| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 56 از 82:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  81  82  پسین »  
#551 | Posted: 3 Feb 2013 13:11

سکس پسر غیرتمند با خاله


رامین هستم 24 سالمه و جوونه بسیار هاتی هستم و همیشه با کوچکترین تلنگر حشری میشم.آرزوم داشتنه سکس با یه زن بود ولی تا 4 سال پیش نتونستم تجربش کنم و ایکاش...
من یه خاله دارم که 28 سالشه و سه بار ازدواج کرده و الان با شوهر سومش خدا رو شکر زندگی خوبی داره و صاحب دو تا پسره.
اونموقع که هنوز ازدواج نکرده بود و من خیلی بچه بودم زود به زود میومد خونمون و شب میموند اونم تو اتاق من و چسبیده بهم.
همیشه فکر میکردم دوست داشتنش مثل من فقط رابطه خاله و خواهرزاده س و حس دیگه ای نسبت بهم نداره و هرگز فکرشم نمیکردم که...
وقتی کنار من میخوابید دست مینداخت دور کمرم و میگفت بیا قشنگ بهم بچسب.خالم از همون موقع کون گنده و اندام زیبایی داشت.خلاصه روزا و سالها همینطور گذشت تا ازدواج کرد و طلاق گرفت و دوباره رابطش با ما بیشتر شد و بخصوص رفتارش با من خیلی تغییر کرد؛بیشتر باهام شوخی میکرد و میچسبید به من و خب منه بدبخت هم که گفتم چقد زود حشری میشم با کاراش نظرم نسبت بهش تغییر کرد و منم همراهیش میکردم.وقتی که تنها میشدیم همدیگه رو بغل میکردیم و بدن همو نوازش میکردیم.ولی اون همیشه چشاشو میبست و ندیدم هیچوقت موقع حال کردن چشاشو باز کنه و بهم نگاه کنه.سینه هاشو میمالوندم و رو کسش دست میکشیدم.کم کم روم بیشتر باز شد و دیگه از رو لباس کاری نمیکردم و دست میبردم تو شرتش و کسشو میمالوندم و اونم حال میکرد با چشای بسته.منم کیرمو میچسبوندم به رونای پاش یا کونش و خلاصه از رو لباس بهش میچسبیدم.دیگه افکار شیطانی بدجور ذهنمو پر کرده بود و مجال نمیداد که به کاری که دارم میکنم فکر کنم.بعضی شبا میرفتم خونه پدربزرگم و اونجا میخوابیدم,چون میخواستم خالمو بکنم و وقتی که میرفتم تو اتاقش پیشش میخوابیدم البته دور از هم تا مامان بزرگ شک نکنه و موقعی که مطمئن میشدم خوابن میرفتم پیشش و دراز میکشیدم,اون دیگه خودش همکاری نمیکرد و خودشو به خواب میزد ولی هرگز نتونست این نقشو به خوبی بازی کنه.من اول همه بدنشو از رو لباس میبوسیدم و بو میکشیدم بعد شلوار و شرتشو میکشیدم پایین و شتابزده کیرمو درمیاوردم و هرچقد سعی میکردم نمیتونستم سوراخ کسشو پیدا کنم.آخه واقعأ بچه بودم و هیچی از سکس نمیدونستم.خیلی میترسیدم البته نه از پدربزرگ یا مادربزرگ و نه از خالم,نمیدونم از کی یا از چی ولی بدجور تنم میلرزید و تسلطی رو کارام نداشتم ,حتی خالمم صدای طپش قلبمو میشنید بخدا(اینو شش سال بعدش وقتی که کردمش بهم گفت)خلاصه توی یک سالی که بیوه بود من بیشتر از صد بار موقعیت واسم جور شد و میتونستم بکنمش ولی نتونستم کیرمو بکنم تو کسش و هر بار بعد از اینکه خسته میشدم میرفتم سر جام و با دست خودمو ارضا میکردم,تا اینکه دوباره ازدواج کرد و نزدیک به یک سال و نیم رابطمون قطع شد به خاطر شوهرش.ولی پیش اونم دووم نیاورد و طلاق گرفت و دوباره روز از نو روزی از نو.من دیگه واسم عادت شده بود که بعضی شبا برم پیشش بخوابم و باهاش ور برم و آخر سر برم به یادش جق بزنم.تا 4 سال پیش.

اون روز خالم تو خونه تنها بود و بقیه رفته بودن روستا واسه عیادت بیمار و شب هم نیومدن.بهم زنگ زد و گفت شب تنهاس و میترسه که تنها بخوابه و باید برم پیشش.منم دوباره اون فکرای کثیف اومد به ذهنم و مثل همه دفعات گذشته از قبل هزار جور نقشه کشیدم که اینبار حتما موفق! بشم.رفتم و تا وقت خواب فیلم دیدیم و حرف زدیم و من کنارش نشسته بودم و دستم رو سینه هاش میومد و میرفت و بعد میومدم پایی رو کسش و کسش رو میمالوندم و اونم خیس خیس میشد.اینم بگم هرگز رومون نمیشد راجع به کارامون چیزی بگیم.وقت خواب شد و جاها رو پهن کرد.دقیق چسبیده به هم.دراز کشیدیم و من زود بهش چسبیدم.یه شلوار نازک و تنگ تنش بود با یه تاپ.منم شلوارک و رکابیه همیشگیم که ست هستن.چشاشو بست و بهم ندا داد که شروع کنم.منم تو دلم اطاعت گفتم و شروع کردم.واسه اولین بار لبامو گذاشتم رو لباش آخه هیچوقت ازش لب نگرفته بودم.لباش خیلی داغ بود و اونم با چشای بسته شروع کرد به لب گرفتن و مثل وحشیا لبامو میخورد.به سختی لبامو از لباش جدا کردم و رفتم پایینتر و از رو تاپ سینه هاشو میخوردم و آروم تاپشو درآوردم وای این اولین بار بود که بالا تنه شو لخت میدیدم و مثل قحطی زده ها سینه هاشو میخوردم و نوکشون رو با لبام میکشیدم.پتو روی پاهاش بود,کنارش زدم و شلوارشم درآوردم شرت پاش نبود و کسش که صاف صاف بدون یه مو داشت خودنمایی میکرد خیس خیس شده بود,شروع کردم از زانوهاش رو به بالا زبون میزدم و میخوردم و رسیدم به کسش,وااااییی چه بویییییی!اینو تو دلم گفتم و شتابزده شروع کردم به خوردن.نزدیک به سه دقیقه خوردمو خوردم.دیگه خسته شدم سرمو بلند کردم و لباسامو درآوردم.خیلی عجیب بود آب از کسش سرازیر شده بود و معلوم بود که بدجور حشری شده ولی اصلا چشاشو وا نکرد و حرکتی هم انجام نداد.من مثل همیشه صدای ضربان قلبم بلند شده بود و تموم تنم میلرزید ولی هرجور شده لباسامو درآوردم و دراز کشیدم کنارش.اون به پشت خوابیده بود و منم طرف راستش به پهلو دراز کشیدم و پای نزدیکش یعنی پای راستش رو بلند کردم و نگه داشتم.توی ذهنم سه چهار پوزیشن رو مرور کردم که اجرا کنم.خلاصه کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و فشار دادم و تا ته رفت تو کسش.نه تنگ بود و نه اونجوری که شنیده بودم داغ.شروع کردم به تلمبه زدن.با سرعت و محکم اینکارو میکردم و میخواستم لذتمو بیشتر کنم چون اصلأ اونقد رویایی نبود و لذت نمیبردم.اون بی حرکت دراز کشیده بود و صورتش یه کم فرق کرده بود و معلوم بود که داره لذت میبره.خواستم ازش لب بگیرم ولی تا لبامو رو لباش حس کرد سرشو برگردوند اونطرف.میدونستم چندشش میاد چون لبام چند ثانیه پیش رو کسش بود
قشنگ یادمه که بیست و پنج یا بیست و شش بار بیشتر تلمبه نزدم چون میخواستم توی هر پوزیشن سی بار تلمبه بزنم ولی خیلی زود حس کردم که آبم داره میاد و زود کیرمو کشیدم بیرون چون نه قرص خورده بود و نه کاندوم داشتم و میدونستم که نباید بریزم توش.درسته داشتم سکس میکردم و به اوج لذت رسیده بودم ولی از بس سکس سرد و بی روح و بدون لذتی بود که من اصلا از خود بیخود نشده بودم و تسلط داشتم رو کارام.همه آبمو ریختم رو کسش و سکسمون تموم شد.
به محض تموم شدن دلم خواست همون لحظه زمین دهن وا کنه و منو قورت بده.آرزو میکردم سکته کنم از خدا خواستم منو بکشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#552 | Posted: 5 Feb 2013 16:08

کون دادن مامان به بابا

من با بابا و مامانم در یک خانه بزرگ زندگی میکنم , این داستان وقتی بود که تازه 14 ساله شده بود و هروز جق میزدم
حتی اگه یه عکس دختر که نیمه لخت بود من را تحریک میکرد.

بابام کشتی گیره ۴۵ سالش بود, قد بلند و قوی , مامانم قد کوتاه و هیکل گوشتی و تو پری داره با سینهای بزرگ و کونه قمبلی که میشه یه گلدون روش گذاشت! چشم و ابرو مشکی و خیلی لوند و خوشگل , ۳۰ سالش بود و تقریبا هر شب بابام مامانم را میکرد مگر خیلی خسته باشه یا مریض .

من یک دوستی دارم که مخ کامپیوتر و به من یاد داده بود که چطوری زیر میز خواهر بزرگترش وبکم و میکروفن گذاشت و باهام میدیدیم و جق میزدیم آخه خواهرش وقتی میاد خانه راست میره حمام و وقتی خانه هست , شورت نمیپوشه , و تمام کس و لاپاش را قشنگ میشه دید ولی خیلی مو داره! بعضی وقتا هم پاهاش رو جمع میکنه تو شکمش اون موقع هم چاک کسش معلومه و هم سوراخ صورتی کونش که من عاشقشم.

من هم یه روز که تو خانه تنها بودم تو اتاق خواب بابام و مامانم وبکم و میکروفن گذاشتم که حتی در تاریکی مطلق هم کاملا نورانی و شفاف بود و حتی صدای کولر را هم میشد شنید , دیگه همه چیز آمده بود تا یک شب که بابا از باشگاه اومد و میخواست بره حموم که مامانم بهونه گرسنگی آورد و گفت بعد از شام برو.
بابام هم قبول کرد و هردو خندیدن؟ فهمیدم امشب مامان خیلی میخاره. به بابام گفت که بیا تو آشپزخونه بهم کمک کن, آشپزخونم( اوپنه) اونهم رفت به هوای کمک , من هم زیر چشمی میدیدم که دستش لای کونه مامان و هی اونو انگشت میکنه و گاهی هم لب میگرفت, مامانم یک دامن کوتاه سیاه تا باتای زانو پوشیده بود که وقتی اومد نشست دیدم شورت نداره( چون بابا قرار بود بمالونش)
تو آشپزخونه خم میشد به بهانه این که ظرف از زیر کابینت برداره و قمبل میکرد و چاک کنش باز باز میشد بابام انگشتش را تف میزد و ضرت میکرد تو سوراخ کونه مامان, و اون هم میخندید و حال میکرد.

بعد از شام و چای دیگه ساعت 10 شب بود مامانم به من گفت برو بخواب ولی ساعت خواب من 10:30 بود واخر هفته ها من میتونستم بیدار بمونم وبازی کنم, اون هم گفت باشه , ولی برو تو اتاقت وگوشی هدفونتم بزن ما خسته هستیم , میخواهیم بخوابیم , من هم خوشحال رفتم بالا تو اتاقم که بازی کنم , اتاق من دقیقا چسبیده به اتاق خواب اونها ومشغول بازی شدم و بابام تو حمام بود و مامانم کارش پائین تموم شد اومد بالا یه سری به من زد و در اتاق من را هم بست و بعد هم در اتاق خودشون, من هم رفتم رو کامپیوترم و شروع کردم به دید زدن.
مامانم هم لخت لخت شد و رفت تو حمام , ولی من تو حموم هیچی نداشتم ! نه وبکم و نه میکروفون.

15 دقیقه که گذشت دیدم بابام اومد و داره موهاش را خشک میکنه تا اون موقع کیرش را ندیده بودم خیلی کلفت تر و درازتر از مال من بود , در همین حال مامانم هم کون برهنه اومد دمر و روی شکم افتاد رو تخت و کون قلمبش کاملا زدبیرون و به بابام گفت خوب خوردم؟ تازه فهمیدم که برای بابام تو حموم ساک زده. بابام هم امان نداد رفت لنگ هاشو داد بالا و شروع کرد به لیسیدن .
20 دقیقه ای میخورد ولی سیر نمیشد یه بالش گذاشت زیر کون مامان که کوسش و کونش بالا تر بیاد و شروع کرد خوردن کونش, و زبونش را میزد تو سوراخ کونش و در میاورد(حتی یک دونه مو هم روی کس و کون مامان پیدا نمیکردی) بعد با انگشت زد تو کونش و با زبون کسش را میخورد, خیلی حرفه‌ای بود, بعد 2 انگشت و 3 انگشت, دیگه مامانم داد میزد از حشریت به بابام میگفت کیرت رو بده بابام بلند شدو وازلین آورد یه کم دم سوراخ مامان و سر کیرش که( دیگه کاملا بلند شده بود و خیلی کلفت شده بود حتی رگ کیرش هم بیرون زده بود ) زد و گذاشت دمه سوراخ کون مامانم و آروم داد تو , مامانم که معلوم بود زیاد کیر تو اون کون گندش رفته به بابام گفت بخواب روم و تکون نخور چند لحظه , بابام هم همون کارو کرد و هم زمان یواش یواش کیرو داد تو , طوری که فقط تخمهای گندش بیرون بود و هی فشار میداد, بعد از چند تا لب حسابی و خورد‌ن همزمان پستونهای گنده مامان ,کمی لفتش داد تا حسابی گشاد بشه و جا باز کنه تلمبله زدن را شروع کردهمینچین تلمبه میزد که 3 با ر تا اون لحظه آبم اومد بود.حداقل ده دقیقه این حرکت و تلمبه زدن هاش طول کشید که یکدفعه کیرش را دراورد در حالی که خیس خیس و حسابی شق بود گفت دیگه زنگ تفریحت تمام شد حالا حاضری برای کون دادن و مامان روفیتیله پیچ کرد ومامان هم که درسش رو خوب بلد بود قمبل کرد 2 تا بالش زیر شکمش گذاشت و کیرش که حد اقل 22 سانتی شده بود و خیلی کلفت , دمه کون مامان گذاشت و یه هو رفت تو و فقط تخمش رو میدیدم مامان هم با دوتا دستهاش قاچ کونش را باز کرده بود و ملافه را گاز میگرفت و نفس نفس میزد و میگفت وای خیلی کلفت شده , جوون ن ن ن ن ن ن هی میگفت به سوراخ دومی رسیده و بابام میگفت نه هنوز, اینقدر سرعتش زیاد شده بود و مامان آخ اوخ میکرد که یه هو کیرش در اومد بابام کیرش برگردوند تو کون مامان که یهو گوزید بابام گفت جوون بیشتر میخوای الآن چوب پنبه میزارم درت تا دیگه نگوزی ! نگو این کلک هست !!؟.
بابام دوست داشته مامان بگوزه و بعدش مامانم میدونست که کیره بابا کلفت ترمیشه,بهد ها فهمیدم بابام که راننده تریلی هست چه کونهایی را که نکرده ومامان را هم وقتی فقط ۱۳ سالش بوده به بهانه های مختلف با خودش میبرده تا تنها نباشه و تمام مسیر مامان با کیر بابا ور میرفته و بابا هم با انگشت سوراخ کون مامان را میمالیده تا به رستوران برسند و غذا میخوردندویکبار بابام بهش میگه من سوراخت را معاینه کردم و خیلی گشاده باید چوب پنبه بزارم و مامان موافقت میکنه و سوار کامیون میشدند و روی تخت سفت از کون میکنش و همه ابش
را هم میریزه توش و از اون روز به بعد بعضی روزها حتی ۳ بار هم میکرده) بابام از این طرز کون دادن خوش میاد و چند ماهه بعد ا هم نامزد میشن.
اون موقع ها دختر ها باید تا روز عروسی اکبندمیموندند برای همین تا ۵ سال بابا کون مامان را اب بندی میکرده و مامان برای رستوران و چلو کباب چه کون هایی که نداده.برگردیم سر اصل داستان :
در همین حال که کیرش تو کون مامان بود و حرکت میکرد , نشست روی کون مامان و دستش رو زد زمین طوری تقه میزد که تمام بدن مامان میلرزید اگه جا میشد بابام تخمهاشو هم میداد تو, دیگه سرخی سوراخ کون مامانم انی انی شده بود و صدای قارت قارت میومد , مامانم میگفت فردا چیکار کنم , که نمیتونم راه برم , بابام هم بیشتر خوشش میومد و سفترومحکم تر میکرد.

یهو مامانم یه صدای آه کشید و ارضا شد ولی بابام هنوز داشت میتپوند( چون یه بار هم تو حموم آبش اومده بود) مامان گفت آه کونم جر داره میخوره , خیلی کلفت داره از دهنم میزنه بیرون , کونم عین توقار شد, راست میگفت چون هر چند بار بابا کیر کلفتش که مثل تنه سیاه درخت شده بود را در میاورد و میداد تو کونش که دوباره باعث میشد مامان بگوزه و من میتونستم حتی توی سوراخ سرخش که حالا قهوهای شده بود را ببینم و بیشتر حشری بشم, یهو بابا گفت داره میاد و خوابید رو مامان , مامانم گفت لطفا کونم پر پر کن , دیگه نمیتونست مامانم کوچکترین حرکتی کنه , پا‌‌هاش کاملا باز و کونش قمبل بود و بابام با تمام قوا فشار میداد و قارت قارت کون مامان بیشتر میشد و بابام حال میکرد, یه هو آهی کشید و آبش رو تا قطره اخر خالی کرد توش, و کشید بیرون که صدای گوزیدن مامان باعث شد که باز هم آبم اومد ,و کیر گندش که زردو و قهوه‌ای شده بود را بیرون کشید, کاملا سوراخ کون مامانم را که باز مونده بود و دورش انی بود و ازش آب زرد بیرون میومد میدیدم و حال میکردم, بابا هم که نفس افتاده بود بیهوش بیهوش و خوابید و مامان حتی نتونست از جاش پاشه بره توالت !!
حدودا نیم ساعت گذشت من اروم رفتم توالت و خودم را شستم .اومدم که برم بخوابم ولی نشد و رفتم اروم در اتاقشون را باز کردم وای چه بوی اب منی و کس و کونی.!!!هنوز میشد سوراخ کون مامان را دید ولی دیگه جمع شده بود ولی چه کونی (سفیدوگنده) اخه از بچگی زیر کیر کلفت بزرگ شده و خوب هم کارش را بلد بود.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#553 | Posted: 8 Feb 2013 19:18

آندوسکوپی مادرزنم

سلام خدمت دوستان .از این که خاطرمو میخونین ممنونم.اول بگم چون خاطرم واقعیته و جز حقیقت چیزی نیست زیاد طولانی نیست چون نه با زور مادرزنمو کردم نه چیزه دیگه.دانشگاه بودم که ازدواج کردم بعد اتمام دانشگاه رفتم خدمت .من اون موقع سرباز بودم البته چون متاهل بودم تو شهرم خدمت میکردم.یه روز تابستون که خانمم دانشگاه داشت (ترم تابستونه) من هم خدمت بودم تا ساعت دو داشتم با ماشینم میومدم خونه من ماشین دارم و با ماشین میرم محل خدمتم.موقع برگشت مادرزنم بهم زنگ زد گفت ساعت یک و نیم آندوسکوپی داره و اگه میتونم برم دنبالش که ببرمش خونه منم خسته و کوفته گفتم چشم.رفتم اندوسکوپی هنوز نوبتش نشده بود بعد یک ساعت که کارمون تموم شد دیدم از اتاق امد بیرون علائم بیهوشی داره گیجه زیره بازوشو گرفتم بردمش تا ماشین رو صندلی عقب دراز کشید دیدم گیجه چشمم به رونهاش افتاد کیرم شق شد اخه با 45 سال سن یک هیکلی داره که نگو منم واقعا دوسش داشتم ولی شهوتم زیاد شد.منم نمیدونستم کی بهوش میاد واسه اطمینان یه داروخانه وایسادم و یه بسته اگزازپام 20 خریدم با یه اب معدنی یه قرص دادم بهش با اب که بخوره اینقدر گیج بود و بیحال که اصلا سوال نکرد چیه.میترسیدم ببرم خونشون شاید خانمم از دانشگاه میومد خونه.واسه همین بردم خونه خودمون که میدونستم کسی نیست و خالیه.ماشینو بردم تو حیاط خونمون رفتم بالا اطمینان پیدا کردم کسی نیست.امدم ایین مادرزنمو چندتا صدا کردم دیدم جواب نمیده همون تو ماشین لبمو گذاشتم رو لبش دو تا لب گرفتم بعد دکمه مانتوشو باز کردم زیرش یه تاب نارنجی داشت زدم بالا سینه هاشو از تو سوتینش در اوردم یه دقیقه ای خوردم نمیخواستم زیاد طول بدم میترسیدم بهوش بیاد بعد شلوار و شورتشو که مشکی بود کشیدم پایین چه کسی بود کیرمو کشیدم بیرون یه تف زدم چپوندم داخل هم ترس هم شوت حسی خوبی بود.سه دقیقه ای تلمبه زدم تو کس نازش ولی چون تو ماشین بود سخت بود دیدم ابم داره میاد دیدم بیهوشه کسی نمیفهمه تااخرشو تو کسش خالی کردم بعد با کمر خالی شلوارشو کشیدم بالا پاره شدم بعد که کارم تموم شد تازه یادم افتاد کون تنگشو نگائیدم ولی دیر شده بود و میترسیدم دعا میکردم بازم بره اندوسکوپی تا بکنمش ولی نشد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#554 | Posted: 13 Feb 2013 23:33

خاله فاطی سالار جنده ها

ﺍﯾﻦ ﻗﻀﯿﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻫﺴﺘﺶ.ﺧﺐ ﺑﺮﯾﻢ ﺳﺮ ﺍﺻﻞ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﻦ ﺍﻣﯿﺮﻡ23ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺭﻡ 185ﻗﺪ80ﮐﯿﻠﻮ ﻭﺯﻥ ﻭ ﭘﻮﺳﺖ ﺳﺒﺰﻩ ﻭ ﺧﺎﻟﻪ ﻓﺎﻃﯽ1ﺳﺎﻝ ﺍﺯﻡ ﮐﻮﭼﯿﮑﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﻗﺪ172ﻭ ﻭﺯﻥ70ﻭ ﺧﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺑﺎ ﮐﻮﻥ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺑﺎ ﺍﻧﺪﺍﻣﺶ ﻧﻤﯿﺨﻮﻧﻪ ، ﭼﻮﻥ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﻤﺴﻦ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﭘﺴﺮ ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ ﻭ ﺩﺍﯾﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻣﻦ12ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺳﮑﺲ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺣﺪ ﻓﺤﺶ ﻭ ﺩﻭﻧﺴﺘﻦ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺠﺎﯼ ﮐﯿﺮ، ﮐﺲ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﮐﻠﺒﻪ ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﻭ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺩﺍﯾﯽ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﻭ ﺣﺘﻰ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻟﻢ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺎﻟﻪ ﻓﺎﻃﯽ 11ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﺟﻨﺴﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭘﺮﯾﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺴﺘﻮ ﺑﺬﺍﺭ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭘﺮﯾﻮﺩﯾﺶ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﻥ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﻭﺭﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﺬﺍﺭ ﻭﺍﺳﻪ1ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻋﺠﺐ ﮐﺲ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﻭ ﺍﺩﺍ ﮔﻔﺖ ﻗﺎﺑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﻣﺎﺕ ﺑﻮﺩ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻠﺒﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﺒﻮﺩ.ﯾﺎﺩﻣﻪ2ﺑﻌﺪﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﻢ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﮐﺴﺶ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﮐﺲ ﻧﺎﺯ ﺧﺎﻟﻪ ﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻧﻮﮎ ﺟﻮﻧﻤﻮ ﺑﻬﺶ ﺯﺩﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﻣﯿﺮ ﺗﻮﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻟﯿﺶ ﺑﺰﻥ ﻣﻨﻢ ﮐﺴﺸﻮ ﻟﯿﺴﯿﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﻩ ﻭ ﺍﻭﻩ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺎﻃﯽ ﺟﻮﻥ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﯼ ﻣﺜﻞ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺯﻥ ﺗﻮ ﻓﯿﻠﻤﺲ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺍﯾﯽ ﮐﻮﭼﯿﮑﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺿﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﯿﻠﻤﻪ ﻣﺎﻝ ﺩﺍﯾﯽ ﺷﺎﯾﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﯾﺪﯾﻮ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﯼ ﺟﻨﺪﻩ ﺷﺪﯼ؟ ﮔﻔﺖ ﺁﺭﻩ ﻣﻦ ﺟﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺟﻨﺪﻩ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﻪ ﺍﻡ ﻣﺮﺗﻀﯽ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﻭﻥ ﺩﻓﻌﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﺴﺖ ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﺭﺟﻮﺭ ﻣﻨﻮ ﮔﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺟﻨﺪﻩ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯿﺸﯽ.ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﮐﺎﺭ ﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ3ﺳﺎﻝ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﻦ ﺑﻠﻮﻍ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺍﺵ ﻭﺍﺳﻢ ﻣﺒﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺣﺸﺮﯼ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﮐﻪ ﺟﻮﺭ ﻣﯿﺸﺪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯿﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺣﺸﺮﯼ ﺑﺸﻪ ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﮐﻼ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﮐﻮﻧﺶ ﮐﻪ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﺳﮑﺴﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺁﺏ ﮐﯿﺮ ﺗﻮﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺟﻨﯿﻔﺮﻟﻮﭘﺰﯼ ﺷﺪﻩ ﺭﻭ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﮐﺴﺸﺮ ﻏﺮﻕ ﺑﻮﺳﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺒﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ.ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻭﺍﺳﺶ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﮕﻪ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﺩ ﺑﻌﺪ ﮐﻮﻧﺸﻮ ﺑﺎ ﻭﺍﺯﺍﯾﻦ ﭼﺮﺏ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﺎﺯﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﭼﺮﺏ ﮐﺮﺩﻡ ﺳﺮﺵ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﯾﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ. ﻫﻤﺸﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﻪ ﭘﺘﻮ ﺭﻭ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮔﻔﺖ ﺣﯿﻮﻥ ﭘﺎﺭﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺳﮑﺲ ﺩﺍﺷﺘﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﺴﯽ ﺳﺎﮎ ﻧﺰﺩﯼ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﺳﺎﮎ ﺑﺰﻧﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺲ ﺯﻭﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻮﻧﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﺎﻡ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺍﺯ ﮐﻮﻧﺶ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﻧﺬﺍﺷﺘﻢ ﺁﺑﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻨﺪﻩ ﺑﺨﻮﺭ ﺍﻭﻟﺶ ﺭﺍﺷﯽ ﻧﺸﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﯾﺎ ﮐﺴﺘﻮ ﺟﺮ ﺑﺪﻡ؟ ﻣﺠﺒﻮﺭﺑﻮﺩ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺑﻄﻮﺭﺣﺮﻓﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻨﺪﻩ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﺪﻡ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭘﺲ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﻣﺠﺒﻮﺭﺕ ﮐﻨﻢ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ ﺟﻨﺪﻩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﺪ ﻣﻨﻢ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﮑﺲ ﺧﯿﻠﯽ ﻓﺤﺶ ﺑﺎﺭﻭﻧﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺟﻨﺪﻩ ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﮐﻮﻧﺘﻮ ﻭﺍ ﮐﻦ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻮﻧﺶ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﭼﯽ ﻫﺴﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺟﻨﺪﻩ ﺗﻮﺋﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﺟﻨﺪﻩ ﭘﺘﯿﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﻪ ﮐﺴﺘﻮ ﮐﺠﺎﺵ ﺟﻨﺪﻩ ﻣﻨﯽ؟ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭﻣﺤﮑﻢ ﻣﯿﮑﺮﺩﻣﺶ ﺁﺑﺶ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﺮﻋﺘﻤﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺁﺑﻢ ﮐﻪ.ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﺎﺩ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ ﺟﻨﺪﻩ ﺩﻫﻨﺘﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺳﺮﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻗﻄﺮﻩ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﺑﺨﻮﺭﺗﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻮﺵ ﺟﻮﻧﺖ ﺟﻨﺪﻩ ﺧﻮﺷﮑﻞ ﻣﻦ ﺍﻣﺎ ﺍﺷﮑﺶ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻝ ﺗﻤﯿﺰﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺭﻓﺖ ﺣﻤﻮﻡ ﻣﻨﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺸﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﮑﺲ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻭﮐﻼ ﺳﮑﺲ ﺭﻭ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺎﺭﺵ ﯾﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﯾﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﮐﻢ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺗﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﻣﻦ٢١ ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ20ﺳﺎﻟﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭ ﻭﺍﺳﺶ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﺎﻟﻪ ﺟﻨﺪﻩ ﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﮑﻨﻤﺶ ﻃﻮﻟﯽ ﻧﮑﺸﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ1ﺳﺎﻝ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺑﻮ ﺑﺮﺩ ﮐﻪ ﺟﻨﺪﺱ ﻭ ﻃﻼﻗﺶ ﺩﺍﺩ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﻡ ﺷﺎﻣﻄﻨﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺯﺩﻩ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺷﮑﺴﺘﺶ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺷﻬﺮ ﻣﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ8ﺻﺒﺢ ﮐﻼﺱ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ ﺑﻤﻮﻧﻪ3ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﻦ ﻧﻘﺸﻪ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ ﺩﯾﮕﻪ22ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﻭﻥ21ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺳﮑﺲ ﺯﯾﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﻣﺪﺕ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﻥ ﺳﻔﺮ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻢ ﻧﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺑﺎﺧﺎﻟﻪ ﺟﻮﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪﻡ3ﺭﻭﺯ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﮑﻨﻤﺶ ﻭﻟﻰ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ ﺷﺒﺎﻭﻝ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﺱ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﭘﯿﺸﺶ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻭ ﻣﺮﻭﺭ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻠﻪ ﭼﻪ ﺟﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ...ﺍﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻣﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻗﺴﻤﻢ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﻭ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﺷﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻟﺒﺎﻣﻮ ﺯﻭﺩ ﺭﻭ ﻟﺒﺎﺵ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺖ ﭼﻪ ﺟﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩﯼ؟ ﮔﻔﺖ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺬﺍﺭ ﻃﻌﻢ ﮐﺴﺘﻮ ﺑﭽﺸﻢ ﻭﺍﺳﻪ1ﺑﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻗﺎﻧﻊ ﺷﺪ ﻣﻨﻢ ﻓﺮﺻﺘﻮ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺷﻤﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﺷﻮ ﮐﻨﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﻟﺨﺖ ﺷﺪﻡ ﻟﺐ ﻭ ﮔﺮﺩﻧﺸﻮ ﮐﺔ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﺍﻍ ﭘﺴﺘﻮﻧﺎﺵ ﮐﻪ75ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻣﺸﻮﻥ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ69ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻢ ﺳﺎﮎ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ ﺑﻌﺪ 4ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺁﺑﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﻫﻤﺸﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻌﺪ2ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺳﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺎﻝ ﺩﺍﺩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﯿﻮﻩ ﻭ ﭘﺴﺘﻪ ﻭ ﮔﺮﺩﻭ ﻭ ﮐﻠﻰ ﺗﻨﻘﻼﺕ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ1ﺳﺎﻋﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯿﻢ؟3ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺨﻮﺭﺵ ﺟﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﺟﻨﺪﻩ ﺧﺎﻟﺘﻪ ﻭ ﺯﺩﯾﻢ ﺯﯾﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﺍﻣﯿﺮ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻮﻧﻢ ﻓﺎﻃﯽ ﺟﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﺷﺮﻣﺖ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻣﻦ ﻫﺮﺯﻩ ﺍﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺮﻣﻢ ﺑﺸﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺟﻨﺪﮔﯽ ﺗﻮﺋﻢ ﻓﺎﻃﯽ ﺟﻨﺪﻩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭﺍﺳﻢ ﺳﺎﮎ ﺯﺩ ﺗﺎ ﮐﯿﺮ21ﺳﺎﻧﺘﯿﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺴﻪ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺭﻭﺵ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﺎ ﺗﻪ ﮐﺮﺩ ﺗﻮ ﮐﺲ ﺗﻨﮕﺶ ﺩﺍﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﻫﻮﺍ ﻭ ﺍﺷﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻌﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺷﮏ ﺷﻮﻕ ﻭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﻌﺪ5ﺩﻗﯿﻘﻪ ﮔﻔﺖ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ ﺣﺎﻟﺖ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯿﻢ ﺣﺎﻟﺖ ﺳﮕﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ ﻭ ﺗﺎ ﺗﻪ ﯾﮑﻀﺮﺏ ﮐﺒﻮﻧﺪﻡ ﺗﻮﺵ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﻴﻎ ﮐﺸﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻨﺪﻩ ﺁﺑﺮﻭﻡ ﺭﻓﺖ ﯾﻮﺍﺵ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ ﮐﺴﮑﺶ ﯾﻮﺍﺵ ﺑﮑﻦ ﻣﻨﻢ ﻋﺼﺒﯽ ﺷﺪﻡ ﺗﻨﺪ ﻣﻴﮑﻮﺑﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﻓﺪﺍ ﮐﯿﺮﺕ ﺑﺸﻢ ﺍﻣﯿﺮ ﺟﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺧﯿﻠﻰ ﺗﻨﺪ ﮐﻮﺑﻴﺪﻡ ﺗﺎ ﺁﺑﺶ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﯿﺮﻣﻮ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻮﻧﺶ ﺗﻒ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﮐﻮﻧﺖ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﮔﺸﺎﺩﻩ ﮔﻔﺖ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻫﻤﺶ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﻌﺪ1ﺳﺎﻝ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﺟﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﯾﮑﻲ2ﺑﺎﺭ9ﯾﺎ10ﻧﻔﺮ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﮑﺲ ﭘﺎﺭﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻦ ﺟﻨﺪﻩ ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ10ﻧﻔﺮ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﺟﺮ ﻣﻴﺪﻥ ﺍﻭﻟﺶ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺟﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﺯﻡ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻃﻼﻗﻢ ﺩﺍﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺪﺍ ﺳﺮﺕ ﯾﺎﺩﺗﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﺭﺯﻭﺕ ﭼﯽ ﺑﻮﺩ؟ ﮔﻔﺖ ﺳﺎﻻﺭ ﺟﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺑﺸﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻻﻥ ﺷﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﮔﺎﯾﯿﺪﻣﺶ ﺗﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺍﺯ ﮐﻮﻧﺶ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﮐﺴﺶ ﺁﺑﻤﻮ ﮐﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﺣﻤﻖ ﺍﻻﻥ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﻣﯿﺸﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺐ ﺑﺸﻮ ﺏ)!ﺑﻪ ﺷﻮﺧﯽ(ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﻓﺮﺩﺍ ﻗﺮﺹ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﻓﺮﺩﺍﺵ ﻗﺮﺹ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ3ﺭﻭﺯ ﺑﺎﺵ ﺳﮑﺲ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ2ﻣﺎﻩ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺍﺧﺮﺍﺝ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ ﺟﻨﺪﺱ ﻭ2ﯾﺎ3ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﮐﻼﺱ ﮔﺮﻓﺘﻨﺶ ﮐﻪ ﮐﻮﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩﻩ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﺪﮔﯽ ﻭ ﻣﻬﺮﯾﺶ ﯾﻪ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺵ ﮔﻔﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ3ﺗﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﻨﺪﻩ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﮔﯿﺮﺵ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻓﻘﻂ ﺳﮑﺲ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺭﺿﺎﺵ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺁﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻓﻘﻂ12ﺗﺎ ﺟﻮﺍﻥ ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ ﺑﻮﺩﻥ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺍﻭﻝ ﺑﺴﺎﻁ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻭ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﻌﺪﺵ ﻓﺎﻃﯽ ﻟﺨﺖ ﺷﺪ ﺁﻫﻨﮓ ﺗﻨﺪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻭﺳﻂ ﻣﺎ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪ ﺁﻫﻨﮓ ﮐﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﺰﺩ ﻫﻤﻪ ﻟﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺻﺎﺣﺒﺨﻮﻧﻪ ﮔﻔﺖ ﺣﻤﻠﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺟﻮﻧﺶ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﺷﻮ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻥ ﺍﻭﻧﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ﻫﻤﻪ12ﻧﻔﺮ ﺑﺎﻣﻦ ﮔﺎﯾﯿﺪﯾﻤﺶ ﻭ ﮐﺲ ﻭ ﮐﻮﻧﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﭘﺮ ﺁﺏ ﻣﻨﯽ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻟﺤﻖ ﮐﻪ ﺳﺎﻻﺭ ﺟﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺣﻤﻮﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﯾﻤﺶ ﻭ ﺩﻭﺵ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ600ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﻬﺶ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺧﻮﻧﺶ ﺟﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﻓﺮﻣﺎ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﺱ ﺑﻌﺪ ﺳﻘﻂ ﺟﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻨﺪﮔﯿﺶ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﺪﻩ


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#555 | Posted: 19 Feb 2013 18:41
میهمان

مالش آبجی قسمت ۵

این قسمت مربوط به دیشب هست . یه مدت نبودم بخاطره سفره کاری از خونه دور بودم . دیشب فرصتی شد تا دوباره مالش من تکرار بشه و ماجراش رو برای شما هم بنویسم تا حال کنید . دیشب خسته بودم اومده خونه ساعت ها ۱۰ بود دیدم کسی خونه نیست صدا زدم فقط آبجیم جواب داد اونم حموم بود پرسیدم بقیه کجان گفت نیستن رفتن خونه خاله اینا گفتم تو چرا نرفتی گفت من تولد دوستم دعت بودم نیم ساعتی بود اومده بودم دیگه خسته بودم نرفتم . خلاصه هیچی اومد بیرونو منم شدید دستشویی داشتم رفتم توی دستشویی متوجه تیغو یسری پشمای ریز شدم حدس زدم زیر بغلشو با کسشو ساف کرده دوباره یاده اون شبایی که دستمالیش میکردم افتادم حشری شدم .از فکرش اومدم بیرون رفتم تو حال گفتم شام چیزی نیست بخوریم گفت الان یچی درست میکنم . تو آشپزخونه رفتم پیشش یه تاپه صورتی تنش بود از این بندیا با یه شلوارک کوتاه مشکی خیلی چسبونو نازک خم شده بود تو کابینتا انقدر شلوارش وقتی کش اومد نازک شد که شرتش معلوم بود حشری شدم باز یه نگاه به پاهاسو دستاش کردم دیدم صافه صافه از کابینت بالا دستاشو آورد بالا پارچ ورداره کخ دیدم زیربغلشم صافه صافه دیگه مطمئن شدم کله بدنشو صاف کرده بیشتر حشری شده بودم دلم میخواست بگیرمش لیسش بزنم سرتاپاشو ولی آبجیم بود نمیشد . تا شام و اماده کردو خوردیم شد ساعت ۱۱:۳۰ خسته ام بودم اونم همینطور گفتم جاهارو بنداز بخوابیم خیلی خسته ایم هم من هم تو گفت آره من که بس رقصیدم دیگه نا ندارم خوشحال شدم فهمیدم میشه امشبم مالیدش اخه وقتایی که خسته بود میخوابید خوابش سنگین میشد و هرچی بهش دست میزدم بیدار نمیشد . خلاصه خوابیدیم ۱ساعتی بیداری کشیدم اینور اونور شدم تا دیگه تحمل نکردم چراغه پذیرایی رو روشن کردم که بهتر ببینم اول یکم سرو صدا کردم دیدم خوابه خوابه رفتم بالا سرش شلوارو تیشرتمو در آوردم که راحت باشه . پتوش خییلی بد بود با هزار بدبختی زدمش کنار واااااااااااای خدای من اصلا باورم نمیشد کرستشو با شرتشو در آوردخ بود گذاشته بود زیره پتو فکر کنم گرمش شده بود واسه همین ذوغ کردم فهمیدم میتونم سینه و کسشو بهتر حس کنم . بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی کنترل کردم خودمو و عادی شدم . اول از پاهاش شروع کردم انگشته وسطمو آروم آروم از پایین پاهاش کشیدم تا روی چاک کونش وسط کونش شروع کردم به بازی کردم خیلی آروم میترسیدم بیدار شه حدسی انگشتمو گذاشتم وسطه کونش که سوراخشو پیدا کنم چون شرت نداشت راحت پیداش کردم با سوراخش بازی کردم یخورده تکون خورد ولی غرق خواب بود شلوارش به حدی نازک بود که انگار هیچی نپوشیده به شکم خوابیده بود نمیشد رفت سمت سینه هاش مجبور بودم با همین قسمت لذت ببرم اینجوریم که نمیشد کم بود واسم جرات پیدا کردم دست زدم به کش شلوارش ببینم محکمه یا نه که دیدم نه کشش آزاده آزاده و خیلیم نرمه خیلی با دقت و آروم سعی کردم شلوارشو پایین تر بکشم تا نصفه کونش اومد فکر کردم اگه بیشتر بیاد بیدار میشه همینقدرم برام کافی بود حالا چجوری باید باهاش حال میکردم گیج شدم لنگشته وسطمو خیس کردم و گذاشتم وسط چاکه کونش وای چقدر داغو نرمو لذت بخش بود کاش میشد بکنمش واقعا داشتم دیوونه میشدم بالا پایین بالا پایین همینجور ادامه دادم و بازی میکردم سوراخه کونش تمیزه تمیز بود حتی یدونه مو هم نداشت با سوراخش بازی مردم دستمو دیگه کاکل کرده بودم توشلوارش گفتم برم سراغه کسش از پشت شاد دستم بهش بخوره انگشتم خیس بوود راحت لیز میخورد انگشتمو رسوندم به کوسش وااااااااااای دیگه داشتم از حال میرفتم از شهوت زیاد کسش یکم خیس بود و اما خیلی خیلی داغ بود ولی لبه هاش بهم چسبیده بود ترسیدم بیشتر دست بزنم از خواب بچره و لو برم ولی شهوتممم اجازه نمیداد بیخیال بشم خیلی خیلی خیلی آروم انگشتمو گذاشتم وسش کسش آوم آروم آروم بازش کردم لبه هاشو از هم جدا کردم خیسیه کسش بیشتر شد و همینطور داغیش حس کردم داره تند تند نفس میکشه گفتم نکنه بیداره ولی یاده یه جمله افتادم که وقتی دست به کسه کسی برنی که خوابه اون طرف تو خواب تند تند نفس میکشه . خلاصه یکم با کسش بازی کردم ترسیدم بیدار بشه دستمو برداشتم یکم تمرکز کردم یه فکره پلید اومد تو سرم اینکه با انگشته من بیدار نشد یک با سره کیرم با کونش بازی کنم شادی بیدار نشد ، بیشتر جرات پیدا کردم و شرتمو در اوردم کیره من صاف و مستقیمه و باریکو قلمی هم هست ف رفتم بالا سرش نشستم رو کونش ولی نه اینکه بشینم روشا ایستاده بودم فقط باهاش تماسی نداشتم وگرنه زوود بیدار میشد خودم رسوندم به کودنش کیرمو خم کردم سرشو حسابی خیسسس مرده بود موفق شدم سره کیرمو بچسبونم به شیاره کونش یه تکون خورد سری بلند شدم ولی بیدار نشد عادی بود دوباره کیرمو رسوندم به کسش سرشو چسبوندم به شیاره کونش یکم بالا پایین کردم راحت لیز میخورد یه لحظه دستم در رفت و کیرم بیشتر رفت لای شیارش ریدم به خودم گفتم دیگه بیدار شد ولی انقدر خسته بود که خوابه خوابه بود داشتم دوونه میشدم داشتم به آروم میرسیدم همینم واسم کافی بوود . خلاصه سره کیرم دیگخ کامل ای کونش بود عق ب جلو یکردم بالا پایین میکردم ولی خیلی با احتیاط و آروم شلوارش زیاد پایین نبود نمیشد تا لای پاش برم همینم اذیتم کرد تو همین حال و هوا بود داشتم خیلی لذت میبردم یدفه صدای تلفن خونه اومد رنگم پرید سری کیرمو در آوردم لباسامو برداشتم و رفتم سمت تلفن که زوودتر خفش کنم باور نمیکنید من این کارو تو ۴ثانیه امجام دادم از ترس رفتم سمت تلفن جواب دادم اشتباه گرفته بود اخه سگ تو دینت این موقع شب باید حتما اینجارو اشتباه میگرفتی ؟!!!!!
خیلی ریده بودم یواشکی رفتم تو اتاق دید بزنم در چه حاله که دیدم به کمر خوابیده حال کردم گفتم الان میشه باهاش حال کرد دیگه باز رفتم بالا سرش صداش زدم جواب نداد پتوشم دیگه روش نبود دستمو نزدیکه سینه هاش بردم نوکه سینش از روی تاپیش برجسته شده بود خم شدم با دندونام یواش نوکشو گرفتم بیشتر جرات کردم و از روی تاپ لبامو گذاتم رو سینش و همزمان دستمم رو کیرم بود از روی تاپ نمیشد حال نمیداد دستمو بردم زیره تاپیش آروم آروم رسیدم به سینه هاش میخواستم دست بزنم دیدم دستم سرد شده سینه هاشم حرارت داشت اگه میخورد بهش احساس میکرد دستمو کشیدم بیشرون رفتم پای گاز دستمو حسیابی گرم کردم اومد بازی دستمو بردم زیره تاپش دستمو آروم گذاشتم رو سینش یه لحظه بدنش یه تکون خورد ولی عادی بود چیزی نبود آروم آروم سینه های نرمو گندشو مالیدم وای چقدر نرم بود کاش میشد کیرمو میذاشتم لای سینه هاش اون یکی سینشم همینجور میمالئیدم ولی آروووم . خسته شدم چشمم به لای پاش یعنی کش خورد مطمئن بودم میتونم کسشو دست بزنم با این خوابه سنگینش رفتم سراغه کسش کونش چون یکم گندست نئ سنگینم هست نمیشد شلوارشو داد پایین میفهمید آروم آروم دستمو بردم تو شلوارش بیدار نشد تکونم نخورد شرتم که پاش نبود دستم خورد به چوچولش یعنی بالای کسش خشکه خشک بود دست میزدم بیدار مشد یکم دستمو دادم بالا شلوارشم اومد بالا با اگشت وسطم که خیس بود کشیدم رو خط کسش وایی خدا دیوونه کنندست این کس کاش میشد کیرمو میزاشتم توش و لذت میبردم ولی نمیشد چند دقیقه این کارو تکرار کردم دیدم داره نفساش به طرز فجیهی تند میشه ترسیدم گفتم دیگه بسه باید آبمو یجوری خالی کنم و بیخیال بشم باز تا همینجا بسته پسر جان . نشستم کنارش و شروع کردم نگاه کردنش و جلغ زدن آبم داشت میومد گفتم بی نصیب نمونم آمو ریختم روی رونش بعد فهمیدم چه گندی زدم سری یه پنبه اوردم جمعش کردم یکم خیس بود ولی تا صبح خشک میشد . خلاصه مالش دیشب اجیمم اینجوری بود . تا مالش دیگه و قست دیگه بای . اینم بگم اونایی که مثه منن بهم پی ام بدن تا در مرود این کارمون و ابجیمون با هم حرف بزنیم .
     
#556 | Posted: 21 Feb 2013 11:54
این ماجرا طولانی است و امیدوارم کسی را خسته نکند...
تازه ازدواج کرده بودم، همه چیز خوب بود و خدا را شکر مشکلی نبود، فقط یک چیز من را آزار میداد و آن قفل شدن ناگهانی نگاه من و خواهر زنم با هم بود! این ماجرا در هر دیدار تقریبا پیش می آمد و هر بار با رو برگرداندن هردومان که ناشی از خجالت بود تمام میشد. من این نگاه ها رو اینجور تفسیر میکردم که خواهر زنم به خواهرش حسودیش میشه که چنین شوهری گیرش اومده! آخه من تیپ خاصی داشتم و به گفته اطرافیان مثل هنرپیشه های هندی بودم، شاید به همین دلیل بود که آدم مغروری بودم و هر زنی به راحتی نظرم رو جلب نمیکرد، دیگه بماند خواهر زنم که از همسرم بی ریخت تر هم بود و من همیشه در مقایسه با همسرم میدیدم چقدر این دوتا به هم شبیه نیستند! خواهر زنم حتی هیکلش هم کسی یا لااقل من رو جدذب نمیکرد، کون صاف و تو رفته و بد منظره ای داشت،بدلیل مشکلات فکی و دهانی هم که داشت حتی خوب نمیتوانست حرف بزنه و گاهی حرص شنونده رو در میاورد!به همین دلیل و سایر دلایل حتی با آن گره خوردن نگاه ها هرگز هیچ نظر خاصی بهش نداشتم تا اینکه...
تا اینکه یک روز که همگی بیرون بودیم، هنگام برگشتن رفتیم منزل پدر زن، تازه رسیده بودیم و من که دنبال همسرم میگشتم به یکی از اتاقها رفتم ببینم اونجاست که خواهر زن رو دیدم که داره لباس عوض میکنه، عذر خواهی کردم و اومدم بیرون ولی در اصل هنوز توی اتاق بودم! باورم نمیشد،عجب هیکلی داشت، سفید و براق، برایم خیلی عجیب بود چون خانواده زنم مذهبی بودن و دیدن این صحنه برایم کاملا تازگی داشت.
بگذریم، تا مدتها اون صحنه رو که به یاد می آوردم آب از لب و لوچه ام آویزون میشد و با خودم به لذت سکس با اون هیکل لااقل برای یکبارهم که شده فکر میکردم،اما اینها در حد خیالات بود و هرگز فکر کاری به ذهنم خطور نکرد...
مدتها گذشت، یک روز که از سر کار بر میگشتم ناگهان فشار عجیب مثانه وادارم کرد که تا رسیدن به خانه نتوانم تحمل کنم و دنبال جایی بگردم که برم دست به آب! از خیابان منزل پدر زنم که رد میشدم ناگهان به فکرم زد که چه جایی بهتر از اینجا؟سریع خودم رو به درب خونه شون رسوندم،زنگ که زدم با تاخیر خواهرزنم درب را باز کرد،نمیخواستم بدونه برای چه کاری رفته ام آنجا به همین دلیل سراغ زنم رو گرفتم که گفت اونجا نیست، بعد سراغ پدر زنم و بعد هم مادر زنم و جالب اینکه هیچکدام نبودند! اجازه خواستم که به دستشویی بروم و دستهایم رو بشورم. وقتی کارم تموم شد و داشتم دستهام رو میشستم یک دفعه صحنه ی اون روز اومد جلو چشمم، بلافاصله ضربان قلبم بالا گرفت و هیجان و شهوت و ... مرا وادار کردند که تلاشی بکنم و از این فرصت تنهایی استفاده ای...
از دستشویی بیرون آمدم و چند بار خواهر زنم رو صدا زدم اما جوابی نشنیدم، به امید اینکه اتفاقی دوباره بدن عریانش را ببینم به اتاقها سر زدم ولی خبری نبود! نا امید داشتم خونه رو ترک میکردم که صدای آب شنیدم، بیشتر که دقت کردم دیدم صدای آب حمومه ، با خودم گفتم احتمالا رفته حمام و چه فرصتی از این بهتر که یکبار دیگه اون بدن رو ببینم؟! یواش به پشت درب حمام رفتم و به محض اینکه وارد رختکن شدم یادم افتاد که شیشه های حمامشان تماما ماته و چیزی از اون طرف دیده نمیشه و تنها هاله ای از یه بدن عریان که در حال تکان خوردن بود دیده میشد، اما همون بدن مات هم آدم رو وسوسه میکرد. روی سکوی رختکن نشستم که ناگهان نگاهم به لباسهاش افتاد، شورتش را برداشتم، کثیف بود و بوی بدی هم داشت، ولی سوتین اش با اینکه کثیف بود بوی خوبی میداد! همه اینها به علاوه اون بدن مات مرا جری تر میکرد و هوش از سرم برد، درب حموم هم که از اون طرف بسته بود، در یک لحظه فکری شیطانی به ذهنم رسید...
آرام از رختکن بیرون آمدم و رفتم شیر اصلی آب رو بستم و یواش برگشتم توی رختکن، در عرض چند ثانیه صدای خواهر زنم بلند شد که : کسی خونه نیست؟ مامان،خونه ای؟ آب حمام قطع شده، کسی خونه نیست؟! چند دقیقه ای همین طور صدا می زد و من هم بیننده و شنونده این صحنه ها، اما صدام در نمی اومد، فقط قلبم داشت از دهنم میزد بیرون! ناگهان درب حمام باز شد و خواهر زنم اومد بیرون، با دیدن من روی سکوی رختکن خشکش زد و گفت وای شما اینجا چکار میکنی؟! من هم از دهنم ناخوداگاه این جمله مسخره پرید بیرون که : اومدم آب رو وصل کنم! با حالتی بین خنده و عصبانیت میخواست برگرده توی حموم که سریع بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن گردنش، اون هم صدا میکرد که اه نکن، الان یکی میاد خونه، ولی من که تو اون حالت چیزی نمیشنیدم و اصلا به حال خودم نبودم، نمیدونستم دارم چکار میکنم و بلا فاصله شروع کردم به خوردن سینه هاش و اون هم همچنان در حال عقب راندن و مقاومت کردن.در عرض چند دقیقه چنان حرفه ای سینه هاش رو خوردم که مادرم هم بود تاب مقاومت نداشت چه برسه یه این بیچاره! کم کم احساس کردم مقاومتش کمتر شده و کار من هم راحت تر. همین طور که داشتم سینه هاش رو میخوردم اومدم پایین و رسیدم به ناف و و بعدش به کس اش، سریع شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس اش و اون که حالا دیگه ناله اش بلند شده بود گاهی موعظه میکرد که نکن! پنج دقیقه طول نکشید چنان شل شد که تا اون موقع ندیده بودم، به طوری که حتی ترسیدم!
دیگه صدایی ازش در نمی اومد، فقط ناله ای که ناشی از ارضا شدنش بود به گوش میرسید، تو همین حال و هوا لباس هام رو در آوردم و خواستم کیرم رو توی کس اش کنم که با همون حال نذار گفت چه کار میکنی؟! دوباره مزه ریختم که : فقط آب تو که نباید وصل بشه، آب من هم باید وصل بشه! اما نگذاشت و دست گذاشت روش. دیدم راضی نیست و نمیشه، برش گردوندم که بکنم توی کونش که بازهم مقاومت کرد و گفت نه نمیذارم! خلاصه از اون انکار و از من اصرار، توی همین حال و هوا با خودم گفتم : من همیشه کون این رو مسخره میکردم حالا این نمیذاره همین رو هم بکنم؟! عصبانی شدم و دوباره برگردوندمش و به صورت کاملا سریع و خشنی کردم تو کس اش! همین که تا آخر رفت توش آخی گفت و دیگر مقاومت نکرد...! کاری که نباید میشد شد، پرده اش پاره شده بود و خون به راه افتاد، دیدم آب از سرم گذشته در همون حال چند بار دیگه زدم تا آبم اومد و اون رو روی شکمش خالی کردم. دیگه صدایی ازش در نمی اومد فقط چیزی شبیه زوزه که بیشتر از ناراحتی بود شنیده می شد. با نگاه به چشماش که کمی اشک در گوشه هاشون جمع شده بود از کری که کرده بودم پشیمون شدم ولی چه سود؟! شروع کردم به نوازشش و بلندش کردم و بردم توی حمام و کس اش رو شستم و این بار کف حمام دوباره شروع کردم به لیسیدن و بوسیدنش تا یه جوری از دلش در بیارم، بعدش لیسیدن سینه هاش و بعد هم کس اش و دوباره بعد از پنج شش دقیقه مثل بار اول شل شد، اما این بار اصلا مقاومتی در کار نبود و انگار بیشتر حال میکرد. بعد از اینکه ارضا شد خودش پاهاش رو باز کرد که بزارم تو کس اش، ولی من دلم نیومد و برگردوندمش که بذارم توی کونش و اون هم بدون مقاومتی اجازه داد، فقط با اینکه خیلی شامپو ریختم باز هم خیلی دردش اومده بود و آخ هایی از سر درد سر میداد. بعد از اینکه ارضا شدم و آبم رو ریختم توی کونش و هر دو کمی آروم شدیم،به یکباره یادم افتاد که ای وای نکنه کسی بیاد خونه یا حتی اومده باشه،به همین دلیل سریع لباس پوشیدم و بعد از اطمینان از اینکه کسی توی خونه نیست سریع رفتم بیرون و برگشتم خونه

توی راه خونه حال بدی داشتم، حال بدی که هیچ وقت تجربه نکرده بودم، هر چه بیشتر میرفتم بیشتر می فهمیدم چه غلطی کردم،حس بد خیانت، آزار جنسی اون دختر، ترس از اینکه چه خواهد شد، نفرت از رفتار حیوانی که انجام داده بودم و خلاصه هر حس بدی که میشد تجربه کرد... روز بعد با اینکه هیچ مورد مشکوکی پیش نیومده بود و البته تا حدودی مطمئن بودم پیش نمیاد رفتم سر کار، ولی تبعات کاری که کرده بودم برام تداعی میشد، چه کار کرده بودم؟ اون هم با دختری که هر روز میدیدمش؟! خیلی برزخ بودم و بالاخره دل رو به دریا زدم و به خواهر زنم زنگ زدم، اما برنداشت، چند بار زنگ زدم اما بازهم برنداشت، بهش پیام دادم که حق داری جوابم رو ندی اما باید باهات حرف بزنم، کارت دارم، خواهش میکنم یکبار جواب بده و دیگه تا آخر عمرت باهام صحبت نکن... بلافاصله تماس گرفت و همین که گفتم الو با عصبانیت همراه با بغضی گفت : بله دیگه تا آخر عمرم صحبت نکنم، برای شما که مهم نیست و شروع کرد به ناسزا گفتن که خیلی وقیح و بی شرمی، خیلی نامردی و و و ... بعدش هم با حالت گریه قطع کرد! حق داشت، اینها رو که شنیدم عذاب وجدانم چند برابر شد و خیلی ترسیدم از اینکه از عصبانیت یه کاری بده دستمون، دوباره زنگ زدم، این بار گوشی رو جواب داد و گفت: چی میخوای؟ گفتم : ببین هرچی تو بگی قبول دارم، بخدا پشیمونم و حاضرم هر کاری که بخوای انجام بدم، شیطون وسوسه ام کرد، لعنت به من و خلاصه هرغلطی که باید میکردم کردم و بهش گفتم اگر میخواد برای بررسی وضعیتش بره پیش هردکتری که میخواد و هرهزینه ای که لازمه من میدم تا مشکلی براش پیش نیاد، اون هم با تشکری که از هزاران فحشی که داده بود بدتر بود تلفن رو قطع کرد...
مدتها گذشت، شاید بیش از یکسال، رابطه خواهر زنم با من به قدری تیره و تار شده بود که هر بیننده ای در نگاه اول می فهمید، حتی همسرم گاهی میگفت نمی دونم این چرا اینطوری شده و چند بار هم گویا باهاش بحث کرده بود، من به زنم میگفتم ولش کن از من خوشش نمیاد زور که نیست! فقط تنها شانسم این بود که آبروریزی نکرده بود و به کسی چیزی نگفته بود. این رابطه تلخ و سیاه ادامه داشت تا اینکه روزی با یکی از دوستان قدیمی ام در حال گشت توی خیابان بودیم که زنم زنگ زد و گفت با خواهرش بازار هستند و از ما خواست برویم دنبالشان. ما هم رفتیم و متاسفانه یا خوشبختانه اتفاقی که فکرش را هم نمیکردم رخ داد! دوستم و خواهر زنم که هر دو پرستار بودند گرم صحبت شدند و بله...
روز بعد در کمال ناباوری دوستم مساله خواستگاری از خواهر زنم را مطرح کرد و من چه باید میگفتم؟! ۶ ماه بعد دوست من با خواهرزنم ازدواج کردند. دوست من کارمند اورژانس بود و ۲۴ ساعت در جاده کشیک بود و ۲۴ ساعت استراحت. خیلی وقت ها که سر کار بود خواهر زنم یا خونه ما بود یا پدرش، البته بیشتر خونه ما. اما چیزی که بسیار جلب توجه میکرد رابطه خوب خواهر زنم با من بعد از ازدواج بود که هر روز بهتر هم میشد، من هم خوشحال بودم و امیدوار که آن ماجرا رو فراموش کرده باشه و من رو بخشیده باشه، این رفتار خوب خیلی تابلو بود و همه فهمیده بودند. بالطبع رفت و آمد دو خواهر با هم بدلیل دوستی دو باجناق بیشتر شده بود و خیلی وقتها شام ها خونه همدیگه بودیم و جالب اینکه بیشترین اصرار بر این رفت و آمد ها از جانب خواهر زنم بود! من امیدوار بودم اون خاطره تلخ برای خواهر زنم نمونده باشه تا وجدان من هم راحت تر باشه. فقط یک چیز همیشه برایم جای سوال داشت و اون هم این بود که خواهر زنم به شوهرش از نبودن پرده اش چه گفته، شاید اصلا رفته و درمان کرده، شاید هم کلکی زده، حتی شب عروسی شون نوعی دلشوره از این بابت داشتم ولی هرگز مشکلی پیش نیامد.
یک روز که همسرم و خواهرش رو از بیرون می بردم خونه، یکی از دوستان زنم بهش زنگ زد و گفت دم در خانه ماست، زنم هم بهش گفت همونجا منتظر باشه و از من خواست سریع برسونمش خونه، از خواهرش هم خواست که او هم بیاید ولی قبول نکرد و گفت شوهرش تا یک ساعت دیگه شیفتش تموم میشه و باید بره خونه. خلاصه همسرم رو که پیاده کردم رفتم خواهر زنم رو برسونم. بعد از حدود دو سال این اولین باری بود که با هم تنها شده بودیم. سکوت فضای ماشین رو سنگین کرده بود که من با این سوال اونرو شکستم : از رفیق ما که راضی هستی؟ اذیتت که نمی کنه؟ و دوباره ادامه دادم : فکر نکنم از این بهتر گیرت میومد! تا اون لحظه از توی آیینه نگاهش نکرده بودم ولی بعد از این حرفها که نگاهی بهش کردم دیدم جواب که نمیده هیچ، حالتی نارحت و عصبانی یا شبیه به ‌اون به خود گرفته...! دیگه ادامه ندادم تا رسیدیم درب خونه شون، پیاده که شد اومد جلوی شیشه راننده و گفت مرده شور رفیق بی احساس و وحشیت رو ببره از در خونه و اشاره ای کرد به درب خونه شون و رفت...
یعنی چی شده بود؟! این سوالی بود که از اون لحظه ذهنم رو درگیر خودش کرد، اونها مدتی با هم نامزد بودند و معاشرت کردند، چطور اون وقتها چیزی نگفت؟! شاید هم بعد از ازدواج موردی پیش آمده بود! اینها سوالاتی بود که تا چند روز بد جور فکری ام کرده بود. نمی دانم چه چیزی؟ شاید حس مسئولیت یا جبران خطای گذشته و شاید چیز دیگری مرا وادار میکرد که ته و توی این ماجرا رو در بیارم. بنابراین دل رو زدم به دریا و یک روز که میدانستم شوهرش شیفت داره و خودش هم خونه است رفتم درب منزلشان. در رو که باز کرد تعجب کرد،گفتم باهاش کار دارم، دعوت کرد برم داخل ولی قبول نکردم و گفتم دم در خوبه، ولی اصرار هایش مرا وادار کرد برم داخل. رفت چایی بیاره که گفتم نمی خواد، می خوام برم، فقط سوالی ازت داشتم، گفت : بپرس، گفتم : منظورت از اون حرف اون روزت چی بود؟ شوهرت چرا بی احساسه؟ گفت : ولش کن. گفتم : قصدم کمکه، آخه شوهر تو دوست صمیمی منم هست و من نمیخوام مشکلی بینتون باشه. رو کرد به سمتی و گفت : او موقع که باید کمک میکردی گذشت! فکر کردم منظورش ماجرای اون باره، گفتم : بابت اون کارم که تا آخر عمرم شرمنده ام، شرمنده ترم نکن! اما یک لحظه انگار که اون صحنه ها یادش بیاد برگشت و نگاهی به من کرد و اومد کنار دستم نشست و زل زد تو چشمام. بعد از چند ثانیه دستهام رو گرفت. دست و پام رو گم کردم و نمیدونستم معنای این حرکاتش چیه! یک دفعه لباش رو گذاشت روی لبهام...!
باورم نمیشد، به خودم آمدم و بلند شدم گفتم : باید برم، اما بلند شد و خودش رو انداخت توی بغلم! و شروع کرد به بوسیدن من و من هم کم کم شل شدم و شروع کردم به لب هاش رو مکیدن، در همون حال بودیم که دیدم داره پیرهنش رو در میاره، خدای من! چکار داره میکنه؟!
تو همین فکر بودم که دیدم سرم رو کرده لای سینه هاش و این کار فقط یه معنی می تونست داشته باشه!شروع کردم به لیسیدن سینه هاش، سوتین اش رو در آورد و من راحت تر تونستم کارم رو انجام بدم، ناله هاش رفت هوا که بخور، بخور، ... و من هم خوردم، خوردم، ...
سینه هاش از اون دفعه بزرگتر شده بودند و البته جذاب تر، کلا بعد از ازدواج زیبا تر شده بود چون بیشتر آرایش میکرد، حتی دندون هاش رو ارتودنسی کرده بود و فرم فک و دهنش هم بهتر شده بود. گفت : بریم روی تخت خواب و من که دیگه سست شده بودم بردمش روی تخت. همچنان که داشتم سینه هاش رو میخوردم، اون هم لباس های من رو در آورد و بعد هم شلوار و شورت خودش و دوباره سرم رو هول داد توی کس اش و این هم معنی اش روشن بود! من هم شروع کردم به خوردن و لیسیدن کس اش که نسبت به قبل خیلی بد شکل تر و بی ریخت تر شده بود! ۱۰ دقیقه ای طول نکشید که ارضا شد ولی لحظه ای که داشت ارضا میشد باور کردنی نبود، علنا دیگه داشت فریاد میزد! وقتی شل شد فهمیدم که ارضا شده، داشتم نوازشش میکردم و با اینکه دلم میخواست کیرم رو بکنم توی کس اش اما به خودم اجازه ندادم و منتظر عکس العمل اون شدم. کمی که از حالت بی حالی اش در اومد پاهاش رو به علامت اینکه بذارم توی کس اش باز کرد و من از خدا خواسته گذاشتم، نسبت به اون باز گشاد تر شده بود و این طبیعی بود چون ازدواج کرده بود، آبم که داشت میومد خواستم بیارم و بریزم بیرون که گفت بریز توش مشکلی نیست و من هم ریختم

کار که تموم شد دوباره عذاب وجدان آمد سراغم و این بار بیشتر و جدی تر،خیانت به دوست، باجناق، همسر و ... رو کردم به خواهر زنم و گفتم کار خیلی بدی کردیم، گفت چه کاری؟! گفتم : خیانت؟ گفت تو که بار اولت نیست، قبلا هم به زنت خیانت کردی!با ناراحتی گفتم : بله و بابت اون تا ابد شرمنده ام ولی خیانت به دوستم که بار اول اول بود! گفت : خاک تو سر دوستت که شانس آورده تا حالا من چنده نشدم؟ گفتم : چرا؟ گفت : چرا؟ بیا نگاه کن...! و کس اش رو نشونم داد و گفت اینقدر وحشیانه میاد سراغم که انگار میخواد با دشمنش سکس کنه، از شب اول عروسی مون هر وقت میاد سراغم مرگم رو آرزو میکنم، فقط شلوار و شورتم رو در می آره و فورا میکنه توش و اکثر اوقات به خاطر همین وحشی بازی هاش پاره میشم و کلی خون ریزی میکنم، وقتی هم که پریود باشم حالیش نیست و از عقب جوری میکنه که تا ۲-۳ روز نمی تونم راحت بشینم!
با شنیدن این گلایه ها تازه معنای حرف های اون روز رو فهمیدم. گفتم : ولی این راهش نیست، باید بتونی رامش کنی و حالیش کنی که سکس کردن آداب و رسومی داره. گفت : منم میدونم این کار درست نیست ولی من چطور باید نیازم رو بر طرف کنم؟ هر بار که بهش میگم آروم تر دردم میاد، دفعه بعد محکم تر میکنه و بیشتر درد بهم میرسونه، اصلا این رفیقت مریضه!
رفیقت رو با غیض زیادی گفت که واقعا نارحت شدم! کم کم لباس هام رو تنم کردم و خواستم بیام بیرون، وقتی داشتم می اومدم بیرون دوباره اومد بغلم کرد و عین یه بچه در آغوش پدر شروع کرد به هق هق زدن، میشد فهمید که اون هم عذاب وجدان داره و اینطوری داره خودش رو خالی میکنه. با کمی نوازش سعی کردم اون رو از خودم دور کنم و زود تر از اون خونه برم، اما در همون حال صداش در اومد که : ممنونم ازت که اومدی، هم برای اولین بار در این مورد با کسی تونستم صحبت کنم و هم به جبران اون همه وحشی گری یه بار لذت یه سکس رو بچشم. با این جمله خودم رو از آغوشش رها کرده بودم و به دم در رسیده بودم که به عنوام آخرین جمله گفت : یادت باشه عذاب وجدان نداشته باشی!
این جمله که انگار از افعال معکوس بود بد تر از قبل عذاب وجدان رو آورد سراغم...!
چند روزی درگیر این ماجرا بودم، تمامی حس هاس بدی که ممکنه سراغ یه آدم بیاد سراغم اومده بودند و هر بار کلی عذاب وجدان گریبان گیرم میشد، بخصوص وقتی کسی از زنجیره خیانت رو میدیدم! از زنم گرفته تا خواهر زنم و باجناقم...
بالاخره بعد از مدتی که آروم تر شدم به این فکر افتادم که راهی برای حل مشکل دوستم و زنش پیدا کنم، شاید این طور وجدانم کمی راحت تر بشه. هر بار که با جناقم رو میدیدم یاد به قول خواهر زنم وحشی بازی هایی که در می آورد می افتادم و هر بار که زنش رو می دیدم یاد درد و خونریزی و ... و یاد اینکه زنی به خاطر عذابی که از شوهرش در سکس می بره به آغوش دیگری پناه می برد!
هیچ راهی به ذهنم نمی رسید، نمیتونستم به دوستم بگم با زنت این طوری برخورد نکن و یا اصلا روم نمیشد که بخوام با او در این مورد حرفی بزنم. مدتی به همین منوال گذشت. یکی دو بار خواهر زنم به کنایه بهم میگفت : سری به ما نمی زنی! حتی یکی دو بار به دور از چشم دیگران هنگام عبور از کنارم توی آشپزخونه یا اتاق خودش رو بهم مالیده بود! همین رفتارها من رو بیشتر متعهد میکرد که کاری برایشان بکنم، احساس میکردم که اون زن سکس لذت بخش احتیاج داره و شوهرش باید بتونه این نیازش رو برآورده کنه نه کس دیگه...
دو سه ماهی گذشت تا اینکه یک روز در محل کار یکی از همکاران گفت بلوتوث ات رو روشن کن تا یه فیلم برات بفرستم. فیلمش سوپر بود، از اون فیلم های حرفه ای که توش همه کاری میکنن! بعد از دیدن فیلم همکارم گفت حال کردی؟! آدم این فیلم رو میبینه هوس میکنه به همین شکل با اولین زنی که تو خیابون دید حال کنه! یه دفعه فکری به ذهنم رسید!
دو روز بعد که میدانستم با جناقه کشیک داره رفتم درب منزلشون، خواهر زنم در رو که باز کرد خوشحالی رو تو چشماش میشد دید، با حالتی خاص گفت : چه عجب آقا! بفرمایید داخل...! بلافاصله گفتم گوشیت رو بیار کار دارم باهاش. هر چه اصرار کرد که بیا تو نرفتم، حتی دستم رو گرفت و کشید به سمت داخل اما مقاومت کردم و نرفتم. به خودم قول داده بودم کمکشان کنم، به اضافه فکر عذاب وجدان بعدش را که میکردم به مقاومتم افزوده میشد. خلاصه وقتی دید من داخل برو نیستم رفت و گوشی اش رو اورد. بلوتوث رو براش فرستادم و گفتم : این فیلم رو نشون شوهرت بده حتما جواب میده، این فیلم ها جنبه آموزشی هم دارند! این را گفتم و سریع خداحافظی کردم و رفتم، چون کم کم وسوسه داشت می اومد سراغم....! در بین راه با خودم میگفتم این فیلم رو که ببینند هر دوشون حشری میشن و علاقه مند به انجام همون کارهایی که تو فیلم هست و خلاصه کلی از کاری که کرده بودم خوشحال و خرسند...
دو سه روزی گذشته بود و کاملا از فکر اون زوج خوشبخت اومده بودم بیرون چون فکر میکردم مشکل شون حل شده و دیگه نقش من تموم شده! ناگهان تلفنم زنگ زد، دیدم خواهر زنمه! حدود سه سال از اولین و آخرین باری که باهاش تلفنی حرف زده بودم میگذشت. ا.ن روزهای کابوسی! عجیب بود حتما چیزی شده بود، همین که گفتم بله صدای گریه ی خواهر زنم بلند شد و صدایی که با گریه همراه بود گفت : اقا ما نخوایم شما کمک مون کنید باید چه کار کنیم؟! با حالتی متعجب پرسیدم : یعنی چی؟مگه چه کار کردم؟ با همان حالت گفت
: بیا ببین چه کار کردی و چه کار کرده! و گوشی رو قطع کرد... ساعت 9 بود و تا پایان وقت اداری خیلی مانده بود، مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم به سمت منزل خواهر زن. مطمئن بودم که خونه است از کجا نمیدونم!
در را که باز کزد واقعا متعجب شدم، موهای به هم ریخته، صورت ورم کرده، چشمهای پف کرد و لبانی که دو سه برابر شده بودند! ناخود اگاه رفتم داخل و گفتم چی شده؟! با همین یک کلمه منفجر شد و در آغوشم افتاد و اینقدر گریه کرد که تقریبا جلوی پیرهنم کامل خیس شد. وقتی ارام شد تعریف کرد که بعد از دیدن فیلم اول سوال پیچم کرد که این فیلم رو از کجا اوردی و من مجبور شدم بگم از یکی از دوستانم گرفتم، بعدش هم شروع کرده به مالوندن کیرش با سینه هام و بعدش هم کردش توی دهنم واینقدر فشارش داد که داشتم بالا می آوردم، بعدش هم طبق همیشه جلو و عقب رو مورد عنایت قرار داد و ... داشت لباسش رو در مب آورد نشونم بده چه بر سرش آمده که ترسیده مبادا کار به جاهای باریک بکشه، به همین دلیل سریع به سمت درب بیرون امدم و گفتم میخوای ببرمت دکتر؟! گفت برم دکتر بگم چی؟! بگم شوهرم بهم تجاوز کرده؟! من هم دیدم راست میگه، سریع خونه رو ترک کردم، هرچه اصرار کرد که بمانم کار را بهانه کردم و از دهانم پرید بیرون فعلا استراحت بکن بعدا میشینیم و صحبت میکنیم. از در که اومدم بیرون تنفری آنی از از دوستم پیدا کرده بودم! چرا این طور میکرد؟! باید به روانپزشک نشونش میدادیم! اعمالش واقعا وحشیانه و به دور از عقل بود. به راستی مانده بودم که چه باید کرد؟! چه طور میشد این مشکل رو حل کرد؟! گاهی با خودم میگفتم ول کن، فکر های تو به پاره شدن منتهی میشه و بس! اگه اون فیلم رو نداده بودی نگاهش کنن لااقل آقا هوس نمیکرد کیرش ر
     
#557 | Posted: 22 Feb 2013 19:47

اولین سکس با عشقی پاک

سلام دوستان ،من مهدیس هستم 3ماه هست که زندگی مشترکم با علی اغاز کردم.این داستان مربوط به شب پیوند من وعشقم هستش.
لازم به ذکر هستش که این داستان کاملا واقعیه اولین بار هست که تو سایت داستان مینویسم امیدوارم که مورد پسند دوستان قرار بگیره.اگه غلط املایی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید.
بعدازسه هفته امشب اولین شب زندگی مشترکم با علی شروع میشه.تو ارایشگاه بدجور دلهره داشتم،اماده شده بودم که تلفنم زنگ خورد علی بود .سلام مهدیس جان اماده
ای؟سلام علی اره.10مین بعد علی با دسته گل اومد تو اریشگاه کت وشلوار خیلی بهش می اومد واسه چندلحظه مات ومبهوت نگاهش کردم .خانومم چه طوره؟خوبم مرسی.توخوبی؟ اره
ازارایشگاه اومدیم بیرون درماشین واسم باز کرد وسوار ماشین شدم.هنوز خیلی راحت نبودم تازه سه هفته از عقدکردنمون سپری شده بود. علی cd گذاشت رو ضبط .بعدش گفت:خانومی ببینمت؟واسه چندلحظه رومن خیره شده بود.چه قدرناز شدی مهدیس.از پیشونیم بوسه زدوگفت دوست دارم.دستش تو دستم بود یکم فشارشون دادم گفتم علی دوست دارم.بعداز اتلیه به تالار رفتیم کم کم داشت استرسم بیشتر می شد دستام یخ کرده بود.وقتی رو صندلی نشستیم علی گفت:گلم چرا یخ کردی؟
چیزی نیست یکم سردم شده .عروسی خیلی خوبی شد همونجور که همیشه دوست داشتم علی هیچی کم نذاشته بود وخیلی مهربون بود.یه عشق پاک که فقط تو واسش بین این همه زن ودختر مرحمی.جشن تموم شد بعد از عروس کشون اومدیم خونه.
علی درباز کرد.خانومی بفرمایید.لبخندی زدم و رفتم تو خونه.علی در بست واومد تو خونه.بالاخره مال خودم شدی مهدیس.بغلم کرد لبام بوس کرد.منم لباش بوس کردم.نشستیم رو مبل هردومون خیلی خسته بودیم ولی عشقی که بینمون بود همه چیز کنار میزد وخستگی معنا نداشت.این دفعه من لباش بوس کردم رفتم تو اشپزخونه دوتا شربت اوردم.گل بانو کجا رفتی؟الان میام علی جان
شربت هارو برداشتم واومدم پیش علی.نشستم کنارش دستام گرفت بغلم کرد.مهدیس قول میدم بهترین زندگی رو واست درست کنم مطمئن باش.بعدش گونم بوس کرد.هردومون شربت خوردیم.دستام گرفت وگفت بریم بخوابیم؟اره بریم
نذاشته بود اتاق خواب ببینم خودش واسم درباز کرد .وای محشر بود خیلی خوش سلیقه بود همه چیز باهم ست شده بود.چطوره خانومی؟می پسندی؟
علی مرسی خیلی خوشکله. علی گفت:تو واسه من از همه چیز خوشکل تری از رو میز ارایش یه جعبه هدیه بود برداشت وداد بهم .هدیه رو باز کردم یه شاخه گل ویه لباس خواب خیلی خوشگل.ازش تشکرکردم.کمکم کرد لباس عروس درش بیارم وای که چه قدراون لحظه خجالت می کشیدم.ازم خواست لباسی که واسم خریده بپوشم.لباس پوشیدم.یه نگاه تو اینه انداختم خیلی بهم میومد نوبت من بود جواب همه محبتش بدم.علی نشست بود رو تخت داشت منو نگاه می کرد.رفتم نشستم روپاهاش لبام گذاشتم و لباش واسه چنددقیقه تو بغلش داشتم لباش می خوردم.بهش گفتم علی خیلی دوست دارم تو همونی هستی که همیشه دوست داشتم داشته باشمش.این جمله رو که گفتم دیگه همه اشوب هایی که تو دلم داشتم ازبین رفتن.محکم منو تو بغلش فشار داد .ازبغلش بلند شدم نشستم روتخت.علی کتش دراورد خوابید روتخت منم خوابیدم کنارش.من وچسبوند به خودش دستاش می برد تو موهام با موهام بازی می کرد.
لباش گذاشت رو لبام دستاش گذاشت پشت کمرم خیلی اروم لبام می خورد کم کم اومد رو من خودش دکمه های پیرهنش داشت باز می کرد پیرهنش دراورد سرش برد زیر گلوم شروع به لیسیدن کرد داشتم تحریک میشد صدام دیگه بلند شده بود.
آهههه علی؟جانم عشقم،قربونت برم
بند کنار لباسم باز کرد لباسم کلا ازهم بازشد.چشمام بستم .چشمات باز کن خانومی صورتم بوس کردودستاش گذاشت رو سینه هام با سینه هام بازی می کرد یکیش گذاشت تو دهنش بازبونش قلقلکم میداد ولی نمی خورد بدجور داشتم تحریک میشد.سرش یکم به سینم فشار دادم بخورش علییی.جوننن عشقم می خورم واست
اروم اروم شروع به خوردنش کرد متوجه نشدم کی شلوارش دراورد دیگه کاملا گرمای بدنش حس می کردم رفتش پاینن تر یه دست رو بدنم کشید که بدنم یکم سرد شدش.بندای شورتم باز کرد ودرش اورد .بدنم بدجور یخ بود خیلی استرس داشتم.مهدیس جان چرا باز یخ کردی خوشگلم؟یکم استرس دارم.منکه نمیذارم به خانومم بدبگذره نگران نباش
سرش برد طرف کسم یه زبون زدبه کسم
آههههه.جونممم نفس
بازبونش شروع به لیسیدن کرد.واسه چنددقیقه همین کار کرد ولی هرچی من اه وناله میکردم بیشتر تحریک میشده.بادستام باموهاش بازی می کردم یه دفعه شروع مک زدن کرد وخیلی محکم مک میزد
اخخخخ.جان صداکن مهدیسم
کم کم ارومش کرد سرش رو از رو کسم برداشت شرتش دراورد تا نگاهم به کیرش افتاد ترسیدم.خوابید رومن کیرش بین پاهام بود سفت سفت شده بود .سرش برد طرف گوشم اماده ای نانازم؟اره
محکم منو چسبوند به خودش رو تخت چندتا قلت زدیم.کیرش گذاشت روکسم باسرش میزد به کسم یکم فشار میداد دوباره ولش می کرد دلم می خواست زودتر پرده رو برداره دستاش برد زیرم منو محکم گرفت ،لباش رو هم گذاشت رو لبام چندتا لب گرفت دفعه اخر لبام تو دهنش قفل کرد کیرش فرستاد تو.ازدرد داشتم به خودم میپیچدم نمیتونستم جیغ بزنم.اشک ازچشمام زد بیرون یکم که دردش اروم تر شد لبام ول کرد
مهدیسم گریه نکن نفسم درد داری؟
آخخخخخ تکونش ندیا
باش گل خوشگلم
دردشدیدی تو بدنم پیچیده بود علی هم اینو فهمید.می خوای درش بیارم؟
آهههههی نه عشقم.کم کم شروع به عقب وجلو کردن کرد خیلی اروم این کار کرد.
اییی .جانم خوشگلم الان اروم میشه
حرکاتش تند تر کرد دیگه جیغم بلندشده بلند شده بود .محکم میزد به کسم تا ته فرو می کرد.
اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
اییی جونن صدابزن
علییییییی
جان علی نفسم
من ارضا شدم دیگه حال نداشتم .علی هم داشت ارضا میشد که کشیدش بیرون ابش ریخت روملافه روتخت.به پهلوخوابید ومنو بغل کرد.بوسم کرد وگفت درد داری؟اره یکم.یه نگاه ملافه انداختم خونی شده بود کیر علی هم حسابی خونی شده بود.بعد ازچند مین علی بلند شد کیرش تمیز کرد کس منو هم تمیز کرد ملافه رو هم جمع کرد واسم نواربهداشتی گذاشت ومنو تو بغلش گرفت خوابیدیم.ساعت 12ظهر بود که ازخواب بیدارشدم.دیدم علی بیداره کنارم دراز کشیده.
مهدیسم چطوره؟
خوبم عشقم
لبام بوس کرد دستام گرفت از رو تخت بلند شدم.وایی هنوز یکم درد داشتم موهامم حسابی ریخته بودبهم باید میرفتم حموم.علی نهار سفارش داده بود بیارن.
علی می خوام برم حموم خانومت اولین روز زندگی ببین چه قدر بهم ریخته هست
قربونت برم برو حموم عشقم منم میام
من رفتم تو حموم اب وان باز کردم پراب شدش حموم هم گرم شده بود رفتم تووان چندلحظه بعد علی اومدش.اوه اوه خانومی رو ببین مهمون می خوای؟
اره چرا که نخوام اومدش تو وان ومنم دراز کشیدم توبغلش یکم درباره دیشب وجشن و...صحبت کردیم
علی هم شیطونیش گل کرده بود دست مالی میکرد ولب میگرفت به خودم گفتم مهدیس الان هستش بکنتت.ولی نه این کارو نکرد یکم تو حموم باهم دیگه ور رفتیم خودمون شستیم اومدیم بیرون.با حوله رفتم دراز کشیدم رو کاناپه علی هم دوتا لیوان شربت البالو از یخ چال اوردش خوردیم.غذاهم رسید غذارو هم با عشقم خوردم .رفتیم اماده شدیم واسه جشن بعد ازظهر (پاتختی)تامهمونا بیان.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#558 | Posted: 25 Feb 2013 01:25

هنوزم آرزومه که ...

اسمم(س)هست و 195 قدمه و 85 وزنمه و چهارشونه و احساسی و تقریباً خوش اندام.الان 19 سالمه و داستانم از 14 سالگی شروع میشه...
من یه خاله دارم که اسمش (م) هست و خیلی خیلی خوش اندام و خوش تیپه و خوش قیافه هست و با من 8 سال اختلاف داره. من با خالم رابطه گرمی داشتم ولی نه در اون حد که فکر کنین... از وقتی بزرگ شدم و به بلوغ رسیدم و دستی تو کف گرفتم، چشم بهش افتاد. اندامش منو می کشت... از روزی که باهاش تو yahoo messenger چت کردم ، به فکر مخ زنیش شدم و کارام نتیجه میداد... به جایی رسیدیم که خالم واسم از سکس های قبلیش می گفت و راهنماییم میکرد. تا صبح روزی که دید خالم به من عوض شد. اون روز صبح من تو خواب خالم رو دیدم که داشتم میکردمش و وقتی بلند شدم بهش اس دادم که خوابتو دیدم و همه چیز رو واسش تعریف کردم... ولی... ولی اون فقط اس داد که فراموشش کن و پا شدم رفتم مدرسه... از اون روز به بعد دیگه مثل قبل گرم نمی گرفت باهام و نمی ذاشت که همه بدنشو ماساژ بدم و ازم دور شد... منم از کارم مثل سگ پشیمون شدم و گفتم که بزار یواش یواش مخشو میزنم. بعد از چند ماه دوباره با هم گرم شدیم و ازش در مورد دوست پسراش و رابطشون سوال کردم که بهم گفت همشونو تو کف گذاشته و نمی ذاره بهش دست بزنن،چه برسه که بکننش...که حالم رو گرفت. (قبلا یه ازدواج نا موفق داشته) در مورد داستان سکسی ها ازش پرسیدم که گفت: دارن فرهنگ سازی میکنن که پسر با مامانش، پدر با دخترش، خاله با برادر زادش و... منم حسابی کفری بودم و عصبی. هر بار که با هم بودیم جوری برام عشوه و قر میداد که کم مونده بود آبم بیاد. ازش بگم که پوست بسیار سفید و کور کننده و صاف وبدن ریزه میزه ای داره. اون پاهاش منو دیونه میکرد. وقتی پیشم دامن کوتاه می پوشید می خواستم از کف پاش تا روناش رو فقط لیس بزنم، آخه پاهاش خیلی خوش گله(به خدا من بیش از 1000 تا فیلم پورنو دیدم که اندام و پاهای هیچ دختری مثل خالم نبود). هر بار که میرفتم خونشون با شرت و سوتین و جوراباش جلق می زدم. تا الا فقط یه بار با شورت و سوتین دیده بودمش که خودش نفهمید... اون با حرفاش جوری وا نمود می کد که بهم هیچ علاقه و نیتی نداره ولی من همیشه جوری نشون میدادم که دیوونشم.
یه روز وقتی 18 سالم بود با خاله تو خونه خودمون تنها شدیم که خاله هم اون موقع یه شلوار کوتاه و استرچ از بالی زانو داشت که رنگش سیاه براق بود و یه تاپ که سینه های کوچولوش خودشون رو نشون میدادن(سینه هاش کوچولو بودن). منم نتونستم خودم رو نگه دارم و صداش کردم کنار خودم و یه فیلم سوپر گذاشتم واسه دیدن(تا اون موقع زیاد با هم فیلم سوپر دیده بودیم ولی تنها نبودیم). تعجب کرد و با اصرار من قبول کرد. دیدم اون اصلا تحریک نمی شه و انگار به فیلم کلاسیک نگا میکنه(شاید اونطوری نشون میداد). من دستم رو گذاشتم رو رون پاش که دستم رو پس زد و گفت حالش با این کار بد میشه.منم فهمیدم با این کار تحریک میشه واسه همین بعد از فیلم پیشنهاد ماساژ بهش دادم و اونم با اصرار قبول کرد.از سرش تا نوک پاهش رو ماساژ میدادم(به جاهای حساس دست نمی زدم). که دیدم گفت بسه و تمومش کن که من گفتم نه شروع کردم ماساژ رو سکسی کردم یه چند بار کیر 18 سانتیم رو بهش مالوندم که فهمید و از زیرم کنار اومد و بهم گفت بسسسسسسسسسسسسسسسه!!! منم که حشرم رو 100 بود رفتم رو لباش که من رو پس زد و چک خوابوند تو گوشم و هر چی فحش و ناسزا بود بهم گفت...فکر کردی من جندم هاااا...خاک تو سرت من خالتم نه زنت که این کار رو میکنی...از همون اول هم حدس میزدم که این کار رو بکنی... و منم دیگه گیم میگرفت که خالم از خونه زد بیرون...
از اون روز به بعد من تا 10 ماه خالم رو ندیدم. تا همین چند ماه پیش بود که ایمیل کرد و گفت که بخشیدتم و میتونم ببینمش. اما چه فایده... وقتی میرفتم پیشش انگار با گونی نشسته بود جلوم...آرایش هم نمی کرد و دیگه باهام گرم نمی گرفت... عشق خالم من رو از 15-14 سالگی آواره کرده والان هم 5-4 ساله که تو کفشم و آخرم این شد...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#559 | Posted: 25 Feb 2013 05:01
میهمان

مالش آبجی قسمت ۶ همراه با مهمان ویژه


سلام . قسمت ۶ داستان مربوط به دیشب هست که یک سورپرایز برای من هم داشت که سعی میکنم خیلی جالب براتون بگم که لذت ببرید . امروز بیکار بودم مغازه نرفتم حوصله نداشتم همش خونه بودم . ظهر من و آبجیم تنها بودیم مادرم که مسافرت رفته یکی ۲روزه بقیه هم خونه اینو اون پلاس شدن . همراه با آبجیم داشتیم سریال ویلای من رو نگاه میکردیم که اینور اونور شدنای زیاده آبجیم نظرمو جلب کرد اول از لباس امشبش بگم یه تاپه ۲بنده صورتی آرووم که سینه هاشو قشنگ انداخته بیرون همراه با یک شلوارک تقریبا تنگ سکسیه خاکستری . من رو مبل نشسته بودم و اون رو زمین دراز کشیده بود و راحت میتونستم دیدش بزنم از فیلم اومدم بیرون همش حواسم به خط کونشو چاک سینه هاش بودم فیلم تموم شدو تلفن خونه زنگ خورد آبجیم رفت جواد داد بعد پرسیدم کی بود گفت که آبجی بزرگم بود گفت که شب میاد اینجا پرسیدم تنها گفت آره شوهرش داره میره خارج از شهر تو دلم گفتم ای بخشکی شانس امشب نمیتونم بمالونم آجیمو . خلاصه آبجیم اومدو دوره هم گفتیم خندیدیم خوش گذشت رفت لباساشو عوض کرد واسه خواب وای خدا عجب تیکه ای شده بود این آبجیمو هیچوقت اتو این لباسا ندیده بودم چون خیلی دیر به دیر میبینمش امشبم بعد ۴ماه دیدمش دهنم آب افتاد سینه هاش تپلیو سفید بود شلواره تنگم پوشیده بود وقتی نشست خط کسش قشنگ معلوم شد انقدر این آجیم منو دوس داره که خیلی باهم راحتیم همو بغل میکنیم و گه گاهیم میبوسمش البته از روی علاقه برادری چون واقعا دوسش دارم و برام خیلی عزیزه گه گاهیم تو بغلش سر میزارم و در مورد زندگیمو آیندم ازم میپرسه و منم جواب میدم خیلی مهربونو به فکرمه . خلاصه ، رو مبل نشسته بود پرسید چایی هست گفتم آره واسش اوردم اون آجیمم رفت حموم چایی اوردم براش گفت بیا پیشم تعریف کن وضع بازار چطوره مغازه در چه حاله نمیخوای زن بیگیرو از این حرفا رفتم پیشش گفت برو یه موچین بیار تا اطراف ابروهاتم تمیز کنم همزمان گفتم باشه رفتم اوردم سرمو گذاشتم رو پای آجیم صحبت میکریدم میپرسید جواب میدادم تو بین حرفامون حواسم به نرمی رونش بود سرمو گگذاشته بودم رو رونش و دستمم زیره سرم بود خیلی رونه گنه و نرمی داشت شهوتی شده بودم مثه همیشه اومد یکی از ابروهامو دورشو تمیز کنه سایه بود خم شد اومد نزدیکتر تا حدی که واسه چند ثانیه سینش رو صورتم بود واییییییییییییییی خدا داشتم روانی میشدم نرمو دوست داشتنی چه بوی خوبی میداد دلم میخواست بخورمشون که به شوخی گفتم نیست خیلیم کوچیکن انداختیشون رو صورتم دارم خففه میشم اجی که جفتمون باهم بلند خندیدیم بعد گفت تقصیره من نیست بخدا توام جا من بودی ۳تا بچه او ۱ آدم گنده شیر میدادی الان گنده تر از این بود گفتم آدم گنده چرا گفت بابا این مردا از بچه ها گشنه ترن بیشتر خندم گرفت اونم همینطور گفتم دیگه طبیعیه بعضیا اینجورین خلاصه از بحث سینه او اینا اومدیم بیرون اینم بگم که ما تو خانوادمون خیلی باهم راحتیم جکای سکسیو حرفای سکسیو فیلمای صحنه دارو اینا واسمون عادیه . خلاصه ، ابروهارو برداشتو حرفامونم تموم شد از رو پای نازش بلند شدم پیشونیشو بووس کردم گفتم فدای پنجه هات آبجیم . تو همین بینابین اون اجیم از حموم اومد حوله دورش بود اومد بیرون گفتم برو تو اتاق دختره بی حیا خندید سری فرار کرد هه هه هه هه من خیلی تو خونه سر به سرشون میزارم یروز نباشم عزاست انگار خونه . اخرای شب بود گفت فیلم بزارید ببینیم مامان اینا که نیستن بیدار بمونیم گفتم باشه یه فیلم گذاشتم به اسم Cleanskin 2012 فیلم قشنگی بود وسطاش جفتشون خواب رفتن هرچی صداشون زدم بیدار نشدن تکونشونم دادم ولی خوابه عمیییییییق رفته بودن آبجیم که فکر کنم خیلی خسته بود اونم که وقتی از حموم میاد ولو میشه دیگه پا نمیشه اینور اونورشون کردم تا جا واهس خودمم بشه کناره آبجی بزرگه خوابیدم تو حال و حوای خواب بودم دوباره فکرای مالش به سراغم اومد تحریک شدم گفتم خدا چکار کنم این ابجیم هست میترسیدم ببینه یا بیدار بشه نمیدونستم خوابش چجوریه بیبشتر تحریک میشدم از یه طرف آبجی کوچیکم اینورم بود نگاش میکردم سینه های نصف افتاده بیرونش شهوتیم میکرد از اینور از این ابجیم میترسیدم دلو زدم به دریا یکم اومدم نزدیکش روپوششو زدم کنار آرووم آرروم انگشتمو نزدکی تاپش کردم یک دادم جلو تاپشو فضا بیشتر شد انگشتمو بردم تو یقه تاپش وسط خطه سینش میمالیدم دستاش جت کرده بود جفت سینه هاش به هم چسبیده بودن حسه خوبی داشت داشتم لذت میبردم کیرم شده بود مثه سنگ دستمو گذاشتم رو سینش یکم تکون خورد ولی عادی بود سینه ی کوچیکو گوشتیش تو دستم بود باهاش آروم بازی کردم نوکشو گرفتم آروم میمالیدم بنده تاپش گشد بود از رو دستش بنداشو کنار زدم تاپشو کشیدم پایین نمیشد بخورم ولی با سره زبونم نوکشو زبون میزدم وای که چه کیفی داشت یکی تا بوسه آروم رو سینه هاش کردم رفتم سراغه کسش امشب از کونش خبری نبود تو دید نبود نمیشد با اینکه عاشق کونشم رفتم سراغه کوسش صورتمو بردم نزدیک کسش بو میکشیدم با سره بینیم یکی بار کسشو فشار دادم بیدار نشد ولی تکون خورد یکم که باز واب رفت دستمو آروم اروم گذاشتم رو کسش حس کردم کسش سفته نرم نبود بیشتر دست زدم مالیدمش گفتم نکنه پریوده نوار بهداتشی گذاشته دل بودم گفتم دست میکنم تو با اینکه شلوارش بد بود با هزار بدبختی دستمو کردم تو شلوارش شرت نداشت بالا کسش صافه صاف بود یذره مو هم نداشت رفتم پایینتر دیدم بعععععععععله خانوم نوار بهداشتی گذاشته تو یک لحظه کیرم خوابید من به این چیزا خیلی حساسم بدم میاد اصلا حس سکسم رفت دستمو کشیدم بیرون بندای تاپشو اوردم بالا برگشتم سره جام . هم ارضاع نشده بودم هم پریودیه ابجیم حالمو بهم زد یکم سره جام وول خوردم یه لحظه برگشتم آبجی بزرگم که اینورم بود پتوش روش نبود سینه هاش قشنگ دیده میشد یکی از سینه هاش انقدر زده بود بیرون که تیکه قهوه ای سره پستونش نصفش دیده میشد میترسیدم بهش دست بزنم هم اینکه به خودم میگفتم این آبجی نه بزرگتره بفهمه آبرو اعتبارت میره ولی نتونستم حریف شهوتم بشم یوری شدم دستمو بردم نزدیک سینه هاش و لمسشون کردم وای خدا چقدر نرمو لذت بخش بودن بیشتر مالوندم دستمو بردم زیره سوتینش از این سوتین کشیا پوشیده بود که من دوس دارم آروم آروم میمالیدم سینشو دستمو برداشتم تا برداشتم یکم جا بجا شد سرش رفت عشق یکم کج شد موقعیت مناسبی بود که کسشو لمس کنم همنکارو میخواستم بکنم با هزار دعا و دردسر دستمو یکم بردم زیره شلوارش آروم آروم نزدیک کسش بردم کسش مو داشت ولی ریز بودن دوس داشتم پتاشو . انگشت وسطم خورد به چوچولش چقدر کسش تا اون اجیم فرق داشت بزرگتر بود چوچوله هاشم زده بود بیروون مثه اینکه شوهرش حسابی واسش میخوره کسشو . یکم باهاش بازی کردم داشت تند تند نفس میکشید سری دستمو کشیدم بیرون بعدش آروم شد ولی چند لحظه بد باز تکون خورد به شکم خوابید ۱۰دقیقه تحمل کردم تا خوابه خواب بره دوباره شروع کردم انگشته وسطمو رو چاک کونه گندش که شوهرش حسابی معلومه از پشت کردش بالا پایین میکردم خیلی کیف داشت نرمو لطیف بود برعکس اون آجیم داشتم حال میکردم از روی لشوارش روی کسش مالیدم واقعا لذت بخش بود دیگه خسته شده بودم یه نگاه به آجی بغلیم کردم دیدم پشت کرده بهم موق=عیت خوبی بود خودمو ارضا کنم ب کونش . یه دستم رو کیرم بود یه دستم آروم رو کونه این آجیم حرکت میدادم آبم داشت میومد که از دستم در رفت همش ریخت رو کونش یعنی پرتاب شد آبم رو کونش ترسیدم نکنه یوقت صبح بفحمه سری با لباسم پاکشون کردم ولی بو میداد هنوز که تا صبح میرفت دیگه اینم بگم که آبه سره کیرمم با کونش تمیز کردم کیرمو چسبوندم آروم به کونش المو تمیز کردم بعد پاکش کردم خواتسم بخوابم دیدم اون اجیک دوباره به یوری رو به من خوابیده اینبار یکی از سینه هاش افتاده بود بیروون تاپش خیلی گشاد بود همیشه لباسای گشاد میپوشه بخاطره سینه هاش یه بوس خوشمزه و شهوتی از سینش کردم و گرفتم خوابیدم . دیشب خیلی بهم حال داد چون حس میکردم بین ۲تا حوری هستم و ا تمام وجود حسشون کردم . ایشالا زوودتر ازدواج کنم تا بیشتر از این آجیهامو مالش ندم . تا قسمت بعدی بای.
     

#560 | Posted: 2 Mar 2013 02:14
میهمان

مالش آبجی قسمت ۷ (ظهر رویایی)


این قسمت از مالش من ماله امروز ظهره . بازار خلوت بود مشتریم نبود حوصله موندن نداشتم کلا یه مدتیم هست بخاطره خرابی بازار کسل شدم کلیم بدهی دارم که فکر کنم همین روزا باید جم کنم بساتمو . زنگ زدم خونه آبجیم برداشت گفتم مگه سره کار نرفتی گفت زوود اومدم کارم زود تموم شد از مامانم پرسیدم گفت با زنه همسایه پایینی رفتن عیادت یکی از زن های محله . گفتم چیزی درست نکنید پیتزا میگیرم میام کلا هوس کرده بودم واسه همین وگرنه ولخرج نیستم :دی . پیتزا گرفتمو رفتم خونه مامان اومده بود ناهار خوردیمو یدوش گرفتم اومدم تو اتاقم دیدم آبجیم رو تختم خوابیده صداش کردم جواب نداد که مامانم گفت بزار بخوابه یه امروزو رو تختت نخواب نمیمیری که گفتم اوکی نشستم پای اف بیوک چرخیم تو لوتی زدم یسری عکس و فیلم دیدم یخورده حشری شدم یه نیم نگاه به آجیم کردم دیدم خوابه ولی خوابش عمیق نبود هی تکون میخورد ۲دل بودم رفتم تو پذیرایی دیدم مامانمم خوابه خیالم از این بابت راحت شد . رفتم سراغ آبجیم پتو روش نبود چون یکم امروز هوا گرم بود بدون پتو خوب رفته بود نیم ساعت صبر کردم تا عویق خواب بره بعد شروع کنم . گذشا رفتم بالا سرش دیدم موقعیت خوبیه واسه مالش . یه تاپ شل و ول پوشیده بود با یه شلوارک بالا زانوویی سوتینشم ترکیبی از صورتی و مشکی بود شورتشم مشکی بود . یوری خوابیده بود سوتینش چسبیده بود بهم ۲تا کلاهش واسه همین فضا واسه دست کردن به داخلو داشت . یواش دستمو رسوندم به داخل سینه چپشو لمس کردم بیشتر بردم تو و سیننشو کامل گرفتم توی دستم ولی خیلی آروم چون کافیه یکم محکم بگیری اونوقت از جحا میپره یوقت بی احتیاطی نکنید بچه ها . خلاصه از یطرف حواسم به سینههاش از یه طرفم به اینکه کسی نیاد . نوک سینشو اروم میمالیدم و داشتم لذت میبردم کیرم شده بود مثه سنگ دلم میخواست بیدار میشد خودش کیرمو میگرفت و مکرد تو کسش داغ کرده بودم بدنم خیسه عرق بود اینجور موقعه زوود عرق میکنم . نمیشد سینه اینوریشو بمالم سوتین بهش چسبیده بود خیلی سفت بود بیخال شدم . دستمو برداشتم یه نگاهی به اندامش کردم ب لباش ب سینه هاش به رونه نسبتا گوشتیو سفید مثه برفش به زیر بغلش که همیشه تمیزه و من عاشقشم به کونه نسبتا گندش که خدا میدونه کی میخواد ازش لذت ببره . یه استراحتی به خودم دادم گفتم صبر کنم حالت خوابش عوض بشه یه ایتک خوردمو یه چندتا کانال دیدمو برگشتم دیدم واییی خدای من چ صحنه ی عجیبی به کمر خوابیده بود روی تخت کج شده بود پاهاش از وست باز شده بود و نصف پاهاشم از روی تخت اومده بود پایین . حول ورم داشت کیرم دوباره سیخ شد گفتم چکار کنم نشستم پایین تخت و نزدیک لای پااش شدم پاهاش خیی از هم باز شده بود همیشه همینجور شلخته میخوابه که من خوراکمه . شرتکش لی بود نمیشد درش آورد چون کمربند داشت سرمو آوردم نردیک کسش و از روی شرتکش کسشو لیس زدم کس که نبود شلوار بود ولی همینشم واسم باس بوددد که بتونم بلیسم حتی از روی شلوارکش حتی گه گاهای گاز کوچیکم میگرفتم که میتونستم کسش حس کنم تو دهنم . چندباری آروم لبامو گذاشتو روی رونش که یذرش معلوم بود و آروم زبونمو میزدم بهش . پاچه های شلوارکش گشاد بودن دسته منم باریک راحت باید رد میشد ریسک کردم و دستمو کردم تو بدون هیچ تماسی رسیدم به شرتش نمیشد دیگه اونو کنار زد خیلی خطری بود از روی کس آروم دستمو بالا پایین کردم با سره انگشتام کسش خیس بود نمیدونم چرایه دلم میگفت بیداره میفهمه داری چکار میکنی یدلم میگفت نه غرغ خوابه ای کاش میدونست و خودش یه حاله اساسی بهم میداد خیلی عاشقشم ولی چکار کنم تو ذهنم همش اجیم میاد واسه سکس بس که حشری کنندش . تو رویا بودم یه دستم رو کیرم بود داشتم جغ میزدم یه دستم رو س آبجیم که بیشتر داشت خیس میشد دستم خسته شده بود کشیدم بیرونو از اون طرف پاچش با دست چپم که داشتم جغ میزدم دست کردم تو و شرو به آروم مالیدن کردم و با دست راستم جغ میزدم کسش حسابی خیس شده بود دیگه به خودم تلقین کرده بودم که بیداره ولی بازم مواظب بودم ای کاش بیدار بود تستش کردم انگشتمو یکم فشار دادم روی چوچولش که از روی شرت برجسته شده بود دیدم یه تکون بدی خورد ترسیدم که بیدار شده باه نه میشد دستمو بیارم بیرون نه میشد داخل باشه چون امکان داشت تغییر حالت بده منتظر بودم ببینم چی میشه که اتفاقی نیوفتاد مطومئ شدم که خوابه تفلی . بیشتر کسشو مالوندم دستمو کشیدم بیرون یذره از آب کسشو خوردم وااااااااای چه لذتی داره کاش مشد کسشو میخوردم . یه فره فیتیشی به کلم ورد اینکه کیرمو بزارم لای ۲تا کف پاش . چون پایین پاهاش بهم چسبیده بود میشد اینکارو به ریسک کرد . کیرمو نزیدک بردم خیلی میترسیدم طپش قلب داشتم ولی انجامش دادم کیرمو گذاشتم بین ۲تا کف پاش و تفم زدم که لیز بشه آروم آروم عقب جلو کردم خیلی ترس عجیبی داشتم و هم اینکه حس خوبی داشتم حدود ۲/۳ دقیقه عقب جلو کردم یکم تندترش کردم با سره انگشتام روی رونش میکشیدم یواش ، وای تو بهشت بودم باور نمیکنید انگار کیرمو کرده بودم توی کسش تمام بدنشو با دقت نگاه میکردم و عقب جلو میکردم کیمو بین پاهاش که ارضا شدم و ابم یکم ریخت بین کف پاش و زمین سری کیرمو کردم تو شلوارو با جورابام که کناره میزه کامپیوتر بود سری جم کردم ابمو . دلم نیومد همینجوری ولش کنم بازم رفت سمت کسش و یه بوس ناز و یه گاز آروم کردم از کسش . اینجوری بود که ظهر امروز من رویایی تموم شد . اینم بگم که تا یکی ۲ روزه دیگه چندتا عکس ازش میزارم ولی نه واضح که ببینید چه جیگریه آبجیم از مالشمم چندتا صحنه عکس میگیرم میزارم . منتظر نظرراتتون هستم . تا قسمت بعدی بای
     
صفحه  صفحه 56 از 82:  « پیشین  1  ...  55  56  57  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.