| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم

صفحه  صفحه 74 از 87:  « پیشین  1  ...  73  74  75  ...  86  87  پسین »  
#731 | Posted: 8 Jun 2013 15:05

اولین سکس با همسرم قبل از ازدواج

سلام این داستان مربوط میشه به دو سال پیش قبل ازدواجم من با زنم شیوا تو یه شرکت همکار بودم شیوا مسئول روابط عمومی شرکت بود و من به قول معروف آچر فرانسه شرکت یه شب شیوا بهم اس داد یکی از بچه های شرکت شمارتونو می خواست بدم بهش هر چی گفتم کیه نگفت منم گفتم نه و تموم شد از اون شب هر شب بهم اس می داد و درد دل می کرد این جریان گذشت و ما با هم بیشتر آشنا شدیم و من پیشنهاد ازدواج دادم بهش ، بعد از کلی حرف قبول کرد ، روز ولینتاین ازش دعوت کردم بیاد و قبول کرد دوتامون مرخصی گرفتیم و رفتیم خونه یکی از دوستا من به اسم کوروش بعد از نشستن و حرف زدن و رد بدل کردن کادو ها بلند شدم یه قلیان گذاشتم که بکشم کنارش گفت منم میکشک اولش تعجب کردم چون خیلی تو اداره خشک و سرد بود بهش گفتم پاشو لباساتو در بیار تا راحت تر باشی پس بلند شد و مانتو شو که در آورد یه تاب سفید مشکی ناز پوشیده بود که سینه هاش زده بود بیرون داشتم دیونه می شدم اونم گفت پس تو هم پاشو لباستو در بیار گفتم من زیر شلوار به جز شورت چیزی تنم نیست گفت پاشو اشکال نداره دیگه زنتم دیگه راحت باش منم از خدا خواسته نشستم کنارش همینطور که قلیون می کشیدیم و حرف می زدیم دیدم یهو دستش رفت رو سینه هام و گفت جانم مو نداری بعد شروع کرد بازی با سینه هام دیگه داشتم میترکیدم منم دستم بردم لای پاهاش داغ داغ بود گفتم شیوا مگه من شوهرت نیستم گفت چرا گفتم پس پپاشو شلوارتوتم در بیار گفت خودت در بیار وقتی شلوارشو از تنش در آوردم شرتش خیس خیس بود گفتم ای ناقلا گفت داود دیگه طاقت ندارم بیا روم سریع رفتم روش و شروع کردم به خوردن لباش یکم که لباشو خوردم گفت می خوام کیرتو بخورم گفتم مال خودتته خانومم شروع کرد به خوردن چه حرفه ای تا ته میکرد تو دهنش پرسیدم تا حالا سکس داشتی گفت نه گفتم از خوردنت معلمومه گفت عاشق فیلم سوپرم اونحا یاد گرفتم خواستم منم براش بخورم که نذاشت گفت بیا روم کیرم گذاشتم لای پاهاش و شروع رکد به خوردن سینه هاس من چه لذتی داشت بعد گفت بکن توش گفتم مگه تو دختر نیستی گفت نه چون خیلی داغ بودم دیگه نفهمیدم و کردم تو به زور رفت تو از بس تنگ بود چقدر داغ بود بود پسر خلاصه همینجور که داشتم میکردم دیدم کیرم خونی شد حول کرده ب.دم پرسیدم این چیه خندید و گفت دیگه راستی راستی زنت شدم خیلی اعصابم خرد شد بود گفتم احمق چرا دروغ گفتی اومد نشد بعدش چی گفت تو دیگه مال منی باید بشه و منو دوباره کشوند رو خودش گفت بکن دارم میترکم شروع کردم به کردن چون قبلش ترا خورده بود آبم نمیومد سه بار ارضا شد و مال من نیومد فکر میکرد من کمرم اینقد سفته خیلی خوششش اومده بود خلاصصه بعد از کلی کردن آبم اومد و گفت حتی یک قطرشم نمی خوام از دست بدم بچه آیندمه گفتم دیونه شدی گفت نه بریز تو دهنم خیالیم راحت شد آبم که اومد همشو ریختم تو دهنش اولش بعدش اومد ولی وقتی خوردش از مزش خوشش اومد از اون ماجرا هفته ی یکبار می رفتیم خونه کوروش و سکس می کردیم تا این که بلاخره خانوادمو رای کردم که برن خواستگاریش و الانم روزی سه بار ما باهم سکس داریم و من که ازش سیر نمیشم و عاشقانه داریم زندگی می کنیم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#732 | Posted: 9 Jun 2013 14:39

معاشقه با مادرزنم

سلام دوستان اسم مستعار من نیماست و 22سالمه این نوشته داستان نیست فقط خواستم از دوستای گلم یه راهنمایی بگیرم یا حد اقل ببینم اگه اونا جای من بودن چکار میکردن.راستش من یه مادر خانوم دارم که خیلی دوستش دارم اون 40 سالشه و یه زن مومنه از ویژگی هاش بگم اندام کوچیک و نسبتا تو پری داره جنیفر لوپزم نیست اما پوست سفید و فیس جالب و زیبایی داره .جریان ما از اونجا شروع شد که منو اون با اس ام اس با هم در ارتباط بودیم کم کم قربون ن صدقه رفتنمونو نزدیک بودن تز فکریمون باعث این شد که به هم دلبسته بشیم تا جایی که من عاشق هم شدیم .اوایل فقط همدیگرو در آغوش میگرفتیم واقعا از مامان خودم بیشتر بهش وابسته بودم اون هم مادر مهربونی بود برام خب وقتی که من خونشون شب میموندم اون هم تو اتاق منو همسرم میخوابید همسرم از رابطه ی منو مادرش با خبر بود اما فقط در حد عاطفی حتی خودش میگفت به مامان بیشتر محبت کن و حتی شبا من بین اونو مادرش میخوابیدم حتی تو بغل مامانشم میخوابیدم (ناگفته نمونه پدر خانومم شب کاره) منم خیلی سر زبون داشتم بیشتر کنجکاو بودم ببینم این رابطه به کجا ختم میشه برا همین یه کم شیطنت و زبون ریختنو چاشنی رابطم با مامان کردم ولی اصلا دنبال سکس باهاش نبوئم..به هم جک های ناجور اس میکردیم و از همینجا حرفای سکسی بینمون عادی شد تا جایی که من یه شب پیش مادر خانومم خوابیده بودم و یه خرده هم خودمو براش لوس کردمو گفتم مامان؟ اونم جواب داد جونم؟ گفتم میشه دستو بذارم روسینت؟ اونم گفت بذار عزیزم منم ذاشتم و آروم و یواشکی باهاشون بازی میکردم اونم خواب بود حس خوبی داشتم نرمو تپل بود چند شب گذشت و ایندفعه گفتم میخوام ببینمشون اونم اجازه داد وای واقعا خوشگل بودن تو تاریکی شب میدرخشید باهاشون بازی میکردم و یواشکی بوسش کردم خوشبختانه همسرم هم عادت داشت پشت به ما میخوابید و من بعد از اینکه میخوابوندمش میرفتم پیش مامانش اونم هی میگفت دوست داری گلم؟ خوشت میاد؟ مال توئه منو به خودش فشاد میداد و میگفت خیلی دوستت دارم من کمی شیطنتمو بیشتر کردم و گفتم خوش به حال خانومم که اینارو خورده کاش منم بچه بودم اینارو میخوردم مامان لبخند زد گفت چیه شیطون نکنه نقشه کشیدی بخوریشون؟ من چیزی نگفتم سرمو بردم پایین اون گفت دوست داری بخوریشون؟ من بدون اینکه چیزی بگم فقط لبامو نزدیک کردم به نوک سینشو یکدفعه کردمش تو دهنم و مک زدم عین یه بچه همین شد که رابطمون یه رنگو بوی دیگه گرفت دیگه با هم راحت حرف میزدیم درباره سکس که لا بلای صحبتاش فهمیدم پدر خانومم خوب ارضاش نمیکنه و تو سکس بیچاره بی میل به شوهرش منم خیلی ناراحت بودم همش سعی میکردم راهنماییش کنم تا یه سکس خوبو با شوهرش تجربه کنه اما میگفت فایده نداره .میگفت ولش کن گلم فکرتو درگیر من نکن از من دیگه گذشته اما من میگفتم نه مامان هنوز جوونی حد اقت چهرت هنوز جوونه چون دوستت دارم حال کنی.پیش خودم میگفتم کاش میتونستم کمکش کنم .بعد ها فهمیدم دوست داره سکس از پشت رو هم تجربه کنه اما از شوهرش میترسه که هم کیر کلفتی داره هم خیلی شتابزده عمل میکنه میگفت میترسم کونمو پاره کنه .از اونجایی که با هم راحت بودیم گفتم کاش میتونستم کمکت کنم اگه میشد خودم کونتو باز میکردم . اونم گفت راستش تو خیلی خوبی میدونم که تو سکس هم عشقولانه ای و هم شتابزده عمل نمیکنی خوش به حال دخترم که تورو داره اما میدونی که اگه ما سکس کنیم زنا کردیم منم گفتم مامان من اصلا دوست ندارم زنا کنم همین قدرشم زیاده روی کردیم.
درواقع هردومون به هم میل داشتیم اما نمیشد کاری کرد اما با این حال روز به روز به هم بیشتر وابسته میشدیم یه عشق واقعی انگار نه انگار محرممه فکر میکردم یه عشق جدید پیدا کردم حرفا و کارای سکسیمونم یواش یواش بیشتر میشد میدیدم که اونم میل داره کم کم لبامون به هم دوخته شد کم کم از نوازش پاهاش کار رسید به مالیدن باسنش حتی خاروندن سوراخ کوسش اول امتناع میکرد اما کم کم یه بار کاملا کوس ناز و پف کردشو که هنوزم ندیدمش لمس کردم انگشتمو تا ته تو سوراخش کردمو ارضاش کردم .بعد از هم لب گرفتیم من خوابیدم روش و وحشیانه پستوناشو فشار میدادم و میخوردم اونم چندین بار به کیرم دست زد اما به هم قول دادیم از این بیشتر نشه هر چند یه قدم تا سکس کامل فاصله داشتیم تموم واقعا من اهل سکس با محارم نیستم اما نمیدونم کار چطور به اینجا رسید برای خودم هم تعجب آوره و باورش سخته


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#733 | Posted: 13 Jun 2013 08:20

گایش مادرجون

اسم اکرمه 65 سالی سن دارم ولی بدنم خیلی سکسییه چاق نیستم ولی هیکلم درشته وهمینم باعث شد که توسط دامادم بگا برم البته خودمم خیلی حشریم ازاون زناییم که هنوز کسش می زنه. دامادم35 سالی سن داره بدنش زیاد ورزشی نیست ولی کیر کلفت وبزرگی داره.یه شب تابستون اومده بودن خونمون شب موندن اونا تو هال خوابیده بودن منم تو اتاق بلند شدم برم اب بخورم وای چی دیدم شلوارک دامادم بالا رفته بود کیرش افتاده بود بیرون نتونستم رد شم اب کسم راه افتاده بود داشتم تماشا می کردم که مجید پاشو بیشتر باز کرد تا ااون بیخ کیرشم پیدا شد نگو ناکس بیداره عمدا این کارو کرد رفتم بخوابم ولی نتونستم کسم داغ کرده بود رو شکم خوابیدم دستمو گذاشتم زیر کسم و مالیدم تا ابم اومد صبح حیاط جارو می کردم که مجید اومد حیاط سلام صبح بخیر گرمی باهاش کردم می خواست بره دستشویی داشتم اب پاشی می کردم رفتم شیر اب رو ببندم دیدم یه کم لای در بازه ومجید داره کیر سیخ شدشو می شوره اینم باز عمدی بود منم دامن نداشتم با یه شلوار نخی بودم دولا شدم مثلا دارم شیلنگ جمع می کنم کون گنده مو نشونش دادم نگوخشتکم از پشت پاره اس مجید همین طور نگاه می کرد من برگشتم لبخندی بهش زدم گفتم مجید جون برو الان می ام صبحونتو می دم. دخترم خواب بود رفتم داخل سفره رو باز کردم خودم هم نشستم هم من حشری بودم هم مجید چشم از لا پام بر نمی داشت یواشکی نگاه کردم فهمیدم خشتکم پاره اس بی خیال شدم تا اینکه دخترم هم اومد من خودمو جمع کردم. بعد صبحانه هم تا ناهار کارمان شده بود بهم حال دادن خودمون هم می دونستیم ولی خوب یه تابویی بینمان بودو رومان به هم باز نشده بود. ظهردختر دختر بزرگم اومد خونمون بقول مردا از اون گوشتهای خالص بود کشیده به خودم اسمش ساراس گفت مثل اینکه خاله اقدس رو بستری کردن . اقدس خواهر بزرگمه پرسیدم واسه چی ؟ گفت قلبشه به دخترم گفتم کاش برم سر بزنم گفت اره مجید می برتت اینو گفت کس وزیر دلم یه طوری شد به مجید هم گفت ازاون قطرهه برام بگیر .بعد ناهاررفتم لباس عوض کنم شلوار نخی وشورتمو باهم دراوردم انگار معلوم بود می خوام گاییده شم مانتوشلوارمو بدون شورت با یه تاب پوشیدم راه افتادیم مجید وانت داشت رفتیم بیمارستان به خواهرم سر زدیم برگشتنی مجید گفت برم قطره نگین رو بگیرم تعجب کرد م کنار خیابان قطره چی می خواست بگیره ازش نپرسیدم ولی یه حدسهایی زدم رفتیم پمپ بنزین تا خواستیم در بیایم ماشین روشن نشد مجید ماشین رو هول داد کناری هوا گرم بود زیپ شلوارمو ودوتا از دکمه های مانتومو ازپایین باز کردم مجید اومد داخل پرسیدم چش شده گفت کلید گاز وبنزینش قاطی کرده خوابید رو صندلی تا صفحه داشبورد رو با کنه سرش اذیت می شد رو نمی کرد سرش بزاره رو پاهام گفت مادر جون شرمنده یه دقیقه پایین باش تامن درستش کنم خواستم دکمه مانتومو ببندم دیدم مجید داره لا پام دید می زنه زیپ شلوارم عین دروازه باز بود بالای کوسم معلوم بود بی خیال لبخند زدم رفتم پایین زیر سایه مجید اومد پایین ورفت سوپری با دوتا اب میوه اومد رفت تو ماشین انگار داشت کاری می کرد نگو داره از قطرهه می ریزه تو ابمیوه من اومد بیرون یکی از لیوانها رو داد به من باهم خوردیم رفت سراغ ماشین بعد نیم ساعتی روشن کرد راه افتادیم خیلی گرمم شده بود از تو داشتم اتیش می گرفتم دکمه های مانتوم باز کرد.گفت مادر جون گرمته گفتم خیلی. نافم از پایین تابم بیرون بود مجید هر موقع با من حرف میزد دیدی هم به نافم می انداخت با یه دستش کیرش رو می مالید گفت مادر جون خونه کاری نداری یه سری بریم باغ سر بزنیم ؟ گفتم بریم بعد چند کیلومتری رسیدیم پای یه تپه کوچک از ماشین پیاده شد زیر اندازی انداخت زیر سایه درخت بیدی خلوت خلوت بود تازه داشت باغ درست می کرد دور واطراف زمین خالی بود. پیاده شدم دستمو گرفتم از روکسم گفتم مجید این اب میوهه چی بود دادی من ؟یه کم هول شد پرسید واسه چی ؟گفتم حالا دستشوئی اب از کجا پیدا کنیم خندید گفت ترسیدم گفتم نکنه مسموم شدی چهار لیتری اب رو داد دستم گفت برو اون طرف ماشین گفتم کسی نیاد گفت خیالت راحت سه روزم اینجا بمونی کسی نمی اد رفتم ان طرف ماشین جایی نشستم که مجید بتونه منو از زیر ماشین ببینه صدای شر شر وفش فش ادرارم اونقدر زیاد بود که خودم کیف می کردم چه برسه به مجید که داشت منو دید می زدخواستم بلند شم فکری به سرم زد شلوارم نصفه کشیدم بالا وجیغ زدم مجید دوید طرفم گفت چی شد؟ در حالی که شلوارمو بالا می کشیدم مجید کون گنده وسفیدمو می دید گفتم مارموک خندید گفت ای بابا مادرجون شما الان مار کبرا هم ببینی نباید بترسی خواستم برم تو سایه که مثلاپایم پیچ خوردونصفه افتادم مجید دستمو گرفت برد سایه اخ واوف می کردم وزانومو می مالیدم پرسید چی شد؟ خندیدم به شوخی گفتم تو امروز یه بلایی سر من نیاری ول کن نیستی مجید دستشو گذاشت رو زانوم یه کم مالید من اخ واوفم زیادتر شد پاچه شلوارمو داد بالا تا ساق بدون موی منودید لبشو گاز گرفت مادر زادی بدنم اصلا مو نداره مگه موهای زرد نازک دستش رو گذاشت روزانوم شروع کرد مالیدن یه چشمش به زیپ بازم بود بالای کسم قشنگ معلوم بود خودمو زده بودم به اون راه که نمی دونم زیپم بازه گفتم مجید دستات چه داغه توهم گرمته گفت اره پرسید مادرجون خوبی چشماموبازم کردم گفتم اره عزیزم یه خورده بالاترشم بمال دستش رو برد بالاترگوشت رانمو فشار می دادچشمامو بسته بودم اب کسم راه افتاده بود یک ان دیدم دستش رو کسمه با ناز وادا گفتم نه مجید نه نه کار از کار گذشته بود انگشتشو کرد تو کسم تا اومدم بجنبم لبش رو لبم قفل شد روم فشار اورد منم فیس خوابیدم گفتم بدجنس کار خودتو کردی به دخترم می گم شوهرت منو گایید پرسید یعنی تو نمی خواستی درحالی که دستم تو پیرهنش بود گفتم نه گفت اره ارواح کست دیشب وصبح مال منو دیدی داشتی هلاک می شدی توماشین وموقع دستشوئی عمه من بود دستشو برد طرف کسم نذاشتم گفتم تا نگی به من چی کردی اینقدر هلاک کیرت شدم خبری نیست تو ماشین تو اب میوه ام چی ریختی؟گفت هیچی از قطره نگین یه سه قطره ریختم تا یه کم بدنت گرم بشه پرسیدم قطره چیه گفت نگار سرده هفته ای بیشتر از دوسه بار نمی تونه گفتم نکنه باکله می ری توکس نگار گفت پس چی حداقل شبی یه بارو که باید بده شلوارمو تا نصفه کشید پایین رفت زیر پام دهانش رو چسبوند به کسم اهم رفتم اسمون جیغ می زدم بدنم شل شد ابم رو ریختم اومد بالا تا به خودم بیام کیرش تا ته تو کسم بود چندتایی تلمبه زد ابشو خالی کرد تو کسم انگار کیرش وابش ازتو دهنم می زد بیرون فشارش دادم به خودم گفتم الهی مادر جون به قربونت ابت چه فشاری داره خودشو کشید کنار بایه دست شلوارمو یه کم کشیدم بالا بایه دست دیگم گرفتم از کسم تا ابش نریزه تو شلوارم چمپاته نشستم کنار مجید فرت فرت ابش باصدای کسم ریخت بیرون زور زدم یکی ول کردم مجید دستش رو دراز کرد گرفت از کونم گفت این طفلی که مونده داره خودش رو می کشه گفتم بزار هلاک بشه بریم دیر شده شلوارمو کشیدم بالا راه افتادیم ساعت پنج نشده بود رسیدیم جلودر زنگ زدم کسی باز نکرد کلید رو انداختم رفتیم تو یواشکی به مجید گفتم مثل اینکه اره رفتیم داخل کسی نبود زنگ زدم موبایل نگین گفت خونه نگاریم (خواهر برزگش) سارا (دختر نگار دوسالی میشد عروسی کرده)هم می اد اونجا باهم بیایین گوشی رو گذاشتم دکمه شلوارمو باز کرد م کشیدم پایین مجید امونم نداد پایین مانتو رو انداخت پشتم لخت چسبید به کونم باز لب تو لب شدیم گردنم رو لیس زد دولا شدم وازلین رو از تو طلقچه برداشت رد به سوراخ من وکیر خودش قمبل شدم رفت پشتم کیرش رو کشید پشتم یه ذره نوکش رو فشار داد زیاد کون داده بودم دوسه بار تکرار کرد حال خودم نبودم با برخورد ته کیرش با سوراخم باد کونم خالی شد مجید چه عشقی می کرد رو شکم خوابیدم مجید دستش رو برد زیرم شروع کرد به مالیدن کس وچوچولم بازم حالم خراب شد ابمو ریختم فشار مجید هم بیشتر شده بودتا ته می کرد تو کونم در می اورد دوباره می ذاشت منم بی خیال خودمو شل کرده بودم زرت زرت می زدم مجید کیف می کرد داشت همه چیزمو می کشید بیرون افتادم به التماس ابش نمی اومد منمو از کمر بلند کرد قمبل شدم شروع کرد به محکم کوبیدن جیغ می زدم التماسش می کردم یواش بکنه شروع کرد به گفتن سه تا دخترامو پنج تا عروس ها م همشون گفتم باشه برات جور می کنم بگا فقط تورو خدا بریز جیگرم اومد بیرون بافشارش تاب نیاورم یکی زدم وخوابیدم داغی و پرش اب رو تو کونم احساس کردم کشید بیرون سوراخم بسته نمیشد با دست گرفتم از سوراخمو رفتم حموم چمپاته نشستم ابش با سرو صدای کونم ریخت بیرون یه لیف صابونی زدم اومدم بیرون داشتم حوله ام رو می پیچیدم حواسم به بیرون نبود گفتم خفه نشی مجید سوراخ کونم بسته نمی شه گشاد گشادم کردی مجید هی حرف می زد وصحبت رو عوض می کرد نگو سارا امده امدم بیرون وای داشتم پس می افتادم با تته پته پرسیدم کی اومدی با طعنه جواب داد واسه چی مزاحم خلوت مادزن داماد شدم مجید سرخ شده بود منم رنگ به صورت نداشتم گفتم سارا بین خودمون می مونه التماس کردم سارا گفت واقعا خیلی پر رویین دیگه صداش رو بلند کرده بود نزدیک بود ابرو ریزی بکنه داشت زنگ می زرد به خالش مجید رفت جلو موبایل رو ازش گرفت افتاد به التماس من رفتم لباس بپوشم سرو صداشون در اومدسارا داشت فحش می داد کثافت ولم کن عوضی ولم کن اومدم دیدم مجید افتاده رو سارا گفتم مجید ولش کن تورو خدا مجید گفت بزار ببینم چه جور می خواد ثابت کنه سارا معلوم بود که چیزی یا شاهدی نداره وخودشم داره به گا می ره افتاد التماس تورو خدا ولم کن باشه هیچ چی ندیدم گویا شهوت مجید ول کنش نبود لباشو قفل کرد رو دهن سارا یه دستش رو برد تو شلوار سارا اونم یه کم شل شده بود بادست دیگش سینه هاشو می مالید سارا دیگه بی خیال شده بود مجید لباسای سارو داد بالا سینه هاش رو انداخت دهنش دکمه شلوار سار رو باز کرد یه کم شلوارشو کشید پایین سارا دیگه همراهی می کردخودش مجید رو کشید طرفش مجید شلوار خانگی پوشیده بودسارا از رو شلوار کیر مجید رو گرفت گفت واسه همینه مادر جون طاقت نیاورده دراوردش بیرون انگار که ترسیده باشه جیغی گفت فقط یواش کسم جر نخوره مجید دهنش رو گذاشت رو کس سارا شروع کرد به خوردنش این صحنه رو دیدم شلوارمو رو کشیدم پایین رفتم رو سر سارا اونم با زبونش کرد تو کسم مجید بلند شد کیرش رو گذاشت رو کس سارا یواش یواش تا ته کرد تو کسش سارا جیغ می زد دستمو برم رو کسش چوچولش رو مالیدم داشت مثل مار وول می خورد می زد رو کون من ابش با فشار زد بیرون من فکر کردم نتونست طاقت بیاره جیس کرد نگو ابش همیشه این طور می اد سارا شل شد مجید داشت محکم تلمبه می زد با سر وصداش فهمیدم می خواد بریزه گفتم مجید توش نریزی مجید نگاهی به من کرد منو کشید طرف خودش کشید بیرون کیرش رو انداختم دهنم با حرص وولع تموم هم ابش رو کشیدم بیرون سارا بی حال مارو نگاه می کرد من دهنم پر اب کیر بود ریختم رو کس سارا اونم با دست مالیدش رو کسشش گفتم بلند شین هوا داره تاریک می شه بریم اونا هم بابی حالی بلندشدن مجید رفت دستشویی وسارا هم رفت حموم باشوخی خنده راه افتادیم رفتیم تو راه به مجید گفتم امشب باید خودت قطره بخوری جریان قطره رو واسه سارا تعریف کردیم اونم گفت پس نگو قطره مادر جون رو داد بگا .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#734 | Posted: 15 Jun 2013 21:38
سکس منو و مامان
ده روزی میشد مریض شده بودم .تمام این مدت مامانم شبها باهام بود و کنارم روی تخت میخوابید . روزها پرستارخصوصی داشتم پدرم پزشک عمومی بیمارستان بود وشیفت های کاریش شب تا صبح بود .اون موقع من کمی بیش از 13 سال سن داشتم و تنها اولاد محسوب میشدم .مامانم زن زیبارو و خوش قد وبالایی بود . مامانم خیلی به خودش میرسید و هر چی میخواست براش مهیا میشد .دو شب مانده به اینکه حال عمومی ام خوب شود نیمه های شب با یک حس لذت بخشی خوابم پاره شد و وقتی متوجه اطرافم شدم دیدم مامانم پشتش چسبیده به من و درست باسنش بغل من و کیر من راست شده و لای کون مامانم قرار گرفته البته زیرشلواری من پام بود و مامانم هم شلوارک پارچه ای پاش بود.منکه از موقعیت پیش اومده بدم نمیومد وضعیت خودم رو تغییر ندادم و به همون شکل و چسبیده به مامانم خودم رو بخواب زدم .اما یه حس غریزی بشدت به من فشار آورده بود که کیرم رو به کون مامانم بسایم .

برای همین شروع کردم به آروم آروم تکون دادن کمرم .نمیدونم چقدر طول کشید که مامانم تکونی خورد کمی به جلوتر متمایل شد اونقدر که بدنمون چسبیده بود اما کیرم جدا شده بود من که بشدت تپش قلب پیدا کرده بودم و از اون طرف توی فضای تاریک روشن اتاق چشمم باسن قلمبه مامانم رو میدید بشدت تمایل به ادامه کارم داشتم و نمیخواستم از کون مامانم دست بکشم . دستم رو بطرف کیرم بردم و در این حین دستم به باسن مامانم خورد دستم را روی کیرم گذاشتم و کمی فشارش دادم . کیرم شاید اونوقتا در مقایسه با الان بزرگ نبود اما طوری بود که طرف رو تحریک کنه و ازش لذت ببره .در این حین مامانم با دستش روی باسنش رو دو سه بار خاروند و بعد از مکثی چند ثانیه ای دوباره باسنش رو به من چسبوند . این بار کیرم حسابی شاخ شده بود والبته دقیق روی چاک کونش نبود . منکه طاقت نداشتم آروم با دستم سر کیرم رو به چاک کون مامان هدایت کردم نبض کیرم سرعت گرفت و چند بار پشت سرهم تکونای تندی خورد. بیحرکت شدم اما چیزی نگذشت که مامانم همون طور که خودشو بخواب زده بود و بدون اینکه برگرده با دستش کیرم رو گرفت و توی چاک کونش مالوند .منکه شوکه شده بودم خودمو به عقب کشیدم و فاصله گرفتم ترس تمام وجودم رو گرفت طوریکه کیرم در عرض دو ثانیه خوابید .لحظات به کندی گذشتند .

مامانم اول به پشت برگشت بعد رو به من خوابید .دو سه بار آروم صدام زد مجبور بودم جواب بدم گفتم چیه مامی گفت دوست داری ؟ گفتم چی ! گفت کیرتو مالش بدم گفتم آخه چرا گفت خوب احساس میکنم تو خیلی دوست داری بعد معطل نشد و دستشو روی کیرم گذاشت و چند بار به آرومی فشار داد .کیرم به همون سرعت که خوابیده بود دوباره بلند شد . بعد چیزی که من در طول عمرم ندیده بودم اتفاق افتاد مامانم شلوارم رو پایین کشید و کیرم رو به دهن گرفت و شروع کرد به لیس زدنش . خیلی خوشم اومد . داشتم لذت میبردم اما همش هوش و حواسم به کون مامانم بود .حدود 5 یا 6 دقیقه ای اینکارو ادامه داد بعد کنارم دراز کشید و در حالیکه با دستش آب دهنش رو تمیز میکرد گفت چطور بود گفتم خیلی عالی بود مامی گفت تو هم میخوای این کار رو بکنی با هیجان گفتم آره ولی چطوری گفت صبر کن بعد بلند شد و شلوارکش رو پایین کشید و شورتشم درآورد و کنار تخت انداخت . موقعی که داشت دراز میکشید دستم را گرفت ومنو به روی خودش انداخت درازکش روش قرار گرفته بودم به آرومی توی گوشم گفت سرتو ببر وسط پای من و اونجای مامی رو لیس بزن مثل کاری که من کردم . من هم همون کاری که مامانم خواسته بود شروع کردم آه و ناله مامانم شروع شد هر چند توی کارم وارد نبودم اما مامانم لذت میبرد . با دو دستم از زیر باسنش رو مالش میدادم و بطور غریزی از زیر سوراخ کوسش انگشتمو به سوراخ کونش میمالیدم .

صدای ناله مامانم بلندتر شده بود دقایقی .... نمیدونم چقدر طول کشید اما مامانم به بهونه بوسیدنم منو به طرف صورتش کشید و من افتادم روش با حرص و ولع شدیدی بادست کیرم رو روی سوراخ کوسش گذاشت و قبل از اینکه من کاری بکنم با یک فشار رو به بالا کیرم رو با کوسش قورت داد . از این به بعد دیگه حرکات من غیر ارادی و غریزی بود . خوب یادمه در اون لحظات به عشق کون مامان کوسشو میکردم .الان که فکر میکنم میبینم اون شب و شبهای دیگر چیزی بعنوان آب منی به شکلی که الان دارم از من خارج نمیشد فقط خلسه میشدم وکنار میکشیدم . ولی یه چیزش خوب بود تمام بدنم غرق لذت میشد . کنار که کشیدم مامانم منو بوسید و بلند شد و به دستشویی رفت . توی تاریک روشن اتاق چشمم همش دنبال کون مامان بود .وقتی اومد لخت کنارم خوابید . من لباسامو پوشیده بودم . مامانم گفت یه آمپول به من زدی دیگه باید خوب شده باشی مگه نه . بعد گفت دیگه باید بخوابیم و همینجوری لخت پشتشو به من کرد . بادیدن کون مامانم دوباره اوج گرفتم آروم شلوارمو پایین کشیدم و کیرم رو به باسن مامانم چسبوندم مامانم سرش رو برگردوند و گفت اه سیر نشدی . گفتم نه همین جوری دوست دارم بچسبم . گفت باشه اما برای من فقط چسبیدن نبود من کون میخواستم . شروع کردم با کیرم به مالش کون مامانم .مامانم خودشو شل کرد و به گردنش قوز داد و کمرشوبیشتر به سمت من رها کرد و چاک کونشو بازتر کرد مثل اینکه منظور منو فهمیده بود .

شروع کردم به درمالی کردن . مامانم که انگار خوشش اومده بود با آب دهانش سوراخ کونشو خیس کرد . تری کون مامان رو که حس کردم شهوتم بیشتر شد .برای بار دوم با آب دهان خودم کونشو خیس کردم .دو سه دقیقه که گذشت مامانم گفت بذار یه چیزی بمالم .از توی کشوی آشپزخونه یه لوله پماد که من نمیدونستم چیه آورد همونطور که من نگاه میکردم چند قطره ای روغن کف دستش ریخت و بعد مالید به سوراخ کونش و چند لحظه ای کونشو مالید . بعد اومد کنار من دراز کشید و کونشو داد طرف من و گفت حالا امتحان کن . من شروع کردم به کار . کون مامانم لزج شده بود و کیرم مدام سر میخورد . مامانم در حالیکه سرش رو بطرف من چرخونده بود گفت با دست کیرتو بگیر وبذار روی سوراخ کونم بعد با کمرت فشار بده .دوسه بار که این کارو کردم سر کیرم سر خورد و از سوراخ کون مامانم رد شد و رفت تو .به محض اینکه کیرم تو رفت مامانم جیغ کوچولویی زد حالا دستم روی کمر مامانم بود و آروم آروم براش تلمبه میزدم . احساس میکردم مامانم داره کیف میکنه چون مدام سرشو تکون میداد.حسابی از کون مامانم خوشم اومده بود دوباره کیرمو در آوردم تا دوباره فرو کنم چون اینکار خیلی حال میداد. بعدا بود که فهمیدم اینکار کمی زنها رو اذیت میکنه البته کیر من باریک و حدود 10 یا 11 سانتی میشد برای همین بقول خودش بیشتر لذت میبرد تا درد بکشه . کون کردنم زیاد طول کشید . در آخرین لحظه سرخوشی عجیبی بهم دست داد و با تمام زورم به کون مامانم چسبیدم و بعد مثل مرده ها کنارش افتادم .
     
#735 | Posted: 20 Jun 2013 15:14

دعوای من و زنم


من رضا هستم، 31 سالمه و اسم زنم مهرنوش است و 30 سالشه، ما هردومون آدمهای سکسی و هاتی هستیم، اما یه مشکلی که من دارم اینه که خیلی تنوع طلبم، با وجود اینکه با زنم هر مدلی که فکر کنید سکس داشتیم اما همیشه دوست داشتم به جزء مدلهای مختلف با آدمهای مختلف هم سکس کنم، انگار یه جورایی معتاد شدم به سکس اما هیچ وقت کسی رو بیشتر از زنم دوست نداشتم، هر رابطه ای هم با هر کسی داشتم صرفاً برای سکس بوده، تو این 6 سال ازدواجم خیلی وقتا شیطنت کردم و زنم هم از موضوع خبر نداشت، گه گاهی عذاب وجدان میگرفتم، اما خوب یه معتاد نمیتونه از اعتیادش دست برداره.
تا چند ماه پیش که زنم به یه سری چیزها شک کرد و مچم رو گرفت، بعد از چند ماه دعوا بهم گفت، باید با 2 تا از دوستام که پایه خانم بازی های من بودن به کل قطع رابطه کنم و موبایلم رو هم عوض کنم یا میره مهریه اش رو میذاره اجرا و درخواست طلاق هم میده، دعوای من و زنم حسابی بالا گرفته بود، دیدم اوضاع خیلی پسه، از یه طرف خیلی دوستش داشتم و از یه طرف هم خودم میدونستم که نمیتونم از کارام دست بردارم، این بود که یه فکری به سرم زد، بهش گفتم یک هفته هم بهم مهلت بده همه چیز رو درست میکنم، با هزار التماس قبول کرد.
1-2 روز که گذشت یک کم آروم تر شده بود، بهش گفتم ببین، من میدونم که کارام خوب نبوده، اما واقعاً سکس با یه نفر دیگه خیلی حال میده، باور کن اگه خودت هم امتحان کنی، به من حق میدی، اینو که گفتم دوباره عصبانی شد، اما گفتم ببین داریم صحبت میکنیم، میخوایم مشکلاتمون رو حل کنیم، خونسرد باش، خلاصه 1 ساعت رو مخش کار کردم تا یک کم پختمش، آخرش بهش گفتم بیا یه بار امتحان که قهر کرد گذاشت رفت تو اتاق، یه ساعت بعد رفتم سراغش بهش گفتم، چرا قهر میکنی؟ بابا یه پیشنهاد بود دیگه، گفت آخه یک کم فکرکن بعد حرف بزن، دیدم انگار بدش نیومده، گفتم بیا یه پیک مشروب بزنیم ریلکس بشیم، خلاصه بعد از 2 پیک مشروب که دیگه رومون باز شده بود، قبول کرد که امتحان کنه، دلیلشم این بود که میخواد دلش خنک بشه از کارای من!
بعد رفتیم سراغ انتخاب نفر مناسب، باید یه کسی میبود که هم قابل اعتماد بود، هم خودشم پایه بود، مهرنوش نخواست یا روش نشد کسی رو بگه، من هم شوهر خواهر کوچیکم رو پیشنهاد کردم (من دو تا خواهر دارم که یکیشون ازم کوچیکتره)، مهرنوش گفت آخه زشته بعدشم طوری بهش بگیم؟ گفتم اولاً زشت نیست، خیلی هم حال میده، ضمناً اون آدم خیلی مطمئنیه و خیالمون ازش راحته،ردیف کردنش هم با من و بعدش بهش نقشه رو گفتم.
فرداش به کوروش (شوهر خواهرم) زنگ زدم گفتم بیاد پیشم، بهش گفتم یه پروژه گرفتم بیا با هم کار کنیم، اون هم از خدا خواسته گفت با سپیده میام (خواهم) که گفتم نه، مهرنوش یک کم ناخوشه خوابیده، خودت بیا که به کارامون برسیم، اونم قبول کرد و اومد، به مهرنوش هم گفتم آماده شو، دیدم استرس داره جفتمون رو اذیت میکنه دو تا پیک ویسکی زدیم و مهرنوش یه تاپ و شلوار صورتی خوشگل پوشید.
کوروش از راه رسید و سلام و علیک کردیم، مهرنوش گفت ببخشید من یک کم کمردرد دارم، میرم دراز میکشم، به من هم سپرد که از کوروش پذیرایی کنم، اونم گفت میبینم که بی من مشروب زدی، منم از خدا خواسته دو لیوان ریختم باهم خوردیم که اون هم آماده بشه برای خوابی که براش دیده بودیم، رفتیم پای کامپیوتر که مثلاً شروع کنیم، یه فایل الکی که از قبل آماده کرده بودم رو باز کردم و دل دل میکردم که مهرنوش کم نیاره که مهرنوش صدام کرد، رضا بیا قبل از اینکه کارتون رو شروع کنید یک کم کمر منو ماساژ بده، کشت منو، به کوروش گفتم تو یه نگاه بنداز ببین از کجا شروع کنیم من الآن میام، رفتم پیش مهرنوش، مهرنوش یواش بهم گفت مطمئنی؟ گفتم 100% اگه یه بار این کار رو بکنیم از این به بعد تو کل زندگی فقط عشق و حال میکنیم، نگام کرد و گفت خیلی دوستت دارم و یه لب اساسی از هم گرفتیم، بعد گفتم کوروش بیا تو بهتر از من بلدی، یک کم کمر مهرنوش رو ماساژ بده، هی به من میگه نمیتونی، کوروش اومد و گفت باشه، نشست لبه تخت و شروع کرد آروم ماساژ دادن، انصافاً خیلی خوب بلد بود، اگه مهرنوش واقعاً کمردرد داشت، حتماً مفید بود براش، یک کم ماساژ داد مهرنوش گفت خیلی خوبه فقط پوستم داره اذیت میشه، کوروش که همش مواظب بود کار خاصی نکنه، از طرفی هم معلوم بود با اثر مشروب و مهرنوش که با اون لباس نیمه سکسی دراز کشیده بود تحریکش میکرد، موند که چی بگه، من گفتم خوب واسه اینکه ماساژ رو باید با روغن انجام داد، تاپت رو در بیار تا روغن بیارم و پریدم روغن بچه ای که از قبل آماده کرده بودم رو دادم دست کوروش، مهرنوش هم نیم خیز شد و تاپش رو درآورد، طفلی کوروش هاج و واج مونده بود که چی کار کنه.
مهرنوش اومد دراز بکشه که گفتم مهرنوش جون این سوتینت روغنی میشه، خراب میشه کوروش که خودیه، اونم در بیار، مهرنوش هم با خجالت و پشت به کوروش سوتینش رو درآورد که اون سینه اش رو نبینه، معلوم بود که کیر کوروش داره راست میشه، روغن رو ریخت رو کمر مهرنوش و ماساژش داد، جو کم کم داشت سکسی میشد و من نمیدونستم خوشحال باشم یا نگران، چند دقیقه که ماساژ داد یک کم پر رو شد، گفت اینحوری سخته و پاشد نشست رو کون مهرنوش و گفت اینجوری اذیت نمیشی، مهرنوش هم گفت نه من راحتم، چند دقیقه بعد گفتم، مهرنوش شلوارکت ممکنه روغنی بشه، پاشو اونم دربیار،کوروش که داره زحمت میکشه پاهات رو هم ماساژ بده، کوروش یه لحظه رنگش پرید، اما رفت کنار و مهرنوش پاشد پشت به کوروش و من که کنارش نشسته بودم شلوارش رو درآورد، دستش رو گذاشت رو سینه اش و چرخید رو به ما گفت، احساس میکنم دارم بهتر میشم، بعد یهو در حالی که شهوت تو صداش موج میزد گفت ای وای تیشرتت روغنی شده کوروش، منم که منتظر فرصت بودم گفتم درش بیار، شلوارتم در بیار خراب نشه، کوروش اولش یک کم شوکه شد، اما خوب خودش رو جمع کرد و فکر کنم بو برده بود یه خبری هست، پاشد لباسهاش رو درآورد و هرچقدر تلاش میکرد نمیتونست راست کردن کیرش رو مخفی کنه، مهرنوش گفت کوروش من میگم شورتت رو هم دربیار که اگه روغنی بشه 2 ساعت باید به سپیده جواب پس بدی، اونم هاج و واج منو نگاه کرد، منم گفتم، راست میگه دیگه خواهر منه اما خیلی خشنه، اونم دیگه معلوم بود حشری پاشد به مهرنوش که هنوز سرپا بود گفت حداقل پشتت رو کن، مهرنوش هم پشتش رو کرد و هردو شورتشون رو درآوردن، منم دیگه حسابی راست کرده بودم و داشتم کیرم رو میمالیدم، مهرنوش همونجوری پشت به کوروش اومد رو تخت دوباره دراز کشید، کوروش هم خیلی حرفه ای تمام بدنش رو روغن ریخت و از بالا تا پایین رو ماساژ میداد، گاهی که پاهاش رو ماساژ میداد دستش رو از داخل پاها بالا میاورد و سر راهش دستش رو به کوس مهرنوش که حتماً خیس شده بود میزد، صحنه جالبی بود، زنم رو یه مرد دیگه داشت میمالید هر دو هم لخت بودن، شهوت جفتشون رو داغ تر کرده بود و راحت تر شده بودن، مهرنوش گفت میشه روی پاهام رو هم ماساژ بدی؟ کوروش هم گفت ای به چشم پس بچرخ، دیگه هم راست شدن کیرش رو مخفی نمیکرد و براش مهم نبود، منم یواش کیرم رو در آورده بودم و داشتم جلق میزدم، یک کم که پاها و شکم مهرنوش رو مالید کوسش رو گرفت تو یه دستش و با دست دیگه اش هم سینه اش رو میمالید، مهرنوش هم حسابی حشری شده بود و آه میکشید، من دیگه حرفی نمیزدم، مهرنوش گفت کوروش کار دیگه ای هم بلدی، اونم با پررویی گفت، ماساژ زبونم بلدم، اونم گفت ای ول من مشتریم، کوروش با نگاهش یه اشاره ای به من کرد که خودم رو به اون راه زده بودم، مهرنوش هم با چشمای خمارش بهش یه چشمکی زد و یواش گفت حله، اونم نامردی نکرد و با سر رفت تو کوس مهرنوش، اونم آهش در اومد و بعدش یک کم جابجا شد و کیر کوروش رو کرد تو دهنش، دیگه رسماً کوروش رفته بود تو کار کردن زن من، چند دقیقه بعد کوروش بلند شد و بدون حرفی کیرش رو رو کوس داغ مهرنوش تنظیم کرد و فرستاد توش، حسابی داشتن حال میکردن و منم با دیدن این صحنه بیشتر از اونی که خودم فکر میکردم داشتم حال میکردم و با خودم گفتم دیگه تموم شد، من آزاد شدم.
بعد چند دقیقه کوروش گفت نوبت رضا است، اما مهرنوش که دیگه حسابی داشت حال میکرد گفت امشب اون تو تحریمه، کارت رو بکن، کوروش گفت پس 4 دست و پا شو، مهرنوش هم اطاعت کرد، بعد چند دقیقه، کوروش درگوش مهرنوش گفت گناه داره، حداقل یک کم براش بخور، مهرنوش هم گفت به خاطر تو باشه، و کیر منو کرد تو دهنش، میدونستم که علی رغم ناز کردنش داره حال میکنه، انصافاً منم خیلی بیتشر از سکس همیشگی با مهرنوش داشتم حال میکردم، یک کم که برام ساک زد، گفتش بذار یه حالی به رضا بدم، گفت بخواب و اومد نشست رو کیرم، کوروش هم رفت پشتش شروع کرد کونش رو لیس زدن، مهرنوش دیگه رو هوا بود، به همه داشت خوش میگذشت، بعد چند دقیقه احساس کردم کوروش انگشتش رو کرده تو کون مهرنوش، چون با کیرم فشارش رو احساس میکردم و از طرفی هم میدیدم که مهرنوش هم بیشتر داره حال میکنه، بعد یک کم تلاش با انگشتاش کیرش رو هم کرد تو کون مهرنوش، باورم نمیشد که موفق شده باشه، اما چون کیرش خیلی بزرگ نبود انگار براش راحت تر بود، حالا من کوس مهرنوش رو میکردم و کوروش هم کونش رو، لذتش غیر قابل وصف بود، بعد چند دقیقه جفتمون آبمون اومد و تو کوس و کونش خالی کردیم، مهرنوش هم که فکر کنم چندباری ارضاء شده بود، بی حال افتاد روم، هی منو میبوسید و میگفت دوستت دارم دوستت دارم، خیلی حال کردم.
کم کم همه پاشدیم و خودمون رو جمع کردیم، کوروش حاضر شد که بره، بهش گفتم لازم نیست بهت بگم که این ماجرا هیچ وقت هیچ جا، حتی در حضور همین سه نفر نباید مطرح بشه مگه من و مهرنوش بخوایم، اونم گفت خیالتون راحت و خوش به حالتون که اینقدر با هم راحتید.
از اون به بعد زندگی ما خیلی گرم و بهتر شده، اگر دوست داشتید براتون بعداً بیشتر میگم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#736 | Posted: 22 Jun 2013 05:41
میهمان

مالش آبجی (ریسک لذت بخش)

سلام دوستای گل لوتی . مدتی نبودم به تهران سفر کردم و مدتیم از نت دور بودم که دوباره وصلش کردم . از اخرین مالش من که اینجا هم گذاشتم مدت زیادی میگذره و بعد از برگشتن از تهران دیگه نای این چیزارو نداشتم یه مشکل مالی بود که دادگاه داشتم هنوزم حل نشده . امشب بعد از مدت ها حس مالش من نسبت به ابجیم دوباره اوج گرفت بخاطره حرکتاش و لباس پوشیدنش . از مغازه اومدم خونه ساعت ۱۰ و نیم بود یه دوش گرفتم مامان غذا درست کرده بود تا رسیدم داشت میزو میچید . قربون اون دست پختش . آبجیمم داشت کمک میداد ریشامو زده بودم تو حموم آبجیم تیکه انداخت تیکه شدیا منم خندیدم گفتم به تیکه ای ابجیم نیستم که یه قری به کمر داد که خیلی کیف کردم غذا خوردیم اومدم تو اتاقم اونم اومد پیشم از دادگاه و نتیجه کار پرسید و منم جواباشو دادم . راجبه دوست دخترم مهشید پرسید گفتم بهم زدیم و خلاصه گفتم برو تو اتاقت بخواب باید صبح زوود پاشم شب بخیر گفت و رفت از پشت نگاهش میکردم چه باسنی کوچیکو رو فرمی چه اندامه قلمیو نازی . تو همین فکرا بودم بین خواب و شهوت دوباره فکر مالش زد به سرم ساعت ۱ بود نرسیدم برم تو اتاقش دلو زدم به دریا دره اتاقش همیشه بازه کولر نداره واسه همین زود گرم میشه نگاش کردم دیدم خوابه مطمئن بودم خوابه چون خیلی کجو کوله خوابیده بود . یه تاپ صورتیه بالا نافی با یه شلوارک ساپورتی مشکلی پاش بود که عذاب من بود واسه امشب . مامانو مطمئن بودم خوابه چون قبل خواب قرص خورد . رفتم بالا سرش چند لحظه ای نگاش کردم دیدم حرکتی نداره جز نفس کشیدن نشستم پای تختش سره انگشتمو آروم گذاشتم رو نوکه سینش بازی کردم باهاش تکون نخورد خوابش عمیق بود . تاپش بالا نافی بود و میشد راحت دست کرد زیرش . دستمو بردم زیر یه تکون کوچیک خورد ولی نترسیدم ادامه دادم رسیدم به کرستش اولین بار بود این کرستشو دست میزدم مثه بقیه نبود انگار یه تیکه پارچه دوره سینش بسته کلاهی نبود هرچی بود اولین بار بود دیدمش . کشی بود یکم زدمش بالا اینبار تکون خورد چرخید به بغل منم سریع خوابیدم رو زمین . چند دقیقخ صبر کردم دوباره رفتم سراغش دیه میشد از زیر دست برد دستاشو تو هم کرده بود ولی از رو میشد دستمو آروم روسوندم به سینش آروم آروم مالیدم سینشو کیرم دیگه سنگ شده بود . نمیتونستم به کسشم دست بزنم چاره ی نداشتم جز به همین اکتفا کردن . راضی نبودم از اینکه نمیش مثل قبلا بمالمش فکر عجیبی زد به سرم که دست به کونش بزنم تازه تر بود برام لااقل ولی ساپورت پاش بود ولی ریسک کردم و رفتم سراغ کونش . ملافشو دادم پایین خدایا چی میدیدم . چیزی که آرزشو داشتم از نزدیک ببینم ساپورتشو در آورده بود اطرافو نگاه کردم دیدم لولش کرده بالا سرش گذاشته دیگه از خوشحالی داشتم میترکیدم یه شرت لا کونی پاش بود همین موضوع منو بیشتر خوشحال کرد دستمو اروم گذاشتم روی باسنش انقدر نرم بود که خود به خود میخواست ابم میاد . عالی بود نرمو نقلی . آروم آروم میفردمش و حال میکردم یه دستمم رو کیرم بود . کیرمو دیگه در آورده بودم میمالیدمش . شیطون بیشتر خرم کرد گفتم کیرمو آروم بمالم رو خط کونش . کیرمو بردم نزدیک سرشو آروم خیس کردم آروم آروم و با احتیاط گذاشت لای چاه کونش البته نه کامل خیلی کم . آروم آروم بالا پایین میکردم سره کیرم داشت غلغلک میداد . ادامه دادم همینجور ای کاش میشد داخل کنم ولی حیف که نمشد . م شد و سره زبونمو روی خط شرت میکشیدم آروم حتی یه ماچ آروم روی لبه کونش کردم . نمیدونستم دیگه چکار کنم نمیشدم کاری کرد بدشکلی خوابیده بود . حوس کسه کوچولوشو داشتم ریسک آخرو کردم از روی دستاش دستمو آروم بردم روی شرتش گذاشتم کافی بود دستم به دستاش بخوره بیچاره بودم باز میپرید . خیلی با دقت مار کردم و دستمو هب شرتش رسوندم وسره انگشتمو گذاشتم رو کسش یکی آروم بازیش دادم خوشم اومده بود دستمو خواستم ببرم زیره شرتش آروم همینکارو کردم رسیدم به پشمای کسش نزذه بود زیادم رشد کره بودن بهشون دست نزدم . رسیدم به چوچولش نکیشد دست زد حساسه لامسب . فقط آروم سره انگشتمو روی چاک کسش بالا پایین کشیدم باید زود دستمو بیرون میکشیدم نفس کشیدنش تند میشد دستمو آروم کشیدم بیرون . همیمجوری نمیشد برگردم تصمیم گرفتم بالا سرش جغ بزنم شروع کردم جغ زدن داشت آبم میومد که یه حسه عجیبی بهم گفت بریز لای کونش دسته خودم نبود رفتم نزدیک آبمو ریختم لای کونش انقذرم زیاد بود روی تختشم حتی ریخت ترسیذه بودم نمیشد پاک کرد راحت روی تختو با شلوارش پاک کردم لای کونشو آروم با سره انگشتم آبمو کم کم جمع کردم . یه بوس کوچولو روی کونش کردم و برگشتم . منتظر مالش بعذی باشید پس فردا شب .
     
#737 | Posted: 3 Jul 2013 01:28

شب عروسی تانیا

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه !!!!! من تانیا هستم الان 23 سالمه قدم 178 و وزنم 55 کیلو هستم چشمم مشکی و مو های خرمایی رنگی دارم و سایز سینه هام 80 هست .رشید (شوهرم )الان 25 سالشه و قد 186 و وزن 71 و چشم و ابرو مشکی ....... میخوام براتون از جایی بگم که رشید اومد خواستگاریم .من 18 سالم بود که رشید اومد خواستگاریم و رشید 20 سالش بود من 18 سالگی نامزد کردم و 20 سالگی ازدواج کردم ............ خلاصه سرتون را درد نیارم .بعد از مراسم ازدواج ما اومدیم خونه خودمون حدودا ساعت 1 بود تا اونجایی که یادمه (چیز های خونه ما همش یا قرمز بود یا مشکی یا سفید یعنی شما رنگ دیگه ای پیدا نمیکردید ) وقتی اومدیم خونه رفیتم تو اتاق خواب رشید گفت عشقم اجازه هست ؟بهش گفتم امشب خیلی خسته ام بزار برای فردا .اونم گفت باشه .بهش گفتم لطفا این زیپ منا باز کن گفت باشه تا باز کرد گفتم میشه بری بیروون گفت تانی من و تو دیگه زن و شوهریم خیر سرمون .من گفته باشه ولی حالا برو بیرون با 1000 بدبختی رفت بیرون خلاصه تا من لباس را در اوردم یه دفعه در را باز کرد من یه دادی زدم و گفتم ححححححححححححححححححححرشید اونم یه دفعه در را بست و از پشت در گفت ببخشید فکرکردم عوض کردی .....خلاصه لباس را که عوض کردم یه لباس خوابی که مامانم برای من خریده بود را پوشیدم یه تاپ بود یه شلوارک.اومدم بیرون بعد رشید لپم را بوس کرد و رفت تو اتاق تا لباس هایش را عوض کنه منم رفتم تو اشپزخانه تا اب بخورم بعد دیدم اب خوب نیست 2 تا لیوان شربت پرتقال درست کردم و اوردم تو حال و نشستم منتظر رشید اونم اومد و کنارم نشست و با هم شربت خوردیم بعدش رشید گفت بیا بخوابیم منم گفتم باشه رشید نتونست از سر کارش مرخصی بگیره واسه همین صبح باید میرفت خلاصه رفتیم خوابیدیم من صبح ساعت 7 بلند شدم و رفتم نون تازه خریدم و اومدم رشید هنوز خواب بود میز را چیدم و چاییی را دم کردم دیدم رشید هنوز خوابه کلافه شده بودم ارام رفتم بالای سرش و یه بوس کردم لای چشماش را باز کرد و گفت سلام عشقم من گفتم بسه دیگه بلند شو با 1000 مکافات بلند شد رفت دستش را بشوره دیدم 10 دقیقه اس نیومده بیرون رفتم در را ارام باز کردم دیدم اقا وایسادنه خوابش برده !!!!!!!!!!!! دستم را خیس کردم و زدم به صورتش اونم سر حال شده و اومد صبحانه خورد و ساعت 8:40 دیگه از در رفت بیرون .منم میز را جمع کردم و ظرف هارا شستم و لباس عروس و لباس دامادی رشید را برداشتم و رفتم دادم خشک شویی و بعد رفتم یه سر خونه مامانم تا ساعت 10 و 10 رفتم خونه خواهرم پیش بچه خواهرم که 3 ماهش بود خود خواهرم 26 سالش بود .بعد رفتم یه سر خونه داداشم اون 30 سالشه یه بچه 4 ساله داره بعد برگشتم خونه ساعت حدود 12:35 بود لباس را عوض کردم و شروع کردم به درست کردن ناهار اخه رشید ساعت 2 میومد خونه ناهار هم لازانیا داشتیم اونم درست کردم ساعت 1:40 بود که رفتم یه دوش گرفتم و چون میدونستم امشب باید اولین سکس عمرم را بکنم حسابی به خودم رسیدم تا اومدم بیرون ساعت 2:10 بود که دیدم هنوز رشید نیومده یه زنگ بهش زدم گفت من تا 15 دقیقه دیگه اونجام منم یه شلوارک ابی اسمانی پوشیدم بایه تاپ سفید با یه سندل سفید و ابی خلاصه موهام را خوشک کردم (موهام تا دم باسنمه ) و منتظر موندم تا رشید اومد برام یه دست گل خریده بود بعد از دست و رو بوسی رفت و لباس هایش را در اورد و اومد غذا را که خوریم اون گفت که خسته اس و میخواد بخوابه گفتم باشه تو برو منم ظرف ها را میشورم . میام پیشت و بعد از این که ظرف ها را شستم و کارای اشپزخانه را کردم مادر شوهرم زنگ زد و گفت شب واسه شام بیاین پیش ما منم گفتم چشم ساعت 3:18 دقیقه بود من 2 باره یه دوش گرفتم تا اومدم ساعت 4 شده بود چون یه خورده تو وان خوابیدم اومدم و یه تاپ و دامن مجلسی انتخاب کردم و مو هام را خشک کردم و ارایش کردم ساعت 4:50د قیقه بود ارام رفتم رشید را بیدار کردم و بهش گفتم امشب خونه مادرت هستیم اونم یه حمام رفت و اومد و تا کاراش را کرد ساعت 6 شده بود ساعت 6 رفتیم بیرون تا یه دسته گل گرفتیم و تا رسیدیم ساعت 6:29 دقیقه بود تا شام خوردیم و حرف زدیم ساعت 9 شد که رشید به گوشیم اس داد امشب خیلی کار داریم بیا بریم بعد بلند شدیم و رفتم تا رسیدیم ساعت 9:30 بود لباس عوض کردیم من یه دفعه یه استرسی گرفتم که خدا میدونه یه لباس خواب پوشیدم و رفتم تو اشپز خانه یه لیوان اب خوردم و اومدم تو حال با رشید تا 10 :49 دقیقه یه فیلم دیدیم به اسم ماسک با بازی جیم کری .بعد رفتیم مسواک زدیم و رفتیم تو اتاق تا رفتیم تو تخت بد جور ترسیده بودم رشید اومد یه لب ازم گرفت و گفت بسم الله شروع میکنیم یه دفعه گفتم رشید خواهشا ارام گفت چشم عزیزم خلاصه لب را خورا بعد رفت سر گوشم بعد رفت سر گردنم منم هم میترسیدم و حشری شده بودم ارام تاپم را در اورد (سوتین مشکی پوشیده بودم ) اونم در اورد یه چیزی نوک سینه های من صورتی هست بعد شروع به خوردنش کرد منم اینقدر حال کرده بودم که ترس از یادم رفت بعد اومد رو شکمم بوسه های کوچک میزد تا زیر ناف رفت بعد 2 باره یه لب گرفت ازم منم 2 باره استرس گرفتم خلاصه ارام شلوارکم را در اورد من یه شرت قرمز پوشیده بودم از روی شرت کسم را بوس میکرد کسم سفید و صورتی هست اگه باورتون نمیشه بعدا عکسش را میزارم ارام شرتم را در اورد و گفت تانیا منم ترسیدم چیزی شده باشه گفتم چی شده گفت خیلی کس زیبایی داری گفتم مال خودته خلاصه گفت حسسابی هم خیس کردی ارام خندیدم شروع کرد به خوردن کسم حسابی که خورد گفت حالا نوبت تو هست منم ارام لباس هایش را در اوردم و فقط با شرت بود تا اون را هم در اوردم یه چیزی مثل دسته بیل افتاد بیرون ازش پرسیدم چند سانتی گفت 18 با قطر 4:5 من مردم از ترس گفت نترس ارام میکنم گفت برام ساک میزنی گفتم نه ولی کیرش را بوس کردم اومدم بالا و خوابیدم رو تخت گفت میخوام بکنم گفتم خواهشا ارام گفت باشه سرش را گذاشت دمش یه فشار کوچیک داد مممممممممممممردم از درد اشک تو چشمام جمع شد گفت ببخشید حواسم نبود 2 باره کرد تو تا نصفه رفت یه جیغی زدم که خدا میدونه گفت ارام همسایه ها میشنوند یه دفعه تا ته کرد تو مردم اشکام سرازیر شد گفت ببخشید بهش گفتم اصلا تکون نخور گفت باشه تا 3 دقیقه بعد 2 بار که تلنبه زد گفت یه دستمال بده گفتم چرا گفت کیرم خونی شده خندیدم گفت مبارکه گفتم مرسی تا 5 دقیقه تلنبه زد و من ارضا شدم اونم با من ارضا شد و ابش را ریخت تو کسم 2 تایی نای بلند شدن نداشتیم تا صبح خوابیدم ساعت 10 بلند شدم دیدم نیست تعجب مردم چون جمعه بود و نباید سر کار میرفت دید اقا تو اشپز خونه داره غذا درست میکنه بعد از1 ماه ماهی که درسم کردم حالم بد شد رفتم ازمایش بعد که جواب اومد گفت که شما باردار هستید و 2 هفته دارید 19 سالگی نی نی هام به دنیا اومدن یه دختر یه پسر به اسم مهران و مونا الان 3 -4 سال دارن و خیلی هم شیطون هستن الانم 3 ماهه باردارم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#738 | Posted: 3 Jul 2013 01:29

دیوونه ایم

سلام من اسمم سمیرا و نامزد دارم و امسال تابستون ازدواج میکنم میخوام خاطره یکی از شیطنت هامو با نامزدم تعریف کنم
من 175 قدم و 80کیلوم سفید پوستم و چشمام سبز و نامزدم علی 183 95 کیلو و بدنسازی میره و هیکل رو فرمی داره
یه هفته از مراسم خواستگاری و اینا گذشته بود و خانواده ها گفته بودن صیغه کنیم تا زمان عقد،1ماه گذشته بود وعقدکردیم،شیطونی هامون شروع شده بود و یواشکی به بهونه کمک کردن بیاد آشپزخونه و یه لب بگیر و تو ماشین کنارم با پاهام ور بره و دیگه علی کم کم شیطنتش بیشتر شده بود و شبا با اس و اینا پدرم و در میاورد تا اینکه مادر و پدر علی رفتن مشهد و علی و خواهرش موندن خونه،علی خواهرش 20سالشه و تقریبا هم سنیم،پدر و مادر علی و بدرقه کردیم و خواستم بیام خونه با مامان اینا علی گفت شب بیا خونه ما چند شب قبلا هم علی خونه ما هم من خونه اونا مونده بودم فقط این بار پدر و مادر علی نبودن،رفتیم خونه علی اینا با مریم شام اینا درست کردیم و خوردیم و قلیون کشیدیم و ورق بازی کلی خوش گذشت،مریم رفت تو اتاقش و علی ماهواره و روشن کرد و دراز کشیدیم
موقع فیلم با بدنم بازی کرد و یهو دست انداخت لای موهام و صورتم و سمت خودش چرخوند،دیگه لبامون تو هم گره خورده بود و داغ داغ بودم علی سینه هام و از رو تی شرت میمالید و محکم فشار میداد دیگه تو حال خودش نبود انقدر محکم چسبیده بود بهم که دیگه بدنم غر گرفته بود پاشد برق و خاموش کرد و رکابی و شلوارکش و در آورد و باسرت اومد کنارم خوابید وای اولین بار بود تقریبا لخت میدیدمش،تی شرتم و در آورد و گفت کمرتو بده بالا هم خجالت میکشیدم هم تو حال خودم نبودم سوتین و باز کرد و افتاد به جون سینه هام آخ داشتم دیوونه میشدم سیر نمیشد از خوردن سینه هام سایز 85،کم کم دستشو برد پایین و رونامو میمالید و از روشلوار کسم و میمالید،دیگه نفساش تند شده بود رفت پایین و یه گاز از پهلوم گرفت که منم موهاشو کشیدم گفتم خولی مگه گفت آره خول شدم،انقدر شهوتی شده بود که شرت و شلوارم و کشید پایین و یکم نگاه کرد بدنمو و گفت خوب گوشتی هستیا زشت،تیکه کلامش زشت اما بدجنس چون خیلی زشت نیستم،خوابید کنارم و منو کشید رو خودش گفت تو نمیخوای اون خول و ببینی خندیدم و گفتم علیییی،گفت خره زنمی از چی خجالت میکشی،یه لب آبدار ازش گرفتم و شرت و از پاش در آوردم عوضی همون بود دخترا حلاکش بودن خاطرات دوران مجردی و تعریف کرده بود حضرت آقا،کیر خوش فرمی داشت 18،19سانت میشد اما یکمی کلفت بود و سرکیرش خیلی باحال بود یکم مالیدمش و با بدن علی بازی کردم گفت بخور و کم کم کیرش و کردم تو دهنم و خوردم اما هی دندونم میخورد به کیرش که دیگه حرصش گرفت و گفت بسه زشت،رفتم کنارش خوابیدم و لب گرفتیم که گفت میخوام فکرکردم گرسنه شده و پرسیدم چی میخوای گفت میخوام بکنمت و یه لحظه سرش قاطی کردم و گفتم علی چرا چرت و پرت میگی داشتم لباسامو میپوشیدم که دستمو گرفت کشید روش گفت خره منظورم از عقب بود و دلم میخوادت و تو کفم گفتم زشته مریم خونست و میفهمه از سر و صدا گفت بفهمه چه اشکالی داره
دستم و گرفت برد تو اتاق خودش که به حیاط راه داشت گفت بریم حموم گفتم باشه رفتیم حموم و حسابی با بدنمو و سینه هام و کونم بازی کرد که دیگه شل شده بودم داشتم میمردم زیر دوش از پشت بغلم کرد و اووف واسه اولین بار داغی و سفتی کیرش و حس کردم سینه هام و میمالید و پشت گردنم و میخورد،یکم غر غر کردم که مریم فهمید اومدیم حموم از فردا سربه سرم میزاره خندید گفت عین داداشش شیطون
گفت دستت و بزار رو دیوار و کونت و بده سمتم نرم کننده رو خالی کرد رو کونم و میمالید و دیگه یواش یواش انگشتشو میکرد تو کونم خوشم اومده بود و یه لحظه سوزش بیشتر شد دوتا انگشتشو کرده بود تو کونم و بازی میداد ،دوباره نرم ککنده و ریخت رو کونم و کیره خودش و یکم کیرشو لای کونم بازی داد و دستشو گذاشت رو کمرمو و خم کمرمو بیشتر کرد و کیرش و گذاشت دم سوراخ کونم و آروم فشار داد که یه ای بلند گفتم و باخنده گفت مریم دیگه بیدار شد و داشتم میخندیدم که یهو محکم کمرنو کشید سمت خودش و کیرش تا ته رفت تو نفسم بند اومده بود دستش و گذاشت رو دهنمو و گفت خانومم الان آروم میشه پاهام سست شده بود از ترس این که جیغ نزنم نه تکون میخورد نه دستش و برمیداشت و 1،2دقیقه گذشت که آروم آروم کیرشو عقب جلو کرد اما سوزش زیادی داشتم و درعین حال رو ابرا بودم و دید دیگه ناله نمیکنم سرعتش و بیشتر کرد دیگه صدای آخ و اوخ من و صدای نفساش دیوونه کننده بود،داشتم میمردم از درد و سرعتش و بیشتر کرد و آبم اومد دیگه رو پام بند نبودم و علی یهو محکم باز چسبید بهم و آبشو ریخت تو کونم وای که چه حالی داد،کیرشو در آورد واز پشت بغلم کرد و در گوشم گفت ممنون عشقم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#739 | Posted: 3 Jul 2013 18:28
سكس با زندايي جونم هستي خانومبا سلام.من اسمم احسانه18 ساله.هيكل درشتي دارم.كيرمم هم18سانته.داستاني را كه مي خوام تعريف كنم مربوط ميشهبه 1سال پيش.من از3 سال پيش يعني15 سالگي تو كف زندايي ام بودم ودوست داشتم با اون سكس داشته باشم.تو اين 3 سال هر وقت جلق ميزدم تو كف زنداييم ميزدم.زنداييماسمش هستيه.يه خانوم همه چي تموم 23 ساله.هيكل بسيار زيبا صورت بسيار ناز وخيلي كردني.يعني فقط مي خواهي بخوريش.هميشه دوست داشتم براي يكبار هم كه شده بكنمش.شده بود برام رويايي و مسمم بودم كه هيچوقت دستم بهش نميرسه.چون ما يه خونواده ي مذهبي هستيم وخيلي به اين چيز ها حساس هستيم.يعني به رعايت حجاب و... .داييم هم يه مرد كاملا غيرتي هست وقبل از اينكه زن بگيره خيلي لات بوده وآدم يه لحظه به اينكه داييم بفهمه كسي با زنش رابطه داره فكر ميكنه كلا شهوت از سرش ميپره.خيلي حساس بود.اگر يه لحظه به هستي نگاه ميكردم ميفهميد و صدام ميكرد و يه سوال الكي ميپرسيد.ما وداييم اينا تو اصفهان زندگي ميكنيم وبقيه ي دايي وخاله هام ومادربزرگ وپدر بزرگم هم توي شهرستان زندگي ميكنن.به خاطر همين حساسيت داييم اونا خيلي كم ميومدن خونه ما.ولي به جاش عيد ها همهي13روزش ميرفتيم شهرستان خونه يدر بزرگم واونا هم اونجا بودن واين 13روزهمش پيش هم بوديم.من چون اونجا كسي را نميشناختم بيشتر تو خونه بودم وداييم هم بيشتر مي رفت بيرون.توي اين13روز خيلي به من خوش ميگذشت وهمش داشتم زير چشميهستي را نگاش ميكردم وتقريبا روزي 2بار جلق ميزدم.عيد كه تموم ميشد چون از هم جدا ميشديم من تا يك هفته افسردگي ميگرفتم.خيلي بهش وابسته مي شدم.هستي يه پسر داره كه الآن 2سال و سه ماهشه وروز اول عيد تولدشه.تولد يك سالگي پسرش يعني عيد پارسال برايش جشن گرفتيم.اون روز مادرش يعني هستي آرايش غليظي كرده بود كه نگو.چند بار بهش خيره شدم كه هر بارش را هستي فهميد وفكر كنم از اون روز بود كه فهميد من بهش نظر دارم.قبل ازاون روز رابطه ي ما فقط در حد سلام وخدافظي بود ولي از اون روز به بعد يعني بقيه ي عيد را احساس ميكردم بيشتر بهم نگاه ميكرد.چندبار چشم تو چشم شديم ولي من سريع نگاهم راقطع ميكردم.چون ميترسيدم هستي بدشبياد وبه داييم بگه.اون عيد به من خيلي خوش گذشت.ازاون روز به بعد كمتر پيش من به حجابش اهميت ميداد.البته وقت هايي كه داييم خونه نبود.اون عيد بود كه من براي اولين بار موهاش رو ديدم.موهاي مشكي و خيلي زيبا.چند بار شد كه با مانتو از جلوم رد شد.من پسرش محسن را خيلي دوست داشتم.خيلي شيرين وناز بود.هميشه وقتي ميومدن خونه ي ما ويا ما مي رفتيم اونجا از اول تا آخر محسن دست من بود وباهاش بازي ميكردم.هر وقت كه محسن بغل مامانش بود وگريه ميكرد من ميرفتم وبچه را از هستي مي گرفتم ولي خيلييي دقت ميكرديم كه هنگامي كه مي خواهيم بچه را رد وبدلكنيم دستمون به هم ديگه نخوره.عيد اون سال كه تموم شد وقتي برگشتيم اصفهان يه روز اومدن خونمون.وقتي اومدن من تو اتاقم بودم.وقتي اومدم تو پذيرايي ديدم مادرم رفته توي آشپزخونه چايي بياره وداييم هم رفته بود سر يخچال و هستي تنها توي پذيرايي وايساده بود وداشت به قاب عكس رو ديوارنگاه ميكرد ومحسنم بغلش بود.وقتي وارد شدم بهش سلام كردم واونم با خنده ي معنا داري جواب سلامم را داد.منم سريع رفتم محسن را كه بغل مامانش بود را بگيرم كه وقتي رسيدم جلوش چشم تو چشم شديم.ديدم يه خنده ي كوچيكي كرد.منم گفتم كه فرصت مناسبه دلو زدم به دريا ووقتي بچه را آورد جلو من محكم دستم را به دست هستي كشيدم.با خودم گفتم كه كسي كه نيست.هستي هم كه نمياد بره بگه به داييم كه احسان دستش خورد به دستم.خلاصه دستم را كشيدم به دستش و وقتي به هم خورد با خنده بهش گفتم اخ ببخشيد اونم كه فهميده بود از عمد دستم را به دستشزدم با خنده ي شيريني گفت خواهش ميكنم.همين كه اينو گفت دلم ريخت پايين.ديگه اطمينان پيدا كردم كه هستي هم به من نظري داره.چند دقيقه بعدش كه داشتم با محسن بازي ميكردم نگاش كردم اونم داشت به من نگاه ميكرد و وقتي من نگاش كردم يهلبخند كوچيكي بهم زد.اينقدر خوشحال بودم كه نگو.با خودم ميگفتم احسانهستي را ديگه كردي..وقتي رفتن منم رفتم از توي گوشي مادرم شمارشو برداشتم.يه پيام عاشقانه با كلي ترس ولرز براي هستي فرستادم.ديدم سي ثانيه بعد جواب داد شما؟منم نوشتم احسان.اون لحظه ديگه داشتم سكته ميكردم.با خودم گفتم يا الآن داييم مياد منو ميگيره زير كتك يا هستي جون يه پيام عاشقونه ميده.ديدم چند لحظه بعد...هستي يه پيام عاشقونه داد.اون لحظه داشتم ديوونه ميشدم.با خودم ميگفتم كه نكنه دارم خواب ميبينم.باورم نمي شد كه هستي به اين خوشگلي داره با من پيام بازي ميكنه.توي روياهام هم نميديدم.تا چند روز بعد هي به هم پيام عاشقونه ميداديم تا كه يه روزبه خودم گفتم كه من كه تا اينجا پيش اومدم اونم چراغ سبز نشون داده پس بذار يه جوك سكسي بفرستم.پيام را با كلي ترس فرستادم ديدم چند دقيقه بعد اونميه جوك سكسي فرستاد.من دوباره فرستادم اينبار اون نوشت ))مثل اينكه تو هم بدت نميادا...((من جواب دادم:معلومه.كيه كه بدش بياد.بعد ديگه جواب نداد.من دوباره بهش پيامدادم كه:هستي مي خوام يه چيزي بهت بگم قول بده بي جنبه نشي.جواب داد بگو.پيامش دادم :هستي جون از ته دل دوست دارم.دل تو دلم نبود.با خودم مي گفتم يعني چي ميشه؟ديدم پيام داد.پيام را با كلي ترس باز كردم ديدم نوشته:خوب منم دوست دارم.اگه نداشتم كه جوابتو نمي دادم... .يعني اينو كه خوندم داشتم از خوشحالي سكته ميكردم.اتفاقا اون روز پنجشنبه بود ومدرسه نرفته بودم وداييم هم رفته بودسركار.داييم كاشي كاره و هروقت كه دلش مي خواست نميرفت سركار چون شغلش آزاد بود.اون روز داييم رفته بود سر كار ولي هستي پيام داد كه احسان بيا اينجا محسن خيلي بهونه ميگيره وگريه ميكنه داييت هم خونس.بيا اينجا باهاش بازي كن شايد آروم شه.من اون روز نميدونستم كه داييم خونه نيستوسركاره.فكر ميكردم هستي راست ميگهو داييم خونس.بعدش فهميدم.گفتم باشه الآن ميام.رفتم با اطمينان در خونشون را زدم هستي آيفونا برداشت.دروباز كرد.ديدم ماشين داييم نه تو حياطهنه تو كوچه.شك كردم.رفتم جلوتر يه يالا گفتم ودر پذيرايي را باز كردم.همين كه درو باز كردم يه لحظهجا خوردم.ديدم هستي با تاپ وشلوارك توآشپزخونه داره چايي دم ميكنه.چون اشپزخونه اپن بود درا كه باز ميكردي توي آشپزخونه پيدا بود.تا كه هستيرا اينجوري ديدم كيرم بلند شد.سريع خودم را كشيدم عقب وبرگشتم بيرون ودوباره گفتم يالا.ديدم هستي گفت بفرماييد تو.اون موقع تازه فهميدم چي شده.فهميدم كه داييم نيست و هستي جون هوس كير كرده...رفتم تو با خنده سلام كردم اونم با خنده جوابمو داد.از اون روزي كه با هم پيام بازي كرديم واين حرفا را بهم زديم اين اولين باري بود كه زنداييم را مي ديدم.خجالت ميكشيدم كه نگاش كنم.رفتم تو ديدم بله از محسنم خبري نيست.گفتم دايي نيس؟محسن كجاس؟گفت كه داييت الآن كاري واسش پيش اومد رفت بيرون.محسن همكه خيلي گريه كرده بود خسته شده بود و خوابش كردم)).حالا از وقتي كه پيام داد كه بيا و من رسيدم شايد ششهفت دقيقه شده بود((.منم گفتم پس ببخشيد من ديگه برم كه مزاحم نباشم.هستي گفت نه.نه حالا اينقدر راه اومدي بشين يه چايي بخور.ديگه كيرم داشت مي پكيد.خيلي از روي شلوار ضايع بود.نشستم روي مبل ديدمهستي چايي آورد.واي باورم نميشد.فكرميكردم دارم خواب ميبينم..كون هستي از شلوارش زده بود بيرون وداشت شلوارو جر ميداد.موهاي مشكيش را بسته بود...واي واي سينه هاي بزرگش زده بود بيرون.وقتي كه خم شد چايي را تعارف كرد نگاش به منبود ومن يه لحظه نگام افتاد به چاك سينه اش.ديگه نمي تونستم نگاهم را ازشون بردارم.يه دفعه هستي گفت حواست به چاييت باشه نريزه روت بسوزي.بعد هردومون خنديدم.بعدش نشست كنار من روي مبل دو نفره.دستش را گذاشت رو دستم.گرماي دستش را حس كردم.دستشرا محكم گرفتم تو دستم.يه نگاهي به هم كرديم.بهش گفتم هستي دوست دارم.گفت من بيشتر احسان.بعدش گفت كه احسان ميدوني چرا گفتم بياي اينجا؟مي خواستم باهات درد ودل كنم.خيلي دلش پر بود.شروع كرد:احسان تو ديگه بزرگ شدي وميفهمي اين چيزارو.دوست دارم دركم كني.من آدم داغي هستم وخيلي گرم مزاجم ولي داييت سرده سرده.نمي تونه منو سير كنه.من واقعا داره بهم فشار مياد.تحملش برام خيلي سخته...هنوز حرفاش را كلمه به كلمه يادمه.انگار همين ديروز بود.گفت من ديگه نتونستم تحمل كنم وبه رابطه با تو دست زدم.تو را انتخاب كردم چون فهميدم كه تو هم به من نظر داري وتو هم به سكس احتياج داري.منم ديدم كه الآن به حمايت نياز داره گفتم آره هستي جون دركت ميكنم.ميفهمم چي ميگي.غصه نخور.من كامل در اختيار تو هستم.درست فهميدي.من 3ساله كه به رابطه به تو فكر ميكردم و دوست داشتم با تو رابطه داشته باشم.دوست دارم.در همين حين پاهام را در پاهش گره زدم.به هم نزديكتر شديم وشروع كرديم آروم از هم لب گرفتيم.واي چه لحظه اي بود.بهش گفتم كه دايي نياد يه موقع.گفت كه نه رفته سركار.ميخواستم تو بياي دروغ گفتم كه نرفته.خيلي بدنش داغ بود.واي چه لبايي داشت.اومدم پايين تر گردنشا ليسيدم.سرشا داده بود عقب وچشماشا بسته بود.همين جور كه گردنش را ميخوردم سينه هاش را از روي تاب مي مالوندم.بعدش تاپش را در آوردم.واي چي ميديدم...سوتين مشكيش آدمو ديوونه ميكرد.سوتينش را باز كردم.خوابوندمش روي مبل ومثل نديده ها شروع كردم به خوردنشون.تمامش را ميخوردم.يه دفعه هستي گفت صبر كن احسان.بلند شد رفت يه شيشه از اسپره هاي بي حس كننده ي دندون را آورد و گفت بشين.دكمه شلوارمو باز كرد و گفت پاشو.وايسادم شلوارمو كشيد پايين و كامل در آورد.در همين حين منم پيراهنم را درآوردم.شرتمو كه كشيد پايين جا خورد.گفت واي باورم نميشه كه تو توي اين سن اين كيرت باشه.كيرت تقريبا اندازه ي داييته.اصلا انتظار نداشتمكيرت اينقدر بزرگ باشه.بعد كيرمو گرفت تو دستش و يخورده باهاش بازي كرد وچون من 3سال تو كف هستي جلق زده بودم تا يكم باهش بازي كرد آبم پاشيد تو صورت وسينه هاش.رفت دستمال كاغذي آورد وپاك كرد.آبروم رفت اون لحظه.بعد كيرم را گرفت واسپره را قشنگ به همهجاش زد.بعد خوابوندمش تا اسپره اثر كنه قشنگ كل بدنش را ليسيدم.از سينه هاش شروع كردم داشت بدنش ميلرزيد.خيلي داغ بود اومدم پايين وتمام شكمش را ليس زدم.زبونم را فرو مي كردم تو نافش.واي چه حالي ميداد...بعدش شلوارشو كشيدم پايين.واي پاهاي سفيد هستي آدمو ديوونه مي كنه.شرتش مشكي بود.درشآوردم.واي كس سفيد هستي با آدم حرفميزد.كسش خيس شده بود.كسش را گذاشتم تو دهنم.واي كه چه قدر خوشمزه بود.زبونم را فرو ميكردم اون تو.ليسش ميزدم...داشت تنش ميلرزيد.آه واوه هستي داشت ديوونم ميكرد وباعث ميشد بيشتر كسشو بخورم.بعدش نشستم رو مبل وگفتم ساك بزن.كيرم را تا نصفه ميخورد.كيرم بي حس شده بود ولي بازم احساس ميكردم كه لب هاي هستيرو كيرم ليز ميخوره.دو سه دقيقه خورد.خيلي حس خوبي داشتم.حال ميكردمولي آبم نميومد.هستي هر چي ميخورد سير نميشد.خيلي قشنگ ساك ميزد.خيلي حرفه اي بود.مثل اينكه داييم از ساك زدن براش خيلي خوشش ميومدهكه زنشو اينطور حرفه اي كرده.بعدش گفتم بسه.به پشت خوابوندمش.واي كه چه كوني داشت.بزرگ وسفيد.تمامكونش را ليسيدم.برش گردوندم.ديگه طاقت نداشتم.مي خواستم طعم كس كردن را براي اولين بار تجربه كنم.اونم كس هستي زندايي خوشگلمو...كيرمو گذاشتم دم كسش ويك دفعه فرو كردم.تا نصف كيرم رفت اون تو ويه دفعه هستي يه جيغ كشيد.گفتمش آروم بچه بيدار ميشه.خنديد.كيرمو فشار دادم تا دسته رفت تو.واي چقدر ليز وداغ بود.چه حس خوبي بود.كيرمو همون تو نگه داشته بودم وتكون نمي خوردم و داشتم لذت مي بردم وبه خودم مي گفتم خوشبحال داييم كه اين كسا ميكنه.تو حس وحال بودم كه هستي گفت بجنب احسان.مي خوام منو جر بدي.تورو خدا زود باش.شروع كردم به تلنبه زدن وهر دفعه كه كيرم ميومدبيرون وميرفت تو هستي يه جيغ آروم ميزد وآه و اوه ميكرد.چون اسپره زده بودم كمرم خيلي سفت شده بود.هرچي تلنبه ميزدم آبم نميومد.در حين كردن بودم كه ديدم نفس هاي هستي جون تند شده ويه دفعه يه جيغ كشيد وبدنش لرزيد.ديگه ارضا شده بود ولي بازم ميگفت بكن.مي خواستم از كون بكنمش ولي گفتم بيخيال.دفعه ي اول از خيرش ميگذرم كه يه وقت ازم زده نشه و حسابي بهش حال بدم كه دفعه هاي بعد هم بگه بيام.حتي ازش درخواست هم نكردم.داشتم تلنبه هاي محكم ميزدم كه فهميدم داره آبم مياد.بهش گفتم سينههاتو بهم بچسبون.گفت چرا؟گفتم سريع باش.چسبوند به هم و كيرمو گذاشتم لاي پستوناي بزرگش وكمي عقب جلو كردم كه يهو آبم پاشيد به صورت وگردنش.ديگه شل شده بودم.جونم داشت از توي كيرم ميومد بيرون.افتادم روش.حال بلندشدن نداشتن.بالاخره بلند شدم وبا دستمال هستي را پاك كردم.خيلي حال كرده بود.معلوم ميشد و بعد سكس همش قربون صدقم ميرفت.بلند شديم ولباس هامونو پوشيديم.بعد هستي خانوم استكان چايي كه قبل سكس آورده بود ويخ كرده بود را برداشت و رفت دوباره چايي ريخت.چايي را خورديم.بهم گفت احسان جون ازت مي خوام هفته اي 3بار بياي خونمون.از مدرسه كه تعطيل شدي تا داييت مياد سه چهار ساعت وقته بيا.منم با كمال ميل قبول كردم.بعد از اون روز ما5بار ديگه توي دو هفته باهم سكس داشتيم.بعد دو هفته يه شب اومدن خونه ما.پريروزش من با هستي سكس كردمو قصد داشتم كه فردا هم برم با هستي جون حال كنم كه آمد خونه ما.وقتي وارد شدن هستي زوركي جواب سلاممو داد.اصلا بهم نگاه نميكرد.تو خودش بود.دليلش را نميدونستم كه يه دفعه داييم گفت كه امروز داشتن اساس هاي خونشونو جمع ميكردن كه برن به همون شهرستاني كه پدربزرگم واينا زندگي ميكنند زندگي كنند.اينو كه گفت اشك تو چشام جمع شد.هستي سرشو آورده بود پايين.نمي تونستم چهره ي هستي را ناراحت ببينم.ما دو تا واقعا عاشق هم بوديم.داشت گريم ميگرفت كه بلند شدم ورفتم تو اتاقمو زدم زير گريه.داييمتصميمشو گرفته بود ومي گفت اين جا تنها هستيم و من ميخوام برم شهر خودمون.فرداش هم نرفت سر كارو شبش هم اساس كشي كردن ورفتن.بعد از اون من تا يه هفته همش عصبي بودم.دلم گرفته بود.بعدش جويا شدمكه هستي هم افسردگي گرفته بود وبردنش پيش روانپزشك وخوب شده بود.بعد از او من هر وقت هستي را ديدماصلا بهم نگاه نميكرد وسلامش هم ميكردم سرش را مينداخت پايين وجواب زوري ميداد.شايد به خاطر اين بود كه...عيد امسال هم رفتيم شهرستان روز اول كه رفتيم خونه ي داييم و هستي اصلا نگام نكرد منم ديگه نرفتم خونه داييم. روزچهارم عيد بود كه همه خونه پدر بزرگم دعوت بوديم.وقتي سر سفره نشستيم تا چشمش به من افتاد منم داشتم نگاش ميكردم.سرش را انداخت پايين وبه زور جلوي گريشو گرفت والكي گفت كه من سرم درد ميكنه و اشتها ندارم و رفت تو اتاق خوابيد.من و هستي دوتا عاشق واقعي بوديم.از اون روزديگه من هستيو نديدم...
     

#740 | Posted: 4 Jul 2013 19:54
لاپایی خاله

با سلام خدمت دوستاي گلم در سايت لوتی
اين داستان نيست بلكه يه خاطه بسيار زيبا و شیرینه از لاپايي گذاشتن من بين پاهاي خاله سارا جونم ، اميدوارم خوشتون بياد و دوستاي شهواني فحش نثارم نكنن
از اول شروع ميكنم ، اسم من احسانه و 24 سالمه ، دانشجوي ترم دوم و عضو سايتهاي تخصصي شهواني و لوتي!
از نظر قيافه و تيپ و هيكل در حد معمولي ام و هيچگونه ادعايي نسبت به قيافه و هيكلم ندارم ، من چهار تا خاله دارم به اسماي مرجان و دیبا و گلی و سارا ( به ترتيب سن ) من زياد توو كف خاله هام نبودم چون بجز سارا همگي سن بالا و مدل قديمي ان ، خاله سارا من 7 سال پيش ازدواج كرده و از نظر تيپ و قيافه و هيكل ميشه در رديف خوبها گذاشتش! و زياد هم اغراق نميكنم در مورد اين چيزا
خاله سارام تقريبا 31 يا 32 سالشه دقيق آمار شناسنامشو ندارم ، بگذريم ، اندام خاله سارام مثل زناي معموليه ولي لامصب سينه هاش عين توپ بسكتباله! خيلي خوش فرم و گنده ان
اصل داستان از اونجايي شروع ميشه كه خاله سارا با خانوادش كه شامل يه دختر 3 ساله به اسم یلدا و شوهرش ميان خونه ما واسه عيد ديدني سال 1392 ، از اونجايي كه شهر زندگي ما اروميه است و خونه خاله هم تهران ، معمولا وقتي ميان حسابي خودشونو يكي دو هفته اي ميندازن خونه ما ، البته اينم بگم كه خانواده ما در مهمانوازي شهره خاص و عامه و هيچوقت هم گلايه اي نكرديم از اين موضوع كه چرا انقدر اقامتشون طولاني ميشه!
اما اين سري كه اومدن فقط 2 روز موندن خونه ما و بقيشو خونه فاميلاي ديگه بودن بخاطر همين موضوع هممون شاكي بوديم از دستشون كه چرا اين سري اينكارو كردن ، بعد از تعطيلات من به خاله ام اس زدم كه چرا زياد نموندين خونه ما ؟ خاله هم در جواب گفت كه کریم يعني شوهر خالم گلايه ميكرد كه چرا وقتي اونا ميان تهران فقط يه روز يا فوقش دو روز ميمونن خونه ما ؟
من حقو به خالم ميدم چون ما اصلا خونه اونا نميريم و اونا هم اين موضوع رو ميدونن ، منم بخاطر اينكه دلش نشكنه گفتم من 5 ارديبهشت ميام تهران كار دارم ، انقدر ميمونم خونتون تا خودت بگي گم شو ديگه! خاله سارا هم كلي قوربون صدقه ام رفت و گفت شما تاج سرين و از اين جور حرفا!
از اون روز به بعد هم كارمون شده بود اس دادن به هم ، اس ام اسهاي عاشقانه ، جوك و خلاصه نوشابه باز كردن واسه هم!
شد 5 ارديبهشت و راه افتادم بسمت تهران ، چون معمولا تنها سفر ميكنم اين سري هم تنها راه افتادم و شب رسيدم تهران و مستقيم رفتم خونه خاله سارا كه با يه شام خوشمزه منتظرم بودن ، رسيدم و با کریم و خاله و یلدا روبوسي كردم و شامو خورديم و خوابيديم ، زياد وارد جزييات نميشم
شوهر خاله ام صبح زود ميره سركار ، قبل اينكه آفتاب بزنه راه ميوفته ، منم انقدر خسته بودم كه تا لنگ ظهر خوابم برده بود ، وقتي پاشدم ديدم خاله نشسته و تكرار سريالهاي شبكه جم تي وي رو ميبينه ، بعد سلام و احوالپرسي ، دست و صورتمو شستم و پاي ميز صبحونه نشسته بودم كه يه منظره جالبي نظرمو جلب كرد ! اونم چاك سينه هاي خالم بود! بد جور تو چشم ميزد ، البته بنده خدا تقصيري هم نداشت ، هر لباسي كه ميپوشيد قلمبه ميزدن بيرون! بعد صرف صبحونه آماده شديم تا یلداو ببريم پارك .
توي پارك كلي در مورد همه چي صحبت كرديم ، منم كه تازه سينه هاي خاله رو كشف كرده بودم همش بهش خيره شده بودم چون از رو مانتو هم بدجور تابلو بود ، خلاااااصه برگشتيم خونه و نهارو كه خورديم نهار سنگيني كرد و هركدوم توي گوشه اي از پذيرايي خوابمون برد ، با انداختن پتو روي من بيدار شدم ، البته خالم متوجه بيدار شدنم نشد ، خالم يه پيراهن سبز يقه هفت با يه دامن مشكي بلند پوشيده بود ، پتو رو كه انداخت روم بالشت خودشو اورد كنار بالشت من ( البته بدون نيت خاصي ) و پشتشو كرد به من و پاهاشو تا ساق پاش كرد زير پتو و خوابيد ، منم كه حسابي خوابم پريده بود نگاهم به بند سوتينش بود كه از پشت تابلو زده بود بيرون ، نگامو تا باسنش آوردم پايين ، اونايي كه اهل فن هستن ميدونن كه از روي دامن مشكي جزييات پستي و بلندي باسن مشخص نيست! نگامو دقيق تر كردم ، باسنش معمولي بود ولي خوب بود ، فاصلم باهاش كمتر از يك متر بود ، خودمو آروم كشيدم سمتش ( البته اين قضايا بعد اين اتفاق افتاد كه مطمئن شدم خوابه! ) حالا فاصلم ازش كمتر از 10 يا 20 سانت بود ، كيرم بدجوري شق شده بود كيرم حدودا 20 سانت طولشه و قطرشم ا حالا اندازه نگرفتم ، هيجان و استرس از يه طرف شق درد كيرم از طرف ديگه ! خيلي وسوسه ميشدم تا دستمو روي بدنش بكشم ولي كو خايه! يه خورده به حالت نيم خيز شدم و سينه هاشو ديدم كه چطوري ولو شده بودن ، بدجوري حشرم زد بالا ، حالت نيم خيزمو بيشتر كردم و اصلا حواسم نبود توي اين حالت كيرم دقيقا با كونش برخورد ميكنه كه اين اتفاق افتاد!!!!!!!! چشمتون روز بد نبينه خالم عين برق گرفته ها چشماشو باز كرد و يه نيم نگاه به صورت من انداختو دوباره با همون سرعت چشماشو بست! منم كه خودمو به خواب زده بود اما كيرم همچنان روي كون خالم بود ، آروم خودمو كشيدم عقب ولي هنوز حشري بودم.
دستمال كاغذي رو از روي ميز یلداي بالا سرم برداشتم تا جلق بزنم! آروم چهار پنج تا دستمال كشيدم بيرون دوباره به همون حالت دراز كشيدم ، كيرمو زير پتو آوردم بيرون ، يكم جراتمو بيشتر كردم دامنشو با نوك ناخنام تا ساق پاش زدم بالا ، واي چه پاهاي خوشگلي ، بدون مو و سفيد ، بخاطر اينكه جنس پارچه دامن خالم خيلي لَخت بود خيلي آسون هم ميشد بكشمش بالا...
اينكارو تا بالاي ساق پاهاش ادامه دادم ، سانت به سانت و با دقت فراوان اينكارو ميكردم گاهي هم دست از كار ! ميكشيدم و كيرمو ميماليدم انقدر بالا زدم تا چشمم به جمال شورت صورتي خوشگلش روشن شد! زير پتو شلوارمو تا ساق پام كشيدم پايين و دستمالو آماده كردم تا با ديدن اين صحنه زيبا جلق بزنم
كونش قلمبه زده بود بيرون حتي از پشت راحت ميشد خط كوسشم ديد ، ميخواستم شروع كنم كه ناگهان خالم دست چپشو آورد پشتش و دستشو كرد زير شورتشو كونشو خاروند!
چون ناخنهاش دراز بود صداي خارشش فضاي خونه رو پر كرده بود! مثل اينكه اصلا هم متوجه اين نشده بود كه دامنشو زدم بالا ، بعد خاروندن كونش دستشو كشيد بيرونو با همون حالت قبلي به خوابش ادامه داد ، پتورو از روم كشيدم اونور و خودمو بهش نزديك كردم ، زانوهاي لختم به پشت ساق پاهاش برخورد كرد ، خيلي ترسيده بودم ولي دست خودم نبود ، يعني واقعا نميدونستم دارم چيكار ميكنم ، آروم تر بهش نزديك شدم و مهم ترين تصميم زندگيمو گرفتم! آروم از پشت بغلش كردم ، كيرمو گذاشتم لاي پاهاش البته شورتش هنوز تنش بود ، ديدم اينجوري فايده نداره ، سر كيرمو يكم تف ماليش كردمو آروم هلش دادم لاي پاهاش ، ديگه واسم مثل روز روشن بود كه بيداره ، جراتم بيشتر شدو دستمو بردم سمت سينه هاي خوشگلش ، با دست چپم سينه چپشو از رو لباس گرفته بودم ولي از بس گنده بود كه همش توي مشتم جا نميشد ، لاي پاش به قدري داغ بود كه همون اول نزديك بود آبم بياد ولي خودمو كنترل كردم ، ميدونستم اگه چشمم توي چشاش بيوفته از كارم پشيمون ميشدمو كلا كير و حسم ميخوابيد ، دليلشم گفتم چون اصلا توي نخ خاله هام نبودم ، بگذريم
دستمو بردم زير لباسش و از رو سوتينش سينشو ماليدم ، نوك سينشو قشنگ ميشد بين دوتا انگشت گرفت و بازيش داد ، خواستم سوتينشو بدم بالا ولي نشد ، چون انقدر تنگ بود كه اجازه هيچ حركتيو نميداد به من ، بيخيال سينه هاش شدم و رفتم سراغ شورتش ، همزمان كه تلمبه ميزدم شورتشو كشيدم تا نصف كونش پايين ، اصلا قصد نداشتم تا باهاش سكس واقعي داشته باشم يا از كون و كوس ترتيبشو بدم ، به نظر خودم لاپاييش فازش بيشتر بود!
با دست چپم لاي كونشو باز كردم و سوراخ كونشو ديدم ، رنگش قهوه اي سوخته بود البته معلوم بود خيلي ام تنگه ، ديگه شورتشو پايين تر نكشيدم ، شورتشو نصفه رها كردم و تلمبه زدم ، يه دفعه احساس كردم بازوي دست چپ خالم داره ميلرزه! بله خالم داشت كوسشو ميماليد ، البته جوري كه مثلا من متوجه نشم ، با ديدن اين صحنه ضربه هامو بيشتر كردم و با هر ضربه ام كونش يه موج خوشگل تا بالا ميزد كه همين مسئله باعث شد آبم بياد ، دستمالي كه از قبل آماده كرده بودمو توي يه حركت گرفتم جلوي كيرم ولي انقدر آبم زياد بود كه يكمش ريخت روي فرش و دامن خاله سارام.
بعد اينكه آبم كلا تخليه شد ، كونشو يه بوس كوچولو كردمو شورتشو كشيدم بالا و دامنشم زدم پايين و رومو كردم اونورو خوابيدم ولي قبل خوابم متوجه شدم كه خالم هنوز داره كوسشو ميماله ، چه شاراپ و شوروپي راه انداخته بود!
بعد خواب خالم زودتر از من بيدار شده بود ، منم بيدار شدم بدون اينكه به روي هم بياريم كه اتفاقي افتاده ، بعد اونروز فرصت نشد تا كارمو تكرار كنم چون پسر خاله مرجانم واسه ديدن من اومد اونجا و دوروز باهام موند
اميدوارم دفعه بعد بهتر و با لذت تر اينكارو بكنم . نظر يادتون نره بچه ها
     
صفحه  صفحه 74 از 87:  « پیشین  1  ...  73  74  75  ...  86  87  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستانهای سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.