| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

صفحه  صفحه 7 از 14:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  13  14  پسین »  
#61 | Posted: 12 Dec 2013 01:24

ســــــــــــارا و اُستاد

من سارام سفیدم چشام سبزه تیله ایه و به قول بچه ها سگ داره قدم 169 وزنم 62!
ترم 2 دانشگاه بودم بجه ها با ی استادی واحد برداشته بودن و همش از خوش تیپی و اخلاق بدش تعریف میکردن میگفتن خوشکله اما به کسی رو نمیده منم خیلی دوس داشتم ببینمش اما موفق نشده بودم از گفته های بجه ها میترسیدم بگم که استاد 180 قدشه و 76 وزنش بدن ساز ورزمی کار شکمشم چسبیده به کمرش...


خلاصه ترم 3 شدیم منم با اون 7واحد برداشتم
اولین روزی بود که میدیدمش وای چی میدیدم بیشتر از اونی که بچه ها میگفتن خوشتیپ و خوشکل بود روز اول گذشت خلاصه منم امن ترمو بخاطرش حتی یک جلسه هم غیبت نکردم دوسش داشتم
ترم 3 تموم شد اونم فقط با نگاه کردن تابستون اومد و دوباره ثبت نام کردیم
دوباره باهاش واحد برداشتم اما این ترم کمی متفاوت بود
از همون روده اول متوجه نگاها و توجهاتش ب خودم شدم با هر نگاهش قلبم میریخت اما فک نمیکردم از من واقعآ خوشش اومده
حتی روزایی که دیر میکردم درسو شروع نمیکرد و از دوستام میپرسید اینا که همیشه زود میان چرا نیومدن شروع کنیم؟
خلاصه ترم 3 احساسم بهش قوی تر شده بود اما اون هیچ موقع از احساس من خبردار نشد اما بعضی وقتی بهش زنگ میزدم و در مورد درس حرف میزدیم حتی روز تولدشم پیام تبریک براش فرستادم
ترم 4 رو شرو کردیم اواسط ترم بود که من رفتم شهرستان با خواهرم بیرون بودیم که بهم اس اومد وای خدای من چی میدیدم


اسمش که افتاده بود رو گوشیم تنم لرزید
نوشته بود
همه اباد نشینان ز خرابی ترسند من خرابت شده ام دم ب دم ابادترم!
10 دقیقه ای هنک بودم بد ی اس متنی ساده براش فرستادم
و این شد شروع دوستی ما اون روز تا شب اس بازی کردیم و اس ها تا نزدیکای صبح ادامه داشت اما باز باورم نمیشد 5 شنبه بود و شنبه باهاش کلاس داشتم وقتی فهمید شهرستانم گفت شنبه بیا کلاس تا ببینمت حالمو نمیفهمیدم
از اینکه گفته بود و از اینکه فهمیدم حسم یک طرفه نیس خوشحال شدم
خلاصه شنبه صبح به خوابگاه رسیدم خواب از چشام میبارید اما رفتم سر کلاسش اومد کلاس همین که چشم بهش افتاد قلبم ریخت چاشد درس بگه داشت مینوشت که گفت بچه ها من امرئز خیلی خوشحالم!
چند روزی گذشت باهم بیرون می رفتیم میگشتیم اما کسی از این ماجرا خبر نداشت سر کلاس اس بازی میکردیم خیلی فرق کرده بود دیگه همونی نبود که ترم 2 ازش شنیده بودم ی بار تو ماشین بوسیدمش ی بار هم بعد اینکه کلاس تموم شد و بچه ها رفتن بغلش کردمو بوسیدمش اما این پایان ماجرا نبود نزدیکای امتحان ترم بود و تو فرجه بودیم ی روز واسه رفع اشکال رفتم پیشش اما درس بهونه بود اولش یکم درس خوندیم بعد یهو چشامون رو هم افتاد بی اختیار لبامون به هم چسبید و ی بوسه طولانی انگار تو فضا بودم خیلی دلم میخواست باهاش باشم.


دستش رو سینم رفت و فشار داد خوودمو نمیفهمیدم بوسه هامون ادامه داشت اونقدر غرق در بوسیدن هم بودیم که نفهمیدم کی لباسامونو در اوردیم بغل هم بودیم گرمای تنشو حس میکردم لباش که به کوسم خورد تنم لرزید واااااای چه حالی میداد صدام رفته بود هوا اونم میگفت جوووووووووون داد بزن تا حشری ترم کنی
اخ و اوخم بالا گرفته بود حس میکردم دارم ارضا میشم اونم فهمید هولش دادم اما دوباره اومد اونقد خورد تا ارضا شدم انگار ابه گرم روم ریخته باشن اما من هنوز سیر نشده بودم عین وحشیا کیرشو کردم تو دهنم و با تمام وجودم داشتم از ساک زدنش لذت میبردم
تخماشو خوردم اونم حال میکرد باورم نمیشد با عشقم و سکس میکنم من عاشق خط زیرع تخماش بودم اونجارو براش ساک زدمو اونم خوشش اومده بود وداشت حال میکرد هی میگفت بخور عزیزم با این حرفاش حشری ترم میکرد اب دهنمو ریختم رو کیرش و حسابی با دستم مالیدم گفت 4 دستو پا شو از پشت بکنمت منم شدم همین که کیرشو انداخت تو من جیغ زدم کونم سوخت اونم هی ماساژم میداد خلاصه جیغا تبدیل به اخ و اوخ شد و حسابی حال کردم با دستش کوسمو میمالید که باعث شده بود بیشتر لذت
ببرم یه یک ربع کرد بعد گفت رو کمر دراز بکشم اومد روم دراز کشید و کرد تو کونم ابش که اومد من دوباره ارضا شدم لباشو گاز گرفتم و ناخونامو پشتش کشیدم از اینکه باهاش اروم شدم و اون هم از من لذت برد یشتر لذت بردم ی چند لحظه بغلم کرد و گفت قربونه سگ چشات بشم که همش پاچمو میگیره!


این اولین و اخرین سکس ما بود و دیگه هیچ سکسی باهم نداشتیم سر کلاس بهم خیلی توجه میکرد و بچه ها حسودی میکردن بعد 6 ماه دوستی باهم ازدواج کردیم هم کلاسیام باور نمیکردن که ما زوج شدیم اما ما حالا هر روز تو بغل هم اروم میشیم و حالا
ی نی نی خوشکل ازش تو شکم دارم
دوست دارم عشقم بوووووووووس
خدافظ شما...نوشته سارا

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#62 | Posted: 12 Dec 2013 02:37

تا یه هفته کونم درد میکرد

سلام بچه ها من یلدام دوازده سالی میشه ازدواج کردم من عاشق شوهرمم اسم شوهرم حسن هست خیلی دوسش دارم قدش بلند ولی کیرش معمولیه منو حسنم هرشب باهم سکس میکنیم هیچوقتم سیر نمیشیم من خودم خیلی حشریم شوهرمم همینطور چندوقتی میشدکه شوهرم زیاددوروبرم میچرخیدهی توگوشم میخوندکونت عجب مالی شده بده حال کنیم تواین چندسال اصلا ازکون نداده بودم حسنم زیاداصرار نمیکرد تااینکه یه روز خام حرفاش شدم اینقدرتوگوشم خوند تاخودم رفتم سمتش یه شب بعدازخوابیدن پسرم رفتم لباس خواب زرشکیمو پوشدم و یکمم ارایش کردم رفتم توبغلش اونم شروع کرد قربون صدقه رفتنم لبامو میخوردمنم زبونشو میک میزدم کم کم میرفت سمت سینه هام سینه هامو با اشتهایه هرچه تمام میخورد...



منم ازخودبیخودشده بودم همش میگفتم کیرتو بیار بخورم من عاشق ساک زدن کیرش بودم اونم میگفت حالا زوده همینطورداشت نوک سینه هامو میخورددیگه داشتم ازحال میرفتم دلم واقعا کیرشو میخواست اینقدرحشری بودم که هرچی میگفت میکردم کیرشو داددهنم منم شروع کردم به خوردن اونم کوسمو لیس میزد انگشتشم میکرد توکونم اولش بهم خیلی حال میداد ولی وقتی چندتاازانگشتاشوکردتوکونم دردم گرفت یه اخ بلند گفتم اونم اروم دستشو نگه داشت بعد دوباره دستشو عقب جلو میکرد چوچولمو بازبونش بازی میداد بعدش برگشت گفت عزیزم دارم میمیرم برگرد بزارم تو کون گندت کمی میترسیدم میگفتم بکن جلوم ولی خر نمیشدیه کمی کرم زدبه کیرش کیرش کمی بزرگتر شده بودبعد با تمام نیرویه شهوتیش فشاردادیه لحظه مردم جیغ کشیدم اونم صبرکرد گفت چیه الان دردت کم میشه بعد اروم کیرشو عقب جلو کرد کونم میسوخت ولی دیگه اب ازسرم گذشته بود یه نیم ساعتی کونمو کرد بعد کیرشو کرد تو کسم وقتی هردو ارضا شدیم بلند شدم برم دستشویی وقتی کونمو تو اینه دیدم وحشت کردم خونی شده بود وقتی میشستم خیلی درد داشتم وقتی برگشتم حسن هنوز بیدار بود گفت عزیزم خوبی گفتم یه ماه که کوس بهت ندادم میفهمی خوبم یانه
تا یه هفته کونم درد میکرد
ممنون که داستانمو خوندید

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#63 | Posted: 12 Dec 2013 02:44

خاطرات بیتا

پلکامو محکم روی هم فشار دادم وآروم چشمامو باز کردم،نگاهی به صندلی کنارم انداختم،توی ماشین درست کنارم نشسته بودم!این یعنی همه ی اتفاق هایی که تا الان بینمون افتاده واقعی بوده،یعنی این یکی دیگه خواب نیست.دیگه بیدار شدن و حسرت خوردن و،تمام روز رو با مرور اون خواب گذرندونی در کار نیست.از بس که تو خواب دیده بودمش و بعد از بیدار شدن فهمیده بودم خواب بوده دیگه به همه چی شک داشتم.حواسش به اتوبان نسبتا شلوغ پیش روش بود و من میتونستم با خیال راحت بهش نگاه کنم!
تک تک اجزای صورتشو برای هزارمین بار بررسی کردم،چشم های نافذی داشت،با یه رنگ عجیب،که هیچوقت نفهمیدم دقیقا چه رنگیه!بین سبزیشمی و عسلی!و لبهای خوش فرم و گوشتی که از همه ی اجزای صورتش اونارو بیش تر دوست داشتم.چشماش زیاد درشت نبود ولی رنگ بی نظیر و حالت نگاهش آدم و آتیش میزد!حداقل من یکی که وقتی نگام میکرد دیوونه می شدم!تو عمق چشماش یه چیز عجیبی بود،چیزی که تو نگاه هیچ مرد دیگه ای پیداش نکرده بودم.
با صدای خندش رشته ی افکارم پاره شد.نگاهی زیرچشمی بهم کرد و گفت:
-چیه؟خوشتیپ ندیدی؟
-اوه،چه پررو!داشتم تو صورتت دنبال یه دلیل خوب واسه اینجا نشستنم پیدا میکردم...
-خوب به جاییم رسیدی؟
-البته که نه!
-قهقهه ای زد و گفت:نگو حسادت و تو چشمای دخترایی که از بغلمون رد میشن نمیبینی...
حرف حق جواب نداشت،راست میگفت.همیشه وقتی با هم بیرون بودیم سر این موضوع مشکل داشتیم.چون حتی با وجود من دست از نگاه های خیرشون به آرمان بر نمیداشتن!
سکوتم طولانی شده بود.توجه زیاد زنا به اون همیشه باعث حسودی من در آخر بحث بینمون بود!
خودم میدونستم مقصر اون نیست،ولی این یکی از بدترین اخلاق های من بود که وقتی عصبانی میشدم دیگه هیچکس و نمیشناختم و فقط دنبال یکی بودم که حرصمو سرش خالی کنم!
-خیلی خوب،نباید این حرفو میزدم،ناراحت نشو...
-لبخندی مصنوعی زدم و گفتم ناراحت نیستم!ولی دروغ گفتم،چون ترس از دست دادن آرمان کابوس هر شبم بود. پاکت سیگارو از تو داشبورد بیرون آوردم و یه نخ براشتم،تو کیفم دنبال فندک میگشتم که آرمانم یه سیگار برداشت و اول فندکشو جلوی من گرفت و بعد سیگار خودشو روشن کرد...
سیگارم رو روشن کردم و پک محکمی بهش زدم.روم و به طرف بیرون کردم،
نا خودآگاه یاد روزای اول آشناییمون افتادم.....



==================================================





اون روز همه تو کلاس نشسته و منتظر استاد جدید بودیم،چون جلسه ی اول بود احتمال تشکیل نشدنش زیاد بود و ما با خیال راحت داشتیم با هم حرف میزدیم.بعد از چند دقیقه استاد وارد کلاس شد!!!کلی و حالمون و گرفت.اول فکر کردیم که اونم یکی از دانشجو هاس،اما وقتی مستقیم رفت سمت به قول بچه ها "جا استادی" همه تعجب کردن.آخه برعکس همه ی استادایی که تا حالا داشتیم این یکی خیلی جوون بود،یه پسر حدودا 27 ساله،چیزی که خیلی باعث جلب توجه میشد قد بلند و اندام ورزیدش بود که تو کت و شلوار خیلی جذاب تر نشونش میداد. اون روزآرمان به نظرم تقریبا یه آدم معمولی بود و فقط از این که با این سن دانشگاه درس میده یکم تعجب کرده بودم.استاد یکی از درسای تخصصیمون بود و از همون روز اول نشون داد که خیلی سخت گیره...
روزا و هفته ها همینجوری میگذشت و ما با استاد جوون و خوشتیپمون بیشتر آشنا میشدیم.آدم تقریبا خشکی بود ولی نسبت به اون روز اول که کلی از ما زهر چشم گرفت به مرور زمان مهربون تر شد،کم کم دخترای کلاس عاشقش میشدن و پسرا هم از حسادت بیشترشون اون درس و حذف کرده بودن...


منم مثل بقیه ی دخترا خیلی بهش توجه داشتم با این تفاوت که توجه من مخفی بود و تمام سعیم رو میکردم که آرمان چیزی نفهمه،شایدم تا حد زیادی به خاطر رفتارای خودش بود،چون هروقت هر دختری سعی میکرد با کلی ناز و عشوه سؤالی ازش بپرسه انقدر رسمی جوابش رو میداد که خود دختره از سؤالش پشیمون میشد. ولی هیچ کدوم از کلاساشو از دست نمیدادم و همیشه سر کلاساش حاضر بودم.اولاش زیاد دوسش نداشتم و فقط یه وابستگیه عجیبی بهش پیدا کرده بودم.همه ی روزای هفته رو به عشق 3شنبه ها میگذروندم.احساس میکردم خیلی وقته میشناسمش.وقتی به خودم اومدم که دیدم این عشق بدجوری داره به دست و پام میپیچه و واسه متوقف کردنش خیلی دیره...
اما آرمان بهم توجه خاصی نداشت.مثل بقیه ی دانشجوها باهام برخورد میکرد.حتی شاید انقدر که با من سرد بود با اونا نبود.و این همیشه باعث عذاب من میشد...
ترم تقریبا تموم شده بود، آرمان جلسه آخر و برای رفع اشکال گذاشته بود که بچه ها نذاشتن من به کلاسش برسم و به زور من و بردن بیرون!که باعث شد تا فردای اون روز که کلاس فیزیک 2 داشتیم من افسردگی بگیرم!فیزیک 2 رو با استاد محبی که دوست صمیمی آرمان یا بهتر بگم دوست پدر آرمان بود برداشته بودیم،چون گفته بود یه جورایی میخواد نمونه سوالای امتحان وبگه همه توافق کردن و رفتیم دانشگاه.استاد محبی رو خیلی دوست داشتم.یکی از بهترین آدمایی بود که تو زندگیم دیدم.اونم منو خیلی دوست داشت،شاگرد مورد علاقش بودم و تو کلاس فقط شمارشو به من داده بود که اگه چیزی رو خواست به بچه ها اطلاع بده من این کارو از طرف اون بکنم...
اون روز بعد از کلاس استاد محبی بهم گفت کیانی تو بمون کارت دارم.


بعد از رفتن بچه ها جلوی میز استاد رفتم.
استاد با خنده نگاهی بهم انداخت و گفت دیروز کلاس استاد وزیری رو نرفتی؟!منظورش آرمان بود ولی اون از کجا میدونست؟!
وقتی تعجب من و دید آروم و شمرده شروع به صحبت کرد:
-راستش یه موضوعی هست که استاد وزیری خیلی وقته میخواد بهت بگه ولی همش انداختش عقب.هفته ی پیش که با هم حرف میزدیم گفت دیروز بهت میگه که دیروزم توکلاسشو نرفتی.منم گفتم که مطمئنّم خودشو به کلاس من میرسونه و گفتم که خودم موضوع رو بهت میگم.ببین کیانی من اون و چند ساله که به واسطه ی باباش میشناسم،مثل پسر خودم میمونه و خیلی قبولش دارم.تو رو هم خیلی دوست دارم.خودت که میدونی؟
با سر جواب مثبت دادم و گفتم شما لطف دارین استاد.


استاد ادامه داد
-خلاصه اینارو گفتم که بدونی اگه هردوتون انقدر برام مهم نبودین اینارو بهت نمیگفتم.قول میدی که هرچی میگم بین خودمون بمونه؟اگه این جریان جایی درز کنه نه واسه من خوبه نه آرمان.از من که گذشته ولی دوست ندارم اعتبار آرمان بره زیر سوال...
نفسم درنمیومد،تقریبا میتونستم حدس بزنم که بقیه ی حرف استاد چیه ولی باورم نمیشد.با جون کندن و صدایی که از انگار از ته چاه میومد استاد رو مطمئن کردم که حرفاش بین خودمون میمونه.
استاد مکثی کرد و انگار که تصمیمشو گرفته باشه گفت:
آرمان از تو خوشش اومده.قضیه ازپارسال شرع شد.فکر کنم تازه اومده بودی تو این دانشگاه.اولا خیلی احساسش جدی نبود.ولی تو طول این ترم که باهاش کلاس داشتی مثل این که مطمئن شده،.تو این مدتی که من میشناسمش تا حالا ندیدم کسی رو اینجوری بخواد.آرمان کلا آدم تو داریه و اگه چیزی انقدر براش اهمیت نداشته باشه به زبون نمیاره.فقط از من خواست که با تو صحبت کنم و اگه تو راضی بودی شمارتو بهش بدم تا اون خودش باهات تماس بگیره.فکر کنم دوست داشته باشه بقیه ی حرفارو خودش بهت بزنه...


دیگه قدرت ایستادن نداشتم.روی یکی از صندلی ها نشستم.کاملا گیج شده بودم.یعنی ممکن بود استاد بخواد اذیتم کنه؟یا حرفاش واقعی بود؟پس چرا خودم متوجه نشده بودم؟!اگه من انقدر براش مهم بودم پس چرا هیچوقت بهم اهمیت نمیداد؟چرا همیشه باهام سرد بود؟!
نگاهی به استاد کردم که ببینم حرفاش جدی بوده یا نه!اثری از شوخی تو چهرش دیده نمیشد!
استادی نگاهی دقیق بهم کرد و گفت:به نظر نمیاد زیاد ناراضی باشی.حدسم درست بوده نه؟احساسش دو طرفس؟!
از یه طرف از استاد خجالت میکشیدم از یه طرفم به خاطر حرف هایی که بهم زده بود انقدر خوشحال بودم که دلم میخواست همون جا بپرم و بغلش کنم.
استاد از پشت میز به سمتم اومد و با حالتی دو به شک گفت:
کیانی حالت خوبه؟!چرا هیچی نمیگی؟من به آرمان چه جوابی بدم؟!
دوست نداشتم استاد بفهمه من انقدر آرمان و دوست دارم و که از شنیدن این خبر کم مونده غش کنم.
سریع خودمو جمع و جور کردم و از جام بلند شدم.


-من به اندازه ای که شما رو قبول دارم استاد وزیری رو هم قبول دارم.مشکلی نیس،میتونید شماره ی منو به ایشون بدید...
-استاد لبخندی زد و گفت باشه،امروز بهش زنگ میزنم!خیلی خوشحال میشه.
از استاد خداحافظی کردم و اومدم بیرون!
به طور غیر ارادی نیشم بسته نمیشد،تا حدی خوشحال بودم و این خوشحالی رو لبام مشخص بود که وقتی داشتم از حیاط دانشگاه رد می شدم کلی متلک بارم کردند ولی من تو شرایطی نبودم که بخوام به این چیزا فکر کنم!سریع سوار ماشین شدم و راه افتادم تا زود برسم خونه که وقتی آرمان زنگ میزنه بتونم راحت صحبت کنم.اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم!تو راه کلی با خودم کلنجار رفتم و حرفامو با هم جور کردم!ولی میدونستم بی فایدس!چون حتی وقتی یاد صداش و لحن حرف زدنش میافتادم زبونم بند میومد...

====================================================

با افتادن خاکستر سیگار رو دستم به خودم اومدم و سریع دستم و کشیدم عقب که این حرکتم از چشم آرمان دور نموند و و خیلی عصبانیش کرد!
معلومه حواست کجاس بیتا؟؟!ببینم دستتو...
در حالی که دستمو تو دستش که به سمتم دراز شده بود میذاشتم آروم گفتم چیزی نشده...
آرمان نگاهی به دستم کرد که یکم قرمز شده بود وبا اخم گفت:
اصلا حواست به خودت نیست.به چی فکر میکردی؟
در حالی که تو چشماش نگاه میکردم،لبخندی زدم و گفتم به اون روز که استاد محبی واسه اولین بار در مورد تو باهام صحبت کرد...
اخم صورتش جای خودشو به خنده ی قشنگی داد،انگار اونم یاد خاطرات اون روز افتاده بود...
-چقدر اون روز اذیت شدم،همش فکر میکردم که مسعود(استاد محبی)وقتی زنگ میزنه چی میگه!بعد در حالی که شیطنت تو چشاش موج میزد،اضافه کرد:
البته میدونستم که جوابت نه نمیتونه باشه.آخه کی میتونه به آرمان نه بگه؟؟!!!
از پروییش لجم گرفته بود مشتی به بازوش زدم و گفتم:حالا یه جور حرف میزنی انگار من آویزون مونده بودم!!!
-مگه نمونده بودی؟!/


- دیگه حرصموخیلی درآورده بود،اخمی مصنوعی کردم و به سمت شیشه چرخیدم...
کنار خیابون ماشین و نگه داشت و با دست زیر چونم و گرفت و صورتم و به سمت خودش برگردوند.
-اخم نکن خوشگله.شوخی کردم...همونجوری با عصبانیت نگاهش کردم،اونم ساکت فقط تو چشام زل زده بود!
نگاه این دفعش متفاوت بود،ولی مثل همیشه اینجور نگاه کردنش باعث میشد تمام بدنم آتیش بگیره.
نگاهش انقدر عمیق بود که نفسم و بند میاورد.دیگه اثری از عصبانیت تو چشمام نبود.فقط سرشار از خواستن شده بود.بدون این که یه کلمه حرف بزنیم مثل دیوونه ها فقط زل زده بودیم به هم دیگه...
حس خیلی سنگینی بینمون بود، اون لحظه ها هردومون با تمام وجود همد یگرو میخواستیم...
آرمان که انگارتازه به خودش اومده بود روش رو اونورکرد در حالی که پیاده میشد گفت،اگه چند ثانیه دیگه اینجوری نگاهم کنی همینجا ترتیبتو میدم...


و من تودلم آرزو کردم که این کاش این کارو میکرد...
از ماشین پیاده شدم و به خونه ای که روبه رومون قرار داشت نگاه کردم.
آرمان اومد کنارم و گفت حاضری؟
-دستشو محکم گرفتم و با سر جواب مثبت دادم.
اون روز قرار بود برای اولین بار خانوادشو ببینم.البته خواهر و برادراشو کم و بیش میشناختم و 2تاشون رو قبلا دیده بودم.مسئله ی اصلی پدر و مادرش بودن که به خاطر اونا یکم استرس داشتم.
دوتایی وارد خونه شدیم و اول خواهرش ریما اومد جلوی درو با هم روبوسی کردیم.بعد از اون به ترتیب دو تا برادراش و پدرش و در آخر هم مادرش اومدن جلو،با اوناهم آشنا شدم.از بابت مادرش یکم نگران بودم،چون میدونستم آرمان پسر بزرگس و مادرش رو اون خیلی حساسه.
اونشب تا ساعت 7 خونشون موندیم.خانواده ی خوبی بودن.امیر22 سالش بود و پسر دوم خانواده به شمار میرفت،آریا آخری بود که 17 سال داشت و از قبل میشناختمش،و البته علاقه ی زیادی به من داشت....ریما هم که 4سال از آرمان کوچکتر بود عقد کرده بود و چند ماه دیگه عروسیش بود.پدرش خیلی شبیه آرمان بود.هم رفتارش و هم چهره و اندامش.وقتی نگاهش میکردم انگار داشتم آرمان و تو سن 50 سالگی میدیدم....
مادرشم زن نسبتا زیبا و مهربونی بود،فقط زیادی عاشق پسراش بود...
اونشب وقتی رسیدم خونه،مامان تنها بود.مهتاب و سامان رفته بودن بیرون و بابا هنوز شرکت بود.
-پیش مامان رفتم که داشت با تلفن صحبت میکرد،اشاره کرد که الان تلفنش تموم میشه.آروم گونه اش را بوسیدم و به سمتم اتاقم رفتم....





لباس هام رو درآوردم و خواستم وارد حموم شم که مامانم اومد تو...
-چی شد؟دیدیشون؟
-آره،خانواده ی معمولی و خوبین.
-مادرش چی؟اون چجوری بود؟!
-مثل بقیه.جور خاصی نبود.همشون تقریبا خوبن...
-حالا با یه بار دیدن که نمیشه فهمید.باید بیشتر باهاشون بری و بیای تا بشناسیشون...
-مامان اونا هرچقدرم بد باشن واسه من مهم نیس.مهم آرمانه که من ازش مطمئنم.الانم میخوام برم حموم.بعدا میام حرف میزنیم حالا.این و گفتم و وارد حموم شدم...
تقریبا نیم ساعت بعد صدای زنگ گوشیم دراومد.کارم تموم شده بود.حولمو پوشیدم و با عجله از حموم خارج شدم.آرمان بود.
-جانم؟
-سلام عزیز،من رسیدم.
-به سلامتی.ببینم مامانت اینا چیزی در مورد من نگفتن؟
-چرا،همه ازت خوششون اومده!مگه میشه کسی که من انتخاب کردم،بقیه نپسندن؟!میگم بیتا دیگه کم کم باید به فکر خاستگاری باشیا!
-من 20 سالمه آرمان هنوز زوده...
-بیتا؟؟
-جان بیتا؟
- امروز خیلی میخواستمت...
-منم همینطور...
-ـــــــــــــــــــــــــ
-چرا ساکتی؟!
-هیچی،تو رو میخوام...
-فردا کلاس داری؟
-نه،فردا شیفتم.ولی اگه تو بخوای محمد و میذارم جای خودم...
- صبح میام.برو خونه ی خودت...
-اون خونه ماله ماست...
-باشه،برو خونمون...
-مواظب خودت باش،زندگیمی بیتا...
-هستم عزیزم!شب بخیر...
-شب بخیر...
صداشم از پشت تلفن آتیشم میزد.قبلانم خونش رفته بودم ولی چیز خاصی به جز گم شدن تو آغوش گرمش و بوسه های دیوونه کنندش پیش نیومده بود...
___________________________________________________________
با سلام خدمت همه ی دوستان گل.اول این که "خاطرات بیتا" فقط یه داستان هست و جز چند تا مورد مختصر،بقیش مربوط به زندگی خودم نیست و خاطره محسوب نمیشه!در واقع این اولین داستانی هست که بنده نوشتم و امیدوارم که ازش خوشتون بیاد.به جز اون دسته از دوستان که فقط زیر داستان ها فحش میذارن(و البته من حتی از اون ها هم ممنونم که زیر داستانم کامنت میذارن) از کسانی که واقعا اشکالات این داستان رو متوجه میشن تقاضا دارم که اون ها رو حتما برام بنویسند،تا با کمک نظرات خوب شما این داستان بهتر پیش بره.اگه نوشته های اولیه ی بسیاری از نویسنده های بنام و مشهور رو هم با کتاب های جدیدشون مقایسه کنیم مطمئنا تفاوت فاحشی رو میبینیم،و این تفاوت تا حد زیادی مدیون انتقاد های درست و بجای مخاطبین بوده...نوشته بیتا

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#64 | Posted: 12 Dec 2013 02:47

بکارتم رو آسون از دست دادم

سلام به همه دختر پسرهای سکسی
اولین باره که داستان مینویسم پس لطفا اگر بد نوشتم ببخشید
این داستان واقعیت تلخ زندگی منه که برمیگرده به 10سال پیش که اونموقع 16 سالم بود و دختر دبیرستانی بودم. با یه پسری آشنا شده بودم به اسم علی و چند وقت از دوستمون میگذشت از اونجایی که من دختر شهوتی هستم باهم سکسهای زیادی داشتیم و اونم از عقب بود من به کسم خیلی حساس بودم و همیشه در حین سکس عادت داشتم دستمو میذاشتم روی کسم که یه موقع کیرش لیز نخوره بره تو کسم ، یکی از دوستهای علی که اسمش حمید بود خیلی از من خوشش میومد منم بدم نمیومد ازش آخه هیکل سکسی و فوق العاده ای داشت . یه روز علی بهم پیشنهاد کرد بریم خونه منم قبول کردم و گفت حمید هم اونجاست ولی از نقشه شون چیزی بهم نگفت



منم اصلا فکرشو نمیکردم ک بخوان کاری بکنن خلاصه ما رفتیم و من و علی سکسمون رو کردیم و دراز کشیده بودیم ک علی گفت برم دستشویی و بیام وقتی رفت بیرون چند دقیقه بعدش در باز شد دیدم حمید توی چهارچوب در لخت ایستاده و داره بهم لبخند میزنه منو بگین قلبم از ترس و هیجان داشت می ایستاد اومد افتاد روم و باهام عشق بازی کرد و بعد کرد توی کونم داغون شدم با اون کیر کلفتش. با اینکه سکس از کون زیاد داشتم ولی هیچوقت بهش عادت نکردم و بدم میومد از کون دادن. اون روز تمام شد و سکس سه نفره منو علی و حمید هم اتفاق افتاد تا اینکه یکروز علی زنگ زد گفت خونه خالی دارن و آماده باشم علی اومد دنبالم و رفتم پیش علی دیدم بجز علی و حمید یه پسر دیگه هم اونجاست ک دوست حمید بود و اسمش سعید بود . اصلا نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چهره مغرور و بغی داشت.



بعد از اینکه ناهار خوردیم سکسم با علی توی اتاقی ک قفلش خراب بود شروع شد بعد از ده دقیقه حمید اومد توی اتاق پیشمون و اونم اومد قاطیمون علی از کون میکردم و لبامو میخورد حمید هم کسمو میخورد و با سینه هام ور میرفت تو اوج بودم (دوستان من یه دختر 16 ساله توی اوج احساسات هست و شهوت ازش میباره هیچوقت با احساس و سرنوشت یه دختر بازی نکنید) که یکدفعه دیدم سعید هم اومد داخل خلاصه حمید هم از کون کردم و نوبت سعید رسید دیگه نا نداشتم بریده بودم به حالت سگی منو نشوند و کیرشو کرد توی کونم که کونم سوخت از بس کرده بودن توش و من همچنان دستم روی کسم بود اینقدر وحشیانه و محمکم منو میکرد که دیگه نمیتونستم دستمو روی کسم نگه دارم و دوتا دستامو گذاشته بودم روی زمین ک چشمتون روز بد نبینه!



کیرش از شدت فشار در اومد و چون کس و کونم خیس بود لیز خورد و سر کیرش خورد در سوراخی کسم. باورتون نمیشه حتی 1سانت هم نرفت داخل ولی از شانس گند من پرده من همون نزدیک سوراخی بود و باعث شد پردم زده بشه و خون بیاد . خیلی شوکه شدم داغون شدم گریه میکردم زار میزدم هر سه تاشون بهت زده و شوکه شده بودن سعید از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود و از شدت شوکه شدت هی میگفت نترس پردت نیست من پردتو نزدم . منم داد زدم خفه شو آشغال . دیگه کاری از دستم برنمیومد هیچکدومشون گردن نگرفتن و علی منو رسوند خونه با اون حال زارم. بله دوستان و این آغاز بدبختیه یک دختر 16 ساله بود ....
اگر نظراتتون خوب بود از اتفاقهایی ک بعدش افتاد و خانوادم فهمیدن مینویسم
بوس بای نوشته مانیا

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#65 | Posted: 12 Dec 2013 15:01

شب رویایی با سپیده

سلام
من قسمت پذیرش اتاق عمل ی بیمارستان کار میکنم و این خاطره مربوط میشه به چهار سال پیش که من 26 سالم بود . ی روز ی مریض آوردن اتاق عمل که ی زن مسن بود و ی خانم جوون حدود 23_24 ساله همراهش بود . درطول عمل این خانم جوون چند بار اومد و از من سوال کرد و هر بار با چشمای عسلی و لبای خوشکلش ی جور دل منو میلرزوند . تا اینکه عمل تمام شد و مریضو بردن بخش . عصر اون روز وقتی تقریبا کار من تموم شده بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه ی لحظه ی صدای آشنا و زیبا به گوشم خورد که گفت : سلام آقا . منم سرمو بالا آوردم و وقتی همون خانم جوونو دیدم شوکه شدم و دستپاچه جواب دادم : سلام بفرمایید . اون خانمم گفت : میخواستم بابت صبح تشکر کنم . من که دل تو دلم نبود گفتم : خواهش میکنم مادرتون بهترن ؟ جواب داد : خوبن ولی اون خانم مادر من نیست . گفتم پس چکارتون هستن ؟ گفت : مادر شوهرم و در حالی که لبخند میزد گفت : کاش مرده بود . فهمیدم که رابطه خوبی با شوهر و مادر شوهرش نداره و از روی شیطنت خندیدم و شمارمو نوشتم روی ی کاغذ و بهش دادم و گفتم : اگه کاری داشتین بهم زنگ بزنید . اون شب بعد از چند تا اس ام اس عاشقونه و ی کم درد دل چند تا اس ام اس سکسی براش فرستادم و اونم جواب داد و فهمیدم بدش نمیاد . چند شب بعد بهم زنگ زد و گفت امشب میتونی بیای خونمون ؟ منم از خدا خواسته گفتم : آره .



البته بگم که شوهر سپیده ی مرد خوش گذرون بود که معمولا آخر هفته با دوستاش میرفتن تفریح و شکار . خلاصه کارم که تمام شد سریع رفتم خونه ی دوش گرفتم و ساعت 10 از خونه زدم بیرون . وقتی رسیدم در خونشون قلبم تند تند میزد و ی کمم میترسیدم ولی دلو زدم به دریا و زنگ زدم . در که باز شد دید ی زن خوشکل با موهای بلند و مشکی و ی آرایش ملیح که زیبایی صورتشو دو چندان میکرد و ی تاپ زرشکی بدون آستین که سوتین سفیدش کاملا پیدا بود و ی شلوارک جین جلوم ظاهر شد . وارد شدم و از همون جا بغلش کردم و لبامو گذاشتم روی لباش و بوسیدمش تا وارد سالن پذیرایی شدیم . بعد از ی پذیرایی مختصر که البته با شیطنت های من همراه بود سپیده اومد و پیشم نشست . دیگه نمیونستم صبر کنم . دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم لباشو خوردن کم کم ولو شد روی زمین و منم شروع کردم گردن و گوشاشو خوردن . تاپشو بیرون آوردم و سوتینشو باز کردم . چه سینه هایی داشت گرد و سفت خوردنی سایزش حدودا 70 یا 75 بود . اول نوکشو با لبام کشیدم و بوسیدمش و آروم با دستام میمالیدمش که صدای سپیده آروم آروم شنیده میشد که میگفت هووووووم هوووووووم با ولع بیشتری سینه هاشو میخوردم و گاهی هم نوک سینشو ی گاز کوچولو میگرفتم . صدای سپیده داشت بلند تر میشد و میگفت آهههههههههه واااااااااای بخورش بخورش کم کم رفتم پایین تر و شلواکشو درآوردم . ی شرت سفید فانتزی پوشیده بود که میشد از زیرش کس تپل و گوشتیشو دید که حالا خیس شده بود و بوی خاصی میداد .



با دندونام شرتشو آوردم بیرون و شروع کردم به لیسیدن کسش . اولش چند تا جیغ زد ولی هرچی بیشتر میخوردمش باله هاشو بیشتر میشنیدم . اووووووووم ااوووووووم بخورش بیشتر بخورش همش مال خودته بخورش . بعد از این بلند شد و شلوار منو بیرون آورد و کیر راست شدمو از زیر شرتم بیرون کشید و شروع کرد به خوردن و لیسیدن کیر من . وای که چه حالی میداد . بعد از چند دقیقه عشق بازی خوابوندمش و بین دوتا پاهاش نشستم و در حالی که هی میگفت زود باش منو بکن کیرمو گذاشتم توی کسش و آروم فشار دادم داخل . کس تنگ و داغی داشت و حسابی هم خیس شده بود و کار منو راحت کرده بود و بعد از چند بار جلو عقب کردن با ی فشار محکم همه کیرمو تو کسش جا دادم و حالا دیگه سپیده داشت جیع میزد و حال میکرد چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه اوج گرفتن ناله های سپیده رو دیدم و فهمیدم داره ارضا میشه و به همین خاطر سرعت تلمبه کردنمو بیشتر کردم تا ی لحظه با هم ارضا شدیم و من که میدونستم سپیده طبیعی جلوگیری میکنه همه آبمو روی سینه های خوشکلش خالی کردم . و هر دومون روی زمین ولو شدیم . اون شب تا صبح دو بار دیگه ما با هم سکس داشتیم و خاطره زیبا فراموش نشدنی برامون شکل گرفت ...نوشته فرید

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#66 | Posted: 12 Dec 2013 22:44

تجاوز به زنم و خواهرزادش جلو چشم من

باسلام خدمت کاربران شهوتناک من هیچوقت وقت نمیخواستم این خاطره بد را برای کسی تا اخر عمر بازگو کنم اما گفتم بزار بدونید که این حس که همه از کس دادن زنشون جلو خودشان تعریف میکنند انچنان هم دروغ نیست چون من یکی ازاون افرادم که با این گزینه سفت و سخت مخالف بودم و اشتباه نشه فکرنکنید حالاکه این اتفاق برام افتاده و من ناخداگاه حسابی حال اومدم موافق اینکارشدم نه فقط میخواستم این شک برا اونایکه اخر داستانهای بچه ها فحش و بدوبیراه میگندبرطرف شه

................................

داستان ازاونجای شروع شدکه من درطول تحصیلم دردانشگاه بادختری بسیارزیبا اشنا شدم که جریان به هم رسیدن ماکه از نظرخانواده ها به هم نمیخوردیم خودش اندازه یک شاهنامه جا میبره بخوام براتون تعریف کنم فقط تاهمینجا را بدونیدکه بعد از صدبار رفت وامد خاستگاری و به بن بست رسیدن ازدواجمون باهم تصمیم گرفتیم که بزارکاررا از کاربگذرونیم و من بزنم لامپشا روشن کنم که دیگه مجبور بشنددخترشونابهم بدند و همینکار را هم کردیم البته بعد به حکمت اینکار پی بردم که خوب شد خودم پردشا سر اون نقشه زدم مگرنه گیر این وحشی هاکه ما افتادیم حتما بودکه جلوشا میزدندمثل همون دخترخواهرش که باهامون بودالبته بعدهم گفتم خوب کار رابراشون راحت کرده بودم

..............



خلاصه پنج ماه بعد از مهربرون و عقدرسمی زد و دخترخواهرش شمال دانشگاه قبول شد و زمان ثبت نام و کارهاش تقریبا با مسافرت فامیلی ما که شیش یا هفت تاماشین میشدیم هماهنگ شدالبته بادوسه روزجلوعقب اخر قرار بر این شدکه من خانمم چند روز زوتر از بقیه او را برای کارهایش به شمال ببریم تابقیه هم بیایند.خلاصه ماراه افتادیم وسرجاده مرزن ابادقرارشدبریم کلاردشت شب رابخوابیم و فرداتو روزبریم اونجا. همینکارراکردیم وفردابعدازنهاروکارهاراه افتادیم که ازجاده عباس ابادبریم میون مسیرپیچ وخم های جاده عباس اباد یک موقع خانمم گفت راستی تا تو این جاده به این قشنگی هستیم بیا چندتاعکس اسپرت بگیریم هم برای البوممون هم بالاخره فیلمبردار عروسیمون گفته این چند وقته تامیتونیند عکسهای اسپرت بگیرید تابراتون تو فیلمتون کارکنم براهمین شانسی که کیرمنم تواون شانسم یه جاده های فرعی راگرفتیمو رفتیم جلو



هرجا میخواستم بایستم هی این دوتااصرارکردندچون میخوایندعکس سرباز و عاشقانه بگیریندبروبازم جلوکه اثری ازادم نباشه من خر هم عقلم را دادم دم غروبیه دست دوتا زن دیونه کاری نداریم عکس گرفتناشروع شدنه یکی نه دهتا نه صدتا از هرمدل و هر فیگور و هر ژستی که بگیند مادوسه تاعکس گرفتیم یه لحظه به خوداومدم دیدم اینقدر از ماشین دوریم که اصلاماشین پیدانیست وخانومم که بایه نیم تنه که قربون لخت مادرزادچون همین تاپ من میگم این کس کونهارا خبردار و تحریکشون کرد و سه نفر مرد قل چماق ازاین جنگلی هاکه به خدایه لحظه یادفیلم پیچ اشتباه افتادم که با یه جیپ سبزرنگ پکیده کنار ما زد رو ترمز. من که این صحنه رادیدم به خانومم گفتم سریع مانتوت رابپوش که گفت اینجانیست و تو ماشینه وای لحظه اسمون توسرم خورد تکپوش خودم هم چیزی نبودکه بتونه بپوشه براهمین رفتم جلوش وایسادم که نبینندش یهو اونکه از کنارراننده پیاده شدالبته اون دخترها میگند چوب بودمنکه اصلاچیزی یادم نیست



باچوب زد توگردن وسر من من دیگه هیچ چیز نفهمیدم فقط تابه هوش اومدم دیدم یه ده متراونطرف تر از من دیگه هوا هم کاملاتاریک شده بود نور ماشینشون را انداخته بودندروزمین ویه پتو قرمزرنگ انداخته بودندروزمین وخانومم ودخترخواهرش رالخت مادرزادداشتندازجلووعقب میکردندکه بعداازیه جای موثق فهمیدم جلو سمیه راهمین کس کشا زدند.خانوم من ازجلولنگش رابازکرده بودواصلاتواین یک ساعت یک ساعت ونیم من ازدهان خانومم یکبارهم نشنیدم که بسه توراخدانکن وازاین حرفاتنهاچیزی که میشنیدم ازش اه واوه فراوان فقط دوسه بارشنیدم قسمشون میدادکه نریزندتوش اماخدایش دخترخواهرش فقط کارش گریه بودبراهمینم هرکدوم یکی یکبارتادوبارزن مناحسابی ازکس میکردمنم گذاشتم کارشون تموم بشه حالا نگویندعجب بی غیرتی هستی تو اما خودتون چنین موقعیتی خدانکرده باشیند چیکار میکنید

.....

بعدکه رفتندبازم خودمو زدم به بیهوشی یعنی من چیزی ندیدم اونا هم گفتندتا تو را زدندیکی دوتا چک هم توگوش ما زدند و در واقع ماموربودند تا فهمیدند زناشوهریم معذرت خواهی کردند و رفتند. منم تودلم میگفتم اره ارواح کس ننتون خلاصه تنها چیزیکه ما فهمیدیم این بودکه بی اختیار با دیدن دادن کس زنم سه بارابم اومده.

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#67 | Posted: 14 Dec 2013 17:46

دام / ۱


با خوندن خاطرات دوستان تصمیم گرقتم تنها و بهترین خاطره ی خودم رو براتون تعریف کنم
برای این که خاطره بیشتر براتون جذاب بشه با اجازه بعضی جاها رو کمی شرح و بست بیشتری میدم.
...
ابتدا بیوگرافی که میدونم واسه درک خاطرم خیلی مهمه!
حمید هستم 29 سالمه قد متوسط و تیپ معمولی دارم.بعد از دو سال خر زدن پشت کنکور بالا خره رتبه مناسبم رو آوردم
چون شهر ما(از توابع سمنان) شهر کوچکی بود (الان ساکن بجنوردم) و دانشگاه خوبی نداشت و بهترین دانشگاه نزدیکم دانشگاه مشهد و تهران بود همه انتخابام رو تهران و مشهد زدم و دست تقدیر منو فرستاد مشهد اول ها دید خیلی بدی نسبت به مشهد داشتم و فکر میکردم چون شهر مذهبی هستش نباید زیاد بهم خوش بگذره فکر میکردم همش اونجا سینه زنی و هیئته (بچه بودیم دیگه....الان بیا ببین چه کس ها و جیگرهایی ریخته تو مشهد) .بگذریم صنایع مشهد قبول شدم و از دیار و آبادی خدا حافظی کردم و اومدم مشهد نه فامیلی تو مشهد داشتم و نه دوست و آشنایی
خوشبختانه خواب گاه گیرم اومد .

ترم اول با تمام سختی هاش گذشت و خوشبختانه دوستان زیادی پیدا کرده بودم و در کنار دوستان زیاد غریب نبودم .یکی از بهترین دوستام که مشهدی هم بود امیر بود که هنوزم اگر گذرم مشهد بیفته حتما پیشش میرم.ماجرای من با راحله خانوم از همین جا ها شروع شد ترم دوم و اواسط اردیبهشت بودیم که بد بختانه یا خوشبختانه چون بدون هماهنگی و کسخل بازی ترم اولیها انتخاب واحد کرده بودم با هیچ کدوم از رفقا تو کلاس مدیریت هم کلاس نبودم و چون در کلاس مدیریت فقط راحله خانم بود که با هم از ترم اول هم کلاس بودیم واسه همین بعد از کلاس ساعت8 باهم میومدیم سر کلاس اون موقع هنوز تازه آقای احمدی نژاد (ره) به جای آیت ا... خاتمی اومده بودند و محیط دانشگاه مثل الان نبود و خیلی جا ها آزاد بودیم و همه جا مختلط بجز نمازخونه! راحله هم چون مثل من کسخل بازی کرده بود و مدیریت رو دانشکده اقتصاد زده بود بیشتر برنامه های کلاس های دیگه رو از من میگرفت و باهم از دانشکدمون تا دانشکده اقتصاد میومدیم روز های اول رابطمون خیلی خشک بود و تو راه فقط در مورد درسها صحبت میکردیم ولی کم کم تو راه بیشتر با هم آشنا شدیم و بیشتر از هم شناخت پیدا کردیم
ترم دوم و سوم به سرعت برق گذشت و تقریبا با همه هم کلاسی دختر آشنا شده بودم ولی راحله تو نظرم یک چیز دیگه بود اون موقع حتی فکر سکس و این جور کار ها رو هم حتی به مخم رجوع نمیکرد و راحله رو واقعا دوسش داشتم .
ترم چهار بودیم که بچه ها مخصوصا بچه های مشهد بدون هماهنگی دانشگاه یک اردوی یک روزه رو توی یکی از آبشار های اطراف مشهد برنامه ریزی کردند .من هم که بجز طرقبه و شاندیز مشهد جای دیگه ای رو نرفته بودم با رفقا همراه شدم.تقریبا همه بچه ها بجز چندتا از دخترای خایمال و تیتیش مامانی قرار بود بیان.مدیریت 40 نفر آدم توی یک اردو کار سختی بود ولی با پیشنهاد بچه ها رفیقم امیر همونمی که براتون گفتم و دوتا از بچه های دیگه سرپرستی گروه رو عهده دار شدند در واقع مادرخرج گروه شدند .از این که راحله هم همراهمون میومد خیلی خوشحال بودم و انگیزم برای رفتن به اردو بیشتر بود تصمیم داشتم با اون باشم . پنجشنبه از میدون آزادی با 3 تا مینی بوس راه افتادیم با این که سعی کردم با راحله باشم ولی انگار اون با ماشینش می خواست بیاد و دوستاش رو سوار کنه و چون به من تعارف نکرد منم چیزی نگفتم و من افتادم تو مینیبوس امیر اینا.توی راه می زدیم و میرقصیدیم و کلی حال کردیم تا رسیدیم به روستایی به نام اخلمد همه پیاده شدیم و تو اون هم همه امیر و بچه ها به سختی گروه رو کنترل میکردند و همون جا آذوغه بین همه تقسیم شد و همه به سمت آبشار راه افتادیم اینبار این رفیق های راحله بودند که می خواست با دوست پسرشون باشند و بنا بر این من رفتم پیش راحله .تقریبا هیچ کس با رفیق هم جنسش نبود !گروه که در حرکت بود اونقدر سر و صدا میکردیم که همه اهالی روستا داشتن ما رو نگاه میکردن!
کم کم داریم میرسیم به اصل مطلب...

انگار داره داستانم خیلی طول میکشه ببخشید لطفا فحش ندید خلاصش میکنم
خلاصه بعد از تفریح جای آبشار و رقص و پای کوبی هامون ناهار و بعد هم بعد از ظهر بود که چون چند تا از بچه ها موبایل دوربین دار داشتند چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم که تقریبا همه پخش و پلا شده بودند .
اون روز با راحله خیلی صمیمی تر شده بودم خیلی دوست داشتم بغلش کنم ولی به اون حد نرسید.ساعت 5 بعد از ظهر بود و گروه جمع شدند که بروند ولی راحله دوست داشت تا آبشار آخر بره ....
به خاط همین گفت بیا من و تو بمونیم واز گروه جدا بشیم بعد با ماشین من برمیگردیم شهر.من که از خدا می خواستم بیشتر با راحله باشم قبول کردم و به امیر موضوع رو گفتیم باهاش هماهنگ کردیم.
گروه رفتند سمت مینیبوس ها و من و راحله رفتیم سمت آبشار تا آبشار آخر حدود 30 دقیقه راه بود وقتی رسیدیم بجز چند خانواده دیگه همه رفته بودند تقریبا خیس خیس بودیم و اونقدر غرق صحبت و لاس زدن بودیم که زمان از دستمون در رفت و یهو دیدیم هوا تاریک شده خیلی نگاران شدیم و سعی کردیم سریع تر برگردیم چون یک خانواده هم داشتند برمیگشتند خیالمون راحت بود که تنها نیستیم .که یکی از مردهاشون ازمون پرسید شما این جا ویلا دارید و ما هم گفتیم نه واسه چی گفت پس چطور می خواهید برگردید تا روستا ؟گفت الان این جا تاریک تاریک میشه و دیگه چشم چشم رو نمیبینه شما نمیتونید تو تاریکی از بین سنگ و رودخونه برسید به روستا!
این جا بود که من و راحله تا حد مرگ ترسیده بودیم و نمیدونستیم چی بگیم .ترس رو تو چهره راحله با اون ابرو های هشت شدش کامل میشد دید.
من که حسابی جا خورده بودم به مرده گفتم خوب باید چیکار کنیم ؟
-گفت چاره ای جز موندن تو یکی از باغ های اطراف رو ندارید.

خدا خیرش بده وقتی دید ما هاج و واج داریم هم رو نگاه میکنیم گفت عیبی نداره شما با هم نامزدین؟
ما هم یه نگاه به هم کردیم و هنوز می خواستیم بگیم نه که گفت من که باغم جا واسه موندن شما نداره ولی با یکی از مالکین این جا که یک پیرزنیه صحبت میکنم.براتون امشب جا خواب جور بشه!ما که همه چیز رو تموم شده دیدیم چاره ای جز قبول کردن نداشتیم.هوا کاملا تاریک بود و ما خیس خیس رسیدیم تا دم باغ پیرزنه و خانواده اون مرده رفتند باغ خودشون.خوشبختانه پیرزنه راضی شد واسه امشب با 10 تومان که اون موقع واسه خودش پولی بود به ما اون شب رو جای خواب بده.
ساعت حدودا 8 شب بود
یک اتاق ته باغ.خیلی شبیه خونه مادربزگه توی برنامه خونه مادربزرگه بود.
بد بختانه هیچ راه ارتباطی نبود که راحله به خانوادش خبر بده و چون خودش پیشنهاد داده بود که بمونیم ساکت شده بود و خودش و مقصر میدونست.
هنوز چیزی نگذشته بود که پیرزنه برامون نیمرو آورد و ما هم که خیلی گشنه بودیم
از پیرزنه تشکر کردیم و با اینکه از حرفای پیرزنه که خیلی لهجه داشت چیزی نمی فهمیدیم ولی ازش تشکر کردیم.
هوا سرد شده بود و لباس های ما هم خیس خیس بود.
توی اتاق هم بجز پتو هیچ چیز واسه گرم نگهداشتنمون نبود.من پیرهن و شلوارم و زیر پتو دراوردم و با پتو رفتم بیرون و لباسام رو روی پنجره پهن کردم وقتی برگشتم دیدم راحله هم پتو پیچیده داره میاد و لباساش دستشه.یه لبخند به هم به نشونه تقلب کاریش زدیم
از ته مونده چیپس و پفکی که تو کوله هامون مونده بود سرمون رو گرم کردیم و راحله خیلی نگران خانوادش بود که الان اون ها دارن چیکا میکنند حتما به فریبا و زهرا دوستای فابریک راحله زنگ زده بودند و فهمیده بودند که الان راحله کجاس ولی راحله خیلی نگران بود که خانوادش بفهمند اون با منه.
با این حال چون خسته بودیم هر کدوممون یه گوشه دراز کشیدیمو می خواستیم بخوابیم ولی سرما نمی گذاشت.
سرما مارو به هم نزدیک تر کردو کم کم با غلت زدن خودمون رو به هم نزدیک کردیم ولی پتو هامون رو رو هم نکشیدیم حسابی میلرزیدیم و در عین حال خوابمون هم میومد.من پتوی دومی که روم بود رو انداختم رو دوتاییمون ولی هنوزم سردمون بود.خیلی به هم نزدیک شده بودیم و کم کم داشتم دیوونه میشدم تا پتو ها رو بزنم کنار و برم تو بغلش تا این جوری بیشتر گرم شیم.

اخر سر زد به سرم و پتو ها رو زدم کنار و رفتم کنارش و پتو ها رو انداختم رو دوتامون.
راحله با چشماش بهم خجالتش رو نشون داد ولی محل ندادم و دستم رو انداختم رو شونش اول مانع می شد ولی وقتی دید گرم تر شدیم دیگه کاری نکرد همه جا سکوت بود و لامپ بالای سرمون که نوز ضعیفی داشت.
حالا این من بودم که شهوتم داشت بالا میگرفت بدن سرد راحله تو بغلم بود و کیرم کم کم داشت شق میشد و بیدار میشد.تو اون نور ضعیف فقط رنگ سوتین راحله رو که کرم رنگ بود دیده بودم .کیرم شق شد و خورد به رونم گرمای کیرم شهوتی ترم کردو راحله رو بیشتر به خودم فشار دادم که سکوت شکسته شدو راحله گفت حمید داری چیکار میکنی؟
گفتم این جوری گرم تر شدیم.
-گفت زشته حمید!!!
من هیچی نگفتم و اون رو بیشتر فشار دادم که نا خود آگاه راحله آهی کیشد و من بیشتر شهوتی شدم و دلم رو زدم به دریا گفتم راحله چاره ای جز کاری که من باهاش میکنم نداره.
سرم رو نزدیکش بردم و بوسش کردم جالب این جا بود که راحله هیچ عکس العملی نشون نداد انگار غافلگیر شده بود دستم رو بردم سمت سینه هاش ولی اون با دستش دستم رو گرفت و من دست دیگرم رو بردم سمت سینه هاش بازم مانع شد ولی هیچ حرفی نمیزد.
با زور دستم رو به سینه هاش رسوندم و براش مالوندم دیدم بدنش شل تر شده.میدونستم که خوابش نبرده کم کم هن و هن نفس هامون به هم فهموند که دوطرف از همه چی راضی هستیم سینه هاش رو میمالوندم این اولین باری بود که با یک دختر هم بستر میشدم درست بود که تو شهرمون تو پارک چند تا دختر رو مالش داده بودم ولی استرسی که اون موقع بود رو حالا نداشتم

پتو هی میرفت کنارو سوز سرما میومد ولی حالا گرمای بدنمون بیشتر شده بود و کمتر سرما رو حس میکردیم.
دوتامون ساکت بودیم و هیچی نمیگفتیم که دیدم دستش رو اورد سمت کیرم کیر من داغ بود از شق داشت میترکید وقتی دستش رو کرد تو شرتمو کیرم رو گرفت کل وجودم رو برق گرفت کیرم رو گرفته بود و فقط فشار میداد
درد زیادی داشت ولی حس خوبی بهم دست داده بود و چیزی نگفتم سرم رو نزدیک سینش بردم پتو ها از رو مون باز شده بود و انگار نه انگار تا چند لحظه پیش داشتیم از سرما میلرزیدیم
حالا شرت راحله تو نور ضعیف پیدا شد در حالی که سینش رو میلیسیدم نیم نگاهی به شرت و کسش می کردم ولی اون فقط چشاش رو بسته بود و کیر من رو فشار میداد
سینه ها رو ول کردم و رفتم سمت کسش شرتش خیس خیس شده بود دستش رو از رو کیرم برداشتم تا بتونم کسش رو بلیسم ولی وقتی خیسی کسش رو دیدم دلم نیومد بلیسمش بوی خیلی تیزی داشت ولی دلچسب بود کسش رو براش می مالوندم اون دست بردار نبود و به هر قیمتی بود می خواست کیرم رو بگیره تو دستش کیرم رو بردم سمت دهنش اون جا بود که چش تو چش شدیم و به هم لبخند رضایت زدیم صبح که میومدیم اردو هیچ کدوممون فکر این جاش رو نمیکرد.کیرم رو گرفت تو دستش و خوب نگاش میکردو برام جلق میزد انگار اولین بار بود که از نزدیک کیر میدید.گفت حمید من خوشم نمیاد بکنمش تو دهنم .
به صورت 69 روش خوابیدم و کسش رو هی میمالیدم و انگشت میکردم.که نامرد اونقدر کیرم رو بالا و پایین کرد که داشت آبم رو می آورد منم سریع از روش بلند شدم ولی دیر شده بود و آبیم ریخت بیرون و بی حس افتادم رو زمین بدنم سر شد و می لرزیدم ولی بلند شدم و کیرم رو تمیز کردم و میخواستم بکنم تو کونش ولی دیگه حس کردن نبود از یه طرفم راحله ممانعت میکرد و منم که کیرم داشت از درد میمرد.اونقدر براش انگشت کردم تا اونم ارضا شد
کنار هم لب تو لب تا صبح خوابیدیم

صبح راحله از من زودتر بیدار شده بود و لباس ها ی خشک شدمون رو اورده بود و همه جا رو مرتب کرده بود
پیرزنه برامون صبحانه آورد و بعد از صبحانه آماده شدیم و راه افتادیم سمت روستا توی راه از باغ ها و اهالی پرس و جو می کردیم که ببینیم تلفن دارن تا این که یکی از خونه ها تلفن داشت و راحله اول زنگ زد به زهرا مثل اینکه مادر پدرش به اون زنگ زده بودند و زهرا که شک کرده بود که اون با منه , بهشون گفته بوده که فریبا اومده خونه دانشجویی اونها و خوابیده بوده نتونسته زنگ بزنه و پدر و مادر ساده راحله هم باور کرده بودند. به فریبا هم زنگ زدیم و فهمیدیم که اصلا پدرو مادرش به فریبا زنگ نزدند.اون موقع راحله خیلی خوش حال شده بود طوری که تا جای ماشین با هم کلی جک گفتیم و خندیدم ولی هیچکدوممون جرات نداشت درمورد شب قبل حرفی بزنه یا شکایتی بکنه.رسیدیم به ماشین و به سمت مشهد راه افتادیم توی راه راحله ازم خواست در مورد چیزی که دیشب گذشته به هیچکی چیزی نگیم و انگار نه انگار ما دیشب رو تو اخلمد گذروندیم
تو این میون فقط زهرا بود که از شب موندنمون تو اخلمد خبر داشت که خوشبختانه بر خلاف بقیه خانم ها دهن قرصی داشت و از اون ماجرا خبری جایی درز نکرد و بچه های خوابگاه می موندند و امیر که از پس بچه های خوابگاه بر اومدم و داستان دروغی رفتن به حرم و شب زنده داریم رو بافتم که خوشبختانه اون ها هم فکر کردند من منقلب شدم .تو این وسط امیر بود که بعد ها مجبور شدم بهش راستش رو بگم چون اون من رو خوب میشناخت حاظر نبود داستان دروغم رو باور کنه.

ترم 4و5و6و....هم گذشت و من و راحله بجز لب گرفتن نتونستیم خاطره اون شب رو دوباره زنده کنیم.بعد ها هم فهمیدم که به اجبار زن پسر عموش شده که خیلی ناراحت شدم
بعد از فارغ التحصلیی بابازار کار خراب موجود توی یک کارگاه صنعتی تو بجنورد مشغول به کار شدم و هنوز نتونستم دختری مثل راحله پیدا کنم که باهاش ازدواج کنم.
دوستان ممنونم که وقت ارزشمندتون رو روی خوندن خاطره من گذاشتین
امیدوارم با ادب و با ادبیاتی در شان شعور خودتون از خاطره نقد کنید
با تشکر حمید

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#68 | Posted: 14 Dec 2013 18:05

کردن کون تو سوپر مارکت


این داستانی که نوشتم نقل قول از دوست دختر عزیزم سحر جونه . ایشون زحمت کشید و یک داستان جالب از سکسهای خوبشو با بنده نوشته.خوشحال میشم نظراتونو ببینم...
اسمم پارساست و 22 سال سنمه.تقریباً نزدیکه سه ساله که با سحر رابطه دارم.من توی سکس با سحر دچار یک مشکل بزرگی شده بودم که پیش هرچی دکتر اورولوژی و روانشناس رفته بودم نتونستم مشکلم رو حل کنم و اون مشکل از این قرار بود که توی سکسم نمیتونستم ارضا بشم.بعضی از دکترا میگفتن که شاید سرد مزاجی و دیر ارضا بعضی از دوستام میگفتن که شاید اصلاٌ ارضا نشی و بعضی از روانشناسا میگفتن که اینا همه فقط تلقینه و باید دوره درمانی رو طی کنم.دیگه کم کم داشتم از همه چی نا امید میشدم.داستانی که سحر تعریف میکنه مربوط به اواخر سال 90 میشه که تازه ترم جدید دانشگاهم شروع شده بود و چون فقط 6 واحد داشتم که تو هفته فقط یک روز؛اونم تایمه صبحم از دست میرفت برا همین تصمیم گرفتم برم تو یک سوپر مارکت نزدیکه خونمون مشغول به کار بشم.اسم صاحب سوپر مارکت مهرداد بود که اون یک سال ازم بزرگتر بود.اتفاقاٌ برعکسه من مهرداد 20 واحد برداشته بود که تایم ظهر تا شبش شلوغ شده بود و نمی تونست توی مغازه باشه برا همین من رفته بودم اونجا تا براش کار کنم.سوپر مارکتی که دارم ازش صحبت می کنم یک سوپر مارکت معمولی و کوچیک و محلی بود که اگه واسه چند ساعت تعطیل می بود به جایی بر نمیخورد.
تا اینجای داستان رو از زبون خودم گفتم تا مکمل داستان سحر باشه.و حالا ادامه ی داستان از زبون سحر...
سلام من سحرم21 سال سن دارم و توی یک آرایشگاه زنانه کار میکنم.از سال 89 با پارسا آشنا شدم و رابطه سکسی مون رو از تابستون سال 90 شروع کردیم. از اونجا بود که متوجه ارضا نشدنه پارسا شدم.تمامه تلاشمو میکردم تا اونم مثل من لذت ببره اما موفق نمیشدیم.من فیلم های آموزش سکس رو میدیدم و به پارسا هم نشون میدادم اما مؤثر نبود.هردو تشنه هم بودیم و از هر فرصتی که گیر میاوردیم به نحو أحسن استفاده مکردیم؛مثلاً اگه یه کوچه خلوت گیر می آوردیم سریعاً از هم لب میگرفتیم و خودمونو بهم میچسبوندیم.تا اینکه پارسا رفت سره کار و درسش و منم ترم جدید کلاسای آرایشگریم شروع شده بود.


فقط از طریق تل و اس دادن می تونستیم از حال و احواله هم با خبر بشیم.فکرشو نمیکردم که بتونیم توی این دورانی که تمامه ساعاتای روزمون پر شده بود همدیگرو بینیم و با هم باشیم.یکی از همین روزا که مشغول کار بودم(فکر کنم 2شنبه بود) دیدم ساعتای 9.30 پارسا بهم اس داد و گفت که ساعت 12 ظهر برم سمته مغازشون.فاصله من تا مغازه پارسا حدوداً نیم ساعت بود.برام مشکلی نبود و بهش گفتم اوکی میام اما میخوای چکار کنی؟ اون ازم خواست که فقط برم پیشش باشم چون واقعاً دل هردومون واسه هم تنگ شده بود.حتی یک روز قبل از اینکه این اس بهم برسه خودم یواشکی رفته بودم سمته پارسا و اونو از دور دیدم چون طاقت دوریشو نداشتم.حتی واسه یک لحظه چه برسه به چند روز.اونروز ساعت 10.30 از صاحب آرایشگاه اجازه گرفتم تا برم خونه یک دوشی بگیرم و به خودم برسم چون میخواستم بعد از 10 روز عشقمو ببینم و نمیخواستم از نظرپارسا عیبی داشته باشم.رفتم حمام و کاملاً خودمو تمیز کردم و سریع اومدم بیرون و خودمو خشک کردم. لباسامو پوشیدم و یک آرایش ملایم کردم و بجای اینکه عینکمو بذارم؛لنزهامو گذاشتم.میخواستم پارسارو سورپرایز کنم چون اون همش منو با عینک دیده بود.رفتم سوار تاکسی شدم.قلبم داشت میومد تو دهنم از اینکه بعد از گذشت چند روز میخوام دوباره پارسا رو ببینم و دوباره لبامو بذارم رو لبای شیرینش.توی مسیر چهار تا آدامس عوض کردم.شاید از استرس زیادم بود و شایدم بخاطر اینکه قبل از دیدن پارسا شیرینی لباشو احساس کنم.

ساعت 12:08 رسیدم پیشه پارسا و بهش اس دادم که رسیدم.اونم گفت صبر کنم تا بهم خبر بده برم تو مغازه.بعد از گذشت یه ربع پارسا بهم اس داد که برم پیشش.با یک عشوه و ناز خاصی رفتم تو که انگار واسش دلبری کنم اما دیدم سرش تو جدول حل کردنه و اصلاً متوجه حضور من نشده بود.از عمد و ازدستی تنمو زدم به بسته شکلات ها تا یکیشون بیفته.وقتی افتاد دیدم با حلت عصبانی پاشد اما وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و از پشت میز اومد بیرون و همدیگرو بغل کردیم و روبوسی.پارسا ذل زده بود تو صورتم و داشت قیافمو برنداز میکرد همونطور که من داشتم همین کارو انجام میدادم. خستگی رو تو چشماش میدیدم. ازش پرسیدم که غذا نوش جون کردی؟؟؟؟گفت:نه عزیزم.گذاشتمش رو گاز تا گرم بشه.
پارسا رفت برقارو خاموش کرد و جعبه های نوشابه رو از بیرون آورد تو و کرکره مغازه رو کشید پایین و در مغازه رو هم بست.جعبه های نوشابه رو گذاشت پشت در تا از بیرون تو مغازه دیده نشه.بعد وسط مغازه رو خالی کرد و چندتا کارتون روبروی بخاری پهن کرد تا زیرمون نرم باشه و سرما نخوریم.منم تو همین حین رفتم غذاهارو آوردم تا پارساجونم با اون خستگیش بشینه و غذاشو نوش جون کنه.پارسا نشستو ازم خواست که کنارش بشینم تابا هم غذا بخوریم.منم بوت و پالتو و شالمو در آوردم و نشستم کنارش.با حالت تعجب ازش پرسیدم مگه صاحب کارت نمیاد دره مغازه؟؟؟؟؟!!!؟؟


پارسا هم گفت که مادربزرگ مهرداد توی شهرستان فوت کرده و بایداز فردا برن واسه تشییع جنازه.امروزم تا ساعت 4 نمیاد مغازه.اونروز کلی تو بغل پارسا طنازی کردمو کاری کردم که دوری این چند روزمون اصلاً به چشم نیاد و فقط لبای همدیگرو خوردیمو همدیگه رو نوازش میکردیم.وااااااااااااااااااااااااای که چه حالی میداد بعد از کلی دوری با عشقت تنهاباشی و در اختیارت باشه و خودتو در اختیارش بذاری.من حتی حاضر بودم با پارسا سکسم داشته بشم اما اون گفت هوا سرده و دوست نداره که من اذییت بشم.خیلی ساعتای خوبی رو گذروندیم.ساعت داشت نزدیکای 4 میشد که پارسا گفت بهتره مغازه رو باز کنم تا مهرداد نیومده.مغازه رو به حالت عادی برگردوندیم و رأس 4 مهرداد اومد.پارسا ازش واسه یک ساعت مرخصی خواست تا بتونه منو برسونه سمته خونه.موقع برگشت به سمته خونه هم توی یکی از کوچه های خلوت کلی لبای همو خوردیم.از آخر موقع خدافظی پارسا ازم خواست که فردا ساعت 2 ظهر که کلاسه آرایشگاهم تموم میشه آماده باشم تا بیاد دنبالمو بریم طرف مغازه واسه یک سک جانانه.منم با تمام وجود خوشحال شدم و با کمال میل قبول کردم.ی بوس مشتی از لباش گرفتمو اونم کلی بابته امروز ازم تشکر کرد.
شب دوشنبه گذشت و صبح 3شنبه اومد.ساعته 9 رفتم آرایشگاه وتا ساعت 2 فیکس کارامو انجام دادم و منتظر پارسا شدم تا بیاد دنبالم.پارسا اومد و با هم اول رفتیم ساندویچ صدف و بعد رفتیم سمته مغازه.همون کارای دیروز رو جهت امنیت انجام داد؛فقط فرقش با دیروز این بود که روی کارتونا یک پتو هم پهن کرد تا زیرمون گرم هم باشه.من لباسامو در آوردم فقط تی شرتم با شلوار لیم تنم بود.پارسا هم بعد از خوردن ساندویچش رفت تا دندوناشو مسواک بزنه.وقتی برگشت کاپشنشو در آورد و اومد پشت سرم نشست و منو از پشت گرفت تو بغلش و دستاشو برد لای موهام.منم مو هامو باز کرده بودم تا پارسا راحت تر بتونه دستاشو ببره تو موهام.از این حرکتش خیلی خوشم میاد.پارسا هم خودش میدونست که هر دفه میخواست منو مست کنه و به تسخیره خودش در بیاره این کارو انجام میداد.منو خوابوند رو زمینو اومد کاملاً روم دراز کشید طوریکه کیرش با کس من از رو شلوار مطابقت داشت و شروع کردیم به بوس کردن لبای هم.با یک دستش سینه هامو از رو تی شرتم نوازش میکرد و اون دسته دیگشم برده بود تو موهام و گذاشته بود زیره سرم.کیرش واقعاً سفته سفت بود و هی اونو رو کسم میچرخوند.شده بودم مثل خمیر بازی و زیره دست و بال پارسا شکل میگرفتم.وااااای که این صحنه دیوونه کننده هست.(دخترخانوما منظور حرفمو کاملاً میفهمن و میدونن که چه حسه خوبیه وقتی ی پسر تمامه اعضای بدنه ی دخترو تو دست بگیره و مدام نوازشش کنه/ دوست داری هی خودتو از زیرش آزاد کنی اما اون محاصره ات کرده و چاره ای جز لذت بردن نداری).از لبام ی گاز کوچولو گرفت و اومد سمته گردنم و شروع کرد به بوس کردن و لیس زدن.


منم دستمو انداخته بودم دوره گردنش.همینطور میرفت به سمته پایین تر.تی شرتمو در آورد و بند سوتیینم رو باز کرد وبا دستش سینمو میمالوند.دوباره اومد جلو و یکم لبای همو خوردیم.رفت سمته سینه هام.اول با زبونش یه لیس زد و بعد شروع کرد با لباش سینه هام میخورد.یکیشو میخورد و اون یکی دیگه رو با دستش میمالوند.با لباش نوک سینمو گرفت و کشید.واااای که چه حالی داشتم.شده بودم عین مار و دوره پارسا با دست و پام خودمو حلقه داده بودم.با دستام سرشو فشار میدادم به سینه هام و با پاهام کمرشو فشار میدادم تا کیرش کاملاً بچسبه به کسم.اونم شروع کرد به مکیدن نوک سینه هام و هراز چندگاهی ی گاز کوچولو یا زبون میزد.زبونشو دوره سینم میچرخوند و میرفت سمته شکمم.دیگه اینجاشو واقعاً نمتونستم تحمل کنم و صدام در اوومد.آآآآآآآآآه ه ه ه ه ه
آآآآآآآآآآآآآیییییییی——هر دومون کاملاً مسته مست شده بودیم.اومد کنارم دراز کشید...
این نشون دهنده ی این بود حالا نوبته منه که صدای اونو در بیارم.منم شلوار خودمو با لباسای اون بجز شورتامونو در آوردم و رفتم روش درازکشیدم.طوری که خط کسم از رو شورت توری قرمزم روی کیر راست شده ی پارسا یود و مدام بالا پایینش میکردم.وقتی بدنه پارسا خورد به بدنم کلی حال کردم چون بدنه هردومون گرمه گرم بود.شروع کردم به خوردنه لباشو اونم سینه هامو میمالوند.رفتم سمته گردنش.پارسا رو گردنش خیلی حساس بود و شاید نقطه ی شهوتیش همونجا بود.صداش دراومد.جوووووووون.بخور اییییییییی جووووووووونم.
بعد از یکم خوردن گردنش منو خوابوند و شورت خودش و در آورد و یک راست اومد طرفه شورته من. از کسم یک گاز معرکه از رو شرت گرفت و سریع در آوردش.شروع کرد به لیسیدنه اطرافه کسم و رون پام بعد از کلی لیسیدن شروع کرد به خوردنه کس خیسم و لیسیدنه چوچولم. بدنم داشت کاملاً سرد میشد.فک کنم داشتم کم کم ارضا میشدم که پارسا منو و خودشو به حالت 69 کرد.حالا منم داشتم کیر کاملاً سیخ شده ی اونو میخوردم.خیلی خوشمزه بود و هر دومون کاملاً توی اوج لذت بودیم.زبونشو میبرد لای خط کسم و از پایین تا بالا میلیسید.خیلی خیلی حال میداد.وقتی میرسید بالا میرفت سمته چوچولم و یکم با زبونش با هاش بازی میکرد و ی دندون کوچولو ازش میگرفت باز دوباره میرفت سمته سوراخ بسته کسم.زبونشو تا جایی که جا داشت و حد مجازش بود میبورد تو و میاورد بیرون.منم تند تند داشتم کیرشو میکردم تو دهنمو در می آوردم.دیگه اوون آآآآآه ه ه آآآآ ه ه ه ها تبدیل شده بود نفس نفس زدنای تند و پشت سرهم.بعد برگشت و کنارم خوابید.بازم نوبته من بود که برم و اونو به حد ارضا برسونم.یک متد جدید برا ساک زدن یاد گرفته بودم و اونروز کلاً عزمم رو جزم کرده بودم تا پارسارو ارضا کنم.اول سر کیرشو میخوردم و بعد ی دفه کل کیرشو میکردم تو دهنمو درمیاوردم و دوباره سر کیرشو میکردم تو دهنم و مک میزدمو با زبونم بازی میکردم.وقتی کاملاً خوردم و دیدم هنوز ارضا نشده بهش پیشنهاد دادم از پشت منو بکنه؛شاید ارضا بشی.


اونم قبول کرد و ی کرم مرطوب کننده از تو قفسه ها برداشت.منم براش قمبل کردم تا راحت باشه.اونم مرم رو مالید به دمه سوراخ کونم.خوب چربش کرد.یکمم به سر کیر خودش مالید.با دستش کیرشو آورد نزدیکه سوراخ کونم و سرشو گذاشت دمه سوراخم.خیلی استرس داشتم چون دفه اولم بود که میخواست کیر پارسا بره تو کونم.اونم خیلی استرس داشت بابت اینکه ارضا نمیشه.براش خوب قمبل کردم تا راحت تر بتونه کارشو انجام بده.اونم با یک فشار کوچولو سر کیرشو کرد تو.وااااااااااااااااای که چه دردی داشت.ی دردخفیفی تو کمرم پیچیده بود که حد نداشت.یکم نفسم بند اومده بود اما وقتی کیرش کاملاً رفت تو کونم و شروع کرد به تلمبه زدن دیگه دردی نداشتم.فقط داشتم از اینکه تخمای پارسا با شدت خاصی میخورد به کسم لذت میبردم.از اونطرفم پارسا داشت با دستاش از پشت سرم سینه هامو میمالوند و هراز چند گاهی با ضرب دستش میکوبید به باسنم.منم واسش آه آه میکردم تا کاملاً لذت ببره.بعضی وقت ها هم شیطنتم گل میکرد و خودم هم به شدت تلمبه هاش اضافه میکردم.بعد از 12-13 بار تلمبه زدن کشید بیرون و خوابید روزمین منم با دست واسش یکم کیرشو ماساژ دادمو لباشو میخوردم.خیس عرق شده بود ولی هنوز ارضا نشده بود.کیرشو راست کردم ومطابق با سوراخم قرار دادم.اونم دراز کشیده بود.با یک فشار کوچولو بازم کیرش تا وسطا رفت تو که مجبور شدم تلمبه زدن و از همونجا شروع کنم تا از شدت درد کم کنم.من داشتم خودمو بالا پایین میکردم ولی بیشتر از 3 بار بالا پایین کردن نتونستم برم چون خیلی خسته شدم.سریع رو زمین دراز کشیدم و پاهامو بازکردم و گذاشتم رو شونه های پارسا.اونم دوباره کیرشو با احتیاط وگذاشت تو سوراخم...
تلمبه هاش شروع شده بود و من این دفه داشتم از مالوندن سینه هام و چوچولم با دستای پارسا لذت میبردم.آآآآآآآآآآآآآخ که این پسر بلده چجوری حشر منو تو سکس ببره بالا.بعد از یک دقیقه انگار کل وجودمو آتیش زده بودن داغ شد.از اینطرفم پارسا ولو شد رو من هم عین مرده ها.ساعت تقریباً شده بود 5 بعد از ظهر و هوا هم تاریک شده بود.نیم ساعتی تو همون حالت تو بغل هم خوابیدیم و بعدش بیدار شدیم.من خیلی ضعف داشتم.پارسا هم همونجا دوتا نوشابه انرژی زا باز کزد و با هم خوردیم.خیلی خوش گذشت.خیلی حال داد ممنوونم.این گفته های پارسا بعد از ی سکس 3 ساعته بود.منم خودمو واسش لوس میکردم تا اینقد حواسش به ارضا شدنش نباشه و یکم هم بفکر من باشه.دستمال آورد و منو تمیز کردو لباسامو یکی یکی تنم کرد و بعد خودشم آماده شد تا منو برسونه.هم میخواستیم راه بیفتیم مامانم زنگید و ازم خواست تا یک شیشه آبلیمو و یک بسته سویا و دو بسته ماکارونی و یک شیشه نوشابه خانواده بگیرم.پارسا زحمتشو کشید و منو تا دمه خونه رسوند و از هم دیگه کلی تشکر کردیم.
نوشته: سحر و پارسا

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
#69 | Posted: 14 Dec 2013 19:36

هنوز باورم نمیشه


هنوزم باورم نمیشه انقدر زود از کسی خوشم اومده، همیشه احتیاط میکردم اما نمیدونم تو وجوداین آدم چی دیدم که حتی بهش اجازه هرکاری دادم!شب یلداست و من روحیه ام عالیه،جایی مهمونیم و کلی میگم ومیخندم،مامانم میگه چه عجب خوش اخلاقی!امروزجمعه اس و از سعید هیچ خبری نیست،دلم شور میزنه،بهش زنگ میزنم جوابم نمیده،اعصابم خورده غروب جمعه ام دلگیر،موبایلم زنگ میخوره،سعیده. میگه گوشیش صبح خونه جاگذاشته وتازه برگشته خونه، صداش گرفته بود گفت خسته ام،میگم مطمئنی؟میگه آره خیالت راحت تا فرداخوب خوب میشم و با عشق بغلت میکنم!دوست ندارم اینطوری حرف بزنه ولی هیچی بهش نمیگم،نمیخوام ناراحتش کنم.بهش میگم چرا شبا اس ام اس نمیدی؟ میگه من انقدرکارم زیاده و شبا انقدر خسته ام که 10نشده خوابم!

بالاخره شنبه شد،کلافه ام همه اش به ساعت نگاه میکنم حالاکوتاساعت 6،دلم واسه سعیدتنگ شده،همه اش به خودم میگم بهارجمع کن خودت،چرااینجوری شدی؟!بچه که نیستی انقدرسریع دل بستی،زوده واسه اعتماد،اماخودم جواب خودم میدم!بی خیال بهاراینهمه وقت احتیاط کردی ازدوست پسرات دوری کردی نذاشتی طمع شیرین دوست داشتن ودوست داشته شدن بچشی این دفعه به حرف دلت گوش کن!من توزندگیم یه بارعاشق شدم امامجبورمون کردن ازهم جداشیم هرکاری کردیم نشدروزی که ازهم جداشدیم انقدرگریه کردیم که همه نگامون میکردن.من دیگه طاقت شکست ندارم خدایااگه این آدم بده خودت بی سروصدااز،زندگیم بیرونش کن.بالاخره حاضرمیشم ومیرم مترو.انقدرتوهرایستگاه معطل میکنه که دیرم میشه انقدم شلوغه که نمیتونم حتی موبایلم جواب بدم،بایه ربع تاخیرمیرسم.سعیدکلی به خودش رسیده حسابی دوست داشتنی شده دلم میخوادهمونجامحکم ماچش کنم اماروم نمیشه!شروع میکنه به زبون ریختن،تویه میدون نگه میداره میپرسه آب هویج خالی یا بابستنی؟!بی تعارف میگم بستنی خالی،میخنده وپیاده میشه،میریم تویه خیابون ومشغول خوردن میشیم وسطش لپم میبوسه،دیگه ناراحت نمیشم دیگه نمیخوام منفی فکرکنم میگه شرکتی که بهت میگفتم توهمین خیابونه.بعدراه میفته وجلوی شرکت نگه میداره به منشی شرکت زنگ میزنه ومیپرسه پس کی میرین؟!میگم مااینجاچیکارمیکنیم،میگه میخوایم بریم قلیون بکشیم وبدون ترس همدیگه روبغل کنبم وببوسیم،یه دفعه میترسم افکارمنفی میادسراغم ولی یادحرفای چندروز پیشمون میفتم،بهش گفتم اگه واقعادوسم داشته باشی همه کارواست میکنم حتی هم آغوشی اماچون قبلا اینکارو نکردم بهم زمان بده صبرکن،اونم گفت باشه تاوقتیکه تونخوای من کاری نمیکنم،میدونم تامن نخوام کاری نمیکنه نهایتش اینه که بلیزم دربیاره وبا سینه هام وربره،هرچندهمینم واسه من سخته امااگه سعیدبخوادبهش نه نمیگم.شرکت هنوزخالی نشده میگم شرکت چیه؟میگه برای تست بازیگری وگریم این حرفاست!به پشتی صندلی تکیه دادم وزل زدم به سعید،میادجلوواول گلوم بعدروی بینیم وبعدم پیشونیم میبوسه خیلی ملایم اینکارش دوست داشتم.

همین جوری منتظریم که یهودستش ازتویقه ام میکنه تومانتوم وسینه ام فشارمیده ومیپرسه بدنسازی رفتی میگم نه،موبایلش زنگ میخوره،همه میان بیرون وسعیدمیگه ازماشین پیاده شوتاکسی توماشین من نبینتت!خودشم میره سراغ یه دخترچادری که فکرکنم منشی شرکته.وقتی میرن صدام میکنه ومیرم دره حیاط بازمیکنه ومیریم تو،دستم میگیره وازپله هامیریم بالا.درآپارتمان وامیکنه ومیریم تو،یه آپارتمان نقلی که توپذیراییش مبل چرم روشنه یه سرش آشپزخونه اوپنه که کنارش دستشوییه ودقیقاروبروش یه اتاقه که فرش شده!توفکرم که اینجاکجاش شبیه شرکتای دیگه اس که سعیدمیادسمتم وشالم ازروسرم برمیداره،شروع میکنه دکمه های مانتوم بازکنه شوکه میشم ازاینهمه عجله میگم چیکارمیکنی میگه اینجوری میخوای پیشم بشینی؟میگم باشه خودم درمیارم،آروم مانتوم درمیارم وسعیدمنتظرنگام میکنه هنوزمانتوکامل درنیاوردم که سعیدمیگه جان!این هیکل.....بقیه اش نمیفهمم چی میگه توحال خودم نیستم که یهودست میکنه توبلیزم وسوتینم وبازمیکنه وهمزمان بابلیزم ازتنم درمیاره حتی نمیفهمه سوتینم چه رنگی بودمن لرزمیگیرم فوری دستم میزارم روسینه هام،سعیدمشغول درآوردن شلوارش میشه من ازفرصت استفاده میکنم ومیشینم رومبل وبلیزم میگیرم روبدنم،سعیدمیگه نپوشونش توروخدا!دستم میگیره وبلندم میکنه ومیبره سمت اتاق،دکمه شلوارم میخوادبازکنه باصدای بلند میگم نه نمیخوام اصرارمیکنه ومن نمیزارم،میگه باشه میخوادکفشام دربیاره میگم خودم درمیارم،ولم میکنه ومیره تابخاری که وسط پذیرایی بیاره تواتاق منم تواین فرصت کفشام درمیارم میشینم زمین،خدایاچه اتفاقی داره میفته نکنه......سعیدمیادومنومیخوابونه من هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم هنوزگیجم،همونجوری میخوابه روم ومیفته به جون سینه هام،فشارکیرش روکسم حس میکنم سفت وبزرگ!بازمیره سراغ شلوارم نیم خیزمیشم ودستم میزارم روش،نمیزارم شلوارم دربیاره،کلافه کیرش میاره جلوی دهنم میگه یه کم بخورمیگم نمیتونم میگه همه اش که میگی نمیتونم خودمم نمیدونم بایدچیکارکنم سرم بادست میکشه سمت کیرش منکه بلدنیستم ساک بزنم به ناچارسرکیرش میکنم تودهنم برعکس انتظارم حالت تهوع نمیگیرم ولی نمیتونم خوب بخورم دوبارکه سرکیرش میخورم بی خیالش میشه ودوباره میره سراغ شلوارم مقاومت میکنم آخه من تاحالاجلوی یه پسرلخت نشدم،میگه اگه دوسم داری نه نگو،بااین حرفش بی حرکت میشم خودم میسپرم به دستش،منومیخوابونه وشلواروشرتم باهم درمیاره،حالالخت لختم ولی اون بلیزش تنشه!میخوابه روم وکیرش میماله به کسم،


برمیگردونه ومیگه قنبل کن من هرچی میگه گوش میدم میدونم نمیتونم جلوش بگیرم این سعیدمن نمیشناشم،میگه بزارازپشت بکنم دادمیزنم که نه نمیخوااااااااام کم مونده بزنم زیرگریه،کیرش ازپشت میکنه لای پام ومیگه خودت تنظیمش کن روکست،برمیگردم وبهش میگم من پرده دارما،دوباره برم میگردنه ومیخوابونه وخودشم میفته روم،بعدسرکیرش میزاره روچاک کسم،میگم نکن بدبختم میکنی میگه شایدحلقوی باشه بزارامتحان کنم ومن بازم میگم نه،نمیدونم ازکجاکاندوم برمیداره وسریع میکشه روکیرش،بازم کیرش میکشه روچوچولم وفشارمیده میگم نکن توروخدامیگه حواسم هست تونمیکنم!شروع میکنه ضربه زدن،دردبدی دارم ناله ام بلندشده میگه ناله هات واسه درده یا احساست میگم درددارم ولی اون به کارش ادامه میده من فقط میخوام زودکارش بکنه وبرم خونه،نمیخوام دیگه ببینمش،احساس حقارت میکنم فکرنمیکردم اولین تجربه سکسم اینطوربدون احساس وزوری باشه.سعیدهمچنان بی توجه به دردمن داره ضربه میزنه بی حرکت میشه کیرش میاره روشکمم وکاندوم برمیداره وآبش میریزه روشکمم،میره سراغ دستمال کاغذی که خالیه،میگم توکیف من هست بروبیار.بادستمال کیرش تمیزمیکنه وبعدش میادشکم منوتمیز میکنه،به کسم نگاه میکنه وهمین طورکه بادستمال تمیزش میکنه میپرسه پریودی میگم نه چطور؟میگه هیچی!سعیدمیگه پاشوبرو دستشویی میگم نمیخوام تعجب میکنه،خودش میره دستشویی ودرم بازمیزاره این کارش باعث میشه بیشترازش بدم بیاد.سریع لباسام میپوشم ومنتظرمیشم بیادبریم.انقدراخمام توهمه که صورتم دردگرفته ولی دست خودم نیست.احساس حقارت میکنم،سکس اینه؟چیزیکه من توفیلمادیده بودم یاشنیده بودم،داستانایی که خونده بودم همشون فرق داشت بااینی که من تجربه کردم،چرامنوکامل لخت کرداماخودش نه؟چراحتی یه بارمنونبوسید؟چرامن هیچ حسی نداشتم؟چرا..........؟سعیدکاملامتوجه ناراحتی من شده بوداماهیچی نمیگفت،ولی من منتظریه جمله ازش بودم امادریغ.اومدیم بیرون تااون دروقفل کنه من اومدم پایین،توفکربودم همین حالابزارم برم امااونجاسریه اتوبان بودکه من خوب نمیشناختم ودیرمم شده بود.ناچارسوارماشین سعیدشدم هیچکدوم حرفی نمیزدیم.لعنتی یه چیزی بگوشایدآشوب دلم کم شه،صدای ضبط بلندکردم وزل زدم به پنجره،یهودلم سیگارخواست اه یادم افتاد پریروز تموم کردم.گفتم سیگارداری گفت نه میخوای گفتم آره،گفت چی میکشی گفتم وینیستون.دم یه دکه روزنامه فروشی زدکناروبادونخ وینیستون برگشت.گفتم فندک داری گفت منکه سیگاری نیستم یادم افتادتوکیفم دارم.سیگارم روشن کردم گفت حالاچراسیگارمیکشی بی تربیت؟!گفتم نیکوتین خونم اومده پایین.بازم سکوت کردیم نزدیک خونه توترافیک طاقت نیاوردم وشروع کردم.

گفتم ازخودت مطمئن بودی که بامن اینکاروکردی؟گفت یعنی چی؟گفتم یعنی فقط بامن باشی،دوروزدیگه بی خیالم نمیشی؟من یه باربدخوردم زمین تامرزخودکشی رفتم طاقت باردوم ندارم اگه یه درصدفکرمیکنی که ممکنه یه روزی ولم کنی بیاهمین الان بهم بزنیم.گفت منکه میگم بیاتاآخرعمرباهم باشیم تومیگی یه مدت باشیم.بازم باهمین حرفاراضی میشم ولی هنورم ناراحتم پیاده میشم وتندی میرم خونه!وقتی میرسم خونه سریع میرم دستشویی وخودم تمیزمیکنم،دستمال میکشم روکسم که پره خون میشه.وای.........

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     

#70 | Posted: 14 Dec 2013 19:42

كون دادن آبجيم به پسرهاي همسايه


با سلام من امير ٢٥ سالمه اين داستاني كه ميگم مربوط ميشه به ٢ سال پيش و واقيي هستش اولين باره داستان مينويسم پس اگه بد بود ببخشيد من ٤ تا آبجي دارم كه ٣ تاشون ازدواج كردن يه آبجيم هنوز ازدواج نكرده اسمش مريم ٢٦ سالشه قدش١٧٣ وزنش٧٦ سينه هاش ٨٠ بدنش خيلي سفيده تو خونه هميشه با لباس هاي باز ميگرده يا تو خونه سوتين نميبنده يه دامن كوتاه ميپوشه كونش خيلي بزرگه من هميشه يواشكي ديد ميزنمش يه كس سفيد و تپل داره كونش اينقدر بزرگه كه هر وقت تو خيابون راه ميره همه مي افتن دنبالش يا بهش متلك ميگن تو عروسي ها همه سعي ميكنن كونشو بمالن يا بهش ميچسپيدن يه خال مشكي رو باسنشه كه آدمو ديونه ميكنه من با مريم راحت بودم مثلا ميدونستم دوست پسر داره ولي باهاش كاري نداشتم ما تو يه ساختمان ٣طبقه بوديم كه طبقه اولش ما بوديم و طبقه دوم يه خانواده بودن كه يه پسر داشتن به اسم محسن وطبقه سومم كه اسم پسرشون رضاست ٢٦ سالشه رو پشت بوم هم يه اتاق كوچك بود كه خالي بود،،،مريم هروز ظهر ساعت ٢ميرفت بيرون و ساعت ٤ يا ٥ بر ميگشت ميگفت ميرم پيش زن همسايه وقتي هم بر ميگشت مستقيم ميرفت حمام منم اصلا مشكوك نبودم كه،،،تا اينكه يه روز صبح ساعت ٩ مريم حمام بود مبايلش رو ميزجا گذاشته بود كه ديدم يه اس اومد نوشته بود كوني امروز ناهار نخور تا شكمت خالي باشه كثيف نشي ساعت ١بيا رو پشت بوم شاخ در آوردم شماره رو زدم تو گوشيم ديدم اسم محسن سيوه

يه حس عجيبي باعث شد شهوتي شم هنش پيش خودم فكر ميكردم چند وقته با هم رابطه دارن از اين فكرا كه ديدم مريم اومد بيرون يه شلوارك پوشيده بود كه كون تپل و گندش داشتن شلواركو جر ميدادن با يه تاپ كه نصف سيته هاش معلوم بودن بهش نگاه ميكردم كونش ديوونم ميكرد تا ساعت ١آروم و قرار نداشتم ساعت ١٢ ناهار خورديم من گفتم سرم درد ميكنه ميرم بخوابم رفتم تو اتاق خودمو به خواب زدم ديدم ديدم مريم كنار اتاق داره يا تلفن صحبت ميكنه از حرفاش معلوم بود داره با محسن حرف ميزنه ميگفت تو نامردي هر روز همينو ميگي،،،صحبتهاش تموم شد ساعت نزديك به ١بود ديدم مريم با همون لباس چادرشو برداشت رفت بيرون ٥دقيقه صبر كردم بعدش آروم درو باز كردم از رو پله ها رفتم بالا يه دفه ديدم رضا در پشت بومو باز كرد و رفت بالا منم يه كم صبر كردم بعدش آروم رفتم بالا ديدم در قفله سري برگشتم خونه و كليدو برداشتم رفتم بالا اروم درو باز كردم رفتم كنار اتاق يه هوا كش بالاي اتاق بود رفتم رو اتاق سر هواكشو برداشتم واي چي ميديدم مريم رو يه صندلي كهنه كه تو اتاق بو نشسته بود و رضا و محسن با هم اونجا بودن چون اتاق كوچك بود قشنگ صداشونو ميشنيدم رضا داشت فرش مينداخت محسن رفت كنار مريم دستشو گرفت مريم دستشو كشيد گفت شما نامردين هميشه قول ميدين عكسامو با صدامو بهم بدين ولي هر سري ميگين بعد ميديم محسن با اهن بد گفت جنده اگه عكسارو بهت بديم كه ديگه بهمون كون نميدي مريم گفت ميدم قسمشون داد كه عكسارو پاك كنن اينجور كه معلوم بود مريم با محسن بوده و ازش عكس يواشكي گرفته الانم مجبورش كردن هروز بهشون بده

باز محسن دست ابجيمو گرفت كه بلندش كنه ولي مريم دستشو كشيد محسنم عصبي شد گفت جنده ناز نكن كاري نكن عكساتو پخش كنم تو كه به همه كون دادي بعد به زور بلندش كرد چادرشو برداشت بي اختيار دستمو بردم تو شلوارم رضا هم اود كنارشون روسريشو برداشت گردنشو ليس زد محسنم داشت كونشو ميماليد همش ميگفتن جون چه كوني شاه كوني بعدش تاپشو در آوردن مريم هيچي نميگفت محسن سوتينشو باز كرد سينه هاي سفيد ابجيم افتاد بيرون رضا سينه هاشو گرفتو كرد تو دهنش محسنم شلوارك ابجيمو از پاش در اورد شرت نپرشيده بود موهاي كسشو زده بود كس تپلشو ميديدم محسن داشت دست ميكرد تو كونش داشتم ديونه ميشدم ٢تا پسر حشري هيكلي افتاده بودن به جون ابجيم محسن از پشت ديتشو رد كرد بين رونهاي سفيد و گنده ابجيم و كسشو ميماليد رضا هم داشت سينه هاشو ميخورد ابجيم هيچي نميگفت او ٢تا هم كار خودشونو ميكردن دست ابجيمو گرفتن نشوندنش رو فرش رضا اومد ازش لب گرفت بعد ٢تاشون لخت شدن مريم رو فرش زانو رده بود محسن و رضا اومدن بالا سرش و كيراشونو دادن دست ابجيم گفتن بخورش اونم هيچي نگفت كير رضا رو كرد تو دهنش معلوم بود كارشو خوب بلده همينجور كه كير رضارو ساك ميزد داشت با كير محسن بازي ميكرد كير رضا خيلي بزرگ بود شايد ٢١سانت ميشد و كلفت بود مال محسنم كلفت بود ولي طولش كمتر هيكل سفيد و برفي ابجيم بين محسن و رضا كه سبزه بودن ميدرخشيد مريم پشت سر هم كير هر ٢تاشونو ساك ميزد اونا هم تو دهنش وحشيانه تلمبه ميزدن مريم داشت خفه ميشدگفت بسه بعد رو زانو خمش كردن مريم پشتش به من بود

محسن باسن ابجيمو باز كرد سوراخ كونشو ديدم باورم نميشد خيلي گشاد بود سوراخش كبود و باز بود معلوم بود خيلي كون داده محسن بدون اينكه كون ابجيمو خيس كنه كرد تو كونش مريم اصلا درد نكشيد محسن گفت تو هم مثل خواهرجندت كونت خيلي گشاده نفهميدم كودوم خواهرمو گفت ولي معلوم بود يكي از ابجيامو كردن محسن داشت تو كون ابجيم تلمبه ميزد رضا هم كيرشو كرده بو تو دهن ابجيم بعدش جاهشونو عوض كردن كير محسن يه كم كثيف شده بود مريم گفت تميزش كن كه گفت نميخواد و به زور كرد تو دهنش رضا هم داشت با اون كير گندش سوراخ گشاد ابجيمو ميكرد معلوم بود مريم داره حال ميكنه فكر كنم ٢بار ارضا شده بود بعد بلندش كردن محسن رو زمين خوابيد مريم رو كيرش نشست و يه كم كه تلمبه زد همينجور كه كير محسن تو كون مريم بود رضا خواست بكته من فكر كردم ميخواد بكنه تو كسش ديدم رضا هم كيرشو راحت كرد تو كون ابجيم وايييي دو تا كير تو كونش بود هيچ دردي نكشيد بيشتر از نيم ساعت به حالتهاي مختلف كردنش بعدش رضا ابشو ريخت تو دهن ابجيم همشو خورد محسنم ابشو ريخت تو كونش همينجور از كونش اب ميريخت چند بار ديدم ابجيم گوزيد دوباره مجبورش كردن كيراشونو ساك بزنه و كير هر دو تاشون بلند شد و درباره يك ساعت ديگه به مدلهاي مختلف كردنش اخرشم همه آب شونو خورد محسن گفت اگه دختر خوبي باشو هر روز زيرمون بخوابي عكساتو پخش نميكنيم فهميدم كارشون تموم شده من سريع برگشتم خونه بعد ١٥دقيقه مريم اومد ديدم مستقم رفت حمام بعد از اين كه از حموم اومد بيرون رفتم تو حمام شلواركشو نگاه كردم بو اب كير و انش قاتي شده بود خيلي بو بد ميداد خيس خيس بود بعد از اون ماجرا فهميدم ابجيم به خيليها ميداده و ميده هروز به محسن و رضا كون ميداد منم بيشتر وقتا نگاه ميكردم اين قضيه رو براي بهترين دوستم امير تعريف كردم چون اونم از ابجيش برام ميگه بعد از اون اميرم الجيمو كرد منم يواشكي تو خونشون ديد زدم الان مريم ٣ماهه با پسر عموم نامزد كرده ولي هنوز محسن و رضا ميكننش و خودمم با ابجيم،،،اگه خوشتون اومده بگين قضيه اون ٣تا ابجيام با اين كه شوهر دارن ولي باز،،،

ی دوش آب گرم
ی پیک مشروب
ی موسیقی ملایم
ی نخ سیگار

ب درک ک خیلی از مشکلات حل نمیشه...

     
صفحه  صفحه 7 از 14:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.