| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین »  
#31 | Posted: 14 Mar 2012 04:55
پروین بود که داشته یواشکی ما رو می پاییده رنگ تو چهره اش نبود مثل گچ سفید شده بود و آشکارا تنش میلرزید نمیدونستم چکار کنم عرق سردی کردم برگشتم و به فهیمه گفتم : نابود شدم فهیمه که چشاش گرد شده بود تقریبا فهمید که موضوع از چه قراره جواب داد : هول نکن بلاخره یک جوری میشه خونسرد باش باهم بریم بیرون باهم از آشپزخونه بیرون آمدیم من حسابی جا زده بودم ظرف میوه تو دستای فهیمه بود و بزحمت خودمون رو خونسرد نشون میدادیم و از اون خنده های بی معنا روی لبامون بود .پروین آشکارا میلرزید و رنگ به چهره نداشت سعی میکرد بی تفاوت باشه ولی نمی تونست یک گوشه کز کرده بود و دستاش رو زیر بغلش گذاشته بود نقشه ها و چیزای دیگه بهم ریخته بود نزدیکش شدیم وبه کاغذای درهم نگاه کردم و گفتم : تموم شد ؟ جوابی نداد با دست بازوش رو گرفتم که بنشونمش بتندی دستمو پس زد و فریاد کشید : بمن دست نزن بی حیا نگاهش کردم صداش میلرزید مونده بودم که چکارکنم فهیمه بی خیال از همه چیز بساط پذیرایی رو مهیا میکرد روبروی ما بروی راحتی نشست و با لحن گرم و نرمی بی پرده گفت : پروین خانوم راستش من نمیدونم شما نسبت به پسر خاله گرامیتون چه حسی دارید ولی خوبه که یکمقدار منطقی باشید و قدرت تجزیه و تحلیل مسائل اطرافتون رو داشته باشید پروین هاج و واج نگاه میکردوسط صحبتهاش یکدفعه پروین زد زیر گریه و بلند گفت : شما همتون نجسید و رو به من کرد و گفت : نامرد منو زودتر از این خراب شده بیرون ببر من که تا اون موقع نظاره گر ماجرا بودم نمیدونم چطور شد دلم سوخت با اینکه تا بحال بصورت جدی در مورد ازدواج با اون فکر نکرده بودم ولی احساس کردم آیندش خراب شده یعنی اون اینطور فکر میکنه گفتم : بشین میریم تازه مگه چی شده اولا : فهیمه بلند شد و به سمتش اومد و با فشار دست روی راحتی نشوندش یکمی مقاومت کرد ولی نشست صورتش خیس بود و دستاش رو جلوی صورتش گرفته بود و هق هق میکرد گفت : ما علاوه بر اینکه همکار هستیم مدتیه که بصورت شرعی عقد موقت کردیم –این آخری رو بلوف زد- بلاخره هر مردی نیازهایی داره که باید یک جوری جبران کنه ضمن اینکه تو هم باید موقعیت اون رو درک کنی حالا حالا وقت داره برای ازدواج تازه این پیشنهاد من بود و کلی حرفهای دیگه موهاش رو نوازش میکرد کم کم پروین رام شد و آروم اشکاش رو پاک میکرد من هم ایستاده بودم لبه راحتی و نگاه میکردم فهیمه بلند شد خوب بلد بود رام کنه لباس بیرونش رو پوشید و با سر اشاره کرد آماده شو بریم همه باهم از خونه بیرون زدیم و بدون مقصد حرکت کردیم پروین از همون عقب ماشین گفت : من رو برسونید خونه توی راه فهیمه خیلی باهاش صحبت کرد سرکوچه که رسیدیم قبل از پیاده شدن بهش گفت : این رو مثل یک راز تو سینت نگردار با بیان اون هیچ چیزی دستگیرت نمیشه چون نمیتونی ثابتش کنی مفهومه ؟پروین جوابی نداد حتی درب ماشین رو نبست فهیمه گفت : دنبالش برو ولی زیاد به پرو پاش نپیچ من هم خداحافظی کردم و گفتم : باهات تماس میگیرم فهیمه رفت و ما هم سمت خونه حرکت کردیم سکوت محض بود و از اون شادابی اولیه خبری نبود سریع راه میرفت و هول بودگفتم : آهسته تر برو باهم برسیم واون بیتفاوت جلو میرفت یکدفعه برگشت و به تندی بهم نگاه کرد و گفت : حالا فهمیدم پراید کارهای شرکت و خیلی پستی تو کوچه دستشو برد بالا بزنه تو گوشم که تو هوا دستش رو گرفتم و پیچوندم دیگه کفرم دراومده بود ظهر تعطیل بود و پرنده پر نمیزد گفت : آخ آخ دستمو ول کن بی ناموس دستمو شکستی گفتم : به جهنم دیگه طاقت تو و خونواده ت رو ندارم الان میرم بالا حالیت میکنم درب رو باز کردمو هلش دادم تو خونه پله هارو یکی دوتا بالا رفتیم و موقع زنگ زدن نگاهم کرد خیلی معصوم بود بدجوری ضد حال خورده بود باز هم دلم سوخت و سرد شدم سرشو تو دستام گرفتم و نوازش کردم اشکاش ناخوداگاه میریخت و من به شانس بدم لعنت میفرستادم اون روز میتونست روز خوبی باشه آگر با هم تو که رفتیم میز رو داشتن میچیدن سلامی کردم همه جواب دادن و با خوش آمد خالم رفتم تو اتاقم پدرم هنوز گرم بازی بود سریع پروین رفت دستشویی بیرون که اومد سرو صورتش رو شسته بود ولی رد گریه بروی چشای پف گرفتش پیدا بود خاله زیر زبونی گفت چی شده ؟ با سر اشاره کرد هیچی سر میز نهار درست جایی نشست که روش تو روی من نباشه برعکس خواهر چاق و چلش روبروم نشست و از همون اول هی با پاش بهم میزد و با حرکات چشم و ابرو میخواست از موضوع سر در بیاره محلش نمیزاشتم پروین نتونست نهار بخوره وسطای نهار حالش بد شد و رفت دستشویی بالا اورد همه رفتن طرفش رنگش مثل گچ سفید شده بود همه دستپاچه شده بودن بیرون که اومدخالم نگاه کنجکاوی بهم کرد و با اخم درحالی که آب قند دستش میداد گفت : کجا بودید چی شده ؟ صدای ضربان قلبم رو میشنیدم گفتم : هیچی بابا رفتیم خونه خانوم مبارکی داشتن درد دل میکردن که یکدفعه دلش شکست و یکمی هم گرما زده شده مامانم گفت : آخی چه دلی داره دخترم و مهین با حالتی بغل گوشم گفت : آره جون عمت بلندش کردن رفت روی تخت من دراز کشید و خوابش برد نهار زهر مار شد منم خسته بودم ولی تحمل کردم بعداز نهار یکدفعه همه تصمیم گرفت برن بهشت زهرا زنگ زدن آژانس ماشین بیاد و لباس پوشیدن زنها تو فکر پروین بودن و بنا شد خواهرش پیشش بمونه به منم اصرار کردن بلند شو بریم محل نزاشتم سرم داشت میترکید پدرم آخرین نصیحتها رو کرد : خونه رو نیندازی بری بیرون دو تا دختر رو تنها بزاری ما شاید دیر بیاییم هر جا خاستی بری بزار ما بیاییم بعد و رفتند صدای حرکت ماشین که اومد یکمی راحت شدم مهین رفته بود تو اتاقم و بالشت و ملافحه انداخته بود پایین تخت بخوابه منم شلوارکم رو پوشیدم و تک پوش رو در آوردم و لخت رفتم رو کاناپه ولو شدم یکی از بالشتهای تو کمد رو آوردم و زیر سرم گذاشتم تو خنکای کولر چشام سنگین شد .با نوازش دستی بروی موهام سینه ام چشام رو بزحمت باز کردم مهین بود همون دخترک پرادعا حالش رو نداشتم گفتم : تروخدا بیخیال شو برو بخواب ساعت چنده ؟گفت : حدود 4 بیدار نمیشی ؟ گفتم : نه بلند گفتم که منصرف بشه تنش بوی خاصی میداد مثل شیر خشک اونقدر نزدیک بود که بوش رو حس میکردم گفت : حداقل بگو ببینم چی شده ؟ و با نوک سینه هام بازی میکرد قلقلکم میومد بزور نگاهش کردم : بتو چه مگه فضولی ؟ شروع کرد التماس کردن حس کنجکاوی دیونش کرده بود خواب از سرم پرید همونطور ژولیده نیم خیز شدم و تو موهاش فرو رفتم تقریبا روم خم شده بود و چاک سینه های درشت و زردش رو تا کرست مشکیش میدیدم سرم رو مثلثی بروی دستم گذاشتم و بدم نیومد که یکمی باهاش شوخی کنم رژ لب شاه توتی رو تازه کرده بود و یکمی چشاش رو کشیده بود جذاب شده بود به صورت گردش نگاه کردم موهای صورتش رو دکلره کرده بود وگفتم : اگه بگم جاش چی میدی با شیطنت نگاهم کرد و چشاش برقی زدو گفت : مثلا چی میخوای ؟ گفتم : یک بوس داغ خودش رو پس کشید و گفت : برو گمشو تازه گیا خیلی پر رو شدی هاااااا گفتم : نمیدونم خودت تصمیم بگیر یکیمی فکر کرد و گفت : حالا تو بگو گفتم : نشد اول گفت : لوس بنظرم اومد این آخری رو جور دیگه ای با ناز ادا کرد خواست بلند شه بره با دست کمرش رو گرفتم گفت : ولم کن بزار برم میخوام به پروین سر بزنم میام گفتم : حلا که خواب رو از سرم پروندی ؟ بشین کارت دارم نشوندمش هیکل چاقش مانع از حرکت اضافه میشد سرمو بردم جلو و لپاش رو با خنده بوسیدم گفت: خیلی کثیفی تف تفیم کردی حوصله این بچه بازیها و ناز خریدنها رو نداشتم یک جوری دلم میخواست انتقام بگیرم همین جور الکی؟ میخواستم آتویی داشته باشم دستم رو دور بدنش حلقه کردم و بلند شدم گوشتای بدنش رو ویشکون گرفتم و گفتم : ماشا الله هیکل نیست فیله اخمی کرد و زیر لب ریز گفت : خفه شو پیش خودم گفتم یا الان یا هیچ وقت بزور خودمو به لباش رسوندم و لباش رو رو لبام گذاشتم و بوسیدمش عجب با اون همه غروری که داشت مانع نشد فقط یکمی لرزید حس کردم اولین پسریم که بهش دست میزنم با زحمت فراوون بلندش کردم و روی کاناپه نشوندمش سر تپلش رو روی لبه بالای کاناپه خم کردم و لبام رو رو لبای برجسته و گوشتیش گذاشتم لباش رو جمع کرد تو بینی کوچیکش رو لیسیدم چندشش شد دستم رو بردم و روی کمرش گذاشتم و کم کم سروندم روی رونهای چاقش و از روی دامن مالیدمش چشاش رو بسته بود و نفس نفس میزد آهسته تی شرتش رو از دامنش کشیدم بیرون و بدنش رو لمس کردم گرم بود و لغزنده با اشاره دست من تکون محکمی خورد تحریک شده بود شکمش رو مالیدم و بالاتر رفتم سکوت مطلق بود و صدای تیک تیک ساعت میومد دستم به کرستش رسید و تیشزت رو بالاتر بردم وای عجب سینه های بزرگی گوشتی بودن و نرم اونقدر شل که زیر دستام در میرفتن کرست مشکیش رو دادم بالا از اون کیسه ای ها بود و توری دوتا سینه درشت با هاله قهوهای بزرگ و نوک گنده بیضی شکل سرم رو خم کردم و نوکشون رو لیسیدم آهسته و با حوصله تا بحال بعد از این همه سال حتی بفکرمون هم نمیرسید که با هم این کارها رو بکنیم فرصتهای بهتری داشتیم بدون اینکه پستو نهاش رو بمالم فقط نوکش رو لیس میزدم و سعی میکردم تو دهنم نکنم با دستم دامنش رو دادم بالا یکمی نیم خیز شد تا براحتی از زانوش رد بشه شکم سفید بزرگ و ناف گودش تو چش میزد دستمو بردم بالای رونهاش و وسط پاهاش رو یکمی مالیدم پاهاش رو جمع کرد وبه سختی گفت : بسه میخوام برم دروغ میگفت حتی اگه دلش میخواست نمیتونست نوک سینش رو تو دهنم کردم و در حین لیسیدن مکیدم پاهاش شل شد و من دستمو وسطش بردم از روی شرت خیس و چسبناک بود شروع کردم مالیدن و بغل گوشش گفتم : نترس تا حدش پیش میریم شل تر شد برش گردوندم و با یک حرکت شورتش رو تا زانوهاش پایین کشیدم رو دسته کاناپه خم شده بودودوتا لمبه بزرگ و سفید و گوشتی با چاک بلند به آرومی لای پاش رو باز کردم کس سفید و صورتی بزرگ و چسبناک ووو شهوت آور تمیز تمیز ذاتن کم مو بود آب سفید لزجی وسطش بود مخالفتی نمیکرد بیشتر خمش کردم و سرمو بردم پایین و شروع کردم به آرومی لیسیدن وسط رو نهای پاش صدای ناله های حشریش بلند شد کمی کوسش رو از بیرون لیسیدم و چوچولکش رو مکیدم که کاملا پاهاش رو باز کرد بوی مخلوطی از عرق و ترشیدگی میداد بزحمت سوراخ کونش رو پیدا کردم و یکمی زبون زدم از این کار خوشم میومد بوی بدی نداشت ولی خسته کننده بود سرش رو برگردوند و گفت : بسه تمومش کن الان شلوارکم رو در آوردم و کیر بلند شدم رو که داشت منفجر میشد لای پاش گذاشتم وقت کون کردن نبود و حوصله نداشتم زود دستش رو برد روی کسش گذاشت اونقدر درشت بود که نمیتونستم تو بغلم جاش بدم دستمو بردم و سینه اش رو گرفتم و چنگ زدم شل شد کیرمو لای پاش گذاشت و پاهاش رو جفت کرد و با دست از جلو سرش رو می مالید گرمم شده بود بدن مهین عرق کرده بود و از سر و روش عرق میریخت به زحمت سینه هاش رو ول کردم و خودم رو بهش رسوندم و زیر گوشش رو بوسیدم و شروع کردم لاله گوشش رو خوردن گوشتای بغلش تو دستم بود بوی عرق میداد و خیس بود ولی شهوت مانع از لبه انگشترش سر کیرمو آزار میداد بهش به آرومی گفتم سریع درش آورد و من از فرصت استفاده کردم و جام رو درست کردم یک طرف بدنم زیر فشار هیکلش سر شده بود به آرومی تلمبه زدن رو شروع کردم دیگه آبی باقی نمونده بود ولی اصرار داشتم خودم رو خالی کنم بدنش آتیش بود و گرمای دستش با لمس مجدد کیرم آشکار شد دست چاق و گوشتیش رو دور آلتم حلقه کرده بود و با حرکتهای من با ناشی گری میچلوندش جوری که قرمز شده بود حرفی نمیزد و منتظر آخر ماجرا بود بدنم گرم شد میدونستم دیگه وقتشه زیر لب گفتم : ساک زدن بلدی ؟ گفت : چی چیییی؟ گفتم : هیچی بابا یکمی میکنی تو دهنت با زبون بلیسی مثل من امونش ندادم نشستم رو کاناپه و هلش دادم پایین افتاد زمین و برگشت و زانوزد جلوم با دست برام جلق میزد و با نوک زبون بازی میداد گفتم : بکن تو دهنت آبم داشت میومد خیلی صحنه شهوتناکی بود با بدن چاق وشکم گنده و پوست سفیدو نیمه برهنه روبروم نشسته بود و من داشتم خالی میشدم سرش رو کرد با کراهت تو دهنش و سریع بیرون آورد :شوره یکمی سرفه کرد وادامه داد ناشیانه میمکید گفت : نمیتونم یاد فهیمه افتادم که عاشق ساک زدن بود و با ولع شیره جونم رو فرو میداد خیس عرق بودیم گفتم : یکمی دستت رو خیس کن گفت : چه جوری ؟ گفتم : با آب دهنت یک تف ریز کرد کف دستش که تا برسه رو کیرم همش ریخت رو فرش ولی یکمی روان شد یکدفعه نقطه حساسم رو کشف کردم یک خال گوشتی درشت مشکی زیر پستون راستش بود که سفیدی بدنش رو بیشتر نشون میداد با دیدن اون دستمو بردم لای سینه هاش رو باز کردم که با رنگی پریده نگاهم کرد چشای شهلاش تو چشام گره خورد بسرعت و با فشار آبم بیرون پاشید وحشت زده کیرم رو رها کرد و نگاهش خیره شده بود به خروج منی من با دست خودم بیرون ریختمش با لذت روی عرق تنش لیز میخورد و روی موج شکمش متوقف میشد تمام چاک سینه اش پرشده بود و من با خروج هر قطره خودم رو سبکتر میدیدم دلم میخواست این آب درون بدنش حل بشه و اون رو حس کنه با یک دست سینه اش رو بالا نگر داشته بودم و خیره به خال خوشکلشو با یک دست خودم رو با تمام وجود ارضا میکردم گفت : چه گرمه دارم میترکم دستش رو زیر شکمش گرفته بود روی فرش نریزه تموم که شد کمرم یکمی درد گرفت یکمی از آب توی دستش رو که مثل ژله بسته شده بود با انگشت گرفتم و با خنده روی نوک بینی و نوک بیضی پستونهاش مالیدم دلم میخواست پستوناش رو بخورم داشت از حال میرفت بلند شدم و سر کیرم رو با شونش تمیز کردم و با خنده گفتم : نمیخوای از شیره زندگی من بخوری ؟ زبون بارکش و قرمزش رو درآورد و زبون زد گفت : آخ چه تلخه شورتمو دستم گرفتم و بلندش کردم دستش رو مشت کرده بود که آبم بیرون نریزه اون سمت دستشویی رفت و من سمت حموم برگشتم حوله حمام رو از بالکن بیارم .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#32 | Posted: 27 Mar 2012 02:36
عصر جمعه بود که زنگ زدم به فهیمه حوصله ام سر رفته بود نه تلویزیون برنامه داشت و نه ماهواره از اون جمعه های کسل کننده و دلگیر،نمیدونستم چکار کنم بعد از حال و احوال گفت : یک مزاحم اینجاست که البته زیاد هم غریبه نیست با کنجکاوی پرسیدم : کیه ؟ گفت : برادر زاده خدابیامرزمه مدتی ازش بیخبر بودم تازه از شهرستان اومده کلاس تقویتی بره سالشه دیگه مرد شده اول نشناختمش خوب شد یاد من افتادن یادشون افتاد که دو تا عمه تو تهران دارن پرسیدم : اسمش چیه : گفت :آرش راستی اگه دلت میخواد میتونی بیای اینجا منم دلم گرفته فقط به آرش میگم که از بستگان دور هستی وهمکارمی زیاد سخت نگیر بیا کلی اصرار کرد منم از خدا خواسته بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم سر کوچه ،حوصله سوار و پیاده شدن نداشتم تا یک شخصی اومد داد زدم : درب بست و چنان ترمز کرد که لاستیکش داشت میترکید خونه که رسیدم از کلید خودم استفاده نکردم و زنگ زدم فهیمه اومد برای اینکه ضایع نشه روسری و لباس پوشیده تنش بود سر راه یکمی تنقلات خریده بودم که دستش دادم به خودش حسابی رسیده بود انگار مطمئن بود نمیتونیم کاری کنیم میخواست داغم رو تازه کنه بلوز گل بهی پوشیده بود و دامن مشکی که جنسش لخت بود و برامدگی کونش رو بیشتر نشون میداد ، رژ تیره آلبالویی و سایه همون رنگ زده بود وبوی صابون حمام و مامش تو هوا پیچیده بود به نظر من که از صد تا دختر جوون بیشتر میارزید سلام این صدای آرش بود که به سمتم میومد پسر جوونی که ته چهره عمه رو داشت با موهای بلند ولی سفید تر از اون بود و ریش و سبیلش هنوز در نیومده بود با قدی کوتاه و هیکلی متوسط یک شلوارک پرتقالی و تک پوش آستین حلقه ای تنش بود چیزی که جلب توجه میکرد حرکات و راه رفتنش بود که مثل دخترها قر میداد و میومد یکمی آشغال هم به دستش کرده بود دستبند و انگشترهای اجق وجق بهم معرفی شدیم و رفتیم تو هال نشستیم من روی زمین بودم و اون روی راحتی فهیمه ازمون پذیرایی میکرد و من و آرش گرم صحبت شدیم حرکتهای صورت گردش بیشتر به دخترها شبیه بود تا پسر ساله خصوصا وقتی یک چیز بدی میشنید گوشه لبش رو گاز میگرفت از هر دری صحبت کردیم شام آماده شد موقع خوردن شام قرار بر این شد که صبح ببرمش کلاس تقویتی ثبت نام کنه تازه گل کرده بود و طرفدار زیادی داشت ،ورودی میگرفتن ولی چون یکی از همکلاسیهام اونجا تدریس میکرد میخواستم واسطه بشه تا بدون ورودی ثبت نام کنه واین مسئله بهانه ای شد برای شب موندن من در اونجا که صبح به موقع برسیم من هم از خدا خواسته قبول کردم و دیدم فهیمه چشاش میخنده خوشحال بود که با هم هستیم هنوز هم بعد از اون همه سال برای هم تازگی داریم تلویزیون فیلم گذاشته بود و آرش مشغول دیدن فیلم شد تو اومدن رفتنش گاهی اوقات خودش رو بهم میمالید و مرتب بهم خیره میشد مو قع نشستن هم جوری یک لنگش رو بالا داده بود که رونهای سفیدش بیشتر نشون بده خیلی تو نخم رفته بود که من به بهانه چیزی رفتم آشپزخونه و از پشت فهیمه رو بغل کردم زیر چشمی نگاه کردو گفت : برو کنار میاد میبینه زشته روش باز میشه خم شدم سینه های سفتش رو گرفتم و چلوندم و سرمو خم کردم و عطر بدنش رو فرو دادم تنها چیزی که تو زندگیم میپرستم و اون رو دوست دارم عطر بدن فهیمه اس خصوصا وقتی تازه حموم رفته باشه یکمی بالاتر رفتم و گوشه لبش رو بوسیدم با دست زدم رو کپل چاقش ظرفهاش رو گذاشت تو آبریز کنار کابینت و با هم رفتیم بیرون فیلم که تموم شدساعت 11 بود رفتم مسواک بزنم دیدم فهیمه جای من و آرش رو توی اتاق خواب کناری انداخته و خودش آخرین کارهای خونه رو تمام کردو رفت که بخوابه من خونه های قدیمی ساز تهران رو دوست دارم یک جورایی بهم آرامش میده به محض رفتن تو رختخواب چشام گرم شد که آرش هم اومد چراغ رو خاموش کرد و کنارم تو جای خودش دراز کشید روش به طرف من بود و من تاق باز خوابیده بودم گفت : میخوای کمرت رو بمالم ؟ من چشام سنگین بود و با اکراه گفتم : نه خوابم میاد گفت : بزار بمالم خستگیت در میره من همیشه واسه دوستام میمالم به آرومی نوک سینهام رو با انگشت نوازش کرد مغلوب شدم بالشتش رو برداشت و اورد نزدیک من و پشتم رو دادم بهش برخورد دستش با تنم باعث شد تمام موهای بدنم سیخ بشه دستای نرم و لطیفی داشت از بالای کمرم شروع کرد وبه حالت نوازش پایین اومد خواب از سرم پریده بود واقعا تو کارش استاد بود و وقتی به زیر بغلم رسید آلتم شروع به بزرگ شدن کرد بهم نزدیکتر شد جوری که صدای نفساش رو میشنیدم به پهلو هام که رسید یواش یواش جلو رفت و دستش رو از روی پژامه به آلتم رسوند در طول این سالها یاد گرفته بودم که خاموش باشم و چیزی نگم تا جریان خودش جلو بره جوری که اگر بر میگشتم و شاکی میشدم مثلا بگه ببخشید دستم خورد شروع کرد به آرومی با سر کیرم بازی کردن و من خودم رو به خواب زدم بلند شد و حس کردم داره میبینه واقعا خوابم ؟ دستش رو به آرومی برد داخل پژامه و کیرمو تو مشتش گرفت شنیدم که یواش گفت : خیلی بزرگه با یک حرکت ناگهانی برگشتم سمتش و چشام رو باز کردم رنگش برگشت و هول شد زود خودش رو جمع و جور کرد گفتم : نمیخوای بزاری واسه بعد ولی هوس بد چیزیه وقتی سراغت اومد دیگه خودمو کشوندم سمتش وبه آرومی لبام رو رو لبش گذاشتم نفسش گرم بود دستش رو بردم و دور کیرم پیچوندم شروع کرد بازی کردن شرمش ریخته بود منم غرق بوسش کرده بودم خم شدم و گردنش رو بوئیدم عطر زده بود دستاش و نوع ور رفتنش بیشتر تحرکم کرد و کیرم به آخرین حد خودش رسیده بود بغل گوشش گفتم : تو دهنت نمیکنی ؟ نگاهش کردم با حرکت پلک چشم بهم حالی کرد که کارش رو خوب بلده روی 4 دست و پا یواش رفت سمت سامسونتش و از توش یک کیسه فریزر بیرون کشید تو تاریکی نمیدونم چی بیرون آورد ولی وقتی نزدیکتر شد تو نور ضعیف چراغ خواب هال دیدم رژ لب زده آخرش بود خم شد و لبام رو بوسید و زبونش رو داد تو دهنم مزه توت فرنگی رژش و زبون کوچیکو نرمش حسابی تحریکم کرد اومد پایین تر و نوک سینه هام رو لیسید چنان با احساس که تازه فهمیدم زنها چرا اینقدر به پستونهاشون حساسن خم شد و پتو رو کنار زد پژامه رو پایین کشیدو شروع کرد لیسیدن آلتم و بعد از مدتی یکدفعه سرش رو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن و لیسیدن و زبون زدن از همه بهتر ساک میزد حسابی تحریکم کرده بود و داشتم از گرما خفه میشدم با دوتا دست سرش رو از آلتم جدا کردم و آوردم بالا بوسیدمش وبرش گردوندم و یواش شلوارکش رو. پایین کشیدم اسلیپ سبز فسفری پاش بود کون سفید و گوشتیش بیرون افتاد خیلی از تن و بدنش بلوری تر بود و نرم مثل پنبه یکمی با کپلهای کونش بازی و نوازش کردم که بصورت عصبی گاهی پاهاش رو تکون میداد لاش رو باز کردم دیدم یک سوراخ بزرگ و صاف صورتی تیره خودنمایی میکنه صاف و بدون پرز سوراخش رو با انگشت قلقلک دادم و وسط دوتا پاش نشستم.یکمی آلتم رو خیس کردم و آب دهنم رو ریخنم تو سوراخش و به آرومی خمش کردم و سرش رو گذاشتم در آستانه دخول آروم گفت : یواش یکمی درد داره فشار دادم و سرش رو دادم تو گرمای تنش رو مثل دماسنج حس کردم بیشتر فشار دادم که گفت : بسه همین اندازه کافیه و من تلمبه رو شروع کردم سرش رو لای دستاش پوشونده بود بالشتم رو از کنار دستم آوردم بلندش کردم و زیر پاش گذاشتم که بالا بیاد اینکار رو از دخترها یاد گرفته بودم و برای راحتی کار معمولا اینجوری میکردن یکمی باز سوراخش رو لیز کردم و هل دادم تو فکر کنم بیشتر رفت که ناله اش بلند شد من با حس تلمبه میزدم و گاهی اوقات یک یواشششی میگفت سرش رو از روی دستاش بالا آوردم و گوشه لبش رو بوسیدم زبونش رو داد تو دهنم و من شروع کردم مکیدن زبونش و حرکتم رو شدید تر کردم بشدت ناله میکرد کنار گوشش گفتم : هیس الان عمه بیدار میشه و اون بیتفاوت ناله میکرد سرم رو بالا آوردم که خشکم زد بله فهیمه با یک لیوان آب تو دستاش در حالی که لبخند مرموزی رو لباش بود و چشماش شهوتی بود نگاهمون میکرد تا خواستم رو زانو بلند بشم انگشتش رو گذاشت رو لبش که صدام در نیاد آروم لیوان رو گذاشت زمین واز پشت تو تاریکی اومد پشتمون آرش با صدای آمیخته از شهوت و لرزون گفت : چرا معطلی تمومش کن فهیمه هم بغل گوشم گفت : میدونستم که از این هم نمیگذری چکارت کنم عاشقتم و کار عاشقم تحمله مونده بودم دهنم رو باز کردم که بگم من مقصر نبودم که با دستش هلم داد جلو و گفت : زودتر تمومش کن حیونکی درد داره حق داشت عمه بود دلش میسوخت از پشت همزمان با تلمبه زدن من بیضه هام رو فهیمه شروع به مالوندن کرد لیزی کون آرش رفته بود و بیشتر خودم رو تو اون حس میکردم دستم رو بردم و بزحمت آلتش رو گرفتم یک کیر باریک و قلمی که نوک تیز بلند شده بود به آرومی کیرش رو نوازش میکردم گرمم شده بود و بخاطر بازیهای فهیمه لذتم بیشتر شده بود خم شد و همزمان با بازی با بیضه هام لباش رو رو لبام گذاشت شما جای من چه حسی داشتید کون به این سفیدی و گوشتی وکنارش عمه خوشگلش بهتون حال بده تصورش هم لذت بخشه زبونم رو بیرون گذاشتم تا فهیمه لیسش بزنه و بمکه یکدفعه فهیمه چنگ زد و بیضمو سفت چلوند و و زبونش رو بزور تو دهنم کرد آب گرم و سیالم به آرومی خارج شد و بریده بریده و با لذت تو کونش ریخت .فهیمه از حرکت بیضه هام و ثابت شدن کیرم فهمیده بود و به آرومی نوازش میکرد و من داشتم غرق لذت خودمو با فشار اون تو خالی میکردم تو همین حین آرش بزحمت کونش رو باز و بسته میکرد و بشدت در خالی شدن منی من کمک میکرد ناله هاش تبدیل به لذت شده بود و آه میکشید تو اوج لذت بودم که دستم خیس شد فهمیدم اون هم ارضا شده از رسیدن آب کسی به بدنم چندشم شد تو همین حال کمش کردم خودش رو با من خالی کنه کف دستم به اندازه یک قاشق آب جمع شده بود که فهیمه کنار گوشم آروم گفت : نزار بلند شه آبروریزی میشه خوب که خالی شدم کمرش رو گرفتم و خم شدم و گردنش رو بوسیدم دستم رو بیرون آوردم میخواست بلند شه و سرشو از دستاش بلند کرد که با فشار دست مانع شدم کیرم رو که بیرون آوردم مقداری از آب غلیظ باهاش بیرون ریخت خودشو یکمی بالا داد و دستشو از لای پاش زیر چاک کونش گذاشت تا اضافه آب من بیرون نریزه فهیمه رو نگاه کردم چشاش خمار بودو به دست من و کون آرش خیره شده بود آب تو مشتم رو تو دست آرش مالیدم یواش چونه فهیمه رو بوسیدم و خمش کردم سمت کون آرش تمام اینها تو چند لحظه انجام شد فهیمه برگشت و نگاهم کرد با حرکت لبام بهش گفتم : میتونی استفاده کنی و زبون زیباش رو بیرون آورد و آبی رو که کف دست آرش (مخلوطی از منی من و آرش )ریخته بود لیسید آرش باز میخواست سرش رو بلند کنه که بهش گفتم : یکمی تحمل کن الان بلند میشی بزار کارم تموم شه فهیمه زبون سفیدش رو تو دهنش میبرد و مجددا میلیسید شورت و پژامه رو با هم دادم بالا و برگشتم فهیمه با زبونش آب من رو از کونش بیرون میکشید و آشکارا سوراخ کون آرش رو میمکید صدای مکیدنش بلند بود و هر بار حبابی از سوراخش بیرون میزد میدونستم که از این کار خوشش میاد و به اوج لذت میرسه گردنش رو بوسیدم و با اشاره دست بهش گفتم بره بلندشد و به تندی بیرون رفت حالت فهیمه رو گرفتم و بهش گفتم : میتونه بلند شه یکمی مکث کرد و برگشت تو چشاش شیطنت موج میزد با دستمال کونش رو خشک کردم و دستمال رو دستش دادم بلند شد و باز هم نگاهم کرد گفت : کسی اینجا بود ؟ نگاهش کردم و گفتم : مگه کسی غیر از ما اینجاست ؟ گفت : نه به نظرم اومد یکدفعه رو زانوهاش بلند شد و لباش رو تو لبام گذاشت ومن هم ناخواسته بوسیدمش مثل یک زن گفت : میای بیرون شلوارکم رو با خودت بیار مرسی بلند شدم و پشت سرش بیرون رفتم دم درب دستشویی شلوارکش رو دستش دادم و برگشتم تو هال فهیمه نوک پا بیرون آمد و گوشه لپم رو کشید و گفت : امشب دو مزه بود نه بار آخرت باشه که سهم منو میدی به کس دیگه خوب دوستش داشتم اعتراف میکنم تنها کسی بود که همیشه تا اوج لذت همراهیم میکرد و بی پروا بود رفتم تو حموم و سرپا شاشیدم و آلتم رو شستم موقع برگشتن آرش تو رختخواب بود و پشتش به من بروی خودم نیاوردم و ولو شدم نفهمیدم کی صبح شد .

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#33 | Posted: 21 Apr 2012 06:14
منشی خوشگل فروشگاه
اولا سال نو رو به همه دوستان تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی براتون باشه؛دوس ندارم کلیشه ای بنویسم فحش ندین حداقل به خاطر سال نو؛ببخشید ولی داستان طولانیه اگه تخمی هم بود تا آخرش بخونید؛چون اولین بارمه نمیدونم چطور باید بنویسم تا مورد پسند شما عزیزان باشه؛ظاهر و باطن همینه؛
مقدمه:
اسمم مانی19سالمه، قدم176و وزنم65 و پوستم سبزه هستش؛قیافم با کمی ارفاق از معمولی بهتره؛یه دوست دارم که اسمش بهزاده و یه پسر خوش قیافه و سوپر فشنه؛قدش185 و وزنش حدود68هستش؛من تابستونا تو فروشگاه(چون مغازه نسبتا بزرگه میگم فروشگاه) پسر داییم مجید کار میکنم که 11سال ازم بزرگتره خونش طبقه بالای فروشگاهه(مجید وضع مالیش توپه)؛
و اما داستان:
داستان از اونجایی شروع شد که مجید یه منشی برای فروشگاه استخدام کرد؛منشی یه دختره خوشگل و خوش اندام به نام راحله بود؛من بیچاره هم که مجبور بودم که تمام مشخصات جنسا رو بهش توضیح بدم انقد فک زدم که دهنم کف کرد؛خلاصه دختره باهوش بود و بعد یه هفته کارو نسبتا یاد گرفت؛هر از گاهی هم دوستاش میومدن و بهش سر میزدن؛یکی از این دوستاش یه دختره کوتاه قد و سبزه به اسم نسرین بود که قیافش درحد متوسط بود؛روزها گذشت و پاییز رسید و مدرسه ها باز شد؛من دیگه گاهی اوقات بعد از ظهرها میرفتم فروشگاه که کم و کسری انبارو یادداشت کنم تا سفارش بدیم از کارخونه برامون بفرستن؛یه روز که تازه از مدرسه اومده بودم خونه دیدم مجید زنگ زد و گفت که راحله رو اخراج کرده و به جاش قراره نسرین منشی جدیده فروشگاه بشه،عصری بیا و توضیح کارشو توضیح بده بهش؛منم ساعت5رفتم فروشگاه و دیدم که نسرین هم اومده؛چون قبلا زیاد فروشگاه میومد از راحله کارو یاد گرفته بود؛کمی که توضیح دادم متوجه شدم خودش یاد گرفته؛اینم بگم که وقتایی که من فروشگاه بودم مجید با خیال راحت میرفت و به کارای بیرون از فروشگاهش میرسید؛روزا میگذشت و منم دو سه روز یک بار میرفتم فروشگاه؛گاهی اوقات هم چن روز پشت سرهم میرفتم فروشگاه؛منم با نسرین صمیمی شده بودم و باهم راحت بودیم؛چون قلقش دستم اومده بود میدونستم که حشریه برا همین جک های سکسی موبایلمو براش میخوندم؛وقتی ازش دفتری چیزی میخواستم موقع دادن دفتر دستشو به دستم میمالید؛یه روز که با بهزاد تو خیابون بودم بهم گفت که با دوس دخترش سر سکس بهم زده و...چون بهزاد بامرام بود گفتم صبر کن اگه قسمت باشه یه کوس گیر آوردم؛یه روز بهزادو با خودم بردم مغازه تا نسرین رو ببینه؛ازش زیاد خوشش نیومد و با شوخی در گوشم گفت سرش گونی میکشیم و میکنیمش؛مهم سوراخشه؛دختره از وقتی بهزادو دیده بود هی راجع بهش ازم سوال میکرد؛قضیه رو به بهزاد گفتم؛قرار شد چن باری بهزاد بیاد فروشگاه تا رو مخ دختره کار کنیم که به دلایلی نتونست بیاد؛چن هفته بعد وقتی من و دختره تنها بودیم بهش گفتم میشه بهت اعتماد کرد؟گفت آره؛قلبم داشت تند تند میزد؛با تته پته کردن گفتم تا حالا سکس کردی؟یه لحظه تو چشام زل زد و بعد گفت نه؛منم که احساس کردم بدش نمیاد گفتم دوس داری سکس کنی؟گفت:حالا کو کسی که بخواد با من سکس کنه؛منم سریع گفتم مثلا من؛نظرت چیه؟گفت مکان داری؟گفتم جور میکنم؛گفتم با دو نفر چطور؟بهزاد هم باشه؛با لبخند گفت مگه من جندم؟تازه اولین بارمه؛چون از بهزاد خوشم میاد قبوله؛فقط یه شرط داره؛از کون میدم؛گفتم قبوله؛قرار شد بعدا زمان و مکانشو بهش بگم؛به بهزاد گفتم چی اتفاق افتاد؛گفتم مشکل مکانه!تو سراغ نداری؟گفت نه؛بعد یکی دو روز مجید گفت قراره 25اسفند با زن و بچش برن شمال و تا پنجم ششم فروردین اونجان؛برادره زن مجید اونجا یه ویلا داره و میخواستن اونجا بمونن)؛خلاصه شانسمون زد و بالاخره مکان جور شد؛با دختره و دوستم هماهنگ کردم؛مجید رفت و چون روز اول مشتری زیاد بود قضیه کنسل شد؛چون خیلی خسته بودیم؛شب دوش گرفتم و به کیرم صفا دادم؛صب که به فروشگاه رفتم(اون چن روز رو خودمون مدرسه رو تعطیل کرده بودیم) به دختره گفتم عصر آماده باش.عصری یه ساعت و نیم فروشگاهو زودتر بستم و دختره رفت تو انبار فروشگاه؛منم دم در وایسادم تا بهزاد بیاد که دیدم اومد؛سریع در انبارون باز کردیم و رفتیم تو؛بهزاد سریع دختره رو بغل کرد و لباشو میخورد؛منم داشتم لباسای دختره رو در می آوردم!دختره لخت لخت شد؛منم همینطور؛بهزاد ولش کرد و لباسای خودشو در آورد؛من سینه های نسرین رو میخوردم وبهزاد کوسشو؛ صدای ناله هاش پیچیده بود تو انبار؛ نشستم روی جنسای انبار و گفتم ساک بزن؛با اکراه کیرمو کرد تو دهنش چن تا که مک زد دیدم داره آبم میاد گفتم بیخیال بریم سر اصل مطلب؛از تو کیفش کرم در آورد داد بهم؛بهزاد گفت وایسا برام ساک بزنه بعد؛5دیقه برا بهزاد ساک زد و منم بیکار وایساده بودم؛بهزاد کرمو گرفت و به دختره گفت قنبل کن؛بعد کرمو برداشت مالیب به سوراخ دختره و با یه انگشت آروم کرد تو که دختره دیگه صدای نفساش بلند شده بود و آه آه میکرد؛بعد دو انگشتی کرد تو و بعد سه انگشتی؛گفت کدوممون اول کنیم؟با شوخی گفتم با سنگ کاغذ قیچی تعیین کنیم که یهو سه تامون خندیدیم؛فرزاد برد ولی گفت تو اول بکن چون تو جورش کردی؛منم گفتم دمت گرم و کرم زدم به کیرم و کیرمو که 14سانته گذاشتم دم سوراخش و کم کم دادم تو.که دختره آه آه میکردو حشری ترم میکرد؛بهزاد کیرشو کرد تو دهن دختره؛منم کم کم شروع کردم به تلنبه زدن؛یه حالی میداد که نگو؛سرعتو بیشتر کردم گفتم آبم داره میاد؛میخوری؟کیر بهزادو از دهنش بیرون کرد گفت نه بریز رو کمرم؛خلاصه کیرمو از کونش در آوردم و آبمو خالی کردم رو کمرش و بعد کوسشو لیس زدم که یه لحظه دیدم روناش لرزیدن و آبش ریخت رو زبونم؛بی حال افتادم رو زمین و سینه های دختره رو میخوردم دیگه نوبت بهزاد بود که بکنه که بهزاد تلنبه زدو زد و آبشو خالی کرد تو کونش؛دختره یه آه بلند کشید و گفت چقد داغه!بعد سریع خودمونو تمیز کردیم و با لباسامونو پوشیدیم و با احتیاط فلنگو بستیم تا کسی نبینتمون؛
بالارفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود؛
ولی واقعا فروشگاه خالی شده؛جلق زدن بسه؛تصمیم گرفتم دختره رو بکنم؛واقعا حشریه؛تا ببینیم قسمت چیه!خواهشا به خانواده فحش ندین چون اونا گناهی ندارن؛
خاک پاتونم؛
کفتار پیر عرض ارادت دارم؛
روزگار به کامتون
     
#34 | Posted: 21 Apr 2012 06:15
سمیرا منشی هوسناک

من به همراه دوستم شرکتی رو تازه تأسیس کردیم که دوستم به دلیل اینکه خونش تهران بود هر چند روز یکبار سری به دفتر می زد ولی من هر روز قرار بود به عنوان مدیر دفتر حضور داشته باشم. اولش چون کارمندی نداشتیم به خرید تجهیزات و لوازم اداری گذشت تا اینکه وقت استخدام شد. ما هم برای شروع تصمیم گرفتیم یک منشی استخدام کنیم پس آگهی دادیم و شروع به راهنمایی تلفنی متقاضیان کردیم تا این که یک روز که من دفتر بودم چند نفر باهام قرار گذاشتن برای استخدام بیان. من اون موقع 20 سالم بود و تا به حال سکسی نداشتم ولی خیلی هات و در آرزوی کردن کس. چند نفر اومدن شروع به مصاحبه کردم از لای در دیدم نوبت یه کس شاخ شده که سینه های توپی داره و خیلی هم جیگره. وقتی خواست بیاد داخل ازش خواستم نفر آخر بیاد. وقتی نوبتش شد بهش گفتم از فردا کارت شروع میشه. سمیرا یه دختر سفید 27 ساله در حدود 50-60 کیلو وزن، با سینه های خیلی بزرگ، قد متوسط، کون برجسته، خوش پوش و خوشگل. چند روزی گذشت و من باهاش تو دفتر تنها بودم. یه روز که داشت میرفت خونه می بینه کیف و وسایلش رو از ماشینش زدن و ازم می خواد با هم بریم کلانتری. من هم رسوندمش و منتظر شدم کاراش انجام بشه وقتی تموم شد خداحافظی کردیم. این اتفاق باعث یکم نزدیکی ما شد. فردا پنجشنبه تا ظهر دفتر بودیم و بعد گفتم اگه کاری نداری بریم یه دوری بزنیم تو شهر که اونم گفت باشه. وقتی رفتیم گفت بریم جاده (چالوس) من یه جای خوب میشناسم. وقتی رفتیم اونجا نشستیم و چایی خوردیم اونم درد و دل می کرد که از نامزدش جدا شده و نامردی دیده و خیلی ناراحته و منم سینه و کونش رو برانداز می کردم و با خودم شرط کردم این کس رو امروز باید بکنم.

موقع برگشت گفتم یه سر بریم دفتر من چندتا وسیله بردارم. وقتی رفتیم بالا نشستیم تا من کارام رو (الکی) انجام بدم بهش گفتم مانتوتو در بیار راحت باش اونم قبول کرد. وای نمی دونید چه حالی داشتم وقتی با تاپ و شلوار جین دیدمش. کیرم راست شد ولی چون پشت میزم بودم معلوم نبود. اونم جلوی میز رو صندلی نشسته بود. گفت می تونم سیگار بکشم؟ منم گفتم اوکی. وقتی سیگار می کشید دوست داشتم همونجا می پریدم بغلش و سینه هاشو می خوردم. بهش گفتم سمیرا با حرفایی که امروز زدی خیلی ناراحت شدم و دوست دارم بغلت کنم. میشه؟ اونم با خنده دستاشو باز کرد و اومد سمت من پشت میز. منم پاشدم از صندلی و بغلش کردم محکم. نشستم رو صندلی گفتم بشین رو پاهام اونم نشست. نمیدونید چه کون نرمی داشت. کیرم زیرش بود ولی احساس سنگینی نمی کردم. فهمید که کیرم زیرش راست شده. سینه هاش جلوی چشم بود. گفتم می تونم بوست کنم؟ خندید و منم اول تپشو بوس کردم بعد لبمو گذاشتم رو لبش اونم همراهی کرد. همزمان دستم رفت سینهای توپشو گرفتم تو دستم. صدای نفسامون بلند شد. از پشت تو همون حالت دستمو کردم از پشت تو شلوارش و کونشو لمس کردم و مالیدم. حشری شده بودیم هر دو اساسی. دستمو بردم تو سوتینش و سینهاشو کشیدم بیرون و شروع کردم نوکشونو خوردن. نمی دونید چه حالی می داد. 10 دقیقه خوردم بعد بلندش کردم و چسبوندمش به دیوار اتاقم و کیرمو از روی شلوارش میمالوندم روی کسش و دستم از پشت داشت لمبرای کونشو می مالوند. شلوارشو کشیدم پایین. واییییی چی می دیدم. یه کون سفید و درشت و برجسته و کس تمیز و خیس! شلوار منو از پام در آورد و منم گذاشتمش لای پاهاش و مالیدم لای کس و کونش. بعد بردمش نشوندمش روی صندلی و کیرمو گرفتم جلوی دهنش اونم نامردی نکرد و یه ساک حرفه ای زد. معلوم بود نامزدش حسابی تو مدت نامزدی گاییده بودش چون خوب بلد بود. بعد 5 دقیقه ساک زدم منم رو همون صندلی پاهاشو از هم باز کردم و نشستم و یه کس لیسی حسابی کردم. چوچولشو که میمالیدم و انگشت می کردم تو سوراخ کسش داشت دیوونه میشد. بعد از 3 دقیقه ارضا شد و لرزید. بلندش کردم روی میز مدیریتی پاهاشو باز کردم و آروم کیرمو هل دادم تو کسش. آااااهی کشیدیم و منم شروع به تلمبه زدن کردم. سرعتمو هی بیشتر و بیشتر می کردم و اونم فقط میگفت جووون بکن کسمو.... کسم مال تو.... 15 دقیقه شد تلمبه زدنم که خسته شدم و دراز کشیدم رو زمین روی جعبه کارتنی که انداخته بودیم و گفتم بیا بشین روش. اونم اطاعت کرد و اومد کیرمو گرفت و هدایت کرد تو کسش. من تو فضا بودم وقتی میدیدم اون کس با اون سینه های بزرگ و سفید و به اون خشگلی داره رو کیر من بالا پایین می کنه. سینه هاشو می مالیدم. سرشو آوردم پایین در حالی که تو کسش تلمبه می زدم لباشو می خوردم. بعد از 10 دقیقه داشت آبم می اومد که بهش گفتم پاشو بخواب جای من. به محض اینکه خوابید رو صورتش چندتا کف دستی زدم و آبم و با فشار تمام ریختم رو صورتش و توی موهاش. خیلی بهمون حال داد. بعد از اون هم چند بار دیگه کردمش تا اینکه با نامزدش آشتی کرد و استعفا داد و رفت.
     
#35 | Posted: 29 Apr 2012 02:10
اين آخرين قسمت داستانه ديگه بعد از اين ادامه نداره


طلعت


ساختمان جدید شرکت رو بعداز دوندگی فراوونی که به اداره ثبت شرکتها و دارایی و باز کردم مدتی معطل روزنامه بودیم تا آگهی تغییر آدرس رو ذکر کنه و در طی این مدت ساختمان رو بدست یکی از همکارها سپردم تا علاوه بر نقاشی و دکوراسیون داخلی پارتیشن بندی کنه کار سختی بود رسیدگی و پیگیری اینجور کارها صبر ایوب میخواهد و طاقت رستم دستان صبح ها می رفتم دنبال کارهای اداری و عصرها به شرکت سر میزدم و در روند کار قرار میگرفتم .تمام اسباب و اثاثیه ها رو تو پارکینگ ساختمون سپرده بودم به نگهبان اونجا سرم خیلی شلوغ بود از طرف دیگه اکثر کافرماها آدرس جدید رو نداشتن ساختمون قبلی رو هم تحویل داده بودیم و اطلاعیه زده بودیم که آدرس جدید کجاست کارمندای قبلی کفاف ساختمان جدید رو نمیداد و باید استخدام میکردیم به قبلی ها مرخصی داده بودم چون جا برای کار نداشتن ودست و پا گیر بودن . اولین اتاق که آماده شد یک آگهی تو روزنامه دام که یک منشی مسلط به زبان انگلیسی و عربی ترجیحا مسلط به کامپیوتر بصورت تمام وقت نیازمندیم ساعت مراجعه رو عصر داده بودم که خودم باشم به همکار گرامی هم گفتم که جواب تلفنها رو بده و تنها به اونهایی که شرایط دارند وقت ملاقات بده و تقریبا از دو روز بعد شروع شد : یکی زبانش خوب بود کامپیوتر بلد نبود اون یکی عربی بلد نبود یکی دیگه و خلاصه از همشون تلفن تماس میخواستم و میگفتم خبرتون میکنیم جالب اینجاست که هیچکی نمیدونست مدیر عامل شرکتم و فکر میکرد کارمند اونجام حتی پیشنهاد رشوه هم میکردند بعضی ها هم حقوق بالا میخواستند تا اینکه عصر یک روز خانومی آمد من داشتم با پارتیشن کار صحبت میکردم که داخل شد یک خانوم بلند قد و نسبتا پر با لباسی کاملا ساده و بدون آرایش ابروهای پهن و صورت کاملا صاف و تمیز پوست بسیار سفید و موهای خرمایی ، که مقداری ازاون از زیر روسری پیدا بود ساده و بی تکلف آمد و منتظر نشست کارم که تموم شد رفتم تو اتاق و صداش کردم و تقریبا مصاحبه شروع شد خودش رو اینجور معرفی کرد : طلعت هستم فوق دیپلم حسابداری ، تقریبا به زبان انگلیسی و عربی مسلطم یعنی مکالمه ام بد نیست . چیز دیگری هست که باید بگم ؟ نگاهش کردم صورت گرد و گوشت آلود و دهان کوچکی داشت و خال زیبای قهوه ای گوشتی کنارشکاف لبش در فاصله یک سانتی متری بود که به زیباییش می افزود با اینکه آرایش نکرده بود ولی زیبا بود مثل همه یک تست عربی و انگلیسی گرفتم و نسبتا خوب جواب داد بهتر از بقیه بود خوشم آمد مدارکش رو روی میز گذاشته بود و او نها رو مطالعه میکردم بهش گفتم که فعلا چون بصورت آزمایشی کار میکنه و معمولا تو شرکت چک و اوراق بها دار رد و بدل میشه باید ضامن معتبر داشته باشی با گفتن این حرف چهره اش دگرگون شد شناسنامه اش نشون میداد دورگه است و 29 سالشه ومجرد من و منی کرد و به زحمت و شکسته گفت : راستش من هیچکس رو ندارم یعنی دارم ولی ببخشید لطفا این رو بخونید یک نامه داخل پاکت بهم داد عجب آرم اداره زندانهای نسوان رو داشت با کنجکاوی بازش کردم و خوندم توصیه نامه ای بود جهت استخدام و به نوعی از طرف انجمن حمایت از زندانیان بود تو همین لحظه شروع کرد : راستش دلم میخواد بی پرده صحبت کنم من 2 فقره حبس دارم یکی 4 ماه به دلیل روابط نامشروع و دیگری بدلیل اعتیاد به مواد مخدر ولی الان پاکم و هیچ مشکلی ندارم از دو ماهی که آزاد شدم دربه در دنبال کارم ولی مثل اینکه جامعه هم مثل خانواده ام من رو ترد کردن بهر حال من آماده ام که جواب رد شما رو بشنوم میدونم که لحظه سختی بود یا باید محترمانه عذرش رو میخواستم یا باید شماره تماسش رو میگرفتم مستقیما تو چشماش نگاه کردم هیچ اثری از دروغ و تزویر دیده نمیشد معصوم بود با خودکار روی میز بازی میکردم عقل بهم میگفت ردش کن اینهمه دخترهای بدون مشکل ولی دلم میگفت بزار یک چند روزی بمونه بعد اگه بد بودازش بهانه ای میگیری و ردش میکنی تو این اوضاع و احوال شرکت بد نبود راستش دیگه خسته ام شده بود و یکمی هم دلم سوخت گفتم : بسیار خوب کامپیوتر رو وصل کنید اون گوشه اتاقه بلد که هستید ؟ چشاش برقی زد وبا لبخند سرش رو تکون داد یک متن روزنامه جلوش گذاشتم و گفتم هر وقت آماده شدید بگید تایم بگیرم و رفتم بیرون به سرعت کامپیوتر رو وصل کرد و گفت : ببخشید آماده ام و کار شروع شد عالی بود سرعت و دقت تایپش بسیار خوب بود بعدها بهم گفت تو زندان تایپیست بوده بهش گفتم که فعلا حقوقش تنها 100 هزار تومنه ولی به مرور زمان بیشتر میشه از فردا هم میتونی کارت رو شروع کنی ضمنا باید هرچه سریعتر گواهی استعلام عدم اعتیاد رو برام بگیری و در این مورد هم به کسی حرفی نزن با خوشحالی بلند شد و گفت : راستی شما آقای ؟ ومن خودم رو معرفی کردم دست و پاش رو جمع کرد و خدافظی کرد و رفت .فردا صبح زودتر از همه آمده بود و اتاق رو تمییز کرده بود مثل دسته گل ، میز رو مرتب کرده بود و تلفن رو نصب کرده بود تو اتاقش و کاملا آماده کار بود یک گلدون هم روی میزش گذاشته بود که چند تا گل مصنوعی روش بود عصر که رفتم یک مانتو کرم پوشیده بود که باسن بزرگش رو بیشتر نشون میداد چشماش رو درست کرده بود و رژ لب پررنگی زده بود خیلی جذاب بود خوشم اومد کارهاش رو بهش گفتم و مدارکش رو جهت تشکیل پرونده گرفتم ورسما کارش رو شروع کرد تو کارش خیلی جدی بود به کار مندای مرد رو نمیداد و خیلی مودبانه برخورد میکرد اصلا جلف نبود و همیشه خندون بود وجودش محیط رو با طراوت کرده بود و با دو تا از کارمند های دختر شرکت رابطه دوستانه ای داشت چند روزی گذشت تقریبا داشتیم وسایل رو تو اتاقها جابجا میکردیم تا اینکه اون روز دم دمای غروب بود و حسابی خسته بودم رفتم آبدارخونه یک چیزی بخورم گلوم خشک شده بود و تنها مادو نفرمونده بودیم دیدم درب یخچال رو باز کرده و خم شده لابلای خرت و پرتها دنبال چیزی میگرده قبلش هر وقت تنها میشدیم لبخند معنا داری بهم میزد که اون رو سر سری میگرفتم بی اختیار و. آروم از پشتش که رد شدم باسن بزرگش به جلوی شلوارم خورد برگشت و فکر کرد عمدی زدم نگاه معنی داری کرد و ریز خندید من هم بی خیال یک چای ریختم و همونجا شیرین کردم داشتم میرفتم بیرون که گفتم : ببخشید اجازه میدید ؟ خودشرو بیشتر جمع کرد و با حالتی خاص گفت : اجازه ما هم دست شماست موقع رد شدن یکهو خودش رو ول کرد و مستقیم بهم چسبید چای تو دستم داشت میریخت کونش بد جوری بزرگ و نرم بود بزحمت خودم رو آزاد کردم و بروش نیاوردم ورفتم راستش روم نمیشد چیزی بهش بگم و سعی میکردم غرورم رو حفظ کنم نا سلامتی مدیر شرکت بودم چای رو خوردم و کیفم رو بستم برم دیدم هنوز تو آبدارخونه است رفتم بهش بگم بیاد بریم دیدم به به مانتوش رو باز کرده و مقنعه رو داده بالا جوری که نصف موهاش پیدا بود تکیه داده بود به کابینت ها سرم رو پایین انداختم یعنی چیزی ندیدم داشت چای میخورد لبخندی زد و گفت : دارید میرید ؟ گفتم : بله لطفا آماده بشید که زودتر بریم گفت : کولر ها رو کی کار میاندازید خیلی گرم شده و آهسته لبه تک پوشش رو داد بالا شکم سفیدش و ناف گودش رو نشون داد صاف و عالی عرق سردی کردم موبایلم زنگ خورد فهیمه بود نگران شده بود و میگفت واسه شام کوفته درست کرده بهش گفتم حداکثر یک ساعت دیگه خونه ام پشت گوشی بوسیدمش و قطع کردم دستش رو برده بود و شکمش رو می مالید بی پرده و با پر رویی گفت : دوست دخترتون بود ؟ ازش بعید بود تا بحال با هم تنها نشده بودیم گفتم : نه بابا به سن ما میخوره دوست دختر داشته باشیم ؟ گفت : شاید یک خانوم خوشبختتت تک پرون ویا خیلی زیبا روم رو برگردوندم و گفتم زود باشید باید زودتر برسم خونه . سریع سمتم اومد و گفت : درب شرکت رو بستم شما گفتم : من چی ؟ گفت : هیچی یکمی اخم کردم و رفتم تو اتاق برق هارو خاموش کردم کیف لب تاپ و یک مقدار از اسناد رو که آماده کرده بودم برداشتم ببرم خونه روشون کار کنم که اومد سمتم حضورش رو حس نکردم تا برگشتم دیدم روبروم ایستاده و از مانتو و روسری خبری نیست موهای خرمایی بلندش تا کمرش میرسید و چقدر بدون روسری زیبا بود شکم کوچکی مثل بره داشت و سفید بازوهاش بیشترتو چشم میزد بیشتر به لیمویی میخورد رودرو بودیم بی ملا حظه گفت : آقای من از شما خوشم اومده تو این چند روز خیلی بهتون فکر کردم من در اختیارتون هستم شاید اینجوری بتونم محبت شما رو جبران کنم و خودش رو انداخت تو بغلم تصورش هم برام سخت بود گفتم : خانوم من زن دارم و این کارها از شما بعیده اون هم تو محیط شرکت من نظرم از استخدام شما انسانیت بود و اینکه کمکی کرده باشم و گرنه دختر های زیبای زیادی اینجا مشغولا و بهتر از شما رو هم میشد استخدام کرد گفت : ولی من آمارتون رو از بچه ها گرفتم بهم دروغ نگید آلان هم بغیر از خدا من و شماااا هستیم ماجرای شما و فهیمه رو هم تقریبا فههمیدم گفتم : کی این خزعبلات رو براتون بافته ؟گفت : قسم خوردم نگم یعنی الان وقتش نیست خواهش رو میشد از چشماش فهمید دستام بی اختیار شل شد و بیشتر تو آغوشم فرو رفت حرکت سریع نفس هاش رو با بالا و پایین رفتن سینه هاش حس میکردم دستم پشتش حلقه شدو نگاهش کردم چشاش بسته بود لبای قلوه ایش بدنبال لبانم بود تصمیم گیری سخت بود بی اختیار بوسیدمش و دستم رو بردم زیر تک پوش گل بهیش گرمای تنش رو به وضوح حس میکردم کم کم کمرش رو مالیدم سعی کردم آرومش کنم و از خودم جداش کنم ولی بلند شدن کیرم رو حس کردم حس میکردم نامردیه اگر کاری کنم آهسته دستام رو بردم بالا و کرستش رو به زحمت باز کزدم ولبام رو رو لباش نگر داشتم و از جلو سینه هاش رو دودستم گرفتم نرم و گرم بود و گرد چنگش زدم و شروع کردم مالیدن یکمی که ازم جدا شد نگاهش کردم سینه هاش گرد و قلنبه بود ومتوسط و شل ولی اصلا نوک نداشت مسطح بود و انگار نوکش برگشته بود تو یواش سرم رو خم کردم و نوک سینه هاش رو لیسیدم و مکیدن رو شروع کردم بسختی نفس میکشید آشکارا تمام وزنش بروی من بود نمی خواستم تا این حد هم پیش برم میخواستم تنها یکجوری ازم سرخورده نشه و حس بدی پیدا نکنه ولی نا خداگاه دکمه شلوار لی رو باز کردم و بزور زیاد پایین آوردم یک شورت مشکی پاش بود نصفی از شورتش هم با شلوار پایین آمد برش گردوندم کاملا شورتش رو پایین کشیدم و یک نگاهی به لای پاش کردم پوست کشیده و یک هلوی صورتی لای پاش که از پشت عین یک گوشت اضافه آویزون بود لای کونش رو باز کردم سوراخ کوچکی که معلوم بود دست نخورده بدن بی موش رو دست مالی کردم دستانم رو تنش سر میخورد از بالاوپستونهاش تا لای پا و کوس کوچکش لای کوسش رو باز کردم و با نوک چوچولکش بازی کردم و با یک دست دیگرم بدون در آوردن شلوار فقط زیپ رو باز کردم و کیرم و بیضه هام رو بیرون کشیدم بشدت تحریک شده بودم رو دو زانو نشستم روی میز کارم خمش کردم و آرنجاش رو روی میز گذاشتم شروع کردم سوراخ کونش رو لیس زدن بکر بود ولی بوی خوبی نمیداد اینجا بو معنی نداشت یکمی که لیسیدمش آب دهنم رو روش گذاشتم و بلند شدم و کیرم رو میزون کردم رو سوراخ عقبش و خم شدم روش تصمیم داشتم تنها خودم رو خالی کنم بدون درد و ناراحتی جوری که به اونم بد نگذره که از زیر پاش دستش رو دراز کرد و کیرم رو گرفت و یکم با سرش بازی کرد و به سمت جلوش هدایت کرد با تعجب موهای بلندش رو کنار زدم و کنار لاله گوشش زیر گوشواره حلقه ایش گفتم : طلعت خانوم مگر گفت : کارت نباشه کاارت رو بببکن سرش رو گذاشتم وبا تردید و به آرمی فرو کردم هر لحظه منتظر چیزی بودم که دست نگه دارم فکری در مغزم قوت گرفت : نکنه قصد داره خودش رو به من بندازه با ورودش موجی از لذت تمام تنم رو گرفت نه مشکلی نبود قبلا باز شده بود کوس خوش خوراکی داشت از اونهایی که سیرت نمیکنه دلم نمیخواست تلمبه بزنم دلم میخواست فشارش بدم بیشتر تو بره تمام مولکولهای بدنم لذت میبردن به آرومی سینه هاش رو گرفتم و با حرکت باسنش بهم فهموند که وقتشه شروع کردم تلمبه زدن اول آهسته و بعد شدیدتر لذت باعث شده بود که دلم بخواد تا ته بکنم حتی بیضه هام رو دوست داشتم بکنم اون تو کاملا قالب کیرم شده بود تا بحال طعم اینجوری رو نچشیده بودم گوشتای تنش زیر دستم داشت له میشد هر جا رو که میگرفتم یکمی بازی میکردم قرمز و کبود میشد سرم رو وسط موهای بلندش گذاشته بودم و بوی عطر موهاش مستم کرده بود با هرجاش بازی میکردم صداش در میومد : نکن ددد نکن دیگه ددددررردد داره از کنار موهاش خودم رو به صورتش رسوندم بادست سرش رو برگردوندم و شروع کردم بوسیدن و لیسیدن لبو دهنش دنبال بهانه ای برای خالی کردن خودم میگشتم صبرم تموم شده بود از پشت سرش چرخیدم و رفتم طرف دیگه تو تمام این مدت کیرم برای یک لحظه هم از اون محل نرم و گرم بیرون نیومد بلاخره پیدا کردم خال بغل لبش ومن به این نقطه حساس بوده و هستم به محض اینکه لیسیدمش خوشش آمد و یکمی بیشتر سمتم چرخید من هم از بالا خالش رو مکیدم و از پایین با فشار شروع کردم شیرش دادن با خروج اولین نوار منی خودش رو بیشتر به عقب داد و دهن کوچکش رو باز کرد : آبت آوومد با سر جوابش رو دادم دلم میخواست تا قطره آخر رو توش بریزم دلم میخواست حتما ته کوسش ریخته بشه خالش تو دهنم بود و پستوناش تو چنگم و آبم با لذت بیرون میریخت چشام رو بسته بودم و در اوج لذت بودم ایندفعه من تمام وزنم بروی اون بود سرپا عالی بود کوسش نه زیادی لزج بود و نه گشاد به راحتی قالب کیر میشد سفت گرفته بودمش و قصد جدایی نداشتم که موبایلم زنگ خورد وآرامش محیط رو بر هم زد بد مصب ولکن نبود زنگش قطع نمیشد از تو جیبم همونطور درش آوردم فهیمه بود باید جواب میدادم از خودم با دلخوری جداش کردم و گوشی رو برداشتم

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#36 | Posted: 20 Aug 2012 05:44

منبع شهوانی
شهوت آتش زیر خاکستر

من واسه شرکتم اگهی استخدام داده بودم یه روز عصر که همه واسه مصاحبه اومده بودن از بین مراجعین یه دختر بود که اندامش محشر بود اما تیپش معمولی بود و بدون ارایش بود اما خیلی زرنگ و کاربلد و روابط عمومی بالایی داشت رو صندلی که نشسته بود دیدم باسنش همه جای صندلی را پر کرده نوزده سالش بود ناخواسته بهش گفتم که بهتون زنگ میزنم از شنبه بیاد اونم شنبه اومد و شروع کرد به کار و واقعا شرکت رو از این رو به اون رو کرد دزدی ها رو در اورد و خیلی کار ها که من همیشه مدیونش هستم اگه مجرد بودم حتما باهاش ازدواج میکردم بگذریم اون همش به فکر ساختن شرکت بود و من همش دنبال ولگردی راستی اون کمکم کرد لذت پاک زندگی کردن رو بفهمم همش به کونش فکر میکردم کمرش باریک بود اما کونش واقعا بزرگ بود سینه هاش هم محشر بود یه شب شروع کردم بهش اس دادم و اس ها را کمی سکسی کردم که اونم میگفت بعدش بعدش و منم اسها را سکسی تر میکردم اخرش منو خیلی ترسوند و گفت منو چی فرض کردی ما همکاریم وووو منم که حسابی ترسیده بودم کلی عذر خواهی کردم و دیگه اس ندادم صبح اومدم شرکت و محلش نذاشتم دو روز اینجوری گذشت و روز سوم بهم گفت چرا اینجوری رفتار میکنین منم گفتم چه جوری خب ما همکاریم روز های بد رفتارمو بدو بدتر کردم یه شب بهم اس داد منم نوشتم لطفا اس ندین شما ادم خطرناکی هستین اون هر چقدر میخواست بهم بفهمونه که از رفتار اون شبش پشیمونه من بدتر ازش عمدا فرار میکردم تا اینکه یه روز که من بیرون بودم بهم زنگ زد و گفت که رفتارتون واسم غیر قابل تحمل هست و بیاین تسویه حساب کنیم من دیگه کار نمیکنم منم گفتم باشین میام حرف بزنیم اومدم دیدم مشتری داریم مشتری که رفت من رفتم پشت صندلیش وایسادم و دستامو گذاشتم رو شونه اش کمی ماساژ دادم و گفتم چرا میرین وکلی حرف زدم اروم گونه اش رو بوسیدم و دیدم خندید لبامو بردم طرف لبش اونم ازم لب گرفت دستشو گرفتم بردم اتاق خودم سر پایی بغلش کردم لب گرفتیم لبامو حسابی میخورد اروم دستامو بردم از رو شلوار کسشو بازی دادم دیدم صداش در اومد خوابوندم رو مبل سینه هاش رو خوردم سفید و سفت و خوشگل بودن شروع کردم لختش کردم پاهاشو باز کردم کسش واقعا محشر بود کمرش باریک رونای خوش فرمی داشت شروع کردم کسشو بخورم دیدم داره بیهوش میشه دیدم بار اولش هست که میخواد سکس کنه یه لحظه خواستم بیخیال بشم و بلند بشم اما خودش گرفتو کشید روش دویاره ازم خواست بخورمش منم انقدر خوردم اب کسش زد بیرون اروم خوابیدم روش و گذاشتم لای پاهاش میمالیدم و اون حال میکرد بهم گفت نمیخوای تموم بشی گفتم اول تو گفت مگه منم باید ازضا بشم منم گفتم اره دیدم داره پرواز میکنه رفتم کرم اوردم و کمی بهش لیدو کایین زدم و مالیدم سوراخ کونش چند دقیقه بعد فهمیدم کمی بیحس شده اروم اروم سر کیرمو بردم توش و تلمبه زدم دیدم خوشش میاد بعد من خوابیدم اون اومد رو من و شروع به عقب و جلو کردن کونش میکرد دیدم داره سرعتشو زیاد میکنه بعدش اسممو صدا میکرد و میگفت محکمتر تا تهش بزن منم زدم جیغی کشید و افتاد رو من بعد من برش گردوندمو سینه هاشو زانو هاشو گذاشت زمین و کونش موند بالا منم از پشت گذاشتم تو کونش دو سه تا که زدم دیدم نمیتونم دوتم بیارم و ابمو کلا خالی کردم تو کونش بهترین سکس عمرم بود از اون روز دیگه با هیچ کس سکس نکردم و فقط با اون دوست شدم چند ماه بعد فهمیدیم واقعا عاشق هم شدیم خیلی دوسش دارم همیشه کنارم هست همه جوره کمک کرده که شرکت رو گسترش بدم اما یه خواهر داره که تحریکش میکنه و بعضی وقتها دعوامون میشه ما هروز الان تقریبا با هم سکس داریم اما اصلا برامون تکراری نمیشه و هر روز تازگی داره من همه چیزمو مدیون اون هستم اگه اون نبود الان معلوم نبود سرنوشت من چی میشد اگه بد نوشتم ببخشین.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#37 | Posted: 24 Aug 2012 07:39

کون گنده زن مهندس

سلام به همه دوستای حشری..
من 21 سالم بود که تازه از هنرستان رشته نقشه کشی فارغ التحصیل شدم و پیش یکی از همشهریامون تو همون شمال که دفتر مهندسی داشت مشغول بکار شدم،چون کار با کامپیوترم و اتوکد خوب بود خیلی ارزش قائل بودن برام و مشتری زیاد داشتیم..بگذریم..
.
حدود یه سالی از ورود من به اونجا میگذشت تا اینکه یه روز زن مهندس(لاله) که یه زن سی و چند ساله بود به گوشی دفتر زنگ زد
من...الو جانم
لاله...سلام امید جان خسته نباشی.
من..مرسی خوب هستین؟؟مهندس نیست رفته بیرون.
لاله...با خودت کار داشتم
من..خوب امرتون؟!در خدمتم
لاله..در مورد اتوکد چندتا سوال دارم کی وقت داری زنگ بزنم
من..شما هروقت اومدین دفتر من خدمتتون عرض میکنم هر سوالی دارین
لاله ..امروز نمیام ولی فردا حتما میام کاری نداری؟
من...نه فداتون خداحافظ
اون روز گذشت تا اینکه فرداش حول و حوش ظهر بود مهندس با زنش اومدن دفتر ، طبق معمول منم مشغول کارم بودمو در حین کار سیگار دود میکردم آخه دفترکارمون طبقه دوم ساختمونی بود که به ساحل نزدیک بود و صدای امواجو میشد شنید..یادش بخیر..و سیگار دود کردن خیلی میچسبید
مهندس گفت امید چطوری پسر ؟من باید برم اداره ثبت و احتمالا شما و لاله باید با هم ناهار بخورین چون باید به دوتا از مفت خورای اداره واسه اونکاره ناهار بدم و طول میکشه بیام..بهتون بد نگذره بای
اینو گفت و رفت .! من و لاله با هم احوالپرسی کردیم و اونم صندلیشو گذاشت کنار من و نشست .. گفتم دیروز چه سوالی داشتین؟؟ اونم سوالشو پرسید و منم پاسخ میدادم در حین این پرسش و پاسخ متوجه یه چیزایی از طرف لاله شدم منظورم اینه که خیلی واسم عشوه میومد حس میکردم حشریه .. من کلا تو سکس تیزم و آدممو میشناسم یعنی خیلی زود میفهمم که طرف واقعا اهلشه یا نه؟؟!
تو مدت یکسالی که گذشته بود زیاد میرفتم خونه مهندس واسه کار یا ناهارو شام یا هرچی اما هیچ وقت نظر بدی به لاله نداشتم..با اینکه اون کون گنده و کردنی داشت که زیر مانتو یا دامنش چشم هرکسیو به خودش خیره میکرد ولی من خونسرد و بیخیال بودم بهش..هر وقتم که تو خیابون با هم بودیم متوجه این میشدم که مردم چجوری نیگاش میکنن..خستتون نمیکنم
.
خلاصه .. من یهو گفتم ناهار بخوریم؟؟ اونم انگاری برق از کونش پرید .. بعده یه کمی مکث گفت باشه زنگ بزن بیارن من کوبیده میخوام منم سریع رفتم زنگ زدم 2 تا چلو کباب سفارش دادمو پریدم تو دسشویی و از سوراخه در آمارشو گرفتم ..دیدم یه اهی کشید و دستشو مالوند رو کسشو یه خمیازه کشید..دیگه فهمیدم بد جوری حشریه رفتم تو فاز اینکه چجوری بکنمش..اومدم بیرون و داشتم برنامه ریزی میکردم اونم داشت با کامپیوتر ور میرفت چند دقیقه ای گذشت و صدای زنگ در اومد پیک رستوران بود لاله از جاش پرید گفت من ناهارو میگیرم باقیش با تو همین که میدویید طرف در یه نیگاه به کونش انداختم و ...وااااااای چی میبینم چرا من تا حالا این کونو کشف نکردم؟؟!
وقتی که ناهار میخوردیم من هیز بازی در میاوردم و با هر لقمه ای که میکرد تو دهنش خیال میکردم کیرمو داره میخوره ..اینقدر تخیلم قوی شده بود که یهو گفتم جووووووووون ..!! لاله منو یه نیگاه کرد منم واسه اینکه 3 شو بگیرم گفتم عجب کوبیده ایه..اونم گفت وااااا..مگه اولین باره که اینو میخوری منم گفتم باید بیشتر از اینا بخورمش چون هنوز مزه واقعیشو کشف نکردم لاله تیزگرفت چی میگم .. اینجا بود که دوباره احساس کردم کسش داغ کرده .. خندیدیمو من پاشدم یه سیگار روشن کردم و تو خیالم به سکس با لاله فکر کردم که اون گفت منم سیگار میخوام گفتم تو؟؟ گفت آره میخوام امروز متفاوت باشه..بعد یه سیگار از رو میز برداشت و اومد سمت من با لهجه لاتی گفت بزار به آتیش تو بسوزم داااااااااااش..! منو میگی ؟! گفتم جوره جون تو امروز کون رو کردم ..سیگارشو اتیش دادم و بهم گفت امید دوست دختر داری؟
منم گفتم از رابطه های پایدار و سوسولی خوشم نمیاد گفت یعنی چی؟گفتم خوشم نمیاد هی ناز و عشوه طرفو بخرم معنی دوست دختر تو افکار من یه چیز دیگه است..گفت یعنی کسیو نداری که باها....هنوز تموم نشده بود که گفتم 2 ..3 نفری دارم..!
اونم خندید و گفت میشه توضیح بدی کین و چجوری.؟ گفتم لاله خانم آخه...گفت بیخیال امید تو دیگه از خودمونی من میخوام دومادت کنم گفتم منظورت چیه؟گفت وااااااااااای گرممه و مانتوشو در آورد و بهم گفت میشه پرده رو بکشی؟؟ساحل شلوغه این بالا دید داره منم هرچی که گفت و انجام دادم اونم با شلوار جین و تاپ مشکی و بدون روسری نشست رو کاناپه کنار پنجره و خودشو ولو کرد و چشماشو بست و بهم گفت تعریف کن ! گفتم از چی؟؟ گفت از سکس..! من برق از چشام پرید و به پت پت افتادم.بهم گفت اگه بهم بگی مهندس با کی رابطه داره یه حال خوب بهت میدم منم گفتم چجور حالی؟؟دندوناشو بهم فشار دادو دستشو گذاشت رو کسشو گفت اینو میخواااای؟؟من داشتم راست میکردم که بهم گفت بیا تو بغلم منم آروم آروم رفتم کنارشو دستشو انداخت دور گردنمو لاله گوشمو شروع کرد به مکیدن منم سینه هاشو فشار دادمو تاپشو زدم بالا و ازش لب گرفتم واااااااای چه حالی داشتم..کیرم داشت میترکید یواش شلوارشو باز کردم اونم بلند شد جلوم واستاد تا راحتتر شلوارشو بکشم پایین خدای من چی میدیدم شرتش قرمز بود یه کمی از ترشحاتش شرتشو خیس کرده بود صورتمو بردم جلو کسش و چوچولشو یه گاز کوچولو گرفتم داشت بیحال میشد دستشو برد تو موهامو سرمو بطرف کسش هل داد منم شرتشو کندم وااااااااااای یه کس تپل و سفید و مرطوب همونجا نزدیک بود آبم بیاد..که یهو یاد مهندس افتادم آخه من و اون خیلی با هم رفیق بودیم و زیاد عشق و حال کرده بودیم حس کردم دارم بهش نامردی میکنم از جام بلند شدم و گفتم نه..لاله زد تو گوشمو گفت کثافت دیگه الان فایده نداره باید منو بکنی..نفهمیدم چی شد که دوباره لب تو لب هم رو کاناپه دراز کشیدیم.! گفت کسمو بخور منم از نوک سینه هاش شروع کردم به لیسیدنو به پایین اومدم حسابی حشری شده بودیم لاله به آخ و اوخ افتاده بود و منم ولع برم داشته بود زبونمو رو کسش کشیدم و اون دیگه شل شل شده بود و پاهاشو واکرد و دستشو میمالید به سینه هاش منم حسابی کسشو میلیسیدم انگاری دارم آب انارو ازش میکشم بیرون ترشحاتش کل صورتمو خیس کرده بود بینیمو رو چوچولش میمالیدمو زبونم تو کسش بود دلم میخواست کلمو بکنم تو کسش اونم بدش نمیومد بهم گفت چه خوب میخوریییییییششش..من بیشتر اشتیاق پیدا کرده بودم واسه خوردن اونقدر خوردم و خوردم و اون از ته دل داد میزد تا جایی که فهمیدم میخواد ارضاشه گفتم بکنم؟؟ از جاش بلند شد و منم پاشدم شلوارمو در آوردم دستشو برد زیر تخمامو مالید و بهم نیگاه میکرد انگاری داشت منو تهدید میکرد بهش گفتم خودت خواستی نشست رو کاناپه و کیرمو تا ته کرد تو دهنش...آِِِِِِِییییییییی چه زبونی میکشید روش لامصب یه چند باری که زد دیدم دارم ارضا میشم خودمو کشیدم عقب اونم با چشای خمارش گفت امید بکن تو کسم برگشت و داگی استایل شد واااااای مامان چه کونی میدیدم..سفیدو بی مو و گنده با یه سوراخه خیلی خیلی تنگ که انگاری داشت تنفس میکرد خیره شده بودم به کونش که گفت بکن دیگه..منم کیرمو مالوندم به سوراخ کونشو تا رو کسش آورده بودم که دیدم از زیر تخمامو گرفته و آهههههههههههه و اووووووووووووووه میکنه منم کیرمو که گذاشتم رو کسش بی اختیار تا ته رفت اه اه چه گشاد بود حال نکردم ..دستمو روباسنش گذاشته بودمو آروم آروم میکردم تو و میکشیدم بیرون لاله خیلی حال میکرد دیدم کیرم داره میخوابه چون اصلا از کس گشاد خوشم نمیاد انگاری کیرمو میکردم تو لیف حموم ..بهش گفتم میخوام بکنم تو کونت..گفت الان نه بززززززززززززززززن بزززززززززن دارم میشم ، منم محکمتر میکوبیدم 7..8 تایی محکم زدم که دیدم کیرم و تخمام داغ شده و اونم دندوناشو فشار میدادو از ته دل ناله میکرد آبش اومده بودو همش ریخته بود بیرون..شل شد و گفت بسسسسسسسسسه من توجه نکردم کیرمو کشیدم بیرون فقط میخواستم کونشو بکنم .. کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و گفت نه تا حالا از عقب ندادم..نمیتونم توروخدا نکن..پیش خودم گفتم نمیشه که این کونو بیخیال شد از مهندس بعیده همچین کونیو نکرده باشه.!! بهش گفتم یواش میذارم و خودشو سفت کرد منم کیرمو آروم هل دادم نمیرفت توش خیلی تنگ بود دستمو رو کسش مالوندم انگشتمو خیس کردم یواش گذاشتم تو کونش اونم جیغ میزد و خودشو تکون میداد تا یه کمی راش باز شد کیرمو گذاشتم توشو آروم فشار دادم لاله داشت جر میخورد گفت امید پارش کردی دیگه نفهمیدم چی شد دیدم دارم میشم..گفتم تمومه تمومه..آبم اومد و ریختم تو کونش ساکت بودیک من چشمامو بسته بودم و افتاده بودم روش که گفت لهم کردی پاشو ( آخه من 85 کیلو بودم و قدم 175 ) اونم (68 کیلو و 168 ) هه هه هه..بلند شدم و جمع و جور کردیم رفتیم دسشوییو یه سرو سامونی به خودمون دادیم و نشستیم سیگارو گفتگو.....
.
..
بعد ها خیلی سکس داشتم با لاله تو جاهای مختلف..اون الان 2 تا بچه داره راست و دروغشو نمیدونم اما میگه دومیه بچه مهندس نیست اون دختر منه.!!
دوستای عزیز امیوارم از خاطره ای که براتون تعریف کردم لذت برده باشیت اگر خوشتون اومد بگین بازم براتون از سکس با لاله بزارم..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#38 | Posted: 25 Aug 2012 05:29

شباهت

2سال بود كه همه زندگيم فقط شده بود كار. مجبور بودم كار كنم تا درد نبود سينا رو حس نكنم. 2سال پيش اولين عشقم به جاي مني كه3سال به پاش نشسته بودم با دختر خالش ازدواج كرده بود و من قسم خوردم فراموشش كنم يا حداقل سراغش نرم... قرار بود برم شركت شوهر دوستم واسه استخدام. استرس داشتم وقتي وارد شدم منشي به اتاق اقاي برومند بردم در كه باز شد نفسم بند اومد خدايا اين كي بود!چرا انقدر شبیه سينا بود؟!نكنه خودش بود؟!ايشون خانم فاطمی هستن همكار جديدمون!خودشو معرفي كرد ولي من كر شده بودم!با لكنت گفتم از ديدنتون خوشحالم!بعد از معرفي شدن به همه رفتم تو اتاق كارم!فوق العاده بود بزرگ با چندتا بنجره ي برنور.هنوز بخاطر ديدن اقاي برومند شوكه بودم! چند وقت گذشت و سرم حسابي شلوغ بود بخاطر كار و البته همش داشتم فرار ميكردم از ديدن اقاي برومند! گوشيم زنك خورد برداشتم ديدم ناشناسه جواب ندادم جند بار ديگه زنگ زد منم گفتم شايد از همكارامه جواب دادم گفت الو سلام خانم فاطمی؟ خودش بود بود! با صداي لرزون و بريده بريده سلام و احوال پرسي كردم!گفت زنگ زده تا واسه طراحي خونشون ازم راهنمايي بگيره منم قبول كردم. قرار شد ساعت 5بياد دنبالم!خيلي ذوق زده بودم و استرس داشتم! سرتا با اسبرت ولي مشكي پوشيدم!ادكلن آكوامو زدم و فقط يه برق لب براق!اين تيپي بود كه سينا هميشه دوست داشت! ساعت بالاخره 5شد و زنگ زد رفتم پايين ماشينش 206 دودي بود رفتم سوار شدم. باز لكنت زبون گرفته بودم به سختي سلام و احوال برسي كردم ولي جواباشو نميشنيدم!انگار داشت با زبون اشاره حرف ميزد! تنها جيزي كه حس ميكردم بوي ادكلن فوق العادش بود!بوي سينا... وقتي رسيديم تازه به خودم اومدم و ديدم جلوي يه ابارتمان بزرك و شيك وايساديم!خلاصه طراحي خيلي طول كشيد وقتي كارمون تموم شد به شام دعوتم كرد نميخواستم برم ولي با زبون جربش و حرفاي كنده كندش قبول كردم! همش ناخنامو رو دستم ميكشيدم تا باز نرم تو فكر!سر شام كلي با هم حرف زديم اون از سختيايي كه كشيده بود كفت و ازم خواست امين صداش كنم! منم ناخوداكاه از سينا كفتم از دهنم پريد كه خيلي شبيهشه! اونم تو جشام نكاه كرد نكاهمو ازش دزديدم و جشام پر از اشك شد! دستشو كذاشت رو دستم يا اون زيادي داغ بود يا من زيادي سرد جشامو بستم و قطره هاي اشك... كفت سارا؟! حس دلتنكي عجيبي داشتم دستمو كشيدم و با جشاي خيس از رستوران زدم بيرون تمام بدنم خيس بود از عرق سرد،دستام طوري ميلرزيد كه نميتونستم موبايلمو دستم نكه دارم با ماشين افتاده بود دنبالم و با به بام ميومد جند نفر اين صحنه رو ديدن فكر كردن مزاحمه و اومدن ببينن جه خبره! صداي داد امينو شنيدم كفت سارا!وايسا!به اينا بكو من مزاحم نيستم!برگشتم جه صحنه ي خنده داري بود! امين از ماشين اومده بود بايين و 6تا مرد قل جماق دورش! رفتم و كفتم مزاحم نيست! مردا هم معذرت خواهي كردن و رفتن! من مونده بودم و امين!اومد طرفم و دستمو كرفت!كفتم امين نه... دستشو دورم حلقه كرد و به خودش فشارم داد انكار يه جريان انرزي به بدنم منتقل شد!نفس كشيدنم عادي شد خواستم خودمو ازش جدا كنم ولي نذاشت اروم تو كوشم كفت سارا دوست دارم باز قلبم وحشيانه ميزد و نفسام به شماره افتاده بود خودمو عقب كشيدم و به جشماش خيره شدم در ماشين رو واسم باز كرد و دستم كرفت و بردم سمت ماشين منم انكار اختيار بدنمو نداشتم.رفتم تو ماشين نشست كنارم و بدون هيج حرفي حركت كرد بعد از يه ساعت يا كمتر جلوي خونش بوديم باز بياده شد در رو واسم باز كرد و دستمو كرفت ناخوداكاه دنبالش رفتم تو اسانسور دستاشو دوطرف صورتم كذاشت و به جشمام زل زد. جشماش دروغ نميكفت. ميدونستم دوسش دارم و ميدونستم جون مثه سيناست دوسش دارم... اروم لباشو به لبام نزديك كرد عطر نفس هاش مستم كرد و كرمي دستاش... لباش به لبام رسيد با تمام وجودم لباشو بوسيدم و با اون بوسه تمام ترسا و نكرانيام از بين رفت وقتي بوس تموم شد جشامو بستم و كفتم دوست دارم جون مثه سينايي!هيجي نكفت دستمو كرفت و بردم تو خونش. كفت راحت باش و خودش رفت و شلوارشو عوض كرد و من هنوز همون جا وايساده بودم!دستمو كرفت كفت راحت باش ديكه!خندم كرفت!ناخوداكاه كفتم سيناااا!شوكه شد ولي بعد از جند لحظه بغلم كرد و مثه پر كاه بلندم كرد و جرخوندم!نفساي داغش به كردنم ميخورد و داشت ديونم ميكرد!كذاشتم رو تخت و كفت نميخواي مانتوتو در بياري؟!كفتم جيزي تنم نيست!يكي از تي شرتاشو واسم اورد و رفت بيرون از اتاق. پوشيدمش موهامو باز كردم و داشتم با كش ميبستم كه از يهو از پشت بغلم كرد!از برخورد كيرش با باسنم لرزيدم! اونم فهميد! يه دستمو كرفتو جرخوندم سرتاپامو نكاه كرد و دستشو دورم حلقه كرد. انكشتاي داغش به پايين كمرم ميخورد و تحريكم ميكرد حالم خراب بود ولي نه به خرابي اون!اروم دستاي كرمشو برد زير لباسم بازنفسام تند شده بود سرمو به قلبش تكيه دادم و دستمو كذاشتم رو صورتش دستاش بالا تر رفت تارسيد به بند سوتينم! كمكش كردم تا لباسمو در بياره!سوتينم سرخابي_مشكي بود!دستشو برد پشتم و بندشو باز كرد نشست رو تخت و منونشوند رو باش سينه هامو كرفت تو دستش و كفت سارا ميشه...؟ كفتم امشب واسه توام اجازه لازم نيست. شرو كر به خوردن سينه هام مثه وحشيا شده بود سرشونو ميك ميزد و اروم كاز ميكرفت. بدجور حشري شده بودم اه و نالم بلند شده بود خوابوندم رو تخت اومد رومو يه لب طولاني ازم كرفت بعد از لبام تا بالاي كسمو بوسيد وقتي به شلوارم رسيد دكمه هاشو با دندون باز كرد كشيدش پايين شرتم خيس خيس بود بلند شد و لباساشو در اورد فقط با يه شرت بود!كير كلفتو بزركش از زير شرت پيدا بود!اومد روم طوري كه كيرش به كسم كشيده ميشد غرق شهوتم ميكرد كلي لباي همو خورديم يواش يواش رفت پايين و بازبونش يه خط خيس رو بدن داغم ميكشيد وقتي رسيد به كسم زبونشو سفت كرد و از روي شرت به جوجولم ميماليد واااي انكار تو اسمون بودم از شدت لذت به رو تختي جنك ميزدم باهامو داد بالا و شرتمو در اورد با دوتا انكشت كسمو از هم باز كرد و زبونشو از بالا تاپايين كشيد.داشتم ميمردم سرشو به كسم فشار ميدادم جوجولمو ميكرد تو دهنش و ميمكيدش زبونشو همه جاي كسم ميكشيد و توي سوراخ كسم ميكرد و اونقد ادامه داد كه به شدت اركاسم شدم انكار سبك شده بودم بدنم بي حس بود. كفت اركاسم شدي عزيزم؟ كفتم اره اومد كنارم خوابيد و دستشو كشيد رو موهام بلند شدمو دستمو كذاشتم رو شرتش و كير شق شدشو لمس كردم يكم خيس شده بود باهم درش اورديم! واااي عجب كيري بود!كفت نخور اذيت ميشي بدون هيج حرفي زبونم كشيدم سر كيرش نفسش لرزيدسر كيرشو كردم تو دهنم صداي اه و اوه كفتنش بلند شده بود يه نفس عميق كشيدم و بيشترشو كردم كردم تو دهنم از بالا به پايين و از پايين به بالا ليسش ميزدم 5ديكه اونقد خوردمش كه كفت بسه داره ابم مياد!ميرم كرم ميارم نذاشتم كفتم ميخوام تو كسي باشي كه پردمو ميزنه كفت سارا؟! مطمئني؟! نكاش كردم و بهش اشاره كردم كه بياد. با ترس جلوم وايستاد كفت سارا بعدش جي؟!كفتم يا باهم ميمونيم يا هركي راه خودشو ميره! كشيدم لب تخت باز سرشو برد لاي باهام و شرو كرد به خوردن به نفس نفس افتاده بودم بدنم ميلرزيد و خيس عرق بودم با لباش جوجولمو فشار ميداد و ميمكيد. نفسام خيلي تند شده بود داشتم اركاسم ميشدم اونم فهميد و اومد رو بدنم لبامو ميخورد و با سينه هام بازي ميكرد كير داغشو كذاشت رو كسم و جند بار روش كشيد از شدت لذت بازو هاشو فشار ميدادم كيرشو اروم كذاشت دم سوراخ كسم اروم فشار داد... شهوتم به درد غالب بود درد داشتم ولي لذت ميبردم فوق العاده بود يكم بيشتر فشار داد كرماي خونم رو احساس ميكردم كه اطراف كسمو خيس كرد بازم فشار داد و لباشو بيشتر به لبام جسبوند حس كردم كيرش به ته كسم رسيد داغي كيرشو زير نافم حس ميكردم دردم داشت اروم ميشد كه كيرشو در اورد تمام بدنم اتيش كرفته بود باز فشار داد اين بار راحت تر بود باز فشار داد و باز... كم كم دردم از بين رفت و فقط لذت ميبردم تا اينكه باز اركاسم شدم اونم همون موقع كيرشو اورد بيرون و تمام ابشو خالي كرد رو شكمم هردو خسته تر از اين بوديم كه بريم دوش بكيريم همونجا لخت رو تخت خوابيديم و محكم همو بغل كرديم تا خوابمون برد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#39 | Posted: 17 Sep 2012 11:14

ارباب رجوع


اسمم عماد و حالا که دارم داستان رو مینویسم 30 سالمه . حدودآ 6 سال قبل عقد کردم و 3 سال هم هستش که عروسی کردم. خدارو شکر زود کار گیرم اومد و توی یکی از ادارجات کشور مشغول کار شدم . قدم 178 و وزنم 75 کیلو . چهرمم بدک نیست. از وقتی فهمیدم سکس چیه میکردم . از وقتی هم داستانهای سکسی رو شناختم /میخوندم.
خلاصه 24 سالم بود که تازه عقد کرده بودم . یه روز داشتم پشت میز کارم به پرونده ها میرسیدم که یه خانمی اومد دم درب اتاقم و گفت: واحد رفاهی کدومه؟ سرم رو که بالا کردم دیدم یه خانمی بود حدودآ 32 ساله با یه قدی 175 با چهره ای جذاب . ولی هیچی آرایش نداشت با چادر . بهش گفتم آخر راهرو. تشکر کرد و رفت . از نگاهش توی دلم هررررررررری ریخت . 10دقیقه بعد رفتم سمت آبسردکن .دیدم توی اتاق انتظار نشسته و سرشم به دیوار چسبیده. حس کردم خستس . بهش گفتم : کار شما حل نشد؟ گفت نه بابا ! اداره کار آدم زودم راه بیفته کارمنداش کارکن نیستن!؟! گفتم اگه دیدید دارن کارتون رو دول میدن یه سر بهم بزنید شاید بتونم کمکتون کنم. گفت باشه / منم برگشتم سر کارم.
20دقیقه بعد دیدم خانمه با عصبانیت اومد توی اتاقم و با یه بغضی گفت: آقا این همکارتون عجب کثافتیه! رسمآ داره من رو معطل میکنه/دیگه کم مونده من رو درسته بخوره. خوبه من آشنام /با غریبه ها چه کار میکنه؟ گفتم چی شده؟ کدومشون؟ گفت: همون مردک لاغر که بو گند سیگار میده.
گفتم بشینید خودم درستش میکنم. زنگ زدم آبدارخونه دوتا چایی آوردن .گفتم تا چایی رو میفرمایید من میرم پیش آقای ترابی و میام . توی راهرو پروندش رو باز کردم.فهمیدم این بنده خدا خانم آقای مسعودی که 3ماه قبل فلبش گرفت و فوت کرد.زنش بنده خدا اومده بود دنبال کارای بیمه و برقراری حقوقش. به ترابی گفتم آخه رفیق این بابا که آشناس لااقل کار این رو زود راه بنداز! شروع کرد ایرادای بنی اسرائیلی از پروندش گرفتن که همش چندتا کپی کم داشت که همونجا حلش کردم و بردم واسه گرفتن چک وجه بیمشکه آقای یثربی مسئول صدور چک رفته بود بازرسی و این یک کارش میرفت واسه فرداش.
رفتم بالا توی اتاقم /دیدم ایستاده دم پنجره و داره خیابون رو نگاه میکنه. گفتم خانم مسعودی همه کاراتون حل شد به جز دریافت چک که باید حتمآ خودتون زحمت بکشید فردا صبح بیایید و زحمتش رو بکشید.مسئولش فعلا نیست. خانم مسعودی گفت: من فردا صبح نمیتونم بیام /میشه پس فردا بیام؟ ( پس فرداش پنجشنبه بود و روز تعطیل که میرفت واسه شنبه.) بهش گفتم جریان اینطوریه دیگه .با ناراحتی گفت میشه زحمت این رو بکشید پرونده همینجا باشه تا شنبه بیام بگیرم؟ گفتم باشه ایرادی نداره!
موقع ناهار بود با هم سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین /داخل آسانسورمن سرم پایین بود ولی از گوشه آیینه متوجه شدم که بدجوری بهم خیره شده. پیش خودم گفتم یه دست کوچولو بهش میزنم ببینم میشه کاری کرد؟ وقتی خواستیم از درب آسانسور بریم بیرون اجازش دادم اول بره و با دستم پشت کمرش رو به معنی هدایت به بیرون لمس کردم. وقتی رفتم بیرون کلی تشکر کرد و رفت . از خندهاش و نگاهش معلوم بود خیلی ازم خوشش اومده بود .
بعد از ناهار از جلوی قسمت مالی اداره که رد شدم دیدم آقای یثربی هستش . رفتم پیشش و موضوع رو بهش گفتم. گفت اگر میشناسیش ایرادی نداره بیا چکش رو الان میکشم. از طریق سیستم داخلی اداره اطلاعاتش رو چک کرد ومنم پروندش رو آوردم و چک در وجه خانم {ملیحه گرامی} صادر شد.
تا رفتم بالا از طریق مشخصات داخل پرونده موبایلش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم /کلی خوشحال شد و بازم تشکر کرد. گفتم آدرستون نزدیک به من و اگر ایرادی نداره من شب بیام پروندتون رو میدم دم خونه. که با کلی عذرخواهی OK داد و (خونشون به خونه پدرزنم نزدیک بود.) من شب ساعت 9 تیپ زدم و رفتم دم خونشون . یه خونه دو طبفه متوسط اما تمیز. زنگ که زدم یه پسر حدودآ 10ساله اومد دم در و من رو کشوند داخل . دم راهرو موندم خانم مسعودی با یه چادر اومد دم در و تعارف کرد برم داخل و یه چایی باهم بخوریم. به اطرارش رفتم. وقتی روی مبل نشسته بودم و اون توی آشپزخونه بود چادرش رو برداشت .یه پیرهن دامن تنش بود که پاهاش رو میشد دقیقآ از داخلش دید و اون هم از نگاه من متوجه این موضوع شد. خلاصه چایی رو خوردم و چون بار اولم بود و همدیگه رو نمیشناختیم زود بلند شدم . بهم گفت شمارتون توی گوشیم باشه ایرادی نداره کاری داشتم زنگ بزنم ؟ گفتم نه من در خدمتتون هستم. خلاصه آخرای شب بود که یه شعر قشنگ فرستاد ازم تشکر کرد.
این موضوع گذشت و چند ماه بعد ( روز مرد ) دیدم یکی روز مرد رو بهم تبریک گفته ! شمارش save نبود و من نشناختم . نوشتم {ممنون. شما؟} دیدم زنگ زد و با خنده گفت: دیگه ما رو نمیشناسی؟ کاشکی همه همینجوری بودن.! این همه زحمت واسمون کشیدید /چطور نمیشناسید؟ از صداش شناختمش و خلاصه بعد کلی شوخی و خنده دعوتم کرد یه شب برم خونشون.
بعد کلی التماس قرار شد پنجشنبه همون هفته برم پیشش.
یه کادو واسه خودش یکی واسه پسرش خریدم و رفتم . از در که رفتم داخل دست دراز کردم و دست دادیم .خواستم ببوسمش که با خنده گفت امیر (پسرش) میبینه. نکن! به شوخی گفتم حالا کی خواست بکنه؟ اول مکث کرد بغدش زد زیر خنده. گفت ای شیطون! { از اینجا فهمیدم میشه یه کارایی کرد.} خلاصه ملیحه خانم اون شب یه کت و دامن کوتاه تنش بود که خدایی اون رنگ سورمه ای خیلی خوشگلترش کرده بود. به شوخی گفتم شما گرمتون نیست؟ گفت: چطور؟ گفتم اینهمه پوشیدی ! کی توی خونه خودش اینهمه میپوشه؟ من شما رو میبینم گرمم میشه! گفت آخه میخواستم کمال ادب رو جلوی شما رعایت کنم. گفتم پاشو خودت رو اذیت نکن یه لباس راحت بپوش تا منم راحت باشم. ملیحه رفت داخل اتاقی که پسرش بود .منم آروم رفتم دنبالش . از لای لولای در نگاهش کردم. دیدم کت ودامنش رو از تنش درآورد زیر دامنش یه شرت مشکی پاش بود و زیر کتش هم یه دوبنده مشکی. سوتین تنش نبود و معلوم بود سینه های کوچولویی داره. باور نمیکردم زنی که بچه زاییده اینقدر ناز و باریک باشه.
آروم رفتم سر جام نشستم . بوقتی ملیحه اومد باورم نمیشد . یه دامن مشکی نازک پاش بود و همون دوبنده که گفتم .بهش گفتم خوب شلیقه من رو میدونیا !؟ با خنده شیطنت آمیزی گفت: دامنشم زیادیه. گفتم خداییش خدا از توخوشگلتر نداره. خلاصه از اون روز به بعد در حد پیامای جک و حرفای سکسی جلوتر نرفتیم .
یه روز وعده کردیم با هم بریم بیرون . گفتش که پسرش رو بردن اردو و تا فردا عصر آزاده . وعده کردیم عصری بریم سینما و بعدشم گردش.تا ساعت 10 سینما طول کشید و فیلم جالبی هم نداشت. وقتی اومدیم بیرون ملیحه گفت شام مهمون من! منم که از غذای بیرون خاطره دارم گفتم من اهلش نیستم وحاظرم تو بخوری و من گرسنه بمونم. به هرحال گفت پس مخلفات میخریم میریم خونه میخوریم.
وسایل فست فود خریدیم و رفتیم خونه . توی ماشین کلی خندیدیم و با هم شوخی کردیم . حتی یادم توی یه کوچه میونبر یه ماچشم کردم. اونم هی میزد روی پاهام . توی خونه که رفتیم من خیلی راحت لباسام رو درآوردم و با یه شرت و رکابی نشستم . ملیحه رفت که لباساش رو عوض کنه .باز آروم رفتم دنبالش و در رو باز کردم و پریدم توی اتاق . داشت سوتینش رو باز میکرد که از پشت سر چسبوندم بهش و سینه هاش رو محکم گرفتم. گفت برو بیرون زشته/برو/ بدو/ منم بیشتر پستوناش رو میمالیدم و گفتم میخوام بخورمشون . تا این رو گفتم دولا شد دستم رو از خودش دور کنه که متوجه شرت خیسش شدم و بدون معطلی از کنار شرتم کیرم رو درآوردم و زدم توی کسش . انقدر خیس و لیز بود که اصلآ نتونست مقاومت کنه . کیرم تا نیمه رفت داخل کسش . یه چندباری آخ و اوخ کرد ولی گفت چرا عجله داری؟ صبر کن. منم با شدت تموم تلمبه میزدم و نشوندمش و به حالت سگی لب تخت پسرش دولا کردمش و وقتی لمبرای کونش رو میدیدم بیشتر حشریم میکرد. خلاصه صدای شهوت ملیحه که دائم میگفت جووووووووونم عزییییییییییییزم در اومد یه چندلحظه بعد ارضائ شد و افتاد رو زمین. بهش گفتم چرا انقدر زود ارضائ شدی؟4دفیفه نشد! گفت من زیاد خودارضایی میکنم /علتش همینه. وقتی برش گردوندم فهمیدم که تازه موم انداخته. اخه بدنش حتی موهای کوچیک هم نداشت. افتادم روش و حالا بخور و کی بخور ! لبای نازی داره خیلی خوشمزس . دندونای مرتب و دهن خوشبو . سینه هاش مثل سینه دخترای باکره بود که البته ارثیه /چون سینه خواهر دومش که بعدآ د یدم هم همینجوری بود . شرتش رو درآوردم و باقی لباسای خودمم کندم و پاهاش رو گرفتم بالا و با اولین فشار تا ته کردم تو کسش.یه ناله کوچیکی کردو چشماش رو بست . یکمی کردم و نشوندمش روی رونم . دیدم دیگه آبم داره میاد که ملیحه گفت همش رو بریز داخلش. بعد فهمیدم که LD مصرف میکنه و خیالم جمع شد.
از اون روز به بعد من و ملیحه هفته ای یه بار برنامه داریم و حتی خواهرشم میدونه . چندباری هم بهم حال داده که بعدآ واستون میگم. عماد /تیرماه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#40 | Posted: 24 Sep 2012 17:34
عاشق را جنده خطاب نکن



به خاطر نثر بد معذرت
اولین لحظه که توی بغلش بودم همه خاطرات مثل یک فیلم سریع از جلوی چشمام میگذشت. شش سال پیش که برای اولین بار دیدمش دختر 25 ساله ای بودم با هزار امید و آرزو... با من که مصاحبه میکرد توی دلم با خودم میگفتم چجوری باید با این کار کنم. خیلی جدی با نگاه سرد و بی تفاوت...اون مردی 32 ساله با قد 190 و چهار شونه...پوست سفید، چشمان عسلی،نگاه سرد وموهای کم پشت که خبر از این میدادند که تا چند سال دیگه خبری از یک تار مو روی سرش نیست...
روزها پشت سر هم میگذشت. من و جهان روی پروژه با هم کار میکردیم. انصافاٌ همکار خوبی بود. به مرور زمان به اخلاق و رفتار سردش عادت کرده بودم. گرچه با من خیلی بهتر از بقیه رفتار میکرد. ولی همیشه بین ما فاصله زیادی بود. به مرور زمان از شخصیتش و محترم بودن و جنتلمن بودنش خوشم اومده بود و همه اینها باعث شد من کم کم بهش علاقه مند بشم ولی اون همچنان مثل سابق بود....
8 ماه از کار کردنم توی اون شرکت میگذشت و من و جهان همکاری خوبی داشتیم و با سرعت زیادتر از تصور مدیرعامل شرکت کار رو جلو میبردیم و همین سرعت کار باعث شد خیلی سر زبونها بیفتیم. در ضمن اتاق جداگانه ای به من و جهان داده بودن، برخلاف همه کارمندان که توی پارتیشن بودن... و مهندس مهدوی (مدیر عامل شرکت) هم با دادن پاداش از ما تقدیر میکرد. تا روز موعود....که اتفاقات اون روز باعث شد کل مسیر زندگی من تغییر کنه....
ساعت 5 که تقریبا ساعت کاری تموم میشد. مهندس مهدوی من و جهان رو خواست و درمورد پروژه جدید شرکت باهامون صحبت کرد که بهتره پروژه فعلی که به آخرش نزدیک میشدیم رو به گروه دیگه بدیم و ما روی پروژه جدید کار کنیم. از جهان خواست که تا نیم ساعت بعد بره وزارت خونه و در جلسه تصویب اون پروژه همراه با مدیر مالی شرکت کنه و از من هم خواست مدارک پروژه فعلی و تحلیل و طراحی اون رو دسته بندی کنم و سرور جدید رو راه بندازم و کدها رو روی اون کپی کنم که فردا اول وقت پروژه رو به گروه جدید تحویل بدیم و رو به من گفت شما اگه می تونی امروز بیشتر بمون. سرور رو تا نیم ساعت دیگه میارن اتاقتون و خیلی عادی تشکر کرد. عادت داشتم همیشه اضافه کار بمونم و معمولا ساعت 6:30 تا 7 میرفتم خونه و قبل از نه میرسیدم خونه. خلاصه سرور رو آوردن و من شروع به کار کردم...تا حدود ساعت 6 شد(دقیقا ساعتو نمیدونم)...
با گوشی موبایلم داشتم آهنگ گوش میدادم و نرم افزارهای مورد نیاز رو نصب میکردم. تا اینکه سرم رو برگرداندم..دیدم مهندس مهدوی ایستاده دم در اتاق و داره منو با لبخند نگاه میکنه، وقتی متوجه شد من دیدمش..اومد جلو. هنوز لبخند روی لبش بود( بر خلاف همیشه که با اون ظاهر مومن مؤابانه اش که موقع حرف زدن سرش رو پائین می انداخت و سعی میکرد توی صورت خانمها نگاه نکنه)از لبخندش تعجب کردم و از روی صندلی به نشانه احترام نیم خیز شدم و هد فون رو از روی گوشم برداشتم. اومد جلو و درست روی صندلی جهان، به فاصله یک متر و نیمی من نشست و گفت ببخشید مجبورتون کردم بدون هماهنگی اضافه کار بمونید. مسئله ای نیست ، معمولا من هر روز اضافه کار میمونم. خوبه شرکت ما به همچین کارمندهایی احتیاج داره. شما کارتون رو انجام بدید..من فقط اومدم ببینم کارتون خوب پیش میره یا نه ؟ منم تشکر کردم و گفتم مرسی و کار داره خوب پیش میره
هنوز مهدوی لبخند میزد و مستقیم به من نگاه میکرد. این کارش منو موذب میکرد...از جاش بلند شد و رفت طرف در... به آستانه در که رسید برگشت و گفت راستی براتون یک چیزی آوردم و بیا یک لحظه....من بدون فکربلند شدم و رفتم طرفش. اصلا اتفاقاتی که توی یک لحظه بعد قرار بود برام اتفاق بیفته رو نمیتونستم حدس بزنم.
وقتی روبروی مهدوی ایستادم. یک شکلات مارس از توی جیبش درآورد و گفت برای تو اوردمش.من از رفتارش تعجب کردم و اخم هام ناخودآگاه توی هم رفت که در لحظه دراتاق رو بست. من یک قدم به عقب رفتم. خیلی سریع دست راستش رو انداخت دور گردنم لبهایش رو با شدت زیاد فشار داد روی لبم و دست دیگه اش رو حلقه کرد دور کمرم. چنان لبش رو فشار میداد که نفسم داشت بند میومد..با دو تا دستهام سعی میکردم بدنمو ازش جدا کنم.
اون یک مرد با قد حدود 178 و39 یا 40 ساله و چاق بود. حتی نمیتونستم توی بغلش تکون بخورم...هر چقدر بیشتر تقلا میکردم...بیشتر نا امید میشدم....شاید 1 دقیقه توی همین وضعیت بودیم...دستشو جلوی دهنم گرفت و منو خوابوند روی زمین سرد شرکت... و کل سنگینی بدنش رو انداخت روی من... توی چشمام زل زد و گفت..سعی نکن سر و صدا کنی..اینجا فقط منو تو هستیم...صدات به هیچ جا نمیرسه .. سعی میکردم با نگاهم ملتمسانه ازش بخوام..منو ول کنه و بزاره برم ولی انگار مهدوی شده بود مثل سنگ..
دوباره لبش رو روی لبم فشار داد و یک حجم زیادی از آب دهنش رو توی دهن من هل داد..میخواستم بالا بیارم..ریشهای بلندشو روی صورتم میمالید....بینی اش رو به بینی من جوری چسبونده بود که راه تنفس منو بند آورده بود و احساس میکردم تا چند ثانیه دیگه بر اثر خفگی میمرم...دیگه توان تقلا کردنو نداشتم..بیحال شده بودم...من قدم حدود 160 و وزنم حدود 55 کیلو بود.. تحمل وزنش برام به حد مرگ سخت بود.
بدنش رو کمی از روی من بلند کرد و کمربند و زیپ شلوارش رو سریع باز کرد و با یک حرکت..شلوارش رو درآورد و دوباره اومد سراغم...دکمه های مانتومو باز کرد و تاپم رو بالا زد و سینه هامو از زیر سوتین در آورد..و سرش رو کمی از بدنم دور کرد و گفت اینها رو نباید خورد...این خوشگلا (اشاره اش به سینه هام بود )رو فقط باید نگاه کرد...من با آخرین رمق..سعی میکردم دستها شو پس بزنم ولی نمیتونستم..خودمو باخته بودم..مثل آدم فلجی بودم که یک شیر گرسنه نشسته جلوش و مطمئنه..اون شیر میخوردش...اون لحظه ای که فکر کردم هیچ راه نجاتی نیست..اشک از چشمام سرازیر شد
با یک دستش دستهامو گرفت بالای سرش و با دست دیگه اش جلوی دهنمو... و سرش رفت لای سینه هام... سینه هامو میبیوئید و میلیسید...هر از چند گاهی صداهای نا واضحی از خودش در میورد...سرشو که بالا آورد و دید من دارم گریه میکنم...سینه هامو ول کرد و کنار من روی زمین دراز کشید.....دستشو از روی دهنم برداشت و گذاشت زیر سرم و سرش رو آروم به گوشم نزدیک کرد و گفت : میدونم هنوز دختری و هزار تا آرزو داری...منم باهات کاری نمیکنم که پشیمون بشی...دیگه منو با چشمهای مشکی و خوشگلت اینجوری نگاه نکن...این چشمها و مژه های بلندت...کار دست من داد خانمی....بزار..بعد از این با من بیشتر آشنا میشی...میبینی که من اون قدرها وحشتناک نیستم...من تورو بیشتر از چیزی که فکر میکنی دوست دارم...همین جوری که داشت پشت سرهم قربون صدقه من میرفت و حرف میزد...دستشوبرد توی شلوارمن و دستشو رسوند به کسم و باهاش بازی میکرد...که شدت گریه های من بیشتر شد...... برای چند ثانیه دست از کارش کشید و صبرکرد تا آروم بشم...دکمه شلوار جینمو باز کرد و شورت و شلوار مو با هم کشید پائین و دوباره بدن سنگینشو انداخت روی من..کیرشو... لای چاک کوسم حرکت میداد و از فرط لذت آه و ناله می کرد...ازم پرسید دفعه اولته ؟ منم با اشاره سرم گفتم..آره...با خودم گفتم شاید دلش به رحم بیاد و همین جا تمومش کنه...ولی انگار بدتر شد..دوباره زیر لب شروع کرد به حرف زدن... آخ جون...کست دفعه اوله کیر میبینه... جونم...به خوب کسی سپردی کستو..خودم همچین میکنمت..که خودت هر روز بیای بگی منو بکن....حرکتش رو سریع تر کرد... که در یک لحظه کیرش لیز خورد و رفت توی کس من...من از درد به خودم میپیچیدم...واشکهام همه صورتمو خیس کرده بود...از صدای جیغ من..به خودش اومد و فهمید چی شده...سریع خودشو از روی من بلند کرد...یک نگاه به کیرش کرد و متوجه هاله خون روی کیرش شد.... به من که پاهامو از فرط درد توی خودم جمع کرده بودم..با اخم همیشگی اش نگاه میکرد و گفت من نمیخواستم اینجوری بشه..نمیخواستم...و چند بار اینو تکرار کرد...خودشم هل شده بود.. چند تا دستمال کاغذی از روی میز برداشت و سر کیرشو تمیز کرد و شلوارشو بالا کشید...اومد سراغ من...پاهامو بدون هیچ مقاومتی از طرف من باز کرد...و با دستمال کاغذی خون کمی که اومد بود رو پاک کرد...ودائما با صدای آروم میگفت..معذرت میخوام...منو ببخش...دستمال خونی رو گذاشت توی جیب شلوارش...کمکم کرد که بشینم...سعی میکرد با مهربونی باهام رفتار کنه...من از ترس حتی یک کلمه نمیتونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم...از روی زمین بلندم کرد...لباسهامو مرتب کرد...و نشوندم روی صندلی..همون شکلات مارس لعنتی رو از روی زمین برداشت و پوستشو ازش جدا کرد و گفت بخور که حالت جا بیاد و آوردش جلوی دهنم... با دستم پسش زدم...
از جام بلند شدم..کیف لب تاپمو برداشتم و سعی کردم از اونجا بیام بیرون...که دوباره منو سفت گرفت توی بغلش...نشست روی صندلی و منو نشوند روی پاهاش و دستهاشوسفت حلقه کرد دور کمرم..
با دستهای بزرگش چونه ام رو گرفت توی دستهاش و سرم رو چرخوند...جوری که نگاهم توی نگاهش باشه...با حالت تحکم گفت... ببین...من خیلی وقته که چشمم دنبال توئه...فکر نکن فقط ازت سکس میخوام...نه دوست دارم باهات رابطه عاطفی هم...داشته باشم...واقعا نمیخواستم اینجوری بینمون اتفاق بیفته...من میدونم تو به مردهایی با سر و قیافه من فکر نمیکنی...ولی لطفا به من فکر کن...من همه جوره حمایتت میکنم...به یه جایی میرسونمت که همه آرزوشو دارن..برات هر چیزی که فکر کنی فراهم میکنم...فقط این موضوع بین خودمون بمونه...بخوای باهات ازدواج میکنم..بخوای میبرمت ترمیم کنی...والخ.... من با صدائی که انگار از ته چاه در میومد...پشت سر هم مثل نوار میگفتم...بزار من برم...خواهش میکنم...بزاربرم....پیشونی ام رو بوسید و دستهاشو از دور بدنم جدا کرد...از روی پاهاش بلند شدم و با سرعت از شرکت اومدم بیرون...
وقتی رسیدم خونه..بدون اینکه با کسی حرف بزنم...رفتم توی اتاقم وخوابیدم و پتو رو کشیدم روی سرم گریه کردم...مادرم که متوجه ناراحتی من شده بود...اومد توی اتاق و ازم در مورد علت ناراحتی ایم سوال کرد...مادر من فوق العاده آدم سخت گیر و مذهبی هست...پدرم میانه روئه ولی توی خونه ما به معنای واقعی مادرسالارایه...میدونستم اگه یک کلمه در مورد این اتفاق حرف بزنم...یک عمر منو توی خونه حبس میکنه...چون قبلش هم کمی دائی جان ها که مثل مادرم فکرمیکنن وز وزمیکردن که دخترت خیلی خوشگله..برای چی میفرستی اش سرکار...
تنها دروغی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که بگم..سرکار باهام دعوا کردن چون من نتونستم کارم رو خوب و درست انجام بدم. اون شب نفهمیدم کی خوابم برد. فردا صبح ساعت 8:30 با صدای پدرم ازخواب بلند شدم که دخترم دیرت شد مگه نمیری سرکار؟وقتی چشمهامو باز کردم...دوباره یادم افتاد که دیروز چه اتفاقی افتاده و اینکه موبایلم و کلی از وسایلم توی شرکت جا مونده بود...به پدرم گفتم خسته ام و دیرتر میرم...بلند شدم..نمیتونستم درست راه برم...مثل اردک راه میرفتم...فکر میکردم الان همه توی خونه وقتی منو نگاه میکنن...میفهمن من زن شدم...احساس نا امنی شدیدی میکردم...رفتم توی حمام...لباسهامو دراوردم...وقتی نگاهم به شورتم افتاد که پر از خون آبه بود...دوباره داغ دلم تازه شد...گریه ام بند نمی اومد...شورتم رو گرفتم زیر آب سرد و با تمام قوا سعی میکردم رد خون رو ازش پاک کنم.حرفهای مهدوی که حتی اسم کوچکشو نمیدونستم ،توی گوشم تکرار میشد... خودم درستش میکنم..خودم باهات ازدواج میکنم..خودم حمایتت میکنم...
از خونه زدم بیرون ولی نمیدونستم کدوم قبرستونی باید برم...رفتم نشستم توی یک پارک بین مسیر خونه و محل کار...سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...ساعت 12 بود که رفتم تا نزدیک شرکت(بین 12 تا 1 همیشه مادرم به من زنگ میزد)...از یک تلفن عمومی زنگ زدم به جهان و گفتم موبایلمو با یک سری وسیله جا گذاشتم توی شرکت...اگه زحمتش نیست اونها رو بیاره تا سر کوچه شرکت...اون هم با سردی همیشگی گفت..نمیتونه..بهتره خودم برم وسایلمو بردارم...منم بالاجبار راهی شرکت شدم. یک راست رفتم توی اتاق کارم بدون اینکه نگاهی به جهان بکنم...زیر لبی سلام کردمو رفتم سراغ کشو میزم و وسایلمو جمع کردم...که جهان گفت : جائی میخوای بری؟ *میخوام از اینجا برم..**یه پیشنهاد کار بهتر برام شده *با حالت کنایه آمیزی گفت :اینجا بمونی تا دو سه ماه دیگه مدیر پروژه میشی...در مورد حقوقت من میرم صحبت میکنم، اینجا شرکت معتبریه...لبخند تلخی زدم و نشستم پشت میزم...تا وقتی مادرم برای احوال پرسی زنگ زد نشستم توی اتاق وبعدش رفتم پیش مسئول دفتر مدیر عامل و گفتم میخوام مهدوی رو ببینم...ایشون هم بعد از اطلاع رسانی به مهدوی گفت: الان کسی پیش ایشون هست...شما برو سر کارت وقتی سرشون خلوت شد..بهت خبر میدم...بیا مهدوی رو ببین...
برگشتم توی اتاق..جهان با جدیت همیشگی گفت: چرا دیروز برنامه رو روی سرور نصب نکرده بودی؟ به جای چرخ زدن توی شرکت بشین کارتو تموم کن؟؟؟ من سر جام خشکم زده بود...زیر لب گفتم ببخشید و نشستم پشت سرور و اونو روشن کردم...دلم میخواست داد بزنم و بگم چرا نتونستم...چرا اینقدر حالم بده...ولی نمیتونستم.....چشمم به تلفن اتاق بود ولی از طرف مهدوی هیچ تماسی نبود و من هر چقدر به اخر ساعت کاری نزدیک میشدم...بیشتر کلافه میشدم...
ساعت 4:30 نتونستم تحمل کنم و رفتم در اتاقش..دوباره مسئول دفترش گفت...الان وقت نداره... ساعت 5 رفتم دوباره همینو تکرار کرد...5:30 رفتم تا 6 دم در اتاقش ایستادم... اینبار بدون اینکه منتظر حرفهای مسئول دفترش بشم..رفتم توی اتاقش...و در رو پشت سرم بستم..مهدوی دوباره شده بود همون آدم مومن مؤاب....حتی منو نگاه نمیکرد..انگار نه انگار که بین منو اون اتفاقی افتاده...به من گفت بفرمائید امری داشتید انگار ؟ نمیتونستم حرف بزنم..دوباره لال شده بودم...با لکنت گفتم..من..من...من ...تو رو خدا به من کمک کن...من نمیدونم باید چکارکنم...و اشکهام سرازیر شد...**باشه...در موردش حرف میزنیم...نگران نباش.. برو سر کارت..درستش میکنیم
خشکم زده بود...اینقدر رفتارش فرق کرده بود که نمیدونستم باید چکار کنم...سعی کردم سریع از دفتر این آدم حقیر و پست خودمو بکشم بیرون...حس کردم میخواد منو بپیچونه...رفتم نشستم توی اتاقم....به صفحه مانیتور زل زده بودم...که دوباره صدای جهان بلند شد که خواهشا به کارت برس....اینقدر توی شرکت چرخ نزن...از فرط ناراحتی نمیتونستم حرف بزنم....دلم میخواست بمیرم...به مادرم فکر میکردم وبه زحمتهایی که برای من کشیده بود. من دختربا استعداد ولی بدون پشتکاری بودم...چقدربا کتاب دنبال من توی خونه میدوید و تلاش کرد تا من یکی از بهترین دانشگاهها قبول بشم و لباسهایی برای من میدوخت که من جلوی چشم همه مثل دختر پادشاه به نظر بیام...به پدرم که دو جا کار میکرد و همیشه در اوج خستگی با مهربانی و لبخندش خونه می اومد...به اینکه همه آرزوهام نقش زمین شده بود...به شورت خونی اون روز صبح....به دوستت دارم گفتن های مهدوی.....که آخرین کور سوی امید در زندگیم بود..به جهان که برای اولین بار توی زندگیم حس دوست داشتن رو توی قلبم شکوفا کرده بود...
دیگه یادم نمیاد چی شد..وقتی چشمامو باز کردم....جهان ایستاده بود بالای سرم و لیوان آب قند دستش بود و سعی میکرد اونو به دهنم نزدیک کنه...سردی چشمهاش جاشو به نگرانی داده بود و گفت :چی شده؟ چرا اینجوری شدی؟...سرم گیجی میرفت...درست جلوی چشمم رو نمیدیدم...یاد تمام آرزوهایی که توی تخیلاتم با جهان داشتم افتادم....با صدای بلند گریه میکردم...که جهان سریع در اتاق رو بست و دوباره اومد طرف من...میگفت آروم دختر خوب...نتونستم جلوی خودمو بگیرم...خودمو انداختم توی بغل جهان...انگاراز جهنم منو فرستاده بودن بهشت...احساس کردم...دنیا وجود نداره و فقط منو جهان هستیم....جهان پیشونی منو میبوسید...آروم با دستهاش موهامو از روی پیشونی ایم کنار میزد و دوباره بوسه...با دستهاش آروم رد اشکهامو پاک میکرد...میگفت گریه نکن عروسک من...من اینجام...تا من هستم تو نباید یک قطره اشک بریزی...و دوباره بوسه.و بوسه...نمیدونم کی لبهاشو گذاشت روی لبهام...کمی خیسی لبهاش وارد دهانم شد...این شیرین ترین مزه ای بود که توی زندگیم حس کرده بودم...توی بغلش آروم و بی حرکت ، توی آرامش ابدی بودم...دیگه گریه نمیکردم... و دستهای جهان که دور تن من حلقه شده بود و من که مثل گنجشک بی سر پناه توی دستهاش جا خوش کرده بودم
نمیدونم چقدر زمان گذشت...که با صدای باز شدن در بخودمون اومدیم و ازهم فاصله گرفتیم....وای خدای من مهدوی بود که منو جهانو توی بغل هم دید...چشمهای مهدوی گرد شده بود...اومد توی اتاق و ایستاد بالای سر من...دو تا دستهاشو مشت کرده بود وکوبید روی میز...بدنش از فرط عصبانیت می لرزید...منو بگو که فکر کردم چه ظلم بزرگی به تو کردم...خوب با اون قیافه مظلومت مردها رو گول میزنی...منو بگو که یک ساعت پیش برای خواستگاری ازت زنگ زدم منزلتون و با مادرت صحبت کردم...حالم از هر چی دختره بهم میخوره... و دستمال خونی رو از جیبش درآورد و گفت...پس پریود بودی...خودتو با یک چیکه خون به من انداختی...منو بگو که از عذاب وجدان داشتم خودمو میکشتم....جهان و مهدوی هر دو چشمهاشون از عصبانیت قرمز شده بود....من فقط میگفتم...اینجوری نیست....که مهدوی گفت بهتره وسایلتو جمع کنی بری...نمیخوام ریختتو توی این شرکت ببینم...از اتاق رفت بیرون و پشت سرش جهان هم بدون اعتنائی به من از اتاق بیرون رفت.
الان که 6 سال از اون اتفاقات میگذشت...من دوباره جهان رو توی کنفرانسی توی اصفهان دیدم...خودش شرکت جداگانه ای زده بود...وقتی دوباره بعد از سالها چشمهامون توی هم تلاقی کرد...اون نگاههای مطمئن و سردش...تنمو لرزوند...توی اتاقش توی هتل دوباره منو توی بغلش گرفت...همه اون زمان لعنتی مثل فیلم از جلوی چشمام میگذشت...دیگه من اون دختر زیبا و سرزنده نبودم ...چروکهای حاصل از دردها و رنجهای بیشمار روی صورتم و تارهای موی سفید...حاصل گذر زمان طولانی بود.....من هیچ وقت نتونستم به زندگی عادی برگردم....بارها رفتم توی مطب دکتر زنان نشستم و وقتی پیش دکتر میشستم...خجالت میکشیدم در مورد مشکلم حرف بزنم...خواستگارها رو یکی یکی رد میکردم....پدرم در آخرین لحظات زندگیش میگفت تنها نگرانیش توی این دنیا من هستم که سروسامونی نگرفتم و اینکه از همه بچه هاش مظلوم تر بودم....
و حالا دوباره توی بغل مردی بودم که دوستش داشتم و هیچ وقت اونو ابراز نکرده بودم....دلم میخواست...اون منو هرگز فراموش نکنه و اون بوسه های روزهای گذشته...از روی عشق باشه..همین برام کافی بود...من دنبال عشق توی بغل جهان میگشتم....با صدای جهان به خودم اومدم...مانتو وروسری ات رو دربیار...منم مثل یک بچه که منتظر دستورات پدر و مادرشه...به تک تک حرفهاش گوش میکردم و اجرا میکردم...منو برانداز کرد و گفت..خیلی نازی به خدااا
هر کلمه یا جمله ای که اون روز به من گفت...توی ذهنم مونده...منو خوابوند روی تخت...و چراغو خاموش کرد... لباسهاشو درآورد... خوابید کنارم...لبساهامو تک تک درآورد...و دستش رو روی بدنم که غیراز مهدوی کس دیگه ای لمسش نکرده بود..کشید...سینه هامو بوسید و خورد...لبهامو...در حالیکه من اشک توی چشمهام جمع شده بود...من توی کوچکترین حرکت از طرف اون دنبال یک حس غنی میگشتم...حسی که سالها از خودم دریغ کرده بودم...منتظر بودم یکبار..فقط و فقط یکبار به من بگه دوستت دارم...ولی نگفت..هیچی نگفت... وقتی پاهام رو نمیدونستم موقع سکس در چه وضعیتی قرار بدم..و اون پاهام رو باز کرد و دور بدنش حلقه کرد...دلم میخواست بهش بگم...میدونستی برای اولین باره...ولی اون بدون توجه به من....فقط و فقط تلمبه میزد و تلمبه میزد... و وقتی ارضا شد...گفت قدر کس تنگتو بدون ، جنده ی خوشگل من.....شنیدن کلمه جنده از دهن اون مثل پتک توی سرم خورد...این لغت تعریف من نبود...تعریف دختری که توی زندگی اش حتی دست یک مرد رو نگرفته..نبود....تعریف دختری با چشمهای مشکی و مژه های بلند که همیشه چشمهاش از اشک خیس میشد ،نبود
یک نخ سیگار روشن کرد وکنارم خوابید و سوال کرد.... با مهدوی خیلی سکس داشتی؟ ..
گفتم آره..و لباس پوشیدمو از اتاق هتل اومدم بیرون

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
صفحه  صفحه 4 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  9  10  11  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.