| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان زیبای چت-عشق-دروغ

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 1 May 2011 02:42
قسمت يازدهم
در استخر رو باز كردم ديدم آرش با يه مايو آبي كه با هم خريده بوديم و منم يكي از همون رو داشتم ، لم داده كنار استخر و رفته تو فكر، داره آب پرتقال ميخوره و 666 گوش ميده (!!!) اين بشر هيچ كاريش رو حساب و كتاب نبود ، معمولا وقتي آدم لب استخر خلوت ميكنه ، يه آهنگ ملايم گوش ميده ، نه اين چرت و پرتها رو ، جالب اينجاست‌ كه آرش با اين آهنگ ها همچين رمانتيك ميشه كه نگو و نپرس!!!! اينقدر تو فضا بود كه اصلا متوجه حضور من نشد ..
تو دلم گفتم خوش بحالت ،‌چه غمي داري ؟ يه زن ماه مثل سوگند داري كه عين پروانه دور و برت ميگرده ، ديگه چيزي كم نداري ، رفتم سمتش اذيتش كنم.
- خجالت بكش آرش ، اين وقت شب 666 ؟ حسابي جني شدي رفت
صداي منو كه شنيد ،‌انگار يه پارچ آب يخ ريختن روش ،‌ يهو از يه دنياي ديگه پرت شد تو اين دنيا
- چي ؟؟ ئه ، تويي ؟ سلامت كو ؟؟
- بدجوري تو فضا رفتيا .. چه خبره ؟؟ اين چرت و پرتها چيه گوش ميدي؟
- اي بابا ،عيشمون رو خراب كرديا ، داشتم با جنيفر لوپز تانگو ميرقصيدم ، بابا ما كه نميفهميم چي ميگه ، فكر ميكنيم داره عشقولانه از خودش در ميكنه
- عجب ، مهندس ممكلت و ببين ، 2 زار انگليسي سرش نميشه ،
رفتم سمتش و باهاش دست دادم و آب پرتقالش رواز رو ميز برداشتم و يه ضرب سر كشيدم
- آخيش ، تشنه ام بوداااا ، سوگند كوش؟
- (آرش با تعجب يه نگاه به من ميكرد ، يه نگاه به ليوان خالي آب پرتقال )عجبااااا،‌ آب پرتقال و چرا خوردي ؟؟؟؟ بابا 2 ليتر آب ميوه بود ، گاو اين و ميخورد ، درجا ميتركيد( سرش رو به علامت تاسف تكون داد ) شخصيت اجتماعي نداري ديگه. چي كارت كنم ؟
- حرف اضافه موقوف ،‌سوگند كوش؟
- (آرش خنده كنان) چيه ؟ شنگوليااا ، ناقلا تو كه گفتي حالت خرابه ، پس كو ؟ از منم كه بهتري ....
- اي باباااا ميگم سوگند كوش؟؟؟
- آهان ،‌از اون نظر ،‌ هيچي گفتم بره بستني بياره ،‌ دور هم بخوريم شاد باشيم .
- هه هه هه ،‌ نيشتو ببند ، ااي بتركي ، كلفت گير نياوردي كه ، زرت و زرت دستور ميدي ، پاشو جمع كن خودتو بابا
- اوهووو ،‌ برادر زن ، بيخيال. زنمه ،‌دوست دارم ،‌به تو چه ؟؟ اصلا الان مياد ازش بپرس ببين تورو بيشتر دوست داره يا منو !!
از حرف ها و حركتهاي مسخره اش خنده ام گرفته بود ، رفتم رو صندلي كنار دستش نشستم
- آرش ، جون من اذيت نكن ، بابا حالم گرفته ، هواي عليرضا رو كردم (يه مكث كوتاه كردم ، يه چيزي به ذهنم رسيد) مياي بريم سرخاكش؟؟
تا اسم عليرضا رو شنيد ، 3 متر از جاش پريد ،‌قيافه اش بلافاصله جدي شد.
- الان ؟ اين وقت شب ؟ ساعت 11 ؟
- نميدونم ،‌ فقط حوصله خونه رو ندارم ، پاشو بريم بيرون .
با يه "اوكي" رفت سمت رختكن ، كه دوش بگيره و لباسش رو عوض كنه . ميدونستم اونم وقتي ياد عليرضا ميفته ، كلي به هم ميريزه. چند دقيقه اي از رفتن آرش نگذشته بود كه صداي سوگند رو از پشت سرم شنيدم.
- سلام داداشي ، چطوري؟ چه خبرااا؟
برگشتم سمتش ، ديدم يه سيني بستني تو دستشه و داره طول استخر رو طي ميكنه تا به من برسه . چقدر سوگند رو دوست داشتم ، با لبخند داشتم نگاهش ميكردم
- سلام ، تو چطوري؟ خبر كه والا چي بگم ؟ ميخوان برام زن بگيرن
سوگند كه حالا ديگه رسيده بود به من و داشت سيني بستني و ميزاشت رو ميز ، با شنيدن اين حرفم انگار دنيا رو بهش داده باشن ، يه جيغ كوتاه از سر خوشحالي كشيد و خودش رو انداخت تو بقل من
- واااي داداشي چه خوووووووب !!! آخ جووووون عمه ميشم !!!
" عمه " ؟؟؟؟؟ جانم ؟؟؟؟ از حرف بچه گانه اي كه زده بود و كاري كه كرد خنده ام گرفت . آرش هم لباسش رو پوشيد و از همه جا بيخبر، اومد سمتمون
- چي چيو عمه ميشم ؟؟ مگه شهر هرته ؟؟ كي زن ميگيره ؟؟ پاشو سوگند پاشو له شدم
سوگند در حاليكه داشت خودشو از بقلم ميكشيد بيرون با ناراحتي گفت " خوب مگه بده ؟؟؟ "
- نه خيلي هم خوبه
- پس مشكلت چيه ؟
- (آرش) مشكلش جنسيه ! اين زن نميخواهد ،‌شوهر ميخواهد( با اشاره دست و صورت و چشم و ابرو به سوگند) ميگيري كه چي ميگم (بعدش هم زد زير خنده)
- زهر ماااار ، آرش خيلي پر رو شدياااا
- من نميدونم اگه اين زهر مار رو بلد نبودي چي ميگفتي ؟
- چيزي كه زياده ،‌ كلمات قصار براي وصف تو ....
- (سوگند) ئه ، چرا لباس پوشيدي آرش؟ مگه ميخواهين برين جايي؟
- خسته نباشي ،‌ تازه منو ديدي ؟ آره ، با آقاي زهر ماار ميخواهيم بريم يه قدمي بزنيم (رو كرد به من ) پاشو ديگه ، خوبه تو با من كار داشتياا
- (سوگند) پس بستنياا چي ؟ آب ميشن كه
- (آرش دولا شد ودست سوگند رو گرفت تو دستاش و خيلي نرم بوسيدشون) قربون اين دستاي نازت برم كه زحمت كشيدن و بستني آوردن ،‌بزارشون تو يخچال ، برگشتيم ميخوريم ..
- (سوگند كه داشت خودشو واسه آرش لوس ميكرد) نميشه بابا ، آب ميشه تا اون موقع ، اصلا كجا ميريد؟ منم باهاتون ميام
- (آرش عين باباهايي كه دارن دختر لوسشون رو متقاعد ميكنن خيلي آرووم بهش گفت) نميشه گلم ، قول ميدم فردا شب دوتايي با هم بريم بريم ، اين لندهوور رو هم نبريم ....
بعد رو كرد به من و با لحني كه نفرت ازش ميباريد گفت " خدا اين عوامل جدايي رو از رو زمين ريشه كن كنه ، بگو آمين "
- ( سوگند با خنده ) نگوووو تو رو خدا ، داداشم گله ( يه مكث ) خيلي خوب شما ها بريد ، منم اينارو ميبرم تو خونه ،‌ فقط دير نكنيداا .
همه بلند شديم ،‌من و آرش رفتيم سمت بيرون و سوگند هم رفت سمت داخل خونه
از در خونه كه زديم بيرون ، جفتمون ساكت شديم ، ميدونستم آرش داره به عليرضا فكر ميكنه و منتظره تا من سكوت رو بشكنم ، نميدونم چرا لال شده بودم، بد جوري مخم هنگ كرده بود، عليرضا ، بلك ، زن ... اووو ااااه ، اين همه فكر ... يه سنگ گير اورده بودم ، هر قدمي كه بر ميداشتم يه ضربه بهش ميزدم و دوباره كه ميرسيدم بهش ، يه ضربه ديگه ميزدم ، اونم اسير خودم كرده بودم ، .. به سر كوچه رسيديم ، سرو صداي ماشين ها يه لحظه هم قطع نميشد،‌ اي بابا ،‌اين ملت نصفه شبي چي ميخوان تو خيابون ؟ ياد يه ترانه افتادم كه تو شبكه 5 پخش ميشد
تهران شب از تو دور است ///////// تهران هميشه نوور است ....
خيابوون رو پيشچيديم سمت بالا ، باز هم ساكت بوديم ، آرش 2 تا دستهاشو كرده بود تو جيب شلوارش و بي هدف داشت قدم بر ميداشت و بلاخره اون بود كه سكوت رو شكست
- هلن ديگه بهت زنگ نزد؟
هلن – دوست دختر عليرضا بود، دوست دختر كه نه ،‌عشقش بود، مسيحي بود ، ميخواست بخاطر عليرضا مسلمون شه ، بعد از فوت عليرضا ، هلن افسردگي شديد گرفت ، حتي 2 بارهم خودكشي كرد كه خدا رو شكر هر 2 بارخانواده اش نجاتش دادن . وقتي عليرضا فوت كرد ، سخت ترين كاري كه به من سپردن ، دادن خبر فوت عليرضا به هلن بود، ياد اون لحظه ميفتم كه پاهاشو ميكوبيد رو زمين، خودشو ميزد، گريه ميكرد، داد ميزد و ميون هق هق و گريه و دادش ميگفت : " ساامي ، عليرضا با تو اومد شماااال ، چرا تنها برگشتي ؟؟؟؟ ساامي، عليرضاي من رفيق نيمه راه نبود، چرا تنهات گذاشته ؟؟ ساامي اول كجاش خورد رو زمين؟ هاان ؟؟ درد كشيد ؟؟ ساامي ، اون موقع منو صدا نكرد ؟؟ اون موقع ياد من نبود ؟؟ نگفت بدون اون من چه كنم ؟؟؟؟؟ سااميييي " اينقدر خودشو زد كه مجبور شدم بفلش كنم ، هيچ كس تو خونشون نبود ، دستهاش رو گرفته بودم تو دستم و نميزاشتم به خودش صدمه اي بزنه ، خودمم پا به پاش گريه ميكردم ، هيچي نميتونستم بهش بگم ، چي بگم ؟ چي ميگفتم بهش ؟ بگم بخاطر من مرده ؟ بگم اون رفيق نيمه راه نبود،‌ اون جونش رو واسه رفيقش گذاشت .... حال خودم بدتر از اون بود و يكي بايد خود منو آرووم ميكرد ، به هر بد بختي بود يه كم آروومش كردم ، دستاشو ول كردم ، تو بقلم آرووم گريه ميكرد، آرووم مشت ميزد به سينه ام و ميگفت " ساامي من عليرضام رو از تو ميخوام ،‌ساامي عشقمو از تو ميخواااااااام "
پارسال با اصرار شديد خانواده اش و ما ، ازدواج كرد، عروسي هلن براي ما عزا داري بود، همه ميدونستيم كه هلن عاشق عليرضاست و اگه داره ازدواج ميكنه ، فقط و فقط بخاطر مادرشه. تو عروسيش هيچ كس خوشحال نبود ،‌ من كه اصلا نميتونستم تو چشماي داماد نگاه كنم ، آرش اصلا نميخواست بياد، ميگفت " چطوري بيام ؟؟ چطوري ببينم يكي ديگه داره با هلن ميرقصه ؟ " بهش ميگفتم " بابا ، مگه خودت نبودي كه ميگفتي هلن بايد زندگيشو بكنه ، نبايد بخاطر عليرضا تارك دنيا بشه ؟ مگه خودت نبودي كه با هلن حرف زدي و متقاعدش كردي كه ازدواج كنه ؟ حالا اگه نيايي كه خيلي بد ميشه " با كلي بد بختي آرش رو راضي كردم كه بياد تو عروسي.
فكرم رو متمركز كردم تا جواب آرش رو بدم
- نه ، آخرين خبري كه ازش دارم ، ماله يكي – دو هفته پيشه كه زنگ زده بود به سوگند ، همين .
- شوهرش پسر خوبيه ....
- آره ، هلن هم دختر خوبيه ، دنيا رو هم ميگشت مثل هلن نميتونست پيدا كنه –
- ساامي ، يادته شبها با عليرضا ميرفتيم پشت بووم ، ستاره هارو ميشمرديم؟
- آره يادمه ، اينم يادمه كه ما ستاره هاي تو آسمون رو نگاه ميكرديم و تو" ستاره" دختر همسايمون رو ديد ميزدي (دستم رو آوردم بالا و كوبيدم پس كله اش) خاك تو سرت !!
- ئه ، چرا همچين ميكني ؟ خودتم ميدوني كه كرم از خودش بود، دختره ترشيده بود ، باباش ميخواست بندازتش به من
- آره جون عمه ات ... دختره 15 ساله ترشيده بوده ؟؟؟؟ چاخان ... يادم باشه حتما جريان ستاره رو به سوگند بگم !!
- ببين خودت ميگي دختره 15 ساله ، من اون موقع خيلي سن داشتم 14 سالم بوده ، چيزي حاليم نميشده كه ... ضد حال نشو ديگه ... ااااااه!
دوباره خودش ادامه داد " چي ميخواستي بهم بگي ؟ پدر جدي جدي ميخواهد برات زن بگيره؟ "
بهترين راه رو براي عوض كردن حرف پيش گرفته بود. تا اسم زن رو آورد ، اي – دي بلك اومد تو ذهنم ... بازم به فكرم خنديديم ، اين اولين باري بود كه همچين فكرهاي احمقانه اي به ذهنم ميرسيد.
- آره ، ولي من الان نميخوام زن بگيرم
- چرا ؟ خوبه كه ، پول كه داري ، خونه وماشين هم كه هست ، مشكلت چيه ؟
- آرش تو به خودت نگاه نكن ، من دختري كه ميخوام رو هنوز پيدا نكردم ، يعني ... راستشو بخواهي ...
ساكت شدم و حرفم رو خوردم ، چي ميگفتم بهش ؟ ميگفتم از يه آي – دي خوشم مياد ؟ با اينكه هميشه ، همه چيزمو به آرش ميگفتم و ميدونستم هر كي ، هر كاريم رو مسخره كنه ، اون دركم ميكنه و پا به پام مياد ، اما اين مسئله اي نبود كه بخوام در موردش باهاش حرف بزنم ، از طرفي هم ، دوست داشتم در اين مورد با يكي حرف بزنم ، به يكي بگم چي تو دلم ميگذره و كي بهتر از آرش ؟؟ خيلي 2 دل بودم ... معلوم بود آرش فهميده يه چيزيم هست و نميخوام بگم ، با هم بزرگ شده بوديم و لب وا ميكرديم ، طرفمون تا آخرش رو ميخوند.
- چيه ساامي؟ چي ميخواهي بگي؟ غريبه شدم ؟
- نه آرش ، فقط ، خودمم نميدونم اين چيزي كه ميخوام بگم درسته يا نه
- يعني چي ؟ تو بگو چي تو مخت ميگذره ،‌ بعد با هم حلش ميكنيم
نميدونستم چطوري شروع كنم ، آخه خودمم به فكرم ميخنديدم ، هنوز نتونسته بودم خودم رو قانع كنم ، چطوري ميخواستم به آرش بگم ، لحظه به لحظه كه ميگذشت، بيشتر حس ميكردم كه بلك رو دوست دارم ، اما چرا ؟ نميدونستم . دلم رو زدم به دريا و سير تا پياز ماجراهايي كه بين من و بلك افتاده بود رو براي آرش تعريف كردم .
- عجب !! اين.. هموني نيست كه اون روز از نازي سراغش رو ميگرفتي ؟
- چرا همونه .. ببين آرش بازم ميگم ، خودمم نميدونم چه حسي بهش دارم ، فقط ميدونم دوست دارم همش با اون باشم ...
- گفتي اسمش چي بود؟
- بلك
- ايول زدي تو خط سياه پوستا ؟ خيلي فيلم سوپر ميبيني نه ؟؟
- شوخي نكن آرش . بلك آي – ديشه
- خب اسمش چيه ؟
- نميدونم
- چي؟ 2 هفته است رو مخشي ،‌ هنوز اسمش رو نميدوني ؟
- چي چيو 2 هفته ؟ امروز دومين روزيه كه ديدمش ، اولين بار 2 هفته پيش بود،‌ديگه نديدمش تا امروز ...
- ساامي دست بر دار ، مارو فيلم كردي؟ چه شكليه دختره ؟
- نميدونم
- چند سالشه ؟
- نميدونم
- اي بابااااااااااا سااامي ، تو از اين چي ميدوني ؟؟؟
- هيچيييييييي
- آره والا ، هيچي ازش نميدوني ، فقط ميدوني خيلي پر روئه ، چه جالب !!
واقعا من ازش هيچي نميدونستم ، اما چرا ؟؟ چرا تا بحال حتي اسمش رو هم ازش نپرسيدم ؟ چرا خودش نگفت بهم ؟؟
- مطمئني شوهر نداره ؟ تو كه هيچي ازش نميدوني ،‌شايد داشت
- نه بابا ، نازي هم گفت كه مجرده !
- خب خدارو شكر ( يه ذره مكث كرد) ببين ، نكنه طرف پسر باشه ؟
- نه بابااا ، آرش ، خنگ نشو ،‌همه ميشناسنش ، دختره ...
همينطور كه داشتيم راه ميرفتيم ، به يه سوپر ماركت رسيديم ، 2 تا ردبول ازش گرفتيم و پيچيديم تو كوچه ي بقل سوپر ماركت كه تهش راه داشت به يه خيابون ديگه و خلوت تر از اين خيابونه بود ... بازم ساكت شديم ، حالا ديگه فكر آرش هم مثل من به هم ريخته بود و ميدونستم داره به همون چيزي فكر ميكنه كه من هم فكر ميكنم ....
- خب حالا ميگي چي ساامي؟ گيريم كه دختره مجرد باشه ، سنش بهت بخوره ،‌دوستت هم داشته باشه ، قصد ازدواج هم داشته باشه ،‌ سركاري نباشه ، تحصيلكرده باشه ، نجيبم باشه ، اين بهترين و رويايي ترين حالتيه كه ميشه تصور كرد ديگه ،‌درسته ؟
- خب كه چي ؟
- احمق ، به پدر و مادرت چي ميگي ؟؟ يه عشق نتي ؟؟؟ تو كه ميدوني ميگن نه ! ساامي آدم باش ،‌درست فكر كن ،‌ دختره اون سر دنياست ،‌با شرايط اونجا بزرگ شده ، اصلا امكان نداره كه بتونيد باهم كنار بياين .. اون عمرا بتونه با اخلاق سگ تو كنار بياد ، خودت ميدوني دختراي تو نت چطورين.. بچه نشو !
ميدونستم همينا رو ميگه ،‌خودمم به همه اش فكر كرده بودم .... يه كار نشدني بود
- واقعا دوستش داري؟
- نه بابا ، آخه چيشو ميتونم دوست داشته باشم ؟ هيچي ازش نميدونم ، فقط ميدونم يه حس خاصي بهش دارم،‌ شايدم نفرته ، نميدونم ، فقط همينو ميدونم نسبت بهش بي تفاوت نيستم ، همين ( يه مكثي كردم) ميدوني آرش ، من حتي دخترايي رو هم كه ميكردم ، نسبت بهشون بي تفاوت بودم ،‌ميدوني چي ميگم ؟ اما تا اي – دي اينو ميبينم دستم ميلرزه ،‌قلبم ميريزه ، كف دستم عرق ميكنه ، ناخود اگاه از استرس زياد پاهام و رو زمين تكون ميدم ،‌انگار دارم خفه ميشم ،‌قلبم مياد تو حلقم . ميگيري كه چي ميگم ؟ اين حس رو دوست دارم ‌ بعد از سارا ، اين حس رو هيچوقت تجربه نكردم ...
- نميدونم والا ، چي بگم ؟ تو اول بايد با خودت كنار بيايي ، بفهمي از اين دختره چي ميخواهي ، بعد بشينيم در موردش صحبت كنيم ، گفتي دوباره كي قراره ببينيش ؟
- قرار خاصي نزاشتيم ، گفت منتظرم ميمونه تا از قرار برگردم
يه نگاهي به ساعت مچيم انداختم ، از 12 و نيم هم گذشته بود. رو كردم به آرش و گفتم
- فكر نميكنم الان ديگه باشه ، رفت تا فردا ، پس فردا . ساعت 7 و نيم باهاش خداحافظي كردم ، 5 ساعت منتظر نميمونه
- اي اي اي ، پس معلومه تو اين دخترا رو نميشناسي ،‌ اگه اراده كنن كسي رو ببينن ، تا صبح روز قيامت هم كه باشه ، منتظر ميمونن ، در ضمن ، طرف مستر اصلي روومه ، اونم چه روومي ، نت هم كه براش فول سرعت و مفته ، اينقدر حال ميكنه و چت ميكنه و آهنگ دانلود ميكنه كه نميفهمه اين 5 ساعت چطور گذشته ، بعدش هم تا تورو ببينه ميگه از وقتي رفتي ، همينجا نشستم و چشم دوختم به Yahoo Helper ، تو هم كه خر ، باور ميكني ، تازه از كجا معلوم ، شايد داره با دوست پسرش ميچته ، تو رو هم گذاشته تو آب نمك !!
پر بيراه نميگفت ، من كه دختره رو نميشناختم ، حتما 2-3 تا دوست پسر فابريك داره . دوباره صداي آرش رو شنيدم
- ببين ، كسي كه تونسته اينطوري تو رو حيرون خودش كنه ، تا حالا 100 تا مثل تو رو تشنه برده ، گشنه برگردونده !!
اين حرفش هم بيراه نبود ..... من هيچي نميگفتم و فقط و فقط فكر ميكردم ، برگشتيم سمت خونه ، دل تو دلم نبود، يعني آرش راست ميگفت ؟ آره ديگه راست ميگفت ، مگه ميشه دختري اين همه مدت چت كنه و دوست پسرنتي نداشته باشه ، اصلا رابطه اش با ماني (سلطان) چي بوده؟ بايد يه جورايي از ماني ميپرسيدم و ته و توي قضيه رو در مياوردم ، اصلا چرا از ماني بپرسم ؟ از خودش ميپرسم ، امشب اگه باشه حتما حتما باهاش منطقي صحبت ميكنم ، ببينم كيه و چيه ...
كل راه تقريبا ساكت بوديم ، غير از 2-3 كلمه ، چيز خاصي بين من و آرش رد و بدل نشد،‌ وقتي رسيديم خونه ، پدر تازه رسيده بود و داشتن با مامان و سوگند حرف ميزدن، مامان تا منو ديد ، شروع كرد
- قربون قد و بالاي پسرم برم كه اينقدر عاقله . يه دونه پسرمه ، شاه پسرمه و ....
اومد سمتم صورتم رو بوسيد ، منم متقابلا بوسيدمش و نزاشتم ديگه ادامه بده ، رفتم سمت پدر و باهاش دست دادم ، يه جوري نگاش كردم كه بفهمه " مگه نگفتم به مامان روي خوش نشون نده!!!" پدر 2 زاريش افتاد اما اصلا به روي خودش نياورد. بلافاصله رفتم سمت پله ها و شب بخير گفتم
- (مامان) واا ، چه وقت خوابه ؟
- (من با تعجب) مامان ساعت 1 شبه هاااااا، خيلي براتون غير عاديه كه بخوام بخوابم ؟
- آخه مادر ميخواستيم الان يه ذره حرف بزنيم، بگي از چه دختري خوشت مياد ، 2-3 تا رو كه نشون كردم بهت معرفي كنم
- (پدر كه ميخواست جبران كنه ) خانم جان ول كن بچه رو ، بزار بره بخوابه ، فردا كلي كار داره تو شركت، حرف و اين چيزا هم باشه واسه بعد ...
يه چشمك هم به من زد كه يعني برو هواتو دارم ، منم خنديدم و دوباره شب بخير گفتم و راه افتادم سمت اتاقم
- (آرش با داد طوري كه من بشنوم) ساامي يادت نره چي گفتم، صبح روز قيامت ، اگه بخوان ، شرط ميبندم !!
منظورش رو فهميدم كه ميخواست سر آنلاين بودن بلك باهام شرط ببنده و اينطوري ميگفت كه كسي چيزي نفهمه ، از بچگي همينطوري بوديم
- (من ) اوكي ، فردا ناهار ، جاش هم با طرف برنده
- (آرش ) اوكي ، من و سوگند و تو و هركي خواستي بياري ... 4 تا ... ولي نامرد بازي در نياريااااا
يه " اوكي " گفتم و وارد اتاقم شدم ،‌ سيستم رو روشن كردم ، ضربان قلبم رفته بود روي 1000 ، با همه وجودم دوست داشتم اين شرط رو ببازم و بلك آنلاين باشه ، وااااي مگه سيستم بالا ميومد ؟؟ جونم رو گرفت تا بالا بياد و كانكت شم يه لحظه ياد حرف يكي از دوستام افتادم
" عشق يعني تالاپ تولوپ قلب واسه كانكت شدن و ديدن يار "
     
#12 | Posted: 1 May 2011 02:45 | Edited By: Avizoon2
قسمت دوازدهم

ياهو مسنجر كه بالا اومد ، يه پيغام ادد و كلي آفلاين داشتم ، فهميدم كه پيغام ادد ماله Blacke ، با كمال ميل قبول كردمش و خودمو آماده كردم واسه يه چت حسابي اما تا اي - ديش رو ديدم ، همه ذوق و شوقم از بين رفت ، خاموش بود، با بي حوصلگي رفتم سراغ آفلاين ها، همه اش چرت و پرت بود، اه ، انگار دنيا برام ديگه معني نداشت، تقصير خودم بود ديگه ، اه اه ، 2 ساعته دارم با آرش ور ميزنم، خب بايد ميومدم اينجا ديگه ، حالا صحبت كردن با آرش ميموند واسه يه وقته ديگه ، خوبه بنده خدا گفت كه منتظر ميمونه هااا ... اه اه ، از پاي سيستم پاشدم و رفتم لباسامو عوض كنم ، هم لباسام رو عوض ميكردم ،‌هم به خودم فحش ميدادم ،‌ آخه الاغ ، آرش كه هميشه اينجا پلاسه ، چه كاري بود امشب باهاش حرف بزني؟ آرش تو اون روحت ! اين كه رفته ، چي شد پس اون همه اطمينان ؟ صبر كن ، فردا يه حالي ازش بگيرم ‌، تمام كارمنداي شركت رو بايد نهار بده ، مرديكه احمق !!! نميدونم چرا همه عصبانيتم و داشتم رو اين آرش بيچاره خالي ميكردم ؟ تو همين فكرا بودم كه صداي PM اومد ،‌ قلبم هوري ريخت پايين ، دويدم سمت سيستم... خودش بود
- به به ، چه عجب ، نصفه شبه آقا ، نميومدي ديگه
داشتم شلواركم رو پام ميكردم ، نصفه نيمه ولش كردم و جوابش رو دادم
- سلام ، ببخشيد دير شد
شلواركم رو كشيدم بالا و نشستم رو صندلي ، ديگه لازم نيست از نيش بازم و چهره گل انداخته ام براتون بگم !!
- مطمئنين با پدرتون قرار داشتيد؟
- يعني چي؟ متوجه منظورتون نميشم
- هيچي آخه صحبت كردن پدرو پسر تا اين وقت شب طول نميكشه ، گفتم شايد بعد از اينكه صحبتتون با پدرتون تموم شده ، رفتين پيش يكي از دوستانتون كه اينقدر دير شد، درسته ؟
خيلي فكرش منحرفه بابااااا،‌ منظورش رو گرفتم و از اونجايي كه كرم در وجودم به صورت مادر زادي ميلوليده و ميلوله !! خواستم اذيتش كنم D) خب به من چه ؟؟ خودش خواست . در ضمن دروغ هم نميگم كه!!!!
- خوب بله ، بعد از اينكه از پدر خداحافظي كردم ، يه تماس با يكي از دوستام گرفتم ، رفتم يه سر پيشش ، ميدونيد ، حتما بايد ميديدمش !!
- جداااااا ؟؟ چه جالب ، خب اونوقت كجا ديدين همديگرو ؟
ايوووووول ،‌ خودش داره مقدمات جيغ و داد و گيس و گيس كشي رو فراهم ميكنه (:D ) منم كه اصلا اهل دروغ نيستم و راستش رو ميگم ..
- لب استخر
3-4 دقيقه اي گذشت ،‌ هيچي نگفت ،‌ منم خندان و پر انرژي منتظر جوابش بودم ، سعي ميكردم چهره ي نديده اش كه الان در حال انفجار بود رو تجسم كنم ، نميدونم چرا اينقدر از اذيت كردن اين دختر ،‌ لذت ميبردم (!!) (:D) يه نوع ساديسم دارم ديگه ، دست خودم نيست ،‌خدا خواسته اينجوري باشم (:D) ديدم چيزي ننوشت،‌ خواستم براش توضيح بدم .
- وقتي بهش زنگ زدم ،‌ لب استخر بود، بهش گفتم ميخوام ببينمش ،‌ اونم ازم خواست كه برم پيشش
بازم ديدم جواب نميده ،‌ كلافه شدم ،‌ عجب غلطي كردماااا، دوباره براش زدم
- خب بابا به من چه كه اون لب استخر بود ؟؟؟؟؟ ئه ... مشكل چيه الان ؟؟
- هيچي ... شنا خوب بود؟؟
- منكه شنا نكردم
- جدااااا ؟ پس چي كار كردين؟؟
- هيچي ،‌ رفتم پيشش ، ‌بهش گفتم لباساشو بپوشه ، بريم يه قدمي بزنيم
- چه جالب !!! لباساشو بپوشه ، برين قدم بزنين ... اوكي كاري ندارين فعلا ؟
- ئه ، كجا ؟؟ من تازه اومدم
- ميخوام نياييي ، بري همونجايي كه بودي ، منه خرو بگو از كي تا حالا منتظرم آقااا تشريف بيارن ..... رفتن دنبال عشق و حالشون ،‌ حالا برگشتن خونه،‌ تازه ياد من افتادن .... برو باباااا
قضيه داشت جدي ميشد ، نيشم كه بسته شد ، هيچي ، اشكمم داشت در ميومد ، چه گوشتكوبي بود اين دختره !! ئه !
- اي باباااا، خانم محترم ، اين حرفها چيه ؟ اين كارا چيه ؟؟ زشته بخدا .... بابا ما دامادمون رو هم نميتونيم ببينيم ؟
- چي زشته ؟ كار من يا شما؟؟ دامادتون به من چه ارتباطي داره آخه ؟
- صد البته كار من زشت بوده ( شرمنده اخلاق تمام آقايوني كه داستان رو ميخونن، منت كشي و بدبختي و اينا ، گاهي موارد لازمه يعني خوب جواب ميده ، امتحان كنيد، بد نيست(البته در خلوت و پنهاني)) اصلا چه معني داره اين وقت شب آدم دامادشون رو تو استخر ببينه ؟ هان؟
- يعني چي ؟ منظورتون ا ينه كه شما پيش دامادتون بوديد؟
- خب بله ،‌يعني دامادمون كه دوست صميمي منه ،‌ آرش ، اسمش رو كه بهتون گفتم ، همون ، امشب خونه ما بود، منم خواستم باهاش حرف بزنم ، زنگ زدم بهش ،‌ گفت تو استخر خونه ماست ، منم رفتم ديدمش ، ببخشيد ، ديگه هيچ وقت تو استخر نميرم به ديدنش ( بازم شرمنده اخلاق ورزشي آقايون)!!
بازم سكوت برقرار شد،‌ قلبم مثل يه گنجشكي كه گم شده باشه ، داشت در سينه ميتپيد ( تشبيه رو حال كردين ؟!!) (من و گنجشك ؟ :O ) صدبار جمله بالايي رو خوندم " منه خرو بگو از كي تا حالا منتظرم آقا تشريف بيارن" آخخ جااان ، عززييززم !! چرا توئه خر؟؟ منه خرر ، كه تا حالا تو رو منتظر گذاشتم، منه خر ، منه الاغ .. (!!)
- خب نميتونستين از اول درست حسابي بگين رفته بودين پيش آرش ؟ يا بگين پيش دامادتون بودين ؟
منظورش اين بود كه چرا از اول جنسيت طرف رو براش مشخص نكردم ؟ ....
- خب شما گفتين رفتي پيش دوستت ؟ منم گفتم آره ... جنسيتش رو كه نپرسيدين....
- من به جنسيتش چي كار دارم ؟ اصلا به من ربطي نداره شما با كي و كجا قرار ملاقات داريد يا داشتيد.
آره جون عمه ات ،... مادر بزرگ من بود ، داشت خودشو خودكشي ميكرد كه من رفتم لب استخر دوستم رو ديدم ...!! حالا وقتش بود تيكه هايي كه بهم انداخته بود رو به خودش برگردونم ..
- خواهش ميكنم ، اين صحبتها چيه ،‌ كنجكاويه ديگه ، وقتي آدم كسي رو دوست داشته باشه ، واسش مهم ميشه كه كجا بوده و با كي بوده !! (تجسم من با نيش باز فراموش نشه!!)
- اصلا متوجه منظورتون نميشم ! واضح تر صحبت كنيد لطفا !!!!!!
- ( يك جواب كاملا تخمي !) كدوم منظورم ؟!
- داري ميري رو اعصابمااا، اصلا مهم نيست ، خب امري نداريد؟
- ئه ، كجا ؟ ( نيش باز رو كاملا فراموش كنيد.)
- مثل اينكه شما حالتون خوب نيست،‌ فكر ميكنم حرفهاي بعد از ظهرتون ،‌كاملا يادتون رفته ، ديديد ، پسرا بي جنبه ان ؟؟
- عجب !! خب قبول ، من بي جنبه ام ،‌ شما هم كه هستيد ، به هم ميخوريم ... نه ؟ (دوباره نيش باز رو تجسم كنيد،‌ دلهره هم بهش اضافه كنيد)
- چه رويي داريااا (سطر بعدي) اصلا بگذريم ، چه خبر ؟ پدر چي گفتن ؟ كار مهمشون چي بود؟
Woow اين "چه خبر" ، يعني حرفم رو قبول كرده و به هم ميخوريم ... خودمونيما ، چه مزخرف ابراز احساسات كردم، اون هم چه ماهرانه ، داره منو ميكشونه دنبال خودش ،‌نه قبول كرد ، نه رد كرد. بلافاصله هم حرف رو عوض كرد ،
- هيچي ، در مورد مسائل شركت بود.
- عجب ! راستي كارتون چيه ؟ يعني شركتتون در چه زمينه اي فعاليت ميكنه؟
- بازرگاني ، هر چي كه فكرش رو بكنيد، وارد ميكنيم ، صادر ميكنيم.
- چه جالب ، كارتون نبايد خسته كننده باشه !
- نه زياد ،‌ البته كار كاره ديگه ، بلاخره خستگي هم داره.
- خب نگفتي پدرت چي كارت داشت؟
- گفتم كه ،‌ در مورد مسائل شركت بود.
- عجب ! راستشو بگو ، در مورد مسائل شركت كه تو خود شركت هم ميتونن حرف بزنن.
نميخواستم بهش بگم قضيه چيه ، اين كه همينطوري نزده ميرقصه ، بهش بگم بدبختم ميكنه . اما نزاشت كه ، خودمو اماده هرگونه برخورد تند كردم و نوشتم
- هيچي بابا ، داشتن منو تشويق به ازدواج ميكردن
- چه خووب ، به سلامتي ، ازدواج خيلي چيز خوبيه ، حالا كسي رو هم براتو در نظر گرفتن ؟
عجب !!!! چه ريلكس ،‌ انگار نه انگار كه همين چند دقيقه پيش ، خانم بخاطر اينكه دوستمو لب استخر ديدم ، داشت سكته ميكرد،‌ حالا خيلي راحت ميگه : ازدواج خيلي خوبه ، به سلامتي ، به به ،‌چه چه .... اه اه ...
- والا كانديدا كه زياد در نظر گرفتن ، اما من فعلا قصد ازدواج ندارم
يه لحظه ياد حرف آرش افتادم ، نكنه اين جدي جدي ازدواج كرده كه اينقدر راحت ميگه ازدواج خوبه و اينطوري گل از گلش شكفته . ناخود آگاه و بدون هيچ فكري براش زدم:
- ببخشيد،‌ شما متاهلين؟
- گفتي كه ميدوني ، كلاغه خبر داده كه من مجردم..
- خب آره ، اما خواستم از خودتون بپرسم..
- نه ، متاهل نيستم ، خيالت راحت شد؟
- در چه مورد؟ مگه خيالم ناراحت بوده ؟
- هيچي ، همينطوري ، راستي ، من قصد ازدواج ندارمااا،‌ از الان بگم ، منو از ليست كانديدا پاك كن
عجب ! بچه پر رو ... خداييش هيچي نداشتم بگم ... سعي كردم نديده بگيرم حرفشو ، يه نگاه به ساعت انداختم اوه اوه 2 و نيم بود، خيلي دير وقت بود، بايد يواش يواش ميرفتم سر اصل مطلب و ازش يه سري اطلاعات ميگرفتم
- ميشه چند تا سئوال ازتون بپرسم ؟
- براي تكميل پرونده ام ميخواهي؟
- كدوم پرونده ؟
- فرم ازدواج ديگه !!
- داري اذيت ميكني ؟
- جدي ميگم ، خب يه دفعه اومدي ميگي پدرم اصرار دارن ازدواج كنم ، بعد شروع كردي اطلاعات ازم ميگيري .. خب هر دختري باشه ميفهمه منظورتون چيه ديگه !
- اما منظور من اصلا اون چيزي كه شما فكر ميكنين نيست. فقط ميخوام بدونم با چه كسي دارم چت ميكنم. آخه من حتي اسم شما رو هم نميدونم!
- جدي اسمم رو نميدوني؟
- نه ، از كجا بايد ميدونستم؟ نگفتين كه بهم
- اولا نپرسيدي كه بگم ، دوما اين كلاغه جدي جدي فقط بهت گفته من هلندم و مجردم ؟
- اوهوم
- آخي بازم اوهوم
- چه گيري به اوهوم گفتن من دادين شما ، يادم باشه ديگه نگم .
- نه نه ، بگو ، از اوهوم گفتنت خيلي خوشم مياد
همون خر و تي تاپ و جفتك و برادران رايت و هواپيما و اينا ...... واااااااااااااااااااااي قند تو دلم آب شد ، تو دلم هزار بار گفتم اوهوم ، اوهوم ، اوهوم ، اوهوم...
- خب اسم منو حدس بزن
- چي ازتون ميدونم كه طبق اون بخوام اسمتون رو حدس بزنم؟ نه سنتون ، نه چهرتون ، نه علايقتون ، نه تاريخ تولدتون ، نه قد ، نه وزن .... رو چه حسابي ميتونم اسمتون رو حدس بزنم ؟؟
- عجب ، پس امشب تصميمتو گرفتي ، ميخواهي تك تك اينارو ازم بپرسي نه ؟
- خب ،‌ تا اونجايي كه به من ارتباط داشته باشه و شما ناراحت نشيد، دوست دارم بدونم با كي دارم چت ميكنم ، دوست دارم بدونم به چه چيزايي علاقه دارين ،‌ از چه چيزهايي بدتون مياد.
- خب خودت بگو
- چي بگم ؟ حدس بزنم ؟
- نه نه ، همه اون چيزهايي كه ميخواهي از من بدوني ،‌همونا رو در مورد خودت بگو ، هم من ميفهمم چيا رو ميخواهي بدوني ، هم اطلاعات متقابل به هم داديم
يه نگاه به قاب عكس خودم انداختم ،‌ سعي كردم كامل و واضح و روشن ، هر چي تا به حال در مورد خودم فهميدم رو بهش بگم ،‌ بعد از چند لحظه مكث شروع كردم .................
     
#13 | Posted: 1 May 2011 02:50
قسمت سیزدهم
خدايا چي بگم بهش ؟ نميدونم چرا خجالت ميكشيدم ؟ يه جورايي احساس ميكردم دخترم و الان مجلس خواستگاريمه ،عمه داماد (همون عمه عجوزه ها كه زندگي ميپاشونن ، همونايي كه دختر خودشونو ميخواستن بندازن به پسره ، نشده ، حالا ميخواهن دق و دليشون رو سر عروس بدبخت خالي كنن) ازم پرسيده " خب ،‌عروس خانم يه ذره از خودت بگو " ... دست و پام رو گم كرده بودم،‌ يه لحظه سعي كردم از قالب تنم بيام بيرون و از بيرون به سامي نگاه كنم . اينطوري بهتر ميتونستم خودمو براش توصيف كنم، نكنه يه چيزي بگم ناراحت بشه ، نكنه همون چيزايي رو بگم كه اون بدش مياد، اولش خواستم خالي ببندم ،‌ بعد منصرف شدم، بايد بدونه من كيم و چيم ، اگه خوشش اومد كه اومد ، اگه هم نه كه ، بهم بخوره ، بهتره ، اصلا شايد من از اون خوشم نيومد. دلم رو زدم به دريا و شروع كردم
- من سام هستم ، 25 سالمه ، فروردين ماهي هستم ، مجردم،‌ تحصيلات دانشگاهي ندارم ، اما چون 3-4 سالي به بهانه درس و دانشگاه خارج از كشور بودم ، تو فاميل همه فكر ميكنن مهندسم ، تو شركت پدرم كار ميكنم ، كارمنداش بهم ميگن مهندس و همين باعث شده همه حتي گاهي اوقات خودم باورم بشه كه من مهندسم و تحصيلكرده ام ! دوتا بچه ايم ، يه خواهر غير از خودم دارم كه جونمو براش ميدم ، زياد اهل رفيق بازي نيستم، يه دوست صميمي بيشتر ندارم ( آرش)، عاشق پرسپوليسم ، اما از رنگ قرمز براي لباس و اين حرفها خوشم نمياد ،‌ هندونه خيلي دوست دارم ، از رنگ زرد بدم مياد،‌ شنا گر ماهري هستم ، از اسكي و اسكيت بدم مياد ،‌ براي لباس عاشق رنگ آبي آسماني و مشكي و طوسي ام ، از دوود و دم بدم مياد ،‌ تيپ رسمي رو به اسپرت ترجيح ميدم ، يه زمانايي سيگار ميكشيدم كه خدارو شكر خيلي وقته ترك كردم ، گهگاهي مشروب ميخورم ،‌ از رپ و متال و اين گروهها متنفرم، عشقم BMW است، اما پول ندارم بخرم، تو خلوت بيشتر ترانه هاي قديمي گوش ميدم ،‌ عاشق گوگوش و ابي هستم ، از شهره متنفرم ،‌ حليم بادمجون و لوبيا پلو خيلي دوست دارم ، حالم از لازانيا به هم ميخوره ،‌ آهنگ هاي كوروش يغمايي رو خيلي دوست دارم ، ميميرم واسه ترانه هاي مرضيه ، خيلي شكمو هستم ،‌ چيپس و ماست موسير رو به همه چي ترجيح ميدم ، از پاستيل بدم مياد،‌ عاشق ادم ها شكمو ام ، اسطوره اي كه قبول دارم فرهاده ! از شيرين متنفرم ! ماست و خيار خيلي دوست دارم ،‌ از ژله متنفرم . ميميرم واسه كله پاچه و ته چين مرغ ، از سيرابي متنفرم. چوب شور خيلي دوست دارم ، از كيوي بدم مياد ، عاشق فيلم ديدن هستم ، جونمو واسه گيلاس و شليل ميدم ، از راني بدم مياد ، آل پاچينو رو خيلي دوست دارم ، ميميرم واسه فيلم هاي ماوراء الطبيعه ، استيو مك كوئين و يول براينر شاهكار هاي دنياي بازيگرين ، حالم از آنجلينا جولي و جنيفر لوپز به هم ميخوره ، كارتون خيلي دوست دارم ، چهره چارليز ترون وقتي موهاش مشكيه رو خيلي دوست دارم ، بچه كه بودم به شاهزاده هه كه اومد سيندرلا رو گرفت خيلي حسوديم ميشد، دوست داشتم بزرگ شدم برم خارج (!) با سيندرلا عروسي كنم ، اما وقتي بزرگ شدم فهميدم از خانم هايي كه بوور هستند زياد خوشم نمياد !!! اهل سياست و رژيم و اين حرفها نيستم،‌ عاشق سگ و اسبم ، اتريش رو خيلي دوست دارم ، از آمريكا اصلا خوشم نمياد، لات نيستم ، طرفدار صلح و ارامشم ،‌ اگه يه زن بازيگر تو كل دنيا باشه ژولي اندروزه ، از كل كل خوشم نمياد ، اما بحث كردن در مورد مسائل تاريخي رو خيلي دوست دارم ،‌ وقتي استقلال به يه تيم شهرستاني ميبازه خيلي ناراحت ميشم ،‌دوست دارم فقط به پرسپوليس ببازه ! عاشق ايرانم و سالي يكي دوبار ميرم تخت جمشيد و اونجا به ايراني بودن خودم افتخار ميكنم. دور و بريام ميگن خيلي مغرورم ، اما خودم زياد قبول ندارم ، از ادمهاي مغرور خوشم مياد ، خيلي خيلي حسودم ، هر چيزي كه ماله منه ،‌بايد فقط و فقط ماله من باشه و فقط من بتونم ازش استفاده كنم ،‌ گيتار رو خيلي دوست دارم ،‌ 2 تا گيتار دارم هم برقي هم كلاسيك ،‌اما بلد نيستم بزنم ، يعني هر كاري كردم نتونستم ياد بگيرم ، اما پيانو خوب ميزنم. خيلي خود خواهم ، از پاچه شلوار بدم مياد، هميشه شلوارك ميپوشم ، خيلي خيلي عجولم ، اصلا انگار وقتي خدا داشته منو مي افريده ، چيزي به عنوان صبر در من نزاشته! پياده روي و دوچرخه سواري رو خيلي دوست دارم ، اتاق خودم رو با يه دنيا عوض نميكنم .
ااااوووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففف ففففففف !!! (همه اينها رو خط به خط براش ميفرستادم ، به هر كاما (ويرگول) كه ميرسيدم سند ميكردم)
- بسه ديگه نه ؟؟ (سطر بعدي) دستم خسته شد (سطر بعدي) من همينم ديگه !! رد شدم يا قبولم ؟
- واااااااااي عليرضااا ، تو چه باحالي ! تا حالا هيچ كس اينطوري خودش رو بهم معرفي نكرده بود
- داري مسخره ميكني ؟
- نه به خدااا راست ميگم ... (سطر بعدي ) چقدر پرت و پلا نوشتي ،‌ هيچ چيز به اون يكي ربطي نداره (سطر بعدي ) از لاك چه رنگي خوشت مياد؟
- چي ؟؟؟؟
- هيچي بابا ( ايكن خنده ، از اون غش و ضعفياش)
- ديدي مسخره ميكني ...
- نه به جون خودم ،‌ آخه ميدوني ، امير رو كه ميشناسي ؟ مستر رووم .... ؟
- خب
- چند وقتي بود بد جوري پا پيچ من شده بود كه باهاش دوست شم ، بعد از كلي بگو ،‌ مگو و كل كل كردن ، خسته شدم ، گفتم " اوكي ، بگو ببينم از چه چيزهايي خوشت مياد ،‌از چه چيزهايي بدت مياد ، منم ميگم ،‌شايد به هم نخورديم ".. عين الان من و تو ... خب ؟
- (نميدونم چرا حرص ميخوردم ، وقتي داشت ميگفت با اون پسره گي ،‌ آشغال چت كرده ) خب
- پسره احمق شروع كرد به گفتن :" من خوشتيپم ،‌ 3 ساله باشگاه ميرم ، دوره بازوم شونصده ، قد بلندم ، زورم زياده ،‌ يه پژو 206 دارم ، از دختراي باربي خوشم مياد،‌ رژ لب صورتي اصلا دوست ندارم چون صورت دخترا رو بي رووح ميكنه ، عاشق لاك قرمزم ،‌ خب حالا تو بگو!!! "
خنده ام گرفته بود ،‌آخه دروغ ميگفت پسره احمق ،‌ من ديده بودمش ،‌ عكسش رو به نيكا داده بود، يه مدت هم رفته بود رو مخ نازي كه سر همين بدجوري حالشو گرفتم، شبيه قورباغه بود ، اسكل !!
- خب رژ صورتي نزن ، تا خوشش بياد ازت
- لوس !! ( سطر بعدي) اصلا از روومم بنش كردم و آي-ديش رو تو مسنجرم ايگنور كردم
من هيچي نميگفتم و فقط نگاه ميكردم ، منتظر بودم بگه خوشش اومده يا نه ؟ اما اونم هيچي نميگفت ، حتما بدش اومده كه نه خودش رو معرفي ميكنه و نه چيزي از من ميگه، اه .... اصلا خوشش نياد به درك !! كلافه شده بودم ، براش زدم
- چرا هيچي نميگي ؟
- واااي عليرضا خيلي باحالي تو ،‌ بابا هنوز دارم ميخونمشون
- اااااااااااااااااااااااه ،‌از اون موقع تا حالا داري ميخوني ؟
- خب بابا دارم ميزارمشون كنار همديگه ، يه چيز كلي گيرم بياد ، آخه پرت و پلا نوشتي !!
- اوكي ،‌ راحت باش !!
- كجا رفتي واسه به اصطلاح تحصيل؟
- آمريكا
- تو كه از آمريكا بدت مياد
- الان بدم مياد ،‌ اون موقع خوشم ميومد
- كجاش ؟ يعني كدوم ايالت
- كاليفرنيا
- كدوم شهر
- وودلند هليز
- كدوم محله ؟
- بيست سئواليه ؟ واسه چي اينقدر سئوال ميكني؟
- خب آخه منم اونجا بودم ،‌ ميخوام بدونم تو كجاش بودي؟
- پس اونجاهارو بلدي ، سمت بلوار كنيون
- آهان ، گرفتم كجاست ، من لوس آنجلس بودم
- شما كجاي لوس انجلس بودين؟
- ما تو بورلي هيلز بوديم
- اوه اوه ، معلومه خيلي پولدارين. ما فقير فقرا رو اونجا راه نميدادن
- نه بابا ، خونه كه ماله من نبود ،‌ خونه يكي از آشنا ها بود. يه مدت مهمون بوديم اونجا
دوباره سكوت برقرار شد ، خودمم مشغول خوندن مشخصات خودم شدم‌ ،‌ واقعا پرت و پلا نوشته بودم ،‌هيچ چيزيو سر جاش ننوشته بودم ، باورم نميشد اينقدر از خودم شناخت داشته باشم ،‌ تقريبا هرچي در مورد خودم ميدونستم ،‌نوشتم ،همچين بدم نيستماااا !
- از قيافه ات هيچي نگفتي
- چي بگم ؟
- چه شكلي هستي ؟
- شبيه آدمم
- چه جالب !! مسخره منظورم اينه كه يه ذره از چهره ات بگو ، مثلا رنگ چشمات ؟ رنگ پوستت ،‌ رنگ موهات ،‌چه ميدونم اين چيزا ديگه
- چشمام عسليه روشنه ،‌ پوستم نه سفيده ،‌نه سبزه ، ابروهام مشكيه ، موهام مشكيه ، قدم 180 ،‌ نه چاقم نه لاغر ،‌ بسه ؟
- موبايل داري؟
- آره
تو دلم گفتم ايوووول ، اينقدر خوشش اومده كه ميخواد همين الان شماره ام رو بگيره و زنگ بزنه !
- مدلش چيه ؟
- سوني اريكسون ،‌ چطور؟
- به كامپيوتر وصل ميشه ديگه ؟
- آره خب ، چطور؟
- يه عكس از خودت بنداز ، الان
- جانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
- بنداز ديگه ، اذيت نكن ،‌ دوست دارم ببينمت ،‌يه عكس بنداز، برام سند كن
- خب اوكي ،‌اگه دوست داري من و ببيني ، حرفي نيست ،‌ عكس از خودم تو كامپيوترم دارم ،‌ يكي از اونا رو ميفرستم برات
- نه ، ميخوام از همين الانت عكس بگيري
اي باباااا ،‌ يه نگاهي به خودم تو آينه انداختم ،‌خيلي به هم ريخته بود قيافه ام
- نه بابا ،‌نميشه ، حوصله ندارم الان لباس عوض كنم
- اااااااااا ،‌ واسه چي لباس عوض كني ؟ ميخوام ببينم الان چه شكلي هستي داري باهام چت ميكني (سطر بعدي) اصلا وب بده
- ندارم
- چاخان !
- جدي ندارم ، آخه معمولا به كسي عكس و وب و اين چيزها نميدم
- خب بدو عكس بنداز ،‌ جون من لباساتو عوض نكن ، قول بده
- بابا ركابي تنمه با شلوارك ، زشته خووب !!
- بنداااز ديگه ه ه ه ه ،
- اوكي ،‌اوكي
- قول دادياااا،‌ نه لباس عوض كني ،‌ نه موهاتو درست كني ، همينطوري كه هستي
- اوكي بابااا
پاشدم رفتم سراغ موبايلم ، يه دستي به سرو صورتم كشيدم ، از كارهاي اون و خودم خنده ام گرفته بود ، كاملا بي اراده بودم جلوش ،‌ هنوز اسمش رو نميدونستم ، اما به تمام خواسته هاش عمل ميكردم ، تا حالا اينقدر خودم رو ضعيف نديده بودم. عزا گرفته بودم كه چطوري عكس بندازم از خودم ؟ بايد با دستم گوشي رو نگه ميداشتم كه در اين صورت دماغم ميشد 60 ماغ !! خيلي كوچيكه ،‌ دوربين هم روش زووم بشه ديگه هيچي ديگه ... خواستم آرش رو صدا كنم بياد ازم عكس بگيره ، ديدم خيلي دير وقته و درست نيست ، خلاصه عكس رو انداختم و ديدم اصلا رااه نداره اينو نشونش بدم ، پاكش كردم ،‌ يكي ديگه انداختم ،‌ نخير ، قيافه ام بدجوري ضايع بود. 3-4 تا عكس تو مدل هاي مختلف انداختم ، بلاخره خسته شدم ، گفتم جهنم ، هر چه بااد آبااد ، نصفه شبي كه نميتونم واسش الويس پريسلي بشم !! ريختم تو كامپيوتر و سند كردم براش ،‌ دعا ميكنم هيچوقت به درد اون شب من دچار نشيد،‌ اينقدر عصبي بودم تمااام پوست لبم رو كندم ،‌ عرق ميكردم شر شر ،‌ آبشار نياگارا يه شعبه اش رو كله من بود.... دعا ميكردم برقاشون بره ،‌سيستمش خاموش شه ، عكسم بهش نرسه !‌ نميدونم چم شده بود؟ معمولا اعتماد به نفسم بالاست ، اما اون لحظه فكر ميكردم ،‌ جلوي اون هيچي براي گفتن ندارم و تمام خصوصياتم منفيه ..... چهره ام خوبه ،‌ بد نيست،‌ يعني معمولا همه از تيپ و قيافه ام تعريف ميكردن و ميكنن ،‌اما نميدونم چرا اون لحظه حس ميكردم زشت ترين قيافه دنيا ماله منه !! بلاخره عكسه سند شد، ميدونستم بازش كرده و داره نگاش ميكنه ،‌منم همين كارو كردم ،‌ عكس رو باز كردم و بهش خيره شدم ... زشت نبودم ، اما ميترسيدم ، چه ترس مسخره اي بود !! لامذهب حرف هم نميزد بفهمم چي تو فكرشه ،‌ نميخواستم ازش بپرسم كه چطورم ؟ احساس ميكردم اونطوري ميفهمه چقدر هول كردم و اعتماد به نفسم زير صفره ! 5 -6 دقيقه اي گذشت ، واسه من مثل يه ساااال بود، فهميدم خوشش نيومده كه هيچي نگفته ، براي اينكه بيشتر از اين غرورم جريحه دار نشه ، پيش دستي كردم.....
- خب خانم ،‌عكس و مشخصات كه خواستين رو گرفتين ،‌اگه امري نيست من برم ...
- بري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كجا ؟؟؟
- ساعت 4 صبحه ، فردا بايد برم سر كار ،‌ خيلي خسته ام ...
- عليرضا تو چته ؟؟ چرا اينطوري شدي ؟
- هيچيم نيست خانم ، فقط خوابم مياد
- چيزي گفتم ناراحت شدي؟
- نه
- پس چي ؟؟
- ه ي چ ي ...... Hi Ch I (معمولا وقتي عصبي بودم اينطوري تايپ ميكردم)
- اوكي ، هر طور راحتي ، اينقدر ازم بدت مياد كه حتي نخواستي بفهمي من كيم و چيم ؟؟؟ واقعا كه !!!!!
با اين حرفش ديگه جوش آوردم ، اعصابم بدجوري به هم ريخت ..
- من نخواستم ؟؟؟؟ من ازت بدم مياد ؟؟؟ من فقط بخاطر تو اينجام ، واسه اينكه بدونم كي هستي ..... چي هستي كه اينطوري فكرم رو مشغول كردي ...
- منم اگه اينجام بخاطره توئه ، وگرنه منم ميخوابيدم ، تو هم فكر منو مشغول كردي ،‌ چرا فكر ميكني فقط خودتي كه حق تصميم داري ؟؟؟ كه چي مثلا از خودت گفتي و عكس هم دادي ،‌حالا ميخواهي بري؟؟ يعني اونقدر ارزش ندارم كه صبر كني ، حرفهاي منم بشنوي ؟؟؟
- كدوم حرف ؟؟؟ تو كه ساكتي ،‌ يه ساعت پيش مشخصاتمو بهت گفتم ،‌ هرچي ازت ميپرسم چطورم ؟؟ حرفو عوض ميكني ، عكس خواستي ، برات فرستادم ،‌ اونم چه عكسي ؟؟؟؟ من واسه عمه ام همچين كاري نميكنم كه واسه تو كردم ، حالا يه ساعته نشستي جلو عكسه ، جيكتم در نمياد ... خب وقتي خوشت نيومده،‌ واسه چي وايسم ؟ وايسم كه تو بهم بگي برو ؟؟؟؟؟؟؟ خب بگووو ... وايسادم ... بگوديگه .... حال كن ... يكي ديگه هم رد شد .... الان خوشحالي نه ؟؟؟ برو واسه دوستات تعريف كن ، عكسمم كه داري ، برو بگو فلاني ، مستر رووم فلان رو اسكل كردم ، نصفه شبي از خودش عكس انداخت و برام فرستاد ، منم در اووج غرور بهش گفتم ،‌ازت خوشم نيومده ، شرمنده ،‌بااااااي .......
هيچي نميگفت ،‌ خيلي عصبي بودم ،‌ دندونام رو به هم فشار ميدادم ،‌ تمام صورتم خيس عرق بود،‌ يواش يواش سرفه داشت ميومد سراغم ، پاهام ميلرزيد ،‌ نميدونم چرا اينطوري شده بودم ؟ الان كه بهش فكر ميكنم ميبينم مسئله اونقدر پيچيده نبود كه من بزرگش كرده بودم ... به خودم ميگفتم خاك بر سرت ساامي ،‌ واسه كي داري با خودت اينطوري ميكني ؟ بدبخت ،‌ اين دختره هم يه عقده اي ، مثل بقيه ..... اين دومين بار بود كه بعد از اشنايي باهاش ، اينطوري عصبي ميشدم ،‌ دوباره نفسم داشت بند ميومد ، كشوي ميز كامپيوتر رو باز كردم ،‌اسپري آسمم رو در آوردم ،‌ دوبار زدم ،‌ طبق معمول چشمامو بستم ، يه نفس عميق كشيدم و سرم و تكيه دادم به صندلي ، يه ذره آرووم شدم ، صفحه پي ام رو نگاه كردم
- خيلي مسخره اي ،‌ مرسي كه منو اينطوري شناختي ، باشه ميخواهي بري ، برو ... اما كاش ميزاشتي بهت بگم در موردت چي فكر ميكردم و چي فكر ميكنم... (سطر بعدي) عليرضااا ، من در مورد تو يه چيز ديگه فكر ميكردم ،‌يه چيز ديگه شد ، ... بابا بفهم .... تو خيلي بهتر و آقا تر از اون چيزي هستي كه من فكر ميكردم و بقيه ميگفتن ، خيلي وقت بود دختراي ديگه از تو تو رووم من ميگفتن ،‌ هميشه فكر ميكردم يا سنت بالاست ، يا زشتي ، يا زن داري ، يا چه ميدونم يه عيب و ايراد بزرگي داري كه به هيچ دختري پا نميدي ... خيلي وقت بود كه ميومدم تو روومت و چت كردنتو با بقيه دختر پسرا ميديدم ، خيلي از منش و رفتارت خوشم اومده بود،‌ ميخواستم هرطوري شده باهات رابطه برقرار كنم ،‌ تا بلاخره اون روز سر جريان وبلاگم ديدمت ..
من هيچي نميگفتم و ساكت و آرووم داشتم نوشته هاش رو ميخوندم ، يه جورايي حس نداشتم تكون بخورم ، اونم سطر به سطر برام تعريف كرد
................
     
#14 | Posted: 1 May 2011 02:52
قسمت چهاردهم
اولش وقتي ديدم بهم پي – ام دادي ، پيش خودم گفتم حله ،‌ نصف راه رو اومدم ،‌بعدش كه وبلاگم رو ديدي و او حرفها رو زدي و اونطوري رفتار كردي ، گفتم تو هم يكي هستي مثل بقيه ،‌خوب حق بده بهم ،‌ يه دفعه از اين رو به اون روو شدي . انتظار هر كاري رو داشتم غير از اين . بهت باي دادم و رفتم اما باور كن تمام فكرم پيش تو بود. هزار بار رفتم تو وبلاگم ، آهنگش رو گوش كردم ،‌ وبلاگم رو خوندم ،‌ چيز خاصي دستگيرم نشد ،‌ كه بفهمم تو چرا اينطوري كردي؟ چند روزي گذشت ،‌ با آي-دي ها و آي-پي هاي مختلف 2-3 بار اومدم تو روومت اما خبري ازت نبود،‌ يه جورايي نگرانت شدم،‌ فكر ميكردم بازم مثل اون روز نامرئي مياي و نميتونم ببينمت ، تصميم گرفتم با آي-دي خودم بيام تو روومت ،‌ ميدونستم اگه منو ببيني ،‌حتما يه عكس العملي از خودت نشون ميدي ،‌ اما بازم خبري از تو نبود،‌ تا اينكه يه روز نازي بهم پي-ام داد و ازم پرسيد اهل كجام و كجا چت ميكنم ، يه جورايي ته دلم خوشحال بودم ،‌ به خودم ميگفتم حتما نازي آمار منو واسه عليرضا ميخواهد،‌ ميدونم اونيكه آمار منو بهت داده ، نازيه! با كمال ميل آدرس دقيق سايت و رومم رو بهش دادم و از اون به بعد كارم اين شده بود كه صبح تا شب ، و حتي گاهي اوقات شب تا صبح تو روومم منتظر تو باشم ، ديگه نامرئي نميومدم ، طوري ميومدم كه اگه تو اومدي و خواستي بهم پي-ام بدي ، بتوني راحت اينكارو بكني ،‌ ميدونستم بلاخره يه روز ميايي و همين هم شد ،‌ تو اومدي، وقتي آي-ديت رو ديدم ،‌ عليرضا ، ‌داشتم سكته ميكردم ،‌اصلا حواسم به بچه ها نبود،‌ فقط و فقط تورو نگاه ميكردم ،‌ صورتم دااغ شده بود ،‌ قلبم به شدت ميزد ، منتظر بودم حرف بزني تا بهت پي-ام بدم ، اما هيچي نمي گفتي ، ميدونستم داري چت كردن منو با بقيه نگاه ميكني ، كاملا حواسم بود مبادا حرفي بزنم كه تو برنجي ، سعي ميكردم يه طوري حرف بزنم كه تو فكر نكني دوست پسر نتي دارم ، همش ميگفتم الانه كه بهم پي ام بدي ، حتي چند بار الكي تو رووم زدم brb Pm تا بهت بفهمونم ميتوني بهم پي ام بدي ، همه فهميدن و بهم پي ام دادن جز تو ! منتظر بودم حد اقل حرفي تو رووم بزني ، يا چه ميدونم يه سلامي ، اهمي ، اوهومي ، چيزي تو رووم بزني ، اما اينكارو نكردي و رفتي ،‌ علي وقتي رفتي دنياا رو سرم خراب شد ، فكر كردم ازم بدت اومده ، ميدونستم بخاطر من اومدي اونجا ، اما چرا باهام حرف نزدي؟ چرا بي تفاوت گذاشتي رفتي ؟ همش پيش خودم ميگفتم ، نكنه فكر كرده من دوست پسر نتي دارم ؟ نكنه از حرفهام و كارام تو رووم ناراحت شده ،‌نكنه حرفي زدم كه پيشش جلف و سبك جلوه كردم ، مغزم هنگ كرده بود عليرضا ، همش دعا دعا ميكردم ديسكانكت نكرده باشي و رفته باشي تو رووم خودت ،‌ اومدم تو روومت ، وقتي ديدم اونجايي يه نفس راحت كشيدم ، يه ذره صبر كردم شايد بهم پي ام بدي ، اما ندادي ،‌ گفتم شايد حرفي بزني و من رو مخاطب قرار بدي ، اما نزدي ،‌ ديدم اگه الان حرفي نزنم ، ديگه نميتونم باهات رابطه برقرار كنم و شروع كردم به حرف زدن ، .................... بقيه اش رو هم كه خودت ميدوني !
به اينجا كه رسيد مكث كرد ، شايد صبر كرده بود تا من حرف بزنم ، اما من بيشتر از اينكه دوست داشته باشم بنويسم ، دوست داشتم بخونم ! چندين بار حرف هايي كه نوشته بود رو خوندم ،‌ چقدر حالت هايي كه ازش دم ميزد ، شبيه به حالت هايي بود كه من داشتم .... ياد حرف اون روزش افتادم " اين همه عليرضا عليرضا ميكردن، اين بود؟؟ " پس خيلي وقت بود كه تو نخ من و كارهام بوده و اين آشنايي از قبل برنامه ريزي شده بود...
نميدونستم خوشحالم يا ناراحتم؟ بازم اسير يه بازيه زنونه شدم ،‌ بازم يه خواست زنونه ، شايدم يه هوس زنونه ..... اون هيچي نمينوشت و ميدونستم منتظره كه من شروع كنم ، اما منم هيچ تمايلي به نوشتن نداشتم ،‌ شايد دوست داشتم بازم از حسش بهم بگه ،‌ تا غرور جريحه دار شده ام رو التيام ببخشه !
- ميدوني عليرضا ،‌ من تصميم گرفته بودم حتي اگه زشت ترين قيافه دنيا رو داشتي ، حتي اگه بدترين آدم دنيا بودي ،‌باهات بمونم تا آخرش ! علي من .... علي من .... من خواسته يا نا خواسته بهت علاقه پيدا كرده بودم .... بيشتر از يك ماهه كه شب و روزم شده عليرضا ، اول كه ميومدم تو روومت واسه سرگرمي و كنجكاوي بود ،‌اما بعدش عادت كردم به ديدنت ،‌ عادت كرده بودم بيام تو روومت ،‌يه گوشه بشينم و چت كردنت با بقيه رو تماشا كنم ، علي باور كن اگه 24 ساعت ميگذشت و تو رو نميديدم ، كلافه ميشدم ، علي من خودت رو دوست داشتم ، نه شكل و قيافه و ظاهرت رو ... وقتي امشب از خودت گفتي و عكست رو ديدم ،‌ اصلا باورم نميشد اينطوري باشي ،‌.. من انتظار بدترين چيزهارو داشتم ،‌ و با بهترين چيزها مواجه شدم ... اگه هيچي نميگفتم واسه اين بود كه حالا نوبت من بود كه خودمو بهت معرفي كنم و اين تو بودي كه تصميم ميگرفتي اين رابطه بمونه يا تموم شه ،‌... ميدوني ، قبلا تو فقط برام يه آي-دي بودي ، اما حالا ميشناسمت ،‌ ديدمت ،‌ مثل يه بچه پاكي ، اغلب پسرهايي كه تو نت ديدم ، پوچ بودن ، اكثرا دنبال سكس بودن ، مخصوصا هم كه ميفهميدن من ايران نيستم و وضع ماليم هم خوبه ميخواستن يه جورايي تيغم بزنن ، و بعضياشون هم موفق شده بودن از جمله سلطان كه همين الانش 2-3 هزار دلار بهم بدهكاره. وقتي قرار شد خودت رو معرفي كني ، فكر ميكردم الان از قد و هيكل و چشم و ابروت ميگي ،‌ حتي فكر كردم شايد مثل سلطان از توانايي جنسيت هم بگي ، اما تو مثل بچه ها از خوراكي و فيلم و بازي حرف زدي ... خيلي ماهي ... علي ميترسيدم خودم رو معرفي كنم ، ميترسيدم عكسم رو ببيني و ازم خوشت نياد ، هنوزم ميترسم ،....... اگه خوشت نياد............. ، من با اين دلم چه كنم ؟؟
ساكت شده بود، كلمه به كلمه كه ميخوندم قلبم ميريخت ، راست ميگفت ، اگه ازش خوشم نياد چي ؟ دل اون هيچي ،‌ با خودم چه كنم ؟ با اين حرفش مردد شده بودم ،‌ كه ميخوام بشناسمش يا نه؟ من آي-دي بلك رو دوست داشتم ... وقتي بود ،‌ با تمام استرسي كه داشتم ،‌ آرووم بودم ،‌ اصلا اون استرس رو دوست داشتم .
نميشد نشناسمش ،‌ بايد ميفهميدم كيه و چيه .... حالا كه بعد از چند سال چت كردن،‌ از يه آدم نتي خوشم اومده ،‌ بايد ميشناختمش ،‌دلم رو زدم به دريا ، تصميمم رو گرفتم ، منم حتي اگه با بدترين چيز ممكن مواجه شدم ،‌ باهاش ميمونم....
- من منتظرم تا از خودت برام بگي ...
- قبل از اينكه شروع كنم به معرفي كردن خودم ،‌ ميخوام بدوني كه ، لياقت تو خيلي بيشتر از منه ،‌ كاش دوستت نداشتم و همينجا ول ميكردم ميرفتم ، تا گرفتار من نشي ، ميدونم هيچ وقت خودم رو بخاطر كاري كه امشب با تو ميكنم ، ‌نميبخشم ، اما واسه يه بارم كه شده ،‌ ميخوام خودخواه باشم و فقط خودم رو ببينم ، من با تو خوشم، و حالا يكي از آرزوهام داشتن توئه ، تا حالا نشده چيزي رو بخوام و بهش نرسم ،‌ پس به تو هم ميرسم ....
چند لحظه مكث كرد ،‌ مثل اينكه ميخواست تاثير حرفهاش رو روي من ببينه ، شايدم صبر كرده بود تا من از لابه لاي حرفهاش چيزي رو بكشم بيرون و نكته اي رو پيدا كنم ، ‌اما من از حرفهاش چيزي دستگيرم نشد ،‌ فقط كنجكاو شدم ببينم كيه و منظورش چيه ؟ پيش خودم فكر كردم با اين حرفش داره علاقه اش رو بهم نشون ميده ، يه جورايي هم يه ترسي افتاد تو دلم ،‌ اما با خوندن مشخصاتش، ترسه بلافاصله از بين رفت و ديگه هم نيومد سراغم ..
- من دلارام هستم ،‌ 27 سالمه (2 سال از تو بزرگترم ) هلند زندگي ميكنم ،‌ 10 سالي هست كه اينجا زندگي ميكنم ، نه خواهر ، نه برادر ، نه پدر ، نه مادر ،‌ هيچكسي رو ندارم ،‌ مهندسي عمران خوندم ،‌ بيكارم ، يعني نيازي به كار كردن ندارم ،‌ وقتي پدرو مادرم مردن ، تمام ارث و ميراثشون رسيد به من ،‌ اونقدر برام گذاشتن كه اگه 100 سال ديگه هم بخورم ، بازم داشته باشم . منم مثل تو فيلم ديدن رو خيلي دوست دارم ،‌ آل پاچينو و رابرت د نيرو و رابرت رد فورد رو خيلي دوست دارم ،‌ از جنيفر بدم نمياد ، البته فقط خواننده بودنش رو قبول دارم ، وقتي فيلم بازي ميكنه بدجوري حالت تهوع بهم دست ميده ، تو خواننده هاي خارجي سلنديون رو به همه ترجيح ميدم ، ژولي اندروز رو دوست دارم ،‌ از جوليا رابرتز هم خيلي خوشم مياد ، شنام خوبه ،‌از اسكي و اسكيت بدم نمياد ،‌ تنيس و تخته نرد دوست دارم ، زياد شكمو نيستم ، اما ميوه خيلي ميخورم ، چيپس و پفكي نيستم اما عاشق بستني ام . منم كل كل كردن رو دوست ندارم ،‌ منم عاشق آرامشم ،‌ اهل فوتبال نيستم ،‌ از پاچه شلوار هم بدم نمياد. اتاق خوابم رو دوست ندارم اما اتاق كامپيوترم رو با هيچ جا عوض نميكنم. مغرورم ،‌ حسودم ،‌ اونقدر حسودم كه اگه از فردا ببينم با كسي حرف ميزني ، هم تو رو ميكشم هم خودمو ! خيلي حساسم ،‌ زود رنجم ،‌ خيلي احساساتيم ،‌ زياد اهل گريه كردن نيستم ، اما تو زياد اشكم رو در آوردي !
- (نميشد ساكت بشينم ) من ؟؟؟ كي ؟؟
- همين الان كه داشتي ازم اعتراف ميگرفتي
وااي ، فداي اعتراف كردنت بشم ، قربونت برم كه اينقدر ماهي ،‌ خاك بر سرم كه اشكت رو در آوردم ، اگه من آدم بودم كه اينجا نبودم ، .....
- الهي فداي اشكات بشم عزيزم ،‌ ببخشيد ،‌ سعي ميكنم از اين به بعد فقط بخندونمت
- آخخخ علي اينطوري نگووو ،‌ باورم نميشه داري باهام اينطوري حرف ميزني ..
اين آخخ رو كه خوندم همه بدنم گر گرفت ،‌ يه چيزي تو قلبم ريخت پايين ،‌انگار كه يه بادكنك كه توش پر از آبه تو قلبم تركوندن و آبش ريخت پايين و وقتي رسيد به عاليجناب ،‌ سيخش كرد.... يه دستم نا خود آگاه رفت سمت عاليجناب ، نوكش رو يه فشار دادم ، بايد از اين حالت ميومدم بيرون ،‌ سعي كردم حواسم رو بدم به نوشته هاش
- بابت پدرو مادرت متاسفم ،‌ خدا رحمتشون كنه ،‌اما تنهايي چطوري زندگي ميكني ؟
- تنها نيستم ،‌ خاله ام و بچه هاش نزديك من زندگي ميكنن، معمولا يا اونا خونه منن ،‌يا من پيش اونام
- خب اينطوري بهتره
- چيه ؟ غيرتي شده بودي؟
- غيرت ؟ نه .... يعني ، نميدونم ،‌بي خيال
- وااااي .. دوست داشتنيه من ... ميميرم واسه غيرتي بودنت ..
- اي بابا ،‌ بس كن تو رو خدا ، من جنبه ندارم ، پس ميفتمااا
- يعني تا حالا هيچكس باهات اينطوري حرف نزده ؟
- چراا ،‌تا دلت بخواهد ،‌اما چون من هيچ علاقه اي بهشون نداشتم ،‌ واسم مهم نبود .... ولي حالا
ديگه ادامه ندادم ،‌ نميدونم چرا نميتونستم راحت حرف دلمو بهش بزنم ؟ شايد خجالت ميكشيدم ... با اينكه اون دستش روو شده بود و به قول خودش اعتراف كرده بود و ميدونستم چي تو دلش ميگذره ، اما بازم رووم نميشد راحت حرفمو بهش بگم .... دوست داشتم هرچه زودتر ببينمش ... تو مشخصاتي كه گفته بود ، غير از سنش چيز بد ديگه اي نظرمو جلب نكرد ،‌ سنش هم زياد مهم نبود ،‌ يعني واسه من كه خووب بود،‌ چون از بچه بازي خوشم نمياد
- حالا چي ؟
- هيچي ... (سطر بعدي) موبايل نداري ؟
- اي شيطون ... چرا دارم .. خوبشم دارم ...
يه پيغام وب اومد ،‌ وااي ميخواست بهم وب بده ،‌ دوباره اون استرس لعنتي ،‌ نميدونم چرا الان داشتم پس ميفتادم ؟ هم وقتي خودمو ميخواستم نشون بدم ، داشتم ميمردم ،‌ هم حالا كه اون ميخواست خودشو نشون بده ... خدا كنه عيب و ايرادي تو چهره اش نباشه ،‌ درسته چهره زياد برام مهم نيست ،‌اما خب .. دوست داشتم همونقدر زيبا باشه كه تجسم ميكردم. پيغام رو اوكي كردم و با استرس تمام ، منتظر نشستم تا چهره اش رو ببينم ......
     
#15 | Posted: 1 May 2011 02:53
قسمت پانزدهم
وب كم روشن شد ، يه ميز كار و مطالعه رو نشون ميداد و يه گلدون زينتي كه توش به جاي گل ، 2-3 تا قاب عكس بود كه البته من نميتونستم عكس هاش رو ببينم ، يكي دوتا عروسك و مجسمه ، همين! با ناباوري داشتم ميگشتم دنبال يه موجود زنده ، اما چيزي پيدا نميكردم . براش زدم
- ميشه بفرماييد اين كه ميبينم چيه و كجاست و چه معني ميده؟
- اين ؟ اتاق كامپيوتر منه ؟
- ئه ؟ چه جالب .... خب اونوقت صاحب اين اتاق كجا تشريف دارن ؟
- ايشون نشستن دارن با عشقشون مي چتن
- ئه؟ چه جالب و خواستني ،‌ خب اونوقت احيانا چرا من بايد اين اتاق رو ببينم؟
- همينطوري ... گفتم شايد دوست داشته باشي
- ئه ... مسخره نشو ديگه ،.. زود باش
- زود باشم كه چي ؟
- اااااااه ، هيچي اصلا
- اوكي . اوكي ، ناراحت نشو،‌ فقط يه قولي بهم بده
- چي؟
- باهام بموني
نميدونستم چي براش بزنم ، با اينكه خودم اين قصد رو داشتم اما وقتي اينطوري ميگفت ، يه حالي بهم دست ميداد ،‌ انگار الان قراره مادر فولاد زهره ديو رو ببينم ، خيلي كم استرس داشتم ، اينم بهش اضافه ميكرد ... به زدن 3 نقطه اكتفا كردم
- .....
- خب الان صاحب اتاق رو هم ميبيني ، فقط حواست باشه ، راه برگشتي نداريااا،
- زود باش ديگه دلارام
- وووي فداي دلارام گفتنت بشم ،‌ عزيزم !!
- خدا نكنه عزيزم .(سطر بعدي ) بدو ديگه
- اوكي عشقم اوكي ،‌ هولم نكن
يه دست اومد سمت وبكم ، دسته كه خيلي خوشگل و خوش تراش بود ،‌ انگشت هاي كشيده ،‌ ناخون هاي تر و تميز ، لاك داشت ،‌ اما واضح مشخص نبود چه رنگيه ، يا صورتي خيلي كم رنگ بود ، يا آبي خيلي كم رنگ بود‌ يا سفيد . از انگشت هاي كشيده و سلطنتي اش ، ميشد فهميد كه قد بلندي داره ،‌ در كل دستش خيلي ناز بود ،‌ خيلي آروم دوربين رو برد سمت صورتش ... حالا ميتونستم يه موجود زنده رو رؤيت كنم ، اما چون خيلي دوربين تكون مي خورد و انگشتاشم جلوي دوربين بود ، نميشد دقيق چهره اش رو ديد، بعد از چند ثانيه ،‌ دوربين رو فيكس كرد و دستش رو از جلوش برداشت ، با همه وجودم داشتم ميرفتم تو مانيتور ، انگار مغزم دستور داده بود تمام قواي بدنم از همه جام گرفته بشه و به چشمام داده باشه ،‌ اگه نفس كشيدن به صورت اتوماتيك نبود ، حتما خفه شده بودم ،‌ چون هيچ كاري نميكردم و همه حواسم رو داده بودم به چشمام تا ببينمش ،‌ تو دلم همش ميگفتم خدايااا ،‌خوشگل باشه هااا ... خدايااااا پسر نباشه ه ه ه ه !‌ خدايااا دختر بچه 14 ساله نباشه ؟؟ خداياااا پير زن نباشه ... 2 تا چشم داشته باشه ها ! شاخ ... شاخ نداشته باشه .... دماغش مثل مايكل جكسون نباشه ... خدايا خودمو سپردم به تو ...
اينقدر استرس داشتم ،‌يه لحظه چشمامو بستم ،‌ ياد عليرضا افتادم ،‌ يه "يا علي" گفتم و چشمامو باز كردم
…………………………….
WooooooooooooooW
……………………………….
اين چرا اين شكلي بوود ؟؟؟ خداي من ..... وااااي ،‌ مطمئنم هيچ كدومتون ،‌ تا حالا دختري به زيبايي اين نديدين .... واااي ... هرچي از زيباييش بگم كم گفتم . دوباره چشمام رو بستم و باز كردم ، شايد داشتم خوااب ميديدم ، آخه اين كه اينقدر زيبا ست ، ‌چرا اونطوري از خودش ميگفت و از خودش برام يه غول ساخته بود؟ چشماي درشت مشكي ،‌ كشيده و خماار ، ابروهاي كموني مشكي ، مطمئنم از اون ابرو پيوسته ها بوده كه خط پيوندش رو برداشته بود .. ، مژه هاي بلند مشكي بيني خوش تركيب ،‌ لباش ... وااي .. لباش قرمز و تو پر ، نه مثل آنجلينا جولي لب شتري بود ... نه مثل جوليا رابرتز عين نخ !‌ لبهاي قلوه اي قرمز .. پوست صورتش صاف و سفيد ... موهااش ،‌ وااي موهاي بلند مشكي ... ‌ با يه پيچ تاب مختصري اطراف شونه اش ريخته شده بود و تا سر سينه اش ادامه داشت ، ‌ معلوم بود تاپ تنش كرده ،‌ چون بازوهاش لخت بود و من فقط روي شكم و سينه اش پارچه آبي ميديدم ، تركيب صورتش مينياتوري بود ،‌ انگار يه نقاش زبر دست ،‌ يه چهره اصيل شرقي رو قلم زده باشه ...
نميدونم چقدر محو تماشاي چهره اش شده بودم ،‌ اونم هيچي نميگفت و حركت خاصي نميكرد و زل زده بود به دوربين ،‌ طوري كه انگار روبه روي من نشسته و داره مستقيم به چشمام نگاه ميكنه و ميخواهد با نگاهش چيزي بهم بگه ، فقط گهگاهي يه تكوني ميخورد و چشم از دوربين برميداشت و يه نگاه به مانيتور مينداخت . حتما ميدونست داره با دل من چي كار ميكنه ... صبر كرد تا كامل عقل از سرم بپره و دلي كه بهش داده بودم آواره تر شه ! با يه ناز و اداي خاصي تكيه اش رو از پشتي صندلي بر داشت و دستهاش رو برد سمت كيبورد و تايپ كرد :
- آقا خوش تيپه كوش ؟؟
با يه قيافه پرسشگرانه به دوربين نگاه كرد كه همين نگاهش قدرت تايپ كردن رو ازم ميگرفت ،‌ اصلا تو باورم نبود كه همچين كسي رو ببينم ،‌ تا حالا تو عمرم زني به زيبايي اون نديده بودم ... اينقدر به من استرس داده بود و ميگفت من واسش حيفم كه فكر ميكردم الان يا 3 تا چشم داره ،‌ يا دماغ نداره ،‌يا دهنش رو پيشونيشه !!
هرجوري بود خودمو جمع و جور كردم و براش زدم
- اينجا يه آقا بيشتر نيست ، اونم همچين خوشتيپ نيست ...
وقتي اينو خوند ،‌ يه نگاه اخم آلود به دوربين كرد و با همون اخم خوردنيش ،‌ شروع به تايپ كردن كرد
- به عشق من توهين نكناا ، اون خوش تيپ ترين مرد دنياست
بعد دست به سينه و با همون اخم تكيه داد به صندليش و لباش رو به حالت قهر ورچيد و نگاهش رو از دوربين برداشت . داشتم ديوونه ميشدم ، چقدر خواستني بود ... چقدر نااز بود ، اين ادا ها رو هم كه در مياورد ، ديونه ترم ميكرد ،‌ دوست داشتم اونجا بودم و بغلش ميكردم و اون لباشو كه ورچيده ،‌ ميخوردم !
- دلارام ... تو چقدر نازي
مثل اينكه انتظار همچين حرفي رو ازم نداشت ،‌ تا اينو خوند ، يه خنده از سر شوق كرد و دستش رو برد تو موهاش و موهاي مثل خرمنش رو از بالاي پيشونيش گرفت تو مشتش و دستش رو همونجا ،‌بالاي سرش نگه داشت ، با اين كارش ميتونستم خيلي راحت زير بقلش رو ببينم و همين باعث ميشد كه حشري شم .. دلم ميخواست اونجا ميبودم و از زير بازوش ليس ميزدم و ميبوسيدم و ميرفتم سمت زير بقلش و سمت سينه اش ،‌ با اين فكر عاليجناب نيم خيز شد و داشت يواش يواش كار دستم ميداد. نبايد ميزاشتم كار به اونجاها كشيده بشه ... واسش زدم
- دستتو بيار پايين
با ناز ابروهاش رو مينداخت بالا كه يعني " نچ "
- اذيت نكن ،‌ دستتو بنداز پايين
دوباره اخم كرد و دستشو انداخت پايين و شروع كرد به نوشتن
- ئه ،‌ چرا ؟؟؟ من اونطوري راحتم
- خب من ناراحتم
يه نگاهي به دوربين انداخت ،‌ شيطنت تو نگاش مووج ميزد
- چرا اونوقت؟
ميدونستم كه ميدونه چرا ميگم ، اما نميخواستم فكر كنه كه منم اونو واسه سكس ميخوام ،‌ حالا ميفهميدم چرا همه تا اينو ميديدن ، ازش سكس ميخواستن .... يه لحظه صبر كردم و فكرم رو دوباره مرور كردم .... تا اينو ميديدن ؟؟ همه ؟؟؟؟ يه لحظه مغزم هنگ كرد .... مگه تا حالا چند نفر اينو ديدن ؟؟؟ دوباره اون رگ خشكه غيرتم زد بالا .... دست خودم نبود ،‌ تصور اينكه يكي دلارامم رو ديده باشه ،‌ داغونم ميكرد.
- دلارام ... تا حالا به كيا وب دادي ؟
واقعا انتظار همچين حرفي رو ازم نداشت ، لبخندي كه رو لباش بود بلافاصله محو شد ... چند لحظه بي حركت مانيتور رو نگاه كرد .. و بدون اينكه دوربين رو نگاه كنه برام زد
- چرا اين سئوال رو كردي؟
- ميخوام بدونم .... كيا ديدنت؟
با پر رويي تمام و قيافه حق به جانب زد
- خيليااا
اينو كه خوندم ، بدجوري قاطي كردم ،‌ اصلا نفهميدم چطوري براش زدم
- خيلياا غلط كردن با تو كه بهشون وب دادي
يه لحظه شك بهش وارد شد ،‌ با نا باوري به دوربين نگاه كرد و دستش رو برد سمت موس و وب رو خاموش كرد... خيلي عصبي شدم از دستش ،‌ هيچي تايپ نميكرد ،‌ منم هيچي نزدم براش .. تا خودش به حرف اومد
- عليرضا يعني چي ؟؟ مواظب حرف زدنت بااش
- چي يعني چي ؟؟ ببين خانم دلارام خانم ... هنوز هيچي بين من و شما اتفاق نيفتاده ... اگه اينجا كات شه ،‌ بهتره كه چند روز يا چند هفته بعد كات شه ..
- كاااااااااااااات ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چي كاااات شه ؟؟؟؟؟ علي ميفهمي داري چي ميگي ؟؟
- آره ... خوبم ميفهمم ... با كيا رابطه داشتي ؟ اون خيلياا كين كه تورو ديدن ؟؟ با همين عشوه هايي كه براي من اومدي ... ديدنت ؟؟؟ سكس چتم كردي باهاشون ؟؟؟؟
- عليرضا خيلي بچه اي .... خداحافظ
خداحافظش رو كه خوندم ،‌ انگار يه پتك كوبيدن تو سرم ،‌ اتو ماتيك وار براش زدم
- دلارام ... كجا ؟؟؟ دلي ... دلاراااااااام ... صبر كن ...
- صبر كنم كه چي بشه ؟؟؟ هر چي ميخواهي داري ميگي ...
- وب بده
- نميدم
- بهت ميگم ... وب ... ب ... د ... ه .........
پيغام وبش اومد ،‌ اوكي كردم .. وقتي روشن شد انگار همه دنيا رو سرم خراب شد ... دلارام داشت گريه ميكرد .. اونم چه گريه اي .... تمام صورتش خيس بود و با هق هقش شونه هاش تكون ميخوردند ...
- دلارام چي شد؟؟؟ دلي ... ببخشيد ... ببخشيد .. بخدا نميخواستم ناراحتت كنم
- مرسي عليرضا .. مرسي .... تو فكر كردي من كيم ؟ چيم ؟ چون بهت گفتم تنهام و با هر كي رابطه برقرار كردم دنبال سكس بوده.. بخاطر فرار از تنهاييم اون قدر بد بختم كه خيلي راحت به همشون پا بدم ؟ اونم تو نت ؟ پاي وب ؟ خووب اگه بخوام سكس كنم كه اينجا پسر ريخته ... يه سكس رئال ميكنم .. چرا سكس چت ؟
دوباره تا " سكس رئال ميكنم " و پسر اينجا زياده رو خوندم .. جوش آوردم ... دست خودم نبود .. نميتونستم قبول كنم كسي بهش دست ميزنه ... اصلا نميخواستم كسي ببينتش ...
- سكس رئال ميكني ؟؟؟ غلط ميكني .......... اگه ميخواهي سكس رئال كني ... و اونجا برات پسر ريخته .. خوب منو ميخواهي چي كار ؟؟
گريه اش آرووم شده بود ،‌ اما تا اين تكست منو خوند دوباره هق هقش شدت گرفت . باز فهميدم چه غلطي كردم ... بابا به خدا دست خودمم نبود ... نميدونم بي خوابي بود .. استرس زياد بود ... عشق بود .. چي بود؟ هرچي بود بد جوري قاطي كرده بودم .... بعد از يه عمري .. يه عشقي پيدا كرده بودم ... ميترسيدم .. ميترسيدم كسي ازم بگيرتش ... نميخواستم دوباره تجربه بدي كه با سارا داشتم ،‌ برام تكرار شه ..
- دلارامم ... عزيزم ... قربون اشكات برم .. فدات شم ... گريه نكن ... جون ساامي گريه نكن .. ببخش منو .. اصلا ديگه هيچي نميگم .. خوبه ؟
دلارام تكيه داده بود به صندلي و آرووم آرووم داشت گريه ميكرد و نوشته هاي منو كه سطر به سطر براش ميفرستادم رو ميخوند ، اما هيچي نميگفت
- ميخواهي بري بخوابي
اينو كه خوند ،‌ يه تكوني به خودش داد و برام زد
- نه
- پس گريه نكن ... بابا به خدا دست خودم نيست ، دوستت دارم دلي .. ميفهمي ؟؟ اصلا نميتونم قبول كنم كسي حتي نگات ميكنه ،‌ چه برسه به اينكه بخواهد باهات سكس كنه ...
- الهي فدات شم ، عشقم ... ميفهمم .. منم مثل توام ... بيا اصلا به گذشته فكر نكنيم .. نه من به گذشته تو فكر ميكنم .. نه تو به گذشته من فكر كن. (سطر بعدي) من ماله توام عليرضا ... بفهم ... ميخوام كه ماله تو باشم ... بذار بمونم پيشت ، اذيتم نكن .. بخدا منم خسته ام .. دوستت دارم عشقم ... دوستم داشته باش و آرومم كن .
حرفهاش تاثير خودش رو روي من گذاشت و آرووم شدم .. بازم چند دقيقه اي چيزي نميگفتيم و من محو تماشاي اون بودم و اون هم آروم يه جا نشسته بود و با سخاوت تمام ، اجازه ميداد از ديدنش سيراب شم ...
خيلي خسته بودم .. ساعت 7 صبح بود ... چشمام ديگه باز نميشد ..
- عشقم .. ساعت 7 صبحه .. بريم بخوابيم ؟
يه نگاهي به ساعت مچيش انداخت و با تعجب برام زد
- اخ اخ .. چه زود گذشت ، برو بخواب .. فردا بايد بري سر كار؟
- تو هم برو بخواب ، بايد برم ،‌اما نميرم
- (يه لبخند شيرين و يه چشمك زد ) آره اينطوري بهتره ، خونه باش استراحت كن ،‌... اگه خواستي ميتوني ما بينش يه چت هم بكني ...
- اون كه صد در صد... خب بريم ديگه ... مواظب خودت باش
- چشم ،‌ تو هم مواظب خودت باش ... (سطر بعدي ) نميگي ؟
- چيو ؟
- اينكه دوستم داري
- ميمرم برات عسلم
- خووب بخوابي
- تو هم همينطور
- باي تا فردا
- باي
     
#16 | Posted: 1 May 2011 02:54
قسمت شانزدهم
با يه كش و قوص از خواب بيدار شدم .. چند لحظه اي بدون اينكه حركت كنم تو جام دراز كشيدم و به سقف نگاه ميكردم ،‌ انگار هنوز ست آپ مغزم كامل لود نشده بود و هنوز جا و مكان و زمان رو تشخيص نميدادم ... بعد از 5-6 دقيقه يواش يواش حواسم اومد سرجاش ،‌ چقدر خوابيده بودم ؟؟؟ دم ظهره ؟؟ ساعت چنده؟ رو پهلوي چپم جا به جا شدم و ساعت رو نگاه كردم ... اوووووووووه 4 بعد از ظهر بود ... چرا اينقدر خوابيدم ؟؟ پاشدم نشستم رو تختم ، سرم درد ميكرد ، ياد ديشب افتادم ،‌ دلارام،‌ وب ، عشق ، عكس و .... تازه داشت يادم ميفتاد كه ديشب اصلا نخوابيده بودم و ساعت 7 و نيم صبح بود كه رفتم واسه خوااب ..
با ياد آوري دلارام و حرفهايي كه بينمون رد و بدل شده بود ،‌ دلم ريخت ،‌ يه دفعه خودمو ول كردم رو بالشت و دراز كشيدم ،‌ دوست داشتم تو ريلكسي كامل ، بهش فكر كنم ،‌ به كمر دراز كشيدم و دست چپم رو گذاشتم زير سرم و دست راستم رو گذاشتم رو شكمم و زل زدم به سقف ،‌ سعي كردم چهره اش رو تو ذهنم بيارم ، اما نميشد ،‌ نميدونم چرا حس ميكردم اصلا چهره اش يادم نيست ، فقط چشماي مشكي درشت و خمارش تو ذهنم بود ، موهاي مشكي بلندش هم اومد تو ذهنم ، مژه هاي بلند و فرش ،‌ ابروهاي كمونش ،‌ لباي قلوه ايش ... وااي يواش يواش داشت چهره اش تو ذهنم تكميل ميشد ،‌ چقدر ناز بود ،‌ خودش هم ميدونست چقدر خواستنيه ، با ياد آوري حرفهايي كه زده بوديم نا خود آگاه لبخند رو لبام نشست ، انگار يه چيزي ته دلمو قلقلك ميداد و همين باعث شد يه غلتي تو جام بزنم . سعي ميكردم تمام حرفهامون رو به ياد بيارم ... يادم اومد كه منو " عشقم " خطاب كرده بود ... بهش گفته بودم "ميمرم برات " وقتي ياد اين حرفها ميفتادم عين بچه ها خجالت ميكشيدم و پاهام رو تو بقلم جمع ميكردم ... تو همين فكرا بودم كه صداي قارو غور شكمم بلند شد. بدجوري ضعف كرده بودم و نميشد بي خيالش بشم ، پاشدم رفتم يه دووش گرفتم تا اين كسلي كه دارم بر طرف شه ، تو حموم همش تو فكر دلارام بودم و انگار هيچ مشغله ديگه اي تو اين دنيا ، جز دلارام نداشتم . از حموم كه اومدم بيرون يه راست رفتم سمت كامپيوتر و روشنش كردم و پيش خودم گفتم تا اين بياد بالا ، يه سر ميرم آشپزخونه و يه ذره خوردني برميدارم ، ميارم تو اتاق ، همزمان هم غذا ميخورم ، هم آرشيو چت ديشبمون رو ميخونم !
از پله ها كه رفتم پايين صداي مامان رو شنيدم:
- به به ، آقا تشريف فرما شدند ، چه خبرته ؟ يه ذره ميخوابيدي
دنبال صدا رو گرفتم و فهميدم مامان آشپزخونه است ، سرم رو چرخوندم و مامان رو ديدم
- سلام مامان گلم ... عصرت بخير
- (مامان با تعجب ) سلااام ، خيلي شنگولي ، چه خبره ؟ ميدوني ساعت چنده ؟ چرا سر كار نرفتي؟ ديشب چي كار ميكردي؟
من همونطور كه داشتم يخچال رو زير و رو ميكردم كه چيزي براي خوردن پيدا كنم ،‌ گفتم
- مامان چي داريم بخورم؟
- همه چي تو يخچال هست ديگه ، شير موز ، آب پرتقال ،‌ ميوه ، كرم كارامل ... يه چيزي بردار بخور ديگه
- مادر من ،‌ اينارو كه ميبينم ، غذا ميخوام ، از نهار هيچي نمونده ؟
- نه چيزي نمونده ،‌ يه چيز سبك بخور تا شام آماده شه... ببينم چرا جواب منو نميدي ؟ ميگم چرا الان بيدار شدي؟ ديشب چي كار ميكردي؟
- والا ديشب تا ساعت 7.5 صبح بيدار بودم ،‌ بعدشم عين جنازه افتادم ، همين الان از خواب بيدار شدم ...
داشتم شير مياوردم بيرون تا شير نسكافه درست كنم با كيك بخورم كه مامان ، با يه چهره مهربون اومد جلوم ...
- الهي فداي پسر گلم بشم ، قربون اون قد و بالات برم
همينارو ميگفت و داشت ميومد كه منو بقل كنه ، موفق هم شد، منم با ناباوري داشتم خودم رو از بقلش ميكشيدم بيرون
- مامان جان ، خدا نكنه ، خودم فدات شم ، اما ، اين كارا واسه چيه ؟
مامان يه آهي كشيد و نشست رو صندلي ناهار خوري كه تو آشپزخونه بود و با دست به من اشاره كرد تا من هم بنشينم
- منم وقتي ميخواستم ازدواج كنم ، وقتي قرار شد جواب مثبت به پدرت بدم ، 2 هفته تمام ، خواب و خوراك نداشتم ،‌ دركت ميكنم پسرم
يه لحظه جا خوردم ... يعني مامان فهميده رابطه من و دلارام چيه ؟؟؟؟؟ فهميده و من الان زنده ام ؟؟؟ عجيبه !! خدارو شكر ،‌ مامان يه شبه عوض شده .... دمت گرم آرش ، ايول ، چقدر باحال رو مخ مامان كار كرده كه مامان اينطوري راحت حرف از ازدواج من و دلارام ميزنه ، اما ... اما من خودم هنوز به ازدواج با دلارام فكر جدي نكردم ،‌ چطوري مامان اينقدر راحت حرف از ازدواج ميزنه ؟ يعني نميخواهد دلارام رو ببينه ؟ خانواده دلارام براش مهم نيستن ؟؟ تحصيلاتش ، خانه داريش ؟؟ نجابتش ؟؟ يعني همه چيزو سپرده دست من ؟؟؟ نيشم باز شد !
- خب ميدونيد مامان ،‌ من هنوز جدي جدي فكر نكردم ....
مامان نزاشت حرفم تموم شه ..
- قربون قد و بالات برم ، وقتي ديشب بابات گفت كه قبول كردي ، وقتي تا رسيدي ، با آرش رفتي بيرون و از آينده ات باهاش حرف زدي و تا برگشتي ، خودتو تو اتاقت حبس كردي و تا 7-8 صبح بيدار بودي و به آينده ات فكر ميكردي ، نشون ميده كه خيال سر و سامون گرفتن داري ، منم جز خوشبختي تو هيچي نميخوام ،‌ خدا شاهده ،‌ به بابات گفتم ، گفتم ساامي بعله رو بگه ، همه دختراي نجيب و خانواده دار تهران رو براش به صف ميكنم ...
ديگه حرف هاي مامان رو نميشنيدم ، سعي ميكردم اونهايي رو كه شنيدم كنار هم بيارم "ديشب" ، "بابات" ، "سروسامون" ، "دختراي نجيب و خانواده دار تهران" ...... نهههههههههههههه، تازه داشت يادم ميومد، ديشب بابا باهام در مورد ازدواج حرف زده بود ... منم قبول كرده بودم ... قرار خواستگاري .... مامان .... دختراي كانديد .... واااااااااااي ... نهههههههههه!!!
خنده رو لبام ماسيد، پاشدم يه سيني برداشتم و شير نسكافه اي كه درست كرده بودم رو با يه برش كيك گذاشتم توش و راه افتادم سمت اتاقم
- اواا ،‌ ساامي ، كجا ؟؟ دارم باهات حرف ميزنماااا
- جان ؟؟ چي ؟؟ ببخشيد مامان ، يه ذره سرم درد ميكنه ،‌ ميرم تو اتاقم استراحت كنم ، اگه پدر زنگ زدن ، بگين حالش خوب نيست ، خونه خوابيده
- بابات از صبح 20 بار زنگ زد و من بهش گفتم كه امروز ، فردا سر كار نميري و ميخواهي خونه باشي ، بهش گفتم زياد سر به سرت نزاره و اجازه بده تو حال خودت باشي ....
" امروز و فردا " ... يعني مامان واسه فردام هم مرخصي رد كرده ؟ چه جالب ! مامان فكر ميكرد كه ديشب من فقط و فقط داشتم به ازدواج و اين حرفها فكر ميكردم ، بنده خدا خبر نداره به كل يادم رفته بوده كه بين من و بابا حرفي از ازدواج زده شده ، روحش هم خبر نداره كه من تو چه فكريم !
- مرسي مامان ،‌ اما فردا شركت كار دارم و ميرم سركار.
- نه مادر ، بشين ، خووب فكراتو بكن ، تو دوست و آشنا هم هر دختري رو خواستي ، بگو برات بريم خواستگاري
با يه " باشه ، چشم " به حرف خاتمه دادم و ا ومدم سمت اتاقم ،‌ كامپيوتر رفته بود رو اسكرين سيور، نشستم پاي سيستم ، يه آهنگ گذاشتم ، كانكت شدم و ياهو مسنجرم رو باز كردم ، ايميل و آفلاين داشتم ، بازهم آفلاين هاي تكراري سند تو آل ... بين اون همه آفلاين ... آفلاين دلارام رو ديدم ، دوباره ضربان قلبم رفت رو هزار ...
- سلام خوابالوو ، هنوز بيدار نشدي ؟ شايدم بيدار شدي و رفتي سركار و اصلا نيومدي به من سر بزني ... اميدوارم كه اينطوري نباشه .... در هر صورت اين شماره موبايل منه 0000 ( چه رنده) هر وقت دلت برام تنگ شد ، دوست داشتي صدامو بشنوي ،‌ بهم زنگ بزن .. مواظب خودت باش ... دوستت دارم ...
نفسم بند اومده بود ... يه دفعه عين فنر از جام پريدم و يه كاغذ و خود كار آوردم ، از هيجان دستم ميلرزيد ، شماره اش و رو كاغذ نوشتم ، هزار بار با آفلاينش چك كردم كه يه وقت اشتباه ننوشته باشم ، تو دلم هم قربون صدقه اش ميرفتم .... خواستم براش آفلاين بزارم ، اما منصرف شدم ، ديسكانكت كردم و هول هولي شير نسكافه ام رو سر كشيدم و رفتم سراغ موبايلم .... درش رو كه باز كردم ، ديدم اوووووووووووووااااه 12 تا ميس كال دارم ، از شركت و آرش و پدرم و يكي – دوتا از شركت هايي كه باهاشون كار ميكنم ، يه ميس كال هم از پري داشتم (پري خانم كه معرف حضورتون هستند؟ همون خانم رييسه كه واسم دختر جور ميكردن) . بي خيال همشون شدم و با دستاي لرزون شماره دلارام رو گرفتم ، هر يه دگمه كه ميزدم ، شماره اش رو هم ميگفتم
- صفر .. صفر ... سه .... يك ... و .....
شماره ها تموم شد و يه بووق خورد ، بوق كه خورد انگار داشتن جونمو ميگرفتن ، خيلي دلهره داشتم ... دوباره بوق خورد ، احساس كردم نوك انگشتام يخ كرده ، تند تند نفس ميكشيدم .... خيلي عصبي بودم و اضطراب داشت ميكشت منو ... بوق سوم هم خورد اما كسي جواب نداد ... تو دلم ميگفتم خب خدارو شكر،‌ من كه گرفتم ، خودش جواب نداد، انگار به زوور مجبورم كردن كه بهش زنگ بزنم و حالا كه جوااب نداده بود ، خوشحال بودم ...!! بوق چهارم كه خورد ، يه صداي لطيفي پيچيد تو گوشي ...
- بله ؟
واااااي ، نزديك بود همونجا خودمو خيس كنم ، حالا ديگه همه بدنم به وضوح ميلرزيد و همين ، اعصابم رو بيشتر خورد ميكرد، هرطوري بود آب دهنم رو قورت دادم و صداي نخراشيده خودم رو تو گوشي شنيدم
- سلام
اين واقعا من بودم ؟ چرا صدام ميلرزيد ؟ چرا اين شكلي شده بود صدام ؟ اه اه ... يا نبايد زنگ ميزدم ، يا حالا كه زنگ زدم بايد مثل آدم حرف ميزدم ، چرا اين شكلي شده بودم ؟ انگار بار اولمه كه دارم با يه دختري حرف ميزنم ، دوباره شده بودم مثل همون موقع ها كه با سارا بودم ، بچه شده بودم ...
- سلام ، بفرماييد
وااااااااي ، چه نازي داشت صداش ... خدايا كمكم كن ..
- خوب هستيد ؟
- ممنون ... شما ؟
تعجب كردم ، نميدونم چرا انتظار داشتم ، تا شماره ام رو ميبينه ، بشناسه ،‌ شايدم شناخته و نخواسته روو كنه كه منتظر زنگم بوده ... نفسي تازه كردم ، بيشتر از قبل به خودم مسلط شدم و گفتم
- منتظر زنگ چند نفر بوديد؟
- آقاي محترم يا خودتون رو معرفي كنيد ، يا قطع كنيد.
اين حرفش رو كه شنيدم انگار يه سطل آب يخ ريخت رووم ... خيلي بهم بر خورد.
- وقتي آفلاينتون رو خوندم ،‌ فكر كردم منتظر تماسم ميمونيد ، اما مثل اينكه سرتون بيش از حد شلوغه و حساب كار از دستتون در رفته ... خوش باشيد خانم
همينو گفتم و گوشيم رو بستم و پرت كردم رو تخت .. از عصبانيت نميدونستم بايد چي كار كنم ؟؟؟ دختره عوضي ... فكر كرده كيه ؟؟ بيشعوررر ... " شمااااا؟؟؟؟ " " يا معرفي كن ... يا قطع كن" ..... اه اه ... تقصير خودمه ... آره ... خودم پر روش كردم .... همينه ديگه ... همه دختراي نت همينن ....همه اشون دو دره بازن ... همه اشون فقط و فقط به فكر عشق و حال خودشونن .... اگه روزي 600 تا پسر رو سر كار نزارن ، صبحشون شب نميشه كه .... قسم خوردن با همه پسراي نت رفيق شن .. اينم يكيشون ... ببين چقدر دوست پسر از ايران داره .. كه وقتي من زنگ زدم ،‌ نشناخت منو .... تو همين فكرا بودم كه گوشيم زنگ خورد ،‌ برش داشتم ، شماره نيوفتاده بود ... با عصبانيت هر چه تمامتر جواب دادم
- بله
خودش بود ... حالا صداي اون ميلرزيد ، نفهميدم از ترسه ، يا دلهره اي كه خودم چند لحظه پيش داشتم ...
- سلام
دختره پر روو ... با چه رويي زنگ زده بود ؟؟
- امر؟
- عليرضاااا .. چرا اينطوري ميكني؟
سعي كردم يه خورده به خودم مسلط شم
- خانم محترم ، ببخشيد اگه مزاحمتون شدم ، وقتي آفلاينم رو چك كردم ، پيغامي از شما داشتم ، كه توش شماره تلفنتون هم بود ، والا نميدونستم اگه زنگ بزنم ، مابين سيل طرفدار هاتون گم ميشم و مزاحم خطاب ميشم ، اگه ميدونستم ،‌ مطمئن باشيد ، تحت هيچ شرايطي زنگ نميزدم
- اي وااااي ، عليرضاااا ،‌ تو چراا اينطوري ميكني با من ؟؟ بابا به خدا ... من مزاحم تلفني دارم از ايران .... من از كجا بايد تورو ميشناختم ؟؟ صدات رو شنيده بودم ؟؟ شماره تلفنت رو داشتم ؟؟ باباا يه ذره منطقي باش ..
لهجه خاصي داشت ، نوع حرف زدنش هم باحال بود ، تن صداش ، لهجه اش ، نوع حرف زدنش و دليلي كه آورده بود ، ارومم كرد، راست ميگفت ، از كجا بايد منو ميشناخت ؟؟ حق داشت ، نبايد بلافاصله ميشناخت و من بايد خودمو معرفي ميكردم ، اما خب نوع برخوردش هم خيلي خوب نبود ... چند ثانيه سكوت كردم ....
- مزاحم تلفنيت كيه؟
- اين پسره ماني ، از وقتي باهاش كات كردم ، شروع كرده به اذيت كردنم و با شماره هاي مختلف بهم زنگ ميزنه... عليرضا باور كن من قصد توهين به تو رو نداشتم ، به خدا فكر كردم بازم دوستاي ماني هستند كه ميخوان اذيتم كنن.
يه لحظه دلم براش سوخت ، خيلي مظلومانه حرف ميزد ... دلم ميخواست كله ماني رو بكنم ، ماني پسر بدي نبود ،‌ اما نميدونم چرا اينقدر اينو اذيت ميكرد.
- چرا با ماني كات كردي؟
- چون دروغ گو بود ...
- چرا ؟
- چون زن داشت و بهم نگفته بود ، چون ميخواست هرطوري شده براش دعوتنامه بفرستم و بياد اينجا و خودش رو بندازه رو پولهاي من ، چون همزمان هم با من دوست بود ،‌ هم زن داشت ، هم با نيلوفر بود ... چون ... چون .. چون .. بازم بگم ؟؟
معلوم بود بد جوري عصبيه ، من ميدونستم ماني زن داره ، فكر ميكردم قبل از اينكه با دلارام دوست شه ،‌ بهش گفته و دلارام با علم به اينكه زن داره ،‌ باهاش مونده ،‌ ياد آوري اون روزا بد جوري دلي رو عصبي كرده بود، اما چرا با ياد آوريه اون عصبي ميشد؟ چرا با اين حرص ميگفت ماني زن داره ؟؟؟ دوباره داغ كردم ....
- دوستش داري؟
- كيو؟
- ماني و ديگه ... هنوزم دوستش داري ؟
- وااااااااااااااي ،‌ عليرضاا ، خواهش ميكنم بس كن .... يك ساله كه همه چي بين من و اون تموم شده ، ازش متنفرم .. ميفهمي ؟
- دروغ ميگي .... اگه ازش بدت ميومد ،‌خطت رو عوض ميكردي ، اگه ازش بدت ميومد ، با ياد آوري اون اينقدر عصبي نميشدي ..
- ااايييي خداااااااااا، نه ... نههههههه .. به خداا دوستش ندارم ... عليرضاا . اگه دوستش داشتم كه دوباره ميرفتم پيشش ، بخدا هر وقت آي-ديم رو باز ميكنم ،‌ ميبينم كه برام آفلاين گذاشته و ازم ميخواهد كه برگردم پيشش ، ميگه زنش رو طلاق ميده و هر كاري كه بگم ميكنه ..
اين حرفها رو كه شنيدم ،‌ بدتر شدم .... نميدونم چرا ... از بين حرفهاش ميگشتم بدترينش رو پيدا ميكردم
- اون غلط ميكنه با تو كه هر روز به عشق اون آي- ديت رو چك ميكني .... برگرد برو پيش همون ماني ، اون بيشتر به دردت ميخوره ... كاري نداري؟
- تورو خدااااا،‌ عليرضااااا .. با من اينطوري نكن .... ايي خدااااا ..
چند ثانيه سكوت كرد .... صداي نفس هاش رو ميشنيدم كه عادي نبود ، معلوم بود داره آرووم گريه ميكنه ، طاقت نياوردم
- دلارام .... داري گريه ميكني؟
- عليرضا ... چرا اينقدر اذيتم ميكني؟ بابا اگه من كس ديگه اي رو بخوام ،‌چه درديه كه خودمو پايبند تو كنم ؟
نميدونم چم شده بود ؟ حرفهايي ميزدم و كارهايي ميكردم كه قبلا حتي بهشون فكر هم نكرده بودم ، ميدونستم دارم اذيتش ميكنم ،‌خودمم اذيت ميشدم ... اما دست خودم نبود ... سعي كردم ساكت باشم و با حرفهام ناراحتش نكنم ...
     
#17 | Posted: 1 May 2011 02:55
قسمت هفدهم
- عليرضاا ... تو چرا اينقدر به من شك داري؟
- نميدونم
جفتمون ساكت بوديم ،‌ ديگه اثري از گريه دلي نبود ،‌ نميدونستم بايد چي بگم ؟ واقعا بهش شك داشتم ؟؟ آخه چه شكي ؟؟ هنوز كه اتفاقي نيفتاده بود ... اگه ميخواستم از اول همينطوري پيش برم .. تا آخرش جفتمون بدبخت ميشديم .... اين سكوت رو دوست نداشتم ،‌ لحظات ما ميتونست قشنگ تر از اين حرفها بگذره .. دنبال كلمه يا جمله اي ميگشتم تا سر حرف رو باهاش باز كنم و از اين حال و هوا بيايم بيرون ... دلي بهم كمك كرد و صداي نازش پيچيد تو گوشي
- عليرضا
- بله
- عليرضاااا
- بله ... بله ؟
- نچ ... نشد ... عليرضااااا؟
وااا ... دختره كره ؟؟؟
- بله ؟؟ جانم ؟؟
- آهان حالا شد ... دوباره .. عليرضااا؟
منه خنگ تازه فهميدم منظورش چيه .. يه لبخند زدم و گفتم
- جانم عزيزم ؟؟
- آهااان .. حالا شد .. (يه مكثي كرد و با صداي آرووم تر گفت) خوبي؟
- اوهوم ... تو خوبي؟
- آخخ .. فداي اوهوم گفتنت بشم .. چقدر تو شيريني ...
حرفهاش برام جالب بود ... من و شيرين بودن ؟؟ (!!!) چيزي براي گفتن نداشتم ... صبر كردم خودش ادامه بده ... شايد اگه تو چت بوديم ،‌ الان كلي براش حرفهاي عاشقانه رديف ميكردم ... اما حالا كه پاي تلفن بوديم ،‌ زبونم نمي چرخيد .. شايد بخاطر اين بود كه خيلي وقته حرفهاي عاشقانه نزدم ... شايد خجالت ميكشيدم ... شايدم هنوز اونقدر دوستش نداشتم كه بخوام اينطوري باهاش حرف بزنم !!!!!!!!!!!
- چرا ساكتي؟
- دارم فكر ميكنم
- به كي؟
- به كي ... نه ... به چي ..
- خب به چي ؟
- به چت
- به چيش ؟
- ياهو مسنجرش
- به چيه ياهو؟
- يه آي-دي
- كدوم آي-دي
- بلك
اينو كه شنيد ، گل از گلش شكفت ،‌ شيطون تر شد ، لحنش رو لوس تر كرد و با ناز و ادا گفت
- ئه ؟؟؟؟ چه خووب ،‌ به چيه اون آي-دي داري فكر ميكني؟
- به اينكه دلم براش تنگ شده
- واسه آي-ديه ؟
- اوهوم
- خب برو آي-ديه رو ببين ...
- آخه خاموشه چراغش
- ميخواهي روشنش كنم؟
- اوهوم
- اي جااان .. عزيزم ... يعني دوست نداري باهام تلفني حرف بزني؟ صدامو دوست نداري؟
- چرا .... صداتو دوست دارم ... اما .... راحت نيستم باهات
- چرااااااااااا
- نميدونم ... انگار خجالت ميكشم ..
- آخي ... اولين پسري هستي كه ميبينم خجالتيه ... (يه ذره مكث كرد) عليرضا ... من اولين دوست دختر نتيت هستم ؟ يعني اولين كسي هستم كه تو چت بهت شماره دادم ؟
- نه
جا خورد ... انگار مطمئن بود كه خودش اولين نفره و وقتي گفتم "نه " يه لحظه مغزش هنگ كرد..
- ئه ؟؟ پس آقا هم قبلا بعله ! ... خب .. به سلامتي .. حالا كي بوده دوست دخترتون؟
- دوست دختر نداشتم
- خودت گفتي شماره گرفتي و دادي و اين حرفها ...
خنده ام گرفته بود ... بازم فكر منحرفش كار دستش داده بود ... رو تختم دراز كشيدم و يه لحن مهربوني دادم به صدام و شروع كردم
- خانم خانمااا ... شما پرسيدين من اولين دختري هستم كه بهت شماره دادم ؟ گفتم نه .... چون قبل از شما خيليا بهم شماره داده بودن ... اما شما اولين نفري هستين كه من بهش زنگ ميزنم ...
- وااي خدا به داد من برسه
- چرااا؟
- تو خيلي خووب با كلمات بازي ميكني ... بايد حواسم باشه كي و كجا .. چي ميگم .. ( يه ذره مكث كرد ... انگار حس غرورش ارضا شده بود و خيالش راحته راحت بود) بريم چت كنيم؟
يه لحظه فكر كردم ..... دوست نداشتم تلفن رو قطع كنم .. ميخواستم بيشتر باهاش حرف بزنم ... حالا ديگه يه ذره يخم باز شده بود ...
- نه
- مگه دلت واسه آي-ديه تنگ نشده بود؟
- خب صاحب اون آي-دي الان پيشمه ... مگه نه ...
چيزي نگفت و دوباره خودم حرف رو شروع كردم ... از خودش پرسيدم ... از اينكه چطوري با بيكاري كنار مياد .. از خاله اش پرسيدم و فهميدم خاله اش از اون زنهاي گيره كه به دلي اجازه نميده با هيچ پسري ارتباط برقرار كنه و همين باعث شده دلارام به چت روي بياره و تنهاييش رو با چت كردن پر كنه ... خاله دلارام 2 تا دختر داشت كه دلارام خيلي دوستشون داشت و ميگفت اغلب اوقات دختر خاله هاش ميان پيش اون و ميگفت روزها كه خاله اش ميره سر كار اون از 2 تا دختراش نگهداري ميكنه ، تقريبا 1 ساعت و نيم با هم تلفني حرف زديم . به كل زمان از دستم در رفته بود ... خيلي آرووم حرف ميزد .. نوع حرف زدنش به دلم مينشست ،‌ گاهي اوقات هم شيطنتش گل ميكرد و عين بچه هاي 3-4 ساله لوس ميشد ... در كل خيلي ازش خوشم اومده بود ... با اينكه مدت خيلي كمي بود كه ميشناختمش ... اما طوري تو قلب و روحم نفوذ كرده بود كه انگار سالهاست ميشناسمش و عمريه كه عاشقشم !!
منم از خودم براش گفتم ... از خانواده ام ... سوگند و آرش و مامان و بابا ... از كار و زندگي و ورزش و اين حرفها ... گفتيم و گفتيم ... تا يه دفعه تلفن قطع شد .. يه لحظه شك كردم .. گفتم نكنه خاله هه اومده و اين از ترسش گوشي رو قطع كرده ... ترسيدم بهش زنگ بزنم .. اما از طرفي هم نگرانش شده بودم ... هم دوست داشتم باهاش حرف بزنم ... هم زشت بود بدون خداحافظي ول كنم و برم .... اين بود كه با ترس و لرز شماره اش رو گرفتم .. بعد از 2 تا بووق گوشي رو جواب داد .. معذرت خواهي كرد و گفت شارژ موبايلش تموم شده و قرار گذاشتيم ساعت 10 شب جفتمون آنلاين شيم ...
وقتي گوشي رو قطع كردم ،‌ يه نگاهي به دور و اطرافم انداختم ، رو صندلي ميز كامپيوترم نشسته بودم ، در صورتيكه اصلا يادم نميومد كي از تخت پاشدم و اومدم اينجا نشستم ... دوباره برگشتم سمت تختم و دراز كشيدم رو تخت ، بازم دوست داشتم تك تك حرفهايي كه زده بوديم رو مرور كنم ، انرژي خاصي داشتم ... خيلي خوشحال بودم... انگار دنيا ماله من بود ... همه چيو قشنگ ميديدم ... دوست داشتم با يكي در اين مورد حرف بزنم ... ميخواستم يكي ديگه رو هم تو خوشحاليه خودم شريك كنم (حيف جشن عاطفه ها تموم شده بود ،‌ وگرنه ميرفتم اونجا شادي هامو با همه تقسيم ميكردم !!!!) پاشدم رفتم پايين .. هنوز گشنه ام بود ... آرش و سوگند تو هال نشسته بودند و خبري از مامانم نبود ... اصلا متوجه نشده بودم كه آرش و سوگند كي اومده بودند ؟ يا مامانم كي رفته بود؟؟ رفتم پيششون و يه سلام احوالپرسي گرم باهاشون كردم و از سوگند خواستم برام يه ساندويچ درست كنه و بلافاصله كه سوگند از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه ... مثل دزدها پريدم رو مبل كنار دستي ارش و آرووم ،‌ طوري كه سوگند نشنوه بهش گفتم
- آرش .... حله !
- (آرش با تعجب ) چي حله ؟
- خنگه ، دختره ... دلارام و ميگم
- دلارام كيه ؟
- بابا دلارام ... دلي ...
- مثلا الان توضيح دادي؟ دلي كه مخفف دلارامه .. بابا شرح بده .. ببينم اين خواهر دلي كيه ؟
- ااااااااااه .. لوس نشو جون ساامي .. بابا بلك ديگه ..
- اهااااان ... ايووول .. ( يهو صداش رو بلند كرد و داد زد ) سووووگندددد ... ساندويچ رو ول كن ... بپوش .. شاام مهمون سامي هستيم ..
- ااي زهر مااارر ... گمشو بابا ..
با حالت ناراحتي و قهر از رو مبل پاشدم و رفتم سمت حياط ... آرش هم ديد كه بدجوري ضد حال زده بهم .. خنده كنان دويد دنبالم و زير بازوم رو گرفت و برگردوند سمت خودش
- خب بابا .. ببخشيد ... بگو ببينم چي شد؟
- خيلي خوب بريم تو حياط تا برات بگم ... نميخوام سوگند چيزي بفهمه ...
- مگه گشنه ات نيست ؟ صبر كن يه دقيقه ساندويچت رو ازسوگند بگير كوچولو .. بعد بيا رو تاب ته حياط ، من ميرم اونجا تا بيايي ... اوكي؟
ديدم حرفش پر بيراه نيست و قبول كردم ... رفتم سمت آشپز خونه و ساندويچي كه سوگند برام آماده كرده بود رو گرفتم و با يه قوطي نوشابه راه افتادم سمت جايي كه آرش گفته بود. راه ميرفتم و با ولع ساندويچ رو گاز ميزدم ... واااي خدا چقدر گشنه ام بود ... عاشق ساندويچ كالباس بودم .. مخصوصا با سس سفيد فراوون و گوجه فرنگي و كاهوو و چيپس ... به به .. از خيار شور زياد خوشم نمياد ، بخاطر همين هر وقت مامان يا سوگند برام ساندويچ درست ميكنن ، خيارشور توش نميزارن ... با همه وجودم به ساندويچ گاز ميزدم و تو دلم قربون صدقه خواهر گلم ميرفتم كه همچين ساندويچي مطابق با سليقه داداشش درست كرده ، به آرش كه رسيدم ... ديدم داره تاپ ميخوره و با گل هاي اطرافش ور ميره ... تا منو ديد ... خودشو جا به جا كرد تا منم جا بشم ... تا نشستم ، يه گاز ديگه از ساندويچه زدم ... هنوز لقمه قبلي رو قورت نداده بودم كه بازم يه گاز ديگه زدم ... دهنم پره پر بود ... آرش برام نوشابه رو باز كرد و داد دستم و با يه لحن مسخره گفت
- بخور عزيزم .. بخور .. نوش جونت ... نوشابه هم بخور ، اونهايي رو كه خوردي ببره پايين ...
منم بدون توجه به لحن مسخره آرش ... نوشابه رو گرفتم و سر كشيدم .. گازش يه ذره اذيتم كرد ولي اصلا به روي خودم نياوردم .. تشنمم بود .. نوشابه رو تاا ته خوردم و قوطي اش رو دادم دست آرش .. دوباره يه گاز گنده از ساندويچم زدم و به 2 ثانيه نكشيد كه دوباره يه گاز ديگه زدم ... تند تند و با حرص غذا ميخوردم و اصلا به آرش هم كه داشت با تعجب بهم نگاه ميكرد ، توجه نميكردم .. دو تا لپام پر بود و با لذت هر چه تمامتر داشتم به جويدن ادامه ميدادم ... خوردم و خوردم تا ساندويچم تموم شد ... 5 دقيقه اي خوردنم طول كشيد ... تو اين مدت آرش هم حرفي نميزد و فقط منو نگاه ميكرد ... خوردنم كه تموم شد .. يه نفس عميق كشيدم ... و به پشتي تاپ تكيه دادم ... در واقع ولو شدم ... خسته شده بودم .. اينقدر با حرص گاز زده بودم و جويده بودم فكم درد گرفته بود ... آرش دو تا دستش رو آورد دو طرف صورتم و شروع كرد به ماساژ دادن فكم ، استاد ماساژ دادن بود و خيلي ماهر بود تو اين كار، منم چشمام رو بستم و داشتم از كاري كه ميكنه لذت كامل رو ميبردم ... همونطور كه ماساژ ميداد .. گفت
- آخيششش .... راحت شدي ؟؟؟ چند سال بود غذا نخورده بودي پسرم ؟؟ سير شدي؟؟
چشمام هنوز بسته بود و سرم رو به نشانه " آره" تكون دادم ... دوباره آرش شروع كرد
- بچه ام از قحطي برگشته .... ميخواهي بري يه ذره بخوابي كه حسابي بهت بچسبه ...
وااااي ، چقدر پيشنهادش خواستني بود ... يه ذره چشمام رو باز كردم و گفتم
- آخخ ،‌ آره ... جون تو بد جوري الان خوااب ميچسبه ..
آرش تا اينو شنيد ، يهو از جاش پريد و با عصبانيت گفت
- زهر ماااره ميچسبه ... مرديكه .. پاشو خودتو جمع كن ... منو فيلم كردي ؟ 2 ساعته كشوندي منو ته باغ .... كه بهم حرفهاي مهم بگي ..حالا ميگي بريم بخوابيم .. ميچسبه ؟؟؟؟؟؟
از عصبانيتش خنده ام گرفت و دستش رو گرفتم و كشيدم سمت خودم
- اي بابااا،‌ چته ؟ آرووم باش ... شوخي كردم ..
با ناراحتي و اخم نشست پيشم
- خب بگو ببينم چي شده؟
اين حرف رو كه شنيدم ، فهميدم ديگه ناراحت نيست وبا خوشحالي تمام ... سعي كردم تمام حواسم رو جمع كنم و از سير تا پياز جريان ديشب تا حالا رو براش بگم ... موفق هم شدم ! .. حرفهام كه تموم شد ... آرش چند لحظه اي سكوت كرد و شروع كرد به حرف زدن ..
- پس خوشگله ؟
- آره
- ممكن نيست ....
- ئه يعني چي ؟ ميگم ديدمش ... خيلي ناازه
- عكس خودش نبوده
- گوشتكوب ... ميگم وب دااااد
- خب وب خودش نبوده .. ضبطش كرده بوده ...
- عجبااا ... چه ديوانه اي هستياااا ... بابا ... هويج ... ميگم ... وقتي بحثمون شد و گريه كرد ... داشتم وبش رو ميديدم ... همه چيش واقعي بود ...
- ئهههههههههههه ... پس گريه هم كرده ؟
- (من با تاسف) آره ... خاك بر سرم ... از ديشب تا حالا 2-3 بار اشكش رو در آوردم
- اوه اوه ... بد بخت شدي ساامي
- (من با تعجب) وااا ... چرا ؟
- خب اين از اون دختر آويزوناست به خداا ... كمبود داره اساااسي .. از اوناست كه زرت و زورت ميخواد بشينه آبغوره بگيره ... دهنتو سرويس ميكنه هااا
- اااه ، چرت و پرت نگوو بابااا ... اون حرفهايي كه من بهش زدم ... به سنگ زده بودم آب شده بود ....
آرش يه ذره فكر كرد و يهو انگار چيزي به فكرش رسيده باشه گفت
- لكنت زبون نداشت ؟
- نههه ،‌ اتفاقا اينقدر روون حرف ميزد كه نگو و نپرس .... مثل اين قصه گوها بود .. همش ازش سئوال هاي سخت سخت ميپرسيدم كه ميدونستم جواباش طولانيه ، تا مجبور شه زياد حرف بزنه و من لذت ببرم ...
- بلند شد راه بره ؟؟ تو راه رفتنشو ديدي ؟
- نه .. چطور
- همين ديگه ... دختره شله .. يعني چلاغه .. نشسته جلو وب .. تو هم فقط صورتشو ديدي ديگه ... از كجا معلوم شايد يه پااا نداره ...
- اي باباااا.. چرا كس شعر ميگي (با عرض شرمندگي ... چي كار كنم ديگه ؟ خودش مجبورم كرد)؟؟؟
- بابااا.. ساامي .. بفهم ..اين دختراي نت يه ايرادي دارن .... اكثرا زشتن ... حالا اين استثناعا خوشگله ... حتما عيب و ايرادش تو پايين تنشه ... باور كن اين يه دست .. يا يه پا نداره ....
- اين قانون رو كي كشف كرده كه همه دختراي نت زشتن؟ يا عيب و ايرادي دارن ؟
- آقا جون .. خودت تا حالا چند بار از اين دخترا وب گرفتي؟
- خيلي
- كدومشون خوشگل بودن ؟
- هيچ كدوم ...
- خب همينه ديگه !!!!! اينم يكي مثل بقيه اونهااااا .... اصلا آقا 2 *2 تا ؟ 4 تا ... اينا بيرون نت ميبينن كسي بهشون پا نميده و محل نميزاره ... ميگن چي كار كنيم ؟ بيايم پاي نت .. اول طرف رو عاشق خودمون بكنيم .. بعد هم بگيم همينه كه هست ... فوقش طرف حرصي ميشه و به قول خودش تا دسته ميكنه تو مااا... كه خب چه بهتر ... ما كه از خدامونه !!
بعد با لبخند پيروزمندانه داشت منو نگاه ميكرد كه ببينه حرفهاش و دليلش چقدر رو من تاثير گذاشته ... ته دلم بد جوري خالي شده بود ... اما نميخواستم آرش چيزي بفهمه و بل بگيره ....
- هه هه هه .. نيشتو ببند ... با اين دليل مسخره ات ... گيريم .. اين كه تو ميگي درست .... اما اين با همه فرق داره .. اصلا امشب يه عكس ازش ميگيرم .. بهت نشون ميدم .. چطوره ؟
يه ذره فكر كرد و گفت
- اوكي .. تمام قد باشه هااا
- اوكي بابا ... تمام قد !!
فكرم بد جوري مشغول شده بود ، اما نميخواستم آتو بدم دستش ... پاشدم رفتم سراغ پيرو .. داشت غذا ميخورد ،‌ تا منو ديد ، دمي تكون داد و نشست ... رفتم جلوتر و دولا شدم
- چطوري پسر ؟؟؟ ( دستم رو گرفتم جلوش) دست بده بينم ... بي تربيت شديااا ..
دستش رو به زحمت بلند كرد و گذاشت رو دستم و گوشاش رو تكون داد ... صداي آرش رو كه از پشت سر بهم نزديك ميشد رو شنيدم....
- راستي .. از اين دلي سياهه بيا بيرون ... نظرت راجع به مهسا چيه ؟
برگشتم سمتش و همزمان تو ذهنم هر چي مهسا بود رديف كردم
- مهسا ؟؟؟ كدوم مهسا ؟
- بابا دختر عمه من ..
- آهان ... خب ... يعني چي ؟ چطور ؟
- ديشب مامانت شماره خونه جديد عمه ام رو ازم گرفت ... فكر كنم .. يكي از كانديداا مهسا باشه ..
- واااي نهههههههه
- وااي دررررررررد! مهسا به اين خوبي .. چشه ؟؟.. تحصيلكرده نيست كه هست .. خوشگل نيست كه هست ... باباش ميلياردر نيست كه هست ... نجيب و خانواده دار هم كه هست ... ديگه چي ميخواهي؟؟؟
- بابا مهساا خيلي لوسه
- خب آره ... ولي اگه با گربه هاش كاري نداشته باشي .. دختر خوبيه
- چرت و پرت نگو آرش ... اگه خوبه .. چرا خودت نگرفتيش ؟؟؟ شماره رو كه ندادي به مامان؟
- چرا دادم .. اما عمه ام اينا الان ايران نيستن .. يكي – دو ماه ديگه ميان ... تا اونموقع خوووب چت هاتو بكن ...
خيلي از دستش كفري شدم ... خودش فهميد و ادامه داد
- جون تو نميشد شماره رو ندم ... شك ميكرد خوب .. مگه ميشه شماره عمه ام رو نداشته باشم ... حالا طوري نشده كه .. قراره خودت تصميم بگيري .. فوقش ميري ميبيني ،‌ ميگي نه ... در ضمن مهسا نشه .. يكي ديگه ... اين ماماني كه من ديدم .. تا آخر هفته يه قرار خواستگاري ميزاره ...
قلاده پيرو رو باز كردم و به آرش گفتم ميرم يه گشتي بيرون بزنم ... دير اومدم نگران نشيد ... آرش ميدونست تو اين مواقع نبايد زياد به پرو پام بپيچه .. بخاطر همين چيزي نگفت به سمت ساختمان حركت كرد .. منم از در اصلي كوچه زدم بيرون و همه فكرم پيش دلارام و مهسا و مامان و بابا و خواستگاري ها بود ...
     
#18 | Posted: 1 May 2011 02:56
قسمت هجدهم
يه پاركي نزديكه خونمون بود ، قدم زنون رفتم اونجا و يه جاي دنج پيدا كردم و رو يه صندلي نشستم ، به پيرو هم گفتم پسر خوبي باش و اذيت نكن ... اونم آروم نشسته بود و بدمينتون بازي كردن 2 تا دختر كه چند متري اونطرف تر از ما بودن رو نگاه ميكرد و با حركت سرش مسير توپ رو دنبال ميكرد ...
بد جوري فكرم درگير بود ، جدي جدي مامان اينا ميخواستن واسم زن بگيرن ،‌ خودم هم بدم نميومد ، نه به خاطر زن گرفتن ، .. من عاشق بچه بودم ، دوست داشتم بابا بشم ، مادر بچه زياد برام مهم نبود كه كي باشه ، فقط دوست داشتم خوشگل و با كلاس و تحصيلكرده باشه كه اگه بچه ام به مامانش رفت ، خوشگل باشه و زنم اونقدر سواد و فهم و شعور داشته باشه كه بفهمه با بچه بايد چطوري برخورد كرد ! (مطمئن باشيد اصلا به خودم فكر نكرده بودم كه !!) يه مدت كه اصلا نميخواستم ازدواج كنم ، بعد از اينكه سارا رفت ، با خودم عهد بسته بودم كه هيچ وقت نه عاشق بشم ، نه عروسي كنم ، يه ذره كه گذشت ، ‌ديدم دوست دارم بابا بشم ، پيش خودم گفتم ، اوكي ، عروسي ميكنم ، اما با زنم كاري ندارم ، ريش و قيچي رو ميسپرم دست مامان و بابا ،‌ هر كسي رو كه خواستن برام بگيرن ،‌ بگيرن ، واسه من كه مهم نيست ، من فقط ازش بچه ميخوام ، اما حالا ، دوست نداشتم مامان و بابا انتخابش كنن، حالا همه فكرم دلارام بود ، دوست داشتم حالا كه ميخوام عروسي كنم ، يا دلارام رو بگيرم ، يا يكي مثل اونو !
چه زوود عهدي كه با خودم بستم رو داشتم ميشكستم ، چه زود قولي كه به خودم داده بودم رو زير پام گذاشتم ، يواش يواش داشتم واسه سارا شريك انتخاب ميكردم ، حالا بيشتر از اينكه به سارا فكر كنم به دلارام فكر ميكردم ، اما چرا ؟؟ من هنوز دلارام رو از نزديك نديده بودم ، خدايااا ، چه حكمتي تو اين كاره كه اين همه دختر دور و برم هستند ،‌ اما من گير دادم به كسي كه هم از خودم بزرگتره ، هم اگه مامان اينا بفهمن كه كيه و چيه و چطوري وارد زندگيم شده ، دودمانم رو به باد ميدن ... تازه من اصلا نميدونستم نظر دلارام واسه ازدواج چيه ... اصلا نميدونستم اگه بخواد يه روزي ازدواج كنه ، من رو انتخاب ميكنه ؟؟
ياد سارا افتادم ، ياد نگاه مظلومش ، ياد چهره معصومش ، بعد از اون .. ديگه هيچ دختري رو به معصومي و پاكي سارا نديدم ، هنوزم بعد از 5 سال نتونستم بفهمم چرا منو ول كرد ؟ ميگفت " عاشقمه " منم ميدونستم كه بوود ، اون چشمها به من دروغ نميگفت ، اونم مثل من عاشق بود ، اما چرا ازدواج كرد ؟ چرا رفت ؟؟ مگه عاشق نبود ؟؟ چرا بهم هيچي نگفت ؟؟ يادمه اون موقع واسه كارهاي ادامه تحصيلم بايد ميرفتم تركيه كه ويزاي آمريكا رو از اونجا اوكي كنم و برم آمريكا ، قبل از رفتنم به سارا گفته بودم كه چند سالي صبر كنه تا برگردم .. اونم قبول كرده بود ... يك ماهي تركيه موندم و تقريبا هر روز بهش زنگ ميزدم و باهاش حرف ميزدم ، همه چي بين من و اون خوب پيش ميرفت و وقتي كارهام تو تركيه تموم شد ،‌ برگشتم ايران و از ايران بليطم رو واسه آمريكا اوكي كردم ، اصلا دلم نميومد كه برم ، انگار بهم الهام شده بود كه اگه برم ديگه نميتونم سارا رو ببينم ، اما اصرار بيش از حد مامان و بابا ، مجبورم كرد كه برم ... شب قبل از رفتنم ، با سارا رفتيم كافي شاپ هميشگي ، چقدر گريه كرديم ، عليرضا و آرش و سوگند هم بودند ، عشق آرش و سوگند هم از همون موقع ها شروع شده بود ... همون موقع هايي كه سوگند به عنوان دوست سارا ميرفت دم خونشون و اجازه سارا رو از پدر و مادرش ميگرفت و مياوردش بيرون و 5 تايي ميرفتيم گردش ، معمولا اگه رستوران يا كافي شاپي ميرفتيم ، آرش و سوگند و عليرضا يه طرف كافي شاپ ميشستند ، من و سارا هم يه طرف ديگه خلوت ميكرديم. بعضي وقت ها هم هلن ميومد و رسما 2 به 2 ميشديم . شب قبل از رفتنم ، با عليرضا و آرش و سوگند رفتيم دم خونه سارا ايناا ... طبق معمول سوگند رفت تو خونه سارا اينا ، تا اجازه سارا رو از مادر و پدرش بگيره ، دل تو دلم نبود ، همش ميترسيدم پدر مادرش اجازه ندن كه بياد بيرون ، با خودم عهد بسته بودم كه اگه مامان و باباش اجازه ندادن و نتونست بياد ، منم نميرم ،‌ اونقدر ايران ميمونم ، تا بتونم دوباره ببينمش ... بعد از 10-15 دقيقه ديدم جفتشون اومدن سمت ماشين ، يه نفس راحت كشيدم و پياده شدم در جلوي ماشين رو واسه سارا باز كردم و سارا نشست جلو و سوگند هم رفت عقب پيش آرش و عليرضا نشست.... اون شب همه ناراحت بوديم ... از همه بيشتر ،‌ من ! بد جوري دلم شوور ميزد ... اما بازم به روي خودم نمياوردم ... اصلا حوصله عليرضا و آرش و سوگند رو نداشتم ، دوست داشتم هر چه زودتر با سارا تنها بشم و آخرين حرفها رو بهش بگم ، نميدونم چرا اما همش ميخواستم بهش تاكيد كنم كه عشقم يادش نره ... دوست داشتم دوباره بهم اين اطمينان رو بده كه منتظرم ميمونه . در طول راه غير از سلام احوالپرسي با سارا ، هيچ كس حرفي نزد . رفتيم كافي شاپ هميشگي .. طبق معمول اون 3 تا از من و سارا جدا شدند و ما هم رفتيم سر ميز هميشگي خودمون نشستيم ..... تا نشستيم ، دستاي نازش رو گرفتم تو دستم و تو چشماش زل زدم ، اما اون سرش پايين بود
- ساراا ... نگام كن
- نميتونم (صداش ميلرزيد ،‌ قلبم ريخت )
- چرا عشقم ؟؟ چرا گلم ؟ نميخواهي بزاري دم رفتنم ، چشماي نازت رو ببينم؟
سرش رو آورد بالا ... حالا ديگه به وضوح ميشد نگراني رو تو چشماش ديد ... چند لحظه اي نگاهمون به هم گره خورد ، تشكيل شدن اشك رو تو چشماش ديدم ، آروم آروم چشماش خيس شد ، چونه اش لرزيد و يه قطره اشك از چشمش جاري شد .. اون قطره اشك كه چكيد ، انگار خنجر كردن تو قلبم ... دستم راستم رو بردم جلو و اشكش رو پاك كردم با دستش چپش ،‌ دست راستم و رو صورتش نگه داشت و گونه اش رو به دستم ميماليد و آرووم اشك ميريخت ....
- ساامي ، چرا تنهام ميزاري؟ مگه نميگي عاشقمي ؟ ساامي من بدون تو ميميرم !
آرووم اشك ريختنش به هق هق تبديل شد ، اصلا طاقت ديدن اشكهاش رو نداشتم ، دستم رو از صورتش برداشتم و دوتا دستاشو گرفتم تو دستم
- جون سامي گريه نكن ... بخدا دست منم نيست ... قول ميدم خيلي زود برگردم ، خيلي زووود .....
با همون گريه شروع كرد به حرف زدن ... خيلي آرووم حرف ميزد .. نميخواست كسي متوجه لحن گريه آلودش بشه ...
- ساامي داري دروغ ميگي ، اگه دست تو نيست پس دست كيه؟ بهت قول ميدم اگه تو بري اونور هيچ وقت بر نميگردي ...
- ساراا چرا چرت و پرت ميگي؟؟ تو همه زندگيه مني ، مگه ميشه برم اونور فراموشت كنم ؟؟ يعني تو اين مدت ،‌ منو اينطوري شناختي ؟؟؟ فكر ميكني اينقدر نامردم؟؟؟
- هر چي ازت ساختم ، خودت خراب كردي .... مگه نميگي من همه زندگيتم ؟؟؟ مگه نميگي همه كستم ؟؟؟ خب بموووووون
يه دستمال كاغذي از روي ميز برداشت و اشكهاش رو پاك كرد هر چي پاك ميكرد ، بازم صورتش خيس ميشد ، عين باروون بهاري ، تند تند و پشت سر هم قطرات اشكش ميريخت رو صورت نازش .. نميدونستم چي بهش بگم ... بد جوري اعصابم به هم ريخته بود، طاقت ديدن اشكهاش رو نداشتم ... بغض منم تركيد و همراه با گريه ي اون .. گريه ميكردم ... وقتي فهميد منم دارم گريه ميكنم ، دستهامو گرفت تو دستش و بين زاار زدنش دوباره تكرار كرد
- مگه نميگي من همه زندگيتم ؟؟ هان ؟؟؟ خب بموووووووووون !‌ بموووووون ساامي ، اين عشق رو خراب نكن
- ساراا ، گلم ... عشقم ... نميشه ، به خدا نميتونم ، بابا كلي خرج كرده ... ما مگه قبلا حرفها مون رو نزديم ؟؟
- نههه ، ‌قبلا فقط تو حرفهات رو زدي ... خودت بريدي ... خودت دوختي .... منم يه عروسك كوكي بودم برات
اين حرفهاش عين پتك ميخورد تو سرم .... سارا اين حرفها رو بلد نبود .. هميشه آرووم و ساكت بود .. واقعا نميدونستم چي بگم ... هرجوري بود سعي ميكردم آروومش كنم ، اما نميشد ، من حتي نميتونستم خودم رو آرووم كنم ، چه برسه به اون !‌ گريه جفتمون بلند و بلند تر ميشد ،‌ اين اولين باري بود كه تو يه مكان عمومي داشتم گريه ميكردم ، دست خودم نبود ، بدون ترس از حرف مردمي كه دور و برمون بودند ، اجازه ميدادم اشكهام خودشون رو تو پهناي صورتم پخش كنند ، شايد اينطوري دردم تسكين پيدا ميكرد . تقريبا هر كسي كه تو اون كافي شاپ بود ، داشت ما رو نگاه ميكرد ، خيلي ناراحت بودم ، يه جورايي خجالت ميكشيدم ، پاشدم ، سارا رو هم بلند كردم و بدون توجه به سوگند اينا ، بردمش سمت ماشين ..... در عقب رو باز كردم و جفتمون نشستيم ، سرش رو گذاشته بود رو شونه ام و آرووم به گريه اش ادامه ميداد اينقدر گريه كرده بود كه ديگه نفسش بالا نميومد ، ما بين گريه اش ، بريده بريده حرف ميزد و با حرفهاش داغونم ميكرد
- سا.... مي ... به .... خدا... بدو.... نه ..... تو ...... مي .... مي ... رم ‌
يه نفس عميق كشيد و يه قلپ از آب ميوه اي كه آورده بودم خورد .. انگار يه ذره آرووم تر شده بود ،‌ ديگه بريده بريده حرف نميزد
- منو تنها نذارر ...
از تو بقلم كشيدمش بيرون و دو دستي كوبيدم تو پيشونيم .....
- تورو خدااا اينطوري نگو ... ساراا ميمرمااا، ساراا به خدا منم مثل تو داغونم ... داغون ترم نكن .. قول ميدم به محض اينكه گرين كارتم اومد دستم ،‌ هر يكي 2 ماه يه بار ، بيام تهران .... خوبه ؟؟
اون فقط گريه ميكرد و ميگفت " تو ديگه بر نميگردي" ....
- بابا مگه اين يك ماه كه تركيه بودم ، عوض شدم ؟؟ مگه فراموشت كردم ؟؟ ديدي چه زود گذشت ...
- اين يه ماه واسه تو زوود گذشت ... واسه من مثل 100 سال بود .... ساامي بخداا تو بري ، ديگه بر نميگردي
هرچي بهش ميگفتم منتظرم بمون ،‌ بر ميگردم ... اون فقط و فقط گريه ميكرد و ميگفت تو ديگه بر نميگردي ... انگار.....آيه نازل شده بود و بر نگشتن من ،‌ وحي منزل بود براش
اون شب بدترين شب عمر من بود ... 2 ساعتي با هم بوديم ، وقتي خواستم ببرمش خونشون ، اينقدر گريه كرده بود كه بي حاله بي حال بود و چشماش باز نميشد ، رو كردم بهش و گفتم
- خانواده ات شك نكنن ؟ خيلي قيافه ات به هم ريخته
بدون توجه به حرفم و خيلي خونسرد گفت
- نه ، فوقش ميفهمن ديگه ... چي كار ميخوان بكنن؟ دارم كه نميزنن ... در ضمن .. دار بزنن بهتره ... راحت ميشم .. زندگيه بدون تو برام از زندون هم سخت تره !!
لحنش بدجوري عذابم ميداد، اما هيچ حرفي براي گفتن نداشتم ، فقط ملتمسانه ازش ميخواستم كه عشقم رو باور كنه و بدونه كه بر ميگردم .... يه كوچه بالا تر از خونشون نگه داشتم و گردنبند طلايي كه واسه يادگاري براش خريده بودم رو دادم بهش
- اين ماله توئه گلم ... گمش نكنيااا ،‌ وقتي برگشتم خودم ميندازم گردنت
هر كاري كرد ، نتونست بغضش رو قورت بده و دوباره زد زير گريه ........
آخرين خداحافظي رو كرديم ... هرگز تو باورم نبود كه اين آخرين باريه كه دارم ميبينمش ، چقدر تلخ و سرد خداحافظي كرد ، انگار جسد عزيز ترين كسش رو تو خاك ميزاشت و ميرفت !
درست 6-7 ماه بعدش عروسي كرد و واسه هميشه از پيشم رفت ....
بعضي وقتها فكر ميكنم ، اون قبل از رفتن من به آمريكا ، تصميمش رو گرفته بود .... پيش خودم ميگم ،‌ حتما همون موقع كه تركيه بودم .. تو همون يك ماه ، به يكي از خواستگاراش جواب مثبت داده بود و راه زندگيش رو عوض كرده بود ..... اما چراش رو نميدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
بعضي وقتها كه تو فكر و ذهنم باهاش حرف ميزنم ... بهش ميگم : آخه بي معرفت .. حتي يه زنگ نزدي ازم خداحافظي كني ... يعني اينقدر بد بودم ؟؟ هميشه هر وقت تو فكر و خيالم باهاش حرف ميزدم ... ناخود آگاه اشك از چشمام ميومد ...
تو همين فكر ها بودم كه متوجه شدم هر 2-3 دقيقه يك بار پيرو قلاده اش رو ميكشه ... اين كارش بدجوري عصبيم ميكرد ، از فكر و خيال اومدم بيرون و به پيرو توجه كردم كه ببينم چه مرگشه ؟؟؟ ديدم هر وقت كه توپ بدمينتون اون 2 تا دختر ميفته رو زمين ، پيرو نيم خيز ميشه كه بره سمت توپه و برش داره و همين باعث ميشه كه قلاده اش تو دست من كشيده شه ، منم قلاده اش رو ميكشيدم و نميزاشتم كه بره و همين كارش منو از اعماق فكرم ميكشيد بيرون و عصبيم ميكرد ، البته طبيعتا پيرو هم عصبي ميشد از دستم !!
نيم ساعتي به همين منوال گذشت تا يه خانم 3-32 ساله خوش تيپ ،‌ با يه سگ پا كوتاه سفيد اومد رو صندلي بغل دستي ما نشست . سگ پا كوتاه خانم كه ماده هم بود ،‌ كاملا توجه پيرو رو جلب كرده بود و هي اين دوتا واسه هم چشم و ابرو ميومدن ، اما من غرق در افكار خودم بودم و توجهي بهشون نكردم ،‌ بعد از چند دقيقه شنيدم كه خانمه هي ميگه " هاني ؟؟؟ هاني ؟؟؟ " اولش فكر كردم اسم سگش هانيه و داره اونو صدا ميكنه ، تو دلم گفتم چه اسم مسخره اي واسه سگش انتخاب كرده . بعد متوجه شدم كه انگار صورتش سمت منه و داره من رو صدا ميكنه ... برگشتم سمتش ،‌ ديدم داره نگاهم ميكنه ،‌ با تعجب گفتم
- بله ؟ با منين ؟
يهو عين اين پاچه ور ماليده ها و جن زده ها گفت
- واه واه ... توهم زدي آقااا .... چيت به هاني بودن ميخوره ؟؟ خوش تيپي ؟ خوشگلي ؟ چي داري كه هاني باشي ؟؟
من كه عصبي بودم ،‌ اينم بدترش كرده بود .. خواستم پاشم بزنم لهش كنم .... گفتم ول كن ... ضعيفه است .. خدا زدتش !!!
- ببخشيد خانم .. اشتباه از من بود
- معلومه كه اشتباه از شما بوده ...اصلا هميشه اشتباه از آقايونه ... واقعا كه ... اين پارك هم رفت تو بلك ليست ...
نميدونم دلش از كدوم مردي پر بود و كدوم مردي ، زده بوده تو حالش ، كه من رو به عنوان نماينده آقايون گير آورده بود وهر چي دق و دلي داشت ، رو سر من خالي كرد ، پاشد سگش رو بقل كرد و اومد از جلوي ما رد شه و بره اون سمت پارك ، همچنان هم داشت غر ميزد آخر غر غر هاش رو كرد به پيرو و با اكراه تمام گفت
- با اون سگ خرش !!!
پيرو كه فهميده بود انگار بهش توهين شده ... تا زنه بهش رسيد ... يهو از جاش پاشد و يه پارس كرد ... زنه يه جيغ زد و 3 متر پريد رو هوا و سگش از بقلش افتاد .... من كه كلي حال كرده بودم قلاده پيرو رو كشيدم و گفتم
- پيرووو ، هيسسس ... بشين سر جات ....
پيرو آرووم شد و همونجا نشست . رو كردم به خانمه و ادامه دادم
- شما ببخشيد ... اين سگ ما خره ديگه !! از خر كه كسي انتظار نداره .. شما به خانمي سگ خودتون ببخشيد
خانمه رفت سمت سگش ، بقلش كرد و با اون يكي دستش شروع كرد برام خط و نشون كشيدن
- من همين الان از شما و سگتون شكايت ميكنم ، شما واسه جامعه مضرين آقااااا . يه كاري ميكنم ديگه نتوني پات رو از خونه ات بزاري بيرون .. شما اصلا بيماريد آقااا .. بيمار رواني
همينا رو ميگفت و منم سرم رو به علامت تاييد تكون ميدادم و هي پشت سرهم ميگفتم
- حق داريد به خدا ، راست ميگيد . كاملا حق با شماست ... خدا مارو شفا بده ..
خانمه خيلي كفري شده بود ، خونسردي من هم بدترش ميكرد ، برگشت سمت در نگهباني پارك وگفت
- همين الان ميدم اينجا رو سرت يه چهار راه باز كنن و برعكس سوار الاغت كنن و دور شهر بگردوننت !!
همين رو گفت و با حرص راهش رو كشيد و رفت ، از حرفش خنده ام گرفت و بلند گفتم " آفتابه .... آفتابه يادتون نره ، بگيد حتما آفتابه هم بندازن دور گردنم " وقتي ديدم دوور شده .... بلند زدم زير خنده و يه دستي به سر و گوش پيرو كشيدم
- ايووول .. دمت گرم .. تربيت شده خودمي ديگه
يه نگاهي هم به دور و برم انداختم و تو دلم گفتم نكنه راستي راستي الان واسم مامور بياره ، از اين زنيكه سليته هر چي بگي برمياد ... دوباره دور و برم رو نگاه كردم ، دور تا دور پارك شمشاد بود و نميشد ازش رد شد .... از در پارك هم نميشد رفت چون نگهباني پارك همونجا بود و ممكن بود دم در نگهباني خفتم كنن ، رو كردم به پيرو و گفتم
- نظرت چيه از تو شمشادا بريم ؟؟؟ ميتوني بپري ؟؟
رفتم سمت شمشادا و قلاده پيرو و ول كردم و دو زانو نشستم پيشش و گفتم ..
- پيرو .. قلاده ات رو ول ميكنم .. تو بايد از رو شمشادا بپري .. خب ؟؟؟ وقتي از رو شمشادا پريدي.... مثل يه جنتلمن واقعي رفتار ميكني و همونجا صبر ميكني تا منم بيام ... خب ؟؟؟
بنده خدا كه نميتونست حرف بزنه .. من سكوتش رو به نشانه رضايت قلمداد كردم و دوباره يه دستي به سر و گوشش كشيدم و پاشدم 2-3 قدمي اومدم عقبتر و گفتم " حاضري ؟؟" ديدم خيز برداشته .. گفتم
- آهان .. يك .. دو ... سه ...( يه دستي زدم به پشتش) حالاااا
پيرو بعد از 3-4 تا گام بلند ، از رو شمشادا پريد .... دو تا دستامو به هم كوبيدم و گفتم " ايووووول" 2 تا سوت زدم و گفتم
- پيرو ... همونجا باش ... الان ميام ... يادت نره .. يه جنتلمن!!
خودمم يه دوور خيز كردم و دويدم و بعش هم يه پرش سه گام .... از رو شمشادا كه رد شدم .. قلاده پيرو رو گرفتم تو دستم و دويديم سمت خونه...
خونه كه رسيدم مامان و بابا و سوگند و آرش خونه بودند .. يه سلام و احوالپرسي با همه كردم و نشستم تو هال پيششون
- (بابا) كجا بودي پسرم ؟ كم پيدا شدي ؟
- شرمنده پدر ، ديشب تا صبح بيدار بودم . اين بود كه نتونستم بيام شركت ، فردا جبران ميكنم
- (بابا) خير باشه ، تا صبح بيدار مونده بودي واسه چي ؟
- همينطوري ... چيز مهمي نبود
- (مامان) سامي ، پنجشنبه كجايي مادر؟
- جاي خاصي نيستم ، چطور؟
- همينطوري ، آخه ميخواهيم بريم خونه آقاي پاكزاد ، گفتيم تو هم بيايي بد نيست
يه ذره فكر كردم (آقاي پاكزاد: دوست قديمي پدر ، تقريبا 6-45 ساله ، يه تاجر موفق ،‌ متاهل ، 2 تا دختر داره يكي عروسي كرده يكي هنوز تو خونه است و دانشجوي پزشكيه ) بلافاصله 2 زاريم افتاد كه مامان ميخواد 5 شنبه مارو ببره خواستگاري .. يه نگاه به پدر كردم ، شايد از نگاهش بتونم ته و توي قضيه رو در بيارم كه ديدم خودش رو با روزنامه خوندن سرگرم كرده و ميخواد نشون بده كه اصلا حواسش به ماها نيست، آرش و سوگند هم مثلا داشتند تلويزيون نگاه ميكردن .. اما مطمئن بودم كه حواس همشون پيش من و مامانه
- حالا چه خبره اونجا؟
- هيچي مادر ، خانم پاكزاد تازه از مكه برگشته ، گفتم بريم ديدنش .
- مطمئنين فقط موضوع همينه؟
مامان با شنيدن حرفم ناراحت شد و ابروشو انداخت بالا و گفت
- واااا ، يعني چي ؟ خب نميخواهي بيايي .. نيا ... ديگه چرا سين جيم ميكني؟
- نه مادر من ، من كي باشم كه بخوام شما رو سين جيم كنم ...
پاشدم رفتم صندلي بقل دست مامان نشستم ، دستش رو گرفتم تو دستم و با لحن آروومي كه از دلش در بيارم گفتم
- اوكي ،‌ هر چي شما بگيد .. چه ساعتي ميخواهين بريم ؟ كيا ميان ؟ كيا اونجا هستند؟
گل از گل مامان شكفت و با لبخند رو كرد به من و گفت
- من و تو و بابات ديگه .... سوگند و آرش هم خواستند بيان ، بيان .. نخواستنم كه هيچي ! ديگه واسه ساعتاي 6-7 بريم ، نيم ساعتي بشينيم و بيايم ،‌ فكر نميكنم غير از ما مهمون ديگه اي داشته باشن ، خودشونن ...
منكه ميدونستم جريان چيه اما نخواستم به روي خودم بيارم ... آرش برگشت نگام كرد و يه چشمك پر معني بهم زد و دوباره روش رو برگردوند سمت TV . ساعتم رو نگاه كردم 9 بود . دوست داشتم هرچه زودتر زمان بگذره و ساعت بشه 10 ... اصلا نميخواستم به هيچ چيز ديگه اي جز دلارام فكر كنم ... پاشدم رفتم سمت راه پله ها كه برم تو اتاق خودم ، رو كردم به آرش و گفتم :
- آرش اگه پايين كاري نداري ، يه سر بيا تو اتاقم كارت دارم .....
- اوكي ، تو برو اومدم
رسيديم تو اتاق ، سيستم رو روشن كردم و يكي از آلبوم هاي هايده رو گذاشتم واسه پخش و خودمو ول كردم رو تخت ، صداي پر طنين هايده پيچيد تو اتاق
- عروسك جون فدات شم ،‌ تو هم قلبت شكسته ، يه صد تا شبنم اشك توي چشمات نشسته
منم مثل تو بودم ، يه روز تنهام گذاشتن ، يه دريا اشك حسرت توي چشمام گذاشتن
چه تهمت ها شنيدي ، چه تلخي ها چشيدي ،‌ عروسك جون تو ميدوني چه حسرت ها كشيدي
عروسك جون زمونه ، منو اين گوشه انداخت ، به جاي حجله بخت ، برام زندون غم ساخت
بميره اون كه ميخواستش ، ما رو گريون ببينه ، سراي سينه هامون رو ز غم بيرون ببينه
     
#19 | Posted: 1 May 2011 02:57
قسمت نوزدهم
- اووووووووو اه ! چه خبرته ؟ باز غم برك زدي ؟ هايده گوش ميكني ؟ تو كه بايد كبكت خروس بخونه الان !
ساعد دستم رو از روي چشمم برداشتم و نگاهي به چهره خندون آرش كردم كه داشت ميومد سمت من ، پاشدم نشستم ، يه نگاهي به ساعت كردم ... يه ربع ديگه دلارام آنلاين ميشد. از رو تخت بلند شدم ، رفتم پاي سيستم نشستم ، كانكت شدم ، ياهو مسنجرم رو باز كردم و چراغمو فقط واسه دلارام روشن كردم ، صندليم رو برگردوندم سمت آرش كه رو تخت نشسته بود..
- چه كبكي ؟ چه خروسي ؟ آرش اينا چي ميگن ؟
- كيا ؟؟ مامانت اينا رو ميگي ؟
سرم رو به علامت " آره " تكون دادم ، آرش رفت عقب تر، تكيه اش رو داد به ديوار و بالشتم رو گرفت تو بغلش
- خب بابا ميخوان برات زن بگيرن ديگه ، تو هم كه عين بچه خووووب ،‌ داري به همه حرفهاشون گوش ميكني .... (لحن صداش رو عوض كرد و خواست اداي مامان رو در بياره) ساامي بريم اينجا ... چشم .... سامي بريم اونجا ... چشم .... (لحنش رو تند تر كرد ) خب مرد حسابي ، نميخواهي ... يك كلام پاشو بگو نميخوام ....چوب كه تو كونت نميكنن ! اگه هم ميخواهي ... پس زر نزن و بشين ببين برات كيو ميگيرن
اعصابم بدجوري خورد بوود ، راست ميگفت ... اما من هم چاره اي نداشتم ، يعني تو اون لحظه فكر ميكردم بهترين كار ، سكوت كردن در مقابل خواسته هاي مامان و باباست ، پيش خودم ميگفتم فوقش 100 تا خواستگاري هم بريم ... همه رو ميگم نه ! ... كاري نميتونن بكنن كه ...
تو همين فكرا بودم كه دلارام آنلاين شد ...صداي آنلاين شدنش كه اومد .. قلبم ريخت ....
- كيه ؟؟ شاهزاده خانمه ؟ بلاخره تشريف فرما شدن ؟
اصلا صداي آرش ، كه داشت بهم نزديك ميشد رو نميشنيدم !‌ همه حواسم رفته بود پيش دلارام ... رو آي-دي دلارام كليك كردم و صفحه پي – امش رو باز كردم ، اما هيچي تايپ نكردم ، صبر كردم خودش شروع كنه ... با دلهره رو كردم به آرش و گفتم
- آره ، خودشه !
- ببين تو رو خدا ، بد بختيت كم بود ... اين هم اضافه شد ... آخه بچه ،‌ تو رو چه به عشق اينترنتي؟
نميدونم چرا همه بدنم ميلرزيد ... خوشحال بودم كه آرش پيشمه ، تو اون لحظه يه جور دلگرمي بود برام ، حال دزدي رو داشتم كه واسه كارهاي خلافش ، شريكي پيدا كرده و خوشحاله كه اگه گير هم ميفته ، تنها نيست !! به صندلي كنار دستيم اشاره كردم و گفتم
- آرش بيا بشين اينجا ... تو بگو چي كار كنم ... بزار ازش وب بگيرم .. ببينيش ... ببين دختر به اين قشنگي تا حالا ديدي ؟ شخصيت از چهره اش ميباره!!
- برو بابا .. ما رو هوايي نكن ... ما از پس همين خواهرتم نميتونيم بر بياييم ..
- آرش ،‌ جون من يه دقيقه بشين ... صبركن ...
مثل اينكه دلارام هم منتظر بود كه من بهش پي ام بدم ، يعني مودبانه اش هم همين بود كه من اول سلام كنم ، اما نميدونم چرا اينطوري شده بودم ؟ همه وجودم رو استرس گرفته بود .
- اينجا كه چيزي نيست ... چي رو ببينم ؟؟ چرا هيچي نميگيد ؟؟
- صبر كن .. الان شروع ميكنم !
دلم رو زدم به دريا و شروع كردم تايپ كردن
- سلام ، شب بخير
- سلاام آقاا ،‌ شب تو هم بخير ، كجا بودي ؟ 10 دقيقه اي هست كه منتظرتم !
- شرمنده ، فكر كردم دارين آفلاين ها تون رو ميخونين .. نخواستم مزاحم شم
- بازم داري تيكه ميندازي؟ چه رسمي شدي دوباره !
- نه نه .. چه تيكه اي ؟ قصد جسارت نداشتم
- عليرضاا .. چرا عوض شدي ؟ منم ... دلارام ... چرا اينقدر خشك و رسمي حرف ميزني عزيزم ؟
- (آرش) اووووو، عزيزم ها شروع شد ... بگو اگه راست ميگي كه دلارامي ... وب بده .. ببينم !
- ااه .. زر نزن آرش .. ببينم چه غلطي دارم ميكنم
آرش ناراحت شد ، از جاش پاشد و گفت
- برووو بابااااااااا،‌ انگار داره آپولو هوا ميكنه ، حالا مخ يه دختر نتي رو زدي ديگه ،‌ شاهكار كه نكردي .... همچين ميگه بزار ببينم دارم چي كار ميكنم كه انگار ميخواد بدون خون ريزي ، شمشير تو كوون فيل كنه !
- آرش جون من اذيت نكن .. به خدا هول شدم ... بابا صبر كن يه ذره بگذره .. ازش وب ميگيرم ببيني ..
- ما اگه نخواهيم اين خانم خانما رو ببينيم ، چي كار بايد بكنيم ؟؟؟ بابااا ... ساامي دست از اين كارات بردار ...
- آرش .. اگه ميخواهي اين زر زر ها رو بكني ، گمشو برو بيرون اصلا ... اه ... عين آدم دارم ميگم بيا بشين ، تو هم دختره رو ببين .. ببين چه خاكي تو سرم كنم ، چرا اينطوري شدي جديدا ؟؟ گه شدي .... اه
برگشتم سمت مانيتور، اينقدر عصبي بودم كه ميخواستم مانيتور رو از پنجره پرت كنم پايين ، آرش كه ديد اينطوريه و بد جوري قاطيم ، خيلي آرووم اومد و دوباره نشست پيشم ...
- خيلي خب بابا ، چرا قاط ميزني .. برو ببينم چه ميكني ، اما خداييش خيلي دوست دارم ببينم اين كيه كه تو رو اينطوري كرده ؟؟ (صداش رو آرووم تر كرد) در ضمن ، گه هم خودتي
چپ چپ نگاش كردم ، اما هيچي نگفتم و دوباره سرم رو برگردوندم سمت مانيتور ، تو دلم خوشحال بودم كه آرش نرفته و پيشم مونده ، اما به روي خودم نياوردم و جوابش رو ندادم ، پي ام رو خوندم تا دوباره صحبت رو شروع كنم ، ديدم دلارام برام زد
- عليرضا .. مثل اينكه من مزاحمت شدم .. درسته ؟
- مزاحم ؟؟؟ نه !‌ براي چي ؟
- آخه احساس ميكنم اصلا حواست به اينجا نيست و 10 مين يه بار جواب ميدي .. اگه داري با كسي چت ميكني ، بگو ،‌ من بعدا مزاحمت ميشم !
وقتي نوشته هاش رو ميخوندم ... اينقدر كلافه شده بودم .. كه نميدونستم چي كار كنم ... رو كردم به آرش و گفتم
- خااااااااك تو سرت آرش ... ديدي چي شد ؟ آخه اسكول .. اين وسط قهر كردنت چي بود ؟ حالا چي جوابش رو بدم ؟
هول هولي ، طوري كه به چيزي شك نكنه براش زدم
- نه بابا ، اين حرفها چيه ؟ آرش اينجا بود ... داشت مسخره بازي در مياورد و هي حرف ميزد، نميزاشت حواسم جمع شه ،‌ رفتم بيرونش كنم از اتاق ، تا همه حواسم پيش شما باشه
خودمم نفهميدم چطوري اين چاخان رو كردم ، آرش مثل اينكه باورش نشده بود كه من اينطوري ضايعش كردم ، دوباره نوشته ام رو خوند و با عصبانيت پاشد رفت سمت در اتاق و گفت
- خااااك تووو سررت كنن ،‌ بد بخت ، رفيق فروش
- آرش . آرش .. جون من بيا بشين .... ببخشيد ، فقط خواستم يه چيزي گفته باشم كه گير نده ....
- (دلارام) چرا ؟ اتفاقا من خيلي دوست دارم با ايشون آشنا شم ...
پاشدم دست آرش رو گرفتم
- آرش .. آرش .... جون من بيا ،‌ ميگه ميخواد با تو آشنا شه
- با من ؟؟
- آره بخدا .. بيا خودت بشين ببين ..
هرطوري بود ، آرش رو راضي كردم ، اومد نشست و چشم دوخت به مانيتور واسه دلارام زدم
- آرش اينجاست ، سلام ميكنه
- (آرش با آرنج زد تو پهلوم) چرا دروغ ميگي ؟؟؟ من كي بهش سلام كردم ؟
- (من خطاب به آرش) زر نزن ... وظيفته از 400 كيلومتري ،‌ جلوش دولا و راست بشي ..
- (آرش) اي زن ذليل بد بخت !!
- (دلارام) سلام آقا آرش .. خوبين ؟ سوگند جون خوبن ؟ تعريفتون رو خيلي از سامي شنيدم .
- (آرش) ئه ،‌ تو بلدي از من هم تعريف كني ؟ از طرف من جواب سلام و احوالپرسيش رو بزن ديگه، زشته ..
براي دلارام ،‌ از طرف آرش سلام و احوالپرسي فرستادم و تعارفات معمول رو تيكه و پاره كردم ! ده دقيقه اي به همين منوال گذشت و اين دوتا واسه هم تيريپ كلاس ميومدن و من پيام رسان بودم اين وسط ، يه جورايي خسته شده بودم و تو دلم به خودم فحش ميدادم كه چرا به آرش اصرار كردم بمونه ، وسط تعارف تيكه پاره كردنه اين دوتا زدم
- ميخواهين من برم ،‌ شما ها حال و احوال كنيد ؟
- (دلارام) نه نه ، بمون .... من زياد مزاحم آقا آرش نميشم ،‌ فقط خواستم عرض ادبي كرده باشم
دلارام خيلي خووب ميدونست چطوري بايد خودشو تو دل بقيه جا كنه ، روشي كه پيش گرفته بود ، رو آرش جواب داد و آرش با خوندن تكست هاش ، نرم و نرم تر شد، طوري كه بهم گفت "چقدر مودب و با شخصيته ، حالا ميفهمم چرا ازش خوشت اومده"
از اينكه دلارام تونسته بود خودشو تو دل آرش جا كنه ، خيلي خوشحال بودم ، چون حس ميكردم يه راي مثبت واسه خودم خريدم ، نظر آرش هميشه برام مهم بوده و حالا كه ميديدم از انتخابم راضيه ،‌ خوشحال بودم ، آرش هم شروع كرد به صحبت كردن با دلارام و اين بار ، من رو هم بازي دادن و نيم ساعتي ، سه تايي با هم حرف زديم، گاهي من و دلارام حرف ميزديم ، گاهي من حرفهاي آرش رو براي دلارام تايپ ميكردم ، گاهي دلارام آرش رو مخاطب قرار ميداد ، خلاصه كه خيلي خووب پيش ميرفت.. يخ من هم كاملا باز شد و آرش و دلارام هم خيلي با هم راحت شدند، اصلا نميخواستم تو اون موقعيت به دلارام بگم كه بهم وب بده ، احساس كردم كه شايد بدش بياد و نخواهد كه آرش اونو ببينه ،‌ آرش هم هيچ اصراري به اين كار نكرد و بعد از نيم ساعت بهم گفت
- خب سامي جان .. من ديگه مزاحمتون نميشم ، برم كه شما هم به حرفهاي خودتون برسين
- كجا بابا ؟؟ بودي حالا !
آرش كه داشت از رو صندلي بلند ميشد ، يه دستي رو شونه ام زد و گفت : " از طرف من باهاش خداحافظي كن و شب بخير بگو" ، رفت سمت در، دوباره برگشت بهم گفت
- عكس يادت نره ، تمام قد
يه چشمك زد و از در رفت بيرون ، خنديدم و با صداي بلند ، طوري كه از پشت در بشنوه گفتم :" اوكي "
برگشتم سمت مانيتور، حالا من و دلارام تنها شديم ... وقتي به اين فكر كردم كه با دلي تنها شدم ، ضربان قلبم رفت رو 1000
- دلي ، آرش خداحافظي كرد و رفت
- ئه ، چه يه دفعه ؟ چرا ؟؟ حرفي زدم كه ناراحتش كرد؟
- نه بابا .... خب ديگه دليلي نداشت بمونه ، ميخواستين با هم آشنا شين ،‌ كه شدين ديگه !
- اوكي ،‌ پسر خوبي بود
- از من بهتر بود؟
- واااي تو كه عسلمي ، تو عشقمي .... (يه ايكون بوس)
- اوووو ، خانم شما نميترسين ، با يه پسر تنها باشين و بوسش كنين ؟
- نه ،‌ واسه چي بترسم ؟؟ اون پسره بايد از من بترسه
از حرفش خنده ام گرفت ، هيچ وقت كم نمياورد ، دوست داشتم ببينمش ، واسش زدم
- دلارام .. بهم وب ميدي ؟
- آره عزيزم .. چرا نميدم ؟
پيغام وبش اومد ،‌ اوكي كردم ،‌ تا زماني كه تصويرش بياد ، نه اون حرف زد ، نه من ... نفسم رو تو سينه ام حبس كرده بودم .. انگار بار اولمه ميخوام ببينمش ،‌ بعد از 10-15 ثانيه ،‌ تصوير وب اومد و تونستم ببينمش ... واااي ، زيبا تر از قبل بود ... موهاي مشكي اش ، روي شونه اش ريخته بود و يه تي شرت آستين كوتاه سفيد تنش كرده بود كه روي سينه اش عكس ميكي موس بود ،‌ با ديدن عكس ميكي موس خنده ام گرفت ... چند لحظه اي ساكت بود و داشت به دوربين نگاه ميكرد ، قدرت تايپ كردن ازم صلب شده بود ... تكيه اش رو از صندلي برداشت و برام زد
- چيه ؟ چرا ساكتي ؟
- چقدر تي شرتت نازه
يه نگاهي به تي شرتش انداخت و با نااز و ادا برام زد
- قابلي نداره ....
- جدا ؟؟؟ يعني اگه بگم بدش به من ... ميدي ؟
- آره .. چرا نميدم ...
شيطنتم گل كرد ... خواستم ببينم كم مياره يا نه ؟ واسش زدم
- اوكي ، بدش به من ..
- كي ؟
- الان ..
يه ذره به دوربين نگاه كرد و با چشماي خمارش ديونه ام كرد .....
- مطمئني ، الان ميخواهيش؟
- اوهوم
دستش رو كرد لاي موهاش و يواش يواش تيكه هايي از موهاش رو از بقيه جدا ميكرد و دور انگشت اشاره اش مي چرخوند و نشون مي داد كه داره فكر ميكنه ، نميدونستم داره به چي فكر ميكنه ، بعد از 3-4 دقيقه دستهاش رو آورد سمت كيبورد و برام زد
- اوكي، خودت خواستي
از صندليش پا شد و از جلوي دوربين رفت كنار ، بعد از 5 دقيقه ، برگشت .... چيزي كه ميديدم باورم نميشد ، بلوزش رو در آورده بود و تو دستش بود .... با يه سوتين اومد نشست رو صندلي جلوي وب ... حتي نميتونستم آب دهنم رو قورت بدم ... واااي ... فقط يه سوتين مشكي توري تنش بود ..... بلوز رو گرفت سمت دوربين و با اون يكي دستش برام زد
- خب آقا ... اينم بلوز .. ديگه چي ميخواهين ؟؟
كپ كرده بودم .. نميدونستم خوشحالم ... يا ناراحتم ؟؟ هيچي نميتونستم براش بزنم ... فقط و فقط داشتم نگاش ميكردم ، اون هم با بيرحمي تمام تكيه داده بود به پشتي صندلي و داشت با موهاش بازي ميكرد و منو ديوونه تر ميكرد .. چه بدن ناازي داشت .. دوباره دستش رو برد توي موهاش و مثل دفعه قبل همه موهاش رو بالاي سرش نگه داشت ، دوباره زير بقلش جلوي وب خودنمايي ميكرد اين كار واقعا ديوونه ام ميكرد ، دلم ميخواست زير بقلش رو بليسم ... ببوسم ... گاز بگيرم .... لب پايينم رو بين دو تا دندونام گرفتم و يه دستم رو بردم سمت عاليجناب كه داشت يواش يواش سر بلند ميكرد ... ميدونستم كه اين مقدمه يه سكس چته ... اما اصلا انتظارش رو نداشتم ... حس ميكردم اين كارها فعلا براي ما زوده !!
- آقا نگفتين ، ديگه چي ميخواهين .....
به نااز و اداهاش كه نگاه ميكردم ... دلم تيكه تيكه ميشد ... عاليجناب تو دستم سيخ و سفت شده بود .... دلم رو زدم به دريا و براش زدم
- سوتينتم خوشگله ،‌ اونم ميخوام ...
چشماش كه خمار بود ،‌اين رو هم كه خوند ، خمار تر شد و با يه حالت شهوتي تو دوربين نگاه كرد و زبونش رو روي لب بالاش كشيد
- آرهههه ؟
كيرم رو يه فشار دادم و براش زدم
- اوهوم
دو تا دستش رو برد پشت كمرش و سگك سوتينش رو از پشت باز كرد و دستهاش رو آورد جلو و سينه هاش رو گرفت تو دستش ، آرووم آرووم ، اول بند راست سوتينش رو از روي شونه اش انداخت پايين ، بعد بند چپش رو ..... داشتم ديونه ميشدم .... صداي نفس هاي خودم رو ميتونستم بشنوم كه به شماره افتاده بود .... خيلي سريع پاشدم و در اتاقم رو از تو قفل كردم و برگشتم سر جاام ، وقتي نشستم پاي وب ... ديدم سوتينش رو در آورده و دستهاش رو گرفته جلوي سينه اش كه معلوم نباشه.. براش زدم
- نميخواهي چيزي بگي؟
تو دوربين نگاه كرد و ابروش رو به نشانه " نه " انداخت بالا .... ميدونست منظورم چيه .... اگه ميخواست چيزي تايپ كنه ،‌ سينه اش معلوم ميشد و اون نميخواست من به اين راحتي ها سينه اش رو ببينم ... حالم بد جوري خراب شده بود ، پيش آبم اومده بود ... پاشدم شلوارم رو تا سر زانوهام كشيدم پايين و از رو شورت شروع به ماليدن كيرم كردم .... طاقت نداشتم .. براش زدم
- دلارام ... دستتو بردار ..
دوباره ابروش رو انداخت بالا .... داشتم ديوونه ميشدم
- دلارااام .. خواهش ميكنم
انگار از التماس كردن من خوشش ميومد ، لباش رو با زبونش خيس كرد و چشماش رو خمارتر كرد ... يه دستش رو برداشت ، كرد لاي موهاش .... وااي جونم داشت بالا ميومد ... با اون يكي دستش داشت سينه هاش رو ميماليد ... سرش رو تكيه داده بود به پشتي صندلي و چشماش رو بسته بود و داشت حاال ميكرد .. دستم رو كردم زير شورتم و بدون مانع كيرم رو گرفتم تو دستم ... به وضوح داشتم آه و ناله ميكردم .... دوست داشتم حرف بزنه ... دوست داشتم آه و ناله كنه و حشري ترم كنه
- دلاراام
- جوووونم
- آااخ ... دلي دارم ديونه ميشم
انگشتش و كرد تو دهنش و دور تا دور لبش كشيد .... برام زد
- منم ... منم دارم ديونه ميشم .... عليرضاا .. بگو .... بگو چي ميخواهي؟
خواستم بگم همه چيتو ميخوام ، اما جلوي خودم رو گرفتم ... شايد خجالت ميكشيدم ... نميدونم ... اما به زدن 3 تا نقطه اكتفا كردم ، اون داشت سينه هاشو ميماليد و لبش رو گاز ميگرفت
- بگوو .. بهم بگوو ازم چي ميخوااهي ؟
معلوم بود خيلي حشريه ،‌ منم دست كمي از اون نداشتم ... كيرم سيخ سيخ بوود .. داشت ميتركيد ... دلم رو زدم به درياااا
- همه چيتو ميخوام دلي ... همه چيتو .. همه جاتو
- آخخخخ جوووووووووون ، بگوو ... بگوو ديونه ام كن ...
- وااي دلي .... ميخوام
- چي ميخواهي ؟
- تو رو ...
- كجامو ؟
- واااي سينه هاتو ... ميخوام .. ميخوام بخورمشون ... گازشون بگيرم .... ليسش بزنم ... واااي دلي ميخوامت لعنتي
اينا رو كه ميخوند وحشي شده بود و سينه هاشو بد جوري فشار ميداد ... پاشد ... دكمه شلوارش رو باز كرد ، زيپش رو كشيد پايين ... من ديگه نميتونستم صورتش رو ببينم ... فقط شكمش و ناف قشنگشو ميديدم .... دستش رو كشيد به ناف و زير نافش و برام زد
- ميخواهي درش بيارم
منكه ديگه ديوونه شده بودم ... كيرم رو داشتم ميماليدم ... براش زدم
- آرههه .. آرههه .. درش بيار
- دوست داري ببينيش ؟؟؟؟
- آرهههه .. ميخوام ببينمش ... بليسمش ... بخورمش ... وااااااااااااي ... دلي درش بيار ..
- تو در آوردي ؟
- آره ..
- دستت روشه ؟؟
- واااي .. دلي ... آرهه .. دارم ميمالمش
- جووووووووووون .. سيخ شده كيرت ؟
وقتي ديدم اينقدر راحت نوشت كير ..... كلي حال كردم .... اينقدر حشريم كرده بود كه اگه يه ذره ديگه كيرم رو ميماليدم ، آبم ميومد ... دستم رو از كيرم برداشتم و براش زدم
- آرهههه ... سيخه سيخه .. ميخواهد جرت بده ... اون كوس نازتو ميخواهد جر بده ... در بيار شلوارتو .. ميخوام ببينمش
شلوارش رو در آورد و از رو شورتش ، داشت كوسش رو ميماليد .... ديگه طاقت نداشتم .. ميخواستم از پشت مانيتور دستم رو بزنم به كوسش ....
- دلي ..... دلي .. درش بيااااار لعنتي
- چيو در بيارم ؟؟؟ بگو ... بخواه
- شورتتو در بيار ... ميخوام كستو ببينم ....
- واااي جووووووووووووون ... ساامي از كيرت بگو .. سيخ شده ؟؟ بلنده ؟؟ كلفته ؟؟؟ آخخخخخخ. داري ميماليش ؟؟ ميخواهي كيرت و بكني تو كسم ؟؟ آره ؟؟
- آرههههههههه ... ميخواام .... درش بيار شورتتو لعنتي
شورتش رو در آورد و حالا ميتونستم كوس بي موش رو جلوي وب ببينم ... دوباره دستم رفت رو كيرم و سرش رو گرفتم تو دستم ... اونم با دستش داشت كشاله هاي رونش رو نوازش ميكرد ... دوست داشتم كوسش رو باز كنه برام ..
- دلي ... بمالش
- چيو ؟
- كوستو ... بمالششش
- جوووووووون .... كاش تو اينجا بودي .. خودت ميماليديش .... ميخورديش ...
دستش رو برد بين چاك كوسش و شروع كرد به ماليدن چوچولش ، وااااااااااي داشتم ديوونه ميشدم ... وحشيانه جق ميزدم و خود ارضاييه دلارام رو نگاه ميكردم ... برام زد
- دوست داري ؟؟ عليرضاااااا .. دوست داري اينطوري كوسمو ميمالم ؟؟؟
- آخخخ .. آرههه .. بماال. .. بمالش .... انگشتتو بكن توش .. بكن تو كست ...
- واااي جووووووون . علي .. بمال كيرتو ... بمااال .. منم كوسمو به عشق كير تو ميمالم ... آخخخخخخخخ .. كاش وب داشتي .. كيرتو ميديدم .... بگو كه داري به عشق كوسم ... جق ميزني ...
آبم داشت ميمومد .. دوباره ول كردم كيرم و نميخواستم آبم زودتر از اون بياد ... دوست داشتم صورتش رو ببينم .. ميخواستم وقتي آبش مياد چشماشو ببينم ....
- واااااي .... دلي .. بشين .. بشين ميخوام چشماتو ببينم ... دوست دارم وقتي آبت مياد چشماي نازتو ببينم
نشست ... چشماش از زور شهوت باز نمشيد ... يه پاش رو انداخت رو دسته صندلي و پاهاش رو كاملا از هم باز كرد و شروع كرد به ماليدن كوسش ... منم آرووم ، طوري كه آبم نياد .. كيرم رو ميماليدم ....
- آااخخخ ... عليرضاا .. بگو داري ميكني منووووووووو ... بگوووو داررري كوسمو جرررررررررر ميدي .... بگوووو توروخدااااا .....
- آرهههههه .. دارم ميكنمت ... دارم جرت ميدم .. كس قشنگتو دارم ميكنم ... داري بهم كس ميديي
- آخخخ . آرهه . آره .. دارم بهت كوس ميدم .. زير كيرت دارم ميميرم .... واااااااااااااااااااااي
چشماش رو بست و تند تند داشت ميماليد كسش رو .... يه دستش رو آورد رو كيبورد
- علي .. علي.. آبم داره مياااد .... ممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
تا اينو خوندم كه آبش داره مياد .. تند تر جق زدم و حلقه دستم كه دور كيرم بود رو تنگ تر كردم ...... اونم داشت تند تند كسش رو ميماليد و محكم لبش رو گاز ميگرفت .... يه دفعه ديدم همه بدنش سيخ و منقبض شد و بعد از چند تا تكون بي حركت شد و بدنش شل شد .... فهميدم آبش اومده .... منم با يه فشاره ديگه به كيرم .... راه آب كيرم رو باز كردم و آبم با شدت پاشيد بيرون !!
     

#20 | Posted: 1 May 2011 02:58
قسمت بيستم
سرم خيلي درد ميكرد ... يه غلتي تو جام زدم و ساعت رو نگاه كردم ... 9 صبح بود ... اصلا حوصله نداشتم برم سر كار ... ديشب هم دير وقت خوابيدم .. آخرين باري كه ساعت رو نگاه كردم نزديكهاي 3 و نيم بود ... فكر كنم تا ساعتهاي 4 يا 5 داشتم با دلارام چت ميكردم ... يه ذره چشمام رو ماليدم .... دستهام رو بردم بالا سرم و به هم قلاب كردم و تا اونجا كه ميشد كشيدمشون ... خيلي بدنم كوفته بود .. انگار كوه جا به جا كرده بودم ... بايد يواش يواش بلند ميشدم و ميرفتم سركار .. اما اصلا حسش نبود ....
زل زدم به سقف و به سكس چت ديشبمون فكر كردم ... نميدونم چرا ، اما احساس خوبي نداشتم ... شايد فكر ميكردم خيلي زوود بوود ... شايد دوست داشتم خودم شروع كنم ، شايد دوست داشتم من خواهان باشم تا خوانده ... اما خب كاري بود كه شده بود و به عنوان يه سكس چت ، خوب بود ... اين اولين تجربه سكس چت من نبود ، اما بهترينش بود!! شايد چون با عشق و علاقه بود ... سكس چت هاي قبليم فقط و فقط براي تخليه جسمم بوود اما اين سكس چت ... با عشق بود و يه جورايي روحمم ارضا شده بود ..... سعي كردم به چهره نازش فكر كنم.. به بدن خوش تراشش .. چقدر خواستني بود ... چقدر ادا و اصول هاش به دل مينشست!
دلم براش تنگ شده بود ، كاش ميشد هميشه پيشم باشه .. غلتي زدم و گوشيم رو برداشتم ... ميخواستم بهش اس ام اس بدم .... در گوشي رو كه باز كردم ... ديدم دلارام بهم اس ام اس داده ... دقيقا همون چيزهايي رو نوشته بود كه من داشتم بهشون فكر ميكردم ... برام زده بود كه دلش برام تنگ شده و كاش ميشد كه هميشه پيشش باشم ... يه دوستت دارمه خوشگل هم انداخته بود پاش !!
ناخود آگاه لبخند لبهام رو پوشوند ، گوشي رو چسبوندم به قلبم و 2-3 بار پشت سر هم گفتم " دوستت دارم عشق من .. دوستت دارم عسلم "
اس ام اسش رو ريپلاي كردم و براش زدم كه من هم به همين چيزهايي كه گفتي فكر ميكردم و اميدوارم روزي برسه كه واسه هميشه پيشم باشي .... گوشيم رو گذاشتم كنار تختم و چشمام رو بستم ... سعي كردم دوباره همه اتفاقات ديشب و پريشب رو به خاطر بيارم ... يادم افتاد كه ديشب نيم ساعتي آرش و دلارام داشتند با هم حرف ميزدن و بعد از سكس چت .. وقتي دوباره حرف من و دلارام كشيده شده بود به آرش و سوگند ، دلارام شماره سوگند و آرش رو ازم گرفته بود ... ميگفت دوست داره با سوگند آشنا شه و دوست داره گاهي اوقات با آرش در مورد من حرف بزنه ... منم هيچ مخالفتي نكرده بودم و هم شماره موبايل ارش رو بهش داده بودم ، هم سوگند رو..
يادم اومد كه ديشب دلارام 5-6 عكس از خودش بهم داده بود ... با ياد آوري اين ، انگار ته دلم و قلقلك دادن .... آره ... بهترين راه فرار از دلتنگي ، ديدن عكس هاش بود ... پاشدم رفتم سمت سيستم ... روشنش كردم و گوشيم هم وصل كردم به يو اس بي ، ميخواستم عكس هاش رو بريزم تو گوشيم تا هم به آرش نشون بدم .. هم تو شركت ازشون پرينت بگيرم . بعد از اينكه حسابي عكس هاش رو نگاه كردم و دلي از عزا در آوردم ، ريختمشون تو گوشيم و سيستم رو خاموش كردم و بعد از يه دووش اساسي ، رفتم سمت شركت ...
تو شركت ، سرم به كار گرم شد و سعي كردم كارهايي كه ديروز بايد انجام ميدادم و نرسيده بودم ، رو امروز انجام بدم ، چند ساعتي سرم شلوغ شد و غرق كار شده بودم ، خدارو شكر تونستم تمام كارهايي كه بايد روز پيشش انجام ميدادم رو ، تو 3-4 ساعت انجام بدم ، تقريبا سرم خلوت شده بود كه دلارام اس ام اس داد بهم ... يه خسته نباشيد نااز بهم گفته بود و ازم خواسته بود كه اگه بيكارم و وقت دارم ... برم چت .. منم كه تمام كارهام رو انجام داده بودم و كار خاصي نداشتم ،‌ يه اوكي براش فرستادم و رفتم پاي چت ... اون روز كژال و غزال ، دختر خاله هاي دلارام رو ديدم ... تقريبا 8 و 6 ساله بودند ... جفتشون هم خيلي ناز بودند و ميخورد كه دختر خاله هاي دلارام باشن ... روزها كه مادرشون ميرفت سركار، ميومدند پيش دلارام تا نه اونها تنها باشند ، نه دلارام.....
روزها از پي هم ميگذشتند و عشق من و دلارام هم بيشتر و بيشتر ميشد ،‌ در طول شبانه روز ... 4-5 ساعتي با هم چت ميكرديم 1-2 ساعت تو شركت ... 2-3 ساعت هم آخر شب ... 1 ساعتي هم تلفني حرف ميزديم .. بقيه مواقع هم اس ام اس ميداديم به هم .... همه چيز خيلي عالي و سريع پيش ميرفت .. دلارام با سوگند دوست شده بود و تقريبا يك روز در ميون با همديگه چت ميكردند ... من و دلارام كاملا چت رووم هامون رو فراموش كرده بوديم و اگه زماني آنلاين ميشديم .. فقط و فقط تو ياهو مسنجر بوديم ... دلارام اختيار چت رووم خودش رو هم داده بود به نازي و رابطه خيلي خوبي با نازي داشت.
يك ماهي گذشت ... 2-3 تا خواستگاري هم رفتيم .. كه به لطف خدا و بهونه هاي بني اسرائيلي من ، همشون بهم خورد . تو اين مدت هم حرفي در مورد ازدواج و خواستگاري به دلارام نزدم ...
يه روز كه طبق معمول داشتم با مامان سر ازدواج و خواستگاري و اين حرفها كلنجار ميرفتم و هرچي به مامان ميگفتم نميخوام ،‌ مامان حرف خودش رو ميزد ، وقتي ديدم مامان به هيچ صراطي مستقيم نيست ، با اعصاب خورد رفتم تو حياط و خودم رو با پيرو سرگرم كردم ... صداي سوگند رو از طبقه بالا شنيدم
- ساامي ، يه دقيقه بيا تو اتاق من .. كارت دارم
برگشتم سمت تراس بالا .. ديدم تا شكمش دولا شده و الانه كه از نرده ها بيفته پايين .... واسه اينكه دولا تر نشه .. خيلي سريع گفتم
- اوكي ، برو اومدم
بي خيال پيرو شدم و پيش خودم گفتم : " خير باشه ... يعني چي كارم داره ؟ "
رفتم تو خونه و از راه پله ها گذشتم و رفتم تو اتاق سوگند ، ديدم سوگند خيلي عصبي داره طول و عرض اتاقش رو قدم رو .. ميره ... يه لحظه ترسيدم .. فكر كردم ... نكنه با آرش زدن به تيپ و تاپ هم ؟؟
- سوگند ؟ چي شده؟
مثل اينكه متوجه حضور من نشده بود ... صدام رو كه شنيد ، يه دفعه برگشت سمتم
- ئه ،‌ اومدي ؟ بيا بشين كارت دارم
با نگراني رفتم سمت صندلي كه با دست اشاره كرده بود و نشستم ، سوگند هم اومد رو صندلي رو به روييم نشست
- چيزي شده سوگند؟
- نه .. يعني نميدونم چطوري شروع كنم ... تورو خدا ناراحت نشيا ... يه وقت فكر نكني ميخوام تو كارت دخالت كنم
احساس كردم خيلي استرس داره ، كف دستهاش رو به هم مساييد و همين كارش منو عصبي ميكرد... سعي كردم استرس و ازش دور كنم .. با لحن خيلي آروومي گفتم
- سوگند جان .. راحت باش عزيزم .. حرفت رو بزن بگو ببينم چي شده ؟
خيره تو چشمام نگاه كرد
- ساامي ... تو خودت ميدوني داري چي كار ميكني ؟
يه لحظه انگار بهم شوك داده باشند ..... انتظار نداشتم يه دفعه يه همچين سئوالي بكنه .. يه ذره فكر كردم .. سعي كردم ببينم چه كار اشتباهي انجام دادم كه اينقدر سوگند رو ناراحت كرده ، اما چيزي به ذهنم نرسيد ....
- متوجه منظورت نميشم ،‌ واضح بگو ... در چه مورد؟
- همين ازدواجت ديگه ... ميخواهي چي كار كني؟ هر روز هر روز با مامان و بابا جنگ اعصاب راه ميندازين ... اگه نميخواهي ازدواج كني ... بهشون بگو كه اين همه خواستگاري و اين بند و بساط ها رو راه نندازن ... اگر هم ميخواهي ... خب ديگه ناز و ادا نداره ...
- مگه نميبيني .. من هميشه دارم ميگم نميخوام ... اينا دست بردار نيستند ....
- آخه نميخوام كه نميشه .... يعني هيچ وقت نميخواهي ازدواج كني ؟ نميشه كه!!!!!
- نميخوامه نميخوام كه نه ... اما الان موقعيتش رو ندارم .. حالا تو چرا اينقدر گير دادي ؟
- سامي .. با دلارام ميخواهي چي كار كني ؟ يك ماه و نيمي هست كه باهاشي .. مگه نه ؟ هيچ جا هم نميري .. با هيچ كسم رفت و آمد نداري .. همه وقت و زندگيت رو گذاشتي پاي كامپيوتر ... آخرش كه چي ؟ خودت ميدوني داري چي كار ميكني ؟ از دلارام چي ميخواهي ؟ اون ازت چي ميخواد؟ فكر نميكني يكي از دلايلي كه نميخواهي ازدواج كني ، دلارامه ؟
ساكت بودم و داشتم به حرفهاش گوش ميدادم ..
- به خدا ساامي نگرانتم .. نميگم دلارام دختره بديه .. نه .. اما نميشه كه تو همه وقتت پاي كامپيوتر بگذره .. من نميدونم شماها ميخواهين چي كار كنين؟ اما اينو خووب ميدونم كه اين رسمش نيست ..
ساكت شد ... با سكوتش به من اجازه داد كه به حرفهاش بيشتر فكر كنم ... راست ميگفت تو اين يك ماه و خورده اي كه باهاش بودم .. تو هيچ مهموني و جمعي شركت نميكردم ،‌ تا وقت گير مياوردم ، اس ام اس ميدادم به دلي و با هم آنلاين ميشديم و چت ميكرديم .. به جرات ميتونم بگم تنها جاهايي كه رفتم .. همون 2-3 تا خواستگاري بود كه اونم اينقدر غر زدم كه سر نيم ساعت پاشديم ، برگشتيم خونه ... و اين از چشمان تيز بين مامان و بابا و سوگند ، دور نمونده بود
- سامي من نگرانتم ، نه تنها من ... مامان و بابا و آرش هم نگرانن ، ديشب از آرش خواستم كه باهات حرف بزنه .. اما بهم گفت اگه خودم اينكارو بكنم بهتره ، سامي ... ميخواهي چي كار كني ؟
لحن صداش و نوع نگاه ملتمسانه اش ، گواه از نگراني بيش از حدش بود .... واقعا من ميخوام چي كار كنم؟ اين سئوالي بود كه خيلي وقته خودم از خودم ميپرسم ....
- نميدونم
- نميدونم كه نشد حرف .. ساامي ...يه دقيقه نگام كن
حرفش رو گوش كردم و تو چشماي عسلي اش نگاه كردم ، نگراني تو نگاهش موج ميزد
- دلارام رو دوست داري ؟
- آره
- اونم تورو دوست داره ديگه ؟
- خب آره .. چطور ؟
- ميخواهين با هم ازدواج كنين ؟
- ازدواااج؟؟ (يه خنده اي كردم) نه ..
- نهههه؟؟ خب پس واسه چي با هم هستين؟ ساامي عاقل باش ... چطوري دوستش داري و نميخواهي باهاش ازدواج كني ؟
- نه اينكه نخوام .... اما ... تا حالا باهاش در اين مورد حرف نزدم ...
- خب بزن
راست ميگفت .. تا كي ميخواستم اين رابطه رو بدون هدف جلو ببرم ؟ بايد يه فكري به حال خودم ميكردم و حرف دلم رو با دلارام در ميون ميزاشتم ، حرف دلي كه الان به يه مشكل تو خونه ما تبديل شده ... اما چطوري؟ يه دفعه برم بهش بگم دلارام بيا باهام ازدواج كن ؟ نميشه ديگه ... تازه .. اون گفته بود كه اسمش رو از ليست كانديداي ازدواج ، پاك كنم .... اما اينطوري هم نميشد كه .... اگه واقعا من رو واسه ازدواج نميخواد .. پس واسه چي ميخواد ؟ همينطوري بايد شروع كنم ديگه ... اون كه ميگه عاشقمه و بدون من ميميره ... خب پس بايد از خداش باشه كه ازش خواستگاري كنم ... شايد هم تا حالا هيچي نگفته و منتظر من بوده كه حرفش رو بزنم .. شايد اگه موضوع ازدواج رو بهش بگم .. بگه : " نه .. من خيال ازدواج كردن ندارم " .... واقعا هم فكر نميكنم قصد ازدواج كردن داشته باشه ... اگه ميخواست ازدواج كنه ،‌ چرا تا حالا نكرده بود ؟ يعني يه مرد خوب ايرووني تو هلند پيدا نميشد كه بگيرتش ؟؟ شايد هم به محض اينكه بهش پيشنهاد دادم .. قبول كنه و مقدمات عروسي رو بچينيم .... "مقدمات عروسي؟" اوه اوه ... گيريم همه چي بين من و دلارام خوب پيش بره و اونم من رو واسه ازدواج بخواهد ... مامان رو چي كار كنم؟ به مامان بابا بگم اين از كجا اومده ؟؟؟ وااااااااااي
با همون فكر و خيال پريشون به سوگند گفتم
- سوگند ... گيريم كه من دلارام رو واسه ازدواج بخوام ... به مامان و بابا چي بگم؟ بگم از نت گيرش آوردم ؟؟ مامان هم خيلي راحت ميگه آفرين پسرم .. آفرين ... بريم بگيرمش ؟؟؟
سوگند يه نگاه پيروزمندانه اي به من كرد و گفت
- تو به اينش كاري نداشته باش .. اگه ميخواهيش ... فقط بگو ... بقيه اش با من
- يعني چي ؟
- يعني چي نداره .... تو تكليف خودت رو با خودت و اون مشخص كن .. ببين واسه چي ميخواهيش ؟ اگه موضوع فقط يه دوستيه ساده است .. كه من فكر نميكنم همچين چيزي باشه ، كه خب هم تو .. هم اون بايد به فكر زندگي آينده اتون باشين .. اما اگه موضوع عشق و ازدواج و زندگيه ، كه پاي نت نميشه ، بايد استين بالا بزنيم و اين رابطه رو از نت بكشيم بيرون ... هوم ؟؟
ايول .. خيلي باحال گفت .. يه لبخند معني داري بهش زدم و رفتم تو فكر ... اولين كاري كه بايد بكنم ، اينه كه با دلي صحبت كنم كنم و ببينم كه نظر اون چيه .. بعدش هم صبر كنم ببينم نقشه سوگند چيه ؟
- اوكي بهش فكر ميكنم
همين رو گفتم و از اتاق سوگند اومدم بيرون ... خيلي فكرم مشغول بود .. حق كاملا با سوگند بود و من بايد تكليفم رو با دلارام مشخص ميكردم ... بهش اس ام اس دادم و ازش خواستم امشب يه ساعت زودتر بياد نت ... اونم برام زد كه ساعت 9 منتظرمه !
رفتم تو اتاق خودم ... سيستم رو روشن كردم ، يه پلي ليست از بين ترانه ها جدا كردم و گذاشتم واسه پخش
طبق معمول اين چند وقت .. پناه بردم به تخت خوابم و خودم رو سپردم به دست فكر و خيالم كه ببينم اينبار منو به كجاها ميبره !!!
صداي نااز گوگوش پيچيد تو اتاق
توي يك ديوار سنگي ... دو تا پنجره اسيرن
دوتا خسته ،‌دوتا تنها .... يكيشون تو .. يكيشون من
ديوار از سنگ سياهه .. سنگ سرد و سخت خاراا
زده قف بي صدايي ... به لبهاي خسته ماا
نميتونيم كه بجنبيم ... زير سنگينيه ديواار
همه عشق من و تو ... قصه هست ،‌قصه ي ديوار
كاشكي اين ديوار خراب شه .. من و تو با هم بميريم
تو يه يك دنياي ديگه ... دستهاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها .. درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون .. ديگه ديواري نباشه
هميشه فاصله بوده ... بين دستهاي من و توووو
با همين تلخي گذشته .. شب و روزهاي من و توو
راه دوري بين ما نيست ... اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو ... دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم ... زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه... تا رها بشيم ميميري
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان زیبای چت-عشق-دروغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.