخیم تو لوتی زدم یسری عکس و فیلم دیدم یخورده حشری شدم یه نیم نگاه به آجیم کردم دیدم خوابه ولی خوابش عمیق نبود هی تکون میخورد ۲دل بودم رفتم تو پذیرایی دیدم مامانمم خوابه خیالم از این بابت راحت شد . رفتم سراغ آبجیم پتو روش نبود چون یکم امروز هوا گرم بود بدون پتو خوب رفته بود نیم ساعت صبر کردم تا عویق خواب بره بعد شروع کنم . گذشا رفتم بالا سرش دیدم موقعیت خوبیه واسه مالش . یه تاپ شل و ول پوشیده بود با یه شلوارک بالا زانوویی سوتینشم ترکیبی از صورتی و مشکی بود شورتشم مشکی بود . یوری خوابیده بود سوتینش چسبیده بود بهم ۲تا کلاهش واسه همین فضا واسه دست کردن به داخلو داشت . یواش دستمو رسوندم به داخل سینه چپشو لمس کردم بیشتر بردم تو و سیننشو کامل گرفتم توی دستم ولی خیلی آروم چون کافیه یکم محکم بگیری اونوقت از جحا میپره یوقت بی احتیاطی نکنید بچه ها . خلاصه از یطرف حواسم به سینههاش از یه طرفم به اینکه کسی نیاد . نوک سینشو اروم میمالیدم و داشتم لذت میبردم کیرم شده بود مثه سنگ دلم میخواست بیدار میشد خودش کیرمو میگرفت و مکرد تو کسش داغ کرده بودم بدنم خیسه عرق بود اینجور موقعه زوود عرق میکنم . نمیشد سینه اینوریشو بمالم سوتین بهش چسبیده بود خیلی سفت بود بیخال شدم . دستمو برداشتم یه نگاهی به اندامش کردم ب لباش ب سینه هاش به رونه نسبتا گوشتیو سفید مثه برفش به زیر بغلش که همیشه تمیزه و من عاشقشم به کونه نسبتا گندش که خدا میدونه کی میخواد ازش لذت ببره . یه استراحتی به خودم دادم گفتم صبر کنم حالت خوابش عوض بشه یه ایتک خوردمو یه چندتا کانال دیدمو برگشتم دیدم واییی خدای من چ صحنه ی عجیبی به کمر خوابیده بود روی تخت کج شده بود پاهاش از وست باز شده بود و نصف پاهاشم از روی تخت اومده بود پایین . حول ورم داشت کیرم دوباره سیخ شد گفتم چکار کنم نشستم پایین تخت و نزدیک لای پااش شدم پاهاش خیی از هم باز شده بود همیشه همینجور شلخته میخوابه که من خوراکمه . شرتکش لی بود نمیشد درش آورد چون کمربند داشت سرمو آوردم نردیک کسش و از روی شرتکش کسشو لیس زدم کس که نبود شلوار بود ولی همینشم واسم باس بوددد که بتونم بلیسم حتی از روی شلوارکش حتی گه گاهای گاز کوچیکم میگرفتم که میتونستم کسش حس کنم تو دهنم . چندباری آروم لبامو گذاشتو روی رونش که یذرش معلوم بود و آروم زبونمو میزدم بهش . پاچه های شلوارکش گشاد بودن دسته منم باریک راحت باید رد میشد ریسک کردم و دستمو کردم تو بدون هیچ تماسی رسیدم به شرتش نمیشد دیگه اونو کنار زد خیلی خطری بود از روی کس آروم دستمو بالا پایین کردم با سره انگشتام کسش خیس بود نمیدونم چرایه دلم میگفت بیداره میفهمه داری چکار میکنی یدلم میگفت نه غرغ خوابه ای کاش میدونست و خودش یه حاله اساسی بهم میداد خیلی عاشقشم ولی چکار کنم تو ذهنم همش اجیم میاد واسه سکس بس که حشری کنندش . تو رویا بودم یه دستم رو کیرم بود داشتم جغ میزدم یه دستم رو س آبجیم که بیشتر داشت خیس میشد دستم خسته شده بود کشیدم بیرونو از اون طرف پاچش با دست چپم که داشتم جغ میزدم دست کردم تو و شرو به آروم مالیدن کردم و با دست راستم جغ میزدم کسش حسابی خیس شده بود دیگه به خودم تلقین کرده بودم که بیداره ولی بازم مواظب بودم ای کاش بیدار بود تستش کردم انگشتمو یکم فشار دادم روی چوچولش که از روی شرت برجسته شده بود دیدم یه تکون بدی خورد ترسیدم که بیدار شده باه نه میشد دستمو بیارم بیرون نه میشد داخل باشه چون امکان داشت تغییر حالت بده منتظر بودم ببینم چی میشه که اتفاقی نیوفتاد مطومئ شدم که خوابه تفلی . بیشتر کسشو مالوندم دستمو کشیدم بیرون یذره از آب کسشو خوردم وااااااااای چه لذتی داره کاش مشد کسشو میخوردم . یه فره فیتیشی به کلم ورد اینکه کیرمو بزارم لای ۲تا کف پاش . چون پایین پاهاش بهم چسبیده بود میشد اینکارو به ریسک کرد . کیرمو نزیدک بردم خیلی میترسیدم طپش قلب داشتم ولی انجامش دادم کیرمو گذاشتم بین ۲تا کف پاش و تفم زدم که لیز بشه آروم آروم عقب جلو کردم خیلی ترس عجیبی داشتم و هم اینکه حس خوبی داشتم حدود ۲/۳ دقیقه عقب جلو کردم یکم تندترش کردم با سره انگشتام روی رونش میکشیدم یواش ، وای تو بهشت بودم باور نمیکنید انگار کیرمو کرده بودم توی کسش تمام بدنشو با دقت نگاه میکردم و عقب جلو میکردم کیمو بین پاهاش که ارضا شدم و ابم یکم ریخت بین کف پاش و زمین سری کیرمو کردم تو شلوارو با جورابام که کناره میزه کامپیوتر بود سری جم کردم ابمو . دلم نیومد همینجوری ولش کنم بازم رفت سمت کسش و یه بوس ناز و یه گاز آروم کردم از کسش . اینجوری بود که ظهر امروز من رویایی تموم شد . اینم بگم که تا یکی ۲ روزه دیگه چندتا عکس ازش میزارم ولی نه واضح که ببینید چه جیگریه آبجیم از مالشمم چندتا صحنه عکس میگیرم میزارم . منتظر نظرراتتون هستم . تا قسمت بعدی بای
     
#556 | Posted: 3 Mar 2013 08:51

گائیدن عمه ی روستایی

سلام خدمت همه ی دوستان من تازه عضو شدم اما تازه کارنیستم بعد ازهزارتا داستان سکس وفیلم سوپر تصمیم گرفتم یه خاطره ی واقعی که واسم پیش اومده براتون بنویسم فحش دادید اگه ناحق بود مال خودتون خوب بریم سراصل مطلب من اسمم meysam هستش 23سالمه خوشتیب هستم قدم بلنده اما به جهنم خاطر رو بچسپ من تو یکی ازشهرای ایران هستم که خونه ی پدربزرگم روستا هستش من یه عمه دارم که27سالشه قدش کوتاه اما کونشو اگه گلدون بزاری روش تا خود تهران نمیفته سینه اش آخرشه

داستان ازاونجای شروع شد که من پنج شنبه رفتم خونه پدربزرگم البته پدربزرگم فوت کرده خیلی وقت پیش عمه ام با مادربزرگم زندگی میکرد بز گریم پنج شنبه من رفتم خونه ی مامان بزرگم بعدازاحوال پرسی وکس شعرنشتم. وقتی غروب بود باعمه دم درخونشون نشته بودیم اونای که روستا رفتن میدونن چه حالی میده غروباش وقتی نشسته بودیم یه دفعه یه خروس رفت رو مرغ باورکنید تارفت رو مرغ پشتشو شکست دیگه پا نشد بعد منو عمه دوتای خندمون گرفت ولی ازطرفی حالی به حالی شدم تا شب وقتی شب شد شام خوردیم من تو فکر مرغه بودم عمه ازم پرسید چه تو فکری من گفتم تو فکر مرغم ازیه طرف بدبخت شد از یه طرف حالشو جا اومد عمه گفت پررو بعد خندید و رفت ظرفا رو بشوره تا نزدیک دوازده باهم حرف و فیلم از این کارا

وقتی که وقت خواب رسید نمیدونم خونه روستای قدیمی دیدید حال پزیرای واتاق خواب نداره فقط یه اتاقه دوشک دوتامون کنارهم بودمادربزرگم پایین خونه خوابیده بود من همش تو فکر خروسه بودم چطور مرغ گائید بعد یه لحظه دستم از زیر پتو بیرون انداختم یه کم گذشت عمه ام بادستش سر انگشتم گرفت من ترسیدم دستم کشیدم بعد دوباره دستم درازکردم بازم دستم گرفت منم آروم شروع به مالوندن دستش کردم تا بازوشو میگرفتم اونم همینطور تا اینکه بادستش منو کشید سمت خودش من رفتم جلوتر بعد دستمو برد روسینش وای چقدر سفت بود و بزرگ سایزه 75بود بعدا بهم گفت آروم براش میمالیدم تا اینکه لباسشو داد بالا باورکنید اگه میدید از شق درد میمردید آروم نوکشو گرفتم اونم بادستش کیرمنو میالید با صدای آروم آه میکشید بعد دستشوکردتوشلوارم نزدیک بود آبم بیاد خیلی با احساس عقب جلو میکرد من بعدازمالوندن سینش رفتم سمت کش ازروشلوار میمالیدم قشنگ معلوم بودتو تاریکی باد کرده آرم براش میمالیدم دیگه حالش دست خودش نبود بعد شلوارشو کشید پایین منم دستمو بردم زیرشرتش چقدرنازبود وپف کرده بعدازمالوند کوسش به پهلو خوابید ازپلهو چه کون وکوسی بعد با اشاره بهم گفت کیرمو بزارم لای پاش اونای که دزدکی حال کردن میدونن چه حالی میده آب کوسش راافتاده بود بدجور پاهاشو به هم میچسپوند میسر کیرم تنگ ترمیشد وقتی براش تلمبه میزدم زبونشو دورلبش میچرخوند تا اینکه بعد از 20دقیقه من ارضا شدم اونو نمیدونم چون تاریک بود تموم آبمو ریختم لای پاش دیگه بی حال شدم اومدم سرجام خوابم برد تا صبح شد که بیدار شدم مادربزرگم نبودرفته بود نون وای عمه بیدارم کرد روم نمیشد بهش نگاه کنم بعدش باخنده گفت هنوزم تو فکر مرغه ی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#557 | Posted: 5 Mar 2013 12:20
خاطراتی که مینویسم تا اونجایی که میتونم سعی میکنم خلاصه باشه که وقته شهوانیتون به هدر نره!
من بچه که بودم خیلی به نظر بچه ی کم رو و خجالتیی بودم ولی وای وای وای که چقدرم کمروبودم. اقا دختر عمه هه رد میشد دختر عموه میومد اون میرفت دخترای خاله و دایی میومدن دم کار خلاصه چشمت روز بد نبینه¡
محله ای که قبلن تو اون زندگی میکردیم یه منطقه ای بود پرت و خلوت و نزدیک زمینای کشاورزی ازونجایی که خیلی هم با فامیل رابطه داشتیم همش دخترای فامیلو میدیدم و نمیدونم چجوری بود که کوچیک و بزرگشون به من علاقه داشتن منم که تو این محیط شهوانی فقیر نشین زندگی میکردم کاملن چشم و گوشم باز بودو فقط به دمبال موقعیت بودم از قضا عموم هم در محله ما زندگی میکرد و یک دختر هم سن وسال خودم داشت روزی نبود که من به نحوی نرم سراغش و کس وکونشو لمس نکنم وای که چقدر نرم و سفید بود هنوز که هنوزه وقتی میبینمش شق میکنم حالا بگذریم که اون چقد حال میکرد و چقدرم داستانای دروغ ساختگی درمورد گاییده شدنش توسط من میرفت واسه رفیقاش تعریف میکرد حالا دیگه خانوم واسه خودش دکتر شده دیگه جواب سلاممونم نمیده چ برسه کس بده!
ازاون که بگذریم من بیشتر شهوانیتمو مدیون دختر عمه جان خوش استیلم هستم که تقریبا دوسالی ازم بزرگتر بود و بیشتر سر در میاورد همش میومد میگفت بابام دیشب مامانمو کرد من دیدم چه حالی میکردن بیا ماهم بریم؛ منم که بچه ی پاک وکمرویی بودم نمیتونستم جواب منفی بهش بدمو سریع خام حرفاش میشدم سوار دوچرخه میشدیمو میرفتیم ی گوشه ای و به کارامون میرسیدیم این رابطه ی بسیار دل انگیز تا سال قبل که ازدواج کرد هم به نحوی ادامه داشت تا اینکه شوهر کردو دیگه شوهره به حسابش میرسه الانم حاملس کلمم تو کسش جا میشه!
داستان یکی از شبایی که به اصرار من موند خونمون رو واستون میگم اون شب هر چند من هنوز دوازده سالم بیشتر نبود و قبلنم ازین کارا میکردم ولی یه حس دیگه ای داشتم که تا اون وقت تجربش نکرده بودم باهم قرار گذاشتیم که نخابیم و بعد اینکه همه خابیدن پاشیم و بکنمش مثل همیشه اون شب طبق قرار پاشدیمو رفتیم یه اتاق خالیو من داشتم بهش ور میرفتم اونم مثل همیشه داشت با کیرم بازی میکرد ولی برای بار اول وقتی دست به کیرم میزد یه حال دیگه ای بهم دست میداد شل و بیحال شده بودم تصمیم گرفتم بذارم کونش یکم تف زدم سرش و جوری که تاحالا نه دیده بودم ونه تجربش کرده بودم مثل اینکه غریزی باشه کیرمو که مثل میلگرد سفت شده بود کردم داخل کونش و شروع به عقب جلو کردن شدم که ناگهان زانوهام لرزیدو افتادم زمین به خودم میگفتم چمه نکه یه مرگیم شده ولی نه چه حس خوبیه انگار داشتم پرواز میکردم دنیا دور سرم میچرخید وای چقد عالی بود
کیرمو اوردم بیرون دیدم یه مایع سفید ازش زده بیرون دختر عمه ی نازنین گفت ماشالا دیگه مرد شدی حال کردیا!
گفتم زر نزن دارم میمیرم نمدونم چمه کس قشنگم گفت هیچ چیزت نیست این همونه که بش میگن اب تخم منم که ازقبل شنیده بودم ولی درکش نکرده بودم کلی ذوق کردمو داشتم با داف گاییده شدم ور میرفتم که یهو چراغ اتاق بغلی روشن شد مثل سگ ترسیده بودیم که در اتاق باز شدو بابام اومد داخل مارو که دید کلی عصبانی شدو تا اونجایی که میخوردم منو زد دختر عمم دیگه هیچ شبی خونمون نموند ولی من این عشق بزرگ رو هیچ موقع فراموش نکردم و نخواهم کرد فکرشو بکن اولین باری که ابت درمیاد بریزه داخل کون یه دختره زیبا واقا چه سعادت بزرگی نصیبم شد به خاطر همینم هست که همیشه قدر نعمتای خوب خداوند کون و کس رو میدونم وتا مجبور نباشم دست به جق نمیشم
خدا شاهده که حتی یک کلمش هم دروغ نیست دمه همگی گرم که نشستیدو خوندید
بای
     
#558 | Posted: 8 Mar 2013 11:49
سلام به دوستان عزیز خودم از قرار من یه عمه دارم که فقط سه سال از من بزرگتره داستان از اونجایی شروع شد که رفتیم خونه پدربزرگم بعد از سلام و احوالپرسی و خوردن یه چای دیگه من بلند شدم و رفتم به اتاق دیگه ای که یه کامپیوتر داشتن اونو مثل همیشه روشن کردم و شروع کردم به فضولی بعد از یه ده دقیقه فریبا اومد پای کامپیوتر فقط یه صندلی بود که اونو من روش نشسته بودم یه نگاهی کردو گفت چند تا فیلم جدید دارم ببین چطوره فیلم رو که باز کرد بهد از چند ثانیه اومد و نشست روی پای من ما باهم یه نیم ساعتی از فیلم رو نگاه کردیم تو این مدت هی تکون میداد کونشو و من راست میکردم از طرفی من باید کنترل میکرئم خودمو چون با کمترین شق کردنی متوجه میشد خلاصه اون روز گذشت و من تو این مدت در فکر عمه مهربانم به سرمیبردم و گاهی وقتا هم یه دست براش میزدم از اونجایی که قسمت بود من به کون این فریبا جان بزارم زمان رفتن پدر بزرگه این جانب به مکه مکرمه بود و یه زمان طلایی که من باید حداکثر استفاده رو میکردم روز موعود فرا رسید و پدر بزرگه رفت ماکه رفته بودیم فرودگاه و فریبا هم با ما بود در تمام مدت من کنار اون بودم موقع برگشت توی فرودگاه دل رو زدم به دریا گفتم عمه جان اگه کاری داشتی تو این مدت به من زنگ بزن اونم گفت باشه این هم بگم تک خواهره و دوتا برادر داره که یکیش پدر من و دیگری عموی من هست که اونم ازدواج کرده چند روز گذشت خبری نشد گفتم پسر توهم زده بودی اون بدبخت بی منظور این کارو کرده
فردا اون روز رفتم دانشگاه سمت بعد از ظهر برگشتم خونه بابام به همراه دیگر افراد خونه بودن پدرم گفت امیر جان امشب میری پیش عمه فریبا باشی تنها نباشه منم یه فکری کردمو بهد چند لحظه گفتم باشه ساعت 8 بود من لباش پوشیدم برم پیش عمه جانم تو این موقعیت حساس با خودم گفتم امشب همون شب اگه خبری باشه امشب رخ میده رسیده در خونشون زنگ در زدم برداشت با صدلی نازکش گفت بله گفتم عمه جان منم در زد رفتم بالا وقتی رسیدم داخل کسی داخل خونه نبود بلند گفتم عمه کجایی؟
جواب داد گفت امیر جان بشین چند لحظه دارم برات شریت درست میکنم گفتم ممنون عمه خودتو به زحمت ننداز نشستم با خودم گفتم این عمه ما هیچوقت منو با امیر جون خطاب نکرده بود با خودم گفتم امشب اون کونی که آرزوشو داشتم باید بزارم توش فرصت ازاین بهتر نیست وقتی شربت آورد دیدیم وای با یه شلوار چسب یه پیراهن آزاد یقه هفت اومد مشخص بود سوتین نداره سینهاش مثل ژله میلرزید اومد جلو خم شئ شربت رو تعارف کرد همچین که اومئ جلو چشم افتاد به تا گردو گرد و ناز حدسم به یقین تبدیل شد گفتم امشب خبری هست بعد از خوردن شربت یه نیم ساعتی از اون صحبت کردیم گفتم تو سیستم فیلم نداری نگاه کنیم گفت چرا دارم رفتیم پای سیستم چند فیلم ایرانی آورد بهانه کرفتم گفتم فیلم زبون اصلی نداری گفت یه دونه دارم نسبتا قدیمی هست از فیلم های جیمز بان بود اسمش بود die another day صندلی آورد کنار من نشت و پاهاش رو دقیقا گذاشت رو کیرم من که تو دلم خوشحال شدم فیلم رفت جلو علاوه بر صحنه های سکسی که در کنار دریا داشت خود جیمز بان تو یه قسمت فیلم تو هتل میخواست مهماندار رو بکونه که ازش لب گرفتو مالوندش لختش کردو ولی اون بی توجه نگاه میکرد من که با خودم عهد کردم حئاکثر تلاشم رو بزارم تا امشب به کون این جنده خانوم بزارم بهش گفتم اینا زندگی میکنن راحتن باهم مثل ما نیستن گفت مگه ما چجوری هستیم گفتم همین که خودمون رو محدود میکنیم گفت یعنی میگی اگه الان میگفتن عمه تو فلان کن میکردی من یه لحظه جا خوردم زدم به پررویی گفتم آره مگه عیب داره چیزی مگه از اونش کم میشه گفت خیلی پررویی فیلم تمام شدساعت 11 شب بد گفت چای میخوری بیارم بعد هم بریم بخوابیم من پشت سرش رفتم تو آشپز خونه داشت چای میریخت من که اطمینان داشتم دیگه عمه مهربانم دنبال کیره ام روش نمیشه از پشت بهش چسبیدم سینه هاش رو گرفت تو دستم گفت بیشعور چیکار میکنی مگه دیوانه شدی ولش کردم گفتم عمه زنم میشی دیونه شدی مگه؟ رفتم جلو زانو زدم گفتم عمه امشب خودتو از من منو از خودت دریغ نکن از اون انکار از من اصرار سینی چای رو برداشت رفت سمت
تی وی گفت بیا چای بخور برو بخواب حالت خرابه رفتم پیشش گفتم من چای نمیخوام من کونتو میخوام اینو کفتم پریدم بهش یه مقدار فحش بهم دادو ولی من توجه نکردم تو همون لحظه اول دکمه های پیراهنش رو کندم و از تنش درآوردم هنوز جیق میزد میگفت ولم کن ولی من که توجه نداشتم رفتم سمتش جفت سینهاش رو تو دستم گرفتم و میخوردم خیلی زود آروم شد و همراهی میکرد هردمون لخت شدیم شروع کردم از کوس و کونش لیس موقعی که سوراخ کونش رو لیس میزدم دیدم سوراخ کونش یکم گشاده گفتم نکنه من اولیش نیستم با خودم گفتم ولش کیرم بردم جلوش ساک بزنه گفت خوشم نمیاد حالم بهم میخوره اینقدر منتش رو کشیده که حاضر شده چند لحظه برام ساک بزنه و قتی کرئ تو ئهنش دیدم نه عمه ما حرفه ای تر از این حرفاست تو گوشش گفتم عمه اجازه میدی کونت بزارم با صدای شهوتناکی گفت شما صاحب اختیارین قربان
رفتم دم سوراخش یه تف انداختم یه تفه گنده هم سر کیرم گذاشتم دم سوراخش سرش رو کردم تو باز درآوردم میخواستم یکاری بکنم که دردش بیاد کمی کردم تو کونش به یه باره کردم تو یه جیق مختصری زد و گفت آروم حیون تو چشاش نگاه کردم دیئم اشک جمع شده بالاخره اون شب تا صبح چند به کون ناز فریبا جونم گذاشتم.
اول صبح یه حموم با هم رفتیم که با زیر دوش برام یه ساک مشتی زدو امدیم سر صبحانه بهش گفتم فریبا تا حالا به چند نفر دادی یه مکثی کردو گفت باور کن تو اولیش بودی گفتم آره جون خودت از کونت مشخص - از ساک زدن -از نحوه دادنت داد میزنه حرفه ای هستی خلاصه زیر زبونش رو کشیدم که بله فریبا خانوم تو دانشگاه برا خودش یه قطبی هست که به دانشجوها هم بسنده نمیکنه و به مال استادهام یه دستی میزنه
     
#559 | Posted: 9 Mar 2013 17:32
زن دایی زری جون

باعرض سلام خدمت دوستان شهوانی میخوام داستانی که بین منو زن داییم اتفاق افتاد را برای شما تعریف کنم اسم من شهرامه 30 سالمه این داستان بر میگرده به 15 سال پیش اون زمان زنداییم 5 سال از من بزرگتر بود اسمش زریه یه زن لاغر اندام بلوند قد بلندو تو دل بروخلاصه یک زنی بود تو فامیل باهمه میجوشید به ادم انرژی مثبت میداد داییم راننده کامیون بودوهمیشه درحال مصافرت بودوقتی که داییم نبود زن دایی زری میرفت خونه مادر بزرگم تا وقتی که داییم ازصفرمیومد میرفت خونه خودشون این جریان ادامه داشت تامادر بزرگم فوت کردوزن داییم تنها موند یعنی وقتی که داییم مصافرت بود تنها میشدوبه جای اینکه بره خونه مادر بزرگ خدا بیامرزمیومد خونه ما یک چند وقتی به همین منوال گذشت تا اینکه زن دایی زری به مامانم گفت که وقتی دایی خونه نیست من شبا برم خونشون مامانم قبول کردیک شب زری جون به مامانم زنگ زدوگفت امشب داداشت خونه نیست شهرامو بفرست خونه ماوشب شد من رفتم خونه زری جون همیشه بادیدنش انرژی میگرفتم وخلاصه شامو باهم خوردیم تلویزیون تماشا کردیم و موقع خواب شدزری جون رفت لحافت خودشوپهن کرد ولحافت منو یک کم دورتر پهن کرد ورفتیم خوابیدیم نصف شب بود تشنم شده بود ورفتم اشپزخونه از یخچال اب ور داشتم و نوش جان کردم داشتم بر میگشتم که چشمم به زری جون افتاد پتو از روش کنار رفته بود دامنشم رفته بود بالا ویک کون نقلی خیلی قشنگ نمایان شده بودالبته ازرویه شلوارش منهم شیطونو لعنت کردم ورفتم تو جام خوابیدم ولی انگار خواب از تو چشمام رفته بودهمش اون لحضه که کون زری جونو دیدم جلو چشمام بود تا حالا فکر کردنشو نکرده بودم اما تو اون لحضه مثل خوره به جونم افتاده بودبا خودم کلنجار میرفتم میگفتم نه بابا زن داییمه به من اعتماد کرده نباید به داییم خیانت کنم با خودم درگیر بودم که زری جون یه قلتی خورد وبه پهلو خوابیدواون کون ناز نقلی جلو چشمام بودبا دیدن دوباره این صحنه کیرم راست شدشیطون رفت توجلدموبه خودم گفتم باید کونشو لمس کنم ویواش دستمو دراز کردم سمت زری جون فاصله بین من وزری 2متری بودخلاصه باکلی تلاش این فاصله را به یک متر رساندم قلبم از شدت تپش اومده بود تو دهنم کیر منم داشت میترکیدو محکم به فرش میمالیدم گرمای کونشو از این فاصله احساس میکردم وسط راه وجدان درد کرفتم پیش خودم میگفتم این کارو نکنم وبرگردم داشتم پشیمون میشدم دلم میگفت نرونرو کیرم میگفت بروبروتواین فکرا بودم که زری جون به قلت دیگه زد ورو شکم خوابیددوباره اون کون نازش جلوچشمام خود نمایی میکردمیگفت اگه مردی بیامنو بکن قلبم از شدت تپش منفجر شده بودبا هر ضربان کیرم استوار تر میشدخودمو رسوندم به نیم متری از شدت شهوت هیچی حالیم نمیشدخلاصه بعد از کلی تلاش 2ساعت طول کشید این فاصله 2متری راطی کنم دستمو اروم گذاشتم روی لمبرش باورم نمیشد فاصله بین دست منو کون زری جون یک شلوار بود گرمای کونشو بادستم حسم مکردم بعد از چند دقیقه جراتم بیشترشده بوددستمو از زیر کش شلوارش رد کرده بودموشرتشو کنار زدم وبدون هیچ فاصله ای دستم کونشو لمس میکرددستمو بردم جلوتر وبه سوراخ کونش رسوندم وسوراخشو ماساژمیدادم ضربان قلبم همچنان ادامه داشت داشتم میمردم دست دیگه مو رسوندم به سینه هاش وایییییییییییی چه سینه های نرمی بود تا حالا هیچ کدومشونو لمس نکرده بودم حسابی تو فضا بودم اشک کیرم در امده بودمیگفت منم میخوام لمسش کنم دستامو در اوردم نشستم کنار زن دایی وکیرمو گرفتم تودستم وخیلی اروم به کونش میمالیدم دیگه هیچی حالیم نمیشد حسابی حال میکردم کیرمو بیشتر فشار میدادم که نا گها ن چشمتون روز بد نبینه زن داییم از خواب بیدار شد اصلا فرست جموجور کردنم نشدومنو تو اون وضعیت دید کیرم تو دستم بودکنار کونش نشسته بودم وبه من گفت بیشعور چکار داری میکنی ویک کشیده زد تو گوشم ومنم از شدت خجالت اب شده بودم خودمو جم کردم وازخونه سریع زدم بیرون صبح اون روز امد خونه مادرم وهمه چیزو به مادرم گفت ویک کتک مفصل از مادرم خوردم ومادرم از زندایی خواهش کرد که به داداشش چیزی نگه وماجرا بین ما سه نفر موند رفتار زن داییم بامن بد شده بودوبا دیدنش از خجالت اب میشدم مجبور بودیم همدیگرو تحمل کنیم بعد از چند سال همه چیزرو به فراموشی سپرده وبامن خوب شده یعنی جواب سلاممو میده این بود داستان منو زن دایی این داستان کاملا واقعیه فقط اسمامونو عوض کردم خواهش میکنم فحش ندین اگه غلط املایی داشتم ببخشین نظر بدین
     

#560 | Posted: 11 Mar 2013 04:05
میهمان

مالش آبجی (داغ داغ + کشفیات جدید)

سلام . الان که دارم این قسمت از مالشم رو مینویسم ساعت ۲:۲۵ دقیقه است که مالش من با آبجیم ساعت ۲ تمو شد تاریخم میزنم که نگید کس و شعره یکس شنبه ۲۰ اسفند ۹۱ که میشه شبه دوشنبه یعنی فردا که میشه ۲۱ ام . از ساعتای ۶عصر شرو میکنم قسمتو . امروز مغازه نرفتم فردا تولد بچه خواهرم هستش رفتم بازار یک سری خرید کردم به آبجیم گفتم گفت منم باهات میام منم خرید دارم . گفتم باشه زوود اماده شو تا ۶ بریم بازار که زیاد حوصله ندارم بچرخم که خودشم واسم لووس کرد که غر غرو نباشو از این حرفا و از لووس شدنای خواهری گفتم باشه زود باش . تو حین اماده شدن گوشیش هی زنگ میخورد هی رد میداد که گفتم مزامه گفت نه دوستمه باهم قهریم هی زنگ میزنه جواب نمیدم یکی ۲بار یواشکی نگاه کردم ئدیدم شمارش سیو نیست و مشکوک شدم دنبالشو نگرفتم تو بازارم حواسم بهش بود گفتم شب بریم خونه گوشیشو چک میکنم یواشکی . خرید کردیم ساعتای ۹بود برگشتیم خواستم برم حموم که مثه جت رفت تو حموم گفتم چته گففت اول من میرم بعد تو برو تو میری کله آب گرمو خالی میکنی منم حوصله ندارم ۲ساعت صبر کنم گرم بشه آب گفتم باشه . این آبجیم حموماش اگه اضافه کاری نداشته باشه مثه تیغ زدنو اینجور چیزا زوود میاد بیرون . گفتم تا فرصته گوشیشو چک کنم تو تلاش که چیز نبود همرو پاک کرده بود وی ۳تا اسم اس داشت بازشون کردم اولی نوشته بود ببخشید **** خانم (اسم خواهرمو نمیزارم شرمنده) اس ام اس بعدی نوشته بود من ارسلانم همونی که دیشب باهم چت کردیم شمارتونو ازتون گرفتم اس ام اس سومی هم نوشته بود امشب منتظرتم ساعت ۱۱ که بیای نت . فهمیدم که یکم تو یاهو شیطونی میکنه البته بهش حق میدم هم شیطونه هم سنش سنه اینجور رفتارا واسه همین کنجکاو شدم که آی دیشو چک کنم تو حموم بود بهش گفتم میشه پسورد آی دیتو بدی گفت میخوای چکار گفتم میخوام یه نفرو تست کنم ۲۰مین بیشتر طول نمیکشه گفت باشه و پسشو داد دره اتاقممم بستم که نیاد تو . آی دیشو باز کردم طفلی همش ۶تا اد بیشتر نداشت همشون دوستاش بودن فقط یکی پسر بود که بعله خوده محسن بود اف بود آی دیو باز کردم و آرشیوشونو نگاه کردم زیادم چت نکرده بودن ولی معلوم بود از هم خوششون اومده بوده و عکسای همو واسه هم فرستاده بودن خواتسم ببندم گفتم بزار بیشتر بخونم رفتم تو پیغامهای اخرشون دیدم حرف از سکس و این چیزارو زدن ک ابجیم قربونش برم بهش را نداده بود ولی یه چشمکایی زده بود و اینجا فهمیدم که آبجیم گه گاهی با موبالش با اپرا مینی میره تو سایت های ایرانی و داستان سکسی میخونه و پسره هم گفته بود که دوس داری یبار خودت سکس کنی که آبجیم گفته بود آره وای از راه حلالش و فقط با شوهرم این جملشو که خوندم بهش افتخار کردم چیزای دیگه ای نبود فقط دیدم تو چندبار پسره بوس فرستاده بود و نوشته بود واسه کست و واسه ینت که خوارمم بهش گفته بود اگه بخوای اینجوری بیادب باشی دیگه چت نکنیم که پسره به گه خوردن افتاده بود و در اخر مثله اینکه بهم شماره داده بودن . کنجکاو شدم پسره از این حرومزاده هاست . اومد از حموم بیرون و منم زوودتر آی دیو بستم یکم سوال پیچ کرد پیچوندمش دوباره گوشیش زنگ خورد سری برش داشتم گفت جواب نده که من جواب دادم گفتم الو بعد پسره با کمال پرویی گفتت **** خانم هستن گفتم شما کی باشی ؟ گفت دوست نتیشونم گفتم غلط کردی نبینم دیگه شمارتو از این حرفا کلیم اونو دعوا کردم یدونه هم زدم تو سرش البته آروم یهو چشمام خیس اشک شد گفتم محکم نزدم که گففت اولین باره دعوام کردی اونم بخاطره یه موضوع الکی گفتم الکی نیست دوس ندارم با اینجور آدما باشی خودتو جمو جوور کن خوشم نمیاد اینجوری ببینمت آروم نشد بازم نشستم کنارش و در مورد اینجور رابطه های نتی براش توضیح دادم و از همه جالبتر کله چتشونو که چی شد شماره گرفته برام توضیح داد حتی پیشنها سکس طرفم بهم گفت بتورم نمیشد انقدر راحت باشه باهام منم که کمی حشری شده بودم از فرصت استفاده کردم و دستمو انداختم دورش موهاشو زدم کنار و گونشو بوسیدم کیرم سفت سیخه سیخ شده بود اونم خودشو انداخت تو بغلم و گفت معذرت میخوامو بچگی کردمو از حرفا یه سری نکات راجبه پسرا و اینکه دخترو واسه خودش نمیخوانو از این حرفا بعد قول داد دیکه تکرار نشه سخت بود از بغلم بره با خنده گفتم آبجیه خوشکلم داداششو یه بوس کوچولو کنه بعد بره پیه کارش (با خنده بلنده جفتمون) خواست لپمو بوس کنه که یکم چرخیدم و گوشه لبمو محکم بوسید و رفت تو اتاق پذیرایی . داشتم دیوونه میشدم . مامان که نبود هنوز تو مسافرته آخر فهفته میاد منم باید منتظر میموندم تا باز بخوابه و برم سروقته کسو سینه نازش . ساعت ۱ بود از اتاق رفتم بیروون دیدم گوشی بدست خوابه گوشیشو از دستش در اوردم داشت اس ام اس میداد ولی به دوستش بود راجبه مدرسو او این چیزا بود خیالم راحت شد . صداش زدم بیدار نشد . پتوشو آروم آروم دادم پایین هیچی دیده نمیشد چراغه حالو روشن کردم یکم نور اومد پتوشو پایینتر کشیدم دیدم وای خدای من چه صحنه خفنی آبجیم خواب بود ولی شرت و کرستش بغله پاش بود درشون اورده بود حتما گرمش شده بوده اخه یکی ۲روزه اینجا بدجور هوا گرمه . نوکه پستونشو میدیم زده بیرون تیزو کوچولو . از روی تاپش نوکه پستونشو گرفتم بازی کردم با هر ۲تاش بعد آروم آروم جفت دستمو گذاشتم رو سینه هاش سینهاش به نظرم سایز ۷۷ اینورا باید باشه من زیاد سر در نمیارم ولی خوش فرمو گردن و از همه مهمتر نرمو سفید عاشقشونم . اروم آروم داشتم میمالیدمشون دستمو بردم زیره تاپ یواش یواش بالاخره رسیدم به سینش دستمو گذاشتم روشون و حستبی مالوندم ولی آرووم دستام داشت میلرزید از ترس خوابش به نظر سبک میومد ولی از خدام بود اینجوری ببینتم اون موقع دیگه واقعا میکردمش از شهوت . از سینه خسته شدم یکم دستمو رو شکمش غلطوندم رفتم سراغه کسش شلوارک نرمو مخملی همیشگیشو پوشیده بود از این شلوار راحتیا که سندبادین . کشش نرم بود و راحت دستمو رد دادم شرتم که نداشت در اورده بود آروم آروم رفتم پایین دیگه انقدر دست به کسش زده بودم میدونستم الان دقیق کجام یواش یواش دستمو گذاشتم بالا کسش یه لحظه چندشم شد موی کسش همش در اومده بود و این هفته هواسم بهش بود زوود دوش میگرفت نگو خانوم تنبل شده نزدشون . یکم رو موهاش بازی کردم بعد انگشت واسطمو گذاشتم رو کسش خیلی آروم چسبوندم انگشتمو به کسش جای حساسیه میدونم یکم فشار بدم زوود بیدار میشه یکم بالا پایین کردم دیدم عوض نشد بیشتر انگشتمو فشار دادم و بیشتر حسش ردم یکم خیس بود کسش دوس دارم این خیسیو کاش میشد واسسش لیس بزنم کسشو ولی حیف نمیشه . لبه های کسش بهم چسبیده بود سعیکردم جداشون کنم که موفق شدم یکم انگشتمو وسط کسش لیز دادم یکم تکون خورد ترسیدم ولی بیدار نشد فهمیدم زیاده روی کردم خسته ام شده بودم یکم وسط کسش دوباره بازی کردم و دستمو از شلوارش کشیدم بیرون انگشتم اب کسی شده بود کردم تو دهنم یکم ترش و بد بود بوود ولی دووس داشتم خوشمزه بود . وقت رسیدن به کیرم بوددد . رفتم پایینه پاش شرو کردم آروم جلغ زدن آبم که اومد ریختم روی رونش روی شلوارکش خستخ خسته بودم حوصله جمع کرنه آبمم نداشتم گفتم ولش کن تا صبح خشک میشه . البته امیدوارم بدونه و خودشو بیشتر بهم نزدیک کنه .
دوستان درخواتس عکس از آبجیم داده بودین هنز عکسی ازش نگرفتم میگیرم میزارم البته دزدکی از سینه و پاهاش میگیرم . تا داستان بعدی بای
     
صفحه  صفحه 56 از 83:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.