| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 15 Dec 2011 10:24
خانم همکار قوی بنیه

این خاطره که براتون دارم میگم دیگه تو زندگی پیش نیامده چون تا حالا با هیچ زنی اینجوری سکس نکردم و هیچ زنی مثل اون بنیه نداشت توی محل کارم که شرکت خصوصی ست با دوستان و همکارن کار میکردیم من با شخصی به نام لیلا که از بچه های بخش مالی و فروش بود اشنا شدم خیلی سر سنگین و خیلی متین بود منم ظاهری آروم که هیچ زنی زیادبه چهره شک نمی کرد و خیلی متین رفتار می کردم و معمولا خانومها به من اطمینان میکردن ولی وقتی جلوی شما خون میگرفت دیگه فرقی نمی کرد هر جوری میشد مخشونو میزدم و سکس با هم داشتیم و نسبتا توی این کار حرفه ای شده ام.

یه روز توی سالن واید محل کار بودیم که لیلا روبه من کرد با خجالت گفت اقا پویا میشه یه سوالی ازتون بپرسم من خودام جمع جور کردم گفتم خواهشم میکنم بفرمائید با خجالت گفت من یه ماشین خریدم میخواستم ببینم چه جوری باید پلاکشو عوض کنیم منم گفت خونه کجاست محل زندگیشون منظورم بود بعد از گفتن محل زندگیشون گفتم اتفاقا پلاک گذاری ماشین نزدیک محلتونه میخوای بهاتون بیام
لیلا نه زحمت میشه من با اصرار گفتم نه اختیار به هر حال شما دوست ما و همکار ما هستین خلاصه لیلا قبول نکرد بعد من زیاد قید بند دخترها نبودام چون زیاد با دخترها نمی پردیم چند روز بعد لیلا اومد و از من خواست که باهاش برم خیلی برام عجیب بود بعد فهمیدم این خانم مطلقه هستن البته نسبت به سن کمی که دارن قبلا ازدواج کردن و سریع طلاق گرفتم چون با لیلا رفتیم دفتر خونه و اون جا مدارکشو نگاه کردم و چون این ماشین و یه مقدار پول مهریه اش بود و منو میخواست جای وکیلش جا بزنه من از خدا خواسته بعد از کارمون که تمام شد رفتم رو مخش بعد از زیر زبونش کشیدم که خونواداش زیاد با هاش خوب نیستن و مجبور شده از من درخواست کنه که بیام چون کسی دیگه نداشته و برای من مهم نبود چون یه تیکه خاص گیرم اومده بود و هم روزی که برای کارهای اداری رفتیم چون من با مدیریت شرکت رفیق بودام مرخصی جفتمون رد کرد تلفنی بعد از گرفتن مدارک ماشین و پولها ازشون خواستم که بریم ناهار بخوریم لیلا اول گفت نه به شما زیاد زحمت دادم و من که خونه مجردی داشتم و نمی تونستم از این تیکه جیگر بگذرم بریم منزل ما من یه وسیله دارم بیارم بعد اش من شما رو میذارم در خونتون قبول نکرد اول و چون توی رانندگی ماشین مشکل داشت به اصرار من قبول کرد و منو قند تو دل آب شد گفتم جان.

خلاصه ماشینشو اوردم توی پارکینگ خونه و خودشم دعوت کردم اول نیومد گفت من منتظرت می مونم بعد من با خواهش اوردمش بالا بعد گفتم چیزی میل ندارین گفت نه زودتر بریم و از نگاه فهمیدم که فهمیده خونه مجردی بعد بقلش نشستم یه ذره خودشو جمع کور بهش گیر دادم خلاصه با کشمش قبول کرد گفت خیلی عوضی هستی اصلا به ظاهر نمیخوره فقط یه چیز بهت پویا ببین من شهوت زیاد ه تحمل داری وسط کار ول نکنی نیا گفتم من کار درسته توی بیا توی تخت خلاصه رفتیم توی تخت لباسامونو در اوردیم من شروع کردم به خوردن سینهاش وبعد لبهاش داشت ناله با صدای زیر میکرد میگفت جون من بکنش تو من میدونستم چی جوری دیونه کنم زنا رو برگردوندمش رو پشت کمرش لیس زدم از اول نخا تا بلای کمرش داشت دیونه میشد گفت پویا جون منم بکن توش دارم میمرم منم بیشتر تحریک میکردم انگشت گذاشتم روی کش و مالودنم لیلا گفت دیگه طاقت ندارم من بهش گفتم خیس شدی کامل نه یه خندای کرد گفت به تو ربطی نداره بعداش بهش گفتم کیرمو بخور با یه ذره مکس منو نگاه خورد کیرم ابش اومد بعد ازش خواستم دوباره بخوره سرش با دستمال پاک کرد و بعد خورد جوری میک زد که انگار داشت شیره جونم میکشید بهد از چند دقیه گفتم بسه رو به من کرد گفت من هارد سکس میخوام آ من گفتم چشم کیرمو گذاشتم روی دهنه کوسش یه ذره شیطونی کردم بعد کیرم در اورد یه ذربه زد توش خیلی تنگ بود معلوم بود خیلی وقته سکس نکرده بود با زور فشار دادم بعد شروع کردم تلمبه زدن تا 20 دقیه بعد کم اوردم با شروع کردم تا ابم اومد گفت بازم میخوام یه راه دیگه رفتیم وسط کار بود که ارضاع شد جوری پاهاش قفل کرده بود به پاهام وقتی ارضاع شد با زور پاهاش فشار داد منم یه ذره درد روی پاهام احساس کردم و با شدت بیشتر تلمبه زدم فکر کنم یه 2 ساعت بود که داخل تخت بودیم ابم اومد گفت بازام میخوام من بهش گفتم همین حالا دوبار ارضاع شدی لیلا گفت من که بهت گفتم کم میاری منم بهم بر خورد بهش گفتم کیرم به مال لیلا گفت کمر درد میگری ا من گفتم بمال بابا اقا نامردی نکردم یه ربعی تلمبه زدم بعد تو دلم گفتم دهنت سرویسه برگدوندمش تا از عقب بذارم لیلا گفت نه درد داره گفتم اروم میذارم گفت نه درد داره خلاصه با اسرار گذاشتم ولی اینقدر تنگ بود تو نمی رفت رفتم کرم اوردم با زور به زور کرم یه ذره رفت توش جیغ می زد تا یه 1 دقیه اول بعد دتش گذاشت روی میلی تخت و اشکاش میریخت منم ولش نمی کردم تلمبه میزدم دوبار خواست دره بره از دستم گرفتمش و باز شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت از حال می رفت یه ذره دل براش سوخت تلمبه جوری زدم که زودتر ابم بیاد ابم کامل ریختم توی کونش یه اخ ناز گفت بعد کامل صورتم پر عرق شده بود انگار یه وزنه 100 کیلیویی بلند کرده بودام به سختی نفس میکشیدم.

که رو کرد به من گفت نفس توی صورت من بده بیرون میخوام مستقیم بخوره توی صورتم گفت حال داری بازام یه راه دیگه بریم گفتم بسه دیگه تا حالا داشتی گریه میکردی گفت ول کن میتونی یا نه گفتم نه گفت دیدی فقط 3 بار تونستی بهش گفتم لیلا 2ساعت نیم الان توی تختیم آ گفتم میخوام کیرتو بخورم گفتم نه ولی خورد داشت کیرمو میکند گفتم بسه دیگه ولی ول نمی کرد تا ابم برای بار چهارم اومد روم نمیشد ولی اشک توی چشمام جمع شد بعد ابم زیاد نبود بعد از دفه چهارم لیلا رو کرد به من گفت این سکس اگه بتونی همیشه اینجوری سکس کنی هیچ زنی ولت نمیکنه بعدر از سکس اون روز 2 روز شرکت نرفتم وداشتم از کمر درد می مردم نزدیک 12 ساعت خوابیدم و به دوستان توصیه میکنم هیچ وقت اینجوری سکس نکنید چون باعث میشه دهنت سرویس بشه بعد از اون قضیه سکس هر سری من توی شرکت می دید می خندید چند بار او مد پیشم من جلوی بچه ها خودمو میزدم به کوچه علی چپ ولی میتونم قسم بخورم تا حالا توی زندگی با هیچ زنی مثل لیلا سکس نکرده بودام شیره تنم کامل میکشید بعد از مدتی فهمیدم که با شرکت دیگه قرارداد کاری بهتری بسته و از شرکت ما رفت من یه نفس راحت کشیدم و لی بعضی موقعها هنوزم بهم اس میده منم گریزی جوابشو میدم ولی دوست ندارم دیگه دو روز کمر درد بگریم
     
#32 | Posted: 1 Mar 2012 03:37
ادامه خانم مباركي

از دستشویی که اومدم بیرون خودشو مرتب کرده بود و لباس پوشیده بود و داشت با بند کیفش بازی میکرد.سرش پایین بودو غرق در افکارش بود حضور منو حس نکرد .بهش گفتم : من آماده ام بریم ؟ جوابی نداد و بلند شد درب رو بستیم و نشستیم تو ماشین در طول راه ساکت بود و از شیشه بغل به مغازه های تعطیل خیابون خیره شده بود . سکوت آزارم میداد بهش گفتم : توران ببخشید که می پرسم اذیت نشدی ؟ تو حال خودش بود گفت : چی پرسیدید ؟ دوباره تکرار کردم و زیر چشمی پاییدمش رنگش سرخ شد و آهسته گفت :ایندفعه یکمی ولی میدونید تو لحظه آخر خیلی گرمم شد و این گرما رو با تمام وجود زیر پوست و گوشتم حس کردم لذت بخش حرفشو خورد.دستشو تو دستم گرفتمو گفتم : سعی میکنم دیگه تکرار نشه نمیدونم چرا یکدفعه احساس نیاز کردم اندام قشنگت. نزاشت حرفم تموم شه با برفروختگی و بی اختیار گفت : نههههه ترو خدا این حرف رو نزنید این من بودم که شروع کردم بزارید صراحتا بگم که بهتون نیاز دارم من یکمی کم حرفم .بالای شهر بودیم به سختی خیابونها رو طی میکردم و اون آدرس میداد سعی میکردم کوچه ها و خیابونها رو توذهنم بسپارم که راحت تر برگردم .بلاخره رسیدیم کوچه پهنی بود یک خونه ویلایی بزرگ بود که شاخ وبرگ درختاش از روی دیوار بیرون زده بود زیر نور ضعیف چراغهای کوچه درب بزرگشو دیدم چیز دیگری پیدا نبود گفت : تشریف نمی آرید تو؟ گفتم : ممنون دیر وقته خودمم خیلی خسته ام خونه بزرگی دارید . گفت : چه فایده واسه من مثل قبر می مونه از تنهایی دارم دق میکنم .صداش به نوعی با بغض همراه بود با یک حرکت ناگهانی خم شد و گوشه لبمو بوسید و گفت : ممنون واسه همه چیز ممنون خداحافظ . و سریع پیاده شد منتظر شدم تا توخونه رفت منم گازشو گرفتم و رفتم بنزین زدم و برگشتم طرف خونه ساعت رو نگاه کردم ساعت 3 شب بود ماشین رو سر کوچه سپردم به نعمت پاسبان از اون پاسبونهای اخراجی بود حالا شده بود نگهبان مغازه ها و ماشینهای محل واسه اونهایی که پارکینگ نداشتن یک 200 هم گذاشتم کف دستش گفت: صبح زود بیا تا 8 بیشتر نیستما. رسیدم خونه رو تخت ولو شدم و همونطور درازکش لباسامو در آوردم کسی متوجه اومدنم نشد و همه خواب بودند .ساعت 10 بود که مادرم بیدارم کرد فهیمه پشت خط بود گفت : بیا دنبالم هنوز از بی خوابی دیشب سرم درد میکرد رفتم دوش گرفتم و لیاس پوشیدم زدم بیرون نعمت هنوز سرکوچه نشسته بود منت گذاشت : ماشین نو بود واسه همین نزاشتم حرفش تموم بشه 100 دیگه بهش دادم و رفتم فهیمه که نشست تو ماشین همونطور شاداب بود مثل دیشب یکدفعه نفس راحتی کشیدم و به آرامش رسیدم حلا دیگه حضورش بهم آرامش میداد و نبودنش نوعی بی قراری گفتم : خوش گذشت ؟گفت : ایییییی چه خوشی بدبختا خیلی ضعیف شدن راستی دیشب تورانو رسوندی خونه؟ گفتم : آره عزیزم گفت : شیطططونیییی که نکردی ها ؟ بهممممم میگه ها؟ خیلی رک گفتم : ایییی یکمی تو مایه های اونروز گونمو بوسیدو گفت: الهی قربونت برم تو آزادی هرکاری بخوای بکنی فقط عشقتو با کسی تقسیم نکن گفتم : چه زود فراموش کردی .قرارمون چیز دیگه ای بود قهقه ای زد و گفت : نه عزیزم تو آزاد ،آزاد. اینها همش بهانه است گفت: سر خیابون وایسا کاردارم رفت تو یک داروخانه و برگشت تو دستش یک کاغذ یادداشت بود گفت: نداره آدرس داد برو خیابون گفتم : دنبال چی هستی ؟ گفت : می فهمی اول بریم خیابون اونجا گفتن حتما داره. یکجا دیگه واستادیم شیرینی گرفت و رفت تو دراک استور وقتی برگشت یک جعبه مخصوص شربت دستش بود خارجی بود دست و پا شکسته خوندم : اس نوعی زیاد کننده حجم آب مردها بود برای اونهایی بود که بچه دار نمیشن هم اسپرم رو زیاد میکرد یعنی غلظتش زیاد میشد و هم مقدارش رو روش نوشته بود اکسپرس حداقل بعدازیک هفته جواب میداد و اثر میزارشت گفت : 17000 تومن پیاده شدیم ارزونتر هم داشت ولی ایرانی بود میگه این آمریکاییه زودتر اثر میکنه و مطمئنه واسه تو خریدم گفتم : من چرا ؟بدردمن نمیخوره که؟ زبونشو در آوردو تکون داد و با لودگی خاص خودش گفت : میخوام منیت مثل آبشار بریزه تو حلقم بی شرف دیشب تاصبح خوابم نبرد اونقدر که تو فکرت بودم .بر خلاف سنش گاهی اوقات حرکات لوندی داشت مثل دخترای 18 ساله با خنده گفتم : تو فکر من یا این و اشاره به کیرم کردم با عشوه خندید و گفت : تو که هر جا بری دیگه مال منی تو فکر اون زبون بسته بودم که مستم میکنه رسیدیم خونه و نشستیم ظهر برگشتم خونه ولی با شربت قسمم داده بود روزی 3 بار طبق برچسب روش بخورم هر 8 ساعت یک قاشق چایی خوری تقریبا هر بعداز ظهر با هم بودیم دیگه وقت نمیکردم حتی به دوست دخترام زنگ بزنم یعنی دیگه حسش نبود کم کم داشتم فراموششون میکردم حوصله قرو قمیش و منت کشی نداشتم فهیمه تموم نیازمو پرمیکرد تو خونه زیاد طرفم نمیاومد و فقط بهم میرسید : سیب ، موز ، پسته ، گاهی اوقات حتی رحم نمیکرد از قصابی سر کوچه دنبلان می خرید کباب میکرد و بخوردم میداد تو خونش بد جوری احساس آرامش میکردم آزاد بودم و سبکبال و به همه چیز دست میزدم باور کنید از خونه خودمون راحت تر فرداش عصر بردم سر سبیل کلی لباس زیرو تو خونه ای حتی گرمکن ورزشی واسم خرید که مثلا تو خونش لباس اضافی داشته باشم بهم گفته بود که پولای چند سال کارکرد و ارثیه و خلاصه اجاره مغازه و تو بانک خوابونده بود و اون موقع ماهی 500 ، 600 هزار تومن سود میگرفت و هی موجودیش بالا میرفته خرجی هم نداشته یک زن تنها اونم صبح و عصر سر کار مثل ریگ پول خرج میکرد کافی بود بگم این لباس چقدر قشنگه یک ربع بعد تو اتاق پرو بودم روزها میگذشت و منم با کراهت از اون شربته میخوردم شیرین بود مزه سدیم ساخارین میداد مثل اسپکتورانت فکر کنم خیلی قوی بود چون ناخوآگاه بدون اینکه کاری کنم آلتم بلند میشد و به زحمت خودمو جمع میکردم توشرکت هم سنگین و رنگین رفتار میکردیم و انگار نه انگار همدیگرو می شناسیم سخت بود ولی شدنی پنج شنبه عصر رفتم دنبالش ماشین رو از تو حیاط در آوردیم و زدیم بیرون هوا خیلی خوب بود منم خیلی شاداب بودم فهیمه آرایش کرده بود و خوشکل شده بود خط لب کشیده بود و موهاشو مثل دختر های جوون بیرون ریخته بود یکمی گشتیم و رفتیم رستوران دریایی شام واسه من میگو سفارش داد و واسه خودش خرچنگ تا حالا نخورده بودمو خیلی دوست داشتم مزه خرچنگ رو بچشم خلاصه هر دو رو باهم شریکی خوردیم خرچنگه واقعا انرژی داشت آشکارا با اولین لقمه سرم گیج رفت حساب کردم و زدیم بیرون موقع تفریح همیشه بزور و قسم پول تو جیبم میزاشت رفتیم چند فال گردو هم خریدیم و لب خیابون کفشا رو در آوردیم و پاهامونو کردیم تو آب و خوردیم سردی آب رو تا مغز استخونم حس کردم بزارید اعتراف کنم دوستش داشتم عاشقونه دوستش داشتم .بعداز این همه دختر بازی عاشق فهیمه شده بودم بعضی وقتها موقع حرف زدن دوست داشتم گازش بگیرم حرف که کم نمی اورد از همه چی میگفتو شلوغ بود زیادم به پر و پام نمی پیچیدکجا بودی ،چی کار کردی ، چی خوردی آزاد و سبکبال بودم و در آغوش فهیمه برگشتیم تو خونه تا من ماشین رو تو حیاط بزارم رفت بالا درب رو که باز کردم لباس عوض کرده بود و لم داده بود رو کاناپه .درو بستمو منم رفتم تو اتاق خواب لباس عوض کردم با یک شلوارک و رکابی برگشتم نشستم پیشش داشت لیموناد میخوردتو لیوان پایه داربزرگ همراه نی گفت : میخوری؟ یکمی چشیدمو دستمو دور گردنش حلقه کردم کشیدمش سمت خودم نصف هیکلش رو سینه ام بود و داشتیم ماهواره میدیدیم یک فیلم مصری خیلی قدیمی بود میگفت هنرپیشش رو میشناسه موهاش رو نوازش میکردم و خودمو خوشبخت حس میکردم عطر تنش رو دوست داشتم با همه فرق میکرد بوی خاصی داشت سرم رو گذاشتم رو گردنش و زیر بنا گوشش رو بوئیدم آونقدر خوش بو بود که چند بار ششهامو با اون پر کردم لیوان رو گذاشت زمین و برگشت لبای سرخشو گذاشت رو لبام و با زبونش زبونمو می لیسید رودرو شدیم و بغلش کردم کل لبش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم گفتم : دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم و اونم گفت : منم همینطور بیشتر بخودم فشارش دادم خال لبشو بوسیدم و سینه هاشو تو دستام گرفتم یک تاپ کرم تنش بود زدمش بالا و کرستش رو در آوردم و شروع کردم مالیدن سینه های سفتش. پاهاش رو، رو کاناپه دراز کرده بودو در آغوشم بود .آلتم حسابی بلند شده بود به آرومی سرش رو کاناپه گذاشتم و شلوارکم رو در آوردم آهسته روش خوابیدم و سینه هاشو خوردم نوک سینش برجسته شده بودمیلیسیدمش و میمکیدم بلندم کرد و تاپش رو در آورد و سینه هاشو برگردوند توی کرستش پوست بدن کشیده وبازو های گوشتی و سفیدش تحریکم کرد خون به سر آلتم هجوم آورده بود و به بزرگترین سایزش رسیده بود .خم شد و سرشو لیسید و با یک حرکت ناگهانی همش رو تو دهنش کرد و شروع کرد ساک زدن و مکیدن تو همین حالت نگاهم کرد چشمان زیباش خمار بود هوس از تمام تنش میبارید به شدت میلیسید و میمکید احساس لذت عجیبی سر تا پام رو گرفته بود دستشو دراز کرد و با نوک سینه هام بازی میکرد گرمم شده بود خواستم بلند شم و بخوابونمش بافشار دست مانع شد و نشوندم لای پاهام زانو زده بود و با ولع ساک میزد و زیر بیضه هامو می مالید رو سرش بیشتر تکیه داشت گرمم شده بود عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود و اون هم دست بردار نبود لذت تمام بدنمو پرکرده بود و آبم از کمرم درحال حرکت کردن بود .گفتم: نمی خوای با چشمای خمارش نگاهم کرد و با ابرو اشاره کرد یعنی :نه بلاخره آبم داشت می اومد لذت وصف نشدنی بود خال لبشو با دو تا انگشتم گرفتمو فشار دادم وقتی خالشو حس میکردم امونمو می برید به شدت اونو می خواستم نقطه حساسم بود چشمامو از شدت لذت بستم و با انگشت خالشو مالیدم وریخت بیرون با لذت و گرم تموم مولکولهام داشت لذت میبرد خیلی گرم بود و غلیظ به سختی بیرون میاومد از شدت غلیظی با کمی سوزش همراه بود گرماشو خودمم حس کردم حال عجیبی میداد با دستاش برام به آرومی حالت جلق میزد تمومی نداشت چشامو باز کردم دیدم همونطور با زبونش داره بیرون ميکشه و سرشو میلیسه تودستش لیوان ته مونده لیموناد بود و سعی میکرد تو لیوان جمعش کنه یکمی رو سینه اش هم ریخته بود بالاخره تموم شد حسابی مکیدش و ازم جدا شد حال نداشتم ضعف عجیبی تموم بدنمو فرا گرفته بود با لبه لیوان آب رو سینه هاش هم جمع کرد لیوان رو تو نورضیف چراغ نگاه کرد معجون جالبی بود از نارنجی به سفیدی میزد و منی من هم ته نشین شده بود و شناور بود با نی همش زد و نگاهم کرد شهوت از تموم بدنش بیرون میزد تو این هفته سراغم نیومده بود و هوس داشت تو این حالت خیلی زیبا میشد و غیر قابل پیش بینی گفت : ببینم چقدر به خودت رسیدی لیوان رو بو کرد و جرعه جرعه سر کشید صحنه لذت بخشی بود این که آدم می بینه آبشو با لذت میخورن نوعی احساس غرور میکنه و خیلی خوشاینده بعد ازهر جرعه با نی هم زد و اون ترکیب رو مزه مزه میکردو و قورت میداد حرکت تموم شد .با شیطنت و مثل بچه های دبستانی اخم کرد و گفت : بازم میخوام بازم من رو کاناپه ولو شده بودم و نگاش میکردم.گفت : خوشمزه بود آخرش که عالی بود گرم و لذیذ ماشاالله آبت هم زیاد شده بود 17 تومن حلالش يك هفته تموم تحمل کردم تا امشب ببینم نتیجشو اگه نمیخوردمش می مردم باز لیوانو جلوی نور گرفت و دید لیوان رو گذاشت رو عسلی و تاپشو پوشیدو کمک کرد بلند بشم لباش رو رو لبام گذاشت و بوسیدم چسبناک بود خیلی به تحلیل رفته بودم انگار بدنم خشک شده بود گفت : یک حموم بری روبراه میشی و درب حموم رو باز کرد از حمام که بیرون آمدم ،هنوز بدنم کرخت بود بشدت خوابم میامد دلیلش رو هم نمیدونستم .فهیمه مثل همیشه کارها رو به موقع انجام داده بود ،رختخواب رو انداخته بود، وسایل اضافی تو هال رو جمع کرده بود موهام که خشک شد یک لیوان شیر خوردمو پریدم تو رختخواب فهیمه معمولا قبل از خواب روژ لب میکشید بعدش اومد کنارم دراز کشید عاشق عطر تنش بودم بوی خاصی میداد که منحصر به فرد بود.برگشتم سمتش و دستاشو باز کردم و رفتم تو بغلش سرمو تو بازوهاش گذاشتم با صدای نفساش مثل لالایی خوابم برد مثل بچه ها مچاله شده بودم تو بغلش و احساس امنیت میکردم صبح که بیدار شدم باز هم اون سحر خیزتر بود و صبحانه رو آماده کرده بود بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه حمام رفته بود و موهاش هنوز خیس بود و رو سرش حوله بسته بود سلام کردمو با خنده جواب داد تو ظرفشویی صورتمو شستم گفت : عزیزم ضعیف شدی صبح رفتم واست جیگر گرفتم صبر کن تا بزارم رو آتیش .هنوز یکمی سرم درد میکرد و دلیلشو نمیدونستم چای ریختم و رو صندلی نشستم رفت تو بالکن و صدام کرد: نمکدونو بیار عزیزم یادم رفته از رومیز برداشتمو بهش دادم صبحانه رو جاتون خالی دل و جیگر و قلوه خوردیم اونطور که میدونستم از اول انقلاب که این خونه روخریده بود تا حالا اونجا بودو قصاب و خوارو بار فروش و بزاز همه میشناختنش و با احترام بهش حاجیه خانوم میگفتن و خیلی روش حساب میکردن .تا عصر اونجا بودم و یک دوری رفتیم بیرون و من رو گذاشت سرکوچه و صورتمو بوسید و گفت : تا فردا .روز ها میگذشت و ما باهم خوش بودیم حقوق ماه بعد رو که گرفتم واسش یک رینگ خالی گرفتم که نظیرش دست خودم بود دادم پشت مال اون اسم منو نوشتن و مال من هم برعکس وقتی بهش دادم اونقدر خوشحال شد که بی هوا تو ماشین لبامو بوسیداولین هدیه من بود تا جایی که یادم میاد اونو هیچوقت در نمیآورد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#33 | Posted: 1 Mar 2012 03:40
تا اینکه اون روز عصر تلفن دفتر زنگ زد فهیمه رفته بود با بچه های آتیله تو جلسه یک شرکت که ازمون کار خواسته بود شرکت کنه اون شرکت کل تبلیغاتش رو به ما سپرده بود تقریبا شرکت خالی بود .صدای آشنایی سلام کرد جوابشو دادم توران بود بعد از حال و احوال همیشگی و تعارفات گفت:که شب برم خونش یکمی من و من کردم و گفت:اگر نیازه با فهیمه هماهنگ میکنه ولی من بهش گفتم نیازی نیست میام قولش رو که گرفت خداحافظی کرد تو افکار خودم بودم و ساعت 6.5 بود که بچه ها زنگ زدن که مستقیم میرن خونه و فهیمه گوشی رو گرفت و بهم گفت سرش درد میکنه راهش به خونه نزدیکتره و میره خونه و شرکت نمیاد منم چیزی درباره تلفن نگفتم یعنی پیش نیومد که بگم.با یکی از همکارها تا نزدیک خونه رفتم و خستگی در کردم خوابم برد یک ساعتی خواب بودم تا بیدار شدم و حموم گرفتم ساعت 9 بود یکمی بخودم رسیدم و آژانس گرفتم و رفتم خدا ،خدا میکردم آدرسش رو غلط نیام ولی از نشونی ها بالاخره خودمو رسوندم یک ساعتی تو راه بودم .درب خونه که رسیدم یکمی لباسمو درست کردم و زنگ رو زدم .آیفون نداشت چند لحظه بعد درب باز شد و یک زن لاغر با صورت کک مکی درو باز کرد لباس تو خونه تنش بود و روسریش رو مثل کارگرا از پشت سر بسته بود سلام کردمو گفتم که مهمان صاحبخونه هستم لبخندی زد و تعارف کرد برم تو درب آهنی بزرگ پشت سرم بسته شد روبروم یک باغ بود که درختهاش با فاصله و منظم کاشته شده بود و یک آلاچیق وسط اون بود سمت چپ انتهای باغ دوتا اتاق بود که ظاهر زیبایی نداشت فکر کنم اتاق مستخدمها بود .در امتداد درب هم یک مسیر سنگفرش بود که تا ساختمان کشیده میشد حیاط و باغ تقریبا نیمه تاریک بود و ساختمان یک آپارتمان بلند و قدیمی بود با نمای سنگ قیچی و یک راه پله بلند تا آستانه درب می آمد دختره جلو افتاده بود و همراه اون رفتیم تو یک لابی بزرگ و قدیمی و دقیقا مثل خونه فهیمه بوی کهنگی میداد و با همون سلیقه چیده شده بود بجز یکسری لوازم نو که اجبارا استفاده میشد صدای توران اومد : خوش آمدید و ازراه پله پایین آمد یک لباس بلند سینه باز مشکی که اندامش رو مثل ماهی کرده بود وموهای بلوندش رو از پشت سر صاف دم اسبی بسته بود و گیر سر زده بود صورتش رو برداشته بود و آرایش غلیظ کرده بود و از یقه باز لباس خط سینه درشتش و نوک برجسته اش بوضوح دیده میشد نزدیکتر که آمد متوجه شدم صورتش رو آرایش شرقی کرده . از رنگهای تیره استفاده کرده و ترکیب زیبایی به اون داده بود تعارف کرد رفتیم تو پذیرایی که سقف بلندی داشت نشستیم و دختره چند دقیقه بعد با لباس تمیز و (بلوز و دامن ) اومد تو و میوه تعارف کرد روسریشو برداشته بود و موهای قهوه ای بلندش رو بسته بود رنگش به زردی میزد هنوز نمیدونستم چکاره ام و برای چی دعوت شدم سر صحبت با توران باز کردم و اون محترمانه و کم کم رسید به اصل مطلب تو لحنش نوعی نوازش دیده میشد که سابقه نداشت :راستش بلاخره امروز جواب آزمایش آخرمو گرفتم نمیدونم چرا شما رو زحمت دادمو آوردم ولی باهاتون یک جورایی احساس امنیت میکنم حتما فهیمه بهتون گفته که من تو حرفش پریدمو گفتم : آره تقریبا همه چیز رو میدونم .ادامه داد: متاسفانه باز هم این سرطان لعنتی عود کرده و ولکنم نیست ایندفعه دیگه نمیدونم کجای بدنمو میخواد طعمه خودش بکنه اون رژیم لعنتی و قرص ها هم کارگر نیست و متوقفش نمیکنه و گریه کرد چشمای قشنگش سرخ شد و بدون صدا اشک میریخت منقلب شدم و صدایی ازم بیرون نمی اومد. دکتر بهم گفته باید شیمی درمانی رو شروع کنم و گرنه من زندگی رو چند ساله که باختم و واقعا مرده متحرکم ولی با وجود شما و فهیمه کمی به زندگی امیدوار شدم شوهر بی عاطفه هم که . اجازه صحبت ندادم بلند شدم و لبه مبل بزرگش نشستم و سرشو تو بازوهام گرفتم و با دم اسبی موهاش بازی کردم اون سرش رو به من فشار میداد صدای هق هق گریه کمتر شد و سرشو خم کردمو لباش رو بوسیدم یکمی جا باز کرد کنارش نشستم سرش رو در بازو هام گرفتم و دلداریش میدادم دختره برخلاف دفعه قبل درب زد و امد تو من یکمی خودمو از توران جدا کردم ولی اون خودش رو بهم چسبوند دختره استخونی نبود ولی صورتش خالهای ریز ریزقهوه ای داشت و چشاش محجوب بود هیچ احساسی رو در آدم بیدار نمیکرد با خودش چای آورده بود تعارف کرد و رفت توران که دید من میخ اون شدم گفت : اسمش آمنه است 10 سالش که بود شوهرم از تو بهزیستی اوردش که همبازی سروش و سیما(پسرو دخترش )بشه ولی موند و با اونها بزرگ شد الان 25 سالشه و تنها مونسمه 3 سال پیش با یک افغانی که تو خونه کارگری میکرد ازدواج کرد ولی افغانیه یکسال بعد غیبش زد و برگشت افغانستان حالا هم تو اتاق گوشه باغ میخوابه و تنها فامیلش منم .خم شد و گردنمو بوسید و به چشماش نگاه کردم و تقریبا پی بردم برای چی اونجام آهسته در گوشش گفتم : اینجا نه ممکنه آمنه بیاد ناجوره گفت : صبر کن بلند شد و خرامان کنان رفت بیرون و بسرعت برگشت و درب رو بست تو دستش یک چیزی قایم کرده بود که رو میز گذاشت چراغها رو خاموش کرد و اتاق نیمه تاریک شد و تو بغلم نشست و لباش رو رو لبام گذاشت قلبم داشت میترکید گفتم : یک وقت کسی نیاد ، و خندید و گفت : اونها هفته ای یکبار هم بزور به من سر میزنن معلوم بود هوس کلافش کرده که غرورش رو شکسته و بهم زنگ زده سفت تو بغلم گرفتمش و عطر بدنش رو توریه هام پر کردم دستمو بردو روی زیپ پشت لباسش گذاشت و بازش کردم و کشیدم پایین دوتا سینه بزرگ برنزه جلوی روم افتاد بیرون کرست نبسته بود گردنش رو بوسیدم و نگاهش کردم اولین باری بود که به من اجازه همه کار میداد رو کاناپه خوابوندمش و لباسش رو در آوردم باسنش رو دادم بالا و شورتش رو در آوردم و بی مقدمه شروع کردم خودمم یک جورایی نیازش داشتم با دوتا دستش وسطش رو باز کرد و من شروع کردم از اون سوراخ خوشکل خوردن و لیسیدن دفعه های قبل که یادم میاومد که چه لذتی موقع تخلیه آبم بهم دست میداد بیشتر تحریک میشدم همینطورکه زبونمو میسروندم رو سوراخشو میلیسیدم و کناره های اون رو گاز میگرفتم داشت با سینه هاش ور میرفت کمربندم رو باز کردم و شورت رو با شلوار کشیدم پایین و کیرمو لای پاش مالیدم با آب دهن ریختم رو سوراخش و با انگشت بازی کردم که با صدای پراز لذت وبی پرده گفت : رو میز ژل هست لطفا استفاده کن دردش کمتره ولذتش بیشتر . بلند شدم و تیوپ رو برداشتم ژل ل بود مخصوص زنان و زایمان همون که پزشک متخصص برای معاینه رحم زنان استفاده میکنن با یک مقدارکم چنان دهانه کونش چرب شد که انگشتم ناخودآگاه سر میخورد میرفت تو سر آلتم رو که گذاشتم کونش رو بغل کردم و یکم فشار دادم تا ته رفت تو زیر کمرش رو گرفتم و دادم بالا و شروع کردم تلمبه زدن اولش حسی نداشت ولی یکمی که عقب و جلو کردم و ژل خشک شد لذت بسرغم آمد و برخلاف دفعه های قبل توران خودش رو در اختیارم گذاشته بود خم شدم سینه هاش رو گرفتم و چلوندم و خال چونه رو لیسیدم و مکیدم آهسته ناله میکرد چند لحظه بعد هوس کوس به سرم زد و یاد فهیمه افتادم زیر گوشش گفتم:کاشکی فهیمه هم اینجا بود با لذت گفت : چرا عزیزم ؟ با خنده ریزی گفتم :حداقل از جلوش هم استفاده میکردیم و هر دوتا رو باهم داشتیم و بیشتر کیرمو فشار دادم دیگه کون کن حرفه ای شده بودم با هم خنده سردی کردیم که گفت : بلندشو گفتم :چی ؟ گفت :بلند شو کار دارم. بسختی کیرمو درآوردم و با تعجب بلند شدم و نشستم رو مبل و با دست کیرم رو گرفتم دستم تکونی خورد و بلندشد و یکی از شمد های رو مبل رو به خودش پیچید و از اتاق رفت بیرون سینه هاش لخت بود من گیج شده بودم و بلاتکلیف بودم که از در اومد تو دست در دست آمنه خودمو جمع و جورکردمو به سرعت شورتمو برداشتم بپوشم .آمنه شرم از سرو صورتش میبارید و مستقیم بهم نگاه نمیکرد بسختی جلو میامد توران نشوندش روی دو زانو کیرمو داد دستش دستپاچه شده بودم خودمو جمع کردم توران نگاهم کرد و چشمکی زد آهسته و بی رغبت با کیرم بازی میکرد که توران سرش رو جلو دادو اون هم بیهوا کرد تو دهن کوچیکش و شروع کرد مکیدن لباش رو دور کیرم حلقه کرده بودو ناشیانه ساک میزد و برخورد دندوناش اذیتم میکرد کمی بعد توران بلندش کرد و رو تخت خوابوندش و در گوشم گفت : آمنه از خودیهاس خوب ازش استفاده کن و با حالت حسادت ادامه داد : هر چند مثل فهیمه نمیشه دامنش رو زدم بالا و رونهای لاغرش افتاد بیرون شورت سفیدش روآهسته در آوردم و کوسش رو دیدم کوچک و سفت با دست باهاش بازی کردم و خودمو آماده کردم خیس شده بود روش به سمت پشتی مبل بود به اهستگی هل دادم تو و پاهاش رو دو طرفم گذاشتم چه لذتی هوم عین دخترهای باکره بود کمی بیشتر هل دادم تنگ تنگ بود و لیز خوشش اومده بود بادستاش کمرمو گرفت و پاهای استخونیش رو دورم حلقه کرد و منم با لذت فراوان شروع کردم تلمبه زدن توران هم خم شده بود و لبامو می بوسیدو منم سینه هاش رو میمالیدم پیرهن آمنه رو زدم بالا سینه دختره اونقدر کوچک بود که تو دست نمیاومد و هاله قهوه ای بزرگی داشت ولی گرمای اون کوس کوچیکش بیهوشم کرده بود بدنش بوی خوبی نمیداد ولی اونقدرگرم و نرم بودکه لذت رو با تمام وجود حس میکردم آمنه چشاش رو بسته بود و لبش رو گاز میگرفت قیافش برافروخته شده بود و با پاهاش منو بیشتر فشار میداد تقریبا هم سن بودیم و طراوت جونیش رو حس میکردم کم کم آبم داشت میومد و از شدت لذت دهنم قفل شده بود به سختی گفتم : توران داره میاد . توران پاهای آمنه روبه سختی از پشتم باز کرد من رو برخلاف علاقه ام از روش جدا کرد باور کنید کس کوچکش قالب کیرم شده بود و به سختی بیرون اومد.دوست داشتم ادامه بدم و همون جا خودم رو ارضا کنم توران حالت سگی گرفت و روی فرش خم شد من هم با همون لیزی و لزجی کوس آمنه کیرمو هل دادم تو کون بزرگش بیشتر از 4 بار تلمبه محکم نزدنه بودم که حس بسراغم اومد و تشدید شد خم شدم و زبونم رو دادم تو دهنش و اونم مکید که با لذت آبم ریخت اون تو سفت بخودم فشارش دادم و کمرش رو گرفتم تو بازوهام و در همین حال خودمو بالذت تخلیه میکردم با زبون خال چونش رو به بازی گرفته بودم و اون برخلاف همیشه میگفت:چه گرمای مطبوعی آتیش گرفتم آبم تموم شدیکمی بیضه هام درد آمده بودکه چشمم افتاد به آمنه روی مبل نیم خیز شده بود و با شهوت نگاهمون میکرد کیرمو کشیدم بیرون و به آمنه گفتم : دستمال بخودش اومد دامنش رو داد پاییین و دستمال کاغذی روی میز رو اورد سوراخ چسبناک و قهوه ای رو که داشت عین چشمه ازش آب بیرون میریخت تمیز کردم لاش یکمی باز شده بود یکمی هم خودمو مرتب کردم و گفتم : آمنه خانوم دستشویی راه افتاد و منم پشت سرش رفتم دم در اتاق برگشتم و توران رو دیدم که برگشته بود و در همون حالت با فشار سعی میکرد آب رو بیرون بده و با دستمال سوراخ رو تمییز کنه .نزدیک دستشویی آمنه با خجالت شورت و شلوارمو دراز کرد به سمتم تازه یادم افتاد یادم رفته برش دارم بیهوا بغلش کردم و گردنش رو بوسیدم بوی عرق میداد چشاش رو بسته بود که لباش رو بوسیدم و گاز گرفتم بزور دست و بازو ازم جدا شد و اخم کرد بنظرم اصلا زیبا نبود و صورتش رو هم هیچوقت بر نداشته بود چون رد کرک صورت و لبش با خالهای ریز ترکیب نچسبی بهش میداد و بیشتر مثل وحشی ها بود با پشت دست لباش رو پاک کرد و رفت سمت پذیرایی منم رفتم دستشویی و ساعتمو نگاه کردم 12:30
از دستشویی که بیرون آمدم خونه بی صدا بود جایی رو بلد نبودم ،رفتم تو پذیرایی نشستم و سرو وضعم رو درست کردم چندی نگذشت که آمنه آمد تو ، نگاهش که میکردم اخم میکرد تو دستش ظروف غذا بود دقت نکرده بودم میز شام اونطرفتر تقریبا چیده شده بود یکمی جابجا شدم توران آمد رفته بود دوش گرفته بود همونطور ساده و بی غل و غش بدون آرایش براستی که زیبا بود و تنها اثرات اون بیماری لعنتی ردی رو تو صورتش به یادگار گذاشته بود تعارف کرد و شام رو خوردیم حدود ساعت 2 شب بود که با تعارف اون رفتیم طبقه بالا و درب اتاق خواب رو باز کرد قسمت بالای خونه زیبا تر بود با یک تراس مشرف به باغ ، قاب عکسهای متعددی بروی در و دیوار بود عکس ازدواج پسر و دخترش ، عکس نوه و عکس شوهرش یک مرد سیبیلو با صورتی چاق وخندون و سیبیل های نوک تیز بهش میاومد از اون دست و دل بازها باشه عکس زیادهم قدیمی نبود تخت خواب دو نفره بود شلوارم رو در آوردم و رفتم تو رختخواب خیلی نرم و گرم بود باد کولر آبی هم مستقیم بروی تخت میوزید توران هم پشت به من روبروی میز توالت لخت شد وبدن وباسن خوش فرمش رو نشون داد، کرست بست و لباس خواب پوشید و کنارم خوابید شب بخیر کوتاهی گفت رو شو برگردوند و پشت شو کرد به من یک جورایی از خودم بدم میآمد تو فکر توران بودم فهیمه جلوی چشم میآمد از اونفکر بیرون میرفتم آمنه میآمد جلوی چشم خوابم برد گرگ و میش بود که بیدار شدم ادرارشدیدی گرفته بودم توران غرق خواب بود و پتو رو پس زده بود و یکی از سینه های درشتش از لباس خواب نیمه بیرون بود دلم نمی اومد خوابم رو بهم بزنم ولی چاره ای نبود همونطور خواب آلودآهسته درب رو باز کردم و رفتم پایین و با چشمای بسته درب دستشویی رو باز کردم نور شدیدی تو صورتم خورد و بزحمت چشام رو باز کردم سوی چشام که برگشت دیدم آمنه تو دستشوییه بلند شده بود و داشت خودش رو درست میکرد تا اون موقع صداش رو نشنیده بودم با صدایی نازک و بچه گونه داشت زیر لب زمزمه ای میکرد بنظرم چون خونه همیشه خالی بود واسه اش عادی شده بود خنده ام گرفت که چجوری بسرعت خودش رو جمع و جور میکرد بهش گفتم : چرا درب رو نبستی ؟ زیر لب فحشی داد یک جور عجیبی بود با اینکه سالها تو یک خونواده متمول بزرگ شده بود ولی اصالتش رو حفظ کرده بود چشاش خواب آلود نبود اومد کنار و دستاش رو شست من هم بی خیال شورتم رو پایین کشیدم و شروع کردم ایستاده شاشیدن تو آینه زیر چشمی نگاهم میکرد کارم که تمام شد تقریبا با هم آمدیم بیرون گفتم : تشنمه آب کجا هست؟ با اشاره گفت بیا دنبالم و انگشتش رو روی لباش گذاشت یعنی بی صدا رفتیم تو آشپزخونه که خیلی بزرگ بود بزرگ و ولی قدیمی آب رو که داد دستم جرعه اول خواب رو از سرم پروند نگاهش کردم عین کولی ها بود چشم و ابرو حالت دارپر مو و دهن گشاد صورت کک مکی پر از خال های پوستی ریز و درشت ، لب که اصلا نداشت چونه و صورت گرد و قدی کوتاه رویهمرفته زشت بود بسیار زشت ایستاده بود روبروم و آب خوردنمو نگاه میکرد لیوان رو دادم دستشو نشستم رو صندلی یاد آمیزش با اون افتادم و یک چوری سر آلتم قلقلک آمد و خود بخود بلند شد تو ذهنم دوست داشتم خودمو اون تو خالی کنم بحدی تنگو چسبون بود که یاد آوری اون الان هم موهای بدنم رو سیخ میکنه بی اختیار بلند شدم و باز وهاش رو چسبیدم و کشیدمش سمت خودم لیوان رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو میزشروع کرد تقلا کردن که از دستم در بره و موفق هم شد رفت یک سمت دیگه و شروع کرد فحش دادن زیر لب نمی دونم چی میگفت به سرعت رفتم سمتش و وقتی داشت فرار میکرد دستش رو گرفتم و پیچوندم آخخییی گفت و چسبیدمش کشیدمش سمت خودم بلند گفت : پدر سگ دستمو شکستی ولم کن از جونم چی میخوای ؟ هان ؟ من این حرفها و حرکات بیشتر تحریکم میکرد باید کارم رو تموم میکردم نیازش داشتم شهوت بدجوری زده بود بالا هیچی نگفتم دستشو ول کردم و کمر باریکش رو چسبیدم و فشارش دادم سمت خودمو لباش رو بوسیدم صورتش رو کشید کنار آهسته بدنم و آلتم با وسط پاهاش برخورد میکرد و بیشتر تحریک میشدم بزور لبام رو رو لباش گذاشتم و سفت گرفتمش هرچی اون بیشتر تقلا میکرد من بیشتر راغب میشدم گوشه لبم رو گاز گرفت سفت جوری که گفتم خون آمد گفتم : وحشی با فشار دست خوابوندمش زمین میخواست در بره بزور پاهاش رو باز کردم بر خلاف زمانی که با توران آمد خیلی لجبازی میکرد هنوز همون شورت سفید پاش بود که به زحمت لابلای لگدهاش در آوردم شورتم رو کشیدم پایین و کوس کوچیکش رو باز کردم با وجود 25 سال اندام ظریفی داشت و کوسش لبه آویزون نداشت چسبیده به هم و برجسته بود و پر مو ایندفعه بهتر میدیدم سوراخ کونش مثل یک نقطه ریز بود دستاش رو سفت گرفته بودم و اون لگد میزد و دستاش رو تکون میداد که آزاد بشه نمیدونم چرا این کارها رو میکرد هر کاری کردم تو نمی رفت مجبور شدم یک دستش رو ول کنم با دست آزادش هی منو میزد تو سرو صورتم اینهمه دختر و زن اصلا توران بالا آماده بود چرا این ؟ خودمم نمی دونستم بازم تو نیمرفت تنگ بود باورتون نمیشه اصلا انگاردهنه اش بسته بود آهان یادم اومد دفعه پیش بخاطر ژلی که به باسن توران زده بودم خیلی راحت تو رفت چون لیز بود با آب دهن لیزش کردم و سرش روبا بیرحمی فشار دادم بزحمت تنگ وچسبون تو رفت اینها همه اش تو چند ثانیه بود با خودم گفتم الانه که پاره بشه یکمی فشارو بیشتر کردم از شدت ضربه هاش کمتر شد و به زحمت شروع کردم عقب و جلو کردن فشار دیواره های نرم کوسش رو کاملا حس میکردم نفسش به شماره افتاد داشتم پرواز میکردم عین دستگاه وکیوم داشت میدوشیدم با هر رفت و برگشتی فشار دهانه رحمش بیشتر میشد وچه لذتی داشت تا بحال به این لذت نرسیده بودم دستش رو ول کردم و خم شدم پیرهنش رو دادم بالا کرست تنش نبود سینه نداشت یک چیز برآمده همین ولی هاله بزرگی داشت و نوک دراز نوکش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم مثل پستونک برجسته بود آشکارا ناله کرد و من داشتم از جنون لذت میمردم بدنش بو میداد بوی بخصوصی مثل بوی غذای مخلوط با عرق ولی لذت و شهوت با این چیزها غریبه بود گردنش رو زیر موهاش رو بوسیدم و گوشش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم نمیذاشت لباش رو ببوسم مدام سرش رو تکون میداد یکمی زبون به سینه هاش که زدم راضی شد لباش رو بوسیدم و یک گاز کوچولو از لب پایینش گرفتم بغل گوشش گفتم:این بجای اون دلم میخواد جرت بدم و آهسته و با ترس و لرز زبونم رو هل دادم تو دهنش سرش رو پس کشید ولش نکردم و تا ته زبونم رو هل دادم تو دهنش و از پایین اون بهشت کوچک میدوشیدم پاهاش رو حلقه کرد دورم و با پاشنه پاش حرکتم رو کنترل میکرد یکدفعه فشار محکمی داد و نگه داشت من هم همون جا حرکت آبم رو حس کردم و اون رو با فشاربریده بریده داخلش خالی کردم احساس بی وزنی میکردم و با هر قطره از آب حیات دلم میخواست حجم بیشتری از کیرم رو اون تو بکنم لذت عجیبی سر تا پام رو گرفته بود و تا سرحد جنون لذت میبردم تنگ وچسبون و لغزنده دلم میخواست با بدنش حل بشم عرق سردی کرده بودم نگاهش کردم چشاش رو به بالا رفته بود و حدقه چشماش سفید بود و میلرزید پاهاش رفته رفته شل شد و من هم به سختی خودم رو آزاد کردم دلم نمیخواست ازش جدا بشم ادامه آب سفید و لزجم با خروج کیرم بیرون ریخت خسته شده بودم اونقدر لذت بخش بود که دوست داشتم باز هم با اون قاطی بشم ولی دیگه توان نداشتم رو زانو هام بلند شدم و با زیر پیراهنم عرقم رو خشک کردم آهسته حرکتی کرد و زیر لب حرفی زد نفهمیدم چی گفت شورتش رو برداشتم و روی پاش انداختم به همون صورت خوابیده پوشید و پیرهن و دامنش رو مرتب کرد به آرومی بلند شد و دوباره فحشم داد به سمتش هجوم بردم و لباش رو تو دهنم کردم و مکیدم کیرم هنوز بلند بود هلم داد عقب و خودش رو نجات داد و رفت سمت ظرفشویی من هم یک لیوان آب خوردم و رفتم دستشویی و ادرار کردم و برگشتم خونه سوت و کور بود آهسته شورتم رو پوشیدم و رفتم بالا و درب رو باز کردم سردی باد کولر خوشایند بود توران سر جاش نبود و رختخواب خالی بود .
آهسته درب رو بستم و رفتم تو رختخواب و تو فکر فرو رفتم احساس خستگی مفرطی میکردم که دیدم صدای باز و بسته شدن درب دیگری بگوش رسید و توران از زاویه دیگر اتاق پیدا شد پرسید : خوابی؟ کجا بودی ؟ گفتم : اول دستشویی و بعد هم رفتم آشپزخونه و آب خوردم چطور ؟ گفت : هیچی دستشوییی تو همین طبقه هست حق داری بلد نباشی از دستشویی پایین غالبا آمنه استفاده میکنه راستی تو باغ دیدمش داشت میرفت سمت آلونکش پایین بود ؟ گفتم : آره وهم او بود که برام آب آورد نگاه معنی داری کرد و رفت بیرون برگشتنش طولانی شد و من از فرط خستگی خوابم برد فردا بیدار که شدم صلاه ظهر بود توران نبود بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم به زحمت دستشویی طبقه بالا رو پیدا کردم وسر و صورتی شستم و رفتم پایین توران تو باغ بود تو آلونک داشت مطالعه میکرد و چای میخورد بیرون که رفتم با خنده بلند شد و با تمسخر ظهر بخیری گفت نزدیکتر رفتم رمان میخوند روبروش نشستم احساس شادابی میکردم چای و بیسکوییت گفت : تا نهار آماده بشه بخور تا دلت ضعف نره برخلاف دیروز آرایش نکرده بود و لباس پوشیده ای تنش بود سینه های بزرگش در هر لباسی خودنمایی میکرد موقع نهار آمنه رو دیدم اخم جاش رو به لبخند ملیحی داده بود آثار بیخوابی تو صورتش نمایان بود و وقتی توران حواسش نبود زیر لب یک حرفهایی میزد که من نمیفهمیدم چی میگه ، همین الان هم وقتی دو تا زن باهم با اشاره حرف میزنن و زیر لب چیزی میگن من متوجه نمیشم بار آخر بهش چشمک زدم از خنده غش کرد و رفت بیرون اتاق ساعت 5 بود که آژانس گرفتم موقع خداحافظی توران بهم گفت : میدونید آقای یکی از دوستانم هست که مشکلی شبیه من داره یکوقت ناراحت نشید ولی من بطور اتفاقی ماجرای خودم و شما رو بهش گفتم با اخم نگاهش کردم ادامه داد : راستش اون شوهرش تو تصادف فوت کرده و بخاطر اصلا ولش کن خودتون که ببینید متوجه میشید البته من نامی از شما نبردم ولی با اجازه تون واسه آخر هفته یک قرار کوچکی گذاشتم خانوم مطمئنیه .دهنم قفل شده بود دلم میخواست حالش رو بگیرم ولی نمیتونستم ماشین اومد و موقع خداحافظی در حالی که یک پاکت تو جیبم میزاشت گفت : راجع به اون موضوع با فهیمه صحبت میکنم و رضایتش رو میگیرم .یک روسری گلدار سرش بود خم شد و بعد از سلام به راننده کرایه رو هم حساب کرد هر چی اصرار کردم زیر بار نرفت در مورد پاکت هم گفت : بابت مخارج متفرقه ای که متحمل میشید تو راه داشتم به سرنوشت خودم فکر میکردم پاکت رو که باز کردم 2 تا تراول چک 50 هزار تومانی بود نو تا نخورده تازه شده بودم شوهر اجاره ای یک جورایی بودم که رسیدم خونه پله هارو یکی دوتا رفتم بالا درب رو باز کردم که صدای آشنایی به گوشم خورد صدای فهیمه بود که با مادرم گل میگفت و گل میشنید داشتم سکته میکردم

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#34 | Posted: 2 Mar 2012 09:11
آهسته رفتم پشت درب اتاق و دیدم درباره وضعیت اجاره خونه و گرونی حرف میزنن فهیمه با لباس اداره با چادر و مقنعه بود رفتم تو و سلام کردم فهیمه بلند شد و حال و احوال کردیم و مادرم گفت : شازده کجا بودی خانوم مبارکی 2 ساعته منتظرته ؟ خراب نکردم گفتم : پاک یادم رفته بود باهاشون قرار دارم رو کردم بهش و گفتم : من رو به بزرگواری خودتون میبخشید الان میریم شرکت .تو حرفم پرید و گفت : زحمت نکشید کارها رو آوردم خونه خودم تاشب جمع و جورش میکنیم و یک چشمک بهم زد مادرم که بیرون رفت گفتم : تو اینجا چی میکنی ؟ گفت : نگرانت شدم هر چی زنگ زدم خونه نبودی خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اومدم اینجا واقعا مادر مهربونی داری . گیج شده بودم و فکرم کار نمیکرد چای روی میز رو که خوردیم پاشدیم و موقع رفتن تو آشپزخونه مادرم گفت : چه همکار نازنینی داری راستش خیالم راحت شد که یکی هست که ازت مراقبت کنه شب بالاخره میآی یا نه ؟ گفتم : نمیدونم و بعداز خداحافظی گرم زنانه بامادرم زدیم بیرون توراه کلی باهاش صحبت کردم و شاکی بودم که چرا اومده خونه ؟ اونم در حال رانندگی گفت: عزیزم دست خودم نبود از دیشب تو فکرت بودم چیکار کنم وای که چه مامان مهربونی داری راستی کلک دیشب کجا بودی بیخبراز ما ؟ نکنه داری زیرآبی میری؟ هان ؟ و من داستان رو کلا بهش گفتم بجز ماجرای نیمه شب آمنه هیچی نگفت و غش غش میخندید.رسیدیم خونه آنقدر تو راه با من صحبت کرد که بلاخره راضی شدم یک ارتباط دوستانه با مادرم داشته باشه و رفت و آمدی تنها بخاطر خالی نبودن عریضه شب رو تو بغل هم خوابیدیم و صبح با هم سر کار رفتیم نه اون شب و نه روزها و شبهای دیگه هیچ ارتباط جنسی با هم نداشتیم و تنها با هم معاشقه میکردیم .آخر هفته رسید بشدت احساس نیاز جنسی میکردم از شانس بد هم فهیمه میخواست بره خونه خواهرش ظاهرا باز حالش بد شده بود و باید آخر هفته میرفت و کاراش رو انجام میداد .نمیدونستم چیکار کنم روم هم نمیشد بهش بگم اول بریم خونه کارمون رو تموم کنیم یعنی با اینکه صمیمی بودیم ولی یک جورایی فکر میکردم غرورم شکسته میشه دوست دختر هام هم دیگه تحویل نمی گرفتن میگفتن سر سنگین شدی . مونده بودم 5 شنبه بود فهیمه مرخصی گرفته بود و من هم سخت مشغول کار بودم که تلفن زنگ زد .فکر همه چیز رو میکردم بجز این یکی .توران بود پاک یادم رفته بود محترمانه همون حرف قبلی رو زد نمیدونستم چی بگم تا ازم قول رو نگرفت ول کن نبود چند باری همکارها میومدن تو اتاق و مجبور بودم حاشیه برم ولی بلاخره مجبورم کرد که شب برم گفت : آدرس رو بنویس خیابان میدان زیاد بالای شهر نبود ادامه داد : اسمش سایه است با هاش هماهنگ کردم منتظرته تروخدا رو سفیدم کن و بدقولی نکنی خلاصه اونقدر تو گوشم خوند که مجبور شدم بله رو بگم میدونستم وظیفه ام چیه لازم به گفتن نبود باید یک سرویس به سایه خانوم میدادم امان از دست خانومها سریع کارهارو جمع و جور کردم دیروز عصر که فهیمه رو رسوندم خونه خواهرش ماشین دستم بود رفتم خونه نهار رو خوردم و خوابیدم وعصر یک حمام مشتی گرفتم و لباس رسمی نویی که واسه پارتی یکی از دوستام خریده بودم تنم کردم جدیدا عطر باحالی هم خریده بودم که خیلی اثرگذار بود از همونها که همیشه ردی از خودش میزاره خودمو تو آینه نگاه کردم کت و شلوار یقه انگلیسی سورمه ای و پیراهن قرمز تند تضاد رنگش عالی بود تنها یک کروات کم داشتم بی اختیار خودم رو سپرده بودم دست سرنوشت بعضی مواقع که به فکر میرفتم قلبم بشدت میزد زدم بیرون یک رضا عملی تو کوچه مون بود که معتاد بود بدبخت 40 سالش بود و عشقش مواد بود مجرد بود و هر روز ننه اش بیرونش میکرد از حمالی گرفته تا کارگری ساخنمون و حتی تو عروسیها و عذای مردم چای و شربت میداد واسه چندر غاز تنها حسنش این بود که دستش پاک بود و همه محل وقت مسافرت خونه رو بهش میسپردن ظهر ماشین رو داده بودم بشوره سر کوچه که رفتم داشت لنگ میکشید عرق کرده بود و ماشین رو فکر کنم لیسیده بود برق میزد یک سیگار تعرفش کردم و 1000 گذاشتم کف دستش کلید رو گرفتم وراه افتادم.
ساعت 9 رسیدم یک مجتمع 20 واحده نوساز ماشین رو پارک کردم روبروی ساختمان یک بابایی داشت بیرون رو آب پاشی میکرد .درب باز بود نزدیکش شدم و شماره واحد سایه خانوم رو پرسیدم کارگر ساختمون بود بنظرم افغانی بود ماشین رو بهش سپردم و رفتم تو ساختمان قرار واسه ساعت 8.5 بود درب منزل که رسیدم طپش قلب پیدا کرده بودم یعنی کی میخواد درب رو باز کنه نکنه ؟ باور کنید پشیمون بودم و خواستم برگردم شاش بند شده بودم دلم رو زدم به دریا و زنگ رو زدم بدون اینکه صدایی بیاد درب باز شد و صدای زیبایی گفت : بفرمایید خوش آمدید پاهام مثل چوب شده بود و نمیتونستم راه برم رفتم تو و درب پشت سرم بسته شد نفسم به شماره افتاده بود برگشتم وای چی میدیدم یک زن حدود 37 ساله سیاه بله سیاه ، سیاه درست خوندید با لبهای درشت و برجسته و قدی متوسط و اندامی گوشت آلود با چشمای وغ زده داشت نگاهم میکرد گمان کردم اشتباه آمدم ببخشیدی گفتم و خواستم برگردم که خودش بی مقدمه گفت : خوش آمدید من سایه هستم اشتباه نیومدید زشتم نه ؟ نمیدونستم چی بگم رنگش به اسمش نمی خورد چی فکر میکردیم چی شد حرکت عرق رو رو پیشونیم حس کردم و گفتم : نه خواهش میکنم توقع نداشتم روبروی هم ایستاده بودیم وسط حرفم گفت : که با یک زن سبزه روبرو بشید ؟ تعارف رو گذاشتم کنار و گفتم : بله گفت : خوب موهاش رو بلوند کرده بود و آرایش عجیبی داشت اصلا نوع آرایشش تحریک کننده بود عین زنهایی که تو فیلمها تو بار ها هستند سایه آبی و رژ صورتی و لباسش هم یک تاپ بندی بود که بوضوح خط سینه اش رو نشون میداد و ردبند کرست آبی آسمونیش پیدا بود بی اختیار رفتم تو و با تعارف اون رو راحتی نشستم نمای داخل خونه بسیار مدرن بود و تقریبا همه چیز جدید و بروز بود یک آپارتمان یک خوابه نقلی و مجهز روبروم نشست و پاهاش رو روی هم انداخت پوست کشیده ای داشت همه چیز فراهم بود و روی میز چیده بود که بیخودی بلند نشه بی مقدمه گفت : خوشحالم که من رو پذیرفتید تقریبا 5 سالی هست که شوهرم رو از دست دادم و تنهام وصف شما رو از توران خانوم شنیدم راستش اونقدر برام جذاب بود که نتونستم تحمل کنم وبا اصرار منه که شما اینجا هستید با دستمال تو جیبم عرقم رو پاک کردم وصدای رسایی داشت ادامه داد : میدونید که زنها نمیتونن چیزی رو از هم مخفی کنن روحیه توران رو که دیدم اونقدر سئوال پیچش کردم که مقر اومد بهر حال خوش اومدید صدام در نمیاومد گفت: درمورد نرخ باهاتون صحبت کرده ؟با تعجب نگاهش کردم چشاش برق میزد و تنها نقطه سفید بدنش بود با صدای شکسته گفتم : چه نرخی ؟ گفت: نرخ ملاقات ما دیگه تازه کار که نیستید یعنی بهتون نمییاد باورم نمیشد چی میشنیدم همه چیز دیده بودم بجز اینجوریش رو خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : این فرمایشات چیه اشتباه گرفتید و نیم خیز شدم که برم که بلند شد و گفت : ببخشید من یک جوررایی عصبیم و حرفهام دست خودم نیست حق با شماست بازم ببخشید به سمتم اومد و با دستای گوشتیش نشوندم و کنارم نشست باید میرفتم اگر دستم به توران میرسید چی فکر کرده صدای گرمی داشت بزور نشوندم ودستهام رو آروم نوازش میکرد خیلی پر رو بوددر گوشم گفت : اول کار رو شروع میکنید یا از خودتون پذیرایی میکنید شاید فکر کنید که اینها یک داستان خیالی یا توهمه ولی بعدها بیشتر با من آشنا میشید و میفهمید که حتی یک سطر این خاطرات دروغ نیست باید تصمیم میگرفتم موندم تو دلم گفتم : اگر آبروم محفوظ بمونه که میمونه چه اشکالی داره به امتحانش می ارزه تازه سیاه هم هست این افکار بسرعت از مغزم گذشت وبه تندی گفتم : اول کار با دست اتاق خواب رو نشونم داد درحالی که کتم رو در می آوردم رفتم تو اتاق زیبایی بود یک تخت خواب و میز آرایش کوچک و کل دیوارها بلکای صورتی بود نور ضعیفی هم از چراغ میتابید که منظره با شکوهی بوجود آورده بود دنبالم آمد و گفت : ببخشید ولی قانون رو بهتون بگم شما حق ندارید به من دست بزنید یا وادار به کاری بکنید ومن خودم کارم رو خوب بلدم حرفه ای بود ولی چرا من بدبخت رو انتخاب کرده بود شاید توران یا فهیمه میخواستن از من انتقام بگیرند نمیدونم رو تخت یک وری افتاد ولم داد بالشت رو گذاشت زیر دستش نزدیکش شدم بنا بود اون شروع کنه تاپش رو در آورد بدنش کاملا عضلانی بود و سفت به نظر میرسید سینه های درشتش و نوک برجستش از زیر کرست پیدا بود دستم رو برد و روی سینه اش گذاشت به آهستگی نوازشش کردم عرق کرده بودم ناخوداگاه آلتم شروع به بلند شدن کرد لبخندی زد و شروع کرد از روی شلوار مالیدن زیپ شلوارم رو کشید پایین و کیرم رو از لای شورت بیرون آوردو کرستش رو داد بالا و سینه هاش مثل دو تا کبوتر بیرون پریدند رنگ بدنش روشن تر از صورتش بود خم شد و کیرم رو تو دهنش کردوشروع کرد با ولع ساک زدن و آهسته با بیضه هام بازی میکرد احساس لذت غریبی به سراغم آمد نیاز داشتم خودم رو خالی کنم بشدت سینهای سفتش رو میچلوندم واون با شدت ساک میزد من هم جری تر میشدم تو چشاش نگاه کردم اثری از شهوت نبود و خیلی عادی نگاهم میکرد رو زانو بلند شد و شلوارش رو در آورد شورتش رو کشید پایین و به حال سگی دولا شد بدنش رو کاملا تراشیده بود و اثری از مو نبود با حرکت و اشاره گفت که نوبت توست خم شدم و رو لبه تخت زانو زدم کس بزرگی داشت و چاک اون بزرگتر از حالت طبیعی بود یعنی از زنهای مسن مثل توران بزرگتر نشون میداد صورتم رو که نزدیک کردم بله خانوم از عطر ملایمی برای خوشبو کردنش استفاده کرده بود ناخوداگاه با لذت شروع کردم به لیسیدن دور چاک کسش شیره سفیدی در آستانه بیرون ریختن بود که سفیدی اون در بدن سیاه سایه بیشتر نمایان بود خوشبو بود و با لذت وسطش رو لیسیدم مزه شور و ترشش رو حس کردم آهسته در همین حال لباسهام رو به زحمت در آوردم و دوطرف باسنش روبغل کردم و کسش رو مکیدم زبونم رو بردم بالاتر وسوراخ کونش رو هم زبون زدم با دست سرم رو پایین آورد که : بالاتر نرو برگشت و پاهاش رو دو طرفم گذاشت و کیرمو بادست گرفت و بازی کرد آهسته در آستانه دخول قرار گرفتم با ورودش خنکی رو زیر پوستم حس کردم همیشه فکر میکردم سیاه پوستها و تیره رنگها گرم و کشنده هستند ولی نه تگری ،تگری بود به آرومی فشار رو بیشتر کردم و بازوهاش رو گرفتم دستم رو برداشت روی سینه هاش گذاشت و گفت : باید تا آخر همین جور کار رو تموم کنی من حوصله تغییر رو ندارم . با شروع تلمبه زدن چشماش خمار شد و چشمانش رو بست زیر چشمی نگاهش کردم کوس سرد ولی با روحی داشت به شدت تلمبه میزدم ولی یکیمی گشاد بود پاهش رو که جفت کرد تازه مزه لذت رو فهمیدم پاهاش رو گذاشت رو شونه هام هردو یک طرف وشمرده گفت : یکمی فشار بده می خوام تا ته حسش کنم ومن همه تلاشم رو میکردم خم شدم و لبای درشتش رو تو رو لبام گذاشتم و مزه توت فرنگی روژلبش رو چشیدم زبونم رو با زبونش بیرون کشیدو با لذت تو دهنش می مکید همین حرکت کافی بود که.به اوج لذت برسم و بدون سئوال خودم رو اون تو خالی کردم سریع پاهاش رو باز کرد و من رو به کامش کشید وزیر لب گفت : جان همین بوووود چه زود من که لذت ریختن آبم رو میبردم گفتم : بسه دیگه تموم شدنی نبود یکهفته انباشته شده بود و من با کمال لذت خالی میشدم سبک شده بودم با هر قطره آب دلمه ای که خارج میشد سبکتر میشدم سفت گرفته بودمش و اون هم آب من رو به کامش میریخت خالی که شدم خودم رو جدا کردم و بلند شدم چه محشری بود کوس سیاهش سفیدک زده بود مخلوطی از آب من و شیره لزج خودش در قالبی سیاه بدون اینکه خودش رو پاک کنه بهم اشاره کرد و گفت : دستشویی اونجاست و خودش دستش رو روی رحمش گذاشت بلند شد و به سمت حمام اتاق خواب رفت بیرون که اومدم برگشتم تو اتاق و لباسهام رو پوشیدم و رفتم رو راحتی نشستم صدای دوش حمام می آمد.تصمیم عجیبی گرفتم باید میرفتم .بلند شدم و به آرومی کت رو تنم کردم و کفش هام رو پوشیدم جلوی آینه خودم رو درست کردم روم نمیشد به چهره ام نگاه کنم درب رو باز کردم و آهسته بیرون اومدم بیرون ساختمان هوای تازه که به مشامم خورد حال دیگری پیدا کردم تو ماشین که نشستم سرم رو به فرمان تکیه دادم و تو فکر رفتم تمام ماجرا مثل فیلم سیاه و سفید جلوی چشمم رژه میرفت باید توران رو میدیدم ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه توران راه افتادم ساعت پراید 11.5 رو نشون میداد فکر کنم نیم ساعتی جلو بود به سرعت رانندگی میکردم رسیدم سرکوچه توران یک ساعتی تو راه بودم که
دیدم درب منزلشون شلوغه یک گوشه ایستادم وچراغهارو خاموش کردم و دیدم یک آمبولانس سفید درب خونه در حال جابجا کردن بیماره تعجب کردم یعنی چی میتونسته باشه آمبولانس که حرکت کرد پشت سرش یک پاجرو و یک پژو پارس حرکت کردند و با سرعت پیچ کوچه رو دور زدند.تو ماشین رو که دیدم قیافه های آشنایی بود خوب که دقت کردم دیدم دختر و پسر تورانند همونهایی که عکسهاشون رو تو درو دیوار خونه دیده بودم تنم یخ کرد فراموش کردم واسه چی آمده بودم تا 10 شمردم و رفتم سمت خونه .درب رو که زدم بعد از چند لحظه آمنه درو باز کرد چشاش قلمبه شده بود تا منو دید آهسته گریه کردو با همون حالت قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت : خانوم حاللللشش بد شد دوباره حالش خراب شده بررردننشش بیمارستاننن گریه امونش نداد رفتم تو و ناخوداگاه سرش رو تو بغلم گذاشت .یکمی دلداریش دادم و گفتم : که شب تنها نمیترسه تو خونه باشه ؟ وقتی اطمینان داد که معمولا شبها به تنهایی عادت کرده ازش خداحافظی کردم و آهسته رفتم سمت خونه .نفهمیدم چطور ماشین رو سپردم سر کوچه و خودمو رسوندم خونه گشنه بودم تو خونه همه خواب بودند آروم و بی سرو صدا یک چیز شکم پرکن خوردم و رفتم تو رختخواب از زور خستگی نفهمیدم کی صبح شد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#35 | Posted: 2 Mar 2012 09:12
آهسته رفتم پشت درب اتاق و دیدم درباره وضعیت اجاره خونه و گرونی حرف میزنن فهیمه با لباس اداره با چادر و مقنعه بود رفتم تو و سلام کردم فهیمه بلند شد و حال و احوال کردیم و مادرم گفت : شازده کجا بودی خانوم مبارکی 2 ساعته منتظرته ؟ خراب نکردم گفتم : پاک یادم رفته بود باهاشون قرار دارم رو کردم بهش و گفتم : من رو به بزرگواری خودتون میبخشید الان میریم شرکت .تو حرفم پرید و گفت : زحمت نکشید کارها رو آوردم خونه خودم تاشب جمع و جورش میکنیم و یک چشمک بهم زد مادرم که بیرون رفت گفتم : تو اینجا چی میکنی ؟ گفت : نگرانت شدم هر چی زنگ زدم خونه نبودی خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اومدم اینجا واقعا مادر مهربونی داری . گیج شده بودم و فکرم کار نمیکرد چای روی میز رو که خوردیم پاشدیم و موقع رفتن تو آشپزخونه مادرم گفت : چه همکار نازنینی داری راستش خیالم راحت شد که یکی هست که ازت مراقبت کنه شب بالاخره میآی یا نه ؟ گفتم : نمیدونم و بعداز خداحافظی گرم زنانه بامادرم زدیم بیرون توراه کلی باهاش صحبت کردم و شاکی بودم که چرا اومده خونه ؟ اونم در حال رانندگی گفت: عزیزم دست خودم نبود از دیشب تو فکرت بودم چیکار کنم وای که چه مامان مهربونی داری راستی کلک دیشب کجا بودی بیخبراز ما ؟ نکنه داری زیرآبی میری؟ هان ؟ و من داستان رو کلا بهش گفتم بجز ماجرای نیمه شب آمنه هیچی نگفت و غش غش میخندید.رسیدیم خونه آنقدر تو راه با من صحبت کرد که بلاخره راضی شدم یک ارتباط دوستانه با مادرم داشته باشه و رفت و آمدی تنها بخاطر خالی نبودن عریضه شب رو تو بغل هم خوابیدیم و صبح با هم سر کار رفتیم نه اون شب و نه روزها و شبهای دیگه هیچ ارتباط جنسی با هم نداشتیم و تنها با هم معاشقه میکردیم .آخر هفته رسید بشدت احساس نیاز جنسی میکردم از شانس بد هم فهیمه میخواست بره خونه خواهرش ظاهرا باز حالش بد شده بود و باید آخر هفته میرفت و کاراش رو انجام میداد .نمیدونستم چیکار کنم روم هم نمیشد بهش بگم اول بریم خونه کارمون رو تموم کنیم یعنی با اینکه صمیمی بودیم ولی یک جورایی فکر میکردم غرورم شکسته میشه دوست دختر هام هم دیگه تحویل نمی گرفتن میگفتن سر سنگین شدی . مونده بودم 5 شنبه بود فهیمه مرخصی گرفته بود و من هم سخت مشغول کار بودم که تلفن زنگ زد .فکر همه چیز رو میکردم بجز این یکی .توران بود پاک یادم رفته بود محترمانه همون حرف قبلی رو زد نمیدونستم چی بگم تا ازم قول رو نگرفت ول کن نبود چند باری همکارها میومدن تو اتاق و مجبور بودم حاشیه برم ولی بلاخره مجبورم کرد که شب برم گفت : آدرس رو بنویس خیابان میدان زیاد بالای شهر نبود ادامه داد : اسمش سایه است با هاش هماهنگ کردم منتظرته تروخدا رو سفیدم کن و بدقولی نکنی خلاصه اونقدر تو گوشم خوند که مجبور شدم بله رو بگم میدونستم وظیفه ام چیه لازم به گفتن نبود باید یک سرویس به سایه خانوم میدادم امان از دست خانومها سریع کارهارو جمع و جور کردم دیروز عصر که فهیمه رو رسوندم خونه خواهرش ماشین دستم بود رفتم خونه نهار رو خوردم و خوابیدم وعصر یک حمام مشتی گرفتم و لباس رسمی نویی که واسه پارتی یکی از دوستام خریده بودم تنم کردم جدیدا عطر باحالی هم خریده بودم که خیلی اثرگذار بود از همونها که همیشه ردی از خودش میزاره خودمو تو آینه نگاه کردم کت و شلوار یقه انگلیسی سورمه ای و پیراهن قرمز تند تضاد رنگش عالی بود تنها یک کروات کم داشتم بی اختیار خودم رو سپرده بودم دست سرنوشت بعضی مواقع که به فکر میرفتم قلبم بشدت میزد زدم بیرون یک رضا عملی تو کوچه مون بود که معتاد بود بدبخت 40 سالش بود و عشقش مواد بود مجرد بود و هر روز ننه اش بیرونش میکرد از حمالی گرفته تا کارگری ساخنمون و حتی تو عروسیها و عذای مردم چای و شربت میداد واسه چندر غاز تنها حسنش این بود که دستش پاک بود و همه محل وقت مسافرت خونه رو بهش میسپردن ظهر ماشین رو داده بودم بشوره سر کوچه که رفتم داشت لنگ میکشید عرق کرده بود و ماشین رو فکر کنم لیسیده بود برق میزد یک سیگار تعرفش کردم و 1000 گذاشتم کف دستش کلید رو گرفتم وراه افتادم.
ساعت 9 رسیدم یک مجتمع 20 واحده نوساز ماشین رو پارک کردم روبروی ساختمان یک بابایی داشت بیرون رو آب پاشی میکرد .درب باز بود نزدیکش شدم و شماره واحد سایه خانوم رو پرسیدم کارگر ساختمون بود بنظرم افغانی بود ماشین رو بهش سپردم و رفتم تو ساختمان قرار واسه ساعت 8.5 بود درب منزل که رسیدم طپش قلب پیدا کرده بودم یعنی کی میخواد درب رو باز کنه نکنه ؟ باور کنید پشیمون بودم و خواستم برگردم شاش بند شده بودم دلم رو زدم به دریا و زنگ رو زدم بدون اینکه صدایی بیاد درب باز شد و صدای زیبایی گفت : بفرمایید خوش آمدید پاهام مثل چوب شده بود و نمیتونستم راه برم رفتم تو و درب پشت سرم بسته شد نفسم به شماره افتاده بود برگشتم وای چی میدیدم یک زن حدود 37 ساله سیاه بله سیاه ، سیاه درست خوندید با لبهای درشت و برجسته و قدی متوسط و اندامی گوشت آلود با چشمای وغ زده داشت نگاهم میکرد گمان کردم اشتباه آمدم ببخشیدی گفتم و خواستم برگردم که خودش بی مقدمه گفت : خوش آمدید من سایه هستم اشتباه نیومدید زشتم نه ؟ نمیدونستم چی بگم رنگش به اسمش نمی خورد چی فکر میکردیم چی شد حرکت عرق رو رو پیشونیم حس کردم و گفتم : نه خواهش میکنم توقع نداشتم روبروی هم ایستاده بودیم وسط حرفم گفت : که با یک زن سبزه روبرو بشید ؟ تعارف رو گذاشتم کنار و گفتم : بله گفت : خوب موهاش رو بلوند کرده بود و آرایش عجیبی داشت اصلا نوع آرایشش تحریک کننده بود عین زنهایی که تو فیلمها تو بار ها هستند سایه آبی و رژ صورتی و لباسش هم یک تاپ بندی بود که بوضوح خط سینه اش رو نشون میداد و ردبند کرست آبی آسمونیش پیدا بود بی اختیار رفتم تو و با تعارف اون رو راحتی نشستم نمای داخل خونه بسیار مدرن بود و تقریبا همه چیز جدید و بروز بود یک آپارتمان یک خوابه نقلی و مجهز روبروم نشست و پاهاش رو روی هم انداخت پوست کشیده ای داشت همه چیز فراهم بود و روی میز چیده بود که بیخودی بلند نشه بی مقدمه گفت : خوشحالم که من رو پذیرفتید تقریبا 5 سالی هست که شوهرم رو از دست دادم و تنهام وصف شما رو از توران خانوم شنیدم راستش اونقدر برام جذاب بود که نتونستم تحمل کنم وبا اصرار منه که شما اینجا هستید با دستمال تو جیبم عرقم رو پاک کردم وصدای رسایی داشت ادامه داد : میدونید که زنها نمیتونن چیزی رو از هم مخفی کنن روحیه توران رو که دیدم اونقدر سئوال پیچش کردم که مقر اومد بهر حال خوش اومدید صدام در نمیاومد گفت: درمورد نرخ باهاتون صحبت کرده ؟با تعجب نگاهش کردم چشاش برق میزد و تنها نقطه سفید بدنش بود با صدای شکسته گفتم : چه نرخی ؟ گفت: نرخ ملاقات ما دیگه تازه کار که نیستید یعنی بهتون نمییاد باورم نمیشد چی میشنیدم همه چیز دیده بودم بجز اینجوریش رو خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : این فرمایشات چیه اشتباه گرفتید و نیم خیز شدم که برم که بلند شد و گفت : ببخشید من یک جوررایی عصبیم و حرفهام دست خودم نیست حق با شماست بازم ببخشید به سمتم اومد و با دستای گوشتیش نشوندم و کنارم نشست باید میرفتم اگر دستم به توران میرسید چی فکر کرده صدای گرمی داشت بزور نشوندم ودستهام رو آروم نوازش میکرد خیلی پر رو بوددر گوشم گفت : اول کار رو شروع میکنید یا از خودتون پذیرایی میکنید شاید فکر کنید که اینها یک داستان خیالی یا توهمه ولی بعدها بیشتر با من آشنا میشید و میفهمید که حتی یک سطر این خاطرات دروغ نیست باید تصمیم میگرفتم موندم تو دلم گفتم : اگر آبروم محفوظ بمونه که میمونه چه اشکالی داره به امتحانش می ارزه تازه سیاه هم هست این افکار بسرعت از مغزم گذشت وبه تندی گفتم : اول کار با دست اتاق خواب رو نشونم داد درحالی که کتم رو در می آوردم رفتم تو اتاق زیبایی بود یک تخت خواب و میز آرایش کوچک و کل دیوارها بلکای صورتی بود نور ضعیفی هم از چراغ میتابید که منظره با شکوهی بوجود آورده بود دنبالم آمد و گفت : ببخشید ولی قانون رو بهتون بگم شما حق ندارید به من دست بزنید یا وادار به کاری بکنید ومن خودم کارم رو خوب بلدم حرفه ای بود ولی چرا من بدبخت رو انتخاب کرده بود شاید توران یا فهیمه میخواستن از من انتقام بگیرند نمیدونم رو تخت یک وری افتاد ولم داد بالشت رو گذاشت زیر دستش نزدیکش شدم بنا بود اون شروع کنه تاپش رو در آورد بدنش کاملا عضلانی بود و سفت به نظر میرسید سینه های درشتش و نوک برجستش از زیر کرست پیدا بود دستم رو برد و روی سینه اش گذاشت به آهستگی نوازشش کردم عرق کرده بودم ناخوداگاه آلتم شروع به بلند شدن کرد لبخندی زد و شروع کرد از روی شلوار مالیدن زیپ شلوارم رو کشید پایین و کیرم رو از لای شورت بیرون آوردو کرستش رو داد بالا و سینه هاش مثل دو تا کبوتر بیرون پریدند رنگ بدنش روشن تر از صورتش بود خم شد و کیرم رو تو دهنش کردوشروع کرد با ولع ساک زدن و آهسته با بیضه هام بازی میکرد احساس لذت غریبی به سراغم آمد نیاز داشتم خودم رو خالی کنم بشدت سینهای سفتش رو میچلوندم واون با شدت ساک میزد من هم جری تر میشدم تو چشاش نگاه کردم اثری از شهوت نبود و خیلی عادی نگاهم میکرد رو زانو بلند شد و شلوارش رو در آورد شورتش رو کشید پایین و به حال سگی دولا شد بدنش رو کاملا تراشیده بود و اثری از مو نبود با حرکت و اشاره گفت که نوبت توست خم شدم و رو لبه تخت زانو زدم کس بزرگی داشت و چاک اون بزرگتر از حالت طبیعی بود یعنی از زنهای مسن مثل توران بزرگتر نشون میداد صورتم رو که نزدیک کردم بله خانوم از عطر ملایمی برای خوشبو کردنش استفاده کرده بود ناخوداگاه با لذت شروع کردم به لیسیدن دور چاک کسش شیره سفیدی در آستانه بیرون ریختن بود که سفیدی اون در بدن سیاه سایه بیشتر نمایان بود خوشبو بود و با لذت وسطش رو لیسیدم مزه شور و ترشش رو حس کردم آهسته در همین حال لباسهام رو به زحمت در آوردم و دوطرف باسنش روبغل کردم و کسش رو مکیدم زبونم رو بردم بالاتر وسوراخ کونش رو هم زبون زدم با دست سرم رو پایین آورد که : بالاتر نرو برگشت و پاهاش رو دو طرفم گذاشت و کیرمو بادست گرفت و بازی کرد آهسته در آستانه دخول قرار گرفتم با ورودش خنکی رو زیر پوستم حس کردم همیشه فکر میکردم سیاه پوستها و تیره رنگها گرم و کشنده هستند ولی نه تگری ،تگری بود به آرومی فشار رو بیشتر کردم و بازوهاش رو گرفتم دستم رو برداشت روی سینه هاش گذاشت و گفت : باید تا آخر همین جور کار رو تموم کنی من حوصله تغییر رو ندارم . با شروع تلمبه زدن چشماش خمار شد و چشمانش رو بست زیر چشمی نگاهش کردم کوس سرد ولی با روحی داشت به شدت تلمبه میزدم ولی یکیمی گشاد بود پاهش رو که جفت کرد تازه مزه لذت رو فهمیدم پاهاش رو گذاشت رو شونه هام هردو یک طرف وشمرده گفت : یکمی فشار بده می خوام تا ته حسش کنم ومن همه تلاشم رو میکردم خم شدم و لبای درشتش رو تو رو لبام گذاشتم و مزه توت فرنگی روژلبش رو چشیدم زبونم رو با زبونش بیرون کشیدو با لذت تو دهنش می مکید همین حرکت کافی بود که.به اوج لذت برسم و بدون سئوال خودم رو اون تو خالی کردم سریع پاهاش رو باز کرد و من رو به کامش کشید وزیر لب گفت : جان همین بوووود چه زود من که لذت ریختن آبم رو میبردم گفتم : بسه دیگه تموم شدنی نبود یکهفته انباشته شده بود و من با کمال لذت خالی میشدم سبک شده بودم با هر قطره آب دلمه ای که خارج میشد سبکتر میشدم سفت گرفته بودمش و اون هم آب من رو به کامش میریخت خالی که شدم خودم رو جدا کردم و بلند شدم چه محشری بود کوس سیاهش سفیدک زده بود مخلوطی از آب من و شیره لزج خودش در قالبی سیاه بدون اینکه خودش رو پاک کنه بهم اشاره کرد و گفت : دستشویی اونجاست و خودش دستش رو روی رحمش گذاشت بلند شد و به سمت حمام اتاق خواب رفت بیرون که اومدم برگشتم تو اتاق و لباسهام رو پوشیدم و رفتم رو راحتی نشستم صدای دوش حمام می آمد.تصمیم عجیبی گرفتم باید میرفتم .بلند شدم و به آرومی کت رو تنم کردم و کفش هام رو پوشیدم جلوی آینه خودم رو درست کردم روم نمیشد به چهره ام نگاه کنم درب رو باز کردم و آهسته بیرون اومدم بیرون ساختمان هوای تازه که به مشامم خورد حال دیگری پیدا کردم تو ماشین که نشستم سرم رو به فرمان تکیه دادم و تو فکر رفتم تمام ماجرا مثل فیلم سیاه و سفید جلوی چشمم رژه میرفت باید توران رو میدیدم ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه توران راه افتادم ساعت پراید 11.5 رو نشون میداد فکر کنم نیم ساعتی جلو بود به سرعت رانندگی میکردم رسیدم سرکوچه توران یک ساعتی تو راه بودم که
دیدم درب منزلشون شلوغه یک گوشه ایستادم وچراغهارو خاموش کردم و دیدم یک آمبولانس سفید درب خونه در حال جابجا کردن بیماره تعجب کردم یعنی چی میتونسته باشه آمبولانس که حرکت کرد پشت سرش یک پاجرو و یک پژو پارس حرکت کردند و با سرعت پیچ کوچه رو دور زدند.تو ماشین رو که دیدم قیافه های آشنایی بود خوب که دقت کردم دیدم دختر و پسر تورانند همونهایی که عکسهاشون رو تو درو دیوار خونه دیده بودم تنم یخ کرد فراموش کردم واسه چی آمده بودم تا 10 شمردم و رفتم سمت خونه .درب رو که زدم بعد از چند لحظه آمنه درو باز کرد چشاش قلمبه شده بود تا منو دید آهسته گریه کردو با همون حالت قبل از اینکه چیزی بپرسم گفت : خانوم حاللللشش بد شد دوباره حالش خراب شده بررردننشش بیمارستاننن گریه امونش نداد رفتم تو و ناخوداگاه سرش رو تو بغلم گذاشت .یکمی دلداریش دادم و گفتم : که شب تنها نمیترسه تو خونه باشه ؟ وقتی اطمینان داد که معمولا شبها به تنهایی عادت کرده ازش خداحافظی کردم و آهسته رفتم سمت خونه .نفهمیدم چطور ماشین رو سپردم سر کوچه و خودمو رسوندم خونه گشنه بودم تو خونه همه خواب بودند آروم و بی سرو صدا یک چیز شکم پرکن خوردم و رفتم تو رختخواب از زور خستگی نفهمیدم کی صبح شد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#36 | Posted: 6 Mar 2012 03:57
صبح که بیدار شدم رفتم حموم چسبید زنده شدم صبحونه رو خوردم و .چپیدم تو اتاقم که لباسهامو بپوشم بزنم بیرون مادرم اومد و گفت : کجا با این عجله امروز خالت اینها میخوان بیان هرجا میری ظهر خونه باش زشته خالت چند بار اومده نتونسته ببینتت دلش واست تنگ شده تو دلم گفتم : دلش واسم تنگ نشده دخترهای ترشیدش رو میخواد بهم بندازه قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم : مامان بخدا کار دارم باید برم یجوری سرو تش رو هم بیار انشاءالله دفعه دیگه گفت: حداقل بمون ببینشون بعد برو نهارم نموندی اشکال نداره بلند شدم زنگ زدم به خونه فهیمه جریان دیشب رو با سانسورماجرای اولیه براش گفتم و گفتم که امروز چه خبره گفت طرفای ظهر بیا دنبالم برسونم خونه بعد خواستی برگرد عصر هم بریم ملاقات توران زشته قبول کردم و خودم رو با گلهای تو گلخونه مشغول کردم حول و حوش 11 بود که خالم با دوتا دخترش و شوهرش اومدن .رفتم جلو سلامی کردم و خوش آمد گفتم خالم رو پاش بلند شد و بوسیدم یک زن کپل و قد کوتاه شوهر خالم هم بازنشسته اداره دخانیات بود که همبازی تخته نرد پدرم بود و این دوتا تو بازی ید طولا داشتند وسالها حریف هم بودند و کر کری میخوندند اما دختر خالهای بنده : اولی مهین قد کوتاه و فربه صورت گوشتی و بیضی شکلی داره و پوستش گندمیه خودخواه و مغرور و کم حرف 7 سال از من کوچیکتره و پشت کونکوری از اونهایی که از کون فیل افتادن دومیه پروین قدش یکمی بلند تره و صورت گردی داره چاقه ولی نه مثل مهین مرتب تو رژیمه و کلاس ورزش میره اندام درشتی داره ولی بد قواره نیست صورت گردی داره که عین خاله قضی بچه هاست خوش خنده اس و به چیزهای الکی هم میخنده 2 سال ازم بزرگتره و نمونه کامل یک دختر ترشیدس بزور تونست فوق دیپلم کتابداری اونم تو دانشگاه غیر انتفاعی بگیره و تنها مزیتش اینه که به خودش میرسه و وسواسیه و چشمای درشت و قشنگی داره راستش از وقتی که زمزمه حرفهای خاله زنکی پیش اومد که عقد ماها رو تو آسمونها بستن خودش رو هی برام لوس میکنه و وقتی میاد خونه ما هی تو اسباب اثاثیه های اتاقم کاووش میکنه انگار دنبال چیزی میگرده حسابی هم بخودش میرسه خلاصه حال و احوال که تموم شد طبق معمول مردها رفتن میز تخته نرد رو چیدن و خانومها هم رفتن تو آشپزخونه حوصله ام سر رفت رفتم یک لباس اسپرت پوشیدم و تک پوش لیمویی و شلوار جین مشکی هدیه فهیمه بود اومدم بیرون دیدم همه تو هال نشستن تا منو دیدن خالم گفت : کجا پسرم ما که هنوز سیر ندیدیمت مادرم تو حرفش پرید و گفت : یکمی کارهای شرکت مونده میره انجام بده زود میاد همون موقع مهین دستش رو تکون داد و گفت : فتیله جمعه تعطیله نگاه تندی بهش کردم وتو دلم گفتم : خوشمزه حالت رو میگیرم بعد رو به جمع گفتم : با اجازه تون یکمی از کارها رو بردیم خونه همکارم میرم اونها رو انجام بدم خالم با تعجب گفت : مادر ظهر میای واسه نهار ؟ گفتم : چشم اگه بشه حتما اصلا خبرتون میکنم تو این گیر ودار پروین گفت : پسر خاله منم میام یخ کردم گفتم نمیشه یعنی مادرم گفت : مگه خونه خانوم مبارکی نمیری خوب پروین هم میاد هم کمکت میکنه هم بهانه خوبیه که زودتر بیای خوب کارمون درست شد حالا خر بیار و باقالی بار کن هرچی من اصرار کردم فایده نداشت دیدم پروین لباس پوشیده زودتر از من دم درب خونس داشت خط چشاش رو میکشید گیر افتادم نمیشد سرو ته رو بهم بیارم بلاخره باهم رفتیم بیرون تو راه پله گفت : ناراحت که نیستی گفتم : واسه چی ؟ گفت : که من باهاتم قراری چیزی خانوم مبارکی گفتم : نه خیالت تخت باشه که پیش یک پیر زن میریم تو دلم گفتم : یک جوری سرش رو گرم میکنیم میره تازه بهتر شاید اعتماد بقیه رو هم بیشتر جلب کنه سر کوچه ایستاد که تاکسی بگیریم رفتم ماشین رو باز کردم و اوردم مونده بود معطل با تعجب نگاهم کرد گفت : چه خوشکله کی خریدی ناقلا تو از این پولا نداشتی . همینطور که مینشست بهش توضیح دادم مال یکی از همکارامه تو راه سعی میکرد من رو به حرف بیاره از چه غذایی خوشت میاد ؟ چه رنگی رو دوست داری ؟ طالع بینی هندی در موردت گفته و رسیدیم در خونه خواهر توران پیاده شدم زنگ رو که زدم تو ایفون گفت : اومدم دارم میام منتظر بود برگشتم تو ماشین نشستم درب رو باز کرد و اومد تعجب کرده بود این رو میشد از چهره اش خوند به پروین گفتم برو عقب بشین زشته خانوم مسنیه اونم گوش کرد تو پیاده شدن سینه به سینه شدن سلام سردی کردند و نشستن از حرکات چشم و ابروی فهیمه فهمیدم که زیاد خوشش نیومده پروین رو معرفی کردم و حال واحوال زنونه سردی کردند و صحبت به توران کشیده شد که چقدر زجر کشیده و رسیدیم خونه سریع ماشین رو پارک کردم و رفتیم بالا پروین تو حال نشست و فهیمه هم ساکش رو برد تو اتاق خواب گذاشت تو ماشین یک جوری حالیش کرده بودم جریان چیه و اون هی نگاه خریدارانه ای به پروین میکرد گفتم : فهیمه مدارکی چیزی تو خونه نداری ؟ گفت : چرا تو آت و آشغالای کمد دیواری بگرد یک چیزایی پیدا میکنی و خودش رفت سمت آشپزخونه گشتم یک مشت کلاکت کهنه پیدا کردم ریختم جلوی پروین و شروع کردم توضیح دادن محاسبات عددی فهیمه هم هر جا کم میاوردم کمکم میکرد پروین پررو تازه داشت ایرادامون رو هم مثلا میگرفت که یک مشت کار بهش واگذار کردم و رفتم دنبال فهیمه .داشت میوه رو تو ظرفشویی میشست از پشت سر بهش چسبیدم و کمرش رو گرفتم گفت : ولم کن سرم درد میکنه اصلا حال ندارم بیشتر فشارش دادم میدونستم حسودی میکنه پروین جای دخترش بود ترو تازه حق داشت بغل گوشش گفتم : عزیزم .مجبور شدم بیارمش توجیگر منی ابروهاش رو داد بالا و با یک حالتی گفت : آررررررره ه ه جون خالت اولین بار بود که میدیدم اینجوری شده دستم رو بردم بالا تر و دکمه مانتوش رو باز کردم و خودم رو رسوندم به سینه اش سفت و مثل همیشه لغزنده گفت : الان وقتش نیست . و با دست مانع شد گفتم : من که کاری ندارم داره واسمون محاسبه میکنه تاپ و کرستش رو با هم دادم بالا وجفت سینهاش رو تو مانتو با دست گرفتم کیرم بلند شده بود یکمی پستو ناش رو مالیدم احساس نیازنمیکردم ولی خودبخود داشت پیش میرفت بغل روسریش رو دادم بالا و گردنش رو لیسیدم و ششهام رو با بوی بدنش پر کردم همیشه این بو رو دوست داشتم حتی همین الان دستاش رو با بغلای مانتوش خشک کردو از پشت کیرمو گرفت و یکمی مالید گفتم صبر کن برگشتم رفتم از لای در نگاه کردم پروین سخت مشغول بودو جدی گرفته بود درب رو پیش کردم و برگشتم حرکتی نکرده بود بسرعت مانتوش رو دادم بالا و شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین با دستش میخواست مانع بشه که اونقدر سریع این اتفاق افتاد که نتونست از پشت بهش چسبیدم و زیپ شلوارم رو باز کردم و کیرمو دادم بیرون یکمی تقلا کرد کیرمو هل دادم لای رونهای چاقش و دادم رو به بالا که در آستانه دخول قرار گرفتم و به آهستگی فرو کردم تو پاهاش رو یکمی باز کرد و کیرم رو تو دلش جا داد خیس و لذت عجیبی بسراغم آمد گرمای تنش با داغی کس مطبوعش مخلوط شده بود و اراده رو ازم سلب کرده بود به آرومی عقب و جلو کردم که جا باز کنه دیگه بعداز این مدت قالب کیرم شده بود و از لای مانتوش پستونهاش رو تو دستام گرفتم و با نوکش بازی کردم دو تا دستام سینه هاش رو چنگ میزد و نوک پستونهاش وسط انگشتام بود و از پایین تا ته خودم رو فرو میکردم میخواست ناله کنه لاله گوشش رو میکدم و گفتم : نهههههه صدات در نیاد یکمی شکمش رو دادم عقب که مسلط تر باشم با دندوناش گوشه لبش رو گاز میگرفت که صداش در نیادو با چشم و ابرو نشون میداد درد داره گردنش سمت من متمایل بود ارضا کردن زنان مسن کار سختیه و خم شدم خالش رو تو دهنم گرفتم می مکیدم و میلیسیدم تازه کرک بالای لب و چونش رشد کرده بود و زبون رو مالش میداد خوش مزه بود گرمم شد پستو نهاش رو ول کردم و عرقم رو با لبه آستین تک پوش پاک کردم پشتمون به درب بود و در نهایت آرامش تلمبه میزدم چند دقیقه نگذشته بود بدنم مور مور شد دلم میخواست یکمی از کونش بخورم و بلیسم ولی حرکت آبم رو حس کردم کس نرم و لزج گرم بود داشتم گر میگرفتم بیضه هام سفت شده بود نمیخواستم کثیف کاری بشه جاش نبود کیرم رو در آوردم روسریش رو باز کرد و رو شونه هاش انداخت و موهای ژولیدش مشخص شد کیرمواز پشت سر دستش گرفت یکمی بازی کرد برگشت وزیر لب چیزی گفت و ریز خندید فکر کنم گفت :پدر سوخته جلوم زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش لباش که دور کیرم گره خورد بازهم اون لذت سراغم آمد وصف نشدنی تو افکارم صحنه های مختلف سکس با فهیمه و توران و رو مجسم میکردم و اون سخت میمکید و ساک میزد یکبار هم از دهنش بیرون نیاورد که آمد ایندفعه گرم و با حرارت و لغزنده بی هیچ شتابی و آهسته و نشئه آور خودمو رو به جلو خم کرده بودم و سرش رو با دو دستم سفت گرفته بودم دلم میخواست همه کیرم رو تو دهنش فرو کنم که با زبونش مانع میشد چه لذت مطبوعی داشت با دستش بصورت جلق سعی میکرد ته مونش هم بیرون بریزه همش تو دهنش خالی شد و من مست از لذت چشام رو بسته بودم با زبون کیرم رو بیرون داد چشام رو که باز کردم جلوم بلند شد حدس زدم تو دهنش جمعش کرده چشم تو چشم هم بودیم کیرمو یکمی با دست تمیز کردم و فرستادم توشورت و شلوارم و خودمو درست کردم دهنش رو باز کرد و آب سفیدم رو نشون داد چسبناک و لزج و کف آلود زیر زبون و دهنش پر بود لبخندی زدو با حالتی زیر زبون و زمزمه کنان گفت : چکارش کنم شونه هام رو دادم بالا ونگاهش کردم یعنی نمیدونم چشاش دوباره خمار شده بود و معلوم بود براش لذت داره مزه مزه کرد .دور لبش رو با زبون تمییز کرد و بریده بریده قورتش داد سینه اش رو میمالید و آب رو فرو میداد حرکت گلوش نشون میداد. در حالی که پستو ناش رو میداد تو کرست و مانتوش رو درست میکرد باز هم چشم تو چشم شدیم واقعا لذت اینکه ببینی یک نفر آبت رو این شیره زندگی و آب حیات رو با لذت میخوره خیلی دلچسبه با دست سرم رو جلو کشیدو لباش رو رو لبام گذاشت لبش بو میداد بوی با کراهت بوسیدمش و برگشتم که سایه یک نفر رو رو لبه کنار در دیدم فکر کردم توهمه یا خیالاتی شدم بسرعت رفتم سمت در تو دلم آشوب بود و انتظار خبر بدی رو داشتم دلم یکهو خالی شد برگشتم فهیمه هم با دهن باز حیرون از حرکت من مونده بود لای درب رو که باز کردم وای خاک بر سرم شد

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#37 | Posted: 14 Mar 2012 05:55
پروین بود که داشته یواشکی ما رو می پاییده رنگ تو چهره اش نبود مثل گچ سفید شده بود و آشکارا تنش میلرزید نمیدونستم چکار کنم عرق سردی کردم برگشتم و به فهیمه گفتم : نابود شدم فهیمه که چشاش گرد شده بود تقریبا فهمید که موضوع از چه قراره جواب داد : هول نکن بلاخره یک جوری میشه خونسرد باش باهم بریم بیرون باهم از آشپزخونه بیرون آمدیم من حسابی جا زده بودم ظرف میوه تو دستای فهیمه بود و بزحمت خودمون رو خونسرد نشون میدادیم و از اون خنده های بی معنا روی لبامون بود .پروین آشکارا میلرزید و رنگ به چهره نداشت سعی میکرد بی تفاوت باشه ولی نمی تونست یک گوشه کز کرده بود و دستاش رو زیر بغلش گذاشته بود نقشه ها و چیزای دیگه بهم ریخته بود نزدیکش شدیم وبه کاغذای درهم نگاه کردم و گفتم : تموم شد ؟ جوابی نداد با دست بازوش رو گرفتم که بنشونمش بتندی دستمو پس زد و فریاد کشید : بمن دست نزن بی حیا نگاهش کردم صداش میلرزید مونده بودم که چکارکنم فهیمه بی خیال از همه چیز بساط پذیرایی رو مهیا میکرد روبروی ما بروی راحتی نشست و با لحن گرم و نرمی بی پرده گفت : پروین خانوم راستش من نمیدونم شما نسبت به پسر خاله گرامیتون چه حسی دارید ولی خوبه که یکمقدار منطقی باشید و قدرت تجزیه و تحلیل مسائل اطرافتون رو داشته باشید پروین هاج و واج نگاه میکردوسط صحبتهاش یکدفعه پروین زد زیر گریه و بلند گفت : شما همتون نجسید و رو به من کرد و گفت : نامرد منو زودتر از این خراب شده بیرون ببر من که تا اون موقع نظاره گر ماجرا بودم نمیدونم چطور شد دلم سوخت با اینکه تا بحال بصورت جدی در مورد ازدواج با اون فکر نکرده بودم ولی احساس کردم آیندش خراب شده یعنی اون اینطور فکر میکنه گفتم : بشین میریم تازه مگه چی شده اولا : فهیمه بلند شد و به سمتش اومد و با فشار دست روی راحتی نشوندش یکمی مقاومت کرد ولی نشست صورتش خیس بود و دستاش رو جلوی صورتش گرفته بود و هق هق میکرد گفت : ما علاوه بر اینکه همکار هستیم مدتیه که بصورت شرعی عقد موقت کردیم –این آخری رو بلوف زد- بلاخره هر مردی نیازهایی داره که باید یک جوری جبران کنه ضمن اینکه تو هم باید موقعیت اون رو درک کنی حالا حالا وقت داره برای ازدواج تازه این پیشنهاد من بود و کلی حرفهای دیگه موهاش رو نوازش میکرد کم کم پروین رام شد و آروم اشکاش رو پاک میکرد من هم ایستاده بودم لبه راحتی و نگاه میکردم فهیمه بلند شد خوب بلد بود رام کنه لباس بیرونش رو پوشید و با سر اشاره کرد آماده شو بریم همه باهم از خونه بیرون زدیم و بدون مقصد حرکت کردیم پروین از همون عقب ماشین گفت : من رو برسونید خونه توی راه فهیمه خیلی باهاش صحبت کرد سرکوچه که رسیدیم قبل از پیاده شدن بهش گفت : این رو مثل یک راز تو سینت نگردار با بیان اون هیچ چیزی دستگیرت نمیشه چون نمیتونی ثابتش کنی مفهومه ؟پروین جوابی نداد حتی درب ماشین رو نبست فهیمه گفت : دنبالش برو ولی زیاد به پرو پاش نپیچ من هم خداحافظی کردم و گفتم : باهات تماس میگیرم فهیمه رفت و ما هم سمت خونه حرکت کردیم سکوت محض بود و از اون شادابی اولیه خبری نبود سریع راه میرفت و هول بودگفتم : آهسته تر برو باهم برسیم واون بیتفاوت جلو میرفت یکدفعه برگشت و به تندی بهم نگاه کرد و گفت : حالا فهمیدم پراید کارهای شرکت و خیلی پستی تو کوچه دستشو برد بالا بزنه تو گوشم که تو هوا دستش رو گرفتم و پیچوندم دیگه کفرم دراومده بود ظهر تعطیل بود و پرنده پر نمیزد گفت : آخ آخ دستمو ول کن بی ناموس دستمو شکستی گفتم : به جهنم دیگه طاقت تو و خونواده ت رو ندارم الان میرم بالا حالیت میکنم درب رو باز کردمو هلش دادم تو خونه پله هارو یکی دوتا بالا رفتیم و موقع زنگ زدن نگاهم کرد خیلی معصوم بود بدجوری ضد حال خورده بود باز هم دلم سوخت و سرد شدم سرشو تو دستام گرفتم و نوازش کردم اشکاش ناخوداگاه میریخت و من به شانس بدم لعنت میفرستادم اون روز میتونست روز خوبی باشه آگر با هم تو که رفتیم میز رو داشتن میچیدن سلامی کردم همه جواب دادن و با خوش آمد خالم رفتم تو اتاقم پدرم هنوز گرم بازی بود سریع پروین رفت دستشویی بیرون که اومد سرو صورتش رو شسته بود ولی رد گریه بروی چشای پف گرفتش پیدا بود خاله زیر زبونی گفت چی شده ؟ با سر اشاره کرد هیچی سر میز نهار درست جایی نشست که روش تو روی من نباشه برعکس خواهر چاق و چلش روبروم نشست و از همون اول هی با پاش بهم میزد و با حرکات چشم و ابرو میخواست از موضوع سر در بیاره محلش نمیزاشتم پروین نتونست نهار بخوره وسطای نهار حالش بد شد و رفت دستشویی بالا اورد همه رفتن طرفش رنگش مثل گچ سفید شده بود همه دستپاچه شده بودن بیرون که اومدخالم نگاه کنجکاوی بهم کرد و با اخم درحالی که آب قند دستش میداد گفت : کجا بودید چی شده ؟ صدای ضربان قلبم رو میشنیدم گفتم : هیچی بابا رفتیم خونه خانوم مبارکی داشتن درد دل میکردن که یکدفعه دلش شکست و یکمی هم گرما زده شده مامانم گفت : آخی چه دلی داره دخترم و مهین با حالتی بغل گوشم گفت : آره جون عمت بلندش کردن رفت روی تخت من دراز کشید و خوابش برد نهار زهر مار شد منم خسته بودم ولی تحمل کردم بعداز نهار یکدفعه همه تصمیم گرفت برن بهشت زهرا زنگ زدن آژانس ماشین بیاد و لباس پوشیدن زنها تو فکر پروین بودن و بنا شد خواهرش پیشش بمونه به منم اصرار کردن بلند شو بریم محل نزاشتم سرم داشت میترکید پدرم آخرین نصیحتها رو کرد : خونه رو نیندازی بری بیرون دو تا دختر رو تنها بزاری ما شاید دیر بیاییم هر جا خاستی بری بزار ما بیاییم بعد و رفتند صدای حرکت ماشین که اومد یکمی راحت شدم مهین رفته بود تو اتاقم و بالشت و ملافحه انداخته بود پایین تخت بخوابه منم شلوارکم رو پوشیدم و تک پوش رو در آوردم و لخت رفتم رو کاناپه ولو شدم یکی از بالشتهای تو کمد رو آوردم و زیر سرم گذاشتم تو خنکای کولر چشام سنگین شد .با نوازش دستی بروی موهام سینه ام چشام رو بزحمت باز کردم مهین بود همون دخترک پرادعا حالش رو نداشتم گفتم : تروخدا بیخیال شو برو بخواب ساعت چنده ؟گفت : حدود 4 بیدار نمیشی ؟ گفتم : نه بلند گفتم که منصرف بشه تنش بوی خاصی میداد مثل شیر خشک اونقدر نزدیک بود که بوش رو حس میکردم گفت : حداقل بگو ببینم چی شده ؟ و با نوک سینه هام بازی میکرد قلقلکم میومد بزور نگاهش کردم : بتو چه مگه فضولی ؟ شروع کرد التماس کردن حس کنجکاوی دیونش کرده بود خواب از سرم پرید همونطور ژولیده نیم خیز شدم و تو موهاش فرو رفتم تقریبا روم خم شده بود و چاک سینه های درشت و زردش رو تا کرست مشکیش میدیدم سرم رو مثلثی بروی دستم گذاشتم و بدم نیومد که یکمی باهاش شوخی کنم رژ لب شاه توتی رو تازه کرده بود و یکمی چشاش رو کشیده بود جذاب شده بود به صورت گردش نگاه کردم موهای صورتش رو دکلره کرده بود وگفتم : اگه بگم جاش چی میدی با شیطنت نگاهم کرد و چشاش برقی زدو گفت : مثلا چی میخوای ؟ گفتم : یک بوس داغ خودش رو پس کشید و گفت : برو گمشو تازه گیا خیلی پر رو شدی هاااااا گفتم : نمیدونم خودت تصمیم بگیر یکیمی فکر کرد و گفت : حالا تو بگو گفتم : نشد اول گفت : لوس بنظرم اومد این آخری رو جور دیگه ای با ناز ادا کرد خواست بلند شه بره با دست کمرش رو گرفتم گفت : ولم کن بزار برم میخوام به پروین سر بزنم میام گفتم : حلا که خواب رو از سرم پروندی ؟ بشین کارت دارم نشوندمش هیکل چاقش مانع از حرکت اضافه میشد سرمو بردم جلو و لپاش رو با خنده بوسیدم گفت: خیلی کثیفی تف تفیم کردی حوصله این بچه بازیها و ناز خریدنها رو نداشتم یک جوری دلم میخواست انتقام بگیرم همین جور الکی؟ میخواستم آتویی داشته باشم دستم رو دور بدنش حلقه کردم و بلند شدم گوشتای بدنش رو ویشکون گرفتم و گفتم : ماشا الله هیکل نیست فیله اخمی کرد و زیر لب ریز گفت : خفه شو پیش خودم گفتم یا الان یا هیچ وقت بزور خودمو به لباش رسوندم و لباش رو رو لبام گذاشتم و بوسیدمش عجب با اون همه غروری که داشت مانع نشد فقط یکمی لرزید حس کردم اولین پسریم که بهش دست میزنم با زحمت فراوون بلندش کردم و روی کاناپه نشوندمش سر تپلش رو روی لبه بالای کاناپه خم کردم و لبام رو رو لبای برجسته و گوشتیش گذاشتم لباش رو جمع کرد تو بینی کوچیکش رو لیسیدم چندشش شد دستم رو بردم و روی کمرش گذاشتم و کم کم سروندم روی رونهای چاقش و از روی دامن مالیدمش چشاش رو بسته بود و نفس نفس میزد آهسته تی شرتش رو از دامنش کشیدم بیرون و بدنش رو لمس کردم گرم بود و لغزنده با اشاره دست من تکون محکمی خورد تحریک شده بود شکمش رو مالیدم و بالاتر رفتم سکوت مطلق بود و صدای تیک تیک ساعت میومد دستم به کرستش رسید و تیشزت رو بالاتر بردم وای عجب سینه های بزرگی گوشتی بودن و نرم اونقدر شل که زیر دستام در میرفتن کرست مشکیش رو دادم بالا از اون کیسه ای ها بود و توری دوتا سینه درشت با هاله قهوهای بزرگ و نوک گنده بیضی شکل سرم رو خم کردم و نوکشون رو لیسیدم آهسته و با حوصله تا بحال بعد از این همه سال حتی بفکرمون هم نمیرسید که با هم این کارها رو بکنیم فرصتهای بهتری داشتیم بدون اینکه پستو نهاش رو بمالم فقط نوکش رو لیس میزدم و سعی میکردم تو دهنم نکنم با دستم دامنش رو دادم بالا یکمی نیم خیز شد تا براحتی از زانوش رد بشه شکم سفید بزرگ و ناف گودش تو چش میزد دستمو بردم بالای رونهاش و وسط پاهاش رو یکمی مالیدم پاهاش رو جمع کرد وبه سختی گفت : بسه میخوام برم دروغ میگفت حتی اگه دلش میخواست نمیتونست نوک سینش رو تو دهنم کردم و در حین لیسیدن مکیدم پاهاش شل شد و من دستمو وسطش بردم از روی شرت خیس و چسبناک بود شروع کردم مالیدن و بغل گوشش گفتم : نترس تا حدش پیش میریم شل تر شد برش گردوندم و با یک حرکت شورتش رو تا زانوهاش پایین کشیدم رو دسته کاناپه خم شده بودودوتا لمبه بزرگ و سفید و گوشتی با چاک بلند به آرومی لای پاش رو باز کردم کس سفید و صورتی بزرگ و چسبناک ووو شهوت آور تمیز تمیز ذاتن کم مو بود آب سفید لزجی وسطش بود مخالفتی نمیکرد بیشتر خمش کردم و سرمو بردم پایین و شروع کردم به آرومی لیسیدن وسط رو نهای پاش صدای ناله های حشریش بلند شد کمی کوسش رو از بیرون لیسیدم و چوچولکش رو مکیدم که کاملا پاهاش رو باز کرد بوی مخلوطی از عرق و ترشیدگی میداد بزحمت سوراخ کونش رو پیدا کردم و یکمی زبون زدم از این کار خوشم میومد بوی بدی نداشت ولی خسته کننده بود سرش رو برگردوند و گفت : بسه تمومش کن الان شلوارکم رو در آوردم و کیر بلند شدم رو که داشت منفجر میشد لای پاش گذاشتم وقت کون کردن نبود و حوصله نداشتم زود دستش رو برد روی کسش گذاشت اونقدر درشت بود که نمیتونستم تو بغلم جاش بدم دستمو بردم و سینه اش رو گرفتم و چنگ زدم شل شد کیرمو لای پاش گذاشت و پاهاش رو جفت کرد و با دست از جلو سرش رو می مالید گرمم شده بود بدن مهین عرق کرده بود و از سر و روش عرق میریخت به زحمت سینه هاش رو ول کردم و خودم رو بهش رسوندم و زیر گوشش رو بوسیدم و شروع کردم لاله گوشش رو خوردن گوشتای بغلش تو دستم بود بوی عرق میداد و خیس بود ولی شهوت مانع از لبه انگشترش سر کیرمو آزار میداد بهش به آرومی گفتم سریع درش آورد و من از فرصت استفاده کردم و جام رو درست کردم یک طرف بدنم زیر فشار هیکلش سر شده بود به آرومی تلمبه زدن رو شروع کردم دیگه آبی باقی نمونده بود ولی اصرار داشتم خودم رو خالی کنم بدنش آتیش بود و گرمای دستش با لمس مجدد کیرم آشکار شد دست چاق و گوشتیش رو دور آلتم حلقه کرده بود و با حرکتهای من با ناشی گری میچلوندش جوری که قرمز شده بود حرفی نمیزد و منتظر آخر ماجرا بود بدنم گرم شد میدونستم دیگه وقتشه زیر لب گفتم : ساک زدن بلدی ؟ گفت : چی چیییی؟ گفتم : هیچی بابا یکمی میکنی تو دهنت با زبون بلیسی مثل من امونش ندادم نشستم رو کاناپه و هلش دادم پایین افتاد زمین و برگشت و زانوزد جلوم با دست برام جلق میزد و با نوک زبون بازی میداد گفتم : بکن تو دهنت آبم داشت میومد خیلی صحنه شهوتناکی بود با بدن چاق وشکم گنده و پوست سفیدو نیمه برهنه روبروم نشسته بود و من داشتم خالی میشدم سرش رو کرد با کراهت تو دهنش و سریع بیرون آورد :شوره یکمی سرفه کرد وادامه داد ناشیانه میمکید گفت : نمیتونم یاد فهیمه افتادم که عاشق ساک زدن بود و با ولع شیره جونم رو فرو میداد خیس عرق بودیم گفتم : یکمی دستت رو خیس کن گفت : چه جوری ؟ گفتم : با آب دهنت یک تف ریز کرد کف دستش که تا برسه رو کیرم همش ریخت رو فرش ولی یکمی روان شد یکدفعه نقطه حساسم رو کشف کردم یک خال گوشتی درشت مشکی زیر پستون راستش بود که سفیدی بدنش رو بیشتر نشون میداد با دیدن اون دستمو بردم لای سینه هاش رو باز کردم که با رنگی پریده نگاهم کرد چشای شهلاش تو چشام گره خورد بسرعت و با فشار آبم بیرون پاشید وحشت زده کیرم رو رها کرد و نگاهش خیره شده بود به خروج منی من با دست خودم بیرون ریختمش با لذت روی عرق تنش لیز میخورد و روی موج شکمش متوقف میشد تمام چاک سینه اش پرشده بود و من با خروج هر قطره خودم رو سبکتر میدیدم دلم میخواست این آب درون بدنش حل بشه و اون رو حس کنه با یک دست سینه اش رو بالا نگر داشته بودم و خیره به خال خوشکلشو با یک دست خودم رو با تمام وجود ارضا میکردم گفت : چه گرمه دارم میترکم دستش رو زیر شکمش گرفته بود روی فرش نریزه تموم که شد کمرم یکمی درد گرفت یکمی از آب توی دستش رو که مثل ژله بسته شده بود با انگشت گرفتم و با خنده روی نوک بینی و نوک بیضی پستونهاش مالیدم دلم میخواست پستوناش رو بخورم داشت از حال میرفت بلند شدم و سر کیرم رو با شونش تمیز کردم و با خنده گفتم : نمیخوای از شیره زندگی من بخوری ؟ زبون بارکش و قرمزش رو درآورد و زبون زد گفت : آخ چه تلخه شورتمو دستم گرفتم و بلندش کردم دستش رو مشت کرده بود که آبم بیرون نریزه اون سمت دستشویی رفت و من سمت حموم برگشتم حوله حمام رو از بالکن بیارم .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#38 | Posted: 27 Mar 2012 03:36
عصر جمعه بود که زنگ زدم به فهیمه حوصله ام سر رفته بود نه تلویزیون برنامه داشت و نه ماهواره از اون جمعه های کسل کننده و دلگیر،نمیدونستم چکار کنم بعد از حال و احوال گفت : یک مزاحم اینجاست که البته زیاد هم غریبه نیست با کنجکاوی پرسیدم : کیه ؟ گفت : برادر زاده خدابیامرزمه مدتی ازش بیخبر بودم تازه از شهرستان اومده کلاس تقویتی بره سالشه دیگه مرد شده اول نشناختمش خوب شد یاد من افتادن یادشون افتاد که دو تا عمه تو تهران دارن پرسیدم : اسمش چیه : گفت :آرش راستی اگه دلت میخواد میتونی بیای اینجا منم دلم گرفته فقط به آرش میگم که از بستگان دور هستی وهمکارمی زیاد سخت نگیر بیا کلی اصرار کرد منم از خدا خواسته بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم سر کوچه ،حوصله سوار و پیاده شدن نداشتم تا یک شخصی اومد داد زدم : درب بست و چنان ترمز کرد که لاستیکش داشت میترکید خونه که رسیدم از کلید خودم استفاده نکردم و زنگ زدم فهیمه اومد برای اینکه ضایع نشه روسری و لباس پوشیده تنش بود سر راه یکمی تنقلات خریده بودم که دستش دادم به خودش حسابی رسیده بود انگار مطمئن بود نمیتونیم کاری کنیم میخواست داغم رو تازه کنه بلوز گل بهی پوشیده بود و دامن مشکی که جنسش لخت بود و برامدگی کونش رو بیشتر نشون میداد ، رژ تیره آلبالویی و سایه همون رنگ زده بود وبوی صابون حمام و مامش تو هوا پیچیده بود به نظر من که از صد تا دختر جوون بیشتر میارزید سلام این صدای آرش بود که به سمتم میومد پسر جوونی که ته چهره عمه رو داشت با موهای بلند ولی سفید تر از اون بود و ریش و سبیلش هنوز در نیومده بود با قدی کوتاه و هیکلی متوسط یک شلوارک پرتقالی و تک پوش آستین حلقه ای تنش بود چیزی که جلب توجه میکرد حرکات و راه رفتنش بود که مثل دخترها قر میداد و میومد یکمی آشغال هم به دستش کرده بود دستبند و انگشترهای اجق وجق بهم معرفی شدیم و رفتیم تو هال نشستیم من روی زمین بودم و اون روی راحتی فهیمه ازمون پذیرایی میکرد و من و آرش گرم صحبت شدیم حرکتهای صورت گردش بیشتر به دخترها شبیه بود تا پسر ساله خصوصا وقتی یک چیز بدی میشنید گوشه لبش رو گاز میگرفت از هر دری صحبت کردیم شام آماده شد موقع خوردن شام قرار بر این شد که صبح ببرمش کلاس تقویتی ثبت نام کنه تازه گل کرده بود و طرفدار زیادی داشت ،ورودی میگرفتن ولی چون یکی از همکلاسیهام اونجا تدریس میکرد میخواستم واسطه بشه تا بدون ورودی ثبت نام کنه واین مسئله بهانه ای شد برای شب موندن من در اونجا که صبح به موقع برسیم من هم از خدا خواسته قبول کردم و دیدم فهیمه چشاش میخنده خوشحال بود که با هم هستیم هنوز هم بعد از اون همه سال برای هم تازگی داریم تلویزیون فیلم گذاشته بود و آرش مشغول دیدن فیلم شد تو اومدن رفتنش گاهی اوقات خودش رو بهم میمالید و مرتب بهم خیره میشد مو قع نشستن هم جوری یک لنگش رو بالا داده بود که رونهای سفیدش بیشتر نشون بده خیلی تو نخم رفته بود که من به بهانه چیزی رفتم آشپزخونه و از پشت فهیمه رو بغل کردم زیر چشمی نگاه کردو گفت : برو کنار میاد میبینه زشته روش باز میشه خم شدم سینه های سفتش رو گرفتم و چلوندم و سرمو خم کردم و عطر بدنش رو فرو دادم تنها چیزی که تو زندگیم میپرستم و اون رو دوست دارم عطر بدن فهیمه اس خصوصا وقتی تازه حموم رفته باشه یکمی بالاتر رفتم و گوشه لبش رو بوسیدم با دست زدم رو کپل چاقش ظرفهاش رو گذاشت تو آبریز کنار کابینت و با هم رفتیم بیرون فیلم که تموم شدساعت 11 بود رفتم مسواک بزنم دیدم فهیمه جای من و آرش رو توی اتاق خواب کناری انداخته و خودش آخرین کارهای خونه رو تمام کردو رفت که بخوابه من خونه های قدیمی ساز تهران رو دوست دارم یک جورایی بهم آرامش میده به محض رفتن تو رختخواب چشام گرم شد که آرش هم اومد چراغ رو خاموش کرد و کنارم تو جای خودش دراز کشید روش به طرف من بود و من تاق باز خوابیده بودم گفت : میخوای کمرت رو بمالم ؟ من چشام سنگین بود و با اکراه گفتم : نه خوابم میاد گفت : بزار بمالم خستگیت در میره من همیشه واسه دوستام میمالم به آرومی نوک سینهام رو با انگشت نوازش کرد مغلوب شدم بالشتش رو برداشت و اورد نزدیک من و پشتم رو دادم بهش برخورد دستش با تنم باعث شد تمام موهای بدنم سیخ بشه دستای نرم و لطیفی داشت از بالای کمرم شروع کرد وبه حالت نوازش پایین اومد خواب از سرم پریده بود واقعا تو کارش استاد بود و وقتی به زیر بغلم رسید آلتم شروع به بزرگ شدن کرد بهم نزدیکتر شد جوری که صدای نفساش رو میشنیدم به پهلو هام که رسید یواش یواش جلو رفت و دستش رو از روی پژامه به آلتم رسوند در طول این سالها یاد گرفته بودم که خاموش باشم و چیزی نگم تا جریان خودش جلو بره جوری که اگر بر میگشتم و شاکی میشدم مثلا بگه ببخشید دستم خورد شروع کرد به آرومی با سر کیرم بازی کردن و من خودم رو به خواب زدم بلند شد و حس کردم داره میبینه واقعا خوابم ؟ دستش رو به آرومی برد داخل پژامه و کیرمو تو مشتش گرفت شنیدم که یواش گفت : خیلی بزرگه با یک حرکت ناگهانی برگشتم سمتش و چشام رو باز کردم رنگش برگشت و هول شد زود خودش رو جمع و جور کرد گفتم : نمیخوای بزاری واسه بعد ولی هوس بد چیزیه وقتی سراغت اومد دیگه خودمو کشوندم سمتش وبه آرومی لبام رو رو لبش گذاشتم نفسش گرم بود دستش رو بردم و دور کیرم پیچوندم شروع کرد بازی کردن شرمش ریخته بود منم غرق بوسش کرده بودم خم شدم و گردنش رو بوئیدم عطر زده بود دستاش و نوع ور رفتنش بیشتر تحرکم کرد و کیرم به آخرین حد خودش رسیده بود بغل گوشش گفتم : تو دهنت نمیکنی ؟ نگاهش کردم با حرکت پلک چشم بهم حالی کرد که کارش رو خوب بلده روی 4 دست و پا یواش رفت سمت سامسونتش و از توش یک کیسه فریزر بیرون کشید تو تاریکی نمیدونم چی بیرون آورد ولی وقتی نزدیکتر شد تو نور ضعیف چراغ خواب هال دیدم رژ لب زده آخرش بود خم شد و لبام رو بوسید و زبونش رو داد تو دهنم مزه توت فرنگی رژش و زبون کوچیکو نرمش حسابی تحریکم کرد اومد پایین تر و نوک سینه هام رو لیسید چنان با احساس که تازه فهمیدم زنها چرا اینقدر به پستونهاشون حساسن خم شد و پتو رو کنار زد پژامه رو پایین کشیدو شروع کرد لیسیدن آلتم و بعد از مدتی یکدفعه سرش رو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن و لیسیدن و زبون زدن از همه بهتر ساک میزد حسابی تحریکم کرده بود و داشتم از گرما خفه میشدم با دوتا دست سرش رو از آلتم جدا کردم و آوردم بالا بوسیدمش وبرش گردوندم و یواش شلوارکش رو. پایین کشیدم اسلیپ سبز فسفری پاش بود کون سفید و گوشتیش بیرون افتاد خیلی از تن و بدنش بلوری تر بود و نرم مثل پنبه یکمی با کپلهای کونش بازی و نوازش کردم که بصورت عصبی گاهی پاهاش رو تکون میداد لاش رو باز کردم دیدم یک سوراخ بزرگ و صاف صورتی تیره خودنمایی میکنه صاف و بدون پرز سوراخش رو با انگشت قلقلک دادم و وسط دوتا پاش نشستم.یکمی آلتم رو خیس کردم و آب دهنم رو ریخنم تو سوراخش و به آرومی خمش کردم و سرش رو گذاشتم در آستانه دخول آروم گفت : یواش یکمی درد داره فشار دادم و سرش رو دادم تو گرمای تنش رو مثل دماسنج حس کردم بیشتر فشار دادم که گفت : بسه همین اندازه کافیه و من تلمبه رو شروع کردم سرش رو لای دستاش پوشونده بود بالشتم رو از کنار دستم آوردم بلندش کردم و زیر پاش گذاشتم که بالا بیاد اینکار رو از دخترها یاد گرفته بودم و برای راحتی کار معمولا اینجوری میکردن یکمی باز سوراخش رو لیز کردم و هل دادم تو فکر کنم بیشتر رفت که ناله اش بلند شد من با حس تلمبه میزدم و گاهی اوقات یک یواشششی میگفت سرش رو از روی دستاش بالا آوردم و گوشه لبش رو بوسیدم زبونش رو داد تو دهنم و من شروع کردم مکیدن زبونش و حرکتم رو شدید تر کردم بشدت ناله میکرد کنار گوشش گفتم : هیس الان عمه بیدار میشه و اون بیتفاوت ناله میکرد سرم رو بالا آوردم که خشکم زد بله فهیمه با یک لیوان آب تو دستاش در حالی که لبخند مرموزی رو لباش بود و چشماش شهوتی بود نگاهمون میکرد تا خواستم رو زانو بلند بشم انگشتش رو گذاشت رو لبش که صدام در نیاد آروم لیوان رو گذاشت زمین واز پشت تو تاریکی اومد پشتمون آرش با صدای آمیخته از شهوت و لرزون گفت : چرا معطلی تمومش کن فهیمه هم بغل گوشم گفت : میدونستم که از این هم نمیگذری چکارت کنم عاشقتم و کار عاشقم تحمله مونده بودم دهنم رو باز کردم که بگم من مقصر نبودم که با دستش هلم داد جلو و گفت : زودتر تمومش کن حیونکی درد داره حق داشت عمه بود دلش میسوخت از پشت همزمان با تلمبه زدن من بیضه هام رو فهیمه شروع به مالوندن کرد لیزی کون آرش رفته بود و بیشتر خودم رو تو اون حس میکردم دستم رو بردم و بزحمت آلتش رو گرفتم یک کیر باریک و قلمی که نوک تیز بلند شده بود به آرومی کیرش رو نوازش میکردم گرمم شده بود و بخاطر بازیهای فهیمه لذتم بیشتر شده بود خم شد و همزمان با بازی با بیضه هام لباش رو رو لبام گذاشت شما جای من چه حسی داشتید کون به این سفیدی و گوشتی وکنارش عمه خوشگلش بهتون حال بده تصورش هم لذت بخشه زبونم رو بیرون گذاشتم تا فهیمه لیسش بزنه و بمکه یکدفعه فهیمه چنگ زد و بیضمو سفت چلوند و و زبونش رو بزور تو دهنم کرد آب گرم و سیالم به آرومی خارج شد و بریده بریده و با لذت تو کونش ریخت .فهیمه از حرکت بیضه هام و ثابت شدن کیرم فهمیده بود و به آرومی نوازش میکرد و من داشتم غرق لذت خودمو با فشار اون تو خالی میکردم تو همین حین آرش بزحمت کونش رو باز و بسته میکرد و بشدت در خالی شدن منی من کمک میکرد ناله هاش تبدیل به لذت شده بود و آه میکشید تو اوج لذت بودم که دستم خیس شد فهمیدم اون هم ارضا شده از رسیدن آب کسی به بدنم چندشم شد تو همین حال کمش کردم خودش رو با من خالی کنه کف دستم به اندازه یک قاشق آب جمع شده بود که فهیمه کنار گوشم آروم گفت : نزار بلند شه آبروریزی میشه خوب که خالی شدم کمرش رو گرفتم و خم شدم و گردنش رو بوسیدم دستم رو بیرون آوردم میخواست بلند شه و سرشو از دستاش بلند کرد که با فشار دست مانع شدم کیرم رو که بیرون آوردم مقداری از آب غلیظ باهاش بیرون ریخت خودشو یکمی بالا داد و دستشو از لای پاش زیر چاک کونش گذاشت تا اضافه آب من بیرون نریزه فهیمه رو نگاه کردم چشاش خمار بودو به دست من و کون آرش خیره شده بود آب تو مشتم رو تو دست آرش مالیدم یواش چونه فهیمه رو بوسیدم و خمش کردم سمت کون آرش تمام اینها تو چند لحظه انجام شد فهیمه برگشت و نگاهم کرد با حرکت لبام بهش گفتم : میتونی استفاده کنی و زبون زیباش رو بیرون آورد و آبی رو که کف دست آرش (مخلوطی از منی من و آرش )ریخته بود لیسید آرش باز میخواست سرش رو بلند کنه که بهش گفتم : یکمی تحمل کن الان بلند میشی بزار کارم تموم شه فهیمه زبون سفیدش رو تو دهنش میبرد و مجددا میلیسید شورت و پژامه رو با هم دادم بالا و برگشتم فهیمه با زبونش آب من رو از کونش بیرون میکشید و آشکارا سوراخ کون آرش رو میمکید صدای مکیدنش بلند بود و هر بار حبابی از سوراخش بیرون میزد میدونستم که از این کار خوشش میاد و به اوج لذت میرسه گردنش رو بوسیدم و با اشاره دست بهش گفتم بره بلندشد و به تندی بیرون رفت حالت فهیمه رو گرفتم و بهش گفتم : میتونه بلند شه یکمی مکث کرد و برگشت تو چشاش شیطنت موج میزد با دستمال کونش رو خشک کردم و دستمال رو دستش دادم بلند شد و باز هم نگاهم کرد گفت : کسی اینجا بود ؟ نگاهش کردم و گفتم : مگه کسی غیر از ما اینجاست ؟ گفت : نه به نظرم اومد یکدفعه رو زانوهاش بلند شد و لباش رو تو لبام گذاشت ومن هم ناخواسته بوسیدمش مثل یک زن گفت : میای بیرون شلوارکم رو با خودت بیار مرسی بلند شدم و پشت سرش بیرون رفتم دم درب دستشویی شلوارکش رو دستش دادم و برگشتم تو هال فهیمه نوک پا بیرون آمد و گوشه لپم رو کشید و گفت : امشب دو مزه بود نه بار آخرت باشه که سهم منو میدی به کس دیگه خوب دوستش داشتم اعتراف میکنم تنها کسی بود که همیشه تا اوج لذت همراهیم میکرد و بی پروا بود رفتم تو حموم و سرپا شاشیدم و آلتم رو شستم موقع برگشتن آرش تو رختخواب بود و پشتش به من بروی خودم نیاوردم و ولو شدم نفهمیدم کی صبح شد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#39 | Posted: 21 Apr 2012 07:14
منشی خوشگل فروشگاه
اولا سال نو رو به همه دوستان تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی براتون باشه؛دوس ندارم کلیشه ای بنویسم فحش ندین حداقل به خاطر سال نو؛ببخشید ولی داستان طولانیه اگه تخمی هم بود تا آخرش بخونید؛چون اولین بارمه نمیدونم چطور باید بنویسم تا مورد پسند شما عزیزان باشه؛ظاهر و باطن همینه؛
مقدمه:
اسمم مانی19سالمه، قدم176و وزنم65 و پوستم سبزه هستش؛قیافم با کمی ارفاق از معمولی بهتره؛یه دوست دارم که اسمش بهزاده و یه پسر خوش قیافه و سوپر فشنه؛قدش185 و وزنش حدود68هستش؛من تابستونا تو فروشگاه(چون مغازه نسبتا بزرگه میگم فروشگاه) پسر داییم مجید کار میکنم که 11سال ازم بزرگتره خونش طبقه بالای فروشگاهه(مجید وضع مالیش توپه)؛
و اما داستان:
داستان از اونجایی شروع شد که مجید یه منشی برای فروشگاه استخدام کرد؛منشی یه دختره خوشگل و خوش اندام به نام راحله بود؛من بیچاره هم که مجبور بودم که تمام مشخصات جنسا رو بهش توضیح بدم انقد فک زدم که دهنم کف کرد؛خلاصه دختره باهوش بود و بعد یه هفته کارو نسبتا یاد گرفت؛هر از گاهی هم دوستاش میومدن و بهش سر میزدن؛یکی از این دوستاش یه دختره کوتاه قد و سبزه به اسم نسرین بود که قیافش درحد متوسط بود؛روزها گذشت و پاییز رسید و مدرسه ها باز شد؛من دیگه گاهی اوقات بعد از ظهرها میرفتم فروشگاه که کم و کسری انبارو یادداشت کنم تا سفارش بدیم از کارخونه برامون بفرستن؛یه روز که تازه از مدرسه اومده بودم خونه دیدم مجید زنگ زد و گفت که راحله رو اخراج کرده و به جاش قراره نسرین منشی جدیده فروشگاه بشه،عصری بیا و توضیح کارشو توضیح بده بهش؛منم ساعت5رفتم فروشگاه و دیدم که نسرین هم اومده؛چون قبلا زیاد فروشگاه میومد از راحله کارو یاد گرفته بود؛کمی که توضیح دادم متوجه شدم خودش یاد گرفته؛اینم بگم که وقتایی که من فروشگاه بودم مجید با خیال راحت میرفت و به کارای بیرون از فروشگاهش میرسید؛روزا میگذشت و منم دو سه روز یک بار میرفتم فروشگاه؛گاهی اوقات هم چن روز پشت سرهم میرفتم فروشگاه؛منم با نسرین صمیمی شده بودم و باهم راحت بودیم؛چون قلقش دستم اومده بود میدونستم که حشریه برا همین جک های سکسی موبایلمو براش میخوندم؛وقتی ازش دفتری چیزی میخواستم موقع دادن دفتر دستشو به دستم میمالید؛یه روز که با بهزاد تو خیابون بودم بهم گفت که با دوس دخترش سر سکس بهم زده و...چون بهزاد بامرام بود گفتم صبر کن اگه قسمت باشه یه کوس گیر آوردم؛یه روز بهزادو با خودم بردم مغازه تا نسرین رو ببینه؛ازش زیاد خوشش نیومد و با شوخی در گوشم گفت سرش گونی میکشیم و میکنیمش؛مهم سوراخشه؛دختره از وقتی بهزادو دیده بود هی راجع بهش ازم سوال میکرد؛قضیه رو به بهزاد گفتم؛قرار شد چن باری بهزاد بیاد فروشگاه تا رو مخ دختره کار کنیم که به دلایلی نتونست بیاد؛چن هفته بعد وقتی من و دختره تنها بودیم بهش گفتم میشه بهت اعتماد کرد؟گفت آره؛قلبم داشت تند تند میزد؛با تته پته کردن گفتم تا حالا سکس کردی؟یه لحظه تو چشام زل زد و بعد گفت نه؛منم که احساس کردم بدش نمیاد گفتم دوس داری سکس کنی؟گفت:حالا کو کسی که بخواد با من سکس کنه؛منم سریع گفتم مثلا من؛نظرت چیه؟گفت مکان داری؟گفتم جور میکنم؛گفتم با دو نفر چطور؟بهزاد هم باشه؛با لبخند گفت مگه من جندم؟تازه اولین بارمه؛چون از بهزاد خوشم میاد قبوله؛فقط یه شرط داره؛از کون میدم؛گفتم قبوله؛قرار شد بعدا زمان و مکانشو بهش بگم؛به بهزاد گفتم چی اتفاق افتاد؛گفتم مشکل مکانه!تو سراغ نداری؟گفت نه؛بعد یکی دو روز مجید گفت قراره 25اسفند با زن و بچش برن شمال و تا پنجم ششم فروردین اونجان؛برادره زن مجید اونجا یه ویلا داره و میخواستن اونجا بمونن)؛خلاصه شانسمون زد و بالاخره مکان جور شد؛با دختره و دوستم هماهنگ کردم؛مجید رفت و چون روز اول مشتری زیاد بود قضیه کنسل شد؛چون خیلی خسته بودیم؛شب دوش گرفتم و به کیرم صفا دادم؛صب که به فروشگاه رفتم(اون چن روز رو خودمون مدرسه رو تعطیل کرده بودیم) به دختره گفتم عصر آماده باش.عصری یه ساعت و نیم فروشگاهو زودتر بستم و دختره رفت تو انبار فروشگاه؛منم دم در وایسادم تا بهزاد بیاد که دیدم اومد؛سریع در انبارون باز کردیم و رفتیم تو؛بهزاد سریع دختره رو بغل کرد و لباشو میخورد؛منم داشتم لباسای دختره رو در می آوردم!دختره لخت لخت شد؛منم همینطور؛بهزاد ولش کرد و لباسای خودشو در آورد؛من سینه های نسرین رو میخوردم وبهزاد کوسشو؛ صدای ناله هاش پیچیده بود تو انبار؛ نشستم روی جنسای انبار و گفتم ساک بزن؛با اکراه کیرمو کرد تو دهنش چن تا که مک زد دیدم داره آبم میاد گفتم بیخیال بریم سر اصل مطلب؛از تو کیفش کرم در آورد داد بهم؛بهزاد گفت وایسا برام ساک بزنه بعد؛5دیقه برا بهزاد ساک زد و منم بیکار وایساده بودم؛بهزاد کرمو گرفت و به دختره گفت قنبل کن؛بعد کرمو برداشت مالیب به سوراخ دختره و با یه انگشت آروم کرد تو که دختره دیگه صدای نفساش بلند شده بود و آه آه میکرد؛بعد دو انگشتی کرد تو و بعد سه انگشتی؛گفت کدوممون اول کنیم؟با شوخی گفتم با سنگ کاغذ قیچی تعیین کنیم که یهو سه تامون خندیدیم؛فرزاد برد ولی گفت تو اول بکن چون تو جورش کردی؛منم گفتم دمت گرم و کرم زدم به کیرم و کیرمو که 14سانته گذاشتم دم سوراخش و کم کم دادم تو.که دختره آه آه میکردو حشری ترم میکرد؛بهزاد کیرشو کرد تو دهن دختره؛منم کم کم شروع کردم به تلنبه زدن؛یه حالی میداد که نگو؛سرعتو بیشتر کردم گفتم آبم داره میاد؛میخوری؟کیر بهزادو از دهنش بیرون کرد گفت نه بریز رو کمرم؛خلاصه کیرمو از کونش در آوردم و آبمو خالی کردم رو کمرش و بعد کوسشو لیس زدم که یه لحظه دیدم روناش لرزیدن و آبش ریخت رو زبونم؛بی حال افتادم رو زمین و سینه های دختره رو میخوردم دیگه نوبت بهزاد بود که بکنه که بهزاد تلنبه زدو زد و آبشو خالی کرد تو کونش؛دختره یه آه بلند کشید و گفت چقد داغه!بعد سریع خودمونو تمیز کردیم و با لباسامونو پوشیدیم و با احتیاط فلنگو بستیم تا کسی نبینتمون؛
بالارفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود؛
ولی واقعا فروشگاه خالی شده؛جلق زدن بسه؛تصمیم گرفتم دختره رو بکنم؛واقعا حشریه؛تا ببینیم قسمت چیه!خواهشا به خانواده فحش ندین چون اونا گناهی ندارن؛
خاک پاتونم؛
کفتار پیر عرض ارادت دارم؛
روزگار به کامتون
     

#40 | Posted: 21 Apr 2012 07:15
سمیرا منشی هوسناک

من به همراه دوستم شرکتی رو تازه تأسیس کردیم که دوستم به دلیل اینکه خونش تهران بود هر چند روز یکبار سری به دفتر می زد ولی من هر روز قرار بود به عنوان مدیر دفتر حضور داشته باشم. اولش چون کارمندی نداشتیم به خرید تجهیزات و لوازم اداری گذشت تا اینکه وقت استخدام شد. ما هم برای شروع تصمیم گرفتیم یک منشی استخدام کنیم پس آگهی دادیم و شروع به راهنمایی تلفنی متقاضیان کردیم تا این که یک روز که من دفتر بودم چند نفر باهام قرار گذاشتن برای استخدام بیان. من اون موقع 20 سالم بود و تا به حال سکسی نداشتم ولی خیلی هات و در آرزوی کردن کس. چند نفر اومدن شروع به مصاحبه کردم از لای در دیدم نوبت یه کس شاخ شده که سینه های توپی داره و خیلی هم جیگره. وقتی خواست بیاد داخل ازش خواستم نفر آخر بیاد. وقتی نوبتش شد بهش گفتم از فردا کارت شروع میشه. سمیرا یه دختر سفید 27 ساله در حدود 50-60 کیلو وزن، با سینه های خیلی بزرگ، قد متوسط، کون برجسته، خوش پوش و خوشگل. چند روزی گذشت و من باهاش تو دفتر تنها بودم. یه روز که داشت میرفت خونه می بینه کیف و وسایلش رو از ماشینش زدن و ازم می خواد با هم بریم کلانتری. من هم رسوندمش و منتظر شدم کاراش انجام بشه وقتی تموم شد خداحافظی کردیم. این اتفاق باعث یکم نزدیکی ما شد. فردا پنجشنبه تا ظهر دفتر بودیم و بعد گفتم اگه کاری نداری بریم یه دوری بزنیم تو شهر که اونم گفت باشه. وقتی رفتیم گفت بریم جاده (چالوس) من یه جای خوب میشناسم. وقتی رفتیم اونجا نشستیم و چایی خوردیم اونم درد و دل می کرد که از نامزدش جدا شده و نامردی دیده و خیلی ناراحته و منم سینه و کونش رو برانداز می کردم و با خودم شرط کردم این کس رو امروز باید بکنم.

موقع برگشت گفتم یه سر بریم دفتر من چندتا وسیله بردارم. وقتی رفتیم بالا نشستیم تا من کارام رو (الکی) انجام بدم بهش گفتم مانتوتو در بیار راحت باش اونم قبول کرد. وای نمی دونید چه حالی داشتم وقتی با تاپ و شلوار جین دیدمش. کیرم راست شد ولی چون پشت میزم بودم معلوم نبود. اونم جلوی میز رو صندلی نشسته بود. گفت می تونم سیگار بکشم؟ منم گفتم اوکی. وقتی سیگار می کشید دوست داشتم همونجا می پریدم بغلش و سینه هاشو می خوردم. بهش گفتم سمیرا با حرفایی که امروز زدی خیلی ناراحت شدم و دوست دارم بغلت کنم. میشه؟ اونم با خنده دستاشو باز کرد و اومد سمت من پشت میز. منم پاشدم از صندلی و بغلش کردم محکم. نشستم رو صندلی گفتم بشین رو پاهام اونم نشست. نمیدونید چه کون نرمی داشت. کیرم زیرش بود ولی احساس سنگینی نمی کردم. فهمید که کیرم زیرش راست شده. سینه هاش جلوی چشم بود. گفتم می تونم بوست کنم؟ خندید و منم اول تپشو بوس کردم بعد لبمو گذاشتم رو لبش اونم همراهی کرد. همزمان دستم رفت سینهای توپشو گرفتم تو دستم. صدای نفسامون بلند شد. از پشت تو همون حالت دستمو کردم از پشت تو شلوارش و کونشو لمس کردم و مالیدم. حشری شده بودیم هر دو اساسی. دستمو بردم تو سوتینش و سینهاشو کشیدم بیرون و شروع کردم نوکشونو خوردن. نمی دونید چه حالی می داد. 10 دقیقه خوردم بعد بلندش کردم و چسبوندمش به دیوار اتاقم و کیرمو از روی شلوارش میمالوندم روی کسش و دستم از پشت داشت لمبرای کونشو می مالوند. شلوارشو کشیدم پایین. واییییی چی می دیدم. یه کون سفید و درشت و برجسته و کس تمیز و خیس! شلوار منو از پام در آورد و منم گذاشتمش لای پاهاش و مالیدم لای کس و کونش. بعد بردمش نشوندمش روی صندلی و کیرمو گرفتم جلوی دهنش اونم نامردی نکرد و یه ساک حرفه ای زد. معلوم بود نامزدش حسابی تو مدت نامزدی گاییده بودش چون خوب بلد بود. بعد 5 دقیقه ساک زدم منم رو همون صندلی پاهاشو از هم باز کردم و نشستم و یه کس لیسی حسابی کردم. چوچولشو که میمالیدم و انگشت می کردم تو سوراخ کسش داشت دیوونه میشد. بعد از 3 دقیقه ارضا شد و لرزید. بلندش کردم روی میز مدیریتی پاهاشو باز کردم و آروم کیرمو هل دادم تو کسش. آااااهی کشیدیم و منم شروع به تلمبه زدن کردم. سرعتمو هی بیشتر و بیشتر می کردم و اونم فقط میگفت جووون بکن کسمو.... کسم مال تو.... 15 دقیقه شد تلمبه زدنم که خسته شدم و دراز کشیدم رو زمین روی جعبه کارتنی که انداخته بودیم و گفتم بیا بشین روش. اونم اطاعت کرد و اومد کیرمو گرفت و هدایت کرد تو کسش. من تو فضا بودم وقتی میدیدم اون کس با اون سینه های بزرگ و سفید و به اون خشگلی داره رو کیر من بالا پایین می کنه. سینه هاشو می مالیدم. سرشو آوردم پایین در حالی که تو کسش تلمبه می زدم لباشو می خوردم. بعد از 10 دقیقه داشت آبم می اومد که بهش گفتم پاشو بخواب جای من. به محض اینکه خوابید رو صورتش چندتا کف دستی زدم و آبم و با فشار تمام ریختم رو صورتش و توی موهاش. خیلی بهمون حال داد. بعد از اون هم چند بار دیگه کردمش تا اینکه با نامزدش آشتی کرد و استعفا داد و رفت.
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.