| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

خاطرات سكسی پیرمرد(زیر شلواری)

صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین »  
#61 | Posted: 25 Jun 2011 05:27
کمی خودمو جابجاکرده وبه الهه نزدیکتر شدم ، با دیدن برجستگی جلوی شلوارش متوجه شدم حشرش زده بالا واونم دست کمی ازحال من نداره...!!! بااین تفاوت که من برای کوس و كون منیرجون شق کرده بودم واو برای ديدن گائیده شدن منير حشري شده بود...!!! توهمین افکاربودم که صدای منیرجون برای برداشتن لیوان مشروب منوبخودم آورد ... منیراینبارمشروب بیشتری تولیوانها ریخته بود... همگی باخوشحالی وخندان لیوانهای خودرا خالی کردیم ومن پشت
بندش قاچ های پرتقال راتوی دهان یکی یکی اونها گذاشتم..... شیطنت منیر گل کردوبعداز گذاشتن قاچ پرتقال توی دهنش....ازروی مبلی که نشسته بودبطرفم نیمخیزشدوصورتشوآوردجلوی صورتم، ضمن اظهارتشکرازمزه پرتقال، لبامو بوسید وهمانجا بغل دستم نشست وبه بهانه کمی جا، کون داغشوبمن چسبوند ..... بااین کارش حسابی حشری شدم...... همینطورکه داشت خودشوجابجا میکردتاجای کونش بازشه دست چپش را ازمقابل سینه ام بطرف الهه درازکرد تابه اون بگه کمی بره اونورتروجارابازکنه.... چیزی که بفکرم نمیرسید شگردهای خاص این دونفریعنی منیر والهه بود... چراکه منیرهم به بهانه دراز کردن دستش بطرف الهه واینکه تعادلشوازدست داده خودشوانداخت روی کیر شقم که اونوبه سختی پنهان کرده بودم تا دیده نشه، ولی منیر ضمن اینکه پستوناشو به اون میمالید ، کمی خودشو بلندکردودست راستش روی اون گذاشت که یعنی تعادلشوحفظ کنه این کارمنیر باعث شدتاشقی وبرجستگی کیرم بخوبی دیده بشه.......لیوان دوم مشروب اثرخودشوخیلی زود روی همه ما مخصوصاًالهه گذاشت.... لپهای گل انداخته با چشمانی خمارآلود!!... خوشگلی وزیبائیش بحد کمال رسیده بود.... توچشای خوشگل و خمارش یک حالت شهوانی دیده میشد!!..... صورتش قرمزشده بود ، بانگاهی خریدار ، سرتاپای منوبراندازمیکردوگاهاًبه برجستگی جلوی شلوارمن خیره میشد! .... منم هم چنان توخط لنگ وپاچه وسینه برجسته اونا رفته بودم كه چيزي حاليم نبود...!!!
منیربعدازاینکه خوب جاشوبازکرد تمام هیکل داغشو چسبوند بمن ، ولی دستشو ازروی کیرم برنداشت، دستموگذاشتم روی دست داغ منیر، کمی دستشو فشاردادم و با تکون دادن دستش کیرموجابجاکردم!.. همینطورکه دست منیرتودستم بود..... اون گفت: خوب امير جان.. تعریف کن؟..... ديشب خوش گذشت؟ صورتمو چرخوندم طرف اونو و...... گفتم : جاي شما خالي بود منیرنگذاشت من حرفش تموم بشه.....گفت: امیر جون! خودم امشب جاي خالي ديشب رو برات پر ميكنم...... منیر همینطورکه یکدستش تودست من بود بااون دستش لیوانهارا پرکرد... دیگه برای خودش والهه چیزی اضافه نکرد...... الهه هم باحال مستی که داشت یک دونه سیبو پوست گرفته وداشت قاچش میکرد.. منیر لیوانها را داد دستمون و....گفت: بخوریم تامزه شو الهه جون بزاره دهنمون.......همگی باهم لیوانا راسرکشیدیم..... چهره الهه ازطعم تیز کنیاک توهم رفت ... من خیلی سریع یک قاچ پرتقال گذاشتم دهن اون... قاچ سیبا رو از الهه گرفتم ... همینطورکه دست منيرتو دستم بود اونوبا یک حرکت كوچلو بطرف خودم کشیدم وجوری وانمودکردم یعنی منير هم تعادلش بهم خورده .... وبرای اینکه نیفته اونوسفت گرفتم توبغلم!.. وخودمو کشیدم بالا تانوک سینه های منيرکه سیخ شده بودن بخوره به صورتم.... وخیلی سریع دستاموازپشت سروندم روی لنبرای کون منير وبامهارت خاص خودم ! همینطورکه دستامو میکشیدم روکون منير ... اونوانداختم روی خودم وصورتم بردم لای پستونای منير.... در ادامه خیلی سریع دست چپموبردم زیرتاپش ویکی ازپستوناشوگرفتم تو دستم!!..... اونم چون نمیتونست تعادلشوحفظ کنه درحالیکه ازخنده ریسه رفته بود...... خودشو انداخت روکیرشق شده من ... وفکرمیکردمن دارم باهاش شوخی میکنم برای همین بلند بلند وبصورت قهقهه ازته دل میخندید!..... و منم هم حال میکردم و با قهقه زدن میخندیدم... الهه هم ازخندیدن من میخندید... من دو سه باراین کاروتکرار کردم.... نهایتا همونطورکه کون منيرتوبغلم بود ، خم شدم و یک لب ازمنيرگرفتم !!!
گفتم: ناراحت که نشدی؟ ... خوب شدگرفتمت!... گفت: من حالم خوبه ولي براي الهه مشروب نمي ريزم داره حالش خراب ميشه... منم توهمون حال که به حرفای اون گوش میکردم..... دستمو گذاشتم روبرجستگی بالای کوسش و شروع كردم بااون بازی کردن!... درحالیکه باکوس منیربازی میکردم ... وازاین کارهردو مون جوش آورده بودیم!!......... الهه تا اين اوضاع رو ديد بلند شد و تلو تلو به طرف حموم راه افتاد و گفت من آمپرم رفته بالا تا يه دوش آب سرد بگيرم منير جون تو هوای امیرداشته باش، حوصله اش سرنره.....ببین امیرچی دوست داره بهش بده ..... تا من میام..! با رفتن الهه....... منیر زدبه پهلوم و گفت امير شروع كن دارم ميريم!!!........ داشتم از داغی اون گر میگرفتم... سفت بهش چسبیده بودم... بدنش عجب حرارتی داشت؟.... نگذاشتم حرفشو بزنه سفت بغلش کردم ولباموگذاشتم روی لبای داغ وقلوه ائیش ... آروم دستموازبالای شلوارکش بردم لای پاش وانگشتوموکشیدم روی شکاف کوس داغ ومرطوبش.!..... عجب کوس گوشتی وصاف وبی موئی !..... زبونشوآوردتودهنم .... طعم كنیاک میداد... بازبونم زبونشو لیسیدم... واونومکیدم تابیشتربیادتودهنم!!.. گفتم :منیرجون کمی ازاون کنیاک بده میخوام امشب حسابی باهات حال کنم؟... خودت هم بخورتادنیا رافراموش کنی .... میدونی برای تو خيلي خوبه؟..... باهم مشروب را سرکشیدیم ویک قاچ پرتقال گذاشتم دهنش و......توهمون حال منیرآروم کیرموگرفت ومثل دختربچه های کوچیک خودشولوس کردو.....گفت: امیر من ديگه مشروب نمي خوام !!! اینومیخوام؟... میخوام بخورمش؟........ اون بزاردهنم.....وزیپ شلوارموکشیدپائین !!! کمربندمو بازكردم اون با ديدن كير مبارك من با صدای جیغ وآخ واووخ گفت: وای مامان اين منو ميكشه.....خیلی درازه ... واي چقدر كلفته....!....منیر مست مست شده بود........ادامه داد: لخت شو پسر بي ادب.... بعدش بايد منوهم لخت کني..... بعدش منو بغل کن و ببرتواتاق..!!!
گفتم: پاشو تا شلورك و تاپتو دربیارم..؟.... گفت: نمیتونم پاشم همینجوری دربیار.... وخودش تاپشوبازحمت ونفس نفس زنان درآورد..... چه سینه هائی.... حرف نداشت!!.. کمی ازسینه الهه بزرگتربودن... جون میده آدم کیرشوبزاره وسطشون وباهاشون حال کنه!!...خم شدم وشلوارکشو بهر ترتیبی بودازپاش درآوردم... کوسش برجسته وبی مو.. ... بارنگی سفید وبدون یکدونه مو..... دستی بهش کشیدم.. صاف . صاف.. ولی لبه هائی که ازتوشکافش زده بودبیرون کمی بزرگ بودن.... سریع پيراهنمو در‌آوردم و شلوارموباشرت یک جا کشیدم پائین... کیرم مثل فنرپرید بیرون وراست ایستادمقابل منیر...... اونوازروی مبل بلندکردم تو بغلم گرفتمش ودرحالیکه کیرم میخوردبه رونش بردمش طرف اتاق خواب....... وارد اتاق شديم...!!!منیرهمینطورکه توبغلم بود وآروم
گفت: امیرجون.. منو بزارلبه تخت.......همین کارروکردم واونوگذاشتم لبه تخت.... منیرهمینطورکه نشسته بود چرخید وروشو
کردطرفم، طوریکه کیرم درست مقابل صورتش قرارگرفت..... دستشوآورد وکمر کیرمو گرفت ، مثل کسی که تاحالا کیرندیده باشه بادقت کیرمونگاه کرد...!!! گفتم : منیرجون چطوره؟.... خوشت میاد...؟گفت: خیلی خوشگله..... خيلي درازه و كلفته امشب اين منو ميكشه...؟ گفتم: امشب با احتياط مي ريم كه مشتري بشي... ؟گفت: هیکلش خيلي گنده است خيلي هم کلفته عين مال اسب ميمونه.. ميترسم هيچي ازم نمونه!..... بعدهمینطورکه کمرکیرموگرفته بود ، آروم شروع به لیس زدن کرد و زبونشوکشید روکله کیرم که ازفشار شهوت بنفش شده بود ، هربارکه با زبان خیس ومخملیش لیسی میزد، نگاهی عاشقانه به صورتم میکرد، ..... لرزشی خفیف تمام وجودم راگرفته بود.. اون تو ساک زدن استاد بود...!!!براهمین خیلی حال میکردم...! ... طرز لیس زدنشو نگاه کردم ... منیرهم سرشوبلندکردونگام کرد..... حالت شهوانی راکه توچهرم دید خیلی آروم شروع به بلعیدن کیرم کرد..... یواش.. یواش اونو تانصف کردتو دهنش .... بعداز یک مکث کوتاه ضمن کشیدن کیرم به طرف بیرون، زبونشوزیرکیرم می لغزوند..... به ختنه گاه که رسید نگرش داشت ، درحالیکه مک میزد، بادوانگشت شصت واشاره دست چپش بیخ اونوگرفت وفشارداد بطرف شکمم...!!!کیرم بیشتربادکرد... حالابادست راستش که تف بهش زده بود باکمرکیرم جلق میزد.....ناله ام دراومده بود.....!!!.......اون شب اون برام سنگ تموم گذاشت وکارشوبا شدت وحدت تمام ودرکمال مهارت انجام میداد تازه داشتم سرحال مي اومدم.... صدای آخ و.. اوخم بلندشده بود.....!!!
ادامه داره
     
#62 | Posted: 25 Jun 2011 05:28
حالت شهوانی وگرمی مشروب ازیکطرف، ریتم ساک زدن ماهرانه منیر منو داشت ازخود بیخود ميکرد، دستاموبطرف موهای منیر بردم
وسرمنیررابطرف کیرم فشاردادم.... هیچی جزارضاء شهوت حالیم نبود، تو يه لحظه منیرچرخید و کون گردوسفیدشو طرفم قمبل کرد وژست سكسي بخودش گرفت...!.......ازدیدن کون سفید وزیبای منیر که برابرم قمبل کرده بود مستی ارسرم پرید....!.... هیچ فکرنمیکردم منیر کونی به این زیبائی وسفیدی داشته باشه... چین خوردگی سوراخ کونش مایل به قهوه ای بود..... کمی پف کرده وسوراخش کمی باز بود...!... انگشتموخيس کردم وبه سوراخش مالوندم.... ماهیچه سوراخ کونش سفت بود... مثل کون الهه نرم نبود...!....بانوک دوانگشت شستم کمی اونو باز کردم..... منیر خودشو شل کردتاکونش راحت بازشه.....معلوم بود توکارش خیلی وارده....وآروم انگشتشوتودهنش کردومقداری تف مالوند به سوراخ کونش.......منم دوباره انگشتمو تفی کردم گذاشتم درسوراخ کونش وکمی چرخوندم وفشاردادم بره تو.... تقریباً خیلی راحت یک بندانگشتم رفت توکون منیر...... کمی انگشتمو همونجا نگر داشتم.... کونش خیلی زود شل شد وراحت تمام انگشتمو رفت توکونش...... کونش خیلی داغ بود..... یک کم انگشتمو چرخوندم دیدم کونش خوب بازشده.....آروم انگشتمو کشیدم بیرون تمیز بود....... ظاهراً منیر حرفه ای به نظرمیرسید چون خودشوخوب تخلیه کرده بود....
معطل نکردم فوری کف دستم تف زدم ومالیدم روکیرم..... و سرکیرمو گذاشتم درسوراخ کون منیرجون........ باوجوداینکه کله کیرم بادکرده بودولی با اولین فشاری که بهش دادم تا ختنه گاه رفت تو...... منیر جیغ کوتاهی کشید وگفت... وای.... یواشتر ..... کمی
صبر کن... خیلی کلفته...!.... و صدای ..آخ واوخش بلندشد.... لنبرای کونشو دو دستی گرفتم وآروم کشیدم طرف خودم ..... کیرم تکونی خوردوتانصفه رفت تو..... همانجا نگرش داشتم تا خوب جاباز کنه... ..... آخ... و.... اوخ .. منیر بلند ترشد..... خیلی زودترازآنچه که فکر میکردم کونش شل شد..... یک فشاردیگه دادم ....... کیرم تا دو سوم رفت توی کون داغش.... حالا شکمم میخورد به لنبرای نرم ودنبه ای منیر ........ بالذت تواًم باهیجان دستمو کشیدم روی لنبرای نرم وگوشتی کونش .... چه صاف ونرم ... نفس عمیقی کشیدم... اووف !!!! دودستی کونشو سفت گرفته بودم وخودموآماده کردم برای تلمبه زدن... منیر کمی کونشو دادبالا........ حس کردم کون منیر نسبت به کون پرستو که این همه ازکون گائیدمش کمی گشادتره!... اما حالت مکندگیش خیل بیشتره...!...... نمیدونم چرا...؟.... بی خیال شدم ورفتم توحال گائیدن کون منیر شروع کردم تلمبه زدن........منیرهم .. آه.... وناله اش بلندشد... سرموبردم بیخ گوشش ...... گفتم:.. اوف.. منیرجون چه حالی دارم باهات میکنم... عجب کون گردوخوشگلی داری...؟ چقدراین کون باحاله؟؟..........اوفففف ... ؟!.... وای امشب چه حالی دارم میکنم؟..... منیرجون! من دیگه تحمل دوری ازاین کونو ندارم.... خیلی دوستت دارم...!....منیردرحالیکه ..آخ.... واوخ....میکردویواش. یواش همراه تلمبه زدن من خودشوعقب ...جلومیکردوحال بهم میداد... کمی سرشوبرگردوندو.....گفت:..اوه.. امیرجون... نگو.. نگو؟.. امیر جون .. ..از صبح تا حالا توکف... بودم..... همه اش منتظربودم یکقرارباهام بزاری.... دعوتم کنی؟؟... ولی یکقدم پیش نذاشتی؟!... آخه من که نمیتونستم بگم بیا منوبکن؟.... توبایست منویک گوشه گیرمیاوردی ومیکردی؟... نباید به دلت ترس وهراسی راه میدادی ... توباید بزورهم که شده منو میکردی ...... بعد از ظهر دلم میخواست رو سرت دادبزنم... ولی خوب میدونی خانوما هیچوقت به زبون نمیگن ...... بلکه همیشه باحرکات وگاها باقردادن .. وکارای دیگه؟... به طرفشون که البته اگرطرف حالیش بشه وبفهمه و نترسه...!!! میگن " بیا منو بکن " !!... هرچندحالا هم زیاد دیرنشده ولی بهت قول میدم دیگه این کون مال توباشه..... حتی جلوی شوهرم هم میتونی منوبکنی ...... امیرجون خاطرتو خیلی میخوام ...؟...... امیرجون زنتو دوست دارم ولی خیلی بهش حسودیم میشه...!!!...درحالیکه تلمبه میزدم..... برا یک لحظه کیرموکشیدم بیرون... غلفتی صداکرد!... تمیز بود... خوشم اومد... سوراخ کونش باز مونده بود.... خواستم دوباره ازکون بکنمش.... ولی کوسشوکه دیدم پشیمون شدم..... حیفم اومد اونو از کوس نکنم...!!!...... کی فردا رادیده؟!!.. شایددیگه نیاد... یا نشه.... گفتم: منیرجون میخوام کوستوپرآب کنم... اجازه بده برم خودموتمیز کنم وبیام..؟!!.... منیرکونشوبافشاربهم چسبوندویک تکونی بهش دادو......گفت : آخ جون .. پس زودبرگرد.... وبکن عزیزم..... جرش بده.... یادت باشه تودیگه مال منی...!!! همینطورکه منیرحرف میزد..... سریع رفتم دستشوئی وکیرمو شستم وبرگشتم.....!!! منیر هنوز دولا بود.... کله کیرموکه باد کرده بود تف زدم وگذاشتم لای چاک کوس پف
کرده اون .... کمی خیس بود!... کفلهای کونشو سفت گرفتم وکشیدم طرف خودم.... بااین فشار نصف بیشترکیرمو تپوندم توکوس داغ وخیسش .... منیر جیغ کوتاهی کشیدولی من هنوز توفکر حرفهای اون بودم...!... راستی چرا متوجه حرکات منیر نشده بودم...؟... نمیدونم چرا اون موقع حالیم نبود...؟.... شاید حالامسته که اینا رامیگفت؟ حالیش نیست؟... ولی حالا دیگه به وصالش رسیده بودم.... دیدم داره قد راست میکنه... نیمه دولا که شد سفت شکمشو گرفتم وخودموچسبوندم به کونش..... درحالیکه تمام کونش توبغلم بودوکیرم هم تانصفه توکوسش.... خودشوچرخوند طرف من والهه و......... گفت : الهه جون ببین امیرجون چی خواسته.....؟ منم دارم بهش میدم..؟.... خوبه...؟؟... ببین چه حالی میده؟.... خوش بحالت بااین تو و زنش جنده خانوم ؟... چه جواهری لای پای اونه...؟....بهتون حسودیم میشه...؟.......منیر دیگه حالیش نبودچی میگه و چیکارمیکنه....... حرفای منیر بوی مستی میداد..... زیادتوجه نکردم.... ولی باهمین حرفاش خیلی حشری شدم.......!!!! وچون منیرجون کمی بیشتردولاشده بود.... شروع کردم تلمبه زدن..... آبگاهشوسفت گرفته ونمیگذاشتم تکون بخوره...... به نفس نفس افتاده بود..... آه وناله اش بيشتر شده بود.... ریتم گائیدنموسرعت دادم.....!!! باصدای جیغ منیرولرزش بدنش بخودم اومدم..... منیر به اورگاسم رسیده بودوبی حال شده بودمنم باچندضربه آبموریختم توش... !!! منیرتکونی خوردوافتادروتخت ... منم همونطورخوابیدم روش....!!! حدود سه..... چهاردقیقه ای بیحال افتاده بودم روی منیر....... سستیم که رفع شد، پاشدم... لای پای منیرتا زانواش ازآبمنی خیس .. خیس شده بود اون بی حال دراز کشیده بود... !!! الهه گفت : امیرجون خوب بامنیر حال کردی ها...؟..... منیرجون خیلی اهل حاله.... خیلی از این اخلاقش خوشم میاد.... نگاه کن..... چه از حال رفته...؟........ من واون دو تا دوست قديمي هستيم خیلی حال كرديم...!.... البته نه به اندازه امشب!....تواین فکرابودم که ..... دستی اومد روشونم ...!!! برگشتم.. دیدم منیره...... متوجه نگاهم شدو......... گفت: تو فكري...!... الحق كه حرفه اي هستي ومیدوني چیکارميکني...!.... خودمو بایک دستمال پاک کردمورفتم طرف دستشوئی و برگشتم..!!! منیرخودشوچسبوند بهم وصورتشوآوردنزدیکترو...!!! گفت: امیرجون .. چون خیلی دوستت دارم میخوام يه قولي بهم بدي....
لباشو بوسیدم ودستاموازپشت کشیدم رولنبرای لخت کونش و......گفتم : بگوعزیزم.. تودیگه مال منی.... بگو...؟... گفت: قول بده كه بيشتر ازاينا پيشم بياي.... ميدوني كه من عاشق كون دادنم فقط تو و اين شاه كير ميتونه منو ارضا كنه!!..بلافاصله باهم رفتيم حموم و يه دوش گرفتيم.....موقعی که داشتیم خودمونوخشک میکردیم منير روبمن کردو.... گفت:امیرجون خیلی ازت ممنونم برای امشب وهمه چیز، من خیلی حال کردم...... کاش توهم به اندازه من ، بامنیرحال کرده باشی؟.... من که خیلی حال کردم.... راستش
امیرجون تاحالا همچين شبی را تو عمرم نداشتم .... جداً كير كلفت و درازي وخوشگلی داری...!.... باور كن هر زني آرزوي كردن اين كيرو تو كوس و كونش داره... !!!درهرصورت خیلی ازت ممنونم...!!.... امشب مارا ساختی...!!.... ازحرفها وتعریف های منير حسابی حال کردم..... حدس میزدم هرکه این كيرو تو کوس و کونش بکنه ... بایدهم حال کنه وهم تعریف...!.... گفتم : منير جون منم خیلی باهات حال کردم..... منم ازت ممنونم.... گفت: شوهرم شهرستانه وشنبه برمیگرده... !!! اگه دوست داری یک پیشنهاد بهت میدم...؟..... تاهم توبیشتر ازمن لذت ببری ... ! هم من یک حال حسابی بکنم...!!! گفتم: بگو؟ گفت:امشب خیلی از کارات لذت بردم وحال کردم..... خیلی وقت بود که هوس کرده بودم جلو ي الهه يه كون سير بدم ...!!....من عاشق این کارم!!.... وقتی نگاه میکردم باچه حرص وولعی منومیکنی نمیدونی چه حالی پیدا کردم... اصلاً خودمو فراموش کردم!!.... مخصوصاً وقتی خوابیدی روکونم واونو
میکردی... دیدی چه کون مشتی دارم...؟!... من دوست دارم هر دفعه اونوسگی بکنی این پوزیشنوخیلی دوست دارم...!!همين موقع الهه گفت امير خيلي بدجنسي پس من چي!!! از منیر خواهش کردم کمی مشروب برای الهه بریزه تولیوان وبهش بده بخوره...!.......
منیر ماتش برده بودکه برنامه چیه ...!!! ادامه داره
     
#63 | Posted: 25 Jun 2011 05:31
گفتم : منیرجون الهه دوست داره يه برنامه هم مثل توروبا اون اجراکنم...!.... منیر بدون اینکه حرفی بزنه یک لیوان را نصفه مشروب کردوداددست الهه ليوانو سر كشيدو منم سريع الهه رو بغل کردم ولباشو بوسیدم.... دستی به كونش کشیدم وآروم اونو چرخوندم وکونشو کردم طرف خودم از پشت خودشو چسبونم بکون الهه وبادودست سینه های اون گرفتم وشروع کردم با اونا بازی کردن و مکررپشت گردن اونو لیس میزدم وبوس میکردم..... منير هم بیکار ننشست بخاطراینکه الهه زودتر حشری بشه شروع کرد شکم وناف خوشگلشو لیس زدن... کمی شورتشو کشید پائین وبرجستگی بالا کوسشو بوسید وبوئید ..... کم کم اون بازبونش چوچوله شو لیس زد.... منم ازپشت خودمو به اون میمالوندم وسعی میکردم کون داغ الهه رو بمالم به کیرم...... ديگه طاقت نیاوردم و خم شدم وشرت الهه را ازپاش درآوردم وباکمک منير تاپشو هم درآوردیم.... ازدیدن سینه های برجسته نوک گلی وناف گود وخوشگلش لذت بردم.... ازالهه خواستم روی فرش چهاردست وپا زانو بزنه...!.... تا الهه خم شدکه زانو بزنه من سریع... کیرمو مثل فنر پریده بود بیرون به حد اعلای شقی رسیده بود...!...با يه تفی آماداش كردم سريع پشت سرالهه زانوززدم و شروع کردم سوراخ کون اونو باحرص لیس زدن..... صدای نفس نفس الهه شنیده میشد. خم شدم ودوطرف لمبرای
کون الهه رو ازطرفین گرفتم وازهم بازکردم.... بلند شدم یه تف گنده انداختم درکون الهه، کمر کیرمو گرفتم و سر
اونو گذاشتم درسوراخ کون الهه ودودستی آبگاه اونو سفت گرفتم وفشار دادم!... آخ و اف الهه بلند شد.... گفت یواش ... امير جون یواش عجله نکن خوب اونو تف بزن ویکم بمالش بزار خودم کمکت کنم....!..... بافشاریکه به کون الهه دادم.. جیغ الهه دراومد..... نصف کیرمو تپونده بودم تو کون الهه وداشتم آروم آروم بقیه کیرمو ميكردم و........
الهه همینطورکه ناله میکردگفت امير جون خیلی آروم فشار بده تاهمش بره تو.... آهان ... اوف..اوف... مردم.... فشاربده داره جا باز میکنه.... وای مامان جون مردم.......منم هم یواش اونوبخودم فشار میدادم.... نفس الهه بند اومده بود.... آهسته زیر لب گفت وای جرخوردم..... بکن ....امير جون بکن ... چه دردخوبی.... سفت منوبغل کن
وفشاربده ..... وای خدا جون خیلی کلفته...!...... آهان محکمتر...... وای تراخدا دیگه بسه جا ندارم همش رفته تو...!... وای.... وای چه دردی!... صدای ناله واوف.. اوف ف ف منم دراومده بود........ درحالیکه روی الهه دولا شده بودعین یک سگ نرگردن کلفت که یک ماده سگ کوچولوراگرفته باشه الهه رو سفت از شکم گرفته بودم همینطورکه
میکردمش بازبونم هم پشت گردن الهه رو لیس میزدم.....شروع کردآروم تلمبه زدن..... وخودمو خیلی یواش عقب جلومیکردمودرعین حال سعی میکردریتم خودمو تندتر کنم.... صدای چلب ..چلب برخوردكيرم به کون الهه بخوبی شنیده میشد..... الهه هم آه و ناله اش بلندترشده بود .... وزیر لب میگفت جون خیلی کلفته.... خیلی بازم کرده!....... بعدروشوبرگردنودطرف من وگفت تندتربزن تا آبت بیاد.... خیلی کلفته..... ازشدت تلمبه زدن من معلوم بود که اون تو اوج شهوت ولذته..... يهو كون الهه صدای نازي از خودش در آورد! و الهه گفت: آخ واوخ امير اينم گوزي كه دوست داشتي!!!

الهه چون اززانوزدن خسته شده بود... یواش گفت امير جون خسته شدم میشه منو بخوابونی ...!.... منم خیلی سریع پاهایاونو کشیدم و خوابوندم وخودم خوابیدم روش.... الهه بسختی نفس میکشیدوناله میکرد..... منم هم بیخال تلمبه میزدم........ گفتم : الهه جون چی شده؟!.. گفت : هيچي!... دیگه ازاین بهتر نمیشه...!.... عالیه....
درحالیکه خیس عرق شده بودم.... کمی زانواشو خم کردموخودمو کشیدم بالا ... تقریباً نصف بیشتر کیرمو کشیده بودم بیرون که صدای گوزیدن دوباره كون الهه روی کیر من بلند شد.... ناله ای کردم وگفتم ... وای چه عالی.... الهه جون تکرار کن... تکرار کن.... الهه درحالیکه لبشو گازمیگرفت کمی کونش دادبالاوگفت .... خودش اومد دست من نبود ...!.... گفتم نه من محکم میزنم بره تو وقتی کشیدم بیرون توبخودت فشار بده تا دوباره صدا کنه.... وشروع کردم محکم الهه روگائیدن ... یکباره گفتم حالا من میکشم بیرون تو بخودت فشار بده ... آفرین ... و کشیدم بیرون کون الهه ابتدا پلمب صدادادوبعد یک صدای گوز آهسته ولی کشیده شنیده شد........الهه قرمز شده بود.... گفت امير جون بسه مردم...؟...... گفتم باشه عزیزم ..... حالا همینطور پاشو سرپاوایساو دستاتو بزن به دیوار.... کمی هم پاهاتو باز کن!... وقتی الهه دراون حالت ایستاد رفتم پشتش وکیرمو گذاشتم درکون اون ودستامو بردم جلوی شکم الهه وبهم قلاب کردم.... وباآرامی فشاردادم چون کون الهه هنوز باز وخیس بودکیرم تا نصف رفت تو....وخومو محکم به اون چسبوندم...! ..... الهه ناله ای کردوگفت... اوف همهش رفت تو...... کمی تامل کردموبعدیواش یواش شروع کردم تلمبه زدن چه پوزیشن وریتم جالب وقشنگی بود..... باناله الهه وصدای آخ واوخ من .... بعداز چنددقیقه تلمبه زدن الهه یهو داد زد وگفت امير جون بریزش تو .... درش نیار ... بچسب بهم.... بزار آبت بریزه توم...!.... آهان... خوب شد ... اوف ... پرشدم... از آب..... چه آب داغی...!.... مرسی امير جون .... همینطور منو توبغل بگیر.... زارتوش باشه....!!!!
اوف... چه لذتی!... حال کردم!.... به این میگن لذت... مرسی اميرجان جداً برام سنگ تمام گذاشتی!....اصلاً فکرشوهم نمیکردم امشب اینقدرلذت ببرم...!...... خیلی آرام وآهسته آهسته کیرموکشیدم بیرون ، لامصب هنوز شق بودو خیس از آبمنی... کم باسر کیرش سوراخ کون الهه رو درمالی کردموبعد باانگشت اونوماساژ دادم.... الهه
سعی میکرد با فشاردادن به لمبراش سوراخ کونشو جمع کنه تا کمتر آبمنی ازاون بریزه..... خیلی آروم همونجا روفرش دمر دراز کشید.... لمبراش خیس آبمنی بودن وبرق میزدن..... نگاهش که میکردم دیدم واقعاً چه کون سفید وبرجسته ای داره.... ازاون همه زیبای لذت بردم گائیدن الهه آنهم در پذیرائی وبصورت سگی وسرپائی برایم جلوي منير برام بسیارلذتبخش بود.... آرام گرفته بودم..... چندلحظه بعد الهه پاشدو رفت دوش گرفت سرحال وریلکس ریلکس باکمک منیرمیز شام را حاضرکردن......
باصدای بفرمائید شام .... بخودم اومدم!.... منير بودکه تعارف میکرد..... اومد دست منو گرفت و باهم رفتیم طرف میز شام .... بعدازشام ..... نشستیم توپذیرائی .... من ازدستپخت ولحظات شیرینی که بامنيرداشتم تعریف وتشکرکردم ... متقابلاً اونم ازاومدن ما تشکرکرد وازاینکه منیرعاشقانه منو تحویل گرفته بودسپاسگزاری کردم ...... منیراومد طرفم ضمن اینکه لبی بهم داد... گفت: امیرجون امشب خیلی حال کردم من ازتو والهه متشکرم......
الهه هم رفت توبغل منير همینطورکه لبای اونو میمکید و دستاشورو لنبرای کون اون میکشید... گفت : منیرجون ! این طلب من به امیر بود که تا امشبو دورهم باشم، خوشبختانه آنچه امیردوست داشت همون شد....!... منکه فکرنمیکردم تنهائي بتونم از پس خواسته امیر بربیام اين بود كه تورو پيشنهاد كردم..!!!..... منير جون امشب تو واون مشروبی که بمن دادی باعث شد به يه لذت كامل برسم...!!! جا داره تشکرکنم ازهردوی شما ممنونم...!!!....
هر سه دوباره همديگرو بوسیدیم وخداحافظی کردیم .......
ساعت حول و حوش 11 شب خودمو نو رسونديم خونه مادرزنم از همون ابتداي ورود احساس كردم خبرائي شده و مهمون اومده خونه شلوغ هست و سر و صدا و هم همه و بگو بخند از پذيرائي مياد به محض رسيدن تو پذيرائي مادرزنم اومد به طرف منو گفت : اينم داماد عزيز من دست منو گرفت و برد به طرف مهمونا تازه متوجه شدم كه خانواده الهه پدر و مادرش و خواهرش تو پذيرائي نشستن... بعد از سلام و احوال پرسي با دائي ( پدر الهه ) و مهرناز ( مادر الهه )... بلافاصله شام و آوردن شام مفصلی بود وبعد از صرف شام مادر خانومم به حرف اومد و رو کرد به نسترن و نسرین و گفت بلند بشین و کیک رو بیارین با اومدن کیک و شیرینی میوه یقین کردم خبریه باید تولدی چیزی باشه ...!!! به مادرخانومم گفتم خبری شده جشن گرفتین ...!!! اونکه تو پوستش نمی گنجید گفت خود طرف الان میگه...!!! که یهو دیدم لاله با یه تیپ اداری اومد به میان ما در همين حين مادرزنم با شادی وصف ناپذیری گفت امشب برای من از هر شبی مهمتره ....!!! و ادامه داد لاله عزیزم با تلاش و کوشش خودش توانسته که به بالاترین پست شرکت خودشون برسه و اون از امروز معاونت توليد شرکت رو قبول کرده در بهت و حیرت من همه شروع کردن به دست زدن و تبریک گفتن به لاله منم همراه بقیه شروع کردم به دست زدن و گفتم چطور بی خبر...!!! لاله که غرور و تکبر از نگاهش پیدا بود رو به من کرد وگفت امیرخان شما باورتون نشده ....!!! گفتم راستش نه چون شنیدن این خبر خیلی برام غیر منتظره بود یکم برام باورش مشکله ...!!! اون که با یه وقار خاصی صحبت میکرد گفت خوب بر خلاف شما که حواست به همه جا هست الا بکار من تمام سعی و تلاش خودمو کردم که این جایگاه رو بدست بیارم علاوه بر پست معاونت امروز 20 درصد ازسهام شرکت هم بنام من شده...!!! لاله ادامه داد شما هم يكي دو هفته وقت داري تا شروع همكاري خودت رو با ما اعلام كني ...!!! من همچنان در بهت و سكوت داشتم اونو نگاه ميكردم ... !!! اون بدون اینکه جوابي از من بشنوه مشغول حرافی با خانوما شد منم به روی خودم نیاوردم با پدر الهه مشغول صحبت شدم و يكم از كار و شركت و اتفاقات روزمره صحبت كرديم با حرکاتی که از لاله می دیدم دریافتم که اون با گرفتن پست و سهام از شرکت خودشو گم کرده و تو عالم ما نیست با ادامه دیدن اون حرکاتش حس کردم این باید زنگ خطری باشه برای زندگی مشترک من و اون وقت خوابيدن و استراحت شد بر خلاف روزهاي قبل اونشب هيچ رقم خبري از عشوه و تنازی خانوما نبود البته بی علت هم نبود چون حضور پدر الهه تو جمع مانع از حرکات اونا میشد... و منم خسته از عمليات عصر گاهي در كنار دائي تا صبح خوابيدم و دم دماي صبح از خور خور ايشون بيدار شدم سريع خودمو به دستشوئي رسوندم و بعد از تخليه كامل با شستن دست و صورت يه صفائي به خودم دادم تو دستشوئي بودم كه مادرزنم اومد تو اون يه جور خاصي بود تشنه سكس خيلي سريع خودشو چسبوند به من و با لب تو لب شدن گفت بدجنس تا صبح نخوابیدم و منتظر فرصت بودم و بعد دستاشو آويزون كرد به گردنم و با يه بوس ديگه منو آماده كرد تا دامنش با دست دادم بالا ديدم خانوم شورت پاش نيست و يه پا بالا سر كيرمبارك رو گذاشتم تو كوس اون آروم اون يكي پاشو دوركمرم قلاب كرد و با دو سه تلمبه هر دو به حال اومديم چند دقيقه بعد خانم ارضا شد و لب تو لب من گفت برات يه كوس آوردم تا اونو نكني نميزارم از دستشوئي بيرون بيائي ... خيلي آهسته در دستشوئي رو بازكرد و با سرك كشيدن آروم و بي سر و صدا مهرناز ( مادر الهه ) رو وارد دستشوئي كرد با يك بوسه از لب من گفت اين جنده تا صبح از كوس درد نخوابيده تا خوب سيرش نكردي نگذار بياد بيرون ...!!! و ادامه داد فقط آروم و بي صدا هرچندمن پشت در مواظب هستم يه وقت خان داداش بيدار نشه ...!!! با رفتن مادرزنم من موندم و مهرناز خانوم مادرالهه يا بقولي زن داداش مادر زنم ...!!! خوب هر دو ميدونستيم چكاربايد بكنيم با بوسه اي از لبهاي مهرناز اونو به يك سكس صبحگاهي دعوت كردم اون بعد از كمي لب خوري گفت : راستي كوس و كون الهه چطوره ...!!! يقين كردم كه همه چيز رو راجب اتفاقات سكسي منو اين خانواده رو ميدونه ...!!!درجواب اون گفتم عاليه خانومي محشر...!!! گفت نوش جونت و بعد ادامه داد ميخوام مادرش هم مثل الهه خوب سيرش كني ...!!! گفتم هرجور شما بخواي خانومي ...!!! خيلي آروم به روش مادرزنم يه پاي اونو بالا بردم و كير مبارك رو وارد كوس مهرناز كردم با دو سه تلمبه اون صداش در اومد آروم ميگفت بكوب كه دارم ميلرزم و چند تلمبه ديگه خانوم لرزيد ...!!! با جند تلمبه ديگه دوباره مهرناز لرزيد و پوزيشن گائيدن اونو عوض كردم سريع اونو دولا كردم از پشت كير مبارك رو وارد كوس مهرناز كردم آبي بود كه از كوس خانوم روانه شده بود كاملا موتور كير مبارك روشن شده بود با تلمبه هاي بعدي صداي لق لق كوس مهرناز در اومد و كيرمو از كوس اون خارج كردم و با چند ضربه شلاقي رو كوس و كون اون دوبار اونو روانه كوس خانوم كردم با چند تلمبه دوباره مهرناز لرزيد و خارج كردن كيرم از كوس خانوم اون نفسي كشيد وبا بيحالي گفت نميخواي بشي ...!!! درجواب اون گفتم جلو يا پشت ...!!! مهرناز درجواب من گفت هرجور راحتي شنيدم تو از كون به اين سادگي نميگذري ميتوني از پشت هم كار كني ...!!! فقط قول بده پسر خوبي باشي تا مشتري بشي ...!!! گفتم اي بچشم طوري باهات كار ميكنم كه هميشه ازم بخواي از كون بكنمت ...!!! خوب جاي درنگ نبود با مقدمات اوليه كون مهرناز رو افتتاح كردم مشخص بود كه اون اولين بارش نيست كه از كون ميده ظاهرا خان دائي مرتب خانوم رو از كون ميكرده با چند تلمبه گشادي كون خانوم برام روشن شد در حين گائيدن مهرناز اون با حالتي نيمه جون با ناله ميگفت فقط آبت رو بايد تو كوسم خالي كني ...!!! با تلمبه هاي بعدي كاملا كير مبارك متورم شد و آماده آبدهي خواستم مهرناز رو مشتري دائمي خودم بكنم امر خانوم رو اطاعت كردم كير مبارك رو از كون خانوم بيرون كشيدم با خيس كردن دستم با آب دستشوئي كيرمبارك رو تميز كردم و اونو روانه كوس مهرناز كردم ديگه رمقي برام نمونده بود با چند تلمبه دوباره كير مبارك متورم شد و اولين آب كمرم رو تو اون صبح گاه تو كوس مهرناز خالي كردم ... !!! چند لحظه بعد از دستشوئي اومديم بيرون مادرزن عزيزم جلوي روم بود گفت: سحر خيزي اين خير و بركت رو داره امير خان ...!!! و ادامه داد چه برکتی دارن این زن و شوهر اگه برادرم خور خور میکنه عوضش مهرناز با آه و ناله كاملا تو رو ساخته!!! گفتم زن داداش شماست ديگه چه كنم!!! گفت: الان بهت ميگم چه كني ...از آشپزخونه قابلمه رو بردار و به اندازه جمع حليم بگير و نون تا اين لشگر بيدارشن اومدي ها بجنب ببينم چكاره ائي....!!! فرمايش مادرزن و انجام داديم و بعد از صرف صبحانه همگي به سر كارهامون رفتيم....!!!
ادامه داره
     
#64 | Posted: 25 Jun 2011 05:33
(توفيق اجباري) قسمت پاياني
اون روز صبح كه وارد شركت شدم بعد از كمي كارهاي روتين اداري معيني با من تماس گرفت و ازپروژه شمال و صحبت ميكرد و بلاخره خواست بروم تو دفتر اون و با وارد شدن به دفتر معيني ديدم ميترا هم اونجا ست خوب با صحبت هاي معيني متوجه شدم شهرك ساحلي موضوع اون پروژه مورد نظر هستش با بررسي مجدد نقشه ها و موقعيت منطقه و سنگين بودن پروژه وحساسيت بيشتري که روي اون بود ... برآورد معيني حدود 50 ميليارد تومان سود خالص رو عايد شركت ما ميكرد كار رو آغاز كرديم پیش خودم گفتم میرویم به امید خدا هم فال و هم تماشا از یه طرف سود خوبی نصیب شرکت ما و علی الخصوص من و میترا میشه و می تونم با این پول بدهی سهام شرکت رو به میترا بدم و از طرفی این کار میتونه تجربه ای برای منو میترا باشه برای همین با عزمي راسخ مشغول کار شدم اونروز تمامي كارهامو كنار گذاشتم و با كمك ميترا زوم كردیم رو پروژه و بعد از ظهر يه طرح درست و حسابي رو آماده كرديم . يادمه اينقدر غرق در كار بوديم كه ناهار انروز عصري ساعت پنج بعد از ظهر خورديم و تو اين مدت بدون هيچ مزاحمتي از قبيل تلفن و كارهاي اداري مشغول اون طراحی اون پروژه بوديم . خوب اونروز از فرط خستگي فكري و كار خودمو به خونه خودمون رسوندم ... اينقدر خسته و بي رمق بودم كه روي تخت ولو شدم ساعت هشت و نيم شب بود كه با صداي تلفن از خواب بيدار شدم لاله پشت خط بود و ميگفت كجائي امير نگرانم كردي چرا تلفن رو جواب نميدادي گفتم درگير كار شركت بودم ادامه دادم توكجائي نمي خواي بياي خونه !!! گفت خيلي ممنون بلاخره ياد ما هم افتادي.....!!! گفتم به جون لاله اينقدر خسته بودم كه عين جنازه افتادم خوب شدي زنگ زدي ...!!!گفت با مهندس صادقی اومدیم شيراز...!!! گفتم خير باشه !!! گفت اتفاقا خيره اومديم به يكي از پروژه ها سر بزنيم !!! گفتم خوب کی بر میگردی گفت فردا یا پس فردا اینجا یه کارای داریم که باید به سرانجام برسونیم ....!!! ادامه داد تو که ناراحت نیستی...!!! گفتم نه باید ناراحت باشم ....!!! گفت شاید هم یه غلتي با مهندس صادقی بزنيم ...!!! گفتم باز تو شیطون شدی ...!!! گفت اشکالی داره ازت دارم اجازه میگیرم...!!! گفتم نه هر جور مایلی فقط بپا زیاد جور گیرنشی ...!!! گفت مطمعن باش بعد ازظهر یه تستی زدم طرف چیزی نداره یه چیزی در حد سعید شوهر نسترن...!!! و ادامه داد باورکن با یه تست اون بیهوش افتاده تو وان حموم تا غرق نشده باید بروم و درش بیارم با یه عشوه ای خدا حافظی کرد و گوشی رو گذاشت ...!!! چند روزي درگير كارها بودم تئ اين چند روزبلاخره با کار دائم منو میترا طرح اصلی پروژه به اتمام رسید و من با تمام خستگی تو این مدت یه سری هم به شرکت نادر میزدم و الهه رو از شرکت برمیداشتم و می رسوندم خونه خودشون و بعد تنهائی میرفتم خونه و فرداش روز از نو بعد از اینکه لاله و صادقی از عشق و حال شيراز برگشتن منو میترا طرح رو تحویل آقای مهندس معيني دادیم بعد از دو روز شرکت ما کارگاه پروژه شمال رو تجهیز کرد و شروع بکار اولیه شروع شد خوب تو اين راه اندازي من و معيني حضور داشتيم ...!!! در نبود من باخبر شدم كه صادقي و لاله تو اين چند روز تو بغل هم مي لوليدن بعد از بازگشت از شمال لاله خودش اعتراف كرد كه اينكار رو مجدد با صادقي كرده اون ديگه كاملا زندگي رو وا داده بود ودائما با صادقی بود و شبها دیر وقت به خونه می اومد و بهونه کارزیاد شرکت رو میداد تا اینکه یک شب تلفنی به من خبرداد که خونه صادقی مونده و نمی تونه بیاد خونه !!! اينقدر مست بود كه نمي تونست حرف بزنه و صداي صادقي هم از كنار اون مي اومد كه داشت با اون ور مي رفت...!!!با تعجب گفتم بازم خبریه ...!!! لاله با وقاحت تمام گفت كوس و كونم رو حراج گذاشتم مهندس صادقي كلي برام اونارو ليسده الانم ميخواد هر دوي اونا رو پر كنه...!!! گفتم ميخواي بيام دنبالت مثل اينكه حالت خوب نيست ...!!! لاله گفت اتفاقا حال من خوبه عزيزم الان هم تو بغل مهندس صادقي دارم به اوج مي رسم ...!!! گفتم لاله جان آدرس بده بيام دنبالت اگه نمي توني گوشي رو بده اون مردك ...!!! لاله با عصبانيت خاصي گفت نمي دونستم اينقدر بي جنبه اي امير...!!! ادامه داد فردا صبح با مهندس يكسر ميائيم خدمتون براي دست بوسي الانم ديگه زياد حرص و جوش نخور تا فردا فعلا باي و گوشي رو گذاشت ...!!! اونشب با هزار فکر و خیال خوابیدم یقین کردم که اون از دستم رفته ...!!! صبح فرداي اونروز وقتي خودمو به شرکت معینی رسوندم تو اتاق كارم بودم که با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم لاله پشت خط بود گفت صبح بخير عزيزم خواستم مطمعن بشم يه موقع خواب نمونده باشي ...!!! گفتم چه عجب بلاخره به فكر ماهم افتادي...!!! لاله گفت معلومه كه بفكرتم ديشب تو اوج لذت هم تو فكرت بودم بارها گفتم هيچ كيري ...!!! كير تو نميشه باور كن امير اين صادقي بيشتر دول داره تا كير ...!!! تا اومدم جوابشو بدم يهو لحن صحبتش عوض شد و خيلي رسمي گفت آره اميرجان با آقای صادقی داریم میایم شرکت شما ...!!! گفتم کار خاصی دارین ...!!! گفت آره آقای صادقی میخواد با مهندس معینی و دخترش و شما صحبتی بکنه ...!!! گفتم راجب چی ...!!! گفت خودشون میاین و اونجا میگن ...!!! تو ادامه با خدا حافظی گوشی رو گذاشت ...!!! من مشغول کار خودم بودم که معینی منو خواست به دفترش ...!!! تا رفتم تو دفتر معینی دیدم لاله به همراه آقای صادقی تو دفتر معینی هستند بعد از من میترا هم وارد اتاق شد و معینی رشته کلام رو به دست گرفت و گفت خوب آقای مهندس صادقی از همکارای قدیمی ما بوده فقط خانم مهندس کمالی رو من نمی شناختم ظاهرا همسر آقای دکتر هستن ...!!! قبلا از من میترا با دست دادن با لاله گفت خوشبختم خانم مهندس خیلی خوش اومدین ...!!! صادقی بعد از یه تبسمی شروع کرد به حرف زدن و گفت راستش آقای مهندس معینی اومدم این آقای دکتر رو از شما خواستگاری کنم من به کار و طرح های اون اطمینان دارم و به خانم مهندس کمالی ( لاله رو میگفت ) از فعالیت و کار دکتر گفتم تو شرکت هم واقعا جای ایشون خالیه حقیقتا من به ایشون احتیاج دارم ...!!! معینی وسط حرفای صادقی حرف اونو قطع کرد و گفت مهندس جان شما خودت رفتی و دکتر رو هم بخواهی ببری من میمونم و میترا و تعهدات این شرکت...!!! صادقی با تموم شدن حرفای معینی گفت راستش من با سهام دارها ی شرکت همکاری دکتر رو تموم کردم وقول 20 درصد سهام رو براش گرفتم یه چیزی حدود 6 میلیارد تا نظر خودش چی باشه ...!!! معینی و میترا با بهت خاصی و لاله با وقار داشتن منو نگاه میکردن ومن با سکوت در مقابل نگاه اونا ايستاده بودم ...!!! تا اینکه صادقی رو به من کرد و گفت خوب دکتر جان نمی خوای چیزی بگی ...!!! گفتم آقای مهندس از پیشنهاد خوب شما ممنونم... حقیقتا من هم با آقای معینی تعهد همکاری دارم و هم اینروزا به یکی از دوستان قدیمی اخلاقا تعهد دادم که تا از سفر برگرده کارهای اونو جمع و جور کنم ... !!! متاسفم از اینکه پیشنهاد شما رو رد میکنم ...!!! صادقی رو کرد به من گفت آقاي دكتر شما خيلي عجولانه تصميم مي گيريد من منتظر شما مي شم ميتونيد از طريق مهندس كمالي اومدن خودتون رو به من اطلاع بدين !!! لاله با خشم خاصي كه از چهره اش معلوم بود داشت منو نگاه ميكرد صادقي با تبسم تلخ اونو داشت همراهي ميكرد اونا بعد از چند لحظه از اتاق معيني خارج شدند و با عذرخواهي لاله صادقي و اون به اتاق من اومدن لاله يكبار ديگه در حضور صادقي خيلي صريح به من گفت كه من اشتباه مي كنم و بعد در مقابل جواب مجدد منفي من در حضور صادقي گفت من ديوانه هستم و صادقي با عذر خواهي از اتاق من بيرون رفت با گفتن خانم مهندس من تو ماشين منتظر شما مي مونم ما رو تنها گذاشت ...!!! لاله حدود نيم ساعتي يك ريز صحبت ميكرد و دلايل مختلفي براي من مياورد و فرصت حرف زدن و گفتن رو از من گرفته بود خيلي عصبي شده بود تا جائي كه شروع كرد به تهديد من كه اگر من حاضر به همكاري با اونا نشم اون مجبور ميشه از من طلاق بگيره ...!!! با شنيدن اين حرف از اون من تبسمي كردم و گفتم پس قضيه جدي هست و اون تاكيد مجدد كرد كه اين كارو انجام ميده ...!!! و بعد با سكوت من با اين باور كه من بين دو راهي گير افتاده باشم ادامه داد گرچه ميدونم براي تو بود و نبود من فرقي نمي كنه...!!! گفتم اتفاقا برعكس شايد تو اينطور فكر كني خوب منم يه پيشنهادي براي تو دارم ميخوام بيائي پيش من و با هم كار كنيم هر چقدر صادقي بهت پيشنهاد كرده من دو برابر اون بهت ميدم چطوره ...!!! لاله كشيده جانانه اي به گوش من نواخت و من مبهوت از عكس و العمل اون !!! بي پروا گفت تو نه تنها احمق هستي بلكه پس فترت و لجن هم هستي !!!گفتم مواظب حرف زدنت باش فقط بخاطر علاقه اي كه بهت دارم چيزي بهت نگفتم...!!! لاله همزمان كه داشت منو با خشم نگاه ميكردگفت هيچ ميدوني داري چكار ميكني احمق !!! گفتم آره يقين داشته باش من با صادقي كار نخواهم كرد و بهتره تو هم خوب فكراتو بكني ...!!! اون بدون هيچ صحبتي اتاق منو ترك كرد و منو به حال خودم گذاشت...!!!بعد از رفتن لاله معینی و دخترش وارد اتاق من شدند و معيني راجب صادقي و كارهاي اون بيشتر به من توضيح داد و تاكيد كرد اون مار خوش خط و خال هست و بايد بيشتر من و لاله مواظب اون باشيم ضمن حرفا من به معيني داستان درخواست كار كردن لاله رو تو شركت عنوان كردم و هم اون و هم دخترش خيلي از پيشنهاد من استقبال كردند و گفتن خيلي عالي ميشه اگر اينطورباشه بعداز کمی صحبت معینی از شرکت نادر ازمن پرسید و گفتم اونم تو این اوضاع برای ما شده یه گرفتاری ...!!! ادامه دادم اگه اجازه بدین امروز یه سری به اونجا بزنم ...!!! آنروز با مشورت معيني و ميترا با يه تيم مشاوره كرديم و يه قرارداد مشاوره اي براي بهبود وضعيت شركت نادر با اونا منعقد كرديم...!!! بلاخره انروز هم بپايان رسيد و طبق معمول لاله شب به خونه نيومد اولش فكر كردم خوب شايد از بابت جواب رد من هنوز عصباني هست و با گذشت زمان اوضاع به حالت عادي برميگرده تا اينكه فرداي اون روز نزديك ظهر لاله با من تماس گرفت و بدون مقدمه گفت اگه زحمتی برات نیست تو دفترم میخوام ببینمت ...!!! گفتم الان...!!! لاله گفت بله ...!!! بعد از نيم ساعت بعد تو دفتر لاله با وکیل اون مواجه شدم لاله ازم خواست که بی سر و صدا منو اون ازهم دیگه جدا بشیم چون اون دیگه نمی خواد با من زندگی کنه و منتظر طلاق گرفتن از منه و میخواد با صادقی رسما ازدواج کنه ولی تا اونروز نمی خواد هیچ کس از موضوع آگاه بشه ...!!! راستش برام این موضوع غیر قابل باور بود دیدم چاره ای نیست اون کار خودشو کرده و من به قولی لو لو سر خرمن هستم ...!!! بس با توافق منو و اون ترتیب طلاق مارو خانم وکیل داد و ازاون روز دیگه لاله خونه نیومد بعضی از مواقع برای تظاهر باهم دیگه به خونه مادرش میرفتیم و شبها به بهونه کار شرکت می اومدیم خونه البته اون به خونه صادقی میرفت منم به خونه خودم اومدن نادر و مادرش به طول انجامید و دو هفته ای گذشت ...!!! داشتم از زور فکرای بیهوده خورد میشدم و به روی خودم نمی آوردم تو این مدت فهمیدم که صادقی از خانمش جدا شده تا اینکه يه روز با تلفن لاله به خودم اومدم اون گفت كه شب بروم خونه مادرش گفتم خوب تا كي بايد اين مخفي كاري ادامه داشته باشه ...!!! با خواهش مجدد اون من دوباره قرار ساعت 10 شب تو خونه مادرش رو به اون دادم ...!!! ساعت حول و هوش ده و نيم خونه مادر زنم بودم طبق معمول نسترن هم درنبود شوهرش سعيد اونجا بود بعد از خوردن شام مادر زنم كه يه بوهائي از ماجرا برده بود با طعنه هائي شروع كرد به حرف زدن و گفت اميرخان خيلي كم پيدا شدي ديگه مارو تحويل نمي گيري ...!!! گفتم نه ماماني يكم سرم شلوغ شده چند جا كار كردن حسابي وقت منو ميگيره اون گفت از بس حرص پول ميزنيد شما زن و شوهر اينهمه مشغله رو ميخواهيد چكار كنين ...!!! نمي دونم براي چي اينقدر ميدوين ... خوبه شكر خدا همه چي هم دارين و اين همه حرص ميزنين ...!!! نسترن كه بغض اونو گرفته بود و داشت چشماش پر از اشگ ميشد با صداي گرفته اي گفت چرا هر جفتتون ساكتين و حرف نمي زنين ....!!! لاله يهو گفت خفه شو نسترن ميشه ساكت باشي ...!!! نسترن با شروع گريه گفت خفه نمي شم دارم مي ميرم اگه نگي خودم همه چيرو به مامان ميگم ...!!! دوباره لاله رو به نسترن كرد و گفت ميشه خفه شي ...!!! تو اين موقع مادرزنم به حرف اومد و گفت نه خفه نميشه من نصف قضيه رو مي دونم ولي ميخوام همه چيرو خودت بگي لاله چرا ...!!! لاله روكرد به من گفت ممنون اميرخان واقعا كه منو باش به چه كسي اطمينان كردم خيلي احمقي ....!!! مادرزنم گفت اون چيزي به من نگفته من از اونم گله دارم ولي اولش تو بايد بگي چرا ...!!! لاله گفت چرا چي مامان ...!!! ادامه داد آره من خواستم از امير جدا بشم اين حق منه راجب زندگي خودم تصميم بگيرم ...!!! ادامه داد من عاشق بابك ( مهندس صادقي ) شدم الان چند وقته با اونم ميخوام از اون بچه دارشم ...!!! يهو مادرزنم يه كشيده جانانه تو صورت لاله كوبيد وگفت هرزه ...!!! لاله گفت بزن چرا كه نه من هرزه ام يا تو كه با داشتن شوهر بغل اون خوابيدي بجزء خودت نسترن رو هم پيش اون خوابوندي نسرين الهه مهرناز بازم بگم من از اون طلاق گرفتم و خوابيدم زير بابك ولي شما ها همه با داشتن شوهر زيرش خوابيدين هرزه منم يا شماها...!!! تو ادامه رو كرد به من گفت معلوم شد كه راجب شما من اشتباه كردم بابت اين اشتباه ميخوام امشب تلافي كنم ميخوام امشب جرم بدي بعد از اين صد تا شوهرهم بكنم سهم تو سر جاش محفوظه چون مي دونم كبريت بي خطري هر چي آب بدهي بچه اي دركار نيست...!!! اينبار يه كشيده من تو گوش اون زدم و گفتم من حيفم مياد اسم هرزه رو تو بزارم چون اونا يه مرامي دارن كه تو يك جو از اونا رو نداري لجن ...!!!لاله با تمسخر گفت اوه اوه به آقا برخورده چيه اون موقع كه برات جنده مي آوردم لجن نبودم الان شدم لجن كسي از فاميل مونده كه تو نرفته باشي سراغش ...!!! گفتم من هر كاري كرده باشم با خواست تو بوده و هيچ وقت نخواستم به زندگي خودمون و ديگران لطمه وارد كنم ... همه ايناي كه تو گفتي هنوز سر زندگي خودشون هستن فقط اين تو بودي كه با گرفتن پست و مقام و بدست آوردن پول خودت و زندگي ات رو داغون كردي ....!!! گفت تو به اين ميگي زندگي يه نگاهي به خودت بكن چند ساله داري مثلا زندگي ميكني همش داري درجا ميزني و نوكري اينو اونو ميكني بدبخت تمام فكر و ذكرت شده جذب زنهاي شوهر دار و سكس با اونا تو رواني هستي امير ...!!!گفتم اولا كار كردن نوكري مردم نيست ثانيا تو جنبه نداشتي و همه چي رو خراب كردي ...!!!لاله گفت آره من جنبه نداشتم من به واسطه شهوت و ارضاء جنسي خودم باتو ازدواج كردم ولي از اين به بعد ميخوام واقعا زندگي كنم ...!!! ميخوام بچه دار بشم ميدونم كه تو نمي توني بچه دار بشي راستش رو بخواي براي همين ازت جدا شدم ... !!! انگار دنيا رو رو سرم خراب كردن آروم نشستم رو مبل و سرمو انداختم پائين ...!!! از اين جر و بحث منو لاله و شنيدن اين داستان حال مادرزنم خراب شد و اون از حال رفت با درخواست ما از اورژانس اونو به بيمارستان منتقل كرديم و بعد از خوابيدن مادرزنم رو تخت اورژانس بيمارستان لاله با خشم خاصي رو كرد به من و گفت خوب كار خودتو كردي اگه بلائي به سرش بياد من ميدونم و تو ...!!! كشيده جانانه اي به گوش اون نواختم و گفتم اين بخاطر خودت بود كه بايد ميخوردي تا حواست بياد سر جاش ...!!! همزمان نسترن اومد جلو رو كرد به لاله و گفت اينقدر كور شدي كه هيچ چيز و هيچ كس رو دور برت نمي بيني بدبخت زن صادقي به مامان خبر داده...!!! نسترن با گفتن اين حرفاادامه داد لاله تو خيلي بي رحمي و بعد با گريه ادامه داد من كاري به امير ندارم ولي اگر بلائي به سر مامان بياد من نمي بخشمت !!! خوب مادرزنم تو بخش CCU بستري شده بود و حالش هم زياد مساعد نبود يه سكته قلبي زده بود و داشت به سختي نفس ميكشيد دو روز بعد با تلاش كادرپزشكي اون سلامتي خودش رو بدست آورد و برگشت به حال عادي بعد از بازگشت اون به خونه بود كه من از اونا خداحافظي كردم قبل رفتن بهشون گفتم كه قصد رفتن از ايران رو دارم اشگ تو چشماي اونا جمع شده بود و با هم گريه كرديم و دوباره همديگر رو بوسيديم... از نظر روحی خیلی خسته بودم چون هم كاراي شركت معيني سر و سامان ميدادم و هم گاه گداري وقتي پيدا ميشد يه سري هم به شركت نادر ميزدم تا نادر و مادرش برگشتن يادمه اونشب ژاله منو به خونه خودشون برد و از قول و قرار و ادامه كار پرسيد و من با بهانه قرار داد جديد به اون جواب رد دادم خيلي از دستم دلخور شد راستش انتظار جواب رد از من رو نداشت ..... پايان
     
#65 | Posted: 3 Jul 2011 03:57
***مقدمه اي برفصل دوم خاطرات پيرمرد***

"تولستوی، این مرد پهنه انسانیت، سخنی دارد با این مضمون: باید از گفتنی هایی گفت كه احتمالآ بسیاری آن را می دانند ولی جرئت ابراز آن را حتی برای خودشان ندارند."قدما و عالمان بر اين باورند كه در اين دنيا تنها یك فضیلت و در مقابل آن هم تنها یك گناه، وجود دارد.فضيلت همان آگاهی و گناه بطور يقين جهل است و در این بین ، باز و بسته بودن چشم ها، تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است . زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان سراسر طنز است !!!... چرا كه انسان نا آگاهانه همواره به جست و جوی چیزی است كه پیشاپیش در وجودش نهفته است !!!!... اما این نكته را درست زمانی می فهمد كه به حقیقت می رسد!!!... نه پیش از آن... انسان پس از چندين سال تلاش و تكاپو این نكته را ميفهمد كه جزء بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست و نه چیزی برای جستن...!!! حقیقت بی هیچ پوششی كاملا عریان و آشكار در كنار ماست آن قدر نزدیك كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی باشد...!!! ما برای دیدن حقیقت تنها به قلبی حساس و چشمانی تیزبین نیاز داریم. معجزات همواره در كنار ما هستند و در هر لحظه از زندگی مان رخ می دهند فقط كافی است نگاه شان كنیم به چیزی اضافه تر از دیدن نیازی نیست...!!! لازم نیست تا به جایی برویم...!!! برای دست یابی به حقیقت نیازی نیست كاری بكنیم!!!… بلكه در هر نقطه از زمین،و هر جایی كه هستیم به همین اندازه كه با چشمانی كاملا بازشاهد زندگی و بازی های رنگارنگ آن باشیم.كافيست ...!!! تمامی راز آدمي دراين دنياي خاكي در همین دو نكته خلاصه شده است "شاهد بودن و گوش دادن" اگر بتوانیم چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم به معناي واقعي حقيقت زندگي پي برده ايم...!!!
هر چندامروزه، بعضي افعال و كلمات معني حقيقي خود را از دست داده و معني واقعي به خود گرفته اند. راستي ميدانيد فرق بين حقيقت و واقعيت چيست؟ مي گويند حقيقت آن چيزي است كه بايد باشد و در هر زمان و مكان بدون تغيير و ماندگار باقي مي ماند، اما واقعيت تعبيري از حقيقت است كه نظر به خواست ها و نيازمندي هاي هر زمان، رنگي نو به خود ميگيرد و بسيار ديده شده كه واقعيت يك چيز در ده سال قبل، با واقعيت فعلي آن كاملاً در تضاد است...!!!
دوستي ها و محبت هاي امروزي هم عيناً ناگزير از پذيرفتن اين امر شده است. حقيقت محبت كه بسيار زيبا، دوست داشتني و دلنواز است، امروزه به واقعيت هايي چون نيازمندي، مصلحت انديشي، ترجيح دادن بد بر بدتر و چيزهايي ازاين قبيل تغيير ماهيت داده، اما هنوز با كمال بي شرمي به همان نام قبلي مسماست. در دروني ترين سطوح زندگي فاميلي، اگر فردي ادعا ميكند كه همسر يا شوهرش را دوست دارد، اين دوست داشتن بخاطر شخصيت و منش طرف مقابل نيست، بلكه چون داراي خصلت هايي باب ميل او مي باشد ، دوست داشتني و سزاوار محبت ورزيدن شده است. زيبايي، پولدار بودن، خانواده دوستي، سربه راه بودن، براي زندگي و شريك آن ارزش قائل شدن و در يك كلام ايده آل نسبي بودن ، چراهايي است كه باعث محبت مي شود، اما فراموش نكنيم اين گونه محبت تنها قالب پوشالي محبت است نه حقيقت ذاتي آن.در ديگر سطوح زندگي اجتماعي، اگر همكاري همكارش را ، همسايه اي همسايه اش را دوست دارد و يا دونفر به هر طريقي به هم اظهار دوستي ميكنند، اگر خوب به رفتار و كنه ضميرشان دقيق شويم، در اين دوستي تنها به دنبال رسيدن به رفع نيازمندي خود هستند و سعي ميكنند در وجود به ظاهر دوست خود ، حس نيازمندي خود را برطرف سازند، شايد اگر امروز ، فردا يا فرداهاي ديگر اين حس نيازمندي اشباع گردد، ناخواسته دوستي شان رنگ ببازد . آيا دقت كرده ايد كه بسياري از دوستان قديمي، به بهانه كمبود وقت و گرفتاري كه اصلاً وجود خارجي ندارد، امروزه با هم هيچ رفت و آمدي ندارند؟ آيا دليلي جز اين ميتواند داشته باشد؟مثال ديگر آن، روابط آمر و مادون است. امروز اگر رئيسي به همكاران زيردستش محبت ميكند و صميميت از خود نشان مي دهد، شايد يكي از دلايل عمده اش بله گو بودن و مطيع بودن اين همكاران باشد نه توجه به شخصيت كاري و منش صادقانه شان كه باعث شده چرخ كارها خودبخود در مسير درستش راه بپيمايد. چه بسا اگر روزي يكي از همين همكاران صادق و درستكار هميشگي، بجاي بله گفتن بي چون و چرا، از شمشير تيز استدلال استفاده كند، محبتي كه تا ديروز باعث شده بود لحن آمر انه به لحن پدرانه و برادرانه تنزيل كند، به ديدگاهي كاملاً ستيزه جويانه و ملامت گرايانه تبديل شود. كيست كه ادعا كند در زندگي كاريش اين اتفاق نيفتاده است؟آيا قبول نداريد كه اين نوع محبت ، حقيقت محبت نيست بلكه بيشتر تعبيري مصلحت آميز و خودخواهانه از واژه زيباي محبت و دوستي است؟مثال براي گفتن زياد است، شايد اكثريت قريب به اتفاق دوستي هاي امروز مشمول اين اصل باشند، از محبت بسياري از دوستان به ظاهر مؤمن به معبودشان گرفته تا محبت اعضاي خانواده به يكديگر ووو...چه خوب مي شد اگر همانطور كه بعضي چيزها هميشه حقيقت و واقعيت شان يكي باقي مي ماند، محبت نيز همانطور دست نخورده و بكر باقي مي ماند....!!!
واقعیت این است که با حقیقت خیلی کار ها می توان کرد ، آن را وارونه جلوه داد ، آن را لعنت کرد یا با آن کنار آمد ، میشه آن را فراموش کرد . در آخر اما فرقی نمیکند. حقیقت همیشه وجود دارد و بلاخره روزی ما با اون مواجه خواهيم شد...!!! زندگي ماشيني با رسوخ به همه زواياي وجود انسانها ، همه فكر و ذهن و احساس و باورها را ازبين برده بطوري كه امروزه اكثر آدما تنها دغدغه خود در زندگی را فقط مردن و مرگ مي دانند . دراين بين به باور اقليتي همچون من اينست كه عميق ترين درد ما انسانها مرگ و مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايمان تکرار کند و ما از او رسم محبت بياموزیم، وخلاصه كلام عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلكه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست...!!! شايد تنها مرحم اين درد عشق است و آنهم عشق حقيقي ...!!! درتعريف عشق آورده اند كه """ دوستي بيش از حد و نهايت و دل باختگي به كسي يا چيزي را عشق گويند """راستي يادتان ميآيدآخرین بار چه موقع وبه چه كس ويا به چه چيزي عاشق شديد ...؟!!! یادتان هست كه در قلبتان چه آه و فغانی بر پا بود و چه احساس پراعجازی داشتید...؟!!! عشق در واقع تنها یک خیال و نوعی توهم عاجزانه است که تنها از روی نیاز ناشی می شود...!!! عشق در واقع یعنی علاقه به خویشتن...!!! آنچنان که این علاقه درقالب عشق به شخصی که او هم می تواند عشق را درک کند آشکار می گردد...!!!عشق یعنی نوعی لذت در وجودمان برای آرامش درونمان و تسکین و ارضا همه ی نیازهای روحی...!!!

آنچنان که از عشق می گویند در وجودمان شعله ای می آفرینند بر افروخته که می سوزاند وجودمان را که احساس می کنیم لذتی دارد وصف ناپذیر این سوختن و برافروختن...!!!پس آیا دروغ است که عشق به شخصی دیگر در واقع بهانه ایست برای ابرازعشق به خویشتن؟!!می‌خواهم بگویم عاشق خود بودن هم درست همین‌طور است..!!! با این تفاوت كه این عشق هرگز فنا شدنی نیست...!!! به خود عاشق شدن را اگر یكبار زنده تجربه كنيد درخواهيد يافت این عشق واقعي است و در تمام طول زندگی با شما وراهنمايتان خواهد بود. ونهايتا شناخت شماازعشق منتهي به يك رابطه عاشقانه خواهد شد .برای رسیدن به اوجی از شعور و آگاهی كه تنها بشر قادر رسيدن به آن است. بنابراین از این رابطه ی عاشقانه حداكثر بهره را ببريد....!!! و اما تشخیص عشق حقیقی : خیلی از ما به دنبال عشق حقیقی هستیم.خیـلی هـا هم فکر میکنند که عشق واقعی خود را پـیدا کـرده اند. امـا خیـلی هـا هم هستنـد کـه در رابـطه هایی به سر می برند که چندان برایشان خوب نیسـت اما فکر میکنند هرعشقی بهتر از بی عشق بودن است. اگر به خاطر ترس از تنهایی در یک رابطه بد مانده اید، باید بدانید که چیزهای بدتر از تنهایی هم وجود دارد، مثل از دست دادن احترام خود، از دست دادن اعتماد به نفس، و ارزشمندی خود. وقتی این سه چیز را از دست بدهید، در خطر از دست دادن میل و خلاقیت لازم برای درک اهداف زندگی، کنار از رسیدن به آنها، خواهید بود.يادمان باشد كه کشش جنسی احمقانه عشق واقعی نیست خیلی از آهنگ ها، فیلم ها، کتاب ها تصویری تحریف شده از عشق حقیقی نشان می دهند. آنها شما را مجاب می کنند که باور کنید می توانید در نگاه اول عاشق شوید، قلبتان عاشقانه بتپد، کف دستانتان عرق کند، و همه فکر و ذکرتان مملو از فردی شود که ناگهان دلتان را دزدیده است. درست است، این اتفاق می افتد. اما اين عشق واقعی نیست. این فقط یک کشش جنسی احمقانه ايست که ممکن است نسبت به هر کسی که فرومون ها را در مغزتان فعال کند پیدا کنید....!!! مشکل بزرگ کشش احمقانه جنسی این است که این کشش معمولاً شما را مجبور به انجام کارهایی می کند که قبلاً اصلاً فکر انجام دادن آن را هم نمی کردید. این کشش باعث می شود کارهای خجالت آوری انجام دهید. دروغ، فریب، دزدی یا حتی کشتن دیگران یا خودتان. این کشش احمقانه جنسی بود که باعث شد رومئو و ژولیت وقتی فهمیدند که دیگر نمی توانند به این عشق مسموم خود ادامه دهند، خود را کشته و به زندگی خود پایان دهند.
براساس يافته هاي بشر از دوران گذشته برای بسیاری از جوامع باستان و سنتی، روابط جنسی دارای معانی برجسته مذهبی بوده‌است. عموماً برای این موضوع از نمادگذاری «حاصلخیزی یا باروری» استفاده می‌شده‌است. اینکه آیا قدیمی ترین جامعه ساکن کشاورز (که حدود ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد در ناحیه مدیترانه بوجود آمدند)، از ارتباط علت و معلولی بین «آمیزش جنسی» و «حامله شدن» آگاه بودند اختلاف نظر وجود دارد ولی به نظر می‌آید که آمیزش جنسی به عنوان بخشی از نظام باروری طبیعت نگریسته می‌شده زیرا تطبیقی بین زن و «زمین مزرعه»، بین مرد و «شخم»، و بین آمیزش جنسی و «عمل شخم زدن» در این فرهنگ‌ها دیده می‌شود...!!! در نگاه‌های مذاهب و فرهنگ‌های مختلف به آمیزش جنسی چندگونگی دیده می‌شود. یک نحوه برخورد آن را «مثبت» و «طبیعی» قلمداد کرده و مراسم مذهبی خاصی نیز برای آن پیشنهاد می‌دهد، و یک نحوه برخورد دیگر نگاهی «منفی» نسبت به آمیزش جنسی دارد!!!.... فلاسفه در شاخه‌ای از فلسفه به نام «فلسفه سکس» به بررسی آمیزش جنسی و موضوعات مربوط به آن از دیدگاه مفهومی، اخلاقی، متافیزیکی، و هنجاری می‌پردازند. ..!!! هدف آميزش جنسی فقط عبارت از ادامه تولید نسل و یا فقط اقناع هوس و ارزوی جسم نیست. زیرا اینکار را بدون وجود عشق نیز می توان انجام داد.انديشمنداني وجود دارند که می گویند همه اسرار صحت و سعادت در توافق جنسی زن و مرد است. زیرا عشق و توافق جنسی، در عین حال به صداقت، رفاقت و شفقت نیز احتیاج دارد و اگر عدم توافق و هماهنگی جسمی بین زن و شوهر وجود داشته باشد و رابطه جنسی، آنطوری که شایسته است انجام نگیرد، همین عناصر دیگر در میان زن و شوهر نمی توانند به صورت کاملی به وجود بیاید. زن و شوهری که توافق جنسی در میانشان وجود داشته باشد حتی اگر دارای عقاید و نظریات مخالف نیز باشند می توانند بدون اینکه در معرض تهدید خطر جدائی قرار بگیرند و بدون مرافعه و اختلافی بینشان به وجود بیاید، با هم زندگی کنند، اما در محیطی که عشق و توافق جنسی وجود نداشته باشد، کوچکترین اختلاف فکری، کار رابجای باریک می کشاند.خوشبخت ترین و مفید ترین انسانهای روی زمین کسانی هستند که از لحاظ ذهنی، فکری، اخلاقی، جسمی و عضوی موازنه ای در کار ایشان وجود داشته باشد. انسان اگر نیروی یدکی نداشته باشد خیلی زود ممکن است دچار عدم موفقیت و ناتوانی شود. چه بسا نویسندگانی که دومین اثرشان بسیار بد و بی ارزش بوده است. زیرا هنگام نوشتن نخستین کتابشان تمام نیروی خود را صرف آن کرده اند ونخستین اثرشان محصول تمام تجارب زندگی آنان می باشد. و مانند کوزه های تمام اندوخته دانش تجربه زندگیشان را توی آن ریخته اند. وقتی که اثرشان کسب موفقیت می کند این کوزه را چشمه این می شمارند و برای بیرون دادن دومین اثر مغز خود را زیر و رو می کنند اما بجز آشغال چیزی توی آن پیدا نمی کنند.زندگانی جنسی نیز چنین است با این تفاوت که نیروی جنسی یدکی را با پرهیز جنسی نمی توان ذخیره کرد. بلکه باید از افراطها و عدم توازنهای خسته کننده و نیرو بر باددهنده خودداری نمود. کلیه هیجاناتی را که هدف طبیعی آنها تولید نسل است غریزه جنسی می نامیم.مثلا هیجانی که سبب تظاهر خودنمائی آدمی شود برای تولید مثل نیست ولی چون نتیجتا به تحریک غریزه جنسی و تولید مثل منتهی می شود باید جنسی نامید و به همین طریق بوسیدن و تحریک کردن اعضای تناسلی از این دسته غرائز هستند. غریزه جنسی ممکن است از نقطه نظر ارتباط با منظورهای خاص خود و یا به صورت یک هیجان نگریسته شود. بتدریج که رو به رشد می رود از مراحل مختلف می گذرد و در دورانهای مختلف زندگی به مقاصد مختلف بستگی پیدا می کند.در دوران کودکی عشق فقط متوجه وجود خود آدمی مثل کامجوئی از خود است و گاهی نیز مدتها بدان صورت باقی می ماند. عادت به جلق و سایر طرق کامجوئی از وجود خود که آنرا می توان مقاربت با خود نیز نامید در حقیقت مثل اینست که آدمی با خودش عشق می ورزد و بدین دلیل است که از نظر روانی و اخلاقی زیان آور است. کامجوئی از همجنسان خود به حال طبیعی، یعنی عشق اختصاصی جوشش با همسنان خود مخصوص دوران 13-14 سالگی است و عادی شمرده می شود بشرطی که تنها منحصر به شخص و یا دسته مخصوصی نباشد و کامجوئی از جنس مخالف و یا عشق ورزیدن با او مخصوص دوران بعدی یعنی دوران بلوغ کامل است و داشتن همسر مخصوص زندگی بزرگسالان است. هر یک از دورانهای اولیه ممکن است مدتها بجا بماند و مداومت داشته باشد تا آنجا که غریزه جنسی معمولی زندگی را حذف کند و آنرا به سوی تحریف بکشاند.برای پالايش غریزه جنسی لازمست تمام دوران های مختلف رشد آنرا در نظر گرفته و نهايتا به آن مشروعيت دهيم. مثلا کامجوئی از خود امکان دارد از دوران کودکی به صورت میل عادی و سالمی دوام یابد و کودک بخواهد خود را دوست داشتنی و مورد توجه سایرین نشان دهد، کامجوئی از نوع مخصوص دوران اول بلوغ است و امکان دارد بطریق عادی تصعید شود و به همکاری صادقانه با هم جنسان خود منتهی گردد. تمایل به کامجوئی گوناگون در دوران بلوغ کامل، امکان دارد به جوانمردی نسبت به جنس مخالف منتهی شود، تمایل به داشتن همسر ممکن است به داقت کامل و عشق حقیقی برای یک هدف عالی منجر شود.روی هم رفته اگر غریزه جنسی را نه تنها از نظر منظور اصلی بلکه از نظر هیجاناتش بنگریم خواهیم دید که عده زیادی از هیجانات بدان منتهی می شود. مثلا خودنمائی و اشتیاق شدید جلب توجه دیگران، خودخواهی که مخصوص مردان ریاست طلب است، عشوه گری و حس اطاعت که تقریبا مخصوص زنان است، هیجانات اولیه که برای داشتن فرزند به وجود می آید و به غرائز تناسلی بستگی دارد، غریزه مادری که برای مراقبت و پرورش نوزاد ایجاد می شود همیشه با غریزه جنسی ارتباط دارند. پالايش غریزه جنسی عبارت از هدایت هر یک از این هیجانات به سوی هدف بالاتر است. ولی از آنجا که رشد این هیجانات در افراد مختلف است باید دقت کرد و تصعید متناسب و مکفی را در نظر گرفت. یعنی تجسم کرد در هر فرد کدام یک از این هیجانات قویتر است، آنرا به سوی هدف مخصوص طوری پالايش کرد که بتواند رشد کامل بیابد. در یکی عشق به تحسین و تمجید قویتر است! باید آنرا به سوی میل کامل برای انجام کارهای نیک تصعید کرد. در دیگری که هیجان خلاقه موجود است باید آنرا به سوی کارهای اختراعی و اکتشافی تصعید کرد.و اما مشروعيت دادن به غريزه جنسي چطور مي تواند باشد…؟!!!! بي پرده بگويم از نظر من انسانها زمانی به غریزه جنسی شان مشروعیت داده اند که زمان هم آغوشي هر دو از بدن همديگر و از بودن با هم لذت ببرند. بهتر بگويم هر دو از ابراز خواسته های مشروع شان در تختخواب به جرم انگ زدن نهراسند. حتي جنس مونث اسیر کلیشه "برای زنها قیافه مهم نیست" نباشد. و يقين كند كه این حق اوست که از راه رفتن در کنار مردی احساس غرور کند چون بدن زیبایی دارد، و باور داشته باشد كه هیچ کس در دنیا به اندازه این مرد به او احساس زن بودن نمیدهد. زن بودن را ابزار بودن معنی نکنيم. درمقابل اون بايد مرد هم مهارت همخوابگي را داشته باشد ...!!! مردی که وقتی با زنی میخوابد به زن واقعا احساس سکسی بودن بدهد. به زن واقعا این احساس را بدهد که تک تک سلول های بدنش همینطور که هست زیباست. البته چنین مهارتی از خوابیدن با زنهای زیاد به دست نمی آید. بلكه از تربیتی ذهنی ناشی میشود که زنانگی زن را به کمال میفهمد و پاس میدارد. از وقتی ناشی میشود که برای فهمیدن این بدن زنانه گذاشته شده. از اهمیتی ناشی میشود که یاد گرفته شده اول باید بها و ارزش را به شریک جنسی داد نه به خود و ارضای خويش...!!!
درمقابل آن جنس مونث هم اگر تنها برای معشوقه خود چاق و لاغرشود، دماغ عمل کند ، حتی ورزش و اسکی کند و بعد از ازدواج عین مغازه ای که کرکره اش را پایین کشیده باشند یک شبه همه چیز را فراموش کند نه تنها به غریزه جنسی اش مشروعیت نداده. بلكه به خودش به عنوان یک ابزار و به مردش به عنوان یک سالار مشروعیت داده است و بس ...!!! هر چند که ریشه های نظام مرد سالار از همین تفاوتهای فیزیکی زن و مرد بوده كه بوجود آمده، وليكن امروز که اندیشه به جای قدرت فیزیکی معیار برتری قرار میگیرد زنان باید یکسره ابتدایی ترین خصوصیاتشان را هم انکار کنند...!!! انکار این غرایز برای من مثل انکار حس مشترک اخلاق بشریست. همه ادیان اگر مشروعیتی پیدا کردند برای تطابق با این انسانیت مشترک بود اما بعد به بیراه رفتند. راه این نیست که وجود این حس مشترک را هم منکر شویم!!! … و اما حرف آخر اینکه زن بودن را به زیبا بودن تعریف نکنيم. البته بخشی از زن بودن تلاش برای پیدا کردن جفت است. این تلاش هم معیارهای فیزیکی دارد و هم غیر فیزیکی. معیارهای فیزیکی نسبتا معلوم است و مشخص. معیارهای غیر فیزیکی اما میتواند از حساب بانکی طرف تا تعداد کتابهایی که خوانده تغییر کند. این بخش به فرهنگ جامعه بر میگردد و همین بخش است که در جوامع سوم ایراد اساسی دارد. هر دو بخش وجود دارند ولي به عقیده من باید به رسمیت شناخته شوند.
روايتي است مشهور كه يكي از سلاطين بنام اساطرون در شهري كنار فرات سلطنت ميكرد ، در اداره امور كشور خويش به اندازهاي قدرت به خرج داده بود كه شاپور ذوالاكتاف پاس او را داشت . وقتي كه شاپور با دولت روم صلح كرد در فكر تسخير شهر اساطرون افتاد . سپاهي مجهز حركت داد و گرداگرد شهر را گرفت ولي به واسطه استحكام حصار شاپور از فتح آن مايوس گرديد ، پيوسته در قسمت خارجي شهر راه ميرفت تا شايد چاره اي براي اينكار پيدا كند.روزي دختر اساطرون بالاي حصار شهر آمده لشكر دشمن را تماشا ميكرد ناگاه چشمش به قامت مردانه شاپور افتاد
، با همين يك نگاه فريفته او شد پنهاني نامه اي نوشت كه اگر مرا به ازدواج خود در آوري وسيله تسخير شهر را فراهم ميكنم ، شاپور پذيرفت دختر نيز شبانه وسايل ورود لشكريان را فراهم نمود .شاپور با سپاه خود وارد شده آنجا را فتح كرد و اساطرون را كشت و دستور داد سر او را بر نيزهاي نهاده به مردم شهر نشان دهند. مردم پس از مشاهده سر سلطان از شاپور اطاعت كردند . شهريار ايران به پيمان خود وفا نمود با دختر ازدواج كرد مدتي هم با او به سر برد شبي چشم شاپور بر پشت دختر افتاد كه بر اثر خراشيدگي خون آلود شده ، پرسيد اين خراش از چيست دختر گفت: شب گذشته در محل استراحت من برگ موردي بوده و بر اثر تماس بدنم به آن برگ خراش برداشته شاپور گفت: پدرت تو را به چه اندازه با ناز پرورده كه پوتي به اين لطيفي پيدا كرده اي گفت پدرم مرا با بهترين وسايل استراحت پرورش ميداد ، غذايم را مغز سر گوسفند و زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود شاپور از شنيدن اين حرف سر به بير انداخت و مدتي در انديشه بود. پس از مدتي سر برداشت گفت: تو با پدري چنين مهربان اينطور بي وفايي كردي با من پايداري خواهي كرد؟دستور داد گيسوان او را بر دم اسبي بسته در ميان در ميان خارستاني كشيدند تا هلاك شد...!!!
و كلام آخر بقول " سيموني بيوتر" شوهر كردن براي هر زني يك هنره ولي نگهداشتن اون يه حرفه است...!!!

******************************
دوستان عزيز " خاطرات پير مرد " در سه فصل تدوين شده و تقديم علاقه مندان خواهد گرديد...فصل اول از خاطره " خواهر زن عزيزم نسترن " شروع ودر ادامه با خاطره سكس خانوادگي وخاطرات ديگربه پيش رفت.در مجموعه حاضر سعي شد چه در ویرایش وهمينطور در آماده سازی برای آپ از همه شاخ برگ های داستان تا اونجائی که لطمه به قالب اصلی داستان نزند صرف نظر شده و تلاش گرديد که حداقل یه فانتزی سکسی رو در هر قسمت برای خوانندگان عرضه نمائيم ...... ازاینکه بعضی مواقع یکراست رفتیم سراصل مطلب از باب جذابیت و کشش داستان وموقعیت مکانی در این سایت بوده همچنین سعی کرديم که تمام داستان رو از نظر زمانی یکجا داشته باشیم و قسمت های مختلف رو با هم مخلوط کرده و یکجا تقدیم كنيم ... ( هرچند حذف شاخ و برگ هاي اضافي مجموعه در بعضی جاها خواننده رو دچار شبه خواهد كرد که این قسمت مشابه داستان های دیگه ئی هست يا اينكه اين تصور به ذهن خوانندگان القا خواهد شد كه اين خاطرات با اين جزئيات امكان رخداد نمي تواند داشته باشد) ... برای یادآوری دوستان عرض ميکنم که بعضی از قسمت ها و خاطرات رو در سایت های دیگه و وبلاگ های قدیمی با عناوین مشابه آورده شده است... اينجا جا داره از زحمات " بيتا " دوست عزيزم تشكر كنم چرا ايشون باعث شد با ايجاد تاپيك در اين سايت و شروع داستان " خواهر زن عزيزم نسترن " و ادامه آن تا پست يازدهم خاطره سكس خانوادگي اين مجموعه به صمع و نظر دوستان برسد... ****ارادتمند شما پیرمرد ****
     
#66 | Posted: 2 May 2012 03:58
خاطرات پيرمرد فصل دوم



( بازي سرنوشت ) قسمت اول

... از نظر روحی خیلی خسته بودم چون هم كاراي شركت معيني سر و سامان ميدادم و هم گاه گداري وقتي پيدا ميشد يه سري هم به شركت نادر ميزدم تا نادر و مادرش برگشتند يادمه اونشب ژاله منو به خونه خودشون برد و از قول و قرار و ادامه كار پرسيد و من با بهانه قرار داد جديد به اون جواب رد دادم خيلي از دستم دلخور شد راستش انتظار جواب رد از من رو نداشت ...!!! ديدم اون خيلي ناراحته بنوعي خواستم تا از دلش دربيارم بلند شدم و با بغل كردن اونو بوسيدم و گفتم نبينم اين خوشكل خانوم ناراحت باشه و با چند بوسه برلب اون بهش گفتم خانومي شما قبل از رفتن از من كمك خواستي منم كه نه نگفتم طبق قرارمون اول اجناس متعلق به شركت روبا هزارزحمت از گمرك ترخيص كردم وبعدشم قضيه نمايندگي رو تا 80 درصد پيش بردم حتي براي نهائي شدن اون براي پس فرداشب هم بليط گرفتم كه اگرتونستم بروم و قضيه نمايندگي ها رو هم تمومش كنم... !!! اينجا بود كه ژاله يه نفس راحتي كشيد و بلافاصله اونم لب منو بوسيد وگفت خيلي بدجنسي ژيگول يك لحظه فكركردم تو هم ميخواهي مثل رويا و نادردست منو بگذاري تو حنا ...!!! با تعجب گفتم چطور خانومي ...!!! ژاله درجواب من گفت راستش رو بخواي رويا بخاطر بازگشت تو راضي شد با مسعودآشتي كنه..!!! درجواب ژاله گفتم :چه خوب بلاخره اين دختره سرعقل اومد...!!! ژاله درجواب من گفت: البته با نصفه جون كردن منو هاله و سميرا و ادامه داد خبر داري كه سميرا و هاله چندساله تويك پروژه سرمايه گذاري كردند ...؟!! درجواب اون گفتم: خوب آره...!!! ژاله بلافاصله گفت: يك سال و نيم پيش اونا به مشكل مالي خوردند و هاله با هوشياري تونست با شارژ مالي مجددا پروژه رو احياءبكنه يك ماه بعد ازاون بود كه هاله ازمن خواست تا سهم رويا و نادر رو از شركت برداره و بجاش اونارو تو پروژه خودشون شريك بكنه دراصل اون با اين كار دنبال آشتي دادن رويا و مسعود بود البته رويا و نادر چيزي از انتقال سهم نمي دونستند تا اينكه تو اين سفر اون با اومدن مجدد تو به شركت قضيه رو علني كرد اينجوري بود كه رويا مجبورشد با مسعود آشتي بكنه...!!! گفتم مباركه...؟!!! ژاله درجواب من گفت: ممنون ژيگول...!!! درجواب ژاله با مكثي گفتم: راستي هاله چه جوري هم به عمه سميرا كمك مالي كرده و هم سهم رويا و نادررو برداشته نكنه گنجي چيزي پيدا كرده من بي خبرم...؟!! ژاله درجواب من گفت: يه همچين چيزي و ادامه داد هاله از ابتداي مشاركت با سميرا فكر آينده رو كرده بود و همون موقع از من خواست تامن تمام زمين هاي متعلق به اون رو كه عمدتا تو دماوند بود رو بفروشم براي همين اون زمين ها رو برآورد قيمت كرديم اونموقع براي كل اون زمينها حدود 40 ميليارد تومن ارزش گذاشتند با هماهنگي هاله كم كم ظرف چند ماه زمينها رو فروختيم اون با كشيدن آهي ادامه داد چند سال پيش قيمت اون زمين ها متري حداكثر 5 هزار تومن بيشتر نبود 2 سالي هست كه با آبادشدن اون حوالي قيمت اون زمين هامتري50 تا 100هزارتومن شده و ادامه داد اون اطراف دارند شهرك سازي ميكنند تمام انبوه سازها دربه دردنبال اون زمينهاهستند...!!! اون با نگاهي به من مكثي كرد وهمراه با ناراحتي و آه كشيدن ادامه داد راستش اونشب كه رويا و مسعود رو آشتي داديم مهمون سميرابوديم ومن ماجراي همكاريت رو به اون ميگفتم كه رويا از طريق الهه باخبرشد كه تو از لاله جداشدي بلافاصله حالش دگرگون شد وباحالت بغض گلو آهي كشيد و يهو گفت واي امير و به گريه افتاداولش همه مافكركرديم اتفاقي براي تو افتاده و بعد فهميديم كه قضيه چيه همگي از شنيدن اين موضوع خيلي ناراحت شديم مخصوصا سميرا تا جائي كه اونم مثل رويا شروع كردبه گريه كردن اونا با دلداري منو هاله بخودشون اومدندكم كم سميرابحرف اومدو گفت كه چند شب پيش خواب (كامران) پدرت رو ديده و اون تو خواب نگران تو بوده و ازسميرا خواسته تا هر جوري ميتونه تو رو كمك بكنه...!!! ازشنيدن حرفهاي ژاله رفتم تو فكرتا اينكه ژاله با بوسه اي منو شارژ كرد و گفت ميدونم كه خيلي خاطر سميرا رو ميخواهي ژيگول دراصل اون ازت خواسته توبا يك قرارداد 5 ساله با20 درصد از سود شركت رو تو دستت بگيري...!!! و من درپاسخ با تبسمي وهمراه با كشيدن آهي گفتم ظاهراچاره اي ندارم و مجبورم جور اين دو تا مادمازل قديمي خودم رو بكشم هرچند ميدونم اين آتيش ها از گورتوبلندشده ولي بايد به اون خانوما هاميگفتي كه براي تغييرات تو شركت يه مقدار پول لازم دارم ...!!! ژاله با خوشحالي همراه با بوسيدن لب من گفت : اونا قبلا اينكارو كردند...!!! درجواب اون گفتم چطور ...؟!!! ژاله گفت: ظاهرا پدرت برات يه ارثي گذاشته و وصيعت كرده عمه خانومت اون روموقع برگشتن تو به شركت بهت بده...!!! "( ناگفته نماند شركت رضائي با ائيده من و با سرمايه گذاري پدرم (كامران ) و مادرنانتي ام (هاله) شكل گرفت هرچند خانواده رضائي هم با مشاركت درچند ماه اوليه به اون رونق دادند اون موقع 60 درصد سهام شركت بنام خانواده ما و 40 درصد الباقي بنام خانواده رضائي بود بعدها با اضافه شدن مسعود به جمع ما عمه سميرا با خريد 20 درصد از سهام خانواده رضائي به جمع ما اضافه شد چند ماه بعد ازجدائي مسعود روياكم كم سرناسازگاري بامن گذاشت و با همدستي نادر سعي كرد منو بنوعي حذف كنه اون موقع بود كه من احساس كردم رفتن من بهتره...")...!!! درجواب ژاله گفتم: با اين حساب من بايدخدمت اين جنده ها برسم...؟!!! درجواب من اون گفت: حتما ژيگول البته بايد سعي كني خودت رو به مراسم نادر و الهه برسوني و همچنين امشب ... ادامه دارد
     
#67 | Posted: 2 May 2012 04:14
( بازي سرنوشت ) قسمت دوم

خدمت من باشي ميدوني كه من از طرف هاله و سميرا وكالت تام دارم...!!! چند لحظه بعد ژاله به خدمتكارش ( ليلا ) گفت: كه براي ما ميوه و شيريني ومشروب بياره همراه باخوردن ميوه و شيريني و مشروب اون بقيه ماجراي سفر رو برام تعريف ميكرد كه (رويا) دخترژاله به جمع ما اضافه شد خوب اون و مادرش جزءاولين دوست دخترهاي من بودند و من با اونا همه جوره ندارندار بودم براي همين رويا خيلي عادي جلوي مادرش با من روبوسي كرد و درادامه لب بر لب من گذاشت و بعد از يك بوسه جانانه گفت كه دلش براي من تنگ شده بوده مادرش گيلاسي براي اون پركرد داد دست دخترش منو رويا و ژاله كم كم با خوردن گيلاس هاي بعدي مشروب گرم شديم چون عادت ژاله و دخترش رو ميدونستم يقين كردم اونا هوس سكس بسر دارند و اين گرم شدن كار رو به اتاق خواب ختم ميكنه و من بايد بعد از چند وقت اونا رو حسابي سرحال بيارم همينطورهم شد من بايد براي حسن نيت اونشب به ژاله و دخترش حسابي رسيدم با شروع هم آغوشي منو رويا مادرش هم به ماپيوست و بعد از لخت شدن و كمي ور رفتن با اونا ژاله مارو به اتاق خوابش راهنمائي كرد اولين مشتري سكس اونشب من رويا بود اون بعد از چندبارتحريك شدن دهانه رحم و لرزيدن و ارضاء مجدد جاي خودش رو به مادرش سپرد و ژاله هم درست مثل دخترش با چند تلمبه من با لرزيدن هاي متوالي و تحريك شدن دهانه رحم به آبدهي رسيد و رويا رو جاي خودش گذاشت رويا درتلاشي مجدد دوباره لرزيد و ناچارا با سكس از پشت كارو ادامه داد من بعد از فتح چندين باره كون رويا تازه داشتم گرم ميشدم كه رويا خسته و بي رمق مادرش رو براي ادامه كار با من هم آغوش كرد ژاله هم بعد از چند تلمبه از جلو بهترديد از پشت با من سكس رو ادامه بده و منو براي گائيدن كون خودش دعوت كرد و من بعد ازيك سرويس جانانه بلاخره رو سينه هاي ژاله به آبدهي رسيدم بعد ازاون عمليات طولاني هرسه براي رفع خستگي به حمام رفتيم و با گرفتن يك دوش ابتدا ژاله و بعد رويا و بعد از اونا من با گرفتن حوله از (ليلا) خدمتكار خونه قصد خروج از حموم رو داشتيم همين موقع رويا باشيطنتي حوله دور كمر منو با دست كشيد و با دست زدن به كيرمبارك جلو ليلا و صيقل دادن اون درواقع ليلا رو تحريك كرد و درادامه با زدن چشمكي به من گفت : ژيگول جان اين خانومي روش نميشه ولي دلش ميخواد امشب از اين كير يه فيضي ببره اگر حالشو داري اونو بي نصيب نگذار ...؟!!! با بيرون رفتن رويا دست ليلا تو دست من بود و باكمك من اون لباس هاي خودش رو ازتن خود كند و باهم به زيردوش رفتيم ابتدا اون دوشي گرفت و بعد با لب تو لب شدن بامن طعم يك سكس زباني رو چشيد و بعد من به روش نسترن اون رو سرپائي ازجلو به فيض رسوندم و اون بعد از چند بار لرزيدن و تحريك دهانه رحم و آبدهي رو كير مبارك مجبور شد منو به سكس از پشت دعوت بكنه و بلاخره اون بعد از چند دقيقه با تحمل چندين تلمبه جانانه مجدد موتور منو روشن كرد براي اينكه اونم از سكس با من لذت برده باشه بعد از چند تلمبه به اون استراحتي ميدادم و با شستن كيرمبارك ليلا رو با چند تلمبه از جلو سيراب مبكردم و مجدد با آب كوس اون مي رفتم سراغ كون اون دوباره چند تلمبه به باسن اون ميزدم بعد از چندين بار تعويض قالب كوس و كون ليلا كم كم داشت از حال ميرفت كه الهه عروس ژاله به جمع ما اضافه شد با اومدن الهه ليلا با آبكشي تن خودش از حموم بيرون رفت و من ناچارا كار رو با الهه ادامه دادم الهه هم با روش سرپائي مختص نسترن با چند تلمبه تحريك شد و با آبدهي داشت ناله ميكرد كه نادر با آوردن ليلا همراه خودش به جمع صميمانه منو خانومش پيوست همچنان كه من مشغول سرويس الهه بودم اونم از پشت داشت ترتيب ليلا رو ميداد هرچند براي منو نادر اين جور سكس عادي بود و من جلوي نادرچندين بار باغربيه و آشنا ها حتي با رويا و ژاله سكس كرده بودم ولي چشيدن لذت اين سكس براي الهه هيجاني فوق العاده رو همراه داشت اون جلوي شوهرش داشت با من سكس ميكرد و نادرهم جلوي چشمان اون داشت ترتيب ليلا رو ميداد براي اينكه لذت سكس رو براي اون و نادر دوچندان كنم با تعويض قالب كوس اون با كون ليلا الهه رو به شوهرش سپردم و ليلا رو گرفتم زير كيرمبارك و باچند تلمبه به باسن اون داد ليلا رو درآوردم دوباره ليلا رو به نادر پس دادم و الهه رو از اون بازپس گرفتم اينبار به گائيدن كون الهه مشغول شدم با زدن چند تلمبه به باسن الهه اون از فرط لذت به اوج رسيد و با ناز و كرشمه گفت امير بزار توكوسم ناچارا كيرمبارك رو شست شوئي دادم و كف حمام درازكشيدم و اون باناز و كرشمه به آرومي كيرمبارك رو تو كوس خودش قرارداد كم كم مشغول گائيدن اون از كوس شدم اون بعد از تحمل چندين تلمبه همچنانكه داشت ميلرزيد گفت: بدجنس يه آنتراك به من بده دستشوئي دارم و من با بوسيدن لب هاي اون و خارج كردن كير مبارك از واژن الهه تبسمي كردم و گفتم اينجوري خرجت بيشترميشه خانومي همين موقع الهه با شاشيدن رو كيرمن آهي كشيد و با چندبار جون گفتن بعد از اتمام كارش دوباره كيرمبارك منو تو دست گرفت و چند بار اونو صيقل داد و بعد آروم اون رو تو كون خودش جا داد و با لب گرفتن از من باخنده و ناز به آرومي درگوشم گفت : ميدونم بدجنس عاشق كون كردني اگه قول بدهي آبدهي روبگذاري براي كون نادر منم قول ميدم (پري) رو پيشكش كنم ...!!! با بوسيدن الهه گفتم :چراكه نه خانومي شما جون از من بخواه كون نادركه قابل شمارو نداره و ادامه دادم راستي پري جان هم اوپن تشريف داره...!!! و الهه درجواب گفت: آره ژيگول خودت قفل اونو باز كردي ...!!! با تعجب گفتم : كي خانومي ...؟!!! و الهه با شيطنت مخصوص خودش گفت: يكشب كه با مامان خلوت كرده بودي اون با مست كردن و بستن چشماي تو برعكس رو سينه توخوابيده وكم كم كوس و كونش رو گذاشته تو بخوري و چند لحظه بعد تودراوج لذت بردن به خيال اينكه داري كون مامان ميزاري آروم قفل كوس پري رو باز ميكني ...!!!
ادامه دارد
     
#68 | Posted: 2 May 2012 04:16
( بازي سرنوشت ) قسمت سوم

و من با مكثي با گفتن راست ميگي ادامه دادم اتفاقا اين روش موردعلاقه مريم بود هرچند لاله هم بعضي مواقع اينجوري با من سكس ميكرد نكنه اونا ...؟!! و الهه با خنده اي شيرين درجواب من گفت: آره عزيزم عمه جنده من اول لاله و نسترن و بعد من رو با اين روش و كيرجنابعالي اوپن كرد بعد ازدواج تو با لاله منو(پري) و (ميترا) با هماهنگي لاله ماهي دو سه باربهت كوس و كون داديم ولي هيچكدوم ازاونا لذت الان رو برام نداشت...!!! همين موقع نادرگائيدن ليلا رو نيمه تموم گذاشت و باكنارزدن اون خودش رو به پشت الهه رسوند و با خم كردن الهه به روي سينه من كيرمبارك منو از كون الهه خارج كرد وباگفتن ژيگول ميخوام با اين جنده دوبل كاركنيم دستي به كيرمبارك من كشيد و با ميزون كردن اون روكوس الهه همزمان كيرخودش رو تو كون زنش گذاشت ...!!! چند لحظه هر دو داشتيم الهه رو از كوس و كون ميگائيديم تا اينكه نادرتو باسن الهه به آبدهي رسيد ...!!! همين موقع صداي ژاله كه داشت ليلا رو صدا ميكرد از بيرون حموم شنيده ميشد و ليلا هم بلافاصله با استفاده از اين فرصت سريع فرار رو بر قرار ترجيح داد و ازحموم خارج شد ...!!! همين موقع الهه باخنده اي رو به شوهرش كرد و گفت : نادرجان مجبوري با كون دادن جور جنده اعظم رو بكشي و كمراميرو خالي كني ...!!! و نادر با گفتن نه اين لامصب خيلي كلفته كار من نيست خواست از دست من در بره ...!!! كه الهه و من با گرفتن اون مانع از اينكارشديم ...!!! نادربعد از كلي نازكردن جلوي الهه بلاخره مجبور به تمكين شد و من با دراز كشيدن اونو به بغل خود كشيدم و نادر هم با قرارگرفتن رو شكم من با دست ابتدا باچند صيقل كيرمبارك منو آماده كرد و بعد اونو آهسته داخل كونش كرد و با گفتن امير يواش كونمو پاره نكني كم كم رو اون نشست ...!!! همزمان الهه هم رو دهان من نشست و من همزمان كه مشغول گائيدن كون نادر بودم داشتم از الهه هم كوس ليسي ميكردم...!!! چند لحظه بعد با ناله هاي نادر الهه يقين كرد كه شوهرش براي چندمين بارهست كه داره به من كون ميده ...!!! نادربه دفعات بعد از چند تلمبه آروم تعدادي تلمبه پي درپي با سرعت بالا رو تحمل ميكرد همزمان كه داشتم اونو از اين طريق ازكون ميگائيدم الهه جلوي صورت اون زانو ميزد و با بوسيدن شوهرش بهش دلداري ميداد وبا ناله هاي نادر اونم ناله ميكرد و با كنايه زدن به اون درد كون رو يادآوري ميكرد ...!!! هنوزكار نادر تمام نشده بود كه الهه اونو كنار زد و خودش جاي نادر رو گرفت و من با شستن كيرمبارك ابتدا كوس اونو حال مياوردم و بعد مشغول كردن كون اون ميشدم بعد از زدن چند تلمبه تو باسن الهه اونو كنارميرفت و دوباره نادر رو جايگزين خودش ميكرد ومن مشغول گائيدن كون نادرميشدم اونشب بعد از چندبارجابجائي اله و نادر بلاخره من تو باسن نادربه آبدهي رسيدم ...!!! خوب بعد از اون عمليات سنگين هرسه يه دوشي گرفتيم و بهمراه هم ازحموم خارج شديم...!!! بعد از صرف شام واستراحت مختصري با صرف كمي مشروب رويا و الهه شروع به ور رفتن باهمديگه كردند اونا با اوج گرفتن دركار به كمك ليلا رفتند چند دقيقه بعد همگي براي يك سكس جانانه ديگه به اتاق خواب ژاله رفتيم نادر به محض ورود خواهرش رو به زير خودش كشيد و با چند تلمبه رويا رو به اوج بردهمين موقع ليلا داشت ژاله رو آماده كار ميكرد ليلا با وررفتن سينه هاي ژاله و بعد خوردن اونا شهوتي شد وبا چشمكي منو وارد كارزار كرد بدين ترتيب من ليلا رو به زير كشيدم و با چند تلمبه جانانه باتحريك دهانه رحم اونرو به اوج بردم و درگوش اون گفتم جنده ازدست من درميري بگم نادرتورو تنبيه كنه ...!!! و ليلا درجواب من باناز گفت :اون مشغوله ميتوني خودت تنبيه ام كني ...!!! همزمان نادر خواهرش رو كنار زد و جاي اون مادرش رو نشوند و مشغول گائيدن ژاله شد ...!!! تازه داشتم با تلمبه هاي پي درپي كوس ليلا رو حال مجدد ميدادم كه رويا اون رو كنار زد و با نشستن رو كيرمبارك من خودش كارتلمبه زني رو شروع كرد هنوز اون به تلمبه سوم نرسيده بود كه با برخورد كلاهك كيرمبارك با دهانه رحم تحريك شد و به آبدهي رسيد و با خوابيدن روسينه من با مكثي الهه رو جايگزين خودش كرد مشغول گائيدن الهه بودم اونم باچند تلمبه كارش تمام شد و ژاله اون رو كنارزد و هنرنمائي خودش رو شروع كرد ژاله آماده و قبراق و سرحال چند تلمبه جانانه رو تحمل كرد و درحال آبدهي خوابيد رو سينه من و نادر رو براي گائيدن كون خودش دعوت بكاركرد نادر با صيقل دادن كيرخودش همزمان بامن مشغول گائيدن كون مادرش بود...!!! باكنار رفتن ژاله بجاي اون رويا نشست و بعد الهه و نهايتا ليلا سكس دوبل رو تجربه كرد با چند تلمبه نادر تو باسن ليلا به آبدهي رسيد و كنار رفت ليلا تو بغل تنها گذاشت ليلا با چند تلمبه من با لرزش هاي پي درپي به اوج رسيد اون در اوج سرمستي با بوسه بر لب من رويا رو جاي خودش قرار داد رويا هم مثل ليلا با چند تلمبه لرزيد و الهه رو جاي خودش قرار داد الهه با چند تلمبه سرحال اومد ورو به خواهرشوهرش كرد وگفت: نميدوني روياجان چه حالي دارم تازه معني لذت سكس رو ميفهمم...!!! همزمان با تلمبه زدن تو كوس الهه اون رو سينه من خم شد و در عين خماري و بي حالي با عشوه و ناز گفت : نادر رو جلوي مادر و خواهرش بكني دوباره پيش من جايزه داري...!!! درجواب الهه گفتم : جايزه اون چيه خانومي ...!!! و الهه با همان ناز و كرشمه گفت : 2 تا كوس و كون برات رديف ميكنم ...!!! و من بلافاصله گفتم :اين شد يه حرفي خانومي اينبار شوهرت رو برات سفارشي ميكنم وهمزمان كيرمبارك رو آروم از كوس الهه خارج كردم و با قراردادن اون تو كون اون مشغول تلمبه زدن شدم الهه با چند تلمبه به وجد اومد و با ناله و فرياد و جون گفتن شروع كرد از اندازه قد و قواره و كلفتي كيرمن گفتن تا اينكه صداي كون الهه دراومد با چند تلمبه ديگه اون به گوز گوز افتاد تكرار گوز دادن الهه باعث به وجدآمدن من و سرعت دادن بكارم شد ...!!!
ادامه دارد
     
#69 | Posted: 2 May 2012 04:17
( بازي سرنوشت ) قسمت چهارم

الهه با آه و ناله همراه با جون گفتن مي گفت اميرخيلي كوس كشي كونمو پاره كردي...!!! همين موقع نادر نشست كنار دست منو زنش و با هرتلمبه زني من اونم با صيقل دادن كير من داشت كمك الهه ميكرد چند لحظه بعدنادر از شدت ناله هاي زنش تاب و تحمل از دست داد با كنار زدن الهه با صيقل دادن كير مبارك و قراردادن اون در باسن خودش جلوي خواهر و مادرش براي چندمين بار منوشرمنده كرد و من دركمال فروتني با گائيدن نادر جلوي اون جنده ها بلاخره لحظاتي بعد تو باسن اون به آبدهي رسيدم ....!!! اونشب بعد ازاون سكس جانانه نادر و مادرش بهمراه ليلا با رفتن به اتاق خواب ديگه اي مارو تنها گذاشتند بعد از رفتن اونا من چند دقيقه اي درحالت خلسه بودم و با ناز و نوازش الهه و رويا كم كم به حال طبيعي برگشتم كه الهه شروع كرد به تعريف و از زمان دختري خودش و سكس با مادرش و پري ولاله و نسترن گفتن و كم كم به ماجراي اومدن من به خانواده خودشون رسيد و ازارتباط منو مادرش و عمه اش مادر مريم و بعدسكس مخفيانه لاله و نسترن و بعد پري خواهرش و خودش با من واضافه كرد بعد ازدواج اين ژيگول با لاله اون منو(ميترا)روبه هواي نسترن مخفيانه مي گائيد تا اينكه لاله اول نسرين و بعد منوروعلني تو بغل اون گذاشت...!!! (تو عالم مستي و شهوت كم كم با يادآوري صحنه هاي سكسي با لاله و نسترن متوجه شدم كه به ( پري و ميترا ) كم لطفي كردم و بايد بموقع جبران كنم ) تازه صحبت الهه به اينجا رسيده بود كه خرو پف رويا دراومد منو الهه هردو با خنده اي لب همديگه رو بوسيديم و آروم آروم ما هم چشمامونو رو هم گذاشتيم...!!!
فرداي آنروزوقتي از خواب بيدارشدم انگاري كه تو اين دنيا نبودم هرچند الهه و رويا هم دست كمي از من نداشتند بي حال و بدون حوصله بطرف حمام رفتم تازه داشتم با گرفتن دوش سرحال ميامدم كه ليلا منو از تنهائي درآورد خوب به رسم ادب قبل از صبحانه يك سرويس جانانه ليلا روازجلو حال آوردم تازه موتورم روشن شده بود كه ديدم ليلا به خون ريزي افتاده اون درحين بيحالي گفت ادامه بده چيزي نيست پريود شدم...!!! دست از كاركشيدم و با بيرون كشيدن كيرمبارك از كوس خانوم بهش گفتم نه خانومي تو الان نياز به كمك داري و كم كم مشغول شستن و ليف كشي ليلا شدم ليلا اول با اكراه و بعد با نازعشوه كم كم براه اومد همزمان با شست شوي بدن ليلا من بدن اونرو ماساژ هم ميدادم تا اينكه خانوم با ماساژهاي من و با آه كشيدن هاي متوالي به صيقل دادن كيرمبارك مشغول شد...!!! درادامه اون با شست شوي كيرمبارك اون رو به دهن گرفت و بعد از يك ساك زني حسابي خسته شد و گفت ظاهرا تو تا كون منو مثل كوسم خوني نكني دست از سر من برنميداري و از من خواست كه اون رو از پشت به فيض برسونم و من با شستن خون آبه هاي لاي پاي ليلا به روش نسترن يك پاي اون رو پابردم و ليلا رو سوار بر كيرمبارك كردم اون دراوج شهوت با ناله و آه كشيدن هاي متوالي بلاخره بعد از چند بارلرزيدن منو به وجدآورد و من ناچارشدم تو باسن اون به آبدهي برسم اونروزصبح من بعد از يك سكس جانانه با ليلا همراه اون با دوش گرفتن شنگول از حموم خارج شدم ...!!! تازه نادر والهه و ژاله و رويا بيدارشده بودند همگي باهم صبحانه اي خورديم و من با خداحافظي از اونا خودم رو به شركت معيني رسوندم اونروزساعتي مشغول كار روزمره بودم چند دقيقه بعد مديرگروه مشاوره به اتاقم اومد اون با ارائه يك گزارش مفصل در خصوص شركت رضائي همراه با پيشنهاد ايجاد خط توليد سبك سازي درنما و سقف و ديوارهاي پروژه هاي ساختماني دركنارمحصولات قبلي ، مثل ( نمای شیشه ای اسپایدربا استفاده از فریم و فلزات به وسیله تکنیکهای لیمنت و سکوریت، فوم صنعتي و محصولات pvc و سازه هاي فولادي سبكLSF ) ونهايتااستفاده از تسهيلات بانكي درازاي كارمزديك درصدي بامن وارد گفتگو شد بعد ازساعتي گپ و گفت و معرفي انواع محصولات جديد قرارشد منواون به اتفاق سفري به ايتاليا و اسپانيا داشته باشيم و محصولات معرفي شده اونا روهمراه با شركت هاي توليدي اين نوع محصولات روازنزديك ببينيم ...!!! درجواب اون گفتم اتفاقا من فرداشب راهي سوئد هستم و اجبارا بايد يك سرهم به آلمان بزنم اگرشما برنامه خاصي نداريد و ميتونيد بليط هواپيما بگيريد منم ويزا تون رو رديف ميكنم...!!! اون درجواب با استقبال ازپيشنهاد من گفت چرا كه نه ...!!! خانوم مشاورقبل از خداحافظي با گرفتن آدرس ايميل من گفت تا يك ساعت ديگه پاسپورت خودم رو بهتون مي روسونم البته تو اين فاصله به همكارا ميگم براي بازديد ازشركت هاي اورپائي هماهنگي لازم رو بكنند و دعوت نامه اونارو براتون ايميل بكنند...!!! با خداحافظي خانوم مشاور اونرو تا بيرون از اتاق همراهي كردم همين موقع صداي زنگ موبايل من دراومد بناچارمشغول جواب دادن به اون شدم پشت خط عمه سميرا بود صحبت با عمه سميرا با سلام و احوال پرسي شروع شد و بعد حال و احوال معمول ازاون و هاله تشكركردم ...!!! عمه سميرا درجواب من با منو من كردن ادامه داد راستش ميخوام يه چيزي رو بهت بگم و ميدونم از دستم دلخور ميشي...!!! درجواب عمه سميرا گفتم بگو خوشگله ميدوني كه خاطرتو برام خيلي عزيزه ...!!! عمه سميرا با مكثي شروع كرد به ناز و عشوه حرف زدن و ادامه داد ميدونستي كه من اولين دوست دختر كامران بودم ...!!! گفتم آره خانومي ...!!! عمه سميراادامه داد خوب دوستي منو كامران درزمان ماريا و بعدش درزمان هاله همچنان ادامه داشت اون با بغض كردن و حالت گريه ادامه داد البته اين خواست كامران بود و ازمن خواسته بود اين راز رو پيش خودم نگه دارم تا اينكه يك شب قبل از اومدن ژاله به خونه ما اون اومد به خوابم تو خواب گفت كه تو از خانومت جداشدي ازمن خواست تا هرجوركه ميتونم كمك ات كنم حالا ميخوام اون راز رو بهت بگم عزيزم ...!!! گفتم كدوم راز خانومي ...!!!
ادامه دارد
     

#70 | Posted: 2 May 2012 11:57
( بازي سرنوشت ) قسمت پنجم

عمه سميرا با مكثي گفت راستش "بعد از جدائي مسعود از بين شما كامران از من خواست تا سهام دراختيارهاله رودرازاي بنام زدن مقداري زمين واملاك و مستغلات بردارم و بعد اون مخفيانه همين كارو بامن كرد و كل سهام منو و هاله رو با مقداري زمين و مستغلات بطور معوض برداشت به اصرار اون من ازاين موضوع چيزي به هاله وژاله نگفتم تا اينكه چند ماه بعد تو رفتي و يكسال بعد رويا هم كناركشيد و نادردست تنها ماند چندسال بعد كامران قبل از فوت وصيعتي به من كرد و بعد از اون ما روتنها گذاشت يكسال و نيم پيش يكم وضعيت من از نظرمالي بهم ريخت ازهاله كمك خواستم اون ناچارشد املاك و مستغلات و زمين هاي خودش رو بفروشه دركنار اون منم يه مقدار زمين فروختم ازشانش منوهاله اون زمينها بخاطر شهرك سازي خيلي رشدقيمت پيداكرده بود هاله همون موقع 50 درصد از سهام شركت رو دراختيارداشت اون با كمك و شارژ مالي به من 20 درصد از سهام منوازم خريد منم فرصت رو مناسب ديدم به بهانه آشتي دادن رويا با مسعود از طريق اون الباقي سهام مانده ژاله رو ازش خريدم...!!! عمه سميرا بامكثي آهي كشيدوباحالت بغض دارادامه داد اونشب بعد از آشتي رويا و مسعود ازطريق عروس ژاله خبرجدائي تو رو از خانمت رو شنيدم نميدوني منورويا چه حالي داشتيم به هرزحمتي بود ژاله و هاله ما رو آروم كردند اونشب دوباره من خواب كامران رو ديدم اون ازدستم خيلي ناراحت بودو ميگفت : سميرا ازت انتظار نداشتم سرصبح از خواب پريدم خيلي كلافه بودم صبح موضوع رو به هاله گفتم با هم فكري اون تصميم گرفتيم درظاهرجلوي ژاله با بستن اين قرارداد باتو نقش بازي كنيم عزيزم تو الان تمام سهام اون شركت رو دراختيارداري البته بگم كه كامران برات حدود 40 هكتارزمين تو دماوند گذاشته بود و شرط كرده بود هرموقع تو مجدد خواستي بياي شركت من سند اون زمين ها رو بهت بدهم من نصف اون زمين ها رو فروختم و با اون سهام ژاله رو برات خريدم و مقداري زمين تو لواسان و بهمراه يك باغ...!!! درادامه با اصرار عمه سميرا من ماجراي جدائي خودم با لاله رو به اون انتقال دادم و از سرمايه گذاري خودم تو شركت معيني اطلاعاتي به اون دادم بدين ترتيب اون كم كم وارد فضاي كاري شركت معيني شد و اضافه كردم تا يكي دوماه ديگه يك پروژه تو شمال داريم سعي من اينه كه براي سبك سازي و سرعت در اجراء از سازه هاي فولادي سبك LSF استفاده بشه البته بايد نظر مهندس معيني و ميترا رو هم بپرسم...!!! اون راجب LSF ازمن پرسيد منم در جواب گفتم ساختمان هاي پيش ساخته فولادي سبك (Light Weight Steel Frame) موسوم LSF بصورت خشك وعمدتا با استفاده از اتصالات پيچي و از 3جزءاصلي مقاطع متشكل از ورق هاي فولادي سرد نوردشده براي سازه،صفحات تخته گچي به عنوان پوشش رويه دروني ولايه عايق حرارتي وصوتي هستند و ادامه دادم اينجوري ميتونيم با يه تير دو يا چند نشون بزنيم هم كار ما تو پروژه شمال راه ميافته و همچنين دركناراين ميتونيم محصولات جديدي مثل ( نمای شیشه ای اسپایدر ، فوم صنعتي و محصولات pvc) رو به توليدات شركت اضافه كنيم...!!! و عمه سميرا درجواب با خوشحالي گفت: عاليه ژيگول البته سعي كن نظر مساعد معيني و دخترش رو هم بگيري...!!! و من درجواب عمه سميراگفتم: حتما خانومي(مي بوسمت )...!!! عمه سميرا درجواب من گفت: با بوس كردن از راه دور كلاه سرمن نگذار بايد بياي ازنزديك ببينمت ژيگول هرچند مي دونم كه تو اين چند وقت حسابي از خجالت عروس ژاله در اومدي...!!! درجواب اون گفتم خوشكل خانوم تو و دخترت كه محل ما نميگذاري مجبورم با اين جنده ها سرخودم رو گرم كنم...!!! سميرا با شنيدن حرف من بلافاصله گفت: بدجنس تو گي پيش منو دخترم اومدي و ما نه بهت گفتيم ...!!! درجواب عمه سميراگفتم حالا كه اينطورشد فردا شب منتظرم باش جنده...!!! اون با شنيدن حرف من با خوشحالي گفت: واي ژيگول نمي دوني چقدرخوشحالم كردي بايد به هاله و نازي سريع خبر بدهم...!!! و من درجواب اون گفتم حتما خانومي...!!! درادامه اون ازمعيني و دخترش پرسيد و من راجب مهندس معيني و ميترا و خصوصيات اونا توضيحاتي به اون دادم اون با شنيدن حرفاي من با مكثي ازم پرسيد راستي ژيگول ميترا رو همراه خودت نمياري...؟!! درجواب اون گفتم : اگر شما بخواي چراكه نه...؟!! وعمه سميرادرجواب من گفت : راستي اين دختره چه شكلي هست...!!! درجواب عمه سميرا گفتم: دقيقا هم قدو قيافه نازي...!!! با تموم شدن صحبت هاي منو عمه سميرا با هم خداحافظي كرديم و ارتباط بين ما قطع شد...!!! بعد از قطع تماس تلفني باعمه سميرا معيني با من تماس گرفت بعد از سلام و احوال پرسي و تعارفات معمول بهش گفتم خوب شد مهندس زنگ زديد ميخواستم بيام خدمتون راجب موضوعي باشما مشورت كنم و قضيه عهده دارشدن شركت رضائي ونظر گروه مشاوره درباره طرح تغيير درخط توليد رو به اون انتقال دادم و دست آخراضافه كردم اگراجازه بدهيد من ميترا رو تو اين سفرهمراه داشته باشم بلكه تونستيم با همفكري همديگه براي پروژه شمال هم كاري بكنيم...!!! مهندس معيني درجواب ضمن تبريك گفتن به من بابت مديريت شركت ادامه داد انصافا طرح خيلي خوب و عاليه من موافقم تا شما ازسفربرگرديد منم به اتفاق (محمود) باجناقم يه سرميريم شمال و پروژه رو بررسي ميكنيم ...!!! با تعجب گفتم:مهندس نكنه باجناق رو جايگزين شركت ايران سازه كردي...؟!!! اون درجواب من گفت:راستش نه ولي چشم من از شركت ايران سازه آب نمي خوره يعني مهندس صادقي ظاهرا با هئيت مديره ايران سازه مشكل داره و ادامه داد محمود باجناق من كارشناس ارشد يكي از بانك هاي خصوصيه منظورم استفاده از طرح شما و گرفتن وام ساخت براي اين پروژه از اونه ناگفته نماند كه خانم مشاور (شيدا) خواهر خانم من هست اون با دوقلوهاي(ويدا و ليدا ) محمود و(شيلا) خواهرخانم وسطي يك گروه خيلي مجرب و توانمندي رو تشكيل دادندباجناق من هم بااخذ تسهيلات بانكي براي اين طرح ها گروه رو بنوعي پشتيباني ميكنه...؟!!!
ادامه دارد
     
صفحه  صفحه 7 از 11:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  11  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات سكسی پیرمرد(زیر شلواری) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.