| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 22 از 28:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  27  28  پسین »  
#211 | Posted: 13 Jun 2013 08:23

اشرف

سوم راهنمایی بودم و تازه دولم داشت تبدیل می شد به یه چیز دیگه که هنوز چیز زیادی ازش نمی دونستم ولی خیلی وقتها توجهم رو بخودش جلب می کردو یه جورایی ناجور می شد و من هم نمی دونستم چرا. اونوقتها تازه انقلاب شده بود و هنوز حجاب اجباری نبود و دریا هم هنوز مختلط بود و وقتی که می رفتیم دریا ، من از دیدن تن و بدن زنهای توی آب یا کنار آب همون حال و هوای ناجور رو حس می کردم ولی از اونجایی که یه بچه مثبت به تمام معنی بودم و یه کمی هم سیاسی بودم ( آخه اون دوران همه سیاسی بودند ) اصلا نمی تونستم این حالات رو با کسی درمیون بزارم.
ما توی یه محله ی قدیمی و اصیل و آخرهای یه کوچه خونه داشتیم و همسایه دیوار به دیوارمون یکی از خونواده های پرجمعیت و کم درآمد بودند که برای جبران کسری زندگیشون یه قسمت از خونه شون رو که شامل دوتا اطاق تودرتو ویه تراس کوچک می شد رو اجاره می دادند و تو خرداد اون سال ، اونو به یه خونواده عجیب اجاره داده بودند. پدر خونواده می گفتند مرده و مادر خونواده معلوم نبود از کجا خرج خونواده رو درمیاره . یه زن سیاه سولوخته کوتوله بدترکیب و بدهیکلی بود که بعید می دونم حتی می تونست خود فروشی کنه . دو تا پسر6 و 8 ساله و اشرف.
اشرف دوسال از من بزرگتر بود و پونزده یا شونزده ساله بود. سبزه خیلی تند با چشم و ابروی مشکی با هیکلی قشنگ و سفت که پسرای محل وقتی از جلوشون رد می شد می گفتند :" اشرف ؛ دلم برات غش رفت " . چون دو سال رفوزه شده بود الان همکلاس من بود ، البته تو یه مدرسه دیگه بود و از اونجایی که درسش اصلا خوب نبود ، مدام مورد سرزنش مادرش قرار می گرفت یا حداقل جلوی ما مادرش همیشه سرکوفت منو بهش می زد که ببین فلانی رو ، هم درسش خوبه ، هم تو سیاست دست داره ، هم یه پارچه آقاست و هم همه چی تموم !!! و من در عین اینکه غرور باد به غبغم می انداخت ، یه جورایی هم دلم واسه اشرف می سوخت . تا اینکه قرار شد به پیشنهاد پدرم من به اشرف تو درساش کمک کنم و اشرف عصرها بیاد خونه ما و من بهش درس بدم و باهاش تمرین کنم ( آخه تو خونه اجاره ای اونها اونقدر شلوغ بود و رفت و آمد و سر وصدا بودکه آدم حتی یادش می فرت حرفهاش رو تموم کنه چه به اینکه تمرکز کنه و درس هم یاد بگیره !!)
روزهای اول مادرم مدام پذیرایی می کرد و میوه و چایی و شیرینی و تنقلات می آورد که بهش اعتراض کردم که اگه قراره اینها رو بخوریم ، پس کی درس بخونیم ؟ و قرارشد که هر نیم ساعت یا سه ربع ساعت ، یه ده دقیقه ای استراحت کنیم تا اشرف یه چیزی بخوره . می نشستیم رو زمین و کنار هم چهار زانو ، طوری که زانوهامون مماس هم می شد ، من سرم پایین بود و رو به کتاب و دفتر و درسها روتوضیح می دادم و هر چند دقیقه یکبار یه سئوالی یا مسئله ای می دادم که اشرف حل کنه ولی می فهمیدم که اصلا حواسش به درس نیست . منهم عصبانی می شدم و بیشتر تقلا می کردم تا خسته می شدم ولی اشرف با شنیدن سرزنشهای من یه حالت مظلومی به خودش می گرفت و با چشمهای درشتش سربزیر منو نگاه می کرد ( که چشماش درشتتر به نظر می رسید) و عذرخواهی می کرد.
تا یه روز که من دیگه حسابی کلافه شدم ، کتاب و بستم و بهش گفتم آخه اشرف جان مشکلت چیه چرا به درس توجه نمی کنی ؟ بگو تا شاید بتونم کمکت کنم. بازم سرش رو انداخت پایین و بعد از چند ثانیه گفت راستش فقط تو می تونی بهم کمک کنی ! گفتم که منهم دارم همین کار رو می کنم پس چرا استفاده نمی کنی ؟ و اون گفت برعکس ! تو اصلا کمکی نمی کنی و داری منو بیشتر آزار می دی !!! من دیگه حسابی کلافه شده بودم و با گیجی و عصبانیت بهش نگاه می کردم که یکباره نیم خیز شد و لباش رو گذاشت رو لبام و حسابی یه بوسه داغ ازم گرفت و بعدش بلند شد و از اطاق رفت بیرون. توی هال خونه به مادرم برخورد که درجواب سئوالش که کجا می ری بهش گفته بود که آقا داریوش رو حسابی عصبانی کردم و دارم فرار می کنم تا آروم بشه !! و مادرم با ناراحتی آمده بود تو اطاق که چرا با این دخترک یتیم اینجوری بد اخلاقی می کنی که ازدستت فرارکنه و این رسم انسانیت نیست و ....و من همونطور گیج سرجام خشکم زده بود و البته بازم یه جورایی شده بودم و دودولکم حسابی سفت شده بود و زیر شلوارم حسابی درگیر بود و یه کمکی هم درد گرفته بود. به دستور و اصرار مادر با کتاب و دفتر رفتم خونه اشرف . با تعجب دیدم که مادر و برادراش خونه نیستند و اشرف تنهاست . صاحبخونه هم می دونست من به اشرف درس می دم هزار جور دعام کرد و منو فرستاد تو خونه اشرف . اشرف نشسته بود گوشه اطاق و سرش رو گرفته بود بین پاهاش . سلام گفتم ، سرش رو بالا و گرفت و یه نگاهی به من انداخت و بعد دوباره سرش رو کرد لای پاهاش ولی چند ثانیه بعد با دستاش کنارش رو نشون داد و منو دعوت به نشستن کرد. آروم رفتم و کنارش نشستم و سکوت کردم . بعد آروم موهای شبقیش رو نوازش کردم و بهش گفتم اگه ناراحتت کردم معذرت می خوام . با گفتن این جمله یکباره به من حمله کرد و با حرص و ولع شروع کرد به بوسیدن لبام ، جوری که داشتم خفه می شدم و من که تجربه ای تو این موارد نداشتم فقط لبام رو غنچه کرده بودم و اجازه می دادم هرکاری دوست داره بکنه. یه کم که آروم شد گفتم اشرف جان من تجربه ای تو این کارها ندارم وگرنه تو دختر خواستنیی هستی، مشکل از منه که چیزی بلد نیستم. وقتی این رو شنید بهم گفت چون دوست دارم اگه تو بخواهی من همه چیز رو بهت یاد می دم و منهم برای اینکه جبران مافات کرده باشم گفتم باشه. تندی بلند شد و رفت در اطاق رو قفل کرد و گفت گرچه می دونم تا دو سه ساعت دیگه برنمی گردند ولی احتیاط بهتره. اومد جلوم وایستاد و یکباره پیراهن بلند و یکسره ای که پوشیده بود رو از تنش درآورد و منو مات کرد. چی می دیدم ؟ یه تن لخت سبزه و صاف با دو تا سینه که به اندازه پرتقال تامسون بودند و خیلی سفت و شق و رق داشتن بهم چشمک می زدند . با یه چاک وسط پاهاش ( هنوز اسمش رو هم نمی دونستم ) وقتی دید من ماتم برده گفت تو هم لخت شو . من با آرامی و در حالیکه نمی تونستم چشم از بدن لخت اشرف بردارم بلند شدم و داشتم آرام آرام تی شرتم رو می کندم که طاقت نیاورد و با سرعت و کمی خشونت تی شرتم رو از تنم درآورد و شلوارگرمکنم رو با شورتم کشید پایین و دودول سیخ شده منو به دست گرفت و گفت آخ جووون چه کیر خوشگلی ؟؟ ( من اولین بار بود که می فهمیدم دودولم حالا شده کیر !! ) و رو دو زانو نشست و شروع کرد به لیسیدنش . حالا احساس می کردم خیلی هوا گرمه و من دارم از گرما خیس عرق می شم ، حال خوشی بود که تا بحال نداشتم ، بدون اراده دستم رو بردم طرف سرش و پنجه هام رو تو موهای انبوهش فرو کردم و سرش رو به طرف خودم فشار می دادم و تمام دول تازه کیرشده ام رو تا حلق اشرف فرو می کردم و رعشه ای دلچسب تمام بدنم رو گرفته بود که احساس کردم یه چیزی بزودی از کیرم بیرون خواهد زد ، با ترس به اشرف گفتم بسه دیگه یه چیزی داره ازش میاد بیرون . اشرف گفت من منتظر همون آبت بودم بزار بیاد . گفتم چکارش کنم ؟ بریزش تو دهنم ! گفتم آخه .. گفت بریز دیگه و دوباره با شدت بیشتر شروع کرد به مکیدن و عقب و جلو کردن لباش روی کیرم که با حس کرخ کننده ای یه چیز خیلی خیلی غلیظ و پر حجم از کیرم به دهن اشرف روانه شد . اونقدر زیاد بود که تمام دهن اشرف رو پرکرده بود و مثل آش دوغ از گوشه های لبش داشت می ریخت بیرون ، یه مکثی کرد و با یکی دو تا قلوپ زیبا همه اش رو خورد . منهم بی حس و حال و شل و ول به دیوار تکیه داده بودم و در حالی که چشمام رو بسته بودم ، تمام تنم مور مور میشد. همون پایین رو دو زانو نشسته بود و بهم نگاه می کرد. بهم گفت بار اولته که آبت میاد ؟ با بی رمقی گفتم آره . گفت پس من دامادت کردم ؟ یه نگاهی با چشمهای نیم بسته بهش کردم که جوابش رو خودش گرفت. گفت حالا نوبت تست !! مونده بودم که من چکار باید بکنم ؟ کجاش رو باید بمکم؟؟ به پشت خوابید رو زمین و گفت بیا دیگه . رفتم جلو و کنارش ایستادم و گفتم چکار کنم ؟ گفت بیا می می هام رو لیس بزن . من کنارش دراز کشیدم و با احتیاط نوک سینه اش رو گذاشتم تو دهنم و با زبونم شروع به لیس زدن کردم و هی با نوکش بازی می کردم ، دستم رو گرفت و گذاشت رو سینه دیگه اش و گفت این یکی رو هم بمال و من هم شروع کردم به چلوندش ، طوری که گفت یه کم آرومتر و من هم کم کم راه افتادم. حالا از لیسیدن و مالوندنش خودم هم لذت می بردم . بعد از جند دقیقه احساس کردم سینه اش سفت تر شده گفت حالا مثل پستونک میک بزنشون و من هم همینکار رو کردم . حالا دیگه از خودم ابتکار هم بخرج می دادم ، جای لب و دستم و رو عوض می کردم و گاهی سینه راستش رو می خوردم و گاهی سینه چپش رو و اونهم داشت یه جورایی می شد . بهم گفت برو پایین و اونجای منو لیس بزن . تصورش هم حالم رو بد می کرد که جایی که ازش می شاشه رو لیس بزنم ولی خودم رو مدیونش حس می کردم . با اکراه سرم رو بردم بین پاهاش ، یه بوی خاص می داد که بوی شاش نبود ولی یه جوری بود. وقتی زبونم که به درز کسش رسید یه آه ممتد کشید که بهم فهموند باید همین کار رو بکنم و منهم به سختی این کار رو ادامه دادم. یه خورده که لیس زدم با دستش لای لبه های کسش رو باز کرد و گفت اون قسمتش که با بقیه اش فرق میکنه رو لیس بزن . یه قلمبه کوچولو دیدیم که رنگش صورتی خاصی بود و وقتی که زبونم بهش رسید اشرف با چنگش داشت موهام رو می کند و سرم رو با قدرت به سمت کسش فشار می داد و منهم ادامه می دادم. کم کم حرکات موزونی توی کمرش ایجاد شد و مداوم کمرش رو از زمین بلند می کرد و پیچ و تاب می خورد و هی آه و ناله می کرد و هی می گفت جووووون و هی اینکار رو تکرار می کرد تا اینکه یه لرزه طولانی به تمام اندامش افتاد و یه مایع لزج و گرم و غلیظ از کسش زد بیرون که دورتادور دهن و زبونم رو گرفت و یه مزه عجیب داشت و بعدش شل شد و وارفت.
منهم که فک و گردنم درد گرفته بود خلاص شدم و به دیوار تکیه دادم و با پیراهن اشرف دهنم رو پاک کردم و نشستم. دو یا سه دقیقه دراین حال موندیم و اشرف با چشمهای بسته طاق باز خوابیده بود و منهم مات و مبهوت به دیوار تکیه داده بودم و اشرف لخت رو نگاه می کردم ، کم کم کیرم داشت دوباره سفت می شد که اشرف چشماش رو باز کرد و گفت چه پراشتها هم هستی ، حالا خوبه بار اولت بود. گفتم من که چیزی نگفتم . گفت ولی داریوش کوچولو یه چیز دیگه میگه! بلند شد و آمد دوباره سراغ کیرم و دوباره شروع کرد به لیسیدن و مکیدنش. من درحالی که داشتم از لذت می مردم گفتم همش باید همین کارها رو کرد ؟ با خنده گفت نه الان بهت نشون می دم چطوری بچه دار می شن . من با ترس گفتم نمی خوام تو بچه دار بشی . گفت منم نمی خوام ، حواسم هست و دوباره مشغول مکیدن و لیس زدن کیرم شد منم چشمام رو بسته بودم و موهاش رو نوازش می کردم ، یکباره بلند شد و با کس نشست رو کیرم و تا من بخودم بیام دیدم که نصف کیرم توی کسشه . حال خوب و قشنگی داشتم ، روی پاهام نشسته بود و به آرامی بالا و پایین می رفت ، گرچه کسش کمی تنگ بود و به کیرم فشار میاورد ولی اونهم داشت لذت می برد ، سینه اش رو کرد تو دهنم و دستمام رو گذاشت روی کون قلمبه اش و به کارش ادامه داد . داشتیم هردو کیف می کردیم . بهم گفت هروقت داره آبت میاد بهم بگو . بعد از چند دقیقه لذت بخش گفتم داره میاد ، سریع بلند شد و یه نیشگون کوچک از سر کیرم گرفت که خیلی دردم آمد و بعد طاقباز دراز کشید و گفت بیا روم . آروم رفتم روش و خودش با دستاش کیرم رو دم کسش تنظیم کرد و گفت آروم بده تو و من هم آروم آروم کیرم روسر دادم تو کسش. دهنش بی اختیار باز شد و منهم با ابتکار عمل خودم و بدون اینکه اون چیزی بگه !!! شروع کردم به بوسیدن لبهای گوشتیش و شروع کردم به عقب و جلو کردن . هردو داشتیم لذت می بردیم و اشرف مدام مممممممم و آهههههه و اوهههههه می کرد و از این صداهاش منهم لذت بیشتری می بردم که یکباره شروع کرد به لرزیدن و منو محکم به خودش فشار دادن و یکباره شل شد و چشماش بسته شد ولی من باز هم ادامه دادم تا احساس کردم که آبم داره میاد ، بهش گفتم ، گفت بریز رو شکمم و من برای اولین بار آب کمرم رو روی شکم سبزه اشرف دیدم.
بعدها فهمیدم که اشرف قبلا بارها کس داده بوده که خیلی بارهاش بخاطر پول و تامین خانواده بوده و حتی بارها با مادرش و به همراه هم کس داده بودند ، حتی برادر بزرگترش هم کون می داده و پول می گرفته . بعد از اون ( البته در بارهای ابتدایی با خجالت و بعدتر بدن خجالت ) اشرف رو در هر فرصتی که برای درس دادن بهش داشتم می کردم و هردو لذت می بردیم و دامادی من مدیون محبتهای اشرفه . سعی می کردم از هر فرصتی برای کمک و جبران محبتهای اشرف استفاده کنم و از خوردنی و پول و هرچیز دیگه ای که دردسترسم بود به اشرف می دادم و منهم جزو اونایی بودم که هنگام سکس بهش می گفتم : " اشرف ؛ دلم برات غش رفت "


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#212 | Posted: 19 Jun 2013 15:41
ساعتاي ده ده ونيم شب داشتم برميگشتم خونه تو كوچه توجه ام به همسايه ي جديدمون كه مشغول اسباب كشي بودن جلب شد دقيقأ روبروي خونمون يه مستأجر جديد اومده بود از ماشين پيداده شدم با نگاهي كنجكاوانه يه ديدي زدم يه خونواده ي چهار نفره بودن يه پسر ده دوازده ساله يه دختر بيست و سه چهار ساله. .
تقريبأ سه چهار ماهي گذشت بعضي اوقات اتفاقي همديگرو تو كوچه ميديديم تا اينكه متوجه شدم مطعلقه است. .
حدوده يكسال بود از شوهرش جدا شده بود
بعد از فهميدن اين مسائل فكرمو بدجور به خودش مشغول كرده بود . .
يه دختره بيست و دو ساله مطعلقه با اندامي بسيار زيبا
آمارشو در آوردم خانوم باشگاه ميرفته . . !
اما از بي آبرويي تو درو همسايه ميترسيدم يا اينكه اصلأ شايد اهل اين كارا نباشه و . . . تقريبأ چند هفته اي اين افكار تو سرم ميچرخيد و ديگه آخريا يجورايي بيخيال شدم تا اينكه يشب متوجه سروصدا از خونشون شدم از پنجره سروگوشي آب دادم فهميدم داره از دايش كتك ميخوره خيلي كنجكاو شدم بفهمم قضيه چيه خلاصه فهميدم بله خانوم گندكاري داره. . .
يروز آمارشو گرفتم سوار تاكسي شد پشت سرش ماشينو آتيش كردم افتادم دنبالش با دوست پسرش قرار داشت خيلي بهم ريختم . .
پيش خودم گفتم كيس به اين توپي بيخ گوشمه يكي ديگه فيض ببره؟! تو يه كافيشاپ قرار داشتن منتظر موندم جدا شن از هم رفتم كنارش دو سه تا بوق زدم منو ديد خيلي جا خرد راشو كشيد رفت كليد كردم بالاخره سوار شد بوي عطرش پيچيد تو ماشين داشت ديوونم ميكرد . .
با صداي لرزون گفت: تعقيبم ميكردي؟
منم خودمو زدم ب اون راه گفتم نه اتفاقي ديدمت . .
يكم تو شهر دور زديم از خودمون گفتيم . . علت طلاقشو پرسيدم گفت ازدواجشون اجباري بوده
شمارشو گرفتم. .
چندباري رفتيم بيرون خوشگذرونديم تا اينكه بهش پيشنهاد خونه دادم با يكي از دوستام درميون گذاشتم اونم جي افشو بگيره چهار نفري يروز بريم ويلا واسه خودمون باشيم ...
يه بهونه فضايي جور كرد نيم روز خونه رو پيچوند . .
رفتيم ويلا
دوستم پريسا رو ديد كفش بريد جي افش افسانه از طرز حرف زدنش مشخص بود ميخواد از حسودي بتركه..
يك ساعتي گپ زديم پريسا هم كم كم از مد خجالت در اومد . . داشتم بساط كبابو به راه ميكردم ي فكر جالبي بسرم زد
دانيال و صدا زدم گفتم : مستشون كنيم يه لز بازيه خفن راه بندازيم امروز؟ زد زير خنده گفت دهنت سرويس پسر پايتم. .
رفتم از تو ماشين سه تا ويسكي ناقابل آوردم زديم به بدن
ديگه تو مستي لز و گروپ و ام ام اف و اف اف ام و . . .
حدود يك ساعت سكس داشتيم و خوش گذرونديم

Sometime A Cigar Just A Cigar... !
     
#213 | Posted: 3 Jul 2013 01:35

پلیس های خوش قدم

سلام من امیر علی 20ساله هستم و دوست دارم اتفاقی که چند وقت پیش واسم افتاد اون رو واسه بچه های گل شهوانی در میان بگذارم
یکی دو سال میشه که خونمونو اوردیم توی یک ساختمان 10 واحدی تو ملک اباد . از همون روز اسباب کشی یکی از زنهای همسایمون رو دیدم کف کردم چون بی شرف عجیب خوشگل و خوش هیکل بود اسمش سمیرا بود بهش میخورد 30 سالش باشه و بعدا فهمیدم بیوه ی با یک پسر 10 ساله که اونم خیلی ناز بود.خلاصه چند وقتی گذشت صبح یکدفه ای دادشم با صدای بلند بیدارم کرد گفت امیر پاشو که مامورا اومدن دارن ماهواره ها رو جمع میکنن .سری پریدم تو تراس دیدم هنوز سر کوچه اند و به ساختمون ما هنوز نرسیدن با دو دلی رفتم بالا پشت بوم با هول و ولا سیمشو کشیدم دیشو برداشتم که برم پایین که یکدفه ای سمیرا با یک لباس خواب بلند صورتی در واحدشونو باز کرد و همدیگه رو دیدیم .دوستان این سمیرا خانم که میگم یک چیزی میگم شما یک چیزی میشنوید.خلاصه جفتمونو خشکمون زد . من که خشکم زده بود گفتم اومدن ماهوا ره ها رو میبرن .سمیرا هم که فهمید با چه لباس سکسی بیرون اومده سریع خودشو جمع کرد گفت الان بالا پشت بوم اند گفتم نه هنوز دو تا ساختمون اونورترند با حالت ملتمسانه گفت میشه برید دیش ما رو هم بیارید منم با خودم گفتم این بهترین موقعیته .با انگیزه ای بیشتر رفتم و 2 تا دیششو برداشتم فقط یادمه اونموقعه که دوباره رفتم بالا سربازا ساختمون بغلی بودن و من رو داشتن نگاه میکردن اما دمشون گرم بچه های باحالی بودن پاچمو نگرفتن . رفتم پایین .دم در بود سری در رو باز کرد و من دیشا رو با دیشه خودمون بردم تو خونشون و سری در رو بستم .صدای پای سربازا و دیشهایی که روی راه پله ها کشیده میشد خیلی نگرانم کرده بود .سمیرا گفت بیا بشین تا برن بعد برو خلاصه منم با خجالت نسبی رفتم رو مبلشون نشستم پسر 10 سالش تازه از خواب پاشده بود و وقتی منو دید کمی تعجب کرد تا دیش ها رو دید و سمیرا گفت پلیسا اومدن تو ساختمون کمی از تعجبش کاسته شد و من هم سعی کردم باهاش گرم بگیرم تا کمی از ترسیدنش از پلیسا کم بشه و حواسشو پرت کنم. سمیرا لباسشو عوض کرده بود یک دامن بلند سفید و یک پیراهن سفید بدن نما تنش بود من سعی کردم خودمو مودب سر سنگین بگیرم یک وقت ضایع نشه اومد نشست رو مبل و یکم حرف زدیم و مامورا که رفتن رفتم بالا پشت بوم دیشهای خودمون و سمیرا شونو نصب کردم که البته پدرم در اومد تا تونستم درستشون کنم خلاصه چند روزی گذشت.خانواده رفتن تهران خونه یکی از اقوام منم طبق معمول خونه موندم چون درس داشتم یک روز ظهر زیر باد کولر نشسته بودم و با کیرم ور میرفتم معمولا تو خونمون کسی نیست لخت میگردم بدن بی مو و نسبتا لاغری دارم کیرمم 16 سانته که وقتی تو اینه نگاه میکنم انگار کیر مال یه ادم غول باید باشه و این احساس خوبی به ادم میده بدن سفیدم با کیر نسبتا کلف و سیاه .خلاصه همیینطور که داشتم با خودم ور میرفتم و واسه اینکه ابم نیاد اسپری لیدوکایین زده بودم که زنگ خونمون رو زدن سری شلوارک سفیدمو پام کردم و رفتم از تو چشمی نگاه کردم دیدم سمیرا با یک ظرف اش در خونمونه موندم برم تی شرت تنم کنم یا نه ولی اونقدر حشری بودم که گفتم بزار ببینم عکس العملش چیه.در رو باز کردم سمیرا یک صحنه جا خورد ولی بعد خودشو ریلکس کرد کاسه اش رو داد یه چادر سفید تنش بود که زیر تاپ ساهش مشخص بود چون یقه اش رو باز گرفته بود. اش رو گرفتمو تشکر کردم در رو بستم .تپش قلبم کمی تند تر شده بود.اش رو خوردمو بعد از 1 ساعتی کاسه اش رو بردم بدم که در رو باز کرد تاپ مشکی تنش بود .کاسه اش رو دادم دستش و تو چشماش نگاه کردم خواست کاسه رو از دستم بکشه ولی یه نیروی غریبی بهم میگفت کاسه رو ول نکن اون یکدفعه ای با حالت تعجب بهم نگاه کرد به چشمای هم خیره شدیم تنم میلرزید یکدفعه دیدم داره عقب عقب میره تو خونه اشون و منم که کاسه رو ول نکردم باهاش رفتم تو خونه گفت در رو ببند تا اینو گفت گفتم دیگه تموم شد.در رو بستم کاسه رو از تو دستش کشیدم گذاشتم رو جا کفشی دم درش. دستمو انداختم دور کمرش و بغلش کردم خیلی بدن داغی داشت سینه هاشو تو بدنم فشار میدادم .تو چشماش نگاه کردم خودشو تسلیم من کرده بود.منتها یک صحنه یادم اومد پارسیا پسرش !؟ گفت ظهر خالش اومده دنبالش بچه همسن وسال دارن باهاشون رفته .تا اینو گفت و خیالم یکم راحت شد.ناخداگاه لبامو به لباش چسبوندم و مثل حریصا لبای همدیگه رو میخوردیم .کیرم که رو به بالا شق شده بود رو به شکمش میمالوندم اونم داغ شده بود و صورتش قرمز شده یود.همینجور که لبهای همدیگه رو مثل وحشی ها میخوردیم عقب عقبکی رفتیم رو مبل وافتادم روش شاید 15 دقیقه فقط لبهاشو میخوردم .تاپش رو در اوردم بدن سفتی داشت و سوتین سفید و نازکش را در اوردم سینه هاش کامل از بدنش جدا بود با پستون های قهوه ای و کوچکش و سینه هایی سفت و تو پر مثل سنگ .اونم سریع تی شرتمو در اورد نشسته روی مبل دوباره لب گرفتیم انگار به اون چیزی که میخواستم رسیده بودم تا همین مرحله هم پیشرفته بودم واسم کافی بود.همین که داشتیم لب میگرفتیم و بدن همو نوازش میکردیم دستش رو گذاشت روی کیرم و نوازشش میکرد.لبهامو ازش جدا کردم و پا شدم ایستادم جلوش. اونم همینطور که تو چشمام نگاه میکرد شلوارکمو اروم اروم داد پایین تا اینکه کیرم ولو شد جلوش با دستش شروع کرد به جلق زدن برام .احساس کردم دهنشو بیش از حد نزدیک کرده ترسیدم که بخواد بکنه تو دهنش منم که میخواستم تا قیامت ازش لب بگیرم سریع درازش کردم و شلوار و شورتشو پایین دادم اینقدر که سینه هاش منو حشری کرده بود کسش این حس رو بهم نداد.داشت به لحظه ی سرنوشت ساز نزدیک میشدم بدن سفت و برنزش با موهای قهوای بلندش با چشمهای درشتش و از همه مهمتر قدش بلندش که خدا قسمت همتون تا بفهمین سکس یعنی چی.روش دراز کشیدم و کیرمو گرفتم تو دستم و به کسش مالیدم .صورتش سرخ شده بود و چشماشو بسته بود تا اینکه خیلی اروم کیرمو سر دادم تو کسش دیگه من هم داشتم دیوونه میشدم هم اون اه و ناله جفتمون بلند شده بودوکم کم تلمبه زدن رو سریع کردم بعد پاشدم و لنگاشو دادم بالا و دوباره شروع به تلمبه زدن کردم رونهای ماهیچه ایش تو دستام گرفته بودم و کیرمو مثل وحشی ها عقب و جلو میکردم داشت همینجور از پیشونیم عرق میریخت پاهام خسته شده بود وقتی کیرمو کامل در اوردم بیرون احساس کردم از همیشه بزرگ شده خیسه خیس بود .از زیر بغلش گرفتم و بلندش کردم چسبوندمش به دیوار رو به روش ویسادم و خواستم همینطور که جفتمون ایستادیم کیرمو بکنم تو کسش اول گفت اینجوری که نمیشه اما من گفتم چرا میشه!دوباره کیرمو با دستم گرفتم و به کسش میمالیدم اروم سر دادم توش. سرشو گذاشته بود رو شونه هام و سفت بغلم کرده بود حدود 5 دقیقه تلمبه زدم دیدم بله واقعا نمیشه چون قدش بلنده یکم سخته دستشو گرفتم و نشستم رو مبل اومد و نشست رو کیرم تا ته رفت توش یکم بالا پایین شد دیدم اینجوری فایده نداره بدنشو دادم سمت خودم خودم دوباره شروع کردم به تلمبه زدن با سرعت مرگباری تلمبه میزدم احساس کردم داره ابم میاد سریع درازش کردم و چند چندتا تلمبه دیگه زدم تا خوست ابم بیاد از تو کوسش کشیدم بیرون و دستمو گرفتم زیرش تا نریزه رو فرش .رفتم دستامو شستم و برگشتم سمیرا هم همونجور لخت روی تخت افتاده بودو نای تکون خوردن نداشت رفتم کنارش نشستم گفت امیر دوستت دارم از این حرف خیلی جا خوردم و یک احساس جدید در وجودم شکل گرفته بود انگار از ته قلب منم دوستش داشتم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#214 | Posted: 4 Jul 2013 19:50
لیلا دختر همسایه

سلام من آريان هستم 28سالمه اين داستانم ماجراى اشنايى وازدواج من و ليلاست خيلى هم طولانيه!
راستش ليلادختر همسايمونه دوسال ازمن بزرگ تره قدش متوسطه و بدن پري هم داره خلاصه خيلى خوشگله.
ماجرا ازاونجايى شروع شدكه تازه دانشگاه رو تموم كرده بودم اومده بودم خونه،(راستى يادم رفت بگم كه من بچه ى شمالم)يه روز كه از بس خونه نشسته بودم حوصلم سررفته بودرفتم بيرون يه دورى بزنم تازه سركوچه رسيده بودم كه يه ماشين پشتم بوق زد تا برگشتم ديدم كيه يهو خشكم زد ليلابود، واى پسر عجب چيزى شده بود،من فقط مثل نديدبديدا خشكم زده بود و داشتم نگاش ميكردم يهو ديدم اشاره ميكنه ميگه بيا منم سريع پريدم تو ماشين بعد از سلام واحوال پرسى گفت كجا؟ گفتم هيجا همينجورى ميرفتم دوربزنم كه گفت مياى بريم كافى شاپ منم قبول كردمو رفتيم، داشتيم قهوه ميخورديم و تازه صحبتامون گل انداخته بودكه يادم اومد كه نامزد داره خيلى پررو برگشتم گفتم شوهرت چطوره ديدم اخماش رفت توهم گفتم چى شد ناراحت شدى حرف بدى زدم وخودمو زدم به ناراحتى كه گفت نه توتقصيرندارى عزيزم تاگفت عزيزم دلم هررى ريخت ديگه نفهميدم چى گفت يهورفتم توفكر(بعدا فيميدم توهمون دوران اشنايى يارو معتاداز اب در اومده) دوست داشتم بهش بگم كه تو عشق منى ودوست دارم امانمى تونستم، يكم كه گذشت گفتم بريم قبول كردرفتيم توماشين ميخواست دنده عقب بره كه دنده خوب جانمى خورد خواستم كمكش كنم كه دستم خورد به دستش ديدم قرمز كردمنم يه حس خوبى بهم دست داده بود دستش يه گرماى خاصى داشت شب كه رفتم خونه ازفكرش نتونستم بخوابم.صبح بودكه ديدم گوشيم زنگ ميخوره ميدونستم ليلاست اخه شمارشو داشتم ولى باحالت تعجب گفتم شما؟
_منم ديوونه ليلا
از جام پريدم
جونم بفرما
_هيچى فقط ميخواستم بگم مياى بريم بيرون دنده ى ماشينو درست كنم جايى رونمىيشناسم
_چشم درخدمتم كى ميرى؟
_الان
_چى؟الان؟
_اره ده دقيقه ديگه سركوچه پاش
سريع لباسامو پوشيدم و رفتم ماشينو درست كرديمو رفتيم كافى شاپ داشتيم صحبت ميكرديم كه يهو دلو زدم به درياو بى مقدمه گفتم ليلاميدونى راستش من...من خيلى دوستت دارم .اولش سكوت كرد چندثانيه اى سكوت بينمون بود باخودم گفتم الانه كه بزنه زير گوشم ديدم خنديدو گفت ميدونم
_ميدونى؟
آره ميدونم
شاخ درآوردم
_اماچطور؟
_يادته اون روز بامامانم اومديم خونتون مامانم گفت ليلاخواستگار داره ماهم تغرييبااوكى داديم
_خوب اين چه ربطى به من داره؟
_هه هه قيافت اون روز ديدنى بود كم مونده بود جلوى مابزنى زير گريه.
منو دارى حال كردم گفتم تو چى توهم منودوست دارى خنديد اينقدراسترس داشتم كه همه ناخنامو خورده بودم كه يهو قيافش عوض شد چهرش عصبانى شدو گفت
_نه
_نه؟يدفه چشمام سياهى رفت سكته رو زده بودم كه برگشت گفت
_اره
_چى؟چى ميگى ليلا منو گير اوردى
خنديد
_فقط ميخواستم يه بار ديگه قيافه ى اون روزتوببينم.
خلاصه ازاون ماجراچندهفته اى گذشت منو ليلارابطمون خيلى خوب شده بوديه روز كه بهش زنگ زدم ديدم داره گريه
ميكنه
_چيه؟چى شده چراگريه ميكنى؟
_هيچى؟با بابام دعوام شده بازم به خاطراون اشغال باهام دعوا گرفت
_عزيزم توخودتو ناراحت نكن
خلاصه اون روزبردمش بيرون خونه ى خودم(اخه ميدونين من خودمم خونه داشتم بابچه هاميرفتيم اونجااوايل پاتوقمون اونجابودخيلى كوچيك بودولى جاش خوب بود)بغلش كردمو اونم چسبيد به من،خيلى اروم بازوهاشو نوازش كردم كلى باهاش شوخى كردم تابالاخره خنديد راستش اون روز اينقدر داغ بود كه كيرم شق شداونم فهميديهو كرمش گل كرد، اروم زد روى كيرم گفت اين چيه من كه قرمز كرده بودم گفتم چشاتو درويش كن وبحثو عوض كردم ولى اون پررو هر چند دقيقه يه باردستشو ميزدبه كيرم. منم هى كيرم راست ميشد هى ميخوابيد،
خلاصه يك سال گذشت ومن و ليلا تقريبا هر روز ميرفتيم اون خونه(ولى هيچ وقت سكس نداشتيم) تااين كه
يه روز به مادرم قضيه رو گفتم اونم بدون هيچ تعجبى قبول كرد(ميدونستن دوسش دارم)و بعداز صحبت بابام قرار شد بريم خواستگارى .اون روز بهشون زنگ زديم و واسه فرداشبش قرار گذاشتيم. منم خيلى پررو به مامانش زنگ زدم و خواهش كردم به ليلا چيزى نگه و باليلا رفتيم اون خونه
بهش گفتم ليلا اگه من با يكى ديگه ازدواج كنم تو چيكار ميكنى خيلى راحت گفت خودمو ميكشم.
بهش گفتم متاسفم ليلا چون من دارم ازدواج ميكنم فرداشبم ميخوايم بريم خواستگارى فورى بلند شد، زد زير گوشم وگريه كردورفت منم چيزى بهش نگفتم فقط ميترسيدم بلايى سرخودش بياره خلاصه اون روز گذشتو فرداش رفتيم خواستگارى اقا چشت روز بدنبينه بنده خدااينقدرگريه كرده بود كه چشماش پف كرده بود دلم واسش سوخت ولى اونشب فقط يواشكى نگاش ميكردمو ميخنديدم اين ماجراهم گذشت وخلاصه بعدچندوقت بروبيا بله روگرفتيمو ازدواج كرديم شب اول بودوفقط من بودمو ليلا باورم نميشد
ميخواستم عقده ى اين يه سالو سرش در بيارم ازپشت هلش دادمو انداختمش روتخت رفتم روشو لباساشو درآوردم حالا فقط يه شرتو سوتين تنش بودشروع كردم به لب گرفتنو هى بالباشو زبونش ورميرفتم اروم سينه هاشو ميماليدم اونم دستشوگذاشت رو كيرمو شروع كرد به ماليدن اروم زيپ شلوارمو كشيد پايين منم شلوارمو در اوردم اونم شروع به بازكردن دكمه هاى لباسم كردسريع رفتم وسوتينشو باز كردم سينه هاش خوشگل بود شروع كردم به خوردنشون ليلاهم كيرمو در اورد شروع كرد به ماليدن منم بعد يه دقيقه ديگه طاقت نياوردم وشرتشو در اوردم اولين بار بود كه كسشو ميديدم واقعاناز بود عين نديد بديدا كيرمو يدفه كردم تو كسش انچنان جيغى زد كه صداش هنوز تو گوشمه خيلى باسرعت كيرمو بالا پايين ميكردم از چشاش اشك ميومددلم براش سوخت كيرمو دراوردم پيشش دراز كشيدمو يه بوس كردمشوبهش گفتم عزيزم اگه اذيت ميشي ديگه ادامه ندم يكى زد رو كيرمو گفت اين چيه، گفتم اره خودت خواستى بلندشدم چهار دست وپاكردمشو شروع كردم از پشت كردن تو كسش وقتى كون نرمش بهم ميخوردبيشترحشرى ميشدم بالاخره طاقت نياوردم كيرمو در اوردمو گذاشتم دم كونش اروم اروم كردم تو اولش درد ميكشيدبعدكم كم عادى شد براش و دادنميزد يكم كه تلمبه زدم ديدم ارضاشدمنم كه ابم راه افتاده بودسريع كيرمو در اوردمو ريختم رو كمرش همونجورى خوابيدم روش..
الان كه اين داستانو مينويسم 2سال ازاين ماجراگذشته واين خواست ليلابود كه اين داستانو نوشت ممنون
     
#215 | Posted: 4 Jul 2013 19:56
خالکوبی معصومه و دوستش

سلام اسم من رضا هست ۲۴ سالمه دانشجوی هنر هستم وشغلم tatto کردن یا خالکوبی کردنه یعنی تا دانشگام تموم نشده از این راه درامد دارم میرم سراغخاطره ای که می خوام بگم براتو یک روز شهره خانوم که همسایه ما هست منو جلو در اپارتمان دید و از من خواست که اگر میتونم برم خانه شون و به علی که پسرش هست تو انتخاب رشته دانشگاش کمکش کنم من هم گفتم بعد ظهر میام اون رو رفتم خونشون علی بود با مادر و خاهرش من و علی داشتیم با هم در مورد دانشگاه حرف میزدیم که خواهرش برای ما شربت اورد و نشست کنار ما معصومه خواهر علی ۲۲ سالشه و واقعا خشگل و خوش اندامه اون روز که پیش ما بود یک شلواره گرمکن ورزشی با یک سویشرت تنش یود که رد شرتش از رو شلوارش معلوم بود و نظر ادمو به خودش جلب میکرد من که این صحنه رو دیدم حواسم کلن پرت شد و بیشتر تو نخ معصومه بودم تو همین زمان که داشتم با علی حرف میزدم از هر موقعیتی برای دید زدن استفاده میکردم که شربتمو ورداشتم بخورم شربت از گوشه لیوان و لبم ریخت رو پیرهنم که کلی زایه شدم بعد معصومه بعد یک لبخند مسخره کننده بهم گفت اگه لباس زیر مناسبی داری پیرهنتونو در بیارید بشورم تا جای لکش نمونه منم از زیر یک زیر پیرن استین دار تنم بود و در اوردم لباسمو که علی و معصومه خشکشون زده بود چون تنم پر از خالکوبی و داشتن با دقت به دستو بال من نگاه میکردن و دونه دونه سوالای مختلف میپرسیدن که این چی اون چی معنیش چی که معصومه گفت کی برات این خال کوبی هارو زده که علی سریع جواب داد کار رضا اینه که من بعد گفتم خودم برا خودمو نزدم دوستم زده معصومه همون موقع چسب و گفت من یکی از دوستام می خواد خال بزنه و دنبال یک ادم مطمئن میگرده اگه امکان داره شما براش خال میزنید منم گفتم باشه و شماره خودمو دادم بهش تا هماهنگ کنه بعد اون روز معصومه به من زنگ زد و گفت دوستم می خواد بیاد منم گفتم فردا ظهر بیاید خونمون از اون لحظه تو فکر دک کردن مادرم رفتم که له این نتیجه رسیدم بفرستمش خونه خالم اونم قبول کرد معمولا زمان های که مشتری دارم میفرستمش اونجا و میگم چند ساعت بعد بیاد فرداش معصومه با دوستش امد خونه ما بعد از خوش و بش کردن من طرح هامو اوردم که ببینن که دوستش یک صلب انتخاب کرد پشت گردنش بزنم من هم گفتم لباتو. اگر امکان داره در بیار اون هم در اورد یک بدن فوق سکسی داشت سینه های گنده کمر نازوک و پوستش سفید خلاسه هرچی که برای تهریک کردن من لازم بود رو داشت من هم شروع به کشیدن طرح رو بدنش کردم و شروع به لاس زدن در این هین معصومه هم داشت طرح های دیگه منو نگاه می کرد و دلش می خواست اون هم خال بزنه من همخال دوستشو تموم کردم که معصومه گفت منم می خوام گفتم باشه کار دوستش که تموم شد اون خیلی درد داشت و به معصومه گفت من نمی تونم بشینم و می خوام برم معصومه هم گفت اشکال نداره تو برو دوستش که رفت به معصومه گفتم چه طرحی و کجات بزنم اونم با خجالت گفت. یک فرشته بالای باسنش می خواد بزنه من که داشتم از خوش حالی میموردم سریع قبول کردم و بهش گفتم لباسو شلوارشو در بیار اولش خجالت کشید من که دیدم اینجوری گفتم خجالت نکش دخترای زیادی میان پیشم تو اوایش نیستی راحت باش اون هم قبول کرد و لباساشو در اورد وای چی میدیدم یک شرت طوری مشکی که با سوتینش ست بود و سینه های خوش فورم و کونقلمبه همون موقع که تو بهر استیل نازش بودم دیدم خیره شده به کیره من که مثل ستون خیمه داشت شلوارمو جر میداد سریع خودمو جمع و جور کردم و جفتمون زدیم زیر خنده معصومه دمرو خابید جلوی من و من یک دستم روی لپ کونش بود و یک دستم داشت طرح میکشید در هین این کارا بودم دیدم که معصومه داره ریز ناله میکنه و من شروع کردم به ملوندن بیشتر کون گندش و با ناخونم رو لوپ کونش میکشیدم وقتی دیدم هیچی نمیگه و خوشش میاد شروع کردم به ماساژ کمرش و اروم بند سوتینش رو باز کردم و انگشتامو میکشیدم رو کمرش اون هم صدای نالش بلندتر شد اروم سرمو گزاشتم رو گردنش و ریز گردنشو می خوردمو بوس میکردم که دیدم داره از حال میره خودش برگشت رو به من دیدم چشمهاش خماره و اروم لبشو گذاشت رو لب من و شرو کرد به میک زدن من هم با دستام سینهاشو میمالیدم بعد خوردن لب هاش که ۱۰ دقیقه تول کشید دست انداخت تیشرتمو. به صورت وحشیانه دراورد و بعد شلوار و شرورتمو من هم که دیگه تو حال خودم نبودم اغتادم رو سینهاش و می خوردمو بوس میکردم بعد یک مدت خواستم شرتشو در بیارم که دیدم شرتش خیس شده که خیلی حشریم کرد شرتش رو که در اوردم چشم خورد به کسش که مثل یک کلوچه به هم چسبیده بود افتاد و دیوانه وار شروع به خوردن چوچولش کردم اون هم داش ناله میکرد و با دستش سرمو فشار میداد رو کسش. بعد خوردن کسش کیرمو گزاشتم رو لبش و دادم گه بخور اولش کله کیرمو بوس کرد و شروع کرد به ساک زدن و لیس زدن تخمام که خیلی بهم حال داد من که نمی خواستم سریع ارضا بشم در اوردم کیرمو و برش گردوندم شرع به خوردن لپای کونش و لای پاهاش که. از بس خوردم کبو شد بعد با دو دستم لای کونشو باز کردم یک سوراخ خشگل صورتی داشت با آب دهنم تف کردم روش و اروم انگشت دستمو فرو کردم تو که معصومه خودشو سفت کرد و گفت درد داره منم رفتم کرم اوردم گفتم اینو بزنم رون میشه و دردی احساس نمیکنی اونم با نازو اشفه قبول کرد کرم رو اوردم و اون به کیر من کرم زد منم به سوراخ اون با دو دستش کونشو باز کرد منم با یک دستم کیرمو گرفتم گزاشتم دم سوراخش و یواش فرو کردم که یک اخ کوچیکی زد و دسته منو محکم گرفت بعد چند لحظه که کیرمو گذاشتم توش تا جا باز کنه اروم شروع به تلمبه زدن کردم و سین هاشو از زیر گرفتم و گردنشو می خوردم که دیگه داشت ابم میومد شروع کردم به سریع تلمبه زدن که یهو بدن سفت شد و ابمو ریختم توش و بی حال روش خابیدم بعد چند دقیقه بغلش دراز کشیدم و لباشو می خوردم که بهم گفت بهترین لحظه امرش بود و وقتی حالم سر جاش امد شروع به ادامه خال زدن کردم از اون موقع با هم دوستیم و هر چند روز یک بار خونه رو خالی میکنم و میاد حال میکنیم حالا قرار شده پردشو بزنم هر وقت زدم براتون داستانشو می نویسم
     
#216 | Posted: 14 Jul 2013 08:19

پسر کفترباز همسایه

. با محمود همسايه بوديم اون معمولا بيكار بود و بالاي پشت بوم كفتر بازي ميكرد. پدر و مادرش حموم عمومي داشتن و از صبح زود ميرفتن سر كار خواهر و بردارش همه ازدواج كرده بودن. يه روز ظهر كه همه خواب بودن من رفتم پشت بوم. بهم سلام كرد و گفت ميخوايي مجله خارجي ببيني برادراش تو كار واردات وسايل نوزاد بودن. گفتم باشه. رفتيم توي خر پشته يه مجله بود از اسباب بازي و وسايل نوزاد. داشتم مجله رو نگاه ميكردم كه از پشت چسبيد بهم و گفت ببين چه اسباب بازياي قشنگي دارن خارجيا. همينطور كه درباره مجله حرف ميزد خودشو بهم ميمالوند. منم ترسيده بودم ولي خب يه جورايي بدمم نميومد. چيزي بهش نميگفتم. كم كم دستشو از رو لباس به سينه هام ميمالوند و گوشمو ميخورد. بدنم داشت داغ ميشد. حس خوشآيندي بهم دست داده بود. اون روز خيلي خودشو بهم مالوند. آخرش محكم از عقب بغلم كرد و احساس كردم لاي پاش چند دفعه وول خورد و ولم كرد.چند وقتي نرفتم پشت بوم ولي حس خوبي كه اون روز داشتم وادارم كرد بازم برم. وقتي منو ديد سلام كرد و گفت بازم ميخوايي مجله ببينيم. سرمو تكون دادم و رفتيم تو خرپشته. بازم از عقب بغلم كرد واين بار صاف رفت سراغ سينه هام. هي مالوندشون و من حسابي حشري شده بودم حسابي كيف ميكردم
بعد لباسمو كشيد بالا و پشتمو ميخورد. خيلي خوشم اومده بود. همينطور كه پستونام توي دستاش بود اومد بالاتر و گردن و گوشمو ميخورد يه دستشو آورد پايين وگذاشت روي كسم. از روي شلوار ميمالوند. خيلي خوشم اومده بود براي همين هركاري باهام ميكرد مانعش نميشدم. اونم فهميده بود و يواش يواش پيش ميرفت. همينطوري كه از عقب بغلم كرده بود شلوارشو كشيد پايين و دستشم كرد توي شورتم
با انگشت وسطيش كسمو كه حسابي خيس شده بود ميماليد. يواش يواش حركتشو تندتر كرد. حسابي تو اوج بودم هركاريم ميكرد حرفي نميزدم فقط ناله ميكردمو بدنم رفلكس ميكرد. وقتي ديد مانعش نميشم شلوارمو با دست ديگه اش كشيد پايين و همينطوري هم انگشتشو ميكشيد به وسط كس خيسم. واييييي ديگه طاقت نداشتم.هي ناله ميكردم. منو چرخوند طرف خودشت يكي از پستونامو كرد توي دهنش و يكشيو با دست ميمالوند. منو تكيه داد به ديوار و يه پامو آورد بالا گذاشت روي نرده راه پله. كيرشو با دست ديگه اش گرفته بود و سرشو ميمالوند به كس خيسسسس شده من داشتم ميمردم. احساس كردم همه آبم ريخت بيرون و بيحال شدم. ديگه نميتونستم سرپا وايسم. نشستم روي زمين اونم كنار خوابيد و منم خوابوند. اومد روم همينطور كه پستونمو ميخورد پاهامو از هم باز كرد و خودش اومد لاي پام كيرشو مالوند به كسم و بعد فرو كرد توش. وايييييييييي
سوختم. آخخخخخ محمود درش بيار سوختم. آيييييي ميسوزه محمود. تو رو خدا درش بيار اون تو حال خودش نبود تند تند تلمبه ميزد و به التماساي من اهميتي نميداد. بعد از چند دقيقه احساس كردم توي كسم داغ شد. و محمودم بي حال شد.
همينطور كنارم خوابيد و بعد از چند دقيقه رفت يه بسته قرص آورد و دوتا شو داد باهم بخورم. بعد از اون ديگه من بودم كه از سكس با اون سير نميشدم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#217 | Posted: 19 Jul 2013 17:25

دید زدن سمیرا زن همسایه

من یکی از سرگرمی هام دید زدن خونه های مردم بود اونقدرمردمو لخت و سرلخت دیده بودیم که خسته شده بودم
یه روز سمیرا زنی که کل کوچه ارزو داشتن اونو سرلخت ببینن من یه روز سکسشو با شوهرش از رو پشتبوم دیدم و تا جا داشت به خاطرش جلق زدم اونروز شوهرش و دیدم لخت از دستشویی داره میره تو خونه منم سریع رفتم سمت نورگیر دیدم تو اشپز خونه از پشت زنشو گرفت همون جا خوابوند لختش کرد یه پستونایی داشت نگو و نپرس بعدش کیرو کرد تو کون زنه و منم همینطور جلق می زدم بعد از چند دقیقه بردش تو اتاق ما دیگه هیچی ندیدیم خلاصه یه روز ما و رفقا سر کوچه نشسته بودیم و بحثه استقلال پرسپولیس بود که سمیرا اومد در رو باز کرد و سریع بست اخه با یه تاپ قرمز و موهای بلند و شروارک بود ما چهار تا خونه پایین تر وایسناده بودیم ام همچی واضح بود.این صحنه برای من هیچی نبود اما رفقا بحثشون عوض شدو درباره اون حرف می زدن.کریم کسکش کیرشو در اورد و گفت اینو میدم بخوره علی گفت اگه مهران بود الان می رفت می کردش،منم گفتم اقا یه چیز تو گوشییم دارم بولوتوث می کنم پنجاه هزار که اصغر گفت چی منم فیلمی که داشت به شوهرش کون میداد رو نشون دادم همه دهنشون وا مونده بود که به زور گوشی رو گرفتن و بولوتوث کردن باسه همدیگه خلاصه اون فیلم توی محله پر شده بود دیگه همه اونو تو گوشیشون داشتن حتی من تو فیسبوک و یوتیوب هم اونو دیده بودم و با خودم گفتم کار علی کسکشه اون همش تو اینجور جاها وله بعد چند روز خودش هم گفت که این کار رو کرده

خلاصه یه روز که داشتم از رو پشت بوم خونه رو دید می زدم دیدم اکبر برادر شوهر سمیرا توحیاط وایستاده و سمیرا با تاپ و دامن رفت بوسش کرد و بردش داخل منم شاخ در اورده بودم ای هوا رفتن تو منم رفتم سمت نورگیر (چون نورگیرشون طوریه که فقط نصف حال و اشپز خونه معلومه)دیدم دارن از همدیگه لب می گیرن منم سریع گوشی رو در اوردم و ازشون فیلم گرفتم و جلق میزدم که اکبر لخت لختش کرد خودشم لخت شد.سمیرا همینطور داشت ساک می زد و منم جلق بعد اکبر رفت سمت پستون همینطور میک می زد من ابم در اومد با اینکه شهوتم کم تر شده بود اما دوباره جلق زدم اکبر هم رفت سراغ کسش اول منی شو در اورد بعدش کرد تو کسش من گوشیم لو باتری داد و خاموش شد اما دیدم چطوری کس داد حتی از کونم داد که دیگه کیرم درد گرفت انقدر بالا پایین کردم خلاصه شب بود که دیدم اکبر رفت خونشون (خونشون نزدیک همه)منم زنگیدم به کریم گفتم سریع بیا کارت دارم اونم اومد رفتم یه ساعت فیلمو نشونش دادم گفت عجب چیزیه منم گفتم بریم اینو به زنه نشون بدیم بترسونیمش ماهم بکونیمشون کریم گفت زنگ بزن اصغر و علی و میتی هم بیان گفتم می خوای شلوغ کاری کنی من و تو خوبیم دیگه حالا فردا فیلمو میدیم اون سه تا بیارن و اینو بکنن رفتیم دم در بهش گفتیم ببخشید اقاتون هست گفت نه رفته عسلویه دنبال کار.من بهش گفتم عجب کسی دادی به اکبر گرخید و گفت الکی حرف نزن زنگ می زنم ممد بیاد بکنتون منم گفتم بزن منم این فیلمو نشونش می دم فیلم نشون دادم گفت نه تورو خدا نشون ندید گفتم به شرطی که به ماهم مثل اکبر بدی گفت خجالت بکش اگه نشون بدی اول کون خودن میزاره کریم گفت اگه نشون بده که بهش پولم میده چون چهره پلید تو رو نشون داده اونم گفت فقط به شرطی که دیگه سواستفاده نکنین ماهم گفتیم باشه رفتیم تو لختش کردیم من ازش لب می گرفتم و کریم کسشو میک می زد خودمونم لخت شدیم من کردم تو کسش و کریم کرد تو دهنش همینطوری تلمبه می زدم و داد می زدم ابم اومد در اوردم ریختم رو فرش کریم هم ریخت تو دهنش گفت تو با این هیکل باید ستاره پورن میشدی من رفتم سر کونش اون اومد سر کسش کردم راحت توش تلمبه زدم سریع ابم اومد کریم هم حسابی کردش سمیرا هم گفت تا حالا سکس به این خوبی نداشتم من حسابی کردمشو به یک عمر جلق پایان دادم فرداشم بقیه اومدن کردنش


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#218 | Posted: 31 Jul 2013 16:45 | Edited By: sharysuper_666
رابطه با منیژه خانم همسایمون تا صیغه کردنش

اسم من سیناست 24 سالم من یه پسر سبزه با قد 170 ووزن 61 هستم و رنگ پوستم سبزه روشن و اندام دخترونه ای دارم سینه هام و کونم برجسته اند و الان دانشجو کامپیوترم.
داستان از جایی شروع شد که منیزه خان اینا اومدن بلوک ما
یه مدتی گذشت دیدم یه خانم حدودا 35 ساله با یه دختر حدودا 17 ساله به بلوک ما رفت و امد می کنند متوجه شدم اینا همونایی اند که تازه اومدن و خانمه اسمش منیژه و مطلقه است و دخترشم دبیرستان درس می خونه از خودشون بگم خانم قدش حدود 175 و لاغر اندام با سینه های حدود 75 با تیپ شلوار لی و مانتو کوتاه و یه شال و دمپایی با نا خونهای لاک زده و موهای مشکی و دخترشم قدش حدود 170 و لاغر اندام با شلوار ساپرت و سندل با موهای مدل ایمو و یه شال کوچیک
هرروز می گذشت و من نسبت به اون و دخترش بیشتر علاقه مند می شدم و کمکشون میکردم چند بار کفشاشون برداشتم ابم توشون ریختم ا انکه یه روز از دانشگاه میومدم من تو راه سوار کرد رسوند خونه من نفسم بند اومده بود و فقط بوی عطرش دیونم کرده بود از اون به بعد من تو راهرو انتظار می کشیدم بیاد و تو راه ببینمش و هر روز نشبت به اون بیشتر علاقه مند می شدم و باهاش سلام تعارف می کردم تا اینکه یه روز شماره خونش گیر اوردم زنگ زدم ایمیلم بهش دادم چند وقت خبری نشد و مجدد پیشنهادم تلفنی بهش گفتم و البته اون من نشناخته بود که اولش مقاومت می کرد تا اینکه به من پیشنهاد صیغه داد و قرار گذاشتیم هم ببینیم وقتی سر قرار اومد فکر نمی کرد من باشم می خواست بره نگذاشتم و ازش معضرت خواهی کردم ولی رفت و فردا دوباره تو راه من سوار کرد گفت خیلی پررویی بچه چند سالت اصلا به بلوغ رسیدگی منم با پررویی گفتم بله ولی چیکار کنم بهتون الاغه دارم و نمی خواییم کار خلاف شرع کنیم و در ضمن قول می دم کسی نفهم حتی سمیرا خانم و قرارامون اخر شب و وقتی اون مدرسه میزاریم سکوت کرد تا من درب اپارتمان پیاده کرد و رفت غروب دیدم گوشیم زنگ می خوره شماره غریبست گفت اگه میخوای همین الان بیا ... رفتم دیدم درب یه دفتر ازدواج گفتم دیونه شدی گفت من فقط رسمی هستم و... قانم کرد و رفتیم یه پسر 27 ساله من و منیژه محرم کرد و یه برگ کاغذ داد به جفتمون من داشت قلبم تند تند میزد نمی تونستم چیزی بگم تو راه منیزه با من دست داد و من بوس کرد باورم نمی شد گفت بریم خونه ما گفتم سمیرا گفت نیستش رفته قم اردو از طرف مدرسه فردا میاد منم به مامانم زنگ زدم گفتم می خوام با بچه ها بریم بیرون اون گفت سعی کن زود بیا
رفتیم خونه منیزه یه خونه که با سلیقه چیده شده بود رفتم و گفت تعارف نکن خونه خودت و رفت تو اتاق خواب گفت الان میام وقتی اومد بیرون بایه تاپ چسبون سفید و بایه شلوارک استرج تنگ اومد با موهی پریشون و یه ارایش ملایم دقیقا همونی که مد نظرم بود نفسم بند اومده بود هم بقل کردیم نمی دونستم چیکار کنم ولی اون انگار منتظر همین لحظه بود و با تجربه ولی ن فقط فیلم دیده بودم و چند بار گی داشتم لبای هم می خوردیم اون تیشرتم داد بالا شروع کرد سینه هام خوردن داشتم از شق درد می موردم شلوارم در اورد با کیرم بازی می کرد ساک نمی زد منم دست بکار شدم سینه هاش خوردم دیوانه کننده بود سینه های نرم و با نوک های کوچیک قهو ه ای شکم و نافش لیس زدم تا رسیدم به کسش وای دیوانه کنده بود باورم نمی شد درست یاد لیزا انن افتاده بودم کس و کونش لیس میزدم رفتیم مدل 69 و خواهش کردم برام ساک بزنه گفت تا حالا ساک نزده وای قبول کرد برای من ساک بزنه اون زیر من بود شروع کرد ساک زدن من نتونستم خودم کنترل کنم ابم اومد ریخت رو صورتش گفت اینجوری می خوای زن داری کنی بهم برخورد ولی اب من جمع کرد از صورتش و یکم گزاشت دهنش ای ن من تحریک کرد باعث شد دوباره شق کنم برام ساک میزد و سوراخم لیس میزد و رفت یه قرص اورد داد گفت بخور برات خوب و به کیرم یه ژل زد رفتیم تو اتاق رو تخت وای یه عکس از خودش و دخترش رو دیوار بود خیلی تحریک کننده بود گفت اماده ای گفتم اره پاهاش باز کرد گفت همسرم بیا مال خودت گفتم کاندوم گفت قرص می خورم سر کیرم گذاشتم در کسش وای انگار تو یه دنیای دیگه بودم باز لیسش زدم و کسش با دست باز کردم کیرم گذاشتم درش و با یه حل به سختی کیر 16 سانتیم رفت تو کیرم زیاد حس نداشت فکر کنم به خاطر قرص و ژل بود داشت ناله میکرد که گوشیش زنگ زد سمیرا بود گفت قم رسیدن داشت صحبت می کرد کیرم تو کسش بود با اشوه حرف میزد من دیونه تر می کرد تلفن قطع کرد شروع کردیم ادامه دادن گفت تو بیا زیر رفتم زیر نشست رو کیرم وای احساس کردم کیرم می خوره به ته جایی و اون داد می زد و سینه هاش می مالید و دیدم لرزید مثل اینکه ارضا شد از روم بلند شد تا اروم شد من که تازه قرص اسر کرده بود حوس کس و کون کرده بودم همون جور خوابیده بود خوابیدم روش کیرم گذاشتم در سوراخ کونش خیلی راحت رفت تو تعجب کردم ازش پرسیدم گفت با خودش ور میره و دیلدو خودش ساخته و خودش تو حمام ارضا می کنه و بعضی شبا میزاره تو کس یا کونش می خواب باورم نمی شد گفت تو فکر می کنی کسی تجربه سکس داشته باش می تونه 10 سال تحمل کنه شروع کردم تلمبه زدنوای سگی نشست گفت ادامه بده دقیقا یاد فیلم های سکسی لیزا انن افتادم موهاش میکشیدم و تلمبه میزدم نوک سینه هاش انقدر کشیدم که فکر کنم سینه هاش بزرگتر شد گفتم داره ابم میاد گفت در بیار بگیر جلو صورتم اوردم جلو صورتش کیرم تمیز کرد گزاشت لای سینه هاش و یکم ساک زد داشت ابم میو مد گفت بریز رو صورت و تو دهنم باورم نمی شد داشتم اتیش می گرفتم ابم مالید به بدنش و یکمش خورد از هم لب گرفتیم من از خستگی خوابم برد 2 ساعت بعد بیدارم کرد گفت اقا داماد چطوری بهم شیر موز داد و گفت پاشو برو حموم غسل کن اون رفته بود و بهم گفت که اهل نماز و روزه است و تیپش اینجوری و گفت که یه مدرسه غیر انتفاعی درس میده من که دنبال یه چنین ادمی بودی خودم خوشبخت ترین ادم می دیدم از حموم اومدم بیرون گفت اماده شو همسرم برو مامانت زنگ زده بود به گوشیت ببین چیکارت داره من باید می رفتم با هم توافق کردیم با هم تا سالها صیغه بمونیم من از این موضوع که گناه نکرده بودم و هم حال کرده بودمم خوشحال بودم به منیزه گفتم دوست دارم مثل مامانم چادر سرت کنی چون دوست ندارم کسی جز من این بدن خوشگلت ببینه اون گفت به یه شرط که اگه ازداجم کردی من ترک نکنی گفتم چشم و الان که سه ماه میگزره ما حداقل هفته ای دوبار با همیم و چند بار به اسم اردو بردن دانش آموزاش رفتیم سفر خونه گرفتیم و الانم اون چادری و فقط مال خودم و من خدارو شاکرم که تونستم از راه حلال ازدواج کنم و تونستم نیاز یکی دیگرو تامین کنم و از گناه جفتمون دور شدیم و خدا رو شکر می کنیم و ماه گرد ازدواجمون میریم امامزاده امیدوارم همه شما از این راه خودتون تامین کنید و تازه من خوندم ازدواج موقت ثوابم داره و با غسل جنابت تمام گناهای ادم میریزه.......

نترس نترس نترس بچه جون
برو برو بازم به میدون
امید نذار هیچ وقت بمیره... غم جای اونو بگیره...
یه مورچه اگه صد دفعه دونش بیفته، صد دفعه برش میداره!
واسه چی؟ واسه اینکه امید داره......
     
#219 | Posted: 1 Aug 2013 00:31
الهام 18 ساله

خاطره من بر میگرده به 5-6 سال پیش. اون موقع من تو کار ساخت و ساز بودم و خیلی وضع مالیم خوب بود. داستان از اونجایی شروع میشه که نزدیک خونه ای که داشتیم می ساختیم یه دختری بود که همیشه موقع رقت و آمدش نگاه معنی داری به من می کرد. یه روز که داشت از جلوی ساختمان رد می شد به من سلام کرد و پرسید این واحداتون چند متریه؟ من که تعجب کرده بودم که یه دختر 18 ساله برای چی داره این سوالو می کنه با خنده گفتم شما اول بیا داخلشو ببین تا بگم چند متریه. خلاصه اون روز نیومد و گفت با مامانم میام. من پیش خودم فکر کردم که اگه دفه بعد اومد بهش پیشنهاد دوستی بدم. فرداش من رو پشت بوم ساختمان بودم که دیدم با مامانش دم در ساختمان وایستادن نفهمیدم پله ها رو چه جوری اومدم پایین خلاصه با مامانش تو واحد یه چرخی زدن و مامانش خیلی خوش برخورد بود و از من همش سوال می کرد ولی نگاه من همش پبش الهام بود که با شیطنت نگاهم می کرد. مامانش گفت می خوان خونشونو عوض کنن دنبال یه جا واسه اجاره می گردن منم گفتم 2 ماهه دیگه واحد آماده می شه. اون روز مامانش شمارمو گرفت. فرداش بود که دیدم یه شماره ناشناس زنگ زد جواب دادم الهام بود گفت که از من خوشش میاد منم گفتم که یه قرار بزاریم بریم بیرون. اون روز رفتیم پارک تو پارک فهمیدم که باباش طلاق گرفته و با مامانش تنها زندگی می کنه. همون روز بهم گفت میتونی شب بیای خونمون منم که فکر کردم شوخی می کنه گفتم آره که میام ولی مامانتو چکار می کنی گفت مامانش زود می خوابه و متوجه نمی شه گفتم باشه شب ساعت 12 بود که گفت برم منم با کلی هیجان که الان چه اتفاقی می افته رفتم در پایین رو زد از پله ها رفتم بالا رسیدم دم واحد که دیدم درو باز کرد همه چراغای خونه خاموش بود دست منو گرفت منو دنبال خودش برد تو اتاق چراغ و روشن کرده بود. دیدم که الهام با یه لباس خوشگل جلومه خیلی خوشگل بود نشستم روی تختش منتظر بودم اون شروع کنه شروع کرد به صحبت کردن من 7 سال بزرگتر بودم ولی اون اصلا خجالتی نبود پیشم نشسته بود که دلو زدن به دریا گفتم شلوارک داری من بپوشم گفت مگه می خوای بمونی منم با پررویی گفتم آره. خلاصه داشتم شلوارمو در میووردم که از پشت منو گرفت برگشتم لبامو گذاشتم رو لباش کشیدمش رو تخت وفتی لب می گرفت خیلی شک داشتم که چه جوری میشه یه روزه تونستم تو بغل یه دختر که مامانشم تو اون اتاق خوابیده باشه باشم. یواش یواش دستمو بردم رو سینه هاش اونایی که با دختر کم سن و سال سکس داشتن می دونن چه حس خوبی داره سینه هاش شروع کردم به خوردن که آه و نالش شروع شد دستمو از رو شلوار می کشیدم رو کسش داشت دیوونه می شد لباساشو در آوردم شروع کردم به خوردن کسش داشت دیوونم می کرد کیرم داشت کنده می شد. می خواستم انگشتمو بکنم تو که یهو مثل فنر از جا پرید و گفت چیکار می کنی پردمو نزنی حالم گرفته شد گفتم پس من چیکار کنم گفت لاپایی بزن گذاشتم لا پاش و شروع کردم به تلمبه زدن اینقدر حال میداد که دیگه فکر کردن از عقب نگفتم. خلاصه آبم اومد و کنار من دراز کشید. چند دقیقه ای لب بازی کردیم که اون خوابش برد. من می خواستم برم دستشویی می ترسیدم مامانش از خواب بلند بشه تحمل کردم ولی دیگه دیدم دارم می شاشم تو خودم بلند شدم دلو زدم به دریا رفتم تو اتاق همه جا تاریک بود به هر زحمتی بود دستشویی رو پیدا کردم وقتی برق دستشویی رو روشن کردم احساس کردم سایه یه نفرو دیدم به روی خودم نیاوردم می خواستم از دستشویی بیام بیرون می ترسیدم چون لخت بودم اگه مامانش منو می دید چی می شد. اومدم بیرون خیلی یواش برق دستشویی رو خاموش کردم تا فرصت کنم یه نگاهی به اتاق بندازم خبری نبود. اومدم بیرون که احساس کردم یه نور شبیه نور موبایل تو اتاق مامانش روشنه لای در باز بود رفتم یه سر و گوشی آب بدم دیدم مامانش داره با موبایلش بازی می کنه یواشی سرک کشیدم که مامانش گفت بیا تو خیس عرق شدم یعنی میدونست پیش دخترش بودم رفتم تو که پتو رو زد کنار دیدم لخت لخته داشتم شاخ در می اوردم که یعنی میشه. منو کشید رو خودش و شروع کرد به خوردن لبام داشت گاز می گرفت لبامو که دردم گرفت خودمو کشیدم عقب گفتم کیرمو بخور چنان کیرمو می خورد که داشت آبم میومد. منم سینه هاش می خوردم ولی سینه الهام یه چیز دیگه بود. کیرمو گذاشتم دم سوراخش حول دادم تو خیلی خوب بود چندتا تلمبه زدم آبم اومد سیر نشده بود رفتم شستم دوباره اومدم روش که این بار از پشت می خواست منم با انگشتم به خورده بازی کردم و کیرمو یواش کردم توش خیلی تنگ بود ولی اخ نمی گفت چند دقیقه ای کردم آبم اومد ریختم توش. دیگه از خستگی داشتم می مردم که منو بوس می کرد گفتم الهام میدونه که دارم می کنمت گفت نه باور نمی کردم ولی به روی خودم نیاوردم ولی گفت می دونسته که من میام پیش الهام خلاصه رفتم پیش الهام دراز کشیدم مثل فرشته ها خوابیده بود. فرداش صبح منو بیدار کرد گفت تا مامانش از خواب بلند نشده برم منم تو دلم می خندیدم رفتم فرداش مامانش زنگ زد کلی صحبت کردیم و گفت نمی خواد الهام بفهمه منم قول دادم به الهام چبزی نگم از اون روز به بعد رابطه من با این مادر و دختر بیشتر شد بدون اینکه الهام بفهمه با مامانش رابطه دارم الان 2 سالی می شه با الهام قهرم ولی هنوزم بعضی روزا که الهام دانشگاس میرم پیش مامانش.

نترس نترس نترس بچه جون
برو برو بازم به میدون
امید نذار هیچ وقت بمیره... غم جای اونو بگیره...
یه مورچه اگه صد دفعه دونش بیفته، صد دفعه برش میداره!
واسه چی؟ واسه اینکه امید داره......
     

#220 | Posted: 28 Aug 2013 14:41

ریحانه و پسر همسایه

سلام من واقعا دوس داشتم این ی داستان بشه چون واسه خودم خیلی جالبه همش واسه خودم تو ذهنم مرور میکنم
ی روز زمستان1391 واقعا هوا سرد بود که مامان و بابای وحید ک پسر همسایه جفتیمون میشه رفته بودن جلسه شورای خانواده
وحید 23 سالشه و ی داداش داره به اسم سعید که 25 سالشه وحید هیکلش از سعید پرتر وسکسی تره
اون روز وحید تازه از سر کار اومده بود و کلید هاشو یادش رفته بوده که ببره و مامان باباشم خونه نبودن چون هردوشون معلم بودن
سعید هم که همیشه بیرون بود اومد در خونه مارو زد و احوال پرسی کردیم گفت:میگم ک ریحانه جان کسی از خون ما به شما کلید نداده گفتم که نه ولی میتونی بیای خونه ما تا بیان با کلی تعارف اومد داخل اتاق من از سمت پارکینک میری تو و اصلان مشخص نیست کی میاد و کی میره...
من 19 سالم بود قدم169 و هیکلم ,اقعا سکسی و اندامیه طوری که حتی دوستامم هیکلمو دوس دارن
من از لج اون روز وحیدو بردم تو اتاق خودم و کلی باهم خندیدیم چون من عکسای کوچیکیم تو اتاقم به دیاره هی نگا میکرد و میخندید
ی لحظه خیره شد به یکی از عکسام که مال 11 سالگیم بود وگفت یادته چقد کوچیک بودی و ناز یهو بزرگ شدی منم گفتم اررررررررررره دیگه میگذره
یهو گوشیش زنگ خورد ک سعید بود گفتش من تا 40دقیقه دیگه خونم
من به وحید گفت که چه خبر از درسا واین چیزا که گفت اگه میشه واسم اب بیار
اب که اوردم داشتم تند تند از پله ها میومدم پایین پله اخری پام گیر کرد عین سگ افتادم پاین:D
وحید زود دو زد امد بلندم کرد اب ریخته بود تو صورتم خندید گفت بیا ی اب خاستی به ما بدی منم گفتم اگه راس میگی خودت اب بده که یهو وحید ی نفس عمیق سکسی پر صدایی کشید و همینطور که صورتم خیس بود یهو زبونش رو به لپم زد وای اصن من حال خودم نبودم واقعا حس خوبی بود که دستمو گرفت و رفتیم رو تخت من ی مانتو راه رویی قرمز تنم بود که شروع کرد باز کردن دکمه های من اصلن جلوشو نمیگرفتم فقط دوس داشتم که توهمون حس بمونم
یهو دیدم که داره سینه هامو میخوره تمام بدنم مور مور میشد واقعا حس خوبی بود دستمو زاشتم رو کیرش اینقدر داغ بود که حتی از رو شلوار هم حس میکردم
دوتامون کم کم لخت شدیم وحید گفت که دوس داره لیس بزنه و فقط 25 دقیقه کس منو لیس زد واقعا حس خوبی بود اصلن واسم تکراری نمیشد من دستمو بردم وکیرشو گرفتم و گزاشتم تو دهنم اول کم کم سرشو میک میزدم وحید شهووتی شده بد و اه ناله ریزی میکرد که من باصداش حال میکردم
کیر داغشو گزاشتم تا جای که دهن جا داره بره ت حتی ج هم کرده بودمش وحید داشت حال میکرد دستمو گرفت و منو نشوند رو پاهاش و لاپایی میزد در گوشم گفت دوس داری؟
گفتم اره عشقم دوس دارم زل زد تو چشام و لبامو خورد چشامون باز و از هم لب میگرفتیم واقعا حس جالبی بود و یی خورده هم خنده دار
خلاصه منو وحید واقعا اون روز حال کردیم و بهمون خوش گذشت
10 دقیقه بعد لباس پوشیدن ما سعید زنگ زد و گفتش ک بره خونه خدافظی کریم و وحید هم رفت
5 شب بعد اون جریان تولد سعید داداش وحید بود که وحید به خاطر کمر دردی مامانش با مامان باباش رفته بود اصفحان وفقط سعید خونه بود منم دعوت بودم و کلی دختررو پسر دیگه حدود ساعت11 شب بود که مهمونی شروع شد و ساعت 12 شروع به رقصیدن کردیم و چراغ هاهم خاموش و فقط رقص نور بود که تو رقصیدن سعید افتاد با من کلی باهم رقصیدیم من توجه داشتم وقتی نوری میخورد به چشم سعید همش داشت نگام میکرد یهو سعید دستمو گرفت ر برد تو اتاقش گفتم ها چیه باز فیسبوکت خرابه به منو چه و... که یهو درو قفل کرد من واقعا ترسیده بودم میدونستم که سعید زیاد مشروب خورده و حال خوشی نداره او جلو گفت چرا اینطور نگا من میکنی من حالم خوب نیست و... تا خواستم حرف بزنم دستشو گذاشت رو لبام من هنگ کرده بودم سعید با ی دستش داشت سینه هاو میمالوند و ی دستش هم به لبام من زود دستشو انداختم و سعی داشتم از اتاق برم بیرون وایی سعید حال خودش نبود کاش وحید اینجا بود هرچی باش حرف مزدم زیر چشمی نگام میکرد منم گفتمش بخدا من وحیدو دوس دارم تورو خدا زندگیمو خراب نکنو..... که یهو بهم حمله اور شد و یکی زد بیخ گوشم من اتاقو ترک کردم که بعد 10 دقیقه چراغا روشن شدن و گفته شد مهمونی تموم شده همه بچه ها رفتن خنه خیلی ناراحت بودن کاش وحید بوووووود...
من داشتمم میرفتم ک سعیدگفت ریحانه بیا کارت ارم
فقط دختر خاله سعید و دوتا از دوتای سعید مونده بودن رفتم تو اتق پیش سعید که شروع کرد لبامو خوردن همش سعی داشتم دورش کنمم امانشد منم اونو میبوسیدم واااای بوی وحیدو میداد...
تو بوسیدن چشام ی لحظه باز شد که دیدم چشای سعید هم بازه دستشو گرفتم و رفتیم رو تخت شروع کردم ساک زدن براش بارتون نمیشد سعید انگاری خود وحید بود بی شرف حالمو بد کرده بود دست خودم نبود واسه اولین بار یکی از کون منو کرد سعید؟وای چقد لذت بخش بود کاش شب صبح نمیشد لباسامو که پوشیدم ساعت 4 صبح بود زود رفتم خونه هوا واقعا سرد بود هفته بعدش وحید هینا اومدن و دو روز بعد اینکه اومدن مامان باباش همراه با سعید اومدن خونمون چیشده؟؟؟اومده بودن خاستگاری
زود رفتم تو اتاق زنگ زدم به وحید ک گفت ریحانه فقط منو ببخش من واقعا اون شب واسم دیر گزشت تمام جریان رو برای مامانم تعریف کردم الان ی2 سالی میشه که از اهواز اومدیم تهران
من با اون کارم هم وحید رو از دست دادم هم سعید رو تورو خدا بچه ها بخاطر هوس کسی رو از دست ندید دلم خیلی واسشون تنگ شده کاش اینجا بودن و باهم عین قدیما زندگی میکردیم((((((((((((((


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 22 از 28:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  27  28  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.