| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#11 | Posted: 16 Jun 2010 08:58
پيتزا همراه با سكس

يه چند وقتيه که برايه سرگرمي ميرم پيش پسر داييم تو مغازه پيتزا فروشي. داييم برايه مهران يه مغازه جمع و جور خريده تا بتونه برايه خودش کار کنه و خوش بگذرونه.
تو مغازه چند تا کارگر کار ميکنن من و مهران هم ميشينيم پشت ميز و به تلفن ها جواب ميديم و.... يه روز که مثل هميشه رفته بودم پيش مهران چند دقيقه نگذشته بود که يه کس توپ اومد تو مغازه ! اومد پشت ميز و گفت آقا ببخشيد اگه امکان داره يه مخصوص. منم که با جفت چشمام تو نخش بودم گفتم چشم شما بفرمائيد الان حاضر ميشه.
مهران هم که هروقت ولش کني ميره توالت! ( بيچاره ناراحتي کليه داره ) وقتي اومد بيرون من حواسم نبود(تو نخ دختره بودم) يه دونه زد پس کلم و گفت: يابو اگه جنبه نداري برو گم شو اون ور بشين اگه نگاهش تو چشت بيوفته ببينه داري اينطوري نگاهش ميکني که خيلي ضايع ميشه. من ميشناسمش دو سه ماهي ميشه که اومدن تو اين محل. آمارش رو از بچه ها گرفتم مثل اينکه اسمش نگاره و باباش کارش بيزينسه و دائم در سفره. مامانش هم که فقط به فکر خوش گذرونيه صبح ميره شب مياد. اين دختره هم که معمولا شب و روز تو خونه تنهاست واسه همين هم فکر کنم يا کون گشاده يا بلد نيست که ناهار درست کنه واسه همين مياد بيرون غدا مي خوره.
بهش گفتم خوب کوني چرا زود تر نگفتي؟
گفت: حالا که فهميدي ميخواي چه گهي بخوري؟
راست ميگفت مثلا ميخواستم چيکار کنم؟
يعني چيکار بايد ميکردم که بتونم يه فيضي ازش ببرم!!
از اون ماجرا چند روزي ميگذشت منم تو اين چند روز نرفته بودم مغازه آخه سرم حسابي شلوغ بود.
وقتي که بعد از چند روز رفتم تو مغازه دوباره نگار اومد تو مغازه. لامصب هروقت که ميديدمش کيرم آنتن ميداد!!
دوباره اومد و گفت آقا ببخشيد همون سفارش قبلي.
گفتم پيتزا مخصوص ديگه...
گفت بله.
گفتم شما بفرمائيد الا حاضر ميشه. همش تو فکر اين بودم که چه جوري سر حرف رو باهاش وا کنم. تو همين فکر بودم که براي حساب کردن اومد پشت ميز.
گفت چقدر ميشه گفتم قابل نداره...
بلاخره بعد از کلي تعارف پولش رو داد و رفت تا رسيد دم در يهو گفتم ببخشيد نگار خانوم...
(عجب سوتيه تخمي داده بودم!!خوايه هام چسبيده بود زير گلوم گفتم الان بابام رو در مياره)
يه دفعه برگشت با يه لبخند گفت: بله.
يه کم آروم شدم و بهش گفتم : شما مگه نميدونين که ما سرويس هم داريم؟
گفت: ولي من که دم در هيچ سرويسي نميينم.
گفتم: خوب سرويسمون رفته در خونه مشتري.
گفت: آها... من الان چند وقتي ميشه که ميام تو اين مغازه يعني هر وقت که من ميام شما سرويس ندارين؟
(اي کير تو اين شانس بازم ضايع شده بودم.آخه ما که اصلا سرويس نداشتيم)
گفتم خوب شما هروقت که احتياج داشتين ميتونين زنگ بزنين خودم براتون ميارم. چشمم کور دندم نرم!!
يه خنده اي کرد و گفت باشه پس شما لطف کنين کارت مغازتون رو به من بدين..
اسمم رو پشت کارت نوشتم و موقع دادن کارت از عمد دستمو زدم به دستش.
از اون ماجرا يکي دو روزي ميگذشت ديگه نگار نيومد مغازه دلم داشت شور ميزد. پيش خودم گفتم اين دختره کدوم گوري رفته.
به مهران گفتم سابقه داشت که اين نگار يکي دو روز نياد اينجا؟
مهران کس کش هم که هي مارو مسخره ميکرد گفت: پريود شده.
گفتم جون ننت بگو ببينم آره يا نه؟
گفت نه سابقه نداشته....
که يهو تلفن زنگ زد
با اعصاب تخمي گوشي رو برداشتم
- بله..؟
- الو سلام. پيتزا مهران
- بله بفرمائيد.
- شما آقا بابک هستين؟
- بله شما؟
- من همون مشتريه هميشگي هستم.
- ن ن نگار خانوم.
- بله
)تو کونم عروسي شده بود).چسبيدم به سقف!!
-بله بله خوب هستين؟
-ممنون خوبم.
- چند وقتيه که ديگه مارو قابل نميدونين؟
- ديگه اين دفعه گفتم که اگه ميشه با سرويس سفارش بدم. اگه ميشه همون سفارش هميشگي ولي دو تا.
- چشم چشم حتما. آدرس رو لطف کنين
- ياداشت بفرمايين..
گوشي رو قطع کردم. سريع به علي(يکي از اون کارگرا) گفتم که سريع 2 تا مخصوص آماده کن.
مهران هم که طبق معمول.... رفتم با لگد محکم کوبيدم به در توالت و گفتم مهران جون کونت بسوزه نگار همين الان زنگ زد 2 تا مخصوص سفارش داد دارم ميرم خونشون.
گفت کوني نميتونستي مثل آدم زرتو بزني؟
بعد از مدتي پيتزاها حاضر شده بود که گرفتم و سوئيچ رو از تو کاپشن مهران برداشتم و بهش گفتم: مهران من ماشين رو مي برم زود ميارم. تا اومد حرف بزنه اومدم بيرون.
بالاخره رسيدم دم خونشون. زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو.عجب خونه اي يه خونه ويلايي توپ در بهترين جايه زعفرانيه.
از پله ها رفتم بالا درشون نيمه باز بود ولي با اين حال بازم زنگ زدم. گفت بفرمايين در بازه.
رفتم داخل. تونخ خونه بودم که يهو ديدم جلوم وايساده. وااااااي پسر عجب هيکلي. يه تي شرت سفيد خوشگل با يه شلوار دمپا گشاده آبي. مو هاش رو هم انداخته بود رو دوشش سينه هاشم که انگار داشتن به من سلام ميکردن.بعد از چند ثانيه به هم نگاه کردن بالاخره به حرف اومد
- سلام
- سلام
- خوبي؟
- مرسي خيلي ممنون. سفارشتون رو....
- ممنون. بذارينش رو ميز.شما ازکامپيوتر هم سر در ميارين؟
- بله. مشکلي پيش اومده
- ميشه يه لطفي در حق من بکنين؟
- بفرمايين.
- چند روزي ميشه که اين (سي دي رام) کامپوترم خراب شده. چند وقت پيش پدرم برام بازش کرده بود گفت که خراب شده. منم فرداش رفتم يکي ديگه خريدم ولي ديگه پدرم نبود که برام جا بندازه. ميشه شما يه لطفي کنين و....
- چشم چشم حتما.حالا بايد کجا برم؟
- از اين طرف بفرمايين.ببخشيد که من جلوتر ميرم ها؟
-واي خدايه من عجب کوني داشت. پيش خودم گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کونش. سوتينش هم که کاملا از زير پيراهنش معلوم بود.
در اتاقش رو باز کرد. رفتيم تو. عجب اتاقي بود. در و ديوارش پر شده بود از عکس هايه (دي جي علي گيتور)
گفت آقا بابک اونجاست. ديگه هر گلي زدين به سر خودتون زدين.
بعد از حدود 10 دقيقه کارش رو براش انجام دادم. گفتم که بفرمايين تموم شد.
گفت: امتحانش نميکنين؟
گفتم: حتما شما لطف کنين يه سي دي به من بدين تا...
نذاشت حرفم تموم بشه. رفت تو کيف سي دي هاش يه سي دي بهم داد گفت بفرمايين
سي دي رو گرفتم و گذاشتم...
يه دفعه خشکم زد. يه سي دي سکس بود. برايه اولين بار بود که تو زندگيم داشتم خجالت ميکشيدم. بعد از چند دقيقه با يه لحن مسخره آميزي
گفت: ببخشيد. شرمنده.اصلا حواسم نبود. معذرت ميخوام.
منم که ديگه حسابي حشري شده بودم گفتم: شما ببخشيد که ما سعادت نداشتيم زود تر از اينا خدمتتون برسيم!
يه لبخندي زد و منم دستش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم!!!
لبام رو تو لباش قفل کرده بودم. بردمش انداختمش رو تختش. هنوز لبام تو لباش بود. بالاخره لباش و بيخيال شدم و رفتم سراغ سينه هاش. سوتينش رو با کمک خودش باز کردم و افتادم به جون سينه هايه مثل برفش. از تخت سينه ش گرفته تا پايين نافش رو شروع کردم به ليس زدن. بعد از اون به شوخي بهش گفتم که ميتونم برم يه سر به نگار کوچيکه بزنم؟
گفت: نگار کوچولو منتظره بابک کوچيه شماست. بيشتر از اين منتظرش نذار.
زيپ شلوارش رو باز کردم. شرتش رو با کمک دندونم و دستم کشيدم پايين. اون داشت همه اين کارا رو نگاه ميکرد. واسه همين تندتر نفس ميکشيد.
عجب کسي بود. تميز و تپل مپل. يه تار پشم هم به چشمم نخورد.عجب بويي داشت انگار که يه شيشه عطر خالي کرده بود روش. اصلا بوش با بويه کس هايه ديگه که شکار کرده بودم!! فرق ميکرد.
شروع کردم به خوردن.حالا نخور کي بخور. موقع خوردن کسش هر 2 تا دستام دو دستاش بود و همش دستاي منو فشار ميداد. ميدونستم که حسابي داره کيف ميکنه. يه دفعه ديدم که دستام رو ول کرد. آره درسته به ارگاسم رسيده بود. باورم نمي شد که تا اينقدر بهش حال داده باشم.
ولي کير بيچاره من چي؟ اونم بايد يه حالي ميکرد. واسه همين بلندش کردم و نشوندمش رو به کيرم. شلوار و شرت من رو از تنم خارج کرد و شروع کرد به خوردن کيرم.
با دقت هرچه تموم تر داشت اين کار رو انجام ميداد. کم کم داشت آبم ميومد که بلندش کردم و گفتم بسه ميخوام بگامت.
گفت: لطف ميکنين.
خوابوندمش روبرويه خودم و کيرم رو ميمالوندم به کناره هايه کسش.
گفت: بيمعرفت دارم مي ميرم بکن تو.
بهش گفتم مگه پرده نداري.
گفت نه قبلا يکي کسم رو افتتاح کرده. بعد از اين حرفش کيرم رو که حسابي با آب دهنش ليز شده بود رو فرستادم تو کسش.
کسش خيلي داغ بود حسابي داشت به کيرم خوش ميگذشت. بعد از مدتي مکث شروع کردم به عقب جلو کردن.
تا به امروز هيچ منظره اي ديدني تر از اين نيست که سينه هايه دختر و هنگام کردن نگاه کني که چطور مي لرزه ((پيشنهاد ميکنم يک بار امتحان کنين)) تو حين تلمبه زدن ياد اون لحظه اي افتادم که چشمم به کونش افتاده بود و اون حرفم که گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کون اين دختره.
بلا فاصله کيرم رو از تو کسش خارج کردم و بهش گفتم برگرد ميخوام کونت رو امتحان کنم.
يه خواهشي تو نگاهش بود که انگار ميگفت نه.
آره درست بود گفت:بابک نه از عقب نه باسنم بد شکل ميشه در ضمن درد هم داره منم تجربه سکس از عقب رو ندارم.
گفتم: نه عزيزم با يه بار بد شکل نميشه... بالاخره راضي شد.
به صورت چهار دست و پا قرار گرفته بود. منم رفتم پشتش. بهش گفتم که حاضري که با حرکت دادن سرش آمادگي خودش رو اعلام کرد. بعد کيرم رو کم کم وارد سوراخ تنگ کونش کردم. بعد يکدفعه با فشار تا ته کردم تو کونش.يه دفعه يه جيغي زد که هنوز هم گوشم داره سوت ميکشه...
راست ميگفت انگار که هيچ کس کون اين دختر رو کشف نکرده بود.
کيرم هنوز تو کونش بود که کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن. کم کم داشت خوشش ميومد. بعد از چند بار جلو عقب کردن هم که ديگه داشت ميگفت:دارم جر مي خورم....عجب کيري....دارم گائيده ميشم تند تر... تند تر...
با هربار تو رفتن کيرم شکمم به کونش برخورد ميکرد و يه سري موج هايه قشنگ رو کونش نقش مي بست که با ديدن اين منظره قشنگ بيشتر تحريک مي شدم....آب داشت ميومد.
چاره اي جز بيرون کشيدن کيرم نداشتم گفتم نگار آبم داره مياد.....
برگشت و تموم آبم رو خالي کردم رو سر و صورت و سينه هاش.... بعد هر دو باهم بيحال و خسته افتاديم رو تخت بغل هم.
نگار گفت: بابک دقت کردي وقتي آب تو اومد آب اين پسره هم تو اين فيلم سکس اومده... راست ميگفت برگشتم يه نگاه به مانيتور انداختم پسره هم مثل من ريخته بود رو سر و صورت دختره !!!
بعد از کلي لاس زدن دوباره باهاش گفتم من ديگه ميرم. امروز خيلي کار و کاسبي خوب بود.
گفت: ميدوني چرا دوتا پيتزا سفارش دادم؟
گفتم نه گفت واسه اينکه ميدونستم بعد از کلي حال کردن هر دوتامون گشنمون ميشه. پيش خودم گفتم که راست ميگه منم گشنم شده.
با هم ديگه نشستيم غدا خورديم....
بعد از اون ماجرا چتد روزي بود که ديگه نگار نيومد مغازه.يه روز که اومد گفت: بابک واسه هميشه قصد داريم که بريم دبي زندگي کنيم. منم جلويه مهران و چند تا مشتري اون رو بغل کردم و بوسيدمش.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#12 | Posted: 26 Jun 2010 16:03
منشی های پیرمرد

من معمولا هر از چند گاهی منشی شرکتم رو عوض میکنم ...
اینطوری بهتره برای اینکه اولا کسهای جدیدتری گیرم میاد و بعدش اینکه پابند نمیشم....
بهرحال دفعه قبل که اگهی دادم متقاضیان زیادی داشتم . من طبق معمول و بعد از اینکه ازشون تقاضا نامه و سابقه کار میگیرم یه چند سوالی هم میپرسم مثلا سرعت تایپ کردن... زبان انگلیسی... و اخرش هم اینکه بتونه اضافه کاری کنه... طرف هم اگه اینکاره باشه که خوب میفهمه من چی میخوام...
بهر حال این منشی جدیدم بعد از اینکه همه سوالات رو ازش کردم به من گفت که از اقای فلانی (که اونم تقریبا هم شغل منه) برام یک معرفی نامه داره ازش گرفتم ( پاکت نامه در بسته) و گفتم که در صورت قبولی بهش تلفن میزنم...
پاکت نامه رو گرفتم و گذاشتم لای پروندهش و اونم رفت.... یه روز که تو تقاضا نامها نگاه میکردم چشمم به این معرفی نامه خورد و بازش کردم که بخونم... نوشته بود که..... سلام و احوال پرسی و .... بعله این خانم خیلی در کارش مهارت داره.... وقت شناسه... محرم اسرار شرکته و از این حرفا ولی آخرش نوشته بود که " اما مهارت اصلی این خانم تو ساک زدنه!!! بطوریکه میتونه یک توپ تنیس رو از داخل شیلنگ آب ساک بزنه بیاد بیرون..." من خیلی تعجب کردم ولی از طرف دیگه حالم خراب شد... با اینکه دیر وقت بود به دختره زنگ زدم و گفتم اگه میتونه از شنبه بیاد سر کار...
بهر حال شنبه اومد و من چیزی بروش نیاوردم... تا اینکه دو سه روز بعد تقریبا نزدیکهای ساعت چهار بعد از ظهر که بقیه کارمندام رفتن صداش کردم تو اتاقم و گفتم خانم فلانی...من لنز چشمم افتاده رو زمین نمیتونم پیداش کنم ممکنه شما یه نگاهی بندازی...
گفت کجا؟؟ گفتم اینجا و پشت میزم رو نشون دادم گفت حتما و امد و شروع کرد چهار دستو پا رو زمین گشتن.... منم رو صندلی نشسته بودم... و همینطور که کل و کپلش رو دید میزدم با خودم میگفتم چه جوری شروع کنم.... که یهو خودش برگشت و گفت من که چیزی اینجا نمیبینم.... بذارید اون جا رو نگاه کنم اینو گفت و دستشو آورد طرف زیپ شلوارم و بی رو درواسی زیپم رو کشید پائین... من کف کرده بودم ... دلم هور هور میکرد کیرمو دراورد شروع کرد میکیدن.... واااای ی ی چه دهنی....داغ ..مرطوب....تنگ...چشمهاش اول بسته بود ولی بعدش شروع کرد زل زل تو چشم من نگاه کردن و همزمان کیر منو گرفته تو دهنش و هی سرشو میچرخوند ....عقب و جلو... وآآآا ی ی ی داشتم میمردم... از صدتا کوس بیشتر مزه میداد ... دهنشو تنگ تر کرد و شروع کرد مثل آبنبات میکیدن....کیرمو از دهنش بیرون کشید ...داد بالا و شروع کرد از زیر خایه هام تا نوک کیرم لیسیدن...به نوکش که میرسید میکرد تو دهنش.. میمیکید... منم هیچی نمیفهمیدم و فقط قربون صدقش میرفتم تا اینکه دیدم داره ابم میاد گفتم آآآآآاا اونم دستهاشو برد دور کونم منو بغل کرد سرشو رو کیرم فشار داد بطوریکه تمام کیرم تو دهنش رفت....سر کیرم(کله گربه) رو تو حلقش حس میکردم گفتم آآآآبم داره میاد .. تکون نخورد.... تو چشام زل زده بود.. منم ابم رو تو دهنش ریختم... بی حال رو صندلی ولو شدم... یه چند لحظه صبر کرد.... لباشو دور کیرم حلقه کردو اروم آروم کیرمو از دهنش بیرون کشید ....حتی یه قطره هم بیرون نداد.... .سه چهار ماه بعد تو یه مجلسی اون دوستم رو که این منش رو بهم معرفی کرده بود دیدم ازش خیلی تشکر کردم و بهش گفتم که خیلی از منشیم راضیم....دوستم ابراز بی اطلاعی کرد و گفت که منظورم رو نمیفهمه و اصلا نامه ای به من نداده.....تازه من فهمیدم که جریان چیه...نگو این دختر خانم خودش اون معرفی نامه رو نوشته و به من داده......

Yes.?
     
#13 | Posted: 4 Jul 2010 04:27
خانوم دكتر

خسته و کوفته وارد اتاقم شدم . ساکم رو يه گوشه ايي پرتاب کردم و بدون اينکه لباس هام رو در بيارم روي تخت ولو شدم . توي تمرين يکي ازبچه ها ، بد جوري بهم تنه زده بود . تمام استخوانهام درد ميکرد . انقد خسته بودم که حتي حوصله دوش گرفتن هم نداشتم ، نه تو باشگاه و نه تو خونه . بيخوابي پدرم رو در آورده بود . شب قبل به اتفاق جميع خانواده ، خونه عمو نادر بوديم . جشن تولد پسرعموم شايان بود . يه پسر تپل مپل ، 4 ساله وشيرين زبون که هرچقدر هم که دوراز چشم زن عمو لپاش رو ميکشيدم ، بازم سير نميشدم . دست خودم که نيست که . از بچگي به مقوله " لپ " علاقه داشتم . يکي هم نيست به ما بگه : آخه تو هم کسخلي که با اين سنت ، به جشن تولد يه بچه 4 ساله ميري و حکما ً کادو هم ميخري . اما نه ، شرکت تو اينجور مهموني ها و مراسم ها يه فلسفه وجودي داره که همانا اين است : هر جا دختر عمه باشه ، ما هم هستيم . بعله ، زياد از موضوع پرت نشيم . ( که اگه بشيم ، ميفتيم و دست و پامون ميشکنه )داشتم ميگفتم که شب ساعت 1:30 رسيديم خونه و من چون خواب از سرم پريده بود ، نشستم پشت کامي جون تا ببينم دنيا دست کيه ؟ بعد از مدتي کس چرخ در وب و گذرانيدن وقت ساعت 4:30 صبح يادم افتاد که بابا خوابيدني هم هست ، لذا با چشماي پف کرده رفتم که مثلتا ً بخوابم . خير سرم هنوز چشام گرم نشده بود و هنوز زنيکه جينده رو نکرده بودم ( خوابهاي ما هم سيخ سيخيه ) که ، با نوازش پر مهر و محبت لنگه دمپايي مادرم ، بيدار شدم و با هر مکافاتي بود خودم رو به کلاسهاي صبح رسوندم . ناهار هم تو سلف دانشگاه ؛ اگه بشه اسمش رو غذا گذاشت ؛ و بعد کلاسهاي بعد از ظهر و بعد هم مستقيم به سمت باشگاه و تمرين و اون برخورد کيري ، حالا هم که رو تخت ولو بودم . و خوابيدم ... ******************* صبح که بيدار شدم ، رفتم که يه دوش بگيرم ، شايد که خستگي از تنم در بره . -- تو که معناي عشقي ، به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار صدا کن اسممو ، از کنج شب ، از لب ديوار براي زنده بودن دليل آخرينم باش ، ..... همينجورکه مشغول خوندن بودم ، متوجه يه سري لکه هاي قرمز رو بدنم شدم . ازاونجا که به خيلي چيزا من جمله :6 -365 روز سال ، همه گل هل ، انواع و اقسام خوراکي ها و .... حساسيت دارم ، به تخم چپم حواله کردم ، گرچه اين دفعه يک کم تفاوت داشت و بيشتر شبيه جوش بود تا لکه ، ولي با خودم گفتم که حتما ً اين مدل جديده و همينطور که به ياد خواب ديشب ، جق ميزدم ، خوندن رو هم ادامه دادم : -- ماندم در انتظارت ، شهلا چه بيوفايي ! شهلاي من کجايي ؟ شهلا چه بيوفايي !
بعد از حموم ، دو ساعت با موهام ور رفتم تا درست بشه . اين " تن تني " هم که اون سالها مد شده بود و ما، کسخلا ميزديم کيري ترين مدل مويي بود که تا حالا داشتم ، پدر آدم در مياد تا موهاي جلو رو فر بده بالا . به هر حال ناشتايي رو خوردم و يا علي مدد . روز از نو و روزي از نو . بايد از اون سر شهر پا ميشدم ميومدم اين سر شهر که مثلا ً برم دانشگاه و چيز ياد بگيرم و مهندس بشم و به مملکتم خدمت کنم و اينجور کسشعرا . خوبيش اين بود که امروز فقط يه درس2 واحدي داشتم که اونم ساعت 10 شروع ميشد . تو کلاس نشسته بودم و به کس گفتن هاي استاد گوش ميدادم که ، کم کم حس کردم تنم ميخاره ! ! ! يعني چي ؟ يهو به ياد صبح و اون جوشهايي که ديده بودم افتادم . مخم سوت کشيد . نکنه يکي از اين کسايي که کردمشون مريض بوده و حالا کار دستم داده ؟ اگه اينجور بود که بيچاره ميشدم ، ولي نه اين اواخر از روش نوين " کاندو ماي زيشن " استفاده کرده بودم . ولي اگه مرضي بود که با تماس هم سرايت ميکرد چي ؟ تو ذهنم شروع کردم به Search کردن ، که چه مرضهايي با جوش و خارش و اين حرفها همراه هستن و دوره پنهانشون چقدره و اين که اين اواخر چه کسايي رو کرده بودم . بد جوري تو فکر بودم . - هري ، هري ، کلاس تموم شد . نمياي بريم ؟ -- ها ، ... ، آها . اومدم . ******************** تا غروب خارشش بيشتر هم شد . ديگه صبر جايز نبود . حتما ً بايد ميرفتم دکتر . يه دکتر خوب هم ميشناختم . سال قبل که خواهرم يه بيماري قارچي گرفته بود ، براي درمونش تقريبا ً به تمام دکترهاي متخصص پوست شهر سر زديم ، تا بالاخره يکيشون ، بيماري رو تشخيص داد و درمونش کرد . يه خانم دکتر که حداکثر 30 سالش بود . يکي از جوانترين متخصصين شهر و يا حتي کشور . با توجه به مدارکي که داشت ، مطمئنا ً کلاسهاي دوره دبستان رو جهشي ، گذرونده بود که تو اين سن تخصصش رو گرفته بود . يه دختر خوشگل و لوند که معلوم نبود ميخواست نصيب کي بشه . خيلي منظم و مرتب بود . تواون 6 ،7 باري که ديده بودمش ، يه بار نشده بود که روپوشش تميز و صاف و اتو خورده نباشه . يه عينک چشم بادومي هم داشت که کمتر به چشش بود و اکثرا ً دور گردنش آويزون بود . خيلي خوش اخلاق و شوخ بود و خيلي گرم ميگرفت . نميدونم با همه اينجور بود يا واسه ما پارتي بازي ميکرد ، آخه خانم خواهر دوست خواهرم بود . فهميدين ؟ يا دوباره بگم : خواهر دوست خواهرم . ازش خوشم ميومد . خيلي راحت با ديگران ارتباط برقرار ميکرد ، حتي اگه اولين باري هم بود که طرف رو ميديد . مطبش سر راهم بود . ميتونستم شب موقع برگشتن از باشگاه يه سري بهش بزنم . ******************** طبقه چهارم ،از آسانسور که ميومديم بيرون ، در روبرو ، مطبش بود ، ولي الان يه تابلو ديگه سر درش زده بودن : آقاي سينا خسروي ، وکيل پايه 1 دادگستري . نتونستم جلوي خندمو بگيرم . وکيل ! اونم تو ساختمون پزشکان ! اين ديگه کدوم کسخلي بود . رفتم تو . منشيش پشت ميز نشسته بود و داشت با کامپيوتر کار ميکرد . مثل اينکه داشت يه چيزي تايپ ميکرد .حکما ً اونم فهميده بود ملت اينجابي خيرهستند ، داشت کمک ما يه داستان براي " تپه سيخي " مينوشت ، چميدونم . -- سلام خانوم . + سلام . چه کاري مي تونم براتون انجام بدم ؟ -- ( تو همون داستانت رو بنويسي کلي کار برامون انجام دادي ) ببخشيد ، اينجا قبلا ً مطب خانوم XXX بود ، ميخواستم بپرسم شما آدرس جديدشون رو ميدونيد ؟ + خواهش ميکنم . بله . طبقه دوم ، شماره 8 . -- خيلي ممنون . ببخشين که مزاحم شدم .

+ خواهش ميکنم . -- خداحافظ . + به سلامت . پله ها رو دوتا يکي اومدم پايين و وارد مطب شدم . واي خدايا . گوش تا گوش ، آدم نشسته . يعني همشون مريضن ؟ خيلي کارش گرفته ها . مثل اينکه به جز مطب منشي رو هم عوض کرده بود . قبلا ً يه زن منشيش بود ولي حالا يه دختر حدودا ً 25 ساله پشت ميز نشسته بود . يه روسري آبي سرش بود و يه مانتو سياه تنش ، خيلي ساده ولي مرتب . بعد از کلي گلو صاف کردن رفتم جلو . -- سلام . خسته نباشيد . × سلام . خيلي ممنون . بفرماييد . امرتون ؟ -- ( امروز چه منشي هاي باکلاس و لفظ قلمي گيرمون مياد ) ببخشيد ، يه وقت ميخواستم . × براي امروز ؟ -- بله . اگه ميشه . × بله . حتما ً ، ولي ممکنه زياد طول بکشه . -- مسأله ايي نيست . × اسمتون ؟ -- پاتر ، هري پاتر × بله . تشريف داشته باشيد ، نوبتتون که شد ، بهتون اطلاع ميدم . پول رو بهش دادم و رفتم يه گوشه نشستم . خوب شد که تو راه يه روزنامه ( فکر کنم خبر ورزشي بود ) خريده بودم . ازتو کيفم در آوردم تا بخونم .ولي احساس عجيبي داشتم ، راحت نبودم .سرم رو آوردم بالا ، ديدم جمعيت حضار همشون زل زدن به من . چه چيز غير عادي تو من وجود داشت که اينجوري نگام ميکردن ؟ نکنه ، زيپ شلوارم باز بود؟ زير چشمي يه نگاه کردم . نه ، بسته بود که . پس چي ؟ چشم بصيرت رو که يه دور چرخوندم ، گوشي اومد دستم . تو کل اون خلق ا... که اونجا بودن فقط من يکي مرد بودم . باقي همه آبجي . همشون هم از اون کلاس بالا ها که حتما ً اومده بودن دستورات جديدي براي جوون نگه داشتن پوست صورتشون بگيرن . تريپ مايه داري و بيخياليه ديگه . شايد براشون سئوال بود که يه مرد پيش يه دکتر متخصص پوست ، اونم از نوع زنش ، چيکار داره ؟ کسخولي از خود ما مرداست ديگه . زياد به اين جور چيزا اهميت نميديم . که آره بالاي ابروم مثلا ً چين برداشته و اين حرفا . خب تقصير خودم بود ، از روي کون گشادي حوصله نداشتم برم دنبال يه دکتر ديگه ، تازه هردکتري که خانوم دکتر نميشه . بنابراين تموم اون نگاه هاي مشکوک رو به تخم هاي دوگانه صادر کردم و مشغول خوندن روزنامه شدم . محض خنده بگم که ، تقريبا ً نصف مطالبش مربوط به آشتي رهبري فرد و پروين بود ، نميدونم دفعه چندم ولي يکي از اون دفعه هايي بود که آق بهروز با گل و شيريني رفته بود سر تمرين . اين پرسپوليسي ها هم بعضي موقع ها يه دفعه کسشون ريپ ميزنه . بگذريم . بعد از يه ساعت و نيم معطلي ، نوبت ما شد که بريم تو . در زدم و وارد شدم . تو همون نگاه اول منو شناخت . -- سلام . - اوه ، سلام هري ، چطوري ؟ خوبي ؟

(نگفتم . ديدين چه زود خودموني شد ) -- خيلي ممنون . خوبم . شما چطور ؟ - منم بد نيستم . خانواده چطورن ؟ خواهرت ؟ -- مرسي ، همه خوبن . سلام دارن خدمتتون . ( رفتم و جلوش روي صندلي نشستم ) - رفتين و ديگه به ما سر نزدين ها . -- دورادور جوياي احوالتون بوديم . - خب ، چي شده يادي از ما کردي ؟ از اين ورا ؟ -- هيچي ، دلم تنگ شده بود ، اومدم بهتون سر بزنم . - هنوز هم همونطور شوخ هستي . -- اه ، واا... راست ميگم . ناراحتي برم ؟ - خيلي مسخره ايي . ( حالا که خواهرم همرام نبود ، خيلي راحت تر باهام حرف ميزد ) -- بابا آخه تو ميگي ديگه . آدم سالم که پا نميشه بياد دکتر ، لابد مريضم ديگه . - چي شده ؟ خدا بد نده ؟ -- راستش از ديشب ، چند تا جوش قرمز رو تنم در اومده که بد جوري هم ميخاره . نميدونم چيه . - ميشه ببينم ؟ -- بله ، البته . پيراهنم رو از شلوارم در آوردم و زدم بالا . از چيزي که ديدم وحشت کردم . تموم تنم پر از جوش بود . فهميد که حالتم تغيير کرده . - چيزي شده ؟ بهت زده بودم . جوابشو ندادم . - پرسيدم ، چيزي شده ؟ -- نه ، ..... يعني آره . امروز صبح 3 ،4 تا بيشتر نبود . حالا اين همه شده . - آها . قديما که با خواهرم ميومديم ، تا چشمم بهش ميوفتاد و صداي باحالش رو ميشنيدم ، کيرم شق ميکرد ، خفن . اما الان نه . همش به فکر مرضم بودم . خانم دکتر محو تماشا شد . خيلي حال ميکرد که به يه تن صاف و صوف و تريپ پرورش اندامي ! ! ! ! نگاه ميکرد . شهوت از نگاهش ميباريد . استغفرا... ، ببين داره شر درست ميکنه ها . براي اين که حواسش رو پرت کنم دستم رو آوردم جلو و مشغول خاروندن شدم . - خيلي ميخاره ؟ -- اوهوم . - خب ، حالا نخارون ، تنت زخم ميشه . برو رو تخت دراز بکش . بايد دقيقتر نگاه کنم . -- چشم . پا شدم و رفتم روي تخت خوابيدم . يه دستکش نايلوني ؛ از اين يه بار مصرفا ؛ دستش کرد و اومد جلوي تخت ايستاد . دکمه هاي لباسم رو باز کرد ، عينکش رو به چشمش زد و سرش آورد جلوتر و مثل نديد بديد ها به جوشها خيره شد . يعني که چي ؟ يهو وحشت کردم . نکنه يه مرض ناشناخته باشه ، چرا اينجوري نگاه ميکنه ؟ نکنه تو کل اين دنياي پتياره کيري ، من اولين نفري باشم که اين مرض رو گرفتم . نکنه بميرم ؟ دستش رو گذاشت رو يکي از جوشها و شروع کرد به برانداز کردنش . -- چي شده ؟ مرضم چيه ؟ قيافش خيلي جدي شده بود . خنده ايي که هميشه رو لباش بود ، محو شده بود و خيلي متفکرانه داشت نگاه ميکرد . -- بگين ، من طاقت شنيدنش رو دارم .// بابا تو چقد کسخلي // - شايد .... . نه فکر نکنم .تو اين سن ، بعيده . - اين جوشها فقط روي سينه و شکمتون هست ؟ -- نميدونم . نگاه نکردم . گفتم که صبح چند تا بيشتر نبودن . - ممکنه که جاهي ديگه هم باشه ؟ سر ، صورت ، دست يا پاتون ؟ جاي ديگه ايي احساس خارش ميکنيد ؟ -- نميدونم واا... . - ا .... ، ببخشيد ، ولي بايد سر آلتتون رو ببينم ! جان ؟ ميشه ؟ سر چي چي رو ببينين؟ حالا درسته که ما يه چند تايي هم کس کرده بوديم و خجالت هم تو مراممون نبود ، ولي اون فرق ميکرد . طرف به خاطر دادن ميومد ، ما هم به خاطر کردن ميرفتيم . اينه که زياد برامون مشکل نبود . اما حالا ، يه زن ، اونم آشنا و نه غريبه ، رو کرده بود و گفته بود که : ........... بابا من اگه پيش دکتر مرد هم ميرفتم ، عمرا ً نشون نميدادم . حالا چيکار ميکردم ؟ تو بد وضعيتي قرار داشتم ، اگه ميکشيدم پايين ، ديگه روم نميشد تو صورتش نگاه کنم ، اگه نميکشيدم باز هم ديگه نميتونستم مثل قبل باهاش راحت حرف بزنم . خدايا خودت به خير و خوبي و خوشي تمومش کن . گرچه سخت بود ، ولي خيلي سريع ، قبل از اينکه ناراحت بشه و يا فکر کنه خجالت ميکشم ، تصميمم رو گرفتم : -- (با اجازه بزرگترها ) بعلــــه. ( بابا ملت بيخير ، همين جور دست به خوايه نشينين ، داستان که نمينويسين ، حداقل موقع بله گفتن ما کـِـل بزنيد .) به قد کفايت شلوارو بعد هم شورت رو کشيدم پايين و بعد دوباره دراز کشيدم و چشمامو بستم . ديگه کاري بود که شده بود . تموم شد رفت . دلم ميخواست آب بشم برم تو زمين . پرنده بشم برم تو هوا ، ولي اونجا نباشم . احتمالا ً فکرکرده بود که از اين مرضهاي جنسي و اين جورچيزا گرفتم که يه همچين درخواستي کرده بود . با کارهايي که من ميکردم ، بعيد هم نبود . - چند تاشون هم که اينجا هستن . قبلا ً بودن ؟ سرم رو آوردم بالا ، بيچاره راست ميگفت ، درسته که روي خود حضرت کير ، بکر و پاک بود ، ولي روي دسته و دور و اطراف ، چند تايي جوش بودن که يکيشون خيلي بزرگ بود . -- نه ، مثل اينکه اينا هم تازه در اومدن . دوباره سرم رو گذاشتم روي تخت . خيلي به خودم فشار مياوردم که فکرم منحرف و در نتيجه کيرم شق نشه ، که اگه ميشد بدجوري ضايع بازي بود .قبول کنيين که کار سختيه . دوشب قبل يه فيلم سوپر ديده باشين ، شب قبل يه خواب سوپر ديده باشين ، حالا هم "لخت العورت" ( اينم يه اصطلاح جديد ديگه ) رو تخت باشين و يه دختر باحال هم دستش دور و ور کيرتون بچرخه ، اونوقت حضرت کير ياد دوست قديميش "خانم کس " نيفته و بلند نشه . خيلي سخته . با دست چپش سر کيرم رو بلند کرد و هل داد طرف شکمم ، بعد هم با دست راست مشغول چک کردن زيرش و تخمين مبارک شد . صب کنيد ، صب کنيد ، تند نريد ، پياده شين با هم بريم . شما چرا انقد فکرتون منحرفه . يک کم مثبت فکر کنيد . بابا طرف دکتره . حق داره که همه جوانب امر رو در نظر بگيره ، بايد همه چيز رو درست و حسابي ببينه تا بتونه تشخيص بده و درمان کنه . همينجور که به کارش ادامه ميداد گفت : - خوب ، مشکل خاصي نيست ، گرچه تو اين سن خيلي مشاهده نشده ولي غير ممکن هم نيست . خب ، خدا رو شکر ، پس چرا ولمون نميکني بريم دنبال کارمون ؟ ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم . با همه جاي بدنم ور ميرفت ، مگه ميشد بالا نياد . چشمم رو باز کردم و يه نگاه انداختم . بله ، شق کرده بود اساسي . لازم نبود سرم رو بالا بيارم ، تو همين حالت دراز کش هم به خوبي معلوم بود .زير چشمي يه نگاهي هم به خانوم انداختم . نيشش باز شده بيد . بله خوب ، خنده هم داره . ما رو بگو که اختيارمون رو داديم دست اين . بالام جان به چي ميخندي ؟ کس کيش ، تو هم اگه دو دقيقه تو کست انگشت کنن ، سينت سيخ ميشه مياد بالا ، آه .... ، به چه گندگي . پس به چي ميخندي ؟ ها ؟ ( احتمالا ً به زمين خوردن دلقک ) ديگه داشت تحملم تموم ميشد ، يکي نيست بهش بگه که بابا ، اينجا که کلاس آناتومي نيست که. ديگه شورش رو در آورده بود . يه معاينه معمولي که انقد طول نميکشيد . لابد خانوم از گروه " في قلوبهم مرض ٌ " بود . ما هم که ديگه صبر ايوب نداريم . ديگه قاط زدم . هر چي ميشه بذار بشه . اختيارم دست خودم نبود . نميدونستم چيکار دارم ميکنم . دستم رو بردم و کونش رو چنگ زدم . اين کارم کاملا ً غير ارادي بود . وقتي که تو موقعيتش قرار بگيريد ، ميفهميد که چي ميگم . شلوار جين پاش بود واسه همين نميشد قشنگ بهش مسلط شد . از کارم پشيمون شدم ، اومدم دستم رو بکشم عقب که ديدم خانوم مقابله به مثل انجام داد و تو يه حرکت سريع کيرم رو تو دستش گرفت . مثل اينکه منتظر همين لحظه بود . تا اومدم به خودم بجنبم ، کيرم تو دهنش بود . خب ديگه ، دندون اسب پيش کشي رو که نميشمرن ، درست گفتن که از تو حرکت ، از خدا برکت . حالا که خودش جور شده بود ، بايد حداکثر استفاده رو ميبردم . همونطور که اون کارش رو انجام ميداد ، من هم بيکار ننشستم . دوباره دو تا دستم رو بردم جلو و شروع کردم به باز کردن دکمه هاي شلوارش ، بعد کمي رو به جلو خم شدم تا ديد بهتري داشته باشم . حالا راحت تر ميشد با کونش ور رفت . از اون کوناي "جنيفر لوپز" ي باحال بود .

نه ورقلمبيده بود و نه پلاسيده بود . ميخواستم يواش يواش دستم رو ببرم تو شورتش که حس کردم اگه ادامه بده ، هر لحظه ممکنه آبم بياد . براي همين ، دستم رو گذاشتم رو قفسه سينش و آروم هلش دادم عقب که ولش کنه . خيلي زود متوجه منظورم شد و خودش رو کشيد کنار . يه نفس عميق کشيدم . احساس خوبي داشتم . روي تخت نشستم ، دستاش رو گرفتم و آوردمش جلوي خودم . چشم تو چشم . اما هنوز يه جوراي خاصي بودم ، هنوز باورم نميشد که خانوم دکتر هم ، آره . مگه ميشد ؟ اين همه ناز و ادا ، پشت چشم نازک کردنا ، سنگيني و وقار ، همه دود شده باشه ؟ صورتش رو آورد جلو تا بوسم کنه . آخيش . چقدر لباش گرم بودن . لبهاش رو گذاشت رو لبهام ، يعني در واقع لب بالايي ام رو بين دو تا لبش گرفته بود . ولي ولش نميکرد ، تو همون حالت فکش رو تکون ميداد و با لبم بازي ميکرد . عجب حالي ميداد . چه باحال . يه روش جديد هم ياد گرفتيم . بعد همين کار رو با لب پاييني هم تکرار کرد . همينطور که لب ميگرفت ، دکمه هاي روپوشش رو باز کردم . هيچ تريپ حس در آوردن بلوزش رو نداشتم ، همينجوري زدمش بالا تا جايي که کرستش معلوم شد . خوشبختانه از جلو باز ميشد . تقريبا ً نياز به هيچ کاري نداشت . سفت سفت شده بودن ولي حيفم اومد که يک کم ازشون نخورم . سينه بلوري که ميگن ، همين بود . تا اونجا که ميتونستم سينه هاش رو تو دهنم فرو ميکردم و بعد زبونم رو دورش ميگردوندم و باهاش بازي ميکردم . خوب که سير شدم ، دستام رو بردم زير رونهاش و بلندش کردم . آوردمش بالا و روي پاهام نشوندمش . دوباره شروع کردم به لب گرفتن . بعد ولش کردم و روي تخت دراز کشيدم . شورتش رو در آورد و اومد بالا . کيرم رو که مثل يه "ستون بتوني 18 شاخه ميله گرد 16" سفت شده بود ( آخر تشبيه ) گرفت تو دستش و خيلي آروم روش نشست . همينطور که کيرم رو تو کسش ميکرد ، بدنش رو آروم تاب ميداد . اين کارش يه حرکت موجي ايجاد ميکرد که خيلي حال ميداد . وقتي تا ته روش نشست ، دو تا دستش رو گذاشت روي سينم و شروع کرد به بالا و پايين کردن . زل زده بود تو چشمام و خيلي آروم کارش رو انجام ميداد . منم همينجور که لبخند ميزدم نگاش ميکردم . آرامش عجيبي احساس ميکردم . هيچ حرفي نميزدم ، حتي سعي ميکردم که آرومتر نفس بکشم تا اون احساس خوب رو از دست ندم . واسه اون هم همينطور بود . حس ميکردم کيرم انقد تو کسش گنده شده که هر لحظه ممکن بترکه . دستم رو بردم زير کونش تا کمکش کنم تا ريتم کار تند تر بشه . صداي نفس کشيدنمون بلند تر شده بود . ديگه به اوج لذت رسيده بودم . ولي خودم ميدونستم که تو اون حالت خيلي سخت ممکنه که آبم بياد . -- پاشو . - چيکار ميخواي بکني ؟ -- جاهامون رو عوض ميکنيم . - چرا ؟ -- اه ، چقد سيم جيم ميکني . اينجوري راحت نيستم . - خب حالا ، چرا قهر ميکني ، باشه . پا شد و خودش رو کشيد کنار . اي پدر کون گشادي بسوزه ، به جاي اينکه بيام پايين تا اون بخوابه و بعد من برم روش ، اومدم که مثلا ً با يه چرخش جاها رو عوض کنم ، غافل از اينکه اين تخت ، تخت معاينه است که خيلي هم کوچيکه و بيشتر از يک متر ارتفاع داره ، نه تختخواب خونه . و تالاپ ..... و يه آخ بلند . بعله ديگه ، افتادم پايين . کون کشا ، ميميرن تخت ها رو يک کم پهن تر بسازن ، فکر نميکنن شايد يه وقت دکتر و پرستار هم حشري ميشن و مي افتند به جون همديگه . بالاخره اونا هم آدم هستند ديگه . نميدونستم بخندم يا گريه کنم . تصميم گرفتن در اين مورد خيلي سخت نبود . صداي خنده هاش که تو گوشم پيچيد ، من هم شليک خنده رو سر دادم . تو همين موقع ، يهو صداي در اومد . هول شدم . اونم همينطور . يادم و يادش رفته بود که کجا هستيم . و دوباره صداي ضربات انگشت بود که به در ميخورد . تق ... تق ... تق - بله . بفرماييد . خوبيش اين بود که دور تخت پرده کشيده شده بود و از جلوي مطب کسي نميتونست ما رو تو اون وضعيت ببينه . کسي که وارد شده بود ، چند قدم اومد جلو و بعد ايستاد . × ببخشيد خانوم دکتر ، مشکلي پيش اومده ؟ ( خيالم راحت شد . منشيش بود ) - نه ، چطور مگه ؟ × خيلي طول کشيد ، گفتم شايد .... - نه . مشکلي نيست . فقط شک داشتم ، بايد دقيقتر معاينه ميشد . اينه که طولاني شده . × بله . ا ِ ، ببخشيد ، اگه خيلي وقت ميبره ، به بقيه بگم فردا بيان . - نه لازم نيست . ديگه تموم شد . - پا شيد آقاي پاتر ، شما حالتون خوبه . فقط يه حساسيت فصليه . و بعد يه اشاره به من کرد که تو هم يه چيزي بگو : -- بله . چشم . همين الان . و همونطور که رو زمين نشسته بودم ، پايه هاي تخت رو تکون دادم که مثلا ً دارم از رو تخت ميام پايين . × خب ، امري نيست ؟ - نه ، تا چند دقيقه ديگه که من نسخه اين آقا رو بنويسم ، نفر بعدي رو بفرستين . × بله خانوم دکتر . ببخشيد . و بعد رفت بيرون . با صداي بسته شدن در ، از روي تخت اومد پايين و شروع کرد به پوشيدن روپوشش . -- هنوز تموم نشد که ؟ - نه ديگه . بسه . خيلي بد شد ، الان بيشتر از نيم ساعته که اينجايي . و راه افتاد به طرف ميز کارش . دويدم و از پشت بغلش کردم . -- حالا دو دقيقه هم روش . - نه ترو خدا . خيلي بد شد . -- ميخواي ضد حال بزني ؟ - نه ، .... -- پس چي ؟ - خيلي خوب . زود تمومش کني ها . -- چشم . امر ، امر شماست . خيلي سريع روپوشش رو زدم بالا و شلوارش رو کشيدم پايين . از بس هول کرده بود ، شورتش رو نپوشيده بود . دستاش رو گذاشتم روي ميز و کونش رو کشيدم عقب ، خودم هم رفتم پشتش ايستادم . کيرم رو با دستم گرفتم و هلش دادم تو کسش ، بعد دودستي کمرش رو گرفتم و بقيه ماجرا . بعد از يه مدتي که سرعت و شتاب رو زياد کردم و به نفس نفس افتادم ، فهميد که داره آبم مياد .

با پاهاش سطل زباله رو که زير ميزش بود کشيد بيرون و گفت بريز اين تو . کيرم رو که به علت اصطکاک زياد قرمز شده بود کشيدم بيرون و گرفتمش جلوي سطل . دو سه بار که روش دست کشيدم ، آبم با شدت بيرون اومد . سر کيرم رو خم کردم تا همش ريخت توي سطل . واي چه باحال . حس خوبي داشتم . سرم رو که آوردم بالا ديدم نيست . فهميدم که رفته دستشويي . چند تا دستمال از رو ميزش برداشتم و خودم رو خشک کردم . ديگه وقت نبود که من هم برم دستشويي . شلوارم رو پوشيدم و سر و وضعم رو مرتب کردم . وقتي که از دستشويي اومد بيرون رفتم طرفش . -- دستت درد نکنه . - خواهش ميکنم . -- ببخشيد که زحمت دادم . - خبه خبه ، چه تعارفي هم ميکنه . بچه پررو . -- داشتيم ؟ - نه نداشتيم ، تازه خريديم . هر دو تا خنديديم . بعد يه ماچش کردم و اومدم بيرون . نگاه هاي معني دار جمعيت منتظر که در اتاق انتظار چرت مينداختن رو به ليميت چپ پسرم ( کپي رايت اين کلمه متعلق به پسر عموم هستش ) ماکول کردم و ساکم رو برداشتم و بعد از خداحافظي با منشي از مطب اومدم بيرون . يه نگاه به ساعتم انداختم .10 شب بود . خيابون هم کم کم داشت خلوت ميشد . جون ميداد واسه پياده روي ولي جون شما اصلا ً حسش نبود . يه تاکسي دربست گرفتم و صافتقيم رفتم خونه . تازه يادم اومد که در باره مريضيم ازش نپرسيده بودم که بفهمم بالاخره چيه ؟ حوصله شام خوردن نداشتم ، رفتم تو اتاقم و همونطور که خودم رو ميخاروندم خوا

این كاربر به درخواست خودش بن شد
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#14 | Posted: 4 Jul 2010 16:12
سکس با خانوم معلم

‫سلام به تمامی دوستان بعد از این مدت كه من داستانهای شما رو خوندم خواستم از قافله عقب نیفتم و خاطره‬

اولین سكس خودم رو براتون تعریف كنم‬ . ‫این برنامه برمیگرده به سال ۷۰ یعنی زمانی كه من سالهای آخر

مدرسه رو میگذروندم ما توی یه آپارتمان ۴ ‫طبقه زندگی میكردیم طبقه اول این خونه یه خانوادهای بودن

كه یه پسر همسن من داشتن البته بغیر از اون ۳ ‫تا بچه دیگه هم بودن كه دختر بزرگشون ازدواج كرده بود و

یه دختر ۲۵ ساله و دو تا پسر توی خونه بودن و‬ ‫خانم این خونه كه اسم زیباش برای همیشه تو ذهن من نقش

بست فریبا بود این خانم معلم بود و صبحها همون‬ ‫ساعتی كه ما به مدرسه میرفتیم ایشون هم به مدرسه میرفت.

فریبا خانم بعد از مدرسه كه خونه میومد توی‬ ‫خونه لباس راحتی تنش میكرد یعنی راحت بگم لباس خواب میپوشید

و زیر اون هم معمو ً یه شورت مشكی‬ تنش میكرد بدون كــرست و اون سینههای خوش فرمش رو به نمایش

در میاورد و من هم به بهانه درس‬ ‫خوندن با آقا پسر ایشون همیشه خونه اینها بودم ولی اصل ماجرا چیز

دیگه ای بود و اون هم دید زدن سینه ها‬ وهیكل زیبای فریبا بود‬ .


‫یه روز صبح وقتی داشتیم میرفتیم مدرسه فریبا هم با عجله اومد سوار اتوبوس بشه اون وقتها هنوز اتوبوسها‬

‫جدا نبود و آخر عشق و حال بود راننده اتوبوس كه با من آشنا بود میخواست راه بیفته كه من گفتم نگهدار‬

‫ایشون آشنا هستن خلاصه فریبا سوار شد و اتوبوس راه افتاد ایستگاه اول و دوم زیاد خبری نبود ولی از‬

‫ایستگاه سوم به بعد شلوغ شد طوری كه مجبور شدیم بریم وسط تا بقیه سوار بشن اونهایی كه اون موقع سوار‬

‫اتوبوس میشدن میدونن وقتی شلوغ میشد در جلو مخصوص خانمها و درعقب مخصوص آقایون بود . طوری‬

‫اتوبوس شلوغ شد كه همه به هم چسبیده بودیم من اص ً متوجه نبودم كه یه پای من به پای فریبا چسبیده بعد از‬

یه ‫مدت كه به خودم اومدم دیدم بهترین فرصت زندگیم جلوی چشمهام داره از بین میره من هم فرصت رو غنیمت‬

‫شمردم و سعی كردم تا جائی كه میشه به فریبا بچسبم در همون حال بودم كه كیرم تا سرحد امكان اومد بالا‬

اتوبوس به قدری شلوغ شد كه من یواش یواش رفتم پشت سر فریبا‬.


‫اولش میترسیدم به بهش نزدیك بشم ولی قربون چاله چولهای خبابونهای تهرون تو اولین چاله همچین كیرم به‬

‫كونش نرمش خورد كه پیش خودم گفتم الان برمیگرده میزنه توی گوشم ولی هیچ عكس العملی ندیدم بخاطر‬

‫همین پرروتر از قبل بهش نزدیك شدم و به بهانه پرسیدن حال پسرش باهاش صحبت كردم و مالوندمش اون‬

‫هم خیلی راحت جواب من رو میداد یه وقت دیدم موقع جواب دادن كونش رو به كیرم فشار میده اول فكر كردم‬

‫به خاطر اینكه صداش رو بهتر بشنوم اینكارو میكنه ولی بعدش دیدم زمانی هم كه نمیخواد حرف بزنه باز هم‬

‫فشار میده من كه داشتم میتركیدم بخاطر شهوت هیچی حالیم نبود پیش خودم گفتم نهایتش ناراحت میشه و پیش‬

مادرم میگه كه چی شده‬! ‫من هم بهانه چاله چوله ها رو داشتم پس خیالم راحت بود شروع كردم به مالیدن كه

از شانس بد من رسیدیم به‬ ‫اون ایستگاهی كه میخواست پیاده بشه هنوز اتوبوس ترمز نكرده بود كه برگشت

گفت چه ساعتی از مدرسه‬ ‫میای خونه؟‬ گفتم ساعت ۲. گفتش ساعت ۳ خونه منتظرت هستم بیا كارت دارم‬.

‫با یه لحنی صحبت كرد كه پیش خودم گفتم بدبخت كونت پاره شد میخواد اول دهنت رو بگاد بعدش ببردت بالا‬

ماجرا رو برای همه تعریف كنه‬. ‫باور نمیكنید ولی اون موقع با ترس گفتم چشم اون روز از درس هیچی نفهمیدم

تا زنگ آخر كه اومدم خونه‬.

‫طبق عادت همیشه رفتم یه دوش گرفتم ساعت رو نگاه كردم ۲:۴۵ بود این یه ربع آخر داشتم سكته میكردم‬

‫خلاصه ساعت ۲:۵۹ شد كه از خونه زدم بیرون و رفتم طبقه پایین سر ساعت ۳ زنگ زدم وقتی اومد در رو‬

‫باز كرد دیدم با همون لباس همیشگی اومده بخاطر همین یه كوچولو خیالم راحت شد چون اگه میخواست بره‬

بالا مانتو تنش میكرد دعوت كرد بیا تو من هم رفتم توی خونه و روی مبل خیلی ساكت نشستم‬.

‫ازم پرسید نهار خوردی با اینكه چیزی نخورده بودم ولی از ترس گفتم آره گفت چایی میخوری یا آبمیوه ؟‬

‫گفتم چایی رفتش برام یه چایی ریخت و گذاشت جلوم خودش هم نشست روبروم چایی مثل زهرمار از گلوم‬

‫پائین رفت وقتی تموم شد بلند شد بدون اینكه چیزی بگه رفت توی راهرو اتاقها پیش خودم گفتم بدبخت وصیت‬

‫خودت رو بكن چون رفت لباس بپوشه بعد از تقریبً ۲ دقیقه كه برای من اندازه ۲ سال گذشت منو صدا كرد‬

گفت بیا كارت دارم‬!


‫با ترس و لرز رفتم طرف اتاق زمانی كه وارد شدم صحنهای رو دیدم كه شاید همه شما بگید دروغه ولی باور‬

‫كنید جز حقیقت نیست فریبا لباس خوابش رو درآورده بود و با یه شورت مشكی جلوم واستاده بود اولش باورم‬

‫نشد فكر كردم دارم خواب میبینم ولی وقتی شروع به صحبت كرد فهمیدم بیدارم و باید جواب بدم ازم پرسید‬

‫خوب توی اتوبوس چیكار داشتی میكردی؟‬ ‫این رو كه پرسید قلبم مثل كون مرغ شروع به زدن كرد اگه

اون موقع دستگاه ضربان قلب بهم وصل میكردن‬ شاید در حدود ۴۰۰ بار در دقیقه حساب میكرد‬ .

گفتم من من من كاری نكردم‬!

‫پرسید پشت سر من وایستاده بودی هی خودت رو به من میچسبوندی كاری نمیكردی؟‬

گفتم خوب اتوبوس شلوغ بود‬!

گفتش حالا كاری ندارم كه چیكار كردی ولی الان میخوام دوباره اون كارو تكرار كنی‬!

‫من رو میگی تو همون لحظه چهارشاخ گاردن بریدم مونده بودم چی بگم كه یهو گفت نكنه میخوای كل‬

ساختمون بفهمن تو چیكار كردی ؟‬

‫سرم رو انداختم پایین گفتم تقصیر من ... كه پرید توی حرفم با داد گفت شلوارت رو دربیار با تعجب گفتم توی‬

اتوبوس كه با شلوار بودم‬!

‫خندید گفت بله ولی من توی اتوبوس اینجوری نبودم یالا دربیار یواش یواش مشغول شدم كه با اخم فریبا‬

‫مواجه شدم و سریع شلوارم رو دراوردم بعد گفت مابقی لباسات بغیر از شورتت رو دربیار اونها رو هم‬

‫دراوردم و با یه شورت و یه كیر از ترس خوابیده جلوش واستادم یه نگاه بهم كرد و با لبخند گفت بیا از پشت‬

‫بهم بچسب رفت طرف دیوار و پشتش رو به من كرد من هم مثل پسرهای خوب به حرفش گوش كردم و بهش‬

‫چسبیدم چشمتون روزهای خوب ببینه تا بهش چسبیدم انگار برق ۵۰۰ ولت بهم وصل كردن كیرم توی یه‬

لحظه یه چشم بهم زدن راست شد تا كیرم رو حس كرد گفت اهان اینطوری بهتره محكم بغلم كن‬.

‫من هم از خدا خواسته بخاطر اینكه سینه هاش رو با دستام لمس كنم محكم بغلش كردم و سینه هاش رو محكم‬

گرفتم باور نمیكنید بهترین لحظه عمرم اون لحظه بود من همیشه به یاد اون سینه ها شبها رو به صبح‬

‫میرسوندم حالا توی دستام بود و داشتم فشارشون میدادم یه چند لحظهای به همین صورت بودیم كه برگشت‬

‫و در حالی داشت روی زانوهاش مینشست گفت اینجوری نمیشه و بدون اینكه چیزی بگه یهو شورت منو از‬

پام دراورد مات ومبهوت مونده بودم چیكار كنم‬!

‫كه گرمایی خاص ولذت بخش روی كیرم حس كردم بله كیرم توی دهن خوش فرم فریبا عزیزم جا گرفته بود‬

و با مهارت خاصی داشت میخورد من كه تا اون موقع سكس نداشتم حس كردم یه چیزی توی بدنم داره با‬

فشار حركت میكنه تا اومدم حرفی بزنم تمام آبم توی دهنش خالی شد اون هم كم نیاورد همش رو خورد‬ ‫!

با خجالت گفتم ببخشید اولش خندید ولی بعدش بهم گفت این دفعه رو هیچ ولی از دفعه بعد بهم بگو داره میاد‬

‫. گفتم چشم‬! ‫بلند شد و دست من رو گرفت و رفتیم سمت تخت شورتش رو دراورد و یه كس صورتی و بی مو

رو انداخت‬ جلوی من مونده بودم چیكار كنم كه خودش گفت حالا نوبت تو بخورش نمیدونستم باید چیكار كنم

ناشیانه‬ ‫شروع به لیسیدن كردم كه حالم داشت بد میشد بلندم كرد و گفت بذار بهت یاد بدم چطور باید اینكارو بكنی‬

‫بعدش پاهاش رو باز كرد و با دستهاش دو لبه كس قشنگش رو از هم جدا كرد وگفت این كوچولو رو این بالا‬

میبینی؟ گفتم آره گفت آروم لیسش بزن نذار زبونت خشك بشه‬.


‫الان كه دارم فكر میكنم میبینم كه تمام كارهائی رو كه توی سكس با یه خانم یادگرفتم مدیون لطف فریبا‬

‫خوشگلم هستم . شروع به لیسیدن كردم اونقدر از این كار خوشم اومد كه متوجه نشدم كه چه مدت ادامه دادم یه‬

‫وقت دیدم كه بدنش به لرزه افتاد و شروع كرد به جیغ زدن اولش فكر كردم بخاطر طولانی شدن لیسیدن من‬

حالش بد شد ولی بعدً متوجه شدم كه این حالت بهترین و زیباترین حالتی كه یه زن دوست داره تجربه كنه‬!

‫بعدش منو بلند كرد و كیر راست و استوار منو نگاه كرد و بعد منو روی كشید همون جوری یه لب گرفتیم و‬

‫چرخیدیم حالا من زیر بودم و اون روی من البته اونموقع بعلت بی تجربگی من اینكار رو كرد چون‬

‫نمیخواست وسط سكس كلاس آموزش داشته باشیم دوباره ازم لب گرفت و شروع كرد به خوردن سینههای‬

‫من . من اونجا بود كه یادم اومد اون سینه های قشنگ رو هنوز نخوردم و عزمم رو جزم كردم كه حتمً این‬

‫كارو بكنم بعد از خوردن سینههای من كیرم رو با دستش گرفت و روی كس خودش تنظیم كرد و روش نشست‬

‫با اینكه ۴ تا بچه زائیده بود كسش خیلی تنگ بود وبعدً كه بهش گفتم گفت كه نزدیك به 3 سال بود كه با كسی‬

‫سكس نداشته برای من كه تا اون موقع حتی كس رو از نزدیك ندیده بودم یه فرصت طلایی و با اون شخصی‬

كه دوستش داشتم پیش اومده بودكه سكس داشته باشم پس سعی كردم نهایت لذت رو ببرم‬.

‫زیر چشمی كه نگاه كردم دیدم سینههای قشنگش بالا وپائین میپره از دیدن اونها واقعً حال كردم. بعد از حدود‬

۱۰ دقیقه حس كردم كه جریان فشار قوی آب توی بدنم راه افتاده گفتم داره میاد اون هم از روی من بلند شد و‬

‫شروع به ساك زدن كرد برای بار دوم آبم اومد و همش رو توی دهنش خالی كردم بعد از قورت دادنش اومد‬

‫كنارم خوابید و ازم بابت سكسمون تشكر كرد ومن هم بابت اینكه توسط اون مرد شده بودم وبغیر از این خیلی‬

‫چیزها بهم یاد داده بود ازش تشكر كردم .من با فریبا هفتهای ۳ بار سكس داشتیم البته بعدش به خاطر مسائلی‬

‫كه پیش اومد مجبور به قطع ارتباط شدیم و بعد از چند وقت از اون مكان اسباب كشی كردیم ولی توسط اون‬

تونستم دختر بزرگش كه اسمش آنا بود رو هم بكنم امیدوارم كه همیشه شاد باشید‬.

‫فرستنده: پیمان‬

Yes.?
     
#15 | Posted: 20 Aug 2010 10:56
میهمان

سكس با رویا ھمكارم‬

‫سلام، من آرمین ۲۰ ساله از رشت. این داستانی که براتون تعریف‬ ‫می کنم مربوط به زمستون سال قبل میشه درست 2 سال قبل بود که من تو اوج درس بودم برای قبولی در ‫کنکور تازه وارد رشت شده بودیم من یک روز وارد شرکت خواهرم میشم و چون کارهای من برای مدیر ‫عامل خواهرم جالب بود قرار شد که من در شرکت اونا شروع به کار کنم البته بعد کنکور خلاصه کنکور رو ‫دادم بعد کارم رو تو شرکت شروع کردم روز بعد یک هفته یک خانومی که تازه استخدام شده بود و معلوم بود که از اون نوع کیر کلفتا هستش وارد شرکت ما شد مدیر عاملم به من گفت که خانوم رویا) البته اینجا رویا ‫میگم چون لزوم به گفتن اسم فامیل نیست (لیسانسه روانشناسی داره و از کامپیوتر سر رشته ای نداره و تو باید ‫به اون کمک کنی تا یاد بگیره. این موضوع آموزش باعث شد که رویا به من خیلی علاقه مند بشه من اون‬ ‫موقع فکر میکردم برای این هستش که به اون دارم کامپیوتر یاد میدم و به پاس زحمات من هستش ولی من‬ ‫چون مدیر داخلی سخت افزار و نرم افزار بودم نمیتونستم از حالت خودم خارج بشم (مدیراش میدوند) خلاصه‬ ‫چند روز گذشت و یک سری از کار مندای آزمایشی اخراج شدند و من و خواهرم و رویا یک خانوم منشی‬ ‫دیگه تو شرکت بودیم بعلاوه خدمت کار که یاسمن اسمش بود و یک دختر مهربون و دوست داشتنی بود.‬ ‫ساعت کاری شرکت یک فرمی در اومد که من از ساعت 1 تا 4 با رویا تنها بودم چون همه میرفتند ناهار تا‬ ‫ساعت چهار و بعد نهار میومدند ولی رویا تا ساعت 4 یک سره می موند وبجاش بعد از ظهر نمیومد من هم ‫ساعت 1 میومدم شرکت تا شب خلاصه بعد این مدت من از رویا خیلی خوشم اومد چون هم مهربون بود هم ‫خیلی زیبا بود و قدی حدود ۱۸۰ داشت که اندام رو فرم و برجسته ای که داشت منو دیونه میکرد مخصوصا ‬ اگه دختر با همچین قدی مانتو کوتاه تا باسن به پوشه .کلی با رویا حرف میزدم چون ساعت خلوتی بود مشتری ‫نداشتیم معمولا با هم صحبت می کردیم و یا گاهی اوقات فیلم می دیدیم کمک کم هوا که گرم شده بود وکولر ‫شرکت بازی در آورده بود چون شرکت پنجرش تو خیابون بود برای خاک و سرو صدا درو باز نمی کردیم ‫که یک هو رویا جلوی من دگمه های مانتشو باز کرد وقتی اون سینه های بر جستشو دیدم کلی حال کردم و ‫چشمام درشت شد. بر گشتم گفتم خانوم ... گرمتون هستش راحت باشید اون هم یک نگاه با اون چشم های‬ ‫قشنگش کرد و مانتوشو درآورد که یک تاپ فسفری پوشیده بود و بعد رو سریشو برداشت مشغول کارش شد‬ ‫من هم به بدنش نگاه می کردم و چای می خوردم که ناگهان بهش گفتم تو این لباس خیلی قشنگ شدی اولین‬ ‫باری بود که از من همچین حرفی رو میشنید لپاش قرمز شد و گفت مرسی نظر لطفته من هم پرو تر فکم باز‬ ‫بشه بسته نمیشه گفتم بدنتون ماشالا خیلی زیباست و بعد با هم صحبت کردیم می گفت که ۲۷ سالشه و تصمیمه ‫ازدواج نداره و یک خونه شخصی تو منظریه داره تو خونه پدرش هم تلفن شخصی داره خلاصه می گفت که‬ ‫از نظر خودش به شوهر نیاز نداره و فقط یک شخصی باشه که به عنوان یک کیس مناسب با اون در ارتباط‬ ‫باشه کافی هستش و من رو کلی برد تو فکر رابطه منو رویا خیلی خوب شده بود تو شرکت من وقتی میرفتم‬ ‫پشت میزش کیرم به کونش مالیده میشد و اون حتی تکون نمیخورد و با هم تلفنی در ارتباط بودیم. یک روز منو ‫دعوت کرد خونه خودش یک روزه جمعه بود من رفتم با یک جعبه شیرینی دیدم بایک شلوارک و یک پیراهن ‫آستین کوتاه اومده دم در خلاصه رفتیم داخل. خونه زیبا و قشنگی داشت ماهوارو روشن کرد و با شربت‬ پذیرایی کرد و شروع کردیم به صحبت کردن من گفتم: رویا جون می تونم یک سوال بپرسم قول بدید که‬ ‫ناراحت نشیو چون خصوصی هستش .رویا گفت: خواهش میکنم بفرمایید . گفتم:شما چطور تو این سن تنها تو‬ ‫یک خونه بزرگ زندگی میکنی درسته بیشتر اوقات تو خونه مادرت هستی و خوب مادرت هم پیره این تنهایی‬ ‫ رو چطور تحمل میکنی و بحث سکس رو چطور باهاش کنار میای؟ لابد برای افکار خودت دلیلی داری‬ . ‫گفت: من که گفتم به یک کیس مناسب نیاز دارم و اینجوری تو تنهایی راحت هستم . گفتم: الان واسه خودت‬ . کیس مناسب داری که گفت ندارم ومن موندم حاجو واج گفتم این که باز همون شد گفت چی شد مگه‬ ‫گفتم تو این سن به سکس نیاز نداری البته خیلی معذرت می خوام . گفت من سعی می کنم خودم خودمو ارضاء‬ ‫کنم من دیگه کیرم داشت می ترکید و با دست رونو جابجا کردم اونم یک نگاه سریع رو شلوارم کرد و یک‬ لبخند ملیح زد‬ . ‫منو به یک اتاق راه نمایی کرد وقتی رفتم توش فکر کردم مغزم کوس تاب گرفته اینقدر این اتاق زیبا بود و‬ ‫بوی خوبی می داد گفتش من خواهرم تو کانادا هستش و برای من آلات سکسی مصنویی میاره دیدم یک جعبه‬ ‫کامل از انواع کیر مصنوئی رو گذاشت از تو کمد رو تخت من از خجالت کارم گذشته بود گفتم خیلی خوش‬ ‫خوراکیا با خنده گفت چی خیال کردی منم دستم راستم رو انداختم پشتش شروع کردم به نوازش پشتش و آروم‬ ‫اومدم رو کونش کونه سفت و بزگی داشت من تو خواب بودم انگار که داشتم کونه همکارم که از من بزرگ‬ ‫تره رو می مالیدم اونم چه کونی صورتش رو رو به من کرد یک خال زیبا گوشه سمت راسته لبش بود و لب‬ ‫بر جسته ای داشت نا گهان لبامون رفت تو هم خیلی خوب و زیبا بود اون لحظه هم زمان که دستم رو پشتش‬ ‫بود دست چپ رو بردم و سینه هاشو مالیدم وای چه سینه های بزگ و سفت بودش کا ملا ایستاده تو پور بود‬ ‫سینه هاش. رو تخت در راز کشیدیم تو همون حالت وبعد دیدم اون جعبه مزاحت ایجاد می کنه گذاشتمش پایین‬ ‫این بار یک دست رو گذاشتم رو ساقه پای زیباش شروع کردم به نوازش تا به کوسش رسیدم گفت آرمین‬ ‫سریع منم چون عادت دارم تا تو کف نمونه طرف ولکنش نیستم آرم شلوارکش رو در آوردم دیدم یک شرت‬ ‫لامبادا پوشیده آروم از بغل شرتش زبونمو کردم تو کوسش ظاهرا کسش خیلی صاف بود چون زبونم اصلا‬ ‫اذیت نمیشد طاقت نیاوردم و شورتش رو در آوردم. کوسش برنزه بود و برجسته که با اینکه پاهاش باز بود‬ ‫ولی بازم فقط یک خط می دیدی با دستام کوسش رو باز کردم و زبونم رو دادم توش و با مهارت خاص خودم‬ ‫چوچولش رو آوردم بیرون هیچ حرکتی نمیکرد رویا فقط صدای نفس های عمیقش تا گوشم میرسید کوسش آب‬ ‫انداخته بود رفتم روش دراز کشیدم و تاپشو در اوردم سوتینش از رو بندش باز میشد چون من بلد نبودم خوش‬ ‫در آورد من تا اون سینه های درشت ۷۵ رو دیدم که سفتیشو قبلا حس کرده بودم جلوم درخشش میکردند ‬ ‫روش افتادم و تا می تونستم خوردمشون دیگه رویا نفس نمیکشد بلکه ناله میکرد گفت آرمین شروع کن گفتم‬ ‫نمیخوری گفت فعلا بکن دارم میمیرم گفتم از جلو گفت آره باید تا الان فهمیده باشی که خودم بکارتم رو با ‫دست خودم از دست دادم بلند شدم پا هاشو باز کردم کیرم رو باکوسش میزون کردم خیلی سخت می رفت تو و ‫فشار عجیبی به کیرم وارد شد گفتم رو یا چقدر تنگی الان آبم میاد سریع بلند شد و رفت یک اسپری آورد و زد ‫به کیرم و گفت بکون تو. گفتم اینجوری که کس تو هم بی حس میشه گفت نترس این اسپره سریع جذب میشه ‫چیزه زیادیش برای کوسم نمی مونه فقط آروم بکن عزیزم تا جا باز کنه من هم سر کیرم رو دادم تو. چون کیرم ‬ ‫خیلی سریع بی حس شده بود نمودونستم چی کار دارم می کنم فقط سر کیرم رو حس میکردم که دیدم رو یا‬ ‫یک جیغ بلند کشید وقتی به کیرم نگاه کردم دیدم تا ته کردم تو کوس نازنینش کیرم رو در آوردم ودو باره‬ ‫کردم تو کسش با اینکه کیرم بی حس بود ولی لذت خودم رو داشتم به خاطر فشار کوسش بود همینجور تلمبه‬ ‫میزدم و با سینهای بلوریش بازی میکردم رویا یدستش روشونم بود و با یدستش منو یاری می کرد دیگه خسته‬ ‫شده بودم نای تلمبه زدن نداشتم عرق از سرو روم می بارید که بلند شدم رو یا هم بلند شد لبه تخت دراز کشیدم‬ ‫رو یا اومد پاین تخت شروع کرد به خوردن کیرم چنان ساک میزد که فکر میکردم تخمم داره از کیرم میزنه‬ بیرون دوباره بلند شد و من اومدم وسط تخت خودش اومد کیرم رو با کوسش میزون کرد و گذاشت توش روی‬ ‫من دراز کشید نمیدونید چه لذتی داشت وقتی که سینه هاش به سینه هام مالیده میشد و بدونه اینکه من از خودم‬ ‫حرکتی داشته باشم اون رو کیرم حرکت رفت و آمدی داشت (کورس) دیگه فریاد منم داشت در میومد با رویا‬ ‫هم صدا شدم و گفتش همون تو تمومش کن که یک لحظه با فشار زیاد توش خالی کردم و اومد رو در حالی که‬ ‫کیرم تو کسش بود دراز کشد و همدیگر رو بغل کردیم و من گردنش رو می بوسیدم ازش تشکر کردم بخاطر‬ ‫اینکه حاله اساسی داده بود بهم. وقتی که ساعت رو نگاه کردم دیدم حدود 1 ساعت و نیم میشد که داشتیم با هم‬ ‫سکس می کردیم بلند شدم رویا هم بلند شد یک دونه سیگار برداشتم رفتم کنج بالکن نشستم که رو یا هم اومد ‫چهار زانو جلوم نشست یک سیگارم اون داشت تعجب کردم که داره سیگار میکشه خیلی زیبا بود تو اون ‫سرمای زمستون چون بدنمون گرم بود اصلا سرما اثری نداشت اون منظره که داشت به سیگار پک میزد و از ‫لایه پاش آب کیرم داشت میومد پایین کسش در اون حالت نمای زیبایی داشت که قابل وصف نیست گفت: چرا ‫زل زدی به کسم هنوز سیر نشدی گفتم خیلی زیباست تو این حالت. نمیدونستم سیگاری هستی گفت تازه سیگار ‫چیزی نیست من تفریحی تریاک هم میکشم این واسم عادی بود چون لیلا که قبلا با بچه ها با هاش سکس می‬ ‫کردیم هم تریاکی بود هر بار هم دعوتش میکردیم پول بساتش با ما بود و خودمون هم میرفتیم با اون پک ‫میزدیم ولی جالب بود به رویا نمیومد از اینکارا. دو ظهر بود گشنم شده بود گفتم ناهاروچیکار کنیم گفت پیتزا ‫موافقی گفتم چرا که نه رفتم تل زدم تا بیارند بعد اومدیم داخل رو یا رفت یک لباس فوق العاده پوشید اومد که ‫لایه سینه هاش معلوم بود ولی دیکه شلوارک نپوشید با شورت اومد رفتیم پای ماه واره با شیر موز از من ‫پذیرایی کرد تا جون بگیرم گفت بوخور که تا شب بازم با هم هستیم رفتم یه دونه دیگه سیگار روشن کنم که ‫صدای در اومد زمان زود میگذشت پیتزارو آورده بودند نزدیک بود پیتزا فروشی رفتم آوردم با هم خوردیم‬ ‫ساعت شده بود 3 اومدم برمن دوباره سیگار بکشم که گفت الان بسات رو درست میکنیم با هم حال کنیم بعد جا‬ ‫بجا کردن میز رفتیم بسات رو درست کردیم .....)به دلایل قوانین سایت لغو میشه این قسمت ولی به جون ‫ادمین تا ایناو نگم خاطره از واقعیت می افتاد این بار رو ببخش به دوستان هم توصیه میکنم که اینکار رو ‫نکنند من خودم 3 رشته ورزشی کار میکنم و زیاد هم دنبال مشروب و سیگار نمیرم چه برسه به ... چون ‫سنگ نوردی و کوهنوردی شش قوی و سالم میخواد(تو حال و هوای خودم بودم که دو باره سکس رو شروع ‫کردیم.
     
#16 | Posted: 20 Aug 2010 10:56
میهمان

کیوان و مهماندار خارجی ھواپیما‬

‫این خاطره مربوط میشه به سال 77 که بازار روسها در مشهد خیلی داغ بود و تردد زیادی داشتند . یک روز ‫گرم تابستونی حدود ساعت ۱۲ ظهر شدیدا مشغول کارهای روزمره بودم و فرصت سر خوروندن نداشتم ‫صفورا منشیم در زد اومد تو و گفت آقای شهریاری یا شما کار داره با تعجب گفتم خودش اومده یا کارپردازش ‫گفت خودش و خیلی هم عجله داره این آقای شهریاری یه جوری همکار ما بود شرکت باربری بین المللی داشت ‫و البته کارپردازش هم از اون کس بازهای بسیار قهار مشهد بود و هست و فکر کنم کسی زنده از دستش در ‫نرفته باشه شهریاری برای خودش کسی بود و معمولا خودش برای کاری نمیومد شرکت. گفتم تعارف کن بیاد تو‬ ‫. چند لحظه بعد دیدم شهریاری با عجله پرید تو اتاق و گفت کیوان جان دستم به دامنت یه کاری دارم فقط بتو روم‬ ‫میشه بگم. گفتم بگو هر کاری باشه واست میکنم گفت ببین اگه به ریشم بخندی یا مسخرم کنی دیگه کلا رابطه‬ ‫مون بهم میخوره با کمی تعجب گفتم خوب بابا بگو چی شده نصفه جون شدم یکی نگاهی به دور و بر کرد و‬ ‫گفت راستش من یه مهمونی دارم که میخوام تو دفتر شما ازش پذیرائی کنم با پوزخند گفتم خوب اینکه چیزی‬ ‫نیست دفتر من مال شما گفت آخه نباید اینجا کسی باشه گفتم تیکه است کمی خجالت کشید. گفتم موردی نیست‬ ‫رفیق و صفورا رو صدا زدم و گفتم به آقای بابائی بگو سریع بره اتاق بازرگانی و ثابت و رضایی رو هم‬ ‫بفرست دنبال نخود سیاه بعدش خودتم برو تا ساعت 5 عصر لبخند موزیانه ای زد و گفت حتما و رفت بیرون ‫شهریاری گفت ببین اون طرف الان پائینه میشه بیاد بالا منکه تو شرکت کاملا راحت بودم گفتم آره بابا بگو بیاد ‫گفت من میفرستمش بالا و خودم میرم یه ربع دیگه میام و رفت پائین چند لحظه بعد دیدم صفورا یه دختر قد ‫بلند با پوست سفید و چشمای رنگی که لباسی مثل لباس فرم تنش بود رو با خودش آورد تو اتاق من اصلا وا ‫رفتم موندم چارشاخ که شهریاری دست و پا چلفتی کس به این نابی رو از کجا آورده. بهش تعارف کردم و اون‬ ‫به روسی azderasti‬ گفت یعنی سلام. تازه دوزاریه افتاد که بابا این مال مملکت دوست و همسایه هستش تو ‪ : ‬ ‫کونم عروسی وحشتناکی با ارکستر و جاز کامل بر پا شد به صفورا گفتم سریعتر دیگه بابا در حالیکه چادرشو‬ ‫میندخت سرش که بره گفت میخوای واستم کمکت کنم یه فحش ناب بهش دادم و با خنده رفت رفتم تو طرف تو‬ ‫همین حین شهریاری که ظاهرا پائین منتظر بود پرید تو دفتر و گفت ببین کیوان جون من ۱۰ دقیقه طرف رو ‫بکنم و میرم بعدش مال تو ؟ گفتم زکی بابا بکنی و بعدش بری من تا صبح باید به یاد این ۲۰ دست بزنم دختره ‫خندید گفتم فارسی بلدی گفت آره اما این (شهریاری) گفته بود تا من نیام بالا فارسی حرف نزن گفتم بهرام ‫خیلی کس کشی فکر کردی میکنمش و میرم گفت نه بابا اما ترو خدا بذار من بکنم سریع میرم گفتم بعدش چی ‫گفت این ساعت 4 باید هتل باشه یه آژانس براش بگیر خودش میره هتل ........ دختره با سر گفته بهرام رو ‫تصدیق کرد و گفتم خیلی خوب اومدم تو هال و اونها رفتن تو اتاق جلسات من تو هال کیرم به طرز ناجوری ‫زده بود بالا و تو فکر این بودم که این دختره از دستم در نره برا همین در هال رو از تو قفل کردم و اومدم رو ‫صندلی صفورا نشستم میخواستم کیرم رو بیارم بیرون که دیدم در باز شد و بهرام به چیشونی عرق کرده زد ‫بیرون پشتش دختره با لباس کامل روی یکی از مبلها نشسته بود و دیده میشد در حالیکه سیگار باریک و بلندی‬ ‫رو دود میکرد تیموری گفت خوب اینم مال تو من رفتم گفتم کردی یا کردت خندید و درو براش باز کردم و ‫رفت دوباره در قفل شد و برگشتم پیش کس روسی نشستم و بهش گفتم سیگاری هستی خندید و گفت برای ‫کلاس. گفتم این دوستم چه جوری کردت کمی لای پاشو باز کرد و دیدم شورت نداره فهمیدم فقط شورت طرف ‫رو درآورده و گذاشته . تو دلم به کس خلی بهرام خندیدم اخه همچین لعبتی رو که نباید اینطوری کرد سیگارش ‫تموم شد و گفت اینجا حموم هست گفتم آره گفت چون باید بتو بدم حتما دوش لازم دارم تو دلم گفتم بابا الحق که ‫خیلی فهمیده ای و حموم رو نشونش دادم. منکه تیز کرده بودم برای استریپ تیزش رفتم و لخت شدنش رو از‬ ‫لای در دیدم وای که چی بود هیکل و قد به این قشنگی به عمرم ندیده بودم عجی چیزی بود همونجا درآوردم و‬ ‫کمی چیکو رو ماساژ دادم و اونهم با قدی برافراشته با تنها چشمش شدیدا مشغول تماشای دختر روس بود کمی‬ ‫بعد رفتم و نوشیدنس خنک براش ریختم و اونهم اومد بیرون حوله منو دورش پیچیده بود و تا اومد تو اتاق باز‬ ‫سیگار روشن کرد گفت چیه بابا چقدر سیگار خندید و خاموشش کرد کمی لای پاشو باز کرد و لیوان رو‬ ‫دستش گرفت و گفت من اسمم نادیا و مهماندار هواپیمای مسافربری هستم. دیدم که الحق عجب مهمونداری آب‬ ‫تمام مسافرا که میاد ! کمی نوشید و لبخندی زد و همونطور لبشو شل کرد و ربخت رو سینه اش و رفتم سمتش‬ ‫استاد سکس بود حوله رو دادم عقب و سینه هاشو دیدم با زبونم کمی نوشیدنی رو از رو سینه اش لیسیدم‬ ‫دهنشو نزدیک گردنم برد و دم گرمشو ریخت روی پوست گردنم تو یه لحظه چیکو میخواست پوست خودشو‬ ‫پاره کنه طرف واقعا استاد سکس بود. نوک زبونشو روی نقطه ای از گردنم گذاشت کم مونده بود خومو خراب‬ ‫کنم یه لحظه کشیدم کنار و طرف که دستش از روی شلوار روی کیرم بود فهمید و منو کشید سمت خودش‬ ‫گفت مهم نیست بریز بازم دوباره بلند میشه و به راحتی چیکو رو درآورد و دستاشو محکم دورش حلقه کرد و‬ ‫با زبونش زیر سرشو تحریک میکرد برای اولین بار بی اختیار دادم در اومد و دادشتم نعره میزدم تمام آبم رو‬ ‫صورتش ریخت و وقتی خوب حسابی با زبوش تحریکش کرد و دید که چیکو کاملا مرد بل دستمال کاغذی‬ ‫چیکو و صورت خودشو پاک کرد و رفت دستشوئی صورتشو شست و اومد یه سیگار درآورد و یه نگاهی‬ ‫بمن کرد و دوباره گذاشت تو پاکت. بهش گفتم راحت باش بابا اما روشن نکرد و شروع به صحبت کرد فارسی‬ ‫رو با لهجه قشنگی صحبت میکرد مثل اهالی سمرقند چشماش خیلی درشت و رو به بالا بود تقریبا رگه هائی‬ ‫از نژاد ترکمن در چهره اش دیده میشد پاهاش بسیار بلند و باریک و کلا یه باربی تمام عیار بود پوست خیلی‬ ‫لطیفی داشت و سرخی گاز کوچکی که از لپاش گرفته بودم قشنگ پیدا بود گونه هاش بصورت طبیعی سرخ و‬ ‫وقتی از نزدیک نگاه میکردی مویرگ های زیرش کاملا پیدا بود دیدم خیلی معذبه اینه که خودم براش یه‬ سیگار روشن کردم و دادم دستش ایندفعه با خیال راحت اونو گرفت و کشید گفت که شوهر داشته و شوهرش با‬ ‫یه زن آذربایجانی فرار کرده و اونهم مجبور شده بره سر کار و بخاطر زیبائیش سریع در شرکت هواپیمائی‬ ‫بوده اما بعد از ‪ Guzel‬استخدام شده و اصالتا در تاشکند متولد شده از پدری روس و مادری ازبک اسمش قبلا ‫ازدواج به نادیا تغییر داده ! سیگارش تموم شد و گفت شروع کنیم با سر اشاره کردم و لای پاشو باز کرد و‬ ‫گفت اول تو کمی بهم حال بده کس جمع و جوری داشت که کمی لبهای صورتیش اومده بود بیرون بسیار تمیز‬ ‫و تازه تراشیده اطرافش هم کاملا سفید بود فکر کنم از کرم مخصوصی برای سفیدیش استفاده کرده بود خیلی‬ ‫آهسته زبونمو گذاشتم لای لبهاش و تا بالا کشیدم لاش باز شد و عطر تحریک کننده ای به مشامم خورد زبونمو‬ ‫بیشتر لای کسش فشار دادم و اونهم دستشو تو موهام برده بود و بازی میکرد باز دیدم کار داره خیلی سریع‬ پیش میره بلند شدم و با عذر خواهی رفتم اتاق خودم و اسپری لیدو رو در محل کوپر استفاده کردم تا هم متوجه‬ ‫نشه و هم خودم لذت کامل ببرم برگشتم و برای تاخیر اندازی یه گیلاس ویسکی براش آوردم با تشکر زیاد‬ ‫خورد و ۱۰ دقیقه ای علاف کردم و دوباره شروع کردم با تمام قوا کسشو میخوردم کمی بعد جاها عوض شد‬ ‫و اون برای من ساک میزد خیلی قشنگ و قوی . اصلا دندونهاش به چیکو نخورد و لی با فشار زیادی میک ‫میزد بلند شد و چیکو رو تنظیم کرد و نشست روش دستشو روی چوچولش گذاشته بود و با خودشم ور میرفت ‫کمی بعد روی مبل وا داد و افتادم روش سینه هاش خیلی سفت بودم به شوخی گفتم پروتز داری اخم شوخی ‫کرد و گفت نه اهلش نیستم با دستاش دونه دونه موهای سینه مو میکند که باز خودش لذتی داشت بعد بلند شد و ‫پشت بمن کرد و گفت با شدت . گذاشتم و شدید شروع کردم هر دو نفس نفس میزدیم و اون ارضا شد خودم دلم ‫میخواست تموم بشه زیر تخمام داشت درد میگرفت و معلوم بود که کوپرم لبریز آبه ولی بی حسی نمی گذاشت ‫خالی بشم. کمی نفس تازه کردم و گفت از جلو دیگه نمی تونم از عقب میخوای کفم برید اصلا فکر نمیکردم از‬ ‫عقب بهم بده سوراخ ریزی داشت که به سختی دیده میشد بقول ایرج میرزا : من بر آنم که در آن عاری ز‬ ‫مو جو نشاید کرد با چکش فرو گفتم میتونی خندید و چیزی نگفت سر چیکو رد مالید به سوراخ کونش و‬ ‫ظاهرا خودشو ول کرده بود چون به راحتی داشتم باز شدنشو با کله چیکو حس میکردم کمی بعد سرش داخل‬ ‫بود و با یه نگاه بهم فهموند که باقیشو بفرست بی هوا و با فشار تمامشو کردم تو دیدم رومبلی رو محکم چنگ‬ ‫زد فهمیدم که فشار زیادری رو تحمل کرده صورتشو سمت خودم گردوندم دیدم محکم لب پائینشو گاز گرفته به‬ ‫نرمی شروع کردم و کمی بعد آروم شد و خودشو ول کرد و ظاهرا داشت لذت میبرد به مکافات خودمو خالی‬ ‫کردم که منو محکم به خودش فشار داد و کل آبم تو کونش خالی شد کشیدم بیرون و افتادم رو مبل سوراخش‬ ‫باز مونده بود و خیلی ملتهب بودم کنارم دراز کشید و از هم لب میگرفتیم بلند شد و دوباره دوش گرفت وقتی‬ ‫برگشت لباس پوشید و گفت باید برم اما سکس لذت بخشی بود و منو که داشتم لباس میپوشیدم سرپا نگه داشت‬ ‫و کیرمو کشید بیرون و کمی با لبا و زبونش باهاش بازی کرد و بلند شد یه لب طولانی گرفت و گفتم خودم‬ ‫میرسونمت اما قبول نکرد و گفت مجاز نیست. بهش پول تعارف کردم و گفتم بالاخره حتما پولیه گفت که‬ ‫دوستت بهرام حساب کرده و از لای پولهائی که جلوش گرفته بودم یه پونصدی کشید بیرون و گفت امضاش‬ ‫کن کردم و خودشم یه اسکناس از کیفش بیرون آورد و امضا کرد داد بهم به همراه عکسش و با بوسه آخر‬ ‫خداحافظی کرد یه تاکسی تابلو دار براش گرفتم و فرستادمش رفت هنوز خودمو جمع و جور نکرده بودم که‬ ‫صفورا اومد و چون کسی نبود شوخی رو شروع کرد گفت چطور بود گفتم خیلی رویائی گفت اونی که من‬ ‫دیدم حاظر بودم با دختر بودنم بخورمش تو که هیچی. بهش گفتم خیلی وارد بود اگه شگرد هاشو یاد میگرفتی‬ ‫خیلی بدردت میخورد اخم کرد و گفت دادنو خوب بلدم بی هوا بغلش کردمو و گاز محکمی رو که از نادیا‬ ‫میخواستم بگیرم از صفورا گرفتم و جیغش تو ساختمان پیچید‬ .
     
#17 | Posted: 20 Aug 2010 10:59
میهمان

سکس بانکی

‫من ساكن ایران نیستم، اما سالی یکبار میام ایران. راستش دوست دختر دارم و زیاد پی کس کردن هم نیستم،‬
‫اما خوب اگر باشه، چرا که نه. بر و قیافه زیادی ندارم، اما در سکس بدک نیستم و بخصوص کیرم اندازه‬
خوبی داره و معمولا" وقتی دختری یکدفعه با من سکس داره، بعدا" بیشتر طالب می شه. اینها رو گفتم که اگر‬
‫داستان یک کمی بنظرتون زیادی کلیشه ای اومد بدونید که خودم هم می دونم و راستش بعد از دوسال، برای‬
خودم هم باورش سخته. می گم که سرگرم شید‬!

‫دوسال پیش تابستون اومده بودم ایران. توی یکی از بانک های ایران یک دفترچه حساب پس انداز دارم که‬
‫کمی پول توشه و معمولا" وقتی میام ایران، پول رو که تبدیل می کنم، می سپرم به این دفترچه و بعد برای‬
‫خرج، ازش برداشت می کنم. اون سال، مادر عزیزم تصمیم گرفته بود که دلار نقد بردن خوب نیست و از‬
‫حساب خودش بهم یک چک داده بود که بذارم به حساب خودم و خرجم رو بدم و بجاش اینجا به مادرم معادل‬
دلاریش رو بدم‬
. ‫به هرحال، وقتی که رفتم بانک که چک یک کمی درشت رو به حساب بخوابونم، مسوولین بانک که مادرم رو‬
‫برای بیزنس می شناختند، مشکوک شدند و به من گفتند که برم پیش معاون رئیس بانک. در این ضمن هم آقای‬
‫رئیس شروع کرد به نوشتن یک فکس به مادر من که مطمئن بشه من کلاهبردار نیستم )بهش هم گفتم که پدرت‬
‫خوب، من پولش رو می دم، تلفن کن! حالا مادر من کو تا فکس نگاه کنه!!!

( به هرحال، من نشستم بغل میز‬
‫رئیس و طرف راستم هم یک میز دیگه است، مخصوص یکی از کسانی که روی وام کار می کنند. این شخص‬
‫به خصوص، یک دختر جوون بود (فکر کنم ۲۵ ساله) و کاملا" معلوم بود که داره به حرفهای ما گوش می ده. ‫
وقتی که جناب معاون رفت که فکس بفرسته، دختره سلام کرد و گفت: شما امریکا هستید؟ من هم گفتم با‬
‫اجازه! خلاصه، همین امریکا بودن ما انگار کس خانم رو آب انداخت و به اینکه من می خوام برم امریکا و ‫شما
وقت دارید که به من یک کمی توصیه کنید و از این حرفها. من هم راستی راستی اون موقع دوزاریم نیفتاده بود
و فکر کردن نبودم و با کمال حماقت به خیال اینکه طرف واقعا" کمک می خواد. گفتم که والا من دانشجوام و
فقط از طریق دانشجویی بلدم، اما در خدمتم (چه جورم!) و بهش تلفن دادم خونه عموم‬.

‫این بماند تا اینکه سه روز بعد، من نشسته بودم خونه که تلفن زنگ زد و یک خانمی خودش رو معرفی کرد‬
‫که من رویام. گفتم بفرمائید؟ گفت من رفیق نازی هستم که توی بانک کار می کنه (اسمش رو نپرسیده بودم).
‫گفتم آهان، بفرمائید! گفت نازی می خواد شما رو ببینه، من زنگ زدم قرار بذارم! گفتم چطور خودشون زنگ‬
نزدن؟!!! گفت والا نازی یک مشکلی داره! گفتم چی؟ گفت نازی شوهر داره، الان نمی تونه زنگ بزنه.‬
منو داری.

شاخام در اومده بود! شنیده بودم، اما ندیده بودم‬ در این بین، رویا خانم هم خودش در اومد که :در ضمن، من خودم
هم می خواستم از شما چندتا سوال در‬ ‫مورد رفتن به امریکا بپرسم. گفتم: در خدمتم، اگر وقت دارید، امشب توی
یک رستوران در خدمتتون باشم‬ ! داشت گوشی میومد دستم. من گیرندم یک کم ضعیفه، نخندید بابا!


‫شب، خانم تشریف آوردن و از تنها چیزی که سوال نکردن، رفتن به امریکا بود! همه اش اینکه چکار می کنی‬
و دوست دختر داری یا نه و قس علیهذا. تا آخر شب، دستگیرم شده بود که این دادنیه. اما اونشب اتفاقی نیفتاد‬
. ‫یک هفته بعد، بعد از ظهر کیرم شق شده بود و داشتم جق می زدم که یکدفعه این قضیه یادم اومد و گفتم ببینم‬
‫این رویا دادنی هست یا نه! پا شدم و تلفن کردم بهش که رویا خانم، اگر وقت دارید، ببینمتون همینطوری،‬
‫جدا! گفت کجا؟ من هم پررو جواب دادم که اگر دوست دارید، تشریف بیارید منزل! گفت منزل که نه، اما‬
اگر می خواید، بریم شام. من هم گفتم باشه‬
.

‫خانم با ماشین اومد دنبالم. از قبلش برنامه داشتم. توی کوچه که می رفتیم، دست گذاشتم روی رونش و فشار‬
‫دادم و گفتم: ببینم، اهل حال هستی؟ خنده ای کرد و گفت: تا چه حالی؟ من هم دستم رو بردم بالا و گذاشتم رو‬
‫کسش. گفت، به به! خوش می گذره؟ گفتم: چرا که نه؟ حالا هستی یا نه؟ گفت: من حرفی ندارم و توی کردن‬
خیلی راحتم، اگر خونه خالی داری، بریم. گفتم اول باید کاندوم خرید! گفت باشه‬
‫رفتیم دم داروخانه و حالا کاندوم خریدن من برای اولین بار در ایران، بماند. خلاصه، برگشتیم به طرف خونه.‬
‫طرفهای شب شده بود و من دیدم که چراغها روشن هستن! فهمیدم عموجان برگشته و عیش ما رو منقض‬
‫کرده! حالم گرفته بود چنان که نگو. رویا گفت: رفیق مفیق نداری؟ گقتم چرا، اما تلفن ندارم. موبایلشو داد بهم‬

‫و گفت زنگ بزن. من هم زنگ زدم به تنها رفیقی که خونه شخصی داره. اما جاکش ورنداشت و من هم براش پیغام
گذاشتم که سریع زنگ بزن به موبایل این خانم‬. ‫بعد از این حال گیری، به رویا گفتم حالا که کار زیرشکممون درست نشد،
حداقل بریم کار شکم رو حل کنیم‬
‫که از گرسنگی نمی ریم. گقت باشه. راه افتادیم به طرف رستوران، توی اتومبیل پاترول دودر. من هم حشری‬
‫و تمام مدت در حال دستمالی کردن رون وکس خانم و شکم و سینه اش. هی می گفت نکن، می بینن و می‬
‫گیرنموم، اما من انگار نه انگار که جمهوری اسلامیه! خلاصه، این وسطها، پیچیدیم توی یک کوچه خلوت و‬
‫من طاقت نیوردم و زیپم رو باز کردم که کیرم هوا بخوره )درد می کرد به جان خودم(. رویا خانم تا این رو‬
‫دید، از ترس دستش رو گذاشت که منو بپوشونه، اما خوب، دستش رو کیر من بود دیگه!!! بدمصب شد سخت‬
‫تر از قبل! رویا هم بدش نیومد و یکی دوتا فشار داد و برگشت که: به قدت نمی خوره، اما کیرت خوش‬
اندازست!!! گفتم چاکر شماست! خندید و گفت حیف که نصیب نمی شه‬
.

‫اما همین موقع، تلفنش زنگ زد و رفیقم بود. تلفن رو گرفتم که کجایی سگ مصب؟ گفت حالا چته؟ گفتم کلید‬
‫خونت رو می خوام و خودت رو هم خارج از خونه! گفت تو فلان فلان شده مگه دوست دختر نداری توی‬
‫فرنگ، حالا اومدی حق مارو از دخترها بخوری؟ گفتم خفه، یا خونت یا جونت! گفت به ما چی می رسه؟‬
‫گفتم: سگ خور، می برمت چلوکبابی! گفت: کس کباب چی؟ گفتم: خفه، به تو نمی رسه. خندید و گفت باشه‬
بابا! کلید رو می ذارم زیر شمشادها و خودم هم گم می شم برای سه ساعت، اما یادت باشه ها‬
‫خلاصه، رویا و من با کیر شق و کس خیس رفتیم خونه رضا. خونه تک نفره از کجا آورده، بماند!

توی‬
‫محله خلوت از ماشین پیاده نشده بودم که دستم دور رویا بود و اصلا" انگار نه انگار که ایرانه. فکرش رو‬
می کنم می بینم این که الان زندون نیستم یآ مجبورم نکردن رویا رو عقد کنم، کلی شانسه‬
. ‫دررو که بازکردم، رویا رو کشیدم تو و از همون پشت در شروع کردم به ماچش کردن. روپوشش رو‬
‫بازکردم. مدل تابستونی، زیرش پیرهن نداشت. سینه های کوچولو و سفت، اما باحال و سفید و صورتی.‬
‫شروع کردم به طور شدیدی سینه خوردن و در همین حال هم بغل هاش رو ماساژ می دادم و پشتشو که داغ‬
‫بشه. کشیدمش توی اتاق پذیرایی و جفتمون افتادیم روی کاناپه، رویا روی من. هلش دادم عقب که من این کیر‬
‫رو باید دربیارم که دردش داره پدرم رو در میاره. پاشدم و فکر کنم ده ثانیه نشد که لخت شدم. رویا نشسته بود‬
‫و داشت به این حشری بودن من می خندید که تو مطمئنی دوست دختر داری؟ انگار صدساله کس نکردی؟!‬
عجله نکن بابا، من اینجام‬
!

‫بلندش کردم و دکمه شلوار جینش رو باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین. زیر شلوار جین، شرت نپوشیده‬
‫بود!!!! کس آبناک و بی مو. گفتم مثل اینکه منتظر بودی؟ گفت: فکر کردی خرم؟ وقتی گفتی بیا منزل، می‬
دونستم امشب سکس خواهم داشت! گفتم بابا دمت گرم‬
. ‫همینطوری که داشتم شلوارش رو در میاوردم و اون هم داشت جوراباش رو درمیورد، من هم کسش رو‬

‫انگشت می کردم. بعد از اینکه جوراباش رو درآورد، دست انداخت و کیرم رو گرفت و چندبار دستش رو جلو‬
‫عقب کرد. کیرم کاملا" سفت شده بود. به صورتم نگاه کرد و گفت: با این سیخت کباب هم درست می کنی؟‬
گفتم تا گوشتش چقدر نرم باشه؟ گفت امتحان کردی که! گفتم آره، اما هنوز خوب خوابونده نشده‬
. ‫یک لب باحال ازش گرفتم. همینطور دستمون روی کس و کیر همدیگه بود. پشتش رو می مالیدم و اون هم‬
‫یکی از لمبرهام رو فشار می داد. لبم رو از لبش جدا کردم و گفتم: بهتره برسیم سر اصل مطلب. دوللا شدم و‬
‫از توی جیب عقب شلوارم یک کاندوم درآوردم و کشیدم روی کیرم و بعد بهش گفتم حاضری؟ گفت از این‬
حاضرتر نمی شه‬
!

‫خوابوندمش روی مبل و خودم رفتم روش. کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: یواش بکن و سعی نکن همش رو‬
‫فرو کنی. گفتم من می گذارم به عهده خودت. یواش یواش با دست کیرم رو هدایت کرد توی کسش. بیشتر کیرم‬
‫توی کسش بود. شروع کردم به پمپ زدن. وای! هی می ترسیدم آبم سریع بیاد. هی یواش می کردم. آخر سر‬
‫کم کم باز شد و دیگه اونقدر روی کیرم فشار نمی یومد. حالا رویا هم آروم شده بود و داشت حال می کرد.‬
‫سرعت رو یک کم بیشتر کردم، به آه آه افتاد. بعد از حدود سه دقیقه، احساس کردم داره آبم میاد. کیرم رو‬
‫درآوردم و گفتم: رویا، برگرد و بخواب روی شکمت. برگشت. یکی از دستهاش از بغل کاناپه آویزون بود.‬
دوباره خوابیدم روش و ایندفعه کیرم رو از پشت کردم توی کسش و خودم هم خوابیدم روش. گفت آخ جون،‬
چقدر احساس خوبی می ده! گفتم: له نشدی که؟! گفت نه بابا! کارتو بکن‬
.

‫در این حالت، حدود یکربع تلمبه زدم. پشتش و گردن رو ماچ می کردم که حال کنه و داغ بمونه. وسطهاش،‬
‫دستم رو هم از زیر کردم و شروع کردم به بازی کردن با کلیتوریسش. کلی حال می کرد و به آه آه شدید افتاده‬
‫بود. راستش اینقدر به فکر این بودم که اون حال کنه که یک کمی از خودم غافل شدم و یکدفعه دیدم که رویا‬
دوسری ارگاسم کرده و کیر من هنوز سفت و سخت‬
‫!!

خودش برگشت و گفت که می خوای برات بخورمش؟ گفتم کور از خدا چی می خواد؟ یک ساک حسابی‬
! ‫نشستم روی مبل. رویا نشست روی زمین بین پاهام و شروع کرد به ساک زدن. کیرم فرو کرد توی دهنش،‬
‫اما بیشتر از کلاهکش و کمی از خودش رو نمی تونست بکنه توی دهنش. اما از حق نگذریم، سعیش رو می‬ ‫کرد!
بگم، ساک زدن کار باحالیه، اما دخترها به هرحال با ساک زدن نمی تونن آب آدم رو بیارن. چونشون‬
‫خسته می شه و محکم ساک نمی زنن. حال می ده، اما آب نمی یاد! رویا هم فکر کنم از این قضیه خبر داشت‬
(ده دقیقه بود ساک می زد و انگار نه انگار!)

بعد از این مدت، پاهام رو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن‬
‫تخمام و زیر تخمم. بهم گفت، با کیرت بازی کن، من هم لیس می زنم که آبت بیاد. گفت باشه، اما به شرطی که‬
‫آبم رو بریزم روی صورتت. گفت عمرا"، گفتم پس تا عمرداری باید تخم بلیسی!!! خندید و گفت، باشه، اما‬
آبت رو نمی خورم. گفتم باشه، اینقدری که بریزم روی صورتت‬
‫چقدر حال می داد. تخمام رو با دقت و حرارت لیس می زد و من هم برای اینکه زیاد حال کنم، کم کم جق می‬
‫زدم! زیر تخمام رسیده بود و مشغول بود، اما بازهم آبم نمی یومد )بدجنسی خودم هم بود!(. یکدفعه فکر کنم‬
‫بی جیالش شد و زبونش رو گذاشت دم سوراخ کونم و شروع کرد به شدت لیس زدن. بی تعارف، انتظارش رو‬
‫نداشتم! یکدفعه چنان آبم با شدت اومد که فرصت نشد بریزم روی صورتش و بجاش آبم پاشید روی شکم خودم‬
وکمی هم روی موهای رویا‬
. ‫سرش رو بلند کرد و خندید و گفت: فکر کنم سوراخ دعا رو پیدا کردم؟ نه؟‬
     
#18 | Posted: 24 Aug 2010 04:02
صاحب كار شوهر خواهرم:

زن و بچه ش رفته بودن مسافرت

خواهرم از من خواست

چون صاب كارشوهرش شب تنهاست

من برم شب پيشش بخوابم

منم ساعت 9 شب بود رفتم زنگ درو زدم

اف اف و زد رفتم بالا

سلام عليك

يه كم نشستم

بعدش مسواك زدم رفتم رو تخت پسرش خوابيدم

رختخواب خنك بود حشري شده بودم به فكر افتادم وقتي چراغا خاموش شد

خودمو بمالم به رختخواب آبم بياد بعدشم تا صبح تخت بخوابم

آخرش چراغ خاموش شد

شلوارمو در آوردم

دمر شدم

خنكي تشك با نسيمي كه از پنجره مي اومد تو بدجوري حشريم كرده بود

پتورو كنارزدم شروع كردم به مالوندن كيرم به تشك

يه دفعه داخل در گاه اطاق ،صاب كارشوهر خواهرمو ديدم

كه زل زده بود به من

منم زل زدم بهش




و دستمو بردم تو شورتم روي كونم دست كشيدم

واقعا نمي دونم واسه چي اين كارو كردم

اين حركت من باعث شد وارد اطاق بشه

شلوارشو كنار تخت در آورد

پيرهنشم كه قبلا در آورده بود

شورتشم پرت كرد وسط اطاق

كل هيكل با شكم بر آمده اش رويه دفعه انداخت رو كون من

بعدش شورتمو كشيد پايين

دستشو انداخت زير شكمم آوردم بالا

مثل يه تيكه گوشت وسط تخت آويوزن شده بودم

يه تف گنده زد در سوراخ كونم

با فشار كيرشو كرد تو كونم

تمام وجودم سوخت

كيرش مثل سنگ مذاب سفت و داغ بود

فكر نمي كردم كيري به اين سفتي و داغي وجود داشته باشه

اونم تو اين سن و سال

مدت زيادي كبرشو ته كونم نگه داشت

تو همون حالت خودشو فشار ميداد جلو

رونش مي خورد به رونم

از طرف ديگر فشار آهسته ايي كه ميداد

كيرمو به شدت حساس كرده بود

يه دقعه نتونستم خودمو كنترل كنم

با تكونهاي شديد آب زيادي ازم خارج شد ريخت روملافه

ولي كير صاب كار شوهر خواهرم هنوز تو كونم بود

وقتي آبم اومد بيحال شدم

شهوتمم از بين رفته بود

مي خواستم خودمو از دستش خلاص كنم

كه اجازه نداد

گفت بچه كوني كجا مي خواي در بري

نا صبح كلي راهه




مثل آبجيت تو هم كه سريع آبت مياد

با گفتن ابجيت گوشام سيخ شد

يعني هاله هم به اين مرتيكه كس داده ؟!

خيلي داغ كردم

يه دفعه با غيظ گفتم آبيجيم چي ؟

گفت شما خانوادگي جنده و كوني هستين

اينو گفت ووحشيانه شروع كرد به تلمبه زدن

هر چي تلاش كردم خودمو خلاص كنم نشد

با وجود پير بودن منو خيلي خوب كنترل كرده بود

مثل موش تو دستاش فشرده ميشدم

از مقاومت دست كشيدم

خودمو به دست دستاي قوي و كير گنده ش سپردم

تا هر چه بيشتر لذت ببرم

با ضربه هايي كه بهم ميزد

خودمو به جلو عقب پرت مي كردم

ناله هايي خفيف از ته گلو بيرون ميدادم

با هر ناله ايي كه مي كردم

آخ جون مي گفت

و ضربه هاي كيرشو بيشتر مي كرد

واسه دفعه سوم هم آبم اومد

ولي هنوزكيرش تو كونم بود

بي حال شده بودم

ديگه نمي تونستم تعادلمو حفظ كنم

همينكه فهميد نمي تونم ادامه بدم

كيرشو در آورد

پرتم كرد روي تخت دو زانو بالا سرم نشست

كيرشو به زور كرد تو دهنم

احساس كردم كيرش مثل بادكنك باد كرده




تو اين فكر بودم كه يه دفعه دهنم پرا زا آب لزج شد

شصتم خبر دار شد چيكار كرده

حواستم تف كنم

دهنمو بست با تحكم گفت قورت بده

منم همه آبشو به زور قورت دادم

ته كير كلفتشو مشت كرده بود

ابشو خالي مي كرد تو دهنم

اگه بگم ده سري ابشو با فشار ريخت تو دهنم دروغ نگفتم

وقتي آخرين قطرات ابشو ريخت تو دهنم

سر كيرشو با دهنم ، گونه ها م ، چشمام و پيشونيم پاك كرد

بعدش ايستاد

سر كيرشو طرف صورتم گرفت

پاشم گذاشت روي شكمم كه تكون نخورم

با فشار شاشيد رو صورتم

منم با فشاري كه به شكمم وارد مي كرد

تكون نمي تونستم بخورم

به مدت چند دقيقه مي شاشيد رو صورتم

وقتي كه داشت بلند ميشد گفت همه جارو تميز كنم بعد برم

گفتم چشم

این كاربر به علت تخلف در قوانین بن شده است
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#19 | Posted: 6 Sep 2010 08:36

خواهر مدیرعامل
.من عليرضا هستم 22 سالمه .مي خوام خاطره ي سکسم رو با خواهر مدير شرکتمون براتون تعريف کنم.من توي يک شرکت تبليغاتي کار مي کنم.که مديرش يه خانومه بچه مايه دار خيلي خوشکل بود.خيلي خوشکل و بدن .به قول بچه ها حسابي کس و کون درست بود.از اونجا که خيلي بچه تيزي بودم با زرنگي و تيز بازي تونستم خودمو تو دل خانم مدير جا کنم تا اينکه يه روز منو صدا کرد تو دفترش ديدم يه دختر خانومه خيلي ناز که يه سور به مديرمون زده بود کنارش نشسته .سلام دادم .برق از کير خوشگل پسندم پريد.يه تکوني خورد.فهميدم با يه نيگاه يه دل نه صد دل عاشق کردنه اون دختر خانومه خوشگل شده.مدير شرکتمون گفت علي ايشون خواهرمه تازه درسش تموم شده از امروز هم ميخواد پيشمون کار کنه تو هم وظيفه داري همه ي کارها رو يادش بدي.منم با خوشحالي گفتم چشم حتما .يه کم هم خايه مالي چاشني کارم کردم .بعد هم عاطفه خانوم که همون خواهر مديرمونه رو به اتاقم راهنمايي کردم. چند روزي گذشت من هم تو اين چند روز همش دنباله يه راهي بودم که سره صحبتو باز کنم .واي نمي دونيد تو اين چند روز چه شق دردي کشيدم .فکر کنيد صبح تا شب يه دختر خانوم خيلي خوشگل .کمر باريک با شلوار لي تنگ مانتو چسبون با سينه هاي پرتقالي که دکمه هاي مانتوش بزور بسته مي شه تو فاصله ي 30 سانتي تون باشه،نتونيد کاري کنيد.ديگه داشتم بي خيال مي شدم تايه روزبعد از ظهر تو شرکت داشتيم با هم کارها مونو انجام ميداديم که بهم گفت علي آقا شما چقدر کار مي کنيد خسته شدم يکمي هم حرف بزنيم .البته نا گفته نمونه که تو اين چندروز يکمي با هم صميمي شده بوديم و بعضي موقع ها هم از اون شوخي هاي خيلي پاستوريزه که خيلي حال بهم زنه هم با هم مي کرديم.گفتم من هم همينطور مي دونم شما خانومها به حرف زدن خيلي علاقه دارين ، حالا از چي حرف بزنيم گفت از همين .گفتم از چي؟گفت از علاقه ي دخترها از شيطوني هاي پسرا. انگار به کيرم شک وارد شد.اخه يه دفعه يه تکون خورد.گفتم ما پسرا شيطونيم يا شما ها که با يه نگاه مارو وادار به شيطوني مي کنين.بهم گفت شما هم که بدتون مياد؟گفتم:نه چرا بدمون بياد .به خودم گفتم عليرضا حالا بايد بچسبوني.گفتم اگه يه دختر خانومه خوشگلي مثل شما .کنار آدم باشه خوب معلومه که آدم به شيطوني کردن علاقه مند مي شه.گفت پس چرا تو شيطون نيستي.يه کم منو من الکي کردمو گفتم خوب بعضي وقتها آدم مي ترسه. پيش خودش فکر مي کنه شايد طرف مقابل نخواد.گفت چيرو نخواد؟گفتم شيطونيو ديگه؟گفت اگه بخواد چي ؟پيش خودم گفتم خره چي جوري ديگه نخ بده داره طناب ميده ،بچسبون ديگه.داشت تو چشماش شهوت مي باريد.گفتم مي تونم دستتونو بگيرم.گفت :تو چه شيطونه يواشي هستي .گفتم خدا مي دونه که از خدامه اون لباي خوشگلتو بوس کنم .يه لبخند شق انگيز بهم زدو گفت :پس چرا نمي گيري ؟ديگه نفهميدم چي شد .لبو چسبوندم حالا نخور کي بخور .چه لبهاي داغي داشت .در حالي که لباشو مي ماليدم دستمو گذاشتم روي پاهاش و شروع به ماليدن کردم .کيرم داشت خودشو به درو ديوار مي زد.خدا رو شکر اونروز شلوار لي پوشيده بودم واگرنه حتما پاره مي شد.يکمي که لب گرفتم ومالوندمش خودمونو جمع و جور کرديم آخه تو شرکت بوديم اگه يکي ما رو مي ديد خيلي بد مي شد.گفتم سحرحيف ايجا شرکته وگر نه .... نذاشت حرفمو ادامه بدم گفت خوب بريم يه جاي ديگه.دنيا رو سرم خراب شد به بخت خودم لعنت فرستادم حالا مکان از کجا گير بيارم.توي همين فکر بودم که گفت من مامانم و بابام رفتن شمال .من تنهام. تازه يادم اومد که مديرمون الهام خانوم هم امروز واسه بستن يه قرارداد رفته بود اصفهان.گفتم باشه ولي براي اينکه کسي بهمون شک نکنه شما برو من هم نيم ساعت ديگه مي يام بعد بهت زنگ مي زنم با هم بريم .گفت باشه و رفت.نيم ساعت بعد شاد و شنگول از شرکت رفتم بيرون و به موبايلش زنگ زدم اومد دنبالم و با هم رفتيم.از شرکت تا خونشون همش تو فکر اين بودم که چطوري بکنمش.تو همين فکر ها بودم که رسيديم.خونشون اون بالاها بود.البته من فکر مي کردم خونه ولي وقتي ديدم .خونه نبود يه قصر بود .به باغ خوشگل که وسطش يه ساختمونه بزرگ بود.خلاصه همينطور حيرون بوديم که رسيديم به اتاق خوابش.دراز کشيد رو تختش .من هم کنارش دراز کشيدم. .بهم گفت عليرضا گرممه.گفتم خوب لباسهاتو در بيار.بهم گفت دوست دارم تو لباسامو در بياري.من هم خدا خواسته چسبيدم بهش و شروع کردم لباشو خوردن واي که چه طعمي داشت همينطور که لباشو مي خوردم لباسشو در اوردم.فقط شرتش با سوتينش مونده بود.به خودم گفتم علي بايد يه جوري بکني که پلي باشه واسه ي دفعات بعدي.براي اولين بار آينده نگر ي کردم.واي چه بدني داشت .شروع کردم از نوک پاهاش ليس زدن همينطوري پاهاشو مي خوردم تا رسيدم به شرتش اونم چشماشو بسته بودو فقط آه ميکشيد.يه طوري ناله ميکرد که آدمو بيشتر به هوس مي نداخت.شهوت سر تا پاشو گرفته بود.شروع کردم شکمشو ليس زدن تا رسيدم به سينه هاش، سوتينشو باز کردم سينه هاي خوشگلش افتاد بيرون .تا اون موقع سينه هاي به اون خوشگلي نديده بودم اندازه يه پرتقال درشت وحدودا سفت واي که چه سينه هاي نازي داشت .يکيشو با دستم شروع کردم به ماليدن و اون يکي رو نوکشو کردم تو دهنم و شروع کردم به خوردن .حالا نخور کي بخور اونم هي دستاشو به پشت من مي کشيدو آخ و اوخ مي کرد.بعد هم اون يکي سينشو حسابي خوردم .ديگه حسابي هم اون هم من حشري شده بودم.بعد رفتم پايين از روي شرتش يکمي کسشو بو کشيدم .يکم خيس شده بود .يه گاز کوچولو از رو شرتش گرفتم .بعد هم شرتشو در اوردم واي چه کسي داشت .تميز و اصلاح کرده.يه کس کير نديده مشتي.سرمو کردم لاي پاهاشو با دستام يکمي کس خوشگلشو باز کردمو شروع کردم به زبون زدن و خوردن کسش حالا نخور کي بخور با دستام هم سينه هاشو مي ماليدم.اونم خيلي ناز آه و ناله مي کرد و با دستش سرمو فشار مي داد تو کسش .من هم که از صداي اون لذت مي بردم محکم تر و با ولع تر کسشو مي خوردم. بعداز چند دقيقه يهو ديدم يه تکون خورد و بيحال شد فهميدم اورگاسم شده البته يکمي هم آبشو ريخت تو دهن من .بهش گفتم حالا نوبته شماست نمي خواي لباسامو در بياري از روي تخت بلند شد اون موقع بود که کونه با حالشو ديدم ومصممشدم حتما ترتيب شو بدم. منو هل داد روي تخت و شروع کرد لباسامو دراوردن.همه رو در اورد تا رسيد به شرتم .از روي شرت يکمي کيرمو بوسيد بعد هم شرتمو دراورد .کيرمو گرفت تو دستش بعد هم کم کم کرد تو دهنش واي جاي همه دوستان خالي چه حال مي داد چه دهن داغي داشت.همونطور که کيرمو ميخورد با اون يکي دستش کسشو مي ماليد .يکمي که خورد گفتم سحرمي خوام بکنمتگفت من از خدامه .اينو که گفت ديگه خون جلو چشمامو گرفت خوابوندمش رو تخت و رفتم از روي ميز آرايشش کرمو اوردمو کيرمو چرب کردم گفت از عقب نه از جلو .بهش گفتم چيه؟ مي خواي بيچارم کني ؟گفت موقعي که دانشجو بوده ازدواج کرده ولي از شوهرش جدا شده .اينو که گفت ديگه مطمئن شدم شانس زده در خونمونو شکسته و با کون پريده رو کيرم.پاهاشو انداختم رو شونه هامو سر کيرمو گذاشتم دمه کسش .يکمي بهش ضربه زدمو بعد هم فشار دادم تو .همزمان با کله کيرم که رفت تو اون هم يه آهي کشيد که کيرمو
شارژ کرد .شروع کردم به تلمبه زدن اونم داشت خيلي حال مي کرد .يکمي که تلمبه زدم دوباره سيل تو کسش را افتاد و دوباره ارضاء شد.منم چند ثانيه بعد کيرمو کشيدم بيرون وبا فشار100پاسگال آبمو روي شکمش خالي کردم.بعد هم خوابيدم روش وشروع کردم به لب گرفتن.بعد از چند تا لب خوشگل يه نيم ساعتي کنار هم دراز کشيديم.تو دلم گفتم عليرضا حالا نوبت کونشه ،بکن که از دست ميره .کشيدمش تو بغلمو گفتم سحر ،دوباره مي خوام بکنمت .بهم گفت اگه زورشو داري بکن .منم شروع کردم به لب گرفتن تا دوباره بره تو حس دادن.يکمي که لبا و سينه هاشو خوردم دوباره آه و نالش بلند شد .يکمي که کيرم سر حال اومد سحرو برگردوندم و يه متکا گذاشتم زير شکمش تا کون خوشگلش بياد بالا.کيرمو حسابي چربو چيلي کردم وبعد هم يکمي سوراخ کونشو کرم زدم .البته اولش يکمي مقاومت کرد ولي خوب ديگه راضيش کردم و قول دادم که خيلي يواش بکنم.کيرم که حسابي راست شد و گذاشتم دمه سوراخ کونش يکمي فشار دادم تو تا کله کيرم رفت تو.اونم داشت ديگه از درد داد مي زدو هي بهم مي گفت عليرضا درش بيار .منم که گوشم بدهکار نبود يکمي که جا باز کرد کم کم کيرمو تا ته کردم تو کونش و بعد هم شروع کردم به تلمبه زدن .اولش خيلي اروم مي کردمشم بعد از چند دقيقه اون هم داشت حال ميکرد سرعتمو اضافه کردم واي چه حالي مي داد .چه قدر تنگ بود .اينجا جا داره از کيرم و همينطور کيرهايي که بخاطر ما توي سوراخ کون تنگه دخترا ميرن و فشارو تحمل ميکنن تشکر کنم
کم کم سرعتم داشت به سرعت نور مي رسيد .خيلي حال مي داد جاي همه خالي.ديگه داشت آبم ميومد .اون هم داشت به حالت اورگاسم مي رسيد تا اينکه يه تکون خورد و فهميدم دوباره ارضاء شده.من هم چند ثانيه بعد از اون همه ي آبمو ريختم تو کونشو خوابيدم روش.واي انگار که 20 سال جون شدم.بعد هم با هم رفتيم حمام و دوش گرفتيم.بعد از حمام همرفتيم بيرون يه شام توپ زديم ومنو آخر شب رسوند.از ماشينش که اومدم پايين از روي شلوار به کير خوشگل پسندم يه نيگاه کردو گفت عليرضا تا حالا هيچوقت اينطوري حال نکرده بودم .مرسي.
منم يه نيگاه بهش انداختمو گفتم منم همينطور .
از اون روز به بعد تو شرکت کارم لب گرفتن يواشکي از سحر بود.يه چند بار ديگه هم رفتم خونشون حسابي کردمش.هنوز هم با هم دوستيم وبه قول بچه ها رفيق فابمه.
فرستنده: arazmas


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#20 | Posted: 2 Nov 2010 03:38
سکس با همکارم


سلام.من خاطره ای که می خوام براتون نقل کنم کاملا حقیقت است و ابدا اغراقی در آن نیست.من یک دفتر مسافرتی در تهران دارم.سالها قبل حدود دهه هفتاد شمسی خانمی در حدود 30 ساله در دفتر من کار میکرد. یکروز در حالیکه زیاد به او توجه نداشتم به اطاق من آمد و ضمن سوالی هنگام برگشتن یک شکلات بشکل قلب روی میزم گذاشت و رفت.بدنم گر گرفت و قلبم گواهی داد که او از من رابطه می خواهد.قدی بلند و صورتی لاغر داشت ولی هیکلش بسیار شکیل و تراشیده بود.چند روز گذشت و یکروز که در حال بالارفتن از بزرگراه پارک وی بودم اورا دیدم که منتظر تاکسی است.ترمز زدم و سوارش کردم.بمن فهماند که از بودن کنارم لذت می برد.چندین خیابان را پرسه زدیم و ناگهان در سربالائی کردستان انگشت کوچک دست راستم را که طرفش بود برای لحظه ای لمس کرد و فشار داد.دانستم که فشارش بالا زده و رابطه جنسی طلب می کند.

حسابداری ما در یک ساختمان دیگر بود.فردای آنروز پنجشنبه ساعت 1 که همه در حال رفتن بودند به وی تلفن زدم و خواستم که برای سوالی بالا بیاید.نقشه داشتم که با او در مورد رابطه حرف بزنم.آمد بالا ازش پرسیدم همه رفته اند ؟ گفت بله.اورا کنار خودم روی یک مبل دونفره راحت نشاندم و دستم را دور شانه هایش انداختم.مقاومتی نکرد.کمی اورا بطرف خودم کشاندم.بازهم چیزی نگفت.کمی لب های اورا بوسیدم..جوابم را با بوسه ای محکم تر داد!ناگهان روسری اش را از سرش کشیدم و دستم را لای موهایش کرده و سرش را بشدت بطرف خود کشیده و لبهای داغ و ملتهبم را روی لبانش فشار دادم...بادست دیگرم دکمه مانتو اش را یکی یکی باز کردم و آرام دستم را به روی سینه هایش کشیدم.بیتاب شده بود و ناله می کرد.زبانم را در دهانش فرو کردم و شروع به مکیدن کردم.خودش را برای هر کاری ولو کرده بود.بلند شدم و از قفل بودن در آپارتمان مطمئن شدم.برگشتم دستش را گرفته و او را روی مبل انداختم و شروع به بوسیدنش کردم..کم کم پاینتر رفته و سینه هایش را گاز زدم..کمی فریاد زد ولی با ناله شهوانی..دستش را بطرف شلوار من برد و کیرم را که مثل سنگ سفت شده بود با دست گرفت و شروع به مالیدن کرد.مانتو و تیشرت اورا کندم و با آرامش شلوار جینش را در آوردم.حالا لخت و فقط با یک شورت مغز پسته ای زیرم لمیده بود ! من خوردن کس را خیلی دوست دارم البته اگر تمیز باشد یا خودم تمیزش کرده باشم.گفتم بلند شد و من روی زمین نشستم و سرم را روی لبه مبل گذاشتم و بهش اشاره کردم تا کسش را در دهنم بگذارد.او به آرامی روی دهن من نشست.با زبان کسش را کمی لیسیدم و ترشحات آنرا که حالا زیادتر هم شده بود خوردم.هر دو بشدت حشری شده بودیم و او ناله های سوزناکی سر داده بود که مرا بیشتر حشری می کرد.از پشت با دو دست کپل های کونش را سفت گرفته و اورا بطرف دهان خودم فشار می دادم و او لذت می برد.آنقدر کس اورا مکیدم تا دو بار آب داد که هر دو بار مکیدم و با دستمال پاک کردم.انگشتم را از پشت درون سوراخ کونش می کردم و بنرمی می مالیدم تا اورا آماده برای عملیات از کون بکنم.ناگهان بیخ گوشم گفت..نه نه از اونجا نه..مگه جلو را ازت گرفته اند ؟ گفتم آخه تودختری...گفت عیبی نداره مگه مال تو نیستم.جوری این حرفو زد که انگار بیست ساله زنمه !
با من حدود 9 سال اختلاف سنی داشت و کوچکتر بود و همین باعث شده بود بشدت حال کنم.
اورا خواباندم و سر کیرم را که حالا کمی هم از منی خودم خیس بود لای کسش مالیدم که یهو نالش دراومد و غرید...بکن دیگه بیا بیا منتظرم...چقدر صبر کنم ؟
با تردید و شهوت زیاد سر کیرم را اروم گذاشتم لای کس قشنگش که کمی پشم فری که با ظرافت بهش حالت داده بود، آنرا احاطه کرده بود.کمی فشار دادم.کمر کیرم را سفت گرفت و کمک کرد تا داخل کسش بره! فرو کردم..چشماشو بست و شروع کرد بجای من تلمبه زدن..کم کم شهوت هر دوی ما بالا گرفت و 15 دقیقه تمام اورا با فشار می کردم و او لذت وافر می برد تااینکه احساس کردم آّبم در حال ریختن است...بیرون کشیدم و نوک کیرم را لای سینه هاش گذاشتم و با فشار آبم را لای پستوناش ریختم..با دست آبم را روی قفسه سینه و زیر بغلاش مالید و کمی هم روی صورتش و لبامو بوسید و خسته نباشی گفت..
این اولین سکس من با او بود و ده سال تمام طول کشید.هر بار آتشی تر از قبل.برای ممانعت از حاملگی دکتر برایش قرص تجویز کرد و مرتب بمن گوشزد می کرد که مواظب ابم باشم.امیدوارم لذت برده باشید.

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.