| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 19 Jan 2013 19:10

بالاخره مهران رو بدست آوردم

سلام از اون دخترهای نبودم که پدر و مادرم در مورد ازدواجم تصمیم گرفته باشند و پیش از ازدواج دو سال شوهرم رو می شناختم و خدایش اززندگی باهاش راضیم ولی چه می شه کرد که پس از چند سال زندگی خیلی چیزها واسه آدم یکنواخت میشه و یکیش هم سکس با همسرم بود.با وجود این که خیلی دوستش داشتم شدید به این فکرافتادم که با یکی دیگه هم تجربه سکس داشته باشم و در این بین تصمیم گرفتم با مسئولمون که مرد بد اخلاق ولی سکسی بود ارتباط برقرار کنم.
چند وقتی شدید رفته بودم تو نخ و هر کاری که به ذهنم می رسید برای جلب توجه اش انجام دادم. هر چند متوجه تغییر رفتار من شده بود ولی از بس این بشر بد اخلاق بود که راه به هیچ جا نبردم تا این که یک روز سه شنبه که چهارشنبه اش هم تعطیل بود و خیلی از همکارا برنامه مسافرت داشتن و شرکت خلوت بود اوضاع رو مناسب دیدم که هر جوری شده یک غلطی بکنم.
صبح به بهانه یک سوال کاری رفتم تو اتاقش ولی راستش انگار از چیزی عصبانی بود که از همیشه هم بداخلاق تر شده بود به جای جواب سوال گفت الان گرفتار است و عذر خواهی کرد. حسابی پکر شدم به شکلی که با خودم گفتم گور باباش بهتر است به فکر یکی دیگه باشم اون روز خلوتی بودن شرکت و پکری بد اخلاقی مهران - مسئولمون - حسابی رفت رو اعصابم طوری که همش ساعت رو نگاه می کردم که زودتر آزاد شم برم دنبال کارم تا این که حدود ساعت 4 تلفن زنگ زد و مهران منو صدا کرد وقتی تو اتاقش رفتم هنوز اخماش تو هم بود ولی برخلاف انتظار بابت رفتار صبحش ازم عذرخواهی کرد و گفت این چند روزه یکسری مشکلات داشته و از این قصه ها. دیدم بهترین فرصت است و کاری بکنم این شد قیافه ناراحت به خودم گرفتم و خودم رو زدم به گریه کردن و این که من اصلا از شما انتظار نداشتم شما خیلی با من بد برخورد کردید و اینجور حرف ها که دیدم ظاهرا جواب داد بنده خدا مهران هول شده بود و نمی دونست چکارکنه ولی هر چه منتظر شدم به سمتم بیاد و مثلا دستم رو بگیر و اینجور چیزها خبری نشد رو این حساب با همان قیافه گریان از اتاقش خارج شدم و رفتم اتاق خودم خدا رو شکر اتاق خودم کسی نبود والا حسابی ضایع می شدم.
ساعت کار شرکت تمام شد ولی راستش دوست نداشتم برم همش منتظر بودم مهران بهم سر بزنه که نامرد این کار رو هم نکرد دیگه داشت دیر می شد و اکثر همکار رفته بودند که من هم وسایلم رو جمع کردم برم که دیدم مهران داخل چهار چوب در وایساده یک لبخند زورکی رو لبش است.
- بهتر شدید خانم ...
- ممنون ، اره
- ببخشید ترو خدا به خدا منظور بدی نداشتم از این که ناراحت شدید واقعا متاسفم
- خواهش می کنم ، هر چند همه می دونند شما کلا ناراحتی کسی اهمیت نمی دید
درست زدم به هدف ، معلوم بود شاکی شده از این حرف و وارد اتاق شد و شروع کرد به داستان گفتن که این چه حرفیه و من اگه بعضی وقت ها بداخلاقی می کنم به خاطر گرفتاری های کاری است و از این داستان ها که من هم تیر خلاص رو بهش زدم و بهش گفتم شما اصلا همکارتون رو نمی بینید که بخواهید به ناراحتی یا خوشحالیشون توجه داشته باشید. دیگه حسابی به هیجان آمده بود و منکر این حرف من شد. گفتم اگه راست می گید می تونید بگید دیروز یا پریروز من چه لباسی پوشیده بودم یا رنگ روسری من چه رنگی بود ؟ مونده بود چی بگه ! دوباره قیافم رو مظلوم کردم گفتم دیدید راست می گم ؟ آمد صندلی کنار میز من نشست و شروع کرد به بهانه آوردن که سرش شلوغ است و این جور داستان ها. هیجان زده بودم نمی دونستم الان چه کار باید می کردم بیش از حد پیش رفته بودم و دلم نمی خواست بدون این که نتیجه گرفته باشم داستان قطع شه حداقل باید کاری می کردم که برای روز های بعد بهانه ای برای شروع صحبت مجدد داشته باشم. که خوشبختانه خودش مشکل رو به شکل پیش بینی نشده ای حل کرد.
یک مرتبه دستم رو تو دستش گرفت و شروع کرد به عذر خواهی اولش راستش خودم هول شدم ولی خوب من خودم منتظر همین بودم رو این حساب هر چند خیلی نرم ولی باز شروع به ناز کردن کردم اون هم همزمان با حرف زدن دستم رو نوازش می کرد. معلوم بود یک کم هوله بین حرفهاش هی به در نگاه می کرد که نکنه یکی بیاد تو اتاق راستش من هم همین حس رو داشتم تا این که گفت اگه دوست دارید بریم اتاق من یک نسکافه بخوریم . بهانه خوبی بود اتاق اون خیلی برای حرف زدن و اگه خدا بخواهد برای ماچ و بوسه خوب بود
وسایلم رو برداشتم و با هم رفتیم اتاقش تو سالن بجز آقای ناصری که یک پیرمرد بازنشسته بود و همیشه سرکار بود کسی نبود که اون هم انگار تو هپروت خودش بود و اصلا متوجه نشد که ما رفتم تو اتاق مهران - خصوصا این که تو این مسافت باهم حرف هم نمی زدیم - تو اتاق که رفتیم سریع فلاکس آب و نسکافه و .. رو گذاشت وسط میز و دوباره نشست کنارم. بهانه ای که دوباره دستم رو بگیره نداشت و شروع به قصه گفتن کرد که این بار وسط داستان های پر سوز و گذار بی ربطی من بهانه ای برای گرفتن دستش پیدا کردم و با گفتن آخی چقدر بد فرتی دستش رو گرفتم و اون هم از خدا خواسته محکم دستم رو گرفت و هم زمان با داستان سرایش دستم رو نوازش می کرد یک مقدار خودم رو جا به جا کردم که مثلا راحت تر دستم رو بگیره و عملا بهش نزدیک تر شدم و اون هم متقابلا همین کار رو کرد و ساق پاهامون به هم خورد.
اوه ظاهرا داشت بهتر از اونی که فکر می کردم پیش می رفت. همین جور که دستم تو دستش بود دستم رو گذاشت روی رونم و وقتی نسکافه رو به من تعارف کرد من مجبور شدم اون رو بگیرم دستش رو راحت گذاشته بود روی پام کم کم دستش شروع کرد به حرکت و آرام رونم رو نوازش می کرد. دیگه وقتی کار به این مرحله رسید خیالم راحت شد که به هدف زدم. بعد از خوردن نسکافه چند ثانیه ای در سکوت همدیگر رو نگاه کردیم که یک مرتبه هم زمان به سمت هم رفتیم و شروع کردیم به لب گرفتن. شاید بیست ، سی ثانیه در اون حال بودیم که گفت بذار در رو ببندم کسی تو نیاد
پاشد رفت در رو خیلی آروم قفل کرد و وقتی به سمت من برگشت دستم رو گرفت و من رو از روی مبل بلند کرد و محکم بغلم کرد و شروع کرد به خوردن لبام. اصلا انتظار نداشتم به این سرعت از مرحله صفر به این جا برسیم ولی خوب این دقیقا همونی بود که انتظار داشتم تا به خودم آمدم دیدم دستش رو از پشت کرده تو شلوارم و کپل هام رو تو مشتش گرفته. حرفه ای تر از اونی بود که انتظار داشتم یک دستش تو شلوارم بود با یک دست سینه ام رو تو مشتش گرفته بود - که راستش خودم هم نمی دونم کی دستش به سینه لختم رسیده بود و لب و گردن رو هم می خورد.
داغ داغ شده بودم وقتی به لبش توجه می کردم یک مرتبه متوجه می شدم داره از پشت انگشتش رو تو کونم می کنه می خواستم جلو اینکارش روبگیرم سینه ام رو تو مشتش گرفته بود و می خواست اون رو بخوره پنج دقیقه نشده بود که متوجه شدم تقریبا نیم عریان وسط اتاقش وایسادم و در تمام این مدت ابتکار عمل دست اون بود خواستم خودی نشون بدم که من رو نشون رو مبل و کیرش رو داد دستم که بخورم - وووووا اصلا به قیافه اش نمی خورد همچین کیری داشته باشه زیاد بلند نبود ولی خیلی کلفت بود حداقل دوبرابر کلفتی کیر شوهرم رو داشت به شکلی که واقعا به سختی می شود تو دهن جاش داد.
شلوارش رو تا نزدیک زانوش دادم پایین و شروع کردم به خوردن کیرش هر چی تکنیک بلد بودم در خوردن کیرش به خرج دادم کیرش واقعا محشر بود شاید 4-5 دقیقه کیر و خایه اش رو خوردم ولی با وجود این که هواسم بود که زود ارضاع نشه با توجه به حالتش هر لحظه فکر می کردم که الان است دهنم رو پر از اب کیر کنه که یک مرتبه دستم رو گرفت و گفت پاشو. پاشدم و محکم شروع کرد به لب گرفتن ازم گفت شلوارت رو در بیار. هر چند خیلی حشری شده بودم ولی راستش سکس کامل تو محل کار خیلی ترسناک تر ازونی بود که انتظار داشتم گفتم نه اون جوری به هیچ شکلی نمی تونیم جمعش کنیم. جواب خاصی نداشت ولی راستش زیاد هم گوش نمی داد تا به خودم آمدم دیدم شلوارم سر زانومه خواستم مقاومت کنم که دیدم فایده زیادی نداره هم اون خیلی درشت اندام بود و هم من خیلی کوچولو و جمع و جور من رو به پشت روی مبل خوابوند و در حالی که هنوز شلوارم نصفه نیمه پام بود شروع کرد به خوردن کسم
شوهرم خیلی کسم رو می خورد ولی این یک چیز دیگه ای بود با زبان تمام اندام حسیم رو جمع می کردم می ذاشت تو دهنش شاید دو دقیقه این کار رو نکرد بود که ارضاع شدم و لحظه ارضاع شدن عملا با حلقه کردن پاهام دور گردنش کله صورتش رو چسبانده بودم به کسم همین که متوجه شد ارضاع شدم از بین پاهام پاشد. تازه متوجه شده بودم تو این مدت کفش و شلوارم رو کامل از پام در آورده. کیر کلفتش رو گذاشت جلو سوراخم بر خلاف همیشه که بعد از ارضاع زیاد دوست ندارم سکس رو ادامه بدم این بار دوست داشتم کیر کلفتش رو تو کسم حس کنم
وااااااای محشر بود با وجود اون همه خوردن کسم باز کیرش واسم بیش از حد کلفت بود و به راحتی تو نمی رفت. با تمام موجود ورود کیرش رو تو خودم حس می کردم محشر بود داغ و کلفت تمام وجودم رو پر کرده بود داشتم از لذت دیونه می شدم به همان شکل طاق باز که رو مبل افتاده بودم شروع کرد به تلمبه زدن بعد از چند دقیقه کیرش رو در آورد و من رو داگی استایل کرد و از پشت شروع کرد به تلمبه زدن تمام بدنم از هیجان عرق کرده بود تمام وجودم رو با کیرش پر کرده بود نقطه جی ام رو که به ندرت با کیر شوهرم قابل دسترس بود رو له کرده بود داشتم برای بار دوم میومدم محشر بود دوست داشتم از لذت جیغ بزنم ولی جاش نبود سرعت حرکتش شدید شده بود آنچنان به من ضربه می زد که هر بار برخورد خایه هاش رو به بدنم حس می کردم به نقطه اوج رسیدم و برای بار دوم ارضاع شدم و هم زمان متوجه شدم اون هم تمام آب بدنش رو تو کس خالی کرد.
هر دو بی حال چند ثانیه ای روی مبل افتادیم وقتی به خودمان آمدیم چند تا ماچ سر سری از هم کردیم و شروع کردیم به منظم کردن لباسهامون متوجه شدم گوشیم که تو کیف بود و سایلتنش کرده بودم بیش از 5-6 بار زنگ زده بود شوهرم بود گفتم وای خیلی دیر شده شوهرم نگران شده اون هم با خنده گفت زن من هم چند بار زنگ زده امشب پدرم رو در می اره
به سرعت از اتاق خارج شدیم آقای ناصری همچنان سرش پایین بود و مشغول کار خودش بود و متوجه خروج ما نشد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#62 | Posted: 21 Jan 2013 19:56

جبران شدن خسارت تخمام با سکس

تقریبا یک ماه بود یه کار اطراف تهران پیدا کرده بودم (خودم بچه چهارمحال و بدبیاری هستم) کار یه پروژه شهرک سازی بود و منم نقشه بردار پروژه ،یه مشاور خاک برداری داشتیم اون مال اصفهان بود و از نظر مالی وضعش عالی، چون هر دومون غریب بودیم خیلی با هم صمیمی شدیم البته سنش خیلی بیشتر از من بود ولی غربت بود و بی هم زبونی خلاصه ما 24 روز سر کار و 6 روز استراحت داشتیم من و همین همکار ارجمندم برنامه مرخصیمون رو طوری تنظیم کردیم که باهم بریم آخه اون ماشین داشت ،خلاصه ساعت 6 عصر شد و با هم رفتیم آپارتمانمون وسیله هامون را جمع کردیم و هر کودوم یه دوش گرفتیم و زدیم به راه به طرف اصفهان (چون شهر ما یه ساعتی بیشتر با اصفهان فاصله نداره )خلاصه چون تفریحی و سر حوصله می اومدیم تقریبا نصف شب رسیدیم اصفهان .بهش گفتم که منو یه جا که ماشین گیر بیاد پیاده کن تا دیگه من رفع زحمت کنم ،گفت این چه حرفیه مگه میزارم بری امشب را میریم خونه ی ما استراحت کن و فردا هر جا خواستی بری خودم میرسونمت ، منم که خسته بودم از خدا خواسته قبول کردم و رفتیم خونه همکارمون .قبلش زنگ زد به زنش و هماهنگ کرد ، تا رسیدیم خونشون خانومش در رو باز کرد و شروع کردیم به حال و احوال این جور که پیدا بود از قبل راجع به من به خانومش یه چیز هایی گفته بود .خلاصه رفتیم داخل یه چایی آورد خوردیم خوابیدیم .چون هر دو مون خسته بودیم تا ظهر خوابمون برده بود و هیچ کس هم بیدارمون نکرده بود . خلاصه سر ظهر بیدار شدیم که بریم وسایلم را جمع کردم که همکارم اومد گفت کجا؟ ،حالا سر ظهره مگه میزارم بری ، خانومم غذا درست کرده ما هم بعد از کلی تعارف قبول کردم . خلاصه رفتیم تو اتاق پذیراییشون و نشستیم . بعد از چند لحظه دیدم یه نفر اومد داخل با سر پایین سلام و احوال پرسی کردم همون موقع همکارم گفت علی جان مینا دخترم ، مینا همکارم علی نقشه بردار پروژمون ،من که یکم دیگه راحت شدم سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم ،واییییییییییییییییییییییییی خدای من اصلا باورم نمیشد این همکارم دختری با این سن و سال و به این زیبایی داشته باشه ،خلاصه وقت نهار شد و رفتیم سر میز غذا بخوریم این با مینا با یک تاپ و شلوار ، خیلی راحت اومد سر میز بعد هم که مادر مینا که زن همکارم باشه اومد دیدم اونم با یه تیپ بقولا بی حجاب اومد سر میز ،اونجا بود که فهمیدم زیاد در قید و بند این چیز ها نیستن (منم که بدم نمیومد) یک ماه وسط بیابون بودم و تقریبا هیچ دختری ندیده بودم ،نهار تموم شد مینا ازم پرسید موسیقی دوست داری منم در جواب گفتم: کیه که دوست نداشته باشه گفت پس با من بیا رفتیم تو اتاقش ،اتاق خیلی قشنگی بود یه گیتار اکوستیک کنار تختش وسایل نقاشی خیلی مرتب چیده شده بود و اما و اما قسمت درد آور این سه پایه ها هستن که تابلو را میزارن روش و نقاشی میکشن (اسمشون را نمیدونم ) اونطرف تختش ،تا اینجاش تابلو را داشته باشید تا دوباره بهش برسیم،خلاصه گفت بشین من نشستم روی تختش اونم یکم اونطرف تر نشست و گیتارش را برداشت و شروع کرد برام از روی نت گیتار زدن منم اصلا به روی خودم نیاوردم که چهار سال گیتار کلاسیک کار کردم ،وقتی آهنگش تموم شد گفتم خیلی قشنگ بود، کاش منم میتونستم گیتار بزنم ،گفت میخوای امتحان کنی .گفتم البته گیتار را عمدا بر عکس گرفتم و شروع کردم الکی ضربه زدن به سیمهای گیتار خندش گرفت و گفت نه باید اینجوری بگیری منم همینطور سربه سرش میگذاشتم تا آخر شروع کردم قطعه آستوریاس (یکی از قطعات سنگین کلاسیک دنیا)را زدن از تعجب داشت شاخ در می آورد منم همینجور میزدم بعد که قطعه را کامل زدم ازم ناراحت شد که چرا زود تر بهش نگفتم احساس میکرد ضایع شده منم ازش عذر خواهی کردم و گفتم خوب تو یه هنر دیگه هم داری دیگه مطمئن باش از اون هیچ چیزی بلد نیستم با ذوق اومد بلند بشه دستش گیر کرد به همون سه پایه لعنتی که گفتم و منم که حواسم نبود نوک تابلو که روی سه پایه داشت می افتاد خورد رو تخمام ،از درد داشتم به خودم میپیچیدم ،دختر بیچاره ا بس هول شده بود اومد و تخمام را گرفت من که داشتم از درد میمردم یه لحظه نگاهم افتاد تو چشماش ، کلا درد را فراموش کردم یه خنده ای کرد و گفت ببخشید گفتم برای کودوم ؟
تخمام را غر کردی یا این که بادست گرفتیشون ؟ بنده خدا از خجالت سرخ شده بود همینجور داشتیم به هم نیگاه میکردیم که همکارم (بابای مینا)از پایین صدا زد مینا بابا این مهندس ما رو داری باهاش چیکار میکنی؟ ، که مینا گفت هیچی بابا گیتارم از دستم افتار رو زمین یکم سر صدا داد بعد دوباره بابای مینا گفت علی جان ببخشید تنهات میزارم منو خانومم میریم خرید و بیایم.
گفتم شما باید منو ببخشید ،من پیش مینا جان هستم
خدا حافظی کردن و رفتن. یه لحظه نیگاه مینا و من بهم گره خورد و هردو مون زدیم زیر خنده منم که دیگه خودم را با مینا راحت میدونستم گفتم حالا اگه تخمای من غر شده باشه دیگه نتونم بچه دار بشم
همین جور که داشتیم میخندیدیم با حرفش منو متعجب کرد
گفت میخوای امتحان کنی ببینی آبت درست مثل همیشه میاد یانه ؟
منم که همین جوری حیرت زده داشتم نگاهش میکردم گفتم هر کسی نمیتونه آب کمر منو در بیاره
خنید و گفت حالا میبینیم خلاصه اومد جلو و شروع کردیم به لب گرفتن وایی یک ماهی میشد شیطونی نکرده بودم و حشرم حسابی بالا بود چه حالی میداد نگاهامون بهم گره خورده بود و از هم لب میگرفتیم شروع کرد به دکمه های پیرهنم را باز کردن منم دست انداختم و تاپش را از تنش در آوردم وایی دو تا سینه کوچیک زیر سوتین از روی همین سوتین می مالوندمشون حسابی داشت حال میکرد خودش دستش را به پشتش رسوند و بند سوتینش را باز کرد منم سریع برش داشتم و یه لیسش زدم و پرتش کردم حالا دو تا سینه سفید کوچیک جلوم بود و منم هم میخوردمشون و هم می مالوندم خودش گفت دیگه بسه بریم سر اصل مطلب زیاد وقت نداریم همون لحظه منم ازش سوال کردم چطور بریم سر اصل مطلب گفت نترس دوست پسر قبلیم پرده برداری کرده خودش از تو بغلم جدا شد و رفت سر کشاب کنار تختش و یکی دو تا کاندوم آورد و گفت فقط برای احتیاط منم گفتم هر چی تو بگی و شلوارش را با کمک خودش در آوردم بعد از یکم مالوندن کسش از روی شرت خودش شرتش را در آورد و بعدش اومد سراغ شلوار من و شلوار و شرت منو با هم کشید پایین که کیرم که مثل سنگ سفت شده بود اومد بیرون اول یکم دستمالیش کرد و شروع کرد ساک زدن یکم ساک زد و کاندوم را در اورد و کشید روی کیرم خیلی حال میداد همینجور که کاندوم را میکشید رو کیرم منم داشتم لذت میبردم خابوندمش رو تخت و یکم کسش را لیس زدم و بعد کیرم را فرو کردم کسش خوب تنگ بود و خیلی حال میداد همون طور که اشاره کردم من خیلی دور انزال هستم برا همین سریع تلنبه میزدم مینا که از لذت زیاد داشت جیغ میکشید دیدم یه لحظه صدای جیغش عوض شد و یکم لرزید. گفتم چیه تو اومدی ؟ گفت آره گفتم من که گفتم هر کسی منو نمیتونه حال بیاره گفت تو به من حال دادی منم باید به تو حال بدم گفتم چجوری گفت از کون بکنم منم خوشحال یکم تفکه زدم در کونش خودش گفت حالا که کاندوم دیگه نیاز نیست درش بیار منم سریع درش آوردم و خیلی آروم کردم کیرم را تو کونش ، معلوم بود دردش اومده ولی هیچی نمی گفت چند باری که در آوردم و جا کردم دیدم دیگه درد نداره هر لحظه ترنبه زدن را سریع تر میکردم اونم چیزی نمیگفت چند لحظه ای طول کشید و آبم اومد دیگه حتی کیرم را از کونش در نیاوردم و آبم را ریختم تو کونش و همینطور که کیرم تو کونش بود خوابیدیم رو تخت و به هم ور میرفتیم بعد از چند لحظه که جون گرفتیم پاشدیم و هم دیگه رو نیگاه میکردیم که دیدم مینا داره میخنده گفتم چیه ، گفت هیچی دیدی سالمی منم خندیدم و شروع کردیم با کمک هم لباس پوشیدیم و نشستم روی تخت به گیتار زدن و خوندن اونم بام میخوند . تا اینکه پدرش اینا برگشتن . بعد از یکم صحبت با همکارم گفتم اگه اجازه بدید دیگه من مرخص بشم .بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن گفت تا یه جایی میرسونمت همون موقع مینا گفت بابا علی آقا را میخوای برسونی صبر کن من و مامان هم بیایم هم یه تابی بخوریم و هم علی آقا را برسونیم

خلاصه تصمیم بر آن شد که بیان شهر ما هم یه تفریح و هم منو برسونن . تو راه من حرف رو پیش کشیدم و از مینا تعریف میکردم بابا مامانش همش میگفتن نظر لطفتونه خلاصه هر جوری بود بهشون فهموندم من از مینا خوشم میاد الان تقریبا یک سال از این ماجرا میگذره من و مینا اینا همش خونه همدیگه رفت و آمد داریم پدر و مادر هر دومون میدونن با هم دوستیم ولی دیگه نمیدونن که حتی با هم سکس داریم هنوز هم باباش همکارم البته سر یه پروژه دیگه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#63 | Posted: 22 Jan 2013 12:44

سکس و آغاز یک عشق ناممکن

سلام. اسم من آنا هست و 32 سالمه. مسیحی هستم و فارغ التحصیل مقطع دکتری در یکی از رشته های علوم انسانی.و چند ماه پیش توسط نفوذ پدرم تو هئیت علمی دانشگاه با استخدام دانشگاه برای تدریس در اومدم.البته در یک شهر دیگه که از گفتن اسمش معذورم. قضیه ای رو که میخوام واستون تعریف کنم عین واقعیته.
پدرم واسه راحتیم یه خونه برام گرفت و من شروع به کار کردم. روز اول که اتفاقا از نیمسال دوم بود و زمستون بود صبح زود در دانشگاه حاضر شدم. رفتم اتاق اساتید و خودمو معرفی کردم. اساتید خانوم باهام دست دادند و اقایون هم خوش آمد گفتند. از همون لحظه اول نگاههای سنگین یکی از اساتید منو متوجه خودش کرد. یه آقای قد بلند و چهارشونه بسیار خوش تیپ با کت و شلوار طوسی روشن که کاملا متوجه بودم داره ور اندازم میکنه. انصافا منم دختر جذابیم و چشمهای کشیده و درشتم دلفریبی خاصی داره.اندام بسیار متناسبی دارم که حاصل سالها ورزش حرفه ای هست. چند دقیقه گذشت و زمان شروع کلاسها شد از اتاق اساتید خارج شدیم توی سالن خودشو بهم رسوند و بسیار مودبانه خودشو معرفی کرد.
-سلام. من رامین.... هستم. از آشنایی باهاتون خوشبختم.
یه نگاهی کردم و تشکر کردم وباهم طول سالن رو طی کردیم. کلاس من طبقه بالا بود ازش خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس.
چندین روز به همین منوال گذشت. رامین سعی میکرد بیشتر باهام برخورد کنه و انصافا بلد بود چطوری مخمو بزنه. یه روز برف شدیدی میومد و من اونروز ماشینمو بخاطر لغزنده بودن زمین نیاورده بودم ساعت حدودا 6 عصر بود که کلاسم تموم شد. یه نگاه به بیرون انداختم. اوه.... عجب کولاکی بود! سعی کردم تاکسی تلفنی بگیرم ولی تو این هوا راست یا دروغ گفتن ماشین نداریم. همینجوری داشتم فکر میکردم که چه جوری برم خونه که دیدم رامین جلوم سبز شد و گفت : خانم دکتر ماشین نیاوردین؟ گفتم نه. با این هوا.... وسط حرفم پرید و گفت بفرمایید من میرسونمتون. چند تا تعارف بینمون رد و بدل شد و بالاخره نشستم تو ماشینش. مسیرمون زیاد از هم فاصله نداشت. تو راه صحبت میکردیم و رامین هم بخاطر کولاک خیلی آهسته رانندگی میکرد.
بالاخره رسیدیم جلوی آپارتمان من. به رسم ادب دعوتش کردم بیاد تو و یه قهوه باهم بخوریم ولی گفت که مادرش منتظرشه و باید بره.شماره تلفن رد و بدل کردیم و رفتم خونه.
نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم اس ام اس داد که من رسیدم خونه عزیزم نگران نباش.
کاملا متوجه بودم که داره پا پیش میذاره منم که بدم نمیومد با همچین آدم تحصیلکرده خوشتیپی باشم جواب دادم مرسی عزیزم!
شب اخبار اعلام کرد که بعلت کولاک سنگین تمامی مدارس و دانشگاهها تعطیلن. عین دوران کودکی که مدارس تعطیل میشد خوشحال شدم که آخ جون تا ظهر میخوابم. تو همین لحظه دیدم رامین تلفن کرد و خیلی راحت با اسم کوچکم صدام کرد و گفت: سلام آنا جان! فردا تعطیله ها... کلاس داشتی؟ گفتم آره صبح8 داشتم ولی خوب شد تعطیل شد کی تو این سرما میره دانشگاه!
گفت تنهایی تو خونه؟ گفتم آره خوب.
گفت میترسی بیام پیشت؟
یهو یه چیزی ته دلم هری ریخت. اصلا نتونستم جواب بدم و ساکت موندم. اونم از خدا خواسته گفت تا نیم ساعت میرسم و گوشی رو قطع کرد.
هول ورم داشت. من بدجوری از این یارو خوشم میومد مطمئن بودم داره میاد شب رو بمونه و تا صبح سکس کنه منم بدم نمیومد خیلی وقت بود سکس نداشتم.
فورا پریدم یه تاپ و دامن کوتاه سکسی تنم کردم آرایشمو مرتب کردم و زود یه شام مختصر درست کردمو میزو چیدم که یعنی من فکر میکنم تو واسه شام میای!
بالاخره بعد 45 دقیقه اومد و یه کاپشن مشکی و شلوار لی و حسابی اسپورت کرده بود پوشیده بود.
نشستیم سر شام و دیدم هی داره رونهامو دید میزنه آخرش تاب نیاورد و وقتی داشتم میزو جمع میکردم دستشو کشید به رونهام و گفت: آنا تو آخرش منو میکشی با این اندامت...
لبخند زدم و رفتم که چایی بریزم. پشت سرم اومد و جلوی اوپن از پشت خودشو چسبوند بهم و دستشو بحالت قلاب انداخت دور گردنم و یک دستشو ازیقه ی باز تاپم و زیر سوتینم رد کرد و سینمو گرفت تو مشتش. دست دیگشو هم از زیر دامنم رسوند به کوسم....
کوسم داشت آتیش میگرفت....
با دستش کوسمواز روی شورتم میمالید.وقتی دید هیچ مقاومتی نکردم دستشو برد زیر شورتم و کوسمو شروع کرد به مالیدن . سعی میکرد انگشتشو بکنه توش. یکم پامو بالا دادم که انگشتشو بکنه تو کوسم. عجب حشریم کرده بود اصلا تو خودم نبودم یه دفعه به خودم اومدم که دیدم 2تا انگشتش تو کوسمه و حسابی داره با انگشت کوسمو میکنه...
نشوندم رو اوپن و با یه حرکت شورتمو از پام در آورد پاهامو کاملا باز کردم با دیدن کوسم چشماش قلمبه شد... وای آنا! عجب کوسی داری... تا خود صبح بکنمش سیر نمیشم....
لای کوسمو با انگشتاش باز کرد و زبونشو کرد تو کوسم...آخ داشتم بیهوش میشدم. وحشتناک لیس میزد وزبونشو توی کوسم میچرخوند آب من سرازیر شده بود دیگه خودشم طاقت نیاورد زیپ شلوارشو باز کرد و تا زانوهاش کشید پایین. بلافاصله شورتشم کشید پایین. اوف.... عجب کیری! حسابی راست کرده بود اینقدر دیگه به کلش زده بود که نداد بخورمش. بلافاصله سر کیرشو آروم گذاشت رو دهانه کوسم وآروم هلش داد توش.من یه آه بلندی کشیدم و اون جوابشو با جوووووون.... داد.
از اونجا که اوپن بالاتر بود نمیتونست راحت بکنه منو کشید پایین همونجا کف آشپزخونه خوابوندم .پاهامو کامل برد بالا و کیرشو بصورت عمودی فرو کرد تو کوسم.... اول آروم تلمبه میزد ولی بعد تندتر و محکمترش کرد. چنان توی کوسم میکوبید که صدای تاپ تاپ تخماش که به کناره های کوسم میخورد تا همسایه ها میرفت. بعد چند دقیقه دیدم سرعتشو خیلی بیشتر کرد محکم و سریع میکوبید تو کوسم تا اینکه با صدای فریاد خفیفی بلافاصله کیرشو از تو کوسم در آورد و تمام آبشو ریخت روی شکمم و خودش روم ولو شد. با صدای ضعیفی گفت آنا کشتی منو...
بعد چند دقیقه به خودمون اومدیم تمام آب کیرش روی بدن من بود وخودشم که روم دراز کشیده بود پیرهنش حسابی کثیف شده بود.خندیدم بوسم کرد و بغلم کرد. بلند شدیم رفتیم بلکه خودمونو تمیز کنیم بدمون نمیومد باهم بریم حموم. خلاصه باهم رفتیم دوش گرفتیم توی حموم هم سرپا یه دور کوسمو کرد و ریخت کف حموم.یه حوله تمیز بهش دادم و خودم حولمو پوشیدم اومدم تو آشپزخونه. صداش کردم رامین چی دوست داری عزیزم؟ ویسکی یا ودکا؟
در حالیکه داشت موهاشو خشک میکرد گفت هرچی عشقم یخوره. 2تا گیلاس ویسکی ریختم و بردم براش. گیلاسشو آروم زد به گیلاسم و گفت : به سلامتی عشقمون که شروع شد.... منم گفتم به سلامتی و باهم سر کشیدیم. چند تا میوه خوردیم و موزیک گوش کردیم ساعت 2 نصف شب شد انگار از هم سیر نمیشدیم از همه جا حرف میزدیم و میخندیدیم. خیلی خسته بودم چون رامین حسابی منو گاییده بود . گفتم عزیزم بریم بخوابیم؟ گفت بریم.
رفتیم اتاق خوابم. تختم 2 نفره بود لباس خوابمو پوشیدم. یه پیراهن کوتاه ساتن صورتی خیلی کمرنگ بون شورت و سوتین . اونم کاملا لخت خوابید حتی شورت هم پاش نکرد. و تو بغل هم خوابیدیم.
حدود 5صبح با احساس یه چیزی بیدار شدم خواب آلود بودم ولی دیدم که رامین از بغل پامو داده بالا و داره سعی میکنه کیرشو بکنه توی کوسم. ناله کردم عزیزم خستم بذار بخوابم ... گفت اذیتت نمیکنم بذار بکنم توش بخوابیم... خلاصه با هر کلکی بود دوباره یک ساعت تمام هم کوسمو گایید...
صبح که بیدار شدم دیدم رامین کنارم نیست! ترس عجیبی تو تنم نشست. صداش کردم ولی جوابی نیومد هراسان میخواستم از تخت بپرم پایین که دیدم رامین با یه سینی اومد تو اتاق خواب.
رامین لبخند ملیحی زد و گفت: عشقم بیدار شدی؟ بیا عزیزم واست صبحونتو آوردم اینجا . آخه خیلی خسته شده خوشگل من... اینو گفت و سینی رو گذاشت رو زانوم و خم شد یه لب ازم گرفت. خیلی از این کارش خوشم اومد یه جنتلمن واقعی بود.... بعد صبحانه رفتیم تو پذیرایی. از پنجرهیه نگاهی به بیرون انداختم وای چه برفی اومده بود.... صداش کردم رامین بیا ببین چقدر برف اومده... اومد از پشت بغلم کرد و گونه مو بوسید و گفت عزیزم اینجا این برف عادیه. کم کم تو هم عادت میکنی.
اونروز اصلا از خونه بیرون نرفتیم. تا شب هم 2 بار دیگه هم منو گایید. شب هم باهم خوابیدیم و صبح باهم رفتیم دانشگاه. الان من نزدیک 2 ساله تو این شهرم و رامین همچنان با منه و از اون شب حتی یک شب تنها نخوابیدم مگه وقتهایی که چند روز میرم تهران پیش خانوادم. رامین خیلی دوستم داره و خیلی بهم وفاداره. ولی بخاطر تفاوت مذهبی جامعه نمیتونیم به ازدواج فکر کنیم ولی همینجوری هم ما مثل زن و شوهریم و از لحاظ جنسی همو ارضام میکنیم. تقریبا هر شب سکس میکنیم . یک بار هم ازش حامله شدم و کورتاژ کردیم.و زندگی سکسی ما ادامه داره....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#64 | Posted: 24 Jan 2013 11:10

126

داستان كه براتون تعريف مى كنم مربوط ميشه به تابستون سال كذشته اسمم على قدم 185 با يه كم شكم من تو يه محيطى كار مى كردم كه يه همكار داشتم كه اسمش پریسا بود دخترى با كون كنده و هيكلى مناسب سينهاى درشت و دوس داشتنى روزها مى كذشت و من هر روز بيشتر خواهان او مى شدم تا اينكه يك روز كه از روى شانس در كاركاه تنها شديم رفتم كنارش و شروع به صحبت با اوكردم حرفهاى الكى تا رسيد به يك سوال ازش برسيدم مى خواى واست يه مانتو جديد بدوزم با اشتياق فراوان كفت اره كفتم ب يه شرط كفت جه شرطى كفتم همه كارشه خودم بكنم كفت باشه بلند شديم رفتيم داخل اتاق تا اندازهأش را بكيرم يه لباس كار بوشيده بود كفتم اينجورى نميشه بايد اينو در بيارى قبول نمى كرد كفتم مكه نميخواى تو تنت خوب وايسه كفت اره كفتم بس بزار كارمو بكنم (پریسا كاراموز بود تازه يه ماه وارد اين كار شده بود) كفت هوا كرمه زيرش هيجى نبوشيدم كفتم اشكال نداره مكه بقيرو كه اندازه مى كيرم لباس دارن كفت تاب كه دارن من تازه متوجه شدم جه خبره فهميدم خانوم فقط كرست بسته كفتم مكه بهم اعتماد ندارى كفت جرا ولى؟ جى هيجى نكفت خودشه لباس كارشو در اورد كفتم نكفتى ولى جى؟ كفت اكه يكى مارو اينجورى ببينه جى فكى مى كونه كفتم نترس كسى نمياد اكه اومد خودم درستش مى كونم خودم نمى تونستم كنترل كونم شروع كردم به أندازه كيرى دور سينه دور بازو قداستين ............ ولى من به فكر اصليه بودم دور باسن جون هميشه حركت باسنش ادم تحريك مى كرد رسيدم به اون 126 خودتون امتحان كنين مال من كه اينقد هيكلم درشته 104 اون ديكه جى ميشه بد از اينكه اندازه رو تو دفتر نوشتم يه لحظه به باسنش خيره شدم يعنى ماتم برد توى شلوار تنك عجب جلوه اى داشت صدا زد كجا اى كفتم خيلى دوست دارم كفت تموم نشد كفتم الان تموم ميشه اندازه كييرى تموم شد ولى من نتونستم كارى بكنم سريع لباسشو بوشيد رفت سر كارش از اول تا أخر دفترو كشتم هيجكس اندازه باسنش 126 نبود داشتم ديونه مى شدم رفتم بيشش كفتم از جى اينقد مى ترسى كفت ناراحت نشو من بهت اعتماد دارم ولى بقيه نه كفت تا حالا جن بار انكشتم كردن من مى ترسم بدتر بشه بهونه بيوفته دستشون كفتم نترس خودم درىستش مى كنم كلا 5 زن بودن و 9 تا مرد كاركاه مال دايى بنده بود با كلى نقشه اون دو نفرى كه پریسا جونم را اذيت ميكردن را انداختم بيرون با اينكه از دوستاى صميميم بودن ولى جه كنم كه باسن پریسا جون جشمو كور كرده بود و اين بود كه پریسا بيشتر ازم خوشش اومد و هميشه نكاهامو با لبخند جواب ميداد قبل از اينكه مانتوشو تموم كنم ازش قول كرفتم اون جور كه مى خوام جبران كنه اونم قبول كرد يه هفته كذشت تا اينكه داييم با مادر بزركم راهى كربلا شد من موندم كاركاه و پریسا جون نقشهامو ريختم تا به دامش بندازم 5 شنبه يه سرى از كاراشه زياد كردم تا مجبور بشه اضافه كارى بمونه من رفتم بالا را كه اتاق استراحت داييم بود اماده كردم جون جاى دنجى بود هميشه ارزو داشتم يكى را اونجا بكنم ساعت 1 كه زنك تعطيلى خورد ديدم پریسا هم داره ميره با تعجب رفتم ديدم كاراشو تموم كرده خيلى ناراحت شدم نميدونستم اينقد سريع كار مى كونه نكو كه ليلا كه همكارشه جون كارش زود تموم شده بود بهش كمك كرده بود منم دهنم بسته موند اكه مى كفتم بمون همه مى فهميدن جى كار مى خوام بكنم باناراحتى سرييع بهش اس دادم قرار بود جبران كنى جواب نداد بعد ديدم داره برمى كرده جا خوردم يعنى ميخواد جى كار كنه سه نفر بودن اومد طرفم كفت ببخشيد اقا على ميشه امروز يه خورده بول بهم بدين كفتم دايى كه نيست هنوزم اخر ماه كه نشده يه جشمك زد من متوجه نشدم يعنى جه كفت به خدا لازم دارم من كفتم ندارم فكر كردم بهم كلك زده با عصبانيت كفتم ندارم بايد صبر كنيد دايى بياد كفت باشه ممنون وقتى رفت تازه يادم اومد كفتم عجب اشكولى هستى سريع كفتم اكه ميخوايد صبر كنيد برم از عابر بانك بكيرم كفت سرويس ميره كفتم اشكال نداره واستون تاكسى مى كيرم جون من خودم موتور داشتم كفت باشه از همكاراش خداحافظى كرد ازكاركاه اومديم بيرون تا كسى شك نكنه من با موتور رفتم سر خيابون تا سرويس بياد و كاركرا برن همين كه سرويس رفت سريع خودمو رسوندم به پریسا جون ديدم دم در واستاده تا رسيدم كفت بول اوردى من جا خوردم اخه من كه بول نداشتم بهش بدم يه لبخند زد تازه فهميدم سركاريه رفتيم داخل موتورمم بردم داخل درم قفليدم رفتيم بالا نشستيم كفت حالا جه جورى جبران كنم كفتم لباساتو در بيار كفت واسه جى كه جبران كنى ديكه كفت من فكر كردم يه دستمالى سادست كفتم أره ولى از نوع تمام لختش قبول كرد همه لباساشو در اورد منم دراوردم كفت تو واسه جى در ميارى كفتم خوب توام بايد دسمالى كنى كفت باشه همديكرو دسمالى ميكرديم ولى من فقط كونشو مي خواستم شروع كردم ناخن تو كونش كردن يه حس عجيبى بهش دست داده بود داشت حال مى كرد ولى متوجه نبود جون يه دختر جشم و كوش بسته بود 19 سالش بود تعجب نداره جون اين داستان تو يزد اتفاق افتاده واين پریسا جونم 19 سالو تو يزد بوده خلاصه همين جور داشتيم حال مى كرديم من كونشو انكشت مى كردم اونم كيرمو ميماليد من تعداد انكشتامو زياد مى كردم تا جا باز كنه كيرم كلفت بود ولى واسه اون كه تاحالا كير نديده بود عادى بود كفتم به صورت بخواب خوابيد ولى نميدونست جه دردى بايد بكشه فكر مى كرد كيرم مثل انكشته كرم ماليدمو شروع كردم اروم اروم در كونش ماليدن و كمكم فشار ميدادم جيغش ميرفت هوا ديدم نميشه برش كردوندم شروع كردم به خوردن كسش ديكه رفته بود فضا سريع برش كردوندم كذاشتم رو سوراخش باز نميشد با دهن رفتم سراغ كوشش با دست سينهاشو ميماليدم با يه دست كير را در سوراخ مى كذاشتم با هزار بدبختى رفت داخلش حالا اصلا نميشد تكون بدى كم كم كم راه افتاد حدود 3 دقيقه طول نكشيد اومد همشو ريختم داخل كونش واى جه خالى از اون روز تا حالا تنها كونى بود كه كردم ديكم نداد فقط فقط ميذاره بذارم لاش همين


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#65 | Posted: 5 Feb 2013 16:12

جنده 007

4 ساله كه زنم با 2 تا پسرام رفتن مجارستان و منو اينجا تو تهران تنها گذاشتن. چند ماه يه بار ميرم بهشون سر ميزنم ولي تنهايي بدجور كلافه ام كرده. هم تنهايي داره اذيتم مي كنه و هم شهوت. زنم انگار نه انگار كه من هم آدم هستم هيچ توجهي به غريضه من نكرد و تنها فكرش سرانجام بچه هام بود. البته ايشان بسيار هم زرنگ تشريف دارند چون خواهر خودشون را به زور تو شركت من استخدام كرد و يه بپا و چشم برام گذاشت و رفت. خواهرش هم هر روز براش گزارشهاي شركت را مي فرستاد و من جرات نداشتم سرم را از زاويه ديدش خارج كنم. تو خونه هم دوربين داشتيم كه از تمام دنيا قابل رويت بود. خلاصه دردسرتون ندم كه گير افتاده بودم و هر جا كه مي رفتم تو ديد بودم و تقريبا داشتم ديونه ميشدم. تا اينكه يه روز عصر كه كارمندا داشتن تعطيل ميشدن خانم جواني براي يه كار جديد وارد شركت شد.منشي وي را به اطاق من راهنمايي كرد و پس از سلام عليك معمولي ازش پرسيدم كاري هست كه براتون انجام بدم؟ گفت بله و يه نامه را گذاشت جلوم. نامه تو پاكت بود و وقتي بازش كردم سرم سياهي رفت. اون زن جوان ضمن معرفي خودش نوشته بود كه ميدونه من تنها هستم و از طرف بستگانم تو شركت كنترل ميشم و نوشته بود همه جوره در خدمت هستم. شماره زيرش نوشته بود و با يه چشمك ازم خداحافظي كرد و دستش را به علامت سكوت جلوي دهانش گرفت. يعني حرفي نزن. منم براي اينكه كسي شك نكنه گفتم به تقاضاي شما رسيدگي ميشه.

اومدم از شركت بيرون و با يه خط موبايل ديگه كه داشتم شماره اش را گرفتم . ديدم عجب جنده حرفه اي هستش. حتي حساب حرفاي تو اطاق من را هم كرده بود و چرتكه همه چيزو انداخته بود. ميدونست تو خونه من نميتونه بياد و يه خونه تو نياوران را از دوستش كرايه كرده بود. البته براي چند ساعت. من اصلا فكر نكردم اگه برام نقشه داشته باشن و خطرهاي احتمالي چي ميشه را سپردم به بخت و اقبال و نيم ساعت بعد دم خونه اش بودم. زنگ زدم در باز شد رفتم بالا در ورودي آپارتمان باز بود با سرعت رفتم تو ديدم هيچكس نيست . ترسيدم خواستم بيام بيرون كه صدام كرد بيا تو اطاق خواب. يواش يواش رفتم تو اطاق خواب ديدم چه مالي رو تخت نشسته .باور كنيد دست و پام را گم كرده بودم و رعشه به تنم افتاده بود. رفتم طرفش كه از جاش بلند شد و با من دست داد. يه لباس سرتا سري قرمز پوشيده بود با يه عطر ملايم زنونه كه داشت ديونه ام مي كرد. گفتم تو از كجا منو مي شناختي؟ گفت بهت نميگم چون ممكنه اخراجش كني هرچي اصرار كردم نگفت. داشتم همينطوري نگاهش مي كردم كه نميدونم چكار كرد كه لباس از روي بدنش سر خورد و افتاد كف اطاق. يه هلو با شورت مشكي و با ممه هايي سربالا جلوي يه آدم چند ماه كوس نكرده فكر كنيد چه اتفاقي ميوفته. ؟ نتونستم خودمو كنترل كنم لباسامو موشكي درآوردم و يه دستمو دور سرش و دست ديگر را روي كونش گذاشتم و هلش دادم روي تخت كه هردو پرت شديم رو تخت. مثل وحشي ها افتادم به جون خودش بعد به جون ممه هاش و ديدم داره داد ميزنه رفتم سراغ شورتش و تو يه چشم به هم زدن شورت را جر دادم و ابوالهول را تا دسته جا دادم و شروع به تلمبه زدن كردم اونم با چه سرعتي... يه كم كه تلمبه زدم كشيدم بيرون و يه نگاه تو چشاش كردم ديدم داره از حدقه در مياد و يه چيزي تو دستشه. تازه فهميدم كاندومه و من فراموش كردم كاندوم بذارم سر كيرم . گفتم ولش كن ادامه ميدم و اين بار برش گردوندم رو شكم و وقتي چشمم به كونش افتاد بهش حمله ور شدم و يه ليس و كمي تف مالي و از پشت وارد شدم . جيغ بنفشي كشيد كه يه لحظه ترسيدم ديدم داره با دست مي كوبه به بالش. من ادامه مي دادم و تو يه لحظه آبم مثل آتشفشان خالي شد تو كونش و روش خوابيدم. به زور از زيرم خودشو كشيد بيرون و با گريه از اطاق زد بيرون... 200 تومن پول تو جيبم بود گذاشتم تو پاكت خودش و سريع زدم از خونه بيرون.
فرداش ديدم يه پاكت رو ميزمه و وقتي بازش كردم نوشته بود : اينطوريه كه هيچكس جرات نداره بهت نزديك بشه بدبخت. اين دفعه اگه هوس كوس به سرت زد با خودت يه شورت زنونه هم بيار...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#66 | Posted: 7 Feb 2013 19:09

کردن منشی رئیس اداره


تازه از سربازی برگشته بودم ودربه در دنبال کار بودم تا اینکه با پارتی که پدرم داشت با کلی مکافت استخدام شدم.
اولین روزی که رفتم سرکار بهم گفتن رئیس کارت داره منم راه افتادم به سمت اتاق رئیس
وقتی رفتم تو اتاق دیدم 1دختر که بدون شک از زیبائی همتا نداشت امد بیرون از اتاق و رفت پشت میز نشست اونجا بود که فهمیدم ایشون منشی رئیسه .
خلاصه.........
باهاش هماهنگ کردم و رفتم داخل اتاق رئیس انقد غرق در خوشکلیش شده بودم که نفهمیدم رئیس چی زر زد.
امدم بیرون چشمم افتاد به بالای سرش که اسمشو نوشته بود اسمش مژگان و فامیلش...........بود.
انقد ازش خوشم امده بود که هرروز به بهانه های مختلف میرفتم پیشش کم کم باهم جور شدیم طوری جور بودیم که بقیه کارمندا به طعنه میگفتن چیه خبریه اخه هم من هم مژگان مجرد بودیم.کار به جایی رسید که منو منتقل کردن به1شهر دیگه که 30 کیلومتر باشهر خودمون داشت منتقل کردن.
ناراحت بودم که از مژگان دورشدم اما چاره ای نبود؟
در ضمن اینم بگم با اینکه من تو1شهر دیگه بودم هرروز به بهانه های مختلف بهم زنگ میزدیم اما جرات نداشتم شمارشو بگیرم یا بهش شماره بدم .
تا اینکه 1روزازش خبری نشد زنگ زدم اداره گفتن مریضه نیامده با کلی ناراحتی قطع کردم تا صبح تو فکرش بودم که دیدم 1پیام امد به گوشیم که نوشته بود(سلام امروز من نبودم از دستم راحت بودی ناقلا)شک کردم که اون باشه اما به رو خودم نیاوردم وپرسیدم شما؟
که خودشو با اسم کوچیک معرفی کرد وگفت مژگانم بابا منو میگی داشتم بال در میاوردم که انقد راحته با من ودرثانی شمارشم گیر اوردم از اون شب به بعد روز شاید200 تا پیام بهم میدادیم.
تا اینکه1 روز بهش پیشنهاد دادم باهم بریم بیرون اونم از خدا خواسه گفت کجا منم گفتم سینما اون گفتok.
روز قرار فرارسید وجداجدا رفتیم داخل سینماتوسینما تاریک بود بعد از خوردن ابمیوه وکلی حرف زدن منم که داشتم دیونه میشدم از بوی عطرش ه1دفه گرمی ذستشو رو دستم احساس کردم تا امدم به خودم به خودم بجنبم 1صدای اروم در گوشم گفت چقد دوسم داری تا گفتم اندازه چشام چشتون روز بد نبینه که لبامون بهم گره خورد.وبا دسم شرع کرد م به مالدن سینه و کوسش انچنان حشری شده بود که 2با ارضا شد اصلا باورم نمیشد که دارم باکی حال میکنم وقتی امدیم بیرون گفت انجوری حال نداد گفتم چطوری دوس داری گف حالش به اینه که تنهاتو1خونهتنها تو بغل هم باشیم منم که همیسه خونمون خالی بود گفتم فردا مرخصی بگیر که بریم صفا فرداش صبح رفتم دنبالش و سوارش کردم واوردمش خونمون تا امد تو خونه تا وارد شد چسبید بهم وشاید20 دقیقه با هم لب میگرفتیم که هم زمان لباسای همو در اوردیم.
وقتی لخت شد دیدم1بدن داره عین ماهی صاف وبدون مو1 شرت و کرست سبز ست با جورابای شیشه ای که تا بالای رانش امده بود پوشیده بود منم شدرع کردم از نوک پاش تا لباشو به خوردن بعد رفتم سراغ کوسش که من همچین کوس تو عمرم ندیده بودم سفید صاف و کوچولووبون مو
کونشک که نگو؟خلاصه شرع کردم به خوردن کوسش درحین خوردن 1اهییییییییییییییی گفت و مارو حسابی شست.
بعد گفت نوبت منه شروع کرد به ساک زدن منم که اسپره بی حسی زده بودم هیچی حس نمیکردم بعد چن دقیقه گفتم بسه میخام توش کنم گفت پرده دارم گفتم عیب نداره1سورخ دیگه داری میخای بلا استفاده بمونه خندید وگفت نه اما؟ گفتم اما نداره بخواب اونم به شکم خوابید وگفت تورخدا اولا ارم جا کن دوم چربش کن منم گفتم بروی چششششششششششششم؟.
منم با پماد چربش کردم کیرمو وسوراخشو بعد اروم گذاشتم دمش هرچی زور زدم نشد خیلی تنگ بود من خیلی سکس کرده بودم اما سوراخ به این تنگی ندیدم توعمرم.
خلاصه با1بدبختی سرش رفت توش که دیدم با1 جیغ بلند گفت ایییییییییییییییییییی کشتیممممممممم بکش بیرون جان مادرت درش بیار گفتم اروم باش الان عادت میکنی کم کم شروع کردم به جلو عقب کردن که دیدم داره ناجر گریه میکنه خواسم بکشم بیرون گف نه بزار باشه فقط اروم تر جاکن توروخدا گفتم چشم عسلم کم کم که تلمبه میزدم کونش جا باز کردکم کم خوشش امد بود و میگفت تندتر تلمبه بزن همزمان بادسم داشتم باچوچولش بازی میکردم که2بارم ارضاشد اخرین بار که ارضا شد بعد از1دقیقه ابم داش میومد که همشو خالی کردم توکونش.
بعدهر2بیحال توبغل هم خوابمون برد.
بیدار که شدیم رفتیم حموم1 دس دیگه اونجا کردمش بعدش امدیم بیرن ولبایس پوشیدیم و رسوندمش نزدیکای خونشون تو ماشین با1لب از هم جدا شدیم.
بعد از اون روز چندین بار دیگه با هم سکس کردیم تا اینکه شوهر کرد و الانم1 دختر داره از خودش خوشگلتر.
بعد ازدواج بازم بهم پیشنهاد سکس داد اما من ادمی نبودم که با زن شوهردار سکس کنم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#67 | Posted: 10 Feb 2013 00:34

لو رفتن در پارک

داستان من مال 5ساله پيشه وقتي توي شركتي كار ميكردم كه با 20تا دختر و9تا پسر ديگه همكار بودم.البته من و بقيه پسرها متاهل بوديم ومحل كارمون ته سوله از دخترا جدا بود خوب چه ميشه كرد ديگه ايرانه واين چيزاش............بگذريم كه فقط با سابقه ترين ومسنترين دختر اونجا كه البته هنوز هم مجرده فقط حق رفت وامد به محل پسرا را داشت اونم صرفا براي مسايل كاري. حدود دو سال با هم همكار بوديم و تو اين دو سال منو بقيه تو فكر كون زهره بوديم ولي هيچ كدوم جرات سر حرفو باز كردن باهاش نداشتيم چون هم يه خايه مال بينمون بود وهم از بيكار شدن ميترسيديم تا اينكه شركت دراستانه ورشكستگي قرار گرفت و تصميم بر ان شد كه پرسنل را كم كنند.از بخت بد من هم جزو اخراجي ها بودم ووقتي خود را براي خداحافظي آماده ميكردم فكر شيطاني به سراغم آمد كه لااقل دست خالي نرو .درهمين فكر بودم كه با صداي خانومي به خود اومدم درست حدس زديد زهره بود كه داشت گريه ميكرد.اولش جا خوردم خودمو هنر پيشه فيلم هندي حس كردم آخه فكر ميكردم به خاطر اخراج من داره گريه ميكنه ولي وقتي فيش حقوقيشو تو دستش ديدم تا ته خطو خوندم.چون اونم اخراج شده بود ديگه از كارفرما ترسي نداشتيم شماره ردوبدل شد وخدا حافظي.

تو مسير خونه مونده بودم چه طوري به زنم بگم اخراج شدم كه گوشيم زنگ خورد.خودش بود زهره براي اولين بارمنو به اسم كوچك صدا كرد و گفت مهدي جون كجايي گفتم ميرم سمت خونه ولي نميدونم با چه رويي كه گفت منم حال تورو دارم و زد زير گريه .بعد ازاينكه دلداريش دادم گفت بيا بريم پارك صحبت كنيم منم ازخدا خواسته قبول كردم .سه راه........باهاش وعده كردمو رفتيم رو چمنها نشستيم.تلافي اون دوسالي كه حرف نزده بوديمو در اورديم .منم كم كم روم باز شدو دستشو گرفتم .يادمه مهرماه بودو هوا زود تاريك شد داشتيم با هم ديگه حال ميكرديم منم سرمو گذاشته بودم روي رونش واونم داشت با موهاي من بازي ميكرد كه ناگهان چشم باز كردم ديدم 4تا از ماموراي وظيفه شناس با لباس پلنگي مارو گرفتن و بردند مركز ارشاد هردومونو تحويل باز داشتگاه دادند.فكر كن ا ش نخورده و كون سوخته .خلاصه فرداش كه رفتيم دادگاه به زنم گفتم مارو اشتباهي گرفتند اونم باورش نشد اومد تو اتاق قاضي نشست.اون مامور كسكش هم نامردي نكرده بود چون تو گزارشش نوشته سر من روي پاهاي دختره بوده.قاضي هم خر تر از مامور گزارشو خوند برا زنم كه ديگه ديوونه شد واون روز تاحالا شايدم تا آ خر عمرش هم از من بيزاره هم بهم شك داره.آه مقصر خودم بودم.بگذريم بعد از تعهد ازاد شدم اما چه فايده هم بيكار بودم هم آبروم پيش زنم رفته بود تا چند ماه كه اصلا محلم نميگذاشت فقط كنترلم ميكرد.رابطه سكسيمون هم صفر شد يعني اصلا روم نميشد برم سراغش.

يه روز كه زنم خونه پدرش بود به خودم گفتم بيكار كه شدي آبروت هم كه رفت كم مونده بود زنم ازم جدا شه به خاطر پارك رفتن با زهره و هنوز كاري نكردن مجازات زيادي بود.بيمعطلي زنگش زدم و گفتم بيا خونمون با خانومم حرف بزن تا از دلش دربياري.وقتي رسيدي از خونه ميرم بيرون تا شما راحت باشيد.اولش قبول نكرد گفت از خانومت خجالت ميكشم ولي به اصرار من قبول كرد.آدرسو بهش دادمو رفتم حموم كيرمو حسابي صيقل دادم تا برسه وقتي اومد تو دوزاريش افتاد چه نقشه اي براش كشيدم ولي چون زندگيم خراب شده بود و خودشو مديون من ميدونست راحت بدنشو در اختيارم گذاشت.باورم نميشد اون زهره اي كه همه تو كفش بودند الان در اختيارمه........ آهنگي گذاشتمو با هم كمي رقصيديم.بردمش تو اطاق خوابم شروع كردم ازش لب گرفتن.خيلي با لب دادن حال ميكرد چشماش خمار شده بود معلوم بود بد جوري مست كيره .وقتي لخت شدم كيرمو كه ديد يه آهي كشيد كه هنوز بعد چند سال هوسش رو دارم.بلد نبود ساك بزنه دندونش را ميكشيد به كيرم .مشخص بود تجربه سكسي نداشته.بماند كه الان اينقدر حرفه اي شده كه با ساك زدن آب منو مياره و ميخوره.سينه ها شو مك زدمو خوردم خيلي توپ بود نرم وسفيد و گوشتي.آه آوهش بلند شده بود.رفتم سراغ كوسش خيلي خوشمزه بود زبونمو ميچرخوندم تو كسش اونم موهامو چنگ ميكرد.باكره بودو نمشد كسشو كرد خودشم ميترسيد كيرم ليز بخوره بره تو كسش .شورتشو مچاله كرد دستشو وگرفت دم كوسش و قمبل كرد گفت خدا گرببندد زحكمت دري .زرحمت گشايد درديگري خيلي با اين حرفش حال كردم چون منم تو كف كونش بودم.كونش كوني بود سفيد نرم با لمبرهاي لرزون آقايون هيز ميفهمند من چي ميگم.كمي كونشو خوردمو تف ماليش كردم زهره هم سينه هاشو ميماليد .وقتي كيرمو گذاشتم در سوراخ كونش خودشو جمع كرد آ خه اين اولين كيري بود كه ميچشيد .ديدم مقاومت ميكنه سفتر فشارش دادم رفت تو تا نصفه ولي از بس تنگ بود با سه بار تلنبه زدن آبم اومد ريختم لا پاش.وقت كم بود براي سكس مجدد چون دوميش بيشتر حال ميده و آب آدم ديرتر مياد اونم هنوز سير كير نشده بود ميگفت بزار 5دقيقه روكيرت بخوابم تا ارضا شم وگرنه سرم درد ميگيره .اين مدليشو ديگه نديده بوديم.كير من خوابيده بود حس نداشت از طرفي چاره اي نداشتم براي دفعه هاي بعدي بايد راضيش ميكردم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#68 | Posted: 1 Apr 2013 08:58

سکس بعد از آموزش هلو

علی هستم 21 ساله قدم 180 وقیافمم خوبه معمولیه رو به بالا هستم. اینم یه خاطره واقعی که تازه اتفاق افتاده. تازه فوق دیپلم حسابداریمو گرفته بودمو دنبال کار میگشتم رفتم از کیوسک روزنامه فروشی یه روزنامه همشهری گرفتم که ببینم تو نیازمندیهاش چی هست. همه جا یا زن میخواستن یا سابقه کار میخواستن یا لیسانس و یالاتر وبلد بودن چند تا برنامه حسابداری. دیدم یه جا نوشته استخدام حسابداری مبتدی. خلاصه زنگ زدم آدرس گرفتم فرداش رفتم تو خیابون ولیعصر بود صحبت کردم دیدم نه بابا اینا واسه خودشون نمیخوان اگه طرف برنامه هلو رو بلد باشه یه تست ازش میگیرن اگه کارش خوب باشه میفرستن یا جا دیگه واسه کار. منم که هلو بلد نبودم قرار شد بیام کلاساش و یاد بگیرم بعد بفرستنم سر کار.

خلاصه ثبت نام کردم و کلاساش شروع شد. معلمش یه دختره بود که از کرج میومد و اون به من آموزش میداد. جلسه اول و دوم تنها بودم جلسه سوم یه پسره هم بود جلسه چهارم یه دختره هم بود از من بزرگتر بود اما خوشگل و سکسی بود ولی نشد کاری کرد.رفتم خونه مامانم گفت فردا میخوام برم خونه آبجیت تا پس فردا نمیام بیرون یه چیزی بخور وقتی هم اومدی خونرو بهم نریز. فردا صبح جلسه پنجم دو تا دختر بودن یکیشون مالی نبود ولی اون یکی دختره که دو سال از من کوچیکتر بود اما بر خلاف سنش اندام پری و مثل یه دختر 24-25 ساله میخورد خوشگل بود. خلاصه معلمه اومد درس اونروزو داد و گفت تمرین کنید و از اتاق رفت بیرون و درو هم بست. شروع کردبم به تمرین تو این بین اون دختر خوشگله که کنار من نشسته بود رو هم دید میزدم. از شانس این دختره یه سری چیزارو بلد نبود و از من میپرسید منم راهنماییش میکردم و اونم تشکر میکرد خوشحال بودم و یه جوری احساس قدرت میکردم که مثلا بین خودمون از من میپرسه. کلاس که تموم شد موقع رفتن دیدم سر خیابون منتظر تاکسیه با پرایدم رفتم جلوش بوق زدم گفتم بیا بالا وقتی خم شد که بگه کجا میره دید که منم گفت ممنون مزاحم نمیشم منم گفتم بیا بالا تعارف نکن خم شدم در صندلی جلو رو باز کردم واسش اومد سوار شد. با هم صحبت کردیم اسمش سمانه بود دو سال از من کوچیکتر بود و تازه دانشگاه قبول شده بود وقتی به پارک دانشجو رسیدیم گفت نگهدار گفتم مگه رسیدیم گفت نه ببخشید میخوام برم دستشویی تئاتر منم ماشینو پارک کردم باهش رفتم دم در تئاتر شهر وایسادم اون رفت تو کارش که تموم شد اومد گفت ببخشید شمارم تو زحمت انداختم خب دیگه بریم بهش گفتم اگه عجله ای نداری بریم یکم تو پارک بشینیم قبول کرد رفتیم رو یه صندلی نشستیم بهش گفتم همینحا باش الان میام رفتم 2 تا کاسه آش رشته گرفتم اومدم پیشش گفت دستت درد نکنه آخه چرا اینکارو کردی خونه یه چیزی میخوردم دیگه منم گفتم قابله شمارو نداره بخور که از دهن نیفته. بعد خوردن آش بهش گفتم سمانه میخوام شمارتو بهم بدی از وقتی دیدمت دلم آشوبه میخوام دوستیمونو ادامه بدیم و ...(یه عالمه چرب زبونی کردم) که گفت گوشیتو بده گوشیمو گرفتو به موبایله خودش زنگ زد گفت اینم شمارم. دوباره یه عالمه دیگه از این درو از اون در حرف زدیم قرار شد که یه سر بریم خونه ما که ببینه من کجا زندگی میکنم. سوار ماشین شدیم اومدیم خونه ما خوشبختانه از درو همسایه ها کسی نبود که فضولی کنه رفتیم تو نشست منم رفتم براش آب انبه آوردم گفتم چرا اینجوری نشستی مانتوتو در بیار راحت باش عرق میکنیا. مانتوشو درآورد یه تاپ سفید پوشیده بود که روش عکس انگری بیردز رو داشت و پستونای گردش حسابی از اون زیر خود نمایی میکرد. نشستم کنارش دستمو انداختم دور گردنش شربتارو خوردیم بهش گفتم دوست دارم بعد همینجوری چش تو چش با سکوت به همدیگه نگاه کردیم کم کم به صورتش نزدیک شدم و شروع کردم به لب گرفتن واقعا رویایی بود حسابی از هم لب میگرفتیمو لبو زبون همدیگرو مک میزدیم اومدم پایین تر و گردنو لاله گوششم به دهن گرفتم سمانه جونه منم حسابی داشت لذت میبردو آه میکشید و منم با دستام از رو تاپ سینه هاو میمالیدم. تاپشو هم درآوردم یه سوتین یاسی رنگ تنش بود با طرح سیلوستر روش خیلی ناز بود این دختر یکم از رو کرستش سینه اهشو بوسیدم بعد دستمو بردم پشتش و سوتینشو درآوردم پستونای خوشگله سمانه الان جلوی صورتم بود سایز75 سفید و گرد و سر بالا با یه حاله صورتی کم رنگ و نوک شق کرده صورتی واقعا خوشگل بود سینه راستیشو گذاشتم دهنم و با دسته راستم سینه چپشو میمالیدم بعد جاهاشونو عوض کردم یکم دیگه خوردم و با بوسه های ریز از شکمش اومدم پایین زیپ شلوارشو باز کردم و شلوارشو در آوردم شرتش که حسابی خیس شده بود با سوتینش ست بود لباسو شلوار خودمم درآوردم موند شرتم رفتم سمت سمانه یه بوس از رو شرتش کردم دستمو انداختم به شرتش که در بیارمش که سمانه با دست راستش دستمو گرفت داشت با تردید بهم نگاه میکرد منم که واقعا میخواستمش داشتم ملتمسانه بهش نگاه میکردم که دستشو از رو دستم ورداشت شرتشو کشیدم پایین اونم کونشو آورد بالا که شرتش در بیاد شرتشو انداختم اونور پاهاشو چسبونده بود بهم رفتم بالا یه لب ازش گرفت بعد آروم در گوشش گفتم قربونت برم پاهاتو باز کن قول میدم راضی باشی و اومدم پایین پاهاشو باز کرد کف کرده بودم چقدر کسش خوشگل بود کس سفیدو صاف بلوری بدونه یه تار مو تپل و قلنبه با لبه های صورتی با انگتم لبای کسشو از هم باز کردم توشم صورتیه خیلی خوش رنگی بود نتونستم تحمل کنم و با دهن افتادم به جونه کسش و شروع کردم به خوردن با دستامم سینه و کونشو میمالیدم سمانه هم آه میکشیدو منو بیشتر حشری میکرد اونقدر من داشتم لذت میبردم که بین کس لیسی یه بار ارضا شدم و آبم اومد تو شرتم. یه 7-8 دیقه دیگه هم کسشو خوردم که سمانه یه آه بلند کشید و لرزید و ارضا شد منم همه آب کسه خوشمزشو خوردم از بین پاهاش اومدم بیرون شرتمو درآوردم کیرم دوباره شق کرده بود بهش گفتم میخوریش گفت نه دوست ندارم گفتم حالا یه بار امتحان کن شاید خوشت اومد. سمانه کیرمو گرفت دستش یه کم نگاش کرد بعد برد سمته دهنش و سرشو لیس زد و گذاشت دهنش من حسابی داشتم حال میکردم یه دیقه خورد گفت بسه دیگه. کیرمو از دهنش در آورد گفتم شروع کنم گفت نمیدونم گفتم چطور گفت آخه من دخترم و پرده دارم از پشت هم که درد میکنه گفتم اون با من الان کونتو چرب میکنم دردت نگیره رفتم کرم آ.د رو آوردم گفتم برگرد کونتو بیار بالا. شروع کردم کرم مالیدن به سوراخ تنگه سمانه یکم مالیدم کم کم یه انگشتو بعد 2 و 3 رو کردم تو کون سمانه دوباره یه کم دیگه به کونش کرم زدم یه مقدار هم به کیر خودم زدم و کیرمو گرفتم دستم سرشو بردم سمت سوراخش گفتم خوتو شل کن و به سمت بیرون فشار بده. سر کیرمو با یه فشار کردم تو کون سمانه که سمانه گفت آی در بیار درد میکنه گفتم الان دردش تموم میشه یکم همونجوری نگه داشتم کمرشو محک با دستام نگه داشتم بعد یه فشار دادم ایندفه کیرم تا وسط رفت تو کونش دوباره نگه داشتم طفلکی سمانه هم هی سعی میکرد گریه نکنه من یه فشار دیگه دادم که کیرم تا آخر رفت تو کونش واقعا تنگ بود و حسابی کیرم داشت اون تو له میشد سمانه یه جیغ زد و گریش گرفت حسابی صورتش قرمز شده بود نگاه کردم یه کم از کونش خون اومده بود گفت درش بیار دارم میمیرم خم شدم کمرشو بوس کردم گفتم الان دردش تموم میشه عزیزم یه کم دیگه نگه داشتم تا اشکاش بند اومدو شروع کردم خیلی آروم به تلنبه زدن و کم کم سرعتمو بیشتر میکردم سمانه هم دیگه کم کم داشت آه میکشیدو لذت میبرد منم تلنبه میزدمو با دستام کسشو و پستوناشو میمالیدم که سمانه یه بار دیگه ارضا شد یه ده دیقه از کون کردمش که حس کردم آبم داره میاد گفتم خانومی داره آبم میاد و با یه ضربه محکم خودمو چسبوندم به کونش و آبمو اون تو خالی کردم چند دیقه همینجوری روش بودم و میبوسیدمش. کیرمو از کونش در آوردم رفتم از یخچال واسش ایستک آوردم بهش دادم خورد بلندش کردم گفتم بیا بریم حموم بیچاره نمیتونست راه بره کمکش کردم بردمش حموم با آب گرم کونشو ماساژ دادم تا حالش جا اومد من که دوباره حشری شده بودم گفتم خم شو که گفت نه خسته ام گفتم حداقل بزار لاپایی بکنمت نمیتونم تحمل کنم قبول کرد یه کم کیرمو لای پاش عقب جلو کردم که دوباره آبم اومد بعد شستمش از حموم اومدیم بیرون خشکش کردم لباساشو تنش کردم. لباسایه خودمو هم پوشیدم سمانه هم داشت جلوی آینه آرایش میکرد. بعد سوار ماشین شدیم بردم رسوندمش خونشون


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#69 | Posted: 15 Apr 2013 22:53

آموزش طراحی

توی یک شرکت تبلیغاتی کار میکردم.تازه تاسیس بود وداشت نیرو استخدام میکرد.گزینش نیروها بامن بود.دختر ای زیادی میومدند واسه طراحی اما کارشون به درد نمیخورد .اونایی هم که خوب بودند خودشون بدرد نمیخوردند.

یکی از کارمندامون گفت من دخترم به طراحی علاقه منده میشه بهش یاد بدین.منم تورودرواسی گیرکردم وگفتم بگو بیاد.یک روز همراه خودش آوردش.وای همونجا پشت سیستم پشمام ریخت.لامصب چه خوشکل و ناز بود.تودلم گفتم خودم نوکرتم بهت یاد میدم اساسی.توبغلی بود جیگررررررربود.
ازفرداش دیگه لیلا خانوم هر روز میومد واسه آموزش طراحی.باهم دوست شده بودیم.درتماس بودیم.یک روز که شرکت قروقاطی بود بهش گفتم اینجا نمیشه ، تمرکز ندارم بریم یک کافی شاپ بهت آموزش بدم.لپ تاب را برداشتمو جدا جدا رفتیم بیرون.لیلا بابا نداشت و من تونستم با یک شرایطی و هزار بدبختی صیغش کنم.البته بعد از یک ماه دوستی.

سرتونو درد نیارم این مقدمه ای شد واسه بیرون رفتنها و دستشو گرفتن ها وبوسیدن ها وهمچنین شلنگ تو باغچه گذاشتن ها.
بعد ازمدتی خودم دفتر زدم وآوردمش تو دفتر خودم.

یک روز که بدجور دیگه شهوتی شده بودم.بهش گفتم تو ظهر نرو خونه کارت دارم.کارمندام که رفتن ،لیلا موند .ناهار را زدیم.بعدیک زیرانداز پهن کردم و نشستیم به حرف زدن.دیگه داشت حوصلم سر میرفت.دکمه های شلوارمم داشت پاره میشد.

خوابدنمش رو زمین و شروع کردم به بخور بخور کردن لب وگردنش و گوشهاش.مثل اینکه بدش نمیومد سکس داشته باشیم.پیاز پوست میکردم اینقد اشکم درنمیومد تا درآوردن لباس لیلا.جای حساس بدنش سینه هاش بود.تاخوردمش آرمان آرمان گفتنش شروع شد.که منم عاشقش بودم.

جان آرمان عزیزم.بعدباخجالت سرمو بردم لای پاش و کسشو میخوردم.لامصب صاف و بی مو بود آخه هنوز20 سالش نشده بود.تاحالا اینطور بدنی ندیده بودم.مثل مار تودستم جابجا میشد و حالمو خرابتر میکرد.همه جاش خوردنی بود.کیرمو گذاشتم لای پاش و با سوراخاش بازی میکردم.اوووووف چه حالی میداد.میدونستم که باید بیخیال کسش بشم.سوراخ کونشم که خیلی تنگ و کوچولو بود.اما چاره ای نبود.بهش نگفتم چه نقشه ای براش کشیدم.سرکیرمو گذاشتم جلوی سوراخ کونشو وبا یک فشار کوچولو دادمش تو.خیلی دردش گرفته بود .داشت ناراحت میشد.اما نمیتونستم جلوخودموبگیرم.بالاخره تا دسته کردم تو و تلمبه زدنو شروع کردم.آه و اوه کردنش را دوست داشتم.زود ارضا شدم و چند دقیقه ای تو بغلم نگهش داشتم.لیلا بعدش پشیمون شده بود.اما این قضیه اینقد تکرارشد تا دیگه ریلکس شده بود.
به عشق اونم که بود انرژی واسه کارکردن داشتم و خوب هم کار میکردم.این شروع سکسای ما بود و دیگه لیلا جون دوست سکسیم بود.الانم گاهی میارمش خونه و میکنمش.دوستش دارم خوب سکس میکنه.بهش حقوق میدم که فقط بیاد جلوی من بشینه نگاهش کنم.با اینکه صدبار باهاش سکس داشتم اما هنوز با دیدنش وگرفتن دستاش حالم بد میشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#70 | Posted: 16 Apr 2013 23:21

منشی حشری شرکت بابا

سلام من اسمم کاوه ست پدرم یه شرکت حمل و نقل دریایی داره البته خودم کمک خلبانم و وقتایی که رست هستم میرم او نجا و به کاراش رسیدگی میکنم و این خاطره یکی از چند بهترین خاطراته زندهگیمه
یه روز وقتی از پرواز داشتم برمیگشتم خونه بابام بهم زنگ زد و گفت تو راهت اول بیا اینجا منم رفتم از در که وارد شذم چشمم به منشی جدید افتاد خیلی خوش هیکل با سینه هایی که از زیر مانتوش میخواست بترکه از سفتی و کاملا حشر رو میشد از نگاش حدس زد. من یکی از تخصصامه رو هرکی دست بزارم خودشه منم با یونیفرم بودم البته اگه تعریف از خودم نباشه هیکل خیلی خوب و قیافه جدابی دارم که کمتر دختر خوشگلی میتونه جلوم مقاومت کنه سلم کردم و سراغ بابامو گرفتم و اون با تعجب وشیطنت پرسید آقا کاوه شما هستین؟ منم یه نگاه منظور دار شدید بهش کردم و با یه صدای سکسی گفتم آره عزیزم گفت آقای مهندس کار داشتن و گفتن باشون تماس بگیرین زنگ زدم به بابا گفت یه پروفرما هستش که باید واسم ترجمه کنی منم رفتم تو اتاقش بعد از چند دقیقه خانم آزموده اومد و ازم پرسید چیزی نمیخوای ؟ منم که تو فکر نزذیک شدن بش بودمو گفتم اگه بیکاری بیا اینجا کمکم کن اومد بالا سرم وایساذ و یکم سوال پیچش کردم خم شده بود رومیز البته خوذشم یکم میخوارید گفتم که کسی نمیتونه جلوم مقاومت کنه همینجور که خم شده بود آرنجمو خم کردم و چسبوندم به سینه هاش یعنی حواسم نیست وای چه سینه های سفتی یکم خودشو کشیذ عقب بعد بی هوا دستم بردم نزدیکه دستش و به دستش چسبوندم پوستش داغ شده بود دیگه مطمئن شدم که آره دوباره ارنجمو چسبوندم به سینه هاش و این دفعه یکم بازیش دادم نمیدونم چش شد برگه ها همه نقشه زمین شد دوتامون اومدیم پاینین که جمش کنیم که مثله دیوونه ها لبشو چسبوندم به لبامو حالا بخورو کی نخور که بغلم کردو گفت فعلا بسه پا شدیم و یکم خودمونو جم و جور کردیمو اون رفت پشته میزشو منم کارمو تمام کردم رفتم پیشش و با یه لحن خاصی ازش معذرت خواهی کردم که اونم نه گذاشت نه برداشت گفت همیشه عکستون تو لباس خلبانی رو میز پدرتون میدیدم و خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمتون دست گداشتم رو شونه هاش و بهش گفتم اگه دوست داشتی میتونیم بیشتر با هم باشیم و وقتی فهمیدم مطلقست و تنها زندگی میکنه وعده رستا خیزی به کاوه کوچولو دادم پیشنهاد دادم که برسونمش خونش نزدیک خونش که شدیم دره پارکینگ و زد بهش گفتم مزاخم نمیشم گفت خسته ای یه چایی که مزاحمت نداره تو آسانشور ادکلن ورساچیش حشرم و برده بود بالا دستاش تو دستم بود وارد شدیم و اون چایی رو بار گداشتو گفت میرم لباسم و عوض کنم وااااااااای وقتی برگشت یه لباس راحتی توری سکسی پوشیده بود که لباس زیره قرمزش مشخص بود خط سنش زده بود برون اومد بغلم نشست و با موهام بازی کرد شروع کردیم لب گرفتن بغلش کردمو دو تا سنه اشو تو دستم گرفت چهقدر سفت بودن نوکش داشت پاره میکرد سوتینشو که به طرفه العینی بازش کردم چه سنه ای خوش فرمی با نوکه صورتی شروع کرم به لیسیدن که آهش بلند شد با ناله گفت دوتاشو با هم بخور نوکش گاز بگیر منم بصورت حرفه ای میخوردم که دعوتم کرد به اتاق خواب لباسم در آوردمو دراز کشیدم که با پوزیشن 69 شروع کردیم جوری ساک میزد که انگار یه عمره اینکارس منم شروع کردم به خوردن کسش و مالوندش داغه داغ بود لامصب با انپشتم چوچ.لشو بازی میدام اونم با ترفند خاصی واسم ساک میزد زبونم داخله کسش تاب میدادم اون بلند تر آآآآآآآآه میکشید یه و گفت بسه میخوام میخواااااااااام داد میزدو میگفت میخوااااااااااام برش گردوندم و به کم با کیرم بازی دادم کسشو خودش و کشید بالاو به زور رفت داخل چه کسه تنگی بودشروع کردم به کردن با هر پوریشنی که بلد بودم آب از همه جاش راه افتاده بود جوری ناله میکرد بکن بکن میگفت که من وحشی شده بودم همش میگفت کاوه بغلم کن کیرم از داغیه کسش جوش اورده بود با یه حرکت کشوندمش رو خودم آب کسش راه افتاده بود خسش میکردم شروع کر به لرزیدن به آآآآآآآآآاااهه سکسی کشیده ارضاء شد ولی بازم بلنذ میشدو مینشست خیلی خشری بود گفت حالا نوبته توئه خوابیدم روشو لبامو گداشتم رو لبشو میکردم دوباره ارضاء شد منم کمرم خیلی سفته و دیر ارضاأ میشم گفتم کجا بریم آبمو گفت بری داخل من حامله نمیشم یه لحظه گفتم شاید میخواد خفتم کنه که کیرمو درآوردم تمام آب کمرمو خالی کردم رو شکمش یه جوووووووووووووووووووووونی بهم گفت که کیرم نخوابید دراز شذمو اومد شروع کرد به مک زدن تمام حسم و حالی کردم روش بغلم کردو بهم گفت خیلی مخشریاون شب تا صبح پیش بودم و یکی دوبار دیگه برنامه داشتیم بی پدر خیلی حشری بود بعد از اون هر وقت میومدم پیشش تلپ بودم و بهترین سکسمو با اون داشتم که هر وقت یادش میوفتم کیرم راست میشه بعدشم از تهران رفت و ازدواج کرد منم دیگه ندیدمش


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.