تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /
داستان و خاطرات سکسی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

صفحه  صفحه 3 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#21 | Posted: 14 Jul 2011 14:30 | Edited By: Mail1473
الان بگم این داستان برای من یعنی میل 1473 نیست.



منو از کون میکنی؟


خيلی خسته شده بودم. آخه چقدر کس بدم. چقدر کير فقط بره تو کسم! تا کی بايد کسم پاره شه! مگه من کون ندارم٫ مگه من سوراخ کون ندارم٫ خب منم ميخوام يه چيزه کلفت بجای کسم بره تو کونم. ديگه واقعا تحملم تموم شده بود. هر چی فيلم سوپر نگاه ميکرديم همش دعوا سره کون طرف بود تا کسش. به اين چنتا دوست پسرامم که هر چی نخ ميدادم که بابا منو از کون بکنين اصلا انگار نه انگار.
حموم که ميرفتم آينه رو کج ميکردم لای پامو باز ميکردم که لای پامو خوب ببينم. کسم خوشگل و تميز بود ولی هم يکم گشاده بود هم اينکه ديگه تکراری شده يه چيزی فقط بره اونتو. به سوراخ کونم که نگاه ميکردم خيلی بيشتر خوشم ميومد. دورش يکم هم تيره رنگ بود و هم خيلی کوچولو بنظر ميرسيد. فاصلشم به سوراخ کسم فقط ۲ سانت بود. البته چوچولم که از لای خط کسم زده بود بيرون اين فاصله رو کمتر کرده بود. با هر کی راجع به سکس حرف ميزدم ميگفتن دوست پسراشون بيشتر ميخوان اونارو از کون بکنن تا از کس. ميگفتن خيلی درد داره ولی کيفش هم در عوض خيلی بيشتره. اون عقب مونده هايی که هنوز پرده داشتن هم بستگی به دوست پسراشون داشت. اگه پسره زرنگ بود اونا رو از کون ميکرد اگه هم که ببو بود که فقط لاپايی با هم حال ميکردن. خيلی وقت بود تو اين فکرها بودم که يروز تصميم گرفتم خودم به خودم ور برم. مامان اينا که سرکار بودن و داداشمم که مثله هميشه پيشه دوست دختراش بود. خونه تنها بودم ولی باز برای اطمينان بيشتر در اتاقمو قفل کردم.
اول يه موزيک مورد علاقه ام رو گذاشتم. قبلش از پايين يکم مشروب آورده بودم با خودم تو اتاق. اونم آروم آروم داشتم ميخوردم. چشمامو بستمو با ريتم آهنگ دستامو آوردم بالا و خودمو مثله کرم رو تخت تکون تکون ميدادم.
چند دقيقه اول سعی کردم خودمو رلکس کنم. اين کاری بود که هميشه قبل از سکس ميکردم. يه ذره که گذشت اول از گردنم شروع کردم. ميدونستم کجای گردنمو بمالم که بيشتر خودمو حشری کنم. آهنگ اول سی دی رو فقط آروم آروم همين کارو کردم. به خودم کم کم ور ميرفتمو پا ميشدم مشروب ميخوردم. ديگه تقريبا حسابی همه چی دوره سرم داشت ميچرخيد. يهو ياده روزی افتادم که پردمو زدن. اون روزم مستم کردن قبلش. همه چی همونجوری که ميخواستم داشت پيش ميرفت. پا شدم نشتمو سگکه کرستمو از پشت باز کردم. آروم دستامو آوردم جلو و سوتينمو کامل دراوردم. دوباره دراز کشيدم. با دو تا انگشتام نوک سينه هامو گرفتم. نوکشو لای انگشتام هی ميچرخوندم. يذره که گذشت ديگه خيلی حشری شدم. دستمو خود به خود کردم تو شرتم. ديدم اينجوری نميشه ٫ پاهامو آوردم بالا و شرتمو دراوردم. به آيينه روبروم که نگاه کردم ديدم لخت لخت رو تخت دارم مثله کرم وول ميخورم. لای پامو باز کردمو شروع کردم با کسم بازی کردن. دستم که به چوچوله کسم ميخورد داد ميزدم و اون لحظه فقط يه چيز کلفت بيرحم ميخواستم که پارم کنه و جرم بده. با انگشتام لای کسمو باز کردم و انگشت اون يکی دستمو تا ته کردم تو سوراخ کسم. لای پام ديگه کاملا خيس خيس شده بود. با دوتا دستام افتادم به جونه کسم و هی ميمالوندمش. حسابی که ديدم ديونه شدم رفتم سراغ سوراخ کونم. اول از آب کس لای پام مالوندم به دوره سوراخم که قشنگ خيس شه. وای آب کسم چه بويی ميداد٫ محشر بود.
با انگشت وسطم شروع کردم. آروم آروم کردمش تو سوراخ کونم. دردی نداشت ولی خب احساس ميکردم يه چيزی داره تو يکی از سوراخای جديده بدنم ميره. اينبار انگشت شستمو خواستم بکنم تو ديدم اينم زياد بهم لذت نميده. دنبال يه چيزی بودم که هم کلفت باشه هم دراز. از همون روی تخت اينورو اونورو نگاه کردم که يهو چشمم افتاد به شمعی که روی ميز بود. ديدم آره هم کلفته هم درازه و هم خودش چربه و زياد دردم نميگيره. البته شمعه خيلی دراز بود و من ميخواستم فقط يذرشو بکنم تو. دمرو خوابيدم. بالشو گذاشتم زيره شکمم که باسنم قشنگ بياد بالا که لای پام قشنگ باز بشه. اول دوباره دوره سوراخ کونمو خيس کردم ولی چون کافی نبود انگشتمو کردم تو سوراخ کسم و از آب کسم ماليدم به سوراخ کونم. شمع رو دادم به يه دستم و با اون يکی دستم سعی کردم تا جايی که ميتونم لای پامو باز کنم. اول سر شمع رو اروم ماليدم به دوره سوراخ کونم. هی ليز ميخورد ميرفت تو کسم. برای همين يکم بيشتر فشار دادم که حداقل سرش بره تو که ديگه ليز نخوره. اولش نميرفت ولي يكم كه بيشتر فشار دادم سرش رفت تو. واي چه دردي داشت . احساس ميكردم سوراخ كونم داره پاره ميشه با دندونام بالشو گاز گرفتمو آروم شمع رو فشار دادم تو. براي اينكه پارم نكنه ميچرخوندمشو ميكردم تو. يذرش كه رفت تو دردش كمتر شد. خيلي خوشم اومده بود. ديدم حالا که تا اينجاش رفته تو پس بذار بيشتر شو بکنم. قمبل کرده بودم و اينقدر لای پامو باز کرده بودم که داشتم جر ميخوردم. تقريبا دو هفته ای ميشد که موهای لای پامو نزده بودم. برای همين يذره درومده بود و وقتی ميخورد به دستم اونارو حس ميکردم. ته شمع رو محکم گرفتم و باسنمو قشنگ دادم بيرون. چشمامو بستم و يهو شمع رو تا نصفه بيشترش کردم تو. يه لحظه چنان دردی احساس کردم که فقط تونستم جيغ بزنم. يه جيغ بلند کشيدم و چون باسنمو خود بخود جمع کردم شمعه خودش درومد و افتاد روی تخت. يه دستمو بردم سمت کونم که جر خورده بود و سوراخ کونمو آروم آروم ماساژ دادم که دردش کمتر بشه. لبمو گاز ميگرفتم و نميدونستم از درد چيکار کنم. پاشدم وايسادم که تو آيينه نگاه کنم ببينم چه بلايی سره خودم آوردم. اومدم آيينه رو کج کنم که بتونم لای پامو بهتر ببينم که يهو ديدم صدای پا مياد. تا اومدم بخودم بجنبم ديدم داداشم داره بلند از پشت در داد ميزنه: تو چته٫ حالت خوبه٫ چرا جيغ ميزنی يهو ؟
منم که خيلی هول شده بودم و نمی خواستم نشمون بدم که از اومدنش شکه شدم گفتم: هيچی از روی تخت داشتم ميفتادم پايين يهو ترسيدم٫ ببخشيد اگه ترسيدی.
گفت:آره من که ترسيدم فکر کردم حالا چی شده ولی از جيغه تو بيشتر از من اونی که با منه ترسيد .
گفتم:وااا٫ مگه کی باهاته؟ ديدم خنديد٫ فهميدم کی باهاشه ٫
گفتم:بازم دختر مردمو آوردی سرش بلا بياری؟
ديدم گفت: بابا اون خودش از اين بلاها دوست داره٫ اصلا بلا چيه٫ چيزيکه آدم خوشش مياد همش انجام بده مگه ميشه بش گفت بلا... اينو گفتو رفت پايين.
منم با خودم گفتم: خبر نداری چقدر از اين بلا ها دوستات سر من ميارن٫ حالا اونا کم ميارن خودمم سر خودم بلا ميارم. يواش يواش لای پامو باز کردم ديدم ديگه درد نداره ولی قشنگ حس ميکردم يه چيزی رفته بود توم. اومدم راه برم ديدم نميتونم معمولی راه برم. لای پامو يکم باز کردمو گشاد گشاد رفتم سمت کمد لباسام.
هنوز خيلی حشری بودم ولی اون لحظه تصميم گرفتم حداقل شرتمو بپوشم. رفتم سمت کمد٫ آروم دولا شدم که شرتمو از روی زمين وردارم که يهو دسته صندلی ماليده شد به لای پام. اول بروی خودم نياوردم ولی ديدم خيلی کيف داد.
دوباره باسنو بردم سمت دسته صندلی و اينبار خودمو آروم ماليدم بش. يذره کمرمو صاف کردم که قشنگ بتونم بذارمش لای پاهام. دسته صندلی رو لای پام تنظيم کردمو شروع کردم خودمو جلو عقب کردن. وای چه کيفی ميداد. دسته صندلی به همه جای کسم ماليده ميشد. چشمامو بستمو احساس کردم که الان يه پسره حشری وحشی کيرشو گذاشته لای پام و بزور ميخواد بکنه تو کسم. با يه دستم جلوی کسمو گرفتم که مثلا من بش کس نميدم و اونم مجبور بشه منو از کون بکنه. خيلی خوشم اومده بود. تو اين فکر و تجسمها بود که يهو اين اومد به ذهنم که الان دادشم داره با اون دختره پايين چيکار ميکنه. اول صحنه سکسشون اومد جلوی چشمم. بعد کم کم کس دادن دختره و نهايتا خود داداشم رو کنار خودم حس کردم. دستش رو گرفتم و آروم گذاشتم لای پام. پامو بيشتر جمع کردم که کسم بيشتر با دستش تماس داشته باشه و سرمو کج کردم که گردنمو هم بخوره.
با هر دوتا دستم لای کسمو باز کردم و سه تا از انگشتهای يکی از دستامو کردم تو کسم و سعی کردم اون دوتا انگشت ديگمو هم بکنم تو سوراخ کونم. وای چه کيفی ميداد. خيلی خوشم اومده بود. اون لحظه دوست داشتم به همه کس بدم. يذره که گذشت ديگه کنترل خودمو از دست دادم. ديونه شدم و مشروب رو تا آخر خوردمو حوله حمومم رو پوشيدم و کمربندشو شل بستمو در اتاقو باز کردمو تلو تلو خوران رفتم سمت اتاق دادشم. ديدم اونم صدای موزيکو بلند کرده که مثلا صدا بيرون نياد . از سوراخ کليد در نگاه کردم. چيز زيادی نتونستم ببينم فقط يه سايه بزرگ رو ديوار بود که معلوم بود که اونا دارن رو تخت باهم کشتی ميگيرن. يذره به خودم اومدم. تا ديدم از اون حالت لذت بخش دارم ميام بيرون سريع دستمو بردم لای پام و با کسم و چوچولم يکم بازی کردم که دوباره مثله قبل ديونه بشم. همينطور هم شد. ديگه پشت در آخو اوخم بالا رفته بود. چشمامو باز کردم ديدم هيچيو نميتونم ببينم . چيزی نميخواستم بجز يه کير شق و کلفت. در يه لحظه تصميم گرفتم خودمو رو مقابل کار انجام شده قرار بدم. يه نگاه به بدن لخت خودم انداختم ٫ يه نگاه به دستگيره در کردم و تصور کردم الان تو اتاق داداشم چه خبره و چه لذتی اونجا منتظره منه. دستگيره در گرفتمو اول آروم و بعد يهو درو تا آخر باز کردم.
اونا چون زير پتو بودن در اون لحظه متوجه اومدن من نشدن. صدای آخواوخه دختر رو که شنيدم و کمر دادشمو ديدم که زيره پتو چطور داره دختررو جر ميده باعث شد که ديگه حاليم نشه. درو نيم باز گذاشم و رفتم نزديک تخت. داشتم فکر ميکردم که منم چجوری به اونا ملحق بشم که ديدم دست دادشم يهو از زير پتو اومد بيرون و خورد به من. تا احساس کرد دستش خورده به يه چيزی پتو رو زد عقب و منو ديد که بالای سرش وايسادم. اومد دختررو صدا کنه که بش بگه من اينجام و پاشه که من سريع کمربند حولمو باز کردم. حولم کامل افتاد رو زمين. داداشم تا اينو ديد ناخوداگاه ذل زد به کسم. دستشو گرفتم و گذاشتم رو شيکمم که يعنی منم ميخوام. تو اين حين بوديم که ديدم اون دختره همينجور داره مارو نگاه ميکنه. معلوم بود اونم خيلی حشريه چون اصلا نميتونست چشمامشو خوب باز نگه داره. منم خودم پتو رو يکم زدم اونور و دراز کشيدم و لای پامو باز کردم و چشمامو بستم يعنی کس منم بخور. يذره طول کشيد که داداشم اين مسئله رو باور کنه که خواهرش لای پاشو براش باز کرده و لخت جلو روش دراز کشيده. ولی کم کم قبول کردو دولا شد رو من. اول لای پای منو دستمالی کرد بعد آروم آروم رفت سراغ کسم. منم که ديدم اينجوريه و اون دختره داره از کير بی نصيب ميمونه دستمو بردم سمت سينه هاش.
دست منو محکم گرفت و منم با اون يکی دستم کسشو گرفتم تو مشتم. داداشمم داشت کس منو ليس ميزد. کمرمو آوردم بالا تر که لای پام بيشتر باز بشه که بهتر بتونه کسمو بخوره. هرچی زبونشو بيشتر ميکرد تو کسم منم کس اون دختررو بيشتر براش ميمالوندم. اومدم خودمو اينورو اونور کنم که ديدم داداشم کمرمو گرفت و آروم گفت: تو قمبل کن سمت من و کس اونو براش بخور. همين کارو کردم و چنان قمبل کردم براش که سوراخ کسم داشت پاره ميشد. دو تا دستمو بردم سمت سينه های اون دختره و با آرنجم لای پاشو بيشتر باز کردم و افتادم به جون کس گشاد و خيسش. داداشم اول يکم از اون پشت کسمو ماليد و بعد خودشو خم کرد رو کمر من. فهميدم ميخواد کيرشو بذاره لای پام. منم دولا تر شدم و هر چهار تا انگشتمو کردم تو سوراخ کس دختره و چوچولشو از لای کسش کشيدم بيرون و با نوک دندونام گازش گرفتم.داداشم کيرشو قشنگ تنظيم کرد و گذاشت لای پام و هی خودشو جلو عقب ميکرد. يهو با کف دستش چنتا محکم زد زيره کونم که جاش تا چند روز بعد مونده بود. من که ديدم انگار از کون لخت قمبل کرده من خيلی خوشش اومده همينجور که با کس دختره بازی ميکردم رومو برگردوندم سمتش و آروم بش گفتم: نميکنی تو ؟ ديدم انگشتشو برد سمت سوراخ عقبم و داره سعی ميکنه بازش کنه. منم دوباره شروع کردم کس اون دختر رو خوردن و منتظر بودم که هر لحظه يه کير کلفت شق شده بره تو کونم. یذره گذشت و اين احساس رو واقعا کردم. اول سرشو کرد تو . دردم اومد ولی هيچی نگفتم و سعی کردم حواسمو به کس دختره پرت کنم که داداشم کيرشو تا آخر بکنه تو. ديدم با هر دوتا دستاش لای باسنمو باز کرد. خودشو يکم خم کرد به سمت پايين و آروم آروم تا ته کرد تو. از شدت درد ميخواستم جيغ بکشم. دهنمو کردم تو کس دختره که اگه يهو جيغ هم زدم نشنوه. با دو تا دستام کس دختررو تا آخر باز کردم و اون گوشتای قرمز لای کسشو همرو کردم تو دهنم.داداشمم کيرشو تا ته کرده بود تو و برای اينکه من زياد دردم نياد آروم آروم جلو عقب ميکردش. فقط تا سر کيرشو در مياورد و دوباره تا ته ميکرد تو. کم کم به وجود کيرش تو کونم عادت کردم. وای چه حالی ميداد. هر چی ميگذشت و من بيشتر بهم خوش ميگذشت دستمو بيشتر ميکردم تو کس دختره. ديگه کنترل خودمو از دست داده بودم.
داد زدم:بکن٫ بکن٫ تا ته بکن٫ پارم کن٫ وای چه حالی ميده٫ خوشم مياد٫ خوشم مياد٫ وای نسا فقط بکن...
اينارو که گفتم مثله اينکه داداشمو خيلی وحشيتر کردم. مثله خر ميکرد منو. اصلا رحم نداشت و با چنان قدرتی کيرشو تو کون من جلو عقب ميکرد که صدای شلپ شلپ خوردن بدنشو به کونم ميشنيدم. احساس کردم دارم ارضا ميشم. داد ميزدم. جيغ ميزدم٫ فرياد ميکشيدم و التماس ميکردم که يوقت وای نسه و تا اونجايی که ميتونه فقط منو بکنه. اونقدر کمرمو تکون تکون ميدادم که چندبار کيرش از تو کونم اومد بيرون ولی چون هم لای پام و هم سوراخ کونم خيس خيس بود خيلی سريع دوباره ميکرد تو. ديگه آب کسم داشت ميومد. لنگامو بازتر کردمو کس دختررو گاز ميزدم از لذت. آب کسم اومد. داداشم هنوز داشت منو ميکرد و منم کس دختر رو ميخوردم براش.
کم کم شل شدم. سرمو گذاشتم لای پای دختره. داداشم که فهميد من ارضا شدم اونشو از تو سوراخ عقبم دراورد و گذاشت لای پام. من چون ديگه حال اينکه حتی کمرمو بالا نگه دارم رو نداشتم افتادم رو تخت. ديدم داداشم هنوز ارضا نشده منم برای اينکه هم اون ارضا بشه و هم اون دختره بتونه کيفی رو که کير داداشم بهم داد رو ببره دستمو دراز کردم و حولمو از رو زمين ورداشتم .اون دستمو گرفتم به لبه تخت و بلند شدم. تو آيينه خودمو نگاه کردم ديدم هم قيافم خيلی به هم ريختس هم مثله اين دخترای جر خورده شدم. آروم آروم رفتم سمت در. برگشتم ديدم داداشم همون کاريو که با من کرد داره با اون دختره ميکنه يه لبخند کوچولو زدمو رفتم حموم که يه دوش بگيرم.

این کاربر به دلیل تبلیغ برای همیشه بن شد.
(مدیریت انجمن لوتی)
     
#22 | Posted: 16 Jul 2011 16:04
نبض هوس

تقديم به محسن نامجو كه موسيقي اش هنگام تايپ گوشم را نوازش مي داد...
____________________________________________
شب شده بود ومرد پس از يك كار خسته كننده به اميد ديدن لبخندهاي همسرش به سوي خانه مي رفت،((نان روز از براي سكس شب است...نان شب هم براي عاشق مست)) هزاران فكر در ذهنش بود،شهريه ي اين ماه امين وآرمان ،قسط هاي اين ماه ،پول كلاسهاي ايمان،يا خدا ،اين ماه يه كم بيشتر كار مي كنم ،اگه صبح زود تر از خونه بزنم بيرون شايد بشه يه كم بيشتر ميوه وخرت وپرت بخرم ((ببين چگونه پول مي دهيم نفت و اب و برق را ...ببين احاطه كرده است ....عدد...فكر خلق را...))خدايا شكرت كه سميرا اين قدر خوبه وبا همه چي راه مياد،خدايا به خاطر بچه ها واين زندگي شكرت...مردباخود حرف مي زد ورانندگي مي كرد،مسافركش بود ،اين موقع شب آخرين مسافر را رسانده بود ،دربستي، سر حرف كه باز شده بود طرف آشنا از آب در آمده بود ومرد از روي رودربايستي او را تا جايي رسانده بود ،خارج از مسير عادي وهر روزه ؛ حالا داشت برمي گشت .
همينطور كه مي راند ناگهان در آن تاريكي سايه اي ديد كه دست تكان مي دهد، سرعتش را كم كرد ،نزديكتر كه رسيد زني را ديد كه لباسي معمولي بر تن داشت وساكي دردست واز چشمهايش التماس مي باريد ،كمي جلوتر از او ترمز كرد، قبل از اينكه بخواهد به عقب برگردد زن به سوي ماشين دويد.
مرد شيشه را پايين داد ،
زن: آقا تورو خدا ميشه منو سوار كنيد! گير يه آدم عوضي افتادم ،مجبور شدم براي اينكه از دستش راحت شم اينجا پياده شم ،نمي دونم چرا كسي سوارم نكرد! ،اجازه ميديد؟
مرتضي كمي به سر ووضع زن نگاه كرد ،چيز مشكوكي نديد ،كمي خم شد و دستش را دراز كرد و در عقبي را باز كرد ؛خواهش مي كنم بفرماييد آبجي...
زن لبخندي تحويل مرتضي داد ونفس راحتي كشيد وسوار شد. مرتضي چيزي نگفت ودوباره راه افتاد...
كمي جلوتر كه رفتند مرتضي كمي اينه را جابه جا كرد ،به زن نگريست وپرسيد: خانوم كجا ببرمتون؟ زن چشمهاي نگرانش رابه چشمان در آينه دوخت وبا صدايي لرزان پاسخ داد: آقا تورو خدا امشب رو به من جا بدين ،هر جا كه شد ،حتي تو حياط خونتون ،من امشب جايي رو ندارم، فردا يه تاكسي ميگيرم ومي رم، من تو يكي از روستاهاي اطراف زندگي مي كنم ،اگه شب برم خيلي بد ميشه ، مردم هزار جور حرف مي زنن،آبروم ميره ،روز كه شد ميرم ،ميگم خونه اقوامم بودم، اقاخواهش مي كنم فكر بدي نكنيد ،برادري كنيد، بزرگي كنيد...
مرتضي كمي مضطرب شد،نمي دانست چه بگويد ،از طرفي حرفهاي زن را مي فهميد، در شهر كوچكشان اين چيز ها را زياد شنيده بود،از طرفي اين وقت شب... با يك زن غريبه...جواب سميرا را چه مي داد؟
چيزي به زن نگفت ،موبايل را برداشت وبا همسرش تماس گرفت وتمام قضيه را برايش تعريف كرد ،سميرا انگار موافقت كرد واجازه داد ،مرتضي خداحافظي كرد ورو به زن گفت :امشب مهمون خانوم مني آبجي...
زن شادمان لبخندي از روي رضايت و آرامش زد وگفت: اسمم مهتابه...
مرد چيزي نگفت وسكوت ادامه داشت تا به خانه رسيدند...همه جا تاريك بود ،مرد كليد انداخت وتعارف كرد وارد حياط شدند ،مهتاب جلو مي رفت ومرتضي از پي او...كمي جلوتر كه رفتند جايشان عوض شد ،قبل از اينكه مرتضي در بزند سميرا شتابان در را باز كرد وبا روي خوش پذيراي مهمان شد...
مرتضي از فرط خستگي شام نخورد وخوابيد ،سميرا بدون سوال و جواب چنداني جايي براي مهتاب در يكي از اتاقها انداخت.
مردمثل اغلب اوقات با صداي خروس همسايه بيدار شد...نگاهي به چهره ي مهربان همسرش انداخت ،دلش نمي امد او را بيدار كند اما وجود يك زن غريبه ...بالاخره بايد او را به خانه مي رساند تا قضيه تمام شود .
همسرش را بيدار كرد ؛سميرا به طرف اتاق رفت وزن را صدا زد ،مهتاب انگار بيدار بود ،خيلي زود بيرون آمد وبه هر دو سلام داد...بالبخندي رو به مرتضي كردو گفت :شب خوبي بود ،از مهمون نوازي زنت خيلي گفته بودي ،حق داشتي...مرتضي نگاهي به مهتاب انداخت وگفت ما كه حرفي با هم نزديم !!! آماده شو خودم مي رسونمت خونتون.
مهتاب با اخم به مرتضي نگريست وگفت : خونه؟ خونه ي من همينجاست ،من با اين شكم تنهايي تو اون خونه مي ترسم ،حداقل بذار بچت دنيا بياد بعدش منو بيرون كن...
مرتضي با بهت به مهتاب نگاه مي كرد، دهانش خشك شده بود ،واي خدايا چه مي شنيد...در اين شهر كوچك اگر مهتاب داد وهوار راه مي انداخت آبروي چندين ساله اش مي رفت...سميرا اخمهايش را در هم كرده بود و با اضطراب به مرتضي مي نگريست...حتي جرات سوال پرسيدن نداشت...ناگهان مهتاب سكوت را شكست ...هان؟ چيه؟ وقتي كه هوست به جاي عقلت تصميم مي گرفت بايدفكر اين روزا رو هم مي كردي...مي دونم قرارمون اين بود كه زنت چيزي نفهمه اما خب منم دل دارم نميشه كه همش به اينا برسي...پس من چي؟ سميرا را تاب نماند و خروشيد: مرتضي...اين همه نبودنات ،اين خرج كم اوردن همش واسه اين حرومي بود؟ اين جواب خوبيهاي من بود؟صبرمن...سه تا پسر واست بزرگ كردم، شكستم...پير شدم ،آخه مرد اين چه كاري بود؟
مرتضي قسم مي خورد...نگران بود وقسم مي خورد...سميرا...به جان امين دروغ ميگه...ثابت مي كنم...اصلا ميريم ازمايش ميديم...
ترس سراپاي مهتاب را فرا گرفت...آزمايش؟...اگه ازمايش بديم چي ميشه؟يعني همه چيزو نشون ميده؟نه بابا بهتره تابلو بازي در نيارم...از كجا معلوم؟...شايدم دارن منو مي ترسونن...
همگي حاضر شدند تا به بيمارستان مركز استان بروند ...جايي كه كسي مرتضي را نشناسد...مهتاب اما با اكراه همراهشان رفت در حالي كه گريه مي كرد وتهديد ميكرد ابروريزي راه مي اندازد وشكايت مي كند ،در بيمارستان بعد از توضيح دادن قضيه پزشك يك سري ازمايش براي طرفين نوشت ...بعد از اينكه جواب ازمايش ها امد مرتضي شوكه شد... مرتضي هيچ گاه نمي توانسته كودكي را در بطن زني داشته باشد...مرتضي عقيم بود...
((مرد جان به لب رسيده را چه نامند؟
خاك به سر پخش شد
باد وزيد وهمه اسرار عيان شد))
سميرا لال شده بود...مهتاب دنبال راهي براي فرار مي گشت ومرتضي اصرار به تجديد ازمايش داشت.
آزمايش را تجديد كردند و قضيه از حالت يك اتفاق معمولي گذشت وبه يك خيانت پنهان رسيد...رازي كه هيچكس فكر نمي كرد روزي برما شود...مرتضي حتي نمي دانست چه بپرسد؟...از كه بپرسد؟
سميرااما در فكر بود...
سميرا:واي...تو تكي ...كاش مرتضي جنم تو رو داشت ...واي عزيزم مال مني ...
ميثم: مرتضي بره بميره...اون نمي دونه چه گوهري داره...خودم جرت ميدم...
سميراخيس شهوت بود وميثم داغ داغ از هوس...ميثم حريصانه تمام زيبايي هاي سميرا را مي مكيد و مي ليسيد وبا چشمانش تمام عورت سميرا را به ذهن مي سپرد...
ميثم :واي دارم ميام...
سميرا:بياعزيزم...مال خودمي...
وميثم با تمام وجودش بيرون اورد و فرو برد ... واخرين بار...وقتي كه داشت مي امد كمي دير بيرون كشيد...اشتباهي كه به عمد بدون اينكه به سميرا بگويد دو بار ديگر هم تكرارش كرد...
سميرا چند هفته بعد متوجه بارداري اش شد...حتي خودش هم نمي دانست ابستن هوسي است كه هنوز هم گاهي به هم خوابگي اش مي امد...
با خبربارداري سميرا مرتضي انگار در آسمانها بود...اسمش را امين گذاشتند...
با كشيده ي مرتضي سميرا به خودش امد...((چون دوست دشمن است شكايت كجا برم؟))
سميرا اين حق من نبود...نمي تونم بهت بگم اشغال...سميرا من به اميد اغوش تو پامو رو پدال گاز مي ذاشتم وبه سمت خونه مي اومدم...آخه چرا؟ اگه منو نمي خواستي چرا طلاق نگرفتي؟ آخه چطور تونستي با من اين كارو بكني؟ ...اون آشغال كي بود؟ اين بچه ها كه من يه عمر واسشون جون مي كنم مال كي ان؟ من پسراي كي رو بزرگ كردم؟
سميرادوست داشت قلبش از حركت باز بماند...دوست داشت مرتضي سرش را انقدر به ديوار بكوبد تا بميرد...اما مرتضي هيچ كاري نكرد...وسميرا از بار گناه چندين سال پيش فقط مي گريست...
ميثم پسر عمويش بود...عشق يا هوس...هر چه بودخانواده ها مخالفت كردند...ميثم مرد زندگي نبود، بي كاربود و به گفته ي خيلي ها بي عار هم بود... اما زيبا بود و خوش پوش وعقل سميرا در ان سالها لحظه اي بر هوسش غلبه نكرد...مجبور شد به خاطر فشار خانواده با مرتضي ازدواج كند اما بعد از گذشت شش هفت سال وداشتن سه فرزندكه به گمان خودش فرزندان مرتضي بودند كم كم به او علاقه مند شد و با ميثم رابطه اش را قطع كرد.
حالا شوهرش را مي ديد كه مقابل چشمانش آب مي شود...ومهتابي كه گوشه هاي تاريك را نشانشان داد...
پسراني كه اگر قضيه را مي فهميدند...
اين وسط همه با هم سوختند حتي مرتضي كه بي گناه بود...مرتضي ديگر نه پسري داشت نه خانواده اي...نه نگران شهريه بودونه خريد اين ماه نه سحر خيزي نه شب كاري....وسميرايش...
آه سميرا...لبخندهاي سميرا...آغوش گرم سميرا...
((يك روز از خواب پا ميشي مي بيني رفتي به باد...
هيچكس دور و برت نيست همه رو بردي ز ياد...
چند تا موي ديگت سفيد شد اي مرد بي اثاث...
جشن تولد تو باز مجلس عزاست...بريدي از اساس...
قوز پشتت بيشترشد ، شونه هات افتاده تر...
پيرامونتو ببين با دقت ،
مي سوزن خشك وتر...مي سوزن خشك وتر...مي سوزن خشك وتر...))
     
#23 | Posted: 21 Jul 2011 11:52
میهمان


گناه داشت...

سلام دوستان...
من ساشا هستم...
این اولین داستانیه که واسه شما مینویسم
واقعیه واقعیه پس هر کی فحش داد نامرده چون من یک کلامش هم دروغ نمینویسم
من و سارا تو وبلاگ با هم آشنا شدیم اون میومد بهم نظر میداد منم گاهی وقتا بهش نظر میدادم نمیدونم چی شد که ازش خوشم اومد و شمارمو بهش دادم من اهل اصفهان هستم و همینجا تو دانشگاه اصفهان رشته فناوری اطلاعات درس میخونم سارا هم دانشگاه آزاد تهران مهندسی میخوند یعنی الانم میخونه چند ماهی از من بزرگتر بود ولی با هم دوست شدیم ازش خیلی خوشم میومد دختر خوبی بود ولی مدرن فک میکرد میگفت جامعه ما باید مث جامعه آمریکا باشه آزاد
خودش میگفت با خیلیا رفیقه ولی فقط تلفنی تا حالا هیچ کس رو از نزدیک ندیده بود من اولیش بودم بهش گفتم میتونی بیای اصفهان اون گفت اگه خرج سفرمو تو بدی من میام چون پول ندارم منم رفتم براش بلیت اتوبوس گرفتم و اومد اصفهان بردمش خونه دوستم که خالی بود و کلیدش دست من بود خونه اجاره ای بود دوستمو فرستاده بودم دنبال نخود سیاه
وااااااااااااااای اصلا حوصله ندارم بنویسم ولی به خاطر شما ادامه اش میدم
هیچی دیگه سارا اومد و یه شب پیش من خوابید اون شب خیلی شب خوبی بود یکی از بهترین شب های زندگی من
اولین دختری بود که میبردمش توی خونه
وقتی رسید اصفهان رفتیم خونه وسایلشو گذاشت گفت باید برم حموم منم حمومو نشونش دادم رفت به من گفت لباسامو بیار منم براش بردم ولی اون موقع هیچی نشد از پشت در لباساشو گرفت خیلی دوست داشتم دیدش بزنم ولی نشد
وقتی اومد بیرون ساعت11 12 شب بود گفت من کجا باید بخوابم منم گفتم کنار من رو تخت گفت نه من رو زمین میخوابم ولی اینقد اصرار کردم که قبول کرد ولی شرط کرد که دست بهش نزنم منم قبول کردم شب که خوابید شروع کردم به مالوندن سینه هاش بیدار شد گفت مگه قرار نشد منم حرفشو قطع کردم گفتم ول کن بابا یه شبه گفت نه من میرم رو زمین بخوابم ولی من نذاشتم
گفتم میخوام باهات سکس زوری داشته باشم قسم میخورد که نه تو رو خدا ولم کن نمیدونستم اینجور آدمی هستی و از این چیزا
منم دلم به حالش سوخت گفتم باشه دیگه اذیتت نمیکنم بگیر بخواب
خوابید منم کنارش خوابیدم
خواب بودم که دیدم دارم تکون میخورم بلند شدم دیدم خانوم بالا سر من وایساده میگه میخوام برم دستشویی گفتم خب برو گفت میترسم بیرون تاریکه باهم رفتیم که ببرمش دستشویی دم در دستشویی منتظر وایسادم تال خانوم کارشون تموم شد
اومد بیرون رفتیم که دوباره بخوابیم
وقتی داشتیم میرفتیم داخل نگام افتاد به کونش واییییییییییییی چی بود دیگه طاقت نیاوردم انداختمش رو تخت خواب و شلوارشو کشیدم پایین گفت چیکار میکنی چند تا فحش هم داد منم شروع کردم به لخت کردن اون اولش خیلی مقاومت کرد ولی کم کم آروم شد
شروع کردم به خوردن لباش ولی اون لباشو سفت گرفته بود اصلا حال نمیداد رفتم شروع کردم به خوردن سینه هاش یه کم که سینه هاشو خوردم دادش در اومد آخ و اوخ میکرد
کیرم و در آوردم گفتم بخورش گفت نه ساشا خوشم نمیاد بهت اجازه میدم هر کاری بکنی الا این گفتم باشه کیرمو که راست شده بود گذاشتم دم کونش میخواستم فرو کنم تو که گفت خیلی درد میاد؟؟؟؟ گفتم آره
گفت میشه نکنی؟؟؟ گفتم باشه...
پس برام جق بزن اونم کیرمو گرفت تو دستش شروع کرد به مالوندن
اصلا بلد نبود معلوم میشد اصلا اینکاره نیست
یه کم که مالوند خوشش اومد یه بوس از کیرم کرد خیییییییلی حال داد بعد دوباره آروم کیرمو گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن منم همون موقع آبم اومد کیرمو در آورد ریخت تو صورتش یه لبخندی به من زد و رفت صورتشو شست و اومد تو این فاصله من رفتم رو تخت دراز کشیدم
اونم اومد لباساشو پوشید کنارم خوابید یه بوس ازم کرد و گفت خیلی دوستت دارم منم بهش گفتم منم دوستت دارم گلم
ولی فردا صبحش با اتوبوس رفت تهران بهش زنگ میزدم جواب نمیداد
پیام میدادم جواب نمیداد
بعد از یه مدت هم گوشیشو خاموش کرد 5 ماهه که گوشیش خاموشه فک کنم سیم کارتشو شکسته...
خب همین بود تموم شد...
     
#24 | Posted: 21 Sep 2011 16:20




الکی الکی


سلام.من ایکس هستم از تهران.24 سالمه و تپلی و با مزه هستم.(البته به گفته ی دوستان).این خاطره مربوط میشه به هفته پیش.موقعی که مثل یه جسد داشتم از سر کار برمیگشتم و می خواستم ماشینو پارک کنم متوجه فعل و انفعالاتی در انباریه یکی از همسایه هامون شدم.(ادای برخی توضیحات:پارکینگ آپارتمان ما دو طبقه است و در هر طبقه 3 تا ماشین جا میشه.از شانس نسبتاً تخمیه ما، پارکینگ ما درقرعه کشی 2 طبقه زیر زمین و در کنار انباریهاافتاد).دقت کردم دیدم دختر یکی از همسایه هامون قاطی کرده و همه چیو داره از انباریشون میریزه بیرون به طوریکه جای پارکینگه مارو از آت و آشغالاش پر کرده بود.منم اعصابم تخمی خسته ماشینو رو رمپ پارکینگ خاموش کردمو پیاده شدم.همینطور که فحش میدادم به دنیامریم دختر همسایه با یه مانتوی دکمه باز که کاملاً تاپو شلوارش معلوم بود جلوم سبز شدو گفت.آقای ایکس.شرمنده توروخدا.الان همرو جمع میکنم.منم که مخم ریده بود جو گرفتو گفتم منم کمکتون میکنم که سری تموم شه.در حین جمع کردن متوجه سینه های خوش فرم مریم در حالیکه دولا شده بود و وسایل رو جمع میکرد شدم.اندام مریم خیلی خوب بود.قد 1.65 و کاملا متناسب.چهره ی زیبا وکون خوبیم داشت.نمیدونم چرا من تاحالا بش فکر نکرده بودم.هی میگفت که الان دو روزه دنباله یه کتابی میگرده و مامانش برداشته گذاشته تو انباری.بنده خدا خیلی کلافه شده بود.اعصابش بد خورد بود. از اون جایی که پارکینگ گرم بود مریم مانتوشو دراورد و گفت چقد گرمه.من تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم.منم بدنم خیس عرق شده بود.وسایلارو جمع کردیم گذاشتیم یه گوشه ای منم ماشینو گذاشتم سر جاش.در و بستم به مریم گفتم که منم کمکتون میکنم تا کتابرو پیدا کنین.یه ذره تعارف کردو بعد با آغوشی باز پذیرفت.همین جوری که من داشتم دنباله کتابش میگشتم به بدنش نگاه میکردم و به اینکه چه جوری میشه مخه این دخترو زد فکر میکردم.

زیاد دنبال دختر بازی نبودم و همش سر کارو بدبختی.این برام یه فرصت بود.یه 20 دقیقه ای گذشت همه جارو زیرو رو کردیم دیدیم نیستش.حالا هرچی که اورده بودیم بیرونو باید میذاشتیم داخل.مریم سینش پر عرق شده بود و بدنامون خیسه خیس.خوارکسه خیلی گرم بود.من میخواستم لخت لخت شم.مریم گفت تورو خدا شرمنده.دیگه ما زحمت نکشین خودم همرو میذارم سر جاش. منم گفتم نه واینا که بهش گفتم:هنوز کمر به پایینمون عرق نکرده.بذار وقتی کل بدنامون خیس شد بد میریم دوش میگیریم دوباره میایم.اونم خندید و گفت من عرق به تمام بدنم نفوذ کرده.دیگه کار از کار گذشته.منم گفتم که آره فکر کنم باید یه ذره همدیگرو فوت کنیم تا خنکمون بشه.اونم خندیدو دوباره شروع کردیم.دیگه کاملاً تاپش به بدنش چسبیده بود.برجستگی سینه هاش کاملا مشخص بود.عرق رو سرو صورتمون بود.یه چراغ پر مصرفم داخل انباری روشن بود که تلالو ذرات عرق رو روی بدنامون نشون میداد و خیلی سکسی شده بود قضیه.رفتیم داخل انباریو وسایلو دوباره میذاشتیم سر جاشون.من به اون میدادمو اون سر جاش میذاشت.هر چیزی که برش میداشتم طوری بش میدادم که دستشو لمس کنم.انباری کوچیک بود.عرضش 1.5 متر بود.تازه یه مترشم وسایل بود .

یه جا که میخواست بره بیرون و یه چیزیو بر داره از کنارم رد شد جوریکه صورتهامون روبروی هم بود و به علت کمبود جا چند ثانیه طول میکشید.در حال گذر بود که فاصله ی صورتهامون تو 5 ثانیه کمتر از ده سانت بود.چشمامون تو هم بود.گرمای نفسهاشو احساس میکردم.یه نگاه به لبام کرد.هرچه قدر سعی کرد که بدنش باهام تماس نداشته باشه نشد.کاملا روناشو روی رونای خودم حس کردم.دیگه کاملا سایز سینه هاش مشخص بود.حتی رد سوتین معلوم بود.کیر منم راست شده بود.رفت بیرون و منم به نفس افتاده بودم.اونم حالش بهتر از من نبود.رفت یه سینیه بزرگو بر داشت و این سری پشتشو به من کرد و آروم شروع کرد به رد شدن.من راست راست بودم.ازم نخواست بیام بیرون.ابتدا کون قشنگشو روی رون پای راستم احساس کردم.همینطوری که حرکت میکرد رسید به کیرم.من نمیتونستم فکر کنم.یه ذره خودمو کشیدم عقب ولی پشتم دیوار بود .وقتی کاملا رویه کیرم رسید وایساد و حرکتی نکرد.میخواست سینی رو روی یه قفسه بذاره .دستش نمیرسید.روی نوک پاهاش رفت و همین تکونا روی کیر من بود.کاملا احساسش میکرد.دیگه نمیدونستم چیکار کنم. من خیلی آروم زیر بغلشو گرفتم.طوریکه فقط انگشت شصتم زیر بغلش بود و بقیه از بغل سینه هاشو لمس میکردن.یه ذره به بالا هولش دادم مثلا کمکش میکردم بده بالا.وقتی سینی رو گذاشت کمرشو گرفتم و یه مقدار به عقب کشیدمو کونشو به کیرم فشار دادم.صداش در نمیومد.آروم از پشت دستم رو به سینه هاش رسوندم و نوازششون میکردم.دستم رو بردم زیر تاپش.با قدرت سوتینشو کشیدم پایین. برش گردوندمبه سمت خودم.حالا دیگه فیس تو فیس بودیم چشماش سرخ شده بود.خمار.یه نگاه به لبام کرد و سرم رو با دوتا دستاش گرفتو محکم لباشو به لبام چسبوند.داغ داغ بود.زبونشو وارد دهانم کرد.من چشمامو بسته بودم و لباشو مک میزدم.تو همین لحظه دستشو گرفتم و محکم گذاشتم رو شلوارم.جا نبود.خیلی محکم دکمه شلوارمو باز کردو دستشو برد تو شرتم.من دیوانه شده بودم.بهش گفتم.همینجا؟؟؟گفت با سر اشاره کرد اره.دوباره شرو کردیم به لب گرفتن.تاپشو در اوردم وو شروع کردم به خوردن سینه هاش.آه و اوهش شروع شده بود.من ترسیدم کسی بیاد پایینو ببینه.دستموگذاشتم روی دهنشو گفتم هیس.دستمو گاز گرفت.دیوانه شده بودمنو کشوند بیرون انباری.شلوارمو کشید پایین و کیرمو تو دهنش فرو کرد.خیلی خوب بلد نبود.ولی با ولع میخورد.داشت آبم میومد.حشرم به 100 رسیده بود.انگشتاشو دور کیرم میچرخوند.به من نگاه میکرد و همین باعث بیشتر تحریک شدنم میشد.سرشو کشیدم بیرون.آبمو ریختم رو کف پارکینگ. شلوارشو در اوردم. مانتوشو انداختم زمین.روی مانتوش خوابوندمش.از رو شرتش چوچولاشو گاز گرفتم.یه جیغ کوچیک کشید.

جالب اینجا بود هیچ دیالوگی بینمون ردو بدل نمیشد.شرتشو زدم کنار وشروع کردم به خوردن کسش.کس قیسی ای داشت.تمییز و شکیل.سرمو فشار میدادو آروم ناله میکرد.منم زبونمو میکشیدم به چوچولاش.یه دستمم به سینه هاش بود سینه های گردو شق شده.یه بار ارضا شد.صورتم پر آب کس شده بود.انقباض عضلاتش خیلی زیاد بود.انگار تاحالا ارضا نشده بود.یه ذزه بیجون شد.بهش گفتم بکنم تو؟اونم با سر اشاره کرد نه.گفتم از پشت؟گفتش نه.گفتم پس چه گهی بخورم؟گفتش لاپایی بکن.منم از اونجایی که لاپایی خوشم نمیاد از روش بلند شدم.شلوارشو کشیذم بالا.گفت چیشد.؟منم الکی گفتم الان یکی بیاد بدبختیم.گفت پرده دارم . منم ازش خواستم برام بخوره دوباره آبم بیاد.خیلی مودب بود.گفت منیت اومد نکش بیرون.یه 2 دقیقهای واسم ساک زد تا آبم اومد.منم کیرمو نکشیدم بیرون.وقتی تموم شد آبو از دهنش ریخت بیرونو تف کرد.گفت چه تلخه.امروز میگفت میخواست ببینه چه مزه ایه.یه ذرشو خورده بود.دیگه لباسارو پوشیدیم.دستمال آب از ماشین اوردم صورتامونو تمییز کردیم.من خدافظی کردمو گفتم که کتابتو پیدا کردی بهم اس ام اس بده.یادم اومد این دختر اصلا شمارمو نداره.شمارمو دادمو گرفتم. فرداش گفت ما خونمون کسی نبود کلا.منم گفتم آخه دیوانه خوب منو میاوردی بالا.رو تخت راحت تره زیر باد کولر.که امروز زیر باد کولر مریمو از پشت کردم.مرسی.اینم از ایمیلم.راستی مریم(اسم ساختگیشه) 2 سال از من بزرگتره.

SH.M
     
#25 | Posted: 21 Nov 2011 15:51




نخل طلایی _خاوران_شهرک کاروان_ادامه داشت

این ادرس تالار بود دوست چند ساله من از دانشگاه میخواست زن بگیره بچه تیزی بود فردای اون روز چهارتایی رفتیم اونجا اول بایه ادم مسن چابلوس بعد یه مهدی نامیکه میگفت بچه صاحب اونجاست صحبت کردیم دیدیم خیلی شوته بعد با مدیر اونجاکه دامادشونه قرارداد تمومکر دیم شب عروسی مکا فاتی داشتیم از گل زدن ماشین بابا که تازه خریده بودش اونسال تازه اولین سری بی .ام.وه.اومده بودباکلی سفارش مواذب باش خلاصه عروس داماد اور دیم سالن اما خبر نداشتم تازه داستان من داره شروع میشه وسطای رقص
بود که فشارم افتاد نشستم روی صندلیکه دختر بچه ای اومد در گوشم گفت یه خانم تو راهرو کارتون دارهرفتم بیروندیدم یه دختره اونجاست
گفت تا کسی ندیده شمارتو بده متم کارتمو دادم گفتم به مبایل زنگ بزن اونم گرفت به سرعت رفت به هش گفتم اسمت چیه که با انگشت یه هیس کشید منم خودم جمو جور کردو رفتم تو مردانه بعد از شام اومدم دم در ماشین بیارم دم سالون خلاصه تو جمعیت خیلی چشم انداختماما ندیدمش دوستم که فهمید بود گفت چیه چشت کسی رو گرفته منم گفتم داستان چی بوده اما اونا کسی با اون مشخصات نشناختن البته یه چنتا اسم گفتن ام ماچی زی دست گیرمون نشد خلاسه 4یا 5 روز گزشت که دیدم دختر با کلی ادا زنگ زد ماهم نخ گرفتیم
کلی مخ زدیم فهمیدیم بچه شهرک مشریه اسمشم صونیا خلاصه
بعد از چند روز قرا گذاشت ماهم رفتم کلی کلاس اونم مارو برد اب میوه گل یخ معجون گرفتم که یعدفه گفت مگه کمرت شله زیاد شیتونی میکنی که منم روش شد داستان اونشب با لبو مالوندن تو ماشین گذشت منم که حالم خراب شده بودهی اسرار که بیا بریم خونه ما که گفی بعدن
توی20 متر اعضم
رفت بیرون منکه باورم نمی شد تو قرار اول اینجوری یشه برگشتم خونه خلاصه تو چند روز بعدی اسرا که بیا بیش من اونم میگفتنه تا شهرک غرب خیلی دیر میشه تا یک شب گفت بیا اونجا که رسوندیم منمرفتم اونجا هرچی گشتم نبود زنگزدمگفت تو 10 متری سلیمی هستم منم رفتم دیدم نیست دبره زنگ زدم گفت ماشین بزار بیا تو کوچه حسینی رفتم تو کوچه داشتم اروم می رفتم که گفت منو می بینی طبقه دوم بالارو نگاه کردم دیدم لای بردست گفت در بازه بیا بالا منم خیلی معمولی انکار خونه بابامه رفتم توبالای راه بله رونگاه کردم سرشو دیدم که دستش رو دماغشه به علامت سکوت منم سریع رفتم بالا وای چی می دیدم چه هولویی خلاسه از همونجا لبو گرفت تا رفتیم تو در که بسته شد خانم به در دوخته شد صفت توبقلم ابلموش کر دم تلافی این چند وقته که هر وقت صداشو میشنیدم حشری می شو دم خلاسه بعد از لباش از گرد ن سر خوردم با لبام رسیم به سینهاش از یقش نوک سی نهاش کشی دم بیرون میک میزم اونم وامر رفت تو بقلم دراز کشی دیم تو حال کیرم داشت شلوارم می تر کوند بادستم همونطوری که داشتم سینشو می خوردم باز کردم تا شر وارو کشی دم بایین چهار دستو با رفت سمت اطاق خواب من از بشت رفتم بعلش کر دم بر دمش تو اتاق خواب افتادم بجون کسش حسابی با زبونم با چو چولش باری کردم گفتم بسه بر گرد گفت باسه چی گفتم میخوام بکنم تو کونت گفت منکه کونی نیستم اخم کرد گفتم بر ده چی لبخندی زد گفت برو بابا من یه بچه دارم منم نزاشتم حرفش تموم شه سرشو لاکسش گزاشتم فرو کردم یک خوردی خو دشو اروم روی دشک کشید منو با یک حرکت تا تح کردو توش که گفت یواش ندید بدید منم دومی بد تر از اولی زدم خلاسه باچند بار تلمبه زدن ابم اومد کشیدم روی شکمش ریخت بیرون اونم با تعجب گفت چه زود اومد گفتم زو گفت اره مگه نمی دونی حر وقت میای کس بکنی باید تر یاک بکشی یا بخوری گفتم نبابا ما این کاره نیستم بعد خودش بلند شد رفت خودشم تمیز کرد اومد دستش یه سی گار بود روشن کرد وای این بوی حشیش بود گفتم سی گاری گفت اره خلاسه منم که ار بشت اون کونو که می دی دم سیخ کرم اونم سی گاریش تموم شده بود که دباره چسبی دم بهش اول یه خور ده نه نو کرد اما وقتی دید من دارم ماساز می دم رام شد دراز کشید شرو کرد به وراجی منم کار خو دمو میکردم تا این که گفتم باشو ساک بزن اونم بلند شدبا بی میلی سرشو کرد تو دهنش یه دو دقیقه که گزشت دباره داغ شدم اما اون دل به کار نمی داد منم موهاشو گرفتم با یک تکون کیرمو کردم تا تح تو دحنش چنتا تلنبه زدف که یک دفعه سرشو کشید عقب گفت چته تا معدم رفت که من از خنده ترکیدم خودشم خندش گرفت گرت گفتم چرا انقدر ناشی گفت اخه مهدی معمولن ساک می زنه منم که داشتم سر کی رو دباره جا می کردم
گفتم کیه گفت شوهرم منم با تعجب گفتم شوهرت ساک می زنه گفت اره همیشه برای دامادشون ساک می زنه منمکه داشتم شاخ در میو وردم گفتم تو از کجا میدونی گفت حر وقت میاد اونو بکنه یه سیخیم به من می زنه منم تلنبرو صفت می زدم گفت تورو هم می کنه گفت اره بچم مال اونه گفتم شوهرت مهدی می دونه گفت اره الانم اون می دونه من با توام یدفعه شل شدم گفتم وای الان با معمور می ریزن تو گفت نبابااز اول قرارمون اینه کاری نداره اون با دوست بیرش منم با هرکی بخوام فقط کسی نباید بفحمه داش کیرم می تر کید که گفتم چرا از کون نمی دی مهدی از کون می ده منم بدم میاد کس مال کر دن نه کون دباره فرو کردم تو کسش ارمو منو بغل کرد کفت چرا ساکت شدی زیاد فکر نکون حالشو ببر منم توند تر کردم گفت تازه شد بزن منم هرچی تو چنته داشتم رو کر دم اونم می گفت توند تر منم با تمام فشار ابم ری ختم توش اونم نفس نفس زنان گفت خوبه حالا باشو لباست تنت کن گفتم چرا گفت اکثر ادمای این محل مال فرحانن قریبه حا تو محل تابلو اند منم بلند شدم لباسم تنم کردم اونم مانتو تنش کرد از بنجره بیرون
نگاه کرد گفت بیا رفت توی راح بله نگاه کرد گفت بیاکسی نیست منم رفتم بعلش کردم گفتم خیلی حال داد یک لب ازش گرفتم اونم از رو مز یک قبض موبایل داد دستم گفت اینم بولش منم گرفتم از راه بله خزیدم درو باز کردم رفتم تا خیابان در ماشنو باز کر دم نشستم تو ماشین به تمام و

........... ماجرا ها قبض تو دستم نگاه کردم زر نوشه فرهانی دوباره زنگ زدم به صونا گفتم فا میلیت فرهانی گفت نه برک برای چی گفتم قبض به اسم زرنوشه فرهانی گفت می دونم مال شوهرمه اون عوض خالی کردن امشب مکان .................................باقی داستان بعدن می نویسم............................................تا بعد

SH.M
     
#26 | Posted: 28 Jan 2012 12:21
میهمان


ایمیل عالی

اين خاطره اي كه براتون مينويسم اولين نوشته منه وعين حقيقته واصلا ذره اي چاخان و خالي بندي توش بكار نبردم.اسامي مستعاره و اسم مستعار منم محموده....من نه آدم به اصطلاح كيرتيز و دختربازي هستم و نه تيپ و قيافه آنچنان دختر كشي دارم(البته خوش تيپ هستما) واين نظرخودمه ولي نظر خانما درمورد من مساعده و ميگن بي شيله پيله و رك و راست هستم وتوي سكس واقعا ادعام ميشه وطرف مقابلمو حسابي ارضا و واقعا ازلذت طرف مقابلم حال ميكنم (تمام روشاي سكس ...دهاني وهرچي كه فكرشو بكنيد!طوري كه بعدازيه بار واسه هميشه خوشش مياد و مث اون سكسو تجربه نخواهد كرد واين گفته خانما هست نه خودم وضمنا كمر سفتي دارم وكيرم به طول 21 سانتيمتر و قطرش حدود 4 هست وبه شدت ميل به سكس دارم) بگذريم....
تا الان شاید با بیشتر از 100 نفر زن و دختر ارتباط جنسی داشتم که واقعا هر کدام از آنها یک خاطره هست واسه خودش.ولي رومانتيكترين و باحالترينشون كه بعدازاون ديگه بقيه زن ودخترا(غيراز زنم و هليا كه آخرين نفر بود)از چشمم افتادن مربوط ميشه به آشنايي من و هليايه زن باهوش ولوطي(كم پيدا ميشه همچين زني!!!) بسيارجذاب و خوشگل و ناز وسكسي با قد 160 وچشماي سياه وموهاي خرمايي و پوست سفيدو سينه هاي ناز 75 و باسن وكون خيلي خيلي خوش فرم و تحريك برانگيز كه ميخواست لباسشو بپكونه و دربياد كه همين حالا دوباره راست كردم براش و ديوونشم.)از اونجا شروع شد كه اتفاقي يه ايميل فرستادم و جواب گرفتم و.....بعدشم كه... خدا خيلي دوستم داشت كه رك و راست بودم و اونم به من اطمينان كرد وباهام درددل كرد وگفت كه شوهرش ظاهرا تمايل چنداني به سكس نداره برخلاف خودش!طوري كه هميشه پيشنهاد از طرف اون بوده و شوهره هم معمولا رد ميكرد واونم كه خيلي حشري بوده،دچارافسردگي شده بود وارتباطشون داشت به خاطر اين مشكل واقعا اساسي به هم ميخورد.باورم نميشد،مگه كسي هم ميتونه درمقابل همچين لعبتي طاقت بياره؟!به نظرم اين دقيقا ايده آلترين زني هست(درزمينه سكس)كه يه مرد ميتونه آرزو داشته باشه!(من با 38 سال سن، بعداز 12 سال ازدواج هنوزم روزي چندبار اگرزنم تحمل كنه بايد بكن بكن درست و حسابي داشته باشم)
خلاصه باهاش اولين قرارو گذاشتم و با ماشين رفتم دنبالش و سوارش كردم و تويه خيابون خلوت شروع كردم به خوردن سينه هاش كه ديدم ازحال داره ميره و نذاشت ادامه بدم و گفت كيرمو دربيارم كه واسم ساك بزنه و چنان اينكارو انجام داد و ازپايين تابالارو خورد كه ديوونه شدم.باورم نميشد و قرار گذاشتيم كه فرداش به خونه خالي يكي از دوستام بريم.
فرداصبحش 7 صبح آوردمش خونه و بلافاصله بعداز ورود،بغلش كردم و از داغي بدنش داشتم ميسوختم و آوردمش روي پتويي كه پهن كرده بودم خوابوندمش و كم كم اول مانتو و شلوارشودرآوردم وچشمام به شورت و سوتين توري سفيد وسينه و كس و كونش كه افتاد،هوش از سرم پريد(بخداجدي جدي ميگم)سوتينشو به آرومي درآوردم ونوك گلبهي رنگ سينشو به دندون ميكشيدم و ميمكيدم و گاز ميگرفتم واون داشت حالي به حالي ميشد.انگشتامو كه رو شورتش كشيدم،ديدم خيس خيسه ومنم ازهمون بالا خوردم وبانوك زبونم نافش و ليسيدم تا به شيار ناز كس قلمبه خوشگلش رسيدم(يه شيار كوچولوي سرخ،بدون هيچ زايده اضافي وتميز تميز كه دهنم آب افتاد) وازروشورتش كسشو ميمكيدم تا جاييكه شورتشو درآوردم و با زبونم كردم تو كسش واون عسلي كه ازلاي پاش سرازير بود ميليسيدم كه ناله بلندي كرد و به خودش پيچيد ووقتي چوچولشو تودهنم گرفتم ومكيدم،شروع كرد به جيغ زدن وديگه هيچ چيزو نميفهميد! يه گاز كوچولو ازچوچولش گرفتم !طوريكه نزديك بود گردن منو وسط روناش خورد كنه......
جيغ ميكشيد و ميگفت بيا ديگه،دارم ميميرم ومنم ازخداخواسته سر كيرمو گذاشتم روكسش ويهوكردم داخل!!!!ليز ليز وداغ و تنگ بود ديواره داخلي و عضلات كس خوشمزه و نازشو اطراف ديواره كيرم كه رگاش زده بود بيرون، حس ميكردم طوريكه انگارباراولش بود همچين كيري تو كسش ميرفت.جيغ بلندترازقبل كشيد و ناخوناشو كرد توبدنم ومنم شروع به غقب و جلوكردن و تلمبه زدن كردم ويه 20 دقيقه اي مشغول بودم تو اين مدت يه بار برگردوندمشو از عقب دوباره زبونمو كردم تو سوراخ داغ ليز وتنگش،وسركيرمو ماليدم روي كس قرمزي كه برآمدگيش از وسط يه كون گردوقلنبه زده بود بيرون و صاف و تميزيش حد نداشت ودوباره به آرومي داخلش كردم به نيت كون كردن(من ديوونه كون كردنم،آخه يه رگ قزويني دارم) وميترسيدم اگراسم كون بيارم ناراحت بشه ودوباره برگردوندمش و نوك پستونشو به دندون گرفتم و همزمان با يه دست سينه ديگشو وبااون يكي دستم چوچولشو ماليدم،ديدم ديوونه تر از قبل شد و همونجا آبم اومد(كاندوم گذاشته بودم)وروش خوابيدم ودلم نميخواست ديگه بلندبشم..
تو اين مدت دوبار ارضا شد وچنان جيغ وداد راه انداخت كه تا چندتا خونه اونورتر صداش ميرفت!بعدش كه پرسيدم چرااينجوريداد كشيدي،گفت اولين بار بوده كه مزه ارضاشدن رو چشيده بود و تاحالا نميدونسته سكس چه لذتي داره.
حس كردم عذاب وجدان داره، وبهش گفتم من به عنوان يه مرد به زنم حق ميدم كه اگر به مدت 2سال باهاش سكس 10-20 ثانيه اي يه طرفه داشته باشم وشريك سكسم به جاي لذت فقط درد رو تجربه كنه وهرموقعي كه ازمن خواسته اونو ارضاكنم رفته باشم دنبال يه كارديگه، بره با كس ديگه اي باشه.....واين كار اصلا عين عدالته وكاملا به اين نظر ايمان دارم.اينو كه بهش گفتم هليا كمي فكركرد و اين نتيجه رسيد وخوشبختانه آروم شد.
ناراحتتون نكنم!جالب اينجاست كه اصلا عذاب وجدان نداشتم برخلاف دفعات قبل واحساس ميكردم با اون خيلي نزديكترو صميميتراز اوني هستم كه بخوام به خاطر لذت بردن دوست باشم ويه احساس احترام خاصي هميشه براش قايلم وواقعا دوستش دارم(گرچه شكر خدا با راهنماييهاي مداوم وپشتكار خودش،ارتباطشون باهم الآن خيلي خوبه ومشكلي ندارند)
....ادامه رو توقسمتاي بعدي ميذارم
نظرات يادتون نره
     
#27 | Posted: 28 Jan 2012 12:22
میهمان


خاطره سکس من در ایران

سلام, داستان سکس من برای تابستون گذشته هست که بعد از مدت ها به ایران سفر کرده بودم. حدودا 1 ماه از زمانی که به ایران اومده بودم گذشته بود که برای دیدن چند تا از دوستام که تو اینترنت باهاشون آشنا شده بودم به تهران رفتم. هردو دوستام دختر هستن که اسمشون رو اینجا ساناز و سمیرا میزاریم. من خودم 21 سال دارم هیکل و چهره م بد نیست, کیرم هم خیلی بزرگ نیست ولی کار و راه میندازه. سمیرا 2 سال از من بزرگ تر هست. دختری خیلی خوش هیکل و از نظر چهره از عدد صد بهش 70 میشه داد و مدت ها بود که من رو دوست داشت و این اواخر باهاش تو نت خیلی حرف های سکسی میزدم تا اینکه رفتم تهران که برای اولین بار بود میدیدمشون. حدودا 4-5 روز تهران خونه ساناز که با مادر و خواهرش زندگی میکرد بودیم. روز اول فقط با خنده و شوخی گذشت. شبا من تو اتاق ساناز می خوابیدم و چون دوست ندارم رو تخت کسی بخوابم رو زمین میخوابیدم و دخترا تو سالن میخوابیدن. روز دوم از هر موقعیتی که پیش میومد به سمیرا نزدیک میشدم به طوری که تا اواخر شب چندین بار ازش لب گرفتم. شب شد. همه خواب بودن و من چون جام عوض شده بود و عادت نداشتم نمیتونستم بخوابم. حدودا ساعت 3-4 صبح بود که دیدم در اتاق داره باز میشه. تو اون تاریکی چیزی مشخص نبود. اومد تو و در و بست و بهم نزدیک شد. نمیدونستم کدوم یکیشونه بعد که نزدیکم رسید پرسید بیداری ؟ سمیرا بود. بهش جواب دادم و گفت میخوام تو بقلت باشم و منم تو اون لحظه تو فکر رومانتیک بودن بودم تا چیز دیگری. کنارم دراز کشید. بقلش کردم و شروع کردم به بوس کردنش. ازش لب میگرفتم. کم کم فکرم به جاهای باریک کشید. نمیدونستم اونم پا هست یا نه. اروم دستم و گذاشتن رو سینش. هیچ تکونی نخورد. فقط واستاد من و نگاه کرد. راستش یکم ترسیدم. ولی دوباره شروع کرد به لب گرفتن منم دوباره شروع کردم با سینه هاش بازی کردم. مشخص بود زیر لبسش هیچی نپوشیده. سینه هاش کوچیک بودن. یه چند دقیقه همینطوری گذشت.کم کم همونطور که داشتیم لب میگرفتیم رفتم روش دستم رو بردم سمت کسش.یه شلوارک پاش بود. یکم کسش رو مالیدم. صدای نفسش رو راحت میشد شنید. کیرم داشت باد میکرد. رفتم سراغ سینه هاش. لباسش رو از تنش در اوردم. تا میتونستم لیس زدم. کم کم همونطور که سینه هاش رو لیس میزدم اومدم سمت کسش. بین راه کمی شکمش رو بوس کردم. اروم شلوارکش رو از پاش در اوردم. حالا من بودم و اتاق تاریک و کس زیر شرت سمیرا. از همون رو یه کم مالیدم و بوس کردم و بعد شرتش رو هم از پاش در آوردم. یه دست رو کسش کشیدم بدون مو و صاف.
شروع کردم به خوردن و لیسیدن کسش. کم کم صداش بلند شود. سرم و سفت نگه داشت که منم بدون مکث برای دقایقی کسش رو خوردم. بعد برش گردوندم و به حالت سگی نشوندمش و سفت کونش رو تو مشتام میگرفتم و لای کونش رو باز می کردم و سوراخ کونش رو لیس میزدم. دیگه جفتمون به شهوت کامل رسیدیم. کم کم صداش داشت بلند میشد که یه چند ضربه آروم به کونش زدم و اون از پشت بقل کردم طوری که سینه هاش تو دستام بود و کونش به کیرم چسبیده بود. همونطوری هی با سینه هاش بازی کردم و گردنش رو میبوسیدم. خیلی حشری شده بود طوری که همش کونش رو به کیرم میمالید و بالا پایین میکرد. برگشت سمت من و کمی ازم لب گرفت منم که عادت دارم شب ها فقط با شرت میخوابم بهم گفت توهم که آماده ای اصلا لباس نداری. کمی خنده شیطنت بار کرد و رفت سراغ کیرم حسابی باد کرده بود تو اون یه ماه که ایران بودم خودمو خالی نکرده بودم. از رو شرت کیرم و بوس کرد و از تو شرت در آورد و شروع کرد به لیس زدن. طوری میخورد که آبم داشت خالی میشد تو دهنش که از دهنش در آوردم و دوباره افتادم تو جونش دوباره با حالت سگی موند و من تند تند انگشتم رو تو سوارخ کونش کردم و همونطور با کسش بازی کردم بعد به دمر خوابوندمش و به طوری که کونش رو داد بالا که بین کونش کمی باز شه. یه کم دوباره لیس زدم و به کیرم اب دهن زدم و گذاشتم لب کونش. آروم کردم تو سوراخ خیلی تنگ بود. به زور فرستادم تو کونش. هی تند تند با صدای نفسش میگفت بکش بیرون درد داره, چندین بار گفت. منم حشری بودم محل نزاشتم. وقتی کیرم رفت تو آروم آروم عقب جلو کردم دیگه اون آخ اولش به آه تبدیل شد یه چند دقیقه همینطوری گاییدمش و با سینهاش بازی کردم که آبم با شدت تو کونش خالی شد. جفتمون خسته شده بودیم اما من هنوز حشری بودم. بلندش کردم که بازم برام ساک بزنه. قبول کرد و بلند شد. یه چند دقیقه ساک زد که بعد اومد روم ادامه داد کیرم رو خورد منم کسش رو لیس میزدم. دوباره کیرم بزرگ شده بود. این بار دراز کشید و زیر کسش بالش گذاشتم و رفتم روش و مثل وحشی ها کردمش. همونجوری روش دراز کشیدم و یا یه دست با کسش بازی کردم و با یه دست با سینه ش و همونطور کمرش رو میبوسیدم تا اینکه دوباره آبم اومد و رو کمرش خالی کیردم. و یکم کنارش دراز کشیدم و اونم از اتاق رفت بیرون و منم خوابیدم.
شرمنده خیلی املاء فارسیم و جمله بندیم خوب نیست, اگه جایی اشکالی دیدین به روتون نیارید
     
#28 | Posted: 26 Jul 2013 09:47
خاطرات پاساژ شهرک غرب

سلام دوستان. یکروز که حشرم بالا بود هوس کردم یکم شیطونی کنم به خانمم گفتم برو اماده شو بریم پاساژ گفت چی بپوشم گفتم همون لباسای کیر راست کن اونم خندیدو گفت پس حسابی دستمالی داریم امروز منم کلی حشرم زد بالاتر.هیکل خانم منو که تو عکساش دیدین کون گرد و قلمبه ای داره وقتی ساپورت نازکشو می پوشه با یک مانتوی کشی کوتاه و نازک حتی اگه روی باسنش یک جوش کوچیک باشه نشون میده چه برسه به خط شورتو مدلش.سینه های زنم ۸۰ هستش یک سینه بند تنگ پوشید جلو مانتو هم که باز شالشو انداخته بود روش که هر وقت یکم میزد کنار چاک سینه و سینش کاملا معلوم بود. خلاصه از اون تیپهای که وقتی زنا میزنن با سکوت میگن بیا منو بکن.خودم کیرم راست شده بود چه برسه مردای دیگه.

خلاصه رفتیم پاساژ تو این جور مواقع زنم میدونه از من میوفته جلوتر طوری که من کسی نمیفهمه اون با منه و فقط اگه اوضاع استرتری بود من سریع میرفتم جلو اینجوری به عنوان سوم شخص ناظر بودم و هیجانش بیشتر بود.

خلاصه اون شروع کرد از طبقه اول گشتن منم میدیم که از همون درب ورودی چشم مردا حتی نگهبانا روی کون زنمه حتی مردای که از روبرو میومدن وقتی از زنم رد میشدن برمیگشتن نگاه میکردن و به هم میگفتن جون عجب کونیه و میرفتن.

خلاصه هر ویترینی زنم وایمستاد پشتش مرد به طور نامحسوس صف میبستن و چشم چرانی میکردن.چند دفعه هم به عنوان اینکه چند نفر از بغل هم رد میشدند و جا نبود قشنگ دستمالیش میکردن .یک بیست دقیقه همه یک مرده با زنش تقریبا دنبالش بودن البته مرده هی میرفت و زنشو به بهانه چقدر این لباس قشنگه دنبال همسرم بود معلوم بود خودشم مثل من بود فکرش چون زنش خیلی سکسی پوشیده بود ولی باز مرده تو کف کون زنم بود بعدا خانمم گفت پشت ویترین شرت و کورست فروشی ها به زنش میگفته تو این مدل شورت کونت باید قشنگ بشه و اصلا مراعات اینکه من اونجامو نمیکرد و اخرشم گفته بود اگه باسنت مثل این خانم بود همه جور شورتی قشنگ بود براش که خانمم زیر چشی نگاهش میکنه و لبخند ملیحی بهش میزنه که باعث میشه مرده وقتی با هم میرن تو یکی از این مغازه ها حسابی کون زنمو دستمالی کنه.

خلاصه رفتیم طبقه دوم خیلی خلوت تر بود زنم از بس مرتیکه دستمالیش کرده بود حشری شده بود به قول خودش میخواست همونجا بده.من هفت هشتا مغازه باهاش فاصله داشتم خودم نظرم به یک ویترین جنسای انتیک جلب شد . رفتم تو تا چند تا سوال بپرسم یارو مرد میانسال و باحالی بود نفهمیدم چطور بیست دقیقه حرف زدیم یکدفعه مثل ادمای که شوک زده شده باشم یاد زنم افتادم گفتم اوه الان حسابی بهم فهش داده رفتم بیرون دیدم نیستش تلفنشو گرفتم در دسترس نبود البته طبقات بالا بد انتن میداد خلاصه من تا سه ربع تو این طبقات دنباش بودم دیگه داشتم همه جور فکر میکردم که زنمو دزدیدنو از این حرفا اومد پایین برم نگهبانی دیدم همون طبقه دوم از یک مانتو فروشی اومد بیرون و مانتو هم خریده بود یک نفش راحتی کشیدمو رفتم طرفش تو راهرو بهش رسیدم گفتم عزیزم کجا بود تا حالا خندید و گفت خودت کدوم گوری بودی گفتم دنبال تو گفت بیا بری خونه خسته شدم تا برات تعریف کنم .گفتم بریم ولی مانتو می خواستی چیکار تو که زیاد داری گفت تازه دوتا خریدم بریم خونه برات تعریف کنم.
خلاصه منو گذاشت تو خلصه و کف رفتیم خونه.یاتون باشه اون یکساعتی رو که گمش کردم از زبان خودش براتون تعریف کنم کجا بوده و چیکار کرده بود.
خلاصه همینکه خانمم داشته ویترین مانتو فروشی را نگاه میکرد و من تو نخ ویترین عتیقه فروشی بودم این اتفاقات افتاد که بخاطر زیبا شدن خاطره عینا از زبان خوش نقل میکنم:


"خیلی حشری بودم از بس طبقه پایین مرد منو دستمالی کرده بود وقتی جلوی مانتو فروشی رسیدم دیدم دو تا مرد ۳۰-۳۵ ساله خوشتیپ با هیکلای ورزش تو هستن و دارن حساب کتاب میکنن.یکیشون رو قبلا دیده بودم و خیلی ازش خوشم اومده بود ولی اونیکی رو نه. یک نگاه به تو انداختم دیدم داری ویترین عتیقه فروشی رو نگاه میکنی دیدم بد جوری تو نخ ویترین یارو هستی و منو فراموش کردی دیگه خودم رفتم تو مانتو فروشی .همونکه رفتم تو لبه شالمو انداختم تا سینه هام خوب معلوم بشه.
همون مرد که قبلا هم اونجا دیده بودم اومد گفت: بفرمایید خانم در خدمتم .اینا رو که گفت نگاش عوض تو چشمای من باشه تو سینم بودش.منم نازمو بیشتر کردمو گفتم اگه ممکنه مانتو مجلسی می خواستم که اندازم باشه و بزرگم نباشه و یکدور هم براش زدم که مثلا قد و هیکل من دستش بیاد ولی ب دیدن باسن من اب تو دهنش افتاد و با حالت خاصی گفت حتما بفرماین اینطرف بهتون بدم.
بعدا فهمیدم مغازه بغل هم که بسته بود ماله اینهاست و ماهرانه از آخر مغازه یک در براش گذاشته بودن که از پشت اتاق پرو راه داشت.
مانتو ها را بردم اتاق پرو موقع پوشیدن لای درو باز گذاشتم از تو آینه میتونستم طرفو ببینم که داره منو نگاه میکنه خلاصه وقتی مانتو خودمو در اوردم فروشنده رفیقشو با اشاره گفت بیا و هر دو مشغول چشم چرونی من شدن.
یکیشون کیرشو ممالید و این حاله منو خراب میکرد.
خلاصه من هی میپوشیدم و طرفو صدا میکردم نظر بده اونم به عنوان اینکه ببینه خوبه یا نه کمر مانتو را میگرفت میگفت اینطوری بالاتر باشه بهتر میچسبه به بدنتون و تو همین هین دستاشو روی باسن من میکشید .خلاصه منتظر کوچیکترین چراغ سبز من بود . منم فکر میکردم تو بیرون هستی و هوای منو داری با خیال راحت حال پراکنی میکردم
بعدش خودش دو تا مانتوی شیک را انتخاب کرد برام .منم دست دست میکردم که بگم نمیخوام وقتی قیمتو گفت برق از سه فازم پرید گفتم چه خبره گرئنه .گفت نه عزیزم ببین قیمت بغل باسنش نوشته دیدم راست میگه .بعد گفت اصلا اینا رو می خوام بهتون کادو بدم.گفتم نه آقا به چه مناسبت این کادو رو بهم میدین.
نمیدونم دوستش کی در مغازه رو بسته بود که من نفهمیدم اینیکی هم درب پشت اتاق پرو باز کرد گفت البته چند تا کار دیگه هم این اتاق داریم بریم ببینیم من سرمو کردم تو اتاق ببینم کجاست دیدم منو از پشت بغل کرد و مثل پر کاه منو برد تو.برق از مانتوم پرید و کلی بهت فهش دادم که منو به گاییدن دادی.گفتم آقا چیکار میکنی ولم کن.و اون منو محکم فشار میداد که نفسم گرفت گفت عزیزم تا این کونو نکنم نمیزارم بری منم به زور گفتم من شوهر دارم اون بیرونه منتظره من برم اگه الان نرم میاد دنبالم .نگو آقا اصلا غیبت زده رفیقش گفت جنده کوچلو بیرون که مگس پر نمیزنه نیم ساعت با ما راه بیا هم دوتا مانتو گرون صاحب شدی هم هر سه تامون حال میکنیم"

من یک چایی بخورم الان میام از جاتون بلند نشین.
     
#29 | Posted: 19 Aug 2013 05:40
میهمان


یه خاطره از "شبهای سکس" براتون می خوام تعریف کنم خوشحال میشم تا نظرتون رو بگید، باور کنید واقعیه.

من هر هفته شبها و بیشتر تابستونا حول و حوش ساعت 3 صبح لباسهای سکسم رو میپوشم و خودمو به شکل یه دختر در میارم و از خونه میزنم بیرون، میرم همه جا رو پیاده میگردم و دو ساعته دیگه بر میگردم خونه. خیلی حال میده. البته اینم بگم که خودمو واقعا به شکل یه دختر درمیارم، مثلا خودمو آرایش میکنم و سفید کننده و رمیل و رژ و ماتیک هم میزنم و خودمو کلی خوشگل میکنم. یه سوتین قرمز دارم اونو تنم میکنم و توشو پر میکنم از اسفنج و سینه هامو برجسته میکنم و شورت سکسی میپوشم و یه تاب سفید آستین کوتاه هم دارم که اونو از رو میپوشم. شلوار لی دخترانه هم دارم که تنم می کنم و از خونه میزنم بیرون. در ضمن یه کاپشن تابستونی هم دارم که اونو برمیدارم تا اگه یهو یه کسی جلوم ظاهر شد زود اونو بپوشم تا متوجه من نشه.
یادمه پارسال همین کارو کردم و تصمیم گرفتم تا به پارکی که تقریبا 2 کیلومتر با خونمون فاصله داره برم و همون جا خودمو ارگاسم کنم و آب کیرمو در بیارم. ساعت 3 شد و خودمو آرایش کردم و لباسهای سکسمو پوشیدم و آروم زدم از خونه بیرون. همش اطرافمو نگاه میکردم تا اگه کسی منو دید زود کاپشن تابستونی رو بپوشم. سه چهار تا کوچه رو رد کرده بودم که دیدم سر کوچه آخری منتهی به خیابان یه پسری نشسته. خواستم برگردم چون سینه هام خیلی برجسته نشون میدادن ولی همینطور که داشتم راه میرفتم دیدم پسره ناراحته و دستشو گذاشته رو صورتش و سرشم پایینه از کنارش رد شدم منو ندید البته فهمید کسی داره از جلوش رد میشه ولی اصلا به خودش نیاورد. رفتم به طرف خیابان، همه جا ساکت و خلوت بود. از پیاده رو قدم زنان داشتم میرفتم به طرف همون پارکی که گفتم. اون پارک داخل یه محله قرار داره و پس از رد کردن چند خیابان وارد اون محله شدم. داشتم به یه کوچه نزدیک میشدم که ناغافل یه کسی از کوچه اومد بیرون و از کنارم رد شد، موقع رفتن برگشتم تا نگاش کنم دیدم یه پسر جوان برگشته رو من زوم کرده. کاری نکردم و همینطوری به طرف پارک ادامه دادم. به یه نانوایی رسیدم سه نفر داخل نانوایی بودن و من از کنارشون رد شدم و منو اصلا ندیدند. دیگه رسیده بودم پارک، یه قسمت از پارک تاریک بود و قسمت دیگرش هم روشن بود و چراغ داشت. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم تا ببینم کسی منو تعقیب نکرده باشه. رفتم به قسمت تاریکش و اونجا پشت یه صندلی تموم لباسهای سکسمو در آوردم و لخت مادرزاد رو چمن دراز کشیدم و پاهامو گذاشتم رو صندلی و باسنمو تا جایی که میتونستم دادم بالا. یه خیار داخل کونم کردم و با خیار پروستاتم رو اونقدر ماساژدادم تا آب کیرم بزنه بیرون. هر چند وقت یکبار اطرافمو نگاه میکردم و دوباره کونمو تلمبه میزدم فکر کنم 15 دقیقه یا شایدم 30 دقیقه طول کشید تا آبم بیاد چون زمانو حس نمیکردم و تو حال خودم بودم. هر چی آب کیر داشتم با مخلفاتش همش ریخت رو سر و صورتم، منم برای تمییز کردنش مجبور شدم اطراف لبامو لیس بزنم و سرمو و صورتمو با دستمال تمییز کردم.سوتین و لباسهای سکسمو تنم کردم و از یه طرف دیگه محله راهی خونه شدم. وارد یه خیابان فرعی شدم. از اون طرف خیابون یه مرد داشت میرفت، منو که دید وایستاد و بهم زل زد. فکر کنم سینه هام اونو به شک انداخته بود مانده بود ببینه من دخترم یا پسر. حتما تو ذهنش میگفت: "اگه دختره پس روسری و شال و مانتوش کو و اگه پسره پس این پستون و سینه ها دیگه چیه". منم بهش یه نگاهی کردم و با دستام سینه هامو تکان دادم و به قصد باسنمو قر دادم و پیچیدم به یه کوچه. یه زن داشت از کوچه میومد ولی به من اعتنایی نکرد و از جلوی من رد شد. از خیابون رد شدم و داشتم وارد محله خودمون میشدم که یکی منو صدا کرد و گفت: "هی آقا پسر دندونت خوب شد" منم برگشتم گفتم: "من دندونم درد نمیکنه اشتباه گرفتی" بعدش تند تند حرکت کردم تا رسیدم سرکوچه ای که اون پسره اونجا نشسته بود، از حرف اون مرده فهمیدم که دندون اون پسره درد میکنه. دیدم پسره هنوز اونجاست خواستم کاپشنمو بپوشم ولی دیدم جای تاریکی نشسته، تصمیم گرفتم اینکارو نکنم و تازشم برم با اون پسره حرف بزنم. رفتم جلو از اندامش و قیافش فهمیدم که 15 یا 17 سال بیشتر نداره. منو نگاه کرد بهش گفتم: "سلام چی شده؟" گفت: "سلام هیچی دندونم درد میکنه" اون نزدیکیا یه درمانگاه بود گفتم: " خب رفتی اون درمانگاه" اون گفت که رفته ولی دارویی که دادن اثر نکرده. آروم کنارش نشستم. نشستنم کمی سخت بود چون شلوار لی دخترانم خیلی تنگ بود و داشت باسنمو اذیت میکرد. پسره به من نگاه کرد و با تعجب به صورتم و سینه هام زل زده بود خواست یه چیزی بگه که من نزاشتم و گفتم اگه بخواد میرم از خونمون یه داروی دیگه میارم ولی قبول نکرد و ازم تشکر کرد. نمیدونم چطوری تو تاریکی متوجه سینه هام شده بود ولی من به روم نیاوردم و موقع خداحافظی دستمو به سرش کشیدم و یه بوس کوچولو از صورتش برداشتم و یه حرفی بهش زدم که الانم نمیدونم چرا بهش گفتم شایدم از دهنم پرید. بهش گفتم: "برو خونه و فکرتو با یه چیزه دیگه مشغول کن تا درد دندونت خوب بشه مثلا با خودت سکس کن سعی کن آب کیرتو خارج کنی اینطوری راحت میشی" اونم منو همینطوری نگاه کرد و من آروم آروم داشتم ازش دور میشدم که برگشتم دیدم هنوز داره منو تماشا میکنه. وقتی خونه رسیدم آروم رفتم اتاقم و لباسامو در آوردم و رو تخت دراز کشیدم.
همش فکرم با اون پسره بود، با خودم گفتم که ای کاش اونو میاوردم اتاقم و با هم سکس میکردیم هم پسره چند سالی، شایدم بیشتر ازم کوچیک بود و هم اینه اون شب حسابی حال میکردم. از همون موقع هر شب به امید اینکه با اون سکس داشته باشم به خواب میرم.
     
#30 | Posted: 22 Aug 2013 21:34
سكس خوابگاهي
صداي در اتاق بود . داد زدم «بفرما » . رو شكم دراز كشيده بودم . يه زير پوش ركابي پوشيده بودم ، با يه شلوارك . داشتم با مسائل مدار سر و كله مي زدم . « مهتابي سوخته دارين؟» . سرمو برگردوندم . كارگر تأسيسات بود . بلند قد و خوش هيكل . تو چارچوب در ايستاده بود ، با چند تا مهتابي نو تو دستش . دوباره پرسيد « مهتابي سوخته ... » . بقيه كلماتشو خورد . لهجه عربي داشت . دوتا از مهتابي هاي اتاق سوخته بود . اومد تو . گفتم « خسته نباشيد » . سلامت باشي اي گفت و چارپايه اي كه پشت سرش بود كشيد تو اتاق .
« با اجازه ... » . اينو گفت و رفت سراغ مهتابي ها . بالاي چارپايه كه بود متوجه شدم كه زير چشمي منو نگاه مي كنه . منم هيكل درشتشو كه مي ديدم دلم غنج مي زد . خيلي وقت بود با كسي سكس نداشتم . تو خوابگاه رفيق سكسي نداشتم . براش چاي ريختم . كارش كه تمام شد تعارفش كردم كه خستگي در كنه . نشست .چاي رو جلوش گذاشتم . بلند شدم كه جعبه بيسكويتي كه گوشه اتاق بود رو بيارم . عمداً جلوش خم شدم . برداشتن جعبه رو كش دادم تا خوب گردي باسنمو ببينه . برگشتم . چشماش گرد شده بود . نشستم جلوش . نمي دونستم چه جوري سر حرفو باز كنم . مشكل هميشگي ! ولي اين دفعه انگار طرفم حرفه اي بود . يا خيلي عجله داشت . پرسيد « شما تنهايي؟» . با سر اشاره كردم كه آره . دستمو گرفت . آروم ، جوري كه به زحمت شنيدم گفت « اگه خيلي تو اتاق بمونم حتماً همكارم مياد دنبالم ..... اگه مي خواي ...... در رو قفل كنيم......» . سريع از جام بلند شدم . در اتاقو قفل كردم و برگشتم . جلوش وايستادم . يه دفعه شلواركمو كشيد پايين . زيرش شورت نداشتم . بدنم مي لرزيد . با نگاهش منو مي خورد . زيرپوشم رو هم خودم در آوردم . مي خواستم حسابي حشريش كنم . بلند شد . كمربندشو باز كرد . شلوار و شورتشو با هم كشيد پايين . معلوم بود خيلي عجله داره . كير كلفت و درازي داشت . رنگش يه سياهي مي زد . گرفتمش تو دستم . داغ بود . دستم دورش حلقه نمي شد . ماليدمش . نگاهي به صورتش انداختم . بي تابي تو چشماش موج مي زد . نخواستم زياد معطلش كنم . ممكن بود همكارش بياد دنبالش . چار دست و پا شدم . باسنمو دادم طرفش . نشست . برگشتم و لبخندي بهش زدم . كيرشو تو دستش گرفته بود . گفت « چيزي نداري چربش كنم ؟» . خنديديم . از ذوق يادم رفته بود . يه قوطي كرم از كمدم آوردم دادم دستش و دوباره حالت خودمو گرفتم . انگشتش كه به سوراخم خورد لرزه اي تو بدنم افتاد . سر جام بند نمي شدم . انگشتشو با كرم فرو كرد داخل . « آه ه ه » . چرخوندش . « واي ي ي ي » . چند بار عقب و جلوش كرد و كشيد بيرون . قبل از اينكه سوراخم جمع بشه سر كيرشو گذاشت و فرو كرد . نرفت تو . دو طرف باسنمو گرفتم و از هم باز كردم . دوباره فرو كرد . سرش با درد وحشتناكي رفت تو . «آآخ خ خ » . خيلي درد داشت . « وووا ا ا ي ي ي » . باز هم فرو كرد . داد زدم « يواش .... آآخ خ خ ..... » . كشيد بيرون و دوباره فرو كرد . بيشتر از قبل . گفتم « بازم كرم بزن .... آآه ه ه ... » . كشيد بيرون انگشتشو با كرم فرو كرد توي كونم . كيرشو گرفتم و گذاشتم دم سوراخم . فشار داد . محكم . تا آخر رفت توي بدنم . چسبيد به من . باز هم فشار داد . كمرمو گرفته بود . گفتم « آروم بكش بيرون.... وووا ا ا ي ي ي....» . خودشو عقب كشيد و دوباره فرو كرد . « آآخ خ ...» . كم كم كونم بيحس مي شد . درد كمتر و كمتر مي شد . سرعت رفت و برگشتشو زياد كرده بود . « آآه ه ه » ..... « ووا ا ا ه ه ه » ......« وووا ا ا ي ي ي » ..... . حركت موجي كيرشو تو وجودم حس مي كردم . لذتي داشت كه مدتها بود نبرده بودم . حركاتش خيلي سريع شده بود . يه دفعه خودشو چسبوند به من . بدنش مي لرزيد . آبش داشت مي اومد . همه رو توي كونم خالي كرد . رو شكم افتادم . خودشو عقب كشيد . بيحال بودم . سرمو گذاشتم رو دستام . چشمامو بستم . لباسشو پوشيد . گفت « دير شد .... تا كسي بو نبرده من برم ... » . با اشاره دست ازش خداحافظي كردم . در رو پشت سرش بست . حال نداشتم از جام تكون بخورم . يه پتو كشيدم روم و همونجور لخت خوابيدم .

I need ...
     
صفحه  صفحه 3 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites