| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سكسی مربوط به همكاران

صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین »  
#61 | Posted: 10 Dec 2012 12:59

سکس زنم سمانه

تصادفی توی خیابون دوستم امین رو دیدم و با هم رفتیم شرکت اونها، مدیر عمل شده بود و کلی‌ کارمند حسابداری و برو بیا داشت.باورم نمی شد این همه دختر وزن جوان زیبا زیر دستش کار کنند. برایم تعریف کرد که همیشه معیار استخدامش زیبایی زنها بوده واینکه حال وهوایی به دفتر کارش می دهند.
زنم فوق حسابداری داره می‌خونه و ترم آخه. بهش گفتم جریانو وبلافاصله گفت من زنتو می خوام واسه شرکت. منو دعوت کن خونه.
از شوخی‌‌های زمان دانشجویی من وامین این بود که اگه زن گرفتیم انقدر صمیمی باشیم که زنامونو گاهی با هم عوض کنیم.تو راه شرکت تا خونه این شوخی ها رو یادم آورد ومن هم گفتم باید زن تو رو ببینم.یه عکس از زنش نشونم داد که فکم افتاد.گفت هر وقت بخواد کسی رو بکنه زنشو می فرسته مسافرت خارجی.پدر سگ حسابی پولدار شده بود.دعوتش کردم خونه تا شام پیش ما باشه ودر مورد کار هم حرف بزنیم وخاطرات قدیمی رو زنده کنیم.
تو مهمونی‌ مدام زنم رو نگاه میکرد و شوخی می کرد وبه من می گفت انگور خوب نصیب شغال می‌شه. شوخی‌ میکرد با سمانه و از هیکلش تعریف میکرد. مثلا می گفت ببخشید ما هیزیم ها. زنم ترکیه هست الان نیست.مجبورم شما رو هی نگاه کنم.سمانه هم چیزی نمی گفت. ولی حسابی پذیرایی کرد واز شوخی ها وخاطرات قدیمی ما لذت می برد.
بعد از شام خودش سمانه رودعوت به مصاحبه کردوگفت تو شرکت خود ما بیا کار کن. زنم خیلی خوشحال شد.قرار شد صبح فردا سمانه بره شرکت تا اول با امین وبعد با هیئت مدیره مصاحبه کنه. ولی امین گفت اگه اون بپسنده هیئت مدیره کاره ای نیست. اونم که از نگاههای هیزش معلوم بود حسابی پسندیده.
صبح امین به من زنگ زد گفت بیا می خوام زنتو جلو چشمت بکنم.درست طبق قرار دوران دانشجویی. قبل از اون برسون خودتو. باورم نمی شد. مرخصی گرفتم خودمو قبل از ده رسوندم شرکت. رفتیم تو دفتر کارش که طبقه سیزده بود. دفترش یه در داشت که منو برد اون تو. یه تلویزیون 46 اینچی بزرگ رو دیوار بود که من اتاقشو می دیدم.بعد هم بدون هیچ حرفی رفت.
سمانه اومد وصحبت های معمولی شروع شد. امین براش قهوه ریخت. بهش گفت اینجا دوستی‌ جدا کار جدا. حسابدار حقوق ۴۰۰ تومن میگیره. اما من بهت ۵۰۰ می‌دم. اضافه کار داریم. جلسه ای ۲۰۰ هزار تومان. باید بدی. رک و راست. ۱۰ بار در ماه ۲ میلیون می‌شه تقریبا. باید تو رو بپسندن. من هم بپسندم.
سمانه حسابی‌ قرمز شده بود و دهانش خشک شده بود.باور نمی کرد امین داره بهش چی می گه. لبخند تلخی رو لباش بود که یعنی جدیه یا شوخی. امین بهش گفت اتاق صدا بندی شده و صدا بیرون نمیره. راحت باش. درهم قفل شده از داخل وفقط با دکمه رو میز من باز می شه. پیش پرداختت هم این پونصد هزار تومنه. اینم قراردادت. بخون امضا کن. بخاطر مالیات حرفی از اضافه کار نزده توش. تازه نمی تونیم بنویسیم باید کس بدی پول بگیری.پول آرایشگاه و رسیدن به خودت هم هست. فاکتور کن لباس هاتو که میخری. پالسی لباس شرکت شیک و با کلاس باشه. گرون باشه. چک شرکت دستت هست خرید کن هر چی‌ میخوای‌. یه سینه ریز طلا هم باشه.
حالا پاشو لخت شو ببینم چی داری اون تو.
سمانه خشکش زده بود وقرارداد تو دستاش می لرزید. اگه این پول رو به من پیشنهاد می دادن فی الفور خودمو می فروختم. قسط وبدهکاری زیاد داشتیم واز همه مهمتر مستاجر بودیم. تازه خرج دانشگاهش هم پدرم رو در آورده بود. اگه می رفت سر کار اونم با این در آمد خیلی خوب می شد.فکر کنم همین فکرا تو سر سمانه هم بود.
سمانه با تردید بلند شد. با ترس و لرز لخت شد. مانتو،مقنعه،شلوار. با لباس زیر وایساده بود اون رو به رو. امین بهش گفت اونا رو هم در بیار. سوتین رو در آورد. دستش رو نوک سینه هاش بود. امین رفت دستشو انداخت دور سینه هاش ودستاش رو داد پایین.. شرتش رو امین کشید پایین. تیغ کرده و صاف و تمیز،با لبهای تپل.
امین سینه‌هاش رو دست زد. گرد و تپل بود. بعد شروع کرد مالیدن سینه هاش.سمانه نمی تونست دیگه رو پاهاش وایسه وداشت می افتاد زمین. کم مونده بود غش کنه.
بعد اونو چهار دست و پا نیمرخ گذشت رو مبل که من خوب ببینم. جلو صورت اون کیرش رو در آورد و کرد تو دهان اون.هم زمان خم شد و دستش رو کرد تو سوراخ .خیس خیس بود انگشتش.کون سما رو نوازش کرد وبا انگشتاش با سوراخاش بازی کرد. سما هم بدون صدا کیرش رو میک میزد.
امین در آورد واومد پشتش و آروم کرد تو. بعد شروع کرد به کوبیدن.جوری محکم می کوبید که صداش تو گوش من می پیچید. سمانه خیلی‌ سر و صدا میکرد. کم کم داشت جیغ میزد. باورم نمی‌شد این دیوث آبش نمیاد. یه ضرب بی‌ وقفه میکرد. بعد آبش اومد و همه رو ریخت اون تو. بعد شروع کرد لیس زدن کس آبکی‌ اون. داشتم بالا میآوردم اما سمانه حسابی لذت می‌برد. حال میکرد حسابی‌.سرش رو کف مبل بود وکس وکونشو گرفته بود تو هوا.
امین بی شرف دوباره بلند کرد.
این دفعه آبش که میومد آورد کرد تو دهنش و گفت همه رو بخور. سمانه تلاش کرد بخوره ولی از زیر چونش ریخت پایین. بعد با دستمال صورتش روخشک کرد. امین آب ریخت براش تا مزه آب کمر رو بشوره بره پایین. بعدم دسته پولو دادبهش گفت تا عرقت خشک نشده این دست مزدت هست.البته حقوق نیست. فقط اضافه کار امروزت بود.
سمانه رفت ومن وامین تو اتاق خلوت دو سه بار فیلمو دیدیم.امین می گفت بهترین وزیباترین کسی بوده که کرده. واقعا حال داد وتنگ بود.بعد من همونجا جغ زدم وریختم رو میز امین که صداشو حسابی در اورده بود.
سمانه توی خانه با هیجان و حرارت از کار جدیدش و درآمد وحقوق خوبش وخرید خونه حرف میزد. اما حرفی در مورد اضافه کار وامین بی شرف نزد. و بعد اومد برام ساک زد و آبم رو برای اولین بارخورد. بدون یه قطره هدر دادن. بعد اونو کردم حسابی‌.از اون به بعد کمک خرج خوبی داشتم ولی با امین هماهنگ بودم وبی حضور من کاری نمی کرد ودست بهش نمی زد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#62 | Posted: 16 Dec 2012 14:49

من و منشی مدیرعامل

حدود 27-28 سالم بود بعد از 2 سال کار کردن توی عسلویه ، یه موقعیت شغلی خوب توی تهران گیرم اومده بود و حالا دیگه مجبور نبودم برم توی گرمای جنوب کار کنم. دفتر شرکتمون توی پاسداران بود و همکارای جدیدم زمین تا آسمون با همکارای قبلی فرق میکردن که البته اوایل توی ارتباط باهاشون مشکل داشتم بخاطر اینکه من به خلق و خوی پروژه عادت کرده بودم و توی محیط دفتر با اون سکوتی که توش حاکم بود معذب بودم. بیشتر کارکنان شرکت رو خانومها تشکیل میدادن بجز چند تا از مدیرها و پرسنل بخش خدمات. شرکت یه ساختمون 5 طبقه بود که طبقه پنجم فقط مدیر عامل و منشیش بودن برای همین خیلی ساکت و آروم بود. خیلی سنگین رنگین میرفتم و میومدم کاری به کار کسی نداشتم و سرم به کار خودم گرم بود.
داستان از اونجائی شروع شد که بعد از یه مدت بخاطر پروژه ای که دست من بود و مجبور بودم تقریباً روزی 2-3 بار برم طبقه پنجم دفتر مدیر عامل با منشیش صمیمی شدم. اون یه دختر حدود 30 ساله مجرد بود که ظاهر بدی هم نداشت. اوایل خیلی بهش نزدیک نمیشدم ولی بعد که از طرف اون مطمئن شدم که قابل اعتماده و توی محیط کار آبروریزی راه نمیندازه من هم سعی کردم بیشتر باهاش ارتباط برقرار کنم. کم کم به جائی رسیده بودیم که صبح قبل از اومدن آقای مدیر عامل و عصر بعد از رفتن ایشون من میرفتم طبقه 5 و کلی با هم حرف میزدیم و شوخی میکردیم. در طول روز هم کلی ایمیل های جور وا جور خنده دار و اجتماعی و سکسی و ... براش میفرستادم. این شوخی ها تا جائی رسید که رومون تو روی هم باز شده بود و یه روز من بخاطر تشکر از یه کار معمولی که برام کرده بود صورتمو بردم جلو و لپشو بوسیدم. همین شد آغاز ماجرائی که فجایعی رو به دنبال داشت.
بعضی روزا باهاش هماهنگ میکردم و صبح با ماشین میرفتم دنبالش با هم میرفتیم سر کار. روزهای 5 شنبه که شرکت نیمه تعطیل بود و خیابونها هم خلوت ، میرفتیم با هم صبحانه میخوردیم بعد میرفتیم سر کار. یه روز بعد از صحبت های شر و ور همیشگی بهش گفتم داستان میخونی برات بفرستم اون هم گفت آره وقت آزاد زیاد دارم من هم یه داستان توپ از توی یکی از همین سایتهای داستانهای سکسی کپی کردم و براش ایمیل کردم. خلاصه بعد از 2-3 ساعت بهش زنگ زدم و نظرشو راجع به داستان پرسیدم. گفت خیلی تحریک کننده بود و خواست دیگه از این داستانها براش نفرستم چون زیادی تحریک میشه و بهش فشار میاد. منم بهش گفتم خب هر وقت بهت فشار اومد بگو خودم میام درمانت میکنم. این شد که دیگه دنیا برامون سکسی شد و رابطمون یه شکل دیگه پبدا کرد. از اون روز به بعد همه بحثمون در رابطه با سکس بود و بس.
یه روز توی حرفاش گفت که قبلاً نامزد داشته و با هم دیگه سکس هم داشتن. من خیلی کنجکاو شدم که بیشتر از جزئیات سکسشون بدونم ازش سوالهای زیادی کردم و در نهایت متوجه شده که بله خانوم چون فکر میکرده با نامزدش 100% ازدواج میکنه سکس کامل داشته و بعد هم طرف آدم عوضی در میاد و خانوم رو ول میکنه و میره . این هم برای اینکه آبرو ریزی نشه صداشو جلوی خانوادش در نیاورده بود. این وسط من خوشحال از اینکه اون اوپنه ، فقط دنبال یه موقعیت مناسب میگشتم برای اینکه بیارمش خونه و ترتیبشو بدم. بالاخره بخت به ما رو کرد و دائیم با زن و بچش اقامت کانادا براشون جور شد و برای اینکه احتمال میدادن ممکنه با شرایط اونجا نتونن کنار بیان و لازم بشه که برگردن ، خونه و زندگیشونو به همون شکل گذاشتن و رفتن. من موندم و یه خونه خالی و یه دختر اوپن آماده.
وقتی شرایط رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد و قرار شد یه روز 2 تائی مرخصی بگیریم و ناهار با هم باشیم. من هم برای اون روز بساط آبجو و سایر خوراکیهای مربوطه رو تهیه کردم و رفتم دنبالش. ساعت 11 بود که رسیدیم خونه دائیم و اون مانتو و روسریشو درآورد و با هم نشستیم به صحبت. به پیشنهاد من بساط ودکا و مزه رو آوردم و شروع کردیم به خوردن. فکر کنم 2-3 پیک خورده بودیم که گفت من دیگه بسمه و بلند شد ازم خواست که بیاد توی بغلم بشینه. من هم پیکمو گذاشتم کنار و از روبرو بغلش کردم طوری که صورتمون روبروی هم بود و پاهاش تقریباً دور کمرم. نفسش که همراه با بوی ودکا بهم میخورد داشت دیوونم میکرد هر دو توی چشمای هم نگاه میکردیم و چند لحظه ای ساکت بودیم همزمان لبهامون رو به سمت همدیگه بردیم و قفل کردیم توی هم. من که هیچی حالیم نبود ولی فکر کنم 10 دقیقه داشتیم لبای همدیگرو میخوردیم یواش یواش دستمو بردم سمت سینه هاش و شروع کردم به مالیدن یه خرده از روی پیرهنش مالیدم و بعد دستمو بردم زیر لباسش و از زیر سوتین گذاشتم روی سینش یه آهی کشید که لذت رو میشد کاملاً ازش فهمید من هم دیگه داشتم حسابی تحریک میشدم خواستم لباسشو در بیارم که دستمو گرفت و نذاشت گفت من اینجوری راحت نیستم بریم به جائی که تاریک باشه اول رفتیم توی اتاق خواب دائیم ولی اونجا آفتابگیر بود و کاملاً روشن. مجبور شدم یه پتو بردارم ببرم بندازم کف یه اتاق دیگه که پرده های خیلی کلفتی داشت و وقتی در رو میبستی دیگه چشم چشمو نمیدید. پتو رو پهن کردم و بغلش کردم آوردمش توی اتاق. بخاطر اینکه بتونم به کم اطرافمو ببینم لای درو باز گذاشتم و خوابوندمش روی زمین و خوابیدم روش و دوباره شروع کردم به خوردن لباش. بعد از چند دقیقه مالیدن سینه هاش از روی لباسش ازش خواستم که بلند بشه تا لباس و سوتینشو در بیارم. سینه های خیلی قشنگی داشت . زیبا و خوردنی . حسابی سینه هاشو خوردم و زبونمو به همه جای بدنش کشیدم اون فقط چشاشو بسته بود و با یه کنترل خاصی که ناشی از خجالتش بود آه و ناله میکرد موقعی که زبونمو به نوک سینه هاش میکشیدم یا توی نافش میچرخوندم صداش بیشتر میشد و من هم بیشتر بهش حال میدادم. تو همون حال لباس خودمو هم درآوردم و به یه چشم به هم زدم شلوار اونو از پاش کشیدم بیرون حالا دیگه هردومون فقط با یه شورت بودیم یه شورت مشکی توری که ست سوتینش بود تنش بود و حسابی هم خیسش کرده بود من دوباره خوابیدم روش طوری که کیر بلند شده ی من روی کس خیس اون قرار گرفته بود و شروع کردم لباشو خوردن و سینه هاشو مالیدن. جوری خودمو تکون میدادم که کیرم هم از روی شورت به کس اون مالیده بشه و دیوونش کنه. لبامو از لباش جدا کردم و دوباره شروع کردم به لیسیدن بدنش. از گردنش شروع کردم تا اومدم پائین و پائینتر تا به شورت خیسش رسیدم زبونمو از روی شورتش به کسش کشیدم و حسابی صدای آه و نالشو درآوردم. بغل شورتشو لیس زدم و زبونمو از کنار شورتش گذاشتم روی کسش. دیگه کم مونده بود داد بزنه واقعاً داشت لذت میبرد یه خرده با کسش بازی کردم و بعد شورتشو درآوردم فکر کنم دیگه داشت ازش آب میچکید اونقدر که خیس بود. با دستهام دوتا پاشو گرفتم آوردم بالا و شروع کردم به لیس زدن کسش . فکر کنم یه 5 دقیقه ای کسشو حسابی میخوردم که دستشو گذاشت روی سرم و محکم نگه داشت تا با لیس زدنهای من ارضا شد. بی رمق افتاد و من هم کنارش دراز کشیدم تا حالش جا بیاد . چند دقیقه گذشت که احساس کردم دستشو از روی شورت گذاشته روی کیر من و داره اونو میماله. دیگه نوبت اون بود که به من حال بده. دوباره لبامون قفل شد توی همدیگه و دست اون رفت توی شورت من. دو دقیقه بیشتر نتونست طاقت بیاره و لبامو ول کرد و بلند شد شورت منو در آورد و شروع کرد کیر منو لیس زدن. با همچین ولعی میخورد که انگار تا حالا همچین چیز خوشمزه ای نخورده بوده. بعد از یه 3-4 دقیقه ای بلند شدم خوابوندمش روی زمین و پاهاشو از هم باز کردم اول یه خرده کسشو لیس زدم که خیس بشه بعد سر کیرمو گذاشتم دمشو یواش یواش کردم تو. اولش خودشو سفت کرد گفت یواش بکن دردم نگیره ولی بعد از چند بار عقب و جلو کردن آروم شد من هم سرعتمو بیشتر کردم . همچین ضربه می زدم که صدای برخورد بدن من به اون تمام اتاق رو برداشته بود. بعد از چند دقیقه ای ازش خواستم که برگرده تا من از پشت بکنمش. وضعیتشو عوض کرد و من از پشت دوباره کردم توی کسش. این دفعه بیشتر از قبل تحریک شدم بطوری که بعد از 10-12 تا تلمبه زدن احساس کردم دارم ارضا میشم اون هم از جیغ و دادی که راه انداخته بود معلوم بود که چیزی نمونده تا ارضا بشه. کیرمو کشیدم بیرون و بهش گفتم برگرده. خواستم یکم تاخیر بندازم تا بیشتر بتونیم حال کنیم. کنارش خوابیدم و لبامو گذاشتم روی لباش و دستمو گذاشتم روی سینش. یه چند دقیقه ای به همین صورت ادامه دادیم بعد همینطور که داشتم لباشو مبخوردم پاشو برد بالا و با دستش کیر منو گرفت و گذاشت جلوی کسش. کم مونده بود التماس کنه که بکنمش من هم دیدم دیگه نمیشه صبر کرد بلند شدم و کیرمو کردم توی کسش و با قدرت تمام تلمبه زدم دیگه بیشتر از 17-18 تا تلمبه نتونستم تحمل کنم و لحظه آخر قبل از اینکه آبم بیاد کیرمو کشیدم بیرون و آبمو ریختم روی شکم و بدنش. بعد از اینکه کاملاً خالی شدم با چند تا دستمال سریع تمیزش کردم و رفتم وسط پاهاش و شروع کردم کسشو لیس زدن سفت گرفته بودمش و محکم داشتم لیسش میزدم زیاد طول نکشید که دیدم باز سر منو با دستاش گرفت و به طرف کسش فشار داد اونقدر منو به اون حالت نگه داشت که کم مونده بود خفه بشم تا اینکه ارضا شد و منو ول کرد . منم خوابیدم کنارشو محکم همدیگرو بغل کردیم. چند دقیقه ای به همون شکل بودیم. بعد دوتائی بلند شدیم و یکی رفت به سمت دستشوئی و یکی به سمت حمام. بعد از اینکه خودمونو تمیز کردیم اومدیم دوباره توی بغل هم ولو شدیم. می گفت خیلی بهش حال داده. با اینکه قبلاً هم سکس داشته ولی تا حالا اینقدر توی سکس حال نکرده بوده. من هم خیلی بهم حال داد من هم با اینکه قبلاً سکس داشتم ولی خب هر گلی یه بوئی داره و هر سکسی لذت خودشو داره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#63 | Posted: 13 Jan 2013 18:45

روز بعد رفتم شرکت تابستون بود ولی هوا گرفته بود تو تاکسی رادیو پیغام میداد اونهایی که ناراحتی قلبی یا تنگی نفس دارند از خونه بیرون نیان تو طول راه به فهیمه فکر میکردم بلاخره رسیدم و رفتم تو اتاقم 10 دقیقه بعد داشتم کارهای 5 شنبه رو جمع و جور میکردم دیدم اومد با همون چادر و مقنعه و وقار همیشگیش . سلام بلندی کرد و کیفشو گذاشت و نشست چند دقیقه بعد درب کیفشو باز کردو یک بسته کادو پیچ شده رو رو میز هل داد طرفم گفتم : چیه : گفت بازش کن گفتم :تا ندونم چیه بازش نمیکنم چون میزامون به هم نزدیک بود خم شد و دستای گرمشو گذاشت رو دستامو و گفت : ناقابله ... تا کسی نیومده بازش کن . بازش کردم یک خودکار پارکر نوک طلایی زیبا نمیدونستم باید تشکر کنم یا پس بدم خودش بلند شد و اومد گذاشت تو جیب پیرهنم و گفت : اینجوری تیپت مردونه تر میشه ...واز اون روز شروع شد تقریبا هر روز با یک هدیه میاومد یک روز پیپ میخرید ، یک روز ست کامل ژیلت ، یک روز عطر بود یک روز جوراب نخی هرچی میگفتم بابا این کارها رو نکن میگفت : عزیزم مدتهاست که برای کسی چیزی نخریدم دلم خواست زور که نیست ....یا : قابلت رو نداره تو بیشتر از اینها برای من عزیزی خلاصه من هم بهش عادت کرده بودم دیگه با دوست دخترام کمتر تلفنی حرف میزدم وهمشون شاکی بودن تو طول هفته یکی دو تاشونو دیدم و گپی زدیم همش تو فکر اون بودم تا اینکه همون هفته چهارشنبه صبح زنگ زد اداره گفت دو روز مرخصی براش رد کنم و خدا حافظی کرد راستش جای خالیشو حس میکردم و آروم و قرار نداشتم تو این مدت اونقدر صمیمی شده بودیم که تقریبا همه همکارا فهمیدن این چندروز یک چیزیم میشه خوبیش این بود تابلو نبودیم ظهر روز بعد هنوز نرفته بودم خونه که فهیمه زنگ زد : ساعت 7 قرار گذاشت تو رستوران ...... بد نبود خیلی دنج و با کلاس بود از خونمون دور بود و لی خیلی دلم میخواست یک روز اونجا غذا بخورم با اشتیاق قبول کردم ظهر که اومدم خونه بازم تو فکرش رفتم تو این مدت بعضی شبها حتی خواب نزدیکی با اونو میدیدم و تا آستانگی جنوب شدن میرفتم و به زحمت خودمو کنترول میکردم هر شب تو یک لباس و با یک وضعیت .....خوابیدم عصر سریع دوش مشتی گرفتم و اصلاح کردم بهترین لباسمو پوشیدم و رفتم چند کورس تاکسی نیاز بود خلاصه رسیدم بیرون هرچی دید زدم کسی نبود از پشت شیشه هم چیزی معلوم نبود سرک کشیدم تو رستوران و اومدم بیرون دیدم یک آقایی صدام کرد به اسم ! برگشتم با احترام گفت : میز شماره 6 براتون رزرو شده رفتم تو دیدم از دور سایه یک خانومی پیداست رستوران نور ضعیفی داشت نزدیکتر شدم و با تردید نگاه کردم یک خانوم زیبا با یک عینک گربه ای نشسته بود و داشت با پیش غذای رو میز بازی میکرد نزدیکتر شدم مانتو مد روز کرم رنگ تنش بود خدایا چی میدیدم خانوم مبارکی بود !از خال لبش شناختمش !!! اونقدر زیبا شده بود که نگو عین عکس دوره جونیش از مقنعه و چادر خبری نبودو یک مانتو با حال مثل دخترای جوون تنش بود و روسری کوتاه گلی بلند شد سلام کرد جوابشو دادمو روبروش نشستم عینکشو در آورد اونقدر جذاب شده بود خصوصا تو نور سبزفام ضعیف بالای میز ما مثل هزار و یک شب شده بود از زیر روسری موهای زیتونی شدشو دیدم رفته بود آرایشگاه و حسابی به خودش رسیده بود حداقل 10 ،15 سال جونتر میزد آرایش غلیضی کرده بود که زیبایشو دو چندان میکرد فکرکنم صورتشم لیفتینگ کرده بود چون از چین و چروک دور چشاش و گونش خبری نبود حال و احوال کردوخیلی صمیمی گفت: که یادی از ما نمیکنی گفتم : راستش دلم واست تنگ شده بود ولی شرمنده شمارتو تو جیب شلوارم شسته شد روم نمیشد تو چشاش نگاه کنم خیلی جذاب شده بود تازه شده بود اونی که میخواستم آخه همیشه با بچه ها صحبت از زنای جافتاده بود خیلی دوست داشتم با یک تک پرونش دوست بشم گارسون اومد فهیمه نگاهم کرد گفتم : هر چی خانوم میخوره واسه منم بیارید و اون سفارش 4 پرس چلو جوجه و چلو ماهی داد گفتم : صبر کنید دو پرس کافیه در عوضش مخلفاتشو زیاد کنید بازم شیطنتش گل کرد چشمکی زد و گفت : ماهی شیرتو زیاد میکنه !!تو ماهی بیشتر بخور کیفشو باز کرد و از توش یک بسته کوچک که با سلیقه کادو پیچ شده بود در آورد دیگه تقریبا عادت کرده بو.دم گفت : قبل از اینکه بازش کنی...اوم...ناراحت نشی ها... میخواستم رسما ازت خواستگاری کنم عرق سردی رو تنم نشست نگاش کردم خیلی جدی بود دلم رو زدم به دریا و گفتم : ببینید خانوم مبارکی من و شما باهم خیلی فاصله داریم تا اینجاشم خیلی زیاده روی کردیم درسته که بهم عادت کردیم ولی من کجا و شما کجا ....بی اختیارخواستم بلند شم خوشبختانه رستوران خلوت بود دستشو دراز کرد و با فشار دستش نشستم گفت : میدونم که ما با هم خیلی اختلاف سنی داریم و من جای مادرت هستم هم پیرو شکسته ام و هم از کار افتاده ولی بزار حرفم تموم بشه من عاشقت شدم...! راستش فکرهامو کردم من و تو باهم میمیونیم و مثل دوتا زن و شوهر....ولی بدون عقد رسمی باهم خوش میگذرونیم هر وقتم که فرصت ازدواج برات پیش اومد یا دلت رو زدم میتونی بری دوست دختراتم مال خودت با اونا هم خوش باش ..گفتم : به همین راحتی ..اونموقع اگه تحقیق کنن چی ؟ حسادتای زنونه رو چیکار کنم .؟ گفت همش با من تو بله رو بده گفتم : امشبمونو خراب نکن ترو خدا دیگه مغزم کار نمیکنه من نیاز به فکر دارم گفت: پس میتونیم بگیم رسما نامزدیم ؟ هیچی نگفتم گفت : هان...هان چی شد ... بخند دیگه ...هان بزور گفتم : آره ...باشه حالا گفت : مبارکه عزیزم و بسته رو خودش باز کرد توش دو تا حلقه ازدواج بود ست و جواهر نشون نمیدونم اصل بود یانه ولی نگین سبز رنگ دلربایی داشت یکیشو کرد تو انگشت دست چپم یکمی گشاد بود گفت : نمیخوای تو مال منو دستم کنی ...منم اطاعت کردمو این کارو کردم لب و دست کوچیکش آشکارا میلرزید و دلش میخواست ببوسمش گارسون غذا رو آورد عجب شامی بود لذیذ و خوشمزه خوردیم و من میزو حساب کردمو و امدیم بیرون نزدیک پارک بودیم هوا بد نبود گفت : موافقی قدم بزنیم گفتم : بریم تنو راه از کیفش چند تا هزاری در اورد و بزور و التماس و قسم گذاشت تو جیبم گفت : مهمون من بودی نخواستم جلوی گارسونه غرورتو جریحه دار کنم و.... گفت : شنبه صبح مرخصی ساعتی بگیریم بریم ایران خودرو میخوام واست یک ماشین ور دارم با خنده گفتم : یک سال طول میکشه تازه پولشو داری ؟ من که آه تو بساتم نیست اگه بابام بیرونم کنه تو کوچه باید بخوابم ..!!!گفت : 10 برابرشو دارم میخوام پولارو چیکار کنم مگه آدم چند سال زنده اس میخوام تلافی اون چند سالو در بیارم تازه خونه من مال تو و گفت : که تو لواسون یک باغ داره و یک مغازه ارثی هم تو خیابون.... که فعلا اجاره اس مثل عاشقا سرشو گذاشته بود رو دستمو خودشو بهم چسبونده بود و دستاشو تو دستام حلقه کرده بود و من توفکر بودم که چقدر محرومیت کشیده ماشین گرفتیم رفتیم خونش رسیدیم تو تمیز تمیز ! اصلا وسواسی بود! ولو شدم رو کاناپه که رفت لباساشو عوض کرد خیلی زیبا شده بود روسریشو که در آورد موهای زیتونیش ریخت رو شونه هاش رفت یک دامن مینی ژوپ کوتاه مشکی پوشید با یک تاپ قرمز یقه 7 که سفیدی سینه اش و اون چاک نازنینش پیدا بود یک زنجیر طلای کلفت هم تو گردنش بود تو دستش هم یک بسته بود گفت : بیا بپوش فکر کنم اندازته روبدو شام بود لباسامو درآوردم و پوشیدمش ضبط رو روشن کردو نشست پهلوم و دستشو انداخت دور گردنم صدای داریوش بلند بود عشق من عاشقم باش ...عشق من عاشقم باش ...لبشو ناگهانی گذاشت رو لبمو گفت : دوستت دارم منم بغلش کردم و گفتم : من بیشتر ایندفعه رو راست میگفتم چون واقعا نیازش داشتم ابرو هاشو پهن ورداشته بود و خط لب کشیده بود اصلا چیز دیگه ای شده بود.... سینه های سفتشو به خودم فشار دادم جوری که سفتی نوکشو حس کردم گردنشو بو کردمو نفس عمیقی کشیدم بوی عطر خاصی میداد که احساس رو تو تنم بیدار میکرد نفس نفس میزد گفت : عزیزم نمیخوای با زنت عشقبازی کنی لبامو رو لبش سروندم و از خالش گاز کوچکی گرفتم ...آهسته دستمو بردم زیر لباسشو گرمای تنشو حس کردم تاپش رو زدم بالا و سرمو کردم وسط پستونهای درشتش و شروع کردم به بوئیدن دست برد کرستشو داد بالا سینه هاش عین دو تا توپ افتادن بیرون تو دستام گرفتم و مالیدمو و لیسیدم هاله قهوه ای کوچیکشو تا ته تو دهنم کردمو مکیدم تا به نوکش صداش با وجود سن بالاش هیکلش خوب مونده بود و شکم نداشت بدنش خیل تپلو سفت بود بلند شد : دستتو بیار اینجا و دستمو برد روی شرتش پاهاشو باز کرد و از روی لباس کسشو لمس کردم دستمو بردم تو تمالم موهای بدنشو سینه هاشو زده بود و روناش درشتر و لغزنده تر به نظر میرسید شورتشو در اوردم اصرار داشت کیرمو در بیاره که نذاشتم .....خوابوندمش رو فرش و پاهاشو باز کردم ....کوس صورتی رنگش که دیگه به قرمزی میزد یک لبه آویزون داشت که تا بحال بهش توجه نکرده بودم ..هوس کردم بلیسمش ... خم شدم و شروع کردم لیسیدن و مکیدن و با لبام با اون لبه آویزون کشتی میگرفتم ماده نرم و سفید و شوری ازش تراوش میکرد که نوک زبونو میخواروند ....سیر که شدم بلند شدم با چشمای خمارش نگاهم کرد و گفت : نمخوای دختری زنت رو ازش بگیری ...!!شدیدا تو رویاو توهم خودش بود کیرمو که بلند شده بود در اوردم و آهسته لای پاش گذاشتم سرش که رفت تو پاهاشو جمع کرد یکمی تنگ شد فشار رو بیشتر کردم سرخورد رفت تو لذت عجیبی تمام بدنمو گرفت خم شدم و نوک سینشو لیسیدم و خودمو انداخنم روش و بغل گردن خوشتراششو می بوئیدم سرشو طرفم کرد چشاش دیگه باز نمیشد زبونشو در آورد و هل داد تو دهنم و شروع کرد چرخوندن نمیشد نگاهش کرد ..بسرعت داشتم به لحظه آخر نزدیک میشدم ....نذاشتم از تو خاکم بلند بشه .....!!! انگار همین دیروز بود به آهستگی تو کس لغزنده ش تلمبه میزدم و گردنشو میلیسیدم و بو میکردم آبم داشت میومد از شدت لذت گفتم : دلم میخواد از وسط جرت بدم دو تیکت کنم ...نیشخندی زد و به آهستگی گفت : حالا زوده پارم کنی بزار واسه یک وقت دیگه ...بی اختیار حرکاتمو تند تر کردم .....بلاخره با لذتی وصف نشدنی فواره زد حس میکردم دارم با اون یکی میشم گفتم : بخورش عزیزم ایندفعه بزار اون پایینم مزشو بچششششه... به محض اومدن آبم جیغ کوتاهی زدو از زیر دستشو برد بیضه هامو نوازش کرد و من بسرعت آبمو اون تو خالی میکردم ....بسختی خودمو ازش جدا کردم تکیه دادم به مبل و اون بیهوش بود انگار خواب بود مست و مدهوش گفتم : حالت خوبه ؟ گفت :.....هان......آره عزیزم دلم نمیخاد این احساس تموم بشه ...یک دستما کاغذی کنار عسلی هست بهم بده ...دستمالو گرفت و خودشو تمیز کرد دیگه مثل بار اول بیحال نبودم چشام نور عجیبی گرفته بود دستشو گرفتم بلند شدیم و رفتیم سمت دستشویی ....اون رفت حموم و فوری صدای دوش رو شنیدم بیرون که اومدم زنگ زدم خونه و گفتم نمیام شب نشینی داریم و از این حرفها ..... پدرم بود دیگه زیاد سخت نمیگرفت ... لباس پوشیدمو رفتم سر یخچال و سبد میوه رو آوردم و رفتم تو فکر ........
     
#64 | Posted: 13 Jan 2013 18:50

خانوم مبارکی قسمت چهارم


اون شب تو بغل هم خوابیدیم و صبح رفتم خونه از فکر پیشنهادش بیرون نمیرفتم .شنبه صبح که اومد چشاش برق میزد انگار میخواست چیزی بهم بگه..زیاد طول نکشید ساعت 10 بهم گفت : من مرخصی میگیرم میرم سر خیابون بغل کیوسک روزنامه فروشی تو هم 10 دقیقه بعد بیا اونجا .خلاصه باهم رفتیم گفت بریم ماشین ببینیم رفتیم نمایندگی ایران خودرو نشد ماشین بخریم یعنی هنوز فروش فوری و این چیزا تو کار نبود خسته و کوفته نهارو بیرون خوردیم و رفتیم پیش آقای درخشان از دوستای قدیمی بابام بود کارچاق کن و دلال ماشین بود بعد از معرفی بعنوان همکار یک پراید هاچ بک قرمز صفر رو تو نمایشگاه پیشنهاد کرد نگاهش کردم چادرشو جمع کرد و اونم نگاهم کرد تو نگاه معصومانش اشتیاق عجیبی میدیدم بلاخره بنام خانوم مبارکی قولنامه کردیم و اونم یک چک تضمین شده نقد داد و با ماشین زدیم بیرون بهش گفتم : رانندگی بلدی ؟ خندید و گفت : 25 سال پیش گواهینامه گرفتم نشستم پشت ماشین و رفتیم تادر خونشون و بعداز یک استراحت مختصر منو رسوند خونه بنا بود هفته بعد برای سند زدن بریم محضر ماشین اسما مال اون بود و عملا مال من روز سه شنبه تعطیل رسمی بود .صبح که رفتم سر کار فهیمه بهم گفت یک پارتی دوستانه دعوت شده و دلش میخواد منم بیام از خدا خواسته قبول کردم رفتم خونه و استراحت مفصلی کردم خلاصه عصر زودتر رفتم بازار تازه حقوق گرفته بودم یک دست لباس اسپورت مارک دار از علی هندی خریدم از دوستام بود با هم همبازی بودیم تو جمهوری بوتیک داشت و همش جنساشو از تایلند میاورد اومدم خونه و حموم مشتی کردم لباس رو دادم مادرم اتو زد و پوشیدم خیلی بهم میومد مادرم مرتب صلوات میفرستاد و میگفت الهی زودتر داماد شی..زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت و گفت : 1 ساعت دیگه میام دنبالت ولی قبلش باید برم توران رو هم بردارم رفتم سر کوچه یک ربعی معطل شدم تا اومد توران عقب نشسته بود زود جابجا شد و من پشت رول نشستم اینو خودش میخواست سلام و حال و احوال کردیم و تورانم با شرمندگی جواب میداد تو آینه نگاهش کردم واقعا زیبا بود ولی بیماری چهره اش رو شکسته کرده بود خال چونش زیبایی خاصی به صورتش میداد .فهیمه هم خودشو حسابی ساخته بود تو راه گفت بهمه گفته من پسر برادر خدا بیامرزشم که سالها از اون بی خبر بوده و ما خراب نکنیم .... بلاخره رسیدیم یک آپارتمان بود ....ماشین رو دم در پارک کردیم و رفتیم بالا .. یک پارتی دوستانه بود غالبا جوون بودند .تقریبا 5 یا 6 نفر مسن اونجا بود که سریع لباساشون رو عوض کردند و گرم گرفتند من هم تو. نخ چند تا زن جوون که لباسای لختی تنشون بود رفتم کسی بهم توجهی نمیکرد و همه سرشون تو کار خودشون بودیکمی غریب بودم رقص و خوراکی و.... مناسبتی هم نداشت یک پارتی دورهای بود که هر چند وقتی یک بار تشکیل میشد و منظم نبود حسابی چشم چرونی کردم توران یک دامن بلند چسبون و یک تک پوش یقه 7 تنش بود که سینه هاش عین دوتا کبوتر میخواست بزنه بیرون فهیمه هم یک ماکسی مشکی پوشیده بود و زنجیر طلاو یک پایه بزرگ رو انداخته بود بیرون و عین بچش بهم میرسید دفعه آخر بهم گفت : کور نشی اینقدر زاغ زدی ؟! گفتم : اینها حتی به یک تار موتم نمی ارزن تو خیلی سالاری ! دیگه داشت از خوشی پرواز میکرد رفت و دیگه نیومد شام هم سلف بود خوردیم و با چند تا از مردها ورق بازی کردیم و بعد هم خداحافظی ...زدیم بیرون تصمیمم رو گرفته بودم گفتم چند صباحی باهاش میمونم ولی به شرطی که زیاد سر به سرم نزاره بخودشم تو اداره گفتم با شادی قبول کرد فهیمه یک خواهر خیلی پیر داشت که با شوهرش زندگی میکرد معمولا بعضی شبها یا ماهی یکبار میرفت هر دو مریض بودن اونجا میموند گفت : منو برسون اونجا... اونها که نمیتونن بیان حداقل من یک سری بزنم ..دم درتو ماشین بوسیدمو کلید خونه رو بهم داد گفت: واسه خودت درست کن و تورانم برسون خونشون صبح بهت زنگ میزنم بیا با هم برگردیم توران اومد جلو نشست تو حین رانندگی دستشو آهسته برد رو دستم که روی دنده بود لغزوند زیر چشمی نگاهش کردم رنگشو باخته بود آهسته انگشتای کشیدشو تو دستم گرفتم و نوازش کردم ... ترافیک بودگفتم توراه بریم خونه فهیمه ببینم درو درست بسته یا نه با صدایی که انگار از ته چاه میاومد گفت : باششه رسیدیم بهش گفتم بریم بالا خسته ام یکم استراحت کنیم بعد میرسونمت موقعی که چراغو روشن کردم و درو بستم مانتو و روسریشو درآورد و گفت : چه خونه دم کرده کولرو زدم و رفت تو آشپزخونه منم رفتم دنبالش میخواستم آب بخورم که چشم افتاد به کون بزرگو درشتش و یاد چند روز قبل افتادم بی اختیار تحریک شدم خم شده بود و دنبال چیزی تو کابینت پایین میگشت آب رو خوردم .. احساس میکردم که کمرم باید خالی بشه دیگه مثل مردهای زن دار باید هر چند روز یکبار خالی میشدم خصوصا با چشم چرونی تو پارتی ...آهسته رفتم از پشت بهش چسبیدم و فشارش دادم یکهو بلند شد و خودشو مرتب کرد کونشو از عقب گرفتم ودستمو سر دادم رو شکمش ....شکمش رو تکیه داده بود به لبه کابینت و منم از پشت چسبیده بودمش آشکارا میلرزید سکوت مطلق بود ........دستامو بردم بالاتر و شکمشو لمس کردم گرم بود انگار دستتو بردی تو تنور از زیر لباس دستمو سروندم روی کرستاش و شروع کردم نوازش و مالیدن چشام رو بسته بودم و به چند روز قبل فکر میکردم ...کیرم بلند شدنه بود کرستشو دادم بالا دستاشو به کابینت تکیه داده بود و پشتش به من بود سینه هاش افتاد تو مشتم چقدر بزرگ بود هر دونش تو دوتا تا دستام هم جا نمی شد می مالیدم و نو کشو نوازش میکردم پاهاشو باز کرد ...کون میخواستم همین ....!!!!نیاز همه چیز رو از من گرفته بود اومدم زیر بنا گوششو بوسیدم و بهش گفتم : دوستت دارم هیچی نگفت و روشو کرد اونطرف بیشتر سینه هاشو چلوندم و اومدم پایین زانو زدم و دامنشو دادم بالا بادست یکمی بهش زاویه دادم و خمش کردم رو کابینت روناشو خیلی ملایم مالیدم و نوازش کردم مور ،مورش میشد ولی صداش در نمی اومد شورتشو کشیدم پایین و کونش رو مالیدم و آهسته لاش رو باز کردم سبزه بود ولی به سفیدی میزد وسط اون لپهای کونش سوراخش بود بهتر میدیدم یک لکه قهوه ای روشن با سوراخ کوچکی وسطش بر خلاف فهیمه بدن نرمی داشت تمیز بود و خوش بوبود با شهوت شروع کردم دور سوراخ کونشو خوردن و در آخر به سوراخ رسیدم سعی میکردم زبونمو بفرستم تو .....کاملا معلوم بود بیحال شده رو یکی از روناش یک لکه هم بود به آهستگی بلند شدم و خوابوندمش رو موکت آشپزخونه تک پوشش رو زدم بالا و از سینه هاش خوردم مثل وحشیا چنگ میزدم و می خوردم چشماشو بسته بود و لبش رو میگزید برش گردوندم و سریع شلوارمو شورت با هم کندم .....با چند بارآب دهن ریختن حسابی سوراخشو روان کردم و با انگشت امتحان کردم بهش نیاز داشتم وقتی اون زائده تو کونش یادم میافتاد نکرده آبم می خواست بریزه بیرون ........ سرشو گذاشتم و آهسته فشار دادم به سختی رفت تو ناله خفیفی کرد یکم بازی کردم و بقیشو فرستادم تو شروعدکردم عقب و جلو کردن آبم بزودی میاومد اینو خوب میدونستم کپلاش اونقد ربزرگ بود که پاهام کاملا از هم باز شده بود و لذت به سراغم اومد با سر کیرم کاووش میکردم که اون زائده رو پیدا کنم تا ته میکردم وغرق در خوشی بودم ایکاش شما هم بودید و میدیدید خم شدم و زیر گردن مرمریشو بوسیدم و با صدای بلند بوئیدم خم شدم و لباشو بزحمت بوسیدم ....فهمید دنبال چیزی میگردم یکمی جابجا شد به سختی گفت : اگه ممکنه تو همون جا خودتتونو ارضا کنید .... همیشه همینطور محترمانه صحبت میکرد گفتم : باشششششششششه عزیزم اون مشک رو برات پر از آب میکنم اصلا از همین جا شیرت میدم ........در اوج لذت بودم خم شده بودم و با حرارت تلمبه میزدم تنگ و نفس گیر بود و عرق سردی رو تنم نشسته بود سرشو چرخوندمو دور لباشو لیسیدم و زبونمو دادم تو دهنش بی اختیارو برای اولین بار شرو ع کرد مکیدن میدونستم یکمی درد میکشه ولی درد هم براش لذت بخش بود که....اون زائده لذیذ و گوشتی رو حس کردم باشدت بهش ضربه میزدم و لذتش چند برابر شده بود منتظر این لحظه بودم زبونمو سر دادم رو خالشو اونو تودهنم مکیدم که ........بریده بریده ولی با لذت شروع کرد بیرون ریخت نمن همینطور که آبم میومد و سینه هاشو میچلوندم خالشو میخوردم ...لباشو گذاشت رو لبامو وبه آرامی و شمرده گفت : مرسییییییییی عزیزم بهش واقعا نیاز داشتم ........آبم تموم شده بود ولی لذت و گرمای تنش تموم نشدنی بود دلم میخواست تا ابد ادامه داشته باشه به زحمت بلند شدم همراه با بیرون اومدن کیرم مقداری آب هم بیرون سوراخش ریخت .... لباسامو برداشتمو با دستمال تو آشپزخونه خودمو تمیز کردم دستمالو بهش دادم اون یکوری خودشو تمییز کرد و من به سمت دستشویی رفتم ....
     
#65 | Posted: 13 Jan 2013 18:57

سلام
من یه بار دیگه هم درباره همکارام مطلب نوشتم
این بار در مورد محل کار سابقم یه مطلب می نویسم
یه همکار تازه وارد داشتیم که خیلی حشری بود
تو تو اتاق من با دو تا خانم دیگه
که البته اون خانم دیگه رو داستانش رو نوشتم
این یکی که تازه اومده بود تو شرکت ما با من خیلی راحت بود و در مورد مسائل سکسی با هم حرف میزدیم
اون میگفت چطوری با دوس پسراش سکس داشت و منم از سکس با دوس دخترام حرف میزدم.
تا این که یه روز قبل از پریودش خیلی حشری شده بود و هی میگفت حشری شده.
منم یه شلوار تنگ پوشیده بودم که کیرم خیلی معلوم بود. شلواره تنگ و کیر راست شده هر دختری و حشری میکنه
این هم هی میگفت چقدر شلوارت خوشگله. خلاصه براتون بگم که رئیس اون روز شرکت نبود و اون خانم همکارم هم مرخصی بود یعنی من با این خانم تنها تو اتاق بودیم. رفتم چای بریزم گفتم تو هم میخوای گفت آره بهش گفتم لیوانت رو بده گفت بردار. روی میز بود لیوانش وقتی خم شدم صورتم با صورتش ۱۰ سانتی متر فاصله داشت بی اختیار لبش رو بوس کردم هیچی نگفت. رفتم چای ریختم اومدم گفت هر کس دیگه ای اینکارو کرده بود تو شرکت قش قلق به پا میکرد و آبروی من رو میبرد. فهمیدم که خوشش اومده. ساختمانی که ما توش کار می کردیم یه پشت بوم داشت که خیلی باحال بود. طبقه آخر هم کسی نبود. بهش گفتم(البته گفته باشم که ما در مورد خوردن و کردن و این حرفا راحت صحبت می کردیم) میخوام یه پیشنهاد بی شرمانه بهش بدم. گفت تا چی باشه. گفتم اینجا یه پشت بوم خیلی باحال داره میتونیم بریم اونجا و راحت باشیم. گفت که چی بشه. گفتم نشون میدم بهت. گفت چی رو؟ گفتم چی دوس داری؟ گفت همونی که از روی شلوارت داره میترکه بزنه بیرون. دیدم پایه اس. قرار شد بعد از ساعات کاری برم بالا و منتظر باشم تا بیاد. رفتم طبقه پنجم که پشت بوم باهاش ۵ پله فاصله داشت وقتی اومد خجالت می کشید. از هم لب گرفتیم و دستش رو گذاشت رو کیرم. گفت درش بیار می خوام بخورم. دیگه نفهمیدم چطوری دکمه های شلوارم رو باز کردم و تو یه چشم بهم زدن دیدم کیرم تو دهنشه و داره ساک میزنه. همچین با لذت می خورد که گفتم الان که آبم بیاد ولی از اونجایی که من دیر ارضا میشم نیم ساعت طول کشید خوردنش تا آبم بیاد. منم تو حین ساک زدنش دستم رو از تو تی شرتش و مانتوش میکردم لای سینه هاش و حسابی سینه هاشو فشار میدادم و میمالیدم اینقدر خوب ساک میزد که هر کس دیگه ای جای من بود همون ۵ دقیقه اول آبش میومد. هر از گاهی کیرمو از دهنش در میاورد و تخمامو لیس میزد و دوباره کیرم و تا ته میکرد تو حلقش. یه چیزی که گفته بود بهم این بود که دوس داشت آب دهنم رو بریزم تو دهنش منم وسط ساک زدنش صورتشو با دوتا دستم میگرفتم سمت بالا و یه تف مینداختم تو دهنش اونقدر حشریش میکرد این کار که خفن تر برام لیس میزد و کیرمو میمکید. تا ۲۵ دقیقه این کارو کرد تا آبم اومد. همه آبم رو ریختم تو دهنش و اونم غورت داد آبمو. گفت اولین مردی هستم که آبشو تا ته میخورم. الانم تو حسرت اینم که یه روز بکنمش. خودش که خیلی گفته که اینکارو بکنیم. دوس داره من پرده اش رو بزنم.
     
#66 | Posted: 17 Jan 2013 12:01

قولنج

سلام اینکه الان اینا رو دارم مینوسیم باورنمیشه که میتونستم یه روزی اینا رو به کسی بگم
واسه رعایت برخی مسائل اسمها مستعاره
من تو یه شرکت کار میکردم که مدیر بخش خواهران اونجا بودم و توکارم خیلی بداخلاقو وجدی بودم بعد از3سالی که اونجا مشغول شدم یه خانمی اومد فرم پرکرد(متین) که با ما هم همکاری کنه!به هرحال استخدام شد وشروع به کار کرد اوایلش خداییش به هیچکدوم از پرسنلم به این چشم نگاه نمیکردم(ضمن اینکه من متاهلم وخانمم باردار بود) یه مدت از همکاری مون گذشت بین نیروها متین نشون داد جربزه خوبی داره و کارو کاملا یادگرفته بود واسه همین سعی میکردم کار رو از طریق اون به بقیه گوشزد کنم.
گذشت و گذشت ما کم کم با هم راحت ترشدیم البته من بیشتر اون باز هم از من حساب میبرد تا اینکه یه روز بهش یه کاری دادم گفت من نمیتونم منو میبینی عصبانی شدم اون در جواب گفت آخه امروز گردنم درد میکنه قولنج کردم من تو یه لحظه یه فکرشیطانی به سرم زد گفتم من ماسازور خوبی هستما اون در جواب فقط خندید
2روز بعد جمعه واسه یه سری کارای عقب افتاده اومدم سرکار 0.5ساعت بعد متین هم اومده چون شیفتش بود یه دربون هم جلوی در شرکت داشتیم تا دیدمش گفتم گردنت خوب شد گفت نه بابا دارم میمیرم منم کوتاهی نکردم سریع گفتم میخای ماسازت بدم
اونم گفت باشه!!
قلبم اونقدر تند میزد صداشو تو گوشم میشنیدم بلاخره یه صندلی گذاشتم نشست منم از پشت به اون از رو مانتو شروع کردم گردن و کتفشو به مالوندن
چند دقیقه بعد گفتم آخه از رو مانتو که ماساژنمیشه داد اونم بلافاصله چنتا از تکمه های مانتو رو وا کرد اما همه رو نه حالا راحت تر میشد ماساژ داد یادمه گفتم با اجازه صابخونه(اونم متاهل بود یه بچه هم داشت) زیر مانتوش یه پولیور صورتی پوشیده بود گردن و کتفشو ماساژ میدادم کم کم داشتم ناز میدادم اونم بیصدا نشسته بود تااینکه بعد چند دقیقه جراتم بیشتر شد دایره حرکت دستم بیشتر شد هر چی میگشتم بند سوتینی پیدا نمیکردم با خنده گفتم این نخه کو؟ با پررویی گفت دکلته بستم!
حالا دستم زیرگردن سمت چونه هاشه وکم کم داره میره سمت خط سینه که تو این فاصله تا اومدم پایین تر برم گفت سعید پایین تر نرو خطرناکه!من که حسابی حشری بودم ناراحت شدم وخودم زدم به قهر که ای بابا چه وضعشه من میخام فقط ماسازبدم و اینجور کسشراکه بلاخره با کلی خایمالی ونقشه گذاشت حالا هر 2 تا سینه های بلوریشو میتونستم بینم وای حتی فکرشم نمیکردم برش گردوندم سینه هاش خوردم لبشو گاز گرفتم شلوارشو تو یه چشم بهم زدن در آوردم
اگه بدونین چه کسی بود درازش کردم کس مثل عسلشو 0.5ساعت باور کنین خوردم دیگه روانی شده بود اومد کیرمو بخوره گفت امیدوارم مثل کیر اکبر(شوهرش)دودل نباشه کیرمنو که دیددیدم آب از دهنش راه افتاد بیشرف جوری میخورد که روانی میشدی بلاخره خوابوندمش شروع کردم به تلمبه زدن وای چه کسی تنگ و داغ اونقدر تلمبه زدم اومدم آبمو بیرون بریزم که حال مشتی داد و گفت من قرص میخورم توش خالی کن منم ا ز خدا خواسته همون تو کامو کردم .....
کارمون تموم شد که خواستم برسونمش یا دمه توی ماشین نمیتونست بشینه گفت جوری که تو منو گایید تو این 4 سال اکبر منو نکرده....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#67 | Posted: 19 Jan 2013 19:10

بالاخره مهران رو بدست آوردم

سلام از اون دخترهای نبودم که پدر و مادرم در مورد ازدواجم تصمیم گرفته باشند و پیش از ازدواج دو سال شوهرم رو می شناختم و خدایش اززندگی باهاش راضیم ولی چه می شه کرد که پس از چند سال زندگی خیلی چیزها واسه آدم یکنواخت میشه و یکیش هم سکس با همسرم بود.با وجود این که خیلی دوستش داشتم شدید به این فکرافتادم که با یکی دیگه هم تجربه سکس داشته باشم و در این بین تصمیم گرفتم با مسئولمون که مرد بد اخلاق ولی سکسی بود ارتباط برقرار کنم.
چند وقتی شدید رفته بودم تو نخ و هر کاری که به ذهنم می رسید برای جلب توجه اش انجام دادم. هر چند متوجه تغییر رفتار من شده بود ولی از بس این بشر بد اخلاق بود که راه به هیچ جا نبردم تا این که یک روز سه شنبه که چهارشنبه اش هم تعطیل بود و خیلی از همکارا برنامه مسافرت داشتن و شرکت خلوت بود اوضاع رو مناسب دیدم که هر جوری شده یک غلطی بکنم.
صبح به بهانه یک سوال کاری رفتم تو اتاقش ولی راستش انگار از چیزی عصبانی بود که از همیشه هم بداخلاق تر شده بود به جای جواب سوال گفت الان گرفتار است و عذر خواهی کرد. حسابی پکر شدم به شکلی که با خودم گفتم گور باباش بهتر است به فکر یکی دیگه باشم اون روز خلوتی بودن شرکت و پکری بد اخلاقی مهران - مسئولمون - حسابی رفت رو اعصابم طوری که همش ساعت رو نگاه می کردم که زودتر آزاد شم برم دنبال کارم تا این که حدود ساعت 4 تلفن زنگ زد و مهران منو صدا کرد وقتی تو اتاقش رفتم هنوز اخماش تو هم بود ولی برخلاف انتظار بابت رفتار صبحش ازم عذرخواهی کرد و گفت این چند روزه یکسری مشکلات داشته و از این قصه ها. دیدم بهترین فرصت است و کاری بکنم این شد قیافه ناراحت به خودم گرفتم و خودم رو زدم به گریه کردن و این که من اصلا از شما انتظار نداشتم شما خیلی با من بد برخورد کردید و اینجور حرف ها که دیدم ظاهرا جواب داد بنده خدا مهران هول شده بود و نمی دونست چکارکنه ولی هر چه منتظر شدم به سمتم بیاد و مثلا دستم رو بگیر و اینجور چیزها خبری نشد رو این حساب با همان قیافه گریان از اتاقش خارج شدم و رفتم اتاق خودم خدا رو شکر اتاق خودم کسی نبود والا حسابی ضایع می شدم.
ساعت کار شرکت تمام شد ولی راستش دوست نداشتم برم همش منتظر بودم مهران بهم سر بزنه که نامرد این کار رو هم نکرد دیگه داشت دیر می شد و اکثر همکار رفته بودند که من هم وسایلم رو جمع کردم برم که دیدم مهران داخل چهار چوب در وایساده یک لبخند زورکی رو لبش است.
- بهتر شدید خانم ...
- ممنون ، اره
- ببخشید ترو خدا به خدا منظور بدی نداشتم از این که ناراحت شدید واقعا متاسفم
- خواهش می کنم ، هر چند همه می دونند شما کلا ناراحتی کسی اهمیت نمی دید
درست زدم به هدف ، معلوم بود شاکی شده از این حرف و وارد اتاق شد و شروع کرد به داستان گفتن که این چه حرفیه و من اگه بعضی وقت ها بداخلاقی می کنم به خاطر گرفتاری های کاری است و از این داستان ها که من هم تیر خلاص رو بهش زدم و بهش گفتم شما اصلا همکارتون رو نمی بینید که بخواهید به ناراحتی یا خوشحالیشون توجه داشته باشید. دیگه حسابی به هیجان آمده بود و منکر این حرف من شد. گفتم اگه راست می گید می تونید بگید دیروز یا پریروز من چه لباسی پوشیده بودم یا رنگ روسری من چه رنگی بود ؟ مونده بود چی بگه ! دوباره قیافم رو مظلوم کردم گفتم دیدید راست می گم ؟ آمد صندلی کنار میز من نشست و شروع کرد به بهانه آوردن که سرش شلوغ است و این جور داستان ها. هیجان زده بودم نمی دونستم الان چه کار باید می کردم بیش از حد پیش رفته بودم و دلم نمی خواست بدون این که نتیجه گرفته باشم داستان قطع شه حداقل باید کاری می کردم که برای روز های بعد بهانه ای برای شروع صحبت مجدد داشته باشم. که خوشبختانه خودش مشکل رو به شکل پیش بینی نشده ای حل کرد.
یک مرتبه دستم رو تو دستش گرفت و شروع کرد به عذر خواهی اولش راستش خودم هول شدم ولی خوب من خودم منتظر همین بودم رو این حساب هر چند خیلی نرم ولی باز شروع به ناز کردن کردم اون هم همزمان با حرف زدن دستم رو نوازش می کرد. معلوم بود یک کم هوله بین حرفهاش هی به در نگاه می کرد که نکنه یکی بیاد تو اتاق راستش من هم همین حس رو داشتم تا این که گفت اگه دوست دارید بریم اتاق من یک نسکافه بخوریم . بهانه خوبی بود اتاق اون خیلی برای حرف زدن و اگه خدا بخواهد برای ماچ و بوسه خوب بود
وسایلم رو برداشتم و با هم رفتیم اتاقش تو سالن بجز آقای ناصری که یک پیرمرد بازنشسته بود و همیشه سرکار بود کسی نبود که اون هم انگار تو هپروت خودش بود و اصلا متوجه نشد که ما رفتم تو اتاق مهران - خصوصا این که تو این مسافت باهم حرف هم نمی زدیم - تو اتاق که رفتیم سریع فلاکس آب و نسکافه و .. رو گذاشت وسط میز و دوباره نشست کنارم. بهانه ای که دوباره دستم رو بگیره نداشت و شروع به قصه گفتن کرد که این بار وسط داستان های پر سوز و گذار بی ربطی من بهانه ای برای گرفتن دستش پیدا کردم و با گفتن آخی چقدر بد فرتی دستش رو گرفتم و اون هم از خدا خواسته محکم دستم رو گرفت و هم زمان با داستان سرایش دستم رو نوازش می کرد یک مقدار خودم رو جا به جا کردم که مثلا راحت تر دستم رو بگیره و عملا بهش نزدیک تر شدم و اون هم متقابلا همین کار رو کرد و ساق پاهامون به هم خورد.
اوه ظاهرا داشت بهتر از اونی که فکر می کردم پیش می رفت. همین جور که دستم تو دستش بود دستم رو گذاشت روی رونم و وقتی نسکافه رو به من تعارف کرد من مجبور شدم اون رو بگیرم دستش رو راحت گذاشته بود روی پام کم کم دستش شروع کرد به حرکت و آرام رونم رو نوازش می کرد. دیگه وقتی کار به این مرحله رسید خیالم راحت شد که به هدف زدم. بعد از خوردن نسکافه چند ثانیه ای در سکوت همدیگر رو نگاه کردیم که یک مرتبه هم زمان به سمت هم رفتیم و شروع کردیم به لب گرفتن. شاید بیست ، سی ثانیه در اون حال بودیم که گفت بذار در رو ببندم کسی تو نیاد
پاشد رفت در رو خیلی آروم قفل کرد و وقتی به سمت من برگشت دستم رو گرفت و من رو از روی مبل بلند کرد و محکم بغلم کرد و شروع کرد به خوردن لبام. اصلا انتظار نداشتم به این سرعت از مرحله صفر به این جا برسیم ولی خوب این دقیقا همونی بود که انتظار داشتم تا به خودم آمدم دیدم دستش رو از پشت کرده تو شلوارم و کپل هام رو تو مشتش گرفته. حرفه ای تر از اونی بود که انتظار داشتم یک دستش تو شلوارم بود با یک دست سینه ام رو تو مشتش گرفته بود - که راستش خودم هم نمی دونم کی دستش به سینه لختم رسیده بود و لب و گردن رو هم می خورد.
داغ داغ شده بودم وقتی به لبش توجه می کردم یک مرتبه متوجه می شدم داره از پشت انگشتش رو تو کونم می کنه می خواستم جلو اینکارش روبگیرم سینه ام رو تو مشتش گرفته بود و می خواست اون رو بخوره پنج دقیقه نشده بود که متوجه شدم تقریبا نیم عریان وسط اتاقش وایسادم و در تمام این مدت ابتکار عمل دست اون بود خواستم خودی نشون بدم که من رو نشون رو مبل و کیرش رو داد دستم که بخورم - وووووا اصلا به قیافه اش نمی خورد همچین کیری داشته باشه زیاد بلند نبود ولی خیلی کلفت بود حداقل دوبرابر کلفتی کیر شوهرم رو داشت به شکلی که واقعا به سختی می شود تو دهن جاش داد.
شلوارش رو تا نزدیک زانوش دادم پایین و شروع کردم به خوردن کیرش هر چی تکنیک بلد بودم در خوردن کیرش به خرج دادم کیرش واقعا محشر بود شاید 4-5 دقیقه کیر و خایه اش رو خوردم ولی با وجود این که هواسم بود که زود ارضاع نشه با توجه به حالتش هر لحظه فکر می کردم که الان است دهنم رو پر از اب کیر کنه که یک مرتبه دستم رو گرفت و گفت پاشو. پاشدم و محکم شروع کرد به لب گرفتن ازم گفت شلوارت رو در بیار. هر چند خیلی حشری شده بودم ولی راستش سکس کامل تو محل کار خیلی ترسناک تر ازونی بود که انتظار داشتم گفتم نه اون جوری به هیچ شکلی نمی تونیم جمعش کنیم. جواب خاصی نداشت ولی راستش زیاد هم گوش نمی داد تا به خودم آمدم دیدم شلوارم سر زانومه خواستم مقاومت کنم که دیدم فایده زیادی نداره هم اون خیلی درشت اندام بود و هم من خیلی کوچولو و جمع و جور من رو به پشت روی مبل خوابوند و در حالی که هنوز شلوارم نصفه نیمه پام بود شروع کرد به خوردن کسم
شوهرم خیلی کسم رو می خورد ولی این یک چیز دیگه ای بود با زبان تمام اندام حسیم رو جمع می کردم می ذاشت تو دهنش شاید دو دقیقه این کار رو نکرد بود که ارضاع شدم و لحظه ارضاع شدن عملا با حلقه کردن پاهام دور گردنش کله صورتش رو چسبانده بودم به کسم همین که متوجه شد ارضاع شدم از بین پاهام پاشد. تازه متوجه شده بودم تو این مدت کفش و شلوارم رو کامل از پام در آورده. کیر کلفتش رو گذاشت جلو سوراخم بر خلاف همیشه که بعد از ارضاع زیاد دوست ندارم سکس رو ادامه بدم این بار دوست داشتم کیر کلفتش رو تو کسم حس کنم
وااااااای محشر بود با وجود اون همه خوردن کسم باز کیرش واسم بیش از حد کلفت بود و به راحتی تو نمی رفت. با تمام موجود ورود کیرش رو تو خودم حس می کردم محشر بود داغ و کلفت تمام وجودم رو پر کرده بود داشتم از لذت دیونه می شدم به همان شکل طاق باز که رو مبل افتاده بودم شروع کرد به تلمبه زدن بعد از چند دقیقه کیرش رو در آورد و من رو داگی استایل کرد و از پشت شروع کرد به تلمبه زدن تمام بدنم از هیجان عرق کرده بود تمام وجودم رو با کیرش پر کرده بود نقطه جی ام رو که به ندرت با کیر شوهرم قابل دسترس بود رو له کرده بود داشتم برای بار دوم میومدم محشر بود دوست داشتم از لذت جیغ بزنم ولی جاش نبود سرعت حرکتش شدید شده بود آنچنان به من ضربه می زد که هر بار برخورد خایه هاش رو به بدنم حس می کردم به نقطه اوج رسیدم و برای بار دوم ارضاع شدم و هم زمان متوجه شدم اون هم تمام آب بدنش رو تو کس خالی کرد.
هر دو بی حال چند ثانیه ای روی مبل افتادیم وقتی به خودمان آمدیم چند تا ماچ سر سری از هم کردیم و شروع کردیم به منظم کردن لباسهامون متوجه شدم گوشیم که تو کیف بود و سایلتنش کرده بودم بیش از 5-6 بار زنگ زده بود شوهرم بود گفتم وای خیلی دیر شده شوهرم نگران شده اون هم با خنده گفت زن من هم چند بار زنگ زده امشب پدرم رو در می اره
به سرعت از اتاق خارج شدیم آقای ناصری همچنان سرش پایین بود و مشغول کار خودش بود و متوجه خروج ما نشد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#68 | Posted: 21 Jan 2013 19:56

جبران شدن خسارت تخمام با سکس

تقریبا یک ماه بود یه کار اطراف تهران پیدا کرده بودم (خودم بچه چهارمحال و بدبیاری هستم) کار یه پروژه شهرک سازی بود و منم نقشه بردار پروژه ،یه مشاور خاک برداری داشتیم اون مال اصفهان بود و از نظر مالی وضعش عالی، چون هر دومون غریب بودیم خیلی با هم صمیمی شدیم البته سنش خیلی بیشتر از من بود ولی غربت بود و بی هم زبونی خلاصه ما 24 روز سر کار و 6 روز استراحت داشتیم من و همین همکار ارجمندم برنامه مرخصیمون رو طوری تنظیم کردیم که باهم بریم آخه اون ماشین داشت ،خلاصه ساعت 6 عصر شد و با هم رفتیم آپارتمانمون وسیله هامون را جمع کردیم و هر کودوم یه دوش گرفتیم و زدیم به راه به طرف اصفهان (چون شهر ما یه ساعتی بیشتر با اصفهان فاصله نداره )خلاصه چون تفریحی و سر حوصله می اومدیم تقریبا نصف شب رسیدیم اصفهان .بهش گفتم که منو یه جا که ماشین گیر بیاد پیاده کن تا دیگه من رفع زحمت کنم ،گفت این چه حرفیه مگه میزارم بری امشب را میریم خونه ی ما استراحت کن و فردا هر جا خواستی بری خودم میرسونمت ، منم که خسته بودم از خدا خواسته قبول کردم و رفتیم خونه همکارمون .قبلش زنگ زد به زنش و هماهنگ کرد ، تا رسیدیم خونشون خانومش در رو باز کرد و شروع کردیم به حال و احوال این جور که پیدا بود از قبل راجع به من به خانومش یه چیز هایی گفته بود .خلاصه رفتیم داخل یه چایی آورد خوردیم خوابیدیم .چون هر دو مون خسته بودیم تا ظهر خوابمون برده بود و هیچ کس هم بیدارمون نکرده بود . خلاصه سر ظهر بیدار شدیم که بریم وسایلم را جمع کردم که همکارم اومد گفت کجا؟ ،حالا سر ظهره مگه میزارم بری ، خانومم غذا درست کرده ما هم بعد از کلی تعارف قبول کردم . خلاصه رفتیم تو اتاق پذیراییشون و نشستیم . بعد از چند لحظه دیدم یه نفر اومد داخل با سر پایین سلام و احوال پرسی کردم همون موقع همکارم گفت علی جان مینا دخترم ، مینا همکارم علی نقشه بردار پروژمون ،من که یکم دیگه راحت شدم سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم ،واییییییییییییییییییییییییی خدای من اصلا باورم نمیشد این همکارم دختری با این سن و سال و به این زیبایی داشته باشه ،خلاصه وقت نهار شد و رفتیم سر میز غذا بخوریم این با مینا با یک تاپ و شلوار ، خیلی راحت اومد سر میز بعد هم که مادر مینا که زن همکارم باشه اومد دیدم اونم با یه تیپ بقولا بی حجاب اومد سر میز ،اونجا بود که فهمیدم زیاد در قید و بند این چیز ها نیستن (منم که بدم نمیومد) یک ماه وسط بیابون بودم و تقریبا هیچ دختری ندیده بودم ،نهار تموم شد مینا ازم پرسید موسیقی دوست داری منم در جواب گفتم: کیه که دوست نداشته باشه گفت پس با من بیا رفتیم تو اتاقش ،اتاق خیلی قشنگی بود یه گیتار اکوستیک کنار تختش وسایل نقاشی خیلی مرتب چیده شده بود و اما و اما قسمت درد آور این سه پایه ها هستن که تابلو را میزارن روش و نقاشی میکشن (اسمشون را نمیدونم ) اونطرف تختش ،تا اینجاش تابلو را داشته باشید تا دوباره بهش برسیم،خلاصه گفت بشین من نشستم روی تختش اونم یکم اونطرف تر نشست و گیتارش را برداشت و شروع کرد برام از روی نت گیتار زدن منم اصلا به روی خودم نیاوردم که چهار سال گیتار کلاسیک کار کردم ،وقتی آهنگش تموم شد گفتم خیلی قشنگ بود، کاش منم میتونستم گیتار بزنم ،گفت میخوای امتحان کنی .گفتم البته گیتار را عمدا بر عکس گرفتم و شروع کردم الکی ضربه زدن به سیمهای گیتار خندش گرفت و گفت نه باید اینجوری بگیری منم همینطور سربه سرش میگذاشتم تا آخر شروع کردم قطعه آستوریاس (یکی از قطعات سنگین کلاسیک دنیا)را زدن از تعجب داشت شاخ در می آورد منم همینجور میزدم بعد که قطعه را کامل زدم ازم ناراحت شد که چرا زود تر بهش نگفتم احساس میکرد ضایع شده منم ازش عذر خواهی کردم و گفتم خوب تو یه هنر دیگه هم داری دیگه مطمئن باش از اون هیچ چیزی بلد نیستم با ذوق اومد بلند بشه دستش گیر کرد به همون سه پایه لعنتی که گفتم و منم که حواسم نبود نوک تابلو که روی سه پایه داشت می افتاد خورد رو تخمام ،از درد داشتم به خودم میپیچیدم ،دختر بیچاره ا بس هول شده بود اومد و تخمام را گرفت من که داشتم از درد میمردم یه لحظه نگاهم افتاد تو چشماش ، کلا درد را فراموش کردم یه خنده ای کرد و گفت ببخشید گفتم برای کودوم ؟
تخمام را غر کردی یا این که بادست گرفتیشون ؟ بنده خدا از خجالت سرخ شده بود همینجور داشتیم به هم نیگاه میکردیم که همکارم (بابای مینا)از پایین صدا زد مینا بابا این مهندس ما رو داری باهاش چیکار میکنی؟ ، که مینا گفت هیچی بابا گیتارم از دستم افتار رو زمین یکم سر صدا داد بعد دوباره بابای مینا گفت علی جان ببخشید تنهات میزارم منو خانومم میریم خرید و بیایم.
گفتم شما باید منو ببخشید ،من پیش مینا جان هستم
خدا حافظی کردن و رفتن. یه لحظه نیگاه مینا و من بهم گره خورد و هردو مون زدیم زیر خنده منم که دیگه خودم را با مینا راحت میدونستم گفتم حالا اگه تخمای من غر شده باشه دیگه نتونم بچه دار بشم
همین جور که داشتیم میخندیدیم با حرفش منو متعجب کرد
گفت میخوای امتحان کنی ببینی آبت درست مثل همیشه میاد یانه ؟
منم که همین جوری حیرت زده داشتم نگاهش میکردم گفتم هر کسی نمیتونه آب کمر منو در بیاره
خنید و گفت حالا میبینیم خلاصه اومد جلو و شروع کردیم به لب گرفتن وایی یک ماهی میشد شیطونی نکرده بودم و حشرم حسابی بالا بود چه حالی میداد نگاهامون بهم گره خورده بود و از هم لب میگرفتیم شروع کرد به دکمه های پیرهنم را باز کردن منم دست انداختم و تاپش را از تنش در آوردم وایی دو تا سینه کوچیک زیر سوتین از روی همین سوتین می مالوندمشون حسابی داشت حال میکرد خودش دستش را به پشتش رسوند و بند سوتینش را باز کرد منم سریع برش داشتم و یه لیسش زدم و پرتش کردم حالا دو تا سینه سفید کوچیک جلوم بود و منم هم میخوردمشون و هم می مالوندم خودش گفت دیگه بسه بریم سر اصل مطلب زیاد وقت نداریم همون لحظه منم ازش سوال کردم چطور بریم سر اصل مطلب گفت نترس دوست پسر قبلیم پرده برداری کرده خودش از تو بغلم جدا شد و رفت سر کشاب کنار تختش و یکی دو تا کاندوم آورد و گفت فقط برای احتیاط منم گفتم هر چی تو بگی و شلوارش را با کمک خودش در آوردم بعد از یکم مالوندن کسش از روی شرت خودش شرتش را در آورد و بعدش اومد سراغ شلوار من و شلوار و شرت منو با هم کشید پایین که کیرم که مثل سنگ سفت شده بود اومد بیرون اول یکم دستمالیش کرد و شروع کرد ساک زدن یکم ساک زد و کاندوم را در اورد و کشید روی کیرم خیلی حال میداد همینجور که کاندوم را میکشید رو کیرم منم داشتم لذت میبردم خابوندمش رو تخت و یکم کسش را لیس زدم و بعد کیرم را فرو کردم کسش خوب تنگ بود و خیلی حال میداد همون طور که اشاره کردم من خیلی دور انزال هستم برا همین سریع تلنبه میزدم مینا که از لذت زیاد داشت جیغ میکشید دیدم یه لحظه صدای جیغش عوض شد و یکم لرزید. گفتم چیه تو اومدی ؟ گفت آره گفتم من که گفتم هر کسی منو نمیتونه حال بیاره گفت تو به من حال دادی منم باید به تو حال بدم گفتم چجوری گفت از کون بکنم منم خوشحال یکم تفکه زدم در کونش خودش گفت حالا که کاندوم دیگه نیاز نیست درش بیار منم سریع درش آوردم و خیلی آروم کردم کیرم را تو کونش ، معلوم بود دردش اومده ولی هیچی نمی گفت چند باری که در آوردم و جا کردم دیدم دیگه درد نداره هر لحظه ترنبه زدن را سریع تر میکردم اونم چیزی نمیگفت چند لحظه ای طول کشید و آبم اومد دیگه حتی کیرم را از کونش در نیاوردم و آبم را ریختم تو کونش و همینطور که کیرم تو کونش بود خوابیدیم رو تخت و به هم ور میرفتیم بعد از چند لحظه که جون گرفتیم پاشدیم و هم دیگه رو نیگاه میکردیم که دیدم مینا داره میخنده گفتم چیه ، گفت هیچی دیدی سالمی منم خندیدم و شروع کردیم با کمک هم لباس پوشیدیم و نشستم روی تخت به گیتار زدن و خوندن اونم بام میخوند . تا اینکه پدرش اینا برگشتن . بعد از یکم صحبت با همکارم گفتم اگه اجازه بدید دیگه من مرخص بشم .بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن گفت تا یه جایی میرسونمت همون موقع مینا گفت بابا علی آقا را میخوای برسونی صبر کن من و مامان هم بیایم هم یه تابی بخوریم و هم علی آقا را برسونیم

خلاصه تصمیم بر آن شد که بیان شهر ما هم یه تفریح و هم منو برسونن . تو راه من حرف رو پیش کشیدم و از مینا تعریف میکردم بابا مامانش همش میگفتن نظر لطفتونه خلاصه هر جوری بود بهشون فهموندم من از مینا خوشم میاد الان تقریبا یک سال از این ماجرا میگذره من و مینا اینا همش خونه همدیگه رفت و آمد داریم پدر و مادر هر دومون میدونن با هم دوستیم ولی دیگه نمیدونن که حتی با هم سکس داریم هنوز هم باباش همکارم البته سر یه پروژه دیگه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#69 | Posted: 22 Jan 2013 12:44

سکس و آغاز یک عشق ناممکن

سلام. اسم من آنا هست و 32 سالمه. مسیحی هستم و فارغ التحصیل مقطع دکتری در یکی از رشته های علوم انسانی.و چند ماه پیش توسط نفوذ پدرم تو هئیت علمی دانشگاه با استخدام دانشگاه برای تدریس در اومدم.البته در یک شهر دیگه که از گفتن اسمش معذورم. قضیه ای رو که میخوام واستون تعریف کنم عین واقعیته.
پدرم واسه راحتیم یه خونه برام گرفت و من شروع به کار کردم. روز اول که اتفاقا از نیمسال دوم بود و زمستون بود صبح زود در دانشگاه حاضر شدم. رفتم اتاق اساتید و خودمو معرفی کردم. اساتید خانوم باهام دست دادند و اقایون هم خوش آمد گفتند. از همون لحظه اول نگاههای سنگین یکی از اساتید منو متوجه خودش کرد. یه آقای قد بلند و چهارشونه بسیار خوش تیپ با کت و شلوار طوسی روشن که کاملا متوجه بودم داره ور اندازم میکنه. انصافا منم دختر جذابیم و چشمهای کشیده و درشتم دلفریبی خاصی داره.اندام بسیار متناسبی دارم که حاصل سالها ورزش حرفه ای هست. چند دقیقه گذشت و زمان شروع کلاسها شد از اتاق اساتید خارج شدیم توی سالن خودشو بهم رسوند و بسیار مودبانه خودشو معرفی کرد.
-سلام. من رامین.... هستم. از آشنایی باهاتون خوشبختم.
یه نگاهی کردم و تشکر کردم وباهم طول سالن رو طی کردیم. کلاس من طبقه بالا بود ازش خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس.
چندین روز به همین منوال گذشت. رامین سعی میکرد بیشتر باهام برخورد کنه و انصافا بلد بود چطوری مخمو بزنه. یه روز برف شدیدی میومد و من اونروز ماشینمو بخاطر لغزنده بودن زمین نیاورده بودم ساعت حدودا 6 عصر بود که کلاسم تموم شد. یه نگاه به بیرون انداختم. اوه.... عجب کولاکی بود! سعی کردم تاکسی تلفنی بگیرم ولی تو این هوا راست یا دروغ گفتن ماشین نداریم. همینجوری داشتم فکر میکردم که چه جوری برم خونه که دیدم رامین جلوم سبز شد و گفت : خانم دکتر ماشین نیاوردین؟ گفتم نه. با این هوا.... وسط حرفم پرید و گفت بفرمایید من میرسونمتون. چند تا تعارف بینمون رد و بدل شد و بالاخره نشستم تو ماشینش. مسیرمون زیاد از هم فاصله نداشت. تو راه صحبت میکردیم و رامین هم بخاطر کولاک خیلی آهسته رانندگی میکرد.
بالاخره رسیدیم جلوی آپارتمان من. به رسم ادب دعوتش کردم بیاد تو و یه قهوه باهم بخوریم ولی گفت که مادرش منتظرشه و باید بره.شماره تلفن رد و بدل کردیم و رفتم خونه.
نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم اس ام اس داد که من رسیدم خونه عزیزم نگران نباش.
کاملا متوجه بودم که داره پا پیش میذاره منم که بدم نمیومد با همچین آدم تحصیلکرده خوشتیپی باشم جواب دادم مرسی عزیزم!
شب اخبار اعلام کرد که بعلت کولاک سنگین تمامی مدارس و دانشگاهها تعطیلن. عین دوران کودکی که مدارس تعطیل میشد خوشحال شدم که آخ جون تا ظهر میخوابم. تو همین لحظه دیدم رامین تلفن کرد و خیلی راحت با اسم کوچکم صدام کرد و گفت: سلام آنا جان! فردا تعطیله ها... کلاس داشتی؟ گفتم آره صبح8 داشتم ولی خوب شد تعطیل شد کی تو این سرما میره دانشگاه!
گفت تنهایی تو خونه؟ گفتم آره خوب.
گفت میترسی بیام پیشت؟
یهو یه چیزی ته دلم هری ریخت. اصلا نتونستم جواب بدم و ساکت موندم. اونم از خدا خواسته گفت تا نیم ساعت میرسم و گوشی رو قطع کرد.
هول ورم داشت. من بدجوری از این یارو خوشم میومد مطمئن بودم داره میاد شب رو بمونه و تا صبح سکس کنه منم بدم نمیومد خیلی وقت بود سکس نداشتم.
فورا پریدم یه تاپ و دامن کوتاه سکسی تنم کردم آرایشمو مرتب کردم و زود یه شام مختصر درست کردمو میزو چیدم که یعنی من فکر میکنم تو واسه شام میای!
بالاخره بعد 45 دقیقه اومد و یه کاپشن مشکی و شلوار لی و حسابی اسپورت کرده بود پوشیده بود.
نشستیم سر شام و دیدم هی داره رونهامو دید میزنه آخرش تاب نیاورد و وقتی داشتم میزو جمع میکردم دستشو کشید به رونهام و گفت: آنا تو آخرش منو میکشی با این اندامت...
لبخند زدم و رفتم که چایی بریزم. پشت سرم اومد و جلوی اوپن از پشت خودشو چسبوند بهم و دستشو بحالت قلاب انداخت دور گردنم و یک دستشو ازیقه ی باز تاپم و زیر سوتینم رد کرد و سینمو گرفت تو مشتش. دست دیگشو هم از زیر دامنم رسوند به کوسم....
کوسم داشت آتیش میگرفت....
با دستش کوسمواز روی شورتم میمالید.وقتی دید هیچ مقاومتی نکردم دستشو برد زیر شورتم و کوسمو شروع کرد به مالیدن . سعی میکرد انگشتشو بکنه توش. یکم پامو بالا دادم که انگشتشو بکنه تو کوسم. عجب حشریم کرده بود اصلا تو خودم نبودم یه دفعه به خودم اومدم که دیدم 2تا انگشتش تو کوسمه و حسابی داره با انگشت کوسمو میکنه...
نشوندم رو اوپن و با یه حرکت شورتمو از پام در آورد پاهامو کاملا باز کردم با دیدن کوسم چشماش قلمبه شد... وای آنا! عجب کوسی داری... تا خود صبح بکنمش سیر نمیشم....
لای کوسمو با انگشتاش باز کرد و زبونشو کرد تو کوسم...آخ داشتم بیهوش میشدم. وحشتناک لیس میزد وزبونشو توی کوسم میچرخوند آب من سرازیر شده بود دیگه خودشم طاقت نیاورد زیپ شلوارشو باز کرد و تا زانوهاش کشید پایین. بلافاصله شورتشم کشید پایین. اوف.... عجب کیری! حسابی راست کرده بود اینقدر دیگه به کلش زده بود که نداد بخورمش. بلافاصله سر کیرشو آروم گذاشت رو دهانه کوسم وآروم هلش داد توش.من یه آه بلندی کشیدم و اون جوابشو با جوووووون.... داد.
از اونجا که اوپن بالاتر بود نمیتونست راحت بکنه منو کشید پایین همونجا کف آشپزخونه خوابوندم .پاهامو کامل برد بالا و کیرشو بصورت عمودی فرو کرد تو کوسم.... اول آروم تلمبه میزد ولی بعد تندتر و محکمترش کرد. چنان توی کوسم میکوبید که صدای تاپ تاپ تخماش که به کناره های کوسم میخورد تا همسایه ها میرفت. بعد چند دقیقه دیدم سرعتشو خیلی بیشتر کرد محکم و سریع میکوبید تو کوسم تا اینکه با صدای فریاد خفیفی بلافاصله کیرشو از تو کوسم در آورد و تمام آبشو ریخت روی شکمم و خودش روم ولو شد. با صدای ضعیفی گفت آنا کشتی منو...
بعد چند دقیقه به خودمون اومدیم تمام آب کیرش روی بدن من بود وخودشم که روم دراز کشیده بود پیرهنش حسابی کثیف شده بود.خندیدم بوسم کرد و بغلم کرد. بلند شدیم رفتیم بلکه خودمونو تمیز کنیم بدمون نمیومد باهم بریم حموم. خلاصه باهم رفتیم دوش گرفتیم توی حموم هم سرپا یه دور کوسمو کرد و ریخت کف حموم.یه حوله تمیز بهش دادم و خودم حولمو پوشیدم اومدم تو آشپزخونه. صداش کردم رامین چی دوست داری عزیزم؟ ویسکی یا ودکا؟
در حالیکه داشت موهاشو خشک میکرد گفت هرچی عشقم یخوره. 2تا گیلاس ویسکی ریختم و بردم براش. گیلاسشو آروم زد به گیلاسم و گفت : به سلامتی عشقمون که شروع شد.... منم گفتم به سلامتی و باهم سر کشیدیم. چند تا میوه خوردیم و موزیک گوش کردیم ساعت 2 نصف شب شد انگار از هم سیر نمیشدیم از همه جا حرف میزدیم و میخندیدیم. خیلی خسته بودم چون رامین حسابی منو گاییده بود . گفتم عزیزم بریم بخوابیم؟ گفت بریم.
رفتیم اتاق خوابم. تختم 2 نفره بود لباس خوابمو پوشیدم. یه پیراهن کوتاه ساتن صورتی خیلی کمرنگ بون شورت و سوتین . اونم کاملا لخت خوابید حتی شورت هم پاش نکرد. و تو بغل هم خوابیدیم.
حدود 5صبح با احساس یه چیزی بیدار شدم خواب آلود بودم ولی دیدم که رامین از بغل پامو داده بالا و داره سعی میکنه کیرشو بکنه توی کوسم. ناله کردم عزیزم خستم بذار بخوابم ... گفت اذیتت نمیکنم بذار بکنم توش بخوابیم... خلاصه با هر کلکی بود دوباره یک ساعت تمام هم کوسمو گایید...
صبح که بیدار شدم دیدم رامین کنارم نیست! ترس عجیبی تو تنم نشست. صداش کردم ولی جوابی نیومد هراسان میخواستم از تخت بپرم پایین که دیدم رامین با یه سینی اومد تو اتاق خواب.
رامین لبخند ملیحی زد و گفت: عشقم بیدار شدی؟ بیا عزیزم واست صبحونتو آوردم اینجا . آخه خیلی خسته شده خوشگل من... اینو گفت و سینی رو گذاشت رو زانوم و خم شد یه لب ازم گرفت. خیلی از این کارش خوشم اومد یه جنتلمن واقعی بود.... بعد صبحانه رفتیم تو پذیرایی. از پنجرهیه نگاهی به بیرون انداختم وای چه برفی اومده بود.... صداش کردم رامین بیا ببین چقدر برف اومده... اومد از پشت بغلم کرد و گونه مو بوسید و گفت عزیزم اینجا این برف عادیه. کم کم تو هم عادت میکنی.
اونروز اصلا از خونه بیرون نرفتیم. تا شب هم 2 بار دیگه هم منو گایید. شب هم باهم خوابیدیم و صبح باهم رفتیم دانشگاه. الان من نزدیک 2 ساله تو این شهرم و رامین همچنان با منه و از اون شب حتی یک شب تنها نخوابیدم مگه وقتهایی که چند روز میرم تهران پیش خانوادم. رامین خیلی دوستم داره و خیلی بهم وفاداره. ولی بخاطر تفاوت مذهبی جامعه نمیتونیم به ازدواج فکر کنیم ولی همینجوری هم ما مثل زن و شوهریم و از لحاظ جنسی همو ارضام میکنیم. تقریبا هر شب سکس میکنیم . یک بار هم ازش حامله شدم و کورتاژ کردیم.و زندگی سکسی ما ادامه داره....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#70 | Posted: 24 Jan 2013 11:10

126

داستان كه براتون تعريف مى كنم مربوط ميشه به تابستون سال كذشته اسمم على قدم 185 با يه كم شكم من تو يه محيطى كار مى كردم كه يه همكار داشتم كه اسمش پریسا بود دخترى با كون كنده و هيكلى مناسب سينهاى درشت و دوس داشتنى روزها مى كذشت و من هر روز بيشتر خواهان او مى شدم تا اينكه يك روز كه از روى شانس در كاركاه تنها شديم رفتم كنارش و شروع به صحبت با اوكردم حرفهاى الكى تا رسيد به يك سوال ازش برسيدم مى خواى واست يه مانتو جديد بدوزم با اشتياق فراوان كفت اره كفتم ب يه شرط كفت جه شرطى كفتم همه كارشه خودم بكنم كفت باشه بلند شديم رفتيم داخل اتاق تا اندازهأش را بكيرم يه لباس كار بوشيده بود كفتم اينجورى نميشه بايد اينو در بيارى قبول نمى كرد كفتم مكه نميخواى تو تنت خوب وايسه كفت اره كفتم بس بزار كارمو بكنم (پریسا كاراموز بود تازه يه ماه وارد اين كار شده بود) كفت هوا كرمه زيرش هيجى نبوشيدم كفتم اشكال نداره مكه بقيرو كه اندازه مى كيرم لباس دارن كفت تاب كه دارن من تازه متوجه شدم جه خبره فهميدم خانوم فقط كرست بسته كفتم مكه بهم اعتماد ندارى كفت جرا ولى؟ جى هيجى نكفت خودشه لباس كارشو در اورد كفتم نكفتى ولى جى؟ كفت اكه يكى مارو اينجورى ببينه جى فكى مى كونه كفتم نترس كسى نمياد اكه اومد خودم درستش مى كونم خودم نمى تونستم كنترل كونم شروع كردم به أندازه كيرى دور سينه دور بازو قداستين ............ ولى من به فكر اصليه بودم دور باسن جون هميشه حركت باسنش ادم تحريك مى كرد رسيدم به اون 126 خودتون امتحان كنين مال من كه اينقد هيكلم درشته 104 اون ديكه جى ميشه بد از اينكه اندازه رو تو دفتر نوشتم يه لحظه به باسنش خيره شدم يعنى ماتم برد توى شلوار تنك عجب جلوه اى داشت صدا زد كجا اى كفتم خيلى دوست دارم كفت تموم نشد كفتم الان تموم ميشه اندازه كييرى تموم شد ولى من نتونستم كارى بكنم سريع لباسشو بوشيد رفت سر كارش از اول تا أخر دفترو كشتم هيجكس اندازه باسنش 126 نبود داشتم ديونه مى شدم رفتم بيشش كفتم از جى اينقد مى ترسى كفت ناراحت نشو من بهت اعتماد دارم ولى بقيه نه كفت تا حالا جن بار انكشتم كردن من مى ترسم بدتر بشه بهونه بيوفته دستشون كفتم نترس خودم درىستش مى كنم كلا 5 زن بودن و 9 تا مرد كاركاه مال دايى بنده بود با كلى نقشه اون دو نفرى كه پریسا جونم را اذيت ميكردن را انداختم بيرون با اينكه از دوستاى صميميم بودن ولى جه كنم كه باسن پریسا جون جشمو كور كرده بود و اين بود كه پریسا بيشتر ازم خوشش اومد و هميشه نكاهامو با لبخند جواب ميداد قبل از اينكه مانتوشو تموم كنم ازش قول كرفتم اون جور كه مى خوام جبران كنه اونم قبول كرد يه هفته كذشت تا اينكه داييم با مادر بزركم راهى كربلا شد من موندم كاركاه و پریسا جون نقشهامو ريختم تا به دامش بندازم 5 شنبه يه سرى از كاراشه زياد كردم تا مجبور بشه اضافه كارى بمونه من رفتم بالا را كه اتاق استراحت داييم بود اماده كردم جون جاى دنجى بود هميشه ارزو داشتم يكى را اونجا بكنم ساعت 1 كه زنك تعطيلى خورد ديدم پریسا هم داره ميره با تعجب رفتم ديدم كاراشو تموم كرده خيلى ناراحت شدم نميدونستم اينقد سريع كار مى كونه نكو كه ليلا كه همكارشه جون كارش زود تموم شده بود بهش كمك كرده بود منم دهنم بسته موند اكه مى كفتم بمون همه مى فهميدن جى كار مى خوام بكنم باناراحتى سرييع بهش اس دادم قرار بود جبران كنى جواب نداد بعد ديدم داره برمى كرده جا خوردم يعنى ميخواد جى كار كنه سه نفر بودن اومد طرفم كفت ببخشيد اقا على ميشه امروز يه خورده بول بهم بدين كفتم دايى كه نيست هنوزم اخر ماه كه نشده يه جشمك زد من متوجه نشدم يعنى جه كفت به خدا لازم دارم من كفتم ندارم فكر كردم بهم كلك زده با عصبانيت كفتم ندارم بايد صبر كنيد دايى بياد كفت باشه ممنون وقتى رفت تازه يادم اومد كفتم عجب اشكولى هستى سريع كفتم اكه ميخوايد صبر كنيد برم از عابر بانك بكيرم كفت سرويس ميره كفتم اشكال نداره واستون تاكسى مى كيرم جون من خودم موتور داشتم كفت باشه از همكاراش خداحافظى كرد ازكاركاه اومديم بيرون تا كسى شك نكنه من با موتور رفتم سر خيابون تا سرويس بياد و كاركرا برن همين كه سرويس رفت سريع خودمو رسوندم به پریسا جون ديدم دم در واستاده تا رسيدم كفت بول اوردى من جا خوردم اخه من كه بول نداشتم بهش بدم يه لبخند زد تازه فهميدم سركاريه رفتيم داخل موتورمم بردم داخل درم قفليدم رفتيم بالا نشستيم كفت حالا جه جورى جبران كنم كفتم لباساتو در بيار كفت واسه جى كه جبران كنى ديكه كفت من فكر كردم يه دستمالى سادست كفتم أره ولى از نوع تمام لختش قبول كرد همه لباساشو در اورد منم دراوردم كفت تو واسه جى در ميارى كفتم خوب توام بايد دسمالى كنى كفت باشه همديكرو دسمالى ميكرديم ولى من فقط كونشو مي خواستم شروع كردم ناخن تو كونش كردن يه حس عجيبى بهش دست داده بود داشت حال مى كرد ولى متوجه نبود جون يه دختر جشم و كوش بسته بود 19 سالش بود تعجب نداره جون اين داستان تو يزد اتفاق افتاده واين پریسا جونم 19 سالو تو يزد بوده خلاصه همين جور داشتيم حال مى كرديم من كونشو انكشت مى كردم اونم كيرمو ميماليد من تعداد انكشتامو زياد مى كردم تا جا باز كنه كيرم كلفت بود ولى واسه اون كه تاحالا كير نديده بود عادى بود كفتم به صورت بخواب خوابيد ولى نميدونست جه دردى بايد بكشه فكر مى كرد كيرم مثل انكشته كرم ماليدمو شروع كردم اروم اروم در كونش ماليدن و كمكم فشار ميدادم جيغش ميرفت هوا ديدم نميشه برش كردوندم شروع كردم به خوردن كسش ديكه رفته بود فضا سريع برش كردوندم كذاشتم رو سوراخش باز نميشد با دهن رفتم سراغ كوشش با دست سينهاشو ميماليدم با يه دست كير را در سوراخ مى كذاشتم با هزار بدبختى رفت داخلش حالا اصلا نميشد تكون بدى كم كم كم راه افتاد حدود 3 دقيقه طول نكشيد اومد همشو ريختم داخل كونش واى جه خالى از اون روز تا حالا تنها كونى بود كه كردم ديكم نداد فقط فقط ميذاره بذارم لاش همين


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 7 از 13:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  13  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سكسی مربوط به همكاران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.