تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها  
انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /
داستان و خاطرات سکسی

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

صفحه  صفحه 7 از 14:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  13  14  پسین »  
#61 | Posted: 12 Dec 2013 16:01
شب رویایی با سپیده

سلام
من قسمت پذیرش اتاق عمل ی بیمارستان کار میکنم و این خاطره مربوط میشه به چهار سال پیش که من 26 سالم بود . ی روز ی مریض آوردن اتاق عمل که ی زن مسن بود و ی خانم جوون حدود 23_24 ساله همراهش بود . درطول عمل این خانم جوون چند بار اومد و از من سوال کرد و هر بار با چشمای عسلی و لبای خوشکلش ی جور دل منو میلرزوند . تا اینکه عمل تمام شد و مریضو بردن بخش . عصر اون روز وقتی تقریبا کار من تموم شده بود و داشتم آماده میشدم که برم خونه ی لحظه ی صدای آشنا و زیبا به گوشم خورد که گفت : سلام آقا . منم سرمو بالا آوردم و وقتی همون خانم جوونو دیدم شوکه شدم و دستپاچه جواب دادم : سلام بفرمایید . اون خانمم گفت : میخواستم بابت صبح تشکر کنم . من که دل تو دلم نبود گفتم : خواهش میکنم مادرتون بهترن ؟ جواب داد : خوبن ولی اون خانم مادر من نیست . گفتم پس چکارتون هستن ؟ گفت : مادر شوهرم و در حالی که لبخند میزد گفت : کاش مرده بود . فهمیدم که رابطه خوبی با شوهر و مادر شوهرش نداره و از روی شیطنت خندیدم و شمارمو نوشتم روی ی کاغذ و بهش دادم و گفتم : اگه کاری داشتین بهم زنگ بزنید . اون شب بعد از چند تا اس ام اس عاشقونه و ی کم درد دل چند تا اس ام اس سکسی براش فرستادم و اونم جواب داد و فهمیدم بدش نمیاد . چند شب بعد بهم زنگ زد و گفت امشب میتونی بیای خونمون ؟ منم از خدا خواسته گفتم : آره .



البته بگم که شوهر سپیده ی مرد خوش گذرون بود که معمولا آخر هفته با دوستاش میرفتن تفریح و شکار . خلاصه کارم که تمام شد سریع رفتم خونه ی دوش گرفتم و ساعت 10 از خونه زدم بیرون . وقتی رسیدم در خونشون قلبم تند تند میزد و ی کمم میترسیدم ولی دلو زدم به دریا و زنگ زدم . در که باز شد دید ی زن خوشکل با موهای بلند و مشکی و ی آرایش ملیح که زیبایی صورتشو دو چندان میکرد و ی تاپ زرشکی بدون آستین که سوتین سفیدش کاملا پیدا بود و ی شلوارک جین جلوم ظاهر شد . وارد شدم و از همون جا بغلش کردم و لبامو گذاشتم روی لباش و بوسیدمش تا وارد سالن پذیرایی شدیم . بعد از ی پذیرایی مختصر که البته با شیطنت های من همراه بود سپیده اومد و پیشم نشست . دیگه نمیونستم صبر کنم . دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم لباشو خوردن کم کم ولو شد روی زمین و منم شروع کردم گردن و گوشاشو خوردن . تاپشو بیرون آوردم و سوتینشو باز کردم . چه سینه هایی داشت گرد و سفت خوردنی سایزش حدودا 70 یا 75 بود . اول نوکشو با لبام کشیدم و بوسیدمش و آروم با دستام میمالیدمش که صدای سپیده آروم آروم شنیده میشد که میگفت هووووووم هوووووووم با ولع بیشتری سینه هاشو میخوردم و گاهی هم نوک سینشو ی گاز کوچولو میگرفتم . صدای سپیده داشت بلند تر میشد و میگفت آهههههههههه واااااااااای بخورش بخورش کم کم رفتم پایین تر و شلواکشو درآوردم . ی شرت سفید فانتزی پوشیده بود که میشد از زیرش کس تپل و گوشتیشو دید که حالا خیس شده بود و بوی خاصی میداد .



با دندونام شرتشو آوردم بیرون و شروع کردم به لیسیدن کسش . اولش چند تا جیغ زد ولی هرچی بیشتر میخوردمش باله هاشو بیشتر میشنیدم . اووووووووم ااوووووووم بخورش بیشتر بخورش همش مال خودته بخورش . بعد از این بلند شد و شلوار منو بیرون آورد و کیر راست شدمو از زیر شرتم بیرون کشید و شروع کرد به خوردن و لیسیدن کیر من . وای که چه حالی میداد . بعد از چند دقیقه عشق بازی خوابوندمش و بین دوتا پاهاش نشستم و در حالی که هی میگفت زود باش منو بکن کیرمو گذاشتم توی کسش و آروم فشار دادم داخل . کس تنگ و داغی داشت و حسابی هم خیس شده بود و کار منو راحت کرده بود و بعد از چند بار جلو عقب کردن با ی فشار محکم همه کیرمو تو کسش جا دادم و حالا دیگه سپیده داشت جیع میزد و حال میکرد چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه اوج گرفتن ناله های سپیده رو دیدم و فهمیدم داره ارضا میشه و به همین خاطر سرعت تلمبه کردنمو بیشتر کردم تا ی لحظه با هم ارضا شدیم و من که میدونستم سپیده طبیعی جلوگیری میکنه همه آبمو روی سینه های خوشکلش خالی کردم . و هر دومون روی زمین ولو شدیم . اون شب تا صبح دو بار دیگه ما با هم سکس داشتیم و خاطره زیبا فراموش نشدنی برامون شکل گرفت ...نوشته فرید
     
#62 | Posted: 12 Dec 2013 23:44
تجاوز به زنم و خواهرزادش جلو چشم من

باسلام خدمت کاربران شهوتناک من هیچوقت وقت نمیخواستم این خاطره بد را برای کسی تا اخر عمر بازگو کنم اما گفتم بزار بدونید که این حس که همه از کس دادن زنشون جلو خودشان تعریف میکنند انچنان هم دروغ نیست چون من یکی ازاون افرادم که با این گزینه سفت و سخت مخالف بودم و اشتباه نشه فکرنکنید حالاکه این اتفاق برام افتاده و من ناخداگاه حسابی حال اومدم موافق اینکارشدم نه فقط میخواستم این شک برا اونایکه اخر داستانهای بچه ها فحش و بدوبیراه میگندبرطرف شه

................................

داستان ازاونجای شروع شدکه من درطول تحصیلم دردانشگاه بادختری بسیارزیبا اشنا شدم که جریان به هم رسیدن ماکه از نظرخانواده ها به هم نمیخوردیم خودش اندازه یک شاهنامه جا میبره بخوام براتون تعریف کنم فقط تاهمینجا را بدونیدکه بعد از صدبار رفت وامد خاستگاری و به بن بست رسیدن ازدواجمون باهم تصمیم گرفتیم که بزارکاررا از کاربگذرونیم و من بزنم لامپشا روشن کنم که دیگه مجبور بشنددخترشونابهم بدند و همینکار را هم کردیم البته بعد به حکمت اینکار پی بردم که خوب شد خودم پردشا سر اون نقشه زدم مگرنه گیر این وحشی هاکه ما افتادیم حتما بودکه جلوشا میزدندمثل همون دخترخواهرش که باهامون بودالبته بعدهم گفتم خوب کار رابراشون راحت کرده بودم

..............



خلاصه پنج ماه بعد از مهربرون و عقدرسمی زد و دخترخواهرش شمال دانشگاه قبول شد و زمان ثبت نام و کارهاش تقریبا با مسافرت فامیلی ما که شیش یا هفت تاماشین میشدیم هماهنگ شدالبته بادوسه روزجلوعقب اخر قرار بر این شدکه من خانمم چند روز زوتر از بقیه او را برای کارهایش به شمال ببریم تابقیه هم بیایند.خلاصه ماراه افتادیم وسرجاده مرزن ابادقرارشدبریم کلاردشت شب رابخوابیم و فرداتو روزبریم اونجا. همینکارراکردیم وفردابعدازنهاروکارهاراه افتادیم که ازجاده عباس ابادبریم میون مسیرپیچ وخم های جاده عباس اباد یک موقع خانمم گفت راستی تا تو این جاده به این قشنگی هستیم بیا چندتاعکس اسپرت بگیریم هم برای البوممون هم بالاخره فیلمبردار عروسیمون گفته این چند وقته تامیتونیند عکسهای اسپرت بگیرید تابراتون تو فیلمتون کارکنم براهمین شانسی که کیرمنم تواون شانسم یه جاده های فرعی راگرفتیمو رفتیم جلو



هرجا میخواستم بایستم هی این دوتااصرارکردندچون میخوایندعکس سرباز و عاشقانه بگیریندبروبازم جلوکه اثری ازادم نباشه من خر هم عقلم را دادم دم غروبیه دست دوتا زن دیونه کاری نداریم عکس گرفتناشروع شدنه یکی نه دهتا نه صدتا از هرمدل و هر فیگور و هر ژستی که بگیند مادوسه تاعکس گرفتیم یه لحظه به خوداومدم دیدم اینقدر از ماشین دوریم که اصلاماشین پیدانیست وخانومم که بایه نیم تنه که قربون لخت مادرزادچون همین تاپ من میگم این کس کونهارا خبردار و تحریکشون کرد و سه نفر مرد قل چماق ازاین جنگلی هاکه به خدایه لحظه یادفیلم پیچ اشتباه افتادم که با یه جیپ سبزرنگ پکیده کنار ما زد رو ترمز. من که این صحنه رادیدم به خانومم گفتم سریع مانتوت رابپوش که گفت اینجانیست و تو ماشینه وای لحظه اسمون توسرم خورد تکپوش خودم هم چیزی نبودکه بتونه بپوشه براهمین رفتم جلوش وایسادم که نبینندش یهو اونکه از کنارراننده پیاده شدالبته اون دخترها میگند چوب بودمنکه اصلاچیزی یادم نیست



باچوب زد توگردن وسر من من دیگه هیچ چیز نفهمیدم فقط تابه هوش اومدم دیدم یه ده متراونطرف تر از من دیگه هوا هم کاملاتاریک شده بود نور ماشینشون را انداخته بودندروزمین ویه پتو قرمزرنگ انداخته بودندروزمین وخانومم ودخترخواهرش رالخت مادرزادداشتندازجلووعقب میکردندکه بعداازیه جای موثق فهمیدم جلو سمیه راهمین کس کشا زدند.خانوم من ازجلولنگش رابازکرده بودواصلاتواین یک ساعت یک ساعت ونیم من ازدهان خانومم یکبارهم نشنیدم که بسه توراخدانکن وازاین حرفاتنهاچیزی که میشنیدم ازش اه واوه فراوان فقط دوسه بارشنیدم قسمشون میدادکه نریزندتوش اماخدایش دخترخواهرش فقط کارش گریه بودبراهمینم هرکدوم یکی یکبارتادوبارزن مناحسابی ازکس میکردمنم گذاشتم کارشون تموم بشه حالا نگویندعجب بی غیرتی هستی تو اما خودتون چنین موقعیتی خدانکرده باشیند چیکار میکنید

.....

بعدکه رفتندبازم خودمو زدم به بیهوشی یعنی من چیزی ندیدم اونا هم گفتندتا تو را زدندیکی دوتا چک هم توگوش ما زدند و در واقع ماموربودند تا فهمیدند زناشوهریم معذرت خواهی کردند و رفتند. منم تودلم میگفتم اره ارواح کس ننتون خلاصه تنها چیزیکه ما فهمیدیم این بودکه بی اختیار با دیدن دادن کس زنم سه بارابم اومده.
     
#63 | Posted: 14 Dec 2013 18:46
دام / ۱


با خوندن خاطرات دوستان تصمیم گرقتم تنها و بهترین خاطره ی خودم رو براتون تعریف کنم
برای این که خاطره بیشتر براتون جذاب بشه با اجازه بعضی جاها رو کمی شرح و بست بیشتری میدم.
...
ابتدا بیوگرافی که میدونم واسه درک خاطرم خیلی مهمه!
حمید هستم 29 سالمه قد متوسط و تیپ معمولی دارم.بعد از دو سال خر زدن پشت کنکور بالا خره رتبه مناسبم رو آوردم
چون شهر ما(از توابع سمنان) شهر کوچکی بود (الان ساکن بجنوردم) و دانشگاه خوبی نداشت و بهترین دانشگاه نزدیکم دانشگاه مشهد و تهران بود همه انتخابام رو تهران و مشهد زدم و دست تقدیر منو فرستاد مشهد اول ها دید خیلی بدی نسبت به مشهد داشتم و فکر میکردم چون شهر مذهبی هستش نباید زیاد بهم خوش بگذره فکر میکردم همش اونجا سینه زنی و هیئته (بچه بودیم دیگه....الان بیا ببین چه کس ها و جیگرهایی ریخته تو مشهد) .بگذریم صنایع مشهد قبول شدم و از دیار و آبادی خدا حافظی کردم و اومدم مشهد نه فامیلی تو مشهد داشتم و نه دوست و آشنایی
خوشبختانه خواب گاه گیرم اومد .

ترم اول با تمام سختی هاش گذشت و خوشبختانه دوستان زیادی پیدا کرده بودم و در کنار دوستان زیاد غریب نبودم .یکی از بهترین دوستام که مشهدی هم بود امیر بود که هنوزم اگر گذرم مشهد بیفته حتما پیشش میرم.ماجرای من با راحله خانوم از همین جا ها شروع شد ترم دوم و اواسط اردیبهشت بودیم که بد بختانه یا خوشبختانه چون بدون هماهنگی و کسخل بازی ترم اولیها انتخاب واحد کرده بودم با هیچ کدوم از رفقا تو کلاس مدیریت هم کلاس نبودم و چون در کلاس مدیریت فقط راحله خانم بود که با هم از ترم اول هم کلاس بودیم واسه همین بعد از کلاس ساعت8 باهم میومدیم سر کلاس اون موقع هنوز تازه آقای احمدی نژاد (ره) به جای آیت ا... خاتمی اومده بودند و محیط دانشگاه مثل الان نبود و خیلی جا ها آزاد بودیم و همه جا مختلط بجز نمازخونه! راحله هم چون مثل من کسخل بازی کرده بود و مدیریت رو دانشکده اقتصاد زده بود بیشتر برنامه های کلاس های دیگه رو از من میگرفت و باهم از دانشکدمون تا دانشکده اقتصاد میومدیم روز های اول رابطمون خیلی خشک بود و تو راه فقط در مورد درسها صحبت میکردیم ولی کم کم تو راه بیشتر با هم آشنا شدیم و بیشتر از هم شناخت پیدا کردیم
ترم دوم و سوم به سرعت برق گذشت و تقریبا با همه هم کلاسی دختر آشنا شده بودم ولی راحله تو نظرم یک چیز دیگه بود اون موقع حتی فکر سکس و این جور کار ها رو هم حتی به مخم رجوع نمیکرد و راحله رو واقعا دوسش داشتم .
ترم چهار بودیم که بچه ها مخصوصا بچه های مشهد بدون هماهنگی دانشگاه یک اردوی یک روزه رو توی یکی از آبشار های اطراف مشهد برنامه ریزی کردند .من هم که بجز طرقبه و شاندیز مشهد جای دیگه ای رو نرفته بودم با رفقا همراه شدم.تقریبا همه بچه ها بجز چندتا از دخترای خایمال و تیتیش مامانی قرار بود بیان.مدیریت 40 نفر آدم توی یک اردو کار سختی بود ولی با پیشنهاد بچه ها رفیقم امیر همونمی که براتون گفتم و دوتا از بچه های دیگه سرپرستی گروه رو عهده دار شدند در واقع مادرخرج گروه شدند .از این که راحله هم همراهمون میومد خیلی خوشحال بودم و انگیزم برای رفتن به اردو بیشتر بود تصمیم داشتم با اون باشم . پنجشنبه از میدون آزادی با 3 تا مینی بوس راه افتادیم با این که سعی کردم با راحله باشم ولی انگار اون با ماشینش می خواست بیاد و دوستاش رو سوار کنه و چون به من تعارف نکرد منم چیزی نگفتم و من افتادم تو مینیبوس امیر اینا.توی راه می زدیم و میرقصیدیم و کلی حال کردیم تا رسیدیم به روستایی به نام اخلمد همه پیاده شدیم و تو اون هم همه امیر و بچه ها به سختی گروه رو کنترل میکردند و همون جا آذوغه بین همه تقسیم شد و همه به سمت آبشار راه افتادیم اینبار این رفیق های راحله بودند که می خواست با دوست پسرشون باشند و بنا بر این من رفتم پیش راحله .تقریبا هیچ کس با رفیق هم جنسش نبود !گروه که در حرکت بود اونقدر سر و صدا میکردیم که همه اهالی روستا داشتن ما رو نگاه میکردن!
کم کم داریم میرسیم به اصل مطلب...

انگار داره داستانم خیلی طول میکشه ببخشید لطفا فحش ندید خلاصش میکنم
خلاصه بعد از تفریح جای آبشار و رقص و پای کوبی هامون ناهار و بعد هم بعد از ظهر بود که چون چند تا از بچه ها موبایل دوربین دار داشتند چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم که تقریبا همه پخش و پلا شده بودند .
اون روز با راحله خیلی صمیمی تر شده بودم خیلی دوست داشتم بغلش کنم ولی به اون حد نرسید.ساعت 5 بعد از ظهر بود و گروه جمع شدند که بروند ولی راحله دوست داشت تا آبشار آخر بره ....
به خاط همین گفت بیا من و تو بمونیم واز گروه جدا بشیم بعد با ماشین من برمیگردیم شهر.من که از خدا می خواستم بیشتر با راحله باشم قبول کردم و به امیر موضوع رو گفتیم باهاش هماهنگ کردیم.
گروه رفتند سمت مینیبوس ها و من و راحله رفتیم سمت آبشار تا آبشار آخر حدود 30 دقیقه راه بود وقتی رسیدیم بجز چند خانواده دیگه همه رفته بودند تقریبا خیس خیس بودیم و اونقدر غرق صحبت و لاس زدن بودیم که زمان از دستمون در رفت و یهو دیدیم هوا تاریک شده خیلی نگاران شدیم و سعی کردیم سریع تر برگردیم چون یک خانواده هم داشتند برمیگشتند خیالمون راحت بود که تنها نیستیم .که یکی از مردهاشون ازمون پرسید شما این جا ویلا دارید و ما هم گفتیم نه واسه چی گفت پس چطور می خواهید برگردید تا روستا ؟گفت الان این جا تاریک تاریک میشه و دیگه چشم چشم رو نمیبینه شما نمیتونید تو تاریکی از بین سنگ و رودخونه برسید به روستا!
این جا بود که من و راحله تا حد مرگ ترسیده بودیم و نمیدونستیم چی بگیم .ترس رو تو چهره راحله با اون ابرو های هشت شدش کامل میشد دید.
من که حسابی جا خورده بودم به مرده گفتم خوب باید چیکار کنیم ؟
-گفت چاره ای جز موندن تو یکی از باغ های اطراف رو ندارید.

خدا خیرش بده وقتی دید ما هاج و واج داریم هم رو نگاه میکنیم گفت عیبی نداره شما با هم نامزدین؟
ما هم یه نگاه به هم کردیم و هنوز می خواستیم بگیم نه که گفت من که باغم جا واسه موندن شما نداره ولی با یکی از مالکین این جا که یک پیرزنیه صحبت میکنم.براتون امشب جا خواب جور بشه!ما که همه چیز رو تموم شده دیدیم چاره ای جز قبول کردن نداشتیم.هوا کاملا تاریک بود و ما خیس خیس رسیدیم تا دم باغ پیرزنه و خانواده اون مرده رفتند باغ خودشون.خوشبختانه پیرزنه راضی شد واسه امشب با 10 تومان که اون موقع واسه خودش پولی بود به ما اون شب رو جای خواب بده.
ساعت حدودا 8 شب بود
یک اتاق ته باغ.خیلی شبیه خونه مادربزگه توی برنامه خونه مادربزرگه بود.
بد بختانه هیچ راه ارتباطی نبود که راحله به خانوادش خبر بده و چون خودش پیشنهاد داده بود که بمونیم ساکت شده بود و خودش و مقصر میدونست.
هنوز چیزی نگذشته بود که پیرزنه برامون نیمرو آورد و ما هم که خیلی گشنه بودیم
از پیرزنه تشکر کردیم و با اینکه از حرفای پیرزنه که خیلی لهجه داشت چیزی نمی فهمیدیم ولی ازش تشکر کردیم.
هوا سرد شده بود و لباس های ما هم خیس خیس بود.
توی اتاق هم بجز پتو هیچ چیز واسه گرم نگهداشتنمون نبود.من پیرهن و شلوارم و زیر پتو دراوردم و با پتو رفتم بیرون و لباسام رو روی پنجره پهن کردم وقتی برگشتم دیدم راحله هم پتو پیچیده داره میاد و لباساش دستشه.یه لبخند به هم به نشونه تقلب کاریش زدیم
از ته مونده چیپس و پفکی که تو کوله هامون مونده بود سرمون رو گرم کردیم و راحله خیلی نگران خانوادش بود که الان اون ها دارن چیکا میکنند حتما به فریبا و زهرا دوستای فابریک راحله زنگ زده بودند و فهمیده بودند که الان راحله کجاس ولی راحله خیلی نگران بود که خانوادش بفهمند اون با منه.
با این حال چون خسته بودیم هر کدوممون یه گوشه دراز کشیدیمو می خواستیم بخوابیم ولی سرما نمی گذاشت.
سرما مارو به هم نزدیک تر کردو کم کم با غلت زدن خودمون رو به هم نزدیک کردیم ولی پتو هامون رو رو هم نکشیدیم حسابی میلرزیدیم و در عین حال خوابمون هم میومد.من پتوی دومی که روم بود رو انداختم رو دوتاییمون ولی هنوزم سردمون بود.خیلی به هم نزدیک شده بودیم و کم کم داشتم دیوونه میشدم تا پتو ها رو بزنم کنار و برم تو بغلش تا این جوری بیشتر گرم شیم.

اخر سر زد به سرم و پتو ها رو زدم کنار و رفتم کنارش و پتو ها رو انداختم رو دوتامون.
راحله با چشماش بهم خجالتش رو نشون داد ولی محل ندادم و دستم رو انداختم رو شونش اول مانع می شد ولی وقتی دید گرم تر شدیم دیگه کاری نکرد همه جا سکوت بود و لامپ بالای سرمون که نوز ضعیفی داشت.
حالا این من بودم که شهوتم داشت بالا میگرفت بدن سرد راحله تو بغلم بود و کیرم کم کم داشت شق میشد و بیدار میشد.تو اون نور ضعیف فقط رنگ سوتین راحله رو که کرم رنگ بود دیده بودم .کیرم شق شد و خورد به رونم گرمای کیرم شهوتی ترم کردو راحله رو بیشتر به خودم فشار دادم که سکوت شکسته شدو راحله گفت حمید داری چیکار میکنی؟
گفتم این جوری گرم تر شدیم.
-گفت زشته حمید!!!
من هیچی نگفتم و اون رو بیشتر فشار دادم که نا خود آگاه راحله آهی کیشد و من بیشتر شهوتی شدم و دلم رو زدم به دریا گفتم راحله چاره ای جز کاری که من باهاش میکنم نداره.
سرم رو نزدیکش بردم و بوسش کردم جالب این جا بود که راحله هیچ عکس العملی نشون نداد انگار غافلگیر شده بود دستم رو بردم سمت سینه هاش ولی اون با دستش دستم رو گرفت و من دست دیگرم رو بردم سمت سینه هاش بازم مانع شد ولی هیچ حرفی نمیزد.
با زور دستم رو به سینه هاش رسوندم و براش مالوندم دیدم بدنش شل تر شده.میدونستم که خوابش نبرده کم کم هن و هن نفس هامون به هم فهموند که دوطرف از همه چی راضی هستیم سینه هاش رو میمالوندم این اولین باری بود که با یک دختر هم بستر میشدم درست بود که تو شهرمون تو پارک چند تا دختر رو مالش داده بودم ولی استرسی که اون موقع بود رو حالا نداشتم

پتو هی میرفت کنارو سوز سرما میومد ولی حالا گرمای بدنمون بیشتر شده بود و کمتر سرما رو حس میکردیم.
دوتامون ساکت بودیم و هیچی نمیگفتیم که دیدم دستش رو اورد سمت کیرم کیر من داغ بود از شق داشت میترکید وقتی دستش رو کرد تو شرتمو کیرم رو گرفت کل وجودم رو برق گرفت کیرم رو گرفته بود و فقط فشار میداد
درد زیادی داشت ولی حس خوبی بهم دست داده بود و چیزی نگفتم سرم رو نزدیک سینش بردم پتو ها از رو مون باز شده بود و انگار نه انگار تا چند لحظه پیش داشتیم از سرما میلرزیدیم
حالا شرت راحله تو نور ضعیف پیدا شد در حالی که سینش رو میلیسیدم نیم نگاهی به شرت و کسش می کردم ولی اون فقط چشاش رو بسته بود و کیر من رو فشار میداد
سینه ها رو ول کردم و رفتم سمت کسش شرتش خیس خیس شده بود دستش رو از رو کیرم برداشتم تا بتونم کسش رو بلیسم ولی وقتی خیسی کسش رو دیدم دلم نیومد بلیسمش بوی خیلی تیزی داشت ولی دلچسب بود کسش رو براش می مالوندم اون دست بردار نبود و به هر قیمتی بود می خواست کیرم رو بگیره تو دستش کیرم رو بردم سمت دهنش اون جا بود که چش تو چش شدیم و به هم لبخند رضایت زدیم صبح که میومدیم اردو هیچ کدوممون فکر این جاش رو نمیکرد.کیرم رو گرفت تو دستش و خوب نگاش میکردو برام جلق میزد انگار اولین بار بود که از نزدیک کیر میدید.گفت حمید من خوشم نمیاد بکنمش تو دهنم .
به صورت 69 روش خوابیدم و کسش رو هی میمالیدم و انگشت میکردم.که نامرد اونقدر کیرم رو بالا و پایین کرد که داشت آبم رو می آورد منم سریع از روش بلند شدم ولی دیر شده بود و آبیم ریخت بیرون و بی حس افتادم رو زمین بدنم سر شد و می لرزیدم ولی بلند شدم و کیرم رو تمیز کردم و میخواستم بکنم تو کونش ولی دیگه حس کردن نبود از یه طرفم راحله ممانعت میکرد و منم که کیرم داشت از درد میمرد.اونقدر براش انگشت کردم تا اونم ارضا شد
کنار هم لب تو لب تا صبح خوابیدیم

صبح راحله از من زودتر بیدار شده بود و لباس ها ی خشک شدمون رو اورده بود و همه جا رو مرتب کرده بود
پیرزنه برامون صبحانه آورد و بعد از صبحانه آماده شدیم و راه افتادیم سمت روستا توی راه از باغ ها و اهالی پرس و جو می کردیم که ببینیم تلفن دارن تا این که یکی از خونه ها تلفن داشت و راحله اول زنگ زد به زهرا مثل اینکه مادر پدرش به اون زنگ زده بودند و زهرا که شک کرده بود که اون با منه , بهشون گفته بوده که فریبا اومده خونه دانشجویی اونها و خوابیده بوده نتونسته زنگ بزنه و پدر و مادر ساده راحله هم باور کرده بودند. به فریبا هم زنگ زدیم و فهمیدیم که اصلا پدرو مادرش به فریبا زنگ نزدند.اون موقع راحله خیلی خوش حال شده بود طوری که تا جای ماشین با هم کلی جک گفتیم و خندیدم ولی هیچکدوممون جرات نداشت درمورد شب قبل حرفی بزنه یا شکایتی بکنه.رسیدیم به ماشین و به سمت مشهد راه افتادیم توی راه راحله ازم خواست در مورد چیزی که دیشب گذشته به هیچکی چیزی نگیم و انگار نه انگار ما دیشب رو تو اخلمد گذروندیم
تو این میون فقط زهرا بود که از شب موندنمون تو اخلمد خبر داشت که خوشبختانه بر خلاف بقیه خانم ها دهن قرصی داشت و از اون ماجرا خبری جایی درز نکرد و بچه های خوابگاه می موندند و امیر که از پس بچه های خوابگاه بر اومدم و داستان دروغی رفتن به حرم و شب زنده داریم رو بافتم که خوشبختانه اون ها هم فکر کردند من منقلب شدم .تو این وسط امیر بود که بعد ها مجبور شدم بهش راستش رو بگم چون اون من رو خوب میشناخت حاظر نبود داستان دروغم رو باور کنه.

ترم 4و5و6و....هم گذشت و من و راحله بجز لب گرفتن نتونستیم خاطره اون شب رو دوباره زنده کنیم.بعد ها هم فهمیدم که به اجبار زن پسر عموش شده که خیلی ناراحت شدم
بعد از فارغ التحصلیی بابازار کار خراب موجود توی یک کارگاه صنعتی تو بجنورد مشغول به کار شدم و هنوز نتونستم دختری مثل راحله پیدا کنم که باهاش ازدواج کنم.
دوستان ممنونم که وقت ارزشمندتون رو روی خوندن خاطره من گذاشتین
امیدوارم با ادب و با ادبیاتی در شان شعور خودتون از خاطره نقد کنید
با تشکر حمید
     
#64 | Posted: 14 Dec 2013 19:05
کردن کون تو سوپر مارکت


این داستانی که نوشتم نقل قول از دوست دختر عزیزم سحر جونه . ایشون زحمت کشید و یک داستان جالب از سکسهای خوبشو با بنده نوشته.خوشحال میشم نظراتونو ببینم...
اسمم پارساست و 22 سال سنمه.تقریباً نزدیکه سه ساله که با سحر رابطه دارم.من توی سکس با سحر دچار یک مشکل بزرگی شده بودم که پیش هرچی دکتر اورولوژی و روانشناس رفته بودم نتونستم مشکلم رو حل کنم و اون مشکل از این قرار بود که توی سکسم نمیتونستم ارضا بشم.بعضی از دکترا میگفتن که شاید سرد مزاجی و دیر ارضا بعضی از دوستام میگفتن که شاید اصلاٌ ارضا نشی و بعضی از روانشناسا میگفتن که اینا همه فقط تلقینه و باید دوره درمانی رو طی کنم.دیگه کم کم داشتم از همه چی نا امید میشدم.داستانی که سحر تعریف میکنه مربوط به اواخر سال 90 میشه که تازه ترم جدید دانشگاهم شروع شده بود و چون فقط 6 واحد داشتم که تو هفته فقط یک روز؛اونم تایمه صبحم از دست میرفت برا همین تصمیم گرفتم برم تو یک سوپر مارکت نزدیکه خونمون مشغول به کار بشم.اسم صاحب سوپر مارکت مهرداد بود که اون یک سال ازم بزرگتر بود.اتفاقاٌ برعکسه من مهرداد 20 واحد برداشته بود که تایم ظهر تا شبش شلوغ شده بود و نمی تونست توی مغازه باشه برا همین من رفته بودم اونجا تا براش کار کنم.سوپر مارکتی که دارم ازش صحبت می کنم یک سوپر مارکت معمولی و کوچیک و محلی بود که اگه واسه چند ساعت تعطیل می بود به جایی بر نمیخورد.
تا اینجای داستان رو از زبون خودم گفتم تا مکمل داستان سحر باشه.و حالا ادامه ی داستان از زبون سحر...
سلام من سحرم21 سال سن دارم و توی یک آرایشگاه زنانه کار میکنم.از سال 89 با پارسا آشنا شدم و رابطه سکسی مون رو از تابستون سال 90 شروع کردیم. از اونجا بود که متوجه ارضا نشدنه پارسا شدم.تمامه تلاشمو میکردم تا اونم مثل من لذت ببره اما موفق نمیشدیم.من فیلم های آموزش سکس رو میدیدم و به پارسا هم نشون میدادم اما مؤثر نبود.هردو تشنه هم بودیم و از هر فرصتی که گیر میاوردیم به نحو أحسن استفاده مکردیم؛مثلاً اگه یه کوچه خلوت گیر می آوردیم سریعاً از هم لب میگرفتیم و خودمونو بهم میچسبوندیم.تا اینکه پارسا رفت سره کار و درسش و منم ترم جدید کلاسای آرایشگریم شروع شده بود.


فقط از طریق تل و اس دادن می تونستیم از حال و احواله هم با خبر بشیم.فکرشو نمیکردم که بتونیم توی این دورانی که تمامه ساعاتای روزمون پر شده بود همدیگرو بینیم و با هم باشیم.یکی از همین روزا که مشغول کار بودم(فکر کنم 2شنبه بود) دیدم ساعتای 9.30 پارسا بهم اس داد و گفت که ساعت 12 ظهر برم سمته مغازشون.فاصله من تا مغازه پارسا حدوداً نیم ساعت بود.برام مشکلی نبود و بهش گفتم اوکی میام اما میخوای چکار کنی؟ اون ازم خواست که فقط برم پیشش باشم چون واقعاً دل هردومون واسه هم تنگ شده بود.حتی یک روز قبل از اینکه این اس بهم برسه خودم یواشکی رفته بودم سمته پارسا و اونو از دور دیدم چون طاقت دوریشو نداشتم.حتی واسه یک لحظه چه برسه به چند روز.اونروز ساعت 10.30 از صاحب آرایشگاه اجازه گرفتم تا برم خونه یک دوشی بگیرم و به خودم برسم چون میخواستم بعد از 10 روز عشقمو ببینم و نمیخواستم از نظرپارسا عیبی داشته باشم.رفتم حمام و کاملاً خودمو تمیز کردم و سریع اومدم بیرون و خودمو خشک کردم. لباسامو پوشیدم و یک آرایش ملایم کردم و بجای اینکه عینکمو بذارم؛لنزهامو گذاشتم.میخواستم پارسارو سورپرایز کنم چون اون همش منو با عینک دیده بود.رفتم سوار تاکسی شدم.قلبم داشت میومد تو دهنم از اینکه بعد از گذشت چند روز میخوام دوباره پارسا رو ببینم و دوباره لبامو بذارم رو لبای شیرینش.توی مسیر چهار تا آدامس عوض کردم.شاید از استرس زیادم بود و شایدم بخاطر اینکه قبل از دیدن پارسا شیرینی لباشو احساس کنم.

ساعت 12:08 رسیدم پیشه پارسا و بهش اس دادم که رسیدم.اونم گفت صبر کنم تا بهم خبر بده برم تو مغازه.بعد از گذشت یه ربع پارسا بهم اس داد که برم پیشش.با یک عشوه و ناز خاصی رفتم تو که انگار واسش دلبری کنم اما دیدم سرش تو جدول حل کردنه و اصلاً متوجه حضور من نشده بود.از عمد و ازدستی تنمو زدم به بسته شکلات ها تا یکیشون بیفته.وقتی افتاد دیدم با حلت عصبانی پاشد اما وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و از پشت میز اومد بیرون و همدیگرو بغل کردیم و روبوسی.پارسا ذل زده بود تو صورتم و داشت قیافمو برنداز میکرد همونطور که من داشتم همین کارو انجام میدادم. خستگی رو تو چشماش میدیدم. ازش پرسیدم که غذا نوش جون کردی؟؟؟؟گفت:نه عزیزم.گذاشتمش رو گاز تا گرم بشه.
پارسا رفت برقارو خاموش کرد و جعبه های نوشابه رو از بیرون آورد تو و کرکره مغازه رو کشید پایین و در مغازه رو هم بست.جعبه های نوشابه رو گذاشت پشت در تا از بیرون تو مغازه دیده نشه.بعد وسط مغازه رو خالی کرد و چندتا کارتون روبروی بخاری پهن کرد تا زیرمون نرم باشه و سرما نخوریم.منم تو همین حین رفتم غذاهارو آوردم تا پارساجونم با اون خستگیش بشینه و غذاشو نوش جون کنه.پارسا نشستو ازم خواست که کنارش بشینم تابا هم غذا بخوریم.منم بوت و پالتو و شالمو در آوردم و نشستم کنارش.با حالت تعجب ازش پرسیدم مگه صاحب کارت نمیاد دره مغازه؟؟؟؟؟!!!؟؟


پارسا هم گفت که مادربزرگ مهرداد توی شهرستان فوت کرده و بایداز فردا برن واسه تشییع جنازه.امروزم تا ساعت 4 نمیاد مغازه.اونروز کلی تو بغل پارسا طنازی کردمو کاری کردم که دوری این چند روزمون اصلاً به چشم نیاد و فقط لبای همدیگرو خوردیمو همدیگه رو نوازش میکردیم.وااااااااااااااااااااااااای که چه حالی میداد بعد از کلی دوری با عشقت تنهاباشی و در اختیارت باشه و خودتو در اختیارش بذاری.من حتی حاضر بودم با پارسا سکسم داشته بشم اما اون گفت هوا سرده و دوست نداره که من اذییت بشم.خیلی ساعتای خوبی رو گذروندیم.ساعت داشت نزدیکای 4 میشد که پارسا گفت بهتره مغازه رو باز کنم تا مهرداد نیومده.مغازه رو به حالت عادی برگردوندیم و رأس 4 مهرداد اومد.پارسا ازش واسه یک ساعت مرخصی خواست تا بتونه منو برسونه سمته خونه.موقع برگشت به سمته خونه هم توی یکی از کوچه های خلوت کلی لبای همو خوردیم.از آخر موقع خدافظی پارسا ازم خواست که فردا ساعت 2 ظهر که کلاسه آرایشگاهم تموم میشه آماده باشم تا بیاد دنبالمو بریم طرف مغازه واسه یک سک جانانه.منم با تمام وجود خوشحال شدم و با کمال میل قبول کردم.ی بوس مشتی از لباش گرفتمو اونم کلی بابته امروز ازم تشکر کرد.
شب دوشنبه گذشت و صبح 3شنبه اومد.ساعته 9 رفتم آرایشگاه وتا ساعت 2 فیکس کارامو انجام دادم و منتظر پارسا شدم تا بیاد دنبالم.پارسا اومد و با هم اول رفتیم ساندویچ صدف و بعد رفتیم سمته مغازه.همون کارای دیروز رو جهت امنیت انجام داد؛فقط فرقش با دیروز این بود که روی کارتونا یک پتو هم پهن کرد تا زیرمون گرم هم باشه.من لباسامو در آوردم فقط تی شرتم با شلوار لیم تنم بود.پارسا هم بعد از خوردن ساندویچش رفت تا دندوناشو مسواک بزنه.وقتی برگشت کاپشنشو در آورد و اومد پشت سرم نشست و منو از پشت گرفت تو بغلش و دستاشو برد لای موهام.منم مو هامو باز کرده بودم تا پارسا راحت تر بتونه دستاشو ببره تو موهام.از این حرکتش خیلی خوشم میاد.پارسا هم خودش میدونست که هر دفه میخواست منو مست کنه و به تسخیره خودش در بیاره این کارو انجام میداد.منو خوابوند رو زمینو اومد کاملاً روم دراز کشید طوریکه کیرش با کس من از رو شلوار مطابقت داشت و شروع کردیم به بوس کردن لبای هم.با یک دستش سینه هامو از رو تی شرتم نوازش میکرد و اون دسته دیگشم برده بود تو موهام و گذاشته بود زیره سرم.کیرش واقعاً سفته سفت بود و هی اونو رو کسم میچرخوند.شده بودم مثل خمیر بازی و زیره دست و بال پارسا شکل میگرفتم.وااااای که این صحنه دیوونه کننده هست.(دخترخانوما منظور حرفمو کاملاً میفهمن و میدونن که چه حسه خوبیه وقتی ی پسر تمامه اعضای بدنه ی دخترو تو دست بگیره و مدام نوازشش کنه/ دوست داری هی خودتو از زیرش آزاد کنی اما اون محاصره ات کرده و چاره ای جز لذت بردن نداری).از لبام ی گاز کوچولو گرفت و اومد سمته گردنم و شروع کرد به بوس کردن و لیس زدن.


منم دستمو انداخته بودم دوره گردنش.همینطور میرفت به سمته پایین تر.تی شرتمو در آورد و بند سوتیینم رو باز کرد وبا دستش سینمو میمالوند.دوباره اومد جلو و یکم لبای همو خوردیم.رفت سمته سینه هام.اول با زبونش یه لیس زد و بعد شروع کرد با لباش سینه هام میخورد.یکیشو میخورد و اون یکی دیگه رو با دستش میمالوند.با لباش نوک سینمو گرفت و کشید.واااای که چه حالی داشتم.شده بودم عین مار و دوره پارسا با دست و پام خودمو حلقه داده بودم.با دستام سرشو فشار میدادم به سینه هام و با پاهام کمرشو فشار میدادم تا کیرش کاملاً بچسبه به کسم.اونم شروع کرد به مکیدن نوک سینه هام و هراز چندگاهی ی گاز کوچولو یا زبون میزد.زبونشو دوره سینم میچرخوند و میرفت سمته شکمم.دیگه اینجاشو واقعاً نمتونستم تحمل کنم و صدام در اوومد.آآآآآآآآآه ه ه ه ه ه
آآآآآآآآآآآآآیییییییی——هر دومون کاملاً مسته مست شده بودیم.اومد کنارم دراز کشید...
این نشون دهنده ی این بود حالا نوبته منه که صدای اونو در بیارم.منم شلوار خودمو با لباسای اون بجز شورتامونو در آوردم و رفتم روش درازکشیدم.طوری که خط کسم از رو شورت توری قرمزم روی کیر راست شده ی پارسا یود و مدام بالا پایینش میکردم.وقتی بدنه پارسا خورد به بدنم کلی حال کردم چون بدنه هردومون گرمه گرم بود.شروع کردم به خوردنه لباشو اونم سینه هامو میمالوند.رفتم سمته گردنش.پارسا رو گردنش خیلی حساس بود و شاید نقطه ی شهوتیش همونجا بود.صداش دراومد.جوووووووون.بخور اییییییییی جووووووووونم.
بعد از یکم خوردن گردنش منو خوابوند و شورت خودش و در آورد و یک راست اومد طرفه شورته من. از کسم یک گاز معرکه از رو شرت گرفت و سریع در آوردش.شروع کرد به لیسیدنه اطرافه کسم و رون پام بعد از کلی لیسیدن شروع کرد به خوردنه کس خیسم و لیسیدنه چوچولم. بدنم داشت کاملاً سرد میشد.فک کنم داشتم کم کم ارضا میشدم که پارسا منو و خودشو به حالت 69 کرد.حالا منم داشتم کیر کاملاً سیخ شده ی اونو میخوردم.خیلی خوشمزه بود و هر دومون کاملاً توی اوج لذت بودیم.زبونشو میبرد لای خط کسم و از پایین تا بالا میلیسید.خیلی خیلی حال میداد.وقتی میرسید بالا میرفت سمته چوچولم و یکم با زبونش با هاش بازی میکرد و ی دندون کوچولو ازش میگرفت باز دوباره میرفت سمته سوراخ بسته کسم.زبونشو تا جایی که جا داشت و حد مجازش بود میبورد تو و میاورد بیرون.منم تند تند داشتم کیرشو میکردم تو دهنمو در می آوردم.دیگه اوون آآآآآه ه ه آآآآ ه ه ه ها تبدیل شده بود نفس نفس زدنای تند و پشت سرهم.بعد برگشت و کنارم خوابید.بازم نوبته من بود که برم و اونو به حد ارضا برسونم.یک متد جدید برا ساک زدن یاد گرفته بودم و اونروز کلاً عزمم رو جزم کرده بودم تا پارسارو ارضا کنم.اول سر کیرشو میخوردم و بعد ی دفه کل کیرشو میکردم تو دهنمو درمیاوردم و دوباره سر کیرشو میکردم تو دهنم و مک میزدمو با زبونم بازی میکردم.وقتی کاملاً خوردم و دیدم هنوز ارضا نشده بهش پیشنهاد دادم از پشت منو بکنه؛شاید ارضا بشی.


اونم قبول کرد و ی کرم مرطوب کننده از تو قفسه ها برداشت.منم براش قمبل کردم تا راحت باشه.اونم مرم رو مالید به دمه سوراخ کونم.خوب چربش کرد.یکمم به سر کیر خودش مالید.با دستش کیرشو آورد نزدیکه سوراخ کونم و سرشو گذاشت دمه سوراخم.خیلی استرس داشتم چون دفه اولم بود که میخواست کیر پارسا بره تو کونم.اونم خیلی استرس داشت بابت اینکه ارضا نمیشه.براش خوب قمبل کردم تا راحت تر بتونه کارشو انجام بده.اونم با یک فشار کوچولو سر کیرشو کرد تو.وااااااااااااااااای که چه دردی داشت.ی دردخفیفی تو کمرم پیچیده بود که حد نداشت.یکم نفسم بند اومده بود اما وقتی کیرش کاملاً رفت تو کونم و شروع کرد به تلمبه زدن دیگه دردی نداشتم.فقط داشتم از اینکه تخمای پارسا با شدت خاصی میخورد به کسم لذت میبردم.از اونطرفم پارسا داشت با دستاش از پشت سرم سینه هامو میمالوند و هراز چند گاهی با ضرب دستش میکوبید به باسنم.منم واسش آه آه میکردم تا کاملاً لذت ببره.بعضی وقت ها هم شیطنتم گل میکرد و خودم هم به شدت تلمبه هاش اضافه میکردم.بعد از 12-13 بار تلمبه زدن کشید بیرون و خوابید روزمین منم با دست واسش یکم کیرشو ماساژ دادمو لباشو میخوردم.خیس عرق شده بود ولی هنوز ارضا نشده بود.کیرشو راست کردم ومطابق با سوراخم قرار دادم.اونم دراز کشیده بود.با یک فشار کوچولو بازم کیرش تا وسطا رفت تو که مجبور شدم تلمبه زدن و از همونجا شروع کنم تا از شدت درد کم کنم.من داشتم خودمو بالا پایین میکردم ولی بیشتر از 3 بار بالا پایین کردن نتونستم برم چون خیلی خسته شدم.سریع رو زمین دراز کشیدم و پاهامو بازکردم و گذاشتم رو شونه های پارسا.اونم دوباره کیرشو با احتیاط وگذاشت تو سوراخم...
تلمبه هاش شروع شده بود و من این دفه داشتم از مالوندن سینه هام و چوچولم با دستای پارسا لذت میبردم.آآآآآآآآآآآآآخ که این پسر بلده چجوری حشر منو تو سکس ببره بالا.بعد از یک دقیقه انگار کل وجودمو آتیش زده بودن داغ شد.از اینطرفم پارسا ولو شد رو من هم عین مرده ها.ساعت تقریباً شده بود 5 بعد از ظهر و هوا هم تاریک شده بود.نیم ساعتی تو همون حالت تو بغل هم خوابیدیم و بعدش بیدار شدیم.من خیلی ضعف داشتم.پارسا هم همونجا دوتا نوشابه انرژی زا باز کزد و با هم خوردیم.خیلی خوش گذشت.خیلی حال داد ممنوونم.این گفته های پارسا بعد از ی سکس 3 ساعته بود.منم خودمو واسش لوس میکردم تا اینقد حواسش به ارضا شدنش نباشه و یکم هم بفکر من باشه.دستمال آورد و منو تمیز کردو لباسامو یکی یکی تنم کرد و بعد خودشم آماده شد تا منو برسونه.هم میخواستیم راه بیفتیم مامانم زنگید و ازم خواست تا یک شیشه آبلیمو و یک بسته سویا و دو بسته ماکارونی و یک شیشه نوشابه خانواده بگیرم.پارسا زحمتشو کشید و منو تا دمه خونه رسوند و از هم دیگه کلی تشکر کردیم.
نوشته: سحر و پارسا
     
#65 | Posted: 14 Dec 2013 20:36
هنوز باورم نمیشه


هنوزم باورم نمیشه انقدر زود از کسی خوشم اومده، همیشه احتیاط میکردم اما نمیدونم تو وجوداین آدم چی دیدم که حتی بهش اجازه هرکاری دادم!شب یلداست و من روحیه ام عالیه،جایی مهمونیم و کلی میگم ومیخندم،مامانم میگه چه عجب خوش اخلاقی!امروزجمعه اس و از سعید هیچ خبری نیست،دلم شور میزنه،بهش زنگ میزنم جوابم نمیده،اعصابم خورده غروب جمعه ام دلگیر،موبایلم زنگ میخوره،سعیده. میگه گوشیش صبح خونه جاگذاشته وتازه برگشته خونه، صداش گرفته بود گفت خسته ام،میگم مطمئنی؟میگه آره خیالت راحت تا فرداخوب خوب میشم و با عشق بغلت میکنم!دوست ندارم اینطوری حرف بزنه ولی هیچی بهش نمیگم،نمیخوام ناراحتش کنم.بهش میگم چرا شبا اس ام اس نمیدی؟ میگه من انقدرکارم زیاده و شبا انقدر خسته ام که 10نشده خوابم!

بالاخره شنبه شد،کلافه ام همه اش به ساعت نگاه میکنم حالاکوتاساعت 6،دلم واسه سعیدتنگ شده،همه اش به خودم میگم بهارجمع کن خودت،چرااینجوری شدی؟!بچه که نیستی انقدرسریع دل بستی،زوده واسه اعتماد،اماخودم جواب خودم میدم!بی خیال بهاراینهمه وقت احتیاط کردی ازدوست پسرات دوری کردی نذاشتی طمع شیرین دوست داشتن ودوست داشته شدن بچشی این دفعه به حرف دلت گوش کن!من توزندگیم یه بارعاشق شدم امامجبورمون کردن ازهم جداشیم هرکاری کردیم نشدروزی که ازهم جداشدیم انقدرگریه کردیم که همه نگامون میکردن.من دیگه طاقت شکست ندارم خدایااگه این آدم بده خودت بی سروصدااز،زندگیم بیرونش کن.بالاخره حاضرمیشم ومیرم مترو.انقدرتوهرایستگاه معطل میکنه که دیرم میشه انقدم شلوغه که نمیتونم حتی موبایلم جواب بدم،بایه ربع تاخیرمیرسم.سعیدکلی به خودش رسیده حسابی دوست داشتنی شده دلم میخوادهمونجامحکم ماچش کنم اماروم نمیشه!شروع میکنه به زبون ریختن،تویه میدون نگه میداره میپرسه آب هویج خالی یا بابستنی؟!بی تعارف میگم بستنی خالی،میخنده وپیاده میشه،میریم تویه خیابون ومشغول خوردن میشیم وسطش لپم میبوسه،دیگه ناراحت نمیشم دیگه نمیخوام منفی فکرکنم میگه شرکتی که بهت میگفتم توهمین خیابونه.بعدراه میفته وجلوی شرکت نگه میداره به منشی شرکت زنگ میزنه ومیپرسه پس کی میرین؟!میگم مااینجاچیکارمیکنیم،میگه میخوایم بریم قلیون بکشیم وبدون ترس همدیگه روبغل کنبم وببوسیم،یه دفعه میترسم افکارمنفی میادسراغم ولی یادحرفای چندروز پیشمون میفتم،بهش گفتم اگه واقعادوسم داشته باشی همه کارواست میکنم حتی هم آغوشی اماچون قبلا اینکارو نکردم بهم زمان بده صبرکن،اونم گفت باشه تاوقتیکه تونخوای من کاری نمیکنم،میدونم تامن نخوام کاری نمیکنه نهایتش اینه که بلیزم دربیاره وبا سینه هام وربره،هرچندهمینم واسه من سخته امااگه سعیدبخوادبهش نه نمیگم.شرکت هنوزخالی نشده میگم شرکت چیه؟میگه برای تست بازیگری وگریم این حرفاست!به پشتی صندلی تکیه دادم وزل زدم به سعید،میادجلوواول گلوم بعدروی بینیم وبعدم پیشونیم میبوسه خیلی ملایم اینکارش دوست داشتم.

همین جوری منتظریم که یهودستش ازتویقه ام میکنه تومانتوم وسینه ام فشارمیده ومیپرسه بدنسازی رفتی میگم نه،موبایلش زنگ میخوره،همه میان بیرون وسعیدمیگه ازماشین پیاده شوتاکسی توماشین من نبینتت!خودشم میره سراغ یه دخترچادری که فکرکنم منشی شرکته.وقتی میرن صدام میکنه ومیرم دره حیاط بازمیکنه ومیریم تو،دستم میگیره وازپله هامیریم بالا.درآپارتمان وامیکنه ومیریم تو،یه آپارتمان نقلی که توپذیراییش مبل چرم روشنه یه سرش آشپزخونه اوپنه که کنارش دستشوییه ودقیقاروبروش یه اتاقه که فرش شده!توفکرم که اینجاکجاش شبیه شرکتای دیگه اس که سعیدمیادسمتم وشالم ازروسرم برمیداره،شروع میکنه دکمه های مانتوم بازکنه شوکه میشم ازاینهمه عجله میگم چیکارمیکنی میگه اینجوری میخوای پیشم بشینی؟میگم باشه خودم درمیارم،آروم مانتوم درمیارم وسعیدمنتظرنگام میکنه هنوزمانتوکامل درنیاوردم که سعیدمیگه جان!این هیکل.....بقیه اش نمیفهمم چی میگه توحال خودم نیستم که یهودست میکنه توبلیزم وسوتینم وبازمیکنه وهمزمان بابلیزم ازتنم درمیاره حتی نمیفهمه سوتینم چه رنگی بودمن لرزمیگیرم فوری دستم میزارم روسینه هام،سعیدمشغول درآوردن شلوارش میشه من ازفرصت استفاده میکنم ومیشینم رومبل وبلیزم میگیرم روبدنم،سعیدمیگه نپوشونش توروخدا!دستم میگیره وبلندم میکنه ومیبره سمت اتاق،دکمه شلوارم میخوادبازکنه باصدای بلند میگم نه نمیخوام اصرارمیکنه ومن نمیزارم،میگه باشه میخوادکفشام دربیاره میگم خودم درمیارم،ولم میکنه ومیره تابخاری که وسط پذیرایی بیاره تواتاق منم تواین فرصت کفشام درمیارم میشینم زمین،خدایاچه اتفاقی داره میفته نکنه......سعیدمیادومنومیخوابونه من هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم هنوزگیجم،همونجوری میخوابه روم ومیفته به جون سینه هام،فشارکیرش روکسم حس میکنم سفت وبزرگ!بازمیره سراغ شلوارم نیم خیزمیشم ودستم میزارم روش،نمیزارم شلوارم دربیاره،کلافه کیرش میاره جلوی دهنم میگه یه کم بخورمیگم نمیتونم میگه همه اش که میگی نمیتونم خودمم نمیدونم بایدچیکارکنم سرم بادست میکشه سمت کیرش منکه بلدنیستم ساک بزنم به ناچارسرکیرش میکنم تودهنم برعکس انتظارم حالت تهوع نمیگیرم ولی نمیتونم خوب بخورم دوبارکه سرکیرش میخورم بی خیالش میشه ودوباره میره سراغ شلوارم مقاومت میکنم آخه من تاحالاجلوی یه پسرلخت نشدم،میگه اگه دوسم داری نه نگو،بااین حرفش بی حرکت میشم خودم میسپرم به دستش،منومیخوابونه وشلواروشرتم باهم درمیاره،حالالخت لختم ولی اون بلیزش تنشه!میخوابه روم وکیرش میماله به کسم،


برمیگردونه ومیگه قنبل کن من هرچی میگه گوش میدم میدونم نمیتونم جلوش بگیرم این سعیدمن نمیشناشم،میگه بزارازپشت بکنم دادمیزنم که نه نمیخوااااااااام کم مونده بزنم زیرگریه،کیرش ازپشت میکنه لای پام ومیگه خودت تنظیمش کن روکست،برمیگردم وبهش میگم من پرده دارما،دوباره برم میگردنه ومیخوابونه وخودشم میفته روم،بعدسرکیرش میزاره روچاک کسم،میگم نکن بدبختم میکنی میگه شایدحلقوی باشه بزارامتحان کنم ومن بازم میگم نه،نمیدونم ازکجاکاندوم برمیداره وسریع میکشه روکیرش،بازم کیرش میکشه روچوچولم وفشارمیده میگم نکن توروخدامیگه حواسم هست تونمیکنم!شروع میکنه ضربه زدن،دردبدی دارم ناله ام بلندشده میگه ناله هات واسه درده یا احساست میگم درددارم ولی اون به کارش ادامه میده من فقط میخوام زودکارش بکنه وبرم خونه،نمیخوام دیگه ببینمش،احساس حقارت میکنم فکرنمیکردم اولین تجربه سکسم اینطوربدون احساس وزوری باشه.سعیدهمچنان بی توجه به دردمن داره ضربه میزنه بی حرکت میشه کیرش میاره روشکمم وکاندوم برمیداره وآبش میریزه روشکمم،میره سراغ دستمال کاغذی که خالیه،میگم توکیف من هست بروبیار.بادستمال کیرش تمیزمیکنه وبعدش میادشکم منوتمیز میکنه،به کسم نگاه میکنه وهمین طورکه بادستمال تمیزش میکنه میپرسه پریودی میگم نه چطور؟میگه هیچی!سعیدمیگه پاشوبرو دستشویی میگم نمیخوام تعجب میکنه،خودش میره دستشویی ودرم بازمیزاره این کارش باعث میشه بیشترازش بدم بیاد.سریع لباسام میپوشم ومنتظرمیشم بیادبریم.انقدراخمام توهمه که صورتم دردگرفته ولی دست خودم نیست.احساس حقارت میکنم،سکس اینه؟چیزیکه من توفیلمادیده بودم یاشنیده بودم،داستانایی که خونده بودم همشون فرق داشت بااینی که من تجربه کردم،چرامنوکامل لخت کرداماخودش نه؟چراحتی یه بارمنونبوسید؟چرامن هیچ حسی نداشتم؟چرا..........؟سعیدکاملامتوجه ناراحتی من شده بوداماهیچی نمیگفت،ولی من منتظریه جمله ازش بودم امادریغ.اومدیم بیرون تااون دروقفل کنه من اومدم پایین،توفکربودم همین حالابزارم برم امااونجاسریه اتوبان بودکه من خوب نمیشناختم ودیرمم شده بود.ناچارسوارماشین سعیدشدم هیچکدوم حرفی نمیزدیم.لعنتی یه چیزی بگوشایدآشوب دلم کم شه،صدای ضبط بلندکردم وزل زدم به پنجره،یهودلم سیگارخواست اه یادم افتاد پریروز تموم کردم.گفتم سیگارداری گفت نه میخوای گفتم آره،گفت چی میکشی گفتم وینیستون.دم یه دکه روزنامه فروشی زدکناروبادونخ وینیستون برگشت.گفتم فندک داری گفت منکه سیگاری نیستم یادم افتادتوکیفم دارم.سیگارم روشن کردم گفت حالاچراسیگارمیکشی بی تربیت؟!گفتم نیکوتین خونم اومده پایین.بازم سکوت کردیم نزدیک خونه توترافیک طاقت نیاوردم وشروع کردم.

گفتم ازخودت مطمئن بودی که بامن اینکاروکردی؟گفت یعنی چی؟گفتم یعنی فقط بامن باشی،دوروزدیگه بی خیالم نمیشی؟من یه باربدخوردم زمین تامرزخودکشی رفتم طاقت باردوم ندارم اگه یه درصدفکرمیکنی که ممکنه یه روزی ولم کنی بیاهمین الان بهم بزنیم.گفت منکه میگم بیاتاآخرعمرباهم باشیم تومیگی یه مدت باشیم.بازم باهمین حرفاراضی میشم ولی هنورم ناراحتم پیاده میشم وتندی میرم خونه!وقتی میرسم خونه سریع میرم دستشویی وخودم تمیزمیکنم،دستمال میکشم روکسم که پره خون میشه.وای.........
     
#66 | Posted: 14 Dec 2013 20:42
كون دادن آبجيم به پسرهاي همسايه


با سلام من امير ٢٥ سالمه اين داستاني كه ميگم مربوط ميشه به ٢ سال پيش و واقيي هستش اولين باره داستان مينويسم پس اگه بد بود ببخشيد من ٤ تا آبجي دارم كه ٣ تاشون ازدواج كردن يه آبجيم هنوز ازدواج نكرده اسمش مريم ٢٦ سالشه قدش١٧٣ وزنش٧٦ سينه هاش ٨٠ بدنش خيلي سفيده تو خونه هميشه با لباس هاي باز ميگرده يا تو خونه سوتين نميبنده يه دامن كوتاه ميپوشه كونش خيلي بزرگه من هميشه يواشكي ديد ميزنمش يه كس سفيد و تپل داره كونش اينقدر بزرگه كه هر وقت تو خيابون راه ميره همه مي افتن دنبالش يا بهش متلك ميگن تو عروسي ها همه سعي ميكنن كونشو بمالن يا بهش ميچسپيدن يه خال مشكي رو باسنشه كه آدمو ديونه ميكنه من با مريم راحت بودم مثلا ميدونستم دوست پسر داره ولي باهاش كاري نداشتم ما تو يه ساختمان ٣طبقه بوديم كه طبقه اولش ما بوديم و طبقه دوم يه خانواده بودن كه يه پسر داشتن به اسم محسن وطبقه سومم كه اسم پسرشون رضاست ٢٦ سالشه رو پشت بوم هم يه اتاق كوچك بود كه خالي بود،،،مريم هروز ظهر ساعت ٢ميرفت بيرون و ساعت ٤ يا ٥ بر ميگشت ميگفت ميرم پيش زن همسايه وقتي هم بر ميگشت مستقيم ميرفت حمام منم اصلا مشكوك نبودم كه،،،تا اينكه يه روز صبح ساعت ٩ مريم حمام بود مبايلش رو ميزجا گذاشته بود كه ديدم يه اس اومد نوشته بود كوني امروز ناهار نخور تا شكمت خالي باشه كثيف نشي ساعت ١بيا رو پشت بوم شاخ در آوردم شماره رو زدم تو گوشيم ديدم اسم محسن سيوه

يه حس عجيبي باعث شد شهوتي شم هنش پيش خودم فكر ميكردم چند وقته با هم رابطه دارن از اين فكرا كه ديدم مريم اومد بيرون يه شلوارك پوشيده بود كه كون تپل و گندش داشتن شلواركو جر ميدادن با يه تاپ كه نصف سيته هاش معلوم بودن بهش نگاه ميكردم كونش ديوونم ميكرد تا ساعت ١آروم و قرار نداشتم ساعت ١٢ ناهار خورديم من گفتم سرم درد ميكنه ميرم بخوابم رفتم تو اتاق خودمو به خواب زدم ديدم ديدم مريم كنار اتاق داره يا تلفن صحبت ميكنه از حرفاش معلوم بود داره با محسن حرف ميزنه ميگفت تو نامردي هر روز همينو ميگي،،،صحبتهاش تموم شد ساعت نزديك به ١بود ديدم مريم با همون لباس چادرشو برداشت رفت بيرون ٥دقيقه صبر كردم بعدش آروم درو باز كردم از رو پله ها رفتم بالا يه دفه ديدم رضا در پشت بومو باز كرد و رفت بالا منم يه كم صبر كردم بعدش آروم رفتم بالا ديدم در قفله سري برگشتم خونه و كليدو برداشتم رفتم بالا اروم درو باز كردم رفتم كنار اتاق يه هوا كش بالاي اتاق بود رفتم رو اتاق سر هواكشو برداشتم واي چي ميديدم مريم رو يه صندلي كهنه كه تو اتاق بو نشسته بود و رضا و محسن با هم اونجا بودن چون اتاق كوچك بود قشنگ صداشونو ميشنيدم رضا داشت فرش مينداخت محسن رفت كنار مريم دستشو گرفت مريم دستشو كشيد گفت شما نامردين هميشه قول ميدين عكسامو با صدامو بهم بدين ولي هر سري ميگين بعد ميديم محسن با اهن بد گفت جنده اگه عكسارو بهت بديم كه ديگه بهمون كون نميدي مريم گفت ميدم قسمشون داد كه عكسارو پاك كنن اينجور كه معلوم بود مريم با محسن بوده و ازش عكس يواشكي گرفته الانم مجبورش كردن هروز بهشون بده

باز محسن دست ابجيمو گرفت كه بلندش كنه ولي مريم دستشو كشيد محسنم عصبي شد گفت جنده ناز نكن كاري نكن عكساتو پخش كنم تو كه به همه كون دادي بعد به زور بلندش كرد چادرشو برداشت بي اختيار دستمو بردم تو شلوارم رضا هم اود كنارشون روسريشو برداشت گردنشو ليس زد محسنم داشت كونشو ميماليد همش ميگفتن جون چه كوني شاه كوني بعدش تاپشو در آوردن مريم هيچي نميگفت محسن سوتينشو باز كرد سينه هاي سفيد ابجيم افتاد بيرون رضا سينه هاشو گرفتو كرد تو دهنش محسنم شلوارك ابجيمو از پاش در اورد شرت نپرشيده بود موهاي كسشو زده بود كس تپلشو ميديدم محسن داشت دست ميكرد تو كونش داشتم ديونه ميشدم ٢تا پسر حشري هيكلي افتاده بودن به جون ابجيم محسن از پشت ديتشو رد كرد بين رونهاي سفيد و گنده ابجيم و كسشو ميماليد رضا هم داشت سينه هاشو ميخورد ابجيم هيچي نميگفت او ٢تا هم كار خودشونو ميكردن دست ابجيمو گرفتن نشوندنش رو فرش رضا اومد ازش لب گرفت بعد ٢تاشون لخت شدن مريم رو فرش زانو رده بود محسن و رضا اومدن بالا سرش و كيراشونو دادن دست ابجيم گفتن بخورش اونم هيچي نگفت كير رضا رو كرد تو دهنش معلوم بود كارشو خوب بلده همينجور كه كير رضارو ساك ميزد داشت با كير محسن بازي ميكرد كير رضا خيلي بزرگ بود شايد ٢١سانت ميشد و كلفت بود مال محسنم كلفت بود ولي طولش كمتر هيكل سفيد و برفي ابجيم بين محسن و رضا كه سبزه بودن ميدرخشيد مريم پشت سر هم كير هر ٢تاشونو ساك ميزد اونا هم تو دهنش وحشيانه تلمبه ميزدن مريم داشت خفه ميشدگفت بسه بعد رو زانو خمش كردن مريم پشتش به من بود

محسن باسن ابجيمو باز كرد سوراخ كونشو ديدم باورم نميشد خيلي گشاد بود سوراخش كبود و باز بود معلوم بود خيلي كون داده محسن بدون اينكه كون ابجيمو خيس كنه كرد تو كونش مريم اصلا درد نكشيد محسن گفت تو هم مثل خواهرجندت كونت خيلي گشاده نفهميدم كودوم خواهرمو گفت ولي معلوم بود يكي از ابجيامو كردن محسن داشت تو كون ابجيم تلمبه ميزد رضا هم كيرشو كرده بو تو دهن ابجيم بعدش جاهشونو عوض كردن كير محسن يه كم كثيف شده بود مريم گفت تميزش كن كه گفت نميخواد و به زور كرد تو دهنش رضا هم داشت با اون كير گندش سوراخ گشاد ابجيمو ميكرد معلوم بود مريم داره حال ميكنه فكر كنم ٢بار ارضا شده بود بعد بلندش كردن محسن رو زمين خوابيد مريم رو كيرش نشست و يه كم كه تلمبه زد همينجور كه كير محسن تو كون مريم بود رضا خواست بكته من فكر كردم ميخواد بكنه تو كسش ديدم رضا هم كيرشو راحت كرد تو كون ابجيم وايييي دو تا كير تو كونش بود هيچ دردي نكشيد بيشتر از نيم ساعت به حالتهاي مختلف كردنش بعدش رضا ابشو ريخت تو دهن ابجيم همشو خورد محسنم ابشو ريخت تو كونش همينجور از كونش اب ميريخت چند بار ديدم ابجيم گوزيد دوباره مجبورش كردن كيراشونو ساك بزنه و كير هر دو تاشون بلند شد و درباره يك ساعت ديگه به مدلهاي مختلف كردنش اخرشم همه آب شونو خورد محسن گفت اگه دختر خوبي باشو هر روز زيرمون بخوابي عكساتو پخش نميكنيم فهميدم كارشون تموم شده من سريع برگشتم خونه بعد ١٥دقيقه مريم اومد ديدم مستقم رفت حمام بعد از اين كه از حموم اومد بيرون رفتم تو حمام شلواركشو نگاه كردم بو اب كير و انش قاتي شده بود خيلي بو بد ميداد خيس خيس بود بعد از اون ماجرا فهميدم ابجيم به خيليها ميداده و ميده هروز به محسن و رضا كون ميداد منم بيشتر وقتا نگاه ميكردم اين قضيه رو براي بهترين دوستم امير تعريف كردم چون اونم از ابجيش برام ميگه بعد از اون اميرم الجيمو كرد منم يواشكي تو خونشون ديد زدم الان مريم ٣ماهه با پسر عموم نامزد كرده ولي هنوز محسن و رضا ميكننش و خودمم با ابجيم،،،اگه خوشتون اومده بگين قضيه اون ٣تا ابجيام با اين كه شوهر دارن ولي باز،،،
     
#67 | Posted: 15 Dec 2013 03:14
زنم و صاحب بنگاه املاک


سلام ، من و زنم راحله چهار ساله كه ازدواج كرديم . اسم من كيانوش هست و 31 سالمه ، راحله هم 28 سالشه و يك زن بسيار بسيار خوشگل و خوش هيكل هست .
راحله خيلي هيكلش از من سر تر هست . من كمي لاغر هستم و هيكلم معمولي است .اصلا كلاس بدنسازي نرفتم و اهل ورزش و .... هم نيستم اما بر عكس من راحله زنم ا ز اونموقع ها كه با هاش دوست بودم ، دوران قبل ازدواجمون ،يادمه كه مرتب باشگاه مي رفت و به هيكلش مي رسيد . راحله خيلي خوش اندام بود و بعد از ازدواجمون هم سال به سال بهتر و پخته تر مي شد ، تا جايي كه ديگه هر كس تو خيابون يا مهموني زنم رو مي ديد واسه كون و رون و پستونهاي زنم كيرش راست مي شد .
راحله يك هيكل سكسي و كامل داشت . رونهاي راحله ورزيده و بسيار حشر كننده بود . جون مي داد واسه اينكه رونهاي كلفت مردهاي قوي هيكل باهشون تماس پيدا كنه . اوف اوووف .... هميشه وقتي هيكل لخت راحله رو مي ديدم ، تصور مي كردم كه يك مرد كلفت هيكل داره زنم رو به شدت ميكنه و رونها ي برآمده اش به پشت رون هاي زنم بر خورد مي كنه ، واي ... كه چه صدايي توليد ميشه!!!!! ولي از ته دل دوست نداشتم كه زندگيم خراب بشه و همش نگرانيم از اين بود كه آبرو ريزي بشه... ولي همش اين صحنه ها رو متصور مي شدم و حتي وقتي فيلم سوپر مي ديدم فكر مي كردم زنم راحله جاي اون زنه توي فيلم داره گاييده مي شه . اينها همه بخاطر نگاه و توجه مردهاو پسرهاي خوش هيكل به زنم بود كه با دوختن نگاهاشون به كون راحله ، سينه ها و هيكلش، عطش و شهوت شون رو واسه گاييدن زنم نشون مي دادند ، حتي من هم متوجه اين قضيه مي شدم ولي چيزي نمي شد گفت. البته راحله هم اونطوري نبود، كه هر كسي از راه رسيد يه حالي بهش بده. راحله خيلي با كلاس بود و همش به خودش هم مي رسيد ، ولي واقعا هيكل ديوونه كننده اي داشت و موقع راه رفتن ، كونش چنان انحنايي داشت كه همه رو جلب مي كرد .

راحله ، دوتا خواهر از خودش كوچكتر داشت که خواهر دومي اش به نام مائده ازدواج كرده بودند ولي خواهر كوچيكترش كه اسمش رویا بود هنوز مجرد بود . رویا از نظر هيكل و استيل شبيه زنم راحله بود ولي قيافه اش زياد جالب نبود . رویا 25 سالش بود و از شش / هفت سال پيش يادم مياد كه دوست پسرهاي متعددي داشت و تا اونجايي كه من ديده بودم همه شون هم هيكل درشت و پولدار . از اونهايي كه معلوم بود دوست دختر مي خوان فقط واسه كردن . رویا هم هر دفعه واسه زنم از دوست پسر هاي جديد ش ، كه تازه با ها شون دوست شده بود، تعريف مي كرد حتي برنامه ها و جاهايي كه باهاشون رفته بود همين طور عكسها و فيلمهاي خصوصي و ... كه با گوشي يا دوربين ضبط كرده بود را ، با زنم راحله نگاه مي كردند .
چندين بار هم رویا رو تو پارتي و مهموني يا توي خونه و با پسر ، ريخته بودند و گرفته بودند و واسه اين كه پدرش متوجه نشه ، همش به من يا راحله زنگ مي زد كه بريم "مفاسد" يا كلانتري كه درش بياريم. من هم هميشه پسرهايي رو كه باهاش مي گرفتند مي ديدم . همهشون بكن و كير كلفت . يه جوري هم من رو تحويل مي گرفتند و آقا كيان آقا كيان مي كردند كه انگار چند سالي با من دوستند . ولي از برق چشماشون معلوم بود كه دارند ته دلشون بهم مي گن : " فداي اون كون زنت."
خلاصه هر پسري كه با رویا مي تونست دوست بشه حسابي كون و سينه هاي توپي رو مي گاييد. هيكل رویا با اينكه هنوز ازدواج نكرده بود ،از بس كه كير خورده بود و اب كير توي كونش خالي كرده بودند مثل خانمهاي جا افتاده ،سكسي و حشري كننده هست ، سينه هاش هم كه ديگه آدم رو بيچاره مي كردند.

دو تا کوچه پایین تر از خونه ما یک پارکه که راحله با خواهرش رویا یه وقتهایی غروب ها می رند قدم می زنند ، یک روز داشتم میومدم خونه اتفاقی از اون ور اومدم که صحنه های عجیبی دیدم....
حدودا ساعت پنج بعداظهر یک روز تابستون بود ، یه دفعه چشمم به وسط پارک افتاد که دوتا خانم که مانتوهای بسیار بسیار تنگ و کوتاه پوشیده بودند یکی سفید راه راه اونیکی هم که خیلی خیلی تابلو بود همون مانتو شیری رنگه بود که خودم خریده بودم واسه راحله و بجای مانتو باید گفت که در اصل یه جورایی کت زنونه بود که خانومها تو مراسم می پوشند . ولی جالب اینکه راحله اونو با یک شلوار استرج کشی به رنگ قرمز لاکی که چسبیده بود به رونها و باسنش و داشت دیگه پاره می شد از بس که کش اومده بود . یه جورهایی بعدش که نزدیک تر شدم دیدم اوفففف اووووففففف خطه شورت زنم هم به وضوح مشخصصه .
کمی به خودم اومدم و کنجکاو شدم چرا اینها این موقع از رزو اومدن پارک ؟؟؟؟
صبر کردم و از دور تماشا کردم بله دوتا پسره هیکلی و قول ، که واقعا هم هیکلشون مثل قول بود با یک کمری سفید اومدن لب پارک ایستادن . بعد از چند دقیقه دیدم که راحله زنم و خواهرش رویا اومدن طرفه ماشین و پسرها که یکی از یکی اندامی تر و کیر کلفت تر بودند از ماشین پیادده شدن و با زنم و خواهرش رویا دست دادن . یکی از این پسرها که یه سر و گردن کلفت تر و هیکلی تر از اون یکی بود و موهای سرش رو هم کلا از ته تراشیده بود و تیغ انداخته بود و یک تی شرته خیلی تنگ هم پوشیده بود ازون اندامی ها اوفف اوففففف چه بازوهایی ؟ چه دستهایی ؟...چه گردن قطور و کلفتی داشت.... از اون اندام هایی که هر زن و دختری آرزوشونه که حتی یک شب زیرش بخوابند.....
که همین پسره با زنه من دوتایی نشستن عقب و رویا هم نشست صندلی جلو پیشه اون یکی .

مثل اینکه از قبل با رویا رفیق بوده ، چون راحله یک هفته پیش یه چیز هایی در مورد دوست پسره جدید خواهرش و اینکه کمری داره گفته بود . يادم رفت بگم : چون یکی دو هفته دیگه مهلت خونه مون تموم می شد ، شروع کرده بودیم این بنگاه و اون بنگاه دنباله خونه می گشتیم . از قضا این رفیقه جدید خواهر زنم یه دوستی داشت که بنگاه املاک داشتن . یادمه که چند شب پیش راحله می گفت :خونه های خوبی هم تو دست داره و اینکه با ماما نش اونروز رفته بودند چندتا از خونه ها رو دیده بودند و کلی تعریف می کرد . آها ... پس این ها همون ها هستند ......ولی اما چفدر پسره صمیمی بود با زنم؟
خلاصه رفتم خونه و شب راحله اومد كه ديدم مانتويي كه تنش بود عوض شده و اوني كه بعد اظهر پوشيده بود نيست!!!!!!!!!!! خيلي واسم جالب بود . چيزي نگفتم و به روم نياوردم .اونشب راحله گفت كه رفته چندتا ديگه خونه ديده و قراره چندتا ديگه هم فردا بره ببينه . گفتم كدوم بنگاهها رو گشتي من ديگه سر نزنم ؟ آدرس چندتا رو گفت ولي يكي شوون رو گفت كه خيلي خونه هاي مناسبي داره كه بعد از كمي ادامه دادن فهميدم كه همون يارو رفيقه دوست پسره خاهرشو مي گه . طرف با باباش سر ميدون بنگاه داشتن كه خيلي هم سرشون شلوغ بود . كه بعدا فهميدم پسره خودش هم يك بنگاه داره كه تو يك محله ديگه هست. راحله اينو هم گفت كه بين دو تا خونه واسه انتخاب مونده كه يك مورد رو امروز ديده بود و پسنديده بود مورد دوم رو هم قرار بود فردا بره ببينه ،آخه پسره گفته بود كه كليدش توي مغازه پدرشه و فردا مياره كه برن ببينند. اين پسره همون هيكل درشته ايي بود كه امروز ديدمش كه سرش و از ته همش مي زد.
گفتم كي قراره بريد . راحله گفت : معلوم نيست ، قراره كه زنگ بزنه . گفتم پس خودت ميري چون ممكنه من نباشم . گفت : باشه.

صبح كه رفتم دوش بگيرم توي حموم ديدم كه شوررت و سوتين زنم از ديشب كه رفته بود دوش گرفته بود تو حموم آويزون بود . با ديدنه شورت لامبادايي راحله فهميدو كه ديروز شورت لامبادايي شو پوشيده بوده.
خلاصه طرفهاي ظهر بود زنك زدم خونه كه ديدم راحله نيست و كسي جواب نداد. فكري به سرم زد . حركت كردم رفتم بنگاه باباي پسره(كه اسمش هاشم بود.)
گفتم ببخشيد من يكي از مشتريهاي اقا هاشمم . واسه ديدن يك خونه امروز با هم قرار گزاشته بوديم ولي ايشون الان بنگاه نيستن و موبايلشون هم جواب نمي ده (البته اينو قپي اومدم ) كه پدره هم اونقدر سرش شلوغ بود از خدا خواسته ديگه زنگ نزد و فقط گفت : اتفاقا پيش پاي شما اومد كليد گرفت و يك مشتري داشت كه برد خونه رو نشونش بده .
گفتم كي بر مي گرده اقا هاشم ؟ كه يارو گفت : معلوم نست اينجا بياد چون آدرسه خونه همون نزديك مغاره خودشه و ميره يك سره مفازه . بعد ش آدرسو به من داد و گفت اگه بازم رفتي نبود بدون هنوز اونجاست . خواستي خوونه رو ببيني برو به اين آدرس.
من سريع به سمت آدرس رفتم و يك كوچه بااالتر از مغازه هاشم يك آپارتمان چند واحده و نو ساز بود .
طبق نشوني وقتي رسيدم و خواستم زنگ بزنم ديدم چندتا از واحدها كه هنوز خالي بودو اجاره نرفته بود زنگ نداشتن .آخه يكم ريزه كاري و خورده كارهايي مونده بود از جمله زنگ درهاشون. كه مجبور شدم زنگ يكي از واجدهاي ديگه رو بزنم و برم تو . واحد ي كه بنگاه معرفي كرده بود طبقه آخر يعني طبقه ششم بود. نمي دونم آسانسور كار مي كر د يا نه ولي من از پله ها رفتم تا كمي همه جا رو سركي بكشم .

وقتي طبقه اخر رسيدم ديدم در ورودي واحد مورد نظر رو انگار تازه گزاشته بودن آخه قفل و دست گيره هم نداشت . وقتي در رو باز كردم رفتم تو اول هيچ كسي انگار نبود ولي حس عجيبي داشتم . گفتم بزار حالا كه تا اينجا اومدم يه نگاهي هم به اطاقها بندازم. كه يك دفعه صداي زوزه كشيدن و آه آه راحله رو شنيدم ...واي اين صداي زنم بود ....سريع به سمت صدا رفتم از لاي در اتاق نگاه كردم ديدم اووووفففففففففففففف اوووففففففففففففففف چي مي بيني . كير وحشتناك كلفت هاشم همون پسره كه ديروز ديده بودمش تا دسته توي كس زنمه و راحله چنان زوزه ايي مي كشيد كه مشخص بود هاشم داره رُسه هيكل زنم رو در مياره . زنم ، راحله التماس مي كرد كه هاشم يكمي مكث كنه توي تلمبه زدن ها ش ولي هاشم روي يك زير انداز به پهلو دراز كشيده بود و دو دستي دو طرفه كمر زنم رو گرفته بود و بي رحمانه داشت كيرش رو توئي اون كونه ناز زنم راحله عقب جلو مي كرد . از شدت التماسها و آخ و اوخ راحله معلوم بود كه پسره نامرد، هاشم ، كونه زنم رو داره ميگاد .
زنم چشمهاشو بسته بود و هاشم به شدت داشت توي كونه زنم تلمبه مي زد اونقدر محكم كير كلقتش رو توي كونه زنم مي كرد و در مي اورد كه فكر كنم كونه راحله رو اندازه يك ته ليوان گشاد كرده بود جفتشون مي لرزيدند و تلمبه هاي بي رحمانه كير كلفته هاشم همچنان ادامه داشت . وقتي هيكل و اندام قوي هاشم رو مي ديدم كه زنم رو محكم گرفته و زنم هم داره بهش كون مي ده خيلي لزت مي بردم و از اين ماجرا راضي بودم . هاشم با اون كله تراشيده اش كه كاملا تيغ زده بود و اون هيكل ورزيده اش از پهلو بر پشته زنم سوار شده بود و يكسره مدام و بدون درنگ ، دو دستي با سنه زنم رو روي كيرش مي كشيد و كيرش رو توي كونه زنم عقب جلو مي كرد . فكر كنم چيزي استفاده كرده بود چون اصلا حالت عادي نداشت . اونقدر راحله رو از كون گاييد كه ديگه زنم خودش رو توي دستهاي هاشم ول كرده بود و اون هر جور كه مي خواست زنمو مي كرد.
     
#68 | Posted: 15 Dec 2013 03:22
یک چــــمدان ســــــــــــکس


اواخردبیرستان بود و من تازه تازه داشتم با اندام های خودم آشنا میشدم . آن روزها مثل الان نبود و دختر و پسر باهم در یک کلاس درس میخواندیم ، ولزومی نداشت که جدا باشیم . من هم مثل اغلب بچه ها موهایم را بافته بودم ، کمتر دختری بود که همسن من باشد و ازدواج نکند اما خب اکثر همانهایی هم که عروس شده بودند مادر داشتند و نه مثل من یتیم بودند .مادرم از درد بی پولی و کارهای پدرم دق کرد و مرد .من ماندم و سه تا داداش کوچکتر از خودم و پدر تریاکی خودم که هر شب با رفقای قمار بازش داخل زیر زمین بساط میکردند وتا نیمه های شب بیدار میماندند و نهایتا مست به خانه هایشان بر میگشتند .
صبح ها مدرسه بودم و بعد از مدرسه کار خیاطی میکردم.خیاطی هم سر خیابان فرح بود و چون صاحب مغازه ارادت خاصی به شاه داشت اسمش دکانش را شاهنشاه گذاشته بود.
صبه ها با آن لباس آبی و آن دامن سیاه و جورابهای سفید با کتاب و دفتر به مدرسه میرفتم و همانطور پیاده برمیگشتم . از این بدبختی ذله شده بودم!من کار میکردمو پدرم آنها را دود میکرد .در همین فکر و خیالها بودم که دیدم پسری هم سن و سال من که شیک و پیک کرده پشت سرم راه میرود ... تا بحال اینجور نترسیده بودم!نورم راه رفتنم را سریعتر و آهسته تر میکردم و به تناسب من او نیز تند و آهسته راه میرفت .نفس نفس میزدم تا اینکه سبزی فروش محله را دیدم و با هراس خودم را به او رساندم دلم آرام گرفت لااقل زیر چشمی که نگاه کردم دیدم ناپدید شده ، مشهدی رضا که او را میرزا سبزی صدا میکردند گفت دخترم نوشین ؟چی شده ؟ چرا رنگ به صورت نداری ؟ همان موقع بود که نفهمیدم چطور شد که افتادم زمین و گویا زنهای محله مرا به خانه بردند و ...
نمیتوانستم این همه فشار را تحمل کنم شبها آرزوی مرگ میکردم روزها هم روزه بودم تا کمتر بخورم و داداشهایم بخورند و استخوان دار شوند ، اگر هنوز در آن خانه بودم فقط بخاطر همان برادر هایم بود
چنر روز بعد دوباره همان پسر را جلوی مدرسه دیدم ، باز ترسیده بودم ... تا اینکه امیر مرا دید و گفت : خانم زنبورچی ؟ خانم زنبورچی ؟با صدای مردانه ی او بخودم آمدم و گفتم بله؟ و در جواب گفت ـن پسر مزاحمتان شده؟ نرگس خانم برایم ماجرا را تعریف کرده اما من شرم کردم و تا خواستم حرفی بزنم دیدم دعوا شروع شده و کار به چاقو کشی رسیده . تا اینکه کتف امیر خونی شد وپسرک فرار کرد ،در حین دعوا من مثل مرغ پرکنده داد و فریاد میکردم اما کسی جلو نمی آمد کوچه خلوت بود و مغازه ها بسته بودند امیر زمین افتاده بود تا بحال به غریبه ای دست نزده بودم اما همکلاسیم بخاطر من چاقو خورده بود و من دلهوره داشتم اما امیر لبخندی به گوشه ی لبش داشت و من گریه میکردم.دستی به اشکهای من کشید و گفت نوشین گریه دیگه نکن خواهش میکنم ، من چند ساله که خاطر خواه توام اما مادرم ...
تا این را گفت از حال رفت . اورا با هزار زحمت با اتومبیل مدیر مدرسه به بیمارستان رسانیم آنشب اولین شب بود که دیر به خانه می آمدم . تا رسیدم بوی عرق سگی پدرم فضای حیاط را پر کرده بود ، بدون توجه به اینچیزها رفتم داخل به بچه ها غذا که دادم خودم هم رفتم حمام . تازه یادم افتاده بود که امیر بمن چه گفته ، او اولین کسی بود که بمن گفته بود دوستت دارم و از یادم نمیرفت . داخل حمام که رفتم و خودم را لخت در آیینه نگاه کردم راستش را بخواهید اولش مات و مبهوت بودم! تا بحال به خودم اینگونه خیره نشده بودم !
سینه هایم آویزان نبودند اما کوچک هم نبودنند بدنم سفید و مهتابی بود و وقتی به آن آب میخورد میدرخشید ! وقتی به شکم صاف خودم خیره ماندم ناخداگاه چشمم به سمت لای پاهایم سر خورد و دستم را از جلوی آن کنار کشیدم و بی مو بود ناز و ظریف مثل پر قو زیباییش را ستایش میکردم نمیدانم چطور شد که هوس کردم تا خود ارضایی کنم نشستم و بعد از کمی مالیدن خودم بدنم بی حس شد ولی جون هوای حمام سرد شده بود خودم را جمع و جور کردم وبعد از حمام کردن بیرون آمدم .
چند روز گذشت اما امیر هنوز سر کلاسها نیامده بود
ثلث سوم آغاز شده بود و پس فردا آخرین روز مدرسه بود تا با فرجه ی 7 روزه وارد امتحانها بشویم .
زنگ آخر انشا داشتیم تا اینکه امیر با دستی آویزان وارد کلاس شد ، اجازه خواست و نشست اما تمام حواس من به او بود !! معلم اسم مرا صدا کرد و گفت خانم زنبورچی بیا پای تخته و انشا یت را بخوان ! من چیزی ننوشته بودم اما رفتم و معلم گفت بخوان!من هم موضوع قبلی را باز کردم و از خودم چند سطری در مورد این موضوع جدید گفتم ولی خوشبختانه زنگ خورد و کلاس شلوغ شد من هم در ان شلوغی صفحه ی آخر را باز کردمو معلم امضایش کرد و آفرین نوشت
تقریبا کلاس خالی شد ، من و امیر و نرگس مانده بودیم که به نرگس گفتم : نرگس به آقای هما میگی منو ببخشه من خجالت میکشم همینطور داشتم پچ پچ میکردم که یکدفعه امیر با صورتی خیس برگشت و گفت من عاشقتم و یکهو بلند شد و رفت ... .نرگس و من سرخ شده بودیم آنروزها ما دختر پسر ها حیا داشتیم خیلی چیزها میفهمیدیم که دختر پسرهای امروز نمیفهمند
نفهمیدم آنروز کی به خانه رسیدم اما کاش هرگز نمیرسیدم..پدرم داشت بچه هایش را میفروخت ، برادر های دوقلویم را داشت به یک ادم پولدار میفروخت دنیا جلوی چشمهایم تیره وتار شد تا رسیدم جیغ و داد راه انداختم اما سیلی ای در گوشم زد که هنوز هم وقتی یادش می افتم گوشم سوت میکشد بلند شدم و در حالی که گریه میکردم از خانه بیرون رفتم ، با آن لباسهای مدرسه نمیشد جایی رفت بفکرم رسید به خانه ی نرگس بروم چون ما که در رضاییه (ارومیه ی فعلی ) آشنایی نداشتیم . اغلب آشناهای ما اهل تبریز و تهران بودند و کمی هم دهات همدان ، بهمین دلیل چند روزی آنجا بودم خانوده اش پولدار بودند نوکر و کلفت داشتند اما آن روزها مثل الان نبود که دروغ و دغل زیاد باشد ، تا نرگس برایشان تعریف کرد چه ها شده مادرش برایم مادری کرد و پدرش برایم پدری شد که هیچ وقت نداشنم .

برای مردن مادر و پدر خودم به قدری که برای دوری از آنها در شب ازدواجم گریه کردم اشک نریخته بودم ، هر دو اهل خدا بودند. یک ماه بعد امیر که کار پیدا کرده بود به همراه مادر و پدرش مرا از مادر و پدر نرگس خواستگاری کردند و ما با هم عقد کردیم.
اولین سکس عمر من بعد از شبی بود که باهم از سینما برمیگشتیم! فیلم سینمایی سینما رضا شاه "یک چمدان سکس " بود .خانه ی پدر و مادر امیر ویلایی بود و رفته بودند فرنگ تا کمی به پسرشان برسند که آنجا طب میخواند.من هم نوشین سابق نبودم ، موهایم مثل دختر بچه ها بافته شده نبود بلکه تازه ترین مدل پفی آن روزها بود با یک کلاه و دامن چسبان و بلوز سفید کتان که گشاد و تنگ بود.هوا گرم بود تا در حیاط را بست امیر مرا بغل کرد و مثل فیلمی که دید ه بودیم داشت لبهایم را میخورد من هم مثل او شروع کردم به خوردن زبان و لب او بوی بدنش را دوست داشتم همان طور در تاریکی فضای حیاط مرا روی چمنهای کنار استخر با بوسه های مداوم و بی امانی که از لبم میگرفت خواباند ، رویم دراز کشیده بود! ناخوداگاه داشتم با دستهای نازک و نرمم کمردرشتش را میمالیدم کفشهای پاشنه بلدم را در آورده بودم و داشتم پشت پاههای او را با پا نوازش میکردم که دستش را روی سینه هایم گذاشت و فشرد.گونه هایم سرخ شده بودند ... دکمه های پیراهنم را باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه های من، زیر نور ماه سینه های لخت من چنان تلو لویی داشت که انگار چندین سال دو تا ماه در بدنم داشتم و همه بی خبر بودند ، زبانش را روی گردی سینه هایم میچرخانید و اتش در کام هوس من میریخت گرمایی در تیره پشت خودم حس میکردم گرمایی که مرا شل میکرد و یکدفعه ماهیچه های شکمم را سفت میکرد دستم روی سرش بود و سرش را به سینه هایم فشار میدادم همان طور چرخ خوردیم و من روی امیر افتادم سینه ی پر مویی داشت و بوی عرق و بدنش مرا دیوانه میکرد دو باره چرخی زدیم و روی من افتاد ، چیزی تنمان نبود لخت مادر زاد شده بودیم نفسهایم به شمارش افتاده بود که ناگهان دردی در آلتم حس کردم جیغ کوتاه اما آرامی زدم و چنان حس و حال شهوت مرا در خودش فرو برد که نفهمیدم کی جیغم به اه های بلند دردم به لذت تبدیل شد !نور ماه هم داشت بیرحمانه تن مرا میخورد چشمهایم بسته بود اما سینه های سفتم را حس میکردم که داشتند میلرزیدن و بالا پایین میشدند ، نفسهای امیر را روی صورتم حس میکردم ، گاهی آرام میشد و گاهی تند تر تلنبه میزد ...

با دستانش سینه هایم را میکشید یا گاهی گاز میکشید من هم که پاهایم را تا میتوانستم باز میکردم ، چرایش را نمیدانم اما بازو بسته کردن گاه گاه پاهایم اختیاری نبود تن بی مویی داشتم و وقتب امیر روی بدنم دست میکشید حس شهوت مرا خفه میکرد تا اینکه حس کردم نفسم بالا نمی آید ، تپش قلبم بالا بود و ضربه هایش را حس میکردم تنم داغ داغ بود و گرمای آن را از گون ها و گوشهایم میتوانستم حس کنم اما امیر ضربه هاش را محکم کرده بود ، بدنم منقبض شده بود که ناگهان حس کردم تنم دارد به طرز عجیبی میلرزد همزمان با آن لرزش ، چیزی گرم در داخل لوله ی آلتم حس کردم که مثل رگه ی خونی میماند که داشت خون گرم در آن جریان پیدا میکرد
از شدت شهوت به خودم میپیچیدم که بدن بی حس شد حالا دیگر نمیتوانستم سنگینی امیر را تحمل کنم در حالی که هنوز آلتش را بیرون نکشیده بود بازویش را زیر سرم انداخت و چرخی زد و کنار هم تا نیمه های شب همانطور لخت خوابیدیم.ولی او همچنان مثل بچه ها سینه هایم را میخورد و من ازین کار لذت میبردم
     
#69 | Posted: 17 Dec 2013 23:37
انتقام بزرگ


میخوام داستان خودم رو با مادر یکی از هم مدرسه ای هام که بر میگرده به ۱۳ سال پیش براتون تعریف کنم ، اسم اون شخص محمد.... بود که یک سال از من کوچیک تر بود ، من در این داستان برای اون خانوم جیگر از اسم مستعار شیما استفاده می کنم .

شروع داستان :

اسم من مهدیه ، من اون زمان ۱۵ سالم بود و یه نفر تو مدرسه مون بود به نام محمد.... که یک سال از من کوچیک تر بود و خیلی پسر پرو و بد دهنی بود و بی خودی با بچه ها دعوا راه مینداخت و فحش خوار و مادر می داد ، یه روز من تو راه برگشت از مدرسه به خونه بودم که این قضیه برای منم پیش اومد ، منم دعوای شدیدی باهاش کردم ، بعد از چند روز تصمیم گرفتم تعقیبش کنم و خونه شون رو یاد بگیرم تا حالشو بگیرم . رفتم دیدم یه خانوم جیگر با قدی بلند و کمری باریک که من با دیدن اون چهره ناز و موهای قشنگش دهنم آب افتاده بود ، با یه دامن کوتاه و پیراهن آستین حلقه ای در رو باز کرد . منم تصمیم گرفتم به تلافی کار این پسر را در بیارم ، یه روز دیگه یواشکی رفتم دم خونشون دیدم داره با یکی از همسایه ها صحبت میکنه و اونم شیما صداش میکنه ، منم که اسمشو یاد گرفته بودم شروع به طراحی نقشه کردم ، بخاطر همین بعد از اینکه خانوم همسایه رفت رفتم جلو و گفتم سلام شیما خانوم ، با تعجب یه نگاهی به من کرد و گفت ببخشید شما ؟ گفتم من دوست پسرتون محمد هستم ، اسمم مهدیه ، همون طور که لبخند زیبایی بر لب داشت گفت با محمد کار داری ؟ گفتم بله ، گفت الآن خونه نیست رفته جایی تا شبم نمیاد و کلن یه جوری با عشوه و ناز حرف می زد و یه نگاهی می کرد که منو مسحور خودش کرده بود ، منم که دیده این طوریه بهش گفتم الهی قربونت برم میتونم بیام تو راجب پسرتون باهاتون صحبت کنم ، اونم با عشوه بیشتری گفت مرسی پسرم آره بیا تو ، بعد رفت برام چایی دم کرد و لباسشو عوض کرد و با یه تاپ قشنگ اومد پیشم ، بعد رفت چایی آورد و با هم خوردیم . وقتی نشسته بودم اون متوجه برآمدگی شلوارم و شقی کیرم شده بود و یه جوری با مهربونی و لبخند به خشدک شلوارم نگاه می کرد ، منم که موقعیت و جور دیدم گفتم الهی قربونت برم شیما جونم ، دوسش داری ؟ گفت چیو ؟ گفتم کیرمو ، گفت آره خیلی .



منم که دیدم این طوریه دویدم تو بغلش و شروع کردم به بوسیدنش و نوازش کردنش و همون طور که ازش لب میگرفتم و میمالیدمش قربون صدقش می رفتم ، بعد تاپشو از تنش در آوردم و لباسای خودمم درآوردم و با یه شرت جلوش وایسادم و ازش خواستم که شرتمو برام دربیاره و اونم خواستم اجابت کرد و همین که چشمش به کیرم افتاد گفت اوه عجب کیری داری مهدی جون قربون کیرت برم ، قربون این کیر کلفتت برم و شروع کرد به مالیدن و بوسیدن و لیسیدن و خوردن و بازی کردن با کیرم ، منم غرق لذت بودم و داشتم قربون صدقش میرفتم ، بعد سونینشو درآوردم و شروع کردم به بازی کردن با پستوناش و حسابی تا تونستم اون دو تا گوهر گرانبها رو مالوندم و خوردم ، بعد شرتشو از پاش درآوردم و چشمم افتاد به یه کس خوشگلی که تا حالا بعد از این همه سال که از اون ماجرا میگذره هنوزم کسی به اون خوشگلی و نازی تو عمرم ندیدم ، همین که زل زده بودم به کسش و داشتم با حرص و ولع شدیدی نگاش می کردم بهش گفتم قربون کست برم عزیزم ، قربون کس خوشگلت برم جیگر طلا ، قربون این کس نازت برم شیما جون خوشگلم ، بعد شروع کردم به مالیدن و اونم همون طور که آه و ناله می کرد می گفت مرسی عزیزم ، بعد ازم خواست که کسشو بخورم منم که اون زمان هنوز چنین چیزی رو نشنیده بودم گفتم خوشم نمیاد ، گفت بخور خوشمزس یه خرده بخوری خوشت میاد و روش خوردنشو بهم یاد داد منم که دیگه غرق لذت شده بودم





دیگه به ناله ها و جیغاش هیچ جوری توجه نمی کردم و همین طور داشتم به کارم ادامه می دادم تا این که یه جیغ نازی کشید و آروم شد ، بعدنا که منم تجربیاتم زیاد شد و سنمم بیشتر شد فهمیدم که به این حالت میگن ارگاسم ، بعد بهم گفت حالا موقشه که منو بکنی ، منم کیر شق شدمو کردم تو کسش و شروع کردم به تکون دادن و تلمبه زدن و حسابی تا تونستم اون کس خوشگل رو در حالتای مختلف کردم ، اونم که حسابی حشری شده بود هی می گفت آه آه ... مهدی جونم منو بکن ، قربون کیرت برم ، فدای کیرت بشم ، منو بگا ، اوف ، اوه ، جون ، منو بکننننننن ، بعد کیرمو درآوردم و کردم تو کونش و حسابی اون تو هم تلمبه زدم و به لطف اسپریی که شیما جون جیگرم به کیرم و تخمام زده بود آبم نمیومد ، وقتی که می خواستم تو کونش کنم اولش نمیذاشت و می گفت تو رو خدا این کارو نکن درد میاد ، منم بهش گفتم یه خرده بخاطر من تحمل کن عزیزم اولش درد داره یه خرده که بگذره انقد خوشت میاد که دیگه دلت میخواد قربون کیرم بری ، اونم قبول کرد و منم حسابی تا تونستم تو کونش تلمبه زدم و حسابی قربون صدقه خودش و کونش می رفتم ، جون جونم عزیزم عجب کونی داری ، قربون کونت برم ، فدای این کونت بشم ، آه آیییی ... ، بعد از تو کونش هم درآوردم و گذاشتم لای پستوناش و بعد از مقداری بازی دادن کیرم به اونجا ، دوباره کردم تو کسش و حسابی تا تونستم اون تو تلمبه زدم و جفتمون حسابی خیس عرق شده بودیم و عرق از سر و رومون می بارید و هی ناله می کردیم و قربون صدقه هم می رفتیم ، اونم که حسابی خوشش اومده بود و غرق لذت بود بهم می گفت مهدی جونم قربون کسم بری ، فدای کسم بشی ، منم همون طور که داشتم می کردمش می گفتم جونممممم ، آره عزیزم ، فدات بشم ، قربونت برم ، قربون کس قشنگت برم ، قربون کس خوشگلت برم ، قربون کس رعنات بشم ، فدای این کس زیبات بشم ، قربون کس نانازت برم ، فدای کس نازت بشم ، قربون این کس تپل مپلت برم ، ...





اونم هی قربون صدقه من و کیرم میرفت ، وقتی که احساس کردم که آبم دیگه نزدیکه که بیاد کیرمو از تو کسش در آوردم و کردم تو دهنش و اونم بعد از اینکه برام مقداری ساک زد و با دست برام جلق زد آب کیرم اومد و همه رو تو دهن شیما جون عزیزم خالی کردم و اونم همه رو با سر و صدا و ملچ مولوچ زیادی که راه انداخته بود و با لذت زیادی خورد ، بعد از اون خودمونو شستیم و تمیز کردیم شیما برام مقداری تنقلات آورد تا خودمونو تقویت کنیم ، وقتی که می خواستم ازش خداحافظی کنم بهش گفتم الهی من فدای خودت و اون کس خوشگل و نازت بشم ، من دوست محمد نیستم و واقعیت رو بهش گفتم ، اونم همون طور که لبخند قشنگ و مهربونی به لب داشت گفت ای ناقلا خوب انتقام گرفتی . بعد از مدتی تونستم مخ دخترش ( خواهر محمد ) رو هم بزنم و اونم بکنم . این رابطه من و شیما جونم تا پنج سال به طور پیوسته ادامه داشت تا اینکه ما خونه مونو عوض کردیم و از اون محل رفتیم ولی من گاهی به ندرت باهاش در تماس بودم تا اینکه منم دیگه چون دانشگاهم تموم شد و مشغله کاریم زیاد شد ، ولی من هنوزم تلفنی باهاش در ارتباط بودم و یاد این خاطرات شیرین و زنده می کردیم ...نویسنده ؟؟؟؟؟؟
     
#70 | Posted: 18 Dec 2013 00:40
شماره غریبه


گوشيم زنگ خورد،يه شماره غريبه بود،گوشيو برداشتم خيلي عادي جواب دادم بله؟
يه صداي خيلي ظريف پشت خط جواب داد سلام برنا حالت خوبه؟ تشكر كردم گفتم شما؟ گفت منم سعيده (س)
خيلي تعجa داشتي؟ گفت نه فقط زنگ زدم صداتو بشنوم،دلم واست تنگ شده بود،از اون روز كه با دوران اومدي تا حالا مدام فكرت تو سرمه،يه لحظه ام نتونستم بهت فكر نكنم
يه ذره باهاش حرف زدم آخرش گفتم خواهشا ديگه بهم نه زنگ بزن نه اس بده،اگه دوران بفهمه من باهات حرف زدم شايد ناراحت شه،خداحافظي كرديمو قطع كردم
ديدم هر روز بهم زنگ ميزنه و اس ميده كه من دوست دارمو عاشقتمو نميخوام از دستت بدمو از اين حرفا،انصافا منم خيلي به خودم ميرسم به نظر خودم همه چيم ميزونه،طاقت نياوردم زنگ زدم به ميثم
گوشيو برداشت گفت سلام بورنا جون،جونه دلم؟كاري داشتي؟ گفتم آره داداش كجايي ميخوام ببينمت باهات حرف بزنم،گفت در مورد چيه؟ گفتم در مورد سعيده..


خيلي تعجب كرد گفت باشه بيا من خونه ام دارم قليون ميكشم،(تازه خريده بوديمش)بيا اينجا
رفتم ديدم تو حياط يه چيزي پهن كرده چايي ام براهه نشسته روش داره قليون ميكشه،سلام عليك كرديم نشستم كنارش،گفت خوب؟ در مورد زيد ما ميخواستي صحبت كني؟جونم داداش ميشنوم؟
گفتم دوران يادته اونروز منو تو خيابون ديدي گفتي وسيله ندارم بيا منو تا كرج برسون زيدمو ببينم؟ گفت آره خوب،گفتم داداش الان زيدت داره مخه منو ميزنه! چند روزه بيخيال من نميشه فوششم ميدم بازم ميگه دوست دارمو عاشقتم،نخواستم بهت نامردي كنم اومدم قبل از اينكه كاري كنم بهت بگم هركاري تو ميگي همون كارو كنيم.
گفت بورنا س بهم گفته پسر خوبيه شمارشو بده با يكي از دوستام دوستش كنم تا از اين به بعد 4تايي باهم بريم بيرون منم شمارتو دادم بهش،نميدونستم ميخواد بهم خيانت كنه!
گفتم خوب داداش حالا ميگي من چيكار كنم؟ گفت تو قبول ميكني باهاش رفاقت ميكني! گفتم چي ميگي؟ حالت خوبه؟توميميري براش! گفت نه، ديگه نه،دختري كه بخواد خيانت كنه بايد يه جورديگه جوابشو داد.
گفتم باشه،يكم باهاش نشستم قليون كشيدم حرف زديم زدم بيرون، تو راهه خونه بودم به س زنگ زدم گفتم منم دوست دارم پيشنهاد دوستيتو قبول ميكنم فقط يه شرط داره،داشت بال در ميآورد با خوشحالي گفت نگفته قبوله تو فقط باشو از اين حرفا....گفتم نميذاري شرطمو بگم؟ گفت چرا بگو بگو
گفتم من ميتونم باهات رفاقت كنم اما فك نكنم تو بتوني،گفت چرتو پرت نگو من دوست دارم عمرا ولت كنم گفتم آخه ميدوني من يكم پسر سكسي ام تو دختر خوبي هستي شايد منو اينطوري نخواي،اينو كه گفتم يكم ذوقو شوقش زده شد حرف زدنشم شلتر شد،انگار تا حالا كلمه سكسو نشنيده بود


آروم گفت سعي ميكنم باهاش كنار بيامو قطع كرد
راستش از گفتنم پشيمون شدم كه اين حرفارو اينقد زود بهش گفتم اما ديگه گفته بودم ديگه،لحظه شماري ميكردم منتظر زنگش بودم
شب رفتم خونه داشتم ديونه ميشدم كه چرا اس نميده آخه هر 10 دقيقه يه بار يه اس ميداد انصافا خيلي خوشگل بود،قدش بلند بود اما استيل خوش فرمي داشت،32 بار بيشتر نديده بودمش اما همون يه بار واسه دوس داشتنش بست بود،از همون اولشم دوسش داشتم اما بخاطر دوران بيخيالش شده بودم،گفتم شايد بيخيالم شده و از اين حرفا ديگه داشت كم كم خوابم ميومد كه اس اومد،ديدم بله خودشه،نوشته بود امير جونم ميخوام ببينمت باهات حرف بزنم،گفتم باشه كجا؟ گفت فردا ساعت 3 پارك نزديك خونمون،گفتم باشه،يكم اس بازي كرديمو خداحافظي كرديم
فرداش 3 جلو پل تو ماشينم نشسته بودم بهش زنگ زدم اونم تو پارك بود زودتر از من اومده بود،جاي دقيقشو پرسيدم پياده شدم رفتم تو پارك،اونروز سنگ تموم گذاشته بودم،يه تيپي زده بودم كل پارك نگام ميكردن،از دور منو ديد بدو بدو اومد سمتم تا رسيد بهم محكم بغلم كرد انگار كه ميخواستن منو ازش بگيرن نميذاشت!
گفت لعنت به من كه انقد دوست دارم دستمو گرفت گفت بيا اينجا بشينيم،خودش ميگفت تو 1سال و نيمي كه با دوران بود فقط به هم دست ميدادن بعدنا از دوران پرسيدم ديدم آره راست ميگفته
نشستيمو شروع كرد به حرف زدن كه من خيلي دوست دارمو تا حالا يه پسرم اينقد دوس نداشتمو با يه نگا عاشق شدمو از اين حرفا منم دستم تو دستش بودو فقط منتظر جوابه شرطم بودم،حرفاشو زد ديدم از شرطم چيزي نگفت گفتم شرطم قبوله ديگه؟! با لبخند گفت امروز اومديم در مورد همين صحبت كنيم ديگه! من كه ميدونستم يعني آره خودمو بهش نزديكتر كردمو دستمو انداختم پشتش گفتم تو فقط با من باش بهم حال بده قول ميدم ميشم مال خودت،داشت از خوشحالي ميمرد كه بغلش كردم،يه دستمو گذاشتم رو رونش اونم دستشو گذاشت رو دستم يكم كه ماليدم دستمو بردم لاي پاش،هيچ حرفي بينمون ردو بدل نميشد،چنان داغ بود كه كيرمو داشت كم كم سيخ ميكرد،گفتم يكم پاتو باز كن،باز كرد يكم كه كسشو ماليدم اونكه تو ابرا سير ميكرد ديدم دورو بريامون همه مارو زير نظر دارن،هم من هم س تيپ زده بوديم تابلو بوديم،اونكه از من بدتر خيلي به خودش رسيده بود مانتو تنگو آرايشو پاشنه بلندو...اوووووووه الان كه دارم مينويسم سيخ كردم


گفتم پاشو،پاشو بريم گفت كجا؟ گفتم هرجا! اينجا خيلي ضايست دستشو گرفتمو بردم سوار ماشين كردم روشن كردن راه افتاديم،دستمو ول نميكرد همش ذكرش شده بود دوست دارمو عاشقتم.رفتيم تا يه كوچه خلوت رسيديم،دستمو بردم پشت سرشو كشيدمش جلو،صورتش تو 10 سانتيم بود،نفساي داغش به صورتم ميخورد،كم كم رفتم جلوتر چشاشو بست،لبامو گذاشتم رو لبشو خوردم،خوشمزه بود لباش ميچسپيد،اون خيلي بلد نبود ولي لذت ميبرد،فقط ميبوسيدمش در گوشم گفت تو فقط مال س باش هركاري بگي واست ميكنم،گفتم از دوران چه خبر؟ گفت باهاش تموم كردم
بردمش سر كوچشون پيادش كردمو رفتم خونه،اونروز گذشت،روزه خوبي بود خيلي خوشگل بود به من خوش گذشته بود،همينطور روزا ميگذشتو منم چون سركار ميرفتم هر روز نميتونستم ببينمش
1 هفته گذشت...
ديگه نميتونستم تحمل كنم،شب بهش زنگ زدمو گفتم فردا مهمون مني؟ خيلي خوشحال شد گفت كجا؟ گفتم خونمون! يكم ترسو تو صداش ميشد فهميد اما گفت باشه،گفتم ساعت چند ميتوني بيايي؟ گفت 11 صبح كلاس دارم ميپيچونم ميام،س دانشجوي سال اول بود ،منم دانشجوي ترم 6 عمران ام
هماهنگ شديمو 10:30 رفتم دنبال س،سر كوچشون سوارش كردمو يه نيگا كردم ديدم كسي نيست يه بوس از لبش گرفتم،راه افتاديم به سمت خونه ما،خونه ماهم خالي بود،مامان بابا سركار منم كه تك بچه شرايط جور بود،تو راه همش قربون صدقه هم ميرفتيم تا اينكه 20 دقيقه بعد جلو خونمون بوديم،درو وا كردم رفتيم تو خونه،خدايي خونه قشنگي داريم،تو شهرياره حياطشم بزرگ با 10.15تا درخت ميوه،اومد تو حياط خيلي خوشش اومده بود آخه اونا تو آپارتمان زندگي ميكنن،از همون دم در بغلش كرده بودم رفتيم تو خونه،خودم مانتو شالشو در آوردم گفتم راحت باش ،بيچاره خجالت ميكشيد ولي حرفي نميزد،گفتم چيزي ميخوري؟ گفت نه


از پشت بغلس كردم بردمش سمت مبل،نشوندمش رو مبل لبو لب بازي كرديم،دستم روسينه هاش بود فقط ميمالوندمشون 75 بودن،خيلي خوش فرم،تيشرتشو در آوردم يه سوتين صورتي تنش بود گردنشو بوسيدمو دستمو بردم پشتش سوتينشو باز كردم از رو شونه هاش در آوردم،واي ي ي ي... خدايي اعتراف كنم تا اون موفع همچين سينه هايي تو فيلم سكسي ام نديده بودم،شروع كردم به خوردن محكم ميخوردم سعيده ام نه كاري ميكرد نه حرفي ميزد فقط از لذت زياد چشاشو بسته بودو لباشو گاز ميگرفت،بعد از چند دقيقه ديدم دستش رو كيرمه داشت كيرمو ميماليد از زير شلوار قلمبه شده بود كيرم،بلندش كردم دكمه شلوارشو باز كردم ،مونش انقد بزرگ بود به زور شلوارشو كشيدم پايين،روناي تپل وسفيييد،يه دست كشيدم به روناشو شلوارشو از پاش در آوردم
يكم ماليدمش بعد شرتشو يواش يواش كشيدم پايين،واي ي ي ي ... چي ميديدم يه بدن حرفه اي كه الكسيس تگزاس بايد ميومد جلوش لنگ مي نداخت،باورم نميشد همچين جيگري روبه رومه،فقط داشتم نگاش ميكردم يه دفعه سكوتو شكستو گفت حال كردي نه؟ گفتم آره والا خيلي كسي! دوتايي زديم زيره خنده ،انگاري اونم ديگه خجالتو گذاشته بود كنار گفت حالا نوبت منه ، گفتم آره ديگه بدو مردم از درد
زانو زد جلوم دكمه شلوارمو باز كرد كمكش كردم شلوارمو در آورد شرتم كه ناموسن داشت جر ميخورد شرتمم در آورد تيشرتمم خوذم در آوردم يكم دستشو با دهنش خيس كرد كشيد رو كيرم ماليد،گفتم نميخوري گفت نه بدم مياد،يكم اسرار كردم ديدم نه نميخوره گفتم باشه يكم واسم ماليد سيخه سيخ كه شد برشگردوندم با زانو رفت رو مبل دستاشم گذاشت رو پشتي هاي مبل كونشم سمت من گفتم اوپني ديگه گفت نه بابا من هصن نميدونم چجوري سكس ميكنن! گفتم الان خودم يادت ميدم قربونت برم


كونشو قنبل كردمو يكم تف زدم به كونش كير سيخمو گذاشتم در كونش دل تو دلش نبود همش منتظر حركت بعدي من بود،يكم فشار دادم چنان جيغ بنفشي كشيد ديدم نه بابا راست ميگه تنگه تنگه هسته خرما توش نميره تا حالا دست نخورده،ترسيده بود گفتم ببخشيد انگشتمو كردم تو كونش يكم جا وا كنه،يكم تو كونش عقب جلو كردم انگشتمو در آوردم،اندفه با 2تا انگشت رفتم تو كونش حالا قشنگ جا وا مرده بود ديگه مثل اول تنگه تنگ نبود،گفتم س يادته كفتي هر كاري واسم ميكني؟گفت آره خوب الان مشخص نيست؟! گفتم چرا ولي 10 ثانيه ام تحمل كن
چيزي نگفت دوباره كونشو قنبل كردمو كيرمو گذاشت دم سوراخش بازم تو نميرفت با يكم فشار تا نصفه توش جا كردم،هي خودشو ميكشيد جلو كه به زور نگهش ميداشتم يواش يواش عقب جلو كردم ديدم صداي آخو اوخش زياده،گفت خيلي درد داره داره پاره ميشه اما من توجه نميكردم همش ميگفتم عادت ميكني،كونشو سفت كرده بود،گفتم شل كن كمتر درد ميگيره،به حرفم گوش داد بعد چند دقيقه معلوم بود دردش كمتر شده و آخو اوخش از سر لذته،منم كيرم 18 سانته ولي كلفته جوري كه وقتي ميگيرمش تو دستم فاصله انگشتام به هم زياده به هم نميرسه و كلا آبم دير مياد،حركتام سريعتر شده بودمحكم تا ته ميكردم تو كونش،كشيدم بيرون برشگردوندم رو به خودم به پشت خوابوندمش رو مبل پاهاشو دادم بالا،واي چه كس تپل و خوشگلي دلشت،خوردني بود ولي من از كس ليسي بدم مياد،خيسه خيس بود،دستمو كشيدم روشو خيسيشو ماليدم به كونش،كيرمو گذاشتم در كونشو با يه فشار يواش رفت تو دوباره شروع مردم تلمبه زدن محكمو سريع آخو اوخي ميكرد كه نگوو نپرس ديگه داشت آبم ميومد بهش گفتم داره مياد گفت چي؟ گفتم آبم ديگه چيكارش كنم؟ گفت نميدونم كيرمو كشيدم بيرونو پاشيدم رو شكمش كه تا صورتشم رفت،نميدونست چيكار كنه ولي معلوم بود خيلي بهش خوش گذشته،وايستادم يه دفعه با صداي بلند صدا كردم دوران؟ تعجب كرد دوباره گفتم دوران؟بيا زيدتو تحويل بگير!!!
كه يه دفعه دوران لخت مادرزاد با يه كير شقو چشاي قرمز از اتاق اومد بيرون!!!


بععععععععععله...!
تمام مدت منو دوران با هم هماهنگ بوديم،قبل از اينكه ما برسيم بهش كليد داده بودم اون رفته بود خونه ما،اينم نقشه دوران بود كه باهاش اين كارو بكنيم...!دختره بيچاره داشت سكته ميكرد،دوران گفت خيلي نامردي س،س اومد حرف بزنه كه دوران حرفشو قطع كرد گفت سي کتير.يه كلمه حرف بزني دندوناتو ميريزم تو حلقت،حيف همچين كسي كه باهاش اينطوري حرف ميزد،من لباسانو برداشتمو پشت كردم بهشون رفتم تو حموم تا تنها باشن،تو حموم صداي جيغو داداشو ميشنيدم معلوم بود داره جر ميخوره دوباره تو حموم سيخ كرده بودم اومدم بيرون ديدم داره هنوز ميكنه،رفتم تو اتاقم لباسامو پوشيدمو سرو وضعمو درست كردم ديدم ميثم صدام كرد، اومدم بيرون ديدم س انقد گريه كرده چشاش شده كاسه خون، دلم سوخت واسش ،گفت من كارم باهاش تموم شده سويچ ماشينو دادم بهش گفتم ببر تا يه جايي برسونش بره خونشون تا من اينجاها رو مرتب كنم گفت باشه،لباساشونو پوشيدنو رفتن.......

نوشته: borna21
     
صفحه  صفحه 7 از 14:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  13  14  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List       Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites