| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید

صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین »  
#61 | Posted: 14 Jun 2011 13:28
سکس وحشی



سلام دوستان شهوانی اسم من سعید هست چندین بار به اینجا اومدم البته به صورت مهمان وقتی این داستان ها رو می خوندم دلم خاست که براتون داستان خودم و دوست دخترم رو براتون بگم.
این داستان بر می گرده به 4 سال پیش من 20 ساله بودم و اوج شهوت که با یک دختر چادری به اسم مریم آشنا شدم . مریم دختر خوبی بود وبدن قشنگی هم داشت من با مریم 2 سال دوست بودم و هر دفعه که میدیدمش از کون میکردمش بعد میرفتیم بیرون. داستانی که براتون میخوام بگم کاملا واقعی و برای من اتفاق افتاده داستان به اونجایی بر میگرده که من میخواستم برم و مریمو ببرم مکان بکنم و بعدش بریم بیرون که مریم به من گفت خونه کسی نیست و من هم رفتم خونشون وقتی که زنگ زدم آبجی مریم جواب داد من جا خوردم و گفتم مریم هست اونم در رو باز کرد مریم 20 سالش بود و آبجیش 2 سال از مریم کوچیک تر بود و رابطه دوستی بین من و مریمو میدونست من رفتم بالا و بعد از حال و احوال پرسی دیدم مریم جون اومد و نشست کنارم مرضیه رفت از آشپزخونه شربت بیاره که من از مریم یک لب سنگین گرفتم و گفتم مرضیه هست ما چه جوری با هم حال کنیم؟ مریم گفت میپیچونمش مرضیه شربت رو آورد و ما خوردیم و بعد مریم گفت بیا بریم تو اتاق من میخوام 1 چیزی نشونت بدم و مرضیه رو جلوی تلویزیون تنها گذاشتیم.
وقتی رفتیم تو اتاق مریم در رو بست وشروع کرد به خوردن لب های من منهم با تمام اشتیاق لبهاشو میخوردم به مریم گفتم که شیر میخوام گشنمه اونم لباساشو در آورد و من هم لخت شدم و تنها 1 شرت پام بود مریم هم شرت و کرست فقط تنش بود مریم رفت و جلوی تخت خواب نشست من هم رفتم جولوش وایسادم تا از پشت قفل کرستشو باز کنم تا خم شدم دیدم مریم شرتمو داد پایین و شروع کرد به خوردن کیرم من هم تو همون حالت موندم و با موهاش بازی میکردم. مریمو حل دادم عقب و گفتم میخوای به این زودی ابمو بیاری اونم خجالت کشید ورفت عقب من یک ذره سینه های مریمو خوردم و بعد اومدم رو کسش کس مریم خیس شده بود و با دستاش داشت با کیرم بازی میکرد من شرت مریمو درآوردم و به صورت 69 خابوندمش و من زیر خوابیدم و شروع کردم به خوردن کسش مریم خیلی سرو صدا میکرد من همش میترسیدم که مرضیه بفهمه و همه چیزو خراب کنه بعد از چند دقیقه مریمو خوابوندم و پاهاشو جمع کردم توسینش کیرمو مالوندم به کسش و گفتم بکنم اونم با سر گفت آره من تعجب کردم و زدم تو گوشش گفتم خره اگر هم یک پسر بخواد چنین کاری رو بکنه تو نباید بزاری نه این که خودت پیشنهاد بدی مریم گفت آخه کون دیگه به من حال نمیده میخوام حال کنم تورو خدا سعید جون هر چی شد ایراد نداره تو بکن منم که خودمم دوست داشتم کیرمو بردم دم دهنش و گفتم که خوب لیس بزن بعداز 10 دقیقه اومدم عقب و پاهاشو گزاشتم رو شونهام و آرو م سر کیرمو کردم تو مریم دردش گرفت و من هم ترسیدم آخه داشت خون می اومد مریم گفت بکن دیگه چرا وایسادی منم بافشار کیرمو کردم تو کسش مریم جیغ کشید من همون جوری وایساد مریم چشماشو بست من شروع کردم به تلمبه زدن مریم کم کم حالش جا اومد و داشت آه و ناله میکرد. بعد از 10 دقیقه مریم شروع کرد به قربون صدقه رفتن من و میگفت آخ جون سعید چه حالی میده من تو این 1 ساله که از کون میدادم اصلا اینجوری حال نمیکردم منم گفتم ملومه که کس حالش بیشتره من خیلی حشری شده بودم و با دستم محکم زدم توگوش مریم و بهش گفتم جنده برگرد میخوام جرت بدم مریم گریه اش گرفت و برگشت من با تمام قدرت کیرمو کردم تو کسش و اون شروع کرد به داد زدن دیدم اینجری حال نمیده گفتم سگی بخواب اونم بلند شد و سگی خوابید من شروع کردم بر کردن مریم اونم کم کم داشت داد میزد من گردنشو گرفته بودم و دست دیگم زدم تو گوشش مریم خیلی درد داشت و گفت سعید بسه من میخوام از کون بکنی قلط کردم ولی من همینجوری داشتم تلمبه میزدم گفتم جنده برگرد کیرمو در اوردم و کردم تو دهنش اونم شروع کرد به خوردن کیرم کیرم سرخ سرخ شده بود سر مریمو با دستام گرفتم و با تمام قدرت تو دهنش تلمبه زدم تا دیدم که داره آبم میاد گفتم آبم داره میاد اگر بریزیش بیرون میکشمت باید همشو بخوری مریم خیلی بدش میومد و لی من خیلی حشری بودم و با تمام قدرت آبمو پاشیدم تو دهنش و همون جوری که کیرم تو دهنش بود خوابیدم روش مریم آروم کیرمو در آورد و خوابید بعد از 10 دقیقه گفتم میخوام برم مریم جوابمو نداد گفتم میخوام برم نشنیدی یا باز میخوای بیام بزنم توگوشت اونم گفت به سلامت وقتی که لباسامو پوشیدم رفتم جولوی مریم و گفتم من از این مدل سکس خوشم میاد چون خیلی حشری میشم شرمنده اگر زدم تو گوشت بعد اومدم بیرون و رفتم .بعد از اون ماجرا من تقریبا هر روز مریمو از کس میکردم تا 6 ماه بعدش که ازدواج کرد.

love sex famile an lov
     
#62 | Posted: 14 Jun 2011 13:30
ستاره و علي آقا





سلام دوستان من ستاره هستم . اين داستان اولين تجربه منه كه البته سكسي نيست اگه دوست داريد داستان سكسي بخونيد ادامه رو نخونيد و آخرش بخواهيد فحش بديد.
22 سالم بود و از مسائل جنسي چيز زيادي نميدونستم . توي يك خانواده مذهبي بزرگ شده بودم و 4 تا دختر بوديم برادرم نداشتيم. من دختر آخر بودم و فقط يكي از خواهرام ازدواج كرده بود. اونم چيزي برامون تعريف نمي كرد. كلا حتي با مادر و خواهرام هم راحت نبوديم كه در مورد اين مسائل حرف بزنيم.
خيلي كنجكاو بودم ... توي يك سايتي عضو بودم و يك فردي به نام علي آقا اونجا بود كه چندبار هم همديگرو ديده بوديم . پسر بزرگش 18 ساله بود و من تقريبا دخترش به حساب ميومدم.يكبار با يك ايدي جعلي بهش پيغام دادم و بدون اينكه كه بفهمه منم بهش گفتم كه همسر دارم و توي رابطه ارضا نميشم و ازش كمك خواستم... كم كم رومون به هم باز شده بود. اينقدر بهم گير داد تا بهش گفتم كه من ستاره هستم و يك روز منو به محل كارش دعوت كرد.
يك آژانس تاكسي داشت توي هفت حوض . البته مدتي بود كار نميكرد و فقط روزها مي رفت اونجا و پاي نت مي نشست تا ظهر كه سرويس مدرسه بود و بايد بچه ها رو به خونه مي رسوند.
خلاصه اون روز رفتم پيشش و از دنيا بي خبر... ديدم يه تخت هم كنار اتاق هست كه گفت گاهي روزها كه خسته ام اينجا مي خوابم. رفت رو تخت دراز كشيد و ازم دعوت كرد كه برم پيشش... دقيقا يادم نمياد كه چي شد فقط يهو ديدم داره ازم لب ميگيره ... دندونهاي جلوش شكسته و داغون بود و همش تيزيشون زبونم رو اذيت ميكرد ولي نميتونستم چيزي بگم... بالاخره لباسامو در آورد و
69 شد و كيرشو گذاشت دهنم ... كير پير و زشتي داشت... منم خيلي دوست نداشتم بخورم... ولي بالاخره يكم خوردم براش... اونم الحق كه خوب كسم رو ميخورد... بالاخره گفت برگرد ميخواست از كون بذاره.. منم كه خيلي مي ترسيدم و خودمو سفت نگه داشته بودم... كيرشو تف زد و گذاشت در كونم و شروع كرد به فشار دادن ... جيغ مي كشيدم و مي گفتم كه تورو خدا درش بيار... چند بار امتحان كرد ولي تو نرفت كه نرفت.... احساس درد شديدي داشتم ... سريع رفتم دستشويي كه ديدم چند قطره خون ريخت زمين... حسابي ترسيده بودم اول فكر كردم پريود شدم ولي دست كه به كونم زدم ديدم بله كونم پاره شده بود و خون ميومد... داشتم از شدت نفرت مي مردم دوست داشتم بگيرم بزنمش...
بهش گفتم برام دستمال بيار و بهش با كلي ناراحتي گفتم كه كونم داره خون مياد .. اونم خيلي معمولي برخورد مي كرد انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده...
خيلي حرص خوردم و خودمو لعنت كردم كه چرا رفتم پيشش...
ديگه از اون به بعد رابطمو قطع كردم تا چند وقت بعدش كه ازدواج كردم و هنوز مي ترسم به شوهرم از كون بدم. اونم ازم نميخواد و چيزي نميگه...

love sex famile an lov
     
#63 | Posted: 14 Jun 2011 13:31
مهین جونم



سلام من اسمم سپهر قد181 وزن 71 عاشق والیبال
میخوام داستان رابطم بادخترهمسایمون مهین روبنویسم...

توهمسایگی مایه دختری بودبه اسم مهین که اندامش همیشه توچشم بود آخه وقتی ازکوچه ردمیشدهمه باچشم همراهیش میکردن
زدبه سرمن که باهاش دوست بشم
تاشبی که خونوادهامون رفتن شب نشینیومن خونه بودموآمارگرفتم دیدم اونم نرفت ازداداشم پرسیدم!
بهش اس دادم پرسیدشما
منم معرفی کردم گفت کارتون گفتم ی حرفی پشت سرتون شنیدم خواستم بپرسم بینم راسته
بماندحرفه چی بود
گفت نه
بعدخدافظی کردم آخه نیت فقط این بود که تلموداشته باشه
که اس دادمیشه هرکی هرچی گفت بهم بگی درعوض منم ازدخترابرات آمارمیارم
مام قبول کردیمودوستی شروع شد
بعدچندوقت دوستی یه شب بهش اس سکسی یه جک دادم که اونم نامردی نکردجواب داد
کم کم رفتم توفازسکس دیدم بله مهین خانومم پایست
بهش گفتم میای خونه تابهم فیزیک یادبدی آخه درسش خوبه گفت اگه ببینن چی گفتم حواسم هست
قابل توجه دوستانی ک قراره نظربدن و دنبال سوتی میگردن بابامامان من کارمندن صبح هشت میرن تا ساعت سه
خلاصه اومد باهام فیزیک کارکرد موقع رفتن گفتم خدافظی نمیکنی گفت منظورکه انگشتموگذاشتم رولبم فهمیدولی باخجالت بوسیدورفت
تایروز که اس دادگفت بابام میخوادبره خونه عمه مامانم میره کلاس قالیبافی میای خونمون
منم باپرروی گفتم بشرطی که اون بلوزسفیده که دیروزروطنابتون بودبپوشی
باکلی اسرارقبول کرد
شب قبلش رفتم حموموخودموصفادادم پشماروزدمو یه کیرتوپ واسه فرداش ساختم
راستی ازکیرم نگفتم
کیرم شانزده سانته و قطرش اگه انگشت اشاره ات روبچسبونی ب شصتت و یه دایره درست کنی میفهمی چقدره
صبح ساعت هشت بودکه گفت بیا
ی آمارگرفتم دیدم کسی نیست رفتم تو
بایه مانتومشکی جلوم نشسته بود
یکم حرف زدیم گفتم نمیخوای لباس سفیدت رو روی تنتم ببینم
باخجالت مانتورودرآورد وای وای چی دیدم ی دره عمیق بین دوتاتپه لباسش بازبود
اومدجلولباسوببینم داشتم میمردم بس که این مهین باحال بود
بهش گفتم بیابشین روپاهام اومدنشست یکم حرف زدیم گفتم عزیزم دوست دارم
اونم گفت منم دوست دارم
لبامون رو گذاشته بودیم رو لب همدیگه که دستموگذاشتم روسینش
خداییش سینه به اون بزرگی توعمرتون ندیدین سایز95
بادوتادستام نمیتونستم یکیشوبگیرم
گفتم بخواب خوابیدو من لباساشو درآورم
سوتینش مشکی بودسایناخانم
اونم درآوردمو شروع کردم به خوردن
وای که چه حالی میداد فکرشوبکن دوتاهندونه بزرگ که تودهنت جانشه بایه نوک قهوه ای که باهرنگاهم کیرموبیشترتحریک میکرد
بلندشدم گفتم لباسامودرمیاری مهین جونم پاشدلباسامودرآورد بجزشورتم که نذاشتم دربیاره آخه من که کس هلوشوندیده بودم
رفتم سراغ شلوارش گفت نه شلوارم نه برات ساک میزنم آبت بیاد با پایین تنم کارنداشته باش مام فردین بازیمون گل کردگفتیم باشه
نشست روزانومنم شرتوزدم کناروکیرمودرآوردم دادم دست خانم یکم بادست مالیدبعدکردتودهنش ولی نه همشوبخاطرهمین حال نمیدادیکم ساک زددیدم آره داره آبم میادبادستام سرشوگرفتموکیرموتاته میکردم توحلقش قشنگ وقتی سرکیرم میخوردبه گلوش میفهمیدم تااینکه آبم اومدوهمشو خالی کردم دهنش
ولی این تازه اول راه بودچون هدف من فقط کونش بود که تو محل که هیچ توشهرمون تکه و توکفشن
بایکم منت کشی راضی شدشلوارشودربیاره
درآوردکم مونده بودمن بیهوش بشم رونای سفید با ی شرت مشکی
خوابوندمش راضی شدکه منم ارضاش کنم شرتشوکه درآوردم ی کس دیدم مثل هلوی قاچ خورده تمیزوپف کرده چه چوچولی داشت صورتی روشن
شروع کردم به خوردنش که تازه داشت سکس بهم فازمیدادآخه صدای مهین جونم تازه دراومده بود
بااون اه اوفاش داشتم میمردم
اه ه ه ه ه
اووووووووف
سپهربسته داری میکشیم
اینقدرلیس زدموانگولکش کردم که آبش شروع کرد به سرریزشدن
دیگه بایدنقشموعملی میکردم بلندش کردم چهاردستوپاخوابوندمش کیرموخیس کردم لبه کونشوبازکردموکیرموگذاشتم دم سوراخ کونش
چه کونی داشت مثل یه طاقچه بودوقتی ایستاده بود
الانم که بازش کرده بودم مثله دوتا بادکنکی که وسطش ی سوراخ نخودی قهوه ای داشت
ازکردن کونش بگم اولش هرکاری میکردم نمیرفت تواینقدرکه تنگ بوددیدم نه ایطورنمیشه گفتم مهین جون میخوابم بیابشین روکیرم که بره تواون سوراخ نازت
خوابیدم اومدروم کیرموگرفت دستش باسوراخش میزون کردنشست روش تاسرش رفت تو گفت واییی دردداره
هرجوری بودنشست کیرم تاته توکونش بودگفتم بلندشوبشین دیگه میگفت نه نمیتونم دارم میترکم
یکم که گذشت شروع کردبه بالا پایین کردن ولی خیلی آروم بودمنم اصلأ بااین مدل حال نمیکردم
همینجوری که کیرم توکونش بودبغلش کردمو بلندشدم اونوخوابوندم حالا پاهاش روشونم بودسینه هاش تودستامو کیرم تواون کون نرمش
دیگه اخ و اوخ مهین جونم به گریه تبدیل شده بود فقط میگفت سپهرتوروخداتموم کن دلم داره ضعف میره
منم اینقدرسرعتموبردم بالاکه دیگه حتی نمیتونستم سینه هاشونگه دارم که بالا پایین میشد
گفتم من اومدموآبموبافشارتاآخرین قطرشوباتلمبه زدنم توکون مهینم خالی کردم
پاشدم لباساموپوشیدمو یه لب گرفتم ازش اومدم خونه

love sex famile an lov
     
#64 | Posted: 14 Jun 2011 13:32
بخاری برقی همسایه



سلام دوستان .میلاد هستم 18 ساله و این خاطره اولین سکسم که البته آخریشم هست تا الآن. ماجرا از اینجا شروع میشه که ما خونمون رو عوض کریم و مجبور شدیم به علت مشکلات مالی مادرم به یکی از مناطق معمولی تهران نقل مکان کنیم(در ضمن پدر و مادرم از هم جدا شدن ) این موضوع برمیگرده به اواصط پاییز سال 88 وکمکم هوا داشت رو به سردی میرفت . یک ماه از این موضوع میگذشت که یک روز زنگ خونه رو زدند (ساعت نزدیک به برگشت مادرم از سر کار بود) منم در رو باز کردم ولی پشت درو نگاه نکردم ببینم کیه چون فکر میکردم مادرمه و شروع کردم به غرغر که مگه خودت کلید نداری که منو از اتاق میکشی بیرون در ضمن به خاطر زیاد بودن درجه ی بخاری خونه گرم بود و منم طبق عادت پیراهن تنم نبود همینجور که داشتم میرفتم تو اتاق یه صدایی شنیدم که گفت ببخشید مزاحم شدم یه لحظه کپ کردم و تا برگشتم یه داف رو جلوی در دیدم منو میگی انگار دزد دیده بودم سریع در و بستم که دوباره زنگ زد منم گفتم ببخشید الآن باز میکنم رفت و یه تیشرت پوشیدم برگشتم در و باز کردم و سلام و علیک کردیم . گفت ما تازه اومدیم اینجا و اتاق خیلی سرده در ضمن بخاریمون برقی و برق خونه وصل نیست و خواهش کرد که برم ببینم میتونم درستش کنم. خونه ای که ما گرفته بودیم نو ساز بود و همه اولین ساکنان بودیم . ما طبقه ی اول بودیم و اون جیگر طلا که اسمشم نمیدونستم طبقه دوم . اول رفتم بالا و فیوز های تو خونه رو چک کردم که درست بود بعد رفتم تو حیاط و فیوز های اونجا رو چک کردم که دیدم همش یک طرفه ولی یکیش سیمش قطع شده . برق اصلی رو قطع کردم و اونو درست کردم . رفتم بالا و پرسیدم درست شد یا نه که کلی تشکر کرد و گفت من با مادرم زندگی میکنم که بعد فهمیدم دروغ گفته و تنها بوده البته همون دو روز اول مادرش بود ولی دیگه ندیدمش. خلاصه گفت من سارا محمدی هستم و خوشبختم. منم گفتم منم میلاد و اتفاقا" منم با مادرم زندگی میکنم و خداحافظی کردم و برگشتم خونه . زیاد به هیکل و لباسش دقت نکردم ولی تا جایی که میشد صورتش که خیلی ناز بود رو ورانداز کرده بودم و دلیل خوبی برای فکر کردن بهش داشتم اون روز گذشت و چند روز بعد وقتی مادرم خونه بود اومد پایین و مثلا میخواست باب دوستی رو باز کنه و از این صحبتا که مادرم بهش تعارف کرد که بیا تو اونم سریع اومد تو و من رفتم تو اتاق ولی کمی درو باز گذاشتم تا ببینم چی میگن . اونم شروع کرد درد و دل کردن که " آره منو خیلی زود شوهر دادن به یه عملی که بابام به خاطر پول مواد بهش بدهکار بود و اونم دست بزن داشت و منو بعد از یکی دو سال طلاق گرفتم . رفتم سر کار که رییس شرکت بهم پیشنهاد داد صیغش بشم منم قبول کردم(رییس شرکت زن و بچه داشته) خلاصه ازش بچه دار شدم و طرف دید اوضاع خرابه منو پیچوند. منم زنگ زدم بهش که یا 70 میلیون تومان میدی یا آبروتو میبرم و به زنت میگم اونم پولو داد ولی من زنگ زدم و به زنش گفتم که شوهرت منو صیغه کرده و منم حامله ام . رفتم بچه رو هم انداختم رفتم یه خونه رهن کردم ماشین خریدم و با یه پسره به نام حمید دوست شدم چون سر کار نمیرفتم و فقط دنبال عشق و حال بودم کم کم پوله خورده شد و الآن فقط پول این خونه مونده برام" ورفت .من رفتم بیرون و دیدم مادرم بدجور تو فکره و منم مزاحم فکرش نشدم. خلاصه چشممون به جمال آقا حمیدم روشن شد و کم کم تحمل صدای دعوا های اونا بعد از چند وقت فهمیدیم که به هم زدن و حمیده دیگه نمیاد اینجا . تابستون شدو شب زنده داری های منم شروع شد .... کم کم صدا های آه و ناله های خانوم بلند شد.. بعد از چند ماه ما دیگه هر ماشین و موتوری فکر کنید تو این پارکینگ آپارتمان دیدیم و هیچ نگفتیم ولی من دیگه طاقت نداشتم به یادش و با صدای آه آهش تو اتاق جلق بزنم یک روز که آمارش و داشتم و مادرم هم خونه نبود یک ظرف شیرینی برداشتم رفتم بالا ودادم بهش و اونم تعارف کرد بیا تو منم سریع رفتم تو گفت خوب شد که اومدی منم خیلی حوصلم سر رفته بود . برام آب طالبی آورد منم تا آخرش و سر کشیدم گفت خیلی تشنت بودا گفتم هنوزم تشنمه( چون میدونستم تقریبا اومدم جنده خونه) با پر رویی کامل گفتم ولی دیگه از این نمیخوام گفت چی دوست داری یه ذره من و مون کردم گفتم دلم یه چیز خوشمزه میخواد که مثل بستنی لیس بزنم فکر کنم دوزاریش افتاد گفت آها حالا فهمیدم چرا اومدی تا اومدم بگم فدای هوشت برم گفت وایسا برم حموم بعد . منم خر کیف شدم و گفتم باشه. تو این فاصله رفتم پایین زنگ زدم به مادرم و گفتم من دارم با علی میرم بوستان ( مرکز خرید) که سی دی بگیرم اومدی نگران نشو چون گوشیم باطری نداره نمیبرم گفت باشه و منم دوباره رفتم بالا و دمپایی که گذاشته بودم تا در بسته نشه رو ورداشتم و رفتم تو و در رو بستم یه 10 دقیقه نشستم تا اومد بیرون چون حموم تو اتاق بود و در اتاق بسته بود ندیدمش ولی صداشو شنیدم که گفت بیا تو رفتم و دیدم با یه تاپ دراز کشیده و یه ملافه انداخته روی پاش . گفت من از همه پول میگیرم ولی از تو نمیگیرم چون هم سراون قضیه برق بهت بدهکارم هم چنتا کاره دیگه هم که برام کردی( براش کلی آهنگ رایت کرده بودمو ماهوارشو درست کرده بودمو ....). گفت بیا دیگه چرا وایسادی منم سریع پریدم رو تخت و شروع کردم ازش لب گرفتن وای که چه حالی میداد کم کم رفتم سراغ گردنش که نفساش تند شد رفتم پایین تر و سینه هاشو از رو تاپش فشار میدادم تاپشو در آوردم و افتادم به جون سینه هاش . از بس مالیده بودنش سفت و خوش فرم بود و حال میداد رفتم پایین تر و ملافه رو از رو پاش ردم کنار دیدم فقط شرت پاشه اونم از این شرتا که دو طرفش گره میخوره سریع گره هاشو باز کردم و افتادم به جونه کسش که لا مصب یه تاره مو هم نداشت یه هفت هشت دقیقه خوردم و انتظار داشتم ارضا بشه ولی نشد و فهمید که خسته شدم گفت دیگه بسه و منم سریع تیشرتمو در آوردم و تا اومدم شلوارمم در بیارم از تخت اومد پایین و جلوی پام زانو زد و شلوارمو خودش در آورد و کیرم از تو شرتم داشت خودشو میکشت رو از رو شرت گرفت و باش بازی کرد منم که دیگه طاقت نداشتم خودم شرتمو در آوردم و گفتم بخور دیگه مردم اونم شروع کرد خوردن .اولین بارم بود کیرمو میخوردن داشتم دیوونه میشدم خیلی حال میداد زیاد نگذشته بود که گفتم داره میاد و اونم همینجوری میک میزد و وقتی آبم اومد همشو خورد من دیگه نا نداشتم و خودمو انداختم رو تخت یه 10 ثانیه صبر کرد و اونم اومد رو تخت و سرشو آورد جلو و گفت هنوز خیلی کار دارم باهات و کیرمو گرفت دستش و دوباره رفت شروع کرد به خوردن . کم کم دوباره بلند شد و ایندفه زود بلند شد و اومد بشینه روش که سریع بغلش کردم و طاق باز خوابوندمش روی تخت و رفتم بین پاهاش سریع یه لیس به کسش زدم و کیرمم تفی کردم و سرشو گزاشتم دم سوراخش و با یه فشار خیلی کم هلش دادم تو خیلی راحت رفت سرش که رفت تو گفت آروم کیرت کلفته درد میگیره منم آروم ولی تا ته کردم تو و دیگه شروع کردم تلمبه زدن یکدفعه چشمم خورد به اسپری تاخیری رو میز دراور و رفتم برش داشتم و دادم دستش و گفتم تجربه ندارم کجا بزنم خودت زحمتشو بکش(من اسپری رو دست بچه های مدرسه دیده بودم ولی استفاده نکرده بودم) خلاصه برام زد و برگشتیم به پوزیشن قبلی و من شروع کردم به تلمبه زدن و اونم داشت حال میکرد و آه ونالش در اومده بودکه یاده اون شبا افتادم که با این صدا جلق میزدم ولی حالا ....
اسپری کاره خودشو کرده بود و آبم به این زودیا نمییومد گفتم من کون میخوام که بدون مخالفت برگشتو پوزیشن سگی گرفت من اول با تف یکم باهاش ور رفتم که گفت نمیخواد (حواسم نبود کارشه) و منم سریع کیرمو گذاشتم دم سوراخش و بازم با یه فشار ولی بیشتر از سری قبل کیرم رفت تو و بازم آروم کردم توش . کونش خیلی بیشتر حال میداد و بیشتر آه و ناله میکردیم بعد از پنج شیش دقیقه تلمبه زدن کشیدم بیرون و آبم که نسبتا کم تر از سری اول بود اومد ریختم رو کمرش و هم زمان سارا خانوم هم ارضا شد ..... چند ماه بعد موعد قراردادش صاحبخونش جوابش کرد و رفت و منم موندم و به یادش جلق میزنم

love sex famile an lov
     
#65 | Posted: 14 Jun 2011 13:34
علی و سمیه



این خاطره که مینویسم واقعیه و اگه کم وکاستی داشت به خاطر اینه که بار اوله که مینویسم.
من علی 30 سالمه و یه دوست دختر دارم اونم 27 سالشه اسمشم سمیه هستش. من 2 سالی بود به خاطر بعضی مسایل از زنم جدا شده بودم و تو این 2سال سکس نداشتم و بد جوری عذاب میکشیدم تا این که با سمیه آشنا شدم. شهر ما کوچیکه منم به خاطر موقعیته شغلیم اصلا نمیتونم که با دخترا وزنا تابلو بازی در بیارم. بریم سراغه خاطره.
زمستونه پارسال بود که با سمیه به طور اتفاقی دوست شدم. دختر مهربون و خوشگلی بود. یه کم توپل و چشم ابرو مشکی که من دوس داشتم. در کل متوسط به بالا بود.منم چهرم معمولیه نه زیاد خوشگل نه زشت. بگذریم 2 هفته بود با هم با موبایل حرف میزدیم که یه شب بحث و کشیدم به سکس که اونم استقبال کردو گفت که اینو میدونست که یه روزی میپرسم نظرشو. خلاصه اونشب حرف زدیم و بعد با هم تله سکس کردیم. میگفت منم حشریم و.... یه چیزم گفت که خیلی حال کردم البته اولش دلم واسش سوخت. گفت یه پسری با نامردی پردشو زده و دیگه دادگاه و.... که نتونستن ثابت کنن کار اون بوده. 10 روز بعد بود که من و دادشه کوچیکم تو خونه تنها شدیم بقیه خونواده رفتن تهرون خونه اون یکی داداشم. دادش کوچیکمم مغازه داشت وشب 9 میومد من که تنها بودم عصر با سمیه تلفنی حرف میزدم گفتم تنهام میتونی بیای؟ اونم یه کم منو من کردو بعد گفت 20 دقیقه دیگه اونجام. خلاصه اومدو نشستیم میوه آوردم خوردیمو حرف زدیم بعد دستمو انداختم گردنش اول هر دومون خجالت میکشیدیم اما بعد رومون به هم وا شد و لب گرفتمو اونم همکاری میکرد بعد کلی لب گرفتن گرفتم بغلم و بردمش تو اتاق خواب. لباسایه همدیگه رو درآوردیم افتادیم به جون هم اول لبایه همو میخوردیم آروم رفتم سراغه گردنش. بدنش برنزه مادرزادی بود فقط یه کم سینه هاش بزرگ بود و شل که زیاد خوشم نیومد. چشاش خمار بود وتو اون حال خمارتر شده بود که آدمو میکشت. با بوسه هایه ریز رفتم سمته گوشش دیدم نفسش تندتر شد فهمیدم به گوشش خیلی حساسه.کلی گوششو مکیدم دیگه داشت داد میزد منم مثه ندید بدیدا ولش نمیکردم. بهم گفته بود سکسه وحشی دوس داره. بلندش کردم کوبیدمش به دیوارو از روبرو چسبیدم بهش لب گوش و...اونم کیرمو گرفته بودو باش بازی میکرد. خوابوندمش رو تخت و افتادم روش کیرمو به کوسش میمالیدم خیلی حال میکرد آه و اوهش دراومده بوداز روش بلند شدم و کیرمو گرفتم سرشو میمالیدم چاکه کوسش خیسه خیس بود گفت علی بکن دیگه طاقت ندارم. گذاشتم در کوسش تا ته کردم تو وااااااااااااای چه حالی داد بعده 2 سال. یه جیغه شهوتی کشیدو به خودش میپیچید. شروع کردم تلمبه زدن سرعتمو بیشتر کردم که آهههههههههههه و اوووفش تبدیل شد به فریاد. چنگ اندتخته بود کمرمو داشت ناخنایه بلندشو میکرد تو گوشته تنم منم تو حاله خودم نبودم. گفت علی جرم بده محححححححححکم تر .محکم علی تا ته بکن وای مردم تندتر. با این حرفاش حشرم زد بالا احساس کردم آبم داره میاد. درش آوردم گفت نه الان نه اما من داشتم ارضا میشدم با یه دستم کوسشو میمالیدم و با دست دیگم جق میزدم رو سینش که یه هو دیدم تنش لرزید و منم آبم اومد و ریختم رو سینه هاش. بعد با دستمال کاغذی پاک کردمو روش دراز کشیدمو لب گرفتیم. بعدش یه بار دیگه سکس کردیمو رفت. پیشه خودم گفتم چرا آبم زود اومده کهاونم دلیلش این بود خیلی وقت بود سکس نداشتم. اگه خوشتون اومد یه سکسه توپ دیگه با سمیه روبراتون مینویسم.
دوستتون دارم اگه خوب نبود دلیلش اینه که اولین داستانم بود که مینوشتم.

love sex famile an lov
     
#66 | Posted: 24 Jun 2011 21:11
خاطرات سکسی من از همه چیز و همه جا
شانزده سالم بود در یک روز زیبای پائیزی برای خرید به بقالی نزدیک منزل رفتم سفارشات مادرم را تهیه کردم و هنگام حساب کردن دستم را به جیبم بردم اما در کمال تعجب دیدم که پولی در جیبم نیست متوجه شدم که هنگام عوض کردن شلوار فراموش کردم پولها را به شلوار جدیدم منتقل کنم . با شرمندگی و خجالت به صاحب بقالی گفتم شرمنده پول همراهم نیست این وسائل را کنار بگذارید تا من برم از منزل پولشو بیارم. پیر مرد غرغری کرد اما خانمی که پشت سر من ایستاده بود گفت عزیزم اشکالی نداره من حساب میکنم. من خجالت زده شدم و گفتم نه خانم ممنونم من مستحق نیستم فقط فراموش کردم پولمو همراهم بیارم . خانم با مهربانی گفت . مشخصه جوان خوش لباس و شیک پوشی مثل شما مستحق نیست من این پولو به تو قرض میدم و تو به من پس میدی آدرس من هم نزدیکه کوچه..... پلاک..... من گفتم نه خانم ممنونم ولی...... پرید وسط حرفم و گفت ولی نداره من دوست ندارم تو دست خالی برگردی خونه اینهارو میبری منزل و بعدا پولشو برام میاری و سپس روی یک تکه کاغذ شماره تلفنشو نوشت و داد به من و گفت قبل از اومدن زنگ بزن که من منزل باشم
خلاصه من در عمل انجام شده قرار گرفتم و بعد از تشکر و خداحافظی وسائلو برداشتم و رفتم منزل
در راه به اون خانم فکر میکردم زنی بود سفید و زیبا و حدودا 36 یا 37 ساله که احتمالا متاهل بود سفید و کمی تپل و قدش حدود 165 و سینه هائی نسبتا درشت که میتونه آب از دهن هر پسر کس ندیده ای راه بندازه ولی برام تعجب برانگیز بود که چرا به من اعتماد کرد اما من به این نتیجه رسیدم که از سر مهربانی اینکارو کرده و حتما شوهر داره
بمحض رسیدن به منزل شمارشو گرفتم ولی کسی جواب نداد تا یک ساعت پی در پی شمارگیری میکردم تا اینکه طاقت نیاوردم لباسمو پوشیدم و پولمو برداشتم و رفتم درب منزلش چند بار زنگ زدم ولی خبری نشد آمدم که برگردم منزل که دیدم از سر کوچه داره میاد دویدم و کمکش کردم که وسائلشو به درب منزلش برسونم و بعد از کمی تعارف بخشی از بارشو گرفتم
به منزل که رسیدیم وسائلو زمین گذاشتم و پولو از جیبم در آوردم که حسابشو بدم اون گفت فدات شم عزیزم عجله نداشتم خیلی وقته منتظرم موندی بیا تو خستگیت در بره گفتم نه ممنونم اما اون گفت تعارف نکن من تنهام و خوشحال میشم یک شربت با هم بخوریم تازه آپارتمان من طبقه سومه و باید کمکم کنی و لبخند مهربانی روی لبش نقش بست
رفتیم بالا منزل شیک و تمیزی داشت پر از گل و نقاشی و مجسمه . من در حال نشستم و او رفت به اتاقش و بعد از چند دقیقه با لباسی آراسته که شامل یک تاپ و دامنی نسبتا بلند تا پائین زانو بود بیرون آمد اما تاپ گل بهی و دامن بنفش روی پوست سفیدش خیلی زیبا جلوه میکرد و برجستگی سینه های درشتش در تاپ خودنمائی خاصی داشت خصوصا در قسمت بالا که بخشی از سینه از بالای یقه تاپ بیرون میزد و در پائین هم سفیدی ساق پاها هر بیننده ای را مست و مدهوش میکرد .
بعد از لحظاتی با دو لیوان شربت از آشپزخانه بیرون آمد و کنار من روی مبل نشست و با همان لبخند محبت آمیز گفت اسم من نیلوفره تو ؟و دستشو به طرفم دراز کرد وای اولین بار بود که یک زن غریبه به من دست میداد قلبم داشت از سینه بیرون میزد و مغزم پر از علامت سوال بودکه نیلوفر گفت تو خودتو معرفی نمیکنی؟ من در حالیکه احساس میکردم حرارت دست نیلوفر داره منو ذوب میکنه با کمی مکث که انگار در ذهنم دنبال اسمم میگردم گفتم ساسان و اون گفت به به چه اسم قشنگی تو هم میتونی منو نیلو صدا کنی و ضمنا باید بگم که من معلم هستم و تصمیم دارم در درسهات بهت کمک کنم برای همین باید با هم یک برنامه درسی تنظیم کنیم اما یک شرط دارم قبوله؟ گفتم شما که هنوز شرطشو نگفتین لبخندی زد و گفت نه خانواده و نه دوستات نفهمن که تو پیش من درس میخونی به خانواده بگو با دوستام درس میخونم و به دوستات هم بگو در منزل به کمک خواهر یا برادرم درس میخونم و این راز بین ما بمونه من هم قبول کردم و شربتمونو خوردیم و بعد یک برنامه درسی با هم چیدیم و قرار شد هر روز ظهر که کوچه ها خلوته من بعد از اتمام مدرسه به منزل نیلو برم
و چون اونروز جمعه بود قرار شد از فردا ظهر کلاسهارو شروع کنیم
اما بعد از خروج من از منزل نیلو غوغائی در ذهن من ایجاد شده بود و من نمیدانستم که با یک زن مهربان آشنا شدم یا یک معلم دلسوز و یا با یک زن تنها که زیبائی وجودش من را مقهور خود کرده . و تا هنگامی که در پاسی از نیمه شب از فرط خستگی از حال رفتم نتوانستم لحظه ای از فکر او غافل شوم و حتی چند بار خانواده به طعنه گفتند به چی فکر میکنی نکنه عاشق شدی ؟ و صبح فردا در مدرسه هم حال و هوای بهتری نداشتم تا اینکه ظهر شد و پس از تعطیل مدرسه به منزل رفتم و ناهار خوردم و به بهانه درس خوندن با یکی از دوستان از منزل بیرون زدم و بطرف منزل نیلو راه افتادم . ضربان قلبم بشدت میزد و حجوم افکار در سرم طوفانی ایجاد کرده بود تا رسیدم به منزل نیلو و زنگ زدم نیلو درب را باز کرد و من بالا رفتم . در آستانه در آپارتمان با دیدن نیلو نفسم بند آمد او الهه زیبائی شده بود . لباس و دامن یکسره صورتی چسبان که تمام برجستگیهای بدن او را نمایان میساخت من را میخکوب کرد و زبانم بند آمد و چند لحظه ای طول کشید که مغزم به زبانم فرمان دهد که جواب سلام نیلو را بدم و هنگامی این آتش برافروخته تر شد که نیلوفر هنگام ورود به آپارتمان پس از دست دادن صورتم را بوسید . من دیوانه شده بودم و نمیدانستم چه واکنشی نشان دهم ولی نیلو رفت به آشپزخانه و با دو لیوان شربت بیرون آمد و کنار من نشست و گفت چی شده آقا خوشگله مگه تا حالا کسی تورو نبوسیده بود که اینطور سرخ شدی؟ خوب تعریف کن ببینم امروز روز قشنگی برات بوده یا نه؟ من لبخندی زدم و گفتم نمیدونم دیروز و امروز گیج و منگم و اصلا به اطرافم توجهی ندارم . خندید و گفت تو پسر محجوب و خوبی هستی اما باید باور کنی که به سن بلوغ رسیدی و دنیای کودکی تو تمام شده و باید بعد از این شرایط جدیدی را تجربه کنی یکی از اون شرایط جدید اینه که به جای جنسیت در برخورد با افراد انسانیت آنها را مورد توجه خود قرار بدی ما الان یک خانم و آقا نیستیم بلکه دو انسانیم که کنار هم نشسته ایم حرفش تکانم داد و چشمم را از روی رون سفید و زیباش دزدیدم و به صورتش نگاه کردم اما نمیتوانستم مدت زیادی طاقت بیارم و دوباره چشمم بطرف رونهاش سر خورد با اینکه چشمهام از دیدن دخترها پر بود و در مدرسه مختلط درس میخوندم اما هرگز تا این حد به زنی نزدیک نشده بودم که صورتم را ببوسد و من را بعنوان یک مرد برسمیت بشناسد و برایم احترام قائل شود و حتی هنگام نگاه حریص من به رونها و سینه هاش آنها را از دید من مخفی نکند . اما باز شرم و حیا حکم میکرد که به چشمش نگاه کنم و گفتم نیلوفر خانم شما خیلی ماه و مهربون هستین شما مثل یک فرشته هستید نیلو خندید و گفت تو هم همینطور تو هم خیلی ماه و دوست داشتنی هستی و ما بعد از این مثل دو دوست هستیم که علاوه بر دوستی به هم کمک هم میکنیم مثل کمک من برای درسهات حالا کتابهاتو در بیار که من چند سوال ازت بپرسم تا سطح درسیتو بفهمم . حدود یکساعت از تمام درسها از من سوال کرد و من تقریبا اکثر سوالهارو درست پاسخ دادم و اون مرتب تشویقم میکرد و میگفت تو بسیار باهوش و استعداد هستی و مطمئنم که یکی از شاگردان ممتاز کلاست خواهی شد . و بعد از یکساعت گفت حالا وقت استراحته و رفت از یخچال دو تا بستنی آورد و گفت حالا میخوام با هم صحبت بکنیم و پرسید که تا بحال دوست دختر داشتم یا نه ؟ من گفتم دوست خاصی نداشتم ولی با تمام دخترهای کلاس بصورت عمومی دوستم با هم بیرون میریم و بازی میکنیم و حتی بصورت گروهی به کوه یا سینما میریم اما من خجالتی هستم و نمیتوانم ارتباط بیشتر و یا خصوصی تری ایجاد کنم و از جهتی پدر و مادرم مذهبی هستن و من نمیتوانم شماره تلفن به آنها بدم و در خارج از محیط مدرسه و بصورت خصوصی آنها رو ببینم . اون خندید و گفت پس آب نمیبینی و گرنه شناگر قابلی هستی و سپس موهامو نوازش کرد و گفت نگران نباش من کمکت میکنم که خجالت از سرت بیفته و اینگونه روابط برات آسانتر بشه ولی اینکار چند شرط داره اولیش اینه که درست عالی بشه تا سایر دخترها بهت توجه بیشتری پیدا کنن و بدونن هر موقع مشکلی در درسها دارن باید بیان سراغ تو و دومیش اینه که همیشه آراسته باشی و هر روز حمام کنی تا همه تو را یک جنتلمن ببینن یعنی لباس شیک و مرتب و ادوکلن بعد از استحمام فراموشت نشه من حقیقتش میخواستم اینها را برات بخرم ولی میدونستم که پدر و مادرت بهت شک خواهند کرد برای همین نخریدم اما باید تلاش کنی که کمی پول از پدرت بگیری تا با هم بریم و برات تهیه کنیم و هر چه از پدرت گرفتی من هم همانقدر بهش اضافه میکنم و کسی متوجه نمیشه موافقی؟ لبخندی زدم و تشکر کردم و گفتم نه پدرم وضعش بد نیست و من نگران کم و بیشش نیستم و معمولا خودم هم لباسهای شیک و خوبی میخرم و فقط از عطر و ادوکلن تا بحال استفاده نکردم نیلو لبخندی زد و گفت پس خدارو شکر جای نگرانی نیست و اما میمونه خجالت کشیدنت که من مشکل اونم برات حل میکنم . من گفتم ممنونم ولی چه جوری حلش میکنین ؟ دستشو دراز کرد بطرف دستم و دستمو گرفت میان دو دستش و گفت بعد از این هر موقع خواستی میتونی تو هم همینکارو بکنی و دست منو بگیری و همیشه موقع سلام و خداحافظی و یا هر موقع که خواستی میتونی منو ببوسی البته غیر از موقع درس خوندن چون ما موقع درس خوندن معلم و شاگردیم و خارج از کلاس میتونیم دوست باشیم . ضمنا خارج از موقع درس اشکالی نداره اگر کمی هم چشم چرانی کنی اما دقت داشته باش که زنها اصلا از مرد چشم چران خوششون نمیاد ولی استثناء تا زمانیکه چشمت سیر بشه در مورد من آزادی و بعد چشمکی به من زد و پرسید تو موافقی؟ من با کمی شرم گفتم خیلی ممنونم شما خیلی مهربونین اون گفت خارج از ساعت درس به من شما نگو یا تو و یا نیلو جون گفتم چشم نیلو جون و نیلو گفت خوب حالا اگر کاری نداری با هم به ادامه درس بپردازیم . اما من در جواب گفتم نه من میخوام چند تا سوال از تو بپرسم اول اینکه شوهر داری یا نه خندید و گفت نه من چون بچه دار نمیشدم بیش از یکساله که از شوهرم جدا شدم و تنها زندگی میکنم چون شوهرم بچه میخواست و من قادر نبودم که بچه دار بشم و تصمیم گرفته بود که زن دیگری بگیره . گفتم خوب چرا منو برای دوستی و محبت انتخاب کردی ؟ گفت به چند دلیل اول اینکه انسانها به محبت احتیاج دارن و دوم اینکه فعلا کسی برای ازدواج بهم پیشنهادی نکرده و سوم اینکه تو پسر با شخصیت و معقولی هستی و از همه مهمتر اینکه از من بچه نمیخوای و هر دو از این حرفش خندمون گرفت . بعد آروم دستشو دور گردنم گذاشت و منو بطرف خودش کشید و گونمو بوسید و بعد با دست راستش دست راست منو گرفت و گفت چه حسی داری؟ من نمیدانستم چه جوابی میشه به این سوال داد .....کمی مکث کردم و گفتم نمیدونم حس میکنم که در یک خواب عمیقم و میترسم کسی بیدارم کنه و این خواب زیبا برای همیشه از ذهنم پاک بشه . نیلو خندید و گفت نترس تو بیداری ما هر دو بیداریم . میخوای هر دو بریم صورتمونو بشوریم؟ من با لبخند گفتم نه میترسم تا آب به صورتم بخوره از خواب بیدار شم . نمیخوام این خواب تموم بشه من توی آسمونم و نمیخوام به زمین برگردم . نیلو گفت یعنی این رویا برات زیباست؟ گفتم آره خیلی زیباست . گفت پس چرا زیباترش نمیکنی ؟ گفتم چه جوری؟ گفت من که گفتم منو ببوس دستمو بگیر یا حتی دید بزن یا بغلم کن از رویات لذت ببر ....
من به نیلو گفتم یعنی من اجازه دارم ببوسمت؟نیلو لبخندی زد و گفت آره راحت باش و من با احتیاط بطرفش خم شدم و گوشه صورتشو بوسیدم اما احساس کردم هنوز کمبود دارم لذا دوباره بوسیدمش ولی کمی محکمتر بعد به چشمهاش نگاه کردم . آرامش چشمهاش جسارتمو بیشتر کرد و اینبار گوشه لبشو بوسیدم و باز نگاهی به چشمان زیبا و آرامش کردم و رضایت چشمهای زیبا و گیراش به من آرامش بیشتری داد اینبار دو دستمو به گونه هاش گرفتم و لبهای زیباشو به لبهام چسبوندم و اما اون لبهامو میان لبهاش کشید و و با زبانش لبهامو از هم باز کرد و لب پائینمو مکید بعد که حس کرد من خیلی ناشی هستم گفت ساسان بیا بریم روی تخت کمی منو ماساز بده و دستمو گرفت و به اتاق برد و بصورت دمر خوابید . واقعا دیوانه کننده بود و باورم نمیشد تا بالای رون نزدیک شورتش دیده میشد و من را دیوانه میکرد . اما او با آرامش گفت هر وقت چشمت سیر شد منو ماساز بده . من از سر شونه هاش شروع کردم و چشمم به رونهاش بود برای همین نمیفهمیدم چکار میکنم تا اینکه نیلو گفت بابا اینطوری نمیشه و بلند شد و لباسشو از دامن گرفت و از گردن خارج کرد و سپس پشتشو به من کرد و نشست روی تخت و گفت زحمت سوتینو خودت بکش من هم که ناشی و یک سوتین با 3 سگک که از دید پنهان بودند و نمیدانستم چکار باید بکنم و از جهتی با چشمهام دنبال همه جای بدنش بودم و مخم داشت سوت میکشید ناچار خودش گفت تا من بیام اینکارهارو بهت یاد بدم پدرم در اومده و خودش دستشو به پشت سوتین رسوند و سگکو نشونم داد و من سگکهارو باز کردم و یکهو سوتین از دستم پرید و سینه های درشتش مثل فنر ایستاد و نیلو بطرفم برگشت و گفت میخوای از سینه هام شروع کن کارتو اما من چشمم به شورت قرمزش دوخته شد و خیلی دلم میخواست بدونم زیر این شورت زیبا چه چیزی پنهان شده البته در مجلات سکسی پلی بوی دیده بودم ولی از نزدیک غیر از کس نوزاد ندیده بودم و اون نیز فهمید که من به چه چیز فکر میکنم و دستشو به شورتش گرفت و گفت به این فکر نکن شرط در آمدنش اینه که تو هم لخت بشی
و خودش بدون سوال شروع کرد به در آوردن لباسهام اما من دوباره شرمم گرفت و از خجالت نمیدونستم چکار کنم ولی اون گفت باید من مشکل خجالتتو حل کنم و گفت اگر میخوای من چشممو میبندم یا میتونی بری زیر لحاف و لخت شی اما تا لخت نشی این شورت از پام درنمیاد و چشمهاشو بست منهم زود لخت شدم و رفتم زیر پتو اون هم دوباره دمر خوابید و گفت اگر میخوای ببینی خودت شورتمو در بیار و من با احتیاط رفتم و دو طرف شرتشو گرفتم و خودش هم کونشو بالا گرفت تا من بتونم شرتشو پائین بکشم .....وای که چه جواهری جلو چشمم بود من داشتم از لذت غالب تهی میکردم وای که گردی کون سفیدش زیباترین منظره ای بود که تا بحال دیده بودم اما پاهاش جفت بود و من نمیتونستم کس خوشگلشو کامل ببینم و نیلو که بخوبی میدونست من دنبال چه هستم برگشت و پاهاشو باز کرد .....وای خدای من چه صحنه زیبائی یک کس سفید و تپل در میان دو رون خوشگل و بلورین و دو سینه درشت که با اینکه طاق باز خوابیده بود هنوز استوار و محکم خونمائی میکرد ....... واقعا که من نظاره گر زیباترین صحنه ای بودم که تا بحال دیده بودم یک دنیا طراوت و زیبائی یک هارمونی کامل از سکس و زیبائی که میتوانست تمام رویای من باشد من به اوج رسیده بودم و دنیای جدیدی را تجربه میکردم دنیای زیبائی که تا بحال برای من یک تئوری بود میتوانستم حسش کنم و از لمس کردنش به اوج لذت برسم دستم را از روی رونها بطرف کسش سر دادم آنقدر لطیف و لغزنده بود که حس کردم تمام طراوت و ظرافت دنیا را در زیر انگشتانم حس میکنم کمی با کسش وررفتم تا لاشو باز کزدم وای که چه دیدم پوسته خارجی سفید و پوسته داخلی صورتی کمرنگ که یک برآمدگی زیبا آنرا به زیباترین قله دنیا تبدیل کرده بود قله ای که میشد گفت قله پرتاب من از نوجوانی به مردانگی بود قله ای که میشد گفت میتواند به من نوعی از لذت را هدیه بدهد که هیچ جایگزینی در عالم ندارد و این قله الان در دستان فاتح من بود من نیلو را در آغوش گرفتم و نیلو با دست کیر من را گرفت که در کس خوشگلش جا کند ولی در بین راه و درست در آستانه ورود به تن زیبا و امتزاج من و نیلو خراب شدم و با تمام قدرت و پر فشار آبم روی کس و شکم نیلو تخلیه شد و لبخند رضایت بر لبان زیبای نیلو نقش بست و من را محکم در آغوش کشید و گفت خودتو شل کن و راحت بخواب روی من و نگران نباش به هیچ چیز جز لذت فکر نکن و بگذار تا قطره آخر تخلیه بشی و لذت ببر ...
بعد از اینکه کمی در آغوش گرم و شیرین نیلو آرام گرفتم نیلو با نوازش موهام گفت خسته نباشی عزیزم نوش جونت حالا بلند شو که بریم یک دوش بگیریم که تازه قراره کارمونو شروع کنیم آخه امروز درس سکس داریم و منو به همراه خودش به حمام کشید و هنگام خروج از اطاق از کمد دوتا حوله برداشت و رفتیم به حمام که بیرون از اطاق خواب بود و حوله ها را به رختکن حمام آویخت و گفت خوب تو حواست باشه که نباید سرتو بشوری و فقط گردن به پائین تا وقتی رفتی منزل کسی نفهمه که بیرون از منزل دوش گرفتی
و سپس گرمای آب دوش دستی را تنظیم کرد و از گردن به پائین منو آب کشید و لیف سفیدی که از یکی از آویزهای رختکن آویزان بود برداشت و به صابون مالید و به من گفت عالیجناب اجازه هست شمارو بشورم؟ و بدون اینکه منتظر پاسخ من بشه شروع به شستن گردن من نمود و در ادمه به سینه ها و شکم و زیر بغلم رسید و در تمام این مدت من مقهور زیبائیهای سینه و رونهای زیبای نیلو بودم تا حرکت لیف و دست نیلو روی کیر و تخمهام لذت مظاعفی را در تنم ایجاد کرد و نیلو با مهر و محبت گفت فدات بشم داری مثل گل میشی میخوام بعد از حموم همه جای تنت خصوصا این کیر نازتو بخورم و خلاصه تا انگشتهای پامو دو بار شست و آب کشید و بعد لیفو به دست من داد و گفت تو نمیخوای منو بشوری؟
من لیف را گرفتم و اولین جائی که منو به خودش جذب کرد سینه های سفید و درشت نیلو بود وای که چه حسی داشتم . با یک زن زیبا و سفید در حمام . سینه های درشت نیلو از زیر لیف لیز میخوردند و هر لحظه به جهتی تغییر مسیر میدادند و این بازی برام بسیار جذاب و شیرین بود و منو دوباره تحریک میکرد و البته دستهای نیلو هم کمک میکرد که من به جاهای دیگر نیلو هم لیف بزنم و کم کم رفتم سمت شونه ها و گردن و در ادامه شکم وناف . نیلو هم داشت لذت میبرد و میگفت قربونت برم ساسان جون تو امروز داری منو میشوری نکنه تو هم میخوای منو بخوری؟ و سپس دست منو گرفت و به وسط رونها و روی کسش برد و ادامه داد پس اینجارو باید بهتر بشوری و از فرط لذت چشمهاشو بست و منهم با تمام توان کس خوشگلشو میشستم و خلاصه بعد از لحظاتی لیف را کنار گذاشتم و با انگشتم شروع به شستن و مالیدن کس نیلو کردم و از حرکت چوچول زیر انگشتام و لمس سوراخ کسش لذت میبردم تا اینکه ناله های نیلو بلند شد و گفت ساسان جون دیگه بسه میخوام زیر کیرت ارضا بشم دلم میخواد کیر قشنگت کسمو نوازش کنه و دوباره خودمونو آب کشیدیم و از حمام خارج شدیم و بعد از خشک کردن خودمون رفتیم روی تخت و نیلو منو خواباند و شروع به خوردن لب و گردن و سینه های من کرد و من را دوباره حشری کرد و وقتی فهمید دارم از خود بیخود میشم رفت روی شکم و نافم و حسابی لیسیدشون و من که مور مورم میشد کمی از آتش شهوتم کاسته شد اما اون رفت پائینتر و زیر خایه هامو لیسید و بعد روی آلتم را از پائین تا بالا با بوسهای ریز و زیبا بوسه باران کرد که واقعا هنوز هم لذت بوسه های ریزش را روی کیرم حس میکنم و بعد از صدها بوسه که به کیرم زد یکهو تمام کیرمو داخل دهانش برد و برای لحظاتی آنرا بیحرکت در ته حلقش نگه داشت و زبانشو دور و اطراف کیرم میچرخاند و بعد لبهاشو دور کیرم حلقه کرد و به حرکت در آورد و کیرم را از پائین به بالا و از بالا به پائین دهها بار در نوردید تا اینکه من دوبار به اوج لذت رسیدم و دادم در اومد در میان اون همه لذت گفتم نیلو بسه الآنه که آبم بیاد ولی اون توجهی به حرف من نکرد و سرعت حرکتشو افزایش داد و آرام زیر لب گفت اشکال نداره راحت باش بزار آبت بیاد و من دوباره طاقتم را از دست دادم و با حرکاتی پر فشار در عظلات تنم با تمام وجود آبم را از کیرم خارج کردم و وقتی دفعه بعد چشمم را بار کردم صورت و اطراف دهان نیلو را دیدم که حسابی از آب من خیس شده بود و حتی مقداری از آبم روی چشم و موهاش ریخته بود و نیلو دوباره لبخندی از رضایت بر لبانش نشست و آروم نوک کیرمو بین لبهاش میمکید و من کاملا سست و بیحس روی تخت ولو شدم و نیلو بعد از لحظاتی که از اتاق خارج شد و صورتشو شست با دستمالی کیر من و اطراف شکمم را تمیز کرد و گفت عالیجناب مزه داد؟ من لبخندی زدم و گفتم آره خیلی مزه داد ولی دلم میخواست بکنم اونجات . نیلو خنده ای کرد و گفت نگران نباش عمدا خواستم آبت بیاد که دفعه دیگه وقتی کردی اونجام زود ارضاء نشی و هر دومون لذت بیشتری ببریم و بعد آروم خودشو کنار من جا کرد و کنارم خوابید و بعد از بوسیدن کنار صورتم زیر گوشم گفت تو نمیخوای منو بخوری؟
من گفتم چرا من هم خیلی دلم میخواد تورو بخورم و نیم خیز شدم روی سینه هاش و شروع به خوردن سینه هاش کردم بعد دیدم زیاد مسلط نیستم برای همین بلند شدم و نشستم روی رونهای سفیدش و دو دستی سینه هاشو در دست گرفتم و نوک سینه هاشو به نوبت در دهانم میگرفتم و میخوردم و گاهی هم گاز میگرفتم که دردش میگرفت و میگفت یواش ساسان جون دردم میاد آروم مثل بستنی بلیسشون یا با لبهات گاز بگیر آخه دندونهات تیزه و دردم میگیره و منهم با لطافت بیشتری دقت میکردم که نیلو جون دردش نگیره و دیگه حتی صورتمو بین سینه هاش پنهان میکردم و لای سینه هاشو میلیسیدم و از اینکار لذت میبردم و گاهی هم هر دو سینه را به هم فشار میدادم و همزمان نوک هر دو سینه را در دهانم جا میکردم و میمکیدم و در تمام مراحل خود نیلو هم با حرکات دستش روی سرم به من کمک میکرد که از کدام نواحی لذت بیشتری میبرد و بعد کم کم سر من را به پائین و روی نافش هدایت کرد و من اطراف نافشو میلیسیدم و کم کم احساس کردم حرارت بدن نیلو داره بیشتر میشه و سر منو بطرف رونها و لای پاها روی کسش هدایت میکنه
وای اولین بار بود که با طعم کس یک زن زیبا آشنا میشدم زبانم روی کس زیبای نیلو بود و من از خوردنش لذت میبردم و نیلو هم کم کم صداش داشت بلند میشد اما من گاهی صورتم را بلند میکردم و ضمن عوض کردن نفسم یکبار دیگر اون کس تپل و سفید و تمیزو زیبا را نگاه میکردم و دوباره با ولع به کسش حمله میکردم و محکم میخوردمو میمکیدم نیلو هم داد میزد و سر منو بیشتر روی کسش فشار میداد تا اینکه من احساس کردم که کیرم کاملا بلند شده و به شکمم میخوره و دیگه موقع کردن کسش فرارسیده برای همین خودمو کمی بالا کشیدم و کیرمو لای رونهاش گذاشتم و نیلو هم پاهاشو بلند کرد و کیر منو در دست گرفت و آروم در دهانه کسش قرار داد و با یک فشار کیر من تا انتها در کسش جا گرفت و یکی از زیباترین لحظات زندگیم را تجربه کردم و به حرکت دادن کیرم در کس زیبا و
     
#67 | Posted: 1 Jul 2011 16:23
سحر و رئيسم
نمي دانم اشتباه من از كجا شروع شد. تا آنجائيكه به ياد دارم دو سال پيش بود كه خانم صباحي به اداره ما منتقل شد. از اولين برخورد با او احساس كردم ميتوانم رابطه خوبي با او داشته باشم. بنابر اين سعي كردم با اولين كلام برخورد گرم و صميمانه اي با او داشته باشم. هر چند در آن زمان من يك مرد 29 ساله بودم و پنج سال از ازدواجم مي گذشت و پسرم 3 ساله بود. زن من 26 سال داشت و از زندگي با هم كاملاً لذت ميبرديم.
ازديدن اندام او احساس خوبي به من دست ميداد چون باريك و سكسي بود. با اين همه خانم صباحي هم كشش و جاذبه خاصي در من ايجاد كرده بود و حس عجيبي در من بوجود آورده بود. از آن موقع شروع كردم به انجام هر كاري تا مدت بيشتري را با خانم صباحي در اداره بگذرانم و به هر بهانه اي يا به اطاق كار او سر مي زدم و يا با تلفن به او زنگ ميزدم. كم كم رابطه ما رنك دوستي و شوخي به خود گرفته بود و علاوه بر صحبت در مورد كار، در مورد همديگر هم حرف هايي ميزديم.
يك بار اتفاقي دست من به او خورد و او نگاه معني داري به من كرد و هيچ حرفي نزد. پيش خودم فكرهاي زيادي در مورد او ميكردم و سعي كردم اين كار باز هم تكرار شود. كم كم اين رفتار من براي او عادي شد و هيچ وقت هم اعتراضي نمي كرد.
رابطه من با خانم صباحي بتدريج روي كار من تاثير گذاشت و كم و بيش اعتراض اطرافيان را بر انگيخت كه احتمالاًبه گوش رييس هم مي رسيد. يك بار كه در اطاق خانم صباحي بودم و داشتم با او شوخي مي كردم ، كمي به دنبال او دويدم و او داشت فرار ميكرد و مي خنديد كه در اطاق باز شد و رييس اداره وارد شد. با ديدن اين صحنه هر سه ما خشكمان زد و سكوت عميقي حاكم شد. و بعد بدون هيچ حرفي رييس از اطاق خارج شد. بهت عجيبي به ما دست داده بود و نمي دانستيم بايد چه كار كنيم. به هر حال فرداي آنروز به من اطلاع دادند به اطاق رييس بروم. وقتي وارد اطاق
شدم ، پشت ميزش نشسته بود و داشت اوراقي را مطالعه مي كرد. به من يك صندلي نشان داد و گفت كه بنشينم. سپس شروع به صحبت كرد و گفت بدليل افت راندمان كاري و به استناد گزارش بعضي از همكاران و رفتار نا مناسب در محل كار بايستي اخراج شوم. شروع كردم به دليل و بهانه آوردن وتوضيح دادن و خواهش كردن. چون به هيچ قيمتي راضي نبودم شغلم را از دست بدهم و مي دانستم امكان ندارد بتوانم شغلي اينچنين و با حقوق بالايي كه داشتم در جاي ديگري پيدا كنم. ولي رييس دوباره همان حرفها را تكرار كرد و گفت كه راهي ندارد. اين بار خواهش ها والتماس هاي من بيشتر شد و به او گفتم در صورتيكه اينبار را ببخشد حاضرم هر كاري بكنم. پس از خواهشهاي بسيار احساس كردم كمي نرم شد و در آخر گفت :" هر كاري ؟"و من جواب دادم :" هر كاري. " او گفت ممكن است راهي وجود داشته باشد و البته فقط يك راه. دانستن اينكه در چه موقعيت بدي هستم و براي اينكه فرصت را از دست ندهم باعث شد كه بگويم :" حاضرم هر كاري بكنم. "نگاه طولاني و عميقي به من كرد و سپس گفت كه من بايد به خانه بروم و به همسرم بگويم كه شايد بطريقي بتواند چيزي را گرو بگذارد و او را راضي كند تا شغل من محفوظ بماند. من در آن لحظات
درست متوجه حرفهاي او نشدم ولي او دوباره به حرفهايش ادامه داد و اظهار داشت كه به نوعي به سحر( همسر من ) علاقمند است ! " بعد از اين همه ،بنظر من زن تو خيلي فريبنده است و مي دانم كه تو به پول و شغلت نياز داري. شايد بتواني با او صحبت كني تا راهي بيابيد كه او بتواند ضامن تو شود و از اين شرايط خلاص شوي. من راضي شدم كه اگر بشود يك فرصت به تو بدهم. " و سپس يك خنده شيطاني به من تحويل داد.
در مورد رئيسم بگويم كه او مردي 35 ساله بود با ظاهري آراسته و اندامي موزون و ورزشكاركه به وضع ظاهر خود اهميت زيادي ميداد و هميشه عطر هاي گرانبها و خوشبو استفاده مي كرد. او همسر مرا در چند مراسم كه در اداره برگزار شده بود ديده بود، البته سحر هيچگاه به او توجهي نكرده بود و او خود نيز اينرا ميدانست.
با اين صحبت او كاملاً فهميدم خواسته اش چيست، از جايم پريدم و با مشت به سمت او هجوم بردم. ولي او از من قوي تر بود و مشت مرا رد كرد و مرا گرفت و فشار داد. من شروع به تقلا كردم و پس از اينكه كمي آرام شدم گفت كه من مجبور نيستم خواسته او را قبول كنم ولي بهتر است در مورد آن كمي بيشتر فكر كنم و فراموش نكنم كه خود من نيز در اداره داشتم چه مي كردم و به هر حال از رفتارم چه نتيجه اي خواهم گرفت. بعد از اين تحقير من هيچ چيزي نگفتم و فقط به خانه رفتم.
وقتي به خانه رسيدم سحر زيباي من مرا بوسيد و گفت" امروز چطور بود عزيزم؟
من فقط بوسه او را جواب دادم و رفتم تا دوش بگيرم.
وقتي كه شب شد در تخت پس از كمي عشق بازي و سكس ، اتفاقي كه آنروز برايم افتاده بود را برايش تعريف كردم( قسمت هايي از اين اتفاق را). او خيلي از دست رييسم عصباني شد
و فكر مي كرد كه حتماً او با من دشمني دارد. او به من گفت كه از رييسم شكايت كنم اما وقتي كه برايش توضيح دادم كه در چه موقعيتي گرفتار شده ام او پي برد كه چقدر اين شغل براي من ارزش دارد و ترس من از اينكه ديگر نمي توانم كاري با حقوق مشابه پيداكنم نيز آشكار شد.
او گفت " من مي دانم اين كار چقدر براي تو مهم است ولي ما چكاري ميتوانيم بكنيم ؟" من لبهايش را بوسيدم و گفتم " ممكن است تو بتواني براي من كاري بكني عزيزم،شايد تو بتواني به نحوي دل رييسم را بدست آوري و او را راضي كني. "
خودم باورم نمي شد كه دارم اين جملات را به همسر زيبايم مي گويم ، كسي كه خيلي عاشقش بودم ، ولي من بي چاره و نااميد شده بودم.
مدت نسبتاً زيادي سحر بي صدا ماند ، مي توانم بگويم شوكه شده بود. در همان زمان حس عجيبي به سراغم آمد و كيرم شروع كرد به بزرگ شدن. او متوجه شد كه كيرم دوباره دارد بزرگ ميشود ، نگاهي شرورانه در چشمانش ديده شد ، اما جوابي به من نداد و شروع كرد به ماليدن و ضربه زدن روي كيرم. و در آخر به زبان آمد و گفت :" آه عزيزم ،ايكاش راه ديگري وجود داشت كه من مي توانستم به تو كمك كنم ،خودت مي داني من نمي توانم تحمل كنم كه مردي به من دست بزند يا با او همبستر شوم. من نمي خواهم در اين مورد چيزي بشنوم و فكر آن مرا ديوانه مي كند. " ادامه كارمان و اشتياقي كه سحر در سكسمان نشان مي داد باعٍث شد كه پس از چند لحظه او در آغوش من باشد و بوسه هاي پشت سر هم و در آخر هر دو مجدداً ارضا شديم و بعد همانطور در بغل هم خوابيديم.
**
فردا صبح وقتي براي صبحانه به آشپزخانه رفتم سحر حوله حمام تنش بود و داشت صبحانه را آماده مي كرد. طوري رفتار مي كرد گويا شب قبل هيچ اتفاقي نيفتاده ، پسرمان هم آنجا بود و داشت صبحانه اش را مي خورد و تا به مهد كودك برود. وقتي صبحانه اش تمام شد سحر او را برد تا تلويزيون نگاه كند و سپس برگشت و براي سورپرايز من گفت " من آن كار را انجام مي دهم. من مي دانم كار تو چقدر برايت مهم است و بعلاوه ما به پول آن هم نياز داريم. "
از جايم پريدم و او را بوسيدم ، " آه عزيزم ، تو اگر دوست نداري مجبور نيستي آن كار را انجام بدهي ، من نميخواهم تو اون كار را بكني اگر حس مي كني كه نمي تواني. "
سحر لبخند ضعيفي به من زد و گفت "عزيزم ، ما انتخابهاي زيادي نداريم. مي دانم چقدر براي تو سخت است كه بخواهي دوباره ار صفر شروع بكني ، نه من ميروم براي آن ، تا تو
بتواني مشكل را حل كني. "
**
عصر آنروز به رييسم زنگ زدم و گفتم همسرم قبول كرده كه با او باشد البته شرط من آنست كه مشكلي براي خانم صباحي هم بوجود نيايد. حس عجيبي باعث مي شد كه من هر لحظه
بيشتر و بيشتر تحريك بشوم وقتي كه فكر مي كردم سحر چگونه توسط رييسم سرويس ميشود. فكر ميكنم سحر هم مي دانست كه من در اين باره فانتزي سكسي خودم را دارم.
من ميتوانستم خرسندي صداي رئيس را بشنوم و او گفت" احسنت بر تو ! مطمئنم انتخاب درستي كردي ، من تو و خانم صباحي را به يك دفتر جديدمنتقل ميكنم همراه با ترفيع ، پس به همسرت بگو من حدود ساعت 8 امشب خانه شما خواهم بود. "
**
سحر معلم دبستان است و عصر به خانه آمد. و پسرمان را هم از مهد به خانه آورد ، نگاه نا مطمئني داشت و حرف كمي ميزد. حدود ساعت 7:00 از اطاق خواب بيرون آمد و يك دامن لي و يك تيشرت پوشيده بود. او رفتار خود را عادي نشان مي داد و لباس معمولي خانه را پوشيده بود. شام را خورديم و هر دو رفتيم و پسرمان را خوابانديم.
سحر به من گفت " دوستت دارم عزيزم " و مرا بوسيد. از وقتي كه به اطاق بچه مان رفتيم و بعد در پذيرائي منتظر مانديم من مي توانستم لرزش و استرس را در بدن سحر ببينم. رئيس سر موقع آمد. او هنوز لباس ورزشي تنش بود. بلافاصله با ديدن سحر با خوشحالي اظهار محبت كرد. متوجه شدم جلو شلوارش كمي برآمدگي جلب نظر ميكند.
همينطور كه داشت وارد پذيرائي مي شد آنرا از روي شلوارش كمي فشار ميداد. همگي نشستيم ، سحر آمد كنار من روي مبل و رييس مقابل ما نشست. پس از كمي نوشيدن و پذيرايي او بلند شد و خواست دوش بگيرد. در حاليكه به ساكش اشاره ميكرد از سحر پرسيد " من كجا ميتوانم اين ساك را بگذارم؟". سحر بدون آنكه به او نگاه كند گفت :" آنرا در اطاق ما بگذاريد. "
رييس فاتحانه لبخندي به من زد و خيلي نزديك پشت سحر به سمت اطاق خواب ما رفت. به محض آنكه وارد اطاق شد ، سحر را بغل كرد و بوسيد و در را پشت سرش بست و مرا تنها
بيرون گذاشت. سحر اطاق ميهماني را كه چسبيده به اطاق خوابمان است براي من آماده كرده بود ، كه اگر رييس خواست تمام شب را در خانه ما بماند من آنجا باشم. تصور آنكه الان در اطاق روبرو دارد چه اتفاقي مي افتد باعث شد كه من حسابي راست كنم.
تصميم گرفتم سري به پسرم بزنم و وضعيت آنجا را هم چك كنم. ديدم خواب است و خيالم راحت شد. در برگشت به سمت اطاق مهمان از كنار اطاق خوابمان توانستم صداي دوش حمام
را بشنوم. ديگر نتوانستم تحمل كنم دزدكي بيرون رفتم و از كنار پنجره اطاق خوابمان ديدم مقداري پرده كنار است و مي توان به اين طريق داخل را ديد. سحر روي تحت نشسته بود و منتظر رئيس من بود تا از حمام بيرون بيايد.

" خيلي خوبه " ، رئيسم با گفتن اين جمله از حمام بيرون آمد ، حوله را مثل لنگ دور كمرش پيچانده بود و آشكارا ديده ميشد كه چگونه كير باد كرده اش حوله را به سمت جلو هول داده است. سحر هم داشت نگاه ميكرد. رئيس به سمت سحر رفت ، دست او را گرفت و خواست او را بلند كند ، اول كمي مقاومت كرد و خود را عقب كشيد ولي رئيس آنقدر قوي تر بود كه بالاخره او بلند شد و ايستاد. رئيس شروع كرد به بوسيدن او و سپس دستهايش شروع به پرسه زني از روي تي شرت سحر كرد. وقتي رئيس با دستهاي بزرگش سينه سحر را مي فشرد صداي ناله خفيفي از سحر شنيدم. رئيس شروع به بالا زدن تي شرت سحر كرد و گفت :" به ، چه بدن ناز و ملوسي ،عجب هيكل باحالي داري ،شوهرت هر بار تا بهشت پرواز ميكندوقتي اين سينه ها را مي خورد. "
دستهاي سحر را بالا آورد و تي شرت را بيرون كشيد. سينه هاي سفت سحر ديده مي شد. بعد سوتين و دامن سحر را هم در آورد و فقط يك شورت باقي ماند. رئيس شروع كرد به لب گرفتن و بوسيدن و پس از اندكي سحر را به طرف تخت فشار داد و او را روي تخت نشاند. سحر روبروي رئيس نشسته بود ، رئيس حوله را زمين انداخت و كيرش بيرون پريد. كيرش بزرگ و كلفت بود و به نظرم 8 ايتچ يا بيشتر مي آمد.( خيلي بزرگتر از مال من به نظر مي آمد. )
سحر با ديدن آن به نظر گيج مي آمد، نه حرفي مي زد و نه حركتي مي كرد.
سپس رئيس به حرف آمد :" بگيرش ، بيا ، بهش دست بزن"
سحر خيلي مردد دستش را بالا آورد و آن را گرفت ، سپس به آرامي شروع به ماليدن آن كرد.
" آخي ، چه احساس خوبي ، خودت مي داني چقدر خوب داري اين كار را انجام مي دهي ؟ بيا دختر دست ديگرت را هم بگذار روي تخم هايم و آنها را هم بمال "
سحر هم گفته رئيس را انجام داد.
من متوجه شدم كه سحر دارد در همين حين با دقت كير رئيس را وارسي مي كند سپس برايش خيلي راحت تر از قبل شروع به ماليدن و جلق زدن كرد. او ماليدن كير رئيس را به سمت
بالا پائين با ريتم خاصي انجام مي داد.
قلب من تقريباً ايستاد وقتي كه شنيدم همسر محبوبم به رييس گفت :" به نظر چه كير خوبي داري آقا مهران !! " ، او نگاهش را به بالا آورده بود و به رئيس نگاه مي كرد ،
فكر كنم ديدم داشت با زبانش لبهايش را هم مي ليسد. رئيس جواب داد " حالا بيشتر هم خوشت مي آيد وقتي كه كارش را ببيني "
ديگر من هم كم كم دستم روي كيرم بود و داشتم آن را به ديوار فشار ميدادم و مي ديدم آندو چقدر خودماني شده اند. رئيس داشت حسابي تحريك مي شد و نزديك بود كه آبش بيايد . من كمي متوجه خودم شدم و ديدم چگونه دارم از ديدن زنم و كاري كه براي رئيس ميكرد حال مي كنم.
رئيس دست سحر را گرفت و آنرا از روي كيرش برداشت و گفت :" مطمئناً مي داني كار دستت چقدر خوبه ، حالا خم شو و سرت را روي آن بالش بگذار تا ببينيم كار كس دادنت چطوره ؟"
من از شنيدن اين كلمات شوكه شدم ، اما بطور حيرت انگيزي هم راست كردم و مي خواستم صورت زنم را ببينم كه چطوري به اين مرد مي دهد. من نمي توانستم باور كنم اين كار
چقدر دارد من را تحريك مي كند و داشت آبم مي آمد.
سحر همان كاري را كه رئيس گفته بود كرد و رئيس شرت زنم را پائين كشيد و خيلي نرم دستش را روي كس او گذاشت. با انگشتش شروع به ماساژ كرد و لبه هاي آن را باز ميكرد
.سپس انگشتش را داخل كس سحر كرد و وقتي در آورد از آب كس برق ميزد. لبخند شيطنت آميزي به سحر زد و رفت بالاي سر او ، سحر با يك دستش كير رئيس را گرفت و در دهانش
گذاشت. در ابتدا رئيس كيرش را به نرمي هول داد داخل ، حدوداً يك يا دو اينچ ، سپس شروع كرد به پر كردن فضاهاي خالي و دهان سحر را كاملا پر كرد ،سحر دستش را روي كير
رييس گذاشته بود و آن را هدايت مي كرد.
خيلي طول نكشيد كه آب رئيس آمد. او تا آخرين لحظه كيرش را در دهان سحر نگه داشت و سحرمجبورشد همه آب را بخورد. او دو بار داشت خفه مي شد و با يك نگاه ملتمسانه
خواست تا كير را بيرون بكشد ، ولي عليرغم دست و پا زدن سحر او هنوز كيرش را در دهان سحر جلو وعقب ميكرد تا آخرين قطره آبش بيرون آمد.
سحر خسته از دست و پا زدن همانجا خم شد و رئيس براي نفس گرفتن او را در بغل گرفت و دراز كشيدند. فقط چند لحظه طول كشيد و رئيس بلند شد و گفت :" خوب عزيز ، چطوره يك
دوش سريع با هم بگيريم و دوباره شروع كنيم ؟"
من ميشنيدم كه هر دو در حمام مي خنديدند، به نظر مي آمد آنها براي مدت بيشتري آنجا ماندند ، سپس هر دو لخت از حمام بيرون آمدند و روي تخت با هم دراز كشيدند. سحر خودش
را در بغل رئيس گرم ميگرد و رئيس دوباره سر حال آمده بود. بطور واضح معلوم بود سحر الان با او خيلي راحت است. با ديدن كير شق رئيس او هم سر حال آمد و شروع به ماليدن
و فشردن كير و خايه رئيس كرد. چند لحظه بعد از جايش بلند شد و روي رئيس رفت و حالت 69 گرفت و شروع به ساك زدن كرد. اصلاً باورم نمي شد ، او تابحال هرگز با من چنين
حركتي نكرده بود. رئيس با خوشحالي شروع به خوردن كس و كون سحر كرد در حاليكه در آن طرف سحر داشت به آهستگي كير او را ليس ميزد. ناگهان سحر جيغ آرامي كشيد چون رئيس
انگشتش را داخل كون او سر داده بود. او براي چند ثانيه كير را رها كرد تا بتواند خود را آماده كند. سپس دوباره با دستش شروع به جلق زدن روي كير خيس رئيس كرد.
آنها اين بازي سكسي را در حدود 15 دقيقه ادامه دادند.
سپس شنيدم سحر گفت :" خوب ، بسه مهران ، حالا بيا من را بكن ، دوست دارم الان كيرت را توي كسم بكني ! "
رئيس داشت به خودش افتخار مي كرد كه سحر را حسابي تحريك و آماده كرده و آرام سحر را برگرداند و كير كلفتش را روي كس كوچك زن من تنظيم كرد ، كسي كه تا حالا فقط مال من بود. سحر انگار داشت در آسمان پرواز ميكرد. تا آن كير كلفت وارد شد ، فرياد سحر بلند شد. اما بعد از چند بار مالش ، كامل فرو رفت و اندكي بعد پاهايش را دور كمر رئيس گذاشت و خود را باز كرد و كمك كرد با هم شروع به گائيدن كنند.
بطور واضح مي توانستم ببينم رئيس سرعت و عمق فرو كردنش را زياد كرد. زنم با صداي لطيفي زير لب مي ناليد :" آي. .، بكن ، بكن. .. من را بكن ، آخ خدا ، توقف نكن. .. آخ چقدر دوستت دارم ! " ( من يك كمي حسوديم شد وقتي اين را شنيدم. اما من هم همان لحظه آبم آمد و دستم و شورتم را خيس كرد و به نظر يك كم هم با فشار مي آمد. )
انگار سحر به چند ارگاسم پشت سر هم و مضاعف رسيد. هر بار ميديدم كه به خود مي پيچيد و سفت ميشد و همزمان صداي جيغش را مي شنيدم و مي فهميدم دوباره ارگاسم شده است. رئيسم را هم ميديدم كه نگاهش را به سحر دوخته و هنوز دارد او را مي كند و از ديدن موفقيت جديدش حسابي لذت مي برد.
اين دفعه براي سومين بار آبم روي دستم خالي شد. من از اينكه اينهمه اسپرم ذخيره داشتم شگفت زده شده بودم و نگاهم به پائين افتاد و ديدم دستم و جلو شورتم از آنهمه آب چسبناك پوشيده شده است. آنقدر زياد بود كه در آن تاريكي بخوبي ديده مي شد.
زياد طول نكشيد كه رييس هم آبش را داخل كس زنم خالي كرد. ابتدا آه آه بلندي كرد سپس خودش را به سحر محكم فشار داد و بعد آبش را درون كس مكنده زنم اسپري كرد. هر دو به
نفس نفس زدن افتاده بودند و بي حال شدند. سحر او را در آغوش گرفت تا آخرين قطره هاي او را هم از دست ندهد.
من نه تنها احساس خستگي مي كردم بلكه احساس مبهم و تحقير آميزي نيز داشتم. براي من ديگر بس بود ، درون خانه شدم و رفتم تا در رختخواب اطاق مهمان بخوابم. از آنجا كه اطاق مهمان كنار اطاق خوابمان بود تا دو ساعت از سر و صداي مداوم درون اطاق نتوانستم بخوابم. صداهاي ناله بلند رئيس و صداي جيغ هاي كوتاه سحر از اطاق بغلي شنيده مي شد. يك جا شنيدم سحر گريه ميكند و التماس مي كند كه ديگر بس كند. كاملاً مطمئنم در آن لحظه رئيس مشغول فرو كردن كيرش در كون سحر بود. من نمي توانستم كمكي به خودم بكنم و دوباره آبم توي دستم خالي شد.
بالاخره بعد از اينكه اطاق مجاور كمي ساكت شد من خوابم برد.
حدود ساعت 2 صبح بود كه شنيدم در اطاق باز شد و سحر آمد پيش من و خودش را در بغل من جمع كرد و بوسيد و گفت :" دوستت دارم عزيزم ،مهران همين الان رفت."
هر جوري كه بود آنشب ما با هم دوباره سكس داشتيم و آن بار واقعاً خيلي عالي بود.
الان حدود دو سال از آن ماجرا مي گذرد و هنوز هم بعضي وقتها سحر مقداري از جزئيات آنشب را براي من تعريف مي كند چون مي داند با اين حرفها مرا تحريك مي كند و كيرم حسابي راست ميشود. سحر بعد از آنشب ديگر هرگز با مهران سكس نداشت ، اما آنشب طعم و چاشني خوبي به رابطه سكسي ما تا حالا اضافه كرده است.
بعله. .. ، من شغلم را بدست آوردم و در يكي ديگر از شعبات اداره با ترفيعي كه مهران برايم رد كرده بود جزء كارمندان عالي رتبه شده ام ، خانم صباحي هم در يكي ديگر از شعبات است و هيچ مشكلي ندارد ، فقط وقتي برايش اين ماجرا را ميگفتم ، او هم ماجراي مشابه خود را برايم تعريف كرد و گفت براي حفظ شغلش چه كار كرده است.
البته الان مهران هم احساس ميكند كمي كلاه سرش رفته ، چون بعد از آن ماجرا ديگر نتوانست راهي پيدا كند تا با سحر سكس داشته باشد.
اين خيلي با مزه است، چون سحر بسادگي او را ناديده گرفت و ديگر به او محل نگذاشت و اكنون ما ديگر هيچگونه وابستگي به او نداريم. مهران تنها كسي بود كه توانست با سحر سكس داشته باشد و من فكر كنم ديگر اين اتفاق براي هيچ كس ديگري نيافتد.
راستي ، تا يادم نرفته بگويم كه قسمتي از آن گرو و رهني كه گذاشته بودم را با حقوق بالا و موقعيتي كه الان دارم توانسته ام از زن مهران پس بگيرم. ..
     
#68 | Posted: 1 Jul 2011 16:25
سفر کیش و مادر زن
من اسمم سعیده و 25 سالمه
سلام میخوام داستان خودم و مادر زنم (که چند سالی هم به شکر خدا بیوه شده ) رو براتون تعریف کنم.
جریان بر میگرده به یک سال پیش. ( در ضمن اسم زنم بهار و اسم مامانش بهناز )
اون سال زنم و مامانش برای اوردن جنس میرفتن کیش و من مغازه رو نگه میداشتم. بعد از سفر سومشون زنم تو خونه خورد زمین و دستش شکست. و مجبور شد اون سفر همراه مامانش نباشه. برای همین من قرار شد با مادرش برم.
پروازمون نشست تو کیش و خسته وارد هتل شدیم و یک اتاق دو تخته گرفتیم.
بهناز اول رفت دوش گرفت و بعدش من. اون موقع خیلی روم با بهناز باز نبود. وقتی از حمام اومدم لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم.
فرداش با هم رفتیم بازار و کلی لوازم خریدیم. تو این وسائل چند تیکه لباس زیر زنونه و مردونه هم بود. وقتی اومدیم هتل همه جنسائی که گرفته بودیمو وسط اتاق باز کردیم که تو چمدونامون جا بدیم. همرو گذاشتیم تا رسید به لباس زیر ها.
بین لباسها یک بادی زنانه بود که خیلی توجهم و جلب کرد. برداشتمش و داشتم نگاهش میکردم که بهناز گفت : قشنگه؟
گفتم:آره فکر میکنم عکسش که قشنگه.
بعد بهناز از دستم گرفتش گفت : میخوای بپوشمش ببینیش؟
منم که فکر میکردم داره شوخی میکنه. گفتم : آره.
بهناز از جاش بلند شد و پشتشو بمن کرد و گفت : چشم چرونی نکن تا بپوشمش.
رومو برگردوندم تا اون راحت باشه. اما روبروم یک آیینه بزرگ بود که کامل میشد اون و دید.
وااااااااااای. تا حالا به بدن اون توجه نکرده بودم. تی شرتشو که در آورد هیچی زیرش نداشت. بعدشم یک دامن پاش بود که دیگه نمیفهمیدم دارم چی میبینم. یک باسن بزرگ سفید و واقعا خوش تراش که هر کی ببینه فکر نمیکنه این یک زن 45 باشه.
دیگه از این بیشتر ندیدم چون فقط پشتش به من بود.
بهناز صدام زد. تا رومو برگردوندم وای واقعا از بهار من که فقط 23 سالش بود صد برابر زیباتر شده بود. یک بادی کاملا تور که فقط سر سینه هاش و جلوی اون بهشت قشنگش و گرفته بود و از یک بدن کاملا لخت شهوت انگیز تر شده بود.
به بهناز گفتم میتونم یک چیز بهت بگم؟
گفت: تو هرچیز میخوای بگو.
نمیدونم ولی واقعا چیزی که گفتم حقیقت بود. اون یک قالی کرمون بود که هر چی پا میخورد ارزشش بالا تر میرفت.
اینو که شنید زد زیر خنده گفت: قابل نداره تو هم بیا روش راه برو.
با یک تک خنده من امروزمونم به پایان رسید و من فقط تمام فکرم شده بود بهناز.
فرداش با بهناز قرار دریا گذاشتیم. حوله و لباس برداشتیم و رفتیم ساحل توریستا. بهناز اونجا آشنا داشت. تو که رفتیم برام خیلی جالب بود. زن و مردم همه با مایو توی اب بودن. کوتاه براتون بگم اونجا هم خیلی خوش گذشت و منم بیشتر و بیشتر با بدن بهناز آشنا شدم.
توی راه برگشت دیگه خیلی با هم راحت شده بودیم و مثل یه زوج خوشبخت شوخی میکردیم و از باهم بودن لذت می بردیم.
تا اینکه یک زنبور خوب عزیز که انشائ ا.. قربونش بشم نزدیک هتل کار ما رو برامون درست کرد. و اومد از زیر دامن بهناز جان بالای رون پاش و نیش زد. آییییییییییییییییییییییی بهناز بلند شد.
گفتم چی شد ؟
- یک چیزی نیشم زد. خیلی میسوزه. آییییییییییی.
به هر زحمتی بود بهنازو به هتل رسوندم و بردمش توی سوئیت خودمون.
دامنش و زدم بالا و روی جای زنبور گزیدگیش یخ گذاشتم.
چه جایی هم بود دقیقا زیر خط شورتش.
دیگه کاملا دامنش از یخی که گذاشته بودم خیس بود و هنوزم خیلی سوزش داشت. برای همین دامنش و در آوردم و اون پاهای زیبا و سفیدش جلوی چشال من با هم لامبادا میرقصیدن و هی میگفت میسوزه.
کم کم که دردش آروم شد و حالش سر جاش اومد. از جاش بلند شد و تازه فهمید دامنش و درآوردم.
یک نگاه به من کردو گفت : بقیشم در میاردی.
دیگه پررو شده بودم و بهش گفتم. تقصیر اون زنبورست که بالا ترشو نبوسید.
خیلی خوشش اومد و گفت خوب تو بیا ببوس.
تا این لحظه با تمام شوخیایی که میکردیم اما بازم هنوز حریمی بینمون مونده بود ولی باید اینم برداشته میشد. (ولی بگم من جسارتشو در این اندازه نداشتم)
تا شب که چند ساعتی هم بیشتر نمونده بود و تو هتل موندیم. و بهنازم دیگه راحت کرده بود و هیچ چیز پاش نکرد و با همون شرت نازک مشکیش جلوی من جولان میداد. و جای بوسیدن اون زنبوره هم یواش یواش داشت بهتر میشد.
بهناز با چند تا از دوستاش قرار گذاشته بودن که شبو بریم کنار ساحل و یک چند ساعتی رو خوش بگذرونیم.
برنامه با جک و حرفای بیمزه شروع شد و با رقص اولین لب گرفتن من و بهناز تموم شد.
دلیلشم این بود که بهناز منو به دوستاش بوی فرند خودش معرفی کرده بود و چون کم نیاره آخر شب جلوی اونها از من یک لب جانانه گرفت. وای هنوز مزش زیر زبونمه.
بعدشم قرار شد ما چند روز باقیمونده رو بریم خونه یکی از دوستای بهناز که فردا صبح قرار بود برگرده شهر خودش و خونش خالی میشد.
صبح زود تمام وسائل و برداشتیم و رفتیم خونه اون.
وای عجب جایی درست کرده بود. واسه چند روز در ماه چه خرجی کرده بود. تمام وسائل کامل یک زندگی خوب و اونجت داشت.
به بهناز گفتم این کارش چیه؟
اونم خیلی با مزه جواب داد. بد بخت خیلی زحمتکشه هر شب یک جایی کار میکنه. منم که خیلی چشم و گوش بسته بودم سریع گرفتم چکارست.
بعد از جا بجا کردن وسائل بهناز سریع رفت دوش گرفت و اومد. منم بعد از اون رفتم. وقتی اومد بیرون دیدم یک لباس خواب بنفش خیلی قشنگی تنش کرده و زیرشم هیچی تنش نبود.
منم رفتم توی یکی از اتاقها که به بدنم کرم بزنم. چون آب دریا بدن و خشک میکرد. لخت جلوی آیینه واستاده بودم و سعید کوچیکه هم با اون صحنه ای که دیده بود و این که چند روزی از بهشت بهار خبری نبود که اون و ببینه و حالش بد بشه بالا بیاره خبری نبود. یکم سرشو بالا آورده بود و داشت خودشو توی آینه نگاه میکرد که ناگهان بهناز اومد توی اتاق. منم یک جیغ کوچیک زدمو جلوی سعید کوچیکه رو با دست گرفتم.
به بهناز گفتم تشریف داشتین.
گفت اومدم ببینم این چیزی که این همه بهار ازش تعریف میکنه چیه.
گفتم اگه میخواست همه ببیننش جلوی در بلیط میداد.
- اونم گفت من بلیطشو چند سال پیش بهت دادم و توهم بالون پارش کردی.(بهارو میگفت )
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم و موقعیتم خوب دیدم و خجالت و گذاشتم کنار و دستم و بردم کنار.
توی این چند لحظه هم سعید کوچیکه خوب سرش و اورده بود بالا و مثل یک شیر نر ایستاده بود.
بهناز اومد جلو و دستشو گذاشت زیر کوچولو خجالتی منو. سلامی بهش کرد و گفت واقعا بهار نوش جانت که با همچین چیزی ازش پذیرایی میکنی.
گفتم دست دخترت درد نکنه که اینو اینجوری بزرگش کرده.
یکم که کنجکاوی کرد گفتش ولی خوب دیگه بهار بدرد کس دیگه نمیخوره چون هرچی بزارن توش جایشو نمیگیره اینقدر که این اون تو برای خودش جا باز کرده.
حالا نوبت من بود که منم چشام به بهشت تپل مپل بهناز روشن بشه و بهش گفتم بهناز جان میشه منم دروازه ورود بهار و به این دنیا ببینم.
- نه.
- چرا ؟
- چون که اجازه نداری.
- از کی ؟
- از بهار
- مگه تو اجازه داشتی ؟
- آره. اون همیشه از تو تعریف میکرد و دل منو آب مینداخت. خوب خودش اجازه دیگه.
منم دیدم داره ناز میکنه خیلی ادامه ندادم. بهناز تیوپ کرم و از دستم گرفت و شروع کرد به کرم زدن بدنم. خیلی آرام و با ناز دستشو روی پوستم میکشید. از پایین پاهام شروع کرد و اومد بالا. وقتی به وسط پام رسید خیلی با احتیاط تخم مرغامو نوازش کرد و دستشو تا سر سعید کوچیکه که همین طور راست هم ایستاده بود کشید و یواش یواش اومد تا روی سینم. یکم موهای سینم بلنده با اونا بازی کرد و دستشو دور نوک سینه هام هی میچرخوند. یواش یواش اومد دور گردنم و کرم زد و اخرش یواش از گوشه لبم یک بوس کوچیک کرد.
یک نگاهی به کوچولوم کردو گفت آخیش داره گریه میکنه که!
راست می گفت. یکم آب ازش اومده بود.
گفتم چکار کنه دلش برای بهار تنگ شده. گریه میکنه.
یواش دستش و برد پایین و دورش حلقه کرد و خیلی عالی نوازشش میکرد. یواش یواش رفتم عقب تا روی تخت نشستم. همین طور ماساژش میداد واقعا ماهر بود. با تخمام بازی میکرد میکشیدشون و دوباره تا سرش میومد بالا. شاید حدود 10 دقیقه این کار کرد تا دیدم دارم خالی میشم. گفتم حالش داره بد میشه. گفت راحت باش. چشامو بسته بودم و داشتم لذت میبردم که آبم با فشار اومد بیرون. ندیدم کجا داره میریزه و فقط سعی میکردم تا آخرین قطرش لذت ببرم. وقتی همش اومد احساس کردم داره با دستمال تمیزش میکنه. چشامو که باز کردم دیدم وای همه دستو لباسو روی سینشو همه پر آب. همینطور که جلوم ایستاده بود تمام آبم روش پاشیده بود.
گفت واقعا حق داشت گریه کنه چه آبی توش جمع شده بود.
گفتم آخه الان یک هفته میشه که کاری نکرده. آخه قبل سفرمونم جیگر بهشت بهار خون بود.
بهناز گفت من میرم لباس عوض کنم. چند لحظه بعد با یک زحمتی از جام بلند شدم که برم حمام دوش بگیرم دیدم اون توی حمامه.
گفتم بهناز من میخواستم برم.
- گفت خیلی بدنم پر شده بود اومدم حالا اشکال نداره تو هم بیا.
- دیدم اینجوری داره میگه از خدا خواسته رفتم تو.

وای خدای من لخت لخت جلوم ایستاده بود.سینه ها سر بالا و سفت درشت. و یک بهشت تپل مپل همونطور که از روی شرت فکرشو میکردم لای پاش و فقط تنها مویی که روی بدنش دیده میشد یک خط نازک و صاف روی پیشانی بهشتش بود و چشمو به سمت یهشت راهنمایی میکرد.
بهناز گفت اگه نمایشگاه دیدنت تموم شد بیا زود دوشتو بگیر. دیگه بیشتر ازینم جلو نرو. رفتم زیر دوش و همینطور چشم روی بدن بهناز بود. اونم شامپو رو برداشت و موهاشو شامپو زد. منم چون چشاش بسته بود از موقعیت استفاده کردم و خوب چشمامو سیر آب کردم. ساناز اومد بیاد زیر دوش که یکی از اون دوقولوهای پشتش به سر کوچولوی من خود انگار که بهش برق وصل کرده باشن سریع از جاش پاشود. بهناز که چشاش و شست و باز کرد گفت این پر رو که باز بلند شد. ولی بهش بگو همون یک مرتبه بود خیلی باز پررو نشه. سرتونو چه درد بیارم این سفر ما تموم شد و این دوتا با هم روبوسی نکردن. وقتی از هواپیما میخواستیم پیاده شیم بهناز گفت : سعید چون تو این سفر پسر خوبی بودی و لیاقت خودتو برای همسری با دخترم نشون دادی سفر دیگه با خودم میبرمت و جایزتو میدم.
ما هم مثل یک آدم خمار تا سفر بعد تو کف موندیم.
عد از اون سفر وقتی رفتیم خونه بهار کلی ازمون پذیرائی کرد و خودشو هم برای یک سکس جانانه آماده کرده بود. یک تاپ کشی صورتی نیم تنه با یک دامن کوتاه. یکمی که خستگیمون گرفته شد. بهناز به بهار گفت من میرم بخوابم تو هم برو به شوهرت برس که دلش برات تنگ شده.
وقتی با بهار اومدیم توی اتاق خواب بهار گفت : خوش گذشت . گفتم جای تو خالی ولی این مامانت خیلی شیتونه . گفت چرا ؟ ادامه ندادم و موضوع و عوض کردم و گرفتمش تو بقلم و یک ساعتی رو باهم بازی کردیم و یک دل پر خوردم و کردم و دادم و....
همونطور لخت خوابیدم که یکبار دیدم یکی صدام میزنه چشامو که باز کردم دیدم بهنازه . گفتم تو اینجا چکارمیکنی گفت بهار گفته بیام بیدارت کنم . بعدشم میبینم که خوب بهت خوش گذشته .
از جام که پاشدم رفتم به بهار گفتم من لخت خوابیدم اون موقع تو به مامانت میگی بیاد بیدارم کنه .
بهارم خنده ای کرد و گفت : اونم دل داره بعدشم تو دامادشی غریبه که نیستی . یک هفته هم که با هم تنها بودین دیگه چه اشکالی داره .
این بهارم عجب شیتونی بود . میخواست مچ مونو بگیره اما خوب منم خودمو لو ندادم و بهش گفتم حالا این چه لباسیه که تنت کردی (آخه همون بادی رو پوشیده بود ) اونم گفت مامان گفته تو ازین خوشت مییاد منم برات پوشیدم .
گفتم آخه جلو مامانت زشته گفت : اونکه مامانم توهم شوهرم چه اشکالی داره .
شام حاظر شده بودو بهار برامون آورد . حر تکونی که بهار میخورد من دوستداشتم همونجا بپرم روش و لباسشو پاره کنم و خوب برم تو بهشت اما خوب جلوی بهناز نمیشد . منم یک شروالک کوتاه پام بود بدون شورت واسه همین سعید کوچیکهه خوب سر علم کرده بود و نمایان شده بود .
بهناز شیتونم که متوجه شده بود به من گفت برم براش چیزی بیارم . وقتی برگشتم روشو کرد به بهارو گفت مگه نگفتم برو به این سعید برس نگاش کن حالش بده . بهارم به من نگاهکرد و هردوشون زدن زیر خنده . منم که جو اینجوری دیدم گفتم یک بره افتاده بین دوتا گرگ ببینین دارن باهاش چکار میکنن .
بهارم گفت خودارو شکر کن تا حالا این دوتا گرگ تیکه تیکت نکردن .
منم گفتم حالا اونا مواظب خودشون باشن که دنیا چپه نشه .
بهار دید جواب نده بهتره . اما بهناز گفت تو یکیشو جر بده تا برسه به بقیش .
شام و خوردیمو رفتیم جلوی تلوزیون نشستیم به صحبت کردن و در ضمن رسیورم روشن بود روی کانال ایتالیا و داشت فیلم میزاشت . در این مورد من قبل هم روم جلوی بهناز باز بود و در سطح نیمه جلوی هم نگاه میکردیم .
فیلم به اونجایی رسید که خانوم تو فیلم تمام لباساشو درآورد و رفت کنار آقا نشست . باز سعید کوچیکه پر رو شده سرش و اورد بالا . بهار یک نگاه به من کردو رفت توی اتاق و منو بهنازم چهار چشمی داشتیم فیلم و نگاه میکردیم . ایندفعه بی معرفتی نکرد چیز آقا روهم یک لحظه نشون داد که دیدم بهناز چپ چپ به من نگاه کرد . تو فیلم خوب داشتن باهم عشق بازی میکردن که دیدم بهار اومد . وای رفته بود لباسشو عوض کرده بود و یک ست جدید پوشیده بود که فقط سر سینش و همون جلوش سه تا گل کوچیک داشت و بقیش نخ نامرعی بود .
و از راه اومد روی پای من نشست .
خیلی سکسی شده بود . بهناز گفت بهار اگه مزاحمم برم . بهارم گفت کار از این کارا گزشته شما من رو که دیدین سعیدم ببینین اشکال نداره دامادتونه و ماهم که نمیخوایم اینجا کاری بکنیم پس راحت راحت بیشین .
با این تواسیر من از جام پاشدم که با بهار برم تو اتاق که بهناز گفت سعید جان من دارم فیلم نگاه میکنم و به شما کاری ندارم . بهارم گفت بشین راحت باش ( بهار بنده خدا که از چیزی خبر نداشت و فقط میخواست جلو مامانش پز بیاد و منو به مامانش نشون بده )
بعدشم دست کرد تو شلوارکم و شروع کرد با سعید کوچیکه بازی کردن . فیلمم داشت جاهای خوبش تموم میشدو راه داشت به حمام میکشید . ولی الحق بازیگره بدن قشنگی داشت . تا اینکه تمام شد .
بهنازم از جاش پاشد و گفت من میرم بخوابم . شما هم راحت باشید .
با رفتن بهناز بهار تمام لباسای منو در آورد و همین طور که روی کاناپه نشسته بودمشروع کرد به بازی با من .
که در همین حال در اتاق باز شد و بهناز با یک لباس خواب مشکی نازک اومد بیرونه و بعد از اینکه یک نگاهی به من انداخت . که به زحمت خودم و پوشونده بودم . به بهار گفت تو آب گرم بخور منم برم از تو یخچال آب سرد بردارم و بعدشم رفت آب وبرداشت و با یک کلمه خوش باشید که به ما گفت رفت تو اتاقش
منو بهار هم کارمونو کردیمو رفتیم خابیدیم . صبح که بیدار شدم دیدم بهار میز صبحانه رو اماده کرده به من گفت برو مامان و بیدار کن . وقتی رفتم تو اتاق بهناز دیدم پاهاشو جمع کرده تو سینش و از پشت قمبلش زده بود بیرون و اون بهشت خشکلش کاملا نمایان بود . رفتم رو سرش و چند باری صداش زدم دیدم جواب نمیده .با انگشت چند تا به بازوش زدم بازم جواب نداد ایندفه شیتونیم گل کرد و آروم دستمو وسط پاش کشیدم که یک هو از جا پرید و یک جیق بلند زد .
منو که دید آروم شد و هموم موقع بهارم اومد تو گفت چی شده . مامانش گفت هیچی سعید ناخونشو کرد تو پوستم . بهار یک نگاهی به مامانش کرد که هنوز خودشو نپوشونده بود و گفت : خوب بوده چیز دیگه توی پوستت نکرده و خندید و رفت بیرون منم دمبالش رفتم .
وقتی اومد سر میز صبحانه . به بهار گفت با اون چیزائی که من دیشب دیدم اگه تو جای من بودی حالا معلوم نبود کجا بودی .
دلم واسه بهناز سوخت چون واقعا گناه داشت اونم دل داره دیگه .
بهارم در جواب مامنش گفت قابل نداره میخوای بهت قرضش بدم . مامانشم خنده ای کردو گفت . نوش جانت .
بخور بهت گوشت بشه .
چند هفته ای گذشت و قرار شد مجدد بریم برای اوردن جنس . قرار نبود من برم اما بهار گفت سعید جان این دفعه هم تو برو خیلی کمک مامان هستی . منم قبول کردم و کارای حرکت و کردیم و دم رفتن توی فرودگاه بهار اومد بوسیدم و گفت بشرطی که برای منم نگهش داری هوای مامانم و داشته باش . گناه داره .منم خندیدم و خودم زدم به اون راه و گفتم من همیشه هواشو دارم . نمیزارم بهش بد بگزره . خدا حافظی کردیم و رفتیم .
این دفعه زمانی که رسیدیم مستقیم رفتیم خونه دوست بهناز. چون از قبل هماهنگ کرده بود و کلیدشم گرفته بود. وقتی رفتیم توی خونه من رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون دیدم بهناز یک ست سکسی پوشیده و بمن گفت سعید الوعده وفا بیا میخوام بهت جایزت رو بدم!
منم که توقع نداشتم به این زودی به اینجای کار برسم خیلی خوشحال شدم و رفتم جلو.
بهناز گفت من در اختیار تو ام هر کار میخوای میتونی بکنی.
دستم و گذاشتم روی سینه هاش واقها زیبا بود هر کس ببینه فکر میکنه که عمل کرده ولی خوب اینجوری نبود هم اینکه ارثی بود هم اینکه با ورزش نگهش داشته بود.
خیلی آروم دستم و لای سینه هاش میکشیدم و یواش یواش. سوتینشو از تنش در آوردم. ایندفعه میتونستم هر چی میخوام نگاهش کنم. با لای سینه هاش بازی کردم و خیلی آهسته سر سینه هاشو لای لبام گذاشتم و یواش فشارشون میدادم. شهوت و میشد توی چشاش دید. دستم و گذاشتم لای پاش و بلندش کردم بردم سمت مبل و گذاشتمش روی یک مبل سه نفره و بعد خیلی آرام از روی شرت لای پاشو نوازش میکردم. با دندونام خیلی یا احتیاط و آهسته شورتشو از پاش در اوردم این دفعا حتی کوچکترین مویی روی بدنش نبود و گلبرگاش کاملا به هم چسبیده بود و بوی عطر از لای اونها به مشام میرسید.
محیط خیلی آرام بود حتی صدای نفس کشیدنمون شنیده نمیشد. خیلی آرام لب مو گذاشتم روی پیشانی غنچش و یک بوس کوچیک کردمش و تو دلم آرزو کردم که این غنچه قشنگش شکفته بشه و من توشو ببینم. از بهار براتون بگم که اونم همین طوری با این همه سکسی که من باهاش دارم ولی همیشه بسته و خواستنیه. خوب کم کم بوسه هامو پایین تر آوردم و به روی چوچولش رسیدم با دندونهای جلوم یواش از اون تو کشیدمش بیرون و با زبونم باهاش بازی میکردم. دیگه صدای نفس های بهناز شنیده میشد. و صدای نیازش بلند و بلند تر میشد. با یک دست سینه هاشو میمالیدم و با دست دیگه بین بهشتشو و ورودی باسنش و میمالیدم و کم کم گلمون باز شد و من توشو دیدم . بازبون کردم تو مزه عسل میداد شیرین شیرین بود. دیگه بهناز داشت ناله میکرد و میگفت بکن... سعید بکن جرم بده... سعید میخوام...
ولی با اینکه خیلی حشری بودم اما به تلافی اون دفعه جلوی خودمو گرفتم و با یک دست بازش کردم و با دست دیگه از یک انگشت شروع کردم کردم توش تا اینکه به چهار انگشت رسیدم که دیدم بهناز ارضاء شد. نمیتونست خودش و نگه داره همش میلرزید. بعد کم کم بوسش کردم تا رسیدم به لباش بعد از یک لب حسابی از روش بلند شدم.
صورتش سرخ سرخ شده بود و از تمام بدنش عرق میریخت. من هنوز حولم دورم بود. مهناز چشاشو باز کرد و گفت : سعید چرا نکردی؟
گفتم : هنوز زوده میخوام همچی بکنم که تو عمرت ندیده باشی.
خیلی آرام حولمو در آوردم سعید کوچه هم بزرگتر از همیشه ایستاده بود. برای خودم هم عجیب بود که این همه کلفت و بلند شده.
بهناز از جاش پاشد و با شهوت زیاد بهش نگاه میکرد بعدشم سریع اومد جلو و گرفتش کردش تو دهنش. انگار نه انگار که الان خالی شده بود. داغ داغ و حشری بود. منم دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم. بهناز بلندش کردم و رفتم روی تخت درازش کردم و پاهاشو دادم بالا و با آخرین قدرتی که داشتم فشار دادم توش. چون قبلا آبش اومده بود خیلی راحت و سریع رفت تو.
با دندونام سینه هاشو گاز میگرفتم و با دستام باسنش و میمالوندم. یواش از روش بلند شدم و دستامو گذاشتم روی پاهاش و خیلی سریع شروع کردم به تلمبه زدن. شاید حدود 10 دقیقه ادامه دادم احساس کردم دو مرتبه بهناز خالی شد. از اونجا که میدونستم بهناز سالها پیش لوله های رحمش بسته از لحاظ های دیگه هم خیالم راحت بود. و در آخر با فشار زیاد تمام آبم و توش خالی کردم. وقتی تونستم چشام و باز کنم و از روی بهناز بلند شم دیدم خیلی راحت خوابیده. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون خیلی خالی شده بودم اصلا حال راه رفتن نداشتم و اومدم کنار بهناز وی تخت خوابیدم.
ساعت 9 صبح بیدار شدم و دیدم بهناز حسابی آرایش کرده و پای میز صبحانه منتظر منه. بعد از سلام یک لب ازش گرفتم و با هم صبحانه خوردیم و بعدشم رفتیم بازار.
ساعت 3 بود که به خونه برگشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه دیدم بهناز باز داره شروع میکنه.
از سکس دیشبمون خیلی رازی بود و میگفت با پدر خانومم که بوده هیچوقت بیشتر از یک بار ارضاء نشده.
و بعد از اونم که اصلا سکس نداشته فقط یک بار با همین دوستش که الان ما تو خونش بودیم یکمی شیطونی کرده که بازم خوب هر دو زن بودن و خیلی خوش نگذشته. بهناز یک لباس خیلی سکسی پوشیده بود که واقعا خواستنی شده بود. سر سینه های لباسش بریده شده بود و شلوارش از پشت روی باسنش کاملا لخت بود. یک دو بار که جلوی من خم راست شد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از پشت گرفتمش و به خودم چسبوندمش. بعدم شورت خودمو در آوردم و کوچولو رو گذاشتم لای باسنش.
بهناز گفت تا حالا توی عمرش از پشت سکس نداشته اما به من اجازه داد براش افتتاحش کنم. وقتی نگاه کردم دیدم واقا هم تنگه حتا انگشت کوچیکمم توش جا نمیشه.
کرم و آوردم و یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. بعد با انگشت شروع کردم به بازی با سوراخش. با اون دست دیگه هم چوچولشو میمالوندم. زود تر از اون چیزی که فکرش و بکنم سوراخش باز شد و خواستار عزیز من شد. همین که لباسهای بهناز هنوز تنش بود من و خیلی حشری تر میکرد. سعید کوچیکه رو گذاشتم در سوراخش و خیلی آهسته دادم تو. بهناز خیلی حرفه ای بود مثل این دختر لوس نبود خیلی صبورانه صبر کرد تا دردش تبدیل به لذت بشه و واقعا میدیدم داره لذت میبره منم خیلی آرام کارو انجام دادم تا اینکه تا آخر تو کردم.
بهناز با یک لحن شهوت انگیز میگفت بکن بیشتر جرم بده... بقیشم بکن تو!
حدود 5 دقیقه بیشتر نکردم که آبم داشت میومد بهنازم قبلش خالی شده بود. بهنازم فهمید آبم میخواد بیاد گفت بریز روی سینهام براش خوبه خیلی آرام در آوردم و آب مو روی سینهاش خالی کردم اونم با دست به تمام بدنش مالید.
چند روزی که اونجا بودیم حداقل روزی سه بار با هم سکس داشتیم ولی خوب توی خورد و خوراک هم خیلی به خودمون میرسیدیم. با بهناز بهترین هدیه ها و لباس زیرها رو برای بهار خریدیم به پاس اینکه اجازه داده بود ما از هم همچین لذتی ببریم.
چند دفعه که تلفنی با بهار صحبت کردم در بسته ازم پرسید که آیا کاری کردیم یا نه ولی خوب من درست جوابش و ندادم.
وقتی برگشتیم بهن
     
#69 | Posted: 14 Jul 2011 13:48 | Edited By: Mail1473
الان بگم این داستان برای من یعنی میل 1473 نیست.





سکس با خانوم معلم


‫سلام به تمامی دوستان بعد از این مدت كه من داستانهای شما رو خوندم خواستم از قافله عقب نیفتم و خاطره‬ اولین سكس خودم رو براتون تعریف كنم‬ . ‫این برنامه برمیگرده به سال ۷۰ یعنی زمانی كه من سالهای آخر مدرسه رو میگذروندم ما توی یه آپارتمان ۴ ‫طبقه زندگی میكردیم طبقه اول این خونه یه خانوادهای بودن كه یه پسر همسن من داشتن البته بغیر از اون ۳ ‫تا بچه دیگه هم بودن كه دختر بزرگشون ازدواج كرده بود و یه دختر ۲۵ ساله و دو تا پسر توی خونه بودن و‬ ‫خانم این خونه كه اسم زیباش برای همیشه تو ذهن من نقش بست فریبا بود این خانم معلم بود و صبحها همون‬ ‫ساعتی كه ما به مدرسه میرفتیم ایشون هم به مدرسه میرفت. فریبا خانم بعد از مدرسه كه خونه میومد توی‬ ‫خونه لباس راحتی تنش میكرد یعنی راحت بگم لباس خواب میپوشید و زیر اون هم معمو ً یه شورت مشكی‬ تنش میكرد بدون كــرست و اون سینههای خوش فرمش رو به نمایش در میاورد و من هم به بهانه درس‬ ‫خوندن با آقا پسر ایشون همیشه خونه اینها بودم ولی اصل ماجرا چیز دیگه ای بود و اون هم دید زدن سینه ها‬ وهیكل زیبای فریبا بود‬ . ‫یه روز صبح وقتی داشتیم میرفتیم مدرسه فریبا هم با عجله اومد سوار اتوبوس بشه اون وقتها هنوز اتوبوسها‬ ‫جدا نبود و آخر عشق و حال بود راننده اتوبوس كه با من آشنا بود میخواست راه بیفته كه من گفتم نگهدار‬ ‫ایشون آشنا هستن خلاصه فریبا سوار شد و اتوبوس راه افتاد ایستگاه اول و دوم زیاد خبری نبود ولی از‬ ‫ایستگاه سوم به بعد شلوغ شد طوری كه مجبور شدیم بریم وسط تا بقیه سوار بشن اونهایی كه اون موقع سوار‬ ‫اتوبوس میشدن میدونن وقتی شلوغ میشد در جلو مخصوص خانمها و درعقب مخصوص آقایون بود . طوری‬ ‫اتوبوس شلوغ شد كه همه به هم چسبیده بودیم من اص ً متوجه نبودم كه یه پای من به پای فریبا چسبیده بعد از‬ یه ‫مدت كه به خودم اومدم دیدم بهترین فرصت زندگیم جلوی چشمهام داره از بین میره من هم فرصت رو غنیمت‬ ‫شمردم و سعی كردم تا جائی كه میشه به فریبا بچسبم در همون حال بودم كه كیرم تا سرحد امكان اومد بالا‬ اتوبوس به قدری شلوغ شد كه من یواش یواش رفتم پشت سر فریبا‬. ‫اولش میترسیدم به بهش نزدیك بشم ولی قربون چاله چولهای خبابونهای تهرون تو اولین چاله همچین كیرم به‬ ‫كونش نرمش خورد كه پیش خودم گفتم الان برمیگرده میزنه توی گوشم ولی هیچ عكس العملی ندیدم بخاطر‬ ‫همین پرروتر از قبل بهش نزدیك شدم و به بهانه پرسیدن حال پسرش باهاش صحبت كردم و مالوندمش اون‬ ‫هم خیلی راحت جواب من رو میداد یه وقت دیدم موقع جواب دادن كونش رو به كیرم فشار میده اول فكر كردم‬ ‫به خاطر اینكه صداش رو بهتر بشنوم اینكارو میكنه ولی بعدش دیدم زمانی هم كه نمیخواد حرف بزنه باز هم‬ ‫فشار میده من كه داشتم میتركیدم بخاطر شهوت هیچی حالیم نبود پیش خودم گفتم نهایتش ناراحت میشه و پیش‬ مادرم میگه كه چی شده‬! ‫من هم بهانه چاله چوله ها رو داشتم پس خیالم راحت بود شروع كردم به مالیدن كه از شانس بد من رسیدیم به‬ ‫اون ایستگاهی كه میخواست پیاده بشه هنوز اتوبوس ترمز نكرده بود كه برگشت گفت چه ساعتی از مدرسه‬ ‫میای خونه؟‬ گفتم ساعت ۲. گفتش ساعت ۳ خونه منتظرت هستم بیا كارت دارم‬. ‫با یه لحنی صحبت كرد كه پیش خودم گفتم بدبخت كونت پاره شد میخواد اول دهنت رو بگاد بعدش ببردت بالا‬ ماجرا رو برای همه تعریف كنه‬. ‫باور نمیكنید ولی اون موقع با ترس گفتم چشم اون روز از درس هیچی نفهمیدم تا زنگ آخر كه اومدم خونه‬. ‫طبق عادت همیشه رفتم یه دوش گرفتم ساعت رو نگاه كردم ۲:۴۵ بود این یه ربع آخر داشتم سكته میكردم‬ ‫خلاصه ساعت ۲:۵۹ شد كه از خونه زدم بیرون و رفتم طبقه پایین سر ساعت ۳ زنگ زدم وقتی اومد در رو‬ ‫باز كرد دیدم با همون لباس همیشگی اومده بخاطر همین یه كوچولو خیالم راحت شد چون اگه میخواست بره‬ بالا مانتو تنش میكرد دعوت كرد بیا تو من هم رفتم توی خونه و روی مبل خیلی ساكت نشستم‬. ‫ازم پرسید نهار خوردی با اینكه چیزی نخورده بودم ولی از ترس گفتم آره گفت چایی میخوری یا آبمیوه ؟‬ ‫گفتم چایی رفتش برام یه چایی ریخت و گذاشت جلوم خودش هم نشست روبروم چایی مثل زهرمار از گلوم‬ ‫پائین رفت وقتی تموم شد بلند شد بدون اینكه چیزی بگه رفت توی راهرو اتاقها پیش خودم گفتم بدبخت وصیت‬ ‫خودت رو بكن چون رفت لباس بپوشه بعد از تقریبً ۲ دقیقه كه برای من اندازه ۲ سال گذشت منو صدا كرد‬ گفت بیا كارت دارم‬! ‫با ترس و لرز رفتم طرف اتاق زمانی كه وارد شدم صحنهای رو دیدم كه شاید همه شما بگید دروغه ولی باور‬ ‫كنید جز حقیقت نیست فریبا لباس خوابش رو درآورده بود و با یه شورت مشكی جلوم واستاده بود اولش باورم‬ ‫نشد فكر كردم دارم خواب میبینم ولی وقتی شروع به صحبت كرد فهمیدم بیدارم و باید جواب بدم ازم پرسید‬ ‫خوب توی اتوبوس چیكار داشتی میكردی؟‬ ‫این رو كه پرسید قلبم مثل كون مرغ شروع به زدن كرد اگه اون موقع دستگاه ضربان قلب بهم وصل میكردن‬ شاید در حدود ۴۰۰ بار در دقیقه حساب میكرد‬ . گفتم من من من كاری نكردم‬! ‫پرسید پشت سر من وایستاده بودی هی خودت رو به من میچسبوندی كاری نمیكردی؟‬ گفتم خوب اتوبوس شلوغ بود‬! گفتش حالا كاری ندارم كه چیكار كردی ولی الان میخوام دوباره اون كارو تكرار كنی‬! ‫من رو میگی تو همون لحظه چهارشاخ گاردن بریدم مونده بودم چی بگم كه یهو گفت نكنه میخوای كل‬ ساختمون بفهمن تو چیكار كردی ؟‬ ‫سرم رو انداختم پایین گفتم تقصیر من ... كه پرید توی حرفم با داد گفت شلوارت رو دربیار با تعجب گفتم توی‬ اتوبوس كه با شلوار بودم‬! ‫خندید گفت بله ولی من توی اتوبوس اینجوری نبودم یالا دربیار یواش یواش مشغول شدم كه با اخم فریبا‬ ‫مواجه شدم و سریع شلوارم رو دراوردم بعد گفت مابقی لباسات بغیر از شورتت رو دربیار اونها رو هم‬ ‫دراوردم و با یه شورت و یه كیر از ترس خوابیده جلوش واستادم یه نگاه بهم كرد و با لبخند گفت بیا از پشت‬ ‫بهم بچسب رفت طرف دیوار و پشتش رو به من كرد من هم مثل پسرهای خوب به حرفش گوش كردم و بهش‬ ‫چسبیدم چشمتون روزهای خوب ببینه تا بهش چسبیدم انگار برق ۵۰۰ ولت بهم وصل كردن كیرم توی یه‬ لحظه یه چشم بهم زدن راست شد تا كیرم رو حس كرد گفت اهان اینطوری بهتره محكم بغلم كن‬. ‫من هم از خدا خواسته بخاطر اینكه سینه هاش رو با دستام لمس كنم محكم بغلش كردم و سینه هاش رو محكم‬ گرفتم باور نمیكنید بهترین لحظه عمرم اون لحظه بود من همیشه به یاد اون سینه ها شبها رو به صبح‬ ‫میرسوندم حالا توی دستام بود و داشتم فشارشون میدادم یه چند لحظهای به همین صورت بودیم كه برگشت‬ ‫و در حالی داشت روی زانوهاش مینشست گفت اینجوری نمیشه و بدون اینكه چیزی بگه یهو شورت منو از‬ پام دراورد مات ومبهوت مونده بودم چیكار كنم‬! ‫كه گرمایی خاص ولذت بخش روی كیرم حس كردم بله كیرم توی دهن خوش فرم فریبا عزیزم جا گرفته بود‬ و با مهارت خاصی داشت میخورد من كه تا اون موقع سكس نداشتم حس كردم یه چیزی توی بدنم داره با‬ فشار حركت میكنه تا اومدم حرفی بزنم تمام آبم توی دهنش خالی شد اون هم كم نیاورد همش رو خورد‬ ‫! با خجالت گفتم ببخشید اولش خندید ولی بعدش بهم گفت این دفعه رو هیچ ولی از دفعه بعد بهم بگو داره میاد‬ ‫. گفتم چشم‬! ‫بلند شد و دست من رو گرفت و رفتیم سمت تخت شورتش رو دراورد و یه كس صورتی و بی مو رو انداخت‬ جلوی من مونده بودم چیكار كنم كه خودش گفت حالا نوبت تو بخورش نمیدونستم باید چیكار كنم ناشیانه‬ ‫شروع به لیسیدن كردم كه حالم داشت بد میشد بلندم كرد و گفت بذار بهت یاد بدم چطور باید اینكارو بكنی‬ ‫بعدش پاهاش رو باز كرد و با دستهاش دو لبه كس قشنگش رو از هم جدا كرد وگفت این كوچولو رو این بالا‬ میبینی؟ گفتم آره گفت آروم لیسش بزن نذار زبونت خشك بشه‬. ‫الان كه دارم فكر میكنم میبینم كه تمام كارهائی رو كه توی سكس با یه خانم یادگرفتم مدیون لطف فریبا‬ ‫خوشگلم هستم . شروع به لیسیدن كردم اونقدر از این كار خوشم اومد كه متوجه نشدم كه چه مدت ادامه دادم یه‬ ‫وقت دیدم كه بدنش به لرزه افتاد و شروع كرد به جیغ زدن اولش فكر كردم بخاطر طولانی شدن لیسیدن من‬ حالش بد شد ولی بعدً متوجه شدم كه این حالت بهترین و زیباترین حالتی كه یه زن دوست داره تجربه كنه‬! ‫بعدش منو بلند كرد و كیر راست و استوار منو نگاه كرد و بعد منو روی كشید همون جوری یه لب گرفتیم و‬ ‫چرخیدیم حالا من زیر بودم و اون روی من البته اونموقع بعلت بی تجربگی من اینكار رو كرد چون‬ ‫نمیخواست وسط سكس كلاس آموزش داشته باشیم دوباره ازم لب گرفت و شروع كرد به خوردن سینههای‬ ‫من . من اونجا بود كه یادم اومد اون سینه های قشنگ رو هنوز نخوردم و عزمم رو جزم كردم كه حتمً این‬ ‫كارو بكنم بعد از خوردن سینههای من كیرم رو با دستش گرفت و روی كس خودش تنظیم كرد و روش نشست‬ ‫با اینكه ۴ تا بچه زائیده بود كسش خیلی تنگ بود وبعدً كه بهش گفتم گفت كه نزدیك به 3 سال بود كه با كسی‬ ‫سكس نداشته برای من كه تا اون موقع حتی كس رو از نزدیك ندیده بودم یه فرصت طلایی و با اون شخصی‬ كه دوستش داشتم پیش اومده بودكه سكس داشته باشم پس سعی كردم نهایت لذت رو ببرم‬. ‫زیر چشمی كه نگاه كردم دیدم سینههای قشنگش بالا وپائین میپره از دیدن اونها واقعً حال كردم. بعد از حدود‬ ۱۰ دقیقه حس كردم كه جریان فشار قوی آب توی بدنم راه افتاده گفتم داره میاد اون هم از روی من بلند شد و‬ ‫شروع به ساك زدن كرد برای بار دوم آبم اومد و همش رو توی دهنش خالی كردم بعد از قورت دادنش اومد‬ ‫كنارم خوابید و ازم بابت سكسمون تشكر كرد ومن هم بابت اینكه توسط اون مرد شده بودم وبغیر از این خیلی‬ ‫چیزها بهم یاد داده بود ازش تشكر كردم .من با فریبا هفتهای ۳ بار سكس داشتیم البته بعدش به خاطر مسائلی‬ ‫كه پیش اومد مجبور به قطع ارتباط شدیم و بعد از چند وقت از اون مكان اسباب كشی كردیم ولی توسط اون‬ تونستم دختر بزرگش كه اسمش آنا بود رو هم بكنم

آیدیت بخاطر تبلیغ برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     

#70 | Posted: 14 Jul 2011 13:57 | Edited By: Mail1473
الان بگم این داستان برای من یعنی میل 1473 نیست.



دختر امام جمعه






اولین مسافرت مجردی من، چند روز بعد از كنكور بود. همه برنامه ها از قبل هماهنگ شده بود. قرار بود بریم ویلای شهروز اینها. ویلای دنج و شیك و بزرگی بود در آخرین نقطه خزر شهر جنوبی. هیچیك از ما هنوز ماشین نداشتیم ( من قول ماشین را از پدرم برای بعد از قبولی دانشگاه گرفته بودم ) و به ناچار با یك مینی بوس در بست رفتیم.
خزر شهر بین شهركهای شمال، به دلیل داشتن كمیته مستقر، بدترین شهرك از لحاظ دختر بازی بود. از طرفی چند تا از ویلا های مصادره ای هم به بنیاد های انقلابی واگذار شده بود. مثل ویلایی كه روبه روی ویلای پدر شهروز بود و متعلق به ستاد اقامه نماز جمعه.
برای همین هم این چند روز كه در خزر شهر بودیم فقط به عرق خوری (آنهم عرق های افتضاح سوپر شهرك)، موتور سواری، شنا و پوكر گذشت. روز ماقبل آخر كه تصمیم گرفته بودیم فردا صبح به تهران برگردیم ( چون پولمون ته كشیده بود ) برای آخرین شنا به دریا رفتیم.
موقع برگشت، من آخر از همه بودم. روی پل عابر ( حد فاصل جنوبی و شمالی) با دختری چادری برخورد كردیم. دیدن یك دختر چادری با چادر مشكی توی خزر شهر و سر ظهر همونقدر برامون عجیب بود كه دیدن یك خانم لخت. آخه خزر شهر اصلاً دختر چادری نداشت. با اینهمه بعضی از بچه ها رحم نكردن و تا دلشون میخواست متلك بار دخترك كه با برادر كوچیك 5-4 ساله اش بود كردند.
قیافه پسر بچه ای كه با دختره بود به قدری جذاب و با نمك بود كه تصمیم گرفتم نگاه دقیقی به صورت خواهرش هم بیاندازم. دختر، عینك دودی بزرگ مدل قدیمی زده بود و بنا براین نیمی از صورتش اصلاً دیده نمی شد.پوست صورتش سفید مثل برف و لبهاش علیرغم نبود هیچ آرایشی، سرخ و گلی بود. با اینكه نصف صورتش رو نمی دیدم، ولی میدونستم باید خیلی ناز باشه. صورتش گرد بود و قدش كوتاه. چشمهاش از پشت عینك نه چندان سیاهش برای یك لحظه به من دوخته شد و دوباره به زمین جلوی پاش خیره شد. وقتی از كنار من رد میشد به آرومی گفتم « ببخشیدشون » و اون هم با صدایی ظریف جواب داد « خدا ببخشدشون! » پیش خودم فكر كردم كه تیر به هدف خورده. طرف از اونهایی بود كه از آدمهای با كلاس و تیپ های مردانه خوشش می اومد.
با رسیدن به ویلا دعوای همیشگی كی اول دوش بگیره سر گرفت. تا بچه ها سر نوبت دعوا كنند، من دوشم رو گرفته بودم و داشتم موهامو خشك میكردم. می خواستم برم توی صحرای جلوی پل و سنگ برای آكواریومم جمع كنم. اون موقع جلوی پل یك صحرای شنی بود. نمی دونم حالا تبدیل به پارك شده یا توش ویلا ساخته اند. ولی حدود سال 67 صحرای بزرگی بود كه پر بود از مارمولك های بزرگ و شن و سنگریزه های قشنگ دریایی.
همینطور كه مشغول جمع كردن و انتخاب سنگ ریزه ها بودم صدای دخترونه ای گفت
- خسته نباشین
سرم رو بلند كردم. خودش بود كه داشت از شهرك شمالی بر میگشت. ایستادم و جواب دادم
- ممنون. شما هم خسته نباشید از این گرما و آفتاب
- متشكرم.
لهجه شیرین تركی داشت. قصد داشت به راهش ادامه بده كه سعی كردم با ادامه صحبت هام جلوش رو بگیرم
- برادرتون رو برده بودید دریا ؟
- نه، رفتم براش بستنی خریدم.
- ویلا تون كجای شهركه ؟
- آخر شهرك. روبه روی ویلای خودتون
- مگه شما میدونین ویلای ما كجاست ؟
- آره خوب. روبروی ما هستین. كم هم كه سرو صدا نمیكنین. همه شهرك میدونن شما كجایین.
- هه هه هه باید ببخشید. لابد شبها نمیزاریم بخوابین.
- نه صداتون اونقدر ها هم بلند نیست.
- از كدوم شهر اومدین؟
- از ........
- من كه اسمشم نشنیده ام!
- جای بزرگی نیست
- راستی ویلای روبروی ما كه مال ستاد نماز جمعه است !
- خوب پدر من هم امام جمعه است !!!
در حالی كه با تعجب آب دهنم رو قورت میدادم پرسیدم
- راست میگین ؟
عینكش رو برداشت و چشمهای سبز درشت و بینی كوچكش رو نشون داد و پرسید
- دروغم چیه ؟!
همینطور كه مبهوت بودم به تدریج از من دور شد. بیست قدم جلوتر برگشت، لبخندی زد و بلند تر از همیشه گفت :
- خدانگهدار. بعد میبینمتون
و من باز هم مثل ابله ها به رفتنش خیره شدم. خیلی خوشگل بود. مثل دختر هایی كه عكسشون روی جلد مجله هاست. اصلاً یادم رفته بود كه ما فردا صبح داریم میریم. با عجله بلند شدم. سنگریزه ها رو به زمین ریختم. به سرعت به دنبالش دویدم. توی پیاده روی آنطرف بلوار بهش رسیدم.
- میشه همین امشب همدیگرو ببینیم ؟
- مگه فردا رو ازمون گرفته ان ؟
اگه میگفتم كه فردا برمیگردم تهران، كارها خراب تر میشد. این بود كه گفتم
- آخه من امشب كارتون دارم.
خندید و گفت :
- خوب باشه برای فردا. من عصر با پدرم میرم فریدون كنار و دیر وقت بر میگردم. شب هم نمی تونم بیام بیرون. باشه برای فردا. فعلاً هم خدا نگهدار
- حداقل اسمتون رو بگین
- فاطمه
- منم فرشاد
- خداحافظ
تمام بعد از ظهر مشغول جمع و جور كردن اتاقها بودم. این رفقای بی معرفت در غیاب من رفته بودند بابلسر برای خرید سوقاتی. من هم ریخت و پاشهای همه 8-7 روز گذشته رو جمع كردم و نشستم پای تلویزیون. وقتی هم بچه ها اومدن شام رو خوردیم و رفتیم كه زود بخوابیم. قرار بود مینی بوس ساعت 5 صبح بیاد دنبالمون.
ساعت 11:30 بود كه صدای بنز حاج آقا رو شنیدم. از پنجره بیرون رو نگاه می كردم. دیدمش. صبر كردم همه رفتن تو ویلاشون. من هم بی سرو صدا پریدم بیرون و رفتم كنار ویلای اونها. یك ویلای سه خوابه بود. اتاق حاج آقا و حاج خانم اولین اتاق بود. اتاق بعدی هم یك زن و شوهر دیگر ( كه بعد فهمیدم خواهر و شوهر خواهر فاطمه اند ) بودند. در اتاق سوم هم با وجودی كه پرده ها بسته بود میشد هیكل فاطمه را به خوبی تشخیص داد. چون پنجره باز بود، پرده را كنار زدم. فاطمه با مقنعه و بدون چادر داشت چادرش رو مرتب میكرد. كس دیگری توی اتاق نبود. آرام صدایش زدم. با وحشت برگشت. میترسیدم جیغ بكشد. خوشبختانه زود من رو شناخت. باز هم با صدای آروم گفتم « یك ساعت دیگه من اینجام » و قبل از اینكه بگوید نه فرار كردم.
یك ساعت وقت داشتم. پیاده رفتم تا كنار دریا. حساب كرده بودم كه 20 دقیقه رفت و 20 دقیقه برگشت. پس حد اكثر 10 دقیقه لب دریا وقت داشتم. استثنائا سوپر باز بود. سیگاری كشیدم و یك شیشه ماءالشعیر هم رفتم بالا. وقتی كنار پنجره اتاق فاطمه رسیدم 5 دقیقه هم دیر شده بود. خوشبختانه هوا از شبهای پبش خنك تر بود. پنجره بسته بود. پرده كشیده و چراغها هم همه خاموش. مار كوچكی به سرعت از زیر پایم فرار كرد. دلم میخواست هرچه در مورد بی زهر بودن مارهای شمال شنیده بودم حقیقت داشته باشد.
هول برم داشته بود. نكند كس دیگری پنجره را باز كنه. به آرومی كمی پنجره رو باز كردم. فقط چند سانتیمتر. پنجره با نیروی دیگری به آرامی و خود به خود باز شد. آخیش. فاطمه بود.
- چیكار داشتین؟
- میخواستم ببینمتون
- برای چی ؟
چاره ای نبود. وقت زیادی نداشتم. باید اغفالش میكردم. حالا موقع وجدان درد نبود. ممكن بود دیگه هیچوقت طرف رو نبینم.
- برای اینكه من از لحظه ای كه با شما حرف زدم یه آدم دیگه ای شدم.
لبخندی زد و گفت :
- چه جور آدمی ؟
- یه آدم عاشق !!!
نیم ساعت بعد، وقتی دستهاش رو توی دستهام گرفته بودم، با لحنی جدی در جواب این حرفم داشت میگفت :
- خودم فهمیده بودم. همون وقت كه دیدمت فهمیدم عاشق من شدی.
و من كه خیلی دلم میخواست بگویم « تف به گور پدر آدم دروغگو » جلوی خودم رو گرفتم و گفتم :
- میدونی ؟ آدم وقتی عاشق میشه، اول دیگران میفهمن، بعد خودش. این یه اصله. اینو توی یه كتاب خوندم. ظهر وقتی برگشتم خونه كه نمازم رو بخونم (عجب آدم دروغگوی عوضیی هستم !) همه دوستهام فهمیدن كه من عاشق شدم ! میگفتن تو چشمات نوشته !
و اون با سادگی و زود باوری جواب داد :
- آره، میشه عاشقی رو تو چشمهات خوند!
اگه میخواستم كاری بكنم حالا وقتش بود. ولی هنوز موقعیتمون خیلی مسخره بود. من توی باغچه ایستاده بودم و اون روی لبه پنجره. با مانتو، مقنعه و چادر مشكی ! بهش گفتم :
- كسی نمیاد تو اتاقت ؟
- نه، نترس. در اتاقم قفله. وقتی شوهر خواهرم خونه است در اتاق رو قفل میكنم.
- من میترسم. میشه امتحان كنی ؟
- بخدا قفله ………. خوب باشه صبر كن
و رفت كه قفل در رو امتحان كنه. از همین فرصت استفاده كردم. دستهام رو گذاشتم لبه پنجره و پریدم تو اتاق.
- قفل بود ؟
- چرا اومدی تو ؟
- آخه اونجوری بد بود. یه وقت یكی من رو میدید برای تو بد میشد !
- آهان. خوب باشه
كنار تختش روی زمین نشستم. حدث زدم اگه روی تخت بشینم اون نمیاد كنارم. ولی اینجوری میومد. نشست لبه تخت. با فاصله. ازش راجع به خونواده اش می پرسیدم و به تدریج خودم رو با هر كش و قوس، چند سانتیمتری به اون نزدیك میكردم. متقابلاً هرچی دروغ بلد بودم راجع به خونواده خودم بهش میگفتم. راجع به برادری ( كه ندارم ) و همسرش كه دختر یكی از روحانیون سر شناسه گفتم. گفتم كه خانواده مذهبی ای دارم و پدرم از بازاریان علاقه مند به روحانیته! و دست آخر وقتی بهش گفتم حاضری زن من بشی ؟ اون با لحنی معلم مابانه جواب داد به شرطی كه دیگه مسافرت مجردی نری !!
دستش رو گرفتم و جوری وانمود كردم كه از این لحظه بنده مطیع اونم. با هیجان و خوشحالی دستش رو بوسیدم و اون هم نتونست دستش رو به موقع كنار بكشه. ازش هزار بار تشكر كردم كه پیشنهادم رو قبول كرده. قرار شد كه اون به خانواده اش چیزی نگه و من خانواده ام رو به صورت غریبه برای خواستگاری بفرستم.
با جرات و جسارت بیشتری كنارش روی تخت نشستم و اون هم ممانعتی نكرد. دستم به تدریج بالا تر رفته بود و به آرومی بازوهایش رو میفشردم. از قشنگی و لطافت و نجابتش تعریف كردم. زمان به سرعت به زیان من در حال گذر بود. بیرون بارون گرفته بود. بلند شدم و پنجره را بستم . اینبار كاملا چسبیده به اون نشستم. یك دستم رو دور بدنش حلقه كردم و بازوی دیگرش رو گرفتم. با دست دیگر چانه اش رو گرفتم و به سمت خودم چرخوندم. صورتش كاملاً روبروی صورت من بود. گفتم :
- فاطمه ؟
- هوم ؟
- دوستم داری ؟
- توچی ؟
- می پرستمت
- كی میای ؟
- كجا ؟
- خواستگاری
- هروقت تو بگی. جمعه همین هفته خوبه ؟
- باشه خوبه
- پس من باید فردا سریع برگردم تهران
- چرا ؟
- برای اینكه برم به خانواده ام بگم آماده بشن. ضمنا تو گفتی دوست نداری دیگه مجردی مسافرت برم.
- آهان. خوب باشه
- جوابمو ندادی. دوستم داری ؟
سكوت كرد. لبخند زد. و بالاخره با ناز و عشوه با چشم پاسخ مثبت داد. معطلی جایز نبود. لبهاش رو به آرومی بوسیدم و فوراً شروع كردم به بوسه های تند و كوچك از گونه هاش. خودش رو عقب كشید و همین باعث شد كه روی تخت بخوابه. من هم همچنان ادامه دادم. می دونستم این كار هر دختری رو تحریك میكنه. مخصوصا دختر دست نخورده تازه بالغی مثل اونو. مقاومتش كم و كمتر شد تا به تدریج به صفر رسید. بعد دستهاش رو دو طرف صورتم گذاشت و با فشار بهم لب داد. چه لبی. خیلی حرفه ای. باور كردنی نبود كه این لب خوردن رو به طور ذاتی بلد باشه. ولی باید باور میكردم. مزه عسل میداد. اولین دختری بود كه با لب خوردن تحریك میشد. چشمهاش برق مخصوصی میزد. دستم رو روی سینه اش گذاشتم. محكم و كوچك بود. منهم محكم فشارش میدادم. ناله اش بی سر و صدا بود. از روی تخت بلند شدم و پاهاشو كه از تخت آویزون بود روی تخت كشیدم. كنارش خوابیدم و دوباره لبهاشو گرفتم. با دست آزادم به تدریج دگمه های مانتواش رو باز كردم. فقط سه تا بالایی رو. حالا میشد جنس سوتینش رو از زیر بلوز دگمه دار چهارخانه قشنگش حس كرد. یك دستم رو زیر سرش گذاشته بودم. و دست دیگرم رو به سمت شكمش بردم و از زیر بلوزش بالا آوردم. شكمش رو جمع كرد كه مثلا مقاومت كنه. ولی مقاومت مسخره ای بود. چون همزمان داشت لبهام رو قورت میداد. سینه سفت و كوچك و دخترانه اش رو از زیر سوتینش بیرون كشیدم. آه از نهادش بلند شد. عجیب بود. این دختر همه جای بدنش حساس بود و با هر حركت من بیشتر وبیشتر تحریك میشد. لبهایم رو آزاد كردم و به سراغ سینه هاش رفتم. مثل انار سفت بود و نیاز به آب لمبو كردن داشت. خیلی حشری و سكسی بود. صبر كردم تا یك نشونه جدید ببینم و بعد كارهای جدید رو شروع كنم. به زودی علایم این نشونه جدید ظاهر شد. همینطور كه سینه هایش رو میخوردم به آرومی كمرش رو بلند میكرد و دوباره به تشك فشار میداد.
دوباره رفتم سراغ لبش. برای اینكه اعتراضی نكنه لازم بود لبشو با یك چیزی ببندم. پس شروع كردم به لب خوردن و اون هم شروع به جواب دادن كرد. یك دستم كه هنوز زیر گردنش بود از همان زیر به سراغ سینه اش رفت. هنوز شك نكرده بود. دست دیگرم رو به آرومی از روی شلوار به كسش رسوندم. پاهاشو جمع كرد و بالا آورد. فكر كرده بود میخوام شلوارش رو در بیارم. ولی من هنوز چنین قصدی نداشتم. كمی كه از روی شلوار قسمت بالای كسش رو مالیدم، اعتمادش جلب شد و پاهاشو دوباره پایین آورد. من هم انگشتهامو سراغ جاهای حساس تر فرستادم. بالاخره نقطه حساس كسش رو پیدا كردم. خودش پاهاشو از هم باز كرده بود. احساس كردم اگه ادامه بدم ارضا میشه. پس دستم رو بالا آوردم و به شكم و سینه اش ور رفتم. حرصش گرفته بود ولی رویش نمیشد كه ازم بخواد به مالوندن كسش ادامه بدم. موقعیت مناسب بود. دوباره دستم رو پایین بردم و اینبار سر راه دگمه و زیپ شلوارش رو هم باز كردم. لبش رو كه همچنان توی لبم بود آزاد كرد و با التماس گفت
- نه
- باشه عزیزم. هرچی تو بگی
ولی مثل بچه های معصوم به كارم ادامه دادم. اما اینبار هم برای اینكه اعتمادش جلب بشه، فقط از روی شورت. خیسی شورتش نشون دهنده این بود كه خواهرش داره گاییده میشه. ولی یه چیزی برام عجیب بود. استخوان لگنش تا آن پایین ها ادامه داشت. چون پاهاش آزاد بود به آرومی شلواش رو پایین كشیدم. علیرغم اعتراض زبانی، خودش هم كم و بیش همكاری می كرد. مانتو، مقنعه و چادر عربیش رو همچنان به تن داشت و من هم اصراری برای در آوردنش نداشتم. یاد عارفنامه ایرج میرزا و شعر چادرش افتاده بودم. دستم همچنان به كار كسش مشغول بود. بالاخره سوراخ كسش رو پیدا كردم. خیلی عقب تر از بقیه كسهایی بود كه دیده بودم. تقریبا نزدیك كونش بود. از روی شورت فشار كوچكی با انگشتم وارد كردم. شورتش به سادگی فرو رفت. دستم رو تا شكمش بالا آوردم و اینبار از زیر شرتش بردم تو. هیچ اعتراضی وجود نداشت. سراپا لذت شده بود. دستم رو آنقدر بردم پایین كه انگشتم به سوراخش رسید. به ملایمت انگشت وسطم رو بردم تو. به تجربه فهمیده بودم دختر های توی این سن و سال با یك انگشت پاره نمیشن. ورود انگشتم به داخل واژنش، اونو از خود بی خود كرده بود. داشت ارضا میشد و هنوز سر من بیكلاه بود. اشكالی ندیدم كه ارضا بشه. با مالوندن انگشتم داخل سوراخش به راحتی ارضاش كردم. از خشك شدنش فهمیدم ارضا شده. خودش صداش در نمی اومد. دستم رو بیرون كشیدم و بوسیدمش.
- مباركه
- زن شدم ؟
- نه خنگه، ارضا شدی
- یعنی چی ؟
- یعنی خیلی لذت بردی
- خیلی خوب بود.
- آره میدونم برای تو خیلی خوب بود
- مگه برای تو نبود.
- من كه ارضا نشدم.
- چرا ؟
- چون تو نذاشتی
- حالا باید چیكار كنم ؟
- چی رو چیكار كنی ؟
- اگه بخوام تو هم بشی باید چیكار كنم ؟
- باید لخت بشی
-ا ونوقت زنت میشم ؟
- نه. اون اسمش عروسیه . ایشالله شب عروسیمون
-برو كنار
كنار رفتم. بلند شد. چادر و مقنعه اش را در آورد. بقیه دگمه های مانتوش رو باز كرد. شلوارش قبلا از پاش افتاده بود و فقط به یك پایش آویزان بود. دگمه های سر دست بلوزش رو كه شبیه پیرهن مردونه بود باز كرد و بلوزش رو از سرش در آورد. بند های سوتینش رو از شونه ها رد كرد. اونو چرخوند و برگشت به سمت من. به شورتش اشاره كرد
-اینم باید در بیارم؟
با سر اشاره مثبتی كردم. اوهم لخت لخت شد !
- حالا چیكار كنم ؟
دستش رو گرفتم و كشیدمش رو تخت. بلند شدم و بلوز و شلوارم رو در اوردم. میدونستم چون احتمالا تنها كیری كه دیده دودول داداشش بوده و احتمالا از دیدن من می ترسه، پس پشتم رو بهش كردم و بهش گفتم
- حالا برگرد
برگشت رو به دیوار. كون كوچكی داشت ولی كسش به دلیل عقب بودن قلپی از لای پاهاش بیرون زده بود. جلوی شورتم رو زیر تخم هام كشیدم و به نرمی روش خوابیدم. گذاشتم لای پاش و تلمبه زدم. با سومین یا چهارمین حركت من دوباره خیس شد. باید دوباره ارضاش میكردم. كمی كمرم رو بالا تر كشیدم و اینبار نوك كیرم را جلوی كسش قرار دادم. لحظه بدی بود. دلم براش میسوخت. كمی فرو كردم. در حد یكی دو سانتیمتر. بد نبود. گرم و لیز. وجدانم اجازه نمی داد. بیرون كشیدم و خودم رو با رفت و برگشت توی همون دو سانتیمتر بی خطر ارضا كردم. نفهمیدم كه اونم ارضا شد یا نه. آبم رو روی كمرش ریختم. از روش كنار اومدم و توی بغل خودم گرفتمش. داشت برام یه كس شعرایی میگفت كه چون خوابم می اومد نمیفهمیدم چی میگه. كمی به حرفهاش دقت كردم. داشت شرط میگذاشت كه دیگه تا موقع عروسی از این كارا نكنیم. یاد حرف ناپلئون افتادم كه میگه : « اون چیزی كه حدی نداره حماقته » و لبخندی زدم. فكر كرد كه با این لبخند حرفش به كرسی نشسته.
هوای مرطوب شمال و ماءالشعیری كه لب دریا خورده بودم باعث شده بود كه شدیدا به دستشویی احتیاج پیداكنم. بهش گفتم چون میخوام صبح زود به تهران برم كه بابا اینها رو راضی كنم بیان خواستگاری، باید الان برم. قبول كرد. خواستم از پنجره برم كه یه هو صدام كرد
- صبر كن. آدرس
- آدرس چی؟
- آدرس ما توی ...........
- آهان. آهان. خوب بنویس
و او مشغول نوشتن شد. زیر نور كمی كه از پنجره می اومد. هنوز لخت بود. ولی از دختر خوشگل و نجیبی كه ظهر دیده بودم، چیزی باقی نمونده بود. انگار فقط یه وسیله بود برای ارضای من !

آیدیت بخاطر تبلیغ برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     
صفحه  صفحه 7 از 10:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / بهترین داستان های و خاطرات سکسی را اینجا بخوانید بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.