| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین »  
#41 | Posted: 26 Sep 2012 11:45

حریم شکسته (1)

با صدای زنگ گوشی موبایلم که برای ساعت شش صبح تنظیمش کرده بودم از خواب عمیق صبحگاهی بیدار شدم. اون روز قرار بود برای سرکشی به یکی از پروژه های شرکت به جنوب کشور بریم. برای همین زودتر از همیشه باید بیدار میشدم. طبق عادت به پهلو چرخیدم و توی فضای نیمه تاریک اتاق با دستم دنبال مستانه که کنارم خوابیده بود گشتم. خودمو کشیدم طرفش و گرفتمش تو بغلم و اروم لبم رو به جستجوی لبش به سمت صورتش بردم. با لمس لبم چشمهاش نیمه باز شد و با حرکتی که به لبش داد بوسه ای ازم گرفت. گرمای تنش توی اون موقع از صبح برام واقعا لذت بخش بود. طبق معمول هرصبح که از خواب بیدار میشدم پشتش رو به من کرد و دستم رو به طرف خودش کشید تا از پشت بغلش کنم. همیشه عاشق این بود که ازپشت بچسبم بهش و تنم رو با پوست تنش حس کنه. دستم رو از زیر لباس خواب توری مشکی رنگش به روی سینه های درشتش رسوندم و نوکش رو لای انگشتهام گرفتم. میدونستم که اگه چند لحظه دیگه توی همون حالت با نوکش بازی کنم تمام تنش مورمور و ازین حالت عصبی میشه. پاهامو روی پاش گذاشتم و کشیدمش سمت خودم. کم کم از این حالت و برخورد باسنش از زیر ملافه ای که رومون بود حس شهوتم بیدار شد. ولی میدونستم که مستانه توی اون ساعت از روز اصلا حوصله ی سکس کردن رو نداره و تا بخوام جاهای حساس بدنش رو لمس کنم با اعتراض میگه: نکن شاهین جیش دارم..
برای همین همیشه حسرت یه سکس داغ دم صبح توی دلم مونده بود. ولی عاشق این بود که دستمو روی تمام بدنش بکشم و منهم همیشه با اینکارم خواسته ش رو اجابت میکردم.
زنگ هشدار موبایل بعد از پنج دقیقه دوباره به صدا دراومد و اینبار همه توانم رو جمع کردم تا از روی تخت بیام پایین. بعد از شستن دست و صورتم کتری برقی روی دستگاه چای ساز رو روشن کردم و وسایل صبحونه رو از توی یخچال دراوردم. مستانه بااینکه صبحها برای حاضر کردن صبحانه بیدار نمیشد ولی از شب قبل همه چیز رو توی یخچال اماده میذاشت تا صبح مجبور نشم کلی اینور و اونور بزنم. البته بیشتر به خاطر اینبود که از دست غرغرهای من در امون باشه. چون همیشه سرش غر میزدم که چرا صبحها بیدار نمیشه تا برام صبحانه حاضر کنه. البته از بدجنسیم بود. چون خودم میدونستم مستانه خواب صبح رو با هیچ چیز عوض نمیکنه و منهم از این نقطه ضعفش استفاده میکردم و سرش غر میزدم. توی دعواهای دونفریمون هم هروقت از زن و شوهرهای دیگه تعریف میکرد منهم برای اینکه کم نیاورده باشم بهش میگفتم: خب زنش حتما صبحها براش صبحونه درست میکنه که اینقدر هواشو داره.
حتی الان که همه چیز رو اماده میکنه و توی یخچال میذاره، من بازهم سرش غر میزنم که لذت صبحونه خوردن با تو یه چیز دیگه ست. وبا این حرفم لبخندی روی لبش میشینه که نشون میده ازین حرفم خوشش اومده.
یه بسته نون رو از فریزر درمیارم و چندتاش رو توی مایکرووفر میذارم. هیچوقت از خوردن نون فریزری خوشم نمیومد. حتی الان هم که با فر گرمش میکنم، بازهم لذت خوردن نون تازه یه چیز دیگه ست. وقت رو تلف نمیکنم و بعد از خوردن صبحونه برای پوشیدن لباسام دوباره به اتاق خواب میرم. مستانه همچنان رو تخت خوابیده و از خواب صبح لذت میبره. بهش حسودیم میشه. دوست داشتم کنارش دراز میکشیدم و منهم از خواب صبحم لذت میبردم. وقتی میخواستم شلوارکم رو دربیارم تا لباس بیرونم رو بپوشم، مستانه توی رختخوابش غلطی زد و دمر خوابید و با این حرکتش ملافه ی روش کنار رفت و پاهای سفید و کشیده ش تا شرت صورتی و توری رنگش که خط کونش رو به خوبی میشد از زیرش دید، نمایان شد. یه لحظه نفسم بند اومد و با اینکه بارها حتی بدون همون شرت دیده بودمش ولی یه لحظه دلم ضعف رفت. نگاهی به ساعت کردم. هنوز پنج دقیقه فرصت داشتم که تا ترافیک خیابونها شروع نشده حرکت کنم. شلوارکم رو دراوردم و اروم روی تخت دراز کشیدم. دوباره خودم رو چسبوندم بهش و دستهام رو روی شکم صافش گذاشتم. بازهم از تماس تنم با پشتش از خواب بیدار شد و درحالی که دستش رو روی صورتم میکشید ازم پرسید: شاهین تو هنوز نرفتی؟ دیرت نشه..
یکبار دیگه سرم رو لای موهای مرطوب از حموم دیشبش فرو کردم و عطرش رو با یک نفس عمیق به درون ریه هام کشیدم. چقدر این لحظات رو دوست دارم. میدونم که یکی دو روزی رو باید دور از مستانه بگذرونم. این ماموریتهای اداری هرچند از لحاظ مالی برام خیلی سود داره ولی فکر نکنم به این دوری چند روزه از مستانه بیارزه. اون پنج دقیقه خیلی سریع و به اندازه ی چند ثانیه گذشت. مستانه سرش رو به طرفم برگردوند و درحالی که سعی میکرد چشمهاش رو باز کنه لبهامو بوسید و باز هم گفت: دیرت نشه عزیزم. ساکت رو جمع کردم و وسایلهایی که لازمت بود رو توش گذاشتم. و دوباره چشمهاشو بست.
اروم بوسه ای از گونه ش گرفتم و درحالیکه دستم رو روی باسنش میکشیدم از روی تخت پایین اومدم. لباسام رو که اتو کشیده و اماده روی مبل کنار تخت گذاشته بود رو برداشتم و پوشیدم. ساکم رو به همراه کیف دستیم برداشتم و قبل از بیرون اومدن از اتاق نگاهی به مستانه انداختم که دوباره به خواب رفته بود. نفسی "آه" مانند کشیدم و از خونه بیرون اومدم. ماشین رو از پارکینگ دراوردم و به سمت فرودگاه مهراباد که پروازهای داخلی هنوز از اونجا انجام میشد حرکت کردم. ساعت پرواز حدود هشت صبح بود و با توجه به نزدیکی خونه تا فرودگاه خیلی سریع رسیدم. ماشین رو توی پارکینگ فرودگاه پارک کردم و به طرف سالن انتظار حرکت کردم. قبل از رسیدن به درب ورودی، مهندس سرلک رو دیدم که به همراه یکی از همکارهای جدیدمون به سمت من میومدن. لبخندی زدم و گفتم: سلام اقای مهندس صبح بخیر. و درحالیکه با نگاه و اشاره ی سرم به همکار جدید که همراهش بود سلام میکردم، پرسیدم: پس مهندس بهرامی کجاست؟! نکنه جامونده و نیومده؟!
مهندس سرلک جواب سلامم رو داد و گفت: نه، جا نمونده فقط آخرین لحظات مشکلی براش پیش اومد که اومدنش رو کنسل کرد. ایشون مهندس کبیری هستن که از اداره به عنوان جایگزین بهرامی معرفی شدن.
لبخندی به این مهندس جوان زدم و گفتم: "خوش اومدین جناب کبیری." و به همراهشون وارد سالن انتظار شدم. از نیومدن آرش یه جورایی حالم گرفته شد. چون خیلی باهم عیاق بودیم و همه جوره باهام پا بود. از دوران دانشگاه باهم درس خوندیم و حتی خدمت سربازی رو هم با اینکه توی یک پادگان نبودیم ولی توی یک شهر گذروندیم. کار توی این شرکت رو هم من براش جور کردم و ازون به بعد باهم همکار شدیم. به غیر از چند پروژه، توی بیشتر پروژه ها و ماموریتها باهم بودیم و از وقتی از همسرش "شهره" جدا شد تا الان تنها زندگی میکنه. مستانه میگفت که شهره شکاک بود و به ارش شک داشت و همیشه از هیز بازی و چشم چرونیش گلایه میکرد. به همین خاطر ازش جدا شد. البته همش این نبود و من از بعضی دوستان مشترکمون چیزهایی در مورد خیانت ارش به همسرش شنیده بودم که خب نمیشد زیاد به این حرفها اطمینان کرد. هرچند درمورد چشم چرونی و هیز بازی هاش پربیراه نمیگفتن و خود من چندباری این موضوع رو دیده بودم. به خاطر همین رفتارهای ارش و شهره بود که ما علیرغم دوستی و همکار بودن رابطه ی خانوادگی صمیمی باهم نداشتیم که البته مستانه این موضوع رو بیشتر از چشم شهره میدید تا آرش..
این نیومدنش هم گرچه یه مقدار عجیب بود چون قرار نبود که کنسل کنه اما حدس میزدم که باید به رابطه های زندگی مجردیش مربوط باشه. وقتی منتظر بودیم تا شماره ی پروازمون خونده بشه خواستم یه تماسی باهاش بگیرم که دیدم گوشیش خاموشه. پیش خودم گفتم لابد به اون مشکلی که براش پیش اومده برمیگرده. ساعت نزدیک پرواز بود که پیجر فرودگاه اعلام کرد به دلیل نا مساعد بودن اوضاع جوی و وجود گرد و غبار هواپیمای شهر مقصدمون با تاخیر میرسه..
تو ماموریتها هیچ چیز به اندازه ی این بد نیست که هواپیما تاخیر داشته باشه. نگاهی به ساعت بزرگ توی سالن اتتظار انداختم که هشت و پانزده دقیقه رو نشون میداد. امیدوار بودم که این تاخیر زیاد طول نکشه.به همراه مهندس سرلک و کبیری روی صندلی نشستیم. به خاطر زودبیدار شدن یه مقدار خوابم گرفته بود. برای همین به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. یاد مستانه افتادم که الان توی تختخواب راحت گرفته خوابیده و یه لحظه دوباره بهش حسودیم شد. میون خواب و بیداری بودم که بلندگو دوباره اعلام کرد کلیه ی پرواز ها به مناطق جنوب غربی به دلیل وجود گرد و غبار لغو شدن و تا مساعد شدن هوا هیچ پروازی انجام نمیشه.
با شنیدن این حرفش هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال ازینکه امروز رو میتونم به خونه برگردم و ناراحت ازینکه این مأموریت به هرحال باید انجام میشد و باید یه روز دیگه دوباره میومدیم فرودگاه. اما خب چاره ای هم نبود. پس از خداحافظی با مهندس سرلک و مهندس کبیری به سمت ماشینم رفتم و پس از اینکه ساکم رو توی صندوق عقب گذاشتم پشت فرمون نشستم. نگاهی به ساعتم انداختم که دیگه حدود نه رو نشون میداد. گوشی موبایلم رو برداشتم و شماره ی مستانه رو گرفتم. ولی گوشیش خاموش بود. لابد خواب بود. خواستم تلفن خونه رو بگیرم که پیش خودم گفتم بهتره سورپرایزش کنم و با این فکر به سمت خونه راه افتادم. خیابونها شلوغ شده بود و ترافیک صبحگاهی ماشینها رو کیپ کرده بود. کم کم افتاب پاییزی هم بالا اومده بود و یه مقدار هوا هم گرمتر شده بود و توی اون ترافیک آزاردهنده تر هم شده بود. شیشه های ماشین رو بالا کشیدم و کولر روشن و صدای پخش رو زیاد کردم:
از کدوم خاطره برگشتی به من
که دوباره از تو رؤیایی شدم
همه ی دنیا نمیدیدن منو
من کنار تو تماشایی شدم...
با صدای موسیقی که توی ماشین پخش میشد یاد مستانه و عشقی که بهش داشتم افتادم. چقدر برای بدست اوردنش اینور و اونور زدم. چقدر با مخالفت خونواده ش مواجه شدم ولی پاپس نکشیدم. ووقتی خودش فهمید که چقدر عاشقشم قبول کرد که زنم بشه. خونواده ش هم که موافقتش رو دیدن قبول کردن.
موسیقی به اوج خودش رسید و منهم حس کردم با بالا رفتن صدای خواننده موهای تنم سیخ میشه..
از کدوم پنجره میتابی به شب
که شبونه با تو خلوت میکنم
من خدا رو هرشب این ثانیه ها
به تماشای تو دعوت میکنم...

با هر بیت و مصرعش چهره ی مستانه جلوی چشمم میاد و ازینکه تا چند لحظه ی دیگه دوباره به اغوشم میگیرمش حس خوبی بهم دست میده. ولی مثل اینکه همه ی ماشینها هم بامن لج کردن. بالاخره این ترافیک لعنتی باز میشه و بعد از رد شدن از یک چراغ قرمز به سمت خونه حرکت کردم. ماشین رو که توی پارکینگ پارک کردم، کیف و ساکم رو از صندوق عقب برداشتم و از پله ها بالا میرم. سعی میکنم زیاد سرو صدا نکنم تا اگه مستانه هنوز خواب باشه بیدار نشه. درب آپارتمان رو که باز کردم اولین چیزی که به چشمم اومد یه جفت کتانی اسپرت مردونه بود که داخل اتاق و پشت در قرار گرفته بود. از دیدنش تعجب کردم چون یادم نمیومد که همچین کتانی داشته باشم. یهو صدایی از سمت اتاق خوابمون توجهم رو به خودش جلب کرد. صدایی مثل صحبت کردن دو نفر و وقتی خوب دقت کردم صدای یک مرد غریبه به گوشم خورد. به ارومی هرچه تمامتر و درحالیکه که سعی میکردم صدایی ایجاد نکنم کیف و ساکم رو روی کاناپه گذاشتم و به پشت درب اتاق رفتم. بهت و تعجب همه وجودم رو گرفته بود. نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته و نمیخواستم هم قبول کنم. هرچی به اتاق نزدیکتر میشدم صداها هم واضحتر میشد و تونستم صدای مردی که توی اتاق خواب من و مستانه بود رو بشناسم. حس کردم زانوهام سست شده و روی پام نمیتونم بایستم از درون خورد شدنم رو حس کردم. چطور همچین چیزی ممکن بود؟! مستانه ی من با بهترین دوست و همکارم ارش..!!
توی اتاق خواب خونه ای که فکر میکردم خونه ی عشقمه... زیر سقفی که فکر میکردم درنبودم سرپناه روزها و شبهای تنهایی مستانه ست.
صدای ناله های شهوتناک مستانه که از ارش میخواست محکمتر بکنه منو به خودم اورد.
ـ اخخخخخخ ارش محکمتر بکن لعنتی. جرم بده... عاشق کیرتم.... بکن منو....
و ارش در جوابش میگفت:
اوووووف مستانه..، لعنتی تو چی هستی؟ اون شاهین احمق هرشب چیکار میکنه با تو... کیرم دهنش که لیاقت زنی مثل تو رو نداره....
درحالیکه از شنیدن این حرفها خون توی رگهام خشک شده بود به دیوار تکیه دادم و اروم روی زمین نشستم. هنوز قدرت تجزیه و تحلیل اون چیزی که دیده و شنیده بودم رو نداشتم.
کم کم به خودم اومدم و در حالیکه نفس نفس میزدم ایستادم. ایندفعه دیگه خون توی رگهام به جوش اومده بود. نمیدونستم چیکار میخوام انجام بدم ولی خوب میدونستم که نمیتونم به این راحتی با این موضوع کنار بیام. درحالیکه هنوز صدای اه و ناله و لذت و شهوت همه ی فضای خونه رو پر کرده بود به سمت آشپزخونه رفتم. یک لحظه حس کردم از دنیایی که توش هستم بیرون اومدم. گوشهام هیچ صدایی رو به جز صدای نفس نفس زدنم و صدای قلبم که از هیجان توی سینه م بیش از حد دچار طپش شده بود رو نمیشنید. وقتی به خودم اومدم کارد بزرگ اشپزخونه توی دستم بود و کار بزرگی که انجام دادنش رو پیش روی خودم میدیدم...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#42 | Posted: 26 Sep 2012 11:45

حریم شکسته (2)


خون،خون ،خون.. همه جارو خون گرفته. ملافه ها، تشک ،تختخواب. حتی در و دیوار و آینه ی روی دراور و کنسول گوشه ی اتاق رو خون پوشونده. هنوز از خشمی که بر من مستولی شده بیرون نیومدم. کاردبزرگی که توی دستم قرار داره گوشه دستم رو بریده و خونم با خون اون دوتا خائن مخلوط شده. فکر کنم وقتی ارش سعی میکرد کارد رو از دستم بگیره این اتفاق افتاد. واقعا که تلاش بیهوده ای داشت. با اون جنونی که از دیدنشون بهم دست بود میتونستم چند مرد مثل ارش رو از پا دربیارم. نفس نفس میزنم و هنوز هیچ احساسی بهم دست نداده. فقط مبهوت اتفاقات رخ داده هستم. نگاهی گذرا به جنازه های غرق در خون مستانه و آرش میندازم که لخت و عریان روی تخت کنار هم افتادن. با دیدن دوبارشون خونم به جوش میاد. اروم بلند میشم و به سمت دستشویی راه میفتم. وقتی توی ایینه رد خونی که روی صورتم ماسیده رو میبینم ترسم میگیره. از دیدن اون چهره وحشتناک توی آینه که حالا دیگه اسم قاتل روشه میترسم. نگاهی بهش میندازم و ازش میپرسم: توی کی هستی؟ قاتل یا یک مرد باغیرت؟!
دستم رو زیر آبسرد میگیرم و سوزش دستم چندبرابر میشه. باهمون دست آبی به صورتم میزنم و پیراهن خونیمو از تنم بیرون میارم و به اتاق برمیگردم. فضای خونه رو بوی خون تازه پر کرده. مثل بوی قصابیها و کشتارگاه که وقتی حیوونی رو سلاخی میکنن. منهم همین کارو کردم. اونا دست کمی از حیوون نداشتن و مثل حیوون سلاخیشون کردم. چطور تونستن به من که جز خوبی بهشون کار دیگه ای انجام نداده بودم خیانت کنن؟ اون مستانه که همه ی وجودم لبریز از عشقش بود و همه ی تلاشم اینبود که کمبودی توی زندگی نداشته باشه. و اون آرش که اونهمه از دوستی باهم لذت میبردیم و کمتر از برادر نبودیم.
از توی جیب کتم یه بسته سیگار درمیارمو روی کاناپه میشینم. خیلی وقت بود توی خونه سیگار نکشیدم. چون مستانه از بوی سیگار خوشش نمیومد و من همیشه از یکی دو ساعت قبل از اینکه خونه بیام سیگار نمیکشیدم تا مبادا تن و بدن و دهانم بوی سیگار بده و مستانه رو ناراحت کنه. ولی حالا فارغ ازین معذورات، پکی عمیق میزنم و دودش رو توی فضای گرفته ی اتاق فوت میکنم. رگه های نور خورشید از لای پرده ی جلوی پنجره به داخل تابیده شدن و پس از برخورد با دود سیگار، رد زیبایی از خودشون به جا گذاشتن. حدود نیم ساعت از رخدادن اون فاجعه میگذره. حالا کمی ارومتر شدم ولی هیچ حس ندامتی رو درون خودم احساس نمیکنم. اون اتش عشقی رو که نسبت به مستانه حس میکردم خاموش شده بود و جای خودش رو به اتیش سیگاری داده بود که مثل عمر مستانه کوتاه بود. سیگار رو بدون جاسیگاری و روی میز شیشه ای خاموش میکنم. نفس عمیقی میکشم و به سمت تلفن میرم. سه تا شماره میگیرم و پس از وصل شدن، اپراتور اونور خط جواب میده: پلیس 110 بفرمایید.
مکثی میکنم و میگم: میخوام یک قتل رو گزارش کنم...
ببخشید دوتا قتل رو...

وسط اتاق پذیرایی و روی همون کاناپه نشستم. همه خونه پرشده از مأمور و پلیس و نیروهای امدادی. یک پلیس لباس شخصی که به نظر میرسه بازپرس ویژه ی قتل عمد باشه بالای سرم ایستاده و با دوتا مامور لباس نظامی صحبت میکنه. صدای شاتر دوربینها و نور فلاششون تمرکزم رو بهم میزنه و عصبیم میکنه. دستمو که توسط کارد بریده شده بود رو برام باندپیچی کردن و بستن. اخرین نخ سیگار توی بسته رو دود میکنم و وقتی بازپرس روی مبل روبرویی میشینه به خودم میام.
ـ میدونم که وضعیت روحی مناسبی ندارید و لازم هم نیست چیز زیادی بپرسم. فقط میخوام بدونم از کی میدونستین باهم رابطه دارن؟
به پشتی تکیه میدم و به صورت بازپرس نگاه میکنم. چهره ی جدی و رسمی داره. موهای جوگندمی و چروکهای دور چشمش نشون میده که پلیس کارکشته ایه و با این سوالش هم نشون داد همینطوره. هنوز هیچی نشده میخواد بدونه که این یک قتل از پیش طراحی شده بود یا نتیجه ی یک جنون آنی؟! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: از همین امروز صبح. وقتی پروازم به محل ماموریتم لغو شد و برگشتم خونه اونارو باهم دیدم.
از یادآوری دوباره اون موضوع تنم گر میگیره و اشک توی چشمام جمع میشه. نگاهم رو از بازپرس میگیرم و به نقطه ی مجهولی خیره میشم. بازپرس نگاهی به من میکنه و بلند میشه و به یکی از مامورین اشاره میکنه. اون ماموربه طرفم میاد و زیربغلم رو میگیره و بلندم میکنه و دستبندی رو به دستم میزنه. وقتی از خونه بیرون میومدیم تازه متوجه حضور همسایه هایی میشم که توی راه پله تجمع کرده بودن. جلوی درب رو با نواری که روش نوشته بود " صحنه ی وقوع جرم ورودممنوع " بسته بودن. وقتی از خونه خارج میشدیم مامورین از همسایه ها میخواستن که راه رو باز کنن و وقتی از پله ها پایین میرفتم صدای اظهار نظرشون رو میشنیدم:
ـ "طفلکی اقای احمدی. خدا میدونه چی کشیده وقتی اون صحنه رو دیده"، "زده هردوتاشون رو تیکه تیکه کرده" "اخه این چیکاری بود که کردی مرد مگه مملکت قانون نداره؟!" "کار خوبی کرد سزای زنی که خیانت کنه همینه. هرکس دیگه ای بود همین کارو میکرد”
پایین راه پله ها، امیر برادربزرگم رو دیدم که انگار تازه از راه رسیده بود. با دیدن من و دستبندی که به دستم زده بودن مات و مبهوت نگاهم کرد و اومد جلو و گفت: تو چت شده پسر؟ این چه کاری بود که تو کردی؟!
با دیدنش بغض توی گلو نشسته مو فرو دادم و گفتم: هیچی نپرس امیر. هیچی نپرس.
ماموری که همراهم بود از میون جمعیت منو به سمت ماشین پلیسی برد و چند دقیقه بعد با صدای آژیرش از محل حادثه دور شدیم...

از وقتی به بازداشتگاه اومدم فقط یکی دوبار با امیر ملاقات کردم. اونطور که میگفت، بابا و مامان حاضر نشدن به ملاقاتم بیان. با اینکه میدونستن دلیل اینکارم چی بود ولی مجبور بودن برای حفظ ظاهر قضیه و احترام به خانواده ی مستانه همچین کاری انجام بدن. هرچی باشه اونها که گناهی نداشتن. توی اخرین دفعه ای که امیر به دیدنم اومد گفت که برام وکیل گرفته و دنبال کارهام هست. توی رفتار و حرکاتش یه جور تحسین رو نسبت به کارم حس میکردم. میگفت بقیه اعضای خونواده با اینکه از کارم ناراحت هستن ولی بهم حق دادن که همچین کاری کنم. هرچند اصلا برام مهم نبود دیگران درموردم چه فکری میکنن. توی عمرم هیچوقت برای دیگران و حرفشون زندگی نکردم. حتی وقتی مستانه میگفت اگه اینکارو نکنی دیگران چی میگن؟ میگفتم گور بابای دیگران. هرکاری هم که کنی بازهم حرفشون رو میزنن. روی تخت سلولم دراز کشیدم. هنوز بازجویی هام تموم نشده و با حکم قاضی بازداشت موقت هستم. ولی چون فکر میکنن ممکنه مشکل روحی روانی داشته باشم توی سلول انفرادی بازداشتم کردن. بازپرس برای تکمیل پرونده چیز زیادی نیست که بخواد بدونه. منهم همه چیز رو براش تعریف کردم. فکر کنم فقط دنبال اینه که من این کارو با نقشه ی قبلی انجام دادم یا نه که خب مسلمه که اینطور نبوده.
ـ قبلا پیش اومده بود رفتاری از مستانه ببینی که بهش شک کنی؟
اینم ازون حرفها بود
ـ نه جناب بازپرس. من به مستانه به اندازه ی چشمام اعتماد داشتم. اصلا فکرش رو نمیکردم که بخواد یه روزی همچین کاری کنه. بارها پیش اومده بود که ماموریتهای چند روزه میرفتم. حتی اگه کسی این موضوع رو برای من تعریف میکرد هم تا با چشمهای خودم نمیدیدم باور نمیکردم.
ـ پس چرا گفتی قبل از اینکه از فرودگاه برگردی بهش تلفن زدی؟
ـ خب چون میخواستم بهش اطلاع بدم که پروازم لغو شده و دارم برمیگردم خونه. قبلا که این سوال رو پرسیده بودین بازهم همین جواب رو دادم. بازپرس سری تکون داد و توی پرونده م که جلوش بود چیزی نوشت. به نظر میرسید هرچی بیشتر سوال جوابم میکنه به اون نتیجه ای که میخواد نمیرسه. من تمام قضیه رو عین واقعیت براش تعریف کردم و چیزی نبود که بخوام دروغش رو گفته باشم و حالا یادم رفته باشه. بازپرس نگاهی ممتد به چشمهام کرد و پرسید: درمورد شهره همسر سابق ارش بهرامی چی میدونین؟
یه لحظه نفسم بند اومد. این چه سوالی بود که پرسید. سعی کردم خودم رو کنترل کنم و جواب دادم: خب ما زیاد رابطه ی خانوادگی باهم نداشتیم. فقط میدونم که شهره به خاطر اخلاق و رفتار ارش ازش جداشد.
ـ مگه چه رفتاری داشت؟
ـ خب شهره برای مستانه تعریف کرده بود که ارش خیلی هیز و چشم چرونه. مثل اینکه یه چیزایی هم درمورد روابط خارج از ازدواجش فهمیده بود.
ـ وتو این چیزها رو میدونستی؟
ـ خب تاحدی. گفتم که این حرفها رو از مستانه شنیدم. ولی اصلا فکر نمیکردم که ارش بخواد یه روز هم وارد حریم شخصی من بشه.
بازپرس عینکش رو از روی میز برداشت و زد به چشمش و درحالی که از توی پرونده چیزی رو میخوند پرسید: شما با شهره همسر سابق ارش بهرامی برخوردی هم داشتین؟
فهمیدم که شهره چیزی گفته برای همین نباید مخفی میکردم.
ـ خب راستش همون موقعها که میخواست از ارش جدا بشه یه بار ازم خواست که باهام حرف بزنه
ـ کجا؟
ـ توی یک کافی شاپ.
ـ و شما با یک زن شوهردار که همسر دوستتون بوده یه قرار دوستانه گذاشتین؟
کمی دستپاچه شدم و جواب دادم: نه خب نمیشه گفت یه قرار دوستانه. فقط میخواستم بدونم چی میخواد درمورد ارش بهم بگه. اخه میگفت موضوع مهمیه.
ـ خب موضوع مهمی بود؟؟
ـ نه زیاد. یه جورایی میخواست ازم حرف بکشه که چیزایی درمورد ارش و
رفتاراش بهش بگم.
ـ وشما چی بهش گفتین؟
ـ خب نمیتونستم بهش بگم که شوهرش ادم هیز و چشم چرونیه. فقط گفتم اونطور که فکر میکنه نیست.
بازپرس نگاهی از بالای عینک بهم انداخت و پرسید: مگه شما چیزی از مرحوم بهرامی دیده بودین که ازش مخفی میکردین؟
لعنتی! این همون چیزی بود که دنبالش بود. باید یه جواب قانع کننده بهش بدم تا فکر نکنه من به قصد کشتنشون به خونه رفتم. درحالیکه که خودم رو بی تفاوت نشون میدادم گفتم: خب به هرحال تو هر رابطه ی دوستانه ای اتفاقاتی میفته که قرار نیست همه ازش باخبر باشن. ارش هم شیطنت های دوران مجردی خودش رو حفظ کرده بود. گهگداری وقتی یه زنی یا دختری رو میدید یه متلکی، سوتی چیزی میزد. من همیشه به این کارهاش به چشم یه شیطنت زودگذر نگاه میکردم و زیاد جدی نمیگرفتم.
کمی به شیشه ی رفلکس آینه مانند پشت سر بازپرس نگاه کردم و گفتم: ولی ای کاش جدی میگرفتمش.
دوباره با یادآوری اتفاقاتی که رخ داده بود خشم و غضب وجودم رو پر کرد. نگاهی به بازپرس انداختم و ادامه دادم: جناب بازپرس مطمئن باشین اگه از قبل هم میدونستم که مستانه داره با ارش بهم خیانت میکنه بازهم همین کارو میکردم. اونروز هم اصلا توی حال خودم نبودم و وقتی دیدمشون که توی اتاق خواب خونه ای که حریم شخصیمون محسوب میشد اونطور بهم پیچیدن، خون جلوی چشمام رو گرفت. باید چیکار میکردم؟ برمیگشتم و اس ام اس میدادم که چون بهم خیانت کردی میخوام طلاقت بدم؟! که اونم بره و مهریه ش رو بذاره اجرا و تا قرون اخرش ازم بگیره و بعدش به ریشم بخنده؟! اگه میخواین بگین از راه قانونی وارد میشدم، باید بگم نه اقای بازپرس اینکارا فقط واسه توی قصه ها و فیلمهاست. اینکه زن یا مردی خیانت همسرش رو ببینه و چیزی نگه فقط یه خیال خامه. اگه هرکسی هم بتونه من نمیتونم.
بغضم ترکید و درحالیکه هق هق گریه امونم رو بریده بود ادامه دادم: من عاشق مستانه بودم. مستانه همه چیز من بود. برای بدست اوردنش همه کار انجام داده بودم. همه سعی و تلاشم این بود که همه چیز رو براش فراهم کنم. اقای بازپرس این حق من نبود. حق من نبود...
و سرم رو روی میز گذاشتم و های های گریه م به آسمون رفت..
بازپرس کمی توی همون حالت موند. سپس بلند شد و به طرفم اومد. دستش رو روی شونه هام گذاشت و گفت: میفهمم چی میگی. ولی فکر میکنی با این کاری که کردی همه چیز درست شده؟ دونفر کشته شدن، سقف دوتا خونه فرو ریخت و دوتا خانواده عزادار شدن. تو هم معلوم نیست اوضاع و احوالت چی میشه و چه بسا خودتم تقاص کاری که انجام دادی رو پس بدی.
سرم رو از روی میز بلند کردم و نگاهی بهش کردم که بالای سرم ایستاده بود. آب دهانم رو قورت دادم و گفتم: شاید همینطوری باشه که میگین. ولی من اون موقع اصلا به این چیزها فکر نمیکردم و فقط میخواستم خودم رو از خشم خالی کنم.
بازپرس دستی دوباره به شونه م زد و به پشت میزش رفت و درحالیکه مینشست گفت: اگه هرکسی به جای این که خودش اجراکننده حکم باشه بتونه خودش رو کنترل کنه دیگه این اتفاقها نمیفته. به هرحال تو الان جون دوتا ادم رو گرفتی. نمیگم ادم بی گناه ولی شاید میتونستی جلوی این اتفاق رو بگیری..
سپس زنگی که زیر میزش بود رو به صدا درآورد و چند لحظه بعد سربازی وارد اتاق شد. پس از سلام نظامی به حالت خبردار ایستاد. بازپرس پرونده رو جمع کرد و اخرین مطالب رو داخلش نوشت و به سرباز اشاره کرد: اقای احمدی پور رو به سلولش ببرین.
وقتی از اتاق بازپرسی بیرون میرفتم با حالتی نادم پرسیدم: حالا چی میشه جناب بازپرس؟
نگاهی به من کرد که دیگه از اون خشم و غضب و غروری که در ابتدا داشتم نشونی درمن دیده نمیشد، و گفت: من پرونده ت رو تکمیل میکنم و به دادگاه میفرستم. قاضی خودش میدونه که چه حکمی صادر کنه.
به سلولم که برگشتم به حرفهای بازپرس فکر میکردم. شاید اگه اونروز خودم رو کنترل کرده بودم الان این اتفاق نمیفتاد. شاید بهتر بود یه فرصت به مستانه میدادم. شاید....
ولی نه. اینکارش اوج چیزی بود که باید انجام میداد. شاید اگه توی یه مکان عمومی تر با کسی دیگه میدیدمش، یا اگه توی گوشیش اس ام اس غریبه ای رو میخوندم ویا حتی توی بغل هرکسی غیر از صمیمی ترین دوستم میخوابید، اینکارو انجام نمیدادم. دیگه از این کار بدتر چی میتونست مجازاتش این باشه؟ هرکاری کردم نتونستم با خودم کنار بیام که اگه کاری غیر از این رو انجام میدادم بهتر بود. حتی اگه به خیالم دچار اون جنون آنی نمیشدم. روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم کمی بخوابم. ولی کابوس های لعنتی یه لحظه رهام نمیکنن.. توی خواب میبینم که مستانه لخت و عریان درحالی که سینه هاش بریده شده به سمتم میاد و میگه تو منو کشتی.. تو منو کشتی.... میخوام از دستش فرار کنم که ناگهان از پشت به کسی میخورم. وقتی برمیگردم ارش رو میبینم که کارد بزرگی توی دستشه ولی به جای اینکه به من بزنه توی شکم خودش فرو میکنه و خون همه جارو پر میکنه.. صدای داد و فریاد و شیون و حرفهای همسایه هایی که روی راه پله ها ایستادن توی سرم میپیچه
ـ طفلکی اقای احمدی. چی کشید وقتی دید زنش داره بهش خیانت میکنه؟
” ای بابا مگه مملکت قانون نداره”
”خب بابا حق داره زنی که خیانت کرده رو باید همین کارو باهاش کرد”
و زن همسایه درحالی که با گوشه ی قرآن به پهلوم میزد میگفت:”ای قاتل ای قاتل ادم کش به تو هم میگن مرد”
از میون همهمه چهره ی بازپرس رو میبینم که دستش رو به سمت من میگیره و میگه: تو از قبل میدونستی که همسرت با مرحوم بهرامی رابطه داره و با یک نقشه ی حساب شده هردوشون رو به قتل رسوندی. راستش رو بگو. واقعیت رو بگو اقای احمدی......
فریادی میزنم و از خواب میپرم. صدام توی سلول خالی میپیچه. تمام تنم عرق کرده و چند دقیقه بعد سربازی دریچه ی پشت در رو باز میکنه و داد میزنه: باز چه مرگته؟
نگاهی بهش میکنم و میفهمم کجام و چه اتفاقی افتاده. روی تخت دراز میکشم و میگم: چیزی نیست سرکار خواب میدیدم..
نمیدونم چند روز توی بازداشتگاه بودم. حساب روز و ماه از دستم خارج شده و برام هم مهم نیست که بدونم. خیلی دوست دارم بدونم اون بیرون چه اتفاقی در حال افتادنه. میخوام هرچی زودتر ازین بلاتکلیفی خارج بشم. دریچه ی در باز میشه و سربازی از پشتش میگه: احمدی پور ملاقاتی داری.
از روی تخت بلند میشم و وقتی به اتاق ملاقات میرم امیر رو به همراه یک مردی میبینم که پس از معرفی متوجه میشم وکیلمه. امیر پس از احوال پرسی های معمول در جوابم که پرسیدم چه خبر؟ جواب داد: خانواده ی ارش شکایتشون رو پس گرفتن. اعلام کردن که پسرشون توی این حادثه مقصر بوده و اگه هرکس دیگه ای هم بود همین کار رو میکرد. فقط میمونه خانواده ی مستانه.
از شنیدن دوباره ی اسم ارش و مستانه کمی عصبی میشم. اصلا برام مهم نیست که در انتها چه اتفاقی میفته. توی این مدت به اندازه ی کافی به طناب دار فکر کردم که از اوردن اسمش دیگه پشتم نلرزه.
وکیلم ادامه ی حرف امیر رو میگیره: از لحاظ قانونی خانواده ی همسر سابقتون میتونن تقاضای قصاص کنن ولی باید نصف دیه شما رو به خانواده تون پرداخت کنن. ما میتونیم روی این قضیه و همینطور این موضوع که شما در هنگام وقوع جرم دچار جنون شدین و نتونستین خودتون رو کنترل کنین براتون تقاضای تخفیف کنیم.
کمی نگاهش کردم و گفتم: تقاضای تخفیف کنین؟! که چه اتفاقی بیفته؟! یعنی برین پیش خانواده ش و ازش بخواین که منو ببخشن؟؟!
امیر که دید دوباره داره حالم بد میشه سریع اومد جلو و گفت: شاهین خودتو کنترل کن. اونها پول دیه تورو ندارن که بدن. ماهم سعی میکنیم دادگاه رو قانع کنیم که توی حکمت تخفیف بدن. اقلا یه چند سالی میری زندون. بهتر از.....
حرفش رو خورد. ادامه صحبتش رو گرفتم و گفتم: حرفت رو بزن. بهتر از چی؟ بهتر از اینه که اعدامم کنن؟ تو خیال میکنی من به این زندگی لعنتی دلبستگی دارم؟! خیال میکنی زندگی توی این دنیایی که پر از دروغ و خیانته خیلی بهتر از مردنه؟ نه امیر، اگه قراره برای بخشیده شدنم منت هرکس و ناکسی رو بکشم همون بهتر که اعدامم کنن.
با این حرف بلند شدم که به سلولم برگردم که امیر با صدای بلند گفت: اگه به خودت فکر نمیکنی لااقل به مامان بابا فکر کن.
با شنیدن اسم مادر و پدرم بغض توی گلوم پیچید. خیلی وقت بود مادرم رو ندیده بودم و دستهای پر مهر پدرم رو نگرفته بودم. زانوهام سست شد و نشستم روی صندلی. امیر ادامه داد: از وقتی تورو گرفتم پدر و مادر به اندازه ی یک عمر پیر شدن. روزی نیست که مامان سراغت رو از من نگیره. خیلی دوست داره که بیاد ملاقاتت ولی مجبوره به خاطر خانواده ی مستانه تحمل کنه. اگه به خودت فکر نمیکنی به اونها فکر کن.
بغضم رو فرو میخورم و قطره ای اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه. بینیمو بالا میکشم و درحالیکه سعی میکنم خودم رو کنترل کنم، رو به وکیل میگم: خب برای اینکار باید چیکار کنیم؟!
وکیل لبخندی میزنه و نگاهی به امیر میکنه و درحالیکه پرونده ای رو از کیفش درمیاره میگه: این کپی همه ی صفحات پرونده ی شماست. طبق گزارش پزشکی قانونی از تعداد ضربات وارد شده به اجساد مقتولین و همینطور نحوه ی وقوع جرم مشخصه کسی که اقدام به این کار کرده یا حالت طبیعی نداشته یا اینکه در اون لحظه دچار اون حالت شده. ضمن اینکه گزارش بازپرس هم نشون میده که شما از قبل نقشه یا برنامه ای برای قتل همسرتون و ارش بهرامی نداشتین. ما میتونیم توی جلسه ی دادگاه از قاضی بخوایم که شمارو جهت انجام یه سری ازمایشات به پزشکی قانونی معرفی کنن تا ثابت بشه که اون لحظه از حالت عادی خارج شدین و دست به همچین کاری زدین. اینطوری شاید بتونیم تخفیف قابل ملاحظه ای برای شما بگیریم.
نگاهی به چهره ی نگران امیر کردم و یه بار دیگه یاد پدر و مادرم افتادم و گفتم: نمیدونم، هرکاری که لازمه رو انجام بدین.
امیر لبخندی زد و دستمو به گرمی فشار داد و به همراه وکیل از اتاق ملاقات خارج شد. بعد از اینکه به سلولم برگشتم همش به این موضوع فکر میکردم که اگه بخشیده بشم چطور میتونم به زندگی ادامه بدم؟ اگه به خاطر پدر و مادرم نبود قید همه چیز رو میزدم و با پای خودم بالای طناب دار میرفتم.
توی اولین جلسه دادگاه پدر و مادرم رو دیدم. امیر راست میگفت به اندازه ی یک عمر پیر و شکسته شده بودن. خطوط صورتشون بیشتر شده بود و مشخص بود توی این مدت خیلی اذیت شدن. خانواده ی مستانه هم اومده بودن و توی تمام طول جلسه مادرش گریه میکرد و منو نفرین میکرد. ولی پدرش ساکت بود و معلوم بود اوضاع رو زیر نظر داره. هردوشون هم پیرتر و شکسته تر شده بودن. اگه پدر و مادر من به فقط به خاطر اقدام به قتل من اونجا بودن، اما اونها باید داغ و مهر خیانت دخترشون رو تا ابد روی پیشونی خودشون میدیدن. اوضاع همونطور که وکیلم پیش بینی میکرد پیش رفت و قرار شد منو برای ازمایشات مخصوص به پزشکی قانونی بفرستن و وقتی گزارش پزشکی قانونی که نشون میداد من در لحظه ی وقوع جرم دچار جنون آنی شدم و کنترل در دست خودم نبود به دادگاه اومد، پدر مستانه هم رضایت داد. دادگاه هم به خاطر نبودن شاکی خصوصی و از جنبه عمومی جرم منو به سیزده سال حبس محکوم کرد.
وقتی برای تشکر به پیش پدر مستانه رفتم نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم. سرم رو به طرف دستش بردم و خواستم که ببوسمش ولی دستش رو کشید و گفت: با اینکه من از همون اول مخالف ازدواج تو و مستانه بودم ولی توی مدتی که داماد خانواده ی ما بودی چیزی جز احترام ازت ندیدم. الان هم مطمئن باش اگه بهم ثابت نمیشد که با نقشه قبلی اینکارو انجام ندادی و فقط از دیدن اون دونفر اینکارو کردی هیچوقت رضایت نمیدادم. ولی چه کنم که بار گناه دخترم رو باید تا اخر عمرم به دوش بکشم. همه ی ما توی این مدت به اندازه ی کافی عذاب و سختی کشیدیم. شاید بهتر باشه دیگه خونی ریخته نشه. اگه همه پایبند زندگیشون باشن و عشق و علاقه ی دوطرفه توی زندگی حاکم باشه، بنیان هیچ خونه ای اینقدر سست نمیشه که خیانت سقفش رو فرو بریزه..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#43 | Posted: 28 Sep 2012 10:33

منشی پستون گنده شرکت

سلام من اسمم محسن و اهل یکی از شهرهای جنوبی کشور هستم قدم حدودا185و به قول بعضی از دوستان ظاهر خوب و آراسته ای دارم و متاهل هستم.
داستانی که میخوام براتون بنویسم مربوط میشه سال گذشته (سال90)در مورد یه خانم که اسمش پگاه بود که توی شرکت برامون اتفاق افتاد.
قبل شروع داستان بزارید از این خانم بگم یه خانم خوش هیکل قدش 170 یکم تپل سایز سینه80
داستان از اونجا شروع میشه که یک روز رفتم دفتر کار یکی از دوستان که البته دختر بود وقتی وارد شدم دیدم پگاه کنار دوستم سحر ایستاده و شروع به احوال پرسی کرد و من با دیدنش فقط مبهوت سینه هاش شدم که سحر با خنده گفت چیه؟ کجایی؟ظاهرا حواست جاهای خوب خوبه که از حق نگذرینم من یکم خجالت کشیدم قرار شد من اونارو تا جایی برسونم و اون روز به هر بدبختی که بود گذشت.
روز بعد زنگ زدم به سحر گفتم دختره کی بود که سحر سریع کالبد شکافی کرد و همه چیز رو ریخت رو دایره فهمیدم که اسمش پگاهه و شوهر داره (البته عقد بسته بودن )و خیلی اهل حاله ولی به هر کسی پا نمیده خلاصه از سحر خواهش کردم که بگو برای کار ما به یک منشی نیاز داریم و اگه دوست داره میتونه بیاد سر کار .
سحر رفت بود و بهش گفت ولی گفته بود شرمنده شوهرم اجازه نمیده و تشکر کرده بود.
خلاصه از اون جریان چند ماهی گذشت که دیدم سحر میگه یکی از بچه ها نیاز به کار داره میتونی براش کاری پیدا کنی وقتی پرسیدم کیه گفت پگاه منم برای اینکه کم نیارم اولش یکم ناز کردم و بعدش گفت بگو از صبح بیاد روز بعد تشریف فرما شدن و ما هم تو نخ ایشون و یه چند روزی از اومدنش گذشت دیدم بد جور پا میده و منم به هر بهانه ای براش اس میفرستادم ولی کم نمی اورد و جوابشونو میداد .
یک روز عصر که دوتایی تنها بودیم من تو اتاقم مشغول کار بودم دیدم در زد و گفت جسارت قربان شما انبردست دارین گفتم واسه چی میخواهید گفت زیپ مانتوم باز شده و هر کار میکنم درست نمیشه گفتم بیایید داخل اگه جسارتی نیست من نگاهی بهش بندازم امد تو دیدم وای از بس سایز سینه هاش بزرگ بود و مانتوش تنگ زیپ در رفته بود و من هم یکم بهش دستکاری کردم گفتم نمیشه و تو این دستکاری دستی هم به سینه هاش میزدم و چیزی نمیگفت.
روز بعد دلو به دریا زدم و براش اس دادم با من دوست میشی و هرلحظه منتظر بودم بلند شه و با ناراحتی بیرون بره ولی دیدم جواب داد شما که متاهلید دوست میخواهید چکار ؟بهش جواب دادم آخه زنم درست به من نمیرسه پرسید از لحاظ بهت نمیرسه؟گفتم هم جنسی و هم روحی دیدم نوشته به نظر شما من میتونم برات کاری انجام بدم؟من که داره همش جواب میده پاشدم و رفتم تو اتاقش وشروع کردم مخشو زدن اولش گفت من دچار عذاب وجدان میشم و نمیدونم جواب شوهرمو چی بدم ولی من باز بهش ور رفتم گفتم تو بذار همین یک بار دیگه قول میدم اتفاقی نیافته گفت فقط دست بگیر به سینه هام منم شروع به بازی کردن کردم و کم کم دستمو بردم پایین تر و دیگه تو حال خودم نبودم که باز به اسرار من شلوارشو پایین کشید و من شروع کردم با کسش بازی کردن و انگشتمو میکردم تو و بیرون میکشیدم و شلوارمو از پام در اوردم دیدم گفت بسه دیگه گفتم حیف نیست تا اینج پیش رفتیم تمومش کنیم خلاصه کیرمو دم سوراخ کسش گذاشتم و با یک هل تا ته تو رفت ظاهرا قبلا درست بهش رسیده بوده آخه کسش پرده نداشت و شروع به تلمبه زدن کردم و کسش خیس خیس شده بود نمیدونم چی شد خیلی زود آبم امد و سریع لباسامو پشیدم و رفتم تو اتاقم و تا روز بعد همش به فکرش بودم روز بعد صداش کردم گفت حاضری دوباره سکس کنیم گفت تو فقط به فکر خودتی من یه دختر خیلی حشری هستم و تو دیروز نتونستی منو ارضا کنی .
گفتم اشکال نداره امروز درست بهت حال میدم و تا تو ارضا نشدی من خودمو ارضا نمیکنم
خلاصه اون روز یه حال درستی با هم کردیم و چند بار دیگه باهم سکس کردیم .
تا زدو من مجبور شدم برم سفر و تو سفر بودم زنگ زد و گفت من دیگه نمتونم بیام و الان که براتون مینویسم یک سال است که ندیدمش و هر وقت بهش فکر میکنم کیرم راست میشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#44 | Posted: 2 Oct 2012 08:23

سکس با رئیس

سلام من پریوش هستم 28 سالمه کارمند یک شرکت بزرگ تو تهرانم.می خوام خاطره سکس با مدیر عامل شرکت و براتون بگم. من از نظر قیافه و هیکل و جذابم اینو خیلی ها بهم گفتن.تو شرکت کار حسابداری می کنم و واسه این کارم مجبورم مدام به اتاق مدیر عامل برم.اسمش حیدر خیلی جذابه ولی سنش بالاست. راستش اوایل خیلی دلم می خواست باهاش صمیمی بشم ولی نمی دونستم اونم ازم خوشش اومده تا اینکه یه روز که اتاقش بودم گفت خانم پریوش امروز عصر بمونید تا کارا تموم بشه. منم گفتم چشم اقای مهندس. ساعت 5 عصر بود تقریبا همه کارمندا رفته بودن که زنگ زد اتاقم و احضارم کرد. وقتی رفتم دیدم بد جور نگام می کنه اولش ترسیدم اما کم کم شروع کرد به صحبت کردن از چیزهایی می گفت که ربطی به کار نداشت.دستم اومد مشکلش چیه خلاصه کنم اومد نزدیکم نشست و دستم و گرفت و بوسید، همه بدنم لرزید گفت من خیلی ازت خوشم می یاد از هیکلت از لبات از نگاه قشنگت کم کم دست رو صورتم می کشید و بهم گرما می داد اونقدر احساساتی شده بودم که کسم خیس خیس بود. اومد نزدیک صورتم و همین جور که حرفای عاشقانه می زد شروع کرد بوسیدنم چه لبای داغی داشت همش می گفت دوست دارم دوست دارم. کم کم دستش رفت روسینه هام وای همه بدنم داغ شده بود منم شهوتی شدم و باهاش همراهی کردم دستم و گرفتم دور گردنش و بوسیدمش گفت می میرم واسه لبات..... خلاصه تا به خودم اومدم دیدم لخت شدم و روی میز کنفرانس وسط اتاق نشستم شروع کرد به خوردن کسم تا بحال اینجوری نخورده بود، شوهرم زیاد اهل خوردن کس نیست واسه همین خیلی حال کردم گفت دارم دیونه می شم می خوام بکنمت بذارم تو کونت تا ته فشار بدم دستم و بکنم تو کست ....بی شرف با اینکه سن بالاس ولی خیلی سکسی بود خلاصه کنم حالی بهم داد که هیچ وقت نتونستم فراموش کنم با دستش در کونم و خیس کرد و یواش یواش گذاشت توش تا حالا از کون نداده بو.دم خیلی درد داشت اما واقعا احساس عجیبی بود با دو تادستش تا ته تو کسم کرد و ارضام کردم لبامو اینقدر محکم فشار می داد که انگار از لبم ارضا شدم بدنش خیلی سکسی بود خیلی دیر ارضا شد اینقدر برام جذاب بود که نمی خواستم تموم بشه بلاخره گذاشت کسم منو خوابوند روی مبل و سگی شدم چه تلمبه ای می زد سینه هامو فشار میداد در کونم و لیس می زد بعد منو چرخوند و روی دسته مبل و گفت کیرم و بخور ...گاز بگیر.... می مالید رو صورتم باز می گفت بخور ... یه هویی خوابوندم رو مبل گذاشت کسم واااااااااااااای چه لحظه ای بود چه کیری بود بالاخره ارضا شد و ریخت رو سینه هام با دستش مالید رو بدنم و گفت عاشقتم خیلی سکسی بودی..............از اون روز به بعد منم که دیگه سکس با شوهرم برام بی معنی و مسخره بود هر روز می موندم اداره و کس می دم. جای شما خالی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#45 | Posted: 8 Oct 2012 14:05

نسیم خنک تابستونی

داشتم کاربرگ ها را بررسی میکردم . یکی از بچه ها کاربرگش خیلی ناقص و بد تهیه شده بود. تهیه کننده خانم رفعت ...
عصر تیر ماه .. تو اوج شلوغی کار و فشردگی برنامه ها بود. بچه ها یکی یکی کارشون تموم میشد و خداحافظی میکردن. چون شرکتی که کاره حسابرسیش را انجام میدادیم جا نداشت گروه تو دفتر موندیم تا همین جا کارش را انجام بدیم. گروهی هم که من سرپرسته اونم تنها گروهی بود که توی دفتر مونده بود. منم باید باشم تا صورت مالی شرکت را دربیارم. احتمالا تا نیمه شب طول بکشه...
یکی از این چک پرینت های زیر دستم را با نهایت ناراحتی محکم مچاله کردم و از پنجره باز اتاق پرت کردم بیرون. ی نفس عمیق کشیدم رفتم کنار پنجره و ی نخ سیکارا از پاکتش کشیدم بیرون که با حرارت شعله کوچیک فندک روشن شد و کام اول و سنگین سیگارم کشیدم. و مبهوت نمای شرق تهران شدم که از پنجره اون اتاق دیده میشد. آفتاب دم غروب نور زرد بازتاب شده از دیواره ساختمونا و باد داغی که دود سیگار من را با خودش میبرد و در آخر هم فیلتر سیگارم از سر انگشتام از پنجره طبقه 12پرید بیرون .برگشتم پشت میزم.
این خانم رفعت هم امد کنار میزم با حالی گرفته و دمغ : خسته نباشید. آقای پارسا چطور پیش میره ... من فهمیدم که میخواد اجازه بگیره تا بره بهش گفتم ی صندلی بیاره و بشینه کناره میزم و سجاد یکی دیگه از همکارامون هم صدا بزنه بیاد. ولی گفت سجاد که نقر اول رفت کسی هم نمونده بجز ما. منم یکم دری وری به سجاد گفتم و شروع کردم این بنده خدارا بخاطر وضع افتضاح کاربرگاش باز خواست کنم. حدوده نیم ساعت با هم سرکله زدیم تا تونستیم یکم اطلاعاتش را اصلاح کنیم.
خیلی خسته شده بودم و حسابی اعصابم خورد کرده بود که با التماس بهش گفتم آخه صبا این چه وضع کار کردن ...
اسمش (مستعار) صبا رفعت بود یک سال بود با هم هم کار بودیم و همونطور دوستای خوبی واسه هم. دختر خوش تیپ خوش برخورد توی احساسات ضعیف بود 3 سال ازم کوچیکتر بود ولی تو کارش خیلی دقت داشت.. با پدرش دوتایی زندگی میکردن و من از همه جریانات زندگیش خبر داشتم چون سنگ صبور درددل هاش هم بودم
- صبا از تو بعیده! تو که کارت خوبه چرا چند روزه اینجوری شدی؟ سرش انداخت پایین و چیزی نگفت خیلی ناراحت شده بود.
انگشتم زدم زیره چونش و صورتشو دادم بالا :به من نگاه کن صبا جان ، چیزی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ چند وقتیه دیگه با منم حرف نمیزنی!
- نه چیزی نیست مهرداد ی خورده خسته ام همین. ببخشید میدونم خراب کردم. میمونم پیشت تا بتونی زودتر صورت مالی را حاضر کنی.
- تو الان باید بری خونه، بابات منتظرت !
- نه مشکلی نیست میدونه این روزا کارا اینجوریه..
- مشکل من الان صورت مالی نیست. مشکل تو هم فقط خستگی نیست. صبا خانوم به من بگو چی شده باشه ! ولی راست میگی جفتمون الان خسته هستیم پس بزار برم دوتا چای بیارم تا برام بگی..
چایی هارا که اوردم دیدم روی مبل بزرگ کنار اتاق نشسته شالش انداخته رومیز و سرش را لای دو دستش گرفته. موهای قشنگ و بلندش نمیذاشت صورتش ببینم
نشستم کنارش پشتش ی کم مالیدم بهش گفتم : خوب بگو خانومی موضوع چیه .. دوباره بابات حرف پسر عموت را زده ؟
با ی صدای خیلی گرفته گفت: نه بابا .. بیخیالش مهرداد
(ی پسر عمو داشت که خیلی بهش گیر میداد و دوسش داشت ولی مثل این که صبا ازش متنفر بود. قبلا من خیلی باهاش حرف میزدم تا شاید راضی بشه و نظرش نسبت به پسر عموهه عوض بشه چون آدم خوبی بنظر میرسید و مایه دار بود)
- چیه ؟ آهان نمیتونی واسه من بگی ؟ باشه عزیزم حالا نامحرمم دیگه..
سرش گرفت بالا با چشمای معصوم و نازش بهم نگاه کرد. نقطه های کوچیک تیره و جوش های ریز که معمولا زیر آرایش مخفی میشد الان زیبایی خاصی به چهرش داده بود. تو صورتش بغض بزرگی پنهان کرده بود
- مهرداد جان تو بهترین دوست منی. تا همین حالشم خیلی کمکم کردی، اگر تو نبودی من اینجا هم نمیتوستم استخدام بشم، چرا اینجوری میگی ولی نمیخوام همش وقت تورا بگیرم. بخدا موندم چیکار کنم. همش بد بیاری. زندگی مزخرف شده..
داشت گریه میکرد دیگه صورتش خیس شده بود. کشیدمش تو بغلم، اونم نتونست تحمل کنه سرش گذاشت روی شونم و دستش حلقه کرد دوره گردنم شروع کرد با صدا بلند گریه کردن. دلم واقعا بحالش میسوخت دستم کردم توی موهاش و نوازشش میکردم. بدنش عطر دلپذیری داشت.
تو گریه هاش گفت که باباش دیگه نمیتونه سرکار بره و بخاطر مریضیش باید خونه بشینه و طلب کارا خیلی اذیتشون میکنن.
گذاشتم حسابی گریه کنه و خودش خالی کنه در گوشش آروم زمزمه میکردم قربون صدقش میرفتم. دستم بردم زیر رونش که بیشتر بکشمش سمت خودم تا راحت تر باشیم جفتمون. نشوندمش روی پام رودررو طوری که زانوهاش دوطرف من بود. حالا خودش کاملا روی من انداخته بود و هنوز داشت گریه میکرد. با اینکه اون موقع مهمترین چیز برام حال خراب صبا بود وواقعا غمگینم کرده بود ولی داشتم از نوازش بدن خوش اندام و سفتش لذت میبردم
- غصه نخور گلم همه چیز درست میشه. خودم یکاریش میکنم. تو گریه نکن فقط. صحبت میکنیم حقوقت زیاد بشه.. بسه دیگه عزیزم
- نمیشه مهرداد هنوز اول سال زیاد نمیکنن
– چرا میشه گلم. من دوست دارم نفسم، دروغ که بهت نمیگم. باباتم ایشالا حالش خوب میشه چیزی نیست قربونت برم
صدای گریش قطع شد. محکم بغلش کرده بودم و داشتم پشتش میمالیدم. اون دستشو گذاشت روی پهلوم و سفت من گرفته بود. ازین وضعیت احساس خوبی داشت. یکم فین فون کرد و با یه صدای نازک و ملایم گفت: خیلی خوبی مهردادم. دوست دارم.. و یه بوس روی گردنم گذاشت..
– منم دوست دارم گلم. منم همون جوری که سرش رو شونم بود صورتش بوسیدم.. دستاش انداخت رو شونهام منم کمرش گرفته بودم داشت توی چشمام نگاه میکرد.
- ببین با خودت چیکار کردی. یه دستمال از جیبم درآوردم و صورتش تمیز کردم موهاش ی کم مرتب کردم.صورتش با انگشتام نوازش میکردم - حیف صورت قشنگت نیست که گریه میکنی.
چسبوندمش ب خودم و بازم صورتش بوسیدم ولی دیگه طاقت نداشتم لبام گذاشتم رو لباش و یه ماچ آب دار ازش گرفتم و چون مخالفتی نکرد لب های بعدی هم سریع ازش گرفتم. دیگه داشتیم لبای هم دیگ را میخوردیم که بی اختیار دستم رفت رو باسنش و شروع کردم دو دستی باسنش بمالم. مانتوی یقه باز کوتاه رنگ روشن و یه شلوار نخی مشکی داشت. داشتم حشری میشدم و لباش با سرعت و استرس میخوردم. دوتا دکمه پایین مانتوشو باز کردم. ولی وقتی خواستم دکمه رو سینهاش باز کنم خیلی با استرس خودش عقب کشید و گفت نه مهرداد دیگه بسه ببخشید ولی دیگه بسه... منم محکم گرفتمش که نخواد بلند بشه - باشه گلم هرجور راحتی بزار فقط لبای نازت ببوسم عزیزم.. با اینکه خیلی استرس داشت کشیدمش دوباره سمته خودم و این دفعه با آرامش و احساس بیشتری شروع به بوسیدن لباش کردم. دوباره با من همراه شد و با آرامشم استرس ازش دور کردم. داشتم کامل لب پایینش لای دندونام میمکیدم که چشماشو بست و خودش ول کرد تو بغلم. لبام کشیدم روی صورتش تا گوشش و شروع کردم لاله گوشش خیلی آروم بدون صدا بمیکم حتی گوشوارش میکردم تو دهنم و میکیدم. دستاش کرده بود تو موهام و داشت سرم میمالید. لبام کشیدم پایین تا رو گردنش و از پشت موهاشو کشیدم تا سرش بره عقب و راحت بتونم گردنش بخورم. یکم بجلو خم شدم با ی دست زیره کمرش و نگهش داشته بودم و لبام توی گردنش و داشتم سینهاش میمالیدم. نفسهای عمیق میکشید . داشتم حسابی از عطر تنش و عشق بازی باهاش لذت میبردم. وقتی هم از روی مانتو سینش تو دستم میگرفتم و فشار میدادم شونهام میگرفت و ناله میکرد. منم از فرصت استفاده کردم و مانتوشو از تنش در آوردم. زیرش پوست روشنش که ی سوتین مشکی بسته بود برق میزد. حالا تن گرم اون لای دستای من بود که بیشتر تحریکم میکرد.دوباره داشتیم لب بازی میکردیم ولی این دفعه اون بود که داشت لب و زبون من میخورد. اروم خوابوندمش روی مبل. لب تو لب و داشتم جفت سینهاش محکم میمالیدم. دستاش برد روی پهلوم زیر پیرهنم و کمی تنم نوازش کرد و پیرهنم از تنم کشید بیرون. وقتی دیدم داره دستش رو بدن لختم میکشه با موهای سینم بازی میکنه و دندوناش به هم فشار میده تازه فهمیدم چقدر حشری شده. سریع رفتم تو گردنش و پوستش محکم میمکیدم و میامدم پایین رو بدنش. به برجستگی نرم بالای سینهاش رسیدم یکم زبون زدم رو سوتینش بوسیدم و با دندون سوتینش کشیدم بالا سینه چپ کوچیک و سفید نازش از زیر سوتین امد بیرون خیلی خوشحال بودم که با صبا داشتم حال میکردم و واقعا لذت میبردم.
- جوجوی شیطونم نگفته بودی همچین سینه های نازی اینجا قایم کردیا.. بلا اینا ماله کی هستن؟
یه خنده کوچیک و نازی کرد و با شهوت گفت عزیزم... منم بازم چندتا بوسه با شهوت ازش گرفتم دستم بردم زیرش سوتینش باز کردم و سینه های نازش بالا نگه داشتم.از کناره دماغش زبونم کشیدم روی پوستش تا لای سینهاش چندتا دندونه ریز از سینش گرفتم اونم خیلی آروم و با نفس های عمیق ناله میکرد سینه راستش گذاشتم تو دهنش.. اووم !! اون یکی هم داشتم با دستم خوب ماساژ میدادم که دستش کرد تو موهام و شروع کرد به نوازش سرم. اون کاملا رو مبل دراز کشیده بود و من کنارش روی زمین، خم شد بودم روی سینهاش. دستم اروم کشیدم رو تنش و بردم سراغ شلوارش و همین طور که سینه های نازش میخوردم کمربند ظریفش را به زحمت باز کردم و بعد شلوارش، احساس کردم داره عرق میکنه. داشتم شرتش لمس میکردم که دستم گرفت منم دستم کشیدم بالا دوتا انگشتم گذاشتم تو دهنش اونم داشت تو صورت من نگاه میکرد انگشتام میمکید منم دیدم که حسابی راست کردم دستش گرفتم گذاشتم روی شلوارم کمرم باز کردم و دستش کرد تو و کیرم گرفت شروع کرد به مالیدنش. خیلی سریع شلوارم در آوردم شلوار اونم کشیدم پایین از پاهاش اونم بایه آی بلند نشست محکم بغلش کردم لباش کردم تو دهنم و داشتم با انگشتم رو شرت مشکی خیسش میمالیدم. اونم دستش کرد تو شرتم هلم داد عقب و من رو مبل لم دادم.. ی کم خندید و شروع کرد لبای داغش بماله روی سینه ام و همین طور میبوسید و میرفت پایین شرتم کشید پایین و شروع کرد به مالیدن کیرم و داشت شکمم را لیس میزد ... واااای انگشتش محکم حلقه کرده بود دوره کیرم و داشت بالا پایین میکرد منم حسابی حشری .. اروم لباشو میکشید روی کیرم منم داشتم واقعا لذت می بردم، دستم کردم تو موهاش و سرش میمالیدم. با تخمام یکم ور رفت و باز کیرم گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. - جووونم عزیزم ، آه...
من که ی کم احساس درد کردم و نمیخواستم زود ارضا بشم. بازوهاشو گرفتم و بلندش کردم. باز مثل قبل خوابوندمش روی مبل با لیس زدن سینه هاش شروع کردم و کشیدم امدم پایین روی شیکمش و یکم با زبونم با بدنش بازی کردم و داشتم انگشتم از کنار شرتش به کسش میمالیدم. شرتش کشیدم بیرون از پاش و پاهاشو از هم باز کردم ی نگاهی به اندام خوشگلش انداختم و زیره شکم و دور کس را داشتم بوس میکردم میخوردم. حقیقتا حرارت کسش و بوی آبش داشت دیونم میکرد که چاکش باز کردم و زبونم کردم لای کس صورتیش و بالاش فشار میدادم. صبا خیلی داشت ناله میکرد و صدای نازش اتاق برداشده بود. انگشتمم تقریبا رفته بود توش و داشتم تند میمالیدمش. بزور با زبونم به چوچولش میزدم و دست راستمم روی سینه هاش بود. یه ماساج محکم به سینه های شلش دادم و انگشتم تا ته کردم تو کس و چوچولش میکیدم. عضلاتش سفت شد و خودش بلند کرده بود و کمی تقلا میکرد که بایه صدای بلند جیق ارضا شد. با دستمال کاغذی صورتم یکم تمیز کردم سریع بقلش کردم. به خوردن لبای هم مشغول شدیم. کیرم بد جوری راست بود و غیر قابل توصیف حشری بودم. – صبای من، میخوام ادامه بدم.
- باشه گلم خیلی معتل نکن که خیلی داغم..
- جون عزیزم دلم، چیکارت بکنم !!
دستاش محکم دورم حلقه کرد گفت : من بکن ... منم ی دستم تو موهاش بود ی دستم زیر کمرش. کیرم داشت به کس داغش مالیده میشد ولی نمیشد که بکنم توش. سریع بلندش کردم خودم تکیه دادم و نشوندمش تو بغلم اونم با چشمای مستش ی لبخندی بهم زد که یعنی فهمیده بود هدفم چیه. شونه هام محکم گرفت منم کیرم هدایت کردم تو کس داغش. خیلی سعی میکردم آروم این کارو انجام بدم چون خودشم باید فشار میداد پایین و احساس میکردم هرچی میره تو کسش تموم نمیشه.. تا وقتی که جفتمون یه آه بلند کشیدیم. پشت باسن و پهلوش گرفتم و آروم بالا پایینش میکردم چون خودش داشت ضعف میرفت و فقط شونه هام داشت با ناخوناش سوراخ میکرد. دیگه کنترلم دست خودم نبود صبا خودش داشت بالا پایین میکرد و من داشتم سرعتش بیشتر میکردم. دیکه صدای آه اوه من صبا همه شرکت پرکرده بود. پلکاش بهم فشار میداد و بازوهام محکم گرفته بود. موقعی که بالا پیایینش میکردم تا تلمبه بخوره تو کسش سینه هاش میخورد رو بدنم. باز حوس کردم بخوابونمش. وقتی دراز کشید خوب پاهاش باز کردم و اول کردم تو کسش بعد خم شدم روش و شروع کردم به تلمبه زدن جوری که صدای تلپ تلپش بلند بشه. باتمام قدرتم چند بار دیگه هم کردمش که پنجه هاش محمک فشار داد تو پشتم و با تقلای زیاد تو بقلم و ی جیق خیلی بلند ارضا شد هنوز رعشه تنش تموم نشده بود که منم دیدم داره آبم با سرعت میاد و کشیدم بیرون و همه آبم پاشیده شد روی شیکمش.. وقتی ارضا شدم بزور خودم رو صبا جمع کردم که زمین نخورم. همه چیز برام از حالت تند و داغ تبدیل شد به شرایط ملو و گرم لذت بخش. جفتمون داشتیم شدیدا نفس نفس میزدیم ولی صبا دیگه حتی حال باز کردن چشماشم نداشت. منم صورتش خیلی ملایم نوازش کردم و چند تا بوسه روش گذاشتم که خوابش برد.. چند دقیقه ای به چهره خواب و معصوم صبا خیره شدم و بعد بلند شدم تن خودم و صبا را تمیز کردم شرت شلوار پوشیدم چون خیلی عرق داشتم پیرهنم را نپوشودم. چراغ اتاق خاموش کردم، هوا کاملا تاریک شده بود و نور نارنجی چراغای خیابونای تهران به اندازه کافی اتاق روشن میکرد که پاکت سیگار و فندکم را بردارم، پنجره را باز باز کردم، فندک، سیگار، ی کام سنگین، و خیره شدم به دشت وسیعی که با چراغا و ساختمونا پر شده بود. باد ملایمی میوزید و بدنم خوب خنک میکرد. بغیر از جای ناخن صبا رو بدنم که داشت میسوخت!
پیرهنم پوشیدم مرتب. چراغا روشن کردم. نشستم پشت میز کارم که کارم جمع کنم ولی صبا که اون جوری لخت ولو شده بود رو مبل روبروی من همش نگاه احساسات من را میدزدید. نمیدونم چقدر وقت گذشت ولی دیدم که صبا داره بهم نگاه میکنه و آروم میخنده. چند دقیقه ای هم به شوخی و حرفای خوب گذشت، خودمون و دفتر جمع جور کردیم و رفتیم. رسوندمش در خونشون و موقع خدافظی ی دل سیر لبام خورد. منم که احساساتی شده بودم حسابی کلی تو شهر تاب خوردم تا رفتم خونه...
تا چند وقت نمیتونستم فراموش کنم و همش جلوی چشمام بود ... چهره زیبا و معصوم صبا را بعد اون سکس دلپذیر با اون حالت خواب نازش... مدت ها رابطمون با هم ادامه دادیم و همین طور که زمان میگذشت سرد تر میشدیم و یادمون میرفت، تا الان که چند ماهی از ازدواجش با پسر عموش میگذره و خیلی وقته ازش خبری ندارم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#46 | Posted: 13 Oct 2012 11:49

کس دادن زنم به شریکم

زنم خیلی خیلی خوشگله درضمن یک دوست خیلی خوشگل دارم که کمابیش با ما رفت و امد داره.زنم اهل سکس بامردای دیگه نیست تاحالاچند بارامتحانش کردم.اماهر بار با این دوستم روبرو میشه واقعا حشری میشه و تا چند روز به بهانه های مختلف حرفشو میزنه.دوستم هم همینطور مثلا به بهانه اینکه من دردسترس نیستم به زنم تلفن میزنه .تقریبا ازاین حرفها دوسال میگذشت و البته مقدارتماسها و رفت وامد دوستم با زنم زیادشده بود.به فکرم رسیدیک برنامه جورکنم هم زنم لذت ببره هم بهش ثابت کنم اهل سکسه هم خودم خیلی دوست داشتم راه سکس ضربدری باز بشه.یه روزکه حسابم باحمید بعد مدتی زیاد شده بود به بهانه اختلاف حساب ازش خواهش کردم بیادخونه حسابو درست کنیم و بهش چک بدم .قبول کرد و قرار روبرای 5شنبه بعد ازظهر گذاشتیم .ازاین طرف به زنم گفتم به خاطر بحث حساب و کتاب بچه رو بفرست خونه مادرت .نه تنها با کمال میل قبول کرد تازه پیشنهاد کرد بره میوه خوب وشیرینی تر بخره منم دیدم فرصت مناسبه پول خوبی بهش دادم وگفتم یخورده به سرو وضع خودت برس.5شنبه ظهراومدم خونه دیدم همه چی مرتب بچه رو برده خونه مادرش همچی خریده وچه ارایشی کرده.به تعارف گفت میخواهی منم برم راحت به کارتون برسید گفتم نه پس کی پذیرایی کنه.

حمید ساعت 4 زنگ زد و نیم ساعت بعد اومد.حال واحوال خیلی گرم با ما و بعد هم پذیرایی مفصل زنم.زنم شلوار لی چسبون تنگ یه روسری که موهاشو پریشون ریخته بود بیرون وارایش ملایم لطیف.داشتم لحظه شماری میکردم و همه برنامهارو جور کرده بودم.وسط حساب کتاب گفتم اخ اخ من لیست و دفتر چکهامو نیاوردم.من تا ازخودت پذیرایی کنی اومدم.حمیدگفت راه دوره باشه هفته دیگه گفتم نه چون بچم نیست وقت خوبی بره حساب.به زنم گفتم تا برم و بیام45 دقیقه ای طول میکشه و رفتم اما کجا اول توکوچه سوارماشین شدم که ببینه رفتم وبعد ماشینو چندتاکوچه اون ورتر پارک کردم و از پله های اظطراری اومدم طبقه خودم توی تراس.تو تراس کارتن اثاث زیاد داشتیم روز قبل به بهانه مرتب کردن رفتم تو کارتن ها یه عالمه سوراخ ریز درست کردم که اصلا پیدا نبود .درضمن اطاق خواب وپذیرایی ما پشت به تراسه.خلاصه وقتی رسیدم دیدم زنم روسریشو برداشته رو مبل روبروی حمیدنشسته.تقریبا 5دقیقه ای بگو بخند و بعد حمید شوخی دستی رو شروع کرد.درضمن موبایلمو مخصوصا تو خونه جا گذاشتم.حمید اومد کنار زنم نشست ودستشو انداخت گردن زنم.تمام شورتم خیس شده بود.چنددقیقه بوسیدن زنم مالوندنه سینش وبعد اول حمید لخت شد بعد زنم.چنان کس زنمو میخورد که ازپشت پنجره صدای اه وناله زنم می اومد.بعد رفتن تو اتاق خواب اول زنم کیر حمید وخورد قمبل کرد پشت به حمید تقریبا20دقیقه مدلهای مختلف زنمو کرد وابشو ریخت رو کس زنم چون خیلی دوست داره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#47 | Posted: 13 Oct 2012 11:52

اپن شدن سحر

تو یه شرکت تو قسمت نرم افزار کار می کردم سال 85 بود که به یه شرکت بیمه واسه تعویض ویندوز رفتم.یه منشی به اسم سحر اونجا کار میکرد.ساعت 12 که میشد همه میرفتن.روز اول خیلی گرم تحویلم گرفت و منم واسه بقیه کارهای 3 تا کامپیوتر باقی مونده مجبور بودم 2.3 روز برم اونجا تو این مدت مخ سحر رو زدم.دختر تیزی بود. خیلی زود سکسهای ما شروع شدو اکثر روزها سحر تماس میگرفت ومنم از خدا خواسته اونجا بودم.سحر قد بلندی داشت لاغر اندام بود ولی بدنش خیلی سفید بود.یه روز که رو میز تو یه اطاق داشتم باهاش حال میکردم سحر رو از پشت خوابوندم رو میزو لاپایی میزدم که نمیدونم چی شد کیرم سر خوردو سر کیرم رفت توش سحر جیغی کشیدو گفت سیا چکا کردی؟ میخواستم بهش بگم که خبری نیست که دیدیم خون از کنار رونش داره اروم میاد پایین.سحر زد زیره گریه و همش میگفت سیا.سیا چکار کردی....کلی دلداریش دادمو که خیالی نیستو من نمیخواستمو......سحر اروم نمیشد گفت میخواد بره بیمارستان.گفتم اگه رفتی بگو با نامزادم عشق بازی میکردم که ....سحرآماده میشد که من زدم بیرونو یه فیلم از سکس سحر داشتم رو گوشیم پاک کردم رفتم شرکت حدود 1 ساعت بعد سحر تماس گرفتو گفت که اپن شده.2 روز بعد رفتم اونجا یه خورده دلداریش دادم(آخه این اتفاق واقعا واسه دخترا سخته تا باهاش کنار بیان)اونم یه خورده گریه کردو بعدش دوباره سکس.البته سحر نذاشت از جلو بکنم.ولی تا یک ماهی که باهاش بودم یکی 2 بار تا نصفه از جلو کردم.یه روزم سحر گفت اپن شدنمو دیدم نمی خوام حامله شدنمو ببینم.رابطه تموم شد.بعد از 1 سال سحر تماس گرفتو گفت دلم برات تنگ شده.منم رفتم تو شرکت جدیدش دیدنش کونش بزرگتر شده بودو راحت از جلو میخورد منم میگفتم سحر این کاری نیست که من تحویل دادما.سحر میخندیدو برام از دست پسر جدیدش حرف میزد.هنوزم با هم رابطه داریم ولی فقط سکسی.کارمون با یه sms حل میشه.ولی یادتون باشه جریان همیشه به این سادگی حل نمیشه.هنوزم بعضی وقتا عذاب وجدان دارم .چون واقعا حقش نبود.هر 5 یا 6 ماه میبینمش.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#48 | Posted: 21 Oct 2012 19:19

شب پر التهاب

من حامد هستم این داستان بر میگرده به 3 سال پیش من توی یه شرکت در قسمت فروش کار میکردم مسئول فروش بودم یه خانم که متاهل هم بود با من همکار بود و از نمایندگان فروش ما بود اسمش لاله بود دختر خیلی خوبی بود اهل شمال بود من توی محیط کارم به هیچ زنی به چشم یه شیریک برای سکس نگاه نمی کنم بعد از 6 ماه که توی شرکت با هم کار میکردیم متوجه شدم دختره مطلقه ست و من و همه تا اون موقع نفهمیده بودیم خیلی دختر خوب مهربون و با صفایی بود بعد از یک سال بدون دلیل از شرکت استعفا داد و من هم بعد از 1سال از اون شرکت به جایی دیگه در جنوب کشور منتقل شدم یه روز که سرگرم کار بودم دیدم به تلفنم یه اس ام اس اومد شماره آشنا نبود زنگ زدم جواب داد بعد از حال و احوال متوجه شدم خودشه دیگه از اونجاا رابطه من با لاله شروع شد زندگی شو برام تعریف میکرد با هم درد و دل میکردیم تا یه مدتی که منم خیلی داغون بودم و دنبال یه موقعیت میگشتم بهش بگم یه حس هایی بهش پیدا کرد یه شب دلمو زدم به دریا و ازش یه سکس ساده طلب کردم بعد از کلی کلنجار با خودش گفت نه منم منصرف شدمو اصرار نکردم تهران کار داشتم به سمت تهران حرکت کردم بین راه یه اس اومد واسم آره لاله بود واسم نوشت میتونی امشب بیای خونه ما..............من که قفل کرده بودم جواب ندادم بعد که به حال اومدم نوشتم باشه دل تو دلم نبود اولین سکس زندگیم در حال شکل گیری بود اونم با یه دختری که 5سال از من بزرگتر بود نفسم بالا نمیومد آدرس رو گرفتمو راهی شدم ساعت 11شب بود رسیدم منم تازه کار تلفن بهش زدم که رسیدم حوالی خونتون گفت به خاطر همسایه ها میام در رو باز میکنم آروم بیا داخل.منن که خیلی وقت بودد ندیده بودمشدل تو دلم نبود تو یه کوچه تاریکو رفتم تا ته به یه آپارتمان رسیدم دیدم یه مانتوی آبی تنش بود خیلی خوشگلتر از او قبلنا شده بود آروم خزیدم تو حیاط درب واحد همکف رو آهسته بهم نشون داد داشتم سکته میکردم وارد خونه شدم در رو بست حالا بهتر میدیدمش پوست سفید صورتشو قد 165 سانتی شو مانتوشو در آورد یه شلوار لی پاچه کوتاه پاش بود و یه تاپ صورتی و بهم خوش آمد گفت رفت تویه آشپزخونه بوی قورمه سبزی تویه بینیم بودو بوی سکس تو مغزم میلرزیدم نمیدونستم بهش چی بگم نگاهامو میدزدیم شام رو آورد به زور 3 لقمه خوردم گفتم نمی تونم اومد نشست پیشم دستمو گرفت دسش خیلی گرم بود گرما دستش هیچ وقت یادم نمیره دستام بیشتر شروع به لرزیدن کرد بهش گفتم سردمه میتونی واسم یه پتو بیاری بهم گفت بیا توی اتاق خواب روی تختت دراز بکش تخیلاتم بهم ریخته بود نمیدونستم چه کاری انجام بدم با هر بدبختی بود خودمو به اتاق خواب رسوندم نمی دونم چرا اینقدر اضطراب داشتم رفتم توی اتاق یه تخت یکنفره یه خورده بزرگتر جلوم میدیدم لبه تخت نشستم پتو رو روی پاهام کشیدم لاله از درب اتاق اومد داخل لباسش رو عوض کرده بود یه شلوارک پاش کرده بود یه چای همراش بود اومد کنارم نشست چای رو خوردم یه خورده بهتر شدم یه خورده باهام حرف زد بهتر شدم دراز کشیدم برق اتاق که خاموش شد آروم اومد کنارم دراز کشید تا چند ثانیه سکوت کردیم یه آهنگ آروم گذاشت از توی گوشیش الان موقعش بود من یه چیز از زنها یادم میمونه شکل دستهاشون و رنگ ناخن هاشون یاد اون که افتادم آروم صورتمو رو صورتش گذاشتم لبهاشو آروم بوسیدم عکس العملی نداشت فقط یه لرزه کوچیک دوباره گردنشو بوسیدم دیدم برگشت به سمت من گفت خیلی وقت بود منتظر همچین زمانی بودم منم دیگه دلمو زدم به دریا از روی تاپش آروم نوک سینشو لمس کردم و جوابشو دادم گفتم چرا من ؟گفت چون از من کوچیکتری لذت میبرم از رابطه با یه مرد کوچیکتر از خودمگفت چرا من؟گفتم منم لذت میبرم از رابطه با تو چون تجربه داری دیگه حرفهامون قطع شد فقط آروم آروم سینه هاشو لمس کردم دستمو دور کمرش حلقه کردم از پشت بند سوتینش که دور گردنش بود باز کردم تاپش رو در آوردم اونم پیراهن منو در آورد از لبهاش شروع به بوسیدن کردم تا رسیدم به شکمش بوسه های روی شکمش تکونش میداد خیلی واسم جالب بود آروم شلوارک شو در آوردم یه شورت مشکی رنگ پاش بود بدن سفیدش توی تاریکی و نور چراغ برق بیرون دلمو به تاب تاب میانداخت روی شورتشو بو کشیدم بوی عجیبی میداد هوس+عشق+ترس درش آوردم چشماشو بسته بود دستمو بین پاهاش کشیدم خیس خیس بود دستمو گرفت منو کشوند روی سینش بدنش داغ داغ شده بود منم داغ شده بودم طوری که پلک هام داغ شده بود گفت میتونی با علاقه بکنی گفتم آره شلوارو شورتمو در آورد کیرم خیلی دراز شده بود نوکش خیس بود لای پاهاشو باز کردم کیرمو گذاشتم لای پاهاش گفت خیلی داغه بوسیدمش ،نوازشش کردم زیرم میلولید با ناخوناش پشتمو خراش مینداخت بوی موهای طلاییش وحشی ترم میکرد کیرمو فشار دادم یه صدایی داد گف خواهش میکنم بکن چند ثانیه تلمبه زدم در حد 20 ثانیه گفت بریز میخوام داغیش رو بعد از چند سال بچشم آبم با فشار عجیبی ریختم داخل کسش مثل دو تا مرده روی هم خوابیده بودیم تمام شکمم خیس بود از آب لاله هیچ موقع یادم نمیره من اولین سکسمو مدیون اون شب پر التهاب بودم تا صبح کنارش بودم نزدیک صبح بود باید میرفتم لباسهای لاله رو کمکش کردم پوشید خودمم لباس پوشیدمو بعد از خداحافظی گزچه خیلی برای هر دوتامون سخت بود از خونش زدم بیرون الان خیلی وقته ازش خبر ندارم که کجاست و دلم برای همچین سکسی تنگ شده....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#49 | Posted: 30 Oct 2012 11:40

سکس با حسابدار خوشگلم

سلام من امید هستم جریانی رو که میخوام واستون تعریف کنم داستان نیست یه ماجرای واقعی است که برای خودم اتفاق افتاده که هیچوقت فراموش نمیکنم. (فقط اسامی و عنوانها به جهت حفظ آبرو عوض شده) من متاهل هستم خیلی هم هات هستم ولی خانومم سرده و نیاز جنسیمو خیلی کم میتونه تامین کنه. قبل از ازدواجم با یه نفر محدود سکس داشتم ولی هیچوقت به اندازه این سکسم بهم لذت نداد چون یه سکس توام با عشق بود.
ماجرا از اونجا شروع شد که بهار 1390 من درمشهد یه شرکت دارویی رو یه ساله اجاره کردم ( من پزشک هستم ) و چند پرسنل نیاز داشتم از جمله یه حسابدار خانم که واسه شیفت عصر میخواستم و یه آگهی زدم که چند نفر اومدن که مورد پسندم نبود تا اینکه یه خانومی زنگ زد و گفت که واسه آگهی زنگ زده منم خواستم که برای مصاحبه بیاد. روز مصاحبه که اومد دیدم سه تا خانوم اومدن من نمیدونستم که کدوم یکی از اینا واسه کار اومده. یکیشون خیلی خوشگل و خوش اندام، ولی ریزنقش بود و دوتای دیگه چهره معمولی داشتن. یه چند دقیقه ای گذشت و شرایط کار رو معرفی کردم. ازشون پرسیدم که من یه نفر میخوام کدومتون واسه کار اومدین؟ اونا هم گفتن میدونیم یه نفر میخواین ما باهم اومدیم که تنهای نباشیم. که دیدم اونکه خوشگله گفت من واسه کار اومدم. قند تو دلم آب شد. شرایط کارو کامل براش توضیح دادم و قرار شد از دوروز بعدش بیاد.
دوروز بعد که اومد ابتدا باید کارو آموزش میدادم که شروع کردم به آموزش چون اولین تجربه کاریش بعد از دانشگاه بود.. ضمن اینکه کاراصلی شرکت صبح بود و عصر فقط من و اون که اسمش آتوسا بود تو شرکت بودیم واسه حساب و کتابا. دختر خیلی خوب و شوخ طبع و خوش اخلاقی بود و من که آدم رسمی بودم تونسته بود محیط کار رو تلطیف کنه و دائم منو میخندوند. منم سعی میکردم تو شوخی ها همراهیش کنم و گاهی عمدا سوتی میدادم که سوژه خندمون بشه و گاهی هم اون سوتی میداد و میخندیدیم. یادش بخیر... دوران خیلی قشنگی بود... جالب اینجا بود که در موردش هیچ برنامه سکسی نداشتم از طرفی اینقدر این دختر شیرین زبون و جذاب بود که حسابی بهش وابسته شدم و اونم بهم وابسته شده بود. هنوز دو هفته نگذشته بود که دوست داشتم یه روز رستوران دعوتش کنم ولی چون دختر با حیایی بود نمی شد رک بهش بگم واسه همین نقشه کشیدم یه شرطی رو باهاش ببندم که هرکی باخت یه ناهار بده و عمدا سوتی بدم و ببازم که بتونم ببرمش رستوران. دقیقا طبق برنامه عمل کردم وقرار شد فرداش ناهار بریم شاندیز بهش شیشلیک بدم. اونم شب به مامانش گفت که فردا به خاطر اضافه کاری باید زودتر بیاد شرکت که بهش شک نکنن چون خیلی مواظبش بودن. (بیشتر وقتا باباش می رسوندش) این بود که فرداش منم خودمو آماده کردم و به خونه گفتم ناهار نمیام کار دارم و با آتوسا رفتیم شاندیز و ناهارو خوردیم. اونجا بود که صمیمیتر شدیم و تو مسیر برگشت در حین شوخی یکی دوبار دستمو بهش میزدم و نیشگونش میگرفتم. روز به روز با هم صمیمی تر میشدیم، یواش یواش به خاطر جذابیتش و لوندیش شهوتم در مورد اون تحریک شده بود مخصوصا اینکه خانومم باردار بود و یه 7-8 ماهی بود که از سکس خبری نبود و نیاز خیلی مبرمی به سکس داشتم این بود که تصمیم گرفتم یه سکسی باهاش داشته باشم ولی اصلا نمیدونستم که اونم راضی میشه یا نه.. از اون به بعد تو شرکت در حین کار هروقت یه جا کارشو درست انجام میداد در حین تحسین با دست نوازشش میکردم مثلا دست میکشیدم رو سرش یا پشتش یا روناش. رونای خیلی خوش فرمی داشت مثل رون مرغ. اون فکر میکرد من بی منظور این کارارو میکنم واسه همین چیزی نمیگفت و یه بار هم دستشو گرفتم و پشت دستشو بوسیدم که ناراحت شد و گفت چرا اینکارو کردی گفتم نمیدونم همینجوری. هیچی نگفت. دیگه تا آخروقت بهش دست نزدم ولی از فرداش باز موقع کار که کنارش می شستم پشت کامپیوتر بهش دست میزدم تا اینکه در حالیکه دستم دور گردنش بود لبمو بردم نزدیک گونه هاش و یه بوسه ناز ازش گرفتم. و بعد از اون جسور شدم و دیگه دستمو از روی روناش برنداشتم. اونجا هیچی بهم نگفت و خیلی عادی کارشو انجام میداد ولی بعد که رفتم خونه دیدم یه اس ام اس زده و گفته بود که :"من فکر میکردم که شما منظوری نداری از اینکه دستتو بهم میزنی و منم چون شما رو جای برادرم میدونم چیزی نمی گفتم ولی امروز که بوسم کردی احساس میکنم که رابطه ما داره بیش از اندازه به هم نزدیک میشه و ازتون میخوام که دیگه بهم دست نزنین." منم جواب دادم باشه و از فرداش دیگه بهش دست نزدم و اونم راضی و خوشحال بود و بیشتر بهم اعتماد کرد ولی علاقه ای که بینمون بود روز به روز بیشتر میشد. من خیلی دوسش داشتم و به گفته خودش اونم میگفت منم شمارو خیلی قبول دارم از خیلی لحاظا. تا اینکه چند روز گذشت و من دوباره یه روز که خانومم خونه مامانش بود آتوسا رو واسه ناهار دعوتش کردم خونم. اونم قبول کرد و اومد. وقتی از در وارد شد اصلا بهش دست نزدم. ناهارو که خوردیم نشستیم پای کامپیوتر که عکسامو و فیلمو چیزای دیگه ... رو ببینیم کم کم داشتم شهوتی می شدم که دستمو گذاشتم رو روناش دیدم چیزی نمیگه خودم بهش گفتم من تو محیط کار قول دادم بهت دست نزنم و تو هم دیدی که دیگه بهت دست نزدم ولی اینجا فرق داره بذار یکم نوازشت کنم قبول کرد ولی گفت به شرطی که زیاده روی نکنی. منم درحین دیدن برنامه های سیستم دستم رو به تمام قسمتای رونش رسوندم و پشتشو ماساژ میدادم بازوهاشو هم ماساژ میدادم و اونم خودشو مشغول دیدن برنامه ها کرده بود منم دیگه شهوتم حسابی زیاد شده بود و از طرفی نمیتونستم زیر قولم بزنم فقط سرشو گرفتم تو آغوشمو یه بوسه ازش گرفتم . اینبار چیزی نگفت و ادامه دادم جسور شده بودم و بهش گفتم میشه از پشت میز بلند شی؟ گفت واسه چی؟ گفتم کاری ندارم همین نوازشو میخوام ادامه بدم بلند شد گفتم بیا کنار دیوار بچسب به دیوار. اونم چسبید به دیوار رفتم جلوش وایسادم دستامو انداختم دور گردنشو به دیوار چسبوندمش و خودمم بهش چسبیدم. چیزی نمیگفت ولی حیا رو تو صورتش میدیدم که داره روشو از اونور میکنه کاملا مشخص بود بار اولشه و تا حالاسکس نداشته ( به دلایلی که در حین خوندن متوجه خواهید شد ) همینطور که بهش چسبیده بودم سرشو گرفتم تو دستم و لبمو گذاشتم رو لبش. نمیدونست باید چیکار کنه یه چند ثانیه ای مکث کردمو لبمو برداشتم دیدم با دست داره منو دور میکنه و گفت که بسه دیگه بریم شرکت الانه که مامانم زنگ بزنه شرکت که اگه من نباشم بد میشه منم دیگه زیاده روی نکردمو گفتم باشه آماده شدیم که بریم موقع بیرون اومدن از خونه پشت در یه لب دیگه ازش گرفتم و زدیم بیرون. اینم بگم دفتر شرکت طوری بود که مثل بانکها شیشه داشت و از بیرون داخلش دیده میشد و اونجا به جز دستمالی کار دیگه ای نمیشد کرد. شرکت که رسیدیم طبق قولم دیگه باز بهش دست نمیزدم. چند روزی گذشت و دوباره واسه ناهار دعوتش کردم. این بار از در که اومد تو بغلش کردم و یه لب ازش گرفتم وقتی شهوتو تو چشام دید گفت ببین همین اول بهت بگم که زیاده روی نکنی ها! گفتم باشه. رفتیم سر ناهار و ناهار که تموم شد اومد رو مبل نشست منم نشستم کنارش هنوز مانتو روسریش تنش بود بهش گفتم درش بیار گفت نه دستشو گرفتم ولی اون هیچ احساس سکسی نداشت و نمیخواست داشته باشه آخه حرف حسابش این بود که:" تو متاهلی و من عذاب وجدان میگیرم بیام تو زندگی عاطفیتون و جای زنت باشم علاقه ای هم که بهت دارم به خاطر اینه که داداش ندارم و تورو جای داداشم میدونم اونم چون این مدت شناختمت و قبولت دارم". خلاصه یواش یواش نازش میکردمو ماساژش میدادم از قسمت سرش گرفته بودم تا گردنش. دستمو بردم زیر روسریش و اونو درآوردم مقاومت میکرد ولی اهمیتی ندادم شروع کردم دور گردنو موهاشو نوازش کردن بعد دستاش و دستمو بردم سمت سینه هاش اولین باری بود که میخواستم سینه هاشو بگیرم دستمو که گذاشتم روش خودشو کنار کشید منم دیگه ادامه ندادم و شروع کردم باز کردن دکمه های مانتوش بازم نمیذاشت ولی من دیگه تو عمل انجام شده قرارش دادمو بازشون کردم و مانتوشو انداختم کنار و بغلش کردم. دوست داشت خودشو از آغوشم آزاد کنه ولی محکم گرفته بودمش چندتا بوسش کردم. یه چند دقیقه ای تو آغوش هم بودیم بعد بلندش کردم و چسبوندمش به دیوار و چسبیدم بهش. اومدم که لباسشو بدم بالا نذاشت. بهش گفتم بخواب رو زمین گفت واسه چی گفتم هیچی فقط میخوام بغلت کنم درازکشید منم خوابیدم روش و بغلش کردم . دیگه داشتم از شهوت می مردم اون کم کم حشری شده بود ولی به دلایلی که گفته بود نمیخواست وا بده ولی من ول کن نبودم اومدم شلوارشو بکشم پایین نذاشت. بهش گفتم برگرد اونم دمر خوابید یکم باهاش ور رفتم و نوازشش می کردمو باسناشو ماساژش میدادم. شلوارمو در آوردم و باشرت روش خوابیدم لباسشو یکم دادم بالا و بهش اصرار کردم و گفتم فقط یه ذره بذار شلوارتو بکشم پایین تا زود از دستم راحت شی. قبول نکرد ولی با چند تا اصرار دیگه قبول کرد و تا اومدم بکشم پایین گفت بذار خودم بکشم تو زیاده روی میکنی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#50 | Posted: 30 Oct 2012 11:41

سکس با حسابدار خوشگلم۲
کمربندشو شل کرد یه شلوار لی تنگ پوشیده بود که روناش روح آدمو جلا میداد. دیدم خودش شلوارشو شل کرد دیگه مهلتش ندادم و با هم شلوارشو تا زیر باسنش کشیدیم پایین ولی طوری دست انداخته بودم که شرتشم تو دستام بود و هردو باهم اومدن پایین. البته من که میخواستم تا آخر بکشم پایین ولی نذاشت و گفت تا همینجا بسه. از این طرف هم لباسشو تا بند سوتینش دادم بالا که دیگه بیشتر نذاشت. یه نگاه کلی به اندامش انداختم با این که ریز نقش بود ولی اندام خیلی متناسبی داشت پوست سبزه ولی بسیار صاف و لطیفی داشت کمر و شکم کاملا باریک و یه کون خوش فرم که نسبت به بدنش گنده بود و باسنای درشتش به رونای گوشتی و توپرش وصل میشد. اما بقیه بدنش کاملا ظریف و زنانه بود. خلاصه از دیدنش حسابی لذت بردم. تو این وضعیت بودم که شروع کردم به ماساژ باسناش وای چه لذتی داشت روناشم با کف دست ماساژ میدادم. باسناشو با دستام باز کردم و سوراخ آکبندشو دیدم اما پاهاشو سفت گرفته بود که کسشو نبینم هر چی با دستم سعی کردم کسشو بمالم نذاشت گفت تا همین جا بسه هرکار میخوای بکنی بکن که من دیگه بیشتر ازین نمیذارم. دیگه فهمیدم که با اینکه خیلی داشت لذت میبرد( اینو بعدها بهم گفت) ولی به خاطر همون دلایل خودش نمیخواست ارضا بشه و به قول خودش گناه کنه و فقط واسه اصرار من و هم اینکه یکم هم تو رودروایسی گیر کرده بود و از همه مهمتر اعتمادی که بهم داشت میخواست من زودتر کارمو تموم کنم و ولش کنم. منم دیگه دیدم خودش نمیخواست ارضا بشه شروع کردم به کار خودم. اول باسناشو خوب مالیدم بعد لاشو باز کردم سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش ولی چون کیرم هم دراز و هم کلفته و مطمئن هم بودم قبول نمیکنه بکنم توش از تو کردن منصرف شدم و سر کلاهک کیرو فقط دم سوراخش می چرخوندم یه لحظه به صورتش نگاه کردم سرشو انداخته بود زمین که لذت بردنشو نبینم ولی داشت حال میکرد. گفت زود باش تمومش کن منم کیرمو گذاشم لای باسنشو شروع کردم به مالش و عقب جلو . با اینکه دوست داشتم یکی دوساعتی کش بدم ولی تمرکز کردم که سریع ارضا شم بعد حدود 20 دقیقه ای همونطور که کیرم لای کونش بود تلمبه زدم و با دستام سینه هاشو از روی لباسش میمالوندم و از کنار بوسش میکردم که دیدم نزدیکه آبم بیاد و یه فشار محکم به باسناش دادم و تمام آبم ریخت لای باسنشو پشتش. یه دو دقیقه ای روش خوابیدم و بعد سریع تمیزش کردمو لباسامونو پوشیدیم و رفتیم شرکت. به من که خیلی حال داد ولی من اصلا اینطور سکسو دوست نداشتم که خودم ارضا شم ولی شریک سکسیم ارضا نشه و همیشه تا طرفمو ارضا نکنم خودم ارضا نمیشم و چون پزشکم مهارت کاملی دارم که چطوری هم خودم بیشترین لذتو ببرم و هم چطوری شریک سکسیمو به بهترین نحو و با لذت فوق العاده ارضا کنم ولی چون خودش نخواست و پایه سکس نبود اصلا بهش حال نداد و ناقص ارضا شد و بیشتر اعصابش خورد شده بود. هرچند که من خودم بهش گفته بودم باید کامل ارضا شی وگرنه زده میشی. ( کسانی که تجربه سکس ناقصو دارن می دون چی میگم) به هر حال به شرکت که رسیدیم اولش کارای عقب مونده رو انجام دادیم و هردو ساکت بودیم بعد یواش یواش نشستیم به صحبت کردن و خودبخود صحبتامون به سکس رسید. و اونم سوالای متنوع و مختلفی در مورد سکس ازم می پرسید و من که جواب میدادم براش خیلی جالب بود. اونروز گذشت و فرداش که اومد دوباره بعد از کار صحبتمون به سکس رسید و یه سری چیزایی در مورد خودش بهم گفت. دیگه رومون کاملا باز شده بود و ازش پرسیدم که پس تو چطوری خودتو ارضا میکنی که جواب داد خودارضایی میکنم. اونم فقط زمانیکه دیگه خیلی بهم فشار بیاد. خلاصه بهش گفتم ببین عزیزم تو که دیروز عمل سکسو انجام دادی هرچند ناقص، ولی لذتشو نبردی که ضرر کردی. خودشم اینو تایید کرد وگفت:" بعدا که رفتم خونه با خودم گفتم حالا که گناهشو کردم کاش منم ارضا میشدم." بعد بهش گفتم ببین منو تو دیگه باهم میشه گفت محرم شدیم پس بذار کامل ارضات کنم که هم خودارضایی نکنی که اونم گناه داره و هم لذتشو ببری. ضمن اینکه من قصد اینو نداشتم که بخوام بکارتتو بردارم میخواستم بدون دست زدن به پرده بکارتت ارضات کنم. ولی اون قبول نکرد یه چند روزی همین دلایلو بهش توضیح می دادم، به ظاهر قبول نکرد ولی از رفتارش متوجه شدم که دوست داره ولی روش نمیشه و دلش میخواد من دوباره تو عمل انجام شده قرارش بدم. یه هفته بعد از اون جریان دوباره موقعیت جور شد و من ناهار دعوتش کردم خونه دیدم با میل قبول کرد و هیچی نگفت دیگه مطمئن شدم که دوست داره یه سکس کامل داشته باشه. دوباره فرداش شد و آوردمش خونه. از در که وارد شد اولش خودم مانتو و شالشو برداشتم و رفتیم سراغ میز ناهار، خیلی شاعرانه بود .. چون میز ناهارو خیلی قشنگ چیده بودم.. با شمع و نور ملایم. بعد که خوردیم نشستیم کنار هم رو مبل. شروع کردم به بو کردن و بوسیدن و ماساژ دادنش دیگه هیچ مقاومتی نشون نمیداد بلندش کردم و در حال حرکت بغلش کردمو دور خودم چرخوندمش. دستمو انداختم دور گردنشو بردمش تو اطاق خواب. باهم دراز کشیدم رومون به سقف بود و یکم حرفای عاشقانه زدیم من چرخیدم طرفش، دستمو انداختم دور گردنشو در گوشش نجوا میکردم، با دستام موهاشو نوازش میدادم از لپش یه بوسه گرفتم، بعد گردنش. دستمو گذاشتم رو سینه ش یه تکونی خورد، قلبش با شدت زیادی میزد. یه هیجان توام با استرسی بهش دست داده بود. سرشو چرخوندم و لبمو گذاشتم رو لباش. شروع کردم به ماساژ دادن بازوها و دستاش و دیگه با دو دست سینه هاشو میمالوندم یه پنج دقیقه ای که گذشت لباسشو زدم بالا و درش آوردم بعد بدنشو و شکمشو ماساژ دادم. سوتینشو دادم بالا و آروم سینه هاشوماساژ دادم بعد شروع کردم به خوردنشون یه لحظه نگاش کردم چشاش خمار شده بود ادامه دادم. بعد یه دستم که رو سینه ش بود دست دیگمو بردم سمت کسش. از رو شلوار ماساژش دادم. بعد دستمو بردم سمت کمربندش که بازش کنم، خجالت میکشید کسشو ببینم. منم واسه اینکه کمتر خجالت بکشه برش گردوندم و شلوارشو کشیدم پایین تا زیر زانوهاش. از روی شرت باسناشو یه ماساژی دادم. جالب اینجا بود که چون میدونست امروز حتما کرده میشه شرت و سوتین ست سفید پوشیده بود که باعث میشد شهوت آدم بیشتر بشه. بعد شرتشو کشیدم پایین. معلوم میشد صبح حموم بوده و موهای زائدشم کاملا شیو کرده بود بعد شرت و شلوارشو همه رو باهم کامل از پاش در آوردم و لخت لخت شد. یه نگاه کلی به بدنش انداختم از تناسب اندامش خیلی لذت بردم، کمر باریک با کون گنده و گوشتی و رونای توپر. افتادم به جون باسناشو روناش. خیلی لذت داشت. تمام بدنشو از گردنش تا پاهاش ماساژ میدادم یه چند دقیقه ای خودمو به اینکار مشغول کردم. بعد دوباره سمت خودم برش گردوندم. برای اولین بار کسشو دیدم داشت بهم نگاه میکردم که وقتی کسشو می بینم چه حسی بهم دست میده. لحظه جالبی بود. خودش که خجالت میکشید. یه دست کلی به بدنش کشیدمو دستمو آوردم روی کسش و خم شدم روش و دقیق بهش نگاه کردم. لاشو از هم باز کردم و ابتدای واژنشو دیدم. بعد شروع کردم به خوردن چوچولش هنوز شروع نکرده بودم که گفت بسه نمیخواد. گفتم چرا هیچی نگفت. با دست شروع کردم چوچولشو مالش دادن دست دیگم رو سینه ش بود کم کم دراز کشیدم روش و کیرمو تنظیم کردم رو چوچولش و دستام به سینه هاش و لبم و گذاشتم رو لباش شروع کردم تلمبه زدن روی کسش. وااااااااااای چه صحنه باشکوهی بود. یه ده دقیقه ای ادامه دادم در عین حال سینه هاشم میخوردم تا اینکه گفت میخواد یه پوزیشنی رو که همیشه تو رویاهاش داشته رو امتحان کنه. گفتم من درخدمت شمام. گفت به پشت بخواب منم خوابیدم پاهامو بازکردم و وسط پاهام نشست. کیر 18 سانتی مو تو دستای ظریفش گرفت و با همون شیرین زبونیش گفت بالاخره نمردیمو کیر واقعی رو از نزدیک هم دیدیم. من خندم گرفت و گفتم مگه تا حالا ندیده بودی؟ گفت نه مال کیو باید میدیدم. دوتایی خندیدیم و بعد ادامه دادیم. کیرم که تو دستش بود رو روی چوچولش تنظیم کرد و دراز کشید روم و شروع کرد خودشو به حرکت دادن. ولی نمیدونست باید چیکار کنه. منم گفتم تو تکون نخور بذار خودم ادامه بدم. بدنشو به بدنم چسبوندم و لبشو گذاشتم رو لبام و با دستام باسناشو گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن زیر کسش. یهویی یه آهی کشید و به آه و ناله افتاد. دیگه هیچ اثری از شرم و حیا تو صورتش نمیدیدم خودشو کامل وا داده بود و به من سپرده بود. در همون حین باسناشو خوب ورز میدادم یه 10 – 12 دقیقه ای که گذشت گفتم پاشو یه پزیشون دیگه. گفتم حالت چهاردست پا بگیر ( حالت سگی ) بعد اومدم پشتش و بعد از یه مالش مختصر، کیرمو گذاشتم لای پاش طوری که بالای کیرم با چوچولش تماس داشت من خودم این پوزیشنو خیلی دوست دارم. شروع کردم به تلمبه زدن خیلی جالب بود باسناش که به کناره های کیرم برخورد میکرد موج مینداخت رو کونش. این باعث میشد شهوتم چند برابر بشه. دستمام روی روناش و باسنش بود و اونارو می مالوندم و وسط پشتشو هم لیس میزدم. این کارو هم یه یه ربعی ادامه دادم دیدم دیگه نفساش داره به شماره میفته فهمیدم دیگه میخواد ارضا بشه دوباره برش گردوندم رو به خودم. دوست داشتم موقع ارضا شدن چهرشو ببینم. سرشو گذاشتم رو بالش و دوباره پاهاشو باز کردم و کیرمو گذاشتم رو چوچولش. پاهاشو انداختم رو شونه هام و دستام هم رو سینه هاش و شروع کردم به تلمبه زدن. گاهی هم با سرکیرم ضربه میزدم رو چوچولش و دوباره میذاشتم روش و عقب جلو میکردم. چشاش نیمه باز بود و حسابی شهوتی شده بود نفساش دیگه عمیق عمیق شده بود که دیدم یه آهی کشید و ارضا شد و پاهاشو محکم به هم چسبوند. یه چند ثانیه ای اینطوری بود که دیگه بدنش یهو شل شد. منم یه دو دقه ای صبر کردم تا حالش جا بیاد. حالا نوبت خودم بود که ارضا شم. بهش گفتم برگرد. دمر خوابید، بهترین پوزیشنی که خودم دوست دارم این حالته. با دستام باسناشو باز کردم وااااااااااای من عاشق این کارم. انگار در بهشتو میخوام باز کنم. بعد کیرمو گذاشتم دم سوراخش و با کلاهک کیرم سوراخشو مالش دادم. داشت قلقلکش میومد. بعد کیرمو گذاشتم لای کونش و خوابیدم روش و شروع کردم به تلمبه زدن. دیگه وسط بهشت بودم. دستام رو سینه هاش بود یه ده دقه ای تلمبه زدم که آبم اومد و با فشار همشو خالی کردم لای باسنوش پشتش. بعد خوابیدم روش و بی حال شدم. یه چند دقه ای همینطور بودیم، چندتا بوسش کردمو بلند شدیم خودمونو تمیز کردیم و نشستیم رو مبل و دوباره همو بغل کردیم. هیچی نمیگفت بعد حاضر شدیم رفتیم شرکت. تو شرکت که حالش جا اومد گفت هرچند که تاحالا تجربه دیگه ای نداشتم ولی واقعا جالب بود.

چند روزی گذشت بعد از اون ماجرا در حین صحبتاش میگفت دیگه دوست نداره سکس کنه چون فقط میخواسته یه بار تجربه کنه ولی دیگه نمی خواد به گناه بیفته. و ازم خواهش کرد دیگه تو موقعیت قرارش ندم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 5 از 13:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  ...  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.