| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#21 | Posted: 21 Jun 2011 18:41

خانم مباركی

حدود 26 سالم بود چند وقتی بود که دانشگاه و سربازی رو تموم کرده بودم به چند نفر سپرده بودم واسم کار جور کنن .همینجور یلره تلره میزدیم و با برو بچه ها قرار میزاشتیم و از کارها دیگه خسته شده بودم کارم شد بود خواب خوراک، کتاب . بهر حال یکر وز توسط یکی از دوستای بابام یک کار تو شرکت واسم پیدا شد .شرکت کار فرهنگی و تبلیغاتی میکرد و من چون مهندس الکترونیک بودم و از کامپیوتر هم چیزایی حالیم بود بعنوان پشتیبان فنی استخدام شدم. تو دفتر کارمون که یک آپارتمان سه خوابه بود یک اتاق به من و خانم مبارکی اختصاص داشت و بقیه اتاقها آرشیو و آتیله و اتاق مدیر عامل بود همکار من یک زن حدود 50 ساله گرافیست تجربی بود که با وجود سن بالاش خوب خودشو نگه داشته بود . کارمون از صبح ساعت 8.5 شروع می شد تا 10 شب بجز روزهای تعطیل .
چند روز اول من خیلی با احترام و سنگین برخورد میکردم تا اینکه یکروز صبح که بیکارتر بودیم سر صحبت رو باز کرد و شروع کرد درد دل کردن راستش از زندگیش گفت که حدود 30 ساله مجرده و یک بار ازدواج کرده و چون بچه دار نمیشده و اشکال کار هم از اون بوده از شو هرش جدا شده و دیگه ازدواج نکرده الان هم تو یک آپارتمان شخصی تنها زندگی میکنه و... از من پرسید و من هم از همه چی گفتم تو حین صحبتها بهش دقیق شدم . بزارید بگم از چه تیپ زنهایی بود : صورت گردی داشت چشماش هم درشت بود و معلوم بود تو جونیش زیبا بوده لباش غنچه ای بود و با توجه به سن بالاش تنها زیر چشاش یکمی چروک بود یک خال گوشتی سیاه کوچولو هم درست روی خط لبش سمت چپ بود مثل اینکه اشکی میخواد بچکه عینک میزد و صورتش رو هم بر نمیداشت یعنی معلوم بود چند وقتی آریشگاه نرفته و یک کرک مشکی دور لب و چونش بود هیکل پری داشت از اون تپل های که اصلا چاق نبود خلاصه همیشه با چادر و مقنعه مشکی و خیلی با حجاب میاومد .ما ظهر ها یک آنتراکت 2.5 ساعتی برای نهار و استراحت داشتیم که معمولا درب شرکت رو می بستن و بچه ها استراحت میکردن معمولا همه یک چرتی رو صندلی کار میزدن .
کم کم با من صمیمی شد و من به چشم مادر بهش نگاه میکردم خوب یادمه یک روز تو حین صحبت ازم پرسید تا بحال با دختری هم خواب شدم ؟ منم چون میدیدم سنش بالاس و اعتمادمو جلب کرده بود بهش گفتم آره و گفت: جریانشو برام تعریف میکنی ؟ من هم جریان دوست شدن با دوست دخترامو می گفتم تا جای اصلیش که ادب مانع اون میشد ادامه بدم ولی برخلاف ظاهرش خیلی مشتاق بود که جا های اصلیشو براش توضیح بدم ومن از شرم از اتاق بیرون رفتم .ظهر تابستان بود کارها اون روز سبک تر شده بود من داشتم چرت میزدم که اومد تو و درب رو پشت سرش قفل کرد این کار طبیعی بود و موقع استراحت غالبا درب رو میبستیم صندلیشو از پشت میز بهم نزدیک کرد و نشست .. گفت بیداری گفتم آره و بلند شدم گفت ادامه داستان خودتو شهلا رو نمیگی ؟ گفتم : گفتم دیگه تموم شد ! گفت نه که چه جوری ترتیبشو دادی !خجالت کشیدمو خواستم بلند شم دستشو گذاشت رو پام و مانع شد گفت : من مثل مادرتم بگو دیگه کشتیم !
گفتم : زشته بابا روم نمیشه اونقدر اصرار کرد تا بلاخره راضی شدم و گفتم همین یکدفعه ... و ماجرای ساک زدن و از کون کردنشو کامل گفتم تو همین حین دیدم چشاش شهلا شد و هی عینکشو جابجا میکنه دستم رو میز بود و با خودکار بازی میکردم که دستشو گذاشت رو دستم چقدر لطیف بود یکم جابجا شدم و اون دستمو نوازش میکرد یک دفعه دستشو سر داد روی شلوارم و همونطور نشسته شروع کرد از رو کیرمو مالیدن نمیدونستم چکار کنم محسور شده بودم دستمو بردم که دستشو پس بزنم دیدم دستمو برد روی سینه هاش هیچ حرفی رد و بدل نمیشد بخودم اومدمو و گفتم : خانوم مبارکییییییی !!!!! نهههههههههههه چادرشو کنا ر گذاشت و دکمه متانتوشو باز کرد و دستمو بردتو باور نمیکنید سینه اش مثل سنگ بود سفت سفت ! عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود مانتو رو باز تر کرد و تاپ شو داد بالا دو تا پستان سفید و مرمری تو کرست مشکی از یک طرف کیرم داشت نا خوداگاه بلند میشد روم نمیشد نگاش کنم سینه های درشتشو در آورد و دستمو گذاشت روش دوتا هاله قهوه ای با نوک کاملا برجسته بدون چین و چروک نمیدونستم باید چکار کنم روم نمیشد اگه دختر بود تا حالا 3 بار کرده بودمش ...
روم کم کم باز شد و شروع کردم به مالیدن که سرشو آورد نزدیک لباش رو گذاشت رو لبم و شروع کرد به بوسیدن تو همین حین زیپ شلوارمو کشید پایین و با زحمت فراوون کیرمو و تخمامو از شورت و شلوار آورد بیرون و نوازش کرد همونطور که کیرم تو مشتش بود سعی میکرد زبونشو تو دهنم بکنه بدم اومد ولی انقدر با سر کیرم بازی کرد تا دهنم باز شد و اون زبونشو کرد تو دهنم و وشروع کرد لیسیدن زبونم کاملا حشری شده بودم خم شدم سینه اشو که تو دستم بود و چنگ میزدم گذاشتم تو دهنم و نوکشو و هاله دورشو می مکیدم و می لیسیدم بوی خوبی میداد یواش آه و یواشتر و .. میگفت یکهو گفت کندیشون بسه ! و خم شد و همونطور رو صندلی کیرمو کرد تو دهنش راستش گرمای دهنش که به کیرم خورد ولو شدم رو صندلی و شروع کرد به ساک زدن باور کنید حتی مقنعشو در نیاورده بود و با همون حالت ساک میزد و چنان با ولع می خورد که احساس کردم که از صد تا کوس بهتره ! سینه هاشو ول کردمو دستمو بردم سمت شلوارش مانتوش مزاحم بود اون رو بالا داد و شلوارشو شل کردو یکم کشید پایین و دستمو برد روی کس تپلش دیدم دستم لزج شد برخلاف قیافش تمیز تمیز بود و حتی یک تار مو زیر دستم نیومد دستم انقدر خیس بود که در اوردم با دستمال کاغذی روی میز پاکش کنم سرشو بالا آورد و دستمو لیسید تو تمام این مدت کیرم تو دهنش بود و اون فقط میلیسید و میمکید دستشو دراز کرد یک کاغذ گذاشت زیر پاشو رو دو زان رو زمین زانو زد جلوی صندلی چنان غرق لذت بودم که داشتم با انگشت کسشو میکندم سرشو آورد بالا و با شهوت گفت : موقش که شد بگو ...! تو آسمونها بودم و خیلی لذت داشت دیدم طاقتم تموم شد و تمام آب بدنم داره میاد بیرون دهن گرمی داشت موقع ساک زدن لباش و خالش خیلی شهوتناک بود گاهی کیرمو به خالش می مالید و کرکای لبش تنم مور مور میکرد با دست با خال لبش بازی میکردم و اون هیجانش بیشتر میشدآب بدنم حرکت کرد و اونو تو آلتم حس کردم .گفتم درش بیار داره آبم میاد گفت : منم شیر میخوام زود باش شیرتو بده مردم از تشنگیییییییی دیدم سرعتشو بیشتر کرد و مکیدن رو ادامه داد داشتم منفجر میشدم که آبم با گرمای سیالش بیرون ریخت تمام کیرمو تودهنش کرده بود میترسیدم خفه بشه جرعه جرعه تو دهنش جمع می کرد و قورت میداد و من از شدت لذت تمام موهای تنم بلند شده بودو از رو صندلی نیم خیز شده بودم تا آخرش تو دهنش بود و بعد شروع کرد لیسیدن سر کیرم بسختی از خودم جداش کردم از 10 تا دختر باکره بیشتر بهم حال داده بود خصوصا هیجانش زیاد بود بیحال رو صندلی ولو شدم ..بلند شد و شلوارشو کشید بالا و پستانهای خوشکلشو داد تو و خودشو درست کرد دهنش کف آلود بود و سفیدک زده بود یکهو خم شد و زبونشو داد تو دهنم شور بود گفت : خوب بود ؟! هیچی نگفتم گفت خیلی لذیذ بود میدونی چی رو میگم !؟ و با شیطنت بهم چشمک زد ازاون با سن بالاش بعید بود زبونشو در اورد و رو لبشو تمیز کرد و اووووووووووووومی گفت بنظرم زیباتر شده بود گفت :دلم نمیاد طعم شیرت از دهنم بره ولی دهنمو بشورم بیام .. مثل فیلمهای ماهواره شد نه!؟........ومن هاج و واج نگاهش میکردم.
خلاصه اونروزفوری خودمو جمع و جور کردم و بعد که از دستشویی برگشت ، شده بود همون خانوم مبارکی قبلی جدی و آروم و دیگه از شیطنت خبری نبود . منم بروی خودم نیاوردم رفتم یک دوری تو شرکت زدم دیدم همه دارن چرت میزنن و قضیه 3 نشده .در طول هفته یکی دو بار صحبت کردیم و از گذشتش گفت که بیشتر از 2 سال با شوهرش نبوده و تو زمان شاه شوهر عیاشی داشته که هر شب میرفته عرق خوری و مست میامده و خوشحال بود که ازش جداشده میگفت تو تمامی این سالها فقط پولاش رو جمع میکرده و از مردها متنفر بوده و خودشو با رویای سکس ارضا میکرده با اینکه خواستگار زیاد داشته ولی دیگه نمیخواسته کسی رو به زندگیش راه بده و حالا هم که دیگه ازش گذشته.... سعی میکردم ظهرها کمتر تو اتاق بمونم و به بهانه های مختلف میزدم بیرون ، از آبروم میترسیدم هر چند کسی به ما شک نمیکرد.آخر هفته بود شرکت ظهر تعطیل شد اومدم خونه بعد ناهار یک چرتی زدم بلند شدم رفتم حموم و داشتم آماده میشدم برم بیرون مادرم گفت : تلفن باهات کار داره گفتم : کیه گفت : یک خانوم محترم با تردید گوشی رو برداشتم دیدم خانوم مبارکیه سلام و احوال پرسی فکر کردم کاری تو شرکت پیش اومده ولی گفت: امشب رو به من افتخار میدی شام در خدمت باشیم گفتم: بخدا کار دارم و الکی خواستم زیرش در برم هی بهانه اوردم ولی اونقدر اصرار کرد و قسمم داد تا راضی شدم گفتم : اگه شد میام آدرس داد و تلفن خونش و خدا حافظی کرد منم رفتم یلری تلری با بچه ها و یکمی چشم چرونی و .... آخر شب زنگ زدم خونه گفتم نمیام عادی بود دیگه همه میدونستن من سر به راه شدم مثلا سربازی رفته بودم .!تو راه چند شاخه گل گرفتم که مثلا دست خالی نباشم رسیدم سر کوچه و پرسان پرسان آدرسشو پیدا کردم یک خونه قدیمی سه طبقه که طبقه دوم مال اون بود زنگ زدم با آیفون درب رو باز کرد تو راه پله بوی کهنگی میاومد درب منزل زنگ زدم سایه ای آومد پشت در و درو باز کرد خودش بود از صداش شناختم چون تاریک بود رفتم تو ........چی میدیدم خانوم مبارکی با موهای قهوای روشن که موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود با یک دامن کوتاه و ساق های کشیده و یک تاپ یقه باز که سفیدی خیره کننده و خط سینه های پرش دیونم کرد بیشتر به یک دختر 25 سال میخورد نه زن 50 ساله یک آرایش معمولی هم کرده بود و چشماشو با مداد مشکی حسابی کشیده بود یادمه بد جور محو چشاش شدم .خنده ای کرد و گفت: خوش اومدی تو خودت گلی گل واسه چی ؟و بلاخره تو هال نشستم خونه بزرگی بود .و تموم در و دیوارش با قابهای قدیمی پر شده بود حتی مبلها و ... نیز مال 40 سال پیش بود صدای آواز بنان بلند بود و ملایم میخواندرو میز جلوم میوه بود همین طور که گل هارو تو گلدون آب میزاشت تعارف کرد و من یک پرتقال برداشتم و محو ساق پاش و کونش شدم که خم شده بود تا بحال اینجوری بدون مقنعه و چادر ندیده بودمش کون درشتی داشت و بیشتر سفیدیش تو چشم میزد . گفتم :خانوم مبارکی گفت : که دیگه نگو مبارکی من اسمم که میدونی فهیمه است برگشت و گفت: بعد پرتقال یک موز هم بخور تا قویتر بشی ! و با وقاحت چشمکی زد و نزدیکم رو لبه مبل نشست و برام موز رو پوست کند یک قارچ برداشت و یک قارچ گذاشت تو دهنم .سر صحبت رو باز کرد و از هر دری گفت روم نمیشد بهش نگاه کنم آشکارا بازم ازش رودرباستی داشتم. خال لبش محسورم کرده بود وقتی حرف میزد عینکش رو در میآورد و دوباره میزاشت رو چشش اصلا با عینک زیبا تر بود یکهو دستشو گذاشت رو سینم و شروع کرد حین حرف زدن دکمه هامو باز کردن طلسم شده بودم من که خودم تا بحال مخ10 تا دختر مثل ماست زده بودم گنگ شده بودم بلوزم کاملا باز شد آهسته دستشو برد و با نوک سینه هام بازی کرد دستشو سر میدادو نوازش میکرد قلقلکم میاومد ولی خواهش رو تو تنم بیدار کرد دست انداختم دور گردنش و سرش رو جلو اوردم گفت : اول شام نمیخوری بی اختیار لبامو رو لباش گذاشتم و بوسیدمش لبخندی زدو گفت :من معمولا شبا شام نمیخورم ولی امشب شیر موززززز چرا! میمیرم براش !!!!بوی خوشی میداد چند تا نفس عمیق رو گردنش کشیدم نرم ولطیف بود نیازش داشتم آهسته سینمو زبون میزد سرشو بلند کردمو تاپ رو در آوردم اصلا شکم نداشت یکمی دنبه ای بود یک خال کوچولو هم رو سینه اش بود که سفیدیشو بیشتر نشون میداد از رو کرست براش سینه هاشو مالیدم و آهسته یکی یکی بیرون آوردم و مالیدم سرمو آورد پایین یعنی بلیسشون من هم اطاعت کردم و با ولع می مکیدم و می لیسیدم عجب سینه ای بود برخلاف دخترها درشت و سفت بود و گوشتی سیر نمیشدم سعی کرد کمربندمو باز کنه ولی نذاشتم خمش کردمو دامنشو زدم بالا و دستمو بردم زیر شورتشو آهسته کسشو مالیدم و با احتیاط اونرو در آوردم یک کس سفید بلوری درشت که شکاف اون بسته بود و برجسته شده بود بارونهای بزرگ بلندش کردمو رفتیم روی کاناپه به حال سگی برش گردوندمو شروع کردم کس لیسی خوش طعم بود و لزج بو نمیداد دیگه باید میکردمش گفتم: اجازه میدی گفت: مال خودته زودباش... سریع شلوارمو در آوردمو کیرمو که داشت میترکید هل دادم توش سرخورد و رفت تو تا ته چقدر لذت داشت شروع کردم تلمبه زدن ساکت بود و با سینه هاش ور میرفت نوک قهوهایشو فشار میداد و من هم خم شده بودمو گردنشو و زیر موهاشو میمکیدمو می خوردم و خالشو زبون میزدم بلند شدمو تو همین حال کونشو دیدم چقدر بزرگ و خوش تراش بود تو جوونیاش چه لعبتی بوده کسش هم معمولی بود نه تنگ و نه گشاد چشاشو بسته بود و عینکش افتاد رو زمین برش گردوندمو با شورتش لای پاشو و کیرمو خشک کردمو دوباره بزحمت هل دادم تو خیلی شیرین بود و لذت بخش احساس میکردی داری با فرشته این کارو میکنی کم کم شروع کردم لب و دهنشو بوسیدن و سعی میکرد با زبونم بازی کنه خالشو می مکیدم و اونم میلیسیدم گفت :یکدفعه تموم نشی گفتم: نه عزززیزم کم کم حرکتام سریع تر شد دستمو بردمو سینه هاشو گرفتم همین که نوکشو لمس کردم دیدم داره میاد گفتم :شیرم داره میاد گفت: زود باش بلند شو زود باش بزحمت از روش بلند شدم و کنار کاناپه ایستادم و اون بدون اینکه بلند شه به پهلو خوابید و کیرمو همونطور که لزج بود کرد دهنش تا بحال اینقدر حال نکرده بودم شروع کرد ساک زدن با دو دست پهلوی من رو گرفته بود و می مکید و می لیسید جوری که از دهنش بیرون نمی اومد داشتم تموم می شدم گفتم : داره میاد حرکت سیالشو حس کردم داشت میدوشیدم عین پستان گاو با دست زیر بیضه هامو چنگ میزد و من یک نگاه که به خالش کردم و لبای سرخش دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم تو آسمونها و با لذتی وصف نشدنی آبمو بیرون ریختم آه که تصورشم لذت بخشه اون همینطور می مکید و با زبونش در خالی شدنش کمک میکرد لعنتی آبم هم بریده بریده تو دهنش می رخت و نمیدونم چرا اینقدر سفت شده بودآبمو تا قطره اخر مکید و ازم جدا شد بلند شد و نشست من ولو شدم رو زمین دهنشو باز کرد و آبمو نشون داد عجب ! تو دهنش بود بریده بریده گفت: حیفم میاد قورتش بدم پسر چه شوره چقدر با نمکی و قورتش داد و بازم حمله کرد به کیرمو ساک بزنه. از خودم جداش کردمو گفتم: بزار برای بعد خندید و لباشو رو لبام گذاشت و بوسیدم خالشو لیسیدمو یک گاز کوچولو گرفتم گفت: که خوب شد خالمو عمل نکردم نیمدونستم جذابه و من بیشتر گازش گرفتم و بهش گفتم: ممنونم فهیمه تا بحال هیچ دختری اینقدر با لذت آبمو بیرون نکشیده بود بلند شدیم و لباسامونو ور داشتیم و کم کم پوشیدیم
     
#22 | Posted: 21 Jun 2011 18:45

یاقوت

الان حدود سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور کار میکنم و خاطره ای که میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد. حدود پنج ماه بعد از استخدام من یک دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. یک دختر با چشم و ابروهای مشکی و قد بلند و تقریبا 21 ساله. از اون اندامهای ترکه ای داشت که گائیدنشون واقعاً حال میده، رئیس قسمت ما ازم خواست که از اون تست کامپیوتر بگیرم و من هم بعد از تست گرفتن با اینکه زیاد وارد نبود اما به این امید که شاید بعداً چیزی برام بماسه تاییدش کردم. به هر حال اون جذب شد و از قضا شد منشی قسمتی که من بیشتر با اون سرو کار دارم، تا چند وقت مثل جنتلمن ها و آدمهای حسابی باهاش برخورد میکردم و فقط تا میتونستم حرفهائی میزدم که بیشتر باهام راحت باشه، اونم که ادعای کلاسش میشد هی از روابط دخترو پسر و اینجور چیزا میگفت. یادمه یک روز که من از اداره جیم شده بودم موضوع لو میره و رئیس در به در میفته دنبال من، دختر خانومه هم که از حالا یاقوت صداش میکنم کلی معرفت بخرج میده و سریع رو موبایلم تماس گرفت و جریانو گفت. خلاصه بعد از چند روز ازش خواستم که بیرون ببینمش. اولش یکم منومن کرد اما بالاخره روز پنجشنبه سر ساعت 7:30 صبح باهاش قرار گذاشتم(اون به خونوادش گفته بود میره سرکار و تو اداره هم گفت که پنجشنبه رو نمیاد) و با ماشین یکی از دوستام رفتم سراغشو با هم رفتیم خونه یکی از رفیقام که با خونوادش رفته بودن مسافرت. بعد از یک کم حرف زدن بهش گفتم میخوام بابت کار اون روزت ازت تشکر کنم و ببوسمت گفت اه ه ه زرنگی. گفتم چیه فکر کردی هربوسیدنی باید از رو هوس باشه(برا خر کردنش اینو گفتم). قبول کرد و منم اول پیشونی، بعد صورت و بعد هم گردنشو حسابی بوسیدم و رفتم سراغ لباش. یه کم مقاومت کرد اما معلوم بود که خودشم دلش میخواد. 5 دقیقه ای لباشو خوردم و آروم دستمو بردم از یقه ش رسوندم به سینه هاش یک کم از رو کرست با سینه هاش وررفتم بعد پاشدم گفتم مانتو تو درآر خودمم روسریشو در آوردم و دوباره لبامو گذاشتم رو لباش.و از زیر بلوزش دستمو بردم پشتش و کرستشو باز کردم تو همون لحظه لباشو ول کردمو از گردنش شروع کردم به خوردن رو به پائین. به سینه هاش نرسیده بودم که خودش یه کم کمرشو بلند کردو بلوزشو کامل در آورد. عجب سینه هائی داشت به بزرگی انار و به سفیدی برف. حتی تو خوابم هم همچین سینه هائی ندیده بودم سفت مثل سیب. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. تو این حال دستامم بیکار نبود و تو شرتش داشت دنبال جاهای بهتر میگشت. یک ربعی همینطور خوردمو با کسش ور رفتم. پاشدم گفتم لباسامونو در بیاریم. من سریع تی شرت و شلوارمو درآوردمو به اونم کمک کردم شلوارشو کامل در بیاره دوباره با کسش بازی کردم و شرتشو زدم کنار و با زبونم آروم از کنار کسش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش رفتم سراغ چوچولش ، حسابی دیونه شده بود آه و اوهش دیگه در اومده بود و آرومی نداشت و سرمو فشار میداد لای پاش زبونمو لوله میکردم و می فرستادم داخل کس داغش، گرماش تا روی پیشونیم اثر میذاشت. زبونمو که دیگه داشت میسوزوند. تو همین حین انگشتمو گذاشتم تو دهنش تاحسابی خیس بخوره بعد آروم آروم انگشتمو رو سوراخ کونش بازی دادم و یه کمی فرستادم داخل. واقعاً تنگ بود و راه نمیداد. کیرمو که حسابی شق کرده بود و داشت منفجر میشد تو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد. هر کاری کردم ساک نزد اما احساس کردم وقتشه که بکنمش. از جلو که نمیشد، چون دختر بودو خودمم حوصله دردسرای بعدیشو نداشتم برش گردوندم و یکم کرم که روی میز تلوزیون گذاشته بودم به کیرم مالیدمو گذاشتم رو سوراخ کونش. به هیچ صراطی مستقیم نبود، دوباره کرم زدمو گذاشتم رو سوراخش اینبار با یکم فشار بیشتر سر کیرم رفت تو کونش یه حرکتی کرد که فکر کردم کونش میخواد پاره بشه محکم گرفتمشو چند لحظه تو همون حالت نگهش داشتم. یه کم که گذشت آروم فشارو بیشتر کردم، یکم که داخل میرفت به اندازه نصفش میکشیدم بیرون تا اینکه دیدم کیرم تا ته تو کونشه. دستمو هم رسوندم به کسش و با دوتا انگوشتام چوچولشو بازی میدادم. ریتمه رفت و برگشتو شروع کردم و هی فشار و تقه رو محکمتر میکردم. اسپری هم که استفاده کرده بودم و حسابی کمری بودم. تو این حال یه دفعه کیرم در اومد که گفت چیکار میکنی زود باش بکن توش. تمام بدنش داشت میلرزید و صدای اه و اوهش هم دیگه به جیغ زدن تبدیل شده بود. یه لرزشی از روی رونهاش شروع شدو صدای جیغش با یه حالت خفه ای بلند شد و فهمیدم که ارگاسم شده. اونقد تقه زدم که احساس کردم الانه که آبم تو کونش بیاد. سریع کیرمو کشیدم بیرون، برش گردوندم و رو سینه هاش شروع کردم جلق زدن. آبم با فشار پاشید رو سینه هاش. چند تا لب دیگه گرفتمو ولو شدم اونطرف رو زمین. اونروز نهارو همونجا با هم خوردیم و تا بعد از ظهر که باید میرفت خونه دو سه بار دیگه هم حال کردیم. الانم حدود دوساله که هر وقت چیزی گیرم نمیاد یاقوتو میکنم. الان دیگه حرفه ای تر شده و برام ساک میزنه و هر كار ميخوام برام ميكنه. اما این اواخر احساس کردم تو شرکت دارم ضایع میشم و تصمیم گرفتم تو همین چند روز آینده این مسئله رو بهش بگم و ارتباطم رو باهاش محدودتر کنم. هر چند واقعاً هنوز هم گائیدنش برام تازگی داره و هیچ وقت کهنه نمیشه
     
#23 | Posted: 12 Jul 2011 15:19
سحر منشی احسان


يه بار تو خيابون يكي از دوستاي دوره دبيرستان رو ديدم چند سالي بود از احسان خبر نداشتم خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي تعارفم كرد كه برم دفتر كارش و نهار با هم باشيم احسان از اون اولش وضع ماليش خوب بود يعني باباي پولداري داشت كه حسابي بهش حال ميداد اون تو كار واردات و صادرات بود واسه خودش كسي شده بود تا موقع رسيدن به محل كارش كلي با هم ياد قديما افتاديم و خنديديم احسان خيلي دوست دختر داشت و خيلياشونم كرده بود ولي به هيچ كدوم قول ازدواج نمي داد اون روز ياد تموم اون دخترا كرديم وقتي رسيديم دفترش تموم كارمندا ( البته خيلي نبودن شش نفر ) جلوي پاش بلند شدن اونم كيرش حساب نكرد و رفتيم تو اتاق اون كه سر درش نوشته بود مدير عامل تو اول بايد از اتاق منشي رد ميشديم تا در باز شد رفتيم تو اتاق منشي چشمم به يه خانم زيبا افتاد كه توجه من رو جلب كرد يه زن قد بلند حدود 185 سينه هاي درشت و يه كون تاقچه كه دهن هر مردي رو آب مي انداخت و يه آرايش اساسي نه زياد ولي با ظرافت كه حكم منشي احسان رو داشت تو دفتر احسان نشسته بوديم و سيگار مي كشيديم كه در زدن احسان با صداي بلند گفت بفرمائيد در باز شد ديدم همون خوشگل خانم اومد تو با يه ببخشيد رو به احسان گفت آقاي مهندس چند تا بارنامه مونده كه بايد شما امضا كنيد احسان تموم برگه ها رو امضا كرد بدون هيچ حرفي برگه ها رو به سمتش گرفت اونم برگه هارو گرفت تشكر كرد رفت بيرون به احسان گفتم كونده عجب گوشتي منشيته
خنديد و گفتم راستي تا اونجا كه من يادم مياد تو ديپلمتم به زور گرفتي كي مهندس شدي?
گفت بابا تو اين زمونه مدرك پول تو جيبته تو اگه دكتر بشي پول نداشته باشي هيچ كس تحويلت نميگره واقعا راست مي گفت
بهش گفتم اينم كردي
گفت نه بابا من تو محل كارم مثل سگ ميمونم اگه اينجوري نباشه نميشه كار كرد
گفتم پس من مي تونم مخ اين بابا رو بزنم
گفت اين بابا اسمش سحره و سنش 32 ساله و حدود 3 ساله كه طلاق گرفته شوهرش رفته سرش هوو اورده اينم طلاق گرفته
گفتم عجب شوهر كسخولي بوده زن به اين باحالي دوباره رفته زن گرفته از احسان يه كم آمار گرفتم گفت كه اين بدش نمياد با يه نفر آدم حسابي رفيق باشه و لاس بزنه ولي دادن رو نميدونم بهش گفتم تو رديف كن كه اين با من رفيق بشه كردنش با من!
خنديد گفت كونده مگه من كسكشم
خنديدم و گفتم بابا تو رفيق قديمي مني درسته حالا كلي وضعت خوب شده ولي رفاقتمون كه سر جاشه
كلي خايه مالي كردم و تا قبول كرد تو همين حرفا بوديم كه سحر دوباره در زد اومد تو اتاق به احسان گفت كامپيوتر دوباره خراب شده نميتونم كار كنم
احسان مي دونست من ليسانس كامپيوتر دارم خنده اي كرد و رو به من به سحر گفت آقاي ... از رفيقاي قديمي منه و مهندس كامپيوتر الان مياد براتون درستش ميكنه
بعد به من گفت اگه زحمتي نيست يه نگاهي بهش بنداز شايد درست شد و يه چشمك به من زد بلند شدم دنبال سحر رفتم بيرون تو اتاق منشي در اتاق احسان دوباره بسته شد حالا من با سحر تو اتاق تنها بوديم اون روبروي من رو مبل نشسته بود نشستم پاي كامپيوتر
يه مرتبه بدون اينكه متوجه حضور سحر باشم گفتم اين احسان كسكش از اون اولشم فرصت طلب بود وگرنه به اينجا نميرسيد كه ديدم صداي خنده سحر بلند شد و گفت خاك بر سرم شما داريد چي ميگيد ميشنون يه دفعه!
يادم افتاد كه اونم تو اتاقه از خنده اش معلوم بود بدش نيومده بود
منم گفتم بفهمه به تخمم اونم فقط مي خنديد تو هين درست كردن كامپيوتر ازش در مورد حقوقش پرسيدم
گفت ماهي 150 هزار تومان ميگيرم
گفتم اين كه فقط پول لوازم آرايش و لباس زير ميشه بقيه اش چي?
گفت چي كار كنم ديگه مجبورم
گفتم ميخواي من با هاش صحبت كنم حقوقت رو زياد كنه؟
خيلي ذوق كرد گفت ميشه؟
گفتم آره ولي من يه شيريني درست و حسابي ميخوام!
گفت هر چي بگيد ميدم
گفتم هرچي؟ با يه لحني گفتم كه يه كم خودش رو جمع و جور كرد و گفت هرچي هرچيم نه بايد بتونم از پسش بر بيام!
بلند شدم بدون حرف رفتم طرفش دستم رو گذاشتم روي شونه اش و گفتم بر مياي ديدم هيچ مخالفتي نكرد منم يه فشار و اومدم كنار زياد خوره بازي در نياوردم كه ديدم سرش پائينه گفتم حالا صحبت كنم يا نه؟
گفت نميدونم
فكر كنم متوجه منظور من شده بود
گفتم اين شماره موبايل منه هر وقت تصميم گرفتي به من يه زنگ بزن
بعد رفتم تو اتاق احسان تا ساعت چهار كه اونجا بودم ديگه سحر نيومد تو اتاق
منم بعد از نهار كلي كس و شعر گفتن با احسان خداحافظي كردم و اومدم بيرون
به سحر گفتم من دارم ميرم ولي منتظر تماست هستم دوسه روز گذشت يه شب ساعت نه بود ديدم تلفنم زنگ خورد
جواب دادم تا گفت الو شناختمش
تو كونم عروسي بود بعد كلي حال و احوال گفتم فكر نميكردم ديگه زنگ بزن
گفت چي كار كنم نياز آدم رو به هر كاري وا ميداره از سر و صدا معلوم بود تو خيابون
گفتم كجائي
گفت تو ميرداماد نزديك شركت دارم ميرم خونه
گفتم خوب از خون زنگ ميزدي
گفت تلفن قطع پولش عقب افتاده
گفتم از شركت زنگ ميزدي
گفت مهندس هر دوره كه قبض مياد پرينت ميگره
گفتم عجب با اين همه سرمايه اينقدر گدا بازي در مياره بهش گفتم با مادرپدرت زندگي ميكني؟
گفت برا چي؟
گفتم ميخوام امشب بياي پيش من!
گفت مگه تنهائي؟
گفتم آره!
گفت من مي تونم به ماردم اينا بگم شب ميرم خونه دوستم ولي تو تا صبح تنهائي؟
خنديدم گفتم من تا هر وقت كه بخوام تنهام چون من تنها زندگي مي كنم!
قرار گذاشتيم ايستگاه مترو رفتم دنبالش بهش دست دادم بعد شام رو با هم بيرون خورديم اومديم خونه ديدم با مانتو روسري نشسته
گفتم تو خونه دوستت ميري لباس در نمياري؟
خنديد گفت لباسم مناسب نيست!
گفتم خوب اونارو هم دربيار!
گفت چه كم توقع!
بلند شد مانتو وروسريش رو در آورد ديدم يه تاپ جلو باز تنشه كه چاك پستوناش معلوم بود با يه شلوار تنگ كه كونش قشنگ زده بود بيرون اومد كنار من رو مبل نشست دست انداختم گردنش يه ماچ از لپش كردم!
ديدم اخم كرد و گفت من كه موافقت نكردم با درخواست تو!
گفتم بودنت اينجا يعني رضايت صد در صد!
يه مرتبه زد زير خنده گفت به خدا من اينكاره نيستم اما هم از شما خوشم اومده هم واقعا نياز دارم به حقوقم!
منم گفتم خوب منم ميدونستم كه تو خيلي خانمي بهت شماره دادم من به هر كسي كه شماره نميدم
گفت مرسي بعد يه لب ازش گرفتم
گفت اگه مهندس با اضافه حقوقم موافقت نكرد چي؟
گفتم اون با من خودم كونش رو پاره ميكنم!
بعد دوباره ازش يه لب گرفتم
گفت من صبح تا حالا سر كار بودم كاشكي ميشد يه دوش مي گرفتم!
گفتم خوب برو يه دوش بگير بعد راهنمايئش كردم سمت حموم تا خودش رو بشوره بهش گفتم ژيلت بدم؟
خنديد و گفت لازم نيست ديشب حموم بودم!
فهميدم ديشب به خودش صفا داده!
منم يه اسپري اساسي به كيرم زدم كه بتونم باهاش يه حال اساسي بكنم چون نميدونستم واقعا ميتونم احسان رو راضي كنم يا نه و شايد اين اولين و آخرين بار بود كه با سحر ميخوابيدم تا سحر از حموم بياد اسپري كار خودش رو كرده بود رفتم كيرم رو شستم و يه كم افترشيو به كيرم زدم كه خوشبو بشه!
سحر از تو حموم صدام كرد و گفت حوله ميخوام!
منم حوله خودم رو بهش دادم گفتم تميزه تازه شستم و ازش استفاده نكردم!
راست مي گفتم بابا چرا مي خنديد ...
حوله رو پيچيده بود دور خودش اومد بيروم براش يه شلوارك يه تيشرت خودم رو گذاشتم اومد پوشيد ولي چون شرت و كرست نداشتم اونم نپوشيد موقع راه رفتن كونش تو شلوارك من قشنگ بالا پائين ميشد و پستوناي بزرگش قشنگ توي لباس معلوم بود يه كم موهاش رو خشك كرد و يه كم خودش رو آرايش كرد با يه لحن حشري كننده اي گفت حالا خوب شدم ؟
گفتم از اولش خوب بودي و همونجا توي حال خونه جلوي آئينه بغلش كردم يه لب اساسي ازش گرفتم و شروع شد اونم معلوم بود خيلي تو كف بوده چون از همون اول دستش رو گذاشت روي كيرم و شروع كرد به ماليدن!
منم بعد از خوردن لب و زبون سحر رفتم سراغ گردنش و با يه دستم پستوناش رو ميماليدم بعد تيشرت رو از تنش در آوردم پستونش رو كردم تو دهنم شروع كردم به خوردن عجب پستونايي داشت سفت و بزرگ يه كم كه پستوناش رو خوردم
سحر گفت ميخواي تا آخرش همينجوري سرپا بمونيم رفتيم تو اتاقي كه مثلا اتاق خواب من بود خوابوندمش رو تخت يه نفره خودم افتادم روش باز شروع كردم به خوردن پستوناش ديگه صداي سحر دراومده بود رفتم پائين تر يه كم روي نافش زبون زدم
گفت قلقلكم مياد منم گفتم پس بزار كست رو بخورم
بعد شلوارك رو از پاش كشيدم بيرون سحر خجالت مي كشيد پاهاش رو جمع كرده بود كه كسش معلوم نشه
گفتم چرا پات رو جمع كردي
گفت تو من رو لختم كردي ولي خودت هنوز لباس تنته!
ديدم راست ميگه سريع لخت شدم تا كيرم رو ديد گفت آخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووون چقدر قشنگه
گفتم دوستش داري
گفت خيلي
گفتم بوسش مي كني؟
گفت هم بوسش مي كنم هم ميخورمش!
منم رفتم روي پستوناش نشستم سحر سرش رو آورد بالا منم كيرم رو نزديك دهنش كردم يه ماچ از سر كيرم كرد و بعد سر كيرم رو كرد تو دهنش گرما و خيسي دهنش كيرم رو حال آورد بعد يه كم رفتم جلو تر كيرم بيشتر بره تو دهن سحر دستم رو هم از پشتم گذاشته بودم رو كس سحر براش ميماليدم سحرم با اينكه كيرم تو دهنش بود باز ناله مي كرد
بعد بهش گفتم منم ميخوام كست رو بخورم
گفت جون بخور!
بلند شديم چشمم كه به كس سحر افتاد داشتم ميمردم كس سفيد و گوشتي كه قشنگ از لاي پاش زده بود بيرون بعد به حالت 69 انگليسي خوابيدم من زير سحر رو كسش رو گذاشت جلوي دهنم بوي شامپو ميداد خيلي حال كردم با دستم لاي كسش رو باز كردم زبونم رو گذاشتم لاي كسش يه ليس زدم ديدم ناله سحر بلند شد اونم افتاد رو كيرم و شروع كرد به خوردن تخمام رو مي كرد تو دهنش لباش رو به هم فشار ميداد تخمام ميپريد بيرون هم دردم ميومد هم حال مي كردم كسش رو هم به صورت من فشار ميداد منم با تموم قدرتم كسش رو ميخوردم زبونم رو مي كردم توي كس سحر با دستم پستوناش رومي ماليدم كه معلوم بود خيلي بهش حال ميده چون هر موقع اين كار رو مي كردم سحرم تموم كيرم رو مي كرد تو دهنش نگه مي داشت با اين كارش آب دهنشم زياد ميشد حدود 5 دقيقه من كس سحر رو خوردم و سحرم برام ساك ميزد كه ديگه سحر حالتش عوض شده بود كسش رو مي چرخوند رو صورتم و كمرش رو تكون تكون ميداد فهميدم داره اورگاسم ميشه
بيشر زبونم رو مي كردم تو كسش
سحرم كيرم رو تو دهنش نگه داشت با گفتن اوممممممممممم به اورگاسم رسي
همونجوري بي حال افتاد روم بعد بلند شد يه لب ازم گرفت تشكر كرد و گفت بيا كيرت رو بكن تو كسم
منم خوابوندمش رفتم لاي پاش نشستم با دستش كيرم رو با سوراخ كسش تنظيم كرد و من با يه فشار نصفه كيرم رو كردم تو كه دادش رفت هوا مي گفت كسم خيلي وقته كير نخورده عادت نداره يواش تر!
منم يه كم كيرم رو در مياوردم دوباره تا نصفه مي كردم تو بعد از چند بار كيرم تا ته رفت تو كس سحر
افتادم روش پستوناش رو مي كردم تو دهنم خودم رو بالا پائين مي كردم بعد يه كم بلند شدم لبه تخت نشستم سحر رو به من نشست و كيرم رو كرد تو كسش بالا و پائين كه ميرفت پستوناشم بالا پائين ميپريد خيلي به من حال ميداد بعد بلند شديم سحر پشتش رو به من كرد و خم شد با دست لبه تخت رو گرفت منم پشت سرش ايستادم كيرم رو از پشت كردم تو كس سحر هر چه اسرار كردم كه بذاره كونشم رو فتح كنم نذاشت كه نذاشت
منم با دستم پستوناش رو ميماليدم و كيرم رو تو كسش عقب جلو مي كردم حدود 10 دقيقه بود داشتم كس سحر رو ميگايدم اونم همش برام حرف تحريك كننده ميزد كه بكن بكن كسم رو بگا كيرت تو كسمه پستونام تو دستته بكن جربده كسم رو پاره كن كسم هوس كير كرده بود بهش كير بده بعد خودش رو چنان عقب و جلو مي كرد كه تخمام ميخورد به كونش ودردم مي گرفت .
معلوم بود از اين حالت خوشش اومده بعد صداي جيغش در اومد و براي بار دوم اورگاسم شد منم پهلو هاي سحر رو گرفته بودم كسش حسابي خيس بود كيرم راحت توش حركت مي كرد و اين خيسي باعث شده بود كه ديگه آبم بخواد بياد كيرم رو گذاشتم لاي پستوناي سحر بعد خودم با دستم پستواش رو به فشار دادم چند بار بالا و پائين كردم از صدام فهميد دارم ارضاء ميشم كيرم رو از لاي پستوناش در آورد و كرد تو دهنش و تموم آبم رو خورد
بعدشم از دهنش ريخت روي پستوناش ماليد به خودش . ديگه ناي حركت نداشتيم ولو شديم روي زمين بعد از نيم ساعت بلند شديم ورفتيم حموم خودمون رو شستيم اومديم تا صبح لخت رو تخت يه نفره همديگه رو بغل كرديم و خوابيديم .
چند روز بعدشم تلفني مخ احسان رو زدم كه قرارشد از سر ماه 50 هزار تومان بذاره روحقوق سحر ولي به احسان نگفتم كه من با سحر سكس داشتم بعد ازون چند بار ديگه سحر به بهونه رفتن خونه دوستش شب پيش من بوده و كلي با هم حال كرديم ولي هنوز نتونستم كونش رو بكنم چون ميگه خيلي بدش مياد .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#24 | Posted: 19 Jul 2011 02:01
منشی بانمک شرکت


سلام ، اسم من آرمانه و 30 سالمه میخوام براتون یه خاطره تعریف کنم که بر میگرده به دو ماه پیش .
من توی یک شرکت کار می کنم که دفتر مرکزیش در تهران و کارخانه اش در یکی از شهرهای شمالی هست ، شش ماه پیش بود که مدیر عامل و هیئت مدیره بخاطر جدیت که در کار دارم و بخاطر به هم ریختگی اوضاع کارخانه از من خواستند که به شمال برم البته با حقوقی بالاتر .
خلاصه زن من هم که بچه همون ورا بود از خدا خواسته زود شال و کلاه کرد و آماده رفتن شد در عرض دو ، سه هفته داخل خونه ویلایی که از شرکت در اختیارم بود ساکن شدم و وارد کارخانه شدم . خلاصه بعد از معارفه بعنوان مدیر جدید کارخونه با کلیه پرسنل که قبلاً فقط اسماشون رو شنیده بودم و تک و توکشون را از نزدیک دیده بودم آشنا شدم همه خوب و مهمون نواز بودند چون که تو همون یک هفته اول کلی اضافه وزن پیدا کردم از بس خونه این و اون دعوت شدم .
موضوع داستان من بر میگرده به یکی از دخترهای منشی که منشی مدیر قبلی کارخونه هم بود به اسم لیدا خیلی با نمک ، لاغر اندام ، تقریباً سپید رو ، خلاصه از قیافش میومد که یک پا آتیش پارست .
دو ، سه ماهی گذشت کارخونه اینقدر اوضاعش بهم ریخته بود که حتی بعضی شبها وقت نمیکردم برم خونه . کم کم همه چی ردیف شد و کارخونه یه اوضاع دیگه ای پیدا کرد اکثر پرسنل قبلی رو هم بیرون کرده بودم و جدید جایگزین کردم . اما لیدا خانم همچنان سرجاش بود چون از توپ پر من بشدت ترسیده بود و سروقت به همه کارهاش میرسید .
تا اینکه آخر اردیبهشت بود که میخواستم لیست بیمه پرسنل رو امضاء کنم که رد بشه اداره بیمه که لیدا خانم نه تنها پیداش نشد ، لیست رو هم آماده نکرده بود . از عصبانیت داشتم میترکیدم که حوالی ساعت 10 بود ، دیدم بدو بدو داره میاد تو کارخونه دفتر من طبقه سوم یک ساختمان سه طبقه وسط کارخونست .
اومد و کلی عذر خواهی دادی سرش کشیدم و گفتم لیست بیمه ات همیشه از چند روز قبل آماده باشه ، کار انجام شد و اونروز یکی از دستگاههای خط هم طوری بهم ریخته بود که من تا گردن پر از گریس و واسکازین و روغن شده بودم . خسته و کوفته اومدم به اتاقم که برم دوش بگیرم دیدم لیدا نشسته سر جاش و مثل دارکوب داره تایپ میکنه .
- شما می تونید تشریف ببرید خانم فاطمی .
- چشم آقای مهندس ، اجازه بدید چند تا نامست تایپ کنم باید امضاء‌کنید برای فردا صبح آماده باشه که آقای محمدی بره دنبال کاراش .
- وقتی دیر میای همینه دیگه ، حالا ولش کن بذار برای فردا الان هم دیروقته ، خسته نباشی .
- باشه ، چشم ، شما هم خسته نباشید ، پس من میرم با اجازتون .
- آها !! راستی یه لطفی بکن از تو ماشین من یک کاور هست داخلش لباسه برای من بیار بالا و بعد تشریف ببر .
- چشم آقای پرتو .
لیدا رفت و من رفتم داخل حمام لباسم را در آوردم نشستم روی توالت فرنگی یک سیگار با لذت تمام می کشیدم که کوبیدن به در :
- بله !!!!! کیه ؟
- آقای مهندس منم ، لباستون را آوردم .
- خانم مگه سر آوردی ، سکته کردم ، بذار روی چوب لباسی .
دیگه صدایی نیومد ، اومدم از حمام بیرون در حالی که حوله ام رو پوشیده بودم ، داشتم سرم را خشک می کردم که احساس کردم یک نفر پشت میز منشی نشسته .
دیدم خودشه ،‌گفتم شما هنوز نرفتید ؟ گفت : نه الان میرم . پیش خودم گفتم : حتما مساعده ای ، چیزی می خواهد . کاور لباسم را از روی چوب رختی برداشتم رفتم داخل اتاق استراحت عوض کردم اومدم .
- آقای مهندس من می خواستم مطلبی را به شما بگم ؟
- بفرمائید !!! مساعده می خواهی ؟ چرا همون موقع نگفتی ؟
- نه ! چیز دیگه ای است . شما بشینید من براتون یک شربت بیارم .
لیدا رفت و با دو تا شربت برگشت . منم نشستم رو مبلی که مقابل میز منشی بود در حالی که با یک دستمال کاغذی داشتم گوشم را خشک می کردم .
- راستش آقای مهندس نمیدونم ! شاید شما با گفتن این مسئله از من بدتون بیاد . اما یادتونه اون پسره مراد بیگی رو که اخراج کردید ؟
- بله . بچه سرتق و پر رو و بی ادبی بود . چطور مگه ؟
لیدا کلی سرخ شد و تته پته میکرد . انگار داشت می ترکید خلاصه به حرف اومد که :
- راستش اون با من رابطه داشت . البته نه اینکه فکر کنید من آدم بدی هستم . نه !!! ما با هم قول و قرار ازدواج داشتیم ...........
القصه فهمیدم که آقا کرده و حالشو برده و بعدشم به خانم گفته : با یخ می خوری یا بی یخ ؟ !!!!!! .
کلی دلداریش دادم که دیدم اشک تو چشماش جمع شده دلم سوخت گفتم پاشو بیا اینجا بینم بچه سرتق !!! . اومد بغلم نشست ؛ با یه ژست پدرانه بغلش کردم شروع کرد به گریه کردن . گفتم : الان این آرایشت پاک میشه همه پیرهن من هم کثیف میکنه بعدشم زنم منو میکشه . یک دفعه گفت : خودم براتون تمیز میکنم مهندس جان !!! .
یک دفعه گیر داد که جای رژ لب من مونده روی پیرهنتون در بیارید سریع تمیزش کنم . از ما اصرار که نمیخواد نیازی نیست ، یک پیرهن دیگه می پوشم از اون گیر که نه درش بیار .
دکمه های پیرهنم رو باز می کرد که یک دستش رو گذاشت تخت سینه ما نمیدونم چی شد که انگار شک بهم دادن . تازه متوجه لیدا شده بودم سینه های گردش داشت چشمام را در می آورد دستش را دائم روی سینه من می مالید . چند باری هم زد به نوک سینه من .
خلاصه پیرهنو در آورد داخل آشپزخونه شست و آورد پهن کرد روی مبل جلوی کولر گازی . اومد و بغلم نشست اصلا نفهمیدم چطور دستم رو بردم بالا که بیاد تو بغلم .
- چه بدن گرمی داری مهندس !! بذار بگم آرمان ، اینطوری راحت ترم .
- هر طور راحتی گرمای بدن ما پیشکش برای سوزوندن ناراحتی شما لیدا جون .
هر دو زدیم زیر خنده دستش رو از زیر زیرپوش رکابی من برد داخل و با موهای سینه من بازی می کرد . گفت : چه خال قشنگی رو سینت داری میشه زیرپوشت رو در بیاری قشنگ ببینمش ؟
زیر پوشم را در آوردم ، آمد و نشست روی پای من شروع کرد با خال سینه من بازی کردن . همش نگاهم بهش بود سرش رو بلند کرد و زل زد و چشمام تو کمترین زمان ممکن لب تو لب شدیم . یکدفعه به خودم اومدم که دارم چکار می کنم تا خواستم عکس العمل نشان بدم شروع کرد به لیسیدن گردن من . ( من فوق العاده به این کار حساسم ) در عرض ایکی ثانیه کیر من راست شد . میخورد و می رفت پایین .
کمربندم را باز کرد و شلوارم را در آورد .
- جون چه چیزی اینجاست !! چرا اینقدر باد کرده ؟
- تقصیر خودته گرمای ما رو گرفتی . در عوض این لا مذهب را باد کردی .
زد زیر خنده و سر کیرم رو از روی شرت می بوسید ، یواش یواش شرت من رو هم در آورد و کیر ما را گرفت تو دستش . احساس کردم دستش وسط یه تنور بوده که کیر ما رو گرفت شروع کرد به خوردن یه طوری ساک می زد که همه بدنم به رعشه افتاده بود .
- جون ، قربون این کیر برم ، آرمان امشب می خوام طوری خستگیت رو در کنم که اصلا احساس کنی هیچوقت خسته نبودی .
- آه ه ه ه ه ه ه جگرتو فقط ساک بزن ، قربون تو منشی گل برم من ؛ جواهر تو تا حالا همینجا بودی ندیده بودمت .
کم کم احساس کردم آبم می خواهد بیاد که بلندش کردم شروع کردم به خوردن لباش وگردنش طوری نفس نفس می زد که گرمای نفسش به بدنم می خورد . اول مقنعه رو کامل در آوردم و رفتم سراغ مانتوش تازه مانتو را که در آوردم دیدم چه لعبتیه . یک تی شرت صورتی رنگ با یک شلوار لی آبی تنش بود . تی شرت را در آوردم چشمام داشت از حدقه می زد بیرون .
یک جفت سینه گرد و بلوری تو یک سوتین سفید داشت خود نمایی می کرد شروع کردم به خوردن سینه هاش در همون حال قزل سوتین رو باز کردم و سینه هاش افتاد بیرون نشستم رو مبل و نشوندمش روی پام . حالا نخور کی بخور . دیدم همونطوری داره خودش رو میماله روی کیر من .
- عجله نکن گلم ، الان خارش کست رو هم میگیرم .
- ( با خنده ) داری دیوونم می کنی ؛ زود باش ، میخوام کیرت رو تو کسم حس کنم .
- چشم ، خیلی زود وقتی هولش دادم اون تو می فهمی که چه حالی میده .
بلندش کردم شلوارش و شورتش را با هم در آوردم ، یک کس تپلی داشت که اصلا به اون هیکل نمیخورد ، بردمش داخل اتاق استراحت خودم خوابوندمش روی تخت و خودم نشستم روی زمین پاهاش رو انداختم روی شونه ام .
کسش خیسه خیس بود اما بوی خوبی میداد ، زبونم را خیس کردم و یواش رسوندم به کسش مثل ماهی تکون خورد .
- آ ه ه ه ه ه ه ه ، یواش عزیزم ، قربونت برم ،‌ اولش یواش ، خیلی وقته سکس نکردم
خلاصه زبونم را بیشتر خیس کردم و مشغول لیس زدن و بازی کردن با چوچولش شدم صدای آه و نالش داشت دیوونم می کرد کیرم داشت می ترکید با دستاش داشت ملحفه تخت رو مچاله می کرد ، یکدفعه کسش شروع کرد به تکون خوردن و خودش شروع کرد به لرزیدن ، لیدا جون ارضاء شد . منم شروع کردم به مالیدن پاهاش و بوسیدن لای پاش.
- وای ، جون ؛ آرمان نمیدونی احساس میکنم یه چیزی توم خالی شد پاهام داره میلرزه.
- آخی ، قناری خوشگل ما دلش هوری ریخته پایین . جگرتو بخورم ، هنوز کلی جاش مونده صبر کن ، تا حال اساسی رو بهت بدم .
بلند شدم سر کیرم رو مالیدم روی کسش و قشنگ خیسش کردم .
- تراخدا فقط یواش بکن تو جر میخورم ها .
- خوب می خوام جرت بدم شاه کس ، باشه یواش می کنم تو فقط راحت باش .
سر کیرم را اول یواش کردم تو همینطور یواش یواش تلمبه می زدم می دونستم دیوونش می کنه .
- آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ، بکن تو بکن تو دیوونم کردی بکن تو جرش بده ، چقدر فقط سرش رو حس کن ، آرما ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن بکن تو ، میگم جرم بده ،‌ میخواهم کسم حال بیاد ، چاکش مزه کیر رو بچشه ، میخوام کیرت تا دسته بره تو
یکدفعه کیرم را تا ته کردم تو احساس کردم یه چیز سختی رو شکافت و جلو رفت ، لیدا هم نفسش بند اومده بود بعد چند ثانیه به حرف اومد :
- آخ جون ، چه کیفی داد ، جر خوردم ، میدونی چند وقت بود سکس نکرده بودم ، جر خوردم تو جرم دادی آرمان پارم کن تراخدا پارم کن .
آه و ناله و حرفاش حشریم کرده بود به سرعت برق تلمبه میزدم . و عرق از سر و روم می ریخت .
- وای ، جون چه حالی میده ، بکن دیگه بکن ، واینستا ، بذار آبم بیاد بریزه رو کیرت ، جرم بده پارم کن ، کس من فقط مال خودته مهندس من . بکن بکن بکن ن ن .
- جو و و و و و و ن چه کس تنگی داری ، خودم جرش می دم ، دوست دارم از این به بعد فقط خودم بکنمش ، آب بریز ، آبتو بریز رو کیرم بذار حال بیام ، بذار کیرم همون تو آتیش بگیره ، جو و و و و و و ن ن ن ن ن .
کمی که گذشت احساس کردم دیگه نفس برا کردن ندارم رو تخت دراز کشیدم اومد روی من نشست و کیرم را با دستش گذاشت توی کسش ، مثل یک نفر که خیلی وقته کیر ندیده آنچنان تلمبه می زد که احساس کردم ستون فقراتم داره می شکنه . تلمبه میزد و آه و ناله می کرد . کشیدمش تو بغلم و سینه هاش رو گذاشتم تو دهنم تو همون حالت شروع کردم به تلمبه زدن . شروع کردن به داد زدن که محکم بکن ، محکم بکن آبم داره میاد بعد از چند ثانیه احساس کردم کیرم سوخت شل شد و روی سینم افتاد .
چند تا لب ازش گرفتم گفتم نوبت توئه که آب منو بیاری . به پشت برش گردوندم گفتم قنبل کن . کس خیس و نازش از لای پاش بدجوری خود نمایی می کرد .
میزد روی کسش که بیا بکن ،‌بیا بکن توش میخواد چنان مک بزنه که آبت بیاد بکن تو .
کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن طوری تلمبه می زدم که همه بدنش با هر تملبه من تکون می خورد احساس کردم آبم داره میاد برش گردوندم و کیرم رو دوباره کردم تو کسش .
- آرمان آب بده ، آب بده ، آب می خوام ، جرم دادی ، پارم کردی ، کسم میسوزه ، آب بده آب .
- جون الان سیرابت می کنم . آبم میخواهد بیاد کجا بریزم گلم ؟
- بریز تو کسم ، کیرتو نکشی بیرون بذار آبت تا قطره آخرش بریزه تو کسم ، بذار کیرت همون تو بمونه !!
- قرص می خوری ؟
- آره ، نترس تو فقط بریز قربون اون کیرت برم آب بهم بده .
احساس کردم آبم با فشار داره میاد تا دسته کردم تو آبم رو خالی کردم حس کردم دارم میمیرم روش دراز کشیدم با دستای مهربونش کمرم رو ماساژ میداد و صورتم را می بوسید و هی میگفت : جون ، عزیزم ، قربونت برم ،‌ قربون نفس نفس زدنات برم ، قربون کیرت برم ، امروز سیر کیرم کردی .
بعدش یه چیزی با هم خوردیم و بعدش رفتیم حمام توی حمام هم یک سکس دیگه باهاش داشتم . بعدش اومدیم بیرون و لباس پوشیدیم و رفتیم پایین سوار ماشین من شدیم تا نزدیکهای خونشون رسوندمش و یه لب مشتی ازش گرفتم .
از اون روز تا حالا هم هشت یا نه باری شد که با هم سکس داشتیم .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#25 | Posted: 15 Dec 2011 08:24
خانم همکار قوی بنیه

این خاطره که براتون دارم میگم دیگه تو زندگی پیش نیامده چون تا حالا با هیچ زنی اینجوری سکس نکردم و هیچ زنی مثل اون بنیه نداشت توی محل کارم که شرکت خصوصی ست با دوستان و همکارن کار میکردیم من با شخصی به نام لیلا که از بچه های بخش مالی و فروش بود اشنا شدم خیلی سر سنگین و خیلی متین بود منم ظاهری آروم که هیچ زنی زیادبه چهره شک نمی کرد و خیلی متین رفتار می کردم و معمولا خانومها به من اطمینان میکردن ولی وقتی جلوی شما خون میگرفت دیگه فرقی نمی کرد هر جوری میشد مخشونو میزدم و سکس با هم داشتیم و نسبتا توی این کار حرفه ای شده ام.

یه روز توی سالن واید محل کار بودیم که لیلا روبه من کرد با خجالت گفت اقا پویا میشه یه سوالی ازتون بپرسم من خودام جمع جور کردم گفتم خواهشم میکنم بفرمائید با خجالت گفت من یه ماشین خریدم میخواستم ببینم چه جوری باید پلاکشو عوض کنیم منم گفت خونه کجاست محل زندگیشون منظورم بود بعد از گفتن محل زندگیشون گفتم اتفاقا پلاک گذاری ماشین نزدیک محلتونه میخوای بهاتون بیام
لیلا نه زحمت میشه من با اصرار گفتم نه اختیار به هر حال شما دوست ما و همکار ما هستین خلاصه لیلا قبول نکرد بعد من زیاد قید بند دخترها نبودام چون زیاد با دخترها نمی پردیم چند روز بعد لیلا اومد و از من خواست که باهاش برم خیلی برام عجیب بود بعد فهمیدم این خانم مطلقه هستن البته نسبت به سن کمی که دارن قبلا ازدواج کردن و سریع طلاق گرفتم چون با لیلا رفتیم دفتر خونه و اون جا مدارکشو نگاه کردم و چون این ماشین و یه مقدار پول مهریه اش بود و منو میخواست جای وکیلش جا بزنه من از خدا خواسته بعد از کارمون که تمام شد رفتم رو مخش بعد از زیر زبونش کشیدم که خونواداش زیاد با هاش خوب نیستن و مجبور شده از من درخواست کنه که بیام چون کسی دیگه نداشته و برای من مهم نبود چون یه تیکه خاص گیرم اومده بود و هم روزی که برای کارهای اداری رفتیم چون من با مدیریت شرکت رفیق بودام مرخصی جفتمون رد کرد تلفنی بعد از گرفتن مدارک ماشین و پولها ازشون خواستم که بریم ناهار بخوریم لیلا اول گفت نه به شما زیاد زحمت دادم و من که خونه مجردی داشتم و نمی تونستم از این تیکه جیگر بگذرم بریم منزل ما من یه وسیله دارم بیارم بعد اش من شما رو میذارم در خونتون قبول نکرد اول و چون توی رانندگی ماشین مشکل داشت به اصرار من قبول کرد و منو قند تو دل آب شد گفتم جان.

خلاصه ماشینشو اوردم توی پارکینگ خونه و خودشم دعوت کردم اول نیومد گفت من منتظرت می مونم بعد من با خواهش اوردمش بالا بعد گفتم چیزی میل ندارین گفت نه زودتر بریم و از نگاه فهمیدم که فهمیده خونه مجردی بعد بقلش نشستم یه ذره خودشو جمع کور بهش گیر دادم خلاصه با کشمش قبول کرد گفت خیلی عوضی هستی اصلا به ظاهر نمیخوره فقط یه چیز بهت پویا ببین من شهوت زیاد ه تحمل داری وسط کار ول نکنی نیا گفتم من کار درسته توی بیا توی تخت خلاصه رفتیم توی تخت لباسامونو در اوردیم من شروع کردم به خوردن سینهاش وبعد لبهاش داشت ناله با صدای زیر میکرد میگفت جون من بکنش تو من میدونستم چی جوری دیونه کنم زنا رو برگردوندمش رو پشت کمرش لیس زدم از اول نخا تا بلای کمرش داشت دیونه میشد گفت پویا جون منم بکن توش دارم میمرم منم بیشتر تحریک میکردم انگشت گذاشتم روی کش و مالودنم لیلا گفت دیگه طاقت ندارم من بهش گفتم خیس شدی کامل نه یه خندای کرد گفت به تو ربطی نداره بعداش بهش گفتم کیرمو بخور با یه ذره مکس منو نگاه خورد کیرم ابش اومد بعد ازش خواستم دوباره بخوره سرش با دستمال پاک کرد و بعد خورد جوری میک زد که انگار داشت شیره جونم میکشید بهد از چند دقیه گفتم بسه رو به من کرد گفت من هارد سکس میخوام آ من گفتم چشم کیرمو گذاشتم روی دهنه کوسش یه ذره شیطونی کردم بعد کیرم در اورد یه ذربه زد توش خیلی تنگ بود معلوم بود خیلی وقته سکس نکرده بود با زور فشار دادم بعد شروع کردم تلمبه زدن تا 20 دقیه بعد کم اوردم با شروع کردم تا ابم اومد گفت بازم میخوام یه راه دیگه رفتیم وسط کار بود که ارضاع شد جوری پاهاش قفل کرده بود به پاهام وقتی ارضاع شد با زور پاهاش فشار داد منم یه ذره درد روی پاهام احساس کردم و با شدت بیشتر تلمبه زدم فکر کنم یه 2 ساعت بود که داخل تخت بودیم ابم اومد گفت بازام میخوام من بهش گفتم همین حالا دوبار ارضاع شدی لیلا گفت من که بهت گفتم کم میاری منم بهم بر خورد بهش گفتم کیرم به مال لیلا گفت کمر درد میگری ا من گفتم بمال بابا اقا نامردی نکردم یه ربعی تلمبه زدم بعد تو دلم گفتم دهنت سرویسه برگدوندمش تا از عقب بذارم لیلا گفت نه درد داره گفتم اروم میذارم گفت نه درد داره خلاصه با اسرار گذاشتم ولی اینقدر تنگ بود تو نمی رفت رفتم کرم اوردم با زور به زور کرم یه ذره رفت توش جیغ می زد تا یه 1 دقیه اول بعد دتش گذاشت روی میلی تخت و اشکاش میریخت منم ولش نمی کردم تلمبه میزدم دوبار خواست دره بره از دستم گرفتمش و باز شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت از حال می رفت یه ذره دل براش سوخت تلمبه جوری زدم که زودتر ابم بیاد ابم کامل ریختم توی کونش یه اخ ناز گفت بعد کامل صورتم پر عرق شده بود انگار یه وزنه 100 کیلیویی بلند کرده بودام به سختی نفس میکشیدم.

که رو کرد به من گفت نفس توی صورت من بده بیرون میخوام مستقیم بخوره توی صورتم گفت حال داری بازام یه راه دیگه بریم گفتم بسه دیگه تا حالا داشتی گریه میکردی گفت ول کن میتونی یا نه گفتم نه گفت دیدی فقط 3 بار تونستی بهش گفتم لیلا 2ساعت نیم الان توی تختیم آ گفتم میخوام کیرتو بخورم گفتم نه ولی خورد داشت کیرمو میکند گفتم بسه دیگه ولی ول نمی کرد تا ابم برای بار چهارم اومد روم نمیشد ولی اشک توی چشمام جمع شد بعد ابم زیاد نبود بعد از دفه چهارم لیلا رو کرد به من گفت این سکس اگه بتونی همیشه اینجوری سکس کنی هیچ زنی ولت نمیکنه بعدر از سکس اون روز 2 روز شرکت نرفتم وداشتم از کمر درد می مردم نزدیک 12 ساعت خوابیدم و به دوستان توصیه میکنم هیچ وقت اینجوری سکس نکنید چون باعث میشه دهنت سرویس بشه بعد از اون قضیه سکس هر سری من توی شرکت می دید می خندید چند بار او مد پیشم من جلوی بچه ها خودمو میزدم به کوچه علی چپ ولی میتونم قسم بخورم تا حالا توی زندگی با هیچ زنی مثل لیلا سکس نکرده بودام شیره تنم کامل میکشید بعد از مدتی فهمیدم که با شرکت دیگه قرارداد کاری بهتری بسته و از شرکت ما رفت من یه نفس راحت کشیدم و لی بعضی موقعها هنوزم بهم اس میده منم گریزی جوابشو میدم ولی دوست ندارم دیگه دو روز کمر درد بگریم
     
#26 | Posted: 1 Mar 2012 01:37
ادامه خانم مباركي

از دستشویی که اومدم بیرون خودشو مرتب کرده بود و لباس پوشیده بود و داشت با بند کیفش بازی میکرد.سرش پایین بودو غرق در افکارش بود حضور منو حس نکرد .بهش گفتم : من آماده ام بریم ؟ جوابی نداد و بلند شد درب رو بستیم و نشستیم تو ماشین در طول راه ساکت بود و از شیشه بغل به مغازه های تعطیل خیابون خیره شده بود . سکوت آزارم میداد بهش گفتم : توران ببخشید که می پرسم اذیت نشدی ؟ تو حال خودش بود گفت : چی پرسیدید ؟ دوباره تکرار کردم و زیر چشمی پاییدمش رنگش سرخ شد و آهسته گفت :ایندفعه یکمی ولی میدونید تو لحظه آخر خیلی گرمم شد و این گرما رو با تمام وجود زیر پوست و گوشتم حس کردم لذت بخش حرفشو خورد.دستشو تو دستم گرفتمو گفتم : سعی میکنم دیگه تکرار نشه نمیدونم چرا یکدفعه احساس نیاز کردم اندام قشنگت. نزاشت حرفم تموم شه با برفروختگی و بی اختیار گفت : نههههه ترو خدا این حرف رو نزنید این من بودم که شروع کردم بزارید صراحتا بگم که بهتون نیاز دارم من یکمی کم حرفم .بالای شهر بودیم به سختی خیابونها رو طی میکردم و اون آدرس میداد سعی میکردم کوچه ها و خیابونها رو توذهنم بسپارم که راحت تر برگردم .بلاخره رسیدیم کوچه پهنی بود یک خونه ویلایی بزرگ بود که شاخ وبرگ درختاش از روی دیوار بیرون زده بود زیر نور ضعیف چراغهای کوچه درب بزرگشو دیدم چیز دیگری پیدا نبود گفت : تشریف نمی آرید تو؟ گفتم : ممنون دیر وقته خودمم خیلی خسته ام خونه بزرگی دارید . گفت : چه فایده واسه من مثل قبر می مونه از تنهایی دارم دق میکنم .صداش به نوعی با بغض همراه بود با یک حرکت ناگهانی خم شد و گوشه لبمو بوسید و گفت : ممنون واسه همه چیز ممنون خداحافظ . و سریع پیاده شد منتظر شدم تا توخونه رفت منم گازشو گرفتم و رفتم بنزین زدم و برگشتم طرف خونه ساعت رو نگاه کردم ساعت 3 شب بود ماشین رو سر کوچه سپردم به نعمت پاسبان از اون پاسبونهای اخراجی بود حالا شده بود نگهبان مغازه ها و ماشینهای محل واسه اونهایی که پارکینگ نداشتن یک 200 هم گذاشتم کف دستش گفت: صبح زود بیا تا 8 بیشتر نیستما. رسیدم خونه رو تخت ولو شدم و همونطور درازکش لباسامو در آوردم کسی متوجه اومدنم نشد و همه خواب بودند .ساعت 10 بود که مادرم بیدارم کرد فهیمه پشت خط بود گفت : بیا دنبالم هنوز از بی خوابی دیشب سرم درد میکرد رفتم دوش گرفتم و لیاس پوشیدم زدم بیرون نعمت هنوز سرکوچه نشسته بود منت گذاشت : ماشین نو بود واسه همین نزاشتم حرفش تموم بشه 100 دیگه بهش دادم و رفتم فهیمه که نشست تو ماشین همونطور شاداب بود مثل دیشب یکدفعه نفس راحتی کشیدم و به آرامش رسیدم حلا دیگه حضورش بهم آرامش میداد و نبودنش نوعی بی قراری گفتم : خوش گذشت ؟گفت : ایییییی چه خوشی بدبختا خیلی ضعیف شدن راستی دیشب تورانو رسوندی خونه؟ گفتم : آره عزیزم گفت : شیطططونیییی که نکردی ها ؟ بهممممم میگه ها؟ خیلی رک گفتم : ایییی یکمی تو مایه های اونروز گونمو بوسیدو گفت: الهی قربونت برم تو آزادی هرکاری بخوای بکنی فقط عشقتو با کسی تقسیم نکن گفتم : چه زود فراموش کردی .قرارمون چیز دیگه ای بود قهقه ای زد و گفت : نه عزیزم تو آزاد ،آزاد. اینها همش بهانه است گفت: سر خیابون وایسا کاردارم رفت تو یک داروخانه و برگشت تو دستش یک کاغذ یادداشت بود گفت: نداره آدرس داد برو خیابون گفتم : دنبال چی هستی ؟ گفت : می فهمی اول بریم خیابون اونجا گفتن حتما داره. یکجا دیگه واستادیم شیرینی گرفت و رفت تو دراک استور وقتی برگشت یک جعبه مخصوص شربت دستش بود خارجی بود دست و پا شکسته خوندم : اس نوعی زیاد کننده حجم آب مردها بود برای اونهایی بود که بچه دار نمیشن هم اسپرم رو زیاد میکرد یعنی غلظتش زیاد میشد و هم مقدارش رو روش نوشته بود اکسپرس حداقل بعدازیک هفته جواب میداد و اثر میزارشت گفت : 17000 تومن پیاده شدیم ارزونتر هم داشت ولی ایرانی بود میگه این آمریکاییه زودتر اثر میکنه و مطمئنه واسه تو خریدم گفتم : من چرا ؟بدردمن نمیخوره که؟ زبونشو در آوردو تکون داد و با لودگی خاص خودش گفت : میخوام منیت مثل آبشار بریزه تو حلقم بی شرف دیشب تاصبح خوابم نبرد اونقدر که تو فکرت بودم .بر خلاف سنش گاهی اوقات حرکات لوندی داشت مثل دخترای 18 ساله با خنده گفتم : تو فکر من یا این و اشاره به کیرم کردم با عشوه خندید و گفت : تو که هر جا بری دیگه مال منی تو فکر اون زبون بسته بودم که مستم میکنه رسیدیم خونه و نشستیم ظهر برگشتم خونه ولی با شربت قسمم داده بود روزی 3 بار طبق برچسب روش بخورم هر 8 ساعت یک قاشق چایی خوری تقریبا هر بعداز ظهر با هم بودیم دیگه وقت نمیکردم حتی به دوست دخترام زنگ بزنم یعنی دیگه حسش نبود کم کم داشتم فراموششون میکردم حوصله قرو قمیش و منت کشی نداشتم فهیمه تموم نیازمو پرمیکرد تو خونه زیاد طرفم نمیاومد و فقط بهم میرسید : سیب ، موز ، پسته ، گاهی اوقات حتی رحم نمیکرد از قصابی سر کوچه دنبلان می خرید کباب میکرد و بخوردم میداد تو خونش بد جوری احساس آرامش میکردم آزاد بودم و سبکبال و به همه چیز دست میزدم باور کنید از خونه خودمون راحت تر فرداش عصر بردم سر سبیل کلی لباس زیرو تو خونه ای حتی گرمکن ورزشی واسم خرید که مثلا تو خونش لباس اضافی داشته باشم بهم گفته بود که پولای چند سال کارکرد و ارثیه و خلاصه اجاره مغازه و تو بانک خوابونده بود و اون موقع ماهی 500 ، 600 هزار تومن سود میگرفت و هی موجودیش بالا میرفته خرجی هم نداشته یک زن تنها اونم صبح و عصر سر کار مثل ریگ پول خرج میکرد کافی بود بگم این لباس چقدر قشنگه یک ربع بعد تو اتاق پرو بودم روزها میگذشت و منم با کراهت از اون شربته میخوردم شیرین بود مزه سدیم ساخارین میداد مثل اسپکتورانت فکر کنم خیلی قوی بود چون ناخوآگاه بدون اینکه کاری کنم آلتم بلند میشد و به زحمت خودمو جمع میکردم توشرکت هم سنگین و رنگین رفتار میکردیم و انگار نه انگار همدیگرو می شناسیم سخت بود ولی شدنی پنج شنبه عصر رفتم دنبالش ماشین رو از تو حیاط در آوردیم و زدیم بیرون هوا خیلی خوب بود منم خیلی شاداب بودم فهیمه آرایش کرده بود و خوشکل شده بود خط لب کشیده بود و موهاشو مثل دختر های جوون بیرون ریخته بود یکمی گشتیم و رفتیم رستوران دریایی شام واسه من میگو سفارش داد و واسه خودش خرچنگ تا حالا نخورده بودمو خیلی دوست داشتم مزه خرچنگ رو بچشم خلاصه هر دو رو باهم شریکی خوردیم خرچنگه واقعا انرژی داشت آشکارا با اولین لقمه سرم گیج رفت حساب کردم و زدیم بیرون موقع تفریح همیشه بزور و قسم پول تو جیبم میزاشت رفتیم چند فال گردو هم خریدیم و لب خیابون کفشا رو در آوردیم و پاهامونو کردیم تو آب و خوردیم سردی آب رو تا مغز استخونم حس کردم بزارید اعتراف کنم دوستش داشتم عاشقونه دوستش داشتم .بعداز این همه دختر بازی عاشق فهیمه شده بودم بعضی وقتها موقع حرف زدن دوست داشتم گازش بگیرم حرف که کم نمی اورد از همه چی میگفتو شلوغ بود زیادم به پر و پام نمی پیچیدکجا بودی ،چی کار کردی ، چی خوردی آزاد و سبکبال بودم و در آغوش فهیمه برگشتیم تو خونه تا من ماشین رو تو حیاط بزارم رفت بالا درب رو که باز کردم لباس عوض کرده بود و لم داده بود رو کاناپه .درو بستمو منم رفتم تو اتاق خواب لباس عوض کردم با یک شلوارک و رکابی برگشتم نشستم پیشش داشت لیموناد میخوردتو لیوان پایه داربزرگ همراه نی گفت : میخوری؟ یکمی چشیدمو دستمو دور گردنش حلقه کردم کشیدمش سمت خودم نصف هیکلش رو سینه ام بود و داشتیم ماهواره میدیدیم یک فیلم مصری خیلی قدیمی بود میگفت هنرپیشش رو میشناسه موهاش رو نوازش میکردم و خودمو خوشبخت حس میکردم عطر تنش رو دوست داشتم با همه فرق میکرد بوی خاصی داشت سرم رو گذاشتم رو گردنش و زیر بنا گوشش رو بوئیدم آونقدر خوش بو بود که چند بار ششهامو با اون پر کردم لیوان رو گذاشت زمین و برگشت لبای سرخشو گذاشت رو لبام و با زبونش زبونمو می لیسید رودرو شدیم و بغلش کردم کل لبش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم گفتم : دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم و اونم گفت : منم همینطور بیشتر بخودم فشارش دادم خال لبشو بوسیدم و سینه هاشو تو دستام گرفتم یک تاپ کرم تنش بود زدمش بالا و کرستش رو در آوردم و شروع کردم مالیدن سینه های سفتش. پاهاش رو، رو کاناپه دراز کرده بودو در آغوشم بود .آلتم حسابی بلند شده بود به آرومی سرش رو کاناپه گذاشتم و شلوارکم رو در آوردم آهسته روش خوابیدم و سینه هاشو خوردم نوک سینش برجسته شده بودمیلیسیدمش و میمکیدم بلندم کرد و تاپش رو در آورد و سینه هاشو برگردوند توی کرستش پوست بدن کشیده وبازو های گوشتی و سفیدش تحریکم کرد خون به سر آلتم هجوم آورده بود و به بزرگترین سایزش رسیده بود .خم شد و سرشو لیسید و با یک حرکت ناگهانی همش رو تو دهنش کرد و شروع کرد ساک زدن و مکیدن تو همین حالت نگاهم کرد چشمان زیباش خمار بود هوس از تمام تنش میبارید به شدت میلیسید و میمکید احساس لذت عجیبی سر تا پام رو گرفته بود دستشو دراز کرد و با نوک سینه هام بازی میکرد گرمم شده بود خواستم بلند شم و بخوابونمش بافشار دست مانع شد و نشوندم لای پاهام زانو زده بود و با ولع ساک میزد و زیر بیضه هامو می مالید رو سرش بیشتر تکیه داشت گرمم شده بود عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود و اون هم دست بردار نبود لذت تمام بدنمو پرکرده بود و آبم از کمرم درحال حرکت کردن بود .گفتم: نمی خوای با چشمای خمارش نگاهم کرد و با ابرو اشاره کرد یعنی :نه بلاخره آبم داشت می اومد لذت وصف نشدنی بود خال لبشو با دو تا انگشتم گرفتمو فشار دادم وقتی خالشو حس میکردم امونمو می برید به شدت اونو می خواستم نقطه حساسم بود چشمامو از شدت لذت بستم و با انگشت خالشو مالیدم وریخت بیرون با لذت و گرم تموم مولکولهام داشت لذت میبرد خیلی گرم بود و غلیظ به سختی بیرون میاومد از شدت غلیظی با کمی سوزش همراه بود گرماشو خودمم حس کردم حال عجیبی میداد با دستاش برام به آرومی حالت جلق میزد تمومی نداشت چشامو باز کردم دیدم همونطور با زبونش داره بیرون ميکشه و سرشو میلیسه تودستش لیوان ته مونده لیموناد بود و سعی میکرد تو لیوان جمعش کنه یکمی رو سینه اش هم ریخته بود بالاخره تموم شد حسابی مکیدش و ازم جدا شد حال نداشتم ضعف عجیبی تموم بدنمو فرا گرفته بود با لبه لیوان آب رو سینه هاش هم جمع کرد لیوان رو تو نورضیف چراغ نگاه کرد معجون جالبی بود از نارنجی به سفیدی میزد و منی من هم ته نشین شده بود و شناور بود با نی همش زد و نگاهم کرد شهوت از تموم بدنش بیرون میزد تو این هفته سراغم نیومده بود و هوس داشت تو این حالت خیلی زیبا میشد و غیر قابل پیش بینی گفت : ببینم چقدر به خودت رسیدی لیوان رو بو کرد و جرعه جرعه سر کشید صحنه لذت بخشی بود این که آدم می بینه آبشو با لذت میخورن نوعی احساس غرور میکنه و خیلی خوشاینده بعد ازهر جرعه با نی هم زد و اون ترکیب رو مزه مزه میکردو و قورت میداد حرکت تموم شد .با شیطنت و مثل بچه های دبستانی اخم کرد و گفت : بازم میخوام بازم من رو کاناپه ولو شده بودم و نگاش میکردم.گفت : خوشمزه بود آخرش که عالی بود گرم و لذیذ ماشاالله آبت هم زیاد شده بود 17 تومن حلالش يك هفته تموم تحمل کردم تا امشب ببینم نتیجشو اگه نمیخوردمش می مردم باز لیوانو جلوی نور گرفت و دید لیوان رو گذاشت رو عسلی و تاپشو پوشیدو کمک کرد بلند بشم لباش رو رو لبام گذاشت و بوسیدم چسبناک بود خیلی به تحلیل رفته بودم انگار بدنم خشک شده بود گفت : یک حموم بری روبراه میشی و درب حموم رو باز کرد از حمام که بیرون آمدم ،هنوز بدنم کرخت بود بشدت خوابم میامد دلیلش رو هم نمیدونستم .فهیمه مثل همیشه کارها رو به موقع انجام داده بود ،رختخواب رو انداخته بود، وسایل اضافی تو هال رو جمع کرده بود موهام که خشک شد یک لیوان شیر خوردمو پریدم تو رختخواب فهیمه معمولا قبل از خواب روژ لب میکشید بعدش اومد کنارم دراز کشید عاشق عطر تنش بودم بوی خاصی میداد که منحصر به فرد بود.برگشتم سمتش و دستاشو باز کردم و رفتم تو بغلش سرمو تو بازوهاش گذاشتم با صدای نفساش مثل لالایی خوابم برد مثل بچه ها مچاله شده بودم تو بغلش و احساس امنیت میکردم صبح که بیدار شدم باز هم اون سحر خیزتر بود و صبحانه رو آماده کرده بود بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه حمام رفته بود و موهاش هنوز خیس بود و رو سرش حوله بسته بود سلام کردمو با خنده جواب داد تو ظرفشویی صورتمو شستم گفت : عزیزم ضعیف شدی صبح رفتم واست جیگر گرفتم صبر کن تا بزارم رو آتیش .هنوز یکمی سرم درد میکرد و دلیلشو نمیدونستم چای ریختم و رو صندلی نشستم رفت تو بالکن و صدام کرد: نمکدونو بیار عزیزم یادم رفته از رومیز برداشتمو بهش دادم صبحانه رو جاتون خالی دل و جیگر و قلوه خوردیم اونطور که میدونستم از اول انقلاب که این خونه روخریده بود تا حالا اونجا بودو قصاب و خوارو بار فروش و بزاز همه میشناختنش و با احترام بهش حاجیه خانوم میگفتن و خیلی روش حساب میکردن .تا عصر اونجا بودم و یک دوری رفتیم بیرون و من رو گذاشت سرکوچه و صورتمو بوسید و گفت : تا فردا .روز ها میگذشت و ما باهم خوش بودیم حقوق ماه بعد رو که گرفتم واسش یک رینگ خالی گرفتم که نظیرش دست خودم بود دادم پشت مال اون اسم منو نوشتن و مال من هم برعکس وقتی بهش دادم اونقدر خوشحال شد که بی هوا تو ماشین لبامو بوسیداولین هدیه من بود تا جایی که یادم میاد اونو هیچوقت در نمیآورد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#27 | Posted: 1 Mar 2012 01:40
تا اینکه اون روز عصر تلفن دفتر زنگ زد فهیمه رفته بود با بچه های آتیله تو جلسه یک شرکت که ازمون کار خواسته بود شرکت کنه اون شرکت کل تبلیغاتش رو به ما سپرده بود تقریبا شرکت خالی بود .صدای آشنایی سلام کرد جوابشو دادم توران بود بعد از حال و احوال همیشگی و تعارفات گفت:که شب برم خونش یکمی من و من کردم و گفت:اگر نیازه با فهیمه هماهنگ میکنه ولی من بهش گفتم نیازی نیست میام قولش رو که گرفت خداحافظی کرد تو افکار خودم بودم و ساعت 6.5 بود که بچه ها زنگ زدن که مستقیم میرن خونه و فهیمه گوشی رو گرفت و بهم گفت سرش درد میکنه راهش به خونه نزدیکتره و میره خونه و شرکت نمیاد منم چیزی درباره تلفن نگفتم یعنی پیش نیومد که بگم.با یکی از همکارها تا نزدیک خونه رفتم و خستگی در کردم خوابم برد یک ساعتی خواب بودم تا بیدار شدم و حموم گرفتم ساعت 9 بود یکمی بخودم رسیدم و آژانس گرفتم و رفتم خدا ،خدا میکردم آدرسش رو غلط نیام ولی از نشونی ها بالاخره خودمو رسوندم یک ساعتی تو راه بودم .درب خونه که رسیدم یکمی لباسمو درست کردم و زنگ رو زدم .آیفون نداشت چند لحظه بعد درب باز شد و یک زن لاغر با صورت کک مکی درو باز کرد لباس تو خونه تنش بود و روسریش رو مثل کارگرا از پشت سر بسته بود سلام کردمو گفتم که مهمان صاحبخونه هستم لبخندی زد و تعارف کرد برم تو درب آهنی بزرگ پشت سرم بسته شد روبروم یک باغ بود که درختهاش با فاصله و منظم کاشته شده بود و یک آلاچیق وسط اون بود سمت چپ انتهای باغ دوتا اتاق بود که ظاهر زیبایی نداشت فکر کنم اتاق مستخدمها بود .در امتداد درب هم یک مسیر سنگفرش بود که تا ساختمان کشیده میشد حیاط و باغ تقریبا نیمه تاریک بود و ساختمان یک آپارتمان بلند و قدیمی بود با نمای سنگ قیچی و یک راه پله بلند تا آستانه درب می آمد دختره جلو افتاده بود و همراه اون رفتیم تو یک لابی بزرگ و قدیمی و دقیقا مثل خونه فهیمه بوی کهنگی میداد و با همون سلیقه چیده شده بود بجز یکسری لوازم نو که اجبارا استفاده میشد صدای توران اومد : خوش آمدید و ازراه پله پایین آمد یک لباس بلند سینه باز مشکی که اندامش رو مثل ماهی کرده بود وموهای بلوندش رو از پشت سر صاف دم اسبی بسته بود و گیر سر زده بود صورتش رو برداشته بود و آرایش غلیظ کرده بود و از یقه باز لباس خط سینه درشتش و نوک برجسته اش بوضوح دیده میشد نزدیکتر که آمد متوجه شدم صورتش رو آرایش شرقی کرده . از رنگهای تیره استفاده کرده و ترکیب زیبایی به اون داده بود تعارف کرد رفتیم تو پذیرایی که سقف بلندی داشت نشستیم و دختره چند دقیقه بعد با لباس تمیز و (بلوز و دامن ) اومد تو و میوه تعارف کرد روسریشو برداشته بود و موهای قهوه ای بلندش رو بسته بود رنگش به زردی میزد هنوز نمیدونستم چکاره ام و برای چی دعوت شدم سر صحبت با توران باز کردم و اون محترمانه و کم کم رسید به اصل مطلب تو لحنش نوعی نوازش دیده میشد که سابقه نداشت :راستش بلاخره امروز جواب آزمایش آخرمو گرفتم نمیدونم چرا شما رو زحمت دادمو آوردم ولی باهاتون یک جورایی احساس امنیت میکنم حتما فهیمه بهتون گفته که من تو حرفش پریدمو گفتم : آره تقریبا همه چیز رو میدونم .ادامه داد: متاسفانه باز هم این سرطان لعنتی عود کرده و ولکنم نیست ایندفعه دیگه نمیدونم کجای بدنمو میخواد طعمه خودش بکنه اون رژیم لعنتی و قرص ها هم کارگر نیست و متوقفش نمیکنه و گریه کرد چشمای قشنگش سرخ شد و بدون صدا اشک میریخت منقلب شدم و صدایی ازم بیرون نمی اومد. دکتر بهم گفته باید شیمی درمانی رو شروع کنم و گرنه من زندگی رو چند ساله که باختم و واقعا مرده متحرکم ولی با وجود شما و فهیمه کمی به زندگی امیدوار شدم شوهر بی عاطفه هم که . اجازه صحبت ندادم بلند شدم و لبه مبل بزرگش نشستم و سرشو تو بازوهام گرفتم و با دم اسبی موهاش بازی کردم اون سرش رو به من فشار میداد صدای هق هق گریه کمتر شد و سرشو خم کردمو لباش رو بوسیدم یکمی جا باز کرد کنارش نشستم سرش رو در بازو هام گرفتم و دلداریش میدادم دختره برخلاف دفعه قبل درب زد و امد تو من یکمی خودمو از توران جدا کردم ولی اون خودش رو بهم چسبوند دختره استخونی نبود ولی صورتش خالهای ریز ریزقهوه ای داشت و چشاش محجوب بود هیچ احساسی رو در آدم بیدار نمیکرد با خودش چای آورده بود تعارف کرد و رفت توران که دید من میخ اون شدم گفت : اسمش آمنه است 10 سالش که بود شوهرم از تو بهزیستی اوردش که همبازی سروش و سیما(پسرو دخترش )بشه ولی موند و با اونها بزرگ شد الان 25 سالشه و تنها مونسمه 3 سال پیش با یک افغانی که تو خونه کارگری میکرد ازدواج کرد ولی افغانیه یکسال بعد غیبش زد و برگشت افغانستان حالا هم تو اتاق گوشه باغ میخوابه و تنها فامیلش منم .خم شد و گردنمو بوسید و به چشماش نگاه کردم و تقریبا پی بردم برای چی اونجام آهسته در گوشش گفتم : اینجا نه ممکنه آمنه بیاد ناجوره گفت : صبر کن بلند شد و خرامان کنان رفت بیرون و بسرعت برگشت و درب رو بست تو دستش یک چیزی قایم کرده بود که رو میز گذاشت چراغها رو خاموش کرد و اتاق نیمه تاریک شد و تو بغلم نشست و لباش رو رو لبام گذاشت قلبم داشت میترکید گفتم : یک وقت کسی نیاد ، و خندید و گفت : اونها هفته ای یکبار هم بزور به من سر میزنن معلوم بود هوس کلافش کرده که غرورش رو شکسته و بهم زنگ زده سفت تو بغلم گرفتمش و عطر بدنش رو توریه هام پر کردم دستمو بردو روی زیپ پشت لباسش گذاشت و بازش کردم و کشیدم پایین دوتا سینه بزرگ برنزه جلوی روم افتاد بیرون کرست نبسته بود گردنش رو بوسیدم و نگاهش کردم اولین باری بود که به من اجازه همه کار میداد رو کاناپه خوابوندمش و لباسش رو در آوردم باسنش رو دادم بالا و شورتش رو در آوردم و بی مقدمه شروع کردم خودمم یک جورایی نیازش داشتم با دوتا دستش وسطش رو باز کرد و من شروع کردم از اون سوراخ خوشکل خوردن و لیسیدن دفعه های قبل که یادم میاومد که چه لذتی موقع تخلیه آبم بهم دست میداد بیشتر تحریک میشدم همینطورکه زبونمو میسروندم رو سوراخشو میلیسیدم و کناره های اون رو گاز میگرفتم داشت با سینه هاش ور میرفت کمربندم رو باز کردم و شورت رو با شلوار کشیدم پایین و کیرمو لای پاش مالیدم با آب دهن ریختم رو سوراخش و با انگشت بازی کردم که با صدای پراز لذت وبی پرده گفت : رو میز ژل هست لطفا استفاده کن دردش کمتره ولذتش بیشتر . بلند شدم و تیوپ رو برداشتم ژل ل بود مخصوص زنان و زایمان همون که پزشک متخصص برای معاینه رحم زنان استفاده میکنن با یک مقدارکم چنان دهانه کونش چرب شد که انگشتم ناخودآگاه سر میخورد میرفت تو سر آلتم رو که گذاشتم کونش رو بغل کردم و یکم فشار دادم تا ته رفت تو زیر کمرش رو گرفتم و دادم بالا و شروع کردم تلمبه زدن اولش حسی نداشت ولی یکمی که عقب و جلو کردم و ژل خشک شد لذت بسرغم آمد و برخلاف دفعه های قبل توران خودش رو در اختیارم گذاشته بود خم شدم سینه هاش رو گرفتم و چلوندم و خال چونه رو لیسیدم و مکیدم آهسته ناله میکرد چند لحظه بعد هوس کوس به سرم زد و یاد فهیمه افتادم زیر گوشش گفتم:کاشکی فهیمه هم اینجا بود با لذت گفت : چرا عزیزم ؟ با خنده ریزی گفتم :حداقل از جلوش هم استفاده میکردیم و هر دوتا رو باهم داشتیم و بیشتر کیرمو فشار دادم دیگه کون کن حرفه ای شده بودم با هم خنده سردی کردیم که گفت : بلندشو گفتم :چی ؟ گفت :بلند شو کار دارم. بسختی کیرمو درآوردم و با تعجب بلند شدم و نشستم رو مبل و با دست کیرم رو گرفتم دستم تکونی خورد و بلندشد و یکی از شمد های رو مبل رو به خودش پیچید و از اتاق رفت بیرون سینه هاش لخت بود من گیج شده بودم و بلاتکلیف بودم که از در اومد تو دست در دست آمنه خودمو جمع و جورکردمو به سرعت شورتمو برداشتم بپوشم .آمنه شرم از سرو صورتش میبارید و مستقیم بهم نگاه نمیکرد بسختی جلو میامد توران نشوندش روی دو زانو کیرمو داد دستش دستپاچه شده بودم خودمو جمع کردم توران نگاهم کرد و چشمکی زد آهسته و بی رغبت با کیرم بازی میکرد که توران سرش رو جلو دادو اون هم بیهوا کرد تو دهن کوچیکش و شروع کرد مکیدن لباش رو دور کیرم حلقه کرده بودو ناشیانه ساک میزد و برخورد دندوناش اذیتم میکرد کمی بعد توران بلندش کرد و رو تخت خوابوندش و در گوشم گفت : آمنه از خودیهاس خوب ازش استفاده کن و با حالت حسادت ادامه داد : هر چند مثل فهیمه نمیشه دامنش رو زدم بالا و رونهای لاغرش افتاد بیرون شورت سفیدش روآهسته در آوردم و کوسش رو دیدم کوچک و سفت با دست باهاش بازی کردم و خودمو آماده کردم خیس شده بود روش به سمت پشتی مبل بود به اهستگی هل دادم تو و پاهاش رو دو طرفم گذاشتم چه لذتی هوم عین دخترهای باکره بود کمی بیشتر هل دادم تنگ تنگ بود و لیز خوشش اومده بود بادستاش کمرمو گرفت و پاهای استخونیش رو دورم حلقه کرد و منم با لذت فراوان شروع کردم تلمبه زدن توران هم خم شده بود و لبامو می بوسیدو منم سینه هاش رو میمالیدم پیرهن آمنه رو زدم بالا سینه دختره اونقدر کوچک بود که تو دست نمیاومد و هاله قهوه ای بزرگی داشت ولی گرمای اون کوس کوچیکش بیهوشم کرده بود بدنش بوی خوبی نمیداد ولی اونقدرگرم و نرم بودکه لذت رو با تمام وجود حس میکردم آمنه چشاش رو بسته بود و لبش رو گاز میگرفت قیافش برافروخته شده بود و با پاهاش منو بیشتر فشار میداد تقریبا هم سن بودیم و طراوت جونیش رو حس میکردم کم کم آبم داشت میومد و از شدت لذت دهنم قفل شده بود به سختی گفتم : توران داره میاد . توران پاهای آمنه روبه سختی از پشتم باز کرد من رو برخلاف علاقه ام از روش جدا کرد باور کنید کس کوچکش قالب کیرم شده بود و به سختی بیرون اومد.دوست داشتم ادامه بدم و همون جا خودم رو ارضا کنم توران حالت سگی گرفت و روی فرش خم شد من هم با همون لیزی و لزجی کوس آمنه کیرمو هل دادم تو کون بزرگش بیشتر از 4 بار تلمبه محکم نزدنه بودم که حس بسراغم اومد و تشدید شد خم شدم و زبونم رو دادم تو دهنش و اونم مکید که با لذت آبم ریخت اون تو سفت بخودم فشارش دادم و کمرش رو گرفتم تو بازوهام و در همین حال خودمو بالذت تخلیه میکردم با زبون خال چونش رو به بازی گرفته بودم و اون برخلاف همیشه میگفت:چه گرمای مطبوعی آتیش گرفتم آبم تموم شدیکمی بیضه هام درد آمده بودکه چشمم افتاد به آمنه روی مبل نیم خیز شده بود و با شهوت نگاهمون میکرد کیرمو کشیدم بیرون و به آمنه گفتم : دستمال بخودش اومد دامنش رو داد پاییین و دستمال کاغذی روی میز رو اورد سوراخ چسبناک و قهوه ای رو که داشت عین چشمه ازش آب بیرون میریخت تمیز کردم لاش یکمی باز شده بود یکمی هم خودمو مرتب کردم و گفتم : آمنه خانوم دستشویی راه افتاد و منم پشت سرش رفتم دم در اتاق برگشتم و توران رو دیدم که برگشته بود و در همون حالت با فشار سعی میکرد آب رو بیرون بده و با دستمال سوراخ رو تمییز کنه .نزدیک دستشویی آمنه با خجالت شورت و شلوارمو دراز کرد به سمتم تازه یادم افتاد یادم رفته برش دارم بیهوا بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم بوی عرق میداد چشاش رو بسته بود که لباش رو بوسیدم و گاز گرفتم بزور دست و بازو ازم جدا شد و اخم کرد بنظرم اصلا زیبا نبود و صورتش رو هم هیچوقت بر نداشته بود چون رد کرک صورت و لبش با خالهای ریز ترکیب نچسبی بهش میداد و بیشتر مثل وحشی ها بود با پشت دست لباش رو پاک کرد و رفت سمت پذیرایی منم رفتم دستشویی و ساعتمو نگاه کردم 12:30
از دستشویی که بیرون آمدم خونه بی صدا بود جایی رو بلد نبودم ،رفتم تو پذیرایی نشستم و سرو وضعم رو درست کردم چندی نگذشت که آمنه آمد تو ، نگاهش که میکردم اخم میکرد تو دستش ظروف غذا بود دقت نکرده بودم میز شام اونطرفتر تقریبا چیده شده بود یکمی جابجا شدم توران آمد رفته بود دوش گرفته بود همونطور ساده و بی غل و غش بدون آرایش براستی که زیبا بود و تنها اثرات اون بیماری لعنتی ردی رو تو صورتش به یادگار گذاشته بود تعارف کرد و شام رو خوردیم حدود ساعت 2 شب بود که با تعارف اون رفتیم طبقه بالا و درب اتاق خواب رو باز کرد قسمت بالای خونه زیبا تر بود با یک تراس مشرف به باغ ، قاب عکسهای متعددی بروی در و دیوار بود عکس ازدواج پسر و دخترش ، عکس نوه و عکس شوهرش یک مرد سیبیلو با صورتی چاق وخندون و سیبیل های نوک تیز بهش میاومد از اون دست و دل بازها باشه عکس زیادهم قدیمی نبود تخت خواب دو نفره بود شلوارم رو در آوردم و رفتم تو رختخواب خیلی نرم و گرم بود باد کولر آبی هم مستقیم بروی تخت میوزید توران هم پشت به من روبروی میز توالت لخت شد وبدن وباسن خوش فرمش رو نشون داد، کرست بست و لباس خواب پوشید و کنارم خوابید شب بخیر کوتاهی گفت رو شو برگردوند و پشت شو کرد به من یک جورایی از خودم بدم میآمد تو فکر توران بودم فهیمه جلوی چشم میآمد از اونفکر بیرون میرفتم آمنه میآمد جلوی چشم خوابم برد گرگ و میش بود که بیدار شدم ادرارشدیدی گرفته بودم توران غرق خواب بود و پتو رو پس زده بود و یکی از سینه های درشتش از لباس خواب نیمه بیرون بود دلم نمی اومد خوابم رو بهم بزنم ولی چاره ای نبود همونطور خواب آلودآهسته درب رو باز کردم و رفتم پایین و با چشمای بسته درب دستشویی رو باز کردم نور شدیدی تو صورتم خورد و بزحمت چشام رو باز کردم سوی چشام که برگشت دیدم آمنه تو دستشوییه بلند شده بود و داشت خودش رو درست میکرد تا اون موقع صداش رو نشنیده بودم با صدایی نازک و بچه گونه داشت زیر لب زمزمه ای میکرد بنظرم چون خونه همیشه خالی بود واسه اش عادی شده بود خنده ام گرفت که چجوری بسرعت خودش رو جمع و جور میکرد بهش گفتم : چرا درب رو نبستی ؟ زیر لب فحشی داد یک جور عجیبی بود با اینکه سالها تو یک خونواده متمول بزرگ شده بود ولی اصالتش رو حفظ کرده بود چشاش خواب آلود نبود اومد کنار و دستاش رو شست من هم بی خیال شورتم رو پایین کشیدم و شروع کردم ایستاده شاشیدن تو آینه زیر چشمی نگاهم میکرد کارم که تمام شد تقریبا با هم آمدیم بیرون گفتم : تشنمه آب کجا هست؟ با اشاره گفت بیا دنبالم و انگشتش رو روی لباش گذاشت یعنی بی صدا رفتیم تو آشپزخونه که خیلی بزرگ بود بزرگ و ولی قدیمی آب رو که داد دستم جرعه اول خواب رو از سرم پروند نگاهش کردم عین کولی ها بود چشم و ابرو حالت دارپر مو و دهن گشاد صورت کک مکی پر از خال های پوستی ریز و درشت ، لب که اصلا نداشت چونه و صورت گرد و قدی کوتاه رویهمرفته زشت بود بسیار زشت ایستاده بود روبروم و آب خوردنمو نگاه میکرد لیوان رو دادم دستشو نشستم رو صندلی یاد آمیزش با اون افتادم و یک چوری سر آلتم قلقلک آمد و خود بخود بلند شد تو ذهنم دوست داشتم خودمو اون تو خالی کنم بحدی تنگو چسبون بود که یاد آوری اون الان هم موهای بدنم رو سیخ میکنه بی اختیار بلند شدم و باز وهاش رو چسبیدم و کشیدمش سمت خودم لیوان رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو میزشروع کرد تقلا کردن که از دستم در بره و موفق هم شد رفت یک سمت دیگه و شروع کرد فحش دادن زیر لب نمی دونم چی میگفت به سرعت رفتم سمتش و وقتی داشت فرار میکرد دستش رو گرفتم و پیچوندم آخخییی گفت و چسبیدمش کشیدمش سمت خودم بلند گفت : پدر سگ دستمو شکستی ولم کن از جونم چی میخوای ؟ هان ؟ من این حرفها و حرکات بیشتر تحریکم میکرد باید کارم رو تموم میکردم نیازش داشتم شهوت بدجوری زده بود بالا هیچی نگفتم دستشو ول کردم و کمر باریکش رو چسبیدم و فشارش دادم سمت خودمو لباش رو بوسیدم صورتش رو کشید کنار آهسته بدنم و آلتم با وسط پاهاش برخورد میکرد و بیشتر تحریک میشدم بزور لبام رو رو لباش گذاشتم و سفت گرفتمش هرچی اون بیشتر تقلا میکرد من بیشتر راغب میشدم گوشه لبم رو گاز گرفت سفت جوری که گفتم خون آمد گفتم : وحشی با فشار دست خوابوندمش زمین میخواست در بره بزور پاهاش رو باز کردم بر خلاف زمانی که با توران آمد خیلی لجبازی میکرد هنوز همون شورت سفید پاش بود که به زحمت لابلای لگدهاش در آوردم شورتم رو کشیدم پایین و کوس کوچیکش رو باز کردم با وجود 25 سال اندام ظریفی داشت و کوسش لبه آویزون نداشت چسبیده به هم و برجسته بود و پر مو ایندفعه بهتر میدیدم سوراخ کونش مثل یک نقطه ریز بود دستاش رو سفت گرفته بودم و اون لگد میزد و دستاش رو تکون میداد که آزاد بشه نمیدونم چرا این کارها رو میکرد هر کاری کردم تو نمی رفت مجبور شدم یک دستش رو ول کنم با دست آزادش هی منو میزد تو سرو صورتم اینهمه دختر و زن اصلا توران بالا آماده بود چرا این ؟ خودمم نمی دونستم بازم تو نیمرفت تنگ بود باورتون نمیشه اصلا انگاردهنه اش بسته بود آهان یادم اومد دفعه پیش بخاطر ژلی که به باسن توران زده بودم خیلی راحت تو رفت چون لیز بود با آب دهن لیزش کردم و سرش روبا بیرحمی فشار دادم بزحمت تنگ وچسبون تو رفت اینها همه اش تو چند ثانیه بود با خودم گفتم الانه که پاره بشه یکمی فشارو بیشتر کردم از شدت ضربه هاش کمتر شد و به زحمت شروع کردم عقب و جلو کردن فشار دیواره های نرم کوسش رو کاملا حس میکردم نفسش به شماره افتاد داشتم پرواز میکردم عین دستگاه وکیوم داشت میدوشیدم با هر رفت و برگشتی فشار دهانه رحمش بیشتر میشد وچه لذتی داشت تا بحال به این لذت نرسیده بودم دستش رو ول کردم و خم شدم پیرهنش رو دادم بالا کرست تنش نبود سینه نداشت یک چیز برآمده همین ولی هاله بزرگی داشت و نوک دراز نوکش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم مثل پستونک برجسته بود آشکارا ناله کرد و من داشتم از جنون لذت میمردم بدنش بو میداد بوی بخصوصی مثل بوی غذای مخلوط با عرق ولی لذت و شهوت با این چیزها غریبه بود گردنش رو زیر موهاش رو بوسیدم و گوشش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم نمیذاشت لباش رو ببوسم مدام سرش رو تکون میداد یکمی زبون به سینه هاش که زدم راضی شد لباش رو بوسیدم و یک گاز کوچولو از لب پایینش گرفتم بغل گوشش گفتم:این بجای اون دلم میخواد جرت بدم و آهسته و با ترس و لرز زبونم رو هل دادم تو دهنش سرش رو پس کشید ولش نکردم و تا ته زبونم رو هل دادم تو دهنش و از پایین اون بهشت کوچک میدوشیدم پاهاش رو حلقه کرد دورم و با پاشنه پاش حرکتم رو کنترل میکرد یکدفعه فشار محکمی داد و نگه داشت من هم همون جا حرکت آبم رو حس کردم و اون رو با فشاربریده بریده داخلش خالی کردم احساس بی وزنی میکردم و با هر قطره از آب حیات دلم میخواست حجم بیشتری از کیرم رو اون تو بکنم لذت عجیبی سر تا پام رو گرفته بود و تا سرحد جنون لذت میبردم تنگ وچسبون و لغزنده دلم میخواست با بدنش حل بشم عرق سردی کرده بودم نگاهش کردم چشاش رو به بالا رفته بود و حدقه چشماش سفید بود و میلرزید پاهاش رفته رفته شل شد و من هم به سختی خودم رو آزاد کردم دلم نمیخواست ازش جدا بشم ادامه آب سفید و لزجم با خروج کیرم بیرون ریخت خسته شده بودم اونقدر لذت بخش بود که دوست داشتم باز هم با اون قاطی بشم ولی دیگه توان نداشتم رو زانو هام بلند شدم و با زیر پیراهنم عرقم رو خشک کردم آهسته حرکتی کرد و زیر لب حرفی زد نفهمیدم چی گفت شورتش رو برداشتم و روی پاش انداختم به همون صورت خوابیده پوشید و پیرهن و دامنش رو مرتب کرد به آرومی بلند شد و دوباره فحشم داد به سمتش هجوم بردم و لباش رو تو دهنم کردم و مکیدم کیرم هنوز بلند بود هلم داد عقب و خودش رو نجات داد و رفت سمت ظرفشویی من هم یک لیوان آب خوردم و رفتم دستشویی و ادرار کردم و برگشتم خونه سوت و کور بود آهسته شورتم رو پوشیدم و رفتم بالا و درب رو باز کردم سردی باد کولر خوشایند بود توران سر جاش نبود و رختخواب خالی بود .
آهسته درب رو بستم و رفتم تو رختخواب و تو فکر فرو رفتم احساس خستگی مفرطی میکردم که دیدم صدای باز و بسته شدن درب دیگری بگوش رسید و توران از زاویه دیگر اتاق پیدا شد پرسید : خوابی؟ کجا بودی ؟ گفتم : اول دستشویی و بعد هم رفتم آشپزخونه و آب خوردم چطور ؟ گفت : هیچی دستشوییی تو همین طبقه هست حق داری بلد نباشی از دستشویی پایین غالبا آمنه استفاده میکنه راستی تو باغ دیدمش داشت میرفت سمت آلونکش پایین بود ؟ گفتم : آره وهم او بود که برام آب آورد نگاه معنی داری کرد و رفت بیرون برگشتنش طولانی شد و من از فرط خستگی خوابم برد فردا بیدار که شدم صلاه ظهر بود توران نبود بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم به زحمت دستشویی طبقه بالا رو پیدا کردم وسر و صورتی شستم و رفتم پایین توران تو باغ بود تو آلونک داشت مطالعه میکرد و چای میخورد بیرون که رفتم با خنده بلند شد و با تمسخر ظهر بخیری گفت نزدیکتر رفتم رمان میخوند روبروش نشستم احساس شادابی میکردم چای و بیسکوییت گفت : تا نهار آماده بشه بخور تا دلت ضعف نره برخلاف دیروز آرایش نکرده بود و لباس پوشیده ای تنش بود سینه های بزرگش در هر لباسی خودنمایی میکرد موقع نهار آمنه رو دیدم اخم جاش رو به لبخند ملیحی داده بود آثار بیخوابی تو صورتش نمایان بود و وقتی توران حواسش نبود زیر لب یک حرفهایی میزد که من نمیفهمیدم چی میگه ، همین الان هم وقتی دو تا زن باهم با اشاره حرف میزنن و زیر لب چیزی میگن من متوجه نمیشم بار آخر بهش چشمک زدم از خنده غش کرد و رفت بیرون اتاق ساعت 5 بود که آژانس گرفتم موقع خداحافظی توران بهم گفت : میدونید آقای یکی از دوستانم هست که مشکلی شبیه من داره یکوقت ناراحت نشید ولی من بطور اتفاقی ماجرای خودم و شما رو بهش گفتم با اخم نگاهش کردم ادامه داد : راستش اون شوهرش تو تصادف فوت کرده و بخاطر اصلا ولش کن خودتون که ببینید متوجه میشید البته من نامی از شما نبردم ولی با اجازه تون واسه آخر هفته یک قرار کوچکی گذاشتم خانوم مطمئنیه .دهنم قفل شده بود دلم میخواست حالش رو بگیرم ولی نمیتونستم ماشین اومد و موقع خداحافظی در حالی که یک پاکت تو جیبم میزاشت گفت : راجع به اون موضوع با فهیمه صحبت میکنم و رضایتش رو میگیرم .یک روسری گلدار سرش بود خم شد و بعد از سلام به راننده کرایه رو هم حساب کرد هر چی اصرار کردم زیر بار نرفت در مورد پاکت هم گفت : بابت مخارج متفرقه ای که متحمل میشید تو راه داشتم به سرنوشت خودم فکر میکردم پاکت رو که باز کردم 2 تا تراول چک 50 هزار تومانی بود نو تا نخورده تازه شده بودم شوهر اجاره ای یک جورایی بودم که رسیدم خونه پله هارو یکی دوتا رفتم بالا درب رو باز کردم که صدای آشنایی به گوشم خورد صدای فهیمه بود که با مادرم گل میگفت و گل میشنید داشتم سکته میکردم

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#28 | Posted: 2 Mar 2012 07:11
آهسته رفتم پشت درب اتاق و دیدم درباره وضعیت اجاره خونه و گرونی حرف میزنن فهیمه با لباس اداره با چادر و مقنعه بود رفتم تو و سلام کردم فهیمه بلند شد و حال و احوال کردیم و مادرم گفت : شازده کجا بودی خانوم مبارکی 2 ساعته منتظرته ؟ خراب نکردم گفتم : پاک یادم رفته بود باهاشون قرار دارم رو کردم بهش و گفتم : من رو به بزرگواری خودتون میبخشید الان میریم شرکت .تو حرفم پرید و گفت : زحمت نکشید کارها رو آوردم خونه خودم تاشب جمع و جورش میکنیم و یک چشمک بهم زد مادرم که بیرون رفت گفتم : تو اینجا چی میکنی ؟ گفت : نگرانت شدم هر چی زنگ زدم خونه نبودی خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اومدم اینجا واقعا مادر مهربونی داری . گیج شده بودم و فکرم کار نمیکرد چای روی میز رو که خوردیم پاشدیم و موقع رفتن تو آشپزخونه مادرم گفت : چه همکار نازنینی داری راستش خیالم راحت شد که یکی هست که ازت مراقبت کنه شب بالاخره میآی یا نه ؟ گفتم : نمیدونم و بعداز خداحافظی گرم زنانه بامادرم زدیم بیرون توراه کلی باهاش صحبت کردم و شاکی بودم که چرا اومده خونه ؟ اونم در حال رانندگی گفت: عزیزم دست خودم نبود از دیشب تو فکرت بودم چیکار کنم وای که چه مامان مهربونی داری راستی کلک دیشب کجا بودی بیخبراز ما ؟ نکنه داری زیرآبی میری؟ هان ؟ و من داستان رو کلا بهش گفتم بجز ماجرای نیمه شب آمنه هیچی نگفت و غش غش میخندید.رسیدیم خونه آنقدر تو راه با من صحبت کرد که بلاخره راضی شدم یک ارتباط دوستانه با مادرم داشته باشه و رفت و آمدی تنها بخاطر خالی نبودن عریضه شب رو تو بغل هم خوابیدیم و صبح با هم سر کار رفتیم نه اون شب و نه روزها و شبهای دیگه هیچ ارتباط جنسی با هم نداشتیم و تنها با هم معاشقه میکردیم .آخر هفته رسید بشدت احساس نیاز جنسی میکردم از شانس بد هم فهیمه میخواست بره خونه خواهرش ظاهرا باز حالش بد شده بود و باید آخر هفته میرفت و کاراش رو انجام میداد .نمیدونستم چیکار کنم روم هم نمیشد بهش بگم اول بریم خونه کارمون رو تموم کنیم یعنی با اینکه صمیمی بودیم ولی یک جورایی فکر میکردم غرورم شکسته میشه دوست دختر هام هم دیگه تحویل نمی گرفتن میگفتن سر سنگین شدی . مونده بودم 5 شنبه بود فهیمه مرخصی گرفته بود و من هم سخت مشغول کار بودم که تلفن زنگ زد .فکر همه چیز رو میکردم بجز این یکی .توران بود پاک یادم رفته بود محترمانه همون حرف قبلی رو زد نمیدونستم چی بگم تا ازم قول رو نگرفت ول کن نبود چند باری همکارها میومدن تو اتاق و مجبور بودم حاشیه برم ولی بلاخره مجبورم کرد که شب برم گفت : آدرس رو بنویس خیابان میدان زیاد بالای شهر نبود ادامه داد : اسمش سایه است با هاش هماهنگ کردم منتظرته تروخدا رو سفیدم کن و بدقولی نکنی خلاصه اونقدر تو گوشم خوند که مجبور شدم بله رو بگم میدونستم وظیفه ام چیه لازم به گفتن نبود باید یک سرویس به سایه خانوم میدادم امان از دست خانومها سریع کارهارو جمع و جور کردم دیروز عصر که فهیمه رو رسوندم خونه خواهرش ماشین دستم بود رفتم خونه نهار رو خوردم و خوابیدم وعصر یک حمام مشتی گرفتم و لباس رسمی نویی که واسه پارتی یکی از دوستام خریده بودم تنم کردم جدیدا عطر باحالی هم خریده بودم که خیلی اثرگذار بود از همونها که همیشه ردی از خودش میزاره خودمو تو آینه نگاه کردم کت و شلوار یقه انگلیسی سورمه ای و پیراهن قرمز تند تضاد رنگش عالی بود تنها یک کروات کم داشتم بی اختیار خودم رو سپرده بودم دست سرنوشت بعضی مواقع که به فکر میرفتم قلبم بشدت میزد زدم بیرون یک رضا عملی تو کوچه مون بود که معتاد بود بدبخت 40 سالش بود و عشقش مواد بود مجرد بود و هر روز ننه اش بیرونش میکرد از حمالی گرفته تا کارگری ساخنمون و حتی تو عروسیها و عذای مردم چای و شربت میداد واسه چندر غاز تنها حسنش این بود که دستش پاک بود و همه محل وقت مسافرت خونه رو بهش میسپردن ظهر ماشین رو داده بودم بشوره سر کوچه که رفتم داشت لنگ میکشید عرق کرده بود و ماشین رو فکر کنم لیسیده بود برق میزد یک سیگار تعرفش کردم و 1000 گذاشتم کف دستش کلید رو گرفتم وراه افتادم.
ساعت 9 رسیدم یک مجتمع 20 واحده نوساز ماشین رو پارک کردم روبروی ساختمان یک بابایی داشت بیرون رو آب پاشی میکرد .درب باز بود نزدیکش شدم و شماره واحد سایه خانوم رو پرسیدم کارگر ساختمون بود بنظرم افغانی بود ماشین رو بهش سپردم و رفتم تو ساختمان قرار واسه ساعت 8.5 بود درب منزل که رسیدم طپش قلب پیدا کرده بودم یعنی کی میخواد درب رو باز کنه نکنه ؟ باور کنید پشیمون بودم و خواستم برگردم شاش بند شده بودم دلم رو زدم به دریا و زنگ رو زدم بدون اینکه صدایی بیاد درب باز شد و صدای زیبایی گفت : بفرمایید خوش آمدید پاهام مثل چوب شده بود و نمیتونستم راه برم رفتم تو و درب پشت سرم بسته شد نفسم به شماره افتاده بود برگشتم وای چی میدیدم یک زن حدود 37 ساله سیاه بله سیاه ، سیاه درست خوندید با لبهای درشت و برجسته و قدی متوسط و اندامی گوشت آلود با چشمای وغ زده داشت نگاهم میکرد گمان کردم اشتباه آمدم ببخشیدی گفتم و خواستم برگردم که خودش بی مقدمه گفت : خوش آمدید من سایه هستم اشتباه نیومدید زشتم نه ؟ نمیدونستم چی بگم رنگش به اسمش نمی خورد چی فکر میکردیم چی شد حرکت عرق رو رو پیشونیم حس کردم و گفتم : نه خواهش میکنم توقع نداشتم روبروی هم ایستاده بودیم وسط حرفم گفت : که با یک زن سبزه روبرو بشید ؟ تعارف رو گذاشتم کنار و گفتم : بله گفت : خوب موهاش رو بلوند کرده بود و آرایش عجیبی داشت اصلا نوع آرایشش تحریک کننده بود عین زنهایی که تو فیلمها تو بار ها هستند سایه آبی و رژ صورتی و لباسش هم یک تاپ بندی بود که بوضوح خط سینه اش رو نشون میداد و ردبند کرست آبی آسمونیش پیدا بود بی اختیار رفتم تو و با تعارف اون رو راحتی نشستم نمای داخل خونه بسیار مدرن بود و تقریبا همه چیز جدید و بروز بود یک آپارتمان یک خوابه نقلی و مجهز روبروم نشست و پاهاش رو روی هم انداخت پوست کشیده ای داشت همه چیز فراهم بود و روی میز چیده بود که بیخودی بلند نشه بی مقدمه گفت : خوشحالم که من رو پذیرفتید تقریبا 5 سالی هست که شوهرم رو از دست دادم و تنهام وصف شما رو از توران خانوم شنیدم راستش اونقدر برام جذاب بود که نتونستم تحمل کنم وبا اصرار منه که شما اینجا هستید با دستمال تو جیبم عرقم رو پاک کردم وصدای رسایی داشت ادامه داد : میدونید که زنها نمیتونن چیزی رو از هم مخفی کنن روحیه توران رو که دیدم اونقدر سئوال پیچش کردم که مقر اومد بهر حال خوش اومدید صدام در نمیاومد گفت: درمورد نرخ باهاتون صحبت کرده ؟با تعجب نگاهش کردم چشاش برق میزد و تنها نقطه سفید بدنش بود با صدای شکسته گفتم : چه نرخی ؟ گفت: نرخ ملاقات ما دیگه تازه کار که نیستید یعنی بهتون نمییاد باورم نمیشد چی میشنیدم همه چیز دیده بودم بجز اینجوریش رو خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : این فرمایشات چیه اشتباه گرفتید و نیم خیز شدم که برم که بلند شد و گفت : ببخشید من یک جوررایی عصبیم و حرفهام دست خودم نیست حق با شماست بازم ببخشید به سمتم اومد و با دستای گوشتیش نشوندم و کنارم نشست باید میرفتم اگر دستم به توران میرسید چی فکر کرده صدای گرمی داشت بزور نشوندم ودستهام رو آروم نوازش میکرد خیلی پر رو بوددر گوشم گفت : اول کار رو شروع میکنید یا از خودتون پذیرایی میکنید شاید فکر کنید که اینها یک داستان خیالی یا توهمه ولی بعدها بیشتر با من آشنا میشید و میفهمید که حتی یک سطر این خاطرات دروغ نیست باید تصمیم میگرفتم موندم تو دلم گفتم : اگر آبروم محفوظ بمونه که میمونه چه اشکالی داره به امتحانش می ارزه تازه سیاه هم هست این افکار بسرعت از مغزم گذشت وبه تندی گفتم : اول کار با دست اتاق خواب رو نشونم داد درحالی که کتم رو در می آوردم رفتم تو اتاق زیبایی بود یک تخت خواب و میز آرایش کوچک و کل دیوارها بلکای صورتی بود نور ضعیفی هم از چراغ میتابید که منظره با شکوهی بوجود آورده بود دنبالم آمد و گفت : ببخشید ولی قانون رو بهتون بگم شما حق ندارید به من دست بزنید یا وادار به کاری بکنید ومن خودم کارم رو خوب بلدم حرفه ای بود ولی چرا من بدبخت رو انتخاب کرده بود شاید توران یا فهیمه میخواستن از من انتقام بگیرند نمیدونم رو تخت یک وری افتاد ولم داد بالشت رو گذاشت زیر دستش نزدیکش شدم بنا بود اون شروع کنه تاپش رو در آورد بدنش کاملا عضلانی بود و سفت به نظر میرسید سینه های درشتش و نوک برجستش از زیر کرست پیدا بود دستم رو برد و روی سینه اش گذاشت به آهستگی نوازشش کردم عرق کرده بودم ناخوداگاه آلتم شروع به بلند شدن کرد لبخندی زد و شروع کرد از روی شلوار مالیدن زیپ شلوارم رو کشید پایین و کیرم رو از لای شورت بیرون آوردو کرستش رو داد بالا و سینه هاش مثل دو تا کبوتر بیرون پریدند رنگ بدنش روشن تر از صورتش بود خم شد و کیرم رو تو دهنش کردوشروع کرد با ولع ساک زدن و آهسته با بیضه هام بازی میکرد احساس لذت غریبی به سراغم آمد نیاز داشتم خودم رو خالی کنم بشدت سینهای سفتش رو میچلوندم واون با شدت ساک میزد من هم جری تر میشدم تو چشاش نگاه کردم اثری از شهوت نبود و خیلی عادی نگاهم میکرد رو زانو بلند شد و شلوارش رو در آورد شورتش رو کشید پایین و به حال سگی دولا شد بدنش رو کاملا تراشیده بود و اثری از مو نبود با حرکت و اشاره گفت که نوبت توست خم شدم و رو لبه تخت زانو زدم کس بزرگی داشت و چاک اون بزرگتر از حالت طبیعی بود یعنی از زنهای مسن مثل توران بزرگتر نشون میداد صورتم رو که نزدیک کردم بله خانوم از عطر ملایمی برای خوشبو کردنش استفاده کرده بود ناخوداگاه با لذت شروع کردم به لیسیدن دور چاک کسش شیره سفیدی در آستانه بیرون ریختن بود که سفیدی اون در بدن سیاه سایه بیشتر نمایان بود خوشبو بود و با لذت وسطش رو لیسیدم مزه شور و ترشش رو حس کردم آهسته در همین حال لباسهام رو به زحمت در آوردم و دوطرف باسنش روبغل کردم و کسش رو مکیدم زبونم رو بردم بالاتر وسوراخ کونش رو هم زبون زدم با دست سرم رو پایین آورد که : بالاتر نرو برگشت و پاهاش رو دو طرفم گذاشت و کیرمو بادست گرفت و بازی کرد آهسته در آستانه دخول قرار گرفتم با ورودش خنکی رو زیر پوستم حس کردم همیشه فکر میکردم سیاه پوستها و تیره رنگها گرم و کشنده هستند ولی نه تگری ،تگری بود به آرومی فشار رو بیشتر کردم و بازوهاش رو گرفتم دستم رو برداشت روی سینه هاش گذاشت و گفت : باید تا آخر همین جور کار رو تموم کنی من حوصله تغییر رو ندارم . با شروع تلمبه زدن چشماش خمار شد و چشمانش رو بست زیر چشمی نگاهش کردم کوس سرد ولی با روحی داشت به شدت تلمبه میزدم ولی یکیمی گشاد بود پاهش رو که جفت کرد تازه مزه لذت رو فهمیدم پاهاش رو گذاشت رو شونه هام هردو یک طرف وشمرده گفت : یکمی فشار بده می خوام تا ته حسش کنم ومن همه تلاشم رو میکردم خم شدم و لبای درشتش رو تو رو لبام گذاشتم و مزه توت فرنگی روژلبش رو چشیدم زبونم رو با زبونش بیرون کشیدو با لذت تو دهنش می مکید همین حرکت کافی بود که.به اوج لذت برسم و بدون سئوال خودم رو اون تو خالی کردم سریع پاهاش رو باز کرد و من رو به کامش کشید وزیر لب گفت : جان همین بوووود چه زود من که لذت ریختن آبم رو میبردم گفتم : بسه دیگه تموم شدنی نبود یکهفته انباشته شده بود و من با کمال لذت خالی میشدم سبک شده بودم با هر قطره آب دلمه ای که خارج میشد سبکتر میشدم سفت گرفته بودمش و اون هم آب من رو به کامش میریخت خالی که شدم خودم رو جدا کردم و بلند شدم چه محشری بود کوس سیاهش سفیدک زده بود مخلوطی از آب من و شیره لزج خودش در قالبی سیاه بدون اینکه خودش رو پاک کنه بهم اشاره کرد و گفت : دستشویی اونجاست و خودش دستش رو روی رحمش گذاشت بلند شد و به سمت حمام اتاق خواب رفت بیرون که اومدم برگشتم تو اتاق و لباسهام رو پوشیدم و رفتم رو راحتی نشستم صدای دوش حمام می آمد.تصمیم عجیبی گرفتم باید میرفتم .بلند شدم و به آرومی کت رو تنم کردم و کفش هام رو پوشیدم جلوی آینه خودم رو درست کردم روم نمیشد به چهره ام نگاه کنم درب رو باز کردم و آهسته بیرون اومدم بیرون ساختمان هوای تازه که به مشامم خورد حال دیگری پیدا کردم تو ماشین که نشستم سرم رو به فرمان تکیه دادم و تو فکر رفتم تمام ماجرا مثل فیلم سیاه و سفید جلوی چشمم رژه میرفت باید توران رو میدیدم ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه توران راه افتادم ساعت پراید 11.5 رو نشون میداد فکر کنم نیم ساعتی جلو بود به سرعت رانندگی میکردم رسیدم سرکوچه توران یک ساعتی تو راه بودم که
دیدم درب منزلشون شلوغه یک گوشه ایستادم وچراغهارو خاموش کردم و دیدم یک آمبولانس سفید درب خونه در حال جابجا کردن بیماره تعجب کردم یعنی چی میتونسته باشه آمبولانس که حرکت کرد پشت سرش یک پاجرو و یک پژو پارس حرکت کردند و با سرعت پیچ کوچه رو دور زدند.تو ماشین رو که دیدم قیافه های آشنایی بود خوب که دقت کردم دیدم دختر و پسر تورانند همونهایی که عکسهاشون رو تو درو دیوار خونه دیده بودم تنم یخ کرد فراموش کردم واسه چی آمده بودم تا 10 شمردم و رفتم سمت خونه .درب رو که زدم بعد از چند لحظه آمنه درو باز کرد چشاش قلمبه شده بود تا منو دید آهسته گریه کردو با همون حالت قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت : خانوم حاللللشش بد شد دوباره حالش خراب شده بررردننشش بیمارستاننن گریه امونش نداد رفتم تو و ناخوداگاه سرش رو تو بغلم گذاشت .یکمی دلداریش دادم و گفتم : که شب تنها نمیترسه تو خونه باشه ؟ وقتی اطمینان داد که معمولا شبها به تنهایی عادت کرده ازش خداحافظی کردم و آهسته رفتم سمت خونه .نفهمیدم چطور ماشین رو سپردم سر کوچه و خودمو رسوندم خونه گشنه بودم تو خونه همه خواب بودند آروم و بی سرو صدا یک چیز شکم پرکن خوردم و رفتم تو رختخواب از زور خستگی نفهمیدم کی صبح شد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#29 | Posted: 2 Mar 2012 07:12
آهسته رفتم پشت درب اتاق و دیدم درباره وضعیت اجاره خونه و گرونی حرف میزنن فهیمه با لباس اداره با چادر و مقنعه بود رفتم تو و سلام کردم فهیمه بلند شد و حال و احوال کردیم و مادرم گفت : شازده کجا بودی خانوم مبارکی 2 ساعته منتظرته ؟ خراب نکردم گفتم : پاک یادم رفته بود باهاشون قرار دارم رو کردم بهش و گفتم : من رو به بزرگواری خودتون میبخشید الان میریم شرکت .تو حرفم پرید و گفت : زحمت نکشید کارها رو آوردم خونه خودم تاشب جمع و جورش میکنیم و یک چشمک بهم زد مادرم که بیرون رفت گفتم : تو اینجا چی میکنی ؟ گفت : نگرانت شدم هر چی زنگ زدم خونه نبودی خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اومدم اینجا واقعا مادر مهربونی داری . گیج شده بودم و فکرم کار نمیکرد چای روی میز رو که خوردیم پاشدیم و موقع رفتن تو آشپزخونه مادرم گفت : چه همکار نازنینی داری راستش خیالم راحت شد که یکی هست که ازت مراقبت کنه شب بالاخره میآی یا نه ؟ گفتم : نمیدونم و بعداز خداحافظی گرم زنانه بامادرم زدیم بیرون توراه کلی باهاش صحبت کردم و شاکی بودم که چرا اومده خونه ؟ اونم در حال رانندگی گفت: عزیزم دست خودم نبود از دیشب تو فکرت بودم چیکار کنم وای که چه مامان مهربونی داری راستی کلک دیشب کجا بودی بیخبراز ما ؟ نکنه داری زیرآبی میری؟ هان ؟ و من داستان رو کلا بهش گفتم بجز ماجرای نیمه شب آمنه هیچی نگفت و غش غش میخندید.رسیدیم خونه آنقدر تو راه با من صحبت کرد که بلاخره راضی شدم یک ارتباط دوستانه با مادرم داشته باشه و رفت و آمدی تنها بخاطر خالی نبودن عریضه شب رو تو بغل هم خوابیدیم و صبح با هم سر کار رفتیم نه اون شب و نه روزها و شبهای دیگه هیچ ارتباط جنسی با هم نداشتیم و تنها با هم معاشقه میکردیم .آخر هفته رسید بشدت احساس نیاز جنسی میکردم از شانس بد هم فهیمه میخواست بره خونه خواهرش ظاهرا باز حالش بد شده بود و باید آخر هفته میرفت و کاراش رو انجام میداد .نمیدونستم چیکار کنم روم هم نمیشد بهش بگم اول بریم خونه کارمون رو تموم کنیم یعنی با اینکه صمیمی بودیم ولی یک جورایی فکر میکردم غرورم شکسته میشه دوست دختر هام هم دیگه تحویل نمی گرفتن میگفتن سر سنگین شدی . مونده بودم 5 شنبه بود فهیمه مرخصی گرفته بود و من هم سخت مشغول کار بودم که تلفن زنگ زد .فکر همه چیز رو میکردم بجز این یکی .توران بود پاک یادم رفته بود محترمانه همون حرف قبلی رو زد نمیدونستم چی بگم تا ازم قول رو نگرفت ول کن نبود چند باری همکارها میومدن تو اتاق و مجبور بودم حاشیه برم ولی بلاخره مجبورم کرد که شب برم گفت : آدرس رو بنویس خیابان میدان زیاد بالای شهر نبود ادامه داد : اسمش سایه است با هاش هماهنگ کردم منتظرته تروخدا رو سفیدم کن و بدقولی نکنی خلاصه اونقدر تو گوشم خوند که مجبور شدم بله رو بگم میدونستم وظیفه ام چیه لازم به گفتن نبود باید یک سرویس به سایه خانوم میدادم امان از دست خانومها سریع کارهارو جمع و جور کردم دیروز عصر که فهیمه رو رسوندم خونه خواهرش ماشین دستم بود رفتم خونه نهار رو خوردم و خوابیدم وعصر یک حمام مشتی گرفتم و لباس رسمی نویی که واسه پارتی یکی از دوستام خریده بودم تنم کردم جدیدا عطر باحالی هم خریده بودم که خیلی اثرگذار بود از همونها که همیشه ردی از خودش میزاره خودمو تو آینه نگاه کردم کت و شلوار یقه انگلیسی سورمه ای و پیراهن قرمز تند تضاد رنگش عالی بود تنها یک کروات کم داشتم بی اختیار خودم رو سپرده بودم دست سرنوشت بعضی مواقع که به فکر میرفتم قلبم بشدت میزد زدم بیرون یک رضا عملی تو کوچه مون بود که معتاد بود بدبخت 40 سالش بود و عشقش مواد بود مجرد بود و هر روز ننه اش بیرونش میکرد از حمالی گرفته تا کارگری ساخنمون و حتی تو عروسیها و عذای مردم چای و شربت میداد واسه چندر غاز تنها حسنش این بود که دستش پاک بود و همه محل وقت مسافرت خونه رو بهش میسپردن ظهر ماشین رو داده بودم بشوره سر کوچه که رفتم داشت لنگ میکشید عرق کرده بود و ماشین رو فکر کنم لیسیده بود برق میزد یک سیگار تعرفش کردم و 1000 گذاشتم کف دستش کلید رو گرفتم وراه افتادم.
ساعت 9 رسیدم یک مجتمع 20 واحده نوساز ماشین رو پارک کردم روبروی ساختمان یک بابایی داشت بیرون رو آب پاشی میکرد .درب باز بود نزدیکش شدم و شماره واحد سایه خانوم رو پرسیدم کارگر ساختمون بود بنظرم افغانی بود ماشین رو بهش سپردم و رفتم تو ساختمان قرار واسه ساعت 8.5 بود درب منزل که رسیدم طپش قلب پیدا کرده بودم یعنی کی میخواد درب رو باز کنه نکنه ؟ باور کنید پشیمون بودم و خواستم برگردم شاش بند شده بودم دلم رو زدم به دریا و زنگ رو زدم بدون اینکه صدایی بیاد درب باز شد و صدای زیبایی گفت : بفرمایید خوش آمدید پاهام مثل چوب شده بود و نمیتونستم راه برم رفتم تو و درب پشت سرم بسته شد نفسم به شماره افتاده بود برگشتم وای چی میدیدم یک زن حدود 37 ساله سیاه بله سیاه ، سیاه درست خوندید با لبهای درشت و برجسته و قدی متوسط و اندامی گوشت آلود با چشمای وغ زده داشت نگاهم میکرد گمان کردم اشتباه آمدم ببخشیدی گفتم و خواستم برگردم که خودش بی مقدمه گفت : خوش آمدید من سایه هستم اشتباه نیومدید زشتم نه ؟ نمیدونستم چی بگم رنگش به اسمش نمی خورد چی فکر میکردیم چی شد حرکت عرق رو رو پیشونیم حس کردم و گفتم : نه خواهش میکنم توقع نداشتم روبروی هم ایستاده بودیم وسط حرفم گفت : که با یک زن سبزه روبرو بشید ؟ تعارف رو گذاشتم کنار و گفتم : بله گفت : خوب موهاش رو بلوند کرده بود و آرایش عجیبی داشت اصلا نوع آرایشش تحریک کننده بود عین زنهایی که تو فیلمها تو بار ها هستند سایه آبی و رژ صورتی و لباسش هم یک تاپ بندی بود که بوضوح خط سینه اش رو نشون میداد و ردبند کرست آبی آسمونیش پیدا بود بی اختیار رفتم تو و با تعارف اون رو راحتی نشستم نمای داخل خونه بسیار مدرن بود و تقریبا همه چیز جدید و بروز بود یک آپارتمان یک خوابه نقلی و مجهز روبروم نشست و پاهاش رو روی هم انداخت پوست کشیده ای داشت همه چیز فراهم بود و روی میز چیده بود که بیخودی بلند نشه بی مقدمه گفت : خوشحالم که من رو پذیرفتید تقریبا 5 سالی هست که شوهرم رو از دست دادم و تنهام وصف شما رو از توران خانوم شنیدم راستش اونقدر برام جذاب بود که نتونستم تحمل کنم وبا اصرار منه که شما اینجا هستید با دستمال تو جیبم عرقم رو پاک کردم وصدای رسایی داشت ادامه داد : میدونید که زنها نمیتونن چیزی رو از هم مخفی کنن روحیه توران رو که دیدم اونقدر سئوال پیچش کردم که مقر اومد بهر حال خوش اومدید صدام در نمیاومد گفت: درمورد نرخ باهاتون صحبت کرده ؟با تعجب نگاهش کردم چشاش برق میزد و تنها نقطه سفید بدنش بود با صدای شکسته گفتم : چه نرخی ؟ گفت: نرخ ملاقات ما دیگه تازه کار که نیستید یعنی بهتون نمییاد باورم نمیشد چی میشنیدم همه چیز دیده بودم بجز اینجوریش رو خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : این فرمایشات چیه اشتباه گرفتید و نیم خیز شدم که برم که بلند شد و گفت : ببخشید من یک جوررایی عصبیم و حرفهام دست خودم نیست حق با شماست بازم ببخشید به سمتم اومد و با دستای گوشتیش نشوندم و کنارم نشست باید میرفتم اگر دستم به توران میرسید چی فکر کرده صدای گرمی داشت بزور نشوندم ودستهام رو آروم نوازش میکرد خیلی پر رو بوددر گوشم گفت : اول کار رو شروع میکنید یا از خودتون پذیرایی میکنید شاید فکر کنید که اینها یک داستان خیالی یا توهمه ولی بعدها بیشتر با من آشنا میشید و میفهمید که حتی یک سطر این خاطرات دروغ نیست باید تصمیم میگرفتم موندم تو دلم گفتم : اگر آبروم محفوظ بمونه که میمونه چه اشکالی داره به امتحانش می ارزه تازه سیاه هم هست این افکار بسرعت از مغزم گذشت وبه تندی گفتم : اول کار با دست اتاق خواب رو نشونم داد درحالی که کتم رو در می آوردم رفتم تو اتاق زیبایی بود یک تخت خواب و میز آرایش کوچک و کل دیوارها بلکای صورتی بود نور ضعیفی هم از چراغ میتابید که منظره با شکوهی بوجود آورده بود دنبالم آمد و گفت : ببخشید ولی قانون رو بهتون بگم شما حق ندارید به من دست بزنید یا وادار به کاری بکنید ومن خودم کارم رو خوب بلدم حرفه ای بود ولی چرا من بدبخت رو انتخاب کرده بود شاید توران یا فهیمه میخواستن از من انتقام بگیرند نمیدونم رو تخت یک وری افتاد ولم داد بالشت رو گذاشت زیر دستش نزدیکش شدم بنا بود اون شروع کنه تاپش رو در آورد بدنش کاملا عضلانی بود و سفت به نظر میرسید سینه های درشتش و نوک برجستش از زیر کرست پیدا بود دستم رو برد و روی سینه اش گذاشت به آهستگی نوازشش کردم عرق کرده بودم ناخوداگاه آلتم شروع به بلند شدن کرد لبخندی زد و شروع کرد از روی شلوار مالیدن زیپ شلوارم رو کشید پایین و کیرم رو از لای شورت بیرون آوردو کرستش رو داد بالا و سینه هاش مثل دو تا کبوتر بیرون پریدند رنگ بدنش روشن تر از صورتش بود خم شد و کیرم رو تو دهنش کردوشروع کرد با ولع ساک زدن و آهسته با بیضه هام بازی میکرد احساس لذت غریبی به سراغم آمد نیاز داشتم خودم رو خالی کنم بشدت سینهای سفتش رو میچلوندم واون با شدت ساک میزد من هم جری تر میشدم تو چشاش نگاه کردم اثری از شهوت نبود و خیلی عادی نگاهم میکرد رو زانو بلند شد و شلوارش رو در آورد شورتش رو کشید پایین و به حال سگی دولا شد بدنش رو کاملا تراشیده بود و اثری از مو نبود با حرکت و اشاره گفت که نوبت توست خم شدم و رو لبه تخت زانو زدم کس بزرگی داشت و چاک اون بزرگتر از حالت طبیعی بود یعنی از زنهای مسن مثل توران بزرگتر نشون میداد صورتم رو که نزدیک کردم بله خانوم از عطر ملایمی برای خوشبو کردنش استفاده کرده بود ناخوداگاه با لذت شروع کردم به لیسیدن دور چاک کسش شیره سفیدی در آستانه بیرون ریختن بود که سفیدی اون در بدن سیاه سایه بیشتر نمایان بود خوشبو بود و با لذت وسطش رو لیسیدم مزه شور و ترشش رو حس کردم آهسته در همین حال لباسهام رو به زحمت در آوردم و دوطرف باسنش روبغل کردم و کسش رو مکیدم زبونم رو بردم بالاتر وسوراخ کونش رو هم زبون زدم با دست سرم رو پایین آورد که : بالاتر نرو برگشت و پاهاش رو دو طرفم گذاشت و کیرمو بادست گرفت و بازی کرد آهسته در آستانه دخول قرار گرفتم با ورودش خنکی رو زیر پوستم حس کردم همیشه فکر میکردم سیاه پوستها و تیره رنگها گرم و کشنده هستند ولی نه تگری ،تگری بود به آرومی فشار رو بیشتر کردم و بازوهاش رو گرفتم دستم رو برداشت روی سینه هاش گذاشت و گفت : باید تا آخر همین جور کار رو تموم کنی من حوصله تغییر رو ندارم . با شروع تلمبه زدن چشماش خمار شد و چشمانش رو بست زیر چشمی نگاهش کردم کوس سرد ولی با روحی داشت به شدت تلمبه میزدم ولی یکیمی گشاد بود پاهش رو که جفت کرد تازه مزه لذت رو فهمیدم پاهاش رو گذاشت رو شونه هام هردو یک طرف وشمرده گفت : یکمی فشار بده می خوام تا ته حسش کنم ومن همه تلاشم رو میکردم خم شدم و لبای درشتش رو تو رو لبام گذاشتم و مزه توت فرنگی روژلبش رو چشیدم زبونم رو با زبونش بیرون کشیدو با لذت تو دهنش می مکید همین حرکت کافی بود که.به اوج لذت برسم و بدون سئوال خودم رو اون تو خالی کردم سریع پاهاش رو باز کرد و من رو به کامش کشید وزیر لب گفت : جان همین بوووود چه زود من که لذت ریختن آبم رو میبردم گفتم : بسه دیگه تموم شدنی نبود یکهفته انباشته شده بود و من با کمال لذت خالی میشدم سبک شده بودم با هر قطره آب دلمه ای که خارج میشد سبکتر میشدم سفت گرفته بودمش و اون هم آب من رو به کامش میریخت خالی که شدم خودم رو جدا کردم و بلند شدم چه محشری بود کوس سیاهش سفیدک زده بود مخلوطی از آب من و شیره لزج خودش در قالبی سیاه بدون اینکه خودش رو پاک کنه بهم اشاره کرد و گفت : دستشویی اونجاست و خودش دستش رو روی رحمش گذاشت بلند شد و به سمت حمام اتاق خواب رفت بیرون که اومدم برگشتم تو اتاق و لباسهام رو پوشیدم و رفتم رو راحتی نشستم صدای دوش حمام می آمد.تصمیم عجیبی گرفتم باید میرفتم .بلند شدم و به آرومی کت رو تنم کردم و کفش هام رو پوشیدم جلوی آینه خودم رو درست کردم روم نمیشد به چهره ام نگاه کنم درب رو باز کردم و آهسته بیرون اومدم بیرون ساختمان هوای تازه که به مشامم خورد حال دیگری پیدا کردم تو ماشین که نشستم سرم رو به فرمان تکیه دادم و تو فکر رفتم تمام ماجرا مثل فیلم سیاه و سفید جلوی چشمم رژه میرفت باید توران رو میدیدم ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه توران راه افتادم ساعت پراید 11.5 رو نشون میداد فکر کنم نیم ساعتی جلو بود به سرعت رانندگی میکردم رسیدم سرکوچه توران یک ساعتی تو راه بودم که
دیدم درب منزلشون شلوغه یک گوشه ایستادم وچراغهارو خاموش کردم و دیدم یک آمبولانس سفید درب خونه در حال جابجا کردن بیماره تعجب کردم یعنی چی میتونسته باشه آمبولانس که حرکت کرد پشت سرش یک پاجرو و یک پژو پارس حرکت کردند و با سرعت پیچ کوچه رو دور زدند.تو ماشین رو که دیدم قیافه های آشنایی بود خوب که دقت کردم دیدم دختر و پسر تورانند همونهایی که عکسهاشون رو تو درو دیوار خونه دیده بودم تنم یخ کرد فراموش کردم واسه چی آمده بودم تا 10 شمردم و رفتم سمت خونه .درب رو که زدم بعد از چند لحظه آمنه درو باز کرد چشاش قلمبه شده بود تا منو دید آهسته گریه کردو با همون حالت قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت : خانوم حاللللشش بد شد دوباره حالش خراب شده بررردننشش بیمارستاننن گریه امونش نداد رفتم تو و ناخوداگاه سرش رو تو بغلم گذاشت .یکمی دلداریش دادم و گفتم : که شب تنها نمیترسه تو خونه باشه ؟ وقتی اطمینان داد که معمولا شبها به تنهایی عادت کرده ازش خداحافظی کردم و آهسته رفتم سمت خونه .نفهمیدم چطور ماشین رو سپردم سر کوچه و خودمو رسوندم خونه گشنه بودم تو خونه همه خواب بودند آروم و بی سرو صدا یک چیز شکم پرکن خوردم و رفتم تو رختخواب از زور خستگی نفهمیدم کی صبح شد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     

#30 | Posted: 6 Mar 2012 01:57
صبح که بیدار شدم رفتم حموم چسبید زنده شدم صبحونه رو خوردم و .چپیدم تو اتاقم که لباسهامو بپوشم بزنم بیرون مادرم اومد و گفت : کجا با این عجله امروز خالت اینها میخوان بیان هرجا میری ظهر خونه باش زشته خالت چند بار اومده نتونسته ببینتت دلش واست تنگ شده تو دلم گفتم : دلش واسم تنگ نشده دخترهای ترشیدش رو میخواد بهم بندازه قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم : مامان بخدا کار دارم باید برم یجوری سرو تش رو هم بیار انشاءالله دفعه دیگه گفت: حداقل بمون ببینشون بعد برو نهارم نموندی اشکال نداره بلند شدم زنگ زدم به خونه فهیمه جریان دیشب رو با سانسورماجرای اولیه براش گفتم و گفتم که امروز چه خبره گفت طرفای ظهر بیا دنبالم برسونم خونه بعد خواستی برگرد عصر هم بریم ملاقات توران زشته قبول کردم و خودم رو با گلهای تو گلخونه مشغول کردم حول و حوش 11 بود که خالم با دوتا دخترش و شوهرش اومدن .رفتم جلو سلامی کردم و خوش آمد گفتم خالم رو پاش بلند شد و بوسیدم یک زن کپل و قد کوتاه شوهر خالم هم بازنشسته اداره دخانیات بود که همبازی تخته نرد پدرم بود و این دوتا تو بازی ید طولا داشتند وسالها حریف هم بودند و کر کری میخوندند اما دختر خالهای بنده : اولی مهین قد کوتاه و فربه صورت گوشتی و بیضی شکلی داره و پوستش گندمیه خودخواه و مغرور و کم حرف 7 سال از من کوچیکتره و پشت کونکوری از اونهایی که از کون فیل افتادن دومیه پروین قدش یکمی بلند تره و صورت گردی داره چاقه ولی نه مثل مهین مرتب تو رژیمه و کلاس ورزش میره اندام درشتی داره ولی بد قواره نیست صورت گردی داره که عین خاله قضی بچه هاست خوش خنده اس و به چیزهای الکی هم میخنده 2 سال ازم بزرگتره و نمونه کامل یک دختر ترشیدس بزور تونست فوق دیپلم کتابداری اونم تو دانشگاه غیر انتفاعی بگیره و تنها مزیتش اینه که به خودش میرسه و وسواسیه و چشمای درشت و قشنگی داره راستش از وقتی که زمزمه حرفهای خاله زنکی پیش اومد که عقد ماها رو تو آسمونها بستن خودش رو هی برام لوس میکنه و وقتی میاد خونه ما هی تو اسباب اثاثیه های اتاقم کاووش میکنه انگار دنبال چیزی میگرده حسابی هم بخودش میرسه خلاصه حال و احوال که تموم شد طبق معمول مردها رفتن میز تخته نرد رو چیدن و خانومها هم رفتن تو آشپزخونه حوصله ام سر رفت رفتم یک لباس اسپرت پوشیدم و تک پوش لیمویی و شلوار جین مشکی هدیه فهیمه بود اومدم بیرون دیدم همه تو هال نشستن تا منو دیدن خالم گفت : کجا پسرم ما که هنوز سیر ندیدیمت مادرم تو حرفش پرید و گفت : یکمی کارهای شرکت مونده میره انجام بده زود میاد همون موقع مهین دستش رو تکون داد و گفت : فتیله جمعه تعطیله نگاه تندی بهش کردم وتو دلم گفتم : خوشمزه حالت رو میگیرم بعد رو به جمع گفتم : با اجازه تون یکمی از کارها رو بردیم خونه همکارم میرم اونها رو انجام بدم خالم با تعجب گفت : مادر ظهر میای واسه نهار ؟ گفتم : چشم اگه بشه حتما اصلا خبرتون میکنم تو این گیر ودار پروین گفت : پسر خاله منم میام یخ کردم گفتم نمیشه یعنی مادرم گفت : مگه خونه خانوم مبارکی نمیری خوب پروین هم میاد هم کمکت میکنه هم بهانه خوبیه که زودتر بیای خوب کارمون درست شد حالا خر بیار و باقالی بار کن هرچی من اصرار کردم فایده نداشت دیدم پروین لباس پوشیده زودتر از من دم درب خونس داشت خط چشاش رو میکشید گیر افتادم نمیشد سرو ته رو بهم بیارم بلاخره باهم رفتیم بیرون تو راه پله گفت : ناراحت که نیستی گفتم : واسه چی ؟ گفت : که من باهاتم قراری چیزی خانوم مبارکی گفتم : نه خیالت تخت باشه که پیش یک پیر زن میریم تو دلم گفتم : یک جوری سرش رو گرم میکنیم میره تازه بهتر شاید اعتماد بقیه رو هم بیشتر جلب کنه سر کوچه ایستاد که تاکسی بگیریم رفتم ماشین رو باز کردم و اوردم مونده بود معطل با تعجب نگاهم کرد گفت : چه خوشکله کی خریدی ناقلا تو از این پولا نداشتی . همینطور که مینشست بهش توضیح دادم مال یکی از همکارامه تو راه سعی میکرد من رو به حرف بیاره از چه غذایی خوشت میاد ؟ چه رنگی رو دوست داری ؟ طالع بینی هندی در موردت گفته و رسیدیم در خونه خواهر توران پیاده شدم زنگ رو که زدم تو ایفون گفت : اومدم دارم میام منتظر بود برگشتم تو ماشین نشستم درب رو باز کرد و اومد تعجب کرده بود این رو میشد از چهره اش خوند به پروین گفتم برو عقب بشین زشته خانوم مسنیه اونم گوش کرد تو پیاده شدن سینه به سینه شدن سلام سردی کردند و نشستن از حرکات چشم و ابروی فهیمه فهمیدم که زیاد خوشش نیومده پروین رو معرفی کردم و حال واحوال زنونه سردی کردند و صحبت به توران کشیده شد که چقدر زجر کشیده و رسیدیم خونه سریع ماشین رو پارک کردم و رفتیم بالا پروین تو حال نشست و فهیمه هم ساکش رو برد تو اتاق خواب گذاشت تو ماشین یک جوری حالیش کرده بودم جریان چیه و اون هی نگاه خریدارانه ای به پروین میکرد گفتم : فهیمه مدارکی چیزی تو خونه نداری ؟ گفت : چرا تو آت و آشغالای کمد دیواری بگرد یک چیزایی پیدا میکنی و خودش رفت سمت آشپزخونه گشتم یک مشت کلاکت کهنه پیدا کردم ریختم جلوی پروین و شروع کردم توضیح دادن محاسبات عددی فهیمه هم هر جا کم میاوردم کمکم میکرد پروین پررو تازه داشت ایرادامون رو هم مثلا میگرفت که یک مشت کار بهش واگذار کردم و رفتم دنبال فهیمه .داشت میوه رو تو ظرفشویی میشست از پشت سر بهش چسبیدم و کمرش رو گرفتم گفت : ولم کن سرم درد میکنه اصلا حال ندارم بیشتر فشارش دادم میدونستم حسودی میکنه پروین جای دخترش بود ترو تازه حق داشت بغل گوشش گفتم : عزیزم .مجبور شدم بیارمش توجیگر منی ابروهاش رو داد بالا و با یک حالتی گفت : آررررررره ه ه جون خالت اولین بار بود که میدیدم اینجوری شده دستم رو بردم بالا تر و دکمه مانتوش رو باز کردم و خودم رو رسوندم به سینه اش سفت و مثل همیشه لغزنده گفت : الان وقتش نیست . و با دست مانع شد گفتم : من که کاری ندارم داره واسمون محاسبه میکنه تاپ و کرستش رو با هم دادم بالا وجفت سینهاش رو تو مانتو با دست گرفتم کیرم بلند شده بود یکمی پستو ناش رو مالیدم احساس نیازنمیکردم ولی خودبخود داشت پیش میرفت بغل روسریش رو دادم بالا و گردنش رو لیسیدم و ششهام رو با بوی بدنش پر کردم همیشه این بو رو دوست داشتم حتی همین الان دستاش رو با بغلای مانتوش خشک کردو از پشت کیرمو گرفت و یکمی مالید گفتم صبر کن برگشتم رفتم از لای در نگاه کردم پروین سخت مشغول بودو جدی گرفته بود درب رو پیش کردم و برگشتم حرکتی نکرده بود بسرعت مانتوش رو دادم بالا و شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین با دستش میخواست مانع بشه که اونقدر سریع این اتفاق افتاد که نتونست از پشت بهش چسبیدم و زیپ شلوارم رو باز کردم و کیرمو دادم بیرون یکمی تقلا کرد کیرمو هل دادم لای رونهای چاقش و دادم رو به بالا که در آستانه دخول قرار گرفتم و به آهستگی فرو کردم تو پاهاش رو یکمی باز کرد و کیرم رو تو دلش جا داد خیس و لذت عجیبی بسراغم آمد گرمای تنش با داغی کس مطبوعش مخلوط شده بود و اراده رو ازم سلب کرده بود به آرومی عقب و جلو کردم که جا باز کنه دیگه بعداز این مدت قالب کیرم شده بود و از لای مانتوش پستونهاش رو تو دستام گرفتم و با نوکش بازی کردم دو تا دستام سینه هاش رو چنگ میزد و نوک پستونهاش وسط انگشتام بود و از پایین تا ته خودم رو فرو میکردم میخواست ناله کنه لاله گوشش رو میکدم و گفتم : نهههههه صدات در نیاد یکمی شکمش رو دادم عقب که مسلط تر باشم با دندوناش گوشه لبش رو گاز میگرفت که صداش در نیادو با چشم و ابرو نشون میداد درد داره گردنش سمت من متمایل بود ارضا کردن زنان مسن کار سختیه و خم شدم خالش رو تو دهنم گرفتم می مکیدم و میلیسیدم تازه کرک بالای لب و چونش رشد کرده بود و زبون رو مالش میداد خوش مزه بود گرمم شد پستو نهاش رو ول کردم و عرقم رو با لبه آستین تک پوش پاک کردم پشتمون به درب بود و در نهایت آرامش تلمبه میزدم چند دقیقه نگذشته بود بدنم مور مور شد دلم میخواست یکمی از کونش بخورم و بلیسم ولی حرکت آبم رو حس کردم کس نرم و لزج گرم بود داشتم گر میگرفتم بیضه هام سفت شده بود نمیخواستم کثیف کاری بشه جاش نبود کیرم رو در آوردم روسریش رو باز کرد و رو شونه هاش انداخت و موهای ژولیدش مشخص شد کیرمواز پشت سر دستش گرفت یکمی بازی کرد برگشت وزیر لب چیزی گفت و ریز خندید فکر کنم گفت :پدر سوخته جلوم زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش لباش که دور کیرم گره خورد بازهم اون لذت سراغم آمد وصف نشدنی تو افکارم صحنه های مختلف سکس با فهیمه و توران و رو مجسم میکردم و اون سخت میمکید و ساک میزد یکبار هم از دهنش بیرون نیاورد که آمد ایندفعه گرم و با حرارت و لغزنده بی هیچ شتابی و آهسته و نشئه آور خودمو رو به جلو خم کرده بودم و سرش رو با دو دستم سفت گرفته بودم دلم میخواست همه کیرم رو تو دهنش فرو کنم که با زبونش مانع میشد چه لذت مطبوعی داشت با دستش بصورت جلق سعی میکرد ته مونش هم بیرون بریزه همش تو دهنش خالی شد و من مست از لذت چشام رو بسته بودم با زبون کیرم رو بیرون داد چشام رو که باز کردم جلوم بلند شد حدس زدم تو دهنش جمعش کرده چشم تو چشم هم بودیم کیرمو یکمی با دست تمیز کردم و فرستادم توشورت و شلوارم و خودمو درست کردم دهنش رو باز کرد و آب سفیدم رو نشون داد چسبناک و لزج و کف آلود زیر زبون و دهنش پر بود لبخندی زدو با حالتی زیر زبون و زمزمه کنان گفت : چکارش کنم شونه هام رو دادم بالا ونگاهش کردم یعنی نمیدونم چشاش دوباره خمار شده بود و معلوم بود براش لذت داره مزه مزه کرد .دور لبش رو با زبون تمییز کرد و بریده بریده قورتش داد سینه اش رو میمالید و آب رو فرو میداد حرکت گلوش نشون میداد. در حالی که پستو ناش رو میداد تو کرست و مانتوش رو درست میکرد باز هم چشم تو چشم شدیم واقعا لذت اینکه ببینی یک نفر آبت رو این شیره زندگی و آب حیات رو با لذت میخوره خیلی دلچسبه با دست سرم رو جلو کشیدو لباش رو رو لبام گذاشت لبش بو میداد بوی با کراهت بوسیدمش و برگشتم که سایه یک نفر رو رو لبه کنار در دیدم فکر کردم توهمه یا خیالاتی شدم بسرعت رفتم سمت در تو دلم آشوب بود و انتظار خبر بدی رو داشتم دلم یکهو خالی شد برگشتم فهیمه هم با دهن باز حیرون از حرکت من مونده بود لای درب رو که باز کردم وای خاک بر سرم شد

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
صفحه  صفحه 3 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.