| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 68 از 82:  « پیشین  1  ...  67  68  69  ...  81  82  پسین »  
#671 | Posted: 22 Jan 2014 08:47

این طوری نطفه پسرمون بسته شد

گاهی وقتها خیلی ناراحت بود اونقدر زیاد که با خودم فکر میکردم افسرده به دنیا اومده! افسرده اما مهربون و فهمیده. کم میشد چیزی و نادیده بگیره اما اگه میگرفت از روی نفهمیش نبود. اوایل خیلی تلاش میکردم بشناسمش خیلی گرم و مهربون بود همیشه از حرارت لحن و نگاهش از خود بی خود میشدم . خیلی سفت و خود ساخته بود , تک تک ثانیه هاشو خودش قبل از اینکه اتفاق بیوفته تو ذهنش میساخت . اما جالبیش این بود که توی همه ی این ثانیه ها بازیگر یه تراژدی بخشش بود . تو این تراژدی, بخشش دیگران رو اینقدر بزرگ جلوه میداد که انگار دریایی از طلا رو به وجودشون روونه کرده بود. شاید در واقعیت هم همینطور بود! پارادوکس حضور کینه توی وجودش موج میزد . همیشه میدونست چطوری بدی ها رو توی صندوقچه ی نابخشودنیهای بخشیده شده پنهان کنه که بید نزنن. توی وجود هیچ مردی این بخشش و کینه کنار هم نیست و من بزرگترین چیزی که توی وجود همسرم بهش پی بردم همین بود!
تا حالا شده کسی رو ببینین که احساس کنین صورتش واستون آشناست و دلتون بخواد ساعت ها بهش زل بزنین! ؟ من احساس میکردم قبل از به دنیا اومدنم وقتی جنین بودم یه همچین تصویری از فرشته ای که قراره بهم زندگی بده داشتم و این تصویر الان مجسم شده. چشم های مشکی با اندازه ای متوسط ولی بسیار خوش فرم , ابروهای پهن, بلند و مشکی که هر بار که میرفت آرایشگاه به یه فرمی درشون میاورد , گاهی صاف و بدون حالت , گاهی هشت و گاهی گرد . البته به ندرت پیش میومد ابروهاشو گرد بر داره چون فکر میکرد قیافش خیلی مظلوم به نظر میرسه و اصلا اینو دوست نداشت ! صورت سفید و صافش زیبایی شو دو چندان میکرد . از همون اول که زنم شد زیبا بود ولی هرچی پیش میرفت زیباتر میشد! نمیدونم دلیلش چیه ولی به نظرم همه ی زنها بعد از ازدواج زیباتر از روزهای اولشون میشن . شدیدا به صحبت کردن باهاش تمایل داشتم یه آرامش عجیبی بهم میداد اصلا دلم نمیخواست چشم از چشمهاش بردارم . آروم و پر انرژی, نجیب و گرم بودن. اونقدر گرم حرفهاش میشدم که گاهی یادم میرفت به لبهاش نگاه کنم , یعنی اصلا زیباییش بهم مهلت نمیداد. وقتی میخندید یاد دهنش میوفتادم و دلم میخواست ازش کام بگیرم انگار تمام عشق و بخشش اونجا بود و من با یه بوسه میتونستم همشو مال خودم بکنم!
اندام قشنگی داشت , خودشم میدونست ولی هیچوقت هواسش بهش نبود. یکی دیگه از جالبترین چیزهایی که نمیدونستم این بود که زنها نمیدونن چقدر از نظر مردا جذابن ! یه بار توی حرفامون گفت که اوایل فکر میکرده به نظرم زیبا نمیاد و میخواست بدونه چی شد که عاشقش شدم!؟ منم جواب دادم : همیشه هواسم بهش بوده ولی چون همیشه محکم بودی میترسیدم علاقه ام رو بهت نشون بدم. و جالب اینجا بود که نمیدونست چی توی اخلاق و ظاهرش اونو جدی و محکم نشون میداد ! منم نمیدونستم ولی همیشه فکر میکردم این حیله ی زنهاست واسه ایجاد تمایل بیشتر توی مردها اما حالا میفهمم کاملا غریزیه این رفتار.
از همه ی زیبایی هاش گفتم , از تمام علاقه ام بهش گفتم و الان نوبت میرسه به اولین بوسه مون. خانوادگی رفته بودیم شمال , شب شد و دوتایی رفتیم لب آب , روسری صورتیش افتاده بود روی شونه هاش , موهاشو از وسط باز کرده بود و از دو طرف آزاد بود, یه رژ صورتی کمرنگ زده بود , وقتی نگاش میکردم ابروهاش زیباییش و داد میزد , چشمم افتاد به دوتا خط بالای دهنش و بدون اینکه تو اختیارم باشه با انگشتام لمسش میکردم و محو معماری صورتش بودم وقتی هواسم جمع شد دیدم لبامون به هم گره خورده و چشماش پر از اشک لذته . همونطور که دستام تو موهاش بود گفتم دوسم داری؟ دستشو کرد تو موهام و صورتمو چسبوند به صورتشو لب پایین مو با دندونش گرفت و گفت پشیمونم از این که زودتر زنت نشدم بعد سر دماغشو با یک شیطنت خاص زد به سر دماغمو گفت دیوونتم ! اون شب که بهترین شب زندگیم بود تا دو ساعت بعدش پیشم بود و بعد رفتیم بخوابیم اون پیش بقیه ی زنها و من پیش بقیه ی مردا, احساس خوشبختی میکردم و اونجا بود که فهمیدم تا حالا خوشبخت نبودم و هیچی نداشتم !
مدتی بعد از اون شب رویایی با هم عروسی کردیم واقعا واسه هردومون سخت بود حتی واسه 1 ثانیه از هم دور باشیم . شب اول زندگی مشترکمون مثل همه ی زن و شوهرای دیگه پر از عشق و درد و تازگی بود , یه تازگی با طمع گس که رفته رفته به شیرینی تبدیل شد . تا یکسال اول روزمون از شب هامون شروع میشد , اول همخوابی بعد خواب بعد حمام بعد صبحانه بعد هم جفتمون سر کار, اون 5 ساعتی زودتر از من میرسید خونه رو مرتب میکرد غذا میپخت واسه شام و ناهار فردا. یه روز توی تابستون که هردومون واسه ناهار خونه بودیم ناهار و خوردیم و من رفتم بخوابم اونم ظرف ها رو جمع کرد و شست و بعد از 15 دقیقه اومد کنارم خوابید , همیشه تو خونه با شلوارک و سوتین بود البته زمستونا یه بافتنی گشاد و یقه باز هم میپوشید, یه بوسه زدم روی کمرشو خوابیدیم چند دقیقه بعدش به حالت آویزون نشست لب تخت و گفت خیلی گرمه لعنتی! پا شدم دیدم دمر دراز کشیده روی سرامیکا که یخ کنه ! خندم گرفت رفتم پیشش دراز کشیدم گفتم شیطون جا به این خنکی پیدا کردی و بهم نمگی بیام پیشت؟ بعد ازش یه لب گرفتم و طبق عادت همیشه سر سینه شو گذاشتم دهنم اونم با یه حالت مهربون تو صورتش بهم نگاه میکرد و لبخند میزد . فهمیدم بازدم داغم گرمای تنشو بیشتر میکنه سرمو کشیدم عقب و شرع کردم با اون لوسی که تو صورتم موج میزد فوتش کنم چیزی نگذشت که دیدم دستام زیر سرشه و روش خوابیدم و اون ارضا شده و منم دارم ارضا میشم. اینجوری شد که نطفه ی اولین پسرمون بسته شد و 9 ماه بعد ارشیای بابا به دنیا اومد. وقتی ارشیا رو تو بقل سوده دیدم زانوهام سست شد و افتادم زمین و با گریه از خدا تشکر میکردم....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#672 | Posted: 23 Jan 2014 14:53
میهمان

این داستان کپی است
سکس مهیج با مامان
من فرهاد هستم میخوام داستان خودم رو براتون بنویسم همین اول بگم که این داستان در مورد سکس با محارم هستش اگر خوشتون نمیاد خواهشن نخون تا لازم نباشه تو نظراتتون حرفهای زشت و رکیک بزنید اصراری به واقعیت یا دروغ بودنش ندارم هر طور که تمایل دارید در موردش قضاوت بکنین
من الان نزدیک به بیست سالم هستش این قضیه برمگیره به چند سال بیش من فرزند بزرگ خانواده کم جمعیتمون هستم یه برادر هفت ساله یه پدر 40ساله دارم و یه مادر که الان 38 سالشون هستش
مادر من یه فرد تحصیل کرده و از یه خانواده فرهنگی هستش و پدر من هم تحصیل کرده ولی از یه خانواده بازاری از نظر مالی هم متوسط رو به بالا هستیم
از بچگی ورزش کردم به اصرار مادرم شنا ولی بعد از مدتی به خواست پدرم ورزش رزمی و ووشو رو انتخاب کردم مادرم من رو یه باشگاه در اطراف خونمون که بچه های اعیون و مرفه ای بودند ثبت نام کرد ولی بعد از چند سال پدرم بدون اطلاع مادرم من رو به یه باشگاه از جنوب شهر بردش برعکس مادرم میخواست من با تمام اقشار جامعه در ارتباط باشم
از همون بچگی هم پدرم و هم مادرم به تغذیه من خوب میرسیدن به همین خاطر قد بلند و وزنی متناسب دارم حدود 185 و 87 کیلو وزن که همش ماهیچه هست
خودم هم اهل مطالعه و کتاب خوندن هستم با این همه به خاطر دوستان هم باشگاهیم در جنوب شهر دایره لغاتم از ایرج میرزا تا دهخدا گسترده شده
بسیار خوب معاشرت میکنم و دوستان خوبی هم دارم
اینها رو گفتم تا شناخت بهتری نصبت به من داشته باشید
و اما اصل داستان
من و مادرم به ندرت با هم بیرون میریم و قدم میزنیم ولی یه روز به خواهش یکی دوتا از دوستانش من و اون و دوستانش با هم به یه پاساژ رفتیم مادرم یه خانوم با قدی متوسط و لاغر اندام بسیار سفید رو و با چشمهای عسلی هستش به پوست و بدنش خیلی میرسه دستی هم در ارایشگری داره ولی خودش رو خیلی ملیح و ملایم ارایش میکنه وقتی داخل پاساز شدیم دست مادرم رو گرفتم دوستانش پشت سر ما بودند نمیدونم چرا ولی وقتی من و مادرم داخل شدیم شروع کردن به پچ پچ و خنددین من حواسم به اونها نبودش ولی مادرم هی بهشون میگگفت زشته، میشنوه،خجالت بکشین ولی اونها هی اروم و موذیانه میخنددین کمی بعد متوجه شدم دارند به مادرم تیکه میندازم اصلا بهت نمیداد این غول بیابونی بچت باشه و بیشتر به برادر خواهر میخورین
واقعا هم راست میگفتند مادرم خیلی جوون بودش و خوب مونده بود و خیلی هم زیبا اون روز من کمی ته ریش گزاشته بودم مد بودش...وقتی برای خرید کنار یه شال فروشی ایستادم مادرم نظر منو در مورد یه شال پرسید خیلی شلوغ بود فروشنده بی هوا گفت خانوم خیلی به شما میاد رنگش عالیه و بعد رو به من کرد و گفت: خانوم خوش سلیقه ای دارید قیمتش هم مناسبه و از این مزخرفاتی پاچه خواری که همه فروشندها میگن ماردم سرخ سرخ شده بودش و من هم دست کمی از اون نداشتم فروشنده اصلا حواسش به ما نبود و مثل یه ضبط صوت که به هر مشتری میرسه این حرف رو میزنه همون حرفها رو به ما زد با اونکه ریش داشتم و مادرم هم خیلی جوون به نظر میرسید ولی نه دیگه تا این حد حالا خودتون تجسم کنیند که دو تا دوست مامانم با شنیدن این حرف چه سوژه خنده ای گیر نیاوردن ...
خودتون رو یه لحظه جای من فرض کنید نمیدونستم چی بگم تا الان تو این موقعیت با مادرم یا خانواده ام گیر نکرده بودم میخواستم بگم که مرتیکه من پسرش هستم ولی چه فایده بدتر میشد انگار میخواستی .... رو هم بزنی
برای اینکه بحث عوض بشه رفتم جلوتر و یه تی شرت برای خودم خریدم اصلا دنبال رنگ سایز نبودم فقط میخواستم کمی از اون محیط دور بشم تو اون سن و سال واقعا دست پاچه و شرمنده بودم به خواهش دوست مامانم رفتم تو اتاق پرو و پوشیدم میدونستم میخواد منو بفرسته دنبال نخود سیاه که حسابی مامانم رو دست بندازه تی شرت رو پوشیدم و اومدم بیرون یهو متوجه دهان نیمه باز مادرم و دوستانش شدم یه تی شرت سفید بی مارک بود ولی تعجبشون رو وقتی فهمیدم که دیدم یه بدن نمای خیلی چسبون رو پوشیدم از این تی شرتها متنفر بودم ولی اون روز راه پس پیشی نداشتم فقط میخواستم زودتر برم خونه به خاطر ورزش و مخصوصا شنا بدن خیلی عالی داشتم زیباییم هم به مادرم رفته بودش از پاساژ اومدم بیرون با دوستان مادرم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم سکوت عجیبی بین ما بودش
یه جورایی ناراحت بودم یه هو از دهنم در رفت و گفتم احمق!!! ماردم نگاهی متعجب به من کرد گفت چی؟؟؟ روم رو طرف مادرم کردم گفتم مردتیکه دیدی چی بهم گفتش ؟ مادرم با لبخند گفت:اخه پسر این همه ریش گزاشتی برای چی میخوای بگی بزرگ شدی هرکی باشه اشتباه میکنه تازه اون هم گناهی نداره سرش شلوغه
ولی حرفش برای من یه زنگ اخطار بود چووووووووووووون پسررررررم داره مرد میشه و من هم فکر کنم دارم پیر میشم!!! این حرفها رو با شیرینی و شوخ طبعی خاصی گفتش نمیدونم ولی فکر کنم دوستاش حسابی باهاش شوخی کردن و یا اینکه از جوون موندنش تعریف کردن نمیدونم کدوم یکی از اونها بودش ولی خیلی سر زوق بود
منم رو به مامانم مردم گفتم:مامان پروانه شما حالا حالاااااا یه ملکه زیبا هستی و جوون نمیدونم این ملکه خانوم میخواد عصاره جاودانگی و جونیش رو با دیگران قسمت بکنه یا مثل جادوگر بدجنس سفید برفی میخواد فقط مال خودش باشه
با این حرفم یخ بینمون آب شد و تا خونه خندیدم و گفتیم شب که خونه رسیدیم شادی از چهرمون مشخص بود
پدرم با دیدنمون گفت که انگاری خیلی بهتون خوش گزشته ای کاش اینبار منم با شما بیام جای خوب میری ما رو هم ببرید و از این حرفها
پدرم اسمش حامد هست دیوونه مادرم و عاشقش ولی معتاد به کار اوایل ورزش میکرد ولی چندین سال هست گزاشته کنار مشروب هم میخوره به خاطر این اضافه وزن ناجوری پیدا کرده هرچی مادرم بهش میگه برات ضرر داره و باید به خودت برسی گوش نمیکنه ادم منضبط و در عین حال خیلی شوخی هستش
شب وقتی تو تخت بودم به یاد حرف اون فروشنده افتادم خندم میگرفت
نمیدونم چطور باید براتون توضیح بدم انگار بخوای چیزی رو فراموش بکنی ولی بدتر از یادت نمیره و همش جلو چشمات هستش از نگاه مادرم با اون چشمهای که برق میزد وقتی منو تو اون لباس بدن نما دیدش یا حرف اون فروشنده که گفت من شوهرش هستم فکرهای بدی به ذهنم میومد و هی به خودم نیشتر میزدم و از خودم بدم میومد ولی بعد از چند لحظه دوباره شروع میشد حس غرور رو وقتی دوستاش در مورد من صحبت میکردن رو میتونستم تو چشماش ببینم
به هر زحمتی بودش خوابیدم گفتم فردا صبح که بیدار بشی هیچی یادت نمیمونه و همه چی تموم میشه صبح به زحمت بیدار شدم
ولی برعکس تصورم صبح بدتر شدش به زحمت میتونستم به مادرم نگاه بکنم پدرم رفته بود سر کار همیشه صبح خیلی زود میره و برادرم یه گوشه اتاق داشت بازی میکرد هر وقت نگاش میکردم ناخوداگاه چشمام به بدنش جزب میشد مادرم همیشه تو خونه یه لباس راحت و معمولی میپوشید(برعکس کسانی که میگن و نمیدونم چرا مادرشون با شرت سوتین تو خونه میچرخه)ولی تو همون لباس میشد همه اندامش رو ورانداز کرد سینهای 75 باسن خوش تراش و هیکلی که اصلا نشانه ای از اضافه وزن یا لش بودن توش نیست مادرم یه رقاص ماهر بود و همیشه به خودش و هیکلش میرسید واقعا یه خانوم خانه دار و یه همسر و مادر فوق العاده و کامل اون همیشه جلوی ما همینطوری بودش ولی نمیدونم چرا اون روز من داشتم با این دید بهش نگاه میکردم داشتم از خودم و رفتارم خسته میشدم مادرم متوجه رفتار و بی حوصلگیم شده بود اروم اومد کنارم و گفت پسرم اینقدر خودت رو اذیت نکن صبح هم اگر درس بخون بهتره چقدر میخوای خودت رو اذیت بکنی کنکور که اخر دنیا نیستش طبق برنامت پیش برو و یه بوس بهم داد و رفت پیش برادرم
با دستام سرم رو گرفتم داشت منفجر میشدش بوی عطرش و اون بوسش خیلی حالم رو بدتر کردش همیشه این جوری بود ولی اون روز مثل همیشه نبودش
بدجور بلند کردم رفتم تو اتاقم پیش خودم گفتم که اگه خودم رو ارضا بکنم بهتره .قبلابه سایتهای سکسی سر میزدم ولی نه زیاد بیشتر هم خارجی بودش ولی اون روز به سرم زد به یه سایت ایرانی سر بزنم سروقت چندتا سایت رفتم همش مزخرف بود تا یه سایت با پدر مادر دار پیدا کردم شروع کردم به دیدن عکساش ولی یهو به قسمت داستانهاش نظرم جلب شد برای اولین بار بود که داستان میخواستم بخونم یکی از داستانها رو انتخاب کردم خیلی تحریکم کرد نوشته یه خانوم بود که احساش رو در مورد سکس میگفت اصلا نمیدونستم و باور نداشتم که زنها هم از سکس لذت میبرند و یا اینکه حسی بهش دارند شروع کردم هی داستان خوندن تو اون روز (الان که نگاه میکنم میبینم چه داستنهای بیخود و مزخرفی بود البته به غیر از چند تا که بدک نوشته نشده بودند)تا اینکه یه داستان که در مورد سکس با مادر بود رو دیدم اصلا جرات باز کردنش رو نداشتم حسابی داغ بودم ولی سیستم رو خاموش کردم و رفتم دستشویی و خودم رو خالی کردم واقعا وقتی خودت رو خالی میکنی عقلت سر جاش میاد شروع کردم به خوندن درس تا اینکه خوابم برد یهو ددیم که مادرم کنارم هستش و شونهام رو گرفته که بیدارم بکنه برای شام
کمی حال هوام بهتر شده بود سر شام بازم زیر چشمی مادرم رو دید میزدم ولی نه تابلوگی صبح شب موقع خواب باز اون فکرها به سرم هجوم اورد از همه بدتر خوندن اون داستان .دلم رو زدم به دریا و نشستم پشت کامپیوتر یه راست رفتم سراغ اون داستان برعکس بقیه این یکی خوب نوشته بودش و جالب بود در مورد سکس با مادرش و مراحلش میگفت جالبه که اونم قبل از من همین حس رو داشتش ولی بعد خیلی با هم راحت سکس میکردن بعد از اون شب کارم شده بود که شبها داستانها رو بخونم تا اینکه نظرم به داستانهای مصور و کمیک جلب شدش از بچگی دیوونه این داستانها بودم ولی تجربه دیدن داستانهای مصور سکسی رو نداشتم اونجا میون اون همه داستان چندتا داستان در مورد سکس با مادر بود با خوندن اون داستانها و دیدنشون تصمیمم رو گرفتم من باید با پروانه سکس کنم!!!! واقعا تاثیر این داستانها زیاد بودش .ولی چطور؟ درسته مادرم ادم مذهبی نبودش ولی اینجور هم نبود که بخواد برای سکس تن به همچنین کاری بده .اصلا نبود. هر نقشه و فکری که بگین به ذهنم رسید از قرص خواب تا یهو و بی مقدمه رفتن و سکس کردن ولی اون همش داستان بودش و مزخرف !! تا اینکه خودم تصمیم گرفتم یه طرح خوب بیاده کنم
پدرم دیگه نه از نظر جسمی و نه از نظر روحی توان سکس و معاشقه رو نداشت خصوصیت رفتاری مادرم رو هم با یکی از خانومهای اون سایت در میون گزاشتم و اون گفت مادرت خیلی تشنه و تو این سن خیلی به سکس احتیاج داره ولی پدرت دیگه نمیتونه اون رو ارضاء بکنه(مخصوصا با اون شکمش)ولی در مورد هدفم از این سوال چیزی به اون خانوم نگفتم بعد از اینکه کلی از داستانها و نظرات و مقاله های که تو اینترنت در مورد سکس بود رو خوندم یه اشنایی با سکس پیدا کردم فقط مونده بودش تجربش بکنم به هر زحمتی بودش خودم رو به یکی از دوستای هم باشگاهم که بچه پایین شهر بود چسبوندم و باهاش رفتم و یه کس کردیم سکس اولم با اون جنده برای اولین بار خیلی جالب نبودش کمی قرص خورده بودم و برای دیر انزالی ولی یه زن چندش بود .بعدها یه دوست دختر که از من بزرگتر بود و هدفش هم تیغ زدن بود اشنا شدم میدونستم هدفش چیه ولی منم برای چند بار میخواستمش... هیکل و بدن ردیفی داشتم تو سکس هم مهارت پیدا کردم و خوب میدونستم با یه خانوم چطور باید رفتار کرد برعکس اون هم باشگاهیم... به خاطر این رابطه من با خانومها خیلی خوب بودش .فکر میکردم این سکسها نظرم رو در مورد مادرم عوض بکنه و از خیر سکس با اون بگزرم ولی اینطور نشد که نشد اصلا هیچکدوم از اونها به ماردم نزدیک هم نبودن ولی خوبیش این بودش که تو سکس خیلی مهارت پیدا کرده بودم دیگه داشت صبرم تموم باید یه کاری میکردم اخر تصمیم رو گرفتم هر روز لباس های تنگتر میبوشیدم و باز تر و چسبون وقتی که کیرم بلند میشد برای چند لحظه خودم رو میزدم به اون راه و طوری که متوجه حضورش نیستم از جلوش رد میشدم میدونشتم داره زیر چشمی منو نگاه میکنه در رو باز میزاشتم و و با شرت جلوی اینه فیگور میگرفتم وقتی از جلوی در رد میشد یه لحظه صبر میکرد و نگام میکرد یه بعد از ظهر با شرت، خودم رو تو تخت به خواب زدم گوشیم رو زنگ گزاشته بودم و گزاشتمش تو حال وقتی که زنگ زد مادرم اومد تو اتاق که بیدارم کنه ولی من بیدار بودم و اون نمیدونست .کیرم سیخ سیخ بودم و نصفش بیرون بودش قبلش موهای تنم رو زده بودم و حموم رفته بودم واقعا تیکه ای شده بو.دم مادرم اومد داخل یه هووو اروم کشید بالشت رو صورتم بود و میتونستم به غیر از چهرش بدنش رو ببینم کیرم از شرتم کمی زده بود بیرون من الت بزرگی دارم یه ملحفه تا ساق پاهام بودش مادرم از اتاق بیرون نمیرفت من تو خواب کمی خرناس میکشم و خوابم هم سنگینه و و هیچ کس تو دنیا به اندازه مادرم نمیدونست که اگر بخوابم توپ هم کنارم در بکنن بیدار نمیشم مادرم ایستاده بود ولی این بار یه صدای عجیب از دهنش در اومد خیلی اروم یه اوف!!!! نزدیکم شد و ملحفه رو کشید رو م ولی هی جلوم بودش داشت نگاه میکرد حیف که صورتش رو نمیدیدم باز یه کلمه دیگه هم اروم گفت:پدرسوخته معلوم نیست به کی رفته؟چه خبره؟بیچاره زنش!!! این رو با یه خوشی ناز میگفتش خواسته یا ناخواسته شانس اوردم که بالشت رو صورتم بودش وگرنه تابلو میشد بیدارم .داشت کیرم میترکید هوای اتاق خیلی داغ و سکسی شده بودش ماردم رفت بیرون ولی یکی دوبار دیگه هم اومد تو اتاق رفت زیر لب هی غر میزد انگار اونم به درد من و مشکل من مواجه شده بودش تو اون مدت از بس سکسی و لخت از جلوش رد شده بودم که میدونستم نظر اون هم در مورد من تعقیر کرده مخوصا مادر من که زن داغی بود ولی پدرم دیگه حو.صله سکس رو نداشت تا اینکه به ظاهر بیدار شدم یه گرمکن پوشیدم و رفتم یه دوش بگیرم تو حموم بودم که مادرم گفت حوله تمیز داری سوال عجیبی بودش چون من حوله خودم رو داشتم و همیشه تمیز بود ولی گفتم نه افتاد پایین کثیف هستش با یه گوشه دیگش تمیز میکنم گفتش نمیخواد حوله بابات رو میارم میدونستم چی میخواد .میخواست منو دید بزنه صورتش گل انداخته بود سینهاش بزرگ شده بودش رفته بود لباس گشاد تر پوشیده بودش که مشخص نباشه ولی همه بدنش میگفت که خیلی اون روز عجیب و داغ هستش تو دلش اشوبی به پا کرده بودم شرتم که خیس خیس بود رو پوشیدم و در رو باز کردم و حوله رو ازش گرفتم فکر نکنم تا اون موقع هیکل پسرش رو اون طور دیده بودش یه بدن بی مو و تیکه و کیری که به زحمت تو شرتش جا میشه صورتم کف الود بود داشتم زیر چشمی نگاش میکردم طوری که انگار نه انگار حواسم بهش هستش اونم برای چند ثانیه از بالا تا پایینم رو دید زد و نگام کرد و در رو بستم نیم ساعت بعداز حموم اروم اومدم بیرون دیدم تو اتاقش هست چشاش کمی خیس شده میدونستم داره به چی فکر میکنه میدونستم به خاطر اون فکراش دچار عذاب وجدان شده باید بهش فرصت میدادم از توی اشبزخونه صداش کردم و سراغ شام رو گرفتم فهمید که اومدم بیرون اومدم سمتم و گفت هنوز اماده نکرده نباید میزاشتم از گرمیش کم بشه با دستام هی شونم رو فشار میدادم و اخ اوخ میکردم رفتم تو اتاقم میدونستم که میاد دنبالم و سوال میکنه که چرا دارم اه ناله میکنم و همین کار رو کردش گفتم چند روز بیش یه لگد تو باشگاه به شونم خورده امروز دوبار دوش گرفتم که بهتر بشه خیلی بهتر شده ولی باز درد میگیره باید ماساژش بدم ...نزاشت حرفم تموم بشه و شروع کرد به نصحیت که چقدر سر به هوا هستم و به پدرم طعنه میزد که چرا منو. تو باشگاه رزمی ثبت نام کرده چند بار صدمه دیده بودم و همش این کارو میکرد اخر نرم شد و گفت درد میکنه ؟ با لحن مادرانه و خیلی دلسوزانه .منم گفتم نه دارم ماساژ میدم بهتر شده بدون مقدمه خودش شروع کرد به ماساز دادن شونه هام لباس تنم بود و نمیتونست با اون دستهای ظریفش شونهام رو ماساژ بده بهم گفت گرم کنت رو در بیارش و منم همین کارو کردم و خوابیدم رو تخت واقعا استاد ماساژ بودش تا الان نشده بود که برای من این کارو بکنه و لی اون روز ستگ تموم گزاشتش فرداش هم به بهانه شونم رفتم حموم و باز هم برنامه ماساژ شروع شد نمیدونی چه لذتی داشتش خیلی باهاش راحت بودم و هی باهاش شوخی میکردم و ازش تشکر میکردم تمام شونهام رو حسابی ور میرفت ولی اون روز با یه شلوارک بودم ازش خواهش کردم که سر شونهام رو از جلو هم ماساژ بده اونم با کمی من من قبول کرد به خاطر اینکه راحت بشه چشام رو بستم از نزدیک داشت بدنم رو حس میکرد در مقایسه با پدرم یه مانکن به تمام معنا بودم سر سینهای رو اومده شکم شیش تیکه و بدن عضله ای .اون کنارم مینشست میدونستم زیر چشمی به کیرم هم نگاه میکنه کیرم هم شق شق شده بودش طوری که مثلا نمیخوام متوجه نشه خودم رو جمع میکردم ولی میدوننستم داره میبینه و حالیش شده
از این به بعد دیگه نوبت من بودش میدونستم ماردم پنج شنبها خیلی به خودش میرسه و تو اتاق خواب با شرت سوتینش میچرخه تا برای شب جمعه هر طور که شده پدرم رو تحریک کنه یه باروقتی که کوچیک بودم سرزده رفتم تو اتاقش ولی به خاطر سنم زیاد جدی نشد اون روزمن پشت در بودم مییدونستم در رو قفل نمیکنه از سوارخ در دیدش زدم باورم نمیشد اون روز سوتین نداشتش واقعا محشر بود سینهای بر اومده ،سینهای سخ و محشری که اصلا انگار نه انگار دو شکم زاییده!!کسی که میشه داغیش رو از روی شرت هم حس کرد و باسنی که واقعا محشر بودش باید یه کاری میکردم ولی نباید عجله میکردم بعد از ظهر بود طوری که دارم با گوشی حرف میزنم و حو.اسم نیست یهو وارد اتاق مامان شدم انگار که برق هر دوی مار و گرفته باشه خشکم زد و نگاش کردم سریع در رو بستم از پشت در من من کنان ازش معذرت خواستم و گوشی رو بهونه کردم اونم خیلی راحت قبول کرد و پزیرفت وقتی از اتاقش اومد بیرون همون لباس خونه رو پوشیده بودش سرم پایین بود و افه ادم شرم سار رو گرفتم با یه حالت شوخی و مادارنه یه شربت برام اوردش و گفت چت شده گفتم که چیزی نیستش پیش میاد چقدر خودت رو ناراحت میکنی ....منم شربت رو ازش گرفتم و با همون لحن گفتم مامان ببخش یه لحظه کب کردم اخه فکر کردم خونه رو اشتباهی اومدم یا دختر همسایه تو اتاق خوابه اون یارو تو پاساژ راست میگفتت به من میاد که پیر مرد باشم بزنم به تخته خیلی خوب موندین اگه رقص اینهمه خوبه برم کلاس رقص ثبت نام کنم با ترش رویی زد به سرم گفت لوس نشو دیگه خجالت بکش اینهمه هم الکی تعریف نکن
ولی بازم ادامه دادم گفتم مامان بابا خیلی اومد خواستگاریت برق زد چشمام و شروع کرد از خواستگاراش و اینکه پدرم پاشنه در رو کنده بود واقعا مادرم زیبا بود و بسیار هم سنگین و خواستنی همه جوره همه عاشقش بودند ولی وقتی به زمان حال اشاره میکرد یه افسوس و یه اه تو حرفاش بود میدونستم به خاطر کم توجهی پدرم هستش پدرم یه معتاد به کار واقعی بودش خاصیتی بود که از پدربزرگم به ارث برده بود منم در مورد خوش لباسی مادرم گفتم اون هی میگفت اینهمه تعریف الکی نکن ولی میدونستم داره چه حالی میکنه تعریف و تمجیدی که حقش بود پدرم میکرد و واقعا مادرم بهش احتیاج داشتش تو حرفام بهش گفتم که لباس قرمز خیلی بهت میشینه یهو مکث کرد و دوباره شروع کردم به حرف زدن ولی در مورد چیز دیگه من تو حال بودم و مادرم تو اشبزخونه و همه این حرفها داشت بین این دوجا زده میشد با گفتن این حرفم کارش رو نیمه کاره ول کردو اومد جلوم نشست گفتش: واقعا قرمز بهم میادش ؟ منم گفتم اره مگه یادت نیست تو فلان مهمونی یا بسان عروسی اون لباس مهمونی قرمزت رو پوشیدی چقدر قشنگ شده بودی ؟ مادرم: ولی بابات گفت خیلی بده من به شوخی :شاید نمیخواست زنش رو بدزدند!!!! مادرم: اااااااااااههههه شوخی نکن جدی میگم قرمز میاد؟ من: اره چرا که نه اصلا چه کاریه برو الان بپوشش من بیام ببیینم ماردم یه سری تکون داد و رفت تو اتاق ولی این بار در رو کامل نبست منم پشت در بودم بدون اینکه داخل رو بینم هی میگفتم پوشیدی نپوشیدی؟ اونم اخر حوصلش سر رفت گفت بیا تو چقدر بی حوصله هستی
زیب پشت رو نبسته بودش منم رفتم داخل و زیب پشت لباسش رو اروم بستم اهههههه نمیدونی چه حالی داشتش هر دوتا جلوی اینه ایستاده بودیم دستم اروم رو گردنش کشیدم به بهانه درست کردن لباسش یه نفسی عمیق کشیدش گفت مامان گردند بند کم داری یه گردند بند خودم انتخاب کردم و انداختم به گردنش برای چند ثانیه هر دوتا خیره به اینه بودیم اون یه فرشته واقعی بودش یه ملکه واقعا زیبا
با دستام بازوهاش رو داشتم و اروم طوری که نفسم به لاله گوشش بخوره گفتم مامان تو زیباترین زنی هستی که وجود داره خیلی دوستون دارم باشنیدن این حرفم یه لبخند رو لبش اومد و یهو خودش رو جمع کرد گفت پس از این به بعد قرمز بپوشم خوب باشه حرف پسرم رو گوش میکنم ممنون از نظرت و بدون اینکه خودش از من درخواست بکنه از اتاق رفتم بیرون تا لباسش رو عوض بکنه میدونستم فقط دنبال یه اشاره هستش خیلی داغ و گرم بدنش بود
بعد از اون گاه بیگاه دیدش میزدم دیگه در اتاقش رو کامل نمیبست دیگه اون داشت منو بازی میداد بیاد یه کاری میکردم رفتم و براش دو دست لباس گرفتم یه لباس شب و یه لباس مهمونی که خیلی باز بود بدون و با یه بسته بندی خوب بهش دادم بهم گفت این چیه گفتم هدیه کلی ازم تشکر کرد و هی دنبال مناسبتش میگشت و بهش گفتم برای هدیه دادن که نباید دنبال مناسبت گشت
لباس مهمونی رو بهش دادم که بپوشه نزاشتم لباس شب رو باز بکنه بازم هم پشت در ولی میدونست که دارم بگی نگینگاش میکنم رفتم داخل یه رنگ سبز یشمی واااااااااااااای من با اون که خیلی گرون بودش ولی مامانم که تیکه جواهر شده بودش جلوش خیلی باز بود گفت فکر میکنی برای مهمونی این خوب باشه ؟ بهش گفتم چرا که نه همه تو مهمونی این رو میبوشن گفتش ولی اونها خیلی جوننتر هست از من گزشته.. ترش کردم گفتم مامان خودت رو تو اینه ببین دلت میاد این رو بگی
با دستام لباسش رو مرتب میکردم و حرف میزدم دستم هی به سینش میخورد واقعا سفت شده بود و نفس نفس میزد واقعا مادرم احتیاج به این تعریف و تمجیدی رو داشت که باید از طرف پدرم دریافت میکرد یه انرژی و یه حس جوونی میشد تو کلام و رفتارش دید
از من خواست لباس دومی رو باز بکنم رو لباس شب یه عکس نیمه سکسی بودش گفتم این رو خودتون باید بپوشین و خودتون نظر بدین اگر خوشتون اومدش بهم بگین
و رفتم بیرون گفت چه کاری خودت بیا بیین
حرفش نیمه تموم موند چون باز کردش و دیدکه لباس شب هست
     
#673 | Posted: 26 Jan 2014 23:54

سکس مهیج با مامان (2)

سلام من فرهاد هستم قبلا داستان منو به اسم سکس مهیج با مامان خونده بودید اینم قسمت دومش

اون روز از خونه زده بودم بیرون یکم جو خونه سنگین بودش از اس ام اس هایی که مامان پروانه داده بودش فهمیدم که خیلی خوشش اومده دوست داشتم بازم با اون باشم اون روز اصلا جاذبه زمین رو حس نکردم روی اسمون بودم نمیدونی چه حالی بودش اون لحظه ای که داشتم به سکس با مامان پروانه فکر میکردم ..شب کمی دیرتر رفتم خونه وقتی اومدم دیدم دارن میز شام رو میچینن رفتم و دستم رو شستم و پشت میز نشستم و مامان هم بعد از چند لحظه اومد داخل پزیرایی صورتش رو دیدم خیلی گل انداخته بود چشاش یه برق خاصی داشتش خیلی اروم ولی شاد بودش انگار یه بار از دوشش گرفته شده خیلی راحت وسبک حرف میزد. پدرم هم متوجه رفتارش شد ولی کنکاش زیادی نکرد اون شب میگفت و میخندید با من هم همینطور بود انگار نه انگار که چند ساعت پیش اتفاقی افتاده
شب بعد از دیدن فیلمها من رفتم تو اتاقم داداشم خوابیده بودش 5 سال بیشتر نداشت پدرم هم از خرناسهاش معلوم بود خوابه خوابه تو خانواده ما من و پدرم خواب سنگینی داریم تو اتاق خودم داشتم به داستهانهای سکسی تصویری نگاه میکردم یهو در باز شد پروانه بودش با یه سینی و دوتا لیوان اب میوه ...من که تو هوای خودم بودم دستباچه شدم و سریع صفحه رو عوض کردم خودش متوجه شد صندلی رو گرفت و اومد کنارم نشت بدون اینکه حرفی بزنه صفحه رو باز کرد و شروع کرد به دیدن بهم گفت:فرهاد جان ابمیوه رو بخور از دهن میفته ..منم همین کار و کردم با هم شروع کردیم به خوردن داستان کمی طنز بود و گه گداری میخنید منم دیدم اینجوری هستش شروع کردم در مورد داستان باهاش حرف زدن و شوخی کردن تو همون خندها بود گفت :بلااااااااااااا پس اینها رو دیدی که به مامانت نظر پیدا کردی درسته شیطون ؟ منم سرم رو انداختم بایین گفتم ازوقتی داشتم از سینت شیر میخوردم بهت نظر داشتم
این رو که گفتم از خنده رودل کرد پدرم اصلا بیدار نمیشد ولی اروم حرف میزدیم ...گفت: تو هم میخوای داستانش رو بنویسی گفتن اگه تو بخوای چرا که نه ..گفت:ا زکجای سکس بیشتر خوشت اومد ؟ گفتم از همه جاش ولی قسمت ساکش کم بود..کمی ترش کرد با مشتش زد به شونم گفت: بی شعور همچی من رو بغل کردی هول کردم اصلا نمیدونم چی شد حالا از من میخواد بخورمش خیلی پروووووو هستی بچه! از شوخی گزشته واقعا میخواستی بری ارتش؟ میدونم فیلمت بود
داشت همچنان ادامه میداد قر میزدکه دفترچه ثبت نام رو از کشوم در اوردم و یهو هنگ کرد واقعا فهمید مسئله جدی هستش( بگزریم که کون نظام رفتن رو نداشتم) از دستم گرفتش و انداختش تو سطل اشغال و بهم خیره شد سرم رو تو دستاش گرفت یه لب ابدار و محکم و کشدار از من گرفت گفت:از این به بعد هیچ جا نمیری همیشه با هم هستیم نمیزارم از کنارم جوم بخوری دیدم داغ کرده داره بغلم میکنه و با حرص و داره دندونش و ربه هم فشار میده اوlد تو بغلم از جلو نشسته بودش و گفت بخورشششششششششششششش مال تو هستش عشقم،جونم نفسسسسسسم....... داستانهای مصور کار خودش رو کرده بودش
میدونستم پدرم عمرا بیدار بشه شروع کردم از روی لباسش خوردن سینش یه تی شرت پوشیده بودش و یه دامن اصلا این مدلی نمیپوشید موقع خوابیدن.. زیرش نه شرتی داشت و نه سوتینی همش رو گزاشتم تو دهنم اون سینهای نازش رو که حسابی سفت شده بودن صدای اه اوفش و گرمی نفسش که میخورد به گردنم داشت دیونم میکرد روی صندلی نشسته بودم و اون هم روبروی من و پاهاش رو از دو طرف باز کرده بود
لباس رو در اوردم باور کردنی نبودش ازعصر هم سیخ تر شده بودش نشسته بود روی شرتم...کیرم سیخ سیخ بودش و خودش رو روی کیرم میمالوندش همه سینش تو دهنم بودش سرم رو محکم گرفته بودش و به سمت سینش فشار میداد اوف باروم نمیشد وقتی که نوک سینش رو میخوردم یه اخخخخخخخخخخخخخ کشدار ناز میکشید که کیر مرده رو هم راست میکرد داشت میمرد از شهوت خیسی کسش رو روی بدنم حس میکرد نوک سینش و ریه گاز کوچیک میزدن و حسابی میخوردمش شروع کرد به اه اوف کرد ن بهش گفتم مامان کمی ارومتر بابا ...نزاشت حرفم تموم بشه گفت خفهههههههههههههه اون الاغ خوابه چندتا قرص بهش دادم بیدار نمیشه ....کمی برام تعجب داشت از دهن مامان این حرف رو بشنوم اصلا تو رفتارش و گفتارش یه( تو) هم پیدا نمیکردی که بخواد به دیگران بگه انگار یه ادم دیگه داشت میشد صورتش از سینهاش و کسش سکسی تر شده بودش
چشاش بسته بود .و لبش رو گاز میگرفت و از توی گلو ناله میکرد..وقتی کیرم بلند شدش از رروی پاهام اومد پاینن با دستش کیرم رو چنگ زدش کمی دردم گرفت

شرتم رو با یه خوشونت خاصی در اوردش بی مقدمه شروع کرد به ساک زدن روی مثل ورزشکارهایی که میخوان عکس بگیرن نشسته بودش نه دوزانو و نه خم بودش ....واوووووو انگار یه زن دیگه بودش خیلی خشن و هات همه کیرم رو تا دسته تو دهنش میکرد و در میارودش
داشتم دیوونه میشدم با دستش و سرش با کیرم بازی میکرد و تو دهنش میچرخودندش کله کیرم رو میزاشت لای لبهای نازش و میک میزد وای من، دیووونه کننده بودش بهم خیره شد گفت: پدررررر سگ این ساک زدن رو دوست داری تو عمرت کسی برات اینجوری نمیتونه ساک بزنه پدر خرت بدش میاد بخورم یا اون کسم رو بخوره این رو با یه حس عصبانیت خاصی میگفتش
دستم رو گرفت و منو خوابوندش روی تخت خیلی سریع لخت شدم خیل وحشی بودم اونم دامنش رو در اوردش نشسته هم رو بغل کردیم با چنان شدتی لبهای هم رو میخرودیم که هر لحظه فکر کردم الان هستش لبش رو بکنم محکم هم دیگه رو فشار میدارم سینهاش سفت سفت بودش نمیدونم چقدر ولی سیرمونی نداشتیم کسش داشت میترکید خوابوندشم روی تخت
همه کسش رو گزاشتم توی دهنم با انگشتام کسش رو باز کرده بود دیدیم به کیرم هی دست میزنه فهمیدم بازم میخواد بخوره این زن سیرمونی نداشتش بازم مدل 69 شدیم همه زبونم توکسش بود و چوچولش رو میک میزدم واوووووووو چه ساکی میزد وقتی تخمام رو لیس میزد داشتم دیووونهه میشدم
دیگه طاقت نداشتم پاهاش رو گره کرده بود دور سرم هی به سمت کسش فشار میدادش کسش خیس خیس بود این زن انگار هر چی اب تو کسش رو جمع کرده بود میخواست الان خالی بکنه کیرم رو تا حلقومش فرو میکرد و هی اوق میزد ولی بس نمیکرد عین قحطی زدها بودش با چنان ولعی میخورد که انگار داره یه غذای لذیذ رو میخوره همین کارش باعث میشد که منم داغ تر بشم وای من داشتم ارضا میشد
گفتم:پروانه دارم ارضا میشم بزار در بیار ولی بدتر دستش رو کرد دور کمرم و با شدت بیشتریخوردش با بالا اوردن کمرش بهم فهموند که منم فشار بیشتربه کسش بیارم تقریبا در یه زمان هر دوتا ارضا شدیم همه ابم رو تو دهنش ریختم شکمش یه موجی برداشت و فهمیدم که ارگاسم کامل شدش هردوتا نایی نداشتیم ولی اون با یه بیحالی داشت کیرم ر و میک میزد برگشتم و یه نگاه صورتش ور دیدم همه ابم رو داشت میخورد کمی از گوشه لبش زده بود بیرون ولی همون رو هم داشت با زبونش میخورد بیچاره خیلی بهش فشار اومده بود نا نداشت کیرم رو در اوردم کمی مقاومت کرد ولی بهش گفتم این دیگه همش برای تو هستش اینجو.ری نکن به شکم خوابدوندمش و شروع کردم ماساز دادنش استاد این کار هستم تو باشگاه خیلی وارد شدم وقتی ماساژش میدادم بدنش شل شل شده بود ش تو حالت خلصه خاصی فرو رفته بودش روی کمرش نشستم بودم بدنش هنوز داغ داغ بودش تو اون حالت یه بالشتک از کنار تختم گفت و گزاشت زیر شکمش کوسش بالا اومده بودش کمی رفتم عقب تر پاهاش رو کمی باز کرده بودش کیرم نیمه خوابده بودش ولی همین نیمه خوابیدش به گرمی کونش و کمی هم به کسش میخورد کم کم بلند شدش اینبار اروم کردم تو کسش اووووف چه کسی بودش با هر تقه ولی اینار ارومتر میکردم تو کسش خیلی اروم و ملایم میدونستم تو حال خودش هستش با دستام هم کمی کمرش ور ماساز میدادم تا کیرم به ته کسش رسیدش کمی سرعت رو بیشتر کردم کسش خیس خیس بودش ناله هایی که انگاز از دور شنیده میشد از دهنش در میومد بعد از کمی سرعتم و بیشتر کردم کسش باز باز بودش و خیلی هم خیس و لز شده بود اوف داخلش داغ و ملایم بود تو همین فکرها بودم که دیدم با سرعت تو کسش میکوبم یه هو یه اوف تیز کشیدش
کمی کمرش رو اورد بالاتر دیدم داره داغ میکنه دستم رو بردم زیر شکمش به حالت سجده شددش کمرش رو تو دستام گرفتم اون کمرهای کوچیکش راحت تو دستم جا شددش کیرم رو تا دسته تو کسش کردم با چنان قدرتی میکوبیدم که اگه ورق اهنی بین ما بودش سوارخ سوارخ میکردم پروانه داشت جیغ میکشد و دادمیزد و اه اوف میکرد مونده بودم دارم کسش رو جر میدم یا گلوش رو |!!!!چنان دادی میزد که نگو.... میدونستم اگه دادشم بیدار بشه توی اتاقم نمیاد چون قفل بودش منم هم که اصلا به هیچی به غیر از کردن پروانه فکر نمیکردم کیرم تا خود تخخمام تو کس پروانه میرفت و میمومد داشت داد میزد و با حالت زار میگفت محکمتر بیشتر بازم میخوام مادرت رو جرررررررر بده فرهاد من الان زن تو هستم اخ میخوام تا الان کجا بو.دددددددددش ؟؟کیرم رو تو کسش میچرخوندم با دستم به سینهاش چنگ میزدم داد زد گفت :منو بزن!!!! یه بار دیگه اینبار با داد گفت کثافتتتتتتتتتتتتتت کونم رو بزن
نمیدونم چطور ولی شروع کردم به زدن کونش با این کارم بیشتر حشری شدش و با چنان قدرتی با کونش به کیرم تقه میزد که انگار این داشت منو میکرد پروانه یه رقاص حرفه ای بودش و کمر نرمی و با نعطافی داشتش دیگه داشتم دیونه میشدم
مادرم خیلی پر وزن بودش بلندش کردم چسبونمدش به دیوار همه وزنش روی دستام بودش بلندش میکردم و میکوبدم روی کیرم دیگه و.اقعا داشت پاره میشدش با دستام سینهاش رو محکم گرفته بودم اونم سرش رو اورده بود عقب و به وصورتم میمالوندش
ابم داشت میمود با همون حالت زار گفت فرهاد دارم جر میخورم ابت رو بریز تو دهنم تو رو خدا بریز تو صورتم منو بزن فرهاد چنگم بزن انداختمش روی تخت اون میوخاست باهاش خشن برخورد بشه و منم با این حرفاش مثل یه برده باهاش رفتار میکردم انگار اون داشت منو کنترل میکرد دو زانو جلو نشتش کیرم ر و مالوندنم به وصورتش میخواست بزاره تو دهنش ولی دستام پس سرش بود و نمیزاشتم ..دهنش و رو باز کرده بود و به خودش فشار میاورد که به خورده اب بخوره با فشار ابم رو ریختم روی صورتش با یه حالت گریه گفت چرا تو دهنم خالی نکردی میخواستم ابت رو تا قطره اخرش بخورم بین ریخته وری تختتتتت
منم با حالتی عصبانی صورتش رو به تشک چسبوندم و گفتم همهش رو از روی تختم پاکش و کن و بلیس
اون هم مثل سگ این کارو کردش از روی صورتش جمع کرد و خورد و ختی از روی تشکم هرچی بهش گفتم انجام دادش
دیگه توانی نداشتش خیلی بهش سخت گزشته بودش کمی سرو وضعش رو درست کرد و از اتاقم رفت بیرون با خنده و تشکر مستقیم رفتش حموم منم خیلی خسته شده بودم مثل سنگ خوابیدم صبح با صدای پدرم که شاکی بود چرا دیر بلند شده بیدار شدم ولی دوباره خوابیدم منگ خواب بودم چند ساعت بعد تو همون حالت خواب بیداری حس کردم یکی دمر به پشت کنارم خوابیده من هم دمر بودم دستم رو گرفت و انداخته روی سینش چشمام رو باز کردم دیگه بیدار شدم پروانه بودش که با لباس معمول خونه کنارم خوابیده بودش و دستم رو محمکم به صورتش میمالوندش از خیسی دستم متوجه شدم داره گریه میکنه بهش گفتم مامانم چی شده بابابهت حرفی زده؟ اروم بهم گفت فرهاد خواهشن یه چند لحظه حرفی نزن بزارم اروم بشم میخوام باهات بحرفم شده بودش همون مادربا ادب و باکلاس ..بعد از کمی گریه شروع کرد به حرف زدن
از ازدواجش و اینکه اون اوایل چقدر عاشق پدرت بودش و چه کارها براش نمکیرد ماردم یه زن کامل به تمام معنا بودش ولی بعد از چند سال برای پدرت تکراری شدم به زحمت به نیازم میرسد میدونستم بهم خیانت نکینه ولی دیگه انگار کشش سکسی بهم نداشت تو یه سال بعد از ازدواج من توبه دنیا اومدی ولی باز بدنم خیلی رو فرم بودش من خیلی به خودم میرسیدم تا پدرت رو گرم بکنم ولی اون بعد از مدتی باز همون میشدش به خاطر این یواش یواش به ارایشگری رو اوردم از بس که برای پدرت بزگ میکردم کمی سرم گرم بود تو ارایشگاه ولی بعد از مدتی با دوستهای جدیدی اشنا شدم اونها به راحتی از سکس شوهروشن و تفننشون میگفتند ولی من باید یه گوشه نظاره گر میشدم همه میزاشتت به حساب گنده دماغی یا منصفهاشون میزاشتند به کلاس خانوادگیم ولی واقعیت این بود که من چیزی نداشتم بگم و عرضه کنم.. خودم رو سالها با تو و برادرت سرگرم میکرم ولی دیگه بریده بودم چون یه روز توی اینه شاهد چین چروک صورتم شدم
فرهاد من از زندگی هیچزلذتی به جز حسرت نبردم تحملم طاق شد دیگه شکستم دووم نیاوردم بغضم جلوی دوستانم ترکید همه چی رو سیرتا بیاز گفتم اونها هم اومدن گفتند با چینین مشکلی مواجه هستندولی این راهش نیست که خودشون رو بکششن چون مردها اگر شهوتشون زیاد باشه به راحتی میتونن برن زن و یا دوست دختر بگیرند و هر چی بیشتر باشه مثل مدال افتحار براشون میمونه ولی زنها اصلا نمیتونن کاری بکنن و باید بسازن و بسوزن وقتی چندتا هم درد پیدا کردم سبک شدم ولی چه سود باز من تشنه یه اغوش بودم بهشون گفتم شما چه کردین اونها گفتند با یکی دوتا دوست شدیم که با جنبه و خوش برخورد هستند... میدونستم دوست پسر دارند ولی از این خونسردی و راحتیشون تعجبم گرفت گفتم اخه من با دوتا بچه چه کار باید بکنم اونها هم خنده ای کردند گفتن با ما
بعد از چند روز توی اریشگاه یکی بهم زنگ زد و گفت از طرف یکی از دوستان هستش یه اقای هم سن خودم دکتر و خیلی هم جزاب ولی تنها زندگی میکرد دوستانم گفته بودند که من مطلقه هستم دل شوره داشتم بعد از کلی کلنجار رفن با خودم به ملاقاتش رفتم یه رستوارن گرون بود بهترین لباس و ارایش که به سن من بخروه رو انجام دادم یه خانوم باوقار و سکسی
دیدمش دلم هری ریختش بایین باورم نمیدش یه ادم زیبا محترم و خیلی هم خوش برخورد نصیبم شده همون مردی که هر زمی ارزوش رو داره اون روز احساس جوانی جزابی و زیبایی کردم اعتمادم رو به دست اورده بودم
تا چند روز دل تو دلم نبودش خیلی شاد بودم ولی بازم نمیتونستم با خودم کنار بیام تا اینکه همه چی رو بهش گفتم ازش جدا شدم واقعا تو اون مدت و حرف زدن با اون خیلی اروم و شادم کرده بود ولی من ادمی نبودم که بخوام ریسک بکنم و ابروی خانواده و خودم رو ببرم
خیلی به هم ریخته بودم دوستانم به کمکم اومدن و منو بردن خرید برای اولین بار بود که تورو میدیدند و فقط از تو تعریف میکردند و واقعا میخواستند با تودوست بشن و چون دوست پسرهاشون حتی از نظر زیبایی و متانت مردانه به تو نزدیک هم نبودند ...بعد از اون اتفاق تو پاساژ و اشتباه گرفت فروشنده من شب خیلی فکری بودم و تو هم هی تعقیر رفتار داده بودی فرهاد تو پلک بزنی من میدونم چی تو ذهنت و دلت هستش میدونستم در اوج نیاز جسی هستی از بوی بدنت حس میکردم چند بار تو شب اومدم و بوست کردم البته به عنوان یه مادر ولی بوی بدنت چیزی جز شهوت نبودش دیگه خودم بهت گرایش عجیبی داشتم اوایل فقط گریه بود و احساس گناه ولی بعد از مدتی دیدیم تو سکس با پدرت هم به تو فکر میکنم دیدیم دارم خودم نابود میکم ..اخه چرانباید من با پسرم باشم کی بهتر از اون چه کسی مورد اعتماد تر از اون نه ازاری میکنه و نه سوئ استفاده ای خودم وقتی دیدم که اون لباس شب رو برام خریدی داشتم از زور شهوت دیوونه میدشم فقط لازم بودش یه بوسه بهم بزنی تا خودم رو با تمام وجودم در اختیارت قرار بدم ولی تو اون روز با اونکه نیاز داشتی کاری نکردی و بیشتر منو تشنه تر کردی تا اینکه دیروز فهمیدم چه پسر بزگوار و مردی دارم که به خاطر من میخواد تن به ارتش و نظام بده ولی نفسم عشقم دنیا به این سختی و بی رحمی که فکر میکنی نیستش من در لبه بحران بودم ولی تو مثل فرشته نجات برام بودی.... وهم چنان داشت ادامه میداد
کمی گریه و بعد هم اروم تو بغلم خوابیدش برادرم تو واحد پایین داشت با بچه ها بازی میکرد و من اون تنها بودیم میخواستم بگم مادرم همش نقشه بوشد ولی دلم نیمود بزار حس کنه پسرش قهرمانه ولی ته دلم براش سوختش
زن به این زیبایی و نازی باید اینهمه زجر بشکه
من و پروانه هفته ای دوبار سکس میکردیم مگر اینکه مادرم مشکل موجه داشتش و تعطیل میشد ولی فهمیدم اون میخواد تو سکس باهاش خشن و توهین امیز برخورد بشه و منم هم از این فانتزیش خیلی خوشم میمود تا دلتون بخواد برام از این تنوع سکس فیلم و عکس داشتش بعدها گفت که به پدرت نشون میداده که این مدلی سکس کنه ولی اون به زور سیخ میکرد واگر شانس میاوردم بیست دقیقه سکسش طول میکشد
مثل کارشناسها کینشستیم و د رمورد فیلمها نظر میدادیم و تو اولین فرصت انجامش میدادیم من هر نوع تنوع سکسی رو با پروانه انجام دادم حتی سکس از غقب با اونکه کمی براش سخت بودش ولی بعد از مدتی اونقدر بهش لذت بخش شده بودش که همه جوره بهش حال میداد و باید تو سکس انجام میدادم الان دوسال هستش
که من و پروانه سکس میکنیم و یه بار هم به درخواست و اصرار دوستش با یکی از دوستهاش که توی پاساز بود سکس کردم البته خانوم رو اورده بودم و مادرم یه گوشه از اتاق پنهون بود و داشت دید میزد فکر میکرد براش جزاب هستش بدون اینکه اون خانوم از حضور مادرم خبری داشته باشه ولی از بس اون خانوم برای من قر فر اومده بود که وقتی رفتش پروانه احساس خطر کرد و با کلی ناراحتی داد و فریاد خط نشون کشید که دیگه به غیر از اون باکسی نباشم انصافا پشم کس پروانه هم نمیشد امیدوارم خوشتون بیاد و به عنوان یه داستان بهش نگاه کننی بازم اصراری در و واقعی بودنش ندارم با اونکه اتفاق افتاده از نحوه نگارشم و ریز پردازیش هم متوجه میشد
از کاری که کردم هم زره ای پشیمون نمیستم چون بهترین کارو انجام دادم وای کاش زودتر به این رابطه میرسیدم تا پروانه کمتر عذاب بکشه

نوشته: فرهاد



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#674 | Posted: 27 Jan 2014 10:31
دیگه داستان ها جذابیتی نداره

مثله همیشه یا پدر دو هفته میره مسافرت ، یا همیشه مامان جلوی پسرش سکسی میگرده ، یا تو حموم میشه بیا بدنم رو بشور ، یا بیا ماساژم بده ، یا مامان میاد پشت کامپیوتر خودش داستان رو میخونه و داستان تولید میشه

همش چیزای تکراری
     
#675 | Posted: 30 Jan 2014 03:05

کس مامان با بستنی


بابام یه دوست داشت که همیشه میاومد خونه ما مامان منم یه کم خوش استیل و باحال بود منکه بچه بودم سر درنمی اوردم ازین چیزا .یه روز که بابام خونه نبود دوست بابام اومد خونمون و یه چشمک به مامانم زد مامانم منو فرستاد برم بستنی بگیرم از سوپر سر کوچمون بهم پول داد گفت برو 3 تا بخر بیا من چون با یکی از بچه های تو کوچمون دعوا داشتم مجبور بودم به جای دیگه برم بستنی تهیه کنم خلاصه یه 20 دقیقه ای شد برگشتنم وقتی برگشتم دیدم کسی تو خونه نیست کنجکاو شدم همه سوراخ سمبه های خونه رو گشتم آخه خونه ما تو روستا بود بزرگ و جا دار یه اتاق داشتیم که رو پشت بوم خونه بود خرت و پرتا میریختیم ....وقتی دیدم کسی نیست رفتم پشت بوم از کنا در دیدم بله مامان خوشکلم زیر کیر اقا رضا داره رفع تشنگی میکنه همچو براش ساک میزد که منم از ترس و استرس تمام بستنیها رو پشت در خوردم



مثل مامانم آقا رضا اه و اوف میکرد مامانم میگفت جان چه کیری داری اووووووووممم خلاصه منم جفت کرده بودم از یک طرفم تازه همچی صحنه ای رو میدیدم برام عجیب بود یبارگی دیدم آقا رضا مامانمو از پشت بغل کرد طوری بود که من از لای در کون آقارضا که خیلی پشم الو بود میدیدم ولی بیضه هاش از بس بزرگ بودن معلوم بود خلاصه تلمبه میزد مامانم اخ اوفش رفته بود به اسمون یبارگی دیدم رضا میگه داره میاد من خیال کردم کسی داره میاد بعدش مامانم گفت ن ن ن ن ن ن ن حالا نیاد بکنم کیر رحمان کوچیکه حال نمیکنم بکنم بعد اقارضا ابشو ریخت رو باسن مامانم و من سریع اومد م پایین رفتم تو کوچه مثلا من الان درارم میام خلاصه چند دقیقه لفتش دادم به دم در که رسیدم دیدم آقارضا از در خارج شد و گفت بستنی کو پس محسن منم همشو از ترس خوردم لوپامو کند و رفت با خنده ....



رفتم توخونه دیدم مامنم باز نیست شک زده شدم بازم رفتم پشت بوم دیدم مامان داره کسشو میمالونه دلم براش سوخت سرو صدا دام که خوشو جمع کنه داد زدم مامان مامان کجایی .با صدای شهوت الودش گفت کوفت چته داد میزنی رفتم تو دیدم الکی داره دنبال چیزی میگرده گفتم آقا رضا بستنی هامو خورد گفت نوش جونش یبار دیگه اومد میگم برات بخره خلاصه گوشه دامنش رو دیدم پر آب کیر آقا رضا بود که باهاش پاک کرده بود گفتم بستنی ریخته اینجا گفت آب شده بود اقا رضا برات بستنی آورده بود اینجا قایم کرده بود اومدم بیارم برات آب شده بود خلاصه من 7 سالم بود این اتفاق همیشه یادمه بعد ازون اقارضا رفت جبهه راننده تانکر آب بود رفته بود رو مین نصف پاش قطع شده بود الانم جانباز تشریف دارن ....

نوشته: داف

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار
ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#676 | Posted: 4 Feb 2014 16:48

چهل گردو یا چهل بار گاییدن مادر زن


مادر زن من از اون زن های هات وداغ که هنوز کسش می خاره بدن توپ وسر حالی داره سفید وبدون مو یه بدن سکسی و گنده کونش کیر منو سیخ می کنه چه برسه به غریبه منم اتفاقا تو سکس خیلی هاتم از قرص ویاگرا واسپری استفاده می کنم کیرم گنده وکلفته طوری که زنم تحمل بیشتر از دو سه دقیقه سکس رو نداره واگه بیشتر بشه گریه اش در می اد پنج شنبه تابستان امسال بود برا شب برنامه چینی می کردم قرص واسپریم تموم شده بود اونا رو تهیه کردم ورفتم خونه ولی تو ماشینم جا موند رفتم خونه زنم گفت امشب می ریم خونه مامان جون خورد تو ذوقم ولی چاره ای نبود به خاطر زنم قبول کردم شب رفتیم خونه مادر زنم می خواستیم اونجا بمونیم مادر زنم با یه بلوز شلوار نخی خونگی بود وقتی دولا راست می شد بلوز می رفت بالا کمرش معلوم می شد بد جور سیخ کرده بودم موقع شام سفره رو زمین پهن کردند شمسی رو برو من نشسته بود یه لحظه چشمم وسط پاش افتاد یه چیز مشکی دیدم یواشکی یه بار دیگه دقت کردم بله شورتش بود با یه کم ازرونش معلوم بود چند بار نگاه کردم نگو خودشم میدونه ولی بی خیاله هی جابجا می شد وبیشتر از لا پاش رو معلوم می کرد البته طوری که دخترش نبینه



خیلی حشری شده بودم تصمیم گرفتم زنم رو بگام شب شمسی تو هال خوابید من وزنم تو اتاق قبل خواب رفتم تو حیاط یه قرصی خوردم کیرمو اسپری کاری کردم امدم تو اتاق از بو اسپری زنم فهمید گفت امشب هیچی نیست بزار باشه خونه خودمون منم که حشری بودم کو گوش شنوا زنم گفت لااقل بزار مامان بخوابه یه کم لب بازی ومالش لنگاشو دادم بالا شروع کردم به خوردن کوسش تا اوردمش تو خط خودش لنگاشو نگه داشت گفت بزن توش تا ته کردم تو کوسش یه جیغی زد که مطمئن بودم شمسی فهمیده شروع کردم تلمبه زدن زنم دو باری ارضا شد کو تا اب من بیاد شالاب شلوب می زدم تو کوس کونش افتاده بود به التماس بسه دیگه جر خوردم رحم کن منم حدس می زدم که شمسی بیداره بلند حرف می زدم گفتم یا چهل بارمی دی تا میرم مامانتو چهل بار می کنم یا چهل نفر از طایفت میاری من می کنم زنم به خاطر اینکه زود خلاص بشه قبول کرد گفت باشه هرچی تو بگی توررو خدا فقط تمومش کن دو سه تا ضربه زدم خالی کردم تو کونش کشیدم بیرون تر تر ازپشتش می زد وابم می ریخت بیرون همش فحش می داد منم بی حال یه چرتی زدم چشمامو باز کردم دیدم زنم خوابیده بلند شدم برم دست شویی در باز کردم احساس کردم یکی رفت اون طرف نگو شمسی بوده دیدم رو شکمش خوابیده فرصت نکرده پتو بندازه رو خودش به خاطر تاریکی لامپ تراس رو روشن گذاشته بود وهال قشنگ رو روشن بود پاره گی خشتکش از پشتش قشنگ معلوم بود باز کیرم سیخ شد رفتم دستشویی برگشتی دیدم پاهاشو حالت هفت باز کرده وخشتکشم بیشتر پاره شده شورتم نداره کوسش قشنگ معلومه حدس زدم که بیداره منم راحت نگاش می کردم کیرم سیخ سیخ بود دمر شد و یه پاشو جمع کرد زیر شکمش قمبگی کونش زد بیرون منم با کیرم بازی می کردم اوف اوف می کردم از پشت یکی زد منو بیشتر حشری کرد نمی شد کاری بکنم رفتم خوابیدم صبح زودتر از ما بیدار شده بود داشت حیاط جارو می کرد سلام صبح بخیر گرمی کردیم صورتمو شستم رفتیم برا صبحونه با همون شلوار پاره بود داشت برام چایی می ریخت شورتشم در اورده بود کوسش قشنگ معلوم بود همش با لبخند وشوخی با من حرف می زد گفت اشکان جون حموم داغه بعد صبحونه برو سرحال بشی امروز باید حسابی کمکم کنی



بی خیال چشمم لا پاش بود گفتم چشم مامان جون اونم بی خیال بود زنم بیدار شد اومد اشپز خونه شمسی خودشو جمع کرد گفت دخترم چته انگار سرحال نیستی خوب نخوابیدی گفت نه مامان جون گفت پس خواهرت دست تنها می مونه زنم گفت برا چی شمسی گفت به من سپرده بودهرموقع امدی اینجا بری کمکش فرش بشورین زنم گفت خوب می رم کمکش زنم رفت حیاط صورتشو بشوره شمسی به من گفت چهل بار گفتم شبا خوب بخواب روتو باز نکن من از حرف چهل خندم گرفت گفتم مامان جون صدبار یا چهل باراونم خندش گرفته بود گفت به زبون من چهل بار راحت می چرخه داشت دو پهلو به من حالی می کرد که حرفاتونو شنیدم زنم اومد تو من رفتم تو هال ماهواره شو روشن کردم رو کانال رقص بود شمسی بلند گفت خیر ببینی اشکان ببین چشه بعضی موقع قطع می کنه منم فکر کرد م راست میگه ولی اصلا قطع نشد داشتم با کانال هاش ور می رفتم اکثر کانالهای سکسیش باز بود رو یه کانال خاموش کردم زنم گفت مامان من برم خونه پری به من هم گفت نمی ای گفتم نه می خوام جمعه رو استراحت کنم خونه پری نزدیک بود اون رفت بعد کمی شمسی اومد تو هال گفت چرا خاموش کردی گفتم زیاد جالب نبود یه چایی برام اورد نشست کنارم گفت اشکان پروانه چشه حاملس؟ گفتم فکر نکنم دیشب بد خوابیده گفت نمی دونم جایش درد می کرد همش ناله می کرد گفتم نه مامان من که نفهمیدم این دفعه جدی گفت زیاد اذیتش نکن اون اولشه خودمو زدم به اون راه گفتم چی چی اولشه به شوخی گفت ای پدر سوخته کی می تونه چهل بار تحمل کنه با این حرف تیر شو زده بود با دستم دستشو گرفتم گفت اشکان تو زورت به دخترم رسیده یعنی تو چهل بار می تونی؟ یه کم رومان به هم وا شده بود گفتم مامان جون زن که چهل بار نتونه چه فایده گفت مگه مرد می تونه؟ گفتم پس چی من که می تونم حسابی حشری شده بود گفت حتما می تونی دیگه؟ گفتم امتحانش سادش گفت پسر اینقدر پر رو نشو رستو می کشما دست بردم لاپاش زد رو دستم گفت لازم نکرده چه زود پسر خاله می شی گفتم تو می خوای خارش گرفتی گفت من خارش گرفتم تو چرا هیزی می کنی گفتم خوب کسی که خارش داره باید چنان بکنی که هوس خارش نکنه گفت راستی بد جنس تو دخترمو می کنی چرا از من مایه می زاری گفتم کی؟ گفت دیشب می گفتی مامانتو چهل بار می کنم گفتم اون دیشب بود



گفت پس جا زدی گفتم نخیرا نمی خوام اذیت بکشی طاقت گرز منو نداری گفت دیشب گرزتو دیدم ولی واسه من هیچه درحالی که گرفته بودم از کوسش گفتم شاید یکی دو بار بتونی ولی بار سوم میشه دروازه می افتی به التماس گفت اشکان نگو عوض دخترمو ازت در میارما تا دیگه حتی یه بارم هوس نکنی بلندشدم برم بیرون گفتم بزار برم بیرون تا بیام ببینیم تعریف کنیم رفتم از تو ماشین باز یه قرص خوردم واسپری زدم یه کم مالیدم تا خوب اثر کنه امدم تو شمسی گفت گفتم نکنه ترسیدی فرار کردی ماهواره رو روشن کردم رو همون کانال سکسی دو تاد مرد سیاه داشتن یه پیر زنو می کردن گفتم مامان تو هم از این کانالا نگاه می مکنی گفت مگه من چمه چهل تا مثل تو تورو می ندازم باز کرکری یمون شروع شد تا رسید به شرط بندی گفت اشکان مردو قولش نه تو می زنی زیرش نه من به شوخی گفتم من می زنم زیرش گفت نه جدی حرف زدی باید رو حرفت بمونی گفتم چشم گفت من می خوابم زیرت تا چهل بار اگه کردی من چهل تا زن فامیلمو جور می کنم ولی اگه نکردی حق نداری بیشتر از یه دقیقه به دخترم دست بزنی جدیم می گم سینه های گندشو گرفتم گفتم چشم ولی هر جور که بخوام کوس کن دهنی اونم قبول کرد قول دادیم مردونه رو حرف خودمون باشیم وشروع کردیم رفتیم تو اتاق لازم به بازی و مالش نبود کیر من سیخ سیخ و کوس اونم پراب لنگاشو دادم هوا و کیرمو چسبوندم به کوسش با یه فشار نا ته زدم تو کوسش بدون اخی همشو کشید تو دل خودم گفتم بدبخت شدم کو تا این سیر بشه محکم ضربه می زدم همش اخخخخ جوووون می گفت سینه هاش وبدنش تکان می خورد ولی کو ابش بالشو گذاشتم زیرش چنان کردم تو کوسش که انگار کیرم جایی گیر کرد خودشم همراهی می کرد افتاد التماس اشکان تو رو خدا بکوب بکوب اومد اومد مثل مار وول می خورد یه بار ارضا شد من همچنان می کوبیدم بی حال گفت اشکان یه کم صبر کن گفتم جا زدی گفت نخیر بزار حالم جا بیاد وگرنه ابت بیاد نمی زارم وایسی قبول کردم کشیدم بیرون



چه ابی زد بیرون کسش فرت فرت صدا می داد چرخوندمش رو شکم خوابیدم روش دیدم شروع کرد به قر دادن کونشو باز کردم لازم به هیچ چی نبود اب کوسش ریخته بود رو سوراخ کونش سر کیرمو گذاشتم روش با یه فشار راحت رفت تو به خودم گفتم این دیگه کیه قاچ کونشو بیشتر باز کرد گفت فشار بده با فشار من ته کیرم چسبید به کونش صدای کونش پیچید تو اتاق با این کار ابم ریخت تو کونش از کونش در نیاوردم کیرم شل شد با یه تکون در امد بیرون گفت شروع کن بی حال بودم گرفتم از سینش گفت ها جا زدی بلند شدم نشستم رو سینش کیرمو بردم سمت دهنش رو باز کرد شروع کرد خوردن باور نمی کردم بتونه ساک بزنه با دوسه ساک کیرمو سیخ کرد دوباره شروع کردم به گاییدنش قمبل کرد یکی می زدم تو کونش یکی تو کوسش کارمون بی وقفه ادمه داشت بار هفت هشتم ارضای اون بود بار چهارم اب ریختن من که زنگ درو زدن هول بلند شدیم لباس پوشیدیم رفت جلودر زن همسایش بود دکش کرد رفت امد تو پرسیدم چی می گفت گفت امده بود ور زدن گفتم دامادم خوابیده اونم رفت با دستش کیرمو گرفت وباز شروع کردیم واقعا کم اورده بودم دو بار دیگه اب ریختم اون بار دهمش بود با خودم گفتم کو تا چهل بار خدا پدرش رو بیامرزه با یه بار من اون سه بار ارضا میشه نقشه کشیدم که چیکار کنم یاد داستان دختر پادشاه افتادم که یه پسره با پدرش توی جنگل می رفتن تا رسیدن رود خونه پسره پدرش رو کول کرد تا از اب ردش کنه وسط اب از پدرش پرسید ننه مو شبا چند بار می کنی پدره ناراحت شد پسره گفت یا می گی یا میندازمت تو اب پدره مجبور شد بگه هر سری یه بار پسره گفت من جای تو بودم چهل بار می کردمش دختر پادشاه اینو شنید پسره رو برد گوشه ای باهاش شرط کرد اگه چهل بار اونو بکنه زنش میشه وگر نه می کشتش پسره قبول تا سی ونه بار کردش وبار چهلم نتونست دختره خواست سرش رو ببره گفت صبر من حرفمو بزنم بعد گفت رفتی بازار چهل تا گردو گرفتی حداقل یکیش پوک در می اد یا نه دختر گفت خوب اره پسره گفت اینم مثل اونه حالا یکیش پوک درامده دختره قبول کرد وپسررو ولش کرد



بعد اینکه ابمو ریختم واستراحت می کردیم این داستان رو واسه شمسی تعریف کردم اونم گفت یعنی اینکه دیگه نمی تونی تازه اون سی ونه بار کرده تو اب ریختن منم که حساب کنی شده دوازده بار با خنده گفتم اون گردوهای قدیم بوده از چهل تا یکی پوک در می اومده از گردو های امروزی فقط پنج شش تا سالم در می اد تازه من دوبرا برشم کردم اونم خندش گرفت گفت شما مردا شیطون رو درس می دین وبا هم خندیدیم بقیه کار رو گذاشتیم برا بعد .هر سری پیش هممیم دو سه باری ابش رو در می ارم...

پایان

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار
ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#677 | Posted: 5 Feb 2014 16:44
خدا از این خواهرا که با داداششون راحت هستن زیاد کنه

rooh65
     
#678 | Posted: 7 Feb 2014 03:04
[vimeo=null]
جریان کوس دان مامانم و آذر
[font#01DF01][/font]

مامانم 60 سالشه اسمش زهراست.چادری و مذهبیه. مامانم نسبتا چاقه و شکم داره. خواهرم هم اسمش آذره،45 سالشه، چاق و قد کوتاه. یه دوست به اسم محمد(ممد دماغ) داشتم که کیر وحشتناکی داره. کیرش مثل خیار سالادی میمونه.اوایل منو میبرد خونه همسایمون که خالیه و به زور میکرد.پشت بونامون به هم راه داره. حموم ما سقفش تو پشت بومه.تو سقف حموم ما یه سوراخ بود که تو حموم کامل معلوم بود. یه روز ممد اومد خونمون، رفتیم باهم حموم، ممد به من حمله ور شد و تخمامو گرفت و فشار داد. گفت بشین زمین. نشستم رو زمین. کیرشو گرفت جلوی صورتم. گفت بخور. من گفتم نه. به زور کیرشو کرد تو دهنم. شروع کردم به ساک زدن.کیرشو تا تاه کرد تو حلقم،بعد بلندم کرد. وایسادم، کیرشو از پشت کرد تو کونم، حدود نیم ساعت منو از کون کرد.بعد آبشو تو کونم خالی کرد. داشت لباس می پوشید که اون سوراخو دید. گفت از این به بعد اگه مامانت یا آذر رفتن حموم صدام کن بیام دید بزنم.
یه روز آذر رفت حموم،رفتم دید زدم. دیدم همه چیز کامل معلومه،یهو ممد اومد پشت بوم. گفت چرا صدام نکردی،گفتم آخه آبجیمه. گفت کیرم تو کوس مامانت و آبجیت. منو زد کنار خودش رفت دید بزنه. آذر کف حموم نشسته بود. داشت پشمای کسشو میزد.ممد گفت جوون چه بدنی داره. باید بگامش.آذرپاهاشو باز کرد. کس آذر قشنگ دیگه معلوم بود. ممد گفت کسشو دیدم.خواهرت چه کس گشادی داره. حدود 30 دقیقه آذرو دید زد
یه بار هم مامانم رفت حموم ممد دماغ اومد پشت بوم با صاحب کارش شیشه میکشید. بعد منم اومدم دید بزنم که ممد منو دید
با صاحبکارش که یه مرد حدودا 55 ساله بود اومد سمت من
گفت کی تو حمومه؟
گفتم مامانم، رفت شروع کرد به دید زدن. صاحبکارش هم همینطور.صاحبکارش کیر کلفتشو انداخته بود بیرون. اسم صاحبکارش حسین آقاست.کیر وحشتناکی داشت. حسین آقا گفت ممد بریم تو حموم مامانشو بگاییم.ممد یه کم میترسید ولی بعد راضی شد. رفتن دم در حموم. مامانم عادت داره یه کم در حمومو باز میذاره. حسین آقا درو یهوباز کرد رفت تو حموم. مامانم ترسید. بعد به حسین آقا گفت برو بیرون عوضی. حسین آقا کیرشو انداخت بیرون گفت تا جرت ندم نمیرم. بعد مامانمو گرفت. نشوند رو زمین. کیرشو کرد تو دهن مامانم،کیر کتفتشو تودهن مامانم کرده بود هی تلمبه میزد. به مامانم گفت ساک بزن جنده خانم.مامانم که ترسیده بود کیر حسین آقارو گرفت تو دستشو شروع کرد به ساک زدن.حسین آقا کیرشو تو حلق مامانم کرده بود. اصلا فک نمی کردم مامان مذهبی و چادری من جنده باشه ولی وقتی دیدم حسین آقا موهای مامانمو کشیدو ازش پرسید به حسین ملایری کس دادی یا نه،مامانم گفت آره. فهمیدم مامانم جندست. بعد ممد دماغ رفت تو حموم. مامانم شوکه شد.ممد لخت شد. کیر ممد دماغ هم کلفت بود.حسین آقا به مامانم گفت پاشو. مامانم وایسادبعد ممد رفت جلو دستشو گذاشت رو کوس مامانم
حسین آقا مامانمو خوابوند کف حموم.خودشم رفت کیرشو گذاشت رو کوس مامانم.ممد دماغ هم رفت بالا سر مامانم. کیرشو مالید رو لبای مامانم.بعد کیرشو کرد تو دهن مامانم.ممد دماغ کیرشو تا دسته کرده بود تو حلق مامانم.حسین آقا کیرشو تف زد. گذاشت رو خط کوس مامانم.بعد چنتا ضربه زد به کوس مامانم. یهو کیرشو کرد تو کوس مامانم. مامانم داد میزد.حسین آقا به مامانم گفت کوستو بده جنده خانم. کیر حسین آقا تا ته میرفت تو کس مامانم و کیر ممد دماغ تو دهن مامانم بود.ممد دماغ سر مامانمو گرفته بود کیرش تو دهن مامانم بود بدجو کیرشو تو حلق مامانم عقب جلو میکردحدود 20 دقیقه حسین آقا کیرشو تو کوس کوچولوی مامانم عقب جلو میکرد.بعد هردو کیزای کلفتشونو از کوس و دهن مامانم کشیدن بیرون. بعد ممد دماغ مامانمو انداخت رو سکوی حموم دوباره رفت بالا سر مامانم کیرشو کرد تو دهن مامانم چند لحظه کیرش تو دهن مامانم بود
بعد به مامانم گفت کیرم دهنت. توهمین لحظه حسین آقا گفت الان آقای فراهانی هم میاد.قراهانی نامرد با محسن شهرداری آذر خفت کرده بودن. اومدن خونمون.ممد دماغ کیرشو برد رو کوس مامانم. بالای کوس مامانم یه کم پشم داشت.ممد باکیرش میزد رو کوس مامانم.بعد یهو کیرشو تا دسته کرد تو کوس مامانم.ممد کیرش تاخایه تو کوس مامانم بود.بعد حسین آقا رفت بالاسر مامانم
خایه هاشو کرد تو دهن مامانم بلافاصله کیرشو تا ته کرد تو دهن مامانم. از اونطرف ممد آبکیرشو ریخت رو صورت مامانم
بعد آذر لخت شد
قراهانی و محمود صافکار اومدن کس مامانمو بگان.از اونطرف ممد و حسین آقا رفتن سراغ کوس و کون آبجی آذرم. ممد به آذر گفت بشین زمین آذر جنده. اذرنشست.حسین آقا کیرشو تا ته کرد تو دهن آذر.آذر مثل جنده ها ساک میزد.خلاصه بعد ممد کیرشو کرد تو دهن آذر.بعد آذر نشست رو کیر حسین آقا. حسین آقا و ممد دماغ هرکدوم 1 بار کس آذرو گاییدن بعد حسین آقا کیرشو تا دسته کرد تو کون آذر ممد هم کیرشو کرد تو کس آذر.
مامانم داشت لباس می پوشید که فراهانی مامانمو خفت کرد دستشو گذاشت رو کس مامانم به مامانم نگاه کرد و گفت کستو میگام. مامانم التماسشو کرد ولی فایده نداشت. کیر سیاه و کلفتشو در آورد بعد مامانمو نشوند کف حموم. کیرشو کرد تو دهن مامانم
گفت کیرم تو حلقت زهرا جنده. بعد فراهانی کیرشو تو دهن مامانم عقب جلو میکرد. محمود صافکار هم کیرشو تا خایه تو دهن مامانم کرد. از اونطرف کیر حسین آقا تو کوس آبجی آذرم بود. کیر ممد دماغ هم تو دهن آذربود. محسن شهرداری هم کیرشو فرو کرد تو کون آبجی آذرم. فراهانی افتاد رو مامانم کیرشو قرو کرد تو حلق مامانم.بعد مامانمو خوابوند. کیرشو گذاشت رو کس مامانم. تف زد
یهو تا داسته کیرشو فرو کرد تو کوس مامانم. فراهانی کس مامانمو گایید. بعد محمود صافکار کیرشو کرد تو دهن مامانم. مامانم ساک میزد. بعد مامانم وایساد. فراهانی نشست. مامانم نشست رو کیرش. با چشم داشتم می دیدم مامانم و آبجیمو میگان.بعد فراهانی وایساد. کیرشو گرفت جلوی صورت مامانم. بعد آبکیرشو ریخت رو صورت و دهن مامانم. حالا نوبت محمود صافکار بود که کیرشو تا دسته بکنه تو کس مامانم. از اوونطرف محسن شهرداری پاهای آذرو داد بالا. کیرشو کرد تو کوس آبجیم.محمود صافکار مامانمو خوابوند رو سکو. کیرشو تا دسته کرد تو کس مامانم. محکم تلمبه میزد.بعد حسین آقا کیرشو کرد تو دهن مامانم.آب کیرشو ریخت تو دهن مامانم.فراهانی یه کم شیشه کشید. رفت کیرشو کرد تو کس آذر. از اونطرف هم محسن شهرداری و ممد دماغ اومد تا کس مامانمو بگان.ممد رفت پشت مامانم. کیرشو از پشت کرد تو کون مامانم. محسن شهرداری هم کیرشو گذاشت رو کوس مامانم. تادسته جا کرد.حدود نیم ساعت کوسو کون مامانمو گاییدن. بعد ممد دماغ کیرشو کرد تو کوس مامانم. محسن شهرداری آبکیرشو ریخت تو دهن مامانم. بعد همگی وایسادن جولوی مامانم و آذر. حسین آقا نشست رو سکو. کیرشو کرد تو کوس مامانم. فراهانی هم کرد تو کس آذر. بعد ممد،محسن شهرداری، محمود صافکار آب کیرشونو ریختن تو دهن و صورت مامان و آبجیم. بعد تا صبح کوس مامان و آبجیمو گاییدن.

نوشته: امیر
     
#679 | Posted: 7 Feb 2014 21:14

کوهنوردی و جر خوردن خواهرم

سلام فرهادم 22 سالمه. یه خواهر دارم 29 سالشه اسمش هست فهیمه ) صورتش بد نیست سینه ها سایز 75 قد 165 وزنشو نمی دونم کونشم بعد از ازدواج گنده شد). 3 سال پیش ازدواج کرد اما بعد از یک سال طلاق گرفت که بعداْ فهمیدم آقا داماد پردشو زده. بعد از ازدواج و طلاقش خواهرم یه مقدار لباس پوشیدنش باز تر شد. لباسای تنگ و با رنگ های تحریک کننده می پوشید. اما خب منظوری نداشت یعنی واسه این نبود که کسیو تحریک کنه چون دختر خوبی بود واقعا. یه شب که فرداش جمعه بود منو پسر عموم علی که 25 سالشه تصمیم گرفتیم بریم دهمون که فردا صبحش بریم کوهنوردی. زمستون بود هوا هم خیلی سرد داشتم آماده می شدم که با علی برم که فهیمه از موضوع با خبر شد و گفت منم میام.قضیه رو به علی گفتم اونم گفت باشه مشکلی نیس. سه نفری راهی شدیم یه ساعت بعد رسیدیم ده. تقریبا ساعت 10 شب بود رفتیم خونه روستایی که متعلق به عموم بود خلاصه بخاری و کرسی رو ردیف کردیم تا سردمون نشه. خواهرم لباساشو عوض کرد یه شلوار استرج صورتی با یه لباس زمستونی تنگ و یقه باز پوشیده بود که قشنگ سینه هاش زده بود بیرون و کونشم خیلی تو شلوارش داد می زد یه دقت که کردم دیدم دقیقا کسشم از جلو زده بیرون . خم که میشد لای سینه هاش مشخص بود . علی با دیدن خواهرم چشماش برق مخصوصی زد و کیرشم بدجوری شق کرده بود. رفت تو فکر طوری که بهش بدجوری مشکوک شدم. علی گفت من میرم بیرون ببینم چیزی واسه شام میتونم پیدا کنم یا نه که من گفتم شام آوردم که علی گفت پس من میرم بیرون نوشابه ای دوغی چیزی بگیرم با شام بخوریم گفتم باشه رفت بیرون. رفتم تو یکی از اتاقا که لامپشم سوخته بود داشتم از پنجره بیرونو نگاه می کردم که دیدم علی داره میاد تا نزدیک خونه رسید سریع در شیشه دوغ باز کرد و یه چیزی ریخت توش. نمی دونم چی بود با این کارش رفتم تو فکر شامو خوردیم فهیمه از دوغ خورد ولی علی گفت دیگه جا نداره و از دوغ نخورد منم لیوانمو برداشتمو رفتم تو همون اتاقو همشو ریختم از پنجره بیرون و دوباره برگشتم تو هال ( یعنی من دوغمو خوردم) بعد از 20 دقیقه فهیمه گفت من سرم خیلی درد می کنه میرم بخوابم و رفت زیر کرسی خوابید. اونجا بود که فهمیدم بله علی أقا تو دوغ قرص خواباور ریخته اما دلیلشو نمی دونستم. تا فهیمه رفت بخوابه منم الکی گفتم که خوابم میاد میرم بخوابم. علی گفت شما برید منم میام. رفتم زیر کرسی بعد از نیم ساعت علی هم امد زیر کرسی. من و خواهرم طوری زیر کرسی خوابیده بودیم که ضلعی که من خوابیده بودم روبروی خواهرم بود و بناچار علی باید بین منو خواهرم می خوابید. ساعت شده بود 1 که دیگه داشت خوابم می برد که حس کردم علی داره منو صدا می زنه.نمی دونم یه حسی به من می گفت که جوابشو ندم و جوابشو ندادم که رفت سمت فهیمه و داشت خواهرمو صدا می زد. که از اونم جوابی نشنید. سرمو از زیر کرسی آوردم بیرون که دیدم علی لباساشو در آورد و فقط شورتش مونده بود کیرش بدجوری شق کرده بود داشت از زیر شرت کیرشو می مالید که شورتشو در آورد. خیلی تعجب کردم کیرش کلفت و دراز. فهمیدم که امشب علی آقا بدجوری رفته تو کف آبجی ما. رفت زیر کرسی و اتومات کرسی رو حالت دایم روشن بودن گذاشت تا زیر کرسی نور داشته باشه و یه طرف پتو کرسی رو هم زد بالا تا کرسی بیش از حد گرم نشه. خواهرم طوری خوابیده بود که فقط صورتش بیرون بود و تمام بدنش زیر کرسی بود. علی دیگه شهوتی شده بود دستشو گذاشت رو کف پای خواهرم و گفت جووون .. چه کسی بکنم من امشب ! انگشتای پای خواهرمو گذاشت تو دهنش و داشت اونارو می خورد. رفت بالاتر و کنار خواهرم خوابید از روی لباس داشت سینه هاشو می مالید و مدام می گفت جووون چه سینه هایی داری دختر... دستشو برد زیر لباسش و رسوند به پستونای خواهرم. داشت می مالید. پیراهن خواهرمو زد بالا فهیمه یه سوتین صورتی تنش بود از روی سوتین سینه هاشو می مالید سوتینشو در آورد که سینه های بزرگ خواهرم مثه فنر زد بیرون چقد سفید و خشگل بودند خوش بحال علی. دستمو یواشکی بردم سمت کیرم و شروع کردم به مالیدن. علی نوک یکی از سینه های خواهرمو گذاشت تو دهنش و داشت می مکید و اون یکی سینه آبجیمو داشت وحشیانه می مالید رفت پایین تر شلوار تنگ خواهرمو در آورد رون های سفید و تپل خواهرم هر مردی رو شهوتی می کرد. علی سرشو آورد پایین و داشت رون سفید خواهرمو می خورد و می مکید که کم کم نزدیک شرتش رسید و از روی شورت کس خواهرمو بوسید و شروع کرد به خوردن و شورتشو که با سوتینش ست بودو در آورد توزیر کرسی نتونسم کس خواهرمو ببینم ولی علی داشت با ولع خاصی کس فهیمه رو می خورد و از کس خواهرم لب می گرفت. که دیدم خوامرمو یه وری خوابوند و رفت پشت خواهرم اونجا بود که کس خواهرمو دیدم سفید و بدون مو بنظر می رسید علی حسابی خیسش کرده بود. علی کیر کلفتشو گذاشت رو لب کس خواهرم و شروع کرد به مالوندن کیرش رو لب های کسش که دیگه طاقت نیاورد و تمام کیرشو کرد تو کس خواهرم و شروع کرد به تلمبه زدن. صحنه جالبی بود خواهر از همه جا بی خبر من داشت به پسر عموش کس می داد. وقتی علی تو کس آبجی فهیمه تلمبه میزد سینه های خواهرم بالا پایین می پرید صحنه ای که باعث شد شهوتی بشم و آبم پاشید تو شرتم. علی همچنان داشت تلمبه می زد که کیرشو از کس خواهرم کشید بیرون فک کردم که آبش امده اما نه خواهرمو به شکم خوابوند. بله علی اقا هوس کون خواهرمو کرده بود کون درشت و سفید و خشگل خواهرم تا چند دقیقه دیگه پذیرای کیر کلفت پسر عموش بود. علی کیرشو تنظیم کرد و آروم کرد تو کون فهیمه و شروع کرد به تلمب زدن یه 5 دقیقه میزدو همش می گفت جووون چه کونی داری دخترعمو.... فرهاد پاشو ببین دارم خواهرتو جر میدم... و یه لحظه یه آه بلند کشید و گفت فهیمه... و فک کنم همه آبشو ریخت تو کون خواهرم. منم برای دومین بار ارضا شدم . خوابیدم نصف شب که دوباره چشامو باز کردم دیدم علی رو خواهرمه و داره تلمبه میزنه فک کنم تا صبح آبجیمو دو سه بار دیگه کرد. صبح که بیدار شدم دیدم که همه چی مرتبه. فهیمه سرش درد می کرد علی هم خیلی خوابش میومد هر طوری بود سه نفری رفتیم کوهنوردی....

نوشته فرهاد

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار
ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     

#680 | Posted: 7 Feb 2014 21:57

کون دادن زیلاخانم خواهر من


سلام من اسمم مرتضی ست و ابجیم اسمش زیلا ست اون اهل نماز خوندن ومذهبی بوداما از چشاش معلوم بود که یه کم سکسی هم دوست داره مثلا کیر یه مردو بخوره یا یکی کوسشو جر بده اون شوهر داشت شوهرشم همیشه خونه نبودمنم دوست داشتم یکی اونو بکنه ولی کی اخه که یه روزمن با پسر عمه رفتیم خونه زیلا خواهرم واسه شام که دیروقت بود من وخواهرم نزاشتیم بره فقط شوخی میکردیم اسمش سیامک بودوبا من همسن بودهر چه دیرتر میشد حس سکسی من بیشتر میشد که ابجیم گفتش من میرم نماز بخونمو ظرفها رو بشورم ورفت که گفت اتاق خوابشون واتاقهای دیگه رو نشون بدم ابجیمم گفت اره نشونش بده که اخر همه رفتیم اتاق خواب یا اتاق سکسی خواهرم که رفتیم سراغ کمداش همینطوری باز کردیم یه دفه چند تا شرت افتاد وایییییییییییی چه میدیدیم شرتای تمیز وحشریکه پسر عمم در جا سیخ کردبعد شروع کردیم به جمع کردنش بعضی وقتی هم کیرشو میمالیدما هم بی خبر که ابجیم داره نیگاه میکنه مارو صدا زد ماهم جا خوردیم وخجالت بعد گفتش اگه اتاقمو دوست دارین میتونینامشبو بخوابین ولی هر چند یه بار به کیر پسر عمه هم نگاهی میکرد چون قشنگ معلوم بودکه از شرتاش راست شده ولی ابجیم که مذهبی بودش شب خوابیدیم دو سه ساعت که گذشت با صدای اف پسر عمه که شرتای ابجیمو برداشته بود وداشت میخوردو لیس میزدوو میگفت قربون کونت برم انگار من اونجانبودم در باز بود که چشمم به ابجیم افتاد که یواشکی میگفت سیامک میشه یه شرت برداری فردا حموم دارم اونم خودشو جمعو جور کردو اوردگفتش خوابت نمیاد بیا پیش من منم خوابم نمیاد چراغ هالو روشن کردنو صحبت کردن بعد پسر عمه پا شد و روبروی خواهرم ایستادوشلوارک نازک پسر عمه رو کشید پایینواووووووووووووووو چی میدیدم کیر 25 سانتی وبسیار کلفت که ابجیم داشت براش ساک میزد بعد پسر عمه گفتش میخوام کوستو لیس بزنم که ناله ابجیم زیاد تر شدبعد دامنشو کشید پایین لختش کردو بعدم کوسش تازه موهاشو زده بود دولا ش کردوسر کیرشو کرد توش که جیغ کشیدگفتش کیرتو دربیار دارمم میمیرم به کوسم بمالونشولی پسر عمه انگار کر بودولی تا پنج دقیقه کیرش تا ته نرفت تو کوسشوقتی هم که رفت با ناله وگریه وتلمبه میزد روش باسنش تاریک بوداگرم چیزی میدیدم از سفیدی زیلا خوانوم بود فکر اومد به ذهنم که ازش فیلم بگیرمو گرفتمولی کیفیت نداشت اصلا هیچی معلوم نبود بعد زیلا رو به پشت خوابوندکه زیلا گفت یواش ترو خدا همشو نکن تودردم میاد انم میگفت جنده منکوس خواهرم داشت میترکیدبا کیر گنده بعد گفتش میخوام کون بکنم که ابجیم نزاشت گفتش کون واسه دادن نیست واسه خالی کردن دردم میاد نکن سامک جان ولی سیامک به زور ظی کونشو لیس زد که زیلا گفت اخخخخخخخخخخ بسه میدم میدم زبونتو از کونم دربیار تحمل ندارم پسر عمه که منطظر بود با زحمت فراوان بعد هفت یا هشت دقیقه تا ته کرد وشروع کرد به تلمبه زدنمن که 3 بار ابم اومد پسر داییم تلمبه زدنشو زیاد کردوگفت زیلا ابم داره میاد من فکر کردم ابجیم میگه بسه دیگه زود باشگفت بهش خال کن تو کونم کونم داره اتیش میگیره نه نباید ابشو تو کونش خالی میکرد کوسش بهتر بود اخه همیشه کونش خاریدن میکنه اما زیلا هی میگفت خالیش کن لامصب خر کیر خر پسر عمه با صدای بلند گفتش اههههههههههههههههههههههبع د روش خوابید صبح دیر وقت اونا منو بیدار کردنواسه میشه گفت نهارخواهرم با دامن بلند ومذهبیش کونشو قر میدادبعد با سیامک چیزی گفتن خندیدنچیزی نشنیدم اما فکر کنم قرار بعدی الان 2 سال گذشتهو خواهرم زیر پسر عمه میخوابهو کیف میکنن ولیلی لبساش مانتوش مذهبی وچادری وقتی چادر میپوشه و مثلا مودب میشه یاد سکس عجیب زیلا میفتم بای

نوشته مرتضی

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار
ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
صفحه  صفحه 68 از 82:  « پیشین  1  ...  67  68  69  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.