| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 14 از 17:  « قبلی  1  ...  13  14  15  16  17  بعدی »  
#131 | Posted: 3 Jan 2012 13:44
من و لیلا(مستاجرمون)

قضیه برمیگرده به دوماه پیش ,مغازه مادوطبقه ست که طبقه بالامستاجرزندگی میکنه,یک روزصبح دم مغازه بودم که صدای خنده زن مستاجرنظرم روجلب کرد سریع در مغازه روازتوقفل کردم وازدرپشتی اروم ازپله رفتم بالا حموم درست بالای پله هاست منم از خداخواسته بالارفتم ودیدم خانوم خانوماحمومه ازشانس پنجره حموم که به راهروبازمیشه هم تااخربازبود,کنجکاوانه خودم روبه پنجره رسوندم وزیباترین صحنه عمرم رودیدم زنی رودیدم که فقط کونش اندازه بالاتنه من بود.اینم بگم زیادخوش تیپ نیستم ولی کیرخوب وحشری به اندازه تیم ملی دارم.این قضیه چندبارتکرارشدکه دراخرین موردبی احتیاطی کردم وزن مستاجردرحموم روباز کردومنو دیدمنم که حول شده بودم پاگذاشتم به فرار,بعداز یک ساعت که قلبم افتاده بودتوشرتم ودعامیکردم که بگانرم دیدم لیلاخانوم( مستعار)اومد تومغازه وتارسیدبهم چنان گذاشت توگوشم که برق ازسه فازم پریدوهرچی ازدهنش دراومبهم گفت ومنم فقط تونستم بگم ببخشیدجوونی کردم.
بعداون قضیه قصدکردم هرجورشده بکنمش, طی یک هفته بعدهروقت ازدم مغازه ردمیشدبهم نگاه میکردو زیرلب میگفت کثافت, منم به روم نمیاوردم.
یه روزصبح که تنهابودم دیدم لیلااومدمغازه وازم خواهش کرد برم بالاوتوجابه جاکردن یخچالشون کمک کنم منم به خاطرندامت از کاری که کرده بودم سریع قبول کردم.خلاصه بعدازجابه جایی یخچال وکمدوکاناپه و.....حسابی عرق کرده بودم ,لیلاازم تشکردکردواسرارداشت چون عرق زیادی کرده بودم ازحمومشون استفاده کنم منم از خداخواسته قبول کردم ورفتم حموم,قبلش هم ازش خواستم که یه حوله بهم بده.
حسابی که خودم وشستم افکارشیطانی به ذهنم خطورمیکرد هرزچندگاهی هم بابیوک(کیرم ومیگم)ورمیرفتم,یهولیلادر حموم روزد که بهم حوله بده منم ازگوشه درحوله روگرفتم بعدسایه لیلارودیدم که تواتاق نرفت ورفت گوشه حیاط خلوت, دوزاریم افتادمنم سریع بیوک روخوب سرحال اوردم وخودم روزدم به اون راه شروع کردم سرم روخشک کردن واروم درحموم روبازکردم بعدچندلحظه ازلای حوله دیدم که لیلاداره به کیرم نگاه میکنه وذوق زده شده منم که خیالم راحت بودشوهرش شب از سرکارمیادباهمون وضع اومدم توراهرو لباسم روپوشیدم وبلن ازلیلاخانوم تشکرکردم واومدم پایین,توفکر وخیال بودم که دیدم صدای شورشوراب میادنفهمیدم چه جوری خودم ورسوندم دم پنجره حموم ,دیدم باتیغ داره خودش روتمیز میکنه وروی سکوی حموم نشسته بود,گناه وخجالت عذاب وجدان روگذاشتم کنار سریع لباساروکندم تویه چشم بهم زدن رفتم توحموم ,لیلایهوجاخوردتوقع نداشت منواونجوری باکیرسیخ شده ببینه منم باپروبازی رفتم جلوش جوری که کیرم جلوصورتش بود اونم اولش یه فوش اب داربهم دادو کیرم گرفت تودستش قلبم داشت وامیستاد ,ساک نزدمثل اینکه دوست نداشت منم چون ازکس لیسی بدم میادبهش اصرارنکرد,دستم وگرفت اروم خوابوندروخودش چندتالب جانانه ازهم گرفتبم بعدرفتم سراغ سینش جوری میخوردم که عنقریب شیرش بیاذاخه هنوز مادرنشده بودبعدلب بازی سینه بازی رفتیم تواتاقشون به پشت خوابیدروتخت وگفت بفرما هرکاری دلت میخوادبکن طابلوبودحشری شده اخه داشت باکسش ورمیرفت منم بعد یه بوس اساسی ازکونش شروع کردم بااب دهن سوراخش روخیس کردم اروم گذاشتم دم سوراخ اومدم فروکنم گفت اروم بکن چون شوهرم ازکون منو نمیکنه منم ازخداخواسته اروم فروکردم مگه تومیرفت لاکردار,وقتی دیدم داره کونش بازمیشه جوری تلنبه زدم که صدای جیغش کل خونه روبرداش منم تندش کردم ااااااههههه ونالش انقربلند بودکه پیش خودم گفتم الان همسایه هامیریزن توخونه بعددودقیقه ابم اومدنتونستم کیرم رودربیارم همونجاخالی کردم اینقدرداغ بودکه لیلاده بارگفت سوختم,کیرم روکه دراوردم سریع راست شد لیلاروبرگردوندم ازدردبه خودش میپیچیدکه کیرراست شدم رمکه دیدگفت پسرچه بنیه ای داری شوهرم ابش میادولم میکنه کیرشم دیگه راست نمیشه .منم به خودم بالیدم وگفتم مااینیم دیگه سریع روش خوابیدم وچندتالب گرفتم ازش گفت بروسراصل قضیه منم سرکیرم روروی کوسش بازی دادم بعداروم کردم توش بقدری داغ بودکه فکرکردم جهنمه(واقعاجهنم بود)شروع کردم به تلنبه زدن جوری وحشی شده بودم که صدای ناله لیلاهیچ رحمی تودلم ایجادنکرد نزدیک پنج دقیقه که شدتنش لرزیدوبدنش سفت شد . اب لیلاباچنان سرعتی خالی شدکه حتی شکم منم خیس شدمنم سرعتم روبیشترکردم بهش گفتم ابم داره میاد ,گفت بریز روسینم منم گفتم همون تومیرزم اونم که حال نداشت باالتماس گفت بریز بیرون که همون لحظه ابم اومدریختم توکوسش اونم فقط گفت سوختم.سرحال که اومدیم لبش روگازگرفتم لباس پوشیدم زدم بیرون.بعدچندروز منودیدوگفت فقط شانس اوردی پریودشدم وگرنه بدبخت میشدیم ,منم ازش قول گرفتم که بازم سکس کنیم اونم هروقت منومیدید میگفت هنوز وقتش نشده.............
بعدازاون قضیه هیچوقت اون پنجره بازنموند.
امیدوارم خوشتون اومده باشه،*******

دخترها تو زندگی شون جز شوهر چیزی نمی خوان
ولی به شوهر که رسیدن همه چی می خوان !!
     
#132 | Posted: 17 Feb 2012 17:12 | Edited By: thickpenis
تعویض زاپاس ماشین زن همسایه مون

من که ادعایی نمیخام بکنم که این قضیه من واقعیت داره یا نه ولی خود خواننده های عزیز میتونن تشخیص بدن که بعد از خوندنش واقعی هست یا نه ولی خوب مطمئن باشین که واقعیه.....

این اتفاق مال ۵ سال پیشه من ۳۰ سالم بود و اوج شهوت و....
سال 85 بود که ساعت دو نیم بعداز ظهربود که ازسرکاراومدم خونه وخانمم قبلش به کارم زنگ زده بود که قرص آهن براش بگیرم رفتم داروخانه رفتم تو و و جلوی گیشه ایستاده بودم که کارمند داروخانه از پشت بیاد بیرون و منم سفارش قرص آهن بدم منتظربودم که یهو یه خانمی هم اومد پایین و بغل من ایستاد اول خودمو سنگین گرفتم یعنی که ندیدمش یه چند ثانیه ای که گذشت به بهونه اینکه میخام بیرون رو نگاه کنم چرخیدم کمی و نگامو کردم بالای زیر زمین و بعد نگام افتاد تو صورت خانمه که دیدم اونم نیگام کرد .....
شناختمش همسایمون بود و دو سه باری هم قبلنا جلو در خونه مون دیده بودمش .....آخه لباسشو آورده بود مامانم براش بدوزه...هنوز هم ساکن محلمون هستن....تا منو دید من پیش قدم شدمو سالم کردم اونم با روی خوش جوابمو داد و شناختم و بعد یه حال واحوال ازم پرسید مامان خوبن؟ گفتم سلام میرسون ...
ازش پرسیدم هنوزم میاین که مامانم براتون لباس بدوزن ؟گفت نه الان بیشتر بازاری میخرم حوصله دوخت ودوز رو ندارم
در همین حین هیچی نگفتم منتظر بودیم کارمنده بیاد بغیر من واون کس دیگه ای نبود دوتاییمون نیگامونو انداخته بودیم به قفسه جلوی داروخانه که من باز کمی سرمو سمت چرخوندم و کیرم هوسش کرد هم خوشکل بود هم گوشتی یه مانتوی تقریبا کلاسیک و معمولی پوشیده بود و یه روسری قشنگ سرش بود وقتی سرمو سمتش چرخوندم نگامو انداختم تو چشماش و یه لبخندی تحویلش دادم و سر حرفو دوباره باز کردم و ازش پرسیدم (الکی)هنوز همین محله هستین گفت بله چطور مگه گفتم هیچی همین جوری میپرسم که اونم ساکت شد در همین حین کارمنده اومد از من پرسید بفرمایید منم به خانم گفتم اول شما بفرمایین اونم گفت خواهش میکنم گفتم یه بسته قرص آهن میخاستم گرفتمو و باز به یه لبخندی زدمو و گفتمش کاری ندارین گفت خیلی ممنون
برای حدود سه چار ثانیه ای تو چشماش زل زدم و با لبخندی سرمو براش تکون دادم که این با این حرکت خودش فهمید من پسندش کردم سریع اومدم بالا و با خودکاری که تو جیبم بود یه تکه کاغذ توی جدول جلو داروخانه پیدا کردم و شماره کارمو روش نوشتم: 62...... ...حمید
به بهانه اینکه موتورم روشن نمیشه هی کیک موتورو میزدم تا اینکه اومد بالا بهم که رسید گفتمش ببخشید این شماره کارمه اگه کارم داشتین بهم زنگ بزنین ساعت نه صبح تا دو ونیم و بعد از ظهرها شش تا نه شب کارگاهم
موقعیکه دستشو آورد جلو و کاغذ رو گرفت یه لبخند ریزی کرد که دلمو آتیش زد .قیافش سکسی هستش و حشری میشد از چشماش تشخیص داد
دوتایی یه نگاه التماس گونه ای بهم کردیم و از هم جدا شدیم وقتی سوار ماشین ریو شد و دنده عقب میرفت موقعیکه میخاست به جلو حرکت کنه دوباره هم دیگه رو نیگاه کردیمو منم سرمو به نشانه خدافظی براش تکون دادم و رفتم
باخودم گفتم فکر نکنم زنگ بزنه بازم گفتم سنگ مفت و گنجشک مفت ببینیم چی میشه
البته موبایل هم داشتم ولی ترسیدم یهو خونه باشم و بی موقع زنگ بزنه و زنم بفهمه
خیلی تو کف یه کس آبدار بودم که فقط بلیسمو وبخورم و زبونمو بکنم تو سوراخش و آبشو مک بزنم و بخورم اووووووووففففف ....
بدجور رفته بودم تو کفش ولی یه حسی بهم میگفت که پیداش میشه چند باری از جلو خونشون رد میشدم ولی ندیدمش
ده پونزده روزی گذشت و از زنگ زدن این جیگر گوشتی ناامید شدم تا اینکه ساعتای یازده صبح بود که تلفن کارگاه دوتا زنگ خورد و قطع شد نگاه شمارش کردم 5225.....زیاد بهش توجهی نکردم و محلش نذاشتم
یکساعت بعد همون شماره یه تک زد و قطع کرد
اینبار گوشی رو برداشتمو و زنگ زدم چنتا که زنگ خورد گوشی برداشته شد .....
- الو سلام
- -سلام
- ببخشین شما دوبار به این شماره زنگ زدین کاری داشتین؟
- شما خودتون هستین حمیدآقا؟
- بله شما؟
- چند وقت پیش تو داروخونه ساعت دو و نیم بعداز ظهر یه شماره به یه خانم خوشکل دادین یادتون میاد ؟
- هااااااااا چطورین ؟ شما زنگی چیزی نزدین منم دیگه گفتم شاید ترسیدین و زنگ نمیزنین خب خوبین ؟ میشه اول از همه اسمتون بدونم ؟
- چیکار به اسم من داری؟
- خب طبیعیه دیگه میشه بگین چجوری پس صداتون کنم؟
- نمیخاد اسم منو بدونین بعدن میگم فعلن ندونی بهتره
- باشه هرجور شما راحتین
خلاصه هی گف زدیم و اون کار و تحصیلات و همه چیز من پرسید و چنتا بچه داری و اسم زنت کیه و .....
یه نیم ساعتی شد و گفت:
کاری نداری باید برم ناها ر درست کنم و بچه هام الان از مدرسه میان فقط اینو بدون که یهو اصلن تو زنگ نزنی فقط خودم باهات تماس میگیرم فقط هم به همین شماره کارت باشه
- اوکی خوشحال شدم که زنگ زدی بازم فراموشمون نکنی ها زنگ بزنین
- -باشه
- -ببین اسمتونو بهم نمیگین
- نه فعلن تو کف اسم من باش تا ببینیم چی پیش میاد
- - باشه
- خب خداحاففففظ
- خدافظ منتظرتم
چند روز بعد عصر بود ساعت هفت که بازم زنگ زد و یه خورده باهم صحبت کردیم از هر دری و کس و شعری بهم میگفتیم آخر سر موقع خدافظی بهش گفتم اسمتونو که بهم نگفتین باز میشه بیای یه جایی همدیگه رو ببینیم دلم یه جورایی برای دیدنت تنگ شده گفت : باشه ببینم موقعیتش جور بشه فعلن نه
گفتم : اگه میشه بیام خونه ات اونجا راحتریم ...هیچی نگفت و خدافظی کرد ...
بدجور کیرم راست شده بود وآب دهنم راه افتاده بود منتظر بودم بخورمش
بازم چند روزی گذشت و ساعت نه ونیم ده صبح بود که باز زنگ کارم زد سریع گوشیو برداشتم وسلام نازی بهش کردم
-الو سلام –
- سلام-خوبین؟
- مرسی
-چیکار میکنین؟ کم پیدایین؟
- چه میدونم همینجاها هستم گرفتار بچه ها و خونه زندگی و....
-خب این که همه دارن درسته؟
- آره ولی بعضی مشکلات درست میشه که بدجور اعصاب آدمو بهم میریزه
-
چطور مگه بلا به دور باشه طوری شده؟
-الان اومدم ماشینو بردارم برم بیرون دیدم لاستیک عقبش پنچر شده بدجور اعصابمو خورد کرد آخه خیلی کار دارم
(منم موقعیت رو جور دیدم و بهش گفتم )
-خب میخای من بیام برات زاپاس رو عوض کنم
-آخه آخه چی بگم زحمتتون میشه نه نمیخاد شوهرم بعد از ظهر میاد خودش درستش میکنه
-ای بابا تا بعد از ظهر خیلی مونده من الان کاری ندارم گوش به زنگ خونه باش اومدم
( سریع پریم رو موتور و ظرف ده دقیقه ای رسیدم دم خونه شون )
-زیییینگ
-کیه _
-منم حمیدم
-ای بابا بالاخره کارخودتو کردی بخدا نمیخاستم بیفتی تو زحمت
-نه نگو من خیلی بیشتر از اینا میخام براتون باشم این که چیزی نیست
-ای ناقلا بیا تو همون دم در یه دری هست سمت راست میره تو گاراژ
برو منم اومدم
درو که باز کار قلبم تند تند میزد نگاهی به اطراف کردم کسی نبود و رفتم تو و در خونه رو بستم
و رفتم تو گاراژ ماشینش لاستیک عقب سمت راننده خوابیده روی زمین داشتم نگاه میکردم که دیدم خانوم خانوما با یه چادر رنگی و کفش دمپایی یه روی بازی گرفته بود و اومد تو تا چشمم بهش افتاد آب شدم یه ادکلن حشری کننده ای به خودش زده بود که بوش پاهامو شل کرد یه لبخندی بهم زد و گفت خوش اومدی بخدا شرمنده تونم پاهای لختش معلوم بود از زیر زانو به پایین سفید وگوشتی ...
دزدگیر ماشینو زد و درب باز شد اومد جلو و دربو باز کرد و خم شد تا شاسی صندوق عقب رو بزنه که کون بزرگ و گوشتیش جلو نمایون شد اوففففف عطر ادکلنش کیرمو داشت بلند میکرد و هی دل دل میکرد میخاستم همونجا بپرم و از پشت بغلش کنم و کیرمو بچسبونم به لای کونش اما جلو خودمو گرفتم آرایش نیمه غلیظی هم کرده بود
وقتی زاپاس رو جابجا کردم همونجور داشت منو نیگاه میکرد و من هم ساقهای پاشو
کارم که تموم شد بهم گفت زحمت کشیدین
- خواهش میکنم کاری ندارین اجازه مرخصی میدین یا اگه بازم کاری دارین برات انجامش بدم؟
- نه فقط ازت میخام بیای تو یه چای بخوری و بری
- -نه زحمتتون نمیدم
- -چه زحمتی بیا بیا تو دستاتو بشور و چای بخور و برو
-خب باشه شما برین منم الان میام
لاستیکو گذاشتم عقب ماشین و اومدم داخل یه دکوراسیون قشنگی توی خونه اش داشت دو دست مبل و دکور پر از لوازمای دکوری
داشتم نگاه میکردم که صدایی شنیدم
-دستاتونو شستین همونجا سمت راست دربی هست برین اون تو دستشویی
رفتم دستمو شستم و اومدم باز محو تماشای دکور های قشنگش شدم
یهو صدای پایی به گوشم خورد که فقط صدا رو میشنیدم نگام که به سمت راستم برگردوندم چی میدیدم واییییی
خودش بود که سینی چای دستش بود و یه لباس نیمه کوتاه جلو باز و سکسی و موهای باز و پاهای لخت جلوم ظاهر شد
دیگه انگار یه برق منو گرفته باشه
-بفرما بشین
نشستم رو مبل و اونم اومد چای رو بهم تعارف کرد حین برداشتن چای بودم که نگام افتاد به چاک سینه اش سوتین نپوشیده بود و سینه های لختشو بهم نشون داد چای رو برداشتم آب دهنم رو هم فرو دادم ...
اونم اومد سینه گذاشت روی میز عسلس و روبروی من در حالیکه پای چپش رو بلند میکرد و میگذاشت روی اون پاهش در یک لحظه لای پاشو دیدم چشمتون روز بد نبینه لامصب شورت هم پاش نکرده بود و در صدم ثانیه کس سفید و بی موشو دیدم دیگه طاقتم سر اومد یه خورده با عشوه برام حرف زد
-راستی زاپاس ماشین رو چجوری به شوهرتون میخاین بفهمونین که خودتون عوض نکردین ؟
-مهم نیست سر کوچه مامانم اینا یه آپارات هست میبرم خودش کاراشو میکنه
محو زیبایی سکسیش بودم و فکرم دیگه کار نمیکرد بجز تو تور کردن این جیگر کیرم داشت تو شلوار منفجر میشد
یهو خانومی بلند شد و گفت تا چاییتون میخورین من برم میوه براتون بیارم
-نمیخاد زحمت نکشین
-قابل شما رو نداره
وقتی بلند شد که بره چی میدیم اون کون گنده که چند دقیقه پیش تو گاراژ تو چادر بود اینجا برام نمایون شد و وقتی راه میرفت اینور اونور میوفتاد
وایییییی چشمتون روز بد نبینه اصلن فقط کافی بود یه ذره کیرمو بمالم آبم میپاشید بیرون
دیگه مثل دیوونه ها شده بودم از دست سکسی بازیها ی این همسایه وقتی رفت تو آشپزخونه بلند شدم رفتم طرفش و دم درب آشپزخونه وایسادمداشت ظف برمیداشت که منو دید و گفت: ا بشینین الان میام نگاه شهوت انگیزی بهش کردم و اونم داشت درب یخچال باز میکرد تا میوه برداره و همونجور که خم شده بود رفتم طرفش دیگه هیچی حالم نبود اختیارم دست کیرم بود و والسلام رفتم جلو وقتی خم شده بود تا میوه برداره صاف کیرمو چسبوندم بهش و گفتم کمک نمیخاین ؟اونم راست شد و گفت نه شما برین بشینین من الان میام ناخوداگاه دستامو از زیر بغلش بردم سمت سینه هاشو هر دو سینه هاشو گرفتم تو دستام و خودمو سفت بهش فشار دادم و سینه هاشو شروع کردم به مالیدن و گفتم چه میوه های بهتر از این
- ااااا ولم کن الان ظرف میوه از دستم میفته (هلش دادم سمت کابینت آشپزخونه و اونم در حالیکه ظرف میوه رو میذاشت رو کابینت گفت
- - لوس نشو اذیتم نکن منم که دیگه گوشم کر شده بود کیرمو فشار دادم و رفت لای کونش و دست چپم رو آوردم سمت صورتش و روشو کردم سمت خودمو لبم رو گذاشتم روی لبهاش اونم که دیگه شل شده بود همراهیم کرد و درحالیکه سینه هاشوو میمالیدم اونم لب میگرفت دست راستمو برم سمت کسش و با انگشتام از روی لباس سکسیش کسشو میمالوندم دیگه آخش درومد
- - وای حالمو بد کردی
- - تو زودتر از من حال منو بد کردی که
- -بیا بریم بیرون تو اتاق اونجا بهتره
- -من که از خدامه
(دستمو انداختم دور گردنش و با دست چپم کسشو گرفتم تو مشتامو رو حرکت کردیم به سمت اتاق خواب وای عجب لحظه بود داشتم میرفتم همسایه رو بخورم فکرشم نمیکردم که به این راحتی جور بشه
وقتی داشتیم میرفتیم دستمو از دور گردنش برداشتم و چهار تا انگشتامو کردم لای قاچ مونش اوووووووف عجب نرم و ژله ای بود
مدام همینکه رسیدیم توی اتاق خواب بی محبا زیپ پیرهنشو کشیدم پایین دستامو بردم سمت کتفش و آستینشو آزاد کردم و در یک چشم بهم زدن یه پری ناز و سفید وگوشتی با یک کس بی مو و درشت و باد کرده پر از شهوت جلوم ظاهر شد مهلتش ندام و گرفتمش تو بغل و یه لب اساسی از هم خوردیم و در حالیکه لب میخوردیم هلش میدادم سمت تخت خواب و آروم خوابوندمش روی تخت خواب و اومدم پایین پاش و جفت دستامو گذاشتم رو داخل رانهاش و از هم باز کردم و کس دیدم که آب ازش ممیجوشید چنان آب دهنم راه افتاده بود که نگو اصلن نفهمیدم چجوری کسش رفت تو دهنم آب سوراخ کسش رو مک میزدم و میخوردم شور و ترش مزه بود و خوشمزه واییییی خیلی تشنم بود بد جور مک میزدم
زبونمو آوردم بیرون از دم سوراخ کس تا بالی کسشو میلسیدم اونم آخ آخ میکرد و دستاشو میکشید توی موهام و فشار سرم میداد انگار میخاست منو بکنه توی کسش اینقدر حشرش زده بود بالا
چوچولشو گرفتم توی دهان و میخوردم که یهو یه جیغی کشید و اورگاسم شد
-وای وای دستت درد نکنه نفسم باز شد نفسم باز شد دستت درد نکنه خیلی چسبید
(چشماش سته بود این حرفا رو میزد)
یه کم بهش فرصت دادمو لخت لخت شدم کیر کلفتمو گرفتم تو دست راستمو ومیمالوندمش و نیگاش میکردم رفتم جلو و پاهشو از ساق گرفتم و آوردمشون بالا و کس عین یک همبرگر اومد جلوم سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسشو به راحتی هر چی تمامتر با آب خود کسش رفت تو همونجا نگه داشتم و تکون نخوردم داغ داغ شده بودم آروم یه خورده کشیدم بیرون و دوباره فرو کردم آخ واوخ اونم درومد دوباره داشت میومد که آبم بیاد حیفم اومد کشیدم بیرون و رفتم بغلش خوابیدم سینه هاشو گرفتم تو دهنم یه خورده خوردم عجب نرم و لطیف بودن زبونمو میزدم به سر سینه هاش اونم سرمو فشار میداد دوباره ازش لب گرفتم و گردنش رو میخوردم بعد افتادم روش و کیرمو میمالوندم به کسش که یهو خودش لیزید و رفت تو اون بهشت برین چنتا تلمبه زدم آبم که داشت میرفت که بیاد سریع کشیدم بیرون و نشستم روی شکمش و کیرمو گذاشتم لای سینه هاش و سینه هاشو مالوندم به کیرم و جلو عقب کردم چنان آبم پاشید بیرون که نگو فشار اول صاف پاشید تو صورتش و دماغش و فشار دوم چون جاخالی داد پاشید زیر چونه ش و فشار سوم چون دیگه ضربی نداشت آروم روی گردنش خالی شد و همون حال خوابیدم روش اونم نمیخاست آب تو صورتش باشه گفت بلند شو دستمال کاغذی بهم بده و محلش نذاشتم و آروم غلتیدم رو ی تخت و خوش کاراشو کرد
خیلی چسبید تا حالا اینقدر آب از خودم ندیده بودم بیاد بیرون لامصب کل کمرمو خالی کرد آخه 5 تا دستمال کارش بود تا آبامو پاک کنه
وقتی آماده شدم برم یه بوس ازش خوردم و گفتم خوب شد لاستیک ماشینت پنچر شد خدا خیرش بده این لاستیک
اونم گفت نجمه خانم نقشه اش درست کار کرد برای کشوندن تو به اینجا
همونجا بود که فهمیدم اسمش نجمه هست و تموم اون لاستیک عوض کردنها عمدی بوده و میخاسته منو بکشونه اونجا
دستش درد نکنه
نجمه بهم گفت لامصب تاحالا کسمو هچ وقت شوهرم نخورده بود آخه اون زیاد سکسی نیست اولین بارم بود یکی کسمو میخورد خیلی لذت داره و بهم چسبید ممنون
منم ازش تشکر کردم و اونم به بهانه اینکه آشغال میخاد بذاره بیرون نگاهی توی کوچه کرد و دید کسی نیست و منم یه تس زدم روی کونش و گفتم دفه بعد نوبت این سوراخ هستش ببین باهاش چجوری حال میکنم که هم خودت هم سوراخ کونت از عزای بی کیری به در بیاین به شرطی که دوباره لاستیک ماشینت رو بادش رو خالی کنی و من هم بیام برات زاپاس عوض کنم و زاپاس خودتم رو سرویس کنم
(ادامه دارد به شرطی که پروام بشه بنویسم)اون

پنج هزار سال دیگه هنوز طول میکشه تا ملت ما آدم بشن....
     
#133 | Posted: 23 Mar 2012 04:41
همسایه ای که مامان رو می کرد



سلام من اسمم نیماست الان25 سالم خاطره ای که می گم مال 2 سال پیش ما یه خونواده 3نفره ایم من بابام مامانم که اسمش ناهیده یه زن با قد متوسط سفید ویکم تپل ما یه خونه 2 طبقه داریم با حیاط قشنگ تو یکی از محله های شرق تهران اون موقع ما یه همسایه داشتیم به اسم سعید که پسر همکار بابام بود وطبقه پایین ما زندگی می کردسعید مهتدس کامپیوتر بود من اون موقع تازه یه لپ تاپ خریده بودم که کارای دانشگاه باهاش انجام بدم هر وقت هم سوالی داشتم میرفتم پیش سعید تا کمکم کنه من خودم گی بودم از20 سالگی کون میدادم یه روز یه نرم افزارگرفتم نصب کنم رو لب تاب ولی هر کاری کردم نتونستم گفتم زنگ بزنم به سعید ببینم خونه اس تا کمکم کنه زنگ زدم اون هم گفت خونه است خلاصه من لب تاب برداشتم رفتم پایین سعید در باز کرد رفتیم تو اتاق تا کمکم کنه تو اتاق یه تخت بود وکامپیوتر سعید ولباساش که هر کدوم یه جا افتاده بود نشستیم سعید شروع کرد به یاد دان یکم که کار کردیم سعید رفت تا شربت بیاره منم رفتم دراز بکشم رو تخت پتو که مچاله بود کنار زدم که دراز بکشم که دیدم یه شورت سوتین از لای پتو افتاد بیرون جا خوردم خدایا این چیه سعید که مجرد این مال کیه بعد گفتم حتما مال دوست دخترش ولی اون که نمیتونه کسی بیاره خونه بعدش هم کدوم دختر سایزش به این بزرگی؟ مانده بودم پس این مال کیه ؟حتما جنده اورده ولی چطوری بعدش هم اون که همه اش سر کار وقتی هم میاد خونه ما هستیم جرات نمی گنه کسی بیاره اخه بابای من سپاهی واز اون گیرهاست تو فکر بودم که سعید اومد من هم سریع اومدم نشستم روزمین شربت خوردیم بعد سعید نشست پای لب تاب من باهاش ور رفتن من هم نشستم پشت کامپیوترش داشتم اهنگ گوش میکردم عکس های سیستم میدیدم که یه دفعه دیدم یه پوشه هست که اسم عجیبی داشتXXPICشک کردم که عکس سکس باشه دیدم سعید تو بر بازی رفتم توش پر بود از انواع عکس های سکس ایرانی وخارجی همین جور که نگا میکردم یه دفعه یه عکس اومد جلوم دیدم یه زن غنبل مرد کرد توکسش از بالا با موبایل عکس گرفته تخت سعید بود یعنی زن کیه عکس عوش کردم که یه دفعه خشکم رای چی میبینم مامانم کیر سعید تو دهنش دیگه داشتم دیوونه میشدم یه نگا کردم دیدم سعید حواسش نیست زدم عکس بعدی که کیر سعید تو کس مامانم بود نشسته بود روش سریع اومدم بیرون از پوشه با اضظراب به سعید گفتم کاری نداری من برم اون گفت کچا .واستا فیلم بزارم ببینیم گفتم نه مرسی کار دارم اومدم بالا رفتم تو اتاق چند روز هما اش به این موضوع فکر کی کردک که چکار کنم به بابا بگم نگم؟
همه اش فکرم مشغول بود تا اینکه کم کم از اون حال اومدم بیرون چند وقت گذشت تا اینکه یه روز خونه بودم دوستم زنگ زد نیما میای فوتبال منم گفتم اره رفتم وسایلم حمع کردم برم مامان تو هال بود گفت کجا منم گفتم برم فوتبال گفت کی برمی گردی ؟گفتم 2-3 ساعت دیگه اومد لباس ورزشی ها که شسته بود داد بهم گفت منم شاید برم خونه خالت هر وقت خواستی بیای بهم زنگ بزن بیا اونجا یه سر با هم بیایم گفتم باشه رفتم پایین موتور از زیر زمین در اوردم که دوستم زنگ زد کجایی زود باش گفتم اومدم اینقد عجبه داشتم که کلاه یادم رفت بر دارم زدم بیرون به چهار اره نرسیده بودم که دیدم پر پلیس ترسیدم موتور بگیرن گذاشتم همونجا برگشتم کلاه بر دارم یه رب تول کشید تا رسیدم در خونه مستقیم رفتم سمت زیر زمین دیدم در بسته گفتم چتما مامان رفته اونجا تمیز کنه ترسیدم که الان سیگار ها فیلم سوپرهام ببینه خاستم ببینم تو چه خبر یادم اومد که شیشه ها رو از تو روز نامه زده بودم تو فکر بودم که یه دفعه یادم اومد پشت ساختمن شیشه زیر زمین به خاطر لوله بخاری سوراخ کردیم رفتم از اونجا نگا کنم دیدم چیزی نیست تو که یه دفعه دیدم مامان با یه تاب شلوارک اومد جبو بعدهم سعید اومد چسبید بهش شروع کرد لب گرفتن بعد هم لیس زدن گردنش بعد هم تاپش در اورد وای چه هیکلی داشت مامان سفید مس برف یه سوتین قرمز به سینه هاش بود که سینه های گنده اش توش جا داده بود کم کم داشتن کنجکاو میشدم ببینم چی میشه گوشیم خاموش کردم تا صداش در نیاد سعید بند سوتین باز کرد سینه های بلوری مامان افتاد بیرون شروع کرد به خوردنش ون بعد دستاش گذاشت رو دیوار کونش کرد شمت خودش اروم شلوارک کشید پایین وای الان داشتم کون گنده مامانم با یه شرت توری ست با سوتینش میدیدم که قنبل کرده برای سعید که شرت کشید پایین کون سفید تپلش زد بیرون بعد شروع کرد به خوردنش بعد نشوندش رو تخت انگشتش گذاشت لا کسش شروع کرد به نوازش هی انگشتش میکرد تو دهن بعد نشست جبو کس مامان شروع کرد خورده انقد خورد که یه دفعه مامان پرتش کرد کنار با یه جرکت کیر سعد کشید بیرون چقد بزرگ بود اول سرش بوس کرد گفت جون فدات شم و شروع کرد خوردن کیرش خیای حرفه ای میخورد چند دقیقه که خورد دوباره سعید افتاد به خوردن کسش که مامان گفت بسه بکن اونم گفت چشم کیرش خیس کرد گذاشت رو کسش چند دقیقه مالید روش که مامان گفت بکن تو دارم میمیرم اونم گفت چشم عزیزم فدای کس نازت بعد سرش گذاشت در سوراخ با یه جرکت کرد تو که جیغش رفت هوا وشروع کرد به تلمیه زدن پاهای مامانم بالا بود سعید همون جور که می کرد انگشت های پاش لیس میزد هی میگفت حیف این کس نیست که اون سپاهی کسخول بکنه ؟ سرهنگ کجایی که زنت گاییدم مامانم حشری تر میشد انقد تلمبه رد که یه دفعه مامان پرتش کرد کنار اومد رو کیر ش با کسش مماس کرد نشست روش شروع کرد بالا پایین کردن تا اینکه یه لرزه ای گرفت افتاد رو سعید اونم بقلش کرد محکم چسبوند به خودش بعد چند دقیقه سعید گبت ناهید جون قنبل کن مامان گقت خودم برات میارم ابت که سعید گفت شیطون قولت یادت رفته؟میخام از در پشتی بیام تو بهشتت مامان گفت نه دیگه سعید جون ولی سعید گفت قول دادی گلم تا اینکه راضیش کرد مامان قنبل شد اونم شروع کرد لیس زدن کونش کونش مثل کیک خامه ای بود سفید نرم بعد کیرش گذاشت در سوراخش واییی چقد سوراخش تنگ بود سعید گقت جون چه کون تنگی مامان گقت فکر کنم دیگه دوران تنگیش سر اومد سرهنگ بد بخت تو ارزوش موند سعید گفت حیف این نیست سرهنک بکنه هر کاری می کرد نمیرفت مامان هم التماس می کرد بیخیال شو که یه دفه سرش کرد تو مامان جیف زد ایییییییییییییییییییییییی سوختم خاست فرار کنه سعید نذاشت اونم هی التماس میکرد نده تو بزار همین جور باشه سعید همون جور مکخ سینه هاش گرفته بود شروع کرد عقب جلو مامان هم داشت فقط اخ اوف می کرد که یه دفعه سعید چند تا عقب جلو کرد محکم تلمبه رد که مامان سرخ شد گفت ایییییییییییییی سعید در بیار ریدم دسشویی دارم اونم گفت چشم صبر کن یه ضربه مجکم زد ابش خالی کرد تو کونش مامان گفت در بیار دربیار ریدم دیوانه بعد سعید گفن بیا عزیزم همین که کیر کشید بیرون یه دفعه زووووووووووررررت زووووووووووووورت مامان گوزید اب تو کونش پاشید بیرون سعید شروع کرد خندیدن اونم گفت کوفت گه میخورم بهت بدم نگا چه کثافت کاری راه انداختی بعد سعید بقلش کرد شروع کرد دلداری دادن وبعد خودشون تمیز کردن خواستن لباس بپوشن که من رفتم.
     
#134 | Posted: 27 Mar 2012 11:33
من،سعيدو مامانش(قسمت اول:گي) (چون اولين داستانمه كم و كسرشوببخشيد) من مجيدم19سالمه
ما توكوچمون يه همسايه داشتيم كه اسم پسره سعيدبود پسره خوشگلي بودو16ساله بود خيلي باهم جوربوديم و حتي رابطه خانوادگي داشتيم
مامان سعيد38سالش بوديه زن خوشگل وخوش اندام ولي با پدرش مشكل داشتن واز هم جدا شدن.
من وسعيدهميشه باهم بوديم هميشه ميرفتم خونشون و با كامپيوترش ورميرفتم ومامانش هروقت واسه پذيرايي ميومد با لباس زيربود و من توكفش بودم ولي ميدونستم نميشه بكنمش يه روزرفيقم گفت كه سعيدكونيه وروش كار كن وببربكونش من اولش جاخوردم ولي بعدكه فكر كردم ديدم من كه نميتونم مامانشوبكونم پس حداقل باپسرش حال كنم
يه روزتوخونشون تنهابوديم فلشمو كه توش سوپرپركردم زدم به كامپيوتر وشروع كرديم نگاه كردن تارسيدبه يه كليپ گي كه پسره داشت به حالت سگي ميكردسعيدازفيلم خيلي خوشش اومده بودو هي ميگفت:جوووون چه كيري داره داشت باكيرش ورميرفت وكونشوميخاروندبه من گفت بياماهم مثل ايناگي كنيم منم گفتم باشه وسريع شلواروشورتو كشيدم پايين باديدن كيرم ترسيدگفت خيلي بزرگه ورفت كرم آوردگفت بمال به كونموكيرت منم ماليدم اول انگشتموكردم تو بعد2تاشووسركيرمو گذاشتم دم كونش فشاردادم تو يهو يه جيغ زدآاااااايي منم نگه داشتم تاجا باز كنه بعدشروع كردم تلمبه زدن واي عجب كوني داشت بعدازچند دقيقه تلمبه زدن ابمو خالي كردم توش خيلي خال داد از اون روزهروقت موقعيت جور شه ميكنمش
ادامه دارد...
     
#135 | Posted: 27 Mar 2012 16:52
همسر يكي از دوستان


من كامران هستم اين ماجرا مربوط ميشه به پنج سال پيش كه من تنها توي يك آپارتمان زندگي ميكردم و در همسايگي من يك زن و شوهر جوون زندگي ميكردند و من با شوهره كه اسمش مجيد بود رفيق بودم. آنها زوج خوبي بودند و دو تا بچه هم داشتند من هم گاهي به آپارتمان اونها دعوت ميشدم. خانمش كه اسمش آمنه بود زن خوب و مومني بود و خيلي به من احترام ميذاشت
يك روز مجيد گفت كه از كارش بيكار شده و بدنبال يه كار جديد هست. من هم به دوستام سپرده بودم كه براش كاري پيدا بشه. مدتها گذشت و خبري نشد تا اينكه يه روز مجيد بهم گفت كه يه كاري تو ژاپن براش جور شده و قصد داره در اولين فرصت به اونجا بره. دو سه هفته اي گذشت تا يه روز بهش گفتم كه جريان كار ژاپن چي شد كه جواب داد حالا دنبالش هستم. دو ماهي گذشت ولي مجيد ژاپن نرفت منهم زياد ازش سوال نميكردم تا اينكه يه روز تو راه پله مجيد رو ديدم و بهم گفت كه شب يه سري مياد پيش من. وقتي اومد پيشم ديدم ميخواد يه چيزي رو بگه ولي روش نميشه ازش پرسيدم كه كار ژاپن چي شد كه گفت: اين فرصت خوبي تو زندگيمه و وقتي برگردم صاحب همه چي ميشم بعد گفت: ولي يه سري مشكلات هست كه سد راه شده. من بهش گفتم كاري از دست من بر مياد؟ گفت والا نميدونم چي بگم يعني روم نميشه. گفتم ببين من مثل برادرت ميمونم به من بگو قول ميدم هر كاري بتونم برات انجام بدم. خلاصه با كلي اصرار گفت: رفتن من خيلي براي آمنه سخته اون بد جوري به رابطه زناشويمان عادت داره و اگه در هفته كمتر دو بار با هم باشيم اوضاع و احوالش ميريزه بهم. و من با آمنه صحبت كردم كه اگه تو راضي باشي تو اين مدت تو همسر موقت اون بشي بعد من گفتم: چنين چيزي امكان نداره چون آمنه زن مومنيه و با وجود داشتن شوهر راضي به مرد ديگري نميشه
مجيد گفت: من از زنم جدا مي شم ولي نه قانوني فقط از نظر شرعي(اين ديگه چه جورشه من نميدونم) و گفت: بعد از رفتن من شما با صيغه ازدواج موقت زن و شوهر ميشيد ولي بچه ها و هيچكس ديگه نبايد از اين قضيه بويي ببرند. من كه از تعجب نمي دونستم چي بايد بگم فقط بهش گفتم حالا تو برو تا من فكر كنم و جوابشو بهت بگم. بعد از رفتن اون من به فكر فرو رفتم كه اينكه چه روابط عجيبي بين زن و شوهراست و اين زنها چه خصوصيات عجيب و غريبي پشت اين ظاهر مظلوم دارند. خلاصه من تصميم گرفتم به مجيد قول بدم كه اين كارو براش عملي كنم تا اون هم بره و به كارش برسه. اين مسئله تموم شد و مجيد رفت من هم منتظر شدم تا چي پيش مياد. يك هفته گذشت و يك روز آمنه رو تو راه پله ها ديدم و با لبخندي سلام و احوالپرسي كرد و بعد هر كدوم به آپارتمان خودمان رفتيم و من فكر كردم كه آمنه يه جور با قضيه كنار اومده ولي چند روز بعد جمعه ساعت دو بعدازظهر ديدم در ميزنن وفتي در رو وا كردم ديدم آمنه با چادر جلوي در ايستاده و من بعد از سلام گفتم چه عجب از اين طرفا و اون گفت: آقا كامران خواستم بپرسم مجيد در مورد من چيزي به شما نگفته؟ من كمي فكر كردم بعدش گفتم: چرا يه صحبتايي شده و بعد ديگه چيزي نگفتم و اون گفت: پس ميشه تو يك فرصتي من بيام خدمتتون. گفتم باشه هر وقت كه دوست داريد منزل خودتونه و اون گفت امشب ساعت ده خوبه؟ گفتم: اره وگفت: پس تا ساعت ده و خداحافظي كرد. من هم مدتي بعد رفتم حموم يه دوش گرفتم و حسابي خودمو تميز كردم و بعد منتظر شدم. راس ساعت ده صداي زنگ اومد در رو باز كردم بله خودش بود و يك چادر سفيد سرش بود و خودشو هم محكم تا زير گلوش گرفته بود تعارف كردم بياد تو اومد و همونطور نشست و بعد گفت: بچه ها خوابند و بايد زودتر برگردم. من گفتم: من بايد چكار كنم گفت من صيغه رو بلدم و بعد چند كلمه عربي گفت كه من اصلا نفهميدم و گفت اين رو هم تو بايد بگي و من هم همونطور عين خودش گفتم و تموم شد بعدش ديدم سرش رو پايين انداخت و چادرش رو كه تمام اون مدت با يكدست سفت گرفته بود شل كرد و تازه داشت زير اون معلوم ميشد بعد من رفتم جلو و چادرشو برداشتم و كنار گذاشتم تازه داشتم ميديدم چه فرشته يي جلوم نشسته بدن زيبايي داشت مخصوصا سينه هاي درشتش سايز دلخواه من بود تا مدتي بهش خيره شدم تا ديدم داره به ساعت نگاه ميكنه تازه فهميدم كه بايد يه خورده عجله كنم و دستشو گرفتم بردمش سمت اطاق خواب و تو اطاق اولش بغلش كردم و به خودم فشارش دادم كه ناله اي كرد بعد لباساشو در آوردم و خودم هم سريع لخت شدم افتادم روش و شروع به بوسيدن بدنش كردم كم كم آه و ناله هاش در اومده بود اول رفتم سراغ سينه هاش كه بايد هر كدوم رو با دو دست نگه ميداشتم و نوك اون رو تو دهنم گذاشتم بعد همونطور پايين اومدم تا رسيدم به كسش و اون هم ديگه خجالت رو كنار گذاشته بود و همش ميگفت آره آره تا رسيدم به كسش ولي بجاي كسش اطراف اون رو خوردم و ليسيدم بعد لباي كسشو با دو انگشت باز كردم و مدتي صبر كردم كه ديدم كونش رو بلند ميكنه و ميكوبه به تخت كه دلم سوخت و زبونم رو گذاشتم رو چاك كسش كه يهو ديدم عربده اي كشيد كه من ترسيدم و گفتم چي شده و گفت: ببخشيد و بعد كه ديدم زياد وقت نداريم سريع يه كاندوم كشيدم رو كيرم و كيرمو سر دادم تو كسش همينطور كه تلمبه ميزدم چشماشو بسته بود و آروم آه ميكشيد من هم داشتم بهش نگاه ميكردم يه آن چشماشو باز كرد و گفت: يه ذره تند تر و من هم سرعت تلمبه رو زياد كردم و طولي نكشد كه بدنش شروع به لرزش كرد و همراه با جيغاي كوتاه ناخن هاشو فرو كرد تو كمرم بعد من بوسيدمش و از روش بلند شدم. ازش پرسيدم چطور بود؟ و در حالي كه لبخند ميزد گفت: مرسي عالي بود بعد سريع شروع كرد به لباس پوشيدن يهو يادش اومد و گفت: اوخ پس شما چي؟ من هم كه كيرم همچنان شق بود گفتم اشكالي نداره باشه دفعه بعد. و گفت: تو رو خدا ببخشيد من گفتم: اصلا مسئله اي نيست بزودي ميبينمت گفت باشه و خداحافظي كرد و رفت
فرداي اون روز دير رفتم سر كار اصلا حوصله كار كردن نداشتم همه روز به ياد آمنه و اون سينه هاش بودم يكي از خانمهاي همكارم هم كه سينه هاي درشتش از زير مانتو بيرون زده بود و دائما جلوم رژه ميرفت براي همين كيرم مثل ستون بتوني سفت شده بود مثل اينكه خانم فلاني همكارم فهميده بود كه من در مقابل سينه هاي درشت ضعف دارم چون هر وقت كه با هم صحبت ميكنيم هر چند ثانيه يك بار من يه نگاهي به سينه هاش ميكنم و اون هم متوجه شده چون اصولا خانمها خيلي زود متوجه نگاه آقايون ميشوند.... خلاصه سرتونو درد نيارم اونقدر اون روز به اين چيزا فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه امرور روز كار نيست و تلفن رو بر داشتم و به بهانه احوال پرسي شماره آمنه رو گرفتم . گوشي رو برداشت وتا صداي منو شنيد سلامي كرد كه با هميشه فرق ميكرد ازش پرسيدم كه آيا همه چي روبراست و گفت كه از بابت ديشب معذرت ميخوام و پرسيد كه آيا از اون دلخور شدم يا نه كه من گفتم نه بابا اين حرفا چيه تازه خيلي هم خوشحال شدم كه تونستم مشكلش رو حل كنم بعد بهش گفتم كه اصلا حال كار كردن ندارم و اون سريع گفت خوب مرخصي بگير بيا خونه الان ساعت يازدست و تا تو بيايي ناهار رو با هم ميخوريم و تا ساعت سه كه مدرسه ها تعطيل شه وقت هست با هم باشيم و من هم كه داشت قند تو دلم آب ميشد گفتم باشه. ديگه وقتو تلف نكردم به بهانه مريضي سريع از محل كارم خارج شدم و بسرعت خودمو تا خونه رسوندم. اول رفتم آپارتمان خودم و به آمنه تلفن زدم كه بياد پيش من اونم قبول كرد و سريع اومد من در رو باز كردم و اومد تو چادرشو از سرش برداشتم و بوسيدمش كه سرخ شد بعد بهش گفتم زياد وقت نيست اگه ميشه بريم سراغ اصل مطلب و اون با حركت سر تائيد كرد. خيلي حشري بودم دستشو گرفتم و عين يه بچه دنبال خودم كشوندم و بردمش تو اطاق خوابم پيرهنشو دادم بالا و اولين كاري كه كردم سينه شو از زير كرست بيرون كشيدم و نوك اونو تو دهنم گذاشتم كه يهو نفس عميقي كشيد مدتي همينطور سر پائي سينه شو خوردم و بعد خوابوندمش رو تخت دامنشو دادم بالا و بدون اينكه شورتشو در بيارم از كنار شورتش لاي كسشو باز كردم كه ديدم همينطور آب داره از كسش مياد بيرون و داغ داغ بود و دوباره همون كار ديشبو كردم شروع كردم به خوردن اطراف كس (پيشنهاد ميكنم اين كار رو امتحان كنيد خيلي حال ميده) كشاله هاي رونش رو گازهاي كوچيك ميگرفتم اونجاهاي كس رو كه پشم در مياد رو با لب گاز ميگرفتم طوري كه داشت به خودش پيچ تاب ميداد بعد لبه هاي كسشو كه داغ داغ بود رو از هم باز كردم و وسط اونو آروم فوت كردم كه ديدم تا اون موقع كه داشت به خودش پيچ و تاب ميداد و با سينه هاش ور ميرفت يهو كونشو از رو زمين بلند كرد تا كسشو بچسبونه به لب و دهنم منم كه دلم بحالش سوخت زبونمو لوله كردم و گذاشتم وسط كسش كه دوباره نعرهاي مثل شب قبل كشيد كه ايندفه ديگه تعجب نكردم تازه گفتم: جونم غزيزم بلندتر اونم كه حسابي حشري شده بود صداي ناله هاش تو فضاي خونه ميپيچيد بعد از مدتي خوردنو متوقف كردم ولي اون همچنان نفس نفس ميزد بعد همونطور كه لنگاش باز بود كيرمو سر دادم تو كس خيسش كه دوباره آهي آروم ولي طولاني كشيد همينطور كه تلمبه ميزدم ازش پرسيدم خوبه كه با حركت سر گفت آره بعد همينطور ادامه دادم و خواستم اول اون ارضاء بشه بعد ديدم كه نفساش داره تند ميشه تا اينكه دستاشو چسبوند به كمرم و من فهميدم كه نزديكه كه ارضاء بشه با وجود اينكه كمرم خسته شده بود سرعتمو بيشتر كردم بعد از هفت هشت ثانيه ديدم همراه با لرزش بدنش آهي كشيد و ناخنهاشو فشار داد تو كمرم منم كه تو اوج بودم آبم داشت ميومد كيرمو كشيدم بيرون و با چند حركت دست آبم رو پاشيدم رو سينه هاش و بعد بيحال افتادم تو بغلش همينطور كه مدتي تو بغلش خوابيده بودم چشمامو باز كردم و ديدم لبخندي از رضايت رو لبهاشه بلند شد و گفت من ميرم و تا يك ربع ديگه بيا خونه من تا غذا بخوريم بعد از خوردن غذا ديگه نزديكه اومدن بچه ها بود خداحافظي كردم و پرسيدم : كي باهات تماس بگيرم گفت : نميدونم هر چي زود تر بهتر منم گفتم باشه و اومدم بيرون
     
#136 | Posted: 9 Apr 2012 18:16
مریم دختر همسایه
من امید 30 ساله هستم . 16 ساله بودم که اسباب کسی کریدم اومدیم تو تهران پارس یه آپارتمان خریدیم که 3 واحد بیشتر نداشت . طبقه اول یه زوج بودند که یک پسر 7 ساله و یه دختر14 ساله به اسم مریم داشتند و طبقه دوم هم که بچه نداشتند و کارمند بوند . مریم ترک بود و از اون سبک دخترای مو بلوند و کمی تپل و بی حجاب و ریلکس اما پدر و مادرش اون و خیلی تحت کنترل داشتند . ما هم هر وقت گه گاهی می دیدیمش یه سلام و احوال پرسی گرمی از اون و خانوادش می کردیم و من هم یه یه سالی تو کف اون بودم .والا توی اون دوران سن هر دومون تو اوج عشق و عاشقی و دوست دختری و پسری بود اما هر دو به قول قدیمی ها مثلا با حجب و حیا یا بهتر بگم خجالتی بودیم . توی پارکینگ یه میز پینگ پونگ ما خریده بودیم و به این واسطه همسایه های ما هم گه گاهی با هم بازی می کردند . یه روز که داشتم ماشین بابا رو می شستم دیدم مریم اومد از انباریشون چیزی بر دارد که بعد از احوال پرسی ازش خواستم اگه کاری نداره با هم پینگ پونگ بازی کنیم و اونم قبول کرد اما گفت که محمد داداش تنهاست و باید زود بره . بعد از 5 دقیقه گفت که باید بره و خداحافظی کنه که من اومدم طرفش و بی مقدمه بوسیدمش ، اون هم بی حرکت سرجاش خشک شد و سرش رو انداخته بود پایین . بهش گفتم که من خیلی دوستش دارم و خیلی بهش فکر می کنم و یکی از آرزوهام بوسین اونه . خیلی آروم بغلش کردم و پشتش رو نوازش کردم و کمی لاله های گوشش رو خوردم و لباش رو خیلی آروم گاز می گرفتم . احساس کردم ضربان قلبش خیلی تند می زنه اما همچنان هیچ چی نمی گفت . به گوشه پارکینگ آوردمش و یه مقدار محکم تر می بوسیدمش که احساس کردم کیرم در حال انفجاره و داره به مریم می ماله . خلاصه دیدم اون هم کم کم داره آروم می شه و تو بوسیدن داره پیش قدم می شه . صدای نفسهاشو می شنیدم که داره تند تر می شه . یواش پیرهنش رو بالا زدم . سینه هایی که با توجه به سنش بزرگ بودند . نوک سینه هاش سفت شده بودن و من هم شروع کردم به خورن و مالوندن آنها . آروم دستم را بردیم زیر دامن بلندش کسش خیس شده بود و خیلی لیز که یو هو به خودش اومد و گفت می ترسم به کوسم دست نزن . بهش گفتم بابا فقط با چوچولت بازی می کنم . بعد روی میز پینگ پنگ بردمش و خوابوندم روی میز و شروع کردم به خوردن کسش که بعد از 2 دقیقه چند تا آه نیمه بلند کشید و گفت من ارضا شدم بذار کیرت رو بخورم شلوارکم رو پایین کشیدم . خیلی سفت و محکم می خورد گفتم که الان کیرم کنده می شه من هم خیلی سریع داشت آبم می اومد بهش گفتم آبم اومد اما اون دستهاش و گره کرد پشت کمر من و آب منو تا ته قورت داد . باورم نمیشد یه دختر تا این حد حشری شده باشه که این کار رو بکنه چون فقط تو فیلم ها این و دیده بودم . خلاصه بعدش همدیگه رو بوسیم و از هم خداحافظی کردیم . مریم و خانوادش تقریباً یه ماه بعد چون مستاجر بودند از اونجا بلند شدند و یه پیر زن 75 ساله تنها اومد جاش که متاسفانه من هم خیلی دوست داشت . توی این یه ماهه من بی عرضه دیگه نتونستم با هاش رابطه داشته باشم و هر وقت هم که منو می دید از خجالت سرش رو پایین می نداخت و سلام هم حتی نمی کرد .
دوستان عزیز امیدوارم هر فرصتی که بهتون دست داد ازش استفاده کنید که شاید دیگه براتون پیش نیاد
     
#137 | Posted: 13 Apr 2012 04:51
خیلی خندیدم.دمت گرم
storyman:
یک کمی هم در مورد ظاهر جنده خانم هم جملاتمون رو اصلاح کردیم و 10 -20 سال سنش رو کم کردیم و .....

     
#138 | Posted: 24 Apr 2012 19:40
سكس كوچيك من با ليلا زن دوستم
ما توي يه شهر كوچيك توي يه آپارتمان زندگي ميكرديم.يه روز ديديم كه يه مستاجر جديد واسه طبقه همكف اومده اوايل زياد به همسايه هاي جديد هيچ اهميتي نميدادم حتي اگه مي ديدمشون هم محلشون نميذاشتم. تا اينكه يه روز خانومم اومد بهم گفت كه زن اين طبقه پاييني همزبون ماست و خلاصه خانومم يواش يواش با زن طبقه پاييني دوست شد.اوايل فقط رفت و اومد بين خانومها بود ( ازحق نگذريم زنه خيلي ناز بود چشماي روشن و موهاي خرمايي و هيكل توپري داشت ) و وقتي من مي اومدم خونه ليلا ( زن طبقه پاييني ) ميرفت خونه شون اما بعداز مدتي كه سر سلام و عليكمون باز شد ديگه منم كه ميومدم خونه، ليلا تو خونه مون ميموند و خلاصه يه جور صميميت داشت بينمون بوجود مي اومد.هروقت هم چشمم به چشمش مي افتاد ميديدم كه ميخواد با چشماش منو بخوره ميدونم كه خوب ميدونيد چي ميگم و منظورم چه جور نگاههايي هست.يه بار كه داشتم از سركار برميگشتم ديدم ليلا انگار كليدش توي سوراخ قفل گير كرده و اونم خم شده داره با كليده ور ميره. از حق نگذريم گردي باسنش ميتونست هر قديسي رو كافر و مرتد كنه. يه جور گردي خاصي داشت كه تا اونموقع تو عمرم هم باسني به اون نازي و خوشگلي نديده بودم. مخصوصاً كه چادرشم كيپ پيچونده بود بخودش و گردي اون كپلهاي زيبا رو بوضوح ميشد ديد. بايد اعتراف كنم كه با ديدنش بدجوري راست كرده بودم.
ليلا داشت همينطور با كليد ور ميرفت، منم تا اين وضعيتو ديدم رفتم جلو و گفتم ليلا خانوم چي شده؟ گفت نميدونم چرا گير كرده.گفتم اجازه بديد كمكتون كنم و منتظر جوابش نموندم، بلافاصله همونطور كه دستش به كليد بود دستمو گذاشتم رو دستش كه كمكش كنم و پيش خودم گفتم اگه اهلش نباشه الان دستشو ميكشه كنار كه ديدم اينكارو نكرد و انگار نه انگار كه من يه مرد غريبه ام. منم درحيني كه داشتم سعي ميكردم درو واسش وا كنم يكي دوبار از پشت چسبوندم به كونش ديدم اصلاً ناراحت نشد وقتي هم كه درو واسش وا كردم بعداز كلي تشكر گفت بفرماييد تو. گفتم نه خيلي ممنون بالا خانوم منتظرمه انشاا... سر يه فرصت مناسب خدمت ميرسيم.
وقتي كه خواستم از پشتش رد بشم بازم يواشكي دستمو به كونش مالوندم و ديدم برگشت و يه لبخند كوچيكي زد.ديگه واسم مسجل شد كه ليلا خانوم اهل حاله. بگذريم كه اونروز وقتي رفتم خونه بياد كون ليلا چه‌ها كه با كون خانوم خودم نكردم.......
يه روز هم برحسب اتفاق تو تاكسي من و ليلا كنار همديگه نشستيم كه من يواشكي رونمو چسبوندم به رونش و بعد خودمو كشيدم يه ذره كنار كه ديدم اينبار ليلا خودش رونشو آورد چسبوند به رون من. واي نميدونيد كه چه حرارتي رو داشت بمن منتقل ميكرد........
بگذريم اوضاع داشت به همين منوال ميگذشت كه يواش يواش با شوهرش هم دوست شدم و طبيعتاً رفت و آمدمون هم بيشتر شد.اين وضعيت زياد ادامه نداشت چون يه روز ديدم كه حميد و ليلا بار و بنديلشونو جمع كردند و رفتند.واسم خيلي عجيب بود كه چرا اينطوري سرزده و بدون خداحافظي رفتند؟!!!
چندوقت بعد ماهم از اون شهر كوچيك رفتيم به شهر خودمون و با مادرخانمم زندگي كرديم. بعداز مدتها كه ديگه ليلا و حميدو فراموششون كرده بوديم يه روز بعداز ظهر كه تنها تو خونه بودم ديدم تلفن زنگ زد گوشي رو ورداشتم ديدم ليلا پشت خطه. خلاصه بعداز كلي چاق سلامتي ازش پرسيدم كه چرا اونطوري رفتيد و اصلاً كجا رفتيد و از اينجور حرفها كه ليلا سر درددلش واشد كه آره خانواده حميد بمن تهمت زده بودند كه من با شهرخواهر حميد رابطه دارم و ما هم دعوامون شد و چون ما رو تهديد كرده بودند ماهم به ..... اومديم و با پدرو مادر من زندگي مي كنيم.
اين تلفن زدنها ادامه داشت و خيلي وقتا هم واسه خانومم زنگ ميزد و با همديگه درددل ميكردند. منم بيشتر وقتا از محل كارم واسه ليلا تلفن ميزدم و گاهي صحبتهاي شيطنت آميز كوچيكي هم داشتيم.تا اينكه همون سال عيد خانومم گفت كه بيا عيد بريم به ....خونه ليلا اينا. منم گفتم بابا اونا خودشون دو خونوارند و جا ندارند كه ماهم بريم اونجا. خانومم گفت نه پدر و مادر و تمام فك و فاميلهاي ليلا دارند ميرن به جزيره كيش و ليلا و حميد عيدو تنها هستند.
خلاصه درد سرتون ندم عيدو رفتيم به اونجا و روز اول كه خواستم برم حموم ليلا گفت صبركن بذار برم حمومو آماده كنم.رفت و بعداز چند دقيقه برگشت و گفت حموم آماده است. منم رفتم تو رختكن و لخت شدم برم زير دوش كه ديدم يه شورت زنونه حرير مشكي خوشگل و خوشبو روي دوش آويزونه. واي نميدونيد كه اونروز با اون شورته چيكار كردم. خودمو خفه كردم. هم مي بوسيدمش، مي ليسيدمش، تو دهنم ميكردمش، رو كيرم گذاشتمش و باهاش خودمو ارضا كردم.
هنوزم اون شورتو يادگاري دارمش. وقتي از حموم دراومدم ليلا گفت خستگي از تنت دررفت؟ منم گفتم بله واقعاً كه حموم شما خستگي رو از تن آدم درمياره.
اون عيد گذشت و حميد و ليلا هم بعداز مدتي يه خونه واسه خودشون اجاره كردند و به خونه مستقل خودشون رفتند.تابستون همون سال واسه يه كار اداري بايد به شهر ليلا و حميد ميرفتم ( البته مجردي ) خوب طبيعيه كه رفتم به خونه حميد و ليلا. وقتي رسيدم بعداز كلي چاق سلامتي و تعارف تيكه پاره كردن ها خواستم برم به حموم كه ليلا گفت بذار بيام حمومو نشونت بدم آخه حموم اين خونه تو زير زمينه. با همديگه به زير زمين رفتيم و ليلا رفت داخل رختكن و روي سبد لباسها خم شد و كونشو رو بمن قنبل كرد و طوري وانمود كرد كه داره سبد لباسها رو خالي ميكنه. طوري هم دامنشو لاي پاش جمع كرده بود كه از دامن استرچ هم بهتر كونشو نشون ميداد. يه دامن نخي پاش بود كه پارچه ش فوق‌العاده نازك بود و ميتونم بگم بوضوح حتي ميتونستم طرح گلهاي روي شورتشم ببينم. از روي شكل ظاهري و گردي باسنش معلوم بود كه درز كون عميقي داره و من عاشق اينجور درزها هستم. دلم ميخواد وقتي ميخوام كون زني رو ببوسم و بليسم صورتم تو عمق درزش گم بشه.
بگذريم، ليلا قنبل كرده بود و منم رفتم يواش از پشت آروم دستامو دوطرف باسنش گذاشتم و كيرمو چسبوندم به كونش. ديدم از زير دستش يه نگاهي بمن كرد و يه لبخند كوچيك زد.منم كه اين چراغ سبزو ديدم يواش يواش خم شدم و همونطور قنبل كونشو دودستي چسبيدم و شروع كردم به بوسيدن كونش و تو يه لحظه كوتاه دامنشو كه كيپ كونش شده بود بزحمت كشيدم پايين و صورتمو تو درز كونش فرو كردم و سوراخ كونشو بوسيدم و تا زبونمو كردم تو سوراخ كونش بلافاصله دامنشو كشيد بالا و گفت الان حميد مشكوك ميشه بهتره برم بالا منم همونجا چندتا لب جانانه ازش گرفتم. وقتي خواست بره، كيرمو درآوردم بيرونو گفتم ليلا حالا با اين چيكار كنم؟ كه ديدم يه لبخند شيطنت آميزي زد و گفت تو نميخواد كاري بكني الان خودم درستش ميكنم بعد اومد سر كيرمو گرفت تو دهنش و شروع كرد به ميك زدن هنوز سه چهار تا بيشتر ميك نزده بود كه من از بس حشري بودم آبم با شدت تمام ريخت، اولين پرتاب ريخت تو دهن ليلا و بلافاصله كيرمو از دهنش درآورد و بقيه آبم ريخت رو صورتش و رو لباسش كه گفت اييييش چرا اينطوري كردي؟ دور دهنشو صورتشو با پشت دست پاك كرد و رفت.همه اين جريان شايد ظرف كمتراز 5 دقيقه اتفاق افتاد.
بعداز اون جريان يه بار هم تو خونه خودمون تو يه فرصت كوتاه از ليلا لب گرفتم.
     
#139 | Posted: 24 Apr 2012 19:45
دختر دائي شهناز
راستش اين داستاني رو كه واستون مي نويسم كاملاً غير واقعي است و در اصل يكي از آرزوهاي من در زمان مجرديه اون زمان 21 سال بيشتر نداشتم.قضيه اينجوريه كه من يه دختر دايي دارم كه تو زمان دختريش بدجوري تو گلوم گير كرده بود چون خيلي خوشگل و خوش اندام بود و اندامش يه طوري بود كه هر بيننده اي رو تحريك ميكرد قدي نسبتاً بلند حدوداً 168 سانت كه واسه يه دختر 20 ساله بلنده سينه هايي گوشتالو و كمري باريك و گودي دار و باسني نسبتاً پهن كه با پوشيدن دامني تنگ و چسبون اين بزرگي و زيبايي باسنش بيشتر نمايان بود ( آخه اون بيشتر مواقع عادت به پوشيدن دامن يا شلوار تنگ داشت ) بعضي وقتا كه شلوار تنگ مي پوشيد من ديگه دين و ايمان نداشتم چون اين چاك جلوي شلوارش چنان ميرفت لاي كوسش كه از روي شلوار هم ميتونستي بفهمي چه كوس خوشگل و آبداري داره. شايد تو گلوي خيلي از پسرهاي فاميل گير كرده بود و من خبر نداشتم.بهترين لحظات زندگي من لحظاتي بود كه ما به خونه دايي ام مهموني ميرفتيم و بي پروا بگم وقتي از خونه داييم برمي گشتيم من يه سره ميرفتم حمام و بياد كوس و كون خوشگل دختر دايي يه صفايي به كيرم ميدادم يادمه هميشه تو روياهام از ليسيدن كوسش شروع ميكردم و بعد ميرفتم سروقت كونش و سينه هاش.با وجوديكه من علاقه چنداني به كوس ندارم اما حقيقتاً بگم كوس شهناز يه چيز ديگه بود و محال بود كسي شهنازو توي اون شلوار سفيد تنگ كه قشنك درز كوسشو نشون ميداد نبينه و خودشه خراب نكنه.قضايا بدين منوال بود تا يه روز توسط تلفن زندايي متوجه شديم كه واسه شهناز خواستگار اومده و گويا نظر همه هم نسبت به اين خواستگار (كه الهي كوفتش بشه پدر سگ اولين كسي بود كه سيب شهنازو گاز ميزد ) مثبته چه دردسرتون بدم مراسم عقد و ازدواج در ميان شادي حاضرين و غم و غصه من برگزار شد و بلافاصله دختردايي رفت به خونه بخت و بعداز چند ماه هم يه پسر كاكل زري بدنيا آورد.يكي دوسال بعد در مراسم عروسي داداشم شهناز رو ديدم نميدونيد كه از ديدنش چقدر خوشحال شدم چقدر جا افتاده و خوشگلتر از قبل شده بود.عروسي تا ديروقت طول كشيد وشوهر شهناز كه ميخواست صبح زود بره سركار اوايل شب رفت و شهنازو پيش ما گذاشت و منم بهش قول دادم كه خودم شهنازو برسونم خونه شون.جشن اصلي عروسي 12 شب تموم شد اما بعداز جشن مهموناي خودموني اومدند خونه ما و تا نزديكي هاي صبح بزن و برقص داشتند.شهناز هم كه چشم شوهرشو دور ديده بود تو رقص سنگ تموم گذاشته بود.يكي دوبار هم بمن افتخار رقص داد.اگه دروغ نگفته باشم اون شب تا صبح دوبار رفتم توالت و آبمو ريختم.دم دماي صبح هنوز خورشيد نزده بود كه شهناز گفت ديگه خيلي ديرم شده و منم يه تاكسي تلفني گرفتم و به اتفاق رفتيم خونه شون كه برسونمش.همينكه رسيديم شوهرش داشت ميرفت سركار.منم خواستم برگردم كه دختردايي بهم گفت تو هم خيلي خسته شدي بيا تو يه چرتي بزن.منم از خدا خواسته رفتم تو شهناز رفت داخل دستشويي كه صورتشو بشوره و اونجوري كه اون جلو آيينه قنبل كرده بود تا آب به صورتش بزنه يه فكر شيطوني رو تو كله من انداخت.منم به بهانه اينكه ميخوام برم داخل توالت طوري از پشت شهناز رد شدم كه براي يه لحظه كيرمو قشنگ چسبوندم به قنبلش واي چه حرارت قشنگي داشت( تا اينجاش عين واقعيت بود و بعداز اينش ديگه ساختگيه ).حرارتش باعث شد كه همونجا ميخكوب بشم و از اونجا تكون نخورم.شهناز يه نگاهي به پشتش و بمن انداخت و با تعجب گفت پس چرا وايستادي خوب برو ديگه من گفتم اينجا يه خورده تنگه و نميشه رد شد با شنيدن اين حرف شهناز لبخند شيطنت آميزي زد و كونشو بيشتر به كيرم فشار داد و گفت تو از كجا ميدوني اينجا تنگه مگه امتحانش كردي ؟منم بلافاصله برگردوندمش و دستامو دور كمرش حلقه كردم و يه لب جانانه ازش گرفتم چه لباي شيريني داشت درست مثل عسل بعد رو دو دست بغلش كردم و بردمش گذاشتمش روي تختخواب و شروع كردم به باز كردن دگمه هاش هرچي كه به سينه هاش نزديكتر ميشدم هيجانم بيشتر ميشد دگمه ها رو باز كردم و دستم رسيد به كرستش با دست سينه هاي درشتشو از زير كرست در آوردم و شروع كردم به مكيدن سينه هاش بعد نوبت رسيد به درآوردن شلوار تنگش كه تو عروسي منو ديوونه ام كرده بود.شلوار سفيد تنگشو چنان با عجله در مياوردم كه بعلت تنگ بودن دائماً گير ميكرد و منم دلم ميخواست هرچي زودتر برسم به كوس خوشگل دختردايي شلوارش كه دراومد رسيدم به يه شورت گيپوري نازك مشكي.ديگه امانش ندادم و از روي همون شورت شروع كردم به ليسيدن كوس نازش شهناز هم كه حسابي حشري شده بود يه طرف شورتشو با يه دست كشيد كنار و با يه دست ديگه سرمو گرفته بود فشار ميداد به كوسش حرارت كوسشو با هيچي نميتونم مقايسه كنم بعداز ليسيدن كوس نوبت رسيد به يه كوس كردن حسابي از پهلو و از بالا و درحالت قنبلي حالا نكن كي بكن.وقتيكه كوسه رو حسابي كردم و آبم ريخت با همديگه رفتيم به حموم وبعداز شستشو دونفري با يه حوله تو رختكن خودمونو خشك كرديم.وقتي دونفري حوله رو پيچيديم دورمون يه لب جانانه ديگه هم ازش گرفتم و ازش پرسيدم محسن ( شوهرش ) تا حالا كونتو كرده؟گفت:نه من هيچوقت كون نميدم.منم گفتم :شهناز من شيريني عروسيتو درست و حسابي نخوردم.بمن گفت: پس اينو كه الان خوردي چي بود؟ گفتم : من از تو يه شيريني عروسي ميخوام كه خود داماد هم نخورده باشه.گفت: حرفشم نزن كه من كون نميدم.اما ديگه دير شده بود و من رفتم زير كونش و شروع كردم به ليسيدن سوراخش اونقدر ليسيدم و ليسيدم كه حسابي نرم و روان شد بعد شهنازو به حالت قنبلي درآوردم و خيلي ملايم و آروم به نرمي و لطافت ابر كيرمو يواش يواش هول دادم تو سوراخش.چندتا تلنبه كه زدم گفت :واي داره دردم ميگيره درش بيار ديگه.گفتم ديگه چيزي نمونده يه ذره صبر كن چندتا تلنبه محكم زدم كه ناخودآگاه داد زد واي كه در اين حين صداي گريه بچه يه ساله اش در اومد.گفتم برو بچه رو ساكتش كن.اونم حوله رو پيچوند دور خودش و رفت كنار تختخواب بچه و خم شد كه بچه شو بخوابونه منم همونطور كه خم شده بود رفتم و حوله رو زدم بالا و كردم تو كوسش شهنازم بخاطر اينكه بچه بيدار نشه هيچي نگفت و من همونطور كه اون بچه رو مي خوابوند يه كوس درست و حسابي كردم.
     

#140 | Posted: 24 Apr 2012 19:53
ماجراهاي من و كون زيباي آرزو
زمانيكه هنوز با خانمم آشنا نشده بودم يعني زمان مجرديم هروقت كه توي كوچه مون مي ديدمش كونش نظرمو جلب ميكرد.حتي از روي مانتو وشلوار هم ميشد فهميد كه اين كون يك كون عادي نيست و يك كون استثناييه.وقتيكه راه ميرفت دوتا لپ كونش بحالت قشنگ و تحريك كننده اي بالا و پايين ميرفتند و تو محله مون تمام بچه ها تو كف كونش بودند باور كنيد تماشاي كونش حتي از روي مانتو و شلوار هم هر كسي را تحريك ميكرد.مخصوصاً وقتيكه مانتو لي كشي مي پوشيد ديگه اختيار از دستم درميرفت و اون روز حتماً بايد به حمام يك سري ميزدم و با يك جلق حسابي به ياد كونش از خجالت كير شق شده ام در مي آمدم.اوايل فقط كونش نظرمو جلب كرده بود اما بعدها به چهره اش هم كه دقت كردم متوجه شدم كه از زيبايي چهره هم بي بهره نيست.چه درد سرتون بدم يواش يواش عاشقش شدم بطوريكه ديگه شب و روز نداشتم.تمام زندگي من شده بود فكر كردن به اين دختره كه تازه اومده بود به محله ما دختر زيبايي كه كونش هزاران كشته و خاطرخواه داشت.منم مثل هر جواني كه نميتونه راز عشقش را توي دل خودش نگه داره يه روز با يكي از دوستانم درخصوص عشق جديدم درد دل كردم اون هم من را از اين عشق نهي ميكرد به دو دليل يكي اينكه مي گفت اين دختره سانتي مانتاله و تو رو اصلاً تحويلت هم نمي گيره دوم اينكه ميگفت دختري را كه تمام بچه هاي محل تو كف كونش هستند و خودت هم بارها بياد كونش جلق زدي نميتوني بعنوان همسرت قبول بكني تو الان از روي شهوت حرف ميزني اما مطمئن باش وقتيكه شهوتت خوابيد نظرت عوض ميشه و از كارت پشيمان ميشي.من هم جواب دادم درسته كه تمام بچه هاي محل هلاك كون اين دختره هستند اما اون بيچاره كه گناهي نكرده و تا حالا كسي بهش دستي نزده و اون پاك پاكه.خلاصه با اين حرفها بخودم اميدواري ميدادم و چه دردسرتون بدم نميخواهم با تعريف كردن تمام ماجراهاي عشقيم و نامه پراني توي كوچه هاي خلوت و ... سرتون را درد بيارم فقط همينقدر بهتون بگم كه مدتي بعد من و آرزو با همديگه ازدواج كرديم.اولين روز ازدواجم اونقدر بمن خوش گذشت كه نگو و نپرس نميدونيد چه هيجاني تو دلم بود وقتيكه لبش را بوسيدم و جلوي تخت آوردمش و سرپا نگهداشتمش .تمام قطر كونش را توي دستم احساس ميكردم و شروع كردم يواش يواش شلوارش را پايين كشيدن واي خداي من هر يك ذره كه شلوار آرزو پايين مي آمد نفس من داشت بند مي آمد انگار يك رابطه معكوس بين شلوار آرزو با نفس كشيدن من وجود داشت.بگذريم وقتيكه شلوارش را بطور كامل پايين كشيدم و اون همه زيبايي خلقت رو يكجا جلوي خودم ميديدم سرازپا نمي شناختم بدني به سفيدي برف كه پوشيدن شورت و كرست سياه قشنگي هاشو بيشتر نشون ميداد.شايد هركسي شب زفاف اولين آبشو تو كس زنش بريزه اما من اولين آبمو شب زفاف با ليسيدن كون زنم ريختم اونم چه ليسيدني نميدونيد هرطوريكه تونستم ليسيدمش تمام روشهايي رو كه زمان مجردي باهاش جلق ميزدم اينبار بصورت واقعي پياده كردم به روش قنبلي كلي ليسيدمش بعد ازش خواستم كه من دراز بكشم و اون بشينه روي دهنم و دست آخر هم به روش 69 البته چون اولين بارمون بود خجالت كشيدم كه ازش بخوام تا اونم كيرمو بگيره تو دهنش ( البته دو سه ماه بعداز عروسي يادش دادم كه چطوري كيرمو بليسه ) ولي خوب همونطوريش هم 69 كلي بمن حال داد و خلاصه اولين آب متاهلي را با شدت تمام ريختم شدت پرتاب آبم اونقدر زياد بود كه اولين پرتاب موهاي سينه مو خيس كرد.از اون روز تاحالا هم بيشتر سكس من با آرزو سكس با كون خوشگلش بوده فراموش كردم كه بگم يكنوع سكس با كون را هم از يكي از اعضاي همين سايت ياد گرفتم و اونهم اينه كه يكروز از آرزو خواستم تا همونطوريكه روي دهنم نشسته توي دهنم بگوزه نميدونيد چه هيجان و لذتي داشت يكروز كه منو پاي كامپيوتر درحال بازديد از سايتهاي سكسي غافلگير كرد و علت سركشي منو به اينجور سايتها پرسيد بهش گفتم من از ديدن عكسهاي سكسي بخصوص عكسهاي سكسي در رابطه با كون لذت زيادي ميبرم واسه همين آرزو گفت خوب بيا از من عكس بگير و فقط عكسهاي منو نگاه كن و ديگه به اينجور سايتها نرو من هم قبول كردم ولي چه كنم كه ترك عادت موجب مرض است.
در اوايل يك مشكل بزرگي كه باهاش داشتم اين بود كه چون سوراخ كونش خيلي تنگ بود اصلاً نميتونستم كونش را بكنم يه چندباري هم امتحان كردم اما بيچاره اونقدر ناله و زاري كرد كه دلم براش سوخت و از كردن كونش واسه هميشه منصرف شده بودم و فقط ميتونستم بليسمش تا يكروز بطريقي متوجه شدم كه يكنوع ژل براي كون كردن ساخته شده كه مشكل كردن كونهاي تنگ را تاحدودي حل كرده اسم ژل را يادداشت كردم ( Lubri- jell محصول داروسازي شفا ) و اولش با شك و ترديد ولي بعد با اعتماد بنفس به يك داروخانه رفتم و ژل مخصوص را تهيه كردم و از اون روز ببعد تقريباً مشكل كردن كون آرزو برام حل شد.الان هم تقريباً هفته اي يكي دوبار كونشو ميكنم و از اين لذت هم بي بهره نموندم.
الان فقط ميتونم بگم كه نه تنها از ازدواجم ناراضي نيستم بلكه خيلي هم افتخار ميكنم كه من كوني را مي ليسم و مي كنم و ...كه تمام پسرهاي محل تو كفش موندند.
     
صفحه  صفحه 14 از 17:  « قبلی  1  ...  13  14  15  16  17  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.