| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 13 از 29:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  28  29  پسین »  
#121 | Posted: 27 Nov 2012 15:00
کیر گنده مهربون

پوران خانوم با پنجاه سال سن خوب تو کارش خبره بود. یه چند تایی خانوم از دوست و آشنا واسه مشتری هایی با سلیقه های جورواجور تو دست و بالش داشت که با بهم رسوندن اینا روزگار میگذروند.انقد وارد بود که با یک نگاه به همسایه اش میترا خانوم دوزاریش افتاد که این حاج خانوم چاق و چله راست کار آقا رضا صرافه که دست به جیبش هم حرف نداره.میترا خانوم حدود چهل سالی داشت. با سینه های بالای 85 و رون و کون گنده و شکم بزرگی که از سه تا زایمان طبیعی براش یادگار مونده .بهش گفت میترا جون ماشاا. . . جاافتاده شدی هرروز جیگر تر میشی ها. تازه داری میشی باب دل مردای اصیل تهرونی . میترا با اینکه از این تعریف قند تو دلش آب شده بود گفت ای بابا کی دیگه مارو نگاه میکنه ؟ پوری گفت ببینم از شیطونی هم خبری هست ؟ میترا با قهقهه گفت پوری جون من جواب همین ناصر خان شوهر خودمو بدم هنر کردم . پوری گفت یک دوستی دارم عاشق زنای چاق و چله و جا افتاده است. حقیقتش اینه که پول خیلی خوبی هم میده ولی غریبه که نیستی در گوشت باید بگم معامله اش فقط کمی بزرگه. میترا گفت وای نه پوری جون من که نیستم ولی حالا مگه چقدری میده که میگی پول خوبی میده. پوری گفت ببین میترا در شرایطی که زنای بیست بیستو پنج ساله با صد صدو پنجاه کار مردارو راه میندازن با سیصد تومن هفته ای یکروز چه کارا که میتونی بکنی . میترا با تعجب گفت سیصدهزار تومن؟آخه به شرطی خوبه که لااقل از پشت کاری نکنه . پوری گفت یعنی میخوای بگی شوهرت از این کون و کپل گنده میگذره ؟ میترا با خنده گفت اون که دیوونه کونمه . ولی آخه . . . پوری گفت دیگه آخه و ولی و اما نداره . ماشاا. . . بچه که نیستی . اوکی رو بده تا قرار مدارشو بذارم تمومش کن بره پی کارش دیگه. خنده بلند میترا خود بخود اعلام موافقت تلقی شد و پوری جون رفت که قرار قطعی رو با آقارضا صراف فیکس کنه و خبرشو به میترا بده. شنبه صبح ساعت 30/10 بود که میترا با کلی ناز و ادا وسرخاب سفیدابی که به بالا و پایین مالیده بود زنگ خونه بزرگ آقا رضارو به صدا در آورد.آقا رضا مردی بلند قامت و خنده رو بود که با هیکل ورزیده وعضلانیش زود تو دل میترا خانوم جا باز کرد . همون طور که آقا رضا هم در نگاه اول چشمش رو پستونای گنده و کون و کپل میترا میخ شدو رضایت رو میشد تو چشماش خوند. همینقدر بگم که فردا وقتی پوری جون از میترا نظرشو راجع به دیروز و ماجرای خونه آقا رضا پرسید میترا گفت دستت درد نکنه پوری جون همه چیز عالی بود فقط آبروم رفت. پوری با تعجب پرسید مگه چی شده چرا آبروت رفت عزیزم؟ میترا گفت راستش تا چشمم به کیر آقارضا افتاد پیش خودم گفتم شاهرگم بره من نمیذارم این دسته بیل تو کونم بره. وقتی یه نیم ساعتی حال کردیم آقا رضا گفت خب حالا دیگه کم کم باید بریم سر اصل مطلب که اتفاقا خیلی تپل مپلو روبراهم هست. منم با جدیت گفتم آقا رضا تورو خدا اصلا حرفشم نزن که من طاقتشو ندارم. آقا رضا با آرامش خندید و با اشاره به کیر بزرگش گفت نترس میتراجون من و این آقازاده تو کارمون اوستاییم.هر چی ناز و نوز کردم فایده نداشت و به ناچار به دستور آقارضازانو زدم . شونه هامو گذاشتم رو زمین و کونمو هوا کردم. خودمو کونمو به قضاو قدر سپردم و به امید هنر آقا رضا منتظر موندم.همین طور که با وازلین سوراخمو چرب میکرد انگشتشو هم به آرومی وارد سوراخم کرد. بعد یکی شد دوتا و بعد سه تا و کلاه شاپوی کیرش با فشار اولیه افتاد تو. آخه کلاه معمولی نبود که . یکم بازی بازی کرد ولی انگار اعتراضات منو نشنید.چون فشارو بیشتر کرد . از فکر اینکه این کیر گنده چه جوری قراره تو کونم بره پیشونیم عرق کرده بو د اما پوری جون نمیدونم چطور شد که یهو دیدم شکم آقارضا چسبیده به بدنم و به آرومی داره تو کونم تلنبه میزنه . از فکر اینکه اون کیر گنده رو ور داشتم چنان لذتی تو تنم نشست که با همون چندتا تلنبه اولیه به ارگاسم رسیده و آب فراوونی ازم رفت.وقتی آقا رضا با خنده بهم گفت نه به اون ترس و لرز اولت نه به اینکه به این سرعت خودتو خراب کردی از خجالت مردم. جوری که دیگه تو بیست دقیقه ای که منو از کون کرد صدام در نیومد . تا وقتی که با نفس زدن پر سروصدا خودشو تو کونم راحت کردو اون لوله پولیکاشو از دلم بیرون کشید. خنده پوری جون نشون میداد که آقا رضا قبلا رضایتشو اعلام کرده
     
#122 | Posted: 28 Nov 2012 17:38
صادق پسر بلوک پشتی


این خاطره ای که براتون میخوام تعریف کنم مربوط میشه به تقریباْ ۱۰ سال پیش، زمانی که من در شهر تبریز و در یک مجتمع مسکونی زندگی می کردم. اسمم المیراست و ۳۸ سالمه. اون موقع ۲۸ یا ۲۹ سالم بود و از اینکه هیچ دوست پسری ندارم که با هم درد دل کنیم یا حتی با هم شوخی و دعوا کنیم سخت ناراحت بودم. دوستام تو دانشگاه و مجتمع از دوست پسراشون و کارایی که با هم می کردن تعریف می کردن و من کارم شده بود حسرت خوردن!!!


ماجرا از جایی شروع شد که پدر مادرم قصد کردن برن به یه مسافرت که یک ماهی طول میکشید و من و برادرم که کلاس دوم راهنمایی بود تنها بمونیم تو خونه. روزای اول تنهایی مثل بقیه روزا بود ولی روزای بعد وقتی حرفای دوستام رو میشنیدم که میگفتن خاک بر سرت که از این موقعیت استفاده نمی کنی واسه حال و حول سخت در عذاب بودم، دوست داشتم یه حرکتی از خودم نشون بدم. یه چند روزی تو فاز پا دادن بودم ولی فرجی نشد واسه همین رفتم تو نخ پسر بلوک پشتیمون که یکم عقب مونده بود. میخواستم تورش کنم بیارمش خونه چون بشدت دلم کیر می خواست. مشکل اینجا بود که هیچ جوره به دخترا توجه نمی کرد و معمولا یه گوشه می شست و به پارک روبروی خونه خیره میشد. هوای کیر بد جوری زده بود به سرم واسه همین دلم رو زدم به دریا و رفتم باهاش شروع کردم به صحبت. بهش گفتم آقا صادق چند سالته؟ گفت ۲۵ گفتم چرا همیشه اینجا میشینی؟ گفت پارکو دوست دارم ولی بچه ها اذیتم می کنن. گفتم بازی کردن رو چی؟ گفت خیلی. گفتم بخوام با من بازی می کنی؟ گفت تو دختری! مامانم گفته با دخترا کاری نداشته باشم. گفتم چرا؟ مگه نمی خوای زن بگیری؟ گفت چرا می خوام ولی کسی زنم نمی شه. دخترا از من خوششون نمیاد و می ترسن. گفتم نه من ازت خوشم میاد. می خوای من زنت بشم؟ گفت آره و سرش رو انداخت پائین. گفتم بیا بریم خونمون ببینم زنت باید چجوری باشه و تو چجوری! اینجا بود که نقشم گرفت و با هم راهی خونمون شدیم. بردمش خونه و نشوندمش رو مبل تو حال (خونه تنها بودم چون داداشم رفته بود خونه خالم با پسر خالم بازی کنه) خیالم راحت بود که کسی نمیاد. بهش گفتم زنت باید چجوری باشه و اونم تو خیالش همه کارایی را که می خواست واسه زنش بکنه برام تعریف کرد. من در حین حرف زدن اون بغلش می کردم و به بدنش دست می زدم ولی اون واقعا تو باغ نبود و حتی یه ذره هم کیرش از جاش تکون نمی خورد. دیدم ایجوری نمیشه و به بهانه اینکه با هم بازی کنیم بهش گفتم می خوای با هم بریم حموم تا آب بازی کنیم؟ از خدا خواسته بلند شد و گفت بریم.



بردمش حموم و گفتم لباستو در بیا تا خیس نشه اونم بدون اینکه ناز کنه یا خجالت بکشه کل لباساشو در آورد. اینم بگم که علاوه بر عقب افتادگی بیماری بی مویی هم داشت و هیچ جای بدنش مو نداشت حتی ابروهاش. دیدم عجب چیزی گیرم اومده یه کیر تمیز و باحال. منم لخت شدم که برم تو حموم که یهو دیدم داره به کیر نداشتم می خنده! گفت تو چرا توتول نداری! منم با کمی مکث گفتم نمی دونم چرا شاید رفته تو! با تعجب کل بدنم رو وارسی کرد و هی سعی می کرد تو سوراخمو نگاه کنه (من تا اون موقع پردم سالم بود و اصلا سکس نداشتم) گفتم میخوای بکشیش بیرون؟ بیا برام میک بزن شاید در اومد! اون بیچارم نشست و شروع کرد به میک زدن کوسم. خیلی حال می داد ولی دوست داشتم بهش کون بدم گفتم پاشو یکم با توتولت بازی کنم، خیلی خوشگله و اون سر پا واستاد تا من باهاش بازی کنم. یکم که با کیرش ور رفتم شروع کرد به بلند شدن و سفت شدن. چشت روز بد نبینه عظمت کیر قد یه کله قند کامل بود کلفت و دراز. بد جوری حوس کرده بودم بدمش تو کونم واسه همین خوابوندمش کف حموم و رفتم روغن مایع آوردم و ریختم رو کیر اون و تا تونستم کونمو چرب کردم. آروم آروم نشستم رو کیرش و بدون اینکه با خودم ور برم که سوراخم گشاد بشه سعی کردم کیرشو بدم تو کونم. پسره همین جور ساکت دراز کشیده بود و کارای منو نگاه می کرد. یکم زور زدم ولی خیلی درد داشتم گفتم همونجا بخوابه تا برم دستشویی. رفتم یکم آب گرم گرفتم به سوراخ کونم و با آب ورلرم تو کونمو خوب شستم و با سوراخمم ور رفتم تا خوب گشاد شد برگشتم و دوباره سعی کردم تا بدمش تو. اینبار دردش کمتر شده بود و نوکش یکم رفت تو. یکم رو کیرش بالا پائین شدم و دیدم نمیشه که ارضا بشم پاشدم و چهار دستو پا شدم و بهش گفتم پا توتولتو بکن تو سوراخ پشتم تا ببنیم توش چی هست اون پاشد با این تفاوت که بجا سوراخ کونم کیرشو کرد تو سوراخ کسم و تا بیام به ودم بجنبم محکم فشار داد تو.



دنیا جلو چشام سیاه شد و از درد تقریبا بیهوش شدم. احساس کردم با یه تریلی تصادف کردم و درد شدیدی تو دلم احساس کردم. گفتم در بیار در بیار بد بخت شدم. پاهام تکون نمی خورد و همونجوری افتاده بودم کف حموم. خون از کسم راه افتاده بود و پردم اگه حلقوی هم که بود مسلماً زیر اون کیر کلفت سالم نمی موند. یه نیم ساعتی به همه بلاهایی که می تونست تو اینده سرم بیاد فکر کردم ولی از طرفی هم بد جوری حشریتم زده بود به بشریتم! موندم چی کار کنم، دیدم کار از کار گذشته و بهتره که حال کنم واسه همین دوباره ازش خواستم تا بکنه تو. اونم باز کرد تو و خودم عقب جلو می شدم. تو حالت های مختلف بهش دادم و جالب بود که اصلا ارضا نمی شد فقط کیرش راست مونده بود و من روش اسکی می کردم. هر وقت می کرد تو لبه کلاهک کیرش دیواره کسمو قلقلک می داد و می کشید بیرون کسم میمکیدش تو. یه 20 دقیقه ای منو کرد و من یه چند باری ارضا شدم. نتونستم از وسوسه کون دادن بگذرم واسه همین کیرشو به هر زحمتی شده بود کردم تو کونم. تا نوکش رفت تو بقیشم خودش فشار داد تو و احساس می کردم یه مار تو روده هام و کونم داره وول می خوره. 2 بار هم حن کون دادن ارضا شدم و اب و انرژی 30 سالمو خالی کردم. پاشدم تنو بدنشو شوستم براس ساک زدم هر چند ارضا نشد ولی کلی براش خوردم و لباساشو کردم تنش و راهیش کردم بره خونه فقط کلی ترسوندمش که به کسی راجع من حرف نزه چون باعث شده من خونم بیاد و پلیس می گیرتش و از این حرفا! بد بخت هم کلی قول داد و رفت خونه. من موندم یه کس پاره که برعکس افکارم که همیشه سر برداشته شدن پردم خیال بافی می کردم و اون طرز فجیع و اتفاقی جر خوردنش.
     
#123 | Posted: 29 Nov 2012 12:25

رویا به رویاها پیوست

سلام،سعید هستم 25 سالمه ،قدبلند ،زیاد خوشگل نیستم ولی میگن که خوش تیپم .
این داستان واقعی که میخوام بهتون بگم برمیگرده به 2ماه پیش .
یه همسایه داریم که لامصب همه ی جوون های محل رو دیوونه کرده ،قد بلند خوش استیل خوشگل و ...که هرچی بگم ازش کم گفتم خلاصه فکرکنم همه جوونهای محل به عشقش جلق میزنن.
من اولش تونخ این همسایه مون بودم ولی بدمصب هیچ جوره پا نمیداد . یه فامیل داشتن که گه گاهی به اینا سرمیزد بالاخره من تونستم شماره ی این فامیلشون که دست کمی از خوده همسایمون نداشتو پیدا کنم وقتی دیدم از همسایمون چراغی واسم روشن نمیشه رفتم تو نخه زن فامیلشون که اسمش رویا بودو بعدشم فهمیدم که شوهرم نداره .
بهش زنگ زدم وبا کلی درد سر و مکافات تونستم با رویا خانوم دوست بشم اولش راضی نمیشد حتی برم ببینمش ولی بالاخره راضیش کردم ،یه روز قرار گذاشتیم و من رفتم ببینمش وقتی منو دید یه برقی افتاد تو چشاش فهمیدم ازم خوشش اومده ،روزها همین جور گذشت و باهاش تلفنی حرف میزدم ،این رویا خانوم هیچ جور زیر بار سکس نمیرفت و حتی وقتی میخواستم پشت گوشی هم باهاش حرف سکسی بزنم ناراحت میشد . تا اینکه یه شب ساعت 1:30بود که بهش زنگ زدم بعد ازکمی حرف زدنو کس شعر گفتن ، گفتم من خوابم نمیاد چیکار کنیم که یه مثال عامیانه گفت که یادم نیست چی بود و تو ادامش گفت که بیا خاک توسرمون کنیم که این حرفش مربوط به همون مثالش بود ،بعد ماشروع کردیم به سکس تلفنی دیدم بابا رویا خانوم وضعیتش ازمن خراب تره ،منم که دیدم جاشه زود بهش پیشنهاد سکس دادم و اونم قبول کرد باورم نمیشد ولی اون قبول کردو گفت هفته ی بعد دخترم میره شهرستان هفته بعد بهت روزشو میگم که بیای من که باورم نمیشد بهش گفتم راست میگی که گفت آره بیا ببین چیکارت میکنم کاری میکنم که ازجات بلند نشی.
بالاخره روز موعود رسیدو شب ساعت 11 قرار شد من برم خونشون خونش طبقه 3یه آپارتمان بود کمی ترس داشتم همراه با استرس ولی بی خیال همه چی شدمو رفتم توراهرو طبقه 2 بودم که صدای بازشدن دره یه واحد روشنیدم که کمی رفتم بالا دیدم بله خودشه ،رویا با یه لباس خوشگل مشگی که روون های خوشگلو طپلش دیده میشه اومده استقبالم البته ازاون جورابهای بلند که دقیق نمیدونم اسمش چیه پوشیده بود رفتم تو ورویا هم درو ازپشت قفل کردو اومد باهاش دست دادمو روبوسی کردم بعد سلام واحوال پرسی بغلش کردمو 2تا سیلی آروم به کون قلمبش زدمو گفتم کشتی منو تا بعد 7ماه تونستم بیام پیشت ،نشستم رو مبل ورفت واسم آب طالبی آورد منم که آب طالبی رو نخورده تمام لباسامو درآوردمو فقط یه شرت تنم بود که به شوخی بهم گفت چه زود مثله خیار پوست خودتو کندی،بعد سه چهاردقیقه حرف زدن من آروم بغلش کردمو شروع کردم . به خوردن لباش و لیسیدن گردنو نرمی گوشش وبا دستام پستونای خوشگل و پاهاشو میمالوندم اونم بیکارنبودو مثله من مشغول بود دستمو بردم سمت کسش ولی دیدم نمیشه که بهش گفتم پاشو اونم پاشد و من پشت . به خودم خمش کردم و جورابش که مثله شلوار بودو آروم درآوردم وای چه بدن نازی داشت کونشو بوسیدمو بازم نشوندم پیش خودم بازم لباشو گرفتم دست کردم ازکنارشرت سیاهش تو کسش با کسش بازی میکردم تو این حالت خیلی حال میکرد میخواست دستمو ازکسش بردارم ولی من زورم ازاون بیشتربودو به کارم ادامه میدادم کمرشو ازشدت حالی که بهش میدادم بازی میدادو بالا پایین میکرد خودمو ازش جدا کردمو لم دادم رو مبلو بهش اشاره دادم که کیرمو بخوره با کمال میل قبول کرد ازپایین پاهام شروع کرد بوسیدن تا رسید به کیرم اول کمی ازروشرت کیرمو مالش دادو با لباش میکشید رو کیرم بعد از کنار شورت درش آوردو آروم کرد تو دهنش اولین بارم بود که یکی داشت کیرمو میخورد خیلی داشتم حال میکردم و آروم دستمو به موهاش میکشیدم . که بعد چند دقیقه بهم گفت که پاشو بریم رو تخت که منم قبول کردم وقتی جلوم راه میرفت خودم باور نمیکردم که قراره با همچین زن باحالی شبو صبح کنم ،رویا اون شب تنها بودو منم به خونه گفته بودم که دوستمو عمل کردن قراره پیشش . همراه باشم تو بیمارستان ، کنار تخت که رسیدیم سره پا بغلش کردمو شروع کردم به خوردن لباش خیلی خوش طعم بودن و با دستام هم کله بدنشو میمالوندم و آروم لباساشو در میاوردم لباسشو که درآوردم فقط با یه سوتین و شرت مشکی بود که بهش گفتم کمی جلوم راه برو قدم بزن ،نمیدونم چه جوری توصیف کنم اگه همون لحظه alexis texas )بازیگر فیلمهای سکسی اگه نمیشناسین برین تو سایتش ببین چیه( هم اونجا بود من بازم رویارو انتخاب میکردم خودتون تصور کنین که چه تیکه ایه ،برگشت و من بازم بغلش کردم کرست مشکی شو بازکردمو شروع کردم به خوددن پستوناش آروم خوابوندمش رو تخت پاهاشو زدم بالا و شرتشو که در میاوردم کسش زد بیرون یه کس خوشگلو مامانی من که ازکس خوردن خوشم میاد ولی کمی بد مزاجم ولی با دیدن کس رویا نتونستم خودمو نگه دارم از پایین تا بالاش یه زبون کشیدم که دیدم رویا سرمو بین پاهاش فشارداد ،با بوس کردن شکمو پستوناش خودمو کشیدم بالا ،یه کاندوم دارای ماده تأخیری و بزرگ کننده آلت آبی رنگ که باخودم برده بودمو دادم رویا اونم کشید رو کیرم من نشسته بودم بین پاهای رویا اونم دراز کشیده بود سره کیرمو به کسش میمالوندم و به چوچلش میزدم که بهم گفت با اون صدای حشریش که سعید بسه بکن تو اون کیره خوشگلو بزرگتو ، دارم میمیرم به کیرت احتیاج دارم بکن تو کسم منم زیاد منتظرش نذاشتمو آروم کل کیرمو گذاشتم تو کس داغش . ودراز کشیدم روش با دستاش سرمو گرفته بودو پاهاشو دور کمرم قفل کرده بود چشاشو بسته بودو فقط قربون صدقم میرفت ،بعد بلندش کردمو آوردمش کنار تخت پای راستشو گذاشتم رو تختو ازپشت خودش با دستش کیرمو کرد تو کسش منم شروع کردم به تلنبه زدن خیلی داشتم حال میکردم و بیشتراز من رویا ، کمی تلنبه میزدم بعد خم میشدمو ازش لب میگرفتم یا پشتشو یا گردنشو بوس میکردم ، رویا منو خوابوند رو تخت و اومد نشست رو کیرم شروع کرد به بالا پایین و رقص کمر که گفت این حالتو خیلی دوست داره و میخواد همین جوری ارضا بشه که بعد چند لحظه چند تا جیغ إروم زدو بدنش لرزید فهمیدم که ارضا شده خوابید رومو شروع کرد قربون صدقم رفتن ولی من هنوز ارضا نشده بودم بلندش کردمو بردمش رو مبل من نشستم و ازش خواستم به پشت جلوم خم شه کیرمو بازم کردم تو کسش شروع کردم اززیر به تلنبه زدن اونم کمکم میکرد ،بعد چند حالت دیگه من داشت آبم میومد ازاونجای که کاندوم داشتم کیرمو ازکسش درنیاوردمو هردو مون تو یه لحظه ارضا شدیم ،رفتم کنارشو درحالی که کله بدنشو دست مالی میکردم هم حرف میزدیم هم بوسبش میکردم .
هردومون رفتیم خودمونو تمیزکردیم ،بعد کمی حدف زدنو اب میوه خوردن و کشیدن سیگار بازم شروع میکردیم ،باور نمیکنین که بگم از ساعت 11 شب که رفتم خونه رویا تا ساعت 4:30 همین برنامه سکس ادامه داشت نه من ازرویا سیر میشدم نه اون ازمن ،من پنج بار آبم اومد بعد بار چهارم رفتیم حموم رویا هم خودشو هم بدنه منو شست ،ولی وقتی اومدم رو بازم نتونستم خودمو نگه دارم و بازم رویا رو گاییدم یکی دو ساعت خوابیدم)رویا اون شب چهاردست لباس عوض کرد آخه من عاشق لباس سکسی هستم (از خواب که بیدارشدم دیدم رویا یه سفره صبحانه آماده کرده،نشستم خوردمو بعد از کمی لب و بغل وپستون ساعت 7:30ازخونه رویا اومدم بیرون .
رویا بعدش گفت که خواستگار داره . ودیگه نمیتونه باهام دوستی کنه ولی من هنوزم . ازش سیر نشدم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#124 | Posted: 2 Dec 2012 12:36

سكس من با مستاجرمون

خونه ما تو يكي از محله هاي شرق تهرانه بعد از كلي دعوا مستاجرمونو بيرون انداختيم
دنبال يه مستاجر جديدي ميگشنيم.پدر من يه آدم مذهبيه و اعتقادي به اجاره خونه به يه خانم مجرد نداشت سر همين موارد آنتيكيو از دست داديم.از قضا يه روز كه پدرم سر كار بود از بنگاه زنگ زدند و گفتند يكي مياد خونتون ببينه منم بعد از هماهنگي با بابام و مادرم در روشون باز كردم فردا يه امتحان حسابداري داشتم و مثل يه خر كه توي گل بكسبات كرده بود درس ميخوندم اينو نگفتم من اون موقع دانشجوي ترم 3 مديريت بودم.
مشغول نگارش تقلب هام بودم كه زنگ زدند رفتم ديديم بله از بنگاه يه آقاي حدودا 35 ساله است نااميد شدم كه اينبارم شانس نياوردم اومدنو خونه هم ديديند و رفتند منم رفم سر درسم توي افكار درسام بودم كه بابم زنگ زد و خبر داد كه خونه رو پسنديديند بعد از ظهر ميرند واسه قولنامه يه آقا و خانومن منم كه نااميد شده بودم خدافظي كردم يه لگد به كتاب زدمو رفت بالكن درس بخونم خالاصش كنم فردا بعد از امتحان اومدم خونه ماشينمو اوردم پاركينگ كه در باز شد و يه خانم حدودا 25 سال وارد شد فهميدم مستاجرمونن.واقعا زيبا بود ولي يه كم تپل يه كمي وسايل داشت كمكش كردم بالا بردم يه مانتو نارنجي تنگ تنش بود
يه كون تپل هم داشت ولي از اونجايي كه از زن شوهر دار ميترسيدم سعي كردم خودمو كنترل كنم. اون روز گذشت ولي قيافه نازش از ذهنم نميرفت زد و فاميلامون تو شهرستان فوت كردند و پدر و مادرم عازم شدند. منم ديگه بي خيال زن شده بودم ساعت حدود 1 شب بود كه ديديم زنگ ميزنند با بي حوصلگي در و وا كردم ديدم رعنا همون زنست گفت شير دستشويشون آب ميده منم با كنجكاوي پرسيدم شوهرش كجاست گفت مامريته منم لباسامو عوض كردم رفتم انصافا همم فكري در موردش نميكردم و واسه كمك رفتم.

وقتي رفتم ديديم بله شير آبشون خرابه منم واشر آوردمو بعد 10 دقيقه كلنجار درستش كردم داشتم ميرفتم بالا ازم پرسيد پدرو مادرتون نيستند منم جواب دادم پرسيد قليون داريد يواش يواش داشتم مشكوك ميشدم گفم آره ازم خواست بيارمش منم رفتم آوردم هنوزم هيچ فكري نميكردم قليون پشت در دادم بش كه يهو ازم خواست منم برم با اكراه قبول كردم ائضاع عوض شده بود يه شلوار جين تنش بود با يه بليز صورتي جوري كه سينه هاش بيرون بود ولي بازم خودمو كنترل كردم بعد از كشيدن قليون تازه فهميدم اون آقا از آشناهاشونه و شوهرش 3 سال پيش طلاقش داده حالا من بودم و يه ميدان جنگ ولي بازم گفتم بهم اعتماد كرده اينارو گفته ساعت و ديدم 2 بود خيلي هم خسته بودم داشتم بلند ميشدم برم يهو از پشت سنگيني يه آدمو رو خودم ديدم خودشو انداخت روم مثلا كشتي بگيريم منم از درد سرم شاكي شدم كه يهو سرمو بوس كرد.ديگه همه چي آماده بود منم بلند شدمو از پشت گرفتمش خير سرم كشتي باش بگيرم كيرم سفت شده بود اونم اينو ميخواست حس ميكردم دوسش دارم ناخداگاه ازش لب گرفتم اما يهو ترسيدم نكنه ناراحت شه اما ديدم همراهيم كرد بعد از خوردن لباش بدون معطلي لباسشو در آوردم سينه هاشو خوردم اونم كيرمو بعد از 10دقيقه مقدمات كار برش گردوندم كوني ديدم كه از تو اون مانتو ميديم كيرمو هل دادم خيلي تنگ بود بعد از يكسري حركات تكنيكي و تاكتيكي كيرم رفت تو اونم كه دردش اومده بود آروم داد ميزد ديدم داره جر ميخوره برشگردوندم و با يه حس قوي كيرمو تو كسش كردم وجنات كسش اينو ميرسوند كه جنده نيست كسش تنگ بود خلاصه بعد نيم ساعت آبم اومد ريختم رو شكمش واي چه حسي بود من قبلا زياد كس كرده بودم اما اين عالي بود بعد از اون شب چند بار ديگه هم حال كرديم اما اون مرد شك كرده بود بعد از شش ماه مرده به زور از اون خونه بردش دلم واسش تنگ شده بود آخه اون جنده نبود قسم ميخورد نا حالا با هيچكي نبوده بعد 1 هفته يه روز سر كلاس بودم موبايلم زنگ خورد آها اينو نگفتم بعد اينكه اون كس كش برده بودش سيم كارتشو و شكونده بود از كلاس اومدم بيرون قشنگ ترين اتفاق دنيا افتاد صداي رعنا بود پشت تلفن گفت يارو بردش تو يه جاي ديگه خونه واسش اجاره كرده خلاصه چند بار همديگرو ديديم و حال كرديم الانم كه 3سال از اون موضوع ميگذره تبديل شديم به دو تا دوست خوب كه فقط سكس بينشون حاكم نيست بلكه رفاقت بينشونه اين داستانو نوشتم تا بگم رابطه فقط سكس نيست خوبه آدما به چيزاي ديگه هم فكر كنند. با تشكر نريمان26 ساله تهران


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#125 | Posted: 3 Dec 2012 18:27

کاش جلق میزدم

سلام خدمت دوستان گرامی من پرهام هستم و 18 سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به یه ماه پیش من پسر گرمی هستم و نیاز های جنسی خودم را با جلق زدن بر طرف میکنم من در یک خانواده ی کاملا مذهبی و تحصیل کرده بزرگ شدم و پدر و مادرم هر دو دبیر هستند در همسایگی ما دختری به نام شیوا زندگی میکنه که دختری زیبا و جذابه و من خیلی از این دختر خوشم میومد تصور میکردم که او نیز همین حس را نسبت به من داره و من جرات اینکه به شیوا شماره بدم را نداشتم من یک روز کامل به این موضوع فکر میکردم که چطوری میتونم شیوا را به دست بیارم که فکری به ذهنم خطور کرد و رفتم به دختر همسایمون که دوست شیوا بود گفتم برو به شیوا بگو که کتاب عربیت را بده تا بدم به پرهام و من از این طریق بتونم داخل کتابش شمارمو بنویسم و کتابو بهش برگردونم که شیوا به دختر همسایه ی ما که اسمش ملیحه بود گفت که من کتابم را به پسرا نمیدم و ملیحه هم اومد و این موضوع را به من گفت و من از دوست شدن با شیوا صرف نظر کردم شب شد و فکر من همش پیش شیوا بود که رفتم سر کوچه و دیدم شیوا داره به سمت من میاد و با صدایی تحریک کننده و لبخندی که بر لب داشت به من گفت کتاب عربیه من دست دختر عموی من هست و من بهش گفتم اشکالی نداره و دوباره به ملیحه گفتم بو به شیوا بگو که کتاب زبانت را به من بده و دوباره با مخالفت شیوا مواجه شدم در این فکر بودم که چطوری میتونم شمارشا بدست بیارم که پیش خودم گفتم اگه بتونم اسم و فامیل پدرش را بفهمم میتونم از118 شماره ی خونشون را پیدا کنم و از اون طریق باهاش رابطه بر قرار کنم و رفتم از ملیحه اسم و فامیل بابای شیوا را پرسیدم و اون هم بهم نگفت و رفت به شیوا گفت که من چه فکر پلیدی در ذهن دارم و شیوا هم به ملیحه گفت برو به پرهام بگو که شمارتا بده تا خودم بهش بگم اسم و فامیل بابام چیه و من هم تا این موضوع را فهمیدم از خوشحالی شمارما روی یه کارت نوشتم و به ملیحه دادم تا به شیوا بده و شیوا هم با یک پیام اسم و فامیل باباش را برام فرستاد و من بهش پیشنهاد دوستی دادم و اون هم قبول کرد. و بعد بهم گفت که 3 سال شاگرد مامانت بودم و من تا این موضوع را شنیدم پشمام فر خورد و ترس از این داشتم که نکنه بره و به مامانم بگه . خب از ماجرا دور نشیم من من یک روز شیوا را به خونمون دعوت کردم و اون هم قبول کرد و این باعث تعجب من بود که شیوا چطوری به من اعتماد کرده که بیاد خونه ی ما خلاصه روز موعود فرا رسید و شیوا یک پیام به گوشی من داد و گفت در را باز کن و من هم در را باز کردم و او وارد خانه ی ما شد بعد از کلی صحبت کردن شیوا به من گفت چرا منا به خونتون دعوت کردی و من هم گفتم مگه باید دلیل خاصی داشته باشه و اون هم به یه لبخند شیطنت آمیز به من گفت نه. من زنگ زدم و از بیرون دو دست جوجه سفارش دادم و با هم غذا را خوردیم در حین خوردن نهار من به شیوا گفتم با من ازدواج میکنی و اون هم گفت نه و من بهش گفتم در مورد این موضوع فکر کن و اون هم قبول کرد و او از خانه ی ما رفت و من اون شب به عشق شیوا خوابیدم فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم به شیوا گفتم در مورد خواسته ی من فکر کردی و اون هم گفت من به درد تو نمیخورم و شان تو از من خیلی بالاتره و اون به من گفت که اگه من یه موضوع را بهت بگم از ازدواج با من منصرف میشی و من هم گفت اون موضوع چیه و اون به من گفت که من جنده هستم و پرده هم ندارم من بعد از یک ساعت فکر کردن به شیوا پیام دادم اشکالی نداره من این موضوع را از همه مخفی میکنم و حاضرم باهات ازدواج کنم و شیوا با تعجب به من گفت واقعا راست میگی گفتم اره و اون به من گفت من الان میام خونتون من هم قبول کردم و اومد خونه و بهم گفت یعنی اینقدر دوستم داری که که حاضری با این شرایط باهام ازدواج کنی و من هم گفتم آره خلاصه اومد و یه ماچ از روی لوپم برداشت و بهم گفت من اومدم خونتون بغلم نمیکنی و من هم از خدا خواسته قبول کردم ب بغلش کردم و شروع به لب گرفتن از هم کردیم و هم من و هم اون تحریک شدیم و من کم کم شروع به خوردم سینه هاش کردم و تمام لباس هاش را به غیر از شرتش در آوردم و تمام بدنش را لیس زدم بعد شرتش را در اوردم و با زبون به جون کسش افتادم و اونقدر خوردم که با لرزشی خفیف ارضا شد حالا نوبت من بود و من هم لخت شدم و بهم گفت میزاری بخورم و من هم قبول کردم و حرفه ای ساک میزد من بهش گفتم دیگه بسه و بالشت را گذاشتم زیر کمرش و با یه فشار کوچیک کلاه کیرم را دادم داخل کس خیلی تنگی بود و شیوا مدام ناله میکرد و من دوباره تا نصفه کیرم را کردم داخل که ناگهان دیدم از کوسش خون میاد و من با تعجب بهش گفتم مگه نگفتی پرده ندارم گفت میخواستم امتحانت کنم و من دوباره مشغول شدم و تلمبه میزدم که نزدیکای اومدن آبم بود که گفتم داره میاد سریع خودشو بهم چسبوند و من هر چه تلاش کردم نتونستم ازش جدا بشم و آبم را ریختم داخل کوسش و گفتم چرا این کارا کردی گفت چون من بچه دوست دارم بهش گفتم حالا توی این سن گفت آره و من یه سیلی محکم بهش زدم و اون هم گریه کرد و لباسش را پوشید و از خونمون رفت و بعد بهم اس داد که من ایدز داشتم و من بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم داخل بیمارستان بودم و بابا و مامانم که تازه از سفر برگشته بودند بالای سر من بودند من گیج بودم از کاری که کرده بودم پشیمان ولی کار از کار گذشته بود و من مرخص شدم و تصمیم گرفتم که برم و یه آزمایش بدم و رفتم دکتر و قضیه را براش گفتم و اون هم برام یه آزمایش نوشت که جوابش را دیروز گرفتم و من از دیروز وارد جامعه ی ایدزی ها شدم از تمام دوستان خواهش میکنم تا موقع ازدواج رابطه ی جنسی با هیچ کس بر قرار نکنند سر بلند باشید.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#126 | Posted: 4 Dec 2012 17:19

سکس من با مریم خوشگله

سلام به دوستان.اسم من حمید است و30سالمه داستانی که می خوام تعریف کنم بر می گرده به حدود دوماه پیش .من در همسایگی دیوار به دیوار منزل برادر خانمم زندگی می کنم و متاهلم . زن برادر خانمم اسمش مریم است و همسن خودمه و30 ساله است .این مریم خانم یک زن خوش تیپ خوش هیکل تاپ با یه باسن تپل وسینه های باسایز حدود75 وصورتی ناز که اون لبهای اناری وچشم مست جادوییش بهش می داد هر کسی را مست خودش می کنه حتی بدون آرایش هم یک حوری که هر کسی دلش می خواد تو کوچه وخیابان ازش ماچ بگیره برق لبش همیشه می درخشه و آرایشش همیشه غلیظه. من همیشه به و هر جا می دیدمش بهر طریقی اندام خوشگلش را دید میزنم بطوری که هر گاه موقعیت پیش میومد بیاد هیکل نازش جلق می زدم و حتی می رفتم و از اطاق بالایی خونم که مشرف بر حیاطشان بود به انتظار می نشستم و دید می زدمش و آرزو می کردم یک روز حسابی جرش بدم .اما عکس همه این گفته هاابن هم بگم که که مریم خانم یکم مذهبی وپایبند عقایدهم هست.بگذریم حدود دوماه پیش ،خردادماه بود که شنیدم شوهرش (برادر خانمم)داره دوسه روزی میره مسافرت .وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم .خانم خودم هم رفته بود دانشگاه اهواز تا ترم تابستانه بگذروند.شوهرش رفت مسافرت شب اول گذشت صبر کردم ببینم کسی میره شب پهلوش یا نه فردا مشخص شد که تنها بوده من هم از فکر این که بکنمش حسابی سر درد آمده بود سراغم وتنهایی تو خونه کیرم شق می شد ویک دقیقه فکر کس وکون مریم از سرم در نمی رفت .تصمیم گرفتم امشب هر طوری شده برم پیشش .

شب شد ساعت 11 بود از رو دیوار حیاط بالارفتم تاریک بود از درب پشتی آشپز خانه شان رفتم تو چون می دونستم معمولا باز هست .یواش وپاورچین طرف اطاق خواب رفتم دیدم صدای تلویزیون از درون اطاق خوابش میاد ولی چراغها خاموش بود دل وبه دریا زدم یهو رفتم تو وخودم انداختم روش با یه سوتین مشکی رنگ وشورت قرمزکه رنگش آدم را دیوونه میکرد خوابیده بود حسابی جا خورد وداشت از ترس می مرددهنش را فورا گرفتم تا صداش در نیاد وفورا خودم بهش معرفی کردم برداشت التماس کردن وخواهش که برو کارم نداشته باش منم گفتم اینهمه برنامه ریختم که بیام بکنمت خوشگل ناز هیچ جا نمیرم وفورا شروع کردم به لیسیدن ومالش بدنش نمی دونید چه بدنی داره سفید که همیشه اپیلاسیون می کنه وبدون مو است تاب نیاوردم فورا سوتین وشورتش در آوردم اینقدر کسش سفید بود که تو تاریکی اطاق مشخص بود با اون کون گوشتی زیبایش. از شرم دیدم داره روش ازم بر می گردونه چون هیچ وقت فکر یه همچین کاری نمیکرد اون هم از من سرزنه.خلاصه سرش را بر می گردوندم وازش بزور لب می گرفتم سر کیرم شق شده بود وازش به آرامی آب لیز لزجی می آمد که از شهوت زیادی بودپس ازاینکه حسابی ازش لب گرفتم ولیسیدمش سر کیرم گذاشتم در کونش آخه من عاشق کون خانمها هستم رنگ سوراخ کونش با سر پستانهایش هردو ارغوانی بود اینقدر زیبابود انگار آرایششان کرده بود سر کیرم را فشار دادم داخل کونش اولش چون سوراخ کونش تنگ بود با سختی رفت وآبی که از سر کیرم آمده بود کمک کرد درد کمتری بکشه مریم آهی از ته دل کشید وگفت سوختم چه کار می کنی منم گفتم می خوام کونت را جر بدم زیبای خوشگل. چه کون تنگ وداغی بودداشتم حسابی حال می کردم شروع کردم به تلمبه زدن مریم خانم هم ساکت وبی تحرک روشکم خوابیده وهیچی نمی گفت چند تایی تلمبه زدم آبم اومد همش داخل کونش خالی کردم وکیرم کشیدم بیرون کونش حسابی از آب کیرم پر شده بود که داشت بیرون میریخت برش گرداندم وسر کیرم را گذاشتم در کس نازش وهل دادم با کمی فشار رفت تو چه کس نرم وگرمی آب کسش هم آمده بود دیگه مریم خانم سرش ازم بر نمی گرداند دیدم داره آه می کشه پیدا بود داره یجورایی حال می کنه من هم بروش نیاوردم و داشتم وحشیانه می کردمش در همین حال که کسش را می کردم محکم تلمبه میزدم ناگهان فشاری که به شکمش وارد شد گوزید وصداش اطاق را لرزاندمن خیلی خوشم آمد هم شهوتی تر شدم واز گوزیدنش بعنوان حربه ای برای همیشه که دم دستم باشه می تونم استفاده کنم اما مریم خانم عرق شرم تو پیشونیش نمایان دشدآخه گفتم که مریم خوشگله اصلا نه جنده هست ونه زنی که احل حال باشه. آبم که آمد ریختم تو کسش سفید ونازش چون می دونستم داره قرص استفاده می کنه حتی خودش هم مقاومتی نکردکیرم کشیدم بیرون تصمیم گرفتم یبار دیگه از کون بکنمش یبار دیگه رفتم سراغ کونش کیرم آغشته از آب منی بود براحتی سرکیرم وارد سوراخ کونش شد وشروع به تلمبه زدن کردم اینقدر تلمبه زدم تا باز آبم اومد وهمش داخل کون مریم خانم ریختم کیرم بیرون آوردم تمام کیرم پوشیده از مدفوع مریم خانم بود آخه می گفت بذار برم توالت من صبرم نبود وبهش چسپیدم .آب کیرم همین طور داشت از سوراخ کونش بیرون میزد انگار چشمه بود شروع به مالش سینه ها وباسنش کردم ازش خواستم منو هم مالش بده شروع به مالش کرد دیگه براش عادی شده بود چون تو کار انجام شده واقع شده بود همینجور که بدنم مالش می داد رفت سراغ کیرم بااینکه سه بار آبم اومده بود هنوز کیرم شق بود یکم مالشش داد گفتم سریعتر با دستت مالشش بده می خوام آبم بیاد مالش داد بهش می گفتم تند تر تا آبم که خواست بیاد سر کیرم گرفتم رو صورتش وهمش خالی کردم روش اونم خیلی خوشش نیومد وزود پاکش کرد ازش خواستم انگشتم درون سوراخ کسش کنم قبول نکرد ولی من با زور انگشت شصتم راتاته داخل کردم وچندباری عقب جلو کردم خلی لذت داشت چند باری انگشم را داخل کونش هم کردم اول یکی بعد دوتا بعد سه تا وتا چهار انگشتم تو سوراخ کونش فرو بردم بطوری که حسابی سوراخ کونش باز شده بود ومیشد داخل کونش رادید دستم حسابی مملو از مدفوع شده بود ولی ارزشش راداشت .در آخر علرغم مقاومت مریم خانم یه چندتایی عکس لخت از کس وکون واندام قشنگش گرفتم ونگه داشتم تا اگه روزی دیگه نتونستم بکنمش با عکس های سکسیش حال کنم وسپس بهش گفتم این ماجرای امشب بین خودمان می مونه ولو نمیدی چون آبروی جفتمان میره واون هم قول داد .ساعت سه نیمه دشب بود بلندشدم لباسم پوشیدم ویبار دیگه از لب براق وهلوییش ماچ گرفتم وبرگشتم خانه تا صبح از فکر هیکل و استیل بده زیبایش خوابم نبرد .از فردای اون روز به بعد هرجا همدیگه میدیدیم از شرم یجورایی ازم فرار میکردتا خودش قایم کنه اما هر طوری میشد من سر راهش سبز میشدم و با یک چشمک اذیتش می کنم آخه خیلی دوستش دارم آخه نمی دونید چه جیگریه... .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#127 | Posted: 5 Dec 2012 18:07

قمبل زن همسایه

سلام من حامد هستم و 32 ساله مجرد می خوام یک خاطره از سکسم را برایتان تعریف کنم من در منطقه ای محروم در کرج زندگی می کنم ما در یک آپارتمان 4 طبقه با پدرم زندگی می کنیم همسایه های ما اکثرا جوان هستند چند وقت پیش یکی از همسایگان اثباب کشی کرد و رفت و یک زن و مرد نه چندان جوان جای آنها آمدن من هر وقت می خواستم بیرون بروم می دیدم دختر کوچکی میاد کنار بارکن خونه طبقه اول چند وقت این کار تکرار شد من فکر میکردم که کسی من را زیر نظر گرفته تا اینکه متوجه شدم زن همسایه یعنی مادر همان بچه من را از لای پرده می بیند یک روز من داشتم ماشینم را داخل پارکینگ پارک می کردم که دیدم آمد توی پارکینگ و به یک حالتی از من خواست که سیم تلفنشان را که از توی تابلو قطعع شده بود را چک کنم کفت شوهرم تا آخر شب خونه نمیاد و به این خاطر از شما خواستم به من کمک من هم دیدم سیم تلفنشان قطع شده و آن را وصل کردم این جریان گذشت دیدم بعضی وقتها که او را می بینم من را طوری نگاه میکند که آدم شوکه می شود انگار می خواست چیزی را به من بگه اما میترسید یک روز ظهر وقتی من آمدم دیدم آمد پایین و به من گفت ببخشید ما آبگرمکنمان خاموش شده و هر چه تلاش کردم نمی توانم آن را روشن کنم میشه شما بیاد کمکم کنید من هم از خدا خواسته قبول کردم رفتم داخل خونه همین طور که داشتم با آبگرمکن ور می رفتم دیدم چادرش را هی باز می کنه و می بنده وقتی باز می کرد لای سینه های سفیدش و دستهای تپلش معلوم بود واییییییییی دیونه شده بودم کیرم خیلی سریع شق شده بود طوری که از روی شلوار معلوم بود او هم متوجه شده بود من کهکارم تمام شد آمدم که بروم دیدم گفت بفرمایید یک چای بخورید آخه خسته شدید من هم از خدا خواسته نشستم بهد شروع کردم به او نگاه کردن عمیق او هم همینطور هر کدممان منتظر فرصت بودیم اما رویمان نمی شد وقتی خواستم بروم دل تو دلم نبود یک دفعه دیدم تلفنشان زنگ خورد با دست اشاره کرد وایسا من هم از خدا خواسته وقتی تلفنش تمام شد خواست تلفنش را سر جایش بذاره همینکه خم شد من طاقت نیاوردم گفتم هر چه شد شد سریه خودم را چسبوندم به اون کون نازش که از زیر چادر قمبل شده بود سفت تو بغلم گرفتمش اونم از من حشری تر برگشت ولباش را گذاشت تو لبام بعد دستم را بردم لای پاش یواش یواش دستم را به کسش مالیدم آنقدر مالیدم که از خود بی خود شده بود سریع لباسهایش را از تنش در آوردم شروع کردم به خوردن سینه هاش بهد کسش را آنقدر خوردم که سرم را آورد بالا گفت بسه دیگه اونم با تمام وجود کیرم را می خورد کیرم را لای کسش کذاشتم و تا دسته تو کسش کردم آنقدر تلمبه زدم که کیرم سرخ شده بود آّم را توکسش خالی کردم بعد هر دو با هم رفتیم حموم توی حموم هم دوباره کردم الان چند ماه است با هم رفیق هستیم و هفتهای 2 یا 3 بار با هم سکس داریم امیدوارم خوشتون آمده باشه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#128 | Posted: 5 Dec 2012 18:19

عاقبت گاز گرفتن ممه

سلام. من یاسینم.می خوام براتون داستان خودم با دختر همسایمون رو بگم.من 21 سالمه.اون زمانی که این اتفاق برام افتاد تقریبا 17 سالم بود.اسم دختر همسایمون الناز بود.الناز تقریبا 19 سال داشت.دوسال یعنی از من بزرگتر بود.بگذریم.الناز با مادرش زندگی میکرد یک بابایی هم داشت که مادرش رو صیغه کرده بود.من با الناز خیلی شیش بودم.( شیش به معنی نزدیک بودن به قول ما مشهدی ها ) خونه ما دو طبقه بود که طبقه پایینمون الناز میشستن.یک شب که خونمون کسی نبود من الناز رو صدا زدم که مثل همیشه بیاد با هم یکمی حرفی ٰ جوکی چیزی بگیم که حوصلمون سر نره در ضمن بیشتر وقت ها هم خونه الناز خالی بود.ما هر موقعی که میخواستیم حرف بزنیم میشستیم رو پله ها با هم حرف میزدیم.اون شبی که صداش زدم با یک بلوز و دامن اومده بود.نمیدونم اونشب چه خبر بود که هم من داشتم از شهوت میمردم هم اون میدونی چرا چون همینجورایی که داشتیم حرف میزدیم یک دفعه یک مکث چند دقیقه ای میکردیم و به همدیگه نگاه میکردیم.می دونید اون چون سنش از من بیشتر بود فکر میکرد که من این چیزا رو متوجه نمیشم ولی من از موقعی که یادم میاد تو نخش بودم!خلاصه همینجور که داشتم با هم حرف میزدیم یک خرده اومد به من نزدیک تر شد بعد بدون هیچ مقدمه ای دستش رو انداخت رو سینه هام و داشت منو شهوتی میکرد.بنده خدا خوب تجربه نداشت که پسرا از ناحیه دیگه یعنی کیر فقط شهوتی میشن.لا اقل من اینجوریم یعنی اصلا با چیزای دیگه شهوتی نمیشم فقط باید بره سر اصل مطلب تا بتونه منو شهوتی کنه.خوب دیگه منم اینجوریشم.همینطور که داشت سینه های منو میمالوند حرفم میزد که احساس کردم صداش خیلی آرام تر وشل تر شد.من گفتم که دیگه این بهترین موقعیته برای اولین سکس.منم دستمو انداختم روی رون هاش و محکم میمالوندم.ولی ناگفته نمونه که قلبم فقط داشت از جاش کنده میشد و در دقیقه فکر کنم 700 مرتبه میزد و خودم خیس عرق شده بودم و داشتم خجالت میکشیدم.بعد دستمو بردم رو کسش که خیلی داغ بود.داشتم کسشو میمالوندم که متوجه شدم جفتمون داریم از رو پله ها قل میخوریم پایین. بهش گفتم بریم تو خونه اینجا نمیشه موافقت کرد وبا هم رفتیم خونه الناز.الناز خودش جلو رفت و رو تخت خوابید.منم خودمو پرت کردم رو تخت.نمیدونم از خوشحالی بود یا از استرس زیاد.خلاصه که اول پیراهنشو در آورد که یک سوتین قرمز داشت.پشتشو کرد به من و گفت سوتینمو باز کن.چرا دروغ راستش یاد نداشتم باز کنم چون تا حالا سوتین تو عمرم باز نکرده بودم.یکمی با سوتینش ور رفتم نتونستم باز کنم.به الناز گفتم الکی باز نمیشه بیا خودت باز کن.میدونم داشت از خنده میمرد الانم خودم یادم میوفته خیلی خندم میگیره خلاصه سوتینشو با هر مکافاتی بود با همکاری هم باز کردیم.الناز گفت یکمی سینه هامو بخور منم مثل تو فیلما سینه هاشو خوردم.منه دیوانه نمیدونم از کی شنیده بودم که بهم گفته بودن اگه سینه های دختر و گاز بگیری خوشش میاد.منم یک گاز مشتی از سینه هاش گرفتم!دادش بالا اومد شروع کرد به فحش دادن.منم چون فحش داد قهر کردم و رفتم خونمون یک جلق مشتی زدم!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#129 | Posted: 7 Dec 2012 13:18

دختران هوسناک همسایه۱

مونس و مائده دو تا خواهر هستن که حدود 10 سال پیش با ما همسایه بودن مونس یک سال از من بزرگتره مائده دو سال کوچیکتر اون موقع که من با این دو خواهر خوشگل و مامانی آشنا شدم مونس 21 سالش بود و شوهر داشت که من همیشه از اینکه اون شوهر داشت ناراحت بودم و به شوهرش کلی فحش میدادم چون مونس خیلی خوشگل بود ولی مائده 18 سالش بود و دانشجو بود مونس یه زن سفید و خوش استیل بود یعنی از همون زنهایی که من عاشقشونم قدش حدود 160 بود وزنش حدود 75 کیلو توپولی و ملوس با چشم و ابروی مشکی و لب و دهن کوچولو مائده لاغر بود قدش حدود 170 بود وزنش حدود 65 اونم خوشگل بود و من بدجوری تو کف اون پستونای اناریش بودم ولی مونس بد جوری من رو دیوونه کرده بود مونس از مائده خون گرم تر و لوند تر بود شاید هم به خاطر این بود که شوهر داشت و میدونست دیگه کسی حرف در نمیاره ولی مائده بیشتر مراقب بود همیشه رسمی تر برخورد میکرد از اونجایی که خانواده ما با اونها خیلی گرم بودن برای عروسی دائیشون ما رو دعوت کردن رفتیم به شهر اونا اونجا یه بار پیش اومد که تو مسیری که باید از خونه مادر بزرگشون میرفتیم تا خونه عروس توی مینی بوس من کنار مونس نشستم چون شوهرش نبود راحت بودیم از همونجا که من گرمی و نرمی بدن مونس رو حس کردم و موقع حرف زدن باهاش هم نفس شدم شده بود سوژه واسه جق زدنم خیلی دلم میخواست با مائده عروسی کنم به خاطر اینکه بیشتر به مونس نزدیک بشم

ولی قسمت نشدو مائده با پسر عموش عروسی کرد و این برای من شده بود یه شکست سکسی حدود سه سال بعد هم ما از اون محل اساس کشی کردیم و رفتیم یه محل دیگه و منم کم کم سرم به کارام گرم بود دیگه اونا رو فراموش کرده بودم آخرین باری که دیده بودمشون موقعی بود که برای ختم مادرشون رفته بودم زن خوبی بود یادش به خیر خدا رحمتش کنه اما من هر موقع به هر دلیلی یادشون میافتادم به عشق مونس یه جق میزدم تا حدود یکسال بعد از فوت مادرشون شب از سر کار میرفتم خونه تو ماشین به فکر کارهای فردام بودم و تو ترافیک ولیعصر داشتم آسته آسته میرفتم جلو که گوشه خیابون چشمم افتاد به دوتا خانم با کلاس که گوشه خیابون ایستاده بودن از دور براشون چراغ زدم توجهی نکردن نزدیک تر که رسیدم دیدم ای وای بر من اون دوتا همون دوخواهر جیگر منن آره بابا مونس و مائده اونا من رو نشناخته بودن جلوشون رسیدم شیشه سمت شاگرد رو پائین دادم گفتم سوارشین بابا همسایه های بی وفا مائده صدای من رو شناخت یه نگاه تو ماشین کرد و به مونس گفت وای مونس آقا فرشاده مونس هم تو ماشین نگاه کرد و با خنده سوار شدن حالا تو این فاصله چقدر این ماشینهای پشت سری بوق زدن و کون خودشون رو پاره کردن بماند یه سری میخواستن سوارشون کنن یه سری هم میخواستن برن پشت من مونده بودن با سوار شدون اون دوتا حوری بهشتی دیگه نه ترافیک برام مهم بود نه صدای بوق اون کونیا که پشت سرم بودم مخصوصا موقعی که به خاطر داشتن چند تا کیسه که تو دستشون بود مائده روی صندلی عقب نشست و مونس اومد جلو آخ که چه حالی میکردم چند دقیقه اول به احوالپرسی گذشت تا اینکه ازشون پرسیدم اینطرفها چیکار می کردین مونس با لبخند گفت دارم خاله میشم اومدیم سیسمونی بخریم

از تو آئینه یه نگاهی به مائده کردم و بهش تبریک گفتم اونم تشکر کرد هنوز همونطوری بود انگار با من رودربایستی داشت به مونس گفتم تو چی چند تا بچه داری یه مکثی کرد و گفت ای بابا بچه میخوام چیکار اصلا من مردی به خودم میبینم که بخوام بچه دار بشم گفتم یعنی چی یه پوز خندی زد و گفت خبر نداری مگه گفتم نه از چی حرف میزنی گفت امیر خان ( شوهرش ) از موقعی که یه تومن جیبش شد دو تومن زیر سرش بلند شد و هزار و یک بلا سر من بیچاره آورد مائده که اون پشت ساکت بود با شنیدن این حرف به مونس گفت مونس بسه دیگه مونس یه نگاه تند بهش کرد و گفت فرشاد که غریبه نیست بعد هم شروع کرد به درد و دل کردن که شوهرم چنین شده و چنان شده و از این حرفا ولی سر ته حرفش این بود که شوهرش دیگه زیاد تحویلش نمیگیره تو دلم گفتم عجب مردهای کسخولی پیدا میشن کس به این توپی اونوقت بیخیالش بشی بری دنبال کار بابا آخه کار کردن درست ولی باید به این نعمت خدادادی هم رسید تو این فکرها بودم که با صدای مائده به خودم اومدم که گفت آقا فرشاد شما مسیرتون کجاست مزاحمتون نشیم گفتم نه بابا شما کجا میرین مائده گفت من که میرم خونه خودمون بعد رو کرد به مونس گفت تو هم امشب بیا بریم اونجا مونس گفت نه من میرم خونه به مائده گفتم خونه شما کجاست آدرس که داد زیاد دور نبود بهش گفتم پس من میرسونمت وسایل هم داری مونس گفت نه بابا اینا رو من میبرم خونه خودمون بعد همه رو با هم میاریم نصفیش خونه ماست

گفتم خوب پس اول مائده رو برسونیم بعدش هم تو رو میرسونم مائده گفت نه مونس هم خونه ما پیاده میشه بعد با آژانس میره گفتم خوب کرایه آژانس رو به ما بدین مگه گناه داره خندید گفت نه بابا اختیار دارین ما میخوایم مزاحم شما نشیم مونس هم گفت آره فرشاد جون تو راهت دور میشه گفتم اصلا حرفشم نزنید تو دلم گفتم تازه بعد از چند سال دارم به آرزوم میرسم و دارم با تو تنها میشم حالا خریت کنم این موقعیت رو از دست بدم راستش از هم صحبتی با مونس هم لذت میبردم مائده رو رسوندیم و کلی تعارف کرد که بریم تو خونش گفتم نه حالا یه دفعه دیگه میایم با مامان اینا مزاحم میشیم اونم تشکر کرد و رفت بعد از رفتن مائده مونس انگار راحت شده بود یه آهی کشید و گفت آره فرشاد جون اینم سرنوشت من بود انگار دوست داشت در این مورد حرف بزنه شاید هم اینطوری سبک میشد منم استقبال کردم و شروع کردم به گوش دادن کلی از شوهرش بد گفت که یه مدت یه زن صیغه ای داشته با کلی مکافات و دعوا اون رو طلاق داده حالا هم ماه به ماه به بهونه کار میره دوبی و معلوم نیست اونجا چه غلطی میکنه ولی بازم خوبه که از نظر مالی اذیتم نمیکنه برای بستن زبونم هم که شده تا دلت بخواد پول تو دست و پام میریزه برام ماشین هم خریده گفتم پس چرا پیاده بودین گفت از ترافیک اونجا میترسیدم تصادف کنم تو دلم گفتم الهی شکر و اگر نه من نمیتونستم ببینمشون گفتم خوب تو هم از زندگیت لذت ببر دیگه شده دیگه کاریش نمیتونی بکنی گفت آره بعد هم با خنده گفت اصلا منم میخوام مثل خودش بشم میرم یه دوست پسر خوب برای خودم پیدا میکنم که از تنهایی درم بیاره یه دفعه بی اختیار زدم روی ترمز و برگشتم نگاهش کردم انگار باورم نمیشد چی شنیدم گفتم بابا تو انگار حالت خوب نیست خندید گفت حالا برو آره حالم هیچ خوب نیست چطور اون هر غلطی دلش میخواد میکنه منم آدم هستم دیگه منم دل دارم منم جوونی دارم حرکت کردم و سعی کردم حرف رو ادامه بدم گفتم فکر عاقبتش رو کردی اگر گیر یه آدم ناتو بیافتی میدونی چی میشه اگر شوهرت بفهمه و شکایت کنه جفتتون سنگ سارین میدونی گفت آره منم برای همین دنبال یه پسر خوب میگردم دیگه بعد با خنده گفت سراغ داری یه نگاهی بهش کردم و هیچی نگفتم

دلم میخواست بگم آره من هستم ولی روم نشد چند دقیقه به سکوت گذشت و بعد هم در این مورد حرفی نزدیم تا رسیدیم خونش و مقع رفتنش کمکش کردم وسایلش رو بردم بالا و بعد هم هر چه تعارف کرد نموندم بهش تلفنم رو دادم اونم تلفنش رو داد گفتم خوشحال میشم بازم ببینمت خندید و تشکر کرد و گفت منم همینطور اونشب تا صبح یاد حرفاش بودم کلی به خودم فحش دادم که چرا بهش نگفتم خوب من هستم چرا دنبال غریبه میگردی فرداش نزدیکای ظهر بود دیدم تلفنم زنگ خورد شماره غریبه بود با سردی گفتم بفرمائید که دیدم یه صدای ناز زنونه گفت : n سلام ببخشید آقا فرشاد n بله خودم هستم n خوبی شناختی n مرسی نه متاسفانه به جا نیاوردم n با خنده مونس هستم n اوه ببخشید چطوری خوبی n مرسی تو چطوری n قربانت n کجایی n سرکارم n چی شد تونستی برام کاری بکنی n کار کدوم کار n ای بابا تو هم که انگار آلزایمر داری قرار بود برام یه دوست خوب پیدا کنی با دلخوری گفتم ای بابا مونس تو هم گیر دادی گفت نه جدی میگم منم زدم به سیم آخر گفتم عصری کجایی گفت هیچ جا خونه گفتم من میام اونجا با هم حرف میزنیم شاید به یه نتیجه ای رسیدیم گفت باشه ولی حواست باشه اگر دور و برت کسی رو پیدا کردی برام نگه دار انگار زنگ زده بود به سمساری گفتم باشه یه دونه خوب برات دارم گفت وای کی هست منم با پررویی گفتم خودم اگر خوشت بیاد خندید گفت من که از خدامه کی بهتر از تو گفتم باشه پس عصری میام با هم قرارداد مینویسیم خندید گفت پس زود بیا گفتم باشه و خداحافظی کردیم یه نفس عمیق کشیدم کار سختی هم نبود گفتنش من زیاد بزرگش کرده بودم مونس که ظاهرا بدش هم نیومده بود بعد به خودم گفتم حتما یه سنگ صبور میخواد براش حرف بزنه از این رابطه چیزی به من نمیماسه

با همین افکار عصر شد ساعت 4 بود بهش زنگ زدم گفتم دارم میام تنهایی گفت آره بیا گفتم من یه ساعت دیگه اونجام گفت خوبه و خداحافظی کردیم سر راه یه جعبه شیرینی هم خریدم و رفتم زنگ زدم و پرسید کیه گفتم منم با خنده گفت خوش اومدی بیا بالا بعد هم در باز شد تو این فکر بودم که باید یه جوری بحث رو به سکس بکشونم ببینم چی میگه که دیدم رسیدم جلوی در ساختمون یه تک زنگ زدم در باز شد ولی چه دری انگار در بهشت باز شده بود مونس با یه تاپ لیمویی باز از اونا که فقط دوتا بند روی شونه داره اونم از نوع گره ای با یه شلوار جین تنگ با یه آرایش بسیار زیبا و موهای لخت و مش شده که روی شونه اش ریخته بود جلوی در بود با لبخند گفت خوش اومدی بفرما تو داخل شدم برای اولین بار بود که داشتم لمسش میکردم دستش تو دستم بود دلم نمی خواست دستش رو رها کنم جعبه شیرینی رو بهش دادم ازم تشکر کرد دعوتم کرد که بشینم خودش هم رفت سمت آشپزخونه از اونجا داد زد شربت میخوری یا چای گفتم یه چای کم رنگ خندید گفت هنوزم زیاد چای میخوری گفتم آره بعد از چند لحظه سکوت با یه سینی اومد برای من یه چای لیوانی ریخته بود گفت بفرما آقای شیره ای گفتم بابا شیره ای ها چای پر رنگ میخورن خندید وقتی خم شد جلوم چای تعارف کنه اون دو تا پستون قشنگ و سفید و بزرگ نمایان شد چشمام سیاهی رفت چای رو برداشتم رفت نشست روبروم یه کم به هم نگاه کردیم گفت خوب بگو ببینم چه خبر من از دوست کم حرف خوشم نمیاد گفتم تو چه بد کلیدی نمیشه از خیرش بگذری خندید گفت نخیر نمیشه بابا منم آدم هستم منم دل دارم منم جوونم منم احساس دارم پوسیدم از بس تنها صبح تا غروب تو اینخونه موندم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#130 | Posted: 7 Dec 2012 13:19

دختران هوسناک همسایه۲
خندیدم گفتم الهی بمیرم برات که چقدر سختی میکشی با اخم گفت تو قرار بود برام دوست باشی نه اینکه همش گوشه و کنایه بزنی گفتم ببخشید حالا من دوستت میخوای با من چیکار کنی گفت همه کار گفتم مثلا گفت همه کار دیگه میخوام باهات حرف بزنم غذا بخورم برقصم گفتم دیگه گفت حالا گفتم نه دیگه باید قرارداد کامل باشه هم تو باید تموم درخواستت رو بگی هم من گفت خوب تو بگو گفتم نه اول تو موارد مربوط به خودت رو کامل کن بعد نوبت من میشه بلند شد اومد کنارم نشست خیلی راحت چسبید بهم یه ویشگون از بازوم گرفت گفت هر کاری دلم بخواد میخوام باهات بکنم گفتم شاید دلت بخواد من رو بکشی خندید گفت نترس جون دوست گفتم خوب بابا من دوستتم دیگه بگو از من چی میخوای میخوای چیکار کنی باهام دوباره گفت میخوام باهات حرف بزنم غذا بخورم برقصم بعدش هم... گفتم بازم که سوزنت گیر کرد خندید صورتش رو نزدیک کرد تقریبا در گوشم گفت میخوام با دوستم حال کنم گفتم چطوری یه دفعه داد زد گفت میخوام باهاش سکس کنم سکس سکس سکس بابا سکسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس فهمیدی گفتم آره ولی گفت دیگه اما و ولی نداره بعد دستش رو روی کیرم گذاشت و گفت این رو میخوام بعد تو چشمام نگاه کرد گفت کیر میخوام کیر میدی بهم یا نه گفتم مونس ولی تو شوهر داری گفت ول کن بابا گور پدرش اون الان معلوم نیست روی کی خوابیده اونوقت من باید تو خماریش بمونم از شنیدن حرفاش و حس کردن بوی عطرش و دستش که روی کیرم بود بی اختیار کیرم بزرگ شده بود اونم مشغول مالیدن بود بی اختیار لبامون رو گذاشتیم روی هم و مشغول لب گرفتن شدیم معلوم بود بدجوری تو کف مونده داشت لبام رو میکند از بس محکم لبام رو میخورد زبونش رو تو دهنم کرده بود یه دستم روی دستش بود و به کیرم فشار میاورد یه دستم رو هم انداخته بودم دورش و بازوی نرم و گوشتیش رو فشار میدادم سمت خودم کم کم دستم رفت روی پستوناش وای که چه نرم بود انگار دستم روی پنبه بود داغ و نرم

خودش یکی از بندهای تاپش رو باز کرد منم اون یکی رو باز کردم خودش تاپش رو پائین کشید تا زیر پستونای بزرگ و سفیدش که تو یه کرست توری مشکی بود داشتم میمردم با دستم پستوناش رو از روی کرستش میمالیدم و فشار میدادم هنوز لبامون تو هم بود به زور لبم رو از لبش جدا کردم و سرم رو خم کردم شروع به خوردن بالای پستوناش که از کرست بیرون بود کردم زبونم رو لای چاک پستوناش میدادم بعد اومدم بالا از گردن و گوشش شروع کردم به خوردن و باز رفتم پائین کرستش از اونایی بود که از جلو باز میشد خودش بازش کرد و پرتش کرد اونطرف منم یه پستونش رو به دهن گرفتم یکیش رو هم با دستم میمالیدم عجب پستونای نرمی بود الان که یاد افتاده کیرم بازم بلند شده یه دستم داشت کمرش رو میمالید تو این چند سال یه کم توپولتر شده بود

گوشت بدنش نرم بود و داغ بعد از یک ربع که پستوناش رو خوردم و اون ناله کرد گفتم همینجا باید تمومش کنیم گفت نه جیگر پاشو بریم تو اتاق خواب رفتیم اونجا خودش لختم کرد لخت لخت من به کمر خوابیدم روی تخت و اون افتاد روم پستوناش که به تنم مالیده میشد حال میکردم اونم یه کم بدنم رو لیس زد و رفت پائین کیرم رو به دست گرفت یه جون گفت و کرد تو دهنش یه کم ساک زد بلندش کردم چون انصافا عالی ساک میزد داشت آبم میومد کیرم رو میکرد تو دهنش میمکید بعد بین لباش فشار میداد و بالا و پائینش می کرد خوابوندمش روی تخت شلوار و شرتش رو با هم از پاش درآوردم نشستم وسط پاش هنوز که هنوزه کس اونجوری ندیدم گوشتی و سفید با لبه های به هم چسبیده انگار آکبند بود خیس خیس بود با انگشتم لبه های کسش رو باز کردم وسطش از خیسی برق میزد یه کم به کسش نگاه کردم بعد آروم فوتش کردم خیلی حال کرده بود ناله میزد و جون جون میکرد بعد زبونم رو آروم گذاشتم وسط کسش و اول از پائین به بالا آروم آروم میکشیدم روی چوچولش که حسابی هم وروم کرده بود بیشتر وقت میذاشتم و با نوک زبونم باهاش بازی میکردم مونس چنگ زده بود تو موهام و سرم رو به کسش فشار میداد یه دفعه شروع کرد به جیغ زدن آیییییییییییییییییییی آییییییییییی بخورررررررررررررررر آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بخورررررررررررر

بعدش یه دفعه یه لرزش شدید و سرم رو چنان به کسش فشار داد که داشتم خفه میشدم بله به همین راحتی و به همین زودی مونس خانم دهنم رو پر آب کرد اونم چه آب شیرین و گرمی هنوز مزه اش تو دهنم هست بعد که حسابی آبش بیرون ریخت سرم رو ول کرد منم بلند شدم افتادم روش کیرم قشنگ لای پاش بود و به کسش مالیده میشد همزمان که از لب و گوش و گردنش میخوردم آروم خودم رو هم بالا پائین می کردم اونم ناله میکرد و آه میکشید یه کم تو این حالت موندیم بعد گفت بلند شو زود باش دیگه چقدر طولش میدی من همیشه از این که تو سکس طرف مقابلم برام حرفای تحریک کننده بزنه خوشم میاد برای همین گفتم بلند شم چیکار کنم گفت بلند شو من رو بکن گفتم کجات رو بکنم گفت همه جام اول جلوم رو بکن گفتم جلو یعنی چی خندید دستش رو گذاشت روی کسش و گفت کسسسسسمممممم رو بکن خوبم بکن چون خیلی حشریم از اینکه اونم راحت حرف میزد حال میکردم گفتم ای به چشم بلند شدم پاهاش رو انداختم روی شونه هام یه کم کیرم رو به کسش مالیدم و آروم آروم کردم تو کسش از بس خیس بود زیاد اذیت نشد

وقتی کیرم تا ته تو کسش رفت و روناش چسبید به شکمم یه کم نگهداشتم تا بازتر بشه یاد اون موقعهایی افتادم که با دیدن یه کم از ساق پاش چه حالی میشدم دستم رو گذاشتم روی ساق پاش و آروم همونطور که تلنبه میزدم پاهاش رو میمالیدم از داغی و نرمی کسش داشت آبم میومد کیرم رو از کسش بیرون کشیدم خودم رفتم خوابیدم روی تخت بهش گفتم بیا بالا اومد نشست روی کیرم اول یه کم خودش رو چرخوند بعد شروع کرد بالا پائین رفتن چون سرعتش رو زیاد کرده بود و من هم به اون پستوناش نگاه میکردم که اونا هم بالا پائین میپرید از ترس اینکه آبم نیاد بهش گفتم بلند شو بسه گفت چی شد گفتم هیچی میترسم آبم بیاد گفت خوب بیاد بذار بیاد منم دارم میام و سرعتش رو بیشتر کرد دلم نمیخواست به همین زودی تموم بشه گفتم نه بسه انگار فهمیده بود گفت بذار یه بار بیاد بعد استراحت میکنیم بازم شروع میکنیم من حالا حالا ها سیر نمیشم و باز هم بالا پائین پرید دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم گفتم مونس آبم اومد اونم خودش رو محکم کوبید روی کیرم و شروع کرد آه و اوه کردن و گفت وای چه آب داغی سوختم آخ جون

بعدش خودش رو انداخت روم بدنش داشت میلرزید ازم یه لب گرفت و گفت منم آبم اومد بهش گفتم حامله نشی گفت نترس قرص میخورم و مشغول لب بازی شدیم هنوز کیرم تو کسش بود حس میکردم داره کوچیک میشه که مونس باز هم خودش رو تکون تکون داد باز هم کیرم سفت شد برای خودم هم تعجبی بود در عرض چند لحظه باز هم کیرم سفت شد و مونس خوب این رو حس کرد شرت من رو جلوی کسش گرفت و خوابید روی تخت و پاهاش رو بالا کرد گفت بیا حالا نوبته تو بالا باشی هر کاری کردم به دلم نشست اونجوری با اون همه آبی که از من و خودش تو کسش بود بکنم بهش گفتم نه بلند شو برو خودت رو بشور بعد خوبی مونس این بود که بهش برنمیخورد با خنده بلند شد گفت باشه بابا تیتیش مامانی و رفت سمت دستشویی خودش رو شست و برگشت من هم رفتم خودم رو شستم و برگشتم یه کم تو بغل هم خوابیدیم و عشق بازی کردیم که باز هم حشر جفتمون زد بالا

دستم رو روی کونش گذاشتم گفتم من از اینا میخوام خندید گفت نمیشه جیگر گفتم چرا گفت چون درد داره گفتم تو اجازه بده اون با من خندید گفت نکنه تو دردش رو میخوای تحمل کنی گفتم نه با یه کم ملایمت و اندکی کرم موضوع حل میششه گفت اگر دردم بگیره نمیذارم ادامه بدیا گفتم باشه قبول حالا بگو کرم کجا داری بلند شد گفت تو زحمتت میشه خودم برات میارم کرم رو آورد بعد بازم خوابید روی تخت یه بالشت زیر کمرش گذاشتم کونش یه کم بالا اومد یه کم کرم مالیدم به سوراخ کونش و آروم آروم مالیدم تا کم کم انگشتم رفت تو با یه دستم هم پستونش رو میمالیدم گاهی هم با چوچولش بازی میکردم که از حال بیرون نیاد آروم آروم دو انگشتی کردم دیگه کونش آماده بود چرخوندمش و به حالت چهار دست و پا کردمش یه کم کرم هم به کیر خودم زدم و کیرم رو گذاشتم جلوی سوراخ کونش و آروم فشار دادم یه کم آخ و اوخ کرد ولی زیاد درد نکشید معلوم بود قبلا قفل کونش باز شده حالا توسط کی نمیدونم منم آروم مشغول بود تا کونش چسبید به شکمم با دست پستون و چوچولش رو میمالیدم و تو کونش تلنبه میزدم مونس هم خوشش اومده بود و سرعتش رو زیاد کرده بود من که به سمت جلو میرفتم اون خودش رو عقب میداد و محکم کونش رو میکوبید به پاهام بعد باز من خوابیدم و مونس اومد بالا و کیرم رو کرد تو کونش نشست روش بعد خوابید روی من از من خواست تو اون حالت تلنبه بزنم با سنگینی مونس موفق نشدم زیاد ادامه بدم

خودش هم فهمیده بود برای همین باز خودش فرمون رو به دست گرفت و مشغول بالا پائین رفتن شد یه کم گذشت بلند شد گفت کون دیگه بسه بلند شو برو خودت رو بشور بیا از جلو بکن گفتم باز که گفتی جلو خندید گفت از کس بکنم با خنده رفتم سمت دستشویی یه کم کیرم رو با آب سرد ماساژ دادم چون دوست داشتم حسابی از کس قشنگ و داغش لذت ببرم برگشتم مونس روی تخت خوابیده بود و پاهاش رو بالا داده بود و از هم باز کرده بود با خنده گفت بدو بیا بکن تو کسم گفتم چشم رفتم بین پاهاش نشستم و گفتم چقدرش رو بکنم تو گفت تا تهش تخمات بکنم تو خندیدم یه کم کسش رو خوردم باز چشماش خمار شد و شروع کرد ناله کردن منم کیرم رو کردم تو کسش و مشغول شدم پستوناش رو میخوردم گردن و گوشش رو میخوردم و تو کسش تلنبه میزدم وای که چه کس توپی بود از کردنش سیر نمیشدم کیرم رو از تو کسش بیرون کشیدم گفتم باز هم چهار دست و پا شو گفت بازم میخوای از پشت بکنی گفتم پشت یعنی چی گفت از کونم بابا گائیدی من رو هر چی من میگم ایراد میگره گفتم نه تو بچرخ اونم چرخید از پشت کیرم رو کردم تو کسش با دست هر دو پستوناش رو گرفته بودم و مشغول فعالیت بودم اونم با یه دست چوچولش رو میمالید و گاهی هم با تخمام بازی میکرد میگفت اینجوری بیشتر حال میده انگار کیرت بزرگتر میشه جون بکن تند تند بکن گفتم چی رو بکنم گفت کسم رو بکن همش ماله تو تا هر موقع که دوست داری کیرت رو بکن توش و دربیار کسم حال میکنه آخ جون چه کیری داری فرشاد خیلی حال میده کسم داره حال میکنه بازم میخواد آبم بیاد تند تند بکن منم سرعتم رو زیاد کردم طوری که دیگه یه دستی نمیتوست خودش رو نگه داره برای همین دو دستش رو روی تخت گذاشت منم چنان سریع عمل میکردم که دیگه کیرم داشت دود میکرد مونس با یه فریادفرررررررررررررشششششااااااااددددددددددد باز به اورگاسم رسید حرکت کیرم راحت تر شده بود بعد از چند ضربه منم تموم آبم رو دوباره تو کسش خالی کردم همونطوری که پستوناش تو دستم بود خوابیدم روش اونم افتاد روی تخت یه کم از گوش و گردنش باز خوردم و برای هم حرفهای سکسی زدیم بعد بلند شدیم با هم رفتیم حموم تو حموم قشنگ لیفش زدم و برگشتیم بیرون لباس پوشیدیم ازش تشکر کردم و گفتم که چند سال بوده که تو حسرتش بودم اونم با خنده گفت خوب دیوونه بهم میگفتی با هم حال میکردیم حالا هم عیب نداره این چند سال عقب افتاده رو جبران میکنیم وقتی بهش گفتم میخواستم با مائده عروسی کنم به خاطر تو گفت اگر میشد چی میشد گفتم شاید اون موقع مائده نمیذاشت با هم باشیم گفت مائده غلط میکرد پرونده اون زیر دست منه گفتم یعنی چی گفت اونم کم شیطون نیست نگاه به قیافه مظلومش نکن آب نمیبینه و اگر نه شناگر قابلیه گفتم اصلا بهش نمیاد گفت حالا که حامله است بذار بچه اش به دنیا بیاد یه کم حال و روزش جا بیاد یه روز اونم میارم خبرت میکنم بیای قند تو دلم آب میشد یعنی میشه اما چطوری فکر میکردم مونس سر کارم گذاشته تو این مدتی که مائده زایمان کرد و یه کم حال و روزش جا اومد من چند بار دیگه با مونس برنامه داشتم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 13 از 29:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  28  29  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.