| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#11 | Posted: 31 Mar 2010 14:56
خاطره علیرضا

===============================

اسم من علیرضا و 26 سال سن دارم بچه تهران ( جنوب تهران ) هستم. و مجرد. از اینکه اسم محل رو نمیگم ببخشید ولی اینقدر اینو بدونین که اگه اسم محل رو بشنوید صد در صد یاد شر و شور و زرنگ بودن بچه های اونجا میوفتید. من بی تعارف سکس های زیادی داشتم . اعم از زیدهای خودم کس های فراری دختر همسایه و. . . ولی یکی از این سکسها بقدری برام جالب بوده که تصمیم گرفتم این سوگلی رو براتون بنویسم . من پسری هستم که از لحاظ چهره خدا رو شکر بدک نیستم و همین حسن هم خیلی تو زندگیم تاثیر گذاشته و کارمند یک سازمان دولتی هم هستم. داستان از این قراره که من برای خودم یک مغازه کامپیوتری زده بودم و کار و کاسبی میکردم و هنوز کارمند دولت نشده بودم و از اونجایی که مغازه تو محلمون بود دوستان زیادی همشیه پیشم بودن و تا دلتون بخواد هم زید برای خودم تور کرده بودم که این همه از برکات مرکز پیش دانشگاهیه بالاتر از مغازم بود. یه چند ماهی از افتتاح مغازه گذشت و یه شب که من توی مغازه تنها بودم که کمتر اتفاق میوفتاد که من تنها باشم یه مشتری اومد داخل مغازه که یه دختر بچه 10 ساله بود که یه وی اچ اس رو میخواست تبدیل به وی سی دی کنه و گفت خواهرم گفته اینو تبدیلش کنین لطفا منم گفتم که برای فردا ظهر آمادس بیا ببر خلاصه شب گذشت و فردا صبح من اومدم در مغازه و اولین کار تبدیل فیلم بود من فیلمو گذاشتم و چند دقیقه اولش شو بود که من گذاشتم و از رو بیکاری نشستم به نگاه کردن فیلم که یکدفعه شو قطع شد و یه فیلم سوپر که از قضا فقط پسرها همدیگرو میکردن شروع شد فیلمش خیلی نایاب بود چون پیر زنها و پیرمردها بچه ها و حتی شاشیدن تو دهن هم و خیلی چیزهای دیگه توش بود من همرو برای خودم روی هارد ذخیره کردم تا ظهر که یه خانمی که قد بلند و با یه بچه تو بغلش بود وارد مغازه شد و واقعا به قول معروف تیکه پدر مادر داری بود وارد مغازه شد و خیلی جدی گفت ببخشید فیلم ما آمادس خواهرم دیشب آوردهمن اول موندم چی بگم ولی دلو زدم به دریا و گفتم ببخشید فیلم آمادس ولی فکر کنم اشتباهی شده و فیلمو اشتباهی آوردین . گفت چطور مگه گفتم آخه . . . که یکدفعه حرف منو قطع کرد و گفت میشه بزارین ببینم . منم گفتم باشه ولی مسئله اینه که روم نمیشه که دوزاریش افتاد و گفت آهان پس شو نبود گفتم چرا ولی وسطش قطع میشه و . . . فیلمو بهش دادم و گفت پس فردا براتون فیلم اصلی رو میارم منم گفتم باشه و بعد رفت . این داستان گذشت و اونم دیگه نیومد تا دوباره انگار خدا میخواست یه حالی به ما بده دوباره من تو مغازه تنها بودم که سرو کله این حوری پیدا شد . باور کنین تا اون روز برای مخ زدن این کس هزار و یک نقشه کشیده بودم که هیچ کدوم عملی نشد به غیر از نقشه غیر قابل انتظار اینم بگم مخ زدن این کس مدیون یک جمله بود که رفقام بران فرستاده بودن تو موبایلم منم چون جالب بود برای یکی از زیدام روی کاغد آ5 پرینت گرفته بودم تا وقتی از جلو مغازه رد میشه بهش نشون بدم تا یه کم بخندیم و اون جمله این بود که (( بزرگترین آرزوی دخترها اینه که بتونن بشاشن به دیوار )) این رو میز بود که ناگهان این شاه کس اومد تو مغازه و در حین صحبت کردن با من این جمله رو خوند و زد زیر خنده و گفت حد اقل اینو از جلو چشم بر دارین منم چون خیلی از این حرفش شاکی شده بودم گفتم ببخشید دیگه ساعت 11 شبه و من اگر اجازه بدین داشتم میرفتم در ضمن اگر میخواستم همه اینو بخونن میزدم پشت شیشه در ضمن از فیلمی که شما داده بودین که بدتر نیست . این اتفاقا و این حرفا باعث شد که جو مغزه عوض بشه و یه چیزایی لو برهخیلی راحت و بدون تعارف گفت شما که بدتون نیومد و انگار که یکی از خازنهای مغزم ترکیده باشه تو چشاش نگاه کردم و واقعا قفل کردم و ناخداگاه گفتم کیه که بدش بیاد و لی اون نوعش جالب نبود . اول یه کم ساکت شد ولی بعد شروع کرد و گفت من خودم کارت گرافیکی ورودی دار دارم ولی طرز استفادشو بلد نیستم میشه رو کاغذ بنویسین چی کار کنم تا بتونم خودم فیلمارو وی سی دی کنم . منم گفتم راستش من نمیدونم کارت شما چیه و طرز کارشو باید از نزدیک ببینم بهتره بیاریدش اینجا تا یادتون بدمالبته اینم بدونین که ته دلم راضی نبودم که بهش یاد بدم چون اول دیگه ممکن بود این کس طلا دیگه در مغازه نیاد و دوم اینکه اگه یادش میدادم دیگه خودش همه کارارو میکرد و چیزی جیب ما نمیرفت به هر حال اون شب هم گذشت تا یه روز ظهر. . . اون روز من شب قبلش حسابی نئشه کرده بودم و یه کس سیر با رفقا کرده بودیم و بی حال روی صندلی مغازه نشسته بودم تو خیال خودم غوطه ور که یکدفه کس طلای داستان ما وارد شد البته ایندفه با دو تا از رفقاش که اوناهم الحق بد چیزی نبودن من با اینکه دیشب هم کس کرده بودم ولی با دیدن اینا قلب آقا کیره به تاپ تاپ افتاد و یه جورایی به ما زور گفت کس طلا گفت اگر میشه شما یه ساعت دیگه تشریف بیارین خونه ما و و طرز استفاده کارت گرافیکی رو به ما یاد بدین تا دوباره ابرومون جلوی شما نره. منم گفتم باشه واسه ساعت 3 میام و درستش میکنم اونا هم آدرسو دادن و رفتن. توی این یکی دو ساعت داشتم به این فکر میکردم وای اگر جور بشه کس دومم افتادیم به خاطر همین رفتم یه بسته پسته خریدم و همرو سریع خوردم که یه وقت اگر پا داد کم نیاریم هر چند میدونستم که خیلی دیر شده تا معده کون گشاد ما بفهمه اینا چین و کمر ما رو پر کنه خلاصه تو همین فکرا راه افتادم خونه یارم و زنگ خونشون که یه خونه 4 طبقه بود رو زدم و در باز شد و ما هم رفتیم تو که یکی داد زد بیایید طبقه چهارم ماهم رفتیمهمینکه از در وارد شدم دیدم اون دو تا رفیقش اونجان با 2 تا بچه که با دیدن اونا تا مغز کونم آتیش گرفت و از اینکه 500 تومان پول پسته داده بودم کونسوزیم میگرفت رفتم تو اتاق کامپوتر و نشستم روی صندلی پلاستیکی روی میز که یکدفعه پایه صندلی تا شد و مثل گوه وا شدم رو زمین هر سه تا زنا زدن زیر خنده و منم که حسابی بد آورده بودم بلند شدم و چند تا فحش به شانس کونیه خودم دادم و دوباره با احتیاط نشستم رو صندلیبعد از اینکه کارت گرافیکی رو نصب کردم کس طلا رو صدا کردم تا براش توضیح بدم که در همون حین یکی از اون کسا بچه هارو برداشتو رفت. بعد هردو کسا اومدن تو اتاق و منم شروع کردم به توضیح دادن واسه این دو تا خنگ . یه یه ربعی طول کشید تا اینکه همون فیلم اونروز رو آوورد و گفت حالا یه لطفی بکن همون قسمتای سوپر فیلمو بریز روی هارد من انگار داشتم خواب میدیدم شکه شده بودم از اینکه اینقدر بدون رو دروایستی حرفشو زده بود و میخواستم بگم که من اینو رو سیستم در مغازه دارم که یکدفعه افکار شیطانی اومد سراغم انگار یکی گفت کسخل این فیلم سوپره بزار اینا ببینن شاید یه فرجی بشه از یه طرف هم با خودم میگفتم اگر بخوام اینو بکنم پس اونیکی چه گوهی بخوره و اصلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه هر دو رو با هم بکنم چون تا حالا 2 تا کس تو یه مکان بامن تنها ندیده بودماونم کس هایی که واقعا هر یه دونشون کافی بود تا منو پشت و رو کنهبه هر حال فیلمو گزاشتمو صدای اسپیکر رو هم کمی زیاد کردم و مونیتور رو هم چرخوندم سمت این دو تا کس گفتم حالا باید صبر کنین تا تموم بشه جونم براتون بگه که این فیلم رسید به جاهایی که دیدم این دوتا حتی پلک هم نمیزنن و اصلا منو آدم حساب نمیکنن که انگار منم اونجام و داره کم کم چشاشون ژاپنی میشه دیگه اینجا بود که باید از تجربه هام استفاده میکردم . سریع رفتم و نشستم روی تخت پشت سر کنار اونها و کیرم که توی شلوارم مثل لوبیای سحر آمیز رشد کرده بود رو به طور موزیانه به اونها نشون دادم بدونه اینکه اونها خیال کنن از قصدیه تو همین لحظه با خودم فکر کردم که اینا صد در صد با نقشه منو اووردن خونه و کسو کون اینا کلا میخاریده رفتم کنار اون کس طلای اولی و گفتم راستش من روم نمیشه با شما این فیلمو نگاه کنمالبته این رو برای این گفتم که اونا احساس کنن من امل هستم و هر کاری دوست داشته باشن میتونن با من بکونن منم صدام در نمیاد و درست زده بودم به هدف با گفتن این حرف یه دفعه هر دو تا شون گفتن آآآآآآآآآ بچمون خجالتیه و بعد اونیکی کسه که انگار کلا منو شبیه کیر میدید اومد و از پشت به من چسبید و پاهاشو از بغل رون پای من به پایین تخت انداخت وای داشتم با کمرم کس گرمشو احساس میکردم منم دستمو بردم پشت کمرم و اروم اروم کسشو از رو شلوار میمالوندم در همین حین کس طلا که اسمش سولماز بود اومد و جلوی من نشست جوری که من وسط این دو تا بودم و با دست دیگم کس جلویی رو هم میمالوندم ولی از زیر شورتش همین کار باعث شد که تمام دست من خیس بشه و چسبناک یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت من گفتم من گرمم شد که مثل وحشیا لباسای منو در آووردن و من کون برهنه روی تخت افتادم و انتظار میکشیدم اول کودوم رو میکنم باور کنین احساس میکردم این واقعیت نیست و الان در حسی هستم که هر لحظه ممکنه ازش بیام بیرون ولی این واقعیت بود با خودم گفتم آخه تا کی فقط تو فیلمهای سکسی یه مرد 2 تا کس بکنه و منم نگاه کنم با کنه بازی لباسهای سولماز و در آووردم و بعد هم لباسهای لیلا رو منظورم کس دومیه وای چه بدن های خوشگلی با اینکه تمام پرده های خونه کشیده شده بود و فقط نور مونیتور بود که اتاقو روشن کرده بود ولی بدن اونا برق میزد مخصوصا بدن سولماز که یه هیکل کشیده سفید با کون توپر و سینه های سیخ که به سختی میشد اونارو بهم بچسبونی. سولماز اومد که کیرمو بخوره نگاه بهم کرد و گفت تمیزه ؟با ناراحتی نگاش کردم گفتم شما رو این کیر کثیفی میبینید بعد شروع کرد خوردن انگار اولین بارش بود ساک میزد چون دندوناش میخورد به سر کیرم و من قلقلکم میومد خوب دست خودم نبود لیلا هم همچنان رو تخت منتظر بود تا نگاش کردم خوابید رو تخت و یه جوری که انگار آمادس برای خوردن به من نگاه کرد من تا اون موقع کس هیچ کسی رو نخورده بودم اول یه کم با دماغم کسشو اینور اونور کردم بعد با کف دستم آبهای اونو تمیز کردم و شروع کردم چوچولشو خوردن یه کم شور بود ولی کم کم نمکش اندازه شد و خوشمزه من چونکه به سمت بغل خم شده بودم و داشتم کس لیلا رو میخوردم کمرم درد گرفت به سولماز گفتم تو هم بیا رو تخت بعد من هر دو رو خوابوندم بغل هم و شروع کردم سینه های هردو رو خوردن اول لب و لوچم که احساس میکردم کثیفه با سینه های سولماز پاک کردم و بعد لیلا رو مجبور کردم برام ساک بزنه من چون هنوز نئشه بودم هر چند دقیقه یه بار کیرم کلا قش میکرد و باید یکی میخوردش همین قضیه برای اونا خیلی جالب بود و ته دلشون حال میکردن از اینکه یه نفرو پیدا کردن با کمر فولادین به هر حال تو موقعیتی قرار گرفتم که باز مجبور شدم با تمام اکراه کس سولماز رو هم بخورم دیگه قید زندگی پس از کس رو زده بودم هنوزم که هنوزه احساس میکنم یه روز لبو لوچم کنده میشه میوفته یه جایی. خوب هر کسی یه اخلاقی داره دیگه به هر حال تایم بخور بخور تموم شد و لیلا اونقدر کیرمو خورده بود که تمام رژ لبش در اومده بود رو کیرم و تمام کیرم توی اون نور کم قرمزیش معلوم بود. ( دیگه ببینید چقدر آرایش کرده بود ) من سولمازو خوابوندم و چون همیشه دوست داشتم اونو بکنم اول اونو انتخاب کردم اینم بگم کیر من مورد پسند زنهاست یعنی نسبتا کلفت و دراز ولی در حد مورد تحمل . به هر حال کیرمو از ته بغل تخمام گرفتم و همینجوری که تخمام دم سوراخ سولماز بود و سر کیرم هم بین ناف و شاشدونش بود همینجوری بالا و پایین میکرد که وقتی دیدم که کم کم داره دیونه میشه کیرمو کردم تو سوراخش و یه آهی کشید که من داشتم دیوونه میشدم دیدم لیلا بیکاره راستش کاری دیگه با اون نداشتم چون داشتم اینو میکردم خدا پدر این فیلم سوپرهارو بیامورزه اگر چند تا از اونا ندیده بودم نمیدونستم با لیلا چه کنم بهش گفتم اومد توریکه مقابل من بود و کونش جلوی دهن سولماز بود روی سینه های سولماز نشست کم کم بهش گفتم اومد قشنگ نزدیک من شد و من اونو بقلش کردم یعنی دو تا کس جلوی من بود من لیلا رو بقل کرده بودم و ازش لب میگرفتم و اونم با کس خودش ور میرفت ولی این کیر زبون بسته ما هر چند دقیقه یه بار میخوابید و لیلا مجبور بود ننه خودشو بگاد تا اون بلند شه بعد از 7 الی 8 دقیقه دیدم سولماز داره داد و بیداد میکنه خفن فهمیدم که داره آبش میاد من پاهاشو چسبوندم به هم و شروع کردم تند تند کردن تو این حالت زن خیلی درد میکشه ولی دوبله حال میکنه منم به تلمبه زدن ادامه دادم یهو دیدم که کیرم تو کس گرم سولماز خیس آب شده با خودم گفتم حالا نوبت لیلا ست لیلا رو دمر خوابوندم لب تخت جوری که کس قلمبه و باد کردش از پشت لاپاش زده بود بیرون وای چه صحنه ای کیرمو که کردم تو کسش روتختیو گاز میزد آروم آروم عقب جلو کردم انگار نه انگار که دارم کس میکنم سولماز از پشت منو بقل کرده بود همین گرمیه سولماز و سینه هاش باعث شده بود که کیرم نخوابه به همین منوال 5 یا 6 دقیقه هم لیلا رو کردم ولی قدرت من خیلی بیشتر بود من انگار اصلا آبم نمیخواست بیاد به لیلا گفتم بیایید یه کاری کنید من خسته شدم آبم نمیاد که سولماز گفت بزار من بیارمش و کیرمو کرد تو دهنش و تند و تند میک میزد بعد در میاورد و برام جق میزد یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت احساس کردم دیگه وقتشه و برعکس همه که وقتی آبشون میاد میکشن بیرون من کردم تو کس لیلا که وقتی ارضاء شده بود همونجوری روتخت ولو شده بود و الحق هر چی پسته خورده بودم آب کیر شده بود و همرو خالی کردم تو لیلا و بعد تو همون حالت که کیرم تو کس لیلا بود افتادم روش و سولمازم افتاد رو من بعد آروم دم گوشم گفت که بابا واقعا که مردیا الان 45 دقیقس داری میکنی تا اینو گفت یهو یادم افتاد فیلمه یک ربعه تموم شده ولی دیگه حالشو نداشتم تا اون لحظه احساس میکردم که زنا جلوی هم روشون نمیشه کس بدن ولی حالا فهمیدم که جلوی شهوت زن هیچ کس نمیتونه وایسته مگر ارضا بشه یا بمیره به هر حال تجربه شیرین و موندگاری بود هیچ وقت یادم نمیره هنوزم که هنوزه وقتی سولماز و لیلارو میبینم باهاشون قرار میزارم دو تایی ولی هیچ وقت جور نمیشه اون روز استثنایی بود
     
#12 | Posted: 8 May 2010 10:03
کس پشمالوی عاطفه

سه ماه بود كه معلم خصوصي شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازي اومده بودم و هنوز دنبال كار ميگشتم واسه رفع بيكاري بد نبود. حداقل اينطوري مي تونستم دم دهن بابا ننمو ببنديم. يه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود.
درامدش زياد نبود ولي از هيچي بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهايي كه فاصلشون دور بود رو به من مي دادند. شاگرد زياد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادري بلوز شلوار ميني ژوپي، خلاصه ادم تازه پي به اختلاف موجود در بين افراد جامعه ميبره.
شاگردي بود كه سر غروب كه ميشد ازم خواهش ميكرد ميگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمي دونم شايد همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردي هم داشتم كه روز عيد جلوي باباش با هام روبوسي كرد. خلاصه ادم گيج ميشه نمي دونه تو اين شهر با ادماش چطوري برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه ميرفتم. عاطفه يه خانوده اي داشت نه ازاد و نه مذهبي. يه خانواده معمولي . مادر پدرش اهل نماز بودند ولي مادرش اصلا جلوي من روسري سرش نمي كرد حتي خود عاطفه هم همينطور. البته هميشه عاطفه لباسهاي بلند مي پوشيد. هيچ وقت نديدم كه دامن بپوشه يا ارايش بكنه. شاگردهاي خصوصي اكثر شاگردهاي خنگ نيستند بلكه بيشتر احتياج به تشويق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه بايد بيشتر روي روحيه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختيه ولي چاره اي نيست. درس و بلدند ولي موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافي خراب ميكنند. عاطفه هم از اين جور شاگردها بود. توي امتحان ميان ترم يه درس رياضي افتاده بود ولي با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگيره. واسه همين اعتماد خانواده و خودش هم به من بيشترشده بود. موقعي كه بين تدريس استراحت ميكرديم از خانوادش برام ميگفت. از اون فاميلشون كه ميخواست بياد خواستگاري و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا.
يه روز در بين همين صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد:
- شما دوست دختر داريد؟
- اين چه سئوالي ميكني؟
- همينطوري پرسديم. فضولي نباشه.
زياد خوشم نيومد. از خودم بدم اومد كه زيادي به شاگردم رو دادم. اونم اينقدر پرو شده كه از معلمش همچين سئوالي ميكنه.
- نع
تا اخر كلاس سر سنگين برخورد كردم. چيزي نگفتم. موقع خداحافظي تا دم در اومد بدرقم.
- از دست من كه ناراحت نيستيد؟
- براي چي؟
- به خاطر اون سئوالم. ببخشيد. نبايد ميپرسيدم.
- نه خواهش ميكنم.
- انگار داغ دلتونو تازه كردم.
دختر پر رو. به توچه. مگه فضول مني؟ جلسه بعد دو روز ديگه بود. يادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه يه امتحان داشت. واسه همين هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتي زنگ زدم باباش اومد دم در. از ديدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم
- ببخشيد امروز كلاس داريد؟
- بله قرار گذاشتيم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همين خودشون خواستند كه امروز هم بيام خدمتشون.
باباش يه دست كت و پلوار شيك پوشيده بود و كراوات زده بود. يه عطري هم به خودش زده بود كه بوي عطر من توي بوش گم شده بود.
- ببخشيد من مزاحمتون نشم مثل اينكه مي خواستيد بريد مهموني
- نه خواهش ميكنم. جايي كه نميريم ولي سرمون شلوغه و مراسم داريم. من تعجب ميكنم چطور اين دختر يادش نبوده؟
- حالا مسئله اي نيست من مي تونم فردا صبح بيام.
- نه بفرماييد تو.تا اينجا تشريف اورديد ديگه
كس كش سر ادم منت هم ميزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بيام. مي دونم كه اينقدر گداست واسه اينكه جريمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توي خونه. وارد كه شدم بوي خيار پوست كنده و ادكلن با هم قاطي شده بود. تا رفتم ديدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خيلي جوون بود. يه كراوات زده بود مثل كراوات عين الله باقر زاده. اصلا بهش نميود. از دور داد ميزد كه بار اولشه.باباي عاطفه منو بهشون معرفي كرد. ازم خواست كه بشينم روي مبل. خودش هم رفت تو اتاق پيش عاطفه. دو دقيقه نشد كه اومد بيرون.
- بفرماييد خواهش مي كنم.
از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت
- امروز خواهش ميكنم يه ساعته كلاسو تموم كنيد. ما مهمون داريم. با عرض معذرت
رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نميكرد. يه دستمال كاغذي دستش بود . تا منو ديد تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گريه ميكرده. چيزي نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم.
- خوب اماده اي براي امتحان؟
چيزي نميگفت. دماغشو بالا كشيد. هنوز سرش پايين بود. به نظرم حالا كه گريه كرده بود خوشگل تر شده بود.
- مشكلي هست؟ ميخواي من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم ميتونم بيام ها
- نه اشكالي نداره. خودم بهتون گفتم بياييد.
از شنيدن صداش تعجب كردم.بدجوري گرفته بود. اصلا نمي تونست حرف بزنه.
- اينا اومدند خواستگاري. اصلا ازشون خوشم نمياد. بابا اومده ميگه از قصد گفتم كه شما بياييد براي تدريس.
- ااا پس من برم. خيلي زشته كه. چه عجله ايه؟ فردا ميام.
- نه اصلا. هيچ ايراد نداره من خودم از قصد گفتم بياييد. اينام از شمال اومدند شب هم اينجاند و شام هستند و بعدشم ميخوابند.
اين ديگه چه جور مراسم خواستگاري بود؟ به حق چيزهاي نديده و نشنيده. ياد قزوينيه افتادم كه با زير شلواري ميره خواستگاري و ....
- پس اگه فردا بيام بازم اينا اينجاند؟
- آره ديگه.منم شنبه امتحان دارم.
- تو كه زودته ازدواج كني
- اينو به بابام بگيد.
- حالا بيا زود اشكالاتو حل كنيم كه من يه ساعته بايد برم.
- كجا؟ تروخدا نريد. بذار اينا از حسودي بتركند.
بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر ميشد. منم ميشدم آتيش بيار معركه.
- اخه درس نمي خواييم بخونيم فقط رفع اشكاله. زياد طول نميكشه.
شروع كرديم درس خوندن. هنوز يه ربع نگذشته بود كه يهو در باز شد. يكي از همون زنها اومد تو. يه سيني ميوه و چايي هم دستش بود. منو عاطفه دوتايي روي يه كاناپه دو نفره نشسته بوديم. تقريبا ميشد گفت كه بهم چسبيده بوديم.هردوتامون روي ميزي كه جلومون بود خم شده بوديم.
- به به عروس گلم. خسته نباشي. يه خرده استراحت كن. نيومدي پيش ماها؟ يادت باشه.
عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با ديدن خانومه يه لبخند مصنوعي زد و حس كردم كه خودشو بيشتر به من چسبوند. بعد يه نگاهي با همون لبخند به من كرد
- اخه من شنبه امتحان دارم و ايشون هم قرار بود بياند براي تدريس.
من خيس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمي خواي با اين خانواده وصلت كني به من چه؟ منو چرا اين وسط خراب ميكني؟ بيچاره دلم براي مهمونشون سوخت. تو دلم ميگفتم خدا به داد شوهر اين دختر برسه. وقتي از اتاق رفت بيرون دوباره مثل قبل نشست.
- كثافت آشغال. اومده ببينه من و تو توي اين اتاق چيكار ميكنيم. اينقدر فضوله. بذار از حسودي بتركه.
- اينكه درست نيست. به بابات بگو نميخواي باهاش ازدواج كني.
- اينا فاميلاي بابان. بابا به خيالش از آسمون افتادند پايين. اگه اينا برند ديگه هيشكي نيست.
كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدي بود. وقتي رفتم دوباره باباش اومد دم در. اينبار با زير شلواري و زير پيرهن بود. اينطوري بيشتر بهش ميمود تا كت شلوار و كراوات. يعني من اينطوري بيشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نيومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم.
- سلام بفرماييد.
رفتيم تو اتاق.
- امتحانمو خيلي خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خيلي خوب بود. هم تو نمرم تاثير داشت هم تو زندگيم.
فهميدم كه اون خواستگاراي بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسيدم چي شد. زود رفتيم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمي خواست درس بخونه. همش ميخواست حرف بزنه. منم چيزي نمي گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنيم. نمي دوم فكر ميكرد براش كار مهمي انجام دادم. فكر ميكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند.
- فرداي همون روز گورشونو گم كردند و رفتند.
من چيزي نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه بايد بس كنه.
- البته مامان هم مخالف بودها ولي خوب چيزي نمي گفت مي گفت شايد من خوشم بياد.
ول نميكرد.
- مامان ميدونه كه من از پسر خالم بيشتر خوشم مياد.
پسر خاله ديگه كي بود؟ به من چه.
- با هم خيلي عياقيم. هم ديگه رو خوب درك ميكنيم. حتي سكس هم با هم داشتيم...
اينو كه گفت ديگه حرفشو قطع كردم
- بهتر نيست درس و شروع كنيم؟
جنده خانم هيچي نگم ميخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به اين دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو ديده اين كونمو انگشت كرده و ....
اون روز اصلا نه درس درست حسابي خونديم نه درست و حسابي حرف زديم. نمي دونم چش شده بود. همش يه ريز حرف ميزد. هي وسط حرفشم ازم نظرمو ميخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم ديگه چيزي نمي گفتم. كون لقش خودش كه نمي خواد بخونه منم چيزي براش نمي گم. موقع رفتن ازم خواست بشينم. از اتاق رفت بيرون و برگشت. ديدم با مامانش اومده توي اتاق.
- اگه ميشه غذا رو با ما بخوريد
- نه متشكرم بايد برم. دير ميشه
بدم نميومد باهاشون غذا بخورم. اينقدر بوهاي خوب خوب ميومد كه گرسنم شده بود.
- حالا اينبارو به ما افتخار بديد. قول مي دم اگه ديرتون شده باشه باباي عاطفه شما رو تا يه جايي برسونه.
ديگه چيزي نگفتم.
عجب غذايي. سر ميز همه با هم شوخي ميكردند. اصلا انگار نه انگار من اينجام . منو از خوشون مي دونستند. خوشحال بودم. حس ميكردم كارم با موفقيت پيش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضي بودند.
كلاس بعدي 7 - 8 روز ديگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون.
درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد.
- سلام حالتون خوبه؟
- مرسي. بفرماييد.
- مي خواستم اگه ميشه ازتون بخوام فردا صبح بياييد خونمون.
- الان ميگيد چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم.
- حالا اگه ميشه يه كاريش بكنيد. اگه نه كه همون ساعت بياييد. ولي سعي خودتونو بكنيد.
- تا نيم ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم و جوابشو بهت ميگم.
چه مي دونم لابد بعدازظهر مي خواست بره پاساژ گلستان يا ميدون كاج يا بازار صفويه يا .... . اينقدر قمپز اينجاها رو برام دركرده كه ديگه گوشم از اين حرفا بود. هرچي هم خريد ميكرد مياورد بهم نشون ميداد. البته اگه لباس زير خريده بود جور ديگه رفتار ميكرد.
- اينو ديگه نمي تونم بهتون نشون بدم
منم چيزي نمي گفتم
- ميخواييد ببينيد؟
نمي خواستم حرمت شاگرد و معلمي از بين بره. دوست داشتم يه حدي بين خودمون باشه.
- نه. بيا بشين درسو ادامه بديم.
به يكي از شاگردهاي صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و براي يه روز ديگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم.
- سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام.
- دستتون درد نكنه
صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آيفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسيدم ديدم بازم خوشه اومده استقبالم.
- سلام بفرماييد تو
- سلام خوبي؟
وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولي چيزي نگفتم.
- مامان نيست؟
- نه كار داشت رفت بيرون. فقط منم خونه.
يه بوي عطري ميومد كه نگو. نفسم داشت بند ميومد. ضربان قلبم يك ميليون بار در دقيقه شده بود. اصلا نمي تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشيده بود و پاهاي بدون جوراب. تا حالا نديده بودم. عجب سفيد و توپولي بود. يه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله اي بود. دلم مي خواست يه گاز به پاهاش بگيرم. يه تي شرت تنش بود بدون كرست. راحت ميشد از پشت تي شرتش نوك سينه هاشو تشخيص داد. عجب حال و هوايي داشت خونشون. ساكت و آروم. هيچ وقت صبح خونشون نيومده بودم. انگار يه خونه ديگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق ميومد.
- خوب تا كجا خونده بوديم؟
- صبر كنيد من الان ميام.
از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در ميوردم. يه سيگار روشن كرده بود و لاي انگشتاش بود و با همون دستش هم يه جا سيگاري رو گرفته بود.
- سيگار چرا ميكشي؟
- من سيگاريم
اصلا باورم نميشد. يه دختر به اين سن و سال اينطوري استادانه سيگار ميكشيد. با ولع خاصي به سيگار پك ميزد. انگار داره از پستون ننش شير ميخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم.
- الان كه بوش همه جا ميپيچه .مامان بياد كه مي فهمه سيگار كشيدي.
- بابا سيگار ميكشه. از سيگارهاي بابا كش ميرم.
- واسه چي اصلا ميكشي؟
- اعصابم خرد ميشه سيگار ميكشم.
- مگه الان اعصابت خرده؟
- نه زياد ولي عادت كردم تا تنها ميشم زود ياد سيگار مي افتم و ميرم يكي ميكشم.
نمي دونستم چي بگم. اون همه صحبت و درس و نصيحت باد فنا بود.
- آخه مشكلت چيه؟
- همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فاميل عوضيش.
- خوب بشين باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دليل بيار. فكر نمي كنم بابات آدم غير منطقي باشه.
- ميگه ايراد نداره باهاش نامزد ميكني درست كه تموم شد ميري خونه شوهر. هر چي بگم يه چيز ديگه جوابمو ميده. من حريفش نميشم.
چي بگم . نمي دونستم. تو بد مخمصه اي گير كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پيش.
- من با پسر خالم دوستم. با هم خوابيديم.همديگرو دوست داريم.
- خوب بهش بگو
- مي دونه واسه همينه مي خواد زود شوهرم بده.
وقتي صحبت ميكرد همش بهم نيگا ميكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمي
- مي دونه باهاش خوابيدي؟
خندش گرفت.
- اگه مي دونست كه منو تا حالا كشته بود. مي دونه من از اون خوشم مياد.
سيگارش تموم شد. اونو تو جا سيگاري خاموش كرد. لهش كرد.
- درسو شروع كنيم.
- نه اصلا حالشو ندارم
جنده منو كير كردي؟ حالشو نداري واسه چي گفتي من بيام؟ يه بدبخت ديگه روهم برنامشو بهم زدي. از اينكه زود خودموني ميشند و فكر ميكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم ميگيره. ساعتي دو تومن بهم ميدند فكر ميكنند ديگه بردشونم.
- پس چيكار كنيم؟ مگه نمي خواستي درس بخونيم؟ اين همه هول داشتي كه تروخدا فردا صبح بيا.
- نه گفتم كه وقتي تنهام اصلا نمي تونم درس بخونم.
يه پاشو چرخوند و انداخت رو پاي ديگش.
- ولش كن امروزو ترو خدا. بيا حرف بزنيم.
- من نيومدم اينجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بيام باهات لاس بزنم.
بدجوري بهش توپيدم.
- نمي خواي نخواه. تازه پولشو بهت ميدم. فكر كن داري بهم درس ميدي. منو بگو كه مي خواستم به شما چيزي رو نشون بدم. دلم ميخواست برات درد دل كنم.
همينطوري زل زده بودم بهش. چيزي نمي گفتم. سعي ميكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چيزي حاليش بشه.
سرشو انداخته بود پايين چيزي نمي گفت. به پاهاش نگاه ميكرد. اون پاش كه بالا بود هي تكون تكون ميداد. ناخناي پاشو لاك زده بود. آدم دلش ميخواست بخوردش.
- چي ميخواستي نشونم بدي؟
- هيچي. اگه بخواييد مي تونيد بريد.
- اون كه حتما اما قبلش اون چيزي رو كه مي خواستي نشونم بدي بيار ببينم.
چيزي نمي گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه.
- پاشو برو بيار ببينم. يالا ديگه. دسشو گرفتم كشيدم تا از جاش پاشه.
يه لبخند مرموزي زير لب زد و رفت سراغ كمدش.
- چشماتونو ببنديد.
اين جوريشو ديگه نداشتيم. ولي خوب واسه اينكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وايساد. هنوز بوي عطرشو حس ميكردم. عجب بويي. ادم دلش ميخواست صاحب عطرو بخوره.
- حالا باز كنيد.
بازم باورم نميشد. يه شورت زنونه توري به رنگ سبز فسفري تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشيده بود تا كشش از هم باز بشه. ديگه داشتم ديوونه ميشدم. مونده بودم چي بگم. گفتم لابد مانتويي، دامني، گردنبندي، .. خريده ميخواد به من نشون بده. منم الكي بگم خيلي قشنگه و اونم بپرسه راست ميگيد؟
- اين ديگه چيه؟
خيلي راحت شروع كرد به توضيح دادن.
- با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون ميخواست لباس زير بخره. منم اينو خريدم. قشنگه؟
- والا چي بگم؟
- ميگند مردها خوششون مياد
- مردا كلا از شورت زنا خوششون مياد
- نه منظورم اينه كه ميگند از اين جور لباسها با اين رنگ خيلي خوششون مياد.
- حالا واسه كي ميخوايي بپوشي؟
- شما اول بگيد خوشتون مياد؟
مونده بودم چي بگم. آخه اينم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود يه چيزي. همش مي ترسيدم يه وقت مامانش بياد. حس ميكردم به كسي نگفته تو اين ساعت با من كلاس داره.
- آخه اينا رو زناي شوهر دار مي پوشند واسه شوهرشون تو كه دختري. واسه كي ميخواي بپوشي؟
- دوست داشتم خريدم. مي خوام بدونم شما خوشتون مياد؟
چيزي نگفتم. شونه هامو انداختم بالا.
- اين عطرم خريدم. هميني كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسي داريد؟
يه شيشه ادكلن خاكستري رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشي كه روش بود فهميدم مال پلي بوي بايد باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها .
- اينو خريدم 3600 . ميارزه؟
- آخه اينا به درد تو نمي خوره. مگه تو شوهر داري؟
- نه مي خوام بدونم واقعا تاثير داره؟ الان چه احساسي داريد؟
من همش داشتم سر ادكلن رو بو ميكردم. خوشم ميومد.
- تحريك كنندس
- يعني چي؟
- يعني آدم تحريك ميشه ديگه.
- يه لحظه صبر كنيد
از اتاق رفت بيرون. دلم مثل سيرو سركه مي جوشيد. باخودم عهد كردم اگه از اين خونه رفتم بيرون ديگه تدريس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش ميمود تو خونه من چي داشتم بگم؟ با خودم فكر مي كردم كه اگه باباش بياد خونه و اين وضعو ببينه. دخترشو كه نمي كنه منو ميكنه. با اين ادكلن سكسي اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده ديگه رد خور نداره. تو همين حين در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هيچ حرفي رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلي دامنشو زد بالا. ديگه داشتم مي مردم. واي قلبم داشت وايميستاد. عجب رونهايي داشت. يه لحظه چشم از پاهاش بر نمي داشتم. شورت سبز فسفري رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود.
- حالا چي؟
چي بگم ديگه نمي دونستم چي جواب بدم. عجب گهي خورده بودم اگه سئوال قبلي را مثل آدم جوابش مي دادم ديگه كار به اينجا نميكشيد.
- اين چه كاريه كردي؟
- مي خوام ببينم تحريك ميشيد يا نه؟
بابا بگو بيا منو بكن و خلاصم كن. اين ديگه چيه؟ نيم ساعته منو كاشتي الكي وقتمو بگا دادي تا اينو ازم بپرسي؟اصلا نمي تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه اي اشت. از لاي سوراخاي ريز و درشت شورت توريش چند تا تار مو زده بيرون. پاشو از همي ديگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خيلي راحت به شورتش نگا ميكرد. چندتا تار مو يا همون پشم كسش روي شورتش بودند اونا رو يكي يكي برداشت و ريخت رو فرش دوباره به شورتش نيگا كرد و مطمئن شد كه ديگه چيزي نيست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه ديگه داشتم مي تركيدم. اگه مي دونستم امروز جريان چيه لاقل شلوار جين نمي پوشيدم. كيرم داشت تو شلوارم مي تركيد. زبونم بند اومده بود. ميشد تشخيص داد كه عجب كس پشمالوي تپلي داره. نمي دونسنم شايد هم پشماش زياد بود و الكي شورتش پف كرده بود. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. از جام پاشدم. كيرم داشت شلوارمو پاره مي كرد تازه وقتي از جام بلند مي شدم ميشد اينو فهميد. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. مي دونست ديگه دست خودم نيست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسيدنش. هيچ كاري بلد نبود.
- نه من دوست ندارم لب بدم. بدم مياد ببخشيد.
خاك بر سرت. اگه يه بار لب داده بودي اين حرفو نميزدي. همونطور كه سر و صورتشو مي خوردم دستمو گذاشتم رو سينش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كيرم بود. بهش دست نمي زد ولي با يه ولع خاصي به زيپ شلوارم نگا ميكرد. پيرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سينه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه اي رنگ سر سينه اش خيلي بزرگ بود شايد قطرش پنج سانت ميشد. نفسش داشت بند ميومد. اصلا نمي تونست حرف بزنه.
- يواش .... يواش.
همونطوري كه نوك سينشو گاز ميگرفتم دستمو روي شكمش كشيدم و بردم پايين. يهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش.
- من پرده دارم
- مواظبم. مي دونم
- توش انگشت نكنيدها.
كس كش پس چطوري با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نميده، كس كه نميده، كون كه مطمئنا نميده . ما كه سر درنيورديم.
دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سينشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. يه گوله پشم. حالم داشت بهم ميخورد. احمق به جاي اينكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفري خريده. چيزي بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا ميكرد. به ديوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفي نمي زد. يعني اگر هم ميخواست نمي تونست چيزي بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطي دستم تو مسير درستش قرار گرفت. شروع كردم يواش يواش دستمو پايين و بالا بردن. عاطفه اينبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماييم ميكرد. پايين بالا كردن دستمو كنترل ميكرد. نمي ذاشت زياد پايين بريم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خيس خيس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو ميكردم كه اگه الان دستمو بيرون بيارم بهش يه مشت پشم چسبيده باشه. هراز چندگاهي يه ميك به سينه اش ميزدم. نوك سينه هاش سيخ سيخ شده بود. به اندازه يه بند انگشت. اصلا توچهي به من نداشت همش دستمو نيگا ميكرد. تقريبا ده دقيقه طول كشيد يهو ديدم نفس زدنش فرق كرد. بريده بريده نفس مي كشيد. انگار داره خفه ميشه. سرشو چسبوند به ديوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زير دستش ميشد لب و صورتشو ديد. لباشو گاز گرفته بود. وقتي نفسشو داد بيرون نالة اي هم همراش كرد. حس كردم عضله هاي روناش سفت شدند و براي مدت 30 ثانيه همونطوري موندند بعد يواش يواش عضلاتش شل شد.
- مرسي بسه ديگه
دستمو از تو شورتش كشيدم بيرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبيده بود. دستم خيلي خيس شده بود. وقتي انگشتامو بهم مي چسبوندم موقع باز كردن مي تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بيرون. مي دونستم دستشويي كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم مي خورد. وقتي اومدم بيرون رو مبل يه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو نديده بودم. وسط خشتكش هم يه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. ديدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشيده. ديگه جرات پيدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمي داشت بدون معطلي دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش.
- عاطفه پاشو. الان يكي مياد ها. بيا اين شورتتو عوض كن و اونو در بيار.
اصلا حرفي نميزد. حس كردم از اينكه كونشو مي مالم خوشش مياد و واسه همينه كه نمي خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم.
- پاشو ديگه يالا . مامان مي دونه من الان اومدم؟
چشماشو باز كرد و خند

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#13 | Posted: 16 Jun 2010 08:58
پيتزا همراه با سكس

يه چند وقتيه که برايه سرگرمي ميرم پيش پسر داييم تو مغازه پيتزا فروشي. داييم برايه مهران يه مغازه جمع و جور خريده تا بتونه برايه خودش کار کنه و خوش بگذرونه.
تو مغازه چند تا کارگر کار ميکنن من و مهران هم ميشينيم پشت ميز و به تلفن ها جواب ميديم و.... يه روز که مثل هميشه رفته بودم پيش مهران چند دقيقه نگذشته بود که يه کس توپ اومد تو مغازه ! اومد پشت ميز و گفت آقا ببخشيد اگه امکان داره يه مخصوص. منم که با جفت چشمام تو نخش بودم گفتم چشم شما بفرمائيد الان حاضر ميشه.
مهران هم که هروقت ولش کني ميره توالت! ( بيچاره ناراحتي کليه داره ) وقتي اومد بيرون من حواسم نبود(تو نخ دختره بودم) يه دونه زد پس کلم و گفت: يابو اگه جنبه نداري برو گم شو اون ور بشين اگه نگاهش تو چشت بيوفته ببينه داري اينطوري نگاهش ميکني که خيلي ضايع ميشه. من ميشناسمش دو سه ماهي ميشه که اومدن تو اين محل. آمارش رو از بچه ها گرفتم مثل اينکه اسمش نگاره و باباش کارش بيزينسه و دائم در سفره. مامانش هم که فقط به فکر خوش گذرونيه صبح ميره شب مياد. اين دختره هم که معمولا شب و روز تو خونه تنهاست واسه همين هم فکر کنم يا کون گشاده يا بلد نيست که ناهار درست کنه واسه همين مياد بيرون غدا مي خوره.
بهش گفتم خوب کوني چرا زود تر نگفتي؟
گفت: حالا که فهميدي ميخواي چه گهي بخوري؟
راست ميگفت مثلا ميخواستم چيکار کنم؟
يعني چيکار بايد ميکردم که بتونم يه فيضي ازش ببرم!!
از اون ماجرا چند روزي ميگذشت منم تو اين چند روز نرفته بودم مغازه آخه سرم حسابي شلوغ بود.
وقتي که بعد از چند روز رفتم تو مغازه دوباره نگار اومد تو مغازه. لامصب هروقت که ميديدمش کيرم آنتن ميداد!!
دوباره اومد و گفت آقا ببخشيد همون سفارش قبلي.
گفتم پيتزا مخصوص ديگه...
گفت بله.
گفتم شما بفرمائيد الا حاضر ميشه. همش تو فکر اين بودم که چه جوري سر حرف رو باهاش وا کنم. تو همين فکر بودم که براي حساب کردن اومد پشت ميز.
گفت چقدر ميشه گفتم قابل نداره...
بلاخره بعد از کلي تعارف پولش رو داد و رفت تا رسيد دم در يهو گفتم ببخشيد نگار خانوم...
(عجب سوتيه تخمي داده بودم!!خوايه هام چسبيده بود زير گلوم گفتم الان بابام رو در مياره)
يه دفعه برگشت با يه لبخند گفت: بله.
يه کم آروم شدم و بهش گفتم : شما مگه نميدونين که ما سرويس هم داريم؟
گفت: ولي من که دم در هيچ سرويسي نميينم.
گفتم: خوب سرويسمون رفته در خونه مشتري.
گفت: آها... من الان چند وقتي ميشه که ميام تو اين مغازه يعني هر وقت که من ميام شما سرويس ندارين؟
(اي کير تو اين شانس بازم ضايع شده بودم.آخه ما که اصلا سرويس نداشتيم)
گفتم خوب شما هروقت که احتياج داشتين ميتونين زنگ بزنين خودم براتون ميارم. چشمم کور دندم نرم!!
يه خنده اي کرد و گفت باشه پس شما لطف کنين کارت مغازتون رو به من بدين..
اسمم رو پشت کارت نوشتم و موقع دادن کارت از عمد دستمو زدم به دستش.
از اون ماجرا يکي دو روزي ميگذشت ديگه نگار نيومد مغازه دلم داشت شور ميزد. پيش خودم گفتم اين دختره کدوم گوري رفته.
به مهران گفتم سابقه داشت که اين نگار يکي دو روز نياد اينجا؟
مهران کس کش هم که هي مارو مسخره ميکرد گفت: پريود شده.
گفتم جون ننت بگو ببينم آره يا نه؟
گفت نه سابقه نداشته....
که يهو تلفن زنگ زد
با اعصاب تخمي گوشي رو برداشتم
- بله..؟
- الو سلام. پيتزا مهران
- بله بفرمائيد.
- شما آقا بابک هستين؟
- بله شما؟
- من همون مشتريه هميشگي هستم.
- ن ن نگار خانوم.
- بله
)تو کونم عروسي شده بود).چسبيدم به سقف!!
-بله بله خوب هستين؟
-ممنون خوبم.
- چند وقتيه که ديگه مارو قابل نميدونين؟
- ديگه اين دفعه گفتم که اگه ميشه با سرويس سفارش بدم. اگه ميشه همون سفارش هميشگي ولي دو تا.
- چشم چشم حتما. آدرس رو لطف کنين
- ياداشت بفرمايين..
گوشي رو قطع کردم. سريع به علي(يکي از اون کارگرا) گفتم که سريع 2 تا مخصوص آماده کن.
مهران هم که طبق معمول.... رفتم با لگد محکم کوبيدم به در توالت و گفتم مهران جون کونت بسوزه نگار همين الان زنگ زد 2 تا مخصوص سفارش داد دارم ميرم خونشون.
گفت کوني نميتونستي مثل آدم زرتو بزني؟
بعد از مدتي پيتزاها حاضر شده بود که گرفتم و سوئيچ رو از تو کاپشن مهران برداشتم و بهش گفتم: مهران من ماشين رو مي برم زود ميارم. تا اومد حرف بزنه اومدم بيرون.
بالاخره رسيدم دم خونشون. زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو.عجب خونه اي يه خونه ويلايي توپ در بهترين جايه زعفرانيه.
از پله ها رفتم بالا درشون نيمه باز بود ولي با اين حال بازم زنگ زدم. گفت بفرمايين در بازه.
رفتم داخل. تونخ خونه بودم که يهو ديدم جلوم وايساده. وااااااي پسر عجب هيکلي. يه تي شرت سفيد خوشگل با يه شلوار دمپا گشاده آبي. مو هاش رو هم انداخته بود رو دوشش سينه هاشم که انگار داشتن به من سلام ميکردن.بعد از چند ثانيه به هم نگاه کردن بالاخره به حرف اومد
- سلام
- سلام
- خوبي؟
- مرسي خيلي ممنون. سفارشتون رو....
- ممنون. بذارينش رو ميز.شما ازکامپيوتر هم سر در ميارين؟
- بله. مشکلي پيش اومده
- ميشه يه لطفي در حق من بکنين؟
- بفرمايين.
- چند روزي ميشه که اين (سي دي رام) کامپوترم خراب شده. چند وقت پيش پدرم برام بازش کرده بود گفت که خراب شده. منم فرداش رفتم يکي ديگه خريدم ولي ديگه پدرم نبود که برام جا بندازه. ميشه شما يه لطفي کنين و....
- چشم چشم حتما.حالا بايد کجا برم؟
- از اين طرف بفرمايين.ببخشيد که من جلوتر ميرم ها؟
-واي خدايه من عجب کوني داشت. پيش خودم گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کونش. سوتينش هم که کاملا از زير پيراهنش معلوم بود.
در اتاقش رو باز کرد. رفتيم تو. عجب اتاقي بود. در و ديوارش پر شده بود از عکس هايه (دي جي علي گيتور)
گفت آقا بابک اونجاست. ديگه هر گلي زدين به سر خودتون زدين.
بعد از حدود 10 دقيقه کارش رو براش انجام دادم. گفتم که بفرمايين تموم شد.
گفت: امتحانش نميکنين؟
گفتم: حتما شما لطف کنين يه سي دي به من بدين تا...
نذاشت حرفم تموم بشه. رفت تو کيف سي دي هاش يه سي دي بهم داد گفت بفرمايين
سي دي رو گرفتم و گذاشتم...
يه دفعه خشکم زد. يه سي دي سکس بود. برايه اولين بار بود که تو زندگيم داشتم خجالت ميکشيدم. بعد از چند دقيقه با يه لحن مسخره آميزي
گفت: ببخشيد. شرمنده.اصلا حواسم نبود. معذرت ميخوام.
منم که ديگه حسابي حشري شده بودم گفتم: شما ببخشيد که ما سعادت نداشتيم زود تر از اينا خدمتتون برسيم!
يه لبخندي زد و منم دستش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم!!!
لبام رو تو لباش قفل کرده بودم. بردمش انداختمش رو تختش. هنوز لبام تو لباش بود. بالاخره لباش و بيخيال شدم و رفتم سراغ سينه هاش. سوتينش رو با کمک خودش باز کردم و افتادم به جون سينه هايه مثل برفش. از تخت سينه ش گرفته تا پايين نافش رو شروع کردم به ليس زدن. بعد از اون به شوخي بهش گفتم که ميتونم برم يه سر به نگار کوچيکه بزنم؟
گفت: نگار کوچولو منتظره بابک کوچيه شماست. بيشتر از اين منتظرش نذار.
زيپ شلوارش رو باز کردم. شرتش رو با کمک دندونم و دستم کشيدم پايين. اون داشت همه اين کارا رو نگاه ميکرد. واسه همين تندتر نفس ميکشيد.
عجب کسي بود. تميز و تپل مپل. يه تار پشم هم به چشمم نخورد.عجب بويي داشت انگار که يه شيشه عطر خالي کرده بود روش. اصلا بوش با بويه کس هايه ديگه که شکار کرده بودم!! فرق ميکرد.
شروع کردم به خوردن.حالا نخور کي بخور. موقع خوردن کسش هر 2 تا دستام دو دستاش بود و همش دستاي منو فشار ميداد. ميدونستم که حسابي داره کيف ميکنه. يه دفعه ديدم که دستام رو ول کرد. آره درسته به ارگاسم رسيده بود. باورم نمي شد که تا اينقدر بهش حال داده باشم.
ولي کير بيچاره من چي؟ اونم بايد يه حالي ميکرد. واسه همين بلندش کردم و نشوندمش رو به کيرم. شلوار و شرت من رو از تنم خارج کرد و شروع کرد به خوردن کيرم.
با دقت هرچه تموم تر داشت اين کار رو انجام ميداد. کم کم داشت آبم ميومد که بلندش کردم و گفتم بسه ميخوام بگامت.
گفت: لطف ميکنين.
خوابوندمش روبرويه خودم و کيرم رو ميمالوندم به کناره هايه کسش.
گفت: بيمعرفت دارم مي ميرم بکن تو.
بهش گفتم مگه پرده نداري.
گفت نه قبلا يکي کسم رو افتتاح کرده. بعد از اين حرفش کيرم رو که حسابي با آب دهنش ليز شده بود رو فرستادم تو کسش.
کسش خيلي داغ بود حسابي داشت به کيرم خوش ميگذشت. بعد از مدتي مکث شروع کردم به عقب جلو کردن.
تا به امروز هيچ منظره اي ديدني تر از اين نيست که سينه هايه دختر و هنگام کردن نگاه کني که چطور مي لرزه ((پيشنهاد ميکنم يک بار امتحان کنين)) تو حين تلمبه زدن ياد اون لحظه اي افتادم که چشمم به کونش افتاده بود و اون حرفم که گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کون اين دختره.
بلا فاصله کيرم رو از تو کسش خارج کردم و بهش گفتم برگرد ميخوام کونت رو امتحان کنم.
يه خواهشي تو نگاهش بود که انگار ميگفت نه.
آره درست بود گفت:بابک نه از عقب نه باسنم بد شکل ميشه در ضمن درد هم داره منم تجربه سکس از عقب رو ندارم.
گفتم: نه عزيزم با يه بار بد شکل نميشه... بالاخره راضي شد.
به صورت چهار دست و پا قرار گرفته بود. منم رفتم پشتش. بهش گفتم که حاضري که با حرکت دادن سرش آمادگي خودش رو اعلام کرد. بعد کيرم رو کم کم وارد سوراخ تنگ کونش کردم. بعد يکدفعه با فشار تا ته کردم تو کونش.يه دفعه يه جيغي زد که هنوز هم گوشم داره سوت ميکشه...
راست ميگفت انگار که هيچ کس کون اين دختر رو کشف نکرده بود.
کيرم هنوز تو کونش بود که کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن. کم کم داشت خوشش ميومد. بعد از چند بار جلو عقب کردن هم که ديگه داشت ميگفت:دارم جر مي خورم....عجب کيري....دارم گائيده ميشم تند تر... تند تر...
با هربار تو رفتن کيرم شکمم به کونش برخورد ميکرد و يه سري موج هايه قشنگ رو کونش نقش مي بست که با ديدن اين منظره قشنگ بيشتر تحريک مي شدم....آب داشت ميومد.
چاره اي جز بيرون کشيدن کيرم نداشتم گفتم نگار آبم داره مياد.....
برگشت و تموم آبم رو خالي کردم رو سر و صورت و سينه هاش.... بعد هر دو باهم بيحال و خسته افتاديم رو تخت بغل هم.
نگار گفت: بابک دقت کردي وقتي آب تو اومد آب اين پسره هم تو اين فيلم سکس اومده... راست ميگفت برگشتم يه نگاه به مانيتور انداختم پسره هم مثل من ريخته بود رو سر و صورت دختره !!!
بعد از کلي لاس زدن دوباره باهاش گفتم من ديگه ميرم. امروز خيلي کار و کاسبي خوب بود.
گفت: ميدوني چرا دوتا پيتزا سفارش دادم؟
گفتم نه گفت واسه اينکه ميدونستم بعد از کلي حال کردن هر دوتامون گشنمون ميشه. پيش خودم گفتم که راست ميگه منم گشنم شده.
با هم ديگه نشستيم غدا خورديم....
بعد از اون ماجرا چتد روزي بود که ديگه نگار نيومد مغازه.يه روز که اومد گفت: بابک واسه هميشه قصد داريم که بريم دبي زندگي کنيم. منم جلويه مهران و چند تا مشتري اون رو بغل کردم و بوسيدمش.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#14 | Posted: 26 Jun 2010 16:03
منشی های پیرمرد

من معمولا هر از چند گاهی منشی شرکتم رو عوض میکنم ...
اینطوری بهتره برای اینکه اولا کسهای جدیدتری گیرم میاد و بعدش اینکه پابند نمیشم....
بهرحال دفعه قبل که اگهی دادم متقاضیان زیادی داشتم . من طبق معمول و بعد از اینکه ازشون تقاضا نامه و سابقه کار میگیرم یه چند سوالی هم میپرسم مثلا سرعت تایپ کردن... زبان انگلیسی... و اخرش هم اینکه بتونه اضافه کاری کنه... طرف هم اگه اینکاره باشه که خوب میفهمه من چی میخوام...
بهر حال این منشی جدیدم بعد از اینکه همه سوالات رو ازش کردم به من گفت که از اقای فلانی (که اونم تقریبا هم شغل منه) برام یک معرفی نامه داره ازش گرفتم ( پاکت نامه در بسته) و گفتم که در صورت قبولی بهش تلفن میزنم...
پاکت نامه رو گرفتم و گذاشتم لای پروندهش و اونم رفت.... یه روز که تو تقاضا نامها نگاه میکردم چشمم به این معرفی نامه خورد و بازش کردم که بخونم... نوشته بود که..... سلام و احوال پرسی و .... بعله این خانم خیلی در کارش مهارت داره.... وقت شناسه... محرم اسرار شرکته و از این حرفا ولی آخرش نوشته بود که " اما مهارت اصلی این خانم تو ساک زدنه!!! بطوریکه میتونه یک توپ تنیس رو از داخل شیلنگ آب ساک بزنه بیاد بیرون..." من خیلی تعجب کردم ولی از طرف دیگه حالم خراب شد... با اینکه دیر وقت بود به دختره زنگ زدم و گفتم اگه میتونه از شنبه بیاد سر کار...
بهر حال شنبه اومد و من چیزی بروش نیاوردم... تا اینکه دو سه روز بعد تقریبا نزدیکهای ساعت چهار بعد از ظهر که بقیه کارمندام رفتن صداش کردم تو اتاقم و گفتم خانم فلانی...من لنز چشمم افتاده رو زمین نمیتونم پیداش کنم ممکنه شما یه نگاهی بندازی...
گفت کجا؟؟ گفتم اینجا و پشت میزم رو نشون دادم گفت حتما و امد و شروع کرد چهار دستو پا رو زمین گشتن.... منم رو صندلی نشسته بودم... و همینطور که کل و کپلش رو دید میزدم با خودم میگفتم چه جوری شروع کنم.... که یهو خودش برگشت و گفت من که چیزی اینجا نمیبینم.... بذارید اون جا رو نگاه کنم اینو گفت و دستشو آورد طرف زیپ شلوارم و بی رو درواسی زیپم رو کشید پائین... من کف کرده بودم ... دلم هور هور میکرد کیرمو دراورد شروع کرد میکیدن.... واااای ی ی چه دهنی....داغ ..مرطوب....تنگ...چشمهاش اول بسته بود ولی بعدش شروع کرد زل زل تو چشم من نگاه کردن و همزمان کیر منو گرفته تو دهنش و هی سرشو میچرخوند ....عقب و جلو... وآآآا ی ی ی داشتم میمردم... از صدتا کوس بیشتر مزه میداد ... دهنشو تنگ تر کرد و شروع کرد مثل آبنبات میکیدن....کیرمو از دهنش بیرون کشید ...داد بالا و شروع کرد از زیر خایه هام تا نوک کیرم لیسیدن...به نوکش که میرسید میکرد تو دهنش.. میمیکید... منم هیچی نمیفهمیدم و فقط قربون صدقش میرفتم تا اینکه دیدم داره ابم میاد گفتم آآآآآاا اونم دستهاشو برد دور کونم منو بغل کرد سرشو رو کیرم فشار داد بطوریکه تمام کیرم تو دهنش رفت....سر کیرم(کله گربه) رو تو حلقش حس میکردم گفتم آآآآبم داره میاد .. تکون نخورد.... تو چشام زل زده بود.. منم ابم رو تو دهنش ریختم... بی حال رو صندلی ولو شدم... یه چند لحظه صبر کرد.... لباشو دور کیرم حلقه کردو اروم آروم کیرمو از دهنش بیرون کشید ....حتی یه قطره هم بیرون نداد.... .سه چهار ماه بعد تو یه مجلسی اون دوستم رو که این منش رو بهم معرفی کرده بود دیدم ازش خیلی تشکر کردم و بهش گفتم که خیلی از منشیم راضیم....دوستم ابراز بی اطلاعی کرد و گفت که منظورم رو نمیفهمه و اصلا نامه ای به من نداده.....تازه من فهمیدم که جریان چیه...نگو این دختر خانم خودش اون معرفی نامه رو نوشته و به من داده......

Yes.?
     
#15 | Posted: 4 Jul 2010 04:27
خانوم دكتر

خسته و کوفته وارد اتاقم شدم . ساکم رو يه گوشه ايي پرتاب کردم و بدون اينکه لباس هام رو در بيارم روي تخت ولو شدم . توي تمرين يکي ازبچه ها ، بد جوري بهم تنه زده بود . تمام استخوانهام درد ميکرد . انقد خسته بودم که حتي حوصله دوش گرفتن هم نداشتم ، نه تو باشگاه و نه تو خونه . بيخوابي پدرم رو در آورده بود . شب قبل به اتفاق جميع خانواده ، خونه عمو نادر بوديم . جشن تولد پسرعموم شايان بود . يه پسر تپل مپل ، 4 ساله وشيرين زبون که هرچقدر هم که دوراز چشم زن عمو لپاش رو ميکشيدم ، بازم سير نميشدم . دست خودم که نيست که . از بچگي به مقوله " لپ " علاقه داشتم . يکي هم نيست به ما بگه : آخه تو هم کسخلي که با اين سنت ، به جشن تولد يه بچه 4 ساله ميري و حکما ً کادو هم ميخري . اما نه ، شرکت تو اينجور مهموني ها و مراسم ها يه فلسفه وجودي داره که همانا اين است : هر جا دختر عمه باشه ، ما هم هستيم . بعله ، زياد از موضوع پرت نشيم . ( که اگه بشيم ، ميفتيم و دست و پامون ميشکنه )داشتم ميگفتم که شب ساعت 1:30 رسيديم خونه و من چون خواب از سرم پريده بود ، نشستم پشت کامي جون تا ببينم دنيا دست کيه ؟ بعد از مدتي کس چرخ در وب و گذرانيدن وقت ساعت 4:30 صبح يادم افتاد که بابا خوابيدني هم هست ، لذا با چشماي پف کرده رفتم که مثلتا ً بخوابم . خير سرم هنوز چشام گرم نشده بود و هنوز زنيکه جينده رو نکرده بودم ( خوابهاي ما هم سيخ سيخيه ) که ، با نوازش پر مهر و محبت لنگه دمپايي مادرم ، بيدار شدم و با هر مکافاتي بود خودم رو به کلاسهاي صبح رسوندم . ناهار هم تو سلف دانشگاه ؛ اگه بشه اسمش رو غذا گذاشت ؛ و بعد کلاسهاي بعد از ظهر و بعد هم مستقيم به سمت باشگاه و تمرين و اون برخورد کيري ، حالا هم که رو تخت ولو بودم . و خوابيدم ... ******************* صبح که بيدار شدم ، رفتم که يه دوش بگيرم ، شايد که خستگي از تنم در بره . -- تو که معناي عشقي ، به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار صدا کن اسممو ، از کنج شب ، از لب ديوار براي زنده بودن دليل آخرينم باش ، ..... همينجورکه مشغول خوندن بودم ، متوجه يه سري لکه هاي قرمز رو بدنم شدم . ازاونجا که به خيلي چيزا من جمله :6 -365 روز سال ، همه گل هل ، انواع و اقسام خوراکي ها و .... حساسيت دارم ، به تخم چپم حواله کردم ، گرچه اين دفعه يک کم تفاوت داشت و بيشتر شبيه جوش بود تا لکه ، ولي با خودم گفتم که حتما ً اين مدل جديده و همينطور که به ياد خواب ديشب ، جق ميزدم ، خوندن رو هم ادامه دادم : -- ماندم در انتظارت ، شهلا چه بيوفايي ! شهلاي من کجايي ؟ شهلا چه بيوفايي !
بعد از حموم ، دو ساعت با موهام ور رفتم تا درست بشه . اين " تن تني " هم که اون سالها مد شده بود و ما، کسخلا ميزديم کيري ترين مدل مويي بود که تا حالا داشتم ، پدر آدم در مياد تا موهاي جلو رو فر بده بالا . به هر حال ناشتايي رو خوردم و يا علي مدد . روز از نو و روزي از نو . بايد از اون سر شهر پا ميشدم ميومدم اين سر شهر که مثلا ً برم دانشگاه و چيز ياد بگيرم و مهندس بشم و به مملکتم خدمت کنم و اينجور کسشعرا . خوبيش اين بود که امروز فقط يه درس2 واحدي داشتم که اونم ساعت 10 شروع ميشد . تو کلاس نشسته بودم و به کس گفتن هاي استاد گوش ميدادم که ، کم کم حس کردم تنم ميخاره ! ! ! يعني چي ؟ يهو به ياد صبح و اون جوشهايي که ديده بودم افتادم . مخم سوت کشيد . نکنه يکي از اين کسايي که کردمشون مريض بوده و حالا کار دستم داده ؟ اگه اينجور بود که بيچاره ميشدم ، ولي نه اين اواخر از روش نوين " کاندو ماي زيشن " استفاده کرده بودم . ولي اگه مرضي بود که با تماس هم سرايت ميکرد چي ؟ تو ذهنم شروع کردم به Search کردن ، که چه مرضهايي با جوش و خارش و اين حرفها همراه هستن و دوره پنهانشون چقدره و اين که اين اواخر چه کسايي رو کرده بودم . بد جوري تو فکر بودم . - هري ، هري ، کلاس تموم شد . نمياي بريم ؟ -- ها ، ... ، آها . اومدم . ******************** تا غروب خارشش بيشتر هم شد . ديگه صبر جايز نبود . حتما ً بايد ميرفتم دکتر . يه دکتر خوب هم ميشناختم . سال قبل که خواهرم يه بيماري قارچي گرفته بود ، براي درمونش تقريبا ً به تمام دکترهاي متخصص پوست شهر سر زديم ، تا بالاخره يکيشون ، بيماري رو تشخيص داد و درمونش کرد . يه خانم دکتر که حداکثر 30 سالش بود . يکي از جوانترين متخصصين شهر و يا حتي کشور . با توجه به مدارکي که داشت ، مطمئنا ً کلاسهاي دوره دبستان رو جهشي ، گذرونده بود که تو اين سن تخصصش رو گرفته بود . يه دختر خوشگل و لوند که معلوم نبود ميخواست نصيب کي بشه . خيلي منظم و مرتب بود . تواون 6 ،7 باري که ديده بودمش ، يه بار نشده بود که روپوشش تميز و صاف و اتو خورده نباشه . يه عينک چشم بادومي هم داشت که کمتر به چشش بود و اکثرا ً دور گردنش آويزون بود . خيلي خوش اخلاق و شوخ بود و خيلي گرم ميگرفت . نميدونم با همه اينجور بود يا واسه ما پارتي بازي ميکرد ، آخه خانم خواهر دوست خواهرم بود . فهميدين ؟ يا دوباره بگم : خواهر دوست خواهرم . ازش خوشم ميومد . خيلي راحت با ديگران ارتباط برقرار ميکرد ، حتي اگه اولين باري هم بود که طرف رو ميديد . مطبش سر راهم بود . ميتونستم شب موقع برگشتن از باشگاه يه سري بهش بزنم . ******************** طبقه چهارم ،از آسانسور که ميومديم بيرون ، در روبرو ، مطبش بود ، ولي الان يه تابلو ديگه سر درش زده بودن : آقاي سينا خسروي ، وکيل پايه 1 دادگستري . نتونستم جلوي خندمو بگيرم . وکيل ! اونم تو ساختمون پزشکان ! اين ديگه کدوم کسخلي بود . رفتم تو . منشيش پشت ميز نشسته بود و داشت با کامپيوتر کار ميکرد . مثل اينکه داشت يه چيزي تايپ ميکرد .حکما ً اونم فهميده بود ملت اينجابي خيرهستند ، داشت کمک ما يه داستان براي " تپه سيخي " مينوشت ، چميدونم . -- سلام خانوم . + سلام . چه کاري مي تونم براتون انجام بدم ؟ -- ( تو همون داستانت رو بنويسي کلي کار برامون انجام دادي ) ببخشيد ، اينجا قبلا ً مطب خانوم XXX بود ، ميخواستم بپرسم شما آدرس جديدشون رو ميدونيد ؟ + خواهش ميکنم . بله . طبقه دوم ، شماره 8 . -- خيلي ممنون . ببخشين که مزاحم شدم .

+ خواهش ميکنم . -- خداحافظ . + به سلامت . پله ها رو دوتا يکي اومدم پايين و وارد مطب شدم . واي خدايا . گوش تا گوش ، آدم نشسته . يعني همشون مريضن ؟ خيلي کارش گرفته ها . مثل اينکه به جز مطب منشي رو هم عوض کرده بود . قبلا ً يه زن منشيش بود ولي حالا يه دختر حدودا ً 25 ساله پشت ميز نشسته بود . يه روسري آبي سرش بود و يه مانتو سياه تنش ، خيلي ساده ولي مرتب . بعد از کلي گلو صاف کردن رفتم جلو . -- سلام . خسته نباشيد . × سلام . خيلي ممنون . بفرماييد . امرتون ؟ -- ( امروز چه منشي هاي باکلاس و لفظ قلمي گيرمون مياد ) ببخشيد ، يه وقت ميخواستم . × براي امروز ؟ -- بله . اگه ميشه . × بله . حتما ً ، ولي ممکنه زياد طول بکشه . -- مسأله ايي نيست . × اسمتون ؟ -- پاتر ، هري پاتر × بله . تشريف داشته باشيد ، نوبتتون که شد ، بهتون اطلاع ميدم . پول رو بهش دادم و رفتم يه گوشه نشستم . خوب شد که تو راه يه روزنامه ( فکر کنم خبر ورزشي بود ) خريده بودم . ازتو کيفم در آوردم تا بخونم .ولي احساس عجيبي داشتم ، راحت نبودم .سرم رو آوردم بالا ، ديدم جمعيت حضار همشون زل زدن به من . چه چيز غير عادي تو من وجود داشت که اينجوري نگام ميکردن ؟ نکنه ، زيپ شلوارم باز بود؟ زير چشمي يه نگاه کردم . نه ، بسته بود که . پس چي ؟ چشم بصيرت رو که يه دور چرخوندم ، گوشي اومد دستم . تو کل اون خلق ا... که اونجا بودن فقط من يکي مرد بودم . باقي همه آبجي . همشون هم از اون کلاس بالا ها که حتما ً اومده بودن دستورات جديدي براي جوون نگه داشتن پوست صورتشون بگيرن . تريپ مايه داري و بيخياليه ديگه . شايد براشون سئوال بود که يه مرد پيش يه دکتر متخصص پوست ، اونم از نوع زنش ، چيکار داره ؟ کسخولي از خود ما مرداست ديگه . زياد به اين جور چيزا اهميت نميديم . که آره بالاي ابروم مثلا ً چين برداشته و اين حرفا . خب تقصير خودم بود ، از روي کون گشادي حوصله نداشتم برم دنبال يه دکتر ديگه ، تازه هردکتري که خانوم دکتر نميشه . بنابراين تموم اون نگاه هاي مشکوک رو به تخم هاي دوگانه صادر کردم و مشغول خوندن روزنامه شدم . محض خنده بگم که ، تقريبا ً نصف مطالبش مربوط به آشتي رهبري فرد و پروين بود ، نميدونم دفعه چندم ولي يکي از اون دفعه هايي بود که آق بهروز با گل و شيريني رفته بود سر تمرين . اين پرسپوليسي ها هم بعضي موقع ها يه دفعه کسشون ريپ ميزنه . بگذريم . بعد از يه ساعت و نيم معطلي ، نوبت ما شد که بريم تو . در زدم و وارد شدم . تو همون نگاه اول منو شناخت . -- سلام . - اوه ، سلام هري ، چطوري ؟ خوبي ؟

(نگفتم . ديدين چه زود خودموني شد ) -- خيلي ممنون . خوبم . شما چطور ؟ - منم بد نيستم . خانواده چطورن ؟ خواهرت ؟ -- مرسي ، همه خوبن . سلام دارن خدمتتون . ( رفتم و جلوش روي صندلي نشستم ) - رفتين و ديگه به ما سر نزدين ها . -- دورادور جوياي احوالتون بوديم . - خب ، چي شده يادي از ما کردي ؟ از اين ورا ؟ -- هيچي ، دلم تنگ شده بود ، اومدم بهتون سر بزنم . - هنوز هم همونطور شوخ هستي . -- اه ، واا... راست ميگم . ناراحتي برم ؟ - خيلي مسخره ايي . ( حالا که خواهرم همرام نبود ، خيلي راحت تر باهام حرف ميزد ) -- بابا آخه تو ميگي ديگه . آدم سالم که پا نميشه بياد دکتر ، لابد مريضم ديگه . - چي شده ؟ خدا بد نده ؟ -- راستش از ديشب ، چند تا جوش قرمز رو تنم در اومده که بد جوري هم ميخاره . نميدونم چيه . - ميشه ببينم ؟ -- بله ، البته . پيراهنم رو از شلوارم در آوردم و زدم بالا . از چيزي که ديدم وحشت کردم . تموم تنم پر از جوش بود . فهميد که حالتم تغيير کرده . - چيزي شده ؟ بهت زده بودم . جوابشو ندادم . - پرسيدم ، چيزي شده ؟ -- نه ، ..... يعني آره . امروز صبح 3 ،4 تا بيشتر نبود . حالا اين همه شده . - آها . قديما که با خواهرم ميومديم ، تا چشمم بهش ميوفتاد و صداي باحالش رو ميشنيدم ، کيرم شق ميکرد ، خفن . اما الان نه . همش به فکر مرضم بودم . خانم دکتر محو تماشا شد . خيلي حال ميکرد که به يه تن صاف و صوف و تريپ پرورش اندامي ! ! ! ! نگاه ميکرد . شهوت از نگاهش ميباريد . استغفرا... ، ببين داره شر درست ميکنه ها . براي اين که حواسش رو پرت کنم دستم رو آوردم جلو و مشغول خاروندن شدم . - خيلي ميخاره ؟ -- اوهوم . - خب ، حالا نخارون ، تنت زخم ميشه . برو رو تخت دراز بکش . بايد دقيقتر نگاه کنم . -- چشم . پا شدم و رفتم روي تخت خوابيدم . يه دستکش نايلوني ؛ از اين يه بار مصرفا ؛ دستش کرد و اومد جلوي تخت ايستاد . دکمه هاي لباسم رو باز کرد ، عينکش رو به چشمش زد و سرش آورد جلوتر و مثل نديد بديد ها به جوشها خيره شد . يعني که چي ؟ يهو وحشت کردم . نکنه يه مرض ناشناخته باشه ، چرا اينجوري نگاه ميکنه ؟ نکنه تو کل اين دنياي پتياره کيري ، من اولين نفري باشم که اين مرض رو گرفتم . نکنه بميرم ؟ دستش رو گذاشت رو يکي از جوشها و شروع کرد به برانداز کردنش . -- چي شده ؟ مرضم چيه ؟ قيافش خيلي جدي شده بود . خنده ايي که هميشه رو لباش بود ، محو شده بود و خيلي متفکرانه داشت نگاه ميکرد . -- بگين ، من طاقت شنيدنش رو دارم .// بابا تو چقد کسخلي // - شايد .... . نه فکر نکنم .تو اين سن ، بعيده . - اين جوشها فقط روي سينه و شکمتون هست ؟ -- نميدونم . نگاه نکردم . گفتم که صبح چند تا بيشتر نبودن . - ممکنه که جاهي ديگه هم باشه ؟ سر ، صورت ، دست يا پاتون ؟ جاي ديگه ايي احساس خارش ميکنيد ؟ -- نميدونم واا... . - ا .... ، ببخشيد ، ولي بايد سر آلتتون رو ببينم ! جان ؟ ميشه ؟ سر چي چي رو ببينين؟ حالا درسته که ما يه چند تايي هم کس کرده بوديم و خجالت هم تو مراممون نبود ، ولي اون فرق ميکرد . طرف به خاطر دادن ميومد ، ما هم به خاطر کردن ميرفتيم . اينه که زياد برامون مشکل نبود . اما حالا ، يه زن ، اونم آشنا و نه غريبه ، رو کرده بود و گفته بود که : ........... بابا من اگه پيش دکتر مرد هم ميرفتم ، عمرا ً نشون نميدادم . حالا چيکار ميکردم ؟ تو بد وضعيتي قرار داشتم ، اگه ميکشيدم پايين ، ديگه روم نميشد تو صورتش نگاه کنم ، اگه نميکشيدم باز هم ديگه نميتونستم مثل قبل باهاش راحت حرف بزنم . خدايا خودت به خير و خوبي و خوشي تمومش کن . گرچه سخت بود ، ولي خيلي سريع ، قبل از اينکه ناراحت بشه و يا فکر کنه خجالت ميکشم ، تصميمم رو گرفتم : -- (با اجازه بزرگترها ) بعلــــه. ( بابا ملت بيخير ، همين جور دست به خوايه نشينين ، داستان که نمينويسين ، حداقل موقع بله گفتن ما کـِـل بزنيد .) به قد کفايت شلوارو بعد هم شورت رو کشيدم پايين و بعد دوباره دراز کشيدم و چشمامو بستم . ديگه کاري بود که شده بود . تموم شد رفت . دلم ميخواست آب بشم برم تو زمين . پرنده بشم برم تو هوا ، ولي اونجا نباشم . احتمالا ً فکرکرده بود که از اين مرضهاي جنسي و اين جورچيزا گرفتم که يه همچين درخواستي کرده بود . با کارهايي که من ميکردم ، بعيد هم نبود . - چند تاشون هم که اينجا هستن . قبلا ً بودن ؟ سرم رو آوردم بالا ، بيچاره راست ميگفت ، درسته که روي خود حضرت کير ، بکر و پاک بود ، ولي روي دسته و دور و اطراف ، چند تايي جوش بودن که يکيشون خيلي بزرگ بود . -- نه ، مثل اينکه اينا هم تازه در اومدن . دوباره سرم رو گذاشتم روي تخت . خيلي به خودم فشار مياوردم که فکرم منحرف و در نتيجه کيرم شق نشه ، که اگه ميشد بدجوري ضايع بازي بود .قبول کنيين که کار سختيه . دوشب قبل يه فيلم سوپر ديده باشين ، شب قبل يه خواب سوپر ديده باشين ، حالا هم "لخت العورت" ( اينم يه اصطلاح جديد ديگه ) رو تخت باشين و يه دختر باحال هم دستش دور و ور کيرتون بچرخه ، اونوقت حضرت کير ياد دوست قديميش "خانم کس " نيفته و بلند نشه . خيلي سخته . با دست چپش سر کيرم رو بلند کرد و هل داد طرف شکمم ، بعد هم با دست راست مشغول چک کردن زيرش و تخمين مبارک شد . صب کنيد ، صب کنيد ، تند نريد ، پياده شين با هم بريم . شما چرا انقد فکرتون منحرفه . يک کم مثبت فکر کنيد . بابا طرف دکتره . حق داره که همه جوانب امر رو در نظر بگيره ، بايد همه چيز رو درست و حسابي ببينه تا بتونه تشخيص بده و درمان کنه . همينجور که به کارش ادامه ميداد گفت : - خوب ، مشکل خاصي نيست ، گرچه تو اين سن خيلي مشاهده نشده ولي غير ممکن هم نيست . خب ، خدا رو شکر ، پس چرا ولمون نميکني بريم دنبال کارمون ؟ ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم . با همه جاي بدنم ور ميرفت ، مگه ميشد بالا نياد . چشمم رو باز کردم و يه نگاه انداختم . بله ، شق کرده بود اساسي . لازم نبود سرم رو بالا بيارم ، تو همين حالت دراز کش هم به خوبي معلوم بود .زير چشمي يه نگاهي هم به خانوم انداختم . نيشش باز شده بيد . بله خوب ، خنده هم داره . ما رو بگو که اختيارمون رو داديم دست اين . بالام جان به چي ميخندي ؟ کس کيش ، تو هم اگه دو دقيقه تو کست انگشت کنن ، سينت سيخ ميشه مياد بالا ، آه .... ، به چه گندگي . پس به چي ميخندي ؟ ها ؟ ( احتمالا ً به زمين خوردن دلقک ) ديگه داشت تحملم تموم ميشد ، يکي نيست بهش بگه که بابا ، اينجا که کلاس آناتومي نيست که. ديگه شورش رو در آورده بود . يه معاينه معمولي که انقد طول نميکشيد . لابد خانوم از گروه " في قلوبهم مرض ٌ " بود . ما هم که ديگه صبر ايوب نداريم . ديگه قاط زدم . هر چي ميشه بذار بشه . اختيارم دست خودم نبود . نميدونستم چيکار دارم ميکنم . دستم رو بردم و کونش رو چنگ زدم . اين کارم کاملا ً غير ارادي بود . وقتي که تو موقعيتش قرار بگيريد ، ميفهميد که چي ميگم . شلوار جين پاش بود واسه همين نميشد قشنگ بهش مسلط شد . از کارم پشيمون شدم ، اومدم دستم رو بکشم عقب که ديدم خانوم مقابله به مثل انجام داد و تو يه حرکت سريع کيرم رو تو دستش گرفت . مثل اينکه منتظر همين لحظه بود . تا اومدم به خودم بجنبم ، کيرم تو دهنش بود . خب ديگه ، دندون اسب پيش کشي رو که نميشمرن ، درست گفتن که از تو حرکت ، از خدا برکت . حالا که خودش جور شده بود ، بايد حداکثر استفاده رو ميبردم . همونطور که اون کارش رو انجام ميداد ، من هم بيکار ننشستم . دوباره دو تا دستم رو بردم جلو و شروع کردم به باز کردن دکمه هاي شلوارش ، بعد کمي رو به جلو خم شدم تا ديد بهتري داشته باشم . حالا راحت تر ميشد با کونش ور رفت . از اون کوناي "جنيفر لوپز" ي باحال بود .

نه ورقلمبيده بود و نه پلاسيده بود . ميخواستم يواش يواش دستم رو ببرم تو شورتش که حس کردم اگه ادامه بده ، هر لحظه ممکنه آبم بياد . براي همين ، دستم رو گذاشتم رو قفسه سينش و آروم هلش دادم عقب که ولش کنه . خيلي زود متوجه منظورم شد و خودش رو کشيد کنار . يه نفس عميق کشيدم . احساس خوبي داشتم . روي تخت نشستم ، دستاش رو گرفتم و آوردمش جلوي خودم . چشم تو چشم . اما هنوز يه جوراي خاصي بودم ، هنوز باورم نميشد که خانوم دکتر هم ، آره . مگه ميشد ؟ اين همه ناز و ادا ، پشت چشم نازک کردنا ، سنگيني و وقار ، همه دود شده باشه ؟ صورتش رو آورد جلو تا بوسم کنه . آخيش . چقدر لباش گرم بودن . لبهاش رو گذاشت رو لبهام ، يعني در واقع لب بالايي ام رو بين دو تا لبش گرفته بود . ولي ولش نميکرد ، تو همون حالت فکش رو تکون ميداد و با لبم بازي ميکرد . عجب حالي ميداد . چه باحال . يه روش جديد هم ياد گرفتيم . بعد همين کار رو با لب پاييني هم تکرار کرد . همينطور که لب ميگرفت ، دکمه هاي روپوشش رو باز کردم . هيچ تريپ حس در آوردن بلوزش رو نداشتم ، همينجوري زدمش بالا تا جايي که کرستش معلوم شد . خوشبختانه از جلو باز ميشد . تقريبا ً نياز به هيچ کاري نداشت . سفت سفت شده بودن ولي حيفم اومد که يک کم ازشون نخورم . سينه بلوري که ميگن ، همين بود . تا اونجا که ميتونستم سينه هاش رو تو دهنم فرو ميکردم و بعد زبونم رو دورش ميگردوندم و باهاش بازي ميکردم . خوب که سير شدم ، دستام رو بردم زير رونهاش و بلندش کردم . آوردمش بالا و روي پاهام نشوندمش . دوباره شروع کردم به لب گرفتن . بعد ولش کردم و روي تخت دراز کشيدم . شورتش رو در آورد و اومد بالا . کيرم رو که مثل يه "ستون بتوني 18 شاخه ميله گرد 16" سفت شده بود ( آخر تشبيه ) گرفت تو دستش و خيلي آروم روش نشست . همينطور که کيرم رو تو کسش ميکرد ، بدنش رو آروم تاب ميداد . اين کارش يه حرکت موجي ايجاد ميکرد که خيلي حال ميداد . وقتي تا ته روش نشست ، دو تا دستش رو گذاشت روي سينم و شروع کرد به بالا و پايين کردن . زل زده بود تو چشمام و خيلي آروم کارش رو انجام ميداد . منم همينجور که لبخند ميزدم نگاش ميکردم . آرامش عجيبي احساس ميکردم . هيچ حرفي نميزدم ، حتي سعي ميکردم که آرومتر نفس بکشم تا اون احساس خوب رو از دست ندم . واسه اون هم همينطور بود . حس ميکردم کيرم انقد تو کسش گنده شده که هر لحظه ممکن بترکه . دستم رو بردم زير کونش تا کمکش کنم تا ريتم کار تند تر بشه . صداي نفس کشيدنمون بلند تر شده بود . ديگه به اوج لذت رسيده بودم . ولي خودم ميدونستم که تو اون حالت خيلي سخت ممکنه که آبم بياد . -- پاشو . - چيکار ميخواي بکني ؟ -- جاهامون رو عوض ميکنيم . - چرا ؟ -- اه ، چقد سيم جيم ميکني . اينجوري راحت نيستم . - خب حالا ، چرا قهر ميکني ، باشه . پا شد و خودش رو کشيد کنار . اي پدر کون گشادي بسوزه ، به جاي اينکه بيام پايين تا اون بخوابه و بعد من برم روش ، اومدم که مثلا ً با يه چرخش جاها رو عوض کنم ، غافل از اينکه اين تخت ، تخت معاينه است که خيلي هم کوچيکه و بيشتر از يک متر ارتفاع داره ، نه تختخواب خونه . و تالاپ ..... و يه آخ بلند . بعله ديگه ، افتادم پايين . کون کشا ، ميميرن تخت ها رو يک کم پهن تر بسازن ، فکر نميکنن شايد يه وقت دکتر و پرستار هم حشري ميشن و مي افتند به جون همديگه . بالاخره اونا هم آدم هستند ديگه . نميدونستم بخندم يا گريه کنم . تصميم گرفتن در اين مورد خيلي سخت نبود . صداي خنده هاش که تو گوشم پيچيد ، من هم شليک خنده رو سر دادم . تو همين موقع ، يهو صداي در اومد . هول شدم . اونم همينطور . يادم و يادش رفته بود که کجا هستيم . و دوباره صداي ضربات انگشت بود که به در ميخورد . تق ... تق ... تق - بله . بفرماييد . خوبيش اين بود که دور تخت پرده کشيده شده بود و از جلوي مطب کسي نميتونست ما رو تو اون وضعيت ببينه . کسي که وارد شده بود ، چند قدم اومد جلو و بعد ايستاد . × ببخشيد خانوم دکتر ، مشکلي پيش اومده ؟ ( خيالم راحت شد . منشيش بود ) - نه ، چطور مگه ؟ × خيلي طول کشيد ، گفتم شايد .... - نه . مشکلي نيست . فقط شک داشتم ، بايد دقيقتر معاينه ميشد . اينه که طولاني شده . × بله . ا ِ ، ببخشيد ، اگه خيلي وقت ميبره ، به بقيه بگم فردا بيان . - نه لازم نيست . ديگه تموم شد . - پا شيد آقاي پاتر ، شما حالتون خوبه . فقط يه حساسيت فصليه . و بعد يه اشاره به من کرد که تو هم يه چيزي بگو : -- بله . چشم . همين الان . و همونطور که رو زمين نشسته بودم ، پايه هاي تخت رو تکون دادم که مثلا ً دارم از رو تخت ميام پايين . × خب ، امري نيست ؟ - نه ، تا چند دقيقه ديگه که من نسخه اين آقا رو بنويسم ، نفر بعدي رو بفرستين . × بله خانوم دکتر . ببخشيد . و بعد رفت بيرون . با صداي بسته شدن در ، از روي تخت اومد پايين و شروع کرد به پوشيدن روپوشش . -- هنوز تموم نشد که ؟ - نه ديگه . بسه . خيلي بد شد ، الان بيشتر از نيم ساعته که اينجايي . و راه افتاد به طرف ميز کارش . دويدم و از پشت بغلش کردم . -- حالا دو دقيقه هم روش . - نه ترو خدا . خيلي بد شد . -- ميخواي ضد حال بزني ؟ - نه ، .... -- پس چي ؟ - خيلي خوب . زود تمومش کني ها . -- چشم . امر ، امر شماست . خيلي سريع روپوشش رو زدم بالا و شلوارش رو کشيدم پايين . از بس هول کرده بود ، شورتش رو نپوشيده بود . دستاش رو گذاشتم روي ميز و کونش رو کشيدم عقب ، خودم هم رفتم پشتش ايستادم . کيرم رو با دستم گرفتم و هلش دادم تو کسش ، بعد دودستي کمرش رو گرفتم و بقيه ماجرا . بعد از يه مدتي که سرعت و شتاب رو زياد کردم و به نفس نفس افتادم ، فهميد که داره آبم مياد .

با پاهاش سطل زباله رو که زير ميزش بود کشيد بيرون و گفت بريز اين تو . کيرم رو که به علت اصطکاک زياد قرمز شده بود کشيدم بيرون و گرفتمش جلوي سطل . دو سه بار که روش دست کشيدم ، آبم با شدت بيرون اومد . سر کيرم رو خم کردم تا همش ريخت توي سطل . واي چه باحال . حس خوبي داشتم . سرم رو که آوردم بالا ديدم نيست . فهميدم که رفته دستشويي . چند تا دستمال از رو ميزش برداشتم و خودم رو خشک کردم . ديگه وقت نبود که من هم برم دستشويي . شلوارم رو پوشيدم و سر و وضعم رو مرتب کردم . وقتي که از دستشويي اومد بيرون رفتم طرفش . -- دستت درد نکنه . - خواهش ميکنم . -- ببخشيد که زحمت دادم . - خبه خبه ، چه تعارفي هم ميکنه . بچه پررو . -- داشتيم ؟ - نه نداشتيم ، تازه خريديم . هر دو تا خنديديم . بعد يه ماچش کردم و اومدم بيرون . نگاه هاي معني دار جمعيت منتظر که در اتاق انتظار چرت مينداختن رو به ليميت چپ پسرم ( کپي رايت اين کلمه متعلق به پسر عموم هستش ) ماکول کردم و ساکم رو برداشتم و بعد از خداحافظي با منشي از مطب اومدم بيرون . يه نگاه به ساعتم انداختم .10 شب بود . خيابون هم کم کم داشت خلوت ميشد . جون ميداد واسه پياده روي ولي جون شما اصلا ً حسش نبود . يه تاکسي دربست گرفتم و صافتقيم رفتم خونه . تازه يادم اومد که در باره مريضيم ازش نپرسيده بودم که بفهمم بالاخره چيه ؟ حوصله شام خوردن نداشتم ، رفتم تو اتاقم و همونطور که خودم رو ميخاروندم خوا

این كاربر به درخواست خودش بن شد
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
#16 | Posted: 4 Jul 2010 16:12
سکس با خانوم معلم

‫سلام به تمامی دوستان بعد از این مدت كه من داستانهای شما رو خوندم خواستم از قافله عقب نیفتم و خاطره‬

اولین سكس خودم رو براتون تعریف كنم‬ . ‫این برنامه برمیگرده به سال ۷۰ یعنی زمانی كه من سالهای آخر

مدرسه رو میگذروندم ما توی یه آپارتمان ۴ ‫طبقه زندگی میكردیم طبقه اول این خونه یه خانوادهای بودن

كه یه پسر همسن من داشتن البته بغیر از اون ۳ ‫تا بچه دیگه هم بودن كه دختر بزرگشون ازدواج كرده بود و

یه دختر ۲۵ ساله و دو تا پسر توی خونه بودن و‬ ‫خانم این خونه كه اسم زیباش برای همیشه تو ذهن من نقش

بست فریبا بود این خانم معلم بود و صبحها همون‬ ‫ساعتی كه ما به مدرسه میرفتیم ایشون هم به مدرسه میرفت.

فریبا خانم بعد از مدرسه كه خونه میومد توی‬ ‫خونه لباس راحتی تنش میكرد یعنی راحت بگم لباس خواب میپوشید

و زیر اون هم معمو ً یه شورت مشكی‬ تنش میكرد بدون كــرست و اون سینههای خوش فرمش رو به نمایش

در میاورد و من هم به بهانه درس‬ ‫خوندن با آقا پسر ایشون همیشه خونه اینها بودم ولی اصل ماجرا چیز

دیگه ای بود و اون هم دید زدن سینه ها‬ وهیكل زیبای فریبا بود‬ .


‫یه روز صبح وقتی داشتیم میرفتیم مدرسه فریبا هم با عجله اومد سوار اتوبوس بشه اون وقتها هنوز اتوبوسها‬

‫جدا نبود و آخر عشق و حال بود راننده اتوبوس كه با من آشنا بود میخواست راه بیفته كه من گفتم نگهدار‬

‫ایشون آشنا هستن خلاصه فریبا سوار شد و اتوبوس راه افتاد ایستگاه اول و دوم زیاد خبری نبود ولی از‬

‫ایستگاه سوم به بعد شلوغ شد طوری كه مجبور شدیم بریم وسط تا بقیه سوار بشن اونهایی كه اون موقع سوار‬

‫اتوبوس میشدن میدونن وقتی شلوغ میشد در جلو مخصوص خانمها و درعقب مخصوص آقایون بود . طوری‬

‫اتوبوس شلوغ شد كه همه به هم چسبیده بودیم من اص ً متوجه نبودم كه یه پای من به پای فریبا چسبیده بعد از‬

یه ‫مدت كه به خودم اومدم دیدم بهترین فرصت زندگیم جلوی چشمهام داره از بین میره من هم فرصت رو غنیمت‬

‫شمردم و سعی كردم تا جائی كه میشه به فریبا بچسبم در همون حال بودم كه كیرم تا سرحد امكان اومد بالا‬

اتوبوس به قدری شلوغ شد كه من یواش یواش رفتم پشت سر فریبا‬.


‫اولش میترسیدم به بهش نزدیك بشم ولی قربون چاله چولهای خبابونهای تهرون تو اولین چاله همچین كیرم به‬

‫كونش نرمش خورد كه پیش خودم گفتم الان برمیگرده میزنه توی گوشم ولی هیچ عكس العملی ندیدم بخاطر‬

‫همین پرروتر از قبل بهش نزدیك شدم و به بهانه پرسیدن حال پسرش باهاش صحبت كردم و مالوندمش اون‬

‫هم خیلی راحت جواب من رو میداد یه وقت دیدم موقع جواب دادن كونش رو به كیرم فشار میده اول فكر كردم‬

‫به خاطر اینكه صداش رو بهتر بشنوم اینكارو میكنه ولی بعدش دیدم زمانی هم كه نمیخواد حرف بزنه باز هم‬

‫فشار میده من كه داشتم میتركیدم بخاطر شهوت هیچی حالیم نبود پیش خودم گفتم نهایتش ناراحت میشه و پیش‬

مادرم میگه كه چی شده‬! ‫من هم بهانه چاله چوله ها رو داشتم پس خیالم راحت بود شروع كردم به مالیدن كه

از شانس بد من رسیدیم به‬ ‫اون ایستگاهی كه میخواست پیاده بشه هنوز اتوبوس ترمز نكرده بود كه برگشت

گفت چه ساعتی از مدرسه‬ ‫میای خونه؟‬ گفتم ساعت ۲. گفتش ساعت ۳ خونه منتظرت هستم بیا كارت دارم‬.

‫با یه لحنی صحبت كرد كه پیش خودم گفتم بدبخت كونت پاره شد میخواد اول دهنت رو بگاد بعدش ببردت بالا‬

ماجرا رو برای همه تعریف كنه‬. ‫باور نمیكنید ولی اون موقع با ترس گفتم چشم اون روز از درس هیچی نفهمیدم

تا زنگ آخر كه اومدم خونه‬.

‫طبق عادت همیشه رفتم یه دوش گرفتم ساعت رو نگاه كردم ۲:۴۵ بود این یه ربع آخر داشتم سكته میكردم‬

‫خلاصه ساعت ۲:۵۹ شد كه از خونه زدم بیرون و رفتم طبقه پایین سر ساعت ۳ زنگ زدم وقتی اومد در رو‬

‫باز كرد دیدم با همون لباس همیشگی اومده بخاطر همین یه كوچولو خیالم راحت شد چون اگه میخواست بره‬

بالا مانتو تنش میكرد دعوت كرد بیا تو من هم رفتم توی خونه و روی مبل خیلی ساكت نشستم‬.

‫ازم پرسید نهار خوردی با اینكه چیزی نخورده بودم ولی از ترس گفتم آره گفت چایی میخوری یا آبمیوه ؟‬

‫گفتم چایی رفتش برام یه چایی ریخت و گذاشت جلوم خودش هم نشست روبروم چایی مثل زهرمار از گلوم‬

‫پائین رفت وقتی تموم شد بلند شد بدون اینكه چیزی بگه رفت توی راهرو اتاقها پیش خودم گفتم بدبخت وصیت‬

‫خودت رو بكن چون رفت لباس بپوشه بعد از تقریبً ۲ دقیقه كه برای من اندازه ۲ سال گذشت منو صدا كرد‬

گفت بیا كارت دارم‬!


‫با ترس و لرز رفتم طرف اتاق زمانی كه وارد شدم صحنهای رو دیدم كه شاید همه شما بگید دروغه ولی باور‬

‫كنید جز حقیقت نیست فریبا لباس خوابش رو درآورده بود و با یه شورت مشكی جلوم واستاده بود اولش باورم‬

‫نشد فكر كردم دارم خواب میبینم ولی وقتی شروع به صحبت كرد فهمیدم بیدارم و باید جواب بدم ازم پرسید‬

‫خوب توی اتوبوس چیكار داشتی میكردی؟‬ ‫این رو كه پرسید قلبم مثل كون مرغ شروع به زدن كرد اگه

اون موقع دستگاه ضربان قلب بهم وصل میكردن‬ شاید در حدود ۴۰۰ بار در دقیقه حساب میكرد‬ .

گفتم من من من كاری نكردم‬!

‫پرسید پشت سر من وایستاده بودی هی خودت رو به من میچسبوندی كاری نمیكردی؟‬

گفتم خوب اتوبوس شلوغ بود‬!

گفتش حالا كاری ندارم كه چیكار كردی ولی الان میخوام دوباره اون كارو تكرار كنی‬!

‫من رو میگی تو همون لحظه چهارشاخ گاردن بریدم مونده بودم چی بگم كه یهو گفت نكنه میخوای كل‬

ساختمون بفهمن تو چیكار كردی ؟‬

‫سرم رو انداختم پایین گفتم تقصیر من ... كه پرید توی حرفم با داد گفت شلوارت رو دربیار با تعجب گفتم توی‬

اتوبوس كه با شلوار بودم‬!

‫خندید گفت بله ولی من توی اتوبوس اینجوری نبودم یالا دربیار یواش یواش مشغول شدم كه با اخم فریبا‬

‫مواجه شدم و سریع شلوارم رو دراوردم بعد گفت مابقی لباسات بغیر از شورتت رو دربیار اونها رو هم‬

‫دراوردم و با یه شورت و یه كیر از ترس خوابیده جلوش واستادم یه نگاه بهم كرد و با لبخند گفت بیا از پشت‬

‫بهم بچسب رفت طرف دیوار و پشتش رو به من كرد من هم مثل پسرهای خوب به حرفش گوش كردم و بهش‬

‫چسبیدم چشمتون روزهای خوب ببینه تا بهش چسبیدم انگار برق ۵۰۰ ولت بهم وصل كردن كیرم توی یه‬

لحظه یه چشم بهم زدن راست شد تا كیرم رو حس كرد گفت اهان اینطوری بهتره محكم بغلم كن‬.

‫من هم از خدا خواسته بخاطر اینكه سینه هاش رو با دستام لمس كنم محكم بغلش كردم و سینه هاش رو محكم‬

گرفتم باور نمیكنید بهترین لحظه عمرم اون لحظه بود من همیشه به یاد اون سینه ها شبها رو به صبح‬

‫میرسوندم حالا توی دستام بود و داشتم فشارشون میدادم یه چند لحظهای به همین صورت بودیم كه برگشت‬

‫و در حالی داشت روی زانوهاش مینشست گفت اینجوری نمیشه و بدون اینكه چیزی بگه یهو شورت منو از‬

پام دراورد مات ومبهوت مونده بودم چیكار كنم‬!

‫كه گرمایی خاص ولذت بخش روی كیرم حس كردم بله كیرم توی دهن خوش فرم فریبا عزیزم جا گرفته بود‬

و با مهارت خاصی داشت میخورد من كه تا اون موقع سكس نداشتم حس كردم یه چیزی توی بدنم داره با‬

فشار حركت میكنه تا اومدم حرفی بزنم تمام آبم توی دهنش خالی شد اون هم كم نیاورد همش رو خورد‬ ‫!

با خجالت گفتم ببخشید اولش خندید ولی بعدش بهم گفت این دفعه رو هیچ ولی از دفعه بعد بهم بگو داره میاد‬

‫. گفتم چشم‬! ‫بلند شد و دست من رو گرفت و رفتیم سمت تخت شورتش رو دراورد و یه كس صورتی و بی مو

رو انداخت‬ جلوی من مونده بودم چیكار كنم كه خودش گفت حالا نوبت تو بخورش نمیدونستم باید چیكار كنم

ناشیانه‬ ‫شروع به لیسیدن كردم كه حالم داشت بد میشد بلندم كرد و گفت بذار بهت یاد بدم چطور باید اینكارو بكنی‬

‫بعدش پاهاش رو باز كرد و با دستهاش دو لبه كس قشنگش رو از هم جدا كرد وگفت این كوچولو رو این بالا‬

میبینی؟ گفتم آره گفت آروم لیسش بزن نذار زبونت خشك بشه‬.


‫الان كه دارم فكر میكنم میبینم كه تمام كارهائی رو كه توی سكس با یه خانم یادگرفتم مدیون لطف فریبا‬

‫خوشگلم هستم . شروع به لیسیدن كردم اونقدر از این كار خوشم اومد كه متوجه نشدم كه چه مدت ادامه دادم یه‬

‫وقت دیدم كه بدنش به لرزه افتاد و شروع كرد به جیغ زدن اولش فكر كردم بخاطر طولانی شدن لیسیدن من‬

حالش بد شد ولی بعدً متوجه شدم كه این حالت بهترین و زیباترین حالتی كه یه زن دوست داره تجربه كنه‬!

‫بعدش منو بلند كرد و كیر راست و استوار منو نگاه كرد و بعد منو روی كشید همون جوری یه لب گرفتیم و‬

‫چرخیدیم حالا من زیر بودم و اون روی من البته اونموقع بعلت بی تجربگی من اینكار رو كرد چون‬

‫نمیخواست وسط سكس كلاس آموزش داشته باشیم دوباره ازم لب گرفت و شروع كرد به خوردن سینههای‬

‫من . من اونجا بود كه یادم اومد اون سینه های قشنگ رو هنوز نخوردم و عزمم رو جزم كردم كه حتمً این‬

‫كارو بكنم بعد از خوردن سینههای من كیرم رو با دستش گرفت و روی كس خودش تنظیم كرد و روش نشست‬

‫با اینكه ۴ تا بچه زائیده بود كسش خیلی تنگ بود وبعدً كه بهش گفتم گفت كه نزدیك به 3 سال بود كه با كسی‬

‫سكس نداشته برای من كه تا اون موقع حتی كس رو از نزدیك ندیده بودم یه فرصت طلایی و با اون شخصی‬

كه دوستش داشتم پیش اومده بودكه سكس داشته باشم پس سعی كردم نهایت لذت رو ببرم‬.

‫زیر چشمی كه نگاه كردم دیدم سینههای قشنگش بالا وپائین میپره از دیدن اونها واقعً حال كردم. بعد از حدود‬

۱۰ دقیقه حس كردم كه جریان فشار قوی آب توی بدنم راه افتاده گفتم داره میاد اون هم از روی من بلند شد و‬

‫شروع به ساك زدن كرد برای بار دوم آبم اومد و همش رو توی دهنش خالی كردم بعد از قورت دادنش اومد‬

‫كنارم خوابید و ازم بابت سكسمون تشكر كرد ومن هم بابت اینكه توسط اون مرد شده بودم وبغیر از این خیلی‬

‫چیزها بهم یاد داده بود ازش تشكر كردم .من با فریبا هفتهای ۳ بار سكس داشتیم البته بعدش به خاطر مسائلی‬

‫كه پیش اومد مجبور به قطع ارتباط شدیم و بعد از چند وقت از اون مكان اسباب كشی كردیم ولی توسط اون‬

تونستم دختر بزرگش كه اسمش آنا بود رو هم بكنم امیدوارم كه همیشه شاد باشید‬.

‫فرستنده: پیمان‬

Yes.?
     
#17 | Posted: 20 Aug 2010 10:56
میهمان

سكس با رویا ھمكارم‬

‫سلام، من آرمین ۲۰ ساله از رشت. این داستانی که براتون تعریف‬ ‫می کنم مربوط به زمستون سال قبل میشه درست 2 سال قبل بود که من تو اوج درس بودم برای قبولی در ‫کنکور تازه وارد رشت شده بودیم من یک روز وارد شرکت خواهرم میشم و چون کارهای من برای مدیر ‫عامل خواهرم جالب بود قرار شد که من در شرکت اونا شروع به کار کنم البته بعد کنکور خلاصه کنکور رو ‫دادم بعد کارم رو تو شرکت شروع کردم روز بعد یک هفته یک خانومی که تازه استخدام شده بود و معلوم بود که از اون نوع کیر کلفتا هستش وارد شرکت ما شد مدیر عاملم به من گفت که خانوم رویا) البته اینجا رویا ‫میگم چون لزوم به گفتن اسم فامیل نیست (لیسانسه روانشناسی داره و از کامپیوتر سر رشته ای نداره و تو باید ‫به اون کمک کنی تا یاد بگیره. این موضوع آموزش باعث شد که رویا به من خیلی علاقه مند بشه من اون‬ ‫موقع فکر میکردم برای این هستش که به اون دارم کامپیوتر یاد میدم و به پاس زحمات من هستش ولی من‬ ‫چون مدیر داخلی سخت افزار و نرم افزار بودم نمیتونستم از حالت خودم خارج بشم (مدیراش میدوند) خلاصه‬ ‫چند روز گذشت و یک سری از کار مندای آزمایشی اخراج شدند و من و خواهرم و رویا یک خانوم منشی‬ ‫دیگه تو شرکت بودیم بعلاوه خدمت کار که یاسمن اسمش بود و یک دختر مهربون و دوست داشتنی بود.‬ ‫ساعت کاری شرکت یک فرمی در اومد که من از ساعت 1 تا 4 با رویا تنها بودم چون همه میرفتند ناهار تا‬ ‫ساعت چهار و بعد نهار میومدند ولی رویا تا ساعت 4 یک سره می موند وبجاش بعد از ظهر نمیومد من هم ‫ساعت 1 میومدم شرکت تا شب خلاصه بعد این مدت من از رویا خیلی خوشم اومد چون هم مهربون بود هم ‫خیلی زیبا بود و قدی حدود ۱۸۰ داشت که اندام رو فرم و برجسته ای که داشت منو دیونه میکرد مخصوصا ‬ اگه دختر با همچین قدی مانتو کوتاه تا باسن به پوشه .کلی با رویا حرف میزدم چون ساعت خلوتی بود مشتری ‫نداشتیم معمولا با هم صحبت می کردیم و یا گاهی اوقات فیلم می دیدیم کمک کم هوا که گرم شده بود وکولر ‫شرکت بازی در آورده بود چون شرکت پنجرش تو خیابون بود برای خاک و سرو صدا درو باز نمی کردیم ‫که یک هو رویا جلوی من دگمه های مانتشو باز کرد وقتی اون سینه های بر جستشو دیدم کلی حال کردم و ‫چشمام درشت شد. بر گشتم گفتم خانوم ... گرمتون هستش راحت باشید اون هم یک نگاه با اون چشم های‬ ‫قشنگش کرد و مانتوشو درآورد که یک تاپ فسفری پوشیده بود و بعد رو سریشو برداشت مشغول کارش شد‬ ‫من هم به بدنش نگاه می کردم و چای می خوردم که ناگهان بهش گفتم تو این لباس خیلی قشنگ شدی اولین‬ ‫باری بود که از من همچین حرفی رو میشنید لپاش قرمز شد و گفت مرسی نظر لطفته من هم پرو تر فکم باز‬ ‫بشه بسته نمیشه گفتم بدنتون ماشالا خیلی زیباست و بعد با هم صحبت کردیم می گفت که ۲۷ سالشه و تصمیمه ‫ازدواج نداره و یک خونه شخصی تو منظریه داره تو خونه پدرش هم تلفن شخصی داره خلاصه می گفت که‬ ‫از نظر خودش به شوهر نیاز نداره و فقط یک شخصی باشه که به عنوان یک کیس مناسب با اون در ارتباط‬ ‫باشه کافی هستش و من رو کلی برد تو فکر رابطه منو رویا خیلی خوب شده بود تو شرکت من وقتی میرفتم‬ ‫پشت میزش کیرم به کونش مالیده میشد و اون حتی تکون نمیخورد و با هم تلفنی در ارتباط بودیم. یک روز منو ‫دعوت کرد خونه خودش یک روزه جمعه بود من رفتم با یک جعبه شیرینی دیدم بایک شلوارک و یک پیراهن ‫آستین کوتاه اومده دم در خلاصه رفتیم داخل. خونه زیبا و قشنگی داشت ماهوارو روشن کرد و با شربت‬ پذیرایی کرد و شروع کردیم به صحبت کردن من گفتم: رویا جون می تونم یک سوال بپرسم قول بدید که‬ ‫ناراحت نشیو چون خصوصی هستش .رویا گفت: خواهش میکنم بفرمایید . گفتم:شما چطور تو این سن تنها تو‬ ‫یک خونه بزرگ زندگی میکنی درسته بیشتر اوقات تو خونه مادرت هستی و خوب مادرت هم پیره این تنهایی‬ ‫ رو چطور تحمل میکنی و بحث سکس رو چطور باهاش کنار میای؟ لابد برای افکار خودت دلیلی داری‬ . ‫گفت: من که گفتم به یک کیس مناسب نیاز دارم و اینجوری تو تنهایی راحت هستم . گفتم: الان واسه خودت‬ . کیس مناسب داری که گفت ندارم ومن موندم حاجو واج گفتم این که باز همون شد گفت چی شد مگه‬ ‫گفتم تو این سن به سکس نیاز نداری البته خیلی معذرت می خوام . گفت من سعی می کنم خودم خودمو ارضاء‬ ‫کنم من دیگه کیرم داشت می ترکید و با دست رونو جابجا کردم اونم یک نگاه سریع رو شلوارم کرد و یک‬ لبخند ملیح زد‬ . ‫منو به یک اتاق راه نمایی کرد وقتی رفتم توش فکر کردم مغزم کوس تاب گرفته اینقدر این اتاق زیبا بود و‬ ‫بوی خوبی می داد گفتش من خواهرم تو کانادا هستش و برای من آلات سکسی مصنویی میاره دیدم یک جعبه‬ ‫کامل از انواع کیر مصنوئی رو گذاشت از تو کمد رو تخت من از خجالت کارم گذشته بود گفتم خیلی خوش‬ ‫خوراکیا با خنده گفت چی خیال کردی منم دستم راستم رو انداختم پشتش شروع کردم به نوازش پشتش و آروم‬ ‫اومدم رو کونش کونه سفت و بزگی داشت من تو خواب بودم انگار که داشتم کونه همکارم که از من بزرگ‬ ‫تره رو می مالیدم اونم چه کونی صورتش رو رو به من کرد یک خال زیبا گوشه سمت راسته لبش بود و لب‬ ‫بر جسته ای داشت نا گهان لبامون رفت تو هم خیلی خوب و زیبا بود اون لحظه هم زمان که دستم رو پشتش‬ ‫بود دست چپ رو بردم و سینه هاشو مالیدم وای چه سینه های بزگ و سفت بودش کا ملا ایستاده تو پور بود‬ ‫سینه هاش. رو تخت در راز کشیدیم تو همون حالت وبعد دیدم اون جعبه مزاحت ایجاد می کنه گذاشتمش پایین‬ ‫این بار یک دست رو گذاشتم رو ساقه پای زیباش شروع کردم به نوازش تا به کوسش رسیدم گفت آرمین‬ ‫سریع منم چون عادت دارم تا تو کف نمونه طرف ولکنش نیستم آرم شلوارکش رو در آوردم دیدم یک شرت‬ ‫لامبادا پوشیده آروم از بغل شرتش زبونمو کردم تو کوسش ظاهرا کسش خیلی صاف بود چون زبونم اصلا‬ ‫اذیت نمیشد طاقت نیاوردم و شورتش رو در آوردم. کوسش برنزه بود و برجسته که با اینکه پاهاش باز بود‬ ‫ولی بازم فقط یک خط می دیدی با دستام کوسش رو باز کردم و زبونم رو دادم توش و با مهارت خاص خودم‬ ‫چوچولش رو آوردم بیرون هیچ حرکتی نمیکرد رویا فقط صدای نفس های عمیقش تا گوشم میرسید کوسش آب‬ ‫انداخته بود رفتم روش دراز کشیدم و تاپشو در اوردم سوتینش از رو بندش باز میشد چون من بلد نبودم خوش‬ ‫در آورد من تا اون سینه های درشت ۷۵ رو دیدم که سفتیشو قبلا حس کرده بودم جلوم درخشش میکردند ‬ ‫روش افتادم و تا می تونستم خوردمشون دیگه رویا نفس نمیکشد بلکه ناله میکرد گفت آرمین شروع کن گفتم‬ ‫نمیخوری گفت فعلا بکن دارم میمیرم گفتم از جلو گفت آره باید تا الان فهمیده باشی که خودم بکارتم رو با ‫دست خودم از دست دادم بلند شدم پا هاشو باز کردم کیرم رو باکوسش میزون کردم خیلی سخت می رفت تو و ‫فشار عجیبی به کیرم وارد شد گفتم رو یا چقدر تنگی الان آبم میاد سریع بلند شد و رفت یک اسپری آورد و زد ‫به کیرم و گفت بکون تو. گفتم اینجوری که کس تو هم بی حس میشه گفت نترس این اسپره سریع جذب میشه ‫چیزه زیادیش برای کوسم نمی مونه فقط آروم بکن عزیزم تا جا باز کنه من هم سر کیرم رو دادم تو. چون کیرم ‬ ‫خیلی سریع بی حس شده بود نمودونستم چی کار دارم می کنم فقط سر کیرم رو حس میکردم که دیدم رو یا‬ ‫یک جیغ بلند کشید وقتی به کیرم نگاه کردم دیدم تا ته کردم تو کوس نازنینش کیرم رو در آوردم ودو باره‬ ‫کردم تو کسش با اینکه کیرم بی حس بود ولی لذت خودم رو داشتم به خاطر فشار کوسش بود همینجور تلمبه‬ ‫میزدم و با سینهای بلوریش بازی میکردم رویا یدستش روشونم بود و با یدستش منو یاری می کرد دیگه خسته‬ ‫شده بودم نای تلمبه زدن نداشتم عرق از سرو روم می بارید که بلند شدم رو یا هم بلند شد لبه تخت دراز کشیدم‬ ‫رو یا اومد پاین تخت شروع کرد به خوردن کیرم چنان ساک میزد که فکر میکردم تخمم داره از کیرم میزنه‬ بیرون دوباره بلند شد و من اومدم وسط تخت خودش اومد کیرم رو با کوسش میزون کرد و گذاشت توش روی‬ ‫من دراز کشید نمیدونید چه لذتی داشت وقتی که سینه هاش به سینه هام مالیده میشد و بدونه اینکه من از خودم‬ ‫حرکتی داشته باشم اون رو کیرم حرکت رفت و آمدی داشت (کورس) دیگه فریاد منم داشت در میومد با رویا‬ ‫هم صدا شدم و گفتش همون تو تمومش کن که یک لحظه با فشار زیاد توش خالی کردم و اومد رو در حالی که‬ ‫کیرم تو کسش بود دراز کشد و همدیگر رو بغل کردیم و من گردنش رو می بوسیدم ازش تشکر کردم بخاطر‬ ‫اینکه حاله اساسی داده بود بهم. وقتی که ساعت رو نگاه کردم دیدم حدود 1 ساعت و نیم میشد که داشتیم با هم‬ ‫سکس می کردیم بلند شدم رویا هم بلند شد یک دونه سیگار برداشتم رفتم کنج بالکن نشستم که رو یا هم اومد ‫چهار زانو جلوم نشست یک سیگارم اون داشت تعجب کردم که داره سیگار میکشه خیلی زیبا بود تو اون ‫سرمای زمستون چون بدنمون گرم بود اصلا سرما اثری نداشت اون منظره که داشت به سیگار پک میزد و از ‫لایه پاش آب کیرم داشت میومد پایین کسش در اون حالت نمای زیبایی داشت که قابل وصف نیست گفت: چرا ‫زل زدی به کسم هنوز سیر نشدی گفتم خیلی زیباست تو این حالت. نمیدونستم سیگاری هستی گفت تازه سیگار ‫چیزی نیست من تفریحی تریاک هم میکشم این واسم عادی بود چون لیلا که قبلا با بچه ها با هاش سکس می‬ ‫کردیم هم تریاکی بود هر بار هم دعوتش میکردیم پول بساتش با ما بود و خودمون هم میرفتیم با اون پک ‫میزدیم ولی جالب بود به رویا نمیومد از اینکارا. دو ظهر بود گشنم شده بود گفتم ناهاروچیکار کنیم گفت پیتزا ‫موافقی گفتم چرا که نه رفتم تل زدم تا بیارند بعد اومدیم داخل رو یا رفت یک لباس فوق العاده پوشید اومد که ‫لایه سینه هاش معلوم بود ولی دیکه شلوارک نپوشید با شورت اومد رفتیم پای ماه واره با شیر موز از من ‫پذیرایی کرد تا جون بگیرم گفت بوخور که تا شب بازم با هم هستیم رفتم یه دونه دیگه سیگار روشن کنم که ‫صدای در اومد زمان زود میگذشت پیتزارو آورده بودند نزدیک بود پیتزا فروشی رفتم آوردم با هم خوردیم‬ ‫ساعت شده بود 3 اومدم برمن دوباره سیگار بکشم که گفت الان بسات رو درست میکنیم با هم حال کنیم بعد جا‬ ‫بجا کردن میز رفتیم بسات رو درست کردیم .....)به دلایل قوانین سایت لغو میشه این قسمت ولی به جون ‫ادمین تا ایناو نگم خاطره از واقعیت می افتاد این بار رو ببخش به دوستان هم توصیه میکنم که اینکار رو ‫نکنند من خودم 3 رشته ورزشی کار میکنم و زیاد هم دنبال مشروب و سیگار نمیرم چه برسه به ... چون ‫سنگ نوردی و کوهنوردی شش قوی و سالم میخواد(تو حال و هوای خودم بودم که دو باره سکس رو شروع ‫کردیم.
     
#18 | Posted: 20 Aug 2010 10:56
میهمان

کیوان و مهماندار خارجی ھواپیما‬

‫این خاطره مربوط میشه به سال 77 که بازار روسها در مشهد خیلی داغ بود و تردد زیادی داشتند . یک روز ‫گرم تابستونی حدود ساعت ۱۲ ظهر شدیدا مشغول کارهای روزمره بودم و فرصت سر خوروندن نداشتم ‫صفورا منشیم در زد اومد تو و گفت آقای شهریاری یا شما کار داره با تعجب گفتم خودش اومده یا کارپردازش ‫گفت خودش و خیلی هم عجله داره این آقای شهریاری یه جوری همکار ما بود شرکت باربری بین المللی داشت ‫و البته کارپردازش هم از اون کس بازهای بسیار قهار مشهد بود و هست و فکر کنم کسی زنده از دستش در ‫نرفته باشه شهریاری برای خودش کسی بود و معمولا خودش برای کاری نمیومد شرکت. گفتم تعارف کن بیاد تو‬ ‫. چند لحظه بعد دیدم شهریاری با عجله پرید تو اتاق و گفت کیوان جان دستم به دامنت یه کاری دارم فقط بتو روم‬ ‫میشه بگم. گفتم بگو هر کاری باشه واست میکنم گفت ببین اگه به ریشم بخندی یا مسخرم کنی دیگه کلا رابطه‬ ‫مون بهم میخوره با کمی تعجب گفتم خوب بابا بگو چی شده نصفه جون شدم یکی نگاهی به دور و بر کرد و‬ ‫گفت راستش من یه مهمونی دارم که میخوام تو دفتر شما ازش پذیرائی کنم با پوزخند گفتم خوب اینکه چیزی‬ ‫نیست دفتر من مال شما گفت آخه نباید اینجا کسی باشه گفتم تیکه است کمی خجالت کشید. گفتم موردی نیست‬ ‫رفیق و صفورا رو صدا زدم و گفتم به آقای بابائی بگو سریع بره اتاق بازرگانی و ثابت و رضایی رو هم‬ ‫بفرست دنبال نخود سیاه بعدش خودتم برو تا ساعت 5 عصر لبخند موزیانه ای زد و گفت حتما و رفت بیرون ‫شهریاری گفت ببین اون طرف الان پائینه میشه بیاد بالا منکه تو شرکت کاملا راحت بودم گفتم آره بابا بگو بیاد ‫گفت من میفرستمش بالا و خودم میرم یه ربع دیگه میام و رفت پائین چند لحظه بعد دیدم صفورا یه دختر قد ‫بلند با پوست سفید و چشمای رنگی که لباسی مثل لباس فرم تنش بود رو با خودش آورد تو اتاق من اصلا وا ‫رفتم موندم چارشاخ که شهریاری دست و پا چلفتی کس به این نابی رو از کجا آورده. بهش تعارف کردم و اون‬ ‫به روسی azderasti‬ گفت یعنی سلام. تازه دوزاریه افتاد که بابا این مال مملکت دوست و همسایه هستش تو ‪ : ‬ ‫کونم عروسی وحشتناکی با ارکستر و جاز کامل بر پا شد به صفورا گفتم سریعتر دیگه بابا در حالیکه چادرشو‬ ‫میندخت سرش که بره گفت میخوای واستم کمکت کنم یه فحش ناب بهش دادم و با خنده رفت رفتم تو طرف تو‬ ‫همین حین شهریاری که ظاهرا پائین منتظر بود پرید تو دفتر و گفت ببین کیوان جون من ۱۰ دقیقه طرف رو ‫بکنم و میرم بعدش مال تو ؟ گفتم زکی بابا بکنی و بعدش بری من تا صبح باید به یاد این ۲۰ دست بزنم دختره ‫خندید گفتم فارسی بلدی گفت آره اما این (شهریاری) گفته بود تا من نیام بالا فارسی حرف نزن گفتم بهرام ‫خیلی کس کشی فکر کردی میکنمش و میرم گفت نه بابا اما ترو خدا بذار من بکنم سریع میرم گفتم بعدش چی ‫گفت این ساعت 4 باید هتل باشه یه آژانس براش بگیر خودش میره هتل ........ دختره با سر گفته بهرام رو ‫تصدیق کرد و گفتم خیلی خوب اومدم تو هال و اونها رفتن تو اتاق جلسات من تو هال کیرم به طرز ناجوری ‫زده بود بالا و تو فکر این بودم که این دختره از دستم در نره برا همین در هال رو از تو قفل کردم و اومدم رو ‫صندلی صفورا نشستم میخواستم کیرم رو بیارم بیرون که دیدم در باز شد و بهرام به چیشونی عرق کرده زد ‫بیرون پشتش دختره با لباس کامل روی یکی از مبلها نشسته بود و دیده میشد در حالیکه سیگار باریک و بلندی‬ ‫رو دود میکرد تیموری گفت خوب اینم مال تو من رفتم گفتم کردی یا کردت خندید و درو براش باز کردم و ‫رفت دوباره در قفل شد و برگشتم پیش کس روسی نشستم و بهش گفتم سیگاری هستی خندید و گفت برای ‫کلاس. گفتم این دوستم چه جوری کردت کمی لای پاشو باز کرد و دیدم شورت نداره فهمیدم فقط شورت طرف ‫رو درآورده و گذاشته . تو دلم به کس خلی بهرام خندیدم اخه همچین لعبتی رو که نباید اینطوری کرد سیگارش ‫تموم شد و گفت اینجا حموم هست گفتم آره گفت چون باید بتو بدم حتما دوش لازم دارم تو دلم گفتم بابا الحق که ‫خیلی فهمیده ای و حموم رو نشونش دادم. منکه تیز کرده بودم برای استریپ تیزش رفتم و لخت شدنش رو از‬ ‫لای در دیدم وای که چی بود هیکل و قد به این قشنگی به عمرم ندیده بودم عجی چیزی بود همونجا درآوردم و‬ ‫کمی چیکو رو ماساژ دادم و اونهم با قدی برافراشته با تنها چشمش شدیدا مشغول تماشای دختر روس بود کمی‬ ‫بعد رفتم و نوشیدنس خنک براش ریختم و اونهم اومد بیرون حوله منو دورش پیچیده بود و تا اومد تو اتاق باز‬ ‫سیگار روشن کرد گفت چیه بابا چقدر سیگار خندید و خاموشش کرد کمی لای پاشو باز کرد و لیوان رو‬ ‫دستش گرفت و گفت من اسمم نادیا و مهماندار هواپیمای مسافربری هستم. دیدم که الحق عجب مهمونداری آب‬ ‫تمام مسافرا که میاد ! کمی نوشید و لبخندی زد و همونطور لبشو شل کرد و ربخت رو سینه اش و رفتم سمتش‬ ‫استاد سکس بود حوله رو دادم عقب و سینه هاشو دیدم با زبونم کمی نوشیدنی رو از رو سینه اش لیسیدم‬ ‫دهنشو نزدیک گردنم برد و دم گرمشو ریخت روی پوست گردنم تو یه لحظه چیکو میخواست پوست خودشو‬ ‫پاره کنه طرف واقعا استاد سکس بود. نوک زبونشو روی نقطه ای از گردنم گذاشت کم مونده بود خومو خراب‬ ‫کنم یه لحظه کشیدم کنار و طرف که دستش از روی شلوار روی کیرم بود فهمید و منو کشید سمت خودش‬ ‫گفت مهم نیست بریز بازم دوباره بلند میشه و به راحتی چیکو رو درآورد و دستاشو محکم دورش حلقه کرد و‬ ‫با زبونش زیر سرشو تحریک میکرد برای اولین بار بی اختیار دادم در اومد و دادشتم نعره میزدم تمام آبم رو‬ ‫صورتش ریخت و وقتی خوب حسابی با زبوش تحریکش کرد و دید که چیکو کاملا مرد بل دستمال کاغذی‬ ‫چیکو و صورت خودشو پاک کرد و رفت دستشوئی صورتشو شست و اومد یه سیگار درآورد و یه نگاهی‬ ‫بمن کرد و دوباره گذاشت تو پاکت. بهش گفتم راحت باش بابا اما روشن نکرد و شروع به صحبت کرد فارسی‬ ‫رو با لهجه قشنگی صحبت میکرد مثل اهالی سمرقند چشماش خیلی درشت و رو به بالا بود تقریبا رگه هائی‬ ‫از نژاد ترکمن در چهره اش دیده میشد پاهاش بسیار بلند و باریک و کلا یه باربی تمام عیار بود پوست خیلی‬ ‫لطیفی داشت و سرخی گاز کوچکی که از لپاش گرفته بودم قشنگ پیدا بود گونه هاش بصورت طبیعی سرخ و‬ ‫وقتی از نزدیک نگاه میکردی مویرگ های زیرش کاملا پیدا بود دیدم خیلی معذبه اینه که خودم براش یه‬ سیگار روشن کردم و دادم دستش ایندفعه با خیال راحت اونو گرفت و کشید گفت که شوهر داشته و شوهرش با‬ ‫یه زن آذربایجانی فرار کرده و اونهم مجبور شده بره سر کار و بخاطر زیبائیش سریع در شرکت هواپیمائی‬ ‫بوده اما بعد از ‪ Guzel‬استخدام شده و اصالتا در تاشکند متولد شده از پدری روس و مادری ازبک اسمش قبلا ‫ازدواج به نادیا تغییر داده ! سیگارش تموم شد و گفت شروع کنیم با سر اشاره کردم و لای پاشو باز کرد و‬ ‫گفت اول تو کمی بهم حال بده کس جمع و جوری داشت که کمی لبهای صورتیش اومده بود بیرون بسیار تمیز‬ ‫و تازه تراشیده اطرافش هم کاملا سفید بود فکر کنم از کرم مخصوصی برای سفیدیش استفاده کرده بود خیلی‬ ‫آهسته زبونمو گذاشتم لای لبهاش و تا بالا کشیدم لاش باز شد و عطر تحریک کننده ای به مشامم خورد زبونمو‬ ‫بیشتر لای کسش فشار دادم و اونهم دستشو تو موهام برده بود و بازی میکرد باز دیدم کار داره خیلی سریع‬ پیش میره بلند شدم و با عذر خواهی رفتم اتاق خودم و اسپری لیدو رو در محل کوپر استفاده کردم تا هم متوجه‬ ‫نشه و هم خودم لذت کامل ببرم برگشتم و برای تاخیر اندازی یه گیلاس ویسکی براش آوردم با تشکر زیاد‬ ‫خورد و ۱۰ دقیقه ای علاف کردم و دوباره شروع کردم با تمام قوا کسشو میخوردم کمی بعد جاها عوض شد‬ ‫و اون برای من ساک میزد خیلی قشنگ و قوی . اصلا دندونهاش به چیکو نخورد و لی با فشار زیادی میک ‫میزد بلند شد و چیکو رو تنظیم کرد و نشست روش دستشو روی چوچولش گذاشته بود و با خودشم ور میرفت ‫کمی بعد روی مبل وا داد و افتادم روش سینه هاش خیلی سفت بودم به شوخی گفتم پروتز داری اخم شوخی ‫کرد و گفت نه اهلش نیستم با دستاش دونه دونه موهای سینه مو میکند که باز خودش لذتی داشت بعد بلند شد و ‫پشت بمن کرد و گفت با شدت . گذاشتم و شدید شروع کردم هر دو نفس نفس میزدیم و اون ارضا شد خودم دلم ‫میخواست تموم بشه زیر تخمام داشت درد میگرفت و معلوم بود که کوپرم لبریز آبه ولی بی حسی نمی گذاشت ‫خالی بشم. کمی نفس تازه کردم و گفت از جلو دیگه نمی تونم از عقب میخوای کفم برید اصلا فکر نمیکردم از‬ ‫عقب بهم بده سوراخ ریزی داشت که به سختی دیده میشد بقول ایرج میرزا : من بر آنم که در آن عاری ز‬ ‫مو جو نشاید کرد با چکش فرو گفتم میتونی خندید و چیزی نگفت سر چیکو رد مالید به سوراخ کونش و‬ ‫ظاهرا خودشو ول کرده بود چون به راحتی داشتم باز شدنشو با کله چیکو حس میکردم کمی بعد سرش داخل‬ ‫بود و با یه نگاه بهم فهموند که باقیشو بفرست بی هوا و با فشار تمامشو کردم تو دیدم رومبلی رو محکم چنگ‬ ‫زد فهمیدم که فشار زیادری رو تحمل کرده صورتشو سمت خودم گردوندم دیدم محکم لب پائینشو گاز گرفته به‬ ‫نرمی شروع کردم و کمی بعد آروم شد و خودشو ول کرد و ظاهرا داشت لذت میبرد به مکافات خودمو خالی‬ ‫کردم که منو محکم به خودش فشار داد و کل آبم تو کونش خالی شد کشیدم بیرون و افتادم رو مبل سوراخش‬ ‫باز مونده بود و خیلی ملتهب بودم کنارم دراز کشید و از هم لب میگرفتیم بلند شد و دوباره دوش گرفت وقتی‬ ‫برگشت لباس پوشید و گفت باید برم اما سکس لذت بخشی بود و منو که داشتم لباس میپوشیدم سرپا نگه داشت‬ ‫و کیرمو کشید بیرون و کمی با لبا و زبونش باهاش بازی کرد و بلند شد یه لب طولانی گرفت و گفتم خودم‬ ‫میرسونمت اما قبول نکرد و گفت مجاز نیست. بهش پول تعارف کردم و گفتم بالاخره حتما پولیه گفت که‬ ‫دوستت بهرام حساب کرده و از لای پولهائی که جلوش گرفته بودم یه پونصدی کشید بیرون و گفت امضاش‬ ‫کن کردم و خودشم یه اسکناس از کیفش بیرون آورد و امضا کرد داد بهم به همراه عکسش و با بوسه آخر‬ ‫خداحافظی کرد یه تاکسی تابلو دار براش گرفتم و فرستادمش رفت هنوز خودمو جمع و جور نکرده بودم که‬ ‫صفورا اومد و چون کسی نبود شوخی رو شروع کرد گفت چطور بود گفتم خیلی رویائی گفت اونی که من‬ ‫دیدم حاظر بودم با دختر بودنم بخورمش تو که هیچی. بهش گفتم خیلی وارد بود اگه شگرد هاشو یاد میگرفتی‬ ‫خیلی بدردت میخورد اخم کرد و گفت دادنو خوب بلدم بی هوا بغلش کردمو و گاز محکمی رو که از نادیا‬ ‫میخواستم بگیرم از صفورا گرفتم و جیغش تو ساختمان پیچید‬ .
     
#19 | Posted: 20 Aug 2010 10:59
میهمان

سکس بانکی

‫من ساكن ایران نیستم، اما سالی یکبار میام ایران. راستش دوست دختر دارم و زیاد پی کس کردن هم نیستم،‬
‫اما خوب اگر باشه، چرا که نه. بر و قیافه زیادی ندارم، اما در سکس بدک نیستم و بخصوص کیرم اندازه‬
خوبی داره و معمولا" وقتی دختری یکدفعه با من سکس داره، بعدا" بیشتر طالب می شه. اینها رو گفتم که اگر‬
‫داستان یک کمی بنظرتون زیادی کلیشه ای اومد بدونید که خودم هم می دونم و راستش بعد از دوسال، برای‬
خودم هم باورش سخته. می گم که سرگرم شید‬!

‫دوسال پیش تابستون اومده بودم ایران. توی یکی از بانک های ایران یک دفترچه حساب پس انداز دارم که‬
‫کمی پول توشه و معمولا" وقتی میام ایران، پول رو که تبدیل می کنم، می سپرم به این دفترچه و بعد برای‬
‫خرج، ازش برداشت می کنم. اون سال، مادر عزیزم تصمیم گرفته بود که دلار نقد بردن خوب نیست و از‬
‫حساب خودش بهم یک چک داده بود که بذارم به حساب خودم و خرجم رو بدم و بجاش اینجا به مادرم معادل‬
دلاریش رو بدم‬
. ‫به هرحال، وقتی که رفتم بانک که چک یک کمی درشت رو به حساب بخوابونم، مسوولین بانک که مادرم رو‬
‫برای بیزنس می شناختند، مشکوک شدند و به من گفتند که برم پیش معاون رئیس بانک. در این ضمن هم آقای‬
‫رئیس شروع کرد به نوشتن یک فکس به مادر من که مطمئن بشه من کلاهبردار نیستم )بهش هم گفتم که پدرت‬
‫خوب، من پولش رو می دم، تلفن کن! حالا مادر من کو تا فکس نگاه کنه!!!

( به هرحال، من نشستم بغل میز‬
‫رئیس و طرف راستم هم یک میز دیگه است، مخصوص یکی از کسانی که روی وام کار می کنند. این شخص‬
‫به خصوص، یک دختر جوون بود (فکر کنم ۲۵ ساله) و کاملا" معلوم بود که داره به حرفهای ما گوش می ده. ‫
وقتی که جناب معاون رفت که فکس بفرسته، دختره سلام کرد و گفت: شما امریکا هستید؟ من هم گفتم با‬
‫اجازه! خلاصه، همین امریکا بودن ما انگار کس خانم رو آب انداخت و به اینکه من می خوام برم امریکا و ‫شما
وقت دارید که به من یک کمی توصیه کنید و از این حرفها. من هم راستی راستی اون موقع دوزاریم نیفتاده بود
و فکر کردن نبودم و با کمال حماقت به خیال اینکه طرف واقعا" کمک می خواد. گفتم که والا من دانشجوام و
فقط از طریق دانشجویی بلدم، اما در خدمتم (چه جورم!) و بهش تلفن دادم خونه عموم‬.

‫این بماند تا اینکه سه روز بعد، من نشسته بودم خونه که تلفن زنگ زد و یک خانمی خودش رو معرفی کرد‬
‫که من رویام. گفتم بفرمائید؟ گفت من رفیق نازی هستم که توی بانک کار می کنه (اسمش رو نپرسیده بودم).
‫گفتم آهان، بفرمائید! گفت نازی می خواد شما رو ببینه، من زنگ زدم قرار بذارم! گفتم چطور خودشون زنگ‬
نزدن؟!!! گفت والا نازی یک مشکلی داره! گفتم چی؟ گفت نازی شوهر داره، الان نمی تونه زنگ بزنه.‬
منو داری.

شاخام در اومده بود! شنیده بودم، اما ندیده بودم‬ در این بین، رویا خانم هم خودش در اومد که :در ضمن، من خودم
هم می خواستم از شما چندتا سوال در‬ ‫مورد رفتن به امریکا بپرسم. گفتم: در خدمتم، اگر وقت دارید، امشب توی
یک رستوران در خدمتتون باشم‬ ! داشت گوشی میومد دستم. من گیرندم یک کم ضعیفه، نخندید بابا!


‫شب، خانم تشریف آوردن و از تنها چیزی که سوال نکردن، رفتن به امریکا بود! همه اش اینکه چکار می کنی‬
و دوست دختر داری یا نه و قس علیهذا. تا آخر شب، دستگیرم شده بود که این دادنیه. اما اونشب اتفاقی نیفتاد‬
. ‫یک هفته بعد، بعد از ظهر کیرم شق شده بود و داشتم جق می زدم که یکدفعه این قضیه یادم اومد و گفتم ببینم‬
‫این رویا دادنی هست یا نه! پا شدم و تلفن کردم بهش که رویا خانم، اگر وقت دارید، ببینمتون همینطوری،‬
‫جدا! گفت کجا؟ من هم پررو جواب دادم که اگر دوست دارید، تشریف بیارید منزل! گفت منزل که نه، اما‬
اگر می خواید، بریم شام. من هم گفتم باشه‬
.

‫خانم با ماشین اومد دنبالم. از قبلش برنامه داشتم. توی کوچه که می رفتیم، دست گذاشتم روی رونش و فشار‬
‫دادم و گفتم: ببینم، اهل حال هستی؟ خنده ای کرد و گفت: تا چه حالی؟ من هم دستم رو بردم بالا و گذاشتم رو‬
‫کسش. گفت، به به! خوش می گذره؟ گفتم: چرا که نه؟ حالا هستی یا نه؟ گفت: من حرفی ندارم و توی کردن‬
خیلی راحتم، اگر خونه خالی داری، بریم. گفتم اول باید کاندوم خرید! گفت باشه‬
‫رفتیم دم داروخانه و حالا کاندوم خریدن من برای اولین بار در ایران، بماند. خلاصه، برگشتیم به طرف خونه.‬
‫طرفهای شب شده بود و من دیدم که چراغها روشن هستن! فهمیدم عموجان برگشته و عیش ما رو منقض‬
‫کرده! حالم گرفته بود چنان که نگو. رویا گفت: رفیق مفیق نداری؟ گقتم چرا، اما تلفن ندارم. موبایلشو داد بهم‬

‫و گفت زنگ بزن. من هم زنگ زدم به تنها رفیقی که خونه شخصی داره. اما جاکش ورنداشت و من هم براش پیغام
گذاشتم که سریع زنگ بزن به موبایل این خانم‬. ‫بعد از این حال گیری، به رویا گفتم حالا که کار زیرشکممون درست نشد،
حداقل بریم کار شکم رو حل کنیم‬
‫که از گرسنگی نمی ریم. گقت باشه. راه افتادیم به طرف رستوران، توی اتومبیل پاترول دودر. من هم حشری‬
‫و تمام مدت در حال دستمالی کردن رون وکس خانم و شکم و سینه اش. هی می گفت نکن، می بینن و می‬
‫گیرنموم، اما من انگار نه انگار که جمهوری اسلامیه! خلاصه، این وسطها، پیچیدیم توی یک کوچه خلوت و‬
‫من طاقت نیوردم و زیپم رو باز کردم که کیرم هوا بخوره )درد می کرد به جان خودم(. رویا خانم تا این رو‬
‫دید، از ترس دستش رو گذاشت که منو بپوشونه، اما خوب، دستش رو کیر من بود دیگه!!! بدمصب شد سخت‬
‫تر از قبل! رویا هم بدش نیومد و یکی دوتا فشار داد و برگشت که: به قدت نمی خوره، اما کیرت خوش‬
اندازست!!! گفتم چاکر شماست! خندید و گفت حیف که نصیب نمی شه‬
.

‫اما همین موقع، تلفنش زنگ زد و رفیقم بود. تلفن رو گرفتم که کجایی سگ مصب؟ گفت حالا چته؟ گفتم کلید‬
‫خونت رو می خوام و خودت رو هم خارج از خونه! گفت تو فلان فلان شده مگه دوست دختر نداری توی‬
‫فرنگ، حالا اومدی حق مارو از دخترها بخوری؟ گفتم خفه، یا خونت یا جونت! گفت به ما چی می رسه؟‬
‫گفتم: سگ خور، می برمت چلوکبابی! گفت: کس کباب چی؟ گفتم: خفه، به تو نمی رسه. خندید و گفت باشه‬
بابا! کلید رو می ذارم زیر شمشادها و خودم هم گم می شم برای سه ساعت، اما یادت باشه ها‬
‫خلاصه، رویا و من با کیر شق و کس خیس رفتیم خونه رضا. خونه تک نفره از کجا آورده، بماند!

توی‬
‫محله خلوت از ماشین پیاده نشده بودم که دستم دور رویا بود و اصلا" انگار نه انگار که ایرانه. فکرش رو‬
می کنم می بینم این که الان زندون نیستم یآ مجبورم نکردن رویا رو عقد کنم، کلی شانسه‬
. ‫دررو که بازکردم، رویا رو کشیدم تو و از همون پشت در شروع کردم به ماچش کردن. روپوشش رو‬
‫بازکردم. مدل تابستونی، زیرش پیرهن نداشت. سینه های کوچولو و سفت، اما باحال و سفید و صورتی.‬
‫شروع کردم به طور شدیدی سینه خوردن و در همین حال هم بغل هاش رو ماساژ می دادم و پشتشو که داغ‬
‫بشه. کشیدمش توی اتاق پذیرایی و جفتمون افتادیم روی کاناپه، رویا روی من. هلش دادم عقب که من این کیر‬
‫رو باید دربیارم که دردش داره پدرم رو در میاره. پاشدم و فکر کنم ده ثانیه نشد که لخت شدم. رویا نشسته بود‬
‫و داشت به این حشری بودن من می خندید که تو مطمئنی دوست دختر داری؟ انگار صدساله کس نکردی؟!‬
عجله نکن بابا، من اینجام‬
!

‫بلندش کردم و دکمه شلوار جینش رو باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین. زیر شلوار جین، شرت نپوشیده‬
‫بود!!!! کس آبناک و بی مو. گفتم مثل اینکه منتظر بودی؟ گفت: فکر کردی خرم؟ وقتی گفتی بیا منزل، می‬
دونستم امشب سکس خواهم داشت! گفتم بابا دمت گرم‬
. ‫همینطوری که داشتم شلوارش رو در میاوردم و اون هم داشت جوراباش رو درمیورد، من هم کسش رو‬

‫انگشت می کردم. بعد از اینکه جوراباش رو درآورد، دست انداخت و کیرم رو گرفت و چندبار دستش رو جلو‬
‫عقب کرد. کیرم کاملا" سفت شده بود. به صورتم نگاه کرد و گفت: با این سیخت کباب هم درست می کنی؟‬
گفتم تا گوشتش چقدر نرم باشه؟ گفت امتحان کردی که! گفتم آره، اما هنوز خوب خوابونده نشده‬
. ‫یک لب باحال ازش گرفتم. همینطور دستمون روی کس و کیر همدیگه بود. پشتش رو می مالیدم و اون هم‬
‫یکی از لمبرهام رو فشار می داد. لبم رو از لبش جدا کردم و گفتم: بهتره برسیم سر اصل مطلب. دوللا شدم و‬
‫از توی جیب عقب شلوارم یک کاندوم درآوردم و کشیدم روی کیرم و بعد بهش گفتم حاضری؟ گفت از این‬
حاضرتر نمی شه‬
!

‫خوابوندمش روی مبل و خودم رفتم روش. کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: یواش بکن و سعی نکن همش رو‬
‫فرو کنی. گفتم من می گذارم به عهده خودت. یواش یواش با دست کیرم رو هدایت کرد توی کسش. بیشتر کیرم‬
‫توی کسش بود. شروع کردم به پمپ زدن. وای! هی می ترسیدم آبم سریع بیاد. هی یواش می کردم. آخر سر‬
‫کم کم باز شد و دیگه اونقدر روی کیرم فشار نمی یومد. حالا رویا هم آروم شده بود و داشت حال می کرد.‬
‫سرعت رو یک کم بیشتر کردم، به آه آه افتاد. بعد از حدود سه دقیقه، احساس کردم داره آبم میاد. کیرم رو‬
‫درآوردم و گفتم: رویا، برگرد و بخواب روی شکمت. برگشت. یکی از دستهاش از بغل کاناپه آویزون بود.‬
دوباره خوابیدم روش و ایندفعه کیرم رو از پشت کردم توی کسش و خودم هم خوابیدم روش. گفت آخ جون،‬
چقدر احساس خوبی می ده! گفتم: له نشدی که؟! گفت نه بابا! کارتو بکن‬
.

‫در این حالت، حدود یکربع تلمبه زدم. پشتش و گردن رو ماچ می کردم که حال کنه و داغ بمونه. وسطهاش،‬
‫دستم رو هم از زیر کردم و شروع کردم به بازی کردن با کلیتوریسش. کلی حال می کرد و به آه آه شدید افتاده‬
‫بود. راستش اینقدر به فکر این بودم که اون حال کنه که یک کمی از خودم غافل شدم و یکدفعه دیدم که رویا‬
دوسری ارگاسم کرده و کیر من هنوز سفت و سخت‬
‫!!

خودش برگشت و گفت که می خوای برات بخورمش؟ گفتم کور از خدا چی می خواد؟ یک ساک حسابی‬
! ‫نشستم روی مبل. رویا نشست روی زمین بین پاهام و شروع کرد به ساک زدن. کیرم فرو کرد توی دهنش،‬
‫اما بیشتر از کلاهکش و کمی از خودش رو نمی تونست بکنه توی دهنش. اما از حق نگذریم، سعیش رو می‬ ‫کرد!
بگم، ساک زدن کار باحالیه، اما دخترها به هرحال با ساک زدن نمی تونن آب آدم رو بیارن. چونشون‬
‫خسته می شه و محکم ساک نمی زنن. حال می ده، اما آب نمی یاد! رویا هم فکر کنم از این قضیه خبر داشت‬
(ده دقیقه بود ساک می زد و انگار نه انگار!)

بعد از این مدت، پاهام رو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن‬
‫تخمام و زیر تخمم. بهم گفت، با کیرت بازی کن، من هم لیس می زنم که آبت بیاد. گفت باشه، اما به شرطی که‬
‫آبم رو بریزم روی صورتت. گفت عمرا"، گفتم پس تا عمرداری باید تخم بلیسی!!! خندید و گفت، باشه، اما‬
آبت رو نمی خورم. گفتم باشه، اینقدری که بریزم روی صورتت‬
‫چقدر حال می داد. تخمام رو با دقت و حرارت لیس می زد و من هم برای اینکه زیاد حال کنم، کم کم جق می‬
‫زدم! زیر تخمام رسیده بود و مشغول بود، اما بازهم آبم نمی یومد )بدجنسی خودم هم بود!(. یکدفعه فکر کنم‬
‫بی جیالش شد و زبونش رو گذاشت دم سوراخ کونم و شروع کرد به شدت لیس زدن. بی تعارف، انتظارش رو‬
‫نداشتم! یکدفعه چنان آبم با شدت اومد که فرصت نشد بریزم روی صورتش و بجاش آبم پاشید روی شکم خودم‬
وکمی هم روی موهای رویا‬
. ‫سرش رو بلند کرد و خندید و گفت: فکر کنم سوراخ دعا رو پیدا کردم؟ نه؟‬
     

#20 | Posted: 24 Aug 2010 04:02
صاحب كار شوهر خواهرم:

زن و بچه ش رفته بودن مسافرت

خواهرم از من خواست

چون صاب كارشوهرش شب تنهاست

من برم شب پيشش بخوابم

منم ساعت 9 شب بود رفتم زنگ درو زدم

اف اف و زد رفتم بالا

سلام عليك

يه كم نشستم

بعدش مسواك زدم رفتم رو تخت پسرش خوابيدم

رختخواب خنك بود حشري شده بودم به فكر افتادم وقتي چراغا خاموش شد

خودمو بمالم به رختخواب آبم بياد بعدشم تا صبح تخت بخوابم

آخرش چراغ خاموش شد

شلوارمو در آوردم

دمر شدم

خنكي تشك با نسيمي كه از پنجره مي اومد تو بدجوري حشريم كرده بود

پتورو كنارزدم شروع كردم به مالوندن كيرم به تشك

يه دفعه داخل در گاه اطاق ،صاب كارشوهر خواهرمو ديدم

كه زل زده بود به من

منم زل زدم بهش




و دستمو بردم تو شورتم روي كونم دست كشيدم

واقعا نمي دونم واسه چي اين كارو كردم

اين حركت من باعث شد وارد اطاق بشه

شلوارشو كنار تخت در آورد

پيرهنشم كه قبلا در آورده بود

شورتشم پرت كرد وسط اطاق

كل هيكل با شكم بر آمده اش رويه دفعه انداخت رو كون من

بعدش شورتمو كشيد پايين

دستشو انداخت زير شكمم آوردم بالا

مثل يه تيكه گوشت وسط تخت آويوزن شده بودم

يه تف گنده زد در سوراخ كونم

با فشار كيرشو كرد تو كونم

تمام وجودم سوخت

كيرش مثل سنگ مذاب سفت و داغ بود

فكر نمي كردم كيري به اين سفتي و داغي وجود داشته باشه

اونم تو اين سن و سال

مدت زيادي كبرشو ته كونم نگه داشت

تو همون حالت خودشو فشار ميداد جلو

رونش مي خورد به رونم

از طرف ديگر فشار آهسته ايي كه ميداد

كيرمو به شدت حساس كرده بود

يه دقعه نتونستم خودمو كنترل كنم

با تكونهاي شديد آب زيادي ازم خارج شد ريخت روملافه

ولي كير صاب كار شوهر خواهرم هنوز تو كونم بود

وقتي آبم اومد بيحال شدم

شهوتمم از بين رفته بود

مي خواستم خودمو از دستش خلاص كنم

كه اجازه نداد

گفت بچه كوني كجا مي خواي در بري

نا صبح كلي راهه




مثل آبجيت تو هم كه سريع آبت مياد

با گفتن ابجيت گوشام سيخ شد

يعني هاله هم به اين مرتيكه كس داده ؟!

خيلي داغ كردم

يه دفعه با غيظ گفتم آبيجيم چي ؟

گفت شما خانوادگي جنده و كوني هستين

اينو گفت ووحشيانه شروع كرد به تلمبه زدن

هر چي تلاش كردم خودمو خلاص كنم نشد

با وجود پير بودن منو خيلي خوب كنترل كرده بود

مثل موش تو دستاش فشرده ميشدم

از مقاومت دست كشيدم

خودمو به دست دستاي قوي و كير گنده ش سپردم

تا هر چه بيشتر لذت ببرم

با ضربه هايي كه بهم ميزد

خودمو به جلو عقب پرت مي كردم

ناله هايي خفيف از ته گلو بيرون ميدادم

با هر ناله ايي كه مي كردم

آخ جون مي گفت

و ضربه هاي كيرشو بيشتر مي كرد

واسه دفعه سوم هم آبم اومد

ولي هنوزكيرش تو كونم بود

بي حال شده بودم

ديگه نمي تونستم تعادلمو حفظ كنم

همينكه فهميد نمي تونم ادامه بدم

كيرشو در آورد

پرتم كرد روي تخت دو زانو بالا سرم نشست

كيرشو به زور كرد تو دهنم

احساس كردم كيرش مثل بادكنك باد كرده




تو اين فكر بودم كه يه دفعه دهنم پرا زا آب لزج شد

شصتم خبر دار شد چيكار كرده

حواستم تف كنم

دهنمو بست با تحكم گفت قورت بده

منم همه آبشو به زور قورت دادم

ته كير كلفتشو مشت كرده بود

ابشو خالي مي كرد تو دهنم

اگه بگم ده سري ابشو با فشار ريخت تو دهنم دروغ نگفتم

وقتي آخرين قطرات ابشو ريخت تو دهنم

سر كيرشو با دهنم ، گونه ها م ، چشمام و پيشونيم پاك كرد

بعدش ايستاد

سر كيرشو طرف صورتم گرفت

پاشم گذاشت روي شكمم كه تكون نخورم

با فشار شاشيد رو صورتم

منم با فشاري كه به شكمم وارد مي كرد

تكون نمي تونستم بخورم

به مدت چند دقيقه مي شاشيد رو صورتم

وقتي كه داشت بلند ميشد گفت همه جارو تميز كنم بعد برم

گفتم چشم

این كاربر به علت تخلف در قوانین بن شده است
مدیریت انجمن پرنس و پرنسس
     
صفحه  صفحه 2 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.