| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان زیبای چت-عشق-دروغ

صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#61 | Posted: 3 May 2011 18:03
قسمت شصت و سوم
از در کافی شاپ که اومدیم بیرون .. برگشتم سمتش و گفتم : ماشین آوردی ؟
- اوهوم .. کوچه پایینی پارکش کردم ...
یه ذره فکر کردم و گفتم : اوکی .. با ماشین تو میریم .. که از اون ور هم بری خونه ... منم هر جا خداحافظی کردیم .. دربست میگیرم میام اینجا ماشینم رو بر میدارم .. چطوره ؟
- خوبه ... بریم
راه افتاد سمت جایی که گفته بود ماشین رو پارک کرده .. اما من ایستاده بودم و همینجور داشتم نگاش میکردم ... باورم نمیشد که بلاخره بله رو ازش گرفتم ... بی نهایت خوشحال بودم ... چقدر تیپش و استیل راه رفتنش رو دوست داشتم ... هیکلش .. قیافه اش .. اخلاقش .. برخوردش .. همه چیشو میخواستم ... یه ذره که جلوتر رفت .. حس کرد که پا به پاش نمیرم .. ایستاد .. برگشت عقب و نگام کرد .. از همونجا گفت : چرا وایسادی ؟؟ راه بیفت دیگه ...
من بی حرکت همچنان داشتم نگاهش میکردم .. چند قدمی که بهم نزدیک شد .. گفتم
- میخوام نگات کنم ...
خجالت کشید ... آروم اومد کنارم ایستاد ... نگام کرد و گفت : اینجا وسط راهه ... سد معبر کردی آقا .. حد اقل بیا بریم یه جای خلوت .. تا آخر دنیا وقت داری نگام کنی
بی وقفه داشتم نگاش میکردم .. حتی پلک هم نمیزدم ... بی اعتنا به آدم های جور واجوری که رد میشدن و نگاهمون میکردن .. زل زده بودم به عشقم .. در جواب حرفش گفتم : مطمئنی ؟ مطمئنی تا هر وقت که دلم بخواد .. میتونم نگاهت کنم ؟
اونم که معلوم بود خیلی از این حال و هوای من بدش نمیاد و دوست داره تو نگاهم غرق شه ... سرش رو به نشونه ی تایید پایین آورد و گفت : اوهوم
حق با اون بود .. جای خوبی رو واسه خالی کردن عقده ام انتخاب نکرده بودم ... واقعا دیدنش ... اینطور عاشقانه نگاه کردن بهش .. برام شده بود یه عقده ... عقده ای که الان و اینجا .. جای مناسبی برای خالی کردنش نبود ... یه لبخند بهش زدم ... دستش رو گرفتم تو دستم و با هم راه افتادیم سمت ماشینش .. نمیدونم چرا اما با اینکه مسیر کافی شاپ تا ماشینش رو در سکوت طی کردیم اما بی نهایت بهش احساس نزدیکی میکردم .. از اون تعارفات و رفتار های رسمی و خشک خبری نبود ... احساس میکردم ترانه هم خیلی باهام راحته .. به ماشینش که رسیدیم ... سوییچ رو از کیفش در آورد و گرفت سمت من ... با حالت سئوالی نگاهش کردم و گفتم : این چیه ؟
خندید و گفت : ما بهش میگیم سوئیچ .. واسه روشن کردن ماشین به کار میره
منم خندیدم و گفتم : ئه .. راست میگین ؟ خانم شما از این گوش پاک کن چه استفاده هایی که نمیکنید ... ما با این فقط گوشمون رو پاک میکنیم
جفتمون خندیدم و با همون خنده ... سوییچ رو ازش گرفتم و گفتم : مگه شما رانندگی نمیکنید ؟
- نه .. حالم زیاد مساعد نیست ... اگه میشه شما بشینین پشت رل
با نگرانی گفتم : چیزی شده ؟ جاییتون درد میکنه ؟
- نه نه ... فقط تمرکز ندارم .. همین
تازه فهمیدم که حال اون خراب تر از منه ... یه اوکی گفتم و سوار ماشین شدم .. به محض اینکه نشستم ... هوای توی ماشین .. منو برد تو هپروت ... همه جا بوی ترانه رو میداد ... انگار یه شیشه 100 میل از عطرش رو خالی کرده تو ماشینش ... سعی کردم خیلی عادی برخورد کنم ... ماشین رو که روشن کردم .. قبل از اینکه حرکت کنم برگشتم سمتش و گفتم : خب کجا بریم خانم ؟
داشت کمربندش رو میبست .. کارش که تموم شد نگاهم کرد .. واای نگاهش دیونه ام میکرد .. چشماش ... نوع نگاه کردنش ... عشقی که به راحتی تو نگاهش میخوندم ... هنوزم باورم نمیشد این چشمها ماله من شده ... مثل اینکه فهمید محو تماشاش شدم ... چند ثانیه ای بدون حرف نگاهم کرد و اجازه داد سیراب شم ... اما نمیدونست با اینکارش تشنه ترم میکنه ... برای ادامه حرفش رو به روش رو نگاه کرد و گفت : نمیدونم .. هرجا که شما صلاح میدونین .. برای من فرقی نداره
با اینکه خیلی از دیوار های بینمون برداشته شده بود و احساس نزدیکی میکردیم به هم .. اما هنوز هم یه خط در میون ... ما بین حرفهامون .. از شما و افعال سوم شخص استفاده میکردیم .. پرسیدم : تا کی وقت دارین ؟
ساعتش رو نگاه کرد .. یه ذره فکر کرد .. گفت : یکی – دو ساعت
خندیدم و با لحن کنایه آمیزی گفتم : پس بفرمایید یک راست برم سمت خونه اتون دیگه ... این موقع .. با این ترافیک ... راه بیفتیم ... همون یک ساعت – یک ساعت و نیم دیگه میرسیم سمت خونه شما
نگاهم رو ازش گرفتم .. و خیابون رو نگاه کردم ... از پارک اومدم بیرون ...
با شیطنت گفت : اوکی .. پس لطف کنید منو برسونید خونه ..
با تعجب برگشتم نگاهش کردم .. دیدم داره با خنده بیرون رو نگاه میکنه ... خیالم راحت شد که حرفش فقط یه شوخی بوده ... گفتم : دلت میاد ؟ امروز به این خوبی رو زود تموم کنی بری خونه ؟
پشت ترافیک ولیعصر بودیم .. برگشتم نگاهش کردم .. دوباره گفتم : جدی میخواهی بری خونه ؟ به این زودی ازم خسته شدی ؟
- نه ... نمیخوام برم .. اما باید برم .. گفتم 8-8 و نیم خونه ام
صداقتی که تو کلامش و نگاهش بود ... جراتم رو 100 برابر کرد .. یه لحظه فکری به ذهنم رسید و گفتم
- اگه واقعا از نظر خونه مشکل داری .. اوکی .. من درستش میکنم
خندید .. گفت : مثلا چی کار میخواهی بکنی ؟
دست کردم تو جیبم .. موبایلم رو در آوردم و گفتم : صبر کن .. تماشا کن
شماره خونه سعادت رو گرفتم .. بعد از 2-3 تا بوق مادر ترانه گوشی رو برداشت ... گفتم : سلام خانم سعادت .. سام هستم .. سام راد
صدای مهربونش تو گوشی پیچید : سلام پسرم .. چطوری‌ ؟
- ممنون .. خوبم .. شما خوبین ؟
- الحمدالله .. شکر .. خوبم ... مامان خوبن ؟ سوگند جون ؟ آقای راد
- همه خوبن .. سلام دارن خدمتتون ... غرض از مزاحمت .. امکانش هست با آقا سیاوش صحبت کنم ؟
- خواهش میکنم پسرم .. بله .. چند لحظه گوشی رو نگه دار .. الان صداش میکنم
- لطف میفرمایید .. بازم ببخشید مزاحمتون شدم
- خواهش میکنم .. خوشحال شدم صدات رو شنیدم .. سلام برسون
- سلامت باشید ... حتما
- از من خداحافظ
- خدا نگهدار
منتظر شدم تا سیاوش گوشی رو برداره .. تو همون حین .. به ترانه گفتم : مادرت رو خیلی دوست دارم ترانه .. خیلی مهربونه ... محبتشون یه جوریه .. خیلی به دلم میشینه
خندید و گفت : خب محبتی که از دل بلند شه .. به دل هم میشینه ... مادرم هم خیلی دوستت داره ..
عین خری که بهش تی تاب داده باشن .. ذوق کردم و گفتم : جدی ؟
- آره باور کن ... خیلی دوستت داره ... همیشه میگه دوست داشتم یه پسر مثل سامی داشته باشم
- ایووووول .. پس با این حساب ... از جون و دل بهشون میگم مامان .... آره دیگه .. باید مامان صداشون کنم ... راستی .. مامان صداشون میکنی .. یا مادر ؟ من چی صداشون کنم ؟
قبل از اینکه ترانه بخواد جواب سئوالم رو بده ... صدای سیاوش از اونور خط اومد : همون عمو بهم بگی کفایت میکنه
از خجالت آب شدم .. نفهمیدم کی گوشی رو برداشته بود ... هل شد و گفتم : سلام عمو
سیاوش با صدای بلند زد زیر خنده و گفت : اصلا بهت نمیاد .. نخواستیم بابا ... همون سیاوش صدام کنی بهتره ....
از خجالت مردم ... گفتم : سلام سیاوش خان
سیاوش که هنوز داشت میخندید ... گفت : سلام پسر .. چطوری ؟ چه خبر ؟ کجایی ؟
برگشتم ترانه رو که داشت با تعجب نگاهم میکرد .. نگاه کردم و در جواب سیاوش گفتم : خوبم ... سلامتی ... ولیعصرم ... شما چطورین ؟
- منم خوبم شکر ... امانتی ما چطوره ؟
- خوبن .. اینجان ... راستش بخاطر همین مزاحمتون شدم
- هستم در خدمتتون قربان .. بفرمایید ...
- راستش ... اینجور که ترانه خانم میگن ... باید 1-2 ساعت دیگه خونه باشن ... میخواستم اگه شما اجازه بدین .. یه مقدار بیشتر با من باشن ... من قول میدم سر ساعت 10 برسونمشون منزل
یه ذره فکر کرد .. گفت : ببینم .. مطمئنی تا ساعت 10 میتونی بله رو ازش بگیری ؟
با شرم و حیا ساختگی گفتم : بله رو که گرفتم ... یه ذره میخواهیم گپ بزنیم با هم ...
- ئه ؟؟؟ پس مبارکه .. به سلامتی ... اوکی ... راحت باشین ... 9 و نیم منتظرشیم
- 10
- 9 و بیست دقیقه
- ئه .... اذیت نکنید دیگه ...
- اوکی ... چون خیلی آقایی ... 9 و ربع اینجا باش .. سلام برسون بهش .. مواظبش هم باش ... میبینمت
- دستتون درد نکنه ... همون 9 و نیم .. میرسونمشون ...
خندید و خداحافظی کرد .. گوشی رو قطع کردم ... رو به ترانه گفتم : خب .. اینم از این ... ناراحت که نشدین
- نه برای چی ؟
- هیچی همینطوری .... اوکی خانم ... یه رستوران خوب نزدیک خونه اتون میشناسم ... که تا خونه شما همش یه ربع راهه ... میریم اونجا میشینیم .. هم شام میخوریم .. هم حرف میزنیم ... ساعت 9 و ربع هم راه میفتیم که 9 و نیم خونه شما باشیم .. چطوره ؟
- برنامه ریزیتون حرف نداره آقا ... بریم
در طول راه تا برسیم به رستوران مورد نظر ... یه ذره فضولی کردم ببینم چه سی دی هایی گوش میده ... از خواننده ها و رنگ و غذا و فصل مورد علاقه امون صحبت کردیم ... و به این نتیجه رسیدیم که تفاهم نسبی ای تو این زمینه ها با هم داریم ... اشکان و آرش به گوشی من و الناز به گوشی ترانه زنگ زدن ... به هر 3 تاشون هم گفتیم که جریان چی شد و به کجا رسیدیم ... همه اشون هم به من و هم به ترانه تبریک گفتن ... معلوم بود ترانه هم مو به موی جریانمون رو برای الناز شرح داده بوده ... خوشحال بودم که میدیدم تمام احساساتی که من بهش داشتم .. اونم به من داشته و استرس ها و اضطراب ها رو با هم پشت سر گذاشتیم
از هر دری حرف زدیم و خلاصه یخ جفتمون حسااابی آب شد ... طوریکه دیگه از " شما " و افعال سوم شخص و گفتگوهای رسمی و خشک دیگه خبری نبود ... تو ماشین اصلا نمیخواستم بحث های جدی رو پیش بکشم .. با اینکه میدونستم ترانه خیلی حرفها برای گفتن داره ... اما چون تمرکز کافی نداشتم و نمیتونستم صورتش و عکس العمل هاش رو زیر نظر بگیرم .. حرف های جدی رو گذاشتم واسه زمانی که رسیدیم به رستوران ... بخاطر همین کل راه با همین حرفهای عامیانه و پیش پا افتاده سپری شد ...
به رستوران که رسیدیم .. غذای مفصلی سفارش دادیم و منتظر آماده شدنش موندیم ... خیلی جالب بود ... جفتمون از هم خجالت میکشیدیم ... انگار نه انگار که الان تو ماشین .. کلی با هم صمیمی شده بودیم ... انگار حالا که میدونستیم وقتشه که حرفهای جدی رو شروع کنیم .. معذب شده بودیم ... دقیقا رو به روی ترانه نشسته بودم ... کنارمون یه آکواریوم خیلی بزرگ بود که نزدیک به 40-50 تا ماهی گوناگون توش شنا میکردن ... ترانه زل زده بود به ماهی ها و اصلا نگاهم نمیکرد ... معلوم بود ذهنش خیلی درگیرو مشغوله .. دوست داشتم بدونم به چی فکر میکنه ... قطعا داشت به من فکر میکرد ... شایدم داشت اتفاقاتی که افتاده رو تو ذهنش مرور میکرد ... شایدم حرفهاش رو کنار هم میزاشت و بر اساس اهمیتشون دسته بندیشون میکرد که کدوم رو اول بهم بگه ... دلم میخواست دستش رو بگیرم .. بهش بفهمونم که منم هستم ... بهم نگاه کن .. باهام حرف بزن .. اما خجالت کشیدم ... سعی کردم خودمو نگه دارم ... تصمیم گرفتم ساکت و آروم نگاهش کنم .. تا خودش از اون فکر و خیال بیاد بیرون ... چقدر ناز بود ... چقدر نگاهش خواستنی بود .. چقدر این دختر معصوم بود ... خدایا شکرت .. شکرت واسه این فرشته ای که سر راه من گذاشتی ... مهربونی و غرور رو میشد توامان تو چهره اش دید ... دوستش داشتم .. عاشقش بودم ... میدونستم اونم دوستم داره ... کاش همیشه این احساس بینمون بمونه ....
خیلی طول نکشید که با اومدن گارسون و گذاشتن سالاد و مخلفات غذا روی میز ... ترانه از فکر و خیال اومد بیرون و با یه لبخند نگاهم کرد ... گارسون رفت ... منم بهش لبخند زدم ... تو چشماش نگاه کردم و گفتم : خب خانم .. هستیم در خدمتتون ... معلومه کلی حرف برای گفتن دارین ... بفرمایین .. میشنوم
خیلی آروم و صمیمی گفت : فقط میشنوی ؟ یعنی اگه شرطی بزارم ... قبول نمیکنی ؟
- شرط ؟ هر چی باشه .. با جون و دل قبول میکنم ... اصلا هر چی شرط سخت تر ... بهتر
خندید ... یه قاشق ماست خورد ... بازم نگاهم کرد ... گفت : تو شروع کن ... تو بگو .. اون روز تو مراسم خواستگاری پدرت فقط از این گفت که هر شرطی ما بزاریم قبول میکنید ... حالا میخوام بدونم تو از من چی میخواهی ؟ اینجور که بوش میاد .. شروط من .. گفته نشده .. مقبول میفته ... میخوام بدونم تو هم شرطی داری ؟
یه ذره فکر کردم ... سخت شد کار ... واقعا من چه شرطی داشتم ؟ اصلا شرط داشتم ؟ تا حالا به این فکر نکرده بودم که منم باید شرط بزارم ... همیشه تو فکر این بودم که خودمو آماده کنم .. هر شرطی گذاشت قبول کنم ... یه ذره نوشابه ریختم تو لیوان .. یکی دو قلپ ازش خوردم و گفتم : راستش ... شرطی که ندارم .. نه هیچی ... غیر از اینکه .. بهم وفا دار باشی .. همین ... باهام رو راست باشی
لیوان رو گذاشتم رو میز .. خم شدم رو دستهام .. بهش نزدیکتر شدم .. زل زدم تو چشمهاش و گفتم : ترانه .. هیچ تعهدی ... هیچ محضری .. هیچ قرار داد و عقد نامه ای .. تا وقتی عاشق نباشی ... تا وقتی دوستم نداشته باشی .. نمیتونه تو رو پایبند من و زندگی مشترکی که در آینده قراره داشته باشیم ؛ کنه ... چه زن و شوهر هایی که از نظر شرع و عرف و قانون .. ماله هم هستن .. متعهدن نسبت به همدیگه .. اما تو خفا و پنهانی ... دل به یکی دیگه بستن و به عشق یکی دیگه زندگی میکنن .. و چه دوستهایی که از نظر اطرافیان .. هیچ نسبتی با هم ندارن اما محکم ترین تعهدات اخلاقی و عشقی بینشون هست
یه نفس عمیق کشیدم .. اجازه دادم خوب به این تیکه از حرفی که زدم فکر کنه ... یه قلپ دیگه نوشابه خوردم و ادامه دادم : فقط ازت میخوام .. با خودت رو راست باشی .. اگه عاشق نیستی .. باهام ازدواج نکن .. اگه فکر میکنی اخلاقی .. رفتاری .. دارم که دوستش نداری و گذاشتی بعد از ازدواج .. بعد از بچه دار شدن .. درستش کنی .. باهام ازدواج نکن .. نمیگم من اصلاح ناپذیرم ... نه .. بلاخره اگه کارم ایراد داشته باشه .. سعی میکنم درستش کنم .. اما هر کاری کنم .. خمیره ام .. ذاتم .. همینه که میبینی ... اگه منو .. همینطوری که هستم .. قبول داری .. دوستم داری ... فکر میکنی میتونم خوشبختت کنم و این توانایی رو در خودت میبینی که بتونی خوشبختم کنی ... تا آخر دنیا .. باهاتم ....
تکیه دادم به صندلیم .. یه نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم : .......... همین ............
تن صدام رو بردم بالا تر و با خنده گفتم : ااااااااااااه .. چقدر حرف زدم ....
از خنده ی من .. خندید و گفت : نه اتفاقا .. حرفهات خیلی جالب بود ... خیلی ... خوشحالم که به همچین چیزهایی اشاره کردی ... چون دقیقا عین حرفهای منو زدی ... انگار تک تک کلمات رو از ذهن من کشیدی بیرون و به جای من .. تو حرف زدی
دوباره دو تا آرنج هام رو گذاشتم رو میز و با شوق بچگانه ای گفتم : جدی میگی ؟
حالا اون تکیه داد و گفت : اوهوم .. منم دقیقا میخواستم همینا رو بگم ... سامی واسه من پول .. ماشین .. خونه ... سر کار رفتن .. نرفتن .. حق طلاق .. حق مسکن .. حضانت بچه ها بعد از طلاق .. مهریه .. تالار عروسی ... اینا زیاد مهم نیست .. یعنی اصلا مهم نیست ... اینا یه سری رسم و رسوماته که بهتره خانواده ها در موردش تصمیم بگیرن و میزارمشون به عهده بزرگترها ... واسه من .. خودت مهم بودی .. من همون روز اول خواستگاری .. میتونستم بهت بله رو بگم .. کدوم دختریه که از اون شرایط بدش بیاد ... اما من گفتم نه .. چون تو رو میخواستم .. خودتو ... نه خونه ای که پدرت گفته بود نصفش رو به اسمم میکنه .. یا طلا جواهراتی که وعده اش رو بهم میدادن
اونم مثل من .. دستهاش رو گذاشت رو میز ... نزدیکتر شد بهم .. زل زد تو چشمام .. طوری که میخواست هر کلمه از حرفش کاملا تو مغزم بشینه و گفت : خوشحالم سامی ... خیلی .. خوشحالم که میدونم دوستم داری ... خوشحالم که دوستت دارم .. احساس میکنم الان خوشبخت ترین زن دنیام
دستهاش رو گرفتم تو دستم ... داشتم دیونه میشدم .. تحمل همچین خوشی ای رو نداشتم .. تحریک شده بودم .. بیش از حد .. نا خود آگاه دستهاش رو آوردم بالا .. چشمهام رو بستم و بوسیدمشون ... احساس کردم لرزید .. یه نفس عمیق کشید ... از اون نفس های عالیجناب سیخ کن ... چند تا بوس طولانی به دستهاش زدم ... احساس می کردم که خوشش اومده و اونم داره تحریک میشه ... اما نفهمیدم چرا یه دفعه دستش رو کشید .. تعجب کردم ... سرم رو آوردم بالا .. دیدم گارسون با یه سینی بزرگ بالا سرمونه .... با نفرت تمام نگاهش کردم و دستم رو از وسط میز برداشتم ... ااااه .. من اگه شانس داشتم ... اینجا نبودم که ........... غذا رو چیند روی میز و رفت ... کلافه بودم ... عالیجناب راست شده بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود .. دلم میخواست دوباره دستهاش رو بگیرم .. دوباره بریم تو همون حال و هوا ... اما دیگه نمیشد ... خودمو با غذا سرگرم کردم ... انگار فهمیده بود حال درستی ندارم ... بهم گفت : گرسنه ات نبود مگه ؟
- چرا .. اما زیاد میل ندارم
به غذاهای رو میز اشاره کرد و با تعجب گفت : پس این همه غذا رو من باید بخورم ؟ چاق میشما ... راستی بدت که نمیاد ؟
- از اینکه چاق بشی ؟ نه زیاد ... اما حیفه .. هیکلت خیلی قشنگه .. خرابش نکن ...
سرش رو انداخت پایین و با حالت شرم و حیا گفت : چشم ... هر چی شما امر بفرمایین قربان
خودش میدونست داره باهام چی کار میکنه ... میدونست چطوری دلبری کنه ... داشتم دیونه میشدم ... با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادن ... اون دختر سرکش و مغرور .. اینطوری راام .. روبروم نشسته بود و ماله من بود ... خدایا شکرت ...
بقیه وقتمون رو با حرفهای مختلف گذروندیم .. سعی کردم بی خیال عالیجناب بشم و پسر خوبی باشم ... خیلی سریع ساعت شد 9 و ربع ... پاشدیم از رستوران اومدیم بیرون .. داخل کوچه اشون که شدم .. 3-4 تا خونه مونده به خونه اشون ... یه گوشه تاریک .. ماشین رو پارک و خاموش کردم .. کاملا برگشتم سمتش و تکیه دادم به در ماشین ... دستش رو گرفتم تو دستم .. و گفتم : دلم نمیخواد بری ...
اونم عین من نشست .. نگام کرد و خیلی آروم گفت : منم نمیخوام برم .. خیلی خوش گذشت سامی .. خیلی
- کاش میشد از امشب مال من باشی ... اووو اااه .. کو تا فردااا ؟
- فردا ؟ مگه فردا چه خبره ؟
- خب فردا میاییم واسه خواستگاریه مجدد دیگه ... مگه نه ؟
خندید و گفت : آهان .. جدی به این زودی میخواهین بیاین ؟
- کدوم زوود ؟؟ خیلی هم دیره ... تو دوست نداری ؟
- چرا .. تشریف بیارین .. هستیم در خدمتتون
- اوکی .. پس به مادرت بگو .. زنگ بزنن به مادرم .. واسه فردا شام دعوتمون کنن .. تا دختر یکی یه دونه اشون رو واسه همیشه بدزدیم ... اوکی ؟ فردا هم قراره عقد و عروسی رو مشخص می کنیم ...
- چه عجله ای داری تو پسر ... یواش یواش
- ننننهههههه ... خسته شدم ... میخوام هر چه زودتر تکلیفمون مشخص بشه و سر و سامون بگیریم
جدی تر تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم : شوخی نمیکنم ترانه ... دوری ازت واسم سخته .. خیلی سخت ... تو نمیدونی تو این مدت من چی کشیدم
صدام رو آرومتر کردم و ادامه دادم : میخوام هر چه زودتر بیایی خونه ام .. بشی خانوم خونه ی خودم ... کنارم باشی .. ماله من باشی ...
با هر کلمه ای که میگفتم .. ضربان قلبم بالاتر میرفت ... احساس میکردم دست جفتمون عرق میکنه ... قلبم نامنظم میزد .. نفسهام ریتم خاصی نداشت ... عالیجناب کاملا راست شده بود ... دلم میخواست ترانه هم یه چیزی بگه ... ببینم حسی که من دارم . اونم داره یا نه ؟؟ گرچه از نوع نفس کشیدنش و عرقی که دستش کرده بود معلوم بود حالش بهتر از من نیست ... با همون صدایی که خواستن تو موج میزد .. گفتم : تو نمیخواهی ؟ نمیخواهی ماله من باشی ؟
- من الانم ماله تو ام .. باور نداری ؟
این حرفش ... لحن صداش ... نوع نفس کشیدنش ... دیونه ام کرد ... نتونستم خودمو کنترل کنم ... تکیه ام رو از در ماشین برداشتم .. دستم رو گذاشتم کنار صورتش ... رفتم جلوتر .. فاصله ام خیلی باهاش کم بود ... خیلی .. طوریکه نفس هاش میخورد تو صورتم .. داشتم دیونه میشدم ... تو چشمهای پاکش که پر از نیاز بود نگاه کردم و بهش گفتم : دوستت دارم ترانه
چشمهاش رو بست و وقتی بازشون کرد .. با همون لحن ... گفت : منم دوستت دارم عزیزم
صبر نکردم حرفش تموم بشه ... فارغ از زمان و مکان شدم .. لبهام رو گذاشتم رو لبهاش .. همه بدنم لرزید ... اونم دست کمی از من نداشت .. سفت دستم رو گرفت و یه ناله ی خفه ای کرد .. جراتم بیشتر شد .. دهنم رو باز کردم و لبش رو گرفتم تو دهنم ... واااای خدااا .. داشتم میمردم ... تند تند نفس میکشیدم ... اما خیلی آرووم لبم رو لبش حرکت میکرد ... اونم دهنش رو باز کرد و لب پایینم رو کشید تو دهنش ... با اولین میکی که زد .. احساس کردم کل وجودم جمع شد تو لبم و با مکش ترانه .. وارد دهن اون شد ... دستم رو خیلی آروم رو صورتش حرکت میدادم ... از کنار چشمش .. تا رو گوشش .. پشت گوشش .. رو گونه هاش ... زبونم رو کردم تو دهنش و کشیدم رو زبونش .. وااای داشتم دیونه میشدم .. نا خود آگاه تو دهنش ناله کردم ... اونم همینطور .. با حرکت دستم روسریش افتاد ... دستم رو بردم پشت گردنش ... ناله اش تو دهنم شدت گرفت ... با موهای ریزی که پشت گردنش بود بازی کردم و مسیر بین پشت گرنش تا پشت گوشش رو با دستم طی میکردم ... سرش رو چسبوند به شیشه ی ماشین .. خودش رو ول کرد رو در ماشین ... دستش رو انداخت دور گردنم و کشید منو رو خودش و شروع کرد به میک زدن زبونم .... فهمیدم به پشت گردنش خیلی حساسه ... مطمئن بودم همونطور که عالیجناب سیخه سیخه ... ترانه هم خیس کرده و همه چی واسه یه سکس کامل آماده است .. بجز مکان و زمان .........
واسه یه لحظه به خودم اومدم .. لبم رو از لبش برداشتم ... سرم رو آوردم بالا .. یه نگاهی به بیرون انداختم ... خدارو شکر کسی اونطرفها نبود ... خیالم راحت شد .. نگاهش کردم ... به زحمت چشمش رو باز کرد ... یه بوس کوچولوی دیگه از لبش گرفتم .. با لبخند بهش گفتم : دوستت دارم
حلقه ی دستش از دور گردنم شل شد .. انگار اونم فهمید که خیلی تند رفتیم و اینجا .. جاش نیست .. خودش رو جمع و جور کرد .. لبخند ملیحی زد و گفت : منم دوستت دارم
سر جای خودم نشستم .. یقه پیرهنم رو درست کردم .. هنوز قلبم داشت تند تند میزد و نفسم ... اونم روسریش رو درست کرد ... نگاش میکردم ... انگار ازم خجالت میکشید .. چون اصلا نگاهم نمیکرد ... صداش کردم ... خودش رو با آینه اش سرگرم کرد و گفت : جانم
دستم رو گذاشتم زیر چونه اش ... سرش رو آوردم بالا و بهش گفتم : منو نگاه کن خوشگلم ...
نگام کرد ... خجالت تو نگاهش موج میزد ... حتما داشت به خودش فحش میداد که چرا اینقدر زود اجازه داده بود کار به اینجاها بکشه ... شایدم خوشحال بود ... نمیدونم ... هر چی که بود .. از نگاهم فرار میکرد ... از نگاه منی که حاضر بودم واسه چشماش جون بدم ... گفتم : قربون چشمات برم من ... دوستت دارم ترانه
- منم دوستت دارم
لبخند زدم و گفتم : اوکی دیگه عزیزم دیر شده .. برو خونه ... منم میرم سر کوچه ماشین میگیرم .. میرم سراغ ماشین خودم و از اون ور هم میرم خونه
- خیلی مواظب خودت باش
- چشم .. امر دیگه ای
- مواظب منم باش ...
مکثی کردم و گفتم : چشم عشق من ...
از ماشینش پیاده شدم .. اونم پیاده شد ... کنار ایستادم تا اومد نشست پشت فرمون ... ماشین رو روشن کرد ... شیشه رو داد پایین و بهم گفت : رسیدی خونه زنگ بزن بهم .. باشه ؟
- چشم .. حتما ...
- زود هم بگیر بخواب ... فردا روز سختی در پیش داری
- ای بابا .. کدوم روز سخت ؟ قشنگترین روز عمرمه ... کدوم خواب ؟ فکر کنم تا صبح بیدار باشم
- منم
دوتا دستهام رو گذاشتم رو شیشه ماشین .. خم شدم و گفتم
- نخیر خانم .. شما باید کاملا استراحت کنید .... فردا روز بزرگیه واسه ما ... حالا هم لطفا هر چه زودتر برین خونه که خیلی دیر شده ... نمیخوام پیش سیاوش خان .. بد قول از آب در بیام
- چشم ...
زد تو دنده و گفت : خیلی مواظب خودت باش
از ماشین فاصله گرفتم و گفتم : تو هم همینطور .. تا بعد .. خداحافظ
راه افتاد سمت خونه اشون ... صبر کردم تا رسید ... رفت تو پارکینگ ... بعدش راه افتادم ... سر کوچه که رسیدم .. یه ماشین گرفتم و رفتم سراغ ماشین خودم .. از اون طرف هم یکراست رف

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#62 | Posted: 3 May 2011 19:43
قسمت شصت و چهارم
در تمام طول راه تا برسم خونه ی عموم ... تمام وقایعی که امروز بین من و ترانه پیش اومد رو واسه خودم .. تو ذهنم .. مرور کردم ... از همون اولش که وقتی رفتم پیش علیرضا .. اومد کنارم .. وقتی تو سالن دیدم داره با نیما حرف میزنه .. وقتی باهاش تلفنی حرف زدم ... وقتی اومد تو کافی شاپ ... وقتی خواست واسه همیشه از پیشم بره ... وقتی بله رو گفت ... تو رستوران .. تو ماشین .. وااااای 1000 بار ... لحظه ای که لبهای ترانه رو بوسیدم رو تو ذهنم تداعی کردم ... وااای خدایا چقدر این دختر .. بر عکس ظاهر غد و مغرور و سردش ... هات بود .. با هر بار یاد آوریش قلبم میریخت و ته دلم قلقلک میومد ... به یک سالی که گذشت فکر کردم .. به رفتارهایی که با هم داشتیم ... به بازی زمونه .. که من از عشق یکی دیگه مریض شدم و به خونه ی اینا پناه آوردم .. حالا عاشق خودش شدم ... پیش خودم مقایسه میکردم ... حس و حالی که الان با ترانه دارم و با حس و حالی که اون زمان با دلارام داشتم ..... دلارام .... دلارام ... دوستش داشتم .. منکر این موضوع نمیشم .. اما دوست داشتن و علاقه ی نتی کجا ... این دوست داشتن کجا ؟؟؟ دلارام هیچوقت بهم اجازه نداد از وجودش لذت ببرم ... به محض اینکه دیدمش .. خواستمش ... رفت ... نمیدونم چرا .. اما رفت ... اشکان رو بهانه کرد .. در صورتیکه مطمئنم بین اون و اشکان چیزی نبوده و نیست ... نمیدونم شایدم از من بدش اومد ... یادمه اولین باری که باهاش سکس کردم ... وقتی فهمیدم دختر نیست ... اولین و بزرگترین ضد حالی بود که میشه گفت تو عمرم خورده بودم ... من وقتی دلارام رو دیدم .. تازه یواش یواش داشتم عاشقش میشدم .. که گذاشت رفت ... بیشتر دیونه بازی ای که داشتم ... فکر میکنم بخاطر جو زدگی بود ... نه عشق واقعی ... من فقط یک هفته فرصت لمس کردنش رو داشتم .. یک هفته میتونستم تو چشمهاش نگاه کنم .. حرکاتش رو زیر نظر بگیرم ... واقعا یک هفته با من بود ... ماله من بود .... بقیه مواقع که یه خط در میون بخاطر خاله اش ... نمیومد نت و اگه هم میومد ... دلم به 4 تا خط تکست و روزی یکی – دو بار شنیدن صداش پای تلفن خوش بود ..... آهان تلفن ... امروز واقعا فکر کردم اونی که از خارج زنگ زده به گوشیم دلارامه ... راستی .. نازی زنگ زد .. چی کار داشت ؟ ای وای بهش گفتم .. به سوگند میگم زنگ بزنه بهش .... آخ .. آخ حواسم نبود ... خیلی سریع گوشیم رو از جیبم در آوردم و شماره موبایل سوگند رو گرفتم ... بعد از 3 تا بوق برداشت
- جانم داداشی
یه لحن نگران به صدام دادم و گفتم : سلام ... تو کجایی ؟
- سلام .. خودت کجایی ؟ من که خونه عمو اینام
- نازی زنگ زد بهم .. بعد از ظهری .. گفت هر چی موبایلتو میگیره .. جواب نمیدی
یه ذره مکث کرد ... بعد با ناراحتی گفت : آهان .. بعد تو نگران شدی و بعد از 4 ساعت زنگ زدی ببینی کجام .. آره ؟
با لحن شرمنده ای همراه با خنده گفتم : نه خب ... من که میدونستم کجایی .. فقط چون جایی کار داشتم .. نتونستم زودتر تماس بگیرم ... بعدشم مگه میشه من ندونم خواهرم کجاست ؟ قربونت برم عزیزم ...
با خنده گفت : خوبه .. خوبه ... نمیخواد زبون بریزی ... تو اگه این زبون رو هم نداشتی که کلاغها تا الان خورده بودنت
خندیدم ... اون ادامه داد : گوشیم تو ماشین مونده بود .. بخاطر همین جواب نازی رو ندادم ... تقریبا 3-4 ساعت پیش ... باهاش حرف زدم .. زحمت کشیدی که خبر دادی
خندیدم و گفتم : میدونستم حرف زدی باهاش .. بخاطر همین مزاحمت نشدم .... حالا چی کار داشت ؟
- هیچی ... داره میاد ایران ... زنگ زده بود ببینه دقیقا عروسی اشکان اینا کی هستش .. که یه جوری برنامه ریزی کنه واسه عروسی اینجا باشه
- ئه ... چه خوب ....
- چی چه خوب ؟
- همینکه نازی داره میاد دیگه ....
- مگه واسه تو فرقی هم میکنه ؟
لحن کنایه آمیزش ... بهم بر خورد ... نمیدونم چرا ... اما کاملا از رفتارهای سوگند مشخص بود که تو رابطه ی من و نازی .... منو مقصر میدونه ... با اینکه رابطه خاصی با نازی نداشتم ... اما احساس میکنم .. منو مقصر اصلی دلدادگی نازی میدونه ..... سعی کردم بیخیال لحن کنایه آمیزش بشم و با همون لحن عادی گفتم
- خب آره ... نازی هم دوست منه ... خوشحال میشم ببینمش ... با کی میاد ؟
- شوهرش و عرشیا .... تو کجایی ؟
- من دارم میام ... تا یه ربع دیگه خونه عمو اینا هستم
- اوکی پس میبینمت
- باشه .. فعلا .. خداحافظ
بقیه طول راه رو هم .. به فکر کردن به نازی و دلارام و ترانه گذروندم ... وقتی رسیدم خونه ی عموم .. یه گوشه ای پارک کردم و تصمیم گرفتم قبل از اینکه داخل خونه بشم ... زنگ بزنم به ترانه ... میدونستم منتظر زنگمه و اگه برم خونه .. آرش و اشکان لوس بازی در میارن و نمیزارن درست و حسابی .. اون طوری که دلم میخواد .. با ترانه حرف بزنم ... این بود که موبایلم رو از تو جیبم در آوردم و خواستم شماره خونه سعادت رو بگیرم ... برای یه لحظه منصرف شدم و پیش خودم گفتم من که شماره موبایل ترانه رو دارم ... خودش بهم داد و ازم خواست که بهش زنگ بزنم .. پس دلیلی نداره بخوام زنگ بزنم خونه اش ... بخاطر همین شماره موبایلش رو گرفتم و منتظر شدم جواب بده ... قلبم به شدت میزد ... اضطراب داشتم .. با اینکه همین الان از پیشش اومده بودم .. اما طبق معمول استرس داشتم ... بعد از 2 تا بوق گوشی رو برداشت .... وااای که واسه این صدای آروم و خواستنیش حاضر بودم بمیرم ...
- بله ؟
- سلام خانم ... حال شما ؟
- سلام .. حالتون چطوره ؟
لحنش به سردی گذشته نبود .. اما نشونه ای از عشق و صمیمی بودن هم توش وجود نداشت
یه ذره جا خوردم .. اما خب .. بهش حق دادم و فکر کردم که هنوز یخش پشت تلفن آب نشده .. این بود که به خودم گفتم ... الان دیگه کار خودته که این سرد بودن پشت تلفن رو از میون برداری و همه چیز و بکنی مثل موقعی که پیشت بود .... با خنده و خیلی مهربون گفتم : ای بابااا .. خوشگل خانم .. شما که هنوز با من رسمی حرف میزنی .... بابا منم .. ساامی ... همین یک ساعت پیش پیشت بودم
با خنده گفت : بله بله
ادامه دادم : به این زودی منو یادت رفت ؟؟ یا .....
یه ذره مکث کردم ... با تردید گفت : یا چی ؟
یه فکر آزار دهنده و مسخره اومد تو ذهنم .... لحنم رو یه ذره جدی کردم و گفتم : یا شایدم پشیمون شدی ؟ هوم ؟
خندید .. . با همون خنده گفت : چه جاااالب ... مرسی .. مرسی
وقتی دید ساکت شدم و هیچی نمیگم .. بعد از گذشت چند ثانیه .. لحنش آروم تر شد و گفت : چه خبر ؟
کوتاه جوابش رو دادم : سلامتی ...
اعصابم خورد بود .. ناراحت بودم ... نمیدونم از چی ؟؟ اما حس جالبی هم نداشتم ... شاید فکری که واسه لحظه ای تو ذهنم اومد .... بهم ریخت منو و جواب ترانه هم .. اصلا دلگرمم نکرد .... در حقیقت جوابی بهم نداد که بخواد دلگرمم کنه .. و بر عکس ... لحن نه چندان گرم و صمیمیش هم بدتر بهم ریخت منو ... فهمید ناراحتم ... با همون صدایی که خنده هم توش بود گفت : همه خوبن .. سلام دارن ... آره مامان هم اینجان .. سلام میرسونن
یه ذره حرفش رو پیش خودم مرور کردم ... یعنی چی ؟؟؟ تاازه دوزاریم افتاد ... گفتم : مادرت پیشته ؟ که نمیتونی حرف بزنی ؟؟
با خنده گفت : بععععععلللههههه
نیشم باز شد .. گفتم : سلام برسون به مامی خودم
خندید و گفت : سلامت باشین .. چرا اینقدر دیر ؟
- چی دیر ؟
- آره دیگه .....
خندیدم و گفتم : چی چیو آره دیگه .... چرا اینطوری حرف میزنی ؟ تلگرافی ؟؟
- گفتم که .....
- آهان .. بخاطر مادرت ... آره ؟
- دقیقاااا
- آهان .. بله .. بله .... خب ... حالا من باید دونه دونه .. گزینه های احتمالی در ارتباط با "چرا اینقدر دیر" رو بگم ... درسته ؟
- آفرین ....
- بعد هر جاش که نزدیک بودم .. یا اشاره ای بهش کردم ... سوت میزنین شما .. درسته ؟
- نه دیگه .. من از سوت زدن خوشم نمیاد .... ولی حتما میگم
- اوکی .. حاضری ؟
- هستم در خدمتتون .. بفرمایین
یه ذره فکر کردم .. خنده ام گرفته بود ... اونم میخندید .. با ذوق بچه گانه ا ی گفتم : خب ... تو جیب جا میشه ؟
خودم زدم زیر خنده و اون گفت : لووووس
- گفتم اوکی ... اوکی .. از اول .. چرا اینقدر دیر .... آهان .. چرا اینقدر دیر به مادرت سلام رسوندم ؟
- نه .. هیچ ربطی نداره ... بعدی
- خب آهان ... چرا اینقدر دیر بهت پیشنهاد ازدواج دادم ؟
فکر کرد و گفت : اون که بعله ... بحث این مسئله کاملا جداگانه و مفصله .. ولی منظورم چیز دیگه است
یه ذره دیگه فکر کردم و گفتم : خب آخه نمیدونم چی بگم .. یه راهنمایی کنید ... 3 امتیاز ازم کم کنید
لحن ترانه عوض شد .. انگار داشت با یکی دیگه حرف میزد .. گفت : باشه .... چشم ..... میام پایین
نفهمیدم منظورش چیه ... چند ثانیه گذشت ... گفتم : چی ؟ نفهمیدم
لحنش رو عوض کرد .. خندید و گفت : از بس گیراییتون پایینه شما ... آقا چرا اینقدر دیر زنگ زدی به من ؟؟ نمیگی دلم هزار راه میره ؟
قلبم با این حرفش و با این لحنش ریخت ... گفتم : بخدا ترافیک بود .. بعد 2 تا مسیر اومدم .. میدونستی که ..
- آره میدونستم .. اما خیلی منتظر زنگت بودم ... بعدشم مادرم تو اتاق من بود .. داشتیم در مورد حضرت عالی حرف میزدیم ...
- ئه چه خوب
- بله دیگه ... همون موقع هم شما زنگ زدین .. بعد نمیتونستم درست حرف بزنم ... یعنی نمیخواستم مادرم فکر کنن با یه قرار .. اینقدر زود صمیمی شدیم
- خواهش میکنم ... خواهش میکنم .. اوکی حق با شماست .... راستش اولش که دیدم اینطوری حرف میزنی خیلی عصبانی شدم .. فکر کردم پشیمون شدی ... اما بعد که فهمیدم چی به چیه .. آرومتر شدم
- معلومه خیلی زود قضاوت میکنی .... اخلاق خوبی نیستا ... باید سعی کنی ترکش کنی
- بله چشم .. خودمم میدونم .. اما خب ... دیگه دیگه .... حالا سعی در رفعش میکنیم ..... خب .. چی میگفتین ؟
با شیطنت گفت : خصوصیه نمیشه گفت
- ئه .. اذیت نکن دیگه ... بدو بگو ببینم
- حرفهای بین مادر و دختر بود .... حالا شاید بعدا فهمیدی
- اوکی ... نگو ... راستی .. چی شد ؟ مادرت زنگ زدن به مادر من ؟
- نه هنوز ... شاید فردا زنگ بزنه .. شایدم امشب .. شایدم وسط هفته .. نمیدونم ...
- ای باباااااا .. شاید شاید نداره که ... من گفتم تا الان قرار عقد و عروسی رو هم با مادرم گذاشتن
خندید و گفت : ببخشید آقا .. پدر من فعلا خونه نیستن ها ... مامان باید با پدرم حرف بزنن یا نه ؟ همینطوری که نمیشه
تو همین بحث ها بودیم و داشتیم چونه میزدیم که کی مادرش زنگ بزنه به مادرم و قرار بزاره که دیدم در خونه ی عموم باز شد و سعادت با پدرم و آرش و اشکان اومدن بیرون .. یه دفعه گفتم : اوه اوه ترانه .. پدر خانمم اومد
- چی ؟ کی اومد ؟
- پدر خانمم دیگه
- پدر خانمت کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ساااااامی ؟؟؟
از ماشین پیاده شدم ... رفتم سمت سعادت و به ترانه گفتم : هیسسسس .. نمیخوام بفهمه دارم با تو حرف میزنم ....
لحن ترانه کاملا عوض شد .. معلوم بود عصبانیه ... گفت : یعنی چیییی ؟؟؟
بدون اینکه جواب ترانه رو بدم .. گوشی رو از کنار گوشم برداشتم آوردم پایین ... رسیدم به بابا اینا و بلند ... رو به همه گفتم : سلام ...
سعادت برگشت سمتم و گفت : به به ... سلاام آقا ... حال شما
دست دادم باهاش و گفتم : مرسی شما خوبین ؟
همونطور که به نوبت با پدرم .. اشکان و آرش دست میدادم ... با سعادت هم خوش و بش میکردم ... ترانه هم اونطرف خط داشت میشنید ... سعادت گفت : نبودی تو جلسه پسر؟
- والا جلسه ربطی به ما نداشت .. چیزی که گیر ما نمیومد
سعادت خندید و گفت : نگو اینطوری .. هر کی نشناستت .. فکر میکنه کاسب نیستی ... کاسب جماعت تو هر جلسه ای حضور داره ... بلکه یه چیزی گیرش بیاد ...
خندیدم و گفتم : اتفاقا رفتم که چیزی گیرم بیاد
آرش خندید و خیلی منظور دار پرسید : حالا گیرت اومد یا نه ؟
خنده ام بلند تر شد و گفتم : بععععععله .. چه جوووورم
بعد رو کردم به سعادت و گفتم : تشریف میبرید ؟
سعادت که معلوم بود داره به تیکه هایی که منو آرش انداختیم فکر میکنه ... گفت : آره دیگه .. زنگ زدن .. احضارمون کردن ... کارمون هم اینجا تموم شده .. بریم دیگه
کنار پدرم ایستادم .. راه رو برای سعادت باز کردم و گفتم : لطف کردین ... زحمت کشیدین و خسته نباشید
سعادت دوباره با همه دست داد .. خداحافظی کرد و رفت سمت ماشینش .... به محض اینکه سوار ماشینش شد و از ما فاصله گرفت ... آرش پرید روم و گفت : بدو بدو بگو ببینم چی شده ؟
سریع از دستش فرار کردم ... فاصله گرفتم ازش و همونطور که میخندیدم یه دستم رو گرفتم جلو صورتش که یعنی وایسه .. با یه دست دیگه ام هم گوشی رو گذاشتم کنار گوشم و آروم طوری که پدرم اینا نشنون گفتم : ببخشید خانم .. شناختین پدر خانمم رو ؟
صدای دلنشین ترانه .. با خنده از اون طرف خط اومد : بعله ... چه جورم ... واقعا چه مرد محترم و با شخصیتی هستن
- بله بله ...
- معلوم دخترشون هم باید خیلی خانوووم باشه
- اون که بعععععععلههههههه
جفتمون خندیدیم ... اما یه دفعه لحنش رو عوض کرد و گفت : که جلسه نرفتی .. بلکه چیزی گیرت بیاد آره ؟؟ با من قرار گذاشتی .. اومدی کاسبی .. آره ؟ منم جزء بیزنس آقا هستم .. درسته ؟
همونطور که از آرش اینا فاصله میگرفتم و میرفتم سمت ماشینم .. گفتم : شما جزیی از وجودمی .. عشقمی .. زندگیمی ... آخ دوستت دارم ترانه
لحنش کاملا عوض شد و خیلی آروم گفت : منم دوستت دارم .. خیلی
پاهام از حرکت ایستاد ... یه جوری شدم ..... سر جام وایسادم ... جفتمون ساکت بودیم .. که صدای سوت شنیدم .. برگشتم دیدم آرش داره اشاره میکنه که زودتر برم خونه .... دوباره شروع کردم به حرکت ... لحنم رو پر انرژی کردم و همونطور که میرفتم سمت ماشین به ترانه گفتم
- بابا وقتی شما هستی ... بیزنس کیلویی چنده ؟ البته منکر این نمیشم که یه بیزنس من واقعی هستمااا ...
انگار ترانه هم فهمید موقع مناسبی رو برای معاشقه انتخاب نکردیم .. لحنش رو عوض کرد .. با شیطنت گفت : بله بله .. بر منکرش لعنت
رسیدم به ماشین .. سوار شدم .. در و بستم ... میون خنده امون جدی شدم و صداش کردم : ترانه
همونطوری با خنده جواب داد : بله
دوباره صداش کردم .. ایندفعه آرومتر : ترانه
خنده اش تموم شد ... لحنش شد عین لحن خودم .. : جانم
- دوستت دارم
- منم دوستت دارم
- دوستت دارم
- من بیشتر
- خواهش میکنم .. به مادرت بگو زودتر با مادرم قرار بزاره
- چشم ....
آرش اومد جلوی ماشین وایساد .. دستهاش رو زد به کمرش و با غضب داشت نگاهم میکرد ... خنده ام گرفت .. اما سعی کردم نخندم .. از نگاه آرش فرار میکردم ... به ترانه گفتم
- من باید برم خونه .. زشته تو ماشین بشینم
- اوکی .. مواظب خودت باش
- میتونم بهت زنگ بزنم دوباره ؟ یا اس ام اس بدم
- حتما
- کی میخوابی ؟
- نمیدونم ... فعلا که خوابم نمیاد .. هر وقت دوست داشتی زنگ بزن .. یا اس ام اس بده .. بدون همیشه منتظر خبری از سمت توام
- دوستت دارم
- منم دوستت دارم
- من بیشتر دوستت دارم
- نخیر خودم بیشتر
- ئه .. لوس نشو دیگه خانم .. گفتم من بیشتر دوستت دارم بگو چشم
- ببین سامی .. من از این زن های تو سری خور نیستم ... نزار اولین جرقه های اختلاف بینمون به وجود بیاد .. خودم بیشتر دوستت دارم
خندیدم و گفتم : باشه .. این معامله دو سر برده خانم .. به دیده منت قبول میکنم که شما تو این جنگ ببرین و عاشقتر باشین
- تو شک داری
- به چی ؟
- اینکه من بیشتر دوستت دارم
- نمیدونم ... امیدوارم جفتمون .. همدیگه رو یه اندازه و همیشگی دوست داشته باشیم
- منم امیدوارم
آرش اومده بود جلوی رو کاپوت ماشین نشسته بود و داشت ادا اصول در میاورد ... خنده ام گرفته بود .. نمیزاشت فکرمو متمرکز کنم ... به ترانه گفتم : این آرش منو کشت .. من برم خونه دیگه
- اوکی عزیزم .. مواظب خودت باش
- تو هم ... راستی .. خبر بهم بده که مادرت چی کار کرد
- باشه .. حتما
- تا بعد
- خدا حافظ
منم خداحافظی کردم و به محض اینکه از ماشین پیاده شدم .. آرش از رو کاپوت ماشین پرید پایین و گفت : بابا کشتیش پای تلفن ... چی میگین به همدیگه
با ناراحتی گفتم : تو آدم نمیشی آرش ؟ بابا شعور نداری ؟ 2 کلمه حرف خصوصی میخواستم بزنم ...
- همه اش 2 کلمه ؟ نیم ساعته افتادی رو تلفن ... داری میخوریش ... 2 کلمه ؟
جوابش رو ندادم و راه افتادیم سمت خونه ... آرش خیلی زود خودشو رسوند بهم و دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت : خب حالا کلاس نزار .. اخم نکن .. بگو ببینم چی شد ؟ حالا داماد شدی که نباید افه بیایی ...
خندیدم .. خواستم همونطور که داخل خونه میشم .. واسش تعریف کنم که دم در .. اشکان جلومو گرفت و گفت : به به .. شاه دوماد ... چه خبر ؟ رفتی ماهی گیری آره
خندیدم و گفتم : ای بابا .. کمین کردین ؟
- آره دیگه .... گفتیم حسابی دورتو بگیریم .... خبرهای تازه رو بشنویم
- هیچ خبری ... از خبرهایی که تو داری مهم تر نیست ..
همونطور که راهم رو به سمت خیابون عوض کردم .. گفتم : بریم هم یه قدمی بزنیم .. هم اشکان تعریف کن ببینم چی شد ؟ چی کار کردین ؟
آرش زد رو شونه ی منو گفت : چی چیو اشکان تعریف کن ؟؟؟ اول خودت باید تعریف کنی .. هممممه چیو .. از اووول تا همین الان
- خیلی خب بابا .. حالا وایسا .. جریان اشکان مهم تره ...
رو کردم به اشکان و ادامه دادم : جون اشکان یه وقت فکر نکنی به یادت نبودماا .. نزاری پای بی معرفتیم ... خداییش واجب بود .. وگرنه میموندم پیشت
همونطور که اشکان و آرش اومدن کنارم ایستادن و شروع کردیم به قدم زدن ... اشکان گفت : نه بابا ... این حرفها چیه داداش ؟ میدونم چی میگی .. حواسم هست
- خب .... منتظرم ... بگو ببینم چی شد ؟
- هیچی ... قرار مدار تقسیم ارث رو گذاشتیم ..... یه وکالت تام به سعادت دادیم همگی .. قرار شد از فردا بره کارهای انحصار وراثت رو انجام بده .. چون بابام وصیت نامه نداشته .... دولت تعیین میکنه که کی چقدر از این خونه و اموال سهم میبره ... کارهاش که انجام بشه ... بعد میتونیم اموال رو بفروشیم .. اما قرار شد طبق اون چیزی که خودمون میخواهیم ارث رو تقسیم کنیم .. نه اون چیزی که دولت میگه
- ئه ؟ چه جالب ... خب حالا چی شد ؟ چی به کی رسید ؟
- هیچی .. این خونه که توش هستیم رو میفروشیم ... سعادت مشتری داره واسه این خونه .. با پولش میتونیم 2 تا خونه 250 متری همین اطراف بگیریم ... یکیش واسه مادرم ... یکیش من .. و یه خونه 170-80 متری هم همین اطراف واسه المیرا بخریم ....
- خب ؟
- بعد هیچی دیگه .. من میرم تو خونه ام ... مامان و المیرا هم میرن تو خونه مامان ... خونه المیرا رو هم قرار شد اجاره بدیم و پولش بره تو حساب خودش ... بعدشم ماشین بابام رو قرار شد بفروشیم ... از همین مدل ... صفرش رو بگیریم واسه من .. به نام من ... ماشین من رو هم بفروشیم ... همین مدل صفرش رو بگیریم واسه المیرا ... ماشین مامان هم که قرار شد همین باشه
- خب ؟
- هیچی دیگه ... ویلای شمال رو هم دست نمیزنیم .. همینطوری میمونه فقط به نام ما سه تا میشه ... یعنی هر کی 2 دانگ بر میداره
- همین ؟
- خب آره دیگه ... چیز دیگه ای نبود که بخواهیم تقسیم کنیم .... فقط چرا.. آهان ... سهم بابام تو شرکت .... قرار شد به اون دست نزنیم .. من بیام شرکت کار کنم ... بعد حقوق بگیرم .... یعنی یه حقوق ثابت .... تو سود و زیان شرکت هم کاری ندارم ...
- نمیتونی داشته باشی .. چون کاری بلد نیستی که بخواهی از سود چیزی ببری
- زر نزن .. نه اینکه تو خدااای بیزنسی ؟‍
- خداش نیستم ... اما قبول کن .. تو هم کاری که پدرت میکرد رو بلد نیستی ... والا منم که روزی هزار بار هشتصد تا جام واسه شرکت جر میخوره ... تو سود و زیان شرکت سهیم نیستم ... فقط حقوق بگیرم
- خب آره .. حق با توئه ... این حقوق من هم تقریبا میشه گفت اسکونت پولیه که بابا تو شرکت سرمایه گذاری کرده ... اما خب .. حلالشه دیگه ...
یه نفس عمیق کشید و گفت : همین دیگه ... یه حقوق ماهیانه برای من در نظر گرفت بابات .... بر اساس سهمی که پدرم تو شرکت داره ... یه حقوق ماهیانه هم واسه مامانم و المیرا .... همین دیگه
یه ذره فکر کردم .. ایستادم و گفتم : همین ؟
اونا هم وایسادن .. اشکان گفت : خب آره .. همین دیگه
با عصبانیت گفتم : چه مسخررره
اشکان : چیش مسخره است
همونطور که وایساده بودم .... با عصبانیت گفتم : همه چیش ... چرا خونه ی تو 250 متر باشه .. واسه المیرا 170-80 متر ؟؟ چرا تو ماشین بابات رو داشته باشی ... المیرا ماشین تو رو ؟ ماشین بابات حد اقل 3 برابر پول ماشین خودته ... چرا اینقدر ظلم میکنید به این دختر ؟ واقعا که اشکان ... نامرد عوضی
اشکان با قیافه حق به جانب گفت : اوهوی .. تند نرووو .. ببخشید که المیرا دختره و یه سهم میبره .. من پسرم و دو سهم ...
با عصبانیت گفتم : چرا زر میزنی ... یعنی چی ؟
- زر خودت میزنی نفهم .... یعنی اینکه قانون اینو میگه ... من تازه خیلی هوای المیرا و مامان رو داشتم .... صبر کن برگه انحصار وراثت بیاد .. طبق اون بخواهیم عمل کنیم ... اگه خونه من 250 متر باشه .. خونه المیرا باید 125 متر باشه ... ویلای شمال باید 4 دانگ و نصفیش به اسم من باشه ... 1 دانگ و نیمش به اسم المیرا .. در ضمن خونه ای هم که قرار شد بگیریم واسه مامان که با المیرا بره توش زندگی کنه .. خیلی بیشتر از سهم مامان میشه .... مامان طبق قانون 1 هشتم از ارث پدرم سهم میبره ... اما اینطوری تقریبا داره 1 سوم میبره ... میفهمی ؟ این کارا واسه راحتیه المیرا و مامانه ..... وگرنه میتونستم بگم طبق قانون عمل کنن و نصف بیشتر ارث رو بردارم
فهمش واسم سخت بود ... تا حالا تو جریان انحصار وراثت نبودم و نمیدونستم چی به چیه ... اصلا نمیدونستم که دختر باید نصف سهم پسر ببره و زن 1 هشتم از سهم شوهرش .... با کلافگی آرش رو که تا الان ساکت بود .. نگاه کردم ... آرش با لحن آرومی گفت : سامی حق با اشکانه ... خداییش مردونگی کرد ... البته .. نا گفته نماند که وظیفه اش رو انجام دادهااا .. من و تو هم بودیم .. همین کارو میکردیم ... اما خب .. میتونست بیشتر از اینها واسه خودش برداره
یه ذره فکر کردم .. اشکان رو نگاه کردم که داشت با یه سنگ زیر پاش بازی میکرد .... معلوم بود عصبیه ... انگار بغض داشت ... فهمیدم خیلی تند رفتم ... دستش رو گرفتم .. کشیدمش تو بقلم و گفتم : شرمنده داداش ... یه لحظه فکرم به هم ریخت ... ببخشید
بغضش و قورت داد و گفت : نه دادا .... حق داری .... شاید منم اگه نمیدونستم ... میدیدم اینکارو با سوگند کردی .. صدام در میومد ...
ارش زد رو شونه ی جفتمون و گفت : اگه دل و قلوه ها رد و بدل شده ... یکی ما رو در یابه
من و اشکان خندیدیم .. همدیگرو ول کردیم و آرش گفت : نوبتی هم باشه .. نوبت توئه سامی ... تعریف کن که از فضولی دارم میمیرم .. چی شد ؟ چی گفت ؟ شیرینی رو افتادیم یا نه ؟ عروسی کی هست ؟
خواستم ماجرا رو براش تعریف کنم که با شنیدن " عروسی کی هست " یاد عروسی اشکان افتادم و رو به اشکان پرسیدم : راستی عروسی تو کیه ؟ حرفی از عروسیت شد ؟
- آره .. قرار شد پدرت از پول شرکت برداره ... یه خونه برای من بخره و عروسی رو تو همین خونه ای که الان هستیم برگزار کنیم ... خرج مراسم رو هم پدرت بده ... بعد که خونه رو فروختیم .. خرج و مخارجی که متحمل شده رو از رو پول خونه برداره
با لحنی که معلوم بود دارم فکر میکنم ... گفتم : اوکی ... اوکی
خواستم یه چیز دیگه بپرسم ازش که با اصرار آرش ... منصرف شدم و شروع کردم به تعریف واو به واو وقایعی که بین من و ترانه اتفاق افتاده بود ... اشکان چون از اول ماجرا در جریان نبود .... هی سئوال میپرسید و منو مجبور کرد که از خیلی قبل براش بگم ... خیلی قبل .... حتی زمانیکه رفتم خونه ی سعادت ... زمانی که مریض شدم ... حتی جریان دلارام رو هم واسش گفتم ... دیدم بهترین موقعیته که ابهامات رو برطرف کنم و از خود اشکان پرسیدم که آیا واقعا رابطه ای بین دلارام و اون بوده یا نه ؟
اولش اشکان خیلی ناراحت شد و گفت که کاش بهش میگفتم دلارام با من رابطه داره تا سمت دلارام نمیرفت ... منکر این نشد که میخواسته مخ دلارام رو بزنه .. اما با صراحت تمام گفت که مهمونی نازی .. آخری

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#63 | Posted: 5 May 2011 02:36
قسمت شصت و پنجم
خیلی سریع خودم و رسوندم به خونه ... تو راه هم با ترانه تماس گرفتم و جریان رو براش شرح دادم ...
به خونه که رسیدم یکی – دو ساعتی با مامان و بابا در مورد مسائلی که فردا باید در موردش بحث میشد .. مثل مهریه و شرط و شروطی احتمالی ای که ترانه ممکن بود بزاره و ....... صحبت کردیم .. بهشون خیلی تاکید کردم که هرچی اونا گفتن .. ما میگیم چشم .. همچنین گفتم که مراسم عقد و عروسی رو از الان برای یک ماه دیگه مشخص کنید ... اونا اولش با یه همچین عجله ای مخالفت کردن اما اصرار من رو که دیدن .. راهی جز موافقت پیدا نکردن ... همه اشون خوشحال بودن و برام آرزوی موفقیت میکردن ... خودمم خوشحال بودم و استرس بیش از حد داشت خفه ام میکرد ... ساعت 3 صبح بود که رفتم تو اتاقم .... اولش یه پلی لیست درست کردم و مشغول گوش دادن به آهنگ و فکر کردن شدم .. استرس داشتم ... خیلی عصبی تو اتاقم قدم میزدم ... دلم میخواست با ترانه صحبت کنم اما ساعت از 3 و نیم گذشته بود و یه جورایی خجالت کشیدم از اینکه بخوام این موقع مزاحمش بشم ... همه فکری اومده بود تو سرم ... خوشحال بودم از اینکه بلاخره ترانه مال من شده بود ... اما حرفهای آخری که با هم زدیم ... نگرانم کرده بود .. واقعا کار درستی میکردیم ؟ واقعا من و ترانه با هم خوشبخت میشدیم ؟
اینقدر راه رفته بودم .. احساس میکردم سرم گیج میره و کف پام درد گرفته بود ... کامپیوتر رو خاموش کردم و خودمو انداختم رو تخت ... ای خداااا خودت کمکم کن .. خودت هوای من و ترانه رو داشته باش .. اینقدر فکر کردم و فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد .....
---
چه بوی خوبی میااد ... نسیمی که میوزه .. صورتم رو نوازش میکنه ... صدای گذر آب .. چقدر آرامش بخشه... واای خدای من .. چقدر اینجا قشنگه ... اینجا کجاست ؟ رو یه تخته سنگ نشستم ... دور و برم رو نگاه میکنم ... انگار تو یه باغم .. آره یه باغ خیلی بزرگ و فوق العاده قشنگ ... صدای آواز پرنده ها میاد ... که با صدای جریان آب قاطی شده و سکوت این باغ رو میشکنه ... معلومه یه رودخونه همین اطرافه .. اما من نمیتونم ببینمش ... از جام بلند میشم ... میخوام بدونم کجام ... هنوز چند قدمی بیشتر بر نداشتم که صدای یه زن ... منو میخکوب میکنه
- سامی ... عشق من ... نگام کن ... چرا روت رو ازم برگردوندی ؟
برمیگردم به عقب ... هر چی نگاه میکنم .. کسی رو نمیبینم ... صدا فوق العاده برام آشناست ... اما دقیق نمیتونم تشخیص بدم که صدای چه کسیه .... دوباره همون صدا تو باغ میپیچه
- سامی میخواهی منو از بین ببری ؟ تو که میگفتی همیشه عاشق میمونی
ای خدااا .. این کیه که داره اینطوری باهام حرف میزنه ؟؟ من کیو دارم از بین میبرم ؟؟ چرا من نمیتونم ببینمش ؟؟ دور خودم میچرخم .. دور تا دورم رو نگاه میکنم ... اطرافم پر از گل و درخته .. هیچ کسی اونجا نیست .. اما صدا فوق العاده بهم نزدیکه .... خیلی برام آشناست .... دستم رو به حالت کلافگی میزارم رو سرم و همونطور که دور و اطرافم رو نگاه میکنم .. میگم
- تو کی هستی ؟؟ چرا خودت رو قایم کردی ؟
بعد از چند ثانیه .. دوباره همون صدا میاد : تو نمیخواهی منو ببینی ... وگرنه من به تو خیلی نزدیکم .. خیلیییی
کلافه بودم .... نمیتونستم ببینمش .. نمیدونستم کیه .... دور خودم داشتم میگشتم ... بغض داشتم .. از چی ؟؟ نمیدونم ... اما بغض گلوم رو آزار میداد ... انگار قشنگی و آرامش باغ داشت برام وهم آور میشد ... چه سکوت مزخرفی داشت این بااغ .... صدای آواز پرنده ها داشت آزارم میداد .... یواش یواش داشتم میترسیدم ... چند قدم به اینور .. اونور برداشتم ... یه بااد وحشتناک وزید ... همه چیز تکون خورد .. غیر از من .. انگار بااد با من کاری نداشت .. اما همه چیز رو داشت از بین میبرد ... بوته های گل رز رو میدیدم که از زمین کنده میشدن و گل هاش پر پر میشدن ... گرد و خاک تمام فضا رو گرفته بود ... هیچ چیز رو نمیتونستم ببینم جز یه درخت که جلوم بود .. باد با اون هم کاری نداشت ... اونم ثابت سرجاش ایستاده بود .. درخت به من خیلی نزدیک بود .. شاید فاصله اش با من 5-6 متر بود ... یه برگ از درخت به زمین افتاد ... برگه رفت تو زمین ... یه ساقه از زمین بیرون اومد .... رشد کرد .. رشد کرد ... رشد کرد ... ریشه دوئوند ... شاخ و برگهاش بزرگ و تنومند شدن .. درختی که داشت رشد میکرد خیلی نزدیکه من بود .. خیلی ... شاید 10 قدم باهام فاصله داشت ... ریشه هاش رو زمین حرکت میکردن .. میومدن سمت من ... با ترس داشتم ریشه هاش رو نگاه میکردم .. بهم نزدیک شدن .. نزدیک .. نزدیک ... اونقدر که رسیدن به پاهام و پیچیدن دور پااام ... از ترس داشتم میمردم ... اما نمیتونستم از جام تکون بخورم ... قدرت هیچ حرکتی رو نداشتم ... یه چیزی دور دست و گردنم حس کردم ... دست هام رو صاف کردم .. نگاهشون کردم ... دیدم شاخ و برگ درخته است که داره میپیچه دور دست و کمر و گردنم ... همه بدنمووو داره میگیرررررررره .. نههههههههههههههه .. دست و پا میزنم .... اما نمیتونم خودمو رها کنم ... همه وجودمو شاخ و برگ و ریشه ی این درخته گرفته ... ای خدااااااااا ... یه برگ بزرگ و پهنش صورتم رو پوشونده .. وای دیگه نمیتونم نفس بکشم .. نمیتووووووونم ... ن .. می ... تو ..... ن ... م ...... وواااای .. دارم خفه میشم .. باید یه کااااری کنم .. یه کااااااااااااااااررییییی
---
ااااااااااااااااااااااااااااه ......
با همین فریااد از خواب پریدم ... نفس نفس میزدم ... همه بدنم عرق کرده بود ... انگار از زیر دوش آب اومدم بیرون ... موهام چسبیده بود به پیشونیم ... یاد ریشه و شاخ و برگ درخته تو خوابی که دیدم افتادم ... یه دفعه با ترس پتو رو از روم کنار زدم و دست و پام رو نگاه کردم ... سالم بودن ... هیچ چیزی هم رو بدنم نیست ... چند دقیقه ای همه بدنم رو چک کردم .. زنده ام .. آره .. نفس میکشم ... ... خودم رو ول کردم رو تخت ... وااااااااااااای ... خدای من ... چه کابوسی داشتم میدیدم .... گلوم و دهنم خشک شده بود .. حتی قطره ای بزاق تو دهنم نبود که بخوام قورتش بدم و گلوم رو تر کنم .... حس هم نداشتم که بخوام از تخت بیام پایین و برم یه چیزی بخورم ... انگار هنوز تو خواب بودم ... شایدم نیمی از روحم هنوز تو اون باغ بود ... چند دقیقه ای همونطوری رو تخت دراز کشیدم و به خوابی که دیدم فکر کردم .. یعنی اون صدای کی بود که من تو خواب میشنیدم ؟؟؟
هر چی فکر کردم ... به نتیجه ای نرسیدم .... نمیدونم چقدر تو خواب و بیداری بودم که گوشیم زنگ خورد ... اونقدر بی جون بودم که با زحمت گوشیم رو از پا تختی برداشتم .... ترانه بود .... با بی حالی جواب دادم : جاانم
با صدای پر انرژی گفت : سلااااااام تنبل خاااان لنگ ظهره .. پس کی میخواهی بیدار شی ....
به زور خندیدم و گفتم : بیدارم خوشگلم
یه بغض مصنوعی به صداش داد .. خودش رو لوس کرد و گفت : پس چرا اینقدر بی حااالی ؟؟ کار بدی کردم زنگ زدم ؟
یه غلطی تو جام زدم و گفتم : نه عزیزم ... اتفاقا کار خیلی خوبی کردی ... تو که میدونی واسه شنیدن صدات لحظه شماری میکنم
سعی کردم بی خیال خوابی که دیدم بشم و برگردم به دنیای واقعی و با عشقم .. درست و حسابی .. اون طوری که دلم میخواد حرف بزنم ... انگار اونم فهمید که حالم زیاد خوش نیست .... اما هرچی اصرار کرد .. گفتم هیچیم نیست و هر وقت از خواب بیدار میشم همینطورم ... ولی دیگه به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ... خودم میدونستم که یه چیزیم هست ... بیش از حد تحت تاثیر خوابی که دیده بودم قرار گرفته بودم .... یه ربعی با هم حرف زدیم .. بهم انرژی داد و از اون برزخی که توش دست و پا میزدم .. در آورد منو ....
بعد از ا ینکه باهاش خداحافظی کردم .. سعی کردم افکار مزاحم رو از ذهنم دور کنم ... پاشدم از تخت .. حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم .... زیر دوش .. همچنان داشتم به خوابی که دیده بودم فکر میکردم ... هر کاری میکردم که بهش فکر نکنم .. نمیشد .. از حموم که اومدم بیرون ... رفتم پایین ... ساعت 2 ظهر بود ... نهار خوردم و نشستم پای تلویزیون .. پیش بقیه اهالی خونه .....
شیما و خاله ام هم خونه ی ما بودن .... شیما خیلی ذوق داشت که میخواست با ما بیاد خواستگاری ... پدرم با زن عموم تماس گرفته بود و از اون هم خواسته بود که با ما بیاد ... زمان خیلی دیر برام میگذشت .. سعی میکردم خودمو با یه چیزی سرگرم کنم .. اما نمیشد ... دلهره داشتم .. دلشوره داشت پدرم و در میاورد ... هر لحظه برام مثل یه سال میگذشت ... ساعت نزدیک های 5 بود که زن عموم با اشکان و المیرا و مینا اومدن خونه ی ما ... جمعمون ورود اینا تکمیل شد ... همه شاد بودن .. مادرم 10 دفعه اسفند دود کرد و هر بار میگفت شیرینی خورون پسسسرمه .. تک پسرم .. گل پسرم و .....
منم هی خجالت میکشیدم .... المیرا و شیما همش آهنگ میزاشتن و بزن و برقص راه انداخته بودن ... اشکان و آرش هم هی با من حرف میزدن بهم دلداری میدادن .. میدونستن .. درک میکردن چه حال مزخرفی دارم ... دل تو دلم نبود .. 100 بار مردم و زنده شدم تا ساعت شد 7 و راه افتادیم سمت خونه ی ترانه اینا .....

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#64 | Posted: 5 May 2011 02:41
قسمت شصت و ششم
مامان و بابا و خاله اومدن تو ماشین من ... آرش و سوگند و شیما و المیرا با ماشین آرش .. اشکان و مینا و زن عموم هم با ماشین اشکان راه افتادیم سمت خونه ی سعادت ... قبل از حرکت به آرش و اشکان که پشت فرمون بودن .. گفتم که پشت سرم بیایین ... چون میخوام گل و شیرینی و این حرفها بگیرم ... سر راه سبد گلی که سفارش داده بودم رو گرفتم و وقتی نشستم پشت فرمون گفتم : شیرینی رو هم از سمت خونه ی سعادت میگیریم
همینو گفتم و دور زدم سمت خونه ی سعادت که مادرم گفت
- کجا ؟؟ مگه نمیخواهی حلقه بگیری ؟
با تعجب گفتم : چه حلقه ای ؟؟ مگه نباید خودش هم باشه ؟
- نخیر آقااا ... اون حلقه عروسیه که خود دختر هم هست .... دور بزن بریم سمت میرداماد ... باید یه حلقه نامزدی بگیریم ...
همونطور که داشتم دور میزدم .. گفتم : پس چرا دفعه قبل نگرفتیم ؟؟؟
- چون دفعه قبل خواستگاری بود .. این سری بله برونه ....
بدون اینکه دیگه سئوال کنم ... رفتم جلو یه جواهر فروشی نگه داشتم ... آرش و اشکان هم پشت ماشین من .. پارک کردن و همه با هم پیاده شدیم .. دم در جواهر فروشیه .... یه نگاه به همه کردم و با خنده گفتم : زشته آقا ... این همه آدم واسه یه حلقه برن تو مغازه یارو....
آرش خندید و گفت : طرف یه نفره .. میره تو جواهر فروشی یه سرویس بر میداره 10 میلیون ... ما 20 نفری میریم .. یه حلقه بر میداریم 2 زااار
گفتم : آقا اینطوری نمیشه .. در جواهر فروشیه رو باز کردم ... به خاله ام و مادرم و زن عموم گفتم شما بفرمایید تو ... بقیه هم دونه دونه بیایین سوک سوک کنین .. برین
خلاصه با یه بگو بخند و مسخره بازی ... نوبت به نوبت میومدن بچه ها تو مغازه نظر میدادن .. میرفتن بیرون ... یارو فروشنده هه .. تعجب کرده بود ... 10 دقیقه ای گذشت ... بلاخره یه حلقه شیک انتخاب کردیم ... بقل جواهر فروشیه یه شیرینی فروشی معروف بود ... یه جعبه شیرینی هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه سعادت .. هر چی به خونه سعادت نزدیک تر میشدیم ... قلب من تند تر میزد و استرسم میرفت بالا تر .... بلاخره رسیدیم ... ماشین رو یه گوشه پارک کردیم .. گل رو من گرفتم .. حلقه تو کیف مامان بود ... شیرینی رو هم آرش گرفت دستش .... زنگ زدیم و وارد خونه شدیم
خانواده ی خاله ی ترانه و داییش هم اونجا بودن ... الناز و همسرش هم اومده بودن ... انگار اولین باره که وارد این خونه میشم ... با تعارف سعادت و سیاوش وارد سالن میشیم و هر کس رو یه مبل میشینه ... منم رو یه مبل یه نفره .. رو به روی در ورودی سالن میشینم ... آرش سمت راست من و شیما سمت چپم نشسته ... چقدر جو خونه اشون سنگینه ... انگار اصلا اکسیژن تو هوا نیست ... به سختی هر چه تمامتر نفس میکشم ... همه دارن حال و احوال میکنن و از زمین و زمان و آب و هوا حرف میزنن ... بعد از گذشت تقریبا 10 دقیقه ... ترانه با یه سینی شربت وارد سالن میشه و با همه سلام و احوالپرسی میکنه ... بازم مثل سری قبل از خجالت دارم آب میشم و حتی نمیتونم تو صورتش نگاه کنم .... همش پیش خودم میگم نکنه یه دفعه دیونه شه .. بزنه به سرش ... بازم بگه نمیخوام و بیرونم کنه ... اگه اینبار هم این کارو کنه ... دیگه اسمش رو هم نمیارم .. ناز و ادا هم حدی داره ... اه اه .. اصلا تقصیر خودمه که از روز اول اینقدر بهش رو دادم ... سینی شربت رو میگیره جلو صورتم .. ازش عصبانیم .. نمیدونم چمه ... بخاطر فکر های مزخرفی که تو سرم میپیچه اینقدر ازش عصبانی شدم که حتی نگاهش هم نمیکنم و یه لیوان شربت برمیدارم ... از جلوم رد میشه و میره سمت شیما .... انگار فهمید از چیزی ناراحتم ... حس کردم وقتی هم که داره به شیما شربت تعارف میکنه .. برگشته و نگاهم میکنه .. کاملا سنگینی نگاهش رو حس میکنم.. اما به روی خودم نمیارم ... اخم کردم و دارم با قاشق ... یخهای داخل لیوان رو بالا و پایین میکنم ... پیش خودم میگم .. نکنه یه شرط مزخرف بزاره که به مامان و بابام بر بخوره و مهمونی رو به هم بزنن ؟؟ واای نه .. خدایا ... آخه چرا باید اینکارو بکنه ؟؟ خب عین بچه آدم بشین .. بله رو بگو و کارو تموم کن دیگه .. اه اه ...
تقریبا همه شربت برداشتن و ترانه مثل دفعه قبل نشست کنار مادرش و الناز .... کاملا روبه روی من نبود .. اما با یه ذره چرخوندن سرم .. میتونستم به راحتی ببینمش ... باز هم مثل سری قبل پدرم حرف رو کشوند به من و ترانه .... پدرم دوباره مثل قبل یه ربعی سخنرانی کرد و آمادگی ما رو برای پذیرش هر گونه شرط و شروطی رو اعلام کرد و دوباره گفت که اگه ترانه عروسمون بشه چه میکنیم و چه نمیکنیم .....
وقتی پدرم حرف میزد ... دلم میلرزید ... یواش یواش .. فکر های آزار دهنده رو از خودم دور کردم و به این فکر کردم که تا چند دقیقه دیگه ... ترانه بله رو میگه و واسه همیشه ماله من میشه ..... دل تو دلم نبود سرم رو آوردم بالا .. دیدم الناز داره با شیطنت نگاهم میکنه ... از شیطنتی که تو نگاهش بود .. خنده ام گرفت .. اونم خیلی آروم خندید .. سرم رو انداختم پایین ... دوباره بعد از چند ثانیه سرم رو بالا آوردم و یه نیم نگاهی به ترانه انداختم ... سرش پایین بود ... انگار اونم فهمید دارم نگاهش میکنم ... چون خیلی طول نکشید که سرش رو آورد بالا و نگاهم کرد ... خواست ادای منو در بیاره .. یه اخم ساختگی بهم کرد و با چشم و ابرو بهم گفت " چیه ؟ "
لبخند زدم و آروم .. سرم رو به نشونه ی " هیچی " بالا انداختم .... یه لبخند دلنشین زد و سرش رو انداخت پایین ... یاد دیشب افتادم که تو ماشین لبهاش رو بوسیدم ... خوردم .. لیسیدم ... وااای ... دلم باز لبهاش رو میخواست ... میخواستمش ... با همه وجودم دوستش داشتم و میخواستم مال من باشه ... زل زده بودم بهش و تو دلم میگفتم ... خدای من .. این فرشته میخواد زن من بشه ؟ مال من بشه ..... ای خدااا .. خودت خوشبختمون کن
حرف های پدرم که تموم شد .... پدر ترانه شروع کرد به صحبت کردن
- حق کاملا با شماست .... اصل موضوع همینه که شما فرمودین ... اصل کار این دو تا جوون هستن که میخوان تشکیل زندگی بدن و برن سر خونه زندگیشون
- (پدرم) بله ... دقیقا .... حالا ریش و قیچی دست خودتون ... من که شرایط رو عرض کردم ... اگه چیزی از قلم افتاده .. شما بفرمایید
- نه والا .. همه چیز کامله ... شرط و شروطی هم نیست .. فقط در مورد تعداد سکه ای که فرمودین .... همون 3 دانگ از خونه که گفتین کفایت میکنه .. ولی برای اینکه سکه هم رسمه .... 14 تا سکه تمام ... به نیت 14 معصوم تعیین میکنیم .. خونه رو هم .. همونطور که شما فرمودین .. با هم میرن میگردن پیدا میکنن .... بعدش هم ما همون مبلغی که قراره جهیزیه بخریم ... نقدا میدیم به خودشون .. 2 تایی برن مناسب با خونه ای که خریدن ... لوازمش رو هم بخرن و بچینن ... بقیه چیز ها هم .. فکر کنم خودشون از پسش بربیان و نیازی به سند و این حرفها نباشه
- (پدرم) بله .. حق با شماست ... حالا اگه اجازه بدین .. ما میخواهیم این بعله ی خواستنی رو از زبون خود عروس خانم بشنویم
واااااااای ... دل تو دلم نبود ... حتی توان نداشتم آب دهنم رو قورت بدم .. همه داشتن ترانه رو نگاه میکردن .. معلوم بود داره از خجالت آب میشه ... با این حال .. لبخندش از لبش محو نشده بود ... با همون لبخند پدرم رو نگاه کرد ... قبل از اینکه حرفی بزنه .. پدرم با لحن فوق العاده مهربون .... فوق العاده دلنشین گفت :
- خجالت نکش دخترم ... ما همه اینجا جمع شدیم که نظر تو رو بدونیم عزیزم ... بگو ... اگه راضی هستی ... خودت " بله " رو بگو بابا
اینقدر لحن پدرم دلنشین بود که ناخود آگاه من بغض کردم ... دل تو دلم نبود که ببینم ترانه چی میگه ... خنده ی مصنوعی ترانه از بین رفت و با لحنی مثل لحن پدرم صمیمی .. گفت : با اجازه شما ... پدرم .. مادرم و بقیه بزرگترهای جمع ......... بله
وااای خدای من .. درست شنیدم ؟؟؟ اون جلوی خانواده هامون هم بعله رو گفت ؟؟؟؟ ای خدااااااا ... قشنگ ترین لحظه ی عمرم داشت رقم میخورد .... همه شروع کردن به دست زدن .... مادر ترانه بلند شد ترانه رو بوسید ... من نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ بغض داشتم ... اما شاد بودم ... نمیدونستم بخندم .. گریه کنم .. یا عین اسکولا دست بزنم ؟؟؟
نگاهش کردم .. نگام کرد ... چشمهاش خیس بود ... اما لبهاش میخندید ... پدرم بلند شد رفت سمتش ... ترانه هم از رو صندلیش بلند شد ... پدرم از جیبش یه جعبه جواهری در آورد .. بازش کرد .. یه سینه ریز توش بود ... درش آورد .. انداخت گردن ترانه ... پیشونیش رو بوسید و اومد عقب تر ایستاد و با پدر ترانه دست و داد و رو بوسی کرد ... مادرم هم رفت سمت ترانه ... یه دفعه همه از جاشون بلند شدن .. همه میخندیدن و دست میزدن ... آرش برگشت سمت من .. دست داد باهام .. صورتم رو بوسید و گفت : تبریک میگم گوشتکوب .. بلاخره تو هم قاطی مرغها شدی .... حالا بگرد دنبال فیل ژاپنی
خندیدم ... با اشکان هم دست دادم و رو بوسی کردم ... مادرم صدام کرد .. گفت : آقا داماد .. نمیخواهی بیایی اینور مجلس ؟
تو دلم داشتن کله قند ذوب میکردن ... تا بیام از اینور سالن برم اونطرف .. تو راه با همه دست دادم و اونهایی رو هم که میشد ... مثل سوگند و خاله ام و زن عموم ... بوسیدم ... المیرا هم اومد خودش رو انداخت تو بقلم ... گردنم رو بقل کرده بود .. ول هم نمیکرد .... چون قدش از من کوتاه تر بود مجبور شده بودم دولا شم ... خسته شدم ... بوسیدمش و کنار گوشش گفتم
- خوشگل خانم .. اجازه مرخصی بده ... زشته همه دارن نگاهمون میکنن ...
وقتی گردنم رو ول کرد .. دیدم داره گریه میکنه .. دوباره بقلش کردم .. بوسیدمش ... دستش رو تو دستم گرفتم و با خودم بردمش اونطرف کنار خانواده ترانه ... قبل از اینکه به ترانه برسم با شوهر خاله اش و داییش دست دادم و رو بوسی کردم ... بعد نوبت سیاوش شد ... بعد از اون پدرم و در نهایت پدر ترانه ... این 3 نفر رو به گرمی در آغوش گرفتم ... خواستم برم کنار ترانه بایستم که مادرم از کیفش حلقه رو در آورد داد بهم ... قبل از اینکه حلقه رو ازش بگیرم .. بقلش کردم ... بوسیدمش ... قشنگترین لحظه های عمرم رو داشتم میگذروندم ... مادرم هم بغض داشت .. اما اشک نریخت ... حلقه رو ازش گرفتم و رفتم کنار ترانه ایستادم ... نگاهش کردم ... اونم داشت نگاهم میکرد .. زبونم بند اومده بود .. نمیدونستم چی بگم ... بغض داشتم ... یه چیزی تو وجودم میلولید .... سعی کردم فقط نگاهش کنم و با نگاهم بهش بفهمونم که چه حالی دارم ... میخواستم بقلش کنم .. اما نمیشد ... یه دفعه چشمم افتاد به مادرش که داشت با محبت هر چه تمامتر من و دخترش رو نگاه میکرد ... باهاش دست دادم .. بهم تبریک گفت .. تشکر کردم ازش ... داشتم با خاله و دختر خاله های ترانه هم تعارفات معمول رو انجام میدادم که الناز گفت
- آقا داماد دل ما ها آب شد ... نمیخواهی حلقه رو دست عروس خانم کنی ؟؟
با خجالت .. جعبه حلقه رو باز کردم ... حلقه رو در آوردم گرفتم جلوی ترانه ... یه نگاهی بهش انداخت .. خندید ... دستم رو آوردم پایین .. دست ترانه رو گرفتم .. با لمس کردن دستش .. همه بدنم لرزید .... حلقه رو نزدیک انگشتش کردم ... نگاهش کردم .. آروم گفتم : اجازه هست
یه لبخند ملیح زد و با اشاره سر و چشمش ... بهم " بله " رو داد .... حلقه رو به آرومی دستش کردم ... دقیقا سایز انگشتش بود و خیلی راحت انگشتش رفت تو حلقه ... یه ذره حلقه رو تو انگشتش جابه جا کردم .. نگاه کردم .. وای خدای من ... حلقه ی من .. تو دست ترانه بود .. ماله من بود واسه همیشه .... چقدر دستهاش ناز بود.. انگشتهای کشیده و قلمی ... ناخن های مانی کور شده ی نه چندان بلند با لاک قهوه ای کمرنگ .... وااای چقدر خواستنی بود ... بعد از اینکه حسابی حلقه رو تو انگشتش نگاه کردم .... انگشتهاش رو تو مشتم جمع کردم و زل زدم تو چشمهاش ... دوباره همه دست زدن و تبریک گفتن ... انگار رو زمین نبودم ... دست ترانه همچنان تو دستم بود .. نمیخواستم دستش رو ول کنم ... حتی دلم نمیخواست نگاهم رو از نگاهش بردارم ... میخندید بهم ... اما چشمهاش پر از اشک بود .... ناخود آگاه سرم رو بردم کنار گوشش و بهش گفتم : دوستت دارم
میخواستم ببوسمش .. اما نتونستم .. خجالت کشیدم .... دستم رو انداختم دور کمرش و کنارش عین بچه آدم ایستادم ... الناز یه جعبه کوچیک .. مثل جعبه انگشتری داد به ترانه ... ترانه در جعبه رو باز کرد ... یه حلقه ی فوق العاده شیک و مردونه توش بود ... با تعجب نگاهش کردم ... فکر نمیکردم اونا هم برای من حلقه گرفته باشن ... دیدم داره میخنده بهم ... حلقه رو در آورد ... یه ذره مکث کرد ... دستم رو از دور کمرش برداشت .. آورد بالا .. حلقه رو نزدیک انگشتم کرد ... مثل خودم گفت : اجازه هست
خندیدم .. منم مثل خودش با اشاره سر "بله " رو بهش دادم ... اونم با یه ذره مکث و ناز و عشوه حلقه رو دستم کرد .....
یه دفعه صدای ضبط زیاد شد و جوونها اومدن وسط سالن و شروع کردن به رقصیدن ............................



آرش داشت با استرس و عصبانیت تو آرایشگاه قدم میزد .... یه دفعه صبرش تموم شد و گفت : ای بابااا سهیل جون قربون دست و پنجولت ... تموم کن کارو ... ما هنوز دسته گل عروس رو هم نگرفتیم
سهیل که دوست دوران دبیرستان من و آرش بود و الان یکی از بزرگترین و بهترین آرایشگاه های مردونه رو داشت ... همونطور که یه روغن مخصوص به موهای من میزد گفت : بابا .. شاه داماااد داریم درست میکنیماااا .... هویج که نمیخواهیم پوست بکنیم
آرش اومد بالا سر من وایساد .. از آینه منو نگاه کرد و با همون استرس گفت : بخدا دیر شده سهیل ... باباااا پرورش هویج هم میخواستی راه بندازی .. تا الان یه مزرعه هویج داشتی ....
دستش رو گرفت .. کشید و گفت : ول این بد بخت وووو .. همون 4 تا شیویدی هم که داشت .. ریخت ... این ان و گه هااا چیه میمالی به سرش ؟؟؟
خندیدم ... برگشتم رو به آرش و گفتم : چی کار داری سهیل و ... بزار کارشو بکنه ...
آرش که خونسردیه منو دید ... با حرص رفت رو یه صندلی نشست و گفت : ریشه ات بخشکه سامی ... که از بس منو حرص دادی .. شیرم خشک شد ... اصلا به دررک .. به جهنم ... اینقدر ترانه تو آرایشگاه وایسه که زیر پاش علف سبز شه .. عروسی من که نیست .... من بدبخت اگه شانس داشتم که گیر تو نمیفتادم ... به من چه اصلااا ؟؟ من اگه شانس داشتم که 2 ساله زنمو عقد کردم ... دستشو میگرفتم میاوردم خوونه خودم تا دیگه ریخت نکره ی تو رو نبینم ....
یه دفعه انگار یه چیزی یادش افتاد با عصبانیت پاشد اومد سر صندلی من و گفت : اون روزی که من سوگند رو عقد کردم .. تو اصلا ترانه خانوم رو دیده بودی ؟؟؟ نهههههههههه ... حالا تو داری داماااد میشی ... من هنوووووز اندر خم یک کوچه ام ...... اشکاااااااااان .... اون اشکانی که دم به تله نمیداد ... پس فردا بچه اش هم به دنیا میاد .. من و سوگند ... هنوووووز داریم دنبال یه تاریخ خوب واسه عروسیمون میگردیم ... ای خدااا شکرت .....
دوباره برگشت رو همون مبلی که نشسته بود .. نشست و ادامه داد : یکی نیست بگه آخه به تو چه آرش ؟؟؟ خودتو قیمه قیمه میکنی واسه کیییییییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکی دیگه میخواد زن بگیره .. بچه دار بشه .. بچه اش بره دانشگاه ... عروسی کنه .. نوه دار بشه ... من دارم حرص میخورم ... والااا .... مگه این باباش چه گلی به سرم زده که اون بچه اش بخواد به سرم بزنه .... ایشالا اینقدر دیر برسی به آرایشگاه که آرایشگاه تعطیل شه ... شنبه بری ترانه رو بیاری ایشالا ...................
همینطور چرت و پرت واسه خودش زیر لب قطار میکرد ... منو سهیل هم .. میخندیدیم بهش .... من ظاهرا میخندیدم و ریلکس بودم .. اما از تووو .. دل تو دلم نبود ... همش به ترانه فکر میکردم ... یعنی الان چه شکلی شده ؟ آخ .. قربونش برم من که امشب قشنگ ترین عروس دنیا .. مال منه ... وااای خدایا شکرت ...
خیلی طول نکشید که کار موهام و سر و صورتم تموم شد و بلند شدم .. باها سهیل دست دادم و دوباره تاکید کردم که حتما امشب .. عروسیم بیاد و منتظرشم .... پول آرایشگاه رو هم حساب کردم و با آرش .. عین گلوله پریدیم تو ماشین رفتیم خونه ....
سریع کت و شلوارم رو پوشیدم ... عطر بارون کردم خودمو ... سوار ماشین آرش شدیم و رفتیم سمت گل فروشی که هم ماشینم رو تحویل بگیرم و هم دسته گل عروس رو .....
هم ماشین ... هم دسته گل .. بی نهایت زیبا شده بودن ... من سوار ماشین خودم شدم و راه افتادم .. آرش و فیلمبردار ها هم با 2 تا ماشین .. دنبال ماشین من اومدن ... هر چی سوره قرآن تو کل عمرم حفظ بودم ... تو راه خوندم و از خدای خودم تشکر کردم که همچین فرشته ای رو به من داده
واقعا تو این یک ماهه که نامزد بودیم ... بهترین دوران عمرم رو گذروندم .. روز به روز و لحظه به لحظه عاشق تر شدم و بیشتر خواستمش ... ترانه هم مثل من بود .. اونم خیلی عاشقتر از پیش شده بود .. تمام لحظه هامون رو با هم گذروندیم ... انگار یه روح شده بودیم .. تو 2 تا جسم .. یه لحظه اگه ازش خبر نداشتم میمردم ... اونم ثانیه ای رو هم .. بدون فکر کردن به من .. نمیگذروند ....
خیلی طول نکشید که رسیدم به آرایشگاهی که ترانه توش بود ... قلبم داشت وایمیستاد ... خیابونش خیلی خلوت بود ... ماشین و پارک کردم و پیاده شدم .. آرش و گروه فیلمبرداری هم اومدن کنارم .. خواستم وارد آرایشگاه بشم که فیلمبردار صدام کرد و شروع کرد به توضیح دادن که چطوری وارد بشم ... چی کار کنم و چی کار نکنم ...........
واسه من ک

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#65 | Posted: 5 May 2011 02:49
قسمت شصت و هفتم
هر چی به در آرایشگاه نزدیکتر میشدم ... سر و صدای دخترها و آهنگ و دست و صوت بیشتر و بیشتر میشد .... قلب منم مثل همون سر و صدا ها تند تر و نا مرتب تر میزد .. طوریکه هر لحظه احساس میکردم .. الانه که از کار بیفته ... فیلمبرداره هم هی پشت سرم زر میزد که چی کار کن .. چی کار نکن ... کنار این درخت وایسا ... به اون گل دست بزن ... در و با ا حساس باز کن ... سر این پله وایسا ... دسته گلی که واسه عروس گرفتی رو نگاه کن ... عاشقانه فکر کن ... گل رو بو کن ... نفس عمیق بکش ... کراواتت رو درست کن ... بخند .. نخند ... حس بگیر و ..........
من اصلا تو باغ نبودم .. همه فکرم پیش ترانه بود و میخواستم زودتر از شر این مزاحم خلاص بشم و برم داخل سالن و ترانه رو ببینم .. اما مگه این کنه میزاشت ؟؟؟ 15 دقیقه طول کشید تا از دم در آرایشگاه برم تا توی سالن .... تا خواستم وارد سالن بشم ... آرش دستم رو گرفت و در گوشم گفت : سامی .. هر کی از جلوت رد شد .. باید بهش شاباش بدیاا .. حواست باشه .... جلوت حتی گوزیدن هم .. باید دست کنی تو جیبت .. بهشون شاباش بدی ...
خندیدم و گفتم : اوکی .. حواسم هست ....
وقتی در سالن آرایشگاه رو باز کردم ... صدای دست و سووت بیشتر شد ... الناز با سینی ای که توش منقل و اسفند بود اومد سمتم ... همونطور که اسفند میریخت رو زغال ها ... یه سوتی کشید و گفت : خوش تیپ کردی قاتل سوسک هااا
خندیدم ... یاد حرف آرش افتادم .... دست کردم تو جیبم ... چند تا اسکناس درشت گذاشتم تو سینی ای که دستش بود .... دیگه صبر نکردم ببینم چی میگه .. یا عکس العملش چیه ... رفتم جلوتر تا ترانه رو ببینم .... به ترتیب ... خانم آرایشگر ... دستیارهاش .. سوگند شیما و در نهایت ...... ترانه رو دیدم ....
واااای خدای من ... چی شده بود ... فرشته ... ماااه ... عروسک ... واقعا عروس ... به ترانه میگفتن ... چقدر ناز شده بود ... اینقدر ذوق زده شده بودم که حتی نتونستم بهش سلام کنم .... بدون هیچ حرفی رفتم رو به روش ایستادم .. هر دو تا دستش رو گرفتم تو دستهام ... تو چشمهاش نگاه کردم ... انگار دیگه صدای موزیک و دست و این حرفها قطع شده بود ... انگار رفت و آمد اطرافیان رو نمیدیدم ... همه جا ساکت شد ... همه فریز شدن .. زمان ایستاد ... اصلا هیچ کس نبود ... فقط من بودم و ترانه که دست به دست هم .. رو به روی هم ... زل زده بودیم تو چشمهای همدیگه .... اونم ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد ... بعد از گذشت چند ثانیه .. با تردید گفت
- خوشت نیومده ؟
به آرومی گفتم : از چی عشق من ؟
- نوع آرایشم ... موهام ... سر و وضعم
نگاه عاشقانه ای به سرتا پاش انداختم و با همه احساسی که در خودم سراغ داشتم بهش گفتم : مااه شدی عزیزترینم ... به جرات میتونم قسم بخورم قشنگترین عروسی که تو کل عمرم دیدم .. تویی گل نازم
صدام رو آروم تر کردم و گفتم : با همه وجودم میپرستمت خوشگلم
با عشوه خندید ... نگاهی به سر تا پای من انداخت و گفت : تو هم خیلی عالی شدی ...
بدون اینکه به خودم نگاه کنم .. یا به حرفش توجهی کنم ... همونطور که زل زده بودم تو چشمهاش ... گفتم : بلاخره داری مال من میشی ... واسه خود خودم ...
- من خیلی وقته مال توام عزیزترینم ...
از خود بیخود شده بودیم .. خیلی دلم لبهاش رو میخواست .... یه نگاهم به لبهاش بود .. یه نگاهم به چشمهاش ... ریتم نفس کشیدنم عوض شد .. کم مونده بود دولا شم و لبهاش رو ببوسم ... انگار فهمید چه حالی دارم ... سرش رو چرخوند و بقیه رو نگاه کرد ... خواست اینطوری به منم بفهمونه که همه دور و برمون هستن ....
خودم فهمیدم که باید فعلا بی خیال شم ... صورتم رو بردم جلوتر که بهش بگم دوستش دارم ... اما فیلمبردار صدام کرد و من برگشتم سمتش : بله ؟
- خب آقا دوماد ... شما بیا بیرون ... پشت این در بایست ... با اشاره من 2-3 تا ضربه بزن به در و در رو باز کن و برو تو ... عروس خانم شما هم همینجا بایستید و با اشاره ی همکارم .. که پیش شماست .. برید سمت در ....
با همین حرف فیلمبردار ... بد بختی های ما هم شروع شددد ... این کار و بکن .. اون کارو نکن .... اینجوری نگاش کن .. اونجوری بخند ... این حرف و بزن ... رمانتیک دستش رو بگیر ......... دیونه امون کردن ....
از آرایشگاه اومدیم بیرون .. فکر کردم دیگه تموم شد و قراره ولمون کنن .. خوشحال و خندون سوار ماشین عروس شدیم ... به امید اینکه داریم میریم خونه ... اما چشمتون روز بد نبینه ... تازه اول بد بختیمون بودد .. صد رحمت به آرایشگاه ... پدرمون اومد جلو چشممون .... رفتیم آتلیه برای عکس گرفتن ... راحت بگم 2 ساعت ما رو اینور و اونور بردن .. واقعا کلافه شده بودیم ... یه چیزهایی میگفتن که از بوسیدن ماتحت فیل ژاپنی هم سخت تر بود .... رفتیم تو یه باغ ... هی میگفتن کنار استخر برو ... اینجا دنبالش کن .. اونور رسیدی بهش جفت پا برو تو حلقش ... از گذشته حرف بزنین .... برید تو رویا ... از بچه های آینده اتون بگید ... بشینین تاب بازی کنین ... از سرسره بیا پایین و ............ وااقعا کلافه شدیم .... جفتمون هم گشنمون بود .. داشتیم میمردیم ... من که دیگه ضعف کرده بودم ..... این نامرد ها هم هیچی بهمون نمیدادن بخوریم ... هی میگفتن دیر شده ..دیر شده ... باید قبل از غروب برسیم خونه اول مراسم عقد رو انجام بدیم .... بعدش جشن رو شروع کنیم
بلاخره بعد از اینکه حسابی رس ما رو کشیدن .... بی خیال شدن و سوار ماشین شدیم ... رفتیم سمت خونه ...... مجلس عروسی رو خونه ی بابا اینا گرفته بودیم .... تا رسیدیم دیدیم وااای چه خبره .... تقریبا نصف پسرهای فامیل شیک و پیک کرده .... دم در خونه ما ایستاده بودن و با دیدن ماشین عروس ... چند تاییشون پریدن قصاب رو خبر کردن که گوسفند جلو ماشین بکشه ... چند تاشون هم رفتن بساط اسفند دود کردن رو آوردن و ............
خلاصه با کلی سلام و صلوات وارد خونه شدیم .... اول از همه رفتیم طبقه بالا که سفره عقد رو چیده بودن و باز هم اعصاب خورد کنی های گروه فیلمبرداری شروع شد ... که آی شمع های دور سفره عقد رو با هم دیگه .. دست به دست هم ... روشن کنید ... خب بابا نمیشششششددددد ... با اون دار بستی که زیر دامن ترانه بود ... مگه میشد از یه حدی .. بیشتر بهش نزدیک بشم .. که بخواهیم دست به دست هم شمع ها رو روشن کنیم ... اونم نه یکی ... نه دو تا .... 40 تاااااااااااااا .... من نمیدونم آخه 40 تا شمع .. واسه چی گذاشتن کنار سفره ؟؟؟ به نیت 40 معصوم ؟؟ 40 پیامبر ؟ 40 سوره قران ؟؟ 40 تا چی ؟؟؟ اه اه اه .... یه شمع تزیین کرده بودن ... روشنش کردن .. دادن دست من .. بعد دست ترانه رو گرفتن گذاشتن رو دست من .. گفتن برید 40 تا شمع دور سفره رو با همدیگه روشن کنید .... خیلی سخت بود... خیلییی ... هی شمع خاموش میشد ... دوباره فیلمبردار کات میداد ... شمعه رو روشن میکردن ... دوباره میگفت از اول ... خلاصه دهنمون سرویس شد تا این 40 تا شمع رو روشن کردیم و بلاخره بیخیال ما شدن و نشستیم سر سفره عقد ....
اضطراب داشتم ... بیش از حد ... ترانه هم دست کمی از من نداشت .. اون هم خیلی بی قرار بود .... همه در تکاپو بودن .. آرش .. اشکان ... سوگند ... مامان و بابام .. مامان و بابای ترانه ... سیاوش .... زن عمووم ... وای واقعا زن عموم سنگ تموم گذاشت واسه عروسی من ... نازی و شوهرش ... که واقعا بعد از عروسی اشکان ... تو تک تک کارهایی که من برای عروسیم انجام میدادم .. شرکت داشتن .. از خریدن و چیدن جهیزیه تو آپارتمانمون گرفته ... تا دیدن و سفارش دادن سفره عقد و عاقد و فیلمبردار و آشپز و ................ واقعا همه زحمت کشیدن ... همه ... وگرنه امکان نداشت تو 2 هفته بتونیم همچین مراسمی برگزار کنیم . همه تو راه انداختن این عروسی سهم داشتن .. به خصوص نازی و همسرش .... خیلی برام جالب و خوشحال کننده بود وقتی که میدیدم ... همسر نازی اینقدر عوض شده و اینقدر عاشقانه با هم رفتار میکنن .... نمیدونم چرا .. اما همیشه احساس میکردم اگه دوباره با نازی رو به رو بشم ... ممکنه خیلی بهم تیکه بندازه یا کارهایی انجام بده که هی بخواد اون شبی که باهاش سکس کردم رو یادم بیاره .... مخصوصا حالا که داشتم ازدواج میکردم .. همش احساس خطر میکردم از سمت اون ... حس میکردم ممکنه یه جورایی بخواد به ترانه بفهمونه که شوهرت ... با من هم بوده .... اما با رفتارهای نازی بعد از اومدنش ... فهمیدم که تمام تفکراتم اشتباه بوده .... نازی واقعا مثل سوگند ... دلسوزانه ... واسه تک تک کارهایی که مربوط به من و عروسیم و آینده ام و خوشبختیم بود ... شرکت میکرد و بدون هیچ چشم داشتی ... از دل و جون مایه میزاشت و رفتارهاش کاملا عادی بود ... اونقدر عادی که بعضی وقتها شک میکردم که واقعا این نازی .. همون نازی ایه که قبل رفتنش .. تو فرودگاه ... خودش رو انداخته بود تو بقلم و بهم میگفت عاشقمه ؟ واقعا این نازی .. همونیه که یه زمانی حتی به رابطه ی من و المیرا هم حسودی میکرد ؟ واقعا این همون زنیه که یه شب تا صبح تو بقل من بود و باهام سکس کرده بود ؟؟؟؟؟؟؟ ................
وقتی با ترانه نشستیم رو صندلی مخصوص عروس و داماد ... جفتمون یه نفس عمیییق کشیدیم .... قرآن دادن دستمون و شروع کردیم به خوندن آیاتی چند از کلام ا... مجید ... آخونده نشست رو به رومون و یه سوره خوند و بعدش هم النکاح و سنتی و ........................
بعد از مراسم عقد ... آخونده که رفت ... تازه اصل عروسی شروع شد .. چون تا وقتی که آخونده اونجا بود .. نمیزاشت ارکستر راه بیفته و کسی برقصه ... وقتی که رفت ... یه دفعه صدای ارکستر بلند شد و همزمان با اون .. صدای جیغ و داد دختر پسرها اومد .. انگار طبقه پایین .. بمب ترکونده باشن .... همه ریختن وسط و شروع کردن به انجام حرکات موزووون ... البته ما فقط صدا داشتیم ... چون همچنان درگیر دوربین و عکس گرفتن بودیم .... مجبور بودیم با تک تک خانواده های فامیل و دوست و آشنا .. عکس بگیریم .... واقعا دیگه حالم با دیدن دوربین به هم میخورد .... از گشنگی هم داشتیم میمردیم ... هر کسی رو که میدیدیم ... التماس دعا داشتیم که یه شیرینی ای ... موزی .. بهمون بدن بخوریم بلکه از قار و قور شیکممون جلو گیری کنیم ...
بلاخره کارمون .. طبقه بالا تموم شد و با هماهنگی گروه فیلمبرداری با گروه ارکستر .... همزمان با شروع آهنگ ... ما هم راه افتادیم سمت پایین .... به راه پله ها که رسیدیم ... همه جمع شدن پایین پله ها و شروع کردن به دست زدن .... خواننده ی ارکستر خوند :
لیلی و مجنون اومدن ... شیرین و فرهاد اومدن ....
مثل دو تا دسته ی گل .. عروس و دوماد اومدن ....
وقتی کنار ترانه .. دست به دست همدیگه ... شونه به شونه ی هم .. دونه دونه پله ها رو پایین میومدم ... احساس غرور میکردم .... باورم نمیشد .. این همه خوشبختی واسه من باشه ... همونطور که خواننده میخوند .. ما هم دوباره با مهمانها خوش و بشی کردیم و رفتیم رو مبل دو نفره ای که برای ما ترتیب داده بودن نشستیم ..... تقریبا همزمان با نشستن ما .... آهنگ هم تموم شد .... آرش با یه بشقاب پر از شیرینی و 2 تا لیوان آب میوه اومد سمتمون .. همونطور که بشقاب رو میزاشت رو میز گفت : بابا این یارو توجیه نشده
با تعحب گفتم : کی ؟
- همین یارو خواننده هه دیگه ... 10 دفعه بهش گفتم عروس و داماد .. ترانه و سامی هستن .. هی میگه شیرین و فرهاد اومدن .. لیلی و مجنون اومدن ... کم داره مرتیکه
با این حرفش .. من و ترانه خندیدیم و مشغول خوردن شیرینی شدیم ... صدای موزیک دیگه کاملا قطع شد و خواننده گفت :
- خب ضمن سلام و عرض تبریک به مناسبت این پیوند مبارک و میمون خدمت عروس خانم و شاه دوماد گل ... باید عرض کنم که ... ما از این عروس دوماد های خجالتی و چه میدونم مامانم اینایی خوشمون نمیاد .... باید بلند شین .. پا به پای جوونهای این مجلس ... برقصین و تنی تکون بدین و خلاصه حالشووو ببرین ....
وقتی ا ینو گفت ... همه سوت کشیدن و دست زدن .... خواننده با نوازنده کیبورد .. یه صحبتی کرد و برگشت پای میکروفن و گفت
- خب جوونا .. واسه اینکه یخ عروس دوماد باز بشه و ببینن که شماها چقدر دوستشون دارین .... موافقین یه آهنگ بترکون برییممم ؟؟؟
همه یه بله ی بلندی گفتن ... آهنگ شروع شد و همه شروع کردن به رقصیدن ... من و ترانه هم مشغول تماشا شدیم و بعضا فامیل هامون رو به همدیگه معرفی میکردیم ... از اونجایی که من و ترانه خیلی سریع ازدواج کردیم ... تقریبا اکثر فامیل همدیگه رو نمیشناختیم ... البته اون تا حدودی .. چون تو مراسم فوت عموم و تو عروسی اشکان بود ... اکثر فامیل های پدریم رو میشناخت .. اما من هیچ کدوم از فک و فامیل هاشون رو نمیشناختم و هی سئوال میکردم که این کیه و اون کیه ..... شیما و نیما هم اون وسط داشتن با هم میرقصیدن ... اون دو تا رو به ترانه نشون دادم و گفتم
- جدی جدی فکر میکنی نیما انتخاب درستی باشه واسه شیما ؟ فکر میکنی بتونه جای خالی عشق قبلی شیما رو واسش پر کنه ؟
- نمیدونم سامی ... تو پسری ... جنس پسر ها رو بهتر میشناسی .... بهت که گفتم ... همون روز اول .. وقتی تو مراسم سال عموی خدا بیامرزت ... نیما اومد با من در مورد شیما حرف زد ... پیش خودم گفتم ... پسر بدی نمیتونه باشه .... ضمن اینکه تا حدودی میدونستم شیما با اون دوست پسرش تو سوئد کات کرده و یه جای خالی بزرگی تو زندگیش هست ..... کلا به نظر من که پسر بدی نیست و تو این یک ماهه .. خووب تونسته خودش رو تو دل شیما جا کنه .... تو چی فکر میکنی ؟
یه ذره فکر کردم و گفتم : نمیدونم ... تا اینجاش که خوب بوده .. امیدوارم تا آخرش هم همینطوری باشه که تا الان نشون داده .....
چند دقیقه ای همینطوری به حرف زدن گذشت .. تا بلاخره اومدن ما رو بلند کردن واسه رقصیدن .... آهنگ اولی که با ترانه رقصیدیم ... کلی شاباش جمع کردیم .... اینقدر خوشحال بودم .... پولدار شده بودم 3000 تااااا (البته ناگفته نماند که فردای عروسی ... وقتی دست کردم تو جیبم .. دیدم علاوه بر تمامیه شاباش هایی که گرفتم ... حتی پول تو جیبم رو هم روش گذاشتم و به بقیه شاباش دادم)
اولش وقتی شروع کردیم به رقصیدن .. احساس میکردم نگاه همه به ماست ... بخاطر همین خیلی خجالت میکشیدم .... اما یه ذره که گذشت ... 2-3 تا آهنگ که وسط بودم .... یخم حسااااابی آب شد و دیگه با بیل الکتریکی هم نمیتونستن منو بشونن سرجام ... اصلا یادم رفته بود من دامادم و پا به پای آرش و اشکان و پدرام (شوهر نازی) و نیما اون وسط میقریدم .... نیما پسر خوبی بود و تونسته بود حسابی خودش رو تو جمع ما جا کنه .... دخترها ... دونه دونه کم میاوردن و هی یه آهنگ میرقصیدن ... یه آهنگ میشستن نفس تازه میکردن ... دوباره آهنگ بعدی وسط بودن ..... البته ترانه .. معمولا 2 تا آهنگ نشسته بود و یه آهنگ میرقصید ... خلاصه این برنامه ادامه داشت ... تا موقع شام ... وقتی خواننده اعلام کرد که شام آماده است و همه رو برای شام ... دعوت کرد به حیاط پشتی .. انگار دنیا رو بهم دادن .....
اول از همه من و ترانه رفتیم سر میز غذا و فیلمبردار ها شروع کردن به فیلم گرفتن .. از هر غذایی یه تیکه برداشتیم و رفتیم رو جایگاه مخصوصی که برامون تدارک دیده بودن .. نشستیم .... یه قاشق پر از باقالی پلو کردم و خواستم با تمام اشتها شروع کنم به خوردن که فیلمبردار گفت
- خب آقا داماد ... اجازه بدین یه لحظه ... دونه دونه کارهایی که من میگم انجام بدین ....
واااای نهههههه ... من گشنمهههههههههه ... با عصبانیت قاشق رو گذاشتم تو بشقابم و با یه حرصی نگاش کردم و گفتم : خب یعنی چی کار کنم ؟
همونطور که مشغول تنظیم نور بود .. خیلی ریلکس گفت : یعنی دونه دونه ... اروم اروم .... اونطور که ما میگیم ... به نوبت اول شما غذا تو دهن عروس خانم میگذارید و بعد عروس خانم این کار رو انجام میدن
ای خدااااااااااا .... من گرسنه ااااااااااام ... این لوس بازیااا چیه ؟؟؟ تا خواستم غر بزنم ... ترانه آروم .. با یه لحن ملتمسانه و لوس گفت
- عزیز ترین .... همین یه شبه دیگه ... اخم هاتو باز کن .. بزار فیلممون قشنگ شه ....
وقتی ترانه اینطوری گفت ... سعی کردم بیخیال گرسنگی بشم و خودمو بسپرم دست این فیلمبردار های احمق .....
خلاصه شام رو خوردیم و یواش یواش برگشتیم به سالن .... دوباره مجلس حسابی گرم شد و 2-3 تا آهنگ پشت سر هم ... من و ترانه وسط بودیم و بقیه دختر پسرها ... حتی پدر مادر هامون هم ... یه حلقه دورمون زده بودن و میرقصیدن ... واقعا حس و حال و شادی ای که اون موقع داشتم .. وصف ناپذیره ... دیگه حسابی خسته شده بودیم ... یه جورایی ته دلم میگفتم ... بسه دیگه .. ساعت 1 شب هم گذشته .. پاشین برین خونه هاتون دیگه .... عروسی 7 تا 10 شب .. نه تا 1 شب .. اه اه اه .. اصلا رعایت نمیکنن ... نمیفهمن که ما خسته ایم .. میخوایم بخوابیم ....
آهنگ که تموم شد ... خواستیم بریم بشینیم که خواننده گفت
- کجا آقای داماد ؟ کجا عروس خانم ؟ آهنگ مخصوص میخوام بزنم براتون ... تشریف داشته باشین خواهشا
من و ترانه سر جامون ایستادیم .... خواننده با فیلمبردارها و نوازنده کیبرد یه صحبتی کرد و پشت میکروفن گفت
- خب ... آقا دوماد .. دست عروس خانمت رو بگیر .. قشنگ بیا وسط سالن بایست ...
همون کاری که گفت رو انجام دادیم ... بعد رو به بقیه گفت
- خب ... حالا بقیه آقایون محترم .. دست عروس خانم هاتون رو بگیرین و شما هم بیایین وسط .. یه آهنگ کاملا لاولی ... میخواهیم بریم
همینو گفت ... چراغ ها خاموش شد .... چراغ شمعی های کنار سالن روشن شد .... نوازنده کیبرد خیلی آروم و ملایم شروع به نواختن کرد .....
واااااااااای ... چه آهنگی ..... نا خود آگاه ... تن و بدن آدم رو به حرکت در میاورد .... یه دستم رو انداختم دور کمر ترانه اونم دستش رو گذاشت رو بازم و سر شونه ام ... با دست دیگه ام .. اون یکی دستش رو گرفتم و خیلی آروم .... هماهنگ با ریتم آهنگ ... شروع کردیم به رقصیدن
توی دنیا چی میخواهی .... که به پاهات بریزم
همه ی هستیمو من ... به سرا پات بریزم
لب پر خنده میخواااهی ... بیا لبهام ماله تو
چشم پر گریه میخواهی ... هر دو چشمام ماله تو ..........
واااای چه میکرد این آهنگ با تار و پود احساس من .... از خود بیخود شده بودم .... عاشقتر از همیشه بودم ... عشقم تو بقلم بود .. ماله من بود و داشت تو چشمهام نگاه میکرد .. عشق و خواستن رو تو نگاهش به وضوح میدیدم ... کنار ما .. چندین جفت دیگه هم ... تو بقل همدیگه میرقصیدن ... اما به هیچ کدومشون توجه نمیکردیم .... همونطور که اونا هم به ما توجه نمیکردن و غرق در خودشون بودن ..... صدای خواننده دوباره اومد
بیا تا برااات بگم .. من وجودم ماله تو ....
بزار تا فدات بشم ... من غرورم ماله تو ....
اگه بازیچه میخوااهی .. بیا قلبم ماله تو ...
اگه رودخونه میخواهی ... سیل اشکم ماله تو ............
حلقه دستم رو دور کمر ترانه تنگ تر کردم و بیشتر به خودم چسبوندمش ... گرچه داربست زیر دامنش .. نمیزاشت خیلی بهم نزدیک شه ... اما تا اونجایی که میتونستم .. کشیدمش سمت خودم ... دلم میخواست تو وجود همدیگه آب بشیم ... میخواستم یکی بشیم ... میخواستم تا همیشه این احساس خوب .. این عشق پاک .. بمونه ... نمیخواستم تحت هیچ شرایطی از دستش بدم ... سرم رو بردم کنار گوشش و آروم گفتم : دوستت دارم گل نازم ... دوستت دارم .. دوستت دارم ... دوستت دارم
چرا من .... بی تو بمونم نمیدونممممم .. نمیتونممممممم
واسه ی زندگی کردن .... تو رو میخواااام .. خوب میدونم
تو بدون .. عشقم تو هستی .. برا من زندگی هستی
تو بدون عشقم تو هستی ... برا من زندگی هستی .........
سرم رو کنار شونه اش گذاشته بودم و همراه با خواننده ... کنار گوشش زمزمه میکردم
بیا تا برااات بگم .. من وجودم ماله تو ....
بزار تا فدات بشم ... من غرورم ماله تو ....
اگه بازیچه میخوااهی .. بیا قلبم ماله تو ....
اگه رودخونه میخواهی ... سیل اشکم ماله تو ............
دلم نمیخواست هیچ وقت این آهنگ تموم شه ... میخواستم تا آخر دنیا .. همینطور تو بقل هم بمونیم ... اما خیلی طول نکشید که آهنگش تموم شد .... وقتی تموم شد ... چراغ ها رو روشن کردن و صدای دست زدن اومد ... ترانه از بقلم اومد بیرون و کنارم ایستاد ... انگار داشت خجالت میکشید ..... خواست بره بشینه .. دستش رو گرفتم و کنارم نگهش داشتم .... همه داشتن پراکنده میشدن .... خیلی خسته بودم ... میخواستم با ترانه تنها بشم .... میخواستم بقلش کنم .. ببوسمش .. لمسش کنم .. تو این یک ماهه ... سکسی بین من و ترانه وجود نداشت .. اصلا ... هر چی بوده در حد بوسیدن و لب بوده .... چون ما عقد کرده هم نبودیم ... اصلا خانواده ی اونا اجازه نمیدادن که ما شب رو با هم بگذرونیم ... روزها هم که دنبال خونه و لوازم خونه و وسایل عروسی بودیم .....
دوباره خواستیم بریم بشینیم که خواننده اعلام کرد با یه آهنگ دیگه .. مراسم رو تموم میکنه و از من و ترانه خواست که آهنگ آخر رو هم با جمع همراهی کنیم و برقصیم .... قبل از اینکه آهنگ رو شروع کنه .. گفت : خب ... این آهنگ آخر .... مناسبت داره ... شور داره .. حال داره .. عشق داره ... اگه گفتین چیه ؟
هم همه شد .. هر کی یه چیزی گفت ... دوباره خواننده هه گفت : یه راهنمایی میکنم ... این آهنگ مخصوص هدیه دادنه .... تو این آهنگ .. عروس خانم باید یه هدیه خوشگل .. به دامادش بده ... حالا اگه گفتین چیه ؟؟؟؟؟؟؟
بازم هر کی یه چیزی گفت ... خواننده ادامه داد : خب .... مثل اینکه نصفه شبه ... همگی فسفرهای امروزتون رو سوزوندین و نمیتونین حدس بزنین .... اگه حاضرین واسه یه قر اسااااسی ..... آهنگ رو بریم .. تا بفهمین چیه
یه دفعه ... صدای خواننده و موزیک با هم شروع شد
آآآآآآ ......... بیااااا ..... شب شب شور و حاله ... یک شب بی مثاله .. عروس میره به حجله .. امشب شب وصاله
عروس ببین که دوماد .... مثال شاخ شمشاد ... تو این شب عروسی .. ازت یه بوسه میخوااااد
موزیک قطع شد ... همه سوت کشیدن و دست زدن ... خواننده با یه بدجنسی خاصی خندید و گفت : آهان .. اینه ..... پس گرفتین مطلبوووو ..... عروس خانم باید طلب آقا داماد و همینجا بدی ...
همه دست زدن و میخندیدن ... ترانه با یه حالت تعجب منو نگاه کرد ... توی نگاهش پر از سئوال و خجالت بود ... منم فقط خندیدم بهش .... خواننده هه گفت : خب .. حالا حاضرین آخرین آهنگ و با شور و انرژی خودتون بررریم ؟؟؟
همه آمادگی خودشون رو با سوت و دست و خنده اعلام کردن ..... و موزیک پخش شد .... این دفعه کامل و از اول
همه شروع کردن به رقصیدن ... من و ترانه هم وسط جمعیت میرقصیدیم .. ترانه با استرس خاصی همونطور که آروم میرقصید ...گفت : سامی من اینجا نمیبوسمتااا
خندیدم .. سرم رو بردم جلو تر و گفتم : میل خودته .. هر کاری دوست داری بکن ..................
شب شب شور و حاله ... یک شب بی مثاله .. عروس میره به حجله .. امشب شب وصاله
عروس ببین که دوماد .... مثال شاخ شمشاد ... تو این شب عروسی .. ازت یه بوسه میخوااااد
عروس باید ببوسی شاه دومااد و ..... این عاشق رسیده به مراااد و ..
همه بگین عروس ببوسه یالااااااااا ...
یه دفعه صدای موزیک قطع شد ... خواننده گفت : د ... بگین دیگه .... اینجارو باید همه با هم بگین که عروس خانم .. نه نگه .... دوباره .... از اول ...
دیگه کسی نمیرقصید .. همه حلقه زده بودن دور ما و نگاهمون میکردن ....
دوباره موزیک رو زدن ... خواننده خوند : عروس باید ببوسی شاه دومادو .. این عاشق رسیده به مراد و ... همه بگین عروس ببوسه یالااااااا
موزیک قطع شد ... همه ی کسایی که دور و برمون بودن .. یک صدا گفتن : یالاااااااااااا
همه جا ساکت شد .... همه نگاه ها به من و ترانه بود .... ترانه داشت از خجالت آب میشد .... ملتمسانه بهم گفت : نه سامی ....
با بد جنسی شونه هام رو انداختم بالا و گفتم : خود دانی ... اگه میتونی جواب این همه آدمو بدی ... نبوس ......
- خیلی بد جنسی سامی ..
خواننده گفت : آقا صبر کنید .. صبر کنید .... عروس خانم ... نمیخوام و ... نمیشه و نداریم و نمیدم و اینااا نداریم .... امشب همه چیز آزاده .... عروس خانم زود باش ... یه بار دیگه میریم آهنگ و .... شما هم دیگه تو کار نه نیار..... دوباره آهنگ و خواننده با هم شروع کردن

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#66 | Posted: 5 May 2011 02:52
قسمت شصت و هشتم
وقتی با بابا اینا خداحافظی کردیم .... ترانه جلوتر از من وارد خونه شد و من بعد از اینکه داخل شدم .... در خونه رو بستم و همونجا تکیه دادم به در و محو تماشای ترانه شدم که بی توجه به من ... داشت میرفت سمت کاناپه .... چند قدمی که برداشت .... انگار فهمید من همپاش نیستم .... برگشت سمتم ... دید دارم نگاهش میکنم ... دلبرانه خندید .... با قدم هایی مثل قدم برداشتن مانکن ها .. آروم و با نااز ... به سمتم اومد و همونطور که با عشوه و اطوار دستش رو تو هوا حرکت میداد ... چشمهاش رو تنگ کرد ... یه ابروش رو بالا انداخت و گفت : ببخشید اقا ... شما با اون نگاه پلیدتون ... به چی زل زدین ؟
یکی – دو قدم مونده بود به من برسه .... تکیه ام رو از در برداشتم و با یه حرکت کشیدمش تو بقل خودم و دست چپم رو تکیه گاه تنش کردم و اونم تقریبا لم داد به دستم ... اینقدر حرکتم سریع بود که ترانه شکه شده بود .... چند ثانیه ای همونطور که تو بقلم بود ... نگاهش کردم .... بدون اینکه حتی پلک بزنم .. تک تک اعضای صورتش رو نگاه کردم ... چشمهاش .. بینیش .. لبهاش .. گونه هاش .. موژه هاش ... ابروهاش ... موهاش ... وااای عشق من هنوز تاج و تور عروسی رو سرش بود ... از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم ... نمیدونم چرا ... شاید میخواستم کاملا باورم بشه که این دختر ... همون ترانه ای هست که منو دیونه ی خودش کرده بود ..... وااای خدای من .. باورم نمیشد ... بلاخره زن من شده بود .. ماله من بود و الان تو خونه ی من .... تو بقلم بود .... ترانه هم ساکت بود و پا به پای من ... نگاهم میکرد .... حتی تصور اینکه من و ترانه ... تنها و تو بقل همیم .... ته دلم رو میلرزوند .... خیلی وقت بود که منتظر همچین لحظه ای بودم .... اما حالا که تو همون لحظه قرار گرفته بودم ... انگار یه جورایی دست و پام رو گم کرده بودم و نمیدونستم باید چی کار کنم ... ترانه کاملا خودش رو ول کرده بود تو بقلم ... میدونستم الان وقتشه ... وقتشه که به تمام آرزوهام ... به نهایت لذتی که تو دنیا وجود داره برسم ... اما نمیدونستم چطوری شروع کنم ... چطوری شروع کنم که لیاقت عشق پاک من و ترانه رو داشته باشه ؟؟ بی اختیار .. آروم صداش کردم : ترانه
با صدایی به آرومی صدای خودم جوابم رو داد : جانم
دوباره و اینبار آرومتر از قبل صداش کردم : عشق من
- جوووونم
میخواستمش ... همه چیشو میخواستم .... ریتم نفس کشیدنم عوض شده بود ... چشمهاش داشت دیونه ام میکرد ... حلقه ی دستهام رو دور کمرش تنگ تر کردم و بیشتر به خودم چسبوندمش ... فاصله صورتهامون خیلی کم شده بود ... طوری که نفس هامون به صورت هم میخورد ... انگار تحمل همچین وضعیتی رو نداشت ..... چشمهاش رو بست ... نفسش رو تو سینه اش حبس کرد و صورتش رو آورد بالاتر .... کاملا آماده ی بوسیدن بود ... صورتم رو بردم بالا تر ... که لبهامون به همین راحتی به هم نرسه و فاصله صورتهامون یه ذره بیشتر شه .... دلم میخواست حس خواستن رو توش بیشتر و بیشتر کنم ... تشنه ترش کنم ... مثل خودم که همه ی وجودم پر بود از خواستن و عشق ... دوست داشتم چشمهاش رو ببینم .... بهش گفتم
- چشمهات رو باز کن عشق من ... میخوام ببینمشون
به حرفم گوش کرد ... چشمهاش رو باز کرد و اینبار اون صدام کرد : ساامی
- جانم
- بگو ....
نفسم داشت بند میومد ... میدونستم منظورش چیه ... اما میخواستم از زبون خودش بشنوم : چی بگم ؟
دست راستش رو گذاشت رو گردنم .. زیر گوشم و با شصتش ... با نرمه ی گوشم و با سر انگشتهاش با موهای پشت گردنم بازی کرد ... داشتم دیووونه میشددم .... فهمید میخوام تشنه اش کنم و اونم سعی کرد مقابل به مثل کنه .... با لحن دیونه کننده ای گفت : بگو دوستم داری .... بگو بهم ساامی
واااااااای .... داشت دیونه ام میکرد .... این حالت و ... این نوع نگاه کردن و این نفس نفس زدن و با تمام دنیا عوض نمیکردم ... با همه وجودم گفتم
- دوستت دارم عشق من ...
- آآآه ه
چشمهاش رو بست ... سرش رو برد عقب تر .... گردن سفیدش جلوم خود نمایی کرد
- میپرستمت ترااانه ...........
دیگه نتونستم تحمل کنم و با عشق و ولع و شهوت و حرص ... لبهام رو گذاشتم رو گردنش ..... بوسیددم ..... صدای ترانه بلند شد : آآآ ه ه
واای خدای من ... داشتم با ولع گرنشو ... زیر چونه اش رو .. میبوسیدم ... میلیسیدم ... میمکیدم ... همه ی بدنم داشت میلرزید .. لباس عروسش دکلته بود و کاملا تا روی سینه هاش باز بود ... من خیلی راحت فاصله بین چونه اش تا روی سینه اش و حتی تا روی بازوش رو با زبونم طی میکردم ..... اما این حالت زیاد دوام نداشت و بعد از گذشت چند ثاینه ... خودش رو از بقلم کشید بیرون ..... با تعجب نگاهش کردم .... تقریبا 2-3 قدم اونطرف تر از من ایستاد و داشت نگاهم میکرد .... چشمهاش خماار بود ... شهوت تو نگاهش مووج میزد ... با نگاهش صدام میکرد .... رفتم سمتش ... دستم رو دراز کردم که بگیرمش ... خواست از دستم فرار کنه ... این کارش وحشی ترم میکرد ... قدم هام رو سریعتر کردم و کنار کاناپه گرفتمش .... دستم رو انداختم دور کمرش و چسبوندمش به خودم و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن گردنش .... نالید : آآااخ .. ساامی
بدون وقفه میبوسیدمش ... همه جاشو .. گردنش .. چونه اش ... گوشش .... سر شونه هاش .. سر سینه اش ... وااای داشتم دیونه میشدم ... ما بین بوسه هام .. ناله میکردم و پشت سر هم میگفتم : دوستت دارم .. دوستت دارم ... دوستت داارم ....
- وااای سااامی ....
عالیجناب کاملا سیخ شده بود .... داشت میترکید ... خودم رو بیشتر به ترانه چسبوندم ... طوریکه عالیجناب با بدنش تماس داشته باشه ... اما داربست زیر دامنش .. مانع این تماس میشد ... داشتم کلافه میشدم .. اون حالت رو دوست نداشتم .. داشتم بهش فشار میاوردم .... نزدیک بود تعادلمون به هم بخوره ..... یه دستش رو گذاشت رو تکیه گاه کاناپه ... با اون یکی دستش سرم رو از بدنش جدا کرد ... نگاهش کردم ... چشمهاش واقعا باز نمیشد .. خمار خمار بود ... انگار بدنش داشت میلرزید داشت نفس نفس میزد ... گفت : سامی ... سامی ... بسه ... خواهش میکنم .. اینجا نه ... دیگه ادامه نده ... نمیتونم رو پاهام بایستم
خندیدم و گفتم : قربونت برم عشق نازم
دولا شدم .... یه دستم رو انداختم زیر رون پاش ... یه دستم رو گذاشتم پشت کمرش .... رو دستهام بلندش کردم و همونطور که رو دستهام بود گفتم
- خب خوشگل من .. اینطوری که دیگه فشاری بهت نمیاد .. نه ؟؟
میخندید .. دستهاش رو دور گردنم حلقه کرد ... سرم رو کشید جلو لبهاش رو گذاشت رو لبم ... وااای .. احساس کردم زانو هام داره میلرزه ... لباش رو بوسیدم ... دهنم رو باز کردم و لبهاش رو خوردم .. زبونم رو کشیدم رو لبهاش و از بین دو تا لبش کردم زبونم رو رد کردم و فرستادم تو دهنش ... زبونهامون به هم قفل شد ... وااای خدایا ... بهتر از این لذت هم آفریدی ؟؟؟؟ دیگه دستهام .. طاقت سنگینی وزن ترانه رو نداشت .... باید یه کاری میکردم ... همونطور که رو دستهام بود .. شروع کردم به راه رفتن .... رفتم تو اتاق خوابمون و آروم گذاشتمش روی تخت ..... برگشتم تو هال .. چراغ ها رو خاموش کردم و دوباره رفتم تو اتاق خواب ... ترانه هنوز .. همونطور که من گذاشته بودمش رو تخت ... دراز کشیده بود و منتظر من بود ... چراغ خواب رو روشن کردم طبق عادت همیشگیم .. در اتاق رو بستم ...................
فرداش با نوازش ترانه از خواب بیدار شدم ....
- عشق من ... نمیخواهی بیدار شی ؟؟ دیرمون میشه ها
با خستگی چشمهام رو باز کردم ... دیدم با چشمهای مهربونش داره نگاهم میکنه .... اثری از آرایش دیشب تو صورتش نبود .... اولش خندیدم ... رو تخت جا بجا شدم و کشیدمش کنار خودم و با حالت قهر گفتم : نمیخوااااام ... کی صبح شد ؟؟؟ من میخواستم زودتر بیدار شم .. خودم بیدارت کنم ....
اومد روم دراز کشید ... لبم رو بوسید و با شیطنت گفت : اشکال نداره عزیزترینم .... حالا یه دنیااا صبح تو راه داریم .. یه صبح دیگه تو زودتر پاشو و بیدارم کن ....
دوباره لبمو بوسید و پاشد نشست رو تخت و گفت : پاشو دیگه تنبل خاان ... پاشو که تا بریم خونه ی مامانت اینا خداحافظی کنیم و بریم خونه ی مامان من و خداحافظی کنیم .. بعد بریم فرودگاه .. طول میکشه .... از پرواز جااا میمونیمااااااااا
- ااوووو ااااههه ... ما عصر پرواز داریم .. کوو تا عصر
لبهاش رو ور چید و به حالت قهر گفت : پاشو دیگه ....
- اوکی گلم .. یه بوس دیگه بده که با انرژی پاشم ......
دوباره اومد سمتم .. بوسم کرد ... خواست بلند شه که من گرفتمش ... غلط زدم .. انداختمش زیر و خودم اومدم روش .. شروع کردم به خوردن لب و گردنش و ......................................

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#67 | Posted: 5 May 2011 02:57
قسمت شصت و نهم
دیشب سالگرد ازدواج من و ترانه بود و یه جشن کوچولویی با حضور خانواده های من و ترانه ... تو خونه امون برگزار کردیم که واقعا خوش گذشت ... همه چیز عالی بود ... عالی و شیک برگزار شد .... خیلی هم خوب و با کلاس تموم شد ...... دیشب طبق قولی که ترانه 2-3 ماه پیش تو خونه ی آرش اینا ... بهم داده بود ... موقع سکس پیشگیری نکردیم و اگه خدا بخواد تا 9 ماه دیگه ... من هم بابا میشم ... البته اگه لقاح صورت گرفته باشه .... برای اطمینان .. قرار شده امشب و فردا شب هم همین کار رو به دفعات انجام بدیم ....... واای خدای من .. بچه ی من ... ثمره ی عشق پاک من و ترانه .... وااای .... (جریان چگونگی این قول و قرار رو چند پاراگراف پایین تر براتون توضیح میدم )
یک سال از زندگی مشترک من و ترانه میگذشت ... همه چیز عالی بود ... هیچ کمبودی تو زندگیمون نداشتیم ... هر روز عشقمون عمیق تر و زندگیمون زیبا تر از روز پیش میشد .... چند ماه اول ... وقتی تو دوست و فامیل با ترانه رفت و آمد داشتیم و همه عشق من و ترانه رو میدیدن ... یه جورایی حسادت میکردن ... کاملا میتونستم تو رفتار بعضیاشون این حسادت رو ببینم ... حتی گاه و بیگاه از فامیل های دور و نزدیک میشنیدم که میگفتن " حالا اولشه ... تب عشقشون تنده و زود به عرق میشینه" اما با گذشت یکسال و عاشقتر شدن من و ترانه ... یه جورایی به همه اشون ثابت شد که این عشق ... پاکتر و عمیقتر از اونه که بخواد به مرور زمان یکنواخت بشه و از بین بره ... واقعا خوشبخت ترین زوج دنیا من و ترانه بودیم ... هر کی ما رو میدید میگفت واقعا به هم میاییم و همه با دیدن این عشق و این زندگی راحت ... به حال من و ترانه غبطه میخوردن .... ما از هر نظر تو رفاه ... آسایش .. آرامش و عشق غرق بودیم .... واقعا از خدا هیچی نمیخواستم .. غیر از طول عمر برای این عشق پاک .... ما معمولا فقط برای خواب میومدیم خونه ی خودمون ... اکثرا بعد از ظهر ها که از سر کار میومدم ... با ترانه یا میرفتیم خونه ی مامان من .. یا خونه ی مامان ترانه ... یا پیش آرش اینا بودیم .. یا خونه ی الناز اینا ... یا میرفتیم خونه اشکان اینا با بچه اشون بازی میکردیم ... مواقعی هم که خونه بودیم ... افراد نامبرده ... مهمون ما بودن ... و البته المیرا پای ثابت خونه ی ما بود ... اکثر روزها وقتی از کلاس میومد ... یا کلاس نداشت ... یه راست میومد خونه ی ما پیش ترانه .... اونقدر به ترانه نزدیک شده بود که اگه یه روز خونه امون نمیومد .. روز بعدش ... هر طوری که شده .. حتی واسه 5 دقیقه ... میرفتیم خونه ی زن عموم .. تا ترانه یه سر به المیرا بزنه ..... پنجشنبه – جمعه ها هم تقریبا یه جور دوره گذاشته بودیم و تعطیلات آخر هفته .. هر هفته خونه یکی بودیم .... الناز و همسرش هم حالا دیگه کاملا وارد جمع ما و آرش اینا شده بودن و جزیی از برنامه ی دوره بودن .... شیما و نیما هم دیگه کم کم روابطشون داشت جدی میشد .. طوریکه نیما میخواست رسما بیاد خواستگاری شیما ... اما ما بهش گفتیم که باید صبر کنه تا پدر و برادر شیما از سوئد بیان .... چیزی که دیگه یواش یواش ... داشت به خودمون هم ثابت میشد که اونا دیگه خیال برگشت به ایران رو ندارن .... بیشتر از 7-8 ماه از اومدن خاله ام و شیما به ایران میگذشت و تو این مدت ... هر ماه شوهر خاله ام زنگ میزد و میگفت "فعلا که کارهامون درست نشده که بیاییم ... حالا ایشالا ماه دیگه میاییم" ... آروم آروم پدرم داشت تو گوش خاله ام میخوند که بیخیال برگشتن شوهرش بشه و یه جوری تکلیف شیما و نیما رو روشن کنن ....
از بچه ی اشکان بگم براتون .... واای خدااا .. یه بچه ی نااازی دارن که آدم دلش میخواد بخورتش ... اسمش بنیامینه و ما بنی صداش میکنیم ... شیرین و تو دل برو هست ... اینقدر عسل و خواستنی بود که حد نداشت ... معمولا ... تو هر جمعی که بودیم .. اگه بنی هم بود ... امکان نداشت که من قاطی جمع بشم ... با بنی یه گوشه خلوت میکردم و باهاش بازی میکردم ... از قصد وارد جمع نمیشدم تا با این کارم به ترانه بفهمونم که دیگه وقتشه که بچه دار بشیم ... اینطوری میخواستم بهش بفهمونم که بابا .. من ... بچه میخواااام ... 2-3 باری ازش خواسته بودم که بچه دار شیم .. اما اون مانع میشد و میگفت " هنوز واسه بچه دار شدن وقت هست ... بزار یه ذره بیشتر با هم باشیم " ....
یه دفعه وقتی با اشکان اینا ... خونه آرش و سوگند بودیم ... طبق معمول داشتم با بنی بازی میکردم و از وجودش لذت میبردم که اشکان اومد سمتم و دستش رو به نشونه ی گرفتن بنی از بقلم دراز کرد و گفت : بده این خوشگل بابا رو ... تا ببرمش پیش مامانیش ... غذاشو بخوره ....
همونطور که بنی رو میدادم بقلش ... با حسرت گفتم : خوش به حالت اشکان که خدا همچین فرشته ای رو بهت داده
یه دفعه همه ساکت شدن ... انگار همه متوجه لحن حسرت بار من شده بودن ... هیچ کس حرفی نمیزد ... اشکان بنی رو از بقلم گرفت و با خنده گفت
- خب پسر تو هم میتونی بچه دار شی .... دست به کار شو .. تا پیر نشدی
بعد شروع کرد به قربون صدقه رفتن بنی و آروم دادش دست مینا ... مینا که هنوز تو فکر حرف من بود ... رو به ترانه گفت
- ببینم دختر .. تو چرا اینقدر سامی رو اذیت میکنی ؟ وقتی میتونی همچین هدیه ای رو بهش بدی .... چرا ازش دریغ میکنی ؟؟
نگاه همه به ترانه بود و همه منتظر جوابش شدن ... هر کسی میخواست بدونه وقتی من اینقدر بچه دوست دارم ... چرا بچه دار نمیشیم ؟ شایدم فکر میکردن ترانه عیب و ایرادی داره ...... معلوم بود ترانه معذب شده ... اما با خونسردی .. یه لبخندی زد و گفت
- خب آخه مینا جون ... هر هدیه ای رو آدم باید به یه مناسبتی و تو یه تاریخی به طرف مقابلش بده ..... هنوز تاریخ مناسبی .. واسه دادن این هدیه به سامی ... پیدا نکردم .......
با خنده و لحن شوخی ادامه داد : بعدشم ... سامی عاشق بچه است ... واسه خودم رقیب بتراشم که چی بشه ؟؟؟
جواب خیلی صریح ... واضح ... روشن و کوبنده بود .. طوریکه چند ثانیه اول .. همه به فکر فرو رفتن و بعدش هم .. انگار حق رو به ترانه داده باشن ... بحث رو مختومه دونستن و شروع کردن به گفتن مسائل روزمره .....
همون شب ... وقتی بنی شیرش رو حسابی خورد ... و وقت خوابش شد ... رفتم سمت مینا و گفتم : خبببب ... بدین این پسمله منو ... که ببرم بخوابونمش ...
از بقل مینا گرفتمش و ادامه دادم : قربونش بره عمووووووووووش ... که اینقدر این بچه عسله ... اینقدر نفسه ....
رفتم تو یکی از اتاق خواب های خونه ی سوگند که از بقیه اتاق خواب ها نسبت به سالن پذیرایی دورتر بود و سرو صدا کمتر بود ... شروع کردم به اروم راه رفتن ... تا بنی بخوابه ... پشتم به در بود و رو به پنجره ایستادم که صدای ترانه اومد
- خیلی دوستش داری ؟
برگشتم سمتش ... با دیدنش گل از گلم شکفت .... با لحن آرومی گفتم : کیو عشق من ؟
اومد سمتم ... کنارم ایستاد و گفت : بنیامین رو میگم
همزمان جفتمون بنی رو نگاه کردیم و من گفتم : مگه تو دوستش نداری ؟؟ نگاهش کن ... ببین چقدر معصومه ... ببین چقدر نازه .... مگه میشه کسی دوستش نداشته باشه ؟
- سامی ... من واقعا میترسم
از حرفش تعجب کردم .... خیلی زیاد .... آخه اصلا حرفش هیچ ربطی به صحبتی که میکردیم نداشت ... خودش رو چسبوند به بازوم ... سرش رو گذاشت رو شونه ام دستهاش رو از دو طرف بدنم .. دور کمرم حلقه کرد و محکم بقلم کرد ... چون بنی بقلم بود نمیتونستم کاری کنم ... با همه تعجبی که از خودم سراغ داشتم گفتم
- چی شده گل من ؟؟ چرا اینطوری میکنی ؟ از چی میترسی ؟
- سامی این که بچه ی اشکانه ... تو هر وقت میبینیش کاملا بیخیال من میشی .. گاهی .. ساعتها منو تو جمع تنها میزاری و سرگرم بنی هستی و باهاش بازی میکنی .. اگه یه روزی بچه خودمون به دنیا بیاد چی ؟ اون موقع فکر کنم به کل .. وقتی از سر کار بیایی خونه ... همه اش با اون سرگرم باشی .. مثل بنی ... خودت بخواهی بهش غذا بدی ... خودت بخوابونیش و کلا تمام وقتت با اون پر شه و من دیگه حتی به چشمت هم نیام .............
واااای خدااای من ... این چی داشت میگفت ‍؟؟؟؟؟؟ لحنش اینقدر مظلومانه بود که دلم داشت ضعف میرفت ... بد بختی بنی هم بقلم بود .. نمیتونستم ترانه رو بقل کنم ...
- الهی من فدااات بشم عشق نااازم ... نگو اینطوری که من میمیرم واسه اون صدااات .... عشق من ....
همونطور که حرف میزدم ... سعی کردم از بقل ترانه بیام بیرون و برم سمت تخت که بنی رو بخوابونم
- قبول دارم که بچه ی خودمون رو صد برابر بنی دوست خواهم داشت ...
بنی رو بردم گذاشتم رو تخت ... برگشتم ترانه رو بقل کردم ... آروم آروم .. کشیدمش سمت دیوار ... تکیه داد به دیوار و من هم رو به روش ایستادم .... تو چشمهاش نگاه کردم ... تو سایه روشن اتاق ... چهره اش قشنگ تر و خواستنی تر از همیشه شده بود .... بهش گفتم
- اونو بیشتر دوست دارم چون از من و توئه ....ثمره ی عشقمونه ..... قطعا از هر چیز و هر کسی برام تو زندگی با ارزش تر و خواستنی تره .... اما مطمئن باش هرچقدر هم که دوستش داشته باشم .... هیچ وقت ... هیچ وقت ... نمیتونه جای تورو برام بگیره .... تو عشقمی ... همه وجودمی ... این حرفها چیه که میزنی ؟؟؟
یه مکث کردم ... چشمهاش خیس بود ... اما گریه نمیکرد .... دستم رو کشیدم رو گونه اش .... بوسیدمش و گفتم
- اوکی عشق من .. اگه فکر میکنی بچه بین ما جدایی میندازه .... من بچه نمیخوام .. اصلا دیگه بهش فکر هم نمیکنم .... خوبه ؟
دستش رو به نشونه ی سکوت گذاشت رو لبم و گفت
- نه نه ... اینطوری نگو عزیزترینم .... مگه میشه من و تو بچه نداشته باشیم ؟ اونم من و تویی که اینقدر عاشق بچه ایم ... مخصوصا تو ..... سامی هیچ چیز مثل یه بچه ی ناز و مامانی .. نمیتونه عشق و زندگیمون رو تکمیل کنه
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و لبم رو گذاشتم رو لبهاش .... میدونستم کسی تو این اتاق نمیاد .. بخاطر همین آروم آروم چند بار پشت سر هم .. ریز ریز بوسیدمش ... بازم مثل اولین روزی که لبهاش رو بوسیدم .. دلم لرزید .... خدا رو شکر میکنم که هنوز همون حس و حال و همون تازگی رو برام داره ...... لبهاش رو ول کردم و تو چشمهاش نگاه کردم ... گفتم
- مطمئنی ؟
- اوهوم
دوباره لبهاش رو بوسیدم ... دستهام رو انداختم دور کمرش و بیشتر به خودم چسبوندمش .... حالا دیگه اونم با من همراهی میکرد و هر بوسه ام رو با بوسه ای گرم و آتشین جواب میداد ... لا به لای بوسه هامون ..... مفید و مختصر ... با هم حرف میزدیم .... گفتم
- امشب ؟
- نه
- پس کی ؟
- 2-3 ماه دیگه ...
به حالت اعتراض تو دهنش نالیدم : امممممممم
- سالگرد ازدواجمون چطوره ؟
- اممممم .... امشششببب .... میخواااااام
به نفس نفس افتاده بود : چی ؟؟
حشری شده بودم ... بی نهایت ... عالیجناب هم سیخ شده بود و من با فشار هام ... میمالیدمش به بدن ترانه .... دستم رو از زیر بلوزش کردم تو و رسوندم به سینه هاش ... یه لحظه لبش .. یه لحظه چونه و گردنش رو میخوردم و میبوسیدم ... ریتم حرکاتم تند تر شده بود ... ترانه هم مثل من حشری شده بود ... دوباره گفت : چی ؟؟ چی میخواهی ؟
- تو رو
- من که ماله توئم
- بچه رو .. امشب .... میخواااام ... میخوام بریزم تووش امشب
من و از خودش جدا کرد ... تو چشمهام نگاه کرد .. میخواست جدی باشه و حرف مهمی بزنه .. اما چشمهاش خمار خمار بود و جدی بودن واسش سخت شده بود .... بلاخره هر طوری که بود خودش رو جمع و جور کرد و گفت
- نه عشق من .... بزار واسه سالگرد ازدواجمون .... یکی – دو ماهه دیگه است ... بزار سالگرد ازدواجمون خاطره انگیز تر بشه ....
بدون اینکه جوابی بهش بدم ... دوباره لبهاش رو بوسیدم و خوردم ....
ما بین بوسیدن و خوردن لب و گرنش .. گفت : اوکی ؟
بی توجه به حرفی که زده بود گفتم : اوکی .. اوکی
و به کارم ادامه دادم .... سینه اش رو از سوتینش آوردم بیرون ... بلوزش رو زدم بالا و خواستم سینه اش رو بخورم که من و از خودش جدا کرد .. سرم رو کشید بالا و گفت
- سامی ... بسه دیگه .... زشته ... خیلی وقته دوتایی تو اتاقیم ... کاری که نمیتونیم بکنیم .. فقط حال خودمون رو خراب میکنیم .... بریم بیرون عشق من .... اوکی ... یکی دو ساعت صبر کن تا برسیم خونه ... باشه ؟
حرفش منتطقی بود اما حال من خراب تر از این حرفها بود که بخوام با منطق پیش برم .... محکم بقلش کردم و عالیجناب رو مالیدم بهش تا بفهمه چه حالی دارم .... گفتم: تا 2 ساعت دیگه من میمیرم .... میخوام .. الان
دوباره شروع کردم به خوردن لبش ..... دوباره قفل شدیم تو همدیگه .. زبونم رو فرستادم تو دهنش و میکشیدم رو زبونش ... از پشت دست انداخته بودم باسنش رو گرفته بودم و فشارش میدادم به خودم .... خیلی حشری شده بودم و هیچ چیز غیر از سکس ... تو اون لحظه نمیتونست آرومم کنه ....
ترانه هم به نفس نفس افتاده بود و وقتی که دید نمیتونه جلومو بگیره .... گفت : در و ببند سامی ... برو ببندش بیاا
یه " اوکی " گفتم و رفتم سمت در ... ترانه هم کنار تختی که بنی رو گذاشته بودیم ایستاد .. منم در رو بستم و رفتم پیش ترانه ........................
اینطوری شد که شب سالگرد ازدواجمون ... استارت بچه دار شدنمون زده شد .....
از اون تاریخ دقیقا 9 ماه بعد ... بچه ی من و ترانه به دنیا اومد .... خدا یه دختر فوق العاده ناز و تو دل برو بهمون داد و ما اسمش رو گذاشتیم "هستی" . زندگی دیگه قشنگ تر و بهتر از این نمیشد ... اصلا امکان نداشت ... هیچ جا برام مثل خونه ام نمیشد ... دو تا فرشته تو خونه داشتم .. دو تا عشق ... که با خنده اشون دنیا برام قشنگ میشد و با بغض و گریه اشون ... آسمون و زمین رو سرم خراب میشد ... با به دنیا اومدن هستی سعی میکردم به ترانه بیش از پیش محبت کنم ... چون هیچ وقت حرفی که تو خونه ی آرش اینا بهم زده بود رو فراموش نمیکردم ... سعی میکردم هر وقت که میخوام واسه هستی کادویی بگیرم .. حتما همراه اون کادو .. واسه ترانه هم هدیه ای بخرم و هر موقع هستی رو بقل میکردم ... کنار ترانه مینشستم و میبوسیدمش و همیشه ازش ممنون بودم که همچین عزیزی رو برام به دنیا آورده ...
ترانه خیلی درگیر میزون کردن هیکلش شده بود ... بی نهایت به این موضوع اهمیت میداد که بدنش از فرم و ریخت و قیافه نیفته ... تقریبا هر روز من و ترانه میرفتیم خونه ی مامانم اینا و یکی دو ساعت بکوب با ترانه مسابقه شنا میزاشتیم .... مادر و پدرم یا سوگند اینا هم از هستی مراقبت میکردن .... شیما و نیما هم که با هم ازدواج کرده بودن .. معمولا در هفته 2-3 روز .. همون ساعتی که ما میرفتیم خونه ی مادرم واسه شنا .. میومدن اونجا که از هستی نگهداری کنن ....
از طرفی اون روزها ... کارم تو شرکت سنگین تر شده بود و داشتم تلاش میکردم که به جای حقوق گرفتن تو شرکت .... بشم جز شرکا ... و یه جورایی تو سود و زیان شرکت سهیم شم .. گرچه شرکت ما زیانی نداشت و هر چی بود سود بود ...
هستی 6 ماهش شده بود و تقریبا 3 سال از زندگی مشترک من و ترانه میگذشت ... همه چیز به قشنگی روزهای اول بود .. حتی به جرات میتونم بگم خیلی قشنگ تر و عاشقانه تر ... چون وجود هستی ... عشق من و ترانه رو هم محکم تر کرده بود ....
این روزها کار من تو شرکت بی نهایت زیاد شده بود ... و این دقیقا همراه بود با تهدید های امریکا علیه ایران و نقل مجالس تحریم های اقتصادی آمریکا علیه ایران بود ... 2 تا از محموله های شرکت ما که توسط کشتی های امریکایی یا اروپایی حمل میشد ... توقیف شده بود و دست ما به هیچ جایی بند نبود و اعصاب من روز به روز به هم ریخته تر از سابق میشد .... اما تمام اعصاب خورد کنی های من ... فقط و فقط ماله وقتی بود که تو شرکت بودم .. زمانیکه پامو میزاشتم خونه ... وقتی ترانه و هستی رو میدیدم .. انگار از همه غم ها فاصله میگرفتم و همه شادی ها یک جا میومد سراغم ....
ترانه کم و بیش در جریان پیچیدگی وضعیت کاری من بود و سعی میکرد محیط خونه رو آروم نگه داره تا وقتی من میام خونه ... استراحت بیشتری کنم
یه روز شرکت بودم .. خط داخلیم زنگ خورد ... گوشی رو برداشتم : بله
- ( خانم ملکی) آقای مهندس .. یه خانمی پشت خط هستن .. با شما کار دارن
- از کدوم شرکت ؟
- نمیدونم ... فقط میگن با شما کار دارن ... کار خصوصی
- خصوصی ؟ خودشون رو معرفی نکردن ؟
- نخیر
- اوکی .. وصل کنید ... صحبت میکنم
یعنی کی میتونه باشه ؟ یه خانم ... کار خصوصی .... ارتباط وصل شد ... خط رو گرفتم : بفرمایید
یه صدای فوق العاده آشنا از اون سمت : الو ؟ ببخشید ... آقای راد
- بفرمایید خانم .. خودم هستم
- میخواستم با آقای سام راد صحبت کنم
وای خدای من .. این صدا چقدر آشناست ..... این کیه ؟؟؟ .. با تردید گفتم : من سام راد هستم ... شما ؟
چند ثانیه سکوت .... نمیدونم چرا .. اما بدنم داشت میلرزید .... دستم یخ کرده بود .... انگار اونی هم که پشت خط بود .. حالش بهتر از من نبود .... صدای لرزونش اومد
- خوبی سامی ؟
وااای ... نه .... دلاراااااااام ......................

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#68 | Posted: 5 May 2011 03:02
قسمت هفتادم
وااای ... نه .... دلاراااااااام .............................
شناخته بودمش ... اما چون دست و پام رو گم کرده بودم .. نمیدونستم چی بگم .... پرسیدم : شما ؟
- حدس میزدم نشناسی .. من دلارامم
دیگه کاملا وااا رفتم ... واقعا نمیدونستم چی بگم .... سعی کردم عادی برخورد کنم .. یه لحن کاملا خونسردی به صدام دادم و گفتم : امرتون رو بفرمایید
انگار جا خورد ... یه مکثی کرد و گفت : حدس میزدم همچین برخوردی باهام داشته باشی ... خوبی ؟
- خانم .. امرتون رو بفرمایید
- چرا اینقدر عصبانی هستی ؟
- نه اصلا عصبی نیستم ... فقط یه مقداری مشغولم ... اگه امری ندارین .. من به بقیه کارهام برسم
- ساامی ....
ای خدااا .... لال شدم وقتی اینطوری صدام کرد ..... کاملا هنگ کرده بودم .... از سکوتم استفاده کرد و ادامه داد
- میدونم دلت نمیخواد باهام حرف بزنی ... تو این 3-4 سال .. بهم ثابت کردی که بود و نبود من ... برات مهم نیست ... اما یه چیزی هست که باید بهت بگم
همه بدنم داشت میلرزید ... یه صدایی از اعماق وجودم اومد بیرون : بفرمایید
- تو رو خداا اینقدر سرد نبااش
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ... از رو صندلیم بلند شدم ... صدام رو بردم بالا
- سرد نباشم ؟؟؟ سسسرررررد نبااااشم ؟؟ هه ..... خانم .... بعد از 3 سال و نیم برگشتین که چه حرفی بزنین ؟
صداش میلرزید .. انگار بغض داشت : آروم باش سامی .. خواهش میکنم ...
نشستم رو صندلیم ... یعنی در واقع خودم رو ول کردم رو صندلی و خونسرد گفتم : آرومم ... راحت .. ریلکس ... امرتون رو بفرمایید شما
- میبینی .. هنوز از عصبانیتت میترسم ......
ای خدااااااا ... این میخواست دوباره از راه احساسات وارد بشه .. نباید بهش همچین اجازه ای رو میدادم ....واقعا گیج شده بودم ... میشه گفت به طور کلی دلارام رو واسه همیشه فراموش کرده بودم .. طوریکه دیگه کسی به اسم دلارام حتی تو ضمیر ناخود آگاهم هم وجود نداشت .... حالا این زنگ زده بود از من چی میخواست ؟؟ نمیدونستم چی بگم ... بی نهایت عصبی بودم .... گفتم
- ببینید خانم ... من واقعا نمیدونم برای چی تماس گرفتین ... اگه امری دارین بفرمایید .. در غیر از این صورت من بی نهایت سرم شلوغه ....
- اوکی .. اوکی ... خیلی مزاحمت نمیشم ... قطع نکن گوشی رو .. آقای بیزی .... من برای صحبت کردن با شما .. خیلی با خودم کلنجار رفتم و خیلی سعی کردم تا تونستم پیداتون کنم .... شماره موبایلتون رو که عوض کردین ... حتی شماره خط مستقیمتون رو هم عوض کرده بودین .... اتاقت رو هم عوض کردی ؟
- خانم .... حرفتون رو بزنید
مکث کرد .. منم ساکت موندم تا بهش اجازه بدم حرفش رو بزنه و ببینم کارش چیه .... انگار یه جوری تردید داشت ... بعد از گذشت چند ثانیه با لحن ملتمسانه ای صدام کرد : سااامی ....
انگار میخواست یه جور اجازه برای گفتن حرفش ازم بگیره ... اما من از این لحن حرف زدنش میترسیدم ... نمیدونم چرا .. اما لحنش که صمیمی میشد بد جوری میترسیدم .. سعی کردم جلوش جبهه بگیرم که دیگه اینطوری صدام نکنه .... صدام رو بردم بالا و با کلافگی و عصبانیت گفتم : امممرررررر
سکوت کرد ... انگار واسه گفتن حرفش ... داشت خودش رو قانع میکرد : اوکی .. اوکی ... لطف کن ایمیلت رو چک کن
با بی حوصلگی گفتم : کدوم ایمیل ؟
- یادت نیست ؟
- نه ... من دیگه هیچی از اون زمان یادم نیست و ضرورتی هم به یاد آوریشون نمیبینم
- سامی خواهش میکنم
دیگه کفرم در اومد ... بازم از صندلیم بلند شدم و با لحنی شبیه به فریاد گفتم : خواهش میکنید چی ؟؟؟ هاااان ؟
- خواهش میکنم ایمیلت رو چک کن
- من حتی آدرس اون ایمیل یادم نیست ... چیو چک کنم ؟ و به چه منظور ؟
- آدرس میلت ( .... ) و پسش ( ... )
تا گفت .. یادم اومد ...
- هه .. چه جالب .. آدرس ایمیل و پسوردش دست شماست ....
- آره ... چون ایمیل و آی دی و پسورد من هم دست شما بود .... واقعا مثل اینکه همه چیز رو فراموش کردین
- دلیلی واسه زنده نگه داشتن خاطرات وجود نداشت و نداره ....
چند ثانیه سکوت ... یه نفس عمیق کشید و گفت : اوکی .. این نظر شماست .. اما چیز هایی هست که این خاطرات رو زنده و ابدی میکنه
لحن مطمئنش داشت دیونه ام میکرد .... با عصبانیت گفتم : چه چیزی ؟؟ هان ؟ چه چیز مسخره ای میتونه دوباره اون کابوس ها رو زنده کنه ؟
- کابووووس ؟ سامی کابوس ؟
به وضوح داشتم داد میزدم : آره کابوس ... من اسم لحظه هایی که با تو بودم و جهنمی که واسم ساختی رو گذاشتم کابوس .... و دیگه نمیخوام اون کابوس برام تداعی بشه ... پس لطف کن برو همونجایی که این 3-4 سال بودی ... خواهشا واسه همونی ایمیل بفرست که تو این 3-4 سال میفرستادی ... هه متاسفم برات که هنوز چت میکنی ... امثال منه خر و الاغ رو پیدا میکنی و مدتی ازشون سواری میگیری ..... مزخررف
دیگه صبر نکردم حرفی بزنه ... گوشی رو قطع کردم .. همه ی بدنم میلرزید ... احساس میکردم نفسم داره بند میاد .... یه لیوان آب ریختم و سر کشیدم ... کراواتم رو شل کردم و دگمه ی یقه ی پیرهنم رو باز کردم ... دست و پام رو بی وقفه رو میز .. رو صندلی .. رو هوا .. الکی .. تکون میدادم ... خیلی عصبی بودم .. بی نهایت ... تلفن دوباره زنگ خورد ... قلبم ریخت .... ترس داشتم که گوشی رو بردارم یا نه ... خواستم جواب ندم .. اما نمیشد .... شاید یکی از مهندس ها بود ... شاید از شرکت های دیگه بودن و کارم داشتن ... گوشی رو برداشتم : بله
- ( خانم ملکی ) آقای مهندس ... همون خانم هستن .. ارتباط بدم ؟
فریاد زدم : نهههههههههه
گوشی رو قطع کردم .... بعد از چند ثانیه بخاطر کاری که کردم به خودم فحش دادم .. آخه چرا اینقدر عصبی جواب ملکی رو دادم ؟ وااای خاک تو سرم... خیلی تابلو برخورد کردم ... حتما شک میکنه .... دلارام هم که تو تماس قبلیش به ملکی گفته بود کار شخصی داره .... ای خدااا .. گند زدم ... ریدم .. ریدددددم ... اه ... نمیتونستم یه جا بشینم ... پاشدم شروع کردم به راه رفتن تو اتاقم ... همیشه با این کار آروم میشدم .... یعنی چی کارم داشته ؟ چرا زنگ زده بهم ؟ چرا چرا چرا ؟؟؟ دلم میخواست با یکی حرف بزنم .. حس میکردم دوباره اون حالت های عصبی داره میاد سراغم .. رفتم سراغ موبایلم که شماره سیاوش رو بگیرم ... اما خیلی زود منصرف شدم .. چون این موضوع دقیقا مربوط میشد به زندگی برادر زاده ی یکی یه دونه اش .. و امکان نداشت به ترانه چیزی نگه ... وای خدای من . ترانه .. اگه بفهمه که دلارام بهم زنگ زده .. داغون میشه ...
شماره آرش رو گرفتم .. تو یه جلسه کاری بود و سرش شلوغ بود .. اما من بی اعتنا به محیطی که توش بود ... سیر تا پیاز جریان رو براش گفتم ... فهمید حالم خیلی خرابه ... بهم پیشنهاد داد کار رو تعطیل کنم و باهاش یه جایی قرار بزارم ... پیشنهادش رو عملی کردم و بهش گفتم :" نیم ساعت دیگه ... برج سایه میبنیمت "
برج سایه به محل کار من خیلی خیلی نزدیک بود و تقریبا ما بین محل کار من و آرش قرار داشت ... من زود تر از آرش رسیدم به محل قرار .. ماشین رو یه گوشه پارک کردم و تصمیم گرفتم تا آرش بیاد تو ماشین بمونم و فکر کنم ... به ترانه و هستی فکر کردم .. وای خدای من .. این اولین باری بود که شرکت رو بدون اطلاع به ترانه ترک میکردم ... معمولا هر وقت که میخواستم از شرکت برم بیرون .. به ترانه اطلاع میدادم که کجا میرم و به چه منظور دارم میرم .... اما اینبار باهاش تماس نگرفته بودم و نه تنها خیال نداشتم تماس بگیرم .. بلکه خدا خدا میکردم اون هم باهام تماس نگیره ... چون احساس میکردم اولین جمله ای که بینمون رد و بدل بشه ... میفهمه که یه خبرهایی شده و من پریشونم ....
ساعت رو نگاه کردم .. دیگه یواش یواش آرش باید پیداش میشد ... با بی حوصلگی از ماشین پیاده شدم و آروم آروم رفتم زیر برج ایستادم . خواستم با ارش تماس بگیرم .. که دیدم داره از اون سمت خیابون میاد سمتم .... یه دستی برام تکون داد و رسید بهم ... دست دادیم با هم و گفت
- اااوووووااااه .. نیگاش کن . حالا انگار کشتی هاش غرق شده ... چته پسر ؟ از اون دنیا که بهت زنگ نزدن .... دوست قدیمیت بعد از مدت ها زنگ زده حالت رو بپرسه .. این که دیگه این همه قیافه و تیریپ نداره ....
دستم رو گرفت و کشید سمت یکی از کافی شاپ ها ... باهاش همراهمی کردم و گفتم
- دوست قدیمی ؟ احوال پرسی ؟ هه .. غلط کرده ... آرش .. چرا زر میزنی؟ تو میدونی اگه ترانه بفهمه که دلی بهم زنگ زده چی کااار میکنه ؟
- آره میدونم ... از خونه بیرونت میکنه ...
- چرت نگو ارش
- عزیز دلم .. اولا قرار نیست ترانه بفهمه .. این یک .. دوما .. فوقشم بفهمه .. مگه قتل کردی ؟ اون همه جریان تو و دلارام رو میدونسته ... الانم تو که زنگ نزدی به دلارام . اون بهت زنگ زده
- خب غلط کرده .. گه خورده که زنگ زده ....
یه لحظه ایستاد .... منو نگاه کرد ... خواست چیزی بگه اما منصرف شد ... وارد کافی شاپ شد و رفت رو یه صندلی نشست .. منم نشستم و بهش گفتم
- چی میخواستی بگی ؟
- هیچی
- زر نزن .. یه چیزی میخواستی بگی .. حرفتو بزن .....
دوباره نگاهم کرد .. از همون نگاه های چند ثانیه پیش و گفت
- سامی بد جوری دلت لرزیده .. نه ؟؟؟
- زرررر .. نزززززززن ....
خنده ی معنی داری کرد و گفت : امیدوار زر زده باشم و چرت و پرت برداشت کرده باشم .. اما اینجور که تو به هم ریختی ... حکایت از چیز دیگه ای داره
- مثلا چی ؟
- نمیدونم .. بی خیال .... حالا زنگ زده بود که چی ؟ چی می گفت ؟
کاملا منظورش رو فهمیدم ... خودم هم برای چند لحظه به فکر فرو رفتم .. اما وقتی دیدم میخواد حرف رو عوض کنه ... منم باهاش همراهی کردم .. شاید حق رو به اون میدادم و میترسیدم دستم رو شه .. جواب سئوالش رو دادم
- نمیدونم چی میخواست ... فقط شدیدا اصرار داشت که ایمیلم رو چک کنم
گارسون اومد ... سفارش دو تا کاپوچینو دادیم .... آرش گفت : خب ؟ چک کردی میلت رو ؟
- نه
- چرا ؟
- نمیدونم ... ضرورتی ندیدم که چک کنم
- خب احمق جونز ... چک میکردی .. ببینی چی نوشته برات ...
- که چی ؟ حتما مزخرف نوشته دیگه .. حتما دلایل رفتنش رو نوشته
- خب ؟
- خب نداره دیگه ....
- نمیخواهی بدونی چرا رفته ؟
- نه ... واسه چی بدونم ؟ گیریم دلایلی که آورده باشه ... کاملا منطقی باشه و حق رو بهش بدم ... به چه دردم میخوره الان ؟ هان ؟ با زن و یه بچه .... دلایل اون به چه دردم میخوره آرش ؟
- گفتی زن و بچه داری ؟
- نه .. ما خیلی با هم حرف نزدیم که به این چیزها برسه
آرش سکوت کرد ... منم ساکت بودم .. جفتمون عصبی بودیم ... کاپوچینو ها رو برامون آوردن ... آرش گفت
- از من میشنوی ... چک کن .. ببین چی میخواسته بهت بگه
- آرررررش .. من زنمو ... بچه امو ... زندگیمو ... دوست دارم .. عاشقشونم ... نمیخوااام از دستشون بدم ...
- میدونم خره ... میدونم ... اما تو مگه نمیگی وقتی گوشی رو قطع کردی دوباره تماس گرفت ؟ .. مگه نمیگی تابلو بازی کردی ... ملکی فهمید ؟ الاغ جووون ... اگه بی اعتنا بگذری ... این ول کن نیستهااا .. مطمئن باش الان که از شرکت اومدی بیرون .. تا حالا 20 بار زنگ زده و مخ ملکی رو خورده .... ایمیل رو چک کن عزیز دلم .. بزار ببینیم چی میخواسته بهت بگه ... 2 حالت که بیشتر نداره ... یا دلایلش منطقیه یا نیست .. اگه منطقی نباشه ... که حتما نیست و یه مشت چرندیاته .. که چه بهتر .. تو هم فکرت راحته و با خیالت راحت دکش میکنی بره ... اگه هم منطقی بود .. بهش میگی با عرض شرمندگی ... خانم دیر اومدی ... من زن و بچه دارم و بازم دکش میکنی میره ... اینطوری فکر خودت هم راحت میشه .. تا کی میخواهی موش و گربه بازی در بیاری؟؟ تا کی میخواهی اون زنگ بزنه و تو قطع کنی ؟ خواه نا خواه ... گندش در میاد .... جدی میگم .. برو اون ایمیل و باز کن و این معما رو حل کن ... مطمئنم که خیلی وقتها .. خودت تو خلوتت به این فکر میکنی که چرا دلارام رفت .... همونطور که ماها فکر میکنیم ....
ساکت بودم و به حرفهای آرش فکر میکردم ... حق با اون بود ... خواستم حرفی بزنم که آرش دوباره شروع کرد به حرف زدن
- ببین سامی ... تو چه بخواهی .. چه نخواهی .. پرونده ی دلارام بازه .... از همین الان تا آخر دنیا هم مجبوری دنبال خودت بکشیش .... چون نمیدونی چرا رفت ؟ اصلا نمیدونی چرا اومد ؟؟؟
یه ذره مکث کرد و ادامه داد : کاپوچینوت رو بخور ... با هم بریم طبقه بالای همینجا .. کافی نته ... بریم ایمیلش رو همینجا نگاه کن و قال قضیه رو بکن ... اوکی ؟
همونطور که با کاپوچینو بازی میکردم ... به حرفهاش فکر کردم ... حق با اون بود ... بدون اینکه حتی ذره ای از کاپوچینو بخورم ... از رو صندلیم بلند شدم و گفتم : پاشو بریم ببینم چه میلی برام فرستاده ....
بدون حرف بلند شد و رفتیم سمت طبقه بالا ..... پشت یکی از سیستم ها نشستم .. آرش گفت : " تا تو کارت رو انجام میدی .. منم یه گشتی تو این طبقه بزنم و بیام "
میدونستم برای اینکه من راحت باشم این کارو میکنه ..... اون رفت و منم مشغول شدم .... وقتی ایمیل رو باز کردم ....دیدم زده تو اینباکسم 128 تا نامه ی باز نشده دارم .... وارد که شدم.. دیدم همه ی ایمیل ها .. ماله دلارامه .. که برام تو تاریخ های مختلف فرستاده .... با سابجکت هایی مثل : تولدت مبارک .... دلم برات تنگ شده ... الان کجایی عشق من ... جات خالیه پیشم و ................
آخرین ایمیلی که فرستاده بود .... سابجکتش بود : اول اینو باز کن
به طور کلی هنگ کرده بودم .... قبل از اینکه اون ایمیل رو باز کنم .. صفحات میلم رو دونه دونه چک کردم .... دیدم دقیقا از 3-4 سال پیش که رفته ... هر چند روز یکبار برام میل زده ... هیچ کدوم رو باز نکردم و برگشتم صفحه اول و همون میلی که زده بود اول اینو باز کن ... رو باز کردم ...... یه فایل زیپ شده اتچ داشت به همراه یه متن ..... تو متنش نوشته شده بود
" سلام عشق همیشگی من
(حالم با خوندن این جمله اش به هم خورد )
میدونم الان که این نامه رو میخونی ... حال درستی نداری ... باور کن منم که دارم مینویسم .. حال خوشی ندارم .... اول از همه لطف کن فایل اتچ شده رو لود کن ... همه ی نا گفته های من . تو اون فایله .......
(فایل رو زدم که لود شه و مشغول خوندن ادامه ی نامه شدم)
تعجب کردی دیدی اون همه نامه برات نوشتم ؟؟ شایدم خجالت کشیدی از خودت ... که منو کامل فراموش کرده بودی و من اینطوری به یادت بودم ... سامی تو حتی دنبالم هم نیومدی .... همیشه از خودم میپرسم که یعنی اون عشق آتشینی که سامی ازش دم میزد ... ارزش یه زنگ زدن نداشت ؟؟؟
مهم نیست ..... دیدی عکس ها رو ؟
(نگاهی به پنجره ی دانلود انداختم ... 90 درصدش لود شده بود .... جالب بود واسم ... طوری نامه رو نوشته بود که انگار جلومه و داره باهام حرف میزنه .. مثل همون روزهایی که چت میکردم باهاش ... برگشتم سراغ نامه اش)
میدونم عکس ها رو ببینی ... نیاز داری که باهام حرف بزنی .. گرچه .. عکس ها ... گویای همه چیز هست .... اما اگه باز هم خواستی باهام حرف بزنی ... شماره ام (......) .
منتظرتم ...
دوستت دارم
دلارام"
فایل زیپ شده ... کامل لود شد .... بازش کردم ... دیدم 40 تا عکس از یه بچه است .... شماره گذاری شده بود .. از یک تا 40 .... از نوزادی یه بچه بود .. تا 2-3 سالگیش ... هر چی بیشتر عکس ها رو میدیدم ... بیشتر تعجب میکردم ... تعجب که چه عرض کنم .. وااا میرفتم ......
عکس ها از یه بچه ی ناز و مامانی بود ... نمیدونم دختر بود یا پسر .. چون موهاش که بلند بود .. اما تو هیچ کدوم از عکسهاش دامن و لباسهای دخترونه تنش نبود ..... عکسهایی که اون بچه داشت یا تو فضای باز بود ... یا توی اتاقی که توش پر بود از ...... عکسهای من و دلارام ..... هر چی بیشتر عکسها رو نگاه میکردم .. یه فکری بیشتر تو ذهنم قوت میگرفت ... یه فکر که .......................................
نه ......... نههههههههههه .. امکان نداااره ........
آخرین عکسی که تو اون فایل بود ..... توش ..... دلارام با یه بلوز و دامن نشسته بود رو یه کاناپه ... بچه هه که حالا فهمیده بودم پسره و اسمش هم علیرضاست ... تو بقلش بود .... تو دست بچه هه .. یکی از عکس های من بود ... جلوشون یه میز بود و رو میزه ... یکی از عکسهای بچگی من که قبلا تو چت به دلارام داده بودم به همراه یه کیک تولد که روش نوشته شده بود " علیرضا جان تولدت مبارک" و یه شمع عددی که نشون دهنده 2 سالگی اون پسر بود ... وجود داشت ....
دیگه داشتم کم میاوردم .... اون فکر لعنتی .. بیشتر و بیشتر تو کله ام میگذشت .... نههههه .. خدای من ... نههههههههههههه !!!! اینا همه اش دروغه ... درووووغههههه
با عصبانیت موس رو پرت کردم رو میز کامپیوتر ... از صندلیم بلند شدم .. بدون اینکه پنجره هایی رو که باز کرده بودم ببندم ... رفتم دنبال آرش .... وقتی منو دید ... کپ کرد .. هنگ کرد ...
- چی شده سامی ؟؟
سرفه میکردم .. انگار اکسیژنی تو هوا نبود .... بهش اشاره کردم که بره پای سیستمی که من نشسته بودم و همه چیز رو خودش ببینه .... خودم انگار طاقت دوباره دیدن عکسها رو نداشتم .. بیرون کافی نت .. رو یه صندلی نشستم و آرش رفت تو ......
نمیدونم چقدر طول کشید که از کافی نت اومد بیرون.. یه سی دی هم دستش بود .... معلوم بود خیلی کلافه است ... به من که رسید ... گفت
- پاشو بریم بیرون ...
- کجا بیام آرش ... دیدی ؟؟
- آره دیدم .. پاشو بریم بیرون ... یه قدمی بزنیم ... چند کلمه حرف بزنیم .. قشنگ توضیح بده بهم ... ببینم چی به چی

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#69 | Posted: 6 May 2011 01:18
قسمت هفتاد و یکم
- (آرش ) آره دیدم .. پاشو بریم بیرون ... یه قدمی بزنیم ... چند کلمه حرف بزنیم .. قشنگ برام توضیح بده ... ببینم چی به چیه
با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم : چی چیو توضیح بدم ؟ هان ؟ منم همونقدر میدونم که تو میدونی
- اوکی .. اوکی ... منظورم اینه که پاشو بریم یه قدمی بزنیم ... بفکریم .. ببینیم منظور دلارام از فرستادن این عکس ها چی بوده .... منظورش از فرستادن اون همه ایمیل .. تو تاریخ های مختلف چی بوده ؟ هوم ؟ به نظرت چی بوده ؟
شروع کردیم به راه رفتن ... حتی جرات نداشتم فکری که تو ذهنمه ... به زبون بیارم و گفتم
- نمیدونم آرش .. تو رو خدا تو یه چیزی بگو .... اگه عقل من کشش داشت ... تو رو واسه چی صدا میکردم ؟ هان ؟ تو رو میخواستم چی کاااار ؟؟؟ به نظرت منظورش چی بوده ؟
آرش سرعت گام هاش رو برد بالا تر .. سی دی ای که تو دستش بود رو بهم نشون داد و گفت :
- ببین ... اول بیا بریم تو ماشین من ... عکس ها رو بریزیم تو نوت بوکم .... دوباره درست و حسابی بشینیم این عکس ها رو ببینیم ... بعد تصمیم میگیریم .. اوکی ؟
با ترس گفتم : نه ... من دیگه اون چرت و پرت ها رو نگاه نمیکنم .... دلیلی واسه دوباره دیدنشون وجود نداره ....
- اوکی ... تو نبین . من میخوام ببنیم .... بیا بریم .....
خواستم دوباره مخالفت کنم که دستم رو گرفت و کشید ... سوار ماشین که شدیم ... آرش نوت بوکش رو از عقب ماشین برداشت و عکس های تو سی دی رو ریخت تو سیستمش و شروع کرد با دقت و مو شکافانه نگاهشون کرد .... بد جوری کلافه بودم .... همش داشتم به سکس هایی که با دلارام کرده بودم فکر میکردم .... من هیچ وقت از کاندوم استفاده نکرده بودم و هر سری که ارضا میشدم ... جلوگیری نمیکردم .... ای خاااک تو سررررررررم .... خدایا کمکم کن ... خیلی دلم میخواست دوباره عکس ها رو ببینم .. اما یه حسی درونم .. مانع از این کار میشد ... عصبی بودم .. بی نهایت .. پخش ماشین رو روشن کردم .. صداش رو زیاد کردم و به عابرین و ماشین هایی که رد میشدن نگاه کردم .... بعد از چند دقیقه .. آرش گفت
- تو جدی نمیخواهی این عکس ها رو ببینی ؟
- گفتم که .. نه ..... حالا تو که دیدی .... چه نتیجه ای گرفتی ؟
- سامی .. این بچه هه خیلی نازه ها ... نیگاش کن .. خوراااک خودته ... لختش کنی .. ببریش تو حموم .. هی گازش بگیری .....
- آرش خفه شو ...
- به جون تو راست میگم ... نیگاش کن
لپ تاپش رو که آورده بود سمتم .. با شدت پس زدم و گفتم : مسخره ... الاغ ... بفهم ... من حالم خوش نیست ... دست از مسخره بازیات بر دار .....
نوت بوکش رو کشید کنار و همونطور که مشغول خاموش کردنش شد ... گفت : اوکی .. اوکی .. آروم باش ...
خاموش که شد ... گذاشتش رو صندلی عقب و برگشت سمت من
- خب .. ببین سامی .. چیزی که مشخصه ... دلارام میخواد با این کارش ... به تو بگه که این بچه ماله توئه .....
- گه خورده عوضی هرزه
- آی آی ... یواش ..... تو از کجا میدونی نیست ؟؟؟ شاید واقعا باشه
- آخه نیست
- مطمئنی ؟
یه ذره فکر کردم .... ای خداااا .... دیگه به خودم .. به آرش که نمیتونستم دروغ بگم .... با درماندگی سرم رو گذاشتم رو داشبورد ماشین و نالیدم : نه .. مطمئن نیستم
- خاااک تو اون سرت سامی .... خااااک ..... گرچه اینم نمیگفتی .... معلوم بود بچه ماله توئه ....
خیلی سریع سرم رو از رو داشبورد برداشتم و گفتم : چی چیو معلوم بود بچه ماله منه ؟ هان ؟ از کجا معلومه ؟
- از قیافه اش ... از لب و دهنش .. ترکیب چشم و ابروش ... بینیش .... همه چیش کپیه توئه سامی ....
برگشت نوت بوکش رو برداشت و همونطور که سعی میکرد روشنش کنه گفت :
- الاغ ... نگاش کن .... فکر میکنی چرا دلارام هی بچه هه رو گذاشته کنار عکس های بچگی و الانه تو و ازش عکس گرفته ؟؟ میخواسته شباهت ها رو بهت نشون بده خره .... خداییش این همه شباااهت ... نیازی به فکر کردن نداره
- آرش زر نزن .. جان مادرت خفه شو .....
خواست نوت بوک رو بزاره رو پام و عکسهاش رو نشونم بده ... که دستش رو پس زدم و از ماشین پیاده شدم .... ای خدااااا ... این چه گهی بود که من خوردم ؟؟ کمکم کن ..... خداااااااا ... بی هدف داشتم راه میرفتم .. همه ی دنیا جلو چشمم تیره و تاار شده بود .... زندگیمو ... ترانه رو ... هستیمو ... نابود شده میدیدم .... واای خدای من... اگه ترانه بفهمه دیونه میشه.. میمیره .. دق میکنه ... ازم جدا میشه حتما ... جدا میشه ... نههههه .. ای خدااااا ..... نهههه .... آرش دستم رو گرفت و کشید منو سمت ماشینش
- کجا داری میری احمق ؟؟
- آرش .. دلارام داره دروغ میگه ... داره درووووغ میگه .... اون میخواد زندگیمو ازم بگیره .... میخواد همه چیو نابود کنه ...
بغض داشتم .. داشتم خفه میشدم ... آرش در ماشینو باز کرد و من سوار شدم ... تا نشستم ... هق هق گریه امونم نداد و شروع کردم به زار زدن .... آرش هم از اون در سوار شد و من و گرفت تو بقلش و گفت :
- ای بابااا .. حالا مگه چی شده ؟؟ فوقشم که بچه ماله تو باشه .... دنیا که به آخر نرسیده .... حتما راهی هست که همه چیز عادی بشه و برگرده مثل روز اول .... سامی جان من گریه نکن .. ای باباااااا
همونطور که گریه میکردم و تو بقلش بودم گفتم :
- چه راهی ؟ هان ؟ ارش ترانه دق میکنه ... میفهمی ؟؟ اون بچه ماله من نیسسسسست ... نیسسسست .....
- اوکی .. نیست ... اون بچه ماله تو نیست ... ما فرض رو بر این میزاریم که نیست ... حالا آروم باش ... فکر کنیم .. ببینیم چی کار کنیم .....
از بقلش اومدم بیرون ... اشکهام رو پاک کردم و گفتم
- خب .. وقتی تو هم قبول کردی که بچه ماله من نیست .. دیگه کاری نداریم که بکنیم ... قضیه تموم شد دیگه .... بریم سر کارمون
با تعجب ... خندید و گفت
- سامی تو حالت خوبه ؟ من از اولش چی کاره بودم که قبول بکنم یا نه ؟ تو قبل از هر کاری باید زنگ برنی به دلارام ... ببینی منظورش چیه از این کار ؟ ببینی چی میخواد ازت ؟
- چی میتونه بخواد ؟
- هزار و دو تا چیز میتونه بخواد ... اول پول ... دوم نفقه ... سوم بگه پدر بچه امی .... عقدم کن باهام زندگی کن .. چهارم .. شناسنامه واسه بچه اش و ........................
- گه خورررده .. کثافت .... آشغال ... هرزه ...
- خیلی خب ... خیلی خب ... اینقدر فحش نده ..... یه غلطی کردی .... یاید الان تاوانش رو بدی ....
- ارش یعنی چی ؟ یعنی هر چی گفت باید گوش کنیم ؟؟
- معلومه که نه ... تو اصلا میتونی همین اول کاری .. بزنی زیر همه چیز و بگی بچه ماله من نیست ... میتونی اصلا تهدیدش کنی به اخاذی ... بکشونیش دادگاه .... تو هم میتونی خیلی کارها بکنی ... حالا فعلا یه زنگ بزن بهش .... ببین چی میخواد ... تا بعد .. شاید اصلا خواسته بهت بگه شوهر کرده .. اینم عکس بچه اشه .... چه میدونی خب ؟ زنگ بزن
- ندارم شماره اشو ....
- من یاد داشت کردم .... بگیر
گوشیم رو در آوردم و شماره ای که آرش گفت وارد کردم .. اما تردید داشتم که دگمه کال رو بزنم یا نه ... برگشتم آرش رو نگاه کردم ... گفت
- سامی ... استخاره نکن .... بگیر شماره اشو .... هر چی گفت ... تو انکار کن .... مرغت یه پا داره .. اوکی ؟ اصلا بهش بگو که زن و بچه داری که بی خیالت بشه .. اوکی ؟
سری به نشونه ی "اوکی" تکون دادم و دگمه کال رو زدم ..... بعد از چند ثانیه ارتباط برقرار شد .. زنگ خورد و بعد از 2 تا بوق .. دلارام گوشی رو برداشت : بله ؟
با سردی هر چه تمامتر گفتم : سلام
- سلام .. خوبی ؟
لحنش خیلی آروم بود ... اما من فوق العاده عصبی بودم : منظورت از این عکس هایی که فرستادی چی بود ؟
- واضحه ....
- من خنگم .. نفهمیدم .. توضیح بده لطفا
- جدی ؟ هه .... همیشه فکر میکردم اگه یه روزی علیرضامو بیارم ایران .... تو اون ور خیابون باشی ... بچه امون این طرف ... حس پدریت بکشونتت کنار علیرضا و بفهمی که بچه اته .....
- حس پدری ؟؟؟؟ هه هه هه هه ... هو هو هو هو ...... جمع کن خانم ... جمع کن این مسخره بازیااا رو ... شما میدونی نقطه ضعف من چیه ... حالا دست گذاشتی روش ... حس پدری .... هه ..... خانم .. برو سر اصل مطلب .... چی میخواهی ؟؟
نفرت از کلمه به کلمه ی حرفهام میبارید ..... کاملا میتونستم قیافه دلارام رو تجسم کنم که اون طرف خط ... وااا رفته ..... سکوت بینمون حکم فرما شده بود ... همین چند لحظه سکوت بهم اجازه داد که به حرفهایی که زدم فکر کنم .... واقعا این حرفها از دهن من خارج شده بود ؟؟؟ از خودم .. از لحنی که حرف زده بودم .. بدم اومده بود .. اما ... چاره ای نداشتم ... اون لحظه فکر میکردم بهترین راه .. همینه .... ثانیه به دقیقه تبدیل شد .. اما دلارام هیچی نمیگفت .... عصبی بودم ... سکوتش هم بیشتر داغونم میکرد .... دوباره با همون لحن عذاب آوار و مشمئز کننده گفتم
- نشنیدم ..... چی میخواهین ازم ؟ پول ؟؟ چقدر میخواهین ؟ چقدر میخواهی که بری و دیگه سراغ من نیایی ؟
صداش میلرزید : پووول ؟؟؟ سامی من از تو پووول میخوااام ؟؟
به وضوح زد زیر گریه : متاسفم واسه علیرضام .... که پدر سنگ دلی مثل تو داره .... متاسفم واسه خودم ... که میخواستم از تو واسه همیشه یه یادگار داشته باشم .... متاسفم واسه تو که اینقدر تو این مدت عوض شدی .... نه اقا ... پولت رو به رخ من نکش ... من همین الانشم میتونم 10 تای تو رو بخرم و آزاد کنم .. فقط ... فقط عذاب وجدان داشتم که تو یه بچه داری و ازش خبر نداری .. همین .. خواستم بهت بگم .. که سنگینیش از رو دوشم برداشته شه ... تو لیاقت علیرضای من رو نداری ....
گریه اش به هق هق تبدیل شد و گوشی رو قطع کرد ....
حتی توان نداشتم گوشی رو از کنار گوشم بیارم پایین و قطع کنم ..... با هزار زحمت دستم رو آوردم پایین .... سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم .. چشمهام رو بستم و به حرفهایی که بین من و دلارام رد و بدل شد فکر کردم .... واقعا چقدر بد باهاش حرف زدم ... خب حقش بود ... میخواست اذیتم کنه .. باید همینطوری بهش میگفتم که میرفت و پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد ..
نفهمیدم چقدر با خودم داشتم فکر میکردم که آرش گفت
- چی شد سامی ؟ چی گفت ؟
بی حال .. بدون اینکه نگاهش کنم .. گفتم : بعدا بهت میگم چی شد ... فعلا هیچی ازم نپرس ....
ماشین و روشن کرد و گفت : میخواهی بریم خونه ی ما استراحت کنی ؟
- سوگند کجاست ؟
- الان که سر کاره ... ظهر از محل کارش میره خونه مامانت اینا .... بریم ؟
- بریم
آرش راه افتاد و من دوباره غرق افکارم شدم .. سامی .. واقعا درست حرف زدی ؟؟ نه .... آره .... آره .. باید همینطوری جوابش رو میدادم ... اگه قرار بود بهش رو بدم .. حالا حالا ها میخواست ازم کولی بگیره ..... زنیکه فلان فلان شده .. معلوم نیست از کدوم قبرستونی یه بچه که شبیه منه برداشته آورده ازش 4 تا دونه عکس گرفته .. فکر کرده من خرم .... باورم میشه .. هه ... ما گوشمون از این حرفها پره .. آره .. حقش بود ..... باید همینطوری باهاش برخورد میکردم ......... حالا واقعا بچه هه شبیه منه ؟؟ قیافه اش یادم نیست .. اینقدر با عصبانیت تو کافی نت دیدمش که اصلا دقت نکردم به چهره اش .... ول کن بابا .. فوقش هم شبیه باشه .. این همه آدم که شبیه هم هستن .. دلیل نمیشه که ... اگه اینطوری باشه... همه باید ننه .. بابای همدیگه باشن .... نه بابا .. این میخواست یه جورایی دوباره کولی بگیره ... باید همین کارو باهاش میکردم ... دمت گرم سامی ... خوب پر و بالش رو چیدی ... یادت رفته ؟ یادت رفته باهات چی کار کرد ؟ یادت رفته مریض شدی از کار و زندگی افتادی ؟ کجا بود اون موقع ؟ هان ؟ اون موقع که ترانه ازت پرستاری میکرد ... دلارام خانم .. زیر کی خوابیده بود ؟؟ اون موقع که التماسش میکردی بمونه .... اون پاشو کرده بود تو یه کفش که میخوام برم .... یادت رفته چی کشیدی ؟؟؟ راستی چرا رفت ؟؟ هنوزم نفهمیدم ... کاش ازش میپرسیدم .... ول کن .. به من چه ... رفت که رفت .. بهتر ....
بی حال برگشتم سمت آرش و گفتم : میدونی چرا میگم بچه مال من نیست ؟
- چرا ؟
- دلارام میگفت از من بدش اومده ... زمانیکه میخواست بره .. هر کاری کردم ... گفت نمیمونم ... گفت تحملت واسم سخت شده .... خب ؟؟ اونوقت چطوری امکان داره .. کسی که اینقدر از یکی بدش اومده .... وقتی فهمیده ازش حامله است .. بچه رو نگه داره ؟؟ امکان نداره .....
آرش بی هیچ حرفی به رانندگیش ادامه داد .... داشت به حرفم فکر میکرد ..... بعد از چند دقیقه گفت :
- حالا چه دلیلی داره .. همون آدم .. یه بچه رو بهانه کنه و برگرده ؟ نگفت چی میخواد ازت ؟
- والا من گفتم هر چی پول بخواهی بهت میدم .. گفت من به پول تو نیاز ندارم و 10 تا مثل تو رو میخرم و آزاد میکنم
- پس واسه چی پای این بچه رو کشیده بود وسط ؟
- چه میدونم... گفت عذاب وجدان داشتم که تو یه بچه داری و ازش خبر نداری .. همین ..... بعدشم گفت که تو لیاقت علیرضا ی منو نداری و قطع کرد گوشی رو ....
برگشتم آرش رو نگاه کردم .. خواستم اثرات حرفی که زدم رو تو چهره اش ببینم .... بی هیچ حرفی داشت رانندگی میکرد ... حتی واسه ثانیه ای بر نگشت منو نگاه کنه ... بی نهایت عصبی بود .... معلوم بود تو فکرش داره با خودش کشتی میگیره .... دوباره سرم رو به تکیه گاه صندلی تکیه دادم و خیلی آروم .. به بیرون خیره شدم .... بعد از چند دقیقه ... آرش بهم گفت : حالا میخواهی چی کار کنی ؟
یه ذره فکر کردم .. گفتم : کاری نباید بکنم .. یه امروز رو استراحت میکنم .. چون خیلی بهم فشار عصبی وارد شده .. بعدش هم .. از فردا روز از نو .. روزی از نو ... همه چیز بر میگرده میشه مثل سابق .. تو هم مثل سابق زیپ دهنت رو میبندی و شتر دیدی ... ندیدی .....
رو به روم رو نگاه میکردم .. اما حس میکردم که آرش با عصبانیت داره نگاهم میکنه ... یه نگاهش به من بود .. یه نگاهش به خیابون .... نمیدونستم چرا اما تحمل نگاه هاش رو نداشتم ... انگار یه کار اشتباهی کردم و آرش میخواست ماخذه ام کنه ... میترسیدم نگاهش کنم ... ارش هم هیچی نگفت و به راهش ادامه داد .....
کل طول مسیر رو .. دیگه نه من حرفی زدم ... نه آرش ... جفتمون به یه چیز فکر میکردیم .. اما میترسیدیم با هم در میون بزاریم .. آرش ملاحظه ی منو اعصابم رو میکرد .... منم چون حس میکردم گناهکارم .... میترسیدم حرفی بزنم و گندی که زدم رو بد تر کنم ....
دم در خونه ی آرش اینا بودیم که موبایلم زنگ خورد .. ترانه بود ... از خونه زنگ میزد ... تا شماره رو دیدم ... بند از بندم باز شد ... به طور کامل قالب تهی کردم ... آرش که داشت ماشین رو میزاشت تو پارکینگ .. گفت : کیه ؟
با ترس گفتم : ترانه است .. از خونه
- خب جواب بده
- چی بگم ؟
- واا .... خاک تو سرت ... ریدی به خودتااا ... خب جواب بده بگو با منی .... اومدی بیرون یه چیزی بخری .. چه میدونم یه چرتی بگو دیگه ...... اینطوری شک میکنه ها
سعی کردم عادی باشم .. گوشی رو جواب دادم : جانم
صدای گرم و پر مهر ترانه از اون طرف گوشی اومد : سلام عشق من
صداش رو که شنیدم انگار از همه غم ها و مشکلات دنیا فارغ شدم : سلام خوشگلم .. چطوری گلم ؟
خودش رو لوس کرد و گفت : خوب نیستم ...
- چرا عشق من ؟
با همون لحن لوس ادامه داد : آخه عزیز ترین از شرکت رفته بیرون ... به من نگفته ..... من دلم کلی شووور زده .... عزیز ترین دیگه دوستم نداره
وقتی اینطوری حرف میزد دلم میخواست واسه صداش .... جووونم رو هم بدم : خدا بکشه این سامی رو که تو رو اینقدر اذیت میکنه
- ئهههه .. نگو اینطوری دیگه ..... کجایی آقا ؟
- ااام .. والا .. راستش ... شرکت بودم .. بعد این آرش زنگ زد بهم .. گفت جایی کار داره .. ازم خواست باهاش برم بیرون
وای خدای من ... چقدر دروغ گفتن به ترانه سخته ......
- ئه .. آرش پیشته الان ؟ سلام برسون بهش .... حالا چرا به من خبر ندادی ؟
- آخه یه دفعه ای شد .... آرش زنگید .. گفت پایین شرکته .. منم دیگه سریع رفتم از شرکت بیرون ... شرمنده
- اوکی ... کی میایی خونه ؟
- نمیدونم .. زنگ میزنم
- باشه .. زود بیا ....
- چشم ..
- راستی .. باباش ..
- جووونم
- یه سرلاک .. سر راهت واسه این خوشگل مامانی بخر .... شام نداره
- اونم به روی چشم .... امر دیگه ای ؟
- نه دیگه ... زودی بیا
- چشم .. فعلا .. بای
گوشی رو که قطع کردم .... به خودم گفتم این اولین دروغ .... خدا کنه آخریش باشه ..... چون میترسم یه روزی امثال همین دروغ ها رو ... ترانه تحویلم بده ... وای نه ......
وارد خونه ی آرش اینا شدیم .... رفتم رو کاناپه دراز کشیدم .. ارش هم رفت یه مسکن و یه لیوان آب برام آورد ... قرص رو خوردم و دوباره دراز کشیدم .. چشمهام رو بستم ... حضور آرش رو کنارم حس میکردم .... فکرم خیلی مشغول بود .. میدونستم آرش منتظر جرقه ایه که کلی حرف بزنه .... منم میخواستم هم بگم .. هم بشنوم ... با اینکه واسه خودم کلی دلیل و برهان میاوردم .. که کارم درست بوده و با دلارام درست حرف زدم و حقش بوده و بچه ماله من نیست و ......... اما یه چیزی ته دلم بود که نمیزاشت آروم باشم .... پاشدم نشستم .. گفتم
- برو نوت بوکت رو بیار .. میخوام عکس های علیرضا رو ببینم
بدون هیچ حرفی .. از خونه رفت بیرون .... چند بار با خودم اسم بچه هه رو تکرار کردم ... علیرضا .... علیرضا .... نا خود آگاه .. یه لبخند رو لبهام نشست .... چه اسمی هم واسش انتخاب کرده بود ... میدونست اگه یه زمانی من صاحب پسری بشم .. قطعا اسمش رو میزارم علیرضا ... دلی میدونست من عاشق این اسمم .... ضمن اینکه ... دلارام وقتی با من اشنا شد و به قول خودش عاشقم شد ... فکر میکرد اسمم علیرضاست .... هه .........
خیلی طول نکشید که آرش برگشت ... نوت بوک رو روشن کرد .. فایل مربوط به عکس ها رو باز کرد .... گذاشت رو میز و منم شروع کردم به نگاه کردن عکس ها .. یه حس خاصی داشتم .. از طرفی نمیخواستم ببینمشون ... از طرفی میگفتم نگاهشون کن .. ببین ... ببین این بچه هه اصلا شبیه تو نیست .... تو کی این شکلی بودی ؟؟؟ هاان ؟
کجای لب و دهن و ترکیب بینی و چشم و ابروت شبیه اینه ؟؟ هر چی بیشتر این حرفها رو با خودم تکرار میکردم .. بیشتر به چرت بودنشون پی میبردم ... این بچه واقعااا فتوکپیه من بود ... خدای من چه خنده ی نااازی داشت ... چقدر چهره اش معصوم بود ... چه شیطنتی از نگاه پاکش میبارید .... واسه یه لحظه دلم خواست بقلش کنم .... اما خیلی سریع نوت بوک آرش رو بستم و با حرض گذاشتمش رو میز ... دوباره دراز کشیدم و بلند ... طوریکه آرش بشنوه گفتم
- مسخره .... پسر بقالیه سر کوچمون ... بیشتر شبیه منه تا این بچه هه ... جمع کنید بابا مسخره بازیاتونو ....
آرش اصلا انگار صدای من رو نشنیده باشه ... اومد نوت بوکش رو خاموش کرد و خیلی آروم بهم گفت : چی میخوری ؟
با ساعد دست چپم چشمهام رو پوشونده بودم ... بدون اینکه نگاهش کنم ... گفتم : هیچی ... فقط میخوام بخوابم
- اوکی ... پس تو بگیر بخواب ... منم میرم بیرون خرید کنم بیام
نمیدونم چرا با این حرفش ترسیدم ... حس کردم میخواد از خونه بره بیرون ... زنگ بزنه به سوگند .... ناخود آگاه از جام بلند شدم و گفتم
- آرش ... جون مادرت ... سوگند چیزی نفهمه هاااااا ... اون خیلی حساسه ... بفهمه من یه بچه دیگه دارم .. دق میکنه ..
خیلی خونسرد نگاهم کرد و گفت : مگه قبول کردی بچه ماله توئه ؟
با این حرفش جا خوردم ... حرفی که زده بودم رو پیش خودم مرور کردم ... انگار نا خواسته ... بچه رو قبول کرده بودم .... خیلی سریع و دست پاچه گفتم
- نه بابا ... این چرت و پرتیه که اون زنیکه سر هم کرده .... میگم سوگند حساسه ... ممکنه هر چرندی رو قبول کنه .... واسه همین میگم جون من .. چیزی بهش نگو
- خیالت راحت ... حرفی نمیزنم بهش ... حالا یه ذره استراحت کن
آرش رفت و من دوباره دراز کشیدم .... خیلی کم پیش میومد که آرش دست از شوخ بازیش برداره .. یا کم حرف بشه ... زمانی اینطوری آروم و کم حرف میشد که فکرش فوق العاده درگیر باشه ... الان هم از همون مواقع بود که مطمئن بودم بد جوری با خودش درگیره .....
از زمانی که آرش رفت ... تا زمانی که برگشت ... بیشتر از 20 بار نوت بوکش رو روشن کردم .. عکس ها رو با دقت نگاه کردم و دوباره با حرص خاموشش کردم .... یه حسی تو وجودم نسبت به این بچه داشت به وجود میومد .... حسی که با هر بار دیدن عکسش ... درونم بیشتر و بیشتر قوت میگرفت ... وقتی با عصبانیت نوت بوک رو خاموش میکردم و دراز میکشیدم ... پیش خودم میگفتم سامی .. این دلارام میخواد از عشق تو نسبت به بچه ها سو استفاده کنه .. بابا ... آدم باش ... خب تو از این بچه هه خوشت اومده ... چون خوشگله .. با نمکه .. همین .. مثل همه ی بچه های دیگه .... دلیل نمیشه که این حس .. حس پدری باشه ....
بعد سعی میکردم ... صدای بچه هه رو پیش خودم مجسم کنم .. که مثلا وقتی میگه بابا ... صداش چطوریه ... یا وقتی میخنده ... قهقهه میزنه ... چه شکلی میشه ... یاد هستی افتادم .... آخ قربون اون چشماش برم من که وقتی میخنده ... انگار همه ی دنیا رو بهم دادن ... با یاد آوری هستی .. ته دلم قلقلک اومد .. گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم خونه ... المیرا گوشی رو برداشت : بله
- به به ... الی خانم ... حال شما
- سلام سامی .. چطوری ؟
- خوبم ... تو چطوری ؟ ترانه کجاست که تو گوشی رو جواب دادی ؟
- دستش بنده ... کجایی ؟
- خونه سوگند اینام ... یعنی نه .. چیزه ..... ( ای خاااک تو سرررررررم .... که اینقدر خر و الاغم .... نباید میگفتم اینجام ... اما دیگه کار از کار گذشته بود .. نمیشد جمع و جورش کنم )
- چیه ؟
- هیچی دیگه... اینجام ... تو کجایی ؟
- وااا .. تو حالت خوبه ؟؟؟ خب خونه اتونم دیگه
یه مکثی کرد و ادامه داد : ترانه اومد .. بیا باهاش حرف بزن ... فکر کنم ترانه ی خونت اومده پایین .. قاطی کردی
خندیدم و جوابش رو ندادم .... صدای عشقم از اون طرف خط اومد : جانم
- سلام عشق نازم
- سلام عزیزم .. چطوری ؟
- خوبم گلم .. تو چطوری ؟ هستی چطوره ؟
- جفتمون خوبیم و منتظر یه بابای مهربونیم که تندی بیاد خونه .... هم غذا واسه هستیش بیاره ... هم شامی که قراره همه ی هستیش واسش بپزه رو بخوره
- قربون دو تا هستی هام برم من .....
- خدا نکنه .... کجایی آقا ؟
- خونه ی آرش اینام ... حوصله کار رو نداشتم ... مرخصی گرفتم واسه خودم
- خب چرا نیومدی خونه ؟
- آرش خواست بیاییم اینجا ... منم اومدم ...موردی داره از نظرت ؟
ترانه یه مکثی کرد ... لحن صداش عوض شد و گفت : نه ... مورد که نداره ... اما سابقه نداشت یه همچین کاری کنی ... بخاطر همین .. یه ذره برام عجیب بود همین ...... اوکی ... خوش باشی ....
در مقابل این حرفش .. هیچ حرفی نداشتم که بگم ... ترجیح دادم تا بیشتر از این گند نزدم مکالمه رو تموم کنم .... منم گفتم : تو هم خوش باشی عزیز دلم ... بای تا بعد
- اوکی ... خدا حافظ
فهمیدم ناراحت شده .. اما کاری از دستم بر نمیومد که بخوام ناراحتیش رو از بین ببرم ... تقریبا میشه گفت این اولین بار بود که اجازه میدادم ترانه با دلخوره گوشی رو قطع که ....
وقتی گوشی رو که قطع کردم ... هر چی فحش بلد بودم .. به خودم دادم ... از عصبانیت داشتم میترکیدم ... ای خدااا ... چی کار کنم ؟ چه گلی بگیرم به سرم ؟؟؟ چرا دارم اینقدر دروغ میگم به ترانه ؟ گناه داره .... خب گوسااااله ... نفهم ... عوضی ... یه روزی همچین دروغهایی رو هم ترانه بهت میگه هااااااا .... پاشدم .. طبق معمول همیشه که عصبانی میشم ... شروع کردم به قدم رو رفتن تو خونه ی سوگند اینا .... همه اش تصویر اون بچه هه تو ذهنم بود .... جالب بود تو 40 تا عکسی که دلارام برام فرستاده بود ... فقط تو یکیش ... خودش هم بود ..... یه لحظه سر جام ایستادم .. راستی .. دلارام چه شکلی شده ؟؟ اصلا این همه که این عکس ها رو نگاه کردم .. حتی یک بار هم با دقت به خود دلارام نگاه نکردم .... دوباره رفتم سراغ نوت بوک .... روشنش کردم .... خیلی سریع اومدم رو آخرین عکس ... بزرگش کردم و زوم کردم رو دلارام .......
با آخرین باری که دیده بودمش ... خیلی فرق نکرده بود .. میشه گفت لوند تر و جا افتاده تر هم شده بود ... هنوزم .. با اینکه عاشق ترانه ام ... به جرات میتونم بگم .. دلارام خیلی از ترانه خوشگلتره .... خیلی .... چهره ی مینیاتوری و اصیل شرقی ای که داره .... هر کسی رو نا خود آگاه مجذوب خودش میکنه ... به قول یکی از دوستهام ... چشمهاش سگ داره ... پاچه آدم و میگیره و نمیزاره چشم ازش برداری .... اما .... اما .... خوشگلی که ملاک نیست .... ترانه هم خیلی زیباست .. بیشتر از اینکه زیبا باشه ... چهره اش ملیحه ... دلنشینه .... ترانه هم صورت زیبایی داره و هم س

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     

#70 | Posted: 6 May 2011 01:24
قسمت هفتاد و دوم
گوشی رو برداشتم و شماره دلارام رو گرفتم ... خیلی تحت فشار بودم ... اما نمیدونم یه دفعه چم شد ... قبل از اینکه ارتباط بر قرار بشه و گوشیش زنگ بخوره ... قطع کردم و ملتمسانه آرش رو نگاه کردم .... آرش که سعی میکرد هم من رو درک کنه ... هم از عصبانیتش کم کنه ... بدون اینکه حرفی بزنه ... پاشد رفت تو اتاقش و اجازه داد من تنها باشم و خووب فکر کنم ...
یه ذره قدم رو رفتم ... دوباره سعی کردم با دلارام تماس بگیرم ... اما باز پشیمون شدم ... احساس میکردم آمادگیش رو ندارم که بخوام باهاش حرف بزنم .. سعی کردم اول کاملا آروم بشم و حرفهام رو با خودم مرور کنم ... بعد تماس بگیرم
کلی با خودم کلنجار رفتم .. بیشتر از 2-3 تا لیوان آب خنک خوردم ... نیم ساعت سعی کردم دراز بکشم و ریلکس کنم .. تا آروم بشم و بتونم با دلارام حرف بزنم ... حرف منطقی ... حرفی که تکلیفم رو روشن کنه ... بدونم چی کاره ام ... نه چرت و پرتی که یا اون بدون نتیجه گوشی رو قطع کنه ... یا من .... باید اول تکلیفم رو با خودم مشخص میکردم .... باید اول میفهمیدم که خودم کجای کارم و چی میخوام .... واقعا اگه اون بچه ماله من باشه .. که احتمالش زیاده .... میتونم ازش بگذرم ؟؟ نه ... نمیتونم ... از ترانه چی ؟؟ آوردن اون بچه به زندگیم .. یعنی گذشتن از ترانه ... میتونم از ترانه و هستی بگذرم ؟؟ نه .... از اونا هم نمیتونم بگذرم .....پس چی ؟؟ ترانه و هستی .. یا علیرضا ؟؟ ای خداا .... عقل سلیم میگه ترانه و هستی ... چون علیرضا همونطور که بی من 2-3 ساله شده ... 30 – 40 ساله هم میشه .... اما ........
نمیدونم .. نمیدونم ... کاش دلارام بگه همه ی این کارها و این حرفها و عکس ها .. شوخی بوده ... کاش بگه فقط واسه جلب توجه من این کارها رو کرده ... کاش ... کاش ... کااااش ......
آرش اومد بالا سرم .. با لحن خیلی آرومی گفت
- میخواهی ماساژت بدم آروم شی ؟
با این حرفش .. با نگاه مهربون و نگرانش .. انگار تموم آرامش دنیا رو بهم دادن ..... واسم خیلی مهم بود که بدونم تو اون موقعیت یکی هست که کنارمه ... پشتمه و تنهام نمیزاره ... لبخندی زدم و گفتم : نه ... خوبم ...
پاشدم نشستم و گفتم : ساعت چنده ؟
- نزدیک های 3 ...
بدون اینکه دیگه حرفی بزنم .. یا حتی آرش رو نگاه کنم ... یه نفس عمیق کشیدم .. گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به دلارام .... اولین بوقی که خورد ... قلبم ریخت ... بی نهایت استرس داشتم ... پاشدم از جام که راه برم ... شاید اینطوری کمی از استرس و هیجانم خالی بشه ... بعد از 2 تا بوق گوشی رو برداشت ... گرفتگی صداش حاکی از هق هق یکی – دو ساعت پیشش بود : بله
با لحنی سرد ... اما نرم تر از قبل بدون سلام کردن گفتم : ببین دلارام خانم .... من و شما یه زمانی با هم دوست بودیم ... درسته ؟
از شروع بی مقدمه ام .. شکه شد .. اما بلافاصله به خودش اومد ..... درماندگی و یه جور التماس از صداش میبارید : سلام ... بله درسته
بی توجه به سلامی که کرده بود ... با همون لحن نه سرد و نه صمیمی ... ادامه دادم : میشه گفت لحظه های قشنگی رو هم با هم داشتیم ... درسته ؟
- ....
- اما شما ... بنا به دلایلی که هنوز نمیدونم چیه ... رفتین ... همه چیز رو ول کردین و رفتین .. پا گذاشتین رو تمووم حرفهایی که زده بودین ... تموم قول و قرار ها ... تموم نقشه هایی که واسه آینده امون کشیده بودیم و رفتین ..... دلارام خانم ... شما .... رف ... تین .... اوکی ؟
- .....
- میخوام بدونم الان ... دلیل این کارتون چیه ؟
- کدوم کار؟
- همین عکس ها ... بچه ... تماستون ... ایمیل هایی که فرستادین
- خوندی ایمیل ها رو ؟
- نه ... راستش نه وقتش رو دارم .. نه حوصله اش رو .... از اینا مهم تر ... دلیلی هم واسه این کار نمیبینم
- چه دلیلی از این موجه تر .. که یه آدم .. وقت گذاشته و برات اون همه ای – میل فرستاده ؟
- خانم ... خیلی ممنونم که برام وقت گذاشتین .. اما دیر به این فکر افتادین ... اون زمانی که من بهتون احتیاج داشتم .. کجا بودین ؟
فرصت جوابگویی بهش ندادم ... همونطور که سالن خونه ی آرش اینا رو متر میکردم .... سعی کردم خیلی خونسرد به حرفم ادامه بدم
- البته دیگه واسه گفتن و شنیدن این حرفها .. خیلی دیر شده ... الان دیگه اصلا مهم نیست که شما چرا رفتین ... برای چی رفتین ... یا مقصر کی بوده .... اگه الان تماس گرفتم ... برای این بوده که ازتون خواهش کنم .. خانم ... خواااهش میکنم ... جریان این عکس ها و این بچه رو برام توضیح بدین .... طوری توضیح بدین که من بفهمم .. درک کنم ... باور کنم .. و دقیقا بگین که از من چی میخواهین ...
خواست حرف بزنه که .... با ادامه دادن حرفم ... مانع از حرف زدنش شدم
- ببینین دلارام خانم ... من الان کاملا ریلکسم و آماده ی شنیدن حقایقم ... فقط ... خواهش میکنم ... حقیقت رو بهم بگین .... چیزی بگین که باور کنم ... میدونین که چه اون بچه ماله من باشه .. چه نباشه ... من میتونم ازتون شکایت کنم ... میدونم گفتن این حرف درست نیست .... نه در شخصیت منه که بخوام این کارو انجام بدم و واسه کسی مزاحمت ایجاد کنم و نه دوست دارم پای شما به دادگاه و این جور جاها باز شه .. فقط خواهش میکنم .. به حرمت لحظه های قشنگی که با هم داشتیم ... به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم .... حقیقت رو بگین و دلیل بیارین برای کاری که کردین .. بیشتر از هزار و دو تا سئوال تو ذهنه منه که فقط گفتن حقایق میتونه جواب این سئوال ها رو بده .....
سکوت کردم ... اجازه دادم به حرفهام خوب فکر کنه ... یه نفس عمیق کشید ... انگار داشت با خودش کلنجار میرفت ... یه جورایی انگار دو دل بود که بگه یا نه ... بلاخره صلاح رو تو گفتن دید و با یه نفس عمیق دیگه ... شروع کرد به حرف زدن
- قول میدی وسطش هیچی نگی و کامل ... تا آخر داستان رو گوش کنی ؟
- داستااان ؟؟ خانم من وقتی واسه شنیدن داستان ندارم ....
- آره داستان .. داستان زندگی من .... که از صد تا شاهنامه و بوستان و گلستان ... خوندنی تره .... یه داستان واقعی ... بگم ؟
- بفرمایید
خیلی سعی میکردم ریلکس باشم ..... اما همه ی بدنم داشت از استرس میلرزید ... نمیدونستم چی میخواد بگه .. اما هر چی که بود ... هنوز نگفته ... زانو های منو به لرزه در آورده بود .... آروم آروم رفتم سمت تراس خونه ی آرش اینا و نشستم رو صندلی ای که اونجا بود و به درختهای حیاطشون خیره شدم و سراپا گوش شدم تا ببینم این داستانی که دلارام ازش دم میزنه و جواب تمام سئوالهای من توشه .. چیه .... انتظارم از ثانیه به دقیقه تبدیل شد و دلارام حرفی نزد .... خواستم بگم " پس چی شد ؟" که خودش شروع کرد به حرف زدن
- نمیدونم از کجا شروع کنم این داستان رو .... اصلا بیخیال داستان شیم ... من قصه گوی خوبی نیستم .. بزار .. یه طور دیگه برات تعریف کنم ... من ... دلارام (...) 30 ساله .. متولد شیرازم و ساکن آمستردام هلند .. پدر من کارگر بود سامی .... باغبون یکی از کله گنده های شیراز بود و مادرم هم کلفت خونه ی همون آدم بود .. کسی که پدرش یه زمانی کدخدای ده های اطراف شیراز بود و بعد از انقلاب و فروختن زمین های ده ... واسه خودش کسی شده بود ... البته .. فقط آب و رنگ پیدا کرده بود .. و در اصل همون آدم داهاتی بود .. با همون طرز فکر و همون خلق و خو ... با اینکه سعی میکرد خیلی شهری و امروزی رفتار کنه .. اما هنوز نتونسته بود اصالت دهاتی بودنش رو فراموش کنه.... هنوزم از 30 کیلومتریش که رد میشدی .. بوی گند پیاز و سیری که با وعده ی قبلی غذاش خورده بود ... بهت حالت تهوع میداد ... .13 -14 ساله بودم که پدرم تصادف کرد و فلج شد .. یادمه 15 سالم بود که منو از سر فقر و نداری ... دادن به همین آدمی که پدر و مادرم تو خونه اش کار میکردن .... خدا بیامرز آدم بدی نبود و اتفاقا .. در حق پدر و مادر و یه دونه خواهرم .. خیلی هم خوبی کرد ... فقط بزرگترین ایرادش این بود که نوه هاش هم سن من بودن .... اگه از بوی گند و چشم های هیز و ورقلنبیده اش فاکتور بگیریم ... آدم خوب بود .. اما پسرهاش که جای بابای من بودن ... بعضی وقتها که از زمین و زمان عصبی میشدن .. دق و دلیشون رو سر من خالی میکردن ... اینقدر منو میزدن که خون بالا میاوردم .... البته .. این کارهاشون مدت زیادی طول نکشید.... چون زمانیکه تو 16 سالگی باردار شدم و بچه ام زیر مشت و لگد اون حیونااا... سقط شد و خدا بیامرز دید نمیتونه جلوی پسرهای وحشی اش رو بگیره .. منو از شیراز آورد تهران و اطراف میدون فلسطین برام یه خونه خرید .. یه خونه 2 طبقه .. که طبقه بالاش واسه من و خودش بود .. طبقه پایینش هم پدر و مادر و خواهرم زندگی میکردن .... خیلی به ما میرسید .... مرد خوبی بود ... البته واسه من تا زمانی خوب بود که نمیخواست باهام سکس کنه .... تا زمانی ناجی من بود که هیکل گنده و بو گندوش و .. رو تن و بدن نحیف و لاغر من نمینداخت ..... زمانیکه میومد سمتم واسه سکس .. حالم از زمین و زمان و دنیاااا به هم میخورد ... تصور کن سامی ... یه مرد 50- 60 ساله ... شیکم گنده .... بو گندو ... بخواد بیفته رو یه دختر لاغر و ظریف 15-16 ساله .... چه صحنه ی چندش آوری .... وقتی سکس میکرد باهام ... هر ثانیه اش ... برام مثل صد سال میگذشت .. صد سال با کااابوس .... شاید باور نکنی اما اون اوایل ... از اول سکسمون تا آخرش فقط گریه میکردم ... اما اون بی اعتنا به من و احساسم .... کار خودش رو میکرد .... وقتی سکس میکردیم از خودم بدم میومد سامی ... از هیکلم .. از تن و بدنم ... از زیباییم متنفر میشدم .... حس میکردم یه جور وسیله ام .. واسه ارضای شهوت سیری نا پذیر اون ادم و یه وسیله واسه راحتی خانواده ام ..... احساس میکردم هیچ کس منو بخاطر خودم دوست نداره .. حس میکردم حتی خانواده ام هم اگه منو دوست دارن ... بخاطر اینه که زیر خواب یه پولدار مفت خور میشدم و خرج اونا رو در میاوردم و اونا تو آسایش و راحتی زندگی میکردن ..... بگذریم .... خیلی طول نکشید که من دوباره باردار شدم .... 18 سالم بود که خدا بهم کژال رو داد .... دیگه همه زندگی و عشق و دنیام شده بود کژال ... زندگی داشت واسم قشنگ و قشنگ تر میشد ... کژال واقعا زیبا و شیرین بود .... دیگه کاری به اون مرد نداشتم ... سعی میکردم کمتر بهانه بگیرم ... اون کماف سابق .... هفته ای 2-3 روز تهران بود و تو این مدت 6-7 بار سکس میکرد باهام ... سکس که چه عرض کنم ... 6-7 بار تخلیه میکرد خودشو .... حالا دیگه زمانیکه زیرش میخوابیدم .. گریه نمیکردم .... به این فکر میکردم که زودتر کارش رو بکنه .. تموم شه و من برم پایین کژالم رو از مامان بگیرم و بیارمش پیش خودم .... یواش .. یواش داشتم به این زندگی عادت میکردم .... یه ذره داشتم آروم میشدم که پسرهای عوضی اش ... ما رو تو تهران پیدا کردن ... دوباره شروع کردن به آزار و اذیت ما ... همون زمان ... شوهرم .......... هه .... شوهرم ......
یه مکثی کرد و ادامه داد
- اره .. همون زمان ... شوهرم با کسی اشنا شده بود که تو کار واردات و صادرات کالا از هلند به ایران بود ... آشنایی این دو نفر و اذیت و آزار های پسرهاش باعث شد ما از ایران خارج شیم و بیاییم هلند .... زمانیکه اومدیم هلند ... زندگی برای من سخت تر شد ... چون حالا دیگه 9 ماه از سال شوهرم هلند بود و فقط 3 ماه واسه سرکشی میرفت ایران ... تو این مدت که اومدم هلند چشم و گوشم خیلی باز شد ... رفتم کلاس زبان و اونجا چند تا دوست جدید پیدا کردم .. وقتی از زندگیم و بد بختی هام واسشون تعریف کردم ... دوستهام بهم گفتن جدا شو از این مردیکه .... بهم میگفتن مگه تا کی میخواهی زنده باشی ؟ پس خودت چی ؟ احساست چی ؟ نمیخواهی عاشق بشی ؟ عشقبازی کنی ؟ از زندگیت .. از عشقت لذت ببری ؟؟؟ ..... اونا حرفهای دل منو میزدن ... چون حرفهای دلم بود .. خیلی زود روم تاثیر گذاشت .... تو گوشم خوندن و خوندن .. اونقدر که من جرات پیدا کردم و اقدام کردم واسه طلاق ... اما ... فایده نداشت .. چون اولین جلسه دادگاه که برای جدایی من و اون برگزار شد ... فرداش ... خانواده ام رو فرستاد ایران .. خونه ی تو تهران رو فروخت .. خانواده ام در به در شده بودن ... برگشتن شیراز .. اما اونجا هم کسی رو نداشتن .. تو شیراز پسرهاش خانواده ام رو پیدا کرده بودن و دوباره آزار و اذیت هاشون شروع شده بود .... پسرهاش تو ایران پدر و مادرم رو اذیت میکردن و خودش هم اینجا .. منو آزار میداد .... اینقدر من و خانواده ام رو زجر داد .... که تسلیم شدم .... اون موقع بود که فهمیدم هیچ وقت قرار نیست روی خوشبختی رو ببینم .....
یه آهی کشید و ادامه داد
- یه شب که از دوری و فکر و خیال پدر – مادرم داشتم دق میکردم ... شوهرم بهم گفت " با من بازی نکن ... اگه بازم بشی همون دلارامی که من تو ایران میشناختم .. دوباره خانواده ات رو میارم اینجا و میزارم با هم زندگی کنید ... خوش باشید ... اما اگه بخواهی دم در بیاری و اذیتم کنی ... مطمئن باش ننه بابای پیرت .. از گشنگی و آوارگی میمرن .... " همون موقع تصمیم گرفتم بی خیال خودم بشم و مثل سابق بیشتر از هر چیزی به خانواده ام فکر کنم ... همون موقع بود که ازش متنفر شددددم ... اونقدر که هر روز آرزوی مرگش رو میکردم .... 21 سالم بود که خدا بهم غزال رو داد .... روز به روز من زیبا تر و جا افتاده تر میشدم و اون پیر تر و از کار افتاده تر .... جالب اینجا بود که هر چی پیرتر میشد .. اشتهاش واسه سکس بیشتر و بیشتر میشد ... اما با اینکه اشتهای سیری نا پذیری داشت ... اما هیچ وقت ... حتی یک بار هم نتونست منو ارضا کنه ... اون حتی نمیتونست منو تحریک کنه ... چه برسه به ارضا کردن ........گذشت و گذشت .... تااااا 6-7 سال پیش که وارد دنیای مجازی نت شدم .... با اولین کسی که آشنا شدم ... مانی بود ... نمیگم دوستش نداشتم .. چرا ... بلاخره .. یه پسر بود ... هم سن و سال خودم .. سرو زبون دار .... بهش علاقه مند شدم .. اما .... آدمی نبودم که بتونم خیانت کنم .... با اینکه از شوهرم متنفر بودم و هیچوقت حس نکردم از لحاظ جسمی و روحی متعلق به اونم ... اما با همه ی این حرفها نمیخواستم بهش خیانت کنم ... یعنی یه جورایی میترسیدم که بفهمه و روزگارم رو سیاه کنه ... همین باعث میشد که به مانی دل نبندم .... از طرفی هم نمیخواستم مانی دلبسته شه ... خیلی زود رابطه ام رو باهاش کات کردم .... بعد از چند وقت تو رو دیدم و با تو آشنا شدم .... سامی باور کن خیلی با خودم کلنجار رفتم ... خیلی .... اما .. هر کاری کردم .. نشد که بی خیالت بشم .... عین خوره افتاده بودی به جونم ... هر جا میرفتم تو رو میدیدم ... هر چیزی منو یاد تو مینداخت .. اون چشمهات ... اون نگاه پاک و مظلومت ... صداقتی که تو حرفهات بود .... همه چیت ... همه چیت منو اسیر خودش کرد .... از طرفی نمیتونستم بی خیال تو بشم .. از طرفی هم نمیشد از این مرد جدا بشم ... گیر کرده بودم .. بد جور ... آخر به خودم گفتم .. هر چه باد . آباد ... یه چت که این حرفها رو نداره .... نه سامی .. نه شوهرم .. قرار نیست که از وجود همدیگه با خبر بشن ... میچتم با سامی و دلم رو خوش میکنم به همین چند ساعتی که باهاش تو نت میچتم .... همون موقع بود که داستان ساختگی خاله ام رو برات گفتم ... زمانیکه اون خونه بود و نمیتونستم آنلاین شم .. بهت میگفتم خاله ام اومده و کژال و غزال ... بچه های خاله ام هستن .... همه چیز به همین سادگی داشت پیش میرفت که تو گفتی خانواده ات میخوان برات زن بگیرن .... گفتی منو واسه ازدواج انتخاب کردی و حاضری بخاطر من خانواده ات رو بیاری هلند که رسما منو از خاله ام .. خواستگاری کنن ... وااای سامی ... اون روزها .. حس میکردم زنده ام ... حس میکردم آدمم .. حس میکردم قابل احترامم .. حس میکردم دوست داشتنیم ... از اینکه منو میدیدی و تحریک میشدی .. از این زیباییم .. لذت میبردم .. از اینکه میدونستم یکی ... یه جای این دنیا هست که واقعا عاشقمه .... کیف میکردم ... حال میکردم .. لذت میبردم .. واااای سامی .. چی بهت بگم ... از چه واژه ای استفاده کنم که بتونی درک کنی .. من با تو زنده شدم .... با تو عاشق شدم .... با تو نفس کشیدم ... سامی من با تو به بودنم ... به وجودم .. به خودم... افتخار کردم .... من با تو از خودم خوشم اومده بود .. باورت میشه ؟؟ اصلا میفهمی چی میگم ؟؟ نه .. فکر نکنم بتونی درک کنی .... منی که قبلا همش لباسهای تیره میپوشیدم و واسم فرقی نداشت اینی که میپوشم الان مد هست یا نه ... حالا دیگه سعی میکردم لباسهای رنگی و رو مد واسه خودم بخرم .. بپوشم و بهت وب بدم .. ببینی حال کنی .... سعی میکردم هر روز مدل موهام رو یه جور متفاوت درست کنم که تو با دیدنش لذت ببری .... آرایش میکردم .... موزیک شاد گوش میدادم ... میرقصیدم ... وااای سامی شاد شده بودم .... زندگی واسم قشنگ شده بود ... همه چیز رنگ و رو به خودش گرفته بود .... آآآآخ ... کاش میفهمیدی چی دارم میگم .. کاش احساس اون موقعم رو درک میکردی ...
دوباره چند ثانیه مکث کرد .... هیجانی که تو صداش بود با یه نفس عمیق .. آه مانند ... از بین رفت و با لحن آرومی .. دوباره به حرفهاش ادامه داد :
- اما این رابطه داشت یواش یواش از بین میرفت ... چون خانواده ات تو تصمیمشون جدی بودن و دیر یا زود واست زن میگرفتن .... میدونستم که رابطه ی من و تو داره تموم میشه ... اما دلم میخواست ببینمت .. میخواستم از نزدیک لمست کنم ... میخواستم بوی تنت واسه همیشه تو مشامم بمونه ... این جوری شد که تصمیم گرفتم وقتی شوهرم واسه معالجه داره میره آلمان .. منم 2 هفته ای به بهانه ی سرکشی به مال و اموالی که شوهرم تو تهران داشت ... بیام ایران پیش تو ..... همه چیز طبق برنامه پیش رفت و من کژال و غزال رو گذاشتم پیش مادر و خواهرم و اومدم ایران پیشت .... وااای سامی ... زمانیکه تو فرودگاه دیدمت .... زمانیکه لمسم کردی ... وقتی حس کردمت ... وقتی بوسیدی منو ... وقتی عشق بازی کردیم ... دیگه آدم قبلی نبودم .... دنیا و زندگیم عوض شد سامی ..... وقتی تو هتل ... دیدم از اینکه کارگر هتل بازوم رو دیده بود اونقدر به هم ریختی .. وقتی تعصبت ... غیرتت رو دیدم ... دیونه ات شدم ... باور کن لحظه به لحظه با خودم میگفتم دیگه بر نمیگردم هلند ... میمونم پیش سامی ... اما نمیشد .. بچه هام اونجا بودن .. خانواده ام بدون من حتما از گشنگی و در به دری میمردن ..... وقتی هر جوری حساب کردم .. دیدم نمیتونم باهات بمونم .. تصمیم گرفتم این عشق و این احساس رو ابدی کنم .... خواستم یه یادگار همیشگی از تو واسه خودم داشته باشم ... یه یادگار از مرد رویاهام ... یه یادگار از عشقم .... این بود که تصمیم به حامله شدن از تو گرفتم و عملیش کردم ....
دوباره چند ثانیه مکث ... میخواست کاملا حرفهاش رو تو ذهنم حلاجی کنم .... دوباره ادامه داد
- وقتی صبح روزی که شبش نازی مهمونی داشت ... خواهرم زنگ زد و گفت شوهرم داره از آلمان بر میگرده و هر چه سریعتر باید برگردم هلند ... انگار دنیا رو سرم خراب شد .... انگار بهم گفتن " خانم ... گیم اور شدی .. روزهای خوشیت تموم شد و باید برگردی به زندگی مزخرفی که اون سر دنیا منتظرته " نمیخواستم برم اما مجبور بودم ..... همینطوری نمیتونستم برگردم ... باید یه چیزی رو بهانه میکردم .... گشتم دنبال یه بهانه که باهات کات کنم ... و چه چیزی دم دست تر از اشکان و حس حسادت تو ..... حسادتی که من با همه وجودم دوستش داشتم و میخواستمش .... سامی اون شبی که فرداش پرواز داشتم ... تا صبح گریه کردم .. یادته ؟؟ تو هم گریه میکردی ... هر قطره اشکی که میریختی .... زمین و زمان منو به هم میدوختی .... میکشتی منو ..... هیچ راهی نداشتم که آرومت کنم ... واقعا مردم و زنده شدم تا لحظه ی پروازم ... زمانیکه هواپیما از زمین بلند شد ... حس کردم با یه مرده .. هیچ فرقی ندارم ... قلب و روح و احساسم رو تو ایران گذاشتم و برگشتم ... وقتی رسیدم هلند ... هر لحظه .. هر ثانیه .. منتظر تماست بودم .. اما تو زنگ نزدی .. هیچ وقت .... هر روز ای دی و ای میل جفتمون رو چک میکردم .. اما حتی انلاین هم نمیشدی ... واسه آیدیت آف میزاشتم و خودم که با آیدیت آنلاین میشدم .... نوشته های خودم رو میخوندم .... مریض شدم سامی .. مریض ... نمیدونم چم بود .... از طرفی خوشحال بودم که رابطه ام باهات تموم شده ... چون میدونستم کش پیدا میکرد .. حتما میومدی هلند و گند همه چیز در میومد .. هم تو رو از دست میدادم .. هم زندگی و خانواده ام و ... از یه طرف هم نبودنت داشت دیونه ام میکرد ... تقریبا 2-3 هفته ای از برگشتنم به هلند میگذشت ... دیگه رو به موت بودم که فهمیدم ازت حامله شدم ... مطمئن بودم که بچه از توئه .. چون بیشتر از 2-3 ماه بود که شوهرم بخاطر مریضیش باهام سکس نکرده بود .... وقتی فهمیدم حامله ام ... ترس برم داشت ... نمیدونستم چی کار کنم ... بیشتر از 100 دفعه خواستم بندازمش .. اما نتونستم .... بلافاصله که فهمیدم حامله ام .... رفتم سراغ شوهرم که باهام سکس کنه .... شانس گند من هم ... بخاطر مریضیش .. نمیتونست سکس کنه ... با هر بد بختی ای که بود .. 2-3 شب پشت سر هم سکس کردم باهاش که فکر کنه بچه از اونه .... بعد از 2-3 هفته هم به اون گفتم که دوباره حامله شدم .... زمانیکه دیدم اوضاع رو به راهه و هیچ کس شک نمیکنه .... با همه ی وجودم سعی کردم از یادگاریت محافظت کنم ... از اون به بعد هر چند روز یک بار .. یه ایمیل برات میفرستادم ... پسورد آیدی و ایمیلت رو عوض کردم که نتونی چکشون کنی .... نمیدونم چرا ... اما نمیخواستم بخونیشون ... در واقع واسه تو ایمیل نمیفرستادم .... یه جور خاطرات خودم رو مینوشتم و پیش خودم میگفتم .. شاید یه روزی ... یه جایی ... لازم شد که اینا رو بخونی ..... خلاصه ... بعد از 9 ماه خدا ثمره ی عشقم رو بهم داد .... یه بچه ی تپل و خوشگل ... یه پسری که هر روز بیشتر از روز پیش شبیه پدرش میشه .... اسمش رو به یاد دوست پدرش و به یاد خاطراتی که من و پدرش داشتیم .. گذاشتم علیرضا .... اون زمان اصلا تو فکر این نبودم که بهت بگم علیرضا ماله توئه .. یعنی رابطه امون رو کاملا تموم شده میدونستم و دلخوش بودم به پسرت .... اما یواش یواش ترسیدم ... یه جور عذاب وجدان داشتم ... وقتی یاد تو میفتادم که با دیدن بچه های مردم چه ذوقی میکردی ... به خودم میگفتم .. حیفه که یه بچه به این نازی داره و خبر نداره ..... یه حسی تو وجودم میگفت بهش بگو .... پی همه چی رو به تنت بمال و بهش بگو که ازش بچه داری ... اما از شوهرم میترسیدم .... این حس زمانی در من قوت گرفت ... که شوهرم فوت کرد .... یک سالی میشه که فوت کرده ... تو این یک سال خیلی با خودم کلنجار رفتم ... تا بلاخره تصمیمم رو گرفتم و زنگ زدم بهت ........
ساکت شد ... منم همچنان ساکت بودم ..... یه جورایی حس حرف زدن نداشتم ... یعنی نمیدونستم چی بگم ؟؟ فکرم بیش از حد مشغول بود ... فکر کنم 70-80 ثانیه ای جفتمون ساکت بودیم ..... که اون گفت
- همین ..... این کل داستان من بود ..... فکر کنم به جواب همه ی سئوالات رسیده باشی ...
و دوباره ساکت شد .... با این حرفی که زد .. میخواست من شروع کنم به حرف زدن .. اما واقعا نمیتونستم چیزی بگم .... هنگ کرده بودم .... هر چی فکر میکردم ... به چیزی نمیرسیدم .... وااا رفته بودم ... یه صدای ناله مانند از گلوم خارج شد
- یعنی میخواهی بگی ... تمام مدتی که با من بودی .... شوهر داشتی ؟
- آره
- هه ..........
یه مکثی کردم ... سعی کردم نفس بکشم و ادامه دادم : کژال و غزال ... واقعا بچه های تو ئن ؟
- آره
نفس کشیدن واسم سخت شده بود .... حالا دیگه اصلا به علیرضا فکر نمیکردم .. فقط داشتم به این فکر میکردم که چقدر قشنگ بازی خورده بودم .... چقدر قشنگ ملعبه ی دست یه زن شده بودم .... چهره ی دلارام رو تجسم میکردم ... هیکلش .. قیافه اش ... عشقی که تو صداش و نگاهش بود و من قبولش داشتم .... نه ... نه .. امکان نداشت اون دختر .. مادر 2 تا بچه و زن یه مرد 60 ساله بوده باشه .... همه توانم رو جمع کردم و با لحن خیلی آرومی گفتم
- اما دلی من واقعا عاشقت بودم
با بغض گفت : خب منم عاشقت بودم ... نبودم ؟ سامی نبودم ؟؟؟
یه ذره فکر کردم ..... یه آهی کشیدم .... نالیدم : چرا بودی .....
نمیتونستم بیشتر از این حرف بزنم ... نیاز داشتم فکر کنم ... تحمل اینکه دلارام پشت خط باشه رو نداشتم ..... نمیدونم چرا .... اما صدای نفس ها

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
صفحه  صفحه 7 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان زیبای چت-عشق-دروغ بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.