| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم

صفحه  صفحه 76 از 76:  « پیشین  1  2  3  ...  74  75  76  
#751 | Posted: 7 Sep 2014 00:02

خاله جون جونیم

سلام.من الان 21 سالمه در یکی از شهر های جنوبی زندگی میکنم از زمانی که یاد دارم خالم با شوهرش مشکل داشت و همش باهم دعوا میکردن او موقع من 10 یا 11 سالم بود که وقتیم قهر میکردن میومد خونه ما چون اون موقع من بچه بودم خیلی راحت لباس میپوشید خالم یه قد متوسط خیلی سفید از سفیدیش هرچقد بگم کم گفتم با یه سینه های حدود 90 من از همون بچگی تو کفش بودم خیلی هروفت میومد خونه مون سعی میکردم بهش نزدیک بشم چند بار این کارو کردم ولی نه در حدی که اون متوجه نیت من بشه اینم بگم الان طلاق گرفته و تا الان 2 بار ازدواج ناموفقم داشته والان که این داستان رو مینویسم خودش و مامان بزرگم تو یه خونه زندگی میکنن



داستان از این جا شروع شد که بعد از امتحانات ترم مهر واسه یک هفته رفتم خونه مادر بزرگم اینا که هم بتونم خالمو ببینم هم یه سریم به مامان بزدگم زده باشم البته بیشتر خالمو ببینم خلاصه وقتی رسیدم در که زدم خالم درو باز کرد از دیدنم خیلی خوشحال شد اخه 6 ماهی بود ندیده بودمش خلاصه اومد بغلم کردو روبوسی کردیم وای پسر با یه تاپ پوشیده بود و شلوارک موقعی که بغلم کرد نرمی سینه هاش باعث شد کیرم شق بشه واقعا نرم بودن الان که دارم میگم کیرم راست شده راستی نگفتم خالم یه کوووووونی داره که نگوووو جدی میگم خلاصه رفتم داخل نشستم مادر بزرگم خواب بود واسه همین دیگه بیدارش نکردم خالم بعد از 5 دقیقه با یه سینی چایی اومد وقتی خم شد که بهم بدش حدود 2 یا 3 ثانیه رفتم تو سینهاش چنان نگاهی کردم که خالم دراومد گفت چیه ساسان به چی نگاه میکنی فک کنم متوجه شد اخه وقتی به خودم اومدم دیدم یه خنده کرد گفت بیا چاییت رو بر دار خلاصه چایی رو که خوردم گفتم خاله امشب چکاره ای گفت بیکار گفتم بریم یه قهوه خونه توووووپ قلیون بکشیم اونم گفت باشه شب که شد با ماشینش رفتیم یه قهوه خونه دیدم به به همه با دوس پسر دوس دختراشون جمع شدن دارن کلی حال میکنن یه 2 سیب واسه خودم خالمم پرتغال گرفت





داشتیم میکشیدیم من داشتم دید میزدم که یهو خالم با لحن خنده در اومد گفت هوی چته چشات در اومد این از امروز اینم از الان وقتی اینو گفت خوشکم زد اخه منظورش از امروز دید زدن سینه هاش بود منم دیدم موقعیت خوبه گفتم خاله میشه باهات راحت باشم گفت اره عزیزم منم گفتم خاله اصلا حالم خوب نیست کسی نیست بهم پا بده منم یه سری نیازا دادم اما کارم شده خود ارضایی خلاصه کلی دردو دل کردم باهاش. حرفام که تمام شد گفتم خاله بیا بریم نمیتونم اینجا رو تحمل کنم اینو واسه لوس کردن خودم گفتم اونم زودی گفت باشه تو راه که بودم دیدم بهترین موقعیته گفتم خاله گفت جان خاله گفتم یه چیزی میخوام بهت بگم ولی همین جا بین خودمون میمونه میخوای بزنم میخوای هرکاری که دوس انجام بده اونم که تعجب کرده بود گفت خو بگو گفتم خاله من از موقعی که فهمیدم سکس چیه تو کفت بودم دوست داشتم حداقل یه بار که شده باهات سکس داشته باشم الانم خیلی داغوونم بعد دیدم زد کنار گفتم الانه که پارم کنه دیدم گفت جدی میگی واقعا اینطوریه منم مظلومانه گفتم اره گفت خیلی بیشعوری یه لحظه جا خوردم بعد گفتم خاله من حرف دلمو زدم دیدم هم من تنهام هم تو پس چرا نشه بعد گفتم خاله اصلا نباید میگفتم غلط کردم گوه خوردم فقط توروخدا بین خدمون بمونه





وقتی این حرفارو زدم دیدم حیچی نگفتو حرکت کرد وقتی رسیدیم خونه دیدم مامانبزرگم نیست زنگ زوم داییم گفتم مامانبزرگ اونجاست گفت اره گقتم بیام دنبالش گفت نه شبو اینجا میمونه منم گفتم شاید بیام که داییم گفت باشه خواستی بیا منم چون این اتفاق افتاده بود نمیخواستم جلو دید خالم باشم چون خجالت میکشیدم رفتم در اتاق خالم در زدم گفت بیا تو وقتی رفتم تاریک بود تو اتاق گفتم من دارم میرم خونه دایی شب میمونم که گفت نمیخواد من تنهام منم گفتم نه بعد از این اتفاق نباشم بهتره که وقتی برگشتم که بیام بیرون دیدم زود بلند شد اومد دستمو گرفت گفت ساسان عاشقتم یه لحظه جا خوردم گفتم خاله چی گفتی گفت همینی که شنیدی گفتم خاله یعنی چی گفت میخوام تا شبح با هم حال کنیم مگه همینو نمیخواستی گفتمکچرا گفت پس داری به ارزوت میرسیدی منم یهو پریدم تو بغلش و شروع کردم بوسیدنش چراغو باز کردمو بردمش سر تختش حسابی از هم لب گرفتیم پسر خدایی عجب لبایی داشت گفتم بیا لباسای همو در بیاریم اومم گعت امشب من در اختیار توام ساسان گفتم جووووووون خاله وقتی تاپشو در اوردم داشتم دیووونه میشدم چه سینه هایی از رو سوتین شروع کردم به خوردن وقتی حابی خوردمش گفتم خاله بیا کامل لخت شیم چون طاقت نداشتم کیرم شده بووود سنگ





شروع کردیم لباسای همو در اوردن وقتی نوبت به شرتش رسید گفتم خاله بذار شرتت اخر سر دباره شروع کردم لباشو خوردن به پایین گردنشو خوروم تا رسیدم به سینه هاش وایییی چه سینه های نرمی تصلا قابل گفتن نیست یه 2 دقیقه ای وقط داشتم میخوردم که یواش یواش رعتم سمت کسش از روی شرت یه خورده باهاش ور رفتم که دیدم خالم چشاشو بسته داره حال میکنه منم اروووم اروم شرتشو کشیدم پاییین وایییییییییییییییییییی چه کسی سفیییییید توپول خکه خیس شده بود منم شروع کردم به خودرنش دیدم خالم با دستاش داره سرمو حول میده سمت کسش فهمیدم که واره حال میکنه منم همینطور نیخوردمش واسش طوری که قرمزه قرمز شده بود خالم با صدایی گرفته گفت بسه ساسان گفت بیا نوبته منه که بهت حال بدم منم از خدا خواسته رفتم جفتش دراز کشیدمو یه لب ابدار گرفتم گفتم بفرما خاله من اماده ام خالم بلند شد شرتمو با یه اشوه ای کشید پایین وقتی کیرمو دید گفت این چیه گفتم کیرمه گفت زلیل شده چه بزرگه 21 سانته چون امپول زدم من بدم میومد کیرم کوچیک باشه خلاصه شروع کرد از خایه خوردن


پسر طوری ساک زد که ابم اووومد پاشید تو صورتش اونم یه ساسانی گفت که یه لحظه گفتم الانه که منصرف بشه و بهم نده بعد دیدم خندش گرفت گفت چقد بی جنبه تشریف دارن منم با خنده گفتم خدا میدونه چند نفر از این مردا کوچه سرت هرشب جلق میزنن که گفت خفه بابا البته با لحن شوخی رفت صورتشو شست و اومد دید کیرم خوابه گفت الان بلندت میکنم شروع کرد به خوردنش دید لامصب داره بلند میشه وقتی حسابی بلند شد گفتم خاله بسه میخواتم شروع کنم به خالم گفتم از کون میشه گفت نه گفتم افرین من کون میخوام گفت نه منم کلی التماس تا راضی شد گفت برو ک م بیار که اگه دیدم بد میکنی نمیذارم از کون بکنی منم کرم رو اوردم زدم هم به کیرم هم سوراخ کونش پسر بدنش مث یه تیکه جواهر بوووود خلاصه بهش گفتم کونتو قمبل کن اونم قمبل کرد منم اروم اروم کیرمو کردم توش کونش وقتی سر کیرم رفت دیدم واره با دستاش دستمو سفت فشار میده حقم داشت گذاتم جا باز کنه بعد ارو م اروم فشار دادم که دیگه کاملا رفته بود تو کونش یه چند ثانیه ایستادمو شروع کروم به تلمبه زدم سرعتو زیاد کردم اونم هی نیگفت ساسان بسه نمیتونم


دیدم واقعا نمیتونه در اوردم کیرمو رو کمر خوابوندمش پاهاشو دادم بالا یکمی با کیرم با کسش بازی کردمو اروم کردم داخلش و تا ته خوددش یه جیغ سکسی کشید منم با همون شروع کروم به تلمبه زدن همزمان با تلمبه با سینه هاش بازی میکردم سینه هاشو که میدیدم عقب جلو میشه 10 برابر حشریم میکرد پسر کسش تنگ تنگ بود طوری که انگار اولین بار بود که میداد ولی خیلی تمیز بود واقعا به خودش میرسید خلتصه بهد از 15 الی 20 دقیقه که داشتم میزدم ابم داشت مومد که در اوروم کیرمو رو به پشت خوابوندمش همشو ریختم سر کونش و همونطور افتادم روش به مدت 10 دقیقه واقعا سکس توبی بود بعدش رفتیم یه دوش اب گرم گرفتیم و رفتیم خوابیدیم


بعد از اون تا الان که دادم این داستان رو مینویسم باهم سکس داشتیم بعدها فهمیدم یه دوس پسر داره که خیلی بهش میرسه خودش بهم گفت این بود ماجرای من و خالم .
     
#752 | Posted: 11 Sep 2014 01:23

دید زدن مامان آتوسا

من سامان 19 سالمه و در شرق تهران ساکنم من زیاد از دختر و از این چیزا خوشم نمیاد و بیشتر دنبال زنهای جا افتاده 35 تا 47 هستم یکی مثل مامانم. راستی مامانم آتوسا 45 سالشه و نسبتا هیکل خوبی داره با یه شکم نقلی که آرزومه که زیره شکمشو ببینی.


بگذریم. یه روز که خیلی حشری بودم و کیرم سیخ شده بود و دنبال یه سوراخ گرم ونرم میگشت و همینجور با خودم کل انجار میرفتم که یاده شورتای مامانم افتادم رفتم سر کشوش و با شورتهای توریش ور رفتم و بازی کردم چه بوی خوبی میداد مالیدم به کیرم یه 15 دقیقه ایی در گیر شرتها بودم اخرشم ابم و نیاوردم و رفتم بیرون وقتی برگشتم مامانم اومده بود وداشت میرفت حموم منم سلام دادم و رفتم تو حال تا تلویزیون ببینم چون بیش از حد حشری بودم با یکی از دوستام که مامانش و میمالونه تماس گرفتم و بهش گفتم که مامانم رفته حموم و باید چی کار کنم اونم یه سرس کس و شر گفت و فقط دل من وسفت تر کرد همین.

صدای شر شر اب در اومد حموم مامانم معمولا 25 تا 30 دقیقه طول میکشه .قلبم تند میزد هیجان عجیبی اومد سراغم نمیدونم از ترس بود یا اینکه میخواستم مامانم و لخت ببینم . به هر حل رفتم دم در حموم و از کلید مشغول دیدن شدم هنوز چیزی ندیده بودم صدای اب قط شد و مامانم از کنار حموم تیغ و برداشت وایییییییی واقعا کون گنده ایی داشت بیخود نبود که همه مردا اول به کونش نگاه میکردند سینه هاشم نسبت به سنش خو ب سفت مونده بود من کیرم و میمالیدم و به هیکل خوش فرم مامانم نگاه میکردم هنوز کسشو ندیده بودم دید خوبی هم نداشتم ولی با این تفاصیر فهمیدم که میخواد پشماشو بزنه درست نمیشد دید برای همین رفتم تو اتاق ومنتظر بیرون اومدنش شدم وقتی اومد بیرون از لای در داشتم نگاه میکردم و صدای تلویزیون از حا میومد و مامانم فکر کرد که من اونجام با خیال راحت بدون حوله اومد بیرون واقعا هیکل مامانم هر مردی رو حشری میکرد منم داشتم دیوونه میشدم دلا شد تا حولشو برداره اوممممممم سوراخ کون بزرگش برق میزد صورتی صورتی بود کیرم و میمالوندم حولرو برداشت ومشغول خشک کردن سرش شد برای اولین بار کسش و دیدم تمیز مثل اینه اون یکم شکمی هم که داشت به کسش جلوه خاصی داده بود و ظاهرن هم انگار خیلی هم گشاد نبود سینه هاشو خشک کرد و لباس زیرش و هم پوشید یه شرت کرست سفید که خیلی بهش میومد من هم دیگه اب از کیرم وهم از دهنم اویزون بود......... و از اون به بعد دیدم به آتوسا تغیر کرد!!
     
#753 | Posted: 11 Sep 2014 01:31

گایدن گروهی خواهرم شراره

سلام.من امیر هستم و 22 سالمه. راستش من توی تمام این مدتی که از زندگیم می گذشت هیچ وقت با هیچ زن و دختری سکس نداشتم و همیشه حسرت یه سکس خوب رو تو دلم داشتم ولی موقعیتش پیش نمی اومد.
اطرافم هم دختر زیاد بود و اولین و نزدیک ترین دختر بهم،خواهر بزرگم شیدا بود.خب من دو تا خواهر دارم ولی اونقدری که به شیدا احساس نزدیکی می کردم نسبت به شراره این احساس رو نداشتم.گرچه نمی دونستم که سرنوشت چیز دیگه ای رو برام رقم میزنه و اتفاقات طور دیگه ای می افته.شیدا خواهر بزرگم یه سال ازم بزرگتر بود و شراره

هم دو سال از من کوچیک تر بود و تقریبا من و شراره خیلی با هم درگیر بودیم.در واقع بعد از اینکه پدرم بعد از به دنیا اومدن شراره از دنیا رفت مادرم به تنهایی ما رو بزرگ کرد و این درگیری من و شراره خیلی باعث زحمتش می شد.مادرم هم جوون بود و هم خوشکل و خوش هیکل و آرزوی هر مردی بود ولی خودش دوست داشت مجرد بمونه.حتی من هم دلم میخواست باهاش باشم.
داستان من از اونجایی شروع شد که شراره کنکور داد و توی یکی از دانشگاه های تهران قبول شد و همه خوشحال بودن از اینکه شهرستان قبول نشده و البته من ناراحت بودم چون فکر میکردم بالاخره یه نفس راحتی می کشم ولی اینطور نشد.

شراره شروع کرد به رفتن دانشگاه و کم کم یه تغییراتی توش دیده شد.تیپ و لباسش خیلی باز تر شد و آرایش هاش هم 180 درجه فرق کرد در واقع اصلا شراره ی قبلی نبود.یواش یواش شب دیر اومدن ها هم شروع شد و به بهونه ی رفتن به خونه ی دوستاش حتی بعضی شب ها هم خونه نمی اومد.مامانم با این قضیه مشکلی نداشت و خیلی توی این مسائل باز فکر میکرد و حتی دوست پسر شیدا بعضی شب ها پیش شیدا تو اتاقش میخوابید و منم مشکلی نداشتم ولی شراره دیگه خیلی داشت مشکوک میزد.این شد که تصمیم گرفتم سر از کارش در بیارم.هر کاری کردم نتونستم تا اینکه اون اتفاقی که میخواستم بیفته خود به خود افتاد.یکی از روزهای پاییز سال 87به یه مهمونی حوالی صادقیه دعوت شدم.اونطوری که دوستم تعریف می کرد قرار بود آخرش سکس پارتی داشته باشیم و خودش چند تا جنده هم ظاهرا دعوت کرده بود در کنار مهمونا.منم که تجربه ای تو سکس نداشتم اول رد کرد ولی بعدا به اصرار دوستم قرار شد من آخر سر نمونم و جنده ها که کارشون رو شروع کردن من دیگه برم.اینطوری شد که رفتم.توی مهمونی جمعیت زیاد بود و شاید 50-60 نفر بودیم که پسرا حدودا 20-25 نفر بودن و بقیه دختر بودن.تا ساعت 12 شب مهمونی ادامه داشت تا اینکه رفیقم اومد بهم گفت:«امیر اگه میخوای بری همین الان برو.اگه بمونی هم که منو خوشحال میکنی.میخوایم شروع کنیم». چشمکی زدم و گفتم که دیگه می رم. کتم رو برداشتم و از درب خونه بیرون رفتم و بعد رفتم به سمت در حیاط و وارد کوچه شدم.

ماشینم دقیقا جلوی درب پارک بود.به سمت درب ماشین رفتم که صدای 5-6 تا دختر شنیدم.کنجکاو شدم و برگشتم و صحنه ای رو دیدم که از تعجب شاخ در آوردم.شراره به همراه 5 تا دختر دیگه با تیپ های وحشتناک سکسی و آرایش غلیظ از یه پاترول پیاده شدن و به سمت درب حیاط رفتن.خودم رو سریع پشت ماشین قایم کردم تا اونا وارد خونه بشن.سریع به دوستم زنگ زدم و گفتم:«جنده هات همینا بودن که اومدن تو؟»رفیقم خندید و گفت:«اره.چطور؟میخوای تو هم بیای تو؟»منم گفتم آره.رفیقم هم در رو زد و رفتم تو.هنوز باورم نمیشد که شراره اومده اینجا تا جنده گی کنه.به آرومی رفتم بالا و وارد شدم.توی سالن پذیرایی دنبال شراره گشتم.یه گوشه روی مبل نشسته بودو یکی دیگه از رفقا کنارش بود و دستش رو روی پاهاش گذاشته بود.منم یه جایی که دیده نشم پشت چند نفر نشستم و مشغول نگاه کردن شدم.مهمونی داشت یواش یواش وارد فاز سکسی میشد و دختر و پسرا رفته بودن تو فاز لب بازی و دست مالی همدیگه.تو همین لحظه یه دختر هم به سمت من اومد و گفت:«چرا تنهایی جیگر»روم رو بهش کردم و گفتم:«برو یکی دیگه رو پیدا کن.من دارم میرم»طرف هم یه ایییش کرد و با اکراه رفت.رفیقم داشت یواش یواش رکابی شراره رو در میاورد که یهو هم رکابی و هم سوتین صورتیش رو با هم در آورد و سینه های شراره که سفت شده بود رو هوا موند.خیلی دوست داشتم از این صحنه فیلم بگیرم ولی به خاطر ازدحام جمعیت نمیشد.باید جلو تر میرفتم.خیلی آروم از پشت مبل ها رفتم و وارد آشپزخونه شدم.حالا شراره و سعید پشتشون به من بود و هر دوشون هم به شدت مست بودن. یواش گوشیم رو در اوردم و از پشت گلدون مشغول فیلم گرفتنم از اون دوتا شدم. جو مهمونی اونقدر بالا بود که کسی متوجه من نشد. سعید کم کم رفت سراغ شلوار و چند لحظه بعد شراره رو لخت لخت روی مبل خوابونده بود و داشت کسش رو میخورد. من هم دیگه تو حال خودم نبودم و از دیدن بدن سکسی خواهرم حشری شده بودم.

سعید یواش یواش بلند شد و از توی جیبش یه کاندوم در آورد و روی کیرش گذاشت.پیش خودم فکر کردم یعنی میخواد شراره رو از کس بکنه؟و این سوال رو با خودم مدام مرور میکردم که این اتفاق افتاد.سعید کیرش رو دم کس خیس خواهرم گذاشت و با یه فشار ساده کیرش تا ته توی کس گشاد خواهرم جا شد و مشغول تلمبه زدن شد.دیگه تو حال خودم نبودم و بد جوری فاز سکسی گرفته بودم.تقریبا 10 دقیقه فیلم ضبط کرده بودم و از کس دادن شراره هم گرفته بود ولی خودم هم میخواستم وارد کار بشم.گوشیم رو خاموش کردم و توی آشپزخونه تمام لباس هام رو در آوردم و یه دابل شات برای خودم ریختم و خوردم.یه کم صبر کردم و بعد خیلی آروم به سمت سعید و شراره رفتم.حالا سعید روی مبل خوابیده بود و شراره روش نشسته بود و داشت تلمبه می زد.شراره پشتش به من بود ولی سعید منو دید.یه چشمک به سعید زدم و اونم متوجه شد.دستش رو آورد رو کمر شراره و اونو روی خودش خم کرد طوری که سوراخ کون خواهرم سمت من قرار بگیره.من هم از پشت به شراره نزدیک شدم و کیرم رو به کیر سعید که توی کشس شراره بود مالیدم تا خیش بشه.یه کم با انگشتم به سوراخ کون شراره ور رفتم و شراره هم چیزی نمی گفت و کاملا توی فاز عشق و حال بود.من هم کیر کلفتم رو که حتی کل کیر سعید رو میخوابوند رو روی سوراخ کون شراره گذاشتم که یهو شراره با یه صدای حشری کننده گفت:«آخ جون.من عاشق کون دادنم.کونم رو جر بده.زود باش»و حواس مهمونی به ما پرت شد.این حرفش من رو حشری تر کرد و من کیرم رو فشار دادم داخل که یهو شراره جیغ کشید و کل مهمونی دوباره یه لحظه به ما سه نفر نگاه کردن.

شراره ساکت شد و من کیرم رو دیدم که خیلی راحت تا ته توی کون شراره فرو رفت و طبق تجربه هایی که بعد ها به دست آوردم فهمیدم شراره خانوم کونی حرفه بودن اون موقع.کیرم که جا شد شروع کردم به عقب و جلو کردن.سعید چون نشسته بود کیرش تا ته توی کس شراره بود و نمی تونست تلمبه بزنه.شراره هم ثابت بود و فقط اه و اوه میکرد و منم با شدت تلمبه میزدم.منی که موقع جلق زدن خیلی سریع آبم میومد این بار انگار کمرم خشک شده بود و هر لحظه وحشیانه تر کیرم رو توی کون خواهرم فرو میکردم.حدود دو سه دقیقه به کارم ادامه دادم تا اینکه حس کردم آبم داره میاد و آبم رو با فشار توی کون شراره خالی کردم.چند لحظه همونطور ایستادم وسکوت کردم.شراره داشت آه میکشید.کیرم رو آروم در آوردم و عقب رفتم.به محض اینکه کیرم رو بیرون آوردم شراره ی حشری شروع کرد روی کیر سعید تلمبه زدن و آه و اوه جفتشون بلند شد.برگشتم آشپزخونه تا لباس هام رو بپوشم.توی حال خودم نبودم و همش به سکس گروهی که با خواهرم داشتم فکر میکردم.لباس هام رو تنم کردم و از صاحب مهمونی خدافزی کردم و سوار ماشین شدم و رفتم.

مدام به کاری که کرده بودم و فیلم ده دقیقه ای که گرفته بودم فکر میکردم.کیفیت فیلم بالا بود و شراره کاملا توش معلوم بود و نمیدونستم با فیلمی که از سکس خواهرم گرفتم چیکار کنم.فقط پیش خودم مونده بودم بعد از این چیکار کنم چون شراره واقعا خوشکل ترین دختری بود که دیده بودم و میخواستم یه دفه واقعا با هم سکس داشته باشیم.بعد از اون روز کنجکاو شدم که شراره چطور این کاره شده و یه سری تحقیقات انجام دادم تا بالاخره یکی از دوستای دانشگاهیش بهم گفت دلیلش بی جنبه بودن شراره توی عرق خوردن بود و بهم گفت شراره اولین بار که سکس کرد خیلی عرق خورده بود و تو حال خودش نبود و وسط مهمونی کاملا لخت شده بوده و اه و اوه می کشیده و همونجا همزمان با چند نفر سکس کرده و پردش رو هم همونجا از دست داده بوده. بالاخره اولین سکس من هم قرار بود اینطوری باشه.

بعد از اون من چندبار دیگه هم با نزدیکام سکس کردم و بالاخره با شیدای دوست داشتنیم هم سکس کردم و خب شیدا بعد از اینکه با دوست پسرش به هم زد رسما هر شب نصفه شب میاد اتاق من.در نهایت هم تونستم یه نیمه سکس با مامانم داشته باشم که این آخری مربوط به هفته ی گذشته هست و هنوز تو کفشم چون بهترین اتفاق عمرم بود و داستان جریان خیلی خیلی جالبی پیش اومد تا این اتفاق افتاد و داستانش رو به زودی براتون می نویسم.ولی در کل هنوز که هنوزه نتونستم شراره رو بکنم و نکته ی جالب قضیه همینه. وضع مالی ما به لطف ارث و میراثی که از پدرم مونده خوبه و هیچ کمبودی نداریم ولی شراره یه مدت بعد گفت که میخواد توی یه شرکت مهندسی کار کنه و بعد مامانم هم قبول کرد و همه فکر میکردیم که داره خوب کار میکنه چون پول خوبی داشت و دیگه نه تنها از مامانم پول تو جیبی نمیگرفت بلکه یه دفه در کمال ناباوری 10میلیون تومن برای خرید ماشین به مامانم کمک کرد و همه مونده بودن ولی من میدونستم خواهرم در حقیقت کارش چی بود. هیچ شرکت مهندسی وجود نداشت بلکه خواهرم به خاطر چهره و اندامش و حرفه ای بودنش یکی از گرون ترین جنده های تهران بود و ظاهرا اون طوری که آمارش رو در آورده بودم شبی بین 50 تا 100 تومن میگیره.با این وجود مادرم یه دفه میخواست شوهرش بده که شراره تهدید کرد و این اتفاق نیفتاد و خانوم هنوز از پول در آوردن سیر نشده.یکی از دوستام هم میگه شراره اینقدر در آورده که یه خونه برای کارش توی میدون رسالت خریده.فکر همه چیز رو میکردم جز اینکه یه دانشگاه رفتن، از خواهرم یه جنده ی حرفه ای بسازه. . . . .
     
#754 | Posted: 11 Sep 2014 17:48

مامانم

سلام اسم من حامد و بست وچهار سالمه. تنها بچه خانوادهام به قول گفتنی یکی یکدونم مادرم اون موقع سی و شش سالش بود و بابام شش سال پیش رفته به انگلیس تا مثلا کار کنه. توی این شش سال فقط از داشتن پدر نامه میاد و

بعضی وقها پول . بگذریم تا اونجاییکه یادمه توی این شش سال خودم کار کردمو خرج خودمو دراوردم. خلاصه بعداز

حدودا چهار سال پیش یه کامپیوتر خریدم و این جریانی که تعریف میکنم بعد از خرید کامپیوتره .

یه شب دم در خونمون با دوستم نشسته بودم که دیدم عجیب رفته تو موبایلشو در بیا هم نیست بهش گفتم تو موبایلت چی داری؟ گفت یه داستان گفتم داستان اونم تو موبایل گفت باورت نمیشه بیا بخون. از اول داستان آورد و من شروع کردم به خوندن موضوع داستان سکس غیر علنی با مادر بود. بهش گفتم این چرتو پرتا چیه میخونی گفت واقعیه! خلاصه تا اخر داستانو خوندمو بهش گفتم دم مادره گرم خیلی باحال بوده. خلاصه این داستان رو من اثر گذاشت خیلی در موردش فکر کردم که کار مادره درست بوده یا نه. ازش در مورد اینترنت سوال کردم و آوردمش خونمون که چه جوری میشه رفت تو اینترنت. اونم شروع کردبه من توضیح دادنو رفت تو اینترنت یه ادرس وارد کردو دیدم یه لیست از سایتهای سوپر باز شد و به اسم(kar20.com)خلاصه رفت داخل سایتو رفت تو قسمت داستانهای سکسی دقیقا همون داستانو برام اورد و به من اینترنتو یاد داد و یک فیلتر شکن هم بهم دادو گفت با این برو تو این سایت و وقتی داشت میرفت بهم گفت خوش به حالت خودتیو مامانت. کاش من جای تو بودم. منم بهش گفتم گمشو چرتو پرت نگو .

شب شدو من که زیاد سمت کامپیوتر نمیرفتم وقتی سرمو بلند کردم دیدم حدودا پنج ساعت تو اینترنت بودم باورم نمیشد همه چیو یک جور دیگه میدیدم عکس مادرمو که کنار تختم بود یه جور دیگه نگاه میکردم خلاصه عجیب راست کرده بودم خودم از دیدن کیرم تعجب کرده بودم. ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت دو شبه. درو باز کردم رفتم تو اتاق مادرم صداش کردم دیدم خوابه دوباره صداش کردم گفت چی شده گفتم خواب بد دیدم ترسیدم گفت بیا پیشم بخواب منم سریع رفتمو پیشش خوابیدم اینقدر منتظر شدم تا خوابش برد. یواش یواش توی نور چراغ خواب رفتم پشتشو خیلی آروم دامنشو دادم بالا. خلاصه به شرتش رسیدم کیرمو درآوردم و منکه تا اون موقع جق نزده بودم با دیدن شرتش شروع کردم به زدن. بعد از یه مدت دیدم کیرم داره منفجر میشه دیگه حالم دست خودم نبود خودمو به زور کنترل کردم ابمو ریختم رو شرتش و تا صبح مثل جنازه افتادم. صبح زودتر مامانم از خواب بیدار شدم تا ببینم چه گندی زدم. دیدم خبری نیست. خیالم راحت شد و زود رفتم صبحانه اماده کردم و خوردمو رفتم سرکار.

عصری که از سر کار برگشتم گفتم امشب هر جور شده حتما باید بکنمش رفتم پیش دوستم بهش گفتم راستی منظورت چی بود گفت بهت حسودی میکنم چون خودتیو مامانت هر کاری دوست داری میکنی من جای تو بودم یه قرص میدادم ویه دل سیر بدون مزاحمت یه کس وکون سیر میکردم گفتم چه قرصی میدادی گفت صبر کن رفت از خونشون سه تا قرص اوردو بهم داد گفت از این قرص گفتم به دردم نمیخوره گفت من منتظرم منو مامانم یه شب تنها بشم تا صبح ده دفعه میکنمش گفتم دیوونه ای خلاصه قرصو بهش دادمو گفت به دردم نمیخوره چند بسته دارم انداخت گوشه کوچه وخلاصه بعد از چند دقیقه خدافظی کردیمو من امدم خونه بعد سریع رفتمو قرصارو برداشتم اومدم خونه تا ساعت ده شب خودمو با داستانهاییکه از اینترنت گرفته بودم مشغول کردم بعد دولیوان شربت درست کردم داخل یکی از لیوانها دوتا قرص انداختمو خوب به هم زدم بردم برای مامانم خلاصه خوردو منم داشتم دیوونه میشدم خلاصه کلافه شده بودم تا مامانم بخوابه خلاصه خوابیدو منم به بهانه اینکه میترسم پیشش خوابیدم تا اینکه رفتم کامپیوترو روشن کردم شد ساعت دو کامپیوترو خاموش کردم رفتم بغل مامانم خوابیدم اروم دامنشو بالا زدم وشرتشو اروم کشیدم پایین تر سیدم نکنه طوریش شده باشه دیدم نفس میکشه کیرمو دراوردم کمی روغن زیتون ریختم روش حسابی چربش کردم با ترس اینکه از خواب بیدار شه اروم گذاشتم لای کونش اروم فشار دادم توش. دیدم نه خبری نیست انگشتمو چرب کردمو کم کم کردم تو سوراخ کونش بعد کیرمو کردم تو کسش. خیلی حال میداد کم کم حالت دیشب بهم دست داد سریع کشیدم بیرون فشار دادم تو کونش حس کردم سرش رفت تو همه ابمو توش خالی کردم دیگه نفهمیدم چی شد همون جور خوابم برد صبح مثل خلا از خواب بیدار شدمو سریع همه چیو روبراه کردم و سریع صبحانرو درست کردمو رفتم سره کار. این ماجرا اولین سکسی بود که داشتم.

نوشته حامد
     
#755 | Posted: 11 Sep 2014 18:18 | Edited By: shomal

سکس با صیغه پدری این داستان خیلی حشری نیست اما نخونی ا دستت رفته

آنروز با مادر و دو تا خواهرم بر خلاف سالهای گذشته که برای مسافرت به شمال میرفتیم تصمیم گرفتیم به زیارت حضرت معصومه در قم برویم . تابستان لنگ لنگان از راه رسیده بود و هوا جان میداد برای گشت و گذار و پرسه زدن در هوای گرم ، من تازه به سن تکلیف رسیده بودم و بقول برو بچه ها شاشم کف کرده بود و قد و قواره مردانه پیدا کرده بودم .
با آنکه چارشانه و تنومند و از هم سن و سالهای خودم یک سر و گردن بلند تر بودم اما هنوز چشم و گوشم باز نشده بود ومعلوماتم در باره جنس مخالف و سکس بیش از چند رساله آیت الله ها که در مسجد محله گاه و بیگاه با دوستانم برای مزاح میخواندم بیشتر نبود .
مثل دیگران در سن بلوغ حال و هوایم بکلی تغییر کرد . دنیا را با چشم هیز میدیدم و با یک تار موی نامحرم حشری میشدم .
وقتی در کتابهای دینی زندگینامه ائمه اطهار را با آنهمه زنهای ترگل و ورگل و دهها کنیز زیبا و تو دل برو از ایران و مصر و ترکیه تا اندلس اسپانیا که سرداران فاتح اسلام برایشان میفرستادند می خواندم بهشان حسودی ام میشد .


پدرم با ما به علت ماموریت اداری که دو هفته طول میکشید نیامده بود و خرج سفر را با دست دلبازی به مادرم داد و ما را با سلام و صلوات راهی زیارت کرد . من اصلن از ماموریت های پدرم که هر ماه صورت میگرفت سر در نمی آوردم و از اینکه برای راحتی ما خودش را به آب و آتش میزد به او افتخار میکردم . مادرم اما اینطور نبود از چشمهای پدرم چیزهای دیگری میخواند ، شاید میترسید که خدای نکرده در ماموریت ها اتفاقی برایش بیفتد و بچه ها یتیم شوند .


صبح پنج شنبه با سلام و صلوات از زیر قرآن رد شدیم و بعد از ریختن کاسه آبی توسط یکی از همسایه ها بار سفر را بستیم . در راه خیالات گوناگون از سر و کولم بالا میرفتند و مرا با خود به چشم اندازهای دور و دراز میبردند . خواهرانم اما چانه هایشان مثل همیشه تکان میخورد و آسمان و ریسمان را به هم می بافتند و از حرف های صدمن یک غاز لحظه ای خسته نمی شدند .

وقتی به مدخل شهر قم رسیدیم روی تابلو نوشته بود که به شهر خون و انقلاب خوش آمدید . معنی انقلاب را باید و شاید نمی دانستم و خیال میکردم منظورشان همان تولد دوباره اسلام بعد از 1400 سال در مملکت خودمان میباشد .
اولین چیزی که در آستانه ورود به این شهر توجه ام را جلب کرد حضور طلبه ها با آن عمامه های سیاه و سفید و رداهای گل و گشاد و شکم هایی برآمده بود که در هر کوی و برزنی مانند مور و ملخ می لولیدند . با آنکه همیشه شق و رق راه میرفتند و سرهایشان رو به پایین بود اما با چشمهای مرموزشان حتی جنبش یک پشه را زیر نظر داشتند و جنس نامحرم را در هفتصد فرسنگی با همه چادر و چاقچور بو میکشیدند .


از گوشه و کنار شنیده بودم که شهر مقدس قم ، این نقطه ثقل شیعیان جهان مرکز تریاک و صیغه در عالم اسلام نیز هست و میشود با اندک ذکاوتی کارها را چفت و جور کرد و هلوهای پوست کنده را صاف و ساده گیر آورد و به دندان زد و مزه مزه کرد . من اما تا بحال هیچ هلویی را ، بهتر بگویم هیچ حوری ای را دندان نزده بودم و در سن بلوغ 24 ساعت زیر شکمم قار و قور میکرد و گرسنه بود


این را بگویم که مسافرت ما بر خلاف شمال که با بزن و بکوب و رقص و آواز و گاه با مشروبات الکلی همراه بود اینجا در شهر خون و قیام یعنی قم بیشتر به رفتن به یک مراسم دفن و عزاداری می مانست تا مسافرت . هیچ جای این شهر رگه ای از تمدن انسانی ندارد . انگار خاکستر لعنت و مرگ بر آسمانش پاشیده اند ، فقط مسجد و امامزاده و قبرستان و زنجیر و قمه زنی و گریه و زاری .
و اگر این دختران فاحشه در هر گوشه و کنار این شهر سیاهپوش با چادرهای سیاه نمی پلکیدند ، حتی جغدها هم در این شهر پر نمی زدند .


مادرم یک هتل دسته دوم را انتخاب کرد و ما در آنجا اطراق کردیم . روز نخست از بس که خسته بودیم بعد از خوردن غذای آماده که با خود آورده بودیم مانند اصحاب کهف خوابیدیم و روز بعد بی آنکه به سوی زیارت حضرت معصومه برویم طبق برنامه ای که داشتیم بسوی قبرستان دور افتاده « شیخان » که کشته های جنگ و پدربزرگمان دفن شده بود رفتیم .
قبرستان قدیمی بر خلاف آنچه که خیال میکردم شلوغ و پلوغ بود ، پر از دختران جوان که گاه گاه چادر از سر بر میگرفتند و لباسهای چسبانی که پستانهایشان را بر جسته میکرد به نمایش میگذاشتند ، منظره هایی عجیب که حتی در تهران بزرگ به عمرم ندیده بودم . از طرف دیگر در هر گوشه و کناری طلبه های ریز و درشت قرآن جیبی در دست گرفته بود و با نگاهی آب زیر کاه حول و حوش را می پاییدند .


مادرم بیخیال سرانگشتانش را روی قبر گذاشته بود و حمد و سوره میخواند و ضجه های نرم سر میداد . خواهرانم هم همینطور .
من اما در باغ نبودم و با کنجکاوی اطراف را می پاییدم . میدانستم که کاسه ای زیر نیم کاسه است . آنهمه طلبه های ریز و درشت و دخترانی که وقتی چادرشان را از سر بر میگرفتند بیشتر به هنرپیشه های سکسی سینما شبیه بودند تا یک نفر محجبه .
چند بار خواهرانم از قضیه بو بردند و مثل همیشه در گوش هم پچ پچ کردند و آرام خندیدند من هم محلشان نمی گذاشتم . قوه مرموزی در زیر شکمم تمام فکر و خیالاتم را به خود مشغول داشته بود و من که آس و پاس بودم نمیتوانستم جوابش را بدهم و خفه اش میکردم
.
یکهو سر و صدایی در انتهای قبرستان که بیشتر شبیه به دعوا و مرافعه بود به گوشم خورد . بی اختیار به آنطرف حرکت کردم تا سر و گوشی آب دهم و از شر خنده های خواهرانم که به مثل تیری به بدنم اصابت میکردند رها گردم . از میان راه باریک و پر پیچ و خم که در دو طرفش قبرهای خالی و ستونهایی از درختان به چشم میخوردند گذشتم ، در بادهای ولرمی که می وزیدند بوی مرده به مشامم میرسید و آهک و دود و سیمان و لاشه های گندیده . دو انگشتم را روی دماغم گذاشتم و از رفتن به محل حادثه کمی پشیمان شدم ، خواستم برگردم که یکهو صدای آه او آه ، یواش تر در آن منطقه متروکه به گوشم رسید . خوب که دقت کردم دیدم که در سمت راستم در درون یک قبر خالی دختری کم سن و سال در حالی که پایین تنه اش لخت و عور بود روی آلت یک طلبه ای که عمامه از سرش افتاده بود و عرق از سر و صورتش جاری شده بود بالا و پایین می رفت. برق از سرم پرید . این صحنه ها را تنها در فیلم های تلویزیونهای ماهواره ای دیده بودم ، آنهم نیمه شبها که پدر و مادر و خواهرانم در خواب بودند . بی اختیار سر تا سر صورتم از شرمی پنهان سرخ شد و بخودم گفتم تا سه نشده از محل دور شوم ، همین کار را هم کردم اما ناگاه از داخل همان قبر صدایم زدند . سرم را چرخاندم و دیدم که آن طلبه ای که مشغول جماع بود با دست به من اشاره میکند ، با بسم الله بسم الله بطرفشان حرکت کردم ، یک آن به سرم زد که نکند آن سید خدا از اینکه به ناموسش با چشم چپ نگاه کردم عصبانی شده است و میخواهد انتقام ازم بگیرد و قیمه قیمه ام کند ، ایستادم و خواستم بر گردم که دیدم که طلبه عمامه سیاهش را روی سرش گذاشت و با لبخندی مصنوعی با چهره پر پشم و پیلش به طرفم آمد و چاق سلامتی گرمی کرد و گفت
: « میدونم ، برا چی این دور و برا می پلکی اینجا کسی برا فاتحه خوندن نمی آد ، اگه میخواهی همین دخترو برات یکی دو ساعت صیغه کنم ، اونم با اتاق مجانی » .
منظورش داخل قبر بود ، کمی این پا و آن پا کردم ، از سویی توفان شهوت در رگ و روحم بیداد میکرد و از طرفی در رو دربایستی گیر کرده بودم . تازه مادر با دو تا خواهرم در صد متری در کنار قبر بیتوته کرده و منتظرم بودند . خواستم جوابش دهم که دختر را صدا کرد و او با عشوه و کمی قر در کمر به طرفم آمد و طلبه بهش گفت که کمی چادرش را کنار بزند تا براندازش کنم . تی شرتی قرمز و کوتاه که تا بالای نافش معلوم بود به تن کرده بود ، در حالی که آدامسی میجوید با لبهای ماتیک زده و صورتی بزک کرده نگاهم کرد و لبخندی زد .


: « ببین ، همه چیز اینجا شرعیه ، از خون مادر هم حلالتر ، خودم عقد صیغه برات میخونم و بهت چک سفید میدم ، 100 درصد مث کنیز در اختیارته ، فقط باید جیبتو کمی شل کنی و نقل و نبات بدی »
من که لب و لوچه ام آب افتاده بود از خودم بی اختیار شدم و دست و پا چلفته گفتم
: « آخه »
: « آخه آخه نداره ، از حوری بهشتی هم قشنگتره ، باکره باکره » .
: « باکره ، تو که تازه تا ناف فرو کرده و پاره پاره اش داشی میکردی » .
دست کرد و از جیبش یک کاغذی بیرون آورد و به من داد و گفت : « اینم اسم و آدرس و بنگاه صیغه ای که اونجا کار میکنم یعنی مدیرشم ، هفت روز هفته از ساعت 2 بعد از ظهر تا نماز مغرب و عشا اونجام ، اگه هوس کردی یه نوک پا بیا تا انواع هلوها رو با نرخ های ارزون نشونت بدم »
دختر صیغه ای از اینکه دست رد به سینه اش زدم کمی با اخم و تخم نگاهم کرد و چادرش را روی سرش گذاشت و با طلبه بر گشت ، منم از شوک در آمدم و از اینکه داستان به خیر و خوشی گذشت ، نیم نگاهی به آدرسی که روی کاغذ نوشته بود انداختم و شکمم را برای روزهای بعد صابون زدم .


ادامه پست بعد
     
#756 | Posted: 11 Sep 2014 18:19

وقتی به مادرم رسیدم گفتم که احتیاج به غذای حاجت داشتم برای همین چند لحظه ای ترکشان کردم ، خواهرانم که مرا دیده بودند دوباره درگوشی شروع به صحبت کردند و باز خندیدند
. وقتی از قبرستان بر می گشتیم طلبه هایی که تک و توک روی قبرها نشسته و مشغول تمیز کردنشان بودند به خواهرانم با چشمهای هیز نگاه میکردند و انگار می خواستند آنها را از مادرم بقاپند ، قرآن و دعاخوان و بقیه بند و بساط ها تنها مهمل شان بود ، و در باطن دنبال جنس های تازه میگشتند یا میخواستند با جاکشی پول و پله ای به چنگ بزنند .


روز بعد که مادرم و خواهرانم خود را برای زیارت به حضرت معصومه جمع و جور میکردند ناگاه خودم را به مریضی زدم و آه و ناله سر دادم و چند بار به طرف دستشویی دویدم و ادای استعفراغ کردن را در آوردم . آنها هم دست پاچه شدند و آب لیمو ترش را در چایی مخلوط کردن و با بسم الله بسم الله به من دادند و گفتند که بهتر است در هتل بمانم و اگر حالم بدتر شد بهشان با تلفن دستی ام زنگ بزنم ، همچنین به سرایدار و نگهبان هتل هم سپردند که به من سر بزنند .
وقتی دیدم که نقشه ام گرفته است در دلم خندیدم و در داخل اتاق شروع کردم به رقص کردن
. از آنجا که به پول بیشتری نیاز داشتم شب گذشته وقتی که مادرم خوابیده بود پاورچین پاورچین به طرف کیف پولش رفتم و چند اسکناس درشت بر داشتم و با مقداری پول که خودم جمع کرده بودم میتوانستم دلی از عزا یا زیر تنه ای از عزا در بیاورم .
فی الفور به سرعت برق و باد صورتم را سه تیغه کردم و کرم و ادکلن زدم و مثل یک شاه داماد خودم را نو نوار کردم و بعد از تو رگ زدن صبحانه ای مفصل به حرکت در آمدم .
سرایدار هتل که گمان میکرد من اکنون رو به قبله دراز کشیده و در حال مرگم با آن قیافه جنتلمنی و سر و صورت صفا داده و لباسهای آخرین مدل چشمهایش در ابتدا چار تا شد اما از آنجا که خودش گرگ باران دیده بود از ته و توی قضایا سر در آورد .
بهش گفتم که اگر مادرم بر گشت بگوید که به دکتر رفته ام تا خودم را دوا و درمان کنم او هم گفت که برادری بجا ، بزغاله یکی هفت صنار .
یک اسکناسی در کف دستش گذاشتم و او هم لبخند زد و در هنگام رفتن با پچ پچ دز زیر گوشم گفت که اگر دنبال دختر میگردم با او به قهوه خانه روبروی هتل بروم تا برایم شرح دهد در ضمن گفت که دیگر خواندن زَوَّجْتُكَ نَفْسي عَلَى الصِّداقِ الَمعْلُوم قدیمی شده و این آخوندهای کون گشاد و پاشنه دهان دریده با این کارها جیب های مشتریها رو تا ته خالی میکنند و در آخر جنس دسته دوم و سوم به آدم تحویل میدهند ، دخترایی که روزانه با صد نفر صیغه میشوند و اندازه یک گاراژ گشادند ، این تخم سگها برای شیطان هم پاپوش می دوزند .
من هم که نمیخواستم پایم به سنگ بخورد و نقد را به نسیه ببخشم ، موافقت کردم و در قهوه خانه رو بروی هتل قلیانی چاق کردم و منتظر ماندم تا او بیاید . قهوه خانه کمی مشکوک میزد و بعضی ها مواد رد و بدل میکردند . انگار همه هم دیگر را می شناختند و مرا که در آن میان غریبه بودم با تردید و سوءظن نگاه میکردند .
وقتی دیدند که سرایدار هتل با حالتی بشاش در کنارم نشست و سر صحبت را باز کرد آنها هم با دیده مهربانتری به من نگاه کردند و خیالشان جمع شد که از اطلاعاتی ها نیستم .
بعد از کمی خوش و بش در آن هوایی که آغشته از دود سیگار و کله پاچه و آبگوشت بود برایم ریز قضایا را شرح داد و من هم با تعجب به پیشانی اش که نعل اسب از سجودهای طولانی در نماز بسته بود و ریش و پشمش نگاه میکردم . در هر جمله ای که میگفت یکبار به خدا و پیغمبر قسم میخورد و رگ گردنش بیرون میزد و در همان حال از چشمهای چرکین و طماعش دروغ و دونگ میبارید .
با آن سن و سال کم میدانستم که نباید بی گدار به آب بزنم و به او اعتماد کنم و پول و پله هایم را در بست در کف دستش بگذارم . از طرف دیگر به دلیل آب و هوای جادویی شهر قم و وفور حوریانی که از خانه و زندگی خود از شهرهای مختلف می آمدند تا برای شندر قازی لنگ هایشان را به هوا کنند تمام ذرات تنم از خواهشی تند شهوانی می جوشید .
کمی پول در دستش گذاشتم و او قول داد که یکی از بهترین ها را که هنوز دست نخورده و ترگل و ورگل میباشد برایم انتخاب کند ، خودم هم راه افتادم و برای اینکه میخم را خوب به زمین کوبیده باشم به طرف آدرسی که آن طلبه چموش در قبرستان داده بود به راه افتادم . بادی گرم میوزید و با خود بوی لجن و گرد و خاکها را به صورتم می پاشید و من مثل گرسنه ای که نان خشکیده در بیابان را کباب می پندارد به هوای پیدا کردن یک صیغه ناز و تو دل برو به راهم ادامه دادم .
در این شهر مقدس همه چیز زیر چادر و آب زیر کاهی پیش میرود در پاپوش کتاب مقدس و دروغ .
از پیچ و خم چند خیابان گذشتم و در تقاطع میدانی در مرکز شهر آدرس محل در خیابان صفاییه را پرسیدم . انگار همه مردها آدرس را می دانستند و با نگاهی معنی دار نشانم میدادند .
برای اینکه قوم و خویشانم سر در نیاورند دور و برم را می پاییدم . از همان قهوه خانه که با سرایدار صحبت کردم متوجه شدم که یک زنی چادری به دنبالم به راه افتاده است ، کمی مشکوک شدم اما وقتی که چادرش را یکی دو بار باز کرد و پیراهن زرد چسبانش که کمر و پستانهایش را بر جسته میکرد نشانم داد به خودم گفتم که هر که باشد از فاطی جنده های انتظامی نیست . ول کن معامله نبود همینطور از بالا و پایین خیابانها تا کوچه و پسکوچه های تنگ و خاکی در پی ام می آمد . به عمد به داخل یکی از کوچه های بن بست رفتم و در انتها گیرش انداختم و گفتم
: « خواهر چرا هی تعقیبم میکنی » .
با صدایی نازک و دماغی دستم را گرفت و به پشت یک خانه متروکه گلی که پر از آت و آشغال بود برد و کمی به چپ و راستش نگاه کرد و وقتی دید که کسی در آن حوالی نیست چادرش را از سرش در آورد . آرایش غلیظی داشت که صورت واقعی اش را می پوشاند اما هر چه بود حشری بود و بی مقدمه بغلم کرد و به بوسیدن سر و گردنم پرداخت . منم فکر کردم که این فرشته از آسمانها نازل شده است کمی بغلش کردم ، شهوت دیوانه وار در رگانم به گردش در آمده و عقل و هوش را از سرم پرانده بود . یک لحظه احساس کردم که تن و بدن نیرومندی دارد بحدی که مرا بر روی آن گرد و خاکها و مصالح ساختمانی به زمین انداخت و مثل گرگ گرسنه ای به جانم افتاد .
در کشاکش این پیچ و قوس ها دستم را در میان دو پایش گذاشتم اما ناگهان متوجه یک آلت نعوظ نیم متری شدم و پستانهایش نیز از بین رفته بود ،بخودم گفتم که او یک مرد همجنس باز است . از وحشتی که سر و پایم را فرا گرفته بود نزدیک بود که سکته کنم و جان به جان آفرین تسلیم کنم ، به هر ضرب و زوری بود خودم را ازش جدا کردم و در حالی که کلاهگیسش را در دست داشتم شروع کردم به دویدن آنهم چه دویدنی .
وقتی که از آن حول و حوش رد شدم زدم زیر خنده و گفتم همه را برق میگیرد و ما را چراغ نفتی . اگر پته ام رو آب می افتاد و بو میبردند دیگر نمی توانستم به شهرم باز گردم .
خسته و کوفته دوباره به راه افتادم و بالاخره به آدرسی که آن طلبه داده بود رسیدم . روی صندلی ای در کنار چند نفر که همگی درد مرا داشتند نشستم . ورودی زنها از طرف دیگر ساختمان بود . نمی خواستند که چشممان به نامحرم بیفتد و اطلاعاتی اضافی بدست بیاوریم و در همانجا تند و تیز کارها را حل و فصل میکردند .

در این بنگاههای صیغه ، این قرمساقها بیش از نصف پولها را با پاپوشهایی که می ساختند به جیب میزدند و اگر میدیدند که کسی از آبرو و حیثیتش حرف میزند بیشتر او را می چلاندند و سیخ میزدند .
خلاصه اگر هفت تا دختر کور داشتند یکساعته با آن زبان چرب و نرم طلبگی شوهر میدادند .


نیم ساعتی ساکت نشستم و به در و دیوار زل زدم ، به مردمی که با قیافه های عبوس از پشت پنجره می گذشتند . به ساعت دیواری که به کندی میگذشت و تیک تاک میکرد و سرنوشت خودم .
بالاخره نوبتم شد و پیرمردی که همه کاره طلبه بود با صدایی نکره و چشمهایی خمار صدایم زد و گفت به اتاق حجت الاسلام بروم .
در دلم گفتم که این جاکش که در قبرستان دنبال دخترهای جوان و مشتریهای پولدار میگردد یک شبه از یک طلبه آس و پاس بدل به حجت الاسلام گشته است .
سلام کردم و او با حالتی بشاش و خنده ای زورکی که بر پوزه پر پشم و پیلش نقش بسته بود به آغوشم کشید و چند کلمه ای عربی گفت که اصلن سر در نیاوردم .
: « خب ، بی مقدمه میریم سر اصل مطلب اول برو به حوری های بهشتی نظری بنداز بعد با هم حرف میزنیم ، گلپری جون درو باز کن »
در انتهای اتاق دری باز شد و دختری جوان و بزک کرده وارد شد و بی مقدمه مرا هدایت کرد به اتاقی دیگر که در حدود 5 دختر صیغه ای روی صندلی نشسته بودند و با آرایشی غلیظ زیر چشمی نگاهم میکردند و لبخند میزدند ، گلپری گفت که 5 دقیقه فرصت دارم که هر کدام را میخواهم انتخاب کنم ، و در حال بستن در با نیشخند گفت حتی که میتوانم هر 5 نفر رو اگر پول و پله کافی دارم در جیبم بگذارم .
من که تا آن زمان آدمی تو سری خور و پخمه ای بودم و تا صدای دختری نامحرم را می شنیدم از خجالت تا بناگوش سرخ میشدم ، تمام شرم و حیایم ریخته بود به راستی که همه شان قشنگ بودند و لب و لوچه ام را آب می انداختند اولی گفت :
« من اسمم شهلا 16 سالمه ، بچه ناف تهرون ، باکره و دست نخورده ولی کمی گرون »
دومی گفت :
« من اسمم کلثومه دانشجوی رشته پزشکی ، 24 ساله ، باکره ، قدم 157 وزنم 67 کیلو ، به 3 زبان خارجی هم صحبت میکنم »
همینطور ادامه دادند تا رسید به آخری که 14 سالش بود و هنوز پستانهایش گل نداده بود . بهشان گفتم که اگه به اختیار خودم باشه همه تونو میخوام اما دست من کوتاه و خرما بر نخیل .پنج دقیقه به سرعت برق و باد گذشت و دوباره منشی طلبه یعنی گلپری وارد شد و راهنمایی ام کرد به پیش همان طلبه که اینجا به هر دلیل حجت الاسلام صدایش میزدند .
برایم چایی آورد و در همان حال که در حال چت با کامپیوترش بود صدای تلویزیون را کمی بلند کرد و گفت :
« چن لحظه صبر کنین ، ادامه می دیم »
آخوندی داشت در تلویزیون وراجی میکرد :
« پيغمبر خدا زنى را بنكاح مردى در آورد، زن از شوهر ناملايماتى ديد و به پيغمبر شكايت برد. پيغمبر فرمود گويا مى خواهى طلاق بگيرى كه در نزد خداوند از مردار الاغ بدتر و پست‏تر باشى ‏.
و فرمود: اگر زنى براى شوهر سينه و پستانها را بريان كند حق شوهر را ادا كرده است و اگر با اين همه يك لحظه در جماع به امر شوهر نافرمانى كند در جهنم جاى گيرد مگر آن كه توبه نمايد و باز گردد »
منم در دلم گفتم مردیکه قرمساق .
در همین لحظه طلبه رو کرد به من و گفت
: « گوش کن و یاد بگیر که برا آخرتت بدرد میخوره »
: « زنی که بخواد طلاق بگیره از مردار الاغ بدتره » .
: « هنوز تو باغ نیسی ، بقول قدیمی ها دوزاریت کج می افته ، بگذریم بریم سر اصل مطلب ،انتخاب کردی ، عجب لعبتی ، تی تیش مامانی ، از گل نازکترن » .
: « همشون میگن دست نخورده و با کره ایم ،خودت باور میکنی »
: « حاجی ، من اینجا جنس دس دوم که عربها هزار بار در دبی و جاهای دیگه لنگهاشونو هوا کرده باشن و گاییده باشنشون ندارم ، ببین از تک تکشون امضا گرفتم که مث یک کنیز تا ثانیه آخر در اختیارت باشن ، هر کاری از بالا تا پایین شون میخوای تو مدت صیغه موقت انجام بده هیچی نمیتونه جلودارت بشه وگرنه به عکس امام که بالا سرمه قسم تا دینار آخرش پست میدم » .
: « میگم نکنه مریض پریض باشن و کار دسم بدن آخه میگن آمار ایدز دخترای محجبه قم 30 برابر شده ، من نمیگم خود روزنامه ها میگن » .
: « بازم داری پاشنه دهنمو واز میکنی ها ، ایدز و میدز همه دست الله ست ، این حرف و حدیثای استکباریو گوش نکن ، نکنه میخوای استغفرالله کاندوم استفاده کنی ، اگر اینطوره میخواسی تو همون تختوابت با دستات استمنا کنی و خودتو خلاص کنی » .

قبول کردم و بعد از چک و چانه زدن دختر 16 ساله را که لباس چسبان و کمری نازک داشت انتخاب کردم و دار و ندارم را روی میزش گذاشتم.
: « خدای عزوجل بهت عمر و عزت بده »
مدت صیغه 2 ساعت در هتل امام در مرکز شهر بود . در حوالی همان هتلی که آنجا اطراق کرده بودیم .
شکمم را صابون زدم و در حالی که به چپ و راستم در خیابانهای شلوغ در اطراف حرم نگاه میکردم به راه افتادم . به من گفته بود که این هتل شخصی و مال خودش میباشد و وقتی که سر ساعت به آنجا رسیدم گلپری خودش در آنجاست و راهنمایی ام خواهد کرد .
زمان را کمی با اینور و آنور رفتن و یا با قلیان کشیدن و قدم زدن در مرکز شهر تلف کردم و ساعت 9 شب با قیافه ای شیک و پیک و ادکلن زده مثل شاه دامادها به هتل رفتم . هتل مثل شهر نو قدیم بود ، و تنها زنهای صیغه ای که قراردادشان را بسته بودند در آنجا حضور داشتند .
گلپری که مرا دید مستقیم با همان خنده نیشدارش بطرفم آمد و گفت
: « ببخشید باید نیم ساعتی منتظر باشین شهلا خانوم هنوز مشغولند » .
: « حجت الاسلام که گفتن اون باکره ست » .
: « آش به همین خیال باش ، تو این دور و زمونه باکره پیدا نمی شه ، با این شندر قازی که دادی میخواسی ... »
از سر شیطان گذشتم و روی صندلی نشستم درست چند متری آنطرفتر از اتاق زری .
به ساعتم نگاه میکردم که دیدم یکهو در اتاق شهلا باز شد و مردی با چهره ای صاف و صوف و سه تیغه و لباسی فاخر بیرون آمد اما تا چشمش به چشمم افتاد با سرعت به داخل اتاق رفت و در را بست . قیافه اش با قیافه پدرم مو نمی زد . آیا برادر دوقلویش بود اما او که برادر نداشت .
در همین هنگام گلپری صدایم کرد و گفت چرا منتظری وقتت که تموم بشه پول بی پول .
به داخل اتاق رفتم . شهلا لخت و عور روی تختخواب دو نفره دراز کشیده بود و به من لبخند میزد . کمی بالا و پایین اتاق را ورانداز و سرکشی کردم اما کسی را ندیدم . ازش پرسیدم ، کجا رفت و در جواب گفت
: « خیالاتی شدی » .
بعدش خندید .
: « چرا در حمام قفله » .
: « از گلپری بپرس من که کلیدشو ندارم »
دیدم که وقت دارد در میرود برای همین به سرعت لباسهایم بجز شورتم در آوردم و دست به کار شدم . از سر و رویم عرق میریخت ، هنوز تجربه سکس را نداشتم و نمی دانستم که چه باید بکنم او هم که فهمیده بود قهقه ای سر داد و گفت
آقا داماد باید آلتت را در اینجا فرو کنی ، تو این سوراخ .
هنوزچند دقیقه ای نگذشت که کارم تمام شد و پنجر شدم . او هم که میدانست دوباره ها ها شروع به خندیدن کرد . اما بعد از نیم ساعتی دوباره قبراق شدم و شروع به تلمبه زدن کردم و اینبار بیشتر طول کشید . زمان به سرعت نور گذشت و من که انگار کوهها را فتح کرده ام با غرور لباسهایم را پوشیدم و خواستم فلنگ را ببندم که فکری به سرم زد رفتم چند اسکناس به کف دست گلپری گذاشتم و گفتم که من حالم خوب نیست میشود در اتاق بغلی نیم ساعتی استراحت کنم . او هم که پولها را در کف دستش دید گفت اشکالی ندارد فقط نیم ساعت .
در را کمی باز گذاشتم و از لای آن به اتاق شهلا دزدانه چشم دوختم . بعد از 5 دقیقه دیدم که او بی روسری در را باز کرد و بعد از کمی اینور و آنور چشم دوختن به داخل اتاق رفت و در همان حال پدرم از داخل اتاقش خارج شد .
بعد از آن اتفاق بود که فهمیدم پدرم که نماز و روزه هایش یک بار قطع نمی شد و همه او را سید پیغمبر صدا میزدند چرا هر ماهی یکی دو بار برای کارهای مهم اداری به سفر میرود .


پایان
     
#757 | Posted: 12 Sep 2014 00:27

کون عمم و کیر من

سلام دوستان. من حامي و 26 سالمه اين داستان از پارسال شروع و تا همين ديشب ادامه داشت و خواهد داشت ، من يه عمه دارم كه سالها دور از ما و در شهري با 18 ساعت فاصله در جنوب كشور زندگي ميكردن تا پارسال كه شوهر عمم تو يه تصادف مرد و عمم و دو تا بچش به شهر ما و همسايگيه ما اومدن ، عمه من يه انسان فوق العادست باور كنيد هيكل و فرم صورتش از بازيگراي فيلم هاي سكسم بهتره قدش بلند شايد حدود 178 متر وزني حدود 70 و سفيد رو و كمري باريك و نه واقعا تجسمش سخته كوني كه هر كيري رو راست ميكنه بسيار بسيار زيبا ،اما چون حجاب زيادي داره به چشم ديگران كمتر مياد ، اون با من خيلي راحت بود و من هر وقت خونشون ميرفتم يه ساپورت با تاپ ميپوشيد و با من زياد شوخي ميكرد و من هميشه تو كفه كونش بودم و هر وقت ميديدمش كيرم راست مي شد تا اون روز خلاصه رسيد و من تصميممو گرفتم بچه هاش رفته بودن كلاس شنا و عمم تنها بود من رفتم پيشش و سر شوخيو باز كردم و از دوست دخترام گفتم ، عمم گفت اي شيطون چند تا داري منم از عمد گفتم عمه خوب جواب گو نيستن يكي كمه چيكار كنم ، عمم گفت منظورت چيه ؟ من گفتم عمه من يه مشكل بزرگ دارم شايدم مريضم نميدونم چيكار كنم ، عمم گفت خدا نكنه مريض باشي چته منم گفتم نه روم نميشه بگم و اونم هي اصرار كرد منم با كمال پر رويي گفتم عمه ديگه خسته شدم هوس و شهوتم زياده ، تمومه پولام بابت كرايه ويلا ميره ، با اينكه دوست دختر دارم اما بازم ميرم سراغ جنده ، هيچ كدوم سيرم نميكنن ، من اصلا عاشق سكسم هيچ وقت سير نميشم ، عمم خودشو زد به اون راهو گفت يعني ارضا نميشي ؟ منم در كمال پر رويي گفتم نه عالي ارضا ميشم حالي هم كه به طرف مقابلم ميدمم عاليه اما سير موني نداره اين بد مصب ...





عمم يه لبخند موزيانه اي زد و گفت اي شيطون خوب طبيعيه بعضيا اينجورين ، گفتم كاش يه دوست دختر با شرايط شما داشتم ، عمم گفت : منظورت چيه ؟ گفتم : خوب خونه داشته باشه ، هميشه بتونم برم پيشش و مثل عمه جونم ناز و خوشكل و خوش هيكل باشه ، عمه يه جوري منو نگاه كرد و رفت تو آشپزخونه تا چايي بياره منم پشت سرش رفتم تو آشپزخونه ديدم پشتش به منه و اون كون خوشكلش داره بهم چشمك ميزنه ، رفتم از پشت بغلش كردم گفتم فداي عمم بشم كه تو دنيا لنگه نداره خنديد و گفت : تو هم لنگه نداري گفتم واي چه تفاهمي عمه ، خانومم ميشي ؟خنديدو گفت ديوونه ي خل و چل گفتم :عمه اگه عمم نبودي همين الان ازت خواستگاري ميكردم عمم گفت : خيلي ديوونه اي گفتم: تو ديوونم كردي راستشو بخواي من يه جور ديگه دوست دارم نه مثل عمم مثل دوست دخترم ، منو نگاه كرد من دوباره بغلش كردمو دستمو گذاشتم رو سينه هاش و آروم نازش كردم ، ديدم چيزي نگفت منم بيشتر ماليدم گفتم: عمه تو منو سير ميكني من هميشه به يادتم من عاشق تو ام به خاطرت هر كاري ميكنم ، منو نگاه كرد و گفت عزيزم من مال توام هر كاري ميخواي بكن لبمو گذاشتم رو لباشو ازش لب گرفتم مثل ديوونه ها لبمو ميخور دستشو گرفتم رفتيم رو تخت درازش كردم تاپشو در آوردم واي سينه هاش سفيد بود با نوك صورتي رنگ ، بي درنگ شروع كردم به خوردنش عمم رو سرم دست ميكشيدو هي ميگفت فدات شم ، عزيزم ، بخور بخور همش مال خودته زبونمو از رو شكمش سور دادم بردم پايي و نافشو بوس كردمو شورتو و شلوارشو با هم در آوردم واي انقدر كونش قمبل بود كه ساپورتش در نميومد ، تصورش سخت بود لاي پاش چي داشت كسش مثل دختراي 17ساله بود كوچيك و جم و جور ديوونه وار شروع كردم به ليسيدنش عمم ديگه ديوونه شده بود صداش بلند شده بود سرمو هي به كسش فشار ميداد و ميگفت بخور بخور ، بخور تا يه دفه يه داد زدو بي حال رو تخت دراز كشيد منم كه عاشق كونش بودم از پشت خوابوندمشو لپاي كونشو آروم گاز ميگرفتم ، بوس ميكردم ، ليس ميزدمو هي قربون صدقه كونش ميرفتمو از كونش تعريف ميكردم گفتم : آي كيرم آي آي ، عمه : فداي كيرت بشم اون مال منه بده بخورمش ، نشستم رو به روش بلند شد و شروع كرد به ساك زدن واي دست بازيگراي سكسو از پشت بسته بود .





هي ليس ميزد ميگفت اوم اوم ، ملچ مولوچ ميداد ، همشو يه دفه ميكرد تو دهنش نوكشو ميك ميزد ، تخمامو ليس ميزد واي داش آبم ميومد كه با تمنا گفتم عمه من كونتو ميخوام ميخوام با كيرم يه حال اساسي بهش بدم ، عمم از پشت دراز كشيد واي انقدر كونش قمبل بود كه سوراخش پيداا نبود يه بوس كونشو كردم لپاي كونشو باز كردم واي يه سوراخ صورتيه تنگ آب دهنمو ريختم روش گفتم عمه كونتو باز ميكني با دستاي سفيدش كون قمبلشو باز كرد من نوك كيرمو گذاشتم رو سوراخ صورتيه كون عمم هنوز فشار نداده ديدم جيغ زدو خودشو كشيد جلو گفتم : عمه من كه هنوز تو كونت نكردم ، گفت عزيزم من تا حالا حتي يه بارم از كون ندادم واي قند تو دلم آب شد گفتم خيله خوب من هر كار ميگم تو بكن من قول ميدم فقط لذت ببري اونم گفت: باشه بعد ازش خواستم به حالت سجده بشه اونم حسابي قمبل كرد اين بار كيرمو حسابي آب دهني كردم گذاشتم رو سراخ كونش فشار دادم نوكش رفت تو سوراخ كونش ، جيغ زد و رو تخت دراز كشيد منم كمرشو صفت گرفتم و همراش دراز كشيدمو با يه فشار كيرمو تا ته كردم تو كونش





واي چقدر تنگ و داغ بود عمه نفس نفس ميزد و با خواهش و جيغ ميگفت : درش بيار درش بيار مردم ، منم با تمنا گفتم الان تموم ميشه الان آبم مياد گلم شروع كردم به تلنبه زدن واي كونش چه لرزشي داشت چه تكون تكوني ميخور فقط 2 دقيقه تلنبه زدم كه آبم اومدو همش ريخت تو كون عمه ، بعد روش 5 يا 6 دقيقه دراز كشيدم هر دوتامون ساكت بوديم و بعدش با هم رفتيم حموم من مثل اينكه اون بچم باشه حسابي شستمش خيلي خوشش اومد و گفت : تا حالا اينطوري سكس نكردم كيره تو دو برابر كير شوهرم بود بعدش تو هموم برام ساك زد و دوباره آبمو آورد از اون روز به بعد تقريبا ما هفته اي 5 بار سكس داريم و هر دو تامون راضي هستيم عمم عاشقه كيرم شده و منم عاشق هيكل سكسيه اون و ديگه حاشيه هاي دوست دختر داشتن و جنده آوردنم ندارم ، همه جوره راحتم ...
     
صفحه  صفحه 76 از 76:  « پیشین  1  2  3  ...  74  75  76 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.