| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

صفحه  صفحه 2 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#11 | Posted: 28 Oct 2010 13:51
میهمان

گاييدن دوست دختر سابق داداشم وخواهر هاي حشريش
من 29 سالمه و تا سال پیش توی ایران_تهران_ شهرک ... زندگی میکردم.یه داداش دارم که 2 سال از من بزرگتره و از اون کس خل های تیر بود(می گم بود, چون از وقتی زن گرفت سر به راه شده) اون با یه دختره دوست شده بود به نام سولماز که من بد جوری تو کفش بودم. آخه ازاون قد بلندها بود و من هم عاشق شاسی بلندهام .خلاصه من دو سه باری آه و ناله این سولماز خانوم رو وقتی که می داد از پشت در شنیدم و بد جوری تو نخش بودم (آخه درهای خونه های شهرک سوراخ کلید نداره و من نمیتونستم دید بزنم). تا اینکه سال 1383داداشم نامزد کرد و من شدم سنگ صبور دوست دخترهای آقا! که البته از همه مهمتر برای من خانم سولماز خانوم بود. بعد از حدود یک ماه صحبت تلفنی و شنیدن کس شعرهای خانوم بالاخره به بهونه اینکه من یه جوری نامزدی داداشمو به هم بزنم(البته این پیشنهاد من بود برای به دست آوردن دل ایشون) و برای هم فکری بیشتر ! منو دعوت کرد خونشون. خلاصه من هم سر ساعت 7 شب پنجشنبه که مامان و باباش نبودن رفتم خونشون زنگ که زدم در باز شد و چشم ما به جمال سولماز خانم روشن شد که با یک لباس ساده به استقبالم اومد. بعد از یک دست دادن و سلام هولهولکی , رفتم تو و نشستم روی مبل. آخه گفته بود همسایمون کلیده. اونم رفت و سریع دوتا شربت آورد و تاما خواستیم شربت رو کوفت کنیم افتاد بغل منو زد زیر گریه. من شروع کردم به ناز کردنش واینکه دیگه بسه واز این کس شعرا ولی خانم بی خیال نمیشد وصداشو بالاتر می برد بعد از حدود یک دقیقه تازه دوزاریم افتاد که خره موقعیت از این بهتر؟(آخه جوگیر شده بودم)خلاصه یهو کیرم سیخ شد , طوری که اونم سریع متوجه شد و خودشو جمع و جورکرد.من هم که از تغییر ناگهانی سولماز که مثل خانومهای با شخصیت بود گوزپیچ شده بودم و بگی نگی خجالت زده(آخه من بر خلاف داداشم پررو نبودم وتا اون موقع بیشتر از سه تا دختر رو نکرده بودم تازه اون سه تا هم خودشون بیشتر پا داده بودند وگرنه که هیچی) با شنیدن صدای یه دختر دیگه عملا" کوپ کردم . چشمتون روز بد نبینه دیدم یه دختر قد بلند کون گنده ئ لپو, ته اتاق پذیرایی داره ما رو نگاه میکنه. بدون اراده وایسادم وگفتم : سلام اونم بدون توجه به من به سولماز گفت: آخه چته تو ؟ مگه پسر قحطیه؟ سولماز هم با فین فین و اخم گفت:چند دفعه بگم تو کارای من دخالت نکن , بعدش رو به من کرد وگفت: ببخشید خواهر کوچیکم آتوساست و اسم خیلی ناراحته .منم گفتم : خوشبختم .اونم گفت: سلام ,ببخشید ولی سولماز داره خودشو برای اون برادر نامردتون میکشه. و بعد هم رفت سمت اتاقش منم که تو دلم خوشحال بودم که گهی نخورده بودم(آخه فکر میکردم خونه خالیه!) گفتم: دیگه کسی نیست؟ گفت:چرا خواهر دیگم مهناز تو اتاقشه . منم که به طور کلی کیر خورده بودم ,گفتم : پس یه وقت دیگه قرار بزاریم. ولي اون گفت: برای چی؟ گفتم: آخه راحت نیستم, میترسم اون یکی هم بیاد یه چیزی بهم بگه(داداشه حالشو کرده بود من باید فحششو میخوردم). اونم گفت: بیا بریم تو اتاق .منو میگی دوباره برق گرفت و با کیر نیمه شق , عازم اتاق شدم . خلاصه رفتیم تو اتاق مامان و باباش(چون اتاقای دیگه پر بود) ودر رو بست و نشستیم رو لبه تخت دونفره و شروع کردیم به کس شعر گفتن درباره اتفاقات گذشته و ناراحتی هایی که اون تو این مدت تحمل کرده. منم كه آب کیر جلو چشامو گرفته بود فقط میخواستم یه جوری خودمو بهش نزدیک کنم و به بهانه های مختلف به صورت و بدنش دست میزدم .خلاصه بعد از یک ساعت کس خل بازی به این نتیجه رسیدم که یا الان یا هیچوقت (چون بفهمی نفهمی یه ذره فاصلشو با من بیشتر کرده بود یعنی که داشت حالیش میشد که قضیه چیه) .منم که تحت تاثیر حشر, پررو شده بودم دلو به دریا زدم و با گلوی خشک شده وصدای لرزون(هنوز که یادم میاد تو دلم خالی میشه) گفتم: تنها راه برگردوندن اون اینه که مادوتا با هم دوست بشیم!(عجب کس شعری به ذهنم اومده بود). اون هم بعد از یه مکث طولانی گفت: مرسی مثل این که من باید همه چی رو فراموش کنم .من هم که ضایع شده بودم , بدون معطلی پریدم روش و انداختمش رو تخت لبامو رو لباش چسبوندم .اونم با چنگولاش سرمو گرفت و لباشو کنار کشید و با صدای عصبانی و آروم(که خواهراش نشنوند) گفت: بیشعور نفهم, چی کار میکنی؟ من هم که دیگه کامل کنترلم از دست خارج شده بود, شروع کردم به زور گردنشو لیسدن و کس شعر گفتن و هي پشت سر هم قربون صدقش رفتن .سولماز هم همینجوری مشغول تقلا کردن بود و چنگ زدن و هول دادن داشتم نامید می شدم و می خواستم کم کم از روش پاشم و به گه خوری بیافتم که ببخشید دست خودم نبود و از این حرفا که نفهمیدم چی شد, گفتم : آخه من خیلی دوستت دارم............ یعنی از قدیم...از وقتیکه با اون داداش نامردم میدیدمت و ازاین چرت و پرت ها که اتوماتیک از دهنم بیرون اومد! تا اینها رو گفتم دست و پای خانم شل شد منم جو گیر شده بودم و هی میگفتم عزیزم عاشقتم, دوستت دارم و هی ماچش میکردم(انگار خودمم تو اون لحظات از فشار آب کیرم باورم شده بود که عاشقشم!)خلاصه از جو که بیرون اومدم, آروم آروم هم زمان با لیسیدن گردنش و خوردن لبهاش دستامو بردم رویه سینه هاشو, شروع کردم به مالوندنشون ولی اون نه مقاومتی میکرد نه ابراز علاقه ای .بعدش تو همون حالت دکمه های پیرهنشو (یه پیرهن بلند مردونه لیمویی با یه شلوار پارچه ای راسته طوسی تنش بود) باز کردم . دیدم چشمهاشو بسته و حرکتی نمیکنه. واسه همین بلند شدم و سریع لباس هاشو درآوردم دیدم یه شورت و سوتین بچه گونه با عکسهای کارتونی تنشه ( خواركسه اگه تو عشق شکست نخورده بود چی می پوشید؟!) منم که تخم نداشتم باقیشو در آرم (عجب كس خلي بودم), رفتم سراغ پیرهن و شلوار خودم و از بس هول بودم در ضمن شلوارم هم تنگ بود ,شورتم هم دراومد.خواستم دوباره بکشمش بالا که چشمم افتاد به چشمش که باز شده بود ولی چه باز شدنی خمار و سرخ من هم روم زیاد شد و باهمون وضعیت افتادم روش و در حین بوس کردن و وول خوردن به سختی شورتشو در آوردم و بعدش سوتینشو دادم بالا(در همین موقع متوجه شدم که خانم پشامشو رو نزده چون پوست تن منو مثل کاموای موهر تیز تیز میکرد). بعد با دست لای پاشو باز کردمو کیرمو گذاشتم لای پاش و خیسی کسش رو با تموم وجودحس کردم. بعد از یکم عقب جلو کردن(که با اون کس پشمالو اصلا" حال نمیداد) سر کیرمو گذاشتم لب کسش و یه فشار کوچولو دادم اون هم یه آه ناز کشید و گفت:اگه دوست داری بیشتر فشار بده پردم ماله خودته عزیییییییییییزم, آآآآآآآه! من که فکر میکردم طرف اوپنه (مثل 3 تای قبلی) از ترسم کیرمو جابجا کردم و گذاشتم لای پاش. ولی انقدر زبر بود که نتونستم تحمل کنم و بهش گفتم : میشه بری موهاشو بزنی؟ سولماز گفت: آخه چرا ؟ گفتم:واسه اینکه میسوزونه. اونم گفت: نمیشه, آخه جلو مهناز و آتوسا تابلو میشه. نمیشه بکنی توي جلوم؟ گفتم:نه .گفت: چرا ؟ گفتم: من اهلش نیستم(عجب ببو گلابيی بودم!) .گفت : خیله خوب, بده برات بخورم. من هم که تا حالا فقط تو فیلما ساک زدن رو دیده بودم(!) با ترس و لرز کیرمو گذاشتم تو دهنش. اونم شروع کرد به ساک زدن . فکر نمیکنم 20 ثانیه هم طول کشید , من که روی تخت روی دوتا زانوم وایساده بودم تو یک حالت بی تعادلی آبمو با فشار تو دهنش خالی کردم که چشمتون روز بد نبینه, آب کیر غلیظ من ( آخه 20 30 روزی بود که جق نزده بودم به امید این لحظه!) پرید تو گلوی سولماز خانم و اون در حین اومدن آب من, کیرمو ول کرد و شروع کرد به سرفه. طوری که با همون سرفه اول کلی آب کیر به شکم من و اطراف پاشیده شد. بعد هم از رو تخت مامانش اینا دولا شده بود رو زمین و هی سرفه های وحشتناک میکرد و عق میزد و من کس خل هم توی اون چند ثانیه اول که داشت آبم میومد پریدم رو کمرش و باقی آ بمو ریختم روی پشت گردنش و موهای سیاه پرپشتش که مثل آبشار ریخته بود پایین.(این سولماز خانم یه دختر قد بلند با موهای خیلی پرپشته .اصلا" کس و کونش هم بیش ازحد پشمالو بود و حتی چونش هم یه کم موداشت که دکلره کرده بود.) آبم که اومد تازه عقلم سر جاش اومد دیدم سولماز بیچاره , زیر من افتاده و داره یه ضرب سرفه میکنه . خواستم بلند شم ولی واقعا" نا نداشتم که این کار رو سریع انجام بدم که یهو پشت سرم در باز شد و صدای جیغ و داد دو تا خواهر رو شنیدم که در هم و بر هم میگفتن: سولماز ...وای ...چی کارش کردی؟...سولماز....بیشعور پاشو از رو خواهرم...سولمازاااااااا...... دردسرتون ندم, برخلاف چند ثانیه قبل, عین فنر از جا پریدم و کنار تخت وایسادم و هی میگفتم : به خدا کاریش نکردم, آبم پریده تو گلوش اون دو تا هم بی توجه به من, سولماز رو برگردوندن و رو به من نشوندنش و آتوسا مدام به به پشتش میزد و مهناز هم پشتشو به من کرده بود و شونه های سولماز رو نگه داشته بود و با گریه میگفت سولماز سولماز سولماز... منم که قیافه سولماز رو دیده بودم به گه خوردن افتادم . صورتش و لباش (که تمام ماتیکش رو خورده بودم) سیاه شده بود و چشماش قرمز قلمبه. لب و دهن و چونه آب کیری و تفی ,مدام هم سرفه میکرد. به این وضعیت شورت پایین کشیده شده تا روی ساق پاشو و سوتین بالا رفته و موهای به هم ریخته آب کیری و شلوار و شورت تا مچ پایین اومده من و سابقه داداشم رو اضافه کنید , همه حکایت از یک تجاوز به عنف داشت خوشبختانه سرفه های زهرماری خانوم زود تموم شد ,خیال من هم همینطور .حالا من مونده بودم و اخمهای خواهران سولماز. توی اون وضعیت کیری که سولماز با همون هن هن و حال بدش به کمکم اومد و گفت: تقصییر اون نبود . خلاصه چند لحظه بعد از دفاع سولماز خانوم ,تازه متوجه شدیم چه وضعیتی داریم .مهناز با یه تی شرت سفید بلند که وقتی دولا شده و شونه های خواهرش رو گرفته بود ,دیدم یه شورت سفید لامبادایی پاشه(تو او شرایط هم چشمام خوب کار میکرد) من و سولماز هم که مشخصه, فقط آتوسا بود که با یه شلوارک سربازی و یک تاپ چسبون, اوضاعش از ما بهتر بود که اون هم در اثر تقلا یه کمی از هاله قهوه ای سینه چپش از زیرتاپ و سوتینش زده بود بیرون! خیلی سریع من شلوار و شورتمو کشیدم بالا ,سولمازهم شورتشو پاش کرد و دوید رفت توی حموم, مهناز هم با خجالت رفت تو اتاقش ولی آتوسا بی حال روی تخت دراز کشید .آخه از ترس فشارش افتاده بود پایین و این از رنگش معلوم بود .من که که حالم بهتر شده بود ,گفت: آتوسا جان میخوای برات آب قند بیارم؟ اونم بعد یه مکث با سر و چشم اشاره کرد آره. من هم رفتم براش یه لیوان آب قند آوردم , در ضمن متوجه شدم مهناز در اتاقشو بسته.روی تخت نشستم و یه کم از آب قند رو خوردم. سر آتوسا رو بلند کردم و یواش یواش و با قاشق تو دهنش ریختم. کم کم متوجه صورت بچه گانه در عین حال حشری کنندش و همچنین نوک سینه اش که نصفه معلوم بود شدم(آخه بیشتر اومده بود بیرون) . دوباره حشرم زد بالا , البته نه به اندازه بار اول .شروع کردم به بهانه آب قند دادن با صورتش ور رفتن, بعدش دلو زدم به دریا و گفتم: تو از خواهرات خیلی خوشگلتری(الكي): اونم نه گذاشت و نه برداشت, گفت : آره با این کون گنده ام! منم آب قند رو گذاشتم رو پاتختی و سریع پهلوش خوابیدم و کیرمو (از رو شلوارم) به رونش چسبوندم و گفتم : نگو تو رو خدا, خیلی سکسیه این باسن و در همون حال یه بوس از لپش کردم و دستمو گذاشتم لای پاش اونم یه آهی کشید و برگشت سمت من که سولماز كس كش داد زد :مهناز هولمو بده. ما هم سریع از جا پاشدیم ولی آتوسا سریع به من گفت: مامان اینا پس فردا میان. امشب اینجا بمون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... بعد از يك ساعت اوضاع نسبتا"عادي شد و سولماز از حموم اومد بيرون و آرايش كرد. من هم شكممو كه آب كيري شده بود , پاك كردم و آتوسا هم قهوه دم كردو مهناز هم يه شلوار و تاپ سفيد پوشيد و رفتيم توي هال نشستيم و شروع كرديم از داداشم بد گفتن(انگار نه انگار كه پف چشماي سولماز خانوم, كار آب كير بنده است). خلاصه بعد از يه ساعت, دو تا از دوستاي آتوسا, اومدند دنبالش و رفتند تو بازارچه تا يه كس چرخي بزنند ومن موندم و دو تا خواهر .راستي از مهناز هم بگم كه قد و هيكلش خوبه ولي نه به خوبيه سولماز ولي يه چيز عجيبي كه هست اينه كه وقتي شلوار تنگ پاش بود وسط روناش يعني دقيقآ كسش يه كف دست جا ميشد يعني فاصله لگنش باز تر از حالت عادي بود. بعداز 10 دقيقه كس شعر, يه چند تا جوك گفتم(البته با ادبي) و فضا رو تغيير دادم. اونوقت سولماز گفت: امشب ميتوني بموني؟ منم از خدا خواسته ,گفتم :آره.بعدش پرسيدم: مشروب داريد؟ با يه ذره من و من, مهناز گفت: آره ولي آبجوي باباست, اگه كم شه ميفهمه .گفتم: خوب بگيد خودتون خورديد. سولماز خنديد و گفت: اونوقت دهنمون رو سرويس ميكنه.منم يهو از دهنم در رفت, گفتم: يعني بدتر از من؟؟؟ يه چند ثانيه سكوت شد, بعدش زدند زير خنده. منم خنديدم و گفتم :اگه توبورگ قرمزه , من دارم, فردا ميدم بزاريد سر جاش(آخه 99% آبجو خورها تو ايران,همين رو ميخوردند و گرنه من غلط می کردم مشروب تو خونه نگه دارم). خلاصه , سولماز رفت و يه قوطي آبجو و چيپس آورد وشروع كرديم به خوردن تا تموم شد. گفتم :دومييشو بيارين. سولماز گفت: تو يخچال نداريم. منم كه نميخواستم فرصت رو از دست بدم, گفتم: با يخ مي خوريم. وپشت بندش 4تا آبجو خورديم(البته من با زرنگي اكثرشو دادم به اونها). مست مست كه شدن, كم كم باب جوكهاي نيمه سكسي و تمام سكسي رو بازكردم و بعدش هم شروع كردم با سولماز كشتي تخمي تخيلي گرفتن كه يعني زور كي بيشتره! وسطش هم ماچ و موچو بمال بمال و خنده كه يه باركي مهناز هم از پشت پريد رو من كه مثلا" از خواهرش دفاع كنه(دقیقا" منتظر همین بودم!). يه ذره كه گذشت ,گفتم: بچه ها اينجا نزديك دريم ,صدا ميره بيرون بريم تو اتاق. تلو تلو خورون(البته اون دو تا) رفتيم تو همون اتاقي كه هنوز اثرات آب كير من روي رو تختي مچاله شدش بود! ايندفعه معطلش نكردم و سولماز رو سريع لخت مادرزاد كردم , ديدم خانوم تمام پشماشو زده .اونقدر به به وجد اومدم كه پريدم رو كسشو شروع كردم به ليسيدن.البته اولش طعم شوريش تو ذوقم زد ولي با بلند شدن آه و اوه سولماز, بهم مزه كرد و حالا بخور و كي بخور. تو همين حال ,صداي مهناز بلند شد كه: من هم مي خوااااام! سولماز داشت ناله ميكرد كه من با يه كمي ترس(از سولماز) گفتم: لخت شو و به كس ليسيدنم ادامه دادم . مهناز هم خيلي سريع لخت شد , طوري كه صداي پاره شدن يه پارچه رو شنيدم (به عشق كير, يكي از لباساش رو قربوني كرد!) بعد اومد عين سولماز, طاقباز كنارش خوابيد. من هم سريع دهنمو گذاشتم رو كس اون با دست چپم با كس سولماز بازي كردم ولي كس مهناز كه انگار با نمره 4 زده بودش, بوي عرق ميداد (آخه حموم نرفته بود)و يه كم حالمو بد كرد ولي با بلند شدن آه و نالش بي خيال بوش شدم و به كارم ادامه دادم. بعد از چند دقيقه كه صداي اين دو تا خونه رو گذاشته بود رو سرشون, من كه روم به دره نيمه باز اتاق بود, احساس كردم يه حركتي روبروم ديدم و پشت بندش در به آرومي باز شد و آتوسا با يه حال عجيب و قدم هاي كوتاه و كند, وارد اتاق شد.... ... با اينكه ميدونستم اون هم اهل حاله, ولي نميدونم چرا دوباره جوگير شدم و كيرم خوابيد(انگار باباشونو ديدم). همين مكث باعث شد اون دو تا هم متوجه قضيه بشن ولي در اثر آبجو وكس ليسي بنده حال تكون دادن خوردن نداشتن!فقط از بالاي سرشون اونو نگاه ميكردند . آتوسا سكوت رو شكوند و گفت :ب......ه ب....ه خواهراي جنده خودم , پس اونهمه نصيحت كه پسرا الن پسرا بلن, مال من خاك بر سر بود؟ مي بينم كه دوتا دوتا مي ديد و با كلي ناز و گوز از اتاق رفت بيرون . سولماز و مهناز كه بد جوري ريده شده بود بهشون, كم كم موقعيت داشت دستشون ميومد و مجلس حال و حول ما در حال تعطيل شدن بود . منم كه آمار آتوسا خانوم حشري رو داشتم, سريع جو رو برگردونم و تو چند كلمه حاليشون كردم كه, بابا اين خودش ميخواست به من بده واگه سريع نياريمش رو تخت, ممكنه جو نجابت بگيردش و بعدا" واستون شاخ بشه.مهناز پرسيد : خوب يعني چي كار كنيم؟ من گفتم: همينجوري لخت ميريم سراغش و سه تايي شروع ميكنيم به كس خل بازي و وسطاش هم بمال بمال . معطلتون نكنم, زير يك دقيقه خانوم لخت شد و اومد رو تخت مامي و دديش و كس چاقشو گذاشت تو دهن من(البته توصيه ميكنم كسي رو كه از پياده روي برگشته سعي كنيد نليسيد) . البته اون بمال بمال 3 نفره وكس ليسي انحصاري براي آتوسا خانوم , باعث شد روي مهناز و سولماز به هم باز شه و شروع كنند به ور رفتن كس و كون هم . من هم كه با ديدن اين صحنه ها پوست كيرم داشت پاره ميشد ,گفتم: بخوابيد, ميخوام بككككككنمتووووووووووووووووووووووون. اونها هم از خدا خواسته, سريع خوابيدند ولي جالب اين بود كه آتوسا به پشت خوابيد ! من هم پيغامو گرفتم و خوابيدم روش وبا كيرم دنبال سوراخ كونش ميگشتم كه اون گفت : رو سوراخم تف كن, بعدش آروم بكن توش. من هم به دستور عمل كردم و جالبه بعد از دو بار سعي, خيلي راحت كردم تو كونش و اون هم يه آه بلند كشيد .سولماز و مهناز كه انگار داشتن فيلم ترسناك نگاه ميكردند, همونطور كه نيم خيز شده بودند, تقريبآ همزمان پرسيدند :رفت تو؟ آتوسا هم جواب داد:آرررررررره.بعدش هم گفت:آروم آروم منو بكن. من هم كه تو فضا بودم شروع كردم به عقب و جلو كردن...واي كه چه حالي ميداد اون كون داغ و ليز . بعد از چند دقيقه به آتوسا گفتم: قمبل كن,مي خوام كيرمم تا ته بكنم توش. اونم گفت: باشه ,من از خدامه ,ولي يه جوري بكن كه كونم طاقت تا صبح دادنو بياره و بعد هم قمبل كرد و خواهراش كه حالا كاملآ نشسته بودند با دهن نيمه باز كس چاقالو و كون باز شدشو, نگاه مي كردند. من هم بلند شدم و كير درازمو (طول كير من 22 سانته و لي قطرش معموليه و حدود 3.5سانت و تخمام هم تقريبآ قد گردو هستند و آويزون),دوباره تف زدمو آروم كردم توش بعد به ياد فيلم سوپرا, گفتم :بي كار نمونيد, بياد تخمامو ليس بزنين كه خوشبختانه نه نگفتند و به سختي و عين توله سگايي كه ميخوان از پستون مادرشون شير بخورن ,خايه هامو ليس ميزدند و هم زمان از هم لب هاي صدادار ميگرفتند من هم كه ديوونه شده بودم , كيرمو در اوردمو كردم تو دهن مهناز, پيش خودم گفتم: احتمالا", اه و اوه ميكنه و نميخوره .ولي بر خلاف انتظارم ,ديدم براي خوردن كير من كه آب كون آتوسا روش بود, دعواست واين كير بدبختمو, اگه جلوشو نو نگيرم ,با دندوناشون زخم ميكنن. واسه همين پا شدم و گفتم: شماها هم قمبل كنيد . سولماز گفت: من يه بار اومدم كون بدم فقط سرشو كه كرد تو كونم از درد نتونستم تحمل كنم. آتوسا از مهناز پرسيد: تو چي؟ اونم گفت:منم ميترسم, تا حالا كون ندادم, يه بارم كه پاك كنم رو خواستم بكنم تو كونم دردم اومد, اين كه كيرش خيلي گنده تره. اين بد كه آتوسا هم شروع كرد به ياد دادن روشهاي كون دادن ! بريد توالت زور بزنيد تا پي پي تون كامل بياد بيرون, بعد شيلنگ رو ببريد دم سوراخ كونتون و آب ولرم رو آروم آروم بكنيد توش تا جاييكه دلتون درد بگيره, بعد اون آبو بشاشيد بيرون. چند بار اين كار رو تكرار كنيد تا آبي كه بيرون مياد, تميز تميز بشه. بعدش هم چون بار اولتونه يه كم كره تو كونتون بكنيد تا سوراختون ليز تر بشه. مهناز گفت :چرا كره ؟چرا كرم نزنيم؟ آتوسا هم جواب داد : براي اينكه بتونيم كيرشو بخوريم من هنوز تو كف اطلاعات مفيدي بودم كه شنيده بودم, ديدم دو تا خواهر تشنه كير رفتند كه كون هاشون رو بسازند! خلاصه بعد از حدود ده دقيقه سه تا قمبل جلوي من بود , تو سه سايز مختلف! آتوسا آخرين درسش رو هم داد و گفت: خودتون با دست خودتون كيرش رو بفرستيد تو كه يهو جر نخوريد. من هم با همين روش كيرمو تو كون سولماز كردم وتازه فهميدم كه كون تنگ يعني چي. سولماز كه معلوم بود درد و لذت رو با هم داره تجربه ميكنه, گفت:اوووف با كسم هم بازي كن. منم دستمو به كسش رسوندمو شروع كردم درحين تلمبه زدن, آروم كس خيس و كره ايش رو مالوندن. آخه كره آب شده بود و با تلمبه زدن من آروم آروم از سوراخ كونش ميومد بيرون و ميريخت رو كسش و چيكه ميكرد رو تخت خواب. من كه هوس كردن كون مهناز رو هم داشتم بعد از چند دقيقه كيرمو آروم, (عليرغم اعتراضهاي سولماز) در اوردم وكردم تو دهن آتوسا و بعدش مهناز و آخر سر خود سولماز. بعدش هم رفتم سراغ سوراخ مهناز, كه از اون هم داشت كره آب شده آروم آروم ميزد بيرون .با همون روش قبل(سپردن كيرم به دست خودش) ,شروع كردم به كردن كون مهناز ولي برخلاف سولماز 20 دقيقه ايي طول كشيد تا كيرم بره تو كونش اما تو كه رفت, همون حس كون سولماز بهم دست داد , داغ و تنگ وليز. من كه ديگه تحملم تموم شده بود, گفتم: بچه ها , ديگه ميخوام محكم بكنمتون . زودباش سولماز, بيا كستو بزار تو دهن مهناز, پروانه, تو هم كستو بده به سولماز بخوره و بلافاصله شروع كردم به تلمبه زدن رو كون تنگ وليز مهناز . 1 دقيقه بعد, اتاق از آه وناله و آخ و اوخ چهارتاييمون پر شد . من وحشيانه كونها رو ميكردم و اونها هم مدام جابجا مي شدند طوري كه هر دو سه دقيقه يه بار كيرم تو كون يكيشون بود. هر دفعه هم كه كيرمو از كون يكشون در مي اوردم كيرمو با همون آب كون و كره مي كردم تو دهنشون واونها هم انگار كه دارن چلوكباب ميخورند با ولع و ملچ و مولوچ, كيرمو ميخوردند.در ضمن به تذكر من هم كه گفته بودم: دندونتون به كيرم نخوره, كاملآ گوِش دادن. من هم سرعت تلمبه زدنمو رو كونهاشون به حد اكثر رسوندم(طوري كه بالاي كيرم يعني روي مثانه ام با هر ضرب و در اثر برخورد با كپلاشون,درد ميگرفت!) ودر حين گاييدن سوراخاشون ,با كف دست محكم رو لمبراشون ميزدم و موهاشون رو محكم مي كشيدم وهر چي فحش از دهنم در ميومد بهشون ميدادم ,مثل :كوني ها, جنده ها,آشغالا, زباله ها, مادرجنده ها, كيرم تو كون مامانتون, خواركسه ها,.كثافتا, با كيرم حال كنيد, لجناي عوضی شماها سطل زباله منين,آب كمرمو بايد خالي كنين, مادرتونو ميگام كس ننه هاي لاشي,... وجالبه در جواب, اينا رو مي شنيدم:جووووووووووون قربون اون كيرت برم عزيزم,منو بكككن, پارم كن, جرم بده, مال خودته,كيرت تو كون مامانم, وااااي فدات شم, منو بزن,منو بكن,فداي اون تخمات , آبتو ميخوام بخورم,تو رو خدا محكمتر,. بكن بكن بكن بكن ... آآآآه ....آآآآآه.....آآآآآه... بككككككن ,آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآههههههههههه,وااااااااااااااااي يييييييي چه كيري داري,اخ جون چه كوني ميدم, جووووووون ,فقط منو بكن, كير ميخوام, مامان جونم , وااااااااااااااااااي,چه حالي ميده, اوووووف ,بابا کجایی که دخترای جندتو ببینی ،پاره كردي كونمو, مال خودته, عاشقتم, تندتر بكن,... اي كس شعرا منو حشري تر مي كرد وباعث شد نزديكاي اومدن آبم بشه. همينطور كه داشتم رو كون آتوسا مي كوبيدم, گفتم: آبم داره مياد, كي ميخوره؟ كه آتوسا وسولماز, سريع گفتند :من, من, من, من, من . به مهناز گفتم :تو چي؟ اون گفت: نميييييتونم (يعني خانوم با آب كون و كس مشكلي ندارند فقط آب كير اخه!). منم گفتم: نميشه ,من آبمو تو د
     
#12 | Posted: 29 Oct 2010 18:06
میهمان

از خاله بازی تا سکس بازی و رویا
من پیمان هستم از اون موقع که یادم میاد خیلی حشری بودم همیشه کیرم روی زمین میچسبوندم وبا فرش یا بالش هال میکردم اون موقع سنی نداشتم یه بار کیرمو خونه مامان بزرگم روی فرش چسبونده بودم که خالم دیدو به مامانم گفت از اون موقع همه فهمیدن خیلی حشری هستم خیلی خیلی .خوب منم همیشه اون موقع که کوچیک بودم همه رفیقام دختر بودن و عشقم خاله بازی بود با عروسک یا چیپسو پفک و غیره... تا اونجا که یه بار خالم کوچیکم تو چادر که خاله بازی میکردیم کیرمو گرفت وبه من گفت دستتو بمالون به کسم چه کسی داشت کس نرمو کم پشم و عرق کرده از اون موقع حشرم تقریبا به 100 رسید هر کسی یا کونی که میدیدم ابم میومد حتی تو خوابم فیلم سوپر میدیدم این قضیه ادامه داشت تا اینکه رفیقی پیدا کردم که اونم حشری بودو کل هم محلی هاشو کرده بود تا اونجا که لقب بچه بازو بهش دادن و تو کلاس مدرسه رو دیوارا علی بچه باز نوشته بودن منم تو کلاس به دنبال یه کون سفید میگشدم که پیدا هم کردمو ولی حالا چه چوری باید راضی میشد منم حشرم بالا زده بود از بس جق زده بودم رنگ پوستم کیرم رفته بود خوب منم یه کم فکر کردم و من وعلی و اون پسررو به هوای کردن به استخر بردیم از اونجا شوخی تو استخر وا کردیم دست به کونش زدیم تا ممه و کمرو پاها خوب بهد که استخر سانسش تموم شده بود به سمته خونه رفتیم ولی هنوز بقوله بچه ها تقه رو نزده بودیم به هوای کل تو یه خیابون خلوت بهش گفتم خاک توسرت خایه نداری شلوارتو در بباری و اونم گفت تو خایهنداریو من کشیدم پایین شلوارمو و راضی شدو بریدیم پشته کاج های فرهنگسرا اونا تا میتونستم تو ته تو کونش فرو کردم اونم میگفت بسه الان از کونم خون میاد! بعد ازاون موقع سنم شد 16 17که اون موقع دوست دخترای زیادی داشتم اون موقع هم راهنمایی رو مد بود که زودتر راضی بشن منم از فرصت استفاده کردمو یه دختر بنامه رویارو مخ کردم بهبه چه چیزی بود یه دختر سفید و بلور و تپل با پستونهای نرمو نوک تیز به به چه پستونهای داشت یادش بخیر بدن نرم و موهای مشکی و چشمهای ابی با کونه توپل وقنبل و البته با دماق عملی خوب این بهترین کیس بود که من میتونستم عوقدمو روش خالی کنم کم کم کیرم داشت زنگ میزد خوب منم معطل نکردمو شمارمو بازور تو کیفش ول دادم خوب اونم زنگ زد گفت چرا تلفنتو گذاشتی با من چی کار داری... خوب منم که الکی بهش میگفتم دوست دارمو عاشقتمو میخوام بدم بیام خواستگاری دختر مردمو خر کردم اونم راست راستکی عاشقم شده بود تا اونجایی که بهش گفتم 100000 میخوام اونم داده بود چه خریه بود یه بار بهش زنگ زدمو گفتم خونمون خالیه بیا من باید هتمن ببینمت اونم زود خودشو رسوند البته خارم گاییده شد تا بیاد خوب اومد باهاش حرف زدم تو دلم گفتم چه چوری حرفمو بهش بزنم تا یه چیز به فکرم رسید گفتم اخخخخخخخخخخ کمرم درد میکنه گفت برای چی گفتم هیچی بابا خاله اونم موندش گفت خالیه یعنی چی گفتم بابا پسرا هر وقت با خودشون بازی میکنند کمرشوت خالی میشه اونم گفت خیلی بیتربیتی از اینا بهد گفت حالا چرا کمرت خالیه تا این سوال کرد تو کونم تولد بود گفتم خوب من میخوام با یه دختر خالم حال کنم ولی میترسم برم بهش بگم گفت چرا خوب بهش بگووو اخرش میخواد بگه نه گفتم راست میگی گفت اره خوب گفت اره برو بهش بگو منم گفتم اون دختر توی اونم موندش گفت مممن من گفتم اره اون گفت ای شیطون ولی من اینکاره نیستم گفتم مگه میشه همه این کارهن بهش گفتم هالا تو فقط لخت شو من باهات کاری ندارم فقط این خواترو ازت میخوام اونم قبول کرد اخخخخ کیرم در عرض 3 ثانیه شق کرد داشت شلوارم چر میخورد چه پستونی چه لبی قرمزی چه بدنی ولی کسشو نمیذاشت ببینم گفتم بابا چیزی نمیشه بکن دیگه اونم کونشو نشون داد چه کونه نرمی داشت سولاخش دست نخورده بود همون جا دوست داشتم کیرمو در بیارم همون اونجا جق بزنم ولی صبر کردم گفتم الا وقتش نیست طاقت داشته باش گفتم حالا که لخت شدی باید منم لخت شم منم ببینی گفت باشه منم 3 ثانیه ای شلوارمو کندمو پیرنمو پرت کردمن عین یه مر وایسادم جلوش اونم گفت با خنده چه کیری ولی با ترس گفتم دوست داری بگیریش گفتم پشیمون نمیشی خودم رفتم جلو کیرمو دادم دستش با زور گفتم فشار بده بالاو پایین کن منتظر چی هستی گفت وارد نیستم منم سریع یه فیلم سوپر تو کامپیوتر گذاشتم وو دوباره گفتم بگیرش عین اون زنه اونم گرفت بالاو پایین کرو بهد گفتم حالا بخورش ولی نکرد منم با زور تا لبش میبردمو میچسبوندم به لبش و بازی میکردم داشت حالش به هم میخورد گفتم به خودت مسلط باشو بخورش بهد میزارم بری اونم کمک خورد و دید نه بابا حال میده دیدم تا تش داره میخوره منم تشویقش کردمو گفتم اره بخور لیس بزن اههههههههه یه زره از ابم اومد گفت پاکش کن بدم میاد منم با دستمال پکش کردمو گفتم حال باید از اول باها ت حال کنک اول لبشو گرفتم ومکیدم لب تو لب رفتیم بهد نوبت زیر گردنش و خوردمو رسیرم به پستون شششه خوب منم که عاشق اون بهد اول با دست مالونم نوک پستون بازی کردم بهد شروع به خوردن نوکه پستونش کردم بهش فرصت نمیدادم اونم هی میگفت اهههههههههههههههههههه بهد نوبت کسش رسید اونو فقط لیسیدمو مالوندم که مبادا پاره نشه بهد روی تخته خواب از پشت خوابوندم واز غقب پشتوناشو با دستام میگرفتم واز این ور کونشو لیس میزدم و در اخر کیرمو تو کونش جا کیردم اونم گریش درومده بود میخواست بره خونشون منم هرچی شاش داشتم کردم تو کونش وکیرمو دراوردم و ابم یه هو ریخت تو روی کونه قنبولهش و اونم سریع با لباسش کونشو پاک کردو سریع از خونمو رفت منم تا 3 ساعت بیحال بدون لباس افتاده بودم رو زمین و خوابم برد بعد از چند هفته دوباره رویا بهم زنگ زد گفت خیلی حال کردمو اگه شد بازم از این حالا بمنم بده من یه هوورا کشدمو تلفنو گذاشتم !!!!!!!!!!!!!!!!!! گفتم دیگه جق تموم شد ...
     
#13 | Posted: 29 Oct 2010 18:07
میهمان

از دبی تا نخجوان
این داستان رو که براتون میگم کاملا واقعی و با الان جزو بهترین سکس های من بوده . داستان از اونجا شروع شد که من تصمیم گرفتم برم دبی برای کار و تفریح قبل از رفتنم انگار بهم الهام شده بود که قراره یه اتفاق جالب و خاطره انگیز برام بیفته ولی نمیدونستم چی هست . چند روزی از امدن من به دبی می گذشت که یه شب هوس کردم برم بیرون از هتل سیتی سنتر برای خودم بگردم آخه شبهای دبی خیلی قشنگه همین که از اطاقم امدم تو لابی هتل نا خود آگاه چشمم به بیرون هتل افتاد دو تا زن ایستاده بودند که پشتشون به من بود و نمیشد حدس زد پیر هستند یا جوون جلو تر رفتم و حس کنجکاوی ام زد بالا تاببینم اینها کی هستند که با این وضع سکس دارن بیرون از هتل خود نمایی می کنند مخصوصا اون یکی که جوون بود.از کنارشون رد شدم و کنار پله ها ایستادم تا اونا رو خوب ورانداز کنم یکی از اونها یه پیرزن 65 ساله که بعدا بهم گفت اسمش مهین هست و اون یکی عاطفه ساداتی که دست هرچی کس و بدن سکسی که تو دبی بودند رو از پشت بسته بود.نمدونم چه طوری بگم عاطفه چطوری بود من تو اون مدت زنها و دخترهای زیادی رو تو دبی دیده بودم ولی این با اون موهای بلوند صورت سفید و کشیده شبیه جوونی های سلن دیون معروف سینه های مرمری رونهای ورزشی لخت که تا دو وجب بالای زانو لخت لخت بود با اون کون میزون که روی همه اینها فقط یه تاپ بلند روشن پوشیده بود واقعا یه کس بی نقص و ایراد بود و در کل تیپ سکسی داشت که همه مردم حتی مدیر هتل (که احتمالا انو کرده بود ) تو کف اون بودند .تو همین حال که داشت واسه همه دلبری میکرد ناگهان نگاهش به سمت من جلب شد و زوم کرد روی من و من هم همینطور ونمیدونستم باید چکار کنم تو کف رونهای سفید و خوش تراش با اون سینه های برجسته بودم و تو اون لحظه حتی فکرش رو هم نمیکردم این کسه ایرانیه چون به ایرانیها نمیخورد اگه کسی تو اون لحظه بهم میگفت الان روزه نه شب شاید باور میکردم ولی اینکه من بتونم یه روزی اونو بکنم اصلا قابل تصور برام نبود تو دل خودم میگفتم خوش به حال کسی که اینو میکنه ما که تو خواب هم همچین چیزی گیرمون نمیاد. خلا صه بعد از چند دقیقه که من و اون به هم نگاه میکردیم اون یه لبخند زیبایی به من زد و از پله ها اومدند پایین واز کنار من رد شدند و رفتند یه سمت دیگه ای. اون شب من با خیال اون دوباره برگشتم تو اطاقم و با کیرراست کرده به یادش خوابیدم. فردا صبح قرار بود طبق برنامه تور بریم ساحل آزاد و من که از برنامه قبلی تور جا مونده بودم صبح اولین نفر رفتم و نشستم داخل مینی بوس که جلوی هتل منتظر ما بود تا ببرمون ساحل چند لحظه بعد دیدم اون دو تا (عاطفه و مهین)اومدند و با کمی مکث سوار مینی بوس شدند به محض اینکه وارد شدند عاطفه یه نگاهی معنی دار یه من کرد که ته مینی بوس تنها نشسته بودم و رفت و نشست جلوی مینی بوس ماشین را افتاد و بعد از نیم ساعت رسیدیم به ساحل آزاد به محض اینکه پیاده شدیم و چند قدم راه رفتیم من که دنبال یه فرصت بودم تا ببینم چه کاره هست خودش به من نزدیک شد و سر صحبت رو باز کرد (خدا شانس بده)من هم به تمام سیستمهای امنیتی اطلاعاتی مخزنی و .... بدنم اعلام آماده باش دادم تا موقعیت رو خراب نکنند و هول نشم تا از دستم بپره این بود که خیلی سنگین جوری که اون احساس نکنه من براش راست کردم و سر به پایین با اون صحبت میکردم اون که میدید من با خونسردی با اون رفتار میکنم بیشتر به من رغبت پیدا کرد(این رو بعدا بهم گفت) گفت تنها اومدی گفتم اره اسم و ... از من پرسیدو من هم جواب میدادم بدون اینکه نگاهش کنم . بعد چند دقیقه رسیدیم لب آب تصور اینکه این شاه کس قراره لخت بشه و من اون کس و کون زیبا رو از نزدیک ببینم و لمس کنم داشت دیوونم میکرد ولی من برای اینکه خودمو هل نشون ندم و البته با کمی سیاست زودتر با آب زدم و اون رو از زیر چشم میپاییدم جوری استاده بودم که هم اون رو خوب ببینم و طوری که وارد آب شد تو اون همه گرگ راست کرده برای اون به من برخورد کنه و عملیات فتح المبین رو اغاز کنم با خودم میگفتم حالا که کسی به این نازی خودش پا داده و تو نتونی کاری کنی خاک تو سرت به محض اینکه میخواست وارد آب شه دیدم انگار داره دنبال من میگرده و من هم خودمو بهش نشون دادم و اون هم با دست اشاره کرد برم پیش اون من هم به سرعت خودمو به اون که حالا با یه مایو دو تیکه آبی روشن جلوم ایستاده بود رسوندم.با هم شروع کردیم به شنا کردن مهین هم با تعجب نگاه ما میکرد که چقدر با هم جور شدیم ولی اون هم که مثلا مواظب عاطفه بود کاری با ما نداشت و عاطفه گفت که ما میریم یه جای دیگه شنا کنیم من تو آب بغلش کردم و روی آب روی سینه ام نگهش داشتم و اون هم خوشش میامد من هم از فرصت استفاده میکردم و مدام انو میمالوندم از کس بگیر تا لا پا و کون سینه و اون هم مخالفتی نمیکرد دلم میخواست همون زیر آب در بیارم بکنم توش ولی نمیشد بعد از کلی شنا کردن و لب گرفتن و مالوندن اون از آب امدیم بیرون و خشک کردیم و دیگه مهین هم با ما عیاق شده بود و خودشو دوست عاطفه معرفی کرد که بعدا فهمیدم اون صاحب خانه اونهاست ! و به خاطر دعواهای مداوم عاطفه با شوهرش امیرجدیدی از اون خواسته بود تا با هم برن مسافرت تا روحیش عوض بشه البته عاطفه به من نگفته بود که شوهر داره و با اون اختلاف داره و خودشو دندانپزشک که تو خیابان ستارخان کار میکنه و تنها دختر خانواده است معرفی کرده بود که بعدا دروغش معلوم شد چون اون آدم کلا مغرور و از خود راضی بود که از همه عالم و آدمها ناراضی بود و از مردها بدش میومد و با اینکه ادعا میکرد پدرش خیلی پولداره بیشتر از 3 هزار تومن پول تو جیبش نبود و همش من خرج میکردم البته من هم انتظار نداشتم اون خرج کنه چون تو دلم اسمش گذاشته بودم گدای شیک پوش تمام اینها رو بعدا فهمیدم اینها رو گفتم تا بدونید من موق شدم کسی رو بکنم که به شوهرش هم به زور میداد و از انهایی بود که اب رو می آورد لب دهنت ولی میریخت زمین و با چرب زبانی و سیاست احساسات منو که عاشقش شده بودم به بازی گرفته بود اون روز یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین روزهای زندگی من بود چون تا به حال با هیچ زنی اینقدر عیاق نشده بودم. اون شب من باید میرفتم تهران چون تور ما 1 روز زودتر از اونها رسیده بود و اونها قرار بود فردا برگردند تهران.اون شب من با عاطفه و مهین رفتیم فروشگاه سیتی سنتر که جای خیلی بزرگیه که ما همدیگر رو گم کردیم این باعث شد من که داشت دیرم می شد زودتر از اونها اومدم هتل و منتظر شدم انونها هم اومدند .عاطفه که شده بود کوره آتیش و عصبانی همین باعث شد که بره تو اطاقش و در رو پشتش ببنده من هم که داشتم میرفتم فرودگاه رفتم پشت در در زدم مهین در رو باز کرد و من رفتم پیش عاطفه رو تخت دراز کشیده بود و هیچی نمیگفت هر چی ازش عذر خواهی کردم فقط منو نگاه می کرد ولی به هر بدبختی بود دلشو به دست اوردم و رفتم کنار تخت کنارش دراز کشیدم یه لب جانانه ازش گرفتم و اون به من اشراره کرد جلوی من مهین اینکار رو نکنم من برگشتم مهین رو نگاه کردم و اون هم که فهمید باید ما رو تنها بزاره رفت بیرون و من خوابیدم روی عاطفه و دوباره ازش لب گرفتم و بهش گفتم که دوست دارم با تو سکس داشته باشم ولی اون فقط نگاه من کرد بعدا به من گفت که از این حرفم ناراحت شده اگه مینی بوس تور که همه سوار شده بودند و منتظر من بودند نبود همونجا میکردمش ولی حیف که نشد و ازش قول گرفتم تا تو تهران ببینمش و در تماس باشیم.بعد دوباره بوسیدمش و خداحافظی کردم . اون شب من به امید دیدن اون تو تهران رفتم .ناگفته نمونه اون شماره تلفن محل کار و منزل رو از من گرفته بود ولی شماره خودشو نداد ولی من با زرنگی تمام بدون اینکه اون بفهمه یه شماره تلفن ازش برداشته بودم که نمیدونستم شماره کی هست و این رو گذاشته بودم برای مواقع اظطراری که اگه انو گم کردم شاید یا این شماره بتونم پیداش کنم. واین شک منو بیشتر کرده بود که اون فقط تو دبی می خواسته با تو باشه .از فردا صبح که من تو تهران بودم منتظر زنگ اون بودم روزها گذشت ولی از اون خبری نبود بعد از 1 هفته انتظار زنگ زد و شروع به حال احوال پرسی گرم با من کرد و گفت که تو این مدت سرش شلوغ بوده که زنگ نمیزده و چون به من قول داده بوده که زنگ بزنه تماس گرفته بود من هم خیلی خوشحال شدم و فکر میکردم اون حالا حالا با من خواهد بود خواستم با هاش قرار بیرون رو بذارم باز هم منو پیچوند که ... و شک منو بیشتر کرد که من سر کارم . عاطفه بعد از اون تماس دیگه به من زنگ نزد ! و من هم که فهمیدم عاشق!اون شده بودم و خودم هم خبر نداشتم روزگار سختی رو می گذراندم جوری که روی اخلاق و رفتار و کارم تاثیر گذاشته بود و من که یه گفته مدیر عامل شرکت بهترین نیروی کاری اون بودم تبدیل شده بودم به یه آدم گیج و سر به هوا! و این باعث شد که من خودم با وجود مخالفت مدیر عامل از اونجا برم.چند ما ه از بی خبری من از عاطفه گذشته بود و اون لاشی هم هیچ زنگی نمیزد تنها امید من همون یه شماره تلفن بود که دزدکی برداشه بودم و اون خبر نداشت روزها و هفته ها همینطور می گذشت ولی هیچ خبری نبود که نبود با شناختی که از خودم داشتم می دونستم انو پیدا میکنم . یه روز که تازه موبایل خریده بودم تصمیم گرفتم زنگ بزنم به همون شماره که اول 603 بود تا یه جوری از اون خبر دار بشم بعد از کلی تمرکز تماس گرفتم یه آقایی که صداش مسن نشون میداد گوشی رو برداشت ضربان قلب رو یک میلیون و دویست هزار و من با خونسردی گفتم با عاطفه خانم کار دارم و اون که بعدا فهمیدم اون شماره منزل پدری و اون شخص پدر عاطفه بوده با حالتی که شک کرده بود من کی هستم از من پرسی شما ومن خودمو دکتر ... جا زدم آخه عاطفه کمک جراح بود و تو مطبی تو خیابان ستارخان کارمیکرد و اون هم که فکر کرده بود من از هکارهای عاطفه ام شماره مطب و آدرس مطب رو به من داد خیلی امیدوار شده بودم که می تونستم انو ببینم و به از خودم خوشم امده بود که با چه زیرکی امار انو گرفته بودم(تعریف از خود خوب نیست!!) فردای اون روز زنگ زدم به شماره تلفن مطب یه خانوم گوشی رو برداشت و گفت که عاطفه 1 ماهه که از اینجا رفته انگار آب سرد ریخته باشن روم خورد تو حالم و من که تنها امیدم به اونجا بود مایوس شدم .چند روز تو شوک بودم ولی دیدم اینطور نمیشه و باید از را ه دیگه وارد بشم این بود که مثل همیشه یه فکر توپ به سرم زد. یه بسته که شامل یه گردنبند چند تا سی دی موسیقی و یه سر رسید که درد و دلهام رو توش نوشته بودم همرا ه شماره موبایل رو براش نوشته بودم و با کلی زحمت به به دست دوستش که تو مطب کناری اونها کار میکرد و با اون در ارتباط بود رسوندم از اون خواهش کردم که به دست عاطفه برسونه و اون هم قول داد این کار رو انجام بده .روزها همینطور می گذشت ولی باز هم از عاطفه خبری نبود بعد از گذشت 10 روز که برای من 10 سال بود زنگ زد داشتم بال در می اوردم بعد از کلی معذرت خواهی و ... با هم قرار گذاشتیم که بیاد محل کارم جلوی در و من هم خیلی خوشحال زودتر رفتم و منتظر شدم اون با سمند نقره ایش امد و جلوم ترمززد و من سوار شدم و اونو غرق بوسه کردم از ظاهرش معلوم بود که تو این مدت خیلی سختی کشیده چون حسابی لاغر شده بود و شکسته .با هم رفتیم کافی شاپ و اون شروع به صحبت کرد که تو این مدت کجا بوده و چه کار میکرده و چرا تماسی نداشته و گفت که در حال طلاق گرفتن از شوهرش هست! در صورتیکه قبلا گفته بود دختره! و اونجا بود که اولین دروغش رو شد من هم خیلی ناراحت شده بودم که تو این مدت چه بلا هایی به سرش امده و گفت علت تماس نگرفتنش مشکلات روانی و ... بوده من هم ته دلم از دو چیز خوشحال بودم اول اینکه عاطفه رو بعد از مدت ها دیده بودم و اون دیگه مال من بود دوم انکه اون زن بود و داشت طلاق میگرفت واین یعنی به دست اوردن یه کس تر تمیز و باز که اروزی هر کسی می تونه باشه . چند روزی از اون روز خوب گذشت و تو این مدت ما با هم تلفنی و حضوری در تماس بودیم و خیلی یا هم حال می کردیم اون با ماشین می امد دنبالم و با هم میرفتیم گردش. داشتیم به اواخر اسفند 83 نزدیک می شدیم و عید داشت از راه می رسید این بود که تو فکر بودم با اون که خونه هم از خودش داشت یه سکس توپ داشته باشم و میدونستم کار آسونی نیست و اون به این راحتی ها به سکس پا نمیده این بود که پیشنهاد مسافرت دادم و اون هم قبول کرد و اون هم که دیگه طلاق گرفته بود دوست داشت بره بگرده تا ناراحتی هاش خوب بشه . چند روز بعد زنگ زد و گفت که بلیط نخجوان رو گرفته تا با من و دوستش که اسمش هنگامه بود و به زن بی ریخت مطلقه 40 ساله بود بریم عید نوروز نخجوان باشیم من هم با کمال میل قبول کردم و می دونستم بهترین موقعیت برای کردن عاطفه نخجوان هست که کسی مزاحم نیست ولی اون لاشی هم با خاطر این هنگامه رو به خودش آویزون کرده بود تا به بهانه هنگامه من نتونم انو بکنم . روز قبل از حرکت من به حمام رفتم و یه صفایی به شمشیرم دادم و حسابی تر تمیزش کردم و بهش گفتم غصه نخور تا چند روز دیگه تو کس عاطفه میری. فردا شب 2/1/84 حرکت کردیم به سمت نخجوان تا زمانی که برسیم نخجوان اون کنار صندلی من و تو بغل من بود و من هم انو میمالوندم داشتم از شق درد می مردم آروز داشتم زود تر برسیم تا بکنمش اما بی خبر از اینکه اون زیرک تر از منه و بعد از رسیدن به نخجوان اون از من خواست تا برم تو یه اطاق دیگه تنها بخوا بم ! و اون و هنگامه تو یه اطاق دیگه باشند من که آمپرم رفته بود رو 1000 با حالتی قهر رفتم تو یکی از اطاقها و خودمو گم کردم و اون هم فهمیده بود من از این حرکت اون خیلی شاکی شدم و میدونست اگه من اون رو تو اون همه گرگ راست کرده ول کنم کس و کونش رو یکی می کنند ول کنم بدبخت می شه .عاطفه در به در دنبال من میگشت تا منو پیدا کنه و می دونست که من خیلی دوستش دارم منو پیدا کرد و امد تو اطاق من که با تفاوت روی تخت دراز کشیده بودم نشست کنارم و شروع کرد به خایه مالی من هم هیچی نمیگفتم ولی آخر سر دلم به رحم امد و قبول کردم که جدا از هم بخوابیم ولی همش تو فکر خلق موقعیت برای کردن عاطفه بودم ولی حضور هنگامه مانع میشد دوست داشتم یکی پیدا بشه هنگامه رو ببره تو به اطاق دیگه بکنه من هم عاطفه رو جر بدم ولی روزها تو نخجوان می گذشت و من همچنان از کس عاطفه بی نصیب با خودم گفتم جمال اگه نتونی اونو بکنی باید کیرتو از ته قطع کنی خاک تو سر بی عرضت کنند ببو که تا الان کس به این نازی رو نکردی. من تو غیاب هنگامه که بعضی وقتها میرفت بیرون خودمو می انداختم روی عاطفه ولی اون لاشی هم که موضوع رو می دونست که من راست کردم اونو بکنم ولی پا نمیداد هر کاری نکردم نمی شد و اون منو پس می زد ولی من دست بردار نبودم و خودمو که عجیب تو حال هوای کس و کون عاطفه بودم به اون می مالوندم. شب آخر که تو نخجوان بودیم هتل ما عوض شد و از هتل اکراین به هتل تجارت رفتیم که هتل بهتری بود با عوض شدن هتل و اطاقها من دنبال موقعیتی بودم که من و عاطفه تو یه اطاق باشیم و این شب آخری بکنمش این بود که موقع انتخاب اطاق دم مسئول اطاقها رو با چند تا هزاری دیدم و ازش خواستم یه اطاق 3 تخته به ما یه جای دنج هتل بده اون هم سنگ تموم گذاشت و یه اطاق 4 تخته! در انتهای سالن به ما داد تا اینجاش خوب جلو رفته بودم و دیگه هیچ بهانه ای برای نبود سریع وسایل رو تو اطاق ریختم و با خودم عهد بسته بودم امشب باید اونو بکنم چون دیگه فرصتی نمونده بود و ما فردا تهران بودیم .اون شب همه افراد تور ومن عاطفه هنگامه رفتیم دیسکو عاطفه اون شب یه تاپ بلند یک تیکه مشکی پوشیده بود که خیلی کس تر از قبل شده بود اون شب تو دیسکو حسابی مشروب خورد و با هم خیلی رقصیدیم و تا ساعت 11 شب تو دیسکو بودیم و آخر شب برگشتیم بو هتل و من عاطفه و مزاحم همیشگی هنگامه رفتیم تو اطاق برای استراحت . بعد از چند دقیقه صدای در امد هنگامه که خیلی لاشی بازی در می آورد و همه فکر میکردند جنده است (حیف کیر)رفت در رو باز کرد و به دیدیم یکی از پسر های توره که عمل از سر روش می بارید و امده دنبال هنگامه که با هم برن چای بخورند ! و بعد از ما خداحافظی کرد و در رو پشت سرش بست و رفت من بودیم عاطفه و البته یه کیر راست کرده انگار همه چی داشت ردیف میشد با بلاخره بعد از اون همه بدبختی و ناز عاطفه رو از دبی تا نخجوان کشیدن و تو کف کس بی نظیر اون بودن بتونم جرش بدم. بعد از اینکه در بسته شد من که میدونستم زدن مخ عاطفه و کردن اون کار حضرت فیله و اون به من به این راحتی ها نمیده سریع و به سرعت نور دست به کار شدم تا با یه نقشه حساب شده حتی شده به زور !اونو بکنم . ولی انگار خودش هم فهمیده بود که دیگه وقت دادن کسه من عاطفه کنار یه بخاری برقی روی تخت نشسته بود تا گرم بشه من هم با یه شلوارک رفتم کنارش نشستم روی تخت کیرم داشت سقف رو سوراخ میکرد چند لحظه من و اون سکوت کردیم بعد اون به آرومی سرش رو گذاشت روی پای های من و سر گردن لختش مثل مهتابی جلوی من خود نمایی میکرد من هم کارم رو شروع کردم گردن و گوش زیر گلوش رو میخوردم وای که چه حالی میداد و این کار رو با شدت تمام ادامه دادم جوری که اون تو حس رفته بود و دستمو گرفت گذاشت رو سینه هاش معلوم بود که شهوت سر تا پاشو گرفته و من هم نگذاشتم سرد بشه که بخواد بهونه بیاره و از دستم بپره دو تا دستمو زدم زیرش و به آرومی بلندش کردم آروم گذاشتمش روی تخت و خوا بیدم روش و شروع کردم به خوردن لبش انگار دیگه تسلیم شده بود و می دونست راهی جز کس دادن نداره من ادامه دادم و گردن و سینه های بلوریش رو خوردم کمک کرد تا لباسش رو در بیارم دیگه سینه هاش کاملا بیرون بود فقط مونده بود شرت مشکی که لای پاش مونده بود از رو شرتش کسش رو مالوندم صدای آه و نالش اطاق رو برداشته بود رفتم لای پاش از کنار شرتش کسشو خوردم یه کم بوی بد میداد ولی من توجهی نمیکردم با کمی مقاومت و ناز شرتش رو هم در اوردم باورم نمیشد عاطفه لخت زیرم خوابیده و من قرار انو بکنم از شدت هیجان داشتم پرواز میکردم همچین شاه کسی گیر همه نمی یاد (خدا قسمت همه بکنه) از من خواست که لخت بشم من هم لخت شدم و دوباره شروع کردم به خوردنش از کف سر تا کف پا هر دو داشتیم دیوونه می شدیم. پاهاشو دادم بالا و با کمک خودش سر کیرم رو گذاشتم تو سوراخ کسش و آروم آروم فشار دادم و درآوردم چند بار که رفت توش و در امد خیس که شد شروع کردم به تلبمه زدن کس عاطفه بیشتر از اون چیزی لذت داشت که فکرش رو میکردم الان که دارم اینها رو می نویسم راست کردم کس تنگ تنگ مثل دختر باکره کیرم رو تا دسته میکردم تو کسش و در می اوردم این کار رو با شدت انجام میدادم صدای شالاپ شالاپ کس عاطفه و آه ناله اون منو حشری تر میکرد و من همچنان میزدم توش بعد از یک ربع موقعیت رو عوض کردم و برگردوندمش و از پشت موهاشو گرفتم و کیرم کردم توش بعد سرش رو دادم پایین تخت و کونش رو به هوا بود من هم با تمام قدرت میکردمش از اینکه میدیم کسی که این همه ادعای بی محلی کردن به پسرها و ناز کردن برای من داشت و نمی خواست یه من بده زیرم خوابیده و داره دست و پا میزنه لذت خاصی میبردم .دو تا لپای سفید بی مو کون مانکنی عاطفه رو گرفته بودم و حسابی میکردمش سوراخ کونش منو وسوسه میکرد تا بکنم تو کونش ولی قبول نمیکرد .دوباره برش گردوندم کیرم رو دادم دستش از بزرگی و کلفتیش تعجب کرده بود و انو دوباره گرفت کرد تو کسش ولی انباردیگه زیاد آه و ناله نمکرد ولی من همچنان می کردم سینه هاش روی تخت مثل ژله با لا پایین میرفت بعد از نیم ساعت من که هنوز آبم نیومده بود بهم گفت که توش نریزم چون قرص نخورده بود و خواست بریزم رو سینش . بعداز40 دقیقه که مدام می کردمش در آوردم تا برام جق بزنه تا هنگامه نیومده من هم خالی بشم دادم دستش حسابی که کیرم رو مالوند آبم با فشار و قدرت فراوان ریخت رو شکم و سینش و آه من در امد عاطفه با دستمال مشغول پاک کردن آب کیر من بود که رو شکمش بود که هنگامه در زد من سریع رفتم رو تخت بغلی و خودمو به خواب زدم و عاطفه با همون وضعیت رفت در رو باز کرد هنگامه دید که عاطفه فقط با شرت و سوتین دررو باز کرده تعجب کرد و یه نگاهی به من که مثلا خواب بودم انداخت و گفت این خواجه حرم سرا که خوابه ! من هم تو دلم گفتم بیچاره نبودی ببینی دوستت زیر کیر جمال چه دست و پایی میزد اگه بودی تو رو هم میکردم . بعد از اون شب فراموش نشدنی فردا صبح از نخجوان به سمت تهران حرکت کردیم .مدتی گذشت عاطفه رفت تو همون خونه که با شوهرش که ازش طلاق گرفته بود با هم زندگی کردند!!! در حالتی که دیگه با هم زن و شوهر نبودند! و مطمئن بودم اونها با هم سکس هم داشتند چون 12 ماه با هم تو یه خونه بودند و بعد از مرگ مادر عاطفه اونها دوباره با هم ازدواج کردند! بعد از سفر نخجوان عاطفه دیگه مثل روز اول با من نبود و منو مدام می پیچوند تنها میرفت پارتی و... و آخر سر هم با خونسردی به من گفت که با شوهر سابقش دوباره ازدواج کرده جالب بدونید شوهرش امیر می دونست زنش با من داره میره نخجوان ولی هیچ ممانعتی نکرد! شاید هم میخواست افراد دیگه از چنین کسی بی نصیب نمونند. عاطفه بعدا چند ببار با من تماس گرفت ولی من جوابی نمی دادم و می دونم اون الان خیلی دوست داره منو ببینه چون هیچ کسی تو زندگیش به اندازه من به اون محبت نکرده بود و اینو خوب میدونست چه کسی رو از دست داده.
     
#14 | Posted: 29 Oct 2010 18:09
میهمان

از فکر سکس به عشق رسید
اوایل تابستون بود.تابستون دلگیری بود حدودا پارسال همین موقع بود که از کسی که دوسش داشتم جدا شده بودم،تابستون قبل همش جلو چشمام بود ،حالا تنها چیزی که مونده بود یه خاطره بود.فریدون فروغی می خوند و من تو فضا بودم .توی همین خیالا بودم که صدای زنگ sms موبایلم ضد حال زدو با مخ از فضا زدم زمین،مطمئنا فرهاد بود اونه که این موقع sms میده اصلا حال باز کردنش رو هم نداشتم ،به خودم گفم بازم دنباله پایه برای ولگردی و بالا پایین کردن خیابونه ،منم اونروز اصلا حالشو نداشتم دلم نمی خواست از خونه برم بیرون ،یه پنج دقیقه بعد دوباره اس ام اس اومد،گفتم ببینم چی میگه :اس ام اس اولی همونی بود که حدس می زدم :علیرضا بیام دنبالت بریم بیرون.اس ام اس دوم سرشار از مهر و محبت بود:علیرضا بیشعور عوضی چرا جواب نمی دی ،کیرم تو ک....س عمه جونت ،خلاصه یه دو پارت فحش فرستاده بود.گفتم جواب ندم تا هم حالش گرفته بشه هم یکمی حرص بخوره(چی فکر کردم تنها چیزی که بلد نبود همین حرص خوردنه).می دونستم اس ام اس سومی اگه بیاد خایه مالیه.یه ربعی گذشت چیزی نیومد ،تا اومدم به خودم بگم بهتر،راحت شدم از دستش،دوباره اس ام اس اومد،عزیز دلم چرا ناراحت می شی ،کیرت تو دهنه همون عمه جونت ،بی خیال نوکرتیم ،جواب مارو بده ما خیلی ........ .خلاصه دو پارت فحش فرستاده بود بجاش چهار پارت قربون صدقه و خایه مالی.آخرش خندم گرفته بود،چه زبونی داشت همیشه بهش می گفتم فرهاد تو با این زبونت می تونی مارتو تو سوراخ هر دختری بکنی و دیگه بیرون نیاریش،خدایی همون طوری هم بود ،دست روی هر که می ذاشت سه سوت مخش و می زد و سر هفته ترتیبش و می داد،تنها بدی هم که داشت همین بود نمی تونست جلو کیرش و بگیره ،وقتی راست می شد و می زد زیر گلوش باید یکی رو میکرد.گفتم زنگ بزنم بهش بگم حال ندارم امروز بی خیال شو،با زنگ اول گوشی رو برداشت ،اصلا اجازه نداد حرف بزنم ،ده دقیقه فک زد و آخرش هم گفت :نیم ساعت دیگه اونجام آماده باش،تا اومدم بگم فرهاد امروز حال ندارم قطع کرد.چاره ای نبود سریع رفتم سرمو شستم و یه حالی به قیافم دادم.صدای زنگ اومد.فرهاد بود ،گفت علی زود باش خیلی دیر شده ،گفتم چی دیر شده نترس حتما تا شب متراژخیابونا رو می رسونیم دست شهردار.همون طور که ادای منو درمی اورد گفت بیا بریم امروز و از شهردار مرخصی گرفتم تو راه برات میگم.کنجکاو شدم،پسره باز چه نقشه ای تو سرش داشت.سوار ماشین شدیم ورفتیم مثل همیشه دور میدون ونک یه دورافتخارزدیم همیشه می رفتیم مولوی قهوه خونه یه قلیون خونسار می چاقیدیم.ایندفعه رفتیم طرف ولنجک .گفتم فرهاد کجا می ری گفت:علیرضا داداش من ، تا حالا من تو رو جای بد بردم،گفتم کم نه.گفت : خیلی بی چشم و رویی حیف اونهمه دختری که برات مخ زدم تو کردی .زدم زیر خنده.فهمیدم قضیه یا سکس یا مخ زنی گفتم مسخره بازی در نیار،بگو ببینم باز چه جای خوبی می خوای ببریم،کلک خوب می گفتی کاندوم و اسپره با خودم می اوردم.گفت :لازم نکرده خودم اوردم تو داشبورده ،داشبورد و باز کردم دیدم بللللللله همه چیز پیدا می شه،به شوخی گفتم فرهاد خان کیر مصنوعیتون رو که جا گذاشتی دوباره باید سوسیس بکنم تو کونت.با پررویی گفت آره ،خودم هم از سوسیس و خیار و اینا خوشم نمی یاد حس کیر و به آدم نمی ده ولی خوب عمه جونت رو چیکار کنم.بهش گفتم:کیر تو دهن تو چیکار عمه من داری ؟چرا هی به اون گیر میدی بدبخت هزارسالشه،گفت همینه دیگه تا آدمو می بینه می خواد کیرو از تو شرت آدم بزنه. گفتم دوباره چه جنده خونه ای پیدا کرده این پسره .توی راه همین طور چرت و پرت گفتیم و خندیدیم کلی حال و هوام عوض شده بود به خودم گفتم خوب شد زدی بیرون.دور یه میدون تو ولنجک وایساد و با موبایلش زنگ زد:سلام ،عزیز دلم چطوری ،حالت خوبه نمی دونی از صبح چقدر دلم برات تنگ شده بود(تو دلم گفتم آره جون عمه جونت)همینطور داشت کس لیسی می کرد و زبون می ریخت.خلاصه حرفاش که تموم شد گفت :علیرضا تا بیان چند دقیقه طول می کشه،چند وقت پیش که رفتم تجریش لباس بخرم تو بوتیک... دیدمش خیلی شاسی و خوشگله هم خودش هم دوستش،تنها زندگی می کن ،من که مخش و زدم اگه توهم مخ دوستش و بزنی،تا وقتی خودمون بخوایم سکس مجانی هرروزبا مکان ردیفه،من تنها خور نیستم می دونی که.خراب نکنی.نمی دونم این مادر قوه اینا رو از کجا پیدا می کرد،خلاصه با هم خالی بندی هامونو هماهنگ کردیم.یه ربع بعد یه رونیز پشت سرمون وایساد،فرهاد گفت علیرضا بزن بریم حواست باشه .با سر تایید کردم و رفتیم پایین.اونا هم از ماشین پیاده شدن،دوتا دختر خیلی ناز و خوشگل .واقعا ازخوشگلی چیزی کم نداشتن دقیقا مثل مدل های خارجی بودن ،آب از دهنم را افتاده بود،همینطور تو فکر بودم که فرهاد با آرنج زد تو پهلوم و گفت بی ادب با خانومها دست بده سلام کن ،شعور نداری،به خودم اومدم ،دستمو بردم جلو و سلام دادم،فرهاد مثل همیشه اینطوری منو معرفی کرد:علیرضا بچه ها ،بچه ها علیرضا ،زدیم زیر خنده ،دختره که یکمی قد بلند تر و خوشگل تر بود گفت من سمیرا هستم اون یکی هم اسمش ویدا بود ،درسم و از بر بودم گفتم فرهاد جان اینقدر محو زیبایی خانومها شدم که زبونم بند اومده بود ،از آشنایی با شما خیلی خوشوقت و خوشحال شدم ،ببخشید دیگه ماشاءاله اینقدر چهره هاتون جذابه که آدم دوست داره فقط نگاهتون کنه ،پس زیاد نگاه کردنمو به حساب هیز بازی و چشم چرونی نزارین،بزارین به حساب خوشگلی و جذابی خودتون.سمیرا گفت من فکر کردم فرهادجون خیلی زبون داره نگو دوستش هم مثل خودشه.فهمیدم طبق معمول خوشگل تره نصیبه فرهاده پس باید رو ویدا کار می کردم،یکمی تو نگاه اول ازویداخوشم اومد،خوب چیزی بود گفتم اتفاقا همینطوره من نسبت به فرهاد جون(چه حالی بهش می دادم) خیلی کم سر وزبونم.سمیرا با یه لبخند ملیح گفت کاملا مشخصه!!!گفتم البته فرهاد جون از لحظه ای که شمارو دیده دائم از شما تعریف میکنه ،البته من به سلیقه فرهاد جون ایمان دارم ،روم رو کردم به فرهاد وگفتم :فرهاد جون نگفته بودی سمیرا جان یه دوست خیلی ماه وخوشگل مثل خودشون دارن.تو چهره فرهاد کارم و تایید شده می دیدم.ویدا گفت ممنون آقاعلیرضا،لطف دارین، می شد فهمید که اثر مثبت رو گذاشتم.تو همین بحثا وهندونه گذاشتن زیر بغل همدیگه بودیم که سمیرا گفت اینجا خوب نیست بهتربشینیم تو ماشین.فرهاد گفت سمیرا جان ما پشت سره شما می یایم تو ماشینت رو بزارخونه با ماشین من بریم،سمیرا گفت باشه،با ویدا سوار شدن و راه افتادن ما هم پشت سرشون.گفتم فرهاد مادرتو نقشه ت گرفت الان مستقیم می ره درخونشون،این از آدرسشون.یه چشمک زد وگفت :تو هم کارت خوب بود تو چهره ویدا دیدم که کف کرده برات.خلاصه رسیدیم در خونشون.سمیرا ماشین وزد تو پارکینگ و اومد ن سوار شدن.فرهاد گفت علیرضا کجا بریم،گفتم هر جا خانومای خوشکل نظر بدن می ریم دیگه .سمیرا گفت بریم کافی شاپی، جایی دیگه .میترا گفت نه سمیرا بریم یه جا محیط باز باشه،بریم فرحزاد،خلاصه رفتیم فرحزاد.پیش خودم می گفتم وای کی دستم به این دختره میرسه،واقعا همونطوری با اون مانتوهای کوتاه و چسبونشون با اون شلوارجینی که پوشیده بودن کیر آدم راست می شد.این بدن لختش چی بود چیزی بود که خودم هم بهش فکر می کردم.رسیدیم فرحزاد و رفتیم همون باغچه ای که معمولا با فرهاد همیشه می رفتیم.ساعت 5 و 6 عصر بود،دو تا قلیون و یکمی گردو و تنقلات سفارش دادیم،روی تخت ویدا روبروی من تکیه داده بود و فرهاد هم روبروی سمیرا.چه صحنه هایی که ندیدم وای چه بدنی بون این دوتا دختر.یک ساعتی گذشته بود،دیگه یکمی با هم صمیمی شده بودیم،فرهاد خوشمزه بازی در می اورد،من هم دنبالش رو می گرفتم،معلوم بود ویدا از من خوشش اومده.دیگه وقتش بود پیشنهاد رفاقت و مطرح کنم،گفتم ویدا خانوم شما تنها هستید.گفت آره با سمیرا با هم زندگی می کنیم گفتم که خانواده هامون ایران نیستن.(خودشو زده بود کوچه علی چپ ) گفتم نه منظورم اینه که نامزدی یا دوستی .یکمی مکث کرد وگفت نه .گفتم الهی شکر.یکمی تعجب کرد و گفت چرا؟یکمی منومِن کردمو گفتم نمی دونم چرا از لحظه ای که شما رو دیدم یه طوری شدم خدا بگم چیکارت کنه فرهاد.چرا منواوردی.فرهاد گفت:تو جنبه نداری به من چه.گفتم فرهاد جان خفه عزیزم بکارت برس تو.ویدا گفت حالا پشیمونی؟گفتم نه ولی می ترسم.گفت از چی میترسی از من ؟؟!!!گفتم از اینکه بهتون پیشنهاد دوستی بدم و شما رد کنید.گفت اینکه ترس نداره خوب قبول نکنم اتفاقی نمی افته.منظورش وخوب فهمیدم.گفتم :شاید برای شما اتفاقی نیوافته ولی برای من....گفت برای شما چه اتفاقی می افته انوقت؟با یه لحنی گفت اصلا حال نکردم.تو دلم گفت اگه من تو رو نکنم دیگه علیرضا نیستم.گفتم: خوب اول دلم می شکنه دوم به بعدش هم به خودم مربوطه.!!!خودم از جمله آخری که گفتم پشیمون شدم حس کردم تند گفتم ولی از طرفی هم حس کردم حقش بود.فرهاد و سمیرا داشتن با هم می لاسیدن،دیگه زیادحواسشون به ما نبود. تا وقتی که می خواستیم بریم ویدا چیزی نگفت.من هم فکر کردم حتما از من خوشش نیومده و من اشتباه کردم،موقعی که از باغچه رفتیم بیرون کنار ماشین گفتم ویدا جوابمو نمی دی،حداقل راجع بهش فکر کن.یه نگاه بهم کرد وگفت:علیرضا توی همین یکساعت فکرامو کردم.البته چون دوست ندارم دلت بشکنه یکمی قبول میکنم،زدم به هدف.ولی مشروط ،باید با هم صحبت کنیم.گفتم با تمام وجودم منتظره شنیدن حرفاتم ویدا.،ویدا نشست صندلی عقب سمیرا اومد بشینه کنارش ،گفتم سمیرا جون شما لطف کن بشین پیش دوست پسرت عزیزم بزار ما هم پیش دوست دخترمون بشینیم.داشت شاخ در می اورد،سرشو اورد پایین و گفت ویدا علیرضا چی می گه؟ویدا با شوخی گفت:راست می گه دیگه بشین جلو.گفتم سمیرا جون هنوز کامل مخ دوستتون و نزدم ولی خب یه پیشرفت هایی کردم..سمیرا همونطور متعجب درب جلو باز کرد و نشست تو ماشین،من هم نشستم کنار ویدا.فرهاد هم الکی خودشو زده بود به جوزدگی و شاخ دراوردن و فیلم بازی کردن.تا راه افتادیم سمیرا برگشت رو به من و گفت:تو چطوری مخ دوست منو تو سه جهار ساعت زدی تبریک میگم؟دارم شاخ در میارم اینو بعضی ها روی مخش چند ماه کار کردن بجایی نرسیدن تو چطوری ......؟فرهاد پرید وسط حرفشو یه چشمک تو آینه بهم زدو گفت:این دوست من مهره مار داره.خیلی هم ماهه،ویدا جان،علیرضا عزیزم(تخم سگ لحن عزیزم گفتنش یعنی خیلی عوضی هستی)بهتون تبریک می گم ،امیدوارم به پای هم جواراب بکنین. زدیم زیر خنده .راستی باید سور بدین .گفتم حتما ولی هنوز که خبری نیست، سمیرا گفت:ما رو دیگه برسونید خونه امروز خیلی مزاحمتون شدیم،از کارو زندگی افتادید،تو دلم گفتم ما که ول می گردیم ،خدا برکت بده به جیب بابا جونمون کار و زندگی چیه.گفتم خواهش می کنم ،افتخار بود واسه ی ما ،فرهاد گفت شما مراحمی عزیزم این چه حرفیه من نوکره هر سه تاتون هستم.ویدا گفت ممنون .سمیرا راست می گه بهتره ما رو برسونید خونه.خلاصه رسیدیم ولنجک.موقع خداحافظی شمارمو دادم به ویدا.رفتم نشستم تو ماشین فرهاد هم خداحافظی کرد و اومد کنار پنجره ماشین یکمی وایساد منو نگاه کرد و دوباره رفت سمیرا رو صدا کرد نفهمیدم چی بهش گفت.اومد سوارشد وحرکت کردیم.فرهاد گفت سمیرا دعوتمون کرد فردا نهاربریم بیرون این مهمونی به افتخار تو مارمولک و ویدا ساده هست. بهشون گفتم فردا حدود11 ،12 تو رستوران قرار گذاشتم.گفتم بیشعور ما باید دعوتشون می کردیم زشته ،یه نیشخند زدو گفت بابا بی خیال زشت چیه.بریم خونه خاله حالی ببریم یه چند روزی کمرمو خال نکردم داره می ترکه موافقی ،گفتم بابا بزار بوی ادکلن این دخترا حداقل از تو ماشین بره بعد بریم دنباله کثافت کاری.گفت ضرزیاد نزن علی بریم.گفتم منو بگو فکر کردم کاندوم و اسپره رو برای اینا اوردی .گفت خره اگه خودم بودم که الان تو بغل سمیرا بودم بخاطر عشق و عاشقی جناب عالی شق درد و تحمل کردم. خلاصه رفتیم جایی که همیشه می رفتیم خونه یه زنه بود معروف بود به خاله.فرهاد که مشتری بود، تارفتیم تو فرهاد گفت فرحناز کجاست بگو زود بیاد خاله مردم از شق درد.خاله گفت به به آقا علیرضا کم پیدایی ؟تو دلم گفتم برو جنده خانوم.گفتم اگه میترا هست بگو بیاد اگه نیست هم خودت بیا خاله جون کیرم تو اون کس پاره پوره و چروک خوردت.فرهاد زد زیر خنده.خاله کلی حالش گرفته شد.با اخم گفت هستن،فرهاد از ظهر رزرو کرده برات. رفت و صداشون کرد .میترا تا اومد پرید تو بغلم فرحناز هم همینطور تو بغل فرهاد.گفتم فرهاد کش ندی یا یه ساعته تموم کن ،تو فرحناز که لخت می شه زمان و نمی فهمی.گفت نه حواسم هست.فرحناز همونطور که تو بغل فرهاد بود گفت کجا کلک ها.فرهاد یه خالی بست و با هم رفتن تو اتاق .من هم با میترا رفتم تو یه اتاق دیگه.میترا خوب چیزی بود،یه دختر،البته دختر که نه ازدواج نکرده بود ولی خوب پرده بکارت هم نداشت،از فرهاد شنیده بودم که از شهرستان فرار کرده می یاد تهران یه پسره این بلا رو سرش می یاره و اون هم که بدش نمی یاد جذب خونه خاله می شه.فرحناز و میترا سوگلی های خاله بودن.میترا قدش زیاد بلند نبود ،ولی بدنش خیلی متناسب با قدش بود ،کون خوشکلی داشت ،هر موقع می کردمش ،حتما باید از کون هم ترتیبشو می دادم وگرنه سیر نمی شدم. یکمی گونه داشت با موهای بلند وچشمایی که مشکی و یکمی درشت بود ولی نه زیاد ،لبهاش برجسته و خوشکل بود.رفتیم تو اتاق همیشه دوست دارم لباسامو طرف در بیاره من هم لباسهای اونو.میترا هم اینو می دونست ،گرفتمش تو بغلم و شروع کردم لباشو خوردن،طعم لبهاش برای سکس فوق العاده بود،عشقی تو کار نبود که هی بخوام از مزه لباش بگم،لبامون بهم قفل شده بود،سینه هاشو از روی تاپش می مالیدم ،رسیده بودم به گردنش ،خیلی آروم آه می کشید،تاپشو از تنش دراوردم وبند سوتین شوبازکردم و هلش دادم رو تخت،سینه هاش خوشگل بود یکمی هم بزرگ،شروع کردم وسط سینه هاشو لیس زدن میترا هم آروم آه می کشید،نوک سینشو کردم توی دهنم و شروع کردم به خوردن،همونطور که سینه میترا رو می خوردم دستم وازروی شلوار روی کسش گذاشته بودم و می مالیدم دیگه آه کشیدنش بلند تر و متوالی تر شده بود ،حسابی که سینه هاشو خوردم اومدم سراغ شکم و نافش یکمی لیس زدم و شلوارشو در اوردم از روی شرت یکمی کسشو بو کردم و لیس زدم،پاهاشو گرفت بالا من هم شرتشو دراوردم کس قلمبش افتاد بیرون،پاهاشو باز کردم و سرمو کردم وسط پاهاش و شروع کردم به لیس زدن ،همونطور که لیس می زدم و با زبون چوچولشو تحریک می کردم ،میترا تند تند آه می کشید و من هم چون از آه و ناله کردنش لذت می بردم سرعتمو بیشتر می کردم،بعد چند دقیقه حس کردم ناله هاش بیشتر شده و تکون خوردنش شدید تر شده،یکم دیگه که خوردم بدنش که حسابی داغ شده بود یه لرزش محکم کرد و ارضاءشد ،یکمی از آبش هم ریخت تو صورت من.یکمی بی حال شده بود گفتم میترا نوبت تو بجم دختر ببینم چیکار می کنی،با خنده گفت الان آهکت می کنم،بلند شد و روبروم وایساد لبامو خورد و با دستاش سینه هامو می مالید،خوابیدم رو تخت ،میترا پیرهنمو از تنم دراورد و شروع کرد سینه هامو لیس زدن بعد هم شلوارمو در اورد و از روی شرتم کیرمو می مالید و بوس می کرد از این کارش خوشم می یومد شرتمو دراورد وبا دستش کیرموگرفت یکمی نوک کیرمو زبون زد .هر موقع این کارو می کرد دیونه می شدم بعد هم کیرمو تا آخر کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن ،خیلی حرفه ای ساک می زد اصلا دندوناش به کیرم نمی خورد،با اینکه اسپره زده بودم کیرم و بعد از چند دقیقه بلند کرد.همونطور که روی تخت دراز کشیده بودم پاشد وکاندوم و کشید رو کیرم و بادستش میزونش کرد وخیلی آروم نشست روی کیرم با گفتن آه کیرمو که با دستاش گرفته بود کرد تو کسش. با اینکه کارش دادن بود ولی هنوزهم کسش تنگ بود وداغ بود،اول آروم تلمبه می زد کم کم سرعتش همرا با آه و نالش زیاد شد،یکمی که اینطوری کردمش ،بلند شد و مدل سگی خوابوندمش و کیرمو کردم تو کسش ،هر بار که می کردم تو کسش یه آهی میکشید که برام خیلی لذت بخش بود من هم بهمین خاطر هی کیرمو در می اوردم و دوباره میکردم،همونطور مدل سگی که می کردمش از آب کسش مالیدم به سوراخ کونش و با انگشتم می کردم توی کونش تا تحریک بشه جا برای کیرم باز بشه،میترا هم سینه هاشو می مالید و آه می کشید و می گفت بیشتر علی ،محکم تر ،دلم می خواد جر بدیم و پارم کنی.بکن بکن.این حرفها رو که می زد جو گیر می شدم و با سرعت نور تلمبه می زدم کسش خیس خیس شده بود،آه های میترا بیشتر شده بود داشت ارضاء می شد. یکم دیگه که با سرعت تلمبه زدم بدنش لرزید و ارضا شد،حالا نوبت کون خوشگلش بود یه لحظه یاد فرهاد افتادم اون الان داشت چه بلایی سره فرحناز می اورد خدا می دونه،همچین فرحنازو می کرد که بیچاره آخره سکسش کج وکله راه میرفت ولی خوب همیشه فرحناز می گفت هیچکی مثل فرهاد نمی تونه سکس کنه و ارضاش کنه راست می گفت تخم سگ تو 22 سالگی ته تجربه بود.یکمی که حال میترا جا اومد کیرمو با ترشحات کسش چرب کردم و آروم کردم تو کونش،همونطور جیغ می زدو با دستش تخت و چنگ می زد،جا که باز کرد کیرموتا آخر کردم تو کونش و شروع کردم به تلمبه زدن کونش به داغی کسش نبود ولی خوب خیلی تنگ بود خودش می گفت علیرضا فقط به توازکون می دم آخه دوست دارم. دردی که از تو می کشم بران لذت بخشه.حسابی تلمبه زدم ،میترا هم حسابی با ریتم تلمبه زدن من می یومد و من و همراهی می کرد و ناله می کرد،داشتم ارضا می شدم،کیرمو کشیدمو بیرون و آبمو رو کمرش خالی کردم و یه 10 دقیقه بیحال خوابیدم روش.میترا هم بیحال شده بود.یه دفعه یادم افتاد باید زودتر بریم ،سریع پاشدم خودمو تمیز کردمو لباسامو پوشیدمو میترا رو بوسیدم ،ساعت 11 شب بود .از اتاق که رفتم بیرون دیدم فرهاد وایساده داره می خنده،بهم گفت خسته نباشی ،به من می گی فرحناز و که میبینم زمان یادم می ره خودت که با میترا بدتری.گفتم فرهاد بریم دیر شد.خلاصه مایه خاله رو حساب کردیم و رفتیم . من زیاد خونه خاله نمی رفتم،نمی گم از سکس خوشم نمی یومد ،همیشه دوست داشتم کسی رو که باهاش سکس دارم دوست داشته باشم و فقط مال من باشه حداقل تو زمانی که با من دوسته فقط ماله من باشه.ولی خوب این فرهاد مثل شیطون می رفت تو جلد آدم البته خودم هم بعضی وقت ها دیگه بهم فشار می یومد،آخه بعد از دافم نمی تونستم کسی دیگه رو تو قلب و دلم راه بدم ،واسه همین هرچند وقت یکبار با فرهاد می رفتیم خونه خاله خورمون رو خالی می کردیم.تو راه فرهاد گفت علی اگه ویدا بهت زنگ زد خراب نکنی.گفتم خراب چیه ندیدی چقدر دروغ سر هم کردم ،نمی دونم فرهاد این دخترا چطوری فکرمی کنن.منظورم اینه که یعنی چقدر زود باورن.فرهاد گفت :خره خوبه دیگه.تو چیکار به باور کردن یا نکردن اونها داری توکارت رو بکن.اصلا این دخترا دوست دارن که زود باورکنن.آروم به خودم گفتم شاید نمی دونم.رسیده بودیم در خونه .فرهاد گفت بپر پایین که می خوام برم راستی زود بخواب که فردا زود بیدار شی،نخوابی تا لنگ ظهر آخه نهار دعوتیم،خره.سفارش نکنم خراب نکنی مطمئنا ویدا بهت زنگ می زنه.یه چپ چپ نگاش کردم،گفت بابا ببخشید استاد مسلم مخ زنی .خداحافظی کردم و فرهاد هم رفت.رو تختم دراز کشیده بودم کارهایی که امروز کرده بودیم فکرمو مشغول کرده بود،داشتم به دروغ هایی که گفتم فکر می کردم ،به خودم گفتم بهش نمی یاد اینقدر ساده باشه،یعنی دروغ های منو باور می کنه.توی همین خیالا بودم که برام اس ام اس اومد،باز کردم دیدم فرهاد،از این چیزای سر کاری بود.تو جوابش چهارتا فحش دادم.دوباره اس ام اس اومد،فرهاد بود نوشته بود کیرم تو ک..س عمت پس چرا نخوابیدی .مگه نگفتم زود بخواب ساعت دو شبه.دیگه جوابشو ندادم.چشام گرم شده بود داشت خوابم می برد که دوبار اس ام اس اومد،صدای زنگ موبایل چرتمو پاره کرد با دو تا غرولند باز کردم دیدم شماره غریبه است،نوشته بود اگه بیداری می خوام باهات صحبت کنم ویدا.خودش بود.گفتم ای فرهاد مادرتو.یه کاری کردی که نصف شب هم باید دروغ بگم.جواب دادم بیدارم.موبایلم زنگ خورد گوشی رو برداشتم.سلام آقا علیرضا ...به به سلام ویدا خانوم حالتون چطوره؟خوبم شما خوب هستین.گفتم خیلی ممنون.دیگه داشتم نا امید می شدم.ویدا گفت:ببخشید دیگه این موقع مزاحم شدم،گفتم خواهش می کنم این چه حرفیه شما مراحم هستین (آخه نزدیک 3 صبح کی مراحمه) .ویدا جان می شه یه خواهشی بکنم،گفت :بفرمائید.گفتم می شه اینقدر با هم رسمی صحبت نکنیم . گفت:خوب چرا نمی شه به نظر من بهتر هم هست راحت تر می تونیم حرفامون و بزنیم.بعد از کلی حرفهای حاشیه ای گفتم بریم سره اصل مطلب خوب فکرا تو کردی ، پسندیدی . گفت تقریبا . ولی علیرضا یه سوال ازت دارم باید هم حتما جواب بدی،اگه جوابت قانع کننده بود من مال تو تا هروقت که بخوای.بنظرم پسر خوبی هستی،شاید هر دختری دلش بخواد با تو دوست باشه،بالاخره قبل از اینکه ببینمت فرهاد پیش سمیرا یه چیزایی ازت تعریف کرده(به خودم گفتم پس از قبل تو بازی بودم)چیزهایی که من از تو فهمیدم واسه ی هر دختری می تونه دلیل قانع کننده ای واسه ی دوستی باشه.البته زبونت هم خیلی زیاد و چرب و نرمه مثل فرهاد شاید هم بیشتر.من دوست دارم کسی که می خواد باهام باشه ،تکیه گاهم باشه بتونم بهش تکیه کنم ،زود منو خرج نکنه،واقعا دوسم داشته باشه.به خودم گفتم زکی تیریپ اینو باش . گفتم راجع به زبونم لطف داری،خوب سوالت چیه بپرس می خوام جواب بدم تا زودترمال خودم شی.یکمی از تریپش جا خوردم و ترسیدم. گفت فرهاد تو چرا می خوای با من دوست بشی؟ برای اولین بار تو زندگی لال شده بودم ،پیش خودم فکر کردم چی جواب بدم ،بگم بخاطر سکس یا... نمی دونستم چی بگم،بگم عاشقت شدم ،آخه مگه می شه ،من که تا اونروزاصلا ندیده بودمش،تازه اگه می گفتم باور می کرد؟!!.بعدش چی،چطور می تونستم به دروغ عاشقی کنم،حرمت عاشقی و عشق و بخاطر سکس کردن خودم و فرهاد بشکنم.اگه می گفت برو فیل هوا کن شاید یه کاری می کردم ولی جواب این سوال.یه بار با احساس خودم بازی شده بود ،من هم باید همون بلا رو سره یه نفر دیگه می اوردم نه نمی تونستم .درسته کثافت کاری زیاد کردم ولی هیچ وقت دل کسی رو نشکوندم .همه ی اینها تو چند ثانیه از ذهنم گذشت.گفتم ببین ویدا من نمی گم عاشقت شدم،فکر کن ازتو خوشم اومده اینقدر که دوست دارم باهام دوست شی. ویدا گفت:همین.فقط از من خوشت اومده.پس چطور تو فرحزاد گفتی اگه جواب رد بدم دلت می شکنه؟واقعا کم اورده بودم،گفتم خوب شاید به شکستن دلم نرسه ولی خوب خیلی خیلی ناراحت می شم(آره جون عمم،اینم در
     
#15 | Posted: 29 Oct 2010 18:18
میهمان

اولین بار من با مریم خانم
مریم خانم از دوستان قدیمی مادرم بود و 45 سال سن داشت. او یک دختر داشت که 21 سالش بود و شوهرش هم کارمند دولت بود و بیشتر وقتها در ماموریت به سر می برد. اما خانواده خیلی پولداری بودند. خود مریم خانم هم هیکل نسبتا درشتی داشت با سینه های بزرگ که بزرگی سینه هاش را با هیچ لباسی نمی توانست پنهان کند. با پاهای خیلی خوش تراش و پوست سفید. از اخلاق مریم خانم هم بد نیست بگویم که زن خیلی شادی بود. همیشه خنده رو صورتش داشت و می خندید و کلا آدم راحتی بود , اما خوب با غریبه ها معمولا خیلی جدی برخورد می کرد. اما بخاطر رفت و آمد زیادی که با مادرم داشت , با ما خیلی راحت بود و یک جورایی من را مثل پسر خودش می دانست. مثلا اگر می آمد خانه ما و من و مادرم تنها بود , خیلی راحت مانتوش را در می آورد و با دامن کوتاه و یا تا بستانها با بلوز نازک می گشت , اما اگر پدرم می آمد , سریع مانتوش را تنش می کرد. اما از خودم بگویم. من 21 سالم بود تا حالا هم سکس نداشتم و همیش خود ارضایی می کردم. و این مسیله که تا حالا سکس نداشتم خیلی اذیتم می کرد. برای همین هم تصمیم گرفته بودم که به هر قیمتی شده , یکی نفر را برای تجربه اولین سکسم انتخاب کنم. خیلی راجب اینکه چه کسی را انتخاب کنم و چطوری شروع کنم , فکر کرده بودم و به نتیجه ای نرسیده بودم. درست مثل دزدها که می خواهند بانک بزنند , افراد زیادی را مورد بررسی قرار داده بودم. راجب مریم خانم هم اصلا هیچ تصوری نداشتم و هر کاری می کردم حتی نمی تواستم موقع خود ارضایی بهش فکر کنم. از بچگی مثل مامانم بهش نگاه کرده بودم. اما یک روز تو یک مهمانی که همه جمع شده بودند و من داشتم فیلمبرداری می کردم , همینطوری که یکی یکی دوربین را می بردم رو صورت مهمانها که قیافه همه کسانی که تو مهمانی هستند تو فیلم باشد , دوربین رفت رو صورت مریم خانم. یک لحظه یک فکر شیطانی به سرم زد و رفتم تو اطاقم و سریع یک فیلم خالی گذاشتم تو دوربین و آوردم و سعی کردم توی این فیم خالی فقط مریم خانم را بگیرم. آخر هیچوفت اینطوری بهش دقت نکرده بودم و آن شب تو مهمانی وقتی که پاش را روی پاش انداخته بود , قشنگ می شد رونهای سفید و گوشتیش را دید که برای اولین بار باعث شده بود , من به مریم خانم از نگاه سکسی نگاه کنم. البته مطمینم اگر خودش می دانست , که با زوم دوربینم , چطوری دارم ازش فیلم می گیرم اصلا آنطوری نمی نشست . از طرفی هم سینه های بزرگش که داشت پیرنش را پاره می کرد , همه و همه باعث شده بود تا حسابی , شق کنم. بعد از مدتی که با دوربین زوم شده , از پر و پاچه مریم خانم عکس گرفتم برگشتم تو اتاق و فیلم را با فیلم قبلی عوضی کردم و برگشتم و به ادامه فیلمبرداری پرداختم. اما این را هم بگویم که تمام مدتی که دوربین را زوم کرده بودم روی مریم خانم , حواثم بود که کسی نفهمد و ظایه نشوم. خلاصه آن شب گذشت و من فرداش , وقتی از کلاس برگشتم , سریع رفتم و فیلم را گذاشتم و مشغول تماشا شدم. دیدن صحنه هایی که از مریم خانم گرفته بودم , داشت دیونم می کرد. اصلا باورم نمی شد , که این مریم خانم در طی این چندین سال این همه می آمد خانه ما و می رفته و من بهش توجه نداشتم. اما هر دفعه که به مریم خانم فکر می کردم نا خودآگاه شوهرش هم می آمد جلو چشمم. آخر شوهرش مرد خیلی آقایی بود و برایم سخت بود که دارم راجب زنش اینطوری فکر می کنم. اما باز هم هر دفعه این کیر لعنتی زودتر از فکر شق می کرد و خودم را اینطوری قانع می کردم که , من که کاری نکردم و تازه هم اگر بخواهم کاری بکنم , نمی خواهم که به مریم خانم تجاوز کنم. می خواهم اگر توانستم بکنمش , ولی باز هم این یک کاری است که اگر آن نخواهد , نمی شود و اینطری خودم را آروم می کردم. اما تصمیمم را برای کردن مریم خانم گرفته بودم. برای شروع قبل از هر چیز لازم داشتم که راه خودمانی شدن را با مریم خانم باز کنم و اصلا ببینم مزه دهنش چطور است. برای همین هم دیگر هر دفعه می آمد خانمان دیگر نمی رفتم تو اتاقم و خودم را قایم نمی کردم و سعی می کردم بیشتر وقتی که مریم خانم تا خانه ما است را با آن باشم , اما حواسم هم بود که زیادی بند را آب ندهم که مامانم شک کند. خلاصه , تصمیم بعدیم این بود , که راجب شوهر مریم خانم هم بیشتر بدانم که چه ساعتهایی کار می کند و چه ساعتهایی خانه است و .... برای اینکار یک روز که از کلاس برگشتم , مستقیم رفتم پیش مامانم و گفتم: امروز تو کلاس از همه خواستن که راجب , یکی از شغلها تحقیق کنیم و گزارش تهیه کنیم و بهترین گزارش را می خواهند چاپ کنند تو روزنامه و پانصد هزار تومان هم به بهترین گزارش جایزه می دهند. مامانم هم گفت , حالا تو می خواهی راجب چی گزارش تهیه کنی؟ من گفتم نمی دانم هنوز کسی به فکرم نرسیده اما می خواهم بهترین گزارش را تهیه کنم. خلاصه آنور و اینور مادرم را آنقدر چرخوندم تا شوهر مریم خانم را پیشنهاد کرد. من هم سریع گرفتم و گفتم : آره چرا به فکر خودم نرسیده بود؟ و قرار شد مادرم با مریم خانم صحبت کند و .... این صحبتها گذشت و قرار شد من بروم دفتر آقای ... . تا گزارشم را شروع کنم. آن روز به بهانه گزارش , جیک و پیک کار آقای .. ( همان شوهر مریم خانم ) کشیدم بیرون. چه ساعتهایی کار می کند. چند وقت در سال مرخصی دارد و ...... این اطلاعات خیلی به دردم می خورد , تا بتوان راحتتر به خانه مریم خانم اینها رفت و آمد کنم. البته خانه مریم خانم اینها زیاد رفته بودم , اما همیشه یا با مادرم بود یا اینکه مثلا کار خاصی بوده و رفتم و انجام دادم و برگشتم. همینطوری هیچوقت نرفتم خانه اشان که مثلا حال و احوال پرسی کنم. اما همان روز به آقا .... گفتم که گزارشم را می نویسم و می آورم به شما می دهم تا اشکالاتم را بگیرید و آن هم قبول کرد. ( راستش الان هم که از تمام آن ماجرا گذشته , ولی هنوز عذاب وجدان دارم که به آن مرد نازنین خیانت کردم و خودم را هیچ وقت نمی بخشم , اما از این غریضه جنسی که چه کارها که با آدم نمی کند ) خلاصه. من آنروز آمدم خانه و دیگر قضیه گزارش ساختگی واقعا جدی شده بود. یک گزارش طولانی و چندین صفحه ای نوشتم و سریع پرینت گرفتم گذاشتم یک چند روزی بگذرد و دیگر کار و بارم شده بود مریم خانم و اینکه آخرش چی می شود و اینکه اصلا می توانم بکنمش یا نه؟ خلاصه فکر بدجوری مشغول مریم خانم بود و از طرفی هم اولین بارم بود و خیلی می ترسیدم. تا اینکه چند روز بعد , زنگ زدم دفتر آقای .... و گفتم که کارام تمام شده , فقط چند صفحه اش مانده که باید تایپ کنم , اما کامپیوترم خراب شد. برای همین اگر می شود , بیام خانه شما تایپش را تمام کنم و گزارش را همانجا بگذارم تا شما که شب آمدین ببینین و اگر اشکالی نداشت , فرداش بیاو بگیرم و ببرم تحویل بدهم. آن هم قبول کرد. تو این چند روز مریم خانم چند بار خانه ما آمده بود و هر دفعه هم من بیشتر از دفعه قبل باهاش گرم می گرفتم. آن روز من قضیه را به مادرم هم گفتم که جای شکی نماند و به مریم خانم هم زنگ زدم و رفتم خانه اشان تا هم گزارش را تایپ کنم و هم اینکه گزارش را بگذارم تا فرداش بروم و بیاورم. اما برای رفتم به خانه مریم خانم هم نقشه کشیده بود تا بتوانم راه رفت و آمد بعدی را باز کنم. برای همین یک دوربین دیجیتالی خیلی خوب از دوستم گرفتم و رفتم خانه مربم خانم. تصمیم داشتم , به هر قیمتی شده , یک جوری چند تا عکس سکسی از آن بندازم. البته نمی خواستم با عکسها تهدیدش کنم , بلمه طبق نقشه ای که کشیده بودم , می خواستم یک جوری عکس بندازم که بعدا نشانش بدهم و بگویم این عکسها را تو اینترنت دیدم و یک سری برنامه های دیگر که تو سرم بود. خلاصه رفتم خانه مریم خانم. خوشبختانه حدسم درست بود و مریم خانم تنها خانه بود. یک بلوز و دامن یک دست تو خانه پوشیده بود که وسطش از بالا تا پایین دگمه داشت. دو تا دگمه بالا و چندتا دگمه پایین را نبسته بود. همین باعث می شد , وقتی راه می رفت , کمی چاک پاش معلوم بود , که خوب همی مقدار هم کم هم برای کسی مثل من , تو آن شرایط شق کننده بود. خلاصه سلاو علیک گرمی با مریم خانم کردم و رفتم تو. اولش که سوال کرد صبحانه خورد یا نه , و بعد از جواب آره من رفت که لااقل یک چایی بریزد و بیاد. در همین حال سر صحبت را به دخترش و کلاسهای درسش هم کشاندم که شاید بتوانم اینطوری راجب آن هم اطلاعات بدست بیاورم. شاید الان با خودتان بگویید عجب کس خری هستم من , اما حقیقتش این است , که آن زمان واقعا برام عقده شده بود که تا این سن و سال کسی را نکردم و فکر اینکه برای اولین بار می توانم یکی را بکنم دیوانم می کرد و من را به هر کاری وا می داشت. برگردیم سر صحبت. تا همان مدت که مریم خانم آشپرخانه بود و من تو حال نشسته بودم , راجب کلاسهای دخترش و ساعتهای رفت و آمدش به خانه هم اطلاعاتی کاملی به دست آوردم. الان دیگر خیلی خوب می دانستم مریم خانم کی تنها ست و چه وقتها می شود رفت سراغش. چایی را خوردیم و مریم خان من را اتاق کامپیوتر راهنمایی کرد و بعدش گفت اگر کاریش دارم صداش کنم. خودش هم با معذرت خواهی رفت که به کاراش برسد و مزاحم من نشود. البته شاید بد نباشد که ببگویم , مریم خانم چون خودش پسر ندارد , یک جورایی به من مثل پسرش نگاه می کرد و می شد فهمید که یک جورایی من را مادرانه دوست دارد. البته نه به آن اندازه , اما خوب می شد فهمید که از من بدش نمی آید و یک جورایی هم اعتماد داشت. وقتی مریم خانم رفت , با خودم گفتم , الان بهترین فرصت است که بتوانم اگر گیرش بیاورم چندتا عکس ازش با این لباس بندام. اما وقتی دوربینم را درآوردم تازه فهمیدم چه فکر بچه گانه ای کردم , چون چطوری باید ازش عکس می گرفتم که نفهمد؟ کمی بهش فکر کردم و دیدم فایده ندارد , تازه اگر یک دفعه دوربین را دستم می دید خیلی بد می شد. برای همین دوربین را دوباره گذاشتم سرجاش و با خودم گفتم بهتر است , بروم سعی کنم مخش را بزنم. تو بد موقعیتی گیز کرده بودم , نمی دانستم اگر بخواهم سر حرف را باز کنم , چطوری شروع کنم. اما یکدفعه یک فکر انقلابی به سرم زد , که اگر می گرفت , دیگر راه باز می شد , اگر هم نه , که دیگر باید قید مریم خانم خوشگل و ناز را می زدم. مریم خانم را صدا کردم و آمد و مثل همیشه با آن خنده گرمش و مهربانش پرسید که چی می خواهم. من هم کمی من و من کردم و بعدش گفتم: مریم خانم راستش سرم خیلی درد می کند , مسکن یا چیزی شبیه آن دارید بدهید من؟ گفت آخه مگر چیزی شده , کجای سرت درد و می کند و از اینجور حرفها. من هم سریع از فرصت استفاده کردم و گفتم: راستش امروز یک اتفاقی افتاده که فکر کنم از آن باشد. خیلی با کنجکاوری پرسی چه اتفاقی؟ من هم گفتم: راستش دلم می خواهد بگویم اما می ترسم. اینجوری که گفتم کنجکاویش بیشتر شدو پرسید: از چی می ترسی , من مثل مادرت می مانم , به من بگو. من هم که دیدم فرصت مناسب است گفتم: اما باید قول بدهید به مادرم چیزی نگیدها. یک نگاه از روی شک و تردید کرد و گفت: آخه چرا؟ گفتم , آخه هم خجالت می کشم هم اینکه راستش را بخواهید کمی می ترسم. گفت: حالا تو بگو چی شده؟ دیگر موضوع سر درد من فراموش شده بود و سر حرف باز شده بود و من روی صندلی تحریر نشسته بودم و مریم خانم روی مبل کنار اتاق و هر دو داشتیم همدیگر را نگاه می کردیم و حرف می زدیم. شاید برایتان خنده دار باشد , اما همین هم برایم لذت بخش بود. گفتم: راستش امروز چندتا از بچه های کلاس داشتن بیرون سیگار می کشیدن , و من از بقلشان رد شدم و آنها شروع کردن من را مسخره کرده که چر سیگار نمی کشم؟ من هم برای اینکه از آنها کم نیاورم ازشون یک سیگار گرفتم و تا ته کشیدم. البته خود مریم خانم هم سیگاری بود. آن هم تا این را شنید زد زیر خنده و گفت: تو که من را ترساندی , فکر هزار جا رفت. خلاصه اینطوری سر حرف را باز کردم و کلا موضوع رفتن من به اونجا فراموش شد و ما همینطوری از موضوع سیگار صحبت کردیم و به موضوعات دیگر رفتیم. اما بیشتر سر کلام دست من بود و یک جوری سعی می کردم , آن من را نصیحت کند. سرتان را درد نیاورم. آن روز من که دیدم ظهر شده , و تا یک ساعت دیگر ممکن است دختر مریم خانم سر برسد , تصمیم گرفتم حرفهام را تمام کنم. برای همین هم گفتم: آخ ساعت یک شد و من باید بروم , اصلا یادم نبود. اما قبل از رفتنم یک چیزی بهش گفتم که منتظر عکس العملش بودم: گفتم: چقدر خوب است آدم یک دوست داشت باشد و بتواند راحت باهاش راجب همه چیز صحبت کند. الان می فهمم که چرا مامانم همیشه از دوستیش با شما تعریف می کند, کاش من هم یک دوست مثل شما داشتم و می توانستم هر وقت می خواستم بروم و باهاش اینطوری صحبت کنم. این حرفها را که زدم , دیدم خیلی رفت تو فکر انگار آمپر برق بهش نصب کردن. گفت: عزیزم , اینکه مشکلی ندارد , هر موقع خواستی می توانی بیایی اینجا با من حرف بزنی , من خوشحال می شوم که بتوانم کمکت کنم و یا تو من را مثل دوستت بدانی. این حرف را که زد , من دیدم نقشم گرفته. با یک حالت خوشحالی گفتم: جدی می گویین؟ گفت آره عزیزم , مطمین باشد. گفتم: قول هم می دهید که اگر حرفی می زنم به مادرم نگید و بین خودمان باشد تا من بتوانم مثل امروز راحت باهاتون حرف بزنم؟ آن هم گفت آره و موقع رفتن , بر خلاف همیشه صدام کرد و بقلم کرد و من را محکم بوسید و گفت: هر موقع خواستی می توانی بیایی و با من صحبت کنی و مطمین باش که به کسی چیزی نمی گویم. بعدش هم خداحافظی کردم برگشتم خانه. با خودم گفتم اگر قضیه سیگار کشیدن من به گوشش مادرم برسد , معلوم است که مریم خانم را باید فراموش کنم , اگر هم نه که می روم و وارد مرحله بعدی می شود. سیروس جان: این یک داستان نیست و یک خاطره است و چون این خاطره برای خودم خیلی با ارزش است , برای همین با جزیاتش می نویسم , تا بعدا یک کپی هم برای خودم بع صورت یادگاری از اولین سکسم داشته باشم. مخصوصا اینکه این داستان مال چندین سال پیش است. راستش یک هفته صبر کردم و تو این یک هفته سه یا چهار بار مریم خانم آمد خانمان و هر دفعه مثل دفعه قبل خیلی گرم و خودمانی شده بود. کلا رابطه من و مریم خانم دیگر رابطه چند ماه پیش نبود. مخصوصا بعد از صحبتهای آن روز که یک نوع دوستی و اعتماد بین ما بوجود آمده بود. بعد از یک هفته یک روز صبح زنگ زدم خانه مریم خانم و بعد از کلی سلام احوال پرسی ازش تشکر کردم به خاطر اینکه به کسی چیزی نگفت. آن هم خیلی گرم و صمیمی برخورد کرد و من هم از فرصت استفاده کردم گقتم که این نزدیکی هستم و با تعارف آن رفتم خانشان , البته پای تلفن ندا دادم که کسی نمی داند که من دارم می روم آنجا تا یک وقت بند را به آب نده و به کسی چیزی بگوید. از شما چه پنهان این ماجراها ادامه داشت و رفت و آمد به خانه مریم خانه دایما بیشتر و بیشتر می شد. دیگر حتی طوری شده بود که من هفته ای دو تا سه بار به خانه اشان رفت و آمد می کردم و هر دفعه هم بدون اینکه کسی بداند. یک جوری بهش علاقمند شده بودم. اما همچنان منتظر آن لحظه مویود یعنی کردن مریم جون بودم. البته تا الان ماچ و بوسه و بقل کردم , موقعه رفت و آمد و یا بقل هم نشستن عادی شده بود. حتی لباس پوشیدن مریم خانم هم عوض شده بود. دیگه سعی نمی کرد خودش را بپوشاند و خیلی راحت جلوی من می آمد. شاید خنده دار بشود اما یک دوستی خیلی گرمی بین ما بوجود آمده بود, بدون اینکه اصلا کسی حتی فکرش را بکند. حتی یکدفعه که رفتم خانه شان , یک لباس خواب سفید و طوری پوشید بوده که قشنگ می شد , پوستش را دید و سینه هاش را که بدون کرست خودنمایی می کرد. حتی شورت مشکیش زیر آن لباس خواب سفیدش آدم را به حوس می انداخت. دیدن این صحنه , بدجوری من را به حوس انداخته بود که هر چه زودتر باید وارد آن دروازه بهشتی بشوم. از همه لذت بخش زمانی بود که با آن لباس در را باز کرد و من را در آغوش کشید و بوسید. بعد از اینکه نشستم گفت: صبر کن , من بروم لباس بپوشم بیام. من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم : به خودتان زحمت ندهید. اصلا فکرش را نمی کردم اما بعد از صحبت و مخ زنی آمد و با همان لباس پیشم نشست. نمی دانم چرا اما ته دلم می دانستم که امروز همان روز موعود است. بعدش خودش برای اینکه مسلا آن لباس پوشیدنش را توضیح بدهد , دلیل اینکه چرا آن لباس را پوشیده را توضیح داد و گفت که ظاهرا کمرش سرما خورده و برای همین داشته به خودش کرم می مالید و چون نمی خواسته لباساش چرب بشود این لباس را پوشیده. بعدش هم به شوخی گفت: پرو نشوی فکر کنی برای تو پوشیدم. دیگر دوباره سر حرف و را باز کردیم , اما اینبار بیشتر موضوع راجب من و دخترها و اینکه چرا دوست دختر ندارم بود و من هم همه چیز را براش گفتم , حتی این موضوع را که تا حالا با کسی سکس نداشتم و این موضوع اذیتم می کند. آن هم خیلی ساکت گوش می داد و وسط حرفام یک چیزایی می گفت. همینطوری یک یکساعتی گذشت تا اینکه گفت , باید برود و دوش بگیرد چون تنش چرب است , این کرم اذیتش می کند. من هم از خدا خواسته به شوخی گفتم: کمک نمی خواهی؟ اما بدبختی یک قیافه شوخی و جدی گرفت و گفت که نه. البته لحن صداش طوری بود که مثلا انگار از حرفم ناراحت هم شده و توقع این حرف را از من نداشته. من هم خیلی ناراحت شدم از جواب ردی که گرفتم , اما خوب آنقدر دوستش داشتم که اهمیت ندادم. تا مریم خانم لباساش را برداشت رفت حمام , و صدای شیر آب آمد , سریع رفتم پشت در و سعی کردم از سوراخ کلید توی حمام را نگاه کنم. وای خدای من چی داشتم می دیدم. عجب هیکلی. عجب سینه هایی. یک هیکل گوشتی خیلی تمیز با سینه های بزرگ و سفت که سفتیش را حتی می شد بدون کرست هم دید. خصوصا نوک سینه هایش که خیلی بزرگ بود و حاشیه دوره سینش واقعا برایم عجیب بود. بدجوری سیخ کرده بود. اما می ترسیدم یک وقت اتفاقی بیافته که بفهمد دارم نگاش می کنم و ظایع بشوم. و و قتی که دیدم داره آب می ریزد رو خودش فکر کردم که می خواهد بیاد بیرون زود بلند شدم , و برگشتم تو پذیرایی. اما یک دفعه دیدم داره صدام می کند. برگشتم طرف حمام و با یک لحنه شوخی و خنده گفت: تو که دید میز نی , چرا دیگر چراق را خاموش می کنی؟ نگو ظاهرا وقتی داشتم بلند می شدم تنم خورده به کلید چراغ و چراغ خاموش شده. یک من و منی کردم و چیزی نگفتم و چراغ , را روشن کردم و معذرت خواهی و برگشتم. شاید اگر الان بود , همانجا می رفتم تو حمام , اما آن موقع خیلی می ترسیدم. حمام مریم خانم تمام شد و رفت تو اتاقش و بعد از چند لحظه آمد بیرون. یک دامن کوتاه که تا بالای زانوهاش بود و یک دست پیروهن مردانه که خیلی خوشکلش کرده بود. وقتی از اتاق اومد بیرون , مستقیم اومد طرف من و نشست پیشم و گقت: ... جان اگر باهات راحت صحبت کنم , ناراحت نمی شوی؟ من را می گویی شاخ در آورم. گفتم نه. و شروع کرد: که من جای مادر تو هستم و تو مثلا الان باید با دختر من دوست بشوی نه با من و ........ البته خیلی تو حرفاش مواظب بود که مثلا من ناراحت نشوم و به من بر نخورد. حرفاش که تمام شد و نصیحتاش را کرد , من هم شروع کردم مخ زدن. خلاصه یک یکساعتی طول کشید و من هر چی که آن گفته بود , دو تا می گذاشتم روش و جواب می دادم و آن هم با آرامی گوش می داد. و ظاهرا حرفام اثر کرده بود , چون خودش بعدا به من گفت که از سادگی و رک بودنم خیلی خوشش آمده. وقتی حرفام تمام شد , به من گفت: اجازه می خواهم که به من وقت بدهی روی حرفات فکر کنم. برای من ادامه این دوستی به این شکلی که تو کی گویی ] کار اسانی نیست. من هم قبول کردم و قرار شد که به من زنگ بزند. فردای آن روز زنگ زد و از من خواست بروم خانه شان. وقتی رسیدم , قلبم همینطور تاب تاب می کرد که چی می خواهد بگوید. در را که باز کرد , خیلی حال کردم. یک لباسی پوشیده بود , که آب از کیرم سرازیر شد. موهاش را خیلی قشنگ سشوآر کشیده بود و یک بلوز پشت باز پوشیده بود که پشتش کاملا باز بود و از جلو هم بالای سینه هاش قشنگ افتاده بود بیرون. آن بلوز صورتی با دامن مشکلی که فقط دو وجب از شورتش پایین آمده بود , نشان می داد که حرفهای دیروز من اثر کرده. با لباس طوری من را بقل کرد , که گرمای بدنش و بوی عطرش همونجا کیرم را سیخ کرد. بعدش هم دعوت کرد بروم تو. وقتی رفتم تو دیدم خانه یک رنگ و بوی دیگر می دهد. خیلی تمیز شده بود و همه چیز تر و تمیز انگار که قرار است تو آن خانه مهمان بیاد. گفتم: خبری شده؟ گفت آره, حالا بشین بهت می گویم. وقتی نشستم آمد پیشم نشست و پاهاش را طوری روی پاش انداخت که تمامی رانه پاهاش افتاد بیرون. ایندفعه برخلاف دفعات قبل قشنگ آمد بقل مشست طوری که آن پاهای ناز و توپولش , قشنگ چسبیده بود به پاهام. خیلی آروم پرسید چیزی می خورم یا نه. بعدش چند دقیقه ای من را نگاه کرد و بدون اینکه چیزی بگویم برایم چایی آورد و دوباره مثل دفعه اول نشست پیشم. حتی حرف زدنش هم عوض شده بود. خیلی آروم شمرده صحبت می کرد. شروع به صحبت کرد و یک نیم ساعتی راجب حرفهای روز قبل با من صبت کرد و خلاصه حرفش این بود که باشد ما می توانید با هم دوست باشیم و حتی سکس غیر مستقیم داشته باشیم , اما کردن نباشد. البته این خلاصه حرفاش بود که با کلی آب و تاب و صغرا و کبرا بیان کرد. من هم تمام مدت خیلی جدی داشتم به حرفاش گوش می دادم و حرفی نمی زدم. تا اینکه حرفاش که تمام شد , گفت: من از بس حرف زدم هم دهنم کف کرد و هم پاهام درد گرفت , می توانی کمی من را ماساج بدهی؟ من هم از خدا خواسته دیدم لقمه از این آماده تر امکان ندارد. بدبخت دیگر چطوری باید می گفت بیا من را بکن؟ بعدش هم رفت تو اتاق و گفت تا من لباسم را عوض کنم , تو هم یک چایی بخور و بیا. من چند دقیقه صبر کردم و رفتم تو اتاق. دیدم یک دامن طوری خیلی نازک و بلند پاش کرده , با یک بلوز طوری خیلی نازک , که خیلی قشنگ می شد , فهمید شورت و کورست نپوشیده. من که دیگر آب هم از دهنم و هم از کیرم داشت می آمد بیرون. رفتم و بغلش نشستم و آن هم همانطور که دمر خوابیده بود و سرش روی بالش بود گفت: خیلی دوست دارم ... اما آن حرفهایی را که زدم فراموش نکن. من در خدمت تو هستم. این حرفاش , به من شجاعت بیشتری داد. البته بعدها به من گفت که چون بهش گفته بودم دفعه اولم است , و من را واقعا دوست داشته , می خواسته اینطوری به من این فرصت را بدهد تا با بدن یک زن آشنا بشوم. بگذریم. من هم وقتی آن بدن را دیدم و این حرفها را شنیدم , شروع کردم از کف پاش ماساژش دادن. خیلی آروم این کار را می کردم و با وجود اینکه خودش به من در باق سبز نشان داده بود , اما باز با ترس و لرز یواش یواش سعی می کردم دستم را بالاتر ببرم. پاهاش گوشتی بود و بر خلاف آن چیزی که من همیشه می دیدم و تصور می کردم خیلی برنزه بود. هیچ کداممان حرف نمی زدیم و سکوت سختی تو اتاق حاکم بود. همینطوری که دستم را از زیر زانوش به بالا می بردم , احساس می کردم آن هم دارد لذت می برد و یک نفس شحوت انگیز و عمیقی می کشید. وقتی دستم به کونش رسید و می دیدیم که آنهم هیچی نمی گوید , خواستم دامنش را از پاش در بیاورم که گفت: اگر ناراحت نمی شوی اینکار را نکن. اما این حرفش آنقدر آروم بود , که چیزی از جرات من کم نکرد. یواش یواش دیگ
     
#16 | Posted: 29 Oct 2010 18:19
میهمان

اون چهار سال
حدود 6 سال پیش با دختری دوست شدم به نام لیلاکه این دوستی ما 4 سال هم طول کشید.من میخوام خاطرات این 4 سال رفاقت با لیلا رو براتون تعریف کنم. اوایل با هم خیلی رودربایسی داشتیم و من اصلا روم نمیشد در مورد رابطه ی نزدیکتر! باهاش صحبت کنم . اما یک اتفاقی افتاد که باعث شد سکس وارد رابطه ی ما بشه. یه روز که رفته بودم دنبال لیلا دم مدرسشون ( اون موقع پیش دانشگاهی بود) وقتی سوار ماشین شد یه دختر دیگه هم همراهش بود.لیلا ما رو بهم معرفی کرد.اسم اون دختره آزاده بود . آزاده دختر خوشگلی بود.قد بلند پوستی سفید و چشمانی عسلی داشت.خیلی شوخ و حاضر جواب بود.بر عکس لیلا که با اینکه خیلی مهربون بود اما زیاد اهل شوخی نبود و تو کل کل هم همیشه کم میاورد . همون جلسه اول روی من و آزاده تو روی هم باز شد . آخه منم حسابی شوخ بودم و اصلا دوست نداشتم جلوی کسی کم بیارم . مخصوصا یه دختر .. بگذریم . . چند وقتی گذشت .من هنوز تو گیرو دار این بودم که یه جوری در مورد سکس با لیلا حرف بزنم و کم کم این قضیه رو تو رابطمون وارد کنم . اما رفتارهای لیلا طوری بود که من احساس میکردم اگر بهش بگم شاکی میشه . تا اینکه اون اتفاقی که گفتم افتاد. اون روز من رفته بودم دنبال لیلا . اما اون نیومد .کمی که منتظر شدم سرو کله ی آزاده پیدا شد.بدون هیچ حرفی اومد سوار شد و گفت لیلا نمیاد ! پرسیدم چرا.گفت آخه باباش اومده دنبالش . زیاد تعجب نکردم چون قبلا هم این اتفاق افتاده بود . آزاده گفت بریم . گفتم کجا؟ . گفت نمیخوای منو برسونی . گفتم چرا میرسونم . تو راه از من پرسید : واسه چی با لیلا دوست شدی و انقدر لی لی به لالاش میذاری؟ گفتم: اتفاقی دوست شدم باهاش اما الان دوسش دارم .. بی مقدمه پرسید : خونه هم بردیش؟! یه خورده جا خوردم .همین باعث شد کمی تو جواب دادن معطل کنم . آزاده گفت : چی شد ؟ چرا اینجوری شدی؟ یه سوال ساده پرسیدما ! گفتم : راستش و بخوای نه ! پیش نیومده ! . خندید و گفت : ای بی عرضه . لجم گرفت و گفتم : من بی عرضه نیستم . تا حالا کلی دختر و بردم خونه. گفت : پس چرا این یکی رو . . . نذاشتم حرفش تموم بشه . گفتم : پیش نیومد . اصلا خودم دلم نخواست . و اسه اینکه بحث در این باره رو تموم کنم ادامه دادم : میدونی چیه ؟ لیلا حس جنسی منو تحریک نمیکنه . نسبت بهش کشش جنسی ندارم !! آزاده تو صورتم خیره شد . شاید میخواست صحت و سقم حرفامو از حالت چهرم بفهمه . خودمم گیج بودم . بدجوری تو کف دروغی که گفته بودم ، بودم ! شاید به خاطر این بود که میخواستم توجه آزاده رو به این موضوع جلب کنم . آخه آزاده شدیدا حس جنسی منو تحریک میکرد . بعد از چند دقیقه سکوت گفت : اینجوری که خیلی سخته ! اصلا بگو ببینم چه جور دختری حس جنسی تو رو تحریک میکنه؟ هان ؟ . یه خورده نگاش کردم ا انقدر حالم دگرگون بود که اگر تو خیابون نبودیم همونجا بغلش میکردم و ... .دلم و به دریا زدم و گفتم : یه دختری مثل تو ! چند لحظه با تعجب خیره خیره نگام کرد و یه دفعه زد زیر خنده !! دیگه رسیده بودیم سر کوچشون . وایسادم . گفتم : چرا خندیدی ؟ گفت : هیچی همینجوری ! از ماشین پیاده شد ، درو بست و موقع خداحافظی گفت : امشب آخر وقت بهت زنگ میزنم . بعد یه چشمک زد و رفت . . نمیخوام بیش تر از این داستان رو کش بدم . خلاصه اینکه اون شب آزاده زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم . اون هم از کششی که نسبت به من داره گفت و در آخر تصمیم گرفتیم طوریکه لیلا نفهمه یه رابطه مختصر و مفید با هم داشته باشیم !.روز جمعه ی همون هفته آزاده منو دعوت کرد خونشون ! آزاده برادر نداشت و با مادر و خواهرش سپیده زندگی میکرد . سپیده ازش 2 سال کوچیکتر بود . پدرشم متاسفانه فوت کرده بود . خلاصه اون روز با هزار جور تشویش و دلهره پا بخونشون که یه ساختمون 2 طبقه بود گذاشتم . نمای خونه چندان جالب نبود . اما فضای داخلش حرف نداشت . شیک و با کلاس و تمیز . من با اینکه وارد خونه شده بودم هنوز آزاده رو ندیده بودم ! چون آیفون رو زده بود و من اومده بودم تو . صداشو شنیدم که میگه : کامی جان هرجا راحتی بشین من الان میام . دورو برمو نگاه کردم . یه دست مبل راحتی آلبالوئی رنگ یه قسمت از پذیرایی رو به خودش اختصاص داده بود . رفتم و رو اون نشستم . چند لحظه گذشت و بالاخره سرو کله آزاده پیدا شد . وه ه ه .. یه لحظه موندم ! یعنی این خود آزاده بود ... یه تاپ و دامن کوتاه مشکی پوشیده بود . موهاشم نبسته بود . بلند و مواج از رو سرش تا پایین سر خورده بود .یه آرایش ملایم هم کرده بود . با اینکه از تعریف کردن از دخترا خوشم نمیاد با این حال نتونستم زیباییش رو تحسین نکنم . گفتم : وای آزاده ، چه خوشگل و جیگر شدی . و تا بهم رسید و دست داد یه بوسه نرم از گونه اش گرفتم . گفت : مرسی عزیزم . تو هم امروزخیلی خوب شدی . البته مثل همیشه . این رو گفت و کنارم نشست و دستام و گرفت تو دستاش . . یه یه ساعتی از این ورو اون ور صحبت کردیم و واسه رفاقت قرار مدارامون و گذاشتیم . بعدش ازم پرسید : مشروب میخوری ؟ گفتم : آره ، حتما . گفت : ودکا داریم فقط . ایراد که نداره . گفتم : معلومه که نه . چیزی نگذشت که یه قوطی ودکا ، دو تا پیک و یه پیاله ماست و خیار رو میز بود . دو سه پیکی خوردیم . یه خورده گرم شده بودم . دیگه کم کم حالم داشت خراب میشد . دستم و گذاشتم رو پای آزاده . تو چشاش نگاه کردم . اونم حال و روزش بهتر از من نبود . صورتشو آورد جلو و من گرمای لباش و رو لبام احساس کردم . دیگه کاملا اختیارم و از دست دادم . بی توقف لباش و میخوردم . آروم آروم دستامو که داشتن گردنشو نوازش میدادم آوردم پایین و آرو گذاشتم رو سینه هاش . وای چه سینه های سفتی داشت . یه خورده سینه هاشو از روی تاپش مالیدم . صدایی شبیه آه ، یواش و بی جون از دهنش خارج میشد . بند های تاپش و آوردم پایین . سینه هاش اومدن بیرون . سوتینش و دادم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش . آزاده الان رو پاهام نشسته بود . رو به من . دوتا پاهاشم زانو کرده بود و گذاشته بود دو طرف من . به خاطر همین دامنش کاملا بالا رفته بود و راحت میشد شرت توریشو مشاهده کرد . کمی که سینه هاشو خوردم دوباره سرمو آوردم بالا . خیلی داغ و پر حرارت لبامو میخورد . در همون حال با صدایی آروم تو گوشم گفت : بریم تو اتاق من . این حرف رو زد و بی معطلی دستمو گرفت و با خودش برد تو اتاق . من نشستم رو لبه ی تخت و اون نشست رو پای من . کمی تو اون حالت بودیم . هنوز از هم کمی خجالت میکشیدیم . با این حال خوابوندمش رو تخت و خودمم روش خوابیدم . البته بدنم رو طوری قرار دادم که سنگینیم زیاد روش نیافته . دوباره شروع کردم به خوردن لبهاش . او هم منو همراهی میکرد . هردو داغ داغ بودیم . تاپش رو که قبلا یه خوردش رو آورده بودم بیرون با همکاری خودش کاملا از تنش خارج کردم . سوتینشم در آوردم . شروع کردم به خوردن سینه هاش . در همین حال دستم و بردم پایین و دامنشو دادم بالا و از روی شرتش شروع به مالیدن کسش کردم . صداش دیگه کاملا در اومده بود . منم آه های او رو با گفتن جون پاسخ میدادم . گفت لباساتو در بیار. بدون معطلی این کارو کردم . الان فقط یه شرت پام بود . کنارش دراز کشیدم و دوباره شروع به خوردن لب و سینه هاشو مالیدن کسش کردم . اونم دستشو آروم گذاشت رو کیرم که دیگه داشت منفجر میشد . شرتشو کامل از پاش در آوردم . یه لحظه موندم چه کار کنم ! نمیدونستم از کون بکنم یا لاپا . بهش گفتم بر میگردی؟ . پرسید : کرم میخوای؟ . با این حرف منم متوجه شدم از اینکه تو کونش بکنم بدش نمیاد . گفتم : آره . بلند شد و از تو کشوی میز توالت یه قوطی کرم وازلین برداشت و داد به من . بعدشم خودش رو شکم دراز کشید . یه خورده از کرم برداشتم . با یه دستم لای لپای کونشو باز کردم و با دست دیگه کرم و مالیدم به سوراخ کونش . انگشتم و آروم کردم تو سوراخش تا کمی باز بشه . بعد انگشت بعدی و انگشت بعدی . سه تا از انگشتما کرده بودم تو کونش تا کاملا باز بشه و وقتی کیرمو میخوام بکنم توش زیاد دردش نیاد . آزاده ناله های خفیفی میکرد . صورتم و بردم نزدیک گوشش . اول پشت گوششو کمی خوردم . بعد آروم بهش گفتم : یه خورده میاریش بالا؟!.نمیدونم چرا ، اما روم نشد از کلمه ی قنبل استفاده کنم . بدون اینکه حرفی بزنه قنبل کرد .کسش از لای پاش زد بیرون . این صحنه بد جور منو تحریک کرد . بی اختیار دولا شدم و شروع کردم به خوردن کسش . از این کاره من خیلی خوشش اومد . مدام میگفت : وااای ، اوی .. یه خورده که کسش و خوردم سرمو آوردم بالا و قشنگ پشتش قرار گرفتم . به خاطر قنبلی که کرده بود لای کونش کاملا باز شده بود . کیرمو گرفتم تو دستم و سرشو گذاشتم دم سوراخ کونش . سرشو آورد بالا و خیلی آروم گفت : فقط آروم . گفتم : حتما ! کیرمو آروم فرو کردم تو . چون قبلا سوراخ کونش و با انگشت کمی باز کرده بودم نسبتا راحت رفت تو . اما آزاده یه خورده خودش و جمع کرد . معلوم بود دردش اومده . یه آخ کوچیکم گفت . کیرم و تا ته کرده بودم تو . پرسیدم : چیه؟ اذیت شدی؟ میخوای درش بیارم ؟ . خیلی آروم گفت : نه! الان خوب میشه ! کلا از حرکاتش کاملا مشخص بود که تجربه ی اینکارو داره . . بعد از کمی مکث شروع کردم به عقب جلو کردن . سوراخش کاملا لیز شده بود . واقعا داشتم لذت میبردم . اونم بعد از چند لحظه با من هماهنگ شد و همزمان با عقب جلو کردن من ، خودشو عقب جلو میکرد . واسه اینکه بیشتر حال کنه روش خم شدم و دستم و از زیر شکمش رسوندم به کسش و شروع کردم به مالوندن کسش . با اینکار من خیلی حال کرد . صداش دیگه کاملا بلند شده بود . همش میگفت : آره خیلی خوبه آره . . قصدم این بود که مدل های دیگه رو هم امتحان کنم اما دیگه داشتم ارضا ء میشدم . جلو عقب کردمو آرومتر کردم اما به مالوندن کسش سرعت بیشتری دادم . دیگه داشت آبم میومد . آروم گفتم من دارم ارضاء میشم . با صدایی شبیه ناله جواب داد منم . انکار میدونست چی میخوام بپرسم . چون ادامه داد آبتو بریز رو کسم ! وقتی که احساس کردم دیگه نزدیکه تا آبم بیاد سرعت کردن و بیشتر کردم . کیرمو تا تخمام میکردم تو و در میاوردم . آبم که اومد کیرمو گرفتم سمت کسش . تمام آبم و خالی کردم رو کسش . البته جاهای دیگه هم ریخت! گفت : وای چقدر داغه . شل شدم . ازجا دستمالی کنار تخت یه دستمال برداشتم و کیرمو تمیز کردم و ولو شدم رو تخت . آزاده که تو همون حال مونده بود تو صورتم نگاه کردو بعد آروم منو بوسید و بلند شد تا بره خودش و تمیز کنه . . . چشمام گرم شد و خوابم برد ! با صدای آزاده که اسممو صدا میکرد چشمامو باز کردم . رو تخت نشسته بود و داشت نگام میکرد . با لبخند بهم گفت : نمیخوای بلند شی؟ الان مامان میاد . یادم رفت بگم ! مامانش رفته بود خونه ی داییش . با این حرفش سریع بلند شدم . به چشم بهم زدنی لباسامو پوشیدم . گفت حالا نمیخواد انقدر عجله کنی . حالا یه ساعت وقت داریم . خم شدم لباشو بوسیدم و گفتم : نه دیگه ! بهتره برم . یه دفعه متوجه شدم یه صدایی از بیرون اتاق میاد . جا خوردم و به آزاده نگاه کردم . گفت : نترس ، سپیده اس . تازه از بیرون اومده . داره تلفنی با دوست پسرش حرف میزنه . با هم از اتاق اومدیم بیرون . سپیده رو مبل نشسته بود و با تلفن صحبت میکرد . تا مارو دید خیلی اروم یه چیزایی به آدم اون ور خط گفت و گوشی رو گذاشت و اومد جلو . با هم دست دادیم . گفت که از دیدنم خیلی خوشحال شده . بعد یه چشمک زد و گفت : خوش که گذشته آقا کامی ؟ یه لبخندی زدم و گفتم : بله ، خیلی ، جای شما خالی . با این حرف من هر سه زدیم زیر خنده . سپیده خیلی شبیه آزاده بود . اما قد آزاده بلند تر بود . خلاصه ازشون خداحافظی کردم . دم در یه لب جانانه هم از آزاده گرفتم و از خونشون زدم بیرون . . . . از اون به بعد رابطه ی منو آزاده دور از چشم لیلا ادامه پیدا کرد . هر سری میرفتم دنبال لیلا اونم با ما میومد . دیگه از ذهنم بیرون رفته بود که در مورد سکس بخوام با لیلا حرف بزنم . اما اینم بگم تمام این مسائل باعث نشدن که از علاقه من نسبت به لیلا کم بشه . نمیدونم واقعا نمیدونم که چرا من لیلا رو انقدر دوست داشتم .. شاید یه دلیلش رفتارهای ناشیانه و معصومانش بود . آخه رابطه با من تنها رابطه با جنس مخالف تو زندگیش بود . البته تا اون موقع .. یادمه یه بارواسه چند روزی برای یه کاری رفتم اصفهان . وقتی برگشتم و رفتم دنبالش از اونور خیابون که منو دید مثل بچه هایی که از صبح تو مهد کودک بودن و دلتنگ مامانشون لباش پر از خنده شدن و بی توجه به اطراف دوید به سمت من . بهتره بگم پرواز کرد . وقتی نشست تو ماشین بهش گفتم : چیکار میکنی ؟ اصلا حواست به هیچ جا نیستا ! اما اون فقط نگام کرد . توی چشاش میشد شدت علاقشو براحتی دید . وقتی راه افتادیم بعد چند لحظه به خودش اومد و اخماش و کرد تو همو گفت : هیچ معلوم هست کجایی ؟ نمیگی دلم برات تنگ میشه ؟
- گفته بودم که میرم اصفهان کار دارم . - آره گفته بودی . اما نباید یه زنگ بزنی ؟ - به خدا خیلی گرفتار بودم . بعدشم گفتم حتما مامانت اینا خونه ان نمیتونی حرف بزنی ! نگام کرد . خوب چیکار باید میکردم؟ شاید بهانه ی خوبی نبود . اما چیز دیگه ای به ذهنم نرسید! دستشو گذاشت رو پام . بهش نگاه کردم . لبخند ملایمی زدو گفت : دوستت دارم .. از اون روز احساس کردم که واقعا دارم بهش علاقه مند میشم .. بگذریم . . . دو هفته از رفتن من به خونه ی آزاده اینا میگذشت که مامانم و بابام تصمیم گرفتن برن مسافرت . من 1 خواهر و 1 برادر دارم که از من بزرگترن و هر دو ازدواج کردن . خبر سفر رفتن مامان بابا رو به آزاده دادم و واسه جمعه دعوتش کردم خونمون . ما روزای دیگه نمیتونستیم قرار بذاریم . چون آزاده بعد از ظهری بود و بعد مدرسه باید زود میرفت خونه . خلاصه جمعه شد و راس ساعت 11 آزاده زنگ خونمون و زد . درو واسش باز کردم و اومد بالا . یه مانتوی روشن تنگ پوشیده بود که برجستگیهای بدنش رو به طور کامل نمایان میکرد . یه روسری سفید هم سرش کرده بود . از در که امد تو بغلش کردم و لبشو بوسیدم . از آغوش من که اومد بیرون روسریشو از سرش باز کرد و شروع کرد دورو برشو نگاه کردن . خلاصه بعد کلی سرک کشیدن و فضولی به پیشنهاد خودش رفتیم تو اتاق من . کلی از اتاقم تعریف کرد . بعد مانتوشو در آورد و نشست . یه بلوز بافتنی قرمز رنگ و بسیار زیبا تنش بود . یه شلوار روشن چسبون پارچه ای هم به پاش کرده بود . آخ که چقدر این دختر شهوت انگیز بود ! . چار زانو نشست رو تخت . منم نشستم جلو رایانه ! و مشغول پیدا کردن و گذاشتن یه آهنگ شدم . . یه خورده وول خوردو جابجا شد اما از اونجایی که شلوارش خیلی تنگ بود نتونست زیاد تو اون حالت بمونه . پاهاشو گذاشت زمین و لب تخت نشست زل زد به من . چند تا آهنگ و عوض کردم تا یه آهنگی بیاد که با سلیقه خانوم جور باشه . بعد از گذاشتن آهنگ بلند شدم و کنار آزاده رو لبه تخت نشستم . یه دستمو دور کمرش حلقه کردمو یه دست دیگمو گذاشتم رو پاش . تو صورتم نگاه کرد و به چشمام خیره شد . انقدر بهش کشش داشتم که با گذاشتن دستم رو پاش کم کم داشتم کنترلم و از دست میدادم ! خیلی واسم عجیب بود ! آخه تو هیچ کدوم از رابطه های جنسیم این حس رو تجربه نکرده بودم . بگذریم . . همونجوریکه بهم نگاه میکردیم آروم صورتم و بردم جلو و خیلی یواش لباشو بوسیدم . دستمو گذاشتم پشت سرشو دوباره لبامو رو لباش گذاشتم . شروع کردم به خوردنشون . در همین حال دست اونم به حرکت در اومد . شروع کرد به لمس کردن بدنم . آروم دستشو روی تنم حرکت میداد و میرفت پایین . منم بیکار نبودم در حالیکه داشتم از خوردن لبهاش لذت میبردم دستمو روی سینه هاش حرکت میدادم و آروم نوازششون میکردم . اینکار من خیلی تحریکش میکرد . چون هر وقت دستم و میذاشتم رو سینه هاش یا لمسشون میکردم آه خفیفی از بین لباش شنیده میشد . دستشو آورد پایین و آروم گذاشت رو کیرم که داشت منفجر میشد . وقتی کیرم و زیر دستاش حس کرد خیلی یواش گفت : جون ، چی شده ! با این حرکتش منم دیگه به کل اختیارم و از دست دادم . خوابوندمش رو تخت . دستمو کردم تو موهاش و با ولع بیشتری به خوردن لباش ادامه دادم . همونجر که لباش و میخوردم دوباره دستم و گذاشتم رو سینه هاش و شروع به مالیدنشون کردم . چشماشو بسته بود و نفس هاش تند شده بود . معلوم بود که اونم مثل من داره لذت میبره . دستمو بردم پایین و دکمه های شلوارشو یکی یکی باز کردم . بلوزش و دادم بالا و سینه هاشو از زیر سوتین زرشکی رنگش آوردم بیرون . شروع به خوردنشون کردم . یه خورده که سینه هاشو خوردم آروم منو زد کنارو گفت : یه لحظه صبر کن و رو تخت نشست . چشماش از شدت لذت و شهوت نیمه باز بود . بلوزشو از تنش در آورد . منم تیشرتی که تنم بود و در آوردم . دوباره رو تخت دراز کشید . منم دوباره شروع به خوردن لب و سینه هاش کردم . دستمو بردم تو شرتش و گذاشتم رو کسش و شروع کردم به مالیدن کسش . آهی گفت و اونم دستشو آورد پایین و کیرم و گرفت . بعد با یه صدای پر تمنا گفت : درش بیار ! معطل نکردم . شلوارک و شرتم و با هم از پام در آوردم . دوباره کیرم و گرفت تو دستاش . دیگه داشتم دیوونه میشدم . خودم و ازش جدا کردم . دست انداختم و شلوارشو از پاش در آوردم . انقدر تنگ بود که به سختی در اومد . یه شرت به رنگ سوتینش پاش بود . بهش گفتم قنبل کن . بلند شد و چرخید و قنبل کرد . آخ که دیگه داشتم میترکیدم . کسش از بین پاهاش زده بود بیرون و زیر شرتش خود نمایی میکرد . یه گاز کوچیک از رو شرت از کسش گرفتم که آهشو بلند کرد . دست انداختمو شرتشو کشیدم پایین . کس سفید و تمیزش نمایان شد . دوتا دستامو گذاشتم رو پاهاشو سرمو بردم جلو و شروع به خوردن کسش کردم . صدای آزاده دیگه کاملا بلند شده بود . همش میگفت : جون .. آی ی . . . انقدر از خوردن کسش لذت میبردم که دوست نداشتم ولشون کنم ! در همون حال که کسش و میخوردم انگشتمو آروم کردم تو سوراخ کونش . اول یه خورده خودشو جمع کرد اما دوباره غرق لذتی شد که من از خوردن کسش داشتم بهش میدادم . از خوردن کسش دست کشیدم و سرم و آوردم بالا . خواست جابجا بشه اما بهش گفتم که چند لحظه صبر کنه . از بالای تختم کرمی رو که از قبل اونجا گذاشته بودم برداشتم . یه خورده ازش خالی کردم رو سوراخ کونش و بقیه رو گذاشتم سر جاش . دوباره با انگشتام شروع به باز کردن سوراخش کردم . خوب که سوراخشو چرب کردم دستمو با یه دستمال پاک کردمو رو تخت دراز کشیدم و آزی رو بغل کردم و دوباره شروع به خوردن لباش کردم . یه خورده همینجوری گذشت . آزی بلند شد و شرتشو که تا زانوهاش کشیده بودم پایین و کامل از پاش در آورد و رفت سراغ کیرم . کیرمو گرفت تو دستشو شروع کرد به خوردنش . انقدر ماهرانه این کارو میکرد که تمام وجودم پر از لذت شد . یه خورده که کیرمو خورد بلند شدو لبامو بوسید و کنارم رو شکم دراز کشید . منم خزیدم و خوابیدم روش . تو این حالت کیرم رفت لا پاش . با تماس کیرم با کسش با لذت تمام گفت جوووون ... شروع کردم کیرمو رو کسش عقب جلو کردن تا حسابی با آب کسش خیس بشه . در همین حال هم تمام سرو گردنشو میخوردمو میبوسیدم . صدای آزی تمام اتاق و پر کرده بود . واین موضوع منو بیشتر شهوتی میکرد . بعد یه خورده که به همین صورت گذشت گفت : بکن تو کونم . کیرتو تا دسته بکن تو کونم . بلند شدم کمرشو گرفتم و به سمت خودم کشیدم . اونم یه قنبل مشتی کرد . وای که دیگه داشتم از شهوت میمردم . کیرمو گرفتم تو دستمو گذاشتم دم سوراخ کونش و آروم فشار دادم . بر خلاف انتظار من خیلی راحت رفت تو و آزی هم عکس العملی که نشون دهنده ی درد اومدنش باشه از خودش بروز نداد! شروع کردم به جلو عقب کردن . صداش دیگه تبدیل شده بود به جیغهایی که شهوت ازش میبارید . با دستام دوتا لپای کونشو گرفته بودم و سعی میکردم لای کونشو بیشتر باز کنم . منکه داشتم از کون میکردمش اونم با دستش کسشو میمالید . بعد من دراز کشیدمو اون نشست رو کیرم . با شهوت تمام رو کیرم بالا پایین میکرد . منم کسشو میمالیدم تا لذتشو بیشتر کنم . دیگه احساس کردم داره آبم میاد . وقتی اینو بهش گفتم سرعت بالا پایین کردنشو بیشتر کرد و گفت منم دارم ارضا میشم . یه دفعه تمام بدنم داغ شد . دست انداختمو کمر آزاده رو محکم گرفتم . چیزی نگذشت که آبم با فشار اومد و خالی شد تو کون آزی! اونم بدنشو منقبض کردو چشماشو بست و آروم لرزید . متوجه شدم اونم ارضا شده . بی حس شدم . انگار تمام توانم با آبم تخلیه شده بود . اونم حال و روزش همین بود . بعد چند لحظه که بی حرکت بود ولو شد روتخت و اومد تو آغوش من . منم بغلش کردمو مثل اون چشمامو بستم . .
     
#17 | Posted: 1 Nov 2010 22:25
عشق بی خبر

با عرض سلام به کسانی که عاشق شدند ولی نمی تونند به هیچ کس بگن :
داستان من از ان جا شروع شد که پسر عموم بهم گفت که یکی رو دوست داره .منم گفتم برید خواستگاری. اونم گفت تو ام باید بیایی. منم از روی بد بختیم قبول کردم.

خوب یک هفته گذشت ما با خانواده عموم اینا رفتیم خواستگاری نشستیم. اون روز بعد از حرف زدن دو طرف من دست شوییم گرفت رفتم دستشویی. بعداز امدن از دست شویی زن پسر عموم (عروس آینده) رو دیدم یه نگاه محبت آمیزی کرد که انگار داره قلبم رو ازم می گیره یک باره بهش زل زدم اونم به من زل زد من تقریبآ 5/6 دقیقه مستقیما بهش زل زدم بعد خواهر کوچیکش اومد انگار یکی از تنم داره جدا می شه انقدر برام سخت بود. خواهرش که پیدا شد من خودمو به زور اوردم خونه. بعد هی تو دلم میگفتم که اگه یه بار دیگه ببینمش ازش خواستگاری می کنم. تو فکر این بودم که یوهو دیدم داره چایی میاره پسر عموم خندید. اون وقت بود که اشک اشک تو چشمام حلقه زد بعداز اون هی خواستم ازش دل بکنم ولی نمی شد چندین بار بخاطرش گریه گردم انگار یکی رو دارن ازم جدا می کنن .

بعد چند ماه تو خونمون دعوتشون کردیم این بار تو حیاطمون دیدمش. انگار یه چیزی که نه می تونم به کلام بیارم ونه می تونم به کی بورد بیارم. این بارم بهش زل زدم این بار زیاد تر از قبل .طوری بهش نگاه می کردم که انگار می خواهم ازش یه قلب بگیرم اونم به من ای طوری نگاه می کرد بعد از اون فهمیدم که اونم به من عاشق شده. این بار خواهر من مانع دید من شد. آمد گله کرد که چرا چایی رو نمی یارم من هول کردم چایی رو زود اوردم. نمی دونستم بگم بابام منو می کشه اگه نگم میمیرم. به هر حال دل به دریا زدم به هیچ کس نگفتم.

هر روز وضعم خراب و خراب تر می شد بعد از یک سال اونا باهم ازدواج کردند. روز عروسی چند بار شیطان می گفت برم خودمو بکشم می گفتم بعد. اینقدر گریه کرده بودم که دور چشمام سیاه شده بود .اصلا نمی تونستم کاری بکنم انگار واقعا دارند قلبمو ازم می گیرن طوری از ته دلم گریه می کردم که خدا هم به حال من گریه کرد. اون روز توی پارک بزرگی که کنار خونمون بود با تمام قدرت جیییق می زدم. من هیکل ورزیده و باشگاهی دارم. عین شیر نعره می کردم. انگار خدا بهم قدرت شیر رو داده بود من از این که اون دخترو از خودم جدا ببینم خجالت می کشیدم. چون من به مادرم قول داده بودم که هرچی بخواهم به دست می ارم. از اونم خجالت می کشیدم به صورتش مستقیم نمی تونستم نگاه کنم. مادرم متوجه شده بود که من یه چیزیم هست اما من به روم نمی اوردم فقط از خدا می خواستم که منو زود از این دنیاببره واقعا می خواستم دنیا دهان باز کنه و من برم توش.

بعد از ازدواج این دونفر من ازشون فاصله می گرفتم اما پسر عموم منو هی به خونشون دعوت می کرد اخه من با اون مثل یه داداش رفتار می کردم اونم با من قبل ازاین که ازدواج کنه ازم قول گرفته بود که هفته ای 3 بار برم خونشون اونم هروقت منو می دید ازم گلایه می کرد. من می تونستم ماهی یه بار برم چند ماه گذشت من از ناراحتی افسردگی گرفتم. چند بار رفتم دکتر ولی ماجرا رو به اونم نگفتم فقط اون گفت برو پیشت همون کسی که دوستش داری. منم با خودم گفتم که اگه برم پیش اون اونم بیچاره می کنم. پس چند هفته نرفتم خونه شون. دیدم نمی تونم طاقت بیارم رفتم. هفته ای 1 بار می فتم خونشون. نمی دونستم زنش چی فکر می کرد ولی من وقتی اونو می دیدم روحیه م باز می شد انگار قلبمو می دیدم ولی با این همه خدودمو نمی تونستم ببخشم با این حال هر وقت که می رفتم خونه شون مستقیم زول می زدم به چشماش. اونم مثل من ولی هیچ وقت بهش نگفتم دوستش دارم.

اما از چشمام می فهمید انگار اونم که منو نمی دید مثل من می شد. من بعد از این که جریانو فهمیدم خودمو ازش دور کردم اما اون بهم نزدیک می شد. برای مثال برام شارژ یا اس ام اس می فرستاد که نهار دعوتم. زمانی که پسر عموم خونه نبود من وقتی که می رفتم خونه شون به چشماش نگاه می کردم تا آخرین لحظه که از خونشون خارج بشم. اونم مثل من من بعد از این که رابطه مون خوب شد بهش یه لب تاپ هدیه دادم و بهش گفتم دوست دخترم بهش هدیه داده وقتی این حرفو شنید انگار بهش شمشیر زدند ولی من به روم نیاوردم. چشماش پر اشک بود چند وقتی حتی بهم نگاه هم نکرد حتی به هدیه ام هم دست نزد.

یه بار بهش گفتم تو منو چه قدر دوست داری پیش پسر عموم بود انگار چیزی شده بود هم تو دل من و هم تو دل اون نمی دونست چی بگه. از اون طرف پسر عموم گفت اندازه من قرمز شد عین گوجه بود. بعدش همین سوالو پسر عموم از من کرد که تو چقدر دوستش داری؟ من جا خوردم ته ته پته کردم گفتم اندزه تو. خندید گفت اوکی منم تورو دوستش دارم. از اون به بعد به من علاقه ی خاصی ورزید. منم طاقت نیاوردم گفتم اون هدیه را من براش خریدم اونم خوش حال شد بهم گفت ........

من بعداز اون واسه اینکه از زندگی خودش سیر نشه چند ماهی به شمال رفتم من دیگه نمی تونستم بدون دیدن اون بخوابم تا ساعات 4 صبح بیدار می موندم. هیچ احساس خوبی نداشتم. برگشتم شهر خودمونو سراغ اولین کسی که رفتم زن پسر عموم بود بعد از چند هفته ای خودمو با دوستانم سرگم کردم ولی اگه اونو نمی دیدم نمی تونستم بخوابم. بعد از مدتی احساس کردم می خواد بهم یه چیزی بگه فکر کردم می خواد بگه دیگه پیشش نرم اما بهم گفت هر روز به دیدنش برم. منم از خدام بود که هر روز بهش نگاه کنم هر روز می رفتم بهش چند ساعتی مستقیم نگاه می کردم اونم همین طور. بعداز مدتی دیدم با پسر عموم بد رفتار می کنه منم بهش گفتم قراره با دوستم سوسن ازدواج کنم اونم حالش گرفته شد چشماش پر اشک شد و از پیشم رفت. منم خیلی حالم گرفته شد وبازم انگار احساس کردم که دارن قلبمو ازم می گیرن.

هیچی بهش نگفتم رفتم به مادرم گفتم می خوام برم مادر گفت کجا؟ منم گفتم هر کجا که شد اونم قبول نکرد گریه کرد و آهی کشید من نمی دونستم خبر داره که عاشق زن پسر عموم شدم. گفت به خدا اگه بهش نگی خودمو می کشم منم گفتم چی رو به کی بگم؟ اونم گفت خودتی برو بگو واللا من خودمو می کشم وای چه حسی داشتم. انگار برای یک ساعت فکر کردم تمام دنیا با من قهره. من داشتم گریه می کردم که مادرم بهم گفت عین خود من شدی فکر کردم اونم روزای منو داشت گفت اره فکرت درسته اگه بهش نگی تا آخر عمر پشیمون می شی اااااااا منم داشتم مغزم می ترکید. انگار تو گلوم چاقو بود نمی دونستم چی بگم. برم پسر عموم نرم مادرمو خودم چیکار کنم. نه نمی تونستم تحمل کنم رفتم خونه شون دیدم تو هیچ کی نیست. خودش بود و خودم. گفتم دوستش دارمممممممم رفتم بوسش کردم با تمام وجودم گریه کردم اونم همین طوری گفت منم تورو دوست دارم وگریه کرد.

دیگه جز خو کشی چیز دیگه ای به ذهنم نرسید بهش گفتم اون گفت اگه این کارو بکنم منم خودمو می کشم وای وای دیگه داشتم می مردم تلخ ترین لحظه عمرم نه نه نه نه نه نمی تونم دووم بیارم رفتم. بهم زنگ زد گفت اگه خودمو بکشم اونم خودشو می کشه بعد برگشدم دیدم داره گریه میکنه طاقت نیاوردم بغلش کردم گفتم تو چرا منو دوست داری؟ آخه همه ی دنیا با من قهره منم با همه ی دنیا هیچ کس منو دست نداره. گفت من عاشقتم داشت تمام وجودم می لرزید تنها کسی که به یادم می آمد مادرم بود مادرمو خیلی دوستش دارم که می گفت خودشو می کشه منم بهش گفتم به مادر زنگ بزنه و بهش بگه که با من حرف زده و اون هم زنگ زد اونم با تمام وجودش گریه می کرد می گفت من حامدو دستش دارم و حامد هم منو دوست داره.

بعد از قطع تلفن بهش گفتم یه قول بهم بده اونم گفت هر کاری بهش بگم قبول می کنه بهش گفتم دیگه اصلا در مورد من پیش ابراهیم چیزی نگه اون اولش یه کم فکرو گفت قبوله. من گفتم برای همیشه خداحافظ و از ته دل بوسش کردم اونم گریه کرد رفتم پیش مادر داشت گریه می کرد من ازش قول گرفتم که هیچ وقت به سراغش نره اولش قبول نکرد بعدش زوری ازش قول گرفتم نه حالی داشتم می مورد توراه یه هو راه و تغییر دادم مستقیم رفتم به فرودگاه و بلیط انگلیستان گرفتم بعداز دو ساعتی مادرم زنگ زد. بهش گفتم دیگه بهم زنگ نزنه. تو هواپیما بودم تا به انگلستان رسیدم نمی دونم چی کار کنم. رفتم هتل تو هتل با یک خانوم عین زن پسر عموم رو دیدم بهش سلام کردم گفتم از ایران اومدم و جریانو بهش گفتم اونم گریه کرد و ورفت یی چایی خوردیم اونم رفت دیگه تو انگلستان یه پسر تک و تنها بودم برگشتم الان تو ایران و در تبریز هستم . و از هیچ کس خبر ندارم .
این بود خاطره خوب ، بد ، تلخ من بی کس
     
#18 | Posted: 31 Mar 2011 07:34
کردن خالم تو حموم

سلام من ارتا هستم الان 22 سالمه بجه ها فكر كنم تو داستان من يك ننه جنده ي دست برد زده و داستان من وخاله رقيه منو بهم زده كه مي خواستم اين سكس كاملاُ واقعي رو براتون زنده كنم خوب اون موقع من 13 يا 14 سالم بود كه خالمو با تمام وجح اشتراك گاييدم البته شايد اون باعث شود كه من يك فوت فيتيش باشم چون هر وقت كه هم من وهم خودش مي خواست پاهاشو در اختيار من ميزاشت لازم به ذكره كه با جوراب كه اون موقع خبري از جوراب مچيو سفيد وسبز وقرمز و. از اين كوس شعرا نبود فقط جوراب ساق بلند مشكي ورنگ پا البته من نه ميدونستم سكس چيه و چگونه انجام ميشه حتي باور كنيد تا اون موقع فيلم سكسي هم نديده بودم من از بچگي با خالم مي موندم البته اون موقع خاله من دختر بود(از اون دختري حشري)19.20 سالش بود ماجرا از روزي اغاز شد كه من يك بار كه خونه ننه بزرگم بودم خالم تو حموم بود منو صدا زد كه براش شامپو ببرم منم عين بچه هاي حرف گوش كون زود از دستور خاله اطاعت كردم وقتي شامپو رو دست خالم دادم يك گوشه از كوس پشمالوشو ديدم واي من داشتم چي ميديدم مادر قحبه يك طوري خودشو پوشوند كه مثلا ما 20.30سالمونه و چند چند بار سكس با زنمون داتشتيم خدايش هم نمي دونستم سكس چيه؟ خلاصه بعد از چند روز خالم كه از مدرسشون امد خونه منم طبق معمول چتر بودم من تو پذيرايي نشته بودم كه خالم امد البته نا گفته نماند كه من يك خاله كوچيكتر هم دارم كه از من3سال بزرگتره حالا بگزريم خالم وقتي امد تو ومثل هميشه منو ديد گفت توله سگ ننتو كل محل گاييدن اينجا چيكار ميكني نگو با دوست پسرش قهر كرده مي خواد سر ما خالي كنه بعد از فحش وفحش كاري ما باخاله قهر كرديم كه با وساطت كوچيكه حل شد خالم كه از اين كارش پشيمون شده بود شايد هم نشده بود از بچه خواهرش يك عذر خواهي كاملا سكسي كرد كه لب ولوچه مارو تو لب خودش جمع كرد كه اين حركتش باعث شد كه روم ديگه بدتر از هميشه بهش باز بشه يك روز كه بارم چتر خودمو تو خونشون انداخته بودم ديدم خالم رفت حموم منم عين نديد بديدا از همون لبي كه از ما گرفته بود دو هزاريمون كج شد خالم تو حمون لباساشو از تنش داشت در مياورد كه چشمهاي من روشون زوم شد يك اندام كاملا سكسي با جوراب مشكي ساق بلندي كه تازير زانوش كشيده بود توجه چشم هاي منو كه تااون لحضه چنين صحنا اي را نديده بود به خودش جلب كرد جالبش هم پوشيدن جوراب نازك تو حموم بود من فقط داشتم نگاه ميكردم واي چه بدني داشت ننه قحبه ... اره خالم منو كه در اين حال ديد عين جنده ها گفت چيه مگه تا حالا بدن يك زنو نديدي كوسكش موندم چي بگم از يك طرف نديد بديد بوديم از طرف ديگه يك بچه 13.14 ساله كه حتي نمي دونست سكس چيه؟ حالا چند روز از اين ماجرا گذشت ومن كوس مغز توفكر بدن برنزه خالم موندم فكر نكنيد دارم از خالم تعريف ميكنم نه چون خالم تو دهات به دنيا امده بدنش برنزه برنزست پستوناش هم خيلي بزرگ نيست ولي با هزارتا جنيفر هم عوضش نمكنم . بگذریم بعد از چند روزی که خونه ننم رفته بودم خالم خونه بود باز هم رفت حموم خونه هم خالی بود هیشکی نبود خالم رفت حموم و موندم من ای نو راست میگم منم یک لحضه قورخیدم که نکنه خاله بگیره دهنه مارو سرویس کنه بازم ما مردیمو یکمی .............. تنها چیزی که خالم گفت این بود بیا بامن بریم حمام گفتم باشه واقعا ترسیده بودم وقتی رفتیم اون تو خالم لباساشو دراورد وبه من هم گفت همین کارو بکنم که منهم نه از روی سکس کردن از روی ترس گفتم باشه و........... خالم یک شرت سیاه پوشیده بود و کرستش هم همرنگ شرته بود بعدش کم کم اونهارو هم در آورد و اون چیزی که ادم باورش نمیشه رو انجام داد بله جوراب پوشید فکر کنم فوت فیتیش بود منکه نمی دونستم میخواد چیکار کنه حالا حالاها میفهم چرا پاهاشو توی دهنم گذاشت و هی پاهاشو روی من میمالوند با این کارش من حشری شدم وکیرو به قول بچه ها راست کردم یک کیر کوچیک هم بزرگ نبود همین که راست کردیم کیر من به جوراباش میمالوند ومنهم داشتم واقعا می تریکیم چون جوراب نازک خیلی به ادم حال میده حتما تجربش کنید واقعا یک بار یم ارزه که امتحانش کنیید خلاصه بعد از مدتی لبه مارو گرف حسابی دل مارو از عذاب در اورد بعدش کم کم رفت سراغ کیییییییرم اولش حسابی ماچش کرد ویحوی مثل برق وباد کیرموتو دهنش گزاشت دیقه داشتم از شهوت میتریکیم هم میترسیدم هم حال میکردم بعد اینکه حسابی برام ساک زد گفت تو هم برا منو بخور کسش کمی مو داشت اما تمیز بود ویک بوی عجیبی هم داشت که انصافا شهوت منو 100 برابر میکرد منو مجبور کرد که کوسشو بخورم اما برای بار اول وای چه داد فقط داشتم چوچولاشو عین یک وحشیها لیس میزدمو می خوردم که فقط اینو گفت کیرتو بکن تو کوسم من که تا حالا کوس ندیده بودم گفتم کجاش بزارم که خودش سر کوچیک کیرم گذاشت لب سوراخش وگفت بزن بره تو ومن هم اطاعت کردم نمیدونم پرده داشت یا نداشت شاید هم قبلا کوس داده بود که اینقدر حرفه ای بود احساس کردم کیرمو تو یک جای داغ ولیز گذاشتن فقط داشتم تلمبه میزدم اون قدش 160 میشد کیرم که تو سوراخش گذاشته بودم وداشتم میکردمش گفت پاهامو بخور و جوراباشو همراه کف و انگشت پاهاش رو تو دن هنم گذاشت گفت بخور بعد از گذشت حدود 5 یا 6 دقیقه خالم داشت اه واوه میکرد و ناله میکرد و حتی داد میزد الان میفهم برای چی اینقدر بی تابی میکرد چون به مرحله ارگاسم رسیده بود بعد اون ماجرا حدودا قبل اینه شوهر کنه 10 12 باری کردمش اما هیچ کدوم مثل اولی نبود مخصوصا اون جوراباش و دادهای که میزد الان که دیگه بزرگ شدیم حتی نمیزاره به پستوناش دست بکشم درسته که میگن زنا شیطان هستن قبل این که شوهر کنه به من شاید هم به چند تا میداد اما الانم مارو بی نسیب گذاشته ...
     
#19 | Posted: 9 Jun 2011 07:56
مریلا



اسم من علي 27 سالمه اين اولين داستاني كه ميخوام براتون بنويسم يه دختري توي محلمون زندگي ميكيرد كه اسمش مريلا بود من بد جوري تو كفش بودم هميشه دوست داشتم كه يه حالي باهاش بكنم ولي دختره سفتي بود اصلا پا نميداد يه 6 ماهي ما تو كف مريلا بوديم تا اينكه زمان عقد داداشم رسيد كه از شانس عالي من دختري كه مد نظر داداشم بود خواهر كوچيكه مريلا بود 4 سال ازش كوچيكتر بود من موقع خواستگاري برادرم دانشگاه بودم شهر خودمون نبودم. به من زنگ زدن كه هفته بعد عقد اشكان داداشمه منم خوشحال مرخصي گرفتم اومدم روز عقد توي محضر ديدم به به مريلا با يه دختر جيگرتر از خودش كه بعدا فهميدم دخترخاله اش بوده وارد محضر شدن با ديدن مريلا فكم افتاد پيش خودم گفتم كه حتما اومدن نوبت بگيرن يا حتمان اوانهم فاميلي دوستي واسه عقد دارن كه ديدم رفت سمت داداشم دست دادن حال واحوال من كه با ديدن اين صحنه شاخم سبز شده بود حسابي جا خوردم از داداشم پرسيدم كه اين كي بود اشكان جواب داد كه اين خواهرزنم ديگه خواهر ماراله من با شيندن اين حرف داداشم تو كونم عروسي بود كلي خال كردم پيش خودم گفتم دارم برات عزيزم خلاصه ما رفت امدمون زياد شد خونه داداشي چون ميدونستم كه مريلا جونم زياد ميره خونه اشكان يه روز كه دعوت بوديم خونه داداشم مريلا هم اونجا بود اخه بدليل سن كم زن داداشم اون توي پخت پز كمكش ميكرد شام كه خورديم همه توي حال نشسته بوديم (البته بگم كه مريلا يه دختر تقريبا سبزه با سينه 70 قد 167 و يه كمر بازيك كون گرد تقريبا بزرگ يه هيكل مناسب واسه سكس عالي) مريلا روبري من نشسته بود يه دامن تقريبا كوتاه تا زير زانو با يه پيرهن استين كوتاه جوري نشسته بود كه من شورت قرمزش ميديدم ولي از ترس مامانم تابلو نگاه نميكردم وقتي كه بلند شد اومد ظرف ميوه ببره من بهش گفتم دمت گرم پس پرسپوليسي بودي كه تحويل نميگرفتي(اخه من استقلاليم) گفت تو از كجا فهميدي گفتم از رنگ شورتت فهميدم يه نگاه غضب الودي به من كردو رفت تو اشپزخونه از اين خرف من يه مدتي گذشت يه روز يه پيام واسم اومد كه راستشو بگو شورت منو كجا ديدي شمارش واسم اشنا نبود ولي اولش ترسيدم ولي دل به دريا زدم نوشتم كه وقتي اوي پات بود ديگه كه جواب داد پس چشم چروني هم ميكني منم گفتم كه خدت ميدوني كه دوست دارم اگه نگاهي كردم از روي عشقي بوده كه بهت داشتم خلاصه رفتم رو مخش قرار گذاشتم كه روزي كه خونه داداشم بود بگه كه منم برم اونجا.

روز موعود فرا رسيد زنگ زد بهم كه بيا خونه اشكان كه ببينم چه مرگته منم رفتم از شانس بد من خونه پر ادام بود مهموني بود واسه خودش خلاصه از عصر كه ما اونجا بوديم تا اخر شب فقط يا پيام ميدادم بهش يا اينكه يواشكي يه ندايي ميدادم بهش كه دوست دارم از اين كس شعرا اخر شب كه همه رفتن بابام ابنا كه خواستن برن گفتن كه مريلا يبا ما كه داريم ميريم تورو هم ميذاريم در خونتون كه مريلا جواب داد من امشب ميمونم كه كه طبقه بالا بودم داشتام پايين ميومدم باشنيدن اين حرف مريلا سريع برگشتم رفتم تو اتاق اشكان خودم به خواب زدم بابام اومد بالا دو سه باري صدام زد من توجهي نكردم مامانم گفت ولش كن بذار همينجا مي خوابه چكارش داري رفتن تو همين افكار بودم كه خوابم برد يهويي با احساس دردي رو كونم از خواب پريدم ديدم اشكان با لگد داره من مسزنه ميگه گمشو برو پايين تو حال بخواب منم كه انگار جن ديده بودم از خواب پريدم يه بالشت با يه پتو برداشتم رفتم پايين؛ واي خداي من چي ميديدم مريلا با يه دامن كوتاه يه تاپ چسبون روي مبل نشسته بود داشت ناخن سوهان ميكشيد با ديدن من مثلا خودش جمع جور كرد يه اخمي كرد گفت گمشو بخواب بده واست تا اين موقع بيداري منم كه بدجوري خروده بود تو ذوقم گفتم چيه از بيداربودن من وحشت داري كه جواب داد اخه مگه تو چي داري كه من ارش بترسم گفتم اي يه چيزايي واسه گفتن دارم رفام ربروش دراز كشيدم دل به دريا زدم گفتم اشكان كه الان بغله ماراله تو نميخوايي بيايي بغله من عزيزم ديدم جواب داد الان وقاش نيست بذار خودم بيدارت ميكنم من فكر كردم كه شوخي ميكنه يا ميخواد جلو من كم نياره خلاصه من خوابم برد كه ديدم يه گرمايي كنار گوشم دارم حس ميكنم يه صداي شهوت الودي داره ميگه عليييييييييي بيدار نميشي وقتي چشامو باز كردم صورت مثل ماهش جلو چشام بود گفتم جانم عزيزم گفت كه بيدارشو گفت چيه گفت حالم بده گفتم چرا گفت رفتم بالا پتو بيارم كه صداي نفساي اشكان مارال ميومده الان حالم بده ولي توروخدا قول ميدي كه از رابطمون كسي باخبر نشه با گفتن اين حرف دستمو انداختم دور كمرشو محكو كشيدمش سمت خودم لباشو محكم مك زدم گفتم نامرد پس حالا درك ميكني من چي كشيدم چه زجري كشيدم ديدم گفت كه خره منم دوست دارم ولي چون ميدونستم كه داداش اشكاني جرات نداشتم ابراز علاقه كنم بهت و زبونشو تو دهنم كرد و شروع كرد به مكيدن همينجوري مه ميخورد لبامو منم شروع كردم از رو لباس به مالوندن سينه هاش وااااااااااي كه چه حالي ميداد؛ بعد خوابوندمش رو زمين لباشم خوردم بعد سرمو بردم زير گردنش ليس ميزدم گوششو كرد تم دهنم مك زدم اونم با دستا نازش كيرم گرفته بود باهاش بازي ميكرد من كم كم سرمو بردم پايين واي چي ميديدم عجب كسي داشت اين مريلاي من؛ پاشو دادم بالا شرتشو دراوردم جدا كسش زيبا بود دو دستي كسش باز كردم زبونم كشيدم وسط كسش چقدر داغ بود با تماس زبونم به كسش يه نفس عميق كشيد با دستاس سرم چسبوند به كسش منم كه تو حال خودم نبودم مثل قحطي ديده ها شروع كردم به خوردن كسش اونم ميگفت بخوووووووووووووووور اهههههههههههههه دارم ميميرم يه 10 دقيقه اي خوردم كسش گفتم من ميخوابم بيا برعكس بيفت روم من كست ميخورم توهم كيرم بخور بعد دارزش شدم اونم اومد روي من برعكس خوابيد كيروم با يه ناز و عشوه كه فقط از خودش ديدم كيرم كرد تم دهن وااااااااااااااااااااااااااييييييييييي كه عجب ساكي ميزد منم كسش ميخوردم زبونم ميكشيدم وسط كسش يه چند دقيقه اي كه داشتن كسش ميخوردم ديدم كسش فشار داد سمت پايين جوري كه نفس كشيدم واسم سخت بود از تكوناش فهميدم كه داره ارضا ميشه منم سرعتم بيشتر كردم كه از تكوناش فهميدم كه ارضا شده بعد خوابوندمش رو زمين افتادم روش شروع كردم به خوردن لباش گزدنش بعد يه كم سينههاي مثل بلورش خوردم حالش كه جا اومد گفتم كه ميخوام بكنمت پس روبه پايين بخواب عزيزم يه كم تف به كيرم زدم يه بالشت گذاشتم گفتم بخواب روي بالشت كه كونت بياد بالا كمتر اذيت بشي بعد سوراخ كونشم يه تف جانانه زدم كيرم گذاشتم رو سوراخ كونش گفتم شل كن كونتو بعد يه كم فشار دادم واييييييييييييي وقتي سر كيرم رفت تو عجب حالي پيدا كردم يه كم خودش جمع كرد گفتم تكون نخور تا كيرم تم كونت جا باز كنه يه كم مف شل كرد كيرم تا نصفه كردم تو كوووووووووووووووووونشششششششششش ديگه حالم دست خودم نبود خلاصه كم كم شروع نردم به تلمبه زدن مريلا هم يه تلمبه زدن من يه ريتم خاصي به كونش ميداد كه منو بيشتر حشري ميكرد مگفت بكننننننننننننن منو بكنننننننننننننننننننن من جنده توام من كوني تواااااااااااااااااااااااااام تا ته بكن تو كونمممممممممممممم پارم كننننننننننننننننننن يه 10 دقيقه اي تو اين حالت بوديم كه گفت نميكني تو كسم گفتم مگه اوپني گفت نه كسو خالت ارتجاعي داره تو بكن توش كاريت نباشه من اولش ترسيدم ولي وقتي پاشو داد بالا چشم خورد به اين كس ناز مظلومش دلمو به دريا زدم كيرم كردم توششششششششششششش واييييييييييييي كه چقد داغ بود كيرم كه كردم تو سرم بردم جلو صورتش شروع كردم به لب گرفتن ازش مريلا هم كه خيلي حشري شده بود پاهاش دور كمرم حلقه كرده بود ميگفت بكن منو بكن من كيييييييييييييييييييييييييييررررررررررر مي خوام واي كير كلفتتتتتتتتتتتتتتتت منم سرعتم بشتر كردم اونم ناله هاش بيشتر شده بود بهش گفتم من ابم داره مياد گفت نه تورو خدا منم دارم ارضا ميشم ميتوني تولش بدي تا منم ارضا بشم گفتم باشه يه چند ثانيه اي طئلش دادم با دستم شرئع كردم با بالاي كسش به بازي كردن تند تند چوچولشو ميمالوندم كه يهويي گفت حالا بزن تلمبه بزن منم شروع كردم كيرم تو كسش تكون دادن با دستش كمرم گرفته بود با يه ريتم خاصي كمر عقب جلو ميكيرد كه يهويي بدنش شل شد فهميدم كه ارضا شده منم كه داشت ابم ميومد كيرم بيرون كشيدم همه ابمو ريختم رو بدنش واي كه چه حالي داد اون شب بعد من رفتم دسشويي خودم پاك كردم اومدم توي حال يه گوشه اي خوابيدم. البته اينم بگم بعدا فهميدم كه مريلا كسش ارتجاعي نبوده به بار رقتي داشته خودش ارضا ميكرده ناكس زده خودشو ناكار كرده .
اميدوارم كه از اين خاطره خوشتون اومده باشه

I'm terans
     

#20 | Posted: 12 Jun 2011 08:05
ماجرای سکس مهدی



سلام من مهدي هستم و هيجده ساله و اين ماجرايي که براتون مينويسم مربوط به يهکساله پيش ميشه،من ساله سوم دبيرستان بودم و يک همکلاسي به نامه فرشاد داشتم که با هم رفيقه شيش بوديم،ماجرا از اونجايي شروع ميشه که يکروز فرشاد از من خواست که با ماشينم بريم جولوي مدرسه ي دوست دخترش منم قبول کردم،خُلاصه با هم رفتيم چند کوچه جلوتر از مدرسشون منتظر شديم بعد از چند لحظه دم تا دختر اومدن طرف ماشين فرشاد هم پياده شود و رفت طرفشون بعد ديدم فرشاد با شيدا که دوستش بود براي اينکه ضايع نباشه رفتن داخله کوچه اون يکي دختره چند قدم جلوتر از ماشين واستاده بود ديدم ميخ کرده روي من داره نگام ميکنه منم خودمو زدم به کوچه ي علي چپ انگار نه انگار مثلاً جو گرفتم دفعه بعد که فرشاد قرار گذاشته بود رفتيمو دوباره اون موضوع تکرار شود ولي اين دفعه من عکس العمل نشون دادم و يک چشمکي پروندم که ديدم اَخم کردو پشتشو کرد به من منم اصباني کير خورديم ديگه و اين روز گذشت تا فرشاد گفت امروز هم بايد بريم سر قرار منم گفتم نميام و چند باري هم پيچوندمش تا اينکه ب روز فرشاد به من گفت همين دوختره که اسمش الناز بود به شيدا گفته که از تو خوشش اومده و ميخواد باهات دوست بشه و از اينجور حرفا منم خوشال اخه دوختره خيلي خوشکل بود کر باريک قد بلند کُلاً يک هيکل باربي داشت اصلاً باورم نمي شود بخواد باهام دوست بشه با اون کاري که اون روز انجام داد خوب منم قبول کردمو با هم دوست شديم و يک مدت که گذشت ما دو تا خيلي به هم علاقه پيدا کرديم حتا تصميم گرفتيم که در آينده ازدواج کنيم ديگه درباره سکس و شبِ زفاف و...باهم صحبت ميکرديم و چند باري هم ازش خواستم که سکس داشته باشيم ولي قبول نميکرد و ميگفت ه ميترسمو...منم باهاش قهر کردمو چند روزي هم جابشو نميدادم تا اينکه يکروز اومد جلوي مدرسم و کلي با هم حرف زديم گفت من تورو دوست دارم و نميخوام از دستت بدمو هر کاري بگي مينم خلاصه قبول کرد به شرط اينکه پردشو نزنم،هفته بعد که امتحاناتِ آخر سال شروع شد الناز خانم زنگ زدنو گفتن که فردا امتحان نداره و کسي هم خونشون نيست منم نميدونم چطوري رفتم جلسه امتحان چطوري خودمو رسوندم خونه ي الناز و زنگ زدم اعلامِ آمادگي کردمو اونم گفت که درو باز ميکنم سريع بيا تو وقتي که در باز شد اطرافو بک ديد زدم و پريدم توي خونه يک لحظه سرِ جام خوشکم زد ديدم الناز با يه تاپ صورتي رنگ و يک دامن کوتاه مشکي و موهاي بلندش که دم اسبي بسته بود جلوم واستاده تا اين صحنه رو ديدم مهدي کوچولوهم از خوابه صبحگاهي پريد حالا مونده بودم اينو چکار کنم که ضايع نشم لناز گفت مگه آدم نديدي آدم چرا ولي يه حوري نه،يک لبخند زدو سرشو انداخت پايين گفتم ميخوايي همينجا واستيم؟نه بفرما داخل رفتيم تو من روي کاناپه نشستم الناز هم داشت ميرفت توي آشپزخانه که من صداش زدم؛هيچي نميخوام بيا اين جا داشت بر ميگشت که گفتم شروع کنيم ديدم يک لحضه ايستاد و دوباره سرشو انداخت پايين رفتم بغلش کردم سرشو آوردم بالا لبامو گذاشتم روي لباي نازش واي که چقدر داغ بود حالا من داشتم لبه بالاييشو ميخردم بعد ميرفتم سراغه پاييني يا دورشو ميبوسيدم بعضي مواقع زبونمو ميدادم داخله دهنش که خيلي خوشش نيومد و الناز دو دستشو حلقه کرده بود دوره کمرم و فقط فشار ميداد نميدونم چرا همراهيم نميکرد شايد بخاطرِ اينکه هول بود و دستاش ميلرزيد،گفت که ديگه نميتونم واستم بريم توي اتاق رفتيم و روي تخت خوابوندمش و شروع کرديم به لب گرفتن ب اين تفاوت که اين بار الناز هم همراهيم ميکرد من لبه الاييشو ميخوردم اون لبه پاييني منو زبونشو ميخوردم ساک ميزدم رفتم سراغِ گردنش واي اين قسمتو خيلي دوست دارم دخترا هم شهوتشون ميزنه بالا با کمکِ خودش تاپشو از تنش در آوردم سوتين نبسته بود واي ي ي ي دوباره سنگ کوپ کردم خداي من چي ميديدم حتي يک خالم روي بدنش نبود سينه هاش خيلي کوچيک بود بعد از در آوردنه دامنش مثله قحطي زده ها سينه هاشو مي خوردم و از بدنِ نازش بوسه مي گرفتم و اونم فقط چشاشو بسته بود و ميگفت بخور تند تر بخور همش ماله خودته، چند دقيقه گذشت که با دستاش منو رو به پايين هدايت ميکرد رفتم سراغه نافش يک دور با زبونم دورش کشيدم و سريع رفتم شُرتِ خيس و نمناکشو سريع کشيدم پايين چون ديگه تحمل نداشتم يه کُسِ تراشيده ولي خيلي سفيد نبود زبونم رو کشيدم روش واي حالم بهم خورد چه مزه اي داشت من که خوشم نيومد ولي ديدم الناز با اين کارم يه آهه بلند کشيد چشامو بستم شروع کردم به خوردن همزمان ناخنم رو مي کشيدم دمِ سوراخه کونش و يواش يواش ميکردم توي کونش که اين دفعه يه جيغ کشيد و گفت چکار ميکني نکن درد ميکنه منم توجه نکردم ولي آروم تر اين کارو ادامه دادماونم ديگه چيزي نگفتو چشاشو بسته بود و حال ميکرد و قربون صدقم ميرفت چند لحظه اي طول نکشيد که گفت دارم ميام ديدم بدنش داره ميلرزه و سرمو برداشتم اونم بلافاصله ارضا شود و بيهوش افتاد يک نگاه به خودم کردم ديدم ازبس هول بودم لباس هام هنوز تنمه پاشدم سريع کندمشون داشتم شورتمو ميکندم سرمو آوردم بالا ديدم داره منو نگاه ميکنه چشمهاش گِرد شده ترس رو تويه چشماش خوندم برايِ اينکه اتفاقي نيوفته پريدم روش لب گرفتم کيرم رفته بود لايه پاش و روي کُسِ خيسش کشيده ميشد پاهاشو سفت بهم فشار ميداد که نزديک بود آبم بياد سري کنترلش کردمو بلند شدم به پشت خوابيدم الناز اومد روم و شروع کرد به خوردنه گردنم وسينه هام واي که چه حالي ميده ديدم سرگرمه موهايِ سينم شده و پايين تر نميره بهش گفتم زود باش ديگه مُردَم از شق دردي، رفت سراغه کيرم دستشو انداخت دورش چند بار جلق زد گفتم چکار ميکني بخور ديگه چي!نه بدم مياد،لوس نکن خودتو بخور ديگه با عشوه و ناز رفت دستمال آورد و کيرم رو که با آبه خودش آغشته شده بود پاک کرد و سرِ کيرمو شروع کرد به ميک زدن و با دستش جلق زدن خيلي خوب بلد نبود ولي خيلي حال کردم آبم داشت ميومد که با صداهايِ من فهميد و سرشو برداشت و شروع کرد به جلق زدن و تا آبم با فشار ريخت توي دست هاي الناز و ميگفت واي مهدي چقدر داغه و تمامه آبمو رويِ کيرم پخش ميکرد باهاش بازي ميکرد بلند شدمو گفتم بخواب گفت چرا؟ميخوام از پشت بکنمت،نه مهدي خواهش ميکنم خيلي درد ميگيره،ميخوابي يا به زور بخوابونمت؟ خيلي نامردي مهدي،شروع کرد مثل ابر بهار شُر شُر اشک ريختن منم اصباني شدم بلند شدم و لباسامو پوشيدم سرشو گذاشته بود روي پاهاش يک سکوته خواصي فضا رو پُر کرده بود داشتم از در اتاق ميرفتم بيرون که دويد و از پشت منو بغل کرد گفت نميزارم بري من دوست دارم و ميخوام باهات ازدواج کنم بيا منو بکن اصلاً بيا از جلو بکن من که فقط با تو ازدواج ميکنم پس مشکلي نيست منم که ميدونستم که از تهِ قلب راضي نيست و براي بدست آوردنِ دلِ من اين حرف هارو ميزنه گفتم نمي خوام همين که تو حال کردي برايِ من کافيه آخه دلم براش مي سوخت دوستش داشتم کمکش کردم تا لبلساشو پوشيد بعد لبهاي پاياني هم گرفتيم که همراه با عشق و اشک بود منم خيلي خوشالم که اون روز دست گذاشتم رويه دلم و نکردمش چون توي چند سکسي که بعداً با هم داشتيم و چند باري هم چار نفري يعني منو فرشاد،شيدا با الناز باهم سکس داشتيم البته هر کس با دوستِ خودش اينم برايِ خودش يک رومان ميشه حالا اگه شود براتون مينويسم،ببخشيد سرتونو به درد آوردم موفق باشين

I'm terans
     
صفحه  صفحه 2 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.