| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین »  
#41 | Posted: 29 Apr 2012 03:10
اين آخرين قسمت داستانه ديگه بعد از اين ادامه نداره


طلعت


ساختمان جدید شرکت رو بعداز دوندگی فراوونی که به اداره ثبت شرکتها و دارایی و باز کردم مدتی معطل روزنامه بودیم تا آگهی تغییر آدرس رو ذکر کنه و در طی این مدت ساختمان رو بدست یکی از همکارها سپردم تا علاوه بر نقاشی و دکوراسیون داخلی پارتیشن بندی کنه کار سختی بود رسیدگی و پیگیری اینجور کارها صبر ایوب میخواهد و طاقت رستم دستان صبح ها می رفتم دنبال کارهای اداری و عصرها به شرکت سر میزدم و در روند کار قرار میگرفتم .تمام اسباب و اثاثیه ها رو تو پارکینگ ساختمون سپرده بودم به نگهبان اونجا سرم خیلی شلوغ بود از طرف دیگه اکثر کافرماها آدرس جدید رو نداشتن ساختمون قبلی رو هم تحویل داده بودیم و اطلاعیه زده بودیم که آدرس جدید کجاست کارمندای قبلی کفاف ساختمان جدید رو نمیداد و باید استخدام میکردیم به قبلی ها مرخصی داده بودم چون جا برای کار نداشتن ودست و پا گیر بودن . اولین اتاق که آماده شد یک آگهی تو روزنامه دام که یک منشی مسلط به زبان انگلیسی و عربی ترجیحا مسلط به کامپیوتر بصورت تمام وقت نیازمندیم ساعت مراجعه رو عصر داده بودم که خودم باشم به همکار گرامی هم گفتم که جواب تلفنها رو بده و تنها به اونهایی که شرایط دارند وقت ملاقات بده و تقریبا از دو روز بعد شروع شد : یکی زبانش خوب بود کامپیوتر بلد نبود اون یکی عربی بلد نبود یکی دیگه و خلاصه از همشون تلفن تماس میخواستم و میگفتم خبرتون میکنیم جالب اینجاست که هیچکی نمیدونست مدیر عامل شرکتم و فکر میکرد کارمند اونجام حتی پیشنهاد رشوه هم میکردند بعضی ها هم حقوق بالا میخواستند تا اینکه عصر یک روز خانومی آمد من داشتم با پارتیشن کار صحبت میکردم که داخل شد یک خانوم بلند قد و نسبتا پر با لباسی کاملا ساده و بدون آرایش ابروهای پهن و صورت کاملا صاف و تمیز پوست بسیار سفید و موهای خرمایی ، که مقداری ازاون از زیر روسری پیدا بود ساده و بی تکلف آمد و منتظر نشست کارم که تموم شد رفتم تو اتاق و صداش کردم و تقریبا مصاحبه شروع شد خودش رو اینجور معرفی کرد : طلعت هستم فوق دیپلم حسابداری ، تقریبا به زبان انگلیسی و عربی مسلطم یعنی مکالمه ام بد نیست . چیز دیگری هست که باید بگم ؟ نگاهش کردم صورت گرد و گوشت آلود و دهان کوچکی داشت و خال زیبای قهوه ای گوشتی کنارشکاف لبش در فاصله یک سانتی متری بود که به زیباییش می افزود با اینکه آرایش نکرده بود ولی زیبا بود مثل همه یک تست عربی و انگلیسی گرفتم و نسبتا خوب جواب داد بهتر از بقیه بود خوشم آمد مدارکش رو روی میز گذاشته بود و او نها رو مطالعه میکردم بهش گفتم که فعلا چون بصورت آزمایشی کار میکنه و معمولا تو شرکت چک و اوراق بها دار رد و بدل میشه باید ضامن معتبر داشته باشی با گفتن این حرف چهره اش دگرگون شد شناسنامه اش نشون میداد دورگه است و 29 سالشه ومجرد من و منی کرد و به زحمت و شکسته گفت : راستش من هیچکس رو ندارم یعنی دارم ولی ببخشید لطفا این رو بخونید یک نامه داخل پاکت بهم داد عجب آرم اداره زندانهای نسوان رو داشت با کنجکاوی بازش کردم و خوندم توصیه نامه ای بود جهت استخدام و به نوعی از طرف انجمن حمایت از زندانیان بود تو همین لحظه شروع کرد : راستش دلم میخواد بی پرده صحبت کنم من 2 فقره حبس دارم یکی 4 ماه به دلیل روابط نامشروع و دیگری بدلیل اعتیاد به مواد مخدر ولی الان پاکم و هیچ مشکلی ندارم از دو ماهی که آزاد شدم دربه در دنبال کارم ولی مثل اینکه جامعه هم مثل خانواده ام من رو ترد کردن بهر حال من آماده ام که جواب رد شما رو بشنوم میدونم که لحظه سختی بود یا باید محترمانه عذرش رو میخواستم یا باید شماره تماسش رو میگرفتم مستقیما تو چشماش نگاه کردم هیچ اثری از دروغ و تزویر دیده نمیشد معصوم بود با خودکار روی میز بازی میکردم عقل بهم میگفت ردش کن اینهمه دخترهای بدون مشکل ولی دلم میگفت بزار یک چند روزی بمونه بعد اگه بد بودازش بهانه ای میگیری و ردش میکنی تو این اوضاع و احوال شرکت بد نبود راستش دیگه خسته ام شده بود و یکمی هم دلم سوخت گفتم : بسیار خوب کامپیوتر رو وصل کنید اون گوشه اتاقه بلد که هستید ؟ چشاش برقی زد وبا لبخند سرش رو تکون داد یک متن روزنامه جلوش گذاشتم و گفتم هر وقت آماده شدید بگید تایم بگیرم و رفتم بیرون به سرعت کامپیوتر رو وصل کرد و گفت : ببخشید آماده ام و کار شروع شد عالی بود سرعت و دقت تایپش بسیار خوب بود بعدها بهم گفت تو زندان تایپیست بوده بهش گفتم که فعلا حقوقش تنها 100 هزار تومنه ولی به مرور زمان بیشتر میشه از فردا هم میتونی کارت رو شروع کنی ضمنا باید هرچه سریعتر گواهی استعلام عدم اعتیاد رو برام بگیری و در این مورد هم به کسی حرفی نزن با خوشحالی بلند شد و گفت : راستی شما آقای ؟ ومن خودم رو معرفی کردم دست و پاش رو جمع کرد و خدافظی کرد و رفت .فردا صبح زودتر از همه آمده بود و اتاق رو تمییز کرده بود مثل دسته گل ، میز رو مرتب کرده بود و تلفن رو نصب کرده بود تو اتاقش و کاملا آماده کار بود یک گلدون هم روی میزش گذاشته بود که چند تا گل مصنوعی روش بود عصر که رفتم یک مانتو کرم پوشیده بود که باسن بزرگش رو بیشتر نشون میداد چشماش رو درست کرده بود و رژ لب پررنگی زده بود خیلی جذاب بود خوشم اومد کارهاش رو بهش گفتم و مدارکش رو جهت تشکیل پرونده گرفتم ورسما کارش رو شروع کرد تو کارش خیلی جدی بود به کار مندای مرد رو نمیداد و خیلی مودبانه برخورد میکرد اصلا جلف نبود و همیشه خندون بود وجودش محیط رو با طراوت کرده بود و با دو تا از کارمند های دختر شرکت رابطه دوستانه ای داشت چند روزی گذشت تقریبا داشتیم وسایل رو تو اتاقها جابجا میکردیم تا اینکه اون روز دم دمای غروب بود و حسابی خسته بودم رفتم آبدارخونه یک چیزی بخورم گلوم خشک شده بود و تنها مادو نفرمونده بودیم دیدم درب یخچال رو باز کرده و خم شده لابلای خرت و پرتها دنبال چیزی میگرده قبلش هر وقت تنها میشدیم لبخند معنا داری بهم میزد که اون رو سر سری میگرفتم بی اختیار و. آروم از پشتش که رد شدم باسن بزرگش به جلوی شلوارم خورد برگشت و فکر کرد عمدی زدم نگاه معنی داری کرد و ریز خندید من هم بی خیال یک چای ریختم و همونجا شیرین کردم داشتم میرفتم بیرون که گفتم : ببخشید اجازه میدید ؟ خودشرو بیشتر جمع کرد و با حالتی خاص گفت : اجازه ما هم دست شماست موقع رد شدن یکهو خودش رو ول کرد و مستقیم بهم چسبید چای تو دستم داشت میریخت کونش بد جوری بزرگ و نرم بود بزحمت خودم رو آزاد کردم و بروش نیاوردم ورفتم راستش روم نمیشد چیزی بهش بگم و سعی میکردم غرورم رو حفظ کنم نا سلامتی مدیر شرکت بودم چای رو خوردم و کیفم رو بستم برم دیدم هنوز تو آبدارخونه است رفتم بهش بگم بیاد بریم دیدم به به مانتوش رو باز کرده و مقنعه رو داده بالا جوری که نصف موهاش پیدا بود تکیه داده بود به کابینت ها سرم رو پایین انداختم یعنی چیزی ندیدم داشت چای میخورد لبخندی زد و گفت : دارید میرید ؟ گفتم : بله لطفا آماده بشید که زودتر بریم گفت : کولر ها رو کی کار میاندازید خیلی گرم شده و آهسته لبه تک پوشش رو داد بالا شکم سفیدش و ناف گودش رو نشون داد صاف و عالی عرق سردی کردم موبایلم زنگ خورد فهیمه بود نگران شده بود و میگفت واسه شام کوفته درست کرده بهش گفتم حداکثر یک ساعت دیگه خونه ام پشت گوشی بوسیدمش و قطع کردم دستش رو برده بود و شکمش رو می مالید بی پرده و با پر رویی گفت : دوست دخترتون بود ؟ ازش بعید بود تا بحال با هم تنها نشده بودیم گفتم : نه بابا به سن ما میخوره دوست دختر داشته باشیم ؟ گفت : شاید یک خانوم خوشبختتت تک پرون ویا خیلی زیبا روم رو برگردوندم و گفتم زود باشید باید زودتر برسم خونه . سریع سمتم اومد و گفت : درب شرکت رو بستم شما گفتم : من چی ؟ گفت : هیچی یکمی اخم کردم و رفتم تو اتاق برق هارو خاموش کردم کیف لب تاپ و یک مقدار از اسناد رو که آماده کرده بودم برداشتم ببرم خونه روشون کار کنم که اومد سمتم حضورش رو حس نکردم تا برگشتم دیدم روبروم ایستاده و از مانتو و روسری خبری نیست موهای خرمایی بلندش تا کمرش میرسید و چقدر بدون روسری زیبا بود شکم کوچکی مثل بره داشت و سفید بازوهاش بیشترتو چشم میزد بیشتر به لیمویی میخورد رودرو بودیم بی ملا حظه گفت : آقای من از شما خوشم اومده تو این چند روز خیلی بهتون فکر کردم من در اختیارتون هستم شاید اینجوری بتونم محبت شما رو جبران کنم و خودش رو انداخت تو بغلم تصورش هم برام سخت بود گفتم : خانوم من زن دارم و این کارها از شما بعیده اون هم تو محیط شرکت من نظرم از استخدام شما انسانیت بود و اینکه کمکی کرده باشم و گرنه دختر های زیبای زیادی اینجا مشغولا و بهتر از شما رو هم میشد استخدام کرد گفت : ولی من آمارتون رو از بچه ها گرفتم بهم دروغ نگید آلان هم بغیر از خدا من و شماااا هستیم ماجرای شما و فهیمه رو هم تقریبا فههمیدم گفتم : کی این خزعبلات رو براتون بافته ؟گفت : قسم خوردم نگم یعنی الان وقتش نیست خواهش رو میشد از چشماش فهمید دستام بی اختیار شل شد و بیشتر تو آغوشم فرو رفت حرکت سریع نفس هاش رو با بالا و پایین رفتن سینه هاش حس میکردم دستم پشتش حلقه شدو نگاهش کردم چشاش بسته بود لبای قلوه ایش بدنبال لبانم بود تصمیم گیری سخت بود بی اختیار بوسیدمش و دستم رو بردم زیر تک پوش گل بهیش گرمای تنش رو به وضوح حس میکردم کم کم کمرش رو مالیدم سعی کردم آرومش کنم و از خودم جداش کنم ولی بلند شدن کیرم رو حس کردم حس میکردم نامردیه اگر کاری کنم آهسته دستام رو بردم بالا و کرستش رو به زحمت باز کزدم ولبام رو رو لباش نگر داشتم و از جلو سینه هاش رو دودستم گرفتم نرم و گرم بود و گرد چنگش زدم و شروع کردم مالیدن یکمی که ازم جدا شد نگاهش کردم سینه هاش گرد و قلنبه بود ومتوسط و شل ولی اصلا نوک نداشت مسطح بود و انگار نوکش برگشته بود تو یواش سرم رو خم کردم و نوک سینه هاش رو لیسیدم و مکیدن رو شروع کردم بسختی نفس میکشید آشکارا تمام وزنش بروی من بود نمی خواستم تا این حد هم پیش برم میخواستم تنها یکجوری ازم سرخورده نشه و حس بدی پیدا نکنه ولی نا خداگاه دکمه شلوار لی رو باز کردم و بزور زیاد پایین آوردم یک شورت مشکی پاش بود نصفی از شورتش هم با شلوار پایین آمد برش گردوندم کاملا شورتش رو پایین کشیدم و یک نگاهی به لای پاش کردم پوست کشیده و یک هلوی صورتی لای پاش که از پشت عین یک گوشت اضافه آویزون بود لای کونش رو باز کردم سوراخ کوچکی که معلوم بود دست نخورده بدن بی موش رو دست مالی کردم دستانم رو تنش سر میخورد از بالاوپستونهاش تا لای پا و کوس کوچکش لای کوسش رو باز کردم و با نوک چوچولکش بازی کردم و با یک دست دیگرم بدون در آوردن شلوار فقط زیپ رو باز کردم و کیرم و بیضه هام رو بیرون کشیدم بشدت تحریک شده بودم رو دو زانو نشستم روی میز کارم خمش کردم و آرنجاش رو روی میز گذاشتم شروع کردم سوراخ کونش رو لیس زدن بکر بود ولی بوی خوبی نمیداد اینجا بو معنی نداشت یکمی که لیسیدمش آب دهنم رو روش گذاشتم و بلند شدم و کیرم رو میزون کردم رو سوراخ عقبش و خم شدم روش تصمیم داشتم تنها خودم رو خالی کنم بدون درد و ناراحتی جوری که به اونم بد نگذره که از زیر پاش دستش رو دراز کرد و کیرم رو گرفت و یکم با سرش بازی کرد و به سمت جلوش هدایت کرد با تعجب موهای بلندش رو کنار زدم و کنار لاله گوشش زیر گوشواره حلقه ایش گفتم : طلعت خانوم مگر گفت : کارت نباشه کاارت رو بببکن سرش رو گذاشتم وبا تردید و به آرمی فرو کردم هر لحظه منتظر چیزی بودم که دست نگه دارم فکری در مغزم قوت گرفت : نکنه قصد داره خودش رو به من بندازه با ورودش موجی از لذت تمام تنم رو گرفت نه مشکلی نبود قبلا باز شده بود کوس خوش خوراکی داشت از اونهایی که سیرت نمیکنه دلم نمیخواست تلمبه بزنم دلم میخواست فشارش بدم بیشتر تو بره تمام مولکولهای بدنم لذت میبردن به آرومی سینه هاش رو گرفتم و با حرکت باسنش بهم فهموند که وقتشه شروع کردم تلمبه زدن اول آهسته و بعد شدیدتر لذت باعث شده بود که دلم بخواد تا ته بکنم حتی بیضه هام رو دوست داشتم بکنم اون تو کاملا قالب کیرم شده بود تا بحال طعم اینجوری رو نچشیده بودم گوشتای تنش زیر دستم داشت له میشد هر جا رو که میگرفتم یکمی بازی میکردم قرمز و کبود میشد سرم رو وسط موهای بلندش گذاشته بودم و بوی عطر موهاش مستم کرده بود با هرجاش بازی میکردم صداش در میومد : نکن ددد نکن دیگه ددددررردد داره از کنار موهاش خودم رو به صورتش رسوندم بادست سرش رو برگردوندم و شروع کردم بوسیدن و لیسیدن لبو دهنش دنبال بهانه ای برای خالی کردن خودم میگشتم صبرم تموم شده بود از پشت سرش چرخیدم و رفتم طرف دیگه تو تمام این مدت کیرم برای یک لحظه هم از اون محل نرم و گرم بیرون نیومد بلاخره پیدا کردم خال بغل لبش ومن به این نقطه حساس بوده و هستم به محض اینکه لیسیدمش خوشش آمد و یکمی بیشتر سمتم چرخید من هم از بالا خالش رو مکیدم و از پایین با فشار شروع کردم شیرش دادن با خروج اولین نوار منی خودش رو بیشتر به عقب داد و دهن کوچکش رو باز کرد : آبت آوومد با سر جوابش رو دادم دلم میخواست تا قطره آخر رو توش بریزم دلم میخواست حتما ته کوسش ریخته بشه خالش تو دهنم بود و پستوناش تو چنگم و آبم با لذت بیرون میریخت چشام رو بسته بودم و در اوج لذت بودم ایندفعه من تمام وزنم بروی اون بود سرپا عالی بود کوسش نه زیادی لزج بود و نه گشاد به راحتی قالب کیر میشد سفت گرفته بودمش و قصد جدایی نداشتم که موبایلم زنگ خورد وآرامش محیط رو بر هم زد بد مصب ولکن نبود زنگش قطع نمیشد از تو جیبم همونطور درش آوردم فهیمه بود باید جواب میدادم از خودم با دلخوری جداش کردم و گوشی رو برداشتم

يك نعرة مستانه ز جائي نشنيديم............ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
     
#42 | Posted: 20 Aug 2012 06:44

منبع شهوانی
شهوت آتش زیر خاکستر

من واسه شرکتم اگهی استخدام داده بودم یه روز عصر که همه واسه مصاحبه اومده بودن از بین مراجعین یه دختر بود که اندامش محشر بود اما تیپش معمولی بود و بدون ارایش بود اما خیلی زرنگ و کاربلد و روابط عمومی بالایی داشت رو صندلی که نشسته بود دیدم باسنش همه جای صندلی را پر کرده نوزده سالش بود ناخواسته بهش گفتم که بهتون زنگ میزنم از شنبه بیاد اونم شنبه اومد و شروع کرد به کار و واقعا شرکت رو از این رو به اون رو کرد دزدی ها رو در اورد و خیلی کار ها که من همیشه مدیونش هستم اگه مجرد بودم حتما باهاش ازدواج میکردم بگذریم اون همش به فکر ساختن شرکت بود و من همش دنبال ولگردی راستی اون کمکم کرد لذت پاک زندگی کردن رو بفهمم همش به کونش فکر میکردم کمرش باریک بود اما کونش واقعا بزرگ بود سینه هاش هم محشر بود یه شب شروع کردم بهش اس دادم و اس ها را کمی سکسی کردم که اونم میگفت بعدش بعدش و منم اسها را سکسی تر میکردم اخرش منو خیلی ترسوند و گفت منو چی فرض کردی ما همکاریم وووو منم که حسابی ترسیده بودم کلی عذر خواهی کردم و دیگه اس ندادم صبح اومدم شرکت و محلش نذاشتم دو روز اینجوری گذشت و روز سوم بهم گفت چرا اینجوری رفتار میکنین منم گفتم چه جوری خب ما همکاریم روز های بد رفتارمو بدو بدتر کردم یه شب بهم اس داد منم نوشتم لطفا اس ندین شما ادم خطرناکی هستین اون هر چقدر میخواست بهم بفهمونه که از رفتار اون شبش پشیمونه من بدتر ازش عمدا فرار میکردم تا اینکه یه روز که من بیرون بودم بهم زنگ زد و گفت که رفتارتون واسم غیر قابل تحمل هست و بیاین تسویه حساب کنیم من دیگه کار نمیکنم منم گفتم باشین میام حرف بزنیم اومدم دیدم مشتری داریم مشتری که رفت من رفتم پشت صندلیش وایسادم و دستامو گذاشتم رو شونه اش کمی ماساژ دادم و گفتم چرا میرین وکلی حرف زدم اروم گونه اش رو بوسیدم و دیدم خندید لبامو بردم طرف لبش اونم ازم لب گرفت دستشو گرفتم بردم اتاق خودم سر پایی بغلش کردم لب گرفتیم لبامو حسابی میخورد اروم دستامو بردم از رو شلوار کسشو بازی دادم دیدم صداش در اومد خوابوندم رو مبل سینه هاش رو خوردم سفید و سفت و خوشگل بودن شروع کردم لختش کردم پاهاشو باز کردم کسش واقعا محشر بود کمرش باریک رونای خوش فرمی داشت شروع کردم کسشو بخورم دیدم داره بیهوش میشه دیدم بار اولش هست که میخواد سکس کنه یه لحظه خواستم بیخیال بشم و بلند بشم اما خودش گرفتو کشید روش دویاره ازم خواست بخورمش منم انقدر خوردم اب کسش زد بیرون اروم خوابیدم روش و گذاشتم لای پاهاش میمالیدم و اون حال میکرد بهم گفت نمیخوای تموم بشی گفتم اول تو گفت مگه منم باید ازضا بشم منم گفتم اره دیدم داره پرواز میکنه رفتم کرم اوردم و کمی بهش لیدو کایین زدم و مالیدم سوراخ کونش چند دقیقه بعد فهمیدم کمی بیحس شده اروم اروم سر کیرمو بردم توش و تلمبه زدم دیدم خوشش میاد بعد من خوابیدم اون اومد رو من و شروع به عقب و جلو کردن کونش میکرد دیدم داره سرعتشو زیاد میکنه بعدش اسممو صدا میکرد و میگفت محکمتر تا تهش بزن منم زدم جیغی کشید و افتاد رو من بعد من برش گردوندمو سینه هاشو زانو هاشو گذاشت زمین و کونش موند بالا منم از پشت گذاشتم تو کونش دو سه تا که زدم دیدم نمیتونم دوتم بیارم و ابمو کلا خالی کردم تو کونش بهترین سکس عمرم بود از اون روز دیگه با هیچ کس سکس نکردم و فقط با اون دوست شدم چند ماه بعد فهمیدیم واقعا عاشق هم شدیم خیلی دوسش دارم همیشه کنارم هست همه جوره کمک کرده که شرکت رو گسترش بدم اما یه خواهر داره که تحریکش میکنه و بعضی وقتها دعوامون میشه ما هروز الان تقریبا با هم سکس داریم اما اصلا برامون تکراری نمیشه و هر روز تازگی داره من همه چیزمو مدیون اون هستم اگه اون نبود الان معلوم نبود سرنوشت من چی میشد اگه بد نوشتم ببخشین.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#43 | Posted: 24 Aug 2012 08:39

کون گنده زن مهندس

سلام به همه دوستای حشری..
من 21 سالم بود که تازه از هنرستان رشته نقشه کشی فارغ التحصیل شدم و پیش یکی از همشهریامون تو همون شمال که دفتر مهندسی داشت مشغول بکار شدم،چون کار با کامپیوترم و اتوکد خوب بود خیلی ارزش قائل بودن برام و مشتری زیاد داشتیم..بگذریم..
.
حدود یه سالی از ورود من به اونجا میگذشت تا اینکه یه روز زن مهندس(لاله) که یه زن سی و چند ساله بود به گوشی دفتر زنگ زد
من...الو جانم
لاله...سلام امید جان خسته نباشی.
من..مرسی خوب هستین؟؟مهندس نیست رفته بیرون.
لاله...با خودت کار داشتم
من..خوب امرتون؟!در خدمتم
لاله..در مورد اتوکد چندتا سوال دارم کی وقت داری زنگ بزنم
من..شما هروقت اومدین دفتر من خدمتتون عرض میکنم هر سوالی دارین
لاله ..امروز نمیام ولی فردا حتما میام کاری نداری؟
من...نه فداتون خداحافظ
اون روز گذشت تا اینکه فرداش حول و حوش ظهر بود مهندس با زنش اومدن دفتر ، طبق معمول منم مشغول کارم بودمو در حین کار سیگار دود میکردم آخه دفترکارمون طبقه دوم ساختمونی بود که به ساحل نزدیک بود و صدای امواجو میشد شنید..یادش بخیر..و سیگار دود کردن خیلی میچسبید
مهندس گفت امید چطوری پسر ؟من باید برم اداره ثبت و احتمالا شما و لاله باید با هم ناهار بخورین چون باید به دوتا از مفت خورای اداره واسه اونکاره ناهار بدم و طول میکشه بیام..بهتون بد نگذره بای
اینو گفت و رفت .! من و لاله با هم احوالپرسی کردیم و اونم صندلیشو گذاشت کنار من و نشست .. گفتم دیروز چه سوالی داشتین؟؟ اونم سوالشو پرسید و منم پاسخ میدادم در حین این پرسش و پاسخ متوجه یه چیزایی از طرف لاله شدم منظورم اینه که خیلی واسم عشوه میومد حس میکردم حشریه .. من کلا تو سکس تیزم و آدممو میشناسم یعنی خیلی زود میفهمم که طرف واقعا اهلشه یا نه؟؟!
تو مدت یکسالی که گذشته بود زیاد میرفتم خونه مهندس واسه کار یا ناهارو شام یا هرچی اما هیچ وقت نظر بدی به لاله نداشتم..با اینکه اون کون گنده و کردنی داشت که زیر مانتو یا دامنش چشم هرکسیو به خودش خیره میکرد ولی من خونسرد و بیخیال بودم بهش..هر وقتم که تو خیابون با هم بودیم متوجه این میشدم که مردم چجوری نیگاش میکنن..خستتون نمیکنم
.
خلاصه .. من یهو گفتم ناهار بخوریم؟؟ اونم انگاری برق از کونش پرید .. بعده یه کمی مکث گفت باشه زنگ بزن بیارن من کوبیده میخوام منم سریع رفتم زنگ زدم 2 تا چلو کباب سفارش دادمو پریدم تو دسشویی و از سوراخه در آمارشو گرفتم ..دیدم یه اهی کشید و دستشو مالوند رو کسشو یه خمیازه کشید..دیگه فهمیدم بد جوری حشریه رفتم تو فاز اینکه چجوری بکنمش..اومدم بیرون و داشتم برنامه ریزی میکردم اونم داشت با کامپیوتر ور میرفت چند دقیقه ای گذشت و صدای زنگ در اومد پیک رستوران بود لاله از جاش پرید گفت من ناهارو میگیرم باقیش با تو همین که میدویید طرف در یه نیگاه به کونش انداختم و ...وااااااای چی میبینم چرا من تا حالا این کونو کشف نکردم؟؟!
وقتی که ناهار میخوردیم من هیز بازی در میاوردم و با هر لقمه ای که میکرد تو دهنش خیال میکردم کیرمو داره میخوره ..اینقدر تخیلم قوی شده بود که یهو گفتم جووووووووون ..!! لاله منو یه نیگاه کرد منم واسه اینکه 3 شو بگیرم گفتم عجب کوبیده ایه..اونم گفت وااااا..مگه اولین باره که اینو میخوری منم گفتم باید بیشتر از اینا بخورمش چون هنوز مزه واقعیشو کشف نکردم لاله تیزگرفت چی میگم .. اینجا بود که دوباره احساس کردم کسش داغ کرده .. خندیدیمو من پاشدم یه سیگار روشن کردم و تو خیالم به سکس با لاله فکر کردم که اون گفت منم سیگار میخوام گفتم تو؟؟ گفت آره میخوام امروز متفاوت باشه..بعد یه سیگار از رو میز برداشت و اومد سمت من با لهجه لاتی گفت بزار به آتیش تو بسوزم داااااااااااش..! منو میگی ؟! گفتم جوره جون تو امروز کون رو کردم ..سیگارشو اتیش دادم و بهم گفت امید دوست دختر داری؟
منم گفتم از رابطه های پایدار و سوسولی خوشم نمیاد گفت یعنی چی؟گفتم خوشم نمیاد هی ناز و عشوه طرفو بخرم معنی دوست دختر تو افکار من یه چیز دیگه است..گفت یعنی کسیو نداری که باها....هنوز تموم نشده بود که گفتم 2 ..3 نفری دارم..!
اونم خندید و گفت میشه توضیح بدی کین و چجوری.؟ گفتم لاله خانم آخه...گفت بیخیال امید تو دیگه از خودمونی من میخوام دومادت کنم گفتم منظورت چیه؟گفت وااااااااااای گرممه و مانتوشو در آورد و بهم گفت میشه پرده رو بکشی؟؟ساحل شلوغه این بالا دید داره منم هرچی که گفت و انجام دادم اونم با شلوار جین و تاپ مشکی و بدون روسری نشست رو کاناپه کنار پنجره و خودشو ولو کرد و چشماشو بست و بهم گفت تعریف کن ! گفتم از چی؟؟ گفت از سکس..! من برق از چشام پرید و به پت پت افتادم.بهم گفت اگه بهم بگی مهندس با کی رابطه داره یه حال خوب بهت میدم منم گفتم چجور حالی؟؟دندوناشو بهم فشار دادو دستشو گذاشت رو کسشو گفت اینو میخواااای؟؟من داشتم راست میکردم که بهم گفت بیا تو بغلم منم آروم آروم رفتم کنارشو دستشو انداخت دور گردنمو لاله گوشمو شروع کرد به مکیدن منم سینه هاشو فشار دادمو تاپشو زدم بالا و ازش لب گرفتم واااااااای چه حالی داشتم..کیرم داشت میترکید یواش شلوارشو باز کردم اونم بلند شد جلوم واستاد تا راحتتر شلوارشو بکشم پایین خدای من چی میدیدم شرتش قرمز بود یه کمی از ترشحاتش شرتشو خیس کرده بود صورتمو بردم جلو کسش و چوچولشو یه گاز کوچولو گرفتم داشت بیحال میشد دستشو برد تو موهامو سرمو بطرف کسش هل داد منم شرتشو کندم وااااااااااای یه کس تپل و سفید و مرطوب همونجا نزدیک بود آبم بیاد..که یهو یاد مهندس افتادم آخه من و اون خیلی با هم رفیق بودیم و زیاد عشق و حال کرده بودیم حس کردم دارم بهش نامردی میکنم از جام بلند شدم و گفتم نه..لاله زد تو گوشمو گفت کثافت دیگه الان فایده نداره باید منو بکنی..نفهمیدم چی شد که دوباره لب تو لب هم رو کاناپه دراز کشیدیم.! گفت کسمو بخور منم از نوک سینه هاش شروع کردم به لیسیدنو به پایین اومدم حسابی حشری شده بودیم لاله به آخ و اوخ افتاده بود و منم ولع برم داشته بود زبونمو رو کسش کشیدم و اون دیگه شل شل شده بود و پاهاشو واکرد و دستشو میمالید به سینه هاش منم حسابی کسشو میلیسیدم انگاری دارم آب انارو ازش میکشم بیرون ترشحاتش کل صورتمو خیس کرده بود بینیمو رو چوچولش میمالیدمو زبونم تو کسش بود دلم میخواست کلمو بکنم تو کسش اونم بدش نمیومد بهم گفت چه خوب میخوریییییییششش..من بیشتر اشتیاق پیدا کرده بودم واسه خوردن اونقدر خوردم و خوردم و اون از ته دل داد میزد تا جایی که فهمیدم میخواد ارضاشه گفتم بکنم؟؟ از جاش بلند شد و منم پاشدم شلوارمو در آوردم دستشو برد زیر تخمامو مالید و بهم نیگاه میکرد انگاری داشت منو تهدید میکرد بهش گفتم خودت خواستی نشست رو کاناپه و کیرمو تا ته کرد تو دهنش...آِِِِِِِییییییییی چه زبونی میکشید روش لامصب یه چند باری که زد دیدم دارم ارضا میشم خودمو کشیدم عقب اونم با چشای خمارش گفت امید بکن تو کسم برگشت و داگی استایل شد واااااای مامان چه کونی میدیدم..سفیدو بی مو و گنده با یه سوراخه خیلی خیلی تنگ که انگاری داشت تنفس میکرد خیره شده بودم به کونش که گفت بکن دیگه..منم کیرمو مالوندم به سوراخ کونشو تا رو کسش آورده بودم که دیدم از زیر تخمامو گرفته و آهههههههههههه و اووووووووووووووه میکنه منم کیرمو که گذاشتم رو کسش بی اختیار تا ته رفت اه اه چه گشاد بود حال نکردم ..دستمو روباسنش گذاشته بودمو آروم آروم میکردم تو و میکشیدم بیرون لاله خیلی حال میکرد دیدم کیرم داره میخوابه چون اصلا از کس گشاد خوشم نمیاد انگاری کیرمو میکردم تو لیف حموم ..بهش گفتم میخوام بکنم تو کونت..گفت الان نه بززززززززززززززززن بزززززززززن دارم میشم ، منم محکمتر میکوبیدم 7..8 تایی محکم زدم که دیدم کیرم و تخمام داغ شده و اونم دندوناشو فشار میدادو از ته دل ناله میکرد آبش اومده بودو همش ریخته بود بیرون..شل شد و گفت بسسسسسسسسسه من توجه نکردم کیرمو کشیدم بیرون فقط میخواستم کونشو بکنم .. کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و گفت نه تا حالا از عقب ندادم..نمیتونم توروخدا نکن..پیش خودم گفتم نمیشه که این کونو بیخیال شد از مهندس بعیده همچین کونیو نکرده باشه.!! بهش گفتم یواش میذارم و خودشو سفت کرد منم کیرمو آروم هل دادم نمیرفت توش خیلی تنگ بود دستمو رو کسش مالوندم انگشتمو خیس کردم یواش گذاشتم تو کونش اونم جیغ میزد و خودشو تکون میداد تا یه کمی راش باز شد کیرمو گذاشتم توشو آروم فشار دادم لاله داشت جر میخورد گفت امید پارش کردی دیگه نفهمیدم چی شد دیدم دارم میشم..گفتم تمومه تمومه..آبم اومد و ریختم تو کونش ساکت بودیک من چشمامو بسته بودم و افتاده بودم روش که گفت لهم کردی پاشو ( آخه من 85 کیلو بودم و قدم 175 ) اونم (68 کیلو و 168 ) هه هه هه..بلند شدم و جمع و جور کردیم رفتیم دسشوییو یه سرو سامونی به خودمون دادیم و نشستیم سیگارو گفتگو.....
.
..
بعد ها خیلی سکس داشتم با لاله تو جاهای مختلف..اون الان 2 تا بچه داره راست و دروغشو نمیدونم اما میگه دومیه بچه مهندس نیست اون دختر منه.!!
دوستای عزیز امیوارم از خاطره ای که براتون تعریف کردم لذت برده باشیت اگر خوشتون اومد بگین بازم براتون از سکس با لاله بزارم..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#44 | Posted: 25 Aug 2012 06:29

شباهت

2سال بود كه همه زندگيم فقط شده بود كار. مجبور بودم كار كنم تا درد نبود سينا رو حس نكنم. 2سال پيش اولين عشقم به جاي مني كه3سال به پاش نشسته بودم با دختر خالش ازدواج كرده بود و من قسم خوردم فراموشش كنم يا حداقل سراغش نرم... قرار بود برم شركت شوهر دوستم واسه استخدام. استرس داشتم وقتي وارد شدم منشي به اتاق اقاي برومند بردم در كه باز شد نفسم بند اومد خدايا اين كي بود!چرا انقدر شبیه سينا بود؟!نكنه خودش بود؟!ايشون خانم فاطمی هستن همكار جديدمون!خودشو معرفي كرد ولي من كر شده بودم!با لكنت گفتم از ديدنتون خوشحالم!بعد از معرفي شدن به همه رفتم تو اتاق كارم!فوق العاده بود بزرگ با چندتا بنجره ي برنور.هنوز بخاطر ديدن اقاي برومند شوكه بودم! چند وقت گذشت و سرم حسابي شلوغ بود بخاطر كار و البته همش داشتم فرار ميكردم از ديدن اقاي برومند! گوشيم زنك خورد برداشتم ديدم ناشناسه جواب ندادم جند بار ديگه زنگ زد منم گفتم شايد از همكارامه جواب دادم گفت الو سلام خانم فاطمی؟ خودش بود بود! با صداي لرزون و بريده بريده سلام و احوال پرسي كردم!گفت زنگ زده تا واسه طراحي خونشون ازم راهنمايي بگيره منم قبول كردم. قرار شد ساعت 5بياد دنبالم!خيلي ذوق زده بودم و استرس داشتم! سرتا با اسبرت ولي مشكي پوشيدم!ادكلن آكوامو زدم و فقط يه برق لب براق!اين تيپي بود كه سينا هميشه دوست داشت! ساعت بالاخره 5شد و زنگ زد رفتم پايين ماشينش 206 دودي بود رفتم سوار شدم. باز لكنت زبون گرفته بودم به سختي سلام و احوال برسي كردم ولي جواباشو نميشنيدم!انگار داشت با زبون اشاره حرف ميزد! تنها جيزي كه حس ميكردم بوي ادكلن فوق العادش بود!بوي سينا... وقتي رسيديم تازه به خودم اومدم و ديدم جلوي يه ابارتمان بزرك و شيك وايساديم!خلاصه طراحي خيلي طول كشيد وقتي كارمون تموم شد به شام دعوتم كرد نميخواستم برم ولي با زبون جربش و حرفاي كنده كندش قبول كردم! همش ناخنامو رو دستم ميكشيدم تا باز نرم تو فكر!سر شام كلي با هم حرف زديم اون از سختيايي كه كشيده بود كفت و ازم خواست امين صداش كنم! منم ناخوداكاه از سينا كفتم از دهنم پريد كه خيلي شبيهشه! اونم تو جشام نكاه كرد نكاهمو ازش دزديدم و جشام پر از اشك شد! دستشو كذاشت رو دستم يا اون زيادي داغ بود يا من زيادي سرد جشامو بستم و قطره هاي اشك... كفت سارا؟! حس دلتنكي عجيبي داشتم دستمو كشيدم و با جشاي خيس از رستوران زدم بيرون تمام بدنم خيس بود از عرق سرد،دستام طوري ميلرزيد كه نميتونستم موبايلمو دستم نكه دارم با ماشين افتاده بود دنبالم و با به بام ميومد جند نفر اين صحنه رو ديدن فكر كردن مزاحمه و اومدن ببينن جه خبره! صداي داد امينو شنيدم كفت سارا!وايسا!به اينا بكو من مزاحم نيستم!برگشتم جه صحنه ي خنده داري بود! امين از ماشين اومده بود بايين و 6تا مرد قل جماق دورش! رفتم و كفتم مزاحم نيست! مردا هم معذرت خواهي كردن و رفتن! من مونده بودم و امين!اومد طرفم و دستمو كرفت!كفتم امين نه... دستشو دورم حلقه كرد و به خودش فشارم داد انكار يه جريان انرزي به بدنم منتقل شد!نفس كشيدنم عادي شد خواستم خودمو ازش جدا كنم ولي نذاشت اروم تو كوشم كفت سارا دوست دارم باز قلبم وحشيانه ميزد و نفسام به شماره افتاده بود خودمو عقب كشيدم و به جشماش خيره شدم در ماشين رو واسم باز كرد و دستم كرفت و بردم سمت ماشين منم انكار اختيار بدنمو نداشتم.رفتم تو ماشين نشست كنارم و بدون هيج حرفي حركت كرد بعد از يه ساعت يا كمتر جلوي خونش بوديم باز بياده شد در رو واسم باز كرد و دستمو كرفت ناخوداكاه دنبالش رفتم تو اسانسور دستاشو دوطرف صورتم كذاشت و به جشمام زل زد. جشماش دروغ نميكفت. ميدونستم دوسش دارم و ميدونستم جون مثه سيناست دوسش دارم... اروم لباشو به لبام نزديك كرد عطر نفس هاش مستم كرد و كرمي دستاش... لباش به لبام رسيد با تمام وجودم لباشو بوسيدم و با اون بوسه تمام ترسا و نكرانيام از بين رفت وقتي بوس تموم شد جشامو بستم و كفتم دوست دارم جون مثه سينايي!هيجي نكفت دستمو كرفت و بردم تو خونش. كفت راحت باش و خودش رفت و شلوارشو عوض كرد و من هنوز همون جا وايساده بودم!دستمو كرفت كفت راحت باش ديكه!خندم كرفت!ناخوداكاه كفتم سيناااا!شوكه شد ولي بعد از جند لحظه بغلم كرد و مثه پر كاه بلندم كرد و جرخوندم!نفساي داغش به كردنم ميخورد و داشت ديونم ميكرد!كذاشتم رو تخت و كفت نميخواي مانتوتو در بياري؟!كفتم جيزي تنم نيست!يكي از تي شرتاشو واسم اورد و رفت بيرون از اتاق. پوشيدمش موهامو باز كردم و داشتم با كش ميبستم كه از يهو از پشت بغلم كرد!از برخورد كيرش با باسنم لرزيدم! اونم فهميد! يه دستمو كرفتو جرخوندم سرتاپامو نكاه كرد و دستشو دورم حلقه كرد. انكشتاي داغش به پايين كمرم ميخورد و تحريكم ميكرد حالم خراب بود ولي نه به خرابي اون!اروم دستاي كرمشو برد زير لباسم بازنفسام تند شده بود سرمو به قلبش تكيه دادم و دستمو كذاشتم رو صورتش دستاش بالا تر رفت تارسيد به بند سوتينم! كمكش كردم تا لباسمو در بياره!سوتينم سرخابي_مشكي بود!دستشو برد پشتم و بندشو باز كرد نشست رو تخت و منونشوند رو باش سينه هامو كرفت تو دستش و كفت سارا ميشه...؟ كفتم امشب واسه توام اجازه لازم نيست. شرو كر به خوردن سينه هام مثه وحشيا شده بود سرشونو ميك ميزد و اروم كاز ميكرفت. بدجور حشري شده بودم اه و نالم بلند شده بود خوابوندم رو تخت اومد رومو يه لب طولاني ازم كرفت بعد از لبام تا بالاي كسمو بوسيد وقتي به شلوارم رسيد دكمه هاشو با دندون باز كرد كشيدش پايين شرتم خيس خيس بود بلند شد و لباساشو در اورد فقط با يه شرت بود!كير كلفتو بزركش از زير شرت پيدا بود!اومد روم طوري كه كيرش به كسم كشيده ميشد غرق شهوتم ميكرد كلي لباي همو خورديم يواش يواش رفت پايين و بازبونش يه خط خيس رو بدن داغم ميكشيد وقتي رسيد به كسم زبونشو سفت كرد و از روي شرت به جوجولم ميماليد واااي انكار تو اسمون بودم از شدت لذت به رو تختي جنك ميزدم باهامو داد بالا و شرتمو در اورد با دوتا انكشت كسمو از هم باز كرد و زبونشو از بالا تاپايين كشيد.داشتم ميمردم سرشو به كسم فشار ميدادم جوجولمو ميكرد تو دهنش و ميمكيدش زبونشو همه جاي كسم ميكشيد و توي سوراخ كسم ميكرد و اونقد ادامه داد كه به شدت اركاسم شدم انكار سبك شده بودم بدنم بي حس بود. كفت اركاسم شدي عزيزم؟ كفتم اره اومد كنارم خوابيد و دستشو كشيد رو موهام بلند شدمو دستمو كذاشتم رو شرتش و كير شق شدشو لمس كردم يكم خيس شده بود باهم درش اورديم! واااي عجب كيري بود!كفت نخور اذيت ميشي بدون هيج حرفي زبونم كشيدم سر كيرش نفسش لرزيدسر كيرشو كردم تو دهنم صداي اه و اوه كفتنش بلند شده بود يه نفس عميق كشيدم و بيشترشو كردم كردم تو دهنم از بالا به پايين و از پايين به بالا ليسش ميزدم 5ديكه اونقد خوردمش كه كفت بسه داره ابم مياد!ميرم كرم ميارم نذاشتم كفتم ميخوام تو كسي باشي كه پردمو ميزنه كفت سارا؟! مطمئني؟! نكاش كردم و بهش اشاره كردم كه بياد. با ترس جلوم وايستاد كفت سارا بعدش جي؟!كفتم يا باهم ميمونيم يا هركي راه خودشو ميره! كشيدم لب تخت باز سرشو برد لاي باهام و شرو كرد به خوردن به نفس نفس افتاده بودم بدنم ميلرزيد و خيس عرق بودم با لباش جوجولمو فشار ميداد و ميمكيد. نفسام خيلي تند شده بود داشتم اركاسم ميشدم اونم فهميد و اومد رو بدنم لبامو ميخورد و با سينه هام بازي ميكرد كير داغشو كذاشت رو كسم و جند بار روش كشيد از شدت لذت بازو هاشو فشار ميدادم كيرشو اروم كذاشت دم سوراخ كسم اروم فشار داد... شهوتم به درد غالب بود درد داشتم ولي لذت ميبردم فوق العاده بود يكم بيشتر فشار داد كرماي خونم رو احساس ميكردم كه اطراف كسمو خيس كرد بازم فشار داد و لباشو بيشتر به لبام جسبوند حس كردم كيرش به ته كسم رسيد داغي كيرشو زير نافم حس ميكردم دردم داشت اروم ميشد كه كيرشو در اورد تمام بدنم اتيش كرفته بود باز فشار داد اين بار راحت تر بود باز فشار داد و باز... كم كم دردم از بين رفت و فقط لذت ميبردم تا اينكه باز اركاسم شدم اونم همون موقع كيرشو اورد بيرون و تمام ابشو خالي كرد رو شكمم هردو خسته تر از اين بوديم كه بريم دوش بكيريم همونجا لخت رو تخت خوابيديم و محكم همو بغل كرديم تا خوابمون برد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#45 | Posted: 17 Sep 2012 12:14

ارباب رجوع


اسمم عماد و حالا که دارم داستان رو مینویسم 30 سالمه . حدودآ 6 سال قبل عقد کردم و 3 سال هم هستش که عروسی کردم. خدارو شکر زود کار گیرم اومد و توی یکی از ادارجات کشور مشغول کار شدم . قدم 178 و وزنم 75 کیلو . چهرمم بدک نیست. از وقتی فهمیدم سکس چیه میکردم . از وقتی هم داستانهای سکسی رو شناختم /میخوندم.
خلاصه 24 سالم بود که تازه عقد کرده بودم . یه روز داشتم پشت میز کارم به پرونده ها میرسیدم که یه خانمی اومد دم درب اتاقم و گفت: واحد رفاهی کدومه؟ سرم رو که بالا کردم دیدم یه خانمی بود حدودآ 32 ساله با یه قدی 175 با چهره ای جذاب . ولی هیچی آرایش نداشت با چادر . بهش گفتم آخر راهرو. تشکر کرد و رفت . از نگاهش توی دلم هررررررررری ریخت . 10دقیقه بعد رفتم سمت آبسردکن .دیدم توی اتاق انتظار نشسته و سرشم به دیوار چسبیده. حس کردم خستس . بهش گفتم : کار شما حل نشد؟ گفت نه بابا ! اداره کار آدم زودم راه بیفته کارمنداش کارکن نیستن!؟! گفتم اگه دیدید دارن کارتون رو دول میدن یه سر بهم بزنید شاید بتونم کمکتون کنم. گفت باشه / منم برگشتم سر کارم.
20دقیقه بعد دیدم خانمه با عصبانیت اومد توی اتاقم و با یه بغضی گفت: آقا این همکارتون عجب کثافتیه! رسمآ داره من رو معطل میکنه/دیگه کم مونده من رو درسته بخوره. خوبه من آشنام /با غریبه ها چه کار میکنه؟ گفتم چی شده؟ کدومشون؟ گفت: همون مردک لاغر که بو گند سیگار میده.
گفتم بشینید خودم درستش میکنم. زنگ زدم آبدارخونه دوتا چایی آوردن .گفتم تا چایی رو میفرمایید من میرم پیش آقای ترابی و میام . توی راهرو پروندش رو باز کردم.فهمیدم این بنده خدا خانم آقای مسعودی که 3ماه قبل فلبش گرفت و فوت کرد.زنش بنده خدا اومده بود دنبال کارای بیمه و برقراری حقوقش. به ترابی گفتم آخه رفیق این بابا که آشناس لااقل کار این رو زود راه بنداز! شروع کرد ایرادای بنی اسرائیلی از پروندش گرفتن که همش چندتا کپی کم داشت که همونجا حلش کردم و بردم واسه گرفتن چک وجه بیمشکه آقای یثربی مسئول صدور چک رفته بود بازرسی و این یک کارش میرفت واسه فرداش.
رفتم بالا توی اتاقم /دیدم ایستاده دم پنجره و داره خیابون رو نگاه میکنه. گفتم خانم مسعودی همه کاراتون حل شد به جز دریافت چک که باید حتمآ خودتون زحمت بکشید فردا صبح بیایید و زحمتش رو بکشید.مسئولش فعلا نیست. خانم مسعودی گفت: من فردا صبح نمیتونم بیام /میشه پس فردا بیام؟ ( پس فرداش پنجشنبه بود و روز تعطیل که میرفت واسه شنبه.) بهش گفتم جریان اینطوریه دیگه .با ناراحتی گفت میشه زحمت این رو بکشید پرونده همینجا باشه تا شنبه بیام بگیرم؟ گفتم باشه ایرادی نداره!
موقع ناهار بود با هم سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین /داخل آسانسورمن سرم پایین بود ولی از گوشه آیینه متوجه شدم که بدجوری بهم خیره شده. پیش خودم گفتم یه دست کوچولو بهش میزنم ببینم میشه کاری کرد؟ وقتی خواستیم از درب آسانسور بریم بیرون اجازش دادم اول بره و با دستم پشت کمرش رو به معنی هدایت به بیرون لمس کردم. وقتی رفتم بیرون کلی تشکر کرد و رفت . از خندهاش و نگاهش معلوم بود خیلی ازم خوشش اومده بود .
بعد از ناهار از جلوی قسمت مالی اداره که رد شدم دیدم آقای یثربی هستش . رفتم پیشش و موضوع رو بهش گفتم. گفت اگر میشناسیش ایرادی نداره بیا چکش رو الان میکشم. از طریق سیستم داخلی اداره اطلاعاتش رو چک کرد ومنم پروندش رو آوردم و چک در وجه خانم {ملیحه گرامی} صادر شد.
تا رفتم بالا از طریق مشخصات داخل پرونده موبایلش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم /کلی خوشحال شد و بازم تشکر کرد. گفتم آدرستون نزدیک به من و اگر ایرادی نداره من شب بیام پروندتون رو میدم دم خونه. که با کلی عذرخواهی OK داد و (خونشون به خونه پدرزنم نزدیک بود.) من شب ساعت 9 تیپ زدم و رفتم دم خونشون . یه خونه دو طبفه متوسط اما تمیز. زنگ که زدم یه پسر حدودآ 10ساله اومد دم در و من رو کشوند داخل . دم راهرو موندم خانم مسعودی با یه چادر اومد دم در و تعارف کرد برم داخل و یه چایی باهم بخوریم. به اطرارش رفتم. وقتی روی مبل نشسته بودم و اون توی آشپزخونه بود چادرش رو برداشت .یه پیرهن دامن تنش بود که پاهاش رو میشد دقیقآ از داخلش دید و اون هم از نگاه من متوجه این موضوع شد. خلاصه چایی رو خوردم و چون بار اولم بود و همدیگه رو نمیشناختیم زود بلند شدم . بهم گفت شمارتون توی گوشیم باشه ایرادی نداره کاری داشتم زنگ بزنم ؟ گفتم نه من در خدمتتون هستم. خلاصه آخرای شب بود که یه شعر قشنگ فرستاد ازم تشکر کرد.
این موضوع گذشت و چند ماه بعد ( روز مرد ) دیدم یکی روز مرد رو بهم تبریک گفته ! شمارش save نبود و من نشناختم . نوشتم {ممنون. شما؟} دیدم زنگ زد و با خنده گفت: دیگه ما رو نمیشناسی؟ کاشکی همه همینجوری بودن.! این همه زحمت واسمون کشیدید /چطور نمیشناسید؟ از صداش شناختمش و خلاصه بعد کلی شوخی و خنده دعوتم کرد یه شب برم خونشون.
بعد کلی التماس قرار شد پنجشنبه همون هفته برم پیشش.
یه کادو واسه خودش یکی واسه پسرش خریدم و رفتم . از در که رفتم داخل دست دراز کردم و دست دادیم .خواستم ببوسمش که با خنده گفت امیر (پسرش) میبینه. نکن! به شوخی گفتم حالا کی خواست بکنه؟ اول مکث کرد بغدش زد زیر خنده. گفت ای شیطون! { از اینجا فهمیدم میشه یه کارایی کرد.} خلاصه ملیحه خانم اون شب یه کت و دامن کوتاه تنش بود که خدایی اون رنگ سورمه ای خیلی خوشگلترش کرده بود. به شوخی گفتم شما گرمتون نیست؟ گفت: چطور؟ گفتم اینهمه پوشیدی ! کی توی خونه خودش اینهمه میپوشه؟ من شما رو میبینم گرمم میشه! گفت آخه میخواستم کمال ادب رو جلوی شما رعایت کنم. گفتم پاشو خودت رو اذیت نکن یه لباس راحت بپوش تا منم راحت باشم. ملیحه رفت داخل اتاقی که پسرش بود .منم آروم رفتم دنبالش . از لای لولای در نگاهش کردم. دیدم کت ودامنش رو از تنش درآورد زیر دامنش یه شرت مشکی پاش بود و زیر کتش هم یه دوبنده مشکی. سوتین تنش نبود و معلوم بود سینه های کوچولویی داره. باور نمیکردم زنی که بچه زاییده اینقدر ناز و باریک باشه.
آروم رفتم سر جام نشستم . بوقتی ملیحه اومد باورم نمیشد . یه دامن مشکی نازک پاش بود و همون دوبنده که گفتم .بهش گفتم خوب شلیقه من رو میدونیا !؟ با خنده شیطنت آمیزی گفت: دامنشم زیادیه. گفتم خداییش خدا از توخوشگلتر نداره. خلاصه از اون روز به بعد در حد پیامای جک و حرفای سکسی جلوتر نرفتیم .
یه روز وعده کردیم با هم بریم بیرون . گفتش که پسرش رو بردن اردو و تا فردا عصر آزاده . وعده کردیم عصری بریم سینما و بعدشم گردش.تا ساعت 10 سینما طول کشید و فیلم جالبی هم نداشت. وقتی اومدیم بیرون ملیحه گفت شام مهمون من! منم که از غذای بیرون خاطره دارم گفتم من اهلش نیستم وحاظرم تو بخوری و من گرسنه بمونم. به هرحال گفت پس مخلفات میخریم میریم خونه میخوریم.
وسایل فست فود خریدیم و رفتیم خونه . توی ماشین کلی خندیدیم و با هم شوخی کردیم . حتی یادم توی یه کوچه میونبر یه ماچشم کردم. اونم هی میزد روی پاهام . توی خونه که رفتیم من خیلی راحت لباسام رو درآوردم و با یه شرت و رکابی نشستم . ملیحه رفت که لباساش رو عوض کنه .باز آروم رفتم دنبالش و در رو باز کردم و پریدم توی اتاق . داشت سوتینش رو باز میکرد که از پشت سر چسبوندم بهش و سینه هاش رو محکم گرفتم. گفت برو بیرون زشته/برو/ بدو/ منم بیشتر پستوناش رو میمالیدم و گفتم میخوام بخورمشون . تا این رو گفتم دولا شد دستم رو از خودش دور کنه که متوجه شرت خیسش شدم و بدون معطلی از کنار شرتم کیرم رو درآوردم و زدم توی کسش . انقدر خیس و لیز بود که اصلآ نتونست مقاومت کنه . کیرم تا نیمه رفت داخل کسش . یه چندباری آخ و اوخ کرد ولی گفت چرا عجله داری؟ صبر کن. منم با شدت تموم تلمبه میزدم و نشوندمش و به حالت سگی لب تخت پسرش دولا کردمش و وقتی لمبرای کونش رو میدیدم بیشتر حشریم میکرد. خلاصه صدای شهوت ملیحه که دائم میگفت جووووووووونم عزییییییییییییزم در اومد یه چندلحظه بعد ارضائ شد و افتاد رو زمین. بهش گفتم چرا انقدر زود ارضائ شدی؟4دفیفه نشد! گفت من زیاد خودارضایی میکنم /علتش همینه. وقتی برش گردوندم فهمیدم که تازه موم انداخته. اخه بدنش حتی موهای کوچیک هم نداشت. افتادم روش و حالا بخور و کی بخور ! لبای نازی داره خیلی خوشمزس . دندونای مرتب و دهن خوشبو . سینه هاش مثل سینه دخترای باکره بود که البته ارثیه /چون سینه خواهر دومش که بعدآ د یدم هم همینجوری بود . شرتش رو درآوردم و باقی لباسای خودمم کندم و پاهاش رو گرفتم بالا و با اولین فشار تا ته کردم تو کسش.یه ناله کوچیکی کردو چشماش رو بست . یکمی کردم و نشوندمش روی رونم . دیدم دیگه آبم داره میاد که ملیحه گفت همش رو بریز داخلش. بعد فهمیدم که LD مصرف میکنه و خیالم جمع شد.
از اون روز به بعد من و ملیحه هفته ای یه بار برنامه داریم و حتی خواهرشم میدونه . چندباری هم بهم حال داده که بعدآ واستون میگم. عماد /تیرماه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#46 | Posted: 24 Sep 2012 18:34
عاشق را جنده خطاب نکن



به خاطر نثر بد معذرت
اولین لحظه که توی بغلش بودم همه خاطرات مثل یک فیلم سریع از جلوی چشمام میگذشت. شش سال پیش که برای اولین بار دیدمش دختر 25 ساله ای بودم با هزار امید و آرزو... با من که مصاحبه میکرد توی دلم با خودم میگفتم چجوری باید با این کار کنم. خیلی جدی با نگاه سرد و بی تفاوت...اون مردی 32 ساله با قد 190 و چهار شونه...پوست سفید، چشمان عسلی،نگاه سرد وموهای کم پشت که خبر از این میدادند که تا چند سال دیگه خبری از یک تار مو روی سرش نیست...
روزها پشت سر هم میگذشت. من و جهان روی پروژه با هم کار میکردیم. انصافاٌ همکار خوبی بود. به مرور زمان به اخلاق و رفتار سردش عادت کرده بودم. گرچه با من خیلی بهتر از بقیه رفتار میکرد. ولی همیشه بین ما فاصله زیادی بود. به مرور زمان از شخصیتش و محترم بودن و جنتلمن بودنش خوشم اومده بود و همه اینها باعث شد من کم کم بهش علاقه مند بشم ولی اون همچنان مثل سابق بود....
8 ماه از کار کردنم توی اون شرکت میگذشت و من و جهان همکاری خوبی داشتیم و با سرعت زیادتر از تصور مدیرعامل شرکت کار رو جلو میبردیم و همین سرعت کار باعث شد خیلی سر زبونها بیفتیم. در ضمن اتاق جداگانه ای به من و جهان داده بودن، برخلاف همه کارمندان که توی پارتیشن بودن... و مهندس مهدوی (مدیر عامل شرکت) هم با دادن پاداش از ما تقدیر میکرد. تا روز موعود....که اتفاقات اون روز باعث شد کل مسیر زندگی من تغییر کنه....
ساعت 5 که تقریبا ساعت کاری تموم میشد. مهندس مهدوی من و جهان رو خواست و درمورد پروژه جدید شرکت باهامون صحبت کرد که بهتره پروژه فعلی که به آخرش نزدیک میشدیم رو به گروه دیگه بدیم و ما روی پروژه جدید کار کنیم. از جهان خواست که تا نیم ساعت بعد بره وزارت خونه و در جلسه تصویب اون پروژه همراه با مدیر مالی شرکت کنه و از من هم خواست مدارک پروژه فعلی و تحلیل و طراحی اون رو دسته بندی کنم و سرور جدید رو راه بندازم و کدها رو روی اون کپی کنم که فردا اول وقت پروژه رو به گروه جدید تحویل بدیم و رو به من گفت شما اگه می تونی امروز بیشتر بمون. سرور رو تا نیم ساعت دیگه میارن اتاقتون و خیلی عادی تشکر کرد. عادت داشتم همیشه اضافه کار بمونم و معمولا ساعت 6:30 تا 7 میرفتم خونه و قبل از نه میرسیدم خونه. خلاصه سرور رو آوردن و من شروع به کار کردم...تا حدود ساعت 6 شد(دقیقا ساعتو نمیدونم)...
با گوشی موبایلم داشتم آهنگ گوش میدادم و نرم افزارهای مورد نیاز رو نصب میکردم. تا اینکه سرم رو برگرداندم..دیدم مهندس مهدوی ایستاده دم در اتاق و داره منو با لبخند نگاه میکنه، وقتی متوجه شد من دیدمش..اومد جلو. هنوز لبخند روی لبش بود( بر خلاف همیشه که با اون ظاهر مومن مؤابانه اش که موقع حرف زدن سرش رو پائین می انداخت و سعی میکرد توی صورت خانمها نگاه نکنه)از لبخندش تعجب کردم و از روی صندلی به نشانه احترام نیم خیز شدم و هد فون رو از روی گوشم برداشتم. اومد جلو و درست روی صندلی جهان، به فاصله یک متر و نیمی من نشست و گفت ببخشید مجبورتون کردم بدون هماهنگی اضافه کار بمونید. مسئله ای نیست ، معمولا من هر روز اضافه کار میمونم. خوبه شرکت ما به همچین کارمندهایی احتیاج داره. شما کارتون رو انجام بدید..من فقط اومدم ببینم کارتون خوب پیش میره یا نه ؟ منم تشکر کردم و گفتم مرسی و کار داره خوب پیش میره
هنوز مهدوی لبخند میزد و مستقیم به من نگاه میکرد. این کارش منو موذب میکرد...از جاش بلند شد و رفت طرف در... به آستانه در که رسید برگشت و گفت راستی براتون یک چیزی آوردم و بیا یک لحظه....من بدون فکربلند شدم و رفتم طرفش. اصلا اتفاقاتی که توی یک لحظه بعد قرار بود برام اتفاق بیفته رو نمیتونستم حدس بزنم.
وقتی روبروی مهدوی ایستادم. یک شکلات مارس از توی جیبش درآورد و گفت برای تو اوردمش.من از رفتارش تعجب کردم و اخم هام ناخودآگاه توی هم رفت که در لحظه دراتاق رو بست. من یک قدم به عقب رفتم. خیلی سریع دست راستش رو انداخت دور گردنم لبهایش رو با شدت زیاد فشار داد روی لبم و دست دیگه اش رو حلقه کرد دور کمرم. چنان لبش رو فشار میداد که نفسم داشت بند میومد..با دو تا دستهام سعی میکردم بدنمو ازش جدا کنم.
اون یک مرد با قد حدود 178 و39 یا 40 ساله و چاق بود. حتی نمیتونستم توی بغلش تکون بخورم...هر چقدر بیشتر تقلا میکردم...بیشتر نا امید میشدم....شاید 1 دقیقه توی همین وضعیت بودیم...دستشو جلوی دهنم گرفت و منو خوابوند روی زمین سرد شرکت... و کل سنگینی بدنش رو انداخت روی من... توی چشمام زل زد و گفت..سعی نکن سر و صدا کنی..اینجا فقط منو تو هستیم...صدات به هیچ جا نمیرسه .. سعی میکردم با نگاهم ملتمسانه ازش بخوام..منو ول کنه و بزاره برم ولی انگار مهدوی شده بود مثل سنگ..
دوباره لبش رو روی لبم فشار داد و یک حجم زیادی از آب دهنش رو توی دهن من هل داد..میخواستم بالا بیارم..ریشهای بلندشو روی صورتم میمالید....بینی اش رو به بینی من جوری چسبونده بود که راه تنفس منو بند آورده بود و احساس میکردم تا چند ثانیه دیگه بر اثر خفگی میمرم...دیگه توان تقلا کردنو نداشتم..بیحال شده بودم...من قدم حدود 160 و وزنم حدود 55 کیلو بود.. تحمل وزنش برام به حد مرگ سخت بود.
بدنش رو کمی از روی من بلند کرد و کمربند و زیپ شلوارش رو سریع باز کرد و با یک حرکت..شلوارش رو درآورد و دوباره اومد سراغم...دکمه های مانتومو باز کرد و تاپم رو بالا زد و سینه هامو از زیر سوتین در آورد..و سرش رو کمی از بدنم دور کرد و گفت اینها رو نباید خورد...این خوشگلا (اشاره اش به سینه هام بود )رو فقط باید نگاه کرد...من با آخرین رمق..سعی میکردم دستها شو پس بزنم ولی نمیتونستم..خودمو باخته بودم..مثل آدم فلجی بودم که یک شیر گرسنه نشسته جلوش و مطمئنه..اون شیر میخوردش...اون لحظه ای که فکر کردم هیچ راه نجاتی نیست..اشک از چشمام سرازیر شد
با یک دستش دستهامو گرفت بالای سرش و با دست دیگه اش جلوی دهنمو... و سرش رفت لای سینه هام... سینه هامو میبیوئید و میلیسید...هر از چند گاهی صداهای نا واضحی از خودش در میورد...سرشو که بالا آورد و دید من دارم گریه میکنم...سینه هامو ول کرد و کنار من روی زمین دراز کشید.....دستشو از روی دهنم برداشت و گذاشت زیر سرم و سرش رو آروم به گوشم نزدیک کرد و گفت : میدونم هنوز دختری و هزار تا آرزو داری...منم باهات کاری نمیکنم که پشیمون بشی...دیگه منو با چشمهای مشکی و خوشگلت اینجوری نگاه نکن...این چشمها و مژه های بلندت...کار دست من داد خانمی....بزار..بعد از این با من بیشتر آشنا میشی...میبینی که من اون قدرها وحشتناک نیستم...من تورو بیشتر از چیزی که فکر میکنی دوست دارم...همین جوری که داشت پشت سرهم قربون صدقه من میرفت و حرف میزد...دستشوبرد توی شلوارمن و دستشو رسوند به کسم و باهاش بازی میکرد...که شدت گریه های من بیشتر شد...... برای چند ثانیه دست از کارش کشید و صبرکرد تا آروم بشم...دکمه شلوار جینمو باز کرد و شورت و شلوار مو با هم کشید پائین و دوباره بدن سنگینشو انداخت روی من..کیرشو... لای چاک کوسم حرکت میداد و از فرط لذت آه و ناله می کرد...ازم پرسید دفعه اولته ؟ منم با اشاره سرم گفتم..آره...با خودم گفتم شاید دلش به رحم بیاد و همین جا تمومش کنه...ولی انگار بدتر شد..دوباره زیر لب شروع کرد به حرف زدن... آخ جون...کست دفعه اوله کیر میبینه... جونم...به خوب کسی سپردی کستو..خودم همچین میکنمت..که خودت هر روز بیای بگی منو بکن....حرکتش رو سریع تر کرد... که در یک لحظه کیرش لیز خورد و رفت توی کس من...من از درد به خودم میپیچیدم...واشکهام همه صورتمو خیس کرده بود...از صدای جیغ من..به خودش اومد و فهمید چی شده...سریع خودشو از روی من بلند کرد...یک نگاه به کیرش کرد و متوجه هاله خون روی کیرش شد.... به من که پاهامو از فرط درد توی خودم جمع کرده بودم..با اخم همیشگی اش نگاه میکرد و گفت من نمیخواستم اینجوری بشه..نمیخواستم...و چند بار اینو تکرار کرد...خودشم هل شده بود.. چند تا دستمال کاغذی از روی میز برداشت و سر کیرشو تمیز کرد و شلوارشو بالا کشید...اومد سراغ من...پاهامو بدون هیچ مقاومتی از طرف من باز کرد...و با دستمال کاغذی خون کمی که اومد بود رو پاک کرد...ودائما با صدای آروم میگفت..معذرت میخوام...منو ببخش...دستمال خونی رو گذاشت توی جیب شلوارش...کمکم کرد که بشینم...سعی میکرد با مهربونی باهام رفتار کنه...من از ترس حتی یک کلمه نمیتونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم...از روی زمین بلندم کرد...لباسهامو مرتب کرد...و نشوندم روی صندلی..همون شکلات مارس لعنتی رو از روی زمین برداشت و پوستشو ازش جدا کرد و گفت بخور که حالت جا بیاد و آوردش جلوی دهنم... با دستم پسش زدم...
از جام بلند شدم..کیف لب تاپمو برداشتم و سعی کردم از اونجا بیام بیرون...که دوباره منو سفت گرفت توی بغلش...نشست روی صندلی و منو نشوند روی پاهاش و دستهاشوسفت حلقه کرد دور کمرم..
با دستهای بزرگش چونه ام رو گرفت توی دستهاش و سرم رو چرخوند...جوری که نگاهم توی نگاهش باشه...با حالت تحکم گفت... ببین...من خیلی وقته که چشمم دنبال توئه...فکر نکن فقط ازت سکس میخوام...نه دوست دارم باهات رابطه عاطفی هم...داشته باشم...واقعا نمیخواستم اینجوری بینمون اتفاق بیفته...من میدونم تو به مردهایی با سر و قیافه من فکر نمیکنی...ولی لطفا به من فکر کن...من همه جوره حمایتت میکنم...به یه جایی میرسونمت که همه آرزوشو دارن..برات هر چیزی که فکر کنی فراهم میکنم...فقط این موضوع بین خودمون بمونه...بخوای باهات ازدواج میکنم..بخوای میبرمت ترمیم کنی...والخ.... من با صدائی که انگار از ته چاه در میومد...پشت سر هم مثل نوار میگفتم...بزار من برم...خواهش میکنم...بزاربرم....پیشونی ام رو بوسید و دستهاشو از دور بدنم جدا کرد...از روی پاهاش بلند شدم و با سرعت از شرکت اومدم بیرون...
وقتی رسیدم خونه..بدون اینکه با کسی حرف بزنم...رفتم توی اتاقم وخوابیدم و پتو رو کشیدم روی سرم گریه کردم...مادرم که متوجه ناراحتی من شده بود...اومد توی اتاق و ازم در مورد علت ناراحتی ایم سوال کرد...مادر من فوق العاده آدم سخت گیر و مذهبی هست...پدرم میانه روئه ولی توی خونه ما به معنای واقعی مادرسالارایه...میدونستم اگه یک کلمه در مورد این اتفاق حرف بزنم...یک عمر منو توی خونه حبس میکنه...چون قبلش هم کمی دائی جان ها که مثل مادرم فکرمیکنن وز وزمیکردن که دخترت خیلی خوشگله..برای چی میفرستی اش سرکار...
تنها دروغی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که بگم..سرکار باهام دعوا کردن چون من نتونستم کارم رو خوب و درست انجام بدم. اون شب نفهمیدم کی خوابم برد. فردا صبح ساعت 8:30 با صدای پدرم ازخواب بلند شدم که دخترم دیرت شد مگه نمیری سرکار؟وقتی چشمهامو باز کردم...دوباره یادم افتاد که دیروز چه اتفاقی افتاده و اینکه موبایلم و کلی از وسایلم توی شرکت جا مونده بود...به پدرم گفتم خسته ام و دیرتر میرم...بلند شدم..نمیتونستم درست راه برم...مثل اردک راه میرفتم...فکر میکردم الان همه توی خونه وقتی منو نگاه میکنن...میفهمن من زن شدم...احساس نا امنی شدیدی میکردم...رفتم توی حمام...لباسهامو دراوردم...وقتی نگاهم به شورتم افتاد که پر از خون آبه بود...دوباره داغ دلم تازه شد...گریه ام بند نمی اومد...شورتم رو گرفتم زیر آب سرد و با تمام قوا سعی میکردم رد خون رو ازش پاک کنم.حرفهای مهدوی که حتی اسم کوچکشو نمیدونستم ،توی گوشم تکرار میشد... خودم درستش میکنم..خودم باهات ازدواج میکنم..خودم حمایتت میکنم...
از خونه زدم بیرون ولی نمیدونستم کدوم قبرستونی باید برم...رفتم نشستم توی یک پارک بین مسیر خونه و محل کار...سعی کردم خودمو جمع و جور کنم...ساعت 12 بود که رفتم تا نزدیک شرکت(بین 12 تا 1 همیشه مادرم به من زنگ میزد)...از یک تلفن عمومی زنگ زدم به جهان و گفتم موبایلمو با یک سری وسیله جا گذاشتم توی شرکت...اگه زحمتش نیست اونها رو بیاره تا سر کوچه شرکت...اون هم با سردی همیشگی گفت..نمیتونه..بهتره خودم برم وسایلمو بردارم...منم بالاجبار راهی شرکت شدم. یک راست رفتم توی اتاق کارم بدون اینکه نگاهی به جهان بکنم...زیر لبی سلام کردمو رفتم سراغ کشو میزم و وسایلمو جمع کردم...که جهان گفت : جائی میخوای بری؟ *میخوام از اینجا برم..**یه پیشنهاد کار بهتر برام شده *با حالت کنایه آمیزی گفت :اینجا بمونی تا دو سه ماه دیگه مدیر پروژه میشی...در مورد حقوقت من میرم صحبت میکنم، اینجا شرکت معتبریه...لبخند تلخی زدم و نشستم پشت میزم...تا وقتی مادرم برای احوال پرسی زنگ زد نشستم توی اتاق وبعدش رفتم پیش مسئول دفتر مدیر عامل و گفتم میخوام مهدوی رو ببینم...ایشون هم بعد از اطلاع رسانی به مهدوی گفت: الان کسی پیش ایشون هست...شما برو سر کارت وقتی سرشون خلوت شد..بهت خبر میدم...بیا مهدوی رو ببین...
برگشتم توی اتاق..جهان با جدیت همیشگی گفت: چرا دیروز برنامه رو روی سرور نصب نکرده بودی؟ به جای چرخ زدن توی شرکت بشین کارتو تموم کن؟؟؟ من سر جام خشکم زده بود...زیر لب گفتم ببخشید و نشستم پشت سرور و اونو روشن کردم...دلم میخواست داد بزنم و بگم چرا نتونستم...چرا اینقدر حالم بده...ولی نمیتونستم.....چشمم به تلفن اتاق بود ولی از طرف مهدوی هیچ تماسی نبود و من هر چقدر به اخر ساعت کاری نزدیک میشدم...بیشتر کلافه میشدم...
ساعت 4:30 نتونستم تحمل کنم و رفتم در اتاقش..دوباره مسئول دفترش گفت...الان وقت نداره... ساعت 5 رفتم دوباره همینو تکرار کرد...5:30 رفتم تا 6 دم در اتاقش ایستادم... اینبار بدون اینکه منتظر حرفهای مسئول دفترش بشم..رفتم توی اتاقش...و در رو پشت سرم بستم..مهدوی دوباره شده بود همون آدم مومن مؤاب....حتی منو نگاه نمیکرد..انگار نه انگار که بین منو اون اتفاقی افتاده...به من گفت بفرمائید امری داشتید انگار ؟ نمیتونستم حرف بزنم..دوباره لال شده بودم...با لکنت گفتم..من..من...من ...تو رو خدا به من کمک کن...من نمیدونم باید چکارکنم...و اشکهام سرازیر شد...**باشه...در موردش حرف میزنیم...نگران نباش.. برو سر کارت..درستش میکنیم
خشکم زده بود...اینقدر رفتارش فرق کرده بود که نمیدونستم باید چکار کنم...سعی کردم سریع از دفتر این آدم حقیر و پست خودمو بکشم بیرون...حس کردم میخواد منو بپیچونه...رفتم نشستم توی اتاقم....به صفحه مانیتور زل زده بودم...که دوباره صدای جهان بلند شد که خواهشا به کارت برس....اینقدر توی شرکت چرخ نزن...از فرط ناراحتی نمیتونستم حرف بزنم....دلم میخواست بمیرم...به مادرم فکر میکردم وبه زحمتهایی که برای من کشیده بود. من دختربا استعداد ولی بدون پشتکاری بودم...چقدربا کتاب دنبال من توی خونه میدوید و تلاش کرد تا من یکی از بهترین دانشگاهها قبول بشم و لباسهایی برای من میدوخت که من جلوی چشم همه مثل دختر پادشاه به نظر بیام...به پدرم که دو جا کار میکرد و همیشه در اوج خستگی با مهربانی و لبخندش خونه می اومد...به اینکه همه آرزوهام نقش زمین شده بود...به شورت خونی اون روز صبح....به دوستت دارم گفتن های مهدوی.....که آخرین کور سوی امید در زندگیم بود..به جهان که برای اولین بار توی زندگیم حس دوست داشتن رو توی قلبم شکوفا کرده بود...
دیگه یادم نمیاد چی شد..وقتی چشمامو باز کردم....جهان ایستاده بود بالای سرم و لیوان آب قند دستش بود و سعی میکرد اونو به دهنم نزدیک کنه...سردی چشمهاش جاشو به نگرانی داده بود و گفت :چی شده؟ چرا اینجوری شدی؟...سرم گیجی میرفت...درست جلوی چشمم رو نمیدیدم...یاد تمام آرزوهایی که توی تخیلاتم با جهان داشتم افتادم....با صدای بلند گریه میکردم...که جهان سریع در اتاق رو بست و دوباره اومد طرف من...میگفت آروم دختر خوب...نتونستم جلوی خودمو بگیرم...خودمو انداختم توی بغل جهان...انگاراز جهنم منو فرستاده بودن بهشت...احساس کردم...دنیا وجود نداره و فقط منو جهان هستیم....جهان پیشونی منو میبوسید...آروم با دستهاش موهامو از روی پیشونی ایم کنار میزد و دوباره بوسه...با دستهاش آروم رد اشکهامو پاک میکرد...میگفت گریه نکن عروسک من...من اینجام...تا من هستم تو نباید یک قطره اشک بریزی...و دوباره بوسه.و بوسه...نمیدونم کی لبهاشو گذاشت روی لبهام...کمی خیسی لبهاش وارد دهانم شد...این شیرین ترین مزه ای بود که توی زندگیم حس کرده بودم...توی بغلش آروم و بی حرکت ، توی آرامش ابدی بودم...دیگه گریه نمیکردم... و دستهای جهان که دور تن من حلقه شده بود و من که مثل گنجشک بی سر پناه توی دستهاش جا خوش کرده بودم
نمیدونم چقدر زمان گذشت...که با صدای باز شدن در بخودمون اومدیم و ازهم فاصله گرفتیم....وای خدای من مهدوی بود که منو جهانو توی بغل هم دید...چشمهای مهدوی گرد شده بود...اومد توی اتاق و ایستاد بالای سر من...دو تا دستهاشو مشت کرده بود وکوبید روی میز...بدنش از فرط عصبانیت می لرزید...منو بگو که فکر کردم چه ظلم بزرگی به تو کردم...خوب با اون قیافه مظلومت مردها رو گول میزنی...منو بگو که یک ساعت پیش برای خواستگاری ازت زنگ زدم منزلتون و با مادرت صحبت کردم...حالم از هر چی دختره بهم میخوره... و دستمال خونی رو از جیبش درآورد و گفت...پس پریود بودی...خودتو با یک چیکه خون به من انداختی...منو بگو که از عذاب وجدان داشتم خودمو میکشتم....جهان و مهدوی هر دو چشمهاشون از عصبانیت قرمز شده بود....من فقط میگفتم...اینجوری نیست....که مهدوی گفت بهتره وسایلتو جمع کنی بری...نمیخوام ریختتو توی این شرکت ببینم...از اتاق رفت بیرون و پشت سرش جهان هم بدون اعتنائی به من از اتاق بیرون رفت.
الان که 6 سال از اون اتفاقات میگذشت...من دوباره جهان رو توی کنفرانسی توی اصفهان دیدم...خودش شرکت جداگانه ای زده بود...وقتی دوباره بعد از سالها چشمهامون توی هم تلاقی کرد...اون نگاههای مطمئن و سردش...تنمو لرزوند...توی اتاقش توی هتل دوباره منو توی بغلش گرفت...همه اون زمان لعنتی مثل فیلم از جلوی چشمام میگذشت...دیگه من اون دختر زیبا و سرزنده نبودم ...چروکهای حاصل از دردها و رنجهای بیشمار روی صورتم و تارهای موی سفید...حاصل گذر زمان طولانی بود.....من هیچ وقت نتونستم به زندگی عادی برگردم....بارها رفتم توی مطب دکتر زنان نشستم و وقتی پیش دکتر میشستم...خجالت میکشیدم در مورد مشکلم حرف بزنم...خواستگارها رو یکی یکی رد میکردم....پدرم در آخرین لحظات زندگیش میگفت تنها نگرانیش توی این دنیا من هستم که سروسامونی نگرفتم و اینکه از همه بچه هاش مظلوم تر بودم....
و حالا دوباره توی بغل مردی بودم که دوستش داشتم و هیچ وقت اونو ابراز نکرده بودم....دلم میخواست...اون منو هرگز فراموش نکنه و اون بوسه های روزهای گذشته...از روی عشق باشه..همین برام کافی بود...من دنبال عشق توی بغل جهان میگشتم....با صدای جهان به خودم اومدم...مانتو وروسری ات رو دربیار...منم مثل یک بچه که منتظر دستورات پدر و مادرشه...به تک تک حرفهاش گوش میکردم و اجرا میکردم...منو برانداز کرد و گفت..خیلی نازی به خدااا
هر کلمه یا جمله ای که اون روز به من گفت...توی ذهنم مونده...منو خوابوند روی تخت...و چراغو خاموش کرد... لباسهاشو درآورد... خوابید کنارم...لبساهامو تک تک درآورد...و دستش رو روی بدنم که غیراز مهدوی کس دیگه ای لمسش نکرده بود..کشید...سینه هامو بوسید و خورد...لبهامو...در حالیکه من اشک توی چشمهام جمع شده بود...من توی کوچکترین حرکت از طرف اون دنبال یک حس غنی میگشتم...حسی که سالها از خودم دریغ کرده بودم...منتظر بودم یکبار..فقط و فقط یکبار به من بگه دوستت دارم...ولی نگفت..هیچی نگفت... وقتی پاهام رو نمیدونستم موقع سکس در چه وضعیتی قرار بدم..و اون پاهام رو باز کرد و دور بدنش حلقه کرد...دلم میخواست بهش بگم...میدونستی برای اولین باره...ولی اون بدون توجه به من....فقط و فقط تلمبه میزد و تلمبه میزد... و وقتی ارضا شد...گفت قدر کس تنگتو بدون ، جنده ی خوشگل من.....شنیدن کلمه جنده از دهن اون مثل پتک توی سرم خورد...این لغت تعریف من نبود...تعریف دختری که توی زندگی اش حتی دست یک مرد رو نگرفته..نبود....تعریف دختری با چشمهای مشکی و مژه های بلند که همیشه چشمهاش از اشک خیس میشد ،نبود
یک نخ سیگار روشن کرد وکنارم خوابید و سوال کرد.... با مهدوی خیلی سکس داشتی؟ ..
گفتم آره..و لباس پوشیدمو از اتاق هتل اومدم بیرون

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
#47 | Posted: 26 Sep 2012 11:45

حریم شکسته (1)

با صدای زنگ گوشی موبایلم که برای ساعت شش صبح تنظیمش کرده بودم از خواب عمیق صبحگاهی بیدار شدم. اون روز قرار بود برای سرکشی به یکی از پروژه های شرکت به جنوب کشور بریم. برای همین زودتر از همیشه باید بیدار میشدم. طبق عادت به پهلو چرخیدم و توی فضای نیمه تاریک اتاق با دستم دنبال مستانه که کنارم خوابیده بود گشتم. خودمو کشیدم طرفش و گرفتمش تو بغلم و اروم لبم رو به جستجوی لبش به سمت صورتش بردم. با لمس لبم چشمهاش نیمه باز شد و با حرکتی که به لبش داد بوسه ای ازم گرفت. گرمای تنش توی اون موقع از صبح برام واقعا لذت بخش بود. طبق معمول هرصبح که از خواب بیدار میشدم پشتش رو به من کرد و دستم رو به طرف خودش کشید تا از پشت بغلش کنم. همیشه عاشق این بود که ازپشت بچسبم بهش و تنم رو با پوست تنش حس کنه. دستم رو از زیر لباس خواب توری مشکی رنگش به روی سینه های درشتش رسوندم و نوکش رو لای انگشتهام گرفتم. میدونستم که اگه چند لحظه دیگه توی همون حالت با نوکش بازی کنم تمام تنش مورمور و ازین حالت عصبی میشه. پاهامو روی پاش گذاشتم و کشیدمش سمت خودم. کم کم از این حالت و برخورد باسنش از زیر ملافه ای که رومون بود حس شهوتم بیدار شد. ولی میدونستم که مستانه توی اون ساعت از روز اصلا حوصله ی سکس کردن رو نداره و تا بخوام جاهای حساس بدنش رو لمس کنم با اعتراض میگه: نکن شاهین جیش دارم..
برای همین همیشه حسرت یه سکس داغ دم صبح توی دلم مونده بود. ولی عاشق این بود که دستمو روی تمام بدنش بکشم و منهم همیشه با اینکارم خواسته ش رو اجابت میکردم.
زنگ هشدار موبایل بعد از پنج دقیقه دوباره به صدا دراومد و اینبار همه توانم رو جمع کردم تا از روی تخت بیام پایین. بعد از شستن دست و صورتم کتری برقی روی دستگاه چای ساز رو روشن کردم و وسایل صبحونه رو از توی یخچال دراوردم. مستانه بااینکه صبحها برای حاضر کردن صبحانه بیدار نمیشد ولی از شب قبل همه چیز رو توی یخچال اماده میذاشت تا صبح مجبور نشم کلی اینور و اونور بزنم. البته بیشتر به خاطر اینبود که از دست غرغرهای من در امون باشه. چون همیشه سرش غر میزدم که چرا صبحها بیدار نمیشه تا برام صبحانه حاضر کنه. البته از بدجنسیم بود. چون خودم میدونستم مستانه خواب صبح رو با هیچ چیز عوض نمیکنه و منهم از این نقطه ضعفش استفاده میکردم و سرش غر میزدم. توی دعواهای دونفریمون هم هروقت از زن و شوهرهای دیگه تعریف میکرد منهم برای اینکه کم نیاورده باشم بهش میگفتم: خب زنش حتما صبحها براش صبحونه درست میکنه که اینقدر هواشو داره.
حتی الان که همه چیز رو اماده میکنه و توی یخچال میذاره، من بازهم سرش غر میزنم که لذت صبحونه خوردن با تو یه چیز دیگه ست. وبا این حرفم لبخندی روی لبش میشینه که نشون میده ازین حرفم خوشش اومده.
یه بسته نون رو از فریزر درمیارم و چندتاش رو توی مایکرووفر میذارم. هیچوقت از خوردن نون فریزری خوشم نمیومد. حتی الان هم که با فر گرمش میکنم، بازهم لذت خوردن نون تازه یه چیز دیگه ست. وقت رو تلف نمیکنم و بعد از خوردن صبحونه برای پوشیدن لباسام دوباره به اتاق خواب میرم. مستانه همچنان رو تخت خوابیده و از خواب صبح لذت میبره. بهش حسودیم میشه. دوست داشتم کنارش دراز میکشیدم و منهم از خواب صبحم لذت میبردم. وقتی میخواستم شلوارکم رو دربیارم تا لباس بیرونم رو بپوشم، مستانه توی رختخوابش غلطی زد و دمر خوابید و با این حرکتش ملافه ی روش کنار رفت و پاهای سفید و کشیده ش تا شرت صورتی و توری رنگش که خط کونش رو به خوبی میشد از زیرش دید، نمایان شد. یه لحظه نفسم بند اومد و با اینکه بارها حتی بدون همون شرت دیده بودمش ولی یه لحظه دلم ضعف رفت. نگاهی به ساعت کردم. هنوز پنج دقیقه فرصت داشتم که تا ترافیک خیابونها شروع نشده حرکت کنم. شلوارکم رو دراوردم و اروم روی تخت دراز کشیدم. دوباره خودم رو چسبوندم بهش و دستهام رو روی شکم صافش گذاشتم. بازهم از تماس تنم با پشتش از خواب بیدار شد و درحالی که دستش رو روی صورتم میکشید ازم پرسید: شاهین تو هنوز نرفتی؟ دیرت نشه..
یکبار دیگه سرم رو لای موهای مرطوب از حموم دیشبش فرو کردم و عطرش رو با یک نفس عمیق به درون ریه هام کشیدم. چقدر این لحظات رو دوست دارم. میدونم که یکی دو روزی رو باید دور از مستانه بگذرونم. این ماموریتهای اداری هرچند از لحاظ مالی برام خیلی سود داره ولی فکر نکنم به این دوری چند روزه از مستانه بیارزه. اون پنج دقیقه خیلی سریع و به اندازه ی چند ثانیه گذشت. مستانه سرش رو به طرفم برگردوند و درحالی که سعی میکرد چشمهاش رو باز کنه لبهامو بوسید و باز هم گفت: دیرت نشه عزیزم. ساکت رو جمع کردم و وسایلهایی که لازمت بود رو توش گذاشتم. و دوباره چشمهاشو بست.
اروم بوسه ای از گونه ش گرفتم و درحالیکه دستم رو روی باسنش میکشیدم از روی تخت پایین اومدم. لباسام رو که اتو کشیده و اماده روی مبل کنار تخت گذاشته بود رو برداشتم و پوشیدم. ساکم رو به همراه کیف دستیم برداشتم و قبل از بیرون اومدن از اتاق نگاهی به مستانه انداختم که دوباره به خواب رفته بود. نفسی "آه" مانند کشیدم و از خونه بیرون اومدم. ماشین رو از پارکینگ دراوردم و به سمت فرودگاه مهراباد که پروازهای داخلی هنوز از اونجا انجام میشد حرکت کردم. ساعت پرواز حدود هشت صبح بود و با توجه به نزدیکی خونه تا فرودگاه خیلی سریع رسیدم. ماشین رو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم و به طرف سالن انتظار حرکت کردم. قبل از رسیدن به درب ورودی، مهندس سرلک رو دیدم که به همراه یکی از همکارهای جدیدمون به سمت من میومدن. لبخندی زدم و گفتم: سلام اقای مهندس صبح بخیر. و درحالیکه با نگاه و اشاره ی سرم به همکار جدید که همراهش بود سلام میکردم، پرسیدم: پس مهندس بهرامی کجاست؟! نکنه جامونده و نیومده؟!
مهندس سرلک جواب سلامم رو داد و گفت: نه، جا نمونده فقط آخرین لحظات مشکلی براش پیش اومد که اومدنش رو کنسل کرد. ایشون مهندس کبیری هستن که از اداره به عنوان جایگزین بهرامی معرفی شدن.
لبخندی به این مهندس جوان زدم و گفتم: "خوش اومدین جناب کبیری." و به همراهشون وارد سالن انتظار شدم. از نیومدن آرش یه جورایی حالم گرفته شد. چون خیلی باهم عیاق بودیم و همه جوره باهام پا بود. از دوران دانشگاه باهم درس خوندیم و حتی خدمت سربازی رو هم با اینکه توی یک پادگان نبودیم ولی توی یک شهر گذروندیم. کار توی این شرکت رو هم من براش جور کردم و ازون به بعد باهم همکار شدیم. به غیر از چند پروژه، توی بیشتر پروژه ها و ماموریتها باهم بودیم و از وقتی از همسرش "شهره" جدا شد تا الان تنها زندگی میکنه. مستانه میگفت که شهره شکاک بود و به ارش شک داشت و همیشه از هیز بازی و چشم چرونیش گلایه میکرد. به همین خاطر ازش جدا شد. البته همش این نبود و من از بعضی دوستان مشترکمون چیزهایی در مورد خیانت ارش به همسرش شنیده بودم که خب نمیشد زیاد به این حرفها اطمینان کرد. هرچند درمورد چشم چرونی و هیز بازی هاش پربیراه نمیگفتن و خود من چندباری این موضوع رو دیده بودم. به خاطر همین رفتارهای ارش و شهره بود که ما علیرغم دوستی و همکار بودن رابطه ی خانوادگی صمیمی باهم نداشتیم که البته مستانه این موضوع رو بیشتر از چشم شهره میدید تا آرش..
این نیومدنش هم گرچه یه مقدار عجیب بود چون قرار نبود که کنسل کنه اما حدس میزدم که باید به رابطه های زندگی مجردیش مربوط باشه. وقتی منتظر بودیم تا شماره ی پروازمون خونده بشه خواستم یه تماسی باهاش بگیرم که دیدم گوشیش خاموشه. پیش خودم گفتم لابد به اون مشکلی که براش پیش اومده برمیگرده. ساعت نزدیک پرواز بود که پیجر فرودگاه اعلام کرد به دلیل نا مساعد بودن اوضاع جوی و وجود گرد و غبار هواپیمای شهر مقصدمون با تاخیر میرسه..
تو ماموریتها هیچ چیز به اندازه ی این بد نیست که هواپیما تاخیر داشته باشه. نگاهی به ساعت بزرگ توی سالن اتتظار انداختم که هشت و پانزده دقیقه رو نشون میداد. امیدوار بودم که این تاخیر زیاد طول نکشه.به همراه مهندس سرلک و کبیری روی صندلی نشستیم. به خاطر زودبیدار شدن یه مقدار خوابم گرفته بود. برای همین به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. یاد مستانه افتادم که الان توی تختخواب راحت گرفته خوابیده و یه لحظه دوباره بهش حسودیم شد. میون خواب و بیداری بودم که بلندگو دوباره اعلام کرد کلیه ی پرواز ها به مناطق جنوب غربی به دلیل وجود گرد و غبار لغو شدن و تا مساعد شدن هوا هیچ پروازی انجام نمیشه.
با شنیدن این حرفش هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال ازینکه امروز رو میتونم به خونه برگردم و ناراحت ازینکه این مأموریت به هرحال باید انجام میشد و باید یه روز دیگه دوباره میومدیم فرودگاه. اما خب چاره ای هم نبود. پس از خداحافظی با مهندس سرلک و مهندس کبیری به سمت ماشینم رفتم و پس از اینکه ساکم رو توی صندوق عقب گذاشتم پشت فرمون نشستم. نگاهی به ساعتم انداختم که دیگه حدود نه رو نشون میداد. گوشی موبایلم رو برداشتم و شماره ی مستانه رو گرفتم. ولی گوشیش خاموش بود. لابد خواب بود. خواستم تلفن خونه رو بگیرم که پیش خودم گفتم بهتره سورپرایزش کنم و با این فکر به سمت خونه راه افتادم. خیابونها شلوغ شده بود و ترافیک صبحگاهی ماشینها رو کیپ کرده بود. کم کم افتاب پاییزی هم بالا اومده بود و یه مقدار هوا هم گرمتر شده بود و توی اون ترافیک آزاردهنده تر هم شده بود. شیشه های ماشین رو بالا کشیدم و کولر روشن و صدای پخش رو زیاد کردم:
از کدوم خاطره برگشتی به من
که دوباره از تو رؤیایی شدم
همه ی دنیا نمیدیدن منو
من کنار تو تماشایی شدم...
با صدای موسیقی که توی ماشین پخش میشد یاد مستانه و عشقی که بهش داشتم افتادم. چقدر برای بدست اوردنش اینور و اونور زدم. چقدر با مخالفت خونواده ش مواجه شدم ولی پاپس نکشیدم. ووقتی خودش فهمید که چقدر عاشقشم قبول کرد که زنم بشه. خونواده ش هم که موافقتش رو دیدن قبول کردن.
موسیقی به اوج خودش رسید و منهم حس کردم با بالا رفتن صدای خواننده موهای تنم سیخ میشه..
از کدوم پنجره میتابی به شب
که شبونه با تو خلوت میکنم
من خدا رو هرشب این ثانیه ها
به تماشای تو دعوت میکنم...

با هر بیت و مصرعش چهره ی مستانه جلوی چشمم میاد و ازینکه تا چند لحظه ی دیگه دوباره به اغوشم میگیرمش حس خوبی بهم دست میده. ولی مثل اینکه همه ی ماشینها هم بامن لج کردن. بالاخره این ترافیک لعنتی باز میشه و بعد از رد شدن از یک چراغ قرمز به سمت خونه حرکت کردم. ماشین رو که توی پارکینگ پارک کردم، کیف و ساکم رو از صندوق عقب برداشتم و از پله ها بالا میرم. سعی میکنم زیاد سرو صدا نکنم تا اگه مستانه هنوز خواب باشه بیدار نشه. درب آپارتمان رو که باز کردم اولین چیزی که به چشمم اومد یه جفت کتانی اسپرت مردونه بود که داخل اتاق و پشت در قرار گرفته بود. از دیدنش تعجب کردم چون یادم نمیومد که همچین کتانی داشته باشم. یهو صدایی از سمت اتاق خوابمون توجهم رو به خودش جلب کرد. صدایی مثل صحبت کردن دو نفر و وقتی خوب دقت کردم صدای یک مرد غریبه به گوشم خورد. به ارومی هرچه تمامتر و درحالیکه که سعی میکردم صدایی ایجاد نکنم کیف و ساکم رو روی کاناپه گذاشتم و به پشت درب اتاق رفتم. بهت و تعجب همه وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته و نمیخواستم هم قبول کنم. هرچی به اتاق نزدیکتر میشدم صداها هم واضحتر میشد و تونستم صدای مردی که توی اتاق خواب من و مستانه بود رو بشناسم. حس کردم زانوهام سست شده و روی پام نمیتونم بایستم از درون خورد شدنم رو حس کردم. چطور همچین چیزی ممکن بود؟! مستانه ی من با بهترین دوست و همکارم ارش..!!
توی اتاق خواب خونه ای که فکر میکردم خونه ی عشقمه... زیر سقفی که فکر میکردم درنبودم سرپناه روزها و شبهای تنهایی مستانه ست.
صدای ناله های شهوتناک مستانه که از ارش میخواست محکمتر بکنه منو به خودم اورد.
ـ اخخخخخخ ارش محکمتر بکن لعنتی. جرم بده... عاشق کیرتم.... بکن منو....
و ارش در جوابش میگفت:
اوووووف مستانه..، لعنتی تو چی هستی؟ اون شاهین احمق هرشب چیکار میکنه با تو... کیرم دهنش که لیاقت زنی مثل تو رو نداره....
درحالیکه از شنیدن این حرفها خون توی رگهام خشک شده بود به دیوار تکیه دادم و اروم روی زمین نشستم. هنوز قدرت تجزیه و تحلیل اون چیزی که دیده و شنیده بودم رو نداشتم.
کم کم به خودم اومدم و در حالیکه نفس نفس میزدم ایستادم. ایندفعه دیگه خون توی رگهام به جوش اومده بود. نمیدونستم چیکار میخوام انجام بدم ولی خوب میدونستم که نمیتونم به این راحتی با این موضوع کنار بیام. درحالیکه هنوز صدای اه و ناله و لذت و شهوت همه ی فضای خونه رو پر کرده بود به سمت آشپزخونه رفتم. یک لحظه حس کردم از دنیایی که توش هستم بیرون اومدم. گوشهام هیچ صدایی رو به جز صدای نفس نفس زدنم و صدای قلبم که از هیجان توی سینه م بیش از حد دچار طپش شده بود رو نمیشنید. وقتی به خودم اومدم کارد بزرگ اشپزخونه توی دستم بود و کار بزرگی که انجام دادنش رو پیش روی خودم میدیدم...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#48 | Posted: 26 Sep 2012 11:45

حریم شکسته (2)


خون،خون ،خون.. همه جارو خون گرفته. ملافه ها، تشک ،تختخواب. حتی در و دیوار و آینه ی روی دراور و کنسول گوشه ی اتاق رو خون پوشونده. هنوز از خشمی که بر من مستولی شده بیرون نیومدم. کاردبزرگی که توی دستم قرار داره گوشه دستم رو بریده و خونم با خون اون دوتا خائن مخلوط شده. فکر کنم وقتی ارش سعی میکرد کارد رو از دستم بگیره این اتفاق افتاد. واقعا که تلاش بیهوده ای داشت. با اون جنونی که از دیدنشون بهم دست بود میتونستم چند مرد مثل ارش رو از پا دربیارم. نفس نفس میزنم و هنوز هیچ احساسی بهم دست نداده. فقط مبهوت اتفاقات رخ داده هستم. نگاهی گذرا به جنازه های غرق در خون مستانه و آرش میندازم که لخت و عریان روی تخت کنار هم افتادن. با دیدن دوبارشون خونم به جوش میاد. اروم بلند میشم و به سمت دستشویی راه میفتم. وقتی توی ایینه رد خونی که روی صورتم ماسیده رو میبینم ترسم میگیره. از دیدن اون چهره وحشتناک توی آینه که حالا دیگه اسم قاتل روشه میترسم. نگاهی بهش میندازم و ازش میپرسم: توی کی هستی؟ قاتل یا یک مرد باغیرت؟!
دستم رو زیر آبسرد میگیرم و سوزش دستم چندبرابر میشه. باهمون دست آبی به صورتم میزنم و پیراهن خونیمو از تنم بیرون میارم و به اتاق برمیگردم. فضای خونه رو بوی خون تازه پر کرده. مثل بوی قصابیها و کشتارگاه که وقتی حیوونی رو سلاخی میکنن. منهم همین کارو کردم. اونا دست کمی از حیوون نداشتن و مثل حیوون سلاخیشون کردم. چطور تونستن به من که جز خوبی بهشون کار دیگه ای انجام نداده بودم خیانت کنن؟ اون مستانه که همه ی وجودم لبریز از عشقش بود و همه ی تلاشم اینبود که کمبودی توی زندگی نداشته باشه. و اون آرش که اونهمه از دوستی باهم لذت میبردیم و کمتر از برادر نبودیم.
از توی جیب کتم یه بسته سیگار درمیارمو روی کاناپه میشینم. خیلی وقت بود توی خونه سیگار نکشیدم. چون مستانه از بوی سیگار خوشش نمیومد و من همیشه از یکی دو ساعت قبل از اینکه خونه بیام سیگار نمیکشیدم تا مبادا تن و بدن و دهانم بوی سیگار بده و مستانه رو ناراحت کنه. ولی حالا فارغ ازین معذورات، پکی عمیق میزنم و دودش رو توی فضای گرفته ی اتاق فوت میکنم. رگه های نور خورشید از لای پرده ی جلوی پنجره به داخل تابیده شدن و پس از برخورد با دود سیگار، رد زیبایی از خودشون به جا گذاشتن. حدود نیم ساعت از رخدادن اون فاجعه میگذره. حالا کمی ارومتر شدم ولی هیچ حس ندامتی رو درون خودم احساس نمیکنم. اون اتش عشقی رو که نسبت به مستانه حس میکردم خاموش شده بود و جای خودش رو به اتیش سیگاری داده بود که مثل عمر مستانه کوتاه بود. سیگار رو بدون جاسیگاری و روی میز شیشه ای خاموش میکنم. نفس عمیقی میکشم و به سمت تلفن میرم. سه تا شماره میگیرم و پس از وصل شدن، اپراتور اونور خط جواب میده: پلیس 110 بفرمایید.
مکثی میکنم و میگم: میخوام یک قتل رو گزارش کنم...
ببخشید دوتا قتل رو...

وسط اتاق پذیرایی و روی همون کاناپه نشستم. همه خونه پرشده از مأمور و پلیس و نیروهای امدادی. یک پلیس لباس شخصی که به نظر میرسه بازپرس ویژه ی قتل عمد باشه بالای سرم ایستاده و با دوتا مامور لباس نظامی صحبت میکنه. صدای شاتر دوربینها و نور فلاششون تمرکزم رو بهم میزنه و عصبیم میکنه. دستمو که توسط کارد بریده شده بود رو برام باندپیچی کردن و بستن. اخرین نخ سیگار توی بسته رو دود میکنم و وقتی بازپرس روی مبل روبرویی میشینه به خودم میام.
ـ میدونم که وضعیت روحی مناسبی ندارید و لازم هم نیست چیز زیادی بپرسم. فقط میخوام بدونم از کی میدونستین باهم رابطه دارن؟
به پشتی تکیه میدم و به صورت بازپرس نگاه میکنم. چهره ی جدی و رسمی داره. موهای جوگندمی و چروکهای دور چشمش نشون میده که پلیس کارکشته ایه و با این سوالش هم نشون داد همینطوره. هنوز هیچی نشده میخواد بدونه که این یک قتل از پیش طراحی شده بود یا نتیجه ی یک جنون آنی؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: از همین امروز صبح. وقتی پروازم به محل ماموریتم لغو شد و برگشتم خونه اونارو باهم دیدم.
از یادآوری دوباره اون موضوع تنم گر میگیره و اشک توی چشمام جمع میشه. نگاهم رو از بازپرس میگیرم و به نقطه ی مجهولی خیره میشم. بازپرس نگاهی به من میکنه و بلند میشه و به یکی از مامورین اشاره میکنه. اون ماموربه طرفم میاد و زیربغلم رو میگیره و بلندم میکنه و دستبندی رو به دستم میزنه. وقتی از خونه بیرون میومدیم تازه متوجه حضور همسایه هایی میشم که توی راه پله تجمع کرده بودن. جلوی درب رو با نواری که روش نوشته بود " صحنه ی وقوع جرم ورودممنوع " بسته بودن. وقتی از خونه خارج میشدیم مامورین از همسایه ها میخواستن که راه رو باز کنن و وقتی از پله ها پایین میرفتم صدای اظهار نظرشون رو میشنیدم:
ـ "طفلکی اقای احمدی. خدا میدونه چی کشیده وقتی اون صحنه رو دیده"، "زده هردوتاشون رو تیکه تیکه کرده" "اخه این چیکاری بود که کردی مرد مگه مملکت قانون نداره؟!" "کار خوبی کرد سزای زنی که خیانت کنه همینه. هرکس دیگه ای بود همین کارو میکرد”
پایین راه پله ها، امیر برادربزرگم رو دیدم که انگار تازه از راه رسیده بود. با دیدن من و دستبندی که به دستم زده بودن مات و مبهوت نگاهم کرد و اومد جلو و گفت: تو چت شده پسر؟ این چه کاری بود که تو کردی؟!
با دیدنش بغض توی گلو نشسته مو فرو دادم و گفتم: هیچی نپرس امیر. هیچی نپرس.
ماموری که همراهم بود از میون جمعیت منو به سمت ماشین پلیسی برد و چند دقیقه بعد با صدای آژیرش از محل حادثه دور شدیم...

از وقتی به بازداشتگاه اومدم فقط یکی دوبار با امیر ملاقات کردم. اونطور که میگفت، بابا و مامان حاضر نشدن به ملاقاتم بیان. با اینکه میدونستن دلیل اینکارم چی بود ولی مجبور بودن برای حفظ ظاهر قضیه و احترام به خانواده ی مستانه همچین کاری انجام بدن. هرچی باشه اونها که گناهی نداشتن. توی اخرین دفعه ای که امیر به دیدنم اومد گفت که برام وکیل گرفته و دنبال کارهام هست. توی رفتار و حرکاتش یه جور تحسین رو نسبت به کارم حس میکردم. میگفت بقیه اعضای خونواده با اینکه از کارم ناراحت هستن ولی بهم حق دادن که همچین کاری کنم. هرچند اصلا برام مهم نبود دیگران درموردم چه فکری میکنن. توی عمرم هیچوقت برای دیگران و حرفشون زندگی نکردم. حتی وقتی مستانه میگفت اگه اینکارو نکنی دیگران چی میگن؟ میگفتم گور بابای دیگران. هرکاری هم که کنی بازهم حرفشون رو میزنن. روی تخت سلولم دراز کشیدم. هنوز بازجویی هام تموم نشده و با حکم قاضی بازداشت موقت هستم. ولی چون فکر میکنن ممکنه مشکل روحی روانی داشته باشم توی سلول انفرادی بازداشتم کردن. بازپرس برای تکمیل پرونده چیز زیادی نیست که بخواد بدونه. منهم همه چیز رو براش تعریف کردم. فکر کنم فقط دنبال اینه که من این کارو با نقشه ی قبلی انجام دادم یا نه که خب مسلمه که اینطور نبوده.
ـ قبلا پیش اومده بود رفتاری از مستانه ببینی که بهش شک کنی؟
اینم ازون حرفها بود
ـ نه جناب بازپرس. من به مستانه به اندازه ی چشمام اعتماد داشتم. اصلا فکرش رو نمیکردم که بخواد یه روزی همچین کاری کنه. بارها پیش اومده بود که ماموریتهای چند روزه میرفتم. حتی اگه کسی این موضوع رو برای من تعریف میکرد هم تا با چشمهای خودم نمیدیدم باور نمیکردم.
ـ پس چرا گفتی قبل از اینکه از فرودگاه برگردی بهش تلفن زدی؟
ـ خب چون میخواستم بهش اطلاع بدم که پروازم لغو شده و دارم برمیگردم خونه. قبلا که این سوال رو پرسیده بودین بازهم همین جواب رو دادم. بازپرس سری تکون داد و توی پرونده م که جلوش بود چیزی نوشت. به نظر میرسید هرچی بیشتر سوال جوابم میکنه به اون نتیجه ای که میخواد نمیرسه. من تمام قضیه رو عین واقعیت براش تعریف کردم و چیزی نبود که بخوام دروغش رو گفته باشم و حالا یادم رفته باشه. بازپرس نگاهی ممتد به چشمهام کرد و پرسید: درمورد شهره همسر سابق ارش بهرامی چی میدونین؟
یه لحظه نفسم بند اومد. این چه سوالی بود که پرسید. سعی کردم خودم رو کنترل کنم و جواب دادم: خب ما زیاد رابطه ی خانوادگی باهم نداشتیم. فقط میدونم که شهره به خاطر اخلاق و رفتار ارش ازش جداشد.
ـ مگه چه رفتاری داشت؟
ـ خب شهره برای مستانه تعریف کرده بود که ارش خیلی هیز و چشم چرونه. مثل اینکه یه چیزایی هم درمورد روابط خارج از ازدواجش فهمیده بود.
ـ وتو این چیزها رو میدونستی؟
ـ خب تاحدی. گفتم که این حرفها رو از مستانه شنیدم. ولی اصلا فکر نمیکردم که ارش بخواد یه روز هم وارد حریم شخصی من بشه.
بازپرس عینکش رو از روی میز برداشت و زد به چشمش و درحالی که از توی پرونده چیزی رو میخوند پرسید: شما با شهره همسر سابق ارش بهرامی برخوردی هم داشتین؟
فهمیدم که شهره چیزی گفته برای همین نباید مخفی میکردم.
ـ خب راستش همون موقعها که میخواست از ارش جدا بشه یه بار ازم خواست که باهام حرف بزنه
ـ کجا؟
ـ توی یک کافی شاپ.
ـ و شما با یک زن شوهردار که همسر دوستتون بوده یه قرار دوستانه گذاشتین؟
کمی دستپاچه شدم و جواب دادم: نه خب نمیشه گفت یه قرار دوستانه. فقط میخواستم بدونم چی میخواد درمورد ارش بهم بگه. اخه میگفت موضوع مهمیه.
ـ خب موضوع مهمی بود؟؟
ـ نه زیاد. یه جورایی میخواست ازم حرف بکشه که چیزایی درمورد ارش و
رفتاراش بهش بگم.
ـ وشما چی بهش گفتین؟
ـ خب نمیتونستم بهش بگم که شوهرش ادم هیز و چشم چرونیه. فقط گفتم اونطور که فکر میکنه نیست.
بازپرس نگاهی از بالای عینک بهم انداخت و پرسید: مگه شما چیزی از مرحوم بهرامی دیده بودین که ازش مخفی میکردین؟
لعنتی! این همون چیزی بود که دنبالش بود. باید یه جواب قانع کننده بهش بدم تا فکر نکنه من به قصد کشتنشون به خونه رفتم. درحالیکه که خودم رو بی تفاوت نشون میدادم گفتم: خب به هرحال تو هر رابطه ی دوستانه ای اتفاقاتی میفته که قرار نیست همه ازش باخبر باشن. ارش هم شیطنت های دوران مجردی خودش رو حفظ کرده بود. گهگداری وقتی یه زنی یا دختری رو میدید یه متلکی، سوتی چیزی میزد. من همیشه به این کارهاش به چشم یه شیطنت زودگذر نگاه میکردم و زیاد جدی نمیگرفتم.
کمی به شیشه ی رفلکس آینه مانند پشت سر بازپرس نگاه کردم و گفتم: ولی ای کاش جدی میگرفتمش.
دوباره با یادآوری اتفاقاتی که رخ داده بود خشم و غضب وجودم رو پر کرد. نگاهی به بازپرس انداختم و ادامه دادم: جناب بازپرس مطمئن باشین اگه از قبل هم میدونستم که مستانه داره با ارش بهم خیانت میکنه بازهم همین کارو میکردم. اونروز هم اصلا توی حال خودم نبودم و وقتی دیدمشون که توی اتاق خواب خونه ای که حریم شخصیمون محسوب میشد اونطور بهم پیچیدن، خون جلوی چشمام رو گرفت. باید چیکار میکردم؟ برمیگشتم و اس ام اس میدادم که چون بهم خیانت کردی میخوام طلاقت بدم؟! که اونم بره و مهریه ش رو بذاره اجرا و تا قرون اخرش ازم بگیره و بعدش به ریشم بخنده؟! اگه میخواین بگین از راه قانونی وارد میشدم، باید بگم نه اقای بازپرس اینکارا فقط واسه توی قصه ها و فیلمهاست. اینکه زن یا مردی خیانت همسرش رو ببینه و چیزی نگه فقط یه خیال خامه. اگه هرکسی هم بتونه من نمیتونم.
بغضم ترکید و درحالیکه هق هق گریه امونم رو بریده بود ادامه دادم: من عاشق مستانه بودم. مستانه همه چیز من بود. برای بدست اوردنش همه کار انجام داده بودم. همه سعی و تلاشم این بود که همه چیز رو براش فراهم کنم. اقای بازپرس این حق من نبود. حق من نبود...
و سرم رو روی میز گذاشتم و های های گریه م به آسمون رفت..
بازپرس کمی توی همون حالت موند. سپس بلند شد و به طرفم اومد. دستش رو روی شونه هام گذاشت و گفت: میفهمم چی میگی. ولی فکر میکنی با این کاری که کردی همه چیز درست شده؟ دونفر کشته شدن، سقف دوتا خونه فرو ریخت و دوتا خانواده عزادار شدن. تو هم معلوم نیست اوضاع و احوالت چی میشه و چه بسا خودتم تقاص کاری که انجام دادی رو پس بدی.
سرم رو از روی میز بلند کردم و نگاهی بهش کردم که بالای سرم ایستاده بود. آب دهانم رو قورت دادم و گفتم: شاید همینطوری باشه که میگین. ولی من اون موقع اصلا به این چیزها فکر نمیکردم و فقط میخواستم خودم رو از خشم خالی کنم.
بازپرس دستی دوباره به شونه م زد و به پشت میزش رفت و درحالیکه مینشست گفت: اگه هرکسی به جای این که خودش اجراکننده حکم باشه بتونه خودش رو کنترل کنه دیگه این اتفاقها نمیفته. به هرحال تو الان جون دوتا ادم رو گرفتی. نمیگم ادم بی گناه ولی شاید میتونستی جلوی این اتفاق رو بگیری..
سپس زنگی که زیر میزش بود رو به صدا درآورد و چند لحظه بعد سربازی وارد اتاق شد. پس از سلام نظامی به حالت خبردار ایستاد. بازپرس پرونده رو جمع کرد و اخرین مطالب رو داخلش نوشت و به سرباز اشاره کرد: اقای احمدی پور رو به سلولش ببرین.
وقتی از اتاق بازپرسی بیرون میرفتم با حالتی نادم پرسیدم: حالا چی میشه جناب بازپرس؟
نگاهی به من کرد که دیگه از اون خشم و غضب و غروری که در ابتدا داشتم نشونی درمن دیده نمیشد، و گفت: من پرونده ت رو تکمیل میکنم و به دادگاه میفرستم. قاضی خودش میدونه که چه حکمی صادر کنه.
به سلولم که برگشتم به حرفهای بازپرس فکر میکردم. شاید اگه اونروز خودم رو کنترل کرده بودم الان این اتفاق نمیفتاد. شاید بهتر بود یه فرصت به مستانه میدادم. شاید....
ولی نه. اینکارش اوج چیزی بود که باید انجام میداد. شاید اگه توی یه مکان عمومی تر با کسی دیگه میدیدمش، یا اگه توی گوشیش اس ام اس غریبه ای رو میخوندم ویا حتی توی بغل هرکسی غیر از صمیمی ترین دوستم میخوابید، اینکارو انجام نمیدادم. دیگه از این کار بدتر چی میتونست مجازاتش این باشه؟ هرکاری کردم نتونستم با خودم کنار بیام که اگه کاری غیر از این رو انجام میدادم بهتر بود. حتی اگه به خیالم دچار اون جنون آنی نمیشدم. روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم کمی بخوابم. ولی کابوس های لعنتی یه لحظه رهام نمیکنن.. توی خواب میبینم که مستانه لخت و عریان درحالی که سینه هاش بریده شده به سمتم میاد و میگه تو منو کشتی.. تو منو کشتی.... میخوام از دستش فرار کنم که ناگهان از پشت به کسی میخورم. وقتی برمیگردم ارش رو میبینم که کارد بزرگی توی دستشه ولی به جای اینکه به من بزنه توی شکم خودش فرو میکنه و خون همه جارو پر میکنه.. صدای داد و فریاد و شیون و حرفهای همسایه هایی که روی راه پله ها ایستادن توی سرم میپیچه
ـ طفلکی اقای احمدی. چی کشید وقتی دید زنش داره بهش خیانت میکنه؟
” ای بابا مگه مملکت قانون نداره”
”خب بابا حق داره زنی که خیانت کرده رو باید همین کارو باهاش کرد”
و زن همسایه درحالی که با گوشه ی قرآن به پهلوم میزد میگفت:”ای قاتل ای قاتل ادم کش به تو هم میگن مرد”
از میون همهمه چهره ی بازپرس رو میبینم که دستش رو به سمت من میگیره و میگه: تو از قبل میدونستی که همسرت با مرحوم بهرامی رابطه داره و با یک نقشه ی حساب شده هردوشون رو به قتل رسوندی. راستش رو بگو. واقعیت رو بگو اقای احمدی......
فریادی میزنم و از خواب میپرم. صدام توی سلول خالی میپیچه. تمام تنم عرق کرده و چند دقیقه بعد سربازی دریچه ی پشت در رو باز میکنه و داد میزنه: باز چه مرگته؟
نگاهی بهش میکنم و میفهمم کجام و چه اتفاقی افتاده. روی تخت دراز میکشم و میگم: چیزی نیست سرکار خواب میدیدم..
نمیدونم چند روز توی بازداشتگاه بودم. حساب روز و ماه از دستم خارج شده و برام هم مهم نیست که بدونم. خیلی دوست دارم بدونم اون بیرون چه اتفاقی در حال افتادنه. میخوام هرچی زودتر ازین بلاتکلیفی خارج بشم. دریچه ی در باز میشه و سربازی از پشتش میگه: احمدی پور ملاقاتی داری.
از روی تخت بلند میشم و وقتی به اتاق ملاقات میرم امیر رو به همراه یک مردی میبینم که پس از معرفی متوجه میشم وکیلمه. امیر پس از احوال پرسی های معمول در جوابم که پرسیدم چه خبر؟ جواب داد: خانواده ی ارش شکایتشون رو پس گرفتن. اعلام کردن که پسرشون توی این حادثه مقصر بوده و اگه هرکس دیگه ای هم بود همین کار رو میکرد. فقط میمونه خانواده ی مستانه.
از شنیدن دوباره ی اسم ارش و مستانه کمی عصبی میشم. اصلا برام مهم نیست که در انتها چه اتفاقی میفته. توی این مدت به اندازه ی کافی به طناب دار فکر کردم که از اوردن اسمش دیگه پشتم نلرزه.
وکیلم ادامه ی حرف امیر رو میگیره: از لحاظ قانونی خانواده ی همسر سابقتون میتونن تقاضای قصاص کنن ولی باید نصف دیه شما رو به خانواده تون پرداخت کنن. ما میتونیم روی این قضیه و همینطور این موضوع که شما در هنگام وقوع جرم دچار جنون شدین و نتونستین خودتون رو کنترل کنین براتون تقاضای تخفیف کنیم.
کمی نگاهش کردم و گفتم: تقاضای تخفیف کنین؟! که چه اتفاقی بیفته؟! یعنی برین پیش خانواده ش و ازش بخواین که منو ببخشن؟؟!
امیر که دید دوباره داره حالم بد میشه سریع اومد جلو و گفت: شاهین خودتو کنترل کن. اونها پول دیه تورو ندارن که بدن. ماهم سعی میکنیم دادگاه رو قانع کنیم که توی حکمت تخفیف بدن. اقلا یه چند سالی میری زندون. بهتر از.....
حرفش رو خورد. ادامه صحبتش رو گرفتم و گفتم: حرفت رو بزن. بهتر از چی؟ بهتر از اینه که اعدامم کنن؟ تو خیال میکنی من به این زندگی لعنتی دلبستگی دارم؟! خیال میکنی زندگی توی این دنیایی که پر از دروغ و خیانته خیلی بهتر از مردنه؟ نه امیر، اگه قراره برای بخشیده شدنم منت هرکس و ناکسی رو بکشم همون بهتر که اعدامم کنن.
با این حرف بلند شدم که به سلولم برگردم که امیر با صدای بلند گفت: اگه به خودت فکر نمیکنی لااقل به مامان بابا فکر کن.
با شنیدن اسم مادر و پدرم بغض توی گلوم پیچید. خیلی وقت بود مادرم رو ندیده بودم و دستهای پر مهر پدرم رو نگرفته بودم. زانوهام سست شد و نشستم روی صندلی. امیر ادامه داد: از وقتی تورو گرفتم پدر و مادر به اندازه ی یک عمر پیر شدن. روزی نیست که مامان سراغت رو از من نگیره. خیلی دوست داره که بیاد ملاقاتت ولی مجبوره به خاطر خانواده ی مستانه تحمل کنه. اگه به خودت فکر نمیکنی به اونها فکر کن.
بغضم رو فرو میخورم و قطره ای اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه. بینیمو بالا میکشم و درحالیکه سعی میکنم خودم رو کنترل کنم، رو به وکیل میگم: خب برای اینکار باید چیکار کنیم؟!
وکیل لبخندی میزنه و نگاهی به امیر میکنه و درحالیکه پرونده ای رو از کیفش درمیاره میگه: این کپی همه ی صفحات پرونده ی شماست. طبق گزارش پزشکی قانونی از تعداد ضربات وارد شده به اجساد مقتولین و همینطور نحوه ی وقوع جرم مشخصه کسی که اقدام به این کار کرده یا حالت طبیعی نداشته یا اینکه در اون لحظه دچار اون حالت شده. ضمن اینکه گزارش بازپرس هم نشون میده که شما از قبل نقشه یا برنامه ای برای قتل همسرتون و ارش بهرامی نداشتین. ما میتونیم توی جلسه ی دادگاه از قاضی بخوایم که شمارو جهت انجام یه سری ازمایشات به پزشکی قانونی معرفی کنن تا ثابت بشه که اون لحظه از حالت عادی خارج شدین و دست به همچین کاری زدین. اینطوری شاید بتونیم تخفیف قابل ملاحظه ای برای شما بگیریم.
نگاهی به چهره ی نگران امیر کردم و یه بار دیگه یاد پدر و مادرم افتادم و گفتم: نمیدونم، هرکاری که لازمه رو انجام بدین.
امیر لبخندی زد و دستمو به گرمی فشار داد و به همراه وکیل از اتاق ملاقات خارج شد. بعد از اینکه به سلولم برگشتم همش به این موضوع فکر میکردم که اگه بخشیده بشم چطور میتونم به زندگی ادامه بدم؟ اگه به خاطر پدر و مادرم نبود قید همه چیز رو میزدم و با پای خودم بالای طناب دار میرفتم.
توی اولین جلسه دادگاه پدر و مادرم رو دیدم. امیر راست میگفت به اندازه ی یک عمر پیر و شکسته شده بودن. خطوط صورتشون بیشتر شده بود و مشخص بود توی این مدت خیلی اذیت شدن. خانواده ی مستانه هم اومده بودن و توی تمام طول جلسه مادرش گریه میکرد و منو نفرین میکرد. ولی پدرش ساکت بود و معلوم بود اوضاع رو زیر نظر داره. هردوشون هم پیرتر و شکسته تر شده بودن. اگه پدر و مادر من به فقط به خاطر اقدام به قتل من اونجا بودن، اما اونها باید داغ و مهر خیانت دخترشون رو تا ابد روی پیشونی خودشون میدیدن. اوضاع همونطور که وکیلم پیش بینی میکرد پیش رفت و قرار شد منو برای ازمایشات مخصوص به پزشکی قانونی بفرستن و وقتی گزارش پزشکی قانونی که نشون میداد من در لحظه ی وقوع جرم دچار جنون آنی شدم و کنترل در دست خودم نبود به دادگاه اومد، پدر مستانه هم رضایت داد. دادگاه هم به خاطر نبودن شاکی خصوصی و از جنبه عمومی جرم منو به سیزده سال حبس محکوم کرد.
وقتی برای تشکر به پیش پدر مستانه رفتم نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. سرم رو به طرف دستش بردم و خواستم که ببوسمش ولی دستش رو کشید و گفت: با اینکه من از همون اول مخالف ازدواج تو و مستانه بودم ولی توی مدتی که داماد خانواده ی ما بودی چیزی جز احترام ازت ندیدم. الان هم مطمئن باش اگه بهم ثابت نمیشد که با نقشه قبلی اینکارو انجام ندادی و فقط از دیدن اون دونفر اینکارو کردی هیچوقت رضایت نمیدادم. ولی چه کنم که بار گناه دخترم رو باید تا اخر عمرم به دوش بکشم. همه ی ما توی این مدت به اندازه ی کافی عذاب و سختی کشیدیم. شاید بهتر باشه دیگه خونی ریخته نشه. اگه همه پایبند زندگیشون باشن و عشق و علاقه ی دوطرفه توی زندگی حاکم باشه، بنیان هیچ خونه ای اینقدر سست نمیشه که خیانت سقفش رو فرو بریزه..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#49 | Posted: 28 Sep 2012 10:33

منشی پستون گنده شرکت

سلام من اسمم محسن و اهل یکی از شهرهای جنوبی کشور هستم قدم حدودا185و به قول بعضی از دوستان ظاهر خوب و آراسته ای دارم و متاهل هستم.
داستانی که میخوام براتون بنویسم مربوط میشه سال گذشته (سال90)در مورد یه خانم که اسمش پگاه بود که توی شرکت برامون اتفاق افتاد.
قبل شروع داستان بزارید از این خانم بگم یه خانم خوش هیکل قدش 170 یکم تپل سایز سینه80
داستان از اونجا شروع میشه که یک روز رفتم دفتر کار یکی از دوستان که البته دختر بود وقتی وارد شدم دیدم پگاه کنار دوستم سحر ایستاده و شروع به احوال پرسی کرد و من با دیدنش فقط مبهوت سینه هاش شدم که سحر با خنده گفت چیه؟ کجایی؟ظاهرا حواست جاهای خوب خوبه که از حق نگذرینم من یکم خجالت کشیدم قرار شد من اونارو تا جایی برسونم و اون روز به هر بدبختی که بود گذشت.
روز بعد زنگ زدم به سحر گفتم دختره کی بود که سحر سریع کالبد شکافی کرد و همه چیز رو ریخت رو دایره فهمیدم که اسمش پگاهه و شوهر داره (البته عقد بسته بودن )و خیلی اهل حاله ولی به هر کسی پا نمیده خلاصه از سحر خواهش کردم که بگو برای کار ما به یک منشی نیاز داریم و اگه دوست داره میتونه بیاد سر کار .
سحر رفت بود و بهش گفت ولی گفته بود شرمنده شوهرم اجازه نمیده و تشکر کرده بود.
خلاصه از اون جریان چند ماهی گذشت که دیدم سحر میگه یکی از بچه ها نیاز به کار داره میتونی براش کاری پیدا کنی وقتی پرسیدم کیه گفت پگاه منم برای اینکه کم نیارم اولش یکم ناز کردم و بعدش گفت بگو از صبح بیاد روز بعد تشریف فرما شدن و ما هم تو نخ ایشون و یه چند روزی از اومدنش گذشت دیدم بد جور پا میده و منم به هر بهانه ای براش اس میفرستادم ولی کم نمی اورد و جوابشونو میداد .
یک روز عصر که دوتایی تنها بودیم من تو اتاقم مشغول کار بودم دیدم در زد و گفت جسارت قربان شما انبردست دارین گفتم واسه چی میخواهید گفت زیپ مانتوم باز شده و هر کار میکنم درست نمیشه گفتم بیایید داخل اگه جسارتی نیست من نگاهی بهش بندازم امد تو دیدم وای از بس سایز سینه هاش بزرگ بود و مانتوش تنگ زیپ در رفته بود و من هم یکم بهش دستکاری کردم گفتم نمیشه و تو این دستکاری دستی هم به سینه هاش میزدم و چیزی نمیگفت.
روز بعد دلو به دریا زدم و براش اس دادم با من دوست میشی و هرلحظه منتظر بودم بلند شه و با ناراحتی بیرون بره ولی دیدم جواب داد شما که متاهلید دوست میخواهید چکار ؟بهش جواب دادم آخه زنم درست به من نمیرسه پرسید از لحاظ بهت نمیرسه؟گفتم هم جنسی و هم روحی دیدم نوشته به نظر شما من میتونم برات کاری انجام بدم؟من که داره همش جواب میده پاشدم و رفتم تو اتاقش وشروع کردم مخشو زدن اولش گفت من دچار عذاب وجدان میشم و نمیدونم جواب شوهرمو چی بدم ولی من باز بهش ور رفتم گفتم تو بذار همین یک بار دیگه قول میدم اتفاقی نیافته گفت فقط دست بگیر به سینه هام منم شروع به بازی کردن کردم و کم کم دستمو بردم پایین تر و دیگه تو حال خودم نبودم که باز به اسرار من شلوارشو پایین کشید و من شروع کردم با کسش بازی کردن و انگشتمو میکردم تو و بیرون میکشیدم و شلوارمو از پام در اوردم دیدم گفت بسه دیگه گفتم حیف نیست تا اینج پیش رفتیم تمومش کنیم خلاصه کیرمو دم سوراخ کسش گذاشتم و با یک هل تا ته تو رفت ظاهرا قبلا درست بهش رسیده بوده آخه کسش پرده نداشت و شروع به تلمبه زدن کردم و کسش خیس خیس شده بود نمیدونم چی شد خیلی زود آبم امد و سریع لباسامو پشیدم و رفتم تو اتاقم و تا روز بعد همش به فکرش بودم روز بعد صداش کردم گفت حاضری دوباره سکس کنیم گفت تو فقط به فکر خودتی من یه دختر خیلی حشری هستم و تو دیروز نتونستی منو ارضا کنی .
گفتم اشکال نداره امروز درست بهت حال میدم و تا تو ارضا نشدی من خودمو ارضا نمیکنم
خلاصه اون روز یه حال درستی با هم کردیم و چند بار دیگه باهم سکس کردیم .
تا زدو من مجبور شدم برم سفر و تو سفر بودم زنگ زد و گفت من دیگه نمتونم بیام و الان که براتون مینویسم یک سال است که ندیدمش و هر وقت بهش فکر میکنم کیرم راست میشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#50 | Posted: 2 Oct 2012 08:23

سکس با رئیس

سلام من پریوش هستم 28 سالمه کارمند یک شرکت بزرگ تو تهرانم.می خوام خاطره سکس با مدیر عامل شرکت و براتون بگم. من از نظر قیافه و هیکل و جذابم اینو خیلی ها بهم گفتن.تو شرکت کار حسابداری می کنم و واسه این کارم مجبورم مدام به اتاق مدیر عامل برم.اسمش حیدر خیلی جذابه ولی سنش بالاست. راستش اوایل خیلی دلم می خواست باهاش صمیمی بشم ولی نمی دونستم اونم ازم خوشش اومده تا اینکه یه روز که اتاقش بودم گفت خانم پریوش امروز عصر بمونید تا کارا تموم بشه. منم گفتم چشم اقای مهندس. ساعت 5 عصر بود تقریبا همه کارمندا رفته بودن که زنگ زد اتاقم و احضارم کرد. وقتی رفتم دیدم بد جور نگام می کنه اولش ترسیدم اما کم کم شروع کرد به صحبت کردن از چیزهایی می گفت که ربطی به کار نداشت.دستم اومد مشکلش چیه خلاصه کنم اومد نزدیکم نشست و دستم و گرفت و بوسید، همه بدنم لرزید گفت من خیلی ازت خوشم می یاد از هیکلت از لبات از نگاه قشنگت کم کم دست رو صورتم می کشید و بهم گرما می داد اونقدر احساساتی شده بودم که کسم خیس خیس بود. اومد نزدیک صورتم و همین جور که حرفای عاشقانه می زد شروع کرد بوسیدنم چه لبای داغی داشت همش می گفت دوست دارم دوست دارم. کم کم دستش رفت روسینه هام وای همه بدنم داغ شده بود منم شهوتی شدم و باهاش همراهی کردم دستم و گرفتم دور گردنش و بوسیدمش گفت می میرم واسه لبات..... خلاصه تا به خودم اومدم دیدم لخت شدم و روی میز کنفرانس وسط اتاق نشستم شروع کرد به خوردن کسم تا بحال اینجوری نخورده بود، شوهرم زیاد اهل خوردن کس نیست واسه همین خیلی حال کردم گفت دارم دیونه می شم می خوام بکنمت بذارم تو کونت تا ته فشار بدم دستم و بکنم تو کست ....بی شرف با اینکه سن بالاس ولی خیلی سکسی بود خلاصه کنم حالی بهم داد که هیچ وقت نتونستم فراموش کنم با دستش در کونم و خیس کرد و یواش یواش گذاشت توش تا حالا از کون نداده بو.دم خیلی درد داشت اما واقعا احساس عجیبی بود با دو تادستش تا ته تو کسم کرد و ارضام کردم لبامو اینقدر محکم فشار می داد که انگار از لبم ارضا شدم بدنش خیلی سکسی بود خیلی دیر ارضا شد اینقدر برام جذاب بود که نمی خواستم تموم بشه بلاخره گذاشت کسم منو خوابوند روی مبل و سگی شدم چه تلمبه ای می زد سینه هامو فشار میداد در کونم و لیس می زد بعد منو چرخوند و روی دسته مبل و گفت کیرم و بخور ...گاز بگیر.... می مالید رو صورتم باز می گفت بخور ... یه هویی خوابوندم رو مبل گذاشت کسم واااااااااااااای چه لحظه ای بود چه کیری بود بالاخره ارضا شد و ریخت رو سینه هام با دستش مالید رو بدنم و گفت عاشقتم خیلی سکسی بودی..............از اون روز به بعد منم که دیگه سکس با شوهرم برام بی معنی و مسخره بود هر روز می موندم اداره و کس می دم. جای شما خالی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.