| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#31 | Posted: 21 Jun 2011 20:42

خانم مباركی قسمت دوم و پایانی

آخر هفته بود شرکت ظهر تعطیل شد اومدم خونه بعد ناهار یک چرتی زدم بلند شدم رفتم حموم و داشتم آماده میشدم برم بیرون مادرم گفت : تلفن باهات کار داره گفتم : کیه گفت : یک خانوم محترم با تردید گوشی رو برداشتم دیدم خانوم مبارکیه سلام و احوال پرسی فکر کردم کاری تو شرکت پیش اومده ولی گفت: امشب رو به من افتخار میدی شام در خدمت باشیم گفتم: بخدا کار دارم و الکی خواستم زیرش در برم هی بهانه اوردم ولی اونقدر اصرار کرد و قسمم داد تا راضی شدم گفتم : اگه شد میام آدرس داد و تلفن خونش و خدا حافظی کرد منم رفتم یلری تلری با بچه ها و یکمی چشم چرونی و .... آخر شب زنگ زدم خونه گفتم نمیام عادی بود دیگه همه میدونستن من سر به راه شدم مثلا سربازی رفته بودم .!تو راه چند شاخه گل گرفتم که مثلا دست خالی نباشم رسیدم سر کوچه و پرسان پرسان آدرسشو پیدا کردم یک خونه قدیمی سه طبقه که طبقه دوم مال اون بود زنگ زدم با آیفون درب رو باز کرد تو راه پله بوی کهنگی میاومد درب منزل زنگ زدم سایه ای آومد پشت در و درو باز کرد خودش بود از صداش شناختم چون تاریک بود رفتم تو ........چی میدیدم خانوم مبارکی با موهای قهوای روشن که موهای بلندش رو دم اسبی بسته بود با یک دامن کوتاه و ساق های کشیده و یک تاپ یقه باز که سفیدی خیره کننده و خط سینه های پرش دیونم کرد بیشتر به یک دختر 25 سال میخورد نه زن 50 ساله یک آرایش معمولی هم کرده بود و چشماشو با مداد مشکی حسابی کشیده بود یادمه بد جور محو چشاش شدم .خنده ای کرد و گفت: خوش اومدی تو خودت گلی گل واسه چی ؟و بلاخره تو هال نشستم خونه بزرگی بود .و تموم در و دیوارش با قابهای قدیمی پر شده بود حتی مبلها و ... نیز مال 40 سال پیش بود صدای آواز بنان بلند بود و ملایم میخواندرو میز جلوم میوه بود همین طور که گل هارو تو گلدون آب میزاشت تعارف کرد و من یک پرتقال برداشتم و محو ساق پاش و کونش شدم که خم شده بود تا بحال اینجوری بدون مقنعه و چادر ندیده بودمش کون درشتی داشت و بیشتر سفیدیش تو چشم میزد . گفتم :خانوم مبارکی گفت : که دیگه نگو مبارکی من اسمم که میدونی فهیمه است برگشت و گفت: بعد پرتقال یک موز هم بخور تا قویتر بشی ! و با وقاحت چشمکی زد و نزدیکم رو لبه مبل نشست و برام موز رو پوست کند یک قارچ برداشت و یک قارچ گذاشت تو دهنم .سر صحبت رو باز کرد و از هر دری گفت روم نمیشد بهش نگاه کنم آشکارا بازم ازش رودرباستی داشتم. خال لبش محسورم کرده بود وقتی حرف میزد عینکش رو در میآورد و دوباره میزاشت رو چشش اصلا با عینک زیبا تر بود یکهو دستشو گذاشت رو سینم و شروع کرد حین حرف زدن دکمه هامو باز کردن طلسم شده بودم من که خودم تا بحال مخ10 تا دختر مثل ماست زده بودم گنگ شده بودم بلوزم کاملا باز شد آهسته دستشو برد و با نوک سینه هام بازی کرد دستشو سر میدادو نوازش میکرد قلقلکم میاومد ولی خواهش رو تو تنم بیدار کرد دست انداختم دور گردنش و سرش رو جلو اوردم گفت : اول شام نمیخوری بی اختیار لبامو رو لباش گذاشتم و بوسیدمش لبخندی زدو گفت :من معمولا شبا شام نمیخورم ولی امشب شیر موززززز چرا! میمیرم براش !!!!بوی خوشی میداد چند تا نفس عمیق رو گردنش کشیدم نرم ولطیف بود نیازش داشتم آهسته سینمو زبون میزد سرشو بلند کردمو تاپ رو در آوردم اصلا شکم نداشت یکمی دنبه ای بود یک خال کوچولو هم رو سینه اش بود که سفیدیشو بیشتر نشون میداد از رو کرست براش سینه هاشو مالیدم و آهسته یکی یکی بیرون آوردم و مالیدم سرمو آورد پایین یعنی بلیسشون من هم اطاعت کردم و با ولع می مکیدم و می لیسیدم عجب سینه ای بود برخلاف دخترها درشت و سفت بود و گوشتی سیر نمیشدم سعی کرد کمربندمو باز کنه ولی نذاشتم خمش کردمو دامنشو زدم بالا و دستمو بردم زیر شورتشو آهسته کسشو مالیدم و با احتیاط اونرو در آوردم یک کس سفید بلوری درشت که شکاف اون بسته بود و برجسته شده بود بارونهای بزرگ بلندش کردمو رفتیم روی کاناپه به حال سگی برش گردوندمو شروع کردم کس لیسی خوش طعم بود و لزج بو نمیداد دیگه باید میکردمش گفتم: اجازه میدی گفت: مال خودته زودباش... سریع شلوارمو در آوردمو کیرمو که داشت میترکید هل دادم توش سرخورد و رفت تو تا ته چقدر لذت داشت شروع کردم تلمبه زدن ساکت بود و با سینه هاش ور میرفت نوک قهوهایشو فشار میداد و من هم خم شده بودمو گردنشو و زیر موهاشو میمکیدمو می خوردم و خالشو زبون میزدم بلند شدمو تو همین حال کونشو دیدم چقدر بزرگ و خوش تراش بود تو جوونیاش چه لعبتی بوده کسش هم معمولی بود نه تنگ و نه گشاد چشاشو بسته بود و عینکش افتاد رو زمین برش گردوندمو با شورتش لای پاشو و کیرمو خشک کردمو دوباره بزحمت هل دادم تو خیلی شیرین بود و لذت بخش احساس میکردی داری با فرشته این کارو میکنی کم کم شروع کردم لب و دهنشو بوسیدن و سعی میکرد با زبونم بازی کنه خالشو می مکیدم و اونم میلیسیدم گفت :یکدفعه تموم نشی گفتم: نه عزززیزم کم کم حرکتام سریع تر شد دستمو بردمو سینه هاشو گرفتم همین که نوکشو لمس کردم دیدم داره میاد گفتم :شیرم داره میاد گفت: زود باش بلند شو زود باش بزحمت از روش بلند شدم و کنار کاناپه ایستادم و اون بدون اینکه بلند شه به پهلو خوابید و کیرمو همونطور که لزج بود کرد دهنش تا بحال اینقدر حال نکرده بودم شروع کرد ساک زدن با دو دست پهلوی من رو گرفته بود و می مکید و می لیسید جوری که از دهنش بیرون نمی اومد داشتم تموم می شدم گفتم : داره میاد حرکت سیالشو حس کردم داشت میدوشیدم عین پستان گاو با دست زیر بیضه هامو چنگ میزد و من یک نگاه که به خالش کردم و لبای سرخش دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم تو آسمونها و با لذتی وصف نشدنی آبمو بیرون ریختم آه که تصورشم لذت بخشه اون همینطور می مکید و با زبونش در خالی شدنش کمک میکرد لعنتی آبم هم بریده بریده تو دهنش می رخت و نمیدونم چرا اینقدر سفت شده بودآبمو تا قطره اخر مکید و ازم جدا شد بلند شد و نشست من ولو شدم رو زمین دهنشو باز کرد و آبمو نشون داد عجب ! تو دهنش بود بریده بریده گفت: حیفم میاد قورتش بدم پسر چه شوره چقدر با نمکی و قورتش داد و بازم حمله کرد به کیرمو ساک بزنه. از خودم جداش کردمو گفتم: بزار برای بعد خندید و لباشو رو لبام گذاشت و بوسیدم خالشو لیسیدمو یک گاز کوچولو گرفتم گفت: که خوب شد خالمو عمل نکردم نیمدونستم جذابه و من بیشتر گازش گرفتم و بهش گفتم: ممنونم فهیمه تا بحال هیچ دختری اینقدر با لذت آبمو بیرون نکشیده بود بلند شدیم و لباسامونو ور داشتیم و کم کم پوشیدیم
     
#32 | Posted: 21 Jun 2011 20:45

یاقوت

الان حدود سه ساله که تو یک شرکت تو جنوب كشور کار میکنم و خاطره ای که میخوام بنویسم تو همین شرکت اتفاق افتاد. حدود پنج ماه بعد از استخدام من یک دختر خانم برای استخدام به شرکت ما اومد. یک دختر با چشم و ابروهای مشکی و قد بلند و تقریبا 21 ساله. از اون اندامهای ترکه ای داشت که گائیدنشون واقعاً حال میده، رئیس قسمت ما ازم خواست که از اون تست کامپیوتر بگیرم و من هم بعد از تست گرفتن با اینکه زیاد وارد نبود اما به این امید که شاید بعداً چیزی برام بماسه تاییدش کردم. به هر حال اون جذب شد و از قضا شد منشی قسمتی که من بیشتر با اون سرو کار دارم، تا چند وقت مثل جنتلمن ها و آدمهای حسابی باهاش برخورد میکردم و فقط تا میتونستم حرفهائی میزدم که بیشتر باهام راحت باشه، اونم که ادعای کلاسش میشد هی از روابط دخترو پسر و اینجور چیزا میگفت. یادمه یک روز که من از اداره جیم شده بودم موضوع لو میره و رئیس در به در میفته دنبال من، دختر خانومه هم که از حالا یاقوت صداش میکنم کلی معرفت بخرج میده و سریع رو موبایلم تماس گرفت و جریانو گفت. خلاصه بعد از چند روز ازش خواستم که بیرون ببینمش. اولش یکم منومن کرد اما بالاخره روز پنجشنبه سر ساعت 7:30 صبح باهاش قرار گذاشتم(اون به خونوادش گفته بود میره سرکار و تو اداره هم گفت که پنجشنبه رو نمیاد) و با ماشین یکی از دوستام رفتم سراغشو با هم رفتیم خونه یکی از رفیقام که با خونوادش رفته بودن مسافرت. بعد از یک کم حرف زدن بهش گفتم میخوام بابت کار اون روزت ازت تشکر کنم و ببوسمت گفت اه ه ه زرنگی. گفتم چیه فکر کردی هربوسیدنی باید از رو هوس باشه(برا خر کردنش اینو گفتم). قبول کرد و منم اول پیشونی، بعد صورت و بعد هم گردنشو حسابی بوسیدم و رفتم سراغ لباش. یه کم مقاومت کرد اما معلوم بود که خودشم دلش میخواد. 5 دقیقه ای لباشو خوردم و آروم دستمو بردم از یقه ش رسوندم به سینه هاش یک کم از رو کرست با سینه هاش وررفتم بعد پاشدم گفتم مانتو تو درآر خودمم روسریشو در آوردم و دوباره لبامو گذاشتم رو لباش.و از زیر بلوزش دستمو بردم پشتش و کرستشو باز کردم تو همون لحظه لباشو ول کردمو از گردنش شروع کردم به خوردن رو به پائین. به سینه هاش نرسیده بودم که خودش یه کم کمرشو بلند کردو بلوزشو کامل در آورد. عجب سینه هائی داشت به بزرگی انار و به سفیدی برف. حتی تو خوابم هم همچین سینه هائی ندیده بودم سفت مثل سیب. شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و هر چندتا لیس که میزدم یکبار هم آروم گازش میگرفتم. تو این حال دستامم بیکار نبود و تو شرتش داشت دنبال جاهای بهتر میگشت. یک ربعی همینطور خوردمو با کسش ور رفتم. پاشدم گفتم لباسامونو در بیاریم. من سریع تی شرت و شلوارمو درآوردمو به اونم کمک کردم شلوارشو کامل در بیاره دوباره با کسش بازی کردم و شرتشو زدم کنار و با زبونم آروم از کنار کسش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش رفتم سراغ چوچولش ، حسابی دیونه شده بود آه و اوهش دیگه در اومده بود و آرومی نداشت و سرمو فشار میداد لای پاش زبونمو لوله میکردم و می فرستادم داخل کس داغش، گرماش تا روی پیشونیم اثر میذاشت. زبونمو که دیگه داشت میسوزوند. تو همین حین انگشتمو گذاشتم تو دهنش تاحسابی خیس بخوره بعد آروم آروم انگشتمو رو سوراخ کونش بازی دادم و یه کمی فرستادم داخل. واقعاً تنگ بود و راه نمیداد. کیرمو که حسابی شق کرده بود و داشت منفجر میشد تو دستش گرفته بود و باهاش بازی میکرد. هر کاری کردم ساک نزد اما احساس کردم وقتشه که بکنمش. از جلو که نمیشد، چون دختر بودو خودمم حوصله دردسرای بعدیشو نداشتم برش گردوندم و یکم کرم که روی میز تلوزیون گذاشته بودم به کیرم مالیدمو گذاشتم رو سوراخ کونش. به هیچ صراطی مستقیم نبود، دوباره کرم زدمو گذاشتم رو سوراخش اینبار با یکم فشار بیشتر سر کیرم رفت تو کونش یه حرکتی کرد که فکر کردم کونش میخواد پاره بشه محکم گرفتمشو چند لحظه تو همون حالت نگهش داشتم. یه کم که گذشت آروم فشارو بیشتر کردم، یکم که داخل میرفت به اندازه نصفش میکشیدم بیرون تا اینکه دیدم کیرم تا ته تو کونشه. دستمو هم رسوندم به کسش و با دوتا انگوشتام چوچولشو بازی میدادم. ریتمه رفت و برگشتو شروع کردم و هی فشار و تقه رو محکمتر میکردم. اسپری هم که استفاده کرده بودم و حسابی کمری بودم. تو این حال یه دفعه کیرم در اومد که گفت چیکار میکنی زود باش بکن توش. تمام بدنش داشت میلرزید و صدای اه و اوهش هم دیگه به جیغ زدن تبدیل شده بود. یه لرزشی از روی رونهاش شروع شدو صدای جیغش با یه حالت خفه ای بلند شد و فهمیدم که ارگاسم شده. اونقد تقه زدم که احساس کردم الانه که آبم تو کونش بیاد. سریع کیرمو کشیدم بیرون، برش گردوندم و رو سینه هاش شروع کردم جلق زدن. آبم با فشار پاشید رو سینه هاش. چند تا لب دیگه گرفتمو ولو شدم اونطرف رو زمین. اونروز نهارو همونجا با هم خوردیم و تا بعد از ظهر که باید میرفت خونه دو سه بار دیگه هم حال کردیم. الانم حدود دوساله که هر وقت چیزی گیرم نمیاد یاقوتو میکنم. الان دیگه حرفه ای تر شده و برام ساک میزنه و هر كار ميخوام برام ميكنه. اما این اواخر احساس کردم تو شرکت دارم ضایع میشم و تصمیم گرفتم تو همین چند روز آینده این مسئله رو بهش بگم و ارتباطم رو باهاش محدودتر کنم. هر چند واقعاً هنوز هم گائیدنش برام تازگی داره و هیچ وقت کهنه نمیشه
     
#33 | Posted: 12 Jul 2011 17:19
سحر منشی احسان


يه بار تو خيابون يكي از دوستاي دوره دبيرستان رو ديدم چند سالي بود از احسان خبر نداشتم خلاصه بعد از سلام و احوال پرسي تعارفم كرد كه برم دفتر كارش و نهار با هم باشيم احسان از اون اولش وضع ماليش خوب بود يعني باباي پولداري داشت كه حسابي بهش حال ميداد اون تو كار واردات و صادرات بود واسه خودش كسي شده بود تا موقع رسيدن به محل كارش كلي با هم ياد قديما افتاديم و خنديديم احسان خيلي دوست دختر داشت و خيلياشونم كرده بود ولي به هيچ كدوم قول ازدواج نمي داد اون روز ياد تموم اون دخترا كرديم وقتي رسيديم دفترش تموم كارمندا ( البته خيلي نبودن شش نفر ) جلوي پاش بلند شدن اونم كيرش حساب نكرد و رفتيم تو اتاق اون كه سر درش نوشته بود مدير عامل تو اول بايد از اتاق منشي رد ميشديم تا در باز شد رفتيم تو اتاق منشي چشمم به يه خانم زيبا افتاد كه توجه من رو جلب كرد يه زن قد بلند حدود 185 سينه هاي درشت و يه كون تاقچه كه دهن هر مردي رو آب مي انداخت و يه آرايش اساسي نه زياد ولي با ظرافت كه حكم منشي احسان رو داشت تو دفتر احسان نشسته بوديم و سيگار مي كشيديم كه در زدن احسان با صداي بلند گفت بفرمائيد در باز شد ديدم همون خوشگل خانم اومد تو با يه ببخشيد رو به احسان گفت آقاي مهندس چند تا بارنامه مونده كه بايد شما امضا كنيد احسان تموم برگه ها رو امضا كرد بدون هيچ حرفي برگه ها رو به سمتش گرفت اونم برگه هارو گرفت تشكر كرد رفت بيرون به احسان گفتم كونده عجب گوشتي منشيته
خنديد و گفتم راستي تا اونجا كه من يادم مياد تو ديپلمتم به زور گرفتي كي مهندس شدي?
گفت بابا تو اين زمونه مدرك پول تو جيبته تو اگه دكتر بشي پول نداشته باشي هيچ كس تحويلت نميگره واقعا راست مي گفت
بهش گفتم اينم كردي
گفت نه بابا من تو محل كارم مثل سگ ميمونم اگه اينجوري نباشه نميشه كار كرد
گفتم پس من مي تونم مخ اين بابا رو بزنم
گفت اين بابا اسمش سحره و سنش 32 ساله و حدود 3 ساله كه طلاق گرفته شوهرش رفته سرش هوو اورده اينم طلاق گرفته
گفتم عجب شوهر كسخولي بوده زن به اين باحالي دوباره رفته زن گرفته از احسان يه كم آمار گرفتم گفت كه اين بدش نمياد با يه نفر آدم حسابي رفيق باشه و لاس بزنه ولي دادن رو نميدونم بهش گفتم تو رديف كن كه اين با من رفيق بشه كردنش با من!
خنديد گفت كونده مگه من كسكشم
خنديدم و گفتم بابا تو رفيق قديمي مني درسته حالا كلي وضعت خوب شده ولي رفاقتمون كه سر جاشه
كلي خايه مالي كردم و تا قبول كرد تو همين حرفا بوديم كه سحر دوباره در زد اومد تو اتاق به احسان گفت كامپيوتر دوباره خراب شده نميتونم كار كنم
احسان مي دونست من ليسانس كامپيوتر دارم خنده اي كرد و رو به من به سحر گفت آقاي ... از رفيقاي قديمي منه و مهندس كامپيوتر الان مياد براتون درستش ميكنه
بعد به من گفت اگه زحمتي نيست يه نگاهي بهش بنداز شايد درست شد و يه چشمك به من زد بلند شدم دنبال سحر رفتم بيرون تو اتاق منشي در اتاق احسان دوباره بسته شد حالا من با سحر تو اتاق تنها بوديم اون روبروي من رو مبل نشسته بود نشستم پاي كامپيوتر
يه مرتبه بدون اينكه متوجه حضور سحر باشم گفتم اين احسان كسكش از اون اولشم فرصت طلب بود وگرنه به اينجا نميرسيد كه ديدم صداي خنده سحر بلند شد و گفت خاك بر سرم شما داريد چي ميگيد ميشنون يه دفعه!
يادم افتاد كه اونم تو اتاقه از خنده اش معلوم بود بدش نيومده بود
منم گفتم بفهمه به تخمم اونم فقط مي خنديد تو هين درست كردن كامپيوتر ازش در مورد حقوقش پرسيدم
گفت ماهي 150 هزار تومان ميگيرم
گفتم اين كه فقط پول لوازم آرايش و لباس زير ميشه بقيه اش چي?
گفت چي كار كنم ديگه مجبورم
گفتم ميخواي من با هاش صحبت كنم حقوقت رو زياد كنه؟
خيلي ذوق كرد گفت ميشه؟
گفتم آره ولي من يه شيريني درست و حسابي ميخوام!
گفت هر چي بگيد ميدم
گفتم هرچي؟ با يه لحني گفتم كه يه كم خودش رو جمع و جور كرد و گفت هرچي هرچيم نه بايد بتونم از پسش بر بيام!
بلند شدم بدون حرف رفتم طرفش دستم رو گذاشتم روي شونه اش و گفتم بر مياي ديدم هيچ مخالفتي نكرد منم يه فشار و اومدم كنار زياد خوره بازي در نياوردم كه ديدم سرش پائينه گفتم حالا صحبت كنم يا نه؟
گفت نميدونم
فكر كنم متوجه منظور من شده بود
گفتم اين شماره موبايل منه هر وقت تصميم گرفتي به من يه زنگ بزن
بعد رفتم تو اتاق احسان تا ساعت چهار كه اونجا بودم ديگه سحر نيومد تو اتاق
منم بعد از نهار كلي كس و شعر گفتن با احسان خداحافظي كردم و اومدم بيرون
به سحر گفتم من دارم ميرم ولي منتظر تماست هستم دوسه روز گذشت يه شب ساعت نه بود ديدم تلفنم زنگ خورد
جواب دادم تا گفت الو شناختمش
تو كونم عروسي بود بعد كلي حال و احوال گفتم فكر نميكردم ديگه زنگ بزن
گفت چي كار كنم نياز آدم رو به هر كاري وا ميداره از سر و صدا معلوم بود تو خيابون
گفتم كجائي
گفت تو ميرداماد نزديك شركت دارم ميرم خونه
گفتم خوب از خون زنگ ميزدي
گفت تلفن قطع پولش عقب افتاده
گفتم از شركت زنگ ميزدي
گفت مهندس هر دوره كه قبض مياد پرينت ميگره
گفتم عجب با اين همه سرمايه اينقدر گدا بازي در مياره بهش گفتم با مادرپدرت زندگي ميكني؟
گفت برا چي؟
گفتم ميخوام امشب بياي پيش من!
گفت مگه تنهائي؟
گفتم آره!
گفت من مي تونم به ماردم اينا بگم شب ميرم خونه دوستم ولي تو تا صبح تنهائي؟
خنديدم گفتم من تا هر وقت كه بخوام تنهام چون من تنها زندگي مي كنم!
قرار گذاشتيم ايستگاه مترو رفتم دنبالش بهش دست دادم بعد شام رو با هم بيرون خورديم اومديم خونه ديدم با مانتو روسري نشسته
گفتم تو خونه دوستت ميري لباس در نمياري؟
خنديد گفت لباسم مناسب نيست!
گفتم خوب اونارو هم دربيار!
گفت چه كم توقع!
بلند شد مانتو وروسريش رو در آورد ديدم يه تاپ جلو باز تنشه كه چاك پستوناش معلوم بود با يه شلوار تنگ كه كونش قشنگ زده بود بيرون اومد كنار من رو مبل نشست دست انداختم گردنش يه ماچ از لپش كردم!
ديدم اخم كرد و گفت من كه موافقت نكردم با درخواست تو!
گفتم بودنت اينجا يعني رضايت صد در صد!
يه مرتبه زد زير خنده گفت به خدا من اينكاره نيستم اما هم از شما خوشم اومده هم واقعا نياز دارم به حقوقم!
منم گفتم خوب منم ميدونستم كه تو خيلي خانمي بهت شماره دادم من به هر كسي كه شماره نميدم
گفت مرسي بعد يه لب ازش گرفتم
گفت اگه مهندس با اضافه حقوقم موافقت نكرد چي؟
گفتم اون با من خودم كونش رو پاره ميكنم!
بعد دوباره ازش يه لب گرفتم
گفت من صبح تا حالا سر كار بودم كاشكي ميشد يه دوش مي گرفتم!
گفتم خوب برو يه دوش بگير بعد راهنمايئش كردم سمت حموم تا خودش رو بشوره بهش گفتم ژيلت بدم؟
خنديد و گفت لازم نيست ديشب حموم بودم!
فهميدم ديشب به خودش صفا داده!
منم يه اسپري اساسي به كيرم زدم كه بتونم باهاش يه حال اساسي بكنم چون نميدونستم واقعا ميتونم احسان رو راضي كنم يا نه و شايد اين اولين و آخرين بار بود كه با سحر ميخوابيدم تا سحر از حموم بياد اسپري كار خودش رو كرده بود رفتم كيرم رو شستم و يه كم افترشيو به كيرم زدم كه خوشبو بشه!
سحر از تو حموم صدام كرد و گفت حوله ميخوام!
منم حوله خودم رو بهش دادم گفتم تميزه تازه شستم و ازش استفاده نكردم!
راست مي گفتم بابا چرا مي خنديد ...
حوله رو پيچيده بود دور خودش اومد بيروم براش يه شلوارك يه تيشرت خودم رو گذاشتم اومد پوشيد ولي چون شرت و كرست نداشتم اونم نپوشيد موقع راه رفتن كونش تو شلوارك من قشنگ بالا پائين ميشد و پستوناي بزرگش قشنگ توي لباس معلوم بود يه كم موهاش رو خشك كرد و يه كم خودش رو آرايش كرد با يه لحن حشري كننده اي گفت حالا خوب شدم ؟
گفتم از اولش خوب بودي و همونجا توي حال خونه جلوي آئينه بغلش كردم يه لب اساسي ازش گرفتم و شروع شد اونم معلوم بود خيلي تو كف بوده چون از همون اول دستش رو گذاشت روي كيرم و شروع كرد به ماليدن!
منم بعد از خوردن لب و زبون سحر رفتم سراغ گردنش و با يه دستم پستوناش رو ميماليدم بعد تيشرت رو از تنش در آوردم پستونش رو كردم تو دهنم شروع كردم به خوردن عجب پستونايي داشت سفت و بزرگ يه كم كه پستوناش رو خوردم
سحر گفت ميخواي تا آخرش همينجوري سرپا بمونيم رفتيم تو اتاقي كه مثلا اتاق خواب من بود خوابوندمش رو تخت يه نفره خودم افتادم روش باز شروع كردم به خوردن پستوناش ديگه صداي سحر دراومده بود رفتم پائين تر يه كم روي نافش زبون زدم
گفت قلقلكم مياد منم گفتم پس بزار كست رو بخورم
بعد شلوارك رو از پاش كشيدم بيرون سحر خجالت مي كشيد پاهاش رو جمع كرده بود كه كسش معلوم نشه
گفتم چرا پات رو جمع كردي
گفت تو من رو لختم كردي ولي خودت هنوز لباس تنته!
ديدم راست ميگه سريع لخت شدم تا كيرم رو ديد گفت آخخخخخخخخخخخخخخخ جووووووووووون چقدر قشنگه
گفتم دوستش داري
گفت خيلي
گفتم بوسش مي كني؟
گفت هم بوسش مي كنم هم ميخورمش!
منم رفتم روي پستوناش نشستم سحر سرش رو آورد بالا منم كيرم رو نزديك دهنش كردم يه ماچ از سر كيرم كرد و بعد سر كيرم رو كرد تو دهنش گرما و خيسي دهنش كيرم رو حال آورد بعد يه كم رفتم جلو تر كيرم بيشتر بره تو دهن سحر دستم رو هم از پشتم گذاشته بودم رو كس سحر براش ميماليدم سحرم با اينكه كيرم تو دهنش بود باز ناله مي كرد
بعد بهش گفتم منم ميخوام كست رو بخورم
گفت جون بخور!
بلند شديم چشمم كه به كس سحر افتاد داشتم ميمردم كس سفيد و گوشتي كه قشنگ از لاي پاش زده بود بيرون بعد به حالت 69 انگليسي خوابيدم من زير سحر رو كسش رو گذاشت جلوي دهنم بوي شامپو ميداد خيلي حال كردم با دستم لاي كسش رو باز كردم زبونم رو گذاشتم لاي كسش يه ليس زدم ديدم ناله سحر بلند شد اونم افتاد رو كيرم و شروع كرد به خوردن تخمام رو مي كرد تو دهنش لباش رو به هم فشار ميداد تخمام ميپريد بيرون هم دردم ميومد هم حال مي كردم كسش رو هم به صورت من فشار ميداد منم با تموم قدرتم كسش رو ميخوردم زبونم رو مي كردم توي كس سحر با دستم پستوناش رومي ماليدم كه معلوم بود خيلي بهش حال ميده چون هر موقع اين كار رو مي كردم سحرم تموم كيرم رو مي كرد تو دهنش نگه مي داشت با اين كارش آب دهنشم زياد ميشد حدود 5 دقيقه من كس سحر رو خوردم و سحرم برام ساك ميزد كه ديگه سحر حالتش عوض شده بود كسش رو مي چرخوند رو صورتم و كمرش رو تكون تكون ميداد فهميدم داره اورگاسم ميشه
بيشر زبونم رو مي كردم تو كسش
سحرم كيرم رو تو دهنش نگه داشت با گفتن اوممممممممممم به اورگاسم رسي
همونجوري بي حال افتاد روم بعد بلند شد يه لب ازم گرفت تشكر كرد و گفت بيا كيرت رو بكن تو كسم
منم خوابوندمش رفتم لاي پاش نشستم با دستش كيرم رو با سوراخ كسش تنظيم كرد و من با يه فشار نصفه كيرم رو كردم تو كه دادش رفت هوا مي گفت كسم خيلي وقته كير نخورده عادت نداره يواش تر!
منم يه كم كيرم رو در مياوردم دوباره تا نصفه مي كردم تو بعد از چند بار كيرم تا ته رفت تو كس سحر
افتادم روش پستوناش رو مي كردم تو دهنم خودم رو بالا پائين مي كردم بعد يه كم بلند شدم لبه تخت نشستم سحر رو به من نشست و كيرم رو كرد تو كسش بالا و پائين كه ميرفت پستوناشم بالا پائين ميپريد خيلي به من حال ميداد بعد بلند شديم سحر پشتش رو به من كرد و خم شد با دست لبه تخت رو گرفت منم پشت سرش ايستادم كيرم رو از پشت كردم تو كس سحر هر چه اسرار كردم كه بذاره كونشم رو فتح كنم نذاشت كه نذاشت
منم با دستم پستوناش رو ميماليدم و كيرم رو تو كسش عقب جلو مي كردم حدود 10 دقيقه بود داشتم كس سحر رو ميگايدم اونم همش برام حرف تحريك كننده ميزد كه بكن بكن كسم رو بگا كيرت تو كسمه پستونام تو دستته بكن جربده كسم رو پاره كن كسم هوس كير كرده بود بهش كير بده بعد خودش رو چنان عقب و جلو مي كرد كه تخمام ميخورد به كونش ودردم مي گرفت .
معلوم بود از اين حالت خوشش اومده بعد صداي جيغش در اومد و براي بار دوم اورگاسم شد منم پهلو هاي سحر رو گرفته بودم كسش حسابي خيس بود كيرم راحت توش حركت مي كرد و اين خيسي باعث شده بود كه ديگه آبم بخواد بياد كيرم رو گذاشتم لاي پستوناي سحر بعد خودم با دستم پستواش رو به فشار دادم چند بار بالا و پائين كردم از صدام فهميد دارم ارضاء ميشم كيرم رو از لاي پستوناش در آورد و كرد تو دهنش و تموم آبم رو خورد
بعدشم از دهنش ريخت روي پستوناش ماليد به خودش . ديگه ناي حركت نداشتيم ولو شديم روي زمين بعد از نيم ساعت بلند شديم ورفتيم حموم خودمون رو شستيم اومديم تا صبح لخت رو تخت يه نفره همديگه رو بغل كرديم و خوابيديم .
چند روز بعدشم تلفني مخ احسان رو زدم كه قرارشد از سر ماه 50 هزار تومان بذاره روحقوق سحر ولي به احسان نگفتم كه من با سحر سكس داشتم بعد ازون چند بار ديگه سحر به بهونه رفتن خونه دوستش شب پيش من بوده و كلي با هم حال كرديم ولي هنوز نتونستم كونش رو بكنم چون ميگه خيلي بدش مياد .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#34 | Posted: 16 Jul 2011 07:27
حال

سلام من حميد هستم 20 ساله مي خواهم يك داستاني رو براتون بگم كه كاملاً حقيقي هستش.
داستان از اون جايي شروع كه مادرم رو بردم سر كارش ( مادرم دبير رياضي پيش دانشگاهي است ) مادرم اخلاقي داشت كه كسي اگه 9.99 هم مي گرفت 10 نميداد و يك سوالات سختي هم ميداد كه تقريبا 50 درصد از كلاس مي افتادن همه از درس مادرم مي ترسيدن.
من تك فرزند بودم درسم رو هم تمام كرده بودم به همين خاطر من هميشه ماشين دستم بود براي همين با ماشين دور ميزدم .يك روز كه تقريباً وسط هاي سال بود رفتم دنبال مادرم تا كلاس تعطيل شده بود من تو ماشين نشسته بودم كه يكهو دو تا دختر ناز ماماني آمدن طرف من.
سلام كردن وخودشون رو معرفي كردن يكيشون مينا يكي ديگه اسمش الناز بود سلام كردم و گفتم من هم حميد هستم از آشنايي تون خوشبختم .
مينا كه يك خورده ناز تر بودگفت من شما رو ميشناسم شما پسر خانوم فلاني دبير رياضي هستيد
منم گفتم آره
بي پدر با تمام پررويي رو به من كرد و گفت دوست دختر نمي خواي؟
منم كه خشكم زده بود زبونم بند آمده بود چون تا حالا دختري به من همچين پيشنهادي نكرده بود تو هواي خودم بودم كه ديدم دست كرد توجيبش و روي برگه كاغذ درآورد و شماره تلفن همراهش وتلفن خونش رو نوشت وداد به من و گفت هرموقع كه خواستي زنگ بزن من خونه هستم منتظرتم!
همين طور كه داشتيم صحبت مي كرديم يك هو الناز گفت خانم رياضي امد
مينا به سرعت از من دور شده . اون روز گذشت من شب همون روز به مينا زنگ زدم مينا
گوشي رو برداشت سلام كردم
گفت شما؟
گفتم من حميد
مينا : ببخشيد به جا نياوردم
گفتم ايرادي نداره ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
مينا: اختيار داريد بعد كلي احوال پرسي ازش پرسيدم چكار مي كني گفت كسي خونمون نيست دارم ماهواره مي بينم
گفتم فيلمش چطوري هاست؟
گفت عاشقانه
گفتم صحنه اش رو چي؟
گفت اي مارمولك . بعضي هاشون رو نگاه ميكنم
بعد از كلي كس وشعر شماره خونه رو بهش دادم
چند ماه همين طوري گذشت توي اين چند مدت خيلي با هم اين ور اون ور مي رفتيم
ديگه نوبت امتحانات رسيده بود نوبت امتحان رياضي بود روز قبل از امتحان مينا بهم زنگ زد و گفت يك كاري واسم انجام ميدي؟
گفتم تا چي باشه ازم خواست كه قسم بخورم! داشتالتماسم مي كرد منم دلم واسش سوخت و قسم خوردم
گفت كه هيچي از رياضي حاليش نشده و سوالات امتحان فردا رو مي خواست!
گفتم نمي شه ! اصرار کرد! گفتم به 1 شرط كه اول بايد قسم بخوري كه هر چي من بگم انجام ميدي .
طفلك زودي قسم خورد .
نمي دونست چي در انتظارشه.
به هر بدبختي كه بود سوالات امتحان رو كش رفتم وازشون يك اسكن با كامپيوترم گرفتم
روي يك CD ريختم و زنگ زدم به مينا
تا زنگ زدم گوشي رو برداشت گفتم مينا ok شد عزيزم. خيلي خوشحال شد گفتم شرطمون كه سرجاشه گفت چي گفتم هموني كه واسشون قسم خوردي!
گفت باشه
از شانس قشنگ من همون روز بابام از طرف اداره رفته بود ماموريت چند روزه. مادرم كه رفته بود سوالات رو داده بود و رفته بود روستايي كه مادربزرگم اون جا زندگي ميكنن مطمئن بودم كه از اون جا يك راست مي ره واسه امتحان گرفتنش
آخه كار هر ساله اش همينه
بعد از اينكه مادرم رفت و من از رفتنش مطمئن شدم به مينا زنگ زدم
گفتم مينا بيا خونمون
گفت باشه
با خودم فكر مي كردم چطوري بهش شرطم رو بگم يك هو يك فكري به سرم زد رفتم از پسر همسايه يك فيلم سوپر گرفتم
با يك كارت اينتر نت ( فيلتر نشده ). رفتم پيش كامران گفتم كامران يك خورده پام درد ميكنه اون اسپري ورزشي رو لازم دارم
ازش گرفتم همه كار ها خوب پيش مي رفت تا اينكه....
بعد نيم ساعت صداي زنگ درب آمد در رو باز كردم مينا با الناز بود
گفتم واي كه همه برنامه ها گوزيده شد تعارفشون كردم توي خونه اون ها هم اومدن تو
گفتم توي كامپيوترم هست الان واستون print ميگيرم
ولي قبل از اون مينا باهات يك حرف خصوصي داشتم مينا به الناز گفت من الان برميگردم.
رفتيم توي اتاق من .
مگه نگفتم تنها بياي
گفت: به من كه نگفته بودي حالا شرطت رو بگو
گفتم ولش كن
گفت: اصلا راه نداره من حتما بايد بدونم وگرنه از دستت ناراحت ميشم
گفتم: مي خواستم ميخواستم
- بابا بگو ديگه جون به لبم كردي خجالت نكش( راستش رو بگم تازه اولين بار بود كه با يك دختر ميخواستم همچين پيشنهادي روبدم )
چشمامو بستم و گفتم ميخوام بكنمت....
گفتم كه الان بزنه تو گوشم
چشمايم رو باز كردم ديدم داره منو نگاه ميكنه
گفت شرطت همين بود گفتم آره
خنديد وگفت غمت نباشه
گفتم پس الناز چي
گفت : ما از اول براي همين پيش شما امديم !
هاج و واج مونده بودم دستم رو گرفت و برد توي اتاق قبلي. ديدم الناز لخته لخت رو تخت نشسته داره با خودش ور ميره حميد كوچيكه داشت راست مي شد با چشام روي كسش زوم كردم
توي همون حال وهوا بودم كه يكهو ديدم يكي داره تسمه شلوارم رو باز ميكنه نگاه كردم ديدم مينا هستش
من رو لخته لخت كردن من هم مينا رو لخت كردم گفتم اين طوري كه نميشه من يك فيلم توپ دارم صبر كن الان واستون مي زارم مينا و الناز رفتن توي بغل هم داشتن باهم حال ميكردن فيلم شروع شد توي فيلم مردي رو نشون ميداد كه يك كير بزرگي داشت داشت زنه رو از عقب مي كرد دگه تحملم تموم شد صداشون كردم اومدن تو بغلم
گفتم الناز كيرم مال تو بخورش انگار منتظر حرف من بود شروع به ساك زدن كرد چه خوردني ميكرد مثل همين نديد بديدا مينا اومد روي شكمم نشست شروع كردم به خوردن سينه هاش چه سينه هايي داشت رفتم سر وقت لباش لباش رو گاز ميگرفتم چقدر اين دخترها حرفه اي عمل مي كردن انگار هميشه با هم كار مي كردن مينا رو كنار زدم و شروع به خوردن كس الناز كردم
مينا هم داشت از الناز لب مي گرفت بعد از 2-3 دقيقه بلند شدم و رفتم كه اسپري رو بيارم واستفاده كنم كه يكهو ديدم كه الناز با انگشتش تا ته كرد توي كس مينا .
مينا يك جيغ بلند كشيد ديدم داره از اطراف كس مينا خون مياد به الناز گفتم چكار كردي ديونه!
الناز گفت: عوض گله نداره گفت مينا چند شب قبل با انگشت پرده من رو پاره كرده
بي برو برگرد پريدم روي مينا كيرم رو گذاشتم لب كسش آروم فشارش دادم تو چقدر تنگ بود كيرم به زور عقب و جلو مي رفت مينا داشت از الناز لب ميگرفت منم تا ته كيرم رو تو كس مينا كردم كه يك هو مينا يك جيغ بلندي كشيد ايييييييييييييييييي اخخخخخخخخخخخخخ واييييييييييييييي ( طفلك حق داشت آخه من كيرم خيلي خيلي بزگ بود)
چون اسپري استفاده كرده بودم كم كم خسته شدم به مينا گفتم بيا روي من خودم هم خوابيدم ميخواست كه كيرم رو ببره تو كسش گفتم نه پس كونت چي؟
اولش راضي نمي شد
گفتم تو سوال ها رو نمي خواي؟
- آخه هيكلم بد ميشه !
- منم گفتم يك بار كه هزار بار نمي شه
يك دفعه گفت باشه رفت سر كيفش و يك كرم دراورد يك خورده ماليد سر كيرم يك خورده هم دم كونش ماليد با انگشتش 2-3 بار تو كونش كرد بعد امد كيرم رو گرفت و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت آروم آروم نشست سر كيرم چه كون تنگي داشت كيرم داشت مي تركيد همين كه سر كيرم رفت تو كونش يك جيغ كوچيك كشيد 10-12 بار تا همين قدر ميگذاشت تا بره داخلش من كه به همين قدر راضي نبودم به همين خاطر به بهونه حال كردن با پاهاش جفت پاهاش رو يك دفعه كشيدم افتاد روم و كيرم تا ته رفت تو كونش اين دفعه واقعا از ته دلش جيغ كشيد
- آآآآآآآخخخخ بچه لات كونمو پاره كردي!
- بلنش كردم و خوابوندمش روي تخت وشروع به كردن تو كونش كردم چه جيغ هايي مي كشيد من بي اهميت به جيغ هاش سرعتش رو زياد كردم
- آآخ آه آه آه اوييييييييييييي
كيرم رو از كونه مينا درآوردم به الناز اشاره كردم
بياد جلو اومد جلو اول كيرم رو كردم تو كسش آنقدر تنگ بود كه كيرم نمي رفت تو كسش!
ولی با يك فشار محکم رفت تو
- آآآآآييييييييي بزن تو ماله خودته بتركونش بيشتر بده تاته بكن تو
- روي
تخت دراز كشيدم گفتم خودت بالا پايين كن
نشست رو كيرم 2-3 بار بالا پايين رفت بعد شروع به قر دادن رو كيرم كرد آآآآِييييييي مادرجون آيييي آه اه واي واي چقدر منو شهوتي شده بود
بهش گفتم بلند شو كه الان آبم مياد از رو كيرم كنار رفت كيرم رو كرد
تو دهنش مثل آبنبات جوبي ميمكيد كيرم رو تا ته تو دهنش كرد كه يكهو آبم رو ريختم تو دهنش رفت نزديك مينا آب كيرم رو با لب به مينا داد تا شب اونها خونه ما بودن و من 2 بار ديگه اون ها رو كردم بعد سوالات رو بهشون دادم آنها رفتن!
بعد امتحان به مينا زنگ زدم گفت امتحان رو عالي داده از اون دفعه ديگه بهش زنگ نزدم الان دارم رو مخ 2 تا دختر ديگه از شاگرد هاي مادرم كار ميكنم اسم يكي مونا يكي ديگه سميرا...حححال و حول و
     
#35 | Posted: 16 Jul 2011 08:41
سلام من حميد هستم 20 ساله مي خواهم يك داستاني رو براتون بگم كه كاملاً حقيقي هستش.
داستان از اون جايي شروع كه مادرم رو بردم سر كارش ( مادرم دبير رياضي پيش دانشگاهي است ) مادرم اخلاقي داشت كه كسي اگه 9.99 هم مي گرفت 10 نميداد و يك سوالات سختي هم ميداد كه تقريبا 50 درصد از كلاس مي افتادن همه از درس مادرم مي ترسيدن.
من تك فرزند بودم درسم رو هم تمام كرده بودم به همين خاطر من هميشه ماشين دستم بود براي همين با ماشين دور ميزدم .يك روز كه تقريباً وسط هاي سال بود رفتم دنبال مادرم تا كلاس تعطيل شده بود من تو ماشين نشسته بودم كه يكهو دو تا دختر ناز ماماني آمدن طرف من.
سلام كردن وخودشون رو معرفي كردن يكيشون مينا يكي ديگه اسمش الناز بود سلام كردم و گفتم من هم حميد هستم از آشنايي تون خوشبختم .
مينا كه يك خورده ناز تر بودگفت من شما رو ميشناسم شما پسر خانوم فلاني دبير رياضي هستيد
منم گفتم آره
بي پدر با تمام پررويي رو به من كرد و گفت دوست دختر نمي خواي؟
منم كه خشكم زده بود زبونم بند آمده بود چون تا حالا دختري به من همچين پيشنهادي نكرده بود تو هواي خودم بودم كه ديدم دست كرد توجيبش و روي برگه كاغذ درآورد و شماره تلفن همراهش وتلفن خونش رو نوشت وداد به من و گفت هرموقع كه خواستي زنگ بزن من خونه هستم منتظرتم!
همين طور كه داشتيم صحبت مي كرديم يك هو الناز گفت خانم رياضي امد
مينا به سرعت از من دور شده . اون روز گذشت من شب همون روز به مينا زنگ زدم مينا
گوشي رو برداشت سلام كردم
گفت شما؟
گفتم من حميد
مينا : ببخشيد به جا نياوردم
گفتم ايرادي نداره ببخشيد بد موقع مزاحم شدم
مينا: اختيار داريد بعد كلي احوال پرسي ازش پرسيدم چكار مي كني گفت كسي خونمون نيست دارم ماهواره مي بينم
گفتم فيلمش چطوري هاست؟
گفت عاشقانه
گفتم صحنه اش رو چي؟
گفت اي مارمولك . بعضي هاشون رو نگاه ميكنم
بعد از كلي كس وشعر شماره خونه رو بهش دادم
چند ماه همين طوري گذشت توي اين چند مدت خيلي با هم اين ور اون ور مي رفتيم
ديگه نوبت امتحانات رسيده بود نوبت امتحان رياضي بود روز قبل از امتحان مينا بهم زنگ زد و گفت يك كاري واسم انجام ميدي؟
گفتم تا چي باشه ازم خواست كه قسم بخورم! داشتالتماسم مي كرد منم دلم واسش سوخت و قسم خوردم
گفت كه هيچي از رياضي حاليش نشده و سوالات امتحان فردا رو مي خواست!
گفتم نمي شه ! اصرار کرد! گفتم به 1 شرط كه اول بايد قسم بخوري كه هر چي من بگم انجام ميدي .
طفلك زودي قسم خورد .
نمي دونست چي در انتظارشه.
به هر بدبختي كه بود سوالات امتحان رو كش رفتم وازشون يك اسكن با كامپيوترم گرفتم
روي يك CD ريختم و زنگ زدم به مينا
تا زنگ زدم گوشي رو برداشت گفتم مينا ok شد عزيزم. خيلي خوشحال شد گفتم شرطمون كه سرجاشه گفت چي گفتم هموني كه واسشون قسم خوردي!
گفت باشه
از شانس قشنگ من همون روز بابام از طرف اداره رفته بود ماموريت چند روزه. مادرم كه رفته بود سوالات رو داده بود و رفته بود روستايي كه مادربزرگم اون جا زندگي ميكنن مطمئن بودم كه از اون جا يك راست مي ره واسه امتحان گرفتنش
آخه كار هر ساله اش همينه
بعد از اينكه مادرم رفت و من از رفتنش مطمئن شدم به مينا زنگ زدم
گفتم مينا بيا خونمون
گفت باشه
با خودم فكر مي كردم چطوري بهش شرطم رو بگم يك هو يك فكري به سرم زد رفتم از پسر همسايه يك فيلم سوپر گرفتم
با يك كارت اينتر نت ( فيلتر نشده ). رفتم پيش كامران گفتم كامران يك خورده پام درد ميكنه اون اسپري ورزشي رو لازم دارم
ازش گرفتم همه كار ها خوب پيش مي رفت تا اينكه....
بعد نيم ساعت صداي زنگ درب آمد در رو باز كردم مينا با الناز بود
گفتم واي كه همه برنامه ها گوزيده شد تعارفشون كردم توي خونه اون ها هم اومدن تو
گفتم توي كامپيوترم هست الان واستون print ميگيرم
ولي قبل از اون مينا باهات يك حرف خصوصي داشتم مينا به الناز گفت من الان برميگردم.
رفتيم توي اتاق من .
مگه نگفتم تنها بياي
گفت: به من كه نگفته بودي حالا شرطت رو بگو
گفتم ولش كن
گفت: اصلا راه نداره من حتما بايد بدونم وگرنه از دستت ناراحت ميشم
گفتم: مي خواستم ميخواستم
- بابا بگو ديگه جون به لبم كردي خجالت نكش( راستش رو بگم تازه اولين بار بود كه با يك دختر ميخواستم همچين پيشنهادي روبدم )
چشمامو بستم و گفتم ميخوام بكنمت....
گفتم كه الان بزنه تو گوشم
چشمايم رو باز كردم ديدم داره منو نگاه ميكنه
گفت شرطت همين بود گفتم آره
خنديد وگفت غمت نباشه
گفتم پس الناز چي
گفت : ما از اول براي همين پيش شما امديم !
هاج و واج مونده بودم دستم رو گرفت و برد توي اتاق قبلي. ديدم الناز لخته لخت رو تخت نشسته داره با خودش ور ميره حميد كوچيكه داشت راست مي شد با چشام روي كسش زوم كردم
توي همون حال وهوا بودم كه يكهو ديدم يكي داره تسمه شلوارم رو باز ميكنه نگاه كردم ديدم مينا هستش
من رو لخته لخت كردن من هم مينا رو لخت كردم گفتم اين طوري كه نميشه من يك فيلم توپ دارم صبر كن الان واستون مي زارم مينا و الناز رفتن توي بغل هم داشتن باهم حال ميكردن فيلم شروع شد توي فيلم مردي رو نشون ميداد كه يك كير بزرگي داشت داشت زنه رو از عقب مي كرد دگه تحملم تموم شد صداشون كردم اومدن تو بغلم
گفتم الناز كيرم مال تو بخورش انگار منتظر حرف من بود شروع به ساك زدن كرد چه خوردني ميكرد مثل همين نديد بديدا مينا اومد روي شكمم نشست شروع كردم به خوردن سينه هاش چه سينه هايي داشت رفتم سر وقت لباش لباش رو گاز ميگرفتم چقدر اين دخترها حرفه اي عمل مي كردن انگار هميشه با هم كار مي كردن مينا رو كنار زدم و شروع به خوردن كس الناز كردم
مينا هم داشت از الناز لب مي گرفت بعد از 2-3 دقيقه بلند شدم و رفتم كه اسپري رو بيارم واستفاده كنم كه يكهو ديدم كه الناز با انگشتش تا ته كرد توي كس مينا .
مينا يك جيغ بلند كشيد ديدم داره از اطراف كس مينا خون مياد به الناز گفتم چكار كردي ديونه!
الناز گفت: عوض گله نداره گفت مينا چند شب قبل با انگشت پرده من رو پاره كرده
بي برو برگرد پريدم روي مينا كيرم رو گذاشتم لب كسش آروم فشارش دادم تو چقدر تنگ بود كيرم به زور عقب و جلو مي رفت مينا داشت از الناز لب ميگرفت منم تا ته كيرم رو تو كس مينا كردم كه يك هو مينا يك جيغ بلندي كشيد ايييييييييييييييييي اخخخخخخخخخخخخخ واييييييييييييييي ( طفلك حق داشت آخه من كيرم خيلي خيلي بزگ بود)
چون اسپري استفاده كرده بودم كم كم خسته شدم به مينا گفتم بيا روي من خودم هم خوابيدم ميخواست كه كيرم رو ببره تو كسش گفتم نه پس كونت چي؟
اولش راضي نمي شد
گفتم تو سوال ها رو نمي خواي؟
- آخه هيكلم بد ميشه !
- منم گفتم يك بار كه هزار بار نمي شه
يك دفعه گفت باشه رفت سر كيفش و يك كرم دراورد يك خورده ماليد سر كيرم يك خورده هم دم كونش ماليد با انگشتش 2-3 بار تو كونش كرد بعد امد كيرم رو گرفت و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت آروم آروم نشست سر كيرم چه كون تنگي داشت كيرم داشت مي تركيد همين كه سر كيرم رفت تو كونش يك جيغ كوچيك كشيد 10-12 بار تا همين قدر ميگذاشت تا بره داخلش من كه به همين قدر راضي نبودم به همين خاطر به بهونه حال كردن با پاهاش جفت پاهاش رو يك دفعه كشيدم افتاد روم و كيرم تا ته رفت تو كونش اين دفعه واقعا از ته دلش جيغ كشيد
- آآآآآآآخخخخ بچه لات كونمو پاره كردي!
- بلنش كردم و خوابوندمش روي تخت وشروع به كردن تو كونش كردم چه جيغ هايي مي كشيد من بي اهميت به جيغ هاش سرعتش رو زياد كردم
- آآخ آه آه آه اوييييييييييييي
كيرم رو از كونه مينا درآوردم به الناز اشاره كردم
بياد جلو اومد جلو اول كيرم رو كردم تو كسش آنقدر تنگ بود كه كيرم نمي رفت تو كسش!
ولی با يك فشار محکم رفت تو
- آآآآآييييييييي بزن تو ماله خودته بتركونش بيشتر بده تاته بكن تو
- روي
تخت دراز كشيدم گفتم خودت بالا پايين كن
نشست رو كيرم 2-3 بار بالا پايين رفت بعد شروع به قر دادن رو كيرم كرد آآآآِييييييي مادرجون آيييي آه اه واي واي چقدر منو شهوتي شده بود
بهش گفتم بلند شو كه الان آبم مياد از رو كيرم كنار رفت كيرم رو كرد
تو دهنش مثل آبنبات جوبي ميمكيد كيرم رو تا ته تو دهنش كرد كه يكهو آبم رو ريختم تو دهنش رفت نزديك مينا آب كيرم رو با لب به مينا داد تا شب اونها خونه ما بودن و من 2 بار ديگه اون ها رو كردم بعد سوالات رو بهشون دادم آنها رفتن!
بعد امتحان به مينا زنگ زدم گفت امتحان رو عالي داده از اون دفعه ديگه بهش زنگ نزدم الان دارم رو مخ 2 تا دختر ديگه از شاگرد هاي مادرم كار ميكنم اسم يكي مونا يكي ديگه سميرا...
     
#36 | Posted: 19 Jul 2011 04:01
منشی بانمک شرکت


سلام ، اسم من آرمانه و 30 سالمه میخوام براتون یه خاطره تعریف کنم که بر میگرده به دو ماه پیش .
من توی یک شرکت کار می کنم که دفتر مرکزیش در تهران و کارخانه اش در یکی از شهرهای شمالی هست ، شش ماه پیش بود که مدیر عامل و هیئت مدیره بخاطر جدیت که در کار دارم و بخاطر به هم ریختگی اوضاع کارخانه از من خواستند که به شمال برم البته با حقوقی بالاتر .
خلاصه زن من هم که بچه همون ورا بود از خدا خواسته زود شال و کلاه کرد و آماده رفتن شد در عرض دو ، سه هفته داخل خونه ویلایی که از شرکت در اختیارم بود ساکن شدم و وارد کارخانه شدم . خلاصه بعد از معارفه بعنوان مدیر جدید کارخونه با کلیه پرسنل که قبلاً فقط اسماشون رو شنیده بودم و تک و توکشون را از نزدیک دیده بودم آشنا شدم همه خوب و مهمون نواز بودند چون که تو همون یک هفته اول کلی اضافه وزن پیدا کردم از بس خونه این و اون دعوت شدم .
موضوع داستان من بر میگرده به یکی از دخترهای منشی که منشی مدیر قبلی کارخونه هم بود به اسم لیدا خیلی با نمک ، لاغر اندام ، تقریباً سپید رو ، خلاصه از قیافش میومد که یک پا آتیش پارست .
دو ، سه ماهی گذشت کارخونه اینقدر اوضاعش بهم ریخته بود که حتی بعضی شبها وقت نمیکردم برم خونه . کم کم همه چی ردیف شد و کارخونه یه اوضاع دیگه ای پیدا کرد اکثر پرسنل قبلی رو هم بیرون کرده بودم و جدید جایگزین کردم . اما لیدا خانم همچنان سرجاش بود چون از توپ پر من بشدت ترسیده بود و سروقت به همه کارهاش میرسید .
تا اینکه آخر اردیبهشت بود که میخواستم لیست بیمه پرسنل رو امضاء کنم که رد بشه اداره بیمه که لیدا خانم نه تنها پیداش نشد ، لیست رو هم آماده نکرده بود . از عصبانیت داشتم میترکیدم که حوالی ساعت 10 بود ، دیدم بدو بدو داره میاد تو کارخونه دفتر من طبقه سوم یک ساختمان سه طبقه وسط کارخونست .
اومد و کلی عذر خواهی دادی سرش کشیدم و گفتم لیست بیمه ات همیشه از چند روز قبل آماده باشه ، کار انجام شد و اونروز یکی از دستگاههای خط هم طوری بهم ریخته بود که من تا گردن پر از گریس و واسکازین و روغن شده بودم . خسته و کوفته اومدم به اتاقم که برم دوش بگیرم دیدم لیدا نشسته سر جاش و مثل دارکوب داره تایپ میکنه .
- شما می تونید تشریف ببرید خانم فاطمی .
- چشم آقای مهندس ، اجازه بدید چند تا نامست تایپ کنم باید امضاء‌کنید برای فردا صبح آماده باشه که آقای محمدی بره دنبال کاراش .
- وقتی دیر میای همینه دیگه ، حالا ولش کن بذار برای فردا الان هم دیروقته ، خسته نباشی .
- باشه ، چشم ، شما هم خسته نباشید ، پس من میرم با اجازتون .
- آها !! راستی یه لطفی بکن از تو ماشین من یک کاور هست داخلش لباسه برای من بیار بالا و بعد تشریف ببر .
- چشم آقای پرتو .
لیدا رفت و من رفتم داخل حمام لباسم را در آوردم نشستم روی توالت فرنگی یک سیگار با لذت تمام می کشیدم که کوبیدن به در :
- بله !!!!! کیه ؟
- آقای مهندس منم ، لباستون را آوردم .
- خانم مگه سر آوردی ، سکته کردم ، بذار روی چوب لباسی .
دیگه صدایی نیومد ، اومدم از حمام بیرون در حالی که حوله ام رو پوشیده بودم ، داشتم سرم را خشک می کردم که احساس کردم یک نفر پشت میز منشی نشسته .
دیدم خودشه ،‌گفتم شما هنوز نرفتید ؟ گفت : نه الان میرم . پیش خودم گفتم : حتما مساعده ای ، چیزی می خواهد . کاور لباسم را از روی چوب رختی برداشتم رفتم داخل اتاق استراحت عوض کردم اومدم .
- آقای مهندس من می خواستم مطلبی را به شما بگم ؟
- بفرمائید !!! مساعده می خواهی ؟ چرا همون موقع نگفتی ؟
- نه ! چیز دیگه ای است . شما بشینید من براتون یک شربت بیارم .
لیدا رفت و با دو تا شربت برگشت . منم نشستم رو مبلی که مقابل میز منشی بود در حالی که با یک دستمال کاغذی داشتم گوشم را خشک می کردم .
- راستش آقای مهندس نمیدونم ! شاید شما با گفتن این مسئله از من بدتون بیاد . اما یادتونه اون پسره مراد بیگی رو که اخراج کردید ؟
- بله . بچه سرتق و پر رو و بی ادبی بود . چطور مگه ؟
لیدا کلی سرخ شد و تته پته میکرد . انگار داشت می ترکید خلاصه به حرف اومد که :
- راستش اون با من رابطه داشت . البته نه اینکه فکر کنید من آدم بدی هستم . نه !!! ما با هم قول و قرار ازدواج داشتیم ...........
القصه فهمیدم که آقا کرده و حالشو برده و بعدشم به خانم گفته : با یخ می خوری یا بی یخ ؟ !!!!!! .
کلی دلداریش دادم که دیدم اشک تو چشماش جمع شده دلم سوخت گفتم پاشو بیا اینجا بینم بچه سرتق !!! . اومد بغلم نشست ؛ با یه ژست پدرانه بغلش کردم شروع کرد به گریه کردن . گفتم : الان این آرایشت پاک میشه همه پیرهن من هم کثیف میکنه بعدشم زنم منو میکشه . یک دفعه گفت : خودم براتون تمیز میکنم مهندس جان !!! .
یک دفعه گیر داد که جای رژ لب من مونده روی پیرهنتون در بیارید سریع تمیزش کنم . از ما اصرار که نمیخواد نیازی نیست ، یک پیرهن دیگه می پوشم از اون گیر که نه درش بیار .
دکمه های پیرهنم رو باز می کرد که یک دستش رو گذاشت تخت سینه ما نمیدونم چی شد که انگار شک بهم دادن . تازه متوجه لیدا شده بودم سینه های گردش داشت چشمام را در می آورد دستش را دائم روی سینه من می مالید . چند باری هم زد به نوک سینه من .
خلاصه پیرهنو در آورد داخل آشپزخونه شست و آورد پهن کرد روی مبل جلوی کولر گازی . اومد و بغلم نشست اصلا نفهمیدم چطور دستم رو بردم بالا که بیاد تو بغلم .
- چه بدن گرمی داری مهندس !! بذار بگم آرمان ، اینطوری راحت ترم .
- هر طور راحتی گرمای بدن ما پیشکش برای سوزوندن ناراحتی شما لیدا جون .
هر دو زدیم زیر خنده دستش رو از زیر زیرپوش رکابی من برد داخل و با موهای سینه من بازی می کرد . گفت : چه خال قشنگی رو سینت داری میشه زیرپوشت رو در بیاری قشنگ ببینمش ؟
زیر پوشم را در آوردم ، آمد و نشست روی پای من شروع کرد با خال سینه من بازی کردن . همش نگاهم بهش بود سرش رو بلند کرد و زل زد و چشمام تو کمترین زمان ممکن لب تو لب شدیم . یکدفعه به خودم اومدم که دارم چکار می کنم تا خواستم عکس العمل نشان بدم شروع کرد به لیسیدن گردن من . ( من فوق العاده به این کار حساسم ) در عرض ایکی ثانیه کیر من راست شد . میخورد و می رفت پایین .
کمربندم را باز کرد و شلوارم را در آورد .
- جون چه چیزی اینجاست !! چرا اینقدر باد کرده ؟
- تقصیر خودته گرمای ما رو گرفتی . در عوض این لا مذهب را باد کردی .
زد زیر خنده و سر کیرم رو از روی شرت می بوسید ، یواش یواش شرت من رو هم در آورد و کیر ما را گرفت تو دستش . احساس کردم دستش وسط یه تنور بوده که کیر ما رو گرفت شروع کرد به خوردن یه طوری ساک می زد که همه بدنم به رعشه افتاده بود .
- جون ، قربون این کیر برم ، آرمان امشب می خوام طوری خستگیت رو در کنم که اصلا احساس کنی هیچوقت خسته نبودی .
- آه ه ه ه ه ه ه جگرتو فقط ساک بزن ، قربون تو منشی گل برم من ؛ جواهر تو تا حالا همینجا بودی ندیده بودمت .
کم کم احساس کردم آبم می خواهد بیاد که بلندش کردم شروع کردم به خوردن لباش وگردنش طوری نفس نفس می زد که گرمای نفسش به بدنم می خورد . اول مقنعه رو کامل در آوردم و رفتم سراغ مانتوش تازه مانتو را که در آوردم دیدم چه لعبتیه . یک تی شرت صورتی رنگ با یک شلوار لی آبی تنش بود . تی شرت را در آوردم چشمام داشت از حدقه می زد بیرون .
یک جفت سینه گرد و بلوری تو یک سوتین سفید داشت خود نمایی می کرد شروع کردم به خوردن سینه هاش در همون حال قزل سوتین رو باز کردم و سینه هاش افتاد بیرون نشستم رو مبل و نشوندمش روی پام . حالا نخور کی بخور . دیدم همونطوری داره خودش رو میماله روی کیر من .
- عجله نکن گلم ، الان خارش کست رو هم میگیرم .
- ( با خنده ) داری دیوونم می کنی ؛ زود باش ، میخوام کیرت رو تو کسم حس کنم .
- چشم ، خیلی زود وقتی هولش دادم اون تو می فهمی که چه حالی میده .
بلندش کردم شلوارش و شورتش را با هم در آوردم ، یک کس تپلی داشت که اصلا به اون هیکل نمیخورد ، بردمش داخل اتاق استراحت خودم خوابوندمش روی تخت و خودم نشستم روی زمین پاهاش رو انداختم روی شونه ام .
کسش خیسه خیس بود اما بوی خوبی میداد ، زبونم را خیس کردم و یواش رسوندم به کسش مثل ماهی تکون خورد .
- آ ه ه ه ه ه ه ه ، یواش عزیزم ، قربونت برم ،‌ اولش یواش ، خیلی وقته سکس نکردم
خلاصه زبونم را بیشتر خیس کردم و مشغول لیس زدن و بازی کردن با چوچولش شدم صدای آه و نالش داشت دیوونم می کرد کیرم داشت می ترکید با دستاش داشت ملحفه تخت رو مچاله می کرد ، یکدفعه کسش شروع کرد به تکون خوردن و خودش شروع کرد به لرزیدن ، لیدا جون ارضاء شد . منم شروع کردم به مالیدن پاهاش و بوسیدن لای پاش.
- وای ، جون ؛ آرمان نمیدونی احساس میکنم یه چیزی توم خالی شد پاهام داره میلرزه.
- آخی ، قناری خوشگل ما دلش هوری ریخته پایین . جگرتو بخورم ، هنوز کلی جاش مونده صبر کن ، تا حال اساسی رو بهت بدم .
بلند شدم سر کیرم رو مالیدم روی کسش و قشنگ خیسش کردم .
- تراخدا فقط یواش بکن تو جر میخورم ها .
- خوب می خوام جرت بدم شاه کس ، باشه یواش می کنم تو فقط راحت باش .
سر کیرم را اول یواش کردم تو همینطور یواش یواش تلمبه می زدم می دونستم دیوونش می کنه .
- آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ، بکن تو بکن تو دیوونم کردی بکن تو جرش بده ، چقدر فقط سرش رو حس کن ، آرما ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن بکن تو ، میگم جرم بده ،‌ میخواهم کسم حال بیاد ، چاکش مزه کیر رو بچشه ، میخوام کیرت تا دسته بره تو
یکدفعه کیرم را تا ته کردم تو احساس کردم یه چیز سختی رو شکافت و جلو رفت ، لیدا هم نفسش بند اومده بود بعد چند ثانیه به حرف اومد :
- آخ جون ، چه کیفی داد ، جر خوردم ، میدونی چند وقت بود سکس نکرده بودم ، جر خوردم تو جرم دادی آرمان پارم کن تراخدا پارم کن .
آه و ناله و حرفاش حشریم کرده بود به سرعت برق تلمبه میزدم . و عرق از سر و روم می ریخت .
- وای ، جون چه حالی میده ، بکن دیگه بکن ، واینستا ، بذار آبم بیاد بریزه رو کیرت ، جرم بده پارم کن ، کس من فقط مال خودته مهندس من . بکن بکن بکن ن ن .
- جو و و و و و و ن چه کس تنگی داری ، خودم جرش می دم ، دوست دارم از این به بعد فقط خودم بکنمش ، آب بریز ، آبتو بریز رو کیرم بذار حال بیام ، بذار کیرم همون تو آتیش بگیره ، جو و و و و و و ن ن ن ن ن .
کمی که گذشت احساس کردم دیگه نفس برا کردن ندارم رو تخت دراز کشیدم اومد روی من نشست و کیرم را با دستش گذاشت توی کسش ، مثل یک نفر که خیلی وقته کیر ندیده آنچنان تلمبه می زد که احساس کردم ستون فقراتم داره می شکنه . تلمبه میزد و آه و ناله می کرد . کشیدمش تو بغلم و سینه هاش رو گذاشتم تو دهنم تو همون حالت شروع کردم به تلمبه زدن . شروع کردن به داد زدن که محکم بکن ، محکم بکن آبم داره میاد بعد از چند ثانیه احساس کردم کیرم سوخت شل شد و روی سینم افتاد .
چند تا لب ازش گرفتم گفتم نوبت توئه که آب منو بیاری . به پشت برش گردوندم گفتم قنبل کن . کس خیس و نازش از لای پاش بدجوری خود نمایی می کرد .
میزد روی کسش که بیا بکن ،‌بیا بکن توش میخواد چنان مک بزنه که آبت بیاد بکن تو .
کردم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن طوری تلمبه می زدم که همه بدنش با هر تملبه من تکون می خورد احساس کردم آبم داره میاد برش گردوندم و کیرم رو دوباره کردم تو کسش .
- آرمان آب بده ، آب بده ، آب می خوام ، جرم دادی ، پارم کردی ، کسم میسوزه ، آب بده آب .
- جون الان سیرابت می کنم . آبم میخواهد بیاد کجا بریزم گلم ؟
- بریز تو کسم ، کیرتو نکشی بیرون بذار آبت تا قطره آخرش بریزه تو کسم ، بذار کیرت همون تو بمونه !!
- قرص می خوری ؟
- آره ، نترس تو فقط بریز قربون اون کیرت برم آب بهم بده .
احساس کردم آبم با فشار داره میاد تا دسته کردم تو آبم رو خالی کردم حس کردم دارم میمیرم روش دراز کشیدم با دستای مهربونش کمرم رو ماساژ میداد و صورتم را می بوسید و هی میگفت : جون ، عزیزم ، قربونت برم ،‌ قربون نفس نفس زدنات برم ، قربون کیرت برم ، امروز سیر کیرم کردی .
بعدش یه چیزی با هم خوردیم و بعدش رفتیم حمام توی حمام هم یک سکس دیگه باهاش داشتم . بعدش اومدیم بیرون و لباس پوشیدیم و رفتیم پایین سوار ماشین من شدیم تا نزدیکهای خونشون رسوندمش و یه لب مشتی ازش گرفتم .
از اون روز تا حالا هم هشت یا نه باری شد که با هم سکس داشتیم .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#37 | Posted: 15 Dec 2011 10:24
خانم همکار قوی بنیه

این خاطره که براتون دارم میگم دیگه تو زندگی پیش نیامده چون تا حالا با هیچ زنی اینجوری سکس نکردم و هیچ زنی مثل اون بنیه نداشت توی محل کارم که شرکت خصوصی ست با دوستان و همکارن کار میکردیم من با شخصی به نام لیلا که از بچه های بخش مالی و فروش بود اشنا شدم خیلی سر سنگین و خیلی متین بود منم ظاهری آروم که هیچ زنی زیادبه چهره شک نمی کرد و خیلی متین رفتار می کردم و معمولا خانومها به من اطمینان میکردن ولی وقتی جلوی شما خون میگرفت دیگه فرقی نمی کرد هر جوری میشد مخشونو میزدم و سکس با هم داشتیم و نسبتا توی این کار حرفه ای شده ام.

یه روز توی سالن واید محل کار بودیم که لیلا روبه من کرد با خجالت گفت اقا پویا میشه یه سوالی ازتون بپرسم من خودام جمع جور کردم گفتم خواهشم میکنم بفرمائید با خجالت گفت من یه ماشین خریدم میخواستم ببینم چه جوری باید پلاکشو عوض کنیم منم گفت خونه کجاست محل زندگیشون منظورم بود بعد از گفتن محل زندگیشون گفتم اتفاقا پلاک گذاری ماشین نزدیک محلتونه میخوای بهاتون بیام
لیلا نه زحمت میشه من با اصرار گفتم نه اختیار به هر حال شما دوست ما و همکار ما هستین خلاصه لیلا قبول نکرد بعد من زیاد قید بند دخترها نبودام چون زیاد با دخترها نمی پردیم چند روز بعد لیلا اومد و از من خواست که باهاش برم خیلی برام عجیب بود بعد فهمیدم این خانم مطلقه هستن البته نسبت به سن کمی که دارن قبلا ازدواج کردن و سریع طلاق گرفتم چون با لیلا رفتیم دفتر خونه و اون جا مدارکشو نگاه کردم و چون این ماشین و یه مقدار پول مهریه اش بود و منو میخواست جای وکیلش جا بزنه من از خدا خواسته بعد از کارمون که تمام شد رفتم رو مخش بعد از زیر زبونش کشیدم که خونواداش زیاد با هاش خوب نیستن و مجبور شده از من درخواست کنه که بیام چون کسی دیگه نداشته و برای من مهم نبود چون یه تیکه خاص گیرم اومده بود و هم روزی که برای کارهای اداری رفتیم چون من با مدیریت شرکت رفیق بودام مرخصی جفتمون رد کرد تلفنی بعد از گرفتن مدارک ماشین و پولها ازشون خواستم که بریم ناهار بخوریم لیلا اول گفت نه به شما زیاد زحمت دادم و من که خونه مجردی داشتم و نمی تونستم از این تیکه جیگر بگذرم بریم منزل ما من یه وسیله دارم بیارم بعد اش من شما رو میذارم در خونتون قبول نکرد اول و چون توی رانندگی ماشین مشکل داشت به اصرار من قبول کرد و منو قند تو دل آب شد گفتم جان.

خلاصه ماشینشو اوردم توی پارکینگ خونه و خودشم دعوت کردم اول نیومد گفت من منتظرت می مونم بعد من با خواهش اوردمش بالا بعد گفتم چیزی میل ندارین گفت نه زودتر بریم و از نگاه فهمیدم که فهمیده خونه مجردی بعد بقلش نشستم یه ذره خودشو جمع کور بهش گیر دادم خلاصه با کشمش قبول کرد گفت خیلی عوضی هستی اصلا به ظاهر نمیخوره فقط یه چیز بهت پویا ببین من شهوت زیاد ه تحمل داری وسط کار ول نکنی نیا گفتم من کار درسته توی بیا توی تخت خلاصه رفتیم توی تخت لباسامونو در اوردیم من شروع کردم به خوردن سینهاش وبعد لبهاش داشت ناله با صدای زیر میکرد میگفت جون من بکنش تو من میدونستم چی جوری دیونه کنم زنا رو برگردوندمش رو پشت کمرش لیس زدم از اول نخا تا بلای کمرش داشت دیونه میشد گفت پویا جون منم بکن توش دارم میمرم منم بیشتر تحریک میکردم انگشت گذاشتم روی کش و مالودنم لیلا گفت دیگه طاقت ندارم من بهش گفتم خیس شدی کامل نه یه خندای کرد گفت به تو ربطی نداره بعداش بهش گفتم کیرمو بخور با یه ذره مکس منو نگاه خورد کیرم ابش اومد بعد ازش خواستم دوباره بخوره سرش با دستمال پاک کرد و بعد خورد جوری میک زد که انگار داشت شیره جونم میکشید بهد از چند دقیه گفتم بسه رو به من کرد گفت من هارد سکس میخوام آ من گفتم چشم کیرمو گذاشتم روی دهنه کوسش یه ذره شیطونی کردم بعد کیرم در اورد یه ذربه زد توش خیلی تنگ بود معلوم بود خیلی وقته سکس نکرده بود با زور فشار دادم بعد شروع کردم تلمبه زدن تا 20 دقیه بعد کم اوردم با شروع کردم تا ابم اومد گفت بازم میخوام یه راه دیگه رفتیم وسط کار بود که ارضاع شد جوری پاهاش قفل کرده بود به پاهام وقتی ارضاع شد با زور پاهاش فشار داد منم یه ذره درد روی پاهام احساس کردم و با شدت بیشتر تلمبه زدم فکر کنم یه 2 ساعت بود که داخل تخت بودیم ابم اومد گفت بازام میخوام من بهش گفتم همین حالا دوبار ارضاع شدی لیلا گفت من که بهت گفتم کم میاری منم بهم بر خورد بهش گفتم کیرم به مال لیلا گفت کمر درد میگری ا من گفتم بمال بابا اقا نامردی نکردم یه ربعی تلمبه زدم بعد تو دلم گفتم دهنت سرویسه برگدوندمش تا از عقب بذارم لیلا گفت نه درد داره گفتم اروم میذارم گفت نه درد داره خلاصه با اسرار گذاشتم ولی اینقدر تنگ بود تو نمی رفت رفتم کرم اوردم با زور به زور کرم یه ذره رفت توش جیغ می زد تا یه 1 دقیه اول بعد دتش گذاشت روی میلی تخت و اشکاش میریخت منم ولش نمی کردم تلمبه میزدم دوبار خواست دره بره از دستم گرفتمش و باز شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت از حال می رفت یه ذره دل براش سوخت تلمبه جوری زدم که زودتر ابم بیاد ابم کامل ریختم توی کونش یه اخ ناز گفت بعد کامل صورتم پر عرق شده بود انگار یه وزنه 100 کیلیویی بلند کرده بودام به سختی نفس میکشیدم.

که رو کرد به من گفت نفس توی صورت من بده بیرون میخوام مستقیم بخوره توی صورتم گفت حال داری بازام یه راه دیگه بریم گفتم بسه دیگه تا حالا داشتی گریه میکردی گفت ول کن میتونی یا نه گفتم نه گفت دیدی فقط 3 بار تونستی بهش گفتم لیلا 2ساعت نیم الان توی تختیم آ گفتم میخوام کیرتو بخورم گفتم نه ولی خورد داشت کیرمو میکند گفتم بسه دیگه ولی ول نمی کرد تا ابم برای بار چهارم اومد روم نمیشد ولی اشک توی چشمام جمع شد بعد ابم زیاد نبود بعد از دفه چهارم لیلا رو کرد به من گفت این سکس اگه بتونی همیشه اینجوری سکس کنی هیچ زنی ولت نمیکنه بعدر از سکس اون روز 2 روز شرکت نرفتم وداشتم از کمر درد می مردم نزدیک 12 ساعت خوابیدم و به دوستان توصیه میکنم هیچ وقت اینجوری سکس نکنید چون باعث میشه دهنت سرویس بشه بعد از اون قضیه سکس هر سری من توی شرکت می دید می خندید چند بار او مد پیشم من جلوی بچه ها خودمو میزدم به کوچه علی چپ ولی میتونم قسم بخورم تا حالا توی زندگی با هیچ زنی مثل لیلا سکس نکرده بودام شیره تنم کامل میکشید بعد از مدتی فهمیدم که با شرکت دیگه قرارداد کاری بهتری بسته و از شرکت ما رفت من یه نفس راحت کشیدم و لی بعضی موقعها هنوزم بهم اس میده منم گریزی جوابشو میدم ولی دوست ندارم دیگه دو روز کمر درد بگریم

دخترها تو زندگی شون جز شوهر چیزی نمی خوان
ولی به شوهر که رسیدن همه چی می خوان !!
     
#38 | Posted: 29 Feb 2012 18:08
روز بعد رفتم شرکت تابستون بود ولی هوا گرفته بود تو تاکسی رادیو پیغام میداد اونهایی که ناراحتی قلبی یا تنگی نفس دارند از خونه بیرون نیان تو طول راه به فهیمه فکر میکردم بلاخره رسیدم و رفتم تو اتاقم 10 دقیقه بعد داشتم کارهای 5 شنبه رو جمع و جور میکردم دیدم اومد با همون چادر و مقنعه و وقار همیشگیش . سلام بلندی کرد و کیفشو گذاشت و نشست چند دقیقه بعد درب کیفشو باز کردو یک بسته کادو پیچ شده رو رو میز هل داد طرفم گفتم : چیه : گفت بازش کن گفتم :تا ندونم چیه بازش نمیکنم چون میزامون به هم نزدیک بود خم شد و دستای گرمشو گذاشت رو دستامو و گفت : ناقابله ... تا کسی نیومده بازش کن . بازش کردم یک خودکار پارکر نوک طلایی زیبا نمیدونستم باید تشکر کنم یا پس بدم خودش بلند شد و اومد گذاشت تو جیب پیرهنم و گفت : اینجوری تیپت مردونه تر میشه ...واز اون روز شروع شد تقریبا هر روز با یک هدیه میاومد یک روز پیپ میخرید ، یک روز ست کامل ژیلت ، یک روز عطر بود یک روز جوراب نخی هرچی میگفتم بابا این کارها رو نکن میگفت : عزیزم مدتهاست که برای کسی چیزی نخریدم دلم خواست زور که نیست ....یا : قابلت رو نداره تو بیشتر از اینها برای من عزیزی خلاصه من هم بهش عادت کرده بودم دیگه با دوست دخترام کمتر تلفنی حرف میزدم وهمشون شاکی بودن تو طول هفته یکی دو تاشونو دیدم و گپی زدیم همش تو فکر اون بودم تا اینکه همون هفته چهارشنبه صبح زنگ زد اداره گفت دو روز مرخصی براش رد کنم و خدا حافظی کرد راستش جای خالیشو حس میکردم و آروم و قرار نداشتم تو این مدت اونقدر صمیمی شده بودیم که تقریبا همه همکارا فهمیدن این چندروز یک چیزیم میشه خوبیش این بود تابلو نبودیم ظهر روز بعد هنوز نرفته بودم خونه که فهیمه زنگ زد : ساعت 7 قرار گذاشت تو رستوران ...... بد نبود خیلی دنج و با کلاس بود از خونمون دور بود و لی خیلی دلم میخواست یک روز اونجا غذا بخورم با اشتیاق قبول کردم ظهر که اومدم خونه بازم تو فکرش رفتم تو این مدت بعضی شبها حتی خواب نزدیکی با اونو میدیدم و تا آستانگی جنوب شدن میرفتم و به زحمت خودمو کنترول میکردم هر شب تو یک لباس و با یک وضعیت .....خوابیدم عصر سریع دوش مشتی گرفتم و اصلاح کردم بهترین لباسمو پوشیدم و رفتم چند کورس تاکسی نیاز بود خلاصه رسیدم بیرون هرچی دید زدم کسی نبود از پشت شیشه هم چیزی معلوم نبود سرک کشیدم تو رستوران و اومدم بیرون دیدم یک آقایی صدام کرد به اسم ! برگشتم با احترام گفت : میز شماره 6 براتون رزرو شده رفتم تو دیدم از دور سایه یک خانومی پیداست رستوران نور ضعیفی داشت نزدیکتر شدم و با تردید نگاه کردم یک خانوم زیبا با یک عینک گربه ای نشسته بود و داشت با پیش غذای رو میز بازی میکرد نزدیکتر شدم مانتو مد روز کرم رنگ تنش بود خدایا چی میدیدم خانوم مبارکی بود !از خال لبش شناختمش !!! اونقدر زیبا شده بود که نگو عین عکس دوره جونیش از مقنعه و چادر خبری نبودو یک مانتو با حال مثل دخترای جوون تنش بود و روسری کوتاه گلی بلند شد سلام کرد جوابشو دادمو روبروش نشستم عینکشو در آورد اونقدر جذاب شده بود خصوصا تو نور سبزفام ضعیف بالای میز ما مثل هزار و یک شب شده بود از زیر روسری موهای زیتونی شدشو دیدم رفته بود آرایشگاه و حسابی به خودش رسیده بود حداقل 10 ،15 سال جونتر میزد آرایش غلیضی کرده بود که زیبایشو دو چندان میکرد فکرکنم صورتشم لیفتینگ کرده بود چون از چین و چروک دور چشاش و گونش خبری نبود حال و احوال کردوخیلی صمیمی گفت: که یادی از ما نمیکنی گفتم : راستش دلم واست تنگ شده بود ولی شرمنده شمارتو تو جیب شلوارم شسته شد روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم خیلی جذاب شده بود تازه شده بود اونی که میخواستم آخه همیشه با بچه ها صحبت از زنای جافتاده بود خیلی دوست داشتم با یک تک پرونش دوست بشم گارسون اومد فهیمه نگاهم کرد گفتم : هر چی خانوم میخوره واسه منم بیارید و اون سفارش 4 پرس چلو جوجه و چلو ماهی داد گفتم : صبر کنید دو پرس کافیه در عوضش مخلفاتشو زیاد کنید بازم شیطنتش گل کرد چشمکی زد و گفت : ماهی شیرتو زیاد میکنه !!تو ماهی بیشتر بخور کیفشو باز کرد و از توش یک بسته کوچک که با سلیقه کادو پیچ شده بود در آورد دیگه تقریبا عادت کرده بو.دم گفت : قبل از اینکه بازش کنی...اوم...ناراحت نشی ها... میخواستم رسما ازت خواستگاری کنم عرق سردی رو تنم نشست نگاش کردم خیلی جدی بود دلم رو زدم به دریا و گفتم : ببینید خانوم مبارکی من و شما باهم خیلی فاصله داریم تا اینجاشم خیلی زیاده روی کردیم درسته که بهم عادت کردیم ولی من کجا و شما کجا ....بی اختیارخواستم بلند شم خوشبختانه رستوران خلوت بود دستشو دراز کرد و با فشار دستش نشستم گفت : میدونم که ما با هم خیلی اختلاف سنی داریم و من جای مادرت هستم هم پیرو شکسته ام و هم از کار افتاده ولی بزار حرفم تموم بشه من عاشقت شدم...! راستش فکرهامو کردم من و تو باهم میمیونیم و مثل دوتا زن و شوهر....ولی بدون عقد رسمی باهم خوش میگذرونیم هر وقتم که فرصت ازدواج برات پیش اومد یا دلت رو زدم میتونی بری دوست دختراتم مال خودت با اونا هم خوش باش ..گفتم : به همین راحتی ..اونموقع اگه تحقیق کنن چی ؟ حسادتای زنونه رو چیکار کنم .؟ گفت همش با من تو بله رو بده گفتم : امشبمونو خراب نکن ترو خدا دیگه مغزم کار نمیکنه من نیاز به فکر دارم گفت: پس میتونیم بگیم رسما نامزدیم ؟ هیچی نگفتم گفت : هان...هان چی شد ... بخند دیگه ...هان بزور گفتم : آره ...باشه حالا گفت : مبارکه عزیزم و بسته رو خودش باز کرد توش دو تا حلقه ازدواج بود ست و جواهر نشون نمیدونم اصل بود یانه ولی نگین سبز رنگ دلربایی داشت یکیشو کرد تو انگشت دست چپم یکمی گشاد بود گفت : نمیخوای تو مال منو دستم کنی ...منم اطاعت کردمو این کارو کردم لب و دست کوچیکش آشکارا میلرزید و دلش میخواست ببوسمش گارسون غذا رو آورد عجب شامی بود لذیذ و خوشمزه خوردیم و من میزو حساب کردمو و امدیم بیرون نزدیک پارک بودیم هوا بد نبود گفت : موافقی قدم بزنیم گفتم : بریم تنو راه از کیفش چند تا هزاری در اورد و بزور و التماس و قسم گذاشت تو جیبم گفت : مهمون من بودی نخواستم جلوی گارسونه غرورتو جریحه دار کنم و.... گفت : شنبه صبح مرخصی ساعتی بگیریم بریم ایران خودرو میخوام واست یک ماشین ور دارم با خنده گفتم : یک سال طول میکشه تازه پولشو داری ؟ من که آه تو بساتم نیست اگه بابام بیرونم کنه تو کوچه باید بخوابم ..!!!گفت : 10 برابرشو دارم میخوام پولارو چیکار کنم مگه آدم چند سال زنده اس میخوام تلافی اون چند سالو در بیارم تازه خونه من مال تو و گفت : که تو لواسون یک باغ داره و یک مغازه ارثی هم تو خیابون.... که فعلا اجاره اس مثل عاشقا سرشو گذاشته بود رو دستمو خودشو بهم چسبونده بود و دستاشو تو دستام حلقه کرده بود و من توفکر بودم که چقدر محرومیت کشیده ماشین گرفتیم رفتیم خونش رسیدیم تو تمیز تمیز ! اصلا وسواسی بود! ولو شدم رو کاناپه که رفت لباساشو عوض کرد خیلی زیبا شده بود روسریشو که در آورد موهای زیتونیش ریخت رو شونه هاش رفت یک دامن مینی ژوپ کوتاه مشکی پوشید با یک تاپ قرمز یقه 7 که سفیدی سینه اش و اون چاک نازنینش پیدا بود یک زنجیر طلای کلفت هم تو گردنش بود تو دستش هم یک بسته بود گفت : بیا بپوش فکر کنم اندازته روبدو شام بود لباسامو درآوردم و پوشیدمش ضبط رو روشن کردو نشست پهلوم و دستشو انداخت دور گردنم صدای داریوش بلند بود عشق من عاشقم باش ...عشق من عاشقم باش ...لبشو ناگهانی گذاشت رو لبمو گفت : دوستت دارم منم بغلش کردم و گفتم : من بیشتر ایندفعه رو راست میگفتم چون واقعا نیازش داشتم ابرو هاشو پهن ورداشته بود و خط لب کشیده بود اصلا چیز دیگه ای شده بود.... سینه های سفتشو به خودم فشار دادم جوری که سفتی نوکشو حس کردم گردنشو بو کردمو نفس عمیقی کشیدم بوی عطر خاصی میداد که احساس رو تو تنم بیدار میکرد نفس نفس میزد گفت : عزیزم نمیخوای با زنت عشقبازی کنی لبامو رو لبش سروندم و از خالش گاز کوچکی گرفتم ...آهسته دستمو بردم زیر لباسشو گرمای تنشو حس کردم تاپش رو زدم بالا و سرمو کردم وسط پستونهای درشتش و شروع کردم به بوئیدن دست برد کرستشو داد بالا سینه هاش عین دو تا توپ افتادن بیرون تو دستام گرفتم و مالیدمو و لیسیدم هاله قهوه ای کوچیکشو تا ته تو دهنم کردمو مکیدم تا به نوکش صداش با وجود سن بالاش هیکلش خوب مونده بود و شکم نداشت بدنش خیل تپلو سفت بود بلند شد : دستتو بیار اینجا و دستمو برد روی شرتش پاهاشو باز کرد و از روی لباس کسشو لمس کردم دستمو بردم تو تمالم موهای بدنشو سینه هاشو زده بود و روناش درشتر و لغزنده تر به نظر میرسید شورتشو در اوردم اصرار داشت کیرمو در بیاره که نذاشتم .....خوابوندمش رو فرش و پاهاشو باز کردم ....کوس صورتی رنگش که دیگه به قرمزی میزد یک لبه آویزون داشت که تا بحال بهش توجه نکرده بودم ..هوس کردم بلیسمش ... خم شدم و شروع کردم لیسیدن و مکیدن و با لبام با اون لبه آویزون کشتی میگرفتم ماده نرم و سفید و شوری ازش تراوش میکرد که نوک زبونو میخواروند ....سیر که شدم بلند شدم با چشمای خمارش نگاهم کرد و گفت : نمخوای دختری زنت رو ازش بگیری ...!!شدیدا تو رویاو توهم خودش بود کیرمو که بلند شده بود در اوردم و آهسته لای پاش گذاشتم سرش که رفت تو پاهاشو جمع کرد یکمی تنگ شد فشار رو بیشتر کردم سرخورد رفت تو لذت عجیبی تمام بدنمو گرفت خم شدم و نوک سینشو لیسیدم و خودمو انداخنم روش و بغل گردن خوشتراششو می بوئیدم سرشو طرفم کرد چشاش دیگه باز نمیشد زبونشو در آورد و هل داد تو دهنم و شروع کرد چرخوندن نمیشد نگاهش کرد ..بسرعت داشتم به لحظه آخر نزدیک میشدم ....نذاشتم از تو خاکم بلند بشه .....!!! انگار همین دیروز بود به آهستگی تو کس لغزنده ش تلمبه میزدم و گردنشو میلیسیدم و بو میکردم آبم داشت میومد از شدت لذت گفتم : دلم میخواد از وسط جرت بدم دو تیکت کنم ...نیشخندی زد و به آهستگی گفت : حالا زوده پارم کنی بزار واسه یک وقت دیگه ...بی اختیار حرکاتمو تند تر کردم .....بلاخره با لذتی وصف نشدنی فواره زد حس میکردم دارم با اون یکی میشم گفتم : بخورش عزیزم ایندفعه بزار اون پایینم مزشو بچششششه... به محض اومدن آبم جیغ کوتاهی زدو از زیر دستشو برد بیضه هامو نوازش کرد و من بسرعت آبمو اون تو خالی میکردم ....بسختی خودمو ازش جدا کردم تکیه دادم به مبل و اون بیهوش بود انگار خواب بود مست و مدهوش گفتم : حالت خوبه ؟ گفت :.....هان......آره عزیزم دلم نمیخاد این احساس تموم بشه ...یک دستما کاغذی کنار عسلی هست بهم بده ...دستمالو گرفت و خودشو تمیز کرد دیگه مثل بار اول بیحال نبودم چشام نور عجیبی گرفته بود دستشو گرفتم بلند شدیم و رفتیم سمت دستشویی ....اون رفت حموم و فوری صدای دوش رو شنیدم بیرون که اومدم زنگ زدم خونه و گفتم نمیام شب نشینی داریم و از این حرفها ..... پدرم بود دیگه زیاد سخت نمیگرفت ... لباس پوشیدمو رفتم سر یخچال و سبد میوه رو آوردم و رفتم تو فکر ........

قدی که بهر خدمت خلقی علم شود /بهتر ز قامتی ست که به محراب خم شود
     
#39 | Posted: 29 Feb 2012 18:13
خانوم مبارکی قسمت چهارم


اون شب تو بغل هم خوابیدیم و صبح رفتم خونه از فکر پیشنهادش بیرون نمیرفتم .شنبه صبح که اومد چشاش برق میزد انگار میخواست چیزی بهم بگه..زیاد طول نکشید ساعت 10 بهم گفت : من مرخصی میگیرم میرم سر خیابون بغل کیوسک روزنامه فروشی تو هم 10 دقیقه بعد بیا اونجا .خلاصه باهم رفتیم گفت بریم ماشین ببینیم رفتیم نمایندگی ایران خودرو نشد ماشین بخریم یعنی هنوز فروش فوری و این چیزا تو کار نبود خسته و کوفته نهارو بیرون خوردیم و رفتیم پیش آقای درخشان از دوستای قدیمی بابام بود کارچاق کن و دلال ماشین بود بعد از معرفی بعنوان همکار یک پراید هاچ بک قرمز صفر رو تو نمایشگاه پیشنهاد کرد نگاهش کردم چادرشو جمع کرد و اونم نگاهم کرد تو نگاه معصومانش اشتیاق عجیبی میدیدم بلاخره بنام خانوم مبارکی قولنامه کردیم و اونم یک چک تضمین شده نقد داد و با ماشین زدیم بیرون بهش گفتم : رانندگی بلدی ؟ خندید و گفت : 25 سال پیش گواهینامه گرفتم نشستم پشت ماشین و رفتیم تادر خونشون و بعداز یک استراحت مختصر منو رسوند خونه بنا بود هفته بعد برای سند زدن بریم محضر ماشین اسما مال اون بود و عملا مال من روز سه شنبه تعطیل رسمی بود .صبح که رفتم سر کار فهیمه بهم گفت یک پارتی دوستانه دعوت شده و دلش میخواد منم بیام از خدا خواسته قبول کردم رفتم خونه و استراحت مفصلی کردم خلاصه عصر زودتر رفتم بازار تازه حقوق گرفته بودم یک دست لباس اسپورت مارک دار از علی هندی خریدم از دوستام بود با هم همبازی بودیم تو جمهوری بوتیک داشت و همش جنساشو از تایلند میاورد اومدم خونه و حموم مشتی کردم لباس رو دادم مادرم اتو زد و پوشیدم خیلی بهم میومد مادرم مرتب صلوات میفرستاد و میگفت الهی زودتر داماد شی..زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت و گفت : 1 ساعت دیگه میام دنبالت ولی قبلش باید برم توران رو هم بردارم رفتم سر کوچه یک ربعی معطل شدم تا اومد توران عقب نشسته بود زود جابجا شد و من پشت رول نشستم اینو خودش میخواست سلام و حال و احوال کردیم و تورانم با شرمندگی جواب میداد تو آینه نگاهش کردم واقعا زیبا بود ولی بیماری چهره اش رو شکسته کرده بود خال چونش زیبایی خاصی به صورتش میداد .فهیمه هم خودشو حسابی ساخته بود تو راه گفت بهمه گفته من پسر برادر خدا بیامرزشم که سالها از اون بی خبر بوده و ما خراب نکنیم .... بلاخره رسیدیم یک آپارتمان بود ....ماشین رو دم در پارک کردیم و رفتیم بالا .. یک پارتی دوستانه بود غالبا جوون بودند .تقریبا 5 یا 6 نفر مسن اونجا بود که سریع لباساشون رو عوض کردند و گرم گرفتند من هم تو. نخ چند تا زن جوون که لباسای لختی تنشون بود رفتم کسی بهم توجهی نمیکرد و همه سرشون تو کار خودشون بودیکمی غریب بودم رقص و خوراکی و.... مناسبتی هم نداشت یک پارتی دورهای بود که هر چند وقتی یک بار تشکیل میشد و منظم نبود حسابی چشم چرونی کردم توران یک دامن بلند چسبون و یک تک پوش یقه 7 تنش بود که سینه هاش عین دوتا کبوتر میخواست بزنه بیرون فهیمه هم یک ماکسی مشکی پوشیده بود و زنجیر طلاو یک پایه بزرگ رو انداخته بود بیرون و عین بچش بهم میرسید دفعه آخر بهم گفت : کور نشی اینقدر زاغ زدی ؟! گفتم : اینها حتی به یک تار موتم نمی ارزن تو خیلی سالاری ! دیگه داشت از خوشی پرواز میکرد رفت و دیگه نیومد شام هم سلف بود خوردیم و با چند تا از مردها ورق بازی کردیم و بعد هم خداحافظی ...زدیم بیرون تصمیمم رو گرفته بودم گفتم چند صباحی باهاش میمونم ولی به شرطی که زیاد سر به سرم نزاره بخودشم تو اداره گفتم با شادی قبول کرد فهیمه یک خواهر خیلی پیر داشت که با شوهرش زندگی میکرد معمولا بعضی شبها یا ماهی یکبار میرفت هر دو مریض بودن اونجا میموند گفت : منو برسون اونجا... اونها که نمیتونن بیان حداقل من یک سری بزنم ..دم درتو ماشین بوسیدمو کلید خونه رو بهم داد گفت: واسه خودت درست کن و تورانم برسون خونشون صبح بهت زنگ میزنم بیا با هم برگردیم توران اومد جلو نشست تو حین رانندگی دستشو آهسته برد رو دستم که روی دنده بود لغزوند زیر چشمی نگاهش کردم رنگشو باخته بود آهسته انگشتای کشیدشو تو دستم گرفتم و نوازش کردم ... ترافیک بودگفتم توراه بریم خونه فهیمه ببینم درو درست بسته یا نه با صدایی که انگار از ته چاه میاومد گفت : باششه رسیدیم بهش گفتم بریم بالا خسته ام یکم استراحت کنیم بعد میرسونمت موقعی که چراغو روشن کردم و درو بستم مانتو و روسریشو درآورد و گفت : چه خونه دم کرده کولرو زدم و رفت تو آشپزخونه منم رفتم دنبالش میخواستم آب بخورم که چشم افتاد به کون بزرگو درشتش و یاد چند روز قبل افتادم بی اختیار تحریک شدم خم شده بود و دنبال چیزی تو کابینت پایین میگشت آب رو خوردم .. احساس میکردم که کمرم باید خالی بشه دیگه مثل مردهای زن دار باید هر چند روز یکبار خالی میشدم خصوصا با چشم چرونی تو پارتی ...آهسته رفتم از پشت بهش چسبیدم و فشارش دادم یکهو بلند شد و خودشو مرتب کرد کونشو از عقب گرفتم ودستمو سر دادم رو شکمش ....شکمش رو تکیه داده بود به لبه کابینت و منم از پشت چسبیده بودمش آشکارا میلرزید سکوت مطلق بود ........دستامو بردم بالاتر و شکمشو لمس کردم گرم بود انگار دستتو بردی تو تنور از زیر لباس دستمو سروندم روی کرستاش و شروع کردم نوازش و مالیدن چشام رو بسته بودم و به چند روز قبل فکر میکردم ...کیرم بلند شدنه بود کرستشو دادم بالا دستاشو به کابینت تکیه داده بود و پشتش به من بود سینه هاش افتاد تو مشتم چقدر بزرگ بود هر دونش تو دوتا تا دستام هم جا نمی شد می مالیدم و نو کشو نوازش میکردم پاهاشو باز کرد ...کون میخواستم همین ....!!!!نیاز همه چیز رو از من گرفته بود اومدم زیر بنا گوششو بوسیدم و بهش گفتم : دوستت دارم هیچی نگفت و روشو کرد اونطرف بیشتر سینه هاشو چلوندم و اومدم پایین زانو زدم و دامنشو دادم بالا بادست یکمی بهش زاویه دادم و خمش کردم رو کابینت روناشو خیلی ملایم مالیدم و نوازش کردم مور ،مورش میشد ولی صداش در نمی اومد شورتشو کشیدم پایین و کونش رو مالیدم و آهسته لاش رو باز کردم سبزه بود ولی به سفیدی میزد وسط اون لپهای کونش سوراخش بود بهتر میدیدم یک لکه قهوه ای روشن با سوراخ کوچکی وسطش بر خلاف فهیمه بدن نرمی داشت تمیز بود و خوش بوبود با شهوت شروع کردم دور سوراخ کونشو خوردن و در آخر به سوراخ رسیدم سعی میکردم زبونمو بفرستم تو .....کاملا معلوم بود بیحال شده رو یکی از روناش یک لکه هم بود به آهستگی بلند شدم و خوابوندمش رو موکت آشپزخونه تک پوشش رو زدم بالا و از سینه هاش خوردم مثل وحشیا چنگ میزدم و می خوردم چشماشو بسته بود و لبش رو میگزید برش گردوندم و سریع شلوارمو شورت با هم کندم .....با چند بارآب دهن ریختن حسابی سوراخشو روان کردم و با انگشت امتحان کردم بهش نیاز داشتم وقتی اون زائده تو کونش یادم میافتاد نکرده آبم می خواست بریزه بیرون ........ سرشو گذاشتم و آهسته فشار دادم به سختی رفت تو ناله خفیفی کرد یکم بازی کردم و بقیشو فرستادم تو شروعدکردم عقب و جلو کردن آبم بزودی میاومد اینو خوب میدونستم کپلاش اونقد ربزرگ بود که پاهام کاملا از هم باز شده بود و لذت به سراغم اومد با سر کیرم کاووش میکردم که اون زائده رو پیدا کنم تا ته میکردم وغرق در خوشی بودم ایکاش شما هم بودید و میدیدید خم شدم و زیر گردن مرمریشو بوسیدم و با صدای بلند بوئیدم خم شدم و لباشو بزحمت بوسیدم ....فهمید دنبال چیزی میگردم یکمی جابجا شد به سختی گفت : اگه ممکنه تو همون جا خودتتونو ارضا کنید .... همیشه همینطور محترمانه صحبت میکرد گفتم : باشششششششششه عزیزم اون مشک رو برات پر از آب میکنم اصلا از همین جا شیرت میدم ........در اوج لذت بودم خم شده بودم و با حرارت تلمبه میزدم تنگ و نفس گیر بود و عرق سردی رو تنم نشسته بود سرشو چرخوندمو دور لباشو لیسیدم و زبونمو دادم تو دهنش بی اختیارو برای اولین بار شرو ع کرد مکیدن میدونستم یکمی درد میکشه ولی درد هم براش لذت بخش بود که....اون زائده لذیذ و گوشتی رو حس کردم باشدت بهش ضربه میزدم و لذتش چند برابر شده بود منتظر این لحظه بودم زبونمو سر دادم رو خالشو اونو تودهنم مکیدم که ........بریده بریده ولی با لذت شروع کرد بیرون ریخت نمن همینطور که آبم میومد و سینه هاشو میچلوندم خالشو میخوردم ...لباشو گذاشت رو لبامو وبه آرامی و شمرده گفت : مرسییییییییی عزیزم بهش واقعا نیاز داشتم ........آبم تموم شده بود ولی لذت و گرمای تنش تموم نشدنی بود دلم میخواست تا ابد ادامه داشته باشه به زحمت بلند شدم همراه با بیرون اومدن کیرم مقداری آب هم بیرون سوراخش ریخت .... لباسامو برداشتمو با دستمال تو آشپزخونه خودمو تمیز کردم دستمالو بهش دادم اون یکوری خودشو تمییز کرد و من به سمت دستشویی رفتم ....

قدی که بهر خدمت خلقی علم شود /بهتر ز قامتی ست که به محراب خم شود
     

#40 | Posted: 1 Mar 2012 03:37
ادامه خانم مباركي

از دستشویی که اومدم بیرون خودشو مرتب کرده بود و لباس پوشیده بود و داشت با بند کیفش بازی میکرد.سرش پایین بودو غرق در افکارش بود حضور منو حس نکرد .بهش گفتم : من آماده ام بریم ؟ جوابی نداد و بلند شد درب رو بستیم و نشستیم تو ماشین در طول راه ساکت بود و از شیشه بغل به مغازه های تعطیل خیابون خیره شده بود . سکوت آزارم میداد بهش گفتم : توران ببخشید که می پرسم اذیت نشدی ؟ تو حال خودش بود گفت : چی پرسیدید ؟ دوباره تکرار کردم و زیر چشمی پاییدمش رنگش سرخ شد و آهسته گفت :ایندفعه یکمی ولی میدونید تو لحظه آخر خیلی گرمم شد و این گرما رو با تمام وجود زیر پوست و گوشتم حس کردم لذت بخش حرفشو خورد.دستشو تو دستم گرفتمو گفتم : سعی میکنم دیگه تکرار نشه نمیدونم چرا یکدفعه احساس نیاز کردم اندام قشنگت. نزاشت حرفم تموم شه با برفروختگی و بی اختیار گفت : نههههه ترو خدا این حرف رو نزنید این من بودم که شروع کردم بزارید صراحتا بگم که بهتون نیاز دارم من یکمی کم حرفم .بالای شهر بودیم به سختی خیابونها رو طی میکردم و اون آدرس میداد سعی میکردم کوچه ها و خیابونها رو توذهنم بسپارم که راحت تر برگردم .بلاخره رسیدیم کوچه پهنی بود یک خونه ویلایی بزرگ بود که شاخ وبرگ درختاش از روی دیوار بیرون زده بود زیر نور ضعیف چراغهای کوچه درب بزرگشو دیدم چیز دیگری پیدا نبود گفت : تشریف نمی آرید تو؟ گفتم : ممنون دیر وقته خودمم خیلی خسته ام خونه بزرگی دارید . گفت : چه فایده واسه من مثل قبر می مونه از تنهایی دارم دق میکنم .صداش به نوعی با بغض همراه بود با یک حرکت ناگهانی خم شد و گوشه لبمو بوسید و گفت : ممنون واسه همه چیز ممنون خداحافظ . و سریع پیاده شد منتظر شدم تا توخونه رفت منم گازشو گرفتم و رفتم بنزین زدم و برگشتم طرف خونه ساعت رو نگاه کردم ساعت 3 شب بود ماشین رو سر کوچه سپردم به نعمت پاسبان از اون پاسبونهای اخراجی بود حالا شده بود نگهبان مغازه ها و ماشینهای محل واسه اونهایی که پارکینگ نداشتن یک 200 هم گذاشتم کف دستش گفت: صبح زود بیا تا 8 بیشتر نیستما. رسیدم خونه رو تخت ولو شدم و همونطور درازکش لباسامو در آوردم کسی متوجه اومدنم نشد و همه خواب بودند .ساعت 10 بود که مادرم بیدارم کرد فهیمه پشت خط بود گفت : بیا دنبالم هنوز از بی خوابی دیشب سرم درد میکرد رفتم دوش گرفتم و لیاس پوشیدم زدم بیرون نعمت هنوز سرکوچه نشسته بود منت گذاشت : ماشین نو بود واسه همین نزاشتم حرفش تموم بشه 100 دیگه بهش دادم و رفتم فهیمه که نشست تو ماشین همونطور شاداب بود مثل دیشب یکدفعه نفس راحتی کشیدم و به آرامش رسیدم حلا دیگه حضورش بهم آرامش میداد و نبودنش نوعی بی قراری گفتم : خوش گذشت ؟گفت : ایییییی چه خوشی بدبختا خیلی ضعیف شدن راستی دیشب تورانو رسوندی خونه؟ گفتم : آره عزیزم گفت : شیطططونیییی که نکردی ها ؟ بهممممم میگه ها؟ خیلی رک گفتم : ایییی یکمی تو مایه های اونروز گونمو بوسیدو گفت: الهی قربونت برم تو آزادی هرکاری بخوای بکنی فقط عشقتو با کسی تقسیم نکن گفتم : چه زود فراموش کردی .قرارمون چیز دیگه ای بود قهقه ای زد و گفت : نه عزیزم تو آزاد ،آزاد. اینها همش بهانه است گفت: سر خیابون وایسا کاردارم رفت تو یک داروخانه و برگشت تو دستش یک کاغذ یادداشت بود گفت: نداره آدرس داد برو خیابون گفتم : دنبال چی هستی ؟ گفت : می فهمی اول بریم خیابون اونجا گفتن حتما داره. یکجا دیگه واستادیم شیرینی گرفت و رفت تو دراک استور وقتی برگشت یک جعبه مخصوص شربت دستش بود خارجی بود دست و پا شکسته خوندم : اس نوعی زیاد کننده حجم آب مردها بود برای اونهایی بود که بچه دار نمیشن هم اسپرم رو زیاد میکرد یعنی غلظتش زیاد میشد و هم مقدارش رو روش نوشته بود اکسپرس حداقل بعدازیک هفته جواب میداد و اثر میزارشت گفت : 17000 تومن پیاده شدیم ارزونتر هم داشت ولی ایرانی بود میگه این آمریکاییه زودتر اثر میکنه و مطمئنه واسه تو خریدم گفتم : من چرا ؟بدردمن نمیخوره که؟ زبونشو در آوردو تکون داد و با لودگی خاص خودش گفت : میخوام منیت مثل آبشار بریزه تو حلقم بی شرف دیشب تاصبح خوابم نبرد اونقدر که تو فکرت بودم .بر خلاف سنش گاهی اوقات حرکات لوندی داشت مثل دخترای 18 ساله با خنده گفتم : تو فکر من یا این و اشاره به کیرم کردم با عشوه خندید و گفت : تو که هر جا بری دیگه مال منی تو فکر اون زبون بسته بودم که مستم میکنه رسیدیم خونه و نشستیم ظهر برگشتم خونه ولی با شربت قسمم داده بود روزی 3 بار طبق برچسب روش بخورم هر 8 ساعت یک قاشق چایی خوری تقریبا هر بعداز ظهر با هم بودیم دیگه وقت نمیکردم حتی به دوست دخترام زنگ بزنم یعنی دیگه حسش نبود کم کم داشتم فراموششون میکردم حوصله قرو قمیش و منت کشی نداشتم فهیمه تموم نیازمو پرمیکرد تو خونه زیاد طرفم نمیاومد و فقط بهم میرسید : سیب ، موز ، پسته ، گاهی اوقات حتی رحم نمیکرد از قصابی سر کوچه دنبلان می خرید کباب میکرد و بخوردم میداد تو خونش بد جوری احساس آرامش میکردم آزاد بودم و سبکبال و به همه چیز دست میزدم باور کنید از خونه خودمون راحت تر فرداش عصر بردم سر سبیل کلی لباس زیرو تو خونه ای حتی گرمکن ورزشی واسم خرید که مثلا تو خونش لباس اضافی داشته باشم بهم گفته بود که پولای چند سال کارکرد و ارثیه و خلاصه اجاره مغازه و تو بانک خوابونده بود و اون موقع ماهی 500 ، 600 هزار تومن سود میگرفت و هی موجودیش بالا میرفته خرجی هم نداشته یک زن تنها اونم صبح و عصر سر کار مثل ریگ پول خرج میکرد کافی بود بگم این لباس چقدر قشنگه یک ربع بعد تو اتاق پرو بودم روزها میگذشت و منم با کراهت از اون شربته میخوردم شیرین بود مزه سدیم ساخارین میداد مثل اسپکتورانت فکر کنم خیلی قوی بود چون ناخوآگاه بدون اینکه کاری کنم آلتم بلند میشد و به زحمت خودمو جمع میکردم توشرکت هم سنگین و رنگین رفتار میکردیم و انگار نه انگار همدیگرو می شناسیم سخت بود ولی شدنی پنج شنبه عصر رفتم دنبالش ماشین رو از تو حیاط در آوردیم و زدیم بیرون هوا خیلی خوب بود منم خیلی شاداب بودم فهیمه آرایش کرده بود و خوشکل شده بود خط لب کشیده بود و موهاشو مثل دختر های جوون بیرون ریخته بود یکمی گشتیم و رفتیم رستوران دریایی شام واسه من میگو سفارش داد و واسه خودش خرچنگ تا حالا نخورده بودمو خیلی دوست داشتم مزه خرچنگ رو بچشم خلاصه هر دو رو باهم شریکی خوردیم خرچنگه واقعا انرژی داشت آشکارا با اولین لقمه سرم گیج رفت حساب کردم و زدیم بیرون موقع تفریح همیشه بزور و قسم پول تو جیبم میزاشت رفتیم چند فال گردو هم خریدیم و لب خیابون کفشا رو در آوردیم و پاهامونو کردیم تو آب و خوردیم سردی آب رو تا مغز استخونم حس کردم بزارید اعتراف کنم دوستش داشتم عاشقونه دوستش داشتم .بعداز این همه دختر بازی عاشق فهیمه شده بودم بعضی وقتها موقع حرف زدن دوست داشتم گازش بگیرم حرف که کم نمی اورد از همه چی میگفتو شلوغ بود زیادم به پر و پام نمی پیچیدکجا بودی ،چی کار کردی ، چی خوردی آزاد و سبکبال بودم و در آغوش فهیمه برگشتیم تو خونه تا من ماشین رو تو حیاط بزارم رفت بالا درب رو که باز کردم لباس عوض کرده بود و لم داده بود رو کاناپه .درو بستمو منم رفتم تو اتاق خواب لباس عوض کردم با یک شلوارک و رکابی برگشتم نشستم پیشش داشت لیموناد میخوردتو لیوان پایه داربزرگ همراه نی گفت : میخوری؟ یکمی چشیدمو دستمو دور گردنش حلقه کردم کشیدمش سمت خودم نصف هیکلش رو سینه ام بود و داشتیم ماهواره میدیدیم یک فیلم مصری خیلی قدیمی بود میگفت هنرپیشش رو میشناسه موهاش رو نوازش میکردم و خودمو خوشبخت حس میکردم عطر تنش رو دوست داشتم با همه فرق میکرد بوی خاصی داشت سرم رو گذاشتم رو گردنش و زیر بنا گوشش رو بوئیدم آونقدر خوش بو بود که چند بار ششهامو با اون پر کردم لیوان رو گذاشت زمین و برگشت لبای سرخشو گذاشت رو لبام و با زبونش زبونمو می لیسید رودرو شدیم و بغلش کردم کل لبش رو تو دهنم گرفتم و مکیدم گفتم : دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم و اونم گفت : منم همینطور بیشتر بخودم فشارش دادم خال لبشو بوسیدم و سینه هاشو تو دستام گرفتم یک تاپ کرم تنش بود زدمش بالا و کرستش رو در آوردم و شروع کردم مالیدن سینه های سفتش. پاهاش رو، رو کاناپه دراز کرده بودو در آغوشم بود .آلتم حسابی بلند شده بود به آرومی سرش رو کاناپه گذاشتم و شلوارکم رو در آوردم آهسته روش خوابیدم و سینه هاشو خوردم نوک سینش برجسته شده بودمیلیسیدمش و میمکیدم بلندم کرد و تاپش رو در آورد و سینه هاشو برگردوند توی کرستش پوست بدن کشیده وبازو های گوشتی و سفیدش تحریکم کرد خون به سر آلتم هجوم آورده بود و به بزرگترین سایزش رسیده بود .خم شد و سرشو لیسید و با یک حرکت ناگهانی همش رو تو دهنش کرد و شروع کرد ساک زدن و مکیدن تو همین حالت نگاهم کرد چشمان زیباش خمار بود هوس از تمام تنش میبارید به شدت میلیسید و میمکید احساس لذت عجیبی سر تا پام رو گرفته بود دستشو دراز کرد و با نوک سینه هام بازی میکرد گرمم شده بود خواستم بلند شم و بخوابونمش بافشار دست مانع شد و نشوندم لای پاهام زانو زده بود و با ولع ساک میزد و زیر بیضه هامو می مالید رو سرش بیشتر تکیه داشت گرمم شده بود عرق سردی رو پیشونیم نشسته بود و اون هم دست بردار نبود لذت تمام بدنمو پرکرده بود و آبم از کمرم درحال حرکت کردن بود .گفتم: نمی خوای با چشمای خمارش نگاهم کرد و با ابرو اشاره کرد یعنی :نه بلاخره آبم داشت می اومد لذت وصف نشدنی بود خال لبشو با دو تا انگشتم گرفتمو فشار دادم وقتی خالشو حس میکردم امونمو می برید به شدت اونو می خواستم نقطه حساسم بود چشمامو از شدت لذت بستم و با انگشت خالشو مالیدم وریخت بیرون با لذت و گرم تموم مولکولهام داشت لذت میبرد خیلی گرم بود و غلیظ به سختی بیرون میاومد از شدت غلیظی با کمی سوزش همراه بود گرماشو خودمم حس کردم حال عجیبی میداد با دستاش برام به آرومی حالت جلق میزد تمومی نداشت چشامو باز کردم دیدم همونطور با زبونش داره بیرون ميکشه و سرشو میلیسه تودستش لیوان ته مونده لیموناد بود و سعی میکرد تو لیوان جمعش کنه یکمی رو سینه اش هم ریخته بود بالاخره تموم شد حسابی مکیدش و ازم جدا شد حال نداشتم ضعف عجیبی تموم بدنمو فرا گرفته بود با لبه لیوان آب رو سینه هاش هم جمع کرد لیوان رو تو نورضیف چراغ نگاه کرد معجون جالبی بود از نارنجی به سفیدی میزد و منی من هم ته نشین شده بود و شناور بود با نی همش زد و نگاهم کرد شهوت از تموم بدنش بیرون میزد تو این هفته سراغم نیومده بود و هوس داشت تو این حالت خیلی زیبا میشد و غیر قابل پیش بینی گفت : ببینم چقدر به خودت رسیدی لیوان رو بو کرد و جرعه جرعه سر کشید صحنه لذت بخشی بود این که آدم می بینه آبشو با لذت میخورن نوعی احساس غرور میکنه و خیلی خوشاینده بعد ازهر جرعه با نی هم زد و اون ترکیب رو مزه مزه میکردو و قورت میداد حرکت تموم شد .با شیطنت و مثل بچه های دبستانی اخم کرد و گفت : بازم میخوام بازم من رو کاناپه ولو شده بودم و نگاش میکردم.گفت : خوشمزه بود آخرش که عالی بود گرم و لذیذ ماشاالله آبت هم زیاد شده بود 17 تومن حلالش يك هفته تموم تحمل کردم تا امشب ببینم نتیجشو اگه نمیخوردمش می مردم باز لیوانو جلوی نور گرفت و دید لیوان رو گذاشت رو عسلی و تاپشو پوشیدو کمک کرد بلند بشم لباش رو رو لبام گذاشت و بوسیدم چسبناک بود خیلی به تحلیل رفته بودم انگار بدنم خشک شده بود گفت : یک حموم بری روبراه میشی و درب حموم رو باز کرد از حمام که بیرون آمدم ،هنوز بدنم کرخت بود بشدت خوابم میامد دلیلش رو هم نمیدونستم .فهیمه مثل همیشه کارها رو به موقع انجام داده بود ،رختخواب رو انداخته بود، وسایل اضافی تو هال رو جمع کرده بود موهام که خشک شد یک لیوان شیر خوردمو پریدم تو رختخواب فهیمه معمولا قبل از خواب روژ لب میکشید بعدش اومد کنارم دراز کشید عاشق عطر تنش بودم بوی خاصی میداد که منحصر به فرد بود.برگشتم سمتش و دستاشو باز کردم و رفتم تو بغلش سرمو تو بازوهاش گذاشتم با صدای نفساش مثل لالایی خوابم برد مثل بچه ها مچاله شده بودم تو بغلش و احساس امنیت میکردم صبح که بیدار شدم باز هم اون سحر خیزتر بود و صبحانه رو آماده کرده بود بلند شدم و رفتم طرف آشپزخونه حمام رفته بود و موهاش هنوز خیس بود و رو سرش حوله بسته بود سلام کردمو با خنده جواب داد تو ظرفشویی صورتمو شستم گفت : عزیزم ضعیف شدی صبح رفتم واست جیگر گرفتم صبر کن تا بزارم رو آتیش .هنوز یکمی سرم درد میکرد و دلیلشو نمیدونستم چای ریختم و رو صندلی نشستم رفت تو بالکن و صدام کرد: نمکدونو بیار عزیزم یادم رفته از رومیز برداشتمو بهش دادم صبحانه رو جاتون خالی دل و جیگر و قلوه خوردیم اونطور که میدونستم از اول انقلاب که این خونه روخریده بود تا حالا اونجا بودو قصاب و خوارو بار فروش و بزاز همه میشناختنش و با احترام بهش حاجیه خانوم میگفتن و خیلی روش حساب میکردن .تا عصر اونجا بودم و یک دوری رفتیم بیرون و من رو گذاشت سرکوچه و صورتمو بوسید و گفت : تا فردا .روز ها میگذشت و ما باهم خوش بودیم حقوق ماه بعد رو که گرفتم واسش یک رینگ خالی گرفتم که نظیرش دست خودم بود دادم پشت مال اون اسم منو نوشتن و مال من هم برعکس وقتی بهش دادم اونقدر خوشحال شد که بی هوا تو ماشین لبامو بوسیداولین هدیه من بود تا جایی که یادم میاد اونو هیچوقت در نمیآورد .

we have
     
صفحه  صفحه 4 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.