| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 68 از 77:  « پیشین  1  ...  67  68  69  ...  76  77  پسین »  
#671 | Posted: 12 Dec 2012 14:29

سکس پدر و مادرم در دهه ۶۰

داستان مربوط میشه به سال 68 من اونموقع سال سوم متوسطه بودم و خیلی عاشق فیلم سکسی و مجله بودم همیشه چندتا مجله و فیلم سکسی داشتم که به دوستام میدادم تا اوقات فراغت خودشونو با اون سر کنن. اونموقعها مثل حالا نه اینترنت بود نه اینکه دخترا و پسرا میتونستن براحتی با هم رابطه داشته باشن خوب بهتر بریم سر اصل مطلب یه شب من وقتی بلند شدم برم آب بخورم يدفعه دیدم از اطاق خواب مامان و بابا صدای مشکوکی میاد که بابام هی اصرار میکنه و مادرم میگه نه دستت رو دربیار بیرون کوسم خارش میگیره منکه تا اونموقع اسم کوس رو از مامانم نشنیده بودم کنجکاو شدم و خودمو به دراتاق نزدیک کردم و دیدم که دراطاق نيمه باز دراز کشیدم زمین و گوشمو بردم جلو تازه فهمیدم که موضوع از چه قراره بله بابام دستشو برده بود تو شورت مامان و با کوسش بازیمیکرد تا اونو راضی کنه خلاصه بعد از کمی ناز وادا مامانم راضی شد و من یکدفعه دیدم که مامان داره زیر نور چراغ خواب لخت میشه و بابام داره ازش تعريف میکنه خلاصه اونشب من حسابی گیج و کلافه شده بودم نمیدونستم چکار باید کنم اونشب تا نزدیکیهای صبح من دم دراطاق خواب شاهد سکس مامان وب ابا بودم که خوب از خجالت همدیگه دراومدن اونشب اونا تا صبح 3 دفعه با هم سکس داشتن و منم سه دفعه خودمو حسابی خراب کردم.

صبح که از خواب بیدار شدم حالت بدی داشتم و از همه اطرافیانم بدم میومد و حسابی از بابام و مامانم احساس تنفر میکردم ولی شب موقع خواب كه شد دیگه خواب به چشمم نمیرفت و منتظر لحظه موعد بودم که برم شروع کنم به دید زدن و گوش کردن به حرفای سکسی اونا چند ماهی به همین روال گذشت و من حسابی ضعیف شده بودم و اصلا دیگه تمایلی به درس خوندن نداشتم زیر چشمم حسابیگود رفته بود و سیاه شده بود؛

یه روز مامانم ازم پرسید چی شده چرا اینقدر زرد و ضعیف شدی؟؟ گفتم هیچی گفت بابات خیلی نگرانته مواظب باش امتحانات آخر سالتو خراب نکنی؟ گفتم باشه بعد گفت برو یه کمی خرید کن بیا امشب میهمان داریمعموت و زن عموت میخوان بیان کرج چند روز میمونن گفتم آخه حالا چرا ما دو هفته دیگه امتحان داریم گفت پروانه میخواد باتو درس بخونهداشت یادم میرفت پروانه دختر عموی منه که یکسال از من کوچیکتره گفتم حالا نمیشه پروانه بیاد ولی اونا نه مامان گفتم چه میدونم گفتن میخوایم بیام خلاصه من رفتم و از روی لیستیکه مامان داده بود خرید کردم و حدود ساعت 10 برگشتم دیدم مامانم داره حاضر میشه که بره حمام گقت سینا من میرم حمام تو نیم ساعته دیگه بیا پشت منو لیف بکش گفتم باشه گفت راستی برو از اکبر آقا 2 بسته واجبی بگیر نگی برای مامانم میخوام گفتم باشه و رفتم از اکبر آقا حمومی سر کوچمون دو تا بسته واجبی گرفتم و اومدم خونه مامانم عادت داشت وقتی میرفت حموم من یا خواهرم میرفتیم و پشتشو لیف میکشیدیم از موقعیکه خواهرم شوهر کرده بود عموما من این کار و میکردم وقتی از بيرون برگشتم گفتم مامان بیام کیسه بکشم؟؟؟ گفت بیا تو من با مامان اصلا رودرواسی نداشتیم هروقت میرفت حموم کاملا لخت میشد وقتی میرفتم پشتشو بکشم راحت پشتشو میکرد بمنو میگفت لیف بزن منم تا اون روز هروقت میرفتم حمام هیچ احساس خواصی نداشتم ولی اونروز یه جور دیگه شده بودم نفسم تند تند میزد و حرارت بدنم بالا رفته بود و حسابی داغ شده بودم وقتی رفتم تو رخکن گفتم من میام حموم خیلی وقته که کسی پشتمو نکشیده و حسابی چرک شده گفت باشه من داره کارم تموم میشه توام بیا تو تا بشورمت منم از خدا خواسته رفتم تو ولی شرتم تنم بود رفتم تو حمام که دیدم مامانم داره پاشو تیغ میزنه گفتم میخوای برات تیغ بزنم تا پاتونبری؟ گفت باشه اونم دراز کشید روی سکو جلوی من منم تا چشم افتاد به کوووووسش مامان شروع کرد به خندیدن که پرو کجارو نگاه میکنی؟؟ با لکنت گفتم هی هیچی بعد شروع کردم به زدن موهای پاش گفتم راستی واجبی گرفتم گفت اکبرآقا چیزی نگفت؟؟ گفتم نه ولی خندید وگفت ای شیطون مواظب باش نسوزی اگه زیاد بمونه پوستو میسوزنه خلاصه دوتایی شروعکردیم به خندیدن و منم حسابی تمام بدنشو دید زدمولی جرات نکردم دست از پا خطا کنم البته هرز گاهی یه ناخنک به کوسش میزدم و اونو لمس میکردم تا حسابی پاهاشو سفید کردم بعد گفت پاهمو که سفید کردی حالا نازمم سفید کن گفتم نازت یعنی چی؟??؟ گفت بابا کوسمو میگم حتما باید مثل بچه بی تربیتا باهات صحبت کنم این دفعه دفعه دوم بود که اسم کوسو از زبانون مامانم میشنیدم حسابی سرخ شدم اونم با رندی گفت حتما شب عروسیت اینجوری میخوای رنگ به رنگ بشی منم گفتم چشم و شروع کردم به خمیر کردن واجبی و قرار دادن روی کوس مبارک و تودلم گفتم خوشا بحال بابام خلاصه بعد از شستشو کوس سرکار علیه منم پشتشو شستم و اونم پشت منو شست و دوسه دفعی به شوخی از روی شورت زد به كیررررم و گفت ماشالله بزرگ شدی و دیگه نوبت زن گرفتنته و دیگه صلاح نیست با من بیای حموم منم گفتم حالا کو تا زن گرفتنو بزرک شدن ما اون روز همه چی به خوبی و خوشی تموم شد و اتفاق خواصی نیفتاد ولی از اون روز به بعد مامان دیگه با من حمام نرفت شب اون روز عموم به اتفاق زن عمو و پسر عموها و دختر عموها و داماشون اومدن خونه ما دو سه روزی خونه ما همون بودن و منم تو درس به پروانه کمک میکردم آخه تو فامیل من اولین نفری بودم که به دبيرستان رسیده بودم و پروانه نفر بعد بود از اونجایی تو فامیل اکثر بچه ها دختر بودن بعداز گرفتن سیکل ازدواج میکردن و میرفتن خونه بخت من بزرگتر ین و اولین پسر خانواده پدرم اینا بودم وچون پسر بزرگ بودم از احترام و توجه خواصی برخوردار بودم درسم که خوب بود و به همه بچه های فامیل کمک درسی میدادم خلاصه بعد از یکی دو روز مهمانی خانواده عموم عزم رفتن کردند فقط پروانه موند تا موقع امتحانتش تا با من درس بخونه قرار بود یه چند روزی هم من برم تهران خونه عموم اینا اونشب وقتی همه رفتند منو پروانه شروع کردیم به درس خواندن مامان وبابام که دوسه شبی از کردن همدیگه محروم بودن سریع شام خوردند و گفتن خسته هستن و میخوان برن بخوابن و ما هروقت درسمون تمام شد بخوابیم مامانم به پروانه گفت کجا میخوابی اونم گفت فعلاکه داریم درس میخوانیم بعدش منم پیش سینا میخوابم مامانم به شوخی گفتی به شرطی که شیطونی نکنی پسر من چشم و گوش بسته است و پروانه که تا بنا گوش سرخ شده بود سرشو انداخت پایین دیگه چیزی نگفت مامان با هیچان زیاد میرفت تا خودشو آمادهکنه برای یه سکس تمام عیار منم از این فرصت استفاده کردم و سر صحبتو با پروانه باز کردم قبلا یکی دو دفعه به پروانه مجله سکس داده بودم اونم یه جورای روش به من باز بود ولی زیاد پیش نرفته بودیم و بیشتر در حد کشتی گرفتن و لمس کردن بدن همدیگه بود اونشب وقتی مامان و بابا رفتن تا بخوابن پروانه پرسید راستی سینا چرا امشب انقدر زود رفتن بخوابن عمو که عادت نداشت زود بخوابه-؟ گفتم آخه گفت آخه هیچی منكه دیدم هیجانش برای شنیدن زیاده شروع کردم به عذر و بهانه آوردن و تفره رفتن از گفتن موضوع اونم حسابی کنجکاو شده بود که نميدونم با شیطنت گفتم صبر کن تا نیم ساعته دیگه همه چیزرو میفهمی خلاصه ساعت 12 بود که گفتم اگه میخوای بدونی چرا زود خوابیدن بیا بریم تو حال تا بهت نشان بدم اونم با عجله اومد دنبال من پا ورچین پاورچین رفتیم کنار دراتاق خواب گفتم گوش کن خودت میفهمی ما تازه اول کار رسیده بودیم که بابام میگفت امشب میخوام حساب داغت کنم مامانم میگفت میخوام حسابی جررررش بدی بد جوری هوس کیرررر کرده بابام گفت با اسپری یا بدون اسپری مامانم گفت خشکخشک میخواهم حسابی جیغعغغ بزنم تا همه بفهمن من دارم کیررررر میخورم منکه حسابی حالم بد شده بود اصلا متوجه پروانه نشده بودم یکدفعه برگشتم دیدم پروانه نفسش بند اومده و سرجاش خشکش زده گفت سینا گفتم چیه گفت بسه دیگه من دارم بالا ميارم بریم گفتم صبر کن حالا به جاهای خوبش میرسم اونم تهدید کرد که اگر نیایی داد میزنم تا اونا بفهمن که آقا پسرشون گوش وایستاده خلاصهمنکه اصلا راضی نبودم اون صحنه رو از دست برم به اجبار مجبور شدم دنبال پروانه برم تو اطاقم وقتی رفتیم تو اطاق دیدم که پروانه مثل وحشی ها حمله کرد طرف من گفتم زود باش میخوام جررررم بدی گفتم یعنی چی!؛ گفت یعنی همین چیه چطور اون پیرسگا با هم حال کنن ولی منكه جای بچه کوچیک اونام منم کیرررر میخوام

خلاصه منکه به مرادم رسیده بودم هی طاقچه بالا میزاشتم تا حسابی حشریبشه اونم که حسابی حشری شده بود سریع به یه چشم بهم زدن لخت شد و پرید روی من و شروع کرد به لیس زدن من منم سریع لخت شدم وشروع کردم به لب گرفتن و بعدش با سینه های سفت مثل سنگش ور رفتم بعد حسابی کوسشو لیس زدم و شروع کردم به در مالیکه باز وحشی موهامو کشید و گفت بکننننن توشششش گفتن نه که پاهاشو قلاب کرد پشت کمرم و با فشار خودشو به هم نزدیک میکرد چند باری وسوسه شدم که پدشو بزنم ولی بازم وجدانم قبول نکرد و شروع به آب سرد ریختن روش اونم که ناکام شده بود هرچی بدو بیراه بلد بود نثارم کرد اون شب تا صبح چند بار با هم سکس داشتیم و لی هر دفعه من یه جوری از زیر پاره کردن پردش در رفتم خلاصه دوسه شب بعد هم اول میرفتیم پشت در اطاق خواب وقتی حشری مشیدیم و میرفیتم رو تخت و با هم سکس میکردیم بعد از چند روز عموم اومد پروانه رو برد و منم سرگم امتحاناتم شدم ولی هیچوقت با پروانه تنها نشدم راستشو بگم حسابی از رفتار اون میترسیدم منم بعد از امتحانات سال چهارم رفتم خدمت تو خدمت دانشگاه قبول شدم و یکراست رفتم شیراز و شروع به تحصیل کردم و بعد از اتمام درسم مجددا رفتم ادامه خدمت سربازی و کردستان خدمت کردم پروانه هم تو این فاصله چندتا خواستگار براش اومد و با یکی از اونا ازدواج کرد و منم از شش هفت سال درگیر درس و خدمت اومد و در یک شرکت شروع به کار کردم و ازدواج کردم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#672 | Posted: 13 Dec 2012 12:44

عشق پرپر

روز و شب فکرش از سرم بیرون نمی رفت دلم می خواست همیشه ببینمش واقعا عاشقش بودم ولی اون همون رفتاری را با من داشت . بابا و مامانم خیلی مذهبی بودند و ما هم اینجوری تربیت شده بودیم و این مسئله کار را سخت می کرد چون باید حفظ ظاهر می کردم . یه روز به بهونه امتحان ریاضی رفتم خونه خالم که با دختر خالم بهناز ریاضی بخونم ولی اونم امتحان داشت و گفت اگه اشکال داری از بهراد بپرس از خوشحالی داشتم می مردم و از بهناز خواستم که اون به بهراد بگه .

من و بهراد رفتیم تو اتاق بهراد که با هم درس بخونیم البته در اتاق نیمه باز بود طی درس خوندن چند باری با هم به خواسته من تماس بدنی داشتیم قصد داشتم تحریکش کنم و منتظر یه حرکت از طرف بهراد بودم ولی ظاهرا بهراد از من می ترسید ... اون روز گذشت و من با خاطراتش زندگی می کردم . تا اینکه بابا مامانم رفتند مکه یه روز که نمی خواستم برم دانشگاه و تنها خونه یودم زنگ زدم به بهراد و ازش خواستم بیاد خونمون با من ریاضی کار کنه و اون هم بدون هیچ سئوالی قبول کرد وقتی اومد سلام کرد و پرسید کسی خونه نیست گفتم نه بچه ها مدرسه اند سراغ مامانم را گرفت که گفتم خوب مکه اس دیگه که جواب داد راست می گی اصلا یادم نبود کتاب و دفترم را آوردم و نشستیم برای درس خوندن این بار تماس های بدنی را بدون ترس و استرس بیشتر کردم و همین باعث شده بود بهراد هم با من تماس بدنی داشته باشه که یک دفعه چشم تو چشم شدیم و هر دو زدیم زیر خنده که تو همین حین بهراد منو بقل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بعد هم لب هامون تو هم گره خورد احساس فوق العاده ای داشتم بعد از لب گرفتن شروع کرد به مالیدن سینه هام و دستم را گرفت گذاشت روی کیرش و بعد از مدتی ازم خواست که بریم روی تخت و منو بقل کرد و به سمت اتاقم حرکت کرد منو خوابوند روی تخت بدون هیچ درخواست و سئوالی شرت و شلوارم را همزمان باهم از تنم خارج کرد منم با خجالت تمام دستم را روی کوسم گذاشتم و کاملا سرخ شدم که گفت لوس نشو دیگه و خودشم شروع کرد به لخت شدن و از منم هم خواست که کاملا لخت بشم حالا دیگه من وعشقم روی یک تخت تو آغوش هم بودیم و من به هیچی جز اون فکر نمی کردم شروع کرد کوسم را مالیدن و چوچولم را مکیدن داشتم آتیش می گرفتم از من خواست که براش ساک بزنم و کیرش را کرد تو دهنم نمنم شرو کردم به خوردن اول احساس خفگی داشتم ولی کم کم عادت کرم و خوشم اومده بود که یه لحظه احساس ترشیو بود بدی تو دهنم داشتم همه آبش را تو دهنم خارج کرده بود که منم بلند شدم دویدم به سمت دستشویی و توی دستشویی بالا آووردم وقتی از دستشویی اومدم بیرون بهراد پشت در بود و بقلم کرد و لب هام را بوسید و دوباره بردم روی تخت ازم خواست که به صورت سگی رود تخت بشینم و با آب کوسم و آب دهنش کونم را خیس کرد و یک دفعه احساس کردم آتیش گرفتم و جیغ زدم بهراد از ترس از روم پرید و گفت چی شد گفتم خیلی درد داشت بهراد گفت کرم بیار که خوب چربش کنم دردت نگیره می ترسیدم ولی باز هم تسلیم شده این بار حسابی با کرم شوراخ کونم را چرب کرد و بعد با آب دهنش هم خیسش کرد و این بار نسبت به قبل درد کمتری داشتم ولی بااین حال داشتم می مردم نفسم بالا نمی یومد و لی بهراد داشت تلمبه می زد تا این که بعد از یه مدت درد همراه با لذت داشتم و دیگه داشتم حال می کردم بهراد با دستش کوسم را می مالید با کیرش کونم را می کرد از اون روز به بعد منو و بهراد به مدت 4 سال حداقل هفته ای 1 سکس داشتیم و بهترین روز های عمرم را سپری می کردم 1 روز که با بهراد وعده کرده بودم نیومد موبایلش هم خاموش بود نگران و عصبانی برگشتم خونه مامانم داشت گریه می کرد و آماده شده بود از خونه بره بیرون و منتظر بابام بود ازش پرسیدم چی شده گفت بهراد گفتم بهراد چی گفت با موتور تصادف کرده حالا هم تو کماست دنیا دور سرم چرخید اشکم سر ریز شده بود و جیغ می زدم تو همین لحظه بابام رسید وقتی رسیدیم بیمارستان همه فامیل داشتن گریه می کردن آره همه چیز تموم شده بود و عشق من پرپر


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#673 | Posted: 14 Dec 2012 12:55

زن عموی کمر باریک

عمو کوچیکه تنها ده سال از من بزرگتر و چون در جوانی خیلی خوش گذرانی میکرده و اهل مشروب بود و تا چهـــل سالگی که ازدواج کرد با دختری قد بلند و خیلی زیبا و کمر باریک که هرموقع من اون رو میدیدم برای اینکه آبروریزی نکنـــــــم و خدایی نکرده زن عموی خودم دل ببندم سعی میکردم کمتر در محافلشون ظاهر شوم واین کار من هم باعث شده بود منو خجالتی تصور میکردند و عمویم چند بار پرسیده بود در خلوتی که برایت مشکلی روی داده یا دختری که دل دادی کیه برایت دست بالا بزنــــیم اما من کسی نبود که به عموی خودم بگم که گفتم چیزی نیست و کمی بیشتر تو محافل خانوادگی میرفتم تا اینکه آن روز شب جمعه با رفقا قرار بود تو یک مجلسی که دوسه تا کس ناز کم سن و سال که وحید شماره من رو به یکیشون داده بود که اگر دیر کردم تماس بگیره و منو با زبان چرب و نرمش کاری کنه که برسم اینم از اون کارای عوضی بازی های رفقا بود چون من شیر میشدم و پول مشروب یا شام رو اونا تیغ میزدن و البته اینبار تیرشون به کیر خورد موقع حمام بودنم تلفن همراهم زنگ میخوره وقتی جواب نمیشنوه طرف اس ام اس میزنه و شروع میکنه به قوربون صدقه رفتن کیر من که من موقع خواندن حشری بشوم خودم رو آنجا برسانم زن عمو که مطابق همه وقت آمده بود تو سالن تا کمی تردمیل کار کنه صدای تلفن رو میز رو میشنوه و بعد هم آمدن اس ام اس و کنجکاو میشه و بله مطلب رو میگیره و موقعی که از حمام در آمدم عطر و ادکلن مالیدم از تـو آینه دیدم که کنار در واساده و داره منو نگاه میکنه حالا من با شورت و بالاتنه هم لخت با دیدنش از تو آینه و نگــــــاهی کــه به من میکرد خود به خود جوجه خروسمون بزرگ شد تا یک خروس کامل و گوشتی شد نه این که من ضعیف باشم اما میــدونید بعضی ها با نگاه هـــای عجیب و خـــریداری آدمو نگاه میکنن که هر کسی جای من بود همینطور میشد برگشتم و دلیل آنرا پرسیدم و گفت من زن به این جوانی گیر عموی تو افتادم که تو این شش ماه از عروسی تا حالا فقط پنج بار سکس تونسته با من بکنه که برای تازه عروس شاید اگر برای فامیل نبود آبروی خاندان شوهرم رو میبردم ولی دندان رو جگر گذاشتم و حالا چرا وقتی من هستم تو که چیزی داری دندان گیر به دیگران برسه و من از تو میخوام در غیر آن فردا ظهر کارم رو تمام میکنم و آبروی خاندان تو میبرم و حرفاش مثل آجر تو سرم صدا میکرد یک آن نفهمیدم بهش حمله کردم دست خودم نبود فقط یک آن دیدم انداختمش رو تخت و دارم تلمبه میزنم و داره آبم هم میاد بدن سفیدش کبود شده بود و خودش هم کاملا راضی بنظر میامد و گفتم آبم داره میاد و گفت بریز رو سینه ام و تا کشیدم با فشاری که از درد با صدای بلند هوار میزدم و انگار شلنگ آب باشه تا آن موقع چنین ارضاء نشده بودم چند بار با فشار آب از سر کیرم پمپاژ کرد بیرون و کنارش رو تخت به پشت افتادم و تازه اون با دستش سرشو گرفته بود و تکون میداد و سرشو با زبان خودش تمیز کرد و تازه برایم شروع به خوردن کرد و سیر که شد دستش رو روی کیرم گذاشت و گفت افشین جون هروقت کارم داشتی میدونی که من آماده هستم و دیر کنی میام اینجور وصولش میکنم و پاشد و سریع خودش رو به طبقه بالا رسوند و یکساعت از آن گذشته بود و سی میس کال و انواع متلک و بد بیراه که نثارم کرده بودند و برای اولین بار تو دوسال قبل کونشون پاره شده بود که مجبور به پرداخت پول ویسکی و خرت و پرت و سرویس شام و کلا اینجور چیزا شده بودن و من هفته ای یا ده روز یکبار تا مدتها قبل از آمدنم به مادرید جور عمویم را میکشیدم و دو ماه از آمدنم گذشته بود که با خانواده که تلفنی حرف میزدم شنیدم عمویم زنش رو طلاق داده و زن عموی سابق الان همسر من در مادرید هست البته همسر که نه مادر سه فرزند من .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#674 | Posted: 14 Dec 2012 12:58

کوس مامان نرگس من

--- من بچه اهوازم تو ی خونه ویلایی زندگی میکنیم
من 1 برادر دارم و یک خواهر یه خانواده 5 نفره هستیم که
برادرم 24 و خواهرم 21 سالشه
این داستانی که میگم ماله 2 ساله پیش که مامانه من 39 سالش بود اسم مامانم نررگس هستش ومثل مامان خیلی ها آنجلینا جولی نیس صورت خوشکلی نداره بدن سفیدی هم نداره رون های بزرگ و کونه بزرگ و سبزه ای داره و برعکس سینه های بزرگش سفیید هستن
برعکس فامیلای مامانم که همه مذهبی بودن مامانم کاملا امروزی بود و من از این ماجرا بدم میومد
و البته اون موقع فکر میکردم زن سالمیه
اما باید بگم که یه جنده به تمام منی بود
داستان از اونجا شروع میشه که همسایه جفتیه ما دوتا پسر با خواهرشون زندگی میکنن یکیشون رفیق صمیمیه من حمید و برادرش هانی که پسره خوش قیافه و خوش هیکلی بود ورزشکار هم بود بوکس کار میکرد
این آقا هانی تو کفه خواهره من بود .و اینم بگم که خواهرم شکوفه دختره خیلی خوشکل و نجیبیه و با هیچکس دوست نمیشد
خوب از این مادر همچین دختری بعید بود .خلاصه هانی بدجور تیزز کرده بود واسه شکوفه و به برادرش حمید گفته بود تا اینو نکنم ول کن نیستم منو حمید <رفیقیم> خیلی صمیمی بودیم و همه چیرو بهم میگفتیم یکروز حمید امد بم گفت یکاری کن .هانی بدجور تیزز کرده میخواد خواهرتو زورگیری کنه
منم خیلی ترسیده بودم رفتم به مامانم گفتم .مامانم هم با شکوفه حرف زد.الی هم بش گفت که آره خیلی وقته دنبالمه
خلاصه یک روز مامانم رفت دمه خونه حمیدنا و گفت به هانی بگن بیاد دمه در .مامانم خیلی عصبی بود به من گفت برو اونور پیش حمید. منو حمید هم از 10 متر اونورتر نگاشون کردیم
دیدم مامانم با تندی داره با هانی حرف میزنه و الانه که بزنه تو گوشه هانی
اما هانی که پسره چرب زبونی بود مامانمو آروم کرد وبا لبخند واسش سخنرانی میکرد
بعد از 5 دقیقه دیدم مامانم خیلی آرومه و همش با ناز میحرفه
و هعی ی نگاه به ما مینداخت هی میخندید نمیدونستم چیشده بعد مامانم از هانی جدا شد اومد سمت خونه منم رفتم پیشش گفتم جیشد؟ مامان هم گفت هیچی بابا بنده خدا بچه خوبیه یکم نسیحتش کردم
این موضوع تموم شد تا اینکه یروز مامانم با هانی امد دنبالم تعجب کردم مامانم گفت هانی سره راه بود سوارش کردم ببریمش با هم
<<<و اینم بگم که برادرم با ما زندگی نمیکرد بنا به دلایلی.. بابام راننده اتوبوس بود و چندروزی یبار میومد خونه شکوفه هم نزدیکه کنکور بود و خونه مادر بزرگم بود اکثر اوقات. که بیشتر درس بخونه>>>>
و انم بگم مامان من به هیچ عنوان از کون نمیداد
و اما...
چند روزی بود که مامانم با هانی میومد دنبالم مدرسه و من خیلی حرس میخوردم
تا یروزی که ماشین خراب بود و باید خودم میرفتم خونه
خودم رفتم .نزدیکه خونه که شدم دیدم مامانم و هانی دم درن مامانم لای در و هانی بیرون .خیلی شاد بودن باهم دست دادن و هانی رفت خونشون مامی هم رفت خونه
دیگه فهمیده بودم که مامانم با هانی دوست بوده خواستم به پدرم بگم که ترسیدم این زندگیه کیری بدتر بشه
از همه چی سیرر بودم دیگه
و اما جریانه سکسش
یکشب حمید بم گفت که یچی بگم؟؟ گفتم جانم؟ گفت دعوا نمی کنی؟؟؟ گفتم نه گفت شرر درست نمیکنی؟؟ گفتم حرفتو بزن
گفت هانی با مامانت دوسته. گفتم میدونم گفت واقعا!!! گفتم آره حتی میدونم خونمون هم اومده
گفت فقط همین ؟؟ گفتم په چی؟؟ گفت اول بگو میخوای چکار کنی؟
گفتم داره واسم عادی میشه. کاریش ندارم
گفت پس بیا بریم خونمون تا بت بگم رفتیم خونشون
رفت ی شورت زنونه آورد گفتم چیه؟؟ گفت ماله مامانته
گفتم چیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
گفت آره مامیت دیروز صبح اینجا بود منم تو اتاقم بودم هانی بش گفته بود کسی نیست
زبونم بند امده بود
گفت مامانت وزش خیلی خرابه خیلی حشریه تا اومد تو بلند گفت هانی بکن عشقمو بده دستم
از لا در میدیدم که به شدت کیرر میخوررد وهانی بلندش کرد کرد تو کوسش چنتا تلمبه زد و خالی کیرد رو بدنش
----------------
داشتم دیوونه میشدم اما حمید آرومم میکرد و میگفت شما که نیازه مالی ندارید مامانتم این کارو دوست داره. منو توهم نمیتونیم کاریش کنیم.کمبود داره و کاریش نمیشه کرد
دیگه دادن مامانم به هانی عادی شده بود واسم
اما خیلی دوست داشتم یبار دادنش رو ببینم
--
تا اینکه یروز داشتم جی تی ا 2 بازی میکردم مامی هم طبق معمول روو تخته من دراز بود و با هانی میحرفید و میگفت
اونی که امروز کردی تو دهمنم خیلی بزرگ بود کثافت
بعد دوباره گفت نه نه دوسش دارم فقط گفتم بزرگ بود. <انگار هانی گفته بود دیگه نمیدمش بت>
مامان جلو من راحت میحرفید چون فکر میکرد من بچم و نمیفهمم منظورش رو
قطع کرد رفت حموم بد که اومد دوره خودش حوله پیچیده بود که زنگ زدن بم گفت ایفون بردار
برداشتم رفیق بابام بود آقای حیدری گفت بابات هستش؟؟؟ گفتم آقای حیدری شما که میدونید بابام الان تبریز Plain Face
گفت کاره مهم دارم مامانت چی؟ گفتم هستش گفت بگو یباد دمه در
منم به آیفون رو نذاشتم فکر میکردم مامانم از آیفون میحرفه باهاش
رفتم تو اتاقش که دیدم لخت وایساده جلو آیینه و از هیکله خودش لذت میبره فقط ی شرط پاش بود .تا منو دید داد زد کثافت درر بزن خوب Plain Face
منم گفتم ببخشید آقای حیدری دمه در کارت داره گفت باشه
ی چادور سفید انداخت سرش که زیرشم فقط شرط بود رفت دمه در!!!!!!!!!!!!!
منم رفتم جی تی آ بازی کنم که کنجکاو شدم ببینم چی میگن
رفتم آیفون رو برداشتم
و تعجب کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مامانم میگفت نمیشه سامان خونست ول کن دیگه بزار شب میام خونت !!
آقای حیدریم گفت الان میخوامت خیلی حشرین آبمو بیار میرم کوسو خانوم
مامانم میگفت چرا نمیفهمی؟؟ میگم سامان خونسست نمیششششششششه
و باز هم حیدری اصرار کرد و گفت ببن چه شششق شده این کیر تا دهنتو نگاااد ول کن نیست .آفرررییین
بعد مامانم گفت وایسا خو چند دقیقه
اومد تو بم گفت بابات به آقای حیدری گفته بیاد پمپ رو تعمیر کنه تو میری پیشش یا خودم برم؟؟
میدونست من تو کفه جی تی آ هستم و جوابم چیه
منم گفتم من دارم میرم حموم نه خودت برو و رفتم حموم
اونم مطمئن شد من رفتم حموم
رفت تو حیاط منم از شیشه شکسته اتاقم نگاه میکردم دیدم حیدری چادره مامانمو در آورد و گفت اووفففففففففففففففففففف
جنده خانوم آمده هم که هستی
مامان گفت سریع بکن بم بدش تا سامان نیومده
حیدری شلوارشو تا زانو در آورد و کردش تو دهنه مامانم
مامانم خیلی حرفه ای سااک میزد
از زیره تخماش لیسسس میزد تا نوکش
بعد دوباره تا آخر میکردتو دهنش بعد گفت
پس چرا نمیاد؟؟ مردم از استرس
حیدری گفت چی چی بیاد تا کوستو نکنم ول کن نیستم
مامانم گفت نمیشه ول کن دیگه الان سامان میاد آبروریزی میشه
حیدری گفت میدونی من ول کن نیستم پس بلندشو تا سامان نیومده بکنمت
مامانم خوابید گوشه حیاط پاهاشو باز کرد گفت سریع باش خو
حیدری گفت میخوام از کون بکنمت مامانم گفت گوه بخور میدونی محااله پس یالا
اونم خوابید رو مامانم و کرد تو شروع کرد تلمبه زدن
باورم نمیشد مامانم گوشه حیاط در حالی که من هستم داره کوس میده
مامانم دیگه منو یادش رفته بود میگفت آههههههههههههههه فدات بشم محکم تر بکن تووم
جررررررررررررررررمممممم بده آیییییییییییییییییییی
حیدری هم محکم تر میزد و گفت دارم میام
مامانم گفت ای جونمممممممممممم همشو برییز تووووووووووووم آییییییییییییییییییییی
اونم خالی کرد توش
و گفت مرسی جنده من ررفتم
مامان هم بزور پاشد شورتشو پوشید چادرشو سر کرد اومد تو
گفت سامان میرم حموم گفتم تازه حموم بودی که
هیچی نگفت رفت حموم
بوو منیی خونه رو برداشته بود
منم تا برگرده 2 بار جق زدم
------------
خلاصه دیگه عادی شده بود نرگس خانوم به همه میداد
و اما اونروزی که کامل نمام مهارت مامانمو تو کوس دادن دیدم فرا رسید
ساعت 9 شب بود حمید اود دمه خونمون گفت فردا قراره هانی مامانتو بگااد گفتم ساعت چند؟؟؟
گفت ساعت 8 تمرین داره بعد از تمرینش میاد حدودا ساعت 11
گفتم چکار کنیم؟
گفت فردا مدرسه رو بپیچونییم بشنیم سوپره مامانه جندتو ببنیم
<<دیگه حمید راحت بم میگفت مادر جنده>>
گقتم پایتم
حمید شب پیشه من خوابی
ساعت 7 صبح پاشدیم لباس پوشیدیم
و قبل اینکه مامانم بیدار شه رفتیم توو کنیسه <<به اتاقکه بالا که یجور انباری حساب میشه . پله میخوره به حال و پذیرایی میگیم کنیسه>>
مامانم ساعت 30 7 بیدار شد دید ما رفتیم .
مستقیم رفت حموم که صفا بده کوسشو
بعد 30 دقیقه اومد بیرون لخت لخت جلو آیینه توو حال ایستاد و هی میخندید و سینه اهشو میمالید
حمید هم ی ببخشید به من گفت و شروع کرد مالیدنه کیرش
مامانم همونطورر لخت رفت کلی وسایل آرایش آورد خودشو کرد مثل عروس
بد کلی پنکیک و کرم مالید به کونش و روناش که سفید به نظر بیان
بعد رفت ی لباس بندیه سر تا پا پوشید پایینش 3 وجب از کوسش پایینترر بود
و خط سینه شم کامل معلوم بود
لباسش به قدری کوتاه بود که اگه یکم خم میشود شرتش کامل نمایان میشود
بعد خودشو تو آیینه بوسید
و زنگ زد به هانی گفت سلام عشقم کجایید پس؟؟؟
بعد گفت به اون آقا نگی من میدونم که میخوای بیاریشااا
بعد دوباره گفت چشم گلم آمادم شما زود بیاید دیگه
ازین حرفاش فهمیدیم که هانی تنها نیست
و مامانم منتظره 2 3 نفری هسست
بعد زنگ زدن مامانم آیفون رو زد و دویید رفت تو اتاق
هانی اومد داخل پشتش هم یه غوول که گویا مربیه بوگس هانی بود اومد توو
هانی بلند گفت کسو خانوم پس کوشی؟؟؟؟
مامانم گفت الان میام جیگرررررم
و هانی و اون آقا که بش میگفت حسن آقا
هی در گوشی باهم میحرفیدن و میخندیدن
بعد هانی دوباره بلند گفت بقرآن اومدیم خودتون رو ببینیم خانومی و بازم میخندیدن
بعد مامانم با اون لباسه سکسیش اومد گفت سلام عرض میکنم
بد یهو گفت هانی این کیه آوردی؟
هانی گفت مربیمه عزیزم
مامان گفت وااااا مگه من جندم که دوستت رو میاری؟؟؟
حالا این آقا چه فکری میکنه؟؟
هانی گفت حالا ی این بار بخاطره من
و مامانم با عشوه گفت چشم کجا راحتید؟
هانی گفت همینجا خوبه
بعد مامانم رووبروشون زانو زد شلوارشون رو باز کزد اول شروع کرد کیره هانی رو خوردن 2 3 تا مک زد که هانی زد تو سرش و با لحنه خشونت آمیز گفت جنده اول کیرررره استاد رو بخور Plain Face
مامانم که جلو حسن خورد شده بود گفت چشم چرا میزنی/؟
بعد شروع کرد کیرر خوردن حسن
از زیره تخماش شروع میکرد لیسیدن تا نوکش
بعد گفت حسن آقا اینطور راحتید؟؟ اگه نه یجوورر دیگه بخوررم
بعد حسن بلندش کرد خوابوندش رو مبل سینه اشو فشارر میداد جووری که مامانم جییق میزد و دست و پا که تروخدا آروم
بعد حسن کیرشو گذاشت للبه کوس مامانم محکم کرد تو نفس مامانم بند اومد
محکم تلمبه میزد هانی هم چپ و راست با کیرش میکوبید رو صورت مامانم
حسن محکم تر تلمبه میزد مامانم هم لذت میبرد میگفت ای جااانمممممم کیرررررررررررررررررررر
بکن توووووووون فشاااررر بده لعنتی
حسن کیرشو در آورد گذاشت رو شکم مامانم و با فشار آبشو خالی کرد رو سینه هاش
و 3 4 دقیقه خوابید رو مامانم و بعد پاشد لباس پوشید با هانی حرف زززد و رفت !!!!
حالا نوبته هانی بود به مامانم گفت خودتو تمیزز کن
بعد گفت بیا کیرررمو بخوررر
مامانم که خسته هم بود باز زانو زززد و کیرر خوررد .یدفه هانی داااد زززد جنده درست بخورر
بد سره مامانمو گرفت و صورتشو کرد لا کونش و گفت کونمو بخوررر جنده
مامانم با صدای بریده میگفت حالم داره بهم میخوره بسسسه
و بعد از چند دقیقه هانی ولش کرد گفت بیا کیرر بخورر
مامانم که خیلی از هانی ترسیده بود سریع خورد
بد هانی گفت بگو سرور من دارم کیرتو میخورررم
مامانم تکراار کررد
بعد به مامانم گفت جنده پاشو دستاتو بزار رو مبل قمبل کن
مامانم گفت نه از پشت نه
هانی گفت جنده گفتم قمبل کن
مامانم گفت نههههههههههههههههه Plain Face
بعد هانی 2تا کشیده محکم زززد بش
مامانم قمبل کرد با گریه
و التماس میکرد نکن
هانی کیرو گذاشت رو کونش و آروم آروم میکرد تووش
مامانم جیقش تو هوا بوود
و اصرارر میکررر توروخدا بسسه
هانی محکم تر تلمبه میییزززد و داد میزد
مامانم گفت درش بیار دارم میرینم درش بیارر آییییییییییییییییییییی دارم میریننمممممممممممممممممم
درششش بارررررر آخخخخخخخخخخخخخخخ
هانی آبشو تا آخر خالی کرد تو کونه مامانم
و یدف کیرش رو در آورد
و مامانم ززررررررررررررررررررررررررتتت
گوزید و همه آب منیو ریخت رو قالی
و بعد خوابید رو زمین
هانی هم کیرشو با سینه هاا مامانم پاک کرد
به مامانم گفت جنده بای بای

و فردای این ماجرا من خونه بودم که مامانم با یه مرد اومد خونه
یدفه مرد گفت همینحا خوبه یکم بده عجله دارم
مامانم با خنده گفت مگه جندممم؟؟؟ باشه عزیزم شلوارتو در بیار
شلوارشو در آور مامانم شروع کرد به ساک زدن بعد مرده گفت بسه کوستو بده
بد مامانمو باز کرد و کرد لاششش مامانم هم گفت آیییییییییی یواااااشش
مرده هم گفت چندبارر دادی که اینقدرر کوشادی؟؟ مامانم هم گفت مگه من جندمم؟؟
فقط 4 5 بار به شوهررم دادم !!!!!!!!!!!!!!!!!! آبتو برییز دهنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#675 | Posted: 15 Dec 2012 16:33

زن عموی حشری من

جریانی رو که میخوام بگم مال 10 سال پیشه ، من اونموقع 19 سالم بود و زنعموم 36، 7 سالش ، من برای دیدن اقوام پدریم رفته بودم اراک ، چند روزی رو خونه عموهام و عمه هام رفتم و دیدمشون اما خونه این زنعموم که اسمش اکرمه نرفتم چون بابام با عموم قهر بود و به همین دلیل ماهم باهم رفت و آمدی نداشتیم . درست روزی که فرداش قرار بود من برگردم تهران زنعموم اومد خونه مادربزرگم وکلی بامن گپ زدو شوخی کرد ، واقعیتش زنعموم خیلی هیکل سکسی و باحالی داره و خیلی هم خوشگله و بگو بخند ، برای همین من شکی یهش نمیکردم وجواب شوخیاش که هیچکدومشونم خارج از ادب نبود و میدادم و با هم کلی کیف کردیم . آخرش که میخواست بره بمن گفت میلادجان کی میخوای برگردی ، منم گفتم اگه بشه فردا . گفت ، پس فردا بیا ناهار خونه ما بعد برو . منم گفتم زنعمو دوست دارم بیام اما میترسم عمو ناراحت شه . گفت نه ، ناراحت نمیشه عموت با بابات مشگل داره باتو که نداره ، تازه تورو خیلی هم دوست داره . و موقعیکه داشت میرفت بایه حالت عشوه انگیز گفت یادت نره من فردا ناهار درست میکنم نکنه نیای . که منم گفتم باشه .
فرداش شد و من ازمادربزرگم خداحافظی کردم و راه افتادم اولش نمیخواستم برم اما بعدش پیش خودم گفتم عموم آدم نیست اما زنعموم که احترام بهم گذاشته و دعوتم کرده پس میرم ناهارو میخورمو بعدش میرم تهران .
رفتم دم در خونشون و زنگ زدم اومد درو باز کرد ،وای ، چقدر هوس انگیز شده بود . یه آرایش غلیظ کرده بود یه تاپ قرمز تنش و یه شلوار مشکیه چسبون هم پاش بود بهم دست داد و برای اولین بار تو زندگیم بامن روبوسی کرد ، چه صورت نرم و گرمی ، داغیه لباشو رو صورتم احساس کردم تنم مورمور شد اما به تنها چیزی که فکر نمیکردم سکس بود . رفتیم تو خونه و من نشستم تو هال و اونم گفت میلاد جان چای میخوری یا شربت . منم گفتم چای بهتره . اونم رفت تو آشپزخونه ومنم داشتم خونه عمومو که تاحالا نیومده بودمو نگاه میکردم . با یه پیشدستی که توش چایی بود اومد و نشست کنارمو کلی خوش اومدیو تعارفای میزبانانه کرد . بعد یه مقدار حرف زدن ، من گفتم راستی عمو کجاست . اونم گفت عموت سر کاره و تا بعدازظهر نمیاد . و بازم شروع کردیم به گپ زدن . بدون اینکه حالیم شه صحبتامون یواش یواش خیلی خودمونی شد . تا اینکه من گفتم زنعمو ، چرا ماهواره ندارین ؟ که گفت ای بابا ماهواره میخوام چیکار ، آدم میزنه یه دفعه کانالای سوپر ، بهش فشار میاد ، عموتم که نا نداره ، حال تکون خوردن نداره ، فقط بفکر تریاکشه ، من و عموت الان چند سالی هست خواهر و برادریم . منم حس دلسوزیم گل کرد و گفتم پس چیکار میکنی اگه بهت فشار یباد ؟
(راستش این سوالو بی منظور کردم با اینکه شدید هوس انگیز شده بود و منم حشری اما نمیدونم چرا تو فکر سکس نبودم )
اونم گفت یه کاری میکنم دیگه . منم ول کن نبودم و هی میگفتم چیکار ؟
یه دفعه گفت خودم به حساب خودم میرسم . گفتم آخه اینجوری حال بهت میده ؟ دیدم جوابی نداد . منم سکوت کردم ، بعداز چند لحظه گفت خب چیکار میشه کرد اینم قسمت منه دیگه .
من مونده بودم چی بگم . یه دفعه گفت میدونی میلاد چند بار خواستم با یکی رفیق شم که فقط منو تو اینمورد ارضا کنه اما نتونستم . گفتم چرا؟ گفت آخه من زندگیمو دوست دارم تازه مگه میشه به کسی اعتماد کرد ، میشه ؟
تا اونموقع فکر میکردم زنعموم داره باهام مشورت میکنه اما یه تو چشاش نیگاه کردمو حس کردم آثار حشری شدن توشه .
بهش گفتم والله من چی بگم راست میگی ، آدم نمیتونه به هر کی اعتماد کنه . یه دفعه گفت مثلا اگه باتو بخوابم میتونم خیالم راحت باشه که مثلا جایی عنوان نکنی ؟ منم گفتم چی بگم ، آره میتونی ولی ...
یه لحظه کپ کردم ، نگاش کردم ، دیدم اونم داره نیگام میکنه ، جفتمون حشری اما جفتمون هم میترسیدیم ، یه دفعه دستامو گرفت و کشید طرف خودش و لباشو گذاشت رو لبام . اولش شوکه شدم اما نفهمیدم چی شد که منم خوابوندمش رو زمین و روش خوابیدمو شروع کردم به لب گرفتن . وحشیانه لبامو زبونمو میمکید و لیس میزد و پاهاشو وا کرده بود همونطور که من روش بودم دستاشو انداخته بود دور کمرمو کیرمو میمالوند رو کوسشو خودشم با تکونایی که بخودش زیرم میداد همراهی میکرد . یه دفعه روش نیمخیز شدمو گفتم آخه تو زنعمومی . گفت یعنی نمیخوای ، یعنی با یه نفر غریبه برم ؟
باز خوابیدم روشو درحالیکه گوشه های لبشو زبون میزدم گفتم پس بریم تو اتاق خواب . بلندش کردمو در حالیکه تو بغلم در کنارم میومد و منم با دستم کمر و کونشو میمالیدم به سمت اتاق خواب رفتیم و من شروع کردم که لباسامو در بیارم که گفت میلاد تو لباسای منو دربیار منم لباسای تورو . منم گفتم باشه . اول اون شروع کرد .
همونطور که وایساده بودم پیرهنمو در آورد و جلوم زانو زد و شلوارمو درآورددر حالیکه داشت کیرمو لمس میکرد ، شورتمو کشید پایین و کیرمو یه ذره مالید و گذاشت تو دهنشو شروع کرد ساک زدن .
با هر آهی که من میگفتم کیرمو از دهنش درمیاورد و یه جون میگفت و باز میکردش تو دهنش . یه ذره که ساک زد از زیر بازوهاش گرفتمو بلندش کردمو یه لب ازش گرفتمو در همون حال تاپشو سوتینشو درآوردمو یه ذره سینه هاشو مالوندمو نشستم جلو پاشو شلوارشو با شورتش ، همزمان کشیدم پایین . دهنمو بردم نزدیک کوسش و یه زبون لای کوسش کشیدم . یه آه شهوتی کشید . سرمو گرفت کوسشو محکم میمالید به دهنم . منم زبونمو کرده بودم تو کوسشو میلیسیدم .
یه دفعه خودشو انداخت رو تختو منم مدل 69 روش خوابیدمو درحالیکه کپلای کونشو میمالدم کوسشو لیس میزدم اونم دیوونه وار ساک میرد و آه و اوه میکرد .
یه ذره که گذشت یه دفعه گفت میلاد ، عزیزم ، بسه دیگه ، منو بکن ، کیرتو بکن تو کوسم .
منم بلند شدمو پاهای گوشتالوی سفیدشو وا کردمو نشستم بین پاهاشو کلاهک کیرمو لای پره های کوسش میمالیدم اما توش نمیکردم . داشت دیوونه میشد بدجور آه و اوه میکرد . هی میگفت بکن توش لامصب ، دارم میمیرم بکن عزیزم ..... وهی کوسشو میمالد به کلاهک کیرم .
یه دفعه کیرمو تا ته کردم تو کوسش و یه آه عمیق کشید و منم خوابیدم روشو شروع کردم آروم تلمبه زدن . با هر تلمبه ای که میزدم یه آخ جون میگفت و آه و اوه میکرد .
درحالیکه میکردمش گفتم زنعمو خوبه ؟ گفت دیگه بمن نگو زنعمو ، بگو اکرم جون ، بگو عزیزم . منم گفتم اکرم خوب میکنمت . گفت آخ ، آره عزیزم . گفتم چی تو کوسته ؟ گفت کیر تو عزیزم . گفتم کیر من مال کیه ؟ گفت مال من عزیزم مال منه . گفتم کوس تو مال کیه ؟ گفت مال تو همش مال توست .
یه دفعه برم گردوند و من طاقواز رو تخت افتادمو اونم با کوسش نشست رو کیرم شروع کرد تلمبه زدن . با حرص تلمبه میزد و داد میزد . ازدیدن لذتی که داشت میبرد یه دفعه دیدم آبم داره میاد . گفتم اکرم جون آبم داره میاد . اما اون همونطور تند تند داشت تلمبه میزد .
بازم گفتم اکرم آبم داره میاد . که یه دفعه با چند تا آه بلند که کشید ، خوابید رومو همزمان آب جفتمون اومد .
یه چند دقیقه ای روم خوابیده بود و منم با موهاش بازی میکردم . همونجور که سرش رو شونه ام بود گفت میلاد ، عزیزم ممنون . منم گفتم عزیزم منم حال کردم . گفت میشه فردا بری ، یه ذره بیشتر باهم باشیم ؟ منم گفتم باشه اکرم جون ، میمونم .
اونروز 2 بار دیگه با هم سکس کردیم یه بار تو حموم یه بارم آخر شب یواشکی تو پشت بوم ، اونم سرپایی و با ترس و لرز . اما فرداش با خیال راحت چند بار سکس کردیم .
هنوزم که هنوزه هرجا که فرصت شه بازم سکس داریم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#676 | Posted: 15 Dec 2012 16:34

سکس با خاله جون در حمام

سلام من سامی هستم.20 ساله از تهران .این خواطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به 4 سال پیش وقتی که من 16 سالم بود.من سه تا خاله دارم هر سه شونم خیلی خوشکلن اما یکیشون که خیلی خوشکله 28 سالش بود.خدایشم خیلی خیلی خوشکل بود اما من هرگز فکر سکس با هاشو نمیکردم .خودم از فیلما وعکسایی که میدیدم بیشتر اوقات جق میزدم اما هیچوقت تجربه ی سکس نداشتم .اینم بگم کیر من نسبت به سنم خیلی گنده بود .بریم سر داستان.یه روز داشتم از باشگاه میومد نزدیک خونه که شدم مامانمو با دوتای دیگه از خاله هام دیدم داشتن میرفتن خردید . گفتم :مامان خاله لیلا کو ؟ گفت : سرش در میکرد گفت میمونم خونه گفتم باشه خلاصه رفتم تو خونه ی دیدم همجا سوتو کوره وقتی رفتم اتاقم خالمو دیدم خوابیده بود.منم گفتم که خوابه همونجا همه لباسمو در اوردم یعنی لخته لخت شدم ازپیرهنم گرفته حتی شورتمم در اومردم خالمم رو تخت خوابیده بود .یه شلوارک پوشیدم با یه زیر پیرهنی شورتم پام نکردم.خلاصه کارمم تموم شد رفتم بیرون تا میخواستم در اتاقو ببندم خالم صدام زد یه سرخ شدم گفتم نکنه منو لختی دیده باشه گفتم:بله خاله جون .گفت:سامی جون ابگرمکنتون کار میکنه گفتم اره چطور گفت : میخواستم برم حموم گفتم برو الان روشنش میکنم .رفتم روشنش کردم خالم رفت حموم.خودمم نشستم پای تلویزیون خلاصه خیلی نگذشت خالم از تو حموم صدام زده گفت : سامی میشه بیای کارت دارم منم رفتم گفتم : بله گفت میشه پشتمو بشوری برام دستم نمیرسه . گفتم : من گفت اره مگه چه عیبی داره خواره زادمی دیگه غریبه که نیستی .خلاصه بعد کمی منگو منگ کردن قبول کردم .رفتم تو حموم وایییییییییییییییییییی پشتش به من بود یه بدن سفید خیلی ناز بای یه کون نسبتا بزرگ که بند شورتش از بینش رد شده بود.وقتی داشتم پشتشو میشستم کیرم سیخ شده بود داشت میترکیدبعد اینکه کمی شستمش گفتم تموم شد.یهو بلند شد روبه من شد واییییی بچه ها اگه سینهاشو میدی داشتم دیونه میشدم خیلی سفید با نک قهوای رنگ .بعد گفت سامی جون دستت درد نکنه منم گفتم:قابلی نداشت خاله جون . میخواستم برم بیرون یهو گفت وای سامی این چیه دیگه .منم در حالی که داشتم شورتشو و سینه هاشو دید میزدم گفتم : چیه خاله . گفت : خودتو نگاه .وقتی پایینو نگاه کردم دیدم کیرم سیخ شده شلوارکمو داده بالا داشتم از خجالت اب میشدم گفت : با دید من اینطوری شده گفتم : نه بابا بعضی وقتا میشه دیگه .گفت : چرا میدونم برای من سیخش کردی گفتم هالا .بعد اون گفت : هالا در بیار ببینمش گفتم چیو در بیارم گفت کیرتو منم گفتم نه بابا رو نمیشه گفت: خاتم نترس نمیخورمش برات منم گفتم اخه زشته گفت : چیو زشته لخته لخت دیدمت دیگه چیو زشته . گفتم کجا ؟ گفت : همین الان که تو اتاقت داشتی خودتو عوض میکردی گفتم مگه نخوابیده بودی . گفت : نه بابا از سرو صدای تو مگه میشه خوابید . خلاصه انقد بهم اصرار کرد که منم قبول کردم .زیب شلوارکمو باز کردم درش اوردم گفت : واییی این چیه چقد گندس ؟ اصلا به سنت نمیخوره .خیلی میمالیش انقد گنده شده اره ؟ گفتم : ای کمو بیش.دیگه حشری شده بودم گفتم خاله میشه یه خواهشی ازت بکنم گفت : بگو ؟ گفتم اگه میشه یه کم با هم باشیم من تا حالا تجربه نداشتم اگه تو میتونی یادم بده شاید یه وقتی پیش اومد لازم شه ...
یخورده نگام کرد بعد گفت باشه . منم انقد خوشحال بودم که نگو اومد سمتم تیشرتو در اورد لبشو چسپوند به لبم لب زیادی ازم گرفت بعد شروع کرد به خوردن سینهامو شکمم رسید به شلوارم یه شلوارمو داد پایین از جای موهام تا خود کیرم یه نیم ساعتی ساک زد بعد گفت : حالا نوبته توه . منم گفتم چیکار کنم .گفت : همون کاره منو بکن منم سینهاشو گرفتم تو دستم مثل فیلمایی که دیده بودم خیلی خوب مالششون دادم یه گفتم بهش میشه بخوابی رو زمین .؟ گفت : چیکار میخوای بکنی گفتم تو بخواب .خوابید بعد منم رفتم از نوک پاش شروع کردم به لیس زرد ساق پاش همجاشو خوب لیس زدم تا رسیدم به کسش وای یه کس خیلی سفید حتی یه دونه موم نداشت ..
انقد چوچولاشو گاز گرفتم دم و با هاشون بازی کردم که دیگه داشت ارضا میشد .یهو گفت بسه . گفتم : چیکار کنم گفت بیا نزدیکتر .رفتم دو پاشو گذاشت رو شونه هام بعد کیرمو گرفت تو دستش یواش کرد تو کونش کونش انقد تنگ بود داشت کیرم له میشد گفت حالا تلمبه بزن بعد انقد تلمبه زدمو با کسشو سینه هاشو لبش بازیکردم تا رضا شد خیلی حشری شده بو د گفتم خاله داره ابم میاد . گفت پس کیرتو در بیار ؟ منم درش اوردم برد سراغ کسش گفتم : داری چیکار میکنی ؟ تو که پرده داری گفت:پرده ای که برای خواهر زداه ی به این با حالی نباشه واسه چی میخوام تازشم میتونم برم بازم پرده درست کنم .منم دیگه باورم شد خیلی اروم کیرمو گذاشت تو کسش انقد دادو فریاد زد که نگو منم باز شروع کردم به تلمبه زدن یه همجای کیرمو پاهای اون پرشد از خون دیگه پردش پاره شده بود ماهم که حشری اصلا گوش ندادیم.خلاصه خیلی با هم حال کردیم منم ابمو خالی کردم تو کسش دیگه حالی برای هردمون باقی نمونده بود من افتادو روش یه نیم ساعتی همدیگرو بغل کرده بودیمو داشتیم در مورد کارمون حرف میزدیم یهو گفت پاشو یه دوشی بگیرمو بریم بیرون الانه که مامان اینات برسن .دوشو گرفتیمو رفتیم بیرون خیلی خوش حال بودم خالم اومد بیرون بهم گفت : سامی خالت چطور بود با هاش حال کردی ؟ منم رفتم پیشش با سرعت یه بو بزرگی از لباش گرفتمو گفتم خاله برای همه چی ممنون .بعد اون روزم هروقت تو خونه تنها میبود بهم زنگ میزد میرفتم پیشش با هم حال میکردیم .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#677 | Posted: 20 Dec 2012 13:04

ازدواج من و احمد

ازدواج من و احمد
سلام اسم من پریوشه 26 سالمه اهل تهران. یکساله که ازدواج کردم اسم شوهرم احمد هست باید بگم که خانواده من و احمد وضع مالی نسبتا خوبی داریم. مادر من از اول با ازدواج ما مخالف بود اما پدرم چون با شوهرم فامیل بود خیلی دوست داشت که من با احمد ازدواج کنم . من کلا دختر سردی هستم راستش رو بخواهید این موضوع را تا قبل از ازدواجم نمی دونستم. من وقتی دانشجو بودم خیلی شر و شیطون بودم همه فکر می کردند که من حتما خیلی دختر گرم و اهل سکس هستم راستش خودمم هم اول همین فکر رو می کردم. نگرانی من از زمانی شروع شد که قضیه ازدواج من با احمد دیگه جدی شده بود و طی چند هفته بعد از آمد و رفت احمد و پدر مادرش به خونه ما نامزد کردیم. احمد اگر چه ظاهر چندان مناسبی نداشت اما خیلی منو دوست داشت ولی من خیلی به اون اهمیت نمی دادم . و باهاش سرد برخورد می کردم. تا اینکه کم کم علاوه بر حس دوست داشتن حس شهوت هم داشت تو احمد زیاد می شد چرا که وقتی هم دیگر رو می دیدیم از نگاهاش و رفتاراش مشخص بود که یه حس دیگه هم علاوه بر عشق و محبت داره. اون هر بار اصرار می کرد که زمان ازدواج رو زودتر مشخص کنیم من هم هربار طفره می رفتم. تا اینکه یک شب اومدم خونه دیدم احمد و خانوادش اونجان و با بابا که چشم مامانم رو دور دیده بود و بعلت مسافرت مامان به خارج دیگه اسبش تو علفزار خونه یورتمه می رفت تمام قرار و مدار های ازدواج رو گذاشته و من و مامانم که مخالف بودیم رو تو یک عمل انجام شده گذاشت. اگر چه قضیه به این راحتی ها هم نبود چون مامان وقتی فهمید تا 3 ماه خونه فامیلاش تو خارج موند و با بابا قهر بود و حرف نمیزد. این وسط من بیچاره هم که متضرر اصلی این قضیه بودم تو تنگنا قرار گرفته بودم. یکبار تصمیم گرفتم که تنهایی برم پیش مامان اما بابا فهمید و پاسم رو قایم کرد. اینقدر ناراحت بودم که حتی یکبار می خواستم با خوردن مقدار زیادی قرص خودم رو بکشم اما از بخت بد من داداشم سر رسیدو پیکر نیمه جان منو که روی پارکت کف اتاق افتاده بود بردن بیمارستان کسری اینطور که داداشم می گفت 24 ساعت تو کما بودم ولی اینگار قسمت نبود که از این بدبختی ها نجات پیدا کنم. خلاصه روز موعود هر روز نزدیک و نزدیک تر می شد. و من هر روز مضطرب و مضطرب تر. تا اینکه مامان 2 هفته قبل ازدواج با وساطت کلی از فامیل برگشت خونه. من خیلی با مادرم راحت نبودم و روم نمیشد که ازش سوالات جنسی بپرسم . بد بختی خواهر هم که نداشتم سعی می کردم با خوندن چند تا کتاب و وب گردی یک سری اطلاعات جسته گریخته ای را فراهم کنم. زمان خیلی سریع تر از اون چه که فکرش رو می کردم گذشت و شب ازدواجم فرا رسید...
تا اونجا که خونده بودم شبش رفتم حموم و با تیغ افتادم به جون خودم. اینو بگم که حداقل 14- 15 جای بدنم رو زخم و زیلی کردم وای یادش که می افتم بدنم مور مور میشه. خلاصه بعد از یک حموم 2 ساعته اومدم بیرون و در حالی که از اضطراب و پریشانی خوابم نمیبرد بالاخره از قرصای آرام بخش مامان 2 تا خوردم و خوابیدم. فردای پرماجرای زندگی من با طلوع خورشید پائیزی که تلؤلؤ یک آینده مبهم رو برام رقم می زد فرا رسید. داشتم یک کم صبحانه کوفت می کردم که زنگ در بصدا در اومد و خواهر ایکبیری احمد خودش رو بداخل خونه دعوت کرد البته بابام بهشون خیلی رو داده بود . اومد تو و گفت پریوش زود باش که باید 9 تو آرایشگاه باشیم. منم که شوکه شده بودم لیوان شیر از دستم افتاد و شیشه اش هزار تیکه شد. بابام سریع اومد جمع کرد و بهم گفت دختر بجنب دیگه . خلاصه با کمک که چه عرض کنم با زور و اصرار خواهر احمد لباس به تن کردمو راه افتادیم. تو آرایشگاه که قدم گذاشتم وای چی دیدم عروسهای رنگ و وارنگ که بی حیا ها بدون لباس هی مدام از این اتاق به اون اتاق می رفتن. بعضی هاشون فقط شورت و کرست داشتن و داشتن اپیلاسیون می شدن. خانمه اومد جلو و دست به صورتم زد و در حالی که دستش به چونم بود گفت خوب عروس خانم چه مدلی می خوای درستت کنیم. منم گفتم هر چی شما بگین. یکی دیگه اومد گفت لباسات رو دربیار که از من انکار و از اون اصرار. خلاصه در اوردم خانمه گفت برو رو اون تخت بخواب نمی دونستم واسه چی اما وقتی اومد بالاسرم و یه سرکی به همه جام کشید با تعجب گفت دختر با خودت چکار کردی منم از خجالت فقط رنگ عوض کردمو و تو همه اون مدت مثل کرو لال ها صم و بکم نشسته بودم . خلاصه 5 ساعتی تو آرایشگاه بودم و وقتی آخر سر بردنم جلو آینه خودم رو نشناختم. واقعا قیافم از این رو به اون رو شده بود . اغراق نمی کنم ولی شده بودم عین مدلهای تو ژورنالها . وقتی احمد اومد دم آرایشگاه و دستم و گرفت مات و مبهوت مونده بود می گفت پریوش خودتی . تو ماشین که نشسته بودیم احمد همش حواسش به من بود و با نگاه های هیزش داشت منو می خورد. منی که تا قبل از این اصلا نمی خواستم این مراسم شروع بشه حالا نمی خواستم تموم بشه چون می دونستم با تموم شدنش لحظه دهشت بار موعود برام فرا می رسه. خلاصه اون شب با همه برنامه هاش تموم شد و من و احمد تو خونه تنها شدیم تنهای تنها و من تنها تر از همیشه.
احمد سریع رفت حموم و تنها بمن یک کلمه گفت پریوش آماده باشم. با شنیدن این حرف دلم هری ریخت و قالب تهی کردم. پاهام بی حس شده بود و در حالی که توان قدم برداشتن نداشتم خودم رو کشان کشان به تخت رسوندم. هنوز آرایشم مونده بود و سنجاقهای زیادی که بسرم بود منو خیلی آزار می داد ولی چنان مضطرب و نگران بودم که درد اون همه سنجاق رو فراموش کرده بودم . دلم می خواست که احمد هیچ وقت از حموم نیاد.
شب دهشت بار نقاب پس زد و تاریکی و وحشت سراسر وجود من رو فرا گرفت . چشم باز کردم و چهره مردی رو دیدم که تنها با یک شورت آری فقط یک شورت در برابرم قامت راست کرده بود. از چشماش شهوت و خشم نمایان بود. نمی دونم چی کوفت کرده بود ولی هر چی بود من ازش متنفر بودم. احمد حتی فرصت درآوردن لباس عروسم رو هم بهم نداد. دیوانه وار فقط می خواست منو لخت کنه و به مقصود و نیت پلیدش برسه. مدام جیغ میزدمو و التماسش می کردم. می گفتم احمد نه من آماده نیستم حداقل الان نه نه نه .....
ولی گوش اون بدهکار نبود واقعا شیطان در جسمش حلول کرده بود خدایا شهوت چیست که 90 درصد مردان در اوج شهوت از هرگونه فکر و احساس مبری هستند. به خودم که اومدم دیدم احمد بین پاهام نشسته و داره احمد کوچیکه رو به بدن من می ماله. وقتی احمد کوچیکه رو فرو برد از درد دیگه چیزی نفهمیدم و فقط یک لحظه فهمیدم بر روی سریری از خون غوطه ور شده ام.
او نعره میزد من هم چنان داد او از سر عیش من از سر درد.
او می نمود و من می نمودم او از تنم حال من از کفم جان .
او می فشرد و من می فشردم او سینه ام را من بالشم را .
او پاره کرد و من پاره کردم او پرده ام را من حنجرم را.
خلاصه دیگه بی هوش شده بودم و کامل متوجه نشدم که اون دیگه کی دست از سرم برداشته و تن عریان و غرقه بخون شده منو رها کرده بوده. وقتی بیدار شدم اون کنارم نبود ولی صدای اذان می اومد . از کنار پنجره کمی به دور دست خیره شدم هوا گرگ و میش بود اول تصور کردم اذان صبحه ولی بعدا فهمیدم که اذان مغرب بوده و من از فرط درد و خستگی 18 ساعت رو تخت بیهوش شده و خوابیده بودم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#678 | Posted: 20 Dec 2012 13:08

گرم تر از عشق

گرم گرم بود
حرارت نفس هایش را بر تمام وجودم حس میکردم انگار سبک میشدم از هرچی اندوه و ناراحتی
مثل کودکی تازه متولد شده در آغوشش خزیده بودم و دلم نمیخواست بیدار شوم
یک هفته از ازدواج من و سهراب می گذشت ازدواجی که از روی عشق و آشنایی قبلی نبود ولی مرا در این یک هفته وابسته کرده بود.
سهراب 28 ساله و مهندس عمران بود.مغرور و با جذبه و خوش سیما و انچه ادمی را به او وابسته و مشتاق میکرد خوی گرم و مهربانی بی اندازه اش بود
من ستاره 24 ساله و روانشناس هستم اما مشغول به کار نیستم دوست داشتم بیشتر وقتم را در اولین روزهای ازدواج برای سهراب و شناختن او صرف کنم
سهراب می دانست که دوست داشتن و عشق آتشین به مرور زمان به زندگی ما وارد میشود به همین دلیل تا اونروز حرفی از برقراری رابطه نزده بود البته حرم و حیای بین ما نیز مانع بود
فردا جمعه است و سهراب درخانه چشم هایش را بسته و من در چهره ی ارام او می نگرم و با نرمی ب انگشتان ظریفم ما بین دو ابروی اورا نوازش می کردم.چشم هایش را باز کرد از اینکه بیدارش کرده بودم شرمگین شدم و سریع خودم را به خواب زدم با انگشتش ضربه ای ارام بر سر بینی ام زد و در گوشم زمزمه کرد بازیگر خوبی نیستی می دونم بیداری.
تبسمی کردم و چشم هایم را باز کردم با چشم های نافذش به من زل زده بود و من داشتم شعله های اتش را در تنم حس میکردم.
دستش را دور گردنم حلقه کرد و مرا در اغوش کشید و با بوسه ای بر پیشانی ام مرا افسون تر کرد.نجواهایش در گوشم تاب مقابله برایم نگذاشته بود بی اختیار به سمتش کشیده شدم از خجالت چشم هایم را بسته بودم و لب هایم را بر روی لب هایش قرار دادم و با دستم پیوسته گردنش را نوازش میکردم.
با تمام مردانگی اش لطافت را در این برخورد مقدم کرد ارام بر لب های هم بوسه نثار میکردیم دست های گرم و مردانه اش را پشت کمرم حس کردم سعی داشت لباس های مرا در اورد و تن گر گرفته ام را ارام سازد.
لباس های هم را با بوسه از تن هم خارج کردیم .روبه روی هم نشسته بودیم جلو امد و گردنم را با لب هایش نوازش کرد با هربوسه قسمتی از وجودم را به نام خود سند میزد و من بی اراده خودم را در اختیارش قرار داده بودم.
همچون کودکی گرسنه که سینه ی مادرش را می جوید سینه ی مرا در کام کشید و سکوت سهمگین اتاق را ناله های من پرکرده بود و همین اورا گرم تر میکرد
ارام به طرف پایین پای اور رفتم و زانو زدم و من نیز حس شهوت و محبت را با درکام کشیدن به او القا کردم میخواستم بداند وجود او نیز مال من است ولی ناشی بودن من بعضی وقت ها اورا ازار میداد
ظلمت شب همچنان نظاره گر عشق بازی بین ما بود.ترس داشتم ولی می دانستم او مراقب من است پس ارام خوابیدم ناگهان دردی در بند بند وجودم پخش شد و قطره اشکی کوچک...
سهراب:ستاره میخوای ادامه ندیم؟
-نه میخوام امشب هردومون به عرش بریم
دستمالی برداشت و خون جاری شده را پاک سازی کرد و ارام گرمای وجودش را در وجودم احساس کردم امد رفت های پی در پی ناله های من و سهراب و تاریکی شب و بعضی وقت ها فریاد من از سر درد
رعشه ی بدن من و ناله های بی امان سهراب رو به فزونی گذاشت و ناگهان گرمایی بی مثال در تمام عمرم وجودم را پرکرد.
هردو بی حال بر روی تخت افتادیم
نگاهش کردم خنده ای کودکانه کرد و صدای خنده ی ما سکوت چند لحظه پیش را در هم شکست بوسه ای بر پیشانی ام و دیگر چیزی در ذهن ندارم
نو خورشید پاورچین پاورچین وارد اتاق شده بود چشم هایم را باز کردم با دیدن سهراب کنارم وقایع دیشب را به خاطر اوردم
تبسمی کردم و باز خودم را در اغوش گرمش به خواب زدم...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#679 | Posted: 25 Dec 2012 16:41

سکس میوه ای

من و همسرم شیوا خیلی همدیگه رو دوست داریم و سکس های باحالی انجام میدیم. یکی از فانتزی های ما که معمولا موقع سکس صحبتشو می کنیم، شراکت جنسی با افراد دیگه ست... ولی فقط صحبتشو می کنیم و تا حالا کس دیگه ای رو به خلوت خودمون راه ندادیم. یه بار فکری به سرم زد که با اون فکر شیوای عزیزمو سورپرایز کردم و لذتش هیچوقت از یادمون نمی ره. روزی که می خواستیم شبش سکس کنیم یه سری میوه خریدم: موز، پرتقال، سیب و بادمجون. شب که شد من رفتم یه دوش سریع گرفتم و اومدم بیرون و حالا نوبت شیوا بود که بره حموم. حمومش یه ربعی طول می کشید و من دست به کار شدم؛ میوه ها رو آماده کردم و توی یه سینی زیر تخت گذاشتم. شیوا اومد بیرون و جلوی آینه شروع کرد موهاشو خشک کنه که چراغ رو خاموش کردم و رفتم پشت سرش ایستادم. حوله رو از تنش درآوردم و کیر راست شدم رو به پشتش چسبوندم. باسنشو به کیرم فشار داد. شروع کردم گردنشو خوردن و سینه شو مالوندن. با نوک سینه هاش بازی می کردم که شروع کرد به نفس زدن. انگشتمو گذاشتم تو دهنش و شروغ کرد به مکیدن که انداختمش رو تخت. دستمو بردم لای پاهاش و کسشو مالوندم و آروم انگشتمو کردم لای کسش که آه خفیفی کشید. آروم به حالت 69 دراومدم و کسشو لیسیدم اونم کیرمو می خورد. یه خورده که داغ شد تصمیم به رو کردن سورپرایز گرفتم. دستمو بردم زیر تخت و یه موز پوست کنده درآوردم و همینطوری که چوچولشو زبون می زدم، مالوندم به سوراخ کسش. یه دفعه برق پروند... بهش گفتم فقط حال کن. چوچولشو با زبون و موز مالیدم تا نفسش تند شد. بادمجونایی که داشتم خیلی باریک و مناسب بودن... دوتاشو درآوردم. به شیوا گفتم خودش با موز چوچولشو بماله تا من بقیه سورپرایز رو رو کنم. پرسید بقیه ش چیه گفتم چشمانو ببند تا ببینی. چشماشو بست و آروم یکی از بادمجونارو مالیدم در کسش. یه آه شهوتناک عجیبی کشید. کردم تو... داشت دیوونه میشد. حرکت موز رو تند تر و تند تر کرد، منم بادمجونو که حالا دیگه جا باز کرده بود عقب و جلو می بردم. نوبت بادمجون دوم بود که البته نازک تر بود. به آرومی گذاشتم در باسنش. آهی از شهوت زیاد کشید. بادمجونو یواش یواش هل دادم تو. جیغ کشید. شروع کردم هر دو رو حرکت دادن... بهش گفتم عزیزم حالا داری واقعا با دو تا کیر گاییده میشی... صدای جیغش خونه رو پر کرده بود. یه دفعه تنش به شدت لرزید و ارضا شد. 10 دقیقه ای بی خال افتاده بود. سرحال که شد گفت من چه طوری تلافی کنم؟ گفتم عزیزم فکر اونو هم کردم.! دست بردم زیر تخت و یه سیبی که از وسط قاچ شده و پرتقال بزرگی که به اندازه ی کیرم سوراخ شده و هر کدوم 2 دقیقه تو مایکروفر داغ شده بودن و هنوز گرما داشتن رو دادم دستش. سر تکون داد. با دوتا قاچ سیب کیرمو حسابی ورز داد تا راست راست شد. وقتی راست و قرمز شد یکم خوردش و در حالی که کیرم رو لای سینه هاش گذاشته بود اون پرتقال داغ رو گذاشت سر کیرم و شروع کرد برام باهاش جق زدن.باحال تر از اونی بود که فکر می کردم. بهش گفتم باید هر دو باهم بیایم... گفت چه جوری؟ دوباره 69 شدیم... اون باپرتقال برام جق می زد ، من با دوتا بادمجون می کردمش. هر دومون غرق لذت نفس نفس می زدیم ... همزمان داشتیم ارضا میشدیم... اون به اوج رسید و لرزید و همزمان کیر من هم منفجر شد... تمام آبمو با لذت خورد و تا 5 دقیقه کیرمو تو دهنش نگه داشت. یکی از به یاد موندنی ترین ارگاسم هایی بود که هر دو تحربه کردیم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#680 | Posted: 27 Dec 2012 16:09
منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم
من اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شون با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بودن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشون رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني پات؟! گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو پا کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگفت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کسکو داشت مي مالمید که دست منو گرفت زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديوار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شروع کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با اين دوتا بودم با کسه ديگه ای سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت همونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا
     
صفحه  صفحه 68 از 77:  « پیشین  1  ...  67  68  69  ...  76  77  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.