| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 3 از 30:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  26  27  28  29  30  پسین »  
#21 | Posted: 8 May 2010 09:06
کمر من

شش هفته پيش بود .کسي خونمون نبود نشسته بودم.حوسلم از بي کسي سر رفته بود.کانال هاي سکسي ماهواره هم ديگه همش کسشعراي تکراري نشون ميداد تازه کانالهايي که کير و کس رو هم نشونم مي داد فقط شب ها برنامه داشت.مي خواستم ماهواره رو خاموش کنم يه سر برم پيش رفيقام که يکي زنگ در رو زد. در رو که باز کردم ديدم دوست مامانمه و اومده با مامانم کار داره و يه تاپ و يه دامن تنگ هم پوشيده .خونشون درست کنار خونه ماست و در خونه هامون کنار همه.تازه شوهر کرده و فکر نمي کنم بيش از ۲۰-۲۲ سال داشته.وقتي که ديدمش دلم مي خواست بيارمش تو و....ولي راستش تخم نکردم آخه شوهر داشت. بهش گفتم نه نيست ولي بفرماييد تو فکر کنم تا چند دقيقه ديگه پيداش بشه. گفت که نمي تونم و بايد برم و عذرخواهي کرد و رفت. منم اومدم تو خونه و در رو بستم. لباس پوشيدم که برم بيرون وقتي در رو باز کردم و رفتم دکمه آسانسور رو زدم و منتظر بودم که بياد و برم که ديدم خانوم خانوما در رو باز کرده و وايساده جلوي در، گفتم اتفاقي افتاده؟ گفت نه فقط ميخواستم بهت بگم که فردا ساعت ۹ صبح يه سر بيا خونه ما ولي به کسي نگو که ميخواهي بياي اينجا.منم گفتم که باشه.ديدم آسانسور آمده بالا،خدافظي کردم و سوار آسانسور شدم و رفتم.پيش خودم ميگفتم اين با من چي کار داره؟ولي هر چي فکر ميکردم به نتيجه نمي رسيدم.پيش خودم گفتم که بخيال فردا مي فهمم که چه کار ميخواد باهام بکنه که نبايد مامانم بفهمه.در ماشين رو باز کردم و پريدم تو ماشين و راه افتادم.اولش ميخواستم برم پيش رفيقام ولي از آنجايي که حدود دو هفته مي شد که سکس نداشتم و کمرم حسابي پر بود،بيخيال رفقا شدم و رفتم تو خيابون ها که شايد بتونم يه کسي بلند کنم و ببرم خونه و يه کمري روش خالي کنم ولي از شانش تخمي و کيري که من دارم حتي يه دختر بچه هم نتونستم بلند کنم و بعد از ۳ ساعت الافي تو کوچه و خيابون ها با کون سوخته برگشتم خونه.ماشين رو گذاشتم تو پارکينگ و رفتم تو اتاقم و نشستم پشت کامپيوتر تا شايد تو چت بتونم يکي رو پيدا کنم که باهاش حال کنم بعد از ۵/۰ ساعت که با يه دختر مادر جنده چت کردم بهش شماره دادم تا زنگ بزنه.وقتي زنگ زد بهم،ديدم که صداي کلفت و کيري پشت تلفن ميگه که خوب سر کارت گذاشتم ،منم شروع کردم و هر چي فحش خواهر و مادر بلد بودم رو کشيدم به هيکلش و تلفن رو قطع کردم و پرتش کردم آن طرف(البته رو مبل) رفتم تو اتاق و شروع کردم به فحش دادن به شانش و اقبال خودم که دوباره تلفن زنگ زد.رفتم تلفن رو برداشتم و شروع کردم به فحش دادن.وقتي به خودم آمدم فهميدم که اي داده بيداد،مادربزگم پشت خطه شروع کردم به عذر خواهي کردن و گفتم که يکي مزاحمم شده و ۱۰۰ دفعه زنگ زده خونمون و از اين جور کسشعرا. وقتي که قطع کردم يه مشت محکم کوبيدم به ديوار و رفتم که تو دستشويي و ريدم به اين شانسم و بعدش هم رفتم کپه مرگم رو گذاشتم و خوابيدم.اون روز يکي از تخمي ترين روزهاي زندگي من بود ولي به هر ترتيبي که شده تموم شد.صبح روز بعد از خواب بيدار شدم و صبحونه خوردم و آماده شدم و رفتم خونه مامان دوستم.در رو که زدم ۲ دقيقه اي طول کشيد تا در رو باز کنه در رو که باز کرد ديدم با شرت و کرست آمده در رو باز کرده و من رو دعوت کرد تو وقتي رفتم تو خونه تو اين فکر بودم که يه کس حسابي ميکنم که يه دفعه ديدم ۳ تا دختر ديگه که لخت هم هستن نشستن و دارن يه فيلم سوپر نگاه مي کنند وقتي که ديدمشون دلم مي خواست يه جوري از دستشون در برم چون مي دونستم قراره چه بلايي سرم بيارند ولي نگذاشتند همشون يه دفعه ريختند رو سرم و من رو به زور بردند تو اتاق رو تخت.سمانه که اسم دوست مامانم بود اونا رو بهم معرفي کرد.سوگل،فرانک و ساناز.تا حالا اين همه دختر لخت رو يه جا نديده بودم حشري شده و ديگه کاري از دستم برنمي آمد. تا به خودم آمدم ديدم دارم از سمانه لب ميگيرم و ساناز داشت برام ساک ميزد و بقيه هم وايساده بودند و نگاه ميکردند مثل اينکه نوبتي بود خيلي تند ساک ميزد مثل اينکه تا حالا ۱۰۰۰ بار اين کار رو انجام داده بود و خيلي ماهر بود.يه چند دقيقه اي که گذشت جاشون رو با هم عوض کردند و ساناز آمد و بهم لب بده و سمانه هم رفت که ساک بزنه.خلاصه بعد از اينکه کلي با کير ما لاسيدن نوبت من شد که براي اونا لاس بزنم و سمانه دراز شد رو تخت و لاپاش رو باز کرد و با يه صداي آروم و حشري ميگفت بخورش من هم ديگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خوردن کس خانوم.تند تند ليس ميزدم،خيلي تند.آه آه بلندش همه فضاي خونه رو پر کرده بود احساس کردم که ميخواد بلند بشه خودم رو عقب کشيدم ديدم ساناز جاي اون رو پر کرد و من هم که کاري نمي تونستم بکنم شروع کردم به خوردن.احساس کردم که داره ارگاسم مي شه،بلند شد و کير من رو گرفت تو دستش و دلا شد و کيرم رو آرو ميکشيد رو کسش و سمانه هم از فرصت استفاده کرده و رفت جلوش خوابيد و ساناز شروع کرد به خوردن کس سمانه،و سمانه هم کير من رو کرد تو کسش و گفت تند باش و من هم که داشتم خيلي حال مي کردم با سرعت عقب و جلو ميرفتم.آه آه من و ساناز و سمانه خيلي بلند شده بود که سوگل گفت اگه بخواهيد همين طوري ادامه بديد همه ميان ببينند چه خبره.من که نمي تونستم خودم رو کنترل کنم با همون صدا فرياد ميزدم و آه آه ميکردم ولي سمانه و ساناز صداشون رو آوردند پايين.بعد از چند دقيقه اي احساس کردم که داره آبم مياد،به سمانه گفتم آبم داره مياد آماده باش و کيرم رو کشيدم بيرون و سمانه هم با يه چرخش کيرم رو کرد تو دهنش و آبم رو ريختم تو دهنش و آن هم مثل اينکه خيلي تشنش باشه آب منو خورد.بعد از اينکه آبم در آمد افتادم و رو تخت.يه چند لحظه اي که استراحت کردم بلند شدم تا شايد بتونم از دستشون در برم ولي جنده ها گرفتنم و نوبت سوگل و فرانک شد.گرفتنم و شروع کردن به ساک زدن،منم که دوباره حشري شده بودم،تقريبا همون کار هايي که با سمانه و ساناز کرده بودم رو با سوگل و فرانک هم تکرار کردم.وقتي که آبکيرم رو ريختم رو صورت سوگل،مي خواستم برم که دوباره گير دادند بهم. خلاصه اون روز من ۳ بار آبم در آمده بود.تازه آخر سر هم با کلک اينکه مي خواهم برم دستشويي،همون طوري لخت فرار کردم و آمدم خونمون،وگرنه آنها ول کن مامله نبودند.تا ۲-۳ روز از کمر افتاده بودم.ولي بعد از ۲-۳ روز با خوردن شير و موز فراوان کمرم خوب شد.هفته پيش آمد و گفت که سر بيا خونمون.منم گفتم به کس ننت خنديدم مادرجنده،ايندفعه اگه خواستي من بگاييمت تنهايي ميايي خونمون.و بعد از اين ماجرا ۲ بار ديگه آمد خونمون.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#22 | Posted: 16 Jun 2010 07:55
پیام و مریم

حدود 8 سال پیش بود که از ارومیه رفتیم بندر عباس ... یه تغییر مکان خیلی شدید!
به خاطر شغل بابام بود که مجبور شدیم کوچ کنیم! اون موقع من می رفتم اول دبیرستان ...
به خاطر تغییر جا خیلی ضد حال خوردم ... چون جایی که رفته بودیم از هر لحاظی با ارومیه 180 درجه فرق داشت!
هم از لحاظ آب و هوا ٬ هم از لحاظ برخورد مردم ٬ هم از لحاظ فرهنگ ٬ هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ شکل ظاهری!
با اینکه همه جا شایعه که ترکها با غیرتن اما من اصلا همچین چیزی رو به این شدت ندیدم! توی شهر خودمون همه چیز واسمون عادی بود! حتی منی که 15 سال داشتم خیلی وقتها بدون روسری می رفتم بیرون! یا مثلاً تمام زمستون فقط کلاه سرمون بود! یا اینکه خیلی راحت با پسرهای اطرافمون رابطه در حد دوستی داشتیم!
اما حالا وارد منطقه ای شده بودیم که مردمش حتی برای خرید از سر کوچه شون پوشیه می زدن! این خیلی واسم عذاب آور بود!
منی که پوستم در مقابل اونا مثل برف بود وقتی بدون پوشیه می اومدم بیرون همه نگام می کردن! به راحتی می فهمیدم که هر مردی که از کنارم رد می شه شق می شه!
توی شهر خودمون اونقدر از آزادی دلزده بودیم که حتی محل پسرهای همسایه نمی دادیم ...
اما اینجا اونقدر محدود شده بودم (از طرف جامعه ... نه از طرف خونواده!) که هر کسی برام جالب بود! از همه ی اینا جالبتر برام پسر همسایه ی کناریمون بود! اسمش پیام بود و خیلی وقتها حس می کردم که داره با یه لبخند مرموز نگام می کنه!
نسبت به بقیه ی پسرای بندری که پوستهای سبزه و بینی های بزرگ و چهره ی ناموزونی داشتن ٬ پیام پوست صاف و چهره ی ظریفی داشت!
پسرهای بندر در اوج شهوت می خواستن خودشونو غیرتمند نشون بدن و بگن که از دختر ها اصلا خوششون نمیاد!!!!
اما بر عکس اونا پیام به راحتی به من لبخند می زد و حتی چند بار برای صحبت جلو اومد که موقعیتش به خورد ...
تقریبا وسط های سال بود و منم بلاخره اونجا توی یه دبیرستان نزدیک خونه ثبت نام کردم! بعد از مدرسه رفتن اون ذهنیتی که از مردم بندر تو ذهنم بود به هم ریخت! چون فهمیدم اونا هم همه جور موضوعی بین خودشون دارن!
دخترهاشون تمام زنگ تفریح در مورد دوست پسرهاشون و یا حتی بعضی از اونا در مورد سکسهاشون حرف می زدن! من به خاطر زیباییم و بی حجاب بودنم خیلی زود قاطی اونا شدم و باهام صمیمی شدن!
وقتی پای حرفاشون نشستم فهمیدم که خیلی هاشون آرزوی دوستی با پیام رو دارن! تو نظر اونا هر کسی که دوست پسرش خوشگل تر می بود معنی سر دسته رو میداد! و بامزه اینجا بود که هیچ کس تا اون موقع نتونسته بود دل پیام رو ببره!
وقتی اینا رو فهمیدم انگیزه ی دوستیم با پیام بیشتر شد! می خواستم با این کارم بهشون بفهمونم که از همشون خوشگلتر و سرتر هستم ...
ظهر که داشتم می رفتم خونه طبق معمول پیام رو نزدیک مدرسه دیدم! سارا هم همرام بود ... تا پیچیدیم تو کوچه ٬ پیام هم از فرصت استفاده کرد و صدا زد : مریم خانم؟!
وقتی برگشتم اومد کنارمو یه نامه توی دستم گذاشت و با یه لبخند گفت : خواهش می کنم دلمو نشکن! و رفت ...
سارا دهنش باز مونده بود! انگار پادشاه انگلیس به من نامه داده بود! ... با هم دیگه زود رفتیم خونه ی ما و رفتیم تو اتاقم! ... بدون لحظه ای مکث شروع کردیم به خوندن نامه! ... پیام توش از احساس قلبیش به من نوشته بود و اینکه تا حالا از هیچ دختری جز من خوشش نیومده و دلش می خواد بیشتر باهام آشنا بشه و خواسته بود که واسه ی حرف زدن با هم یه جا قرار بذاریم!
حسادت رو تو چشمای سارا می خوندم واسه همینم بود که سعی نکردم خودمو ذوق زده نشون بدم!
فردا صبحش سریعتر رفتم مدرسه تا سارا همرام نباشه و اگه پیام رو دیدم بتونم راحتتر باهاش حرف بزنم! اتفاقا پیام رو هم دیدم و تو راه مدرسه اومد کنارم! گفت :چی شد؟ جوابمو نمی دی؟ ... نا خود آگاه یه لبخند زدم و اونم با خنده گفت : می دونستم دختر نازی هستی!
از اونجا رابطه ی من با پیام شروع شد ... بعدا فهمیدم که اونا بندری نیستن و اهل اصفهانن و 3 ساله که اومدن بندر ... پیام خیلی پسر داغ و با محبتی بود! هیچ وقت از ابراز علاقش کم نمی شد و همیشه یه نوع تازگی خاص داشت ...
چیزی که این وسط من بیشتر باهاش آشنا شدم پدیده ی سکس بود! ... بعد از یه مدت وقتی کنار پیام می رفتم یه لرزشه خاصی رو تو دلم حس می کردم ... یه نیاز ... نیازی که به بدن پیام داشتم! ... حس می کردم پیام هم همین حس رو داره! ... یه روز که پدر و مادرش برای 3 روز رفتن کیش منو دعوت کرد که برم خونشون ...
وقتی رفتم خیلی مودبانه باهام برخورد کرد و بعد کلی صحبت رفتم تو اتاقش تا وسایلشو بهم نشون بده! همینطور که تو اتاقش حرف می زدیم من نشستم روی لبه ی تخت ٬ که یهو بی مقدمه پیام اومد و کنارم نشست! ... یه کم نگام کرد و گفت : مریم؟ ... می دونی چقدر دوست دارم؟ ...
دوباره اون حالت رو توی دلم حس کردم! سرمو انداختم پایین که پیام با نوک انگشتاش صورتمو آورد بالا و آروم لبهاشو روی لبهام فشار داد ... خشکم برده بود! نمی دونستم چیکار کنم! پیام تا اون روز چند بار دست و گونه ی منو بوسیده بود اما لب ... برام یه حال دیگه ای داشت!
اومدم بلند شم که دستاشو دورم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش! حالا دیگه روم تسلط کامل داشت! نگاهشو به لبام دوخته بود و لباش می لرزید! دوباره آروم سرشو آورد جلو و ازم لب گرفت اینبار مقاومتی نشون ندادم ... حس می کردم خودم هم بهش نیاز دارم ... پیام رو خیلی دوست داشتم ...
خیسیه لبهاش حالمو داغون می کرد ... سرشو بلند کرد منو خوابوند رو تخت و دوباره شروع کرد به لب گرفتن! ... کم کم زبونشو کرد توی دهنم و سعی می کرد که زبون منو گاز بگیره ... حس می کردم یه چیزی زیر دلم داره تند تند می زنه! پیام بد جوری حالمو خراب کرده بود! ...
حس کردم که داره خودشو روی من می کشه! همونطور که لبهامو می بوسید آروم سرشو آورد پایینو شروع کرد به بوسیدن گردنم ... همونطور که داشت پایین می رفت یهو یه ترس خاص ریخت تو دلم!
دیدم داره به سمت سینه هام میره که سرشو بلند کردم ... ترس رو نگام خونده بود و بهم گفت: مریم ... می دونی خیلی قشنگی؟ می دونی هر بار که می بینمت این زیباییت چه بلایی سر من میاره؟ ... می دونی همیشه چه فشاری رو تحمل می کردم و دم نمی زدم؟ ... عزیز دل من ... می دونی که چقدر دوست دارم ... من که کاری نمی خوام بکنم! بذار حداقل حسرت بوسیدن بدنت رو دلم نمونه!!!!!
منم که مسخ و گیج حرفاش شده بودم چشامو بستم و صدام در نیومد! پیام همونطور که آهسته تنم رو می بوسید پایین می رفت و دکمه های لباسمو باز می کرد! دلم می خواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم! پیام سینه هامو درآورد و شروع به لیسیدن کرد! ... قلبم اونقدر تند میزد که فکر می کردم هر آن ممکنه از جاش در بیاد! ...
احساس خوشایندی داشتم! اولین بار بود که یه پسر به سینه هام دست می زد و اونا رو می مالید و می بوسید! ... پیام سر یکی از سینه هامو تو دهنش کرد و شروع کرد به مکیدن! ... یه آن حس کردم که کسم خیس شد! ... بد جوری عرق کرده بودم!
پیام خودشو کاملا روی من کشید و تیشرتش رو در آورد و بدنش رو روی سینه هام می کشید! کیرش کاملا شق شده بود و داشت شلوارشو جر می داد! کیر سفت شده اش رو از روی شلوار روی کس من می کشید و آه و اوه می کرد! ...
من اونقدر ترسیده بودم که که فقط تند تند نفس می کشیدم! دست پیام پایین تر رفت تا زیپ شلوارشو باز کنه که من از جا پریدم ... در اوج لذت داشتم علنی می لرزیدم! پیام تا اومد که آرومم کنه به سمت در دویدم ... لباسمو نبسته بودم و واسه همین سینه هام بالا و پایین می پرید ... وقتی نگاه کردم دیدم سینه هام بیرونه و سرخ شده ... پیام همونطور که با چشای خمار روی تخت دراز کشیده بود و نفس نفس می زد منو نگاه میکرد ... منم سریع دکمه هامو بستم و رفتم خونه!!!!
حالم خیلی خراب بود ... وحشتناک خوابم می اومد ... رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم ... ناخوداگاه دستم روانه ی کسم شد که دیدم شورتم خیسه خیسه!!! از اینکه نذاشتم پیام کسمو بمالونه خیلی پشیمون بودم! حقیقتش خیلی خوشم اومده بود! از تصورش هم حتی یه حال خاصی تو دلم ایجاد می شد!
آروم سینه هامو مشت کردم و خوابیدم! فرداش که داشتم می رفتم مدرسه پیام رو سر راه دیدم! ... سرشو انداخت پایینو گفت : مریم تو رو خدا منو ببخش ... به خدا من به حد مرگ دوست دارم و جز تو پیش هیچ دختر دیگه ای این حال رو نمی شم! تو رو خدا باهام قهر نکن و ترکم نکن! ... تو دلم بهش می خندیدم که طفلکی فکر کرده من بدم اومده!!!!!!!!!!!!! دوباره گفت: مریم بدون تو می میرم ... ترکم نکن ... اگه هنوزم دوستم داری و می تونی تحملم کنی امروز بعد از ظهر بیا خونمون ٬ مریم قول میدم پسر خوبی باشم ...
چیزی نگفتم و سریع به طرف مدرسه رفتم! ... از همون لحظه می دونستم که بعد از ظهر پیشش خواهم رفت! ... وقتی عصر رفتم خونشون از ذوق داشت می ترکید! سعی می کرد خودشو خیلی دور بگیره و زیاد به بدنم نزدیک نشه ... حتی مثل قدیم دستم رو هم نگرفت ... روی صندلی اتاقش نشسته بودم که شیطونیم گل کرد و رفتم روی لبه ی تختش ... خیلی دلم می خواست کاری رو که دیروز کرد و تکرار کنه!
سرگرم همین فکرا بودم که یهو وارد شد و دو تا لیوان شربت آورد . منو که روی لبه ی تخت دید چیزی به روی خودش نیاورد و نشست روی صندلی ... شروع کرد به حرف زدن و سعی داشت که قضیه ی دیروز رو یه جوری ماستمالی کنه!
خیلی حرف می زد و منکه دیگه داشت حوصله سر می رفت بلند شدم و رفتم طرفش! اینبار کرم از خودم بود که نمی تونستم لذت دیروز رو فراموش کنم! رفتم و روی پاش نشستم که دیدم دوباره داره نگاهاش تغییر می کنه! ... سرمو بردم جلو و لبهاشو فقط بوسیدم! ... آروم گفتم: پیام به حد مرگ دوست دارم! ...
بهم گفت: مریم منم دوست دارم و می خوام ... اما آخه نمی خوام تو رو ...
دستمو رو لباش گذاشتم و گفتم مگه دوستم نداری؟ با سر جواب مثبت داد! ... منم بهش گفتم: پس فقط همین که تو به من اعتماد داشته باشی کافیه! ... بقیه ی چیزا خودش حل می شه!
پیام هم از خدا خواسته منو بغل کردو گذاشت رو تخت! اینبار اول همه ی لباسهامو بجز شورت و سوتینم در آورد و خودش رو هم لخت کرد! ... آروم خوابید روم و شروع کرد به لیسیدن لبام و بدنم! همونطور که پایین می رفت سوتینم رو هم در آورد! تنم رو میلیسید و من آه می کشیدم! زبونشو توی نافم میکرد و لیس میزد! حس می کردم کسم داغ شده و داره باد می کنه ... چشمام خمار شده بود و تنم می لرزید که حس کردم پیام لبه های شورتم رو گرفته و داره می کشه پایین ... نگاش که کردم دیدم همه ی نگاهش به کسمه و لباش می لرزه! دوباره حس کردم که کسم داره خیس می شه ... پیام بینیشو برد سمت کسم و بویی کرد و یه آه بلند کشید و شروع کرد به لیسیدن لبه های کسم!!
دیگه داشتم دیوونه می شدم ... یه لذت خاصی رو حس می کردم که حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم ... پیام با زبونش با نوک کسم بازی می کرد و اینکارش خیلی شهوتیم کرده بود ... می خواستم از لذت جیغ بزنم که حس کردم داره زبونشو توی سوراخم می کنه! ... زبونشو هی توی سوراخم می کرد و در می آورد! ... با زبونش همه ی کسم رو لیسید و شروع کرد به بوسیدنش! همونطور که ناله می کردم گفتم: پیام درد میکنه!!!! پیام هم سرشو آورد بالا و آروم انگشتشو لیسید و فرو کرد توی کسم! حرکت رفت و برگشتی انگشتش توی کسم داشت حرارتم رو بیشتر می کرد ... انگار کسم داشت می سوخت! ...دیگه ناله هام داشت بلند می شد که پیام انگشتشو در آورد و از روم بلند شد! همه ی تنش عرق کرده بود و لباش می لرزید ...
یهو شرتش رو در آورد و من دیگه قاطی کردم! ... تا اون روز کیر هیچ مردی رو ندیده بودم! یه تیکه گوشت بزرگ و سیخ و بالا رفته که نوکش کمی برجستگی داشت! زیرش هم دو تا تیکه گوشت آویز بود که بعدا فهمیدم همون تخم مردهاست! ...
بلند شدم و تا به کیرش دست زدم دادش به آسمون رفت و چشماشو بست! آروم کیرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندن! پیام همونطور که آه های بلند می کشید می گفت: فشار بده! ... احساس خوبی داشتم ... از مالوندن کیر پیام و دیدن ناله هاش لذت می بردم! ... ناخود آگاه سرمو بردم پایینو کیرشو لیس زدم ... پیام که بی حس شده بود خودشو انداخت روی تخت! ... منم به کارم ادامه دادمو کیرشو لیس می زدم!می خواستم تلافیه لیسهایی که به کسم زده بود کرده باشم!
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پیام بلند شد و منو رو تخت خوابوند و روی من دراز کشید ... آروم پاهامو آورد بالاو کیرشو روی کسم گذاشت و فشار داد ... جیغم بلند شد و احساس سوزش وحشتناکی توی کسم کردم ... اما پیام به حرکت رفت و برگشتیش ادامه داد و بهم می گفت: چیزی نیست عزیزم ... الان خوب میشه! ...
همونطور که ازم لب می گرفت تلمبه می زد! و رگهای گردنش سیخ می شد! بعد از حدودا یه ربع دیگه بی حس شده بودم و پیام کار خودشو می کرد ... نفهمیدم کی بود که پیام دادی کشید و کیرشو از کسم در آورد و شروع کرد به مالیدنش ... بعد از چند ثانیه اب لزج و سفید رنگی از توش روی بدنم پاشیده شد!
پیام که نفسهاش آرومتر شده بود روی بدنم دراز کشید و بغلم کرد! ... وقتی بلند شدم خون قرمز تیره ای رو روی تخت دیدم!.............
دیگه بماند که چه جوری رفتم خونه و چه حالی داشتم! وقتی فردا رفتم مدرسه حالم خیلی خراب بود ٬ طوری که حتی زنگ اول کاملا خواب بودم! زنگ تفریح پروین اومد و کنارم نشست و با نیشخند گفت: مریم بو میدی! ... پیام تو رو هم اپن کرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#23 | Posted: 16 Jun 2010 08:16
پست مهم نه انتقال داده بشه نه پاك بشه.
Prince

...............................................................

بشنويد كه فرحناز( زن همسايه طبقه بالايي مون ) چطور توي دهنم گوزيد


چند وقتي بود كه يه همسايه جديد كه يه زن و شوهر جوون بودند اومده بودند تو ساختمنو ما ( طبقه بالاي واحد ما ) زنه يه تيپ خاصي داشت شايد بشه گفت كمي بور با پوستي سفيد باريك اندام و تقريباً شيك پوش. غالباً مانتو و شلوار چسبون يا به اصطلاح استرچ مي پوشيد و اين قشنگي اندامشو بيشتر نشون ميداد مخصوصاً دور كونشو كه با يه نگاه ميتونستي بفهمي كه طرف شكم بزرگي نداره و سايز دور كونش از دور كمرش بيشتره. لهجه خاصي هم داشت و معلوم بود كه اهل شهر ما نيستند و تو لحن حرف زدنش نوعي شيريني رو ميتونستي حس كني. خنده نمكين و قشنگي هم داشت اينو زماني فهميدم كه اومده بود دم در تا از مادرم يخ بگيره و اونجا با مادرم كمي خوش و بش كرده بود و سر مطلبي كه مادرم بهش گفت خنده اش گرفته بود شما رو نميدونم چطوريد ولي من معمولاً عادت دارم واسه بعضي از مردم كه اسمشونو نميدونم يه اسم فرضي بذارم اسمي كه به چهرشون بخوره واسه اين زنه هم اسم فرحنازو انتخاب كردم چون واقعاً به چهره نازش ميومد كه اسمش فرحناز باشه. راستش رو بخوايد از همون روزهاي اول فرحناز چشممو گرفته بود اما دائماً به خودم نهيب ميزدم كه پسر چشاتو درويش كن تا تو ساختومن آبرو ريزي نشه.
ماجراي آشنايي من و فرحناز از اونجا شروع شد كه يه روز كه واسه نهار از محل كارم به خونه مي اومدم دو تا خيابون بالاتر از خونه مون فرحنازو ديدم كه منتظر تاكسيه منم بي معطلي جلو پاش ترمز كردم اول فكر كرد كه مزاحمم و روشو كرد اونطرف اما وقتي بهش گفتم كه كي هستم و ازش خواستم سوار بشه با كلي عذرخواهي از بابت اينكه منو نشناخته بود سوار ماشين شد. تو راه ازش پرسيدم كه اهل كجا هستند و تو شهر ما چكار مي كنند. اونم سر درد دلش وا شد و گفت كه اهل ... هستند و به واسطه شغل شوهرش به شهر ما اومدن و تازه چند ماهه كه ازدواج كردن و از اين صحبتها. بعد ازش پرسيدم كه از كجا مياد گفت كه تازه تو يه كلاس كامپيوتر ثبت نام كرده و از كلاس بر ميگرده و چون شوهرش هر روز غروب از سركار برميگرده و اونم توي اين شهر غريبه و هيچ فاميل و دوست و آشنايي نداره واسه اينكه حوصله اش سر نره و بنحوي وقتشو پركنه تو كلاس كامپيوتر ثبت نام كرده و يه روز درميون هم ميره كلاس. منم از فرصت استفاده كردم و گفتم فلان دوست و همكلاس سابق من تو همون آموزشگاه مربي كامپيوتره شما كلاستون ساعت چند تا چنده كه بسپارم سفارشتو به مربيتون بكنه؟ اونم ساعت كلاسشو گفت و منم از اين طريق فهميدم كه معمولاً چه ساعتي به خونه برميگرده. اون روز گذشت و من فرحنازو رسوندمش و وقتي ازم خداحافظي كرد نميدونيد تو دلم چه غم و غصه اي بپا شد كه نگو و نپرس هي بخودم مي گفتم كاشكي يه ذره آرومتر رانندگي ميكردم تا چند دقيقه بيشتر باهاش باشم و... خلاصه بعداز اونروز چندباري هم كه از سر كار مي اومدم واسه نهار جلو آموزشگاهشون يه كمي آرومتر ميرفتم تا شايد بازم ببينمش وقتي هم كه از آموزشگاهشون رد ميشدم دائم چشمام به آئينه بود و ميگفتم شايد حالا بياد بيرون اما خير هيچ خبري از فرحناز نبود كه نبود. بالاخره يه روز تصميم گرفتم كه نيم ساعت پيش از اينكه آموزشگاهشون تعطيل بشه 50 متر مونده به آموزشگاه يه جاي مناسب پارك كنم و منتظر فرحناز بمونم و بمحض اينكه ديدمش برم جلو پاش ترمز كنم و بازم سوارش كنم. تا ظهر كلي نقشه مو تو ذهنم مرور كردم و تمام كارهايي رو كه بايد بكنم و حرفهايي رو كه بايد بهش بگم تو ذهنم تمرين كردم تا ظهر نميدونيد بمن چي گذشت اما سرانجام اون لحظه اي رو كه انتظارشو مي كشيدم رسيد. با كلي اميد و آرزو رفتم به محل موعود ( مثل اينكه اگه بخوام اينطوري ريز به ريز همه مسائل رو تعريف كنم داستان خيلي طولاني ميشه پس بايد كمي خلاصه تر بنويسم ) فرحناز تعطيل شد و من طبق نقشه رفتم سوارش كردم و اينطور وانمود كردم كه بازم اتفاقي ديدمش. خلاصه تو راه از هر دري صحبت ميكرد بيچاره انگار كمبود حرف زدن داشت خوب بهش حق هم ميدادم. توي راه طبق نقشه اي كه هزار بار مرورش كرده بودم موقع دنده عوض كردن دستمو كشيدم رو پاش يه ذره خودشو جمع كرد اما از چهره اش نميشد بفهمي كه ناراحت شده يا نه واسه همين نقشه بعديمو اجرا كردم و ازش پرسيدم با شوهرت چطور آشنا شدي؟ آيا با هم فاميل بودين يا بيرون با همديگه آشنا شديد ؟ اولش نمي خواست بگه اما از اونجايي كه كمبود صحبت كردن داشت شروع كرد به تعريف كردن از اينكه شوهرش چطوري تو راه مدرسه شون باهاش دوست شده و ... منم واسه اينكه كمي بيشتر معطلش كنم يه جا پارك كردم و رفتم تو يه مغازه خريد كردم و در ضمن 2 تا بستني ليواني هم خريدم و به بهانه خورده بستني كمي بيشتر معطل كردم و اونم از هر دري صحبت ميكرد. ازش پرسيدم كه آيا غير از شوهرش قبلاً دوست پسر ديگه اي هم داشته يا نه؟ اولش يه كمي سربالا جواب داد اما بعد گفت كه پيش از شوهرش چنديد دوست پسر ديگه هم داشته. منم بهش گفتم كه هنوز ازدواج نكردم و هيچوقت هيچ دوست دختري نداشتم اما هميشه دلم ميخواست داشتن يه دوست دخترو تجربه كنم آخه هميشه همه دوستام بمن ميگفتن بي عرضه و ... ديدم از شنيدن اين حرفم يه لبخند قشنگي نشست رو لبش و معلوم بود خوشش اومده منم فرصتو غنيمت شمردم و تو راه درحين دنده عوض كردن يه بار ديگه دستمو كشيدم رو پاش اما اينبار ديدم خودشو نكشيد كنار و فهميدم كه از اينكار من بدش نيومده پس دنده بعدي رو كه عوض كردم بازم همون كارو تكرار كردم اما با مكث بيشتري. دستمو كه از رو پاش كشيدم كنار ديدم خودش دستشو گذاشت رو دسته دنده و اينطور وانمود كرد كه كاملاً غير عمدي اينكارو كرده منم بلافاصله دستمو گذاشتم رو دستش . خداي من تمام گرماي بدنشو از طريق دستش ميتونستم احساس كنم جالب اينكه وقتي دستمو گذاشتم رو دستش كوچكترين عكس العملي نشون نداد و اصلاً دستشو نكشيد عقب. هنوز چند متري مونده بود كه برسيم به خونه ازش خواستم كه بياد خونه ما و نهارو با هم بخوريم اما بهم گفت نه مادرتون ناراحت ميشه. گفتم نه اتفاقاً منم هر روز تنها نهار ميخورم چون مادرم ساعت 4 بعدازظهر از سركار برميگرده در ضمن ميتونيم با هم كمي هم كامپيوتر كار كنيم چون من عاشق كامپيوترم و كلي از وقتمو پاي كامپيوتر ميگذرونم الان هم كه ساختمون ساكته ساكته و اگه بياي خونه ما هيچكس متوجه نميشه. اون هم قبول كرد و ما 2 نفري نهارو با هم خورديم من يكي كه اصلاً باورم نميشد من و فرحناز تنهاي تنها توي خونه ما. بعداز نهار رفتيم نشستيم روي مبل و من رفتم واسه فرحناز ميوه بيارم. وقتي كه ميوه رو آوردم رو كاناپه نشستم پهلوش و بعد يواش يواش خودمو بهش چسبوندم واي بدنش چقدر گرم بود. جالب اينكه هيچ عكس العملي نشون نداد منم كه ديدم اينطوريه دستمو از پشت گذاشتم بالاي كاناپه بالاي گردنش بعد يواش يواش دستمو آوردم پايينتر تا گذاشتم روي گردنش وقتي ديدم كه هيچ اونم خودشو كشيد كمي بالاتر كه دستم كاملاً بيافته دور گردنش منم دستمو حلقه كردم دور گردنش و به آرومي و با نرمي و لطافت صورتمو بردم طرف صورتش و لبمو نرديك صورتش كردم ديدم چشمشو بست و من ديگه نفهميدم كه چطوري ازش لب گرفتم. يه كمي از خجالت سرخ شد اما من خيلي آروم روي كاناپه درازش كردم و شروع كردم به لب گرفتن. داستانو طولانيش نكنم اول از روي همون شلوار استرچ شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن كونش بعد هم لختش كردم و بهش هم گفتم من تو سكس به باسن خيلي اهميت ميدم و اگه با باسنت سكس داشته باشم ناراحت نميشي؟ گفت نه اتفاقاً اونم خيلي دلش ميخواد كه يه نفر با باسنش ور بره اما شهرش از باسن متنفره. ( تو دلم گفتم چه شوهر بي سليقه اي حيفه فرحناز كه زير دست اون باشه ) شروع كردم به بوسيدن و بعدش هم يواش يواش ليسيدن باسنش و بعدش هم توي سوراخ كونشو حسابي ليسيدم نميدنيد كه چه حرارتي توي سوراخ كونش بود. اونم يه طوري با كونش بهم حال ميداد و اونو ميذاشت روي دهنم و جلو دهنم قنبل ميكرد كه كاملاً معلوم بود اولين بارش نيست كه كسي با كونش ور ميره. بعداً فهميدم كه يكي دوتا از دوست پسرهاش زمان دختريش حسابي با كونش حال ميكردن اما با اين وصف سوراخ كونش خيلي تنگ بود و من هركاري ميكردم نميشد تمام كي...مو بكنم تو سوراخ كونش شايد بخاطر سن و سال كمش بود آخه سن فرحناز نوزده بيست سال بيشتر نبود. اما واسه رو دهن نشستن و ساك زدن و اين حرفها مثل حرفه اي ها عمل ميكرد. از اونروز ببعد كارما تقريباً شده بود همين و تقريباً هفته اي دو تا سه بار من و فرحناز با هم بوديم هميشه هم سكس ما سكس كون بود و هردفعه هم مي گفت كه آبمو توي سوراخش بريزم نه بيرون چون ميگفت كه حرارت اوليه آبي كه تو سوراخ كونش ميريزه واسش يه لذت خاصي داره. منم تو اين مدت واسش حسابي مايه گذاشتم حسابي خرجش ميكردم انواع و اقسام لباسهاي استرچ و چسبون سكسي رو واسش خريدم تا هروقت با هم هستيم بيشتر ازش لذت ببرم. يه روز تصميم گرفتم كه دوربين هندي كم مو تو خونه بالاي كمد جاسازي كنم تا موقع سكس يه فيلم جانانه از فرحناز داشته باشم و هر وقت كه پيشم نيست با فيلمش ج..ق بزنم. بعد يه روز فيلمشو از طريق كامپيوتر نشون خودش دادم خيلي ترسيد و حسابي وحشت كرده بود آخه از شوهرش مثل ... ميترسيد. اما كلي واسه اش قسم خوردم كه غيراز منو خودش هيچكس ديگه فيلمو نمي بينه اما اون گفت اگه يه روز فيلم دست كسي بيافته چي؟ منم بهش اطمينان دادم كه فيلممون با انواع نرم افزارهاي خاص قفل گذاري شده و حتي سازمان سيا هم نميتونه قفلشو بشكنه و اينقدر گفتم و گفتم و گفتم كه ديگه خيالش راحت شد. بعداز اون بود كه ديگه هربار كه سكس داشتيم علني ازش فيلم مي گرفتم بعد با نرم افزار Power DVD از روي فيلمها عكس گرفتم و يه كلكسيون جالب و بي نظير از فيلمها و عكسهاي فرحناز تهيه كردم ( البته ناگفته نمونه كه يه بار دراثر يه بلاي آسموني كلي از اطلاعات هاردمو و بالطبع كلي از فيلمها و عكسهامونو از دست دادم ) يه روز بهش گفتم كه فرحناز نميدوني چه غمي تو دلم نشسته؟ پرسيد چرا؟ گفتم اگه يه روز تو حامله بشي من بدون تو ميميرم. جواب داد كه نگران نباش شوهرم بخاطر مسائل شغليش و بخاطر اينكه تو شهر خودمون نيستيم گفته تا وقتي به شهر خودمون برنگشتيم بچه نميخوام. اين حرفو كه زد انگار تمام شادي دنيا رو بهم داده بود نميدنيد از ذوقم چطوري بوسش ميكردم. مدتها بود كه دلم ميخواست به فرحناز بگم وقتي رو دهنم نشسته تو دهنم بگوزه اما چون از اينكار خاطره تلخي داشتم و سوگلي قبلي مو بخاطر همين مطلب از دست داده بودم هميشه ميترسيدم كه به فرحناز اين حرفو بگم. تا فرداي روزيكه فرحناز بهم گفت كه شوهرش نميخواد حامله بشه از شادي شنيدن اين خبرخوش واسش يه انگشتر طلا هديه خريدم به قيمت 120000 تومن وقتي انگشتر طلا رو بهش هديه دادم خيلي خوشحال و خيلي مهربون شد منم فرصتو غنيمت شمردم و ازش خواهش كردم كه رو دهنم بشينه و تو دهنم بگوزه. اولش قبول نميكرد اما بعدش قبول كرد و نشست روي دهنم و كمي زور زد و به زيبايي هرچه تمامتر گوزيد توي دهنم نميدونيد چه لذتي داشت چون خاطره چند سال قبل رو كه زهرا تو دهنم گوزيده بود رو واسم زنده كرد. خلاصه از اون روز ببعد اين شد جزو برنامه هاي دائمي مون و هر دفعه كه من و فرحناز با هم هستيم فرحناز تو دهنم مي گوزه. هر وقت هم كه توي محوطه حياط يا بيرون با شوهرش مي بينمش ياد گوزيدنش مي افتم و حسابي شق مي كنم و وقتي ميام خونه با ديدن يكي از فيلمهامون حسابي ج...ق ميزنم و كلي حال مي كنم. الان كه ديگه راههاي مختلف سكس رو با كون فرحناز امتحان كردم بعضي هاش اينطوري هستند:
1 . لاي درز كونشو با خامه شيريني پر ميكنم و بعد شروع ميكنم به ليسيدن خامه ها.
2. سيب رو خلالي مي برم و اون خلال رو تا لبه فرو ميكنم تو سوراخ كونش و با زبون و حتي مكيدن تو سوراخش خلال سيب رو مي خورم.
3. يه روز يه كرم كاكائوي تيوپي فرمند خريدم و توي سوراخ كون فرحنازو پراز كاكائو كردم و بعد از توي سوراخش كاكائو خوردم اين يكي اونقدر هيجان داشت كه در حين خوردن كاكائوها بدون اينكه دستي به ك...رم بزنم از شدت لذت و هيجان خودبخود آبم ريخت.
الان هم كه مدت زيادي هست كه من و فرحناز با همديگه رابطه داريم و در اين مدت اونقدر بهش وابسطه شدم كه ديگه طاقت دوري شو ندارم. ايكاش شوهر نداشت تا خودم باهاش ازدواج ميكردم چون احساس ميكنم اون اينقدر مهربونه كه ميتونه منو حسابي خوشبختم كنه. فقط تنها ايرادش اينه كه تحت هيچ عنواني اجازه نميده حتي بدون نشون دادن تصوير صورتش عكسي ازش تو سايت بذارم تا همه ببيند من چه كون خوشگلي رو ميكنم. يكي دوبار هم عكسهاشو با فتوشاپ بصورت انيميشن درآوردم و تو سايت گذاشتم خودش اونها رو حذف كرد ( آخه اونم با ID و Password من وارد سايت ميشه و ميتونه نوشته هاي منو ويرايش يا حذف كنه ) فقط بتازگي اجازه داده يه عكس كوچك و كاملاً نامشخص اونم با لباس ازش قرار بدم .


...............................................................
پست مهم نه انتقال داده بشه نه پاك بشه.
Prince

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#24 | Posted: 17 Jun 2010 06:34
حميد و مهناز

سلام
من حميد هستم و قبلا داستان شيرين رو براتون نوشته بودم . اين دفعه داستان مهناز رو كه سكس من با زن همسايه مون است رو براتون نوشتم . ما 1 همسايه داريم كه 1 خانوم حدود 45 ساله و سفيد (مثل برف ) ، تپل با چشاي آبي و كون گنده كه اسمش مهنازه .خلاصه من خيلي تو كف اين پري بودم . مهناز خيلي به خونه ما ميومد و با مامانم خيلي دوست بود .هر موقع كه ميومد خونمون و من درو باز ميكردم تا وارد ميشد با دستم 1 كوچولو كونشو لمس ميكردم طوري كه متوجه نشه . 1 روز بعد ازظهر كه مامان و بابام رفته بودن شمال مهموني خانوادگي و قرار بود 1 روز اونجا بمونن تو خونه نشسته بودم و داشتم فيلم سوپري كه از دوستم گرفته بودم و مي ديدم كه يهو صداي زنگ اومد . از تو آيفون ديدم مهنازه . خيلي خوشحال شدم در و باز كردم .ديدم رنگ و روي خوبي نداره . بعد از سلام گفت : حميد جان مامانت هست ؟ گفتم نه با بابام رفته شمال . گفتم :چيزي شده ؟حالت خوب نيست ؟؟ گفت : فكر كنم فشارم افتاده ! اومدم كه اگه زحمتي نيست فشارمو بگيري ! (ما چون دستگاه فشار داشتيم و من بلد بودم با اون كار كنم اون دور و بر هر كي مي خواست فشار خونشو بگيره مي اومد پيش من ) منم كه ديدم شانس دره خونمونو كنده گفتم : نه اختيار داريد ! بفرمائيد تو .
اومد تو بهش گفتم كمك كنم ؟؟ گفت : نه ميام خودم . بردمش تو اتاق و روي تختم نشست . گفتم : اين جوري كه نميشه ؟ !! دراز بكش ؟!! 1 ذره خجالت مي كشيد ! ‌چادرش كاملا افتاده بود و 1 لباس نازك با يقه كاملا باز پوشيده بود . كيرم داشت مي تركيد ، ولي هنوز زود بود . دستگاه فشار و آوردم و خودم آستينشو زدم بالا !! نمي دونيد چه حالي داشت ؟ دستش نرم نرم و سفيد بود . تا جايي كه جا داشت آستينشو زدم بالا . خودم هم بغلش نشسته بودم جوري كه پشتم با پاش در تماس بود . دستشو گرفتم و مي خواستم نبضشو پيدا كنم .دستشو گذاشتم روي رون پام ، اصلا نمي فهميدم چه كار ميكنم ؟! اونم هيچي نمي گفت ! اينقدر دستشو ماليدم كه با 1 خنده موزيانه گفت : زود باش ديگه چي كار ميكني ؟!!!!! گفتم : باشه ولي نبضت پيدا نيشت مجبورم از روي ضربان قلبت فشارتو بگيرم (الكي گفتم ) اونم گفت : زود باش . برام جالب بود كه هيچي بهم نمي گفت . دستمو گذاشتم روي سينه اش . واااااااااااااااي چون يقه پيرهنش باز بود دستم پوستشو لمس ميكرد .داشتم ديونه ميشدم . 1 لحظه اومدم تا جابجا بشم دستش كه روي پام بود خورد به كيرم . تا اومدم جمعش كنم ديدم كيرمو با دستش گرفت !!!!! منم كم نياوردم و افتادم روش . خيلي بدن نرمي داشت . من رو بودم و اون زيرم. كيرم كه حالا كاملا سيخ شده بود رفته بود لاي دامنش و قشنگ كسشو با كيرم حس ميكردم چون زيرش فقط 1 شرت داشت . اون فقط آه ه ه ه و اووووف ميكرد و من لب و گوش وگردنشو مي خوردم تمام صورتشو ليسيدم . صورتش از آب دهنم خيس شده بود . خيلي خوشمزه بود .
بلندش كردمو پيرهنشو در آوردم وااااااااي چه سينه هاي گنده اي داشت ؟؟!!!!! سوتينشو در آوردم و افتادم به جون سينه هاش .
سر سينه هاش شق شده بود همين جور كه سينه هاشو مي خوردم رفتم پايين تا رسيدم به دامنش . كشيدمش پايين چه رونايي داشت تپل و سفيد . دست كه مي زدم رد دستم مي موند .
از روي شرتش شروع به ليسيدن كسش كردم . شرتش خيس شده بود . خودش شرتشو در آورد . چه كسي بود تپل و سفيد .
دهنمو گذاشتم روش و مي خوردمش مهنازم كه تو آسمونا بود و هي قربون صدقم مي رفت . انگشتامو كردم تو كس خيسش و با زبونم چوچولشو مي ليسيدم . جيغ مي كشيد .
1 دفعه بلند شد و منو خوابوند روي تخت وتمام لباسامو در آورد و به حالت 69 روم خوابيد . تمام كيرمو كرده بود تو دهنش و مي خوردش . تخمامو مي كرد تو دهنش و مي ليسيد .
بلندش كردمو نشوندمش روي پاهام و كيرمو گذاشتم دم سوراخ كسش . كسش تنگ نبود و با 1 فشار تا ته رفت تو . 1 آه ه ه ه بلندي كشيد و شروع به تلمبه زدن كرد . از پشت سينه هاشو گرفتم و و اونم خودشو بالا و پايين مي كرد . چندتا پوزيشنو امتحان كرديم .
گفتم مي خوام بكنم تو كونت ؟ اونم گفت مال خودته عزيزمممم . كير خيس مو گذاشتم رو سوراخ كونش . معلوم بود كه شوهرش فقط از كس كردش . سوراخش آكه آك بود . با 1 خورده زحمت تمام كيرمو فرستادم داخل . چه حالي داشتم !!! چند تا تلمبه كه زدم ديگه طاقت نياوردم و مي خواستم آبمو بريزم همون تو كه فهميد و گفت : تو كسم !! گفتم خطر ناك نيست ؟؟؟ گفت : لوله هامو بستم !!!
منم با خيال راحت تمام آبمو ريختم تو كسش و همونجوري تو بغل نرمش خوابيدم .
بعد از چند دقيقه با 1 لب بيدارم كرد . لباساشو پوشيده بود و ميخواست بره . گفت : دست درد نكنه خوشگلم خوبه خوب شدم . منم گفتم : ميشه دوباره فشارتو بگيرم ؟؟؟ خنديد و گفت: حتما ميام پيشت عزيزممم و پريدم تو بغلش . 1 لب ديگه ازم گرفت و رفت . ولي از اوون روز به بعد هر چند وقت 1 بار مهناز عزيزم فشارش مي اوفته و من فشارشو مي گيرم !!!!!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#25 | Posted: 26 Jun 2010 14:58
دختران همسایه

اسم من اشکان هستش دانشجوی رشته کامپیوتر می خواستم از خاطراتم براتون تعریف کنم .
البته توی این زمینه من پرخاطره دارم چون که به قول بعضی از دوستام من خیلی حشری هستم و معمولاً تمام فکرو ذکرم دنبال جنس مخالف و لطیف هستش راستش فکر کنم بیشتر به خاطر هاله دختر دانشجوی بود که همسایگی ما آمد.
اصلا ً بگذارین از همینجا شروع کنم و خاطراتم رو به صورت قسمت به قسمت و موضوعاتی که برام پیش آمده براتون بگم .
آره خونه ما توی یه مجتمع ساختمانی خیلی شلوغ و پلوغ هستش و معمولاً تواین جور مجتمع ها همه جور آدمی پیدا می شه اما از وقتی که هاله و سارا دو تا دانشجو به همسایگی دیوار به دیوار ما آمدن از همون موقع این عطش سیراب ناپذیر من به سکس بیشتر و بیشتر شد .
راستش شاید باور نکنید اما از وقتی که من هاله رو دیدم اینطور شدم انصافا ً ماه ماه یعنی خدا توی خلقت این دختر کم نگذاشته متاسفانه نمی تونم عکسی از چهره اون رو براتون ارسال کنم والا به هم حق می دادین حتی وقتی این دختر اصلا ً آرایش هم نمی کنه مثل یه عروسک می مونه .هنوز که هنوزه من وقتی اون رو می بینم نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و سریع توی دستشوئی و ازخجالت کیرمون درمی آییم .
البته سارا هم دختر خوشکل و مامانی هست اما در مقایسه با هاله واقعاً باید ببینید تا قضاوت کنید.
خلاصه سه ماه از اومد اونها گذشته بود و من توی بد کفی بودم و اصلاً هم هیچ رقمی راه نمی دادند تا حداقل یه صحبت کوچیک فقط یه سلام و رد می شدند. توی یک روز جمعه که روی تخت دراز کشیده بودم و هی می خواستم توی ذهنم اون و سارا رو لخت تصور کنم و یه دستم هم توی شرتم و داشتم به یادشون با کیرمون ور می رفتم که آخر کلم داغ شد از سر ناچاری بلند شدم رفتم حمام تا یه دوش آب سرد بگیرم .
وقتی توی حمام داشتم لباسهام رو می کندم صدای شیرآب و دوش حمام همسایه یه لحظه توجه ام رو جلب کرد .چی داشتم می فهمیدم وای آره درست بود چرا تا حالا به فکر نبودم حمام همسایه بغلی یعنی هاله درست چسبیده بود به دیوار حمام ما یکمی که دقت کردم دو دستی زدم توی سرم وای که چقدر من احمق بودم. چون که تا حالا متوجه لوله کشی ساختمان نبودم آره پارسال که همه لوله کشی ساختمان خراب شده بود واسه اینکه هزینه زیاد داشت قرارشد لوله ها روکار کشیده بشن یعنی از سوراخی که بین دیوارها ایجاد کرده بودن لوله های ساختمان به هم چسبیده بود از همه جالبتر آن که لوله ای که بین دیوار حمام ما با هاله اینا ایجاد شده بود دورش رو با پشم شیشه بسته بودن نه با گچ و سیمان .
سریع نشستم زمین و آروم شروع کردم به کشیدن پشم شیشه ها از لای لوله یکمی که کندم آروم با یه چشم داخل رو نگاه کرم چیزی دیده نمی شد چون اون ور دیوار که یه تیغه بیشتر نبود رو هم پشم شیشه کرده بودن باید صبر می کردم چون امکان داشت موقع درآوردن متوجه بشن و این فرصت طلائی رو از دست بدم. خلاصه با هزار مکافات صبر کردم تا حمام اون تمام بشه بعد که مطمئن شدم یه پیچ گوشتی آوردم و آرام آرام شروع کردم به کشیدن
پشم شیشه اون ور دیوار. بالاخره موفق شدم یواشکی نگاه کردم چیز خاصی دیده نمی شد البته معلوم بود که سوراخ باز شده اما چون چراغ روشن نبود و تاریکی چیزی معلوم نبود.
منتظر شدم حتم داشتم که باید اون یکی امروز که جمعه است به حمام بره اما کی. تا عصر این پا و اون پا کردم مثل مرغ سرکنده می رفتم توی حال و دوباره برمی گشتم توی اتاقم و یه سر به حمام می زدم ببینم صدای میاد یا نه. خلاصه جون به لب شدم تا نزدیک ساعت نه شب وای صدای دل نشین دوش آب حمام من رو به پای سوراخ کشاند چراغ حمام خودمون رو خاموش کردم و روی زانو ایستادم و از سوراخ داخل رو نگاه کردم .
وای دو تا پای بلور سفید که از روی اون آب سرازیر بود رو دیدم یکمی بالاتر هنوز شرتش رو از پاش در نیاورده بود یه شرت سیاه به تن داشت و هی با خیس شدن آب بیشتر به اون می چسبید و می تونستم چاک کونش رو بیشتر ببینم هرچی سعی کردم بیشتر بالا رو نگاه کنم تا ببینم کدومشون هست هاله یا سارا اما بیشتر از ناف یا حداقل یکمی که خم می شد نوک پستوناش رو می دیدم .
همینجور که داشتم نگاه می کردم داشتم با کیرم ور می رفتم نمی دونم چند بار آبم اومد چون اصلاً چشم از توی سوراخ بر نمی داشتم. خلاصه توی همین نگاه کردن بودم و او زیر دوش داخل وان حمام ایستاده بود و خودش رو می شست غافل از اینکه یک چشم حریص داره دید می زنه که یکدفعه از بغل شرتش گرفت و با کشیدن به سمت پائین کاملا خم شد اما چیزی معلوم نشد فقط چند لحظه موهای سرش رو دیدم که دوباره برگشت بالا نتونستم متوجه
بشم که هاله بود یا سارا اما وای چی داشتم می دیدم یه کس توپل که توی کلی مو پیچیده بود وای خدا داشتم خودم رو پشت دیوار می کشتم وقتی که با دستش موهای کسش رو زیر دوش آب ، آب می کشید و می مالوند .
بعد یه دستی هم از پشت به چاک کونش کشید و برگشت یه کمی خودش رو به سمت راست خم کرد تا کپل کونش زیر دوش قرار بگیره و با دستش شروع کرد به آب کشی. بعد یه چند لحظه ساکت ماند دیدم لیف از بالا شروع شد و کم کم به اطراف ناف و ران بعد موهای کس و لای پاهاش رو بالیف می کشید لای کونش رو هم یکی دوبار با لیف قشنگ کشید وقتی اون کس و کون سفید تپلی رو آغشته به کف صابون دیدم دوباره یه تف به کف دستم زدم و تند و تند شروع کردم به مالیدن کیرم دست آخر که تمام شد یکمی آنطرف رفت وقتی برگشت دیدم یه خود تراش توی دستش بود داشتم دیوانه می شدم تا حالا کلی فیلم سوپر دیده بودم کلی هم کس کرده بودم اما انصافاً اعتراف می کنم که با دیدن این صحنه ها اینقدر حال نکرده بودم .
یه پاش رو از توی وان بیرون کشید و لبه وان گذاشت و بعد پاهاش رو از هم باز کرد حالا می تونستم از زیر موهای کسش لبهای بهم چسبیده کسش رو ببینم آرام با دست چپ پوست بالای موهای بلندش رو گرفت و شروع کرد به آن کادر کردن اطراف کسش وای معلوم بود که از موهای کسش خیلی خوشش میاد چون کلی زحمت کشید تا بالا و لای پاهاش رو تمیز و ردیف کنه من دیگه کمرم درد گرفته بود از بس که آبم اومده بود آخرش هم خودش رو زیر دوش شست و از حمام خارج شد.
درست بود که نفهمیدم هاله بود یا سارا اما خیلی خوش گذشت. اون روز گذشت تا یه چند روز بعد که من همش فکرم یا گوشم به صدای حمام بود دوباره صدا شنیدم مثل یه خرگوش دویدم توی حمام و دوباره نگاه کردم وای مثل اینکه اون یکی بود چون یکمی از نظر هیکلی فرق می کرد. شورت سفید به تن داشت و هی ورجه ورجه می کرد که یهو کشید پائین درست فکر کرده بودم این همون اولی نبود چون اصلاً مو نداشت و کاملاً تراشیده شده بود هرچند یکمی مو سبز شده بود اما معلوم بود که دوست نداره موی زائید داشته باشه کاملاً مشخص بود که کمی از اون یکی بیشتر باید حشری باشه البته من بعداً این دوتا رو تشخیص دادم اما الان واسه هیجان داستان نمی گم تا شما خودتان متوجه شوید چون هربار که دستش به لای پاهاش می برد بیشتر با کسش ور می رفت جوری که معلوم بود که با این کارش لذت می بره مخصوصاً لای لبهای کسش رو با انگشتش باز کرد و سعی می کرد که با شستن توی اون یه حالی هم بکنه. البته اون روز نه اما روزهای بعدی که من اون رو توی حمام دید می زدم توی وان دراز کشید هرچند که نمی تونستم چیزی ببینم اما از صداهای جیغ آروم و نفس زدنش معلوم بود توی وان داره خودش رو ارضاء می کنه.
از اون روز به بعد می تونستم چهره هرکدوم رو توی خواب و بیداری تجسم کنم .
تا اینکه یک روز پنج شنبه عصر از سر کلاس به خونه می آمدم که واسه خرید داروهای مادرم وارد داروخانه شدم توی اون شلوغی هاله رو که جلوی پیشخوان وسایل آرایشی ایستاده بود شناختم سریع نسخه رو به گیشه دادم و خودم رو از پشت به اون نزدیک کردم دیدم چهار بسته موبر پریزن خرید .وای پس خودش بود تمام این مدت که من داشتم از اون سوراخ دید می زدم تمام اون صحنه ها وای که بی اختیار کیرم شق شده بود و اصلاً چیزی متوجه نبودم یعنی اون دختر اینقدر حشری هست اما اصلا به ظاهر نمیاره آره چنان سیخ کرده بودم که سریع دستم رو جیبم بردم تا سر کیرم رو بکشم پائین تا از روی شلوار که پف کرده بود آبرو ریزی نشه وقتی پای صندوق رفتم نمی دونم چه جوری به دختر صندوقدار نگاه کردم که اخم کرد سریع به خونه برگشتم و می دونستم که باید بره حمام منتظر ماندم یادم هست اون شب شام هم نخوردم و از توی اتاقم بیرون نرفتم و منتظر بودم کف
کف بودم. هی صحنه های حمام کردن هاله و ور رفتن با کسش جلوی چشام می آمد. خلاصه شب ساعت دوازده گذشته بود که صدای آشنای دوش آب رو شنیدم سریع پریدم توی حمام و از سوراخ نگاه کردم. با تعجب سارا رو دیدم چون دیگه الان شناخته بودم کدوم به کدومه بعد یکمی آب کشی و ور رفتن با موهای کسش شیر آب رو بست و پای چپش رو روی لبه وان گذاشت نمی دیدم داره چکار می کنه اما بعد چند لحظه مایع سفید رنگ کرم شکلی رو مالید روی موهای کسش و آروم شروع به پخش کردنش به همه جا شد. آهان پس هاله این بود نه اونیکی من فکر کردم آره اما انصافا ً چرا داره موهای کسش رو تمیز می کنه اون که خیلی دوست داشت که تزئینش بکنه خلاصه برگشت و یکمی خم شد تا چاک کپل کونش از هم باز بشن و از همون موبر به اطراف سوراخ کونش و بعد روی کپل و کم کم به ران و تا ساق پاهاش خلاصه همه چهار بسته رو باز کرد و از کمر به پائین مالید. یه بیست دقیقه بعد دوش رو باز کرد و شروع به شستن خودش شد با شستن هرچه بیشتر با دستش موهارو می کند
هرچی بیشتر می شست خدا ی من تپلی کسش بیشتر معلوم می شد وقتی تمام شد و پا جفت جلوی سوراخ ایستاده بود بقدری ورم کسش تپل بود که از لای پاهاش بیرون زده بود. نمی دونم
اگه دیوار نبود می تونستم خودم رو کنترل کنم و بهش حمله نکنم چون وقتی که برگشت و پاهاش رو از هم باز کرد از جلو دستش رو تو برد و از لای پاهاش سعی می کرد با خودتراش باقی مانده موهای ریز اطراف کونش رو هم ترو تمیز بکنه توی همین وضعیت بود که کاملاً سوراخ کون معلوم بود وای معلوم بود که چقدر تنگه حتی انگشت کوچیکه من هم می تونست اون رو به درد بیاره چه برسه این کیر کلفت .
اون شب گذشت و من تا نزدیک صبح توی رختخواب چند بار به یادش خالی شدم. صبح توی آشپزخانه داشتم صبحانه میل می کردم که صدای سلام و احوال پرسی یه مرد توی راهرو پشت در آپارتمان با همسایه رو شنیدم با شنیدن صدای سار و هاله مثل فنر بلند شدم حتی مادرم تعجب کرد با پروئی از چشمی در آپارتمان نگاه کردم دیدم یه پسر جوان جلوی در آپارتمان هاله اینا ایستاده و اونطرف سارا که مانتو به تن داشت و معلوم نبود داره
از بیرون میاد یا داره می ره اما لای در هاله با یه رکابی و یه دامن تنگ که بالای زانوهاش است ایستاده از صحبتهاش فهمیدم که بله اون آقا پسر باید نامزد هاله باشه و امروز که جمعه است امده و سارا هم از خود گذشتگی می کنه و خونه رو واسه اونها داره خالی می کنه .
با ناراحتی برگشتم اصلا فکر نمی کردم که هاله نامزد داشته باشه راستش خیلی دلم می خواست باهاش دوست بشم اما نه به خاطر اینکه باهاش سکس داشته باشم بلکه نظرم این بود که به مادرم بگم که ....... خلاصه بگذریم دمق رفتم توی اتاق دراز کشیدم. بعد واسه اینکه از سرم به پره رفتم بیرون پیش رفقا .
بعد ناهار خوابیدم نمی دونم چند ساعت ولی وقتی از خواب بلند شدم دیدم داره هوا تاریک می شه صدای آب شنیدم فکر کردم که مامان هستش توی آشپزخانه داره ظرف می شوره
اما وقتی از اتاق بیرون آمدم دیدم هیچکی توی خونه نیست سریع دوزاریم افتاد که حمام؟
رفتم توی حمام اولش که پاهای پراز موی پشمالو رو دیدم گفتم آره آقا پسره کارش رو کرده حالا خم داره صفا می کنه کیر نیم شق شده اش که اطراف اون رو معلوم بود با تیغ حسابی تراشیده توی دستش بود و داشت باهاش ور می رفت می خواستم برم که یهو صدای بهم خوردن آب توی وان و بعدش صدای هاله رو شنیدم که گفت بسه بابا هی بهاش ور نرو وای!
چی داشتم می دیدم اونا دوتایی رفته بودن توی حمام وقتی سر زانوی سفید هاله رو از بالای لبه وان دیدم مطمئاً شدم. اون پسره گفت هاله اینجوری نمی شه توی وان دوتای جا نمی شیم بلند شو واستا سرپائی .
صدائی نیامد ولی با تکانی که به پاهاش می داد معلوم بود داره براش ناز می کنه. که پسره خم شد و با دستش دست هاله رو از توی وان بلند کرد و بطرفش کشید با بیرون آمدن هاله می تونستم قسمتهای از بدنش رو ببینم وقتی کاملا ً ایستاد سریع اون رو به دیوار تکه داد طوری که کپل کونش به سمت همون پسره شد حالا کیر اون شق شق شده بود یکمی با لیف شروع کرد به مالیدن پشتش تا آمد به سمت کون و کپل هاله دستش رو آروم برد لای پاهاش معلوم بود داره فشار می ده چون صدای هاله درآمد و یهو یه جیغ کوچولو کشید و گفت آخ نه بهنام فشار نده .
بعد آقا بهنام لیف رو کنار گذاشت و آهسته کیر شق شده اش رو نزدیک کون هاله کرد وقتی داشت لای پاهاش می گذاشت می تونستم به وضوح ببینم که هاله پاهاش رو به هم نزدیک کرد و سفت خودش رو گرفت اما مثل ینکه آقا بهنام یه فکرای دیگه کرده بود جون با عکس العمل شدیدی که هاله نشان داد و زود برگشت و گفت وای بهنام تو به من قول دادی نه اون که معلوم بود داره هاله رو مالش می ده سعی می کرد آرومش بکنه.
خلاصه کلی باهم کل کل کردن معلوم بود با اصراری که بهنام داره می خواد اون رو از کون بکنه چون به هاله قول داده بود که تا عروسی با جلو کاری نداشته باشه اینهارو از حرفهای که با هم می زدن متوجه شدم خلاصه با کلی مخ کاری پسره تونست مخ هاله رو بزنه و بلندش کرد واز توی وان بیرون آمدن دستهای هاله رو روی لبه وان گذاشت و و کون اون رو داد بالا همینجوری داشت واسش قصه می گفت که اصلاً درد نداره تو خودت رو شل کن من کف صابون می زنم لیز می شه و .....
بعد کلی با سوراخ هاله ور رفت و دست آخر سر کیر مبارک رو گذاشت لبه سوراخ کون هاله بیچاره و یکمی که فشار داد جیغ هاله بلند شد وای بهنام یواش بسه داره درد می کنه .
بهنام : نه هنوز که تو نرفته بخدا تو بی خودی می ترسی چیزی نیست که بیشتر فشار داد با هربار تو رفتن جیغ هاله هم بیشتر می شد.
هاله : آی داره می سوزه وای بهنام بکش بیرون بسه وای مامان جونم اما بهنام دست بردار نبود و هی اون رو از کمر گرفته بود و فشار می داد یکی دوبار بیرون کشد و دوبار تو برد و جیغ و فریاد هاله بلند شد وقتی از توی کون هاله بیرون کشید و کنار رفت دیدم نامرد چنان کرده که اون کون تنگ گشاد شده
بود و کمی هم کنارش خونی شده بود هاله از درد همینجور روی زمین چمباتمه زد و حالا می تونستم تا موهای سرش رو ببینم کنار وان سرش رو گذاشت انگاری داشت گریه می کرد اما بهنام بلندش کرد و کمی به حال آورد و شروع کردن به شستن هم دیگه گاهی وقتم باهم شوخی می کردن یکی دو بار هم هاله با کیر بهنام ور رفت و واسش می نالید اما بهنام خالی نشد. حمام تمام شد و رفتن.
آره حمام اونها تموم شد اما من بقدری پکر بودم چون دختری که دوست داشتم رو جلوی چشام اون پسره یلا قبا کرد و من فقط تونستم از سوراخ دید بزنم. زدم بیرون تا یکمی حالم جابیاد توی ذهنم همش صحنه های کردن هاله مثل یه فیلم ظاهر می شد هر دختری رو توی خیابون می دیدم چهره هاله بنظر می آمد وضعم خیلی خراب بود یهو دیدم توی خیابون جمهوری هستم معمولاً اونجا زیاد می رفتم واسه خرید لوازم یه دوری زدم که دوربین های کوچیک الکترونیکی رو که دیدم یه جرقه به ذهنم امد. آره واسه اینکه بتونم هاله و سارا رو توی حمام کامل ببینم این بهترین راه بود یکی خریدم و به خونه برگشتم و بعد نصب سیم کشی کردم و منتظر ماندم تا به موقع آزمایش کنم .
اولین بار که با دوربین شروع به ضبط و نگاه کردن کردم نوبت سارا بود اما انصافاً که عجب کون و کپلی داشت حتی یادم میاد وقتی داشتم واسه چندمین بار فیلمش رو توی کامپیوتر می دیدم بدون اینکه کیرم رو بمالم آبش درآمد. چند بار هم هاله رو کامل توی حمام دیدم و فیلمش رو ضبط کردم. توی بد کفی بودم و توی دلم قسم خورده بودم هرجوری شده هاله رو حتی به زور بکنمش تا جای که می خواستم با فیلم هاش ازش اخاذی کنم اما راستش ترسیدم .

Yes.?
     
#26 | Posted: 26 Jun 2010 14:58
مینا خانم همسایه عزیز

داستان از آنجا شروع میشه که ما به منزل جدید نقل مکان کردیم که اسم من در این داستان سیامک است . پدر و مادر من کارمند و من دانشجو و خواهرم خانه شوهر ..........در همسایگی ما خانواده ای بودند که خیلی مرفه و به قول خودمون با کلاس بودن ( که توپ تکونشون نمیداد از نظر مالی ) خانم خانه 35 ساله دختر 20 ساله ویک دختر 16 ساله در ضمن من هم یک خواهر 24 ساله دارم که خانه شوهر است و خودم هم 21 سال دارم . یک روز که از دانشگاه آمدم خونه دیدم زن همسایه که اسمش را مینا میذارم ( بخاطر آبرو ) در خانه ماست بعد از سلام و علیک مامانم گفت مینا خانم همسایه ما هستند و یادش رفته کلید منزل را برداره و پشت در مونده و من از ایشان دعوت کردم بیاد منزل ما تا تو بری یک کلید ساز بیاری تا درب را باز کنه ، من هم با اخم رفتم سراغ کلید ساز ......

در راه به مینا خانم فکر میکردم خیلی باکلاس و خوشگل و بر خلاف سنش که 35 سال داره به 25 ساله ها میخورد در ضمن اندامش خیلی قشنگ بود من از روی مانتو برجستگی باسنشو حس کردم و همینطور برجستگی سینه هاش ( من خیلی باسن و پستان را دوست دارم . نمیدونم چرا شاید از اینکه پدر بزرگم اهل قزوین بوده ) قفل ساز آمد و در را باز کرد و گفت چه قفلی بندازم من هم گفتم صبر کنید تا بپرسم آمدم خونه خودمون و از مینا خانم پرسیدم کلید ساز میپرسه چه قفلی بندازم که مینا خانم گفت من میام بهش میگم که من گفتم شما زحمت نکشید فقط بگید چی بندازه من بهش میگم چون ایشان غریبه هستند مرد باهاش صحبت کنه بهتره دیدم یک نگاه عمیقی به من کرد و گفت باشه بگو پولش مهم نیست قفلش ایمن باشه من آمدم و گفتم بهترین قفلت را بنداز قفل را عوض کرد و کلید را به من داد و من پولش را حساب کردم و رفت آمدم منزل و دسته کلید را دادم مینا خانم خیلی تشکر و معذرت خواهی کرد به خاطر اینکه مزاحم ما شده بود و دست کرد از کیفش کلی پول در آورد و گفت چقدر شد و من گفتم قابلی نداره و هر چه اصرار کرد من نگرفتم و در آخر گفتم بعد از آقاتون میگیرم و خداحافظی کرد و رفت من متوجه شدم با این کار خیلی از من خوشش آمده........

تا اینکه فردا که از دانشگاه آمدم منزل مادرم گفت مینا خانم رفته قفل را قیمت کرده و پول را آورده و گفت از سیامک خیلی تشکر کن پول را شمردم دیدم دو برابر پولی است که من دادم ولی به مامانم چیزی نگفتم ، یک هفته از این ماجرا گذشت که ساعت 10 شب بود زنگ خانه به صدا در آمد مادرم در را باز کرد و بعد از چند دقیقه آمد و گفت سیامک مینا خانم بود گفت دخترش چند تا سوال ریاضی داره اگه میشه سیامک فردا بعد از ظهر بیاد منزل ما من هم با اخم به مامانم گفتم باشه و در دل از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم روز موعود فرارسید و قبل از رفتن حمام گرفتم و تیپ کردم و رفتم در خونه و زنگ زدم در باز شد و مینا خانم در را باز کرد خدای من چه تیپی کرده بود یک تاپ نارنجی و شلوار لی با ناز و عشوه گفت خوش آمدی آقا سیامک تو که به ما افتخار نمیدی و من باید با این بهانه ها تو را دعوت کنم من می خواستم همان جا بغلش کنم و ببوسمش که روم نمی شد و تازه فهمیدم درس دخترش بهانه بود گفتم پس سوالات ریاضی دخترت الکی بود گفت نه سوال داره ولی در کل خواستم از محبت آنروزت تشکر کنم و بگم چرا پولشو نگرفتی که من گفتم پول قابل شما را نداره شما جون بخواه همینطور به من خیره شد گفتم نکنه ناراحت شده که گفت از روزی که تو را دیدم فهمیدم پسر خوبی هستی و ازت خوشم آمد و با آن کارت منو شرمنده خودت کردی که من گفتم که تو دو برابر پول قفل را دادی چرا ؟ که گفت عزیزم تو دانشجو هستی و نباید ولخرجی کنی من هم مات و مبهوت لبهای غنچه شدش را نگاه میکردم در ضمن راست کرده بودم و از روی شلوارم معلوم بود که چشمش به آن افتاد و گفت خودتو اذیت نکن زیاد و یک سوال ازت میکنم دوست دارم جوابمو راست بگی گفتم بگو راستشو میگم گفت دوست دختر داری ؟ فکر کردم چی بگم اگر راستشو میگفتم که دارم اون میپرید در ضمن دوست دختر دانشجو کجا این هلو کجا ( فرقش زمین تا آسمونه ) گفتم داشتم ولی یکسالی است که شوهر کرده و الان با هیچ کس نیستم گفت باور کنم گفتم آره گفت باور کردم چون از چشمات فهمیدم خیلی حشری هستی فقط باید قول بدی به کسی نگی با من دوست هستی فقط ما همسایه هستیم در همین موقع دخترش آمد سلام کرد و گفت پانته آ دختر دومم هست و از تو سوال ریاضی داره که بلند شد گفت من شربت و میوه بیارم و شما درس را شروع کنید ، خدای من پانته آ هم مثل مادرش ناز و خوشگل بود یک تی شرت آبی و شلوارک پاش بود سینه برجسته و کوچک و باسن نقلی قشنگ ولی مامانش چیز دیگری بود........

بعد از یاد دادن ریاضی و موقع خداحافظی گفت لطفا شماره مبایلتو بده که برای درس دادن دیگه مزاحم مامانت نشم و شماره را دادم و خداحافظی کردم موقع دست دادن با انگشت کف دستمو قلقلک داد که دوباره راست کردم و آمدم و دوباره رفتم حمام البته مامانم خانه نبود چون اگه بود روم نمیشد در عرض دو ساعت دو بار برم حمام......
چند روز از این ماجرا گذشته بود که داشتم تو خونه شام می خوردم مبایلم زنگ زد گوشی را برداشتم دیدم صدای قشنگی از آن طرف میگه آقا سیامک خودتی گفتم بله بفرمائید گفت معلومه سرت شلوغه منو نشناختی ، گفتم نه والا ......... یکدفعه متوجه شدم مینا است ( آخه برای اولین بار بود از طریق تلفن با هم صحبت میکردیم ) بهش گفتم مینا خانم افتخار دادی زنگ زدی به خاطر همین ذوق زده شدم و زبونم بند آمده که چی بگم ، گفت خیلی پشت تلفن زبان داری معلومه مخ هر چی دختره میزنی و خندید و گفت خواستم ببینم مامانت اجازه میده یک شب مهمونی بری خونه کسی ، حدس زدم خونه خودشو میگه گفتم تا کی باشه گفت اجازه داری یا نه؟ گفتم آره ، گفت چهارشنبه منزل من دعوتی گفتم مگه تنهائی گفت بله محسن ( شوهرش ) مسافرت خارج از کشور رفته و بچه ها را میبرم خونه مامانم اینا و شب به بهانه ای میام خونه خودم که با تو باشم متوجه شدی سه روز دیگه چهارشنبه که فرداش هم تعطیل رسمی بود ، متوجه شدم خوب نقشه کشیده خداحافظی کرد و من کف کرده بودم ........و منتظر آن روز که دلی از عزا در بیارم چون اصلا فکر نمی کردم روزی با خانم به این باکلاسی آشنا شوم و بتونم باهاش حال کنم ، از همان روز به مادرم گفتم با دوستانم چهارشنبه شب میریم توچال و پنجشنبه برمی گردیم ..... چهارشنبه مینا زنگ زد و گفت ساعت 9 شب به یه بهانه ای میام خونه و تو هم 9 به بعد بیا گفتم میشه زودتر بیای چون من گفتم میرم کوه و اگر ساعت 9 بیام بیرون مامانم شک میکنه گفت مسئله ای نیست من کلید یدک منزل را به تو میدم تو هر موقع خواستی برو منزل تا من بیام ، گفتم دمت گرم که هوای منو داری .

قرار شد ظهر بیاد منزل و کلید را در جاکفشی جلو آپارتمانش بذاره و من از آنجا بردارم ، در ضمن هر موقع تلفنی صحبت میکنیم آنقدر ناز و عشوه میاد که نزدیکه من آبم بیاد..........خلاصه روز موعود رسیدساعت 6 شد من لوازم کوه را برداشتم و آمدم بیرون زود در جاکفشی را باز کردم و کلید را بداشتم ( ما و مینا خانم در طبقه دوم هستیم ) در را باز کردم داخل شدم وای چه منزل قشنگی ، همه چیز ست بود متوجه شدم زن با سلیقه ای است ( موقع تعویض کلید من همش دم در بودم و داخل را ندیدم ) نشستم روی مبل و تلویزیون را روشن کردم در ضمن چشمم به یادداشت روی میز افتاد که نوشته بود " خوش آمدی آقا سیا مک در یخچال همه چیز است از خودت پذیرائی کن تا من بیام در ضمن اگر تلفن زنگ زد جواب نده " همه چیز تا الان خوب پیش رفته بود در کانال های ماهواره دنبال فیلم سکسی گشتم دیدم زوده و از فیلم سکسی خبری نیست چون می دونستم 4 ساعت باید منتظر باشم خودمو مشغول کردم در همین حال مبایلم زنگ خورد دیدم مینا است گفت خوبی من تا یک ساعت دیگه میام چون بچه ها را بردم خونه خواهرم و چون با خواهرم راحت هستم زودتر میام و خداحافظی کرد من گفتم آخ جون حوصله ام سر نمیره ، ساعت 9/20 دقیقه بود آمد همون جلو در بغلش کردم و ازش لب گرفتم گفت صبر کن بذار برسم بعد شروع کن
گفت من یک دوش می گیرم رفت حمام گفت تو نمیای گفتم الان حمام بودم
ده دقیقه طول کشید تا از حمام بیرون آمد وای چه هیکلی ، چه باسنی .............
رفت اطاق تا لباس بپوشه بعد از چند دقیقه با یک تاپ و شلوارک آمد نصف سینه هاش بیرون بود سینه هاش از یک مشت بیرون میزد آخ جون ممه ،
من چون مامانم منو زود از شیر گرفته عقده ای شدم و ممه میخوام...............
از آشپزخانه ویسکی و کلی مخلفات آورد و گفت زحمت ریختنش با تو من دو پیک ریختم ، لیوان را نصفه کردم با خنده گفت چه خبره می خوای منو کله پا کنی و بلا سرم بیاری گفتم نه نم نم میخوریم من پیک اول را یکضرب خوردم و او نم نم می خورد من پیک دوم را ریختم و خوردم گفت سیا جان عجله نکن تا صبح وقت داریم گفتم چشم ، ازش پرسیدم چی شد منو پسندیدی گفت از روز اول دیدم پسر با حیا و نجیبی و سالمی هستی و حیض نیستی در ضمن با اون کارت ( کلید سازی ) نظر منو جلب کردی و دیدم با مرام هم هستی و میشه روت حساب کرد
لیوانش تمام شد دوباره ریختم گفت بسه و آمد تو بغلم لب رو لب و کمر و باسنشو می مالیدم توی بغلم ولو شد و داشت از حال می رفت گفت بریم تو اطاق بغلش کردم و رفتیم تو اطاق خواب تا پشو در آوردم و شروع کردم با زبون نوک سینه هاشو خوردن وای چه سینه های برجسته و سفتی متوجه شدم شوهرش اصلا سینه دوست نداره همینطور میمکیدم و آخ و اوخ مینا شروع شد آمدم پا ئین روی شکم و نافشو شروع به خوردن کردم زبونمو تو نافش کردم و می چرخوندم آمدم پائین تر و شلوارک و شرتشو با هم در آوردم زبونموکردم رو چوچولش و شروع کردم به خوردن دیدم کسش خیس است متوجه شدم ارگاسم شده متوجه شدم خیلی حشری است و صداش تا 100 متری میرفت گفتم یکم یواش گفت دست خودم نیست همینطور زبون را توی کسش می چرخوندم و سرمو گرفته بود و فشار میداد رو کسش ، پاهاشو آوردم بالا و زبونمو کردم تو سوراخ کونش و چرخوندم صداش بلند شد متوجه شدم خیلی خوشش میاد در اوج لذت بود و داشت از هوش می رفت و من ادامه دادم تا اینکه گفت بسه مردم پاهاشو آوردم پائین گفت تو نمی خوای لخت بشی دیدم راست میگه هنوز لخت نشدم گفتم ببخشید یک لحظه برم دستشوئی آمدم از جیبم اسپری بی حس کننده که آماده داشتم برداشتم و به کیرم و زیر تخمام زدم و دستمو شستم و برگشتم تا آمد کیرمو بگیره گفتم زوده من هنوز کارم تموم نشده و رفتم لبشو شروع کردم به مکیدن و زبونشو خوردن بعد رفتم سراغ لاله گوشش و شروع کردم به مکیدن وای خدای من صداش بلند شد متوجه شدم دو چیز بیشتر از همه حشرشو بالا میبره : یک لاله گوش و لیسیدن کونش .........
گفت حالا نوبت من ، بلند شدم کیرمو گرفت و گفت آخ جون چه کیر کلفتی داری شروع به لیسیدن کرد خیلی وارد بود چون اصلا دندونش به کیرم نمی خورد ( من یک دوست دختر داشتم موقع ساک زدن دندوناش پدر کیرمو در می آورد ) گفت حیف این کیر نبود به من نمیدادی گفتم نوش جونت مال تو و ساک زدن را تند کرد و کیرمو تا ته توی حلقش میکرد و قربون صدقش میرفت بعد از چند دقیقه گفت بذار توش ولی یواش یواش گفتم چرا ؟ گفت 6 ماهه به شوهرم کس ندادم گفتم چرا ؟ گفت بعد بهت میگم ، سرشو کردم توش و چرخوندم و می آوردم بیرون و میکردم تو و کمی داخل کردم آخ و اوخش شروع شد و هی میگفت بکن فشار بده جرم بده ......راست میگفت خیلی تنگ بود اصلا توش نمی رفت با هر زحمتی بود تا نصفه توش کردم و عقب جلو میکردم فکر می کنم دوباره اورگاسم شد چون کیرم خیس شده بود فشار را بیشتر کردم با دستش پامو فشار داد به عقب و گفت یواش دردم گرفت کیرمو در آوردم و گفتم برگرد گفت از کون ؟ نه چون تا حالا تجربه نکردم گفتم من راهشو بلدم دردت نمیاد گفت چطوری گفتم با کرم ، گفت دوست دارم ولی از دردش میترسم چون یکی از دوستام از کون داده بود و میگفت تا یک هفته نمی تونستم راه برم گفتم من بلدم دردت نمیاد گفت سیامک تو مگه قزوینی هستی ؟
گفتم آره کرمت کجاست گفت روی میز توالت با دست نشون داد کرم را برداشتم قمبل کرد وای چی بگم نزدیک بود سکته کنم کون به این قشنگی و خوش فرم ندیده بودم شروع کردم به لیسیدن و زبونمو کردم داخل سوراخ کونش و شروع کردم به زبون زدن و خوردن خیلی خوشش می آمد و خودش هم کونشو می چرخوند دوباره آه و نالش شروع شد بعد یکی از انگشتامو کرم زدم کمی هم به سوراخش مالیدم و انگشتمو کردم تو و شروع به چرخوندن کردم هی فرو میکردم و بیرون می کشیدم و می چرخوندم حس کردم خوشش میاد ...
بعد از چند دقیقه دو تا انگشتمو کردم تو کونش و عقب و جلو می کردم حس کردم کمی باز شده انگشت را در آورده و کمی کرم به سر کیرم زدم و گفتم مینا جون آماده ای با ناز گفت سیا جون خیلی کلفته دردم میاد گفتم صبر کن خوشت میاد گفت باشه ولی یواش ، گفتم به چشم سرشو گذاشتم دم سوراخ کون کمی فشار دادم یک ذره رفت جلو و گفت آخ گفتم جون ، دیدم خودشو جمع کرده گفتم عزیزم عضلاتت را شل کن کمی شل کرد و شروع به چرخوندن روی سوراخ کون کردم و کمی فشار دادم گفت یواش کیرمو در آوردم گفتم نمی زاری گفت می ترسم بیا بکن تو کوسم گفتم حیف این کون نیست که آب توش نریزی دیدم چشاش شهلا شده و آخر لذته ، دوباره سر کیرم کرم زدم و سرشو گذاشتم دمش و کمی فشار دادم دیدم پاهاشو باز باز کرده که بره توش با فشار سرش رفت تو گفتم دیدی رفت شروع کردم به چرخوندن و کمی فشار یواش یواش ریتم تلمبه را شروع کردم و عقب و جلو میکردم حس کردم خوشش آمده هی میگفت فشار بده بده صدای آخ و اوخش شروع شد من هم دستمو بردم و با سینه هاش بازی میکردم و فشار میدادم نصف بیشتر کیرم رفته بود تو کونش و جالب اینکه خودش عقب و جلو میکرد من خیس عرق شده بودم و در اوج لذت با کمی فشار تا آخر توش کردم و تلمبه زدن را سریع کردم همینطور که قمبل کرده بود گفتم یواش یواش بیا عقب و من به پشت روی تخت میخوابم
درست به پشت روی من بود و من هم مسلط به سینه هاش و تلمبه میزدم گفت دردم گرفت فکر کنم کیرم به سقف کوسش برخورد کرده بود متوجه شدم راست میگه همینطور که روی من خوابیده بود گفتم برو بالا و دو دستمو بردم زیر کونش و او بالا و پائین میکرد بعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد بهش گفتم مینا جون داره آبم میاد بریزم توش گفت نه عزیزم می خوام بخورمش دفعه بعد بریز توش تا اینو گفت دیدم داره میریزه هولش دادم جلو و برگشت و گرفت کرد تو دهنش و من صدام رفت هفت آسمون تمام آبمو قورت داد و افتاد روتخت و من بغلش کردم فکر می کنم 15 دقیقه تو بغل هم بودیم چون اصلا حال بلند شدن نداشتیم به مینا گفتم بلند شو دوش بگیر سر حال بشی گفت باشه ولی با هم من هم از خدا خواسته گفتم بریم گفت من نمیتونم بلند شوم باید بغلم کنی گفتم به روی چشم و بغلش کردم بردم داخل حمام دوش ولرم را باز کردم و دو تائی زیرش نشستیم ، گفتم دراز بکش پشتتو ماساژ بدم روی شکم دراز کشید و شروع به ماساژ دادن کردم دیدم کمی حالش داره جا میاد گفت تا حالا هم چین حالی نکرده بودم یعنی در عرض 2 ساعت 4 بار اورگاسم بشم دستت درد نکنه سیامک ........همینطور که ماساژ میدادم رسیدم روی باسن و شروع کردم به تکان دادن اون و مثل سیلی زدن میزدم روش و خیلی حال میداد مینا هم با همه بی حالی خوشش می آمد .......
از حمام آمدیم بیرون از گرسنگی داشتم ضعف میکردم گفت الان برات غذا آماده میکنم خلاصه غذا آماده شد خوردیم و رفتیم خوابیدیم توی رختخواب خیلی با هم صحبت کردیم مهمترین چیزی که منو ناراحت کرد گفت ما اقدام کردیم برای مهاجرت به کشور کانادا و تا یک سال آینده کارمون درست میشه و میریم و اینکه بعد از شوهرم اولین کسی بودی که باهاش سکس داشتم...... صبح زود هم بیدار شد و رفت و به من گفت هر موقع خواستی برو من هم ساعت 9 صبح رفتم منزل که مثلا از کوه برگشتم ، خلاصه اینکه هر موقع میتو نست برنامه می چید تا اینکه روز موعود فرا رسید و آنها می خواستند بروند کانادا ، منو دعوت کرد در یک رستوران و کلی کادو هم برام خریده بود و گفت الان مشخص نیست که ما کجا اقامت میکنیم ولی شماره تلفن خواهرمو بهت میدم از او در باره من بپرس ونگران نباش خواهرم ( مهشید ) که سه سال از من کوچکتره از دوستی ما خبر داره در ضمن من با اون خیلی راحت هستم و تمام جیک و پوک همدیگرو میدونیم و دیدم داره گریه می کنه و می گفت ای کاش زودتر با تو آشنا می شدم و ..........گفتم بیام فرودگاه گفت نه همه اقوام هستن و خوبیت نداره و اینجا با هم خداحافظی می کنیم منو خواست ببوسه دید همه نگاه می کنن گفت تو ماشین ............. تو ماشین منو بغل کرد و دو تائی گریه کردیم ،

Yes.?
     
#27 | Posted: 26 Jun 2010 16:23
مرجان

به تدریج که آدم به سن بلوغ میرسه و بقول معروف مرد میشه،دلش میخواد یه جورایی هم تغییراتی در زندگیش بده.توی زندگیش یک دختر قشنگ باشه که آدم دوستش بداره، براش هدیه بخره، شعرای عاشقانه براش بنویسه، هر از گاهی ببینتش و بالاخره..... حالی به حولی!
منهم مثل خیلی از پسرها همینطور بودم. از لحاظ مردی که مطمئن بودم مرد شدم، ولی هنوز موقعیتش پیش نیومده بود تا از آلت مردانگیم استفاده کنم! دنبال یک مورد مناسب، یعنی یک دختر خوب میگشتم تا زودعاشقش بشم و مردونگیم رو براش بکار بگیرم!هروقت به حمام میرفتم و خودم رو لخت میدیدم با خودم میگفتم: بالاخره همه چیزهایی که خدا آفریده حکمت داره و حیفه که آدم از موهبتهایی که خدا بهش داده استفاده نکنه! اندامهای جنسی با این ظرافت و قشنگی چرا باید سالها بدون استفاده بمونن تا آدم ازدواج کنه و بتونه بکارشون بگیره. اصلا" شاید زبونم لال من به اون سن نرسیدم،اون وقت چی؟ حیف نیست ناکام از این دنیا برم؟!
مدتها بود که این افکار مغز منو پرکرده بود و تصمیم گرفته بودم هرچه زودتر ازنعمتهای خدادادیم استفاده کنم.ولی چطوری؟ آخه دوست دختر چیزی نیست که آدم بتونه هروقت دلش خواست بره در مغازه ، یکیش رو بخره و بیاره خونه.تازه باید خونه خالی هم داشته باشه!واقعا" زندگی چقدر سخته!! بالاخره چاره ای نبود باید برای خودم کسی رو پیدا میکردم تا مثل دوتا پرنده عاشق باهم پرواز کنیم و به یکجای امن بریم و باهم حال کنیم! دست بکار شدم و اول لیست تمام دخترهایی رو که میشناختم نوشتم.بعضی هاشون از من بزرگتر بودن و حذفشون کردم.دخترهای فامیل نزدیک مثل دخترخاله و دخترعمو و.... هم که ناموس آدمن و نمیشه باهاشون کاری کرد! از بین غریب ترها چندتاشون خیلی افاده ای بودن،اونها رو هم حذف کردم. یکی از دوستای بابام هم دختر خوشکلی داشت ولی اونها به یک شهر دیگه رفته بودن و نمیشد باهاش مکاتبه ای حال کرد! از بین اون همه اسم که نوشتم فقط چندتاش باقی موند تازه این دوسه تاهم این قدر زشت بودن که حالم ازشون بهم میخورد.
توی این فکربودم که دنیاچقدر کوچیکه و من چقدر بدبختم که هیچ دختر مناسبی برای من پیدا نمیشه.با نامیدی کنارپنجره اومدم تا غروب غمگین خورشید رو نگاه کنم که یهو چشمم به خونه همسایه افتاد. چرا تاحالا به فکرم نرسیده بود... یادم اومد... مرجان دختر همسایمون... دبیرستانی و همسن و سال خودم،خوشکل و زیبا،با وقار،تازه هرروز میتونستم از پنجره اتاقم هم ببینمش! خدایا متشکرم.
خانواده مرجان سالهاهمسایه ما بودند و اونها رو خوب میشناختم.خونه اونها درست روبروی منزل ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خیلی راحت میتونستم حیاط خونه شون رو دید بزنم.من و مرجان وقتی بچه بودیم اکثر اوقات توی کوچه باهم بازی میکردیم.ولی بتدریج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد.آخه پسربچه ها از اینکه با یک دختر دوست باشن خیلی خجالت میکشن.(ولی وقتی مرد شدن میخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من گاهی بدون هیچ منظوری از پنجره اتاقم اونو توی حیاط خونه شون میدیدم.پوست روشن با موهای خرمایی و بلند داشت.معمولا" دامن کوتاه میپوشید که ساق پاهای سفیدش از اون بالا کاملا" معلوم بود.اندام متوسطی داشت که سینه هاش مثل دوتا انار در بالای اون خودنمایی میکرد.عجیبه که من تابحال متوجه این همه نعمت خدادادی که اطرافم بود نشده بودم و بی تفاوت از کنارش میگذشتم! ولی حالا دیگه متوجه همه این زیبایی ها شده بودم و تصمیم گرفتم هرطورشده مرجان رو شکارکنم.مرجان برای من بهترین بود.
از اون شب تمام فکر و ذکرم مرجان شده بود.بیشتر اوقات کنار پنجره میومدم تا شاید بتونم اونو ببینم.ولی مشکل اصلی این بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده... اگه نخواد باهم دوست باشیم... اگه نذاره باهم حال کنیم... اونوقت چی؟ همه دنیای من در مرجان خلاصه شده بود و باید به هرقیمتی که شده شکارش میکردم. ولی چطوری؟
فردا که به مدرسه رفتم ،توی راه و سرکلاس فقط به مرجان فکر میکردم. وقتی مدرسه تعطیل شد عمدا" بخونه نرفتم و توی کوچه پرسه میزدم تا مرجان رو موقع برگشتن از مدرسه ببینم.آخرکوچه ایستادم تا وقتی مرجان اومد درخلاف جهت همدیگه راه بریم و صورتش رو ببینم وشاید بتونم به بهانه ای سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره مرجان با کیف مدرسه اش از سرخیابون پیدا شد. منهم در جهت روبروی او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس فرم مدرسه بهش میومد. بااون مقنعه آبی، زیبایی صورتش بیشتر شده بود. حتی راه رفتنش هم بنظرم قشنگ میومد.بتدریج به هم نزدیکتر میشدیم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا" روم نمیشد مستقیم توی صورتش نگاه کنم چه خواسته با اینکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشیمون شدم و میخواستم برگردم ولی اینطوری بدتر بود و پیش خودش فکرمیکرد چقدر بی ادب هستم که تا اون رو دیدم برگشتم.
به چندقدمی هم رسیدیم، حالا دیگه صورتش رو بطور کامل میدیدم. چقدر زیبا بود.چرا درخلال این همه سال متوجه این زیبایی نشده بودم؟ عشق چشم دل آدم رو بازمیکنه! خیلی هیجان داشتم. فکرمیکردم که مرجان از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صدای ضربان قلبم رو خودم هم میشنیدم. نگاه مرجان به نگاه من گره خورد. وای خدای من چه نگاه گرم وگیرایی. دلم میخواست همون موقع بهش بگم عزیزم اجازه میدی من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتی منو دید لبخند زد و سلام کرد.آنقدر مجذوب او شده بودم که یادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگی سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چی بگم.مرجان پرسید:خانواده چطورند؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از این اشتباه خندیدیم. من قبلا" مرتب مرجان رو میدیدم ولی تاحالا اینطوری نشده بودم.دست و پاهام بی حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته میکردم.اوکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا مهیار مثل اینکه کسالت دارید، چون صورتتون خیلی قرمز شده! راست میگفت، خودم هم احساس میکردم که از صورتم داره بخار بلند میشه! با دستپاچگی جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. مرجان خیلی محترمانه خداحافظی کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه میکردم. واقعا" تب کرده بودم. تب عشق!
به خونه برگشتم. اولین برخورد عاشقانه من با مرجان هر چند خیلی معمولی بود ولی تاثیرزیادی روی من گذاشت. حالا دیگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره میگذروندم تا هروقت مرجان به حیاط خونه شون بیاد، بتونم ببینمش. پنجره اتاق من به« کانال مرجان» تبدیل شده بود و مدام تصویر اونو پخش میکرد! گاهی برای درس خوندن به حیاط میومد و کتابش رو بدست میگرفت و راه میرفت. گاهی برای نرمش میدیدمش. وقتی طناب بازی میکرد نمیتونستم از سینه هاش که بالا وپایین میپریدند چشم بردارم. همش در حسرت این بودم که بتونم اون سینه های قشنگش رو لمس کنم.ولی از همه اینها قشنگتر وقتی بود که لباسهای شسته اش را روی بند پهن میکرد.من مخصوصا" عاشق شورت و کرستش بودم. چقدر باسلیقه بود.همیشه بهترین رنگها رو انتخاب میکرد و اونها رو با ظرافت خاصی روی بند لباس پهن میکرد. شاید هم عمدا" اونها رو طوری آویزون میکرد که من ببینم و حشری بشم!
من سعی میکردم هرروز به بهانه های مختلف سرراه مرجان سبز بشم. برخورد او با من صمیمانه تر شده بود و من کمتر خجالت میکشیدم. بعد از مدتی متوجه شدم که مرجان بیشتر از سابق به بهانه درس خوندن یا ورزش به حیاط میاد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضی وقتها آرایش دخترانه ای میکرد و تاپ و شلوارک کوتاهی میپوشید و ساعتها در حیاط خونه شون وقت میگذروند. از خودم میپرسیدم یعنی او متوجه منظور من شده و به عمد این کارها رو انجام میده؟یعنی میشه مرجان هم منو دوست داشته باشه؟

قلبم گواهی میداد که مرجان هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رویش نمیشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اینو از نگاهش، از لبخندهایی که توی کوچه بمن میزد، و از اینکه همیشه توی حیاط بود وجلب توجه میکرد، میفهمیدم. این اواخر دیگه ارتباط پنجره اتاق من به حیاط اونها خیلی قوی شده بود!
مادرم سالی یکبار آش نذری میپخت و بین در و همسایه و آشنایان پخش میکردیم. روز پختن آش، پابپای مادرم بهش کمک میکردم. مادرم هم مدام منو دعا میکرد و میگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پای دیگ آش نشسته بودم و اونو هم میزدم و توی دلم میگفتم: خدایا من مرجان رو میخوام، ما رو بهم برسون! (نمیدونستم دعای اونروزم اینقدر زود مستجاب میشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبی پوشیدم و تیپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسایه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسید. بخت با من یار بود و مرجان خودش برای گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معنی داری زدیم. با نگاهش بمن میگفت که خیلی وقته منتظرم بوده. چادری که بسرکرده بود نمیتونست زیبایی صورتش رو مخفی کنه. تازه سینه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجی که پوشیده بود کاملا" مشخص باشه. موقعی که کاسه رو از من میگرفت عمدا" دستم رو بدستش کشیدم. خیلی نرم و لطیف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سینه هاش رو میخوردم که مرجان روبمن گفت: «آقا مهیار یادتونه قدیمها که بچه بودیم روزی که شما آش میپختید، توی خونه تون ما باهم بازی میکردیم؟ یادش بخیر چقدر خوش میگذشت،اون موقعها ما بیشتر از الان باهم بودیم.»
دیگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون میده، بدون معطلی گفتم من همیشه بیاد شما هستم ولی این اواخر کمی گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون میرسیدم.ولی پس فردا خانواده ما به مشهد مسافرت میکنن و شما اگه دوست داشتید میتونید بیاید تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنیم.فکر میکردم الان محکم میزنه توی گوشم یا اینکه هرچی فحش بلده بارم میکنه و در رو میبنده. ولی اصلا" اینطوری نشد،مرجان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: پس فردا؟ حتما"!
خدایا ازت متشکرم که نذر منو به داین زودی ادا کردی.با خوشحالی به خونه برگشتم. دیگه سر از پا نمیشناختم. به برادرم گفتم بره بقیه آش ها رو پخش کنه و خودم یکراست به حمام رفتم تا بیاد مرجان یه جلق درست و حسابی بزنم!
در فاصله این دو روز من فقط در این فکربودم که موقع روبرو شدن با مرجان چکار کنم و باراول چطوری باهاش حال کنم. از شما چه پنهان یواشکی چندتا فیلم سوپرهم نگاه کردم، ولی هیچکدومشون بدردم نخورد، آخه منو مرجان که هنرپیشه توی فیلم نبودیم که راحت بتونیم همدیگه رو بکنیم!!
صبح روزی که خانواده ام منو تنها میگذاشتن و به مسافرت میرفتن با خوشحالی اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا" نگران من نباشید و هرچقدر دلتون خواست باخیال راحت اونجابمونید! اتفاقا"همین موقع بود که مرجان هم از خونه بیرون اومد و بعد از احوالپرسی به مادرم گفت خانم شماخیالتون راحت باشه،مگه ما آقامهیار رو تنها میذاریم!
خانواده ام بسوی مشهد حرکت میکردن و من در حالیکه به مرجان خیره شده بودم برای آنها دست تکان میدادم.به خونه برگشتم. هردقیقه برایم یک ساعت و هرساعت برایم یکروز طول میکشید. پس این دخترهمسایه کی میخواد بمن سربزنه و منو از تنهایی در بیاره؟ مدام پشت پنجره منتظر ایستاده بودم تا اومدنش رو ببینم.ناهارم رو با بی میلی خوردم. همش میترسیدم نکنه نیاد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هیچ خبری از مرجان نشد. یه دفعه فکری بخاطرم رسید: آخه اون برای اومدنش یه بهانه ای میخواست، همینطوری که نمیتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشیم! به تراس رفتم. یکی از شورتهای خیلی قشنگم رو که شسته بودم و روی رخت آویز پهن کرده بودم تا خشک بشه برداشتم و اونو با هر بدبختی که بود به حیاط خونه مرجان پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از مرجان هیچ خبری نبود.مدتی گذشت تا اینکه برای نرمش به حیاط اومد. نگاهی به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خندید. بعد کنار دیوار اومد و دولا شد و شورت منو برداشت. از اینکه دختر نامحرم داشت شورتم رو میدید خیلی خجالت کشیدم!! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظر مرجان نشستم.
بیشتر از یک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. باعجله آیفون رو برداشتم. شنیدن صدای مرجان از پشت آیفون اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. برای اینکه کسی نبیندش فورا" بالا اومد. سلام علیک گرم و صمیمانه ای باهم کردیم. باهاش دست دادم.وقتی دستم روگرفت یه حالی شدم! میخواستم ببوسمش، ولی هنوز خیلی زود بود. من و مرجان داخل پذیرایی اومدیم و روبروی هم نشستیم. مدتی به سکوت گذشت. نمیدونستم در این موقعیت چکار باید بکنم. بی اختیار پرسیدم از این طرفها؟ با خنده معنی داری گفت: یکی از لباسهای شما توی حیاط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خندیدیم. از جا بلند شدم و موزیک ملایمی گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش میکردم. مرجان روسریش رو در آورد. موهای فوق العاده زیبایی داشت. به سمت او رفتم و از سبد روی میز یک شاخه گل جداکردم و به او دادم.هردومون احساس عجیبی داشتیم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بودیم تا اون یکی شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خیلی راحت دستش رو توی دستم گذاشت. حالا دیگه میتونستم باخیال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتی دستش رو بوسیدم دیگه طاقت نیاورد و منو بغل کرد و بوسید. من گیج شده بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم. آخه توی اون فیلمها از این صحنه های احساسی نبود که آدم یاد بگیره!
خودم رو به مرجان سپردم تا هرکاری میخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم:اون داشت با من حال میکرد! من بی تجربه برای اینکه کم نیارم هرکاری که اون میکرد منهم میکردم. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو میخورد منهم لبش رو میخوردم. خیلی خوشمزه بود! یه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکنی! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به لیسیدن و خوردن گردنش کردم. بوی عطرش منو مست کرده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.دستم رو که روی پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتیاط از روی لباس روی سینه اش گذاشتم.احساس لمس سینه یک دختر برای اولین بار غیرقابل توصیفه. دلم میخواست محکم فشارش بدهم،ولی میترسیدم دردش بیاد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل لیمو چلوندم.مرجان چشمش رو بسته بود و آه میکشید. او منو میبوسید و با دستش سینه ام رو نوازش میکرد. دکمه بالایی پیراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهای سینه ام با دستش خیلی لذت میبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز میکرد تا راحت بشم! درست در لحظه ای که من خیلی تحریک شده بودم و میخواستم یه قدم دیگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:من باید برم،الان مامانم از خریدبرمیگرده و همه چی لو میره.
دلیلی برای اصرار وجود نداشت.با دلخوری از جا پاشدم و پرسیدم پس کی میای باهم باشیم؟ همینطور که خودش رو مرتب میکرد گفت سعی میکنم فردا برای دیدنت بیام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بیام نیم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روی بند پهن میکنم تا بفهمی،تو هم که همیشه کنار پنجره هستی و منو میبینی!! خیلی خجالت کشیدم. نمیدونستم که در تمام این مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و دید زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پایین انداختم.چونه منو گرفت و بوسید و گفت خجالت نکش،من در تمام این روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو میبینی،مخصوصا" وقتی با خودت ور میرفتی خیلی خوشم میومد! دیگه میخواستم زمین دهن بازکنه و منو ببلعه، یعنی اون حتی جلق زدن من پشت پنجره رو هم دیده بود!! چه افتضاحی!
موقع خداحافظی، مرجان شورت منو از توی جیب لباسش درآورد و گفت:راستی این توی حیاط ما افتاده بود. خیلی خوشرنگه یادت باشه فردا همینو بپوشی، خیلی بهت میاد!
من با خوشحالی زایدالوصفی مرجان رو تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم.

اون روز حال و هوای دیگه ای داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، شورت قرمز راه راهم رو که توی حیاط همسایه انداخته بودم و مرجان ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! آخه حالا که مرجان خانم میخواست منو با این شورت خوشکل ببینه نباید چروک داشته باشه.بعد به فکرم رسید که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توی حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوی عرق بده و مرجان ناراحت بشه. موهای زاید بدنم رو تراشیدم تا کیرم سفیدتر و بلندتر بنظر بیاد. وقتی خودم رو توی آینه دیدم از اون تن و بدن سفید توی اون شورت قرمز راه راه حظ کرده بودم. وااای.... خوش به حال مرجان که میخواد منو بغل کنه!
لباس راحتی پوشیدم و در انتظار دیدن مرجان پشت پنجره اتاقم لحظه شماری میکردم. خوشبختانه طولی نکشید که مرجان با حوله و لباسش به حیاط خونه شون اومد تا اونها رو روی رخت آویز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت دریچه دیده ولی عمدا" سرش رو بالا نمیکنه. دیگه دل توی دلم نبود. طبق قرارمون باید تا نیم ساعت دیگه پیش من میومد. فقط مسئله بی تجربگیم منو آزار میداد. من قبلآ از این کارها نکرده بودم و نمیدونستم چطوری با دخترها حال کنم. شاید اگر میفهمید که من تجربه دختربازی ندارم،از من خوشش نمیومد، اصلا" هم دلم نمیخواست توی دلش به سادگی من بخنده. ولی مجبور بودم حقیقت رو بهش بگم. بالاخره حقیقت بهتر از هرچیزیه. بابرخوردی که دیروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بی تجربه نیست. این مسئله تهاجم فرهنگی همه جوونها رو فاسد کرده!
توی این فکرها بودم که مرجان زنگ خونمون رو زد. زیباترین صدای زنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. مرجان از پله ها بالا اومد. مانتو تیره و لباس رسمی که پوشیده بود منو به شک انداخت. ازش پرسیدم مگه قراره جایی بری؟ او که از این همه ساده دلی من خنده اش گرفته بود با نیشخندگفت:به مامانم نمیتونستم بگم که دارم میرم خونه پسر همسایه!! هردومون خندیدیم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه های مانتوش رو یکی یکی باز کرد. یک تاپ و شلوارک زرد و نارنجی پوشیده بود که رنگش منو حسابی تحریک میکرد. من نمیتونستم ازش چشم بردارم. روبروی من نشست و همینطور که فنجان چایی رو برمیداشت پرسید: مگه تاحالا دختر ندیدی که اینطوری نگاه میکنی؟! منم از روی سادگی گفتم نه! نمیدونم چی شد که یه دفعه توی اون وضعیت بحرانی صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همینطور که دستش رو توی دستم گرفته بودم و با انگشترش بازی میکردم سرم رو پایین انداختم و گفتم: مرجان، من تو رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد باهم باشیم، ولی راستش نمیدونم وقتی ما باهم هستیم چکار باید بکنم! مرجان که از این اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توی دستش گرفت و با غرور گفت: عیبی نداره عزیزم من خودم بهت یاد میدم، فقط باید به حرفهای من خوب گوش بدی تا هردومون لذت ببریم!
تنهاکاری که دراون موقع به ذهنم رسید این بود که ببوسمش. مرجان ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداریم. من مثل بچه ها دستم رو توی دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتیم. نگاهی به در و دیوار و عکسهای اتاقم انداخت. با کنجکاوی اونها رو ورانداز میکرد. یه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اینجا حیاط خونه ما خیلی خوب معلومه، این مدت خوب منو دید میزدی و صفامیکردی! باخجالت ازش پرسیدم از کی متوجه حضور من در پشت پنجره بودی؟ همینطور که پرده اتاق رو میکشید گفت: همیشه میدیدمت! فکر کردی اون همه قدم زدن و طناب بازی کردنم توی حیاط بدون حکمت بود؟!
باخودم فکر میکردم که حدسم درست بوده و مرجان هم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو میکرده، ولی حالا دیگه احساس میکردم جای شکار و شکارچی باهم عوض شده! مرجان کنار من روی تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش یه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کردیم. بدن همدیگه رو از روی لباس نوازش میکردیم و خودمون رو بهم میمالیدیم. البته من فقط تا اینجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسیدم حالا چکار کنیم؟ و مرجان مثل خانم معلمهای خوشکل و مهربون گفت: اول باید لباسهامون رو دربیاریم! با اون تاپ و شلوارکی که پوشیده بود، خودش که تقریبا" نیمه لخت بود، پس منظورش این بود که من باید لخت بشم. از خجالت خیس عرق شده بودم. نمیدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر این قدر خجالت نکش، اول تو بیا لباسهای منو دربیار. لباسش دو تیکه بیشتر نبود ولی واقعا" نمیدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روی رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زیربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پایین بردم و تاپش رو بالا کشیدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سریع درآوردم.پوست سفید بدنش با شورت توری مشکی منو حسابی حشری کرده بود. در حالیکه میبوسیدمش سینه هاش رو بادستم فشار میدادم. خیلی سفت شده بود و نوکشون بیرون زده بود. دستش رو از روی شلوار روی کیر من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد کمربندم رو باز کرد و زیپ شلوارم رو پایین کشید. حالا دیگه شرم و حیا رو از یاد برده بودم. کمرم رو کمی بالا گرفتم تا بتونه شلوارم رو دربیاره. بهش گفتم عزیزم همون شورتی رو پوشیدم که خواسته بودی. از دیدن منظره کیرشق شده من توی اون شورت قرمز اینقدر خوشش اومد که دیگه یادش رفت باید پیرهنم رو دربیاره و سرش رو روی کیرم گذاشت و از روی شورت میبوسیدش. من مجبور شدم خودم دکمه های پیراهنم رو بازکنم و از شرش خلاص بشم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نیمه نشسته روی تخت دراز کشیدم. اولین باری بود که کسی کیر منو لمس میکرد. خیلی خوشم اومده بود.
مرجان به آرومی شورت منو پایین میکشید و قسمتهای بالای کیرم رو بادستش نوازش میکرد. موقعی که کش شورت از روی کیرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده! حالا کیر شق ده من باتمام وجود برای مرجان خودنمایی میکرد. کیرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پایین کشید.نوکش رو بوسید و از اونجا تا بیضه هام رو بو کرد. بعدش خیلی آروم کیر منو وارد دهانش کرد. نمیتونم احساسم رو درست بیان کنم. فقط میتونم بگم یه چیزی بود شبیه غلغلک ولی خیلی لذتبخش تر. من همیشه از اینکه کسی موقع غذاخوردن دهنش صدا بده خیلی بدم میومد، ولی اونروز عاشق صدای ملچ و ملوچ مرجان بودم! معلوم بود که خیلی باتجربه ست. هر وقت من میخواست آبم بیاد و ن

Yes.?
     
#28 | Posted: 30 Jun 2010 07:21

۱ ماجرای من و زن همسایه بغلی

ماجرای من و زن همسایه بغلی

درست سه شنبه هفته قبل بود که به عادت همیشه مثل زمانی که میرفتم دانشکده حدود ساعت هشت صبح بیدار شدم آخه میدونید تازه درسم تموم شده وهنوز گرفتار کارای تصفیه حساب با دانشگاهم اینه که فعلأ بیکارم و به تلافی این سالها تو خونه استراحت میکنم ، مشغول تهیه سوروسات صبحونه بودم که زنگ در به صدا در اومد. کی میتونه باشه اونم این موقع صبح ؟ در روکه باز کردم دیدم شیلا خانوم زن همسایه بغلیمونه از دیدن شیلا خانوم اونم جلو در خونمون حسابی تعجب کرده بودم بعد از سلام و احوالپرسی وتعارفات معمول شیلا خانوم شتابزده وبا همون ناز و ادای همیشگی که باعث راست شدن کیر وقت نشناس من شد گفت : اومده بودم سر کوچه آرمین روسوار سرویس مدرسش کنم داشتم برمیگشتم خونه گفتم بیام یه خواهشی ازت بکنم داشتم می گفتم اختیار دارید شیلا خانوم که شیلا وسط حرفم پرید و گفت : هوشنگ دیروز یه رخت آویز دیواری خریده گفتم نصبش کنم عصر که هوشنگ میآد خونه سورپرایز بشه منم الآن تو خونه تک وتنهام مهران جون میای برام درستش کنی ، من که تو این مدت مثل همیشه محو پستونای درشت و آ ویزون شیلا خانوم بودم یکدفعه به خودم آمدم از خدا خواسته و ذوق زده گفتم حتمأ شیلا خانوم شما تشریف ببرید من تا چند دقیقه دیگه میام. بذارید تو این فرصت براتون از شیلا خانوم بگم .شیلا زن آقا هوشنگ یه زن حدودأ سی ونه تا چهل سالست و آنقدر شهوت انگیز که من اونو به یه دختر هیجده ساله و رسیده و دست نخورده ترجیح می دم تو این سالها که آقا هوشنگ و شیلا به این محل اومدند همیشه تو نخ پستونای بزرگ و آویزون شیلا خانوم بودم . هر وقت از جلو خونمون رد می شد یا وقتی بیرون میدیدمش خلاصه از هر فرصتی برای دید زدن این زن خوشگل با اون پستونای اسمی استفاده می کردم من که به دیدن پستونای شیلا از روی لباس هم قانع بودم هر بار شیلا رو می دیدم با رویای پستونای سفید و بزرگش یه دست حسابی جق می زدم با عجله لباس پوشیدم از فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه میتونم شیلا خانوم روسیر ببینم و پستونای لختش رو مجسم کنم کیرم راست کرده بود ، خوشحال از موقعیت پیش آمده راه افتادم و رفتم در خونه آقا هوشنگ ، زنگ که زدم شیلا از پشت اف اف گفت : بیا تو مهران جون . وارد اتاق پذیرایی که شدم شیلا اومد به استقبالم بر خلاف مواقعی که تو خیابون میدیدمش دستشو آورد جلو ودست داد ،وقتی دست شیلا رو تو دستم گرفتم دلم می خواست اونو ول نکنم بی شرف خیلی خوشگل شده بود موهاش رو باز کرده بود و روی شونه هاش ریخته بود یه پیرهن سفیدتنش بود شیلا که چشم آقا هوشنگ رو دور دیده بود دکمه هاش رو تا نیمه باز گذاشته بود محو پستوناش شدم ، کرست نبسته بود، دوتاپستون آویزون که به سختی توی پیرهن جا شده بودند با هر حرکت شیلا به شدت تکون میخوردند نوک پستوناش از زیر لباس بیرون زده بود طوری که آدم فکر میکرد هر لحظه ممکنه پیرهنشوسوراخ کنند،چاک پستوناش کاملأ بیرون بود یه دامن کوتاه وقرمز هم تنش بود که کون بزرگ وخوش تراش شیلا روبزرگتر و هوس انگیزتر جلوه میداد خط کونش از روی دامن کاملأ مشخص بود، من که با دیدن شیلا خانوم توی خیابون به جق زدن می افتادم با دیدنش توی این وضعیت داشت حالم خراب میشد. شیلا که من ناشیانه دستش رو تو دستم نگه داشته بودم دستمو کشید و به سمت اتاق خواب برد انگار میخواست رخت آویز رو به دیوار اونجا بزنه، به من گفت: مهران جون من رخت آویزو رو دیوار نگه میدارم تا تو جاهایی رو که باید سوراخ کنی و اونو به دیوار پیچ کنی، دست به کار شدم و دریل به دست درست پشت سر شیلا که رخت آویز رو در جای مناسبی روی دیوار نگه داشته بود ایستادم در حین کار ناخودآگاه با کون شیلا تماس پیدا میکردم اما سریع خودمو عقب میکشیدم پیش خودم میگفتم الآنه که عصبانی بشه و منو از خونش بندازه بیرون اما انگار شانس به من رو آورده بود چراکه شیلا خانوم که انگار از بی استعدادی من کلافه شده بود (اینو بعدأ خودش به من گفت) کونشو بتدریج عقب آورد تا به من بچسبه، کیرم به شدت راست شده بود من که جراتم آزادتر شده بود خودمو بهش چسبوندم و فشار دادم طوری که شیلا واضحأ به جلو رونده شد شیلا که مشخص بود خودشم یه چیزیش میشه کونشو رو کیرم جابجا میکرد و میمالید من که حسابی حالم دگرگون شده بود در این موقع کاری کردم که هیچ موقع فکرشو هم نمیکردم وبا دست دیگم زیپ شلوارم رو پایین کشیدم و کیرم رو که از فرط تورم داشت میترکید بیرون آوردم و شیلا بیخبر از این کماکان کونشو به کیر لخت من میمالید هیچکدوم به روی هم نمی آوردیم که داریم چه کار میکنیم هر دو حسابی حشری شده بودیم ، شیلا خانوم درحالیکه کونشو به من فشار میداد و صداش واضحأ میلرزید به من میگفت مهران جون اصلأ عجله نکنیها من تا هر وقت بگی این چوب رختی رو نگهمیدارم حالا دیگه شیلا کاملأ به دیوار چسبیده بود و کونشو روی کیرم به چپ و راست میبرد ومن که کیرم روی پارچه زبر و قرمز دامنش مالیده میشد هر لحظه حشری تر میشدم و کیرم رو بیشتر به کون شیلا فشار میدادم ، یک دفعه اتفاقی که نبایست بیافته افتاد آب کیرم شروغ کرد به اومدن ودر همین حین که بیرون میپاشید، مالیده میشد پشت دامن شیلا، شیلا هم بی خبر همون طور خودشو فشار میداد به من بعد از چند لحظه شیلا برای اولین بار تو این 10-12 دقیقه روشو عقب برگردوند چهرش برافروخته بود ناگهان رخت آویز رو که تو تمام این مدت نگه داشته بود و حالا دیگه دو سه تااز پیچ هاش رو هم بسته بودم رها کرد و به سمت من برگشت . تازه متوجه شدم پستونای آویزون وبزرگ شیلا که عمری تنها آرزوی دیدن اونا رو حتی از روی لباس داشتم کاملأ بیرون افتادن شیلا که نگاهش به کیر بیرون افتاده و خیس من افتاده بود چشماش گردتر از قبل شد و فهمید که منم تو این مدت بیکار نبودم حالت عجیبی داشتم خجالت توام بااضطراب، خجالت بخاطر کیر بیرون افتاده ام و اینکه تا بحال با اون وضعیت جلو هیچکس واینستاده بودم و حالا شیلا خانوم که تا دیروز فقط تو خیابون با هم سلام وعلیک داشتیم کیر لخت منو اونم بعد از اینکه آبم رو پشت دامنش ریختم دیده احساس بی آبرویی میکردم، اضطرابم بخاطر این بود که حالا با این گندی که زدم چه اتفاقی میخواد بیافته؟ اگه آقا هوشنگ بفهمه؟... بی آبرویی تو محل ،همه تو محل منو به سربزیری و خوبی می شناختند،حالا با این کثافتکاری پاک آبروم میرفت .. شیلا بعد از چند لحظه دستی به پشت دامنش کشید با تعجب دیدم دستشو که خیس از آب کیرمن بود به سمت دهانش برد وبا ولع شروع کرد به لیسیدن اون ، تو این مدت خیره به من نگاه میکرد وهیچ تلاشی درجهت پوشوندن پستوناش نمیکرد منم مبهوت با کیربیرون افتاده که حالا با خیال راحت آویزون شده بود جلو شیلا ایستاده بودم ناگهان لبخند شهوت انگیزی روی لبان شیلا نقش بست .تا اومدم به خودم بجنبم شیلا سرمو فرو کرد میون پستوناش ، به خودم که اومدم دیدم شیلا
مثل یه مادر مهربون پستونش و گذاشته تو دهنم و با دست دیگش کیر ذوق زده منو هی
می مالونه و تو مشتش فشار میده، تو عالم هپروت بودم که یهوشیلا یه گاز محکم از کیرم
گرفت وشروع کرد با حرص و ولع به ساک زدن کیرراست کرده ی من، آنقدربرام دورازذهن
بود که فکر می کردم دارم خواب می بینم اما نه بیدار بودم اینو از گرمای دهن شیلا که کیرمو
بی وقفه می مکید می فهمیدم، منم پستونای شیلا رو گرفته بودم تو دستام و به یاد موقعی که
فقط آرزوی دیدن آنها رو داشتم تازه اونم از روی لباس ، پستونای داغش رو با ولع می مکیدم
وفشار میدادم این اولین باری بود که با یه زن سکس داشتم حقیقتش رو اگه بخواید پیش ازاین
بدن هیچ زنی رولمس نکرده بودم سکس من محدود میشد به دیدن فیلمهای سوپرودست آخر جق
زدن اما حالا کیرم جدی جدی تو دهن شیلا بود ، شیلا هم آنقدر محکم میمکید که فکر میکردم
تمام جونم داره از سوراخ کیرم بیرون میزنه.
شیلا که تااین لحظه دیوانه وارکیر منو ساک میزد ناگهان دست از کار کشید وبه من گفت:
مهران جون آماده باش که می خوام خوشبختت کنم منو هل داد روی تختخواب و بعد سریع به
سمت میز توالت رفت و کشوی میز توالت رو باز کرد و لحظه ای بعد در حالی که یه قوطی
وازلین ویه اسپری زایلوکایین دستش بود دو زانو اومد به طرف من .
من که هنوزمات ومبهوت بودم وباورم نمیشد این اتفاق ها واقعیت داشته باشه لحظه ای بعد
خودمو زیر هیکل داغ و گوشتالود شیلا خانوم یافتم که کیر منو توی کسش جاداده بود و
بیمحابا روی سر کیرم بالا وپایین میپرید به شدت عرق کرده بودم وحرارتم بالا رفته بود
انگار کیرم رو گذاشته بودم تو کوره آجرپزی .حالا دیگه مطمئن بودم کسی که داره
حرارت تنش منو می سوزونه زن آقاهوشنگ خودمونه همین شیلا خانومی که از وقتی
اومدن این محل من تو کف پستوناش بودم و تو خیالم بارها به یادش جق زده بودم ، هر
بار که شیلا خانومو تو کوچه میدیدم یا وقتی ازپشت پنجره اونو دید میزدم بی اختیار محو
پستوناش میشدم که انگار می خواستند لباس تنگ شیلا خانومو پاره کنند و خودشون رو
آزاد کنند همیشه آرزو داشتم شیلا رو در حالی که لخته ببینم حالا دست سرنوشت کاری
کرده بود که شیلا خانوم خودش منو برده بود تو حجله و بادست خودش کیرمو گذاشته بود
تو کسش ! نه چک زدیم نه چونه عروس ما رو برد تو خونه!!!
من که تا این لحظه از خودم هنری نشون نداده بودم وشیلا هر جور خواسته بود داشت با
من وکیرم حال میکرد با خودم گفتم حالا که این سفره پهنه و شیلا هم مثل آش کشک
خالست بخورم پامه نخورمم پامه پس بذار از این فرصت خوب استفاده کنم شاید دیگه
هیچ وقت همچین فرصتی پیش نیاد.
برای شروع در حالی شیلا داشت روی کیرم پایین میومد دو تا پستوناش وگرفتم تو دستام
و درحالی که اونارو فشار میدادم و میکشیدم محکم کیرمو فرو کردم تو کس شیلا ، شیلا
که تا این لحظه خیلی آروم آآآهآآآآهآ میکرد با صدای بلند واز ته دل آآه بلندی کشید ولبخند
شهوت انگیزی حاکی از رضایت روی لباش نمایون شد دیگه هیچی حالیم نبود تمام سعی
من براین بود که وقتی شیلا داره روی کیرم پایین میآد هر با کیرم رو با فشار بیشتری وتا
ته توی کسش فرو کنم دستامو انداختم دور گردنش صورتشو به خودم
نزدیک کردم اونم درهمون حال که کیرم توی کسش بود چرخی زد و روی من دراز کشید
آه خدای من چقدر داغ بود چند لحظه توی چشاش خیره شدم به من گفت مهران من مال
توأم همیشه هر وقت تو اراده کنی هنوز حرفش تمام نشده بود که لبام رو گذاشتم روی
لباش غلتی زدم حالا شیلا رفته بود زیر ومن روی شیلا خانوم دیوانه وار و با فشار کیرمو
توی کسش جلو و عقب می بردم هر چی سرعت من بیشترمی شد صدای شیلا هم بلند تر
میشد :آآآه آآآه محکمتر بکنننن بکنننن آآآخ آآآه وااای پستونای شیلا که توی هوابالا و
پایین می افتاد ند داشتند منو دیوونه میکردن. شیلا رو بلندش کردم وواستوندم خم شد و
دستاش رو گرفت لبه میز توالت کیرمو می مالوندم روی کونش بدون اینکه بهش بگم
کیرمو میزون کردم روی سوراخ کونش وبعد یکدفعه اونو فشار دادم روی سوراخ کونش
صدای اعتراض شیلا بلند شد و گفت : نهههه نه از عقب نه ! اما من توجهی نکردم اول
کیرم اصلأ تو نمی رفت معلوم بود آقا هوشنگ تا حالا کون شیلا رو فتح نکرده بوده بعد از
کمی بازی بازی کم کم راه باز شد ومن محکم وتا ته کیرمو فرو کردم تو کونش شیلا
فریادی از ته دل کشید منم با تمام انرژی کیرمو میکردم تو کونش و در می آوردم و
پستونای آویزونشو تو دستام فشار می دادم بیچاره آقاهوشنگ که تو اداره داشت سماق
میمکید اما در عوض من داشتم بزرگترین روز زندگیمو تجربه میکردم از کون شیلا که
فارغ شدم یاد آرزوهام افتادم این بود که شیلا رو خابوندم و کیرمو گذاشتم لای پستوناش
اونم پستوناش رو با دو دست به هم فشار میداد درست مثل تو فیلمها کیرمو میکردم لای
پستوناش و در می آوردم خلاصه داشتم عرش و سیر می کردم که یکهو آب کیرم شروع
کرد به اومدن شیلا که انگار از مدتها قبل منتظر این لحظه بود سریع کیرمو گرفت توی
دهنش منم سخاوتمندانه تمام آبم رو ریختم توی دهن شیلا، شیلا که انگار قانع نشده بود
تا 5-6 دقیقه کیرموساک می زد و با تمام وجود میمکید نگاهم افتاد به پستونای شیلا که
قطرات آب کیرم جلوه ویژه ای به اونا داده بود شیلا در حالی که پیروز مندانه و راضی از
اینکه منو تصاحب کرده بود میخندید باآب کیر من پستوناشو مالش میداد و با دست
دیگش کیر منو فشار می داد انگار خیال نداشت اونو ول کنه ، نگاهم به صورت شیلا افتاد
قطرات آب کیرم دور تا دور لباش خودنمایی میکرد مقداری از اون هم ریخته بود گوشه
چشم راستش که تا روی ابروش بالا رفته بود ، تو خواب هم نمی دیدم شیلا به این سادگی
مال من بشه شیلا هنوز هم مشغول مالوندن و لیسیدن کیر من بود که یهودر همین حین
صدای زنگ در بلند شد شیلا خانوم مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده مثل برق گرفته ها
از جا پرید وگفت : مهران جون زود باش لباساتو تنت کن فکر کنم این پسرم باشه اما چرا
اینقدر امروز زود برگشته ؟
سریع شلوارموکشیدم تو پام وپیرهنم را تنم کردم،هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم آنقدر سریع لباس بپوشم کمی ترس برم داشته بود ، شیلا دامن قرمزش رو پاش کرد و و کت قرمز رنگش رو روی تن لخت پوشید و در همین حین که به سمت درمیرفت چند تااز دکمه هاش رو انداخت نفسم تو سینه حبس شده بود نشستم روی مبل وتکیه دادم سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم هنوز گرمای تن شیلا رو تو وجودم حس میکردم و برافروخته بودم، بالاخره شیلا دستگیره رو چرخوند و در را باز کرد، برخلاف حدس شیلا از آرمین پسر شیلا خانوم خبری نبود ، پشت در خانم جوانی بود که تا اون موقع فقط او را به قیافه
میشناختم، یکسالی میشد که به کوچه ما آمده بودند ( اماحالا دیگه اون خانوم جوان از هر آشنایی با من آشناتر و نزدیکتره و ما این آشنایی گرم و داغ رو مدیون شیلا هستیم )، بله پشت در مهشید خانوم همسایه واحد بغلی شیلا خانوم بود که در حین صحبت با شیلا جستجوگرانه چشمش بداخل آپارتمان بود و من در حالیکه که روی مبل نشسته بودم متوجه سرک کشیدن های کنجکاوانه او بداخل آپارتمان شدم ، شیلا خانوم بدون توجه به عاقبت کارو طبق عادت به مهشید تعارف کرد که بفرمایید داخل ومهشید که کنجکاوی زنانه اش گل کرده بود از خدا خواسته پذیرفت شیلا تازه فهمیده بود چه تعارف بی جا و خطرناکی کرده اما دیگه دیر شده بود مهشید خانوم اومده بود داخل و در را هم پشت سرش بسته بود. مهشید پشت سر شیلا وارد پذیرایی شد ومن که تا آن روز سلام وعلیک چندانی هم با او نداشتم واز طرفی مثل آدمهای خطاکار هول کرده بودم سریع از جا بلند شدم و به او سلام کردم ، مهشید با آنکه بار اولی بود که با او سلام میکردم و پیش از آن هر وقت توی کوچه همدیگر رو می دیدیم بدون توجه از کنار هم رد میشدیم خیلی به گرمی با من سلام و احوالپـرسی کرد و بعد هم روی کاناپه در کنار من نشست ، شیلا که واضحأاز ورود این مهمان ناخوانده شاکی شده بود با کلا فگی روی مبل روبروی ما نشست، درهمین حین نگاهم به شیلا افتاد ، ناگهان متوجه شدم که گیـج خانوم ( باعرض معـذرت از شیلای عزیزم ) یادش رفته پیش از باز کردن در صورتش را پاک کنه وقطرات آب کیر در کنار بینی وروی ابروی شیلا ماسیده بود دلم هری ریخت پایین ، پیش خودم گفتم ای کاش مهشید متوجه اونا نشه، در همین زمان مهشید شروع به صحبت کرد وگفت : آره شیلاجون ازخرید برمیگشتم جلو در آپارتمان شما که رسیدم شنیدم سروصدا میآد حقیقتش نگرانت شدم این بود که گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم اما مثل اینکه مزاحم شدم ( البته بعد از اونکه با مهشیـد حسابی آشنا شدم پیش من اعتراف کرد که اون روز پشت در گوش واستاده بوده.) شیلا لبخنـدی از روی ناچـاری زد و گفت : نه مهشیـد جون راستـش هوشنگ یه رخت آویز خریده بود منم دیدم که دست تنهام از مهران جون خواهش کردم بیاد وتو نصبش به من کمک کنه مهشیـد که بدبختانه یا شاید هم خوشبختانه متوجه قطرات ماسیده آب کیر روی صورت و ابروی شیلا شده بود با لحن متـلک آمیزی گفت : با اون همه سروصدا حتما هر دو خیلی هم خسته شدید ، بعد هم روی کاناپه بسمت من چـرخید و گفت پس آقا مهران شما هستید چـه حیف تو این یکسال ما با هم آشنا نشدیم اینطور که معـلومه شما آدم واردی هستید واز عهده خیلی کارا برمیاید ، من شروع به تعـارف کردم و گفتم : نه این طورا هم نیست که می گید که مهشیـد میون حرفم پرید و گفت : نه مشخصه ، از عهده این کار با وجودی که سنگین بوده خیلی خوب بر اومدید سپس رو به شیلا کرد و با خنده شیرینی گفت شیلا جون پسـر مردم رو تنها تنها قورت میدی ، پس من چـی ؟ شیلا که دستپاچه شده بود با عجـله گفت : ای بابا مهشید جون شوخیـت گرفته این چه حرفیه ؟ مهشیـد هم بلافاصله در جواب گفت : شیلا جون بهتره خودتو تو آینه ببینی جای نشونه گیری مهران جون هنوز روی صورتت مونده ، با این حرف مهشیـد شیلا دستشو روی صورتش کشید و تازه فهمید که چـه گندی زده . من که مثل آدمای رسوا خشکم زده بود با ضربه دست مهشید که روی پـام میزد به خودم اومدم دیدم مهشید روی کاناپه خودشو کنار من رسونده طوری که ران نسبتا چاق مهشید کاملا به پای من چسبیده بود و حرارت دل چسب تن مهشید را کاملا حس میکردم در حالیکه صورتشو کاملا جلو آورده بود بطوری که حرارت نفس هاش به صورتم می خورد با لحن عشوه گرانه ای که هر مردی رو از پـا در می آورد به من گفت : مهران جون اگر منم ازت کمک بخوام به من کمک میکنی ؟ من هم گفتم معلومه مهشید خانوم ، حتما. مهشید گفت : حتی اگه هر روز ازت کمک بخوام ؟ من که حسابی حالم دگرگون شده بود بود حال خودم رو نفهمیدم در یک لحظه دستمو پشت شونه های مهشید انداختم اونو به خودم فشار دادم وگفتم :حتی اگه هر لحظه از من کمک بخوای حاضرم. تازه متوجه لبهای غنچه پستـون های گرد و خوش فرم وهیکل زیبای مهشید شده بودم ، محکم اونو تو بغلم فشار دادم ولبهام رو روی لبهای داغ مهشید گذاشتم لب هاش رو میمکیدم این کارو از شیلا یاد گرفته بودم مهشید زبونش رو وارد دهان من کرده بود ومن اونو با زبونم لمس میکردم یکدفعه مهشید خودشو عقب کشید وبه شیلا که ساکت ما دو تارونگاه میکرد ودوباره داشت حشری میشد گفت : شیلا جون بهتره تا آرمین نیامده یه حموم بکنی منم مهران جونو میبرم خونمون ببینم چند مرده حلاجه؟ بعد با همون سرو وضع به هم ریخته در حالیکه دکمه های مانتوش تا نیمه باز بود بلند شد ودر حالیکه دست منو می کشید به طرف در آپارتمان رفت ، شیلا که انگار کاراش با من نیمه تموم مونده بود در همین حین که همراه ما تا دم در می اومد گفت : مهران جون فردا صبح یادت نره دیر نکنی باهات کار دارم.مهشید بدون توجه به صحبت شیلا که هنوز ناتموم بود منو دنبال خودش میکشید در آپارتمان شیلا اینا رو پشت سرمون بستیم ، مهشید دست منو ول کرد دست کرد تو جیبش و دسته کلیدش رو در آورد در حالیکه دستش از فرط شهوت به شدت میلرزید کلید رو به در انداخت و در رو باز کرد با صدای لرزانی به من گفت : مهران جون بفرما تو. من تو فکر حرف شیلا بودم که گفته بود: " فردا صبح دیر نکنی" این حرف رو پیش خودم تکرار میکردم و خوشحال از اینکه فردا دوباره شیلا رو با تمام وجود تجربه می کنم ،مهشید دوباره وبلندتر تکرار کرد مهران جون برو تو دیگه و من که تازه متوجه حرفش شده بودم داخل شدم ، مهشید هم پشت سرم وارد آپارتمان شد و در را پشت سرش بست.

Yes.?
     
#29 | Posted: 30 Jun 2010 07:22


ماجرای من و زن همسایه بغلی ۲

محو مهشیـد شده بودم که داشت کفشاش رواز پاش در میاورد نمیدونم چرا تواین یکسال که همسایه ما شده بودند هیچ وقـت متوجه زن به این خوشگلی توی کوچه مون نشده بودم میدونید شیلا همه حواس منو پرت خودش کرده بود ومن زیبایی وسکس رو فقط تو وجود شیلا می دیدم و فقط با رویای پسـتونای شیلای خوشگلم جق میزدم و خودم رو ارضا میکردم بی خبر از اینکه این رویاها یه روز به واقعیت می پیوندن ، این بود که از وجود مهشید عزیزم بیخبر بودم ، یه زن جوون حدودا سی ساله با قد متوسط بینهایت خوشگل با پستونای گرد وبزرگ ( البته نه به بزرگی پستونای شیلا ) که نوک های تیز دوتا پستوناش سیخکی به سمت جلو اومده طوری که فکر میکنی نوک تیز پستوناش هر لحظه ممکنه بره تو چـشم آدم ، شکم تو رفته که به یه باسن برجسته وکون خوش تراش ختم میشه با یه جفت ران نسبتا چاق که توی شلوار استرچـی که مهشید پوشیده بود آدمو به شدت حشری میکردن.

محواین جزئیات بودم که مهشیـد گفت : مهران جون حواست کجاست بفرما بشین انگار شیلا حسابی ازت کار کشیده دیگه جون برات نذاشته ناقلا همه رو تا ذره آخرش مکیده . روی مبل نشستم ومهشید هم با عجله به سمت آشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با یه لیوان نوشیدنی برگشت اونو روی میز جلوم گذاشت ، چـند لحظه توی چـشام نگاه نگاه کرد و گفت : عزیزم تا این شربت بخوری و یه ذره جون بگیری منم برم لباسامو عوض کنم و بیام . مهشید رفت تو اتاق خواب ومن تنها شدم هنوز تو فکر شیلا بودم مدام شیلا رو وقتی که سر کیرم بالا وپایین میپـرید و پستونای بزرگ وسفیدش تو هوا مثل پـاندول ساعت تاب تاب میخوردن مجسم میکردم حتی از فکرش هم داغ میشدم و احساس لذت میکردم (حتی الان هم که دارم براتون تعریف میکنم لذتش سراسر وجودم رو میلرزونه وکیرم حسابی راست شده و کم مونده آبم بپاشه رو این صفحه کلید بدبخت ، حیف اگر الان آقا هوشنگ خونه نبود می رفتم پیش شیلای خوشگلم .) یه دستم لیوان شربت بود و با دست دیگم کیرم رو از روی شلوار می مالوندم . تو این فکرا بودم که مهشید یهواز اتاق خواب اومد بیرون خدایا چـقدر این زن خوشگل بود خوشگل تر از وقتی که اونو با مانتو تو خونه شیلا اینا بغل کرده بودم ، یه تاب لیمویی پوشیده بود که بخاطر بندهای بلندش نصف بیشتر پستوناش پیدا بود ناقلا کرست نبسته بود و وقتی به سمت من می اومد پستوناش تو هر قدم تکون تکون میخوردن یه شرت هم پاش بود که جلوش توری گیپوری داشت و کس پشمالوش ازروش کاملا پیدا بود ، نفسم تو سینه حبس شده بود این همه نعمت تو همسایگیمون بود و من تا حالا بی نصیب مونده بودم

.خنده شهوت انگیزی کرد وگفت : مهران جون ازت کمک میخوام کمکم میکنی ؟ حالا دیگه رسیده بود جلو من ، منم که به شدت حشری شده بودم وزبونم بند اومده بود فقط نگاش میکردم، من روی مبل نشسته بودم ومهشـید جلوی من دوزانو زد روی زمین دو تا پای منو از هم باز کرد و بین پاهام قرار گرفت دو تا دستاش رو گذاشت روی کیرم که از زیر شلوار قلنبه شده بود صورتشو رو به بالا به سمت من کرد وگفت : مهران من تشنمه آب میخوام و در همین حین دکمه شلوار منو باز کرد وزیپ شلوارم رو کشید پایین. خودمو یه ذره بالا آوردم ومهشید شلوارمو از پام بیرون کشید یه مقدار از روی شورت به کیرم ور رفت و اونو فشار داد بعد دستشو کرد توی شورت منو کیرمو کشید بیرون وقتی دست مهشید به کیرم خورد نزدیک بود از هیجان سکته کنم،مهشید کیر منو گرفته بود تودستش اول یه خررده نگاه نگاش کرد ومردد بود ( بعدا به من گفت که تا اون موقع هیچوقـت شوهرش کیرشو تو دهن اون نمیذاشته وبار ا ولش بوده که کیر توی دهنش میرفته ) به من نگاهی کرد و لبخند شهوت انگیزی زد بعد هم یه ماچ آبدار از سر کیرم کرد مهشید نوک کیرمو بین دندونای جلوش گرفته بود اولش چند تا گاز کوچیک بهنوک کیرم زد بعد شوع کرد به ساک زدن کیرم بدجوری کیرمو میمکید وکلی ملـچ و مولوچ میکرد منکه بی حال شده بودم سرمو تکیه داده بودم به پشتی مبل وچشام رو بسته بودم مهشید هم که انگار توی دنیا کاری جز مکیدن کیر من نداشت بی وقفه بدون توجه بمن لبهاش رو محکم روی کیرم فشار میداد و اونو میمکید حالم دگرگون شده بود دستام رو کرده بودم میون موهای مهشید و موهاش رو چنگ میزدم ، آنقدر حشری شده بودم که با دست کله مهشید رو گرفته بودم و اونو وقتی که کیر منو توی دهنش فرو میکرد با فشار بیشتری به سمت کیرم میآوردم از اون گذشته خودمم کیرم رو با فشار توی دهنش هل میدادم هر بار که کیرم تا ته میرفت توی دهنش مهشید اوق میزد .

بعد از مدتی مهشید که از مکیدن خسته شده بود با دست پستونای گنده وسفیدش رو از توی لباس انداخت بیرون با دیدن پستوناش داشتم دیوونه میشدم ، مهشید پستونای داغشو گذاشت دوطرف کیرم واونا رو به هم فشار داد کیرم مونده بود لای پستونای مهشید بعد هم شروع کرد پستوناش رو روی کیر م مالش دادن منم از فرصت استفاده کردم کیرمو با فشار میکردم لای پستوناش و در میاوردم ومهشید هم با دو دست پستوناش رو به هم فشار میداد حس میکردم خوشبخت ترین مرد روی زمینم بعد از یکی دو دقیقه دیگه طاقت نیاوردم و آبم شروع کرد به اومدن مهشید که منتظر این لحظه بود بلافاصله کیرمو گرفت به سمت دهنش تا بقیه اونو نوش جان کنه اما بدبختانه آب کیرم قطره قطره و آروم آروم از سوراخ میزد بیرون ، مهشید در حالیکه صداش میلرزید گفت : این شیلای بدجنس هر چی داشتی و نداشتی مکیده بعد هم کیرمو گرفت توی دهنش و باقیمونده آبی رو که روی کیرم مالیده بود لیسید و دوباره کیرمو به امید اینکه چیزی توش مونده باشه شروع کرد به مکیدن. مهشید کیر منو که بعد از اومدن آبم یه مقدار شل شده بود و مثل یه شلنگ لاستیکی لم لم میخورد توی مشتش گرفته بود ، اونو با حرص فشار میداد وصدا دار می مکید، مهشید کیر منو با ضرب میکوبید روی گونه هاش که حالا از حرارت و شهوت گل انداخته بودند بعد هم شروع کرد کیرمو مالیدن روی پستوناش و سر کیرمو فشار میداد روی پستوناش ، در همین حین تو چـشمای من نگاه میکرد لبخند میزد ،

بعد از چندلحظه مهشید از جا بلند شد و یه وری روی پای من نشست وقتی کون بزرگ و سفیدش روی ران من قرار گرفت تازه فهمیدم یه زن می تونه چـقدر داغ باشه. مسحور چشمای مهشید شده بودم و توان حرف زدن نداشتم آروم و با حوصله پیرهنم رو از تنم درآورد وبعد خودشو انداخت توی بغل من ، پستونای داغش به سینه من فشار داده میشد ، مهشید در حالیکه توی بغلم بود منو روی کاناپه خوابوند ، چند لحظه تو چشای هم خیره شدیم بعد من پستونای مهشید رو توی دستام گرفتم و اونا رو به سمت صورتم آوردم مهشید که دید اینطوریه خودشو روی هیکل من جابجا کرد طوری که پستوناش روی صورتم قرار گرفت اولش دو تا پستوناشو به هم فشار میدادم واونا رو لیس میزدم شور مزه بود ومزه عرق میداد با این حال به نظرم خوشمزه ترین چـیزی بود که تا اون لحظه خورده بودم لای پستوناشو باز کردم خیس عرق بود و مقداری از آب کیرم لای پستوناش مالیده بود ، سرمو کردم لای پستونای مهشید وشروع کردم به لیسیدن، خیسی عرق وآب کیر رفت توی دهنم، تازه فهمیدم این آب کیر که به خورد شیلا و مهشید داده بودم چـه مزه ایه ؟ ( تا حالا هیچ کدوم از شما دوستان آب کیر خودتون رو مزه مزه کردین ؟ ) بعد از اینکه کلی پستونای مهشید رو لیسیدم در حالیکه اونا رو به هم فشار میدادم چـند تا گازاز نوک پستونای مهشید گرفتم بعد شروع کردم به مکیدن پستوناش آاخ خ و اااوففف مهشید راه افتاده بود وهمین منو هر لحظه حشری تر میکرد و باعث میشد پستونای ناز و سفیدش رو محکم تر بمکم .

بعد از جند دقیقه که با پستونای مهشید خوشگلم ور میرفتم مهشید بدون اینکه چیزی بگه بلند شد ودر حالی که پاهاش دو طرف من بود روی کاناپه ایستاد ، اولش فکر کردم کاری کردم که باعث ناراحتیش شده اما بعد دیدم که شروع کرد به مالیدن کسش از روی شورت ، جلوی شورتش توری گیپوری خوشگلی بود که کس پشمالوی مهشید از زیرش کاملا پیدا بود ، مهشید شورتشو کشید پایین و از پاش دراورد ، نمی دونستم میخواد چیکار بکنه بدون اینکه حرفی بزنه اومد و بالای سرم قرار گرفت نمیدونید کس مهشید با اون پشم های بلند و فر خورده چـقدر آدمو حشری میکرد ، معلوم بود چند وقتیه که پشمای کسش رو نزده ( بر خلاف کس شیلای عزیزم که مشخص بود تازه کسشو تیغ انداخته و پشمهاش تیز تیز در اومده بود .) درکمال ناباوری دیدم مهشید داره روی سرم میشینه ، مهشید سر دو زانو روی کله من قرار گرفته بود و کس پشمالوش رو می مالید روی صورتم ، تا اون زمان تصور نمیکردم که کس یه زن رو بخورم همیشه وقتی تو فیلمها میدیدم یه مرد کس وکون زن رو میخوره چـندشم میشد اما حالا کس مهشید با اون پشمای فر خورده مدام روی صورتم مالیده میشد ، لای پاش بوی عرق بخصوصی میداد که با عطر خوشبویی که مهشید زده بود مخلوط شده بود ناگهان از فرط شهوت دو تا دستام رو گذاشتم روی ران های مهشید و اونو در حالیکه کس پشمالوش روی دهنم بود پایینتر کشیدم جوری که مهشید تقریبا روی سر من نشسته بود ، شروع کردم به لیسیدن کسش، پشم های کسش رو بین لبهام میگرفتم ومیکشیدم برای اولین بار تو زندگیم لبهام رو گذاشتم رو کس یه زن اولش شروع کردم به لیسیدن لبه های کسش وچـوچـولش رو گاز زدم نفس های صدادار و آآآآه ه ه و اااوووف ف ف های مهشید فضای اتاق رو پر کرده بود ترشحات کس مهشید بخاطر حشری شدنش زیاد شده بود و کسش کاملا خیس و مرطوب بود، زبونم رو میکردم توی کسش و در میآوردم با اینکارم مهشید حشری تر میشد و صدای آآآه وااووووهش بلند تر میشد در همین حین که هردو حسابی مشغول بودیم صدای زنگ گوشی موبایلم که توی جیب شلوارم روی زمین افتاده بود بلند شد هر کس بود آدم وقت نشناسی بود ( هرچند که نمیدونسته دستمون حسابی بنده ) مهشید در حالی که روی سر من نشسته بود به من نگاه نگاه کرد که اگه میخوام جواب بدم از رو سر من بلند شه ، ناقلا دلش نمی خواست کسش از لب های من جداشه با دست بهش اشاره کردم ولش کن بابا وبه لیسیدن کس مهشید ادامه دادم زنگ تلفن بعد از کلی زنگ زدن قطع شد و من نفس راحتی کشیدم اما چشمتون روز بد نبینه بعد از چند لحظه دوباره موبایلم شروع به زنگ زدن کرد ( یادتون باشه اینجور موقع ها گوشیتون رو خاموش کنید !!! ) هر دو مون کلافه شده بودیم بالاخره مهشید بدون اینکه من چـیزی بگم از کاناپه پرید پایین ، گوشیمو از جیب شلوارم که رو زمین افتاده بود در آورد و به من داد من بلند شدم و روی کاناپه نشستم مهشید آتیش پاره هم با اون کون گنده و سفیدش اومد نشست روی پام ، نگاه تو صفحه موبایل کردم و دیدم از خونه ست . اون طرف خط مامان بود تا صداش رو شنیدم ناغافل نگاه به ساعت دیواری کردم دیدم ساعت دوونیم بعد از ظهره ،مامان که تازه از سر کار اومده بود با عصبانیت گفت :هـیچ معلوم هست تو کجایی ؟ به تلفن هم که جواب نمیدی ؟ بعد از احوالپرسی گفتم :آره کاری پیش اومده بود اومدم دانشکده دیگه دارم بر میگردم و.... خلاصه قضیه رو ماست مالی کردم . چند دقیقه دیگه در حالی که مهشید تو بغلم بودبا پستونای سفیدش که خیس عرق بود ور رفتم ، بوسه ای از لب های داغ و غنچـه مهشید گرفتم وگفتم مهشید جون دیگه باید
برم. مهشید اعتراض کنان گفت تازه اصل کارمون مونده نباید الان بری باید پیشم بمونی ،خودم
می برمت حموم خلاصه در حالی که از پستونای نازش دل نمی کندم و اونا رو تو دستم گرفته بودم بهش قول دادم که دوباره میرم پیشش . مهشید با دلخوری لباسام رو برام آورد و بعد از اینکه اونا رو تنم کردم مثل یه مادر مهربون موهام رو مرتب کرد وبعد منو تو بغلش گرفت وبه خودش فشار داد با لحن شهوت انگیزی گفت : مهران جون فردا از صبح منتظرتم ، وای به حالت اگه دیر بیای ، بعد با لحن جدی تری گفت : میدونی مهران جون شوهرم فرامرز بخاطر کارش هیچ موقع تهران نیست وآخرای ماه یه دو سه روزی برمیگرده تهران تا همدیگه رو ببینیم ، خلاصه اینجا خونه خودته منم که همیشه در اختیار توام قول بده منو تنها نذاری ای کاش میشد شبها هم بیای اینجا ؟مهشید رو به خودم فشار دادم وبهش گفتم هیچ موقع تنهات نمی ذارم . مهشید منو بدرقه کرد و ازدر آپارتمانش اومدم بیرون . باورم نمیشد با کسی که تا دیروز نمی شناختمش یه روزه اینقدر با هم صمیمی بشیم. بااحتیاط وترس ولرز از درساختمون اومدم بیرون ، همش میترسیدم یکی منو ببینه . خلاصه اونروز بالاخره برگشتم خونه، با کلی تجربیات جدید . همش توفکر شیلای خوشگلم ومهشید عزیزم بودم پیش خودم میگفتم نکنه همه اینا مثل یه خواب بوده و دیگه تکرار نشه اما حرارت وگرمای شیلا و مهشید که هنوز توی وجودم اونو بخوبی احساس میکردم به من میگفت که این تازه شروع کاره .

Yes.?
     

#30 | Posted: 8 Jul 2010 16:55
زری جون همسایه دیوار به دیوار ما‬

‫زمون مجردیم قبل از سربازی یه همسایه داشتیم دیوار به دیوار ما بودن یه زن خوشگل و خوش استیل حدود ۴۰‬

سال ولی چون هم از من بزرگ تر بود هم با ما رفت و آمد داشتن جرات نمیكردم بهش چیزی بگم فقط به‬

‫یادش جلق میزدم چیزی كه بیشتر از هر چیزی به من حال میداد پستونای بزرگش بود كه به زور تو لباسش‬

‫جاشون میدا خیلی هم تو قید و بند حجاب واین كس وشعرها نبود و چون بیشتر از ۱۵ اسال بود همسایه بودیم زیاد‬

‫جلوی ما خودش رو نمیپوشوند شوهرشم كه اسمش حسن بود تو یه اداره كارمیكرد ولی جالب بود كه بچه دار‬

‫نمیشدن وایراد از زری خانم بود . داستان از اونجائی شروع شد كه به حسن آقا ماموریت دادن باید یه هفته می‬

‫رفت بندر عباس من غروب از بیرون برگشتم دیدم زری خونه ماست از خواهرم پرسیدم این اینجا چیكار‬

‫میكنه گفت كه حسن آقا نیست زری خان شام خونه ماست بعد شام میخواست بره خونه بابام بهش گفت مونا رو‬

‫(خواهرم) ببر پیشت شب تنها نباشی مادرم گفت آخه بردن مونا چه فایده ای داره اگر یه اتفاقی بیافته چی كار‬

‫میتونه بكنه بزار شب معین (بنده حقیر) بره شب اونجا بخوابه (لازم به توضیح كه من اون موقع ها به بچه‬

‫مثبت و سر به زیری معروف بودم) رو همین حساب بابام زیاد گیر نداد زری هم تعارف میكرد نه بابا مزاحم‬

‫این بنده خدا نمیشم مادرم گفت چه مزاحمی میخواد بخوابه دیگه چه فرقی داره اینجا یا خونه شما بعد به من‬

‫گفت بلند شو با زری خانم برو خونشون بعدم به زری گفت این تو حال میخوابه تو هم كه تو اتاق خوابی دیگه‬

‫زری هم گفت نه بابا این حرفا چیه اینم مثل برادرم خلاصه ما رفتیم همون طوری شد كه مادرم گفته بود من تو‬

‫حال خوابیدم و زری رفت تو اتاق خواب تا صبح خواب زری رو میدیدم كه دارم باهاش حال میكنم اون شب‬

‫گذشت فرداش زری گفت ببخشید مزاحمت شدم گفتم نه بابا این حرفا چیه وظیفمونه دوباره شب شد و من باید‬

‫میرفتم خونه زری بخوابم اون شب تلویزیون یه فیلم قشنگ داشت زری گفت اگه میخوای فیلم ببینی بشین ببین‬

‫منم میخوام برم یه دوش بگیرم بعدشم رفت تو حموم از شانس كیری من حموم تو اتاق خوابشون بود وقتی‬

‫رفت تو حموم كیرم داشت منفجر میشد بلند شدم رفتم پشت در حموم دیدش بزنم دیدم چیزی معلوم نیست اومدم‬

‫برگردم بیرون كه نگاهم افتاد رو تخت دیدم حوله رو گذاشته رو تخت ولی معلوم بود زیرش چیزیه حوله رو‬

‫برداشتم دیدم یه شرت و كرست گذاشته حسابی اونا رو بو كردم وسط شرتش اونجا كه كسش قرار می گرفت و‬

‫حسابی مالیدم به كیرم نزدیك بود آبم بیاد بعد گذاشتم زیر حوله و از اتاق زدم بیرون نشستم رو مبل دو نفره‬

‫گفتم شاید بیاد كنارم بشینه بعد از ده دقیقه زری از حموم اومد بیرون و لباس پوشید اومد تو حال دیدم انگار‬

‫طرز صحبت كردنش عوض شده بهم گفت معین جون فیلمش قشنگه گفتم آره گفت اتفاقا منم این فیلم رو خیلی‬

‫دوست دارم اینم بگم كه زری یه بلوز تنش كرده بود كه نه آستین كوتاه بود نه ركابی حدود سه سات از سر‬

‫شونه هاش آستین داشت با یه دامن از این دامن استریچها بلند تا مچ پاش گشاد ولی پشتش یه چاك داشت كه راه‬

‫میرفت تا زیر زانوهاش از پشت معلوم بود یه روسری هم سرش كرده بود تا حالا اینطوری جلوی من نگشته‬

‫بود بازوهای سفیدی داشت پیش خودم گفتم بازوهاش رو ریخته بیرون اونوقت روسری سرش كرده رفت از‬

‫آشپزخونه یه سینی چای با ظرف میوه آورد وقتی خم شد اونارو بذاره زمین چشمم افتاد به پستوناش داشتم‬

‫میمردم بعد از شانس كیری من نشست روبری من روی مبل دیگه پاهاش رو انداخت رو هم تقریبا تا بالای‬

‫زانوش رو میدیدم كیرم حسابی باد كرده بود بعد شروع كرد به حرف زدن كه دیگه باید مامانت بره برات‬

خواستگاری گفتم نه بابا من هنوز بچه ام تازه دو ماه دیگه میخوام برم سربازی گفت پس دوست دختر كه حتما‬

‫داری گفتم نه گفت اگر راست بگی خیلی تنبلی پس تو چی كار میكنی گفتم هیچی اومد كنارم نشست یه كم خودم‬

‫رو جمع و جور كردم قشنگ چسبید به من گفت راستش رو بگو خجالت نكش گفتم به خدا دوست دختر ندارم‬

‫یه دفعه دستش رو گذاشت روی كیرم و گفت پس با من دوست میشی زبونم چسبیده به به سقف دهنم انگار لال‬

شده بودم بهش نگاه كردم و سرم رو انداختم پائین با دستش چونه من رو گرفت سرم رو برگردوند سمت‬

‫خودش گرفت بالا گفت چرا خجالت كشیدی گفتم آخه شما... دیگه هیچی نگفتم گفت میدونم از تو بزرگ ترم من‬

‫جای مامانتم ولی دوست خوبی برات میشم تازه میدونم كه تو هم من رو دوست داری اگر دوستم نداشتی‬

‫نمیرفتی سر شرت و كرستم دیگه مخم هنگ كرده بود كلی خجالت كشیدم و صورتم سرخ شده بود احساس‬

‫میكردم گوشام داره آتیش میگریه از داغی فهمیدم كه سوتی دادم گفتم به خدا منظوری نداشتم. خندید و گفت‬

میدونم این یه حس طبیعی تو هم خجالت رو بذار كنار اگرم من رو دوست ئنداری من اصراری ندارم بعد از‬

فاصله گرفت. گفتم آخه من از شما خجالت میكشم راست گفتم بابا كیرم شده بود دودول گفت خجالتت میریزه‬

اگر موافقی چای و میوه ات رو بخور تا بهت بگم چی كار باید بكنی كه خجالت نكشی چای و میوه خوردم‬

زری هم دوباره روی مبل روبروی من نشسته بود پاهاش رو رهم اندخته بود تكون میداد كیرم دوباره داشت‬

‫بلند میشد بعد بلند شد گفت من میرم تو اتاق خواب بعد كه صدات كردم بیا چند دقیقه بعد صدام كرد معین جون‬

معین جونم بیا اینجا پیش من عزیزم. برق ها رو هم خاموش كن منم برقها رو خاموش كردم رفتم دیدم‬

‫روتخت خوابیده پتو رو تا زیر گردنش كشیده بهم گفت برق اینجا رو هم خاموش كن منم برق اتاق خواب رو‬

‫خاموش كردم تاریك تاریك شد خونه. بهم گفت حالا كه من رو نمیبینی خجالت بكشی لباست رو در بیار بیا رو‬

تخت بعد با خنده گفت شرت فراموش نشه منم لخت لخت شدم رفتم رو تخت پتو رو كشید روم بغلم كه كرد‬

‫فهمیدم زری هم لخت لخت خوابیده صورتم جلوی پستوناش بود یه دفعه بدون اینكه متوجه باشم با صدای بلند‬

‫گفتم آخ چه قدر به یاد این پستونا جلق زدم دیدم زد زیر خنده و گفت ای شیطون اونوقت از من خجالت میكشه!‬

‫بعد صورتم رو فشار داد رو پستوناش منم شروع كردم به خوردن پستوناش اونقدر پستونای بزرگش رو‬

‫خوردم كه دهنم خشك شده بود رفت بالا یه لب ازش گرفتم شروع كردم به خوردن گردن و لاله گوشش ناله‬

‫اش در اومده بود صورتش رو عقب كشید و رفت پائین زیر پتو صورتش جلوی كیرم بود فكر نمیكردم برام‬

‫ساكم بزنه یه دستی به كیرم كشید و گفت اندازه كیر حسن نیست ولی بدم نیست بعد گذاشت تو دهنش شروع‬

‫كرد به ساك زدن. چنان كیرم رو ساك میزد كه احساس كردم آبم میخواد بیاد تخمام رو می كرد تو دهنش و با‬

زبون زیرش رو لیس میزد بهش گفت بسه آبم داره میاد با دستش برام یه جلق زد و با دو تا تكون تموم ابم‬

‫ریخت لای پستوناش هم خجالت كشیدم هم خسته شده بودم بلند شد رفت پستوناش رو تمیز كرد اومد به من‬

‫گفت برو معین كوچولو رو بشور بیا. منم رفتم برگشتم دیدم یه چراغ خواب روشن كرده میتونست بدنش رو‬

‫ببینم دوباره كنار هم خوابیدیم چند تا لب از همدیگه گرفیتم و با دستش كیرم رو میمالید بعد دوباره رفت پائین‬

‫كرد تو دهنش كیرم تو دهنش سفت شد بهش گفتم منم میخوام تو رو بخورم گفت كجای من رو میخوای بخوری‬

‫گفتم اونجا رو گفت تا اسمش رو نگی بهت نمیدمش گفتم زری كوچولو رو. خندید و گفت اسم اصلیش رو باید‬

‫بگی! گفتم كست رو بده بخورم گفت آخ جون بیا اینم كسم بخورش بعد با دستش سرم رو به سمت پائین هدایت‬

‫كرد. پتو هم دیگه رفته بود كنار كسش خیلی گنده بود مثل پستوناش بود منم شروع كردم به خوردن كسش‬

دستمم روی پستوناش بود داشتم پستوناش رو میمالیدم زری هم با دستش سرم رو به كسش فشار میداد ناله‬

میكرد همش میگفت جووووووووووووونننننننننننننن بخور قشنگ بخور با دستم لبه های كسش رو باز كردم‬

‫چوچولش رو به دهن گرفتم شروع كردم به مكیدن سرم رو بین پاهش نگه داشته بود منم با تموم قدرت كسش‬

‫رو لیس می زدم كه دیدم فشار پاهاش زیاد شد و موهام رو كشید یه جیغ زد و شل شد گفتم چی شد گفت هیچی‬

‫حال كردم حالا بیا كیرت رو بكن تو كسم منم كیرم رو كردم تو كسش شروع كردم بالا پائین كردن كسش خیلی‬

‫تنگ نبود ولی حال میداد داغ بود داغ داغ بهش گفتم اجازه هست كونتم امتحان كنم گفت هر جا كه دوست‬

‫داری امتحان كن بعد برگشت به حالت چهار دست وپا رو تخت قرار گرفت با دستم لای كونش رو باز كردم‬

‫كیرم رو گذاشتم جلوی سوراخ كونش. گفتم حسن آقا هم از كون میكنتت؟ گفت آره بابا بكن توش. كیرم خیلی‬

سخت نرفت تو ولی راحتم نرفت با یه كم فشار نصف كیرم رفت تو كونش گفت یه كم صبر كن بذار كونم‬

عادت كنه. خبره كار بود منم صبر كردم تو همون حالت با پستوناش بازی می كردم گفت در بیار دوباره بكن‬

‫منم گوش كردم اینبار كیرم تا ته تو كونش جا رفت بعد خودش شروع كرد حركت كردن وقتی كیرم تا ته می‬

‫رفت تو كونش یه لرزشی به كونش میافتاد كه من خیلی حال می كردم بعد دیدم خودش رو جلو كشید گفت كون‬

‫بسه بكن تو كسم تو همون حالت با دستش كیرم رو گرفت برد جلوی كسش یه كم سر كیرم رو مالید روی‬

‫چوچولش بعد كرد تو كسش منم وحشیانه عقب جلو می كردم دادش در اومده بود همش میگفت یواش تر ولی‬

‫من دست خودم نبود یه كم كه گذشت با داد میگفت بكن بكن تند تر جون بگا کسم رو پارش كن بكن بكن دیگه‬

‫نزدیك اومدنم بود بهش گفتم زری آبم داره میاد گفت بریز تو كسم خیلی تشنه است منم چند بار دیگه عقب جلو‬

كردم و همزمان با هم تخلیه شدیم آب از بغل كسش می زد بیرون نصفیشم ریخت رو تخت بعد با هم رفتم‬

‫حموم تو حموم حسابی بدن زری رو لمس كردم تا صبح بغل هم لخت خوابیدیم خدا خدا میكردم ماموریت حسن‬

‫آقا تمدید بشه چون اون چند شب من هر شب زری رو میكردم با اینكه از من بزرگ تر بود كسشم تنگ نبود‬

‫خیلی به هم حال میداد خلاصه ما یک هفته معنی زندگی رو فهمیدیم بماند كه بعد از اومدن حسن آقا دیگه از كمر‬

افتاده بودم‬ .

Yes.?
     
صفحه  صفحه 3 از 30:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  26  27  28  29  30  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.