| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

مهناز خانم

صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین »  
#1 | Posted: 31 Mar 2010 17:48 | Edited By: Alihandicam
مهناز خانم ........بازیابی داستانی از سایت آویزون سابق
ویرایش شده توسط خودم


قسمت (1)

سال 77 بود؛ تازه از خدمت اومده بودم .خدايا بالاخره تمام شد.
توي يك كلوپ كه براي يكي از بچه ها بود كار ميكردم. اولاي دوران خاتمي بود، كمي اوضاع سينما و موسيقي خوب شده بود. ما هم خوب كاسب بوديم. ساعت 9:15 بود كه در مغازه باز شد. سامان بود (يكي از هم خدمتيهام) .
س: سلام نمي آي بريم باشگاه, دير شد.
من: الان نه تا 10 ميبندم. ما كه مثل تو پولدار نيستيم هر روز با يكي باشيم .شبها هم براي تفريح بدنسازي كنيمُ باشگاه بريم .خنديدُ گفت : خفه بابا، زود باش .

با سامان از پادگان فسكني نزديك مراغه آشنا شده بودم.14 ماه با هم بوديم و من 2 ماه زودتر از اون ترخيص شدم.
داخل پادگان روزها توي دفتر و غروبها بعد از شامگاه توي سالن بدنسازي با هم بوديم, شده بوديم رفيق و غم خوار همديگه , آخه توي غربت كار ديگه اي كه نمي شد كرد. مرخصيها هم با هم بوديم و تهران مي اومديم .
توي سومين مرخصي كه اومديم سامان دعوتم كرد خونشون، غافل از اينكه آقا مي خواست ضبطش رو به ما غالب كنه.
سر منيريه با هم قرار گذاشتيم رفتيم خونشون. يه خونه جنوبي توي يك كوچه 8متري بن بست.
رفتيم داخل. منم اون موقعها كمي بچه مثبت(شايد به خاطر خانواده نيمه مذهبي) , وقتي داشتيم وارد حال مي شديم با يه صداي نكره 2،3 بار بلند گفتم يا الله، يا الله. سامان يكمرتبه داد زد سرمُ گفت، خفه بابا، چته ؛ اينجا كاروونسرا كه نيست. كسي خونه نيست.منم خيالم راحت ،بلند داد زدم «سرش چپه»ما هر جا كه ميريم تشريف فرمائيمون رو اينجوري اعلام می كنيم.
سامان همينجوري كه به سمت دستشوئي مي رفت گفت :داره مي ريزه برم به توالتمونم بگم كه تشريف آورديد. رفتُ درُ بست. رفتم روي يكي از راحتيها نشستم شروع كردم با چشمام ديد زدن خونه.هنوز چشمام به محيط اطرافم عادت نكرده بود كه؛ با يه صداي بلند 2متر از جام پریدم.
صدا از تو اطاق رو به كوچه مي اومد كه مي گفت :« سامان چه خبره خونه رو گذاشتي رو سرت»........... ريدم به خودم, صداي يه زن بود!!!!

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#2 | Posted: 1 Apr 2010 16:25
مهناز خانم-- قسمت (2)

مثل جن زده ها با ترس جهت صدا رو دنبال كردم. ناگهان در اطاق باز شد . اشتباه نمي كردم, 2 تا چشم داشتند منُ نگاه مي كردند. سريع بلند شدم گفتم: ببخشيد من بودم معذرت ميخواهم.
يه نگاهي به من كرد و گفت: دوست ساماني؟!
جواب دادم: بله
لاي در كمي بيشتر باز شد خانم كمي سرش رو بيشتر بيرون آورد , گفت:پس خودش كو؟
گفتم: كي؟
گفت:با كي توي اين خراب شده اومدي؟
تازه دوزاريم افتاد, گفتم: آهان, داره مي شاشه.... - اي واي چي گفتم؟!!! - ببخشيد يعني
دستشوئيه . يك دفعه با يك قهقه منفجر شد شروع كرد به خنديدن. به خودم مي گفتم خدايا من چرا جلوي اين زنا اين قدر كم رو هستم.
به خودم كه اومدم ديدم در كاملا باز شده و خانم رو توي چارچوب دارم مي بينم. واي خداي من چي مي ديدم يه زن از نظر من نيمه برهنه. موهاي مِش شده ، گردن كشيده،با تاپ سرمه اي، دامن تا سر زانوي سفيد با پاهاي لخت. خدايا چي مي ديدم يک زن حدوداً 35 ساله با سينه هائي
كه انگار ميخواست تاپش رو پاره كنه.خيلي كم پيش اومده بود زني رو اون هم به اين لوندي بتونم باهاش حرف بزنم.
تازه نديده و نشناخته چقدر جلوم راحت بود !!!! ( اونم با اون آرايش نسبتاً غليظش) .
خنده هاش كمي آرومتر شد و بعدش با يك لبخندي گفت: اولاً عليك، -اي بابا تازه يادم اومد سلام يادم رفته- با تته پته گفتم سلام از منِ. گفت دوماً مطمئني سامان كوچيك داره!!!
ديگه موندم چي بگم .سرم رو انداختم پايين و دوباره با شرمي بيشتر نگاهش كردم .یک کم اخم كرد, گفت: بعدشم ميگه اينجا مسجد كه يا الله! يا الله! راه انداختي, صد رحمت به مومنهاي
قديم ،حداقل داد نمي زدند سرش چپ يا راست، فكر كنم اين چپي ها اومدن سرش رو چپ كردند وگرنه اون قديما سرش راست بود ، نكنه سر چپ مُد شده ما خبر نداريم، دروغ نمي گم والّا ، به جون شما!!!!
واقعاً ديگه داشتم از خجالت آب مي شدم. اين ديگه كي بود . كيه سامان ميشه؟.... از شرم سرخ سرخ شده بودم، با خجالت گفتم ببخشيد! يه نگاهي به من كرد، با يه عشوه اي گفت :بخشيدَم همش مال تو!!!
در دستشوئي باز شد سامان اومد بيرون، رو كرد به خانم خانما گفت به به سلام مهناز مامي چطوري شما؟!! چه خبره؟ باز يكي از اين رفقاي ما رو ديدي معركه گرفتي!!! بعد رو كرد سمت من، تا اومد حرفي بزنه زد زير خنده گفت: مهناز مامي 2تا چنگال بيار.
خانم -که دیگه فهميده بودم اسمش مهنازِ و به سنش نمي خورد مادر سامانِ 23 ساله باشه- گفت: چنگال واسه چي!!!
سامان گفت: اينو كِي پختي ،تا حالا لبو به اين قرمزي نديده بودم!! با اين حرف هر دو باهم زدند زير خنده .

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#3 | Posted: 3 Apr 2010 09:15
مهناز خانم--قسمت(3)


بعد از چند لحظه سامان رو كرد به سمت من، گفت :اين آقا همون آقا وحيدي بود كه برات ميگفتمآ، گل بچه هاي پادگان .
مهناز هم با يه حالتي گفت :آه پس وحيد وحيد مي كردي ايشونِ، چرا زودتر نگفتي. چند قدمي به سمت من اومد، گفت:خوش آمدي و دستش رو به سمت من دراز كرد. من هم مثل اين خنگا گفتم خيلي ممنون لطف داريد شما. من ايستاده راحتترم. باز جفتشون زدند زير خنده و مهناز در حالي كه از خنده به سمت پايين متمايل شده بود گفت: سامان اين رفيقت ما رو كلاً گرفته(باز يه سوتي ديگه) مهناز ميخواست با من دست بده نه اينكه تعارف كنه بشينم. يهو چشام يك برقي زد!! چي مي ديدم، مهناز در حالي كه كمي خم شده بود 4،5 سانتي خط سينه هاش معلوم شده بود ،خدايا اين جقدر پوستش سفيدِ، داشتم ديوونه مي شدم. به خودم كه اومدم ديدم يک كمي سيخ كردم.
به محض اینکه برگشتم سمت سامان ديدم يك جوري داره نگاه مي كنه. فهميدم كه متوّجه چشم چروني من شده .
باصداي يه زنگ بلبلي همگي به خودمون اومديم. سامان رفت سمت مهناز و گفت :ديگه دست از سر اين وحيد بيچاره بردار، برو مشتري برات اومد مهناز هم رو كرد به منُ گفت: من برم ديگه، آقا وحيد براي ناهار كه هستي؟
گفتم: نه ممنون من 5 دقيقه ديگه دارم ميرم.
گفت كجا بابا ؟!! ،از دست من ناراحت شدي؟ من هميشه اينجوريم، به دل نگير، بعد با يك چند تا بشكن گفت:بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده. خنديدم و گفتم نه بابا اين چه حرفي استفاده كرديم. گفت هر طور راحتي ، باز هم اين طرفا بيا، سلام به خانواده برسون،
رفت به سمت اطاق، هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه از پشت چشمم به هيكلش افتاد.
نور ي كه از اون سمت ساختمون مي تابيد از اون مي گذشت می رسيد به چشماي من، از روی اون دامن تقريبا نازك مي شد تا حدودي اندامش رو تشخيص داد. ساقهاي لخت وكشيده اش رو به سمت بالا دنبال كردم.معلوم بود رونهاي بزرگي داره. اما حيرتم از باسن خيلي پهنش بود جوري كه اتگار شورتش از پوشوندنش نا اميد شده بود .صداي تلق تلق دمپائيش برام لذت بخش به نظر مي رسيد.
در اطاق بسته شد و با صداي سامان به خودم اومدم، كجائي تو؟!! بيا بريم اطاقم.
با دستپاچگي گفتم: ها! اومدم و رفتم دنبالش، كنار تختش نشستم و شروع كردم دور و اطرافم رو نگاه كردن . اطاق ريخت و پاش بود. چشم افتاد به ديوار روبرو، خيلي حال كردم ، پوسترهاي ستار، ابي ، شهره ، گوگوش ، خودنمائي مي كردند. اما چيزي كه نظرم رو به خودش جلب كرد يك قاب عكس بود . سامان رو سريع تشخيص دادم ، اما 3 تا زن ديگه هم داخل عكس بودند،يک كم دقت كردم، آره يكيشون مهناز بود ،چقدر خوشگلبود، اما 2نفر ديگه كيا بودند. يكيشون حدود 20 ساله مي خورد و يكي دیگه هم 30 تا 33 ساله، اون 20 ساله صورت كشيده و سبزه
اما اون يكي صورت پهن و سرخ سفيد. سامان صورتش رو به من كرد و گفت : اين هم همون ضبطي
رو كه گفته بودم، آكبندِ آكبند. فقط يه ساعت باهاش آهنگ گوش دادم و زد زير خنده.
گفتم: آره جون ننت!! خيال كردي ما ببوئيم؟!!
گفت: اختيار داريد! شما لبوئيد .مي گي نه برو از مهناز مامي بپرس.؟؟؟ حالا اين رو مي خواي يا نه؟
يه نگاه به ضبط كردم و گفتم چند؟
گفت براي شما 55000 تومن.
داد زدم گفتم چه خبره ؟!! مگه ميخواي با پولش فرار كني.
اخم كرد گفت: برو بابا تو خريدار نيستي، 65000 دادند، ندادم.
توي اون چك و چونه زدن با سامان مدام به فكر صحنه هايي بودم كه چند دقيقه پيش ديده بودم و اون نفرات تو قاب عكس بد جوري مخم رو به خودش مشغول كرده بود. بخاطر همين هم
بهش گفتم: آخرش چند؟
كمي فكر كرد، گفت: چون توئي و خاطر تو خيلي ميخواهم 50000 تومن.
من هم معطّل نكردم و گفتم: جهنّمُ ضرر، باشه. فقط امتحاني 3،4 روز پيشم باشه.
گفت: حرفي نيست ، خيرش رو ببيني. با خوشحالي بلند شد و رفت از يخچال يه سبد ميوه آورد شروع كرديم به خوردن .
من هم با زيركي و چاپلوسي از بابت اينكه بتونم ازش حرف بكشم رو به عكس كردم گفتم : سامان اون تو عكس توئي؟ چقدر خوش تيپ افتادي!
نگاه كرد گفت : آره 2 سال پيش انداختيم اون موقعها خيلي چاقتر بودم. با كمي ترس آروم بهش گفتم اوني كه بغلت كرده كيه !؟!؟!!!!

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#4 | Posted: 5 Apr 2010 04:30
مهناز خانم--قسمت (4)


نگاه سنگينی به من كرد، گفت: يعني نشناختي!!!؟؟
خودم رو به خنگي زدم گفتم: بابا تو كه مي دوني من چشمام ضعيفه سامان ؛ تازه من زياد به قيافه زنها توجه نمي كنم.
پوزخنذي زدُ گفت: يکی تو خوب توجه نمي كني يکی من!!! (فهميدم داره چشم چروني رو به رخم مي كشه) بابا اين مهناز ماميِ ديگه!!....-سامان كارم رو راحت كرد- گفت : اون يكي خواهرم بهنازه (20 ساله رو مي گفت) اون يكي هم خالم پريناز، ما بهش ميگيم پري جون.
توي دلم گفتم منهاي سامان عجب نازايي اين تو هستند.
رو كردم به سامان گفتم سامان تو خجالت نمي كشي با اين سِنِّت به مامانت مي گي مهناز مامي، مگه تو بچه سوسولی!!؟
يک آهي كشيدُ گفت: وحيد تو كه از زندگي من چيز زيادي نمي دوني...، قول مردونه مي دي حرفهام پيش خودت بمونه ؟
گفتم: داداش همين جا خاك شد خيالت راحت، حرفت رو بزن.
س: وقتي 3 سالم بود بابام عملش رفت بالا و ديگه سرش به زندگي نبود. مادرم هم كه مي بينه اينطوريِ، پي خوشگذرونيش مي زنه با يكي از رُفقاي بابام ميرَن وان تو تركيه. بابام هم تا چشماش رو باز كرد كار از كار گذشته بود. من هم پيش نَنش بزرگ مي شدم. 2سال بعد براي بابام خبر آوردند ننم توي سواحل تركيه زماني كه مي خواستند برَن بُلغار غرق مي شه. حتّي جسدش هم به دست ما نرسيد، خدا بيامرزدش، اگه آقام ترياكي نبود شايد مادرم هم فراري نمي شد. تا اينكه 6 ماه بعد ننه بزرگم سكته مي كنه و آقام ناچاراً يكي از فاميلهاي دورش كه همين مامي مهناز باشه رو مي گيره. مهناز مامي يك زن بيوه 22 ساله بود كه شوهرش توي معدن كشته شده بود، 16 سالگي ازدواج كرده بود و همين بهناز كه 2 سال از من كوچيكتره رو داشت. اين آخريش رو هم كه خودت مي دوني، آقام 2 سال پيش موقع فروش مواد گير مامورا مي اُفته و يكيشون رو با چاقو فجيع زخمي مي كنه، حالا هم 7سال ديگه بايد آب خنك بخوره، اين هم سياهنامه زندگي ما، من مهناز مامي رو به خاطر اين زياد دوست دارم كه هيچ فرقي بين من و دخترش نگذاشت، پدر و مادر درست حسابي كه نداشتيم هم برامون پدر بود و هم مادر، من پشت اون هستم اون هم پشت من، زياد نمي گذاريم بهِمون سخت بگذره............
یک کم ديگه با هم حرف زديم و بعدش از خونه زديم بيرون.
وقتي از خونه داشتيم مي اُمديم بيرون فقط چشمم به اون اطاق بود كه درش بسته بود، دلم مي خواست يکبار ديگه مهناز رو ببينم امّا حيف كه آرزو به دل موندم و نشد، با نااميدي زدم بيرون، سر كوچه رو كردم به سامان گفتم: تو چقدر تو زندگيت زجر كشيدي پسر!!!
گفت: آره وحيد، زندگي سختي داشتم، امّا بي خيال 2،3 ساليِ كه با حال زندگي مي كنم اونطوري كه دلم مي خواد. اين جمله رو با يك حالت شهوتناكي گفت و خنديد.
گفتم: چطور زندگي مي كني كه اين همه مشكلات رو فراموش كردي. من اگه جاي تو بودم تا حالا يا معتاد شده بودم يا از غُصّه دِق مي كردم.
گفت: هم به خودت بستگي داره هم به دور و اطرافیات.
پرسیدم: يعني چي ؟؟؟
گفت: حالا، ......
ديگه سه پيچش نشدم امّا گفتم: سامان يه سوال ازت بپرسم ناراحت می شي؟
گفت: نه...
گفتم: جريان مشتري تو خونتون چي بود.
گفت: خيال كردم چي داري مي پرسي!!! مغازه کنار در رو كه ديدي. آرايشگاه مهناز ماميِ، همون اطاقي بود كه رفت داخل.
بعد رو كرد به من گفت: وحيد يه چيزي بگم ناراحت نشي....تو هم ديگه واقعاً شورش رو در آوردي.! دلم هوري ريخت پايين، با ترس گفتم منظوري نداشتم.
زد زير خنده و گفت: خِنگِ منظورم اينِ كه زيادي بچه مثبتي، خيلي توي قيد و بند مذهبي.
سامان راست مي گفت در كُل آدم كم رو و خجالتي بودم در ظاهر كمي خودم رو مذهبي نشون مي دادم ولي زير زيركي اهل حال بودم.
سامان ادامه داد: ببين وحيد تو كه مي دوني من از اين آخوند بازيها بدم مي آد، دلم ميخواد رفيقم هم مثل خودم هم پرو باشه هم اهل حال، بابا بشه باهاش چهارتا جا رفت با چهار نفر چرخيد، اين كه نشد!..... بابا آبروي ما رو جلوي مهناز مامي بردي كه تو.
حالا مي گِه اين پسره با چه بي زبونائي مي گَرده ، يكم ريعكس باش........
خندم گرفت گفتم: ريلكس بابا...!
گفت: حالا هموني كه تو مي گي، چِت بود خونه ما ؟؟؟
مِن مِني كردم گفتم: من هميشه تو برخورد با زنا و دخترا اينجوري مي شَم.
خنديدُ گفت: چطوري مثلاً ؟؟!!
گفتم: خفه بابا، آب از لب و لُچَت راه افتاد، منظورم اينه كه نمي تونم باهاشون راحت باشم، كمي مَكس كردم، گفتم: مادرت ماشالله نمي گذاشت آدم حرفش رو بزنه تا يک چيزی مي خواستم بگم هزارتا چيز دیگه بارم مي كرد، بعدش هم راستش رو بخواي تو فاميلهاي ما زياد مُد نيست زنا جلوي يک آدم غريبه اينجوري بگردند .

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#5 | Posted: 7 Apr 2010 04:30
مهناز خانم--قسمت (5)

يک نگاه معنا داري كرد گفت: تو بي زبوني به اون چه.!! بعدش هم ميگه مهناز مامي چِش بود، اين واسه تو تازگي داره .... وگرنه توي خانواده ما يك چيز عادي هست يک جور حرف مي زني انگار لخت جلوت اومده بود، تاپ و دامن كه پوشيده بود، ديگه چي بايد مثلاً مي پوشيد؟!! تو هم خيلي بي جنبه اي كه با ديدن يه زن بي روسري و جوراب حالي به ولي ميشي .!!!!!!
تا اين حرف و زد تمام تنم يخ كرد، فهميدم زماني كه داشتم مهناز رو ديد مي زدم و كمي سيخ كرده بودم متوجّه شده بود، سرم رو به حالت شرمندگي پايين انداختم گفتم: به خدا دست خودم نبود ببخش !! (خدايا يعني الآن چي كار مي خواد بكنه) خودم رو براي يه چك حسابي آماده كرده بودم.
دستش رو روي شونَم گذاشت گفت: چيه بابا حالا ما يک چيزي گفتيم، نخواستيم ناراحتت كنيم ببخشيد چيه!؟ من مي گم نره تو مي گي بدوش،اصلاً مي خواي از اين به بعد كه خونمون اومدي به
مهناز مامي بگم يه مقنعه سرش كنه و پيرهن آستين بلند و يه جوراب زخيم هم بپوشه، زد زير خنده، بعدش يك قبقبي توي صداش انداخت گفت: نخير آقا جون مثل اينكه تو اينجوريها درست نمي شي بايد خودم دست به كار بشم تا با ديدن سر و سينه و پر و پاچه زنا ديگه راست نكني، يک كار كنم دختر 20 ساله رو هم اگه ببيني كَكِتم ديگه نَگزِه ، چه برسه به مهناز مامان بيچاره 40 ساله من.
هاج و واج داشتم نگاش مي كردم چقدر راحت داشت از هيكل مهناز جلوي من صحبت مي كرد و اصلاً براش مهم نبود كه من ننش(حتّي اگر نامادريش باشه) رو ديد زده بودم .
توي پادگان ديده بودم يکبار وقتي از خونشون تلفن داشت بعد از تمام شدن تلفن اُپراتور كه از رفيقاي نزديكمون هم بود اومد توي آسايشگاه بهش گفت تلفنت تموم شد به مامان جونت سلام مي رسوندي سامان هم براش قاطي كرده بود و زده بود دهنش رو سرويس كرده بود، اما فقط رو ننش تعصب داشت و خيلي از وقتها به بچه ها عمه و خاله هاش و ميبست و خاله و عمه هاي اونا رو براي خودش ميگرفت . حتي يادم اينقدر سر به سر يكي از اين بچه اسکولاي پادگان گذاشته بود
كه هر وقت مي خواستيم دستش بندازيم كافي بود بگيم سامان بازم خواب اونو با خالش ديده واي خدا اون هم بدو بدو مي رفت پيش سامان تا اينكه خواب و براش تعريف كنه. سامان هم بعد از كلي ناز يه خالي بندي سر هم مي كرد و هر دفعه هم كه به يک جاي خوب داستان مي رسيد بدبخت رو توی خماري مي گذاشت مي گفت اينجاش رو ديگه بيدار باش زدن نتونستم بقيه خواب رو ببينم .
جاي باحالش اينجا بود كه همون خواب و با آب و تاب زياد مي اومد واسه ما تعريف مي كرد مي گفت: من آخر سر يه كاري مي كنم كه ته اين خواب رو يا سامان ببينه يا خودم مي بينم. چند بار هم به افسر نگهبان التماس كرده بود كه نيم ساعت بيدار باش ديرتر بزنند به سامان هم شبها مي گفت زودتر بخواب دير ميشه تَهِش رو آخر سر نمي رسي ببيني آ..!!!! ما هم ديگه سرطان دل و روده گرفته بوديم از بس به اينها خنديده بوديم، بگذريم عجب دوران خوشي بود، خلاصه منظورم اين بود كه آدمي نبود كه خواهر و مادرش رو چون ناتني هم بودند حراج كنه و براش مهم نباشه اما اين حرفهاش هم برام عجيب بود انگار حس مي كردم با من يک جور ديگه بود.

اون روز گذشت دو روز بعدش ما رفتيم پادگان اما من انگار جسمم بود كه داشت مي رفت و روحم هنوز خونه سامان جا مونده بود نمي دونم چِم شده بود اما دوست داشتم دوباره مهناز رو ببينم، شبها قبل از خواب كلي بهِش فكر مي كردم و با به ياد آوردن اون صحنه ها بي تاب تر مي شدم البته بعضي وقتها اين وجدان مزاحم مي اومد به سراغم مي گفت: آهاي وحيد چي كار داري مي كني؟! زشته، قباحت داره!! اون مادر دوستت هست سنّش دو برابر سن تو هستش، اين ديگه چه صيغه اي كه راه انداختي !!!؟؟؟ امّا خب از اون طرف دلم محكم جلوش سينش رو سپر مي كرد و مي گفت به تو چه؟؟ دلش مي خواد، دوست داره، اون هم جوونه و شهوت داره، چرا نبايد شيفته يه زن لوند و جذاب بشه؟! مگه اين دل نداره يا مادر دوستش بي دله؟؟!
توي اون 2 ماه كم كم من و سامان به هم بدجوري نزديك شده بوديم. با هم از هر دري صحبت مي كرديم، سياسي، هنري، فرهنگي، اما اوج همه حرفها مسائل جنسي و سكسي بود.
يک شب توي آسايشگاه پادگان دراز كشيده بوديم بچه ها داشتند تلويزيون نگاه مي كردند ما هم اين طرف آسايشگاه كنار پنجره ها، سامان همونطوري كه بيرون رو تماشا مي كرد
گفت: وحيد تا حالا چند نفرو زدي زمين؟
نگاهش كردم گفتم: يعني چي؟!
گفت: منظورم اينكه تا حالا چند تا كُس كردي؟ اصلاً بگو ببينم تا حالا كُس كردي يا نه؟
مِن مِنّي كردم گفتم: آره خُب تا حالا 4،5 تايي كردم. نمی ودونم چرا دروغ گفتم، شايد براي اينكه جلوي سامان كم نيارم. تنها باري كه تونسته بودم يه تَقّه اي بزنم خونه پسر عموم بود اونم با 3 نفر ديگه كه يه جنده پير رو پيدا كرده بودند، اون هم از بس هول شده بودم به 2 دقيقه نكشيده بود اما من به همونش هم افتخار مي كردم.
گفت: كيا بودند؟
كمي مِن مِن كردم گفتم: يكيشون دختر بود و سه تاشون هم زن بودند.
گفت: دختره «open» بود؟
گفتم: نه بچه شهرك ....... بود.
نگاهي به من كرد و ناگهان با دست محكم زد توی سرم گفت: كتلي، خاك بر سر « open » يعني بدون پرده، مي فهمي يا بدون پرده رو هم بهت توضيح بدم؟؟
من كه تازه از گيجي ضربه سامان بيرون اومده بودم گفتم: بابا چته چرا مي زني؟!! خودم مي دونستم، چرا قاطي مي كني خب؟!!
گفت: اره جون عمت، مي دونستي.
بعد گفت: زنا چه طور بودند؟
مثل اينكه ضربه كارش رو كرده بود حواسم جمع شده بود، گفتم: اي بد نبودند.
گفت: كلك نكنه از زناي فاميل بودند؟!! راستش رو بگو زن عمو رو سيخ زدي يا زن دائي ها رو؟!!

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#6 | Posted: 13 Apr 2010 13:10 | Edited By: Alihandicam
مهناز خانم--قسمت (6)

گفتم نه بابا غريبه بودند .
توي فاميل ما همه تقريباً حزب اللهي هستند .تو موي يه نفر رو نمي توني ببيني چه برسه به اينكه چشم بد هم بهش داشته باشي
خنديد و در حالي كه سعي مي كرد سرش رو از من به حالت فرار دور كنه گفت: پس خالت چرا ديشب داشت بهم حال مي داد، زد زير قهقهه...
تا اين رو شنيدم از رو غيرت شروع كردم به مشت زدن به سر و كَلّش، فقط مي خنديد و سعي مي كرد سرش رو زير پتو قائم كنه، من كه آرومتر شده بودم كم كم خندم گرفت گفتم: اون خاله خودت بوده، متوجّه نشدي از بس خنگی!
سرش رو بالاتر آورد گفت: نه بابا حواسم هست خالم رو پريشب كردم شايد ديشبيه عمّت بوده!
گفتم: خفه بابا خاله و عمه خودت جندَن.
گفت: مگه با خاله و عمه من شوخي داري!!؟
گفتم: اولش تو شروع كردي.
گفت: خب من جنبم زياده اما تو توي شوخي كم مي آري.
گفتم: مطمئني؟!
گفت: شرط مي بندي؟
با ترديد گفتم: آخه چطور؟
گفت: من از اين به بعد با فاميلهاي تو شوخي مي كنم تو هم با فاميلهاي من، ببينيم كي كم مياره
با عصبانيت گفتم: خيال نكن دارم كم مي آرم هر چی باشه من به ننه خدا بيامرزم تعصب دارم.
گفت: من غلط بكنم با اون شوخي كنم منظورم فاميلهاي نزديك بود.
خلاصه از اون روز دهن من به شوخي با سامان باز شد و اون هم از خجالت ما در مي اومد تا اينكه يك روز جمعه توي سالن ورزش داشتيم بدنسازي كار مي كرديم. سامان رو كرد به من گفت: بلند شو بيا ماساژ بده، تنم بد جور قفل كرده.
رفتم سمتش در حالي كه كنارش مي نشستم گفتم: مزد اين ماساژ ما چي مي شه . ما كه علّاف نيستيم هر روز جنابعالي رو ماساژ بديم.
گفت: پولش رو مي دَم بابا.
گفتم: تو اگه پول داشتي عمّت كون نمي داد، قسط خالت عقب نمي افتاد.
گفت: تو ديگه داري خيلي با خاله من شوخي مي كني، مي دوني اگه اين حرفها رو به مهناز مامي بگم چي مي گه!!؟
من كه حالا براي اينكه مسلّط به بدن سامان باشم روي كمرش نشسته بودم و داشتم شونه هاش رو مي ماليدم تا اسم مهناز رو شنيدم انگار يه نيروئي درونم جمع شد و با تمام قوا به سمت كيرم حركت كرد.
با يه حالت شهوتي گفتم: مثلاً چي مي گه ؟!؟
گفت: اوّل بابت گائيدن عمم ازت تشكر مي كنه بعدش بابت نگاه چپ كردن به خواهرش با قيچي آرايشگاه كونتو پاره مي كنه.
با شنيدن اين حرف بيشتر تحريك شدم و كيرم جون بيشتري گرفت . سامان كه انگار متوجه شق كردن من شده بود گفت: اينُ نگاه.. آقا مثل اينكه از كون دادن خوشش مي آد.
یک کم جابجا شدم و ازش فاصله گرفتم گفتم: آره از كون دادن بابت خالت خيلي خوشم مي آد.
بعدش با مالوندن ظريف كمرش گفتم: حالا قيچي ننت خيلي كلفته يا نه!!!!!!
گفت: بستگي به گشادي كون جنابعالي داره، اگر نتونست خودم يه چيز كلفت مي دَم بهش با اون كونت رو پاره كنه.
گفتم: مثلاً چي؟
گفت: مثلاً اين كير كلفت رو.
نمي دونم اثر ماساژ من بود يا اينكه سامان چِت كرده بود خيلي راحت مي گفت كيرش رو ميده دست مامانش تا كونم رو پاره كنه.
يادم رفت بگم من استاد ماساژ و مالش بودم، يادش بخير از بچگي هر وقت آقام كمرش درد مي گرفت من براش با ويكس ماساژ مي دادم و كم كم براي خودم يه حرفه اي شده بودم آوازه ام توي فاميل پيچيده بود امكان نداشت كسي رو ماساژ بدم و اگه خواب نشه بتونه سريع سرپا بایسته.
رو كردم به سامان گفتم: سامان زشته مثل اينكه ماساژ زيادي اثر كرده. بعد با زيركي گفتم: اگه مهناز خانم بفهمه تو اينجوري داري حرف مي زني كون تو رو پاره مي كنه نه منُ.
سامان كمي فكر كرد بعد با يه حالتي گفت: اون كه خيلي وقت كون من رو پاره كرده، تو خبر نداري.
بعد در حالي كه پوزخندي مي زد رو كرد به من گفت: بزغاله اون براي پاره كردن كون تو لازم نيست چيز كلفتي دستش بگيره يک قر كمر برات بياد كونت تا 2 سال پارَست..... زد زير خنده.
با يک حالتی شاكي رو كردم بهش گفتم : الاغ جون خيال كردي چي ما كه نديده و نكرده نيستيم، تو هم هي اون روز رو به رخ ما بكش، اصلاً مي دوني چيه اين دفعه بريم مرخصي ميريم خونتون و اون موقع ببين من از حرف كم ميارم يا تو و مادرت.
نگاه معني داري كرد و گفت: زبونت كم نمي آره ، چشات هم مطمئني كه كم نميارن ؟؟؟؟؟؟
خودم رو زدم به نفهمي و با تعجب گفتم: منظورت چيه ؟.!!!!!!!!!
گفت: منظور اينكه اگه مهناز مامي يه وقت دامنش 2 سانت رفت بالاتر از زانوهاش اون موقع هم جنابعالي اين قدر با اطمينان حرف مي زني، يا دوباره به تِتِ پته مي اُفتي!!!؟
تمام جرأتم رو جمع كردم گفتم: آقا رو ببخشيد ها ولي اگه 50 سانت هم بالا بره واسه من خياليم نيست.
خنديد گفت: آره!!! اون كه ديگه دامن نيست بهش ميگن شورت، نكنه خاله جونت رو هر روز اون جوري مي بيني كه الان ديگه سيخ نمي كني!!؟
با تانّي گفتم : آره يه عكس 2 نفره از خالم و مادرت دارم جفتشون با شرت، از وقتي كه اون رو مي بينم ديگه زياد سيخ نمي كنم.
انتظار هر عكس العملي رو داشتم به غير از قهقهه هاي سامان رو خودم هم خندم گرفته بود.
كمي كه آروم شد گفت: اااااااايول بابا خوشم اومد تو هم راه افتاديا، شاگرد كم كم داره از اوسا سر مي شه.بعد گفت ناقلا پس عكس مهناز مامي رو با شرت هم ديدي ؟!؟ چرا به ما نگفتي؟! راستي اينجوري نامرديِ عكس رو لااقل نصف كن، نصفه اي كه خالت هست رو بده به من بزار 2 نفري حال كنيم.
گفتم نمي شه نصفش كرد خالمُ مامانت ناراحت ميشن عكس بدون شلوارشون رو كسي ببينه. سامان اوهي كرد گفت: نه بابا ؟ مهناز مامي چه جوري عكس لختش رو داده دست تو اما ناراحت مي شه كه من نگاه كنم !!! بابا ما كه هر روز اون رو اون جوري داريم مي بينيم ديگه واسه ما عادي شده، نكنه خالت بدش مياد؟ اون كه هر شب موقع كس دادن قربون صدقم ميره چه جوره عكسش رو از ما مخفي مي كنه!!! بايد به اين مهناز مامي بگم ديگه با اين خالت نگرده ؛ مي ترسم خالت مامانم رو خراب كنه.
با نيشخندي گفتم: خاله من يه تف هم سمت امثال تو نمي ندازه چه برسه بخواد باهات بخوابه. مثل مامان تو كه نيست كه همه چيزش رو بريزه بيرون داد مي زنه آي ملت بياد من رو .............. !!؟؟!!
ته حرفم رو خوردم روم رو بر گردوندم به سمت در سالن.

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#7 | Posted: 19 Apr 2010 15:43
مهناز خانم---قسمت (7)

يكي از بچه ها داشت مي اُمد داخل سالن. اومد توپ بسكت رو برداشت رفت بيرون، نگاهم رو به سمت سامان كردم ديدم از خنده داره غش مي كنه و ديگه نتونست خودش رو نگه داره زد زير قهقه.
با تعجب نگاهش كردم گفتم چيه چت شده؟ خندوني!!
رو كرد گفت: ديدي گفتم آخر سر باز جلوي من كم مياري...ديدي گفتم هنوز جنبت خيلي كمه !!
راست مي گفت خيلي قاطي كرده بودم اصلاً ديگه مهم نبود كه داشتم چي مي گفتم به فك و فاميلش حرف مي زدم يا اينكه به مادرش مي گفتم.
رو كردم گفتم: بازم تو دستم انداختي.؟!! به طرفش حمله كردم و خودم رو روش انداختم و
به شدت شروع به نیشگون گرفتن از تن لختش كردم. بيچاره دادش به هوا رفته بود، التماس مي كرد. نمي تونست از زير دستام در بره چون هم هيكلم كمي ازش بزرگتر بود و هم پنجه هاي قويتري داشتم. يک لحظه دستهام رو گرفت و با خنده گفت: ببينم مثل اينكه بدهكارم شديم. تو كم جنبه اي و مي بازي ما كتكش رو مي خوريم. بعد با حالت اضطراب گفت: واي به حالت وحيد!! واي واي واي!!!!!!!
گفتم:چي شد؟
خودش رو از زيرم بيرون كشيد گفت: اگه مامان مهنازم بفهمه چي پشت سرش گفتي و مي خواستي بگي.
خودم رو به بي خيالي زدم گفتم: مي خواد مثلاً چي كار كنه تو كه پسرشي غلطي نمی تونی بكني حالا اون كه اينجا نيست و زنِز .
گفت: من به اين حرفها كاري ندارم، مي دوني اگه كف دستش بگذارم كه گفتي همه چيش رو مي ريزه بيرون و داد مي زنه آي ملت بياید منُ ....؟؟؟؟؟ منُ چي ؟؟ منظورت چي بود؟؟
جوابش رو ندادم، خودم رو زدم به كوچه علي چپ.
اما باز تكرار كرد، منُ چي؟ منُ بُكُنيد آره اين رو مي خواستي بگي هان!!
گفتم: من اين رو نگفتم سعي نكن توي دهنم بزاري.
گفت: بي وجود بازي در نيار، بگو وجودش رو ندارم بگم من گفتم .
دوباره انگار خر شدم و گفتم: مي دوني چيه اصلاً آره بابا من گفتم، خوب كردم حالا كه چي!؟
گفت: هيچي . بعداً نتيجه اش رو مي فهمي... تو بالاخره خونه ما كه مياي! يه آشي برات ميزارم مهناز مامي بپزه هَض كني.
اون روز زياد چرت و پرت بهم گفتيم و زياد خنديديم شب توي تخت دراز كشيده بوديم كه سامان گفت: وحيد تو از زن بيشتر خوشت مياد يا دختر!؟
گفتم: اگه براي كردن مي گی فقط خالت رو مي خوام.
گفت: جدي مي گم شوخي نمي كنم.
گفتم: مگه فرقي هم مي كنه؟
گفت پس فرقي نمي كنه؟!!
گفتم: براي من كه فرق زيادي ندارن واسه تو چی؟
گفت: راستش رو بخواي اون اولا خيلي دنبال دختر بودم اما كم كم ديدم فقط دردسرِ توی كُس كه نمي توني معمولاً بُكني چون اكثراً اوپن نيستند يا نميزارن تو كونشون بكني چون درد داره
فقط هم بايد خرج كني ديدم اينجوري فايده نداره، من از همون 15،16 سالگي هميشه دوست داشتم با سن بالاتر از خودم بپرم اولا فكر مي كردم چيز بدي هست ولي بعداً فهميدم اين هم
يه تريپ حال كردنه، تو چي؟ با سن بالا حال مي كني؟
گفتم: بستگي داره چه جوري باشه اگه بيوه هم باشه بد نيست.
گفت: حالا اگه بيوه پيدا نكردي چي؟.... ادامه داد، اما من شوهردار حال مي كنم.
گفتم: خره شوهردار كه اگه بگيرنت چوب تو كونت مي كنند بعدش هم تازه گناه داره.
گفت: برو بابا چه جوري مردها مي تونند 4 تا 4 تا زن بگيرند اما اين زنها نمي تونند 2 تا شوهر كنند اين ديگه چه قانونيِ؟ بعدش هم اگه زنِ دلش بخواد چي؟
گفتم: بابا توي خارج هم اين بده.
گفت: همونهائي كه توي خارج مي گن اين بده، همونها هم مي گن فقط يه زن نه 2 تا زن مرد مي تونه بگيره، تازش هم تو خودت روزي 100 تا گناه مي كني اين هم روش.
نخواستم باهاش بحث كنم برای همين گفتم: صلاح مملكت خويش خسروان دانند.
گفت: يعني بُكنش نيستي؟
گفتم: شايد خر شديم يه روز كرديم.
اون شب خيلي به حرفهاي سامان فكر كردم .حرفهائي كه مثلاً شوخي بود اما انگار داشت رنگ جدي به خودش مي گرفت.چرا سامان اينقدر پیش من راحت حرف مي زد. اون حتي داشت درباره مادرش حرفهاي تحريك كننده مي زد، خدايا باز مهناز اُمده بود جلوم و فكرش نميگذاشت بخوابم. اون قدر حشرم بالا زده بود كه همون شبانه رفتم توالت و يك دست مشت به خودم حال دادم. چاره اي ديگه نبود.(اونائي كه خدمت رفتند مي دونند)
اون شب گذشت و روزها مي اومدند و مي رفتند. 1 ماه بيشتر از خدمت من نمانده بود اما سامان بدبخت 3 ماه ديگه بايد اين پادگان لعنتي رو تحمل مي كرد. 24 اسفند بود باز ما دو قولوهاي پادگان مرخصي گرفته بوديم كه بيايم خونه. سامان چون هنوز
چند ماه ديگه خدمت مي كرد پست عيد بهش خورد و بايد براي شيفت دوم كه از روز ششم عيد شروع مي شد برمي گشت پادگان اما من كلي خوشحال بودم چون يه 20 روز مرخصي براي پايان
دوره نوشته بودم و 15 فروردين كه برمي گشتم بلافاصله مي رفتم براي تسويه حساب براي همين هم تا برسيم تهران كلي بد و بيراه بهم گفت. واي كه اون فحشها قشنگترين فحشهائي بود كه توی عمرم خورده بودم. صبح رسيديم تهران و از هم جدا شديم. رفتم خونه ديدم هم داداشهام خوابند هم آقام. من هم يک دوش گرفتم و رفتم توی اطاق خودم كه بگيرم بخوابم. ديدم انگار يكي رو تختم خوابيده. اولش تصور کردم شايد فريبا زن داداش بزرگم باشه اما كمي كه دقت كردم ديدم نه اون نيست آره درسته عمه مهتاب بود اما اينجا چي كار مي كرد؟!! عمه مهتاب عمه كوچيكم بود 28 سالش بود 5 سال پیش ازدواج كرده. از وقتي كه بچش رو سر دعوا با آقا ناصر ، شوهرش سِقط كرده بود كُلّي ناراحتي عصبي گرفته بود. از اون موقع هر ماه يكي دو بار جنگ و دعوا داشتند. با خودم گفتم اي بابا اين كه باز اومده اينجا ؟؟!! حالا ديگه جا نبود حتماً بايد رو تخت خواب من مي خوابيد؟!! يواش بدون اينكه متوجه بشه رفتم از تو كمدم يه پتو ورداشتم
و رفتم كنار اطاق دراز كشيدم. خستگي راه هنوز توی تنم بود. چند دقيقه اي نگذشته بود كه ديدم يه تكوني خورد و جابجا شد خوبتر كه نگاه كردم ديدم پاهاي لختش از پتو بيرون اومدند مثل اينكه شلوارك پوشيده بود یک کم حال به حالي شدم چون 3ماه بود توي اون طويله بوديم و فقط تا دلتون بخواد سيبيل كلفت ديده بوديم پاهاي نسبتاً كشيده اما كمي مودار بود. معلوم بود خيلي
وقت بود به خودش نرسيده يک لحظه به خودم اومدم ديدم محو عمم شدم.

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#8 | Posted: 22 Apr 2010 17:58 | Edited By: Alihandicam
مهناز خانم--قسمت (8)

به خودم گفتم لعنت بر دل سياه شيطون، پسر اين ديگه عمته به اونم رحم نمي كني. صورتم رو برگردوندم و پتو رو روی سرم كشيدم. اما خيلي برام سوال بود كه عمه مهتاب كه توي خونشون هم اين تريپي نمي گرده چي شده توي خونه ما اينجوري خوابيده اونم عمه چادري و مقنعه اي من ؟؟؟!!!!
كم كم چشمام داشت سنگين مي شد و خوابم مي گرفت نمي دونم كِي خوابم برد كه يک دفعه با يک صداي وحشتناك 2 متر از جام پريدم تا اومدم به خودم بيام و پتو رو از سرم بردارم يک دردي توي سرم احساس کردم. نفهميدم چي شد!! فقط تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه سمت سه كنج ديوار برم و به قول بچه ها گارد بگيرم. دور و اطرافم رو كه نگاه كردم ديدم آقام با اون پيژامه راه راهش يک چوب دستش گرفته و كنارش هم عمه در حالي كه سعي مي كرد يه جوري خودش رو با پتو بپوشونه مثل اين آدم نديده ها دارن من رو نگاه مي كنند. آقام با اون لهجش گفت: بابا وحيد اينجا چكار ميذكني ؟؟!! كِي اومدي!!؟؟
با ديدن اون چماق تازه ياد درد توی سرم افتادم، دردسرتون ندم گویا وقتي من خواب بودم عمه از خواب بلند مي شه و مي بينه يكي تو اطاق خوابه اما وقتي بيرون رو نگاه مي كنه و مي بينه همه سر سفره حاضر هستند وحشت مي كنه و جيغ مي كشه آقاي ما هم گانگستر بازي در مياره و به خيال دزد گيري چماغ كشون راه ميندازه آخر سر هم ما نتونستيم بهش حالي كنيم بابا دزد براي دزدي مياد نه براي خواب اونم ساعت 9 صبح!!!!!
ناهار خورده بوديم و ساعت 3 بود ديدم عمه باز هم ناراحته رفتم پيشش گفتم: باز چي شده؟ بازم با ناصر بهم زدي؟ ديدم داره كتمان مي كنه گفتم راستش رو بگو من كه تو رو بهتر از هر كي مي شناسم. نگاهي بهم كرد و زد زير گريه .حالا مگه گريش بند مي اومد گفتم بابا بسّه الان آقام مياد اون وقت اگه تو رو اينجوري ببينه باز قاطي مي كنه و يه قشون كشي دم در خونه باباي ناصر داريم، جون من كوتاه بيا . باز چي كار كرده اين مرتيكه ديّوث، كتكت مي زنه؟ نكنه بازم خواهراش كوكش كردند؟
در حالي كه سعي ميكرد خودش رو كمي جمع و جور كنه گفت: چشمم روشن مي بينم رفتي خدمت آدم بشي بد دهن شدي! اينا رو خدمت يادت دادن؟!
با حاضر جوابي گفتم: آره، اونجاهم يه عوضي هائي مثل شوهر تو بهم امر مي كردند.
ناصر توي دادگستري كار مي كرد .از اون آدمهاي خشك مذهب كه سالي يه خنده هم رو لبشون نمي نشست. گفتم حالا ميگي چي شده يا نه؟؟؟
گفت: بهت ميگم اما تو رو خاک ننه خدا بيامرزت كسي خبردار نشه. فقط آبجي مرضيه خبر داره. بعد سرش رو كمي پائين آورد و گفت: ناصر زن گرفته.
توجه زيادي نكردم اما يهو داد زدم چي؟ ناصر زن گرفته !!!!! كِي ؟! كجا ؟! پريد جلو و با دستش جلوي دهنم رو گرفت گفت: هيس چه خبرته همه كه فهميدن، مي خواي برو بالا پشت بوم داد بزن اونجا راحتره!
گفتم: مي فهمي چي داري ميگي؟
آهي كشيد گفت: دستمزد اين چند سال رو خوب بهم داد! بعد از اون لگدي كه بهم زد و باعث شد سقط كنم گفتم بگزاريد طلاق بگيرم اما شما ها گفتيد نه اون حادثه بود خوب ميشه عيب هست كه يه زن طلاق بگيره.
گفتم: من كِي گفتم؟
گفت: آبجي مرضي اصرار داشت مي گفت آدم مومنيِ حالا يک اتفاقي افتاده.
وسط حرفش پريدم گفتم: تو چقدر بيچاره شدي كه حرف اون رو گوش مي كني . اون كه اُلگوش اين كه كدوم مردي شلوار پارچه اي مي پوشه و ريش ميگزاره يا كدوم زن چادر و مقنعه مي زنه تا بگه اين خوبه، اگر هم كسي اين تيپي نگرده كه ميگه آدم بدي هست، يارو رو خلافكار و فاسد مي دونه.

گفت: پشت سر عمه بزرگت اين جوري صحبت نكن.
گفتم: همين چرت و پرتها رو گوش داديم كه حضرتعالي اينجوري اينجا نشستي آبغوره مي گيري ديگه.
با يک حال درماندگي گفت: بدبخت شدم دارم ديوونه ميشم هيچ كاري هم نمي تونم بكنم.
گفتم: از كجا فهميدي؟
گفت: يک1 هفته پيش وقتي كه از اينجا داشتم سر زده مي رفتم خونمون هنوز سر كوچه بودم كه ديدم در خونمون بازِ دقت كردم ديدم يک زن چادري جلوی در خونه ايستاده با خودم گفتم اي واي من كه نبودم حتماً مهمون برامون اومده بيچاره ناصر روش نشده زنگ بزنه خودش مهمونداري كرده اومدم كه برم جلو ديدم زن يک كم قيافش برام آشناست اما يادم نيست كجا ديدمش. بعد از چند لحظه ديدم ناصر اومد بيرون و زنه رو به سمت ماشين راهنمائي كرد. خواستم برم جلو كه ديدم ناصر به بهانه خاكي بودن چادر زنِ چند بار كمر زنِ رو تكون داد.تعجب كردم اون كه محرمش نبود خودم رو سريع مخفي كردم و مسیرم رو به سمت سر كوچه كج كردم بعد از يک دقيقه ماشين ناصر از كنارم رد شد و توي پيچ خيابون گم شد، به سرعت اومدم سمت خونهدكليد انداختم و در هال رو باز كردم به شدت بوي تند ادكلن به مشامم خورد رفتم خونه رو چك كنم در اطاق خوابمون رو كه باز كردم ديدم روتختي به هم ريخته، دلم شور افتاد رفتم جلو بو كشيدم واي خدا همون بوي تند رو مي داد همون ادكلن زنونه سريع رفتم توالت رو چك كردم بعد رفتم سمت آشپزخونه ديدم چند تيكه ظرف كثيف توي ظرفشوئي هست مثل اينكه ناهار پيتزا داشتند هنوز چند تيكه گوشه ظرف بود روي يكي از ليوانها اثر ماتيك مونده بود خدايا يعني چي؟! .نه..... نه .. ناصر اهل اين كارا نيست اون هر چقدر هم بد جنس و بد اخلاق باشه يه مرد مومنِ و هيچ وقت خودش رو آلوده این كارها نمي كنه،
با اين حرفها به خودم دلداري مي دادم اما با اين همه شواهد همه چيز مثل روز روشن بود. سعي كردم به خاطر بيارم اون زن رو كجا ديدم خيلي فكر كردم تا آخر سر يادم اومد آره خودشه پارسال كه با كاروان سوريه رفته بوديم اونجا ديدمش هموني بود كه تنها با مادرش اومده بود پس اون التماس دعاهائي كه به ناصر مي گفت واسه اين بود، دنيا ديگه رو سرم خراب شد. اين قدر گريه كردم كه ديدم یک دفعه در باز شد. ساعت رو نگاه كردم 10 بود. آقا تشريف آورده بودند كه گند كاريشون رو تميز كنند بهش گفتم كجا بودي از صبح تا حالا؟؟ گفت دنبال يه لقمه نون حلال كه بريزم تو شكمت گفتم مگه من ازت چي مي خوام كه از صبح تا شب همش ميگي دارم كار مي كنم؟ ناصر با تمسخر گفت: زندگي خرج داره خرج، مي فهمي. گفتم من كه داشتم توي داروخونه كار مي كردم
چرا از كار بيكارم كردي؟ گفت اون داروخونه جاي آدماي فاسد بود. اون دُكي ( فلان فلان ) همش چشش دنبال زناي مردم بود نمي خواستم به تو هم چشم داشته باشه. گفتم اون بيچاره كه
15 ساله زنش مُرده هنوز زن نرفته بگيره. بعدشم من توي اون 8 ماه ازش هيچّي نديدم نكنه خيال مي كني با يه زن لاس زن ازدواج كردي!!؟ ما خودمون محرم ، نامحرم سرمون ميشه.
با وقاحت تمام در حالي كه لبخند مي زد گفت: گُل بي عيب خداست شايد تو هم شدي از خودت زياد مطمئن نباش !!!

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#9 | Posted: 28 Apr 2010 18:05
مهناز خانم--قسمت (9)


تا اين رو گفت گلدون كنار دستم رو سمتش پرتاب كردم گفتم بي شرف زن مياري خونه بعد به من ميگي لاشي.؟!!
اينجا رو يك مرتبه عمه از دهنش در رفت، با عصبانيت گفت: استغفرالله، تو ببين چطور آدم رو بد دهن مي كنند.معلوم بود خجالت كشيده. بعد رو به من كرد ادامه داد: گلدون خورد به سرش و سرش رو زخمي كرد. يک كمي ترسيده بود. اولش كتمان كرد ولي وقتي فهميد همه چيز و مي دونم. گفت حالا كه چي؟!
گفتم حالا كه چي؟!! تو رفتي تو خونه من زن آوردي و زندگيم رو به لجن كشيدي حالا ميگي حالا كه چي!! من پدرت رو در ميارم ميندازمت زندون به روز سياه مينشونمت.
پوزخندزد گفت: يواشتر برو ما از رو پشتت نيوفتيم. اولاً زينب زن صيغه ايمِ دوماً هيچ قانوني من رو منع نكرده كه زن صيغه اي نگيرم. كار خلاف شرع كه نمي كنم، تازه ثواب هم داره سوماً من با اون وكالتي كه ازت داشتم مي تونم هر كاري بكنم. يک كار نكن بفرستمت خونه بابات گيسات رو سفيد كني. گفتم مگه الكيِ مملكت قانون داره. باز خنديد گفت: بابا هر كي ندونه تو كه مي دوني ما خودمون قانونيم. بعدش تا ميخوردم من رو گرفت به باد كتك، يک ربع بعدش هم رفت. منم نيمه جون بعد از 1 ساعت يه آژانس گرفتم رفتم خونه مرضيه، كل ماجرا رو براش تعریف کردم اما اون گفت درسته كه ازدواجش رو از تو نبايد مخفي مي كرد اما مردِ ديگه خلاف شرع كه نكرده، مشكل از خودتِ ببين چي ازت ديده با كي سبك حرف زدي جلوي كي بد حجابي كردي كه اون اينطوري كرده. چرا حاج آقاي ما از اين كارا نمي كنه؟!.....
با شنيدن اين حرفهايي كه از دهن عمه مهتاب مي شنيدم ديگه داشتم ديوونه مي شدم. حالم از اين زندگي به هم مي خورد، از دين، از شرع، از قانون. بابا ديگه چطوري بايد به يک نفر ظلم مي كردند!؟ از همه بدتر عمه بزرگم بود چون اون با خانواده ناصر رفت و آمد داشت و اون باعث و باني اين وصلت بود حالا پُرّو پُرّو از اون مرتيكه هم حمايت مي كرد.
رو كردم سمت عمه مهتاب گفتم: بازم برو بچسب به اين روضه و هيئت، هر چي داره سرت مياد حقته، خود كرده را تدبير نيست، اصلاً مي دوني چيه؟! ما هر چي داريم مي كشيم از دست اين خشك مذهبيهاست حالا ميخواد آشنا باشه يا غريبه.
در حالي كه سعي مي كردم آرومش كنم گفتم: غصه نخور از اين به بعد خودم پشتت هستم ببينم كي مي خواد از گل بهِت كمتر بگه؟! با لبخند گفت: قربونت برم!.... داشتم دق مي كردم لااقل تو يكي منُ مي فهمي.
بلند شد رفت سمت دستشوئي كه صورتش رو بشوره.
داشتم به اين ماجرا فكر مي كردم كه تلفن زنگ خورد گوشي رو كه برداشتم ديدم يكي از اون طرف خط ميگه: از شركت كُس و كون زنگ مي زنم شما سفارش خانم داده بوديد؟؟؟!!!!!!!! تازه دوزاريم افتاد سامان بي پدرِ.
گفتم: بله خودم سفارش دادم.
گفت: اينجا مي كنيد يا براتون بفرستم خونه؟؟
گفتم: نه خواهش مي كنم شما زحمت نكشيد خونه خالتون رو بلدم فقط بفرمائيد دوش بگيرند تا من خودم رو برسونم.
بعد خنده بلندی کردم و سامان كه از حاضر جوابي من شوکّه شده بود گفت: نخير مثل اينكه خدمت راهت انداخته!!
كُلّي جنگولك بازي پشت خط در آورديم و آخرش سامان گفت: وحيد اين چند روز تا شب عيد چي كاره اي ؟؟؟
گفتم: چه طور مگه؟
گفت: راستش رو بخواي مهناز مامي ميگه كاغذ ديواري خونه رو بكنيم و يک كم هم در و پنجره ها رو رنگ كنيم. اگه كاري نداشی بيا خونه ما هم حال مي كنيم و هم حوصلمون سر نمیاد.
تا اين رو گفت انگار به خر تيتاب كوپني داده باشند نيشم باز شد گفتم: كار كه نه اما مزاحم ميشم.
گفت: مرتيكه مهموني كه نمياي ، واسه حمّالي داري مياي، بعد ميگي مزاحم ميشم، نترس اين مامان من كونه جفتمون رو تا پاره نكنه ولكن نيست تو هنوز كار كشيدنش رو از آدم نديدي.
سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم، گفتم: باشه هر وقت گفتي در خدمتم.
گفت: خوب فردا صبح خودم ميام دنبالت، 8 صبح جلوی در خونتونم حاضر باشي.
گفتم: باشه.
گفت: من ديگه بايد برم خالت لخت تو تختخواب خوابيده زودتر برم گرمش كنم.
گفتم: كجاي كاري؟ من از صبح تا حالا رو خالت بودم الان جوش آورده دارم خنكش مي كنم. زدم زير خنده.
تلفن رو كه گذاشتم برگشتم تا از اتاق بيرون برم ديدم یک سايه از كنار در سريع رد شد، بيرون كه رفتم ديدم هيچکس نيست، طبقه بالا هم كه اتاق من اونجا بودم خالي بود. خونه ما از اين خونه قديمي هاست كه 3 تا اتاق بالا 2 تا اتاق پايين دارند. ما به مسخره بهش مي گفتيم دوبلِكس. يعني كي بود؟ چرا غيبش زد؟؟ زياد دربارش فكر نكردم و از اينكه فردا مي رفتم خونه سامان خوشحال بودم. اون شب زودتر خوابيدم اما مگه خوابم مي برد. همش فكر مهناز توی سرم بود نميدونم چه موقعی به خواب رفتم. حس کردم يكي داره صدا مي كنه. با خواب آلودگي گفتم بابا من پست آخرم الان نوبت من كه نيست؟!!!!! يک دفعه صدا بلندتر شد و گفت: یلند شو پست چيه مگه هنوز پادگاني؟ جلوی در باهات كار دارند. دقت كه كردم صداي عمه مهتاب رو شناختم، چشمام رو كه وا كردم ديدم توي تخت خوابم هستم، آخيش من خونه بودم و پست نمي دادم. يک نگاه به اطراف كردم ديدم عمه در حالي كه از كنار پرده داره بيرون رو نگاه مي كنه ميگه: بلند شو ديگه. گفتم: بابا اينجا هم نميگذاريد آدم كفه مرگش رو بگذاره.
گفت: اين كيه دم در؟
بلند شدم و رفتم سمت پنجره اي كه رو به كوچه بود كنار عمه، بيرون رو نگاه كردم. با ديدن سامان يادم افتاد اي واي من امروز بايد مي رفتم خونشون. ساعت ديواري رو كه نگاه كردم ديدم 8:15، اي واي خواب موندم!! سریع پرده رو كنار زدم و پنجره رو باز كردم، سامان بزغاله طبق معمول داشت در و پنجره ها رو ديد مي زد. اون لحظه هم چشمش به پنجره ما بود تا اومدم بگم صبر كن اومدم عمه داد زد وحيد چي كار مي كني من سرم لختِ، سريع از كنارم رفت. سامان كه اين صحنه رو ديده بود نيشخندي رو لبش جاري بود. از همون بالا داد زدم الان ميام، خواب موندم.

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     

#10 | Posted: 3 May 2010 16:20
مهناز خانم--قسمت (10)

پنحره رو بستم ديدم عمّه در حالي كه مانتوش رو در آورده ميگه الاغ پرده رو اونجور مي كشي نميگي من لختم يارو مي بينه.
گفتم: اوه حالا همچين ميگي لختم هر كي ندونه خيال مي كنه لباس شنا تنته!!! بابا سامان خوديه، از بچه هاي 20 پادگانِ، حالا 4 تا تيكه موهات رو ديد دنيا كه به آخر نرسيده.
با حيرت نگاهم كرد گفت: چشمم روشن آقا رفتن خدمت از ناموس دفاع كنند يا رفتن ناموس حراج كردن رو باب كنند؟!! با اين رفيقا معلومه از اين بيشتر نبايد ازت انتظار داشت، اون از اون طرز حرف زدنت پشت تلفن اين هم از اين رفيقات. فهميدم اون سايه عمه مهتاب بوده و حرفهام رو شنيده. بعد ادامه داد : پسره چِش سفيد داشت من رو با اين چادر قورت مي داد، واي به حال زناي بي حجاب اونا رو ديگه چي كار مي كنه!!
گفتم: كي؟، سامان؟ بابا اون اهل اين حرفها نيست.
گفت: آره جون عمّش!!
گفتم: من الان وقت ندارم باهات جَرُّ و بحث كنم فقط اين رو بگم با اين عقايد چرت و پرت خودت رو به اين روز انداختي. يك کم فكر كن دربارش. اين رو گفتم و از اطاق زدم بيرون. 5 دقيقه اي بدون اينكه چيزي بخورم حاضر شدم رفتم دم دَر ديدم سامان داره با اون موتور زِپرتيش ور ميره. گفتم: سلام، آقا شرمنده خواب موندم.
جواب سلام داد، گفت: خواهش مي كنم شما رو كير ما جا داريد از اين حرفها نفرمائيد.
يک مشتي بهش زدم گفتم: خفه بابا زودتر حرکت کن بريم بين راه من يک چيزي بخورم.
موتور رو روشن كرد و من هم تركش نشستم. همين كه اومديم راه بيفتيم ديدم در خونمون باز شد و عمه مهتاب درحالي كه يه چادر گلي سفيد سرش كرده بود دم در ظاهر شد. با دست پشت سامان زدم كه وايستا، اومد جلو گفت: كجا ميري؟
گفتم: خونه آقا سامان، بعد به سامان اشاره كردم گفتم: راستي معرفي نكردم، "آقا سامان" سامان جَلدي از موتور پياده شد، با صداي بلند گفت: سلام عليكم حال شما خوبه .ببخشيد!
عمه در حالي كه سعي مي كرد خودش رو اخمو و بي تفاوت نشون بده يک سلام خشك و خالي حواله سامان كرد بعد رو به من گفت: اين نسخه آقاتِ برگشتني از داروخونه بگير، كي بر مي گردي؟ گفتم: معلوم نيست اما تا غروب ميام.
گفت: به سلامتي تا غروب چي كار ؟!
سامان سريع خودش رو نخود آش كرد و با دلقكي گفت: با سلامتي كاري نداره داره مياد خونه ما كارگري،.... بعدش تنهائي زد زير خنده.
عمه يه نگاه تندي به سامان كرد، گفت: مثل اينكه فقط ايشون نيستند كه با سلامتي ميونه خوبي ندارند شما هم مثل اينكه بايد خودت رو يه دكتر نشون بدي.
سامان رو ميگي انگار تو كونش تي ان تي تركونده باشند لال شد و حرفي نزد و سرش رو انداخت پايين.
عمه رو كرد به من گفت: نگفتي چي كار؟
گفتم: ميرم خونه سامان اينا يك کم كمك.
نگاه مسخره اي كرد گفت: تو اينجا از زير كار در ميري بعد می خوای بری اونجا كمك!! شب دير نكني ها.
به سمت خونه برگشت. نسخه رو توی جيبم گذاشتم و اومدم به سامان اشاره كنم كه بريم كه ديدم آقا چشش به سمت درمون هست. نگاهش رو كه تعقيب كردم ديدم بله آقا دارند طاقچه عمه مهتاب رو زيارت مي فرمايند. بادي كه به آرومي مي وزيد لباس عمه رو بد جور به تنش چسبونده بود جوري كه باسنش بيشتر از رو لباس خودش رو نشون مي داد.
رو كردم به سامان گفتم: جنابعالي ديد زدنتون تموم شد؟!
سريع نگاهش رو برداشت گفت: آره چي گفتي،.. آره من حاضرم بريم.
نگاه غضب آلودي بهش كردم گفتم: پس راه حرکت کن بریم.
بين راه گفتم: مرتيكه تو اينجا رو هم نمي توني دست از ديد زدن برداري؟
گفت: مگه اشكالي داره؟؟
گفتم: اشكال كه نداره فقط آبروم رو بردي.
گفت: چه طور مگه؟
گفتم: عمم از بالا تو رو ديده بود داشتي اطراف رو ديد مي زدي.
سریع گفت: اِه، آخ جووووون.
گفتم: يعني چي آخ جون؟
گفت: وحيد بي جنبه بازي در نياري، عمّت از اون زنايي هست كه آدم دلش ميخواد يه دست ازشون كتك بخوره، بابا اين چرا اين قدر تیريپ خشم اژدها بود؟! ما رو شست رو طناب آويزون كرد. اين ديگه كي بود؟
گفتم: درست صحبت كن عممِ.
گفت: قربون او عمّت برم، اين كجا بود تا حالا؟! من كه با همه عمه ها و خاله هات يک راه رفتم اين عمّت رو چرا نديدم؟
همون پشت موتور که نشسته بوديم يک پس گردني مَشتي حوالش كردم گفتم: خفه بابا.
در حالي كه پس گردني تعادلش رو به هم زده بود موتور رو نگه داشت گفت: اوهوي چته بابا نزديك بود تصادف كنيم، چرا بي جنبه بازي در مياري باز داري كم مياري؟
با دستش پشت گردنش رو ميگرفت كه ديگه پس گردني نخوره گفت: كاش اين رو اون عمه جونت مي زد. بابا عجب جذبه اي داشت. آدم رو با يه حركت مات مي كنه.
بعد با يه حال شهوتي گفت: قربون اون عمت برم.
گفتم: مرتيكه بُز تو ديشب چه زهر ماري خوردي كه براي زناي چادري هم توي خيابون راست مي كني؟ چاقال اگه يكي مي ديد اونجوري داشتي عمم رو ديد مي زدي شورتت پاپيونِ گردنت بود. گفت: بابا بي خيال، دست خودم نبود جَذبش بد جوري من رو گرفته بود، راستش رو بخواي من از اين تیريپ زنها خوشم مياد. يه سري از اين زنها تا ميگي عزيزم غش مي كنند تو بقلت و چراغ سبز نشون ميدن.
يه نگاه معني داري كردم، گفتم: بابا تو مخت تعطيله. الان نمي دوني چي داري ميگي راستي تو هم مثل من ناشتايي؟
گفت: آره بابا اين مهناز مامي كه نگذاشت يک چيزي كوفت كنيم. اول صبح ما رو انداخت بيرون و گفت برو دنبال وحيد جون تنهائي سختش هست بياد، من نميدونم اين چه صيغه ايه؟ ما كه اين همه سال داريم حمّالي مي كنيم رو اينجوري تحويل نمي گيرند اما توي چُلمن رو برات سرويس مي فرستند!! بيرون هم نمي خواد چيزي كوفت كني وقتي براي اومدن جنابعالي سرويس دربست مي فرستند حتماً يه صبحانه حسابي هم برات آماده می کنه، اي خدا ببين كار اين روزگار لاكردار رو!!
به شوخي گفتم: پس مواظب باش من رو سالم خونه برسوني وگرنه مامان جونت ديگه راهت نميده خونه، اون وقت من تنهائي ميرم و با مامانت همه صبحونه رو دو تايي مي زنيم به رگ.
تا اين رو گفتم گفت: اِ ف مواظب باش پيش مهناز مامي كه هستي از هُل لقمه تو گلوت گير نكنه؟!!
گفتم: نترس بابا يه ليوان شير بهم ميده ميره پآيين.
گفت: دلت رو خوش نكن اون سالهاست كه شيرش خشك شده ، چيزي به تو نمي ماسه.
بعد در حالي كه ويراژ مي داد گفت: تا خونه كونت رو پاره مي كنم.
سرعت رو برد بالاي 110 تا ؛ اون هم درست یک روز سرد. توي راه به دو چيز فكر مي كردم يكي اينكه سالم برسيم و يكي ديگه به حرف سامان، دلم مي خواست بهش بگم قربون اون سينه هاي مامانت برم، تو اگه اجازه بدي خودم شيردارشون مي كنم جيگر.

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
صفحه  صفحه 1 از 3:  1  2  3  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مهناز خانم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.