| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان

صفحه  صفحه 7 از 22:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  21  22  پسین »  
#61 | Posted: 23 Jun 2011 04:42 | Edited By: mamad58
گفتم برای پست مفید هم که شده این داستانی رو که امروز برام اتفاق افتاد براتون بنویسم، بالأخره بهتر از این داستان‌های دروغی هست که اکثرا با خیال پردازی مینویسن، این حداقل برای خود من امروز اتفاق افتاد. البته داستان کوتاهه، که داستان سکسی هم کوتاهش خوبه، ولی‌ به اندازه کافی‌ سکسی هست. اميدوارم لذت ببرین

تو یه مجتمع مسکونی چند طبقه زندگی‌ می‌کنیم که بغیر از خودمون یه خانواده ایرانی‌ دیگه هم زندگی‌ می‌کنن. دوستم رضا با مامانش و یه برادر کوچیکتر که مدرسه میره. خونه ما هم اکثرا خالیه چون همه از صبح می‌رن سر کار تا عصر که بر میگردن، فقط من هستم که اگر دانشگاه نداشته باشم خونه می‌مونم. رضا البته دانشجو نیست و کار میکنه ولی‌ خوب تنها دوست من تو این منطقه است. مادر رضا یه زن تقریبا ۴۰-۴۵ ساله کوچک اندام هست که البته با اینکه سنش رو به ما نمیگه ولی‌ هم خوب مونده و هم خیلی‌ بدن سفيد و جاافتاده و سکسی و خوبی‌ داره. شوهرش يک دکتره که تو ایران زندگی‌ میکنه و ترجیح داده نیاد خارج، حالا چه مشکلی‌ داره نمیدونم ولی‌ خوب زنش هم اینجا به خودش بد نمیگذرونه و پولهای شوهرش رو قشنگ خرج میکنه و حالش رو میبره. آشنایی ما با این خانواده زیاد قدمت نداره و تقریبا از یکی‌ ۲ ماه پیش شروع شد که ما اومدیم تو این ساختمون. حالا این مقدمه کوتاه رو داشته باشین تا امروز صبح که این اتفاق که براتون گفتم پیش اومد.

امروز دانشگاه نداشتم و خونه مونده بودم. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر بود که دیدم در میزنن، در رو که باز کردم دیدم مامان رضا ست، دنبال رضا اومده بود، میگفت رضا امروز خونه نبوده و زنگ هم که زده فهمیده که سر کار هم نرفته.فکر میکرد شاید پهلوی من باشه. مامان رضا با رضا مشکل داشت، ولی‌ خوب حالا ما کاری به اون قسمت ماجرا‌ نداریم... همینجور که پشت در ایستاده بود و حرف میزد فهمیدم احتمالا بعد از ناهارش یه مشروب مفصلی هم خورده. تقریبا ملنگ بود و لپّ هاش گٔل انداخته بود. یه تی شرت زرد با یه دامن مشکی‌ تنش بود که از روی تی شرت می‌تونستم نوک ممه هاش رو ببینم و معلوم بود که سوتين نبسته. یک لحظه چشمم به ساق پاهای سفیدش افتاد که با ناخن‌های لاک زده قرمز از زیر اون دامن حریر مشکی‌ خود نمائی میکرد. هر فکری بغیر از آوردنش تو و کردن یه همچین لعبتی تو این وقت روز که هیچکی خونه نبود و خود زنه هم مست و ملنگ بود، خریت محض بود. بهش تعارف کردم که بیاد تو. اول گفت نه، ولی‌ وقتی‌ خواهش کردم که حالا اگه میشه بیاین تو يکی دو تا پیک مشروب هم با من بخورین، پاش سست شد و اومد تو. من وقت مشروب خوردن باهاش رو نداشتم و باید هرچی‌ زودتر ردش می‌کردم میرفت، خودش هم به اندازه کافی‌ مست بود... با دوتا بفرمائین بفرمائین، خواهش می‌کنم، راهنمأیش کردم به سمت اتاقم. می‌دونست کسی‌ خونه نیست، اومد دنبالم، به محض اینکه در اتاقم رو بستم، از پشت دوتا شونه هاش رو گرفتم و گفتم، وای مامان رضا خیلی‌ خوش اومدین. یه خنده ای کرد و یه کم رفت جلو، گفت این مشروبت کجاست؟ این‌دفعه یه کم بیشتر بغلش کردم و گفتم الان برات میارم، شما که از ما جلوتر هم هستین مثل اینکه، چه بوی خوبی‌ هم میدین... و در حین گفتن این جمله، سرم رو بردم کنار گوشش و گردنش و طوری که لبم به گردنش بخوره بوش کردم و گفتم، هوم م م م چه بوی الکل خوشگلی هم میدی.. تقریبا راه فرار نداشت، دوتا شونه هاش رو گرفته بودم و از عقب چسبیده بودم بهش. با دوتا دستش سعی‌ داشت دستای منو از رو شونه هاش برداره، ولی‌ خوب زیاد زور نمی‌زد. گفت، نکن.. چیکار داری میکنی‌؟ دیگه کار از کار گذشته بود... با دست چپم دور سینه اش حلقه زدم و با همون دست بازوی دست راستش رو محکم گرفتم... تقریبا قفل شده بود تو بغلم.. دست راستم آزاد بود و داشتم باهاش شکمش رو میمالیدم و همزمان گردنش رو ماچ می‌کردم. از روی دامن یواش یواش دستم رو بردم پایین و تا وسط پاش و کوس ش رو گرفتم. تو بغلم وول میخورد و ناله میکرد و هی‌ میگفت چیکار داری میکنی‌..توی همون حالت دستم رو بردم زیر دامنش و مستقیم رفتم تو شرتش. انگشت وسطم تو کوسش بود و کسش رو چنگ ميزدم . خودش هم دولا شده بود و کونش چسبیده بود به کیر من که یه شورت و شورتک نخی بیشتر پام نبود...دیگه دست چپم هم آزاد شده بود، دوتا دستش رو گذشته بود لب ميز... در حالی‌ که تقریبا به طور کامل تو بغلم قلاب شده بود، با دست چپم از زیر تی شرت سینه هاش رو میمالیدم، با لبم گردن و گوشش رو میخوردم و با دست راستم هنوز تو شرتش کسش رو چنگ میزدم.. دیوونه شده بود و فقط ناله میکرد.. تو همون حال شورتک و شرتم رو با هم در آوردم و بدون اینکه دامش رو در بیارم، شرتش رو از همون زير تا زانو کشیدم پایین، موهای کوسش حسابی‌ عرق کرده بود. از پشت دست انداختم لای قارچ کونش و مستقیم رفتم سراغ سوراخ کون.. دامنش رو با موچ دست چپم گرفتم بالا و با دست راستم کیرم رو که داغ و آماده انفجار بود گذشتم لای پاش، با انگشت اشاره سوراخ کونش رو پیدا کردم و سر کیرم رو گذشتم دم سوراخ کونش... مامان رضا همینطور ناله میکرد و نه، نه میکرد...سر کیرم رفت تو.. گرمای کونش رو با تمام کيرم حس می‌کردم ، عرق لای پای مامان رضا و آب اولیه کیرم محیط رو داغ و لزج کرده بود.. کیرم تا آخر سُر خورد تو. مامان رضا نفسش بند اومده بود و فقط آه و ناله میکرد...محکم داشتم می کوبيدم رو کونش و مثل عقاب چسبیده بودم بهش...آبم داشت میومد.. برام دیگه اهمیتی نداشت.. با فشار تمام آبم رو تو کونش خالی‌ کردم.. دوتا مون یه آه عمیق کشیدیم... فکر کنم اون هم ارضا شده بود...شاید نزدیک به یک دقیقه تو همون حالت بودیم که کیرم یواش یواش از سوراخ کونش اومد بیرون. برش گردوندم و یه ماچ اساسی‌ از لبش کردم و موهاش رو نوازش کردم و تو گوشش گفتم خیلی‌ باحالی‌.... لبخند رضايت و برق چشماش ميگفت که خانوم هم حسابی حال کرده... اون که رفت دستشوی ولو شدم رو تخت و یه سیگاری روشن کردم...

این اتوبوس جهانگردی فقط سالی یکبار از اینجا رد میشه، شانس ما اون هم باید همین الان باشه.... مورچه خوار
     
#62 | Posted: 5 Jul 2011 13:01
من مشاوره درسی می خوام


من اسمم کامران 35 سال دارم و مشاور کنکور و مدرس ریاضی هستم. حالا برمیگردم به چند سال پیش. وقتی 22 سال داشتم که در همسایگی ما دختری به نام فریده بود که اونوقت 12 سال داشت و سینه هاش تازه زده بود بیرون و از روی لباسش که رو بدنش میافتاد معلوم بود بدن نرمی داره ولی خوب اونوقتا من به چشم یه بچه بهش نگاه میکردم واصلا تو فاز سکس نسبت بهش نبودم.

خلاصه چند سالی گذشت و فریده در سن 16 سالگی عروس شد. از اون به بعد هر چند وقت یکبار تو کوچه میدیدمش که میومد خونه باباش ولی راستشو بخایین من اصلاً بهش فکر نمیکردم.

سال گذشته عروسی یکی از دوستام بود که تو مجلس عروسی فریده رو با شوهرش دیدم که از فامیلهای عروس بود. یه لباس تنگ پوشیده بود که اندامش همونجوری نرم و کمی توپولی به نظر میرسید و وقتی میرقصید حرکت اندامش مخصوصاً کون توپولش توجه ام را جلب کرد. دیدم یه چیزایی داره که بد نیست ولی حالا چه فایده اوون شوهر داره ولی یاد عشوه هایی که وقتی بچه بود برام میومد افتادم و منم که اونوقت گوز هم حسابش نمیکردم.

خلاصه بعد از یه کم اینور و اونور رفتن کاری کردم که منو دید و اومد جلو سلام کرد. کمی از مجلس گذشت و دیدم که بازم داره جلوم عشوه میاد. منم با چند تا لبخند بهش رضایت نشون دادم.

کمی گذشت و اومد صندلی روبروم نشست و دائم پاهاشو روهم مینداخت و به این بهانه پاهاشو از زیر دامن میکشید بیرون و وقتی میدید من خیره شدم به پاهاش بهم لبخند میزد.

کمی گذشت و من به گوشه ای خلوت از مجلس رفتم و اونو زیر نظر داشتم و دیدم داره دنبالم میگرده که تا منو دید بهش یه لبخند زدم و اونم یه کم اینور اونور رفت تا حواس شوهرش ازش پرت شد و سریع خودشو به من رسوند و گفت آقا کامران من شنیدم تو کاره مشاوره ای و حالا میخام دوباره درسو شروع کنم و ازت مشاوره میخام و گفت شماره موبایلتو بده منم دادم و برا اینکه از منظورش مطمئن شم گفتم صبح زنگ بزن که خانمم پیشم نباشه تا راحت صحبت کنیم و اونم گفت مگه ما چی میخاییم بگیم که اوون ناراحت شه. اینو که گفت خیال کردم که تصوراتم غلط است.

یه ماه گذشت و خبری ازش نشد. منم گفتم که با حرفش برای مشاوره الکی بود یا از حرفم ناراحت شده و منظور بدی از عشوه هاش نداشته. تا اینکه یه روز موبایلم زنگ خورد و گوشی رو برداشتم و دیدم فریده است و گفت من زود تر درسو میخام شروع کنم و برام یه وقت بده منم که مطمئن نبودم قضیه رو براش تو یه آموزشگاه دخترانه وقت دادم ولی اون روز نیومد و منو سر کار گذاشت بعد به همون شماره که بهم زنگ زده بود تماس گرفتم دیدم هیچ جوابی نمیده که از رو شماره عجیبش فهمیدم از تلفون عمومی بوده.

دو سه روز بهد دوباره بهم زنگ زد منم زود گفتم چرا شماره ات جواب نمیداد اونم گفت آخه تلفن عمومی بود و من نمیخاستم شوهرم بفهمه و گفت من روم نمیشه بیام آموزشگاه میشه یه جای بهتر قرار بذاریم منم گفتم خوب میخای کافی شاپ ولی اون مخالفت کرد و گفت یه جای بهتر مثلا خونه ای که امن باشه.

منم شماره خونشونو گرفتم که ساعتهایی که شوهرش نیست بهش خبر بدم.

بعد از دو سه روز همسرم میخاست با مامانش بره شهرستان چون مادر بزرگش مریض بود منم بعد از رفتنشون به فریده زنگ زدم که بیاد خونمون برا مشاوره ولی اولش گفت نمیشه ولی وقتی فهمید همسرم نیست با اشتیاق گفت فردا صبح میام و آدرس گرفت.

منم که دیدم از نبود همسرم خوشحال شد صبح زود پا شدم و صورتم را اصلاح کردم و حمام رفتم و دوش گرفتم و موهای کیرمو اصلاح کردم و آماده شدم.

از پنجره کوچه رو دید میزدم که دیدم اومد و با یه لبخند بهم اشاره کرد که درو باز کن.

اومد تو و بعد از یه چای و بیسکویت گفتگو راجع به زندگی و گرانی و از این حرفای بیخود. مانتوشو در آورد و گفت مشاوره رو شروع کنیم منم دیدم که یه تیشرت با یه شلوار استرچ پوشیده بود که خیلی تماشایی بود.

فریده گفت میشه پهلوت بشینم منم سریع موافقت کردم. فریده گفت مسئله ای که میخام باهات مشورت کنم عشقیه که از کودکی بهت داشتم و از وقتی بالغ شدم با سکس همراه شد... حالا باید چیکار کنم.

منم که بدنم از شدت هیجان داغ شده بود گفتم خب میشه حالا تازش کرد... دستشو گرفتم و رفتیم تو اتاق خواب و رو تخت نشستیم.

اول با سکوت طولانی بهم خیره شدیم... بعد دستمو گذاشتم رو شونه هاش و صورتمو نزدیک کردم و یه لبه پنج دقیقه ای همراه زبون ازش گرفتم. فریده از شدت حشر قرمز بود. منم گفتم که تو شوهر داری به من بگو چقر میذاری پیشروی کنم. با یه لبخند گفت تو پیشروی کن من میگم چه وقت متوقف کنی.

اول سینه هاشو از روی لباسش مالوندم ولی حقیقتاً روم نمیشد برم لایه پاش تا اینکه فریده دستش که روی رونم بود برد رو کیرم.

دوتایی دراز کشیدیم رو تخت و یکی یکی لباسای همدیگرو در آوردیم.

وقتی بغلش کردم کیرم میمالید به رونش و کلی حال میداد. کیرمو گرفت تو دستش و من از هوش رفتم. یهو دهنشو باز کرد و کیرمو یه لقمه کرد تو دهنش. بعد از چند دقیقه من رفتم سراغ خوردن کسش که سفید و گوشتالو بود.

بعد بلند شدم و کیرمو گذاشتم دمه سراخ کسش و تو چشاش نگاه کردم که ببینم میذاره یا نه... کمی خیره موند و بهد یه لبخندش باعث ورود کیرم به اون کسه نرم و توپولی شد. همینطور که تلمبه میزدم با خودم گفتم کاری که زنم نمیذاره باهاش بکنم.

گفتم فریده جون تاحالا آبه کیر خوردی... گفت ماله شوهرمو خوردم ولی خوشم نمیاد... . این جمله باعث ناامیدیم شد ولی دیدم ادامه داد آبه کیره تو باید خوشمزه باشه... بدم نمیاد امتحانش کنم و منم دیگه در آوردم کردم تو دهنش.

كيرمو گذاشت تو دهنش و در حین اینکه میک میزد با زبونش زیرشو میمالوند اینکارش منو خیلی بیشتر حشری کرد و بعد از چند دقیقه دیدم داره میاد... منم در آوردم کیرمو تو دستم مالوندم اونم دهنشو باز کرد... من که باورم نمیشد که اینکاری که همیشه آرزوم بود دارم انجام میدم.

آبه کیرم پاشید... بیشترش تو دهنش ریخت و کمی رو بینیش کمی رو گردن و کمی رو سینه... منتظر بودم که آبمو تف کنه آما قورت داد و بعد آبی که بیرون از دهنش بود با انگشتش جمع کرد و خورد... بعد گفت خیلی خوشمزه بود و اون مقداری که رو کیرت چسبیده بیار جلو بمکم.

با اینکار من خیلی لذت بردم دعوتش کردم به حمام ولی نیومد و گفت حموم باشه برا مشاوره بعدی و قرار شد سعی کنیم هفته ای یکبار با من مشاوره کنه... .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#63 | Posted: 10 Jul 2011 12:12
کردن مامان الناز.

در همسايگي ما يه دختر كه اسمش الناز بود همراه مادرش زندگي مي كرد .يك روز داشتم مي رفتم بيرون كه كار هامو انجام بدم يك دفعه مامان الناز رو ديدم كه با يكي ا ز همسايه هاي ديگه داشت دم در حرف مي زد منو ميشناخت چون قبلا با مامانم چند باري سلام و عليك و اين لوس بازيا و اينا دم نون واي كرده بودند مامانم منو نشونش داده بود داشتم رد ميشدم با يه حالت شيطوني نگام كرد من فهميدم كه باس سلام كنم گفتم سلام خانوم سنجابي گفت سلام اقا سينا بفرما داخل گفتم نه منون بعدن ايشالا با خانوم بچه ها مزاحم ميشيم خنديدو باي داد من كه رسيدم سر كوچه يادم افتاد كه فلش مموريمو نياوردم اقا من زودي برگشتم از در خونه كه رد شدم باز ديدم داره حرف ميزنه با يه زن ديگه بازم لبخندي زدو منم رفتم فرتي فلش رو برداشتمو اومدم ديدم بازم دم دره داشتم دوباره رد ميشدم سعي كردم كه نگاه نكنم ولي به محض اينكه رومو اونور كردم گفت اقا سينا ميشه يه لحظه تشريف بيارين منم رفتمو گفتش كه نميخام زياد وقتتو بگيرم ولي اگه عجله داري بگو گفتم نه مشكي نيست امرتون گفتش كه راستش اين لامپ اشپزخونه ما ريخته لطف كن بيا برام عوضش كن من ميترسم تو دلم گفتم خار كسه فكر كرده من نردبونم به هر حال گفتم باشه رفتم تو منو به اشپزخونه راهنمايي كردو يه لامپ نو داد دستم گفت اينه نگاه كردم ديدم بله لامژ شكسته با هزار بد بختي داشتم لامپ رو باز ميكردم دستام كه بالا بود شيكمم افتاده بود بيرون اينو از نگاش متوجه شدم بعد از چند ثانيه براندار كردن من گفت سينا خان عجب شكم ماهيچه اي داري ورزش ميكني نه منم كه خودم كرم داشتم گفتم اره با مردم ورزش ميكنم.
لبخندي زدو گفت خوبه به هر حال ورزشه ديگه داشتم لامپ رو باز ميكردم چشمم افتاد لايه سينه هاش يه دفعه احساس كردم دستم داغ شد نگاه كردم ديدم شده پر خون يه دفه جيغ كشيد گفتم الانه كه همه بريزن اينجا فكر كنن خون كس اينه اقا اومد جولو هي الكي بهم دست ميزد خوار كسه به بهونه دستم هي ميگفت من شرمنده و اينا رفت كلي وسيله اوورد براي پانسمانو اينا دستمو برام بست تو اين گيرو دار هي بدن نرمش بهم ميخورد منم يه به قباد جون ميگفتم عزيزم الان وقتش نيست بلند شي ولي مگه گوشش بدهكار بود مثل دسته بيل اومد بالا بعدش طاهره خانوم گفت برو بشين تو حال تا برات يه ابميوه بيارم خدا منو بكشه رفتم تو حال نشستم رو مبل ديدم بر خلاف تصور هيچكي خونه نيست حتي پسر كوچيكشم نبود چون در هر 2 تا اطاقشون باز بود منم ديدم كسي نيست ديدم مامان الناز (طاهره جون ) داره مياد بازم از هيكلش براتون بگم : باسن بزرگ يه كم شيكم داره پوست سفيد پاهاي چاق گوشتي كلا مامان! همينجوري كه ميومد ساق پاش خيلي تحريكم ميكرد .

بعدش با يه خنده اومدو نشست يه ابميوه بهم تارف كرد يكي هم خودش كوفت كرد
بعدش يه كمي سوال در مورد درس و و اينا پرسيد. بعدش منم فوري پرسيدم الناز خانوم چطورن اونم گفت: كه اخ گفتي الناز يادم افتاد شما كسي رو نميشناسي بتونه اين سيستم رو تعمير كنه هر وقت وصل ميشيم اينترنت يه شماره مياد هي كم ميشه و بعدش خاموش ميشه كامپيوتر گفتم: ميشه يه نگاه بندازم گفت : البته نگفته بودين تو كار كامپيوتر هم هستين هيچي نگفتم رفتم نشستم ژشت سيستم ديدم ساسر گرفته و نشستم براش توضيح دادن (عمرا اگه چيزي فهميد) به هر حال بهش گفتم كه هر وقت اينجوري شد اين دستور رو تو این قسمت وارد کم فعلا تا بعدا بیام براتون ویندوز رو عوض کنم یکی 2 بار براش انجام دادم یاد گرفت بعدش پرسید که : شما نمیدونی چطور میشه از اینترنت اهنگ گرفت من گفتم باشه بهتون یاد میدم بعدش گفت که : اخ حیف شد من کارت اینترنت ندارم منم گفتم مشکلی نداره من کارت دارم (خوشبختانه از اون وقتی که سیستم خریدم تا حالا 1 قرون هم پول کارت ندادم حسابی از خجالت ای اس پی ها در اومدم) بگزریم فوری فلش مموری رو در اووردم یه فایل متنی توش داشتم که پر از اکلنت های نامحدود اینترنت از ای اس پی های مختلف بود یکیشو برای اینا تو یه کانکشن وارد کردم و گفتم: از این به بعد هر وقت بخواین میتونین به اینترنت وصل بشین اینقدر خوشحال شد که داشت خودشو جر میداد کلی تشکر کرد و منم یه سایت موزیک های ایرونی بهش معرفی کردم و بهش یاد دادم چطور ذخیره کنه اهنگ ها رو بعدش پرسید که من میتونم بیام و به الناز کامپیوتر یاد بدم گفتم که : اخه من چیزی بلد نیستم که به ایشون یاد بدم گفت : نه چیزی نمیخواد فقط در این حد که یاد بگیره تو اینترنت چیکار کنه و سایت هارو چطور ببینه چطور جستجو کنه و اینا گفتم باشه اگه وقط بود چشم بعدش پرسید : تو اون دستگات چی داری نشونمون بدی گفتم چیزی نیست یه سری عکس اهنگ و پروژه های نیمه کارس گفت عیب نداره نشون بده بعدش منم اونو باز کردم یه سری عکس خنده دار بود یکیش این بود که یه دختره با برف یه کیر بزرگ درست کرده بود منمن چند ثانیه رو اون مکس کردم یچ عکس العملی نشون نداد خیی عادی داشت نگاه میکرد یه لبخند کوچیک هم داشت بعد رسیدم به یه عکس کارتونی دختر بچه هه پستونک رو تو کسش کرده بود اون عکس رو یادمه از سایت جفتک دات کام گرفتم بعدش بالاش نوشته بود : دخترا از هر چیزی سو استفاده میکنن به اون که رسیدیم زد زیر خنده گفت وای چه عکس باهالی گفتم باحال باهال نیست یه چیزه طبیعیه گفت ا نکنه فکر کردی ما هم از این کارا میکنیم هیچی نگفتم یه کمی بهش بر خورد منم کلی تو دلم حال کردم بعدش ادامه دادم عکس هارو رسیدم به یه عکس یه دختره در حالی که دستشو انداخته بود گردن شوهرش همزمان او یکی دستش تو دست یه پسر دیگه بود این عکس رو که دید گفت سینا تو دوست دختر داری گفتم چرا گفت همینجوری گفتم نه من از دخترا خوشم نمیاد گفت ا چرا گفتم نه اینکه کلا از جنس مونث بدم بیاد دختر دوست ندارم دوست دارم طرفم سنش بالای 30 باشه گفت ا جدی میگی گفتم اره مگه چیه گفت اخه چیه دلیل خاصی داره گفتم اره دخترا خوب نمیتونن نیاز های منو درک کنن خیلی بچهگونه فکر میکنن ضمنا باید یکی باشه که از تو فهمیده تر باشه یه چیزی ازش یاد بگیری گفت: اوه اوه عجب طرز فکر جالبی من ادامه دادم عکس هارو عوض کردم یه دفه گفت حتما دوست دخترت بلد نبوده چیکار کنه گفتم چیرو چه کار کنه (خودمو زدم به کون علی چپ ) میدونستم دلشه ولی هنوز دیر بود منم به کلی بیخیال شدم که امروز برم پاساژ گفت که عجبا یعنی نمیدونی منظورم چیه؟ گفتم نه و ادامه دادم عکس هارو عوض کنم یه عکس رو اووردم خیلی باحال بود یه پسر 17 /18 ساله از یه زن حدود 35 سال داشت لب میگرفت دستشم از رو لباس به سینه هاش بود یه دفعه نگام کرد گفت عیب نیست الان تو داری این عکس هارو نشون من میدی منم گفتم ببخشید فوری صفحه رو بستم گفت خوب حالا چرا ناراحت میشی میدونستم تحریک شده کس خل شده دوباره عکس هارو باز کردم دیلمو زدم به دریا دستمو گذاشتم رو رونش خیلی نرم بود دستم فرو رفت حس میکرم پاش داره میلرزه گفت که نمیدونم چرا قولنج دارم میتونی واسم بشکونی ما هم که ماشالا پهلوون ;;) منم گفتم سرپا واسا دستتو پشت گردنت قلاب کن منم رفتم پشت سرش قباد جون هم که بر اثر تماس دستم با رون طاهره حسابی قد علم کرده بود ولی طاهره نگاه نمیکرد تا اینکه وقتی دستمو رد کردم تا قلنجشو بشکونم کیرم کاملا بین کفل هاش قرار گرفت وایییی نمیدونین چه حالی داد چند بار همینجوری شکوندم قولنجشو بعدش گفت که اگه میشه یه جور دیگه هم که از جولو دست رو زیر بغل رد میکنن اونجوری هم واسم بشکون امنم از جولو همینکارو کردم با هر برخورد دستم با بدنش میلرزید کمکم داشت متوجه کیر سربلندم میشد گفت مثل اینکه اقا کوچولوت حالش خوب نیست وقتی خواستم قولنجشو بشکونم سینم به سینه های بزرگش چسبید کیرمم خورد به شکمش یهاههههه طولانی کشید این کارو که کرد نا خود اگاه یه تیشرت که تنش بود رو فوری دادم بالا سینه هاشو از تو سوتین دادم بیرووون واااای عجب صحنه ای بود سینه های بزرگ و اویزون مامان بود واقعان افتادم جونشون نوکشونو یه کم که لیسیدم
دیدم که سرپا نمیشه بردمش رو تخت النار جای کون الناز رو رو تخت حس میکردم ولی فعلا ÷ستونای طاهره مهم تر بود مثل یه بچه میخوردم پستوناشو
موهامو تو دستش گرفته بودو هی به سینه های فشاد مداد سرمو اهو اوه میکرد تیشرتشو کامل در اوورد و سوتینش من براش باز کردم منم فوری اومدم پایین از رو تخت و به سه سوت لخت شدم فقط یه شرت برنابو پام بود گفت نه اونو در نیار باهاش کار دارم منو رو تخت دراز کرد اینقدر کیرم سفت شده بود که لبه های شرتمو از بدنم جدا کرده بود طاهره یه کمی اول از رو شرت صورتشو بهش مالید انصافا حال میداد موهاشو تو دستم گفرفته بودم این کارو خیلی دوست دارم بعدش سینه های توپولشوو بی کیرم میمالید از رو شلوار هی قوربون صدقم میرفت بعدش از رو شورت زبوونشو به کیرم میمالید هی میلیسیدش انگار خوشمزه ترین چیز دنیارو میخوره بعدش یه دفعه شرتو کشید پایین و کیر 21 سانتی منو اوورد بیرون گفت واییییییییییییی چه کیری دارییییییییییی تا الان کجا بودی جیگره من گفتم 4 خونه پایین تر بلند خندیدو شر کیرمو تو دهنش گذاشت گفت دوست دارم تا اخره عمرم بخورمش گفت بخور عزیزم مال خودتو هی وباره قوربون صدقم میرفت داشتم میترکیدم باید حتما میکردمش تو اون لحظه یادم افتاد هنوز کسشو نلیسیدم هنوز دامن پاش بود هنوز کسشو ندیده بودم بلندش کردم هر دوشو با هم کشیدم پایین واییی پدر سگ چه کسی داشت کس تنگ مثل تفنگ البته تنگیشو هنوز نمیدونستم همینجوری گفتم که شاد بشین انصافا کس تپلی بود انگار بابای الناز تا حالا به جای کس این کس ننه خودشو گاییده بود یه کم نگاش کردم بالاش یه کم مو داشت منم کس لیسی رو دوست دارم ولی نه هر کسی رو این کسش بخور داشت یه کمی اول بغل زانو هاشو مالیدم گفت اهای بده من او جیگرمو بخورم به حال 69 شدیم یعنی 9 من بودم اون باللاییه از زانوش شروع کردم لیسیدن همینجوری که کیرمو میخورد همزمان به خودش کیپیچید انگار تا حالا سکس نداشته بعدش کسشو نگاه کردم دوباره دهنم اب افتاد دهنمو روش چسبوندم گفت : اههههههههههه یه لرزش بزرگ کردو دهنمو از اون اب خوشمزه پر کرد همشو خوردم مممممم چه خوشمزه بود از اینکهد میدید ابشو میخورم خیلی لذت میبرد هی قوربون صدقم میرفت میگفت زود باش ابتو بیار میخوام بخورم اون عسلتو من اب میخوام اب تو ممممم میخوام بخورم کیرمو خیلی باهال میخورد یه بارم دندونش بهش نخورد مثل گرسنه ها میخورد گفتم میخوام بزرم لایه سینه هات برعکس شدمو نشستم رو سینش سینه هاشو به هم چسبوند و دهنشو باز کرد منم ارووووم لایه سینه هاش گذاشتم وایییییییییی چه حالللللی میداد ممممممم از لایه سینش که بیرون میومد میرفت تو دهنش مممممم بهدش لباشو یه نگاه کردم افتادم جونشون لباشو میخوردم زبونمو تو دهنش کردمو اون ساک میزد زبونمو استاد بود منم همین کارو واسش کردم یه دفعه منو داد پایین گفت بکن دیگه مردمممممممممم
همينجوري از رو لباش شروع كردم اومدم پايين داشتم گردنشو ميخوردم حرافايي كه ميزد خيلي تحريكم ميكرد همينجوري كه كيرم داشت ميتركيد اونو تو دستش گرفت و شروع كرد به ماليدن دستش گرم بود حس خوبي داشت كيرم همينجوري اومدم پايين رسيدم به سينه هاش اوويون بود ولي سفيد و درشت اول نوكشو زبون زدم در حالي كه اون دستم رو به اون يكي سينش گرفته بودم بدش خيلي ميلرزيد معلوم بود حسابي بهش حال ميده همين لرزش ها منو خيلي بيشتر تحريك ميكرد و باعث شد مثل گرسنه ها بيوفتم جون سينه هاش همش جيغ هاي كوتاه ميكشيد سينش خيلي خوشمزه بود كيرم ديگه سيخ سيخ شده بود بدون اينكه دستمو به كيرم بگيرد با حركات كمرم كيرمو رو كسش ميماليدم هزمان دستشو ژشت كمرم انداخت و كيرم از زير كسش در رفت رفت بين لمبراش خيلي اين تيكه حال داد منم چون خوشم اومده بود بهش گفتم تا پاهاو به هم بچسبونه تا بين رون هاش بزارم اونم ژاهاشو برا اينكه بين واسه من تنگ تر شه روي هم انداخت منم ارووم كيرمو بين رون هاش گذاشتم وايييي خداي من چه لحححظه اي بود ممممممممممم اونم هي اه اوف ميكرد هي ميگفت بكن تو من يه نگاه به كسش كردم رفتم ژايين دوباره ليس بزنم دهنمو محكم رو كسش فشار دادم لا يه حالت خاص شروع كردم خوردن كسش داشت ديوونه ميشد ه دفعه يه لرزش بزرگ با يه جيغ كوتاه كرد يه كي شل شد منم براي اينكه دوباره تحريكش كنم كيرمو بين رون هاش گذاشتم ارمو سينمهو به سينش چسبوندم لبامو رو لباي عزيزش گذاشتم شروع كرد به خوردن لبام با دستاش ژشتمو ميماليد و رون هاشم به كيرم ميماليد مرتب كيرم كه همچنان برا خودش در دروازه بهشتي منتظر فرمان من بود يه دفعه با يه فشار تا اخرر چپوندم تو كسش گفت : اخخخخخخخخ اييييييي مردم چه كلفته جووووووووووننننننننن منم همينجوري ذستمو بردم زير بقلش اروم اروم تلمبه ميزدم كسش خيلي نرم و لطيف بود انگر تا حالا كير به كلفتي كيرم تو كسش نرفته بود بهم اشاره كرد كه برم لب بگيرم دوباره خيلي داشتم حال ميكردم به كمرم داتم فشار مياوردم كه ابم نياد ولي جوري لب ميگرفت كه واقعا تحريك ميشدم نمونه ي بارز يه زت واقعا هات يه لحظه لبامو محكم چسبيد دستشو رو كمرم برد و پاهاشم بالا اوورد انداخت دور باسنم يه فشار بهم داد واييييييي با اين كارش يه دفعه ابم با فشار زياد اومد ريخت تو كسش مممممممممممممم هي داد ميزد اخخ شوختم جون من اب كير تو ميخوام بده بخورم كمرم بدجوري خالي شد يه دفعه اخخخخخخ خيلي باهال بود يه بوس كوچيك از لباش كردم وفتم كه بياد روم دراز بكشه تا كمرم حالش خوب شه همينجوري كه اومد روم دراز بكشه كيرمو تو دستش گرفت و لاي ژاهاش گذاشت بهمحض اينكه نوك سينه هاش به سينم خرد صداي زنگ اومد
اخ باز بخت كيري من دوبار سراغ منه كير بخت كير مغز كير كلفت اومد هيچ اكسلعملي نشون نداد گفتم بابا زنگتون رو ميزنن گفت : ا حتما الناز اومده كس دادن مامانشو نگاه كنه گفت ولش كن كارتو بكن من كه ار ترش كيرم كامل خوابيده بود گفتم بلند شو لباس بژوش ببين كيه بلند شد منم فرزي لباسامو پوشيدم ولي از قيافه اومن معلوم بود كه همين الان سكس داشته يعني اينو يه بچه 5 ساله ميفهميد چه برسه به الناز كه خودش Lord of the KON بود واقعا وقتي الناز از جولو ادم رد ميشد بيشتر شبيه به يه گلابي بزرگ تا يه ادم
خوش به حال اوني كه كونشو افتتاح كنه تو همين حال حوا رفتم نشستم پاي كامپيوتر الناز تو فكرم به خودم هي فهش ميدادم كون مامان الناز رو نكرده بودم اين برام فاجعه بود
ديدم يكي در ميزنه ديدم الناز اومد تو گفت ا سلام اقا سينا گفتم سلام بلا چتوري گفت مرسي تو خوبي پسر گفتم هي چيكار كنيم ميگزرونيم با اين زندگي ..
گفت : مگه زندگي چشه گفت زندگي چش نيست گفت حتما گوشه گفتم نه اونم نيست گفت پس چيه گفتم برو اونور حوصله شوخي ندارم بعدش ساستمم داغون شده بلدي درست كني گفتم نه گفت پس اينجا چيكار ميكني گفتم اومدم خونه همسايمون گفت اره خونه ماس گفتم اومدم به همسايمون سر بزنم به تو چه اصلا يه نگاه چپ كرده رفت بازم نگام به كونش افتاد تغير عقيده دادم كه حالشو نگيرم گفتم بيا بابا ناراحت نشو بيا بشين يه چيز باهال نشونت بدم گفت ا ببينم چي داري يه كم عكس براس اووردم خودش نشسش هي تند تند نکست میزد گفت اینارو از کجا اووردی چه باهاله عکس ها کلا عکس های معمولی بود که رسیدیم به یه عکس که یه پسره یه پستونک میخورد یه دختر بچه هم یه پستونک داشت لی به جای دهنش گذاشته بود تو کسش بالاشم نوشته بود “دخترا از هر چیزی سو استفاده میکنن!” به اون که رسید یه کم مکس کرد گفتم چیه یاد بچگی هات افتادی گفت پررو این حرفا چیه گفتم خب فکره دیگه ادم بعضی وقتا از این فکرا میکنه هیچی نگفت اون عکس ها تموم شدگفت دیگه چی داری گفتم برا داشتم که زیاد دارم ولی تو جنبشو نداری گفت خیلی بده؟
گفتم نه ولی بازم جنبه میخواد بیشتر بخور بخوره گفت ا چی رو میخورن گفتم یعنی تو نمیدونی ؟ گفت نه !
دستمو بردم طرف پاهاش هنوز مانتو تنش بود به کسش اشاره کردم گفتم اونجارو بعد یه لبخند زد دستشو طرف قباد اووردو گفت اینو چی گفتم : اراده کنی میخوری ! بعدش قه قهه زد زیره خنده حالا مطمئن بودم که هر دوشون بده هستن ولی هنوز شک داشتم مامانش راضی باشه من دخترشو بکنم یا اینکه مامانه راضی باشه جولو دختره بکنمش یا خیلی احتمالات دیگه الناز که یکم اینجوری حرف میزد احساس کردم قباد جون داره سیخ میشه نباید 3 میکردم جولوش انصافا من تحملم تو اینجور مواقع زیاده ولی این الناز شاه کون بود کونش کون بودا نه الکی
منم نیم شق بودم همچنان یه لحظه در باز شد مامانه اومد تو با یه بشقاب میوه اومد تو تعا رف کرد یه موز بود با یه خیار با یه سیب من سیبو برداشتم مامانه گفت موز بردار سینا جون گفتم نه ممنون من سیب دوست دارم بعدش مامانه خیار رو برداشت بعدش الناز هم موز یه دفعه الناز زد زید خنده منم به روش نخندیدم چون فکرم مشغول بود داشتم فکر میکردم تو این یه ساعتی که وقت دارم چطور میتونم هردوشونو بکنم . همه ساکت بودیم من داشتم سبی رو گاز میزدم و هی تو فلدر های سیستم الناز میگشتم یه دفعه گفت دنبال چی میگردی گفتم یه چیز غیر عادی گفت نگرد نیست من خودمم چند وقته دنبالشم پیدا نمیکنم بعد با هم خندیدم کیرم همچنان شق بود نمیدونم چیز خاصی هم نمیگفتن ولی من کلا خیلی جنس مخالف رو دوست دارم همیشه شق تابم
همینجوری داشتم مچرخیدم حس کردم الناز داره کیرمو دید میزنه به رو خودش نمیاورد از مامانش میترسیدتو فکرم گفتم خوب من که الان هر دورو دارم هر وقت بخوام دوباره با هر دوشون جدا جدا سکس میکنم دلیلی نداره که همین الان گیر بدم بلند شدم که خداحافظی کنم به محض اینکه بلند شدم زنگ زدن الناز رفت ایفون رو برداشت و در و باز کردو گفت مامانی الهامه میگه بیا بریم خونه بابا بزرگ الهام که خواهر الناز بود و شوهر کرده الناز اومد تو اتاق یه چشمک به من زدو مانتو که تنش بود یه کیف رو برداشت و رفت تا صدای بسته شدن درو شنیدم شروع کردم باز کردن دکمه ی شلوارم مامان الناز از در اومد تو دامن پاش بود منو دید خواست بکشه پایین گفتم نکن میخوام خودم باز کنم رفتم طرفش الان یه پلیور تنم بود با شرت همینجوری سینمو بهش چسبوندم رفتم تو لباش گفتم که خیلی نازی اینو که گفتم انگار برق بهش وصل کردن پیچ و تابش خیلی زیاد شد لبامو میخورد کیرم به شکمش فشار میاورد
همش میماید کیرمو یه دفه منو از خودش جدا کردو هلم داد رو تخت شرتمو از پام کشید بیرون تخحمامو تو یه مشتش گرفت کیرمم تو اون دستش یه کم نگاه کرد بعدش زبونشو اوورد نزدیک یه لیس بهش زد مممممممممم عجب حالی میداد هر بار که زبونش میخورد به کیرم احساس میکردم به کمرم فشار میاره خیلی میحالیدم برگشتم که لختش کنم خودش تاپشو داد بالا گفت میخوری؟ گفتم اره عزیز چرا که نه دوباره سینه هاشو تو دستم گرفتم فشارشون میدادم و باهاشون بازی میکردم و میخوردمشون حدود 10 دقیقه این کارو کردم خیلی برام لذت بخش بود بعدش اومدم پایین دامن پاش بود ولی شرت نه (نمیدونم الناز عکسالعملش نسبت به اینکه مامانشو اینجوری دیده چی بوده من اصلا نمیدونم ) خوب از اصل داستان جدا نشیم چه باهال بود مامان الناز همه بدنش نرم و لطیف بو از اینکه خودشو بهم میماله خیلی لذت میبردم دامنشو دادم بالا نداختم رو سینه هاش دلم میخواست کسشو بلیسم ولی فقط یه بار زبونمو رو کسش کشیدم تا در سوراخ کونش ممممممم چه خوشمززه بود مامان النازز یه اههههههههه بلند کشید گفت اخخخخ بکن بکن دیگه جونن کیر کلفت بده کیر دراز اب کیر میخوام بکن منو وووووووو من جنده ی تو امممممممم جوووون فدات شم الهییی هی اسمه شوهرشو صدا میزد و میگفت حالا میری جنده بلند میکنی نیستی ببینی چطور وقتی نیستی کس میدم جووووووووووووووون بکب سینا بکن فدات منم طبق معمول فقط دوست دارم رو سینه بخوابمو کسو بکنم دامنشو در اووردم سینمو با سینش جفتو جور کرو لبمو با لباش کیرمو فرتی فرستادم تو کس تنگ و اتیشیش یه دفه لبامو ول کردو شرو ع کرد اهو اوه کردن منم دسته خودم نبود با یه سرعت عجیب تو اون کس مشت داشتم تلنبه میزدم خیلی حال میداد مامان الناز میگفت : اخخخخخخخ کیرت داغه تو کشم حسش میکنم خیلی کیرت باهاله جون محکم بکن محکمممممم جونننننننن اههههههه بکن من جندتم بکن منوووووووو جونننن به سرم زد که بکنم تو کونش از خیسی کسش میشد فهمید دوباره ازضا شده کیرمو بیرو کشیدم به سینه خابوندمش پشتشو یه کم لیسیدم هی میلزید با هر حرکت من بعدش لای لمبر های تپلشو باز کردمو کیرمو بینش گذاشتم واییییییییی خیلی نرم بود انگار افتادم رو ژله خیلی حال میداد کیرمو برداشتم سوراخ کونشو نگاه کردم بهش میخورد خیلی تمیز باشه دلم میخواست بخورمش ولی نه کیرم تشنه تر بود دستمو به کسش که خیس خیس بود والیدم یه کمی به سوراخی کونش زدم گفت میشه توش نکنی اینکارو تا حالا هیچکی با من نکرده گفتم فقط یه کم سرش گفت باشه عزیزم اصلا هر کاری میخوای بکن بعدش یه ماچ گنده از لمبرش کردم با انگشت وسطم تو سوراخش یه کم مالیدم هی اخو اوف میکرد کاملا معلوم بود تنگه 5 دقیقه طول کشید تا تونستم 2 تا از انگشمتامو تو تو کونش کنم خیلی حال میکرد خومشش اومده بود انگشتمو در اووردم نگاه کردم دیدم نه بابا تمیزه تمیزه حتی تو دهن خوش کردم لیسیدش انگشتمو که میلیسید اونم باز بهم حال میداد کیرمو که شق بود همچنان در سوراخه تنگش گذاشتم گفت : اخ اخ نه نه
در بیار وووووووووووی درد میکنه الانه که نصف شم از وسط در بیار در اووردم گفتم نمیخوام اصلا نمیکنم یه کم نشست گفت بیا بکن جولوم گفتم نمیخوام اومد جولو یه ماچم کرد گفت باشه بیا بکن ولی ارووم فدات شم مند گفتم کیرت خفه نشه اون تو خندیدمو گفتم نگرانش نباش حالش بهش بد نمیگزه اون تو گفت بکن دیگه مردم لای لمبرشو باز کردم اب دهنمو اویزون کردم رو سوراخش گفت اهههههههههه چه باحال بود یه بارم بریز توو دهنم این کارو واسش کردم دوبارش یه لب رفتم تو لبش مممممم زبونشو میخوردم با اینکه سنش بالا بود واقعا خوب حال میداد بعدش برگشت و دوباره قنبل کرد یه کم کیرمو به سوراخش مالیدم بعد ارووم فشار دادم تو گفت : اوممممممممممممممممممممممم بیشتر فشار دادم اروم روش خوابیدم و کیرمو تا ته تو کونش کردم اخ تنگ بود تنگگگگگ منم یه کمی قوربون صدقه سوراخه تنگش رفتم در گوشش هی باهاش حرف میزمو تو کونش تلنبه میزدم دیواره های کونش به

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#64 | Posted: 11 Jul 2011 16:38
دختر همسایه

بازم سلام

اول یه پیش ضمینه داشته باشیم از خانوم خوشگل های محلمون....
راستش هیچ وقت حواسم به دورم نبود....
یه روز پنجره پذیرائی رو باز کردم دیدم وای چی میبینم ! یه زن حدودآ 32 ساله که خیلی جونتر از سنش باز به نظر میرسید با یه دختره 24 ساله شوهر دار( که بعدآ خبرش رسید بچه محل ها فشارش دادن) خوابیدن کف حیاط یه دختر کوچولو هم که اونم بعدآ فهمیدم بچه زنست داشت با روغن تن این 2 تارو ماساژ میداد...
وای من که باورم نمیشد...
زنه سفیده سفید با مو های مشکی بلند ست شرت سوتین مشکی تنش بود دختره هم ست رنگی یه عینکم یه چشمش بود....
وای کیرم راست کرده بود از یه طرفم همه خونه بودن تابلو بود...
واسه همین پنجره رو بستم!
دلم طاقت نیاورد یه7/8 دقیقه بعد باز رفتم نگاه کردم... وای تو اون آفتاب سوزناک بدن هر دوشون برق میزد...
کاش جای دختر کوچیکه بودم! دستش رو میکشید رو سینه های هر دوشون میمالید با روغن ! یه دفعه مادره لاشو باز کرد دختره کشید لایه کسش که مادره خندید !
ولی دختر کوچیکه چیزی بارش نبود که بخواد عمدی این کارو بکنه ! خلاصه کنم یه دفعه دیدم یه پسره خونه روبروشون داره با تل تو بالکن حرف میزنه یدفعه اونم چشمش به اینا افتاد ! تل رو قطع کرد شلوارکشو در آورد کیرشو گرفت دستش ارضا شد رفتتو خونه...من ولی هنوز آتیشی بودم...
بی خیال شدم خیلی چیز ها از دخترای محل دیدم ولی این دید زدن ها باعث شد من چشمم به یه دختره 15 ساله بیفته...
دوست داشتم تجربه کنم...یه شب هیمنجوری به پنجره یه خونه خیره شدم...
شیشش رفلکس بود اونا خودشونو میدیدن ولیبیرون رو نه...
منم راحت داشتم نگاه میکردم انگار مهمون داشتن...دخترا هی میومدن جلو آینه میرقصیدن منم با این حرکت فوق العاده دیونه میشم...دختره هی نازو عشوه میومد با موهاش بازی میکرد پریشونش میکرددست میکشید رو سینش قر میداد خلاصه یکیم که بیشتر نگاه کردم دیدم بله همون دختر کوچولوست که هر وقت از جلموم رد میشود چپ چپ نگاه میکرد...
چرا تا حالا نمیدونستم رو برو پنجره آشپز خونه مان ؟
خلاصه یه روز داشتیم از باشگاه با رفیقم بر میگشتیم که بهو دیدیم دو تا بچه اوبی دنبال این دختره افتادن... رفیقمم میدونست من اینو میخوام فشار بدم رفیم جلو طرف دختره داشت حرف میزد که آره مزاحمت شدن یا نه منم یه چشم خوره رفتم به پسره با تشر گفتم: برو عقب بینم
پسره هم خفه خون گرفت یه دفعه دیدم یکیشون شیر شد نعره کشید که آره من کس خلم قاطیم...
منو میگی دیدم یه دفعه رفیقمو خوابوند رو زمین اومدم طرفش جداشون کنم واسه منم شاخ شد اومد بزنه زدم با ساک تو سرش دیدم چاقو در آورد دنبال ما کرد دیدم دختر کوچیکه داره جیغ میزنه....خلاصه شر شد سره این انتر خانوم...
رفیم سره محل به بچه ها گفتیم قضیه رو که دیدیم پسره داره میاد یهو رفیقم گفت این که داداشه منه شروع کرد چکو لقتی کردنش...
سرتونو درد نیارم شبم تو باشین با رفیقم نق میزدیم سره یه انتر شبمون خراب شد !
منم گفتم یه جوری میکنمش که گریه کنه..
آخه دختره ی بیشور این خیالش نبود تازه نمیدونم چی گفته بود به ننش که وقتی مارو جلو در دید با حرکات دستش میگف : چیه ؟ نگاه میکنید ؟ ماهم میگفتیم کس کش معلوم نیست چی رفته گفته که ننش داره اینطوری میکنه..! بیاو خوبی کن...خلاصه کنم یه روز گیرش آوردم چسیدم بهش گفتم همه چیرو این که دید زدمت ...اونم به کسشم بر نخورد !
گفت از کدوم خونه منو نگاه میکردی ؟ منم نگفتم ! خداحافظی کردیم ! عصر داشتم نگاه میکردم که دیدم اونم تو بالکنه...یه دفعه سوت زدم همه جارو نگاه کرد تا یهو چشمش بهم افتاد زوق کرد دست تکون داد یکم خندید...
با دستم نشون دادم تل... دیونه از اون فاصله رفت رو کاغذ تلشون رو نوشت...
منم داد زدم دیونه کاغذ که دیده نمیشه...
با دستش یکی یکی شماره هارو گفت ! البته داشتم ولی خواستم طبیعی باشه...
زنگ زدم بعد کلی احوال پرسی ! بهم گفت دیگه چی دیدی.؟!
گفتم بگو چی ندیدی ! گفت حالا بگو گفتم لخته لختتو
گفت کجا ؟ کفتم پشت بوم داشتم با ماهواره ور میرفتم دیدم از حموم برگشتی داری خودتو خشک میکنی ...یکمم ادامه دادم گفتم مثلآ دست انداختی لایه کست رو خشک کردی سوتینت این شکلیه همیشه و غیره...دیدم جیغ زد گفت مامان ببین چی میگه: میگه لختمم دیده... وای شاخ در آوردم ! دیونه چرا به ننش گفت؟!؟!!!!
نکنه میخوان دهنمو سرویس کنن....وای دیگه نمیشد کاری کرد هم تلم رو داشت هم آدرس رو...
دیدم میگه با مامانم حرف میزنی ؟ گفتم نههههههههههههههههههههههههه
گوشی رو داد ...آخ آخ آخ چیکار کنم حالا چی بگم...
زنه گفت سلام خوبین تا اومدم بگم سلام دیدم میگه خوب علی آقا حال میکنی ها ! خوب مارو دید میزنی ! سایز همه جامون رو بلدی ! وای قفل کردم
یکیم چرت و پرت گفتم ! بعد گفت گوشی رو میدم نیلوفر!
منم سرش قر زدم چرا گوشی رو دادی که گفت من با مامان راحتم خلاصه گفت شب ساعت 8:30 بیا از پشت بوم دید بزن میخوام برم حموم
رفتم دیدم یکی یکی لباساشو در آورد رفت تو حموم...
مادرشم نمیدونم عمدآ همش جلو اون یکی پنجره بود هی میرقصید پشت میکرد به پنجره کونش رو تکون میداد
واسه رفیقم که تعریف کردم میگفت خاک بر سرت ! چرا ننش رو نکردی !گفتم رز رز نکن بابا زن شوهر دارو... گفت زنی که میخواره باید خاروند!
منم دیگه کشش ندادم..
دختر رو دعوت کردم خونه
ناز شده بود ! یه شلوار لی پوشیده بود با یه مانتو تنگ بالای کونش ! یه تاپ سورمه ای با شرت سوتین صورتی...جورابشم که مثل بیشتر دختر ها ازین رنگی ها...
یکیم گپ زدیم یه کوچولو آرایش دخترونه کرده بود ! 18 سالش بیشتر نبود اما حشرش تو چشماش موج میزد...
شورتش رو آوردم جلو لبشو بوس کردمو خوردم...خودش موهاشو باز کرد !ریخت تو صورتش...لب بازی کردیم خابوندمش رو مبل شلوارشو در آوردم تاپشو دادم بالا سینش کوچیک بود کلآ تاپ رو هم در آوردمهیچی نمیگفت...فقط یه شرم دخترونه تئ صورتش داشت
دوست داشت امتحان کنه سکس رو
نازش کردم.سینشو چنگ زدم با اون صدای نازش ناله کرد گفن تو هم لخت شو ...منم یکی یکی رو در آوردم دیدم اصآ یه کیرم نگه نیکنه...امدم جلوش گفتم دوسش داری ؟ گفت نمیدونم چشماشو بست گرفت دستش چشماشو اصلآ باز نکرد ...گفت باید الان بخورم ؟ تمیزه ؟ خندیدم گفتم دیووووونه...گذاشت سرشو تو دهنش وای با اون لبای گوچولو صورتیش داشت میخورد حرفه ای نبود ولی واقعآ جالب میخورد چون تجربه نداشت مثل بستنی !
یکیم خورد بعد چشماشو باز کرد خندید تخممو مالید کشیدم بیرون پشتشو کرد بهم قمبل کرد !گفتم فیلم دیدی ؟ گفت 24 ساعته دارم تو ماهواره میبینم...
گفتم پس دهنتو سرویس ! کیرمو چرب کردم دیدم کونش کوچولو جم و جوره گذاشتم جلوش امدم فرو کنم دیدم میخنده میگه قلقلکم میاد ...تو دلم گفتم بکنم تو بازم میخندی ؟
یه دفعه کردم توش وای داغ بود تنگ شروع کردم به عقب جلو کردن دیدم هیچی نمیگه ....از خودم داشت بدم میومد ! گفتم باید جر بخوری یهو تا ته کردم تو کونش جیغی کشید گفتم انگار دو تاش کردم شروع کردم به کردن...دعوا و شری که سرش داشتیم اومد جلو چشمم...
اون موهائی که مدام جلو آینه بهش میرشیدو بچه ها باور کنید روزی 30 دفعه موهاشو باز میکرد شونه میکرد باز میبست ! گرفتم دستم سروع کردم به کشیدن.. محکم میزدم در کونش ..براش جالب بود این کارها...چون زیره لب میگفت وووووووووئی بکن بزن سرخش کن....
منم مهکم تر میکردم دیگه داشتم خالی میشدم گفت بریز تو یکمشم بزار ببینم از نزدیک
منم خالی کردم با دو تا تکون تو کونش در آوردم ...گرفت آروم تو دستش بو کرد مکش زد بعد رفت تو دستشوئی منم خودمو جمو جور کردم امد بیرون فرستادمش رفت...
دیگه هم سراغش نرفتم اونم کرم داشت همه پسر بازی میکرد دیگه به همه پا میدادو سرو گوشش میجنبید
روی سخنم با شما آقا پسر های گله : به صبح هنگام که کیره راست داری___یه خود مغرور نشو چون شاش داری
قربون همگی

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#65 | Posted: 13 Jul 2011 21:20

شاه کس



من پدرام هستم و 32 سال سن دارم. زندگي سکسي خودم رو از سن 17 سالگي شروع کردم و ميخوام که زندگي نامه سکسي خودم رو براتون به تدريج بنويسم. اميدوارم که لذت ببريد. در ضمن بايد بگم که اسمهايي رو که به کار مي برم مستعار هستند چون مي خوام روابطي رو بازگو کنم که شايد کساني که طرف دوم ماجراهاي من بودند دوست نداشته باشند اسم واقعي شون بازگو بشه. از طرف ديگه خيلي از اونها الان ازدواج کردند و ممکنه اتفاقي اين سايت و خاطرات من باعث دردسرشون بشه. پس به من حق بديد که اسم واقعي پارتنرهام رو بازگو نکنم.
اول بذاريد يه کمي از خودم بگم. من پسري هستم با 167 سانت قد کمي چهارشونه با چشم و ابرو و موهاي موج دار قهوه اي تيره با پوستي گندمي. تو محيط خونه آروم ولي در جمع دوستان شلوغ و شيطون هستم .
با اينکه اتفاقات سکسي در زندگيم زياد بوده و دوست دختر هم زياد داشتم ولي تا به حال ياد ندارم که به يه دختر متلک گفته باشم و يا براي دوستي و رابطه با دخترها و زنها سريش شده باشم. در تمام تجارب سکسي من فقط فرصتهايي رو که به دست مياوردم به راحتي از دست نميدادم.
من در 13 سالگي بالغ شدم اونم به واسطه ديدن چند تصوير سکسي که توي يه فيلم ديدم. شب خوابيدم و ... . خودتون بقيه ماجرا رو ميدونيد. وقتي بيدار شدم خيلي ترسيدم و با دستپاچگي سعي کردم دسته گلي رو که آب دادم يه جوري ماست مالي کنم ولي بالاخره نشد و پدرم ماجرا رو فهميد. شب همون روز پدرم من رو صدا زد و کلي درباره بلوغ و از اين جور چيزها براي من صحبت کرد. پدر من مرد روشن فکريه و هميشه با من در زمينه هاي مختلف به خصوص سکس بيشتر رفيق بود تا پدر.
از اون روز بود که نوع نگاه من به دخترها عوض شد. با ديدن دخترها ياد خواب اون شب مي افتادم و تو عالم خيال خودم و اون دختر رو به جاي شخصيتهاي خواب خودم ميديدم و يه دفعه متوجه ميشدم که پدرام کوچيکه مثل سنگ سفت شده و داره ميترکه و زود خودم رو جمع و جور ميکرد و سرم رو به يه کاري گرم ميکردم.
دو سالي به همين منوال گذشت. من حالا 15 ساله بودم. تابستون بود و از صبح تا شب بچه هاي قد و نيم قد توي محوطه بازي مجتمعي که ما توي اون زندگي ميکرديم مشغول بازي و وراجي و سروصدا بودند. تو همون مجتمع دخترايي که دو سه سال از من کوچکتر بودند زياد بودند و من با اکثرشون رابطه خوبي داشتم. به هم ديگه نوار موسيقي قرض ميداديم و باهم بازي ميکرديم. ولي کم کم به خاطرديدي که نسبت به اونها پيدا کرده بودم سعي ميکردم کمتر باهاشون تو ملع عام ظاهر بشم. همش فکر ميکردم يه نفر که از احساس شديد جنسي من باخبره من رو ميپاد و مواظب حرکات منه. درست هم بود. بعدها فهميدم که پدرم دورا دور مواظب حرکات و رفتار من با دخترها بوده تا اگر من در روابطم با دخترها دچار اشتباه شدم به من تذکر بده و من رو راهنمايي کنه.
يه حرف پدرم رو که تو سن 18 سالگي به من زد هرگز فراموش نميکنم. پدرم به من گفت: عشق و حالت رو بکن ، جنده بازيت رو بکن ولي هيچ وقت جنده سازي نکن.
بگذريم، تو همون تابستون بود که من احساس کردم از بين تمام دخترهاي همسايه يکي شون خيلي زيبا تر از ديگرانه و احساس ميکردم که رفتارش با من خيلي صميمي تر از دختراي ديگه هست. اسمش الميرا بود. دختري بود با اندام متناسب و موهاي خرمايي روشن با فرهاي درشت و چشمهاي عسلي خوش رنگي که هر وقت نگاهش به من مي افتاد من احساس ميکردم قلبم داره از تو سينم ميزنه بيرون. چهره مهربون و زيبايي داشت که شباهت بسيار زيادي به جواني هاي مدونا خواننده معروف اون دوران داشت. کم کم اون هم فهميده بود که من بيشتر علاقه دارم در بين دختر و پسرهاي مجتمع با اون صحبت کنم و در کنار اون باشم. مني که تا دو سه سال پيش توي بازيها بارها الميرا رو لمس کرده بودم و يا حتي بغل کرده بودم و هيچ احساس خواصي پيدا نکرده بودم حالا فقط با برخورد دست الميرا با دستم احساس ميکردم تمام بدنم آتيش گرفته . ديگه دوران بازيهاي کودکانه گذشته بود و من افسوس مي خوردم که چرا در همان زماني که ميتونستم الميرا رو لمس کنم چنين احساسي نداشتم. شبها به ياد الميرا بالش رو بغل ميکردم و مي خوابيدم و اکثر شبها خوابش رو ميديدم.
الميرا دو سال از من کوچکتر بود ولي بعدها فهميدم که خيلي توي سکس از من باتجربه تر بود. البته به اندازه خودش.
يه روز ساعت حدود يک و نيم بعد از ظهر بود. هوا گرم بود و توي محوطه مجتمع هيچ کس نبود، به غير از من که تو سايه يه درخت نشسته بودم و داشتم کتاب <<بيست هزار فرسنگ زير دريا>> رو مي خوندم. يه دفعه احساس کردم يه نفر پشت سرم ايستاده. برگشتم و با ديدن الميرا که باد با موهاي زيباش بازي ميکرد خشکم زد.
الميرا لبخندي زد و گفت: ترسيدي؟
گفتم: نه، مگه تو ترس داري؟
خنديد و اومد نزديک و کنار من روي نيمکت نشست.
گفت: چي مي خوني؟
کتاب رو بهش نشون دادم. چند دقيقه اي به سکوت گذشت. طاقت نياوردم و گفتم: اين وقت روز اينجا چکار ميکني ؟
گفت : پدرو مادر و برادرم رفتن بيرون، منم حوسلم سر رفت اومد بيرون. مزاحم کتاب خوندت شدم؟
با عجله گفتم: نه، نه، اتفاقا منم حوسلم سر رفته بود.
لبخندي زد و گفت: يه چيزي بپرسم راستش رو ميگي؟
گفتم: سعي ميکنم.
بي مقدمه پرسيد: تو از ليلا(يکي ديگه از دختراي مجتمع) خوشت مياد؟
من که حدس زده بودم داستان از چه قرار اول دست و پام رو گم کردم ولي زود به خودم گفتم: خره خودت رو جمع و جور کن، فرصت رو از دست نده.
جواب دادم: به عنوان يه همسايه و همبازي، نه بيشتر. الميرا سوالش رو در مورد چندتا از دختراي ديگه تکرار کرد و من که ديگه مطمئن شده بودم که آخر اين سوالها به کجا ميرسه هر کدوم رو به يه دليلي رد کردم.
بعد يه دفعه اخمهاش رو کرد تو هم و گفت: پس حتما براي تو منم مثل دختراي ديگه هستم؟
با اينکه حدس زده بودم که داستان به کجا ممکنه برسه ولي از حالت چهره و سوال الميرا جا خوردم و مردد شدم که چي بگم. ولي بازم خودم رو جمع وجور کردم و گفتم: نه، تو با بقيه فرق ميکني.
از حرفي که زدم خودم تعجب کردم و کمي هم خجالت کشيدم.
خنديد و گفت: چه فرقي ميکنم؟ منم مثل بقيه يه دخترم.
سرم رو انداختم پايين و تمام حواسم رو جمع کردم که چي بگم. بالاخره بعد از چند لحظه آروم و بدون اين که تو چشماش نگاه کنم گفتم: نه، تو از همه دخترا زيباتري و من خيلي دوست دارم که با تو دوست باشم.
احساس کردم خشکش زده. زير چشمي نگاهش کردم و ديدم که اونم سرش رو انداخته پايين و لپاش گل انداخته. به نظرم اومد که از قبل خيلي زيبا تر شده.
آروم گفت: منم تو رو دوست دارم. با گفتن اين جمله يه نگاه به من که خشکم زده بود انداخت و خنديد و بعد دويد به سمت ساختمون و پشت در سيکوريت دودي ورودي گم شد. ولي من براي چند دقيقه همونجا مات و مبهوت نشسته بودم.
اون شب رو هيچ وقت فراموش نميکنم. تا صبح خوابم نبرد.
ديگه هر روز کار من و الميرا اين بود که کشيک بکشيم که کي يکي مون مياد تو محوطه تا اون يکي هم بپره و بياد. اون تابستون با تمام خوشي هايي که براي من به خاطر دوستي با الميرا داشت گذشت. در طول سال تحصيلي صبحها زودتر از معمول از خونه ميزدم بيرون تا الميرا رو که به مدرسه ميرفت ببينم و بعد خودم به مدرسه ميرفتم.
داستان دوستيم با الميرا رو به يکي از دوستانم که دوسال بزرگتر از خودم بود ولي خيلي باهم صميمي بوديم به اسم اشکان در ميون گذاشتم. اشکان خودش دوست دختر داشت و بعضي وقتا من رو راهنمايي ميکرد که براي الميرا چي بخرم يا بهش چي بگم.
دو سال از دوستي من و الميرا ميگذشت و ما خيلي به هم عادت کرده بوديم با اينکه هر روز تو محوطه هم ديگه رو ميديم ولي باز هر وقت که فرصت پيدا ميکرديم با هم تلفني صحبت ميکرديم. ديگه حرفامون از حالت دوتا همبازي خارج شده بود و بيشتر عاشقانه بود تا بچگانه.
روز دهم مرداد بود صبح به هواي ديدن الميرا از خونه زدم بيرون. بعد از يه ساعت الميرا هم اومد تو محوطه و با دوستاش مشغول صحبت شد. حالا ديگه پسرا و دختراي هم سن و سال من باهم بازي نميکردند . بالاخره الميرا رو توي راه پله تنها گير آوردم.
بعد کمي خوش و بش به من گفت: امروز بعد از ظهر ساعت پنج مادر و پدر من ميرند عروسي برادرم هم رفته مسافرت، دوست داري بياي خونه ما.
گفتم آره، ولي کسي نفهمه؟!!
گفت: نه ، سعي کن يه جوري بياي که کسي تو رو نبينه.
بالاخره ساعت پنج بعد از يه انتظار طولاني از راه رسيد. من مادر و پدر الميرا رو که سوار ماشين شده بودند و ميرفتند از پنجره ديدم. سريع لباس پوشيدم و بعد از يه ربع زدم بيرون. با احتياط تمام خودم رو به در خونه الميرا رسوندم و آروم در زدم. در خيلي زود باز شد و الميرا سرش آورد بيرون گفت: زود بيا تو تا کسي نيومده. منم زود چپيدم تو و در رو بستم. چشمم که به الميرا افتاد نزديک بود سکته کنم. الميراي پانزده ساله يه آرايش ملايم کرده بود، يه شلوارک صورتي پاش بود با يه تاپ سفيد حلقه اي. پوست سفيد و لطيفش چشمم رو نوازش ميداد. ولي من سعي ميکردم زياد به پاهاي خوش تراش و بازوهاي ظريف الميرا خيره نشم. مي ترسيدم ناراحت بشه.
رفتم تو و روي کاناپه راحتي نشستم.
الميرا گفت: الان ميام. رفت توي آشپزخونه و با دوتا شربت آلبالو برگشت. شربت رو گذاشت جلوي من روي ميز و خودش با فاصله روي کاناپه نشست.
خنديد و گفت: اينجوري بهتره،نه؟
گفتم: چي بهتره؟
گفت: کسي مزاحم حرف زدنمون نميشه.
گفتم: آره. ولي نکنه يه وقت کسي بياد؟
گفت: نه بابا، نترس، برادرم که تا دو روز ديگه نمياد، مادر و پدرم هم که تا ساعت 1 و 2 بعد از نصف شب سروکلشون پيدا نميشه.
نيم ساعت به حرف زدن گذشت. بعد الميرا بلند شد فيلم شارون رو گذاشت توي ويدئو و گفت: من اين فيلم رو خيلي دوست دارم، تو چي ؟
گفتم : من هنوز نتونستم ببينمش.
گفت: بهتر ، حالا باهم مي بينيمش.
اين جمله رو طوري ادا کرد که آتيش شهوت رو تو وجود من روشن کرد.
فيلم شروع شد. من شنيده بودم که اين فيلم صحنه هاي عشقبازي داره، ولي فکر ميکردم در حد لب و لوچه باشه ولي وقتي که اولين صحنه نيمه سوپر فيلم شروع شد و دوتا هنر پيشه لخت مادرزاد تو بغل هم وول ميزدن من يه نگاه به الميرا کردم و ديدم الميرا با چهره اي برافروخته زل زده به من داره منو نگاه ميکنه. يه دفعه ياد حرف اشکان افتادم که مي گفت: اگه ميخواي دختري که دوستش داري باهات بمونه سعي کن از هر نظر ارزاش کني. به خودم گفتم: اين بهترين فرصته. آروم دستم رو بردم به طرف دست الميرا که روي پشتي کاناپه تکيه داده بود. با اولين تماس دستامون انگار که منتظر باشه دستم رو محکم تو دستش گرفت و من رو به طرف خودش کشيد. منم از خدا خواسته افتادم تو بغلش. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و تو چشاش زل زدم. شهوت از چشماي زيباش ميباريد.
بهم گفت: خيلي دوستت دارم و نذاشت من جواب بدم و لباش رو محکم روي لباي من گذاشت. منم که ديگه ديوونه شده بودم شروع کردم به لب گرفتن به همون روشي که تو فيلماي سکسي ديده بودم. با تمام شهوتي که داشتم جرأت نميکردم بدن الميرا رو اون جوري که ميخوام لمس کنم. مي ترسيدم ناراحت بشه. ولي بعد از چند دقيقه لب گرفتن الميرا صورتش رو کشيد عقب و من رو از خودش دور کرد. اول فکر کردم ناراحت شده و قلبم افتاد تو شرتم ولي بعد از چند لحظه خودش رو انداخت روي کاناپه و گفت: فکر کن من شارون هستم و تو اون پليسه. چکار ميکني؟
من که ديوونه شده بودم بدون فکر کردن دستام رو بردم به طرف تاپش و اون رو به سرعت از تنش درآوردم. سينه هاي ظريفش که شبيه ليمو شيرين بود و سوتين هم نداشت با لرزش هوس انگيزي افتاد بيرون. يه نگاه به الميرا کردم و وقتي رضايت آميخته با شهوت رو توي چشماش ديدم ديگه صبر نکردم و رفتم سراغ سينه هاي ناش و شروع کردم به بازي کردن و ليسيدن . صدا نفساي عميق و شهوت آلود الميرا بيشتر من رو شهوتي ميکرد. تو همون حال الميرا دست من رو گرفت و برد پايين و آروم گذاشت روي کسش. من که تا اون موقع دستم به کس نرسيده بود و حسابي داغ کرده بودم بلند شدم و شوارک و شورت الميرا رو با هم از پا در آوردم. اولش خجالت کشيد و پاهاش رو جمع کرد ولي وقتي من دوباره رفتم سراغ سينه هاش و شروع کردم به خوردن و با دستم شروع کردم ماليدن کسش آروم آروم پاش رو باز کرد و اجازه داد که دستم کاملا روي شيار کس ظريف و خوش فرمش قرار بگيره. منم شروع کردم به ماليدن کسش که حالا ديگه خيس شده بودو ناخودآگاه انگشتم رفت به طرف سوراخ کسش و يه فشار کوچيک بهش آوردم که سريع پاهاش رو جمع کرد و با صداي گرفته اي گفت: مواظب باش، من دخترم ها.
خنديدم گفتم: ببخشيد،دست خودم نبود، از اين به بعد مواظبم. دوباره پاهاش رو باز کرد و منم دوباره شروع کردم. توي فيلما ديده بودم که مردا چه جوري کس زنا رو ميخورند . آروم آروم همون طور که شکم صاف و لطيفش رو ميليسيدم و ميبوسيدم رفتم به طرف کسش. وقتي به کسش رسيدم اول مردد بودم که کسش رو بخورم يا نه، ولي وقتي بوي عطري که به کسش زده بود به مشامم رسيد و چشمم بهش افتاد ديگه طاقت نياوردم و افتادم به جون کسش. حالا ديگه صداي نفس نفس زدنش به ناله ها و جيغهاي کوتاه تبديل شده بود. با دوتا دستش سرم رو روي کسش فشار ميداد و منم با لذت کسش رو ميخوردم. بعد از حدود ده دقيقه روناي نرم و سفيدش رو محکم به دوطرف صورتم چسبوند و شروع کرد به لرزيدن و ناله کردن. مدتي به همون حال موند و بعد شل و ول افتاد روي کاناپه. من اول ترسيدم. چون تا اون موقع ارزاء شدن دختر رو نديده بودم. ولي بعد از چند دقيقه چشماش رو باز کزد و من رو نگاه کردو خنديد. من که تا اون موقع تو حال خودم نبودم متوجه شدم کيرم داره شلوارم رو پاره ميکنه. الميرا که شلوار برآمده من رو ديده بود بلند شد بدون اينکه چيزي بگه شروع کرد به لخت کردن من. بعد من رو هل داد روي کاناپه و بدون مقدمه رفت سراغ کيرم که مثل چماق شده بود. احساس ميکردم داره ميترکه. اول با دست کمي کيرم رو ماليد. مثل اينکه الميرا هم دودل بود که کير من رو بخوره يا نه. بالاخره شروع کرد به بوسيدن و ليس زدن کيرم . بعد آروم آروم کيرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. طبيعي بود که زياد وارد نبود ولي من اونقدر حشري بودم که بعد از دو سه دقيقه احساس کردم کمرم داغ شده و بعد يه درد لذت بخش زير شکمم احساس کردم گفتم: دارم ميام. الميرا سريع کيرم رو از تو دهنش در آورد ولي ديگه دير شده بود. آبم با شتاب زياد پاشيد بيرون و ريخت روي صورت الميرا. الميرا بعد از اولين شليک من خودش رو کنار کشيد و شليک دوم اونقدر بلند بود که آبم ريخت روي ميز جلوي کاناپه. من سريع يه دستمال از روي ميز برداشتم و گذاشتم سر کيرم و بقيه آبم رو ريختم توي اون. الميرا تو همين فاصله رفته بود توي دستشويي تا صورتش رو بشوره. من ديگه رمقي نداشتم همونطوري افتادم روي کاپانه و چشمام رو بستم. الميرا از دستشويي اومد بيرون و من به زحمت از جام بلند شدم و لباسام رو برداشتم و رفتم توي دستشويي. همونجا لباسام رو پوشيدم اومدم بيرون. ديدم الميرا هم لباساش رو پوشيده و داره روي ميز و فرش رو پاک ميکنه. بهش گفتم: ببخشيد، دست خودم نبود. گفت: اشکالي نداره، ولي اين بار زودتر بگو. بعد هر دو زديم زير خنده.
و اين اولين تجربه سکسي من بود. که هيچ وقت فراموشش نميکنم. اميدوارم از خوندنش لذت برده باشيد و براي اينکه من حس و حال پيدا کنم تا ادامه زندگينامه سکسي خودم رو براتون بنويسم
     
#66 | Posted: 14 Jul 2011 16:35 | Edited By: Mail1473
الان بگم این داستان برای من یعنی میل 1473 نیست.




خانم همسایه


سلام خیلی وقته که دارم داستانهای شما رو میخونم منهم میخوام یک داستان رو براتون بنویسم که خودم هم باورم نمیشه
دوسال پیش بود که پیرزن مهربانی که همسایه ما بود رو بچه هاش بردن پیش خودشون وخونه رو دادن اجاره ،داستان از اونجا شروع میشه که یه روز جمعه صبح که من رفته بودم خرید موقع برگشتن دیدم یه کامیون جلوی آپارتمان ماایستاده وداشتن اسباب منزل رو تخلیه میکردند من هم بی اعتنا به اونها رفتم که برم خونه دیدم که جای پیرزن همسایمون اومدن،چون فصل تابستون بود وهوا هم گرم بود ر فتم توخونه ویه پارچ آب خنک براشون آوردم ،خوشبختانه کارگر گرفته بودن و نیازی به کمک من نبود،بعد از خوردن آب پارچ رو گرفتم رفتم خونه،شب ساعت نه ونیم بود که در خونه رو زدند،از خانمم پرسیدم که مهمون داریم گفت:نه،رفتم در رو باز کردم دیدم همین همسایه جدیده هست ،گفت:میشه لطف کنید یه کمکی به ما بکنین،ما هم تو رو دربایستی گفتم:باشه، خانمم پرسید:کی بود گفتم:این خانم همسایه هست ،میخواد کمکشون کنم،خانمم هم از اونجا که خیلی به من اطمینان داشت!!! گفت:وایسا خودم هم همراهت میام ،گفتم:شاید مرد تو خونشون باشه،که زن همسایه گفت:اگر مرد داشتم که مزاحم شما نمیشدم،خلاصه باخانمم ودختر کوچکم رفتیم کمکشون کنیم ،یه چندتا چیز سنگین داشتن مثل یخچال ،کمد اینجور چیزا که کمک کردم جابجا کردن منهم که طراح دکوراسیون هستم چندتا تز دادم که خوششون اومد،البته تا یه چندروز هرچی میخواستن میومدن خونه من،این گذشت تا اینکه یک رو که من سر خیابون منتظر ماشین بودم دیدم بعله خانم بادخترشون(راستی یادم رفت که بگم خانم همسایه با دختر خوشکل حدود 26 سالش تنها زندگی میکنند که البطه خودشون اینجور به ما گفتن (بعدأفهمیدم که قضیه چیز دیگه هست اصلأاینا مادر و دختر نیستن))از یه ماشین مدل بالا پیاده شدن (اخه گفته بودن تو شهر ما هیچ اشنایی ندارن )البته منو ندیدن چون جلوتر از من پیاده شدن، تاکسی که گرفتم اونها هم جلوتر سوار شدن من صندلی عقب نشسته بودم اونها هم اومدن کنار من نشستن،تا سوار شدن یه سلام علیک گرمی به من کردن ،کهمن مجبور شدم کرایه اونا رو حساب کنم،راستش رو بخواید اصلأتوفکر این نبودم که چه کونی هستن و چه گوشتی هستن برام عادی بود،بعد از اون جریان چند بار دیگه هم دیدمشون که با ماشینهای مختلف مدل بالا میان سر خیابون پیاده میشن که اصلأبرام مهم نبود،تا اینکه یک روز که خانمم خونه نبود (رفته بود خونه باباش اینا ) اون اتفاق افتاد .
صدای زنگ اومد،رفتمدر رو باز کردم دیدم دختر خانم همسایه است (اسمش ملیحه بود )سلام علیک کرد گفت:ببخشید یه فیلم رو کامپیوترم دارم میریزم رو موبایلم نمیخوندش خیلی هم لازمش دارم نمیدونید چکارش باید بکنم ،گفتم:باید تبدیل(کانورتش) کنید،گفت:چجوری،گفتم: بابرنامه،گفت:شما دارین،گفتم:بله ،رفتم براش اوردم دادم بهش ،چند دقیقه بعد اومد در زد گفت:نتونستم باهاش کار کنم اگه میشه لطف کنید بیاید برام نصب کنید بعد هم بهم یاد بدین چجوری باهاش کار کنم ،منم یکم این پا واون پا کردم با بی میلی رفتم براش درست کنم ،وقتی رفتم تو خونه متوجه شدم مادرش نیست برای کاری رفته بود بیرون ،منم مستقیم رفتم سر کامپیوتر وکارم و شروع کردم ،برنامه که نصب شد خواستم اول امتحانش کنم ،بعد صداش بزنم (آخه رفته بود توآشپز خونه )یه فیلم ازتو گالریش انتخاب کردم شروع کردم به کانورت وقتی فیلم رو نگاه کردم (یه فیلم 7یا8 دقیقه ای بود )یه دفعه کپ کردم، بعله ملیحه خانم بود که یه مردداشت میگاییدش ،تو همون حال بودم که صدای شکستن چیزی از پشت سرم اومد وقتی نگاه کردم دیدم ملیحه جون سینی شربتی روریخته و مات و مبهوت منو نگاه میکنه،بعد از چند دقیقه زبونش باز شد شروع کرد به دادوبیداد که چرا من رفتم سر چیزای خصوصیش ،منم که دیگه گوشم بدهکار این حرفها نبود تمام فیلمهای اون پوشه رو گرفتم واجرا کردم دیدم بعله تو هر فیلم بازیگر نقش مرد عوض میشه ولی ملیحه جون نقش تمام زن هارو بعهده گرفته ،(بعدأمعلوم شد که یه چندتا از گردن کلفتای شهر هستن که این دوتا ازشون فیلم گرفتن تا تیغشون بزنن)خلاصه منم گفتم عزیزم مگه من چیم از اونا کمتره منم میخوام ،اولش قبول نمیکرد خلاصه با هزار زبون ریزی راضیش کرد ،البته اونم گفت:نه برات ساک میزنم نه هم از عقب میدم سریع کارتو بکن وبرو ،منم گفتم:باشه،فقط یه خواهش ،گفت:چیه گفتم:لب وصورتت خیلی خوشکل و خوش فرمه میشه یکم ازت لب بگیرم قبول کرد.
اروم خوابوندمش رو تختش شروع کردم ازش لب گرفتن چون تو این کار استادم چنان اروم میخوردم که حس اونم بیاد ،اولش خیلی با اکراه همکاری میکرد ،آروم آروم روسریش رو در آوردم رفتم سراغ گوش وگردنش آروم لبم رو میکشیدم روی پوست سفید و نرمش 10 دقیقه با صورت و گردنش بازی کردم ،خیلی بهم حال میداد ،آروم آروم رفتم پایین چادرش زیرش پهن شده بود ،ازش اجازه گرفتم تا تیشرتش و در بیارم وایییییییییی چی میدیدم چه بدن نازی ،بدون مو سفید مثل برف یه کرست قرمز داشت اونم درآوردم سینه های نرمی داشت خیلی نرم ،شروع کردم به خوردن پستوناش ،من که تو هوا بودم خیلی باحال بود ،اونم همچنان داشت با اکراه نگاهم میکرد ،برش گردوندم شروع کردم از بالای کمرش رو با لبم لمس میکردم آروم تا پایین اومدم ،شلوارش رو درآوردم از پشت زانوش شروع کردم به خوردن ،پشت رونشو زبون میزدم وای که چه حالی داشت ،دوباره برش گردوندم از کنار زانوش شروع به خوردن و لیسیدن کردم ،دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره اونم آروم آروم داشت حسش میومد ،ازاونجایی فهمیدم که دستش و کرده بود تو موهام ،یه شرت سفید پاش بود اونو درآوردم بهههههههههههه چه بهشتی حق داشتن که برای این کس شبی 400 500 هزار تومن بدن واقعأچیزی کم نداشت ،آروم لبم رو گذاشتم روکسش شروع کردم بوسیدن چوچولش رو بین اون کس تپل پیدا کردم و شروع کردم به مکیدن وزبون زدن که دیگه نالش در اومده بود چند دقیقه که خوردم ارضا شد ،حالا نوبت من بود شلوار وشرتم وباهم دراوردم ،کیرم وکه دید گفت:همین گفتم:مگه چشه چیزی نگفت ،لای پاشوباز کردم آروم (البته اگر محکم هم میکردم اتفاقی نمی اوفتاد )کیرم و کردم تو کسش شروع کردم به تلمبه زدن ،اگه قیافه خوشکل و بدن نازش نبود ،فکر کنم تا دو روز هم تلمبه میزدم اتفاقی نمی افتاد چون از بس که گشاد بود ،دلش برام سوخت برگشت پشت به من قنبل کرد گفت:میتونی از کون بکنی (بعدأبهم گفت که به کمتر کسی کون میداده)منم کیرمو ایندفعه با فشار کردم تو که صداش درومدگفت:چکارمیکنی وحشی ،ازش عذرخواهی کردم شروع کردم به تلمبه زدن وای که چه حالی میداد از زیر سینه هاش رو میگرفتم و میکردمش تا اینکه میخواست آبم بیاد ، گفتم دارم میام گفت:توکونم خالیش کن آبم که اومد لباسامونو پوشیدیم بعد بهش کانورتور کردن رو یادش دادم . اون قضایایی رو که تو پرانتز نوشتم رو بهم گفت بعدش هم خداحافظی کردم رفتم خونه البته تا چند روز قیافه نحسش رو که میدیدم حالم بد میشد .چند روز بعد هم بخاطر اینکه پیش من لورفته بودن از اونجا اسباب کشیس کردن و رفتن .

آیدیت بخاطر تبلیغ برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     
#67 | Posted: 15 Jul 2011 18:21
كس جنگي-1

از سري داستانهاي كيوان
سلام دوستان اين داستان مربوط به خاطرات يكي از دوستان گرامي ميشه كه بنده فقط نويسنده داستان هستم خوندن و قضاوت با خودتون با احترام كيوان اواخر سال 1366 بود بمباران شهراهاي ايران توسط هواپيماها و موشكهاي عراقي ادامه داشت ما هم اين وضع برامون عادي شده بود تا صداي آژير خطر بلند ميشد هر جا كه بوديم به نزديكترين پناهگاه ميرفتيم و تا شنيدين صداي انفجار اونجا ميمونديم خونه ما در محله بلوار زرهي شيراز بود و من اون موقع 18 سال داشتم پدرم نظامي بود و دائم در جبهه ها بود براي همين در حياط خونه ما كه خيلي هم بزرگ بود يه اتاقك زير زميني بتي براي جان پناه ما درست كرده بود و خودش هم معمولا نبود هر وقت خونه بوديم و حمله هوائي ميشد ما ها سريع به اونجا ميرفتيم يواش يواش مقداري پتو و لوازم گرمازا هم بطور ثابت اونجا گذاشتيم چون اكثر اوقات حمله ها دراواخر شب صورت ميگرفت . در همسايگي ما يه خانواده بودن كه دو تا دختر و يه پسر داشتن بزرگترينشون كه اسمش سارا بود كه حدود 22 سال داشت و هميشه شيطنت تو چهره اش موج ميزد خوش هيكل و تو دل برو بود اما اون خانواده شايد بخاطر دختراشون با ما خيلي رفت و امد نميكردند ولي من هميشه تو كف سارا بودم كمي با لهجه صحبت ميكرد و گاهي اوقات تو محل سوار دوچرخه ميشد خيلي بي پروا بود و اگه كسي چيزي هم بهش ميگفت هزار تا جواب ميشنيد نميدونستم چه جوري راهي به دلش باز كنم خيلي ميخواستمش تو بد سني هم بودم و همه چيزو به شكل يه زن لخت ميديدم اگه يه عكس سكسي گيرم ميومد تا مدتها اونقدر باهاش حال ميكردم كه عكسه سريعا ميپوسيد و از بين ميرفت چنديدن باز خودمو بهش نزديك كرده بودم اما از زبونش ميترسيدم يادمه يه سري با چند تا از بچه هاي محل شب چهارشنبه سوري رفتيم دم خونشون قاشق زني خودش آيفون رو برداشت و گفت كيه ؟ گفتم اومديم قاشق زني چند لحظه بعد با شلنگ كه آب شديدي هم ازش ميومد بي هوا بهمون حمله كرد همه مون خيس شديم و در حاليكه سعي ميكرديم چادرهامون نره كنار تا شناخته بشيم در رفتيم . يه شب حدود ساعت 3 با صداي شليك پدافند هوائي از خواب پريدم مادرم و بقيه هم بيدار شده بودن و مات مونده بودن سريعا همه رو به جان پناه بردم تو همين حين ديدم يكي داره به شدت در ميزنه رفتم تو حياط و درو باز كردم ديدم سارا پشت دره سر لخت و با لباس خونه و چشماي گريان . جاي صحبت نبود سريع به داخل هدايتش كردم نميتونست راه بره منم از خدا خواسته در حاليكه بالاي سرمون از گلوله هاي نوراني كاملا روشن بود دست انداختم دور كمرش و با خودم آهسته بطرف زير زمين بردمش خيلي شوكه بود و چيزي نميفهميد منم از موقعيت سوئ استفاده كردم و دستمو تا زير سينه اش بردم بالا بدن نرم و لطيفي داشت تا حالا دستم بدن يه دختر رو لمس نكرده بود تو اون حال و هوا و ترس و حشت حالا كير ما هم بلند شده اساسي و ول كن هم نيست باز خوب بود كه خاموشي بود و همه جا تاريك وگرنه خيلي آبروريزي ميشد مادرم با ديدن سارا بلند شد و دستشو گرفت و نشوندش كنار خودش يدفعه بغض دختر تركيد و سرشو گذاشت رو شونه مادرم و هاي هاي گريست خيلي ترسيده بود معلوم شد كه خانم تو خونه تنها بوده و انتظار حمله رو نميكشيده چون راديو عراق معمولا اعلام ميكرد كه اون شب به كدام شهر ها حمله خواهد كرد اما اون شب نوبت ما هم شده بود و يكي از هواپيما ها كه از اون حوالي رد ميشده خواسته بوده يه حالي هم به شيرازي ها بده خلاصه حدود 20 دقيقه بعد اوضاع كاملا آروم شد و البته حمله به پالايشگاه صورت گرفته بود اما ضد هوائي هاي خودمون صدائي بس ترسناك تر از انفجار بمبهاي عراقي داشتن و همه رو حسابي ترسونده بودن مادرم سارا رو باخودش به خونه آورد و تا رفتيم تو و چراغها رو روشن كردم در جا خشكم زد يه جواهر نيمه لخت با يه لباس خواب خيلي نازك كه سينه هاش كاملا ديده ميشد و البته شرت كاملا سفيدش كه كس قلبمه اش كمي زده بود بيرون . مامان كه چشاي وق زده منو ديد بلافاصله چادرشو كشيد دور سارا و بردش به اتاق خواب خودش هر كي يه جا پلاس شد و منم تو هال خونه دراز كشيدم چيزي به صبح نمونده بود . از ديدن منظره بدن نيمه لخت سارا و سينه هاش خوابم نميبرد اصلا انتظار نداشتم كه يه روز بتونم حتي بدن سارا رو تو ذهنم به تصوير بكشم ولي حالا عشق من در چنديدن متريم با بدني لخت و سكسي آرميده بود و دستم بهش نميرسيد از اين بدتر ديگه نميشد مجبور شدم كورمال كورمال بلند بشم و برم دستشوئي و خودمو با فكر سينه هاي سارا ارضا كنم اون روز وقتي از خواب بيدار شدم سارا رفته بود و حس ميكردم تا دسته كير خوردم چند هفته گذشت و نميتونستم سارا رو از ذهنم پاك كنم يه شب طبق معمول كه انتظار بمباران هوائي رو ميكشيديم زنگ خونمون زده شد البته اين بگم كه اكثر همسايه ها زير زميني مثل ما داشتن ولي خانواده سارا اين زحمتو بخودشون نداده بودن و اين بنفع من بود درو باز كردم ديدم سارا با خواهرش و مادرش پشت درن تعارف كردم و اومدن تو و رفتن داخل مادر سارا گفت ببخشيد چون امشب حمله اس گفتم مام تنهائيم بيايم پيش شما با هم بترسيم و همه به شوخيش خنديدن بعد مادرم پيشنهاد كرد كه همه بريم تو زير زمين و چون از اون شبهائي بود كه ساعت 10 تا 11 حتما ميزد همه رفتيم و مشغول صحبت شديم به هر مكافاتي بود اينقدر رفتم و اومدم تا تونستم كنار سارا بشينم و كمي سر صحبت رو باهاش باز كرد مذيانه ميخنديد و بعد گفت ناجنس اون شب من تو اون حال خراب تو هم هي سوء استفاده كن فكر نكن نفهميدم يك كمي خودمو جمع جور كردمو و گفتم بخدا منظوري نداتشتم اما خنديديو گفت اوه اوه اگه منظور داشتي چه ميكردي و ريز ريز ميخنديد كمي بعد هر كسي پتوي دم دستشو كشيد رو پاهاش و من چون كنار سارا بودم جرات اينكه پامو زير پتوي اون بكنم نداشتم اما همچنان باهاش لاس ميزدم و كيف ميكردم تو همين حين 3 صداي شديد انفجار و بلافاصله برقها قطع شد صداي جيغ و گريه همه رفت به هوا تو تاريكي سارا به شدت خودشو بمن چسبوند و منم تو حالت ترس شديد و وحشت تاريكي محكم بغلش كردم كمي بعد صداها خوابيد و معلوم شد انفجارها خيلي هم بما نزديك نبوده اما چون بدون اعلام آژير بود همه خيلي ترسيدن كمي به خودمون اومديم و سارا زير گوشم گفت : ولم كن ديگه تازه ديدم محكم سارا رو بغل كردم و سينه هاش با سينه هام محكم بهم چسبيدن از دست دادن اين فرصت ديگه جبران ناپذير بود در حاليكه چشم چشمو نميديد دستمو بردم رو سينه اش كه ترسيد و جيغ بلندي كشيد همه گفتن چي شده سارا ؟ اونم خيلي عادي گفت انگار يه چيزي از رو پام رد شد و دستمو گرفت و خواست از رو سينه اش برداره خيلي آهسته گفت دستتو بردار ديگه لو ميره زشته بردار ديگه گفتم سارا خيلي ميخوامت گفت بخواه ولي فعلا ولم كن و از تو بغلم خودشو كند و چند لحظه بعد برقها اومد و اون حدود يه متري با من فاصله گرفته بود همه بلند شديم و رفتيم تو خونه ميدونستيم كه ديگه امشب خبري نميشه مادر سارا گفت ما كه امشب تنهائيم و شما همه همينطور بيائيد همه بريم خونه ما بخوابيم ولي مادرم گفت نه خوب شما اينجا بمونيد بهتره و تصميم گرفته شد مامان سارا و سارا تو اتاق من بخوابن و مادرم و خواهر سارا تو اتاق مادرم و بقيه هم هر جا شد اون شب حسابي راست كرده بودم و براي اولين بار بود كه معني شق درد رو كاملا ميفهميدم تو جام بخودم ميپيچيدم و شهوت ديونم كرده بود حدود 2 ساعت بعد نتونستم تحمل كنم و گفتم برم و از دور سارا رو تماشا كنم و جلق يزنم اين بود كه رفتم و از پنجره آشپزخانه كه در واقع يه در كشوئي آلومينيومي بود اون دو تا جسم رو قابل تشخيص نبودن كدوم كدوم يكيه رو تماشا ميكردم و كيرم هم تو دستام بود به سرم زد برم و لاشون بخوابم و ديگه فكر باقيشو نكردم شهوت ديوانه ام كرده بود آهسته رفتم و تقريبا چسبيده به سارا خوابيدم كمي بعد كيرمو به كون قلمبه اش ماليدم تعجب كردم چرا بيدار نميشه كمي بيشتر فشار دادم كه دستش و دراز كرد و كير لختم رو گرفت و خودش مالوند به كونش آهسته دامنشو دادم بالا و دست گذاشتم رو كونش نرم و لطيف بود انگشت كردم لاي شرتش و دست به كسش زدم خيس بود كمي مالوندمش كه ديدم كيرمو از پشت گذاشت دم كوسش و سرشو كرد تو ديوانه شدم و گفتم اشكال نداره بره تو كست كه ديدم گفت نه راحت باش اما اينكه گفت سارا نبود و مادرش بود آره من اون دوتا رو اشتباه گرفته بود و حالا مادرش داشت با كيرم حال ميكرد از ترس زبونم بند اومد اصلا فكرشم نميكردم كه مادر سارا بمن كس بده هميشه با احترام بهش سلام ميكردم و جلوش سرم پائين بود روم نميشد بهش زل بزنم كمي بعد گفت بكن تو ديگه و كيرمو آهسته كردم داخل كس مادر سارا خيلي خيس و لزج بود و اون خودشو محكم به كيرم ميكوبيد كمي بعد برگشت و لاي پاشو باز كرد و خواست بكنم توش اما از زور سكس با دهن به كسش حمله ور شدم داشت ناله اش در ميومد بزور خودشو كنترل ميكرد كه ارضا شد و چند نفس بلند و عميق كشيد و بعد شل شد و بعد منو رو سينه اش نشوند و برام جلق زد كيرم كاملا خيس بود و كمي بعد آبم پاشيد رو سينه اش اما كمي هم رو صورتش پاشيده بود منو رو خودش خوابوند و گفت ميدوني چه مدتيه دلم يه كير مردونه ميخواست كه جرم بده هر وقت خواستي من مال توام بيا خونمون و همه چيزو خودم رديف ميكنم خيلي باهات حال كردم ميخواي بازم بكنيم گفتم نه اگه كسي ببينه ديگه آبرو برامون نمي مونه و بلند شدم و ديدم تمام ابهام به سينه خمدم چسبيده خومد تو دستشوئي شستم و به رختخوابم رفتم بعد از مدتها اولين شبي بود كه به راحتي خوابيدم صبح كه بلند شدم اول فكر كردم خواب ديدم كمي بعد كه لبخند شيطنت آميز مادر سارا رو ديدم فهميدم كه خواب نبوده ولي سارا هم مذيانه بمن ميخنديد و درگوشي با مادرش صحبتهائي ميكرد گفتم شايد سارا فهميده باشه موضوع چيه اما يادم اومد تمام مدت حواسم به اون بود كه تكوني نخوره و همش صداي خرناسش ميومد اونها رفتن و من موندم كه كس ساراي خوشگلم رو چه جوري فتح كنم يه روز مادر سارا زنگ زد و گفت بيا خونمون كارت دارم من جراتشو نداشتم كه خودم برم خونه اونها تا رفتم ديدم با لباس راحتي و بدون روسري درو برام باز كرد و رفتم تو كسي نبود تا درو بست گفت پدر سوخته چرا ديگه نيومدي پيشم از نگاهش خجالت ميكشيدم گفتم ببخشيد باور كنيد اون شب هم اختيارم با خودم نبود گفت آره ميدونم ولي اگه جاي من اشتباهي رفته بود سر وقت سارا اونوقت چي ؟ تو دلم گفتم اشتباهي اومدم پيش تو وگرنه اون شب سارا رو كرده بودم نشست رو مبل و منو نشوند رو پاهاش
     
#68 | Posted: 15 Jul 2011 18:26
كس جنگي-2

كمي ناز و نوازشم كرد و بعدش بي تعارف رفت سمت كيرم . روز بود و تاريكي نبود كه شرم گناهو بپوشونه كيرمو درآورد و برام خيلي سريع جلق ميزد داشت آبم ميومد ملتمسانه بهش نگاه كردم با شدت بيشتري زد و آبم فوران كرد ريخت روش فكر كردم ناراحت بشه اما باديدن آبم انگار ارضا شده بود كيرمو پاك كرد و بعدش كردش تو شرتم و گفت اون شب چي شد اومدي سر وقتم جوابي نداشتم سرمو انداختم پائين گفت ميدونم بد جنس تو ميخواستي دستي به سارا برسوني گفتم نه باور كن اينطوري نيست گفت پس چي ؟ همينطور بي هوا اومدي و چسبيدي بمن گريه ام گرفته بود گفتم ببخشيد ولي آره من سارا رو دوست دارم خيلي نازه چيكار كنم دست خودم كه نيستش ! گفت خوبه اما ميدوني كه سارا از تو بزرگتره گفتم اصلا مهم نيست پوزخندي زد گفت پيشم بيا شايد فكري برات كردم فهميدم كه بايد برم بلند شدم و خداحافظي كردم حالي كه بهم داده بود ابي بود رو آتيش با آسودگي رفتم خونه مدتها وقتي راست ميكردم به يه بهونه اي ميرفتم پيش مامان سارا اما هيچوقت سارا به تورم نخورد بعد چند بار ديگه از مامان سارا خيلي خوشم نميومد خيلي هوسي بود بعد ها فهميدم با چند تا از دوستاي شوهرش هم رابطه داره بدنش خيلي هوس انگيز بود اما كسش بد جوري زده بود بيرون بقول يكي از بچه ها انگار نارنجك توش تركيده باشه و لباي كسش سياه و كبود بود سينه هاي آويخته اما خوشگل با نوكيسياه و سفت موهاش بلند بود خيلي بلند و تا كمرش ميرسيد كمري باريك و كوني متناسب اونقدر كسش ترشح داشت كه هميشه بو ميداد اما بوش خيلي آدمو شهوتي ميكرد اصلا بهش نميخورد كه مادر سارا باشه سارا مثل بلور بود و اين سبزه بود يه روز تو خيابون با دوستا چند تا دختر به تورمون خوردن و طبق معمول كير مارو راست كردن و رفتن وقتي اومدم تو محل اولين فكر رفتن خونه سارا و كردن مامانش بود مثل هميشه رفتم و زنگو زدم ديدم سارا خودش درو باز كرد دستپاچه شدم و خواستم برگردم گفت : چيكار داري ؟ گفتم هيچي خواستم ببيتم كاري ندارين ؟ خنديد و گفت با مامانم كار داري ؟ و پشت سرش مامانشو ديدم آهسته منو با خودش برد داخل كمي بعد سارا در حاليكه لباس پوشيده بود از خونه رفت بيرون و با رفتنش كير منم خوابيد گفتم مگه نميخواستي منو با سارا آشنا كني ؟ گفت الان نميشه وبعدش يه حال معمولي كرديمو و زدم بيرون رفتم خونه تا ميخواستم برم داخل ساختمان ديدم يه جفت كفش زنونه جلوي در ورودي هستش رفتم تو و ديدم سارا خونه ما نشسته و با ديدن من بلند شد و گفت من با اجازه ميرم جلوترش رفتم تو حياط و بهش اشاره كردم سمت زير زمين به راحتي اومد طرفم و گفت چيه تموم شد ميشه برم خونه ؟!!! گفتم خبري نبود كه ! گفت آره راست ميگي چي ميخواي ؟ گفتم خودتو گفت چيه مامانم دلتو زد داشت ميرفت دستشو گرفتم و كشوندم سمت زير زمين گفت نكن كسي ميبينه بده ؟!گفتم فقط تورو ميخوام يه نگاهي كرد و گفت واقعا ؟ گفتم آره گفت ببين ولم كن برم بعدا باشه و دستشو از دستم درآورد و رفت چندين بار مامان سارا زنگ زد اما از سارا خجالت ميكشيدم يه روز كه بالاخره با اصرار رفتم خونشون مشغول بوديم كه متوجه شدم كسي داره مارو نگاه ميكنه از بيرون تو حياط سارا داشت مارو از پنجره ديد ميزد نفهميد من ديدمش كارمون كه تموم شد گفتم سارا خانم كجا هستن گفت نميدونم بايد بيرون باشه گفتم روت با سارا بازه گفت جطور مگه گفتم هيچي مثلا اگه مارو الان ديده باشه چي ؟ گفت هيچي مهم نيست اون ميدونه كه من به خيلي ها ميدم بلند شدم و رفتم بيرون ديدم سارا كنار انباريشون واستاده و تا منو ديد با تعجب گفت اه تو خونه ما چيكار ميكني ؟ گفتم خوبه كه حسابي ديد زدي خودتو به اون راه نزن ! گفت ترو خدا به مامانم نگي ها خيلي ناراحت ميشه برگشتم تو و به مادر سارا گفتم : بالاخره كي دست ما به اون سارا خانم ميرسه گفت پر رو نشو ديگه مگه من سيرت نميكنم گفتم چرا و بي خداحافظي زدم بيرون رفتم خونه و تا شب خوابيدم حدود ساعت 10 خواهرم به خونه اومد و گفت راديو عراق گفته امشب منطقه ....... شيراز رو ميزنه بيائيد بريم خونه مادر بزرگ همه كمي ترسيديم دقيقا محله ما رو گفته بود چون يه پادگان نظامي كنار محله ما بود و ظاهرا اونجا هدف امشب عراقي ها بود تا به خودمون بجمبيم سارا و خانواده اش اومدن و خواستن خونه ما بمونن و بلافاصله برق رفت همه دويديم سمت زير زمين و رگبار پدافند هوائي شروع شد ترس تمام وجودم رو گرفته بود از پادگان مجاور سرو صداي زيادي بلند شد و چندين موشك به سمت هواپيماهاي مهاجم شليك شد و چند لحظه بعد صداي 5 انجار متوالي همه رو از جا پروند صدا ها از قسمت ديگر شهر اومد بما نزديك نبود اما برق ها وصل نشد همه براي اينكه ترسمون از بين بره صحبت ميكرديم تو همين حين دستي يه پتو رو روي پاهام انداخت و تا نزديكهاي شكمم بالا كشيد و همون دست روي كيرم خزيد فكر كردم حتما مادر ساراس كه كونش خارشك گرفته اصلا تو مود لاس زدن نبودم اون دست از رو شلوار كيرمو مالوند و چنان فشارش ميداد كه نزديك بود روده هاش بياد بيرون دستمو بردم رو دستش اما دستي بسيار لطيف زير دستم قرار گرفت با تعجب سعي كردم بغل دستيمو ببينم اما تاريكي محض اين امكانو نميداد اون دست از بالاي شلوارم رفت تو و سر كيرمو با دستش گرفت و بعد تا پائين رفت و همشو تو دستش گرفت كيرم حسابي خيس شده بود و اون دست ناشناس داشت به آرومي برام جلق ميزد چند لحظه بعد همه جا روشن شد و بلافاصله اون دست با سرعت از تو شلوار بيرون كشيده شد بغل دستم سارا نشسته بود و سرش رو زانوش بود و اون دست مال سارا بود كيرم خيلي ميسوخت و نميتونستم سوزشش را تحمل كنم بلند شدم و به سرعت رفتم دستشوئي ناخن سارا كه بلند تيز بود موقع بيرون كشيدن دستش كمي كيرم رو خراش داده بود و خون اومده بود ولي خيلي زياد ميسوخت كمي آب سرد ريختم روش و رفتم بيرون همه هنوز تو زير زمين جاخوش كرده بودن و منم رفتم تو هنوز سارا سر جاش بود مادرم و مادر سارا رفتن بيرون و من موندم و بچه ها و سارا كنار سارا مشستم و گفتم بد جوري زخميش كردي ناكس ! خنديد و گفت ببخشيد ديگه . بهترين موقعيت بود گفتم كي ؟ گفت چي كي ؟ گفتم كي يه حال حسابي بكنيم ! گفت همين اندازه امشب حاضرم نه بيشتر خزيدم زير پتو و گفتم خوب آبمو بيار ببينم ؟ بلند شد و گفت تو روشنائي !!!! اصلا روم نميشه فقط بايد تاريك باشه تا چشمم تو چشات نباشه مستاصل و پكر اومدم بيرون با بودن بچه ها نميشد كاري كرد پشت سرم همه يكي يكي اومدن بيرون و بعدش ملت رفتن سر خونه شون چند شب بعد قبل از شروع حمله طبق معمول اومدن و رفتيم تو زير زمين چون عمقش زياد بود از بالا كلا بي خبر بوديم يك فكر تو ذهنم جرقه زد و رفتم بالا و كنتور رو زدم و سريع پريدم تو زير زمين و درو بستم همه گفتن چي شده ؟ گفتم امشب اوضاع ناجوره و جائي رو كه كنار سارا نشون كرده بودم رفتم نشستم البته چند تا دست و پا رو لگد كردم ولي نشستم كنارش هنوز درست جابجا نشده بودم كه دست سارا رفت تو شلوارم و كيرمو چسبيد صداي صحبت بقيه بلند بود و توجهي به چيزي نداشتن كمي كه مالوند دستمو رو سينه اش گذاشتم خواست دستمو پس بزنه كه نذاشتم و محكم سينه اشو فشردم و بعد دست من رفت زير تي شرتش و سينه هاي سفتشو لمس كردم كيرم داشت ميتركيد از طرفي خيلي حواسمون بود كه صدامون در نياد كمي بعد همه خسته بودن و داشتن چرت ميزدن سارا خيلي محكم و هوسناك كيرمو ميمالوند و يكي دوبار سرشو خم كرد و كيرمو به صورتش ماليد اما نميتونست به راحتي اينكارو بكنه به خودم جرات دادم و دستمو بردم طرف شرتش مانع نشد و راحت دستمو بردم تو دامنش و از روي شرت كسشو مالوندم ناله كوتاهي كرد و بلافاصله جلوي خودشو گرفت و ساكت شد شرتشو زدم كنار و دستمو به كسش رسوندم ديگه به آرزوم رسيدم و انگشتمو لاي لباي كسش گذاشتم خيس بود و انشگتم راحت روي كسش ميلغزيد كنترل خودشو داشت از دست ميداد سر كيمو فشار داد و يه لحظه آبم با فشار زد بيرون دستشو كه با آبم خيس شده بود ماليد به كيرم و صورتشو آوردم نزديكم و لبمو گاز گرفت انگشت كوچيكمو كردم تو كسش خودشو عقب و جلو ميكرد يادم از بقيه اومد دستشو از رو كيرم پس زدم و مامانو صدا كردم انگار خواب بودن رفتم و در زير زمينو باز كردم كمي نور افتاد تو ديدم همه خوابن آهسته سارا رو صدا كردم اومد بيرون و رفتيم داخل ساختمان سريع كيرمو درآورد و كرد تو دهنش هنوز كيرم خيس بود محكم ميك ميزد بعد بلند شد و كيرمو كرد لاي پاش و ازم خواست كيرمو محكم لاي كسش بمالم چند لحظه بعد ارضا شد و سريع هردو برگشتيم به زير زمين كسي تكون نخورده بود برق رو وصل كردم و چراغها رو روشن كردم نور تند لامپ همه رو بيدار كرد و گفتن چي شد ؟ گفتم هيچي حمله شد و تموم ميتونيد بريد خونه و با سارا هر دو خنديديم . روز بعد خونه ما كسي نبود و براي منم پيغام گذاشته بودن كه بريم خونه مادربزرگم . به فكر سارا افتادم و رفتم خونشون و در زدم خود سارا درو باز كرد و گفت چيه چي شده ؟ گفتم هيچي خونمون كسي نيست بيا بريم يه حالي بكنيم يك كمي دو دل بود گفتم تروخدا بيا ديگه فرصت نميشه ها گفت مامانم هست ! گفتم سرشو بكوب به طاق حتما بيا و دويدم سمت خونه ميدونستم كه حتما ميادش حدود يه ربع بعد زنگ خونه خورد خودش بود درو باز كردم سريع اومد تو و رفتيم اتاق من تا نشست گفت ببين من الان خجالت ميكشم اينجا خيلي روشنه !! گفتم بابا بچه بازي درنيار ما كه ديگه چيزي براي مخفي كردن نداريم گفت نه اينجوري اصلا روم نميشه داشت گريه ام ميگرفت گفتم خوب چيكار كنيم پرده ها رو كشيدم اما بازم فرقي نكرد يدفعه فكري به ذهنم رسيد گفتم سارا بريم پناهگاه اونم با سر تائيد كرد و دويديم سمت زير زمين و درو بستيم تاريكي محض همه جا رو فرا گرفت سارا مثل وحشي ها كيرمو از رو شلوار محكم گرفت اما به عادت هميشه خيلي يواش با هم صحبت ميكرديم گفتم چته بابا كنديش صداي لخت شدنش اومد و بعد سرمو بطرف كسش هدايت كرد با دست مالوندمش اما گفت بخورش برام ميكش بزن گفتم نه بدم مياد اما بي توجه صورتمو چسبوند به كسش با اكراه زبونمو زدم به لباي كسش ولي خوشم نميومد گفت حال نميده لامصب بخورش ديگه اما بازم نمي تونستم گفت دراز بكش و بر عكس همديگر خوابيديم سرش لاي پام بود و سر من لاي پاي اون كمي بعد گرماي دهنش كيرمو فرا گرفت و باز زبونش كيرمو ليس زد زبري زبونش به شدت تحريكم ميكرد چند لحظه بعد لباي كسشو با لبام محكم مكيدم و ربونمو كردم تو سوراخ كسش ناليد و گفت آره اينطوري و باز محكم برام ساك زد كسشو حسابي براش خوردم و ليس زدم دوباره كيرمو لاي كسش كرد و براش لا پائي زدم تا ارضا شد گفتم ببين من چي ؟ كمي برام مالوند ولي بي حس بود براش كسشو حسابي خوردم تا حال اومد اما اينبار گفتم ميخام از عقب بكنم گفت ميگن خيلي درد داره گفتم نا بابا يك كم بعد كيرمو دم سوراخش گذاشتم و به سختي سرشو كردم تو اما تا ميخواستم مشغول بشم سر كيرم ميومد بيرون . مجبور شدم همهش رو بكنم تو سارا به سختي دست پا ميزد و نميذاشت بكنمش اما نميتونستم خودمو نگه دارم وقتي كل كيرم رفت تو ديدم سارا آروم گرفت و به سختي شروع كردم كمي بعد صداي سارا دراومد كه يالا زودتر دارم بيهوش ميشم و كمي بعد تموم شدم و افتادم كنارش هر دو لخت لخت بوديم سارا دستمو گذاشت رو سينه هاش و چند لحظه بعد روشنائي ريخت تو زير زمين كسي در رو باز كرده بود هر دو مثل فنر از جا پريديم كسي گفت اگه كارتون تموم شده بيائيد بيرون وحشت زده و به سرعت لباس پوشيديم و اومديم بيرون كسي خونه نبود انقدر ترسيده بوديم كه يادمون نيومد اون صدا مردونه بود يا بعد ها چندين بار با سارا و مادرش جداگانه سكس داشيتم اما هيچكدوم مثل اون زير زمين و تاريكيش حال نداد .

ببخشيد دوستان اگه يك كمي آبش زياد شد ميدونيد داستاني رو كه در اون خودمو قهرمان داستان فرض نكنم خوب نميشه مثلا وقتي قضيه كينه رو دوستم برام تعريف ميكرد فكر ميكردم داستانش خيلي قشنگ ميشه اما نشد ببخشيد بزرگوارها
     
#69 | Posted: 16 Jul 2011 10:44
سکس من و دختر همسایمون

اسم من کامیاره
در حال حاضر 18 سالمه
میخوام یکی از بهترین رابطه ای که داشتمو واستون بگم
حدودا 11 سالم بود که سکس و این چیزا را یاد گرفتم
اون موقع خیلی دلم میخواست یکیو بکنم
توی محله ی ما فقط 2 تا دختر بود یکی دختر همسایمون ندا خانوم و یکیم دختر داییم
حدودا 13 یا 14 سالم بود
دختر همسایمونم 14 سالش بود
تا حالا دید سکسی بهش نداشتم ولی اون روز یه دید کلی بهش انداختم
پوستش سبزه بود سینه های تقریبا بزرگ و باسن خیلی تپل مپل
داشتم منفجر میشدم
از شانس خوب من مامانم اینا خونه نبودن بابامم طبق معمول ماموریت بود
ندا اومد در خونمون گفت یه تحقیق میخوام میتونی واسم پیدا کنی
منماز خدا خواسته بهش گفتم چرا که نه حتما بیا تو تا واست تحقیق پیدا کنم
خلاصه اومد تو
تا خونه رو دید گفت مامانت اینا اینجا نیستن گفتم نه رفتن بیرون مشکلی هست
گفت نه ولی اگه همسایه ها بفهمند منو تو تنهاییم چی پشت سرمون میگن
من فهمیدم که یه چیزایی حالیشه به خاطر همین امیدم بیشتر شد
وقتی رفتیم سراغ کامپیوتر دروغی بهش گفتم اینترنت قطع شده ببین سیمش از پشت کامپیوتر در اومده
اونم خم شد و دنبال سیم میگشت
من نتونستم جلوی خودمو بگیرم بخاطر همین باسنشو با دستم نوازش کردم
دیدم چیزی نمیگه
بلند شدم سر پا یه دفه سرشو اور بیرون گفت نکنه میخوای کار بد بکنی گفتم طوری نیست که کسی هم اینجا نیست که بفهمه
گفت اگه خودت گفتی
این حرفو که زد فهمیدم که خودشم دلش میخواد
گفتم به هیچکس نمیگم
گفت باشه فقط زودا
گفتم باشه
شروع کردم به در اوردن لباساش اولش نمیزاشت ولی بعد خودش لباساشو در اورد یه شرت آبی داشت
منم شرتمو در اوردم تا کیرمو دید گفت اگه اینو بکونی تو کونم که پاره میشم(آخه من یکم کیرم بزرگه(حدود 20 سانتو الان هست))
بهش گفتم همشو نمیکنم تو کونت که
نصفشو
اونم قبول کرد
خوابوندمش (چهار دستو پا)وبهش گفتم یکم آب دهنشو بریزه روی کیرم اونم آب دهنشو یخت رو کیرم
تا که سره کیرمو کردم تو کونش جیغ زد
گفت فقط تورو خدا آروم بکن دردم میاد
منم آروم آروم کیرمو تا ته کردم تو کونش و بعد شروع کردم به کردنش
من یکمم زود انزال بودم
به دو دقیقه نمیرسید که آبم میومد ولی میدونستم واسه ی بار دوم 10 دقیقه ایو طول میکشه
بار اول که آبمو ریختم تو کونش گفت چی بود ریختی تو کونم منم بهش گفتم آب تخممه
گفت بد بختم کردی حالا اگه حامله شدم چی
شرو کردم خندیدن بهش
گفت چته خنده داره من حامله بشم
گفتم آخه از کون حامله نمیشی که
با هزاره التماس دوباره قبول کرد که بده
خوابوندمش و شروع کردم به کردنش
بهم گفت میخوای خارجیش کنیم
گفتم ؟آره
یه دفه یدم شروع کرد به آه آه کردن و خودشو عقب جلو کردن
بهش گفتم آبم دوباره داره میاد
یه دفه برگشت گفت بریز تو دهنم میخوام ببینم چه مزه ایه
خلاصه آبمو ریختم تو دهنش بعدش گفت چقدر ترشه ولی چون ماله توه خوش مزس
بعد از اون روز تا حالا حدود 1000 بار کردمش ولی تا حال کسشو نکردم
خیلی دلم میخواد کسشم بکم ولی پرده داره و آگه پاره شد واویلا میشه
امید وارم سرتونو درد نیاورده باشم
نظر حتما بدین

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#70 | Posted: 18 Jul 2011 04:27
سکس مینا و پسر همسایه

سلام من مینا هستم21سالمه-این خاطره مال 2سال قبله-یه روز که از دبیرستان تعطیل شدم مجتبی پسر همسایه مون تو خیابون منو دید-با ماشین بود بوق زد گفت بفرما برسونمتون اول گفتم نه ولی اسرار کرد منم سوار شدم منو رسوند خونه.حدودا یک هفته از این ماجرا گذشت که دوباره مجتبی رو موقع تعطیل شدن دم در مدرسه دیدم.اومد کنارم.گفت مینا خانم بیا برسونمت.گفتم نه ممنون.خودم میرم.باید برم خرید دارم.بعدا میرم خونه.اسرار کرد.گفت هر جا بخوای میرسونم بعد میبرمت خونه.البته منم بدم نمیومد.خلاصه منو برد تا خرید کنم.یه صری لوازم آرایشی گرفتم.پولشو مجتبی حساب کرد.اومدیم تو ماشین.گفت مجتبی گفت جایی دیگه کار نداری؟گفتم نه.منو برسون خونه.گفت من یه جا کار دارم.بریم اونجا بعدا میرسونمت.گفتم باشه.حدود20دقیقه تو راه بودیم.دیگه داشتم میترسیدم.گفتم کجا میریم؟گفت الان میرسیم.بالاخره در یه خونه ترمز کرد.اومد پایین.کلید انداخت در خونه رو باز کرد.خونشون اینجا نبود نمیدونم کلید خونه رو از کجا آورده بود.خلاصه رفت داخل.منم تو ماشین منتظر بودم.بعد چند دقیقه اومد بیرون گفت بیا داخل.میخوام یه دوش بگیرم بعدا برم خونه.گفتم اینجا کجاست؟گفت نترس از خودمه.بیا تو.رفتم داخل.من روی مبل نشسته بودم.مجتبی رفت حموم. 5دقیقه گذشت که مجتبی صدا زد:مینا خانم میشه بیاین اینجا؟رفتم در حموم.گفت میشه پشت منو کیسه بکشی.آخه دستم نمیرسه.نمیدونستم چی بگم.قبول کردم.رفتم تو حموم.فقط یه شرت پاش بود.بدنش سفید.یه خورده واسش کیسه کشیدم.داشتم شهوتی میشدم.بهم گفت بیا پایین تر.منم از رو کمرش یه کم اومدم پایین تر رو کیسه بکشم.گفت هنوز بیا پایین.رسیدم به شرتش.دیدم یه هو شرتشو کشید پایین.گفت اینجا رو هم کیسه بکش.حسابی شهوتی شده بودم.کیسه رو آوردم رو کونش.شروع کردم به کشیدن.کیرش بدجور راست شده بود.خیلی هم کلفت بود.در حال کیسه کشیدن بودم که یه دفعه دستشو انداخت رو سینه ام.گفتم چیکار میکنی؟گفت میخوام بخورمشون.منم از خدا خواستم.اول ناز کردم.ولی آروم آروم لباسمو در آوردم.وای چه حالی داشت.شروع کرد به خوردن سینه هام.سینه هام حسابی سفت شده بود.مجتبی شروع کرد به در آوردن شلوارم.هیچی نگفتم.شرتم خیس شده بود.مجتبی هم میدید که شرتم خیس شده.میدونست که دلم کیر کشیده.دست زد به شرتم و اونو کشید پایین.وای حالا دیگه لخت مادرزاد تو بغل مجتبی بودم.مجتبی دهنشو آورد جلو کسم و شروع کرد به خوردن.منم آه آه میکردم.چه لذتی داشت.آب کوسم راه افتاده بود.انقدر کوسمو خورد که داشتم از حال میرفتم.بلند شد و گفت به زانو بشینم.به زانو نشستم.میخواست از کون منو بکنه.دوست داشتم از کون بکنه ولی درد داشت.بهش گفتم دردم میاد.ولی انگار نه انگار.یه کم شامپو در کونم زد و کیرشو گذاشت در کونم.یه کم فشار داد.خیلی دردم امد.کونمو کشیدم بیرون.ولی دوباره کیرشو گذاشت در کونم.دوست داشتم منو جر بده.ولی نمیتونستم درد کونمو تحمل کنم.گفت یه ذره تحمل کنی تا آخر بره تو.دیگه درد نداره.تصمیم گرفتم هر طور شده تحمل کنم چون واقعا حال میداد.کیرشو گذاشت اول سرشو کرد تو کونم.یه کم جلو و عقب کرد و یه هو کیرشو تا آخر فشار داد تو کونم.وای چشمام سیاهی میرفت.کونم داشت از درد منفجر میشد.میخواستم کونمو بدم جلو تا کیرش در بیاد.ولی منو محکم گرفته بود.تا در نیاد.درد عجیبی داشت.دهنم گاییده شد.هر چی داد زدم فایده نداشت.کیرشو در نیاورد.یه کم گذشت کم کم دردش کم شد.حالا دیگه واقعا حال میداد.دیگه شروع کرد به تلمبه زدن.خودم هم کونمو جلو عقب میبردم بهش کمک میکردم تا هر دومون حال کنیم.سرعت رفت و برگشت کیرش خیلی زیاد بود.منم انقدر بهم حال داده بود که انگار تو فضا بودم.داد میزدم کونمو پاره کن.جر بده کونمو.مال خودته.تا جایی که میتونی فشار بده.اونم شدت ضربات کیرش بیشتر میشد.حسابی منو گایید.گفت مینا داره آبم میاد.گفتم بریز تو کونم.آبشو خالی کرد تو کونم.آبشو تو سوراخ کونم که حالا دیگه اندازه تونل گشاد شده بود احساس میکردم.آبشو که ریخت منم داشتم بایه دستم با کوسم ور میرفتم تا آب منم بیاد. یکی دو دقیقه بعد هم آب خوشکل از کوس منم اومد و منم ارضا شدم.خیلی سکس باحالی بود.از اون روز به بعد تقریبا هفته یه دفعه باهاش میرفتم خونه خالی.تا الان فکر کنم حدود 40بار منو گاییده.واقعا حال میده.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 7 از 22:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  21  22  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / Neighbor Sexy Story ^ داستانهای سکسی مربوط به همسایگان بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.