| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 68 از 87:  « پیشین  1  ...  67  68  69  ...  86  87  پسین »  
#671 | Posted: 21 Jan 2013 10:40

شراره زندايي ناز من

از خونه زدم بیرون بدجوری هوس کوس کرده بودم با ماشین تو خیابون ول میچرخیدم اما دریغ از یه کوس
اخه ساعت 10 صبح بود و کسی هنوز یخش باز نشده بود نا خوداگاه به سمت خونه ... داشتم میرفتم که یه هو یه ماشین بغل من وایستاد بوق زد برگشتم دیدم شراره زندایی شیشه رو دادم پایین و سلام و احوال پرسی کردم گفت کجا میری خندیدم گفتم مثل همیشه گفتم ماشین و بزار با هم بریم .ماشین گذاشت نشست تو ماشین یه مانتو چسبیده ببه بدنش که اونقدر نرم و نازک بود میشد رنگ بدنش رو دید با یه شلوار پارچه ای که از کلفتی روناش داشت منفجر میشد . کیفش رو رو کوسش گذاشته بود تا من کوس پف کردش رو نبینم ولی غافل از اینکه من حتی رنگ کوس نازش رو هم میدیدم از بس شهوتی بودم .راه افتادیم و صحبت از پول شد و منم گفتم مقداری پول دارم و بهت میدم شراره هی میگفت دوست ندارم کسی بفهمه منم دستم رو رونش گذاشتم و گفتم مشگلی نیست . این پول واسه همین روزاست و خیالت راحت باشه و با دستم پاشو نوازش میدادم جلوی یه سنبوسه فروشی نگه داشتم و گفتم بیا پایین سفارش بده شراره گفت هر چی دوست داری واسه من سفارش بده ولی من گفتم خودت بیا چند تا سنبوسه و یه ما اشعیر ویه شیر کاکائو راهافتادیم تو راه دستم رو رو رونش میمالیدم و هی می بردم سمت کوسش و باز بر میگزدوندم حسابی حشری شده بود خودش رو رو مبل ماشین ولو کرده بود چشماش بسته و داشت لباشو میخورد منم بیشتر میمالیدمش حالا پاهاشو کامل باز کرده بود تا من بیشتر بمالم کوسش رو منم جلی تر شدم که دستم رو به کوسش برسونم یه لحظه دستم رو بردم داخل شلوار استریچ تنش و به کوسش رسووندم وای چه لطیف و صاف بود معلوم بود تازه شیو کرده انقدر لطیف بود که انگار کرم زده هوس میکردی بخوریش با دستم کوسش رو فشار دادم و با انگشتم چوچولش رو نوازش کزدم صدای اه اوهش بلند شد انقدر بلند اه میکشید که من ترسیدم اما از اون کوس نمیشد رد شد
هی با دستم بیشتر میمالیدمش طوری شد که پاشو گذاش رو داشبورد و من دستم رو داخل سوراخش میبرد تا در همین حین که دستم تو کوسش بود از شهوت زیاد پاشو بهم چسبوند و اهی از لذت کشید و پاهاشو بهم چسبوند فهمیدم ارضا شده اما من ارضا نشده بود کناری واستاذم و سینه هاشو با زبونم میخوردم که گفت عزیزم بریم خونه . راه افتادیم سمت خونه جلوی ذر پیادش کردم و رفتم پول بگیرم و سریع برگشتم دیدم در بازه داد زدم ساب خونه صدا نیومد رفتم تو پذیرائی کسی نبود وارد اشپزخونه شدم دیدم شراره با یه تاپ و یه شلوار داره اشپزی میکنه تا منو دید مثلا یه مانتو تنش کرد منم از پشت بغلش کردم و اونم یه اشوه امد که نکن اما جمله نکن بیشتر بکن بود منم با خنده گفتم نو بت منه حالا یه دستم رو کوسش و یه دستم سینه هاشو میمالیدم کمی که مالیدم دیدم خودشو ولو کرد رو من و من از فرصت استفاده کردم و با دو دستم جای کوسشرو شلوار رو پاره کردم از پاره کردن شلوارش به قول خودش بیشتر لذت برده بود دستم و به کوسش رسوندم چقدر لطیف بود من کوس ندیده نیستم حتی دختر شراره رو هم من کردم ولی کوس شراره یه لذت دیگه ای داشت شروع به مالیدن کوس شراره کردم حالا شراره تو بغل من بود روسری نازک کنار رفته و موهای بافته شدشکه های لایت زیبا تر ش کرده بود کنار صورتم بوی عجب و شهوات انگیزی داشت منم با یه دستم کوسش و با دست دیگم از بالا سینه های شراره رو میمالیدم . اه وناله شراره کل اتاق گرفته بود همیطور که میمالیدمش بردمش تو پذیرائی وهولش دادم رو مبل مانتو رو کنار زدم و شلوار پاره شراره که کوسش پیدا بود هویدا شد عجب کوسی سفید بدون مو پوست لطیف که انگار جلا سنج زده باشند دستمو اروم دو انگشتی می مالیدم به چوچولش و هی می بردم تو کوسش انگشتم که داخل میرفت احساس کردم کوسش یه حالت حلقه حلقه داره و کیرم که داخل بود مثل کاندم خارداار یه حال دیگه داشت وای بد جوری شهوتی کرده بود منو شراره هم با ناله تقا ضا میکرد بکن منو و منم باهاش بیشتر ور میرفتم کاملا اب دار شده بود که کیرمو که حالا داشت شلوارمو پاره میکرد از داخل شلوارم کشیدم بیرون مالیدم به کوسش جون چه لرزشی میفتاد به تنش اروم مالیدم و هولش دادم وای خدای من چه داغ وتنگ از کس دخترش هم تنگ تر بود باورکنید از مثل که میگن مادر ببین دختر و بگیر راسته مادر از دختر بهتر بود کیرم داخل کوسش جلو عقب میکردمو هی میاستادم بد جوری حال میداد به ارزوم رسیده بودم شراره با دستش هی تخمامو میمالید ومیگفت تند تند منم هی تند ترش میکردم صدای شالاپ شلوپ خوردن رونام به اون باسن نازش همه اتاق گرفته بود شراره برگشت و منم از جلو بقلش کردم کیرمو باز هول دادم تو کوس شراره یه پای شراره رو گرفتم و به کابینت تکیه داد منم کیرمو داخل کوسش کردم چند تا تلمبه که زدم شراره منو بغل کرد و منم بی اختیار ابم اومد و ولو شدم روش بعد اتمام کارم به شراره گفتم میخوام این شورت و شلوار تو یادگار ببرم اونم قبول کرد گفت به شرتی یه دونه نو برام بخری که مجبور شدم باهاش برم خرید.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#672 | Posted: 23 Jan 2013 09:09
سورپرایز کردن زنم

دوستم بابک و من همیشه آخر هفته‌ها با هم مشروب میخوردیم.گاهی هم زن هامون با ما میخوردن. اما خیلی‌ کم. ماه قبل من و بابک بعد از خوردن حسابی‌ ماست و پاتیل با هم تا سحر چرت و پرت میگفتیم.
نسیم زن من تا یه لیوان بخوره میخوابه و به زحمت بیدار می‌شه. فرداش هم سر دردای بعدی میگیره. اما باز به خاطر ما میخوره.زن بابک نیومده بود و واسه امتحانش داشت درس می‌خوند. چون دانشجو بود. نسیم کمی‌ با ما مشروب خورد و طبقه معمول رفت خوابید.
به بابک گفتم یه بار باید زنمون رو با هم عوض کنیم. اون خندید و گفت من حاضرم زن تو به طور دائم عزن من باشه. بس که زنت خوش هیکل هست.
زن من فقط ۵۰ کیلو وزن داره و بسیار قلمی و باریک. سینه‌های کوچولو داره که گاهی بسیار کوچیک میزانه اما نوک هاش بزرگ. اگه کرست پارچه بپوشه نوک هاش از رو لباس هم معلومه.
بابک ولش کن نبود و یه بند در مورد نسیم حرف میزد.بهش گفتم اصلا بیا برو بکنش. ما رو ولش کن.

بابک نیمه مست بلند شد و گفت مرده و حرفش. با هم رفتیم تو اتاق خواب. نسیم لباساشو کنده بود و دمرو خوابیده بود.بابک همه لباساشو کند و لخت رفت تو تخت و دستشو گذشت رو کون نسیم. نسیم تو خواب گفت گمشو. فکر میکرد منم.
بابک با دست شروع کرد به ملیدن پشت کمر نسیم. قوس کمرش رو ماساژ میداد و گاهی هم کونش رو می‌بوسید. نسیم دیگه چیزی نگفت.
بابک بازم با کاف دست رو بدن کوچیک نسیم راه میرفت. موهاش رو بوس کرد و بوسید.آروم دستشو انداخت در شرت که درش بیاره. خندم گرفته بود. با اشاره بند شرت رو بهش نشون دادم. شرت بندی بود. بابک بند رو با دندوناش باز کرد و شرت رو زد کنار.از تو کمد ژل رو در آوردم چون انقد کوچیک و تنگ بود که بدون ژل نمی‌شد کرد توش.

بابک انگشتش رو کرد تو ژل و مالید در سوراخ. از سرمای ژل نسیم کمی‌ پرید. پاهاش رو باز کرد تا انگشتای بابک راحت کارشون رو بکنن. تو خواب گفت این رفیق علافت رفت؟ اومدم جلو و گفتم آره. مرتیکه بی‌ کار.
برا اطمینان در اتاق خوابو بستم که یه ذره نور هم نیاد تو.کیرم شق بود و اگه دست بهش می‌زدم آبم میومد.
بابک رفت پشتش و بین پاهاش زانو زد. دستشو پر ژل کرد و مالید به کیرش. باد سر کیر رو گذشت دام سوراخ نسیم.از اونور دستشو انداخت زیر بدن نسیم و شروع کرد با چوچوله هاش بعضی‌ کردن. هم زمان بدنش رو آورد پایین و کیرش محو شد.
همین لحظه بود که من از رو به رو عطسه کردم. نسیم یهو از خواب پرید و فهمید یکی‌ روش هست. با تعجب به من نگاه کرد و تلاش کرد کسی‌ که داره میکنتش ببینه. یهو گفت‌ای حروم زده. خواست بلند شه که بابک اونو هل داد به تشک و کلّ وزن بدنش رو انداخت رو هیکل کوچیک نسیم. تقلای زیادی میکرد و من مجبور شدم برم کمک بابک.

اونو چسبونده بودیم به تشک و بابک هم با دستش اونو میمالید هم بالا پایین میکرد و می‌کوبید.
بعد از چند دقیقه بابک آبش اومد. اما نکشید بیرون و نسیم فقط فحش میداد به من و اون.بابک دستش رو انداخت زیر بغل نسیم و کتفشو کشید بالا و از پشت قفلش کرد که نتونه هیچ حرکتی بکنه. بعد شروع کرد در آوردن کیرش. دوباره راست کرده بود. تو همون حالت کیرش رو گذشت دام کون نسیم.
من تا حالا یه بار هم از کون اونو نکرده بودم .یه بار تلاش کردم اما دردش اومد و نزاشت دیگه. بابک با کمک ژل سرش رو فشار داد تو. نسیم فقط گفت اااا
بابک تا ته فشار داد و همونجا خوابید روش تا جا باز کنه. انقد نسیم تکون خورد که بابک آبش دوباره اومد. اما نکشید بیرون. نسیم شل شده بود از درد.یه نیم ساعتی‌ همون جا چرت زد فکر کنم. نسیم به من میگفت نگاه کن که این آخرین باریه که زنت رو میبینی‌.خیالت راحت باشه.
بابک اونو به زمین فشارش میداد و به من گفت پس بیا واسه آخرین بر تو هم بکن. چون این دیگه میذاره میره. نفهمیدم چند بر تا صبح اونو کردیم اما صبح که بیدار شدیم من و بابک تو تخت بودیم و زنم دیگه نبود.

دو ماه بعد بود که رفتم منّت کشی‌ و راضیش کردم بیاد خونه. اما اون شرط گذشت که حالا با هر کی‌ دلش بخواد می‌خوابه. نه فقط با بابک.
     
#673 | Posted: 23 Jan 2013 09:14
بابابزرگ بازم منو بكن

از همان آوان كودكي متوجه تفاوتهايم با ديگران شدم دختري آرام خجالتي و گوشه گير بودم كه در جمع بزرگترها راحت تر بودم اين رويه ادامه پيدا كرد تا وارد دبيرستان شدم اكثر دوستام دوست پسر گرفته بودن و مرتب درگوشم ميگفتن تو هم يدونه بگير هم برا شوهرداري آمادت ميكنه هم وقتي دستماليت كنه اندامت جاافتاده و زيبا ميشن حتي چند نفري رومعرفي كردن كه با برخورد سردم فراريشون دادم دست خودم نبود با پسراي هرزه و علاف دم دبيرستان نميتونستم كنار بيام بيشتر وقتم در اتاقم به مطالعه يا نگاشتن شعر ميگذشت همين ايام مريضي قند مادر بزرگم شدت گرفته بود و بابايي گاهي منو ميبرد خونه بابابزرگم كه از بچگي بهش ميگفتم پاپا جون منم عين فرفره ميچرخيدم و جاي خالي مامان بزرگ رو توي كار خانه داري پر ميكردم

پاپاجونم بازنشسته بود ولي اهل رفيق بازي و پارك گردي نبود اكثرا سرش توي رمان و كتاباي تاريخي بود و موقع خستگي پيشش مينشستم و باهم موسيقي سنتي گوش ميداديم و پاپا جونم پيپش رو چاق ميكرد وقتي كنارش بودم عجيب احساس آرامش ميكردم چون انسان كاملي بود كه جواب همه سوالاتم رو بدقت ميداد بعضي وقتها شيطنتم گل ميكرد مثلا يبار كه دوتايي خونه بوديم وقتي برا ناهار اومد دنبالم خودمو بخواب زدم كونمو قلمبه كردم و دامنمو كامل دادم بالا طوريكه شورتم معلوم شه پاپا جونم اومد روتخت دامنمو مرتب كرد بعد بوسم كرد چشامو باز كردم و منم بوسيدمش وگفتم پاپايي چرا هر روز صورتت رو اصلاح ميكني خنديد و گفت موهام سفيد شدن ميخام جوون بشم گفتم پس چرا موهاي سينت سياهن و دستمو كردم تو سينش
ماهها ازين از وضعيت گذشت رابطه ام با پاپا جونم بهتر و بهترشد يك رابطه دوستانه و پاك كه باعث بهبود وضعيت روحي هردومون شد پاپا جونم داشت به سيگنالهاي قلبم جواب ميداد اگر چند روزي خونشون نميرفتم ميومد دنبالم معمولا هداياي گراني برام ميگرفت و پول توجيبي تپلي بهم ميداد
بعد ميرفتيم پارك و پاپايي سفره دلش رو باز ميكرد قربونش برم لابلاي حرفهاش فهميدم
چقد تنهايي و انزوا كشيده حتي بعد از ازدواج مامان بزرگم بيشتر تو آشپزخونه بوده تا اهل دل و همدم بابا بزرگ سال آخر دبيرستان بودم رابطه ام با پاپايي خيلي خوب بود ولي مشكلي كه بود برخلاف اون من دختري جوان با اندامي زيبا بودم كه گاها تحت حملات شديد جنسي قرار داشتم
فيلمهايي كه دوستام تو گوشيم ميريختن اندام برهنه مردان جواني كه در آتش شهوت ميسوختند آتيشم ميزد با اينكه پشت كنكوري بودم ولي نميتونستم روي درسام تمركز كنم اين اواخر پاپام تا دست بهم ميزد خون ميدويد تو تنم وداغ ميشدم احساس ميكردم از نزديك شدن زيادي بهم اجتناب ميكرد هر چه او دورتر ميشد من مصرتر ميشدم
فهميدم تنها راه باقيمانده اينه كه در مقابل عمل انجام شده قرارش بدم چند روز تعطيلات پيش اومد همگي داشتن ميرفتن شمال من بخاطر كنكور موندم و پاپايي بيحوصلگي رو بهانه كرد و نرفت چقد حالم كرد كه نتونست تنهام بذاره يه دامن كوتاه پوشيدم و عين زنش شدم شام آبگوشت بار گذاشتم عين خانم خونه شامشو دادم بعد براش چايي بردم و سرش غر زدم كه يه ژاكت گرم بپوش سرما ميخوري پاپايي يدست لباس ورزشي آبي فيروزه اي سرتاپا پوشيده بود كه خيلي بهش ميومد بارون ورعدبرق بر سرتهران فرو ميريخت در آن سرما من اما داغ بودم كسم مث تيكه اي زغال داغ ميسوخت رفتم تو اتاقم كامل برهنه شدم داشتم رواني ميشدم عقلم ديگه جواب كرده بود و اختيار افتاده بود دست كسم رفتم جلو آيينه وحوله حموم رو جوري دورم تنظيم كردم كه از پشت يكي از پاهام تا نزديك باسنم معلوم باشه از جلو هم ممه هاي شقم غير از نوكشون معلوم بودن رفتم پايين جلو روش ايستادم و خيلي غليظ گفتم عزيزم من برم يدوش بگيرم زودي ميام

موقع خواب زودتر رفتم تو اتاق و روي تخت دونفره دراز كشيدم دستم توي كسم بود كه پاپايي اومد تو اتاق ميدونست از رعدوبرق ميترسم واسه همين زودتر اومد تو تختخواب و كنارم دراز كشيد يه نيم ساعتي گذشت كه صداي خروپفش بلند شد به پهلو خوابيده بود كونمو قلمبه كردم و گذاشتم تو آغوشش همچنان خروپف ميكرد با پا چندتا تكون به پاش دادم كه اينبار احساس كردم بيدار شد چون صداش قطع شد و اينبار من شروع كردم خروپف كردن يعني خواب بودم و تصادفي اينجوري شده چند لحظه بيحركت بود ولي نه تنها عقب نكشيد بلكه بزرگ شدن سريع كيرش رو با باسنهام حس كردم لامصب عين جك بزرگتر ميشد و بكونم فشار ميداد ايجان چه لحظه نابي بود داشت كنترلش رو از دست ميداد تو كونم عروسي بود هم منو ميكرد هم مقصر ميشد تو اين فكرا بودم كه گرماي دستش رو روي ممه هام حس كردم يكم از رو تاپ ماليد وبعد دست كرد تو تاپم كرست نداشتم ممه هام افتاد تو چنگش بار اولم بود شل شدم و غرق يه لذت جديد تاپمو درآورد حتما فهميده بود كه بيدارم ولي تسليم و راضيم خيلي آرام و حرفه اي از زير گوشم شروع به ليسيدن كرد و با دستش كونمو ناز ميكرد چقد خوب و ريلكس مالشم ميداد حقا كه پير اينكار بود

كونمو دادم بالا كه راحت دامنمو دربياره خيالم راحت بود كه غرق لذتم ميكنه بدون اينكه بهم آسيب برسونه يه شرت سبز فسفري پام بود كه اونم درآورد بعد بغلم كرد وچرخوندم سمت خودش روددررو بوديم ولي هنوز چشام بسته بودن محكم بغلم كرده بود و داشت ممه هامو بنوبت كامل ميكرد تو دهنش يه لحظه داغي دستشو رو كسم حس كردم كسم خيس خيس بود
اومد بين پاهام پاهامو بازكرد سركيرش رو با آب كسم خيس كرد و بهم لاپايي ميزد سرگنده كيرش روي كس كوچولو و خيسم سر ميخورد و بهترين لذت دنيا را تجربه ميكردم روي ابرا بودم يهو كنترلمو از دست دادم و باصداي بلند گفتم آيششش شكرت خداجونم كه پاپايي سرعتشو بيشتر كرد همزمان ممه هامو چنگ ميزد كنترلمو از دست دادم داشتم ارضا ميشدم كه پاپا فهميد روم خوابيد و كيرشو سفت لاي پا و كسم فشار داد و ممه هامو كرد تو دهنش
يه لرزشي تو بدنم افتاد همزمان داغي مايعي كه از كيرش تراوش ميشد روي كسم حس كردم
و ديگر چيزي نفهميدم بيهوش افتادم
     
#674 | Posted: 23 Jan 2013 10:47

حاجی که به اسمش قسم میخورن ...

سمیرا هستم30 ساله و متاهل.توی یک خانواده ی ابرومند و متدین بدنیا اومدم...
اغلب داستانهایی که میخونم اینجا با خودم میگم یعنی واقعیه یا داستان خیالی یک نویسنده؟
بخدا هر انچه مینویسم جز اسامی حقیقیه
دایی من مردی بظاهر موجهه.با کلی اهن و تلپ.که خیلی از بزرگترهای فامیل مریدش هستن..شخصی که میگن دروغ نمیگه حرام نمیخوره و مدام در کار خیر پیشقدمه!! از آشتی کنون گرفته تا خواستگاری و....
اونقدر مهموندار و مهربونه که اگه با کسی سلام و علیک کرد باید حتما 4تا شام و نهار مهمونش کنه...
دایی من دختری داره به اسم شیرین که با من خواهرم سهیلا و دختر خاله هام همسنه...و هر شیطنتی یاد گرفتیم با اون بوده.
واز بچگی با هم بزرگ شدیم.اولین خاطراتم از 7-8 سالگیمونه که تا تنها میشدیم شیرین بهمون اگاهی میداد که نزارید کسی بهتون دست بزنه یا بخواد به بهونه ای بازیتون بده..اخه مامان اون همه چیز بهش یاد میداد.اما مامان ما خیال میکردن هنوز زوده..غافل از اینکه اگه از همون کوچیکی بهمون یاد میدادن بلد بودیم از خودمون مراقبت کنیم.
ما 5 تا دختر همیشه با هم بودیم تعطیلات تابستونا هم که با اصرار دایی همه5نفر چند هفته ای جمع میشدیم و میموندیم اونجا..غافل از اینکه دایی واسه خواهر زاده های 7-8 سالش کمین کرده..اولین بار یک روز ظهر تابستون صدامون زد که بچه ها خسته ام بیاید ماساژم بدید همسرش توی اتاق دیگه خواب بود..ما هم به خاطر علاقه ای که بهش داشتیم میرفتیم ولی میدیدیم که شیرین رو ترش میکنه..بعد میگفت نوبتی ماساژ بدید ما هم که میخواستیم به بازیمون برسیم قبول کردیم..یادم نمیاد نوبت بقیه چجور بود یا رفتارشون قبل و بعد از رفتن از اتاق بازی.اما یادمه نوبت من که شد کمی که کمرشو ماساژدادم چرخید و روی کمر خوابید و ازم خواست رونهاشو ماساژ بدم .کمی که گذشت دستشو گذاشت رو دستم و دستمو برد سمت کیرش..از روی شلوار هم برجسته بود.و اونقدر بزرگ که من دستم شروع به لرزش کرد و با فشار دستش مجبورم کرد بمالمش.چشماش بسته بود ولی من اونقدر بچه بودم و وحشت زده که نمیدونستم باید چکار کنم تا حالا فقط تفاوت جنسی پسر رو توی پوشک عوض کردن بچه کوچولوها دیده بودم..با چیزی شبیه به دکمه یا نهایتا 2-3 سانت گوشت اضافه!!
باور کنید اونوقتها نه ماهواره بود نه سی دی نه ویدیو نه اینترنت نه موبایل نه فیسبوک نه حتی اگاهی از طریق خانواده..اخه گمون میکردن گفتن این مسایل چشم و گوشمون رو باز میکنه!!
بگذریم...
با ترس و وحشت بخاطر فشاری که به دستم میداد و دردم می اومد مجبور بودم بمالم واسش ولی یادمه به تی وی یا در و دیوار نگاه میکردم یعنی من حواسم نیست ویا نمیفهمم و ببو هستم و..
بعد از کمی مالش متوجه شدم حجمش چند برابر شده حالا دستمو محکمتر فشار میداد جوری که ناخود اگاه اشکام بیصدا میچکید خیلی اروم دستمو برد زیر کش شلوار و شرتشودستم به یک چیز فت و داغ و خیس خورد .دستمو با همه زورم مشت کردم که نزارتش تو دستم که بمالم حسابی ازش ترسیده بودم جوری که الان که تایپ میکنم و یادش می افتم دستم واسه پیدا کردن حروف روی کیبورد میلرزه.وقتی صدای مف مف منو از گریه شنید یهو چشماشو باز کرد و با عصبانیت دستمو هل داد جوری که نیم متری به عقب هل داده شدم..با ناراحتی و قهر به پهلو خوابید و روشو از من برگردوند..با عجله رفتم دستشویی و دستمو با وسواس شستم و صورتمو خوب اب زدم بچه ها نفهمن..وقتی رفتم توی اتاق بازی همه دمق بودن جو سنگین بود و کسی چیزی نمیگفت همه ظاهرا چیز مشترکی تجربه کرده بودن.شیرین سکوت رو شکست گفت از بابام متنفرم!!همه خشکمون زد.پرسید الان با شما کاری نکرد؟همه سکوت کردیم.و شروع کرد به توضیح که میدونه باباش با همه بچه ها بازی میکنه و اینکه هیچ دوستی توی مدرسه نداره چون هر کسی میاد تا در خونشون باباش به بهانه ای میارتش داخل..یا با خانوادش طرح دوستی و رفت و امد میریزه که بیشتر بفرستنش خونشون..و اینکه از مادر خیلی از بچه ها به تلافی کار باباش واینکه اون مادر ها نخواستن با طرح این تعرض ابروشون بره کشیده خورده!!ولی همه ما خودمونو به نفهمی زدیم و همه مثل من سعی کردیم با تعجب وانمود کنیم که وای واقعا؟؟؟پس شانس اوردیم که ما رو کاری نداشته..ولی همه میدونستیم که چی تجربه کردیم امروز..
یک ماهی گذشت منو سهیلا دوباره با اصرار دایی به بابامون خونه دایی موندیم..عصر بود که زن دایی صدام زد سمیرا جون میتونی خونه رو گرد گیری کنی؟من هم بخاطر همه مهربونیاش با دل و جون گفتم چشم حتما..از سهیلا و شیرین هم خواست برن نونوا..گفتم من هم برم که بی نوبت هر کدوم3تا بگیریم؟که گفت نه عزیزم تو بمون کمکم کن توی خونه من هم با بی میلی قبول کردم..تا رفتم توی سالن گفت نه عزیزم برو از اتاق خواب ما شروع کن من هم توی اشپزخونه کار دارم..با نوک انگشتان پا وارد اتاق شدم که دایی بیدار نشه غافل از اینکه زن دایی با هماهنگی قبلی منو فرستاده توی دام شوهرش..تا رفتم تو دیدم ایستاده پشت در..با یک حرکت دستمو کشید بردم وسط اتاق..یک بالش گرد سنتی اونجا بود از پشت سر هلم داد که با شکم افتادم روی بالش.اومدم بلند شم که پاشو گذاشت رو کمرم.من7-8 ساله اون45 ساله .قدم به زور به کمره ی شلوارش میرسید..هیکلی بود و شکم داشت ولی وقتی پیراهنشو در اورد به نظرم خیلی هیکلی تر بود.شاید هم از ترس این توهم مونده توی ذهنم.بدنش اونقدر مو داشت که ادم یاد میمون می افتاد.شلوارو شرتشو با هم در اورد که افتاد پایین پایی که روی کمرم بودهمونجوری که پاش رو کمرم بود دولا شد دستشو گذاشت رو کمرم و با همه زور نگه داشت که در نرم و نیم خیز
پاشو جابجا کردو شلوارو شرتو انداخت دور .وخوابید روی کمرم..داشتم له میشدم نمیتونستم نفس بکشم دستشو گذاشت دور دهنم سرشو نزدیک کرد به گوشم گفت سرو صدا کنی اذیتت میکنم نکنی درد نداره..با یک حرکت شرت و دامنمو کند دستاشو کرد زیر بلوزم و نوک سینه هایی که هنوز در نیومده بود رو با نوک انگشت اونقدر فشار میداد که نزدیک بود ضعف برم.دهنم به بالش چسبیده بود و صدای گریه ام همونجا خفه خفه می اومد..باسنشو اورد پایین و کامل به تنم پسبوند.کیرش به حدی بزرگ و سفت بود که انگار پای یک بچه یکساله است.با ولع خودشو به چاک باسنم میمالید سعی میکرد فشارش بده که موجب میشد استخونهای نشیمنگاهم هم درد بیاد همه جام لزج شده بود اونقدر در برابر منه نحیف گنده بود کهزیر دستو پاش له میشدم..صدای تند تند نفسهاش به خرناس حیوونا شبیه بود..تا حالا چنین صدایی نشنیده بودم و از درد و ترس احساس کردم الان خودمو خیس میکنم...توی اون سن همه ترسم این بود که یکوقت خودمو خیس نکنم ابروم بره!!اخه تا اون روز ته ابروریزی واسه همسن های من همین بود که توی خواب یا از ترس یکی خودشو خیس کنه!!نمیدونستم بی ابرویی کار اون حیوونه نه ترس و خیس کردن من!همه باسنم خیس بود گریه امونمو بریده بود هیکل لاغر و نحیف من زیر اون همه گوشت و مو زیر فشار بی امان کیر یک مرد 45 ساله درد میکرد..یهو بلند شد دستش ریز شکمم بود منو مثل بالش زیر بغلش گرفت دست وپام اویزون بود رفت روی صندلی نشست منو انداخت روی رونهاش..دست و پاهام از دو طرف دسته صندلی پایین اویزون بود.و باسنم جلو صورت کثیفش.کیرش به نافم فشار می اورد.یک دسنش هنوز زیر شکمم بود با اون دستش ابهای لزج رو باسنم رو جمع کرد یکجا..و شروع کرد مالیدن در سوراخ کونم..اولش فقط دورش رو مالید و من تقلا میکردم توی گریه کلمات نامفهوم التماسم بود..بخداوندی خدا اون روزا اصلا نمیدونستم چندتا سوراخ دارم..نوک انگشت سبابه اش رو اورد روی سوراخمو کمی فشار داد که اخی کشیدم.دست زیر شکمم رو محکم فشار داد گفت گفتم ساکت شو نشی کیرمو میکنم تو کونت..بعد انگار خودش میدونست تهدیدش نمیتونه عملی شه چون سرواخ من حتی سبابه اش رو هم به زور ممکن بود بخوره دوباره گفت اگه کیرم نره انگشت بزرگم که میره..خیسش هم نمیکنم که خوب زخم شی دردت بیاد..رونهامو به هم محکم مالیدم که خودمو خیس نکنم.دندونهامو فشار دادم به همچشمامو بستم و به هق هقم ادامه دادم.کمی که بازی کرد سعی کرد دوباره انگشتشو فرو کنه تو کونم اما توی سوراخم نمیرفت..یهو با صدای بدی خلط و تف دهنشو جمع کرد پاشید رو سوراخم..وبا حرکت دایره وار انگشتشو برد جلوتر و جلوتر تا جایی که یک بند انگشتش تو کونم بود.مثل موقعی که میخواستن امپولم بزنن با همه زور باسنمو سفت کرده بودم ارادی نبود و نمیدونستم این درد رو بدتر میکنه..از طرفی کیرشو بیشتر هل میداد به شکمم و نافم یهو مثل دیوونه ها حس گرفت که یعنی کیرش تو سوراخ کون تنگمه و شروع کرد به فحش دادن..میگفت تو زن منی
تو جنده منی
برده منی
میکنمت
این کیرمه تو کونت
ببین چجوری از کون میکنمت
بگو اخ
درد بکش
میخوام صدای التماس و ناله ات رو بشنوم
جیغ بزنی پاره ات میکنم
جوری میکنمت که نتونی راه بری
کیرم تو کون و کست
صداش میلرزید ولی بلند بود
یهو صداش بالاتر رفت و انگشتشو تا ته کرد تو سوراخ کونم که موجب شد زخم شم فشارم میداد به کیرش جوری که شکم و نافم از فشار سفتیه کیرش کبود شد و میگفت ناله کن تا کونتو پاره نکنم .توهم زده بود میگفت اخه این کیرمه تو کونته.ببین چجوری درش میارم.یهو نور امیدی اومد که اه تمام شد اما ناغافل با همه زور دوباره کردش تو کونم چند بار همین کارو تکرار کرد انگشتو کامل در میاورد و از اول میکرد توسوراخم که موجب میشد دردش بره از اول...بعد شروع کرد تند تند انگشت زدنم و شکمم از پاشیده شدن یک مایع داغ گرم شد..انگشتشو در اورد و باناله شروع کرد تمیز کردن خودش..روی چهار دست و پا سمت لباسام رفتم هر جوری بود پوشیدمشون با هر تکون میخواستم بیهوش شم از درد.داشتم رو 4دست وپا فرار میکردم که صدام زد سمیرا برو خودتو خوب بشور مواظب باش جاییت کثیف نمونه.از امروز به بعد کلمه ای جایی حرف بزنی مردی!!!توی فامیل جنگ میشه خیلیا میمیرن و اولیش تویی..بعد سهیلاو بقیه حتی ممکنه بیان بخوان شیرین رو هم بکشن.پس نفست بالا نیاد.من دیگه باهات کاری ندارم.من باز هم همون دایی حاجی تو هستم!!
رفتم و خودمو شستم از داییم و زنش که واسش مهیا کرده بود متنفر بودم..دیگه سعی میکردم زیاد جلو دایی افتابی نشم و هم رفتارم عادی باشه که بچه های همسن و احتمالا هم تجربه من نفهمن که من هم....
ولی کابوسها تمامی نداشت.وقتی 17ساله شدم ازدواج سنتی کردم و سعی کردم همه خاطران اون روز رو فراموش کنم چون سنم هنوز کم بود و همسرم از من 10 سالی بزرگتر بود توی سکس از کس خیلی بهش خوش میگذشت..بعد از یکسال بهم پیشنهاد داد تو که کست اینقده تنگه پس کونت چطوره؟بزار یکبار امتحانش کنم که یهو بدنم به لرزه افتاد و با گریه و زاری نگذاشتم از اونروز به بعد مدام سر این مسئله دعوا داشتیم من اسم سکس از کون که میومد یک کلام میگفتم نه بهش دست بزنی خودمو میکشم..بی اختیار شروع میکردم به لرزیدن
اولش خیال میکرد فیلمه اما بعد گفت چون تا حالا اینکارو نکردی ازش واسه خودت کوه ساختی...یکبار امتحان کنی ترست میریزه.ناگفته نماند که مدام از جلو بهش سکس میدادم خیلی هم متنوع.که دلش کون نخواد.ولی اون همش فکر سوراخ کونم بود اما من نه اینکه نمی خواستم بهش حال بدم واقعا نمیتونستم..حال و اوضاع روحیم یهو میریخت به هم.حاضر میشدم بمیرم ولی ازپشت ندم...حتی با مشاور و روانشناس هم مشورت کردم که گفتن با اوضاع روحی تو اصلا صلاح نیست مگر بعد از یک دوره روان درمانیه طولانی..یک روز به خودم اومدم دیدم که همسرم کلی معشوقه داره که همه رو با پول میبره از پشت میکنه...و منتظر درمان من نشده...همه چیزم به هم ریخت
زندگیم از دست رفت.مزه زنهای خیابونی و متنوع با سوراخهای تنگ و گشاد شوهرمو اسیر کرد..بیمار سکس بود.معتاد به سکس خیابونی...ومن توی دلم میگفتم و میگم دایی محمد خدا لعنتت کنه ازت نگذره..الان که این داستان رو مینویسم به جون بچه ام ساعت 5:15 صبح هست و صدای اذان میاد..بغض گلومو فشار میده..خیلیا این روزها میدونن این مرد چیکارست چون الان هم توی این سن همش دنبال بچه هاست اما چون بچه های دیروز مادر وپدرهای امروز هستن همگی بچه هامونو میپاییم و میره سراغ زن و بچه های غریبه.و حتی عروس و نوه خودش...بین جوونا بی اعتباره ولی هنوز بزرگهای همه فامیل به اسمش قسم میخورن..هر کدوم سعی کردیم توی این سالها با کنایه به مادرامون بفهمونیم برادرشون یک حیوونه اما اون بتشونه.بت نشکن!!این روزها زن داییم رفته مکه توبه کرده خدا ببخشش ما که نمیبخشیم..داره از شوهرش بخاطر اینکاراش جدا میشه بچه هاش هم طردش کردن...
دایی خدا ازت نگذره که منو روانی کردی نابودم کردی یک بچه 7-8 ساله رو....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#675 | Posted: 24 Jan 2013 10:26

خالم سکسی بود


حدودا 17سالمه184 قدمه 96 کیلو وزن دارم از نظر چهره هم بد نیستم ...از بچگی خیلی جق میزدم و تعداد استمناهام در روز حتی به 6 بار میرسید ولی اکثرا با غریبا ها تو خیالم سکس میکردم تا اینکه کم کم داستان های سکسی رو خوندم و فهمیدم میشه محارمو کرد.خیلی میخواستم جلو خودمو بگیرم و دیگه بهش فک نکنم اما دیگه ذهنم درگیر شده بود و همش تو کف اقوام بودم حتی به سکس با مادرم هم فکر میکردم(شاید واقعا پشیمون باشم از اینکه داستان سکس با محارمو خوندم)....
قضیه خیلی جدی نبود تا اینکه یه روز خالم اومد خونمون خالم قدش بلنده و خوش استیله ولی من صورتشو دوس ندارم سلام کرد و همدیگه رو بغل کردیم سینه های خوش فرمش که بهم چسپید واقعا حشری شدم چون خیلی با این سینه ها استمنا کرده بودم...خالم 5 تا دختر داشت ولی هیچ پسری نداشت و شوهرش 10 سال پیش فوت کرده بود و الان 40 سال سن داشت ولی حدودا 1 سالی میشه که دوباره ازدواج کرده ولی هفته ای یه بار هم شوهر جدیدشو نمیبینه اخه اون اقاهه سه تا زن گرفته لامصب...چند هفته پیش که واقعا داغ شده بودم و هر سوراخی پیدا میشد میکردمش تصمیم گرفتم به خالم بفهمونم من کس میخوام واسه همین الکی به گوشیش اس دادم که متین کیرم تو کونت چرا دیروز جزوه رو برام نیاوردی کیرم دهنت کثافت...و بعدش فورا اس دادم شرمنده شرمنده اشتباهی شده بود ..ببخشید اشتباه گرفتم بعد از اینکه استمنا کردم از کارم خیلی پشیمون شدم ولی خالم بهم اس نداد..دو سه روز بعد پنجشنبه بود و حوصلم سر رفته بود زنگ زدم خواستم اگه باهام بد حرف بزنه معذرت خواهی کنم وقتی گوشیو ورداشت از همیشه سرحال تر و صمیمی تر گفت امیر چرا پیدات نیست و این حرفا قرار شد منم صبحش واسه ناهار برم خونشون...وقتی رفتم خونشون انتظار داشتم 5 6 تا دختر بیان پیشواز ولی هیچ کس نیومد وقتی رفتم تو خالم اشپزخانه داشت غذا درس میکرد درو که باز کردم اومد بغلم کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت نامرد خیلی وقته پیدات نیست منم گفتم درس داشتمو اینا ... یهو یادم اومد گفتم دخترا کجان؟ گفت رفتن خونه دامادمون شب برمیگردن...اوففففففففف همه چی داشت جور میشد ولی من روم نمیشد هیچ کاری بکنم و خیلی عادی حرف میزدم ...سر سفره نهار گفتم واسه اس های اون شب ناراحت نشدی؟گفت :کدوم؟نه بابا این حرفا که عادیه اصلا معذرت خواهی نمیخواد شارژ نداشتم وگرنه همون شب جوابتو میدادم!خداییش جا خوردم ولی فقط یه لبخند کوچولو زدم و تو دلم گفتم امیر بکنش دیگه ولی بازم روم نمیشد واسه همین بحثو عوض کردم...بعد از خوردن ناهار کمکش کردم سفره رو جمع کردیم و اون رفت اتاقش و بعد از 5 دقیقه اومد یه ارایش کرده بود که ادم دلش میخواست بخوردش یه تاپ تنگ که خط کرستش معلوم بود رو پوشیده بود با یه دامن که تا زیر زانوش میومد...نگاش کردم گفت چیه تا حالا مانکن ندیدی؟منم خندیدم گفتم اینجوریشو نولا خیلی خوشکل شدی !خاله واقعا ناز شدی اومد جلو تر و بوسم کرد و گفت خیلی تعریف نکن پر رو میشم...اینقد حشر منو گرفت که گفتم خاله دوست دارم اونم گفت منم دوست دارم و باز هم ماجرای کم رویی من و رفتن تو هال ...روی مبل نشسته بودم که اومد چایی رو گذاشت رو میز و خودش رو رانم نشست لرز تمام بدنمو گرفت داشت مغزم میترکید تا حالا سکس نداشتم داشت از خجالت میمردم گفتم خاله چرا اینجا نشستی گفت عزیزم اینجا راحت ترم...منم سرخ شده بودم دوس داشتم مث بچه قهر کنم برم خونه که خودشو ولو کرد رو منو و گفت خالتو چقدر دوس داری منم گفتم خیلی دوسش دارم گفت نترس بین خودمون میمونه چی تو دلته بگو با خاله راحت باش امیرم....دیگه از خجالت داشت میمردم گفتم خاله چیزی نیست که یهو دستمو گرفت و با اون یکی دستش کیرمو رو شلوار ناز کرد ...تو چشاش نگاه کردم شهوت داشت چشاشو پاره میکرد منم چشامو بستم گفتم خاله نکن خجالت میکشم گفت نه عزیزم اینا عادیه تا حالا اینکارو برات نکردن؟گفتم نه بخدا گفت خاله برات بمیره امیر...دیگه معدم از تعجب باد کرده بود باور نمیکردم خالم اینجوری باشه خداییش خودمم ترسیده بودم که تاپشو در اورد و جلو زانو زد و زیپ شلوارم بیرون اورد کیرم هنوز از ترس خوابیده بود که همین که دستشو روش کشید راست شد گفت چن سانته منم که چشامو بسته بودم گفتم 17 ولی 16 سانت بود میخواستم بزرگ جلوش بدم گفت این ماله خودمه مال خودم ...دوس داشتم بگم اصلا تخماشم مال تو ولی خجالت داشت اذیتم میکرد کم کم ارو شدم چشامو باز کردم دیدم این هی داره میخوره برام منم بلندش کردم و تو دلم گفتم هچی بادا باد میکنمت....
خودشو به دستام سپرد و دامنشو میخواستم بکشم پایین که گفت اول تو لباساتو در ار منم درشون اوردم پرت کردم یه گوشه و تو گوشش اروم گفتم خاله عاشقتم اونم بغلم کردو خودش دامنشو در اورد...رو تخت خوابوندمش و شرت و کرستشو در اوردن اولین بار بود کس حقیقی میدیدم هرچی دیده بودم تو فیلما بود...میخواستم بخورمش اما میترسیدم سوتی بدم ولی زبونمو گذاشتم رو خالم یه جیغ کشید منم فک کردم اذیت شده زود بلند شدم گفت امیر ادامه بده وایییییییی....منم همینطور اماتور میخوردم مزشو دوس نداشتم خیلی بدم مبومد چون اولین بارم بود...گفت عجله کن بکن توش دارم میمیرم ولی وقتی میخواستم بکنم تو ابم اومد....چیکارکنم دست خودم نبود همش ریخ رو مبل گفتم خاله تمومش کنیم گفت نه بابا!کیرمو گرفت و یه کم نازش داد تا بلند شد گفت حالا بنداز تو که از حشر مردم منم میخواستم مثل فیلما کنم یه کم کیرمو اوردم رو کسش و گفتم پرده داری؟؟؟عین کسخولا شده بودم تو اون لحظه گفت خاک تو سرت زود باش بکن تو دیگه منم دیگه داشت میمردم از خجالت یه تف زدم بهش و اینقد تند کردم تو که خالم گفت یواش پدر سگ و دوباره ابم اومد ..دیگه نمیتونستم ادامه بدم گفتم خاله تمومش کنیم من نمیتونم گفت پس من چی گفتم نمیتونم بخدا دارم دیووونه میشم اونم قبول کرد و لباسامونو پوشیدیم دیگه روم نشد بشینم فورا برگشتم و از اون روز تا حالا ندیدمش اصلا روم نمیشه نگاش کنم...ولی فک کنم ادامه داشته باشه سکسام...ببخشید اگه سکسی نبود ولی واقعیت بود..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#676 | Posted: 24 Jan 2013 10:27

خارش خاله جونم

در این داستان اسامی مستعار انتخاب شده تا مبادا به حریم خصوصی کسی تجاوز بشه .
سلام . اسم من ساشاست 26 ساله و داستانی که می خوام تعریف کنم حدود 3 ماه پیش اتتفاق افتاد . یک خاله دارم که 3 دختر داره و حدودا 40 سالش هست . فحش ندید . زود ازدواج کرده 15 سالگی و به خاطر همین بچه هاش الان بزرگ شدن و خالم جوونه . 17 سالگی اولین دخترو به دنیا آورده . یک شوهر کیری کس خراب کن ولی بسیار پولدار داره که از خاله ما هم حدودا 20 سال بزرگتره . شوهر خالم طوریه که وقتی می بینمش عن میگیره تمام ذهنمو . سرتونو درد نیارم . خالم خیلی به پسرای فامی همیشه آمار میداد . این و از وقتی فرق کیر و کس رو فهمیدم متوجه شدم که کون خاله جون می خاره .من هم از قبل از این که آب کیرم بیاد تو کف خالم بودم تا وقتی که همه آرزوم برآورده شد . من خیلی تا حالا کس کردم کون کردم جنده بازی کردم ولی همیشه تو فکر گایش خالم بودم .یه روز داشتم آماده می شدم برم دنبال دوستم تا بریم با ماشین یه کس چرخ بزنیم شاید یه کس آبدار گیرمون بیاد . مادرم گفت کجا میری ؟ گفتم دارم می رم دنبال دوستم . پرسید کجا هست ؟ گفتم سمت خونه خاله . گفت پس اگر می تونی آش رشته درست کردم یک ظرف هم برای خاله اینا ببر . من هم کمی من من کردم و گفتم میریزه تو ماشین . بالاخره قبول کردم . مادرم هم به خالم گفته بود و اون هم گفته بود بگو بیاره . خلاصه من رفتم زنگ و زدم دیدم کسی درو باز نمی کنه . چند دقیقه ای موندم جلو در نا امیدانه داشتم برمی گشتم از جلو در و بی خیال می شدم و تو دلم هم کلی بهشون فحش دادم که ما رو مسخره کردن . گفتم بزار یک بار دیگه زنگ بزنم شاید باز کنن. زنگ زدم . درو این دفعه باز کردن . رفتم تو دیدم خالم از تو اتاق با صدای نالان داره میگه سلام . بیا تو الان میام . منم سلام کردم کفشامو در آوردم آش رو گذاشتم رو اوپن آشپزخونه گفتم من باید برم . گفت صبر کن الان میام . منم گفتم باشه .چند دقیقه گذشت دیدم خالم اومده و گردنشو گرفته و داره میماله با دستش . پرسیدم خدا بد نده چی شده ؟ گفت دیشب بد خوابیدم رگ به رگ شده . سر ظهر بود شوهر خالم بازار بود و دخترا دو نفر سر کار یکی هم دانشگاه بود . یه کم احوالپرسی کردیم و پرسیدم می خوای ببرمت دکتر ؟ گفت نه خوب می شه . الان تو حموم داشتم ماساژ می دادم . پرسیدم پیروکسیکام دارید ؟ گفت آره . منمن از خدا خواسته از قصد این سوالو پرسیدم که شاید به این بهونه بتونم یه کم بمالمش . گفت جای پیروکسیکامو . رفتم آوردم گفتم برات می زنم و مساژ می دم . اول تعارف کرد ولی من زیر بار نرفتم و گفتم خودم باید بزنم . شروع کردم به مالیدن گردنش که معامله ام عین فنر یه دفعه بلند شد . نشسته بودم پشتش رو مبل و اون هم رو زمین . چند دقیقه ماساژ دادم و یواش یواش خودمو بیشتر نزدیک کردم . طوری که سر کیر راست شدم با بدنش یک تماس کوچولو داشت . خلاصه به خودم جرأت دادم و کمی نزدیک تر شدم . دیدم اول رفت جلو طوری که جا خورده باشه بعد شل شد و خودشو بین پاهام ول کرد . گفتم بزار تی شرتت و در بیارم کمرتم ماساژ بدم . گفت پس یه روسری برو از اتاق بیار بندازم جلوی بدنم . گفتم باشه . رفتم اوردم روسری رو و تی شرتشو درآوردم .سوتین نداشت . بهش گفتم بیا دراز بکش رو کاناپه . دراز کشید و نشستم رو کمرش و شر وع کردم به ماساژ کمر و گردنش . کیرم انقدر سفت شده بود که داشت می ترکید دیگه .کیرمو محکم فشار دادم به کونش دیدم چیزی نمی گه . فهمیدم دیگه 100% پایست . خوابیدم روش و گردنشو ماچ کردم . دیدم یه وول کوچولو خورد . دیدم خوشش اومده . سریع برگردوندمش خودش روسری رو زد کنار . واااای . خدای من . عجب پستونایی !!!!!!!!!! همین طوری همو نگاه کردیم . منو کشید تو بغلش و ازم لب گرفت . همین طوری داشتم ازش لب می گرفتم که یه دستم زیر سرش بود یه دستم رو ممه هاش . وااای . اون تی شرت منو از تنم درآورد . گفت عاشق بدنتم . منم تیز شلوار و در آوردم . چشمش که به کبرم افتاد تنونست جلو خودشو بگیره .افتاد به جون کیرم و الان ساک نزن کی بزن . کمی ساک زد دیدم داره آبم میاد . کشیدم بیرون از دهنش . دامن و شورتشو با هم کشیدم از پاش در آوردم . چه کسی . چه کسی . سفید چوچول صورتی یه کم چروک ولی پف کرده و آبدار . افتادم به جونش و الان نخور کی بخور . شاید باور نکنید ولی حدودا 10 دقیقه داشتم زبونم و می کشیدم تو کسش یا اینکه چوچولشو می میکیدم . خلاصه آه و اوهش حسابی بلند شده بود . اومدم بالا ازش لب گرفتم کمی هم ممه هاشو مالوندم . کیرم و گرفتم دستم گذاشتم دم کسش . با یه فشار کوچولو رفت تو . گفت آآآآآآآیییی . بکن منو . منو بکن . شروع کردم تلمبه زدن . پاهشو گذاشتم رو شونه هام و الان نکن کی بکن . احساس کردم بعد از 2 یا 3 دقیقه آبم داره میاد . سریع کشیدم بیرون . آبم نیومد . آخع من تو این مورد خیلی خوب می تونم خودمو کنترل کنم . گفتم بچرخ دولا شو . این کارو کرد . جنده خانم اصلا گردن درد یادش رفته بود کمپلت . دولا که شد به حالت dog style کردم تو کسش . چند دقیقه همین طوری داشتم تلمبه میزدم و همزمان او ن هم جلو عقب می کرد خودشو و منم پستوناشو می مالیدم . همین طوری که داشتم تلمبه می زدم دیدم یه دفعه جلو عقب رفتنشو تند کرد و سرشو گذاشت رو کاناپه و جیغ می زد می گفت بکن دارم میام . تو همین لحظه یه دفعه آروم شد و فهمیدم که ارضا شده منم تمرکزم و بیشتر کردم و بعد از چند بار تلمبه زدن آبم داشت میومد که گفت بریز تو . منم از خدا خواسته همین کارو کردم . بی حال افتادم روش و همین طوری آب از کسش داشت چکه می کرد که پاشد رفت دستمالو از رو میز آورد هم خودشو تمیز کرد هم به من داد منم حسابی کیرمو تمیز کردم با دستمال و بعد چند قطره ای که رو مبل ریخته بود و پاک کردم . آخه پرچه مبل چرم بود و آب کیرم همینطوری مونده بود روش و جذب نشده بود . رفتم دستشویی اون هم رفت تو حموم . خدومون و شستیم اومدم بیرون دیدم خالم واسم یه لیوان آب سیب ریخته تو ایوان . خوردمو چند دقیقه ای از هم فقط لب گرفتیم و بعد لباس پوشیدیم . بهم گفت جریان گردن درد فیلمم بود و اگر هم تو پیشنهاد ماساژ نمی دادی خودم بهت می گفتم ماساژم بده . با هام صحبت کرد و قسمم داد که به هیچ کدوم از پسرای فامیل چیزی نگم . منم قول دادم و خلاصه اومدم بیرون از خونه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#677 | Posted: 25 Jan 2013 14:25

كم بخور هميشه بخور

با این که کاظم وقتی میومد خواستگاری یک پزشک متخصص و جراح ورزیده مغز و اعصاب بود و خیلی هم خوش تیپ و جنتلمن ولی اصلا دوست نداشتم باهاش ازدواج کنم . من یک شوهر خیلی جوون تر می خواستم . و تازه اصلا نمی خواستمکه ازدواج کنم . اون سی سالش بود و من هیجده سالم . از بس خونواده اصرارم کردند و این و اون که لگد به بختت نزن و شانس یه بار در خونه آدمو می زنه منم به ازدواج باهاش تن در دادم . از اون زنای خوش پوست و خوش بدنی بودم که هنوزم پس از گذشت بیست ویک سال از اون روز نه تنها ترکیب خودمو حفظ کرده بلکه خیلی ها می گفتن بهتر هم شدی . در عوض شوهری که از روز اول دوستش نداشته وعاشقش نبودم درب و داغون شده و انواع و اقسام بیماریها رو گرفته و تا به حال چند نوع جراحی هم روش انجام شده با این که خودش پزشک بوده ولی نمی دونم چرا به این روز دچار شده بود .

رامین اولین بچه ام بود که یه سال بعد از ازدواجمون خدا بهمون داد عین باباش .. طوری که وقتی بیست سالش شد منو به یاد باباش مینداخت وقتی که اومد خواستگاری . تازه پسرم رامین خیلی جوون تر و شاداب تر نشون می داد همونی که من اون روزا آرزوشو داشتم. خب معلوم بود چون از اون موقع باباشده سال جوونتر بود . رویا دخترم که دوسال ازش کوچیک تر بود . پدرش با این که مخالف بود اونو خیلی زود شوهر بده ولی وقتی که اون هیجده ساله بود از اونجایی که خودشم موافق بود اونو به یک بازاری پولدار که در شهرستان زندگی می کرد شوهر دادم رفت . البته دامادم بیشتر به پشتی باباش به اینجا رسیده بود . من 39 سالم شده بود و حسرت روزای از دست رفته جوونی رو می خوردم از این که خودمو وقف یه نفر کرده بودم . هی خانوم دکتر .. خانوم دکتر .. چند بار هم شیطون رفته بود توجلدم و می خواستم مث زنای دیگه ای که یه جوری خودشونو با دوست پسر گرفتن ارضا می کنن باشم و بشم که راستش این شخصیت خانوم دکتر بودن مانعم می شد . شوهرم هم که دیگه ناتوان شده بود . خیلی زود وا داده بود. دوست داشتم شناسنامه مو عوض کنم و حداقل پنج سالی سن خودمو بیارم پایین . رامین توی همین تهرون خودمون پزشکی می خوند و شده بود رفیق مامانش . وقتی می دیدم که چه راحت دوست دختر می گیره و ولشون می کنه اونم پس از حال کردن حرصم می گرفت.

یه روزی فهمیدم که این حرص خوردنها برای این نیست که یه نوع حسادت مادرانه داشته باشم واسه اینه که می خوام خودمو در اختیارش بذارم . به همین راحتی . من خودمم باورم نمی شد همچین حسی داشته باشم . اصلا تصورش برام درد آور بود ولی وقتی که اون روز لخت از حموم اومد بیرون و نمی دونست من خونه ام و هیکل درشت ومردونه و چهره قشنگشو دیدم و اون کیری رو که حتی خیلی کلفت تر از کیر باباش به وقت جوونی بود رو دیدم به خودی خود کوسم خیس کرده بود . اون حالا دوسال بزرگ تر از زمانی بود که من ازدواج کرده بودم .. فکر این که من و اون با هم رابطه داشته باشیم لحظه ای ولم نمی کرد . روزایی بود که کاظم برای شرکت در سمینار پزشکان مغز و اعصاب رفته بود کانادا . من و رامین خونه تنها بودیم .. رامین از این که من اونو لخت دیدم بی خیال بودولی آتیشی که زیر پوستم و تمام تن و وجودمو داشت می سوزوند می خواست که منو به خاک سیاه بنشونه . هر طوری که می پوشیدم بهم توجهی نداشت . جین استرچ دامن کوتاه ..بیکنی .. پیرهن یکسره .. می رفتم حموم و ازش می خواستم به بدنم لیف بزنه . ازش می خواستم که آمپولم بزنه . یه بار عمدا لخت از حموم اومدم بیرون. حوله رو نبرده بودم -مامان صدام می کردی بهت می دادم . لجم گرفته بود . من مدتها بود یه سکس سیر و درست حسابی نداشتم . همسردکتر بیست و یک سال می شد که نجابتشو حفظ کرده بود . دیگه نمی خواستم این جوری باشم . شب جمعه ای عروسی پسر عموی رامین بود . برادر شوهرم یه چند سالی رو از شوهرم بزرگتر بود. ولی جوون تر و سر حال تر نشون میداد خیلی هم بد چش بود و همیشه سعیداشت که یه جورایی تورم کنه و باهامحال کنه . اون مهندس عمران بود و از اون قدیمیهاش که الکی مهندس نشده بود . زنش قشنگ نبود واسه همینم بیست سال بود که می خواست یه جوری منو شکارم کنه . چند بار هم خودشو تو آشپز خونه خونه شون بهم چسبونده بود که خودمو از زیر دستش خلاص کردم . اگه رامین بهم راه نمی داد مجبور بودم با کیوان باشم ولی خیلی راحت نباید خودمو تسلیمش می کردم . اون برای بدست آوردن من خیلی زحمت کشیده بود و تا حالا صد بار خیطش کرده بود م . دوسال از کاظم و چهار ده سال ازم بزرگ تر بود ولی بهش نمیومد بیشتر از چهل باشه .. درهر حال اون پدر داماد بود . یه پیرهن کوتاه یه سره تنم کرده بودم . یه چیزی تو مایه های بیکنی . بایه چرم براق فیروزه ای خودمو از کمر و سینه ها پوشونده بودم ولی کاری کرده بودم کارستون . چون اون کون بر جسته مو طوری توی دید انداخته بودم که انگاری کونم می خواد دامن پیر هنمو بتر کونه . کیوان به دیدن من گل از گلش شکفت -زن داداش چقدر دیر اومدی شما که خودت صاحب مجلسی .. اوخ که اون شب چقدر رقصیدم رقصیدم رقصیدم .. بااین که دلم می خواست هرکی رو که دلش می خواد بهش حال بدم ولی دلم پیش رامین بود. پسر بی انصاف من چند بار هم متوجه شده بود که من کوسم می خاره ولی نیومد کمکم . حالا هم رفته بود دنبال دخترای مردم . چقدر زود سالهای جوونی گذشت . پسرا حالا دنبال دخترای جوون بودند . منو می خواستند چیکار .. درسته که خیلی ناز و خوشگل و خوش اندام بودم و هنوز هم تا سالهای پیری زیاد فاصله داشتم ولی با سی و نه سال سن می تونستم جای مامان خیلی ها باشم . یه پسر یا یه مرد سی ساله واسم مناسب بود .. در حالی که زن و مرددو تا دو تا و بعضی جاها هم در هم در حال رقصیدن بودند و منم یه گوشه ای رفته بودم تو عالم خودم یهو دیدم یکی دستشو گذاشت رو باسنم و منو به طرف خودش کشوند . اون دستا رو می شناختم . کف دست پهن کیوان بود.-زن داداش بالاخره تورت می کنم .. -فکرکردی . نذار حالتو بگیرم . دیگه پدر شوهر شدی -چی میگی مادرزن -اینجوری بهم نگو مادرزن .حس می کنم خیلی پیر شدم من دخترم هیجده سالشه ولی تو پسرت سی سالشه . -بیا برقصیم امشب اذیتت نمی کنم . شروع کردیم به رقصیدن . در واقع اون باید شوهرم می شد . هرچند بازم سنش زیادبود . -رامش کاظم دیگه نمی تونه . -باز داری شروع می کنی . من جای خواهرتم . احترام من و خودتو و داداشتو نگه داشته باش . حالا احترام زنتو که می دونم نگه نمی داری . کافیه دیگه . این سالها ازبس با زن شوهر دار و بی شوهر بودی خسته نشدی ؟/؟ دیگه آبروواسه خودت نذاشتی . دستاش دور کمرم کار می کرد خیلی آروم و همراه با آهنگ و بدون این که کسی رو متوجه کنه باهام حال می کرد . نفسم بند اومده بود . صورتمو به صورتش چسبونده بودم .راستش زیر دامنه پیرهنم شورت هم پام نکرده بودم . کون سفید و تپل من دستای اونو می خواست . پس از بیست سال تصمیممو گرفته بودم . شاید هم به خاطر بی توجهی رامین بود که من اومده بودم به این سمت . اگه پسرم یه چراغ سبز بهم نشون می داد یه تار موشو به صد تا کیوان نمی دادم . یه بار با رامین بحثم شده بود . در یه مجلس مهمونی بود که یه پسری هم سن اون که دوستشم بود میره بهش می گه از من خوشش میاد و دلش می خواد منو بکنه . نمی دونست من مامانشم .. البته رامین اینا رو سر بسته بهم گفت و محترمانه ولی وقتی بر گشتیم خونه دیگه احترامو از یادش برده بود غیرتش گل کرده بود هیچوقت اونو این جوری ندیده بودم -چیهرامین اصلا فکر کردی مامانت این سالها چی کشیده . چه رنجی رو تحمل کرده . بیست سال واست زحمت نکشیدم که همچین روزایی رو ببینم هر روز میری دنبال یه دختر ولی نمی تونی حس کنی که مادرت از همون روز اول با یکی که از خودش دوازده سال بزرگتر بوده و حالا دیگه تقریبا پیر شده چی میکشه . یه قدم کج نذاشتم ولی از این به بعد میذارم .. من اینو جدی گفته بودم ولی اون اومد صورت و پیشونی منو بوسید و منم خودمو انداختم تو بغلش و لباشو بوسیدم . با عطش خاصی که اونو حس کرد . مثل یه عاشق . یه مادر عاشق شاید ولی یه دوست دختر هوسباز عاشق .. اون باید اینو احساس کرده باشه . آخ رامین رامین .. در همین افکار بودم که دیدم من و کیوان در یکی از اتاقا قرار داریم . من حتی جورابی هم پام نکرده بودم . . هر یک از دستاشو گذاشتهبود روی رون پام و از زیر دامنه تنگ پیرهنم رفت تا به حریم کونم تجاوز کنه . سکوت و آرامش منو که دیده بود گستاخ تر شد . نههههه نهههههه دامنو بالا زده بود حالا دستاش رو کونم قرار داشت .. نکنه بفهمه شورت پام نیست دستش داشت می رفت اون وسطا .. وای صدای رامین میومد که داشت دنبالم می گشت اون منو صدا می زد . لعنتی اون که با دخترا بود . کیوان اعصابش خرد شده بود . با این حال دو تا قاچ کونمو با دو تا دستاش به شدت توی چنگش فشرد . دستشو ول کرد قصد پایین آوردن دامنه پیرهنمو داشت . از بس تنگ بود و بد جوری تا خورده بود و ما هم عجله داشتیم بد پایین اومد . طوری که اگه هرکی به طرف کونم یا به زبان محترمانه باسن نگاه می کرد می فهمید که دستکاری شده . رامین هم سررسید . رنگ و روی هردومون پریده بود .. -رامین جان کاری داشتی .. من و عموت داشتیم در مورد یه مسئله خصوصی حرف می زدیم .. تا آخر مجلس حال و حوصله ای نداشتم . به خاطر این ناراحت بودم که رامین جریانو دیده . وقتی رسیدیم خونه بهم گفت مامان تو خجالت نمی کشی اون دفعه هم بهت گفتم . از تو دیگه گذشته -من چم گذشته ؟/؟ من جوونم . منم آدمم . ما که به دنیا نیومدیم که فقط واسه اونایی که به دنیا آوردیم زندگی کنیم . عزیزم من دوستت دارم تو هم باید منو درک کنی -چی رودرک کنم مامان که بری با عمو جونی که هزار تا زنو زیر سر داشته حال کنی -کی گفته چرا حرف در میاری .. خیلی عصبی بود . هر کاری کردم از دلش در بیارم نشد . رفته بود حموم . یادش رفته بود لب تابشو خاموش کنه . یه چند تا برنامه شو رفتم عقب .. اوخ بیا و ببین رفته بود به یه سایتی که فقط زنای کون درست و کون درشتو نشون می داد . فوری بر گشتم به وضعیت عادی . هنوز پیرهن مجلسی رو از تنم در نیاورده بودم . می تونستم به همون صورتم بخوابم واسم مهم نبوداحساس نیاز شدیدی به سکس با رامین می کردم . خودمو انداختم رو کاناپه دلم می خواست که اون بپره روم و هر کاری که دلش می خواد با مادرش انجام بده . دامن پیرهنو دادم بالاتر . خودمو تو آینه که نگاه می کردممی دیدم که خیلی خواستنی تر از این زنایی هستم که عکس و فیلمشونو تو خیلی از سایت ها نشون میدن . هر کاری کردم که بیاد سراغم نیومد که نیومد. . پسره بی شعور حاضر بود خودشو با عکس و فیلم مشغول کنه ولی به من توجهی نداشته باشه . از این بد ترنمی شد . خیلی ناراحتم کرده بود . شده بودم مثل یه بچه لجبازی که دلش می خواست هر جوری که شده به اون چه که می خواد برسه . دامنمو دادم بالاتر دستمو گذاشتم رو کوسم . دیگه چاره ای نبود فقط با یه چیز دیگه باید درمون می شدم .. اشکم در اومده بود . چرا یاید سرنوشتم این باشه که منت هرنامردی رو بکشم . پسرم درکم نمی کرد . چرانتونم و نمی تونستم از این لحظه ها استفاده کنم . به خودم فشار می آوردم . چقدر هوس کیری رو کرده بودم که از کوس من نهایت استفاده رو بکنه با لذت بردن از من نشون بده که هنوزهم کسی هستم . محبت همراه با هوس و اینو رامین پسرم می تونست بهم بده . یه دستم رو کوسم بود و یه دستم جلو دهنم تا صدای آروم گریه های یه زن زیبای بیچاره رو کسی نشنوه کاش برادر شوهرم کیوان اینجا بود . کاش رامین من و اونو با هم نمی دید تاحالا خیلی راحت تر می تونستم خودمو در اختیارش بذارم . ولی اشک و سوز درون من کارشو کرد . چون کف دستای رامینورو کونم حس می کردم . -مامان .. رامشجون منو ببخش تو چاره ای واسم نذاشتی .. فکر نکن پسر بدی هستم . می دونم خیلی اذیت شدی و میشی ولی نمی تونم ببینم این همه عذاب می کشی . نمی تونم ببینم گرگ صفتایی مث عمو جون دارن میان سراغت و تو هم خیلی راحت به اونا راه میدی .. فکرکردم دارم خواب می بینم و لی دستای رامین خوشگله ام دو تیکه کونمو به دو طرف بازشون کرد و کفدستشو از طرف کونم گذاشت روی کوسم . -مامان تو دستتو از زیرت بردار .بذار من کارمو بکنم . فقط به خاطر تو . نگو که من پسر بدی هستم . دوستت دارم مامان . فقط می خوام که مال من و مال همین خونواده باشی . قلب عشق و قلب هوست فقط به خاطر من و بابا بتپه .. .درحالی که حس می کردم به بزرگترین آرزوی زندگیمرسیده و رویام واسم واقعیت شده با صدایی آمیخته از بغض و شادی و تعجب گفتم رامین همین طوره همین طوره همینه.. واسه لحظاتی دستشو از رو کون و کوسم بر داشت . دو طرف پیر هن تنگوداد بالا همزمان با اون دستاشو روکمر و پهلوهام به حرکت در آورده با سینه هام بازی می کرد . با در آوردن سوتین کاملا لختم کرد . وقتی یه خورده بیشتر رو من خم شد کیرشو لختحس می کردم که داره می خوره به رون پام . اوووووخخخخخ اون خودشو قبل از من آماده کرده بود . یه لحظه سرمو بر گردوندم . رامین کاملا لختبود . اون تصمیم خودشو گرفته بود . -مامان منو ببخش .. دومین کیری که راهشو واسه کوسم باز کرده بود تا لحظاتی دیگه می خواست آرومم کنه. یهسر پوشی بر عقده هام بذاره . منو به اون سالهای دور بر گردونه . اون سالهایی که یک شوهر جوون تر می خواستم . حالا خیلی جوونترش نصیبم شده بود . رامین خودشو انداخته بود روی من . دستاشو از دو طرف چسبونده بود به سینه هام . صورتمو نیمرخ کرده و اون ازکناره ها لب و صورتمو می بوسید کیرش حالا به کونم چسبیده بود و برای تنظیم با کوس باید یه کمی خودشو جابجا می کذد . بوسه های پی در پی اون بود که بر سر و صورتم می نشست و هوسمو زیاد می کرد . اون کیر کلفتشرو چاک کوسم نشست . کوسی کهدوست داشتم مثل قدیما تنگ باشه ولی با این حال خوراک خوبی واسه کیر کلفت پسرم بود . -رامش جون دلت مثل دل یه گنجیشک کوچولو می زنه .. -رامین گنجیشکا همه شون کوچیکن ولی دلشون بزرگه . عزیزم تو شکارچی من هستی من تسلیم تو .. -مطمئنی که می خوای ؟/؟ -زودباش زودباش .. منو آرزو به دل نذار .. این دیگه یک رویا نبود . سرکیر رامینو توی کوسم حس می کردم.. چند ثانیه بعد نصفشو و لحظاتی بعدتمام کیرش رفته بود توی کوسم . -نهههههههه رامین رامین .. چرا تا حالابهم ندادیش . -چیه مامان اگه ناراحتی بکشمش بیررون . -خیلی بد جنسی ..نمی بینی چه جوری هوس دارم دلت میاد ؟/؟ دلت میاد ؟/؟ حس می کردم که یه هوس و لذتی بی نهایت داره روی کوسمو منفجر می کنه . دستمو گذاشتم روش تا جلو این انفجار بگیرم تا تنظیمش کنم . رامین کونمو به پهلوها بازشون می کرد و با سرعت زیاد تری کیرشو می زد به ته کوسم . حالادو تا دستای من بود که رو سینه هامقرار داشت .. -نهههههه نهههههههه رامین خیلی زوده خیلی زوده .. اوخ کوسسسسسسم . می خوام بیشتر حال کنم ولی آبم داشت میومد . دلم نمی خواست این قدر سریع .. واسه خودم متعجب داشت .. کونم به لرزش در اومده بود -رامین تو خوشت نمیاد ؟/؟ از مامانت لذت نمی بری ؟/؟ می دونستم اون غروری که داره و گفته که به خاطر من این کارو کرده نمیذاره کهحس هوس خودشو بیان کنه وگرنه کیری که شق شده باشه خوراکش فقط کوس خوشمزه هست -رامین ولم نکن .. همین جور داره لذت ازم می ریزه .. لذت و حال و آرامش . تو دیگه مال خودمی فقط مال من .. ببین راه کوس مامان واسه تو بازه .. بریز بریز آبتو خالی کن .. بذار حس کنم که تو همه چیز منی .. بابامی شوهرمی پسرمی دوست پسرمی .. -مامان دستتو بذار رو کوست .. حرفشو گوش کردم و اونم دست خودشو گذاشت پشت دست منو دو فشاره و با حساب کیرش سهفشاره بهم حال می داد وقتی آبشو توی کوسم خالی می کرد حس کردم که لذتش صدبرابر لذتی بوده که باباش واسه اولین بار این کارو انجام داد هرچند ته دلم نمی خواست که با پدرش ازدواج کنم ولی این شاید یه حکمتی بوده چون اگه زیر کیر باباش نمی خوابیدم زیر کیراونم نمی تونستم باشم . رامین هم خیلی لذت برده بود . منم خیلی سبک شده بودم . احساس نشاط و تازگی می کردم یه حس جوونی خاص . روحیه ام قوی شده بود . -رامین عزیزم ممنونمکه مث یه پسر فداکار درکم کردی وبهم حال دادی .. بیا تو بغلم این بار رودرروی هم قرار گرفتیم خودمو بهش چسبوندم کیرشو گرفتم تو دستم و بعدش تو دهنم . با ساک زدن سریع شقش کردم . بعد که حسابی آتیشیش کردم کیرو از دهنم کشیدم بیرون -عزیز دلم تا حالا به خاطر من بهم حال دادی حالانمی خوای به خاطر خودت این کارو بکنی ؟/؟ تو که می دونی عشق مادری چه کارا که نمی کنه . .. نکن عزیزم کمرت درد می گیره . منو رو دستاش بلند کرد و رفتیم اتاق خواب .. چقدر از حالتچشاش خوشم میومد وقتی که با التهاب و هوس به کوسم نگاه می کرد . پاهامو باز کردم تابتونه با اشتها و لذتکوسمو بخوره . امونم نداد . واقعا که این جوونای امروزی چقدر خوب می تونن به کوس حال بدن و بخورننش . بابایکوفتی رامین چندشش می شد این کارو به خوبی انجام بده . اکثرا خودم کوسو می مالیدم رو دهنش . البته چندشش که نمی شد تکنیکی نبود . .-رامین داره خوشم میاد .. کوس درشت منو به راحتی لیس می زد و اون تیکه های پر هوس کناره ها و بالاشو بین دو تا لباش می گردوند . -رامین لبام لباتو می خواد . تشنه امه . بازم صورتشو روبرو صورتم قرار داد . چقدر دلم میخواست اون لحظه تصویر خودمو تو آینه می دیدم . چشامو می دیدم که چه هوسبازانه کیر پسرشو می خواد . نگاه پر هوس رامین هم داشت داد می زد که با تمام وجودش طالب مادرشه . به کمر و طاقباز رو تخت قرار داشته و دست دور کمر هم و لب روی لب و کیر توی کوس در همون وضعیت دقایق زیادی رو با هم حال کردیم -رامین عزیزم عزیز دلم مامان رامشتو می بینی ؟/؟ می بینی که چه جوری افتاده زیر کیر تو ؟/؟ بگو ازش لذت می بری . بگو خودتم دوست داری باهام باشی .. بگو نترس خجالت نکش . پسرم عزیزم . یه خورده هم به خودت برس . ببین هر چی بخوای هر جوری بخوای می تونی با مادرت حال کنی . هیچی نمی گم می تونی به زور هم باهام رفتار کنی . یه دور منو بر گردوند .-مامان عاشق کونتم از همون بچگی ها ازش خوشم میومد .. هر وقت می دیدمشیه جوری می شدم . -بزرگ که شدی دلتو زد ؟/؟ -نه ولی خب حرکات تو و .. -بس کن دیگه خجالتم نده ولی باور کنتو دو مین کسی هستی که تا حالا باهاش سکس داشتم -می تونستم سومیباشم -رامین بس کن -باشه اگه دوست نداری باهام سکس نکن -حالا مامانتو اذیت می کنی ؟/؟ زودباش .. کف دستشو با حرص گذاشت رو کونم . از هر کدوم از قاچای کونم یه قسمتشو تو دستم گرفت . -آخخخخخخخ چیکار می کنی نمی خواد در ره . -مامان حال میده انگشت وسطیشو کرد توی کوسم و شستشوفرو کرد تو کونم .. کونم یه خورده دردش می گرفت ولی چشامو بسته بودمو با لذت انگشت فرو رفته توی کوس, کونمم داشت کیف می کرد .-آهههههههه رامین رامین تند تر تندتر کوسسسسم داره داغ میشه دیگه نمی تونم .. نگو فقط برای امشبه . بگو مال هر شبه هر شبه . انگشتاشو از کوس و کونم در آورد و این بار شونه هامو انداخت رو دوشش و دیگه افتاد بهجونم . کوس واسم نذاشته بود .. اصلا نفهمیدم کی دوباره ار گاسم شدم .فقط اینو می دونستم که بیشتر از نیمساعت دیگه هم داشت منو می کرد و منم دست بر دار نبودم . با یه حرکت ملایم آبشو خالی کرد تو کوسم .. کارشکه تموم شد منو بوسید و در همون حال خودشو رو من صاف کرد . پاهاموباز کردم و کیرشو لاپام قفل کردم -مامان هنوز سیر نشدی ؟/؟ -عزیزم مامانتمثل پسرش خوش اشتهاست هر چی خوردم هضم شد . -قربون تو مامان گلم برم . از این به بعد تو بیمه پسرت هستی ولی اگه می خوای همیشه سالم بمونی و سیستم بدنی تو تنظیم باشه کم بخور همیشه بخور ...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#678 | Posted: 25 Jan 2013 14:32

مامان سكسي من ليلا

سلام من وحيد هستم و20 سالمه يه مامانه خوشگل دارم كه اسمش ليلا هستش و 40 سالشه اين ليلا خانوم يه هيكله سكسي و ناز داره سينه هايه نسبتا بزرگ( 85)با بدني گوشتي و سفيد چون هميشه تو خونه تاپ ميپوشيد من با ديدنه بدنه تپل مپل و سفيدش كيرم سيخ ميشد اما از همه بيشتر من تو كفه كونشم يه كونه گنده و گلابي شكل خوشبحتانه مامانم اصلا عادت نداره تو خونه دامن بپوشه همهيشه شلوارك تنگ يا شلوار استرج پاشه كه موقع را رفتن كپلايه كونش به طرز حشري كننده اي بالا پايين ميپرن مامانم رونايه كلفتي هم داره هروقت از حموم مياد چون حوله تنشه ميشينه رو مبل تا خشك شه پاهاشو ميندازه روهم واي اون ساقه پايه سفيدش و پشت پايه پرش همينطور رونايه سفيدش حسابي بيرون ميزنن مامانم با اينكه 40 سالشه اما پوسته دخترايه 25 ساله رو داره تو خيابون هميشه مانتو تنگ ميپوشه تابستونا مانتو سفيد زيرشم شلوار جينه تنگ با تاپ كونش از رو مانتو حسابي دلبري ميكنه بابام تو بازار مغازه داره يادمه يبار منم مغازه بودم كه مامانم اومد يه مانتو سفيد تنش بود با يه ارايشه ملايم خيلي خوشگل و ناز شده بود از بابام پول ميخواست وقتي كه بيرون رفت بيشتره مغازه دارها كونه گندشو كه خيلي جذاب كپلاش چپو راست ميشد رو ديد ميزدن منم خوشم ميمود كه مامانم اينطوري كيره همه رو سيخ ميكنه يادمه چند سال پيش خونه مادربزرگم يه مهموني شلوغ بود كه بابام نيومده بود مامانمم يه لباسه قرمزه يقه باز پوشيده بود هرسري كه خم ميشد پستوناش بدجور بيرون ميزد اما از همه بيشتر باسنه بزرگش جلبه توجه ميكرد به جرات ميتونم بگم كه كونش از كونه همه خاله هام و زنايه فاميل گنده تر بود يه شلوار جينه تنگم پوشيده بود كه زيبايي كونشو دو چندان كرده بود يكي از دوستايه داييم كه اسمش بابك هست و همسنه مامانمه اونشب حضور داشت شنيده بودم كه قبلا خواستگار مامانم بود بدجور مامانمو نگا ميكرد مخصوصا كونه گنده مامانمو داشت با چشماش ميخورد تا اينكه اخره شب از مامانم خبري نبود نه از بابك مهموني خلوت شده بود من شك كردم رفتم دنباله مامانم ديدم بله تو پاركينگ تو ماشينه داييم مامانمو از پشت ميديدم كه لخته و داره بالا پايين ميپره من اون موقع 16 سالم بود با ديدنه بدنه گوشتي و سفيده مامانم كيرم شق شد وقتي ميديدم اون موهايه هايلايت شده رو شونه هاش ريخته بدجور حشري شدم البته اولش يكم عصبي بودم اما بعدش با خودم گفتم اگه حرفي بزنم ابرو ريزي ميشه خلاصه طاقت اوردم و حسابي كيرمو ماليدم رفتم جلو تر واييييي كپلايه سفيد و بزرگ كونه مامانمو كه ديدم رواني شدم از پشته شيشه ماشين كاملا معلوم بودن متاسفانه چون پشتش بهم بود سينه هاشو نميديدم اما كونش واقعا معركه و بزرگ و جذاب بود هر كپلش به تنهايي قده يه هندوونه متوسط ميشد و هر مردي رو حشري ميكرد بعده چند ماه بابك از كشور رفت از قبلم مدت ها بود كه خارج زندگي ميكرد فقط واسه مدتي اومده بود ايران از اون روز به بعد من دوست دارم مامانمو بكنم عاشقه كونش شدم هميشه شورتاشو ميمالونم به كيرم يبار دوستم اومد خونمون مامانم ميخواست بره پاتخني دختر عموم كه فقط خانوما بودن يه ساق شلواري بنفش تيره با تاپ مشكي مجلسي تنش بود و كفش پاشنه بلندم پاش بود ممقداري از شكم و پهلو هاش به طرز حشري كننده اي از تاپ بيرون زده بودو هر قدمي كه برميداشت باسنش تو اون ساق شلواري تنگ بالا و پايين ميشد من خودمو به اون را زدم كه مثلا دارم با موبايلم ور ميرم تا دوستم راحت ديد بزنه مامانم كه عجله داشت و حواسش نبود اومد تا وسايلشو تو كيفش بزاره كيفش تو پذيرايي بود و ما تو حال من كه همچنان داشتم با گوشبم ور ميرفتم اما زير چشمي دوستمو ديدم كه داره پستونايه مامانموبا چشماش ميخوره خوب حقم داشت مامانم 90 درجه خم شده بود و داشت كيفشو مرتب ميكرد سينه هايه درشت و سفيدش كه حالت بهم چسبيده داشتن اويزون مونده بود بعدشم مانتوشو پوشيد از ما خدافظي كرد و رفت وقتي رفتيم تو اتاق من تو كامپيوترم فيلم سوپر گذاشتم حسابي كه حشري شديم رفتم تو يكي از فايلام و عكسايه تكي مامانمو تو مهموني ها ازش گرفته بودم گذاشتم دوستم با ديدنه مامانم تو اون لباسايه سكسي و تنگ اب از دهنش را افتاد بهش گفتم نظرت چيه ؟ گفت در مورده كي گفتم مامانم گفت راستشو بگم ناراحت نميشي گفتم نه گفت مامانت خيلي كسه چه كوني داره مامانت مثله دوتا هندوونه ميمونه لامصب اوففففف همينطور كه از مامانم تعريف ميكرد كيره من و خودشو ميمالوند منم ررفتم دوتا از ست شورت و سوتين توري مامانمو يكي مشكي و يكي قرمز اوردم و ماليديم به كيرامون دوستم كرستشو گرفت و گفت جووووووون اينو اگه اون مامانه جندت بپوشه چي ميشه چه پستونايي داره ماميت دوست دارم ازشون شير بخورم دوست داري دوتايي مامانتو بكنيم ؟ گفتم اره از خدامه گفت واي بدجور عاشقه هيكله مامانت شدم خيلي كسه اونروز از بس از مامانم گفتيم تا سه بار ابمون اومد جون اون عكسا و همينطور خوده مامانم واقع حشريمون كرده بود وقتي ميريم فريدون كنار وويلايه خالم چون بيشتره مواقع بابام باهامون نيست مامانم با تاپ شلوارك تو محوطه ويلا قدم ميزنه اونجا يه مرده سن بالا هست كه تو همسايگي خالم اينا ويلا داره يه دختره خوشگلم داره كه با پسر خالم رفيقه يارو بدجور تو كفه مامانمه اخه حقم داره خالمم سكسي ميگرده اما به اندازه مامانم كونش بزرگ نيست كه كسي رو حشري كنهمخصوصا وقتي شلوارك تنگ يا شلوار استرج ميپوشه ديگه كونش به معنايه واقعي تحريك كننده ميشه يادمه يبار دوبي رفته بوديم با خالمو شوهر خالمو پسر خالمو دختر خالم مامانم تو خيابون يه تاپ بندي قرمز پوشيده بود با شلوارك جسبون سفيد كه رنگ شورت مشكيش معلوم بود دوتا پسره ايروني دنبالمون افتادن و باسنه بزرگه مامانمو با چشم دنبال ميكردن يكيشون به اون يكي گفت جون نگا زنه چه كوني داره فكر كنم جندس شوهرم نداره حال ميده بشينه رو دهنه ادم و ادم فقط اون كونه ناز و بزرگشو ليس بزنه اوف دوستشم تاييد ميكرد كيره منم تو خيابون سيخ شده بود خالم جلو يه بوتيك ايستاد ماهم همه ايستا ديم پسره كه اومد دستشو كشيد لايه كونه مامانم و رفت اوف چه صحنه اي بود مامانم به رويه خودش نياورد احتمالا واسش عادي بود كه يكي تو خيابون اون باسنه بزرگشو انگشت كنه .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#679 | Posted: 27 Jan 2013 14:32

عذاب وجدان بخاطر سکس با خواهر
. واقعیت زندگی من این طور شروع شد که بر حسب اتفاق فهمیدم خواهرم دوست پسر داره ، حالا بر حسب اتفاق یعنی خواهرم پریسا خیلی ادم تو داریه و نمیشه فهمید که تو کلش چی میگذره . داشتم میگفتم وقتیی فهمیدم پریسا دوست پسر داره قلبم طوری میزد که داشت از جاش در میومد . حالا به دوست بودنشون زیاد کار نداشتم نمی دونستم سکس هم داشتن یا نه بیشتر برا همین بود از اون روز به بعد بیشتر حواسم به پریسا بود که کی میره با کی میره کجا میره کی میاد . تو خونه طوری بودیم که از اول کسی با وسایل کسی کار نداشت همون طور که اون به موبایل و کامپیوتر من دست نمیزد منم همینطور . یه روز که پریسا حموم بود گفتم بببینم چیزی تو گوشیش میتونم پیدا کنم یا نه که فقط چندتا اس ام اس عاشقانه و چنتایی هم جک بود پیش خودم گفتم شاید یه دوستیه معمولیه که همون طوری که گوشی دستم بود یه اس اومد که نوشته بود غلط کردم نمی خواستم ابمو رو سینت بریزم حشری بودم نفهمیدم چی شد ،جوابمو بده که پشت سرش زنگ زد که جواب ندادم . فهمیدم که پریسا با این یارو سکس هم دارن دیگه قلبم داشت از دهنم بیرون میومد نمدونستم چیکار باید بکنم فورا اس ام اس رو به حالت unread در اوردم وقتی از حموم اومد بیرون میخواستم بکشمش ولی نمیدونم چرا نمیتونستم کاری بکنم ، بیشتر حالا خودم حشری شده بودم یه نگاه خریدارانه به پریسا کردم که داشت موهاشو خشک میکرد کون محشری داشت و سینه های کوجیک که با یه مکش همش تو دهن ادم میاد از اون روز همه ی وقتمو گذاشتم واسه پریسا صبح که میرفت مدرسه فورا دنبالش میرفتم تا ظهر هم اون طرفا می چرخیدم که یه وقت بیرون نزنه

یادمه روز سه شنبه بود که وقتی از مدرسه در اومد یه خیابون پایین تر اومد اونی که هر روز همون اول خیابون سوار تاکسی میشد گفتم شاید چیزی میخواد بخره ولی یه 405 اومد و پریسا هم سوارش شد منم دنبالشون ولی درست یه محل بالاتر از خونمون پریسا پیاده شد و اومد خونه ، دو روز بعدش گفت مدرس قراره مارو جمعه هفته بعد ببره اردو من یکی خیلی شک کردم و همون لحظه تصمیم گرفتم که هر جا برن منم دنبالشون میرم . کلی وسایل واسه خودش اماده کرد و صبح ساعت 9 از خونه زد بیرون منم به بهونه ی نون گرفتن زدم بیرون رفت همون جایی که اون روز از ماشین دوستش پیاده شده بود همون جا دوباره سوار ماشینش شد و راه افتادن ولی انگار میخواستن اردوی دو نفره برگزار کنن داشتن از شهر بیرون میرفتن حالا نمیدونم که اون یارو منو میشناسه یا نه واسه همین با فاصله دنبالشون میرفتم که بعد از چنتا فرعی به یه جای خوبی که رسیدیم اونا وایسادن منم ماشینو همون جا گذاشتم و نیم خیز اومدم طرفشون زیر انداز انداختنو نشستن حرف زدن نمیشنیدم چی میگن بعد پنج دقیقه دسته پسره اومد رو پای پریسا یواش یواش لغیزیدو سینه های پریسارو گرفت از این به بعدشو فیلم گرفتم که لب گرفتنو بعد شروع به در اوردن لباس ولی کامل لخت نشدن . کم کم بهشون نزدیک شدمو تا همه چیزو واضح ببینم که تا من بیام جای خوب پیدا کنم اون شروع کرده بود داشت از کون پریسا پذیرایی میکرد منم که مشغول فیلم گرفتن تا اینکه اب پسره اومد و ریخت رو چاک کون پریسا . من دیگه همه چی دستم بود حالا تا کی اینجان و چن بار سکس میکنن واسم مهم نبود زود برگشتم سمت خونه

ساعت پنج بود اومد خونه گفتم چطور بود خوش گذشت ؟ گفت اره خیلی جات خالی . تا اینو گفت کیرم فوری شق شد گفت خیلی خسته شدم اصلا نمی تونم از رو مبل بلند شم که زنگ خونمون رو زدن همسایمون بود که میگفت از همسایه های قدیم اومدن بیا خونمون با هم باشیم مامانم که رفت من موندمو پریسا دیگه مغزم کار نمیکرد رفتم پشت سرش گفتم معلومه خیلی خسته ای گفت اره رامین دارم میمیرم ، منم که داشتم از شق درد میمردم خم شدم رو مبل و از پشت سینه هاشو گرفتم گفتم از صبح دادی واست بخوره معلومه که خسته ای . بعد مثل کسایی که جنون بهش دست میده پاشد گفت چکار داری میکنی ؟ منم با صدای بلند داد زدم سرش که خفه شو از صبح دنبالت بودم نمیدونستم خواهر من جنده تشریف داره . که میگفت حرفه دهنتو بفهم اصلنم اینطور نیست بعد بدونه اینکه چیزی بگم فیلمی که گرفته بودم رو نشونش دادم گفتم پس این کیه ؟ عین مجسمه خشک شد فقط به فیلم نگاه میکرد منم گفتم از صبح دارم نگاتون میکنم حالمو خراب کردی باید به منم برسی که دادو بیداد نه من خواهرتم و از این حرفا که زیاد یادم نمیاد بعد به زور سینه هاشو گرفتم بدستم گفتم اگه راضی نشی که ابروتو تو خونه میبرم که میگفت هر کاری می خوای بکن ولی به من دست نزن به هر کی میگی بگو . ولی دیگه من احمق اون موقع دیونه شده بودم به زور لباساشو در اوردم و از رو شرت شروع کردم کسشو مالیدن و سینشو خوردن اونم از اول داد میزد ولی من اونقدر ادامه دادم که اونم حشرش زد بالا فقط نفس های ریز میکشید سینه هاشو اونقدر خردم که کبود شده بود بعد شرتشو در اوردم کسش تمیز و ناز بود ولی چندشم شد بخورمش از صبح پیشه اون پسره بود واسه همین فقط با دستم میمالیدمش دیگه صداش در اومده بود گفتم حالا اون کون نازتو میخوام که گفت نه از صبح چهار بار حمید کرده الان درد میکنه منم گفتم اینم پنجمی . زیاد مقاومت نکرد با اب دهنم خیسش کردم و کیرمو گذاشتم رو سوراخشو فرستادم تو گشاد شده بود خیلی راحت رفت منم تند تلمبه میزدم واز پشت سینه هاش که واقعا اسیرش شده بودم تو دستم بود بعد ده دقیقه دیگه داشت ابم میومد بعد بدون اینکه چیزی بگم ابمو توش خالی کردم و پریسارو خوابونم خودمم افتادم روش و همون طور کیرم هم تو کونش مونده بود گفتم بزار یه خورده اینجوری بمونم خیلی حال میده یه خورده که حالم جا اومد رفتم کنار اونم پاشد و رفت حموم . بعد اینکه بیرون اومد گفت خیلی نامردی میدونی چیکار کردی تو خواهرتو ... بعد گریه کرد و رفت تو اتاقش . شب نمیتونستم بخوابم عذاب وجدانی گرفته بوم که از بدترین دندون دردی بدتر بود . فرداش کلی باهاش حرف زدمو معذرت خواهی که دست خودم نبود که گفت می بخشمت ولی از اون روز خیلی باهام سرد شده بعد دو سال هم همون حمید دوس پسرش اومد خواستگاریش و با هم ازدواج کردن و من از اون روز به بعد اعصابم داغون شد به خاطر این اشتباه بزرگی که مرتکب شده بودم. ممنون که خوندی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#680 | Posted: 2 Feb 2013 19:02

الهام و آرش، تنها در خانه

سلام اسم‎ ‎من الهامه و این داستان خاطره شخصیمه که به شما تقدیم میکنم پدر ومادرم در حادثه رانندگی کشته شده بودن . . . . فقط من و داداشم تنهایی توی یه خونه زندگی میکنیم آرش برادرم 21سالشه و 3 سال از من بزرگتره از وقتی یتیم شدیم ۲ ماهی میگذشت اون شب داداشم یه فیلم زبون اصلی آلمانی گذاشت که موضوعش در مورد دختر و پسری بود که عاشق و معشوق هم بودن و یواشکی با هم عشق بازی میکردن تا آخر فیلم یه کلمه هم نفهمیدم به داداشم گفتم فیلم خوبی بود فقط کاش دوبله بود که یکهو داداشم زد به پیشونیش گفت من احمق رو باش زیر نویس رو روشن نکردم دوباره فیلم رو از اول گذاشت من با اون که خوابم میومد یکم نشستم که تازه موضوع فیلم دستگیرم شد که اون دو جوان خواهر و برادرن . . . . من هم داغ شدم هم از داداش خجالت میکشیدم واسه همین به آرش گفتم خوابم میاد اون هم وقتي ديد خوابم مياد گفت:خب برو بخواب...شب بخير گفتم و رفتم ولی آرش همچنان داشت فیلم رو میدید . . . لباس خواب نازكم و پوشيدم و براي اينكه راحت تر بخوابم شلوارم و بيرون آوردم و با شورت و البته لباس خوابم خوابيدم و خيلي زود به خواب رفتم نيمه هاي سحر بود احساس كردم كسي داره به بدنم دست مي زنه اولش ترسيدم ولي بعدش كنجكاو شدم ببينم چيه...داشت دستاشو خيلي آروم جوريكه من بيدار نشم به روي كونم مي زد. تنها فاصله كونم با دستش همين پيراهن نازك خوابم بود...بعضي وقتا فشار مي داد و دستش خيلي راحت در نرمي كونم فرو مي رفت...چه دستاي داغي داشت... بعد چند دقيقه جرأتش بيشتر شد و دستاشو به پستانهايم رساند و حتي يكبار نوك پستانم و با دستش گرفت . . . نيم ساعت گذشت و همچنان كارش تكرار مي كرد . . . نفسم از توي سينه در نميامد و جلوي خودم داشت خيس مي شد . . . آرش دست از كار كشيد با خودم فكر كردم كاش كمي ديگه ادامه مي داد و داشتم نا اميد مي شدم كه دستاي گرمي مستقيم ران هاي لختم و لمس كرد...واقعا شكه شدم. نمي دونستم اينهمه لذت داره . . . بازهم خودم را بخواب زدم . . .دستاشو به لاي پاهام رساند و آرام مالش مي داد و حتي دستاشو بالاتر آورد تا رسيد به پستانهايم . . . پستونم كمي سفت شد بود و كسم كه دیگه خيس خيس بود . . . داشتم ديوانه مي شدم . . . چه لذتي. . . .آرش لباس خوابم و كاملا بالا زده بود و سعي مي كرد زير نور چراغ خواب پاهايم و ببينه. . . . شورتي كه پوشيده بودم فقط جلوي كسم و سوراخ كونم و مي پوشند و بوسه آرام آرش به كونم نتيجه تلاشش بعد 2 ساعت بود...خيلي عجيب بود ديگه اصلا خوابم نميومد و اجازه مي دادم هر كاري مي خواد بكنه . . . ناگهان بين دو كپه كونم يه چيزبزرگ ولي خيلي داغ و حس كردم . . .حدس زدم كيره ولي يعني كير اينقدر بزرگه! . . . كيرشو آروم به بدنم مي زد . . . .چيزي مثل مالش . . . نمي دونم فكر مي كنم از بس به درجه شهوت رسيده بود نمي دانست چون كيرشو قشنگ گذاشت بين دو رانم و تازه متوجه كلفتي كيرش شده بودم.شايد به اندازه يك ليوان . . . خودمو كمي تكون دادم كه يعني خوابم...فوري كيرشو دور كرد و چنددقيقه دست به كاري نزد اما بعد از چند دقيقه كاري كه مي ترسيدم اما دلم مي خواست انجام بده انجام داد . . .مي ترسيدم بفهمه خودمو خيس كردم. . .آرام شورتمو در آورد و دستشو گذاشت روي کسم . . . دستش خيس شد با دستش به كسم فشار وارد مي كرد و كسم اونقدر نرم بود كه خيلي راحت فرو مي رفت...آرام به سوراخ كون و كسم دست مي زد ديگه داغ داغ شده بودم. احساس كردم كونم با دستش خيس كرد . . . انگشتش و داخل سوراخ كونم كرده بود و مي چرخاند . . . .خيلي خوشم آمد. . . و دوباره كيرشو به كونم چسباند . . .كاشكي مي تونستم به كيرش دست بزنم. . .سر كيرش و درست گذاشت روي سوراخ كونم. . . با آن گرماي هيجان انگيز كير برادرم كاملا داغ داغ بودم. . . چند بار به آرامي فشار داد و يكباره داخل كونم كرد . . . . دردش آنقدر زياد بود كه جيغ كوتاهي كشيدم . . . آرش فورا كيرشو بيرون آورد نشستم و دستم و گذاشتم روي كونم و مالش دادم خوب بشه. . . . گفتم آرش داري با من چيكار مي كني. . . از زير نور چراغ خواب بدن لخت لختش و ديدم و كير كلفتي كه كه دلم را برده بود . . . . چند نگاهم كرد سرم و انداختم پايين. . . دوباره بهم نزديك شد . . . .مقاومتي نكردم و شروع كرد به ليسيدن كسم. . . . اين ديگه چه جورش بود . . . توي عمرم چنين لذتي نبرده بودم . . . آرش حالا ديگه به سختي جاهاي حساس بدنم و فشار مي داد و پستانم و مك مي زد . . .گفت بخورش . . . .گفتم بلد نیستم . . . گفت مثل بستنی لیس بزن مثل نوشمک میک بزن. . . گفتم كثيف نیست!....گفت: عزیزم خیلی هم تمیزه . . . منم با اکراه کاری رو که میخواست کردم بعد گفت بخواب . . . دمر خوابيدم و چراغو روشن كرد . . . .توي روشنايي كمي خجالت مي كشيدم به هر حال داداشم بود. . . اما آرش بي خيال نسشت روي دو تا رانم و كونم و مالش داد...احساس كردم كونم دوباره شل شده و آرش هم باز كيرشو داخل كونم كرد. . . نه به شدت قبل اما بازهم توي كونم درد شديدي احساس كردم و از آرش خواستم درش بياره...آرش گفت:پس مي زارم لاي پاهات تا دردش بره . . . كير خودش و زير كس و روي كون مرا با آب دهان خودش و من كاملا خيس كرد و بعد شروع كرد . . .صداي جلق جلق كيرش با كونم فضاي اتاقئ پوشانده بود با هرحركت رفت و برگشت كيرش به پايين كسم مي خورد و احساس مطبوعي بهم دست مي داد و لی در يك لحظه درد بسيار شديدي توي كسم احساس كرد . . . احساس كردم آرش نصف كيرشو داخل كسم كرده جيغ بلندي كشيدم اما آرش كه نزديك انزال بود متوجه نبود و براي بار دوم كيرش درون كسم رفت ولي اندفعه تقريبا همه كيرش...كيرش 18 تا 20 بلندي داشت . . . .يكباره كيرشو تو كسم نگه داشت جریان سریع منی داغشو تو کسم حس کردم همون طور که کیرش تو کسم بود روم خوابید حس درد و لذت عجیبی داشتم برای اینکه مطمئن بشم دستمو سمت کسم بردم از کنار کیر آرش مایع خیس و لزجی خارج میشد انگشتمو بهش مالیدم تا ببینم چیه. . . خون به همراه منی بود دستمو مشت کردم از عصبانیت کوبیدم رو تشک آرش هم که انگار تازه بیدار شده باشه گفت چطور بود الهام خوب بودم . . . من هم اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم داداش دیگه کسی با من ازدواج نمیکنه اونم لبخندی زد و حالا کی میاد خواستگاری تو. . . بهم برخورد گفتم:آرش خيلي کسم درد مي كنه حوصله شوخی ندارم . از جام بلند شدم ديدم كه تختم خوني شده وروي كسم خون به همراه منی لخته شده . . . آرش آرام لبمو بوسيد هنوز گرم بودم وقتي كيرش كه ديگه نرم شده بود روي كسم گذاشت كمي آرام تر شدم. . . من و برد حمام و خيلي با حوصله من و تميز كرد يكي از بهترين لباسهامو آورد و دوباره لبانمو كرد . . . احساس خوبي بهم دست داد...آرش گفت:بي خيال دختر عمو هم كه ازدواج كرد پرده نداشت . . .كسي نمي فهمه....و با همين حرفها من و تسكين داد خوشحال شدم و به آرش گفتم: از حالا به بعد با هیچ دختری نمیگردیا گفت: تو ازین پس زن منی فردا میریم یه جفت حلقه میگیریم . . . الان سه ماه از اون شب میگذره و ما تقریبا هرشب باهم سکس داشتیم ( آخه یکی هم نبود جلوی ما رو بگیره ) اونقدر مشغول لذت بودیم که اصلا حواسمون نبود که چرا یه روزم پریود نشدم فکر کنم یه مسافر کوچولو تو راهه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 68 از 87:  « پیشین  1  ...  67  68  69  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.