| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 3 از 22:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  18  19  20  21  22  پسین »  
#21 | Posted: 2 May 2010 19:55
کاش بازم مي کردمش

حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.من در اون محل با دختري به نام رعنا كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشناشده بودم.رعنا يك دختر خوشگل و خوشهيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوشتراش و بازم مثل برف.مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با من رابطه داشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا تو بيا از اين حرفها.مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودمكه تا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ورعنا خبر كردماونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشه كسي نبينه كه مياد خونمون.خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.رعنا يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تا بالاي زانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهاي سفيدشو كه كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقت يكبار چشمايمنو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبي به پستوناشميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشه گردنش زده بود بيرونونوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنش معلوم بود.يك روژلب قرمزهم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لباموبه لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتياونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغي شديدي تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توياون مثل آتشفشان داره فوران مي كنه.در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنشوهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهام پيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناش شدم .رعنا دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرلرشو انداختبيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن و مكيدن من هر چه بيشتر متورم مي شدند.رعنا هم بيكار نبود با دستش كير منو از روي شلوار لمس مي كرد.بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم و رعنا هم زيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و رعنا در همون حال كه من ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بود كرد تو دهانشوشروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجش مي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه لحساس كردم آبم داره مي آد. گفتم رعنا ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمر خوابيد و منم با يك حركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايان شد.شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيدنمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه از روي خوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونو ميليسيدم به خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتو بده بالامنم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرمو گذاشتم رو كسش اونوبا دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منم بي معطلي كيرمو يواش يواش كردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بود و شروع كردم به تلمبه زدن و بالا و پائين رفتن روي كون رعنا جوري كه تخت با حركات من تكون مي خورد.ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويش خارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله و اميدوارهبازم بتونيم با هم حال كنيم .

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#22 | Posted: 8 May 2010 10:04
کس دادن زنم به پسر همسایه
میخوام داستان سکس زنم با سینا پسر همسایمون رو واستون تعریف کنم. اوایل ازدواجمون من
ومحرابه زندگی خوب وشادی رو داشتیم. هردومون با عشق و علاقه هیچی رو واسه همدیگه
کم نمیذاشتیم.شایدبتونم به جرائت بگم اوائل ازدواجمون از لحاظ سکس کردن هیچ زن وشوهری
به پای ما نمیرسید. هردومون حشری و کم تجربه تو سکس ومی خواستیم همون روزهای اول
هر مدلی رو توی فیلمهای سوپر یاد گرفته بودیم روی همدیگه پیاده کنیم. اون روزها ما همه چیز
رو توی سکس می دیدیم. واقعآ یادش بخیر باور کنید شاید اگه پا میداد روزی سه بار هم من اونو
می کردم. این لحظات خوش ادامه داشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. صاحب
خونمون که عموی محرابه می شد خونه رو بدون اینکه از ما ریالی اجاره بگیره داده بوددستمون .
ولی همون اول به ما شرط کرده بود که این خونه رو واسه پسرش که توی سوئد درس می خوند
گذاشته کنار وتا مادامی که اون نیومده ما می تونیم ازش استفاده کنیم.وما هم قبول کرده بودیم.
بله شهاب درسش رو تموم کرده بود و همونجا هم با یک دختر ایرانی ازدواج کرده بود وبه پدرش
تماس گرفته بود وگفته بود که تا یکماه دیگه کاراش ردیفه و می خواد بیاد ایران. عمو تو کونش
عروسی بود وچنان با ذوق وشوق این خبر رو به ما داد که می شد لابه لای حرفاش خوند که دیگه
جدی جدی باید فکر یک خونه تا ظرف یکماه دیگه باشیم. وای ازاین بدتر نمی شد .اخه ما اصلا
امادگیش رو نداشتیم چون ما که پول اجاره بالا شهر اونم تو تهران رو نداشتیم پایین شهر هم فقط
به یک دلیل نمی تونتم برم. دلیلش هم این بود که محرابه از هر لحاظ یک گوشت به تمام عیار بود
باور کنید وقتی راه میره همچین اندامش شروع به رقصیدن می کنه که من که شوهرشم کیرم
راست میشه وای به غریبه دیگه. همین مسئله منو بر سر دوراهی قرار داده بود وا عصابم رو بود
خورد کرده بود. یا باید میرفتم زیر بار قرض و همون بالا شهر زندگی میکردم یا باید پایین شهر با
همسایه های اکثرآ چشم چرون و کس لیس زندگی می کردم. محرابه هم چون یک زن کاملآ
حشری بود منو نگران می کرد.چون دیده بودم با لوازم ارایشی سر کوچه مون چه جوری با ادا حرف می زد
واقعآ داشتم دیوونه می شدم . شاید اشکال از خودم بود. چون زیادی بدبین شده بودم ولی شما قضاوت کنید ایا با داشتن چنین زنی واقعآ این افکار نباید سراغم میومد؟ تصمیم گرفتم از فردا زیر سنگ هم که شده یک کم پول پیش واسه اجاره خونه دوروبر خونمون پیدا کنم.فکر اینکه کس محرابه جونم کیر دیگه ای رو لمس کنه اصلآ واسم قابل قبول نبود.پیش هر اشنایی واسه پول رفتم یا نداشتند یا اگه هم داشتن اونقدری نبود که به درد من بخوره .نا امید و دل نگرون اومدم خونه.صدای محرابه زدم دیدم از توی انباری جوابم رو داد. اخه داشت وسائل رو واسه اسباب کشی جمع می کرد.تو چهرش اصلآ نگرانی نبود انگار نه انگار که عمو جونش جوابمون کرده بود. گفتم محرابه تو انگار اصلآ تو فکر از اینجا رفتن و پیدا کردن خونه نیستی؟. اون با خونسردی نگاهم کردو گفت چرا ناراحت باشم امروز داشتم تلفنی با شهین جون صحبت می کردم وبهش گفتم که داریم دنبال خونه می گردیم. که اونم با خوشحالی گفت که الان مدتیه که طبقه بالایه خونشون تخلیه شده وباباش داره دنبال یک مستآجر مطمئن می گرده وحالا که تو گفتی چه کسی مطمئن تر ازتو وعماد. شهین رو می شناختم اون یکی از دوستای صمیمی محرابه بود. اون هم واقعآ یک کس اساسی و به تمام معنا بود یادم شب عروسیمون وقتی تو قسمت زنونه کنار محرابه نشسته بودم موقع رقصیدن چنان جلوی من کون تکون میداد که از بس که راست کرده بودم نزدیک بود همه خانمها بفهمند که من محو کس و کون شهین جون قرار گرفته بودم. بعد از اون ماجرا هم کمتر دیدمش وخیلی دلم می خواست اون رو بیشتر ببینم و یک جورایی با ا اون دوست بشم. وقتی محرابه این خبر خوش رو به من داد باور کنید می خواستم بال در بیارم. چون با یک تیر دو نشون می زدم 1. دیگه نمی خواستم واسه پیدا کردن خونه همه بنگاهها رو بگردم 2.به ا ارزوم هم یعنی تور کردن شهین و کردن اون می رسیدم.با خوشحالی ولی به صورتی که سه نشه گفتم خوب حالا کی قراره خبرش رو بهمون بده؟ محرابه گفت شهین گفت که خونه کاملآ خالیه هرموقع شما ok بدید واسه ما هم مشکلی نداره. من هم گفتم پس منتظر چی هستی دیوونه زنگ بزن بگو ما از فردا دیگه اسباب کشی می کنیم. محرابه هم با خوشحالی گفت چشم عزیزم الان زنگ می زنم. طرفهای شب بود داشتیم با کمک هم اسبابامون رو جمع می کردیم که تلفن زنگ زد محرابه گفت عماد من دستم گیره اگه میشه تلفن رو جواب بده. من هم رفتم گوشی رو برداشتم. الوبفرمایید....؟ ناگهان یک صدا کاملآ شهوت الود از پشت خط گفت الوه ه ه ه سلام اقا عماد من شهینم عذر می خوام که مزاحم شدم محرابه جون هستش؟ من که با شنیدن صدای شهین هم کیرم راست شده بود و هم ضربان قلبم هم روی هزار رفته بود با لکنت زبون گفتم سلام شهین خانوم.. بله هستن گوشی خدمتتون..... محرابه محرابه عزیزم بیا شهین خانوم کارت داره. محرابه سریع اومد گوشی رو ازم گرفت... الو سلام شهین جون خوبی؟ چطوری با زحمات ما؟ خوب بفرما عزیزم..... وای نه دیگه مزاحمتون نمیشیم اندازه کافی شرمندتون شدیم ... نه به خدا... خوب حالا که اصرار می کنی باشه ولی حسابی ما رو خجالت زده کردیا..خوب قربونت برم .... می بینمت خدا حافظ.... گفتم چی شده؟ محرابه گوشی رو گذاشت ورو به طرف من کرد و گفت می بینی عماد این شهین جون چقدر با معرفت ونازه.... با اصرار زیاد منو راضی کرد که فردا با داداشش سعید بیان اینجا و تو اسباب کشی کمکمون کنن .من هم که خوشحال شدم گفتم می خواستی بگی بابا خودشون رو توی زحمت نندازن.. فردا هم فرا رسید حول و حوش ساعت 9 صبح بود که زنگ ایفون خونمون به صدا در اومد .. محرابه رفت در رو باز کنه. در رو که باز کرد دیدم یک کس ناز ناز توپ همراه یک پسر 24 ساله که دست کمی از خودش نداشت اومدن تو. تا شهین منو دید گفت سلام اقا عماد حال شما خوبه؟ من که واقعآ از این همه خوشکلی و زیبایی کم اورده بودم و دهنم دیگه داشت باز می موند گفتم مرسی شهین خانوم خیلی خوش اومدید بفرمایید. شهین هم رو کرد به سعید و گفت معرفی می کنم داداشم سعید من هم رفتم جلو وبهش دست دادم وگفتم خوشبختم. سعید پسر خیلی قشنگی بود ودست کمی از شهین نداشت ولی چشمهای خیلی حیزی داشت اینو قشنگ می شد از طرز نگاهش خوند همین مسآله منو ناراحت کرد که بعد ها یک وقت با محرابه عیاق نشن وهمون اتفاقی رو که ازش می ترسیدم بیفته؟.. اما همون موقع من چنان رفته بودم توی کس وکون و لب شهیین جون که انگار یکی بهم گفت بی خیال بابا تودیگه خیلی شورش رو در اوری ادم نباید اینقدر شکاک باشه. خلاصه تا شب با کمک همدیگه اسباب کشی رو تموم کردیم وبه خونه جدیدمون نقل مکان کردیم. من که 3روز مرخصی گرفته بودم سعی کردم اون 2 روز دیگه رو هر کاری بود انجام بدم که دیگه تا 2ماه بعد خبری از مر خصی نبود. جا دادن ومرتب کردن وساییل هم همون2 روز طول کشید وبعداز 2 روز من به سر کارم برگشتم.ظهر که از سر کارم بر گشتم کلید رو که انداختم روی در دیدم صدامحرابه داره از تو اتق خواب میاد . انگار داشت با تلفن صحبت می کرد رفتم جلودر اتاق رو که باز کردم تا من رو دید سریع دستش رو از تو شرتش کشید بیرون وبا لکنت گفت عزیزم بعدآ با هات تماس می گیرم وگوشی رو گذاشت. رو کرد به من وگفت عماد جون کی اومدی؟ ومن هم که خودم رو زدم به کوچه علی چپ گفتم همین الان منتهی شما از بس که بلند بلند با دوستتون صحبت می کردین اگه توپ هم منفجر میشد نمی فهمیدید. محرابه که می شد حسابی شهوت رو از تو چشماش خوند گفت عزیزم ببخشید داشتم با شهین حرف می زدم . اینو گفت و اومد جلو لباش و گذاشت تو لبم 2..3 دقیقه ای لب همدیگه رو خوردیم که زیپ شلوارم رو کشید پایین که واسم ساک بزنه گفتم نه الان اصلآ حسشس نیست واسه بعد . محرابه با ناز و ادا گفت چراااااااااا؟ گفتم خسته ام. خودت هم می دونی وقتی خستم باشه اصلآ حال و حوصله حال کردن رو ندارم... گفت باشه عزیزم.. هر چی تو بگی

بابی حوصلگی لبا سام رو در اوردم و افتادم روی تخت. همش تو این فکر بودم که یعنی محرابه با کی داشت صحبت می کرد که اینجور حشری شده بود و داشت از پشت تلفن کسش رو می مالید؟ دیگه داشت اعصابم خرد می شد همینجور که داشتم با خودم کلنجار می رفتم یهو یک فکر عالی به سرم زد. بله تصمیم گرفتم به بهانه مسافرت رفتن یک جورایی سر از کار محرابه در بیارم وخودم رو از این حالت شک و عصبی بودن در بیارم. فردا صبح که رفتم اداره با هزار بد بختی و چرب زبونی2 روز مرخصی گرفتم و سریع رفتم خونه و به محرابه گفتم که از طرف اداره مون به یک مآموریت اعزام شدم وباید همین الان حرکت کنم. اونم هم سریع یک مشت وسایل رو واسم داخل یک ساک کوچک ریخت و گذاشت رو میز. خوب دیگه موقع رفتن بود نگاه با معنی به محرابه کردم وگفتم عزیزم کاری نداری محرابه هم اومد جلو ویک لب ابدار ازم گرفت و با شهوت گفت:عزیزم برو خدا نگهدار. فقط نمی دونم این 2 روز رو از بی کیری چکار کنم؟ من هم گفتم عزیزم من که نمی خوام برم سفر قند هار 2روزه برگشتم تو هم می تونی این مدت با یک چیزی خودت رو سرگرم کنی مثلآ خیار. فیلم سوپر یا چیز دیگه ..چه میدونم ........ دوباره یک لب ازش گرفتم وخدا حافظی کردم . لب اخری رو طوری بهم داد که کیرم راست شد زد به سرم که همون لحظه یک حالی با هم بکنیم اما واسه اجرای نقشه ام یک لحظه هم خودش یک لحظه بودو نباید فرصت رو از دست میدادم.سریع ازش خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم. اومدم سر کوچه مون ویک تاکسی گرفتم به راننده گفتم اولین مسافر خونه رو نگهداره. خلاصه به اولین مسافر خونه که رسیدیم راننده نگه داشت و گفت همین جا خوبه اقا؟ من هم گفتم اره مرسی همین جا عالیه. کرایه رو حساب کردم و بلافاصله رفتم داخل مسافرخونه. لابد می پرسید مگه تو داخل شهر خودت کس وکار نداشتی که رفتی مسافر خونه؟ اره داشتم می تونستم خونه پدرم هم برم ولی می خواستم واسه اجرای نقشه ام توی نهایت مخفی با زی باشه. صاحب مسافر خونه هم یک اتاق مرتب و جمع وجور رو بهم داد ومن کلید رو گرفتم ورفتم داخل اتاق. لبا سام رو در اوردم و رفتم روی تخت دراز کشید و تصمیم گر فتم که تا بعداز ظهر یک چرتی بزنم و بعد واسه اجرای نقشه ام دست به کار بشم. از بس که خسته ام بود یهو خوابم برد که ناگهان با صدای زنگ گوشی موبایلم از خواب بیدار شدم نگاه ساعت کردم دیدم ساعت 4/5 بعداز ظهره نگاه توی مانیتور موبایل که کردم دیدم محرابه ست وداره ازخونه تماس می گیره. الو..... سلام عزیزم خوبی؟؟.. چی شده کارم داشتی؟؟... محرابه هم گفت نه عزیزم طوری نشده میخواستم حالت رو بپرسم راستی الان کجائی؟ رسیدی شهرستان؟ منم سریع گفتم نه عزیم هنوز نرسیدم اونجا هر موقع رسیدم خبرت می دم...... خوب کاری نداری عزیزم ؟خداحافظ...... این رو گفتم وگوشی رو قطع کردم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که کاسه ای زیر نیم کاسه ست. چون اصلآ سابقه نداشت که هر وقت من به مآ موریت می رفتم محرابه به این زودی بهم تماس بگیره و در ضمن بپرسه که من به محل مورد نظر رسیدم یا نه؟ مثل برق لباسام رو پوشیدم اون لحظه ای که دنبالش بودم خودش جور شد و من نباید فرصت رو از دست می دادم. از مسافر خونه اومدوم بیرون یک تاکسی دربست واسه تجریش یعنی محله مون گرفتم و حرکت کردیم. خداروشکر چیز زیادی تو ترافیک گیر نکردیم. جلوی خونه پیاده شدم و به طرف در خونمون حرکت کردم. باور کنید هر قدمی که طرف خونه بر می داشتم ضربان قلبم تندترو تندتر می شد. اخه اینکار من ریسک بود یا اینوری می شدم یا اونوری. یا من مچ محرابه رو می گرفتم و پیروز می شدم .. یا بر عکس این اتفاق می افتاد ومن شرمندش می شدم.خلاصه با همین افکار کلید رو انداختم روی قفل و چرخوندم و در رو باز کردم.یواش یواش از پله ها رفتم بالا. از هیجان داشتم می مردم. خلاصه با هر جون کندنی که بود رسیدم در خونمون.یواش کلید رو انداختم رو ی قفل و در رو باز کردم. بدون سروصدا رفتم تو .ظاهرآ کسی خونه نبود داشتم نا امید می شدم. یهو یک صدایی شنیدم .... اره صدا از تو اتاق خواب بود .رفتم پشت در اتاق خواب که درش نیمه باز بود داخل رو نگاه کردم. یکدفعه انگار که برق 220 ولت بهم وصل کردند.. خدایا چی می دیدم یعنی اشتباه نمی کنم؟محرابه پشت به من به سمت پنجره زانو زده بود وکونش رو تاقچه کرده بود ویک نفر هم مثل قحطی زده ها با ولع تمام داشت کس وکونش رو لیس می زد.محرابه ناله میکردو می گفت واااااااااااای بخور بیشتر..... زبونت رو محکمتر بکن تو سوراخ کونم..واااااااای ... سعید جون بخور بخور کسم و بخور وای زود باش دارم دیوونه می شم.تازه فهمیدم که حضرت اقا سعید داداش شهینه. می خواستم برم داخل و حال جفتشون رو بگیرم و سعید رو همونجا خفه کنم که انگار یکی بهم گفت صبر کن خره همه چیز رو می خوای خراب کنی؟ داشتم دیوونه می شدم. حرومزاده سعیدلای کو ن سفید محرابه رو باز کرده بود وداشت سوراخ کون محرابه رو که وسطش قرمز و دورش قهوه ای بود رو با اشتهای تمام لیس می زدو می خورد محرابه هم از روی شهوت تا حد جنون رسیده بود وکم کم داشت ناله هاش به جیغ تبدیل می شد. پیش خودم گفتم چرا من تا حالا به این موضوع توجه نکرده بودم که محرابه اینقدر از خوردن سوراخ کونش لذت می بره.دیگه داشتم یواش یواش ازنوع حال کردن سعید و ناله های محرابه حشری می شدم. ناخوداگاه دستم سمت کیرم رفت وشروع کردم به مالیدن . لیس زدنهای سعید تموم شد ونوبت به ساک زدن محرابه رسید. محرابه کیر سعید رو از تو شرتش کشید بیرون..حرومزاده چه کیر کلفت و خوش تراشی داشت اصلآ بهش نمیومد که توی این سن وسال همچین کیری داشته باشه. محرابه هم که مثل اونائی که توی کویر دارن از تشنگی می میرندو یهو می رسند به اب چنان کیر سعید رو می خورد که گفتم الانه که کیرش رو از جا بکنه. سعید ناله می کردو می گفت اااااااخ وااااای جوووووون بخور بخور جنده خانوم بخور همش مال خودته بخور عزیزم. ناگهاان سعید به محرابه گفت عزیزم دهنت رو باز باز کن .محرابه هم دهنش رو با زکرد وسعید هم کیرش رو کرد توی دهن محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن..واااااااای خدا چه حالی میده این کار دقیقآ همون جور ساک زدنی بود که من دوست داشتم همیشه هر موقع این صحنه ها رو تو فیلمهای سوپر می دیدم از شدت حشری شدن به جنون میرسیدمو حالا داشت یک صحنه زندش اونم با زنم جلوم نمایش داده می شد. سعید با قدرت هر چه تمامتر داشت با کیرش توی دهن محرابه تلمبه می زد. هربار که سعید کیرش رو از تو دهن محرابه در می اورد محرابه هم مثل اونایی که سرشون زیر اب باشه و دارن خفه میشن چنان نفسی می کشید که کیر ادم سیخ سیخ میشد....سعید رو کرد به محرابه گفت عزیم برو کنار تا من بیام روتخت دراز بکشم می خوام اون کس نازت رو جر بدم. این رو گفت و رو تخت دراز کشید محرابه هم اومد با کسش نشست روی کیر سعید و شروع کرد به بالا و پایین کردن واییییییییی سعید جون کشتی منو کشتی منو با این کیر کلفتت وااااااای ..الهی که من قربون اون کیرت برم واااااااااااااااای اووووووووووووووووووووخ... ااااااااااااااااااااااه ...اووووووووووووف وااااااااای بگآء منو بگا وااااااااااااای کسم.سعید اونو رو به بغل خوابوند کیرش رو گذاشت در کس محرابه و شروع کرد به تلمبه زدن. صدای جیغ محرابه دوباره بلند شد....محکم.. محکم..محکمتر بزن...ااااااااااااااااخ جرم بده همش مال خودته...تودلم گفتم جنده خانوم داره از کیسه خلیفه می بخشه..کیر سعید توکس محرابه در حال تلمبه زدن بود و محرابه هم داشت با دستش چوچولکش رو می مالید. ناگهان محرابه یک جیغ بلند کشید معلوم بود که ارضآء شده. حالت هاش رو خوب می شناختم.سعید گفت عزیزم زانو بزن نوبتی باشه نوبت اون کون سفید و نرم و خوشمزه نازنینته.محرابه با عشوه زانو زدو گفت فقط عزیزم یواش. سعید هم گفت باشه عزیزم حواسم هست.سعید رفت سراغ جیب شلوارش ویک قوطی روغن وازلین بیرون اورد اندازه2تا انگشت روغن مالید در سواراخ محرابه. ول 1 انگشت کرد توش بعداز کمی عقب و جلو کردن انگشتش داخل سوراخ محرابه دومین انگشتش رو هم کرد توش. محرابه کمی تو خودش جمع شد و گفت یواش سعید جون یواش.سعید هم انگشتاش رو دراورد وگفت خوب الان اماده شده واسه جر دادن . اینو گفت و سر کیرش رو گذاشت در سوراخ محرابه.یواش یواش کیرش رو کرد داخل وااااای ... یوواش یواش دارم می سوزم. باشه عزیزم طاقت بیار الان واست عادی می شه.اینو گفتو شروع کرد یواش یواش تلمبه زدن . بعداز 30 ثانیه سرعتش رو بیشتر کرد حالا دیگه محرابه هم داشت کم کم خوشش میومد. وای وقتی که سعید داشت تلمبه می زد کون نرم و سفید محرابه جونم داشت مثل ژله می لرزید....اااااااااااااااااااااییییی دارم جر می خورم...بده بیاد... وووووووووووووووووووووای کونم.... جربه منو....اااااااااااااااااخ.... وای ..اوووووووووووووووووووف.... سعید داشت تلمبه می زد که یک ناله بلند کشید و با صدای بلند گفت واااااااااااااااااااااااای داره ابم میاد محرابه جون...واااااااااای کیرش رو بیرون اورد سریع گرفت سمت دهن محرابه با تمام وجود هر چی اب داشت رو ریخت تو دهن محرابه... محرابه هم که انگار تشنه ها همشو قورت داد ویک خنده جنده وار کرد. سعید هم مثل لاش مرده روی زمین افتاد. شاید توی عمرش هم همچین حالی رو تو خواب هم نمی دید که بکنه.محرابه هم داشت ذره های اب سعید رو از روی سینه های ناز و سکسیش جمع می کرد و می خورد. حالا بهترین موقع واسه وارد عمل شدن من بود.در رو باز کردم وگفتم....خوب خسته نباشید... حال داد بهتون؟؟؟؟.. یهو محرابه وسعید مثل شوکه شده ها رو به من کردن... باور کنید نزدیک بود که سکته قلبی به جفتشون دست بده... انتظار هر کسی رو داشتی غیر از من. رو کردم به محرابه و گفتم چیه؟ انتظار نداشتی من رو الان اینجا ببینی ؟.. می خواستی که من الان جلفا باشم که سر کار خانوم راحت به کس دادنت ادامه بدی؟پس همه اون شک کردن ها بیجا نبود ومن حق داشتم؟...وای خدا من چقدر احمق و بد بختم..... اینو گفتم وسریع به طرف سعید حمله ور شدم و چنان مشتی زیر چشمش فرود اوردم که می خواست غش کنه...گفتم اگه الان نمی کشمت به خاطر اینه که نمی خوام دستم به خون سگ الوده بشه وگند موضوع در بیاد که فردا مردم بگن فلانی زنش هم جنده بود... برو بی ناموس .. برو از خونه من بیرون.بیچاره سعید از شدت ترس نفهمید که چه جوری لباسهاش رو بپوشه وسریع فرار کردو رفت.....سعید که رفت رو کردم به محرابه و گفتم : خوب همسر با وفا ونجیب من چطوری؟خوبی؟ این رسمش بود؟ها؟(با فریاد) اخه چرا مگه من چی واست کم گذاشتم؟..محرابه با لکنت و امیخته با شوکی که بهش وارد شده بود گفت:عماد...من...من.. داد زدم گفتم بسه دیگه. دیگه نمی خوام اون صدای نحست رو بشنوم.. تو هم گورت رو گم کن از این خونه برو.. برو خونه بابا جونت تا همین روزها بیام تکلیفت رو روشن کنم... محرابه هم کمتر از نیم ساعت وسائلش رو جمع کرد ویک اژانس گرفت و رفت خونه باباش. سعید و محرابه فکر می کردند من خیلی مردم که اون رونکشتم . ولی اونا نمی دونستن که من خایه این کار رو ندارم و اگه چیزی نگفتم صرفآ به خاطر این بود که بهانه ای واسه راحت رسیدن به شهین و کردن او که یکی از ارزوهای من بود برسم

موقعی که محرابه رفت یک حالت عجیبی بهم دست داده بود. از یک طرف خیلی ناراحت و عصبی بودم که من از لحاظ سکس هیچ چیز واسه محرابه کم نذاشته بودم و دلیل خیانتش رو نمی دونستم و از یک طرف دیگه به خاطر اینکه یک بهانه بسیار عالی واسه دوستی با شهین و کردن او پیدا کره بودم منو خوشحال و راحت می کرد. طرفهای غروب بود که احساس کردم بد جور گر سنمه رفتم سر یخچال یک چیزی پیدا کنم و بخورم که دیدم چیز به درد بخور و باب میل من پیدا نمی شه. یک ان قاطی کردم پیش خودم گفتم :جنده خانوم فقط بلد بود به وسائل ارایشی هاش برسه که مبادا چیزی از مد روز عقب بیفته. دیدم در حال حاظر هیچ چیز مثل یک پیتزا نمی تونه منو اروم کنه . واسه همینم سریع لباسام رو پوشیدم که برم پیتزا فروشی یک پیتزا بخرم و بیام حسابی دلی از عزا در بیارم. از خونه اومدم بیرون خدا خدا میکردم سریع یک ماشین گیرم بیاد که برسم اونجا. راسیتش اصلآ حوصله پیاده روی رو نداشتم. از شانس بد من یک ماشین هم ترمز نزد و من مجبور شدم که یک ربع ساعتی رو تا اونجا راه برم. رفتم داخل و پیتزا رو سفارش دادم و بعداز گرفتن قبض روی یکی از صندلیها منتظر نشستم تا پیتزا اماده بشه. تو عالم خودم بودم که دیدم داره شماره من خونده میشه وبلند شدم و سریع پیتزا رو گرفتم وبه طرف خونه حرکت کردم.توراه که داشتم می رفتم یهو دیدم که یک ماشین داره پشت سرم بوق می زنه .یواش اومدم کنار که رد شه دیدم یک اقای مسنی سرش رو از ماشین کرد بیرون گفت:شرمنده جوون که پشت سرت بوق زدم اخه عجله داشتم... حالا واسه اینکه ناراحت نشی من مسیرم تا اخر همین خیابونه اگه مسیرت می خوره سریع بیا بالا تا برسونمت. منم از خدا خواسته سریع رفتم سوار شدم وحرکت کردیم. چیزی گذشت که رسیدیم در خونه ومن از اقاهه تشکر کردم واونم دو باره از من معذرت خواهی کرد. اومدم جلو در خونه و کلید رو از جیبم در اوردم وانداختم روی قفل و دررو باز کردم. از پله ها که داشتم میرفتم بالا یهو سایه یک زن رو سمت خونمون دیدم. اول خیال کردم که محرابه ست. ولی محال بود اون به این زودی ها برگرده.یعنی دیگه روش نمی شد که برگرده. همینجور کنجکاوانه داشتم بالا رو نگاه می کردم و پله ها رو پشت سر می ذاشتم که دیدم بله اون سایه کسی نیست غیر از خانوم خوشکله خودم یعنی شهین جون. تا دیدمش دوباره دست پام رو گم کردم و بدنم داغ شدو قلبم شروع کرد به تاپ تاپ کردن.... که انگار یکی تو گوشم گفت چیه بدبخت باز یک کس دیدی و مثل این دهاتی کس ندیده ها حالت کما اومد سراغت؟ این چه وضعیشه؟ خودت رو جمع وجور کن. به هر بد بختی که بود خودم رو خونسرد گرفتم وگفتم سلام شهین خانوم.. شهین هم سریع روشوبه طرف من چرخوند و با عشوه گفت سلام اقا عماد ببخشید که حواسم نبود....... راستی اقا عماد مگه محرابه جون نیستش؟.. اخه هرچی زنگ زدم و هر چی در زدم هیچ کس جوابی نداد دلم شور زد گفتم شاید طوری شده.... منم سریع گفتم نه شهین خانوم مادر محرابه بنده خدا مشکل دیابت داره و هر چند وقت یکبار حالش بهم می خوره وبایدیکی پیشش باشه حالا اونم رفته اونجا که ازش پرستاری کنه.. شهین هم با ناراحتی گفت وای بمیرم ...اگه ازمن کاری بر میاد بگید تا انجام بدم تورو خدا تعارف نکنید.... نه مرسی شهین خانوم ما اندازه کافی مزاحمتون شدیم. همین جور که داشتیم صحبت می کردیم یک ان شهین چشمش به دستم افتاد و گفت : وا اقا عماد یعنی مارو قابل ندونستی شام رو در خدمتتون باشیم که رفتید پیتزا خر

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#23 | Posted: 8 May 2010 10:06
کلید خوشبختی!
دوباره کليد نداشتم و کسی هم خونه نبود! داستان هميشگی..با اين تفاوت که بارون ميومد و عين دوش هم ميومد. رو پله های طرف کوچه نشستم سيگار را به زور روشن کردم. سيگار خيس تو اون هوا مزه پهن می داد ولی گرمم می کرد. مقنعه به کله ام چسبيده بود لباسها و روپوش مدرسه ام هم به تنم. از اين حالت متنفرم. عين وقتيه که آدم از حموم مياد بيرون و پرده خيس حموم به تنش می چسبه!
هواتيره بود هيچکس تو خيابون نبود. دلم می خواست بزنم زير گريه! نوک پستانهام از سرما برجسته شده بود و از سرما می سوخت. هر چی به خودم تلقين می کردم تا سرما رو يادم بره نمی تونستم.
- شما دوباره کليد ندارين؟ ( بی حال نگاهش کردم. پسر همسايمون بود! تازه همسايه شده بوديم. سيگارو تو مشتم فشار دادم!!! )
خنديد.
- از کی قايمش می کنيد. هر روز می بينمتون..قبل از اينکه برين تو خونه سيگار می کشين!!!
- با صورت خيس از بارون نگاهش کردم. از نوک مژه هام آب می چکيد. خشک و تميز با چتر! ايستاده بود و موعظه می کرد.
- گفت : ببخشيد. می خواستم بگم به اندازه کافی خيس شدين. نمی خواين بياين خونه ما خشک شين!
بدون تعارف پا شدم..
کنار شومينه می لرزيدم..سرما تو پوست و استخونم رفته بود.
گفت: براتون لباس می آرم..يک تی شرت آورد. احتمالا مال خودش بود. همونطور که می لرزيدم پا شدم ..فوری از اتاق رفت بيرون. لباسامو در آوردن ..تمامشونو..حتی لباس زيرامو..همه خيس بودن..نشستم کنار شومينه! تی شرت برام بلند و بزرگ بود. پاهامو جمع کردم زير تی شرت!!!و به مبل تکيه کردم..کم کم حالم بهتر می شد..اومد تو اتاق..برام چای آورده بود و ويسکی. بازم خنديد..گفتم شايد الکل دوست نداشته باشی..ولی خوب تاثيرش بيشتر از چايه! خيلی خونسرد ليوان ويسکی را بالا انداختم! يک گرمای سکر آور توی رگام دويد..خوابم گرفته بود..کنارم نشسته بود..بهش تکيه کردم..تکون خورد ولی بعد بغلشو باز کرد..تو بغلش جا گرفتم..خيلی حالت خوبی بود..سرمو نوازش می کرد..اوه خدايا حس فوق العاده ای بود..صدای قلبشو می شنيدم..شايد بشه اسمشو حس بودن گذاشت..دستشو آروم آورد به سمت پاهام..خودمو با لذت جمع کردم..دوباره رو موهام دست کشيد..آروم سرمو بوسيد..همينطور رو تنم دست می کشيد..خوابم برد!!!
چشمامو که باز کردم همه جا تاريک بود..تکون خوردم..اونم با تکونم از خواب بيدار شد!! اونم خوابش برده بود؟!!!!
خنديد..چرت خوبی بود هان؟ دستشو گرفتم ساعتشو نگاه کردم..حسابی دير شده بود..بلند شدم..بدون توجه بهش..تی شرتو عوض کردم و لباسامو که کم و بيش خشک شده بودن دوباره پوشيدم!!! اصلا نگاهش نکردم تا ببينم اونم منو تماشا کرده يانه! بعد خيلی رسمی گفتم..ممنون ديگه بايد زحمتو کم کنم...
بالاخره کليد دار شده بودم. درست فردای همون روز. ظهر با خوشحالی کليد انداختم درو باز کنم. زد رو شونم خانم کليد دار شدين ديگه محل آشناها نمی ذارين. خنديدم..
- ميائی نهار با هم باشيم؟
- نهار واقعی يا الکی؟
- یعنی چی؟
-يعنی اگه ساندويچه؛ نون پنيره يا پيتزا است نه! ولی اگه برنجه آره!
- ( خنديد ) مامانم قبل از اينکه بره کلی خورشت درست کرد..حيونکی دو روز قبل از مسافرتش همش در حال پخت و پز بود! پلو هم خودم درست کردم..آره بيا با هم می خوريم..
خوشحال و خندون وارد خونه اشون شدم و اين شد سر آغاز دوستی من و رامين..پدر و مادرش برای زايمان خواهرش رفته بودن آمريکا ..هر شب بهش زنگ می زدن..کمی به روابط خانوادگی اشون حسوديم می شد...به هم خيلی نزديک بودن. خودش کار و دوره پايانی را با هم می گذروند..با برادر بزرگم يک دانشگاه بود. کاملا اونو می شناخت ولی هيچوقت چيزی ازش نمی گفت. برنامه روزانه من همه روزه بعد از مدرسه؛ رفتن به خونه اونا؛ خوردن نهار با اون..تعريف شيطونيهای مدرسه..انجام تکاليف با هم..نزديکای شب برمی گشتم خونه! خانواده ام از اينکه من خوشحال بودم خوشحال بودن..نمره هام خوب بود؛ مدرسه هم شکايتی ازم نداشت. پس حالم خوب بود..هيچکس ازم نمی پرسيد چرا اين دوست صميمی ات هيچوقت خونه ما نمياد..
رامينو خيلی دوست داشتم. مهربون بود. يک دوست فوق العاده..تنها غصه زندگيم روزهای پنجشنبه و جمعه بود..که بايد بود خونه ميموندم. و ديگه فکر برگشت پدر و مادرش...و اينکه روابط محدود می شه..
دو ماهی از دوستيمون گذشته بود. روز چهارشنبه. بهم گفت: فردا ميائی شبم بمونی..کلی ذوق کردم..بهانه برای خانواده؟ اصلا کار سختی نبود. امتحان دارم. شما مهمون دارين. پس شب خونه نميام.
فردا شب اونجا بودم. پيراهن خونمو برده بودم..کلی ذوق و شوق داشتم. بعد از خوردن نهار و انجام تکاليف مدرسه و اتمام وراجيهای من...نشستيم پای برنامه های مزخرف تلويزيون..من راحت خودمو جا دادم تو بغلش..(( مزه اولين بار تو بغلش نشستن هنوز يادم نرفته بود )) خنديد و گفت : کی گفت بفرما؟ کمی خجالت کشيدم ولی با خنده گفتم خودم!!!
گفت: خودت کی هستی؟ نگاش کردم چشماش می خنديد؛ برق می زد..تو چشماش خودمو چندين هزار تا می ديدم..تو اون چندين هزارتا گم شده بودم. گفت: به چی خيره شدی؟ گفتم خودمو..تو چشات يک جور ديگه می بينم ..بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام. (( اگه بهشتی باشه من بهشتو ديدم..دلم می خواست بميرم و اون لحظه تا ابد باقی بمونه ))
روی پشتم دست می کشيد و موهامو نوازش می کرد. موهام ريخته بود تو صورتم..با دست موهامو زد کنار..گونه امو نوازش کرد. چشمامو بوسيد. پيشونی امو بوسيد. من اصلا حرکت نمی کردم. فقط با تمام وجودم لذت می بردم. می بوسيد و می بوسيد با مکث..لبامو..گردنمو..و پيشونيمو..حل می شدم..تو وجودش..روحم با روحش داشت قاطی می شد..دوستش داشتم..عاشقش بودم..محکم منو به خودش فشار داد..استخونام داشت با استخوناش داشت يکی می شد..دستشو از زير پيراهنم برد روی پام..پامو نوازش می کرد..دستشو بالا مياورد..ولی تمايلی به برهنه کردنم نداشت..لذت می بردم..وجودم مورمور می شد..مورمور از عشق..پيراهنمو از بالا پائين کشيد و سينه هامو با سينه بند بيرون آورد. سرمو انداختم پائين. سرمو آورد بالا و شروع کرد بوسيدن چشمام. بالای پستانهامو می بوسيد. بعد پستانهامو از سينه بند در آورد و شروع به بوسه کرد..
نمی دونم سينه هام داغ تر بود يا بوسه ها..تماس لبش با سينه هام بخصوص نوک پستانهام وجودمو می لرزوند..مثل آب رو آتيش..مثل برق؟ نمی دونم..شايد يخ روی پوست داغ..بعد از سونا. بخودم می پيچيدم. از لذت از شهوت و از خواستن!
بغلم کرد و پيراهنمو از تنم کشيد بيرون. پاهامو دور کمرش حلقه کردم. و به پشت دراز کشيدم..دستشو انداخت دور کمرم و منو کشيد بالا و دوباره بوسه و باز بوسه و بوسه! حرکت آروم دستها روی تيره پشتم. پاهامو منقبض کردم. بدنم را بهم کشيدم..لذتی بالاتر از عشق بازی همراه با عشق؟؟؟ تی شرتشو در آوردم و سرمو رو سينه های مردونش گذاشتم. خودش بلند شد و شلوارشو در آورد..دوباره بغلم کرد..تو بغلش نشستم و پاهامو مجدد دور کمرش حلقه کردم. باهام بازی می کرد و من می خنديدم؛ خودمو لوس می کردم و اون ريز ريز منو می بوسيد.
حسابی راست کرده بود. احساس می کردم داره شورتش پاره می شه..در عين حال خنده ام هم گرفته بود. دستمو بردم توی شرتش. کيرش داغ راست کلفت خوش تراش ..رگها برجسته و سرش خيس و احتمالا پرخون و قرمز بود..با دست آروم می مالوندم و به رامين نگاه می کردم. چشماشو بسته بود..لذت می برد ولی خجالت می گشيد..گوشه چشمشو باز کرد ديد دارم نگاه می کنم..از روی خجالت خنديد و منو روی مبل کشيد و خودشو بهم ماليد..با شورت خودشو بهم می ماليد..دوست داشتم باهاش سکس کامل داشته باشم..به ياد موندنی..کيرشو از شورتش درآوردم. و شورت خودمم کنار زدم..خودمو بهش می ماليدم..پاهامو باز کردم..لای پاهامو به کير داغ و خيسش آروم و با لذت می ماليدم..و اون روی تيره پشتم دست می کشيد..شايد دلش می خواست آه بکشه..آخه لباشو گاز می گرفت..چرا از من خجالت می کشيد..مگه دوست داشتنم خجالت داره؟
کاملا آماده بود..می دونستم به زودی ارضا می شه..نمی خواستم اونجوری ارضا بشه..اصلا بايد با هم ارضا می شديم..باهم..
بنابراين کيرشو تو دست گرفتم..و روش سعی کردم بشينم..هميشه اين حالت دردناکه برام..ولی اشکال نداشت..درد و لذت قاطی شده بود..ترکيب طبيعت..بايد با هم باشن..تا..
هنوز کامل نرفته بود تو..خودمو بيشتر فشار دادم..بازور خودمو نگه داشته بودم..نمی خواستم جيغ بزنم..
................
هلم داد عقب! چشمامو باز کردم..شايد مبهوت و شايد وحشت زده..شوک بدی بود..در ضمن حسابی هم از اين حرکتش بهم فشار اومده و دردم گرفته بود..نگاهش کردم..يکی محکم خوابوند تو گوشم..!!!
پريدم عقب..سينه بندمو مرتب کردم..شورتمم و بعد فوری پيراهنمو جلوم گرفتم..شايد تمام اينا يک ثانيه هم طول نکشيد..
گفت : چرا بهم نگفته بودی؟
گفتم: چيو؟
گفت : کثافت من عاشقت بودم اينه جواب محبتهام به تو..اينه جواب يک عشق پاک..لجن؟ من حتی درباره ات با خانواده ام حرف زده بودم..می خواستمت..با تمام وجودم..
نمی دونستم از چی حرف می زنه..
فرياد زد: نگفته بودی هرزه ای نگفته بودی جنده ای..نگفته بودی دختر نيستی...
بهش جواب ندادم..بلند شدم..آروم لباسامو پوشيدم..روپوش ..مقنعه...وسايلمو برداشتم و از خونشون زدم بيرون..صدام نکرد..واينستادم تا نظرش عوض شه..
ساعت ۱۱ شب بود..اونقدر عصبی بودم که حتی نمی ترسيدم..خونه هم که نمی تونستم برم..گوشه در خونه امون ..اونی که رو به کوچه بن بست بود و حدس می زدم يا اميدوار بودم کسی ازش بيرون نياد کز کردم و خودمو قائم کردم..بايد کلی حواسمو جمع می کردم تا اگه مهمونا از در ميومدن بيرون برم يک گوشه ديگه قائم شم..صدای دلينگ دلينگ تار و دست زدن از تو خونه ميومد..انگار از دور دستا ميومد..بزم داشتن..بزم دل شکسته من؟
گوشه در کز کردم..جمع شده بودم..يک ساعت گذشت..نيم ثانيه به نيم ثانيه به ساعتم نگاه می کردم..همش ۵ ساعت ديگه مونده بعد يکم هوا روشن می شه..رفتگرا چمعه ها کی خيابونا را جارو می کنن؟
با خودم حرف می زدم..اگه يه خاطر رامين سيگارو ترک نکرده بودم..آخ عجب هوس کردما!!!
سنگينی سايه بالای سرم..هر چند که توشب سايه ای نيست!!! باعث شد جيغ خفه ای بزنم..
گفت : منم بابا..دارم دنبالت می کردم..پاشو بيا تو صبح برو خونه!
گفتم لازم نکرده برای من دلسوزی کنيد..
دستمو با شدت کشيد گفت: خفه شو..می گم بيا تو تا باز يکی نزدم تو گوشت..بيا برو گمشو تو بهت می گم..
مقاومت نکردم..از اين لحنش می ترسيدم..خيلی عوض شده بود..از زمين تا آسمون..همونجوری با لباس نشستم روی مبل..کوله پشتيمو بغل کردم..سرمو گذاشتم رو کوله پشتيم..ياد اينکه چقدر برای اون روز و شب هيجان زده بودم گريمو در می آورد..و شايد دلمو بيشتر می سوزوند..
سعی می کرد آرومو خونسرد باشه..و مودب صحبت کنه..ولی صداش از همين کنترل می لرزيد..
- چرا بهم نگفته بودی؟
حوصله بازی با کلمه ها را نداشتم..گفتم: نپرسيده بودی..
- با چند نفر خوابيدی؟
- تعدادشو يادم نيست..
ساکت شد..
- بد جوری باهام بازی کردی..با روحم با احساسم با عشقم..
جواب ندادم حتی نگاهشم نکردم..
گفت: با توائم حرف بزن..چرا؟ من که دوستت داشتم..من چه بدی بهت کردم؟ من که تمام وجودم مال تو بود..
باز هم جواب ندادم..فرياد زد مگه با تو نيستم..لال شدی؟
گفتم: حوصله ندارم جوابتو بدم..اصلا جوابی ندارم بهت بدم..حالا ازم چی می خوای؟ می شه برم بخوابم..من خسته ام..
تسليم شده بود..برو تو تخت من بخواب.گفتم نه! همين مبل خوبه..گفت: اينجا جای منه!!!خوابم نمياد..می خوام فيلم نگاه کنم..قيافه تو رو هم نمی خوام ببينم..
رفتم تو اتاقش با روپوش مقنعه روی تخت بدون اينکه ملافه را بکشم کنار جمع شدم..کوله پشتيمو بغل کردم..
نزديکهای صبح از گرمای بدنش بيدار شدم. کنارم خوابيده بود.ديد چشمامو باز کردم. بغلم کرد. در گوشم گفت: دلت سکس می خواست هوم! بذار بهت نشون بدم...برگشتم..صداش غير عادی بود. نگاهش کردم. مست مست بود..کبريت می زديد آتيش می گرفت. چشماش کاسه خون..آهسته و آروم (( البته سعی می کردم )) بهش گفتم: رامين جان! حالا بخواب..منم الان خوابم مياد..باشه سکس برای يک وقت ديگه..صدام می لرزيد..منو به طرف خودش کشيد..از پشت بغلم کرد. دکمه های روپوشم باز کرد..مقنعه امو در آورد..با موهام بازی می کرد..در گوشم کش دار حرف می زد..صداش ترسناک بود..اصلا مقاومت نمی کردم..پستانهامو محکم فشار داد..گفتم: رامين يواش..درد می گيره..در گوشم گفت: هوم..بايد خوشمزه باشه..برم گردوند بلوزمو زد بالا و شروع کرد سينه هامو گاز زدن..گفتم: رامين؟ بغلم کرد..گفت: احمق..مستم..تو مستی دروغ نمی شه گفت: دوستت داشتم..بدبختی اينه هنوزم دوستت دارم..مگه سکس نمی خواستی؟ من که از بقيه اونائی که باهاشون خوابيدی کمتر نيستم..بگذار يک درست و حسابيشو بهت نشون بدم..از اونائی که تا عمر داری يادت نره..
گفتم رامين جان..بس کن..بخواب..الان حالت خوب نيست بعدا با هم حرف می زنيم..
گفت نه!
منو بغل کرد..شروع کرد به بوسيدن..بوی نفسش حالمو بد می کرد..خودمو کشيدم عقب ..چيه دوستم نداری..گفتم..بحث اين حرفا نيست الان حالت خوب نيست..عزيزم..گفت: خفه شو..من عزيز تو نيستم..گفتم باشه نيستی ..منم همه اون چيزائی ام که تو فکر می کنی؟ خوبه؟ الانم می رم خونه؟
گفت : نه خير نمی ری..گفتم باشه..بغلم کرد..ديونه..جنده..دوست دارم.و زد زير گريه..سرشو گرفتم تو بغلم..نوازشش می کردم..گريه مستانه! عين بچه ها شده بود..سرشو بوسيدم..گفت عزيزم..می خوای باور کن می خوای نکن..با تو بهترين لحظه های عمرمو داشتم..دلم خيلی براش سوخت..بی اختيار گفتم: ببخش من..رامين..ببخش..آره شايد بايد بهت می گفتم..شايد نبايد می ذاشتم که دوستم داشته باشی..خوب..ببخش..
سرشو بلند کرد..حالتش عوض شده بود..بغلم کرد..عزيزم..چی به سرت اومد..خنديدم..هيچی!
سرشو بالا گرفتم..به خودم جرات دادم..چشمهای خيسشو بوسيدم..گفت: تو خيلی کوچيکی برای اين کارا! خيلی..دوباره چشماش بارونی شد..بعد خودشو جمع کرد..مستی از سرش پريده بود..سرمو گرفت تو بغلش..گفت : تو منو ببخش..من زياده روی کردم..زياد فرقی با بقيه ..مکث کرد..حرفشو خورد..اين بقيه وجودشو داشت داغون می کرد..
گفتم: ببين..من نمی تونم از گذشته برات بگم..نمی تونم..يعنی به خدا می خوام ولی..قابل گفتن نيست و ..نگذاشت حرفمو ادامه بدم..لباشو گذاشت روی لبم..منو بوسيد..خودمو غرق بوسه هاش کردم..پيراهنمو درآورد..خجالت می کشيدم نگاهش کنم..سرمو بالا گرفت..کوچولوی من..نگام کن! تا اون موقع جلوی اشکامو گرفته بودم..نمی خواستم بشکنم..اشکها ميومد..چشمهامو بوسيد..گريه نکن خوب..گفتم گريه نمی کنم..گفت می دونم..خنديد..سرشو برد تو سينه ام و شروع به بوسيدن کرد..گفت ببين کبودت کردم..آخی..حالا بوسش می کنم..منم خنديدم..تحريک شده بودم از بوسه هاش نمی دونستم حالا بايد باهاش سکس داشته باشم يا نه! حالت عجيبی بود..رو شکمم را می بوسيد قلغلکم می يومد..رو پشتش دست می کشيدم..بلند شد بلوزشو در آورد..سرمو برد تو بغلش..و من بدنشو غرق بوسه کردم..
صدای ضربانهای تند قلبشو به وضوح می شنيدم..بلندم کرد..دوباره صورتمو غرق بويه کرد..بعد شلوارمو در آورد..شلوار خودشم..ولی به محض اينکه شلوارشو در آورد منو فوری بغل کرد..احساس می کردم خجالت می کشه! داغ بود..بدنش..داغ تر هم می شد..نفساش تند و تند تر می شد و من نفسام کند و کندتر..خودشو به من می ماليدو..بعد بغلم کرد..تو بغلش بودم..هيچ کاری نمی کرد..تو بغلش بودم..همين..و چقدر عالی بود..گفت: نمی تونم خودمو نگه دارم..خم شدم..شرتشو زدم کنار..کيرشو گرفتم تو دستم..گفت: نه! جواب ندادم..مقاومت نمی کرد..منم گذاشتم تو دهنم..کاری که هميشه متنفرم..ولی دوستش داشتم..مطمئن بودم ..لذت می بره..می خواستم لذت ببره..گذاشتم تو دهنم..اولش خجالت می کشيد..هيچ کاری نمی کرد..تو دهنم می چرخوندم..نگاهش کردم..نگاهم کرد..سرمو فشار داد جلو..خيلی بزرگ بود..تو حلقم رفت..سرفه افتادم..کشيد بيرون..
- اذيت شدی...
خنديدم: نه!
بغلم کرد..گذاشت لای پام..آروم خوشو می ماليد..لذت می بردم..با ذره ذره وجودم..گفت: دردت نمياد؟ بکنم تو؟نمی خواستم حرف برنم..صدام می کرد..کوچولوی من..عزيزم..سرمو تکون دادم..مطمئنی..سرمو تکون دادم..روم خم شد..اول سعی کرد بدون کمک دستش بکنه تو..ولی در می رفت..دردم می گرفت..بادست کيرشو گرفتم گذاشتم رو سوراخ..خودش دستمو گرفت..با فشار کرد تو..در می گرفت..شايد چون خيس نبودم..شايد چون هيجان زده بودم..شايد چون خجالت می کشيدو شايد چون مطمئن نبودم کارم درسته و هزار تا شايد ديگه..آروم فشار می داد و اين بدتر بود..سرم شديدا درد گرفته بود..چشامو بهم فشار می دادم..اونم نفس نفس می زد..تنگی! هنوز تنگی..يک لحظه گويا صورتمو ديده بود..حالت خوبه..آهسته گفتم آره.. دردم جزئی ازشه! صورتو بوسيد..عزيز دلم..خوشگلم..و آروم تکون می خورد..پاهامو کشيد بالا..پاهام کشيده می شد..ماهيچه هام درد می گرفت..تکون خورد..آخم بلند شد..ترسيد..گفتم ببين خواهش می کنم..زود باش..گفت: اگه خوب نيستی بکشم بيرون..گفتم: آه نه! و شروع کرد..نمی خواستم متوقف شه! پشتشو چنگ زدم..آخ بلندی گفت..محکم رختخوابو گرفتم..روم خم شد..بی اختيار شونه اشو محکم گاز زدم..گفت: هی بچه گربه..پدرمو درآوردی..صداش بريده بريده بود..می دونستم داره ارضا می شه..گفت: ارضا می شی؟ گفتم: آه رامين..رامين..ديگه جيغ می زدم.
- عزيزم..خوشگلم..بگو..
- می خواستم بگم دوستش دارم..می خواستم بگم ولی نگفتم..خودمو محکم کشيدم به سمت بالا..ناگهانی بود..دستش ول شد..محکم افتاد روم..آبش با فشار ريخت توم..
خونه که رفتم همه خواب بودن. از اون روز به بعد ديگه از رامين خبری نشد. غرورم اجازه نمی داد که من باهاش تماس بگيرم. پس نگرفتم
فکر می کردم همه چی عاديه..فکر می کردم اونم رفت پهلو دست بقيه..به زودی يادم ميره..ظاهرا هم يادم رفته بود..فقط انگار تو دلم يک خلا گنده ايجاد شده بود.
و بالاخره..
سر جلسه امتحان بوديم..ناظم بالای سر من بود و راحله سعی می کرد هر جوری شده تقلب کنه! مثل همیشه..تقلب می کردم ولی استرسش منو می کشت..داغ می شدم ..خون تو سرم می ریخت و ایندفعه..داشتم خفه می شدم..نفسم بالا نمیومد..داشتم می مردم..یک حالت بدیه..زنده ای ولی زنده نیستی..دو رو برتو می بینی..احساس می کنی نفست گیر کرده و باید کمکش کنی تا بیرون بیاد..اولش سعی می کردم نترسم..ولی بعد..نه..احساسش اینه..مغر داره تهی می شه..چیزائی که یادمه اینه که همه می دویدن..برام اکسیژن آوردن..از دهنی اکسیژن متنفرم بوی مرگ می ده..بعدها راحله گفت: اول فکر کرده من فیلم بازی می کنم تا اون بتونه و تقلب کنه..که البته هم حسابی استفاده کرده بود..
اورژانس تهران اومد وبهم آرام بخش زدن و بردنم بیماریستان . خوشحال بودم که دارم از حال می رم..حس کرخت شدن..همه بدن شل می شه..مغز به خلسه می ره..راحله با زرنگی محتویات کیفمو خالی کرده بود..
رو ملافه های کثافت بیمارستان دراز کشیده بودم..آرامش مرگ ..ولی دوست داشتم تا ابد اونجا بمونم..حالت خوش آرامبخش ..ناظممون کم کم کلافه می شد..به هزار جا زنگ زده بود..ساعت ۶ بعد از ظهر بود..همون قدر بهم اهمیت داده بودن که باید..یعنی هیچکس پیداش نشده بود..ناظممون که خوب بیچاره خونه زندگیشو ول کرده بود..نق می زد..مردم نمی گن دخترشون چرا خونه نیومده! آخه این دیگه چه مدلشه..اسم خودشونم می ذارن باشعور از ما بهترون..خنده ام گرفته بود..چشمامو اصلا باز نمی کردم..می خواستم لحنشو لمس کنم...عین یک آهنگ دوست داشتنی که توی مغز می کوبن!!!!!!!ساعت ۸ سرو کله پدرم نه چندان سراسیمه پیدا شد....ناظممون که تا اون موقع داشت برای همه خط و نشون می کشید با دیدن پدرم جیکش در نیومد....دکتر هم اومد..یک پسر جون شاید رزیدنت؟ به پدرم گفت: دخترتون خیلی اعصابش ناراحته! پدرمگفت: بیرون صحبت کنیم! صدای داد پدرم میومد..تو جوجه به من میگی دخترم چشه؟ این حساسیته! معلوم نیست مدرکتو از کدوم دهاتی گرفتی؟ اونم بالای سرش می گی عصبیه؟ خوبه انقلاب شد شما یک کلمه اعصاب یاد گرفتین..مگه دختر من دختر معمولیه عصبی بشه!!!!
داشتم دوباره بهم می ریختم..دوباره..چنگ انداختم روسینه ام..ناظممون ترسید..پدرم هراسون اومد تو..بغلم کرد..عزیزم من اینجام نترس ..اکیسژنو عصبی زدم کنار..نمی دونم چند سال بود تو بغل پدرم نرفته بود..شاید چندین هزار سال..بدنش گرم بود..گرم..شاید اگه یکبار نشونم داد که برام اهمیت قائله همون بار بود..شایدم بیشتر که من ندیدم..دلم می خواست تو همون بغل بمیرم..
ولی نمردم..مثل همیشه تصمیمات بعدی بدون سوال از من گرفته شد..پدرم تشخیص داده بود محیط دبیرستان برام آزار دهنده است و تازه به این نتیجه رسیده بود که چرا اصلا برادرام اصرار به تعویض مدرسه داشتن؟ چون آخر سال بود باید بود مدرسه نرم! و متفرقه امتحان بدم! مشکلات تحصیلی هم با معلمهای خصوصی صدرصد بهتر حل می شد..فقط می موند تنها موندن من! که اونهم با ورود پری خانم به زندگی من از لحاظ اونا حل شد..پریچهر خانم ( که راحله حیونکی را کریچهر خانم صدا می زد )۶۰ ساله..چاق با سینه های آویزون..تو خونه چادر گل دار سرش می کرد که بو یاس می داد..موهای خاکستریش بافته از زیر روسریش پیدا بود..چادرشم معمولا دور کمرش بود..باورم نمی شد که آدمهای این شکلی غیر از فیلمها هنوزم باشن..مثل کوکب خانم...داستان کوکب خانم را می گم..که سرشیر و تخم مرغ برای مهمونهای ناخوانده اش درست می کرد..
اوایل وجود پری خانم مزاحمت بود..صبح از خواب پا می شدم بالای سرم نماز می خوند! خیلی دوست داشت منو به راه راست هدایت کنه!!! زیر بالشم..دعا پیدا می کردم..بدتر از همه اینکه با بدبختی سیگار می کشیدم..راحله که میومد خونمون..درو قفل می کردیم..از راحله بدش میومد ولی نتونسته بود خانواده را راضی کنه و پاشو ببره!!! بالاخره یک بار دیگه خسته شدم..خیلی خونسرد نشستم و سیگار کشیدم..چه حرصی می خورد..می گفت برای دختر زشته!!! بی شخصیتی میاره..گناه داره..و بعد هم تهدید که به آقای دکتر (( پدر بنده )) می گم..منم خندیدم و گفتم: منم می گم تو خونمون جنبل و جادو می کنی و دعا زیر متکام می ذاری..از اونوقت دیگه شد عیسی به دین خود و موسی به دین خود..کاری بهم نداشت..کاری بهش نداشتم..

اونقدر که کتاب خونده بودم خسته شده بودم.روزمرگی و روزمرگی..پایان نا پذيری..
ديگه سيگار؛ مشروب و حتی فکر درباره گذشته ها؛ حرفای بی محتوا و دخترونه..نه هيچکدومش دردی را دوا نمی کرد..
- خبر خوب ؛ خبر خوب!!! برادر کوچکم پرواز کنان کارت بدست وارد اتاقم شد..هی عروسی پلو خوری..
- از کی تا حالا مهمونی و مفت خوری تو خونه ما خبر جديد و قابل بحثی بود؟ با آواز خوندنای مصنوعی اش کم کم داشتم متوجه می شدم که حتما نقشه ای داره..بی اختيار گفتم : نه!
گفت: من که هنوز هيچی نگفتم دختر نطفه اتو با نه بستن؟
گفتم: چيه باز خانمتون وقت همراهيتونو ندارن..شرمنده..آبجی کوچيکتون مريضن!!!
منو بغل کرد..خودشو لوس کرد..چند وقته با ما نبودی خره؟ کلمو بوسيد..حالا ما که به

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#24 | Posted: 8 May 2010 10:06
کمر من

شش هفته پيش بود .کسي خونمون نبود نشسته بودم.حوسلم از بي کسي سر رفته بود.کانال هاي سکسي ماهواره هم ديگه همش کسشعراي تکراري نشون ميداد تازه کانالهايي که کير و کس رو هم نشونم مي داد فقط شب ها برنامه داشت.مي خواستم ماهواره رو خاموش کنم يه سر برم پيش رفيقام که يکي زنگ در رو زد. در رو که باز کردم ديدم دوست مامانمه و اومده با مامانم کار داره و يه تاپ و يه دامن تنگ هم پوشيده .خونشون درست کنار خونه ماست و در خونه هامون کنار همه.تازه شوهر کرده و فکر نمي کنم بيش از ۲۰-۲۲ سال داشته.وقتي که ديدمش دلم مي خواست بيارمش تو و....ولي راستش تخم نکردم آخه شوهر داشت. بهش گفتم نه نيست ولي بفرماييد تو فکر کنم تا چند دقيقه ديگه پيداش بشه. گفت که نمي تونم و بايد برم و عذرخواهي کرد و رفت. منم اومدم تو خونه و در رو بستم. لباس پوشيدم که برم بيرون وقتي در رو باز کردم و رفتم دکمه آسانسور رو زدم و منتظر بودم که بياد و برم که ديدم خانوم خانوما در رو باز کرده و وايساده جلوي در، گفتم اتفاقي افتاده؟ گفت نه فقط ميخواستم بهت بگم که فردا ساعت ۹ صبح يه سر بيا خونه ما ولي به کسي نگو که ميخواهي بياي اينجا.منم گفتم که باشه.ديدم آسانسور آمده بالا،خدافظي کردم و سوار آسانسور شدم و رفتم.پيش خودم ميگفتم اين با من چي کار داره؟ولي هر چي فکر ميکردم به نتيجه نمي رسيدم.پيش خودم گفتم که بخيال فردا مي فهمم که چه کار ميخواد باهام بکنه که نبايد مامانم بفهمه.در ماشين رو باز کردم و پريدم تو ماشين و راه افتادم.اولش ميخواستم برم پيش رفيقام ولي از آنجايي که حدود دو هفته مي شد که سکس نداشتم و کمرم حسابي پر بود،بيخيال رفقا شدم و رفتم تو خيابون ها که شايد بتونم يه کسي بلند کنم و ببرم خونه و يه کمري روش خالي کنم ولي از شانش تخمي و کيري که من دارم حتي يه دختر بچه هم نتونستم بلند کنم و بعد از ۳ ساعت الافي تو کوچه و خيابون ها با کون سوخته برگشتم خونه.ماشين رو گذاشتم تو پارکينگ و رفتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپيوتر تا شايد تو چت بتونم يکي رو پيدا کنم که باهاش حال کنم بعد از ۵/۰ ساعت که با يه دختر مادر جنده چت کردم بهش شماره دادم تا زنگ بزنه.وقتي زنگ زد بهم،ديدم که صداي کلفت و کيري پشت تلفن ميگه که خوب سر کارت گذاشتم ،منم شروع کردم و هر چي فحش خواهر و مادر بلد بودم رو کشيدم به هيکلش و تلفن رو قطع کردم و پرتش کردم آن طرف(البته رو مبل) رفتم تو اتاق و شروع کردم به فحش دادن به شانش و اقبال خودم که دوباره تلفن زنگ زد.رفتم تلفن رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن.وقتي به خودم آمدم فهميدم که اي داده بيداد،مادربزگم پشت خطه شروع کردم به عذر خواهي کردن و گفتم که يکي مزاحمم شده و ۱۰۰ دفعه زنگ زده خونمون و از اين جور کسشعرا. وقتي که قطع کردم يه مشت محکم کوبيدم به ديوار و رفتم که تو دستشويي و ريدم به اين شانسم و بعدش هم رفتم کپه مرگم رو گذاشتم و خوابيدم.اون روز يکي از تخمي ترين روزهاي زندگي من بود ولي به هر ترتيبي که شده تموم شد.صبح روز بعد از خواب بيدار شدم و صبحونه خوردم و آماده شدم و رفتم خونه مامان دوستم.در رو که زدم ۲ دقيقه اي طول کشيد تا در رو باز کنه در رو که باز کرد ديدم با شرت و کرست آمده در رو باز کرده و من رو دعوت کرد تو وقتي رفتم تو خونه تو اين فکر بودم که يه کس حسابي ميکنم که يه دفعه ديدم ۳ تا دختر ديگه که لخت هم هستن نشستن و دارن يه فيلم سوپر نگاه مي کنند وقتي که ديدمشون دلم مي خواست يه جوري از دستشون در برم چون مي دونستم قراره چه بلايي سرم بيارند ولي نگذاشتند همشون يه دفعه ريختند رو سرم و من رو به زور بردند تو اتاق رو تخت.سمانه که اسم دوست مامانم بود اونا رو بهم معرفي کرد.سوگل،فرانک و ساناز.تا حالا اين همه دختر لخت رو يه جا نديده بودم حشري شده و ديگه کاري از دستم برنمي آمد. تا به خودم آمدم ديدم دارم از سمانه لب ميگيرم و ساناز داشت برام ساک ميزد و بقيه هم وايساده بودند و نگاه ميکردند مثل اينکه نوبتي بود خيلي تند ساک ميزد مثل اينکه تا حالا ۱۰۰۰ بار اين کار رو انجام داده بود و خيلي ماهر بود.يه چند دقيقه اي که گذشت جاشون رو با هم عوض کردند و ساناز آمد و بهم لب بده و سمانه هم رفت که ساک بزنه.خلاصه بعد از اينکه کلي با کير ما لاسيدن نوبت من شد که براي اونا لاس بزنم و سمانه دراز شد رو تخت و لاپاش رو باز کرد و با يه صداي آروم و حشري ميگفت بخورش من هم ديگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خوردن کس خانوم.تند تند ليس ميزدم،خيلي تند.آه آه بلندش همه فضاي خونه رو پر کرده بود احساس کردم که ميخواد بلند بشه خودم رو عقب کشيدم ديدم ساناز جاي اون رو پر کرد و من هم که کاري نمي تونستم بکنم شروع کردم به خوردن.احساس کردم که داره ارگاسم مي شه،بلند شد و کير من رو گرفت تو دستش و دلا شد و کيرم رو آرو ميکشيد رو کسش و سمانه هم از فرصت استفاده کرده و رفت جلوش خوابيد و ساناز شروع کرد به خوردن کس سمانه،و سمانه هم کير من رو کرد تو کسش و گفت تند باش و من هم که داشتم خيلي حال مي کردم با سرعت عقب و جلو ميرفتم.آه آه من و ساناز و سمانه خيلي بلند شده بود که سوگل گفت اگه بخواهيد همين طوري ادامه بديد همه ميان ببينند چه خبره.من که نمي تونستم خودم رو کنترل کنم با همون صدا فرياد ميزدم و آه آه ميکردم ولي سمانه و ساناز صداشون رو آوردند پايين.بعد از چند دقيقه اي احساس کردم که داره آبم مياد،به سمانه گفتم آبم داره مياد آماده باش و کيرم رو کشيدم بيرون و سمانه هم با يه چرخش کيرم رو کرد تو دهنش و آبم رو ريختم تو دهنش و آن هم مثل اينکه خيلي تشنش باشه آب منو خورد.بعد از اينکه آبم در آمد افتادم و رو تخت.يه چند لحظه اي که استراحت کردم بلند شدم تا شايد بتونم از دستشون در برم ولي جنده ها گرفتنم و نوبت سوگل و فرانک شد.گرفتنم و شروع کردن به ساک زدن،منم که دوباره حشري شده بودم،تقريبا همون کار هايي که با سمانه و ساناز کرده بودم رو با سوگل و فرانک هم تکرار کردم.وقتي که آبکيرم رو ريختم رو صورت سوگل،مي خواستم برم که دوباره گير دادند بهم. خلاصه اون روز من ۳ بار آبم در آمده بود.تازه آخر سر هم با کلک اينکه مي خواهم برم دستشويي،همون طوري لخت فرار کردم و آمدم خونمون،وگرنه آنها ول کن مامله نبودند.تا ۲-۳ روز از کمر افتاده بودم.ولي بعد از ۲-۳ روز با خوردن شير و موز فراوان کمرم خوب شد.هفته پيش آمد و گفت که سر بيا خونمون.منم گفتم به کس ننت خنديدم مادرجنده،ايندفعه اگه خواستي من بگاييمت تنهايي ميايي خونمون.و بعد از اين ماجرا ۲ بار ديگه آمد خونمون.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#25 | Posted: 16 Jun 2010 08:55
پیام و مریم

حدود 8 سال پیش بود که از ارومیه رفتیم بندر عباس ... یه تغییر مکان خیلی شدید!
به خاطر شغل بابام بود که مجبور شدیم کوچ کنیم! اون موقع من می رفتم اول دبیرستان ...
به خاطر تغییر جا خیلی ضد حال خوردم ... چون جایی که رفته بودیم از هر لحاظی با ارومیه 180 درجه فرق داشت!
هم از لحاظ آب و هوا ٬ هم از لحاظ برخورد مردم ٬ هم از لحاظ فرهنگ ٬ هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ شکل ظاهری!
با اینکه همه جا شایعه که ترکها با غیرتن اما من اصلا همچین چیزی رو به این شدت ندیدم! توی شهر خودمون همه چیز واسمون عادی بود! حتی منی که 15 سال داشتم خیلی وقتها بدون روسری می رفتم بیرون! یا مثلاً تمام زمستون فقط کلاه سرمون بود! یا اینکه خیلی راحت با پسرهای اطرافمون رابطه در حد دوستی داشتیم!
اما حالا وارد منطقه ای شده بودیم که مردمش حتی برای خرید از سر کوچه شون پوشیه می زدن! این خیلی واسم عذاب آور بود!
منی که پوستم در مقابل اونا مثل برف بود وقتی بدون پوشیه می اومدم بیرون همه نگام می کردن! به راحتی می فهمیدم که هر مردی که از کنارم رد می شه شق می شه!
توی شهر خودمون اونقدر از آزادی دلزده بودیم که حتی محل پسرهای همسایه نمی دادیم ...
اما اینجا اونقدر محدود شده بودم (از طرف جامعه ... نه از طرف خونواده!) که هر کسی برام جالب بود! از همه ی اینا جالبتر برام پسر همسایه ی کناریمون بود! اسمش پیام بود و خیلی وقتها حس می کردم که داره با یه لبخند مرموز نگام می کنه!
نسبت به بقیه ی پسرای بندری که پوستهای سبزه و بینی های بزرگ و چهره ی ناموزونی داشتن ٬ پیام پوست صاف و چهره ی ظریفی داشت!
پسرهای بندر در اوج شهوت می خواستن خودشونو غیرتمند نشون بدن و بگن که از دختر ها اصلا خوششون نمیاد!!!!
اما بر عکس اونا پیام به راحتی به من لبخند می زد و حتی چند بار برای صحبت جلو اومد که موقعیتش به خورد ...
تقریبا وسط های سال بود و منم بلاخره اونجا توی یه دبیرستان نزدیک خونه ثبت نام کردم! بعد از مدرسه رفتن اون ذهنیتی که از مردم بندر تو ذهنم بود به هم ریخت! چون فهمیدم اونا هم همه جور موضوعی بین خودشون دارن!
دخترهاشون تمام زنگ تفریح در مورد دوست پسرهاشون و یا حتی بعضی از اونا در مورد سکسهاشون حرف می زدن! من به خاطر زیباییم و بی حجاب بودنم خیلی زود قاطی اونا شدم و باهام صمیمی شدن!
وقتی پای حرفاشون نشستم فهمیدم که خیلی هاشون آرزوی دوستی با پیام رو دارن! تو نظر اونا هر کسی که دوست پسرش خوشگل تر می بود معنی سر دسته رو میداد! و بامزه اینجا بود که هیچ کس تا اون موقع نتونسته بود دل پیام رو ببره!
وقتی اینا رو فهمیدم انگیزه ی دوستیم با پیام بیشتر شد! می خواستم با این کارم بهشون بفهمونم که از همشون خوشگلتر و سرتر هستم ...
ظهر که داشتم می رفتم خونه طبق معمول پیام رو نزدیک مدرسه دیدم! سارا هم همرام بود ... تا پیچیدیم تو کوچه ٬ پیام هم از فرصت استفاده کرد و صدا زد : مریم خانم؟!
وقتی برگشتم اومد کنارمو یه نامه توی دستم گذاشت و با یه لبخند گفت : خواهش می کنم دلمو نشکن! و رفت ...
سارا دهنش باز مونده بود! انگار پادشاه انگلیس به من نامه داده بود! ... با هم دیگه زود رفتیم خونه ی ما و رفتیم تو اتاقم! ... بدون لحظه ای مکث شروع کردیم به خوندن نامه! ... پیام توش از احساس قلبیش به من نوشته بود و اینکه تا حالا از هیچ دختری جز من خوشش نیومده و دلش می خواد بیشتر باهام آشنا بشه و خواسته بود که واسه ی حرف زدن با هم یه جا قرار بذاریم!
حسادت رو تو چشمای سارا می خوندم واسه همینم بود که سعی نکردم خودمو ذوق زده نشون بدم!
فردا صبحش سریعتر رفتم مدرسه تا سارا همرام نباشه و اگه پیام رو دیدم بتونم راحتتر باهاش حرف بزنم! اتفاقا پیام رو هم دیدم و تو راه مدرسه اومد کنارم! گفت :چی شد؟ جوابمو نمی دی؟ ... نا خود آگاه یه لبخند زدم و اونم با خنده گفت : می دونستم دختر نازی هستی!
از اونجا رابطه ی من با پیام شروع شد ... بعدا فهمیدم که اونا بندری نیستن و اهل اصفهانن و 3 ساله که اومدن بندر ... پیام خیلی پسر داغ و با محبتی بود! هیچ وقت از ابراز علاقش کم نمی شد و همیشه یه نوع تازگی خاص داشت ...
چیزی که این وسط من بیشتر باهاش آشنا شدم پدیده ی سکس بود! ... بعد از یه مدت وقتی کنار پیام می رفتم یه لرزشه خاصی رو تو دلم حس می کردم ... یه نیاز ... نیازی که به بدن پیام داشتم! ... حس می کردم پیام هم همین حس رو داره! ... یه روز که پدر و مادرش برای 3 روز رفتن کیش منو دعوت کرد که برم خونشون ...
وقتی رفتم خیلی مودبانه باهام برخورد کرد و بعد کلی صحبت رفتم تو اتاقش تا وسایلشو بهم نشون بده! همینطور که تو اتاقش حرف می زدیم من نشستم روی لبه ی تخت ٬ که یهو بی مقدمه پیام اومد و کنارم نشست! ... یه کم نگام کرد و گفت : مریم؟ ... می دونی چقدر دوست دارم؟ ...
دوباره اون حالت رو توی دلم حس کردم! سرمو انداختم پایین که پیام با نوک انگشتاش صورتمو آورد بالا و آروم لبهاشو روی لبهام فشار داد ... خشکم برده بود! نمی دونستم چیکار کنم! پیام تا اون روز چند بار دست و گونه ی منو بوسیده بود اما لب ... برام یه حال دیگه ای داشت!
اومدم بلند شم که دستاشو دورم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش! حالا دیگه روم تسلط کامل داشت! نگاهشو به لبام دوخته بود و لباش می لرزید! دوباره آروم سرشو آورد جلو و ازم لب گرفت اینبار مقاومتی نشون ندادم ... حس می کردم خودم هم بهش نیاز دارم ... پیام رو خیلی دوست داشتم ...
خیسیه لبهاش حالمو داغون می کرد ... سرشو بلند کرد منو خوابوند رو تخت و دوباره شروع کرد به لب گرفتن! ... کم کم زبونشو کرد توی دهنم و سعی می کرد که زبون منو گاز بگیره ... حس می کردم یه چیزی زیر دلم داره تند تند می زنه! پیام بد جوری حالمو خراب کرده بود! ...
حس کردم که داره خودشو روی من می کشه! همونطور که لبهامو می بوسید آروم سرشو آورد پایینو شروع کرد به بوسیدن گردنم ... همونطور که داشت پایین می رفت یهو یه ترس خاص ریخت تو دلم!
دیدم داره به سمت سینه هام میره که سرشو بلند کردم ... ترس رو نگام خونده بود و بهم گفت: مریم ... می دونی خیلی قشنگی؟ می دونی هر بار که می بینمت این زیباییت چه بلایی سر من میاره؟ ... می دونی همیشه چه فشاری رو تحمل می کردم و دم نمی زدم؟ ... عزیز دل من ... می دونی که چقدر دوست دارم ... من که کاری نمی خوام بکنم! بذار حداقل حسرت بوسیدن بدنت رو دلم نمونه!!!!!
منم که مسخ و گیج حرفاش شده بودم چشامو بستم و صدام در نیومد! پیام همونطور که آهسته تنم رو می بوسید پایین می رفت و دکمه های لباسمو باز می کرد! دلم می خواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم! پیام سینه هامو درآورد و شروع به لیسیدن کرد! ... قلبم اونقدر تند میزد که فکر می کردم هر آن ممکنه از جاش در بیاد! ...
احساس خوشایندی داشتم! اولین بار بود که یه پسر به سینه هام دست می زد و اونا رو می مالید و می بوسید! ... پیام سر یکی از سینه هامو تو دهنش کرد و شروع کرد به مکیدن! ... یه آن حس کردم که کسم خیس شد! ... بد جوری عرق کرده بودم!
پیام خودشو کاملا روی من کشید و تیشرتش رو در آورد و بدنش رو روی سینه هام می کشید! کیرش کاملا شق شده بود و داشت شلوارشو جر می داد! کیر سفت شده اش رو از روی شلوار روی کس من می کشید و آه و اوه می کرد! ...
من اونقدر ترسیده بودم که که فقط تند تند نفس می کشیدم! دست پیام پایین تر رفت تا زیپ شلوارشو باز کنه که من از جا پریدم ... در اوج لذت داشتم علنی می لرزیدم! پیام تا اومد که آرومم کنه به سمت در دویدم ... لباسمو نبسته بودم و واسه همین سینه هام بالا و پایین می پرید ... وقتی نگاه کردم دیدم سینه هام بیرونه و سرخ شده ... پیام همونطور که با چشای خمار روی تخت دراز کشیده بود و نفس نفس می زد منو نگاه میکرد ... منم سریع دکمه هامو بستم و رفتم خونه!!!!
حالم خیلی خراب بود ... وحشتناک خوابم می اومد ... رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم ... ناخوداگاه دستم روانه ی کسم شد که دیدم شورتم خیسه خیسه!!! از اینکه نذاشتم پیام کسمو بمالونه خیلی پشیمون بودم! حقیقتش خیلی خوشم اومده بود! از تصورش هم حتی یه حال خاصی تو دلم ایجاد می شد!
آروم سینه هامو مشت کردم و خوابیدم! فرداش که داشتم می رفتم مدرسه پیام رو سر راه دیدم! ... سرشو انداخت پایینو گفت : مریم تو رو خدا منو ببخش ... به خدا من به حد مرگ دوست دارم و جز تو پیش هیچ دختر دیگه ای این حال رو نمی شم! تو رو خدا باهام قهر نکن و ترکم نکن! ... تو دلم بهش می خندیدم که طفلکی فکر کرده من بدم اومده!!!!!!!!!!!!! دوباره گفت: مریم بدون تو می میرم ... ترکم نکن ... اگه هنوزم دوستم داری و می تونی تحملم کنی امروز بعد از ظهر بیا خونمون ٬ مریم قول میدم پسر خوبی باشم ...
چیزی نگفتم و سریع به طرف مدرسه رفتم! ... از همون لحظه می دونستم که بعد از ظهر پیشش خواهم رفت! ... وقتی عصر رفتم خونشون از ذوق داشت می ترکید! سعی می کرد خودشو خیلی دور بگیره و زیاد به بدنم نزدیک نشه ... حتی مثل قدیم دستم رو هم نگرفت ... روی صندلی اتاقش نشسته بودم که شیطونیم گل کرد و رفتم روی لبه ی تختش ... خیلی دلم می خواست کاری رو که دیروز کرد و تکرار کنه!
سرگرم همین فکرا بودم که یهو وارد شد و دو تا لیوان شربت آورد . منو که روی لبه ی تخت دید چیزی به روی خودش نیاورد و نشست روی صندلی ... شروع کرد به حرف زدن و سعی داشت که قضیه ی دیروز رو یه جوری ماستمالی کنه!
خیلی حرف می زد و منکه دیگه داشت حوصله سر می رفت بلند شدم و رفتم طرفش! اینبار کرم از خودم بود که نمی تونستم لذت دیروز رو فراموش کنم! رفتم و روی پاش نشستم که دیدم دوباره داره نگاهاش تغییر می کنه! ... سرمو بردم جلو و لبهاشو فقط بوسیدم! ... آروم گفتم: پیام به حد مرگ دوست دارم! ...
بهم گفت: مریم منم دوست دارم و می خوام ... اما آخه نمی خوام تو رو ...
دستمو رو لباش گذاشتم و گفتم مگه دوستم نداری؟ با سر جواب مثبت داد! ... منم بهش گفتم: پس فقط همین که تو به من اعتماد داشته باشی کافیه! ... بقیه ی چیزا خودش حل می شه!
پیام هم از خدا خواسته منو بغل کردو گذاشت رو تخت! اینبار اول همه ی لباسهامو بجز شورت و سوتینم در آورد و خودش رو هم لخت کرد! ... آروم خوابید روم و شروع کرد به لیسیدن لبام و بدنم! همونطور که پایین می رفت سوتینم رو هم در آورد! تنم رو میلیسید و من آه می کشیدم! زبونشو توی نافم میکرد و لیس میزد! حس می کردم کسم داغ شده و داره باد می کنه ... چشمام خمار شده بود و تنم می لرزید که حس کردم پیام لبه های شورتم رو گرفته و داره می کشه پایین ... نگاش که کردم دیدم همه ی نگاهش به کسمه و لباش می لرزه! دوباره حس کردم که کسم داره خیس می شه ... پیام بینیشو برد سمت کسم و بویی کرد و یه آه بلند کشید و شروع کرد به لیسیدن لبه های کسم!!
دیگه داشتم دیوونه می شدم ... یه لذت خاصی رو حس می کردم که حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم ... پیام با زبونش با نوک کسم بازی می کرد و اینکارش خیلی شهوتیم کرده بود ... می خواستم از لذت جیغ بزنم که حس کردم داره زبونشو توی سوراخم می کنه! ... زبونشو هی توی سوراخم می کرد و در می آورد! ... با زبونش همه ی کسم رو لیسید و شروع کرد به بوسیدنش! همونطور که ناله می کردم گفتم: پیام درد میکنه!!!! پیام هم سرشو آورد بالا و آروم انگشتشو لیسید و فرو کرد توی کسم! حرکت رفت و برگشتی انگشتش توی کسم داشت حرارتم رو بیشتر می کرد ... انگار کسم داشت می سوخت! ...دیگه ناله هام داشت بلند می شد که پیام انگشتشو در آورد و از روم بلند شد! همه ی تنش عرق کرده بود و لباش می لرزید ...
یهو شرتش رو در آورد و من دیگه قاطی کردم! ... تا اون روز کیر هیچ مردی رو ندیده بودم! یه تیکه گوشت بزرگ و سیخ و بالا رفته که نوکش کمی برجستگی داشت! زیرش هم دو تا تیکه گوشت آویز بود که بعدا فهمیدم همون تخم مردهاست! ...
بلند شدم و تا به کیرش دست زدم دادش به آسمون رفت و چشماشو بست! آروم کیرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندن! پیام همونطور که آه های بلند می کشید می گفت: فشار بده! ... احساس خوبی داشتم ... از مالوندن کیر پیام و دیدن ناله هاش لذت می بردم! ... ناخود آگاه سرمو بردم پایینو کیرشو لیس زدم ... پیام که بی حس شده بود خودشو انداخت روی تخت! ... منم به کارم ادامه دادمو کیرشو لیس می زدم!می خواستم تلافیه لیسهایی که به کسم زده بود کرده باشم!
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پیام بلند شد و منو رو تخت خوابوند و روی من دراز کشید ... آروم پاهامو آورد بالاو کیرشو روی کسم گذاشت و فشار داد ... جیغم بلند شد و احساس سوزش وحشتناکی توی کسم کردم ... اما پیام به حرکت رفت و برگشتیش ادامه داد و بهم می گفت: چیزی نیست عزیزم ... الان خوب میشه! ...
همونطور که ازم لب می گرفت تلمبه می زد! و رگهای گردنش سیخ می شد! بعد از حدودا یه ربع دیگه بی حس شده بودم و پیام کار خودشو می کرد ... نفهمیدم کی بود که پیام دادی کشید و کیرشو از کسم در آورد و شروع کرد به مالیدنش ... بعد از چند ثانیه اب لزج و سفید رنگی از توش روی بدنم پاشیده شد!
پیام که نفسهاش آرومتر شده بود روی بدنم دراز کشید و بغلم کرد! ... وقتی بلند شدم خون قرمز تیره ای رو روی تخت دیدم!.............
دیگه بماند که چه جوری رفتم خونه و چه حالی داشتم! وقتی فردا رفتم مدرسه حالم خیلی خراب بود ٬ طوری که حتی زنگ اول کاملا خواب بودم! زنگ تفریح پروین اومد و کنارم نشست و با نیشخند گفت: مریم بو میدی! ... پیام تو رو هم اپن کرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#26 | Posted: 16 Jun 2010 09:16
پست مهم نه انتقال داده بشه نه پاك بشه.
Prince

...............................................................

بشنويد كه فرحناز( زن همسايه طبقه بالايي مون ) چطور توي دهنم گوزيد


چند وقتي بود كه يه همسايه جديد كه يه زن و شوهر جوون بودند اومده بودند تو ساختمنو ما ( طبقه بالاي واحد ما ) زنه يه تيپ خاصي داشت شايد بشه گفت كمي بور با پوستي سفيد باريك اندام و تقريباً شيك پوش. غالباً مانتو و شلوار چسبون يا به اصطلاح استرچ مي پوشيد و اين قشنگي اندامشو بيشتر نشون ميداد مخصوصاً دور كونشو كه با يه نگاه ميتونستي بفهمي كه طرف شكم بزرگي نداره و سايز دور كونش از دور كمرش بيشتره. لهجه خاصي هم داشت و معلوم بود كه اهل شهر ما نيستند و تو لحن حرف زدنش نوعي شيريني رو ميتونستي حس كني. خنده نمكين و قشنگي هم داشت اينو زماني فهميدم كه اومده بود دم در تا از مادرم يخ بگيره و اونجا با مادرم كمي خوش و بش كرده بود و سر مطلبي كه مادرم بهش گفت خنده اش گرفته بود شما رو نميدونم چطوريد ولي من معمولاً عادت دارم واسه بعضي از مردم كه اسمشونو نميدونم يه اسم فرضي بذارم اسمي كه به چهرشون بخوره واسه اين زنه هم اسم فرحنازو انتخاب كردم چون واقعاً به چهره نازش ميومد كه اسمش فرحناز باشه. راستش رو بخوايد از همون روزهاي اول فرحناز چشممو گرفته بود اما دائماً به خودم نهيب ميزدم كه پسر چشاتو درويش كن تا تو ساختومن آبرو ريزي نشه.
ماجراي آشنايي من و فرحناز از اونجا شروع شد كه يه روز كه واسه نهار از محل كارم به خونه مي اومدم دو تا خيابون بالاتر از خونه مون فرحنازو ديدم كه منتظر تاكسيه منم بي معطلي جلو پاش ترمز كردم اول فكر كرد كه مزاحمم و روشو كرد اونطرف اما وقتي بهش گفتم كه كي هستم و ازش خواستم سوار بشه با كلي عذرخواهي از بابت اينكه منو نشناخته بود سوار ماشين شد. تو راه ازش پرسيدم كه اهل كجا هستند و تو شهر ما چكار مي كنند. اونم سر درد دلش وا شد و گفت كه اهل ... هستند و به واسطه شغل شوهرش به شهر ما اومدن و تازه چند ماهه كه ازدواج كردن و از اين صحبتها. بعد ازش پرسيدم كه از كجا مياد گفت كه تازه تو يه كلاس كامپيوتر ثبت نام كرده و از كلاس بر ميگرده و چون شوهرش هر روز غروب از سركار برميگرده و اونم توي اين شهر غريبه و هيچ فاميل و دوست و آشنايي نداره واسه اينكه حوصله اش سر نره و بنحوي وقتشو پركنه تو كلاس كامپيوتر ثبت نام كرده و يه روز درميون هم ميره كلاس. منم از فرصت استفاده كردم و گفتم فلان دوست و همكلاس سابق من تو همون آموزشگاه مربي كامپيوتره شما كلاستون ساعت چند تا چنده كه بسپارم سفارشتو به مربيتون بكنه؟ اونم ساعت كلاسشو گفت و منم از اين طريق فهميدم كه معمولاً چه ساعتي به خونه برميگرده. اون روز گذشت و من فرحنازو رسوندمش و وقتي ازم خداحافظي كرد نميدونيد تو دلم چه غم و غصه اي بپا شد كه نگو و نپرس هي بخودم مي گفتم كاشكي يه ذره آرومتر رانندگي ميكردم تا چند دقيقه بيشتر باهاش باشم و... خلاصه بعداز اونروز چندباري هم كه از سر كار مي اومدم واسه نهار جلو آموزشگاهشون يه كمي آرومتر ميرفتم تا شايد بازم ببينمش وقتي هم كه از آموزشگاهشون رد ميشدم دائم چشمام به آئينه بود و ميگفتم شايد حالا بياد بيرون اما خير هيچ خبري از فرحناز نبود كه نبود. بالاخره يه روز تصميم گرفتم كه نيم ساعت پيش از اينكه آموزشگاهشون تعطيل بشه 50 متر مونده به آموزشگاه يه جاي مناسب پارك كنم و منتظر فرحناز بمونم و بمحض اينكه ديدمش برم جلو پاش ترمز كنم و بازم سوارش كنم. تا ظهر كلي نقشه مو تو ذهنم مرور كردم و تمام كارهايي رو كه بايد بكنم و حرفهايي رو كه بايد بهش بگم تو ذهنم تمرين كردم تا ظهر نميدونيد بمن چي گذشت اما سرانجام اون لحظه اي رو كه انتظارشو مي كشيدم رسيد. با كلي اميد و آرزو رفتم به محل موعود ( مثل اينكه اگه بخوام اينطوري ريز به ريز همه مسائل رو تعريف كنم داستان خيلي طولاني ميشه پس بايد كمي خلاصه تر بنويسم ) فرحناز تعطيل شد و من طبق نقشه رفتم سوارش كردم و اينطور وانمود كردم كه بازم اتفاقي ديدمش. خلاصه تو راه از هر دري صحبت ميكرد بيچاره انگار كمبود حرف زدن داشت خوب بهش حق هم ميدادم. توي راه طبق نقشه اي كه هزار بار مرورش كرده بودم موقع دنده عوض كردن دستمو كشيدم رو پاش يه ذره خودشو جمع كرد اما از چهره اش نميشد بفهمي كه ناراحت شده يا نه واسه همين نقشه بعديمو اجرا كردم و ازش پرسيدم با شوهرت چطور آشنا شدي؟ آيا با هم فاميل بودين يا بيرون با همديگه آشنا شديد ؟ اولش نمي خواست بگه اما از اونجايي كه كمبود صحبت كردن داشت شروع كرد به تعريف كردن از اينكه شوهرش چطوري تو راه مدرسه شون باهاش دوست شده و ... منم واسه اينكه كمي بيشتر معطلش كنم يه جا پارك كردم و رفتم تو يه مغازه خريد كردم و در ضمن 2 تا بستني ليواني هم خريدم و به بهانه خورده بستني كمي بيشتر معطل كردم و اونم از هر دري صحبت ميكرد. ازش پرسيدم كه آيا غير از شوهرش قبلاً دوست پسر ديگه اي هم داشته يا نه؟ اولش يه كمي سربالا جواب داد اما بعد گفت كه پيش از شوهرش چنديد دوست پسر ديگه هم داشته. منم بهش گفتم كه هنوز ازدواج نكردم و هيچوقت هيچ دوست دختري نداشتم اما هميشه دلم ميخواست داشتن يه دوست دخترو تجربه كنم آخه هميشه همه دوستام بمن ميگفتن بي عرضه و ... ديدم از شنيدن اين حرفم يه لبخند قشنگي نشست رو لبش و معلوم بود خوشش اومده منم فرصتو غنيمت شمردم و تو راه درحين دنده عوض كردن يه بار ديگه دستمو كشيدم رو پاش اما اينبار ديدم خودشو نكشيد كنار و فهميدم كه از اينكار من بدش نيومده پس دنده بعدي رو كه عوض كردم بازم همون كارو تكرار كردم اما با مكث بيشتري. دستمو كه از رو پاش كشيدم كنار ديدم خودش دستشو گذاشت رو دسته دنده و اينطور وانمود كرد كه كاملاً غير عمدي اينكارو كرده منم بلافاصله دستمو گذاشتم رو دستش . خداي من تمام گرماي بدنشو از طريق دستش ميتونستم احساس كنم جالب اينكه وقتي دستمو گذاشتم رو دستش كوچكترين عكس العملي نشون نداد و اصلاً دستشو نكشيد عقب. هنوز چند متري مونده بود كه برسيم به خونه ازش خواستم كه بياد خونه ما و نهارو با هم بخوريم اما بهم گفت نه مادرتون ناراحت ميشه. گفتم نه اتفاقاً منم هر روز تنها نهار ميخورم چون مادرم ساعت 4 بعدازظهر از سركار برميگرده در ضمن ميتونيم با هم كمي هم كامپيوتر كار كنيم چون من عاشق كامپيوترم و كلي از وقتمو پاي كامپيوتر ميگذرونم الان هم كه ساختمون ساكته ساكته و اگه بياي خونه ما هيچكس متوجه نميشه. اون هم قبول كرد و ما 2 نفري نهارو با هم خورديم من يكي كه اصلاً باورم نميشد من و فرحناز تنهاي تنها توي خونه ما. بعداز نهار رفتيم نشستيم روي مبل و من رفتم واسه فرحناز ميوه بيارم. وقتي كه ميوه رو آوردم رو كاناپه نشستم پهلوش و بعد يواش يواش خودمو بهش چسبوندم واي بدنش چقدر گرم بود. جالب اينكه هيچ عكس العملي نشون نداد منم كه ديدم اينطوريه دستمو از پشت گذاشتم بالاي كاناپه بالاي گردنش بعد يواش يواش دستمو آوردم پايينتر تا گذاشتم روي گردنش وقتي ديدم كه هيچ اونم خودشو كشيد كمي بالاتر كه دستم كاملاً بيافته دور گردنش منم دستمو حلقه كردم دور گردنش و به آرومي و با نرمي و لطافت صورتمو بردم طرف صورتش و لبمو نرديك صورتش كردم ديدم چشمشو بست و من ديگه نفهميدم كه چطوري ازش لب گرفتم. يه كمي از خجالت سرخ شد اما من خيلي آروم روي كاناپه درازش كردم و شروع كردم به لب گرفتن. داستانو طولانيش نكنم اول از روي همون شلوار استرچ شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن كونش بعد هم لختش كردم و بهش هم گفتم من تو سكس به باسن خيلي اهميت ميدم و اگه با باسنت سكس داشته باشم ناراحت نميشي؟ گفت نه اتفاقاً اونم خيلي دلش ميخواد كه يه نفر با باسنش ور بره اما شهرش از باسن متنفره. ( تو دلم گفتم چه شوهر بي سليقه اي حيفه فرحناز كه زير دست اون باشه ) شروع كردم به بوسيدن و بعدش هم يواش يواش ليسيدن باسنش و بعدش هم توي سوراخ كونشو حسابي ليسيدم نميدنيد كه چه حرارتي توي سوراخ كونش بود. اونم يه طوري با كونش بهم حال ميداد و اونو ميذاشت روي دهنم و جلو دهنم قنبل ميكرد كه كاملاً معلوم بود اولين بارش نيست كه كسي با كونش ور ميره. بعداً فهميدم كه يكي دوتا از دوست پسرهاش زمان دختريش حسابي با كونش حال ميكردن اما با اين وصف سوراخ كونش خيلي تنگ بود و من هركاري ميكردم نميشد تمام كي...مو بكنم تو سوراخ كونش شايد بخاطر سن و سال كمش بود آخه سن فرحناز نوزده بيست سال بيشتر نبود. اما واسه رو دهن نشستن و ساك زدن و اين حرفها مثل حرفه اي ها عمل ميكرد. از اونروز ببعد كارما تقريباً شده بود همين و تقريباً هفته اي دو تا سه بار من و فرحناز با هم بوديم هميشه هم سكس ما سكس كون بود و هردفعه هم مي گفت كه آبمو توي سوراخش بريزم نه بيرون چون ميگفت كه حرارت اوليه آبي كه تو سوراخ كونش ميريزه واسش يه لذت خاصي داره. منم تو اين مدت واسش حسابي مايه گذاشتم حسابي خرجش ميكردم انواع و اقسام لباسهاي استرچ و چسبون سكسي رو واسش خريدم تا هروقت با هم هستيم بيشتر ازش لذت ببرم. يه روز تصميم گرفتم كه دوربين هندي كم مو تو خونه بالاي كمد جاسازي كنم تا موقع سكس يه فيلم جانانه از فرحناز داشته باشم و هر وقت كه پيشم نيست با فيلمش ج..ق بزنم. بعد يه روز فيلمشو از طريق كامپيوتر نشون خودش دادم خيلي ترسيد و حسابي وحشت كرده بود آخه از شوهرش مثل ... ميترسيد. اما كلي واسه اش قسم خوردم كه غيراز منو خودش هيچكس ديگه فيلمو نمي بينه اما اون گفت اگه يه روز فيلم دست كسي بيافته چي؟ منم بهش اطمينان دادم كه فيلممون با انواع نرم افزارهاي خاص قفل گذاري شده و حتي سازمان سيا هم نميتونه قفلشو بشكنه و اينقدر گفتم و گفتم و گفتم كه ديگه خيالش راحت شد. بعداز اون بود كه ديگه هربار كه سكس داشتيم علني ازش فيلم مي گرفتم بعد با نرم افزار Power DVD از روي فيلمها عكس گرفتم و يه كلكسيون جالب و بي نظير از فيلمها و عكسهاي فرحناز تهيه كردم ( البته ناگفته نمونه كه يه بار دراثر يه بلاي آسموني كلي از اطلاعات هاردمو و بالطبع كلي از فيلمها و عكسهامونو از دست دادم ) يه روز بهش گفتم كه فرحناز نميدوني چه غمي تو دلم نشسته؟ پرسيد چرا؟ گفتم اگه يه روز تو حامله بشي من بدون تو ميميرم. جواب داد كه نگران نباش شوهرم بخاطر مسائل شغليش و بخاطر اينكه تو شهر خودمون نيستيم گفته تا وقتي به شهر خودمون برنگشتيم بچه نميخوام. اين حرفو كه زد انگار تمام شادي دنيا رو بهم داده بود نميدنيد از ذوقم چطوري بوسش ميكردم. مدتها بود كه دلم ميخواست به فرحناز بگم وقتي رو دهنم نشسته تو دهنم بگوزه اما چون از اينكار خاطره تلخي داشتم و سوگلي قبلي مو بخاطر همين مطلب از دست داده بودم هميشه ميترسيدم كه به فرحناز اين حرفو بگم. تا فرداي روزيكه فرحناز بهم گفت كه شوهرش نميخواد حامله بشه از شادي شنيدن اين خبرخوش واسش يه انگشتر طلا هديه خريدم به قيمت 120000 تومن وقتي انگشتر طلا رو بهش هديه دادم خيلي خوشحال و خيلي مهربون شد منم فرصتو غنيمت شمردم و ازش خواهش كردم كه رو دهنم بشينه و تو دهنم بگوزه. اولش قبول نميكرد اما بعدش قبول كرد و نشست روي دهنم و كمي زور زد و به زيبايي هرچه تمامتر گوزيد توي دهنم نميدونيد چه لذتي داشت چون خاطره چند سال قبل رو كه زهرا تو دهنم گوزيده بود رو واسم زنده كرد. خلاصه از اون روز ببعد اين شد جزو برنامه هاي دائمي مون و هر دفعه كه من و فرحناز با هم هستيم فرحناز تو دهنم مي گوزه. هر وقت هم كه توي محوطه حياط يا بيرون با شوهرش مي بينمش ياد گوزيدنش مي افتم و حسابي شق مي كنم و وقتي ميام خونه با ديدن يكي از فيلمهامون حسابي ج...ق ميزنم و كلي حال مي كنم. الان كه ديگه راههاي مختلف سكس رو با كون فرحناز امتحان كردم بعضي هاش اينطوري هستند:
1 . لاي درز كونشو با خامه شيريني پر ميكنم و بعد شروع ميكنم به ليسيدن خامه ها.
2. سيب رو خلالي مي برم و اون خلال رو تا لبه فرو ميكنم تو سوراخ كونش و با زبون و حتي مكيدن تو سوراخش خلال سيب رو مي خورم.
3. يه روز يه كرم كاكائوي تيوپي فرمند خريدم و توي سوراخ كون فرحنازو پراز كاكائو كردم و بعد از توي سوراخش كاكائو خوردم اين يكي اونقدر هيجان داشت كه در حين خوردن كاكائوها بدون اينكه دستي به ك...رم بزنم از شدت لذت و هيجان خودبخود آبم ريخت.
الان هم كه مدت زيادي هست كه من و فرحناز با همديگه رابطه داريم و در اين مدت اونقدر بهش وابسطه شدم كه ديگه طاقت دوري شو ندارم. ايكاش شوهر نداشت تا خودم باهاش ازدواج ميكردم چون احساس ميكنم اون اينقدر مهربونه كه ميتونه منو حسابي خوشبختم كنه. فقط تنها ايرادش اينه كه تحت هيچ عنواني اجازه نميده حتي بدون نشون دادن تصوير صورتش عكسي ازش تو سايت بذارم تا همه ببيند من چه كون خوشگلي رو ميكنم. يكي دوبار هم عكسهاشو با فتوشاپ بصورت انيميشن درآوردم و تو سايت گذاشتم خودش اونها رو حذف كرد ( آخه اونم با ID و Password من وارد سايت ميشه و ميتونه نوشته هاي منو ويرايش يا حذف كنه ) فقط بتازگي اجازه داده يه عكس كوچك و كاملاً نامشخص اونم با لباس ازش قرار بدم .


...............................................................
پست مهم نه انتقال داده بشه نه پاك بشه.
Prince

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#27 | Posted: 17 Jun 2010 07:31
حميد و فاطي

من حميد نزديك 27 سالمه، يك مغازه تعميرات و خدمات فني دارم . كه سر خونه است به تازگي اين خونه رو كه سرش يه مغازه است خريدم قبلش سالها مستجر مردم بودم ‌، نه خونه رو نمي گم منظورم مغازه است سالها يه جورايي اسير صاحب مغازه ها بودم ، نمي دونيد يعني تا مزه شو نچشيده باشيد متوجه نمي شيد چي دارم مي گم مخصوصا اين صاحب مغازه قبلم كه اون هم مغازه اش سر خونه اش بود يه ميخ كه به ديوار مغازه مي كوبيدم كه يه چيزي آويزونش كنم و يا يه طبقه اي چيزي سينه ديوار نصب كنم مي يومد تو مغازه و سرك مي كشيد كه چكار مي كنم با اونكه خير سرش منو دوست داشت و مستقيم اعتراض نمي كرد ولي يه جوري به ميخي كه مي زدم تو ديوار نگاه مي كرد كه انگار تو جيگرش فرو رفته هميشه هم نصيحتم مي كرد كه اگه وسايل و چيز ميزا تو روي زمين و يا روي ميز بزاري امنيتش بيشتر و يه موقع از اون بالا نمي افته ، به فكرم بود ديگه ، واسم دلش شور مي زد كه وسايلم درب و داغون نشه و نزديك سر برج كه مي شد يهو دلش خيلي برام تنگ مي شد مي يومد ببينه حال مغازه اش و در و پيكرش چطوريه و همين طور خودم وقتي كه اجاره اش رو مي دادم و خيالش از سلامتي من آسوده مي شد مي تونست بره به بقيه كاراش برسه و يه چيزي بخوره ، چون حالا ديگه از گلوش پايين مي رفت
تمام وسايل الكترونيكي و برقي خودش و فك و فاميلاش هم چون به كار من و به تخصص من ايمان داشت مي اورد پيش من درست كنم و اكثرا هم به جاي اجرت دادن ، هزار و خورده اي تومن زبون بازي و تشكر مي كرد و از اين كه افتخار آشنايي با من نصيبش شده كلي خدا رو شكر مي كرد . وقتي نزديك اول برج مي شد مخصوصا وقتي كه پول اجاره تكميل نشده بود و مي ديدم داره مي ياد تو مغازه حالم رو بپرسه مثل گنجشكي كه گوشه اي تنگ و بدون روزنه اميد اسير آقا گربه شده باشه سعي ميكردم به كنجي از مغازه پناه ببرم تا شايد منو نبينه . قلبم چنان مي زد كه مطمئن بودم حتي اگر با چشمش متوجه من نشه بطور حتم صداي قلبم منو لو مي ده . وقتي موقعيت شد كه خونه رو بفروشم و اين خونه رو كه يه مغازه سرش بود رو بخرم حال گنجشگي رو داشتم كه موفق شده از بالاي سر و بين چنگولاي آقا گربهه فرار كنه و پر بكشه به آسمون و رها و آسوده پرواز كنه اگه روم مي شد و نشونه گيريم خوب بود خيلي دلم مي خواست مي شد تو همون تخيل گنجشگي يه فضله كوچولو هم بندازم روي سر بي موش ، تا يه نرمه دلم خنك بشه
بهم نخنيد ها ولي روز اول كه پام تو مغازه خودم باز شد كلي ميخ به ديوارش كوبيدم ، همينطور الكي ها ، خيلي هم حال داد
يك دوست به نام مهدي دارم كه يك كارگاه توليدي صنعتي داره . مرد خوبيه با سفارش كارهايي كه به من مي داد با هم آشنا شديم ، با آنكه پول داره ولي فيس وافاده نداره . بخاطر تفاهم زياد من و اون و در ضمن اخلاق خوبي كه داره خيلي زود با هم صميمي شديم . من قبلا دو سالي رو تو كارگاهش براش كار كردم . با آنكه بد اونق هست ولي جنبه هاي مثبت زيادي داره كه منو شيفته خودش كرده
از برخوردش با من و كمك هايي كه به من مي كنه معلوم مي شه كه اون هم به من علاقه منده. خلاصه آقا خيلي با هم رفيق شديم . گه گاه مي شد كه وقت زيادي رو با هم سپري مي كرديم . رفته رفته رفت آمد خانوادگي هم با هم پيدا كرديم
زنم فاطي واقعا زيباست و بدن شهوت ناكي داره سينه هاي نسبتا بزرگ و پاهايي كشيده و بدن سفيد و بي مويي داره . اين رو هم بگم كه زن دوستم هم بسيار خوشگل و دوست داشتنيه مثل زن خودم ، انگار اين دو موجود رو . از مرمر سفيد تراشيده باشند
من و فاطي بسيار شهوتي هستيم ، تو هرفرصتي كه پيش بياد مي چسبيم بخصوص شبهايي كه فرصت مي شد بريم تو سايت آويزون و چرخي بزنيم خيلي بيشتر شلوغش مي كرديم ، بخصوص از قسمتي كه مربوط مي شد به طرفداران سكس هاي ضربدري و گروهي خيلي خوشم مي يومد
به نظر هر دوي ما سكس ضربدري كه من اسم شو گذاشتم سكس مكمل مي تونست يه سكس قابل اطمينان و سالم و لذت بخشي باشه . سكس مكمل كلمه با مسما تريه و خيلي بهتر از سكس ضربدري رسايي و ملموسي داره
من و فاطي معمولا شبي يك بار رو شاخش بود كه با هم سكس كنيم
تو سكسمون قيد و بندي رو رعايت نمي كرديم و هر طور كه بيشتر بهمون مي چسبه صفا مي كنيم
يك شب داشتيم همراه با سكس مون يه فيلم سكسي مي ديديم كه در اون فيلم دو جفت داشتن با هم قاتي پاتي سكس مي كردن . در حال تماشا زنم پرسيد : حميد چه لذتي داره كه دو تا جفت با هم سكس داشته باشند ؟
من گفتم : نمي دونم ، ولي مطمئن هستم خيلي لذت داره
بعد بهش يك چشمكي زدم ، اون هم خنديد و افتاد تو بغلم و من هم محكم بغلش كردم
همون طور كه روم دراز كشيده بود دست شو به چونه اش زد و با لبخندي كه زيبايي صورتش رو دو چندان مي كرد پرسيد : اينها كه تو فيلم نشون مي ده و يا تو اون سايت ، چي بود اسمش ؟
لبخندي زدم و جواب دادم : آويزون رو مي گي ؟
خنديد و گفت : آره همون ، اينها واقعيه ؟ يعني مي شه به همين راحتي يه زوج خوب و قابل اعتماد واسه سكس به قول تو مكمل پيدا كرد ؟
سري تكون دادم و گفتم : نمي دونم ولي ظاهرا بايد بشه
خنديد و گفت : من فكر مي كنم اون مردهايي كه مي رن تو سايت آويزون ، چون چيزي در واقعيت گير نمي يارند كيراشون آويزون شده و مي خوان يه جايي رو پيدا كنند تا با خوندن و ديدن مطالبش شايد يه خورده كيرشون رو سفت كنند
لباشو بوسيدم و گفتم : يادت باشه دختر و زن هايي هم هستند كه با خوندن مطالب اين سايت ، آب از لب و لوچه شون آويزون شده و ممكنه از همين راه دست شون به اون مردهايي كه تو گفتي برسه و رابطه ها شكل بگيره
چرخي به خودمون داديم و رفتم روش لباشو بوسيدم و آهسته رفتم پايين ، اين رو هم بگم كه ما درست و حسابي سكس مي كنيم ، و كوس ليسي و ساك زدن تو خون سكس كردن مونه ، رفتم سراغ سينه هاي هوس انگيزش نمي دونيد چه سينه هايي داره ، داغ و برجسته و از همه مهمتر كوسش كه خيلي شهوتي و داغه . نوك سينه هاي خوش حالتش آدم رو وسوسه مي كنه كه بري سراغشون و اونها رو تو دهن بگيري و هي ببوسي . من هم شروع كردم به بوسيدن و گاز گرفتن سينه هاش و بعد از اون رفتم پايين تر و ناف شو كمي بوسيدم و رفتم سراغ كوسش
آهي كشيد و پرسيد : حميد دوست داري با يك جفت ديگه با هم سكس داشته باشيم ؟
لبخندي زدم و گفتم : نمي دونم تا حالا تجربه شو نداشتم ، بعد از اون كار مي ترسم تاثير بدي تو روابط زناشويي مون باقي بزاره
لبخندي زد و گفت : بايد اين مسائل رو تو روابطه مون داخل نكنيم ، اين طوري نمي تونه تاثير بدي داشته باشه
پرسيدم : حالا بايد ديد آيا زوج مناسب و مطمئني مي شه پيدا كرد ؟
بعد سرم رو انداختم پايين و مشغول ليس زدن و خوردن كسش شدم داشت حسابي تحريك مي شد و آب كسش هم كم كم راه افتاد . من اول زنم رو حسابي تحريك مي كنم و بعد از رسيدن به اورگاسم ، خودم شروع مي كنم
زنم موهامو گرفت و كشيد بالا و سرم رو برد بالا و لبانم رو بوسيد و با خنده گفت : بگو اين كار رو مي كني ؟
خنديدم و گفتم : كدوم كار ؟
اخمي كرد و گفت : خودت رو به اون راه نزن ، خوب منظورم سكس ضربدري و اينطور حرفهاست ديگه
گفتم : باشه ، قول مي دهم اگر مورد مطمئني رو گير آوردم اين كار رو
انجام بدهم ، من بخاطر تو هر كاري رو انجام مي دهم . خود من هم از خدامه كه پيش يك زوج ديگه با هم سكس داشته باشيم
لبخندي زد و گفت : تو روت مي شه جلو يك زن و شوهر ديگه با من سكس كني ؟
جواب دادم : فكر كنم بتونم ، تو چي روت مي شه ؟
لبخندي زد و گفت : من آره !!! ولي مي ترسم شوهرش بياد طرفم و بخواد با من حال كنه
لبخندي زدم و گفتم : من هم ميرم طرف زن اون و باهاش حال مي كنم
خنديد و گفت : فرصت طلب بدجنس ، ولي بايد يك زوج كاملا مطمئن گير بياريم كه اون هم مثل ما سكس ضربدري يا مكمل رو دوست داشته باشه ، خيلي دوست دارم اين كار بشه
گفتم : از وقتي پات به اينترنت باز شده خيلي خطرناك شدي
لبخندي زد و گفت : واسه من تنها كه لذت نداره تو هم لذت مي بري ، اگه موقعيت بشه من كه بدم نمي ياد
سپس خنديد و منو هول داد تو تخت و پشت به من ، نشست رو سينه هام و روي كيرم خم شد و در حالي كه كس شو نزديك دهانم مي ياورد كير مو گرفت تو دستش و كرد تو دهانش
من هم مشغول خوردن كسش شدم . همان طور كه كس شو مي خوردم انگشتم رو كردم تو كسش و كمي توش چرخ دادم و با آب كسش انگشتم رو خيس كردم و بعد آهسته مشغول تحريك سوراخ كونش شدم و كم كم فرو بردم تو كونش . چون مي خواستم بعدا از كون هم بكنمش با انگشت تحريكش مي كردم تا آماده بشه ، بعد از يك ساك حسابي كه به كيرم زد . كيرمو از دهانش در آورد و برگشت به سمت من و رو به من نشست رو شكمم ، و كيرمو گرفت تو دستش و اون رو به طرف كسش برد و گذاشت لب كسش و كمي كيرم رو با كسش بازي داد و بعد كرد تو و در حالي كه آهي مي كشيد نشست رو كيرم و با بالا و پايين دادن خودش با كيرم حال مي كرد و من هم سينه هاشو چنگ مي زدم و مي ماليدم . مدتي بعد برش گردوندم رو تخت و در حالي كه روي تخت درازش مي كردم پاهاشو دادم بالا و با كيرم چند ضربه به كسش زدم و بعد فشار دادم تو كسش و شروع به تلمبه زدن كردم
ناله هاي باحالي مي كرد و همون طور كه سينه هاشو مي ماليد مرتب با صداي هوس انگيزي داد مي زد : فشارم بده ... تا تهش بكن تو ... فشار بده بيشتر
چند دقيقه بعد كيرمو كشيدم بيرون و بهش گفتم : چهار دست و پا شو
برگشت و كف دستاشو رو تخت گذاشت و كون شو داد بالا . من پشت كونش قرار گرفتم و كير مو كردم تو كسش ، دستامو گرفتم رو رون پاهاش و شروع به تلمبه زدن كردم . فاطي كه به اوج شهوت رسيده بود با يك دست شروع به ماليدن زير كسش كرد و گاهي هم به تخم هام ور مي رفت . كمي بعد كير مو در آوردم و شروع به ماليدن كونش كردم و با كمك دست و آب دهنم كير مو خيس كردم و گذاشتم رو سوراخ كونش و شروع به فشار دادن كردم . كمي كه كيرم رفت تو كون تنگش با دست به رون پام فشار آورد و گفت : يواش تر دردم مي ياد . فشارمو كمتر كردم و با دقت بيشتري فشار دادم و چند دقيقه بعد با تحمل يه خورده درد و غر زدن موفق شدم كيرم رو تا آخر تو كونش جا بدم . شروع به تلمبه زدن كردم ، چه كون تنگ و با حالي داشت . هرگز از كردن اين كون خسته نمي شم
فاطي مرتب آه و ناله مي كرد و روتختي رو چنگ مي زد . بزودي حس كردم داره آبم مي ياد . كير مو در آوردم و آبم رو روي پشتش خالي كردم
فاطي آهي كشيد و خودشو شل كرد و بيحال شد .
مطمئن بودم براي چندمين بار آبش آمده و به اورگاسم رسيده . همون طور كه ولو شده بود رو تخت شورتش رو از كنارش برداشت و داد دستم و گفت : آب هاتو از پشتم تميز كن
آبم كه رو پشتش ريخته بود تميز كردم ، شورت شو گرفت و در حالي كه اون رو زير كسش گرفته بود تا آبش نريزه بلند شد و به طرف حمام رفت و من روي تخت دراز كشيدم . و به فكر فرو رفتم بايد يك زوج مناسب براي سكس مكمل مناسب باشه پيدا مي كردم . با مطالبي كه تو سايت آويزون در رابطه با سكس مكمل خونده بودم من هم شديدا مشتاق شده بودم تجربه اش رو داشته باشم . اول با خودم گفتم بهتره تو سايت و در قسمت سكس ضربدري مثل بقيه تقاضا بنويسم و يا به تقاضا هاي افراد ديگه جواب بدم ولي يه خورده ترس داشتم نمي شد به هركسي اعتماد كرد خيلي خطرناك بود ، نمي شد بيگدار به آب زد ، رفتم تو فكر دوستاي نزديك خودم تو دوستام رضا و علي بچه هاي خوبي بودن و مهدي هم بود . بهرحال بايد در اين مورد و انتخاب درست خيلي فكر مي كردم
تو اين افكار بودم كه فاطي از حمام بيرون آمد و كنارم روي تخت نشست و با خنده گفت : به چي فكر مي كني ؟
خنديدم و جواب دادم : به زوج مناسب براي سكس مكمل
لبخندي زد و گفت : جدي ، جدي تو مي خواي اين كار رو بكني ؟
گفتم : چرا نكنم ؟ هم تو دوست داري و هم من ، من هر طور كه بتونم سعي مي كنم كه تو رو خوشحال كنم
حوله رو كه بدن خوشگل شو پوشونده بود باز كرد حوله به نرمي از روي بدنش سر خورد روي زمين ، با عشوه و ناز اومد سمت من و خودشو روي بدنم كشيد و همانطور كه كس شو به روي كيرم مي ماليد . لباشو رو لبام گذاشت ، من دستامو رو كونش گذاشتم و در حالي كه لباشو محكم مي بوسيدم كون شو مي ماليدم . بوي حمامي كه از بدنش به مشامم مي رسيد هوسيم كرد سعي كردم خودم رو آماده كنم كه يك بار ديگه بكنمش
* * *

مدتي از اين جريان گذشت . يك روز كه تو مغازه مشغول كار بودم ماشين مهدي رو ديدم كه جلو مغازه متوقف شد و به دنبال آن مهدي از ماشينش پياده شد و آمد تو مغازه سلامي كرد و جلو آمد و روي صندلي كنارم نشست
نگاهي به چهره گرفته و بي حالش كردم . آثار ناراحتي درش موج مي زد
جواب سلام شو دادم و صداي ضبط رو كم كردم و با خنده پرسيدم : چيه
سرحال به نظر نمي ياي ؟
سري تكان داد و گفت : حالم گرفته شده ، زنم از جريان محبوب خبردار شده
خيلي شوكه شدم ، محبوب دوست دختر مهدي بود و دو سالي بود كه مخفيانه با هم رابطه داشتن و با اينكه من مرتب مهدي رو نصيحت مي كردم كه با او رابطه عشقي نداشته باشه و خودشو درگير عشق و احساسات نكنه و فقط به فكر حال كردن و لذت بردن باشه ولي مهدي گوشش بدهكار نبود و به محبوب حسابي علاقه مند شده بود . البته زنش هم در اين خصوص مقصر بود و با آنكه خوشگل و جذاب بود ولي آن طور كه مهدي برام گفته بود زنش سارا تو سكس با حال نبود و بهش آنطور كه دوست داشت حال نمي داد
حال دادن و سكس زنش خيلي سنتي بود و مهدي هم مثل من دوست داشت زنش موقع سكس عشوه بياد و براش ساك بزنه و اجازه بده از عقب بكنش و باهاش شوخي كنه و اين قبيل موارد ولي زنش هيچ پا نمي داد و اينجور كارهارو زشت وناپسند مي دونست . خلاصه يك جور امل بود و مهدي وقتي با محبوب دوست دختر دانشجوش آشنا شد حسابي روحيه اش عوض شد و گويا محبوب حسابي حال مي داد و تونست تو دل مهدي جا باز كنه . البته از كس حال نمي داد و چون دختر بود مهدي دستش به كسش نرسيده بود ولي از عقب چندين بار بهش حال داده بود و بقول مهدي محبوب لذت سكس واقعي رو بهش چشونده بود
مدتي بود كه سارا همسرش بهش مشكوك شده بود و سعي مي كرد مچش رو بگيره
پرسيدم : چطور شد ؟ تعريف كن ببينم . خانمت از كجا خبر دار شد ؟
سيگار شو در آورد و به طرفم تعارف كرد . بسته سيگار رو از دستش گرفتم و بسته شوكولاتي رو كه تو كشو ميزم بود در آوردم و گرفتم طرفش و با خنده گفتم : سيگار نكش بيا شوكولات بخور
لبخندي زدو پرسيد : چيه باز سيگار رو ترك كردي ؟
با خنده گفتم : دارم به سفارش يكي از دوستام عمل مي كنم كه گفته بجاي سيگار كشيدن شوكولات و بستني بخور ، بيا بردار
يك شوكولات برداشت و جواب داد : ديروز گند كار در آمد
پرسيدم : ديروز ؟ جمعه ها مگه هميشه با خانمت نمي رفتي بيرون؟ محبوب چطور لو رفت ؟ تعريف كن ببينم
سري تكان داد و گفت : روز پنج شنبه طبق معمول محبوب تو كارگاه و تا شب تو دفتر با من بود . آخر شب زنم زنگ زد و به من گفت فردا يك مجلس زنونه خونه برادرشه و اون مي خواد بره و نهار هم مي مونه و به اين خاطر بيرون شهر نمي ريم و از من هم خواست كه نهار برم خونه برادرش . من از خدا خواسته بهش گفتم چون تو كارگاه كار نيمه تمام دارم نمي تونم بيام و قصد دارم جمعه به كارگاه بيام و كار هامو انجام بدم
زنم هم اصراري نكرد . واقعا كار خاصي نداشتم ولي فرصت خوبي بود كه بيشتر با محبوب باشم . شب كه محبوب رو رسوندم خونه بهش گفتم كه فردا منتظر تلفنم باشه كه اگه اوضاع رو براه بود زنگ مي زنم بياي خونه
روز جمعه حدود ساعت ده بود كه سارا و بچه ها حاضر شدن و رفتن خونه برادرش .
من هم زنگ زدم به محبوب و از او خواستم بياد خونه
اخمي كردم و گفتم : خيلي اشتباه كردي . چرا مثل هميشه نبرديش تو كارگاه ؟
سري تكان داد و گفت : خريت ، خريت كردم . با خودم گفتم زنم كه تا دنبالش نرم برنمي گرده خونه ، خوبه تو خونه باهاش باشم هوس كرده بودم دست پختش رو كه كلي تعريفش رو مي كرد ، ببينم و در ضمن تو خونه امكانات بود ماهواره ، سي دي و مشروب
سري تكون دادم و گفتم : خوب بقيه اش رو بگو
لبخندي زد و گفت : بعد از آمدن محبوب با هم رفتيم حمام و بعد هم رفتيم
تو اتاق خواب و مشغول شديم . بعد از يك سكس حسابي اون رفت حمام و ....و
با خنده حرف شو قطع كردم و گفتم : چرا سانسور مي كني درست تعريف كن
اخمي كرد و گفت : روش تعصب دارم ، دلم نمي خواد زياد در اين خصوص چيزي بگم
سري تكون دادم و گفتم : خيلي ساده اي بيچاره ، اون محبوبي كه من ديدم مثل تو دوست پسر زياد داره و
حرفم رو قطع كرد و با ناراحتي گفت : اين حرفها رو نزن اون فقط با منه و با هيچ كس ديگه اي رابطه نداره
با خنده گفتم : نه تو اوليش بودي مهدي جون و نه آخريش خواهي بود عزيز دلم ، محبوب دختر زبل و تيزييه و تو خط احساسات نيست . اهل تفريح و خوش گذراني خودشه و تن به هر كاري مي ده . از اين قبيل دختر دانشجو ها زيادن اوني كه تو اين خط نيست اصولا دور و بر پسر ها نمي گرده . پا نمي ده ولي محبوب كه به اين راحتي با تو پا مي ده و خوشه چون تو پولداري و براش خرج مي كني و گرنه يك مرد زن و بچه دار به سن و سال تو رو مي خواد چكار ؟
اخمي كرد و گفت : بي خودي سن و سالم رو به رخم نكش ، تو در مورد اون اشتباه مي كني ، اون يك جواهره
خنديدم و گفتم : خوب بعدش ، بقيه اش رو بگو اين جواهر چطور شد لو رفت ؟
آهي كشيد و گفت : بعد از حمام گرفتن . رفت تو آشپزخونه كه براي نهار غذا بپزه و من هم روي تخت دراز كشيدم و مشغول تماشاي ماهواره بودم ولي يك دفعه صداي در حياط آمد و تا بخودم جنبيدم زنم آمد تو خونه و من بسرعت داشتم لباس مي پوشيدم و محبوب هم مات و گيج همان طور كه لخت بود تو آشپزخونه ايستاده بود زنم يك بلوايي راه انداخت كه نگو شروع كرد به كتك زدن محبوب . من جلو رفتم و دستشو گرفتم و سعي كردم آرومش كنم . خلاصه محبوب هم در حالي كه گريه مي كرد به تندي لباس شو پوشيد و فرار كرد . بعد از رفتن اون من و زنم تا صبح با هم جر و بحث مي كرديم
با تعجب پرسيدم : چطور شد كه خانمت برگشت خونه ؟ مگه قرار نبود كه تا شب بر نگرده ؟
جواب داد : احتمالا از يك جايي به رابطه من و محبوب بو برده بوده و عمدا خونه رو خالي كرده بود كه منو گير بندازه
سري تكان دادم و گفتم : آره ، چند باري هم در خصوص رابطه پنهاني تو تلفني با من حرف زده ولي من هميشه همه چيز رو انكار مي كردم و بهش مي گفتم كه اشتباه مي كنه . بهرحال كار بدي كردي كه اونو به خونه بردي با اون زن حساس و بد بيني كه تو داري بايد خيلي حواس تو جمع مي كردي هر چند كه من از همون اول گفتم كه با بي احتياطي هايي كه مي كني آخرش قضيه رو مي شه
سري تكان داد و سيگار واسه خودش آتش زد
اخمي كردم و گفتم : ‌شوكولات بردار بخور ، سيگار نكش
مهدي با دلخوري گفت : ولم كن بابا تو هم با اون دوستت با اين حالي كه من دارم شوكولات مي خوام چكار ؟
پرسيدم : مي خواي برات بستني بخرم ؟
اخمي كرد و گفت : ول خرجي نكن ، مي زاري حرفامو بزنم يا نه ؟
سري تكون دادم و تو دلم گفتم بيا حميد جون دوست عزيزم نمي شه ديگه من سعي مي كنم ولي خدايش نمي شه هميشه به جاي سيگار كشيدن ، شوكولات خورد ، رو كردم به مهدي و گفتم : عيبي نداره سيگارت رو بكش بقيه اش رو تعريف كن
آهي كشيد و گفت : خلاصه ، حالا نمي دونم چكار كنم خيلي مي ترسم
گفتم : بزار ظهر كه خونه رفتم به فاطي مي گم يك زنگي به خونه تون بزنه و با خانمت صحبت كنه و يك طوري از دلش در بياره
مهدي دستي به موهايش كشيد و گفت : خونه نيست ، از صبح رفته بيرون و برنگشته خونه
گفتم : يعني چي ؟ شايد رفته خونه مادرش
جواب داد : نه اونجا هم نبود
پرسيدم : به خونه فاميل زنگ زدي ؟
جواب داد :‌ نه ، اگه زنگ بزنم همه نگران مي شن
لبخندي زدم و گفتم : حالا جوش نزن ، مي خواد تنبيه ات كنه . بزودي بر مي گرده خونه
با عصبانيت گفت : به درك ، مي خوام صد سالش بر نگرده ، بزار هر كجا كه دوست داره بره . كثافت برام خط و نشون كشيده و گفته من هم مي رم با يك مرد رابطه بر قرار مي كنم تا تلافي كنم
خنديدم و گفتم : مي خواسته حال تو بگيره ، سارا اهل اين حرفها نيست
سپس يك ساعتي در خصوص اين موضوع صحبت كرديم ، بعد بلند شد كه بره من خيلي دلم براش مي سوخت
گفتم : مهدي نهار بيا خونه ما ، سارا كه نيست . بيا خونه با فاطي صحبت مي كنيم . ببينيم مي تونيم يك راه حل منطقي پيدا كنيم
سري تكان داد و گفت : به خانمت نگو ، بهتره ندونه ، اينطوري پاك آبروم مي ره
لبخندي زدم و گفتم : فاطي كه همه چيز رو در مورد محبوب مي دونه خودت رو لوس نكن نهار بيا خونه ، منتظرتم
در حالي كه از مغازه بيرون مي رفت گفت : قول نمي دهم ، تا ببينم چطور مي شه
سپس خدا حافظي كرد و رفت
ظهر كه تعطيل كردم و رفتم خونه از بوي عطر تند جديدي كه به مشامم خورد فهميدم مهمون داريم . وارد اتاق شدم از ديدن سارا كه با فاطي تو آشپزخونه غذا درست مي كرد شوكه شدم . با دستپاچگي سلامي كردم و نشستم رو مبل
خانمم در حالي كه لبخندي به لب داشت برام چايي آورد و سپس رو مبل نشست . و كمي بعد هم سارا به ما ملحق شد ، روي مبل نشست و با خنده كنايه آميزي از من پرسيد : مهدي چي مي گفت ؟
گفتم : مهدي ؟ امروز نديدمش
فاطي سري تكان داد و گفت : از رو برو ديگه حميد ، ما همه حرفهاي شما رو شنيديم
آه از نهادم كنده شد بد جوري ضايع شده بودم . يادم رفت بگويم كه مغازه سر خونه يك در هم از داخل به طبقه پايين داره و احتمالا از پشت همين در به حرفهاي ما گوش مي كردند
با خنده گفتم :‌ باز شما خانمها جاسوس بازي تون گل كرد
سارا لبخندي زد و گفت : مگه با جاسوس بازي دست شما نامردها رو بشه
لبخندي زدم و گفتم : دست شما درد نكنه ، چرا جمع مي بنديد . به من چه اگه مهدي اشتباهي كرده . تقصير من چيه ؟
با دست روي رون پايم كوبيد و گفت : با آن كه قضيه رو شده باز مي فرماييد اگه ؟ از رو نمي ري . تازه از كجا معلومه كه شما هم زير سر كسي رو نداشته باشيد . فاطي هم مثل اولاي من خوله ، كم كم دست شما هم رو مي شه
فاطي با خنده گفت : چشماشو از كاسه در مي يارم اگه خبري باشه
با دلخوري گفتم : اي بابا مثل اينكه من دارم محاكمه مي شم
سارا با كنايه گفت : بله بايد هم بشي . چرا چيزي به من نگفتي ؟ هر موقع ازت سؤال مي كردم . مي گفتي نه اشتباه مي كنم مهدي مرد درستيه و اهل اين حرفها نيست . ببينم تو اين دختره محبوب رو ديدي ؟
با خنده گفتم : آره ، يكي دو بار . باز نوبت من شد ؟
فاطي آمد بغلم نشست و ويشگوني از بازوم گرفت و گفت : درست حرف بزن . چرا طفره مي ري ؟
رو كردم به فاطي و با خنده گفتم : مواظب باش سارا خانم از رو بد جنسي ميانه من و تو رو خراب نكنه
سارا بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت و گفت : همه شما مردها سر و ته يك كرباسيد حيف ما زنها براي شما . من كه قصد دارم از مهدي جدا بشم بزار بره با همون زنهاي فاسد بگرده ، لياقتش همونه
فاطي با اعتراض گفت : نبايد ميدون رو خالي كني سارا ، بايد از زنديگيت دفاع كني و اين علف هاي هرز رو از زندگيت جدا كني . اون دختره نكبت از خداشه كه تو از مهدي جدا بشي و مهدي رو كاملا تصاحب كنه
سارا اشكاشو از صورتش پاك كرد و گفت : اون دختره آنقدر به مه

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#28 | Posted: 17 Jun 2010 07:34
حميد و مهناز

سلام
من حميد هستم و قبلا داستان شيرين رو براتون نوشته بودم . اين دفعه داستان مهناز رو كه سكس من با زن همسايه مون است رو براتون نوشتم . ما 1 همسايه داريم كه 1 خانوم حدود 45 ساله و سفيد (مثل برف ) ، تپل با چشاي آبي و كون گنده كه اسمش مهنازه .خلاصه من خيلي تو كف اين پري بودم . مهناز خيلي به خونه ما ميومد و با مامانم خيلي دوست بود .هر موقع كه ميومد خونمون و من درو باز ميكردم تا وارد ميشد با دستم 1 كوچولو كونشو لمس ميكردم طوري كه متوجه نشه . 1 روز بعد ازظهر كه مامان و بابام رفته بودن شمال مهموني خانوادگي و قرار بود 1 روز اونجا بمونن تو خونه نشسته بودم و داشتم فيلم سوپري كه از دوستم گرفته بودم و مي ديدم كه يهو صداي زنگ اومد . از تو آيفون ديدم مهنازه . خيلي خوشحال شدم در و باز كردم .ديدم رنگ و روي خوبي نداره . بعد از سلام گفت : حميد جان مامانت هست ؟ گفتم نه با بابام رفته شمال . گفتم :چيزي شده ؟حالت خوب نيست ؟؟ گفت : فكر كنم فشارم افتاده ! اومدم كه اگه زحمتي نيست فشارمو بگيري ! (ما چون دستگاه فشار داشتيم و من بلد بودم با اون كار كنم اون دور و بر هر كي مي خواست فشار خونشو بگيره مي اومد پيش من ) منم كه ديدم شانس دره خونمونو كنده گفتم : نه اختيار داريد ! بفرمائيد تو .
اومد تو بهش گفتم كمك كنم ؟؟ گفت : نه ميام خودم . بردمش تو اتاق و روي تختم نشست . گفتم : اين جوري كه نميشه ؟ !! دراز بكش ؟!! 1 ذره خجالت مي كشيد ! ‌چادرش كاملا افتاده بود و 1 لباس نازك با يقه كاملا باز پوشيده بود . كيرم داشت مي تركيد ، ولي هنوز زود بود . دستگاه فشار و آوردم و خودم آستينشو زدم بالا !! نمي دونيد چه حالي داشت ؟ دستش نرم نرم و سفيد بود . تا جايي كه جا داشت آستينشو زدم بالا . خودم هم بغلش نشسته بودم جوري كه پشتم با پاش در تماس بود . دستشو گرفتم و مي خواستم نبضشو پيدا كنم .دستشو گذاشتم روي رون پام ، اصلا نمي فهميدم چه كار ميكنم ؟! اونم هيچي نمي گفت ! اينقدر دستشو ماليدم كه با 1 خنده موزيانه گفت : زود باش ديگه چي كار ميكني ؟!!!!! گفتم : باشه ولي نبضت پيدا نيشت مجبورم از روي ضربان قلبت فشارتو بگيرم (الكي گفتم ) اونم گفت : زود باش . برام جالب بود كه هيچي بهم نمي گفت . دستمو گذاشتم روي سينه اش . واااااااااااااااي چون يقه پيرهنش باز بود دستم پوستشو لمس ميكرد .داشتم ديونه ميشدم . 1 لحظه اومدم تا جابجا بشم دستش كه روي پام بود خورد به كيرم . تا اومدم جمعش كنم ديدم كيرمو با دستش گرفت !!!!! منم كم نياوردم و افتادم روش . خيلي بدن نرمي داشت . من رو بودم و اون زيرم. كيرم كه حالا كاملا سيخ شده بود رفته بود لاي دامنش و قشنگ كسشو با كيرم حس ميكردم چون زيرش فقط 1 شرت داشت . اون فقط آه ه ه ه و اووووف ميكرد و من لب و گوش وگردنشو مي خوردم تمام صورتشو ليسيدم . صورتش از آب دهنم خيس شده بود . خيلي خوشمزه بود .
بلندش كردمو پيرهنشو در آوردم وااااااااي چه سينه هاي گنده اي داشت ؟؟!!!!! سوتينشو در آوردم و افتادم به جون سينه هاش .
سر سينه هاش شق شده بود همين جور كه سينه هاشو مي خوردم رفتم پايين تا رسيدم به دامنش . كشيدمش پايين چه رونايي داشت تپل و سفيد . دست كه مي زدم رد دستم مي موند .
از روي شرتش شروع به ليسيدن كسش كردم . شرتش خيس شده بود . خودش شرتشو در آورد . چه كسي بود تپل و سفيد .
دهنمو گذاشتم روش و مي خوردمش مهنازم كه تو آسمونا بود و هي قربون صدقم مي رفت . انگشتامو كردم تو كس خيسش و با زبونم چوچولشو مي ليسيدم . جيغ مي كشيد .
1 دفعه بلند شد و منو خوابوند روي تخت وتمام لباسامو در آورد و به حالت 69 روم خوابيد . تمام كيرمو كرده بود تو دهنش و مي خوردش . تخمامو مي كرد تو دهنش و مي ليسيد .
بلندش كردمو نشوندمش روي پاهام و كيرمو گذاشتم دم سوراخ كسش . كسش تنگ نبود و با 1 فشار تا ته رفت تو . 1 آه ه ه ه بلندي كشيد و شروع به تلمبه زدن كرد . از پشت سينه هاشو گرفتم و و اونم خودشو بالا و پايين مي كرد . چندتا پوزيشنو امتحان كرديم .
گفتم مي خوام بكنم تو كونت ؟ اونم گفت مال خودته عزيزمممم . كير خيس مو گذاشتم رو سوراخ كونش . معلوم بود كه شوهرش فقط از كس كردش . سوراخش آكه آك بود . با 1 خورده زحمت تمام كيرمو فرستادم داخل . چه حالي داشتم !!! چند تا تلمبه كه زدم ديگه طاقت نياوردم و مي خواستم آبمو بريزم همون تو كه فهميد و گفت : تو كسم !! گفتم خطر ناك نيست ؟؟؟ گفت : لوله هامو بستم !!!
منم با خيال راحت تمام آبمو ريختم تو كسش و همونجوري تو بغل نرمش خوابيدم .
بعد از چند دقيقه با 1 لب بيدارم كرد . لباساشو پوشيده بود و ميخواست بره . گفت : دست درد نكنه خوشگلم خوبه خوب شدم . منم گفتم : ميشه دوباره فشارتو بگيرم ؟؟؟ خنديد و گفت: حتما ميام پيشت عزيزممم و پريدم تو بغلش . 1 لب ديگه ازم گرفت و رفت . ولي از اوون روز به بعد هر چند وقت 1 بار مهناز عزيزم فشارش مي اوفته و من فشارشو مي گيرم !!!!!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#29 | Posted: 26 Jun 2010 15:58
دختران همسایه

اسم من اشکان هستش دانشجوی رشته کامپیوتر می خواستم از خاطراتم براتون تعریف کنم .
البته توی این زمینه من پرخاطره دارم چون که به قول بعضی از دوستام من خیلی حشری هستم و معمولاً تمام فکرو ذکرم دنبال جنس مخالف و لطیف هستش راستش فکر کنم بیشتر به خاطر هاله دختر دانشجوی بود که همسایگی ما آمد.
اصلا ً بگذارین از همینجا شروع کنم و خاطراتم رو به صورت قسمت به قسمت و موضوعاتی که برام پیش آمده براتون بگم .
آره خونه ما توی یه مجتمع ساختمانی خیلی شلوغ و پلوغ هستش و معمولاً تواین جور مجتمع ها همه جور آدمی پیدا می شه اما از وقتی که هاله و سارا دو تا دانشجو به همسایگی دیوار به دیوار ما آمدن از همون موقع این عطش سیراب ناپذیر من به سکس بیشتر و بیشتر شد .
راستش شاید باور نکنید اما از وقتی که من هاله رو دیدم اینطور شدم انصافا ً ماه ماه یعنی خدا توی خلقت این دختر کم نگذاشته متاسفانه نمی تونم عکسی از چهره اون رو براتون ارسال کنم والا به هم حق می دادین حتی وقتی این دختر اصلا ً آرایش هم نمی کنه مثل یه عروسک می مونه .هنوز که هنوزه من وقتی اون رو می بینم نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و سریع توی دستشوئی و ازخجالت کیرمون درمی آییم .
البته سارا هم دختر خوشکل و مامانی هست اما در مقایسه با هاله واقعاً باید ببینید تا قضاوت کنید.
خلاصه سه ماه از اومد اونها گذشته بود و من توی بد کفی بودم و اصلاً هم هیچ رقمی راه نمی دادند تا حداقل یه صحبت کوچیک فقط یه سلام و رد می شدند. توی یک روز جمعه که روی تخت دراز کشیده بودم و هی می خواستم توی ذهنم اون و سارا رو لخت تصور کنم و یه دستم هم توی شرتم و داشتم به یادشون با کیرمون ور می رفتم که آخر کلم داغ شد از سر ناچاری بلند شدم رفتم حمام تا یه دوش آب سرد بگیرم .
وقتی توی حمام داشتم لباسهام رو می کندم صدای شیرآب و دوش حمام همسایه یه لحظه توجه ام رو جلب کرد .چی داشتم می فهمیدم وای آره درست بود چرا تا حالا به فکر نبودم حمام همسایه بغلی یعنی هاله درست چسبیده بود به دیوار حمام ما یکمی که دقت کردم دو دستی زدم توی سرم وای که چقدر من احمق بودم. چون که تا حالا متوجه لوله کشی ساختمان نبودم آره پارسال که همه لوله کشی ساختمان خراب شده بود واسه اینکه هزینه زیاد داشت قرارشد لوله ها روکار کشیده بشن یعنی از سوراخی که بین دیوارها ایجاد کرده بودن لوله های ساختمان به هم چسبیده بود از همه جالبتر آن که لوله ای که بین دیوار حمام ما با هاله اینا ایجاد شده بود دورش رو با پشم شیشه بسته بودن نه با گچ و سیمان .
سریع نشستم زمین و آروم شروع کردم به کشیدن پشم شیشه ها از لای لوله یکمی که کندم آروم با یه چشم داخل رو نگاه کرم چیزی دیده نمی شد چون اون ور دیوار که یه تیغه بیشتر نبود رو هم پشم شیشه کرده بودن باید صبر می کردم چون امکان داشت موقع درآوردن متوجه بشن و این فرصت طلائی رو از دست بدم. خلاصه با هزار مکافات صبر کردم تا حمام اون تمام بشه بعد که مطمئن شدم یه پیچ گوشتی آوردم و آرام آرام شروع کردم به کشیدن
پشم شیشه اون ور دیوار. بالاخره موفق شدم یواشکی نگاه کردم چیز خاصی دیده نمی شد البته معلوم بود که سوراخ باز شده اما چون چراغ روشن نبود و تاریکی چیزی معلوم نبود.
منتظر شدم حتم داشتم که باید اون یکی امروز که جمعه است به حمام بره اما کی. تا عصر این پا و اون پا کردم مثل مرغ سرکنده می رفتم توی حال و دوباره برمی گشتم توی اتاقم و یه سر به حمام می زدم ببینم صدای میاد یا نه. خلاصه جون به لب شدم تا نزدیک ساعت نه شب وای صدای دل نشین دوش آب حمام من رو به پای سوراخ کشاند چراغ حمام خودمون رو خاموش کردم و روی زانو ایستادم و از سوراخ داخل رو نگاه کردم .
وای دو تا پای بلور سفید که از روی اون آب سرازیر بود رو دیدم یکمی بالاتر هنوز شرتش رو از پاش در نیاورده بود یه شرت سیاه به تن داشت و هی با خیس شدن آب بیشتر به اون می چسبید و می تونستم چاک کونش رو بیشتر ببینم هرچی سعی کردم بیشتر بالا رو نگاه کنم تا ببینم کدومشون هست هاله یا سارا اما بیشتر از ناف یا حداقل یکمی که خم می شد نوک پستوناش رو می دیدم .
همینجور که داشتم نگاه می کردم داشتم با کیرم ور می رفتم نمی دونم چند بار آبم اومد چون اصلاً چشم از توی سوراخ بر نمی داشتم. خلاصه توی همین نگاه کردن بودم و او زیر دوش داخل وان حمام ایستاده بود و خودش رو می شست غافل از اینکه یک چشم حریص داره دید می زنه که یکدفعه از بغل شرتش گرفت و با کشیدن به سمت پائین کاملا خم شد اما چیزی معلوم نشد فقط چند لحظه موهای سرش رو دیدم که دوباره برگشت بالا نتونستم متوجه
بشم که هاله بود یا سارا اما وای چی داشتم می دیدم یه کس توپل که توی کلی مو پیچیده بود وای خدا داشتم خودم رو پشت دیوار می کشتم وقتی که با دستش موهای کسش رو زیر دوش آب ، آب می کشید و می مالوند .
بعد یه دستی هم از پشت به چاک کونش کشید و برگشت یه کمی خودش رو به سمت راست خم کرد تا کپل کونش زیر دوش قرار بگیره و با دستش شروع کرد به آب کشی. بعد یه چند لحظه ساکت ماند دیدم لیف از بالا شروع شد و کم کم به اطراف ناف و ران بعد موهای کس و لای پاهاش رو بالیف می کشید لای کونش رو هم یکی دوبار با لیف قشنگ کشید وقتی اون کس و کون سفید تپلی رو آغشته به کف صابون دیدم دوباره یه تف به کف دستم زدم و تند و تند شروع کردم به مالیدن کیرم دست آخر که تمام شد یکمی آنطرف رفت وقتی برگشت دیدم یه خود تراش توی دستش بود داشتم دیوانه می شدم تا حالا کلی فیلم سوپر دیده بودم کلی هم کس کرده بودم اما انصافاً اعتراف می کنم که با دیدن این صحنه ها اینقدر حال نکرده بودم .
یه پاش رو از توی وان بیرون کشید و لبه وان گذاشت و بعد پاهاش رو از هم باز کرد حالا می تونستم از زیر موهای کسش لبهای بهم چسبیده کسش رو ببینم آرام با دست چپ پوست بالای موهای بلندش رو گرفت و شروع کرد به آن کادر کردن اطراف کسش وای معلوم بود که از موهای کسش خیلی خوشش میاد چون کلی زحمت کشید تا بالا و لای پاهاش رو تمیز و ردیف کنه من دیگه کمرم درد گرفته بود از بس که آبم اومده بود آخرش هم خودش رو زیر دوش شست و از حمام خارج شد.
درست بود که نفهمیدم هاله بود یا سارا اما خیلی خوش گذشت. اون روز گذشت تا یه چند روز بعد که من همش فکرم یا گوشم به صدای حمام بود دوباره صدا شنیدم مثل یه خرگوش دویدم توی حمام و دوباره نگاه کردم وای مثل اینکه اون یکی بود چون یکمی از نظر هیکلی فرق می کرد. شورت سفید به تن داشت و هی ورجه ورجه می کرد که یهو کشید پائین درست فکر کرده بودم این همون اولی نبود چون اصلاً مو نداشت و کاملاً تراشیده شده بود هرچند یکمی مو سبز شده بود اما معلوم بود که دوست نداره موی زائید داشته باشه کاملاً مشخص بود که کمی از اون یکی بیشتر باید حشری باشه البته من بعداً این دوتا رو تشخیص دادم اما الان واسه هیجان داستان نمی گم تا شما خودتان متوجه شوید چون هربار که دستش به لای پاهاش می برد بیشتر با کسش ور می رفت جوری که معلوم بود که با این کارش لذت می بره مخصوصاً لای لبهای کسش رو با انگشتش باز کرد و سعی می کرد که با شستن توی اون یه حالی هم بکنه. البته اون روز نه اما روزهای بعدی که من اون رو توی حمام دید می زدم توی وان دراز کشید هرچند که نمی تونستم چیزی ببینم اما از صداهای جیغ آروم و نفس زدنش معلوم بود توی وان داره خودش رو ارضاء می کنه.
از اون روز به بعد می تونستم چهره هرکدوم رو توی خواب و بیداری تجسم کنم .
تا اینکه یک روز پنج شنبه عصر از سر کلاس به خونه می آمدم که واسه خرید داروهای مادرم وارد داروخانه شدم توی اون شلوغی هاله رو که جلوی پیشخوان وسایل آرایشی ایستاده بود شناختم سریع نسخه رو به گیشه دادم و خودم رو از پشت به اون نزدیک کردم دیدم چهار بسته موبر پریزن خرید .وای پس خودش بود تمام این مدت که من داشتم از اون سوراخ دید می زدم تمام اون صحنه ها وای که بی اختیار کیرم شق شده بود و اصلاً چیزی متوجه نبودم یعنی اون دختر اینقدر حشری هست اما اصلا به ظاهر نمیاره آره چنان سیخ کرده بودم که سریع دستم رو جیبم بردم تا سر کیرم رو بکشم پائین تا از روی شلوار که پف کرده بود آبرو ریزی نشه وقتی پای صندوق رفتم نمی دونم چه جوری به دختر صندوقدار نگاه کردم که اخم کرد سریع به خونه برگشتم و می دونستم که باید بره حمام منتظر ماندم یادم هست اون شب شام هم نخوردم و از توی اتاقم بیرون نرفتم و منتظر بودم کف
کف بودم. هی صحنه های حمام کردن هاله و ور رفتن با کسش جلوی چشام می آمد. خلاصه شب ساعت دوازده گذشته بود که صدای آشنای دوش آب رو شنیدم سریع پریدم توی حمام و از سوراخ نگاه کردم. با تعجب سارا رو دیدم چون دیگه الان شناخته بودم کدوم به کدومه بعد یکمی آب کشی و ور رفتن با موهای کسش شیر آب رو بست و پای چپش رو روی لبه وان گذاشت نمی دیدم داره چکار می کنه اما بعد چند لحظه مایع سفید رنگ کرم شکلی رو مالید روی موهای کسش و آروم شروع به پخش کردنش به همه جا شد. آهان پس هاله این بود نه اونیکی من فکر کردم آره اما انصافا ً چرا داره موهای کسش رو تمیز می کنه اون که خیلی دوست داشت که تزئینش بکنه خلاصه برگشت و یکمی خم شد تا چاک کپل کونش از هم باز بشن و از همون موبر به اطراف سوراخ کونش و بعد روی کپل و کم کم به ران و تا ساق پاهاش خلاصه همه چهار بسته رو باز کرد و از کمر به پائین مالید. یه بیست دقیقه بعد دوش رو باز کرد و شروع به شستن خودش شد با شستن هرچه بیشتر با دستش موهارو می کند
هرچی بیشتر می شست خدا ی من تپلی کسش بیشتر معلوم می شد وقتی تمام شد و پا جفت جلوی سوراخ ایستاده بود بقدری ورم کسش تپل بود که از لای پاهاش بیرون زده بود. نمی دونم
اگه دیوار نبود می تونستم خودم رو کنترل کنم و بهش حمله نکنم چون وقتی که برگشت و پاهاش رو از هم باز کرد از جلو دستش رو تو برد و از لای پاهاش سعی می کرد با خودتراش باقی مانده موهای ریز اطراف کونش رو هم ترو تمیز بکنه توی همین وضعیت بود که کاملاً سوراخ کون معلوم بود وای معلوم بود که چقدر تنگه حتی انگشت کوچیکه من هم می تونست اون رو به درد بیاره چه برسه این کیر کلفت .
اون شب گذشت و من تا نزدیک صبح توی رختخواب چند بار به یادش خالی شدم. صبح توی آشپزخانه داشتم صبحانه میل می کردم که صدای سلام و احوال پرسی یه مرد توی راهرو پشت در آپارتمان با همسایه رو شنیدم با شنیدن صدای سار و هاله مثل فنر بلند شدم حتی مادرم تعجب کرد با پروئی از چشمی در آپارتمان نگاه کردم دیدم یه پسر جوان جلوی در آپارتمان هاله اینا ایستاده و اونطرف سارا که مانتو به تن داشت و معلوم نبود داره
از بیرون میاد یا داره می ره اما لای در هاله با یه رکابی و یه دامن تنگ که بالای زانوهاش است ایستاده از صحبتهاش فهمیدم که بله اون آقا پسر باید نامزد هاله باشه و امروز که جمعه است امده و سارا هم از خود گذشتگی می کنه و خونه رو واسه اونها داره خالی می کنه .
با ناراحتی برگشتم اصلا فکر نمی کردم که هاله نامزد داشته باشه راستش خیلی دلم می خواست باهاش دوست بشم اما نه به خاطر اینکه باهاش سکس داشته باشم بلکه نظرم این بود که به مادرم بگم که ....... خلاصه بگذریم دمق رفتم توی اتاق دراز کشیدم. بعد واسه اینکه از سرم به پره رفتم بیرون پیش رفقا .
بعد ناهار خوابیدم نمی دونم چند ساعت ولی وقتی از خواب بلند شدم دیدم داره هوا تاریک می شه صدای آب شنیدم فکر کردم که مامان هستش توی آشپزخانه داره ظرف می شوره
اما وقتی از اتاق بیرون آمدم دیدم هیچکی توی خونه نیست سریع دوزاریم افتاد که حمام؟
رفتم توی حمام اولش که پاهای پراز موی پشمالو رو دیدم گفتم آره آقا پسره کارش رو کرده حالا خم داره صفا می کنه کیر نیم شق شده اش که اطراف اون رو معلوم بود با تیغ حسابی تراشیده توی دستش بود و داشت باهاش ور می رفت می خواستم برم که یهو صدای بهم خوردن آب توی وان و بعدش صدای هاله رو شنیدم که گفت بسه بابا هی بهاش ور نرو وای!
چی داشتم می دیدم اونا دوتایی رفته بودن توی حمام وقتی سر زانوی سفید هاله رو از بالای لبه وان دیدم مطمئاً شدم. اون پسره گفت هاله اینجوری نمی شه توی وان دوتای جا نمی شیم بلند شو واستا سرپائی .
صدائی نیامد ولی با تکانی که به پاهاش می داد معلوم بود داره براش ناز می کنه. که پسره خم شد و با دستش دست هاله رو از توی وان بلند کرد و بطرفش کشید با بیرون آمدن هاله می تونستم قسمتهای از بدنش رو ببینم وقتی کاملا ً ایستاد سریع اون رو به دیوار تکه داد طوری که کپل کونش به سمت همون پسره شد حالا کیر اون شق شق شده بود یکمی با لیف شروع کرد به مالیدن پشتش تا آمد به سمت کون و کپل هاله دستش رو آروم برد لای پاهاش معلوم بود داره فشار می ده چون صدای هاله درآمد و یهو یه جیغ کوچولو کشید و گفت آخ نه بهنام فشار نده .
بعد آقا بهنام لیف رو کنار گذاشت و آهسته کیر شق شده اش رو نزدیک کون هاله کرد وقتی داشت لای پاهاش می گذاشت می تونستم به وضوح ببینم که هاله پاهاش رو به هم نزدیک کرد و سفت خودش رو گرفت اما مثل ینکه آقا بهنام یه فکرای دیگه کرده بود جون با عکس العمل شدیدی که هاله نشان داد و زود برگشت و گفت وای بهنام تو به من قول دادی نه اون که معلوم بود داره هاله رو مالش می ده سعی می کرد آرومش بکنه.
خلاصه کلی باهم کل کل کردن معلوم بود با اصراری که بهنام داره می خواد اون رو از کون بکنه چون به هاله قول داده بود که تا عروسی با جلو کاری نداشته باشه اینهارو از حرفهای که با هم می زدن متوجه شدم خلاصه با کلی مخ کاری پسره تونست مخ هاله رو بزنه و بلندش کرد واز توی وان بیرون آمدن دستهای هاله رو روی لبه وان گذاشت و و کون اون رو داد بالا همینجوری داشت واسش قصه می گفت که اصلاً درد نداره تو خودت رو شل کن من کف صابون می زنم لیز می شه و .....
بعد کلی با سوراخ هاله ور رفت و دست آخر سر کیر مبارک رو گذاشت لبه سوراخ کون هاله بیچاره و یکمی که فشار داد جیغ هاله بلند شد وای بهنام یواش بسه داره درد می کنه .
بهنام : نه هنوز که تو نرفته بخدا تو بی خودی می ترسی چیزی نیست که بیشتر فشار داد با هربار تو رفتن جیغ هاله هم بیشتر می شد.
هاله : آی داره می سوزه وای بهنام بکش بیرون بسه وای مامان جونم اما بهنام دست بردار نبود و هی اون رو از کمر گرفته بود و فشار می داد یکی دوبار بیرون کشد و دوبار تو برد و جیغ و فریاد هاله بلند شد وقتی از توی کون هاله بیرون کشید و کنار رفت دیدم نامرد چنان کرده که اون کون تنگ گشاد شده
بود و کمی هم کنارش خونی شده بود هاله از درد همینجور روی زمین چمباتمه زد و حالا می تونستم تا موهای سرش رو ببینم کنار وان سرش رو گذاشت انگاری داشت گریه می کرد اما بهنام بلندش کرد و کمی به حال آورد و شروع کردن به شستن هم دیگه گاهی وقتم باهم شوخی می کردن یکی دو بار هم هاله با کیر بهنام ور رفت و واسش می نالید اما بهنام خالی نشد. حمام تمام شد و رفتن.
آره حمام اونها تموم شد اما من بقدری پکر بودم چون دختری که دوست داشتم رو جلوی چشام اون پسره یلا قبا کرد و من فقط تونستم از سوراخ دید بزنم. زدم بیرون تا یکمی حالم جابیاد توی ذهنم همش صحنه های کردن هاله مثل یه فیلم ظاهر می شد هر دختری رو توی خیابون می دیدم چهره هاله بنظر می آمد وضعم خیلی خراب بود یهو دیدم توی خیابون جمهوری هستم معمولاً اونجا زیاد می رفتم واسه خرید لوازم یه دوری زدم که دوربین های کوچیک الکترونیکی رو که دیدم یه جرقه به ذهنم امد. آره واسه اینکه بتونم هاله و سارا رو توی حمام کامل ببینم این بهترین راه بود یکی خریدم و به خونه برگشتم و بعد نصب سیم کشی کردم و منتظر ماندم تا به موقع آزمایش کنم .
اولین بار که با دوربین شروع به ضبط و نگاه کردن کردم نوبت سارا بود اما انصافاً که عجب کون و کپلی داشت حتی یادم میاد وقتی داشتم واسه چندمین بار فیلمش رو توی کامپیوتر می دیدم بدون اینکه کیرم رو بمالم آبش درآمد. چند بار هم هاله رو کامل توی حمام دیدم و فیلمش رو ضبط کردم. توی بد کفی بودم و توی دلم قسم خورده بودم هرجوری شده هاله رو حتی به زور بکنمش تا جای که می خواستم با فیلم هاش ازش اخاذی کنم اما راستش ترسیدم .

Yes.?
     

#30 | Posted: 26 Jun 2010 15:58
مینا خانم همسایه عزیز

داستان از آنجا شروع میشه که ما به منزل جدید نقل مکان کردیم که اسم من در این داستان سیامک است . پدر و مادر من کارمند و من دانشجو و خواهرم خانه شوهر ..........در همسایگی ما خانواده ای بودند که خیلی مرفه و به قول خودمون با کلاس بودن ( که توپ تکونشون نمیداد از نظر مالی ) خانم خانه 35 ساله دختر 20 ساله ویک دختر 16 ساله در ضمن من هم یک خواهر 24 ساله دارم که خانه شوهر است و خودم هم 21 سال دارم . یک روز که از دانشگاه آمدم خونه دیدم زن همسایه که اسمش را مینا میذارم ( بخاطر آبرو ) در خانه ماست بعد از سلام و علیک مامانم گفت مینا خانم همسایه ما هستند و یادش رفته کلید منزل را برداره و پشت در مونده و من از ایشان دعوت کردم بیاد منزل ما تا تو بری یک کلید ساز بیاری تا درب را باز کنه ، من هم با اخم رفتم سراغ کلید ساز ......

در راه به مینا خانم فکر میکردم خیلی باکلاس و خوشگل و بر خلاف سنش که 35 سال داره به 25 ساله ها میخورد در ضمن اندامش خیلی قشنگ بود من از روی مانتو برجستگی باسنشو حس کردم و همینطور برجستگی سینه هاش ( من خیلی باسن و پستان را دوست دارم . نمیدونم چرا شاید از اینکه پدر بزرگم اهل قزوین بوده ) قفل ساز آمد و در را باز کرد و گفت چه قفلی بندازم من هم گفتم صبر کنید تا بپرسم آمدم خونه خودمون و از مینا خانم پرسیدم کلید ساز میپرسه چه قفلی بندازم که مینا خانم گفت من میام بهش میگم که من گفتم شما زحمت نکشید فقط بگید چی بندازه من بهش میگم چون ایشان غریبه هستند مرد باهاش صحبت کنه بهتره دیدم یک نگاه عمیقی به من کرد و گفت باشه بگو پولش مهم نیست قفلش ایمن باشه من آمدم و گفتم بهترین قفلت را بنداز قفل را عوض کرد و کلید را به من داد و من پولش را حساب کردم و رفت آمدم منزل و دسته کلید را دادم مینا خانم خیلی تشکر و معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه مزاحم ما شده بود و دست کرد از کیفش کلی پول در آورد و گفت چقدر شد و من گفتم قابلی نداره و هر چه اصرار کرد من نگرفتم و در آخر گفتم بعد از آقاتون میگیرم و خداحافظی کرد و رفت من متوجه شدم با این کار خیلی از من خوشش آمده........

تا اینکه فردا که از دانشگاه آمدم منزل مادرم گفت مینا خانم رفته قفل را قیمت کرده و پول را آورده و گفت از سیامک خیلی تشکر کن پول را شمردم دیدم دو برابر پولی است که من دادم ولی به مامانم چیزی نگفتم ، یک هفته از این ماجرا گذشت که ساعت 10 شب بود زنگ خانه به صدا در آمد مادرم در را باز کرد و بعد از چند دقیقه آمد و گفت سیامک مینا خانم بود گفت دخترش چند تا سوال ریاضی داره اگه میشه سیامک فردا بعد از ظهر بیاد منزل ما من هم با اخم به مامانم گفتم باشه و در دل از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم روز موعود فرارسید و قبل از رفتن حمام گرفتم و تیپ کردم و رفتم در خونه و زنگ زدم در باز شد و مینا خانم در را باز کرد خدای من چه تیپی کرده بود یک تاپ نارنجی و شلوار لی با ناز و عشوه گفت خوش آمدی آقا سیامک تو که به ما افتخار نمیدی و من باید با این بهانه ها تو را دعوت کنم من می خواستم همان جا بغلش کنم و ببوسمش که روم نمی شد و تازه فهمیدم درس دخترش بهانه بود گفتم پس سوالات ریاضی دخترت الکی بود گفت نه سوال داره ولی در کل خواستم از محبت آنروزت تشکر کنم و بگم چرا پولشو نگرفتی که من گفتم پول قابل شما را نداره شما جون بخواه همینطور به من خیره شد گفتم نکنه ناراحت شده که گفت از روزی که تو را دیدم فهمیدم پسر خوبی هستی و ازت خوشم آمد و با آن کارت منو شرمنده خودت کردی که من گفتم که تو دو برابر پول قفل را دادی چرا ؟ که گفت عزیزم تو دانشجو هستی و نباید ولخرجی کنی من هم مات و مبهوت لبهای غنچه شدش را نگاه میکردم در ضمن راست کرده بودم و از روی شلوارم معلوم بود که چشمش به آن افتاد و گفت خودتو اذیت نکن زیاد و یک سوال ازت میکنم دوست دارم جوابمو راست بگی گفتم بگو راستشو میگم گفت دوست دختر داری ؟ فکر کردم چی بگم اگر راستشو میگفتم که دارم اون میپرید در ضمن دوست دختر دانشجو کجا این هلو کجا ( فرقش زمین تا آسمونه ) گفتم داشتم ولی یکسالی است که شوهر کرده و الان با هیچ کس نیستم گفت باور کنم گفتم آره گفت باور کردم چون از چشمات فهمیدم خیلی حشری هستی فقط باید قول بدی به کسی نگی با من دوست هستی فقط ما همسایه هستیم در همین موقع دخترش آمد سلام کرد و گفت پانته آ دختر دومم هست و از تو سوال ریاضی داره که بلند شد گفت من شربت و میوه بیارم و شما درس را شروع کنید ، خدای من پانته آ هم مثل مادرش ناز و خوشگل بود یک تی شرت آبی و شلوارک پاش بود سینه برجسته و کوچک و باسن نقلی قشنگ ولی مامانش چیز دیگری بود........

بعد از یاد دادن ریاضی و موقع خداحافظی گفت لطفا شماره مبایلتو بده که برای درس دادن دیگه مزاحم مامانت نشم و شماره را دادم و خداحافظی کردم موقع دست دادن با انگشت کف دستمو قلقلک داد که دوباره راست کردم و آمدم و دوباره رفتم حمام البته مامانم خانه نبود چون اگه بود روم نمیشد در عرض دو ساعت دو بار برم حمام......
چند روز از این ماجرا گذشته بود که داشتم تو خونه شام می خوردم مبایلم زنگ زد گوشی را برداشتم دیدم صدای قشنگی از آن طرف میگه آقا سیامک خودتی گفتم بله بفرمائید گفت معلومه سرت شلوغه منو نشناختی ، گفتم نه والا ......... یکدفعه متوجه شدم مینا است ( آخه برای اولین بار بود از طریق تلفن با هم صحبت میکردیم ) بهش گفتم مینا خانم افتخار دادی زنگ زدی به خاطر همین ذوق زده شدم و زبونم بند آمده که چی بگم ، گفت خیلی پشت تلفن زبان داری معلومه مخ هر چی دختره میزنی و خندید و گفت خواستم ببینم مامانت اجازه میده یک شب مهمونی بری خونه کسی ، حدس زدم خونه خودشو میگه گفتم تا کی باشه گفت اجازه داری یا نه؟ گفتم آره ، گفت چهارشنبه منزل من دعوتی گفتم مگه تنهائی گفت بله محسن ( شوهرش ) مسافرت خارج از کشور رفته و بچه ها را میبرم خونه مامانم اینا و شب به بهانه ای میام خونه خودم که با تو باشم متوجه شدی سه روز دیگه چهارشنبه که فرداش هم تعطیل رسمی بود ، متوجه شدم خوب نقشه کشیده خداحافظی کرد و من کف کرده بودم ........و منتظر آن روز که دلی از عزا در بیارم چون اصلا فکر نمی کردم روزی با خانم به این باکلاسی آشنا شوم و بتونم باهاش حال کنم ، از همان روز به مادرم گفتم با دوستانم چهارشنبه شب میریم توچال و پنجشنبه برمی گردیم ..... چهارشنبه مینا زنگ زد و گفت ساعت 9 شب به یه بهانه ای میام خونه و تو هم 9 به بعد بیا گفتم میشه زودتر بیای چون من گفتم میرم کوه و اگر ساعت 9 بیام بیرون مامانم شک میکنه گفت مسئله ای نیست من کلید یدک منزل را به تو میدم تو هر موقع خواستی برو منزل تا من بیام ، گفتم دمت گرم که هوای منو داری .

قرار شد ظهر بیاد منزل و کلید را در جاکفشی جلو آپارتمانش بذاره و من از آنجا بردارم ، در ضمن هر موقع تلفنی صحبت میکنیم آنقدر ناز و عشوه میاد که نزدیکه من آبم بیاد..........خلاصه روز موعود رسیدساعت 6 شد من لوازم کوه را برداشتم و آمدم بیرون زود در جاکفشی را باز کردم و کلید را بداشتم ( ما و مینا خانم در طبقه دوم هستیم ) در را باز کردم داخل شدم وای چه منزل قشنگی ، همه چیز ست بود متوجه شدم زن با سلیقه ای است ( موقع تعویض کلید من همش دم در بودم و داخل را ندیدم ) نشستم روی مبل و تلویزیون را روشن کردم در ضمن چشمم به یادداشت روی میز افتاد که نوشته بود " خوش آمدی آقا سیا مک در یخچال همه چیز است از خودت پذیرائی کن تا من بیام در ضمن اگر تلفن زنگ زد جواب نده " همه چیز تا الان خوب پیش رفته بود در کانال های ماهواره دنبال فیلم سکسی گشتم دیدم زوده و از فیلم سکسی خبری نیست چون می دونستم 4 ساعت باید منتظر باشم خودمو مشغول کردم در همین حال مبایلم زنگ خورد دیدم مینا است گفت خوبی من تا یک ساعت دیگه میام چون بچه ها را بردم خونه خواهرم و چون با خواهرم راحت هستم زودتر میام و خداحافظی کرد من گفتم آخ جون حوصله ام سر نمیره ، ساعت 9/20 دقیقه بود آمد همون جلو در بغلش کردم و ازش لب گرفتم گفت صبر کن بذار برسم بعد شروع کن
گفت من یک دوش می گیرم رفت حمام گفت تو نمیای گفتم الان حمام بودم
ده دقیقه طول کشید تا از حمام بیرون آمد وای چه هیکلی ، چه باسنی .............
رفت اطاق تا لباس بپوشه بعد از چند دقیقه با یک تاپ و شلوارک آمد نصف سینه هاش بیرون بود سینه هاش از یک مشت بیرون میزد آخ جون ممه ،
من چون مامانم منو زود از شیر گرفته عقده ای شدم و ممه میخوام...............
از آشپزخانه ویسکی و کلی مخلفات آورد و گفت زحمت ریختنش با تو من دو پیک ریختم ، لیوان را نصفه کردم با خنده گفت چه خبره می خوای منو کله پا کنی و بلا سرم بیاری گفتم نه نم نم میخوریم من پیک اول را یکضرب خوردم و او نم نم می خورد من پیک دوم را ریختم و خوردم گفت سیا جان عجله نکن تا صبح وقت داریم گفتم چشم ، ازش پرسیدم چی شد منو پسندیدی گفت از روز اول دیدم پسر با حیا و نجیبی و سالمی هستی و حیض نیستی در ضمن با اون کارت ( کلید سازی ) نظر منو جلب کردی و دیدم با مرام هم هستی و میشه روت حساب کرد
لیوانش تمام شد دوباره ریختم گفت بسه و آمد تو بغلم لب رو لب و کمر و باسنشو می مالیدم توی بغلم ولو شد و داشت از حال می رفت گفت بریم تو اطاق بغلش کردم و رفتیم تو اطاق خواب تا پشو در آوردم و شروع کردم با زبون نوک سینه هاشو خوردن وای چه سینه های برجسته و سفتی متوجه شدم شوهرش اصلا سینه دوست نداره همینطور میمکیدم و آخ و اوخ مینا شروع شد آمدم پا ئین روی شکم و نافشو شروع به خوردن کردم زبونمو تو نافش کردم و می چرخوندم آمدم پائین تر و شلوارک و شرتشو با هم در آوردم زبونموکردم رو چوچولش و شروع کردم به خوردن دیدم کسش خیس است متوجه شدم ارگاسم شده متوجه شدم خیلی حشری است و صداش تا 100 متری میرفت گفتم یکم یواش گفت دست خودم نیست همینطور زبون را توی کسش می چرخوندم و سرمو گرفته بود و فشار میداد رو کسش ، پاهاشو آوردم بالا و زبونمو کردم تو سوراخ کونش و چرخوندم صداش بلند شد متوجه شدم خیلی خوشش میاد در اوج لذت بود و داشت از هوش می رفت و من ادامه دادم تا اینکه گفت بسه مردم پاهاشو آوردم پائین گفت تو نمی خوای لخت بشی دیدم راست میگه هنوز لخت نشدم گفتم ببخشید یک لحظه برم دستشوئی آمدم از جیبم اسپری بی حس کننده که آماده داشتم برداشتم و به کیرم و زیر تخمام زدم و دستمو شستم و برگشتم تا آمد کیرمو بگیره گفتم زوده من هنوز کارم تموم نشده و رفتم لبشو شروع کردم به مکیدن و زبونشو خوردن بعد رفتم سراغ لاله گوشش و شروع کردم به مکیدن وای خدای من صداش بلند شد متوجه شدم دو چیز بیشتر از همه حشرشو بالا میبره : یک لاله گوش و لیسیدن کونش .........
گفت حالا نوبت من ، بلند شدم کیرمو گرفت و گفت آخ جون چه کیر کلفتی داری شروع به لیسیدن کرد خیلی وارد بود چون اصلا دندونش به کیرم نمی خورد ( من یک دوست دختر داشتم موقع ساک زدن دندوناش پدر کیرمو در می آورد ) گفت حیف این کیر نبود به من نمیدادی گفتم نوش جونت مال تو و ساک زدن را تند کرد و کیرمو تا ته توی حلقش میکرد و قربون صدقش میرفت بعد از چند دقیقه گفت بذار توش ولی یواش یواش گفتم چرا ؟ گفت 6 ماهه به شوهرم کس ندادم گفتم چرا ؟ گفت بعد بهت میگم ، سرشو کردم توش و چرخوندم و می آوردم بیرون و میکردم تو و کمی داخل کردم آخ و اوخش شروع شد و هی میگفت بکن فشار بده جرم بده ......راست میگفت خیلی تنگ بود اصلا توش نمی رفت با هر زحمتی بود تا نصفه توش کردم و عقب جلو میکردم فکر می کنم دوباره اورگاسم شد چون کیرم خیس شده بود فشار را بیشتر کردم با دستش پامو فشار داد به عقب و گفت یواش دردم گرفت کیرمو در آوردم و گفتم برگرد گفت از کون ؟ نه چون تا حالا تجربه نکردم گفتم من راهشو بلدم دردت نمیاد گفت چطوری گفتم با کرم ، گفت دوست دارم ولی از دردش میترسم چون یکی از دوستام از کون داده بود و میگفت تا یک هفته نمی تونستم راه برم گفتم من بلدم دردت نمیاد گفت سیامک تو مگه قزوینی هستی ؟
گفتم آره کرمت کجاست گفت روی میز توالت با دست نشون داد کرم را برداشتم قمبل کرد وای چی بگم نزدیک بود سکته کنم کون به این قشنگی و خوش فرم ندیده بودم شروع کردم به لیسیدن و زبونمو کردم داخل سوراخ کونش و شروع کردم به زبون زدن و خوردن خیلی خوشش می آمد و خودش هم کونشو می چرخوند دوباره آه و نالش شروع شد بعد یکی از انگشتامو کرم زدم کمی هم به سوراخش مالیدم و انگشتمو کردم تو و شروع به چرخوندن کردم هی فرو میکردم و بیرون می کشیدم و می چرخوندم حس کردم خوشش میاد ...
بعد از چند دقیقه دو تا انگشتمو کردم تو کونش و عقب و جلو می کردم حس کردم کمی باز شده انگشت را در آورده و کمی کرم به سر کیرم زدم و گفتم مینا جون آماده ای با ناز گفت سیا جون خیلی کلفته دردم میاد گفتم صبر کن خوشت میاد گفت باشه ولی یواش ، گفتم به چشم سرشو گذاشتم دم سوراخ کون کمی فشار دادم یک ذره رفت جلو و گفت آخ گفتم جون ، دیدم خودشو جمع کرده گفتم عزیزم عضلاتت را شل کن کمی شل کرد و شروع به چرخوندن روی سوراخ کون کردم و کمی فشار دادم گفت یواش کیرمو در آوردم گفتم نمی زاری گفت می ترسم بیا بکن تو کوسم گفتم حیف این کون نیست که آب توش نریزی دیدم چشاش شهلا شده و آخر لذته ، دوباره سر کیرم کرم زدم و سرشو گذاشتم دمش و کمی فشار دادم دیدم پاهاشو باز باز کرده که بره توش با فشار سرش رفت تو گفتم دیدی رفت شروع کردم به چرخوندن و کمی فشار یواش یواش ریتم تلمبه را شروع کردم و عقب و جلو میکردم حس کردم خوشش آمده هی میگفت فشار بده بده صدای آخ و اوخش شروع شد من هم دستمو بردم و با سینه هاش بازی میکردم و فشار میدادم نصف بیشتر کیرم رفته بود تو کونش و جالب اینکه خودش عقب و جلو میکرد من خیس عرق شده بودم و در اوج لذت با کمی فشار تا آخر توش کردم و تلمبه زدن را سریع کردم همینطور که قمبل کرده بود گفتم یواش یواش بیا عقب و من به پشت روی تخت میخوابم
درست به پشت روی من بود و من هم مسلط به سینه هاش و تلمبه میزدم گفت دردم گرفت فکر کنم کیرم به سقف کوسش برخورد کرده بود متوجه شدم راست میگه همینطور که روی من خوابیده بود گفتم برو بالا و دو دستمو بردم زیر کونش و او بالا و پائین میکرد بعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد بهش گفتم مینا جون داره آبم میاد بریزم توش گفت نه عزیزم می خوام بخورمش دفعه بعد بریز توش تا اینو گفت دیدم داره میریزه هولش دادم جلو و برگشت و گرفت کرد تو دهنش و من صدام رفت هفت آسمون تمام آبمو قورت داد و افتاد روتخت و من بغلش کردم فکر می کنم 15 دقیقه تو بغل هم بودیم چون اصلا حال بلند شدن نداشتیم به مینا گفتم بلند شو دوش بگیر سر حال بشی گفت باشه ولی با هم من هم از خدا خواسته گفتم بریم گفت من نمیتونم بلند شوم باید بغلم کنی گفتم به روی چشم و بغلش کردم بردم داخل حمام دوش ولرم را باز کردم و دو تائی زیرش نشستیم ، گفتم دراز بکش پشتتو ماساژ بدم روی شکم دراز کشید و شروع به ماساژ دادن کردم دیدم کمی حالش داره جا میاد گفت تا حالا هم چین حالی نکرده بودم یعنی در عرض 2 ساعت 4 بار اورگاسم بشم دستت درد نکنه سیامک ........همینطور که ماساژ میدادم رسیدم روی باسن و شروع کردم به تکان دادن اون و مثل سیلی زدن میزدم روش و خیلی حال میداد مینا هم با همه بی حالی خوشش می آمد .......
از حمام آمدیم بیرون از گرسنگی داشتم ضعف میکردم گفت الان برات غذا آماده میکنم خلاصه غذا آماده شد خوردیم و رفتیم خوابیدیم توی رختخواب خیلی با هم صحبت کردیم مهمترین چیزی که منو ناراحت کرد گفت ما اقدام کردیم برای مهاجرت به کشور کانادا و تا یک سال آینده کارمون درست میشه و میریم و اینکه بعد از شوهرم اولین کسی بودی که باهاش سکس داشتم...... صبح زود هم بیدار شد و رفت و به من گفت هر موقع خواستی برو من هم ساعت 9 صبح رفتم منزل که مثلا از کوه برگشتم ، خلاصه اینکه هر موقع میتو نست برنامه می چید تا اینکه روز موعود فرا رسید و آنها می خواستند بروند کانادا ، منو دعوت کرد در یک رستوران و کلی کادو هم برام خریده بود و گفت الان مشخص نیست که ما کجا اقامت میکنیم ولی شماره تلفن خواهرمو بهت میدم از او در باره من بپرس ونگران نباش خواهرم ( مهشید ) که سه سال از من کوچکتره از دوستی ما خبر داره در ضمن من با اون خیلی راحت هستم و تمام جیک و پوک همدیگرو میدونیم و دیدم داره گریه می کنه و می گفت ای کاش زودتر با تو آشنا می شدم و ..........گفتم بیام فرودگاه گفت نه همه اقوام هستن و خوبیت نداره و اینجا با هم خداحافظی می کنیم منو خواست ببوسه دید همه نگاه می کنن گفت تو ماشین ............. تو ماشین منو بغل کرد و دو تائی گریه کردیم ،

Yes.?
     
صفحه  صفحه 3 از 22:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  18  19  20  21  22  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.