| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 6 از 30:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  29  30  پسین »  
#51 | Posted: 9 Apr 2011 05:52
مریم همسایه کون گنده.

اسم من کیوان است.ما یه همسایه داشتیم تو شهرستان کوچک خودمان در غرب کشور. خیلی ناز و خوشکل نبود اسمش مریم(مرم)بود. ولی یه هیکل خوب و 20 داشت.سینه پر باسنای بزرگ که اگه دامن می پوشید خط شورتش دیده می شد.که کلی حال میکردم.و تو حموم به یادش جلق می زدم تا جای که از کمر بیوفتم.از شانس خوب من خونشون آب شهری نداشت و واسه آب میومد خونه ما آب می برد.منم که نمی دونستم سکسیه یا نه واسه همین یه روز که اومده بود خونه ما واسه آب یه جوری خودمو بهش چسپوندم. انتظارشو داشتم هیچی نگفت و فقط لبخند زد با خودم گفتم تمومه.دیگه به فکر اسپری و کاندوم هرچی از این مزخرفات بود افتادم.2

روز بعدش اومد خونه ما خونه ما هم خالی بود تا اومد تو درو بستم لبامو کذاشتم رو لباش واونم شروع به لب گرفتنم کرد داشت زبونشو تو دهنم میچرخوند که بهش گفتم بریم تو تا کسی ندیده. بله آقا جاتون خالی تا بردمش تو شروع به کندن لباساش کردم یه سوتین قرمز تنش بود اول نمیزاشت ولی بعدن که کمی با چوچوله ش بازی کردم و از بالا شروع به خوردن گردننش کردم یه دستم تو سینه هاش بود.دهنمو بردم طرف لاله ی گوشش و شروع به خوردنشون کردم به طرف سینه هاش رفتم وشروع به خوردن نوک پستوناش کردم .دیگه کاملا حشری شده بود.کاملا تسلیم من شدبود. منم که از قبل اسپری زده بودم.آماده جر دادن کونای بزرگش بودم.سرتونو درد نیارم لختش کردم خودمم لختو پتی شدم بعده کلی حال کیرمو بردم طرف دهنش که واسم ساک بزنه قبول کرد یه طوری میزد آدم فکر میکرد کارش این بود.میگفت تو فیلما یا گرفته.حالا کیرم راست وشق شده بود بهش گفتم روشکم بخابه با تعجب گفت مگه می خای چه کار کنی؟گفتم میخام بزارم توش .گفت فکر کردم فقظ میخای با هم حال کنیم . گفتم حرف اضافه موقوف میخام بزارم تو کونت. به هر شکلی بود سوراخشو آماده کردم.اول با یه انگشت دور سوراخش میجرخیدم بعد که دیدم جواب میده کردمش دوتا از اونجا که اعصاب تحریکی زنانه بیشتر تو قسمت اولای سوراخه کونه دیگه حشری شده بود داد میزد بکن توش بکن توش.منم از خدا آروم سرکیرمو طرف سوراخ تنگش بردم باید بگم کون و کوسش سفید سفید بود.تا سره رفت تو صداش در اومد منم محکم با دستم دهنشو گرفتم پدر سوخته دستمو گاز کرفت منم واسه تلافی با سرعت تمام کیرمو بردم تو وداشتم با تلمبه های که میزدم حال میکردم اون بدبختم داشت ناله می کرد.دیگه وقت عوض کردن بار بود.من خودم رو پشت خوابیدم اونم طوری که پشتش به شکمم بخوره اومد سوراخشو با کیرم تنظیم کرد و آرام آرم اومد پایین با دستام باسناشو گرفتم و بهش فهموندم کار کارخودته .خودت پایین وبالا کن وا چه حالی داشت.دیگه وقت آبیاری بود داشت کم کم آبم میومد تا اونجا که حالیمه باید دوبار خانوم به ارگاسم رسیده باشه چون خیلی محکم به خودش می پیچید.منم که داشت آبم میومد زود مدلشو عوض کردم هردوتا پهلو به پهلو میخاستم ببینم اون نامردای فیلم سکس چه حالی میکردن از اونجا که شکمم یه خورده بزرگ بود فایده نداشت.کردمش مدل کردی(kurde)اونو به پشت خابوندم منم پاهاشو بلند کردم از اینجا نمای کسش خیلی خشکل بود سفید با لبای کوچیک تازه موهش داشت سرشونو در میاوردن(تازه با ژلت زده بود)کیرمو محکم تو سوراخش کردم وبرای اینکه خوب راحت بشم تا آخر کیرمو می بردم تو و درش میاوردم.

از اونجا که یادم رفته بود یه چیزی پهن کنم تا فرش ها کثیف نشه دیگه منم بهش نگفتم آبمو کجا خالی کنم.تا جایی که جا داشت کیرمو فشاردادم تو و همون جا آبمو خالی کردم دیگه نا نداشتم.بلندش کردم و لباس هشو تنش کردم خودمم همین طور .و تا دم در همراهیشرکردم و کوزشم واسش پر آب کردم.وقول داد که دفعه آخرش نیست.بازم میاد.داشتم از خوشحالی پر در میاوردم که زنگ در خونه به صدا در اومد گفتم کیه با صدای کلفت و مردونه گفت درو واکون وای بابام بود صورتم مثل گچ شده بود بگم که خونمون دو نبش بود در فرعی کوچک و به سمت خونه عسلکم(مریم) بود .درب بزرگه تو کوچه اصلی بود.زود مریمو ردش کردم رفت درو رو بابام باز کردم یه پس کله بهم زد گفت بی ناموس (فحش اصلی بابام)چرا درو وانمی کنی.منم گفتم دستشوی بودم.نامسب تا رفتیم تو گفت یه بو عجیب میاد.منم خودمو زدم به گیجی گفتم .ها .چی. کی؟ ولی دو بار دیگه اون کونا را کردم دیگه حسابی سوراخش بزرگ شده بود .هی هی هی

نوشته: کیوان (key.1 )

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#52 | Posted: 9 Apr 2011 05:57
دختر ناز همسایه.
اولین سکس من مربوط میشه 7 سال پیش زمانی که 16 ساله بودم. همسایه ما یه دختر خوشگل خیلی خیلی ناز داشت که اسمش هلنا بود و خیلی وقتا میمود تو حیاط خونه ما و با خواهرم بازی می کرد. هم سن سال خواهرم بود حدود 12 یا 13 ساله. بعضی وقتا که میومد با خواهرم بازی کنه و کس دیگه ای خونه نبود از پشت پنجره نگاش می کردم و جلق می زدم واقعاً دختر نازی بود
یکی دو بار هم من رفتم و باهاشون بازی کردم به بهانه های مختلف خدومو می چسبوندم بهش یا دستشو می گرفتم با وجودیکه هنوز خیلی بزرگ نشده بود ولی هیکل با حالی داشت و خیلی سفید بود صورت خوشکلی داشت لبهای قرمز با چشمهای عسلی درشت. حسابی تو نخش بودم تا اینکه یه روز صبح تابستون اومد که با خواهرم بازی کنه ولی خواهرم با مامانم رفته بود بیرون دقیقاً یادم نیست برای چه کاری
بهش گفتم بیا تو الان. اومد تو و بردمش تو خونه شروع کردم باهاش صحبت کردن از مدرسه و معلمهاش و اینجور حرفها یواش یواش دستشو گرفتم خیلی مهربونانه به حرفهاش گوش می دادم بعد گفتم می خوای باهم دوست باشیم گفت خوب مگه نیستیم
گفتم چرا ولی دوست دختر و پسر باشیم
فکر کنم تو عالم بچگیش از حرفم خوشش اومد خلاصه یه نیم ساعتی رو مخش کار کردم و حسابی احساسات دخترونشون تحریک کردن که می تونیم باهام باشیم و عشق و محبت و ازدواج و .... از این کس شعرا که دخترها معمولا تو این سن که تازه دارن شروع می کنن خوششو میاد. کیرم حسابی شق شده بود. پاهای سفیدشو با ناخنهای ظریف لاک زدشو که می دیدیم بیشتر تحریک می شدم ولی خودمو کنترل می کردم
وقتی باهاش حرف می زدم دستاش آروم نوازش می کردم و بهم لبخند میزد خلاصه فضا حسابی عاشقانه شده بود بعد از ده بیست دقیقه آروم موهاشو نوازش کردم صورتشو بوسیدم خیلی حال می کرد ولی خجالت هم می کشید و معذب بود خلاصه وقتی دید خواهرم نیومده گفت می ترسم مامانم اگه بفهمه اومدم تو اینجا پیش تو و ساناز نبوده دعوام کنه چون از پنجره خونشون که روبروی حیاط ما بود می شد توی حیاط دید
بهش گفتم باشه برو و تو یه فرصت خوب بیا اینجا عشق کوچولوی من و به هیچ کس هم حرفی نزن حتی ساناز. چشماش برق می زد خلاصه کیر شق شده ما اون روز همینطور موند و رفت بعد از رفتنش یه جلق حسابی زدم و آروز کردم زودتر کس و کونشو ببینم و ترتیبشو بدم.
فردای اون روز دوباره اومد پیش خواهرم و با هم بازی کردن وقتی من و دید بهم نگاه می کرد و با لبای خوشکلش بهم لبخند می زرد توی یه فرصت مناسب بهش گفتم که فردا ظهر ساعت سه که مامانش اینا خواب بودن بیاد اینجا پیش من .
فردایی اون روز از ساعت دو ظهر استرس داشتم .کیرم هم حسابی شق شده بود دیگه طاقت نداشتم در حیاطو یک کم باز گذاشتم و تو پارکینگ قدم میزدم همه خوابی بودن ساناز هم تو اتاقش بود فکر کنم داشت کتاب می خوند یا شایدم خوابش برده بود. حدود 3 و ربع اومد تو وایییییییی داشتم می مردم
از تو پارکینگ اشاره کردم باید اینجا نمی تونستم برم تو حیاط شاید کسی از پنجره میدید
آخر پارکینگمون یه اتاقک 7-8 متری بود که فقط دوسه تا کارتون اونجا بود رفتیم تو بغلش کردم کیرم داشت می ترکید گفتم هلنا می خوای با هم عشقبازی کنیم گفت آره اومد بغلم شروع کردم لباشو خردن چیزی نمی گفت ولی نفس نفس میزد آروم از رو لباس سینه هاشو مالیدم کوچیک بودن ولی با حال . عطر ملایمی زده بود که داشت بیشتر تحریکم می کرد مانتوشو در آوردم
نشوندمش روی یکی از کارتونای گوشه انباری آروم دانشو زدم بالا وای چه پاهای سفید و سکسی داشت نرم داغ اوفففففف الانم که دارم میکنم کیرم شده مثل سنگ
یکم خجالت کشید و اول دانمشو گرفته بود که خیلی بالا نبرم ولی زود تسلیم شد از روی شرت کسشو بوس کردم وای چه حالی داشت یکم خیس شده بود رونشو میلیسدم شرتشو تا سر زانوش با یه حرکت کشیدم پایین
یهو یه جیغ کوچیک زدو گفت وایییی نکننننننن
بدون هیچ حرفی سریع شروع کردم به لیس زدن و لب گرفتن از کس خوشگلش
باورتون نمیسه چقدر کس قشنگش داشتنرم داغ داغ تپل چاک کسش صورتی صورتی بود تا جون داشتم این کسو خوردم منم که جز توی فیلم تا حالا کس ندیده بودم از شدت هیجان داشت کیرم می ترکید
بلندشدم و دامن و لباساشو کامل در آوردم وای چه سینه های کوچول موچول نازی به به گفت هم لخت شو

همه لباسامودر آوردم به جز شرتم
دستای قشنگشو آرود جلو و شرتمو کشید پایین اول کیرمئ که دید یکم جا خورد. نه اینکه اون موقع کیرم بزرگ باشه ها نه.. معمولی بود ولی برای یه دختر 12 یا 13 ساله شاید عجیب یا ترسناک یا نمی دونم جذاب بود
با او انگشتای ظریفش کیرم گرفت و فشار داد و یکی مالید واییییی به آرزوم رسیده بودم
ناخناشو با یه لاک صورتی لاک زده بود دستاش گرم بود و کیر من حسابی مشتاق
دوباره نشست روی کارتون حالا پر رو تر شده بودیم هر دو تامون. پاهاشو باز کردم روی زمین نشتم و شروع کردم به خوردن کسش واییی نمی دونید چه کسی بود فابریک فابریک بوی یاس می داد
دیگه صدای آه و نالش بلند شد
آیییییی آآآه ه ه ه ه
سرمو به سمت کسش فشار میداد یه مدت کوتاه بعد فکر کنم ارضا شد
بی حال سرشو به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بو د و دستشو گذاشت رو کسش
بلندش کردم و بهش گفتم هلنا برگرد بزار بمالمش بهت انگار هیبنوتزیم شده باشه فقط به حرفام گوش می کرد دستاشو زدم به دیوار و یه کم دولاش کردم عجبببببببببببب کونیییییییییییییییییییییی بودد واییییی

کوچیک ولی کاملاً قلمبه و برجسته کیرم می مالیدم بهش.هیچی نمی گفت فقط هر از گاهی آه آه می کرد
لای چاک کونش خیلی باحال بود همینجور مالوندم مالوندم
داشتم دوونه می شدم
کیرم و می مالیدم بهش که یهو بی اختیار آبم ریخت هلنا برگشت
گفت داری چه کار میکنی زود با دستمال پاکش کردم
لباساشو پوشید حرف نمی زد منم لباسامو پوشیدم
گفت می رم خونه ترسیدم یه وقت چیزی نگه که بابام می کشتم
تا دو روز نیومد خونمون ولی روز سوم صبح اومد پیش خواهرم و دوباره باهم قرار انباری گذاشتیم!
تا آخر تابستون هفت هشت بار مالیدنی حال کردیم یاد گرفته بود بارم ساک بزنه ولی زیاد وارد نبود
اما انصافا خوب جلق می زد.
شاید باور نکنید ولی همین حالا هم که دارن تعریف می کنم شورتم خیس خیس شده و می خوام به یادش جلق بزنم
حدود یکسال با هم بودیم ولی با شروع مدرسه ها خیلی کمتر اتفاق می فتاد که حال کنیم بعضی وقتا ماهی یکبار
اما تلفنی با هم ارتباط برقرار کردیم تابستون بعد از کون می کردمش
اگه خواستید بگید تا براتون تعریف کنم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#53 | Posted: 10 Apr 2011 06:31
سکس با دخترهمسايه قديمي
.ماجرا از وقتي شروع ميشه که من بچه بودم و هنوز فرق زن و مردو نميدونستم همون موقع ما تو همسايگيمون يه خواهر و برادر زندگي ميکردن که دختره 10 ساله بود و پسره 6 ساله اين دختر يه کارايي ميکرد که تو محل به کوماندو معروف شده بود در ضمن چون همکلاس خواهرم بود هميشه جلوي خونه ما پلاس بود يه روز که اومد دم خونمون که دفتر خواهرمو بگيره من رفتم درو باز کردم چون خواهرم نبود ديدم کوماندو تمام قد جلوي در وايساده يه چادر گل گلي هم سرش بود خوب که دقت کردم فهميدم که فقط همون چادر گل گلي سرشه و ديگر هيچ . . . اون روز من چون هنوز برام زود بود هيچي نفهميدم که خانم يه جورايي دوست داره با پسر رابطه داشته باشه ولي نفرشو اشتباه گرفته چند سال بعد اونا از همسايگي ما رفتن دزفول ما تهران ساکن بوديم سالها گذشت و من به طور کل اين خانواده رو فراموش کرده بودم که يه روز اواخر سال 81 تنها تو خونه بودم که در خونه رو زدن رفتم جلوي در تا درو باز کردم خشک شدم يه دختر قد بلند حدود 170 با وزنه تقريبا 65 کيلو با يه آرايش خيلي ملايم و مات که يه شال آبي مثلا رو سرش بود که تمام اجزاي صورتش معلوم بود با يه مانتو که اگه ميکشيدي پايين زوري روي باسنو ميپوشوند و يقش توري باز بود که فهميدم سوتينش حرير صورتيه يه شلوار لي آبي رنگ که بعضي جاهاش بنا به مد ريش ريش بود پاش بود با يه چکمه مشکي بلند که تا زانوهاش بالا اومده بود تقريبا 5 يا 6 ثانيه طول کشيد تا به خودم اومدم يه سلام گرمي کرد بهم و دستشو دراز کرد سمتم که با هم دست بديم منم با آغوش باز پذيرفتم و با يه حالت گنگ جواب سلامشو دادم و باهاش دست دادم هنوز نشناخته بودمش اسم برادر کوچيکمو گفت که با من اشتباه گرفته بود گفتم نه من سينام که انگار دنيا رو بهش دادن گفت تو هنوز مجردي؟ منم گفتم بله، ببخشيد به جا نياوردم گفت نرگسم ديگه، انگار برق گرفته بودتم اين هلو کوماندوي خودمونه؟ بلند داد زدم وااااااااااااااااااي خودتي خيلي عوض شدي اصلا نشناختم ازم پرسيد خواهرت خونه است گفتم تنهام کسي نيست يهو ديدم بدون تعارف اومد تو گفت خونتون خيلي عوض شده مامانت اينا کي ميان منم که پشت سرش بودم داشتم اون باسن خوش تراششو نگاه ميکردم گفتم رفتن مسافرت يک هفته تنهام يه دفعه برگشت تو صورتم که راست ميگي؟جا خوردم گفتم دروغم چيه شالشو در آورد داد بهم گفت يه جا آويزون ميکني چروک نشه منم گذاشتمش رو رخت آويز هنوز يخم آب نشده بود تعارفش کردم بره تو پذيرايي بشينه تا من براش شربت بيارم کلي از پشت اپن باهاش در مورد قديم سوال و جواب کردم البته ناگفته نمونه که تا نشست رو مبل مانتوشم درآورد يه تي شرت سفيد آستين بلند استرج تنش بود که از کنار يقش سمت راست زيپ ميخورد پايين تي شرت سمت چپ چه سينه هايي به هم زده بود ورم کرده خوردني نگاهم که به سينه هاش افتاد ناخودآگاه کيرم بلند شد شربت و گذاشتم تو يه پيش دستي رفتم گرفتم جلوش برداشت نشستم کنارش تا نشستم گفت دانشجو نشدي؟
گفتم چرا يک سالي هست نه گذاشت نه برداشت گفت حسابي با دختراي دانشگاه سرگرم ميشيدا
گفتم تا سرگرمي رو چي بدوني، گفت ناقلا خودتو به اون راه نزن از اون که تو شلوارته معلومه نگاهم خورد به کيرم که ديگه داشت از بالاي کمر شلوارم ميزد بيرون، تا بخوام سرمو بيارم بالا دستشو انداخت و کيرمو گرفت تو تمام تنم يه موج راه افتاد که انگار يه برق ضعيف گرفته باشتم تمام تنم گز گز کرد بي اختيار دستمو انداختم پشت سرش لاي موهاش و لبمو چسبوندم به لبش اولين لبو که گرفتم سرشو کشيد عقب گفت ديدي گفتم ناغلايي دست راستمو انداختم دور کمرش کشيدمش جلو گفتم حالا صبر کن سرت که هيچي تمام وجودتو گرم ميکنم برات
گفت من که از خدامه لباشو آوردم جلو يه گاز کوچيک از لب پايينش گرفتم که يه نفس عميق کشيدو چشاشو بست ديگه انواع سيستمارو پياده کردم از لبشو گاز گرفتن بگير تا ليس زدن لباش و آروم آروم رفتم به سمت پشت گوش و گردنش وقتي رسيدم به زير گوشش يه بازدم گرم دادم به گردنش تا اينکارو کردم دستش از رو دوشم ول شد انگار از حال رفته باشه اومدم عقب با يه صداي خيلي آروم گفت دو بااا ره ه ه که شوع کردم گردنشو خوردن نفساش داشت تند ميشد سخت نفس ميکشيد انگار داشتم جونشو ميگرفتم دستموآوردم کنار گردنش زيپ تي شرتشو گرفتم. آروم در حالي که داشتم گردنشو ميخوردم بازش کردم تقريبا به آخراي زيپ رسيده بودم که دستمو گرفت بردزير لباسش از روي سوتين نرم حريرش گذاشت رو سينه هاش تا حالا سينه به اين نرمي لمس نکرده بودم يه فشار کل حجم سينشو دادم يه نفس عميق کشيدو يه ناله آروم کرد آروم دستمو رو سينش با فشار جمع کردم تا به نوکش رسيدم سوتينش انقدر لطيف بود که راحت دستم روش سر ميخورد نوک سينش که اومد وسط انگشتام فشارش دادم ديگه تو حال خودش نبود نفس نفس ميزد و وسطاش همش بهم ميگفت خيلي حال ميده بکون ادامه بده از روي گردنش اومدم سمت وسط سينه هاش چاک وسط سينه هاشو با زبونم خيس کردم دستمو انداختم زير سوتينشو آروم کشيدم بالا هر دوتا سينه هاش درست مثل ژله از زير سوتين زدن بيرونوتلو تلو ميخوردن با لبام يه فشار به نوک سينش دادم ديگه نفس نفس نميزد داشت آه و ناله ميکرد منم که ميديدم خيلي خوشش اومده بيشتر آبو تابش ميدادم دستمو انداختم به دگمه شلوارش بازش کردم بعدشم زيپشو با کف دستم از زير سينه هاش شروع کردم به لمس بدنش و همينطور پايين ميرفتم تا رسيدم به زير شکمش دستمو نزديک کسش اينور و اونور ميکردم ولي کسشو نميگرفتم داشت ديوونه ميشد همش بهم ميگفت بگيرش ديگه تورو خدا بگيرش منم بي توجه به کارم ادامه دادم سينشو ميخوردم يه دفعه دستمو بردم لاي کسش که حتي يه پرز هم نداشت طوري بدنشو کش آورد که فقط کتفش با پاشنه شاش رو زمين موند يه آه بلندي کشيد و آرومم بقيه بدنشو که رو هوا بود چسبوند رو مبل با کسش بازي ميکردم و اونم بيشتر و بيشتر شهوتي ميشد دستشو انداخت و شلوارمو کشيد پايين دستش نميرسيد که درش بياره به همين خاطر خودم کمکش کردم و شلوارمو در آوردم رفتم عقب و تي شرتمم در آوردم فقط يه شرت پام بود شلوار اونم در اوردم حالا تمام تنش لخت جلوم بود افتادم روش و شروع کردم به خوردن سينه هاش آروم آروم اومدم پايين تا رسيدم به شکمش بدون اينکه سمت کسش برم رونشو ليس ميزدمو ميرفتم پايين به ساقش رسيدم بعدشم به انگشتاي پاش وقتي انگشتاشو ميخوردم مدام تکون ميخورد و لباشو با زبونش خيس ميکرد ادامه دادم و اينبار برعکس از پايين به بالا تا نزديک کسش شدم زبونمو محکم فشار دادم رو کسش يه آه بلند کشيد وچند بار پشت سر هم گفت بخورش. . بخورش . گرمه . بخورش زبونت گرمه بخورش شروع کردم به خوردن کسش ديگه داشت از حال ميرفت رفتم از تو کمدم يه ژل سيمپلکس آوردم زدم رو دستم با انگشتم داشتم سعي ميکردم بکنم تو کونش يه کم چربش کردم انگشتم ديگه راحت ميرفت تو سوراخ کونش باز شده بود بهم گفت تا حالا از پشت ندادم ازش پرسيدم مگه جلو بازه گفت اهم شوهرم بازش کرد پرسيدم شوهر داري گفت نه مرده ولش کن خودتو عشق است بيا روم بخواد ميخوام گرماي تنتو حس کنم دستم ژلي بود ماليدم به کيرم و گذاشتمش جلوي دهنه کسش ميخواستم بکنم تو باصداي آروم بهم گفت از پشت نميکني؟ گفتم هر چي تو بخواي
دوباره ازم پرسيد درد نداره؟ گفتم اونش با من بلندش کردم و آوردمش رو فرش دمر به صورس چهار دست و پا نشوندمش حسابي سوراخ کونشو چرب کردم نوک کيرمو گذاشتم دم سوراخ کونش آروم حل دادم يه کم رفت تو نگهش داشتم چون خيلي سفت شده بود بهش گفتم نترس بلدم تنتو شل کن يه کم ديگه دادم تو بازم نگهش داشتم همونجا صدايي ديگه از خودش در نمياورد يه کم ترسيده بود سوراخش داشت آروم آروم باز ميشد باقي کيرم خودش سر خورد و رفت تو منتظر بود يه درد شديد داشته باشه بهش گفتم تموم شد تا تهش رفت گفت راست ميگي؟اصلا درد نداشت يه کم تو همون حالت نگه داشتم تا قشنگ کيرم جا باز کنه آروم آروم شروع کردم به عقب و جلو کردن از صداش و حرفايي که ميزد فهميدم که حسابي داره حال ميکنه چون مدام بهم ميگفت بکن تا تهش بکن تو بکن منو خيلي حال ميدي منم ادامه دادم خودم که داشتم ديواانه ميشدم از صداهايي که از خودش در مياورد چون من آدميم که با ارضا شدن طرفم ارضا ميشم اون برام آهو ناله ميکرد ومنم ادامه ميدادم دستمو بردم و سينه هاشو گرفتم نوکشو فشار دادم گفت آره بگيرشون سينه هامو بگير فشار بده واي چقدر خوبه دستمو آوردم پايين و کشيدم رو کسش ديگه نميتونست حرف بزنه فقط آه و ناله ميکرد همينطور که با کسش بازي ميکردم يه دفعه ساکت شد و بعد از دو ثانيه يه نفس عميق کشيد و چند تا تکون خورد که اين تکونا وقتي دستمو ميکشيدم رو کسش بيشتر ميشد تو همون حال بهم گفت آبتو ميخوام بريز توش بذار توش باشه منم يه کم سرعت تلمبه زدنمو بيشتر کردم يواش يواش داشتم حس ميکردم که آبم داره مياد ادامه دادم تقريبا داشتم ارضا ميشدم که خودمو انداختم روش و تمام آبمو خالي کردم تو کونش انقدر بي جون شده بودم که نميتونستم کيرمو از تو کونش در بيارم خودمو انداختم رو زمين يه دستمال از رو ميز دادم بهش گرفت روي سوراخ کونش که آبم نريزه برگشت بهم گفت خيلي خوب بود تا حالا اينطوري ارضا نشده بودم خيلي بهم حال دادي با هم رفتيم تو حمام و دوش گرفتيم ديگه جوني نداشتم وگرنه دوباره ميکردمش بعد از اون ماجرا چند بار من رفتم خونشون هر وقت خونشون خالي ميشد بهم زنگ ميزد که برم پيشش منم سريع خودمو ميرسوندم...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#54 | Posted: 10 Apr 2011 15:40
مارینای بی وفا
سلام دوستان من یه پسر 22 ساله دانشجو هستم در سن 18 سالگی ام با یه دختری که همسایه مون بود باهاش دوست شدم البته دوستی را او شروع کرده بود .
با وجود که همسایه مون بود من بخاطر وظیفه ام از خانه دور به یه شهر دیگری بودم دوستی مان از تلیفون همراه شروع شد و این حرف زدن به عقب تلیفون یه سال دوام نمود چون بخاطر وظیفه سقیل که داشم نمی تونستم به خانه بروم یعنی یه جورای مسافر بودم بعد از یک سال که خیلی دلم تنگ شده بود و او هم میگفتم که چرا نمیائی تا مرا ببینی گفتم یه روزی خواهم آمد چندی بعد ترک کار کرده و رفتم به خانه.. شما باور کنید که وظیفه خود را رها کردم و اومدم خونه مان و برایش زنگ زدم گفتم که من به خانه اومدم گفت برای من اومدی یا بخاطر فامیلت گفتم فقط و فقط برای تو گفت پس من شام امروز به بهانه یه چیزی خانه شما می آیم منتظر من باش .. گفتم درست است توی راه رو حویلی شام روز منتظر بودم که در را باز کرد و اومد بار اولم بود که دیدمش یه جورای میلرزیدم و اون هم می لرزید حرف را به احوال پرسی آغاز کردیم زمانیکه میخواست برود گفتم یه بوس بهم بده گفت از کجا من گفتم از کجایت میدهی گفت از پیشانی من گفتم نه اگر میدهی از لبانت بده اگر نمی دهی برو گفت نه نمیدهم گفتم پس برو دل خودش هم بود گفت پس بیا بگیر بال در آوردم و شروع به چوشیدن لبانش کردم در هنگام بوسیدن لبانش یه دست به سینه اش کردم . خود را از من جدا کرد و رفت خیلی چون خیلی خوشش اومده بود شب که شد به هم زنگ زد گفت در کلکین را باز بذار من نزد تو می آیم من که این را میخواستم در کلکین را باز گذاشم انتظار کشیده کشیده خوابم برد یه بار از خواب بیدار شدم دیدم که بالای سرم نشته و میگوید چرا خواب کردی گفتم خیلی انتظار کشیدم چون فصل زمستان بود شب هم خیلی سرد بود من گفتم سردت نزند بیا در آغوشم در توی لحاف یه نفری هر دو خوابیدیم و شروع به کار اون قسمی کردیم اول لب هاشو چوشیدم بعداً سینه هاشو مالیدم و بعداً از کمر پائین کارش را تمام کردم خلاصه دوستان یه زمستان تمام با هم خوش گذشتاندیم.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#55 | Posted: 27 Apr 2011 13:31
کردن همسایه

اسم من رضا 22 سالمه بدرو مادرم شهرستان زندكي ميكنند ولي خود من حدود 6 ساله كه در يك مغازه كلفروشي كار ميكنم در تهران؛‏ 
بكذريم داستان از اين قرار بود كه كه يه روز كرم تابستون كه يه جند روزي رفته واسه مر خصي رفته بودم شهرستان درست ساعت ‏12 بود كه وقتي كه ناهارمو خوردم بدون هيج معطلي به خونه گفتم كه من ميرم سر كوجه يه دوري بزنم وقتي اومدم بيرون خوشبختانه يا بدبختانه كوجمون خلوت؛خلوت بود من هم به اميد اين كه شايد بتونم يكي از دوستامو ببينم.

يه خورده جولوتر از در حياتمون روي يه سكو زير سايه يه درخت منتظر نشستمو با كوشيم ور ميرفتم؛
كه يدفه ديدم مريم خانم زن همسايمون اومد تو كوجه ؛منم كه قبلن زماني كه دختر بود كمو بيش تلفني باهاش صحبت ميكردم از ديدنش يه خورده خوشحال شدم ؛راستي مريم خانم خوشكل ما با قدي متوسط و هيكلي با باسني درشت و سينهايي كردو قلنبه داشت ؛خلاصه با كمو بكو مكو و احوال برسي كه با ديدن من يه كم جا خورده بود؛كفت آقا رضا ميتونم ازتون يه كمك بكيرم ؟منم كه از خدا خواسته كه بتونم رابطمو باهاش بيشتر كنم ؛با يه لبخند كفتم اي به جشم ؛كه يكدفه از جام بلند شدم كفتم كجارو بايد درست كنم؟ با لحني خنديدو كفت شما بيا تو تا بهت بكم؛ ناكفته نمونه كه شوهر مريم خانم صبح كه ميرفت سر كار تا شب بر نميكشت از اين بابت خيالم راحت بود؛خ
‏خلاصه وقتي وارد حياط شدم ديدم كه مريم نيست با يه صداي خيلي آروم صدا زدم مريم خانم!‏
مريم خانم!‏ كه صدا زد من اينجام توي انبار بيا تو داخل كه رفتم با يه سوال برسيدم اينجا جرا ؟كفتش كه ميخام اين كونيه برنجو بلند كنم درشو باز كنم كمك ميكني ؟خواستم كه خم بشم كونيرو بلند كنم جلوتر از من خم شد يه يهو جشمم به باسن قنبل كردش افتاد ديكه نفهميدم جي شد كه يهو كير كلفتم كه حدود 23 سانتي هست مس سنك سفت شد منم رفتم جلوتر به عنوان كمك كه يدفه كيرم با كونش برخورد كرد اولش يه خورده ترسيدم ولي هيجي نكفت منم بروتو كيرمو كذاشتم روي باسنش يه كم كه مالوندم خواست بلند بشه دستم رفت روي سينه هاش كه يه اهي كشيد بدون معتلي لباشو جسبوند به لبام يه كم كه لباشو ميك زدم بي درنك دستمو كشيد برد بالا سمت اتاق خواب كه يه يهو ديدم بدون هيج حرفي لباساشو دراوردو خوابيد كفت حالا از كجا شروع كنيم منم كه قند تو دلم آب شده بود حمله كردم سمت كسشو خوردن با هر جرخي كه با زبونم توي كسش ميدادم يه آهي ميكشيد بعد 4 5دقيقه خوردن كسش كه احساس كردم
 داره ارضا ميشه كه بلند شدمو كيرمو دادم دستش اون هم با يه كم مالش كه من جشامو بسته بودم كه احساس كردم سر كيرم داغ شد كه ديدم كيرم تو دهن مريم ؛واي كه جه احساس خوبي بود منم كه كاملا حشري شده بودم كيرمو درش آوردم سرشو كذاشتم روي سوراخ كسش با كم فشار تا ته رفت تو كسش كه با يه آاااااه بلند باهاشو قفل كرد دور كمرم منم شروع كردم به عقبو جلو كردن ؛حدود 7 8 دقيقه كردن از جام بلند شدمو دستمو انداخم زير شكمش دمر خوابوندمشو و يه خورده كونشو آوردم بالاتر بدون اين كه ببرسم يه تف جانانه انداختم روي سوراخ كونشو سر كيرمو ينواش در كونش با يه كم فشار كيرم تا نصفه رفت توش احاساس كردم دردش كرفته ولي لذتش واسش بيشتر شد من هم شروع كردم به تلنبه زدن بعد جند دقيقه كه كذشت ديدم كه اهو نالشو بيشتر كرد كه يهو با يه اه بلند تنش به لرزه در اومدو ارضا شد لنم سرعت خودمو بيشتر كردمو كه يهو باهام شل شد بهش كفتم داره مياد جه كار كنم كفت همشو بريز توش منم با يه عقب جلو همشو ريختم؛ كه با صداي بلند كفت‏‏ اي ي ي ي سوختم!‏
‏
و بعد بلند شدم لباسامو بوشيدم رفتم دوبازه سر كوجه ؛از اون به بعد هر سري ميرفتم مرخصي اين برنامرو داشتم؛؛؛

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#56 | Posted: 23 Jun 2011 04:42 | Edited By: mamad58
گفتم برای پست مفید هم که شده این داستانی رو که امروز برام اتفاق افتاد براتون بنویسم، بالأخره بهتر از این داستان‌های دروغی هست که اکثرا با خیال پردازی مینویسن، این حداقل برای خود من امروز اتفاق افتاد. البته داستان کوتاهه، که داستان سکسی هم کوتاهش خوبه، ولی‌ به اندازه کافی‌ سکسی هست. اميدوارم لذت ببرین

تو یه مجتمع مسکونی چند طبقه زندگی‌ می‌کنیم که بغیر از خودمون یه خانواده ایرانی‌ دیگه هم زندگی‌ می‌کنن. دوستم رضا با مامانش و یه برادر کوچیکتر که مدرسه میره. خونه ما هم اکثرا خالیه چون همه از صبح می‌رن سر کار تا عصر که بر میگردن، فقط من هستم که اگر دانشگاه نداشته باشم خونه می‌مونم. رضا البته دانشجو نیست و کار میکنه ولی‌ خوب تنها دوست من تو این منطقه است. مادر رضا یه زن تقریبا ۴۰-۴۵ ساله کوچک اندام هست که البته با اینکه سنش رو به ما نمیگه ولی‌ هم خوب مونده و هم خیلی‌ بدن سفيد و جاافتاده و سکسی و خوبی‌ داره. شوهرش يک دکتره که تو ایران زندگی‌ میکنه و ترجیح داده نیاد خارج، حالا چه مشکلی‌ داره نمیدونم ولی‌ خوب زنش هم اینجا به خودش بد نمیگذرونه و پولهای شوهرش رو قشنگ خرج میکنه و حالش رو میبره. آشنایی ما با این خانواده زیاد قدمت نداره و تقریبا از یکی‌ ۲ ماه پیش شروع شد که ما اومدیم تو این ساختمون. حالا این مقدمه کوتاه رو داشته باشین تا امروز صبح که این اتفاق که براتون گفتم پیش اومد.

امروز دانشگاه نداشتم و خونه مونده بودم. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که دیدم در میزنن، در رو که باز کردم دیدم مامان رضا ست، دنبال رضا اومده بود، میگفت رضا امروز خونه نبوده و زنگ هم که زده فهمیده که سر کار هم نرفته.فکر میکرد شاید پهلوی من باشه. مامان رضا با رضا مشکل داشت، ولی‌ خوب حالا ما کاری به اون قسمت ماجرا‌ نداریم... همینجور که پشت در ایستاده بود و حرف میزد فهمیدم احتمالا بعد از ناهارش یه مشروب مفصلی هم خورده. تقریبا ملنگ بود و لپّ هاش گٔل انداخته بود. یه تی شرت زرد با یه دامن مشکی‌ تنش بود که از روی تی شرت می‌تونستم نوک ممه هاش رو ببینم و معلوم بود که سوتين نبسته. یک لحظه چشمم به ساق پاهای سفیدش افتاد که با ناخن‌های لاک زده قرمز از زیر اون دامن حریر مشکی‌ خود نمائی میکرد. هر فکری بغیر از آوردنش تو و کردن یه همچین لعبتی تو این وقت روز که هیچکی خونه نبود و خود زنه هم مست و ملنگ بود، خریت محض بود. بهش تعارف کردم که بیاد تو. اول گفت نه، ولی‌ وقتی‌ خواهش کردم که حالا اگه میشه بیاین تو يکی دو تا پیک مشروب هم با من بخورین، پاش سست شد و اومد تو. من وقت مشروب خوردن باهاش رو نداشتم و باید هرچی‌ زودتر ردش می‌کردم میرفت، خودش هم به اندازه کافی‌ مست بود... با دوتا بفرمائین بفرمائین، خواهش می‌کنم، راهنمأیش کردم به سمت اتاقم. می‌دونست کسی‌ خونه نیست، اومد دنبالم، به محض اینکه در اتاقم رو بستم، از پشت دوتا شونه هاش رو گرفتم و گفتم، وای مامان رضا خیلی‌ خوش اومدین. یه خنده ای کرد و یه کم رفت جلو، گفت این مشروبت کجاست؟ این‌دفعه یه کم بیشتر بغلش کردم و گفتم الان برات میارم، شما که از ما جلوتر هم هستین مثل اینکه، چه بوی خوبی‌ هم میدین... و در حین گفتن این جمله، سرم رو بردم کنار گوشش و گردنش و طوری که لبم به گردنش بخوره بوش کردم و گفتم، هوم م م م چه بوی الکل خوشگلی هم میدی.. تقریبا راه فرار نداشت، دوتا شونه هاش رو گرفته بودم و از عقب چسبیده بودم بهش. با دوتا دستش سعی‌ داشت دستای منو از رو شونه هاش برداره، ولی‌ خوب زیاد زور نمی‌زد. گفت، نکن.. چیکار داری میکنی‌؟ دیگه کار از کار گذشته بود... با دست چپم دور سینه اش حلقه زدم و با همون دست بازوی دست راستش رو محکم گرفتم... تقریبا قفل شده بود تو بغلم.. دست راستم آزاد بود و داشتم باهاش شکمش رو میمالیدم و همزمان گردنش رو ماچ می‌کردم. از روی دامن یواش یواش دستم رو بردم پایین و تا وسط پاش و کوس ش رو گرفتم. تو بغلم وول میخورد و ناله میکرد و هی‌ میگفت چیکار داری میکنی‌..توی همون حالت دستم رو بردم زیر دامنش و مستقیم رفتم تو شرتش. انگشت وسطم تو کوسش بود و کسش رو چنگ ميزدم . خودش هم دولا شده بود و کونش چسبیده بود به کیر من که یه شورت و شورتک نخی بیشتر پام نبود...دیگه دست چپم هم آزاد شده بود، دوتا دستش رو گذشته بود لب ميز... در حالی‌ که تقریبا به طور کامل تو بغلم قلاب شده بود، با دست چپم از زیر تی شرت سینه هاش رو میمالیدم، با لبم گردن و گوشش رو میخوردم و با دست راستم هنوز تو شرتش کسش رو چنگ میزدم.. دیوونه شده بود و فقط ناله میکرد.. تو همون حال شورتک و شرتم رو با هم در آوردم و بدون اینکه دامش رو در بیارم، شرتش رو از همون زير تا زانو کشیدم پایین، موهای کوسش حسابی‌ عرق کرده بود. از پشت دست انداختم لای قارچ کونش و مستقیم رفتم سراغ سوراخ کون.. دامنش رو با موچ دست چپم گرفتم بالا و با دست راستم کیرم رو که داغ و آماده انفجار بود گذشتم لای پاش، با انگشت اشاره سوراخ کونش رو پیدا کردم و سر کیرم رو گذشتم دم سوراخ کونش... مامان رضا همینطور ناله میکرد و نه، نه میکرد...سر کیرم رفت تو.. گرمای کونش رو با تمام کيرم حس می‌کردم ، عرق لای پای مامان رضا و آب اولیه کیرم محیط رو داغ و لزج کرده بود.. کیرم تا آخر سُر خورد تو. مامان رضا نفسش بند اومده بود و فقط آه و ناله میکرد...محکم داشتم می کوبيدم رو کونش و مثل عقاب چسبیده بودم بهش...آبم داشت میومد.. برام دیگه اهمیتی نداشت.. با فشار تمام آبم رو تو کونش خالی‌ کردم.. دوتا مون یه آه عمیق کشیدیم... فکر کنم اون هم ارضا شده بود...شاید نزدیک به یک دقیقه تو همون حالت بودیم که کیرم یواش یواش از سوراخ کونش اومد بیرون. برش گردوندم و یه ماچ اساسی‌ از لبش کردم و موهاش رو نوازش کردم و تو گوشش گفتم خیلی‌ باحالی‌.... لبخند رضايت و برق چشماش ميگفت که خانوم هم حسابی حال کرده... اون که رفت دستشوی ولو شدم رو تخت و یه سیگاری روشن کردم...

این اتوبوس جهانگردی فقط سالی یکبار از اینجا رد میشه، شانس ما اون هم باید همین الان باشه.... مورچه خوار
     
#57 | Posted: 5 Jul 2011 13:01
من مشاوره درسی می خوام


من اسمم کامران 35 سال دارم و مشاور کنکور و مدرس ریاضی هستم. حالا برمیگردم به چند سال پیش. وقتی 22 سال داشتم که در همسایگی ما دختری به نام فریده بود که اونوقت 12 سال داشت و سینه هاش تازه زده بود بیرون و از روی لباسش که رو بدنش میافتاد معلوم بود بدن نرمی داره ولی خوب اونوقتا من به چشم یه بچه بهش نگاه میکردم واصلا تو فاز سکس نسبت بهش نبودم.

خلاصه چند سالی گذشت و فریده در سن 16 سالگی عروس شد. از اون به بعد هر چند وقت یکبار تو کوچه میدیدمش که میومد خونه باباش ولی راستشو بخایین من اصلاً بهش فکر نمیکردم.

سال گذشته عروسی یکی از دوستام بود که تو مجلس عروسی فریده رو با شوهرش دیدم که از فامیلهای عروس بود. یه لباس تنگ پوشیده بود که اندامش همونجوری نرم و کمی توپولی به نظر میرسید و وقتی میرقصید حرکت اندامش مخصوصاً کون توپولش توجه ام را جلب کرد. دیدم یه چیزایی داره که بد نیست ولی حالا چه فایده اوون شوهر داره ولی یاد عشوه هایی که وقتی بچه بود برام میومد افتادم و منم که اونوقت گوز هم حسابش نمیکردم.

خلاصه بعد از یه کم اینور و اونور رفتن کاری کردم که منو دید و اومد جلو سلام کرد. کمی از مجلس گذشت و دیدم که بازم داره جلوم عشوه میاد. منم با چند تا لبخند بهش رضایت نشون دادم.

کمی گذشت و اومد صندلی روبروم نشست و دائم پاهاشو روهم مینداخت و به این بهانه پاهاشو از زیر دامن میکشید بیرون و وقتی میدید من خیره شدم به پاهاش بهم لبخند میزد.

کمی گذشت و من به گوشه ای خلوت از مجلس رفتم و اونو زیر نظر داشتم و دیدم داره دنبالم میگرده که تا منو دید بهش یه لبخند زدم و اونم یه کم اینور اونور رفت تا حواس شوهرش ازش پرت شد و سریع خودشو به من رسوند و گفت آقا کامران من شنیدم تو کاره مشاوره ای و حالا میخام دوباره درسو شروع کنم و ازت مشاوره میخام و گفت شماره موبایلتو بده منم دادم و برا اینکه از منظورش مطمئن شم گفتم صبح زنگ بزن که خانمم پیشم نباشه تا راحت صحبت کنیم و اونم گفت مگه ما چی میخاییم بگیم که اوون ناراحت شه. اینو که گفت خیال کردم که تصوراتم غلط است.

یه ماه گذشت و خبری ازش نشد. منم گفتم که با حرفش برای مشاوره الکی بود یا از حرفم ناراحت شده و منظور بدی از عشوه هاش نداشته. تا اینکه یه روز موبایلم زنگ خورد و گوشی رو برداشتم و دیدم فریده است و گفت من زود تر درسو میخام شروع کنم و برام یه وقت بده منم که مطمئن نبودم قضیه رو براش تو یه آموزشگاه دخترانه وقت دادم ولی اون روز نیومد و منو سر کار گذاشت بعد به همون شماره که بهم زنگ زده بود تماس گرفتم دیدم هیچ جوابی نمیده که از رو شماره عجیبش فهمیدم از تلفون عمومی بوده.

دو سه روز بهد دوباره بهم زنگ زد منم زود گفتم چرا شماره ات جواب نمیداد اونم گفت آخه تلفن عمومی بود و من نمیخاستم شوهرم بفهمه و گفت من روم نمیشه بیام آموزشگاه میشه یه جای بهتر قرار بذاریم منم گفتم خوب میخای کافی شاپ ولی اون مخالفت کرد و گفت یه جای بهتر مثلا خونه ای که امن باشه.

منم شماره خونشونو گرفتم که ساعتهایی که شوهرش نیست بهش خبر بدم.

بعد از دو سه روز همسرم میخاست با مامانش بره شهرستان چون مادر بزرگش مریض بود منم بعد از رفتنشون به فریده زنگ زدم که بیاد خونمون برا مشاوره ولی اولش گفت نمیشه ولی وقتی فهمید همسرم نیست با اشتیاق گفت فردا صبح میام و آدرس گرفت.

منم که دیدم از نبود همسرم خوشحال شد صبح زود پا شدم و صورتم را اصلاح کردم و حمام رفتم و دوش گرفتم و موهای کیرمو اصلاح کردم و آماده شدم.

از پنجره کوچه رو دید میزدم که دیدم اومد و با یه لبخند بهم اشاره کرد که درو باز کن.

اومد تو و بعد از یه چای و بیسکویت گفتگو راجع به زندگی و گرانی و از این حرفای بیخود. مانتوشو در آورد و گفت مشاوره رو شروع کنیم منم دیدم که یه تیشرت با یه شلوار استرچ پوشیده بود که خیلی تماشایی بود.

فریده گفت میشه پهلوت بشینم منم سریع موافقت کردم. فریده گفت مسئله ای که میخام باهات مشورت کنم عشقیه که از کودکی بهت داشتم و از وقتی بالغ شدم با سکس همراه شد... حالا باید چیکار کنم.

منم که بدنم از شدت هیجان داغ شده بود گفتم خب میشه حالا تازش کرد... دستشو گرفتم و رفتیم تو اتاق خواب و رو تخت نشستیم.

اول با سکوت طولانی بهم خیره شدیم... بعد دستمو گذاشتم رو شونه هاش و صورتمو نزدیک کردم و یه لبه پنج دقیقه ای همراه زبون ازش گرفتم. فریده از شدت حشر قرمز بود. منم گفتم که تو شوهر داری به من بگو چقر میذاری پیشروی کنم. با یه لبخند گفت تو پیشروی کن من میگم چه وقت متوقف کنی.

اول سینه هاشو از روی لباسش مالوندم ولی حقیقتاً روم نمیشد برم لایه پاش تا اینکه فریده دستش که روی رونم بود برد رو کیرم.

دوتایی دراز کشیدیم رو تخت و یکی یکی لباسای همدیگرو در آوردیم.

وقتی بغلش کردم کیرم میمالید به رونش و کلی حال میداد. کیرمو گرفت تو دستش و من از هوش رفتم. یهو دهنشو باز کرد و کیرمو یه لقمه کرد تو دهنش. بعد از چند دقیقه من رفتم سراغ خوردن کسش که سفید و گوشتالو بود.

بعد بلند شدم و کیرمو گذاشتم دمه سراخ کسش و تو چشاش نگاه کردم که ببینم میذاره یا نه... کمی خیره موند و بهد یه لبخندش باعث ورود کیرم به اون کسه نرم و توپولی شد. همینطور که تلمبه میزدم با خودم گفتم کاری که زنم نمیذاره باهاش بکنم.

گفتم فریده جون تاحالا آبه کیر خوردی... گفت ماله شوهرمو خوردم ولی خوشم نمیاد... . این جمله باعث ناامیدیم شد ولی دیدم ادامه داد آبه کیره تو باید خوشمزه باشه... بدم نمیاد امتحانش کنم و منم دیگه در آوردم کردم تو دهنش.

كيرمو گذاشت تو دهنش و در حین اینکه میک میزد با زبونش زیرشو میمالوند اینکارش منو خیلی بیشتر حشری کرد و بعد از چند دقیقه دیدم داره میاد... منم در آوردم کیرمو تو دستم مالوندم اونم دهنشو باز کرد... من که باورم نمیشد که اینکاری که همیشه آرزوم بود دارم انجام میدم.

آبه کیرم پاشید... بیشترش تو دهنش ریخت و کمی رو بینیش کمی رو گردن و کمی رو سینه... منتظر بودم که آبمو تف کنه آما قورت داد و بعد آبی که بیرون از دهنش بود با انگشتش جمع کرد و خورد... بعد گفت خیلی خوشمزه بود و اون مقداری که رو کیرت چسبیده بیار جلو بمکم.

با اینکار من خیلی لذت بردم دعوتش کردم به حمام ولی نیومد و گفت حموم باشه برا مشاوره بعدی و قرار شد سعی کنیم هفته ای یکبار با من مشاوره کنه... .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#58 | Posted: 10 Jul 2011 12:12
کردن مامان الناز.

در همسايگي ما يه دختر كه اسمش الناز بود همراه مادرش زندگي مي كرد .يك روز داشتم مي رفتم بيرون كه كار هامو انجام بدم يك دفعه مامان الناز رو ديدم كه با يكي ا ز همسايه هاي ديگه داشت دم در حرف مي زد منو ميشناخت چون قبلا با مامانم چند باري سلام و عليك و اين لوس بازيا و اينا دم نون واي كرده بودند مامانم منو نشونش داده بود داشتم رد ميشدم با يه حالت شيطوني نگام كرد من فهميدم كه باس سلام كنم گفتم سلام خانوم سنجابي گفت سلام اقا سينا بفرما داخل گفتم نه منون بعدن ايشالا با خانوم بچه ها مزاحم ميشيم خنديدو باي داد من كه رسيدم سر كوچه يادم افتاد كه فلش مموريمو نياوردم اقا من زودي برگشتم از در خونه كه رد شدم باز ديدم داره حرف ميزنه با يه زن ديگه بازم لبخندي زدو منم رفتم فرتي فلش رو برداشتمو اومدم ديدم بازم دم دره داشتم دوباره رد ميشدم سعي كردم كه نگاه نكنم ولي به محض اينكه رومو اونور كردم گفت اقا سينا ميشه يه لحظه تشريف بيارين منم رفتمو گفتش كه نميخام زياد وقتتو بگيرم ولي اگه عجله داري بگو گفتم نه مشكي نيست امرتون گفتش كه راستش اين لامپ اشپزخونه ما ريخته لطف كن بيا برام عوضش كن من ميترسم تو دلم گفتم خار كسه فكر كرده من نردبونم به هر حال گفتم باشه رفتم تو منو به اشپزخونه راهنمايي كردو يه لامپ نو داد دستم گفت اينه نگاه كردم ديدم بله لامژ شكسته با هزار بد بختي داشتم لامپ رو باز ميكردم دستام كه بالا بود شيكمم افتاده بود بيرون اينو از نگاش متوجه شدم بعد از چند ثانيه براندار كردن من گفت سينا خان عجب شكم ماهيچه اي داري ورزش ميكني نه منم كه خودم كرم داشتم گفتم اره با مردم ورزش ميكنم.
لبخندي زدو گفت خوبه به هر حال ورزشه ديگه داشتم لامپ رو باز ميكردم چشمم افتاد لايه سينه هاش يه دفعه احساس كردم دستم داغ شد نگاه كردم ديدم شده پر خون يه دفه جيغ كشيد گفتم الانه كه همه بريزن اينجا فكر كنن خون كس اينه اقا اومد جولو هي الكي بهم دست ميزد خوار كسه به بهونه دستم هي ميگفت من شرمنده و اينا رفت كلي وسيله اوورد براي پانسمانو اينا دستمو برام بست تو اين گيرو دار هي بدن نرمش بهم ميخورد منم يه به قباد جون ميگفتم عزيزم الان وقتش نيست بلند شي ولي مگه گوشش بدهكار بود مثل دسته بيل اومد بالا بعدش طاهره خانوم گفت برو بشين تو حال تا برات يه ابميوه بيارم خدا منو بكشه رفتم تو حال نشستم رو مبل ديدم بر خلاف تصور هيچكي خونه نيست حتي پسر كوچيكشم نبود چون در هر 2 تا اطاقشون باز بود منم ديدم كسي نيست ديدم مامان الناز (طاهره جون ) داره مياد بازم از هيكلش براتون بگم : باسن بزرگ يه كم شيكم داره پوست سفيد پاهاي چاق گوشتي كلا مامان! همينجوري كه ميومد ساق پاش خيلي تحريكم ميكرد .

بعدش با يه خنده اومدو نشست يه ابميوه بهم تارف كرد يكي هم خودش كوفت كرد
بعدش يه كمي سوال در مورد درس و و اينا پرسيد. بعدش منم فوري پرسيدم الناز خانوم چطورن اونم گفت: كه اخ گفتي الناز يادم افتاد شما كسي رو نميشناسي بتونه اين سيستم رو تعمير كنه هر وقت وصل ميشيم اينترنت يه شماره مياد هي كم ميشه و بعدش خاموش ميشه كامپيوتر گفتم: ميشه يه نگاه بندازم گفت : البته نگفته بودين تو كار كامپيوتر هم هستين هيچي نگفتم رفتم نشستم ژشت سيستم ديدم ساسر گرفته و نشستم براش توضيح دادن (عمرا اگه چيزي فهميد) به هر حال بهش گفتم كه هر وقت اينجوري شد اين دستور رو تو این قسمت وارد کم فعلا تا بعدا بیام براتون ویندوز رو عوض کنم یکی 2 بار براش انجام دادم یاد گرفت بعدش پرسید که : شما نمیدونی چطور میشه از اینترنت اهنگ گرفت من گفتم باشه بهتون یاد میدم بعدش گفت که : اخ حیف شد من کارت اینترنت ندارم منم گفتم مشکلی نداره من کارت دارم (خوشبختانه از اون وقتی که سیستم خریدم تا حالا 1 قرون هم پول کارت ندادم حسابی از خجالت ای اس پی ها در اومدم) بگزریم فوری فلش مموری رو در اووردم یه فایل متنی توش داشتم که پر از اکلنت های نامحدود اینترنت از ای اس پی های مختلف بود یکیشو برای اینا تو یه کانکشن وارد کردم و گفتم: از این به بعد هر وقت بخواین میتونین به اینترنت وصل بشین اینقدر خوشحال شد که داشت خودشو جر میداد کلی تشکر کرد و منم یه سایت موزیک های ایرونی بهش معرفی کردم و بهش یاد دادم چطور ذخیره کنه اهنگ ها رو بعدش پرسید که من میتونم بیام و به الناز کامپیوتر یاد بدم گفتم که : اخه من چیزی بلد نیستم که به ایشون یاد بدم گفت : نه چیزی نمیخواد فقط در این حد که یاد بگیره تو اینترنت چیکار کنه و سایت هارو چطور ببینه چطور جستجو کنه و اینا گفتم باشه اگه وقط بود چشم بعدش پرسید : تو اون دستگات چی داری نشونمون بدی گفتم چیزی نیست یه سری عکس اهنگ و پروژه های نیمه کارس گفت عیب نداره نشون بده بعدش منم اونو باز کردم یه سری عکس خنده دار بود یکیش این بود که یه دختره با برف یه کیر بزرگ درست کرده بود منمن چند ثانیه رو اون مکس کردم یچ عکس العملی نشون نداد خیی عادی داشت نگاه میکرد یه لبخند کوچیک هم داشت بعد رسیدم به یه عکس کارتونی دختر بچه هه پستونک رو تو کسش کرده بود اون عکس رو یادمه از سایت جفتک دات کام گرفتم بعدش بالاش نوشته بود : دخترا از هر چیزی سو استفاده میکنن به اون که رسیدیم زد زیر خنده گفت وای چه عکس باهالی گفتم باحال باهال نیست یه چیزه طبیعیه گفت ا نکنه فکر کردی ما هم از این کارا میکنیم هیچی نگفتم یه کمی بهش بر خورد منم کلی تو دلم حال کردم بعدش ادامه دادم عکس هارو رسیدم به یه عکس یه دختره در حالی که دستشو انداخته بود گردن شوهرش همزمان او یکی دستش تو دست یه پسر دیگه بود این عکس رو که دید گفت سینا تو دوست دختر داری گفتم چرا گفت همینجوری گفتم نه من از دخترا خوشم نمیاد گفت ا چرا گفتم نه اینکه کلا از جنس مونث بدم بیاد دختر دوست ندارم دوست دارم طرفم سنش بالای 30 باشه گفت ا جدی میگی گفتم اره مگه چیه گفت اخه چیه دلیل خاصی داره گفتم اره دخترا خوب نمیتونن نیاز های منو درک کنن خیلی بچهگونه فکر میکنن ضمنا باید یکی باشه که از تو فهمیده تر باشه یه چیزی ازش یاد بگیری گفت: اوه اوه عجب طرز فکر جالبی من ادامه دادم عکس هارو عوض کردم یه دفه گفت حتما دوست دخترت بلد نبوده چیکار کنه گفتم چیرو چه کار کنه (خودمو زدم به کون علی چپ ) میدونستم دلشه ولی هنوز دیر بود منم به کلی بیخیال شدم که امروز برم پاساژ گفت که عجبا یعنی نمیدونی منظورم چیه؟ گفتم نه و ادامه دادم عکس هارو عوض کنم یه عکس رو اووردم خیلی باحال بود یه پسر 17 /18 ساله از یه زن حدود 35 سال داشت لب میگرفت دستشم از رو لباس به سینه هاش بود یه دفعه نگام کرد گفت عیب نیست الان تو داری این عکس هارو نشون من میدی منم گفتم ببخشید فوری صفحه رو بستم گفت خوب حالا چرا ناراحت میشی میدونستم تحریک شده کس خل شده دوباره عکس هارو باز کردم دیلمو زدم به دریا دستمو گذاشتم رو رونش خیلی نرم بود دستم فرو رفت حس میکرم پاش داره میلرزه گفت که نمیدونم چرا قولنج دارم میتونی واسم بشکونی ما هم که ماشالا پهلوون ;;) منم گفتم سرپا واسا دستتو پشت گردنت قلاب کن منم رفتم پشت سرش قباد جون هم که بر اثر تماس دستم با رون طاهره حسابی قد علم کرده بود ولی طاهره نگاه نمیکرد تا اینکه وقتی دستمو رد کردم تا قلنجشو بشکونم کیرم کاملا بین کفل هاش قرار گرفت وایییی نمیدونین چه حالی داد چند بار همینجوری شکوندم قولنجشو بعدش گفت که اگه میشه یه جور دیگه هم که از جولو دست رو زیر بغل رد میکنن اونجوری هم واسم بشکون امنم از جولو همینکارو کردم با هر برخورد دستم با بدنش میلرزید کمکم داشت متوجه کیر سربلندم میشد گفت مثل اینکه اقا کوچولوت حالش خوب نیست وقتی خواستم قولنجشو بشکونم سینم به سینه های بزرگش چسبید کیرمم خورد به شکمش یهاههههه طولانی کشید این کارو که کرد نا خود اگاه یه تیشرت که تنش بود رو فوری دادم بالا سینه هاشو از تو سوتین دادم بیرووون واااای عجب صحنه ای بود سینه های بزرگ و اویزون مامان بود واقعان افتادم جونشون نوکشونو یه کم که لیسیدم
دیدم که سرپا نمیشه بردمش رو تخت النار جای کون الناز رو رو تخت حس میکردم ولی فعلا ÷ستونای طاهره مهم تر بود مثل یه بچه میخوردم پستوناشو
موهامو تو دستش گرفته بودو هی به سینه های فشاد مداد سرمو اهو اوه میکرد تیشرتشو کامل در اوورد و سوتینش من براش باز کردم منم فوری اومدم پایین از رو تخت و به سه سوت لخت شدم فقط یه شرت برنابو پام بود گفت نه اونو در نیار باهاش کار دارم منو رو تخت دراز کرد اینقدر کیرم سفت شده بود که لبه های شرتمو از بدنم جدا کرده بود طاهره یه کمی اول از رو شرت صورتشو بهش مالید انصافا حال میداد موهاشو تو دستم گفرفته بودم این کارو خیلی دوست دارم بعدش سینه های توپولشوو بی کیرم میمالید از رو شلوار هی قوربون صدقم میرفت بعدش از رو شورت زبوونشو به کیرم میمالید هی میلیسیدش انگار خوشمزه ترین چیز دنیارو میخوره بعدش یه دفعه شرتو کشید پایین و کیر 21 سانتی منو اوورد بیرون گفت واییییییییییییی چه کیری دارییییییییییی تا الان کجا بودی جیگره من گفتم 4 خونه پایین تر بلند خندیدو شر کیرمو تو دهنش گذاشت گفت دوست دارم تا اخره عمرم بخورمش گفت بخور عزیزم مال خودتو هی وباره قوربون صدقم میرفت داشتم میترکیدم باید حتما میکردمش تو اون لحظه یادم افتاد هنوز کسشو نلیسیدم هنوز دامن پاش بود هنوز کسشو ندیده بودم بلندش کردم هر دوشو با هم کشیدم پایین واییی پدر سگ چه کسی داشت کس تنگ مثل تفنگ البته تنگیشو هنوز نمیدونستم همینجوری گفتم که شاد بشین انصافا کس تپلی بود انگار بابای الناز تا حالا به جای کس این کس ننه خودشو گاییده بود یه کم نگاش کردم بالاش یه کم مو داشت منم کس لیسی رو دوست دارم ولی نه هر کسی رو این کسش بخور داشت یه کمی اول بغل زانو هاشو مالیدم گفت اهای بده من او جیگرمو بخورم به حال 69 شدیم یعنی 9 من بودم اون باللاییه از زانوش شروع کردم لیسیدن همینجوری که کیرمو میخورد همزمان به خودش کیپیچید انگار تا حالا سکس نداشته بعدش کسشو نگاه کردم دوباره دهنم اب افتاد دهنمو روش چسبوندم گفت : اههههههههههه یه لرزش بزرگ کردو دهنمو از اون اب خوشمزه پر کرد همشو خوردم مممممم چه خوشمزه بود از اینکهد میدید ابشو میخورم خیلی لذت میبرد هی قوربون صدقم میرفت میگفت زود باش ابتو بیار میخوام بخورم اون عسلتو من اب میخوام اب تو ممممم میخوام بخورم کیرمو خیلی باهال میخورد یه بارم دندونش بهش نخورد مثل گرسنه ها میخورد گفتم میخوام بزرم لایه سینه هات برعکس شدمو نشستم رو سینش سینه هاشو به هم چسبوند و دهنشو باز کرد منم ارووووم لایه سینه هاش گذاشتم وایییییییییی چه حالللللی میداد ممممممم از لایه سینش که بیرون میومد میرفت تو دهنش مممممم بهدش لباشو یه نگاه کردم افتادم جونشون لباشو میخوردم زبونمو تو دهنش کردمو اون ساک میزد زبونمو استاد بود منم همین کارو واسش کردم یه دفعه منو داد پایین گفت بکن دیگه مردمممممممممم
همينجوري از رو لباش شروع كردم اومدم پايين داشتم گردنشو ميخوردم حرافايي كه ميزد خيلي تحريكم ميكرد همينجوري كه كيرم داشت ميتركيد اونو تو دستش گرفت و شروع كرد به ماليدن دستش گرم بود حس خوبي داشت كيرم همينجوري اومدم پايين رسيدم به سينه هاش اوويون بود ولي سفيد و درشت اول نوكشو زبون زدم در حالي كه اون دستم رو به اون يكي سينش گرفته بودم بدش خيلي ميلرزيد معلوم بود حسابي بهش حال ميده همين لرزش ها منو خيلي بيشتر تحريك ميكرد و باعث شد مثل گرسنه ها بيوفتم جون سينه هاش همش جيغ هاي كوتاه ميكشيد سينش خيلي خوشمزه بود كيرم ديگه سيخ سيخ شده بود بدون اينكه دستمو به كيرم بگيرد با حركات كمرم كيرمو رو كسش ميماليدم هزمان دستشو ژشت كمرم انداخت و كيرم از زير كسش در رفت رفت بين لمبراش خيلي اين تيكه حال داد منم چون خوشم اومده بود بهش گفتم تا پاهاو به هم بچسبونه تا بين رون هاش بزارم اونم ژاهاشو برا اينكه بين واسه من تنگ تر شه روي هم انداخت منم ارووم كيرمو بين رون هاش گذاشتم وايييي خداي من چه لحححظه اي بود ممممممممممم اونم هي اه اوف ميكرد هي ميگفت بكن تو من يه نگاه به كسش كردم رفتم ژايين دوباره ليس بزنم دهنمو محكم رو كسش فشار دادم لا يه حالت خاص شروع كردم خوردن كسش داشت ديوونه ميشد ه دفعه يه لرزش بزرگ با يه جيغ كوتاه كرد يه كي شل شد منم براي اينكه دوباره تحريكش كنم كيرمو بين رون هاش گذاشتم ارمو سينمهو به سينش چسبوندم لبامو رو لباي عزيزش گذاشتم شروع كرد به خوردن لبام با دستاش ژشتمو ميماليد و رون هاشم به كيرم ميماليد مرتب كيرم كه همچنان برا خودش در دروازه بهشتي منتظر فرمان من بود يه دفعه با يه فشار تا اخرر چپوندم تو كسش گفت : اخخخخخخخخ اييييييي مردم چه كلفته جووووووووووننننننننن منم همينجوري ذستمو بردم زير بقلش اروم اروم تلمبه ميزدم كسش خيلي نرم و لطيف بود انگر تا حالا كير به كلفتي كيرم تو كسش نرفته بود بهم اشاره كرد كه برم لب بگيرم دوباره خيلي داشتم حال ميكردم به كمرم داتم فشار مياوردم كه ابم نياد ولي جوري لب ميگرفت كه واقعا تحريك ميشدم نمونه ي بارز يه زت واقعا هات يه لحظه لبامو محكم چسبيد دستشو رو كمرم برد و پاهاشم بالا اوورد انداخت دور باسنم يه فشار بهم داد واييييييي با اين كارش يه دفعه ابم با فشار زياد اومد ريخت تو كسش مممممممممممممم هي داد ميزد اخخ شوختم جون من اب كير تو ميخوام بده بخورم كمرم بدجوري خالي شد يه دفعه اخخخخخخ خيلي باهال بود يه بوس كوچيك از لباش كردم وفتم كه بياد روم دراز بكشه تا كمرم حالش خوب شه همينجوري كه اومد روم دراز بكشه كيرمو تو دستش گرفت و لاي ژاهاش گذاشت بهمحض اينكه نوك سينه هاش به سينم خرد صداي زنگ اومد
اخ باز بخت كيري من دوبار سراغ منه كير بخت كير مغز كير كلفت اومد هيچ اكسلعملي نشون نداد گفتم بابا زنگتون رو ميزنن گفت : ا حتما الناز اومده كس دادن مامانشو نگاه كنه گفت ولش كن كارتو بكن من كه ار ترش كيرم كامل خوابيده بود گفتم بلند شو لباس بژوش ببين كيه بلند شد منم فرزي لباسامو پوشيدم ولي از قيافه اومن معلوم بود كه همين الان سكس داشته يعني اينو يه بچه 5 ساله ميفهميد چه برسه به الناز كه خودش Lord of the KON بود واقعا وقتي الناز از جولو ادم رد ميشد بيشتر شبيه به يه گلابي بزرگ تا يه ادم
خوش به حال اوني كه كونشو افتتاح كنه تو همين حال حوا رفتم نشستم پاي كامپيوتر الناز تو فكرم به خودم هي فهش ميدادم كون مامان الناز رو نكرده بودم اين برام فاجعه بود
ديدم يكي در ميزنه ديدم الناز اومد تو گفت ا سلام اقا سينا گفتم سلام بلا چتوري گفت مرسي تو خوبي پسر گفتم هي چيكار كنيم ميگزرونيم با اين زندگي ..
گفت : مگه زندگي چشه گفت زندگي چش نيست گفت حتما گوشه گفتم نه اونم نيست گفت پس چيه گفتم برو اونور حوصله شوخي ندارم بعدش ساستمم داغون شده بلدي درست كني گفتم نه گفت پس اينجا چيكار ميكني گفتم اومدم خونه همسايمون گفت اره خونه ماس گفتم اومدم به همسايمون سر بزنم به تو چه اصلا يه نگاه چپ كرده رفت بازم نگام به كونش افتاد تغير عقيده دادم كه حالشو نگيرم گفتم بيا بابا ناراحت نشو بيا بشين يه چيز باهال نشونت بدم گفت ا ببينم چي داري يه كم عكس براس اووردم خودش نشسش هي تند تند نکست میزد گفت اینارو از کجا اووردی چه باهاله عکس ها کلا عکس های معمولی بود که رسیدیم به یه عکس که یه پسره یه پستونک میخورد یه دختر بچه هم یه پستونک داشت لی به جای دهنش گذاشته بود تو کسش بالاشم نوشته بود “دخترا از هر چیزی سو استفاده میکنن!” به اون که رسید یه کم مکس کرد گفتم چیه یاد بچگی هات افتادی گفت پررو این حرفا چیه گفتم خب فکره دیگه ادم بعضی وقتا از این فکرا میکنه هیچی نگفت اون عکس ها تموم شدگفت دیگه چی داری گفتم برا داشتم که زیاد دارم ولی تو جنبشو نداری گفت خیلی بده؟
گفتم نه ولی بازم جنبه میخواد بیشتر بخور بخوره گفت ا چی رو میخورن گفتم یعنی تو نمیدونی ؟ گفت نه !
دستمو بردم طرف پاهاش هنوز مانتو تنش بود به کسش اشاره کردم گفتم اونجارو بعد یه لبخند زد دستشو طرف قباد اووردو گفت اینو چی گفتم : اراده کنی میخوری ! بعدش قه قهه زد زیره خنده حالا مطمئن بودم که هر دوشون بده هستن ولی هنوز شک داشتم مامانش راضی باشه من دخترشو بکنم یا اینکه مامانه راضی باشه جولو دختره بکنمش یا خیلی احتمالات دیگه الناز که یکم اینجوری حرف میزد احساس کردم قباد جون داره سیخ میشه نباید 3 میکردم جولوش انصافا من تحملم تو اینجور مواقع زیاده ولی این الناز شاه کون بود کونش کون بودا نه الکی
منم نیم شق بودم همچنان یه لحظه در باز شد مامانه اومد تو با یه بشقاب میوه اومد تو تعا رف کرد یه موز بود با یه خیار با یه سیب من سیبو برداشتم مامانه گفت موز بردار سینا جون گفتم نه ممنون من سیب دوست دارم بعدش مامانه خیار رو برداشت بعدش الناز هم موز یه دفعه الناز زد زید خنده منم به روش نخندیدم چون فکرم مشغول بود داشتم فکر میکردم تو این یه ساعتی که وقت دارم چطور میتونم هردوشونو بکنم . همه ساکت بودیم من داشتم سبی رو گاز میزدم و هی تو فلدر های سیستم الناز میگشتم یه دفعه گفت دنبال چی میگردی گفتم یه چیز غیر عادی گفت نگرد نیست من خودمم چند وقته دنبالشم پیدا نمیکنم بعد با هم خندیدم کیرم همچنان شق بود نمیدونم چیز خاصی هم نمیگفتن ولی من کلا خیلی جنس مخالف رو دوست دارم همیشه شق تابم
همینجوری داشتم مچرخیدم حس کردم الناز داره کیرمو دید میزنه به رو خودش نمیاورد از مامانش میترسیدتو فکرم گفتم خوب من که الان هر دورو دارم هر وقت بخوام دوباره با هر دوشون جدا جدا سکس میکنم دلیلی نداره که همین الان گیر بدم بلند شدم که خداحافظی کنم به محض اینکه بلند شدم زنگ زدن الناز رفت ایفون رو برداشت و در و باز کردو گفت مامانی الهامه میگه بیا بریم خونه بابا بزرگ الهام که خواهر الناز بود و شوهر کرده الناز اومد تو اتاق یه چشمک به من زدو مانتو که تنش بود یه کیف رو برداشت و رفت تا صدای بسته شدن درو شنیدم شروع کردم باز کردن دکمه ی شلوارم مامان الناز از در اومد تو دامن پاش بود منو دید خواست بکشه پایین گفتم نکن میخوام خودم باز کنم رفتم طرفش الان یه پلیور تنم بود با شرت همینجوری سینمو بهش چسبوندم رفتم تو لباش گفتم که خیلی نازی اینو که گفتم انگار برق بهش وصل کردن پیچ و تابش خیلی زیاد شد لبامو میخورد کیرم به شکمش فشار میاورد
همش میماید کیرمو یه دفه منو از خودش جدا کردو هلم داد رو تخت شرتمو از پام کشید بیرون تخحمامو تو یه مشتش گرفت کیرمم تو اون دستش یه کم نگاه کرد بعدش زبونشو اوورد نزدیک یه لیس بهش زد مممممممممم عجب حالی میداد هر بار که زبونش میخورد به کیرم احساس میکردم به کمرم فشار میاره خیلی میحالیدم برگشتم که لختش کنم خودش تاپشو داد بالا گفت میخوری؟ گفتم اره عزیز چرا که نه دوباره سینه هاشو تو دستم گرفتم فشارشون میدادم و باهاشون بازی میکردم و میخوردمشون حدود 10 دقیقه این کارو کردم خیلی برام لذت بخش بود بعدش اومدم پایین دامن پاش بود ولی شرت نه (نمیدونم الناز عکسالعملش نسبت به اینکه مامانشو اینجوری دیده چی بوده من اصلا نمیدونم ) خوب از اصل داستان جدا نشیم چه باهال بود مامان الناز همه بدنش نرم و لطیف بو از اینکه خودشو بهم میماله خیلی لذت میبردم دامنشو دادم بالا نداختم رو سینه هاش دلم میخواست کسشو بلیسم ولی فقط یه بار زبونمو رو کسش کشیدم تا در سوراخ کونش ممممممم چه خوشمززه بود مامان النازز یه اههههههههه بلند کشید گفت اخخخخ بکن بکن دیگه جونن کیر کلفت بده کیر دراز اب کیر میخوام بکن منو وووووووو من جنده ی تو امممممممم جوووون فدات شم الهییی هی اسمه شوهرشو صدا میزد و میگفت حالا میری جنده بلند میکنی نیستی ببینی چطور وقتی نیستی کس میدم جووووووووووووووون بکب سینا بکن فدات منم طبق معمول فقط دوست دارم رو سینه بخوابمو کسو بکنم دامنشو در اووردم سینمو با سینش جفتو جور کرو لبمو با لباش کیرمو فرتی فرستادم تو کس تنگ و اتیشیش یه دفه لبامو ول کردو شرو ع کرد اهو اوه کردن منم دسته خودم نبود با یه سرعت عجیب تو اون کس مشت داشتم تلنبه میزدم خیلی حال میداد مامان الناز میگفت : اخخخخخخخ کیرت داغه تو کشم حسش میکنم خیلی کیرت باهاله جون محکم بکن محکمممممم جونننننننن اههههههه بکن من جندتم بکن منوووووووو جونننن به سرم زد که بکنم تو کونش از خیسی کسش میشد فهمید دوباره ازضا شده کیرمو بیرو کشیدم به سینه خابوندمش پشتشو یه کم لیسیدم هی میلزید با هر حرکت من بعدش لای لمبر های تپلشو باز کردمو کیرمو بینش گذاشتم واییییییییی خیلی نرم بود انگار افتادم رو ژله خیلی حال میداد کیرمو برداشتم سوراخ کونشو نگاه کردم بهش میخورد خیلی تمیز باشه دلم میخواست بخورمش ولی نه کیرم تشنه تر بود دستمو به کسش که خیس خیس بود والیدم یه کمی به سوراخی کونش زدم گفت میشه توش نکنی اینکارو تا حالا هیچکی با من نکرده گفتم فقط یه کم سرش گفت باشه عزیزم اصلا هر کاری میخوای بکن بعدش یه ماچ گنده از لمبرش کردم با انگشت وسطم تو سوراخش یه کم مالیدم هی اخو اوف میکرد کاملا معلوم بود تنگه 5 دقیقه طول کشید تا تونستم 2 تا از انگشمتامو تو تو کونش کنم خیلی حال میکرد خومشش اومده بود انگشتمو در اووردم نگاه کردم دیدم نه بابا تمیزه تمیزه حتی تو دهن خوش کردم لیسیدش انگشتمو که میلیسید اونم باز بهم حال میداد کیرمو که شق بود همچنان در سوراخه تنگش گذاشتم گفت : اخ اخ نه نه
در بیار وووووووووووی درد میکنه الانه که نصف شم از وسط در بیار در اووردم گفتم نمیخوام اصلا نمیکنم یه کم نشست گفت بیا بکن جولوم گفتم نمیخوام اومد جولو یه ماچم کرد گفت باشه بیا بکن ولی ارووم فدات شم مند گفتم کیرت خفه نشه اون تو خندیدمو گفتم نگرانش نباش حالش بهش بد نمیگزه اون تو گفت بکن دیگه مردم لای لمبرشو باز کردم اب دهنمو اویزون کردم رو سوراخش گفت اهههههههههه چه باحال بود یه بارم بریز توو دهنم این کارو واسش کردم دوبارش یه لب رفتم تو لبش مممممم زبونشو میخوردم با اینکه سنش بالا بود واقعا خوب حال میداد بعدش برگشت و دوباره قنبل کرد یه کم کیرمو به سوراخش مالیدم بعد ارووم فشار دادم تو گفت : اوممممممممممممممممممممممم بیشتر فشار دادم اروم روش خوابیدم و کیرمو تا ته تو کونش کردم اخ تنگ بود تنگگگگگ منم یه کمی قوربون صدقه سوراخه تنگش رفتم در گوشش هی باهاش حرف میزمو تو کونش تلنبه میزدم دیواره های کونش به

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#59 | Posted: 13 Jul 2011 21:20

شاه کس



من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. زندگي سکسي خودم رو از سن 17 سالگي شروع کردم و ميخوام که زندگي نامه سکسي خودم رو براتون به تدريج بنويسم. اميدوارم که لذت ببريد. در ضمن بايد بگم که اسمهايي رو که به کار مي برم مستعار هستند چون مي خوام روابطي رو بازگو کنم که شايد کساني که طرف دوم ماجراهاي من بودند دوست نداشته باشند اسم واقعي شون بازگو بشه. از طرف ديگه خيلي از اونها الان ازدواج کردند و ممکنه اتفاقي اين سايت و خاطرات من باعث دردسرشون بشه. پس به من حق بديد که اسم واقعي پارتنرهام رو بازگو نکنم.
اول بذاريد يه کمي از خودم بگم. من پسري هستم با 167 سانت قد کمي چهارشونه با چشم و ابرو و موهاي موج دار قهوه اي تيره با پوستي گندمي. تو محيط خونه آروم ولي در جمع دوستان شلوغ و شيطون هستم .
با اينکه اتفاقات سکسي در زندگيم زياد بوده و دوست دختر هم زياد داشتم ولي تا به حال ياد ندارم که به يه دختر متلک گفته باشم و يا براي دوستي و رابطه با دخترها و زنها سريش شده باشم. در تمام تجارب سکسي من فقط فرصتهايي رو که به دست مياوردم به راحتي از دست نميدادم.
من در 13 سالگي بالغ شدم اونم به واسطه ديدن چند تصوير سکسي که توي يه فيلم ديدم. شب خوابيدم و ... . خودتون بقيه ماجرا رو ميدونيد. وقتي بيدار شدم خيلي ترسيدم و با دستپاچگي سعي کردم دسته گلي رو که آب دادم يه جوري ماست مالي کنم ولي بالاخره نشد و پدرم ماجرا رو فهميد. شب همون روز پدرم من رو صدا زد و کلي درباره بلوغ و از اين جور چيزها براي من صحبت کرد. پدر من مرد روشن فکريه و هميشه با من در زمينه هاي مختلف به خصوص سکس بيشتر رفيق بود تا پدر.
از اون روز بود که نوع نگاه من به دخترها عوض شد. با ديدن دخترها ياد خواب اون شب مي افتادم و تو عالم خيال خودم و اون دختر رو به جاي شخصيتهاي خواب خودم ميديدم و يه دفعه متوجه ميشدم که پدرام کوچيکه مثل سنگ سفت شده و داره ميترکه و زود خودم رو جمع و جور ميکرد و سرم رو به يه کاري گرم ميکردم.
دو سالي به همين منوال گذشت. من حالا 15 ساله بودم. تابستون بود و از صبح تا شب بچه هاي قد و نيم قد توي محوطه بازي مجتمعي که ما توي اون زندگي ميکرديم مشغول بازي و وراجي و سروصدا بودند. تو همون مجتمع دخترايي که دو سه سال از من کوچکتر بودند زياد بودند و من با اکثرشون رابطه خوبي داشتم. به هم ديگه نوار موسيقي قرض ميداديم و باهم بازي ميکرديم. ولي کم کم به خاطرديدي که نسبت به اونها پيدا کرده بودم سعي ميکردم کمتر باهاشون تو ملع عام ظاهر بشم. همش فکر ميکردم يه نفر که از احساس شديد جنسي من باخبره من رو ميپاد و مواظب حرکات منه. درست هم بود. بعدها فهميدم که پدرم دورا دور مواظب حرکات و رفتار من با دخترها بوده تا اگر من در روابطم با دخترها دچار اشتباه شدم به من تذکر بده و من رو راهنمايي کنه.
يه حرف پدرم رو که تو سن 18 سالگي به من زد هرگز فراموش نميکنم. پدرم به من گفت: عشق و حالت رو بکن ، جنده بازيت رو بکن ولي هيچ وقت جنده سازي نکن.
بگذريم، تو همون تابستون بود که من احساس کردم از بين تمام دخترهاي همسايه يکي شون خيلي زيبا تر از ديگرانه و احساس ميکردم که رفتارش با من خيلي صميمي تر از دختراي ديگه هست. اسمش الميرا بود. دختري بود با اندام متناسب و موهاي خرمايي روشن با فرهاي درشت و چشمهاي عسلي خوش رنگي که هر وقت نگاهش به من مي افتاد من احساس ميکردم قلبم داره از تو سينم ميزنه بيرون. چهره مهربون و زيبايي داشت که شباهت بسيار زيادي به جواني هاي مدونا خواننده معروف اون دوران داشت. کم کم اون هم فهميده بود که من بيشتر علاقه دارم در بين دختر و پسرهاي مجتمع با اون صحبت کنم و در کنار اون باشم. مني که تا دو سه سال پيش توي بازيها بارها الميرا رو لمس کرده بودم و يا حتي بغل کرده بودم و هيچ احساس خواصي پيدا نکرده بودم حالا فقط با برخورد دست الميرا با دستم احساس ميکردم تمام بدنم آتيش گرفته . ديگه دوران بازيهاي کودکانه گذشته بود و من افسوس مي خوردم که چرا در همان زماني که ميتونستم الميرا رو لمس کنم چنين احساسي نداشتم. شبها به ياد الميرا بالش رو بغل ميکردم و مي خوابيدم و اکثر شبها خوابش رو ميديدم.
الميرا دو سال از من کوچکتر بود ولي بعدها فهميدم که خيلي توي سکس از من باتجربه تر بود. البته به اندازه خودش.
يه روز ساعت حدود يک و نيم بعد از ظهر بود. هوا گرم بود و توي محوطه مجتمع هيچ کس نبود، به غير از من که تو سايه يه درخت نشسته بودم و داشتم کتاب <<بيست هزار فرسنگ زير دريا>> رو مي خوندم. يه دفعه احساس کردم يه نفر پشت سرم ايستاده. برگشتم و با ديدن الميرا که باد با موهاي زيباش بازي ميکرد خشکم زد.
الميرا لبخندي زد و گفت: ترسيدي؟
گفتم: نه، مگه تو ترس داري؟
خنديد و اومد نزديک و کنار من روي نيمکت نشست.
گفت: چي مي خوني؟
کتاب رو بهش نشون دادم. چند دقيقه اي به سکوت گذشت. طاقت نياوردم و گفتم: اين وقت روز اينجا چکار ميکني ؟
گفت : پدرو مادر و برادرم رفتن بيرون، منم حوسلم سر رفت اومد بيرون. مزاحم کتاب خوندت شدم؟
با عجله گفتم: نه، نه، اتفاقا منم حوسلم سر رفته بود.
لبخندي زد و گفت: يه چيزي بپرسم راستش رو ميگي؟
گفتم: سعي ميکنم.
بي مقدمه پرسيد: تو از ليلا(يکي ديگه از دختراي مجتمع) خوشت مياد؟
من که حدس زده بودم داستان از چه قرار اول دست و پام رو گم کردم ولي زود به خودم گفتم: خره خودت رو جمع و جور کن، فرصت رو از دست نده.
جواب دادم: به عنوان يه همسايه و همبازي، نه بيشتر. الميرا سوالش رو در مورد چندتا از دختراي ديگه تکرار کرد و من که ديگه مطمئن شده بودم که آخر اين سوالها به کجا ميرسه هر کدوم رو به يه دليلي رد کردم.
بعد يه دفعه اخمهاش رو کرد تو هم و گفت: پس حتما براي تو منم مثل دختراي ديگه هستم؟
با اينکه حدس زده بودم که داستان به کجا ممکنه برسه ولي از حالت چهره و سوال الميرا جا خوردم و مردد شدم که چي بگم. ولي بازم خودم رو جمع وجور کردم و گفتم: نه، تو با بقيه فرق ميکني.
از حرفي که زدم خودم تعجب کردم و کمي هم خجالت کشيدم.
خنديد و گفت: چه فرقي ميکنم؟ منم مثل بقيه يه دخترم.
سرم رو انداختم پايين و تمام حواسم رو جمع کردم که چي بگم. بالاخره بعد از چند لحظه آروم و بدون اين که تو چشماش نگاه کنم گفتم: نه، تو از همه دخترا زيباتري و من خيلي دوست دارم که با تو دوست باشم.
احساس کردم خشکش زده. زير چشمي نگاهش کردم و ديدم که اونم سرش رو انداخته پايين و لپاش گل انداخته. به نظرم اومد که از قبل خيلي زيبا تر شده.
آروم گفت: منم تو رو دوست دارم. با گفتن اين جمله يه نگاه به من که خشکم زده بود انداخت و خنديد و بعد دويد به سمت ساختمون و پشت در سيکوريت دودي ورودي گم شد. ولي من براي چند دقيقه همونجا مات و مبهوت نشسته بودم.
اون شب رو هيچ وقت فراموش نميکنم. تا صبح خوابم نبرد.
ديگه هر روز کار من و الميرا اين بود که کشيک بکشيم که کي يکي مون مياد تو محوطه تا اون يکي هم بپره و بياد. اون تابستون با تمام خوشي هايي که براي من به خاطر دوستي با الميرا داشت گذشت. در طول سال تحصيلي صبحها زودتر از معمول از خونه ميزدم بيرون تا الميرا رو که به مدرسه ميرفت ببينم و بعد خودم به مدرسه ميرفتم.
داستان دوستيم با الميرا رو به يکي از دوستانم که دوسال بزرگتر از خودم بود ولي خيلي باهم صميمي بوديم به اسم اشکان در ميون گذاشتم. اشکان خودش دوست دختر داشت و بعضي وقتا من رو راهنمايي ميکرد که براي الميرا چي بخرم يا بهش چي بگم.
دو سال از دوستي من و الميرا ميگذشت و ما خيلي به هم عادت کرده بوديم با اينکه هر روز تو محوطه هم ديگه رو ميديم ولي باز هر وقت که فرصت پيدا ميکرديم با هم تلفني صحبت ميکرديم. ديگه حرفامون از حالت دوتا همبازي خارج شده بود و بيشتر عاشقانه بود تا بچگانه.
روز دهم مرداد بود صبح به هواي ديدن الميرا از خونه زدم بيرون. بعد از يه ساعت الميرا هم اومد تو محوطه و با دوستاش مشغول صحبت شد. حالا ديگه پسرا و دختراي هم سن و سال من باهم بازي نميکردند . بالاخره الميرا رو توي راه پله تنها گير آوردم.
بعد کمي خوش و بش به من گفت: امروز بعد از ظهر ساعت پنج مادر و پدر من ميرند عروسي برادرم هم رفته مسافرت، دوست داري بياي خونه ما.
گفتم آره، ولي کسي نفهمه؟!!
گفت: نه ، سعي کن يه جوري بياي که کسي تو رو نبينه.
بالاخره ساعت پنج بعد از يه انتظار طولاني از راه رسيد. من مادر و پدر الميرا رو که سوار ماشين شده بودند و ميرفتند از پنجره ديدم. سريع لباس پوشيدم و بعد از يه ربع زدم بيرون. با احتياط تمام خودم رو به در خونه الميرا رسوندم و آروم در زدم. در خيلي زود باز شد و الميرا سرش آورد بيرون گفت: زود بيا تو تا کسي نيومده. منم زود چپيدم تو و در رو بستم. چشمم که به الميرا افتاد نزديک بود سکته کنم. الميراي پانزده ساله يه آرايش ملايم کرده بود، يه شلوارک صورتي پاش بود با يه تاپ سفيد حلقه اي. پوست سفيد و لطيفش چشمم رو نوازش ميداد. ولي من سعي ميکردم زياد به پاهاي خوش تراش و بازوهاي ظريف الميرا خيره نشم. مي ترسيدم ناراحت بشه.
رفتم تو و روي کاناپه راحتي نشستم.
الميرا گفت: الان ميام. رفت توي آشپزخونه و با دوتا شربت آلبالو برگشت. شربت رو گذاشت جلوي من روي ميز و خودش با فاصله روي کاناپه نشست.
خنديد و گفت: اينجوري بهتره،نه؟
گفتم: چي بهتره؟
گفت: کسي مزاحم حرف زدنمون نميشه.
گفتم: آره. ولي نکنه يه وقت کسي بياد؟
گفت: نه بابا، نترس، برادرم که تا دو روز ديگه نمياد، مادر و پدرم هم که تا ساعت 1 و 2 بعد از نصف شب سروکلشون پيدا نميشه.
نيم ساعت به حرف زدن گذشت. بعد الميرا بلند شد فيلم شارون رو گذاشت توي ويدئو و گفت: من اين فيلم رو خيلي دوست دارم، تو چي ؟
گفتم : من هنوز نتونستم ببينمش.
گفت: بهتر ، حالا باهم مي بينيمش.
اين جمله رو طوري ادا کرد که آتيش شهوت رو تو وجود من روشن کرد.
فيلم شروع شد. من شنيده بودم که اين فيلم صحنه هاي عشقبازي داره، ولي فکر ميکردم در حد لب و لوچه باشه ولي وقتي که اولين صحنه نيمه سوپر فيلم شروع شد و دوتا هنر پيشه لخت مادرزاد تو بغل هم وول ميزدن من يه نگاه به الميرا کردم و ديدم الميرا با چهره اي برافروخته زل زده به من داره منو نگاه ميکنه. يه دفعه ياد حرف اشکان افتادم که مي گفت: اگه ميخواي دختري که دوستش داري باهات بمونه سعي کن از هر نظر ارزاش کني. به خودم گفتم: اين بهترين فرصته. آروم دستم رو بردم به طرف دست الميرا که روي پشتي کاناپه تکيه داده بود. با اولين تماس دستامون انگار که منتظر باشه دستم رو محکم تو دستش گرفت و من رو به طرف خودش کشيد. منم از خدا خواسته افتادم تو بغلش. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و تو چشاش زل زدم. شهوت از چشماي زيباش ميباريد.
بهم گفت: خيلي دوستت دارم و نذاشت من جواب بدم و لباش رو محکم روي لباي من گذاشت. منم که ديگه ديوونه شده بودم شروع کردم به لب گرفتن به همون روشي که تو فيلماي سکسي ديده بودم. با تمام شهوتي که داشتم جرأت نميکردم بدن الميرا رو اون جوري که ميخوام لمس کنم. مي ترسيدم ناراحت بشه. ولي بعد از چند دقيقه لب گرفتن الميرا صورتش رو کشيد عقب و من رو از خودش دور کرد. اول فکر کردم ناراحت شده و قلبم افتاد تو شرتم ولي بعد از چند لحظه خودش رو انداخت روي کاناپه و گفت: فکر کن من شارون هستم و تو اون پليسه. چکار ميکني؟
من که ديوونه شده بودم بدون فکر کردن دستام رو بردم به طرف تاپش و اون رو به سرعت از تنش درآوردم. سينه هاي ظريفش که شبيه ليمو شيرين بود و سوتين هم نداشت با لرزش هوس انگيزي افتاد بيرون. يه نگاه به الميرا کردم و وقتي رضايت آميخته با شهوت رو توي چشماش ديدم ديگه صبر نکردم و رفتم سراغ سينه هاي ناش و شروع کردم به بازي کردن و ليسيدن . صدا نفساي عميق و شهوت آلود الميرا بيشتر من رو شهوتي ميکرد. تو همون حال الميرا دست من رو گرفت و برد پايين و آروم گذاشت روي کسش. من که تا اون موقع دستم به کس نرسيده بود و حسابي داغ کرده بودم بلند شدم و شوارک و شورت الميرا رو با هم از پا در آوردم. اولش خجالت کشيد و پاهاش رو جمع کرد ولي وقتي من دوباره رفتم سراغ سينه هاش و شروع کردم به خوردن و با دستم شروع کردم ماليدن کسش آروم آروم پاش رو باز کرد و اجازه داد که دستم کاملا روي شيار کس ظريف و خوش فرمش قرار بگيره. منم شروع کردم به ماليدن کسش که حالا ديگه خيس شده بودو ناخودآگاه انگشتم رفت به طرف سوراخ کسش و يه فشار کوچيک بهش آوردم که سريع پاهاش رو جمع کرد و با صداي گرفته اي گفت: مواظب باش، من دخترم ها.
خنديدم گفتم: ببخشيد،دست خودم نبود، از اين به بعد مواظبم. دوباره پاهاش رو باز کرد و منم دوباره شروع کردم. توي فيلما ديده بودم که مردا چه جوري کس زنا رو ميخورند . آروم آروم همون طور که شکم صاف و لطيفش رو ميليسيدم و ميبوسيدم رفتم به طرف کسش. وقتي به کسش رسيدم اول مردد بودم که کسش رو بخورم يا نه، ولي وقتي بوي عطري که به کسش زده بود به مشامم رسيد و چشمم بهش افتاد ديگه طاقت نياوردم و افتادم به جون کسش. حالا ديگه صداي نفس نفس زدنش به ناله ها و جيغهاي کوتاه تبديل شده بود. با دوتا دستش سرم رو روي کسش فشار ميداد و منم با لذت کسش رو ميخوردم. بعد از حدود ده دقيقه روناي نرم و سفيدش رو محکم به دوطرف صورتم چسبوند و شروع کرد به لرزيدن و ناله کردن. مدتي به همون حال موند و بعد شل و ول افتاد روي کاناپه. من اول ترسيدم. چون تا اون موقع ارزاء شدن دختر رو نديده بودم. ولي بعد از چند دقيقه چشماش رو باز کزد و من رو نگاه کردو خنديد. من که تا اون موقع تو حال خودم نبودم متوجه شدم کيرم داره شلوارم رو پاره ميکنه. الميرا که شلوار برآمده من رو ديده بود بلند شد بدون اينکه چيزي بگه شروع کرد به لخت کردن من. بعد من رو هل داد روي کاناپه و بدون مقدمه رفت سراغ کيرم که مثل چماق شده بود. احساس ميکردم داره ميترکه. اول با دست کمي کيرم رو ماليد. مثل اينکه الميرا هم دودل بود که کير من رو بخوره يا نه. بالاخره شروع کرد به بوسيدن و ليس زدن کيرم . بعد آروم آروم کيرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. طبيعي بود که زياد وارد نبود ولي من اونقدر حشري بودم که بعد از دو سه دقيقه احساس کردم کمرم داغ شده و بعد يه درد لذت بخش زير شکمم احساس کردم گفتم: دارم ميام. الميرا سريع کيرم رو از تو دهنش در آورد ولي ديگه دير شده بود. آبم با شتاب زياد پاشيد بيرون و ريخت روي صورت الميرا. الميرا بعد از اولين شليک من خودش رو کنار کشيد و شليک دوم اونقدر بلند بود که آبم ريخت روي ميز جلوي کاناپه. من سريع يه دستمال از روي ميز برداشتم و گذاشتم سر کيرم و بقيه آبم رو ريختم توي اون. الميرا تو همين فاصله رفته بود توي دستشويي تا صورتش رو بشوره. من ديگه رمقي نداشتم همونطوري افتادم روي کاپانه و چشمام رو بستم. الميرا از دستشويي اومد بيرون و من به زحمت از جام بلند شدم و لباسام رو برداشتم و رفتم توي دستشويي. همونجا لباسام رو پوشيدم اومدم بيرون. ديدم الميرا هم لباساش رو پوشيده و داره روي ميز و فرش رو پاک ميکنه. بهش گفتم: ببخشيد، دست خودم نبود. گفت: اشکالي نداره، ولي اين بار زودتر بگو. بعد هر دو زديم زير خنده.
و اين اولين تجربه سکسي من بود. که هيچ وقت فراموشش نميکنم. اميدوارم از خوندنش لذت برده باشيد و براي اينکه من حس و حال پيدا کنم تا ادامه زندگينامه سکسي خودم رو براتون بنويسم
     

#60 | Posted: 15 Jul 2011 18:21
كس جنگي-1

از سري داستانهاي كيوان
سلام دوستان اين داستان مربوط به خاطرات يكي از دوستان گرامي ميشه كه بنده فقط نويسنده داستان هستم خوندن و قضاوت با خودتون با احترام كيوان اواخر سال 1366 بود بمباران شهراهاي ايران توسط هواپيماها و موشكهاي عراقي ادامه داشت ما هم اين وضع برامون عادي شده بود تا صداي آژير خطر بلند ميشد هر جا كه بوديم به نزديكترين پناهگاه ميرفتيم و تا شنيدين صداي انفجار اونجا ميمونديم خونه ما در محله بلوار زرهي شيراز بود و من اون موقع 18 سال داشتم پدرم نظامي بود و دائم در جبهه ها بود براي همين در حياط خونه ما كه خيلي هم بزرگ بود يه اتاقك زير زميني بتي براي جان پناه ما درست كرده بود و خودش هم معمولا نبود هر وقت خونه بوديم و حمله هوائي ميشد ما ها سريع به اونجا ميرفتيم يواش يواش مقداري پتو و لوازم گرمازا هم بطور ثابت اونجا گذاشتيم چون اكثر اوقات حمله ها دراواخر شب صورت ميگرفت . در همسايگي ما يه خانواده بودن كه دو تا دختر و يه پسر داشتن بزرگترينشون كه اسمش سارا بود كه حدود 22 سال داشت و هميشه شيطنت تو چهره اش موج ميزد خوش هيكل و تو دل برو بود اما اون خانواده شايد بخاطر دختراشون با ما خيلي رفت و امد نميكردند ولي من هميشه تو كف سارا بودم كمي با لهجه صحبت ميكرد و گاهي اوقات تو محل سوار دوچرخه ميشد خيلي بي پروا بود و اگه كسي چيزي هم بهش ميگفت هزار تا جواب ميشنيد نميدونستم چه جوري راهي به دلش باز كنم خيلي ميخواستمش تو بد سني هم بودم و همه چيزو به شكل يه زن لخت ميديدم اگه يه عكس سكسي گيرم ميومد تا مدتها اونقدر باهاش حال ميكردم كه عكسه سريعا ميپوسيد و از بين ميرفت چنديدن باز خودمو بهش نزديك كرده بودم اما از زبونش ميترسيدم يادمه يه سري با چند تا از بچه هاي محل شب چهارشنبه سوري رفتيم دم خونشون قاشق زني خودش آيفون رو برداشت و گفت كيه ؟ گفتم اومديم قاشق زني چند لحظه بعد با شلنگ كه آب شديدي هم ازش ميومد بي هوا بهمون حمله كرد همه مون خيس شديم و در حاليكه سعي ميكرديم چادرهامون نره كنار تا شناخته بشيم در رفتيم . يه شب حدود ساعت 3 با صداي شليك پدافند هوائي از خواب پريدم مادرم و بقيه هم بيدار شده بودن و مات مونده بودن سريعا همه رو به جان پناه بردم تو همين حين ديدم يكي داره به شدت در ميزنه رفتم تو حياط و درو باز كردم ديدم سارا پشت دره سر لخت و با لباس خونه و چشماي گريان . جاي صحبت نبود سريع به داخل هدايتش كردم نميتونست راه بره منم از خدا خواسته در حاليكه بالاي سرمون از گلوله هاي نوراني كاملا روشن بود دست انداختم دور كمرش و با خودم آهسته بطرف زير زمين بردمش خيلي شوكه بود و چيزي نميفهميد منم از موقعيت سوئ استفاده كردم و دستمو تا زير سينه اش بردم بالا بدن نرم و لطيفي داشت تا حالا دستم بدن يه دختر رو لمس نكرده بود تو اون حال و هوا و ترس و حشت حالا كير ما هم بلند شده اساسي و ول كن هم نيست باز خوب بود كه خاموشي بود و همه جا تاريك وگرنه خيلي آبروريزي ميشد مادرم با ديدن سارا بلند شد و دستشو گرفت و نشوندش كنار خودش يدفعه بغض دختر تركيد و سرشو گذاشت رو شونه مادرم و هاي هاي گريست خيلي ترسيده بود معلوم شد كه خانم تو خونه تنها بوده و انتظار حمله رو نميكشيده چون راديو عراق معمولا اعلام ميكرد كه اون شب به كدام شهر ها حمله خواهد كرد اما اون شب نوبت ما هم شده بود و يكي از هواپيما ها كه از اون حوالي رد ميشده خواسته بوده يه حالي هم به شيرازي ها بده خلاصه حدود 20 دقيقه بعد اوضاع كاملا آروم شد و البته حمله به پالايشگاه صورت گرفته بود اما ضد هوائي هاي خودمون صدائي بس ترسناك تر از انفجار بمبهاي عراقي داشتن و همه رو حسابي ترسونده بودن مادرم سارا رو باخودش به خونه آورد و تا رفتيم تو و چراغها رو روشن كردم در جا خشكم زد يه جواهر نيمه لخت با يه لباس خواب خيلي نازك كه سينه هاش كاملا ديده ميشد و البته شرت كاملا سفيدش كه كس قلبمه اش كمي زده بود بيرون . مامان كه چشاي وق زده منو ديد بلافاصله چادرشو كشيد دور سارا و بردش به اتاق خواب خودش هر كي يه جا پلاس شد و منم تو هال خونه دراز كشيدم چيزي به صبح نمونده بود . از ديدن منظره بدن نيمه لخت سارا و سينه هاش خوابم نميبرد اصلا انتظار نداشتم كه يه روز بتونم حتي بدن سارا رو تو ذهنم به تصوير بكشم ولي حالا عشق من در چنديدن متريم با بدني لخت و سكسي آرميده بود و دستم بهش نميرسيد از اين بدتر ديگه نميشد مجبور شدم كورمال كورمال بلند بشم و برم دستشوئي و خودمو با فكر سينه هاي سارا ارضا كنم اون روز وقتي از خواب بيدار شدم سارا رفته بود و حس ميكردم تا دسته كير خوردم چند هفته گذشت و نميتونستم سارا رو از ذهنم پاك كنم يه شب طبق معمول كه انتظار بمباران هوائي رو ميكشيديم زنگ خونمون زده شد البته اين بگم كه اكثر همسايه ها زير زميني مثل ما داشتن ولي خانواده سارا اين زحمتو بخودشون نداده بودن و اين بنفع من بود درو باز كردم ديدم سارا با خواهرش و مادرش پشت درن تعارف كردم و اومدن تو و رفتن داخل مادر سارا گفت ببخشيد چون امشب حمله اس گفتم مام تنهائيم بيايم پيش شما با هم بترسيم و همه به شوخيش خنديدن بعد مادرم پيشنهاد كرد كه همه بريم تو زير زمين و چون از اون شبهائي بود كه ساعت 10 تا 11 حتما ميزد همه رفتيم و مشغول صحبت شديم به هر مكافاتي بود اينقدر رفتم و اومدم تا تونستم كنار سارا بشينم و كمي سر صحبت رو باهاش باز كرد مذيانه ميخنديد و بعد گفت ناجنس اون شب من تو اون حال خراب تو هم هي سوء استفاده كن فكر نكن نفهميدم يك كمي خودمو جمع جور كردمو و گفتم بخدا منظوري نداتشتم اما خنديديو گفت اوه اوه اگه منظور داشتي چه ميكردي و ريز ريز ميخنديد كمي بعد هر كسي پتوي دم دستشو كشيد رو پاهاش و من چون كنار سارا بودم جرات اينكه پامو زير پتوي اون بكنم نداشتم اما همچنان باهاش لاس ميزدم و كيف ميكردم تو همين حين 3 صداي شديد انفجار و بلافاصله برقها قطع شد صداي جيغ و گريه همه رفت به هوا تو تاريكي سارا به شدت خودشو بمن چسبوند و منم تو حالت ترس شديد و وحشت تاريكي محكم بغلش كردم كمي بعد صداها خوابيد و معلوم شد انفجارها خيلي هم بما نزديك نبوده اما چون بدون اعلام آژير بود همه خيلي ترسيدن كمي به خودمون اومديم و سارا زير گوشم گفت : ولم كن ديگه تازه ديدم محكم سارا رو بغل كردم و سينه هاش با سينه هام محكم بهم چسبيدن از دست دادن اين فرصت ديگه جبران ناپذير بود در حاليكه چشم چشمو نميديد دستمو بردم رو سينه اش كه ترسيد و جيغ بلندي كشيد همه گفتن چي شده سارا ؟ اونم خيلي عادي گفت انگار يه چيزي از رو پام رد شد و دستمو گرفت و خواست از رو سينه اش برداره خيلي آهسته گفت دستتو بردار ديگه لو ميره زشته بردار ديگه گفتم سارا خيلي ميخوامت گفت بخواه ولي فعلا ولم كن و از تو بغلم خودشو كند و چند لحظه بعد برقها اومد و اون حدود يه متري با من فاصله گرفته بود همه بلند شديم و رفتيم تو خونه ميدونستيم كه ديگه امشب خبري نميشه مادر سارا گفت ما كه امشب تنهائيم و شما همه همينطور بيائيد همه بريم خونه ما بخوابيم ولي مادرم گفت نه خوب شما اينجا بمونيد بهتره و تصميم گرفته شد مامان سارا و سارا تو اتاق من بخوابن و مادرم و خواهر سارا تو اتاق مادرم و بقيه هم هر جا شد اون شب حسابي راست كرده بودم و براي اولين بار بود كه معني شق درد رو كاملا ميفهميدم تو جام بخودم ميپيچيدم و شهوت ديونم كرده بود حدود 2 ساعت بعد نتونستم تحمل كنم و گفتم برم و از دور سارا رو تماشا كنم و جلق يزنم اين بود كه رفتم و از پنجره آشپزخانه كه در واقع يه در كشوئي آلومينيومي بود اون دو تا جسم رو قابل تشخيص نبودن كدوم كدوم يكيه رو تماشا ميكردم و كيرم هم تو دستام بود به سرم زد برم و لاشون بخوابم و ديگه فكر باقيشو نكردم شهوت ديوانه ام كرده بود آهسته رفتم و تقريبا چسبيده به سارا خوابيدم كمي بعد كيرمو به كون قلمبه اش ماليدم تعجب كردم چرا بيدار نميشه كمي بيشتر فشار دادم كه دستش و دراز كرد و كير لختم رو گرفت و خودش مالوند به كونش آهسته دامنشو دادم بالا و دست گذاشتم رو كونش نرم و لطيف بود انگشت كردم لاي شرتش و دست به كسش زدم خيس بود كمي مالوندمش كه ديدم كيرمو از پشت گذاشت دم كوسش و سرشو كرد تو ديوانه شدم و گفتم اشكال نداره بره تو كست كه ديدم گفت نه راحت باش اما اينكه گفت سارا نبود و مادرش بود آره من اون دوتا رو اشتباه گرفته بود و حالا مادرش داشت با كيرم حال ميكرد از ترس زبونم بند اومد اصلا فكرشم نميكردم كه مادر سارا بمن كس بده هميشه با احترام بهش سلام ميكردم و جلوش سرم پائين بود روم نميشد بهش زل بزنم كمي بعد گفت بكن تو ديگه و كيرمو آهسته كردم داخل كس مادر سارا خيلي خيس و لزج بود و اون خودشو محكم به كيرم ميكوبيد كمي بعد برگشت و لاي پاشو باز كرد و خواست بكنم توش اما از زور سكس با دهن به كسش حمله ور شدم داشت ناله اش در ميومد بزور خودشو كنترل ميكرد كه ارضا شد و چند نفس بلند و عميق كشيد و بعد شل شد و بعد منو رو سينه اش نشوند و برام جلق زد كيرم كاملا خيس بود و كمي بعد آبم پاشيد رو سينه اش اما كمي هم رو صورتش پاشيده بود منو رو خودش خوابوند و گفت ميدوني چه مدتيه دلم يه كير مردونه ميخواست كه جرم بده هر وقت خواستي من مال توام بيا خونمون و همه چيزو خودم رديف ميكنم خيلي باهات حال كردم ميخواي بازم بكنيم گفتم نه اگه كسي ببينه ديگه آبرو برامون نمي مونه و بلند شدم و ديدم تمام ابهام به سينه خمدم چسبيده خومد تو دستشوئي شستم و به رختخوابم رفتم بعد از مدتها اولين شبي بود كه به راحتي خوابيدم صبح كه بلند شدم اول فكر كردم خواب ديدم كمي بعد كه لبخند شيطنت آميز مادر سارا رو ديدم فهميدم كه خواب نبوده ولي سارا هم مذيانه بمن ميخنديد و درگوشي با مادرش صحبتهائي ميكرد گفتم شايد سارا فهميده باشه موضوع چيه اما يادم اومد تمام مدت حواسم به اون بود كه تكوني نخوره و همش صداي خرناسش ميومد اونها رفتن و من موندم كه كس ساراي خوشگلم رو چه جوري فتح كنم يه روز مادر سارا زنگ زد و گفت بيا خونمون كارت دارم من جراتشو نداشتم كه خودم برم خونه اونها تا رفتم ديدم با لباس راحتي و بدون روسري درو برام باز كرد و رفتم تو كسي نبود تا درو بست گفت پدر سوخته چرا ديگه نيومدي پيشم از نگاهش خجالت ميكشيدم گفتم ببخشيد باور كنيد اون شب هم اختيارم با خودم نبود گفت آره ميدونم ولي اگه جاي من اشتباهي رفته بود سر وقت سارا اونوقت چي ؟ تو دلم گفتم اشتباهي اومدم پيش تو وگرنه اون شب سارا رو كرده بودم نشست رو مبل و منو نشوند رو پاهاش

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
صفحه  صفحه 6 از 30:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  29  30  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.