تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

ماجراهای خانه ی قدیمی

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 21 Nov 2010 06:15
میهمان


ماجراهای خانه قدیمی
نمیدونم از کجا شروع کنم . با هزار زحمت و و بد بختی خودمو رسوندم تهران تا یه کار درست حسابی برا خودم پیدا کنم . بعد از کلی سگ دو زدن تو یه محله دور یه جایی تو مایه های گوز آباد یه خونه قدیمی پیدا کردم . صاحب خونه یه پیرمرد زپرتی مافنگی بود که نمی تونست مفش و بالا بکشه یه اتاق تاریک و نمناک نشونم داد . چاره ای نداشتم باید قبول می کردم . وسایلمو گذاشتمو و رفتم بیرون به دنبال کار . البته کار که نه کارگری به دری زدم نتونستم کاری بکنم . طرفای غروب برگشتم خونه . هنوز پامو از دالون خونه نذاشته بودم داخل که صدای فحش خارو مادر به گوشم رسید. رفتم داخل دیدم تو از همسایه ها البته زناشون سر حوض نشستن و دارن فحش که نثار هم می کنند . یه زن چاق بود البته نه زیاد چاق که چادرش و بسته بود به کمرش و به زن دیگه که لاغر مردنی بود میگفت :" آی عفت نذار چاک دهنم باز شه بگم اونی که نکردت خواج حافظ شیرازیه"
زن لاغره کهاسمشو فهمیده بودم عفته به زن چاقه گفت : " من به همه دادم زنیکه جنده . من می دونم کونت از کجا می سوزه . الهی دارم حسرت کیر به دلت بمونه مونس "
مونس : خوبه می دونی که همه اهل محل تو کف من موندن
عفت : آره تو نمیری زنیکه خراب تو بو جلو اون شوهر قرمساق تو بگیر
دیدم اینا تا فردا صبح می خوان کوس و کون همو به باد بدن با یک ا الله بلند وارد شدم مونس و عفت هم تا صدای منو شنیدن ساکت شدن. داشتم می رفتم سمت اتاقم که مونس گفت : فرمایش
گفتم : مستاجر جدیدم اونم اتاقمه و با دست اتاقمو نشون دادم. عفت با یک خنده ملیح بهم گفت : خوش اومدین آقا...
گفتم : کرمعلی ام
به سمت اتاقم رفتم . ودر اتاقو بستم. گشنم بود ولی حوصله خوردن و نداشتم تازه هیچ چیزم نبود که بخورم گرفتم خوابیدم .
صبح که از خواب پاشدم دیدم خودمو نجس کردم با خدم گفتم گوه تو این شانس کیری که من دارم. نمی دونم خواب چی دیدم ولی می دونم تا خواستم بکنم تو سوراخ آبم اومدولینمیدونم اصلا طرف کی بود. پاشدم رفتم خودمو شستم و اومدم برم سر کار.
==================================================
تا ظهر سگ دو می زدم تا بالاخره یک اومد منو با خودش برد خونشون برا عملگی. سوار ماشین یارو شدم یه مردی بو با شکم گنده و سبیل های از بنا گوش در رفته . داشت ما رو باخودش میبرد بال شهر آخه اونجا زناش خیلی خوشگل بودن در یک خونه بزرگ مرده نگه داشت ما هم پیاده شدیم . آقا ما رفتیم تو خونه سگ مصب خونه که نبود کاخ بود چقدر بزرگ بود . از این سر تا اون سرش و باید با ماشین می رفتی . آقا مرد سیبلو اومد به ما گفت بلدی از درختا مواظبت کنی
گفتم : آقا کار ما تو دهمون همین بوده
گفت : خوب شروع کن اگه کارت خوب بود به عنوان باغبون استخدامت می کنم.
گفتم ای آقا دست شما درد نکنه
گفت : ولی نمی تونی اینجا بمونی فهمیدی باید صبح بیای غروب بری فهمیدی ؟
گفتم : بله آقا
گفت خوب کارتو شروع کن.
یه چند ساعتی ما بین گل و درخت ها ور رفتیم .داشتم به یکی از درختها میرسیدم آبش میدادم . درخته پشت یه اتاق بود ما همین که مشغول بودیم دیدیم یه صدای ناله داره میاد زیاد توجه نکردیم ولی دیدم نمی تونم این حس فضولی رو بذارم کنار براذهمین از درخته آروم رفتم بالا ببنم چه خبره آقا تا اون صحنه رو دیدم چشام چارتا شد همون آ؛قا سیبیلوه افتاده بود رو یه زنه که بعدن فهمیدم زنشه آقا مرد سیبیلو با اون کون گندش افتاده بود رو زنه و هی خودشو بالا پایین می کرد گوشا مونو تیز کردیم ببینم چی می شنفیم .مر سیبیلو می گفت : آخ زری قربونت برم وای زری زری
زنه هم میگفت : آی مردم چته عباس یکم یواشتر پارم کردی .
عباس : چند وقته نتونستم بکنمت تو کف موندم حالا می خوام تلافی کن
زری : خوب یواشتر پاره ام کردی اآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
آقا بادیدن و شنیدن این حرفا ما هم کیرمون یواش یواش داشت از خواب بیدار می شد . دستمونو بردیم و یواش یواش داشتی کیرمونو می مالیدیم که دیدیم این عباس آقا یه آه بلند کشید و افتاد رو زری خانوم.
ما هم دیدیم تا مارو ندیدن و دهنمونو نگاییدن از درخت اومدیم پایین و رفتیم سر کارمون
     
#2 | Posted: 21 Nov 2010 06:15
میهمان


قسمت دوم
شب رسیدم خونه . خسته بودم ولخوشحال از اینکه تو تهران کار پیدا کرده بودم. رفتم لب حوض نشستم . دست و صورتمو شستم که عکس عفت افتاده بود تو آب. با همون خنده ملیحش . برگشتم نگاش کردم
گفت : سلام کرم علی
گفتم علیک سلام
گفت : اسمت یکم سخته میشه بهت بگم کرم یا علی
گفتم : نه اشکالی نداره.
گفت : چند وقته اومدی ؟
گفتم : ای دو روزه
گفت: زن داری ؟
گفتم : نه زن ندارم.
خوب من برم دیگه . خداحافظ . خداحافظی کردم و رفتم سمت اتاقم. ولو شدم تو اتاق نمی دونم چی شد که خوابم برد. با صدای کسی که به در می کوبید از خواب بیدار شدم. رفتم در و باز کردم دیدم عفته
عفت : سلام کرم
گفتم بله
گفت : ها هیچی فقط اومدم این غذا رو بت بدم و برم
گفتم : برا من دست دس س ست در نکنه عفت خانوم
ظرف غذا رو ازش گرفتم .
گفت : نمی خوای بیام تو . این طور مهمون نوازی که مهمون پشت در بمونه
تو همین حین دیدم که مونس از پشت پرده اتاقش داره منو دید میزنه به عفت گفتم: انگار دوستت دا زاغ سیا تو پوب می زنه
گفت : می دونم اون کارشه پدر سگ هیچ کس محلش نمی زاره زورش می یاد .
بعد با یه عشوگری گفت : حالا نمی زاری بیام تو از پا افتادم
گفتم بد نیست؟
گفت : می ترسی . از من می ترسی .
گفتم : نه آخه من ...
گفت خوب باشه من می رم خداحافظ.
عفت که رفت من هم رفتم تو تا غذا رو بخورم تازه یادم افتاد که کون گشادی باعث شده که یه شب نه باشم بازم خدا پدو بیامرزه که این غذا رو برامون اورد. داشتم غذا رو می خوردم که باز صدای در اومد. لقمه رو گذاشتم دهنمو رفتم دم در . دیدم که مونس هست با یه رو سری قرمز و با چشای خیره داشت منو نگاه می کرد . ریدم به خودم پستوناش از تو اون لباس کرم کامیی که تنش بود مثل دو تا کیسه آویزون بود. گفتم سلام
گفت ": سلام آقا کوچولو می بینم هنوز نرسیده نخیسیده مخ این عفتو زدی
گفتم ک نه اختیار دارین من با عفت یعنی عفت خانوم
که دیدم صدای عفت کی گفت : هم ولایتیمونه مونس حسرت به دل
مونس : به به از کی تا حالا هم ولایتی پیدا کردی
عفت : تا چشم تو بیاد زنیکه حسرت به دل . نکنه می خوای مخ کرم و بزنی هان
مونس: خفشو زنیکه سلیطه
گفتم حالا چرا دعوا می کنین بیان تو آخه زشته دم در
عفت که انگار منتظر این جمله من بود با کله اومد داخل.ولی مونس گفت من که جنده نیست آقا و رفت. حالا با این عفت چی کار می کردم. رفتم تو . نشسته با سر قابلمه و داشت غذا می خورد تا منو دید گفت : یهو هوس کردم یه لقمه بخورم
ادامه دارد......
     
#3 | Posted: 21 Nov 2010 06:15
میهمان


قسمت سوم
گفتم : نوش جونت
رفتم نشستم رو به روش. شروع کردم به خوردن دیدم زل زده به من و داره منو چار چشمی نگاه می کنه. گفتم چیزی شده با یه خند قشنگ گفت : نه . سرم پایین بود و داشتم مثل گاو می خوردم سرم و اوردم بالا دیدم چادر از سرش افتاده رو شونه هاش و یک کمی هم چادرش بازه . موهای قشنگی داشت خرمایی رنگ بودن . تازه داشتم یواش یواش به صورتش دقیق می شدم صورتی کشیده باچشمایی نسبتا درشت و ابرو هایی باریک مثل هشت. لب کوچیک و دماغ قلمی همین تور محو صورتش شده بودم که دیدم گفت: چته داری منو می خوری با چشات؟
گفتم : نه فقط داشت نگاه می کردم
گفت: خوب چیو نگاه می کردی؟
گفتم هیچی
و باز همون خنده قشنگش .اومدم قابلمه رو بردارم که اونم به همین بهونه دستشو گذاشت رو دستم . چه دست نرمی داشت چه پوستی کیرم داشت یواش یواش از خواب بیدار می شد. بعد دوباره لبخند . بهم گفت چقدر دستت زخیمه و با گفتن این جمله دستم شروع کرد به نوازش کردن. یه ترس عجیب سراسر وجودمو گرفته بود آب دهنم خشک شده بود. گفتم : نکن
گفت : من که نمی کنم تو باید بکنی
مغز سرم سوت کشید این چی داره می گه . دیدم یواش یواش داره بهم نزدیک میشه خودمو کمی کشیدم کنار .
گفت: چیه چرا می ترسی من که ترس ندارم
این جمله رو باعشوه گری داشت می گفت . تا به خودمو اومدم دیدم کنارنشسته وداره با دستش با مو هام بازی می کنه . دستمو گرفت گذاشت رو رون پاش . دستم خشک شده بود . بدنش داغ داغ بود یواش یواش شروع کردم براش رونشو مالوندن ولی بازم می ترسیدم .تخمام تو گلوم بود .
گفتم : من می ترسم اگه مونس بفهمه ابروم می ره
گفت : نترس ازش اونقدر اتو دارم که نمی ت حرف مفت بزنه. و لبهاشو اروم گذاشت رو لبهام دیگه داغ کرده بودم . من تا حالا تجربه نداشتم که یه زن و بکنم فقط تو دهمون چند بار کون پسر گذاشته بودم. عفت دستشو آروم گذاشت رو کیرم . کیرم مثل یه تنه درخت سفت شده بود .
گفتم عفت بذار برا بعد
گفت برا چی ؟ این جمله رو با یه حالت خاص می گفت.
گفتم شب بیا حالا نه و از کنارش بلند شدم رفتم پشت پنجره . دیدم مونس باز از پشت پنجره داره نگاه می کنه. عفت هم بلند شد و رفت . دم در گفت شب منتظرم باش و رفت.
با خودم فکر کردم این دیگه کیه کیرم هنوز راست ستاده بود . باورم نمی شد هنوز با این دختره اشنا نشده کارمون به کجا رسید . با خودم گفتم می گیرم می خوابم اگه شب اومد در رو باز نمی کنم . ولیزکیرم می گفت خاک بر سر خرت کنن کس با پا خودش اومده می ترسی.
یکی دیگه می گفت از خدا بترس .
یکی دیگه می گفت : بابا خدا پیکارس عشقتو بکنن بد بخت .
ادامه دارد ......
     
#4 | Posted: 21 Nov 2010 06:16
میهمان


قسمت چهارم*
یکی دیگه می گفت : بابا خدا پیکارس عشقتو بکنن بد برفتم دراز کشیدم تو همین فکرا بودم که خوابم برد . با صدای تق تق در به خودم اومدم پا شدم گیج خواب بودم تازه یادم افتاد که عفت قرار بود شب بیاد گفتم نرم ولی دوباره کیرم باد کرد دیگه نمی تونستم جواب این کیرو بدم رفتم در و باز کردم عفت سریع خودشو انداخت تو اتاق . و رفت خوابید تو رختخواب من . رفتم کنارش خوابیدم . هیچی نمی تونستم بگم . دستشو انداخت دورم چه دستای گرمی داشت . کیرم داشت بلند می شد. صورتش و نزدیک گوشم کرد صدای نفس هاش و گرمی نفس هاش باعث می شد ترس منم کم کم بریزه . دستمو اروم گذاشتم رو پاش و یواش یواش شروع کردم به مالیدن ریتم نفس هاش عوض می شد ولی من گاگول تر از این حرف ها بودم . خودشو انداخت رو من و شروع کرد بوسیدن من. با زبونش تمام صورتمو خیس می کرد . لبهاشو گذاشت رو لبهام یه گرمای خاص داشت . گرم بود گرم گرم. خسته شد بهم گفت : مگه بلد نیستی حال کنی
گفتم چرا ولی واقعیتش چیزی بلد نبودم . . دو تامون لخت شدیم . چقدر جالب بود . چه بدن سفیدی داشت ولی پستوناش اویزون بود و کوچیک . پستوناشو تو دستش گرفته بود. بهم گفت بخورشون . منم همین کارو کردم . عین بچه که بخواد از پستون ننش شیر بخوره . عفت چشاشو بسته بود و داشت کیف می کرد . بهم گفت بسه حالا بو پایین تر
گفتم یعنی چی ؟
گفت : یعنی کسمو بخور
گفتم : من نمی خورم کثیفه
گفت خوب نخور لااقل یکم با دستت باش بازی کن . همین کارو کردم . اونم بیکار نبود با دستش با کیرم بازی می کرد . خودش بهم گفت بسه دیگه حالا شروع کن. بلند شدم اونم به شکم خوابید منم یه تف سر کیرم زدم و خوابیدم روش . کیرمو کگردم لا پاش و هی خودمو عقب جلو می کردم . بهم گفت چیکار می کنی بکن توش . گفتم تو چی ؟
گفت : اه تو چقدر خری بابا تو کسم دیگه
گفتم تو مگه ....
گفت نه بابا تو بکن چی کار داری . برشگردوندم و . دوباره به بدنش خیره شدم . چقدر سفید بود حیف که یکم پستوناش کوچیک بود . دور کسش یکم مو داشت ولی زیاد نبود . چشمای عفت خمار بود بهم گفت زود باش دیگه مردم لامصب
سر کیرمو یه تف زدم و و اروم سرشو گذاشتم در کس عفت . هنوز سرش نرفته بود تو که .....................


ادامه دارد ...
     
#5 | Posted: 21 Nov 2010 06:17
میهمان


قسمت پنجم *
هنوز سرش نرفته بود تو که از خواب بیدار شدم . اه کیر تو این شانس دوباره نجس شدم . ریدم به این شانس . با خودم فکر کردم عجب خوابی بود . آخه چرا من باید این خوابو ببینم. پاشدم غسل کردم آمادهشدم برم سر کار.از در اتاقم زد بیرون که عفت و دیدم داره تو حیاط چرخ می زنه و چادرش رو به کمرش بسته. مونس هم از در مستراح که ته حیاط بود بیرون اومد یک سلام کردم و رفتم از خونه بیرون. از تو خیابونا رد می شدم . با خودم می گفتم شهر هم عجب جای باحالیه. اما اول صبح بود و کسی زیاد بیرون نبود. .
رسیدم دم در خونه . البته خونه که نه کاخ بود . در باز بود . یهو یه ماشین خیلی قشنگ از دراومد بیرون سگ مصب ماشین نبود که خدا بود . شیشه هاش یهو خود به د اومدن پایین. یه خانوم خوشگل با موهای نمی دونم چه رنگ .فکر کنم سفید بود و زرد . با یهعینک سیاهه زده بود رو چشاش . بهم گفت : چیکار داری؟
گفتم : سلام خانوم شما مال این خونه اید من ... من ..
گفت : من و زهر مار چیکار داری؟
گفتم آهان من باغبون این خونه ام اومدم سر کارم.
گفت خوب بو تو درم ببند.
یک چشم گفتم و رفتم داخل و در و بستم . ازصدای بلند ماشین یهو از جا پریدم.و با خودم گفتم ای زهر مار ای درد ای حناق این دیگه چه وضشه.
مشغول کارام بودم که صدای بوق ماشین من و از حال و هوام اورد بیرون. صدای عباس آقا بود که داد می زد اوی کرم مگه کری بو درو باز کن با یک چشم بلند دودیدم سمت در باغ و در باز کردم . همون خانومه بود خیلی عصبانی بود نمی دونم چرا انگاری عجله هم داشت چون هنوز در و کامل باز نکرده بودم هی هول می زد بیاد تو. ماشین و پارک کرد . از ماشین پیاده شد ما هم در و بسته بودیم و داشتیم می رفتیم سر کار خودمون . خانوم از ماشین پیاده شده بود یه نگاه به من کرد و صدام زد. رفتم پیشش گفتم بله خانوم
گفت : اسمت چیه ؟
گفتم کرمعلی هستم خانوم
عینک سیا شو از رو چشماش برداشت و گفت : مرتیکه اگه می خوای تو این خونه کار کنی باید فرمان برباشی فهمیدی؟
گفتم : بله خانوم
گفت : دفه دیگه با اولین بوق در وباز می کنی؟ شیر فهم شد
گفتم بله خانوم شد
گفت چی شد؟
گفتم شیر فهم
گفت افرین و رفت. با خودم فکر می کردم عجب چیزیه خیلی خوشگل بود . فکر کنم همون زری بود همون که دیروز با آقا برنامه داشتن ولی اصلا شبیه اون نبود. مشغول کارام شدم .تا عصر اتفاق خاصی نیفتا د . غذا مو خوردمودوباره کار شروع شد. .....
ادامه دارد............
     
#6 | Posted: 21 Nov 2010 06:17
میهمان


قسمت ششم

عصر داشتم می رفتم خونه که آقا صدام کرد و گفت کرم امشب تولد دخترمه همه رو مهمون کردم واسا امشب کمک کن حقوق امشبتم جداست.
گفتم چشم آقا
گفت : خوبرحالا بو تو آشپزخونه و کمک فرنگیس کن.
گفتم چشم و راه افتادم سمت آشپزخونه . فرنگیس کی بود ولی اسمش منو یاد این آهنگه انداخت که تو مینی بوس قاسم گوش کرد. نواره می خوند:
آخ که دیگه فرنگیس منو داغونکرد و منو عاشق کرد . یادم نمیومد نواره چی می خوند . رفتم تو آشپزخونه دیدم یه زنه نه چاق نه لاغر تو اشپزخونه بود با یه چادر که به سرش بسته بود. کونش خیلی بزرگ بود . برزگی کونش از زیر چادر هم پیدا بود . حواسش به من نبود و داشت ظرف می شست. سلام کردم برگشت منو دید و گفت کاری داشتی.
گفتم آقا گفت امشب تولد دخترشه من بیام کمک.
گفت : خوب بیا این ظرفا رو شستتم این پارچه رو بگیر و ظرفا رو خشک کن.. پارچه رو از دستش گرفتم و شروع کردم خشک کردن ظرفا. بهم گفت اسمت چیه
گفتم کرمعلی
گفت مال کجایی
گفتم : از ولایت اومدم و الان اینجا باغبونم.
گفت که این طور . زنم داری؟
گفتم نه خانوم
تو همین حین خانوم با یک دامن مشکی کوتاه تا بالای زانوش و یکه جوراب مشکی بلند که تا زیر دامنش بود و یه لباس سفید خیلی قشنگ که سینه خانو معلوم بود البته پستوناش نه ها فقط سفیدی سینه اش معلوم بود.
از رو زمین بلند شدم و سلام کردم جوابمو داد و به فرنگیس گفت الانه که مهمونا برسن تو که حاضری هان ؟
فرنگیس: بله زری خانو من آماده ام.
زری خانوم رفت ومن هم مشغول کارام شدم . شب شده بود یعنی ساعت نه بود که همه مهمونا اومدن اونم چه مهمونایی . تو این فاصله من با فرنگیس یکم اخت شده بودم . تا نیمه های شب بزن و بکوبی بود که خدا می دونه دختر و پسر تو هم می لولیدن. منم اونقدر عرق اورده بودم داده بودم اینا خورده بودن که بعضی هاشون نمی تونستن رو پاشون بایستند. دیگه کاری نداشتم می خواستم برم خونه همه هم رفته بودن . داشتم از در خارج می شدم که از تی یکی از اتاق ها صدا می یومد . دوباره همون حس فضولی اومد سراغم. اروم اروم خودمو رسوندم پش در اتاق و از تو سوراخ کلید می خواستم نگاه کنم که .......
اه لعنته این شانس کلید ازین کلیدا بود که سوراخ نداشت. بهترین فکر این بود که برم بیرون و از روی درخت داخل اتاق و نگاه کنم. به سرعت خودمو بالای درخت رسوندم و ....وای چه صحنه ای باورم نمی شد این چیزا وجود داشته باشه دختر آقا همون که امروز گیر داده بود به ما با یه دختر دیگه که دوستش بود تو هم لول می خوردن. خانم که من هنوز اسمشو نمی دونستم یعنی یکم سخت بود هنوز یاد نگرفته بودم. اره خانوم لخت مادر زاد خوابیده بود و اون دوستشم بر عکس خوابیده بود روشو با دهن و زبون کس همدیگه رو می خوردن. حالم داشت از ن صحنه به هم می خورد اخه مگه ادم کسمی خره ولی کیرمون هم با دیدن همین صحنه داشت بلند می شد. خانوم عجب هیکلی داشت البته از رو ماتنو فهمیده بودم ولی الان لختش جلوم وایساده بود دوستشم کمی از خانوم نداشت . بدن سفید پسوی یکم بزرگو دیگه حال خودمو نمی دونستم دلم می خواست الان من اون تو پیش اون دوتا بودم . اولا از خدا می ترسیدم ولی ترسم کم کم داشت می ریخت از خدا .
ادامه دارد
     
#7 | Posted: 21 Nov 2010 06:18
میهمان


قسمت هفتم
رسیدم خونه با دیدن اون صحنه ها خیلی هوس کرده بودم و تمام مدت تو فکر بودم . سر حوض نشسته بودم و تو فکر اون دوتا دختر بودم . صدای عفت منو به خودم اورد . برگشتم اونو نگاه کردم . بهم گفت : چرا تنها نشستی؟
گفتم : هیچی همین طور . از سر کار اومدم نشستم اینجا!
گفت: ای کلک نکنه با دوست دخترت حرفت شده؟
گفتم: نه بابا آخه دوست دخترم کجا بوده؟
گفت : راس می گی؟
گفتم : برو بخواب الان این مونس میاد گیر میده؟ برو
گفت: نه نترس اون خواب خوابه .
بعد اومد نشست کنار من لب حوض وگفت : نگفتی دوست دختر داری یا نه ؟
نمی دونم عفت چش شده بودو چرا همش از دوست دختر این چیزا بحث می کنه . نمی دونم چرا یه حسی یهم می گفت چقدر بهش تمایل داشتم و دلم می خواست یه جور باهاش دوست بشم . تو این چند ماهی که می گدشت رابطه من عفت هم روز به روز بهتر می شد اما جرات گفتنش را نداشتم . حالا نمی دونم امشب چی شده بود که داشت سر صحبت باز می شد ولی باز هم می تونستم این رو بهش بگم.
نگفتی دوست دختر داری یا نه؟ این صدای عفت بود که همون سوالش رو تکرار می کرد.
گفتم : نه ندارم اخه کی با من دوست میشه؟
گفت : من حاضرم و پا شد سریع رفت تو اتاقش.
من گیج شده بودم . اخه مگه می شه . ای خدا یعنی واقعیت داره . ولی یکی بهم می گفت سر کاری احمق.
نمیدونستم چی کار کنم . ولی یه حس قوی بهم می گفت نه نترس برو جلو. با همین فکرها خوابم برد . صبح از خواب بیدار شدم . یاد حرفهای دیشب عفت افتادم. یعنی راس میگه . اه اعصابم خرد شده بود. دیدم بخوام به این موضوع فکر کنم امروز کارم هم از دست می دم. پاشدم لباس هامو پوشیدم و راهی خونه اقا شدم. در و باز کردم . اخه چند روزی می شد اقا کلید خونه رو بهم داده بود اما فقط کلید در رو داده بود. مشغول کار شدم.
چند ساعتی می گذشت . دیدم خانوم که حالا اسمش رو بلد بودم بیدار شده بود . اسم خانوم کتی بود. کتی خانوم توحیاط داشت ورزش می کرد . من محو تماشای هیکل قشنگش بودم هیکلی که من دیشب با اون دختره دوستش لخت دیده بودم. پستونای قشنگی که بزرگ بود اما نه مشک . اخ که چقدر دلم می خواست من این تن رو لمس کنم. یاد حرف دیشب غفت افتادم . هیکل عفت هم خوب بود همون هیکلی بود که من دوست داشتم.
دوباره چشمم به کتی خانوم افتاد . یا یه گرمکن وزرشی تنگ و چسبون . زیپ گرمکنش تا وسط سینه اش باز بود و سینه سبزه کتی خانوم پیدا بود. آب دهنم و قورت دادم . یک دفعه چشم کتی خانوم افتاد به من که داشتم نگاهش می کردم. اومد طرفم . یه نگاه چپ چپی بهم انداخت. داشتم می ریدم به خودم . با عصبانیت بهم گقت : داشتی چی رو دید می زدی آشغال کثافت؟
هیچی نداشتم که بگم. بگم داشتم پستوناتو دید میزدم . یا داشتم سینه سبزه ات رو نگاه می کردم.
با صدای کمی بلند تر اما نه اونقدر بلند که کسی به غیر از من و اون نمی فهمید گفت : گفتم داشتی کی رو دید می زدی ؟ هان
نمی دونم چی شد که از دهن صاحاب مرده ام در رفت و گفتم شما رو.
گفت : تو غلط کردی مرتیکه بی شرف الان می گم بابام بندازت بیرون و راه افتاد و رفت. مغزم گوزیده بود. بدبخت شدم. دویدم دنبالش گفتم خانوم گه خوردم ببخشید.
گفت : خفه شو کثافت
یهو یادم افتاد که دیشب خانوم با دوستشون داشتن حال می کردن
گفتم : خانوم شما نگید من هم نمی گم؟
گفت : چی رو؟
لحن صداش همچنان عصبی بود
گفتم : جریان دیشبتون رو؟
گفت : کدوم جریان؟
گفتم : شما و دوستتون ؟
گفت: کدوم دوستم ؟
گفتم: همون دوستتون که تو اتاق بغل اتاق خواب مامان وباباتون خوابیده؟
گفت: منظور؟
گفتم: منظور خاصی نداشتم شما نگید من هم نمی گم.
یه خورده فکر کرد و بعد گفت : باشه ولی دفعه آخرت باشه خوب.
گفتم : چشم خانوم دیگه تکرار نمیشه
کتی خانوم اخماشو تو هم کشید و رفت تو خونه . من هم رفتم سر کار خودم. نیم ساعت نگذشته بود که اقا با زری خانوم از خونه رفتن بیرون . هنوز اقا با خانوم از در نرفته بودن بیرون که صدای خانوم و دوستشون اومد....

ادامه دارد ......
     
#8 | Posted: 21 Nov 2010 06:18
میهمان


قسمت هشتم


هنوز اقا با خانوم از در نرفته بودن بیرون که صدای خانوم و دوستشون اومد. با همون کنجکاوی همیشگی سراغم اومد. خودمو نزدیک اتاق کردم . ترسیدم ار درخت بالا برم و از همون پایین به حرفهای اونها گوش دادم. کتی خانوم گفت: همش تقصیر توئه که این پسره احمق همه چیزو فهمیده؟
دوستش گفت: ببخشید دیشب من داشتم از حشر می مردم . هان؟
کتی: خوب خفه شو سیمین که یاد دیشب که میفتم دوباره یه جوری میشم
سیمین: کست می خاره هان؟
کتی : وای اره خیلی
سیمین: میای شروع کنیم ؟
کتی : اره
سیمین : پس لب و بیار جلو جیگر
صدای بوسه های اون دوتا منو به اوج رسونده بود دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و از درخت بالا رفتم و داخل اتاق را نگاه کردم . چی می دیدم هرچند دیشب هم اون دوتا رو لخت دیده بودم اما الان روز بود و بهتر می تونستم ائ دوتا دختر را نگاه کنم . بدن اون دوتا مثل دو تا ماهی تو هم لول می خوردن . کتی خانوم چشماشو بسته بود و لب هاش تو لبهای سیمین بود . چند دقیقه لب تو لب بودن . بعد سیمین اروم اروم با لبهاش به سمت گردن کتی خانوم رفت . کتی خانوم چشماشو باز کرد و با یک لبخند قشنگ مثل لبخند عفت از سیمین تشکر کرد . سیمین با اون لبهای کلفت و قهوه ایش داشت تند و تند گردن کتی خانوم را می مکیدو با این کار کتی خانوم نفس هاش تند تر می شد. کتی خانوم دست هاشو تو موهای مشکی و بلند سیمین کرده بود و داشت کیف می کرد. یسمین دست از کار خوردن گردن کتی خانوم برداشت و یک نگاه تو چشمای کتی خانوم کرد . کتی خانوم هم بی معطلی به سراغ گردن سفید سیمین رفت و لبهای کوچیکش رو رو گردن سیمین گذاشت و سیمین با اولین تماس لبهای کتی خانوم یه آه بلند کشید . همین طور که کتی خانوم داشت گردن سیمین را می خورد سیمین هم داشت با دستهاش زیپ گرمکن خانوم را باز می کرد . سینه های متوسط کتی خانوم با باز شدن زیپ خودشون رو نمایان می کردن . پستون بند کرم رنگ کتی خانوم با رنگ سبزه پوستش جور در می یومد . . سیمین شروع کرد با دست به مالیدن پستون های کتی خانوم . سیمین با دست هاش از رو پستون بند که بعد ها فهمیدم بهش کرست می گن سینه های کتی خانوم را می مالید. کتی خانوم هم همون کار سیمین را تکرار کرد . سینه های سیمین از سینه های کتی خانوم بزرگتر بودن و سفید تر. کرست مشکی سیمین با بدن سفیدش هم خونی داشت.
احساس کردم یه چیز تو شلوارم داره اذیتم میکنه . دست زدم به شلوارم دیدم کیرم مثل سنگ شده . اصلا یادم رفته بود که من کیر دارم. کامل محو تماشای این دو تا دختر بودم .
دوباره حواسم رو به اون دوتا دادم دیدم که هر دوتا شون لخت تو بغل هم هستن و دارن از هم لب می گیرن . سیمین رو خوابیده بود و کتی خانوم هم زیر بود . سیمین یواش یواش شروع کرد به خوردن گردن کتی خانوم . ولی کتی خانوم اونو با دستاش به سمت پایین هل داد . سیمین هم پستون های کتی خانوم را تو دهنش کرد و شروع کرد به مکیدن پستون های کتی خانوم . صدای کتی خانوم عوض شده بود و با صدای خیلی اروم گفت: زیرشو بخور سیمین وای اه ه
سیمین هم یک کم دیگه اون سینه های سر به بالا ی کتی خانوم را خورد و بعد یواش یواش با زبون از وسط سینه های کتی خانوم اومد به سمت شکمش و با زبون رو شکمش رو لیس زد . با این کار کتی خانوم هی کمرش رو بلند می کرد و به تخت می کوبوند. سیمین با زبونش تو سوراخ ناف کتی خانوم می کرد و در می اورد . بعد با زبون از شکم کتی خانوم پایین اومد و زبونش رو بالای کس کتی خانوم کشید و کتی خانوم یه اه بلند کشید . سیمین سرش رو از رو کس کتی خانوم بلند کرد و گفت : جون چه کسی داری کتی . خوش به حال او کسی که با کیرش تو رو افتتاح می کنه .
کتی خانوم گفت : وای خفه شو سیمین بخورش تو رو خدا بخورش
سیمین : چی رو بخورم هان بگو ؟
کتی خانوم : کسمو بخور سیمین کسو
سیمین با گفتن یه جون شروع کرد به خوردن کس کتی خانوم. کتی خانوم هم هی اه و ناله می کرد. سیمین هم زبونش رو رو کس کتی خانوم بالا و پایین می برد . سیمین بلند شد و گفت : حالا نوبته توئه و خودش خوابید و پاهاشو باز کرد. کتی خانوم هم رفت وسط پای سیمین . شروع کرد به خوردن کس سیمین . اه و ناله سیمین هم بلند شد . سیمین هی می گفت : بخورش کتی بخورش وای تو کسم داره له له یه کیرو می زنه وای من کیر می خوام کیر. کتی ... کتی ... سوراخ کونمو بخور بخور
کتی : اه خفه شو حالمو به هم زدی احمق
سیمین : بخور کسمو بخور... بخور
بعد سیمین و کتی خانوم بر عکس رو هم خوابیدن و شروع کردن به خوردن کس همدیگه. صدای سیمین بلند شد و بلندتر و با یک جیغ اروم شد. و از روی کتی خانوم بلند شد و به کتی خانوم گفت : من شدم تو چی ؟
کتی : من نه نشدم یکم دیگه کسمو بخور
من رو درخت ایستاده بودم و داشتم این دوتا رو نگاه می کردم . صدای جیغ کتی خانوم من متوجه این کرد که .....
وای بد بخت شدم به گا رفتم اونم چه گا رفتنی . اخه چطور شد . دیگه باید اسبابمو باید بذارم رو کولمو از این خونه برم.
این صدای جبغ کتی خانوم بود نه بخاطر اینکه کارش تموم شده نه .... به خاطر اینکه منو رو درخت دیده بود.
به گا رفتم اساسی ..............

ادامه دارد .........
     
#9 | Posted: 21 Nov 2010 06:19
میهمان


قسمت نهم

از درخت اومدم پایین و رفتم یه گوشه قایم شدم وتا عصر صدام در نیومد هر لحظه خیال می کردم که الان کتی خانوم بیاد و شروع ه یا اقا بیاد و بگه برو گمشو مرتیکه بی شرف از خونه من بیرون. ولی خبری نشد و من شب به خونه برگشتم. رفتم لب حوض نشستم وبه صحنه هایی که امروز دیده بودم فکر میکردم . یادم به عفت افتاد. چیز زیادی ازش نمی دونستم فقط می دونستم که تنهاست و تنهازندگی می کنه... خونه ساکت و اروم بود اخه کسی نبود مونس بود و من و عفت و پیرمرد صاحب خونه و چندتا اتاق خالی. رفتم کنار حوض نشستم. چراغ اتاق عفت روشن بود. اه کاش کمی با این عفت یه حالی بکنم. تو همین فکر و خیال بودم که با صدای عفت به خودم اومدم.
عفت : سلام کرمعلی کجا بودی تا این وقت شب.نکنه رفته بودی خونه زیدت؟
گفتم : نه بابا من خونه اقا بودم مهمون داشت کمکشون بودم. اخه کی میاد با من دوست بشه عفت خانوم
یه خنده قشنگی زد و گفت : من حاضرم
با تعجب گفتم : راست می گی ؟
و این بود اول ماجرای دوستی من و عفت. شاید خیال می کنید من دارم دروغ می گم با خودتون می گید بو بابا اخه مگه میشه دختره بیا بگه من می خوام باهات دوس شم . بو خودتی با جون خودتی ... ولی بیضی وقتها زندگی ادما مثل شوخی می مونه همین. بگذریم وارد حاشیه نشیم.
دوستی منو عفت شروع شدو مونس سگ پدر هم بد جور رفته بود تو نخ ما. ما صبح می رفتیم سر کار و تو اون کاخ یه چیزایی می دیدیم و که ادم شاخ در میورد. یه روز که خونه بودم مشغول درختا بودم دیدم اقا با دو تا خانوم خوشگل اومد خونه . خانم هم با دخترش رفته بودن سفر . تا ما اقا رو دیدیم با این دوتا خانم رفتیم سلام کردیم . یکی از خانو ما گفت سلام خوشگله و بعد زد زیر خنده ما هم فهمیدن دارن مسخره مون میکنن ولی به روی خودمون نیاوردیم یعنی هیچ گهی نمی تونستیم بخوریم اقا به زنه گفت بس کن سوسن سر به سذ این کرم ما نذار. بیاین بریم تو که من دارم می میرم.اقا راه افتاد و خانوما هم دنبالش. بوهای بدی به مشام می خورد یعنی اقا خانوم اورده. ای کلک. ادم با داشتن یه زن خوشگل مثل زری خانوم دیگه نباید بره پی این کارا که. ما مشغول شدیم به کار کردن ولی باز این حس سگ پدر اومد سراغمون دلم می خواست از اول اینبار ببینم از اول اول. برا همین رفتم داخل البته یواشکی. از تو یک از اتاقا صدای خنده می یومد. پا ورچین پاورچین خودمو پشت در رسوندم. اه کیر تو این مغز من کنن اخه کس مغز تو که می دونی کلید این اتاق ها سوراخ نداره چرا میای تو. بد کیری خوردم . اقا هم رفته بود تو یه اتاق که هیچ جور نمی شد داخل و دید. با فکی کش اومده اومدم بیرون. صدای خند های بلندذ زن ها با اقا تا تو باغ هم می یومد. .
شب رفتم خونه عفت برام شام اورد البته یواشکی که مونس نفهمه. غذا رو خوردم بعد عفت اومد گفت امشب میای پیشم. گفتن برای چی گفت کارت دارم. گفتم خوب الان بگو گفت نمی شه می دونی که این عفت چقد فضوله هزار بار تا حالا بهم گفته خوب قاپ این پسره رو دزدیدی. بیا شب بیا افرین. گفتم باشه همه که خوابیدن میام . نشستمو فکر کردم که عفت با من چی کار داره.
خدمو اماده کردم برم پیش عفت اروم اومدم بیرون ببم کسی هست یا نه خوشبختانه همه خواب بودن. رفتم دم اتاق عفت در زدم . عفت سریع در و باز کرد. . چه بوی خوبی می یومد.عفت چقدر خوشگل شده بود با یه لباس صورتی و یه دامن. که ساق پاهای سفیدش معلوم بود. دستم گرفت و برد نشوند رو رختخوابی که پهن کرده بود . بعد چراغو خاموش کرد . نور مهتاب باعث می شد که اتاق تاریک تاریک نباشه. عفت اومد نشست کنارم. و گفت: چندتا دوسم داری؟ این حرف و با یه عشوگری خاص گفت. منم گفتم برا چی؟ گفت می خوام بدونم . گفتم خیلی چون خیلی
مهربونی همش برام غذا میاری که من گشنه نمونم.
گفت الان گشنت نیست
گفتم نه گفت نمی خوای یه چیز خوش مزه بهت بدم بخوری.
این حرفهاش داشت یه جوری قلقلکم می داد . دوباره کیرم از خواب داشت بلند می شد. فهمیدم امشب از اون شب هاس .گفتم اون چیز خوشمزه چیه؟
گفت بیا بغلم تا بهت بگم و خودش اومد توبغلم. سرشو گذاشت رو شونه ام و شروع کرد با لباش با گوشم بازی کردن .
یواش یواش داشست حالم یه جوری می شد . خیلی کیف میداد. عفت یواش یواش سرشو به سمت لبهای من اورد و شروع کرد به لب گرفتن . چه طعم خوبی داشت . گرم بود گرمایی لذت بخش . گرمایی که دلت نمی خواست اون و با چیز دیگه ای عوض کنی. ولی من همچنان بی حرکت بودم و فقط عفت بود که داشت لب های من و می خورد . یک لحظه از کارش باز ایستاد و گفت : تو چرا کاری نمی کنی؟ مگه بلد نیستی؟
گفتم : چرا بلدم. ودوباره عفت اومد تو بغلم ولبها شو گذاشت رو لبهام. من هم شروع کردم به خوردن لب هاش . باز همون گرمای لذت بخش ولی این بار حس کردم این گرما داره وارد دهنم میشه . عفت زبونشو کرده بود تو دهن من . من هم همین کارو کردم. چند دقیقه بعد عفت گفت : مگه گشنت نیست بیا شیر بخور تا سیر شی. وبعد با دست دو تا پستوناشو گرفتو نشون من داد. ولی من همچنان مات بودم اخه تقصیرنداشت بار اولم بو و دوست داشتم ببینم اینا چین . عفت با دستش منو کشوند سمت خودشو سرمو کرد لا پستوناش و لبا یه حالت حشری کنندهای گفت بخور دیگه مردم. من هم شروع کردم به خوردن . گازشون می گرفتم لیسش می زدم. عفت هم چشاشو بسته بود و اه می کشید نه اه بلند اه اروم و با حس. هنوز از رو لباس صورتی قشنگش که منو بیشتر حشری می کرد.
ادامه دارد .......
     
#10 | Posted: 21 Nov 2010 06:19 | Edited By: alimemar
میهمان


قسمت دهم



عفت هم چشاشو بسته بود و اه می کشید نه اه بلند اه اروم و با حس. هنوز از رو لباس صورتی قشنگش که منو بیشتر حشری می کرد.
دستم را اروم گذاشتم روی شکمش و با دست دیگم سینهاشو می مالیدم . دستم را اروم اروم از رو شکمش کشیدم پایین تا برسم به کسش . گرمای عجیبی را حس کردم. دستم را گذاشتم رو کسش وای که نرم و داغ بود . مثل یه تنور می موند . جنس لباسش از تور بود و با حرکت دست من رو بدن عفت خس خس صدای تور و اه و ناله عفت تنها صدای بود که به گوش می رسید. من هم اب دهنم خشک شده بود و نمی تونستم حرفی بزنم . قلب با سرعت می زد و استرس عجیبی وجودمو گرفته ب. ولی یه حس کنجکاوی بهم می گفت ادامه بدم . عفت گفت بسه دیگه نمی خوای لختم کنی .
گفتم :چرا؟
گفت : پس زود باشدیگه که دارم می میرم.
سریع لباسهامو کندم و با شورت رفتموکنارش . ولی اون همونطور رو زمین نشسته بود و تکون نمی خورد . گفتم چرا تو لخت نشدی؟
گفت : اخه دوس دارم تو لختم کنی .
لباسورتی رنگش رو که یک تیکه بود از پایین گرفتم . خودش بلند شد رو دو زانو و من لباسش رو از تنش بیرون اوردم . بدنش رو که دیدم بیختیار یه جون گفتم و این باعث شد که عفت یه خنده ریز بکنه . لباسشو کامل در اوردم. سینه بند سرخی که بسته بود چشمامو متوجه کرده بود و نگاهم افتاده بود به اون دوتا چیزی که زیر اون سینه بند قایم شده بود. نرمی شو نو حس کرده بودم و لی مزشو نه و دوست داشتم اونم تجربه کنم. با صدای عفت که داشت می گفت که چته بابا چرا مثل گاگولا منو نگاه می کنی چرا معطلی بیا دیگه مگه گشنت نیست ؟ مگه شیر نمی خوای؟
و با دستش سینشو گرفت سمت من و من هم از رو سینه بندش شروع کردم به خوردن . کمی که از رو سینه بندش سینه هاشو خوردم . خودش سینه بندشو باز کرد و من او دوتا هلوی رو بالاخره زیارت کردم . دوتا پستون خوشگل با نوک قهوهای پر رنگ بر عکس پستونای کتی خانوم که نوکش صورتی یا قهوهای کم رنگ بود.
نوک سینه عفت رو کردم تو دهنم و شروع کردم به خوردن. و با دستم هم اون یکی سینه اش رو می مالیدم یکم که سینه اش رو خوردم اون یکی سینه شو کردم تو دهنم و با دستم سینه دیگشو می مالیددم. عفت مثل ادمای که دارم از بی هوایی نفس می کشن داشت نفسمی کشید . با صدای کاملا نا معلوم گفت زیرشونو بیخور و لیس بزن. من هم زیر پستو ناشو لیس میزدم . عفت رو که همونطور دو زانو مقابل من وایساده بود رو خوابوندم و خودم هم خوابیدم روش. و کیرمو میزون رو کسش کردم و خودمو هی عقب جلو می کردو و با دهنم هم مشغول خوردن پستونای عفت بودم.
با عفت غلتی زدم ومن زیر رفتم و اون رو . لبهامو شروع کرد به خوردن. گرمایی رو رو کیرم حس کردم . چشمامو باز کردم. دست عفت داشت کیرم رو مالش میداد .
اروم اروم سرش رو برد پایین و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن کیرم. تو اوج اسمونها بودم لذتی غیر قابل وصف . طعم شیرینی یک تجربه. چند دقیقه عفت کیرمو می خورد . داشت ابم می یومد. بهش گفتم الان ابم می یاد. سرش رو بلند کرد.و گفت : حالا نوبت توئه.
وای یعنی من باید کسشو می خوردم ولی من از فکر کردن به این موضوع هم حالم به هم می خورد. چه برسه که حالا باید این کار واقعیت پیدا کنه. نه می توستم بگم نه و نه می تونستم با خودم کنار بیام اگه فردا یکی می فهمید من کس لیسی کردم برچسب کس لیسی روم می موند. ولی با خودم گفتم حالا من به کی می خوام بگم که کبفهمه و تازه اون کیرمو خورده ولی کی بهش گفت که بخوره . تو همین کار بودم که عفت گفت : بابا تو چته چرا همش می تو فکر . نکنه از من خوشت نمی یاد هان؟
گفتم نه بابا این چه حرفیه که می زنی
گفت:س اگه این تور نیست پس بیا شروع کن دیگه؟
گفتم : چی رو شروع کنم؟
گفت: اه بابا چرا پرتی خوب بیا شروع کن به خوردنش دیگه
با اکراه سرم رو بردم جلو . از رو شرتش که مشکی بود یکم خوردمش . یکم شرتش خیس بود و یه بویی می داد. چشمامو بستم و باز شروع کردم به خورن. عفت گفت: بابا شورتمو در بیار بعد بخور.
با اینکه خیلی مشتاق بودم کسش رو ببینم ولی بخاطر اینکه باید کس عفت رو بخورم اصلا دلم نمی خواست شورتشو در بیا. ولی چاره ای نبود تو مخصه گیر کرده بودم و نمی تونستم هم چیزی بگم چون روم نمی شد. شورتشو در اوردم . یه تیکه گوشت سفید که انگار با چاقو وسطش یه قاچ انداخته باشی بدون مو . سرمو بردم نزدیک و چشمامو بستم یه بویی پیچید تو دماغم داشت حالم به هم می خورد نفسم رو حبس کردم و نوک زبورو کشید رو خط کسش. چند بار این کارو کردم به بو عادت کرده بودم. لیس زدنم سریعتر کردم ولی زبونمو داخل نمی کردم چون می ترسیدم پردهاش پاره بشه. خودش بهم گفت که کجاشو لیس بزنم . چند دقیقه ای لیسیدم . باز صدای اه و اه عفت بلند شده بود . بهمئگفت : بسه بسه بکن توش بکن
من ترسیدم گفتم عفت تو دختری پرده ات پاره می شه
گفت : نترس پردهام پاره نمیشه نترس
و خودش کیرمو گرفت و اروم گذاشت دسوراخ کسش و با دستش شروع کرد اروم اروم فرو کردن تو کسش. امایرم خشک بود و تو نمی رفت . عفت کف دستش تف انداخت و کیرمو مالش داد تا خوب خیس شد بعدکیرمو گرفت و کرد تو کسش. چند دقیقه دستش جلوی کیرم بود ولی بعد دستش رو برداشت و من شروع کرده عقب جلو کردن. وای که چقدر داخلش نرم و داغ بود. عفت پاهاشو گذاشت رو شونم و من هم داشتم کار خودمو می کردم. بعد خودشپاشد و به حالت سگی در اومد و من از پشت با کمک خودش کردم تو کسش. داشتم خودمو عقب و جلو می کردم که چشمم افتاد به کونش عجب کونی بود حوس کردم از کون بکنمش ولی می ترسیدم . صدایی اه و اه عفت بلند شد و یهو شل شد . من هم تو فکر بودم که بگم بهش که از کون بکنم یا نه که حس کردم چشام داره سیاهی میره و نزدیک این که ابم بیاد باسرعت کیرمو کشیدم بیرون که ابم همه پاشید رو کون عفت و یکمی شم ریخت رو زمین . دیگه نا نداشتم. ولو شدم رو زمین . نفسم که جا اومد بلند شدم لباسامو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم گرفتم
خوابیدم.
ادامه دارد ...............


نظر بدید تا سریع آن شم و ادامه بدم
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / ماجراهای خانه ی قدیمی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites