| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 12 از 30:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  29  30  پسین »  
#111 | Posted: 4 Nov 2012 12:00

سکس با طعم کــــــــــــــــــــون

داستان از اونجایی شروع میشه که یک روز سرد زمستونی داشتم از نانوایی برمیگشتم با دوتا نون سنگک داغ که یه دختری رو دیددم نفسم بند اومد با یه پالتو صورتی چند تا از تار مو هاشم از کلاه صورتیش افتاده بود بیرون شلوار گرمکن ورزشی هم پاش بود وقتی رد شد از بغلم چنان محو وجودش شده بودم متوجه سردی هوا نشده بودم از روی شلوارش برجستگی کونش تو چشم بود ولی آخه این دختر از کجا پیداش شده بود....خلاصه راه افتادم سمت خونه صبحانه رو خوردم سر سفره همه بهم گفتن چرا تو لکی منم گفتم الکی گیر میدین چرا رفتم تو اتاقم که زنگ خونه به صدا در اومد رفتم درو باز کردم وای باورم نمی شدهمون دختر با یک کاسه آش دم در خونه ما!!! سلام کرد جوابشو دادم اول اون شروع کرد که ما همسایه های جدیدتون هستیم منم بایک تشکر ظرف رو گرفتم و گفتم الان ظرف رو میارم وقتی ظرف رو بردم بازم تشکر کردم و تعارف کردم بیاد تو که اونم گفت ممنونم و رفت وقتی میرفت کونش داشت آتیشم میزد با هر قدمش لمبر های کونش بالا پایین میشد گذشت تا فردا که داشتم از باشگاه میومدم دیدم همون دختره تا منو دید چشماش برق زد گفت آقا گفتم اسمم امیره گفت بله امیر آقا من کلید رو تو خونه جا گذاشتم میشه درو باز کنید گفتم من هنوز اسم شمارو نمیدونم گفت اسمم زهراست راستی زهرا اینا واحد رو به رویی ما میشینن من کلید انداختم درو باز کردم باهم رفتیم تو گفتم کسی خونه تون نیست گفت نه پدر برای کار رفته سفر مادرم هم خونه ی مادربزرگ رفته شهرستان گفتم تنها نمیترسی گفت عادت کردم خیلی دلم براش سوخت وقتی رفتیم سوار آسانسور شدیم طبقه 7 رو زد تا آسانسور راه افتاد کیفش از دستش افتاد دوللا شدم براش بردارم سرم خورد رو مانتوش دقیقا نفهمیم کجاش خورد ولی حسابی قرمز شده بود وقتی رسیدیم طبقه 7 جیکش در نیومد ولی تا درب باز شد سریع رفت سمت خونه شون معلوم بود حالش خرابه رفتم خونه گوشیم زنگ خورد صدای مادرم بود گفتم چی شده مامان گفت مادر بزرگت حالش خرابه من و بابات تو راهه شهرستانیم تو نگران نباش تو یخچال همه چی هست و خدا حافظی حالم گرفته شد رفتم جلو تلویزیون نشستم دیدم حالم خوب نمیشه رفتم پایه سیستم روشنش کردم اینترنت رو فعال کردم اومدم شهوانی دوسه تا عکس دیدم حشری شده بودم که زنگ خونه به صدا در اومد با یه شلوارک وکیر سیخ شده که هر کاری کردم جمع و جور نشد رفتم دم در وای زهرا بود چه ناز شده بود با اون آرایش کودکانه یه شلوار کشی پاش بود یه بشقاب غذا هم دستش بود گفت بفرمایین منم گفتم از کجا فهمیدین کسی خونه مون نیست غذا درست کنه اون گفت از کجا باید میفهمیدم گفتم شوخی کردم وایسا ظرفشو برات بیارم گفت لازم نیس فردا بیار تشکر کردم و تعارفش کردم گفت ممنونم و رفت غذارو خوردم رفتم تو تخت که بخوابم چشمام تازه گرم شده بود دیدم یکی بی امون داره زنگ و در میزنه رفتم دم در دیدم زهراست گفتم چی شده گفت میترسم تنهای بخوابم گفتم قبلا که گفتی عادت کردم گفت دروغ گفتم خواستم فکر کنی من شجاعم این اولین شبیه که من تنها میخوابم گفتم قبلا چیکار میکردی گفت قبلا خونه مادر بزرگم نزدیک خونمه مون بود میرفتم یش اونا گفتم مادر بزرگ گفت آره اما مادر بزرگ پدری گفت حالا نمیخوای منو تعارف کنی تو گفتم آخه من تنهام با صدای بغض آلود گفت خواهش میکنم منم دلم سوخت گفتم بیا تو عزیزم گفتم پس تو توی اتاق بخواب من بیرون درو از تو قفل کن گفت باشه وقتی میرفت تو اتاق بالشش هم دستش بود گفتم ما خونمون بالش داریم ها گفت من نگفتم ندارین من رو بالش خودم عادت دارم بخوابم وقتی داشت درو باز میکرد بالشتش افتاد و اومد برداره پشتش به من بود وقتی قمبل کرد نزدیک بود کیرم شلوار جر بد تو چن سانیه کیرم شق شق شد اومد بلند شد با ناز کونشو تکون میداد که من آتیش میگرفتم برگشت یه نگاه بهم کرد وقتی کیرمو دید دوباره سرخ شد وقتی فهمی قمبل میکنه خوشم میاد دیگه همش قمبل میکرد میگفتم چیکار میکنی میگفت ورش شبانگاهیه همه اعتماد به نفسمو جمع کردم رفتم جلو بعد گفت این در چرا باز نمیشه رفتم پشتش دستمو از دورش بردم خودمو چسبوندم بهش گفتم دستتو بزار رو دستگیره فشار بده گفت نمیشه منم گفتم سعی کن منم داشتم از پشت بهش میمالوندم فک کنم چن دقیقه ای شد داشتم بهش میمالوندم که شلوارشو کشیدم پایین چوچولشو میمالیدم داشت برا خودش حال میکرد کیرمو میمالیدم رو چاک کونش گفتم برو بخواب رو تخت تا بیام رفتم کرمو برداشتم رفتم تو اتاق یه بالش گزاشتم زیر شکمش کیرمو با کرم مالش دادم رفتم سر وقت سوراخش خیلی تنگ بود به زحمت یه انگش توش کردم یه انگشتوکردم دوتا زهرا هم تو این مددت جیکش در نمیومد منم کیرمو تا ختنه گاه فرو کردم توش که زهرا تن تن نفس میکشید گفت آآآآآآآآآآ آآآآآآآآی درش آوردم کیرمو بیشتر بهش کرم زدم تا ته کردم تو که زهرا برای اینکه جیغ نزنه بالشو گاز میگرفت شروع کردم تلمبه زدن نفس های من بیشتر شده بود زهرا هم داشت برا خودش حال میکرد که آبم اومد ریختم رو کون زهرا باهم رفتیم حمام زهرا رو تو حمام دوبار دیگه کردم بعد همدیگه رو شستیم تا صبح هم تو بغل هم لخت خوابیدیم صبح که بلند شدم دیدم زهرا صبحانه درست کرده ولی لباس هاش تنشه من لخت بودم بلند شدم لباسامو تنم کرد یه لب از زهرا گرفتم دست و صورتمو شستم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#112 | Posted: 10 Nov 2012 04:26 | Edited By: sasan39male
سکس با فاطمه زن واحد بغلی


سلام این که میگم داستان نیست و حقیقته که به تازگی برام اتفاق افتاد. ۳۲ سالمه متاسفانه بعلت اشتباهات گذشتم زندگیم داغون شد و با توجه به سن وسالی که داشتم از امکانات مالی خوبی برخوردار بودم که زیادیش رو تقریبا به باد دادم .زن و بچه ام هم حدود ۳ سالی به حالت قهر رفته بودند خونه پدر خانمم.خلاصه منی که کاسب شناخته شده ای تو صنف خودم بودم شدم خونه نشین و گرفتار اعتیاد.هرچند اعتیاد کوچیک و بزرگ فقیر و دارا...نمیشناسه اما خداییش تابلو نبودم و با اینکه اکثریت همسایه ها و اشناها متوجه اعتیادم شده بودند اما احترامم رو داشتند و روشون نمیشد حتی به روم بیارند.تا اینکه تصمیم به سرو سامان دادن به زندگیم گرفتم و در اولین قدم برای ترک به یکی از کمپهای ترک اعتیاد رفتم.خانوادم استقبال کردند تو مدتی که تو کمپ بودم برای اینکه من دوباره سمت مواد نرم بنا به توصیه اشناها و البته با هماهنگی من خونه ام رو فروختند که بقول انجمن ترک اعتیادیها زمین بازیم رو دیگه نبینم که وسوسه بشم و البته خونه ای بهتر در محله ای بهتر برام خریدن.تنها تو اپارتمان جدید برام سخت میگذشت که تو این مدت با اینترنت و سایتهای سکسی خودم رو مشغول میکردم.۶ واحد داره اپارتمانمون.کسی رو نمیشناختم اصلا. غیر از همسایه بغلی که یکی ۲ بار با زن و بچه اش تو راه پله تصادفا دیده بودمش کسی رو ندیده بودم.با اینکه فضول نیستم اما تو همون چند برخورد کوتاه متوجه غیر عادی بودن رفتار و حرکات مرده شدم و البته اختلاف سن با زنش .علی الرغم بد ترکیب بودن و ضعیف الجثه بودن مرده زنه زیبارو و لوندو قد بلند.همونی که دوست داشتم اما زنه سعی در پنهان کردن زیباییش زیر چادر عربیش که زیباییش رو چند برابر میکرد داشت. بگذریم همسایه بغلی یه روز برای گرفتن شارز اپارتمان اومدو سر صحبت رو باز کردو فضولیهاشو بقولی کردو مابین حرفهاش گفت اینجا رو فروخته و واحد بزرگتر و بهتری جای دیگه خریده و ۱ هفته دیگه نهایتا مهمون این ساختمان هستند و میرند از این حرفها.با اینکه شهوتی هستم اما زیاد اهل فیلم سکسی دیدن نیستم اما از تنهایی و بیکاری روزی چند بار میرفتم ماهواره رو روشن و سایروس کانال سکسی رو میگرفتم و چند دقیقه ای اگه خوشم میومد میدیدم و اعصابم میریخت بهم و خاموش میکردم.چندروزی متوجه باز و بسته شدن بیشتر در واحد بغل با صدای زیاد بطور غیر ارادی شده بودم اما اهمیتی برام نداشت.یه روز که داشتم یه سوپر زیبا که خوشم اومده بود از موضوعش میدیم و حالی به حالی شده بودم و صدای تی وی رو بیشتر از مواقع دیگه زیاد کرده بودم ومتوجه نبودم(البته نه اونقدر تابلو)با صدای زنگ واحد به خودم اومدم و هول شدم بدون اینکه کانال عوض کنم یا صداشو کم کنم درو باز کردم که با دیدن چهره زن همسایه و طرز لباس پوشیدنش که یه جوراب سکسی بلند و تاپ تنش بود وچادر سفید سرش جلو چادر باز بود و تمام بدنش پیدا. مات و مبهوت موندم و غافل شدم از اینکه کیرم سیخه سیخه ۲تایی هیچی نمیگفتیم که دیدم نگاهش به شلوارمه و صدای اخ و اوخ فیلمم میومد.با لکنت گفت ببخشید که ... تو ۱ لحظه تمام این فکرها که اینها دارن از اینجا اثاث کشی میکنن و شوهر نمیتونه بهش حال بده و با شنیدن صدای فیلم تو روزهای قبل و امروز حشری شده و میدونسته من تنها زندگی میکنم بی اختیار دستش رو کشیدم و هنوز یه قدم جلو نیومده بود تو بغلم گرفتمش که این امر با همراهی خودش میسر شد طوریکه در رو نبسته بودیم واگه کسی تو پاگرد بود راحت مارو تو اون وضعیت میدید.داغ داغ بود گفت عجله داره و بچه اش خوابه میره سر اصل مطلب. کیرمو دراورد شروع به قربون صدقه رفتن و بوسه کردنش کرد گفت فقط ازت میخوام به بدترین نحوی که میتونی و خشن وار بکنیم و بهم بدترین فحشهارو که بلدی بدی.راستش خنده ام گرفته بود و روم نمیشد بهش فحش بدم و اونم همینطوری که ساک میزد هی اعتراض میکرد که چرا بهش فحش نمیدم وقتی دید خجالت میکشم خودش شروع کرد که من جنده توام .من بهت کس میدم کونمو جر میدی جلو همسایه ها منو میکنی چلو شوهرم بهت کون میدم که بسوزه بیا جلوش بکن منو یادش بده و از این حرفها که تو سکس زنها بطور غیر ارادی میزنن و شهوت خودشون و مردهارو چندین برابر میکنه.از کون بهم نداد اما ۳بار ارضام کرد خودش نفهمیدم چندبار ارضا شد اما بیشتر از من بود.بعد از سکس چند دقیقه ای از ازدواج اجباریش و راحت نبودن تو سکس و اینکه اون طرفدار سکس ازاد و فحش شنیدن و فانتزی و اینجور سکسهاست اما شوهرش خشک مذهبی و باتعصب کورکورانه که حتی با زنشم تو سکس رودربایستی داره و چشماشو میبنده که خجالت نکشه باعث شد یه همچین کاری رو بکنه و ازم خواست فراموش کنم چیزی که اتفاق افتاده رو.بعد از چند روز از بیرون که اومدم از وضعیت راه پله متوجه شدم اثاث کشی کردن.شوهرش رو چندباری اتفاقی دیدم هخه گهگاهی مسافرکشی ام میکنه اما دیگه خودش رو هرگز ندیدم. امیدوارم همیشه هرجا هست شادو سلامت باشه و زندگی به کامش شیرین.دوستان این داستان نبود ممنون میشم اگه بدون بی احترامی و فحاشی نظرتون رو بدونم.از اینک وقت گذاشتید و نوشته من رو خوندید سپاسگزارتون هستم اگه از اولین خاطرم خوشتون اومده باشه خاطرات سکسی زندگیم رو با دختر و زنهای دیگه براتون مینویسم. موفق باشید

از سرم که بیفتی ،
دست و پای غرورت خواهد شکست !
آن روز درد شکستن را خواهی فهمید ...
روزی که از چشمت افتادم را به یاد آر ...
     
#113 | Posted: 17 Nov 2012 12:47

کون دادن مامان به آقا بهرام
_اول از خانواده ي خودم بكم من كوجيك شما فربد هستم 15ساله از تهران تك فرزندم و مادرم 35سالشه و بدرمم 2ساله كه عمرشو داده به شما قبل از اينكه برم سراغ داستان اول از هيكل سكسي مامانم براتون بكم مامانم 170 قدشه 75كيلو وزنشه و سينه هاي تبل و يه كون خيلي خيلي بزرك كه بيرون ميرفتيم بشت سرياشو ديوونه ميكرد از اون سالي كه بدرم فوت كرد مدل لباس بوشيدناش عوض شد برم سراغ داستان كه ما تو يه ساختمون 2طبقه زندكي ميكنيم و طبقه ي بالا ساكن هستيم بعد از فوت بدرم همسايه ي طبقه اول رابطش با ما صميمي تر شده بود كه 1ماه قبل عيد سال 91تصميم كرفتن كه مدل خونشون و عوض كنن و قرار شد كه همسايمون اقا بهرام كه مردي باحال بود زن و دختر 6سالشو بفرسته خونه ي مادر زنش تا خودش خونرو رديف كنه سرتون و درد نيارم يه روز مامانم رفته بود حمام كه ديدم تلفن خونه صداش درومد من رفتم جواب دادم مهتاب خانوم زن اقا بهرام بود كه كفت مامان هست كفتم نه حمام اومد ميكم بهتون زنك بزنه خلاصه مامان ما از حمام اومد يه بوي خاصي داشت ادمو هوايي ميكرد بهش كفتم كه مهتاب خانوم زنك زد كارت داشت بعد به مهتاب خانوم زنك زد و از صحبتاشون فهميدم كه اقا بهرام ناهار نداره و مامان من بايد براش درست كنه خلاصه ما ناهار كباب تابه اي داشتيم و يه ذره هم مامانم برد براي اقا بهرام، لباس مامانم كه يه تاب قرمز كه زيرشم سوتين نبسته بود و با يه شلوار برموداي جذب سفيد كه شرت قرمزش معلوم بود همينطوري رفت غذارو بده كه ديدم دير كرده نكو اقا بهرام رفته سر كوجه اب معدني بخره كه از راه بله ها ديدم كه اقا بهرام اومد و يه دفعه مامانمو با اون وضع ديد و با تته بته ازش تشكر كرد بابت غذا خلاصه مامانم اصلأ انكار نه انكار با اون وضع اومده بيرون اقا بهرام كفت كه بياد تو ببينه كه طرح خونشون خوب شده كه مامانم رفت ببينه منم يواشكي رفتم بايين كه ديدم مامانم داره نظر ميده ولي اقا بهرام حواسش به كون مامانمه خلاصه مامانم رفت رو جهار بايه كه بالاي ديوار و درست كنه كه ديدم اقا بهرام به مامانم كفت كه جقدر زيبا شديد و از اين حرفش مامانم تعجب كرد و تا اومد از جهار بايه بياد بايين افتاد و بشت شلوارش باره شد و شرت قرمزش با قسمتي از كون سفيدش معلوم شد كه اقا بهرام سيخ كرده بود و به مامانم اشاره كرد كه باره شده كه مامانم كفت اي واي خاك برسرم من برم خونه به فربد بكم كه بره نخ سفيد بخره تا بدوزمش كه اقا بهرام كفت ما تو خونه داريم ميخوايد براتون بدوزم كه مامانم با كمي مكث قبول كرد با قبول كردن مامانم انكار تو كون اقا بهرام عروسي بود خلاصه اقا بهرام رفت نخ و سوزن اورد و مامان من بشتشو كرد به اقا بهرام تا بدوزه كه در حين دوختن دست اقا بهرام ميخورد به كون كنده مامانم اخراش بود كه مامانم دستاش برد بالا و كونشو كمي داد عقب كه خستكي در كنه كه كير سيخ اقا بهرام خورد به كون مامانم هر دوشون ساكت شدن كه ديدم اقا بهرام سينه هاي مامانمو كرفت تو دستاش و مامان منم جيزي نكفت بعد با يه حركت تاب مامان و دراورد و لباس خودشم دراورد بعد شروع كردن به لب كرفتن كه صداي ملج و ملوج لباشون اب من و دراورد بعد اقا بهرام شلوارشو دراورد و كير كندشو انداخت بيرون بعد به مامانم كفت كه با تمام وجود كونتو بده عقت كه بزور شلوار تو در بيارم مامان منم به حرفاش كوش مي كرد كه ديدم شرت مامانم خيس خيس اقا بهرام انكشتشو كرد تو كس مامانم و وقتي كه انكشتش خيس خيس شد كرد تو سوراخ كون مامان و يه تف مشتيم انداختو بعد كيرشم كرد تو دهن مامانم و بعد از 2ديقه كرد تو كون مامانم من طوري وايساده بودم كه به حالت نيمرخ من بودن طوري كه كير اقا بهرام تو كون مامانم بود و مامانمم با يه دستش اقا بهرام و كرفته بود و با دست ديكش كسشو ميمالوند و جيغ ميزد و تو اون حال بستوناي كندشم بالا و بايين ميرفت خلاصه مامانم از اقا بهرام خواست كه ابشو تو كون مامانم خالي كنه اقا بهرامم به حرف مامانم كوش كردو تمام ابشو خالي كرد بعد يه لب از هم كرفتن و مامانم كشاد كشاد اومدو رفت دوباره حمام دوستان اميدوارم خوشتون اومده


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#114 | Posted: 19 Nov 2012 13:30

آقای ارشاد در طبقه پنجم

من و خانومم به اتفاق دو تا پسر دانشجوم در طبقه اول یه واحد مسکونی 5 طبقه 9 واحده زندگی می کردیم و می کنیم . من تازه چهل سالم تموم شده. کارمند یه اداره ای هستم و اسمم امید وفامیلی ام ارشاده . خیلی هم خوش صحبتم و با گفتارم ماررو از لونه اش می کشونم بیرون . هرچه گفتم بابا من نمی تونم مدیر آپارتمان شم انداختن گردنم . حوصله این دردسر ها رو نداشتم.. اون طبقه پنجمی ما خونه شو اجاره دادبه یه خانومی .. راستش من که اصلا ندیدمش . چون هر وقت خسته از سر کار میومدم اون بود تو خونه شون . شناختی هم ازش نداشتم . نیازی هم نبودکه بشناسمش . هنوزم فرصت نشده بود که جلسه ماهیانه ساکنینو بر گزار کنیم . یه دو هفته ای شد و چند نفر جلومو گرفتند و گفتند که مرشد عزیز آقای ارشاد این خانومی که اون بالاست یک مار خوش خط و خاله و از اون جنده های درجه یکه و روزی چند نفر مدل به مدل میاره و می بره . ما چند تا از مردای آپارتمان گرم صحبت شدیم و گفتیم این که نمیشه ما زن داریم بعضی هامون دختر داریم این خوبیت نداره .. خواستم بندازم گردن یکی دیگه که بره با این زنه صحبت کنه که یه جوری شرشو از این خونه کم کنه یا خودشو اصلاح کنه . راستش من حس کردم کار من نیست بخوام با این زن صحبت کنم . حریفش نمیشم . آخه جنده ها خیلی رو دارن . یه حرفی بیاد به من بزنه .. همون دم در خونه دسته جمعی گرم صحبت بودیم . هرکاری کردم از زیر بار این مسئولیت شونه خالی کنم نشد که نشد . انداختن گردن من .. از خجالت داشتم می مردم . من تا حالا با یه جنده روبرو نشده بودم . شاید م شده بودم ولی با این حس که کسی جنده باشه باهاش حرف نزده بودم . حتی غیر از زن خودمم به کسی دست نزده بودم . با خودم گفتم بهتره یه روز برم به این زنه سر بزنم که از سر کارم برگشته و به جای طبقه اول مستقیما برم طبقه پنجم . همین کارو هم کردم . یه خورده می ترسیدم و می لرزیدم . هر طبقه ای دو واحد داشت ولی طبقه پنج فقط یکسره بودیعنی می شد واحد شماره 9. اگه یکی الان اونجا باشه در حال گاییدنش چی ؟ /؟من اصلا دوست ندارم مزاحم کسی باشم . بذار آزاد باشه . به من چه مربوطه .. یه خانوم خوشگل درو باز کرد . چشم و ابرو کشیده . از اون شلوار لی های تا زانو و کیپ که کونشو داشت می ترکوند و یه بلوز بدون آستین هم تنش بود . سلام یادم رفته بود . آب دهنمو به زور قورت دادم . سی و خوردی می شد . -ببخشید امری داشتید.-خانوم زهره خندان .. درحالی که می خندید و دندونای سفیدشو بهم نشون می داد گفت بفرمایید شما باید آقای امید ارشاد باشین -بله خودمم . -من شما رو می شناسم . ولی شما منو نمی شناسید . بفرمایید داخل یه چایی در خدمتتونیم . طوری اصرار کرد که فهمیدم از ته دلشه . -ببخشید مهمون ندارین ؟/؟ -مگه قراره هر دقیقه مهمون داشته باشم ؟/؟ تازه مهمونم داشته باشم . شما هم مهمون . بفرمایید خواهش می کنم .. رفت و به جای چایی واسم آب میوه آورد . وقتی پشت به من داشت می رفت آشپز خونه و اون کون بر جسته اشو از پشت شلوار دیدم کیرم شق کرده بود . من بهش چی می گفتم؟/؟ راستی راستی چی می گفتم . نشستیم و یه سری کوس شرات از این ور و اون ور گفتیم و از جلسه ماه بعد ساکنین گفتیم و دیگه یه جای کار ترمز زدم . من که خودم می دونستم اون شوهر نداره ولی گفتم ببخشید آقاتون مسافرتن ؟/؟ یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت چو دانی و پرسی سوالت خطاست . سه چهار روز پیش بود که شما کنار در ورودی با مردای دیگه کنفرانس گرفته بودی و داشتی در این مورد صحبت می کردین ... دیگه بقیه حرفاشو نفهمیدم . ظاهرا این جنده خانوم از اون زبلهایی بوده که گوشی آیفونو ورمیداره و هرصدایی رو که اون اطراف بوده می شنوه و می فهمه که ما در مورد چی داریم حرف می زنیم و ما کوس خلا هم همون دم در خونه از سیر تا پیاز ماجرا رو واسه هم گفته بودیم . موضوع رو عوض کردم و کشوندمش به جلسه عمومی . خجالت کشیدم حرف بزنم ولی اون اومد جلو و گفت امید خان یه زن همیشه یک زنه بد بخته . یه مرد اگه همسرشو طلاق بده اگه بد ترین آدم روی زمین باشه بازم یک مرده کسی بهش ایرادی نمی گیره . من شوهرم معتاد بود و ازش جدا شدم . یه خورده نفقه میده بهم و باهاش زندگیمو پیش می برم . می خواستم بهش بگم با نفقه یه معتاد چطور از پس زندگی و اجاره بر میای که دیدم گریه امونش ندادو خودشو انداخت تو بغلم .. نمی دونستم چیکار کنم . می دونستم که میخواد یه جورایی خرم کنه و قاپمو بدزده و حمایت منو جلب کنه دیگه این قدر ها هم کوس خل نبودم ولی از اونجایی که کیر خل بودم دوست داشتم فریبشو بخورم . وسوسه شده بودم . از اون جنده های با کلاس بود . تیپش به جنده ها نمی خورد .با توجه به نرخ تورم و دوبرابر شدن قیمت دلار نرخش زیر پنجاه نبود . دلم می خواست بهم حال بده . یه استرس عجیبی داشتم . واسه اولین بار بود که می خواستم با یه زنی به غیر از زن خودم رابطه بر قرار کنم . بارها دوستان بهم گفته بودند که با یه زن دیگه ای سکس کن و به زندگیت تنوع بده من وجدانو زیر پا گذاشته بودم ولی می ترسیدم وحالا موقعیتی ایده آل نصیبم شده بود که نباید اونو به این آسونیها از دست می دادم -خیلی حرفا پشت سر من می زنن . فراموش کردن که من یه زن تنهام . شما وقتی که شبا زناتونو بغل می زنین و پیشش می خوابین اصلا به فکر یه زن تنها هستین ؟/؟ به این فکر می کنین که اون بالا یه همسایه ای هم دارین ؟/؟ -باورکنین زهره خانوم اگه همسر من فرهنگش قوی باشه و اجازه بده من خودم حق همسایگی رو به جا میارم . از این حرف من خنده اش گرفت . نتونست جلو خنده شو بگیره . یک آن شونه هامو گرفت و چش تو چش هم دوختیم . خوب شکارشو شناخته بود . فهمیده بود که من اهلشم . جنده ها واقعا تو کارشون متخصصن . با یه بوسه آبدار رفتیم به استقبال یک سکس جانانه . یه هوای گرم تابستونی بود که کولر هم روشن بود . -آههههههه عزیزم عزیزم ..کاش زودتر میومدی و با خودت امیدو تودلم زنده می کردی .. بد جوری داشت خرم می کرد با این کارا می خواست جواز کسبو واسش صادر کنم . قبل از این که من بخوام لختش کنم اون دگمه های پیرهنمو بازکرد . دستشو که گذاشت رو موهای سینه ام و یواش یواش عشوه گری رو شروع کرد حس کردم که من یکی دیگه اعتراضی ندارم که بکنم . حتی باید کمکش هم بکنم . هیجان شدیدی داشتم . فقط دلم می خواست این کیر ناقابل من بتونه دردشودوا کنه . همون وسط پذیرایی درازم کرد . منم شلوار کشی اونو پایین آورده و سرمو با لا گرفتم و به کون بیرون زده از شلوارش یه نگاهی انداخته و دراز کشیدم . چون اون در حال در آوردن شلوارمن بود و نمی بایستی تو کارش وقفه مینداختم . از اون کارایی کرد که زنم تا این حد سریع و با اشتها واسم انجام نمی داد . کیرمو یه ضرب کرد تودهنش . منم که دستم به زیر بلوزش می رسید اونو یواش یواش از سرش درآوردم . بعد از این که یه ساک جانانه واسم زد . کیرمو دو دستی گرفت تو دستشو اونو به کوسش مالید . -این دوامه .. امیدمه امید جان . آقای ارشاد با همین باید ارشادم کنی . زبان ارشاد این خیلی تیزه . منو دراز کرده بود و خودش از بالا مسلط به من بود . وقتی ازش پرسیدم از کجا می دونی کیرم این قدر تیزه در جا کونشو انداخت رو کیرم و کوسشو روی سر تا ته کیرم حرکت داد و با بالاپایین کردن کوسش روی کیر چند بار این حرکتای رفت و برگشتی رو انجام داد . من اون زیر قرار داشته کوس رو کیرم سوار بود .دستامو هم قرار داده بودم روکون زهره جنده . ولی خیلی جنده باکلاسی بود . به نظرم باید اول کارش باشه چون تازه از شوهرش جدا شده بود و کوس با حالی داشت که گشاد نشون نمی داد . -وای .. امید .. بکن .. تو منو کشتی .. جون من تند تر .. دارم حال می کنم . بیشتر از اونچه حال می کرد دوست داشت نشون بده که هوس داره ومنم میذاشتم هر طور که دوست داره و بهش مزه میده همون کارو بکنه . فکر کنم خر کردن من بیشتر بهش مزه می داد هرچند خودش حال هم می کرد وگرنه کوسش این قدر خیس نمی کرد و صورتش گر نمینداخت . خودشو سفت و سخت انداخته بود رو من و طوری باهام حال می کرد که داشتم با خودم فکر می کردم که حتما خیلی هم ثواب کردم که به این کیر نخورده حال هم دادم . یه جوری لبامو قفل کرده بود و منو می بوسید که فکر می کردم حتما کسی هستم و تا حالا خبر نداشتم .. -وای امید .. آبم داره میاد .. آب .. آب .. داره میاد .. تو داری آبمو میاری .. هیچ مردی تا حالا این کارو نکرده و نتونسته آبمو بیاره .. آفرین به تو که داری میاری .. آخخخخخخخ اومد .. ریخت .. جووووووون .. بیحال افتاد رو من و منم از اون بیحال تر . هرچند شک داشتم که ارگاسم شده باشه چون یک ساعت تمام زنمو می گاییدم آبش نمیومد این جنده چه جوری به همین زودی آبش اومد . ولی خودمم دوست داشتم که حرفاشو باور کنم . برای همین رفتم تو حس همین فیلمی که اون بازی کرده بود . آخه زندگی همش فیلمه . چه بهتر یه کارگردان دیگه فکر کنه اون جوری که اون دلش می خواد فیلم داره پیش میره -امید جون .. کوسسسسم کوسسسسسم آب میخواد.. زود باش . با این که خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم می ترسیدم . اگه این جنده آبستن شه و بخواد بچه رو بندازه گردن ما چی .. -بریز توکوسم نترس . سر لوله ام بسته .. -به همین زودی ؟/؟ -خب دیگه یه پسر و یه دختر داشتم و سر بچه دوم بستم -پس بچه ها کوشن . -خونه پدر شوهرم . حرفشو باور کردم . دیگه خیلی دلم می خواست تو کوسش خالی کنم ولی با همه اینها یه انگشتی تو سوراخ کونش فرو کرده و قلقشو گرفتم که می تونه کیر منو هم راحت تو خودش جابده . -زهره جون می خوام کونتو بگام وتو کونت خالی کنم . -هرجور عشقته .. هرجور میلته حال کن .. شیطون متقلب ساعتی پیش از نیاز زن و این حرفا می گفت . چقدر زود راضی شد که من اونو ازکون بگام . ولی چه کونی ! سفید و بر جسته و گنده . یه سیلی که به کونشمی زدی به لرزش می افتاد . مثل ژله می لرزید و یه منظره و تصویر زیبایی به وجود می آورد . چاک کونشو از پایین به دو طرف باز کرده تا حفره کونش بیشتر تو دیدم قرار بگیره . کیرمو به سر سوراخ کونش فشرده و با لذتی آرام نرم نرم کیرمو کردم توکونش .. -اوخ وای .. کونم .. امید جون جرررششششش بده با کیییییرررررت منو پاره پاره کن .. اوف آب می خوام . آب .. آب زودباش آب . دیگه نتونستم در مقابل این حرکاتش تاب بیارم . کیرم هی آبشو خالی می کرد و اونم هی آب می خواست . -جووووووون زهره . همین جور دارم خالی می کنم . -امید نمی دونی که چقدر کونمو داغش کردی و بهم حال دادی . وقتی کیر خیسمو از کونش بیرون کشیدم همونو گذاشت تو دهنش . خلاصه یه نیم ساعت دیگه رو با هم حال کردیم . کارمون که تموم شد بهم گفت چیزی می خواستی بگی ؟/؟ با خودم فکر کردم که ما 9 واحدیم . دو تا از واحدها در مجموع دست چهار تا دانشجوی دختره . توی دو تا از این واحد ها دو تا پیرزن تنها زندگی می کنند . من که رضایتمو اعلام کردم و اونم که خب هیچی . می مونه سه واحد دیگه که سرپرستشون مرد خونواده هست .. -زهره جون من چیزی نمی خواستم بگم . فقط یه سه نفری هستند که اونا هم یه یکی بیان ببینم حرف حسابشون چیه .. فکر کنم تا چند روز بعد اون سه نفر هم یه صفایی کردند و اصلا دیگه کی بود که به این زهره خانوم کار داشته باشه . تازه یواش یواش واسه حفظ سیاست با خانوما ی این واحد ها داشت آشنا می شد و گرم می گرفت .. منم که دیگه یه کوس ناب غیر از کوس زنمو گاییده بودم این هوس به سرم افتاد که یه جنده دیگه رو بکنم . جنده ای که از خودش جا داشته باشه . رفتم سراغ یکی از دوستام که اهل این کارا بود . -به ! امید خان تو هم آره -خب دیگه تنوع تو زندگی لازمه . چقدر یه نوع غذا بخوریم دل آدمو میزنه . -یه کوس ناب سراغ دارم . اول تو بزن و من اون پایین کشیک میدم و بعدا من میزنم .. هیجان زده شده بودم . یه قرص ویاگرا خورده بودم و یه اسپری بی حسی هم به کیرم زده بودم که این دو تا یه جورایی مکمل هم باشن .. مسیر مسیر محله ما بود . خداکنه آشنا ما رو نبینه و خیلی دورشیم .. وای یه خورده اون ور تر از روبروی در خونه ما وایساد . واحدهای مسکونی ما رو نشون داد . -امید جان زنگ طبقه پنجمو بزن بگو از اسی کارچاق کن به زهره هفت کوس .. این رمز ماست . نمی دونستم چی بگم . می خواستم واسه تنوع یه جنده دیگه رو بگام دوباره باید می رفتم به طبقه پنج واحدهای خودمون تا یه بار دیگه ارشادش کنم .. پایان ..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#115 | Posted: 24 Nov 2012 23:41

آرزو، زن کس تپل همسایه

سلام من مجتبی هستم یه پسر بسیار بسیارحشری که همیشه دنبال کس وکونه حتی تاقبل ازاین ماجرا کون پسرا رو میکردمو کیر کلفت میکردم قدم187 وزنم 80پوستم سبزه تعریف نکنم خوش قد وهیکلم وخوش ...خوب از وقتی بعضی از این داستان های تخمی روخوندم حالم گرفته وتصمیم گرفتم خودم بنویسم وکیر 20سانتیمو شق کنم بخاطر اون روز
حدود 3ساله که حشر یه زنی هست همسایمون که طلاق گرفته ارایشگاه داره ازخوصیاتش بگم براتون که کسش توپوله حتی وقتی شلوار خونگی میپوشید کسش معلوم بود وای کیرم باز بیادش بلند شد قربون هرچی کس توپوله ازموضوع دور نشیم کس توپول و پوست گندمی وکون طاقچه ای و پستون نسبتابزرگ و بدن حدودأ 85کیلویی داستان ازاین قراربود که من هروقت(البته پسری داشت دوستم بود)میرفتم خونشون همیشه چشم بهش بود یبار رفته بودم خونشون اسباب کشی که اون اومد کمک کنار دیوار بود داشت میرفت چون جا نبود باید ازکنار هم ردمیشدیم اونم پشتش به من بود من که ازکنارش رد شدم کیرم بی کونش خورد و کیرم تانرمی کونشو حس کرد سریع قد رشیدشو مثل سرو بلند کرد منم تاکیرمو تو اون وضیعت دیدم سریع رفتم بیرون؛حدودیک هفته گذشت ومن هرروزبه عشق آرزو(همسایمون)جق میزدم وحشریتر میشدم اون موقع من فکرای جور وا جوری کردم میرفتم عکس از کیرمینداختم چون چاپگرخونگی داشتیم وقتی کسی نبود چاپش میکردم وپشتش انواع حرفارو مینوشتم مثلامینوشتم: میدونم رفتی بایکی دیگه رابطه داشتی فیلمشو دارم واگه میخوای به کسی نگم چراغ مغازتو امشب روشن بذار وبدون اینکه بگم کی هستم میرفتم ساعت 1یا2شب عکسو مینداختم داخل مغازش تایک ماه کارم این بود تادیدم نخیرجواب نمیده دیگه خسته شدم

بعد یکی یادوماه که گذشت دیدم ارزو میگه چارپایتونو بیار مغازم میخوام لامپ عوض کنم منم از خدا خواسته سریع رفتمو اوردم ساعت حدودأ10شب بود چارپایه روگذاشتم تومغازش خواستم برم که گفت وایسا من نمیتونم توبرو عوضش کن بعد رفت درمغازه رو بست منم رفتم بالا اما هرکاری کردم مهتابی جانیفتاد بهش گفتم خودت بیادرستش کن من دست از چهارپایه میگیرم بعد ازصد بار گفتن که نمیتونم اخرش رفت بالا منم از پایین دست ازچارپایه گرفتم رفت بالا وای کیرم داشت شلوارمو جرمیداد لامصب وقتی داشت میرفت بالا کونش اومد سمت من ودستم چاک کونشو کامل طی کرد وای چقدرنرم بود کیرم که بدجورشق بود داشت بدتر میشد آخه ارزو فقط مانتو کوتاه تنش بوداز اونا که تا زیرباسن میادوشلوارتنگ مانتوش که وقتی رفت بالا ازچارپایه بخاطر طاقچه ای بودن کونش مانتوش بالای باسنش موند منم از زیر داشتم کس وکونشو دید میزدم اخه بدجور تودید بود پاهاش هم باز بودن فکرشو کن کس توپولی که زیر شلوار تنگ باشه چطور خودنمایی میکنه من که محو تماشابودم اون داشت مهتابی درست میکرد اخرش انداختش تو جاش ولی من که بدجور حشر بودم فکری به سرم زد چهارپایه رواز زیرپاش زدم افتاد پایین منم سریع خودموپهن کردم زمین و مثل اینکه اتفاقی باشه دست از کمر ارزوگرفتمو انداختمش روی خودم کیرم که بدجور راست شد بود افتاد لای کونش ارزویی که داشت اه وناله ازدرد افتادن از چهارپایه میکرد تاکیرمو حس کرد ساکت شد تا حدود 30ثانیه کونش روکیرم بوداومد که بلند شدچرخیدمو خوابوندمش به پشت وافتادم روش تا دید چه خبره امد داد بزنه که بهش گفتم ابروت میره اخه من داخل مغازه توأم و تومنو اینجا اوردی تا این حرفو شنید فقط اشک ریخت والتماس کرد منم که کیرم از زندان(شلوارم) بیرون اومده بود فقط میخواست بره ارزو ومنم فقط به کیرم فکرمیکردم واشکای ارزوبی فایده بودمنم دست بردم واسه سینهاش امانمیذاشت روسریشو دراوردم وموهای طلایش بیرون افتادسریع لاله گوششو شروع کردم به خوردن دستامم بردم شلوارشو تاسر زانوهاش اوردم شرتش که سفید وگل گلی بود رو اوردم پایین کیرموگذاشتم رو سوراخش اما ارزو سفت کرده بود وهرچی فشاردادم نرفت التماس میکرد؛بعد دید که چقدر فشار میدم واسه کردن کونش گفت مصطفی(شوهرش که ازش جدا شده بود) ازپشت بهم دست نزده ازجلو بکن منم گفتم شل کن تا شل کرد کیرمو کردم تو سوراخ کونش چنان جیغی زد که الان یادش میافتم سرم درد میگیره منم تازه سرکیرمو کرده بودم تو کونش باسیلی زدم بهش گفتم خفه اونم گفت من تاحالا کسی دستش سمت پشتم نرفته خیلی عوضی درارش دارم میسوزم منم که با این حرفاش بدتر حشرمیشدم باتمام فشار نصف کیرمو کردم بدبخت داشت میمرد منم هرچی فشارمو بیشتر میکردم کیرم ازنصف بیشتر نرفت تو ارزو که دی بریده بود دیگه پهن زمین شده بود وچشماش مثل خون شده بود واشک از گوشه چشماش میریخت من حشر بودم وحالیم نبود شروع کردم تلمبه زدن چون بار اولم بود که داشتم زن میکردم تندتند تلمبه میزدم بعد حدود یک دقیقه ابم اومد وریختمش تو کونش من بعداز 5دقیقه داراز کشیدن روش خواستم دوباره بکنمش ولی دلم سوخت وشلوار وشرتشو دادم بالا ومال خودمم وارزو همینطور دراز کشیده بود رو زمین من چارپایه رو برداشتم رفتم خونه وقتی رسیدم ساعت 12و30بود که من اون موقع دعوا بدی با خانواده داشتم بخاطر دیر اومدنم ازاون ماجرا حدود یک سال گذشته و آرزو هر وقت منومیبینه به حالت خشم نگاهم میکنه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#116 | Posted: 27 Nov 2012 14:00
کیر گنده مهربون

پوران خانوم با پنجاه سال سن خوب تو کارش خبره بود. یه چند تایی خانوم از دوست و آشنا واسه مشتری هایی با سلیقه های جورواجور تو دست و بالش داشت که با بهم رسوندن اینا روزگار میگذروند.انقد وارد بود که با یک نگاه به همسایه اش میترا خانوم دوزاریش افتاد که این حاج خانوم چاق و چله راست کار آقا رضا صرافه که دست به جیبش هم حرف نداره.میترا خانوم حدود چهل سالی داشت. با سینه های بالای 85 و رون و کون گنده و شکم بزرگی که از سه تا زایمان طبیعی براش یادگار مونده .بهش گفت میترا جون ماشاا. . . جاافتاده شدی هرروز جیگر تر میشی ها. تازه داری میشی باب دل مردای اصیل تهرونی . میترا با اینکه از این تعریف قند تو دلش آب شده بود گفت ای بابا کی دیگه مارو نگاه میکنه ؟ پوری گفت ببینم از شیطونی هم خبری هست ؟ میترا با قهقهه گفت پوری جون من جواب همین ناصر خان شوهر خودمو بدم هنر کردم . پوری گفت یک دوستی دارم عاشق زنای چاق و چله و جا افتاده است. حقیقتش اینه که پول خیلی خوبی هم میده ولی غریبه که نیستی در گوشت باید بگم معامله اش فقط کمی بزرگه. میترا گفت وای نه پوری جون من که نیستم ولی حالا مگه چقدری میده که میگی پول خوبی میده. پوری گفت ببین میترا در شرایطی که زنای بیست بیستو پنج ساله با صد صدو پنجاه کار مردارو راه میندازن با سیصد تومن هفته ای یکروز چه کارا که میتونی بکنی . میترا با تعجب گفت سیصدهزار تومن؟آخه به شرطی خوبه که لااقل از پشت کاری نکنه . پوری گفت یعنی میخوای بگی شوهرت از این کون و کپل گنده میگذره ؟ میترا با خنده گفت اون که دیوونه کونمه . ولی آخه . . . پوری گفت دیگه آخه و ولی و اما نداره . ماشاا. . . بچه که نیستی . اوکی رو بده تا قرار مدارشو بذارم تمومش کن بره پی کارش دیگه. خنده بلند میترا خود بخود اعلام موافقت تلقی شد و پوری جون رفت که قرار قطعی رو با آقارضا صراف فیکس کنه و خبرشو به میترا بده. شنبه صبح ساعت 30/10 بود که میترا با کلی ناز و ادا وسرخاب سفیدابی که به بالا و پایین مالیده بود زنگ خونه بزرگ آقا رضارو به صدا در آورد.آقا رضا مردی بلند قامت و خنده رو بود که با هیکل ورزیده وعضلانیش زود تو دل میترا خانوم جا باز کرد . همون طور که آقا رضا هم در نگاه اول چشمش رو پستونای گنده و کون و کپل میترا میخ شدو رضایت رو میشد تو چشماش خوند. همینقدر بگم که فردا وقتی پوری جون از میترا نظرشو راجع به دیروز و ماجرای خونه آقا رضا پرسید میترا گفت دستت درد نکنه پوری جون همه چیز عالی بود فقط آبروم رفت. پوری با تعجب پرسید مگه چی شده چرا آبروت رفت عزیزم؟ میترا گفت راستش تا چشمم به کیر آقارضا افتاد پیش خودم گفتم شاهرگم بره من نمیذارم این دسته بیل تو کونم بره. وقتی یه نیم ساعتی حال کردیم آقا رضا گفت خب حالا دیگه کم کم باید بریم سر اصل مطلب که اتفاقا خیلی تپل مپلو روبراهم هست. منم با جدیت گفتم آقا رضا تورو خدا اصلا حرفشم نزن که من طاقتشو ندارم. آقا رضا با آرامش خندید و با اشاره به کیر بزرگش گفت نترس میتراجون من و این آقازاده تو کارمون اوستاییم.هر چی ناز و نوز کردم فایده نداشت و به ناچار به دستور آقارضازانو زدم . شونه هامو گذاشتم رو زمین و کونمو هوا کردم. خودمو کونمو به قضاو قدر سپردم و به امید هنر آقا رضا منتظر موندم.همین طور که با وازلین سوراخمو چرب میکرد انگشتشو هم به آرومی وارد سوراخم کرد. بعد یکی شد دوتا و بعد سه تا و کلاه شاپوی کیرش با فشار اولیه افتاد تو. آخه کلاه معمولی نبود که . یکم بازی بازی کرد ولی انگار اعتراضات منو نشنید.چون فشارو بیشتر کرد . از فکر اینکه این کیر گنده چه جوری قراره تو کونم بره پیشونیم عرق کرده بو د اما پوری جون نمیدونم چطور شد که یهو دیدم شکم آقارضا چسبیده به بدنم و به آرومی داره تو کونم تلنبه میزنه . از فکر اینکه اون کیر گنده رو ور داشتم چنان لذتی تو تنم نشست که با همون چندتا تلنبه اولیه به ارگاسم رسیده و آب فراوونی ازم رفت.وقتی آقا رضا با خنده بهم گفت نه به اون ترس و لرز اولت نه به اینکه به این سرعت خودتو خراب کردی از خجالت مردم. جوری که دیگه تو بیست دقیقه ای که منو از کون کرد صدام در نیومد . تا وقتی که با نفس زدن پر سروصدا خودشو تو کونم راحت کردو اون لوله پولیکاشو از دلم بیرون کشید. خنده پوری جون نشون میداد که آقا رضا قبلا رضایتشو اعلام کرده
     
#117 | Posted: 28 Nov 2012 16:38
صادق پسر بلوک پشتی


این خاطره ای که براتون میخوام تعریف کنم مربوط میشه به تقریباْ ۱۰ سال پیش، زمانی که من در شهر تبریز و در یک مجتمع مسکونی زندگی می کردم. اسمم المیراست و ۳۸ سالمه. اون موقع ۲۸ یا ۲۹ سالم بود و از اینکه هیچ دوست پسری ندارم که با هم درد دل کنیم یا حتی با هم شوخی و دعوا کنیم سخت ناراحت بودم. دوستام تو دانشگاه و مجتمع از دوست پسراشون و کارایی که با هم می کردن تعریف می کردن و من کارم شده بود حسرت خوردن!!!


ماجرا از جایی شروع شد که پدر مادرم قصد کردن برن به یه مسافرت که یک ماهی طول میکشید و من و برادرم که کلاس دوم راهنمایی بود تنها بمونیم تو خونه. روزای اول تنهایی مثل بقیه روزا بود ولی روزای بعد وقتی حرفای دوستام رو میشنیدم که میگفتن خاک بر سرت که از این موقعیت استفاده نمی کنی واسه حال و حول سخت در عذاب بودم، دوست داشتم یه حرکتی از خودم نشون بدم. یه چند روزی تو فاز پا دادن بودم ولی فرجی نشد واسه همین رفتم تو نخ پسر بلوک پشتیمون که یکم عقب مونده بود. میخواستم تورش کنم بیارمش خونه چون بشدت دلم کیر می خواست. مشکل اینجا بود که هیچ جوره به دخترا توجه نمی کرد و معمولا یه گوشه می شست و به پارک روبروی خونه خیره میشد. هوای کیر بد جوری زده بود به سرم واسه همین دلم رو زدم به دریا و رفتم باهاش شروع کردم به صحبت. بهش گفتم آقا صادق چند سالته؟ گفت ۲۵ گفتم چرا همیشه اینجا میشینی؟ گفت پارکو دوست دارم ولی بچه ها اذیتم می کنن. گفتم بازی کردن رو چی؟ گفت خیلی. گفتم بخوام با من بازی می کنی؟ گفت تو دختری! مامانم گفته با دخترا کاری نداشته باشم. گفتم چرا؟ مگه نمی خوای زن بگیری؟ گفت چرا می خوام ولی کسی زنم نمی شه. دخترا از من خوششون نمیاد و می ترسن. گفتم نه من ازت خوشم میاد. می خوای من زنت بشم؟ گفت آره و سرش رو انداخت پائین. گفتم بیا بریم خونمون ببینم زنت باید چجوری باشه و تو چجوری! اینجا بود که نقشم گرفت و با هم راهی خونمون شدیم. بردمش خونه و نشوندمش رو مبل تو حال (خونه تنها بودم چون داداشم رفته بود خونه خالم با پسر خالم بازی کنه) خیالم راحت بود که کسی نمیاد. بهش گفتم زنت باید چجوری باشه و اونم تو خیالش همه کارایی را که می خواست واسه زنش بکنه برام تعریف کرد. من در حین حرف زدن اون بغلش می کردم و به بدنش دست می زدم ولی اون واقعا تو باغ نبود و حتی یه ذره هم کیرش از جاش تکون نمی خورد. دیدم ایجوری نمیشه و به بهانه اینکه با هم بازی کنیم بهش گفتم می خوای با هم بریم حموم تا آب بازی کنیم؟ از خدا خواسته بلند شد و گفت بریم.



بردمش حموم و گفتم لباستو در بیا تا خیس نشه اونم بدون اینکه ناز کنه یا خجالت بکشه کل لباساشو در آورد. اینم بگم که علاوه بر عقب افتادگی بیماری بی مویی هم داشت و هیچ جای بدنش مو نداشت حتی ابروهاش. دیدم عجب چیزی گیرم اومده یه کیر تمیز و باحال. منم لخت شدم که برم تو حموم که یهو دیدم داره به کیر نداشتم می خنده! گفت تو چرا توتول نداری! منم با کمی مکث گفتم نمی دونم چرا شاید رفته تو! با تعجب کل بدنم رو وارسی کرد و هی سعی می کرد تو سوراخمو نگاه کنه (من تا اون موقع پردم سالم بود و اصلا سکس نداشتم) گفتم میخوای بکشیش بیرون؟ بیا برام میک بزن شاید در اومد! اون بیچارم نشست و شروع کرد به میک زدن کوسم. خیلی حال می داد ولی دوست داشتم بهش کون بدم گفتم پاشو یکم با توتولت بازی کنم، خیلی خوشگله و اون سر پا واستاد تا من باهاش بازی کنم. یکم که با کیرش ور رفتم شروع کرد به بلند شدن و سفت شدن. چشت روز بد نبینه عظمت کیر قد یه کله قند کامل بود کلفت و دراز. بد جوری حوس کرده بودم بدمش تو کونم واسه همین خوابوندمش کف حموم و رفتم روغن مایع آوردم و ریختم رو کیر اون و تا تونستم کونمو چرب کردم. آروم آروم نشستم رو کیرش و بدون اینکه با خودم ور برم که سوراخم گشاد بشه سعی کردم کیرشو بدم تو کونم. پسره همین جور ساکت دراز کشیده بود و کارای منو نگاه می کرد. یکم زور زدم ولی خیلی درد داشتم گفتم همونجا بخوابه تا برم دستشویی. رفتم یکم آب گرم گرفتم به سوراخ کونم و با آب ورلرم تو کونمو خوب شستم و با سوراخمم ور رفتم تا خوب گشاد شد برگشتم و دوباره سعی کردم تا بدمش تو. اینبار دردش کمتر شده بود و نوکش یکم رفت تو. یکم رو کیرش بالا پائین شدم و دیدم نمیشه که ارضا بشم پاشدم و چهار دستو پا شدم و بهش گفتم پا توتولتو بکن تو سوراخ پشتم تا ببنیم توش چی هست اون پاشد با این تفاوت که بجا سوراخ کونم کیرشو کرد تو سوراخ کسم و تا بیام به ودم بجنبم محکم فشار داد تو.



دنیا جلو چشام سیاه شد و از درد تقریبا بیهوش شدم. احساس کردم با یه تریلی تصادف کردم و درد شدیدی تو دلم احساس کردم. گفتم در بیار در بیار بد بخت شدم. پاهام تکون نمی خورد و همونجوری افتاده بودم کف حموم. خون از کسم راه افتاده بود و پردم اگه حلقوی هم که بود مسلماً زیر اون کیر کلفت سالم نمی موند. یه نیم ساعتی به همه بلاهایی که می تونست تو اینده سرم بیاد فکر کردم ولی از طرفی هم بد جوری حشریتم زده بود به بشریتم! موندم چی کار کنم، دیدم کار از کار گذشته و بهتره که حال کنم واسه همین دوباره ازش خواستم تا بکنه تو. اونم باز کرد تو و خودم عقب جلو می شدم. تو حالت های مختلف بهش دادم و جالب بود که اصلا ارضا نمی شد فقط کیرش راست مونده بود و من روش اسکی می کردم. هر وقت می کرد تو لبه کلاهک کیرش دیواره کسمو قلقلک می داد و می کشید بیرون کسم میمکیدش تو. یه 20 دقیقه ای منو کرد و من یه چند باری ارضا شدم. نتونستم از وسوسه کون دادن بگذرم واسه همین کیرشو به هر زحمتی شده بود کردم تو کونم. تا نوکش رفت تو بقیشم خودش فشار داد تو و احساس می کردم یه مار تو روده هام و کونم داره وول می خوره. 2 بار هم حن کون دادن ارضا شدم و اب و انرژی 30 سالمو خالی کردم. پاشدم تنو بدنشو شوستم براس ساک زدم هر چند ارضا نشد ولی کلی براش خوردم و لباساشو کردم تنش و راهیش کردم بره خونه فقط کلی ترسوندمش که به کسی راجع من حرف نزه چون باعث شده من خونم بیاد و پلیس می گیرتش و از این حرفا! بد بخت هم کلی قول داد و رفت خونه. من موندم یه کس پاره که برعکس افکارم که همیشه سر برداشته شدن پردم خیال بافی می کردم و اون طرز فجیع و اتفاقی جر خوردنش.
     
#118 | Posted: 29 Nov 2012 11:25

رویا به رویاها پیوست

سلام،سعید هستم 25 سالمه ،قدبلند ،زیاد خوشگل نیستم ولی میگن که خوش تیپم .
این داستان واقعی که میخوام بهتون بگم برمیگرده به 2ماه پیش .
یه همسایه داریم که لامصب همه ی جوون های محل رو دیوونه کرده ،قد بلند خوش استیل خوشگل و ...که هرچی بگم ازش کم گفتم خلاصه فکرکنم همه جوونهای محل به عشقش جلق میزنن.
من اولش تونخ این همسایه مون بودم ولی بدمصب هیچ جوره پا نمیداد . یه فامیل داشتن که گه گاهی به اینا سرمیزد بالاخره من تونستم شماره ی این فامیلشون که دست کمی از خوده همسایمون نداشتو پیدا کنم وقتی دیدم از همسایمون چراغی واسم روشن نمیشه رفتم تو نخه زن فامیلشون که اسمش رویا بودو بعدشم فهمیدم که شوهرم نداره .
بهش زنگ زدم وبا کلی درد سر و مکافات تونستم با رویا خانوم دوست بشم اولش راضی نمیشد حتی برم ببینمش ولی بالاخره راضیش کردم ،یه روز قرار گذاشتیم و من رفتم ببینمش وقتی منو دید یه برقی افتاد تو چشاش فهمیدم ازم خوشش اومده ،روزها همین جور گذشت و باهاش تلفنی حرف میزدم ،این رویا خانوم هیچ جور زیر بار سکس نمیرفت و حتی وقتی میخواستم پشت گوشی هم باهاش حرف سکسی بزنم ناراحت میشد . تا اینکه یه شب ساعت 1:30بود که بهش زنگ زدم بعد ازکمی حرف زدنو کس شعر گفتن ، گفتم من خوابم نمیاد چیکار کنیم که یه مثال عامیانه گفت که یادم نیست چی بود و تو ادامش گفت که بیا خاک توسرمون کنیم که این حرفش مربوط به همون مثالش بود ،بعد ماشروع کردیم به سکس تلفنی دیدم بابا رویا خانوم وضعیتش ازمن خراب تره ،منم که دیدم جاشه زود بهش پیشنهاد سکس دادم و اونم قبول کرد باورم نمیشد ولی اون قبول کردو گفت هفته ی بعد دخترم میره شهرستان هفته بعد بهت روزشو میگم که بیای من که باورم نمیشد بهش گفتم راست میگی که گفت آره بیا ببین چیکارت میکنم کاری میکنم که ازجات بلند نشی.
بالاخره روز موعود رسیدو شب ساعت 11 قرار شد من برم خونشون خونش طبقه 3یه آپارتمان بود کمی ترس داشتم همراه با استرس ولی بی خیال همه چی شدمو رفتم توراهرو طبقه 2 بودم که صدای بازشدن دره یه واحد روشنیدم که کمی رفتم بالا دیدم بله خودشه ،رویا با یه لباس خوشگل مشگی که روون های خوشگلو طپلش دیده میشه اومده استقبالم البته ازاون جورابهای بلند که دقیق نمیدونم اسمش چیه پوشیده بود رفتم تو ورویا هم درو ازپشت قفل کردو اومد باهاش دست دادمو روبوسی کردم بعد سلام واحوال پرسی بغلش کردمو 2تا سیلی آروم به کون قلمبش زدمو گفتم کشتی منو تا بعد 7ماه تونستم بیام پیشت ،نشستم رو مبل ورفت واسم آب طالبی آورد منم که آب طالبی رو نخورده تمام لباسامو درآوردمو فقط یه شرت تنم بود که به شوخی بهم گفت چه زود مثله خیار پوست خودتو کندی،بعد سه چهاردقیقه حرف زدن من آروم بغلش کردمو شروع کردم . به خوردن لباش و لیسیدن گردنو نرمی گوشش وبا دستام پستونای خوشگل و پاهاشو میمالوندم اونم بیکارنبودو مثله من مشغول بود دستمو بردم سمت کسش ولی دیدم نمیشه که بهش گفتم پاشو اونم پاشد و من پشت . به خودم خمش کردم و جورابش که مثله شلوار بودو آروم درآوردم وای چه بدن نازی داشت کونشو بوسیدمو بازم نشوندم پیش خودم بازم لباشو گرفتم دست کردم ازکنارشرت سیاهش تو کسش با کسش بازی میکردم تو این حالت خیلی حال میکرد میخواست دستمو ازکسش بردارم ولی من زورم ازاون بیشتربودو به کارم ادامه میدادم کمرشو ازشدت حالی که بهش میدادم بازی میدادو بالا پایین میکرد خودمو ازش جدا کردمو لم دادم رو مبلو بهش اشاره دادم که کیرمو بخوره با کمال میل قبول کرد ازپایین پاهام شروع کرد بوسیدن تا رسید به کیرم اول کمی ازروشرت کیرمو مالش دادو با لباش میکشید رو کیرم بعد از کنار شورت درش آوردو آروم کرد تو دهنش اولین بارم بود که یکی داشت کیرمو میخورد خیلی داشتم حال میکردم و آروم دستمو به موهاش میکشیدم . که بعد چند دقیقه بهم گفت که پاشو بریم رو تخت که منم قبول کردم وقتی جلوم راه میرفت خودم باور نمیکردم که قراره با همچین زن باحالی شبو صبح کنم ،رویا اون شب تنها بودو منم به خونه گفته بودم که دوستمو عمل کردن قراره پیشش . همراه باشم تو بیمارستان ، کنار تخت که رسیدیم سره پا بغلش کردمو شروع کردم به خوردن لباش خیلی خوش طعم بودن و با دستام هم کله بدنشو میمالوندم و آروم لباساشو در میاوردم لباسشو که درآوردم فقط با یه سوتین و شرت مشکی بود که بهش گفتم کمی جلوم راه برو قدم بزن ،نمیدونم چه جوری توصیف کنم اگه همون لحظه alexis texas )بازیگر فیلمهای سکسی اگه نمیشناسین برین تو سایتش ببین چیه( هم اونجا بود من بازم رویارو انتخاب میکردم خودتون تصور کنین که چه تیکه ایه ،برگشت و من بازم بغلش کردم کرست مشکی شو بازکردمو شروع کردم به خوددن پستوناش آروم خوابوندمش رو تخت پاهاشو زدم بالا و شرتشو که در میاوردم کسش زد بیرون یه کس خوشگلو مامانی من که ازکس خوردن خوشم میاد ولی کمی بد مزاجم ولی با دیدن کس رویا نتونستم خودمو نگه دارم از پایین تا بالاش یه زبون کشیدم که دیدم رویا سرمو بین پاهاش فشارداد ،با بوس کردن شکمو پستوناش خودمو کشیدم بالا ،یه کاندوم دارای ماده تأخیری و بزرگ کننده آلت آبی رنگ که باخودم برده بودمو دادم رویا اونم کشید رو کیرم من نشسته بودم بین پاهای رویا اونم دراز کشیده بود سره کیرمو به کسش میمالوندم و به چوچلش میزدم که بهم گفت با اون صدای حشریش که سعید بسه بکن تو اون کیره خوشگلو بزرگتو ، دارم میمیرم به کیرت احتیاج دارم بکن تو کسم منم زیاد منتظرش نذاشتمو آروم کل کیرمو گذاشتم تو کس داغش . ودراز کشیدم روش با دستاش سرمو گرفته بودو پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود چشاشو بسته بودو فقط قربون صدقم میرفت ،بعد بلندش کردمو آوردمش کنار تخت پای راستشو گذاشتم رو تختو ازپشت خودش با دستش کیرمو کرد تو کسش منم شروع کردم به تلنبه زدن خیلی داشتم حال میکردم و بیشتراز من رویا ، کمی تلنبه میزدم بعد خم میشدمو ازش لب میگرفتم یا پشتشو یا گردنشو بوس میکردم ، رویا منو خوابوند رو تخت و اومد نشست رو کیرم شروع کرد به بالا پایین و رقص کمر که گفت این حالتو خیلی دوست داره و میخواد همین جوری ارضا بشه که بعد چند لحظه چند تا جیغ إروم زدو بدنش لرزید فهمیدم که ارضا شده خوابید رومو شروع کرد قربون صدقم رفتن ولی من هنوز ارضا نشده بودم بلندش کردمو بردمش رو مبل من نشستم و ازش خواستم به پشت جلوم خم شه کیرمو بازم کردم تو کسش شروع کردم اززیر به تلنبه زدن اونم کمکم میکرد ،بعد چند حالت دیگه من داشت آبم میومد ازاونجای که کاندوم داشتم کیرمو ازکسش درنیاوردمو هردو مون تو یه لحظه ارضا شدیم ،رفتم کنارشو درحالی که کله بدنشو دست مالی میکردم هم حرف میزدیم هم بوسبش میکردم .
هردومون رفتیم خودمونو تمیزکردیم ،بعد کمی حدف زدنو اب میوه خوردن و کشیدن سیگار بازم شروع میکردیم ،باور نمیکنین که بگم از ساعت 11 شب که رفتم خونه رویا تا ساعت 4:30 همین برنامه سکس ادامه داشت نه من ازرویا سیر میشدم نه اون ازمن ،من پنج بار آبم اومد بعد بار چهارم رفتیم حموم رویا هم خودشو هم بدنه منو شست ،ولی وقتی اومدم رو بازم نتونستم خودمو نگه دارم و بازم رویا رو گاییدم یکی دو ساعت خوابیدم)رویا اون شب چهاردست لباس عوض کرد آخه من عاشق لباس سکسی هستم (از خواب که بیدارشدم دیدم رویا یه سفره صبحانه آماده کرده،نشستم خوردمو بعد از کمی لب و بغل وپستون ساعت 7:30ازخونه رویا اومدم بیرون .
رویا بعدش گفت که خواستگار داره . ودیگه نمیتونه باهام دوستی کنه ولی من هنوزم . ازش سیر نشدم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#119 | Posted: 2 Dec 2012 11:36

سكس من با مستاجرمون

خونه ما تو يكي از محله هاي شرق تهرانه بعد از كلي دعوا مستاجرمونو بيرون انداختيم
دنبال يه مستاجر جديدي ميگشنيم.پدر من يه آدم مذهبيه و اعتقادي به اجاره خونه به يه خانم مجرد نداشت سر همين موارد آنتيكيو از دست داديم.از قضا يه روز كه پدرم سر كار بود از بنگاه زنگ زدند و گفتند يكي مياد خونتون ببينه منم بعد از هماهنگي با بابام و مادرم در روشون باز كردم فردا يه امتحان حسابداري داشتم و مثل يه خر كه توي گل بكسبات كرده بود درس ميخوندم اينو نگفتم من اون موقع دانشجوي ترم 3 مديريت بودم.
مشغول نگارش تقلب هام بودم كه زنگ زدند رفتم ديديم بله از بنگاه يه آقاي حدودا 35 ساله است نااميد شدم كه اينبارم شانس نياوردم اومدنو خونه هم ديديند و رفتند منم رفم سر درسم توي افكار درسام بودم كه بابم زنگ زد و خبر داد كه خونه رو پسنديديند بعد از ظهر ميرند واسه قولنامه يه آقا و خانومن منم كه نااميد شده بودم خدافظي كردم يه لگد به كتاب زدمو رفت بالكن درس بخونم خالاصش كنم فردا بعد از امتحان اومدم خونه ماشينمو اوردم پاركينگ كه در باز شد و يه خانم حدودا 25 سال وارد شد فهميدم مستاجرمونن.واقعا زيبا بود ولي يه كم تپل يه كمي وسايل داشت كمكش كردم بالا بردم يه مانتو نارنجي تنگ تنش بود
يه كون تپل هم داشت ولي از اونجايي كه از زن شوهر دار ميترسيدم سعي كردم خودمو كنترل كنم. اون روز گذشت ولي قيافه نازش از ذهنم نميرفت زد و فاميلامون تو شهرستان فوت كردند و پدر و مادرم عازم شدند. منم ديگه بي خيال زن شده بودم ساعت حدود 1 شب بود كه ديديم زنگ ميزنند با بي حوصلگي در و وا كردم ديدم رعنا همون زنست گفت شير دستشويشون آب ميده منم با كنجكاوي پرسيدم شوهرش كجاست گفت مامريته منم لباسامو عوض كردم رفتم انصافا همم فكري در موردش نميكردم و واسه كمك رفتم.

وقتي رفتم ديديم بله شير آبشون خرابه منم واشر آوردمو بعد 10 دقيقه كلنجار درستش كردم داشتم ميرفتم بالا ازم پرسيد پدرو مادرتون نيستند منم جواب دادم پرسيد قليون داريد يواش يواش داشتم مشكوك ميشدم گفم آره ازم خواست بيارمش منم رفتم آوردم هنوزم هيچ فكري نميكردم قليون پشت در دادم بش كه يهو ازم خواست منم برم با اكراه قبول كردم ائضاع عوض شده بود يه شلوار جين تنش بود با يه بليز صورتي جوري كه سينه هاش بيرون بود ولي بازم خودمو كنترل كردم بعد از كشيدن قليون تازه فهميدم اون آقا از آشناهاشونه و شوهرش 3 سال پيش طلاقش داده حالا من بودم و يه ميدان جنگ ولي بازم گفتم بهم اعتماد كرده اينارو گفته ساعت و ديدم 2 بود خيلي هم خسته بودم داشتم بلند ميشدم برم يهو از پشت سنگيني يه آدمو رو خودم ديدم خودشو انداخت روم مثلا كشتي بگيريم منم از درد سرم شاكي شدم كه يهو سرمو بوس كرد.ديگه همه چي آماده بود منم بلند شدمو از پشت گرفتمش خير سرم كشتي باش بگيرم كيرم سفت شده بود اونم اينو ميخواست حس ميكردم دوسش دارم ناخداگاه ازش لب گرفتم اما يهو ترسيدم نكنه ناراحت شه اما ديدم همراهيم كرد بعد از خوردن لباش بدون معطلي لباسشو در آوردم سينه هاشو خوردم اونم كيرمو بعد از 10دقيقه مقدمات كار برش گردوندم كوني ديدم كه از تو اون مانتو ميديم كيرمو هل دادم خيلي تنگ بود بعد از يكسري حركات تكنيكي و تاكتيكي كيرم رفت تو اونم كه دردش اومده بود آروم داد ميزد ديدم داره جر ميخوره برشگردوندم و با يه حس قوي كيرمو تو كسش كردم وجنات كسش اينو ميرسوند كه جنده نيست كسش تنگ بود خلاصه بعد نيم ساعت آبم اومد ريختم رو شكمش واي چه حسي بود من قبلا زياد كس كرده بودم اما اين عالي بود بعد از اون شب چند بار ديگه هم حال كرديم اما اون مرد شك كرده بود بعد از شش ماه مرده به زور از اون خونه بردش دلم واسش تنگ شده بود آخه اون جنده نبود قسم ميخورد نا حالا با هيچكي نبوده بعد 1 هفته يه روز سر كلاس بودم موبايلم زنگ خورد آها اينو نگفتم بعد اينكه اون كس كش برده بودش سيم كارتشو و شكونده بود از كلاس اومدم بيرون قشنگ ترين اتفاق دنيا افتاد صداي رعنا بود پشت تلفن گفت يارو بردش تو يه جاي ديگه خونه واسش اجاره كرده خلاصه چند بار همديگرو ديديم و حال كرديم الانم كه 3سال از اون موضوع ميگذره تبديل شديم به دو تا دوست خوب كه فقط سكس بينشون حاكم نيست بلكه رفاقت بينشونه اين داستانو نوشتم تا بگم رابطه فقط سكس نيست خوبه آدما به چيزاي ديگه هم فكر كنند. با تشكر نريمان26 ساله تهران


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#120 | Posted: 3 Dec 2012 17:27

کاش جلق میزدم

سلام خدمت دوستان گرامی من پرهام هستم و 18 سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به یه ماه پیش من پسر گرمی هستم و نیاز های جنسی خودم را با جلق زدن بر طرف میکنم من در یک خانواده ی کاملا مذهبی و تحصیل کرده بزرگ شدم و پدر و مادرم هر دو دبیر هستند در همسایگی ما دختری به نام شیوا زندگی میکنه که دختری زیبا و جذابه و من خیلی از این دختر خوشم میومد تصور میکردم که او نیز همین حس را نسبت به من داره و من جرات اینکه به شیوا شماره بدم را نداشتم من یک روز کامل به این موضوع فکر میکردم که چطوری میتونم شیوا را به دست بیارم که فکری به ذهنم خطور کرد و رفتم به دختر همسایمون که دوست شیوا بود گفتم برو به شیوا بگو که کتاب عربیت را بده تا بدم به پرهام و من از این طریق بتونم داخل کتابش شمارمو بنویسم و کتابو بهش برگردونم که شیوا به دختر همسایه ی ما که اسمش ملیحه بود گفت که من کتابم را به پسرا نمیدم و ملیحه هم اومد و این موضوع را به من گفت و من از دوست شدن با شیوا صرف نظر کردم شب شد و فکر من همش پیش شیوا بود که رفتم سر کوچه و دیدم شیوا داره به سمت من میاد و با صدایی تحریک کننده و لبخندی که بر لب داشت به من گفت کتاب عربیه من دست دختر عموی من هست و من بهش گفتم اشکالی نداره و دوباره به ملیحه گفتم بو به شیوا بگو که کتاب زبانت را به من بده و دوباره با مخالفت شیوا مواجه شدم در این فکر بودم که چطوری میتونم شمارشا بدست بیارم که پیش خودم گفتم اگه بتونم اسم و فامیل پدرش را بفهمم میتونم از118 شماره ی خونشون را پیدا کنم و از اون طریق باهاش رابطه بر قرار کنم و رفتم از ملیحه اسم و فامیل بابای شیوا را پرسیدم و اون هم بهم نگفت و رفت به شیوا گفت که من چه فکر پلیدی در ذهن دارم و شیوا هم به ملیحه گفت برو به پرهام بگو که شمارتا بده تا خودم بهش بگم اسم و فامیل بابام چیه و من هم تا این موضوع را فهمیدم از خوشحالی شمارما روی یه کارت نوشتم و به ملیحه دادم تا به شیوا بده و شیوا هم با یک پیام اسم و فامیل باباش را برام فرستاد و من بهش پیشنهاد دوستی دادم و اون هم قبول کرد. و بعد بهم گفت که 3 سال شاگرد مامانت بودم و من تا این موضوع را شنیدم پشمام فر خورد و ترس از این داشتم که نکنه بره و به مامانم بگه . خب از ماجرا دور نشیم من من یک روز شیوا را به خونمون دعوت کردم و اون هم قبول کرد و این باعث تعجب من بود که شیوا چطوری به من اعتماد کرده که بیاد خونه ی ما خلاصه روز موعود فرا رسید و شیوا یک پیام به گوشی من داد و گفت در را باز کن و من هم در را باز کردم و او وارد خانه ی ما شد بعد از کلی صحبت کردن شیوا به من گفت چرا منا به خونتون دعوت کردی و من هم گفتم مگه باید دلیل خاصی داشته باشه و اون هم به یه لبخند شیطنت آمیز به من گفت نه. من زنگ زدم و از بیرون دو دست جوجه سفارش دادم و با هم غذا را خوردیم در حین خوردن نهار من به شیوا گفتم با من ازدواج میکنی و اون هم گفت نه و من بهش گفتم در مورد این موضوع فکر کن و اون هم قبول کرد و او از خانه ی ما رفت و من اون شب به عشق شیوا خوابیدم فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم به شیوا گفتم در مورد خواسته ی من فکر کردی و اون هم گفت من به درد تو نمیخورم و شان تو از من خیلی بالاتره و اون به من گفت که اگه من یه موضوع را بهت بگم از ازدواج با من منصرف میشی و من هم گفت اون موضوع چیه و اون به من گفت که من جنده هستم و پرده هم ندارم من بعد از یک ساعت فکر کردن به شیوا پیام دادم اشکالی نداره من این موضوع را از همه مخفی میکنم و حاضرم باهات ازدواج کنم و شیوا با تعجب به من گفت واقعا راست میگی گفتم اره و اون به من گفت من الان میام خونتون من هم قبول کردم و اومد خونه و بهم گفت یعنی اینقدر دوستم داری که که حاضری با این شرایط باهام ازدواج کنی و من هم گفتم آره خلاصه اومد و یه ماچ از روی لوپم برداشت و بهم گفت من اومدم خونتون بغلم نمیکنی و من هم از خدا خواسته قبول کردم ب بغلش کردم و شروع به لب گرفتن از هم کردیم و هم من و هم اون تحریک شدیم و من کم کم شروع به خوردم سینه هاش کردم و تمام لباس هاش را به غیر از شرتش در آوردم و تمام بدنش را لیس زدم بعد شرتش را در اوردم و با زبون به جون کسش افتادم و اونقدر خوردم که با لرزشی خفیف ارضا شد حالا نوبت من بود و من هم لخت شدم و بهم گفت میزاری بخورم و من هم قبول کردم و حرفه ای ساک میزد من بهش گفتم دیگه بسه و بالشت را گذاشتم زیر کمرش و با یه فشار کوچیک کلاه کیرم را دادم داخل کس خیلی تنگی بود و شیوا مدام ناله میکرد و من دوباره تا نصفه کیرم را کردم داخل که ناگهان دیدم از کوسش خون میاد و من با تعجب بهش گفتم مگه نگفتی پرده ندارم گفت میخواستم امتحانت کنم و من دوباره مشغول شدم و تلمبه میزدم که نزدیکای اومدن آبم بود که گفتم داره میاد سریع خودشو بهم چسبوند و من هر چه تلاش کردم نتونستم ازش جدا بشم و آبم را ریختم داخل کوسش و گفتم چرا این کارا کردی گفت چون من بچه دوست دارم بهش گفتم حالا توی این سن گفت آره و من یه سیلی محکم بهش زدم و اون هم گریه کرد و لباسش را پوشید و از خونمون رفت و بعد بهم اس داد که من ایدز داشتم و من بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم داخل بیمارستان بودم و بابا و مامانم که تازه از سفر برگشته بودند بالای سر من بودند من گیج بودم از کاری که کرده بودم پشیمان ولی کار از کار گذشته بود و من مرخص شدم و تصمیم گرفتم که برم و یه آزمایش بدم و رفتم دکتر و قضیه را براش گفتم و اون هم برام یه آزمایش نوشت که جوابش را دیروز گرفتم و من از دیروز وارد جامعه ی ایدزی ها شدم از تمام دوستان خواهش میکنم تا موقع ازدواج رابطه ی جنسی با هیچ کس بر قرار نکنند سر بلند باشید.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 12 از 30:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  29  30  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.