تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /
داستان و خاطرات سکسی

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 74 از 81:  « پیشین  1  ...  73  74  75  ...  80  81  پسین »  
#731 | Posted: 2 Oct 2014 00:02
سکس با مادر زن و خواهر زنم


سلام ماهان هستم از کرمانشاه 30 ساله
از بچگی عاشق بیتا بودم من14 سال داشتم و اون 15 سال با هم زیاد شیطونی میکردیم اما اون به زور باباش ازدواج کرد و منو با هزار تا آرزو تنها گذاشت 29 ساله بودم که ازش خبرایی به من رسید دوتا بچه داشت هر دو دختر یکی 14 ساله یکی 13 ساله شوهرش هم معتاد شده بود این ها رو که فهمیدم به فکر فرو رفتم و یه نقشه کشیدم شوهرشو پیدا کردم و طرح دوستی باهاش ریختم همون جور که می خواستم شد از من پول خواست گفتم چقدر میخای گفت ده میلیون گفتم زیاده گفت میخام ماشین بخرم روش کار کنم گفتم باشه ولی سود من چی میشه گفت هرچی باشه قبول گفتم 5% گفت باشه گفتم چک داری گفت نه گفتم 40 میلیون سفته میگیرم گفت باشه فردا سفته هاتو بیار فردای اون روز با سفته ها اومد همه رو امضا کرد و داد به من من هم ده میلیون بهش دادم قرار شد ماهیانه 500 هزار تومن بده اما اون احمق همون جور که من میخواستم عمل کرد و همه پولا رو داد مواد و چند ماهه نابودشون کرد بعد از شش ماه رفتم سراغش گفتم پول من چطور شد تو الان شش ماه هزار تومن هم ندادی دست و پاشو گم کرد گفت هرچی بخای میدم تو هم یکم صبر بده گفتم باشه زیاد سخت نمیگیرم یه چیز ازت میخام گفت چی گفتم من اون روز که اومدم در خونتون واسه طلبم دخترتو دیدم خیلی ازش خوشم اومد میخامش بعد از کلی بحث کردن از اون انکار و از من اصرار باز هم راضی نشد من هم فردای اون روز سفته هاشو اجرا گذاشتم در عرض چند ماه حکم جلبشو گرفتم با مامور در خونش کمین کردم تا اومد ریختیم سرش و گرفتیمش از ترس داشت میمرد توی کلانتری زنگ زدم خونشون و گفتم که اون بازداشته بیتا با دو تا بچه‌هاش اومدن کلی ناله کردن من هم باز شرط قبلمو گفتم بیتا ماتش برد گفتم بابا کار بدی که نمیکنم میخام ازدواج کنم



همهشون مات بودن تا دختر بزرگش بهار که دیگه 15 سالش شده بود گفت باشه قبول دارم باباش گفت نه من نمیزارم بهار گفت تو اگه نمیخاستی پول قرض نمیکردی خلاصه ازدواج من و بهار سر گرفت دختر 15 ساله عشق قدیمم خیلی خوشحال بودم نقشه خوبم گرفته بود من یه خونه 500 متری داشتم بهار رو بردم اونجا حسابی بهش رسیدم اونقدر نازشو کشیدم که عاشقم شد هر چی که میگفتم نه نمیگفت اما هنوز نگران مامان و خواهرش بود میگفت بابا میزنتشون من که هنوز تو سفته ها رضایت کامل نداده بودم نقشه دیگه ای کشیدم مادر زنم رو دعوت کردم نقشه رو باهاش در میان گذاشتم اون هم چون از دست شوهرش ناراحت بود قبول کرد دوباره حکم جلب رو برداشتم رفتم سراغش بازداشت که شد گفت تو که دخترم رو گرفتی دیگه چی میخای گفتم دخترت واسه اون بود که یکم مهلت بدم که دادم الان هشت ماه گذشته و من پولمو میخام هر چی التماس کرد قبول نکردم و راهی زندان شد بیتا و مهسا هم اومدن خونه ما همه باهم زندگی کنیم بیتا بعد از چند ماه طلاق غیابی گرفت و دیگه مال خودم بود مادر زنی که یه روز عشق من بود من هم رضایت شوهرشو به شرط اینکه دیگه طرف بیتا نیاد دادم حالا دیگه تو فکر بیتا بودم ، بعد از ازدواجم با بهار پرده بکارتشو پاره نکردم تا بتونه درسشو تموم کنه تمام مخارج تحصیل خودش و مهسا رو به عهده گرفتم


از اینجا سکس شروع میشه
یه روز صبح زود بهار از خاب بیدارم کرد گفت میخام برم مدرسه پول ندارم بلند شدم پنجاه هزار تومن بهش دادم اونم با مهسا رفتن مدرسه دیگه خابم نبرد بلند شدم رفتم تو حیاط یه چرخ زدم دیدم حوصلهم سر رفت رفتم تو تا برم تو اینترنت یه چرخ بزنم از جلوی اتاق بیتا رد شدم دیدم رو تخت خابه همینجوری داشتم نگاشت میکردم یاد شیطنتهای بچهگی افتادم چطور واسم ساک میزد چطور کسشو میخوردم دیگه حال خودمو نمیفهمیدیم رفتم جلو دست گذاشتم رو سینش وای چه بزرگ شده بود اخه دوتا بچه شیر داده بود دیگه اون دختر 15 ساله با سینه کوچولو نبود حالا یه زن کامل جا افتاده با سینه های بزرگ و سفت و هیکل تو پر و باسن سفت برجسته بود ، تو این فکرا بودم که صداش اومد گفت راحتی ؟ به خودم اومدم دیدم دستم تو شرتشه و دارم کونشو میمالم سریع دستمو کشیدم بیرون گفتم ببخشید گفت خواهش میکنم راحت باش میدونم فشار بهت اومده در ضمن میدونم هنوز کس دخترم رو پاره نکردی گفتم اخه گناه داشت ازم خواست که بعد از دیپلمش واسه جایزه پارش کنم گفت میدونم تو توی خوبی چیزی کم نگذاشتی حالا میخام بهت جایزه بدم گفتم چی گفت میتونی منو بکنی گفتم راستی؟ گفت آره لبمو گذاشتم رو لبش هنوز مزه قدیما رو میداد حسابی تو لبش قرق بودم که دیدم کیرمو گرفت سرمو آوردم بالا گفتم چی میخای گفت کیرتو گفتم مال خودت شلوارمو کشید پایین من هم تاپشو در آوردم زیرپوشمو در آورد من هم دامنشو وای رنگ پوستشو هنوز مثل قدیما بود سفید ولی چندین جای زخم رو تنش بود اونرو که دیدم اشک تو چشم حلقه زد گفتم اون کثافت باهات چکار کرده دیدم گریه میکنه گفتم عزیزم ناراحت نباش دیگه از اون کتکها خبری نیست تو جات پیش من امنه



اشکاشو پاک کردم و بوسیدمش سوتینشو باز کردم شرتشو در آوردم اون هم شرت منو در آورد شروع کردم به خوردن از لب شروع کردم گردن سینه شکم ناف کس ( تو کسش حسابی مکث کردم ) رون زانو مچ پا روی پا انگشتاش (برش گردوندم) کف پا پشت مچ پا پشت زانو پشت رون کون (دوباره روی کونشم مکث کردم و حسابی خوردم) کمر پشت گردن ، دیگه کیرم به کونش رسید گذاشتمش لای لمبراش چه سفت بود گفت ماهان جان بکن کیرمو از وسط پاش رد کردم و رسوندم به کسش و کردم تو شروع کردم به تلمبه زدن از پشت سینشو گرفتم و فشار میدادم یه ربع تلمبه زدم تا ارضا شد من هم خیلی خوشم اومد اخه آبش با فشار زد بیرون حسابی حال کردم آبم داشت میومد گفتم داره میاد گفت بریز توش لولمو بستم من هم تا آخر ریختم توش چه حسی بود از اون روزایی که فقط کسشو میخوردم و اونم کیرمو میخورد تا حالا سکس نداشتم دلم نیومد از روش پاشم اونم چیزی نگفت روش بودم که خابم برد با صدای بهار از خابه پریدم : ماهان!!! برگشتم نگاه کردم دیدم بهار و مهسا بودن چهار چشم داشتن به ما نگاه میکردن مهسا لبخند رو لبش بود بهار اخم کرده بود و رفت توی اتاقش بیتا گفت خودم آرومش میکنم مهسا اومد پیشم کیرمو گرفت گفت این چیه؟ نگاش کردم گفتم اذیت نکن برو کنار گفت حالا کونشو کردی یا کس؟ گفتم : کس . گفت یه روز باید منو هم بکنی گفتم باشه خوشکله که دیدم بیتا و بهار اومدن وای چی میدیدم بهار هم مثل مامانش لخت لخت بود داشتم توی ذهنم اندامشونوس مقایسه میکردم هیچ فرقی نداشت مهسا گفت همه لختن فقط من غریبه ام بیتا گفت تو هم لخت شو مهسا هم لخت شد وای کاملا مثل قدیمای بیتا دست مهسا رو گرفتم نشوندمش رو پام یه لب ازش گرفتم بهار گفت ماهان من چی گفتم عزیزم تو رو سرم جاته



دست اونو هم گرفتم آوردمش رو پام لب اونم خوردم مهسا کیرمو گرفت شروع کرد به مالیدن من هم لب بهار میخوردم مهسا از روپام لیز خورد رقت پایین کیرمو گرفت کرد دهنش کلا تو فضا بودم بیتا رو صندلی کامپیوتر نشست پاهاشو برد بالا و شروع کرد به مالیدن کسش من هم یه دستمو گذاشتم رو کون بهار یکی هم رو کسش سینه سمت راستش رو هم خوردم کس و کونشو میمالیدم آه و نالش بالا اومد مهسا چنان ساک میزد که انگار سالها جنده بوده بیتا گفت نمیخای بکنیشون گفتم قول دادم گفت باشه پردشو پاره نکن گفتم چطوری گفت از کون بکنش یه نگاه به بهار انداختم دیدم از چشماش خواهش و رضایت میباره بلند شدم کیرمو به زور از دهن مهسا در آوردم بهار رو برش گردوندم کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش فشار دادم دردش گرفت بیتا گفت جرش دادی کرم بزن خودشم کرمو آورد یه مقدار زد رو کیرم و مالید یه کم هم ددر سوراخ بهار آروم انگشتشو کرد تو با انگشت میکردش آه و ناله بهار در اومد اونم یه انگشت اضافه کرد بهار جیغش در اومد بیتا گفت صبر کن آروم آروم جلو عقب کرد تا بهار آروم شد آه کشید بیتا یه انگشت اضافه کرد بهار با جیغ گفت مامان جرم دادی بیتا گفت اگه این کیر بره تو چی میگی صبر کن ! یکم سه انگشتی جلو عقب کرد بعد به من اشاره کرد من هم کیرمو کردم تو کونش جوووووووووووون چه داغ بود



بهار جیغ میزد میگفت بکن بکن جرم بده تا ته بکن توش من هم تلمبه میزدم تمام قدرتم رو جمع کردم ابمو خالی کردم تو کونش وای چه حالی داد مهسا گفت پس من چی گرفتمش برش گردوندم مثل بیتا انگشتمو کرمی کردم کردم تو کونش گفت نه از جلو بکن بیتا گفت مهسا اوپنی ؟ مهسا گفت آره من هم کیرمو گرفتم کردم توکسش و شروع کردم تلمبه زدن بیتا و بهار 69 شدن و شروع کردن کس هم رو خوردن مهسا دو بار ارضا شد نیم ساعت میکردمش باز هم میخواست داشت آبم میومد از کس مهسا در آوردم گرفتم جلوی صورت بیتا و شروع کردم به مالیدن کیرم بیتا طاقت نیاورد کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن من هم ابمو خالی کردم تو دهنش مهسا دوباره ارضا شد اخه داشت کسشو میمالید بیتا هم ارضا شد اخه مهسا کسشو میخورد فقط بهار مونده بودشروع کردم به خوردن کسش تا آبش اومد هر چهار تامون بیحال افتادیم یه کم با مهسا لب بازی کردم بعد دست بهار و گرفتم بردمش تو اتاقم ، بیتا و مهسا هم روی تخت بیتا رفتن تو بغل هم و لب بازی کردن از اون روز تا حالا من و هر سه تا عشقم با هم زندگی خیلی خوبی داریم و هرشب با هر سه شون سکس دارم با تشکر از شما که وقتتون رو به من دادید





خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#732 | Posted: 2 Oct 2014 00:04
ماساژ دادن کمر مامان آناهیتا


سلام من نمیخوام اسممو بگم ولی اسم مامانم آناهیتا هستش وماجرای که مینویسم واقعیت داره .
مامانم دکتر زنان زایمانه بابا هم بازرس مهندسی هستش وهمش ماموریت منم19سالمه مامانم اندام سکسی کمر باریک قدشک175هستش ماجرا از اونجا شروع که من چند وقتی بود کف مادرم بودم ولی همش چون با خودش نمی تونستم همش با شورتو کرستش حال میکردم واون موقع های که لباس زیر های مامان قرمز رنگش تو خونه بود زیاد حال میکردم بابا2ماهی بود که رفته بود ماموریت 1ماه دیگه برمیگشت یه روز مامانم شیفت شب بود که فرداش وپس فردا سرکار نمی رفت شب عمل داشت وخسته شده بود منم که دنیال حال کردن بامامانم بود ولی حیف که.......اون روز شب شد مامان خونه بود گفت کمر درد میکنه میرم بخوابم ولی معلوم بود حشر بالا زده گفتم مامان بیا رو تخت کمرتو ماساژ بدم اولش قبول نکرد ولی با اسرار من قبول کرد گفت دارم میرم توهم بیا منم از فرست استفاده کردم رفتم روغن ماساژ رو آوردم رفتم اتاق دیدم مامان روتخت دراز کشیده وآماده هستش زود رفت بشستم رو کونش همنوز هیچی نشده بود کیرم سیخ شده بود اول از روغن کمی زدم دستم آروم از بالا به پایین بدن مامانو روغن کاری کردم یه لحظه با اشوه گفت چی کار میکنی دیدم که مامانم اونقدر حشری هستش داره حال میکنه با حرکت های دستم منم دلمو به دریا زدم ولی میترسیدم زیر بغلشو ماساژ دادم ولی سوتینش نمزاشت که خواستم باز کنم نذاشت ولی گفتم نمیشه بازش کردم دیگه داشتم میمیردم که دیدم خودمو توشرتم خالی کردم باحرکتی که دستم داشت کیرم به کون مامان برخورد میکرد داشتم میمیردم دیونه شده بودم اتاق رو سرم میچرخید چیزی نمیفهمیدم خلاصه دل دریا زدم آروم دستمو از پشت بهسنه های مامان نزدیک میکردم اون گاهی تکون میخرد دیگه چیزی نگفت که نه این کارو نکن ولی نمی دونم چی شد که پپیرهنمو در آورد ودر حالتی که رو کون مامان بود یه لحظه خوابیدم روش دستمو به سینه هاش بردم و بازی دادم کیرمم به کون مامان چسبیده بود



یه لحظه فک کردم فهمیدم یه تکونی خورد دیونه وار فهمیدم که ارضا شده بله خانوم آبش اومده من از کمرش درحالت خوابیدم افتادم کنار مامان یه (تخت دو نفره)مامان برگشت گفت مرسی گلم راحت شدم من فک کردم واس ماساژ دادن بود ولی بعدا خودش گفت نه آبش اومده شب شد لوستر اتاق خوابو که کنترل از راه دوره از ائنجا خاموش کردم فقط چراغ خواب موند ازاینکه مامانو نتونستم بگام دیونه شده بودم داشتم میرفتم دیدم مامان میگه بیا پیش خودم شب تنها نباشی انگار دنیا رو داده بودن رفتم مامان یه لحظه شلوارکشو در آورد سوتینشو که من باز کرده بودم کنارم دراز کشید میدونست منم فقط با شورت میخوابم منم لباسمو در آوردم اما خجالت میکشید هم کیر راست شده هم پیش مامان هردو لخت بودیم مامان خوابید کنارم چند دقیقه منو دید زد ولی یه دفه تا اون کاری که نکرده بود رو کرد از لبم یه بوس جانانه کرد پاهاشو باپاهم یکی کرد وخوابید 5دقیقه گذشته من فکر مامان بود چرخید پشتشو رو به من کرد کونشو داد عقب من دیونه شده بود یع کون سفید جلومه اما من نمیتونستم یه دفعه دیدم ککی از پاهام رو پاهای مامانه کیرم راست شده دوباره رو شورت مامانه با خودم گفتم هرچه باد آباد خودمونزدیکردم کیرم از بغل شورتم بیرون زده بود آرو به طرف کون مامان که باز بود زدم مامان تکیه خورد ترسیدم ولی دیدم کونشو بیشتر عقب داد منم دیوانه باور ...نمیدونم رویا بود یا واقعیت دستمو یه هو از پشت یکشی از زیر اون یکی رواز بالا به سینه های مامان رسوندم ومامانو توبغلم کرفتم دیگه فهمیده بود ولی خودشد زده بو اون راه هی کیرمو میمالوندم دیگه دیدیم دارم صدای مامان در میادگه ههههه میکرد چرخید منم به پتپت افتاد ه بودم نمیدونستم که چی بگم گف نترس خودش همون جور ی خودش نزدیک کرد خودش باها لب رفت وبا اشوه گفت دارم میمیرم یه کار کن دیگه معلوم شد که رازی هستش



با یه دستشم چوچولوشو باز میداد داشتم میمردم گف زود باش شورتشو خودش در آورد گف زود باش بهت میگم دارم میمیرم گلم پسرم منم از فرستی که داشتم استفاده کردم مثل ندیده ها اول از سینه های کوچیک که بود شروع کردم به خوردن آورم اومدم پایین هنوز شروع نکردم صدای خانم در اومده بود ومیگف زود باش آروم داشتم میرفتم سر کسش که دیدم مثل اینکه دختره پره های کسش هنوز حالت اولشو داره که تو عمس دخترای 14.15ساله دیدم بودم داستم دور کوس بی موشو میخوردم چه بویی خوبی داشت دیونه میکرد کوسشو میخوردم زبونمو توش مینداختم یکم پاهاشو دادم بالا خودش چرخید کونش تمیز دریغ از یه مو زبونمو به کونشو زدم داشت دیونه میشد دوباره چرخید رفتم دوباره سر کسش داشتم میخوردم ه دیدم صورتمو دهنم پر از آب شد همیدم خودشم یه ناله های میکرد که آدم دیونه میشد گفت مامان راحت شد حال من حال کنم خودش بلند شد کیرم داشت زی شرتم میترکید شرتمو مامانم کشید پایین یه لحظه با نا خندید گفت چقدر بزرگه نسبت به سنت حدودا17سانت بود گفت مامل بابات کوچیک هستش تو دلم گفتم خاک توسرت پدرم خلاصه کیرمو دهنش گرفت چون دیونه شده بودم از حال مامان ساک میزد که یه هو آبم اومد مامان گفت چی کار کردی این همه خوشمزه گی رو تو خودت قایم کرده بودی بعد مامان گف من کیر میخوام خوابید آروم کیرمو جلو کسش گرفتم کمب فشار دادم نمی رفت آخه بعدا مامان گف که از وقتی ازدواج کرده 1تواین مدت سالی 5 یا6بار سکس داشتن که اونم باکیر کوچیک ولی قسم خورد که باکسی حال نکردم بجز خالم که هم جنس باز یکردن وتس حال اومدن مامان ...تنگ بود آروم تلنبه میزدم گف دارم میمیرم یه لحظه گف زود میاد یا دیر گفتم کمی زود گف دستو دراز کن از کشو اسپری رو بردار بزن



دیونه شده بود هرکار میگف میکردم زدم 5دقیقه صبر کردم ولی باسینه های مامان جونم بازی میکردم دوباره کیرمو تو کوسش فروکردم تلبه میزدم آؤوم سرعتو زیاد کردم ناله میکرد داشت ازحال گریه میکرد پاهاشو دادم بالا دور گردنم حلقه زد که تواون حالت انگار تویه سوراخ تنگ تلنبه مبزدم گفت مامان از پشت حال کنیم گف نه مال شوهرمکوچیکه نمیزارم کیر بزرگ تورو بذارم گفتم باهاشه خسته شدم یه چند لحظه بچرخ از پشت کونتو بخورم چرخید نمیدونست که میخوام چیکار کنم یه دست تو کسش بود اون یکی رو میکردم تو کونشو بادهنمم دورشو میخوردم انگشت دومم ناله مکرد انگشت سوم فهمیده بود دارم جا باز میکنم چیزی نمیگف ولی یه دفعه با سرعت زیاد پریدم رو کیرمو کردم توکونش داد زد نه جون مامان نه درد داره میخواست در بره که نمیذاشتم گریه کرد چند دقیقه صبر کردم باز شد دیگه حال میکرد سرعت دادم به خودم درد داشت ولی با حال کردن زیاد 10دقیقه با اون حالت میکردم وب یه دستم با موسش بازی میکردم با دست دیگم سینه هاشو وگردنشو میخوردم گف بسه کوسم کیرم میخواد طور برگشت کیرم درد گرفت کیرمو کردم تو کشس چند بارم مامانم آبش اومده بود یه لحظه گفتم مامان میاد گف بریز تو ریخت داد زد سوختم بعد روش ولو شدم گف مبارکه پدر شدی ترسیدم بعد گفمن اون زمون که دنیا اومدی بابا هماهنگی بابات لوله هامو بسته بودم وگفت شوهر دوم من بعد خوابیدم بغل هم صبح پاشدم دیدم کنارم نیس رفته حموم من زود پریدم رفتم دیدم داره خودشد میشوره گف عزیزم بیدار شدی بعد بوسم کرد تو حموم کیرمو دهنش کرفت وند تلبه به زدم نذاشت آب بیاد گفت بذار واسه شب گف شوهر دومم از این به بعد به جای بابات شوهرم تویی حالا بریم صبحونه حموم کردیم صبوحنه رو خوردیم یه لب بهم داد گف ممنونم بابات دیشب رفت سر کار منم رفتم مدرسه از اون موقه بابا که سالی 2ماه خونه میاد من منو مامان زنو شوهریم حالا یک ساله دو روز در میان سکس دارم با مامان آناهیتای خوشگلم .....





خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#733 | Posted: 2 Oct 2014 00:16
داداشم منو کردش


سلام من سارا هستم 20 سالمه داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به چندروز پیش...
تو خونه نشسته بودم و فیلم تماشا میکردم که در زدن...درو باز کردم دیدم داداشمه،منم جز نیم تنه و یه دامن خیلی کوتاه هیچی تنم نبود...خلاصه داداشم نگاش رو خط سینم قفل شده بود و نه من تکون میخوردم نه اون،بالاخره دست از نگاه کردن برداشت و اومد تو...منم رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم..یهو درو باز کرد اومد تو...گفتم:چیه شایان...گفت:هیچی یه کوچولو بهم حال میدی؟؟؟؟منظورشو خوب فهمیدم...راستش خودمم بدم نمیومد که حال کنیم اونم با داداشم خلاصه قبول کردم...لبخندی از روی رضایت زدم اونم خوشحال خیز برداشت سمتم...اول لبمو خورد....کم کم داشتم حشری میشدم...اومد پاین و گردنمو بوسید بعدش پایین تر رسید به سینه هام...نیم تنمو ازتنم کشید و شروع کرد به خوردن سینه هام خیلی حال میداد...سرمو بالا گرفتمو هی اه میکشیدم...


یهو سینمو ول کرد و رفت سمت کسم دامنمو دراورد و کسمو خورد دیگه داشتم خیلی حشری میشدم....صدای اه و نام هم بلندتر شده بود..هی کسمو میخورد و میگفت جوووووون جوووووووونم چه کسی داری جوووووووونم...خلاصه حسابی که کسمو لیسید شلوارو شرتشو دراورد و گفت برام ساک بزن...منم ازخدا خواسته شروع کردم به ساک زدن کیرش خیلی بزرگ بود...یکم ازش میترسیدم ولی خب شوتم بر ترسم غالبه کرد...حالا صدای ناله و اه اوه اون بلند شده بود...
بالاخره بعد یه ربع ساک زدن کیرشو ول کردم...دراز کشیدم وسط اتاق و گفتم:بیا شایان بکن تو...شایان هم خوشحال اومد جلوم نشست و کیر بزرگشو روی کسم تنظیم کرد...و اروم فرو کرد تو که جیغم رفت هوا....کیرشو دراود و گفت چی شدی؟؟؟گفتم:خیلی درد داره شایان...گفت:یخورده تحمل کنی حله ...دوباره فرو کرد..اروم اروم..بیشتر داد تو...نشد که داد نزنم...قلبم تند میزد...ولی اون حواسش به من نبود با یه حرکت سریع تا ته فرو تو کسم کیر گندشو...دستمو گذاشتم رو تخم کیرش و کشیدم عقب اما شایان هیچ تکونی نخورد و شروع کرد به تلمبه زدن...وحشیانه تلمه میزد و من از درد جیغ میزم...کسمو بعد از دقیقا 20 دقیقه تلمبه زدن ول کرد و گفت:برگرد...


به حالت سگی نشستم...کیرشو گذاشت رو سوراخ کونمو فرو کرد تو...اوف از پشت دردش بیشتر بود...باز اه و ناله و فریاد من بود و تلمبه زدنای اون...هی تلمبه میزد و میگفت:جووووونممممممم جووووونممممممم...
یهو داغ شدم همه ابشو ریخت تو کونم...سست شدو افتاد زمین درحالی که هنوز کیرش تو کونم بود...منم داشتم ارضا میشدم...گفتم ابم داره میاد...سریع منو نشوند روخودش و همه ابمو خورد...هردومون ارضا شدیم باهم رفتیم حموم و همدیگرو شستیم...بعد از اون هرشب باهم حال میکردیم....





خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#734 | Posted: 2 Oct 2014 00:23




من و دختر زنم


سلام دوستان گلم
شهاب هستم و 31 سالمه . خلاصه بگم براتون من از بچگی کس ندیده بودم و دستم به کس نمی رسید و اصن دوس دختر نداشتم . تا اینکه در 21 سالگی تو مسیر برگشت از دانشگاه یه شب سرد پاییزی از یه کوچه تاریک و خلوت رد میشدم که یهو یه خانمی پرید جلومو و گریون و پریشون ازم کمک خواست . منم هول شده بودم و گفتم چیکار میتونم بکنم براتون . گفت فقط بیا با من تاکسی بگیریم بریم از این جا ! خلاصه ما هم تریپ فردین و بردیم در خونه مادرش تحویلش دادیم . پول تاکسی رو که حساب کردم کلی تشکر کرد و گفت واستید برم از ننم پولو بگیرم بیارم که منم گفتم باشه بعداً و موضوع امشب رو برام توضیح داد که شوهره بدجور معتاده و اصرارکرده بوده که باید به دوستمم بدی و ازین حرفا! اینم زده بود بیرون از خونه فقط یه چادر سرش بود و زیرش لباس معمولی تو خونه .منم میخواسته تا خونه ننش ببرمش چون خودش پول همراش نبوده ... خلاصه بعدها فهمیدم 26 سالشه اسمش مریمه و یه دختر 6 ساله به اسم مژده داره .
خیلی زود عروسش کرده بودن و شوهره ناتو درآمده بود. حالا راست یا دروغ کار شوهره همین بوده که دوستاش رو بیاره خونه باهم مواد بکشن که اون شب به مریمم گیر داده باید بدی . بگذریم این اغاز دوستی ما بود و خداییش کم کم از من خوشش آمد.( آخه من اصلا ازش چیزای بد نمی خواستم و شده بودم سنگ صبورش تا اینکه یه روز تلفن زد و مث همیشه داشت صحبت میکرد که بهم پیشنهاد داد برم خونش! منم که زن ندیده کس ندیده از خدا خواستمو رفتم خونش .رفتم دیدم تمام خونه بوی گند تریاک و شیشه گرفته و دخترشم مدرسه بود. مریم بهم گفت که شوهرش الان خب نشعه کرده و با رفیقاش رفته بیرون تا شب نمیاد ولی دخترش ساعت 5 از مدرسه میاد . زود باش وقت نداریم.... آقا مارو میگی مگه میخواد چیکارکنه که دیدم داره لبامو میخوره ..برای اولین بار یه زن داشت با من ور میرفت . خلاصه اونروز من با کمک مریم ( چون خودم بلد نبودم کیرمو بکنم تو کسش ) تونستم از پسری در بیام ! خوب گاییدمش و آخرم بهم گفت وقتی خواست آبت بیاد درش یار و منم مث یه شاگرد خوب به حرفش کردم ...بگذریم که بعد عاشقش شدم و با وجود یه دختر 6 ساله و 5 سال اختلاف سنی ازش خواستم طلاق بگیره و زن من بشه و همه این اتفاقا افتاد. دیگه نمیخوام از سکس با مریم بگم بلکه موضوع اصلی بر میگرده به 4 ماه پیش یعنی زمانی که من بعد از حدود 10 سال زندگی با مریم و دخترش که با ما زندگی میکنه کاری کردم که تا الان ادامه داره! دختر مریم مژده رسیده بود به سن 16 سالگی و ناگفته نماند تمام این سالها منو به عنوان پدرش قبول داشت چون اونم حقو به مادرش میداد و حتی یه بارم به دیدن پدرش نرفت .
من چون ازداوجی بد داشتم و تموم آرزوهامو برباد دیده میدونستم از دو سال بعد از ازدواج همش پشیمون بودم و دنبال کارایی بودم که تو مجردی نکرده بودم و خیلی چشم چرون بودم اما هیچی هم گیرم نمی آمد جز جرق زدن اما خدا وکیلی به مژده نظر نداشتم با اینکه جلو من همش با تاپ و شلوارک بود . اینم بگم که دوسال بعداز ازدواجم خدا یه پسر بهمون داده بود که باعث شد من با مریم زندگی کنم وگرنه 100باره طلاقش میدادم . علتشم اینه که واقعا پشیمونم هم سنش بیشتره و فک کنم داره از قیافه در میره و هم الان که من هرشب میخوام سکس کنم فقط ماهی یکی دوبار میزاره بکنمش . وگرنه زن نجیبیه از وقتی زن من شده میگم ها. تو اون زندگیشم خب رنگ کیر نمی دیده با اون شوهرش و به من پیشنهاد سکس داد ... بگذریم یه روز گرم تابستون زنم با پسرم رفتن خونه مادرش و من ساعت 3 ظهر خونه خواب بودم . قرار بود مژده از استخر بیاد بعد با هم بریم خونه مادرزنم . ساعت 4 دیدم یکی داره تو حموم سر و صدا میکنه از خواب بلند شدم و رفتم پشت در حموم که دیدم صدای آخ و اوخ مژده ست ....( بعدها فهمیدم از دستی کرده پدر سگ ) خلاصه به روی خودم نیاوردم و سعی کردم ندید بگیرم چون دختر نوجوونه و به سن بلوغ رسیده و ... اما واقعا شهوتی شده بودم . دلو زدم به دریا و گفتم بابا ، مژده ، چیزی شده . بعد از چند ثانیه گفت نه بابا جون دارم دوش میگیرم بیام بیرون بریم خونه مامانی. خلاصه من بیخیال شدم و گفتم بعدا به مریم چوقولی شو میکنم .
بعد از یه ربع آمد بیرون و حوله دورش پیچیده بود و موهاشم خیس . وای تاحالا به چشم مشتری نگاهش نکرده بودم .. بی پدر خوشگل شده بود با سینه های مرمری مث مادرش ، کونی سفید و چشمای سبز و موی خرمایی و اندامی متناسب ( البته اینای دیگه به مادرش نرفته بود ، اینطور که مریم میگفت شبیه عمش شده بود) . ناخودآگاه داشتم چشم چرونی میکردم که یهو گفت بابا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟ گفتم نه . گفت داشتم تو حموم موهای اونجامو میزدم که خونیش کردم ... منم خیلی هول شدم و گفتم چرا دست به تیغ میزنی وقتی بلد نیستی ! گفت وا
     
#735 | Posted: 2 Oct 2014 00:29




مادر زن خوشگل و حشری ام


مادرزنم با اینکه 48 سالشه ولی جوون مونده خیلی باحاله صورت خیلی قشنگی داره مخصوصا دماغش خیلی خوش تراشه ،اما وقتی عصبانی بشه کسی جلودارش نیست. من عاشقشم 3 سال از ازدواج من با دخترش میگذشت که بهم گفت میتونی از این رسیورهای کارتی برام بخری، من گفتم مادرجان اون رسیورها مناسب شما نیست کانالهای ناجور داره ، بهم گفت مثلا چه کانالهایی؟، گفتم از اون فیلمها، انگار خودشو به خنگی زده بود، گفتم فیلمهای لختی، یه دفعه گفت سکسی، گفتم آره، گفت همه جارو نشون میدن، گفتم بله،با خنده گفت لوله کشی میکنن،خیلی فکر کردم تا متوجه شدم چی میگه، با خجالت گفتم آره، توی دلم میگفتم ایکاش کیرمو درمیاوردم تا حسابی بخوره ضمنا کیرم از سوالهاش حسابی شق شده بود .
اون که متوجه سیخ شدن کیرم شده بود بهم گفت پاشو بریم ببین آنتنم باید عوض بشه گفتم نه دوباره دستمو گرفت و کشید و گفت پاشو حالا یه نگاهی بنداز، دستمو کشید من هم مجبور شدم با همون شکل پاشم،یه دفعه وایساد و زل زد به کیر گندم که داشت شلوارو پاره میکرد، بهم گفت تو هم ازون فیلمها دیدی، باخجالت گفتم آره، بعد گفت قدیما شوهرامون فقط جلورو میذاشتن اما میگن حالا همه جارو میذارن درسته، با خجالت گفتم آره یکساعتی گذشت داشتم دیوونه میشدم با خودم گفتم ایکاش جلوش لخت میشدم ، یکدفعه فکری به ذهنم رسید با خودم گفتم شاید کیر منو میخواست ، برای همین رفتم دستشوئی و درز خشتکمو به اندازه 4 یا 5 سانت پاره کردم کله بزرگ کیرمو از سوراخ بیرون گذاشتم و آروم رفتم روبروش نشستم و یه خورده لای پامو باز کردم 10 دقیقه ایی گذشت ولی اون توجه ایی نداشت و داشت ماهواره نگاه میکرد
یه دفعه گفتم اگه اون رسیورها رو میخواهید براتون میگیرم، تا رو به من کرد کله بزرگ کیرمو دید چشاش حسابی گشاد شده بود من هم خودمو زده بودم به بیخیالی و داشتم ماهواره رو نگاه میکردم ولی حواسم بهش بود اون هم هر چند ثانیه برمیگشت و به کله کیر نگاهی میکرد فهمیدم حشری شده، بهم گفت توی اون فیلمها خوردن کیر هم هست،آب دهنمو قورت دادمو گفتم آره، یه دفعه بسمتم هجوم آورد و کل کله کیرمو توی دهنش گذاشت ، از خود بیخود شدم یه دفعه انگار که کیرم سوراخ شلوارکمو پاره تر کرده باشه همش اومد بیرون ، اون هم شروع کرد به خوردن کیر درازم،انگار تمام بدنم از حرکت ایستاده بود و از بالا چاره ایی جز تماشای خورده شدن کیرمو نداشتم مادرزنم تمام کیر 30 سانتیمو توی دهنش عقب جلو میکرد با دو دستش جفت گوشامو گرفته بود و میکشید و همونطور کیرمو ساک میزد از فرط ناباوری انگار آب کیرو قفل شده بود کمی که کیر خورد پاشد و سیلی محکمی به صورتم نواخت و با عصبانیت گفت بگو غلط کردم من هم گفتم غلط کردم ، ولی اون دوباره شروع به خوردن کیرم کرد ، دوباره کشیده محکمی دیگر بصورتم زد و گفت بگو دیگه تکرار نمیکنم من هم با گریه گفتم ولی اون بدون توجه به گریه هام دوباره شروع به خوردن کیرم کرد چندبار باسیلی زدن و خوردن کیر ،بالاخره آب از کیرم بیرون پاشید و اون چند ثانیه ایی کله بزرگ کیرمو لیس میزد بعد درحالی که کیرم رو گرفته بود منو به اطاقش برد و خشتکمو با نخ و سوزن دوخت.
     
#736 | Posted: 2 Oct 2014 01:22
کون عمم و کیر من



سلام دوستان. من حامي و 26 سالمه اين داستان از پارسال شروع و تا همين ديشب ادامه داشت و خواهد داشت ، من يه عمه دارم كه سالها دور از ما و در شهري با 18 ساعت فاصله در جنوب كشور زندگي ميكردن تا پارسال كه شوهر عمم تو يه تصادف مرد و عمم و دو تا بچش به شهر ما و همسايگيه ما اومدن ، عمه من يه انسان فوق العادست باور كنيد هيكل و فرم صورتش از بازيگراي فيلم هاي سكسم بهتره قدش بلند شايد حدود 178 متر وزني حدود 70 و سفيد رو و كمري باريك و نه واقعا تجسمش سخته كوني كه هر كيري رو راست ميكنه بسيار بسيار زيبا ،اما چون حجاب زيادي داره به چشم ديگران كمتر مياد ، اون با من خيلي راحت بود و من هر وقت خونشون ميرفتم يه ساپورت با تاپ ميپوشيد و با من زياد شوخي ميكرد و من هميشه تو كفه كونش بودم و هر وقت ميديدمش كيرم راست مي شد تا اون روز خلاصه رسيد و من تصميممو گرفتم بچه هاش رفته بودن كلاس شنا و عمم تنها بود من رفتم پيشش و سر شوخيو باز كردم و از دوست دخترام گفتم ، عمم گفت اي شيطون چند تا داري منم از عمد گفتم عمه خوب جواب گو نيستن يكي كمه چيكار كنم ، عمم گفت منظورت چيه ؟ من گفتم عمه من يه مشكل بزرگ دارم شايدم مريضم نميدونم چيكار كنم ، عمم گفت خدا نكنه مريض باشي چته منم گفتم نه روم نميشه بگم و اونم هي اصرار كرد منم با كمال پر رويي گفتم عمه ديگه خسته شدم هوس و شهوتم زياده ، تمومه پولام بابت كرايه ويلا ميره ، با اينكه دوست دختر دارم اما بازم ميرم سراغ جنده ، هيچ كدوم سيرم نميكنن ، من اصلا عاشق سكسم هيچ وقت سير نميشم ، عمم خودشو زد به اون راهو گفت يعني ارضا نميشي ؟ منم در كمال پر رويي گفتم نه عالي ارضا ميشم حالي هم كه به طرف مقابلم ميدمم عاليه اما سير موني نداره اين بد مصب ...





عمم يه لبخند موزيانه اي زد و گفت اي شيطون خوب طبيعيه بعضيا اينجورين ، گفتم كاش يه دوست دختر با شرايط شما داشتم ، عمم گفت : منظورت چيه ؟ گفتم : خوب خونه داشته باشه ، هميشه بتونم برم پيشش و مثل عمه جونم ناز و خوشكل و خوش هيكل باشه ، عمه يه جوري منو نگاه كرد و رفت تو آشپزخونه تا چايي بياره منم پشت سرش رفتم تو آشپزخونه ديدم پشتش به منه و اون كون خوشكلش داره بهم چشمك ميزنه ، رفتم از پشت بغلش كردم گفتم فداي عمم بشم كه تو دنيا لنگه نداره خنديد و گفت : تو هم لنگه نداري گفتم واي چه تفاهمي عمه ، خانومم ميشي ؟خنديدو گفت ديوونه ي خل و چل گفتم :عمه اگه عمم نبودي همين الان ازت خواستگاري ميكردم عمم گفت : خيلي ديوونه اي گفتم: تو ديوونم كردي راستشو بخواي من يه جور ديگه دوست دارم نه مثل عمم مثل دوست دخترم ، منو نگاه كرد من دوباره بغلش كردمو دستمو گذاشتم رو سينه هاش و آروم نازش كردم ، ديدم چيزي نگفت منم بيشتر ماليدم گفتم: عمه تو منو سير ميكني من هميشه به يادتم من عاشق تو ام به خاطرت هر كاري ميكنم ، منو نگاه كرد و گفت عزيزم من مال توام هر كاري ميخواي بكن لبمو گذاشتم رو لباشو ازش لب گرفتم مثل ديوونه ها لبمو ميخور دستشو گرفتم رفتيم رو تخت درازش كردم تاپشو در آوردم واي سينه هاش سفيد بود با نوك صورتي رنگ ، بي درنگ شروع كردم به خوردنش عمم رو سرم دست ميكشيدو هي ميگفت فدات شم ، عزيزم ، بخور بخور همش مال خودته زبونمو از رو شكمش سور دادم بردم پايي و نافشو بوس كردمو شورتو و شلوارشو با هم در آوردم واي انقدر كونش قمبل بود كه ساپورتش در نميومد ، تصورش سخت بود لاي پاش چي داشت كسش مثل دختراي 17ساله بود كوچيك و جم و جور ديوونه وار شروع كردم به ليسيدنش عمم ديگه ديوونه شده بود صداش بلند شده بود سرمو هي به كسش فشار ميداد و ميگفت بخور بخور ، بخور تا يه دفه يه داد زدو بي حال رو تخت دراز كشيد منم كه عاشق كونش بودم از پشت خوابوندمشو لپاي كونشو آروم گاز ميگرفتم ، بوس ميكردم ، ليس ميزدمو هي قربون صدقه كونش ميرفتمو از كونش تعريف ميكردم گفتم : آي كيرم آي آي ، عمه : فداي كيرت بشم اون مال منه بده بخورمش ، نشستم رو به روش بلند شد و شروع كرد به ساك زدن واي دست بازيگراي سكسو از پشت بسته بود .





هي ليس ميزد ميگفت اوم اوم ، ملچ مولوچ ميداد ، همشو يه دفه ميكرد تو دهنش نوكشو ميك ميزد ، تخمامو ليس ميزد واي داش آبم ميومد كه با تمنا گفتم عمه من كونتو ميخوام ميخوام با كيرم يه حال اساسي بهش بدم ، عمم از پشت دراز كشيد واي انقدر كونش قمبل بود كه سوراخش پيداا نبود يه بوس كونشو كردم لپاي كونشو باز كردم واي يه سوراخ صورتيه تنگ آب دهنمو ريختم روش گفتم عمه كونتو باز ميكني با دستاي سفيدش كون قمبلشو باز كرد من نوك كيرمو گذاشتم رو سوراخ صورتيه كون عمم هنوز فشار نداده ديدم جيغ زدو خودشو كشيد جلو گفتم : عمه من كه هنوز تو كونت نكردم ، گفت عزيزم من تا حالا حتي يه بارم از كون ندادم واي قند تو دلم آب شد گفتم خيله خوب من هر كار ميگم تو بكن من قول ميدم فقط لذت ببري اونم گفت: باشه بعد ازش خواستم به حالت سجده بشه اونم حسابي قمبل كرد اين بار كيرمو حسابي آب دهني كردم گذاشتم رو سراخ كونش فشار دادم نوكش رفت تو سوراخ كونش ، جيغ زد و رو تخت دراز كشيد منم كمرشو صفت گرفتم و همراش دراز كشيدمو با يه فشار كيرمو تا ته كردم تو كونش





واي چقدر تنگ و داغ بود عمه نفس نفس ميزد و با خواهش و جيغ ميگفت : درش بيار درش بيار مردم ، منم با تمنا گفتم الان تموم ميشه الان آبم مياد گلم شروع كردم به تلنبه زدن واي كونش چه لرزشي داشت چه تكون تكوني ميخور فقط 2 دقيقه تلنبه زدم كه آبم اومدو همش ريخت تو كون عمه ، بعد روش 5 يا 6 دقيقه دراز كشيدم هر دوتامون ساكت بوديم و بعدش با هم رفتيم حموم من مثل اينكه اون بچم باشه حسابي شستمش خيلي خوشش اومد و گفت : تا حالا اينطوري سكس نكردم كيره تو دو برابر كير شوهرم بود بعدش تو هموم برام ساك زد و دوباره آبمو آورد از اون روز به بعد تقريبا ما هفته اي 5 بار سكس داريم و هر دو تامون راضي هستيم عمم عاشقه كيرم شده و منم عاشق هيكل سكسيه اون و ديگه حاشيه هاي دوست دختر داشتن و جنده آوردنم ندارم ، همه جوره راحتم ...





خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#737 | Posted: 2 Oct 2014 01:29
قیم من و مامان


خاطره من مربوط به دو سه سال پیشه. پدر من حدود چهار سال هست که فوت کرده و شوهر خالم قیم من و مادرم شده. من اون موقع ها بچه بودم و خیلی دلتنگ پدر. شوهر خاله ام مرد مذهبی و خوش اخلاقیه. از همون اول جای پدر را در قلب من گرفت. اکبر اقا همیشه وقتی منو میدید بغلم میکرد و ماچ آبدار از لپهای بزرگم می گرفت. من چاقم و از بچگی بر خلاف پسرها سینه های تپلی دارم. اکبر آقا سینه هام را از پشت میگرفت و منو میچسبوند به خودش بعد لپمو ماچ بارون میکرد. گاهی هم ریشاشو میمالید زیر گردنم که من قلقلکم میشد و میخندیدم. از این حرکات اکبر اقا خوشم میومد. یه روز اکبر اقا اومد خونمون. موقع رفتن گفت ماشینش پنچره و کمک می خواد. مادرم از من خواست برم کمک کنم. وقتی اکبر اقا خونه ما بود مادرم جلوش حجاب کامل داشت. من رفتم تو پارکینگ پیش اکبر اقا. داشتیم کار میکردیم که دیدم زیپ اکبر آقا بازه و یه چیز سیاه بزرگ پیداست. خنده ام گرفت. اکبرآفا با خونسردی گفت به چی میخندی. با چشم بهش نشون دادم. گفت ای داد بیداد شیطونک دوباره پیداش شد. گفتم شیطونک چیه؟ گفت همون که تو هم داری. میخوای با بازی کنی؟ بعد اون چیز سیاه را از تو خشتکش درآورد. من میخندیدم. اکبر آقا جلوی صورتم گرفت . من با دست لمسش کردم. بعد رفت از توی صندوق عقب یه شیشه کرم کارامل آورد مالید سزشیطونک و گفت کرم کارامل دوست داری گفتم بله و بعد شروع به لیسیدن کرم کارامل کردم. بعد چند ثانیه اکبر اقا لرزید و یه مایع سفید از شیطونک پاشید تو دهنم. گفت این خامه اش بود. منم خامه ها را خوردم.

تا چند روز اکبر اقا میومد دنبالم منو میبرد بیرون بهم کرم کارامل میداد بخورم. بعد هم میگفت مامانت نفهمه این یه راز مردونس. منم چیزی نمیگفتم. تا یه روز که مامانم خونه نبود اکبر اقا اومد خونمون. گفتم کارامل آوردی گفت نه امروز میخواهیم دکتر بازی کنیم. من رفتم پیشش و اون مثلا آمپول نوشت. بعد گفت باید آمپول بزنی. منم شلوارمو کشیدم پایین و خوابیدم رو تخت. اکبر اقا شروع کرد یه باسنم و رونهام دست بکشه. بعد دست کرد زیر شکمم و ممه هام. من مور مور شده بودم. کیف کرده بودم. اکبر اقا گفت حالا مثل حالت سجده باسنت را بیار بالا. بعد لای قمبلهامو باز کرد. با زبون شروع کرد سوراخ کونمو بلیسه. من خنده ام گرفته بود. سوراخ کونم خیس خیس شده بود. اکبر اقا اومد رو تخت شیطونک را در آورد. مالید روی سوراخ کونم. حسابی قلقلکم شده بود که یهو درد شدید احساس کردم و با جیغ از روی تخت پریدم. اکبر اقا گفت این درد آمپوله یا امپول میزنی یا دیگه از شیطونک بازی خبری نیست. من مثل بره خوابیدم روی تخت. قمبلهامو بردم بالا. اکبرآقا شیطونک را کرد تو سوراخم. بعد از چند لحظه آبش اومد. روی قملهام احساس گرمی و لزجی کردم. تا چند ماه کار اکبرآقا همین بود تا یه روز وقتی فکر میکدیم مامانم دیر میاد من و اکبر آقا مشغول بودیم که مامانم اومد تو!! اکبر آقا سریع از خونه در رفت. مامانم شوکه شده بود. من لباسمو پوشیدم و نشستم کنار مامان. مامان گفت چیکار میکردید. من همه چیز را گفتم. وسط تعریفهام مامان هی تکون میخورد. گاهی پاهاشو به هم میمالید. بعد به من گفت برم حموم. شب از اتاق مامان صداهایی می اومد. فکر کردم نماز شب میخونه اما صداش فرق میکرد. رفتم از لای در دیدم مامانم قمبلشو هوا کرده و با دست بین پاهاشو میماله میگه اکبر جون... کیرتو بورم.... اکبرجون کیرت تو کسم.. چند رور بعد از بیرون اومدم دیدم اکبرآقا خونمونه. پریدم تو بغل عمو اکبر. زود منو پایین گذاشت و گفت برم تو اتاقم. مامانم چادر مشکی سرش بود اما یه تاپ قرمز زیرش پوشیده بود. چند دقیقه بعد صدای آه مامانمو شنیدم. دیدم اکبرآقا مامانم قمبل کرده. بعد منو صدا زد. رفتم پیشش. مامانم گفت مصطفی جان این کیر تو کونت میرفت؟ شلوارمو در آوردم و موازی مامانم قمبل کردم. اکبر آقا کیرشو کرد تو کونم. مامانم جیغ زد درش بیار درش بیار کیرت مال منه. اکبر آقا دراورد و گرفت جلووی صورت مامانم. مامانم خامه حسابی خورد!! از اون روز کسی نیست منو بکنه. کونم کیر اکبر آقا را میخواد.

نوشته: فرشید





خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد میزنند: آزادی...
آزادی... آزادی... و عابران خسته میپرسند آزادی چند؟
و من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد آزادی کجاست؟
راننده گفت: رد کردی... آزادی قبل از آنقلاب بود...
     
#738 | Posted: 3 Oct 2014 13:17




من و مادرزنم


سلام دوستان .قبل ازشروع داستانم میخوام بگم این داستان مثل بعضی از داستانای ساختگی وتوهمی که توشهوانی بعضی ازدوستان میذارن نیست وکاملاواقعیت داره.. من بادختری ازدواج کردم که پدر نداشت و فقط با مادر و برادرش زندگی میکرد.خانوادم مخالف بودن اما بزور مجبورشون کردم .. من تو سن ۱۹سالگی ازدواج کردم بخاطر شهوت خیلی بالایی که داشتم. اماهیچ سکسی نداشتم وحتی بلدنبودم چطور و از کجا باید کرد. وقتی نامزدکردم بعضی مواقع که مادر زنم اجازه میداد با زنم تو اتاق خلوت کنیم از روشرت یالاپایی میزدم اما هیچ لذتی بهم نمیداد واین باعث عذاب من بود. من صادقانه این مسئله روبه مادرزنم گفتم واقعا نظری نداشتم که مخشو بزنم یا بخوام تحریکش کنم اما بعدش فهمیدم که حرفای من باعث تحریکش شده و کم کم طرزحرف زدنش و رفتارش بامن تغییرپیداکرد. مادرزنم ۳۹سال داشت وقتی باهاش سکس کردم و۳سال بود که شوهرش مرده بود وکاملا ازلحاظ سکس کمبود داشت.
یک شب که خونشون دعوت بودم حواسم به ساعت نبود دیدم ساعت ۱ نصف شب شده ونمیتونم برگردم خونمون وبا اصرارمادرزنم مجبورشدم شبوهمونجابخوابم. مادرزنم برااینکه حواسش به من باشه که دخترشو نکنم رخت خواباروتو یه اتاق انداخت جای منوزنموباهم انداختوجای خودشو طوری انداخته بودکه صورتش به سمت پاهای من بود.پسرشم کنارش خوابوند. خلاصه من زنموبغل کردموچون نمیشد کاری بکنم سعی کردم بخوابم تاشق دردی اذیتم نکنه. بین خوابوبیداری بودم که دیدم مادر زنم داره با انگشت پام بازی میکنه. بازم ازسادگی فک کردم اتفاقی داره اینکارومیکنه.یکم که گذشت دیدم دستشو کشید روپاموازلای پاچه ی شلوارم دستشوکردتو وداشت پاموکامل میمالوند. دیگه شک کردم سرموبلندکردم که ببینم جریان چیه دیدم اشاره کردبلندشو بروطرف پذیرایی.
ترسیدم اگه حرفشوگوش نکنم صداشوبلندکنه آروم بلندشدم رفتم پذیرایی دیدم پشت سرم داره میاد.هاجو واج مونده بودم میخوادچکار کنه دیدم اشاره کردصدات درنیادبچه هابیدارمیشن بعدش دراتاق خوابوقفل کرد اومد دستموگرفت بغلم کرد.خشکم زده بود گفتم اینکاراچیه؟ گفت مگه نگفتی لذت نمیبری ازدخترم.گفتم خب آره گفت من تاوانشومیدم و یه حالی بهت میدم که تاحالایاتا آخرعمرت نبینی. بعدشم منوبکنی دیگه خودت برادفه بعد رامیفتی. ایناروگفتو رفت درازکشیدوگفت بیاکنارم. رفتم طرفش اشاره کرد شلوارمو دربیار.خجالت کشیدم.دیدم پاشو زدبه کیرم که روم بازشه منم سعی کردم خودموبه بیخیالی بزنمو هرچی گفت انجام بدم.شلوارشودرآوردم شرت نداشت.انصافاوقتی چشمم خوردبه کسش چشام برق زد.یه کس ماهیچه ای صافوصوف تپلوخوش فرم . گفت بمالش براش مالیدم دیدم داره داغ میشه .دست گردشلوارمودربیاره خودموکشیدم عقب بلندشد آروم کشیدپایین تاکیرمودید گفت این باید صاف بره توکسم. کیرم بدجورسیخ شده بود. همونطورنشسته کیرموبلعید وخیلی شهوتی داشت ساک میزد حسابی داشتم لذت میبردم. بهم گفت حالت چطوره دهنم خشک شده بود نتونستم جوابشوبدم باسرم اشاره کردم دارم لذت میبرم.بعدساک زدنش طاق بازشد گفت نوبت توه.نشستم لای پاش روکسشوداشتم میلیسیدم دیدم ناراحت شد سرمو بردعقبتر که زبونم بره لای کسش.فهمیدم منظورش چیه.
دوستان باورکنیداولین بارم بودبلدنبودم.خلاصه زبونمولای کسش میکشیدم توش میبردم با صدای قشنگ اوف گفتنش عجیب لذت میبردم وسعی میکردم بیشتربراش زبون بکشم بادستاش سرموگرفته بود جاییکه احساس کردبینیم نزدیک کسشه فشار دادبینیم رفت توکسش داشتم خفه میشدم که سرموکشیدم بیرون گفت چیه دوس نداری؟گفتم میشه بریم بعدی لبخندتخمی زدوگفت بیابالاتر.پاهاشو انداخت دورکمرمو کیرموبادستش تنظیم کرد روسوراخش چنان فشار دادبیشرف که احساس کردم کمرم خردشدوقتی کیر م بافشار رفت توکسش آه بدی کشیدوفشم دادمنم حقیقتش ازش کینه به دل گرفتم و تندتند عقب جلوکردم حال عجیبی داشتم شدیداداشتم لذت میبردم کسش شدیدا ازآب خودش خیس بود.حتی تخمامو هم خیس کرده بود.مثل سگ میکردم کسشو.راس میگفت دیگه راه افتاده بودم. اونم ازفشار لذت پستوناشودراوردکرد تودهنم پستونای گندش جلو نفس کشیدنموازبینیم گرفته بود بادستش فشارمیدادو نمیذاشت بکشم عقب اماهرازگاهی شل میکردیذره نفس بکشم بعد دوباره فشارمیداد.احساس میکردم وقتی نفسم بندمیادکیرم داره کلفترمیشه.
دودقیقه ای میشد که براش تندتندتلمبه میزدم که احساس کردم آبم داره میاد حالت اونم عوض شد نفساش تندشد فهمیدم اونم انگار داره آبش میاد من وقتی خواستم آبموبریزم دیدم ناله بلندی کردو شل شد منم همون موقع آبموریختم توکسشوبیحال افتادم توبغلش.بدطورازم آب رفته بود.بوسید منو گفت لذت به این میگن حالانظرت چیه؟ به نشانه تاییدکیرموکه هنوزتوکسش بود تکون دادم اونم خندید.یکم باهام لاس زدو بلندشد بادستمال کاغذی هم خودشوپاک کردهم منو.بعدش گفت زودبرودسشویی خودتوبشورتابعدش منم زودبرم بریم بخوابیم. بعدکه تموم شد خواستیم بریم تواتاق خواب گفت باوجودناشیگریت لذتی ازت بردم که تاحالا اون خدابیامرزبهم نداده بود.ازت ممنونم.تاوقتی نامزدیدهروقت دلت خواست من برات آمادم.بعدعروسیتونم جمعه هافقط بیابکن.بعدش بغل کردیم هموبوسیدیمورفتیم خوابیدیم.الان هشت سال ازاولین سکسم بامادرزنم میگذره وتواین ۸سال حسابی ازهم لذت بردیم. موفق باشید دوستان.
     
#739 | Posted: 3 Oct 2014 13:19




پسر خواهرم ازم سوءاستفاده می کرد


من 20 سالمه پارسال 1392از بس افسردگيم شديد شده بود كه 3 بار خود كشي كردم ولي 3 بارش رو چيزيم نشد ولي يه كاش اين جور نميشد من ميمردم كه اون كارو نمي كردم به بچه خواهر م كه اسمش مهراد بود گفتم كه دلم مي خواد فراركنم . خسته شدم از اين دين و از مادرم كه نمي گذارد نفس راحتي هم بكشم تا نفس هم مي كشم مي گويد براي خدا نفس بكش تا خدا را از ياد نبري ولي من جوان بودم وخام از خودم ميگفتم اي كاش اين خدا رو نداشتم تا راحت نفس بكشم.مي گفتم اگر خداي بود كه نمي گذاشت از بچگيم به دسته يه نامرد كه بچه خواهرم بود بي افتم ولي غافل از اين كه خدا را داشتم حتي درونه كودكيم حتي نمي دانستم رابطه نامشروع چيست ؟؟؟......
آن روزهاي كه به فكر عروسك بازيم بودم ..بچه خواهرم كه اسماعيل نام داشت . كه از من چند سال بزرگتر بود. تا من را تنها ميديد من را درآغوشه خودش پنهان مي كرد و من را ناز و نوازش مي كرد ولي من دوست نداشتم چون نمي دانستم او چكار ميكند . چون من فقط 7 سال را داشتم . بيندگان فكر نكنيد از تخيل مي گويم نه بلكه واقعي هست تك تك سلول ها يم از ته وجودم فرياد ميكند كه اين را ديده حسه كرده حسش را كه نفرتي پيش نبوده تا 9 سالگي بر دوش كشيده ولي وقتي 9 سالم شد جشن تكليف گرفتم فهميدم كه گناه هست از ته وجود گريه مي كردم فكر مي كردم كه من گناه كارم . روز ها مي نشستم و توبه مي كردم تا از گناهم پاك شود.دو سالي از 9 سالگيم گذشته بود ديگر انها رو از خاطراتم پاك كرده بودم روزب روز من هيكم به دخترونه شكل مي گرفت ولي خود خبر نداشتم وبا لباس هاي كه من رو خوشگل تر مي كرد مي پوشيدم تا تا از دخترهاي اقوام عقب نباشم .من زود تر از همسن سال هايم قالبه دخترونه گرفتم .چون من ورزش هاي مختلف مي رفتم ب خاطره همين زود تراز اون ها قالبه دخترونه گرفتمولي دوباره چشم هيزي پسر خواهرم رو مي ديم و نم پس نمي دادم مي گفتم كه ديگه نمي توند من را بگيرد . ولي غافل از روز گار تا 19 سالگي ام با اودعوا داشتم چون تا كسي رو نمي ديد دست درازي مي كرد . دعوا بي نمان شكل مي گرفت.بي شرف حتي لبخندهايش بيشتر ميشد در دعوا چون اون راحت تر مي تونست دست بر سينه وباسنم بزند من در سنه 19 سالگيم مدرسم را عوض كردم و با دختر ي به اسمه مرضيه دوست شدم كه اي كاش نمي شدم كه خدا در زندگيم كم رنگ نمي شد وديگر او را حس نمي كردم . تا بااو حرف بزنم چون كم بودخدا در وجودم حسش نمي كردم وبا خانواده هم نمي شد حرف بزنم .به مرضيه گفتم اوهم دستم را در ميان دستان پسري رها كرد گفت ديگر عذاب نمي كشي چون او تورا ارضا مي كندو مي فهمي چه لذتي دارد .بچه ها بخدا من راست مي گم شايد ان لحظه لذتي وجود داشت ولي لحظي بود نه هميشگي نه اين كه روحه خستت را ارامش دهدبلكه بدتر هم مي كرد روحت را خش دار مي كرد اري فيلم را خدا گرفت از من از اون پسر كه لخت در اغوش هم بوديم در ماشين در بيابان هيچ كس جز من و او و خدا خداي كه اون همه سال مراقبم بود كه دختريم رواز بچگيم ازم نه دزدند .او مراقبم بود كه تا مي ديد .من را در دستانش اسيرمي كرد نجاتم مي داد. من حالا فهميدم چرا ان لحظه ها در دستانه او قرار مي گرفتم چون بعد از او من مي رفتم سر سجادم با دستان كوچكم بااو در دول مي كرد م خدا از در دو دلم خوش ميامد نه اينكه عذابم را دوست داشت .قران خواندنم را دوست داشت نه اين كه در دستانه پسر خواهرم را كه تا من را ارضا كند اري من ازكودكيم با چنين مسالي گرفتار بودم. خدا خيرش ندهد كه من را از بچگيم جدايم مي كرد به خواب هاي پرشون مي برد{دوستان اگر دوست داريد تا بقيه اش رو بگم }مرسي كه گوش داديد . ولي پسرهاي كه خواهر داريد مواظبه اونا خواهرتون باشيد تورو به اون خدا نگيد كه بچه هست كسي كاريش نداره گفتم الان هم مي گم اين داستان زندگي خودمه هنوز ادمه داره خواستيد بگم بگيد تا بنويسم
     

#740 | Posted: 3 Oct 2014 13:20




سکس من و داداشم شهرام


من 20 سالمه.اولین سکسم وبا داداشم تجربه کردم.4سال پیش بود. اون موقع من 16سالم بود و داداش شهرامم 22. چون من از اول خیلیییی ترسو وخرافاتی بودم و مادر وپدرم هم گه گاهی شیفت شب بودن . تصمیم گرفتن اتاق منو داداش یجا باشه.
همه چی معمولی بود تا اینکه یبار نصف شب از خواب پاشدم.مانیتور روشن بود خوب که دقت کردم دیدم داداشم داره فیلم سکسی میبینه.منم زیاد چشم و گوش بسته نبودم و همه چی و میدونستم.یکم که گذشت دیدم داداشم داره کیرشو میماله.البته کامل معلوم نبود وفقط سیاهی دیده میشد بیشتر.بعد از کمی که شهرام ارضا شدرفت بخوابه.منم اوج حشرم گرفته بود اون صحنه هارو هی یاداوری میکردم تا دیدم داداش خوابش برد.دستمو بردم زیر شورتو خودم و مالوندم تا ارضاشم.چند هفته ای به این ترتیب گذشت.یشب که مث همیشه منتظر بودم شهرام کارش تموم شه و بخوابه خوابم برده بود.یهو حس کردم کسی کنارمه چشامو بسرعت وا کردم(چونکه بسیارم خرافاتی بودم حسابی وحشت کرده بودم)
دیدم شهرام.با صدایی خواب آلود و لرزان گفتم چیه داداشی؟ گفت خوابت برده بود.گفتم خو نصف شبه نباید میخوابیدم؟گفت آخه دلم نیومد آبجی خوشگلم قبل اینکه خودشو ارضا کنه بخوابه. شوکه شدم.قلبم انگار داشت از قفسه سینم میزد بیرون.گفتم چی میگی شهرام.مرگ شیرین که دستشو گذاشت جلو دهنم.گفت فک کردی شبا صدا شاب شابت میذاره من بخوابم.کلا یخ کردم.بهم نزدیک شد.لباشو گذاشت رو لبام.اول خودمو کشیدم عقب.اصلا تا حالا به این فک نکرده بودم با شهرام رابطه داشته باشم.اما دوباره خودشو بم نزدیک کرد.گرمیه نفسش رو صورتم حشریم میکرد.خودموبش نزدیک کردم.یه چند مین فقط لب میرفتیم.دستشو برد زیر سوتینم.واااااای چه داغ بود.آروم زیر گوشم گفت جووون می می آبجیم چه نرمه.خجالت کشیدم اما شهرام با مهربونی آروم بوسم کرد.پیرهن و سوتینمو داد بالا و سینه هامو میخورد.اه اه ه ه ه. دستشو برد رو کوسم.بی اختیار دراز کشیده بودم.داشتم دیوونه میشدم.اومد بالا.دوباره اومد سمت گوشم و گفت:شیرین؟سرمو به علامت چیه تکون دادم
.گفت:میخوای زن داداشی بشی؟یه لحظه مث خنگا فقط نگاش میکردم.شهرام با اینکه چندان هیکلی نبود اما چهره زیبایی داشت.یهویی گفتم آرررررره.گفت جونننن زنممممممممی.شلوارو شورتمو کشید پایین.پاهامووا کرد و با دستش کوسمو ناز میکرد.بعد زبون داغشو میکشید وسطس.صدام بلند شده بود و تو خونه هیشکی جز منو شهرام نبود.انگار واقعا زن و شوهریم و خونه ماله ما بود.شلوار خودشو کشید پایین.کیر سیخ شدش روبروم بود خیلی دراز و کلفت نبود اما دوسداشتیییییی بود.خواستم بلند شم که واسش لیسش بزنم نذاشت.گفت:نه.نمیخوام لبای عشقم بخوره به این. خلاصه.گفت حاضری دیگه؟منم بدون فکر گفتم آره.کیرشو گذاشت دم سوراخ کوسمو آروم کردش تو.جیغم رفت هوا.لباشو گذاشت رو لبامو آروم بوسیدم.وقتی بیرون کشید.دور و ور کوسم و کیرش خونی بود.گفت جووووووووووووون دیدی شیرینی زنم شدیا.
اون شب 2 بارهر دومون ارضا شدیم.آبشو هر دو بار ریخت تو.گفت حالا بخواب صب مدرست دیر میشه.شب خیلی خوبی بود صب که پاشدم دیدم نیس.رفتم طرف آشپزخونه دیدم با مامان سر میزه.نگام کرد اولش کلیییییی خجالت کشیدم.اما اون یه چشمک زدو گفت.بدو صبونه خودم امرو میرسونمت.بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم .جلو داروخونه نگه داشت.رفت تو و بعد رفت یه خواروبار فروشی و برگشت.گفت بیا همسر نازم.این قرصارو هر 6ساعت یبار بخور.کلی هم برام پاستیل و خوراکی خریده بود. الان شهرام درسش تموم شده و به بهانه این که من میخوام برم خارج درس بخونم داریم میریم از ایران.وواقعا هم همو دوس داریم و یجورایی عاشق هم شدیم.
     
صفحه  صفحه 74 از 81:  « پیشین  1  ...  73  74  75  ...  80  81  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites