تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /
داستان و خاطرات سکسی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین »  
#31 | Posted: 22 Aug 2013 21:37
من و آرمان


تابستون اون سال براي اولين بار تنها رفته بودم خونه خاله م . اونا ساكن اهواز بودند . اون موقع تنها مسافرت كردن به اهواز برام خيلي هيجان انگيز بود . مخصوصاً كه تصميم داشتم اين بار هر جوري هست ترتيب آرمان رو بدم . آرمان پسر خاله م بود . خوشگل و ظريف بود . چشماش روشن بود . اندام قشنگ و دخترونه ش منو ديوونه مي كرد . يكي دو بار كه خونه مون بودند سعي كردم ولي نشد .

اشاره هامو نگرفت و فرصت از دست رفت . از اون موقع مدام به فكرش بودم . اين دفعه بايد هر جوري بود جبران مي كردم . روز دومي بود كه خونه شون بودم كه شانسم زد و خود آرمان فرصت طلايي اي كه دنبالش بودم رو بهم داد . تنها تو اتاق آرمان بوديم . يه دفعه رو كرد به من و گفت « نبودي ... دو هفته پيش مهدي اينجا بود » . مهدي پسر عموي آرمان بود . گفتم « خب ... » . گفت « يه كار با مزه بهم ياد داد . مي خواي ببيني ؟» گفتم « آره ... چي هست ؟» .

گفت « البته يه خرده بي تربيتيه ! » . گوشام تيز شد . از تو كمد يه پمپ باد دستي در آورد . بعد رو تختش دراز كشيد و تا كمر رفت زير پتو . سر شيلنگ پمپ رو هم برد زير پتو و گفت « سر شيلنگو مي زارم اونجام ! بعد تو پمپ مي زني . اونوقت روده من پر باد مي شه و تا چند دقيقه يه بند مي گوزم ... ! » . همونجور هم بود كه گفته بود . فكر كردم تا تنور داغه بايد نون رو چسبوند . كيرم بدجور راست شده بود .گفتم « با حاله . اما من يه كار با حال تر بلدم . ولي يه خورده سكرته ... اگه نمي خواي ... ولش كن » . كنجكاويش تحريك شده بود . گفت « قول مي دم به هيشكي نگم ! » . كنارش روي تخت نشستم و دستمو دور كمرش انداختم . با تعجب بهم نگاه كرد . مهلت ندادم . لبامو رو لباش گذاشتم و شروع كردم به مكيدن . بعد انداختمش رو تخت و روش دراز كشيدم . زبونشو مي مكيدم و زبونمو تو دهنش مي كردم .

دستمو تو شورتش بردم و كير فسقلي‌شو گرفتم . تكون اعتراض آميزي خورد اما به روم نياوردم . كم كم شلوار و شورتشو پايين كشيدم تا دستم براي ماليدن باسنش هم جا داشته باشه . لباساي خودمم در آوردم تا احساس خجالت نكنه . كير داغ و راست شده‌م كه از قيد و بند شورتم آزاد شده بود چسبوندم به بدنش . دوباره رو تخت نشستم . آرمان رو هم بغل كردم و نشوندمش . مي خواستم ببينم عكش العملش چيه . مي شد گفت تعجبش از ترسش بيشتر بود . خيلي بدش نيومده بود . گفتم « نظرت چيه ؟! » . گفت « اين كار بديه ... ! » .

گفتم « كجاش بده ؟ اينم يه بازيه . مثل همه بازيهاي ديگه ! خيلي هم كيف داره . فقط يه خوده صبر داشته باش ! » .

دوباره كيرشو گرفتم و گفتم « تو هم همين كار رو بكن ببين چه مزه‌اي داره ! » . با شك و احتياط كيرم رو گرفت . داشتيم خوب پيش مي رفتيم ! چند دقيقه كير هم رو ماليديم . كم كم رفتم سراغ كون خوشگلش . فكر اين كه مي‌خوام اون كون تر و تميز و خوشگل رو بكنم كله‌مو داغ كرده بود . باسنش رو نوازش مي‌كردم و با انگشت سوراخ تنگ كونشو مي ماليدم . خوب بود كه يه تيوب وازلين تو ساكم داشتم ! رفتم سراغ ساك كه گوشه كمد گذاشته بودمش . وقتي برگشتم ديدم آرمان خودش پيرهنشو كه من در نياورده بودم رو در آورده . خوشم اومد . وازلينو كه تو دستم ديد پرسيد « اين چيه ؟ » . گفتم « براي مرحله بعدي بازي لازمه ! » . يه مقدار وازلين برداشتم و كون آرمان رو حسابي چرب كردم . اون هم كه داشت همه كارهاي من رو تكرار مي كرد همون كار رو كرد . خواستم جلو شو بگيرم ولي ترسيدم ناراحت بشه و هر چي رشته‌م پنبه بشه . از طرفي دست چرب آرمان كه به كونم خورد يه جور حالي به حالي شدم .

تا اون موقع اين وضعيت برام پيش نيومده بود . ولي ديدم بد حالي هم نيست . با خودم گفتم بادا باد . كردن آرمان ارزش دادن به اون رو هم داره ! انگشتم رو فرستادم سراغ سوراخ كونش و شروع به ماساژ دادن كردم . انگشت ظريف آرمان هم دور و بر كون من مي گشت . كيرم راست تر از قبل شده بود .

كم كم انگشتم رو فرستادم تو و آروم آروم به داخل فرو كردم . وازلين بيشتري برداشتم . مي خواستم كونش رو حسابي چرب كنم . اگه دردش زياد مي شد ممكن بود همون دفعه اول و آخري باشه كه مي كنمش . آرمان هم با كون من مشغول بود و زياد به كارهاي من حساسيت نشون نمي داد . چه كيفي داشت وقتي انگشتش رو توي كونم عقب و جلو مي برد . ديگه وقتش بود . از تخت اومدم پايين . آرمان به پشت رو تخت خوابيده بود . سفيدي بدن برهنه‌ش حرارتمو بيشتر و بيشتر مي كرد . اونو تا لبه تخت جلوكشيدم و پاهاشو بالا دادم . پاهاشو از هم باز كردم . كيرمو رسوندم دم سوراخ نازنينش . رون‌هاي خوش تراششو با دستهام پايين فشار دادم و كمرمو دادم جلو . چربي و ليزي كونش كار خودشو كرده بود . كيرم تا نصفه تو كون خوشگلش بود . آهي كشيد كه حكايت از دردش داشت . خودمو عقب كشيدم و دوباره فرو كردم . اين دفعه بيشتر جلو رفتم . بلندتر آه كشيد .

گفتم « نترس خوشگلم ! الان دردش كم مي‌شه ! » . بازهم آه كشيد . صداش حسابي تحريك كننده بود . بعد از چند رفت و برگشت ، مسير ليزتر شد . حالا حركاتم تند تر شده بود . آه و اوه آرمان هم حركتمو سريعتر مي كرد . بدنم گر گرفته بود . فكر اين كه بالاخره آرمان مال من شده بود ، منظره كيرم كه داشت داخل آرمان عقب جلو مي رفت ، آه كشيدنهاي آرمان ... يه دفعه متوجه شدم كه آبم تو كون آرمان فوران كرد . سريع خودمو عقب كشيدم . بقيه آبم ريخت روي كير و خايه آرمان ! تعجب كرده بود

I need ...
     
#32 | Posted: 22 Aug 2013 22:22

امین پسر خوش تیپ و محجوب،دانش آموز دوره پیش دانشگاهی و ورزشکاربود. خودش دلش میخواست که مهندسی الکترونیک قبول بشه. غیر از کامپیوتر امین به یک چیز دیگه هم علاقه داشت...سکس! ولی تا حالا سکس واقعی نکرده بود. گاهی فیلم سوپر میدید یا به چت روم های سکسی میرفت.یکی دوبار هم موقعیت دختر بازی براش پیش اومد و با دخترها لاسیده بود. ولی تاحالا سکس واقعی نداشت و بقول قدیمیها هنوز مرد نشده بود!شب جمعه بود و امین از تنهایی کلافه شده بود. بهمین خاطر وب گردی میکرد تا یه جوری خودش رو مشغول کنه. به چند تا سایت سکسی سر زد. حسابی تحریک شده بود و کیر شق کرده اش اذیتش میکرد! یه دفعه موبایلش زنگ زد. دوستش بود. اونهم حوصله اش سررفته بود و از امین خواست دوتایی برای شام بیرون برن. چه پیشنهاد عالی! امین با عجله لباسش رو پوشید. شاید اگر یکی دوساعتی توی خیابون پرسه میزد،آروم میشد.داشت بخودش اودکلن میزد که صدای بوق ماشین رو شنید.با خوشحالی از خونه بیرون رفت.مهدی دوسالی بزرگتر بود و چند تا پیراهن و چیزهای دیگه بیشتر از امین پاره کرده بود! امین و مهدی خیلی باهم صمیمی بودن.امین همیشه دلش میخواست مثل مهدی باشه. آخه مهدی مرد شده بود و دیگه پسر نبود!! او همیشه از ماجراهای خانم بازیش برای امین تعریف میکرد و دلش رو میسوزوند.توی خیابونها کمی با ماشین ویراژ دادن و بعدش سراغ یه پیتزافروشی معروف رفتن. شب جمعه بود و حسابی شلوغ بود.دختر و پسر همه با لباسهای شیک و ماشینهای مدل بالا اونجا جمع شده بودن.امین از ماشین پیاده شد تا بره غذا سفارش بده. رستوران شلوغ بود و فروشنده گفت نیم ساعت طول میکشه تا غذا آماده بشه.امین به ماشین برگشت تا به اتفاق مهدی توی این نیم ساعت بین دخترها یه صفایی بکنن.نزدیک ماشین که رسید دید یه نفر دیگه روی صندلی جلو جایش نشسته. دل امین لرزید... یعنی مهدی به این سرعت یکی رو تور کرده؟! در ماشین رو باز کرد و روی صندلی عقب نشست. دختره یه دفعه صحبتش رو قطع کرد و یواش از مهدی پرسید: این دیگه کیه؟ مهدی با خنده گفت:غریبه نیست، این دوستمه که هنوز پسره و من میخوام امشب مردش کنم!امین از خجالت سرخ شد. فهمید اوضاع از چه قراره و در دلش به مهدی که اینقدر زرنگ بود آفرین گفت. سعی میکرد صورت دختره رو بیشتر ببینه. سنش حدود 25 ساله بنظر میرسید. مانتو و شلوار روشنی پوشیده بود و آرایش خیلی تندی داشت و رفتارش پر از عشوه و ناز بود. در یک کلام دختره با قیافه و ظاهرش داد میزد بیا منو بکن!مهدی با خنده معنی داری رو به امین کرد و ازش پرسید: غذا کی آماده میشه؟ امین با زرنگی جواب داد:نیم ساعت دیگه طول میکشه.ما میتونیم به خونه بریم و بعد دوباره برگردیم. مهدی ماشین رو روشن کرد و گازش رو گرفت. کیر هردوشون لحظه به لحظه بلندتر میشد! اون شب خونه مهدی خالی بود و خوشبختانه فاصله چندانی هم با اونجا نداشت.با سرعت توی کوچه پیچید و ماشین رو پارک کرد.هرسه تائیشون از ماشین پیاده شدن.مهدی که باتجربه بود خیالی نداشت ولی امین دل توی دلش نبود. یک کس متحرک رو کنار خودش میدید که داشت همراهش راه میرفت! ازشدت هیجان حالت تهوع داشت.مسیر درحیاط تا ساختمان بنظرش خیلی طولانی و چند کیلومتر میومد! دختری که باهاشون بود روی مبل نشست.امین دلش مثل سیروسرکه میجوشید.نیم متر بیشتر با اولین کس زندگیش فاصله نداشت! کیرش اینقدر شق شده بود که براحتی اونو میشد از روی شلوار هم دید. دختره روسریش رو برداشت.معلوم بود حداقل دوساعت بخودش ور رفته تا تونسته چنین آرایشی بکنه.البته موفق هم شده بود.دوتا جوون که ازش کوچیکتر بودن و تازه یکیشون 18 سال بیشتر نداشت و هنوز پسر بود رو شکار کرده بود.توی دلش فکر میکرد که اول حرارت کیر کدوم یکی از این دوتا رو حس بکنه. مهدی به اتاق خواب رفت تا مقدمات کار رو فراهم کنه.پرده ها رو کشید،یه سی دی موزیک لایت گذاشت و یک جعبه دستمال کاغذی با چندتا کاندوم روی میز کنار تختخواب گذاشت. بعدش از اتاق بیرون اومد و به امین گفت تا من شروع کنم تو برو شاممون رو بیار. چشمهای امین میخواست بیرون بزنه.نمیخواست این فرصت طلایی رو از دست بده. ولی اصرار فایده ای نداشت و مهدی میخواست نفر اول باشه.برای اینکه امین رو مجاب کنه بهش گفت تو تجربه اولته و برات بهتره بعد از من بکنی!امین سوئیچ ماشین رو با دلخوری گرفت ولی قبل از رفتنش مهدی یک اسپری بی حسی بهش داد و گفت چون بار اولته حتما" لازمت میشه.امین اسپری رو گرفت و به دستشویی رفت.قبلا" نحوه استفاده اش رو خونده بود و میدونست چکار باید بکنه.نیمه پایینی کیرش و روی بیضه هاش رو اسپری زد و بیرون اومد. در اتاق خواب بسته بود و صدای موزیک بلندتر شده بود.امین هرچی فحش بلد بود توی دلش نثار مهدی کرد و سوار ماشین شد.توی راه با یک دستش فرمان ماشین رو گرفته بود و با دست دیگه کیرش رو از روی شلوار فشار میداد و پاش رو تا زانو توی پدال گاز فروکرده بود تا زودتر برسه! رفت و برگشت امین حدود بیست دقیقه طول کشید.جعبه های پیتزا رو توی آشپزخونه گذاشت و خودش توی هال روی مبل نشست.خیلی دلش میخواست یه جوری توی اتاق خواب رو ببینه و بفهمه اونها چطوری دارن حال میکنن.از توی اتاق صدای چند تا ناله اومد و بعد از چنددقیقه در باز شد.دختره با یک شورت صورتی از اتاق بیرون اومد و یک راست به سمت دستشویی رفت.امین بیچاره ناخودآگاه سرش رو پایین انداخت تا هیکل لخت دختره رو نبینه! کمی بعد مهدی خسته و وا رفته در حالیکه کمربند شلوارش رو میبست از اتاق بیرون اومد. امین خجالت میکشید بهش نگاه کنه. مهدی خودش رو روی مبل ول داد و با دست به شونه دوستش زد و گفت:چند دقیقه ای صبر کن،بعدش نوبت شماست!دختره از دستشویی بیرون اومد و سریع به اتاق رفت تا سانس دوم رو شروع کنه! مهدی مختصر و مفید به امین چند نکته در مورد کارهایی که باید بکنه یاد داد.امین در اتاق رو باز کرد.توی تمام عمرش اینقدر هیجان نداشت. دختره روی تخت خوابیده بود و بدن لختش رو با روتختی پوشونده بود. امین نمیدونست چکار بکنه، میترسید دختره بخاطر تازه کار بودنش مسخره اش کنه. یه دفعه سلام کرد. دختره خنده اش گرفت و بهش گفت: عزیزم بیا اینجا کنارم بشین. توی دلش میگفت یه علف بچه ست که هیچی بلد نیست و زود آبش میاد و تموم میشه و پولم رو میگیرم!امین روی لبه تختخواب نشست. دستش میلرزید. دختره میخواست خودی نشون بده، دستش رو دور گردن امین حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشید تا ببوستش. اولش امین رودرواسی کرد ولی بعد خودش رو جمع کرد و هرچی توی فیلمهای سکسی دیده بود بکار گرفت. همینطور که لبهای دختره رو میخورد روتختخوابی رو کنار زد و با دستش بدن اونو نوازش میکرد.سینه های خوبی داشت و امین اونها رو ماهرانه فشار میداد.زبونش رو توی دهن دختره فرستاد و دستش رو پایین تر برد... توی دلش گفت:عجب... پس کس که میگن اینه... چقدر داغه!!دختره که فکر میکرد با یه آدم ناشی طرفه، از این برخوردش جاخورده بود و برای اینکه کم نیاره امین رو روی تخت خوابوند و خودش روی او خوابید و دکمه های پیراهنش رو یکی یکی باز کرد. از دیدن سینه سفید و ورزشکاری امین که موهای کم پشتی داشت، دیوونه شده بود. سرش رو روی سینه امین گذاشت و همینطور اونو خورد و پایین رفت و کمر بندش رو باز کرد. امین صدای قلب خودش رو میشنید.از دیدن اینکه یک دختر داشت شلوارش رو در می آورد خیلی لذت میبرد.پاهاش رو جابجا کرد تا شلوارش راحتتر دربیاد.دختره اصلا" نمیدونست زیر اون شورت نخی سفید چه کیر قشنگی انتظارش رو میکشه! آهسته شورت امین رو پایین کشید. سرکیر امین از زیر کش شورت بیرون اومد و خودش رو آزاد کرد! دهن دختره آب افتاده بود. یه کیر هیجده سانتی به رنگ روشن با تخمهایی نرم و صورتی!! با کمال میل کیر امین رو توی دهنش کرد و مشغول ساک زدن شد. در کارش استاد بود و اینقدر خوب ساک زد که کیر امین حسابی پرخون شد. گاهی هم تخمهاش رو میلیسید.امین بدون اینکه بترسه کسی صداش رو بشنوه چشمهاش رو بسته بود و بلند بلند آه میکشید.چند دقیقه ای که گذشت دختره یه کاندوم از روی میز برداشت و اونو به کیر امین پوشوند. امین فکرمیکرد کیرش داره خفه میشه! ولی چاره ای نبود. بعد دختره پاهاش رو دوطرف امین گذاشت و با دستش کیر امین رو به سمت کسش هدایت کرد و رویش نشست. وااای .... حرارت، لذت و شهوت سراسر وجود امین رو فراگرفته بود و احساسش از اولین فرو رفتن آلتش در کس رو با آه خیلی بلندی که کشید بیان کرد! امین مدتها در انتظار چنین فرصتی بود و این لذتبخش ترین لحظه زندگیش بود. دختره با مهارت روی کیر امین بالا و پایین میکرد و بهش حال میداد. بعد از چنددقیقه امین بخودش اومد. با دست سینه های دختر رو میمالید و بهش کمک میکرد تا بالا و پایین بره. کیر بلند امین حسابی واژن دختر رو تحریک میکرد و بهش حال میداد.ولی امین تصمیم گرفت پوزیشنش رو عوض کنه.دختره رو بغل کرد و بوسید و بعد دوتایی روبروی هم بحالت ضربه دری خوابیدن.امین با دستش باسن گوشتیش رو میمالید و گاهی بهش ضربه میزد.ولی کس دختره خیلی تنگ نبود و امین خوب حال نمیکرد.یاد یکی از فیلمهایی که دیده بود افتاد.دختره رو به پهلو خوابوند و یه پاش رو بالا گرفت و از پشت کیرش رو وارد واژن کرد. آهان... حالا خیلی بهتر شده بود و تنگتر حس میشد.دختره که فکر میکرد امین زود آبش میاد و از دستش راحت میشه حالا اسیر این پسر تازه کار با کیر دراز و نیمه بی حس شده بود! امین تموم حالتهایی رو که توی فیلمهای سوپر و عکسهای سکسی دیده بود امتحان کرد. سالها انتظار کشیده بود تا بتونه یه کس بکنه و حالا حاضر نبود راحت از دستش بده!! باید تلافی هرچی جلق زدن توی این چند ساله بود رو سر این کس لامذهب در می آورد!!امین دختره رو مرتب این ور و اونور میچرخوند و خلاصه همه مدلی اونو کرد! کم کم بی حسی کیرش داشت از بین میرفت. پاهای دختره رو روی شونه اش گذاشت و اول کیرش رو روی چوچوله اش مالید. دختره خیلی تحریک شده بود.برخلاف انتظارش امین خیلی بیشتر از مهدی بهش حال داده بود. دختره که حسابی تحریک شده بود با دست لبهای کسش رو از هم باز کرد.امین کیرش رو تا ته توی واژن او کرد و شروع به عقب و جلو کرد.حالا دیگه هردوشون آه میکشیدند. امین احساس عجیبی در سر کیرش میکردچشماش رو بست و با تمام نیرو تلمبه زد.تمام عضلات بدنش منقبض شد،خروج منی از بیضه و ورود اون به مجرای کیرش رو حس میکرد...آه کشید... آه.....دختره هم پاهاش رو به امین فشار میداد. امین روی او خم شد تا ببوستش، ولی دختره که اون شب برای بار دوم ارگاسم شده بود، شونه امین رو دندون گرفت! درد لذتبخشی بود. حالا بدن هردوشون سست شده بود. امین بدون حرکت نشست و با دستش سینه های دختره رو نوازش کرد. هردوشون خندیدن.امین کیرش رو بیرون کشید. انتهای کاندوم پر منی شده بود... سفید و غلیظ!... امین کاندوم رو دور انداخت و کیرش رو که حالا کوچیک شده بود و اندازه اش 12 سانت بود با دستمال کاغذی پاک کرد!بعد از اون همه فعالیت دختره دیگه نیروی بلند شدن نداشت. امین اونو بوسید و بهش کمک کرد تا کرستش رو ببنده. بعد امین بلند شد تا لباسهاش رو بپوشه. سراسر وجودش رو لذت فراگرفته بود. همینطور که کمربندش رو میبست با خودش فکر میکرد:بالاخره امشب منهم مرد شدم

I need ...
     
#33 | Posted: 29 Nov 2013 05:02
شب اول زندگی متاهلی

سلام دوستان من علی هستم 29سالمه و میخوام داستان3سال پیش رو براتون تعریف کنم.بهترین خاطره ای که در طول عمر خودم داشتم.
بریم سر اصل مطلب:دختر دوست مامان من دقیقا همسن منه و فقط 3روز از من کوچیکتره .یه روز که برای اولین بار میدیدمش حدود5سالم بود که اومد برای من آب شربت اورد اما فقط برای من.
ما هم که از این چیزا سر در نمیاورددیم که دیدم مامانامون دارن پچ پچ هایی در مورد ما میکنن و از اون به بعد من مامانمو راضی میکردم که بریم خونه هانیه تا باهاش بازی کنم.
همین طور گذشت تا باباهامون منو اونو نشونه هم کردن و قرارشد هر موقع وقتش شد باهاش ازدواج کنم.


من از9سالگی به بعد اونو خیلی کم میدیدم حتی توی سن14تا19سالگی فقط حدودا10باری بیشتر ندیدمش و این ناراحتم میکرد چون تازه فهمیده بودم عشق و هوس و سکس و اینچیزا چیه.بعد از اینکه تا جلوی خانواده هانیه عشقم سربلندباشم خرخونی کردمو تونستم پزشکی دانشگاه آزاد تهران رو بیارم. وخلاصه تا 27سالگی به درس پزشکی مشغول بودم و توی بیمارستان شهر خودمون البته با یه سری پارتی به درمان بیماران مشغول شدم.
بعد این کار دیگه صبرم تموم شد و به مامانم گفتم بساط خواستگاری رو راه بندازه که دیگه طاقت ندارم.منو هانیه عاشقانه همدیگرو میپرستیدیم.
دقیقا روز13مرداد1390روز عروسیمون شد و ازدواج کردیم.آخرای شب که همه مهمونا رفتن پدر و مادرامون از ما خداحافظی کردند و منو عشقم برای اولین بار به خونه مستقلمون رفتیم.وقتی به خونه رسیدیم هر دم تا مشغول عوض کردن لباسامون شدیم من لباس عروس اونو کندم و اونم کراواتمو باز کرد و هرکدوم مشغول کارای خودمون شدیم.لحظه موعود فرا رسید اما اون از شدت خستگی اصلا حال نداشت و منم نمیتونستم هانی رو مجبور به سکس کنم.رفتم دراز کشیدم کنارش و لباشو بوسیدم. یه لبخند شهوتی زد که قند رو تو دلم آب کرد.گفت عزیزم میخوام امشب زنت بشم.گفتم عشقم خسته ای اما اون گفت نه.
منم از خدا خواسته شروع به لخت کردن اون و خودم شدم.تاحالا واقعا سینه هاشو ندیده بودم خیلی زیبا بود عین خودش.شورع به خوردنشون کردم.صدا آه آهش همه خونرو برداشته بود که گفتم عشقم کمی آرومتر آبرومون جلوی همسایه ها میره ها.
کم کم پائین تر رفتم تا به کسش رسیدم بدون یه تار مو.شروع به خوردنش کردم داشت دیوونه میشد که یهو بلند شد گقت نوبت منه و اونطوری برام ساک میزد که داشتم از حال میرفتم.بعد حدود3 دقیقه گفتم عشقم بسه نوبت اصل کاریه.یهو صورتش قرمز شد و خیلی استرس داشت معلوم بود از درد پاره شدن پرده میترسه.
گفت عزیزم درد داره
منم گفتم یکم ولی من نمیزارم دردت بگیره
کلاهک کیرمو توی کسش بردم که یه جیغ بلند کشید.لباشو محکم میخوردم تا درد از یادش بره بعد کم کم تموم کیرم توی اون کس تنگ هانیه جا گرفت. دیگه داشت میمرد که با شدت تلنبه میزدم .بله یهو بلند شدمو خون اون که روی کیرم بود رو پاک کردم و با چشمک اون که مثل اینکه تازه خوشش اومده بود به کارم ادامه دادم و با چنتا تلنبه اونو ارضاء کردمو خودش 2 دقیقه بهد ارضا شدمو آبمو توی کسی خالی کردم.
حدود 9 ماه بعدم پسرمون به دنیا اومد و با شیرینی به زندگیمون داریم ادامه میدیم
     
#34 | Posted: 3 Dec 2013 00:59
تو کف کـــــــــــسشـــــــــم


سلام،من مسعودم،20 سالمه،حدود 180 قدمه و حدود 66 كيلو وزنمه.

قضیه بر میگرده به پارسال كه من حسابی هوس كس دختراي جنده رو كرده بودم،واسه این میگم دختراي جنده چون دوست ندارم كسی بدست من جر بخوره!



راستی كيرم متوسطه و حدود 15~16 سانته،ولی خوب كلفته.
مامان و بابام پنجشنبه ها از صبح نزدیكاي ساعت 8 تا تقریبا 2 بعد از ظهر ميرن خرید،صبح كه ميرن پنجشنبه بازار برای خرید ميوه و سبزیجات و بعدش برای خرید مرغ و چاي و برنج و اینجور چیزا.
منم كه مثه لاشه تو خونه خوابم،ولی اینبار فرق میكرد،گوشيمو گذاشته بودم رو زنگ برا ساعت 9.
خلاصه زنگ زدم به ابي(یكی از بهترین دوستامه)یا همون ابراهیم كه برای دفعه سوم گوشيرو جواب داد،بهش گفتم تو همسایه هاتون دختر نیست كه الان بتونم به گا بدم،گفت یكی تو ساختمونمون هست،ولی نمیدونم به تو بده یا نه!
(نا گفته نماند اونجا كه ما زندگی میكنیم جنده زیاد هست، راستی فاصله خونه ما با ابي اینا دوسه تا كوچه بیشتر نیست)
بهش گفتم تو جور كن كاریت نباشه،گفت كه بهش میگه.
منم به همین مناسبت يكم رفتم فیلم سوپر دیدم.
تا ساعت 12 ظهر منتظر بودم و دیگه بیخیالش شدم كه دیدم ابي زنگ زد: با خوشحالي جواب دادم،
گفت میاد.15 دقیقه بعد زنگ خونه بصدا در اومد،خودش بود،یه صداي ناز داشت میگفت بازكن...!
سرمو زود شونه زدم و رفتم دم در ایستادم،تعارف كردم:بفرمایين خانوم خانوما،با یه لبخند خوشگل بهم گفت اگه بري كنار میام تو...!


رو مبل كنارش نشستم و با دستام بین موهاش بازی میكردم،خیلی مامانی و ناز بود،اگه پرده داشت همون شبش میرفتم خواستگاریش!
سریع رفتم سراغ لباش،وااااااااااااااااااي واقعا خوش طعم بودن.
در همون حالی كه ازش لب میگرفتم دستمو بردم سمت سینه هاش،جووووووووووون دوتا توپ هندبال بودن،همون شكل سفت و گرد.دیگه كم كم خودشم میخواست كيرمو،دكمه های پيرهنمو باز كرد،حالا نوبت من بود مانتوشو در بیارم،و بعدش تاپشو،و بعدشم كرست...وای...چی میدیدم...حتی تو اینترنتم چنین پستونایي ندیده بودم...خوردنی بودن،اصلا نمیتونستم نخورم...نوك سینشو تا میتونستم خوردم.
كمی حشری و البته وحشی شده بود،فقط دنبال كيرم میگشت...!
شلوارمو با شرت كشید پایین،كيرمو داشت میخورد،واقعا حرفه ای میخورد،كمرم به گا رفت+تخمام+كيرم...اینقد محكم میكرد تو دهنشو در ميورد كه كيرم تا 2 ماه بستری بود،خودش شلوارشو كشید پایین و خوابید رو مبل،با اشاره میگفت كسمو بخور،منم از خدا خواسته با زبون افتادم به جونش،كسش خیلی توپ بود...صورتی و بدون مو...
بهم گفت داره ارضا میشه...
گفتم حاضری،گفت آره آره آره!


سر كيرمو میكردم تو كسش و در میاوردم،آروم همینكارو تكرار میكردم واقعا داشت حال میكرد...
صدای اهش داشت بلند و بلند تر میشد،منم عاشق صداش بودم.
بالاخره كيرو كردم تو و نگه داشتم،يهو اه بلندی ازش به آسمون رفت...بهش گفتم الان دیگه تمومه...با همون ریتمی كه دوست داشتم(آروم آروم)كارشو تموم كردم،اون آبش دوبار اومده بود و منم آبمو ریختم رو شكمش...
راستی من فقط تو كف كسم.تو كار كون نیستم.
طولانی بود،ببخشید
     
#35 | Posted: 3 Dec 2013 01:22
مامانم و کیر حسن اقا


سلام من اسمم پژمانه . میخوام یه خاطره بد براتون تعریف کنم . من 16 سالم بود . چند تا توله سگ از نژاد گرگی داشتم خیلی قشنگ بودن . یه پسره بود به اسم حسن هر روز میومد خونه ما بهشون می رسید . می گفت وقتی یه کم بزرگ بشن پول خوبی بابتشون بهم میده . بابام فوت کرده بود . مامانم 32 سالش بود . قد حدود 170 وزن 70 . کمر باریک کون گنده خیلی خوشکل بود . یه بار که حسن اومد مامانم که اسمش ریحانه است حیاط بود . حسن هم 30 سال قدش حدودا 192 وزن 90 به بالا اندام درشتی داشت سرشو همیشه با تیغ می زد . اونروز که مامانم حیاط بود بدجوری بهش نگاه می کرد . مامان مثل اینکه خوشش اومده بود از نگاه های حسن هی الکی دولا می شد حیاط رو جارو کنه . اندام نمایی می کرد . من با عصبانیت گفتم حسن اقا بریم دیگه .

...

یه چند باری بهم گفتن حسن اقا امروز دم در خونتون بود . منم می گفتم لابد اومده به سگا سر بزنه نگو نامرد اومده بود با مامانم حرف بزنه . یه روز صبح رفتم مدرسه زنگ اخر از مدرسه فرار کردم . رسیدم خونه درو باز کردم دیدم یه صدایی میاد . رفتم جلو دیدم کفش های حسن اونجاست . یه گوشه خودمو قایم کردم گفتم ببینم چی کار می کنن . دیدم مامان تو بغله حسنه و بهش لب میده . نامرد یه جورایی لباشو می خورد به مامان حال می داد . یهو مامان رو چرخوند سینه هاشو به دیوار چسبوند از پشت خودشو به کون مامان می مالوند و گردنشو می خورد . برشگردوند تاپ و سوتین مشکیش رو دراورد داشت سینه های مامان رو میخورد یه دستشم حلقه کرده بود دور کونش می مالوندش . بعد دامنشو پایین کشید . از رو شرت یه کم کونشو خورد . بعد لباسای خودشو دراورد . از مامان خواست شرتشو واسش پایین بکشه . وقتی پاین کشید یه کیر واقعا بزرگ 20 سانت به بالا . مامان ترسیده بود . یه کم سرشو لیس زد . بعد کرد تو دهنش میکش میزد بدجوری . بعد شورت مامانو پایین کشید کسشو می خورد بدجور به مامان حال می داد . بعد پا شد مامان رو چهار دست و پا کردبا یه حرکت همشو کرد تو کسش یه جیغ بلند کشید . عین وحشی ها تلنبه میزد . بعد مامانو دمر خوابوند باز کرد تو کسش و شروع کرد به تلنبه زدن .

...

بعد چند دقیقه دوباره مامانو چهار دست و پا کرد . رفت جلوش وایساد دوباره واسش ساک زد . اومد پشتش دوباره کرد تو کسش تا کیرش خیس بشه . اورد بیرون گذاشت دم سوراخ کونش . مامان نذاشت خواست بلند بشه که تند مامانو گرفت نذاشت بلند بشه . با یه زور محکم همه ی اون کیر گندشو کرد تو کونش . داشت جیغ می کشید ولم کن کثافت ولی گوش حسن بدهکار نبود . یه چند دقیقه ای تلنبه زد همه ابشو کرد تو کونش . بلند شد لباساشو پوشید ولی مامان نمی تونست از جاش بلند بشه . حسن لباساشو پوشید مامان رو بلند کرد کمکش کرد لباساشو بپوشه . یه لب دیگه ازش گرفت و رفت . مامان تا چند روز پاش می لنگید . هی میگفتم چی شده می گفت پام پیچ خورده . منم به روی خودم نیاوردم . دیگه هم نذاشتم حسن بیاد خونمون . امیدورم خوشتون اومده باشه

نوشته:پژمان
     
#36 | Posted: 3 Dec 2013 20:44
ســـــــــکس با مشتری مغازه

سلام؛اسم من محسنه 25سال دارم و تو یکی از شهرهای استان لرستان زندگی میکنم و یه مغازه موبایل فروشی تو طبقه زیرین یه پاساژ دارم.یه روز سر ظهر میخواستم که دختر حدودا 23 ساله اومد وگفت مموری گوشیم فرمت شده و بعضی اطلاعاتشو نیاز دارم آدرس دادن که شما میتونید ریکاوری کنید منم گفتم آره بده تا درست کنم؛دیدم منمن میکنه پرسیدم چیه؟گفت آخه اطلاعاتم شخصیه؛میترسید نکنه اطلاعاتشو کپی کنم؛بهش گفتم خودتم بیا اینور میز بشین؛اونم همین کارو کرد؛از بین عکسایی که ریکاوری کردم چندتاشون مربوط به خودش بود و لباسای نیمه سکسی داشتن؛حین کار چند بار شونه هامون با هم تماس داشت که بد جوری منو تحریک میکرد؛خلاصه کارم تموم شد و وقتی میخواست بره کارتمو بهش دادم؛چند روز بعد باهام تماس گرفت و گفت که گوشیم پیام نمیفرسته منم بهش گفتم چی کار کنه؛



چند دقیقه دیگه پیام دادم که درست شد یا نه که اونم جواب داد و کلی تشکر کرد؛یه روز بعدش تصمیم گرفته بودم که باهاش دوست بشم؛اس ام اسی مخشو زدم و چند بار با هم رفتیم بیرون؛یه بار قرار گذاشتیم بریم سینما؛یادمه روز پنجشنبه بودو سینما خلوت بود؛ردیف آخر نشستیم و تو چند ردیم آخر کسی نبود؛یه ربع از فیلم گذشت که گفت محسن سردمه و منم با دستم پشتشو مالیدم کلی تحریک شدم و خواستم هر طوری شده مخشو بزنم و یه کم دستمالیش کنم؛ بعداز چند لحظه دستمو گذاشتم رو رون پام طوری که پشت دستم با رون مهتاب برخورد کرد؛عکس العملی نشون ندان؛کم کم دستمو بردم روی پاش و کمی حرکت دادم؛بهش گفتم گوشتو بیار تا یه چیز بگم،گوششو آورد و آروم گفتم دوستت دارم وبلافاصله یه بوس از لپش کردم که یهو دیدم قیافش بهم ریخت؛



منم کلی عذر خواهی کردمو گفتم ببخشید این حس قلبیم به تو بود که با خجالت جواب داد منم همین حسو داشتم ولی نمیتونستم بگم؛کلی خوشحال شدم و گفتم ایول پس زود باش تو هم انجام بده که گفت اینجا میترسم؛بعدا یه جای دیگه؛بعداز کلی ضد حال یاد یه داستان سکسی به اسم مامان ویدا افتادم که زنه برا پسرش تعریف میکرده که چطور با یه نفر تو سینما سکس کرده؛سریعا بهش گفتم برو تو دستشویی مردونه منم 5دقه دیگه میام؛رفت و چند دقه دیگه زنگ زد که بیا؛منم رفتم دیدم که تو سالن دستشویی منتظره؛ سریع بغلش کردم و بردمش تو یکی از دستشوییها؛با شهوت زیادی لباشو خوردم و بعداز چند دقه رفتم سراغ دکمه های مانتوش؛اولش نمیذاشت ولی با کلی خواهش راضیش کردم؛زیر مانتوش یه سوتین صورتی داشت که شهوتمو بیشتر میکرد؛سوتینو بالا زدم و سینه های کوچیکشو تو دستم گرفتم؛سینه هاش سفت بودن و معلوم بود دست نخوردست؛بعداز کمی سینه خوری رفتم سراغ شلوارش که التماس کرد نه من هنوز دخترم؛منم بهش قول دادم که فقط با دستم بمالمش؛



شلوارو شرتشو کشیدم پایین؛وااااای؛چی میدیدم یه کس تپل و بی مو با دستم مالیدمشو با زبون لیسش میزدم؛گفتم برگرد رو به دیوار که با خواهش گفت نه شنیدم درد داره؛گفتم که فقط انگشتمو میکنم داخل کونت؛قبول کردو برگشت؛انگشتمو خیس کردمو آروم کردم تو کونش؛بعداز چند بار عقب جلو طوری که نفهمه سر کیرمو خیس کردم و تو یه فرصت به زور کردم تو کونش؛بنده خدا دردش میومد ولی برا اینکه کسی نفهمه مچ دستشو گاز گرفته بود که صدا نره؛5دقه ای یواش تلمبه زدم تا اینکه احساس کردم آبم میخواد بیاد؛کیرمو بیرون کشیدمو آبمو ریختم رو زمین؛خودمو جمع جور کردم واز سینما زدم بیرون؛از اون به بعد هر چی بهش زنگ زدم جواب نداد؛چند بارم تو خیابون دیدمش که سرشو برگردوندو محل نذاشت پــــــــــایـــــــــان
     
#37 | Posted: 3 Dec 2013 20:51
خیانت در سالگرد ازدواج

بعد از دیدن اون صحنه ی لعنتی با عصبانیت و ناراحتی خیلی زیاد از خونه زدم بیرون و رفتم توی پارک نزدیک خونمون ، یه صندلی خالی گیر آوردم و نشستم روش ، شروع کردم به فکر کردن درباره ی چیزایی که دیده بودم . هرچی سعی کردم یه دونه، فقط یه دونه جواب قانع کننده برای این کارش پیدا کنم نشد که نشد. تو مدتی که تو پارک بودم به همه چی فکر کردم،به گذشتمون،به عشقی که(ظاهرا) بینمون بود و هزار تا چیز دیگه.نمیدونم تو زندگی چی براش کم گذاشته بودم که این کارو باهام کرد؟ آخه زندگی ما خیلی خوب بود و منم دفتر وکالت داشتم(هنوزم دارم) و وضع مالیمونم خوب بود،نه قیافه ی بدی داشتم نه نچسب بودم و نه هر چیز دیگه ای که اون بخواد به عنوان دلیلی برای توجیه این کارش ازش استفاده کنه !!!من از همون 6 سال پیش که دیدمش عاشقش بودم و براش میمردم و جالب اینجاست که اونم همینطور بود و نمیشد بگم که اونم عاشقم نبوده،چون بود...میدونم که بود... .;



وقتی که باهاش آشنا شدم تو بد وضعی بود،مثل اینکه اونموقع یه پسری رو خیلی دوست داشته و قرار بوده که ازدواج بکنن اما بنا به دلایلی که هیچوقت بهم نگفت پسره ولش میکنه و میره و یکسال بعد از اون ماجرا هم که من دیدمش به گفته ی خودش نیمه ی گمشده ی خودش و عشق حقیقی رو در من پیدا میکنه به درخواست ازدواج من جواب مثبت میده.به هر حال امشب که این صحنه رو دیدم داغون شدم . آخه اونشب ، سالگرد ازدواجمون بود و من برای اینکه غافلگیرش کنم از دفترم زنگ زدم خونه و طوری وانمود کردم که مثلا یادم نیست امشب سالگرد ازدواجمونه و به مهناز(اسم زنمه و مستعار است)گفتم :که یه کاری برام پیش اومده که باید برم کرج و امشب خونه نمیرم ، از لحن صداش معلوم بود که چقدر ناراحت شده ولی اصلا بهم یادآوری نکرد که امشب چه شبیه.منم خوشحال از اینکه امشب یکی از بهترین شبای زندگیشو براش میسازم به سمت خونه حرکت کردم،میدونستم چه قدر از کادویی که براش گرفته بودم خوشحال میشه ، آخه همون سرویس طلایی رو براش گرفته بودم که برای خریدنش دو ماه بود داشت بهم التماس میکرد و منم با اینکه پول داشتم اما هی امروز و فردا میکردم تا برای شب سالگرد ازدواجمون براش بخرمش.وقتی رسیدم دم خونه در رو بازکردم و خیلی بی سر وصدا رفتم بالا ،اما عجیب بود آخه یه جفت کفش مردونه جلوی خونمون بودم که تا جایی که میدونستم مال من نبود.به هر حال در رو آروم باز کردم و رفتم داخل که دیدم کسی نیست !رفتم سمت اتاق خواب و یواش لای در رو باز کردم و به داخل نگاه کردم اما از صحنه ای که دیدم نزدیک بود سکته کنم و واقعا قلبم شروع کرد به تیر کشیدن،یعنی اون مهناز بود که داشت تو اتاق خواب من و روی تخت من به یه مرد دیگه لب میداد،نه میتونستم باور کنم و نه میخواستم که باور کنم همچین کاری رو باهام کرده اونم توی این شب. به هر حال از خونه زدم بیرون و همونطور که گفتم رفتم تو پارک. نیم ساعتی تو پارک بودم و بعد رفتم سوار ماشین شدم و توی ماشینم حسابی اشک ریختم. از ساعت 9 که از خونه زده بودم بیرون سه ساعتی میگذشت، که دیگه تصمیم گرفتم برم خونه و همین امشب همه چیز رو تموم کنم چون دیگه حتی یه شبم نمیتونستم باهاش زندگی کنم،شاید هیچ چیز دیگه ای توی این دنیا نمیتونست توی 3 ساعت منو اِنقدر از یه نفر متنفرکنه. به هر حال، رفتم خونه .وقتی دیدم که دیگه اون کفشا جلوی در نیست فهمیدم که اون مرد رفته(جای شکر داشت که شب نمونده بود).کلید انداختم در رو باز کردم و رفتم تو،همه جا تاریک بود مهناز هم خواب بود ، توی همون تاریکی رفتم و روی کاناپه نشستم و دوباره شروع کردم به فکر کردن ، نمیدونم چند وقت گذشته بود که دیدم مهناز از اتاق خواب اومد بیرون و رفت سمت دستشویی (هنوز نفهمیده بود که من تو خونه ام) منم داشتم نگاش میکردم. از دستشویی که اومد بیرون وقتی اومد در دستشویی رو ببنده تازه منو دید و یه جیغ بلند کشید و دو متر از جاش پرید...


مهناز:دیوونه نمیگی من از ترس سکته میکنم
من کتم رو در آوردم و رفتم سمت آشپزخونه تا یه ذره آب بخورم که مهناز اومد سمت کاناپه تا کتم رو از اونجا بر داره که چشمش افتاد به کادویی که براش خریده بودم و گفت:
مهناز:این چیه؟برای من خریدیش؟
من هیچی نگفتم
وقتی بازش کرد و دید چی براش خریدم از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شده بود در حالی که جعبه ی کادو تو دستش بود اومد سمتم و گفت:
مهناز:وای رامین عاشقتم
اومد بغلم کنه که خودمو کشیدم عقب ، بهم گفت:
-امشب تو چته دیوونه؟ اون از طرز خونه اومدنت ،از وقتی هم که اومدی یه کلمه هم حرف نزدی حالا هم که اینجوری میکنی .
به چشماش نگاه کردم و گفتم :واقعا با چه رویی میتونی تو صورت من نگاه کنی ؟
مهناز:مگه چیکار کردم؟
من:هیچی ، تو که کار خاصی نکردی فقط با یه نفردیگه تو شب سالگرد ازدواجمون ،تو خونمون ،تو اتاق خوابمون و روی تختمون در حال لب گرفتن بودید.این که اصلا چیز مهمی نیست.
یه دفعه رنگش پرید و با تته پته گفت: چ...چ... چی داری میگی؟ من که ن... نمیفهمم.


من:حقم داری نفهمی. منِ احمقو بگو که میخواستم سوپرایزت کنم و با کلی ذوق و شوق برات کادو گرفتم اونوقت توی نامرد... .بغض گلومو گرفته بود و با دادِ همراه با لرزشِ ناشی از بغضِ تو صدام گفتم: گوش کن ببین چی میگم مهناز حقت اینه که اینقدر بزنمت که صدای سگ بدی بعدشم برم دم خونه ی بابات و همه چیز رو بهش بگم و آبروت رو پیش همه ببرم. اما من مثل تو نامرد نیستم و فقط به حرمت عشقی که یه زمانی بینمون بوده به هیچکس هیچی نمیگم اما از الآن تا زمانی که کارای طلاقمون مراحل قانونیش رو طی دیگه نمیخوام ریخت نحست رو ببینم فهمیدی؟ همین فردا گورتو گم میکنی و از این خونه میری ، برای همیشه. همینطور که داشتم این حرفا رو میزدم اونم داشت گریه میکرد،با اینکه توی زندگیم هر کاری کرده بودم تا گریه اش رو نبینم اما این بار داشتم از اشک ریختن و هق هق کردنش لذت میبردم. از آشپزخونه رفتم بیرون و رفتم رو کاناپه گرفتم خوابیدم و صبح که بیدار شدم دیدم مهناز رفته. دو روز از رفتنش گذشته بود که بهم زنگ زد، هر چی زنگ زد جواب ندادم تا اینکه پیام داد و گفت:رامین تو رو خدا جواب بده کار مهمی باهات دارم.بالآخره جوابشو دادم و قرار شد که ساعت 7 بیاد خونه تا آخرین حرفامونو با هم بزنیم.من ساعت 5:30 رفتم خونه . دقیقا رأس ساعت 7 زنگ خونه رو زدن و دیدم که مهنازست،در رو براش باز کردم و اومد بالا ،خیلی به خودش رسیده بود ،خداییش خیلی خوشگل بود،وقتی هم که به خودش میرسید دیگه خیلی محشر میشد و چون میدونست یکی از چیزایی که منو دیوونه میکنه پاهاشه ،هر روز میرفت حموم و موهای پاهاشو میزد تا من کِیف کنم اونروزم یه ساپورت مشکی پوشیده که من با دیدنش خیلی داغ کردم ولی نمیخواستم به روم بیارم.به هر حال اومد روی مبل روبه روی من نشست و شروع کرد به حرف زدن ،توی مدتی که حرفی میزد من اصلا نگاش نکردم تا بالآخره طاقت نیاورد و گفت:یعنی اِنقدر از من بدت اومده که دیگه نگامم نمیکنی . منم گفتم:خیلی بیشتر از اینا ازت بدم اومده الآنم اگه حرفات تموم شده میتونی بری. یه دفعه بغضش ترکید و زد زیر گریه و اومد جلوی پاهام نشست و پاهامو محکم گرفت و گفت:رامین تو رو خدا طلاقم نده،تو که میدونی بدون تو میمیرم تو رو خدا ولم نکن . من گفتم:آره از وضع اونشبت با اون مرتیکه معلومه چقدردوستم داری...


مهناز:رامین به خدا قضیه اونطوری که فکر میکنی نیست،اون پسره سیاوش بود همونی که بهت گفتم قبلا قرار بود باهاش ازدواج کنم،دو ماهی بود که نمیدونم از کجا شمارمو پیدا کرده بود و هر روز بهم زنگ میزد،با اینکه بهش گفته بودم من شوهر دارم اما ول کنم نبود تا اینکه مجبور شدم خطمو عوض کنم خودت که در جریانی(راست میگفت چند وقت پیش به خودم گفت که یه خط جدید براش بخرم)بعد از اون دیگه زنگ نزد،شب سالگرد ازدواجمون وقتی بهت زنگ زدم و دیدم تو یادت نیست امشب چه شبیه و میخوای بری جایی اِنقدر از دستت ناراحت شدم که زنگ زدم به سیاوش و گفتم بیاد پیشم،دروغ چرا اونشب میخواستم باهاش سکس کنم چون خیلی از دستت ناراحت بودم و اینجوری میخواستم خودمو خالی کنم اما به خدا از لب دادن بیشتر جلو نرفتیم یعنی من نزاشتم بریم و از خونه هم بیرونش کردم چون نمیتونستم به تو خیانت کنم.
میدونستم داره راست میگه،خداییش هر ایرادی داشت دروغگو نبود حتی اگرم بود ،تا حالا به من دروغ نگفته بود.با شنیدن این حرفاش خیلی آروم شدم ،اما همینم نمیتونستم ببخشم،خیلی برام سخت بود. تا اینکه از روی پام بلند شد و گفت رامین میخوام تنبیهم کنی(خیلی عجیب بود چون با این که میدونست من عاشق این کارم اما به جز یه بار در اوایل ازدواجمون که تنبیهش کردم دیگه نذاشت اینکارو بکنم)میخوام اِنقدر بزنیم که صدای سگ بدم،اومد طرفم دستمو گرفت و میزد تو گوشش و میگفت رامین تو رو خدا پاشو منو بزن پاشو لِهم کن ،حتی اگه میخوای طلاقم بدی هم بده ولی قبلش منو بزن بهم فحش بده ،به خدا ناراحت نمیشم،این سکوتت داره دیوونم این که هیچی بهم نمیگی داره میکشتم میخوام از خجالت بمیرم وقتی تو صورتت نگاه میکنم.
یه لحظه تو صورتش نگاه کردم،واقعا دلم براش سوخت،هنوزم ته دلم دوستش داشتم ،وقتی اون چهره ی مظلومشو دیدم که داره به من التماس میکنه خیلی دلم سوخت . دیگه طاقت نداشتم اشکاش رو ببینم.بغلش کردم و گفتم آخه عزیزم من چجوری دلم میاد تو رو بزنم،من عاشقتم ، ولی خیلی ازت دلخورم اومدم بگم خیلی دوستت دارم که سرشو آورد بالا و لباش رو گذاشت رو لبام،وحشیانه داشتم لباش رو میخوردم،تو این 6 سال که ازدواج کرده بودیم حتی یه شبم نشده بود که سکس نکنیم ولی الآن سه روز بود که حتی همدیگرم ندیده بودیم چه برسه به سکس،هر دومون خیلی شهوتی شده بودیم داشتیم با ولع لبای همدیگر رو میخوردیم. در همین حین که لبامون بهم قفل شده بود بغلش کردم و بردم تو اتاق و انداختمش رو تخت و خودمم افتادم روش و دوباره شروع کردیم به لب گرفتن اما اینبار در حین لب گرفتن لباسای همدیگر رو در آوردیم . من واقعا دیوونه ی پاهاش بودم ،واسه همینم اول رفتم سراغ پاهاش و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن،از انگشتای پاش شروع کردم و اومدم بالا تا رسیدم به سینه هاش ،صدای آه و ناله اش تموم اتاق رو پر کرده بود



،اِنقدر سینه هاش رو خوردم که دستش رو گذاشت رو سرم وهلم داد به سمت کسش،شروع کردم به خوردن کسش تو این مورد از سکس واقعا حرفه ای بودم و بعد از 6 سال زندگی خوب بلد بودم چجوری کاری کنم که مهناز رو به اوج برسونم بعد از چند دقیقه که کسش رو حسابی خوردم یه دفعه با دستاش دستای منو که داشت سینه هاش میمالید گرفت و حسابی فشار داد و بعد از یه لرزش کوچیک ارضا شد.بعد دو دقیقه که به خودش اومد بلند شد کیر منو گرفت تو دستش اول یکم مالید و بعدم کرد تو دهنش و حسابی برام ساک زد بعد دو دقیقه بهش گفتم پاشو برو تو حالت مخصوص(من عاشق حالت داگی استایلم و همیشه توی سکس هامون به این حالت میگیم حالت مخصوص)اونم پاشد و داگی استایل شد و منم از همون پشت کیرمو گذاشتم دم کسش و اول یکم مالیدم روش و بعد کردم تو چند دقیقه تلمبه زدم و دیدم اگه همینجوری ادامه بدم الآن آبم و منم هنوز از کون نکردمش واسه همین کیرمو کشیدم بیرون و رفتم کِرِم آوردم و زدم به کیرم و گفتم :مهناز جون آماده ای میخوام کونت بزرام ،اونم گفت عزیزم الآن تو صاحب منی پس هر کاری دوست داری بکن ،همیشه این بخش از سکسم با مهناز از همه جا برام لذت بخش تر بود،گاییدن یه کون سفید و بدون یه دونه مو.کیرمو گذاشتم دم کونش و آروم آروم فشار دادم،اِنقدر از کون کرده بودمش که دیگه نیازی به آماده سازی نبود ولی بازم جانب احتیاط رو رعایت میکردم وبرای اینکه یه وقت دردش نگیره خیلی آروم تلمبه میزدم تا اینکه بعد از چند دقیقه تلمبه زدن وقتی دیدم داره آبم میاد بهش گفتم مهناز بجنب داره میاد اونم که طبق عادت همیشگی میدونست چیکار باید بکنه برگشت و شروع کرد به ساک زدن و وقتی هم که آبم اومد اونو تا قطره ی آخر خورد...


بالآخره با خودم کنار اومدم و مهناز رو بخشیدم،بالآخره انسان جایزالخطاست دیگه،خدا رو شکر از اون به بعد هم تا الآن دیگه هیچ مشکلی با هم نداشتیم و داریم به خوبی و خوشی و به کوری چشم همه ی بدخواهامون زندگی میکنیم ،تازه دو هفته است که فهمیدم قراره بابا بشم و دارم از خوشحالی بال در میارم.این داستان کاملا واقعی بود .امیدوارم که هم باور کنید هم خوشتون بیاد.ببخشید که نتونسته بودم صحنه های سکسمون رو خوب توصیف کنم و بخش سکسش خیلی کمتر از بقیه داستان بود،راستش هدف من بیشتر درد و دل کردن بود نه داستان سکسی تعریف کردن.راستی بزارید یه چیزی بپرسم:به نظرتون کار درستی کردم که بخشیدمش یا نه؟؟؟؟؟ نوشته:رامین
     
#38 | Posted: 3 Dec 2013 21:46
غـــــــــــــنچه

چند سالی میشد که باهاش دوست بودم، سکس های زیادی رو توی خیلی جاها باهمدیگه تجربه کرده بودیم. بهش میگفتم غنچه! البته نه اینکه کم سن و سال باشه، نه! سی و دو، سه سال داشت و هنوز هم خودشو طوری نگه داشته بود که چهره و مخصوصآ هیکلش عالی بود.


مجرد بودم و کار و کاسبیم هم خوب بود، آشنایی ما از اول هم بخاطر مغازه ایی بود که داشتم. برعکس اون، چهره و هیکل من، بیشتر از سن ام نشون میداد، یه جورایی انگار روزگار منو پخته بود.
خیلی از شبها برای مشروب خوردن میرفتم خونه اش. از یه جین گیلاس شراب خوری همه رو شکونده بود، الا دوتا دونه، که فقط مخصوص من و اون بود. چقدر شب ها با هم مست میکردیم و کس شعر میگفتیم، گاهی میخندیدیم و یه وقتایی هم از زندگی گله میکردیم. چه سکس هایی باهم داشتیم، چه جاهایی باهم میرفتیم و حال میکردیم. همیشه اون میوه ها رو برای مزه کردن پوست میکند و ریز میکرد، اکثرا هم ساقی خودش بود.
یه بار که رفته بودیم عباس آباد شمال و قرار بود دو سه روزی اونجا بمونیم، با خودمون مشروب و ویسکی نداشتیم، دوتایی سوار ماشین شدیم و با هزار زحمت یه دونه قوطی ودکا جور کردیم و مزه خریدیم و برگشتیم ویلایی که اجاره کرده بودیم و تقریبا لخت بساطمونو به پا کردیم و نشستیم که بخوریم. جاتون خالی توی حیاط ویلا کباب مرغ هم آماده بود که هم جای شام رو پر کرد و هم مزه.
باز هم مثل همیشه میوه ها رو پوست گرفت و ساقی هم خودش بود. یادمه ته استکانی میریخت و عرق خوردنمون خیلی هم طولانی شد. حین عرق خوری، برعکس همیشه زیاد حرف نمیزد. قبلا بعضی اوقات بجای مزه، از همدیگه لب میگرفتیم، ولی این بار! این حس رو هم نداشت.
عرق خوریمون که توی سالن پذیرایی ویلا بود تموم شد و به بهونه ی سر درد رفت توی اتاق خواب که یه کم دراز بکشه و بعد برگرده پیشم. خودمو با ماهواره و ... معطل کردم و منتظر بودم که بیاد یا اینکه منو صدا بزنه برم پیشش. خیلی طول کشیده بود، کنجکاو شدم و بدون اینکه صداش کنم، رفتم جلوی در اتاق خواب... .
از همون موقعی که وارد عباس آباد شده بودیم، فهمیده بودم که دل و دماغ درست و حسابی نداره. اون از عرق خوریش که مثل همیشه نبود، این هم از الآنش که آهنگ 'اگه یه روز بری سفر، بری ز پیشم بی خبر' فرامرز اصلانی رو گذاشته بود و داشت گریه میکرد!


اعصابم خورد شده بود. کنترل خودمو از دست دادم و رفتم با لگد سی دی و باند و همه چی رو شکستم. زیاد عصبانی نبودم، یه جورایی عقده ای شدم. این همون ترانه ایی بود که با دوست پسر قبلیش، زیاد گوش میکرده و بعدها پدر و مادرش با اینکه میدونستن رابطه شون به سکس هم کشیده، با ازدواجشون مخالفت میکنن. (البته لازم به ذکره که بکارتش رو هم از دست داده) ...
هیچ حرفی نمیزد، کم کم صدای گریه اش تبدیل به هق هق ضعیف تری شد. برگشتم سالن پذیرایی و یه سیگار روشن کردم. دیگه داشتم دیوونه میشدم. آخه چرا هنوز هم از یاد نبرده بودش. ازش انتظار داشتم حالا که با من اومده برای تفریح و اینکه خیلی وقته برای همدیگه هستیم، فقط به من فکر کنه. توی ذهنم داشتم با همین فکرها پرسه میزدم که اومد بیرون و رفت صورتش رو بشوره که سیگارم رو خاموش کردم و شروع کردم به جمع کردن وسایل که همون نصفه شب برگردیم.
وقتی دست و صورتش رو آب زد و اومد منو با این کار دید، عین اینکه دلش برام سوخته باشه، اومد جلو و با ناز و عشوه میگفت که غلط کردم عزیزم، منو ببخش، ببین الآن بچه ی خوبی شدم و هزار تا کس شعر دیگه. اونقدر استادانه شروع کرد به عشق بازیه در حین شوخی و ویشکون گرفتن و با ناز و ادا حرف زدن! که خر شدمو از جمع کردن وسایل بیخیال شدم.


کشون کشون منو برد روی کاناپه و شروع کرد به لب بازی و زبون زدن به زیر سینه هام. در حین این کارها ازم عذر خواهی میکرد و میگفت الآن که تو رو دارم و هیچ چیزی کم ندارم و ...
به کارش وارد بود، چون توی این مدت که باهم بودیم، منو خوب شناخته بود، حس و حالمو داشت عوض میکرد ولی با این حال، این دفعه من بودم که کم حرف شده بودم و به زور، به خودم قبولوندم که باید ببخشمش.
یواش یواش دستش داشت میرفت سمت شلوارکی که پوشیده بودم، دستش رو برد توی شرتم و کیرم که هنوز کاملا سیخ نشده بود رو گرفت و باز هم با عشوه گفت این چرا هنوز بیدار نشده؟. من جوابی ندادم ولی اون به کارش ادامه میداد. از اول عرق خوری، فقط یه سوتین و شورت یشمی رنگ تنش بود که خودم بهش کادو داده بودم. سوتینش رو در آورد و سینه های خوشگل و سر بالاش رو میمالید به سینه هام. از حرکاتش میشد فهمید که میخواد منو حشری کنه ولی خودش زودتر از من حشرش زده بالا. از چشماش میخوندم که داره التماس میکنه من هم همراهیش کنم. بی اختیار جریان چند دقیقه پیش از ذهنم رفته بود بیرون و حالا من هم پا به پای اون جواب لب گرفتن ها و زبون زدن ها رو میدادم. من روی کاناپه بودمو اون روی من. سینه های خوش فرمش رو با دستام میگرفتم و نوکش رو زبون میزدم، سایز سینه اش 75 بود و به نظر خودم بهترین اندازه و بهترین شکل رو داشت. وقتی که یه تیشرت یقه باز میپوشید و یا هر چیزی که خط سینه ش معلوم میشد، نمیتونستم چشم از اون قشنگترین خط دنیا بردارم.
هم قد و هیکل خودم بود، بلند و کشیده، نه چاق و نه لاغر. پایین تنه ی توپری داشت که اکثر مردها از جمله خودم خیلی دوست داشتم.
کیرمو از دستش ول کرد و گذاشت لای پاهاش و اونا رو به هم فشار میدد. یه کمی دردم گرفت،
با یه لحن شیطنت آمیزی بهم گفت: ها، باز هم برام ناز میکنی یا نه؟


من هم با یه لحنی که مثلآ خودمو به موش مردگی زده باشم گفتم: من غلط بکنم، ناز کردن کجا بود؟
و یه کمی پاهاش رو شل کرد، فهمید که من این مدل رو زیاد دوست ندارم و از روی من بلند شد و پشت به من، همراه با ناز و کرشمه، کونشو میچرخوند و شورتش رو از پاش درمیاورد که صورتش رو به سمت من کرد و مثل یه جنده ی تمام عیار پرسید: عزیزم دوست داره چجوری بکنتم؟ و زبونش رو به علامت شوخی و مسخره کردن درآورد.
من هم بلند شدم و گفتم: عزیزت میخواد مثل سگ بکنتت و من هم زبونم رو برای اون درآوردم و تکون دادم.
با اشاره ی من فهمید که باید به سمت مبل خم بشه، با آرنج به دسته ی مبل تکیه داد و خم شد، کونش رو داد بالا و کمرش رو آورد پایین تر، رفتم پشتش و از گودی کمر و کونش تا مچ پاش رو دست کشیدم و نشستم روی زمین. با زبونم چند بار از سوراخ کونش تا کسش رو طی کردم، با اینکه مزه ی شور آب کسش رو چشیدم ولی تا جایی که تونستم چند بار زبونم رو فرو کردم توی کسش. بلند شدم و با دستام لپ های کونش رو باز کردمو کیرمو گذاشتم دم کسش، با یه فشار آهسته کلاهک کیرم رو فرستادم تو و یه لحظه حس کردم کسش رو جمع کرد و کله ی کیرم رو احاطه کرد، دوباره یه کمه دیگه آروم فشار دادم که تا نصف کیرم رو بلعید، صدای آه گفتن همراه با لذتش خیلی بهم حال میداد، یه کمی کیرمو آوردم بیرون و این بار با فشار بیشتر کیرمو تا ته جا کردم، صدای آه گفتنش رو به معنیه "پاره شدم"، منو توی لذتی که میبرد شریک میکرد، من هم چند بار آهسته عقب جلو کردم و با دستم کمر و کونش رو به طرف خودم کشیدم، این بار تا جایی که امکان داشت کیرم رو فرو کردم، انگار سر کیرم به یه جایی میخورد.



چشمام روی کون و خط کونش بود که چسبیده بود به زیر شکمم. اون سینه های خوشگلش بهم میگفت که اونارو توی مشتم بگیرم و بمالمشون، یه کمی بخ جلو خم شدم و گرفتمشون توی دستم، چون به سمت پایین آویزون شده بودن خیلی نرم تر و خواستنی تر شده بودن، کم کم سرعتمو بیشتر کردم و پشت سرهم تلمبه میزدم، صدای آه آه گفتنش با صدای شالاپ شلوپ یه ریتم خاصی داشت، مثل این بود که کونش همراه با آه گفتن، موج مکزیکی میرفت برام. دیگه کم کم داشت خوش هم باهام همکاری میکرد و کونش رو میداد عقب جلو و احساس کردم میخواد ارضا بشه، واسه همین ضربه هامو قویتر و با شدت و سرعت بشتری میزدم، چند لحظه این کار رو ادامه دادم تا اینکه یه آه طولانی و با صدای لرزون کشید و آبش اومد، چند لحظه حرکتمو آرومتر کردم که خودشو کشیدجلو و کیرم رو درآورد، به پشت روی مبل خوابید و پاهاشو آورد بالا، میدونستم چی میخواد. دوباره کیرم رو سریع گذاشتم داخل و یه دستم رو گذاشتم زیر گردنش و با دست دیگه م یکی از سینه هاشو گرفتم و نوکش رو آوردم بالا، تا جایی که میتونستم گذاشتمش توی دهنم و در حین میک زدن از دهنم میاوردمش بیرون، تلمبه زدن و میک زدن رو باهم و باسرعت بیشتری ادامه میدادم، صدای من هم دراومده بود و با هر بار جلو رفتن آه میکردم و اون هم با "جان" گفتن جواب میداد، پشت سرهم آه و جان، خودمو کامل روی هیکلش ننداخته بودم و یه فاصله ی کمی باهاش داشتم، با هر بار عقب جلو کردنم، اون یکی سینه ش تکون های قشنگی میخورد، فاصله ی آه گفتن های من و جان گفتن های اون کمتر و کمتر میشد، تا جایی که صداهامون با صدای تلمبه زدن قاطی شده بود و از پلک های باز شده و چشماش که داشت بیرون میزد فهمیدم دوباره داره ارضا میشه، بی معطلی سرعت خودمو تویه ضربه زدن و خوردن سینه ش به نهایتی که میتونستم رسوندم و ... یک آآآآآه از طرف من و یک جااااان از طرف اون به قایله پایان داد و ناخن های اون بود که از شدت شهوت و لذت داشت کمر منو میخراشید.
چند لحظه خودمو ول کردم روی هیکل نازش و با یه لب مختصر، خودم رو بلند کردم و دستمال کاغذی رو که بهش دادم، دوباره همون حس لعنتی به سراغم اومد.....
این حس و سوال که چرا هنوز هم بعد از این همه مدت، هنوز هم وقتی به آهنگ مورد علاقه ی عشق اولش گوش میکنه، گریه میکنه، مگه من براش کم گذاشتم! خوش بحال کسی که براش گریه میکنه و هزار فکر دیگه که یه جورایی هم حسادت منو برمی انگیخت و هم تنفر منو...

دوستانیکه این اولین داستان منو میخونن، نظراتتون رو خواهم خوند و اگر باب میلشون بود، توی پست نظرشون رو بگن که ادامه اش رو بنویسم، اگر هم که نه، نمینویسم.پـــــــــــــــایــــــــــان
     
#39 | Posted: 3 Dec 2013 23:13
سفر پاریس

خیلی خوشحال بودم. بالاخره به آرزوم رسیده بودم و بلیط پاریس توی دستم بود. داشتم از خوشحالی بال در میآوردم زنگ زدم به مامان جواب داد:
-بله پویا!
- چطوری مامی خوشگلم؟! بالاخره بلیطش رو گرفتم هفته دیگه ساعت 10:30 صبح!
- خوب به سلامتی، گفتم تا پول ها رو توی جوب آب نریزی دست برنمیداری. حالا هم واسه شیرینی سر راهت واسه خودت و بابات ی چیزی بگیر میخوام برم خونه آبجیت آشپزخونه رو هم تمیز کردم هر چی میخورید بعدش تمیز کنید.
- ای بابا، نمیشه نزنی تو حالمون؟! چشم میگیرم.
از بچگی رویای سفر به فرانسه رو در سر داشتم ولی خوب برای پاسپورت بایست میرفتم خدمت. تو ایام دانشگاه ور دست عموم تو شرکت خودش کار میکردم و با توجه به رشتم که حسابداری بود، حسابدار بودم و عمو هم حقوق خوبی میداد و با حقوقی که بهم داده بود ی پس انداز خوبی داشتم. بخشی از پولهام رو جمع کردم تا بعد از خدمت اولین کارم این باشه که برم فرانسه و موفق هم شدم به آرزوم رسیدم. از همون دم در آژانس مستقیم رفتم بانک پولها رو درآوردم و به یورو تبدیل کردم (خدا رو شکر اون زمان بازار ارز اینقدر فجیع نبود) چیزی حدود 5000 یورو شدند. برای 8 رور کافی بود. در ضمن من 25 سالمه با قیاقه و تیپی معمولی.


بعد از یک هفته روز سه شنبه پرواز داشتم قرار بود 8 روز اونجا باشم. رفتم فرودگاه امام تنهای تنها، همه با کس و کارشون اومده بودند ولی من خودم بودم با کیرم. منتظر بودم تا اعلام کنند کارت پرواز رو بگیریم. نشسته بودم که ی دختره اومد روبروم نشست ی نگاه بهم کردیم و بعد به کار خودمون مشغول شدیم. اعلام کردند برید کارت پرواز بگیرید بلند شدم برم دیدم دختره هم با من پاشد فهمیدم که همسفریم و چون من فقط یک چمدان کوچک باهام بود و اون یکم وسایلش زیاد بود گفتم اجازه میدید کمتکتون کنم اونم با یک لبخند گفت ممنون میشم. سر صف که رسیدیم ی تعارف بهش زدم که شما اول بفرما خوشش اومد و ازم پرسید:
- شما هم میرید پاریس؟! – اگر خدا قسمت کنه. – فعلا که قسمت کرده دیگه چی میگید؟!
- هنوز کامل قسمت نکرده ممکنه بریم رو آسمون هواپیما بیفته. من شانس ندارم. – برعکس من خوش شانسم نگران نباش نمیافته. – شما خوش شانسی زنده میمونی ولی من میمیرم.
- خندید و دستش رو کشید جلو گفت من فرنوش هستم. دست دادم و خودم رو معرفی کردم بعدش گفت: اگر اجازه بدید پیش هم صندلی بگیریم الان ی صندلی به من قالب میکنند بغل ی پیرزن یا یکی دیگه حوصله وراجی اونا رو ندارم بشینم پیش کسی که هم سن خودم باشه لااقل.
- خواهش میکنم، باعث افتخاره، فکر کنم یکم دارم شانس میارم.
خندش گرفته بود و به اون خانم که داشت کارت پروازها رو میزد گفت ما رو کنار همدیگه اگر میشه صندلی بدید ی نیگا کرد به دستمون ببینه حلقه چیزی داریم یا نه که سریع فرنوش گفت: دوستمه میخوایم کنار هم باشیم. زنه هم یک خنده زد و گفت چشم، خوش بگذره. عجیب بود که خوش اخلاق بود یا شایدم شانس ما بود.


تو سالن ترانزیت یکم نشستیم و دختره گفت: واسه چی میخوای بری فرانسه؟! من هم آرزوهای دور و درازم رو گفتم و اضافه کردم فقط برای تفریح. بعد من ازش همون سوال رو کردم. جواب داد: دارم میرم پیش خواهرم، حدوده 6 ساله رفته فرانسه و منم هر سال تابستونا میرم پیشش. منم مثل شما بیشتر تفریحیه.
سوار هواپیما شدیم و کلی با هم حرف زدیم. خیلی از من اکتیو تر بود و شیطنت خاصی داشت فهمیدم که 24 سالشه. یکسال و 7 روز از من کوچکتر بود. من آدم نسبتاً کم رویی بودم که خیلی طول میکشید با کسی گرم بگیرم بیشتر اون حرف میزد. معلوم بود هم اون از من خوشش اومده هم من خیلی رفته بودم تو کف اون. حدود 6 ساعت پرواز بود و وقتی رسیدیم پاریس و موقع تحویل بار، گفت اگه میشه وسایلم رو نگه دارید تا برم سرویس بهداشتی و بیام منم یکم صبر کردم وقتی اومد دیدم مانتواش رو در اورده، روسری هم دیگه سرش نیست. قدش بلند بود و هم قد خودم بود کمی کوتاهتر حدود 180 سانت، موهاش کوتاه بودند و یک مدل پسرونه داشتند و رنگشون هم خرمائی رنگ بود. فهمید تعجب کردم خودش گفت: بالاخره ی روزی قانون ایران هم عوض میشه. منم با سر تایید کردم.
خارج شدیم، دیدیم خواهر و شوهرخواهرش اومدند دنبالش منم سلام کردم و بعد گفتم اگه اجازه بدید مرخص بشم. دختره گفت: خواهش میکنم خیلی خوش گذشت ممنونم. من هم بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن دوس داشتم شماره اش رو بگیرم ولی روم نمیشد و از طرفی دیگه خط من هم اونجا کار نمیکرد ایرانسل داشتم ولی گرون بود و نمی دونستم کار میکنه یا نه. منم برگشتم گفتم از کجا میتونم تلفن بزنم و یک نقشه بگیرم؟! بعد رو به شوهر خواهرش کردم و گفتم: ببخشید اگر هتل خوبی مشیناسید که هم قیمتش مناسب باشه و هم خوب باشه سراغ دارید؟! یهو خود فرنوش برگشت و گفت بیا قبل از اینکه برم واسط یک خط از اپراتورهای اینجا بگیرم شماره ات رو داشته باشم خواستی بری بیرون با هم بریم من کمی اینجا رو بلدم. و من یک خط گرفتم فقط 1 یورو! 3 سوت هم فعال شد. شماره خط جدیدم رو به خانواده خودم هم دادم و خط رو زدم رو گوشی.


رفتم یک هتلی که شوهر خواهرش معرفی کرده بود و قیمتش هم خوب بود اتاق گرفتم. آخر شب کمی رفتم بیرون و کمی هم گشتم ولی زود اومدم هتل چون دیروقت بود. انصافا زبون فرانسوی ها خیلی سخته و منم انگلیسیم بد نبود ولی خوب منم مثل خودشون لهجه انگلیسی تخمی ای داشتم واسه همین به زور به هم میفهمیدیم.
فردای اونروز کله سحر تقربا ساعت 7 یا 8 فرنوش زنگ زد و منم خوابالو جواب دادم:
- الو؛ – سلام، نگی که هنوز خوابی؟! تو که اینقدر عشق پاریس بودی گرفتی بخوابی؟!
من که هنوز دو هزاریم نیافتاده بود و فکر کردم خواهرمه جواب دادم: نه الان از جلسه با مونالیزا برگشتم تو شوکم. ی نگاه به ساعتت کن خواهر گلم اینجا با اونجا تایمش فرق داره.
- اولا علیک سلام، دوماً فرنوشم. کجایی تو؟!
- سلام، ببخشید. هتلم.
- خوبه بلند شو صبحانه بخور تا یک ساعت دیگه میام دنبالت بریم بیرون.
منم بلند شدم و بعد از حموم منتظرش شدم. در کل تو اون مدت همش با هم بیرون میرفتیم و یکی دوبار هم خونه خواهرش اینا رفتیم و یا باهاشون رفتیم گردش. یک روز فرنوش گفت: کی پرواز برگشت داری؟! گفتم: 4 روز دیگه ساعت 9 صبح. گفت: اگه دوس داشته باشی بریم بندر مارسی شهر فوق العاده قشنگیه. تازه میتونیم یکم کنار ساحل باشیم. گفتم اگه دیرم نمیشه بریم گفت نگران نباش. قطار TVG داره (قطار پرسرعت) تقریبا 5 ساعت تو راهیم ظهر میرسیم، شب و فرداش اونجاییم روز بعدش برمیگردیم ی شب میخوابی دوباره پارسی بعدش برمیرگردی. فرداش صبح زود خودمون دوتایی با قطار رفتیم وقتی به مارسی رسیدیم واقعا راست میگفت شهر فوق العاده ای بود.


پیشنهاد داد به یک هتل بریم که از هتل های شیک و پیک و نسبتاً خوب اونجا بود و منظره رو به دریا داشت. رفتیم که دو اتاق 1 نفره بگیرم ولی اگر یک دو نفره میگرفتیم خیلی ارزون تر میشد. توافق کردیم دونفره بگیریم ولی بازم خیلی بود. هزینه اون دو شب دو برابر پنج شب بود که من تو هتل پاریس بودم ولی چون زیاد خرید نکرده بودم پولم میرسید. ولی خداییش هتل فوقالعاده ای بود حدود 3800 یورو شد. هزینه ها هم نصف شد. همون شبی که رسیده بودیم یکم با هم گشتیم و شب خوابیدیم.مبل خیلی خوبی داشت و راحت بود فرنوش هم روی تخت خوابید.
فردا قرار بود بریم کنار دریا خود هتل نزدیک ساحل بود. وقتی رفتیم ساحل من ی شورت که مخصوص اونجا خریده بودم تو اتاقک های تعویض لباس پوشیدم و رفتم منتظر فرنوش شدم. وقتی اومد قشنگ فهمید که هنگ کردم. چشمم رو از قبل گرفته بود و دیگه با این وضع فهمدیم که عاشقش شدم. ی بیگنی خفن پوشیده بود که سینه ها خوش فرمش تو اونا خود نمایی میکرد و شکم اصلا نداشت و هیکلش انصافا ردیف بود (البته اکثر دخرتهای اونجا همین تیپی بودند Big Grin ). اومد جلوم گفت: برگرد اینجا! کجایی؟! گفتم: هیچی بریم؟!
رفتم باهم دریا و کلی اون روز خوشگذشت. و از همه دری حرف میزدیم. شب وقتی برگشتیم بعد از یک دوش رفتیم رستوران. عزم خودم رو جزم کردم که بگمش دوسش دارم و ازش درخواست کنم ی مدتی با هم باشیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم.


سر میز شام قشنگ معلوم بود هول کردم. خودش برگشت گفت:
- پویا چیزی شده؟! – فرنوش ی چیزی بگم ناراحت نمیشی؟! – نه بگو، ناراحت نمیشم.
- میدونم شاید واسه این حرفا یکم زود باشه ولی تو این مدتی که با هم بودیم نسبت بهت یک حس خاصی پیدا کردم که میتونم بگم این که بهت علاقه مند شدم. ولی خوب هنوز در حدی نیست که بخوام درخواستی دیگه ازت بکنم ولی من میخوام ازت خواهش کنم اگر مشکلی نداری یک مدت بیشتری با هم باشیم تا بیشتر از هم شناخت داشته باشیم و شاید این آشنایی سبب یک اتفاق خوب برای هر دو ما بشه. (البته این حرفها رو خیلی به زحمت گفتم و با کلی من و من!)
فرنوش که کمی جا خورده بود خودش رو جمع کرد و خنده از لبش پرید و جدی شد گفت: من مشکلی ندارم فقط کمی شوکه شدم. من هم از تو خوشم اومده و فکر کنم من به تو علاقه مند شدم ولی من مشکلی دارم.
- چه مشکلی؟! نکنه نامزد داری؟! – نه بحث این نیست. چطور بگم؟! این شاید برای تو مهم باشه.
- خوب بگو! این همون شناختیه که باید از هم داشته باشیم. – من.... من پرده ندارم.
انگار آب سردی روی سرم ریختند. قفل کردم. که خودش ادامه داد:
- دو سال پیش ی پسره بود که تو همین فرانسه باهاش آشنا شدم و پرده ام رو زد و بعدش فهمیدم اون قصد دیگه ای داشته اصلا فکر نمیکرد اینقدر برای من مهم باشه. ولی خوب اون کارش رو کرده بود. نمی تونم بگم اشتباه کردم چون میدونستم دارم چیکار میکنم ولی الان پشیمونم. به تو هم همین الان میگم.
من که هنوز تو شوک بودم بلند شدم و رفتم بیرون ی هوایی بخورم. تو فرهنگ ایران بزرگ شده بودم و این برام درکش یکم سخت بود. بیشتر با خودم فکر کردم و گفتم قیدش رو میزنم ولی نمی تونستم فراموشش کنم واقعا دوسش داشتم یهو همه چیز برای من عجیب شده بود. با اینکه سخت بود ولی تصمیم گرفتم همیجوری که هست بخوامش شاید دیگه مثلش گیرم نیاد و مهم اینه که من خیلی دوسش دارم.


بعد از یک ساعتی برگشتم تو اتاق. فرنوش وقتی دیدم بلند شد و جلوم وایساد سرش پایین بود انگار خجالت میکشید. از کنارش رد شدم و رفتم سر یخچال ی آب معدنی برداشتم و بازش کردم و بعد برای اولین بار جلوی اون رفتم کنار پنجره و سیگار کشیدم، ساکت بود و تا حالا اینجور ندیده بودمش. رفتم روبروش وایسادم گفتمش: همون یکباره بوده. سرش رو بالا آورد و گفت: به جون پدر و مادرم همون یکبار بوده. گفتمش مامان و بابات میدونند: سرش رو انداخت پایین و آروم گفت: نه. ولی آجیم میدونه. خجالت میکشید نگام کنه. با انگشتم زیر چونه اش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم: ولی من هنوز میخوامت، حرفم عوض نشده. حالا چرا ناراحتی؟!
یک نگاه قشنگ کرد و خنده به لبش برگشت و گفت: قول میدم و بعد یهو لپم رو بوسید نگاه هم کردیم اینبار من به سمت لبش رفتم، لبش رو روی لبام گذاشت. هول شدم فکر رو نمی کردم و اول خودم رو جدا کردم ولی بعدش خودم ادامه دادم. لبای همدیگه رو تند تند و با ولع زیادی میخوردیم و دستای هم دور سر همدیگه قفل شده بود. صدای ملچ ملوچ لبامون فضای اتاق رو عوض کرده بود من هولش دادم رو تخت و افتادم روش و ی لحظه جدا شدم و گفتمش: مطمئنی الان وقتشه؟! گفت: اگر اتفاقی غیر از اینم بیوفته بازم میخوام امشب رو با تو باشم. منم گفتم: منم همینو میخوام. و دوباره شروع کردم به بوسیدنش و بعد از چند دقیقه آروم رفتم پایین و شروع کردم از گردن و کنار گوشاش بوس گرفتن گازهای کوچیک گرفتن بعد رفتم سمت لباسش و دکمه های پیراهنش رو باز کردم و بعد خودش سوتینش رو از پشت باز کرد. پریدم روی سینه هاش و با ولع زیادی میخوردم. خیلی خوش فرم بودند. گرد و سفت. همونطور که مشغول خوردن سینه هاش بودم خودش پیراهنم رو از تنم در آورد. و بعد من رفتم سراغ شلوارش و شروع کردم شلوارش رو از پاش درآوردم. و بعدش کمی از رو شرت کسش رو مالوندم. بعد شورتش رو دادم پایین و مشغول خوردن شدم. اون دیگه داشت لذت میبرد و صدای اه اه کردنش بلند شده بود. ی چند دقیقه ای خوردم و بعدش ی تکونی خورد و ارضا شد.


بلند شدم کنار خوابیدم تا یکم حالش جا بیاد و آروم موهاش رو نواش میکردم. بعد از ی5 دقیقه گقت حالا دیگه نوبت منه! یک چشمک زد و لباش رو به لبام قفل کرد و در حالی که مشغول لب گرفتن بود آروم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد. بعد رفت سراغ کیرم و آروم دستش گرفت و شروع به خوردن کرد. بعضی وقتا دندوناش به کیرم میخورد. و منم تندی تا آبم نیومده پاشدم و بغلش کردم و بعد از کمی لب گرفتن رو تخت خوابوندمش و رفتم پشت سرش و از پایین کیرم رو دادم تو کسش. دو تایی داشتیم آتیش میگرفتیم و لذت میبردیم و من از پشت سر از کمرش و شونه هاش بوس میگرفتم حین اینکار با هم حرف هم میزدیم داشتم آروم بالا پایین میکردم و صدای برخورد بدن های ما به هم فضا را بسیار شهوت آلود کرده بود. بعد از چند دقیقه پوزیشن رو عوض کردیم اون از بالا اومد نشست رو کیرم. این حالت خیلی حال میداد و اونم تند تند بالا پایین میکرد. خوبیه این حالت این بود که در حین تلمبه زدن ازش لب هم میگرفتم که به هر دو تایی ما خیلی حال میداد. واقعا داشتم لذت میبردم. گاهی حرکاتش رو آروم میکرد و گاه تندتر ادامه میداد. حین کار همش لبش رو گاز میگرفت و چشاش رو میبست.
بعد حالت رو عوض کردیم و خوبوندمش رو میز و از روبرو کیرم رو دوباره وارد کردم و شروع کردم به تلمبه زدن صدای اه اه هر دوی ما بالا گرفته بود و هر دو به اوج شهوت رسیده بودیم حین کار در اودمد بهم گفت حالا من خوش شانسم یا تو؟! گفتم نمی دونم شاید من!! گفت هر دوی ما.همینطور داشتم و اون بالا پایین میکرد و صداش خیلی قشنگ بود و آه و اوه میکرد و اه اه کردنش فضای اتاق رو پر کرده بود.
بعد از 2 یا 3 دقیقه داشت اون صداش رفت بالا و فهمیدم داره به ارگاسم میرسه و منم سرعتم رو بیشتر کردم اون با یک تکون کوچیک ارضا شد و منم گفتمش داره آبم میاد گفت بریز رو شکمم و منم همین کار رو کردم. بعدش هر دو با هم ولو شدیم رو تخت. باورکردنی نبود لحظاتی که داشتم. طول شب رو کنار هم خوابیدیم و فهمیدم همون لحظه که نمی تونم فراموشش کنم. وقتی کنارم خوابید بود خودم رو خوشبخت دیدم...


فردای اون روز با هم برگشتیم پاریس و من رفتم تهران ولی ارتباط ما با هم ادامه داشت. بعد از یک سالی که تکلیف کارم مشخص شد، برای خاستگاری رفتیم کرمانشاه و اونا هم قبول کردند. خوشبختانه طبقه بالای آپارتمان پدرم رو، از قبل پدرم خریده بود و این تاثیر زیادی روی قبول کردن خانواده فرنوش داشت.
الان 5 ساله داریم با هم زندگی میکنیم و زندگی متوسط و خوبی داریم و من هنوز هم دوستش دارم و زندگی خوب و خوشی رو کنار هم داریم. واقعا که فرنوش در زندگی من تا اینجا بسیار موثر بود و من بخش بزرگی از موفقیت هام از جمله ارتقای مدرکم رو مدیون اون هستم. از خدا هم همیشه سپاسگزارم که من رو با فرنوش آشنا کرد بهرحال همیشه دو آدم به نحوی به هم میرسند و من اینطور بود. میتونم الان بگم من مرد بسیار خوش شانسی هستم و دیدن فرنوش بهنرین اتفاق زندگی من بود.

..
الان من و اون منتظر تولد اولین فرزندمون هستیم و اون از من خواست یا به قول خودش ویار داشت که داستان او ن روزا رو براش بنویسم و اینجا بزارم چون من و خودش گه گاهی به اینجا سری میزنیم. امیدوارم وقتی این رو میخونه دعوامون نشه. :دی
خیلی ممنون حوصله کردید و خوندید.به قلم پویا
     
#40 | Posted: 3 Dec 2013 23:27
چراغ قرمز باعث جدایمون شد

سلام دوستان اسمم کامرانه ۲۸ سالمه ساکن تهران منطقه نیرو هوایی پیروزی هستم و ۴ماه که ازدواج کردم دوستان داستانی رو که مینویسم کاملا حقیقت داره ولی متاسفانه تو این سایت بعضی ها به دلیل بی فرهنگی بدون خوندن داستان شرو به فحاشی میکنن که اصلا مهم نیست چون تو ایران این موضوع جا افتاده داستان از اینجا شروع شد که یه روز صبحانرو خوردم و شیدا همسرم گفت کامران داری میری سر کار منم تا خونه مامانم برسون واسه شام دعوتمون کردن شب خودتم بیا اونجا گفتم پس علیرضا(پسرم)چی؟گفت بهش گفتم از مدرسه تعطیل شدی بیا اونجا خلاصه لباسامون رو پوشیدیمو حرکت کردیم خونه مادر خانومم سمت چهار راه کوکا بود سر چهار راه رسیدیم مثل همیشه از شانس بد من خوردیم به چراغ قرمز ایستاده بودیم که یه دختری حدودا ۱۵سالش بود از سمت صندلی خانومم زد به شیشه خانومم شیشرو داد پایین دختره گفت خانوم تر خدا یه گل بخر خانمم گفت نمیخوام مرسی دوباره داشت اسرار میکرد که من گفتم یه شاخه ازون خوشگلاش بده خلاصه یه شاخه رز قرمز داد به شیداو من خواستم پول بدم چون کمر بند بسته بودمو پول تو جیب شلوارم بود یه کم در آوردنش سخت بود...



تا کمربند ماشینو باز کردم دیدم صدای بوق ماشینا در اومد چراغ سبز شده بودو مدام بوق میزدن حرکت کردمو دخترک دنبال ماشین یه کم دوید ولی ما رد شدیم دلم براش سوخت اون سمت چهار راه بایه بدبختی ماشینو تو یه کوچه پارک کردمو پیاده رفتم سمت چهار راه دیدم ایستاده کنار خیابونو منتظر قرمز شدنه چراغه بهش گفتم بیا دختر اینم پول گلت گفت مرسی فکر کردم رفتید خندیدم گفتم نه عزیزم ما ازین کارا نمیکنیم یه لبخندی زدو بازم تشکر کرد دختره کم سن بود ولباساش ترو تمیز نبود پرسیدم برای کسی کار میکنی؟ یه نگاهی کرد ولی جوابی ندادو منم برگشتم سمت ماشین دیدم شیدا داره با یه پسره جوون بحث میکنه سریع رفتم جلو گفتم بفرما داداش جریان چیه گفت تو کوچه به این تنگی جای پارکه آخه شیدا گفت با موتورش زد آینرو شکوند منم چون دیر کرده بودمو شیدا همراهم بود گفتم اشکال نداره و رفتیم شیدارو رسوندمو رفتم سمت محل کارم یه دفعه نگاهم به شاخه گل افتاد جلو داشبورد که شیدا جا گذاشته بود رسیدم به محل کارم گل رو با خودم بردمو گذاشتم رو میزم پروندها رو در آوردم آخه شاغل اداره....هستم تاظهر این شاخه گل پژمرده شده بود با خودم گفتم اشکال نداره تو مسیر اگه دختره بودو فرصت شد یکی دیگه واسه شیدا میخرم به سمت خونه حرکت کردم خونه مادر شیدا باخونمون زیاد فاصله نداره وتوی یه مسیره رسیدم به چهار راه دیدم کنار خیابونه و یه ساندویچ دستشه ولی متاسفانه چراغ سبز بود رد شدمو اینبار یه جای مناسب پیدا کردم پارک کردمو رفتم پیشش سلام کردم دهنش پر بود با سر جواب سلام داد لقمشو که خورد گفت بازم شما منم جریانو گفتمو یه شاخه گل دیگه خریدم یه نوشابم خریدمو بهش گفتم هر روز اگه ببینمت گل ازت میخرم خنید گفت آخخخخ جون



اینو که گفت غریزی قلبم به تپش افتاد چون نسبت به سنش جا افتاده و خوش صدا بود خلاصه رفتمو گل رو دادم به شیدا و اون شب شیدا پریود شده بود خلاصه سهروزی گذشتو من تو این سه روز چه چراغ سبز بود چه قرمز من یه گل میخریدم و از اون دختر خوشم اومده بودو اونم دیگه منو کاملا شناخته بود تا اینکه یه شب شیدا گفت کامران از سر کار اومدی میبریم آرایشگاه آخه پریودم تمومه میخوام شب خوشگلو تمیز باشم گفتم بله با کمال میل گفت بسه لوس نشو رفتمو ظهر اومدم ساعت ۱بود به شیدا گفت کامران زنگ زدم زنه گفت ساعت ۳عروس دارم الان منو ببر گفتم نهار چی گفت تر خدا بیرون بخور قبول کردمو بردمش گفت من از سمت آرایشگاه میرم خونخ مامانم بیا اونجا دنبالم گفتم بازم چشمو برگشتم سمت خونه دلم شروع کرد به سرو صدا یه دفعه یادم به دختره افتاد ماشینو پارک کردمو رفتم سمت چهار راه دیدم اونجاست تا منو دید خندید گفتم نهار خوردی گفت هنوز نه گفتم نهار مهمون من میشی گفت آخخخخخخخه گفتم آخه چی؟گفت گلام خراب میشه گفتم من همشو میخرم گفت گناه داریدا گفتم بیخیال بیا اون طرف خیابون یه رستورانه بریم اونجا رفتیم نهار خوردیمو گفت خیلی خوشمزه بود خوش به حالتون شما پول دارید بازم میتونید بخورید بعد شروع کرد به تعریف از زندگیشو این حرفها بعد گفتم بیا اینم پول گل هات حالا برو خونتون گفت نمیتونم ساعت ۶ میان دنبالم گفتم پس میخوای چکار کنی گلهاتم که داره بیحال میشه گفت کنار خیابون میشینم تو سایه استراحت میکنم تا بیان دنبالم با مکث بهش گفتم میخوای بریم خونه ما استراحت کنی گفت نه بهم گفتن با کسی جایی نرو من گفتم ما شدیم کسی؟ موند تو رودر واسی منم یه کم اسرار کردم قبول کرد رفتیم سوار شدیمو رفتیم خونه رسیدیم بهش گفتم راحت باش مثل خونه خودته خندید گفت کاش خونه خودم بود منم خندیدم بهش گفتم میخوای یه دوش بگیری تو گرما بودی حالت جا بیاد ؟ گفت نه ممنون آخه تمیز بشم مشکوک میشن گفتم تا ۶خیلی مونده برو دوباره خودتو کثیف کن حالا میری گفت نمیدونم منم رفتم درب حمومو باز کردم گفتم تا دوش بگیری منم یه قهوه درست میکنم پرسید راستی شما تنهایید؟اون خانومه زنتونه؟گفتم آره رفته جایی گفت اگه بیاد ناراحت میشه ها گفتم نه عزیزم اونم مهربونه برو دوشتو بگیر رفت داخلو درو بست منم رفتم سمت آشپزخونه صدای دوش آب که اومد یه حس عجیبی اومد سراغم خودمو مشغول کردم ولی بی فایده بود کیرم شد مثل سنگ



رفتم سمت حموم از توی سوراخ کلید خواستم نگاه کنم ولی ظاهرا لباسشو به دستگیره آویزون کرده بود وداخل دیده نمیشد بیشتر تحریک شدم هر چی کلنجار فتم نشد کیرم تشنه سکس بود چون یک هفته شیدا پریود بود دلو زدم به دریا با ترسو استرس آروم درو باز کردم صدای دوش اجازه نداد متوجه بشه پشتش به در بود وایییییی خدا چی میدیدم سفیدو یه کون گردو تپل داشت روانیم میکرد خواستم با لباس بپرمو جلو دهنشو بگیرم که یه دفعه برگشتو منو دید منتظر جیغش بودم ولی در عین نا باوری دستشو گذاشت جلوی کسش خندید گفت میدونستم میای تو منم انگار یخ زده بودم سریع لباسامو در اوردمو رفتو زیر دوش آب داغو یه کس بی مو وایییی یادش کیرمو راست میکنه بغلش کردم شروع کردم به خوردن لباش و گردنش ناله هایی میکرد که انگار ۲۰سالشه سینشو تو دهن گرفتم انقدر میک زدم که نالش به جیغ اروم تبدیل شده بود زانو زدم جلوش کس کوچیکو نرمشو لیس میزدم با دستم لاشو باز کردم وسوراخشو لیس میزدم آب داغی که ازدوش میریخت رو کسش شهوتو هزار برابر کرده بود بهش گفتم کیرمو میخوری با صدای نازو بچه گونش گفت آره نشست جلو پام کیرمو کردم تو دهنش باورم نمیشد انقدر حرفه ای باشه از زیر تخمام لیس میزد تا سر کیرم منم با انگشت با سوراخ کسش بازی میکردم نزدیک بود آبم بیاد بلن شدم گفتم میشه بکنم تو کست گفت نهههههه من دخترم گفتم پس از پشت بده گفت دردش زیاده گفتم با این خمیر ریش میکنم هم نرمه هم سرده حال میده گفت قول بده آروم بکنی گفتم قول به پشت برگشت گفتم دولا شو خمیر ریشمو مالیدم به سوراخش انگشتم به زور رفت تو تنگ بود یه کم خودشو جمع کرد ولی قشگ انگشتمو توش چرخوندم تا یه کم جا باز کرد



سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش فشار دادم سر کیرم رفت تو جیغ زد پرید کنار نگاش کردم اشکش در اومد گفت درد داره جون من نکن دلم سوخت گفتم میزارم لای پات تمام تنشو با نرم کننده لیز کردم از پشت گذاشتم لای پاش سینشم بادست گرفتم کیرمو لای پاش عقب جلو میکردمو سینشو میمالیدم مثل ماهی تو دستم لیز میخورد چند بار عقب جلو کردم داشت آبم میومد در گوشش گفتم میخوریش تا آبم بیاد گفتم کیرتو بشور شستم گذاشت تو دهنش چند تا عقب جلو کرد آبم مثل لوله ای که بترکه پاشید تو دهنش سرشو محکم گرفتم نذاشتم در بیاره تا قطره آخرشو خالی کردمو افتادم کف حموم تا حالم سر جاش اومد بهش گفتم ازین به بعد مال منی خندید دهنش پر بود از آب کیرم دهنشو شستو گفت من برم بیرون گفتم تنتو آب بکش برو منم میام رفت زیر دوشو بعد لباساشو پوشید رفت بیرون درو بست منم سریع دوش گرفتم شیر آبو که بستم صدای بسته شدن در اومد پشت سرش صدای دختره که گفت س س سلام حولرو سریع انداختم رو دوشمو درو باز کردم شیدارو ماتو مبهوت دیدم هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم اونم بدون هیچ حرفی با بغضی که تو گلوش مشخص بود رفت بیرونو درو کوبید واز اون روز دیگه جز توی دادگاه ندیدمش و از کارم خیلی پشیمونم وآرزوم اینه که منو ببخشه وبهم یه فرصت بده تا کنارش باشم دوستان بعضی خطاها کارت قرمز داره ممنون که وقت گذاشتیدو گوشه ای از برگ زندگیمو خوندید. پایان
     
صفحه  صفحه 4 از 14:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  10  11  12  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites