| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 1 از 14:  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#1 | Posted: 9 Mar 2010 16:29
آخوند هوس باز
سال 77 بود كه از اخراج شدم .. علتشم نفهميدم...... اما خودم خوب ميدونم كه علتش چي بود...... يه سوتي داده بودم ... يه سوتي وحشتناك ........ بذارين ماجرا رو بگم:
من از سال 70 وارد سپاه شدم و به مرور مراحل ترقي رو طي كردم و سال 74 محافظ يكي از مسولين قوه قضاييه در قم شدم و بعد از گذشت يكسال با حاج آقا خيلي خودموني شده بودم و تقريبا از تمام جيك و پيك زندگيش خبر داشتم.
البته بگم ها .. الان كه دارم اين مطالبو مينويسم اون حاج آقا از كار بركنار شده و گندكارياش برملاشده.. والا من هيچ وقت جرات نميكردم بنويسم.
به هر حال..... بعد از گذشت يه مدتي.. حاج آقا به من گفت كه حاضري راننده شخصي منم بشي و هم حقوق محافظت رو بگيري و هم حقوق رانندگي رو .. مام كه برامون فرقي نداشت (چون هميشه بايد با حاج آقا ميبوديم).... از خدا خواسته قبول كرديم.... حاج آقا بعدها گفت كه من به رانندم اعتماد نداشتم .
ما شديم هم راننده و هم محافظ... حتي خريد خونه حاج آقا رو هم انجام ميدادم.. اينقدر با حاج آقا عياق شده بودم كه حتي بعضي شبا كه دير ميومديم خونه و صبح زود فردا هم بايد ميرفتيم سر كار منزل حاج آقا ميموندم.
ما جوون بوديم و سربزير...... اما خب اينقدر خونه حاج آقا رفته بودم و ارتباط زيادي با خونواده حاج آقا داشتم كه دختر و همسر حاج آقا مثل خواهر و مادراي من شده بودند...... پسراي حاج آقام .. منو عمو خطاب مي كردند ..... مسايلي كه بعدها با خونواده حاج آقا پيدا كردم رو بي خيال ميشم و ميرم سر اصل مطلب كه همانا علت اخراج من هست!
دوستان ...... من متاسفانه در هر روز فرصت خيلي كمي براي نوشتن دارم .. بخاطر همين اجازه بدين همين طور تيكه تيكه بنويسم.
حاج آقا خيلي اهل خوشگذروني بود.. البته مشروب نمي خورد ها !.. اما ترياك خيلي مي كشيد .... اونم نه ازون ترياكهاي تقلبي..... ترياكي كه برا حاج آقا مياوردن يه رنگ قهوه اي خيلي ملايمي داشت و واقعا وقتي ميشستي پاي منقل ٬ حسابي نعشه ميشدي!(چندين بار حاج آقا ما رو هم دعوت كرد كه چند پك بزنيم!!!)
البته حاج آقا ميگفت دكتر براش تجويز كرده .. اما من اينطور فكر نمي كنم.
در ضمن حاج آقا يه باغ خيلي زيبا هم در يكي از ييلاقات اطراف قم داشت كه اكثرا اونجا ميرفت و بساط منقلشو راه مينداخت....... خيلي وقتهام دوستان حاج آقا هم ميومدن و دسته جمعي صفا ميكردند...... حتي چند بار يكي از مسوولين بلند پايه هم اومد اونجا و مهمان حاج آقا بود!
ازونجايي كه اين حاج آقاي ما خيلي مرد بود.. زياد با خانمش اين ور و اون ور نميرفت و هميشه براي تفريح يا تنها ميرفت يا با چند نفر از دوستانش كه اونها هم معمم بودن.....
بساط حاج آقا هم حسابي بود..... انواع و اقسام ميوه جات (مخصوصا انگور)٬ چند نوع كباب . جوجه كباب (حاج آقا برنج نمي خورد.. اما تا دلتون بخواد كباب مي خورد) و شربت و فالوده و.......
اكثر مواقع كه حاج آقا ميرفت باغش... منم همراش بودم و البته بعضي وقتهام خودش سويچ ماشين و مي گرفت و به من مي گفت چون خسته اي برو استراحت كن و خودش تنهايي ميرفت.......
ماهها مي گذشت و لطف و كرم حاج آقا به من بيشتر و بيشتر ميشد ..... هم حقوقم كلي رفته بود بالا و هم كلي وام براي خريد خونه و ماشين و غيره به من ميدادند...... البته شوخي هاي حاج آقا هم با من خيلي بيشتر شده بود .. به طوري كه يكبار بشوخي زوركي مي خواست براي ما يك زن بيوه رو صيغه كنه.. كه البته چون ما نامزد داشتيم زير بار نرفتيم ....
البته بعد از اون قضيه تا يه مدتي حاج آقا با ما سرسنگين شده بود..... اما ما فكر مي كرديم كه حاج آقا مي خواد ما رو امتحان كنه!.. نيست دخترشو بايد ميبردم مدرسه و مياوردم .. گفتيم شايد احساس ناراحتي ميكنه .. ميخواد ما رو آزمايش كنه كه مورد اعتماد هستيم يا نه !(براي اطلاع اون عزيزي هم كه گفت حتما ترتيب دخترش يا خانمشو دادي بايد عرض كنم كه من هيچ وقت تو زندگيم خيانت نكردم و اميدوارم نكنم..... اون دختر امانت بود)...... البته من نيست نامزد داشتم ٬ حتي يكبارم نشد كه با ديد بد به اين دختر نگاه كنم يا يه فكرايي بره تو سرم...... خانمشم واقعا مثل مادر بود براي من.. خدا از بزرگي كمش نكنه.
رزوها سپري ميشد و ما كم كم حاليمون ميشد كه حاج آقا خيلي سر و گوشش ميجنبه!... به مقتضاي كارش ٬مردم زياد بهش مراجعه مي كردن..... وقتي يك زن يا دختري ميومد پيشش .. يه لحظه چشم از تو چشمش بر نميداشت!.....
ما پيش خودمون ميگفتيم .. حتما همون طوري كه دكتر به بيمارش محرمه ٬ نگاه كردن به صورت خانمها هم براي حاج آقا ٬ طبق روايات شرع ٬ مشكلي نداره.
عرض ميكردم كه يواش يواش داشت سر و گوشمون باز ميشد!..... حالا گناه حاج آقا رو نمي خوام بشورم٬.... بهش تهمت بزنم ... اما اگه غلط نكنم يه چند باري كه خانمها براي حل مشكلاتشون پيشش ميرفتن...... با بعضيهاشون كه چشم خواهري قشنگ تر بودن يه طور ديگه رفتار ميكرد..... نمي دونم .. اصلا بي خيال !!!
مدتها ميگذشت و ما همچنان در خدمت حاج آقا بوديم..... تا اينكه يك بار براي حل يك مسئله حقوقي٬ به آمل رفتيم. يك ماموريت مثل همه ماموريتهاي ديگه بود ... گويا ٬ يك تازه دامادي كه ظاهرا وضع مالي خوبي هم داشته فوت كرده بوده و بين بيوش و خانواده پسر ٬ بر سر ارث و ميراث اختلاف بوجود اومده بوده....
ما شب رو مهمان رئيس دادگستري آمل بوديم و چون حاج آقا از مسئولين بلند پايه بود.. هر جا ميرفتيم حسابي تحويلش ميگرفتند.. اون شبم ٬ اون بنده خدا سنگ تموم گذاشت..... البته چون ميدونستن كه حاج آقا بعلت بيماري (كه ما آخرش نفهميديم چه بيماريي بود!).. ترياك ميكشن... بساط منقل هم به پا بود......... با تجربه اي كه من كسب كردم ٬ اصولا اون كسايي كه تو دادگستري كار ميكنن و مسئوليتي دارن٬ ترياكي كه بهشون ميرسه .. هم مجاني هست .. هم درجه يك
به هر جهت...... اون شب كذايي گذشت و فردا صبحش حاج آقا بايست ميرفت دادگاه.... اما قبل از دادگاه حاج آقا گفت كه مي خواد با طرفين صحبت كنه كه اگه بشه كارشون قبل از دادگاه تموم بشه و مصالحه كنن.... تو دفتر رئيس دادگستري نشسته بوديم كه خانواده ي اون پسر مرحوم و پشت سرشون بيوه ي تازه دادماد وارد شدن...... به محض اينكه چشم حاج آقا به اون بيوه افتاد .... من قشنگ متوجه شدم كه حاج آقا بدنش لرزيد!!!!!!
واقعا ٬ چشم خواهري٬ زن زيبايي بود.. من زياد به زن و دخترا نگاه نمي كردم... اما وقتي لرزش حاج اقا رو ديدم .. ناخدآگاه توجهمو جلب كرد........ يك زن 22و23 ساله...... سفيد مثل برف٬ چشماي آبي... يه ذرم تپل .. موهاي بور ...... و سينه هاي درشت!... سينه هاش با اينكه چادر سرش بود.. اما قشنگ تو چشم ميومد!!!! .. استغفر الله ....... زن به اين قشنگي خيلي كم ديده بودم!
البته عشوه هايي كه ميومد و ابروي كه براي حاج آقا ميكشيد.. اين دلبري رو صد چندان كرده بود.
با ديدن تغيير احوال حاج آقا (البته براي من كه همش با حاج اقا بودم اين تغيير حالت مشخص بود).. تمام حواسم رفت كه ببينم حاج آقا چيكار مي خواد انجام بده!
البته حاج آقا يه پسر جوون يا يه آدم بي تجربه نبود كه دست و پاشو گم كنه..... با طرفين صحبت كرد و بر خلاف هميشه .. من احساس كردم كه داره يه طوري صحبت ميكنه كه طرفين رو به جون هم بندازه.. كه همين طورم شد.. تو جلسه دادگاه حسابي دعو بالا گرفت و حاج آقام عصبوني شد و گفت : حالا كه حاضر نيستين كنار ياين و دعوا راه انداختين بايد بياين قم.. هفته ي ديگه جلسه دادگاهتون رو تو قم ادامه ميديم..... من بيكار نيستم كه اين همه راه پاشم بيام اينجا ٬ دعواي شما رو ببينم..... حكم شما رو من بايد صادر كنم...... منم فرصت ندارم .. و ازين حرفا.
من چشم آب نمي خورد كه كاسه اي زير نيم كاسه باشه.. چون اين اولين بار بود كه دادگاه شهرستاني رو مي خواست ببره قم!!!!
تو راه برگشت به قم حاج آقا هيچ حرفي نميزد و تو فكر بود.. مام هيچي نگفتيم.
چند روز بعد دمدماي ظهر بود كه حاجي مارو خواست و بهم گفت كه مهمون داره و برم وسائل پذيرايي رو براش تو باغ اماده كنم.
مام رفتيم و ميوه و متخلفات ديگه رو آماده كرديم و طبق دستور حاج آقا چند تا قالب يخ هم گرفتيم و انداختيم داخل حوضي كه وسط ايوون خونه بود و چون تابستون بود هوا گرم بود روشم با يه پارچه برزنتي كشيدم كه ديرتر يخا اب شه.
اين باغ حاج آقا خيلي موقعيت استراتژيكي داشت.... يه باغ خيلي بزرگ با يه ويلا درست وسطش. در باغم توي يه كوچه اي بود كه هيچ در ديگه اي داخلش نبود و اصلا تا كيلومترها هيچ روستايي زندگي نميكرد.
ويلاي باغ هم يه ساختمون يك طبقه با معماري سنتي بود كه درست در مركزش يه ايوون كوچيك داشت كه حاج آقا معمولا اونجا ميشست و بساطشو اونجا راه مينداخت.
خلاصه بگم كه هيچ كس نمي تونست بفهمه كه تو باغ چه خبره...... به خاطر همينم بود كه معمولا مهمونيهاي خصوصي حاج آقا اونجا برگزار ميشد و مسئولان ديگه هم با خيال راحت كه كسي خبردار نميشه از حضورشون تو اين مهمونيها حاضر ميشدند.
وقتي برگشتم به دفتر حاج آقا گفت كه برم دنبال مهمونش تو ترمينال و وقتي بهم گفت كه مهمونش كيه شكم به يقين تبديل شد....... بله همون خانم بيوه كه تو آمل ديده بوديمش!
راس ساعت مقرر رفتيم ترمينال و خانم رو كه منتظر ما بود سوارش كرديم و برديمش به سمت باغ. تو راه هم طبق دستور حاج اقا يه كباب حسابي هم برا خانم خريديم .
خانم رو كه خودشو مهناز معرفي كرده بود به باغ رسوندمش و همه چيز رو براش مرتب كردم و طبق دستور حاج آقا تلفنم رو بهش دادم كه هر وقت كاري داره بهم زنگ بزنه و اونجا رو ترك كردم.
به دفتر كه رسيدم حاج آقا منتظر من بود كه ببرمش خونه..... ازم پرسيد كه همه چي مرتبه و منم بهش گزارش كارمو دادم... اونم تو راه كلي از بي كسي خانم و اينكه اينجا كس و كاري نداره و در حقش ظلم شده و بايد مراقبش بود و ازين جور حرفا زد كه مثلا من باور كنم كه از روي انساندوستي اين كارو انجام داده......
حاج آقا رو كه رسوندم خونه ديگه شب شده بود. حاج آقا بهم گفت كه فردا خودش ميره دفتر و من حدود ساعت 9 صبح برم دنبال مهناز تا ببرمش دادگاه.
خداحافظي كرديم و رفتيم خونه..... اما مگي شيطون دست بردار بود......... هي گولمون ميزد كه بريم باغ !....... مام برا اينكه يه مقدار از اين حال و هواي گناه آلود دور شيم رفتيم مسجد و نمازمونو خونديم و هي به خودمون القا مي كرديم كه بي خيال موضوع شيم..........
اما نخير.......... نميشد كه نميشد........ زن به اين هلويي داخل يه باغ كه كليد دارش هم شما باشين تك و تنها ست...... اونم زني به اين لوندي كه وقتي داشتم از ترمينال ميبردمش باغ كلي باهام لاس زده بود........... نه !........ نميشد كه نميشد اين فرصت رو از دست داد.
خلاصه بالاخره تصميم گرفتيم كه بريم .......
نزديكاي باغ كه رسيدم ماشين و يه جايي مخفي كردم كه كسي نبيندش و پياده رفتم به سمت باغ....... كليد و انداختم به در و در باز كردم و آهسته رفتم به طرف ويلا.
هنوز به ساختمون نرسيده بودم كه صداي خنده هاي مهناز و شنيدم!........ چي شد ؟!!!!!! ..
رفتم لاي درختا و تو دل تاريكي رفتم مقابل ايوون ......... چراغ ايوون روشن بود و منم تا اونجايي كه ميشد رفتم جلو (چون وسط درختا تاريك بود منو هيچ كس نمي تونست ببينه)........
بله......... فهميدم كه چقدر ساده هستم.......... حاج آقا با اون شيكم گندش لم داده بود كنار مهناز خانم و مهنازم با دستش ميزد رو شيكم حاج آقا و دوتايي مبخنديدن!
مهناز يه شلوار لي تنگ تنگ پوشيده بود با يه تاپ....... با اين لباس صدبرابر جيگر تر شده بود......
يواش يواش رفتن تو كاراي سكسي......... همون كارايي كه همتون بهتر از من بلدين........
اما اين مهناز استاد مسلم سكس بود.... وقتي داشت معامله حاج آقا رو ميكرد تو دهنش٬ با چشمش حالات حاج‌اقا رو نيگاه ميكرد و هر وقت حاجي از يه حركتي بيشتر حالي به حالي ميشد اون حركتو بيشتر انجام ميداد......
موقعي كه حاج آقا مي خواست شروع كنه به تلمبه زدن يه حركتي كرد كه براي من خيلي جديد بود!
مهنازو بغل ميكرد و مهناز و ميشوند داخل حوض آب يخ........ مهنازم با جيغ هاي شيطنت بارش ميگفت كه :حاج آقا يخ كردم..... حاج آقا يخ كردم........ يه چند دقيقه اي كه تو آب يخ نيگرش ميداشت مياوردش بيرون و شروع ميكرد به تلمبه زدن........ مي دونين چرا اينكارو ميكرد؟... برا اينكه فرج مهناز خانم تنگ تر بشه و لذت بيشتري به حاج آقا دست بده!.. عجب مارمولكي بود اين حاجي ها .. نه؟!!!!
ترياكها هم كه كار خودشونو خوب انجام داده بودن و هرچي تلمبه ميزد ارضا نميشد...... البته مهناز خيلي فعال بود... هم زير و رو كار ميكرد و به ارضا شدن حاج آقا كمك ميكرد...........
حاجي مثل يه سگ سفيد پير كه دويده باشه ٬عرق كرده بود و او .. او .. ميكرد. به هر ترتيب...... چند باري خودشو ارضا كرد.
از شما چه پنهون كه ما هم چند بار خودمونو راحت كرديم!
چند روز بعد از اين ماجرا يه روز مهناز به من زنگ زد و ازم خواست كه به خاطر زحمات حاج اقا ازش تشكر كنم!
تو راه برگشت به خونه بوديم كه حاج آقا خيلي سر كيف بود و با من حسابي شوخي راه انداخته بود........ تلفن مهناز يادم افتاد و ما هم با خنده گفتيم راستي مهناز خانم هم زنگ زد از زحماتي كه براش كشيدين تشكر كرد........ گفت مهناز كيه ديگه ..... مام گفتيم هموني كه اون شب بردينش باغ و براش زحمت كشيدين!
همه چي تموم شد........ شب كه رسيدم خونه از مقرمون احضار شدم... فرماندمون حكم اخراج منو داد دستم و گفت برو خدا رو شكر كن كه به همين همه چي ختم شده و دادگاهيت نكردن....... مام دممونو گذاشتيم رو كولمونو با يه تجربه بزرگ خارج شديم :
لعنت بر دهاني كه بي موقع باز شود!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#2 | Posted: 9 Mar 2010 16:51
امان از بي پولی

تازه داشت چشمام گرم خواب مي شد ، كه جيغ و وق بچه تو بغل كنار دستيم ، چورتم رو پاره كرد . نگاهي از روي دلخوري بهش كردم ، يه پسر بچه چهار پنج ساله اي بود ، انگاري كه از گرماي اتوبوس به تنگ اومده بود . مادرش كه زني ميان سالي بود مرتب اون رو تكون مي داد و سعي مي كرد آرومش كنه . نگاهي به من كرد و لبخندي زد ، من هم لبخندي بهش زدم
زن سري تكون داد و گفت : مي بخشي ، بيدارت كرد . يكسره نق مي زنه نمي دونم چه مرگشه
گفتم : فكر كنم از گرماست
سري تكون داد و گفت : نمي دونم ، شايد . ببينم سر كار بودي ؟
لبخندي زدم و گفتم : آره تو يه توليدي لباس كار مي كنم ، از صبح زود تا همين الان مرتب پشت چرخ نشسته بودم . خيلي خسته مي شم . فقط نيم ساعتي مي تونم ساعت يك واسه نهار خوردن دست از كار بكشم بعدش باز بايد بشينم پشت چرخ تا ساعت هفت بعد ازظهر . تا مي رسم خونه مي شه هشت
سري تكون داد و گفت : طفلك ، خيلي خسته كننده است ، ببينم خوب حقوق مي دن ؟
سري تكون دادم و گفتم : به تعداد كاري كه تحويل بديم بستگي داره ولي روي هم رفته زياد خوب نيست ، ميان گين ماهي سي و پنج زور بزنه چهل تا كاسبم
زن سري تكون داد و گفت : واي ، اين كه خيلي كمه دختر
لبخندي زدم و گفتم : واسه پيدا كردن همين كارم كلي سگ دو زدم ، كار كجا بوده
اخمي كرد و گفت : من واسه يه خانواده كار ميكنم ، بچه داري و نظافت و اين حرفها ، از صبح كه مي رم تا ساعت سه بعد از ظهر ، يه زن و شوهرن كه يه دونه بچه هم دارند ، هر دو مي رن سركار و تا ساعت دو بعد از ظهر سركارند و بعد هم برمي گردن خونه ، براشون نهار كه مي كشم و بعد از نهار خوردن ظرفها رو مي شورم و مي رم خونه ، تا فردا صبح ، پنجاه تومن هم مي گيرم به اضافه بعضي لباسهاي خانم كه قديمي تر مي شه و بهم مي دن ، از كارم راضي هستم ولي پسر بزرگم مدتيه كه اذيتم مي كنه و مي گه نمي خواد من برم خونه مردم كار كنم فردا مجبورم عذر خواهي كنم از خانم و تصفيه حساب كنم
گفتم : واقعا ديگه نمي خواي بري سركار
سري تكون داد و گفت : نه ديگه نمي تونم ، مي خواي تو رو به خانم معرفي كنم به جاي من بري اونجا ، خونه داري بلدي ؟
لبخندي زدم و گفتم : آره ، تا قبل از پيدا كردن كار ، بيشتر وقت ها تو خونه كمك مادرم هستم . كارهاي خونه رو بلدم
نگاهي به من كرد و گفت : دلت مي خواد ببرمت اونجا ، بيا با خانم صحبت كن ، ضرر كه نداره
سري تكون دادم و گفتم : زن و شوهر خوبي هستند ؟
لبخندي زد و گفت : آره بنده هاي خدا ، من بدي ازشون نديدم ، فردا يه سر بيا تا باهم بريم پيش شون ، اتوبوس ميدان ونك رو سوار مي شم از اونجا راحت مي ره نزديك خونه شون ، ايستگاه آتش نشاني بايد پياده شيم تو ساعت هفت جلو ايستگاه باش . من همون حدود ها مي يام
ازش تشكر كردم و گفتم :‌ تا ببينم چطور مي شه ، شايد اومدم
وقتي كه ايستگاه بعدي خواست پياده شه با خنده گفت : حتما بيا ، اين كار از كار خودت خيلي بهتره ، هم زحمتش كمتره و هم پولش بيشتر
بعد كه پياده شد ، رفتم تو فكر خوب بد پيشنهادي نبود . فقط نمي دونستم مي تونم مادرم رو راضي كنم كه بزاره برم خونه مردم كار كنم يا نه
وقتي رفتم خونه موضوع رو به مادرم در ميان گذاشتم ، بعد از ، از دست دادن پدرم چرخوندن چرخ زندگي به عهده من و مادرم افتاده بود ، مادرم قبلا خونه مردم كار مي كرد ولي كم كم پا درد و كمر درد زياد باعث شد خونه نشين بشه و من مجبور شدم از سال سوم دبيرستان ديگه درس رو رها كنم ، تو اين چند ماهه كه مدرسه نمي رفتم و مجبور بودم كار كنم هر موقع چشمم به كتاب درسي هام مي افتاد بغضم مي گرفت . ولي خوب كارش نمي شد كرد . سه تا خواهر و برادر كوچك و مادرم به كار من محتاج بودن ، مادرم بعد از كمي مخالفت ، به اصرار من اجازه داد ، برم و سر و گوشي آب بدم ببينم كار تو خونه اون زن و شوهر چطوريه
صبح طبق قرار در وعده گاه حاضر شدم و كمي بعد هم اون زن ديروزي اومد و با هم سوار اتوبوس شديم
خونه مجلل و بزرگي بود وقتي كه با خانم خونه روبرو شديم داشت حاضر مي شد تا با شوهرش برن سركار ، اون زن وقتي كه منو به عنوان جانشين خودش به خانم خونه معرفي كرد و از اون خواهش كرد كار شو به من بدن اون نگاهي به من كرد و گفت : تا حالا تو خونه كار كردي ؟
گفتم :‌ بله خانم
سري تكون داد و گفت : امروز رو با شوكت كار كن تا ظهر بيام با هم صحبت كنيم ، شوكت هم راه و كار اينجا رو بهت ياد مي ده
بعد به ساعتش نگاهي انداخت و سرش رو گرفت طرف راه پله هاي طبقه دوم و داد زد : خسرو بدو دير شد
چند لحظه بعد مرد جواني كه آقاي خونه بود با شتاب از پله ها اومد پايين و با سر جواب سلام شوكت رو داد و بعد يه نگاهي به سر تا پاي من كرد و گفت : تو مي خواي جاي شوكت اينجا كار كني ؟
گفتم : اگه خانم موافقت كنند ، بله
لبخندي زد و گفت : اگه كارت خوب باشه ، چرا كه نه
وقتي با خانمش رفتند شوكت همه كارهايي كه بايد انجام مي دادم رو بهم ياد آور شد و بچه كوچك خونه كه دو سه ساله بود رو نشونم داد . و همين طور نحوه آماده كردن شير و غذاي مخصوصش رو بهم آموزش داد
ظهر كه خانم و آقا برگشتند مفصل با من صحبت كردند و قرار شد من اونجا بمونم
خانم تو يه بيمارستان پرستار بود و آقا هم تو اداره پست كار مي كرد
يك هفته اي كه گذشت حسابي به كارم وارد شده بودم و تمام سعي خودم رو مي كردم كه آقا و خانم خونه هم از كارم راضي باشند و از نگاه و تحسين هايي كه بهم مي كردند متوجه شدم از كار من بدشون نمي ياد
كم كم به محيط خونه هم خو گرفتم
تو فاميل هاي اونها كه به خونه براي شب نشيني مي يومدن برادر خانم كه اسمش كامبيز بود گه گاه يه نگاه سنگيني داشت ، و من ازش مي ترسيدم و برخلاف انتظارم از خانواده محترم اونها . اون خيلي لات و بي سرپا بود
يه موقع كه به هواي آب خوردن اومد تو آشپزخونه ، عمدا خودشو بهم مي ماليد ، من خيلي خجالت كشيدم ولي از ترس بد جلوه كردنم به خانم هيچي نگفتم ، با آنكه محترمانه ازش خواستم بهم نزديك نشه و دست بهم نزنه ولي به گوشش نمي رفت
كامبيز يه پسر حدودا بيست ساله بود و گاهي كه با پدر و مادرش ميومدن شب نشيني ، از هر فرصتي استفاده مي كرد كه بهم نزديك بشه
با خودم تصميم گرفتم كه فردا بعد از مراجعت خانم با اون در مورد كامبيز صحبت كنم
فرداش ساعت نه و نيم صبح موقعي كه داشتم غذاي سونيا كوچولو رو آماده مي كردم ، زنگ زدن . از اف اف كه فهميدم كامبيزه مي خواستم در رو باز نكنم و گفتم كه كسي خونه نيست ، اون گفت مي خواد بره مسافرت و مي خواد سونيا رو ببينه و بعد بره ، چون بارها ديده بودم كه به سونيا خيلي ور مي رفت و اون رو دوست داشت به حرفاش شك نكردم در رو باز كردم ، وقتي كه اومد همون طور كه غذاي سونيا رو بهش مي دادم كمي با سونيا بازي كرد و در حين بازي با اون مرتب به من نگاه مي كرد ، بلند شدم و گفتم : ‌وقتي كه شما رفتيد بقيه غذا شو بهش مي دم
بعد براي خلاصي از نگاه هاي هيزش رفتم تو آشپزخونه
چند لحظه بعد اون هم در حالي كه مي خنديد اومد پيش من و مشغول نگاه كردن به من ، كه داشتم ظرف هاي صبحانه رو مي شستم ، كرد وقتي
كه آمد پشتم ايستاد با تماس دستش روي باسنم به تندي برگشتم كه بهش سيلي بزنم كه دستم رو گرفت و گفت : مهري جون ، من كه كارت ندارم ، من دارم مي رم مشهد واسه دانشگاه نمي خواي با من خدا حافظي كني ؟
سعي كردم دستم رو بكشم بيرون و در همون حال گفتم : برو كنار آقا كامبيز به خدا به خانم مي گم كه منو اذيت كردي
لبخندي زد و گفت : اگه بگي من مي گم تو بهم چشمك مي زدي و منو فريب دادي ، اون وقت مي اندازنت بيرون . خر نشو
سپس لباشو چسبوند به صورتم ، من با دست ديگم يه سيلي محكم به گوشش زدم و داد زدم : برو گمشو كثافت
به تندي يه چاقو از تو ظرف ها برداشت و گرفت به گلوم و فرياد زد : داد نزن كثافت خودتي ، به خدا قسم كه اگه نق و نوق كني مي كشمت
با گريه گفتم :‌ تو رو خدا كامبيز خان ، ولم كن من هم ديگه به خانم چيزي نمي گم
لبخندي زد و گفت : معلومه كه نمي گي ، چون هم كارت رو از دست مي دي و هم اونها كه حرف تو رو باور نمي كنند مي تونم بگم كه تو منو فريب داده بودي و اصلا زن فاسدي هستي
سپس دستشو زير مانتوم كشيد و برد لاي پام ، ودر حالي كه آهسته جلو مو مي ماليد لباشو به لبام گذاشت . با مقاومت من چاقو رو كه تو دست ديگش بود به گلوم فشار داد . وحشت كرده بودم اون منو به شدت ترسونده بود و مي ترسيدم كه هر لحظه گلومو ببره ، در حالي كه از ترس ونگراني گريه مي كردم و مي لرزيدم ، اون به ماليدن جلوم ادامه داد و مرتب لب و صورتم رو مي بوسيد . با شنيدن گريه سونيا با گريه گفتم : ‌تو رو خدا بزار برم بچه داره گريه مي كنه
به تندي منو چرخوند و داد زد : يه دقيقه خفه شو ، من الان كارم تموم مي شه
وقتي كه ديدم داره مانتو مو بالا مي زنه ، كمي مقاومت كردم و اون با فشار تندي كه با چاقو به گلوم وارد كرد منو آروم كرد . وقتي كه شورتم رو كشيد پايين ، آهي كشيدم و وبا گريه گفتم : ‌تو رو خدا ، كامبيز خان بهم رحم كن من دخترم
با خنده گفت :‌اگه اروم بگيري به كوس خوشگلت كار ندارم و فقط مي كونم تو كونت ، اون هم كه خطر نداره
با حركاتي كه انجام مي داد حس كردم داره شلوار شو پايين مي كشه و من همچنان با گريه ، مجبور بودم مقاومت نكنم ، وقتي صداي تف كردن و به دنبال آن دست خيسش رو روي كونم كشيده شد به شدت نگراني ام اضافه شد . وقتي كه سر كير شو به سوراخ كونم كشيد ، بي اختيار گريه ام زياد تر شد . در حالي كه از شدت هوس حركاتش با تندي و هيجان زياد آميخته شده بود ، سعي مي كرد كير شو با فشار تو كونم فرو كنه وقتي كه موفق شد سر كيرشو فرو كنه از درد دادي زدم ، خودم رو جلو كشيدم به تندي دو دستش رو به شكمم حلقه زد و در حالي كه به چاقوي دستش خيره شده بودم و مي ترسيدم تو هيجان و حركات عجولانه اش به شكمم فرو بره ، از درد داد مي زدم ، انگار كه با فرياد هاي من بيشتر تحريك مي شد چون يكسره فشار كير شو بيشتر مي كرد ، كمي بعد گويا از سرو صدا و جيغ هاي ناشي از درد وحشتناكي كه داشتم ، ترس برش داشت چون يه دستش رو به دهانم گرفت و با فشار تندي كه به كيرش داد به كابينت آشپزخونه كوبيده شدم ، با دستام از شدت درد لبه هاي كابينت رو فشار مي دادم ، حس مي كردم حتما كونم پارگي پيدا كرده بود چون به شدت احساس سوزش داشتم ، بعد از كمي تلمبه زدن حس كردم آبش تو كونم ريخت و به دنبال آن خودش رو روي كمرم انداخت و ناله اي كرد
چند لحظه بعد منو رها كرد و كيرش رو كشيد بيرون و در حالي كه روي صندلي مي نشست ، لبخندي زد و گفت : تموم شد ديدي چقدر راحت بود اين كه ديگه داد و فرياد نداره
به تندي شورتم رو بالا كشيدم و مانتو مو مرتب كردم . نگاهي بهش كردم بدون اينكه شورتو شلوارش رو بكشه بالا با وضع زننده اي كيرش رو تو دستش گرفته بود و بهم لبخند مي زد
به تندي از آشپزخونه رفتم بيرون و رفتم پيش سونيا و اون رو در حالي كه خودم هم گريه مي كردم ، آرومش كردم
كامبيز اومد كنارم نشست و سپس مقداري پول گذاشت كنارم و با خنده گفت : تو رو خدا مهري جون بين خودمون بمونه ، من دلم نمي خواد كار تو از دست بدي
بعد صورتم رو بوسيد و رفت ، پولها رو برداشتم ، ده هزار تومن بود ، آهي كشيدم و پول ها رو تو جيبم گذاشتم ، واقعا نمي خواستم اون كار رو از دست بدم . ترجيح دادم حالا كه اون گور شو گم كرده بود و مي رفت مشهد ديگه مي تونم بدون مشكل كارم رو دنبال كنم
ولي راحتي من دوام نيافت ، و چند روز بعد خسرو خان حدود ساعت ده صبح اومد خونه ، به عنوان سردرد و مريضي مرخصي گرفته بود
وقتي كه چسبيد بهم و شروع كرد به تو گوشم وعده وعيد از اضافه حقوق و اين جور حرفها ، و وقتي كه ديد من همچنان برخوردم تنده از تهديد و زور استفاده كرد و منو كشيد تو اتاق خواب ، قول داد كه به دختر بودن من آسيبي نمي رسونه ، سپس در اتاق خواب رو قفل كرد و كليد رو برداشت و گذاشت تو جيبش ، و سپس مشغول در آوردن لباس هام كرد . موقعي كه منو خوابوند روي تخت ، در حالي كه لباس هاشو در مي آورد لبخندي بهم زد و گفت : كامبيز مي گه كون سالاري داري ، و بهش حسابي حال دادي از اين به بعد گه گاه بايد بهم حال بدي ، و من هم حقوقت رو زياد مي كنم و قول مي دم به دختري تو هرگز آسيبي نرسونم
چيزي نداشتم كه بگم ، فقط اشك مي ريختم ، آمد روي تخت و حريصانه مشغول بوسيدن سينه ها و بدنم شد ، وقتي سرشو كشيد پايين و كسم رو به دهن گرفت ، كمي بعد از زبون زدنش من هم از حال رفتم ، لذت و ترس يه حال عجيبي رو در من ايجاد كرده بود . بعد از كمي خوردن كسم سرش رو بلند كرد و به چشاي اشك آلود و خمارم نگاهي انداخت و خودش رو كشيد روي من ، وقتي كه لباشو از لبام بلند كرد با خنده پرسيد : واقعا جلوت تعطيله يا واسه ما فيلم بازي مي كني كه قيمت رو ببري بالا ، من حرفي ندارم . اجرتش محفوظه بدم بره تو ؟
به تندي گفتم : نه ، آقا تو رو خدا باور كنيد من دخترم
داشت كير شو روي كسم مي كشيد ، دستم رو جلوي كسم گرفتم كه تو حركاتش يهويي هوس نكنه كير شو فرو كنه تو ، لبخندي زدو گفت : نترس مهري جون ، تا تو نخواي نمي كنم تو جلوت
سپس كير شو با خودش كشيد بالا و بين سينه هام گرفت و كمي اون رو روي سينه هام كشيد بعد با تعجب ديدم كير شو به لبام مي ماله ، خيلي بدم اومد وقتي كه گفت دهنت رو باز كن يه خورده بكنم تو ، ديگه نتونستم خونسرد باشم ، داد زدم : نه ، من بدم مي ياد
با خنده منو چرخي داد و كونم رو با دستاش بالا كشيد ، تفي به دستش انداخت و همون طور كه به چهره من نگاه مي كرد ، گفت : كون تميزي داري ، قدر شو بدون ، خيلي رو فرم و ميزونه . اصلا حرف هاش به دلم ننشست بايد بعد از اومدن آبش ، ديد نظرش چيه ؟ مردها همه يه جورند تعريف و تمجيد اونها تا وقتيه كه هنوز به هدفشون نرسيدن ، بعد ديگه
خودشون هم بياد نمي يارند چي گفتند ، وقتي كه بعد از كلي تحمل درد و جيغ و داد ، آبش رو تو كونم ريخت هر دو بي حال و خسته افتاديم روي تخت . به تندي شورتم رو كشيدم بالا ، رفت و در اتاق رو برام باز كرد موقعي كه لباس هام زير بغلم مي رفتم بيرون ، مقداري پول تو شورتم گذاشت و با خنده ضربه اي به باسنم زد . رفتم تو دستشويي و همون طور كه نشسته بودم ، پول ها رو شمردم ، درآمد بدي نبود . حالا ديگه خيلي بدم نمي يومد ، چيزي كه تحملش واسم سخت بود بي پولي بود ، امان از بي پولي

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#3 | Posted: 11 Mar 2010 12:46
سکس با منشی شرکت

اسم من XXXX . الان حدود سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور کار میکنم و خاطره ای که میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد.
حدود پنج ماه بعد از استخدام من یک دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. یک دختر با چشم و ابروهای مشکی و قد بلند و تقریبا 21 ساله. از اون اندامهای ترکه ای داشت که گائیدنشون واقعاً حال میده، رئیس قسمت ما ازم خواست که از اون تست کامپیوتر بگیرم و من هم بعد از تست گرفتن با اینکه زیاد وارد نبود اما به این امید که شاید بعداً چیزی برام بماسه تاییدش کردم. به هر حال اون جذب شد و از قضا شد منشی قسمتی که من بیشتر با اون سرو کار دارم، تا چند وقت مثل جنتلمن ها و آدمهای حسابی باهاش برخورد میکردم و فقط تا میتونستم حرفهائی میزدم که بیشتر باهام راحت باشه، اونم که ادعای کلاسش میشد هی از روابط دخترو پسر و اینجور چیزا میگفت.
یادمه یک روز که من از اداره جیم شده بودم موضوع لو میره و رئیس در به در میفته دنبال من، دختر خانومه هم که از حالا یاقوت صداش میکنم (تقريبا يه شباهتائي با اسمه واقعيش داره) کلی معرفت بخرج میده و سریع رو موبایلم تماس گرفت و جریانو گفت. خلاصه بعد از چند روز ازش خواستم که بیرون ببینمش. اولش یکم منومن کرد اما بالاخره روز پنجشنبه سر ساعت 7:30 صبح باهاش قرار گذاشتم(اون به خونوادش گفته بود میره سرکار و تو اداره هم گفت که پنجشنبه رو نمیاد) و با ماشین یکی از دوستام رفتم سراغشو با هم رفتیم خونه یکی از رفیقام که با خونوادش رفته بودن مسافرت. بعد از یک کم حرف زدن بهش گفتم میخوام بابت کار اون روزت ازت تشکر کنم و ببوسمت گفت اه ه ه زرنگی. گفتم چیه فکر کردی هربوسیدنی باید از رو هوس باشه(برا خر کردنش اینو گفتم). قبول کرد و منم اول پیشونی، بعد صورت و بعد هم گردنشو حسابی بوسیدم و رفتم سراغ لباش. یه کم مقاومت کرد اما معلوم بود که خودشم دلش میخواد. 5 دقیقه ای لباشو خوردم و آروم دستمو بردم از یقه ش رسوندم به سینه هاش یک کم از رو کرست با سینه هاش وررفتم بعد پاشدم گفتم مانتو تو درآر خودمم روسریشو در آوردم و دوباره لبامو گذاشتم رو لباش.و از زیر بلوزش دستمو بردم پشتش و کرستشو باز کردم تو همون لحظه لباشو ول کردمو از گردنش شروع کردم به خوردن رو به پائین. به سینه هاش نرسیده بودم که خودش یه کم کمرشو بلند کردو بلوزشو کامل در آورد. عجب سینه هائی داشت به بزرگی انار و به سفیدی برف. حتی تو خوابم هم همچین سینه هائی ندیده بودم سفت مثل سیب. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. تو این حال دستامم بیکار نبود و تو شرتش داشت دنبال جاهای بهتر میگشت. یک ربعی همینطور خوردمو با کسش ور رفتم. پاشدم گفتم لباسامونو در بیاریم. من سریع تی شرت و شلوارمو درآوردمو به اونم کمک کردم شلوارشو کامل در بیاره دوباره با کسش بازی کردم و شرتشو زدم کنار و با زبونم آروم از کنار کسش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش رفتم سراغ چوچولش ، حسابی دیونه شده بود آه و اوهش دیگه در اومده بود و آرومی نداشت و سرمو فشار میداد لای پاش زبونمو لوله میکردم و می فرستادم داخل کس داغش، گرماش تا روی پیشونیم اثر میذاشت. زبونمو که دیگه داشت میسوزوند. تو همین حین انگشتمو گذاشتم تو دهنش تاحسابی خیس بخوره بعد آروم آروم انگشتمو رو سوراخ کونش بازی دادم و یه کمی فرستادم داخل. واقعاً تنگ بود و راه نمیداد. کیرمو که حسابی شق کرده بود و داشت منفجر میشد تو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد. هر کاری کردم ساک نزد اما احساس کردم وقتشه که بکنمش. از جلو که نمیشد، چون دختر بودو خودمم حوصله دردسرای بعدیشو نداشتم برش گردوندم و یکم کرم که روی میز تلوزیون گذاشته بودم به کیرم مالیدمو گذاشتم رو سوراخ کونش. به هیچ صراطی مستقیم نبود، دوباره کرم زدمو گذاشتم رو سوراخش اینبار با یکم فشار بیشتر سر کیرم رفت تو کونش یه حرکتی کرد که فکر کردم کونش میخواد پاره بشه محکم گرفتمشو چند لحظه تو همون حالت نگهش داشتم. یه کم که گذشت آروم فشارو بیشتر کردم، یکم که داخل میرفت به اندازه نصفش میکشیدم بیرون تا اینکه دیدم کیرم تا ته تو کونشه. دستمو هم رسوندم به کسش و با دوتا انگوشتام چوچولشو بازی میدادم. ریتمه رفت و برگشتو شروع کردم و هی فشار و تقه رو محکمتر میکردم. اسپری هم که استفاده کرده بودم و حسابی کمری بودم. تو این حال یه دفعه کیرم در اومد که گفت چیکار میکنی زود باش بکن توش. تمام بدنش داشت میلرزید و صدای اه و اوهش هم دیگه به جیغ زدن تبدیل شده بود. یه لرزشی از روی رونهاش شروع شدو صدای جیغش با یه حالت خفه ای بلند شد و فهمیدم که ارگاسم شده. اونقد تقه زدم که احساس کردم الانه که آبم تو کونش بیاد. سریع کیرمو کشیدم بیرون، برش گردوندم و رو سینه هاش شروع کردم جلق زدن. آبم با فشار پاشید رو سینه هاش. چند تا لب دیگه گرفتمو ولو شدم اونطرف رو زمین.
اونروز نهارو همونجا با هم خوردیم و تا بعد از ظهر که باید میرفت خونه دو سه بار دیگه هم حال کردیم. الانم حدود دوساله که هر وقت چیزی گیرم نمیاد یاقوتو میکنم. الان دیگه حرفه ای تر شده و برام ساک میزنه و هر كار ميخوام برام ميكنه. اما این اواخر احساس کردم تو شرکت دارم ضایع میشم و تصمیم گرفتم تو همین چند روز آینده این مسئله رو بهش بگم و ارتباطم رو باهاش محدودتر کنم. هر چند واقعاً هنوز هم گائیدنش برام تازگی داره و هیچ وقت کهنه نمیشه

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#4 | Posted: 12 Mar 2010 13:04
سکس در دندان پزشكي

چند وقي بود بد جوري دندانم اذيتم مي كرد از طرف يكي همكارانم يه دكتر توي بالا شهر به من معرفي شد كلي هم از كارش تعريف كرده بود بعد ازتماس با مطبش براي دو روز بعد ساعت 8 شب به من وقت دادن وقتي رسيدم. فقط يه مريض تو اتاق دكتر بود چشمم افتاد به منشي دكتر كه عجب مالي بود يه دختر توپولي سفيد با پستوناي بزرگ و كون گنده و چشماي قهوه اي كه خيلي هم لوند بود ديگه درد دندان يادم رفته بود داشتم تو فكرم با اين خانم خوشگل حال مي كردم!
ساعت 8:15 بود كه كار مريض تموم شد منشي بعد از بيرون اومدن از اتاق دكتر من رو راهنمائي كرد كه برم داخل خدا قسمت همه بكنه وقتي رفتم تو يه لحظه جلوي در ميخكوب شدم عجب جائي بود منشي خوشگل دكتر خوشگل تر يه خانم دكتر 32 يا 33 ساله بدون روسري آرايش كرده با يه روپوش سفيد آستين كوتاه كه معلوم بود زيرش هم لباسي نداره چون كرستش قشنگ معلوم بود بعد از سلام و خوش آمد گويي ازم خواست كه روي صندلي مخصوص كارش بشينم بعد منشي رفت بيرون من موندم با خانم دكتر از روي صندلي بلند شد اومد كنارم و شروع كرد به معاينه دندانم وقتي خم شد روي من از بين دكمه هاي لباسش كرست مشكيش قشنگ معلوم شد و من تونسته بودم پوست سفيد بدنش رو ببينم كيرم راست شده بود دلم ميخواست تا صبح فقط من رو معاينه كنه دستم روي جا دستي كنار صندلي بود كه يه لحظه گرماي رون دكتر رو حس كردم دكتر همين جوري چسبيده به صندلي داش رو دندانم كار مي كرد و با من صحبت مي كر.
منم كه تو اون حالت نميتونستم چيزي بگم من دستم رو يه كم تكون دادم كه ديدم هيچ به روي خودش نيورد منم دوباره دستم رو ماليدم به رونش مطمئن بودم كه حركت دستم رو حس كرده ولي چيزي نگفت منم جرات پيدا كرده بودم بيشر رونش رو مي ماليدم كه متوجه حركت پاي دكتر شدم داشت پاش رو تكون ميداد كه بيشتر به دست من بخوره!
بعد يه دارو به دندانم زد و گفت بايد چند دقيقه صبر كني و رفت كنار كه بشينه روي صندليش چشمش به كيرم افتاد كه حسابي باد كرده بود و داشت خود نمائي مي كرد يه خنده معني دار كرد و گفت معلوم خيلي اذيتت ميكنه!
روم نشد چيزي بگم بعد شروع كرد به حرف زدن در مورد شغلم و ... دوباره اومد سمتم و داخل دندانم رو نگاه كرد و گفت امشب نميتونم روش كاري انجام بدم چون عفونت داره بايد دارو استفاده كني چند روز ديگه بياي!
حالم گرفته شده بود گفتم حالا يه كم ديگه دارو بريزد كه دردش ساكت بشه!
خنديد گفت درد دندان اذيت مي كنه يا شلوار تنگ!
باورم نميشد كه اين حرف رو به هم بزنه گفتم هر چه باداباد نهايتش اينه كه بيرونم ميكنه ميرم يه دكتر ديگه گفتم هر دوتاش!
گفت براي دندونت كاري نميشه كرد!
گفتم براي شلوارم چي؟
گفت چون آخرين مريض هستي يه نيم ساعتي وقت داري زيپ شلوارت رو باز كن بزار يه هوايي به اين كوچولو بخوره!
چند ثانيه سكوت بينمون بود كه گفت چي شد پس چرا به حرف دكتر گوش نميدي؟
بازم سكوت كردم كه خودش اومد زيپم رو باز كرد دستش رو كرد تو شلوار و شرتم و كيرم رو گرفت آورد بيرون انگار داشتم خواب ميديدم لالموني گرفته بودم يه دستي بهش كشيد و با خنده گفت همچين كوچولو هم نيست حق داشت زبون بسته تو اون جاي تنگ بعد صندليش رو كشيد كنارم و شروع كرد با كيرم بازي كردن چشمام بسته بود كه متوجه شدم كيرم رو كرد تو دهنش!
بهش گفتم اگر منشي بياد تو چي؟
كيرم رو از دهنش در آورد گفت خوب بياد به اونم ميرسه !زياده! و خنديد گفت: نكنه نميتوني دو نفر رو سير كني؟
گفتم اينجوري كه شما شروع كردي نه!
باز كيرم رو كرد تو دهنش يه كم ديگه ساك زد بعد بلند شد از داروهاي سر كننده دندان زد به كيرم اولش يخ كردم ولي بعد از چند لحظه سري كيرم رو احساس كردم كركره اتاق رو تاريك كرد و با صداي بلند به منشيش گفت پرستو جان اون در ورودي رو قفل كن يبا اينجا كمك من!
منشي كه ازاين جا به بعد اسمش رو ميذارم پرستو تا اومد تو اتاق چشمش به من افتاد با خنده به دكتر گفت: سيمين جون اين ديگه چه مدل معالجه است؟
دكترم كه اسمش رو از اين به بعد ميذارم سيمين خنده اي كرد و گفت اين وضعش خراب تر از دندانشه!
بعد به پرستو گفت يه كم با سرم شستشو بشورش سر كننده زدم اونم يه چشم گفت با سرم شستشو و يه كم گاز استريل اومد سروقت كير من حسابي تميزش كرد و به سيمين گفت تميزش كردم حالا چي كارش كنم؟
اونم گفت بخورش خوشمزه است!
پرستو خنديد گفت اي شيطون بازم زرنگي كردي گلش رو زدي بعد شروع كرد به در آوردن مانتوش منم كه ديگه به خودم اومده بودم بلند شدم نشستم رو صندلي پرستو مانتوش رو درآورد ديدم اونم فقط يه كرست سفيد زير مانتوش داره يه پارچه پهن كرد روي زمين نشست روش وشروع كرد به ساك زدن مثل فيلماي سوپر شده بود سيمينم كنار ايستاده بود داشت ما رو نگاه ميكرد دستم رو دراز كردم طرفش فهميد باهاش كار دارم اومد جلو دكمه هاي روپوش رو باز كردم و با دستم شروع به مالوندن پستوناش كردم.
بعد بهش گفتم روپوشت رو دربيار بعد بهش گفتم برگرد بزار كرستت رو باز كنم اونم همين كار رو كرد.
پرستو هم كه مشغول ساك زدن كيرم بود سرش رو بلند كرد به سيمين گفت از كدوم دارو براش زدي سيمين گفت قوي! نترس حالاحالاها خيس نميكنه!
پرستو خنديد وبه من گفت شلوارت رو دربيار منم شلوار و شرتم رو در آوردم پرستو باز شروع به ساك زدن كرد و با دستش با تخمام بازي مي كرد و مي كرد تو دهنش منم داشتم پستوناي سيمين رو ميخوردم و ازش لب مي گرفتم بعد سيمين و پرستو جاشون رو عوض كردن پستوناي پرستو رو هم حسابي خوردم لباسم رو دراوردم سيمين رو روي صندلي مريض خوابوندم شلوار و شرتش رو باهم از پاش در آوردم شروع كردم به خوردن كسش واقعا اين دكترا كسشونم با بقيه فرق مي كنه بوي عطري داشت كسش سفيد و گوشتي بدون مو وسطش صورتي خوشرنگ كه من عاشق اين رنگم يه كمي هم آبدار شده بود پرستو هم دوباره رفته بود زير من خوابيده بود داشت ساك ميزد انگار سير نميشد بعد كه حسابي كس سيمين رو خوردم به پرستو گفتم حال نوبت تو.
سيمين بلند شد پرستو جاش خوابيد كس پرستو رو هم كه خوب خوردم سيمين گفت بسه بيا ديگه كار رو تموم كن!
بعد رفت بالا نشست روي كمد هاي كوتاهي كه تو اتاق بود و پاش رو از هم باز كرد منم همينطور ايستاده كيرم رو با كسش ميزون كردم يه كم ماليدم به كسش كه ناله سيمين دراومد.
ميگفت بكن تو ديگه! بسه بعد با يه فشار تموم كيرم رو كردم تو كس سيمين با چند تا حركت سيمين صداش بلند شده بود همش داد ميزد آخخخخخخخخخخخخ جووووووووون
بعد كيرم رو از كس سيمين در آوردم به پرستو گفتم نوبت تو پرستو هم يه جون گفت بيا من حاضرم بهش گفت دستت رو بزار روي صندلي خم شو ميخوام از كون بكنمت!
كه ديدم گفت نه من كون نميدم كونم همين جوري بزرگ هست هر كاري كردم نذاشت!
آخر سيمين عصباني شد گفت از كس بكنش بعد من بهت كون ميدم!
حال كردم چون كون سيمين بهتر از پرستو بود ولي روم نشده بود بهش بگم ( همون حجب و حياي دكتر و بيمار )
منم كيرم رو كردم تو كس پرستو خواركسه با اين كه از سيمين كوچيك تر بود ولي كسش خيلي گشاد بود كس سيمين بيشتر جذب كيرم بود يه كم كه از كس كردمش به سيمين گفتم من كون ميخوام سيمين دستش رو گذاشت رو همون كمدي كه روش از كس كرده بودمش پاهاش رو از هم باز كرد از پشت نماي كسش قشنگ بود دوباره كيرم رو كردم تو كسش!
گفت مگه كون نميخواستي بهش گفتم كست از اين پشت خيلي نماي قشنگي داره دلم نيومد ديگه نكنمش خنديد و گفت بكن بكن خوب مي كني بعد كيرم رو از كسش در آوردم و گذاشتم دم سوراخ كونش يه فشار دادم دادش رفت هوا!
بعد به پرستو گفت بهش كرم بده بماله با اين كير گنده اش داره كون من رو پاره ميكنه پرستو خودش برام كرم زد به كيرم منم كرم زدم به كون سيمين اين بار با يه فشار سر كيرم رفت تو كون سيمين يه كم نگه داشتم باز فشار دادم تا ته كيرم رفت تو كونش پرستو هم رفته بود جلوي سيمين روي كمد نشسته بود سيمين داشت كسش رو براش ميخورد منم كيرم رو تو كون سيمين عقب و جلو مي كرد پرستو از لذت جيغ ميكشيد منم با دستم هم چوچول سيمين رو ميماليدم هم با پستوناش باز مي كردم سيمينم چون داشت حال مي كرد بد جوري كس پرستو رو مي خورد بعد ديدم صداي هر دوشون بلند شد منم ديگه آخر كارم بود كيرم رو تا ته تو كون سيمين نگه داشتم و هرسه با هم آه آه كرديم و ارضا شديم تموم آبم رو ريختم روي كمر سيمين بعدم با كمك پرستو آبم رو به تمام پشت سيمين ماليدم بعد پرستو تك تك انگشتاش رو كرد تو دهندش سيمينم با دهنش كير من رو تميز كرد.
سيمين با خنده مي گفت من همون دكتريم كه ترتيب مريضاش رو ميداده .
تا دندان من درست بشه سه ماه هفته اي يه بار با سيمين و پرستو سكس داشتم . الانم تلفني با هر جفتشون در تماسم و گاهي به بهونه دندان درد بهشون سر ميزنم.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#5 | Posted: 14 Mar 2010 07:09
سيمين

يكي از همكارام يه عمل جراحي انجام داده بود و خونه بستري بود روز پنجشنبه غروب تصميم گرفتم برم عيادتش حدود ساعت 7 عصر بود رسيدم خونشون تو عظيميه كرج بعد از ورودم به داخل و سلام و احوالپرسي با خانم دوستم رفتم كنار دوستم و روبوسي كرديم و نشستم كنار تختش خانمش هم روي مبل نشسته بود روبروي ما يه چند دقيقه اي گذشت و كه ديدم از آشپزخونه يه هوري با يه سيني شربت اومد بيرون يه زن 28 / 29 ساله قد بلند سفيد چشم و ابرو مشكي با آرايش زياد سلام كرد من هم جوابش رو دادم تعارف كرد شربت برداشتم براي خانم دوستم هم شربت گذاشت و كنارش نشست كه دوستم گفت سيمين خانم خواهرخانمم بعد رو كرد به من گفت آقاي مهندس ... از دوستان و همكاران خوبم به اين وسيله من و سيمين خانم با هم آشنا شديم حدود يك ساعت من خونه دوستم بودم ديگه ميخواستم خداحافظي كنم برگردم خونه كه ديدم سيمين خانم هم حاضر شده و ميخواد جايي بره فكر كردم ميره خريد به دوستم گفتم اگر چيزي لازم دارين برم تهيه كنم گفت نه مرسي و چون متوجه فكر من شده بود گفت سيمين خانم ميخواد بره خونه خودشون بعد مثل اينكه چيزي يادش بياد گفت فقط اگر برات زحمتي نيست تا مترو سيمين خانم رو برسون البته اگر جايي نميري گفتم نه جايي نميرم ميرم خونه خلاصه بعد از خداحافظي به همراه سيمين خانم از ساختمون زديم بيرون در ماشين رو باز كردم ديدم سيمين خانم اومد جلو نشست راه افتاديم بهش گفتم منزلتون كجاست با ناز گفت شما كجا تشريف ميبرين گفتم من ميرم سعادت آباد گفت من بايد قبل از خونه برم جايي تو آرياشهر بعد ش ميرم شهرك غرب خونه گفتم خوب ميخواين من برسونمتون گفت مزاحم ميشم گفتم خواهش ميكنم تو راه يه كم با هم حرف زديم من از كارهام و زندگيم گفتم سيمين هم از زندگيش و فهميدم كه از شوهرش جدا شده و تنها زندگي ميكنه و در تدارك كارهاي رفتن به خارج از كشور و الان هم ميخواد بره پيش وكيلي كه داره كارهاش رو درست ميكنه رسيديم آريا شهر چند دقيقه رفت و برگشت و گفت وكيله نيست راه افتاديم سمت شهرك غرب تو راه گفت حتما الان خانمتون منتظرتونه گفتم من ازدواج نكردم گفت پس پدر و مادر منتظر هستن فهميدم داره زير زبون كشي ميكنه گفتم من تنها زندگي ميكنم و الان فقط تختخواب منتظرمه گفت به اين زودي ميخوابين منم براي تلافي گفتم خوب ديگه آدمي كه نه پدر مادرش منتظرن نه خانمش و نه حتي دوست دختري داره كه منتظرش باشه بايد چيكار كنه غير از خواب ديدم زد زير خنده گفت خوشم اومد گفتم از چي گفت از زرنگيتون گفتم خوب ديگه بعد هر دو زديم زير خنده بهش گفتم خوب من تكليفم روشن شد شما چي كسي منتظرتون هست يه آهي كشيد و گفت نه من هم مثل شمام هيچ كس نمونده كه بخواد انتظارم رو بكشه پدر و مادرم كه عمرشون رو دادن به شما شوهرم كه الان معلوم نيست كجا پاي بساط نشسته گفتم پس اگر اجازه بدين امشب شام رو در خدمتتون باشم گفت باعث افتخاره سريع گردش كردم سمت فرحزاد جاتون خالي يه شامي خورديم حسابي با هم خودموني شده بوديم اون به من پيمان ميگفت و من به اون سيمين موقع كشيدن قليون سيمين كنار من نشسته بود و سرش روي شونه من بود آروم داشت با موهاي دستم بازي ميكرد كم كم داشتم به هم ميريختم دستش رو تو دستم گرفتم و با انگشتاش بازي ميكردم باور كنيد يادم نيست چي به هم ميگفتيم سيمين طوري به من تكيه داده بود كه آرنجم ميخورد به پستونش و حسابي راست كرده بودم كير بدبخت داشت تو شلوار لي داغون ميشد بلند شديم دست تو دست هم راه افتاديم سمت ماشين گفت امشب به من خيلي خوش گذشت اما حيف كه داره تموم ميشه گفتم خوب اگر دوست داري بريم با هم يه چرخي تو خيابون بزنيم گفت بريم اونشب تا ساعت 1 تو خيابون ميچرخيدم و دستمون تو دست هم بود رفتم سمت شهرك كه برسونمش انگار يه نفر بهم ميگفت دعوتش كن خونت يه دفعه بهش گفتم سيمين امشب مياي خونه من يه نگاهي كرد و گفت چه زود گفتم چي چه زود يه خنده كوتاه كرد و گفت بگذريم بعد با حالت بچگونه اي گفت مامانم گفته هر كي دعوتت كرد يه كم براش ناز كن بعد بگو آره گفتم پس OK با خنده گفت تو كي ديگه همه چيز حل بود گاز ماشين رو گرفتم و حركت به سمت خونه ساعت 2 بود وارد آپارتمان من شديم شانسي من چند روز قبلش همه جا رو مرتب كرده بودم وارد كه شد اولش يه كم از سليقه من تعريف كرد بعد بهش گفتم مانتو رو دربيار با لبخند و همون اداي بچگونه گفت شيطوني نكنيا گفتم قول نميدم ولي سعي ميكنم خنديد گفت باز خوبه تو راستش رو ميگي بلند شد مانتوش رو درآورد زير مانتو يه تاپ يخه باز تنش بود كه خط سينه هاش قشنگ معلوم بود با يه شلوار برموداي تنگ بهش گفتم چي ميخوري برات بيارم چاي – قهوه – نسكافه خنديد گفت ودكا نداري گفتم ودكا نه ولي ويسكي چرا من هميشه تو خونه مشروب دارم گفت چه عالي پس اگر ميشه يه كم بيار بخوريم البته اگر خوابت نمياد گفتم باشه سريع رفتم تو آشپزخونه يه كاسه ماست موسير و يه كم چيپس و دو تا پيك با يه شيشه ويسكي آكبند آوردم نشستيم به مشروب خوردن من كه بيشتر از ديد زدن سيمين مست شده بودم تا از مشروب چون كلا مشروب رو من زياد اثر نميكنه ولي سيمين حسابي داغ كرده بود چشماش حسابي شهلا شده بود با هر پيكي كه ميرفت بالا من چيپس و ماست تو دهنش ميذاشتم سيمين ديگه نميتونست بشيبنه يه ببخشيد گفت و دراز كشيد سرش رو گذاشت روي پام من هم آروم آروم داشتم با موهاش بازي ميكردم ديدم خيلي ساكته آروم گفتم خوابي با حالت مستي گفت دوست داري بخوابم ناقلا خنديدم دستم رو از روي صورتش سمت گردنش كشيدم و آروم آروم بالاي سينه اش رو ماليدم ديدم مخالفتي نيست آروم انگشتام رو پائين تر هدايت كردم تقريبا تا وسط پستوناش رفته بود كه ديدم دستش رو گذاشت روي دستم گفت پيمان گفتم جانم گفت ميشه بريم تو اتاق خواب من خيلي خوابم گرفتمه تو دلم گفتم بيا مست كرد حالا ميخواد بخوابه گفتم باشه بلند شو بريم بلند شد نشست من ايستاده بود دستش رو دراز كرد گفت دستم رو بگير بلندش كردم افتاد تو بغلم با خنده گفت بغلم ميكني يه دست زير گردنش يه دست زير كونش بغلش كردم تو سينه خودم دستش رو انداخت دور گردنم و لبش رو جمع كرد منم يه لب اساسي ازش گرفتم و بردمش تو اتاق خواب روي تخت يه نفره خودم خوابوندمش نشستم كنارش چشماش به زور باز ميشد يه نگاهي به من كرد گفت تا صبح ميخواي نگاهم كني گفتم چيكار كنم گفت من الان در اختيار تو هستم هر كاري دوست داري بكن گفتم مطمئني تو الان حالت دست خودت نيست فردا گله نكني بگي من رو مست كردي به هم تجاوز كردي خنديد گفت نترس من مست نيستم ميخواي برات حرف بزنم گفتم چي ميخواي بگي تعداد تموم پيكهايي كه خورده بود رو گفت بيشتر حرفاي از غروب تا اون موقع رو يادش بود بعد گفت باز هم ميترسي گفتم نه دستاش رو باز كرد گفت پس شروع كن ديگه مردم خم شدم روش لبم رو گذاشتم روي لباش و شروع كردم لب گرفتن و لب خوردن كه ديدم زبونش رو كرد تو دهنم زبونش رو تو دهنم ميچرخوند دستم رو گذاشتم روي پستوناش و آروم ميماليدمشون تاپش رو دادم بالا يه كرست سورمه اي بسته بود از اين توريها كه جنسشون نرمه از روي كرست كه پستوناش رو گرفتم كلي حال كردم بلند شدم تاپ و كرستش رو درآوردم پستوناش شل نبود سفت بود و سر بالا با يه حاله قهوه اي كم رنگ نوكشون خودم هم پيرهن و زير پيرهنم رو درآوردم و خوابوندمش خودم افتادم روش و شروع به خوردن پستوناي خوشمزه اش كردم دست سيمين توي موهام بود و سرم رو به پستوناش فشار ميداد يه دستم رو گذاشتم روي كسش يه كم ماليدم بعد بلند شدم شلوارش رو درآوردم شرت با كرستش ست بود از روي شرت يه كم كسش رو بو كردم و ليسيدم بعد از كنار شرتش گرفتم اون رو هم كشيدم پائين كسش مثل گل بود تميز و قشنگ سفيد خم شدم كه كسش رو ليس بزنم با دستش سرم رو گرفت گفت تو هم لخت شو من هم كامل لخت شد كيرم رو كه ديد گفت آخيش چقدر دلم كير ميخواست دستش رو دراز كرد كيرم رو گرفت فشارش ميداد گفتم حالا ميذاري كس قشنگت رو بخورم گفت به شرطي كه اول من هم رو بخورم من هم از خدا خواسته رفتم روي سينه اش نشستم يه كم سرش رو بلند كرد كيرم رو آروم كرد تو دهنش چند مك محكم زد از دهنش بيرون آورد با آب دهنش كيرم حسابي خيس شده بود يه كم با دستش ماليد بعد آب دهنش رو انداخت روي كيرم يه كم ديگه ماليد دوباره كرد تو دهنش آب دهنش از زير تخمهام داشت ميريخت بهش گفتم بسه حالا نوبته منه گفت صبر كن من اول بايد آبت رو بخورم بعد گفتم بدت نمياد گفت نه من عاشق اين مدل سكسم اونقدر با كيرم بازي كرد و ساك زد كه داشت آبم ميومد گفتم سيمين آبم داره مياد گفت بريز تو دهنم بعد دوباره شروع كرد ساك زدن كه ديگه نتونستم تحمل كنم تموم آبم رو تو دهنش خالي كردم تا آخرش رو خورد بعد با زبونش لباش رو پاك كرد گفت حالا لب ميخوام لبم رو گذاشتم روي لباش حالم داشت بهم ميخورد اما زود عادت كردم بعد به حالت 69 خوابيديم سيمين كسش رو به صورتم فشار ميداد و خودش هم كير من رو كرده بود تو دهنش اونقدر خورد تا باز هم بزرگ و سفت شد كسش رو روي صورتم ميچرخوند گاهي هم كيرم رو از دهنش بيرون مياورد ميذاشت لاي پستوناش و كسش رو فشار ميداد تو دهن من ميگفت بخورش بدجوري هوس يه مرد كرده بودم كه كسم رو بخوره كه كيرش رو بخورم قشنگ بخور كسم رو كسم داره حال مياد منم هر چي تجربه تو كس ليسي داشتم روي كس سيمين انجام ميدادم كه ديدم داره كسش رو روي صورتم ميماله و ناله ميكنه يه مرتبه صورتم داغ شد و تموم آبش رو ريخت روي صورت و دهنم چند ثانيه به حركت موند بعد بلند شد پشت به من نشست روي كيرم و آروم آروم كردش تو كسش يه كم موند بعد شروع كرد بالا پائين كردن همونطوري كه كيرم تو كسش بود چرخيد سمت من منم پستوناش رو گرفتم تو دستم سيمين روي كيرم بالا پائين ميشد و حرف ميزد بكن جرم بده كسم رو داغون كن با اين كيرت چه حالي داره ميكنه كسم با كيرت كسم كيرت رو قورت داده هيچي ازش نمونده پستونام رو بمال خوشم مياد بهش گفتم بيا يه حالت ديگه بشيم گفت باشه بلند شد گفت چطوري گفتم چهار دست و پا شو از پشت بكنمت انگار ترسيد گفت از كون نه گفتم از پشت ميكنم تو كست گفت باشه آماده شد منم كيرم رو با كسش ميزون كردم با يه فشار تا ته دادمش تو گفت آخيش چه حالي ميده پستوناش رو تو دستم گرفتم تو كسش تلنبه ميزدم خودش هم چوچولش رو ميماليد ميگفت محكم بزن تو منم موقع تو كردن با ضربه ميزدم تو لرزه هايي كه به كونش ميافتاد دلم رو ميبرد هر چي اصرار كردم از كون بكنمش قبول نكرد چون يه بار آبم اومده بود ميدونستم حالا حالا ها نمياد بهش گفتم بخواب من بخوابم روت گفت يه كم ديگه ادامه بده اين حالت رو دوست دارم با چند تا ضربه ديگه يه واييييييييييييييييي گفت و براي بار دوم اورگاسم شد به كمر خوابيد منم خوابيدمم روش و كيرم رو كردم تو كسش ازش لب ميگرفتم هنوز دهنش بوي آب خودم رو ميداد سيمين من رو محكم بغل كرده بود و من هم تند تند تو كسش ميكردم كه حس كردم داره آبم مياد گفتم سيمين آبم داره مياد گفت نگهش دار من دارم ميشم منم يه كم خودم رو كنترل كردم تا ديدم سيمين داره پشتم رو چنگ ميزنه فهميدم با يه ضربه محكم سيمين فرياد كشيد بازم آبم اومد آخيششششش بعد منم يه كم ديگه كردمش و كيرم رو كشيدم بيرون و تموم آبم رو روي شكمش خالي كردم چند دقيقه بي حال افتادم روش بعد بلند شديم دوتايي رفتيم حموم حسابي شستمش خودم رو هم شستم برگشتيم تو اتاق خواب ساعت 6 صبح بود هر دو لخت تو بغل هم خوابيديم چشمم رو باز كردم ديدم ساعت 1 ظهر سيمين نيست بلند شدم اومدم ديدم تو آشپزخونه نشسته داره چاي ميخوره تا من رو ديد با خنده گفت ساعت خواب گفتم كي بيدار شدي گفتم نيم ساعت پيش نهار رو با هم خورديم بعد از نهار هم يه بار ديگه با هم سكس داشتيم غروب كه سيمين رفت من انگار ديگه نا نداشتم بدون شام خوابيدم تا موقعي كه سيمين از ايران رفت حدود شش ماه طول كشيد و تو اين مدت ما حسابي با هم سكس داشتيم اميدوارم سيمين عزيزم هر جا كه هست سلامت باشه و اين خاطره رو بخونه و به ياد گذشته قشنگمون باز هم كسش خيس بشه

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#6 | Posted: 14 Mar 2010 07:10
سیستم من هنگ کرده

سیستم من هنگ کرده
تازه داشتم در مغازه را می بستم که برم خونه. ساعت حدود 9 شب بود.
یه خانوم و اقایی وارد مغازه شدن و گفتن اقا تعطیل کردین؟ گفتم اره انشاالله فردا. یه کیس دست اون اقا بود و گفت: این سیستم ما مرتب هنگ می کنه. گفتم بذارین درستش می کنم فردا شب بیاین ببرین.کیس رو گذاشتن و رفتن.
موقعی که خانومه داشت می رفت بیرون یه نگاهی انداختم به باسن هاش دیدم عجب توپه. عین دوتا توپ گرد و نرم بالا و پایین می پریدن... یه دفه نمی دونم چی شد که کیرم راست شد و پیش خودم گفتم من باید این کون رو بکنم. حیف این قنبل های توپه که اون شوهر مشنگش بکنه...
فردا روی سیستمشون کارکردم و درستش کردم و با یه کم شیطنت تونستم به ای دی اون خانم دست پیدا کنم!
بهتر از این نمی شد. فردا شب وقتی اومدن کیس رو ببرن تازه فهمیدم که شوهره کاملا گیجه و هیچی از کامپیوتر سرش نمی شه. من کارت ویزیتم رو دادم به خانوم خانوما و یواشکی گفتم: امری داشتین در خدمتم. این هم آی دی منه...
خانومه گفت حتما و رفتن. دوباره نگاه من افتاد به اون باسن های ورقلمبیده و کیرم راست شد... پیش خودم گفتم اقا فرهاد غصه نخور این کوس توپ تو چنگته مث یخ و ترشی !!!
یکی دو روزی گذشت و خانوم خانوما اومد توی چت... و من هم حسابی مخش رو زدم و فهمیدم که حسابی کمبود محبت داره و شوهرش بهش نمی رسه... چند هفته ای گذشت تا حرف رو به سکس کشوندم و تقریبا خانم رو پختم و قرار گذاشتیم سر میدون ولی عصر... ساعت 10 صبح بود که رفتم سر قرار و خانوم رو انداختم بالا... یه دوری زدیم و گفتم کجا بریم؟ خانوم که اسمش ناهید بود گفت بریم خونه ما.
گفتم شوهرت نیست ؟ گفت نه رفته شهرستان و دو روز دیگه می یاد...
راستش یه کم ترسیدم و گفتم نه.بیا بریم دفتر من. کسی نیست. یکی دو ساعتی می شه یه کارهایی کرد...
ناهید رو بردم توی دفتر... و بی مقدمه لخت شدم. ناهید که حسابی از سرعت عمل من کیف کرده بود گفت: خیلی عجله داری؟
گفتم: بابا از اون شبی که اومدی مغازه تا حالا دارم از شق درد می میرم.. زود باش لخت شو.. ناهید خانوم هم امون نداد و لخت شد. یه سوتین قرمزو یه شورت ابی اسمونی تنش بود. از اون هایی که من می خورمشون. گفتم ناهید من مدت هاست تو فکر کردن توام.
گفت: همون شب فهمیدم. و منتظربودم پاپیش بذاری تا بهت پا بدم.
گفتم این باسن ها منو کشته اجازه بده یه کم ببوسمشون. گفت باشه. خوابید و باسن ها رو داد بالا. من هم حسابی حشری شده بودم. شروع کردم به بوسیدن باسن هاش. احساس می کردم روی ابرها راه می رم. چقدر نرم و خوشبو بودن. بوی عطر گل رازقی می دادن. داشتم از هوش می رفتم و باور نمی کردم که اون باسن های توپ در اختیار منند. اروم اروم شورتش رو در اوردم و افتادم به جون باسن ها. اونقدر گازشون گرفتم و با دست زدم روی اون ها که کاملا بلند شد ند و سرخ سرخ شدن. جای پنجه هام کاملا روی اون ها مشخص بود... ناهید گفت امیر بسه بده یه کم بخورم تو که منو کشتی... و کیرم رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد ساک بزنه. اونقدر حرفه ای و ملوس این کار رو می کرد که تا به اون روز هیچ دختری نکرده بود. کار ساک که تموم شد گفت شروع کن.
امادگی دارم. من گفتم ناهید من نزدیک 5 ساله که فقط کون می کنم و کردن کون برام بسیار لذت بخش تر از کوسه. ناهید گفت: اخه من تا به حال کون ندادم. گفتم حیف این باسن های توپ نیست؟ یه دنیا قیمت داره... گفت باشه چون تویی می دم. ولی منو ارضا کن بعد. گفتم باشه. و دو تا لنگش رو گذاشت روی شونه هام و من هم شروع کردم کوسش رو بخورم. کم کم صدای جیغش در اومد و فهمیدم داره آبش می یاد. من هم تندتند کوسش رو خوردم تا کاملا ارضا شد و خودش چهارزانو شد و کون رو داد بالا و اماده که امیرخان اون کیر تشنه رو جا بندازه...
یه کم کیرم رو چرب کردم و دوباره شروع کردم بزنم روی باسن هاش... باورم نمی شد و فکر می کردم هنوز خوابم... لنگ هاش رو کامل باز کردم و کم کم دیدم که سوراخ خوشگل کون ناهید خانومم داره باز می شه و از عطش کیر داشت له له می زد... من هم سر کیر رو گذاشت دم کونش و اروم فرو کردم... جیغ ناهید خانوم در اومد که می گفت درش بیار سوختم... من هم گفتم یه کم صبر کن تا جا باز کنه. نزدیک سی ثانیه نگه داشتم دیدم ماهیچه های کونش شروع کردن نرم بشن و اروم اروم تا ته فرو کردم... به ناهید گفتم راحتی ؟ گفت اره. گفتم می خوام تلمبه بزنم. گفت بزن... من هم عادت دارم اونقدر سریع و محکم تلمبه می زنم که لذت کامل ببرم و شروع کردم. ناهید داشت زیر کیر من تموم دل و روده هاش حال می اومد و می گفت بیشتر بزن. می خوام... تندتر.. چه کیفی داره. دارم کون می دم. اخ جون... من هم می گفت بالاخره کردمت. کوس طلا. هیش کی نمی تونه از چنگ من در بره. ناهید می گفت باز هم می دم بکن. بکن... .عرق از تموم صورتم جاری شده بود... و همین طور داشتیم حرفای تحریک کننده می زدیم... یه دفه گفتم ناهید ناهید ناهید وووووتموم اب منی هام رو با فشار خالی کردم تو کون ناهید خانوم... و بی حال کیرم رو در اوردم و لخت افتادیم توی بغل هم دیگه...
الان از اون تاریخ دو سال می گذره و هرموقع سیستم ناهید خانوم هنگ می کنه من در خدمتش هستم... !!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#7 | Posted: 14 Mar 2010 07:13
شاگردهاي کلاس مامان

سلام من حميد هستم 20 ساله مي خواهم يك داستاني رو براتون بگم كه كاملاً حقيقي هستش.
داستان از اون جايي شروع كه مادرم رو بردم سر كارش ( مادرم دبير رياضي پيش دانشگاهي است ) مادرم اخلاقي داشت كه كسي اگه 9.99 هم مي گرفت 10 نميداد و يك سوالات سختي هم ميداد كه تقريبا 50 درصد از كلاس مي افتادن همه از درس مادرم مي ترسيدن.
من تك فرزند بودم درسم رو هم تمام كرده بودم به همين خاطر من هميشه ماشين دستم بود براي همين با ماشين دور ميزدم .يك روز كه تقريباً وسط هاي سال بود رفتم دنبال مادرم تا كلاس تعطيل شده بود من تو ماشين نشسته بودم كه يكهو دو تا دختر ناز ماماني آمدن طرف من.
سلام كردن وخودشون رو معرفي كردن يكيشون مينا يكي ديگه اسمش الناز بود سلام كردم و گفتم من هم حميد هستم از آشنايي تون خوشبختم .
مينا كه يك خورده ناز تر بودگفت من شما رو ميشناسم شما پسر خانوم فلاني دبير رياضي هستيد
منم گفتم آره
بي پدر با تمام پررويي رو به من كرد و گفت دوست دختر نمي خواي؟
منم كه خشكم زده بود زبونم بند آمده بود چون تا حالا دختري به من همچين پيشنهادي نكرده بود تو هواي خودم بودم كه ديدم دست كرد توجيبش و روي برگه كاغذ درآورد و شماره تلفن همراهش وتلفن خونش رو نوشت وداد به من و گفت هرموقع كه خواستي زنگ بزن من خونه هستم منتظرتم!
همين طور كه داشتيم صحبت مي كرديم يك هو الناز گفت خانم رياضي امد
مينا به سرعت از من دور شده . اون روز گذشت من شب همون روز به مينا زنگ زدم مينا
گوشي رو برداشت سلام كردم
گفت شما؟
گفتم من حميد
مينا : ببخشيد به جا نياوردم
گفتم ايرادي نداره ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
مينا: اختيار داريد بعد كلي احوال پرسي ازش پرسيدم چكار مي كني گفت كسي خونمون نيست دارم ماهواره مي بينم
گفتم فيلمش چطوري هاست؟
گفت عاشقانه
گفتم صحنه اش رو چي؟
گفت اي مارمولك . بعضي هاشون رو نگاه ميكنم
بعد از كلي كس وشعر شماره خونه رو بهش دادم
چند ماه همين طوري گذشت توي اين چند مدت خيلي با هم اين ور اون ور مي رفتيم
ديگه نوبت امتحانات رسيده بود نوبت امتحان رياضي بود روز قبل از امتحان مينا بهم زنگ زد و گفت يك كاري واسم انجام ميدي؟
گفتم تا چي باشه ازم خواست كه قسم بخورم! داشتالتماسم مي كرد منم دلم واسش سوخت و قسم خوردم
گفت كه هيچي از رياضي حاليش نشده و سوالات امتحان فردا رو مي خواست!
گفتم نمي شه ! اصرار کرد! گفتم به 1 شرط كه اول بايد قسم بخوري كه هر چي من بگم انجام ميدي .
طفلك زودي قسم خورد .
نمي دونست چي در انتظارشه.
به هر بدبختي كه بود سوالات امتحان رو كش رفتم وازشون يك اسكن با كامپيوترم گرفتم
روي يك CD ريختم و زنگ زدم به مينا
تا زنگ زدم گوشي رو برداشت گفتم مينا ok شد عزيزم. خيلي خوشحال شد گفتم شرطمون كه سرجاشه گفت چي گفتم هموني كه واسشون قسم خوردي!
گفت باشه
از شانس قشنگ من همون روز بابام از طرف اداره رفته بود ماموريت چند روزه. مادرم كه رفته بود سوالات رو داده بود و رفته بود روستايي كه مادربزرگم اون جا زندگي ميكنن مطمئن بودم كه از اون جا يك راست مي ره واسه امتحان گرفتنش
آخه كار هر ساله اش همينه
بعد از اينكه مادرم رفت و من از رفتنش مطمئن شدم به مينا زنگ زدم
گفتم مينا بيا خونمون
گفت باشه
با خودم فكر مي كردم چطوري بهش شرطم رو بگم يك هو يك فكري به سرم زد رفتم از پسر همسايه يك فيلم سوپر گرفتم
با يك كارت اينتر نت ( فيلتر نشده ). رفتم پيش كامران گفتم كامران يك خورده پام درد ميكنه اون اسپري ورزشي رو لازم دارم
ازش گرفتم همه كار ها خوب پيش مي رفت تا اينكه....
بعد نيم ساعت صداي زنگ درب آمد در رو باز كردم مينا با الناز بود
گفتم واي كه همه برنامه ها گوزيده شد تعارفشون كردم توي خونه اون ها هم اومدن تو
گفتم توي كامپيوترم هست الان واستون print ميگيرم
ولي قبل از اون مينا باهات يك حرف خصوصي داشتم مينا به الناز گفت من الان برميگردم.
رفتيم توي اتاق من .
مگه نگفتم تنها بياي
گفت: به من كه نگفته بودي حالا شرطت رو بگو
گفتم ولش كن
گفت: اصلا راه نداره من حتما بايد بدونم وگرنه از دستت ناراحت ميشم
گفتم: مي خواستم ميخواستم
- بابا بگو ديگه جون به لبم كردي خجالت نكش( راستش رو بگم تازه اولين بار بود كه با يك دختر ميخواستم همچين پيشنهادي روبدم )
چشمامو بستم و گفتم ميخوام بكنمت....
گفتم كه الان بزنه تو گوشم
چشمايم رو باز كردم ديدم داره منو نگاه ميكنه
گفت شرطت همين بود گفتم آره
خنديد وگفت غمت نباشه
گفتم پس الناز چي
گفت : ما از اول براي همين پيش شما امديم !
هاج و واج مونده بودم دستم رو گرفت و برد توي اتاق قبلي. ديدم الناز لخته لخت رو تخت نشسته داره با خودش ور ميره حميد كوچيكه داشت راست مي شد با چشام روي كسش زوم كردم
توي همون حال وهوا بودم كه يكهو ديدم يكي داره تسمه شلوارم رو باز ميكنه نگاه كردم ديدم مينا هستش
من رو لخته لخت كردن من هم مينا رو لخت كردم گفتم اين طوري كه نميشه من يك فيلم توپ دارم صبر كن الان واستون مي زارم مينا و الناز رفتن توي بغل هم داشتن باهم حال ميكردن فيلم شروع شد توي فيلم مردي رو نشون ميداد كه يك كير بزرگي داشت داشت زنه رو از عقب مي كرد دگه تحملم تموم شد صداشون كردم اومدن تو بغلم
گفتم الناز كيرم مال تو بخورش انگار منتظر حرف من بود شروع به ساك زدن كرد چه خوردني ميكرد مثل همين نديد بديدا مينا اومد روي شكمم نشست شروع كردم به خوردن سينه هاش چه سينه هايي داشت رفتم سر وقت لباش لباش رو گاز ميگرفتم چقدر اين دخترها حرفه اي عمل مي كردن انگار هميشه با هم كار مي كردن مينا رو كنار زدم و شروع به خوردن كس الناز كردم
مينا هم داشت از الناز لب مي گرفت بعد از 2-3 دقيقه بلند شدم و رفتم كه اسپري رو بيارم واستفاده كنم كه يكهو ديدم كه الناز با انگشتش تا ته كرد توي كس مينا .
مينا يك جيغ بلند كشيد ديدم داره از اطراف كس مينا خون مياد به الناز گفتم چكار كردي ديونه!
الناز گفت: عوض گله نداره گفت مينا چند شب قبل با انگشت پرده من رو پاره كرده
بي برو برگرد پريدم روي مينا كيرم رو گذاشتم لب كسش آروم فشارش دادم تو چقدر تنگ بود كيرم به زور عقب و جلو مي رفت مينا داشت از الناز لب ميگرفت منم تا ته كيرم رو تو كس مينا كردم كه يك هو مينا يك جيغ بلندي كشيد ايييييييييييييييييي اخخخخخخخخخخخخخ واييييييييييييييي ( طفلك حق داشت آخه من كيرم خيلي خيلي بزگ بود)
چون اسپري استفاده كرده بودم كم كم خسته شدم به مينا گفتم بيا روي من خودم هم خوابيدم ميخواست كه كيرم رو ببره تو كسش گفتم نه پس كونت چي؟
اولش راضي نمي شد
گفتم تو سوال ها رو نمي خواي؟
- آخه هيكلم بد ميشه !
- منم گفتم يك بار كه هزار بار نمي شه
يك دفعه گفت باشه رفت سر كيفش و يك كرم دراورد يك خورده ماليد سر كيرم يك خورده هم دم كونش ماليد با انگشتش 2-3 بار تو كونش كرد بعد امد كيرم رو گرفت و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت آروم آروم نشست سر كيرم چه كون تنگي داشت كيرم داشت مي تركيد همين كه سر كيرم رفت تو كونش يك جيغ كوچيك كشيد 10-12 بار تا همين قدر ميگذاشت تا بره داخلش من كه به همين قدر راضي نبودم به همين خاطر به بهونه حال كردن با پاهاش جفت پاهاش رو يك دفعه كشيدم افتاد روم و كيرم تا ته رفت تو كونش اين دفعه واقعا از ته دلش جيغ كشيد
- آآآآآآآخخخخ بچه لات كونمو پاره كردي!
- بلنش كردم و خوابوندمش روي تخت وشروع به كردن تو كونش كردم چه جيغ هايي مي كشيد من بي اهميت به جيغ هاش سرعتش رو زياد كردم
- آآخ آه آه آه اوييييييييييييي
كيرم رو از كونه مينا درآوردم به الناز اشاره كردم
بياد جلو اومد جلو اول كيرم رو كردم تو كسش آنقدر تنگ بود كه كيرم نمي رفت تو كسش!
ولی با يك فشار محکم رفت تو
- آآآآآييييييييي بزن تو ماله خودته بتركونش بيشتر بده تاته بكن تو
- روي
تخت دراز كشيدم گفتم خودت بالا پايين كن
نشست رو كيرم 2-3 بار بالا پايين رفت بعد شروع به قر دادن رو كيرم كرد آآآآِييييييي مادرجون آيييي آه اه واي واي چقدر منو شهوتي شده بود
بهش گفتم بلند شو كه الان آبم مياد از رو كيرم كنار رفت كيرم رو كرد
تو دهنش مثل آبنبات جوبي ميمكيد كيرم رو تا ته تو دهنش كرد كه يكهو آبم رو ريختم تو دهنش رفت نزديك مينا آب كيرم رو با لب به مينا داد تا شب اونها خونه ما بودن و من 2 بار ديگه اون ها رو كردم بعد سوالات رو بهشون دادم آنها رفتن!
بعد امتحان به مينا زنگ زدم گفت امتحان رو عالي داده از اون دفعه ديگه بهش زنگ نزدم الان دارم رو مخ 2 تا دختر ديگه از شاگرد هاي مادرم كار ميكنم اسم يكي مونا يكي ديگه سميرا...

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#8 | Posted: 18 Mar 2010 05:45
شکست عشقی کیوان

دوستان مجبورم برای اینکه یه مقداری جاذبه داشته باشه داستان رو رومانتیک کنم ببخشید دیگه و ضمنا اینها باعث شد فعلا خیال ازدواج رو از سرم در کنم
تازه دانشگاه و خدمتو تموم کرده بودم و با یکی از دوستان بصورت شراکت دفتر بازرگانی تاسیس کردیم و نم نم مشغول کار شده بودم با توجه به کس بازیهای زیادی که کرده بودم و بقول بچه ها سیر کس شده بودم یواش یواش فکر ازدواج و تشکیل خانواده تو سرم افتاده بود خوب خونواده هم که بدشون نمیومد همه بهم مرتب دخترهای جورواجور معرفی میکردند و جلسات خواستگاری زیادی رفتیم بقول خواهرم خیلی کج سلیقه هستم یکی چاق بود و پرخور یکی الواط یکی دیگه خیلی خشکه مذهب بود هر کدوم یه جور یادمه یکی از خواستگاری ها دختره با یه مینی ژوپ خیلی کوتاه چای آورد و وقتی داشت به بقیه تعارف میکرد نزدیک بود کیرم بپره بیرون بعدشم که رفتیم تنها صحبت کنیم افه مومن بودن واسم اومد انگار میخواست بچه گول بزنه خلاصه دیدم اینطوری نمیشه بساط خواستگاری رو تعطیل کردم و گفتم مدتی بی خیال شدم زن نمی خوام ! چند ماه بعد دوست قدیم پدرم از تهران برای مسافرت به مشهد اومد البته با خانواده . دو تا دختر داشتن بنام رویا و زیبا و پسرش بهنام رویا که بزرگتر بود و بقولی موقع شوهر کردنش اول تو نخش برای ازدواج نبودم خیلی ساده و شکیل لباس میپوشید وبا آرایشی کمرنگ صورتش رو میآراست . روز دوم میخواستم برم دفتر پدرم گفت امروز باش و دوستان رو به گردش ببر با لبخندی معنی دار منم که هنوز خوب کارم نگرفته بود و سرم خلوت قبول کردمو برگشتم به اتاقم تا اونها بیدار وآماده بشن یکساعت بعد بساط صبحانه برقرار شد و بعدش بابا گفت : کیوان رویا میخواد خرید کنه و کمی هم شهرو ببینه با خودت منو و بهروز هم که میخوایم بریم زیارت دیدم تنها با رویا باید برم کمی خوش خوشانم شد ماشینو برداشتم و رویا هم اومد زدیم بیرون اول بردمش بلوار سجاد چند تا پاساژ رو دید زد و کمی خرت پرت خرید بعد رفتیم زیست خاور کمی که چرخید گفت کیوان منو ببر جای خوب خلوت و رویایی گفتم چه جور جائی گفت بازار و اینا نه کمی فکر کردمو و گفتم میخوای بریم شانیز و ناهار با هم باشیم با خوشحالی قبول کرد و گفتم پس سر راه به خونه خبر بدیم رفتیم و به مادرم گفتیم که تا عصر نمیاییم و گازو تخته کردم سمت شاندیز ( توضیح برای عزیزان غیر مشهدی : شاندیز از ییلاقات نزدیک مشهد حدود 30 کیلومتری ) رفتیم به یک رستوران سنتی و رو تختها نشستیم و اون مشغول صحبت شد تا حالا زیاد بهش دقت نکرده بودم از نیمرخ جذابیت خاصی داشت دماغش کمی نوک تیز و مستقیم رو به جلو بود لباش معمولی و بیرنگ بود اما موهای مشکیش که کمی تابدار بود با لوندی خاصی از کنار روسریش کمی بیرون زده و پائین ریخته بود صاحب رستوران آشنا بود و جای خلوتی رو بما داد اون موقع خیلی گیر بازار بود کمی بعد دید به صحبت هاش توجهی نمی کنم یک کمی به پشتی لم داد و پاشو دراز کرد تو دلم گفتم برا ازدواج بد نیست کمی تو دل برو و فکر نکنم اهل الواطی دوران تجرد بوده باشه حرفهاش قشنگ و خیلی روشنفکرانه بود دانشجو بود و کمی مونده بود تا لیسانس . غذا اومد و هردو مشغول شدیم در همین حین گفتم : چرا ازدواج نمی کنی ؟ یدفعه جا خورد و گفت : چه ربطی داره ؟ گفتم به چی گفت تو ؟ خورد تو پرم گفتم یه سئوال کردم این چه جوابی بود ؟ گفت دلخور نشو پسر ها زیاد این سئوالو از ادم میکنند خواستم بحثو عوض کنم اما گفت ای بابا کی میاد مارو بگیره ؟ گفتم خوب خیلی ها هم متشخصی هم خوشگلی .... یدفعه گفت راست میگی جون من راست میگی ؟ گفتم آره خیلی خوشگلی کیف کرد و دیگه صحبتی نشد برگشتیم مشهد و روز بعد اونها رفتن تهران و رویا گوشه ای از دلمو بدون اینکه خودم بدونم با خودش برد مشغول کار روزانه بودم اما هر روز بیشترو بیشتر به رویا فکر میکردم یواش یواش داشت کل قلبمو اشغال میکرد یه روز دیدم نمی تونم میخواستم بهش زنگ بزنم اما اصلا بهونه ای نداشتم تو شرکت فکر یبودم که یکی از دوستان گفت چته کیوان عاشق شدی ؟ گفتم نه ولی سریع باید برم تهران ! گفت اتفاقی افتاده گفتم آره ترسید و گفت خوب برو خبری که نیست گفتم بهونه میخوام گفت خوب بیا کارهای شرکت رو هم ببر و اونجا تائیدیه ها روبگیر دیدم فرصت خوبیه سریع کارها رو راست وریس کردم و رفتم خونه و گفتم باید سریع برم تهران مامان گفت خوبه یه سر به خالت هم بزن و برو اونجا گفتم آخه کارم تو محدوده امام حسینه مسیرم دور میشه بابا گفت خوب برو پیش بهروز خیلی خوشحال میشه گفتم نه بابا بده رفقت پای تلفن و گفت چه بدی خیلی هم خوبه و شماره بهروز گرفت و گفت کیوان میاد تهران هواشو داشته باش بعد گوشیو داد بمن و بهروز گفت کیوان منتظریم جای دیگه نری و از این دست حرفها خلاصه نقشه ام گرفت و رفتم شب سمنان خونه دوستم خوابیدم و فردا ظهر خونه بهروز بودم ساعت 3 رویا اومد و با دیدن من خوشحال شد و باهام دست داد گفت بریم بیرون یه نگاهی به بهروز کردم و گفت آره ببر کیوان بیرون بگردید و سوئیچو داد به رویا با هم زدیم بیرون دست فرمون خوبی داشت و خیلی روون رانندگی میکرد یه چشمکی بهم زدو و گفت چه زود کم طاقت شدی گفتم از کجا فهمیدی گفت تابلوئه که کاری نداری خیلی زبل بود گفتم خوب آره میخواستم ببینمت پس از کلی گشت و گذار برگشتیم خونه هیچکس نبود و یادداشت گذاشته بودن که رفتم مهمونی کرج و تا فردا نمیان دیدم ضایعه من اونجا باشم به رویا گفتم ببین بده من میرم خونه خالم یه نگاه کرد و گفت دیوونه اونها عمدا ما رو تنها گذاشتن تا بتونیم راحت حرفهامونو بهم بزنیم گفتم راستی گفت آره پس چی ؟ گفتم مگه میدونن گفت فکر کردی مردم خرن خوب تابلوئی دیگه رفتم نشستمو و اونهم کنارم نشست و بی مقدمه گفت منو دوست داری گفتم خیلی گفت چرا چه چیز من تورو مجذوب کرده گفتم نمی دونم لابد عشق اینجوریه دیگه خندید و گفت ببین پسرز مشهدی من بدرد تو نمیخورم فرهنگ هامون خیلی با هم فاصله داره گفتم منم خیلی عقب مونده نیستم و خشکه مقدس هم تو خانواده نداریم گفت منظورمو نمیفهمی گفتم تو عاشق کسی هستی گفت بودم یک کم داغ شدمو و تو دلم گفتم یعنی چی ؟ عاشق یکی دیگه بوده پس من چی ؟ بعد تو دلم به خریت خودم خندیدم گفتم کس خل خوب تو که تا حالا نبودی ؟ بعد هم گذشته اون بتو مربوط نیست خودمو راضی کردم و گفتم خوب چی شد گفت هیچی تموم شد و رفت میدونستم اگه زیاد توضیح بده حال من بیشتر گرفته میشه زیاد پیله نشدم و انهم زد یه کانال دیگه و از خودمون صحبت کردیم کم کم خودشو محتاطانه بهم نزدیک تر کرد تا آخر که سرشو گذاشت رو شونم کمی که گذشت دیدم سرش تکون تکون میخوره انگشتمو گذاشتم زیر چونش و صورتشو جلوم گرفتم خیس اشک بود گفتم چته گفت اشک عشقه ؟ چارشاخ موندم که اشک عشق چه جور صیغه ای هست کمی که آرومتر شد گفت کیوان واقعا منو میخوای گفتم آره خودشو تو بغلم ولو کرد و محکم به خودم فشردمش احساس بزرگی زاید الوصفی میکردم و توی رویاهای خودم غوطه ور شدم شبو پیش هم مثل خواهر برادرای خوب خوابیدیم و صبح حدود 11 بهروز با بقیه اومدن و من مثلا رفتم دنبال کارهام چند کار جزئی بود که بسرعت تموم شد و برگشتم نگاه ها همه یه جور دیگه شده بود و فهمیدم رویا همه چیزو گفته و اونهام از اوکی من باخبرند عصر دیدم نمیتونم این نگاه هارو تحمل کنم و گفتم باید برم مشهد کارهام مونده بهروز با تعجب گفت نمیذارم بری تازه داریم فامیل میشیم کجا باید بمونی گفتم نه گفت راه نداره و رویا اومد جلو گفت بریم چرخ بزنیم بی اختیار گفتم آره و رفتیم روش بهم بازتر شده بود و تو صحبت هاش چند تا هم حرفهای مثل کس چرخ و کونده و ..... پرید بیرون که منم خودمو به اون راه زدم و طبیعی کردم خلاصه شام با هم بودیم و شب برگشتیم و اون شب پیش بهروز خوابیدم صبح بهر مکافات بود خداحافظی کردمو اومدم سمت مشهد اخرای شب رسیدمو و تا رفتم خونه دیدم از تهران چند بار زنگ زدن که فلانی رسیده یا تماس گرفتم و رسیدنم رو اعلام کردم و مثل جنازه افتادم رو تخت صبح دیدم برخورد خانواده خودمم عوض شده لبخند هائی که خورده میشد و نگاه های عمیق و بانفوذ که تحملشو نداشتم رفتم سمت شرکت و عصر برگشتم خواهرم اومد پیشوازو گفت میدونی کی میاد مشهد گفتم نه ؟ گفت رویا امشب با هواپیما میاد باید بریم دنبالش گفتم یعنی چی خودش تنها گفت نه با مامانش ظاهرا میخوان بیشتر با تو صحبت کنن تو ذهنم گفتم منکه تازه اومدم بهر صورت شب رفتیم پیشوازشون و رویا با مادرش رو آوردیم خونه همه گفتم ما میریم حرم زیارت و طبق معمول برای حرفهای نهانی مارو تنها گذاشتن رویا جور دیگه ای شده بود گفت منو دوست داری گفتم آره بابا خیلی گفت چقدر نوک انگشتمو نوشون دادمو و گفتم اینقد گفت دارم جدی میگم گفت خوب خیلی گفتنی نیست گفت جریان عشقی رو برات گفتم گفتم خوب حالا مهم نیست نمی خوام چیزی بدونم گفت تا حالا سکس داشتی موندمو و گفتم نه به اون صورت چیله شد که راست بگو منم گفتم نه نداشتم منظور کمی که صحبت کردیم دیدم رفت سمت کیرم کشیدم عقب گفتم چیکار میکنی حالا خوب نیست گفت نه میخوام همه چی تموم بشه گفتم لازم نیست از نظر من تموم شده است لبخند تلخی زدو و گفت منکه میدونم به اندازه موهای سرت کس بازی کردی اما بذار همه چی تموم بشه چیش خودم گفتم حتما میخواد پرده شو بزنم تا خیالش از بابت من راحت بشه خیلی حرفه ای کیرمو در آورد و سریع کرد تو دهنش گفتم رویا نه بذار به موقعش اما توجه نکرد و دستمو گذاشت رو کسش خیلی داغ بود و مجبور شدم وارد عمل بشم دستمو بردم تو شرتش کس خیس و پشمالوش تو دستام بود ساک زدنش خیلی شدید شد و منم شلوارو شورتو درآوردم و لای پاشو باز کردم لبه های کسش تیره و کبود بود و نگذاشت ببینم و سینه هاشو جلوم لخت کرد دید دارم شاخ درمیارم چون اصلا دخترونه نبود خیلی شل و ول بود و آویزون با ترس رفتم سمت کسش و با انگشت لاشو باز کردم گشاد بود و معلوم بود خیلی ازش کار کشیده در حالیکه شهوتم یباره فروکش کرد گفتم تو بازی تو دختر نیستی ؟ گفت نه مگه مهمه گفتم پس چی ؟ اینقد به همه دادی که چیزی ازت نمونده گفت مگه تو کس نکردی تو هم خیلی هارو کردی منم مثل تو کشیدم کنار و اونهم کنارتر نشست کیرم کلا خوابیده بود انگار اصلا نبوده گفت من کس دیگه ای رو دوست داشتم و دارم و براش میمیرم فکر نکن جنده ام من فقط به اون دادم اما خیلی زیاد همه هم میدونن فقط خواستم دست از سرم بردای و عشق مضحکت رو نثار خر دیگه ای بکنی همین به تلخی گریستم همه چیز درونم خورد شد و از بین رفت کمی بعد دیدم داره ساک میزنه گفتم خجالت بکش پاشو خودتو جمع کن گفت ببین منطقی باش اصلا اتفاقی نیفتاده چقد خری حالا که همه چیزو فهمیدیم بیا امشبو لذت ببریم گفتم تو که میگی کس دیگه ای رو دوست داری پس به اونهم خیانت میکنی گفت خوب اونهم بمن خیانت میکنه مهم نیست چون عشق پاکی بمن داشتی میخوام خاطره خوبی هم داشته باشیم و اومد نشست رو کیرم و خیلی راحت کردش تو منکه هنوز تو مود ضد حال بودم با اینکه کیرم بلند شده بود اصلا احساس لذت نمی کردم خیلی بدم اومده بود از همه چیز و همه کس کمی بعد آبم اومد و اون همشو ریخت روفرش کثافت کاری در حد اعلا بعد خودشو پاک کرد و لباس پوشید و دیگه هم یک کلمه با من صحبت نکرد و صبح که بیدار شدم اونها با اتوبوس رفته بودن و همه با تعجب بمن نگاه میکردن از خانواده ام تا مدتی کسی چیزی نمی دونست تا اینکه یه روز اومدم خونه و با اعصاب خورد رفتم اتاقم بابا پشت سرم اومد و گفت کیوان امروز باید بگی چرا با رویا بهم زدی بهروز هم که چیزی نمی گه خیلی ساده گفتم رویا دختر نبود زن بود همین چند لحظه سکوت وبعد بی هیچ حرفی رفت بیرون فردا گفتم میخوام چند روز برم ایتالیا ( عموم اونجاست و کار بازرگانی ما با کمک و همکاری متقابل ایشون رونق گرفت و همون سفر بود که باعث رونق کاری من شد ) بابا خیلی استقبال کرد و گفت ترتیبشو میدم انگار فکر میکرد تو قضیه رویا اون مقصر بوده چند هفته بعد رفتم ایتالیا پیش عموم که کوچکترین عمومه و 4 روز اونجا بودم اصلا از عمرم حساب نمی شه و عموم خواست که دفتر خودم رو از سایر شرکا جدا کنم و فقط با اون کار کنم منم که کارم خوب نمی چرخید بلافاصله قبول کردم و با انرژی زیادی برای کار برگشتم تازه مستقل شده بودم که درگیر دومین و آخرین ماجرای عشقی شدم و بعد از اون دیگه راحت و فارغ به زندگی مجردی و لذتبخشم مشغول هستم

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#9 | Posted: 24 Mar 2010 10:10
داستان سکسی خفن

----------------------------------------------------------------------------------------

يه روز بعد از ظهر يك ساعت زود تر از موعد رفتم مطب ديدم كه درب اصلي مطب بازه وقتي رفتم تو ديدم كه كسي داخل نيست از دست زيبا عصباني شدم آخه اون اينقدر بي ملاحظه نبود آروم رفتم تو ميخواستم برم تو دفترم كه ديدم صداي يه ناله داره از تو اتاق تزريقات مياد بي صدار فتم تو ديدم ب...له زيبا خانوم با يه خانوم خوشگل لخت شدنو دارن صفا ميكنن خانومه باديدن من هول شد ولي زيبا كه با رو حيات من آشنا بود به كارش ادامه داد منم حرفي نزدم معذرت خواهي كردم و اومدم بيرون رفتم تو دفترم ولي برخلاف ظاهر آرومم تو دلم هيا هو بود از طرفي هم من طرفو نميشناختم و از طرفي هم يكساعت به زمان باز شدن مطب مونده بودديدم زيبا اومد تو دفتر به خاطر شيطونيش معذرت خواهي كرد گفتم خيالي نيست عزيزم خوش باش اونم لبخندي زدو اومد يه بوس تو صورتم نشوند گفتم ناقلا تنها تنها اونم با شيطنت خودش گفت بفرما خلاصه اين قضيه گذشت تا اينكه تو بيمارستان بودم كه زيبا زنگ زد گفت آرش جون يه سر ميتوني بياي مطب گفتم چه خبره گفت چيزي نيست فقط بيا منم سريع از بيمارستان مرخصي گرفتمو رفتم مطب زيبا گفت يه خانوم تو همسايگيشون هست که يه خورده مريضه بايد بالاي سرش برم گفتم باشه خلاصه سوارش كردمو رفتم توكوچشون جلوي يه خونه توقف كردمو رفتيم تو ديدم يه خانوم خوشگل با چشماي سبز تو اتاق خواب نشسته رو تختخواب خلاصه معلوم شد خانوم تصادف كرده و پاش عفونت كرده منم سريع زخمشو مجدد شستشو كردمو چند تا آمپول آنتي بيوتيك براش تجويز كردم و تا كيد كردم حتما از پاش عكس بگيره بعد زيبا رو سوار كردمو راه افتاديم زيبا گفت خوشگل بود گفتم چطور مگه گفت ميخواي برات جورش كنم گفتم اي نا قلا تو شيطونم درس ميدي خلاصه عليرغم اينكه كيرمو صابون ماليدم كه يه سكس مشتي افتادم ولي از طرفي هم اونو يه وعده حساب كردم ولي عوضش شب يه كاري كردم كه زيبا فرداش از زور درد تو مطب گشاد گشاد راه ميرفت تا اينكه يه روز زيبا زنگ زد به موبايلم گفت امشب جايي قرار نداري گفتم نه گفت امشب مهمون داري يه مريض داري مياد تو خونه آمپولشو بزن گفتم خوب بياد مطب خودت آمپولشو بزن گفت نه تو خونه راحت تره ضمنا پني سيلينه ميترسه گفتم باشه شب شد منم به همراه زيبا رفتم خونه زيبا زنگ زد به دوستش كه بياد آمپولشو بزنه يه ربع بعد زنگ خونه به صدا در اومد زيبا رفت درو باز كرد خانومه وقتي اومد تو ديدم واي همون خانوميه كه رفتيم خونش تا معاينش كنم خلاصه زيبا گفت با زري خانوم كه اشنا هستي بنده خدا از پني سيلين ميترسه برا همين گفتم خودت تزريق كني بهتره گفتم مانعي نداره خلاصه زري خانوم رفت تو اتاق خواب دراز كشيد من هم آمپولو اماده كردمو رفتم تو اتاق ديدم شلوارشو تا نيمه پايين كشيده ولي از فرط هيجان كونش مثل ژله ميلرزه گفتم از شما بعيده از يه سوزن كوچيك بترسين گفت به خدا دست خودم نيست خلاصه باسنشو يه كم ماساژ دادم تا خودشو شل كنه وقتي خودشو شل كرد سريع سرنگو تزريق كردم ولي آخرش خودشو سفت كرد منم برا اينكه سوزن نشكنه سريع كشيدمش بيرون همين باعث شد درد بدي رو تحمل كنه منم برا تسكينش شروع كردم به ماساژ كونش يه دو سه دقيقه اين كارو ادامه دادم كه ديدم زري داره موزون با حركت دستم كونشو تكون ميده كم كم ديدم آرش كوچيكه داره داره از خواب بيدار ميشه منم حركت دستمو وسعت بيشتري دادم كم كم نالش بلند شد منم دل رو زدم به دريا كسشو ماليدم تو همين حال بودم كه ديدم يه چيزي داره تو گوشم پچ پچ ميكنه ديدم زيباست گفت نو كه اومد به بازار كهنه ميشه دل آزار برگشتم گفتم هيچ كس جاي تو رو نميگيره گفت الان كه با يكي ديگه خوشي گفتم اگه ناراحتي تو هم لخت شو گفت نه شوخي كردم خوش باش مامانم خونه تنهاست دارم پيشش فردا حسلبت ميرسم خنديدم گفتم پس مريضمون چي گفت خودت برسونش همديگه رو بوسيديم و زيبا رفت من موندمو يه خانوم حشري خوشگل زري خانوم خيلي حشري بود اصلا متوجه زيبا نبود هي كونشو قر ميداد منم تا تونستم كسشو ماليدم خلاصه سه سوت خودم هم لخت شدم گفتم جووووون از آمپول ميترسي با عشوه گفت نه تا تو آمپول زن من باشي از هيچ سوزني نميترسم افتادم رو كسش تا تونستم كسشو ليسيدم هي ناله ميكرد و قربون صدقه من ميرفت گفتم حالا همچين آمپولي بهت بزنم كه تو عمرت هوس آمپول نكني گفت جوووووووووووون بزن من اون آمپولو ميخوام گفتم نه تا التماس نكني آمپول بهت نميدم جيغ زد گفت من آمپول ميخوام كيرمو گذاشتم جيغ نزن اول با دهنت سر آمپولو استريل كن تا بزنم گفت نه من ساك نميزنم گفتم بايد بخوري ديدم پا نميده جاي آمپولشو فشار دادم تا اومد جيغ بزنه كيرمو چپوندم تو دهنش اولش ناشيانه ميزد ولي وقتي خوشش اومد انگار چند ساله اينكارست تا تونست كيرمو سا ك زد منم تو آسمون هفتم بودم كه ديدم داره آبم مياد از تو دهنش بيرون كشيدم گفتم ديگه وقتشه آمپولتو بزني كيرمو داد بيرون گفت جووووون زود باش كه مدت زياديه كير نخوردم زود باش آروم لاي كسشو باز كردم بعد كيرمو كردم تو كسش چون نزديك ارضا شدنم بود چند لحظه كيرمو تو كسش نگه داشتم تا حالم جا بياد يه كم كه گذشت آروم شروع كردم به تلمبه زدن تند تند سرعتمو زياد كردم زري داشت جيغ ميزد يه لحظه تمام كسش تنگ شد گفت ديگه نزن نگه دار فهميدم ارضا شده ديگه تلمبه نزدم بعد آروم كيرمو در آوردم كنار تخت يه ژل مو بود يه كم در كونش ماليدم خيلي ليز شد بعد با انگشه ماليدم اول يه انگشتي بعد دو انگشتي بعد هم سه انگشتي يه كم كه گشاد شد زري همچنان مست بود و حشري گفت دكتر جونم آروم گفتم نترس آروم كيرمو كردم در كونشو يهو تا ته كيرمو كردم تو كونش در دهنشو گرفتم تا جيغ نزنه بعد ار دو سه دقيقه آروم كيرمو حركت دادم درد اوليه كون زري رفع شده بود وحالا داشت حال ميكرد ديگه نا نداشتم نفس و عرقم دوتايي بالا اومده بود تند تند داشتم تلمبه ميزدم كه دوباره زري ارضا شد من هم كه كيرم در حال انفجار بود با تنگ شدن كون زري آبم اومد زري تو حال خودش نبود هي ميلرزيد و خودشو تكون ميداد ديگه نفسم بريد همونجوري افتادم رو زري يه كم كه گذشت و جفتمون حالمون جا اومد به زري گفتم بيا بريم حموم تا بعد برسونمت خونه گفت كدوم خونه گفتم خوب خونه خودت گفت اون خونه سوت و كوره بعد از مرگ شو هرم من تنهام بذار امشب پيشت باشم قول ميدم شيطوني نكنم خنديدم گفتم باشه رفتيم تو حموم كه ديدم باز زري داره شيطوني ميكنه گفتم عزيزم من امشب فقط كون ميخوام پس بهتره سر به سر من نذاري ديدم باز كونشو داد طرفم گفت بفرما من هم كه به بدنم شامپوزده بودم كير ليز شامپويي خودمو فرو كردم تو كونش يه جيغ زد گفت خيلي نا مردي گفتم دردت اومد گفت پس چي درد داره ايندفعه كيرمو تا ته كردم تو كونش هم خوشش اومده بود هم غافلگير شده بود هم دردش اومده بود گفت خيلي پر رويي باشه كارتو بكن منم كه از خدام بود خوابوندمش كيرمو اونقدر تو كونش چرخوندمو تلمبه زدم تا ارضا شدم اومدم بلند بشم زري گفت كجا صبر كن هرچي كه دادي بايد پس بگيري گفت دستتو بگير زير كونم دستمو گرفتم زير كونش و اونم هرچي آب كرده بودم تو كونش ريخت تو دستم بعد گفت حالتو كه كردي يه حالم به من بده آبتو بمال به بدنم منم اطاعت كردم و ابمو به بدن مرطوبش ماليدم بعد يه دوش اساسي گرفتيم و اومديم بيرون خلاصه تا صبح زري تلافي از كون كردنو سر من در آوردو مجبورم كرد تا صبح دوبار ديگه از كس بكنمش بار دومي كمر منو گرفت و من همه آبمو تو كسش خالي كردم گفتم خيلي خري گفت چرا تو دكتري وقتي بچه شد خودت درش بيار و فرداش رسوندمش سر خيابونشون اون هم با يه كم تلو تلو رفت سمت خونشون
     

#10 | Posted: 8 May 2010 09:03
کس پشمالوی عاطفه

سه ماه بود كه معلم خصوصي شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازي اومده بودم و هنوز دنبال كار ميگشتم واسه رفع بيكاري بد نبود. حداقل اينطوري مي تونستم دم دهن بابا ننمو ببنديم. يه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود.
درامدش زياد نبود ولي از هيچي بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهايي كه فاصلشون دور بود رو به من مي دادند. شاگرد زياد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادري بلوز شلوار ميني ژوپي، خلاصه ادم تازه پي به اختلاف موجود در بين افراد جامعه ميبره.
شاگردي بود كه سر غروب كه ميشد ازم خواهش ميكرد ميگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمي دونم شايد همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردي هم داشتم كه روز عيد جلوي باباش با هام روبوسي كرد. خلاصه ادم گيج ميشه نمي دونه تو اين شهر با ادماش چطوري برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه ميرفتم. عاطفه يه خانوده اي داشت نه ازاد و نه مذهبي. يه خانواده معمولي . مادر پدرش اهل نماز بودند ولي مادرش اصلا جلوي من روسري سرش نمي كرد حتي خود عاطفه هم همينطور. البته هميشه عاطفه لباسهاي بلند مي پوشيد. هيچ وقت نديدم كه دامن بپوشه يا ارايش بكنه. شاگردهاي خصوصي اكثر شاگردهاي خنگ نيستند بلكه بيشتر احتياج به تشويق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه بايد بيشتر روي روحيه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختيه ولي چاره اي نيست. درس و بلدند ولي موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافي خراب ميكنند. عاطفه هم از اين جور شاگردها بود. توي امتحان ميان ترم يه درس رياضي افتاده بود ولي با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگيره. واسه همين اعتماد خانواده و خودش هم به من بيشترشده بود. موقعي كه بين تدريس استراحت ميكرديم از خانوادش برام ميگفت. از اون فاميلشون كه ميخواست بياد خواستگاري و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا.
يه روز در بين همين صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد:
- شما دوست دختر داريد؟
- اين چه سئوالي ميكني؟
- همينطوري پرسديم. فضولي نباشه.
زياد خوشم نيومد. از خودم بدم اومد كه زيادي به شاگردم رو دادم. اونم اينقدر پرو شده كه از معلمش همچين سئوالي ميكنه.
- نع
تا اخر كلاس سر سنگين برخورد كردم. چيزي نگفتم. موقع خداحافظي تا دم در اومد بدرقم.
- از دست من كه ناراحت نيستيد؟
- براي چي؟
- به خاطر اون سئوالم. ببخشيد. نبايد ميپرسيدم.
- نه خواهش ميكنم.
- انگار داغ دلتونو تازه كردم.
دختر پر رو. به توچه. مگه فضول مني؟ جلسه بعد دو روز ديگه بود. يادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه يه امتحان داشت. واسه همين هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتي زنگ زدم باباش اومد دم در. از ديدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم
- ببخشيد امروز كلاس داريد؟
- بله قرار گذاشتيم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همين خودشون خواستند كه امروز هم بيام خدمتشون.
باباش يه دست كت و پلوار شيك پوشيده بود و كراوات زده بود. يه عطري هم به خودش زده بود كه بوي عطر من توي بوش گم شده بود.
- ببخشيد من مزاحمتون نشم مثل اينكه مي خواستيد بريد مهموني
- نه خواهش ميكنم. جايي كه نميريم ولي سرمون شلوغه و مراسم داريم. من تعجب ميكنم چطور اين دختر يادش نبوده؟
- حالا مسئله اي نيست من مي تونم فردا صبح بيام.
- نه بفرماييد تو.تا اينجا تشريف اورديد ديگه
كس كش سر ادم منت هم ميزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بيام. مي دونم كه اينقدر گداست واسه اينكه جريمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توي خونه. وارد كه شدم بوي خيار پوست كنده و ادكلن با هم قاطي شده بود. تا رفتم ديدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خيلي جوون بود. يه كراوات زده بود مثل كراوات عين الله باقر زاده. اصلا بهش نميود. از دور داد ميزد كه بار اولشه.باباي عاطفه منو بهشون معرفي كرد. ازم خواست كه بشينم روي مبل. خودش هم رفت تو اتاق پيش عاطفه. دو دقيقه نشد كه اومد بيرون.
- بفرماييد خواهش مي كنم.
از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت
- امروز خواهش ميكنم يه ساعته كلاسو تموم كنيد. ما مهمون داريم. با عرض معذرت
رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نميكرد. يه دستمال كاغذي دستش بود . تا منو ديد تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گريه ميكرده. چيزي نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم.
- خوب اماده اي براي امتحان؟
چيزي نميگفت. دماغشو بالا كشيد. هنوز سرش پايين بود. به نظرم حالا كه گريه كرده بود خوشگل تر شده بود.
- مشكلي هست؟ ميخواي من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم ميتونم بيام ها
- نه اشكالي نداره. خودم بهتون گفتم بياييد.
از شنيدن صداش تعجب كردم.بدجوري گرفته بود. اصلا نمي تونست حرف بزنه.
- اينا اومدند خواستگاري. اصلا ازشون خوشم نمياد. بابا اومده ميگه از قصد گفتم كه شما بياييد براي تدريس.
- ااا پس من برم. خيلي زشته كه. چه عجله ايه؟ فردا ميام.
- نه اصلا. هيچ ايراد نداره من خودم از قصد گفتم بياييد. اينام از شمال اومدند شب هم اينجاند و شام هستند و بعدشم ميخوابند.
اين ديگه چه جور مراسم خواستگاري بود؟ به حق چيزهاي نديده و نشنيده. ياد قزوينيه افتادم كه با زير شلواري ميره خواستگاري و ....
- پس اگه فردا بيام بازم اينا اينجاند؟
- آره ديگه.منم شنبه امتحان دارم.
- تو كه زودته ازدواج كني
- اينو به بابام بگيد.
- حالا بيا زود اشكالاتو حل كنيم كه من يه ساعته بايد برم.
- كجا؟ تروخدا نريد. بذار اينا از حسودي بتركند.
بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر ميشد. منم ميشدم آتيش بيار معركه.
- اخه درس نمي خواييم بخونيم فقط رفع اشكاله. زياد طول نميكشه.
شروع كرديم درس خوندن. هنوز يه ربع نگذشته بود كه يهو در باز شد. يكي از همون زنها اومد تو. يه سيني ميوه و چايي هم دستش بود. منو عاطفه دوتايي روي يه كاناپه دو نفره نشسته بوديم. تقريبا ميشد گفت كه بهم چسبيده بوديم.هردوتامون روي ميزي كه جلومون بود خم شده بوديم.
- به به عروس گلم. خسته نباشي. يه خرده استراحت كن. نيومدي پيش ماها؟ يادت باشه.
عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با ديدن خانومه يه لبخند مصنوعي زد و حس كردم كه خودشو بيشتر به من چسبوند. بعد يه نگاهي با همون لبخند به من كرد
- اخه من شنبه امتحان دارم و ايشون هم قرار بود بياند براي تدريس.
من خيس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمي خواي با اين خانواده وصلت كني به من چه؟ منو چرا اين وسط خراب ميكني؟ بيچاره دلم براي مهمونشون سوخت. تو دلم ميگفتم خدا به داد شوهر اين دختر برسه. وقتي از اتاق رفت بيرون دوباره مثل قبل نشست.
- كثافت آشغال. اومده ببينه من و تو توي اين اتاق چيكار ميكنيم. اينقدر فضوله. بذار از حسودي بتركه.
- اينكه درست نيست. به بابات بگو نميخواي باهاش ازدواج كني.
- اينا فاميلاي بابان. بابا به خيالش از آسمون افتادند پايين. اگه اينا برند ديگه هيشكي نيست.
كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدي بود. وقتي رفتم دوباره باباش اومد دم در. اينبار با زير شلواري و زير پيرهن بود. اينطوري بيشتر بهش ميمود تا كت شلوار و كراوات. يعني من اينطوري بيشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نيومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم.
- سلام بفرماييد.
رفتيم تو اتاق.
- امتحانمو خيلي خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خيلي خوب بود. هم تو نمرم تاثير داشت هم تو زندگيم.
فهميدم كه اون خواستگاراي بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسيدم چي شد. زود رفتيم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمي خواست درس بخونه. همش ميخواست حرف بزنه. منم چيزي نمي گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنيم. نمي دوم فكر ميكرد براش كار مهمي انجام دادم. فكر ميكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند.
- فرداي همون روز گورشونو گم كردند و رفتند.
من چيزي نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه بايد بس كنه.
- البته مامان هم مخالف بودها ولي خوب چيزي نمي گفت مي گفت شايد من خوشم بياد.
ول نميكرد.
- مامان ميدونه كه من از پسر خالم بيشتر خوشم مياد.
پسر خاله ديگه كي بود؟ به من چه.
- با هم خيلي عياقيم. هم ديگه رو خوب درك ميكنيم. حتي سكس هم با هم داشتيم...
اينو كه گفت ديگه حرفشو قطع كردم
- بهتر نيست درس و شروع كنيم؟
جنده خانم هيچي نگم ميخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به اين دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو ديده اين كونمو انگشت كرده و ....
اون روز اصلا نه درس درست حسابي خونديم نه درست و حسابي حرف زديم. نمي دونم چش شده بود. همش يه ريز حرف ميزد. هي وسط حرفشم ازم نظرمو ميخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم ديگه چيزي نمي گفتم. كون لقش خودش كه نمي خواد بخونه منم چيزي براش نمي گم. موقع رفتن ازم خواست بشينم. از اتاق رفت بيرون و برگشت. ديدم با مامانش اومده توي اتاق.
- اگه ميشه غذا رو با ما بخوريد
- نه متشكرم بايد برم. دير ميشه
بدم نميومد باهاشون غذا بخورم. اينقدر بوهاي خوب خوب ميومد كه گرسنم شده بود.
- حالا اينبارو به ما افتخار بديد. قول مي دم اگه ديرتون شده باشه باباي عاطفه شما رو تا يه جايي برسونه.
ديگه چيزي نگفتم.
عجب غذايي. سر ميز همه با هم شوخي ميكردند. اصلا انگار نه انگار من اينجام . منو از خوشون مي دونستند. خوشحال بودم. حس ميكردم كارم با موفقيت پيش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضي بودند.
كلاس بعدي 7 - 8 روز ديگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون.
درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد.
- سلام حالتون خوبه؟
- مرسي. بفرماييد.
- مي خواستم اگه ميشه ازتون بخوام فردا صبح بياييد خونمون.
- الان ميگيد چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم.
- حالا اگه ميشه يه كاريش بكنيد. اگه نه كه همون ساعت بياييد. ولي سعي خودتونو بكنيد.
- تا نيم ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم و جوابشو بهت ميگم.
چه مي دونم لابد بعدازظهر مي خواست بره پاساژ گلستان يا ميدون كاج يا بازار صفويه يا .... . اينقدر قمپز اينجاها رو برام دركرده كه ديگه گوشم از اين حرفا بود. هرچي هم خريد ميكرد مياورد بهم نشون ميداد. البته اگه لباس زير خريده بود جور ديگه رفتار ميكرد.
- اينو ديگه نمي تونم بهتون نشون بدم
منم چيزي نمي گفتم
- ميخواييد ببينيد؟
نمي خواستم حرمت شاگرد و معلمي از بين بره. دوست داشتم يه حدي بين خودمون باشه.
- نه. بيا بشين درسو ادامه بديم.
به يكي از شاگردهاي صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و براي يه روز ديگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم.
- سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام.
- دستتون درد نكنه
صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آيفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسيدم ديدم بازم خوشه اومده استقبالم.
- سلام بفرماييد تو
- سلام خوبي؟
وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولي چيزي نگفتم.
- مامان نيست؟
- نه كار داشت رفت بيرون. فقط منم خونه.
يه بوي عطري ميومد كه نگو. نفسم داشت بند ميومد. ضربان قلبم يك ميليون بار در دقيقه شده بود. اصلا نمي تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشيده بود و پاهاي بدون جوراب. تا حالا نديده بودم. عجب سفيد و توپولي بود. يه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله اي بود. دلم مي خواست يه گاز به پاهاش بگيرم. يه تي شرت تنش بود بدون كرست. راحت ميشد از پشت تي شرتش نوك سينه هاشو تشخيص داد. عجب حال و هوايي داشت خونشون. ساكت و آروم. هيچ وقت صبح خونشون نيومده بودم. انگار يه خونه ديگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق ميومد.
- خوب تا كجا خونده بوديم؟
- صبر كنيد من الان ميام.
از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در ميوردم. يه سيگار روشن كرده بود و لاي انگشتاش بود و با همون دستش هم يه جا سيگاري رو گرفته بود.
- سيگار چرا ميكشي؟
- من سيگاريم
اصلا باورم نميشد. يه دختر به اين سن و سال اينطوري استادانه سيگار ميكشيد. با ولع خاصي به سيگار پك ميزد. انگار داره از پستون ننش شير ميخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم.
- الان كه بوش همه جا ميپيچه .مامان بياد كه مي فهمه سيگار كشيدي.
- بابا سيگار ميكشه. از سيگارهاي بابا كش ميرم.
- واسه چي اصلا ميكشي؟
- اعصابم خرد ميشه سيگار ميكشم.
- مگه الان اعصابت خرده؟
- نه زياد ولي عادت كردم تا تنها ميشم زود ياد سيگار مي افتم و ميرم يكي ميكشم.
نمي دونستم چي بگم. اون همه صحبت و درس و نصيحت باد فنا بود.
- آخه مشكلت چيه؟
- همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فاميل عوضيش.
- خوب بشين باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دليل بيار. فكر نمي كنم بابات آدم غير منطقي باشه.
- ميگه ايراد نداره باهاش نامزد ميكني درست كه تموم شد ميري خونه شوهر. هر چي بگم يه چيز ديگه جوابمو ميده. من حريفش نميشم.
چي بگم . نمي دونستم. تو بد مخمصه اي گير كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پيش.
- من با پسر خالم دوستم. با هم خوابيديم.همديگرو دوست داريم.
- خوب بهش بگو
- مي دونه واسه همينه مي خواد زود شوهرم بده.
وقتي صحبت ميكرد همش بهم نيگا ميكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمي
- مي دونه باهاش خوابيدي؟
خندش گرفت.
- اگه مي دونست كه منو تا حالا كشته بود. مي دونه من از اون خوشم مياد.
سيگارش تموم شد. اونو تو جا سيگاري خاموش كرد. لهش كرد.
- درسو شروع كنيم.
- نه اصلا حالشو ندارم
جنده منو كير كردي؟ حالشو نداري واسه چي گفتي من بيام؟ يه بدبخت ديگه روهم برنامشو بهم زدي. از اينكه زود خودموني ميشند و فكر ميكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم ميگيره. ساعتي دو تومن بهم ميدند فكر ميكنند ديگه بردشونم.
- پس چيكار كنيم؟ مگه نمي خواستي درس بخونيم؟ اين همه هول داشتي كه تروخدا فردا صبح بيا.
- نه گفتم كه وقتي تنهام اصلا نمي تونم درس بخونم.
يه پاشو چرخوند و انداخت رو پاي ديگش.
- ولش كن امروزو ترو خدا. بيا حرف بزنيم.
- من نيومدم اينجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بيام باهات لاس بزنم.
بدجوري بهش توپيدم.
- نمي خواي نخواه. تازه پولشو بهت ميدم. فكر كن داري بهم درس ميدي. منو بگو كه مي خواستم به شما چيزي رو نشون بدم. دلم ميخواست برات درد دل كنم.
همينطوري زل زده بودم بهش. چيزي نمي گفتم. سعي ميكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چيزي حاليش بشه.
سرشو انداخته بود پايين چيزي نمي گفت. به پاهاش نگاه ميكرد. اون پاش كه بالا بود هي تكون تكون ميداد. ناخناي پاشو لاك زده بود. آدم دلش ميخواست بخوردش.
- چي ميخواستي نشونم بدي؟
- هيچي. اگه بخواييد مي تونيد بريد.
- اون كه حتما اما قبلش اون چيزي رو كه مي خواستي نشونم بدي بيار ببينم.
چيزي نمي گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه.
- پاشو برو بيار ببينم. يالا ديگه. دسشو گرفتم كشيدم تا از جاش پاشه.
يه لبخند مرموزي زير لب زد و رفت سراغ كمدش.
- چشماتونو ببنديد.
اين جوريشو ديگه نداشتيم. ولي خوب واسه اينكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وايساد. هنوز بوي عطرشو حس ميكردم. عجب بويي. ادم دلش ميخواست صاحب عطرو بخوره.
- حالا باز كنيد.
بازم باورم نميشد. يه شورت زنونه توري به رنگ سبز فسفري تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشيده بود تا كشش از هم باز بشه. ديگه داشتم ديوونه ميشدم. مونده بودم چي بگم. گفتم لابد مانتويي، دامني، گردنبندي، .. خريده ميخواد به من نشون بده. منم الكي بگم خيلي قشنگه و اونم بپرسه راست ميگيد؟
- اين ديگه چيه؟
خيلي راحت شروع كرد به توضيح دادن.
- با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون ميخواست لباس زير بخره. منم اينو خريدم. قشنگه؟
- والا چي بگم؟
- ميگند مردها خوششون مياد
- مردا كلا از شورت زنا خوششون مياد
- نه منظورم اينه كه ميگند از اين جور لباسها با اين رنگ خيلي خوششون مياد.
- حالا واسه كي ميخوايي بپوشي؟
- شما اول بگيد خوشتون مياد؟
مونده بودم چي بگم. آخه اينم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود يه چيزي. همش مي ترسيدم يه وقت مامانش بياد. حس ميكردم به كسي نگفته تو اين ساعت با من كلاس داره.
- آخه اينا رو زناي شوهر دار مي پوشند واسه شوهرشون تو كه دختري. واسه كي ميخواي بپوشي؟
- دوست داشتم خريدم. مي خوام بدونم شما خوشتون مياد؟
چيزي نگفتم. شونه هامو انداختم بالا.
- اين عطرم خريدم. هميني كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسي داريد؟
يه شيشه ادكلن خاكستري رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشي كه روش بود فهميدم مال پلي بوي بايد باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها .
- اينو خريدم 3600 . ميارزه؟
- آخه اينا به درد تو نمي خوره. مگه تو شوهر داري؟
- نه مي خوام بدونم واقعا تاثير داره؟ الان چه احساسي داريد؟
من همش داشتم سر ادكلن رو بو ميكردم. خوشم ميومد.
- تحريك كنندس
- يعني چي؟
- يعني آدم تحريك ميشه ديگه.
- يه لحظه صبر كنيد
از اتاق رفت بيرون. دلم مثل سيرو سركه مي جوشيد. باخودم عهد كردم اگه از اين خونه رفتم بيرون ديگه تدريس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش ميمود تو خونه من چي داشتم بگم؟ با خودم فكر مي كردم كه اگه باباش بياد خونه و اين وضعو ببينه. دخترشو كه نمي كنه منو ميكنه. با اين ادكلن سكسي اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده ديگه رد خور نداره. تو همين حين در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هيچ حرفي رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلي دامنشو زد بالا. ديگه داشتم مي مردم. واي قلبم داشت وايميستاد. عجب رونهايي داشت. يه لحظه چشم از پاهاش بر نمي داشتم. شورت سبز فسفري رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود.
- حالا چي؟
چي بگم ديگه نمي دونستم چي جواب بدم. عجب گهي خورده بودم اگه سئوال قبلي را مثل آدم جوابش مي دادم ديگه كار به اينجا نميكشيد.
- اين چه كاريه كردي؟
- مي خوام ببينم تحريك ميشيد يا نه؟
بابا بگو بيا منو بكن و خلاصم كن. اين ديگه چيه؟ نيم ساعته منو كاشتي الكي وقتمو بگا دادي تا اينو ازم بپرسي؟اصلا نمي تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه اي اشت. از لاي سوراخاي ريز و درشت شورت توريش چند تا تار مو زده بيرون. پاشو از همي ديگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خيلي راحت به شورتش نگا ميكرد. چندتا تار مو يا همون پشم كسش روي شورتش بودند اونا رو يكي يكي برداشت و ريخت رو فرش دوباره به شورتش نيگا كرد و مطمئن شد كه ديگه چيزي نيست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه ديگه داشتم مي تركيدم. اگه مي دونستم امروز جريان چيه لاقل شلوار جين نمي پوشيدم. كيرم داشت تو شلوارم مي تركيد. زبونم بند اومده بود. ميشد تشخيص داد كه عجب كس پشمالوي تپلي داره. نمي دونسنم شايد هم پشماش زياد بود و الكي شورتش پف كرده بود. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. از جام پاشدم. كيرم داشت شلوارمو پاره مي كرد تازه وقتي از جام بلند مي شدم ميشد اينو فهميد. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. مي دونست ديگه دست خودم نيست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسيدنش. هيچ كاري بلد نبود.
- نه من دوست ندارم لب بدم. بدم مياد ببخشيد.
خاك بر سرت. اگه يه بار لب داده بودي اين حرفو نميزدي. همونطور كه سر و صورتشو مي خوردم دستمو گذاشتم رو سينش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كيرم بود. بهش دست نمي زد ولي با يه ولع خاصي به زيپ شلوارم نگا ميكرد. پيرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سينه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه اي رنگ سر سينه اش خيلي بزرگ بود شايد قطرش پنج سانت ميشد. نفسش داشت بند ميومد. اصلا نمي تونست حرف بزنه.
- يواش .... يواش.
همونطوري كه نوك سينشو گاز ميگرفتم دستمو روي شكمش كشيدم و بردم پايين. يهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش.
- من پرده دارم
- مواظبم. مي دونم
- توش انگشت نكنيدها.
كس كش پس چطوري با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نميده، كس كه نميده، كون كه مطمئنا نميده . ما كه سر درنيورديم.
دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سينشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. يه گوله پشم. حالم داشت بهم ميخورد. احمق به جاي اينكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفري خريده. چيزي بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا ميكرد. به ديوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفي نمي زد. يعني اگر هم ميخواست نمي تونست چيزي بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطي دستم تو مسير درستش قرار گرفت. شروع كردم يواش يواش دستمو پايين و بالا بردن. عاطفه اينبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماييم ميكرد. پايين بالا كردن دستمو كنترل ميكرد. نمي ذاشت زياد پايين بريم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خيس خيس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو ميكردم كه اگه الان دستمو بيرون بيارم بهش يه مشت پشم چسبيده باشه. هراز چندگاهي يه ميك به سينه اش ميزدم. نوك سينه هاش سيخ سيخ شده بود. به اندازه يه بند انگشت. اصلا توچهي به من نداشت همش دستمو نيگا ميكرد. تقريبا ده دقيقه طول كشيد يهو ديدم نفس زدنش فرق كرد. بريده بريده نفس مي كشيد. انگار داره خفه ميشه. سرشو چسبوند به ديوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زير دستش ميشد لب و صورتشو ديد. لباشو گاز گرفته بود. وقتي نفسشو داد بيرون نالة اي هم همراش كرد. حس كردم عضله هاي روناش سفت شدند و براي مدت 30 ثانيه همونطوري موندند بعد يواش يواش عضلاتش شل شد.
- مرسي بسه ديگه
دستمو از تو شورتش كشيدم بيرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبيده بود. دستم خيلي خيس شده بود. وقتي انگشتامو بهم مي چسبوندم موقع باز كردن مي تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بيرون. مي دونستم دستشويي كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم مي خورد. وقتي اومدم بيرون رو مبل يه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو نديده بودم. وسط خشتكش هم يه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. ديدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشيده. ديگه جرات پيدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمي داشت بدون معطلي دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش.
- عاطفه پاشو. الان يكي مياد ها. بيا اين شورتتو عوض كن و اونو در بيار.
اصلا حرفي نميزد. حس كردم از اينكه كونشو مي مالم خوشش مياد و واسه همينه كه نمي خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم.
- پاشو ديگه يالا . مامان مي دونه من الان اومدم؟
چشماشو باز كرد و خند

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 1 از 14:  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.