| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 12 از 30:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  29  30  پسین »  
#111 | Posted: 1 Nov 2012 13:05

بي مقدمه - با عشق

شب بود هوا بسیار سرد . تازه برفا آب شده بودن. بی حال بودم . بی رمق . پر استرس اصلا تو هالو هوای خودم نبودم هنوزم داشتم به مرگ پدر بزرگم تو دو ساله پیش فک میکردم .
دنیا واسم بی معنا بود . هر روز تکراری ، خسته از سر کار بر میگشتم با حقوقه کارماندیم زندگیمو اداره میکردم تنها بودم . بی کس. بی خونواده. حتي بی خودم . خودمم خودمو قبول نداشتم . بیزار بودم از همه . كسي خودشو باهام جور نميكرد.
7 ماهي بود که ی خونه آپارتومانیو اجاره کرده بودم كسیو نمیشناختم . با کسی رابطه نداشتم . با همه سرد بودام به کسی محل نمیدادم . ی زمانی دختر باز بودم از پشیمونی اون موقع افسردگی گرفته بودم. و هنوزم داشتم با افسوس هاي اون زمان زجر ميكشيدم تو اداره با کسی حرف نمیزدم ی گوشه گير به تمام منا. سر اين موضوع هر روز متلك و دعوا... افسردگي شديد
تو راه برگشته خونه تصادف کردم ولی به اون خطر ناكيا نبود ی خورده پام زخم شد
من طرفو نمیشناختم ولی ی خانوم بود . اون منو میشناخت فک کنم همسای آپارتمانی بود . با ديدن استرسش يه حسي بهم دست داد عجيب بود. بعد ی ساعت معزرت خواهی ماشینو همون جا پارک کرد . حاله خونه رفتنو نداشتم همون جا توی کوچه نشستم
مسل سابق متلک ها شرو شد هركس رد ميشد بي متلك منو جا نميذاشت.
اصلا مثل سابق نبود زود عسبی میشدم و به زور خودمو کنترل میکردم . نه تصمیمه دعوا داشتم نه جراتشو میدونستم برام جولو کتک میخورم. ی زمانی ورزشکار بودم واسه خودم برو بیایی داشتم. اما الان بنظرم تموم شده. شايدم نه
با صد بد بختی ۳ طبقه راهو تی کردم اومدم خونه . كتو شلواره سیاهامو که گلی شده بود دراوردم . ی دوبنده با ی شلوارک پام کردم بیا حال خابم برد . ۱ ساعت نبود که خواب بودم دوستم زنگ زاد که بیا پلی ستاشن آوردیم بیا واسه بازی گفتم حال ندارم شماها بیاین اینجا . هنوز نیم ساعت نشده بود در زدن اومدن با ی دستگاه .
استاده بازی نبودم والی ی چیزایی بلد بودم . مثل همیشه من تو بازی سوم شدم از 5 تا شورو شوقه سالیانو نداشتم اونا میگفنتو میخندیدن من تو فکرو خیالاته خودم بودم. از ساعت 5 ظهر تا ساعت ۲ نصفه شب بازی کردیم ديگه حال نداشتیم همونجا خوابمون برد . باید ساعته ۷ اداره مي بودم . ساعت ۶.۵ به زحمت بیدار شدم دلم نیومد اونارو بیدار کنم . كتو شلوارو سر راه دادم به خشك شويي رفتم اداره . ولی امروز ی خورده شاداب تر بودم نمیدونم چرا بخاطره دوساتم یا دیدنه چشای اون دختره. شايد عاشق شده بودم شایدم خدا میخاست امتحانم کنه. با همه دست دادم. باره اولم نبود. كار هميشگيمم نبود . ولی کم اینکارو میکردم .

احساس میکردم امروز یه جور ديه نگام میکنن انگار یکی ديگم تا اینکه یکی از همکارا دلو زد به دریا به متلک بم گفت: " چی شده رییس عوض شدی نکنه آدم شدی " با این حرفش جا خوردم باهاش شوخی نداشتم ۳۸ سالش بود ۱۴ سال از من بزرگتر. با این حرفش خیلی چیزا دستگیرم شد . اون روز گذشت . دوباره از کوچه رد شدم ولی با ی حسه متفاوت . تو این هحالو هوا یادم رفت به اتو بخار برام کوتو شلوارو پس بگیرم . اومدم خونه هنوزم شلوغ بود. دوستام رفته بودن ولی شلاوغياشون مونده بود. ی یاد دشت گذشته بودن واسه تشکر. دانشجو بودن بیخیاله دنیا . چن سالی بود دوست بودیم.
دوباره رفتم بخابم که صداي درو شنيدم . دارو باز کردم چشم به همون دختره افتاد که با ی مرد اومده بودن با شیرینی . بعد این نگاه واقعا فهمیدم عاشق شدم طرفه خونه کردم باد این همه طرفت قبول کردن . اسمه باباش علی بود خودشم سحر . معلوم شد که این خونشونو واسه خوش گذارونیو اینا خریده . اهله شیراز بودن . ولی دخترش همینجا تو تهران دانشجو بود . حقوق میخوند . اولین همسايه ای بود که بهم سر زد. که واسه حلالیت بود. باباش تاجر بود از اون کلاس بلاها به پست من نمیخورد . دوس داشتم عاشقونه بغلش کنم ولی حتي نگامم نمیکرد. از اون روز زندگیم عوض شد. فردا صبح با شیرینی رفتم اداره دگ واقعا الان شدم آرمين قدیم. انگار زندگیم تازه شده. سر حالو شاداب بودم. واسه دوستم تعریف کردم قرار شد بش پیشنهاد بدم ولی ...
فهمیدم برگشتن شیراز. غمه این بیشتر هلمو گرفت. ۲ماه نگذشته بود که تو آپارتمان دیدمش سلام کردم. اولین برام نبود که به یکی پیشنهاد میدم ولی اولین بارم بود که از دختری خجالات میکشم. حرفه دلمو بش زدم گفت میخواد بش فکر کنه. تو این ۳ روز خیلی دعا کردم. قبول کرد . انگار دنیا ماله من بود.

حدوده ی سال با هم دوست بودیم خیلی صمیمی تا حالا از سحر خوشکلتر ندیده بودم .
دختره با حیایی بود بامامانش حرف زده بودم میدونستن قصد ازدواج دارم. بعد ی سال دوباره شعله ي شهوت تو وجودم بیدار شد والی فقط سحر بود که میتونست خاموشش کنه. ديوانه وار عاشقش بودم
از سكس گفتم اما اون قبول نکرد. میگفت هرچیز زمانه خودش. با صد خاهشو تمنا واسه ساک زدن راضيش کردم. مامانش خبر داشت که میاد خونه ی من واسه همین مشکلی نداشتیم . اگه تهران بود خودش واسم ناهار درست میکرد. بی اندازه صمیمی بودیم.
بوس کردنو لب دادن بینمون عادی بود دست مالیشام میکردم ولی اجزای ادامشو نمیداد.
تو كونم عروسی بود . قرارمونو گذاشتیم همین که اومد خونه لباشو رو لبم گذشت اینقد مکید که كيرم بلند شد تا تختم راهنماییش کردم شروع به خوردنه گردنش کردم اینقد مكيدم که صداش عوض شد سينه هاش زیر دستم بودن داشتم فشارشون میدادم کم کم بلزو دادم بالا مقاومت کرد ولی زد حال نخوردم کار هر روزش بود
دوباره شرو به مکیدن کردم اینقد حشریش کردم که زیره لب گفت كير میخام . در آوردم کیرمو ی دست بهش کشید گفت جووووووووووووووووووون ولی هنوز زوده دوره زده حال زاد ولی تسلیم نشدم بلزو زدم بالا اولین بار بود سينشو میدیدم. سينه هاي كوچولو و جم و جري داشت. اینقد سرشو واسش مكيدم که دادو هوارش بالا رفت دشت نفس نفس میزد میگفت زود باش . دستامو آروم به طرفه کسش بردم ی ادامه ديگه اي شده بودیم . تو يه دنياي ديگه . خواستم که شلوارو بکشم پایین كيرمو گرفت گفت ممممممممممممممممممممممممم همش ماله منه کرد تو دهنش . ی جوری واسم ساک میزد که كيرم داشت آتیش میگرفت بعد سرشو بالا گرفت گفت مامانم میگفت ی روزی سکس میکنین . از این حرفش شكه شده شدم ولی به رو خودم نیاوردم دوباره شرو به ساک زدن کرد ی ۳ دقیقی که خورد ابم اومد کمی ریخت تو دهنش . گفت ایییییییییييييييييیییییی عوضی حالم بد شد گفتم بخور ممانعت نکرد خورد خوشش اومد گفت دوباره میخام شلوارشو کشیدم پایین ی شرته صورتی تنش بود آروم کشیدم پایین واسم قنبل کرده بود کسو کونش جلوم بود با زبونم اینقد خوردم بد جور له له ميزد دستمم رو سینه هاش بود که ارضا شد . اولین بارش بود خواست جمش کنه گفت دیگه بسه ولی نزاشتم دوباره سینهاشو شکمشو خوردم با چوچولش بازی کردم. دوباره کرم بلند شد كيرم ۱۸ سانته خيليا میگن کوچیکه ولی به نظره من اندازس. آروم گزاشتام دم سوراخه کونش ولی نمیرفت تو . گفت آروم تر ولی شهوت چشامو گرفته بود دست خودم نبود هر کاری کردم نرفت ی نگاه بم کرد چشاش پره اشک بود معلوم بود درد میکشه از تو یخچال ی کرم آوردم به کونش ماليدم ، ۲ انگشتی کردم توش یکم که باز شد سره كيرمو هول دادم که جیغش درومد . فهمیدم داره گری میکنه توجه نکردم ی نگا بهم کردو گفت مرگه سحر بسش کن که توجه نکردم به كارم ادامه دادم میدونستم داره درد میکشه والی تحمل نداشتم تا اینکه دردش به لذت تبديل شد داشت آخو اوخ میكرد میگفت زود تر تند تر بکن میخام جرم بدی مامانم میگفت که خوب بلدی بکنی دوباره شوکه شدم ولی تو هلو هوای کونش بودم از زیر داشتم با کسش بازی میکردم که اون ی تکون خوردو ارضا شد . داشت ابم میومد گفتم دوس داري ابو بخوری گفت بعد کردن تو کون؟ همشو اون تو بریز منم از خدا خواسته خودمو خالی کردم . لبامون تو لابی هم قفل شد. هرچی پرده بینمون بود پاره شد . ديگه عادت داشتیم روزی ی بار سکس کنیم. سره ی موضوه بچگونه جدا شدیم بعد ها فهمیدم مامانش پشته ماجرا بوده. نميدونم چرا ولي مامانش از من داغدار بوود هحتمالا به دوران جاهليت قديمم برگرده يا چون پولدار تر بوود نميدوونم. هنوزم چشاش تو فکرمه هرشب به ياد اون چشاش میخابم . دعا میکنم که بش برسم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#112 | Posted: 2 Nov 2012 17:59
سکس با زن لوند همسایه
سلام بر همه دوستان
من با علم به اینکه برخی دوستان هستند که رسم ادب رو بجا نمی آورند و هر چیز که دوست دارند فکر میکنند و میگن اما بخاطر بعضی از دوستان که حالا حتی به کذب هم شده داستانی اراءه کرده اند تا سایرین لذت ببرند به این فکر افتادم که من هم یکی از داستانهای سکسی خودم رو با زن همسایه مان بنویسم باشد که مورد توجه دوستان قرار بگیرد تا شاید باقی رو هم به رشته تحریر در بیارم،این رو هم فقط بخاطر اینکه حق کسانی که برای من نوشته بودند و من خوندم من هم میبایست دینم رو به این سایت ادا میکردم.
من در حال حاضر 37 سال دارم اهل تهران هستم اصلا اهل تعریف از خودم نیستم اما به گفته اطرافیان چیزی از محمد رضا گلزار کم ندارم در یک خانواده 4 نفره متولد شدم در تهران در منطقه سعادت آباد تهران وضع مالی خانواده ما خدارو شکر بد نبود من دااستانی که براتون مینویسم مربوط میشه به 8 سال پیش که من دانشجو در رشته روانشناسی رودهن بودم و ورزشکار حرفه ای هم بودم در یکی از رشته های آبی بگذریم.
داستان از اونجا شروع شد که یکی از روزهای اواسط خرداد بود که من صبح داشتم آماده میشدم برم سر تمرین که زنگ خانه به خورده شد تعجب کردم چون سرایدار کلید داشت و کسی هم اون موقع با ما کاری نداشت از ایفون نگاه کردم دیدم که یک خانم با چادر و موهای بلوند و چشمهای کشیده لوند درب در ایستاده با گوشی پرسیدم ؟

بله؟
گفت :سلام میشه لطفا تشریف بیارید دم در
گفتم :شما؟
گفت؟من همسایه جدید شما هستم
گفتم:کارتون
گفت:ای بابا حتما کار دارم که میگم بیاید دم در
گفتم باشه الام میام.من هم که داشتم حاضر میشدم برم سر تمرین اومدم پایین در و که باز کردم دیدم بابا این از اونی که تو ایفون دیده بودم خیلی بهتره خود مرلین مونرو بود وای عجب گوشتی بود زبونم بند اومد ظاهرا خودشم فهمید زنی بود 26 تا 29 ساله قد 160 وزنشم حدودای 50 میزد سفید هیولا زیبا و دلربا بود
گفتم بفرمائید
گفت ما تازه همسایه شما شدیم ظاهرا هم هیچ کدوم از همسایه ها نیستند و من هم گیر گردم این دستگاه پکیج رو بلد نیستم روشن کنم شوهرم هم رفته سر کار تا شب نمیاد گفتم ببینم کسی هست کمکم کنه
گفتم راستش من سر در نمیارم و عجله هم دارم باید برم سر تمرین اما الان سرایدار ما برمیگرده براش یادداشت میزارم بره براتون کسی رو بیاره کارتون رو انجام بده
خانه ما ویلایی هست و فقط چند تا داخل خیابان ما خانه هست که آپارتمان داره و همیشه محل ساکت و بدون سکنه هست چون یا خارج از کشورند یا همه سر کارند و یا سفر
گفت باشه راهی نیست مجبورم تحمل کنم

خداحافظی کردم و راه افتادم دائم تو سرم بود که عجب تکه ای بود کاش یک حال باهاش میکردم که رسیدم استادیوم رفتم سر تمرین و از اون موضوع چند روزی گذشت و من اصلا این خانم خوشکله که اسمش مرجان بود یادم رفته بود که یک روزی داشتم میآمدم خانه که دیدم 2تا خان اول میدان کاج ایستادند و منتظر ماشین هستند من اومدم برم طرفشون که دیدم همون خانم خوشکله هست و رفتم جلو از ماشین پیاده شدم گفتم سلام خوب هستید اون مشکلتون حل شد؟
گفت به سلام خوبی شما بله شرمنده شما رو هم به زحمت انداختم
گفتم وظیفه بود تازه من که کاری نکردم
کجا تشریف میبرید برسونمتون؟
گفت ایشون فرزانه دوستم هست داریم میریم خانه خسته شدیم خرید بودیم
بعد از سلام آشنایی با فرزانه خانم کمک کردم وسایلشون رو سوار ماشین من کردند و رسوندمشون تا منزل که خونشون رو هم یاد گرفتم

موقع پیاده شدن خداحافظی گرمی کردیم و من دیگه پیش خودم گفتم از این برای ما ابی گرم نمیشه و اهل این کارا نیست نا گفته نباشه من زیاد خانم باز نبودم اما از اونجا که پسر جذاب و خوش هیکلی بدم و اهل سفر و مهمانی زیاد بودم همیشه بهم خود دخترها پیشنها دوستی میدادن.
پیاده شدن و من اومدم منزل ظاهرا کسی نبود و دوش گرفتم و رفتم سراغ یخچال که زنگ صدا خورد دیدم بله مرجان خانم زیبا هستند
بدون جواب دادن به سرعت رفتم دم در و باز کردم گفتم بفرمائید
گفت من هنوز اسم شما رو نمیدونم اما همش دارم شما رو اذیت میکنم
گفتم آرش هستم بفرمائید خواهش میکنم تا باشه برای شما قسمت بشه کاری کنم باعث افتخاره
بهم گفت ماشاله زبون
بعدش گفت اومدم ببینم سرایداتون هست براش بهم قول داده بود میاد خونم رو تمیز میکنه
گفتم همچین اجازه ای نداره مادرم بفهمه کشتتش
گفت نه بابا شوخی کردم دوستم رفت خونشون من داشتم به گلدونم آب میدادم اب ریخت رو تلویزیون یک هو همه برقا رفت منم میترسم
گفتم شما نوبرید بخدا آخه مگه گلدان رو رو تلویزیون میزارن هیچی گفتم خودتون خوبید
گفت دستم رو برق زد
بهانه خوبی بود دستش رو گرفتم گفتم بریم دکتر چیزی که نشده شماره همسرتون رو بدین بهش خبر بدم
گفت جمع کن این بچه بازیارو مگه نینی هستم
حالا چکار کنم برق ندارم گفتم خوب بیاید اینجا البته من تنهام اگر مشکلی نیست براتون تا یک فکری کنیم
گفت برات بد نمیشه گفتم نه به مادرم زنگ میزنم میگم
اومد داخل و رفت رو مبل بزرگه نشست و لم داد گفت چکار میکردی
گفتم با شوخی جاتون خالی یک دوش گرفتم و رفتم یک چیزی بخورم که شما اومدین
گفت بیار با هم بخوریم همچین لاتی
گفتم چشم امری فرمایشی
گفت اصلا بیا بریم خونه من غذا آماده دارم
گفتم الان که شما اینجا هستید انشاله بعدا که همسرتون تشریف آوردن یک بار مزاحم میشم
گفت ای بابا تو هم خودتو کشتی با همسر همسر.همسر من مکانیکی داره صبح زود میره شب دیر میاد اون موقع تو لالا هستی بچه
بهم بر خورد کمی جدی شدم که مادرم رسید و اومد داخل و با همسایه جدید اشناش کردم و بهش گفتم براشون این مشکل پیش اومده و از باقی ماجراها مادرم که آدم مردم داری هست کلید خونشون رو داد به من گفت برو براشون یکی رو بیار درست کنه و من بیچاره گشنه آواره خیابونها شدم تا برای ایشون کارهاشون رو انجام بدم و دیگه داشت ازش بدم میامد پیش خودم بهش فهش میدادم و میخواستم یک بلایی سرش بیاد بلاخره یک تعمیر کار پیدا کردم و اوردم کارهاش رو انجام دادو همه چی ردیف شد رفت رفتم خانم رو با سلام صلوات آوردم و بهش شماره تلفن یک مرکز امداد ساختمان رو دادم که شرش کم بشه واقعا عصبی شده بودم اون روز گذشت
چند روز بعد صبح بود داشتم میرفتم دانشگاه که موقع بیرون اومدن از درب خانه دیدم یک ماشین جاو پارکینگتوقف کرده زدم به ماشینه دیدم یک مرد شیرهای داغون اومد با لحن بدی گفت چته ؟گفتم با ادب باشین آقا لطفا این ماشین رو از اینجا بردارین مگه نمیبینید جلو پارکینگ مردم گذاشتید
گفت گذاشتم که گذاشتم بر میدارم
گفتم بفرمائید کار دارم دیرم شده
گفت بر ندارم چی میشه؟
دیدم یارم رو اعصابه و اصلا هم معلوم نیست از کجا اومده کلا نفهمه و زبون آدم نمیفهمه
بهش گفتم اگه تنت میخواره میتئنی بری حمام اینجا چاله میدان نیست اقا منم از ائنها که بهاهش حشر و نشر داری نیستم
اومد طرفم که درگیر بشه خوب منم که اهل دعوا و این چیزا نیستم اما اجازه هم نمیدم کسی بهم زور بگه نرسیده بهم پریدم با یک لگد محکم تو سینش مثل پر سوت شد رو هوا تا اومد بلند بشه مثل اجل معلق رفتم بالا سرش و گفتم از جات بلند بشی گردنت رو میشکنم عملی کثافت تا به پلیس تماس نگرفتم گورت رو گم کن تو این وضع بودیم که مرجان خانم اومد یک جیغ بلند کشید و مادرم اینها و چند نفر جمع شدند و فهمیدم این اقا معتاد پررو شوهر مرجان خانم هستند سرتون رو درد نیارم مادرم اومد و کلی دعوام کرد و معضرت خواهی من بدهکارم شدم و باب اشنایی ما به جناب مکانیک معتاد هم شد و مادرم مجبورم کرد برای کار نکرده عذر خواهی کنم
نمیتونم بگم چقدر ناراحت و سر خورده شده بودم اما گذشت و بعد مدتی با هم دوست شده بودیم
از این ماجرا چند وقت گذشت و خانواده ما رفتند سفر و من هم که درگیر بودم منزل بودم که صبح بود زنگ در خورد و دیدم بله سرطان مرجان خانم هستند خواستم در رو باز نکنم دیدم نمیشه
اومدم دم در گفتم بله گفت بیا کارت دارم یک گند کاری کردم
گفتم شما که استادین برای گند کاری باز چی شده گفت چاه اشپزخانه اومده بالا هر کاری میکنم باز نمیشه
گفتم اون شماره ها که بهتون دادم رو زنگبزن میان درست میکنن
گفت دوست داشتم تو کمکم کنی دلم حری ریخت و دیدم یک حسی داره گفتم باشه شما برو من میام بر لباس عوض کنم دستمو گرفت گفت بیا همین جوری عروسی که نمیخوای بری
گفتم کسی خونه نیست برم کلید رو بیارم بیام
با هم رفتیم دیدم آشپزخانه شده استخر گفتم چیکار کردی ظاهرا این کار ما نیست گفت خوب استخر باید چکار کرد با حالت مسخرگی

هیچی با بدبختی سیخ بزن و اسد یرز که بلاخره چاه رضایت داد و باز شد
رفت شربت آورد و حسابی کثافت شده بودم منم که با شلوار گرمکن رفته بودم خیس شده بود حسابی عصبی بودم و از قیافه مرجان خندم گرفته بود
یکهو متوجه شدم که خانم یک پیرهن سفید تنش هست و خیس شده و سوتین نداره و لباس چسبیده به تنش وای چه بدن دیوانه کننده ای عقل رو از سر هز مرتاض و روحانی میبره حسابی شهوت زد به سرم خودم رو زود جمع و جور کردم که میخوام برم و خانک ظاهرا پی به حال من برد گفت کجا حالا بشین
من ترسیدم که شر بشه چون آدمهای پررویی بودند و با مادرم اینها هم اشنا بودن همسایه هم بودم بد بشه سعی کردم بیخیال بشم اما واقعا نمیتونم بگم که امکان نداشت یک خلقت عجیب بود تک بود منحصر بفرد من تعریف الکی نمیکنم بسیالر زن دیدم و رابطه داشتم اما تا حالا این همه سکسی ندیده بودم خودشم فهمید و اما خودش رو به کوچه علی چپ زد
گفتم من برم لباسام هم خیس شدن ناجوره
گفت این جوری خوشکلتر میشی
من عضلات شکمم مثل فیتنس ها برجسته هست و خیلی باحال هست خودم عاشقشونم و باعث میشه هر وقت سفر های کنار ساحل دارم کلی خاطر خواه پیدا کنم بخاط خیسی لباسم حسابی معلوم بود و گفت ناقلا نگفته بودی بدنت اینقدر قشنگه منم که پررو شده بودم گفتم کی به کی میگه خودت رو تاحالا ندیدی انگاری
خندش گرفت و گفت مگه تو بگی منم که فرصت رو غنیمت شمرده بودم گیر دادم که بخدا بدنت معرکه هست حرف نداری و خوش به حال اوستا مکانیک که نمیدونم چطور شد رفتیم تو بغل هم و لب بازی و فوری شروع به در آوردن لباسهای هم کردیم اصلا برام قابل باور نبود که الان من با مرجان
لب بازی و نوازش بدنش بودم و اروم آروم من یکی از لباسای اون رو در می آوردم یکی اون که وسط شهوت دیوانه کننده بودیم که در صدا خورد و ریدم به خودم از ترس از پنجره نگاه کردم دیدم اوستا مکانیک هست رنگم پرید دنیا سرم خراب شد داشتم میمردم از ترس به مرجان گفتم پست فطرت خواستی ابروی من و خانوادم رو ببری مگه من باهات چکار کردم مغزم کار نمیکرد یک لحظه حتی به فکرم رسید هر دوتاشون رو بکشم امیدوارم هیچ کس هیچ وقت تو این وضعیت قرار نگیره که مرجان گفت زود لباس هاتو بپوش و نگران نباش بهش فحش میدادم که آخه کثافت چطور نگران نباشم که در باز شد و اوستا مکانیک اومد تو دیگه نمیدونستم چه خاکی به سرم بریزم باید فورا یک کاری میکردم
اومد تو و ما رو دید خر که نبود متوجه میشد من که رنگ به رخسار نداشتم و در حال سکته بودم که اومد تو و معذرت خواهی کرد و گفت احتیاج به سند دارم رفت از اتاق بالایی برداشت و اومد و رفت
وای دنیا سرم خراب شد مردم و زنده شدم
وقتی رفت فقط تو فکر فرار بودم همین که رفت اومدم که فرار کنم مرجان دستمو گرفت گفت صبر کن کارت دارم با خشم دستشو پس زدم که گمشو میخوام برم عوضی حالم بده
گفت بذار یک چیزی بهت بگم اصلا دوست نداشتم اونجا باشم برام مثل یک کابوس بسیار بد بود
دستمد گرفت افتاد به پام و با گریه شروع کرد که من رو بابام به این اوستا مکانیک فروخته اصلا مرد نیست مشکل جنسی داره فقط بخاطر اینکه خودش رو به عنوان یک مرد زن دار بشناسونه منم احساس دارم تو این چند سالی که ازدواج کردیم حتی بهم دستم نزده دائم داریم خونه عوض میکنیم خسته شدم دلم براش سوخت اما دیگه اگرم میخواستم نمیتونستم
اومدم فوری خونه سریع رفتم بلیط گرفتم رفتم کیش اونجا یک ویلا داریم چند روزی اونجا بودم و خواستم از اونجا هم برم شمل که کلا چند وقت اون طرفها پیدام نشه
یک ماهی گذشا و اومدم تهران و دیر اومدم شب رفتم که کسی من رو نبینه اومدم تو پارکینگ که بیام تو که سرتیدارمون اومد . سلام و خوش اومد گویی و بهش گفتم چه خبرا گفت زن همسایه هفته پیش خودکشی کرد و بیمارستانه
شوک شدم
گفتم مرد
گفت نه خدارو شکر خطر رفع شد
پیش خدم گفتم کاش میمرد
شب تا صبح تو فکر سیاه بختی مرجان بودم هم نگران خودم صبح سر صبحانه که بودم مادرم گفت میخواد بره بیمارستان مرجان رو بیاره شوهرش نیست چند وقت از کشور رفته کار براش پیش اومده بهم گفت بیا با هم بریم هر چی خواستم بپیچم نشد و باهاش رفتم و اوردمش و خونشون مادرم بهش گفت میخوای ببرمت خانه مادرت مرجان قبول نکرد و گفت باید بام خونه خودم منم چشمامو همش از نگاهش مخفی میکردم تا اینکه مادرم بهش گفت چیزی احتیاج داری بهم بگو و راه افتادیم که بریم که مرجان گفت آقا آرش میشه
مادرم رفت و من اومدم پیشش بهش گفتم بفرمائید گفت بشین کارت دارم گفتم من کاری ندارم میخوام برم
خواش کرد و چشمای قشتپنگی پر اشک شد دلم سوخت و نمیتونستم اون جوری ببینمش
دستش رو گرفتم بوسیدم گفتم احمق من دوستت دارم تو هم زیبا هستی هم لوند اما اون رون واقعا داشتم از ترس میمردم برق خوشحالی تو چشماش زد و لبم رو بوسید گفت واقعا دوستم داری گفتم خوب تو هم خوشکلی هم لوندی همه چیزی که یک مردو روانی کنه داری مشکلت چی هست چرا به من گیر دادی گفت همیشه همه دنبال سوء استفاده هستند تو همش از من فرار میکردی من عاشقت شدم
گفتم تو شوهر داری من اون بارم دست خودم نبود شهوتی شدم و قصد اسب زدن و سوء استفاده از تو رو نداشتم گفت من دوست دارم با تو باشم
هیچی بهش قول دادم حالش خوب بشه برم سراغش شب بود که رفتم بهش سر بزنم دیگه رو پا بود تازه از حمام اومده بود زود زفتم بغلش کردم و لبش رو خوردم د تو همین لب خوری ها آروم آروم بدن نازشو نوازش میکردم داشتم از اقبال خوبم لذت میبردم که همچین دافی بهم رسیده
وای وققی بدنش رو اروم آروم لخت میکردم و زیبایی هاش رو بدون دغدغه میدیدم از اینکه چرا این بدن رو تا حالا نداشتم و به شوهر احمقش تو دلم فحش میدادم که خاک تو سرت پشه این بدن رو ببینه راست میکنه چقدر بددخت بوده


هیچی دیگه رفتم شیر موز اوردم ریختم رو لب و گردن و سینه و شکمش و شروع کردن به خوردن و آروم آروم رفتم پایین داشت داوانه میشد از اه و هوخ کردن اروم به جیغ های بلند رسد و داد میزد جرم بده همه بدنش رو که خوردم رفتم رو کوس صورتیش که حسابی هم خیس شده بود وای چه ابی راه انداخته بود جون الان که دارم مینویسم راست کردم کیرمو در آوردم دادم دستش اونم تازه دید چه کیری جلوشه کلفت سیاه و دراز عاشق کیرم شد کرد سرشو تو دهنش و آروم آروم فرو کرد تا لوزش تو وای چقدر حرفه ای ساک میزد داشت میمکید دلو رودم از سر کیرم داشت میامد بیرون منم کم نزاشتم زبونمو میکردم تو سوراخ کسش و ابشو میخوردم با انگشتم هم میکردم تو کونش وای که چی بگم هر چی بگم کم گفتم همچین خلقتی تا حالا ندیدید جنیفر باید جلوش بوق میزد سرتونو درد نیارم کیر خوری و کوس خوری که تمتم شد سر کیرمو گذاشتم لای کسش و با دستم باهاش بازی کردم و آروم سرشو دادم تو واییییییییییییییییییید چی بود داغ خیس روانی شدم تنگ هم بود ملحفه رو چنگ میزد و من هم نامردی نکردم آروم اروم میکردم تو و تا ته که کردم گذاشتم کمی موند و بعدش شروع کردم به تلمبه زدن تند تند جیغش تمام خونه رو برداشته بود پاهشود دورم قفل کرده بود منم بلندش کردم و ایستاده رو هوا کردمش دوست داشتم تا صبه انقدر بکنمش که بمیرم گذاشتمش رو تخت پاهاشو باز کردم رونهاشو لیسیدم و کیرمو بهشون مالیدم چه رونهایی گوشتی سفید خوش فرم وای دیوانه میشدید تو بهترین فلیم سوپر ها هم همچین بدنی ندیده بودید مچ پاهاشو گرفتم و کیرمو کردم تو کسش و تاپ تاپ صدا میکرد داشتم جرش میدادم بهش گفتم بیا لب تخت به پلو بخواب گفت ناقلا چقدر سکسی بودی چیزی نمیگفتی بهش گفتم اب نبود و الا شناگر خوبی هستم اونم به شوخی گفت این همه اب بفرما منم یک لیس ار وسط کسش که از لای پاش زده بود بیرون زدم و سر کیرمو قرار دادم لای کسش هی میکردم تو و در می اوردم و گاهی هم میکشیدم کیرمو لای کونش وای مو به تنم سیخ میشد یادم میاد چه لذتی بود وصف نشدنی ناگهان گذاشتم تو کسش و تند تند تلمبه زدم و جیغ میزد که گفت ارضا شدم گفتم ای بابا به این زودی گفت تا صبح بکن اینا همه مال خودتن منم گفتم خیالت راحا تا صبخ 10 بارم بشه میکنمت دیوونتم
دوباره از سر گرفتم و کردن کوس خوشکلش وسط کاری بهش گفتم قنبل کن از پشت اونم کرد و اون موقع میشد دید که چه معجزه ای بود و یک لیس ابدار از لای کونش زدم تا پایین جون سوراخ کونش قهوه ای روشن بود بدن بدون یک تار مو وای زبونمو بردم دور سوراخ کونشو حسابی خیسش کردم و با نوک زبونم دادم تو سوراخش نفسش بند اومده بود بعدش با کیرم مالیدم در سوراخ مونش و بدون هیچ کاری بردم پایین در سوراخ کوسش نمیخواستم بار اول اذیت بشه چون تازه هم از بیمارستان اومده بود کردم تو کوسش تا دسته و نگه داشتم با انگشتم هم با سوراخ کونش بازی میکردم و گاهی هم میکردم تو سوراخش وای که چقدر داغ بود و تنگ انگاری که خوشش اومده باشه گفت کون دوست داری گفتم اگر کور بودم و دوستم نداشتم الان بینا شدم و عاشق این کوم
گفت دوست داری بکنب
گفتم از خدام هست اما تا تو نخوای عمرا
گفت تا حالا ندادم از کون اما تو فیلما دیدم ولی فرزانه میگفت خیلی درد داره
گفتم راستش رو بخوای من تا حالا ندادن نمیدونم اما ظاهرا درد که داره و توصیه شده این کارو نکنن اما نمیشه نکرد


گفت دوست داری بکن دردشو تحمل میکنم
من موندم تو رو در بایستی اما به کیرم چی میگفتم
بلاخره گفتم باشه ابت بیاد دوباره اگه ابم نیومد کونتو میکنم
اونم قبول کرد بعد از کلی شکلهای گوناگون که کردمش دوبار دیگه ابش اومد من هم هر وقتی که ابم میخواست بیاد به یک حقه ای کیرمو در میاوردم و کس و کونش و با سینه های مرمریش رو لیس میزدم
تا نوبت اون کون زیباش رسید و وازلین اوردم و حسابی در مالیش کردم و با انگشت اشاره اروم اروم وازلین رو دادم تو و دائم بیشتر کردم توش و شروع بع بازی کردم و بده تو بیار بیرون تا شل شد بعدش کیرمو هم وازلین مال کردم بهش گفتم با دستات لای کونت رو باز کن اونم کرد و سوراخش هم که برق میزد کیرم ناخوداگاه بیل بیل میزد سرشو گذاشتم درش و اروم با فشار دادم تو و نگه داشتم معلوم بود دردش اومده اما بنده خدا جیک نزد که حال من خراب نشه منم نامرد بازی در نیاوردم و مکس کردم تا کیرم جاشو باز کنه و خیلی یواش با بدبختی میکردم تو بد حالتی هست دوست داری یکهو بدی تو اما باید تحمل کنی و نمیدونم چقدر طول کشید یک کم شل شد سوراخش و بنظر راحت تر میرفت توش وای چه حالی داشت تنگ واغ با اون لمبرای زیبا قابل وصف کردن نیست نمیگ هم جاتون خالی چون دوست دارم فقط برای خودم باشه هیچی انقدر کردم تا ابم اومد منم همشو تو کونش خالی کردم گفت میدادی میخوردم دوست دارم گفتم دفعه بعدی بعدش تو بغل هم خوابیدم نمیدونم ساعت چند بود که رفتم خونه دوش و صبح که بیدار شدم فکر میکردم همه رو خواب دیدم رفتم


صبح رفتم دانشگاه و عصری که اومدم دیدم خونه ما هست و یک تیپی زده بود که نمیشد نگاه نکنی اومدم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین و صحبتهای معمولی که مادرم رفت اشپزخانه بیاد که بهش گفتم دیشب یک خوابی دیدم باور نکردنی مرجان گفت منم همون خوابو دیدم اما با این فرق مه کونم انقدر درد میکنه نمیتونم مثل ادم بشینم دوتایی خندمون گرفت و گفتم امشب برای رفع اون مشکل یک امپول برات تجویز میکنم زود خوب بشی اونم گفت نمیشه الان باشه شب دیره دردش زیادتر میشه
بله دوستان این قضیه چند سالی طول کشید که من از ایران برای کارشناسی ارشد رفتم و دیگه از اون خبری ندارم چون اونها هم رفتند از ایران و نتونستم ازش خبری بگیرم دلم هم براش خیلی تنگ شده
اینم بگمکه میدونم خیلی حاشیه زیاد داشت اما خواستم با همه چیش بگم اینم بگم دختر ایرونی ها بهترین تو قیافه و سکس تو دنیا هستند
     
#113 | Posted: 4 Nov 2012 13:00

سکس با طعم کــــــــــــــــــــون

داستان از اونجایی شروع میشه که یک روز سرد زمستونی داشتم از نانوایی برمیگشتم با دوتا نون سنگک داغ که یه دختری رو دیددم نفسم بند اومد با یه پالتو صورتی چند تا از تار مو هاشم از کلاه صورتیش افتاده بود بیرون شلوار گرمکن ورزشی هم پاش بود وقتی رد شد از بغلم چنان محو وجودش شده بودم متوجه سردی هوا نشده بودم از روی شلوارش برجستگی کونش تو چشم بود ولی آخه این دختر از کجا پیداش شده بود....خلاصه راه افتادم سمت خونه صبحانه رو خوردم سر سفره همه بهم گفتن چرا تو لکی منم گفتم الکی گیر میدین چرا رفتم تو اتاقم که زنگ خونه به صدا در اومد رفتم درو باز کردم وای باورم نمی شدهمون دختر با یک کاسه آش دم در خونه ما!!! سلام کرد جوابشو دادم اول اون شروع کرد که ما همسایه های جدیدتون هستیم منم بایک تشکر ظرف رو گرفتم و گفتم الان ظرف رو میارم وقتی ظرف رو بردم بازم تشکر کردم و تعارف کردم بیاد تو که اونم گفت ممنونم و رفت وقتی میرفت کونش داشت آتیشم میزد با هر قدمش لمبر های کونش بالا پایین میشد گذشت تا فردا که داشتم از باشگاه میومدم دیدم همون دختره تا منو دید چشماش برق زد گفت آقا گفتم اسمم امیره گفت بله امیر آقا من کلید رو تو خونه جا گذاشتم میشه درو باز کنید گفتم من هنوز اسم شمارو نمیدونم گفت اسمم زهراست راستی زهرا اینا واحد رو به رویی ما میشینن من کلید انداختم درو باز کردم باهم رفتیم تو گفتم کسی خونه تون نیست گفت نه پدر برای کار رفته سفر مادرم هم خونه ی مادربزرگ رفته شهرستان گفتم تنها نمیترسی گفت عادت کردم خیلی دلم براش سوخت وقتی رفتیم سوار آسانسور شدیم طبقه 7 رو زد تا آسانسور راه افتاد کیفش از دستش افتاد دوللا شدم براش بردارم سرم خورد رو مانتوش دقیقا نفهمیم کجاش خورد ولی حسابی قرمز شده بود وقتی رسیدیم طبقه 7 جیکش در نیومد ولی تا درب باز شد سریع رفت سمت خونه شون معلوم بود حالش خرابه رفتم خونه گوشیم زنگ خورد صدای مادرم بود گفتم چی شده مامان گفت مادر بزرگت حالش خرابه من و بابات تو راهه شهرستانیم تو نگران نباش تو یخچال همه چی هست و خدا حافظی حالم گرفته شد رفتم جلو تلویزیون نشستم دیدم حالم خوب نمیشه رفتم پایه سیستم روشنش کردم اینترنت رو فعال کردم اومدم شهوانی دوسه تا عکس دیدم حشری شده بودم که زنگ خونه به صدا در اومد با یه شلوارک وکیر سیخ شده که هر کاری کردم جمع و جور نشد رفتم دم در وای زهرا بود چه ناز شده بود با اون آرایش کودکانه یه شلوار کشی پاش بود یه بشقاب غذا هم دستش بود گفت بفرمایین منم گفتم از کجا فهمیدین کسی خونه مون نیست غذا درست کنه اون گفت از کجا باید میفهمیدم گفتم شوخی کردم وایسا ظرفشو برات بیارم گفت لازم نیس فردا بیار تشکر کردم و تعارفش کردم گفت ممنونم و رفت غذارو خوردم رفتم تو تخت که بخوابم چشمام تازه گرم شده بود دیدم یکی بی امون داره زنگ و در میزنه رفتم دم در دیدم زهراست گفتم چی شده گفت میترسم تنهای بخوابم گفتم قبلا که گفتی عادت کردم گفت دروغ گفتم خواستم فکر کنی من شجاعم این اولین شبیه که من تنها میخوابم گفتم قبلا چیکار میکردی گفت قبلا خونه مادر بزرگم نزدیک خونمه مون بود میرفتم یش اونا گفتم مادر بزرگ گفت آره اما مادر بزرگ پدری گفت حالا نمیخوای منو تعارف کنی تو گفتم آخه من تنهام با صدای بغض آلود گفت خواهش میکنم منم دلم سوخت گفتم بیا تو عزیزم گفتم پس تو توی اتاق بخواب من بیرون درو از تو قفل کن گفت باشه وقتی میرفت تو اتاق بالشش هم دستش بود گفتم ما خونمون بالش داریم ها گفت من نگفتم ندارین من رو بالش خودم عادت دارم بخوابم وقتی داشت درو باز میکرد بالشتش افتاد و اومد برداره پشتش به من بود وقتی قمبل کرد نزدیک بود کیرم شلوار جر بد تو چن سانیه کیرم شق شق شد اومد بلند شد با ناز کونشو تکون میداد که من آتیش میگرفتم برگشت یه نگاه بهم کرد وقتی کیرمو دید دوباره سرخ شد وقتی فهمی قمبل میکنه خوشم میاد دیگه همش قمبل میکرد میگفتم چیکار میکنی میگفت ورش شبانگاهیه همه اعتماد به نفسمو جمع کردم رفتم جلو بعد گفت این در چرا باز نمیشه رفتم پشتش دستمو از دورش بردم خودمو چسبوندم بهش گفتم دستتو بزار رو دستگیره فشار بده گفت نمیشه منم گفتم سعی کن منم داشتم از پشت بهش میمالوندم فک کنم چن دقیقه ای شد داشتم بهش میمالوندم که شلوارشو کشیدم پایین چوچولشو میمالیدم داشت برا خودش حال میکرد کیرمو میمالیدم رو چاک کونش گفتم برو بخواب رو تخت تا بیام رفتم کرمو برداشتم رفتم تو اتاق یه بالش گزاشتم زیر شکمش کیرمو با کرم مالش دادم رفتم سر وقت سوراخش خیلی تنگ بود به زحمت یه انگش توش کردم یه انگشتوکردم دوتا زهرا هم تو این مددت جیکش در نمیومد منم کیرمو تا ختنه گاه فرو کردم توش که زهرا تن تن نفس میکشید گفت آآآآآآآآآآ آآآآآآآآی درش آوردم کیرمو بیشتر بهش کرم زدم تا ته کردم تو که زهرا برای اینکه جیغ نزنه بالشو گاز میگرفت شروع کردم تلمبه زدن نفس های من بیشتر شده بود زهرا هم داشت برا خودش حال میکرد که آبم اومد ریختم رو کون زهرا باهم رفتیم حمام زهرا رو تو حمام دوبار دیگه کردم بعد همدیگه رو شستیم تا صبح هم تو بغل هم لخت خوابیدیم صبح که بلند شدم دیدم زهرا صبحانه درست کرده ولی لباس هاش تنشه من لخت بودم بلند شدم لباسامو تنم کرد یه لب از زهرا گرفتم دست و صورتمو شستم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#114 | Posted: 5 Nov 2012 14:19
زن شـــهوـــتی حــاجی

سلام دوستان من میخاستم اینجا یکی از حرفه ای ترین داستان رو از زن همسایمون براتون بگم که برگرفته از تخیلات ذهنی من و واقعیات زندگی است.
توی کوچه ای که مازندگی میکنیم آخر کوچه ک میرسید مانع داره و شبیه بن بست هست و اینکه آخرین خونه هم ما هستیم
رو بروی خونه ما از موقعی ک امدیم تو این مجل یه خونه دوطبقه هست که یه حاجی هست ک اهل خلاف جات هست یه زن داره بنام گیتی..دوتا دختر هم داره یکیشون هم سن منه راستی من 24 سالمه یکیشونم چن وقته عروس شده بالا خونه همینا میشینه...
این زن حاجی همون گیتی جون خیلی ادم شهوتی هست و همیشه هر وقت خبری میشه باسر وضع نامناسب میپره وسط کوچه
یه دوسه بار قبلا وقتی میرفتم درخونشون جوری میمومد دم در که حالی ب حولی میشدم داستان ما از این قراره که یه روز مادرم امد خونه و منم عصرش امتحان داشتم این دختره همسایمونم اون موقعه ها زیاد تو نخش نببودم بیشتر حال میکنم با زن سن بالا..جوون ترا رو حالی نمیده بهم..خلاصه مادرمون امد و گفت که حامد این مهسا هم مسه تو همین امتحانو داره منو تو کوچه دیدو گف من مشکل دارم تو بعضی مساعل به حامد خان بگین بیاد کمکم مادرما هم که دلش نمیخاس من برم و لی چون خیلی همسایه دوست تشریف دارن گفت به ما ما هم تو هوا زدیم اما امتحان داشتم اصلا تو فاز جریانات مورد دار نبودم با گیتی جون خلاصه گفتیم چکار کنیم چکار نکینم نهار رو خوردیم بصورت فیلم بازی کتاب برداشتیم رفتم پیش مامان گفتم من میرم پیش مهسا الان امتحان داریم و اینا کمکش کنیم بخونیم و اینا اینم گیر داده بود نمیزاشت خلاصه با صحبتهای بنده مادر ما نرم شدو موافقت کرد ما هم کتاب برداشتیم رفتیم بسمت خونه ی کس ها....در زدیم دیدم به به صدای یار سینه گنده میاد گفتم جووونم...امد دم در گیتی جون با یه تاپ بدی گل گلی و یک شلواز مشکلی استرچ سلام کردیم و گفتم امدم به مهسا جون کمی یاد بدم الان امتحان داریم و اینا خلاصه رفتیم تو خونه مهسا خانم هم لباسهایی مسه مادرش پوشیده بود با اون بدن سفید ولی چ فایده فکر ما جای دیگری بود..یه چادر انداخت سرش مهسا و امد تو هال ما هم نشستیم ودیدیم مهسا با لباسشو عوض کرد با یه روسری و لباس شلوار امد کنار ما نشست ما هم رفتیم تو بر درس دادن و استادی و کارا الاغ بازی ..بعد چند دقیقه دیدم صدای رص و اواز از وان اتاق میاد به مهسا گفتم جریان چیه ک گفت بابام خونه هست منم تو دلم گفتم کیر خوردی حاجی....نمیشد کاری کنیم اعصابمون تخمی شد و یه خورده مهسا ور دید زدیم و دیدیم به حاجی با یه شلوارر کردی و کیر ورم کرده امد بیرون سلامی کرد و رفت تو اشپزخونه بعد با یه لیوان شربت تخمی ابلیمو امد بیرون داد دست ما ما هم به سلامتی رفتیم بالا اینقدر ترش بود کیرمو نثار حاجی کردم ..ولی من تو کف زنش موندم بدن سبزه سینه هاشم مس دختراش گنده فک کنم سایز 80 قدشم حدود 160 قد منم 172 هست راستی خوش قیافه هستم و جذاب و سفید پوست و چش ابرو مشکلی خوش تیپم هستم حالا بگزریم . ما دیگه ضدحال خوردیم بیخیال درس دادن شدیم و امدیم خونه و رفتیم عصر امتحان و برگشتیم دیدم به مهسا جونم رسید رفتیم پیشش گفتم سلام چکار کردی ؟ اون گفت خوب وبد و منم گفتم بهتر بود..بعد دیگه اتاق برادرم روبروی در خونه این خانم سکسی هست وقتی میری رو تختش قشنگ خونه رو میبینی چند بار مرتب دید زدم..یه بار تو خونه تنها بودم تابستون بود داشتم فیلم سوپر میدیدم از ماهواره جاتون خلی کیرمم عجیب شق کرده بود یهو دیدم زنگ در خونه رو زدن منم وسط فیلم بود و با فحض بلند شدم دروباز کنم همینجور ک ایفون رو برداشتم شنیدم صدای کس بزرگ را...از این جهان به جهان دگر شدم (به قول حافظ) خلاصه با صدایی زیبا گفت سلام مامان هستن منم الکی گفتم صدا نمیاد صبر کنید بیام پایین ..کیر ما هم شق شده کردیمش به بدبختی تو شلوار رفتم تو اتاق یه عطر سکس داشتم زدم به لباسمو گردنم امدم بیرون رفتم پایین در رو باز کردم دیدم به به گیتی سینه گنده جلومه سلام گرمی کردم و گف ک مادر هستن گفتم نه نیستن فک کنم برسن تا چند دقیقه دیگه بفرمایید بالا منتظرشون باشین ک پیش خودم گفتم خداکنه بیاد گیج شده بودم میاد نمیاد اقا از ما اصرار از اون انکار..خلاصه ظرفشو گرفتم و امد بالا جووونم! من جلو رفتم اونم پشت سر امد و وادر شدیم و نشست رو مبل ما هم روبروش نشستیم ولی یادم رفته بود کانالو عوض کنم داشت استریپ نشون میداد سرخ شدم پریدم عوضش کنم که یهو گیتی گفت صبر کن ببینم چیه گفتم هیچی تبلیغه و شوره کردم به اراجیف گفتن دیدم چشماش داره میگه میخام ما هم گزاشتیم ببینه من نشتسم رو اون یکی مبل کنارش اونم داشت نیگا میکرد منم بهش گفتم گیتی خانم شما هم اره برداشت گفت مگه من دل ندارم ماهواره؟ هیچی یه دست کشیدم به بازوی سمت راستش کیرم بلند شد امدم جلوش وایستادم گفتم گیتی چند ساله یه چی تو دلم مونده میخام الان به بگم
اونم اخمی کرد و گفت برو گمشو بیشعور روت دادم و اینا که من امدم جلو ترو گفتم من عاشق اندامتم نفسم شروع کردم به صحبت در مورد جریانات رامش کردم گفتم بزار حالی بکنم من جوونم از اون حاجی خیلی بهترم و مخشو زدم شروع کردم از رو لباس سینه ها شو مالیدن اونم پخش شر ور مبل و چادرش افتاد منم هی حرفای تحریک کننده میزدم و همش میمالوندم کیرمم شده بود عین یه خرطوم فیل بعد امدم روی پاهاش شروع کردم به مالیدن رونای چاق و سبزه اش دستشو گرفتم بلندش کردم یه لب ازش گرفتم و بردمش سمت اتاقم انداختمش رو تخت و افتادم به جونش حالا نخور کی بخور میمالوندم و میخوردم لباشو کم کم دیگه داشت خفن شهوتی میشد و میگفت میترسم مادرت بیاد و اینا گفتم اون نمیاد حواسم هست امروز من برنامم کردن کس خوشکل تو عه نانازم دیگه خوشحال شد و منم از رو دامن میمالندم کسشو صدای خش خش میداد بهش گفتم تمیز نکردی کس خوشکلتو برات بخورم گفت نه و چند وقت حاجی نیست و حالی نداده خاک بر سر ما هم ضدحال خوردیم گفتم بیخیال نوک سینه ها شو که میمالوندم و میخوردم داداش هوا رفت گفت ساکت گیتی ضای نکن مسه دخترا 14ساله جیغ نزن مطیع باش دیگه شلوارمو در اوردم و کیرم پرید بیرون میمالوندمش به بدن گیتی و گیتی حشری شد بلند شد نشست کیر منم گرفت دستش گفت عجب کیری ماشالا جوووونه کیرت و محکم و قدرتمند شروع کرد ساک زدن منم همش سینه هاشو میمالوندم و دس رو کس چاقش میکردم ناخن کردم تو کسش دیدم خیس کرده عجیب بعد هی چوجولوش مالوندم و انداختمش رو تخت با ناخون و تف هی میمالوندم یهو ارضا شد افتادم رو کیرمو کردم تو کس چاقش میزدم صدا تبل میداد شندیه بودم زنای 38 40 ساله کس پر ابی دارن اما این مسه دریا بود هی زدم چلپ چلوپ اونم میگفت حامد مخااااامت منم گفتم کیرم تو کست گیتی مهسا دارم مادرتو میگااام اینقدر زدم که سر کیرم بی حس شد گیتی هم ارضا شد کیرمو کشیدم بیرون گفتم بمال گیتی مالوندش و منم هم زمان سینه ها شو میمالوندم و ابم با فشار مهیبی پاشید رو بدنش سریع اب منی ها رو بادستم مالیدم به سینه هاشو دوباره میمالوندم سینه هاشو دست مال رفتم برداشتم و نگاهی به کیرم کردم داغون بود برگشتم دیدم گیتی داره میخنده امدم تمیزش کردم و بوسه ای از لبانش گرفتم و لباساشو پوشید و رفت.....
     
#115 | Posted: 10 Nov 2012 05:26 | Edited By: sasan39male
سکس با فاطمه زن واحد بغلی


سلام این که میگم داستان نیست و حقیقته که به تازگی برام اتفاق افتاد. ۳۲ سالمه متاسفانه بعلت اشتباهات گذشتم زندگیم داغون شد و با توجه به سن وسالی که داشتم از امکانات مالی خوبی برخوردار بودم که زیادیش رو تقریبا به باد دادم .زن و بچه ام هم حدود ۳ سالی به حالت قهر رفته بودند خونه پدر خانمم.خلاصه منی که کاسب شناخته شده ای تو صنف خودم بودم شدم خونه نشین و گرفتار اعتیاد.هرچند اعتیاد کوچیک و بزرگ فقیر و دارا...نمیشناسه اما خداییش تابلو نبودم و با اینکه اکثریت همسایه ها و اشناها متوجه اعتیادم شده بودند اما احترامم رو داشتند و روشون نمیشد حتی به روم بیارند.تا اینکه تصمیم به سرو سامان دادن به زندگیم گرفتم و در اولین قدم برای ترک به یکی از کمپهای ترک اعتیاد رفتم.خانوادم استقبال کردند تو مدتی که تو کمپ بودم برای اینکه من دوباره سمت مواد نرم بنا به توصیه اشناها و البته با هماهنگی من خونه ام رو فروختند که بقول انجمن ترک اعتیادیها زمین بازیم رو دیگه نبینم که وسوسه بشم و البته خونه ای بهتر در محله ای بهتر برام خریدن.تنها تو اپارتمان جدید برام سخت میگذشت که تو این مدت با اینترنت و سایتهای سکسی خودم رو مشغول میکردم.۶ واحد داره اپارتمانمون.کسی رو نمیشناختم اصلا. غیر از همسایه بغلی که یکی ۲ بار با زن و بچه اش تو راه پله تصادفا دیده بودمش کسی رو ندیده بودم.با اینکه فضول نیستم اما تو همون چند برخورد کوتاه متوجه غیر عادی بودن رفتار و حرکات مرده شدم و البته اختلاف سن با زنش .علی الرغم بد ترکیب بودن و ضعیف الجثه بودن مرده زنه زیبارو و لوندو قد بلند.همونی که دوست داشتم اما زنه سعی در پنهان کردن زیباییش زیر چادر عربیش که زیباییش رو چند برابر میکرد داشت. بگذریم همسایه بغلی یه روز برای گرفتن شارز اپارتمان اومدو سر صحبت رو باز کردو فضولیهاشو بقولی کردو مابین حرفهاش گفت اینجا رو فروخته و واحد بزرگتر و بهتری جای دیگه خریده و ۱ هفته دیگه نهایتا مهمون این ساختمان هستند و میرند از این حرفها.با اینکه شهوتی هستم اما زیاد اهل فیلم سکسی دیدن نیستم اما از تنهایی و بیکاری روزی چند بار میرفتم ماهواره رو روشن و سایروس کانال سکسی رو میگرفتم و چند دقیقه ای اگه خوشم میومد میدیدم و اعصابم میریخت بهم و خاموش میکردم.چندروزی متوجه باز و بسته شدن بیشتر در واحد بغل با صدای زیاد بطور غیر ارادی شده بودم اما اهمیتی برام نداشت.یه روز که داشتم یه سوپر زیبا که خوشم اومده بود از موضوعش میدیم و حالی به حالی شده بودم و صدای تی وی رو بیشتر از مواقع دیگه زیاد کرده بودم ومتوجه نبودم(البته نه اونقدر تابلو)با صدای زنگ واحد به خودم اومدم و هول شدم بدون اینکه کانال عوض کنم یا صداشو کم کنم درو باز کردم که با دیدن چهره زن همسایه و طرز لباس پوشیدنش که یه جوراب سکسی بلند و تاپ تنش بود وچادر سفید سرش جلو چادر باز بود و تمام بدنش پیدا. مات و مبهوت موندم و غافل شدم از اینکه کیرم سیخه سیخه ۲تایی هیچی نمیگفتیم که دیدم نگاهش به شلوارمه و صدای اخ و اوخ فیلمم میومد.با لکنت گفت ببخشید که ... تو ۱ لحظه تمام این فکرها که اینها دارن از اینجا اثاث کشی میکنن و شوهر نمیتونه بهش حال بده و با شنیدن صدای فیلم تو روزهای قبل و امروز حشری شده و میدونسته من تنها زندگی میکنم بی اختیار دستش رو کشیدم و هنوز یه قدم جلو نیومده بود تو بغلم گرفتمش که این امر با همراهی خودش میسر شد طوریکه در رو نبسته بودیم واگه کسی تو پاگرد بود راحت مارو تو اون وضعیت میدید.داغ داغ بود گفت عجله داره و بچه اش خوابه میره سر اصل مطلب. کیرمو دراورد شروع به قربون صدقه رفتن و بوسه کردنش کرد گفت فقط ازت میخوام به بدترین نحوی که میتونی و خشن وار بکنیم و بهم بدترین فحشهارو که بلدی بدی.راستش خنده ام گرفته بود و روم نمیشد بهش فحش بدم و اونم همینطوری که ساک میزد هی اعتراض میکرد که چرا بهش فحش نمیدم وقتی دید خجالت میکشم خودش شروع کرد که من جنده توام .من بهت کس میدم کونمو جر میدی جلو همسایه ها منو میکنی چلو شوهرم بهت کون میدم که بسوزه بیا جلوش بکن منو یادش بده و از این حرفها که تو سکس زنها بطور غیر ارادی میزنن و شهوت خودشون و مردهارو چندین برابر میکنه.از کون بهم نداد اما ۳بار ارضام کرد خودش نفهمیدم چندبار ارضا شد اما بیشتر از من بود.بعد از سکس چند دقیقه ای از ازدواج اجباریش و راحت نبودن تو سکس و اینکه اون طرفدار سکس ازاد و فحش شنیدن و فانتزی و اینجور سکسهاست اما شوهرش خشک مذهبی و باتعصب کورکورانه که حتی با زنشم تو سکس رودربایستی داره و چشماشو میبنده که خجالت نکشه باعث شد یه همچین کاری رو بکنه و ازم خواست فراموش کنم چیزی که اتفاق افتاده رو.بعد از چند روز از بیرون که اومدم از وضعیت راه پله متوجه شدم اثاث کشی کردن.شوهرش رو چندباری اتفاقی دیدم هخه گهگاهی مسافرکشی ام میکنه اما دیگه خودش رو هرگز ندیدم. امیدوارم همیشه هرجا هست شادو سلامت باشه و زندگی به کامش شیرین.دوستان این داستان نبود ممنون میشم اگه بدون بی احترامی و فحاشی نظرتون رو بدونم.از اینک وقت گذاشتید و نوشته من رو خوندید سپاسگزارتون هستم اگه از اولین خاطرم خوشتون اومده باشه خاطرات سکسی زندگیم رو با دختر و زنهای دیگه براتون مینویسم. موفق باشید

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#116 | Posted: 17 Nov 2012 13:47

کون دادن مامان به آقا بهرام
_اول از خانواده ي خودم بكم من كوجيك شما فربد هستم 15ساله از تهران تك فرزندم و مادرم 35سالشه و بدرمم 2ساله كه عمرشو داده به شما قبل از اينكه برم سراغ داستان اول از هيكل سكسي مامانم براتون بكم مامانم 170 قدشه 75كيلو وزنشه و سينه هاي تبل و يه كون خيلي خيلي بزرك كه بيرون ميرفتيم بشت سرياشو ديوونه ميكرد از اون سالي كه بدرم فوت كرد مدل لباس بوشيدناش عوض شد برم سراغ داستان كه ما تو يه ساختمون 2طبقه زندكي ميكنيم و طبقه ي بالا ساكن هستيم بعد از فوت بدرم همسايه ي طبقه اول رابطش با ما صميمي تر شده بود كه 1ماه قبل عيد سال 91تصميم كرفتن كه مدل خونشون و عوض كنن و قرار شد كه همسايمون اقا بهرام كه مردي باحال بود زن و دختر 6سالشو بفرسته خونه ي مادر زنش تا خودش خونرو رديف كنه سرتون و درد نيارم يه روز مامانم رفته بود حمام كه ديدم تلفن خونه صداش درومد من رفتم جواب دادم مهتاب خانوم زن اقا بهرام بود كه كفت مامان هست كفتم نه حمام اومد ميكم بهتون زنك بزنه خلاصه مامان ما از حمام اومد يه بوي خاصي داشت ادمو هوايي ميكرد بهش كفتم كه مهتاب خانوم زنك زد كارت داشت بعد به مهتاب خانوم زنك زد و از صحبتاشون فهميدم كه اقا بهرام ناهار نداره و مامان من بايد براش درست كنه خلاصه ما ناهار كباب تابه اي داشتيم و يه ذره هم مامانم برد براي اقا بهرام، لباس مامانم كه يه تاب قرمز كه زيرشم سوتين نبسته بود و با يه شلوار برموداي جذب سفيد كه شرت قرمزش معلوم بود همينطوري رفت غذارو بده كه ديدم دير كرده نكو اقا بهرام رفته سر كوجه اب معدني بخره كه از راه بله ها ديدم كه اقا بهرام اومد و يه دفعه مامانمو با اون وضع ديد و با تته بته ازش تشكر كرد بابت غذا خلاصه مامانم اصلأ انكار نه انكار با اون وضع اومده بيرون اقا بهرام كفت كه بياد تو ببينه كه طرح خونشون خوب شده كه مامانم رفت ببينه منم يواشكي رفتم بايين كه ديدم مامانم داره نظر ميده ولي اقا بهرام حواسش به كون مامانمه خلاصه مامانم رفت رو جهار بايه كه بالاي ديوار و درست كنه كه ديدم اقا بهرام به مامانم كفت كه جقدر زيبا شديد و از اين حرفش مامانم تعجب كرد و تا اومد از جهار بايه بياد بايين افتاد و بشت شلوارش باره شد و شرت قرمزش با قسمتي از كون سفيدش معلوم شد كه اقا بهرام سيخ كرده بود و به مامانم اشاره كرد كه باره شده كه مامانم كفت اي واي خاك برسرم من برم خونه به فربد بكم كه بره نخ سفيد بخره تا بدوزمش كه اقا بهرام كفت ما تو خونه داريم ميخوايد براتون بدوزم كه مامانم با كمي مكث قبول كرد با قبول كردن مامانم انكار تو كون اقا بهرام عروسي بود خلاصه اقا بهرام رفت نخ و سوزن اورد و مامان من بشتشو كرد به اقا بهرام تا بدوزه كه در حين دوختن دست اقا بهرام ميخورد به كون كنده مامانم اخراش بود كه مامانم دستاش برد بالا و كونشو كمي داد عقب كه خستكي در كنه كه كير سيخ اقا بهرام خورد به كون مامانم هر دوشون ساكت شدن كه ديدم اقا بهرام سينه هاي مامانمو كرفت تو دستاش و مامان منم جيزي نكفت بعد با يه حركت تاب مامان و دراورد و لباس خودشم دراورد بعد شروع كردن به لب كرفتن كه صداي ملج و ملوج لباشون اب من و دراورد بعد اقا بهرام شلوارشو دراورد و كير كندشو انداخت بيرون بعد به مامانم كفت كه با تمام وجود كونتو بده عقت كه بزور شلوار تو در بيارم مامان منم به حرفاش كوش مي كرد كه ديدم شرت مامانم خيس خيس اقا بهرام انكشتشو كرد تو كس مامانم و وقتي كه انكشتش خيس خيس شد كرد تو سوراخ كون مامان و يه تف مشتيم انداختو بعد كيرشم كرد تو دهن مامانم و بعد از 2ديقه كرد تو كون مامانم من طوري وايساده بودم كه به حالت نيمرخ من بودن طوري كه كير اقا بهرام تو كون مامانم بود و مامانمم با يه دستش اقا بهرام و كرفته بود و با دست ديكش كسشو ميمالوند و جيغ ميزد و تو اون حال بستوناي كندشم بالا و بايين ميرفت خلاصه مامانم از اقا بهرام خواست كه ابشو تو كون مامانم خالي كنه اقا بهرامم به حرف مامانم كوش كردو تمام ابشو خالي كرد بعد يه لب از هم كرفتن و مامانم كشاد كشاد اومدو رفت دوباره حمام دوستان اميدوارم خوشتون اومده


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#117 | Posted: 19 Nov 2012 14:30

آقای ارشاد در طبقه پنجم

من و خانومم به اتفاق دو تا پسر دانشجوم در طبقه اول یه واحد مسکونی 5 طبقه 9 واحده زندگی می کردیم و می کنیم . من تازه چهل سالم تموم شده. کارمند یه اداره ای هستم و اسمم امید وفامیلی ام ارشاده . خیلی هم خوش صحبتم و با گفتارم ماررو از لونه اش می کشونم بیرون . هرچه گفتم بابا من نمی تونم مدیر آپارتمان شم انداختن گردنم . حوصله این دردسر ها رو نداشتم.. اون طبقه پنجمی ما خونه شو اجاره دادبه یه خانومی .. راستش من که اصلا ندیدمش . چون هر وقت خسته از سر کار میومدم اون بود تو خونه شون . شناختی هم ازش نداشتم . نیازی هم نبودکه بشناسمش . هنوزم فرصت نشده بود که جلسه ماهیانه ساکنینو بر گزار کنیم . یه دو هفته ای شد و چند نفر جلومو گرفتند و گفتند که مرشد عزیز آقای ارشاد این خانومی که اون بالاست یک مار خوش خط و خاله و از اون جنده های درجه یکه و روزی چند نفر مدل به مدل میاره و می بره . ما چند تا از مردای آپارتمان گرم صحبت شدیم و گفتیم این که نمیشه ما زن داریم بعضی هامون دختر داریم این خوبیت نداره .. خواستم بندازم گردن یکی دیگه که بره با این زنه صحبت کنه که یه جوری شرشو از این خونه کم کنه یا خودشو اصلاح کنه . راستش من حس کردم کار من نیست بخوام با این زن صحبت کنم . حریفش نمیشم . آخه جنده ها خیلی رو دارن . یه حرفی بیاد به من بزنه .. همون دم در خونه دسته جمعی گرم صحبت بودیم . هرکاری کردم از زیر بار این مسئولیت شونه خالی کنم نشد که نشد . انداختن گردن من .. از خجالت داشتم می مردم . من تا حالا با یه جنده روبرو نشده بودم . شاید م شده بودم ولی با این حس که کسی جنده باشه باهاش حرف نزده بودم . حتی غیر از زن خودمم به کسی دست نزده بودم . با خودم گفتم بهتره یه روز برم به این زنه سر بزنم که از سر کارم برگشته و به جای طبقه اول مستقیما برم طبقه پنجم . همین کارو هم کردم . یه خورده می ترسیدم و می لرزیدم . هر طبقه ای دو واحد داشت ولی طبقه پنج فقط یکسره بودیعنی می شد واحد شماره 9. اگه یکی الان اونجا باشه در حال گاییدنش چی ؟ /؟من اصلا دوست ندارم مزاحم کسی باشم . بذار آزاد باشه . به من چه مربوطه .. یه خانوم خوشگل درو باز کرد . چشم و ابرو کشیده . از اون شلوار لی های تا زانو و کیپ که کونشو داشت می ترکوند و یه بلوز بدون آستین هم تنش بود . سلام یادم رفته بود . آب دهنمو به زور قورت دادم . سی و خوردی می شد . -ببخشید امری داشتید.-خانوم زهره خندان .. درحالی که می خندید و دندونای سفیدشو بهم نشون می داد گفت بفرمایید شما باید آقای امید ارشاد باشین -بله خودمم . -من شما رو می شناسم . ولی شما منو نمی شناسید . بفرمایید داخل یه چایی در خدمتتونیم . طوری اصرار کرد که فهمیدم از ته دلشه . -ببخشید مهمون ندارین ؟/؟ -مگه قراره هر دقیقه مهمون داشته باشم ؟/؟ تازه مهمونم داشته باشم . شما هم مهمون . بفرمایید خواهش می کنم .. رفت و به جای چایی واسم آب میوه آورد . وقتی پشت به من داشت می رفت آشپز خونه و اون کون بر جسته اشو از پشت شلوار دیدم کیرم شق کرده بود . من بهش چی می گفتم؟/؟ راستی راستی چی می گفتم . نشستیم و یه سری کوس شرات از این ور و اون ور گفتیم و از جلسه ماه بعد ساکنین گفتیم و دیگه یه جای کار ترمز زدم . من که خودم می دونستم اون شوهر نداره ولی گفتم ببخشید آقاتون مسافرتن ؟/؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت چو دانی و پرسی سوالت خطاست . سه چهار روز پیش بود که شما کنار در ورودی با مردای دیگه کنفرانس گرفته بودی و داشتی در این مورد صحبت می کردین ... دیگه بقیه حرفاشو نفهمیدم . ظاهرا این جنده خانوم از اون زبلهایی بوده که گوشی آیفونو ورمیداره و هرصدایی رو که اون اطراف بوده می شنوه و می فهمه که ما در مورد چی داریم حرف می زنیم و ما کوس خلا هم همون دم در خونه از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه هم گفته بودیم . موضوع رو عوض کردم و کشوندمش به جلسه عمومی . خجالت کشیدم حرف بزنم ولی اون اومد جلو و گفت امید خان یه زن همیشه یک زنه بد بخته . یه مرد اگه همسرشو طلاق بده اگه بد ترین آدم روی زمین باشه بازم یک مرده کسی بهش ایرادی نمی گیره . من شوهرم معتاد بود و ازش جدا شدم . یه خورده نفقه میده بهم و باهاش زندگیمو پیش می برم . می خواستم بهش بگم با نفقه یه معتاد چطور از پس زندگی و اجاره بر میای که دیدم گریه امونش ندادو خودشو انداخت تو بغلم .. نمی دونستم چیکار کنم . می دونستم که میخواد یه جورایی خرم کنه و قاپمو بدزده و حمایت منو جلب کنه دیگه این قدر ها هم کوس خل نبودم ولی از اونجایی که کیر خل بودم دوست داشتم فریبشو بخورم . وسوسه شده بودم . از اون جنده های با کلاس بود . تیپش به جنده ها نمی خورد .با توجه به نرخ تورم و دوبرابر شدن قیمت دلار نرخش زیر پنجاه نبود . دلم می خواست بهم حال بده . یه استرس عجیبی داشتم . واسه اولین بار بود که می خواستم با یه زنی به غیر از زن خودم رابطه بر قرار کنم . بارها دوستان بهم گفته بودند که با یه زن دیگه ای سکس کن و به زندگیت تنوع بده من وجدانو زیر پا گذاشته بودم ولی می ترسیدم وحالا موقعیتی ایده آل نصیبم شده بود که نباید اونو به این آسونیها از دست می دادم -خیلی حرفا پشت سر من می زنن . فراموش کردن که من یه زن تنهام . شما وقتی که شبا زناتونو بغل می زنین و پیشش می خوابین اصلا به فکر یه زن تنها هستین ؟/؟ به این فکر می کنین که اون بالا یه همسایه ای هم دارین ؟/؟ -باورکنین زهره خانوم اگه همسر من فرهنگش قوی باشه و اجازه بده من خودم حق همسایگی رو به جا میارم . از این حرف من خنده اش گرفت . نتونست جلو خنده شو بگیره . یک آن شونه هامو گرفت و چش تو چش هم دوختیم . خوب شکارشو شناخته بود . فهمیده بود که من اهلشم . جنده ها واقعا تو کارشون متخصصن . با یه بوسه آبدار رفتیم به استقبال یک سکس جانانه . یه هوای گرم تابستونی بود که کولر هم روشن بود . -آههههههه عزیزم عزیزم ..کاش زودتر میومدی و با خودت امیدو تودلم زنده می کردی .. بد جوری داشت خرم می کرد با این کارا می خواست جواز کسبو واسش صادر کنم . قبل از این که من بخوام لختش کنم اون دگمه های پیرهنمو بازکرد . دستشو که گذاشت رو موهای سینه ام و یواش یواش عشوه گری رو شروع کرد حس کردم که من یکی دیگه اعتراضی ندارم که بکنم . حتی باید کمکش هم بکنم . هیجان شدیدی داشتم . فقط دلم می خواست این کیر ناقابل من بتونه دردشودوا کنه . همون وسط پذیرایی درازم کرد . منم شلوار کشی اونو پایین آورده و سرمو با لا گرفتم و به کون بیرون زده از شلوارش یه نگاهی انداخته و دراز کشیدم . چون اون در حال در آوردن شلوارمن بود و نمی بایستی تو کارش وقفه مینداختم . از اون کارایی کرد که زنم تا این حد سریع و با اشتها واسم انجام نمی داد . کیرمو یه ضرب کرد تودهنش . منم که دستم به زیر بلوزش می رسید اونو یواش یواش از سرش درآوردم . بعد از این که یه ساک جانانه واسم زد . کیرمو دو دستی گرفت تو دستشو اونو به کوسش مالید . -این دوامه .. امیدمه امید جان . آقای ارشاد با همین باید ارشادم کنی . زبان ارشاد این خیلی تیزه . منو دراز کرده بود و خودش از بالا مسلط به من بود . وقتی ازش پرسیدم از کجا می دونی کیرم این قدر تیزه در جا کونشو انداخت رو کیرم و کوسشو روی سر تا ته کیرم حرکت داد و با بالاپایین کردن کوسش روی کیر چند بار این حرکتای رفت و برگشتی رو انجام داد . من اون زیر قرار داشته کوس رو کیرم سوار بود .دستامو هم قرار داده بودم روکون زهره جنده . ولی خیلی جنده باکلاسی بود . به نظرم باید اول کارش باشه چون تازه از شوهرش جدا شده بود و کوس با حالی داشت که گشاد نشون نمی داد . -وای .. امید .. بکن .. تو منو کشتی .. جون من تند تر .. دارم حال می کنم . بیشتر از اونچه حال می کرد دوست داشت نشون بده که هوس داره ومنم میذاشتم هر طور که دوست داره و بهش مزه میده همون کارو بکنه . فکر کنم خر کردن من بیشتر بهش مزه می داد هرچند خودش حال هم می کرد وگرنه کوسش این قدر خیس نمی کرد و صورتش گر نمینداخت . خودشو سفت و سخت انداخته بود رو من و طوری باهام حال می کرد که داشتم با خودم فکر می کردم که حتما خیلی هم ثواب کردم که به این کیر نخورده حال هم دادم . یه جوری لبامو قفل کرده بود و منو می بوسید که فکر می کردم حتما کسی هستم و تا حالا خبر نداشتم .. -وای امید .. آبم داره میاد .. آب .. آب .. داره میاد .. تو داری آبمو میاری .. هیچ مردی تا حالا این کارو نکرده و نتونسته آبمو بیاره .. آفرین به تو که داری میاری .. آخخخخخخخ اومد .. ریخت .. جووووووون .. بیحال افتاد رو من و منم از اون بیحال تر . هرچند شک داشتم که ارگاسم شده باشه چون یک ساعت تمام زنمو می گاییدم آبش نمیومد این جنده چه جوری به همین زودی آبش اومد . ولی خودمم دوست داشتم که حرفاشو باور کنم . برای همین رفتم تو حس همین فیلمی که اون بازی کرده بود . آخه زندگی همش فیلمه . چه بهتر یه کارگردان دیگه فکر کنه اون جوری که اون دلش می خواد فیلم داره پیش میره -امید جون .. کوسسسسم کوسسسسسم آب میخواد.. زود باش . با این که خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم می ترسیدم . اگه این جنده آبستن شه و بخواد بچه رو بندازه گردن ما چی .. -بریز توکوسم نترس . سر لوله ام بسته .. -به همین زودی ؟/؟ -خب دیگه یه پسر و یه دختر داشتم و سر بچه دوم بستم -پس بچه ها کوشن . -خونه پدر شوهرم . حرفشو باور کردم . دیگه خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم ولی با همه اینها یه انگشتی تو سوراخ کونش فرو کرده و قلقشو گرفتم که می تونه کیر منو هم راحت تو خودش جابده . -زهره جون می خوام کونتو بگام وتو کونت خالی کنم . -هرجور عشقته .. هرجور میلته حال کن .. شیطون متقلب ساعتی پیش از نیاز زن و این حرفا می گفت . چقدر زود راضی شد که من اونو ازکون بگام . ولی چه کونی ! سفید و بر جسته و گنده . یه سیلی که به کونشمی زدی به لرزش می افتاد . مثل ژله می لرزید و یه منظره و تصویر زیبایی به وجود می آورد . چاک کونشو از پایین به دو طرف باز کرده تا حفره کونش بیشتر تو دیدم قرار بگیره . کیرمو به سر سوراخ کونش فشرده و با لذتی آرام نرم نرم کیرمو کردم توکونش .. -اوخ وای .. کونم .. امید جون جرررششششش بده با کیییییرررررت منو پاره پاره کن .. اوف آب می خوام . آب .. آب زودباش آب . دیگه نتونستم در مقابل این حرکاتش تاب بیارم . کیرم هی آبشو خالی می کرد و اونم هی آب می خواست . -جووووووون زهره . همین جور دارم خالی می کنم . -امید نمی دونی که چقدر کونمو داغش کردی و بهم حال دادی . وقتی کیر خیسمو از کونش بیرون کشیدم همونو گذاشت تو دهنش . خلاصه یه نیم ساعت دیگه رو با هم حال کردیم . کارمون که تموم شد بهم گفت چیزی می خواستی بگی ؟/؟ با خودم فکر کردم که ما 9 واحدیم . دو تا از واحدها در مجموع دست چهار تا دانشجوی دختره . توی دو تا از این واحد ها دو تا پیرزن تنها زندگی می کنند . من که رضایتمو اعلام کردم و اونم که خب هیچی . می مونه سه واحد دیگه که سرپرستشون مرد خونواده هست .. -زهره جون من چیزی نمی خواستم بگم . فقط یه سه نفری هستند که اونا هم یه یکی بیان ببینم حرف حسابشون چیه .. فکر کنم تا چند روز بعد اون سه نفر هم یه صفایی کردند و اصلا دیگه کی بود که به این زهره خانوم کار داشته باشه . تازه یواش یواش واسه حفظ سیاست با خانوما ی این واحد ها داشت آشنا می شد و گرم می گرفت .. منم که دیگه یه کوس ناب غیر از کوس زنمو گاییده بودم این هوس به سرم افتاد که یه جنده دیگه رو بکنم . جنده ای که از خودش جا داشته باشه . رفتم سراغ یکی از دوستام که اهل این کارا بود . -به ! امید خان تو هم آره -خب دیگه تنوع تو زندگی لازمه . چقدر یه نوع غذا بخوریم دل آدمو میزنه . -یه کوس ناب سراغ دارم . اول تو بزن و من اون پایین کشیک میدم و بعدا من میزنم .. هیجان زده شده بودم . یه قرص ویاگرا خورده بودم و یه اسپری بی حسی هم به کیرم زده بودم که این دو تا یه جورایی مکمل هم باشن .. مسیر مسیر محله ما بود . خداکنه آشنا ما رو نبینه و خیلی دورشیم .. وای یه خورده اون ور تر از روبروی در خونه ما وایساد . واحدهای مسکونی ما رو نشون داد . -امید جان زنگ طبقه پنجمو بزن بگو از اسی کارچاق کن به زهره هفت کوس .. این رمز ماست . نمی دونستم چی بگم . می خواستم واسه تنوع یه جنده دیگه رو بگام دوباره باید می رفتم به طبقه پنج واحدهای خودمون تا یه بار دیگه ارشادش کنم .. پایان ..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#118 | Posted: 25 Nov 2012 00:41

آرزو، زن کس تپل همسایه

سلام من مجتبی هستم یه پسر بسیار بسیارحشری که همیشه دنبال کس وکونه حتی تاقبل ازاین ماجرا کون پسرا رو میکردمو کیر کلفت میکردم قدم187 وزنم 80پوستم سبزه تعریف نکنم خوش قد وهیکلم وخوش ...خوب از وقتی بعضی از این داستان های تخمی روخوندم حالم گرفته وتصمیم گرفتم خودم بنویسم وکیر 20سانتیمو شق کنم بخاطر اون روز
حدود 3ساله که حشر یه زنی هست همسایمون که طلاق گرفته ارایشگاه داره ازخوصیاتش بگم براتون که کسش توپوله حتی وقتی شلوار خونگی میپوشید کسش معلوم بود وای کیرم باز بیادش بلند شد قربون هرچی کس توپوله ازموضوع دور نشیم کس توپول و پوست گندمی وکون طاقچه ای و پستون نسبتابزرگ و بدن حدودأ 85کیلویی داستان ازاین قراربود که من هروقت(البته پسری داشت دوستم بود)میرفتم خونشون همیشه چشم بهش بود یبار رفته بودم خونشون اسباب کشی که اون اومد کمک کنار دیوار بود داشت میرفت چون جا نبود باید ازکنار هم ردمیشدیم اونم پشتش به من بود من که ازکنارش رد شدم کیرم بی کونش خورد و کیرم تانرمی کونشو حس کرد سریع قد رشیدشو مثل سرو بلند کرد منم تاکیرمو تو اون وضیعت دیدم سریع رفتم بیرون؛حدودیک هفته گذشت ومن هرروزبه عشق آرزو(همسایمون)جق میزدم وحشریتر میشدم اون موقع من فکرای جور وا جوری کردم میرفتم عکس از کیرمینداختم چون چاپگرخونگی داشتیم وقتی کسی نبود چاپش میکردم وپشتش انواع حرفارو مینوشتم مثلامینوشتم: میدونم رفتی بایکی دیگه رابطه داشتی فیلمشو دارم واگه میخوای به کسی نگم چراغ مغازتو امشب روشن بذار وبدون اینکه بگم کی هستم میرفتم ساعت 1یا2شب عکسو مینداختم داخل مغازش تایک ماه کارم این بود تادیدم نخیرجواب نمیده دیگه خسته شدم

بعد یکی یادوماه که گذشت دیدم ارزو میگه چارپایتونو بیار مغازم میخوام لامپ عوض کنم منم از خدا خواسته سریع رفتمو اوردم ساعت حدودأ10شب بود چارپایه روگذاشتم تومغازش خواستم برم که گفت وایسا من نمیتونم توبرو عوضش کن بعد رفت درمغازه رو بست منم رفتم بالا اما هرکاری کردم مهتابی جانیفتاد بهش گفتم خودت بیادرستش کن من دست از چهارپایه میگیرم بعد ازصد بار گفتن که نمیتونم اخرش رفت بالا منم از پایین دست ازچارپایه گرفتم رفت بالا وای کیرم داشت شلوارمو جرمیداد لامصب وقتی داشت میرفت بالا کونش اومد سمت من ودستم چاک کونشو کامل طی کرد وای چقدرنرم بود کیرم که بدجورشق بود داشت بدتر میشد آخه ارزو فقط مانتو کوتاه تنش بوداز اونا که تا زیرباسن میادوشلوارتنگ مانتوش که وقتی رفت بالا ازچارپایه بخاطر طاقچه ای بودن کونش مانتوش بالای باسنش موند منم از زیر داشتم کس وکونشو دید میزدم اخه بدجور تودید بود پاهاش هم باز بودن فکرشو کن کس توپولی که زیر شلوار تنگ باشه چطور خودنمایی میکنه من که محو تماشابودم اون داشت مهتابی درست میکرد اخرش انداختش تو جاش ولی من که بدجور حشر بودم فکری به سرم زد چهارپایه رواز زیرپاش زدم افتاد پایین منم سریع خودموپهن کردم زمین و مثل اینکه اتفاقی باشه دست از کمر ارزوگرفتمو انداختمش روی خودم کیرم که بدجور راست شد بود افتاد لای کونش ارزویی که داشت اه وناله ازدرد افتادن از چهارپایه میکرد تاکیرمو حس کرد ساکت شد تا حدود 30ثانیه کونش روکیرم بوداومد که بلند شدچرخیدمو خوابوندمش به پشت وافتادم روش تا دید چه خبره امد داد بزنه که بهش گفتم ابروت میره اخه من داخل مغازه توأم و تومنو اینجا اوردی تا این حرفو شنید فقط اشک ریخت والتماس کرد منم که کیرم از زندان(شلوارم) بیرون اومده بود فقط میخواست بره ارزو ومنم فقط به کیرم فکرمیکردم واشکای ارزوبی فایده بودمنم دست بردم واسه سینهاش امانمیذاشت روسریشو دراوردم وموهای طلایش بیرون افتادسریع لاله گوششو شروع کردم به خوردن دستامم بردم شلوارشو تاسر زانوهاش اوردم شرتش که سفید وگل گلی بود رو اوردم پایین کیرموگذاشتم رو سوراخش اما ارزو سفت کرده بود وهرچی فشاردادم نرفت التماس میکرد؛بعد دید که چقدر فشار میدم واسه کردن کونش گفت مصطفی(شوهرش که ازش جدا شده بود) ازپشت بهم دست نزده ازجلو بکن منم گفتم شل کن تا شل کرد کیرمو کردم تو سوراخ کونش چنان جیغی زد که الان یادش میافتم سرم درد میگیره منم تازه سرکیرمو کرده بودم تو کونش باسیلی زدم بهش گفتم خفه اونم گفت من تاحالا کسی دستش سمت پشتم نرفته خیلی عوضی درارش دارم میسوزم منم که با این حرفاش بدتر حشرمیشدم باتمام فشار نصف کیرمو کردم بدبخت داشت میمرد منم هرچی فشارمو بیشتر میکردم کیرم ازنصف بیشتر نرفت تو ارزو که دی بریده بود دیگه پهن زمین شده بود وچشماش مثل خون شده بود واشک از گوشه چشماش میریخت من حشر بودم وحالیم نبود شروع کردم تلمبه زدن چون بار اولم بود که داشتم زن میکردم تندتند تلمبه میزدم بعد حدود یک دقیقه ابم اومد وریختمش تو کونش من بعداز 5دقیقه داراز کشیدن روش خواستم دوباره بکنمش ولی دلم سوخت وشلوار وشرتشو دادم بالا ومال خودمم وارزو همینطور دراز کشیده بود رو زمین من چارپایه رو برداشتم رفتم خونه وقتی رسیدم ساعت 12و30بود که من اون موقع دعوا بدی با خانواده داشتم بخاطر دیر اومدنم ازاون ماجرا حدود یک سال گذشته و آرزو هر وقت منومیبینه به حالت خشم نگاهم میکنه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#119 | Posted: 27 Nov 2012 15:00
کیر گنده مهربون

پوران خانوم با پنجاه سال سن خوب تو کارش خبره بود. یه چند تایی خانوم از دوست و آشنا واسه مشتری هایی با سلیقه های جورواجور تو دست و بالش داشت که با بهم رسوندن اینا روزگار میگذروند.انقد وارد بود که با یک نگاه به همسایه اش میترا خانوم دوزاریش افتاد که این حاج خانوم چاق و چله راست کار آقا رضا صرافه که دست به جیبش هم حرف نداره.میترا خانوم حدود چهل سالی داشت. با سینه های بالای 85 و رون و کون گنده و شکم بزرگی که از سه تا زایمان طبیعی براش یادگار مونده .بهش گفت میترا جون ماشاا. . . جاافتاده شدی هرروز جیگر تر میشی ها. تازه داری میشی باب دل مردای اصیل تهرونی . میترا با اینکه از این تعریف قند تو دلش آب شده بود گفت ای بابا کی دیگه مارو نگاه میکنه ؟ پوری گفت ببینم از شیطونی هم خبری هست ؟ میترا با قهقهه گفت پوری جون من جواب همین ناصر خان شوهر خودمو بدم هنر کردم . پوری گفت یک دوستی دارم عاشق زنای چاق و چله و جا افتاده است. حقیقتش اینه که پول خیلی خوبی هم میده ولی غریبه که نیستی در گوشت باید بگم معامله اش فقط کمی بزرگه. میترا گفت وای نه پوری جون من که نیستم ولی حالا مگه چقدری میده که میگی پول خوبی میده. پوری گفت ببین میترا در شرایطی که زنای بیست بیستو پنج ساله با صد صدو پنجاه کار مردارو راه میندازن با سیصد تومن هفته ای یکروز چه کارا که میتونی بکنی . میترا با تعجب گفت سیصدهزار تومن؟آخه به شرطی خوبه که لااقل از پشت کاری نکنه . پوری گفت یعنی میخوای بگی شوهرت از این کون و کپل گنده میگذره ؟ میترا با خنده گفت اون که دیوونه کونمه . ولی آخه . . . پوری گفت دیگه آخه و ولی و اما نداره . ماشاا. . . بچه که نیستی . اوکی رو بده تا قرار مدارشو بذارم تمومش کن بره پی کارش دیگه. خنده بلند میترا خود بخود اعلام موافقت تلقی شد و پوری جون رفت که قرار قطعی رو با آقارضا صراف فیکس کنه و خبرشو به میترا بده. شنبه صبح ساعت 30/10 بود که میترا با کلی ناز و ادا وسرخاب سفیدابی که به بالا و پایین مالیده بود زنگ خونه بزرگ آقا رضارو به صدا در آورد.آقا رضا مردی بلند قامت و خنده رو بود که با هیکل ورزیده وعضلانیش زود تو دل میترا خانوم جا باز کرد . همون طور که آقا رضا هم در نگاه اول چشمش رو پستونای گنده و کون و کپل میترا میخ شدو رضایت رو میشد تو چشماش خوند. همینقدر بگم که فردا وقتی پوری جون از میترا نظرشو راجع به دیروز و ماجرای خونه آقا رضا پرسید میترا گفت دستت درد نکنه پوری جون همه چیز عالی بود فقط آبروم رفت. پوری با تعجب پرسید مگه چی شده چرا آبروت رفت عزیزم؟ میترا گفت راستش تا چشمم به کیر آقارضا افتاد پیش خودم گفتم شاهرگم بره من نمیذارم این دسته بیل تو کونم بره. وقتی یه نیم ساعتی حال کردیم آقا رضا گفت خب حالا دیگه کم کم باید بریم سر اصل مطلب که اتفاقا خیلی تپل مپلو روبراهم هست. منم با جدیت گفتم آقا رضا تورو خدا اصلا حرفشم نزن که من طاقتشو ندارم. آقا رضا با آرامش خندید و با اشاره به کیر بزرگش گفت نترس میتراجون من و این آقازاده تو کارمون اوستاییم.هر چی ناز و نوز کردم فایده نداشت و به ناچار به دستور آقارضازانو زدم . شونه هامو گذاشتم رو زمین و کونمو هوا کردم. خودمو کونمو به قضاو قدر سپردم و به امید هنر آقا رضا منتظر موندم.همین طور که با وازلین سوراخمو چرب میکرد انگشتشو هم به آرومی وارد سوراخم کرد. بعد یکی شد دوتا و بعد سه تا و کلاه شاپوی کیرش با فشار اولیه افتاد تو. آخه کلاه معمولی نبود که . یکم بازی بازی کرد ولی انگار اعتراضات منو نشنید.چون فشارو بیشتر کرد . از فکر اینکه این کیر گنده چه جوری قراره تو کونم بره پیشونیم عرق کرده بو د اما پوری جون نمیدونم چطور شد که یهو دیدم شکم آقارضا چسبیده به بدنم و به آرومی داره تو کونم تلنبه میزنه . از فکر اینکه اون کیر گنده رو ور داشتم چنان لذتی تو تنم نشست که با همون چندتا تلنبه اولیه به ارگاسم رسیده و آب فراوونی ازم رفت.وقتی آقا رضا با خنده بهم گفت نه به اون ترس و لرز اولت نه به اینکه به این سرعت خودتو خراب کردی از خجالت مردم. جوری که دیگه تو بیست دقیقه ای که منو از کون کرد صدام در نیومد . تا وقتی که با نفس زدن پر سروصدا خودشو تو کونم راحت کردو اون لوله پولیکاشو از دلم بیرون کشید. خنده پوری جون نشون میداد که آقا رضا قبلا رضایتشو اعلام کرده
     

#120 | Posted: 28 Nov 2012 17:38
صادق پسر بلوک پشتی


این خاطره ای که براتون میخوام تعریف کنم مربوط میشه به تقریباْ ۱۰ سال پیش، زمانی که من در شهر تبریز و در یک مجتمع مسکونی زندگی می کردم. اسمم المیراست و ۳۸ سالمه. اون موقع ۲۸ یا ۲۹ سالم بود و از اینکه هیچ دوست پسری ندارم که با هم درد دل کنیم یا حتی با هم شوخی و دعوا کنیم سخت ناراحت بودم. دوستام تو دانشگاه و مجتمع از دوست پسراشون و کارایی که با هم می کردن تعریف می کردن و من کارم شده بود حسرت خوردن!!!


ماجرا از جایی شروع شد که پدر مادرم قصد کردن برن به یه مسافرت که یک ماهی طول میکشید و من و برادرم که کلاس دوم راهنمایی بود تنها بمونیم تو خونه. روزای اول تنهایی مثل بقیه روزا بود ولی روزای بعد وقتی حرفای دوستام رو میشنیدم که میگفتن خاک بر سرت که از این موقعیت استفاده نمی کنی واسه حال و حول سخت در عذاب بودم، دوست داشتم یه حرکتی از خودم نشون بدم. یه چند روزی تو فاز پا دادن بودم ولی فرجی نشد واسه همین رفتم تو نخ پسر بلوک پشتیمون که یکم عقب مونده بود. میخواستم تورش کنم بیارمش خونه چون بشدت دلم کیر می خواست. مشکل اینجا بود که هیچ جوره به دخترا توجه نمی کرد و معمولا یه گوشه می شست و به پارک روبروی خونه خیره میشد. هوای کیر بد جوری زده بود به سرم واسه همین دلم رو زدم به دریا و رفتم باهاش شروع کردم به صحبت. بهش گفتم آقا صادق چند سالته؟ گفت ۲۵ گفتم چرا همیشه اینجا میشینی؟ گفت پارکو دوست دارم ولی بچه ها اذیتم می کنن. گفتم بازی کردن رو چی؟ گفت خیلی. گفتم بخوام با من بازی می کنی؟ گفت تو دختری! مامانم گفته با دخترا کاری نداشته باشم. گفتم چرا؟ مگه نمی خوای زن بگیری؟ گفت چرا می خوام ولی کسی زنم نمی شه. دخترا از من خوششون نمیاد و می ترسن. گفتم نه من ازت خوشم میاد. می خوای من زنت بشم؟ گفت آره و سرش رو انداخت پائین. گفتم بیا بریم خونمون ببینم زنت باید چجوری باشه و تو چجوری! اینجا بود که نقشم گرفت و با هم راهی خونمون شدیم. بردمش خونه و نشوندمش رو مبل تو حال (خونه تنها بودم چون داداشم رفته بود خونه خالم با پسر خالم بازی کنه) خیالم راحت بود که کسی نمیاد. بهش گفتم زنت باید چجوری باشه و اونم تو خیالش همه کارایی را که می خواست واسه زنش بکنه برام تعریف کرد. من در حین حرف زدن اون بغلش می کردم و به بدنش دست می زدم ولی اون واقعا تو باغ نبود و حتی یه ذره هم کیرش از جاش تکون نمی خورد. دیدم ایجوری نمیشه و به بهانه اینکه با هم بازی کنیم بهش گفتم می خوای با هم بریم حموم تا آب بازی کنیم؟ از خدا خواسته بلند شد و گفت بریم.



بردمش حموم و گفتم لباستو در بیا تا خیس نشه اونم بدون اینکه ناز کنه یا خجالت بکشه کل لباساشو در آورد. اینم بگم که علاوه بر عقب افتادگی بیماری بی مویی هم داشت و هیچ جای بدنش مو نداشت حتی ابروهاش. دیدم عجب چیزی گیرم اومده یه کیر تمیز و باحال. منم لخت شدم که برم تو حموم که یهو دیدم داره به کیر نداشتم می خنده! گفت تو چرا توتول نداری! منم با کمی مکث گفتم نمی دونم چرا شاید رفته تو! با تعجب کل بدنم رو وارسی کرد و هی سعی می کرد تو سوراخمو نگاه کنه (من تا اون موقع پردم سالم بود و اصلا سکس نداشتم) گفتم میخوای بکشیش بیرون؟ بیا برام میک بزن شاید در اومد! اون بیچارم نشست و شروع کرد به میک زدن کوسم. خیلی حال می داد ولی دوست داشتم بهش کون بدم گفتم پاشو یکم با توتولت بازی کنم، خیلی خوشگله و اون سر پا واستاد تا من باهاش بازی کنم. یکم که با کیرش ور رفتم شروع کرد به بلند شدن و سفت شدن. چشت روز بد نبینه عظمت کیر قد یه کله قند کامل بود کلفت و دراز. بد جوری حوس کرده بودم بدمش تو کونم واسه همین خوابوندمش کف حموم و رفتم روغن مایع آوردم و ریختم رو کیر اون و تا تونستم کونمو چرب کردم. آروم آروم نشستم رو کیرش و بدون اینکه با خودم ور برم که سوراخم گشاد بشه سعی کردم کیرشو بدم تو کونم. پسره همین جور ساکت دراز کشیده بود و کارای منو نگاه می کرد. یکم زور زدم ولی خیلی درد داشتم گفتم همونجا بخوابه تا برم دستشویی. رفتم یکم آب گرم گرفتم به سوراخ کونم و با آب ورلرم تو کونمو خوب شستم و با سوراخمم ور رفتم تا خوب گشاد شد برگشتم و دوباره سعی کردم تا بدمش تو. اینبار دردش کمتر شده بود و نوکش یکم رفت تو. یکم رو کیرش بالا پائین شدم و دیدم نمیشه که ارضا بشم پاشدم و چهار دستو پا شدم و بهش گفتم پا توتولتو بکن تو سوراخ پشتم تا ببنیم توش چی هست اون پاشد با این تفاوت که بجا سوراخ کونم کیرشو کرد تو سوراخ کسم و تا بیام به ودم بجنبم محکم فشار داد تو.



دنیا جلو چشام سیاه شد و از درد تقریبا بیهوش شدم. احساس کردم با یه تریلی تصادف کردم و درد شدیدی تو دلم احساس کردم. گفتم در بیار در بیار بد بخت شدم. پاهام تکون نمی خورد و همونجوری افتاده بودم کف حموم. خون از کسم راه افتاده بود و پردم اگه حلقوی هم که بود مسلماً زیر اون کیر کلفت سالم نمی موند. یه نیم ساعتی به همه بلاهایی که می تونست تو اینده سرم بیاد فکر کردم ولی از طرفی هم بد جوری حشریتم زده بود به بشریتم! موندم چی کار کنم، دیدم کار از کار گذشته و بهتره که حال کنم واسه همین دوباره ازش خواستم تا بکنه تو. اونم باز کرد تو و خودم عقب جلو می شدم. تو حالت های مختلف بهش دادم و جالب بود که اصلا ارضا نمی شد فقط کیرش راست مونده بود و من روش اسکی می کردم. هر وقت می کرد تو لبه کلاهک کیرش دیواره کسمو قلقلک می داد و می کشید بیرون کسم میمکیدش تو. یه 20 دقیقه ای منو کرد و من یه چند باری ارضا شدم. نتونستم از وسوسه کون دادن بگذرم واسه همین کیرشو به هر زحمتی شده بود کردم تو کونم. تا نوکش رفت تو بقیشم خودش فشار داد تو و احساس می کردم یه مار تو روده هام و کونم داره وول می خوره. 2 بار هم حن کون دادن ارضا شدم و اب و انرژی 30 سالمو خالی کردم. پاشدم تنو بدنشو شوستم براس ساک زدم هر چند ارضا نشد ولی کلی براش خوردم و لباساشو کردم تنش و راهیش کردم بره خونه فقط کلی ترسوندمش که به کسی راجع من حرف نزه چون باعث شده من خونم بیاد و پلیس می گیرتش و از این حرفا! بد بخت هم کلی قول داد و رفت خونه. من موندم یه کس پاره که برعکس افکارم که همیشه سر برداشته شدن پردم خیال بافی می کردم و اون طرز فجیع و اتفاقی جر خوردنش.
     
صفحه  صفحه 12 از 30:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  29  30  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.