گفتم : منیرجون الهه دوست داره يه برنامه هم مثل توروبا اون اجراکنم...!.... منیر بدون اینکه حرفی بزنه یک لیوان را نصفه مشروب کردوداددست الهه ليوانو سر كشيدو منم سريع الهه رو بغل کردم ولباشو بوسیدم.... دستی به كونش کشیدم وآروم اونو چرخوندم وکونشو کردم طرف خودم از پشت خودشو چسبونم بکون الهه وبادودست سینه های اون گرفتم وشروع کردم با اونا بازی کردن و مکررپشت گردن اونو لیس میزدم وبوس میکردم..... منير هم بیکار ننشست بخاطراینکه الهه زودتر حشری بشه شروع کرد شکم وناف خوشگلشو لیس زدن... کمی شورتشو کشید پائین وبرجستگی بالا کوسشو بوسید وبوئید ..... کم کم اون بازبونش چوچوله شو لیس زد.... منم ازپشت خودمو به اون میمالوندم وسعی میکردم کون داغ الهه رو بمالم به کیرم...... ديگه طاقت نیاوردم و خم شدم وشرت الهه را ازپاش درآوردم وباکمک منير تاپشو هم درآوردیم.... ازدیدن سینه های برجسته نوک گلی وناف گود وخوشگلش لذت بردم.... ازالهه خواستم روی فرش چهاردست وپا زانو بزنه...!.... تا الهه خم شدکه زانو بزنه من سریع... کیرمو مثل فنر پریده بود بیرون به حد اعلای شقی رسیده بود...!...با يه تفی آماداش كردم سريع پشت سرالهه زانوززدم و شروع کردم سوراخ کون اونو باحرص لیس زدن..... صدای نفس نفس الهه شنیده میشد. خم شدم ودوطرف لمبرای
کون الهه رو ازطرفین گرفتم وازهم بازکردم.... بلند شدم یه تف گنده انداختم درکون الهه، کمر کیرمو گرفتم و سر
اونو گذاشتم درسوراخ کون الهه ودودستی آبگاه اونو سفت گرفتم وفشار دادم!... آخ و اف الهه بلند شد.... گفت یواش ... امير جون یواش عجله نکن خوب اونو تف بزن ویکم بمالش بزار خودم کمکت کنم....!..... بافشاریکه به کون الهه دادم.. جیغ الهه دراومد..... نصف کیرمو تپونده بودم تو کون الهه وداشتم آروم آروم بقیه کیرمو ميكردم و........
الهه همینطورکه ناله میکردگفت امير جون خیلی آروم فشار بده تاهمش بره تو.... آهان ... اوف..اوف... مردم.... فشاربده داره جا باز میکنه.... وای مامان جون مردم.......منم هم یواش اونوبخودم فشار میدادم.... نفس الهه بند اومده بود.... آهسته زیر لب گفت وای جرخوردم..... بکن ....امير جون بکن ... چه دردخوبی.... سفت منوبغل کن
وفشاربده ..... وای خدا جون خیلی کلفته...!...... آهان محکمتر...... وای تراخدا دیگه بسه جا ندارم همش رفته تو...!... وای.... وای چه دردی!... صدای ناله واوف.. اوف ف ف منم دراومده بود........ درحالیکه روی الهه دولا شده بودعین یک سگ نرگردن کلفت که یک ماده سگ کوچولوراگرفته باشه الهه رو سفت از شکم گرفته بودم همینطورکه
میکردمش بازبونم هم پشت گردن الهه رو لیس میزدم.....شروع کردآروم تلمبه زدن..... وخودمو خیلی یواش عقب جلومیکردمودرعین حال سعی میکردریتم خودمو تندتر کنم.... صدای چلب ..چلب برخوردكيرم به کون الهه بخوبی شنیده میشد..... الهه هم آه و ناله اش بلندترشده بود .... وزیر لب میگفت جون خیلی کلفته.... خیلی بازم کرده!....... بعدروشوبرگردنودطرف من وگفت تندتربزن تا آبت بیاد.... خیلی کلفته..... ازشدت تلمبه زدن من معلوم بود که اون تو اوج شهوت ولذته..... يهو كون الهه صدای نازي از خودش در آورد! و الهه گفت: آخ واوخ امير اينم گوزي كه دوست داشتي!!!
الهه چون اززانوزدن خسته شده بود... یواش گفت امير جون خسته شدم میشه منو بخوابونی ...!.... منم خیلی سریع پاهایاونو کشیدم و خوابوندم وخودم خوابیدم روش.... الهه بسختی نفس میکشیدوناله میکرد..... منم هم بیخال تلمبه میزدم........ گفتم : الهه جون چی شده؟!.. گفت : هيچي!... دیگه ازاین بهتر نمیشه...!.... عالیه....
درحالیکه خیس عرق شده بودم.... کمی زانواشو خم کردموخودمو کشیدم بالا ... تقریباً نصف بیشتر کیرمو کشیده بودم بیرون که صدای گوزیدن دوباره كون الهه روی کیر من بلند شد.... ناله ای کردم وگفتم ... وای چه عالی.... الهه جون تکرار کن... تکرار کن.... الهه درحالیکه لبشو گازمیگرفت کمی کونش دادبالاوگفت .... خودش اومد دست من نبود ...!.... گفتم نه من محکم میزنم بره تو وقتی کشیدم بیرون توبخودت فشار بده تا دوباره صدا کنه.... وشروع کردم محکم الهه روگائیدن ... یکباره گفتم حالا من میکشم بیرون تو بخودت فشار بده ... آفرین ... و کشیدم بیرون کون الهه ابتدا پلمب صدادادوبعد یک صدای گوز آهسته ولی کشیده شنیده شد........الهه قرمز شده بود.... گفت امير جون بسه مردم...؟...... گفتم باشه عزیزم ..... حالا همینطور پاشو سرپاوایساو دستاتو بزن به دیوار.... کمی هم پاهاتو باز کن!... وقتی الهه دراون حالت ایستاد رفتم پشتش وکیرمو گذاشتم درکون اون ودستامو بردم جلوی شکم الهه وبهم قلاب کردم.... وباآرامی فشاردادم چون کون الهه هنوز باز وخیس بودکیرم تا نصف رفت تو....وخومو محکم به اون چسبوندم...! ..... الهه ناله ای کردوگفت... اوف همهش رفت تو...... کمی تامل کردموبعدیواش یواش شروع کردم تلمبه زدن چه پوزیشن وریتم جالب وقشنگی بود..... باناله الهه وصدای آخ واوخ من .... بعداز چنددقیقه تلمبه زدن الهه یهو داد زد وگفت امير جون بریزش تو .... درش نیار ... بچسب بهم.... بزار آبت بریزه توم...!.... آهان... خوب شد ... اوف ... پرشدم... از آب..... چه آب داغی...!.... مرسی امير جون .... همینطور منو توبغل بگیر.... زارتوش باشه....!!!!
اوف... چه لذتی!... حال کردم!.... به این میگن لذت... مرسی اميرجان جداً برام سنگ تمام گذاشتی!....اصلاً فکرشوهم نمیکردم امشب اینقدرلذت ببرم...!...... خیلی آرام وآهسته آهسته کیرموکشیدم بیرون ، لامصب هنوز شق بودو خیس از آبمنی... کم باسر کیرش سوراخ کون الهه رو درمالی کردموبعد باانگشت اونوماساژ دادم.... الهه
سعی میکرد با فشاردادن به لمبراش سوراخ کونشو جمع کنه تا کمتر آبمنی ازاون بریزه..... خیلی آروم همونجا روفرش دمر دراز کشید.... لمبراش خیس آبمنی بودن وبرق میزدن..... نگاهش که میکردم دیدم واقعاً چه کون سفید وبرجسته ای داره.... ازاون همه زیبای لذت بردم گائیدن الهه آنهم در پذیرائی وبصورت سگی وسرپائی برایم جلوي منير برام بسیارلذتبخش بود.... آرام گرفته بودم..... چندلحظه بعد الهه پاشدو رفت دوش گرفت سرحال وریلکس ریلکس باکمک منیرمیز شام را حاضرکردن......
باصدای بفرمائید شام .... بخودم اومدم!.... منير بودکه تعارف میکرد..... اومد دست منو گرفت و باهم رفتیم طرف میز شام .... بعدازشام ..... نشستیم توپذیرائی .... من ازدستپخت ولحظات شیرینی که بامنيرداشتم تعریف وتشکرکردم ... متقابلاً اونم ازاومدن ما تشکرکرد وازاینکه منیرعاشقانه منو تحویل گرفته بودسپاسگزاری کردم ...... منیراومد طرفم ضمن اینکه لبی بهم داد... گفت: امیرجون امشب خیلی حال کردم من ازتو والهه متشکرم......
الهه هم رفت توبغل منير همینطورکه لبای اونو میمکید و دستاشورو لنبرای کون اون میکشید... گفت : منیرجون ! این طلب من به امیر بود که تا امشبو دورهم باشم، خوشبختانه آنچه امیردوست داشت همون شد....!... منکه فکرنمیکردم تنهائي بتونم از پس خواسته امیر بربیام اين بود كه تورو پيشنهاد كردم..!!!..... منير جون امشب تو واون مشروبی که بمن دادی باعث شد به يه لذت كامل برسم...!!! جا داره تشکرکنم ازهردوی شما ممنونم...!!!....
هر سه دوباره همديگرو بوسیدیم وخداحافظی کردیم .......
ساعت حول و حوش 11 شب خودمو نو رسونديم خونه مادرزنم از همون ابتداي ورود احساس كردم خبرائي شده و مهمون اومده خونه شلوغ هست و سر و صدا و هم همه و بگو بخند از پذيرائي مياد به محض رسيدن تو پذيرائي مادرزنم اومد به طرف منو گفت : اينم داماد عزيز من دست منو گرفت و برد به طرف مهمونا تازه متوجه شدم كه خانواده الهه پدر و مادرش و خواهرش تو پذيرائي نشستن... بعد از سلام و احوال پرسي با دائي ( پدر الهه ) و مهرناز ( مادر الهه )... بلافاصله شام و آوردن شام مفصلی بود وبعد از صرف شام مادر خانومم به حرف اومد و رو کرد به نسترن و نسرین و گفت بلند بشین و کیک رو بیارین با اومدن کیک و شیرینی میوه یقین کردم خبریه باید تولدی چیزی باشه ...!!! به مادرخانومم گفتم خبری شده جشن گرفتین ...!!! اونکه تو پوستش نمی گنجید گفت خود طرف الان میگه...!!! که یهو دیدم لاله با یه تیپ اداری اومد به میان ما در همين حين مادرزنم با شادی وصف ناپذیری گفت امشب برای من از هر شبی مهمتره ....!!! و ادامه داد لاله عزیزم با تلاش و کوشش خودش توانسته که به بالاترین پست شرکت خودشون برسه و اون از امروز معاونت توليد شرکت رو قبول کرده در بهت و حیرت من همه شروع کردن به دست زدن و تبریک گفتن به لاله منم همراه بقیه شروع کردم به دست زدن و گفتم چطور بی خبر...!!! لاله که غرور و تکبر از نگاهش پیدا بود رو به من کرد وگفت امیرخان شما باورتون نشده ....!!! گفتم راستش نه چون شنیدن این خبر خیلی برام غیر منتظره بود یکم برام باورش مشکله ...!!! اون که با یه وقار خاصی صحبت میکرد گفت خوب بر خلاف شما که حواست به همه جا هست الا بکار من تمام سعی و تلاش خودمو کردم که این جایگاه رو بدست بیارم علاوه بر پست معاونت امروز 20 درصد ازسهام شرکت هم بنام من شده...!!! لاله ادامه داد شما هم يكي دو هفته وقت داري تا شروع همكاري خودت رو با ما اعلام كني ...!!! من همچنان در بهت و سكوت داشتم اونو نگاه ميكردم ... !!! اون بدون اینکه جوابي از من بشنوه مشغول حرافی با خانوما شد منم به روی خودم نیاوردم با پدر الهه مشغول صحبت شدم و يكم از كار و شركت و اتفاقات روزمره صحبت كرديم با حرکاتی که از لاله می دیدم دریافتم که اون با گرفتن پست و سهام از شرکت خودشو گم کرده و تو عالم ما نیست با ادامه دیدن اون حرکاتش حس کردم این باید زنگ خطری باشه برای زندگی مشترک من و اون وقت خوابيدن و استراحت شد بر خلاف روزهاي قبل اونشب هيچ رقم خبري از عشوه و تنازی خانوما نبود البته بی علت هم نبود چون حضور پدر الهه تو جمع مانع از حرکات اونا میشد... و منم خسته از عمليات عصر گاهي در كنار دائي تا صبح خوابيدم و دم دماي صبح از خور خور ايشون بيدار شدم سريع خودمو به دستشوئي رسوندم و بعد از تخليه كامل با شستن دست و صورت يه صفائي به خودم دادم تو دستشوئي بودم كه مادرزنم اومد تو اون يه جور خاصي بود تشنه سكس خيلي سريع خودشو چسبوند به من و با لب تو لب شدن گفت بدجنس تا صبح نخوابیدم و منتظر فرصت بودم و بعد دستاشو آويزون كرد به گردنم و با يه بوس ديگه منو آماده كرد تا دامنش با دست دادم بالا ديدم خانوم شورت پاش نيست و يه پا بالا سر كيرمبارك رو گذاشتم تو كوس اون آروم اون يكي پاشو دوركمرم قلاب كرد و با دو سه تلمبه هر دو به حال اومديم چند دقيقه بعد خانم ارضا شد و لب تو لب من گفت برات يه كوس آوردم تا اونو نكني نميزارم از دستشوئي بيرون بيائي ... خيلي آهسته در دستشوئي رو بازكرد و با سرك كشيدن آروم و بي سر و صدا مهرناز ( مادر الهه ) رو وارد دستشوئي كرد با يك بوسه از لب من گفت اين جنده تا صبح از كوس درد نخوابيده تا خوب سيرش نكردي نگذار بياد بيرون ...!!! و ادامه داد فقط آروم و بي صدا هرچندمن پشت در مواظب هستم يه وقت خان داداش بيدار نشه ...!!! با رفتن مادرزنم من موندم و مهرناز خانوم مادرالهه يا بقولي زن داداش مادر زنم ...!!! خوب هر دو ميدونستيم چكاربايد بكنيم با بوسه اي از لبهاي مهرناز اونو به يك سكس صبحگاهي دعوت كردم اون بعد از كمي لب خوري گفت : راستي كوس و كون الهه چطوره ...!!! يقين كردم كه همه چيز رو راجب اتفاقات سكسي منو اين خانواده رو ميدونه ...!!!درجواب اون گفتم عاليه خانومي محشر...!!! گفت نوش جونت و بعد ادامه داد ميخوام مادرش هم مثل الهه خوب سيرش كني ...!!! گفتم هرجور شما بخواي خانومي ...!!! خيلي آروم به روش مادرزنم يه پاي اونو بالا بردم و كير مبارك رو وارد كوس مهرناز كردم با دو سه تلمبه اون صداش در اومد آروم ميگفت بكوب كه دارم ميلرزم و چند تلمبه ديگه خانوم لرزيد ...!!! با جند تلمبه ديگه دوباره مهرناز لرزيد و پوزيشن گائيدن اونو عوض كردم سريع اونو دولا كردم از پشت كير مبارك رو وارد كوس مهرناز كردم آبي بود كه از كوس خانوم روانه شده بود كاملا موتور كير مبارك روشن شده بود با تلمبه هاي بعدي صداي لق لق كوس مهرناز در اومد و كيرمو از كوس اون خارج كردم و با چند ضربه شلاقي رو كوس و كون اون دوبار اونو روانه كوس خانوم كردم با چند تلمبه دوباره مهرناز لرزيد و خارج كردن كيرم از كوس خانوم اون نفسي كشيد وبا بيحالي گفت نميخواي بشي ...!!! درجواب اون گفتم جلو يا پشت ...!!! مهرناز درجواب من گفت هرجور راحتي شنيدم تو از كون به اين سادگي نميگذري ميتوني از پشت هم كار كني ...!!! فقط قول بده پسر خوبي باشي تا مشتري بشي ...!!! گفتم اي بچشم طوري باهات كار ميكنم كه هميشه ازم بخواي از كون بكنمت ...!!! خوب جاي درنگ نبود با مقدمات اوليه كون مهرناز رو افتتاح كردم مشخص بود كه اون اولين بارش نيست كه از كون ميده ظاهرا خان دائي مرتب خانوم رو از كون ميكرده با چند تلمبه گشادي كون خانوم برام روشن شد در حين گائيدن مهرناز اون با حالتي نيمه جون با ناله ميگفت فقط آبت رو بايد تو كوسم خالي كني ...!!! با تلمبه هاي بعدي كاملا كير مبارك متورم شد و آماده آبدهي خواستم مهرناز رو مشتري دائمي خودم بكنم امر خانوم رو اطاعت كردم كير مبارك رو از كون خانوم بيرون كشيدم با خيس كردن دستم با آب دستشوئي كيرمبارك رو تميز كردم و اونو روانه كوس مهرناز كردم ديگه رمقي برام نمونده بود با چند تلمبه دوباره كير مبارك متورم شد و اولين آب كمرم رو تو اون صبح گاه تو كوس مهرناز خالي كردم ... !!! چند لحظه بعد از دستشوئي اومديم بيرون مادرزن عزيزم جلوي روم بود گفت: سحر خيزي اين خير و بركت رو داره امير خان ...!!! و ادامه داد چه برکتی دارن این زن و شوهر اگه برادرم خور خور میکنه عوضش مهرناز با آه و ناله كاملا تو رو ساخته!!! گفتم زن داداش شماست ديگه چه كنم!!! گفت: الان بهت ميگم چه كني ...از آشپزخونه قابلمه رو بردار و به اندازه جمع حليم بگير و نون تا اين لشگر بيدارشن اومدي ها بجنب ببينم چكاره ائي....!!! فرمايش مادرزن و انجام داديم و بعد از صرف صبحانه همگي به سر كارهامون رفتيم....!!!
ادامه داره
