| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

مهناز خانم

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 7 Jul 2010 14:55
میهمان

قسمت (21)
پام و خيلي آروم رو چارپايه گذاشتم و رفتم بابا . نفسهام داشتند تندتر ميشدند . هيجان خاصي بهم مستولي شده بود .
خط ديدم و روي اون گوشه شيشيه كه پردش بالاتر رفته بود تنظيم كردم . اين سمت اطاق خالي بود. اما تا اون ور رو نگاه كردم مات موندم . مهناز كنار تخت سامان وايستاده بود .خشكم زد ، چون بلوزي كه تنش كرده بود رو به تن نداشت . با همون تاپ مشكي حلقه اي كه از ديدن هيكلش منو مستفيض ميكرد مشغول كار بود . يه نگاه به پايينتر كردم تا بتونم پري رو ببينم ، اما ديوار كمد ديواريي كه كنار در بود و يه نيم متري به داخل اطاق ميرفت مانع از ديدن همه تخت ميشد . تنها راهي كه ميشد تموم تخت رو ديد سمت چپ شيشه بود كه اونم پردش مانع ميشد . يكم حالم گرفته شد . سرم رو چرخوندم و يه نگاه به سمت در راهرو كردم كه يه وقت سامان نياد ، خبري ازش نبود . دوباره تو اطاق و نگاه كردم كه اگه مهناز كنار بره بتونم حداقل كمي از بدن پري رو تماشا كنم . اما خداييش مهناز سفيد سفيد بود . با اون موهاي طلايي كه دم اسبي بسته بود عجب كسي شده بود . با چشمام تمام هيكلشو داشتم ميخوردم . كون مهناز از كون پري پهنتر به نظر ميرسيد .هر وقت مهناز كمي تكون ميخورد پايين تخت رو كمي ميتونستم ببينم . اولين جايي رو كه از بدن پري ديدم مچ پاش بود . با اينكه كف پاش به تيرگي ميزد كه اونم ناشي از نپوشيدن جوراب بود اما مچ به بالا بلوري بود . نه به اندازه سفيدي مهناز اما خوب بود . مچ پاهاي پري كمي لاغرتر از مهناز بود . شايدم مهناز جونم خيلي توپر بود . دلم ميخواست همونجا برم كنارشون و مثل يه برده زير پاهاي نازشون زانو بزنم . يكم جاي كيرم و عوض كردم .
مهناز با يه حركت به سمت بالاي تخت رفت . يا همه دكتراي قلب !!!! چي ديدم . چشام داشت از حدقه در ميومد . پري كه به روي شكم خوابيده بود پاهاش رو از هم باز كرده بود . من تا نزديكيهاي كشاله رونش رو ميتونستم ببينم . چقدر كشيده و گوشتي بود .پاچه هاش رو كه نگاه ميكردي هر چند لحظه يه تكون نازي ميخورد كه آدم رو تو آسمونها ميبرد .واي خدايا منو ول كن برم از اون پشت زانو هاش يه ليس بزنم بيام . صداي قلبم و داشتم مثل موتور تراكتور ميشنيدم . عرق كرده بودم و با ديدن هيكلهاي مهناز و به خصوص پري همه تنم شروع به لرزيدن كرد.
نميتونستم جلوي لرزش دستام رو بگيرم . دستام رو به سمت وحيد بردم و شروع كردم به ماليدنش . انگار اونم ميگفت : چرا با دست ميمالي بزار اون بدنهاي ناز بمالنش . رعشه گرفته بودم .تا اونجايي كه جا داشت سعي كردم كه بالاي تخت رو ببينم اما هر كاري كردم تا 10 ،15 سانت زير كون پري رو نميشد ديد . تو پشت رونهاش خيره مونده بودم كه اگه يه وقت جابجا شد يا خواست برگرده اون بهشت زيبا رو از دست ندم . يه دو دقيقه اي گذشت و من و آقاي كير مشغول پايكوبي بوديم اما از رون به بالاي پري خبري نبود .هي بر حرصم افزوده ميشد . يكمرتبه ديدم مهناز اومد اين طرف اطاق . ميخواستم فيلم و تعطيلش كنم و بزنم به چاك اما ديدم از رو ميز چيزهايي شبيه پارچه مربع شكل برداشت و رفت سمت پري . يه ماده اي رو به رونهاي پري ميماليد كه شيري رنگ ميزد . با خودم گفتم اين كرمه يا واجبين .( بعد ها فهميدم نخير اون روز اون ماده موم بوده و مهناز هم داشته واسه پري اپيلاسيون انجام ميداده) يكم از شدت هيجان اوليم كم شده بود اما يه لحظه كه چشم به گوشه اطاق
افتاد سنگكوب كردم . لباسهاي پري بود كه روي دراور انداخته بود . شلوار ، پوليور ،واي خداي بزرگ ، اون قرمزه چيه ؟؟؟
درست ديده بودم شورت و كرست قرمز پري بود كه گوشه اطاق كنار شلوار جين آبيش داشت خودنمايي ميكرد . سريع سمت پري اينها روم و برگردوندم و با نگاه سنگيني روشون خيمه زدم . يعني پري العان لخت لخته؟؟ جان، يكي منو بگيره .
يعني مهناز داره بدن پري رو بدون شورت و سوتين ميبينه ؟؟
حتي كوسش رو .( اينم از اون چيزهايي بود كه فهميدم خانمها اگه دست خودشون بود ميزاشتن آرايشگر كوس و كون كه هيچي ،داخل مجراي كون و مهبل رو هم صاف و صوفش بكنه)
بد جور تو كف بودم . علناً شروع كرده بودم به جلق زدن .داشتم وحيدك و با تمام وجود ميماليدم . چشمام به اون دو تا تن سفيد بود و داشتم به عشق اونها حس ميگرفتم .ديگه از دنده سنگين گذشته بودم و تو لاين سرعت به شدت داشتم وحيدك رو مشت و مالش ميدادم .كمرم داشت كم كم شل ميشد .چشام به خماري ميزد و هر لحظه تنگتر . چيزي به رهايي كامل نمونده بود كه صداي اسفناك زنگ در منو از عرش آسمون تا نزديكيهاي هسته خارجي زمين كشوند پايين . خشكم زد . ديدم مهناز يه نگاه به پنجره اطاق كه رو به كوچه بود كرد و بعد كاسه اي كه دستش بود و داره ميزاره زمين . دوزاريم افتاد كه قصد بيرون اومدن از اطاق رو داره .من هم همونجور دست به كير مونده بودم . ميدونيد كه چقدر بده آدم تو اوج لذت يك مرتبه بخواد اون حس رو كنار بذاره و به حالت اوليه برگرده . هول شده بودم با يه حركت سريع پريدم پايين اما چشتون روز بد نبينه . موزاييكي كه روش پام و گذاشتم با اينكه خيلي محتاتانه اين كار رو كردم يه تكوني خورد و تالاپ صدا داد . اي بر پدرت لعنت . به خشكي شانس .تابلو بود كه يكي پشت در بوده كه اين صدا اومده .
كير فلك زدم و با هزار بدبختي داخل شلوار گذاشتم و به سرعت خودم و به چارچوب آشپزخونه رسوندم . صداي وحشت ناك زنگ دوباره تو گوشم پيچيد . فرچه رو برداشتم و زدم تو سطل . صداي كليد در اطاق شنيده شد . مهناز بود كه بيرون ميومد . يه روسري رو شونه هاش انداخته بود كه ازنازكيش بازو هاي سفيدش رو ميشد به خوبي تشخيص داد . من و يه نگاه كرد و به آرومي گفت :سامان كجاست . با منو مني گفتم : تو حياطه . رفت سمت در راهرو و يواش سامان رو صدا كرد . گفت : ببين كيه ، اگه آزي خانم بود بگو مامانم نيست . گفته عصر بياييد . سامان با همون تريپ كارگري و دست سيماني رفت سمت در حال و بعد هم صداي باز شدن در كوچه شنيده شد. زنه رو ردش كرد و اومد تو . بعد در حالي كه سعي ميكرد بره تو اطاقي كه پري بود گفت : شما بالاخره در و باز كرديد ديگه .بيام كاسه كوزتون رو به هم بريزم . پري از تو اطاق يه جيغي كشيد و گفت :بيشعور هيچي تنم نيست ،مهناز اون در و ببند .مهناز در حالي كه جلوي سامان رو ميگرفت گفت :سامان برو پي كارت ،لخته ،زشته . سامان رو با هر جون كندني بود دكش كرد و فرستادش تو حياط . بعد در حالي كه كنار من ميومد گفت :آقا وحيد چطوره ؟ خسته كه نشدي . رنگ و روم از شدت هيجان يه ربعه اي كه بالاي در اطاق داشتم سرخ و عرق كرده بود . مهناز هم متوجه اين حالت خستگي توم شده بود اما علت رو نميدونست . گفتم : نه بابا خستگي چيه ، ما مرديما . مرد كه از چيزي خسته نميشه . يه لبخندي زد و با يه لحن مليحي گفت :
مرد ، آره ، مردي شما رو هم خواهيم ديد، آقا وحيد !!!!!
اين و گفت و به سمت در اطاق راه افتاد .اما كنار چارچوب متوقف شد . فكر كردم چيزي ميخواد بگه اما ديدم حرفي نزد . يه نگاه به چارپايه كنار در كرد . انگار تمام سيمانهايي كه سامان از صبح تا حالا حل گرفته بود ، ازشون يه بلوك بزرگ درست كرده باشند،بعد بزنند تو سرم، همونجور سرم تيره كشيد . اي خدا من چه قدر احمقم . پسر تو از اونجا دودره كردي، چارپايه رو همونجا جا گذاشتي؟؟ دنيا دور سرم ميچرخيد . مهناز يه نگاهي به چارپايه كرد و بعدش روش و به سمت من كرد .سريع كلم و انداختم پايين تا با هم چشم تو چشم نشيم . تو دلم خدا خدا ميكردم كه چيزي نفهمه . اما با اون صداي تالاپ موزائيك و اون چارپايه كه اونجا جا گذاشته بودم ميگه ميشد . همونجور كه سرم پايين بود سنگيني نگاهش رو احساس ميكردم . بعد از چند لحظه به حرف اومد و گفت : اين چارپايه رو سامان اينجا گذاشته ؟ با بدبختي سرم رو بالا گرفتم و تت و پت كنان با ترس و شرمندگي گفتم : نميدونم والا . تابلو شده بود . يا من گذاشته بودم يا سامان ديگه .با اين جمله داشتم ميگفتم ،كار سامانه ديگه . اما اون بيچاره كه تو حياط بود . فهميدم گند زدم .
مهناز يه نگاهي به من كرد و بعد در حالي كه بالاي شيشه اطاق رو يه ديد ميزد گفت : وحيد جان يه زحمت بكش بعد از اينكه چارچوب اين اطاق رو هم رنگ كردي يه لكه گيري از كاغذ ديواري كنار شيشه هم بكن و با دست جاي يه لكه رنگ و كه رو كاغذ ديواري مونده بود رو بهم نشون داد. اي واي بر من . جاي انگشتهاي رنگي من بود كه كنار شيشه چارچوب و كاغذ ديواري مونده بود . ديگه مثل روز روشن بود كه اونها اثر دست من هست . سامان بدبخت كه دستش سيمانيه . مهناز كاملاً متوجه شده بود كه اون چارپايه رو من اونجا گذاشتم و اون لكه ها هم جاي دست منه . بقيشو رو هم فهميده بود كه ميخواستم چي از اون اطاق ببينم ديگه . از خجالت آب كه چه عرض كنم ،دلم ميخواست تبخير بشم . يه نگاه مظلومانه همراه با شرم و درموندگي بهش كردم و به ناچار گفتم چشم .
مهناز كمي سرش و تكون داد و در حالي كه كمي لباش رو
تنگتر و غنچه ميكرد با يه حالت موزيانه گفت: چشمت بي بلا .
بعد دست كرد تو روسريش و اون و از رو شونه هاش برداشت و رو چارپايه گذاشت . بعد در حالي كه تو چشمام ذل زده بود دست چپش و رو سينه راستش گذاشت و با نوك انگشتش يه كوچولو روش مالش داد و يه نموره فشاركي بهش وارد كرد ، بعد در حالي كه همونجور منو نگاه ميكرد عقب عقب رفت تو اطاق و در و بست . مات مات مثل جن زده ها در بسته اطاق رو نگاه ميكردم . وحيد كوچولو با تمام وجود به جهت دستشويي خودشو دراز كرده بود . ديگه طاقت نياوردم با تمام سرعت حمله كردم سمت دستشويي ............ دو ساعتي ميشد كه داشتم رنگ ميزدم .كف دستيي كه زده بودم بد جوري گرسنم كرده بود .
سامان هم سيمان كاريش تموم شده بود و ديگه اومده بود كمكم . يهو ديدم در باز شد . مهناز از اطاق بيرون اومد. دوباره همون بلوز رو تنش كرده بود . وقتي نگاهش بهم افتاد يه لبخندي زد و با تعجب گفت : قيافه اينو ببين ، چرا اينقدر بي حالي ؟ اما وقتي سامان رو ديد كه رو كاناپه ولو شده ، فهميد كه اگه به ما ناهار نرسه يا خودمون رو ميخوريم يا اونو . پري بعد از دو دقيقه بيرون اومد .همون شلوار رو پوشيده بود اما به جاي پليور يه تيشرت چسبون سفيد تنش بود . با ديدن پري يه حس
خوبي بهم دست داد . آخه با اون رنگ سفيد مثل فرشته هاي كارتونها شده بود . سامان رو كرد به پري و گفت : مباركه ، ايشا الله فينال . پري گفت : فينال چيه . سامان گفت : فينال تو تايلنده ، ميگن امشب نيمه نهايي ، آره ، راست ميگن ؟؟ ميبينم كه آماده هم هستي . اين و گفت و به بازو و دستهاي پري كه برق ميزد اشاره كرد . بازو هاي كشيده و گوشتي پري بد جور برق ميزد . با اينكه پوست بدن پري يه كم سبزه بود ، اما براي من حكم بلور رو داشت . پري يه نگاهي به ما كرد و بعد با تمام وجود به سمت سامان يورش برد . سامان هم كه بي حال مشت و لقدها رو ميخورد و فقط ميخنديد . اين تنها باري بود كه تو عمرم به يكي كه داشت كتك ميخورد حسوديم مي شد.
مهناز براي ناهار اشكنه بار گذاشته بود . گفت بچه ها دست و صورتتون رو بشوريد كه داريم از گشنگي ميميريم . اما پري گفت من بايد برم . باشنيدن اين حرف بد جور دلم گرفت ،چون اين زن اينقدر دلقك بود كه دست مهناز رو هم از پشت ميبست .
مهناز گفت : حالا ناهار بخور بعد ميري ديگه . اما پري گفت : به خدا كار دارم باشه براي يه وقت ديگه . رفت تو اطاق و تا ما دست و صورتمون رو شستيم، لباسهاش رو پوشيد . موقع رفتن كمي با سامان سر به سر هم گذاشتن و بعد رو كرد به من و گفت : آقا وحيد دست شما درد نكنه كه كمك اين خواهر ما هستي . اين سامان هم محض بودن شما اينجا دو تا تيكه اساس جمع و جور ميكنه ، وگرنه اين كارها به كلاس ايشون نميخوره . هواي اين خواهر ما رو داشته باش . بعد در حالي كه دستش رو به سمتم دراز ميكرد ادامه داد : همه من و ميشناسند .ميدونند كه آدم شوخ و فضولي هستم . يه وقت از دستم ناراحت نشيا ، چون اگه بشي ، چچچي داداش ، حالت و ميگيرم . اينو با مزه و لاتي گفت و زد زير خنده .دستم و سريع به دستاش رسوندم و اين بار چون حرفه اي شده بودم تو يه لحظه فشاركي بهش وارد كردم و در همون حال گفتم : ما عددي كه نيستيم ، شما بزرگ ماييد .مهناز خانم هم مثل شما سرور ما .
اوامرشون به روي چشم . نگاه معني دار پري رو تو چشمام ميديدم . اما با يه كارش شوكه شدم . در همون حال كه دستامون تويه هم بود خيلي حرفه اي و سريع انگشت وسطيش و دو بار آروم به كف دستم مالوند و براي بار سوم فشار محكمي با نوكش به گودي كف دستم وارد كرد . بعدش در حالي كه ميگفت :آقايي . دستم و به شدت فشار داد و ولش كرد . از اين حركتش مات مونده بودم . سامان كه پشت پري وايستاده بود گفت : خوبه خوبه بابا بيا برو ما خودمون ذغال فروشيم ،نميخواد كه ما رو سياه كني . نكنه ميخواي اين بدبخت و براي كار بكشوني خونت ، البته فكر بدي هم نيستا . همگي زديم زير خنده ، باز صداي اين زنگ لعنتي كه آخر سر يا من اونو خفش ميكردم يا اون منو دق ميداد در اومد . آژانس بود . پري يه روبوسي با مهناز كرد و باسامان به سمت در كوچه رفتند . من و مهناز هم پشتشون . مهناز كنارم وايستاده بود .پري كه تو ماشين نشست .خداحافظي كرديم . من و مهناز پشت در بوديم و سامان ما رو نميديد . يهو دست مهناز رو تو دستام حس كردم . خيلي ريلكس به بيرون نگاه ميكرد و دستش رو به دستم ميرسوند . تو يه لحظه دقيقاً همون كاري كه پري كرده بود رو انجام داد . چند بار با نوك انگشتهاش كف دستم و مالوندو بعد خيلي عادي دستش و از دستم در آورد و به سمت لباش برد . انگشت اشارش رو يه كم تو دهنش كرد نوكش و يه ميكي زد و بعد صورتش رو به سمت من كه داشتم مثل اين ببو ها نگاش ميكردم كرد . از اون چشمهاي خمار و لبهاي غنچه شدش معلوم بود كه يه نقشه هايي برام كشيده كه بيا هو ببين .
موقع ناهار مهناز تا تونست از خودم و خونواده ام پرس و جو كرد . كمي هم از گذشته و حالش برام گفت . ناهار كه تموم شد مهناز رفت آرايشگاهش رو باز كنه . سامان كه آخر كون گشادي بود گفت : يه يك ساعتي دراز بكشيم بعد بقيه كارها رو انجام ميديدم . يكم با هم شوخي كرديم و من براي اينكه سر حرف رو بلز كنم رو بهش گفتم :خوب با اين خالت حال ميكني ها . بابا زشته جلوي من از اين شوخيها باهاش ميكني . سامان جواب داد : برو بابا ، من ركم ، با كسي تعارف ندارم كه . يكي ديگه ميخواد كوس و كونش و بده ، وقت ما اينجا هدر ميره . پرو نميگه بابا اينا شب عيدي كار دارند ، من كه كمك نميكنم ، حداقل مزاحم نشم . گفتم : بابا مثله اينكه خالته ها ، اومده پيش خواهرش آرايشگاه . چه اشكالي داره . گفت تو كه نميدوني اين ده تا رفيق آرايشگر داره ، حال و صفاش با اوناست ، پشم و مو زدنش ماله ماست . يه دفعه دو سال پيش شاگرد يكي از اين رفيقهاي آرايشگرش تو خونشون به پست ما خورد . آقا ما هر چي اصرار كرديم بزار مخشو بزنيم و تريپ رفاقت بريزيم نذاشت كه نذاشت . ميگفت آتنه جون ناراحت ميشه . اين شاگردها با يكي كه بپرند ديگه حواس به كار نميدند . خلاصه ما هر زبوني ريختيم نذاشت كه نذاشت . منم از اون وقت هر موقع براي بزك كردن مياد كارم همينه . امروزم حالا چون تو اينجا بودي رعايت حالشو كردم . وگرنه لباس بزرگه تو تنش شرتش بود . خنديدم و گفتم : پس بگو چرا شاكي هستي و 24 ساعته ميخواي خالت و غالب ما كني . جهنم و ضرر ، ما كه كشته مرده رفيق هستيم . چون شما بزرگواري و رو سر ما جا داري ، نه اينكه من بخواما ، اما چون شمايي ،جهنم ، خالت و با بهترين شيوه ممكنه ميكنم . تا اون باشه كه ديگه تو كار داداشمون سنگ نندازه .
سامان همونجور كه دراز كشيده بود ،كونشو به سمت من چرخوند و گفت : بيا برو تو رنگي در بيا ، جوجه ، هيكلش و ميگه نديدي ، پيمان با اون همه حشرش كم آورده ، واي به حال تو كه نكرده ، غورتت ميده . بعد با يك لبخند موزي ادامه داد : راستي عمه جونت چطوره ، يه دستي به كيرش كشيد و گفت : اين موزه سلام بهش ميرسونه ، گفت و زد زير خنده . ميخواست حرص منو در بياره . كم نياوردم و با لبخند گفتم : نميدونم والا ،
تا اونجا كه چش و چال ما ياري ميكرد و ديديم ، خاله جنابعالي داشت خودشو آماده ميكرد براي خوابيدن زير پتو . عمه بيچاره ما كه سالي يه پارچه هم به خودش نميبينه . سامان كه هنوز داشت ميخنديد گفت : اي من براي اون عمه جونت بميرم ، بگو بياد پيش خودم . دواي دردش پيش اين كوچولوهه ( اشاره به كيرش)پتو چيه ،من خودم ميبرمش زير كرسي ، داغ داغ .
كلي با هم شوخي كرديم و خنديديم . كم كم خوابمون گرفت . سامان مثل اين خرسها كونشو داده بود بالا و با شكم خوابيده بود . تو كل گروهان ما سامان به خواب آلو معروف بود .
سرش رو نذاشته زمين ، قزوين رو رد كرده بود . بهش حسوديم ميشد . راحت راحت لالا بود . كمي قلت زدم كه جام راحت باشه و بخوابم . اما مگه خوابم ميبرد . اتفاقات امروز بد جور ذهنم رو مشغول كرده بود . نتونستم آروم بگيرم . اومدم برم دستشويي . ساعت سه ونيم بود . از در اطاق كه اومدم بيرون ،
اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد ، روشنايي كم نوري بود كه از لاي در آرايشگاه به بيرون ميتابيد . تعجب كردم . مهناز كه يه ساعت پيش رفته بود تو و در و بسته بود . حتي خودم صداي مشتريش رو شنيدم . اما انگار خبري از كسي تو آرايشگاه نبود .
باز همون حس فضوليم گل كرد . دور و برم رو يه نگاه كردم خبري از مهناز نبود . با كمي ترس سرم رو نزديك لاي در كردم . تو نگاه اول چيزي نديدم . ولي وقتي به آينه روبروم نگاه كردم ،مهناز و ديدم . رويه صندلي ،جلوي آينه نشسته بود . آخ خدا جون باز همون تاپ حلقه اي تنش بود . با خودم گفتم : همه ميرن سر كار لباس ميپوشند ، اين خانم سر كار تازه لباساشم در مياره .
اما وقتي دقت كردم ديدم مهناز ذل زده به آينه . آره داشت خودشو قشنگ نگاه ميكرد . چند لحظه بعد خيلي آروم با آرامشي خاص . با يه چيزي ابروهاش رو دستگاري كرد . مداد بود . رنگ قوه اي روشن چه قدر به اون ابروهاي پهن و كشيدش ميومد . اينقدر اين كار رو با متانت خاصي انجام ميداد كه مجو تماشاش شده بودم . يه لحظه هوس و شهوت از سرم پريد .
مهناز شري كه من ديده بودم ، حالا تو تنهايي و سكوت تو لاك خودش بود . نميدونم يه حس غريبي پيدا كرده بودم . شايد از كمبود محبت و عدم رابطه با جنس مخالف بود ، اما هر چي كه بود ، اون لحظه به چشم يك همدم به مهناز نگاه ميكردم . صداي آهسته آواز گوگوش از يه گوشه اطاق شنيده ميشد . « آدما آي آدما......» انگارمهناز هم تو همين فاز بود . تو حال خوبي بودم كه ناگهان چشمهاي مهناز رو تو آينه ديدم كه دارند منو نگاه ميكنند . تمام حواسم رو تو مغزنم جمع كردم كه ببينم درست ميبينم يا نه . اما درست ميديدم . مهناز از تو آينه خودش داشت به آينه اي كه من اونو داشتم تماشا ميكردم نگاه ميكرد .
خيس عرق شدم .اي داد بيداد . الان شلوارم رو در مياره . چي كار كنم . چشام تو چشمهاي درشت و مشكي مهناز گره خورده بود . نتونستم كاري انجام بدم . تنها چيزي كه ديدم ، لبخند كوچكي بود كه تو صورت غمزده مهناز نقش بسته بود . زيبا ،آرام ،همچون قاصدك در باد . چشام و از چشاش بر داشتم و از همون پشت گفتم :ببخشيد . بعد از كنار در به اطاق سامان برگشتم . هنوز تو ذهنم صداي گوگوش بود كه ميگفت « آدما آي آدما..» چهره مهناز رو تو ذهنم تجلي ميكردم . باورم نميشد كه اين زن همون زني باشه كه نطق همه رو ميكشه .
از خودم خجالت ميكشيدم كه بد در موردش فكر كرده بودم . از نگاه هام، از افكار وسوسه انگيز . نميدونم انگار عاشقش شده بودم . براي خودم هم خنده دار بود اما من 22 ساله عاشفق يه زنه 40 ساله شوهر دار شده بودم اونم تو يه نگاه . با قيافه مهربون مهناز كه تو ذهنم نقش بسته بود خوابم برد .
با صداي نكره زنگ از خواب بيدار شدم . ساعت 5 بود . سامان قلتي زد و از جاش بلند شد . رفت دمه پنجره گفت كيه . رفيقش بود . از جام بلند شدم و رفتم تو پذيرايي . در آرايشگاه بسته بود . صداهاي سه چهار تا از اين زنا به گوشم رسيد . از آهنگ گوگوش كه خبري نبود هيچ ، يه آهنگ شيش و هشت جواد هم گذاشته بودند . با خودم گفتم : ما رو باش ميخوايم رو ديوار كي يادگاري بنويسيم . اين هر دقيقه يه رنگه ،كي ميخواد با اين بجنگه .!!! از شعركي كه گفته بودم خندم گرفت . رفتم سرويس ، نشستم و با تمام وجود به اكوسيستم كره زمين خدمت كردم !!!! تا ساعت 7 يه ضرب من و سامان كار ميكرديم . داشتم چارچوبهاي حمام رو رنگ ميزدم كه ديدم چراغ هاي آرايشگاه يكي يكي خاموش شد . 30 ثانيه بعد مهناز در آستانه در پيداش بود . نگاهش كه كردم از كاري كه عصر كرده بودم شرمنده شدم . با همون تاپ و دامن بيرون اومده بود . خيلي راحت جلو اومدو گفت : بابا اينحا ديگه كجاست ، يعني اين خونه منه ، خونه من كه اينقدر قشنگ و تميز نبود . من و سامان خر كيف شده بوديم . دست جفت پسر هاي گلم درد نكنه . گلستون كرديد . بعد دست كرد تو سرشو كش موهاش و باز كرد . ديدن زير بقلهاي لخت مهناز دوباره منو با شهوت آشتي داد . انگار همه جاي اين زن و با پرو تئين بسته بودند . گوشتيه گوشتي بود . بازوهاش به حدي چاق بود كه با هر تكوني كه ميخورد مثل دمبه لرزش پيدا ميكردند .با موهاي باز چقدر هيكلي تر به نظر ميرسيد. سامان رو كرد به مهناز و گفت : چه عجب تعطيل كردي . بابا بسه ديگه ، اينقدر به اسلام و مسلمين خدمت نكن . همه رو خراب كردي . مهناز يه قاه قاه بلندي كرد و گفت : خبه خبه ، آقا رفتن خدمت دلقك در اومدن . همين كارو هم نكنم كه ميپوسم از تنهايي . بعد رو كرد به منو گفت : مگه نه وحيد ، دروغ ميگم . متوجه حرف معني دارش شدم . به عصر اشاره ميكرد و تنهاييش . شايد نبود كسي كه بتونه بهش تكيه كنه ، با بد جنسي كمبود كير رو هم به گزينه ها اظافه كردم . ... خنديدم و گفتم : والا چي بگم .... اما چيزي كه برام جالب بود ، گشتن مهناز با اون تاپ باز جلوي من ، اونم در حضور سامان بود . سامان چند بار متوجه نگاه هاي دزدكي من رو تن مهناز شده بود ، اما انگار نه انگار ،ككش هم نميگزيد . هر چي بود تو خونواده ما كسي اگه اينجوري ميگشت ،خونش حلال بود . اما مثل اينكه اينجا آزاد گشتن حرف اول علما بود . از اينكه جلوي چشم سامان به اندام برهنه مهناز نگاه ميكردم يه حالت خاصي بهم دست ميداد . انگار من نامريي بودم و اونها من و به حساب نميآوردند . حضور من و چشمهاي از حدقه در اومدم براي كسي مهم نبود . شايدم ازش لذت ميبردند . ياد خونه خودمون افتادم .فريبا ، عمه مهتاب عمه مرضي . محدثه فقط دماق معلوم، زن دايي ها ، زن عموها .....همه و همه يه تريپ ميگشتند . مغنعه ها رو سر ،مانتو و شلوار ، جورابهاي كلفت و زخيم ، تازه پاها كم بود ،يكي چهارتا جوراب هم تو دستاشون ميكردند .رو همشون هم يه چادر سياه ،مثل سياه چاله . هميشه ميگفتم : قانون طبيعت تو مملكت ما برعكسه ، تو كل جهان سياه چاله ها همه چيز و به سمت خودشون ميكشند و جذب ميكنند . اون وقت اينجا همه كس و همه چيز از دست اين سياه چاله پوشاي زميني ما فرار ميكنند و اينها عامل دافعه هستند . كارمون ديگه تموم شده بود . تو اون لحظه خسته نباشيد و قربون صدقه هاي مهناز بهترين چيزي بود كه ميشنيدم . آبي به دست و صورت زدم و كل رنگهايي كه رو
     
#22 | Posted: 14 Jul 2010 03:48
میهمان

قسمت (25) a
نون خشكي ، خشك . سماور كهنه، آهن آْلات ، پلاستيك ، خخخخريداريييم . كمي به پهلو جابه جا شدم . اما صداي مرتيكه ميگه قطع ميشد. ديگه كم كم داشت ميرفت رو مخم . چشام رو باز كردم و اومدم كه از جام بلند بشم كه يهو يه تشك خالي رو كنار دستم ديدم . سريع سرم رو چرخوندم ، تخت سامان رو هم زير پاهام پيدا كردم . مثل فنر از جام پريدم . خونه خودمون نبودم . اينجا خونه سامان اينا بود . ... يعني ... ديشب ... من .... مهناز ..!!! اشتباه نميكردم . من و مهناز ديشب ، تو اين اطاق، اونم در حضور سامان .... باورم نميشد . سامان خواب خواب بود . ساعت گوشه اطاق 8:30 رو نشون ميداد . پس مهناز كجا بود . با ترس رفتم به سمت در اطاق ،كه پيچ بود . يه سرك كشيدم ببينم كه مهناز رو ميشه پيداش كرد يا نه . نميدونم چرا ، اما از روبرو شدن باهاش شرم داشتم . هرچند من ديشب هيچكاره بودم و اون فرمانده ميدان ، اما باز اين من بودم كه خجالت ميكشيدم . هيچ صدايي از هيچ جاي خونه به گوش نميرسيد . پام رو گذاشتم تو پذيرايي، تو آرايشگاهش
هم نبود . رفتم سمت حياط ،بازم نبود . ديگه مطمئن بودم كه خونه نيست . مثانم به اندازه سد كرج پر شده بود . اگه سريع خاليش نميكردم ،تهرون رو سيل ور ميداشت . ايكي ثانيه پريدم تو سرويس و فكر كنم نصف اوره و نيترات مورد نياز كشور رو يه جا تامين كردم . آبي به دست و صورتم زدم و اومدم بيرون .
حالا كه ديگه مثانم خالي شده بود تازه عقل برگشته بود تو سرم . ياد شب پيش افتادم . نميدونم چرا يه هو يه دلشوره اي افتاد تو تنم . نبود مهناز هم مزيد بر علت بود ، هر چند از مواجهه شدن باهاش هم ترس داشتم . يه چيزي بهم ميگفت : خره تو چي كار كردي . مهناز چرا نيست ، اگه الان بياد چي پيش مياد ،
خوابيدن سامان تا حالا چرا اينقدر طول كشيده . ... همه چيز رنگ وحشت به خودش گرفته بود ، مغزم درست كار نميكرد . فقط يه چيز به ذهنم رسيد . تا قبل از اومدن مهناز بزن بيرون پسر ..!!! فرار كن . .. يكي نبود بهم بگه :الاق ، چرا جو گرفتتد ،
چرا اينقدر كولي بازي در مياري ، به تو تجاوز شده ، نه به اون .
اين تويي كه بايد شاكي باشي . زوركي شومبولت رو انداختند تو تونل ، حالا داري التماس ميكني كه كونت رو تونل نكنند .
جنگي پريدم لباسهام و پوشيدم و با هزار بدبختي خودم رو رسوندم دم در . اما واقعاً جرات نميكردم كه در رو باز كنم . تازه ميفهميدم تو اين فيلمها كه ميخواهند از يه زندان در برند چي ميكشند . آهسته و آروم در رو باز كردم ، فقط نميدونستم اگه تو اون لحظه مهناز جلوم سبز ميشد بايد كدوم طرفي قش ميكردم . سرم و از لاي در بيرون انداختم و آروم يه سرك كشيدم تو كوچه . خبري از موجود 2 پا نبود . نميدونم چرا ياد سريال چاق و لاقر تو بچگي هام افتادم . دقيقاً شده بودم مثل اون دو تا ، زماني كه داشتند ميرفتند به قول خودشون ماموريت . فرقش اين بود كه اونا يه ژيان داشتند ( همون قرقي معروف) ، من بدبخت الان همون رو هم نداشتم و بايد با دو پا فرار ميكردم . يه نفس عميق كشيدم و با سرعت درب و بستم و سريع دوييدم به سمت سر كوچه و از اونجا هم يه راست به سمت خونه ( البته همش رو تا خونه ندويدم ، اما اگه يكم ديگه ميدوييدم راهي نبود ديگه) . رسيدم دم درمون ، كليد انداختم و در رو باز كردم ، اما چشتون روز بد نبينه . از چاله در اومديم ، افتاديم تو پروژه فاضلاب تهران . آقام نشسته بود تو حياط و داشت ناخنهاش و ميگرفت . يكي نبود بگه مرد حسابي الان آخه وقت ناخن گرفتنه . تا منو ديد دادش رفت هوا و شروع كرد به داد و بيداد كه كجايي و بي كس و كارو ول شدي و اين چه زندگيه و از اين جور حرفها . از زندان مهناز در رفته بودم و افتاده بودم تو زندان آقام . فرقشون اين بود كه زندان اونا 7 ستاره بود و غير انتفاعي ، اما مال آقام ستاره كه چه غرض كنم ،شهاب سنگ هم نبود و با كمكهاي هيئتي اداره ميشد . حالا منم مثل اين بدبختهاي فلك زده موندم چي كار كنم . كم كم سر و كله عمه مهتاب و فريبا هم پيداشون شد . آقام هم طبق معمول كه ميخواست شروع كنه به فول خودش منطقي حرف بزنه شروع كرد : ببين وحيد جان تو كه خدا رو قبول داري . گفتم آره خب . گفت قبول داري كه پيامبرها رو فرستاده براي ما . بازم گفتم آره . قبول داري كه امامانه (با لحجه) براي ما فرستاده . گفتم آهان . آقاهه شاكي شد و گفت . اشتك ، آهان نه ، آره !!! گفتم خب آره . باز ادامه داد . ديدم اگه بخوام همين جور اينجا وايستم و به حرفهاش گوش بدم ، از 124000 شروع ميكنه تا امامزاده هاي سر كوچمون هم پيش مياد . از يه طرف هم فريبا و عمه مهتاب داشتن از خنده ميمردند ، البته يواشكي . آخه آقام همين يه راه رو براي نصيحت بلد بود . هر موضوعي كه پيش ميومد ،طرف رو روبروش ميشوند و شروع ميكرد هر ريشداري و مغرفي كردن و ميگفت ، قبولش داري ، منتظر جواب هم نميشد و آخرش ميگفت حالا كه قبول داره پس حق با منه . سرتون رو درد نيارم ،ما اونروز يه بار ديگه از حضرت آدم تا امامزاده داوود و بقالي سر كوچمون ، جعفر كمپوت و ، حتي اين پسر هويجي روبروييمون ، ثارالله كه مابهش ميگفتيم ثاري رو از دوباره شمرديم و تو ذهنمون آپديتش كرديم . محاكمه كه تموم شد رفتم بالا . كنار بخاري تكيه زدم و شروع كردم درباره اين چند روزه فكر كردن . به سي ثانيه نكشيده بود كه دوباره اون حس شهوت به سراغم اومد . اي بر پدر اين شهوت لعنت . بابا من همين الان از اونجا در رفتم ، بزار يه چند ساعتي بگذره بعدش ياد هندستون كن . كير
بد انق ما در حالي كه كشي به خودش ميداد گفت : مرتيكه الدنگ ، تو عصر سماور ذغالي نيستيم كه ، بدون مشورت با من ، اونم وقتي من تو خوابم ، از اونجا زدي بيرون . به تو چه كه من با كي ميگردم ، با كي ميخوابم ، تو چي ميرم ، چيو پاره ميكنم ،
كي حالم بد ميشه ، كي بيهوش ميشم .......
اينقدر پكر بودم كه حال نداشتم با كيرم يقه به يقه بشم . هر چند يه دفعه كه اين كار و كرده بودم يه سيلي خوابونده بودم تو گوشش دادم رفته بود هوا و خودتون تا تهش رو بخونيد .
عمه مهتاب با يه استكان چاي مشتي اومد بالا . تا ديدمش خندم گرفت . اونم همينجور . جفتمون هم به محاكمه آقام داشتيم ميخنديديم . چاي و كنارم گذاشت و اون سمت بخاري نشست . گفت : معلومه كجايي ؟؟!! گفتم : تو رو خدا تو ديگه نه عمه . ميخواي از اول تا آخر رو بشمارم . خنديد و گفت نه ، اين دفعه از آخر تا اولش كن ... غير چشم چروني و افكار ذهنم و
ماجراي شب گذشته همه چي رو از اين چند روزه كه تو خونه مهناز ( يكي نيست بگه پس سامان ديگه سوسك شد ديگه)
بودم رو براش تعريف كردم . يه مقداري هم بهش آب و تاب دادم تا زندگيه مهناز اينها رو بيشتر شاد نشون بدم . نميدونم چرا ، اما يه حسي ميگفت كه اين كار رو بكن . اينقدر از شاد بودن زندگيشون براي عمه مهتاب تعريف كردم كه كم كم ناراحتي رو تو چهرش ميشد تشخيص داد . فهميدم كه گند زدم ،براي همين هم اومدم ماسماليش كنم . گفتم :البته اين يه طرف قضيه هست و اونا هم يه مشكلاتي دارند و به ناچار قضيه زندان بودن باباي سامان رو تعريف كردم و لاش هم يه جورايي از بي قيد و بندي مهناز ،يه چيزايي پروندم . عمه كه كمي اخماش تو هم رفته بود گفت : وحيد نگفتم اين پسره يه جورايي مشكوك ميزنه ؟؟ دلم كمي لرزيد و گفتم : چه طور . عمه گفت: اين كه ميگي باباش زندانه . حتماً آدمهاي ناجوري هستند ديگه . دلم آرومي گرفت . خيال ميكردم عمه ميخواد به مهناز گير بده . آخه يه تيكه اومده بودم كه حجاب براش يه كلمه چرتي هست و بهش آنچنان اعتقاد نداره . به عمه گفتم ،بابا آدمه ديگه . اگه تو اونشب كه با گلدون زدي تو كله شوهرت ،يه چيزيش ميشد و برات زندان ميبريدند ،آدم بدي ميشدي . حالا ولش ، يه چيز فقط عمه اگه اين سامان يه موقع زنگ زد من نيستما ؟؟!!
عمه يه جورايي نگاهم كرد و گفت : يعني چي ؟ بگو ببينم چه گندي بالا آوردي كه ميخواي ماست ماليش كني .
گفتم : هيچي بابا ، ميخوام يه كم سر به سرش بزارم .
اين و گفتم و از خونه زدم بيرون . تو خيابونها ول ميچرخيدم . دم دماي چهارشنبه سوري بود . باور كنيد من تو 2تا مانور تو خدمت شركت داشتم ،اما صداهاي انفجارش به اين ترقه مرقه هاي بچه ها نميرسيد ( خودم از اون مخالفهاي سر سخت ترقه و نارنجك و تي ان تي هستم . به قول ستار اين چيزها كه قديم نبود ، اينا لاحاف ملاهاست ، من و تو بايد جشن سوريمون رو مثل نياكان بزرگمون برگذار كنيم . اگه هم يه وقت هوس نارنجك بازي به سرمون زد ، من پيشنهاد ميكنم كه تو 18 تير برگذار بشه ) چشام مثل اين آدمهاي هيز همش تو پر و پاچه و هيكل زنها بود . اصلاً دست خودم نبود نميدونم چم شده بود . هر زن و دختري رو كه ميديدم با مهناز مقايسش ميكردم و مثلاً تو محاسباتم ميگفتم : اين طاقچش بزرگتره ، يا گردتره ، يا اينكه مهناز سينش اينجوري بود اين اينجوريه . مثل اين كس نديده ها حيرون بودم . هر كاري ميكردم كه نگاه نكنم ، مگه ميشد . يهو يه زنه رو كه تو فاصله 10 متريم بود رو چشم به چشم ديدم . چادري بود ، اما نه زياد املي . نگاهش رو از تو چشمم برداشت و تو امتداد بدنم اينقدر پايين آورد ، تا رسيد به جلوي شلوارم . منم همينطور مست و وا رفته نگاهش ميكردم . اينقدر ادامه پيدا كرد كه زنه از كنارم رد شد . مونده بودم كه به چي نگاه ميكنه .يه نگاه به لباسام كردم ، ديدم كه نه چيزيم نيست . اما پايينتر رو كه نگاه كردم ديدم ، اي واي خداي من ، يه خيار چنبر
همچين از شلوارم بيرون زده كه نگو . از يه كيلومتري ميشد راست كردنم رو تشخيص داد . بي اختيار يه (اين چيه ) اي گفتم كه فكر كنم زنه شنيد . چون وقتي كه دستم رو دراز كردم معامله رو جابجا كنم ،يه نگاه به پشت كردم ديدم زنه هم سرشو برگردوندهو من و ميپاد . مردم از خجالت . اما چشمهاي زنه يه جوري نگام ميكرد . دلم از نگاش ضعف رفت .يه لحظه شهوت به سراغم اومد . به خودم گفتم : نكنه اين ميخواره ، حمومها هم تعطيلند ، اومده تو خيابون يكي براش بخوارونه .
به سمتش چرخيدم و در حالي كه خيلي ماهرانه وحيد كوچولو رو جابجا ميكردم يه لبخندي بهش زدم . باورم نميشد اما نامردي نكرد و يه پوزخندي بهم زد . هر چند معلوم بود داره از ته دل بهم ميخنده اما باز جاي شكرش باقي بود كه جواب سيگنالام رو داده بود .تو حال خودم بودم كه يهو يه چيزي مثل رعد و برق كنارم صدا داد . دو سه ثانيه اي چيزي نفهميدم ، اما وقتي به خودم اومدم فهميدم يه مسلموني كنارم يه ترقه ، ترقه كه چه عرض كنم، شهاب 33 در كرده . مرتيكه نگفت ما به جهنم ، آسفالت شهرداري رو چرا نيم متر گودش ميكني ؟؟؟ تو اون لحظه نفهميدم كه، ادكلان به روتون، به خودم ريدم يا جيشيدم .
اما ميديدم كه ملت همچين بهم ميخنديدند كه كم كم داشت باورم ميشد من اسگلم . براي اينكه خودم رو عادي نشون بدم ، داد زدم آي بر پدرت لعنت پدر صلواتي . ايناش كه چيزي نيست ما بيشتر از ايناش و خورديم و شروع كردم به تكوندن خودم . چند نفري كه كنارم داشتند رد ميشدند از حرفهاي من خندشون گرفته بود و اگه نميترسيدند موج انفجارم بگيرتشون داد ميزدند ، دوباره دوباره . باز گند زده بودم . اين از اون حرف زدن ، حالا اون به كنار . معلوم نبود واسه چي داشتم خودمو تكون ميدادم . سرم رو كه برگردوندم ديدم زنه نيست . نبود كه نبود . يه فحش با پرستيژ به شانسم دادم و قيد قدم زدن رو زدم و برگشتم سمت خونه . سامان زنگ زده بود . عمه هم مثل اينكه باهاش صحبت كرده بود و گفته بود كه سرش درد ميكرد ،رفته بود دكتر .
اما با ادامه حرفهاي عمه ميخكوب شدم .
اولش كه كلي شاكي بود كه چرا به خاطر من مجبور شده دروغ بگه و كلي بابتش منت سرم گذاشت ، اما بعد كم كم بحث و عوض كرد و گفت : اين سامانه قيافش منفي ميزنه ، اما پشت تلفن يه جورايي صحبت ميكرد كه هر كي ندونه خيال ميكنه يا وكيله ، يا 10 ساله بالا منبر ميره . گفتم چه طور . گفت : همچين مودب و با شخصيت حرف ميزد كه نگو و نپرس ، البته خيلي سعي ميكرد كه قلمبه سلمبه صحبت كنه اما تابلو بود كه
اينكاره نيست . عمه مكثي كرد و گفت : با مادرش هم حرف زدم. تا اين و گفت يكه خوردم . عمه متوجه جا خوردن من شد و گفت : چيزي شده وحيد . سريع خودم و جمع و جور كردم و گفتم نه ، چه چيزي بايد بشه و منتظر ادامه حرفهاي عمه شدم . اما مثل اينكه عمه ته دلش يه چيزايي حس كرده باشه، گفت :تو كه راست ميگي . گفتم : بابا چي رو بايد دروغ بگم . بعد از يه لبخند تلخي ادامه داد : مادرش زن عجيبي به نظر ميرسيد .
به اين پولدار لارژا ميخورد ، لااقل طرز حرف زدن و نوع ادبياتش كه اينجوري نشون ميداد . خنديدم و گفتم : نه بابا اوضاشون از ما بهتره ، اما پولدار اونجوري نيستند . عمه ادامه داد : پس اين مادرش از اون زنهاست كه اعتماد به نفسش ،نفس شوهرشون رو ميگيره . آخه اينقدر سريع خودموني و راحت باهام حرف ميزد كه انگار هزار سال هست من و ميشناخت . خودمونيما ،اما اگه صداش رو مردونه كنه از پشت تلفن كسي نميتونه بفهمه كه اين زنه . راستي اسمش چي بود . سريع جواب دادم : مهناز . معلوم بود عمه هم كه يه زنه تحت تاثير نوع صحبت مهناز قرار گرفته ، حالا چه برسه به من .
با كمي استرس گفتم حالا چي كار داشت : عمه گفت : هيچي ميخواست هم از بابت كمكت تشكر كنه هم ببينه حالت چطوره : راستي مگه تو ديشب حالت بد بوده ؟؟!! با شنيدن كلمه ديشب مو رو تنم سيخ شد . من و مني كردم و گفتم : ديشب... خب نه...يعني آره ديشب دلم ... عمه گفت : مثل اينكه راست ميگفت كه ديشب حالت خوب نبوده . اونا كه ميگفتند :سر درد داشتي ،اما چه ربطي به دل داره نميدونم .
بعد ادامه داد : ناقلا نكنه اين بهونه رو آوردي كه از زير كار كردن در بري . سريع خنديدم و از راه حل پيش اومده استقبال كردم و گفتم : عمه هر كي رو كه بشه گول زد ، شما رو نميشه گول زد . آره ديگه خسته شده بودم . عمه خنديد و يه تو سري بهم زد و گفت : وحيد خيلي پر رويي ، اون بدبختها ،مخصوصاً مادرش داشت دلش مثل سير و سركه ميجوشيد ، اونوقت تو راحت اينجا نشستي و داري ميخندي . گناه دارند طفلكيها . گفتم :ولش بابا ، سامان زنگ زد يه جوري درستش ميكنم .
اما خيالم به كل راحت شد . گند ماجرا در نيومده بود كه هيچ تازه تو فيلم نقش داماد فراري رو هم بهم داده بودند . اما كم كم از زنگ زدن مهناز يه حس خوبي داشت بهم دست ميداد . نميدونم چرا ،اما خوشم اومده بود . از شما چه پنهون ، با اينكه يه زنه شوهر دار بود اما من هم دوستش داشتم . البته اگه يكم از خشونتش كم ميكرد ديگه عالي ميشد .
غروب بود و اوج جنگهاي خياباني . نميدونم اين بچه هاي محل ما قرار بود به كدوم محله همسايه حمله كنند ، اما جرات نداشتم از خونه بيرون بزنم ،مخصوصاً بعد از جريان صبح . تو خونه بودم كه ديدم زنگ در رو ميزنند . پنجره رو كه باز كردم ديدم سامان داره من و نگاه ميكنه . اي به خشكي شانس اين اينجا چه كار ميكنه . يه لبخندي زدم و لباسام و پوشيدم و رفتم دم در . يه تعارفي كردم، اما تو نيومد . زديم بيرون . اولين چيزي كه گفت اين بود : تو حالت خوبه ؟؟!! با نگراني گفتم :چه طور . گفت :صبح چرا از خونه زدي بيرون . نميگي آدم وقتي ميره مهموني يه خداحافظي ميكنه بعد ميزنه بيرون . يه نگاهي بهش كردم و گفتم : مهموني ديگه ؟؟!! گفت :حالا اگه حمالي هم اومده بودي ،حداقل واي ميستادي پولت رو ميگرفتي . يه نگاه كردم تو چشماش و بعد دو تايي زديم زير خنده . به سامان گفتم ديشب تو خواب ،يه خواب بد ديدم ،اونم در مورد آقام . براي همين هم صبح كه پا شدم و ديدم مادرت نيست و تو هم كه خوابي ،به ناچار بدون خداحافظي زدم بيرون . سامان كه مثل اينكه چاخانم باورش شده بود گفت : خلاصه مامي كه خيلي ناراحت بود . ميگفت ببين با اين پسره چي كار كرديم كه بيچاره فراري شده . تو دلم گفتم : مامي جونت ديگه ميخواست چيكار كنه .
عصمت و عفتمون رو كه به باد داد . فقط تنها كاري كه نكرد اين بود كه بكارت كونمون رو هم به باد بده .
گفتم نه بابا ،اين حرفها چيه . مهناز خانم خيلي هم به من لطف دارند ، من كه روم نميشه تو از طرف من ازش تشكر كن .
خلاصه اونروز گذشت و ما دو روز بعد رفتيم داهات تا سال نو رو تو اونجا شروع كنيم ،البته به دستور آقاهه .
ما تا 10 فروردين اونجا بوديم و كلي هم سر به سر اين فك و فاميلهاي آقاهه ميگذاشتيم .
هر جا هم كه ميرفتيم ،آقام مثل اين تازه عروسها من رو نشون ميداد و ميگفت : وحيده ها ، يه ماه ديگه خدمت تمومه . زن ميدمش . يكي نبود بگه پدره من ميگه من عتيقم كه ميخواي حراجش كني . ديگه آبرو برام نمونده بود . بگذريم خلاصه از دهات برگشتيم تهران . قبل سال يه بار ديگه هم تلفني با سامان صحبت كرده بودم و گفته بودم تا 10 ميريم داهات . اون بيچاره هم كه 5 فروردين بايد ميرفت پادگان براي نوبت دوم كشيك عيد . تعطيلات خوبي بود . اما من نميتونستم مهناز رو فراموش كنم .
راستش رو بخوايد . بعد از دو سه روز از اون ماجرا يه حالت پشيموني به سراغم اومد . يه عذاب وجداني كه ميگفت : بد كردي وحيد ، بد . اون يه زنه شوهردار بود . يادت رفته كه قبلاً به سامان گفته بودي هيچ وقت با زنه شوهر دار نميخوابي . پست فطرت حالا چي شد كه با زن باباي همون بدبخت خوابيدي .
راستش يكم از خودم و از اون اتفاق زده شده بودم . به قول بچه ها ميخواستم توبه كنم . يه چند روزي هم ميشد كه كارگاه كمكي ، كف دستي رو تعطيلش كرده بودم . دليل هيچ كدومشون رو هم نميدونستم ، يا اينكه به خودم الفا ميكردم كه نميدونستم . سيزده به در خوبي هم داشتيم مخصوصاً كه عمه هم يكمي از اون افسردگي در اومده بود ، لااقل سعي ميكرد اينجوري نشون بده ، اما من خوب ميدونستم كه تو دلش يه غم داره اندازه يه دنيا . فرداي سيزده بود كه تلفن زنگ زد . حال نداشتم جواب بدم . عمه گوشي رو برداشت . شروع كرد سلام و احوالپرسي كردند . تا اسم مهناز رو شنيدم از جام پريدم . خودم و سريع به پيش عمه رسوندم و بهش نگاه كردم . حرفهاش و با اين جمله تموم كرد : شما هم همينطور ، ايشاالله كه به سلامتي تموم ميشه ، قربان شما، خداحافظ . اين و گفت و گوشي رو به سمت من گرفت . هول شده بودم . يعني مهناز بود ، اينجا چي كار داشت . تازه كم كم داشتم بيخيالش ميشدم . اولش نميخواستم گوشي رو بگيرم اما ديگه نميشد كاريش كرد . ميترسيدم گندي ،چيزي زده باشم . به ناچار گوشي رو از عمه گرفتم و گفتم بله . يهو صداي سامان جونمرگ شده از پشت گوشي پيچيت تو گوشم . چطوري الاخ . كنگر خوردي ،لنگر انداختي ، پاشو بياديگه . مردم و زنده شدم . گفتم : تويي سامان ، تهران چي كار ميكني . يه لحظه مكث كرد و گفت : تهران چيه ، من پادگانم . دلم آروم گرفت . پس مهناز نبود و سامان بود كه زنگ زده بود . تو عجب بودم كه پس چه طور اين عمه مهتاب اينقدر با اين سامان گرم گرفته بود ، آخه تا يه مدت پيش كه چشم ديدنش رو هم نداشت . ايشالله و قربان شماهو ... از اين جور چيزا .
خلاصه يه چند دقيقه اي با سامان صحبت كردم و تا اينكه گفت : تو كي ميخواي بياي براي گرفتن تصويه حساب و كارت . گفتم دو روز يا سه روز ديگه ، چه طور مگه .
گفت : يه زحمتي دارم برات . من يسري از مداركم رو جا گذاشتم خونمون و فراموش كردم كه بيارم . براي تشكيل پرونده (براي كارت) ميخوامشون . يه زحمتي بكش . قبل از اينكه بياي يه سر برو خونمون از مهناز مامي بگيرشون و با خودت بيار .
تا اين و شنيدم انگار يه بشكه 220 آب سرد روم ريخته باشند، تنم يخ كرد . صداي سامان از اون سمت گوشي ميومد كه ميگفت : وحيد ، صدامو داري ، ميشنوي . به خودم اومدمو گفتم : آره ، تو چي گفتي . من برم ... آخه .. من كه نميتونم ..
سامان گفت : نميتوني . واسه چي نميتوني . گفتم : آخه ميدوني . من ... شروع كردم چرت و پرت گفتن . اما تابلو بود كه داشتم هزيون ميگفتم . خلاصه سامان يه چيزي رو گردنمون انداخت و خداحافظي كرد . نميدونم چرا از دست مهناز فراري شده بودم ، اما چاره اي نبود . به سامان نميتونستم بگم من اگه برم خونتون يا من مهنازت و ميكنم ، يا اون منو .
گوشي رو نذاشته ، ديدم اين وحيد كوچولو سرش رو آورده بالا و ميگه : آفرين ، آفرين پسر خوب . تا ميتوني به مردم كمك كن .
برو از خونه مهناز مداركش و بگير و برسون دستش ، ثواب داره والله . يه نگاهي بهم ميكرد ،كه هر كي ندونه خيال ميكرد ؛30 سال تو كاره خيره .! با تمام قدرت سرش رو دادم پايين و گفتم : اگه خيال ميال واسه خودت كردي ،كور خوندي . ما تا دم در ميريم و مدارك و ميگيريم و برميگرديم ، فهميدي . بي شعور گلاب به روتون هيچي نگفت و فقط يه تفي كرد
     
#23 | Posted: 14 Jul 2010 03:49
میهمان

قسمت (25) b
روز قبلي كه ميخواستم برم خونه مهناز رفتم و يه بليط براي مراغه گرفتم و برگشتم خونه . ميخواستم سامانه رو يه جورايي بپيچونم . نميدونم چرا اما از روبرو شدن با مهناز هم يكم ترس ، هم يه كم شرم داشتم . بيچاره نه چيزي بهم گفته بود ، نه اينكه برام دردسر درست كرده بود ، ولي يه جورايي زده شده بودم . اينقدر هم تو مايه هاي پرستيژ و كلاس نبودم كه نوع سكس اون شب بهم بر بخوره ، اما نميدونم چه مرگم بود .
صبح از خواب بيدار شدم . صبحونه رو خوردم و با بي ميلي نصفه ،نيمه راه افتادم . دلشوره اي تو دلم بود كه نگو . نميدونم كي رسيدم دم در خونه مهناز . رسيده بودم پشت درشون . خدا خدا ميكردم كه زنگ بزنم و كسي خونه نباشه . كسي كه چه عرض كنم ،همون مهناز خونه نباشه . دستم و بردم سمت زنگ و فشارش دادم . يه كوچولو . جوري كه يه دنگ كوچيك بيشتر نكرد . اينقدر سريع فشار دادم و سريع دستم رو برداشتم كه خودمم نفهميدم زنگ رو زدم يا نه . شايد مثل اين بچه ها كه سر خودشون رو شيره ميمالند ،ميخواستم به خودم بگم : من كه زنگ زدم ،كسي خونه نبود .
اما يهو باز اين خروس همراه ، همون كوچك خوان جنگليم و ميگم سرش و از كنار شورت بيرون اوردو گفت : ميدوني اين زنگ كدوم زنگه ؟؟ گفتم : اين زنگ كه زنگه خونه سامان ايناست ، اما تو بگو ببينم منظورت چيه ؟ تو همينجور الكي نطقت باز نميشه .
بد قواره يه نگاهي كرد و بعد با حالتي حق به جانب گفت :
خره من كي به تو پيشنهادهاي بد دادم .يادت رفته اين زنگ همون زنگي هست كه تو هر وقتي كه ميخواستي يه حال و هولي بكني مثل خروس بيمحل صداش در ميومد . گفتم خب . گفت : خره اين بهترين فرصته كه انتقامت رو بگيري . گفتم :مثلاً
چه جوري . گفت : هيچي كاري نداره . كافيه اينقدر فشارش بدي كه بسوزه . اونوقت خيالت راحت ميشه و بعدش هم ميريم پي كارمون ؟؟!!!! يه نگاهي بهش كردم و گفتم : من ، اسگولم . گفت : نه فكر نكنم . گفتم : بزغاله من نميخوام الان صداي اين زنگه در بياد ، تو ميگي بيشتر فشارش بدم . آره ارواح جدت كه خرطوم فيل بود . من فشار بدم و مهناز بياد دم در و تو هم بگي كي بود كي نبود ، سام عليك ، ما اومديم تو . تو همين گير و دارهاي درگيري و جر و بحث با اين كچل بودم كه در يه تقي كرد و مهناز جلوم سبز شد . خشكم زد . اي به خشكي شانس . اين انگار پشت در منتظر بوده. زبونم باز بند اومده بود ، بر عكس زبون اون پاييني كه با چهره اي خندان داشت داد ميزد . آهههاي سلام ، من خوبم تو خوبي ، باز دوست داري من و قايمم كني . مهناز باز هم با همون موهاي طلاييش جلوم ظاهر شده بود .يه روسري گل منگلي رو شونش انداخته بود كه سرشونه هاي برهنش رو مخفي ميكرد . اما شلوار كردي طوسيش برام تعجب انگيز بود .
دوباره مثل همون اولين باري كه ديده بودمش هول شدم .
انگار تو دهنم چسب ريخته باشند از هم باز نميشد . اما بالاخره يه جورايي با كله و ايما اشاره تونستم بهش بفهمونم سلام . مهناز يه نگاهي بهم كرد و بعد يه سركي تو كوچه كشيد . بعدش خيلي ريلكس جواب سلامم رو داد .
معطل نكردم و سريع گفتم : ببخشيد مزاحمتون شدما . اومدم اوم مدارك سامان رو بگيرمشون . اگه زحمتي نيست بديد ببرمشون . مهناز يه خورده منو نگاه كرد و گفت : خونواده خوبند . عمه چه طورند . عيد شما مبارك .
منو ميگي . هاج و واج مونده بودم كه اين چي ميگه ، من چي ميگم . من ميگفتم بده ببرم ، اين ميگفت ، اهاي ناقلا ببريش چرا ؟؟؟ با خجالت گفتم : تبريك از منه ، سال نوتون هم مبارك باشه . مهناز تا ته جملم صبر نكرد . تهش رو نشنيده روش و برگردوند و در حالي كه به سمت داخل ميرفت ، گفت : داري مياي تو در رو پشت سرت ببند . مثل گاوي كه تو تركيبي از خاك و آب توقف كرده بود ، مونده بودم ، هاج و واج .
اومدم زرنگي كنم و سريع تا از ديدم خارج نشده گفتم: نه ممنون مزاحم نميشم ؛ كار دارم . اما مهناز بدونه اينكه سرش رو بچرخونه ، در حالي كه از پله ها بالا ميرفت جواب داد : منم كار دارم ، در يادت نره . اين و گفت و رفت داخل خونه . ديگه نميتونستم چي كار بايد ميكردم . اين زنيكه منو داشت ميكشيد داخل . صداي سوت بلبلي بود كه از جلوي خشتكم به گوش ميرسيد . همراش هم ميخومد كه « ما برديم و ما برديم ، كوس و كون و ما خورديم، كير مونم تو خوردي » !!! بد جور حرصم گرفته بود . اگه تو كوچه نبود براي اينكه ضايش كنم ، همونجا درش مي اواردم و يه كف دستي ميزدم تا داخل كه ميرم بي حال باشه و از شوخ و شنگي بيفته ، اما حيف كه نميشد .
رفتم تو و در و بستم . از پله ها بالا رفتم و داخل حال شدم . از مهناز خبري نبود . همون دم در ورودي ايستادم . صداي مهناز از تو اطاق خوابش بلند شد كه گفت : اومدي . جواب دادم بله . با يه حالتي گفت : خوش اومدي عزيزم . با شنيدن اين جمله سر من از ترس افتاد پايين ، سر وحيد كوچولو مثل ديش ماهواره اومد بالا . اي داد بر من . اين زنه مثل اينكه خوابي براي ما داره . دلم شروع كرد به عربي بيريك زدن . زياد طول نكشيد و مهناز از اطاق بيرون اومد . يه پوشه دستش بود . اومد جلو و گفت اينا رو ميخواست سامان ، آره ، هميناست . پوشه رو از دست مهناز گرفتم و سر سري يه نگاهيش كردم و گفتم : آره هميناست .
خب من ديگه مزاحم نشم . مهناز يه نگاه معني داري كرد و بعد با يه لبخندي گفت : مزاحم ، آره خيلي مزاحمي . مثل اينكه زياد بهت بد ميگذره ، نه ؟؟ گفتم : نه بابا اين چه فرمايشي هست . اتفاقاً ما نمك پرورده ايم . انگار نه انگار كه همين دو سه هفته پيش ما تو آغوش هم بوديم . نميدونم چرا هيچ كدوم از طرفين نميخواست اين موضوع رو ياد اون يكي بياره . اما من هر چقدر سعي ميكردم خودم رو عادي نشون بدم ،ميگه ميشد . تابلو بود كه از بودن تو اونجا دارم عذاب ميكشم . آب پاكي رو ريختم رو دستم و گفتم : اگه امر ديگه اي نداريد من رفع زحمت كنم . مهناز نگاه سوزناكي كرد و گفت : عرضي نيست . ممنون بزاي مدارك . به سلامتي بري و برگردي . تو كونم عروسي شد و سر در خشتكم پرچم سياه . با گفتن با اجازه، اومدم كه از خونه خارج بشم . اما ناگهان صداي مهناز تو گوشم پيچيد كه گفت : آهاي آقا پسر ، چيزي يادت نرفته ؟؟!! خشكم زد . سرم رو برگردوندم و با چشمهاي باز شده تعجبم رو نشون دادم . ديدم مهناز در حالي كه لبخند مليحي به لب داره دستش رو به سمتم دراز كرده و بعدش گفت : رسم خداحافظي يادت رفت .
يكم آروم شدم و يادم اومد كه موقع خداحافظي دست نداده بودم ، اما آخه ميگه موقع ورودم دست داده بودم ، تازش هم ميگه چند بار تو عمرم با زنها دست داده بودم كه حالا مثلاً يادم رفته باشه . به هر حال محض ادب هم كه شده يه لبخندي زدم و با گفتن : آه ببخشيد ، دستم رو به سمت مهناز دراز كردم .
مهناز انگشتهاي كشيده ، اما گوشتيشو دور دستم گره زده و آروم آروم شروع كرد فشار دادن . چشمهاي شهلاي مهناز رو تا عمق ديدم داشتم تماشا ميكردم . يه نگاه پر از تمنا بود . داشتن با تمام وجودشون ازم دلبري ميكردند . يه وقت به خودم اومدم و ديدم كه محو مهناز شدم و اي دل غافل قافيه رو دارم ميبازم . كمي به خودم اومدم و دستم رو سعي كردم به آرومي از دستش در بيارم . اما با مقاومت ملايم مهناز روبرو شدم . لبخندي زدم و دوباره سعي كردم ، اما اينبار مقاومت بيشتري كرد و اونم يه لبخند مضحكي به علامت مخالفت رو لباش نقش بست . بازم سعي كردم ، اما اينبار مهناز دستمو با تمام وجود به سمت خودش كشيد . كمي به سمتش متمايل شدم . به ناچار خودم رو كمي به عقب كشيدم و من هم زور زدنم رو بيشتر كردم . شده بود مثل يه بازي تمام عيار . مهناز هم همچنان من و به سمت خودش ميكشوند و من هم كم نميزاشتم و مقاومت ميكردم كه ناگهان مهناز دست از مقاومت برداشت و يهو خودش و به سمت من پرتاب كرد . كششي كه من هم وارد ميكردم مزيد بر علت شد و من به ديواري كه باهاش يه يكي دو قدم بيشتر فاصله نداشتم چسبيدم و بلافاصله هم مهناز به من كيپ شد . نميدونم چي جوري شد اما تا به خودم اومدم ديدم سينه هاي درشت و نرم مهناز رو روي قفسه سينم دارم حس ميكنم . چشمهاي مهناز كه باز هم تو چشام گره خورده بود و ميشد سوز خواهش رو ازشون خوند رو داشتم تماشا ميكردم . يه چند ثانيه اي بيشتر طول نكشيد . مهناز
با كمي تكون دادن به اندامش شروع كرد به مالوندن خودش به من و با اين كارش ميخواست اون دژ مستحكمي كه من براي خودم درست كرده بودم رو تسخير كنه . اما من هم نميخواستم كم آورده باشم دستم رو رو شونش گذاشتم و اومدم اونو به عقب هول بدم كه يهو مهناز دوباره تو چشام خيره شد و بعد ناگهان به سمت صورتم هجوم آورد . گرمي شيرين لبهاي مهناز رو داشتم روي لبهام حس ميكردم . چقدر لبهاش كلفت و گوشتي بود . زبون داغش تو گوشه گوشه دهنم ميچرخيد و خودش رو به هر جايي ميچسبوند . بوي رژي كه زده بود هوش رو از سر آدم ميبرد . نميدونم كه واقعاً بزاق دهنش اينقدر خوشمزه بود يا تو خوش طعم شدنش اون رژ هم تاثير داشت . هر چي كه بود داشتم تو يه دنياي ديگه سير ميكردم . چشمهام رو بسته بودم و خودم رو باز هم در اختيارش قرار داده بودم . چاره اي نبود . شايد اگر هر مردي بود و زورش از مهناز هم بيشتر بود تا حالا 100 بار زورم بهش چربيده بود . اما نميدونم چرا من نميتونستم جلوي مهناز از خودم اختياري داشته باشم و سريع بدون اينكه بخوام ،جلوش وا ميدادم . نفس گرم مهناز رو ديگه تو ريه هام هم حس ميكردم چه برسه به صورتم . مهناز خيلي راحت ، با يه مهارت وصف نشدني نوك زبونم رو با زبون داغش لوله ميكرد و بعد خيلي آروم ، با يه حالت خاص شروع ميكرد به مكيدن . تا اون روز همچين مسئله اي رو تجربه نكرده بودم ، اما يقين بدونيد كه هيچ وقت هم نميتونم اون لحظه رو روي اين خطوط توصيف كنم . همونجور كه دستهام رو شونه مهناز بود ناخدا گاه كمي اون شونه هاي نازش رو از روي روسريي كه روي شونش انداخته بود فشار دادم . به محض اين كه اين كار رو كردم مهناز با تمام وجودش دهنم رو از گرمي دهنش پر كرد و تمام زبونم رو به كامش گرفت . فشار تمام هيكل مهناز رو داشتم حس ميكردم . اما ناگهان مهناز لبهاش رو از دهنم جدا كرد . چشهمام رو باز كردم ديدم داره من و تماشا ميكنه . ذل زدم تو چشماش . در حالي كه نگام ميكرد سرش رو كمي به چپ و راست تكون داد و در همون حالت باز صورتش رو بهم نزديك كرد و زبونش رو در آورد و شروع كرد به ليس زدن خرخرم . از زير خرخره شروع كرد و همونجور كه زبونش رو ميكشيد ،اومد بالا تا رسيد به لبام . يه بوسه اي زد و بعد ازم به طور كامل جدا شد . باز يه نگاهي بهم كرد و خيلي آروم با يه لحن نازي گفت : حالا ميتوني بري ،خداحافظ!!!!!! روشو برگردوند ، تا بره سمت ديگه پذيرايي . موندم حيرون . اين زنيكه آدم رو تا لب حوض ميآورد و تشنه داشت برميگردوند . تمام توبه و قولهايي كه به خودم داده بودم رو فراموش كرده بودم . تو اون لحظه فقط به يه چيز فكر ميكردم . مهنازززززز . نميتونستم حالا كه عهدم رو شكسته بودم و دوباره افسارم رو داده بودم دستش ، بدون كمترين بهره اي از اين تن بلورين ،ازش جدا بشم . ميخواستم . حالا ديگه با تمام وجود ميخواستمش . حتي اگه شده به دست و پاش هم بيفتم ،ميخواستمش . بايد منو كامروا ميكرد . بايد اون تنش رو در اختيارم قرار ميداد . نيازش داشتم .
گفتم: همين ، پس من چي ؟؟؟ مهناز سر جاش وايستاد . بدون اينكه سرش رو برگردونه كمي مكث كرد و بعدش گفت : نشنفتم چي گفتي . يه بار ديگه بگو . از اين كه داشت اذيتم ميكرد راضي نبودم اما اين من نبودم كه شرايط رو تعيين ميكرد . دوباره گفتم: چرا با من اينجوري ميكني . چرا ميخواي منو آزارم بدي . من ميخوامت . بار اولي بود كه به يه جنس مخالف اينجوري تو كلام ميگفتم ، خاطرت رو ميخوام . مهناز سرش رو برگردوند و گفت: پس آقا كوچولو منو ميخواد . نه بابا . آخره سر پس زبون باز كردي . كه منو ميخواي . حالا چيو ميخواي . اصلاً ببينم تو واسه چي منو ميخواي ؟
موندم چي بگم . سكوت سنگيني وحشتناكي رو دامن ميزد .
دوباره مهناز بود كه گفت : نگفتي :منظورت از ميخوامت چيه .
بايد هر چي كه تو دلم بود رو بيرون ميريختم . بايد همه چي رو بهش ميگفتم . اينجا ديگه بحث آبرو و غرور و خجالت در بين نبود . من تنها بازنده اين قمار بودم و بايد سعي ميكردم هر چي ميتونستم اين بازي رو كشش بدم .
لبام رو از هم باز كردم و شروع كردم به اعتراف . گفتم . هر اون چه رو كه تو دلم بود رو گفتم .
از روز اولي كه ديده بودمش رو . لذت بردن از حرف زدنهاش و . جذابيت و قشنگي چهرش . طرز گفتار و رفتارش . جتي از نوع پوشش و اندامش . همه رو گفتم . گفتم كه چه شبهايي كه با عشق تو تو رختخواب خوابم برده بود و گفتم چه روزهايي كه لحظه شماري ميكردم كه بتونم يه لحظه دوباره ببينمت . حتي بهش گفتم كه نميدونم چرا اينقدر كه به اون علاقه مند شدم به هيچ دختري اينقدر علاقه پيدا نكرده بودم . من اعتراف ميكردم و اون هم مثل يه دستگاه ضبط ، همه چي رو مو به مو به خاطرش ميسپرد .هر چي تو دلم بود ريختم بيرون . در آخر هم بهش گفتم : حالا كه همه چيز رو ميدوني ، ديگه جدايي ازت برام غير قابل تصوره . من بي تو ميميرم .
حرفهام شايد يه 15 دقيقه اي طول كشيد . نميدونم اون من بودم كه اين حرفها رو به مهناز ميزدم يا نه ، اما هر چي كه گفته بودم از ته قلبم بود . آره من داشتم كم كم عاشق مهناز ميشدم . خنده دار بود اما واقعاً داشتم ميشدم .
حرفهام كه تموم شد مهناز يه سي ثانيه اي سكوت كرد .
سي ثانيه اي كه برام شايد ده سال طول كشيد . نگاهش رو ميشد حس كرد . اما من ديگه نميتونستم به چشمهاش نگاه كنم . يهو سكوت شكسته شد و مهناز گفت : پس چرا اينقدر ازم تو اين مدت دوري ميكردي . گفتم : نميدونم . دست خودم نبود . اما دلم باهات بود . مهناز يه پوزخندي زد و گفت : ميخوام همونجور كه تو حرف دلت رو زدي ، منم راحت حرف دلم رو بهت بزنم . اگه ناراحت ميشي ،خب بشو ، برام مهم نيست .اين و با غرور گفت و ادامه داد : اين چيزهايي كه تو ميگي نشونه هاي عاشق شدنه . عشق تو به من . عشق يه پسر بچه 20 ساله كه هنوز خدمتش تموم نشده ،به يه زنه 40 ساله ، كه از قضاي روزگار مادر دوست صميميش هم هست و شوهر هم داره . هيچ ميدوني داري چي ميگي .ميتوني به من بگي تو ، يه پسر بيست ساله ،به چه علت بايد خاطر خواه يه زنه 40 ساله بشي ، اونم در صورتي كه اگه پا بزني نميگم هزارتا ،اما دو سه تا دختر كه پيدا ميكني كه باهاشون تريپ عشق و عاشقي بريزي ..... يا اينكه اينها همش دروغه و منو فقط واسه ترك كف دستيت ميخواي و ميگي بهش ميگم دوستت دارم ، عوضش هر وقت بخوام لنگاش و برام ميده هوا . البته نميگم كه تو نبايد به من به چشم هوس نگاه كني . نه . اما ميگم دم از عشق و اين خاله بازيها نزن و رو راست بيا حرفت و بزن .
ميدوني چرا اون شب بهت چراغ سبز نشون دادم . چون فقط ميخواستم خودم رو خالي كرده باشم . ميخواستم به خودم ثابت كنم كه هنوز هم ميتونم مردهايي رو كه حتي نصف خودم سن دارند رو رو يه انگشتم بچرخونم و به ريش نداشتشون بخندم . حاليت ميشه دارم چي ميگم . اگه تو نبودي ،يكي ديگه . چه فرقي ميكرد . كمي سكوت كرد و ادامه داد : حالا با اين حرفهايي كه شنيدي ،باز هم ميگي عاشقمي .؟؟؟!!!
حرفهاي مهناز مثل پتك بود كه رو سرم فرود ميومد . من به راستي دوستش داشتم و اون با من مثل يه بچه رفتار ميكرد . خيلي راحت داشت بهم ميگفت كه براش مثل يه دستمال كاغذي ميمونم كه وقتي كثيف شدم ديگه راحت ميشه دورش انداخت . تو عمرم اينقدر تحقير نشده بودم . نفرت تو وجودم شعله ميگرفت ،اما اين مهري كه ازش تو دلم شكل گرفته بود اوت آتيش رو سريع خاموش كرد . در حالي كه نگاهش ميكردم پوزخندي بهش زدم و گفتم : تو اگه ميخواي از خودت تو ذهنم يه تصوير بد بسازي ،بساز . خود داني . اما اين و مطمئن باش هميشه دوستت دارم . آره من براي اون هيكلت جون ميدم . براي لمس اون سينه هات تب ميكنم . از اينكه باهات بخوابم خوشم مياد . از رقصيدنت ،خنديدنت ،ناز كردنات ، اخم كردنات. از همه اينها خوشم مياد . اما اين فقط تنها شهوت نيست كه تو وجودم برات پر ميزنه . اين قلبمه ،اين جونمه ،اين عشقمه كه داره تو رو ميپرسته . بابا چرا نميفهمي . من همه چيت و با هم ميخوام . اصلاً ميدوني چيه ، من ميخوام اون شوهر جاركش ، عمليت و بكشم و خودم شوهرت باشم . بابا لامصب من ميميرم برات ، بفهم . چرت و پرت بود كه داشتم ميگفتم و به خورد مهناز بيچاره ميدادم . جو كه شديد گرفته بودم و من هم داشتم وضعيت آب و هوا رو باروني و عشقي تفسير ميكردم . كير بيچاره ما هم گوشه اين معركه نشسته بود و مثل اين مادر مرده ها منتظز بود ببينه آخر اين معركه گيري چي ميشه و آخر سر ميتونه كاسب باشه يا سرش بي كلاه ميمونه .
مهناز رو نگاه كردم . صورتش سرخ تر از قبل شده بود . نميدونم چرا ،اما احساس كردم كه حرفهام روش تاثير گذاشته . اما اون زن دنيا ديده كه چه عرض كنم ،30 سانت ديده اي بود و با حرفهاي يه پسره 18؛ 19 سانتي كه نصف چالش رو هم نميتونست پر كنه ،خام نميشد . گفت : مطمئني كه عشقت بر شهوتت ميچربه ؟ خيلي قاطع گفتم شك نكن .
يه نگاه عاقل اندر صفيح بهم كرد و گفت : ميتونيم امتحان كنيم .
اين و گفت و بهم نزديك شد . كنارم ايستاده بود . همش به خودم ميگفتم منظورش چي بود ، امتحان ديگه چه سيخيه ؟؟؟
تو چشمهام نگاه كرد و گفت : هر كاري كه ميگم گوش ميكني و نه نمياري ، وگرنه اين آخرين باري هست كه منو ميبيني .
دلم هوري ريخت پايين . مهناز اين رو گفت و روسريش رو از رو شونش برداشت . تاپ بنديش كامل نمايان شد . اون شونه ها و بازو هاي سفيد و گوشتيش يه ان هوش رو از سرم بيرون برد . خيلي راحت دست كرد تو موهاش و كش موهاش رو باز كرد و با يه حركت گردن موهاي لخت و طلاييش رو تو فضا پخش كرد . اين دومين تيري بود كه به اين قلبم داشت فرو مياورد . باز يه نگاهي بهم كرد و اينبار گفت : خوب منو نگاه كن . اين و گفت و از دو طرف پايين تاپ گرفت و به سمت بالا كشيد و تاپش رو از تنش در آورد . خدايا . من داشتم چي ميديدم . اين بالا تنه مهناز بود كه برهنه جلوم قرار داشت . يه تن سفيد سفيد ، كه از انبوهي از گوشت و عضله تشكيل شده بود . رنگ سياه كرستش سفيدي تنش رو زياد كه نه ، اما با جلوه كرده بود . مهناز همچنان داشت نگام ميكرد و از اينكه من رو اينطوري هيجانزده ميديد ،احساس رضايت ميكرد . اما ناگهان يه جمله گفت : درش بيار . موندم . باز تكرار كرد: گفتم درش بيار . ميدونستم منظورش آلتم هست ،اما براي چي . اينبار ديگه منتظر نشد و خودش دستشو رسوند به كمرم و كمربند و دكمه ها رو باز كرد و زيپ رو پايين كشيد و شلوارم رو يه جا كشيد پايين . شلوارم تا زانو همراه شورتم كشيده شده بود و من حيرون از اين حركت . مهناز يه نگاهي به كير نيمه خوابم كرد و گفت : پس اين هموني هست كه ميخواد براي من جاي كير شوهرم رو بگيره . تازه كاره اما بايد ديد كه ميتونه خودشو نشون بده يا نه . اين و گفت و شروع كرد به مالوندنش . كيرم با سرعت زيادي بلند ميشد و تمام فضاي دست مهناز رو پر ميكرد . مهناز سرش رو آورد بالا و گفت : حالا وقته امتحانه . نترس امتحانش سخت نيست . بعد لحنش رو كمي آروم ،اما حشري كرد و گفت : چشات رو از تو چشام بر نميداري ،اگه برداشتي نه من ،نه تو . من سعي ميكنم آبت رو بيارم . برا ي چي . براي اينكه من هوسم . اين به تو چه ربطي داره . خب تو عاشقي ديگه . تو بايد سعي كني كه هوست به عشقت نچربه و به شهوت فكر نكني . اون وقت من بهم ثابت ميشه كه منو فقط براي تنم نميخواي و راستي راستي دوستم داري . تا كي . خوب سوالي كردي و تو دو دقيقه بايد تحمل كني . اگه نيومدي ،تو بردي و اگه من آوردمت ،من . مهناز خودش سوال ميكرد و خودش توضيح ميداد و خودش هم تائييد ميكرد . انگار نه انگار كه من هم بودم . از همين الان شروع شد . با اين حرف به خودم اومدم . نميتونستم چشمام رو از چشماش بر دارم . شروع كرده بود . با اون انگشتهاش داشت دور تا دور كيرم رو ميماليد و خيلي ماهرانه جلق ميزد . شهوت رو تو چشمهاي درشت و تيرش ميشد خوند . تمنا بود كه موج ميزد . اون يه نامردي واقعي كرده بود . قبل از دو دقيقه راحت اندامش رو كه تا اونروز به اين راحتي تو روشنايي نديده بودم به نمايش گذاشته بود و چند دقيقه هم جلوتر مالوندن رو شروع كرده بود . خيلي خودم رو داشتم كنترل ميكردم تا يه وقتي نيام ، اما ميگه ميشد . ميشد تو اون چشمهاي شهلا نگاه كرد و وسوسه نشد . ميشد اون تن سفيد و با اون سينه هاي بزرگ داخل كرست مشكي رو ديد و هيجان به سراغت نياد . مهناز خوب درسشو بلد بود و ميدونست منو تو چه وضعيتي قرار داده بود . كم كم حركت آب رو تو كمرم حس ميكردم . مخصوصاً كه يه دست مهناز همش دور كمر و شكمم در حال مالش بود و بعضي وقتها بيضه هام رو مالش ميداد . نميدونم كه دو دقيقه شد يا نه اما با يه داد خودم رو خالي كردم . به همين راحتي . تمام دست مهناز پر از آب شده بود و فرياد من بود كه به هوا بلند بود . چند لحظه بعد آروم شدم . كاملاً خالي شده بودم و ديگه خبري از شهوت نبود . اما اين مهناز بود كه سرمست از پيروزي داشت بهم ميخنديد . « چي شد آقاي عاشق ، پس چرا وا دادي » هر كاري كردم نشد كه نشد . بابا ميگه ميشه يه زن ،اونم زني مثل مهناز براتون كف دستي بره و بتونيد جلوش مقاومت كنيد . لبخند مهناز كم كم به اخم تبديل شد و گفت : تو باختي . تو كم آوردي . تو منو باختي . تو منو باختي . تو مرديت و باختي . داشت از خودم گريم ميگرفت . چرا آخه . چرا نتونستم . بازم كم آوردم . دست خودم نبود . بغزم گرفته بود . داشت يه چيزي قلبمو فشار ميداد . يه لحظه بود . زار زار گريه كردم . تركيدش آخر . سرم و چرخوندم و شلوارم رو با همون حالت زار بالا كشيدم . از خودم و مهناز خجالت ميكشيدم . از اينكه جلوش داشتم خورد ميشدم بيزار بودم . هنوز آخرين تكمه شلوارم رو نبسته بودم كه دست مهناز رو رو شونم احساس كردم . سرم رو كه چرخوندم ديدم داره هاج و واج منو نگاه ميكنه . تو چشاش با همون چشمهاي خيسم نگاش ميكردم . انگار داشتم ازش ميپرسيدم :چرا . چند لحظه بعد اولين قطره اشك مهناز اون گوشه چشم نازش پديدار شد . ديگه واقعاً حال و هواي گريه داشتيم . برگشتم و خودم و انداختم تو آغوشش . از ته قلب همديگه رو بقل كرديم . جوري كه هيچ كسي جز خدا نميتونست ما رو تو اون حالت از هم جدا كنه . لب و صورت بود كه من ميبوسيدم و اون ميبوسيد . اينبار عاشقانه مهناز رو در آغوش گرفتم و روش دراز كشيدم .
يه ساعت بعد ،از حموم در اومدم . مهناز رو تخت دراز كشيده بود . همون طور برهنه برهنه . حولم رو دورم پيچيدمو رفتم تو دستشويي تا سشوار بكشم . از سرويس كه در اومدم مهناز تو حموم بود . احساس خوبي داشتم . خيال ميكردم اون عروسم هست و امروز هم اولين روز داماديم . لباسهام رو تنم كردم و آماده رفتن شدم . رفتم تو آرايشگاه و يه رژ شرابي برداشتم و اومدم تو اطاق خواب مهناز جلوي آينه ميز توالت . روش نوشتم . « ميخوامت ، قد تموم آسمونها ميخوامت ، بخواه منو » رژ رو رو لبام كشيدم و بعدش يه بوسه رو آينه كردم تا اثر لبام رو براش يادگاري بزارم . رفتم سرويس و لبام رو خوب شستم .
يه نگاهي دوباره به حموم كر
     
#24 | Posted: 21 Jul 2010 17:12
سلام
اینم 3 قسمتی كه دوست خوبم نذاشته بود البتهمیدونم دیگه فایده نداره ولی باز بهتره از اینه كه 3 قسمتش نباشه


قسمت (22)



اينقدر از ديدن پر و پاچه مهناز شوكه شده بودم كه يادم رفته بود لقمه اي رو كه تو دهنم بود نجويده بودم . همونجوري درسته قورت دادن همانا ، در حلق مبارك گير كردن همان . شروع كردم اساسي سرفه كردن و با مشت رو سينه ام زدن . نفسم بالا نميومد .نه اينكه خيال كنيد به خاطر مهناز بود ، نه ، از گير كردن لقمه داشتم خفه ميشدم . ليوان آبي كه سامان داد دستم و سريع گرفتم و يه ضرب رفتم بالا . چند تا مشتم از سامان رو كمرم حس كردم و دوباره با زندگي سلام و عليكي كردم . مهناز در حالي كه ميخنديد گفت : چته ، يواشتر . سامان كه از خوب شدن حالم مطمئن شد ه بود گفت : پسر معلومه چي كار ميكني . بابا نخواستيم ، بلند شو برو خونتون . الان ميوفتي اينجا ميميري خونت ميوفته گردن ما . بعد با خنده ادامه داد : حالا خودت به جهنم ، كي ميخواد به آقات توضيح بده . ماشا الله اينقدر منطقي و با هوش هم هست كه نگو و نپرس . يه سال طول ميكشه بهش بگيم تو سقط شدي ، فكر كنم تو پل صراط رو كه رد كردي ما بتونيم حاليش كنيم كه بابا تقصير ما نبوده .
بعد در حالي كه با تعجب مهناز رو نگاه ميكرد رو به اون ادامه داد: من نميدونم اين دو سه روزه اين چش شده ، اين قبلاً اينجوري نبود .!! مهناز چشماش و ازسامان برداشت و تو چشاي خيس من ذل زد و با يه تبسم شيطاني گفت : عيب نداره ، يه لقمه تو گلوش گير كرده ديگه ، چيزي نيست . اما فكر كنم لقمش ، اي همچين بگي نگي درشت بوده!!!!!!
مثل اين يتيمها داشتم مهناز و سامان رو نگاه ميكردم . دلم ميخواست يقه سامان رو بگيرم و با تمام وجود سرش داد بزنم كه : الاق ، بيشعور ، لامصب ، چي داري براي خودت بلغور ميكني . از يه چيز كه خبر نداري حرف نزن . خودت كلتو كردي تو اون تلويزيون صاب مرده ، داري يا سيبيل كلفت و پشم و ريش ميبيني ، يا چادر و مانتو و پارچه . از دل منه بدبخت كه خبر نداري . نيستي اين ورا كه ببيني منه بيچاره دارم چه چيزا كه نميبينم . تو هم اگه به جاي من بودي و يهو جلوت يه دروازه بهشتي باز ميشد ميگفتي ؛ « نه ممنون، من تو نميام، همين بيرونا قدم ميزنم؟؟؟!!!» بابا اين مهناز منو خلم كرد . من تا حالا از بس شق كردم سه تا شورت پاره كردم!!! بابا اياه الناس من دردم و به كي بگم ........ چشم كه به مهناز افتاد انگار كه تمام حرفهام و شنيده باشه ، يه نگاه تامل برانگيزي بهم ميكرد كه نگو و نپرس . انگار داشت ميگفت : بچه اين اولشه ؛ تا تو امين آباد(ديوانه خانه جنوبي تهران ) برات يه سوئيت مشتي اجاره نكنم دست بردار نيستم . شام و خورديم و سفره رو جمع كرديم . مهناز تو آشپزخونه ظرفها رو ميشست و من و سامان هم داشتيم تلويزيون نگاه ميكرديم و چاي ميخورديم . هر از چند گاهي يه خنده كوچيكي از آشپزخونه به گوش ميرسيد . مهناز بود كه داشت با خودش ميخنديد .سامان بهش ميگفت : چي شده باز ياد چي افتادي ، خونه رو گذاشتي رو سرت . مهناز هم از همونجا جواب داد : ياد فيلم تارزان افتادم كه بچگيهام ديده بودم . دارم به اون ميخندم . تو دلم گفتم : آره ارواح خواهرت ، حتما بازيگر نقش تارزان هم منم .نقش جولي رو هم براي اينكه خالي نمونه خودت بازي ميكني . اون وقت تو هم من و از جنگل پيدام ميكني و وزنم و از 150 كيلو به 50 كيلو، با اون دستگاه مكشت كاهش ميدي . كور خوندي ، فكر اينجاش و نكردي كه اگه من دستم به اون دم و دستگات برسه ، يه گٍرم هم براي خودت نميزارم . با همين دندونام همشو به سيخ ميكشم يه
عرق سگي هم روش . مهناز كارش كه تموم شد با يه ديس ميوه اومد تو پذيرايي و نشست رو كاناپه . اينقدر با ابهت بود كه كاناپه به اون بزرگي جلوش كوچيك به نظر ميرسيد . پاهاش و انداخت رو هم و با شروع كرد به كرم ريختن . زنيكه انگار كيف ميكرد منو تو حشر قرار بده . من و سامان هم رو موكتي كه تو پذيرايي پهن بود نشسته بوديم . البته سامان دراز كش رو به تلويزيون و من تكيه داده به ديوار عمود بر سامان و مهناز . مهناز كه دست بردار نبود يه پرتقال درشت برداشت و شروع كرد به پوست كردن . هنوز كون مباركش گرم نشده بود كه مرض ريختنش شروع شد . پاي چپش رو كه رو پاي راستش انداخته بود شروع به تكون دادن كرد و باهاش شروع به بازي كرد . همچين با مهارتي اين كار و ميكرد كه نگو . من هم كه از بچگي مثل اين سگها عاشق استخون ساق و پاچه ، حالا كه گوشت اضافي هم داشت چه بهتر ،داشتم كف ميكردم از ديدنش . همچين آب از لب و لوچم داشت آويزون ميشد كه بيا و ببين .
يه نگاه زير چشمي به من كرد و بعد با يه لحن تحريك كننده اي گفت : نميخوريش . يهو به خودم اومدمو با دستپاچكي گفتم : چرا ،....چيو !!؟؟؟؟ مهناز كه متوجه هول شدنم شده بود يه پوزخندي زد و گفت ، ميوه تو و ميگم ديگه ، بعد در حالي كه به پاهاش يك نگاه گذرايي مينداخت ادامه داد : الان فكر نكنم به جز ويتامين چيز ديگه اي احتياج داشته باشي . مرد نبايد زياد گوشت بخوره؛ براش خوب نيست . اين و گفت و شروع به خنديدن كرد . سامان كه حواسش به تلويزيونش بود تو همون حال گفت : كي گوشت خورده ، پس چرا ما نديديم . اين و گفت و رو كرد به من و گفت : وحيد دمت گرم ،بدنم بد جور كوفتست ،
يه حالي به ما بده . خيلي وقته برات پست ماساژ نزدما ،حواست هست . بعد منتظر جواب من هم نشد و بالشتش رو به سمت من كشوند و كنار پاهام رو شكم دراز شد . من و ميگي ، ميخواستم با همون پرتغال كله كچلش رو نارنچي كنم .
پرتغالم و خوردم و زير پوشش رو دادم بالا و شروع كردم خيلي نرم و حرفه اي مالش دادن . نه اينكه به خاطر اون باشه ،فقط چون مهناز داشت كارم رو نظاره ميكرد يه حس مسوليت بهم دست داده بود . انگار كه مهناز ميخواد بهم نمره بده . چشمهاي مهناز دستهام و رو بدن برهنه سامان تعقيب ميكرد . كم كم ديگه خبري از خنده هاي شيرينش نبود . آروم نشسته بود و بدون اينكه كلمه اي حرف بزنه تماشا ميكرد . يه حسي بهم ميگفت كه از نحوه كارم خوشش اومده . آخه واقعاً هر كاري بلد نبودم ،اين يكي رو توش اوستابودم . موج آرامش رو تو چشمهاي مهناز ميشد به خوبي تماشا كرد . قاچهاي پرتقال رو يكي يكي توي اون دهن نازش فرو ميكرد و در حالي كه منو زير نظر داشت آروم آروم ازش ميمكيد . برام خيلي جالب بود .يجوري آب پرتقاله رو ميمكيد كه انگار داره شهد و عسل ميخوره . تمركزم رو رو سامان از دست داده بودم . بدن بدبخت رو همچين مالش ميدادم كه يه لحظه با آخش به خودم اومدم . در حالي كه نيمخيز شده بود بهم ميگفت : چته بابا ، سوراخ كردي پوشتمون و ميگه پشت كرگدن و داري ماساژ ميدي كه اينجور سفت ميمالي . بنده خدا راست ميگفت :از بس حواسم به مهناز و اون دلبريهاش بود كه هيجانم رو روي كمر سامان داشتم خالي ميكردم . با يه ببخشيد گفتن سامان رو دوباره درازكشش كردم .
لبخندي ملموس رو لبهاي كلفت و قلوه اي مهناز نشسته بود .
ده دقيقه بعد كارم تموم شد . با كف دست به پشت سامان به همون روش دلاكاي قديم زدم و گفتم : خشكه خشك . سامان در حالي كه يه آخ كشدار ميگفت با اشاره انگشت منو به سمت خودش فرا خوند . گوشام و كه به لباش نزديك كردم ،خيلي آروم جوري كه مهناز نشنفه گفت :به جون خودم اشتباه ميكني . سرش خشك كه نيست ،با اين ماساژ مشتيي كه دادي تر تره !!!! الان هم داره ميگه جيش ، بوس ،لا لا . خندم گرفت . خوب سامان رو بي حس كرده بودم .هميشه به خودم ميگفتم اگه من يه هيپنوتيزم هم ياد ميگرفتم نور علي نور ميشد .اون وقت ميرفتم خارج ،يه شركت باز ميكردم ، رو درش بزرگ مينوشتم :
شركت خواب كن ،لاش كن .... از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشويي تا دستهام رو بشورم . يه كم به ياد آقام و خونمون افتادم ،بعدش باخودم گفتم : با يه تير دو نشون ميزنم . هم اينجا ميپلكم ، هم دعوا و جنجال شب پيش رو بهونه ميكنم ،تا اون باشه كه با ما اينجوري رفتار نكنه . دستم و رفتم دستشوري شستم و برگشتم . ديدم تلويزيون داره رقص و بزن بكوب نشون ميده . يكه خورده بودم . با خودم گفتم همين الان كه داشتم ميرفتم مستراب ،آخونده داشت روضه ميخوند ،چيشد يه مرتبه اي بزن و بكوب شد . يعني همين دو دقيقه اي كه ما نبوديم مملكت برگشت ، انقلاب كردن تموم شد؟؟؟!!!!
با تعجب به سمت سامان رفتم وبه ديوار تكيه دادم .مهناز توي اطاق داشت با تلفن صحبت ميكرد . از صداي خنده هاش ميشد اينو فهميد . دقت كه كردم ديدم چراغ هاي ويدئو دارند چشمك ميزنند . فهميدم كه نوار ويدئو هست كه سامان داره تماشا ميكنه . با شوخي به خودم گفتم :خوب شد مملكت بر نگشتا ،وگرنه تمامي فاميل و خاندان ما رو اعدام ميكردند ، اون وقت من بايد 200 تا مراسم ختم شركت ميكردم . واقعاً شانس آوردم ....
يه فيلم عروسي بود . اما كم كم كه دقت كردم ديدم وَاي . چه خبره اينجا . اين عروسي يا روبوسي . اينا زن و مرد تو هم چي ميلولند .آٍ بس روسريهاشون كو . منو ميگي ميخكوب فيلم شدم .رومو به سامان كردم و گفتم : سامان اين چيه ؟ سامان در حالي كه غر غر ميكرد جواب داد : چه بدونم ، فيلم عروسيه.اين مامي جون ما هم خودش و كشته با اين عروسي . فهميدم به اجبار مهناز فيلم و گذاشته و مجبوراً داره تماشا ميكنه . اما من كه داشت چشام در ميومد .باز بهش گفتم : حالا عروسي كي هست . گفت : عروسي من ، خب عروسي بهنازه ديگه .
تا اسم بهناز به گوشم خورد ،كمر غوز كردم به حالت 90 درجه صاف شد . تو دلم گفتم : بهناز ، خواهر سامان . واي ،فيلم و عشق است . طوري كه سامان زياد بهم شك نكنه تمام حواسم رو جمع كردم تو اون مخ كپك زدم و چهار چشمي رفتم تو صفحه تلويزيون . عجب عروسيي بود . زن و مرد قاطيه قاطي . تو عمرم همچين عروسيي نديده بودم . آخر تحول تو عروسيهاي خاندان ما براي خانمها چادر رنگي بود ، آقايون هم دكمه بالاي پيرهنشون رو باز ميكردند . از اين خبرا نبود كه !!!! تقريباً همه زنهاي تو عروسي لباسهاي لختي پختي پوشيده بودند . اكثراً كه دامنهاي رو سر زانو . بعضي ها با جوراب ،بعضي ها بدون جوراب . بعضي ها هم با لاتنشون رو بدون رودرواسي از ديگرون به عرضه گذاشته بودند .دست و بازو كمر لخت بود كه به آدم چشمك ميزد . يه چند تايي هم كه معلوم بود از اون كلفتا هستند .ميشد بالاي سينه هاشون رو به راحتي تماشا كرد .
واي خدا جون چه بازار گوشتي بود اينجا . من مونده بودم اگه من اين تو بودم زنبيل به دست كدوم طرف صف واميستادم .
مهناز بعد از چند دقيقه تلفنش تموم شد و به ما ملحق شد . با شيطنت ميگفت :
پري بهتون سلام رسوند . سامان سريع جواب داد . ميخواستي بگي ما سلام داريم چيز ديگه اي برسون . مهناز ادامه داد :مخصوصاً به تو وحيد ،ميگفت هواي من رو داشته باشي!!!!
جملات مهناز مثل يه شيره مذاب كه به خوردم داده باشند ميمونست .از اين حرفش گور گرفتم . بهناز رو تو اون لباس عروسي مثل فرشته ها ميديدم . با خودم ميگفتم : يعني اين دختره رو اين مهناز پس انداخته . خدايا اين چي هست . من مونده بودم بين مهناز و پري و بهناز . يكي نبود بگه آره همينجوري برات كنار گذاشتند . مهناز از ديدن خودش تو فيلم بيشتر از من ذوق ميكرد . بر عكس خيلي از زنها كه تريپ مشكي زده بودند ، يه ماكسي آبي خوشرنگ تنش كرده بود كه چينهاي پايينش برهنگي پاهاش رو چند برابر جلوه ميداد . بالاي لباس هم دو تا بند باريك اونو به تن مهناز نگه ميداشت . اما اگر تور نازك كناره هاي لباس نبود به وضوح حتي بالاي سينه هاش رو ميشد تشخيص داد . هر چند ،اون مردهايي كه من تو فيلم ديدم از يك كيلومتري هم خالهاي رو تن مهناز رو تشخيص ميدادند چه برسه به اون دو تا طالبي . پري هم دست كمي از مهناز نداشت . از ديدن اين همه زن نيمه برهنه كه تازه ميرقصيدند و تو مردها وول ميخوردند كير منم، بد شق شقش گرفته بود . انگار اونم ميخواست بپره اون وسط، پيرهن و شورتش رو پايين بكشه ، يه اسيدي عربي برقصه . هر از چند گاهي چشم رو مبل به مهناز ميافتاد با يه لبخندي به استقبال چشمهام ميومد . بعد سريع به صفحه تلويزيون نگاه ميكرد . انگار ميخواست بهم بفهمونه :عزيزم يه صحنش رو هم از دست نده .
نگاههاي مردها رو رو تن مهناز خيلي خوب ميشد تشخيص داد .با اون چشاشون سرتا پاشو داشتند ميخوردند . انگار نه انگار كه عروس يكي ديگست . حتي فيلمبردار فيلم هم يادش رفته بود كه عروسيه بهنازه ،نه مهناز .خيلي برام جالب بود كه سامان
هيچ واكنشي نسبت به مالشهاي بين رقص و چشم چرونيهايي كه مردها ميكنند نشون نميداد . يه مرتبه يه مرد سيبيل كلفتي اومد كنار مهناز و دست انداخت كنار كمرش و شرو ع كرد فجيع با مهناز آذري رقصيدن ، يه كولاكي اين دو تا كرده بودند كه نگو و نپرس . هيئت كه نه ، عروسي رو گرم گرمش كردند . اما چشاتون روز بد نبينه همين كه آروم شدند و كارشون تموم شد ،مرده يه لبي از مهناز گرفت كه تا آخرين سلولهاي سوراخ كونم سوخت . يه نگاه معني داري به مهناز كردم . اونم متوجه شده بود كه حسوديم شده ، اما بد جنسي نكرد و خودش گفت : اين مرده رو شناختي ديگه!؟؟ گفتم نه . سامان كه زياد تو بحر فيلم نبود از حالت چرتك پريد و گفت : يابو ، آقام اگه بفهمه نشناختيش از همون سيبيلهاي كلفتش آويزونت ميكنه .
با خودم گفتم: آهان ،پس اوني كه شيش ماه در ميون ننتو نميكنه و اين زنيكه رو با اين همه خماري انداخته تو جون من اينه ، اين باباته . خنديدم و از همون پشت تلويزيون دستم و گذاشتم رو سينم و به علامت چاكري يه تعظيمي براي باباي سامان كردم و گفتم آقا ما خيلي چاكريما ، ببخشيد اينجا امشب مزاحم شديما ،شلوار ، مشكل شلوار داشتيم ،اينكه اينجا ناچاراً اطراق كرديم .بازم مخلصيم !!!! مهناز ديگه امون نداد از خنده داشت زجه ميزد . سامان هم با نيشخندي گفت :آقا واسه من جك شدند ،بلند شو برو بگير بخواب بابا . بعد در حالي كه از جاش بلند ميشد ويدئو رو خاموش كرد . هم خوشحال بودم از اينكه مهناز از حرفم به اوج خنده رسيده بود ، هم ناراحت از اينكه با اين حرف فيلم بي فيلم ، عروسي تموم شد بدونه اينكه ما شام بخوريم . مهناز كه ازخنده هاش كمي كم شده بود رو به سامان گفت : چه كار ميكني ديوونه داشتيم نگاه ميكرديما . سامان گفت :ولمون كنيد بابا با اين خاله بازيهاتون بريم بگيريم بخوابيم . من خوابم مياد . مهناز گفت تو برو بگير بخواب به ما چي كار داري . من و وحيد بيدار هستيم . سامان كمي اخماش و تو هم كرد و رو به من گفت : وحيد خان جنابعالي خوابتون نمياد .
مونده بودم چي بگم. باور كنيد حاضر بودم به تمامي سوالهاي
دنيا يه جا جواب بدم الا همين يه دونه . اگه ميگفتم نه ، خيلي ضايع بود . اگه هم ميگفتم آره بايد از مهناز جون جدا ميشدم . با بي ميلي گفتم : آره كمي خوابم مياد . مهناز كه از حرفم كمي دمق شده بود گفت : اي بابا همش خواب ؟؟ اين و گفت و با دمقي بلند شد و رفت سمت آشپزخونه . دلم ميخواست بدووم دنبالش و به دست و پاش بيفتم و بگم : كي گفته من خوابم مياد ، غلط كرده ،من كه خوابم نمياد هيچ ، وحيد كوچولو هم تازه داره نرمش ميكنه . بذبخت از صبح تا حالا فقط به عشقت سي بار لباس كار پوشيده و در آورده . حالا چجوري بهش بگم لالا . .... ناراحت اما به ناچار دنبال سامان روان شدم . از تو كمد يه پتو بهم داد و يه تشكچه كوچيك . انداختمش رو زمين . فكر كردم چون مهمونم و داداش سامان، الان رو تخت ميخوابم ديگه ، اما از تخت كه خبري نبود كمبود بالشت پر خونمون رو هم حس ميكردم . سامان گوساله مثل اين گاوها پريد رو تختش و هنوز فرود نيومده نصف خوابش رو هم ديد . پنج دقيقه نگذشته بود كه
صداي خور و پوفش بلند شد . دراز كشيده بودم و پتو هم روم .
اعصابم رو خرد كرده بود . احساس كردم كه بايد براي رفع استرس يه دستشويي برم . بلند شدم و رفتم بيرون . برق ها خاموش بود به جز برق آشپزخونه . رفتم سريع يه آبياري كردم و زدم بيرون از سرويس . ميخواستم كه برم بخوابم كه اين حس كنجكاوي دستي به سينم زد و گفت : آهاي يارو كجا !؟؟ اصلاًاز خودت ميپرسي مهناز كوش ؟؟؟ تا ده دقيقه پيش زير بيرقش جق ميزدي ، حالا جيش بوس لالا. كيرم هم سريع خودش و نخود آش كرد و گفت : آره والا ، راست ميگه ، نامرديه ديگه .
كلم و يه نمه كشيدم سمت آشپزخونه اما ديدم از مهناز خبري نيست . رفتم جلوتر . ديدم موهاي طلائي قشنگش معلوم شد .
پشتش به من بود . آهسته آهسته رفتم جلو . ديدم مهناز رو يه چاهارپايه كوچيك نشسته و داره تو آشپزخونه يه چيزي ميشوره . چيني و ظرفهاي دكوري بود كه داشت توي يه لگن بزرگ ميشست . با ديدن دامن مهناز كه روي رونهاش بالا رفته بود دوباره خراب شدم . يكم به سمت گوشه اپن رفتم تا بتونم از زاويه بهتري تماشاش كنم . دلم ميخواست كه لاي پاهاش و بتونم ببينم . اما نميشد . قسم ميخورم كه تو عمرم تا اون موقع همچين رونهاي سفيد و درشتي نديده بودم ، حتي تو فيلمهاي سوپري كه هر از چند گاهي صيغشون ميكردم . كيرم به حد ماكزيموم كه چه عرض كنم ،انگار دوبل شده بود . نميدونم چرا بيشتر از هر جاي بدن به پاچه و رون واكنش نشون ميداد . باز دستم داشت شروع ميكرد به لرزيدن ، هم از ديدن بدن برهنه مهناز ،هم از اضطراب ديده شدن توسط سامان و مهناز . يه دو دقيقه اي داشتم مهناز رو با ترس نگاهش ميكردم . حواسش به كارش بود و متوجه پشتش نبود . دلم ميخواست بپرم تو آشپزخونه و كار و يه سره كنم ، اما اگه ما جگر اين كارا رو داشتيم كه اسممون آرنولد بود . به همون اسم وحيد رضايت دادم و كلم و سمت در اطاق سامان برگردوندم تا ببينم مچم رو نگيره . ديدم نخير. اگه همسايه ها رو هم خبر كنم و با اونا مهناز و بكنيم هم آقا خبر دار نميشه . با خيال راحت سرمو سمت مهناز چرخوندم . عزرائيل جلوم وايستاده بود . گفتم كدوم طبقه جهنم بايد برم ، برم . خشك خشك شده بودم ، انگار روح و سالها قبل از تنم بيرون كرده بودند ،الان اومده بودند جسمم و خاك كنند . مهناز همينجور تو چشام در حالي كه ايستاده بود نگاه ميكرد . هيچ تكوني نميخوردم . فقط زماني كه چشمهاش رو دستم كه از رو شلوار داشتم كيرم و ميماليدم افتاد به خودم اومدم .
شما بوديد چه كار ميكرديد . همون طور دست به لوله وايميستاديد ، فقط ميگفتيد مهناز جون قربونت ، سر اين رو بگير خودت جاش كن . ... گفتم همه چي تموم شده . با همون شلوار خيس رو بند بايد از خونه بزنم بيرون . مهناز چشمهاش و از رو شلوارم كه قلمبگي كيرم مثل خورشيد عالم افروز ازش معلوم بود برداشت و تو چشمهام ذل زد . بعد ناگهان 180 درجه طرز نگاهش رو عوض كرد و با چهره اي نگران گفت : چيزي ميخواي وحيد جون . دلت درد ميكنه . فهميدم كه داره جريان و ميپيچونه .
با تمام وجودي كه برام مونده بود فقط تونستم بگم : آ . مهناز نگام كرد و بعد در حالي كه خودشو متعجب نشون ميداد گفت : چي ، آ....آب . سريع گفتم : آره همين ، آب ،آب ميخوام . مهناز كه كم كم ميشد اون شيطنت رو تو وجودش خوند گفت : بيا عزيزم از يخچال بردار . چرا اونجا وايستادي . رفتم توي آشپزخونه . مهناز با چشمهاش داشت تعغيبم ميكرد . يه ليوان برداشتم و آب ريختم و دادم بالا . اما وقتي كه مهناز رو نگاه كردم ، ديدم بدو ن هيچ خجالتي ، بي عار بي عار داره كيرم رو نگاه ميكنه . خيلي خجالت كشيدم نه زورم به كيرم ميرسيد كه خوابش كنم ، نه به هوس مهناز كه داشت سر بلند ميكرد . چشمهاش و كه بلند كرد تا تو چشمام نگاه كنه سريع سرم رو پايين انداختم . راه افتادم و با يه شب بخير از تو آشپزخونه بيرون اومدم . پشت سرم صداي مهناز رو ميشنيدم كه ميگفت : شب تو هم بخير عزيزم ، خوب بخوابي . تا به اطاق رسيدم هزار بار مردم و زنده شدم . در و بستم و يه نفس عميق كشيدم . آبروم رفته بود . پتو رو از شدت خجالت رو سرم كشيدم . يه نيم ساعت بعد چراغ آشپزخونه هم خاموش شد . انگار مهناز هم داشت ميرفت بخوابه . دو سه دقيقه سكوت بود و بعد يكمرتبه در اطاق ما باز شد . تفريباً تاريكي تو اطاق حكمفرما بود . نور خيلي ضعيف سر كوچه كه از تو پنجره مات رو به كوچه تو اطاق ميتابيد كمي براي تشخيص محيط روشنايي باقي گذاشته بود . مهناز آرام به داخل اطاق وارد شد و به سمت من اومد . چشمهام رو سريع بستم تا حتي تو اون نور كم هم بيداري من رو نتونه تشخيص بده .
اينقدر بهم نزديك شده بود كه ميشد اين و از نفسهاش حس كرد . مثل اينكه داشت از بيداري و خواب من يا سامان اطمينان حاصل ميكرد . چند ثانيه بعد در كمد بالاي سرم باز شد . صداي كشيده شدن پتو و تشك ازش در ميومد . ناگهان مچ پاهاي مهناز رو كنار گردنم حس كردم . خيلي آروم بدون اينكه سرم تكوني بخوره كنار صورت و گردنم قرار گرفته بود . بوي تن مهناز يه لحضه تو مشامم پيچيده شد . گرمي پاهاش خونم رو به جوش آورد . زيباترين تماسي بود كه تو تموم عمرم احساس كرده بودم . انگار از داخل تهي شده بودم . دلم ميخواست چشمام و باز كنم و تماشاي اين پاي طلايي رو از دست ندم ، اما امان از اين ترس كه مثل خوره باهام بود . از جام تكون نخوردم . اما با كشش محكمي كه مهناز به سرم با مچش پاهاش وارد آورد تكوني خوردم و چشام باز شد تنها چيزي كه تو يه لحضه ديدم پاهاي مهناز بود كه ازم دور ميشد . براي اينكه واكنشي نشون بدم تا مهناز شك نكنه با اين تكوني كه بهم داده بود چرا بيدار نشدم ، يه آ آ يه خفيفي گفتم و مثلاً دوباره خوابيدم . صداي پتو و تشك كه روي زمين مي افتاد منو غافلگيرم كرد . ده ثانيه بعد صداي تالاپ نشستن مهناز و رو زمين شنيدم . بعد از چند لحظه هم همه جا ساكت شد .
سكوتي وحشتناك همراه با هيجان و پرسش . تا بيست دقيقه به سمت ديوار كوچه خوابيده بودم و جرات نميكردم از جام تكون بخورم . اما مثلا تو خواب يه قلتي زدم و به جهت مخالف يعني همون سمتي كه مهناز بود دراز كشيدم . يه ده دقيقه اي گذشت اما صدايي نيومد . با ترس چشم راستم و كمي از هم باز كردم . چي داشتم ميديدم . مهناز به فاصله يه متر از من خوابيده بود . باورم نميشد . مهناز ، تو اطاق من ، اونم به فاصله يك متري ، خوابيده بود . واي . اين چرا اينجا خوابيده؟؟!! ميگه خودش اطاق نداره ؟؟!! جواب سوالم رو ذهن كندم بعد از چند لحظه داد :
احمق جون ، ميگه تو خودت تمام وسايل پذيرايي رو تو اطاق كوچيكه جا نداي . اونجا كه ديگه راهي براي خوابيدن رو تخت نداشت كه اين فلك زده اونجا بخوابه .
مهناز دقيقاً موازي من به فاصله يك متر خوابيده بود . ما هم هر جفتمون عمود بر تخت سامان بوديم و پاهامون به سمت تختش دراز بود . با ترس يه نگاهي به سامان كردم ،شنيدن صداي خور و پفش قشنگترين سمفونيي بود كه نا حالا شنيده بودم . تو سرم هزار تا فكر جور واجور پيدا شد . مهناز رو نگاه ميكردم كه اون هيكل زيباش و چه جوري زير پتو جا كرده بود . يه نيم ساعت ديگه هم صبر كردم تا اينكه ديگه قشنگ ميشد صداي دم و بازدم مهناز رو به خوبي تشخيص داد .
شهوت با تمام قدرتش روم خيمه زده بود .به صحنه ها و دلبري هايي كه مهناز تو اين دو روزه ازم كرده بود فكر ميكردم . مخصوصاً به يكي دو ساعت پيش كه مهناز خيلي واضح منو دست به معامله ديده بود و بدون كمترين واكنشي نشون داده بود يه جورايي خوشش اومده

My guilt and my shame
And my face and my soul
Always wear me thin, always under control
     
#25 | Posted: 21 Jul 2010 17:13
قسمت (23)



با تمام ترسي كه دورم رو احاطه كرده بود ،تونسته بودم انگشتهام رو به باستن نرم مهناز برسونم . قلبم از جا داشت در ميومد . به محض اينكه نرميش و حس كردم .استاپ دادم .
از اينكه بيشتر جلو برم وحشت برم داشته بود .ميدونستم كه اگه از خواب بلند بشه و از كارم ناخرسند بشه ديگه نميشه رو زندگي حساب كرد . يه سي ثانيه اي تو همون حالت بودم . با چشمام هم محيط رو چك ميكردم هم چشماي مهناز و ،نوع نفس كشيدنش رو هم همينجور. از چيز غير عادي خبري نبود .
از اين وضعيت يه آرامشي بهم دست داد . مخصوصاً اينكه يه انرژي خاصي از نرمي باستن مهناز انگار بهم منتقل ميشد . باز شهوت بهم حمله ور شده بود .ضربانم باز داشت نامنظم ميشد . بدون اينكه نوك انگشتهام رو ازش جدا كنم كف دستم رو آروم و نرم به روي اون حرير طلا گذاشتم . تنها جايي رو كه مات بهش نگاه ميكردم چشماش بود . خدا خدا ميكردم كه واكنشي نشون نده . بعد از چند لحظه مطمئن شدم كه نه ، مثل اينكه مادر و پسر با اينكه از يه خون نيستند اما يه وجه اشتراك خوب دارند . اونم خواب سنگين . اين فكر باعث شد جراتم تو يه لحظه چند برابر بشه . تازشم مهنازي كه اين همه به من داشت چراغ سبز نشون ميداد ،ازش بعيد بود كه بخواد با ديدن من كه دارم باهاش ور ميرم كولي بازي در بياره و داد و بيداد كنه . فوقش كه فحشي بهم ميداد و خودشو جمع و جور ميكرد ديگه .
كف دستم رو با كمي فشار و جابه جا كردن به روي كون مهناز مالش ميدادم . واي خدايا من دارم كون مهناز جونم رو لمس ميكنم . چه قدر نرم و لطيف بود . از اوني كه تو روياهام تصور ميكردم عالي تر بود . فشارم رو بيشتر ميكردم و همراه باهاش لذتم هم بيشتر ميشد . دايره حركتم رو بيشتر كردم و با سرعت بيشتري شروع به كشف كردن اون گوشت پهن كردم .انگشتام رو رسونده بودم به شكاف كونش . دقيق پايين درزش قرار داشت . شايدم چند سانت اون طرف تر كوسش بود . اما دامنش از دو طرف كشيده شده بود و مستقيم نميتونستي دسترسي داشته باشي . هيجان زده مثل اين نخورده ها آب دهنم راه افتاده بود . دستم و از كونش برداشتم و بينيم رو نزديك كونش كردم . يه چند تا نفس عميق كشيدم ، جوري كه فكر كنم شش هاي كيرم هم از اكسيژن كون مهناز پر شد . چشام خمار خمار شده بودند . رونهاي مهناز بد جور بهشون چشمك ميزدند . با يه خيزش نرم خودم و بهشون رسوندم . يواش جلو رفتم . نگاهي مستانه كردم و بعد در حالي كه سرم رو نزديك نزديك مي كردم ،به پشت زانوي مهناز يه زبون كوچيك كشيدم . ديگه شجاع شده بودم . خيال ميكردم من پسر شجاعم و مهناز هم مادر خرس مهربون . بايد نبود شوهر رو براش جبران كنم .مزه تن عرق كرده مهناز تو زبونم جاري شد . از درون داغ شدم . شيريني لذت از اين كار مانع ميشد كه شوري عرقش رو بتونم تشخيص بدم . اين كار منو شهوتي تر ميكرد . دوباره تكرار كردم . بازم ادامه دادم . محكمتر و با فشار بيشتر . از يه وجب بالاي زانوش شروع كرده بودم و تا نزديكيهاي مچ پاش جلو ميومدم . نميدونيد كه لمس كردن عضله پشت ساقش چه لذتي داشت . اينقدر عظلاني بود كه اگه با تمام دندونام هم ميخواستم گازشون بگيرم نميتونستم كه حريفش بشم . وحيد كوچولو كه ديگه شهيد شده بود . خوني بود كه ازش جاري ميشد . خيسي آبم رو تو شرتم حس ميكردم . لجام گسيخته به تن مهناز هجوم مياوردم . اماتو يه لحظه غافل شدم و زماني كه ميخواستم براي دست كشيدن به رونهاي درشتش دامنش رو كمي بالا بزنم زانوم به كناره پاي مهناز برخورد كرد . شدت خيلي زياد بود و از همين شدت هم مهناز تكوني خورد . واي خدا . چه غلطي كردم .تو اون لحظه ديگه جاي خنگ بازي نبود .نميدونم چه جوري اما جنگي خودم رو رو تشكم پرتاب كردم و يه لحظه تو ذهنم اومد كه براي پاك كردن اين گه كاري پاي چپم رو به سمت مهناز دراز كنم . اگه اين دراز كش رو تو خدمت انجام داده بودم مطمئن بودم يه هفته مرخصي تشويقي ميگرفتم ، اما اينجا واقعاً از سر ترس چنين كاري رو كرده بودم . در حالي كه سرم به جهت خلاف مهناز رو به ديوار كوچه بود ، بدنم رو كشونده بودم و پاي چپم رو كنار زانوي مهناز تو چند سانتيش قرار داده بودم . مثلاً بد خواب بودم و از بد خوابي غلط زده بودم و پاهام هم اتفاقي تو خواب بهش برخورد كرده بود . چيزي رو نميتونستم ببينم . فقط گوشام بودند كه گزارش محيط رو ميتونستند بهم منتقل كنند .
با تمام وجود سعي ميكردم لرزش بدنم رو بابت ترسي كه برم داشته بود كنترل كنم . صداي جا به جا شدن مهناز به گوشم ميرسيد . كمي كشو قوس پيدا كرده و قطع شد . يهو دست مهناز رو رو مچ پاهام احساس كردم . آتيشي به جونم افتاد . دلم آشوب شد . ديگه سياهي شب نبود كه چشام رو آزار ميداد . دنيا راستي راستي برام تيره شد . منتظر سرنوشت بودم و جلاد ناكامي كه كارم رو يكسره كنه . انگشتهاي قوي مهناز دور مچم حلقه شد و پام رو از زمين جدا كرد . يه لحظه خيال كردم ميخواد با پا از سقف منو آويزون بكنه و بر عكس دارم بزنه . يه دو ، سه ثانيه بيشتر طول نكشيد تا دوباره انگشتهاي پاهام زمين رو حس كنند . مهناز پاهام رو از كنار زانوش جابه جا كرده بود و يه چند وجب پايينتر به سمت تشك خودم كشونده بود ، مثلا منو به حالت طبيعي برگردونده بود . تو حول و ولا بودم كه نوك انگشتهاي مهناز رو رو موهاي دور و ور مچ پاهام احساس كردم.
نميدونم چي كار ميكرد . اما انگار داشت باهاشون بازي ميكردو به آرومي ميماليدشون . تعجب و اظطراب و ترس و هيجان همه با هم به سراغم اومده بود . يعني چي ؟؟؟ چرا اين كار و ميكرد . نكنه بيدار بوده و اين جواب اون كارهاي منه ؟؟؟ يعني بيدار بوده و تمام ليسيدنها و دستمالي كردنهاي منو حس كرده . نه . نميتونسته بيدار باشه . من خودم نگاهش ميكردم ، خواب خواب بود . ... شايدم خواب نبوده و خودشو به خواب زده بود . ....
احتمال اينكه خواب بوده و الان كه بيدار شده داره بدن منو وارسي ميكنه رو هم ميتونستم بهش اضافه كنم . گيج بودم و تو اون لحظه هيچي رو نميتونستم آناليز بكنم . تنها چيزي رو كه حس ميكردم انگشتهاي مهناز بود . روي عضله ساق پام كه از بالا رفتن شلوارم تا وسطهاي ساقم برهنه شده بود ؛ بالا و پايين ميكرد و بهشون دست ميكشيد . بعد يه آه كوچيكي كشيد و سرش رو رو بالشت گذاشت . اين و از صداي تالاپي كه رو بالشت ايجاد شده بود فهميدم . كل اين جريان يه دقيقه هم طول نكشيد اما ترسش به اندازه يه عمر برام ميمونست . يه احساس سبكي ميكردم . هر چي بود و هر جور كه ميخواست باشه باشه . فعلاً كه به خير گذشته بود . يهو صداي جابه جا شدن بدن مهناز رو حس كردم . انگار داشت به سمت من ميومد اما سريع متوقف شد . دلم ميخواست سرم اونطرف باشه و بتونم ببينمش اما حيف كه نميشد . چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه با حركتي كه از سوي مهناز حس كردم .قلبم ايستاد . ساق برهنه و گرم مهناز رو روي پشت ساق پاي چپم حس كردم . وزن سنگين اون ساقهاي گوشتي و نرم رو به شدت رو عضله پاهام حس ميكردم . شوكه شده بودم . نميدونستم بايد چه واكنشي نشون بدم . از جام بپرم يا اينكه مثل اين بچه هاي خوب ساكت و آروم به لالام ادامه بدم . گرمي زيادي رو از پاي مهناز دريافت ميكردم . انگار كه همين العان از كوره در اومده باشه . خيلي برام لذت بخش بود كه تن مهناز به اندام من برخورد كرده بود . اما چرا اين كار و كرده بود ؟؟؟ يا مي خواست بهم بفهمونه كه بيدار بود ه و همه ليسيدنها و همه دستماليهاي من رو داشته با تمام وجودش احساس ميكرده ، يا اينكه ميخواست با اين كارش يه چراغ سبز ديگه اي بهم نشون بده و من و دعوتم كنه تو اون آغوش نازش ، يا اينكه خواب بوده و خيال ميكنه منم خوابم و حالا ميخواد مخفيانه اندامم رو كشف كنه . هر چي بود ، من يه چيز و مطمئن بودم ؛ اونم اينكه اين مهناز خانم ، پالونش كج بود و يه كم ميخاريد . فعلاً هم كسي بهتر از من براي لاس زدن و دلبري پيدا نميشد . شايدم ميخواست بيشتر بهم لطف كنه و منو از وجود پر از نازش سيراب و كاميابم كنه . كيرم بد جور بين زمين و لاي پام گير كرده بود . با اين فكرها هم دوباره داشت تكونكي ميخورد . داشتم از يه طرف گرماي وجود مهناز رو دريافت ميكردم و از طرفي هم غرق فكرهاي جور واجور ميشدم . يه يك نيم ساعتي گذشت اما از تكون خوردن مهناز خبري نشد . فكر كنم خوابش برده بود . ميخواستم بلند شم و يه سرو گوشي آب بدم ، اما سنگيني پاي مهناز مانع ميشد . اگه بلند ميشدم اون هم بيدار ميشد . چي كار بايد ميكردم . دلم و به دريا زدم و آروم و آهسته پام رو اومدم جابه جا كنم تا بتونم پاي مهناز رو از روش بردارم . جرات نداشتم كه سرم رو به طرفش بچرخونم . يه خرده پام رو تكون دادم اما يه مرتبه با فشار شديد پاي مهناز كه به شدت در جهت عكس داشت مقابله ميكرد متوقف شدم . بند دلم وا شد . مهناز دوباره خيلي با قدرت و با فشار زياد ساقش رو به روي پام فشار داد و منو وادار به تسليم شدن كرد . اينقدر پاهاش پر زور بودند كه ديگه نميتونستم جم بخورم . هزار درصد مطمئن شدم كه از سر شب تا حالا بيدار بوده . تمام تنم يخ كرد. آب دهنم رو غورتي دادم و مثل مجسمه خشكم زد . با اين كارش اون يكم پرده حيايي كه بينمون بود رو پاره كرده بود . بهم فهمونده بود كه از دلم خبر داره و ميدونه دنبال چي هستم . باز تمام زورم رو جمع كردم و از همون زير پاهاش شروع كردم پام رو به پاش مالوندن ، اما مثل اينكه الان موقعش نبود كه به كامم برسم ،چون خيلي محكم با اون گوشتهاي نرمش منو ميخكوب كرد به زمين و نذاشت ديگه يه سانت هم پام تكون بخوره . چاره اي نبود . ديگه رو امشب نميتونستم حسابي باز كنم . اما شاد از اينكه بالاخره من و مهناز غير مستقيم حرف دلمون رو به هم زده بوديم با همون گرمي پاهاش به خواب رفتم . يواش ، يواشتر ، بده، بده اون جيگرو . آخ آخخخخخ مردم . واي وووواي خدا . محكم بكن . پاهاي مهناز رو شونم بود و داشتم به شدت تلمبه ميزدم . خودم و تو يه لحظه خالي كردم و افتادم كنارش . چند لحظه بعد خوابم گرفت . با صداي مهناز كه داشت به پاهام ميكوبيد از خواب بيدار شدم . چه لذتي برده بودم . ميخواستم تا چشام رو باز ميكنم بگم . قربون اون نانازت برم كه .....، قيافه كريح سامان رو جلوم ديدم . اون بهت زده ، من از اون بدتر . يه لحظه يه داد زدم و از جام پريدم . سامان كه شوكه شده بود گفت : چته بابا . ديوونه شدي . اين خل و چل بازيها چيه كه در مياري .
به شدت وحشت كرده بودم . عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود . آب دهنم رو با هزار بدبختي قورت دادم و گفتم : تو اينجا چي كار ميكني . من..... مهناز ، اينجا ... ؟؟!!! سامان كه ديگه داشت بد جور بهم نگاه ميكرد گفت : معلوم هست چي ميگي تو ، مثل اينكه زيادي خوابيدي ، بهت فشار اومده . بلند شو بابا كه خيلي كار داريم . يه نگاهي به اطرافم كردم . از مهناز خبري نبود اما تشكش كنار من بود . ساعت رو نگاه كردم، ديدم 10:30 دقيقه هست . آخ كه سرم چه دردي ميكرد . يهو ياد شب پيش افتادم و فهميدم اينايي كه ديده بودم همش خواب بود . مهناز رو تو خواب زمين زده بودم نه تو بيداري . لبخند تلخي به سامان زدم و گفتم ، آره مثل اينكه زيادي خوابيدم . بعد طوري كه شك نكنه از اطاق بيرون زدم . با چشمام سريع كل خونه رو يه چك كردم تا اينكه مهناز رو ببينم . در آرايشگاه باز بود ، اما خبري از مهناز نبود .رفتم سمت در حياط ، اونجا هم اثري ازش نديدم . بدون اينكه حرفي بزنم رفتم دستشويي . از دستشويي كه بيرون زدم ديدم سامان سر ميز صبحانه مشغول نشخوار هست . رفتم رو صندلي نشستم و گفتم : خيلي خوابيدم ، تو كي بلند شدي . گفت :يه نيم ساعتي ميشه . گفتم : صدام ميكردي ، الان مادرت ميگه پسره چه پر رو پر رو گرفته تا لنگ ظهر خوابيده . ميخواستم با اين حرف سراغ مهناز رو غير مستقيم از سامان بگيرم . با خودم ميگفتم : نكنه از دستم شاكي شده ،پيداش نيست . سامان جواب داد : نه بابا ، مادر من از اين اخلاقها نداره . اتفاقاً صبح كه داشت ميرفت بهم سفارش كرد كه بيدارت نكنم . ميگفت ديشب نتونستي خوب بخوابيو تا صبح هزيون ميگفتي . البته فكر كنم راست ميگفت . خنديدم و گفتم آره ديشب خيلي خسته بودم . تو دلم ميگفتم :آره جون اون ننت . همون ننت تا صبح ما رو از عرش به فرش ميكشيدو نرسيده زمين ، دور ميزد دوباره فيلش ياد آسمون ميكرد . گفتم حالا مهناز خانم كجاست ؟ جواب داد . صبح پري زنگ زده برن خريد . ميگم كه ، اين پري فقط دردسرش مال ماست . خنديدم و گفتم : پس ديشب خالت زير پيمان تا صبح شب كاري داشته !!! پس آخر سر سفر تايلند و جور كردش ؟؟؟ سامان در حالي كه سرش و تكون ميداد گفت :
تو نميدوني اين كس چه آدمهايي رو تا حالا كه بدبخت نكرده . من موندم اين پيمان چه قدر خره كه به كسي كه هر شب هم ميكنه باز باج ميده . صبحانه رو تموم كرديم و شروع به كار كرديم . همش به جريانات ديشب فكر ميكردم . نميدونستم كه مهناز كي بر ميگرده . آيا ميتونستم تو چشاش نگاه كنم . با اين خيالات تا ظهر سپري شد ، اما از مهناز خبري نشد . ناهار رو دو نفري يه املت سلطنتي زديم . بعدش هم يه لالاي كوچيك و دوباره كار . تا ساعت 6 تقريباً كارهايي رو كه قبل از شب عيد بايد انجام ميداديم رو تموم كرده بوديم . من كه ديگه داشتم آخرين لكه گيريها رو انجام ميدادم كه زنگ خونه به صدا در اومد .
دلم هوري ريخت پايين . سامان در رو باز كرد و بعدش اومد تو پذيرايي . يه دو تا مشماي پر از خريد دستش بود . چند ثانيه بعد هم مهناز وارد پذيرايي شد . واي خدايا چه آرايش غليضي كرده بود . انگار از لباش داشت خون ميچكيد .
از مهناز خجالت ميكشيدم كه به صورتش نگاه كنم . اما با صداي دلنشينش ناچار شدم كه سرم رو بالا بگيرم . در حالي كه باز اون لبخند شيرينش رو به لب داشت رو به من گفت : عليكم السلام وحيد خان !!! با شرمندگي گفتم : سلام از ماست ،ببخشيد . در حالي كه ميخنديد بهم نزديك شد و در حالي كه باهام دست ميداد ، مشماي خريدي كه تو دستش بود رو به سينم كوبوند و گفت : باشه ميبخشم ، اينم ماله تو !!! مشماي خريد و گرفتم و لبخندي زدم . مهناز در حالي كه خنده موزيانه اي ميكرد گفت : حالا ما اين همه چيزامون رو ميبخشيم به شما ، شما اينارو چي كار ميكني ؟؟؟ معلوم بود منظور خواسي از اين حرف داره . ادامه داد : باشه نگو . اما بهت توصيه ميكنم قدرشون رو داشته باش . سامان كه داشت بين خريدها رو ميگشت گفت : بابا تو كه هر چي خريدي ماله خودته ،پس من چي ؟؟ مهناز در حالي كه مانتوش رو در مياورد گفت : اين پول هر چي ميخواي بپر بخر . مهناز كلي لباس و تشكيلات براي خودش خريده بود . تريپ مهناز نسبت به شب پيش هيچ فرقي نكرده بود . همون جذابي رو داشت . لباسش رو كه عوض كرد رو به من در حالي كه ميشد كرم ريختن و ازش تشخيص داد گفت :
آخ ،راستي وحيد جان تو ديشب خوب خوابيدي . امروز همش نگرانت بودم . تو چشاش نگاه كردم و تو دلم گفتم : حيف كه اين پسر ببوت اينجا وايستاده ، وگرنه يه خوابي نشونت ميدادم كه ديگه تا آخر عمر دراز كش كس ندي . لبخندي زدم و گفتم :آره خوب خوابيدم ، يكم فقط خسته بودم . مهناز در جوابم گفت : شايد هم ناپرهيزي كردي . ببين چي خوردي كه بد خواب شدي . بعد خيلي عادي يه نگاهي به كيرم كرد و رفت سمت آشپزخونه . ديگه كارم تموم شده بود . ميخواستم برم دست و صورتم رو بشورم كه ديدم مهناز گفت : كجا ؟ گفتم دست و صورتم رو بشورم و با اجازتون اگه كار و امري نداريد مرخص بشم . مهناز اخمي كرد و خيلي راحت و بدون رودر واسي گفت : بيخود ، كجا ميخواي بري ؟؟ يكه اي خوردم و گفتم : خونه ديگه .
مهناز كه حالا ابرو هاي پهنش رو بيشتر ميكشيد و سمت چپيش رو هم واسه ما بالا ميبرد گفت : ميخواي بري همه جا جار بزني و بگي رفتم خونه مهناز 3 روز كار كردم يه غذاي درست و حسابي ندادن بهم . ببين ديگه از اين برنامه ها نداشتيما . گوش كن ببين چي ميگم . يه زنگ ميزني خونه آقات ميگي مهناز خانم ، خانمش يادت نره ، امر كردند كه امشب به صرف شام ، همراه با بساط ورق و مشزوب با چاشنيه قليون اينجا بمونم . امشب را مرخصي بديد ، از فردا شب غلام حلقه به گوشم .... مونده بودم اين اگه يه ماموري ،آژاني ، گزمه اي ميشد كه پير ملت رو در مياورد . خنديدم و گفتم : نه ،ممنون ، همون ديشب هم به خدا شرمندم كرديد . نميتونم امشب بمونم . مخصوصاً كه اينها رو هم به آقاهه بگم . تابلو بود كه داشت آقاي حزب اللهي مو مسخره ميكر . سريع جواب دا : خبه خبه ، براي من لفظ قلم صحبت نكن ، اون موقعي كه تو هنوز تو موز هم نبودي، من خودم روبرو دادگستري عريضه نويس بودم . همين كه گفتم : ديشب شرمندت كرديم ، امشب از خجالتمون در مياي !!! كل خونه رو ميدم دستمال بكشي . بعد در حالي كه چشمهاش رو تنگ ميكرد گفت : شايدم دادم ليس بزني !!! اين جمله آخر رو آنچنان كشدار و با ناز و غمضه گفت كه كپ كردم . تا به خودم بيام ديدم كه مهناز منو داره سمت حموم هل ميده و تو حمومم . دم در وايستاد و گفت : ديگه حرف نباشه ،يه دوش بگير كه خيلي كثيف شدي . اون شپژها دارند دور سرت طواف ميكنند از بس كه گرد و خاكي شدي . سامان برات لباس مياره . اجازه حرف زدن بهم نداد و در رو بست . به خودم گفتم : يا امشب ميكنمت يا اينكه ميرم سر خيابون ميگم : مستقيم قزوين !!! كونه رو ميدم و بر ميگردم !!! دوش رو كه گرفتم ،لباسهايي رو كه سامان برام آورده بود رو پوشيدم و زدم بيرون . بلافاصله سامان بعد از اومدن من رفت داخل حموم تا دوش بگيره . صداي مهناز از تو اطاق به گوش ميرسيد كه داشت با يكي صحبت ميكرد . يه ربع بعد مهناز در حالي كه تلفنش تموم شده بود از اطاق بيرون زد . تا منو ديد يهو مثل اين دختر بچه ها ذوق كرد .گفت : ببين اين پسره چه نانازي شده ، هميشه ميري حموم اينقدر ماماني ميشي . از حرفهاش گل از گلم شكفت . خنديدم و گفتم :اختيار داريد ،ماماني شماييد ،ما همون به پسر راضي هستيم . يه نگاه معني داري كرد و گفت : اٍ ، پس من مامانيم !!! تو هم پسري . بعد در حالي كه لبخند مرموزي رو لباش نقش ميبست ادامه داد : تو كه تا ديروز ميگفتي مردم ، حالا چي شده ،؟؟ از مردي استعفا دادي به پسري راضي شدي . نبود سامان تو اونجا يكم دل و جراتم رو بيشتر كرده بود . به خاطر همين هم ميخواستم نهايت استفاده رو ببرم . چشمهام رو كمي خمار كردم و يه نگاه خريدارانه به سر تا پاي مهناز كردم و گفتم :آخه الان ديگه يه چيزهايي ديدم كه از مرد بودن ميترسم . هر چند ما دل شير داريم و خيلي وقت هم هست كه لقب مردي رو يدك ميكشيم ، اما بايد فكر آينده هم باشيم . مهناز كه كمي از اين رك گويي من جا خورده بود ابروهاش رو تو هم كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد خودش رو خونسرد نشون بده گفت : بزن زنگو . دور بگيرم واسط . بعد خيلي راحت اومد به سمتم . سينه به سينم روبروم وايستاد . انگشت اشاره دست راستشو كرد تو دهنش و يه ميكي بهش زد و درش آورد . تو چشام ذل زد و تا عمقشون رو نگاه كرد . انگشت خيسش رو آروم گذاشت رو لبام و با اون شروع كرد به نوازشش . گيج شده بودم . اين كارش اينقدر سريع و ناگهاني بود كه جاي هيچ عكس العملي برام باقي نذاشته بود . دست چپش رو رو شونه راستم گذاشت و در حالي كه كمي فشارش ميداد گفت : كوچولو ، مرد شدن الكي نيست ، دل و جرات ميخواد . هر وقت دل و جراتش رو پيدا كردي ،اون وقت بگو مرد شدم . اينو گفت و در حالي كه با زبونش لباش رو خيس ميكرد ،با انگشتش فشاري رو لبام آورد و با كمي زور اون رو وارد دهنم كرد .كمي چرخوندش و بعد درش آورد . مزه آب دهن مهناز رو با تموم وجودم چشيدم . تو عمرم مثل اون لحظه خايه فنگ نشده بودم . فقط كارهاي مهناز رو با چشام دنبال ميكردم . مهناز يه خنده اي از رو شهوت سر داد و بعد تو يه لحظه خودش رو بهم چسبوند و سريع ازم جدا شد . تو همون يه ثانيه برخورد سينه هاي مناز رو با سينم احساس كردم . گر گرفتم و يه لحظه ديدم تمام موهاي تنم سيخ شد . مهناز ازم كمي فاصله گرفت و بعد در حالي كه عقب عقب ميرفت گفت : جرات ، جرات عزيزم . اين و گفت و انگشتي رو كه تو دهنم كرده بود ، دوباره تو دهنش كرد و با تمام وجود مكيدش . با اين كارش انگار روح رو از تنم جدا كرده باشند . پاهام سست شد . همونجا يه قدم عقبتر رفتم و چسبيدم به ديوار و رفتن مهناز رو تو آشپزخونه دنبال كردم . هنوز محو تماشاي مهناز بودم و به حرفهاش فكر ميكردم كه با صداي در حموم به خودم اومدم .

My guilt and my shame
And my face and my soul
Always wear me thin, always under control
     
#26 | Posted: 21 Jul 2010 17:14
قسمت ( 24)



سامان بيرون اومد . سريع خودمو جمع و جور كردم . سفره پهن شد و شام رو خورديم . اما انگار نه انگار كه اتفاقي بين من و مهناز روي داده باشه ، خيلي ريلكس باهام حرف ميزد و شوخي ميكرد . شام كه تمام شد ، بلند شدم و رفتم خونه يه زنگ زدم و گفتم كه شب منتظرم نباشيد . بعد هم اومدم تو پذيرايي و رو كاناپه لم دادم . سامان هم اون سمت كاناپه ولو شده بود . با خودم درباره حرف مهناز فكر ميكردم . از اين راحت تر ديگه نميتونست بهم بفهمونه كه بايد چي كار كنم . اون ازم يه كم دل و جرات ميخواست ، در عوضش شايد اون وجود نازنينش و به من هديه ميداد . اما شرطش اين بود كه من شروع كننده باشم و اون ترس و احتياط رو كنار بگذارم . معامله دو سر سود بود . اما نميدونستم كه ميتونم يا نه . كلي با خودم فكر كردم و بالاخره به خودم قبولوندم كه اگه محتاط بودن رو كنار نذارم تا آخر عمر خودم رو بابت از دست دادن اين فرصت طلايي نميبخشم . تو حال خودم بودم كه ديدم مهناز از تو حياط با يه قليون وارد پذيرايي شد . تا قليون رو ديدم انگار كه تمام لذتهاي دنيا رو بهم داده باشند از خوشحالي چشام چهار تا شده بود . مهناز تا من و با اون حالت ديد گفت : اين و باش چي هول كرده . از دهنم در رفت و دوباره مثل اين گگوريا گفتم : نوكرتم ، اين و از كجا آورديد ، من ميميرم واسش .
مهناز كه از كتي بازي من خندش گرفته بود ، رو به سامان كرد و گفت : مثل اينگه آقا اينكارستا . سامان در حالي كه چشاش رو از صفحه تلويزيون بر نميداشت گفت : كجاش و ديدي ،دودكشه.
مهناز در حالي كه به من نگاه ميكرد گفت : دود كش بي بخار .
مطمئناً سامان از حرف مهناز چيزي دستگيرش نشده بود ، اما من خوب ميدونستم كه منظور مهناز از بي بخاري ، دود و دم و از اين چيزها نيست . طرف ديگه تو چشام داشت نگاه ميكرد و ميگفت لاپات خوايه نايابه . مهناز قليون رو روي ميز روبروي كاناپه گذاشت و بعد رفت سمت آشپزخونه و يه ديس ميوه و 2 تا قوري چاي لبسوز آورد و گذاشت رو ميز . سامان داشت دهن قليون رو صلوات ميداد ، مرتيكه بعد به من ميگفت ديزل . مهناز اومد جلو و گفت يه كم جمع تر بشينيد من هم جا بشم . سامان قري زد و گفت : خب رو موكت بشين . اما مهناز توجهي نكرد و اومد يه راست بين من و سامان خودش و جا داد . سه نفري كيپ كيپ شده بوديم . با اينكه كمي براي مهناز جا باز كرده بودم اما گرماي دستو كناره هاي كمرش رو حس ميكردم . مهناز خنده اي كرد و بعد در حالي كه سعي ميكرد قليون و از چنگ سامان در بياره گفت : ببخشيد ديگه ، يكم بيش از حد جا ميگيرم . شلنگ و از دست سامان در آورد و شروع كرد به مكيدن . سامان كه ديد اينجوري و جاش تنگ شده ،يه نگاه به من كرد و گفت : اينجوري كه نميشه ، وحيد يه مردونگي كن و بپر پايين بشين ، صواب داره ها !!!! مثل اين فلك زده ها اومدم كه از جام بلند بشم كه دست مهناز رو روي رون پام احساس كردم . در حالي كه اخمي به سامان ميكرد گفت : اٍ ، چي ميگي سامان ،زشته، مثلاً مهمونتها !!! سريع مثل چسب چهار قلو چسبيدم به جام . با ابن حرف مهناز اگه تي ان تي هم زيرم ميتركوندند از جام بلند نميشدم . سامان كه شرايط رو وفق مرادش نميديد باز غر غري كرد و از جاش بلند شد و رفت به سمت دستگاه . مهناز تا اينجوري ديد گفت :آخ جون ،قربون پسر گلم برم كه ميخواد فيلم عروسي رو بزاره . سامان يه نگاهي كرد بهش و گفت :آره صبر كن الان ميزارم . بعد از تو ميز يه نوار در آورد و گذاشت تو دستگاه . يهو راكي با اون چونه 2 متر خلافيش تو صفحه تلويزيون ظاهر شد . مهناز تا اين رو ديد يه اَ هي گفت و رو به سامان گفت :اين چيه گذاشتي . سامان جواب داد :فيلم عروسي راكيه ، الان هم تازه از حموم داماد در اومده . از اين حرفش خندم گرفته بود . مهناز و ميگي ،داشت از شدت عصبانيت ميتركيد . رو كرد به سامان و گفت : يالا عوضش كن وگرنه اين بالا جات نيست . سامان يه نگاهي به من كرد و گفت : مامانه ما رو باش ،چرا تهديد ،يه دقيقه صبر كن . بعد سريع رفت تو اطاقش و با دو تا پتوي بزرگ برگشت . يكيش و دولا كرد و انداخت زمين ، اون يكي رو هم رو خودش كشيد و دراز شد . مهناز بد جور ضايع شده بود . سامان بالشتش رو به كاناپه تكيه داده بود و سمت چپ مهناز زير پاش دراز كشيده بود . مهناز از همون بالا يه پس گردني مشتي حوالش كرد و گفت : حالا ديگه من و مسخره ميكني . سامان هم شاد از پيروزيش كلي ميخنديد و ككش هم نميگزيد . مهناز رو به سامان گفت لااقل اون برق و خاموش ميكردي راحت تر اين فيلمت و تماشا كنيم .
سامان كه فكر ميكرد مهناز رو وادار به تماشاي فيلم كرده يه چشم بلندي گفت و از جاش بلند شد و رفت تا برق پذيرايي رو خاموش كنه . تا سامان برق رو خاموش كرد ،مهناز با يه جهش پتو رو از زمين برداشت و انداخت رو پاهاش و محكم در آغوشش گرفت . سامان بد كيري خورده بود . مهناز گفت : واسه من بوروسلي موروسلي نگاه ميكني حالا!!! پتو ميخواي برو براي خودت يكي ديگه بيار . ما سردمونه ، يكي هم براي رفيقت بيار .
سامان كه ميدونست اون پتويي رو كه مهناز قاپ زده بود رو ديگه نميتونه به چنگ بياره مثل بچه هاي مودب رفت و يه پتوي ديگه براي خودش آورد و باز دراز شد . مهناز گفت : براي وحيد چي ؟؟؟ سامان گفت : هر كي ميخواد بره خودش بياره ،نوكر باباتون جعفر سياه . سريع گفتم من كه سردم نيست . مهناز يه نگاهي بهم كرد و گفت : پسر جون سردته، خودت خبر نداري . فقط نور چراغهاي هالوژن اپن و تلويزيون اطاق رو روشن ميكرد و خيلي واضح نميشد چهرش رو ديد ، اما چون مهناز بعد از بلند شدن سامان زياد به جهت مخالف نرفته بود و بينمون يه وجب فاصله بود ،از همون فاصله هم ميشد وسوسه و شهوت رو تو اون چشمهاي شهلاش خوند . اين و گفت و قليون رو دست سامان داد و پتو رو كامل باز كرد و انداخت رو پاي جفتمون . كاملاً پتو پايين تنه ما رو پوشونده بود . بعد پتو رو تا نزديكيهاي سينش بالا كشيد و يه نگاه مرموزي همراه با تبسمي بهم كرد و ذل زد به صفحه تلويزيون . با اينكه تا اون موقع چند تا جايزه نوبل كودني و خنگي رو برده بودم اما كل ماجرا رو تا تهش خوندم . چشام يه برق شهوتي زد كه نگو . البته خيس بودند وگرنه آتيش به پا ميشد . بعد از چند دقيقه سامان رضايت داد و شلنگ رو تعارفكي به ما زد . گرفتم و شروع كردم به كشيدن . واي كه عجب حالي داد . سه ماهي ميشد كه نكشيده بودم . چند دقيقه بعد حالي به حالي شده بودم . شلنگ و دادم به مهناز و اومدم كه قوري رو بردارم و يه چاي براي خودم بريزم كه مهناز با پاش يه تلقي زد به پام . تا نگاهش كردم چهره اخم كردش جلوي روم ظاهر شد . با حركت چشماش فهميدم كه بايد سر جام برگردم و بشينم . نشستم سر جام . سي ثانيه نگذشته بود كه مهناز اون قوريي كه من ميخواستم بردارم و برداشت و داد سمت سامان و گفت : سامان اين و بگير ، واسه تو دارچيني كردم كه دوست داري . سامان قوري و گرفت و يه استكان از رو ميز برداشت و يه چايي براي خودش ريخت . چند لحظه بعد هم مهناز قليون رو پاس داد سمت سامان . بعد دو تا استكان و بر گردوند و از اون يكي قوري 2 تا چاي خوشرنگ براي من و خودش ريخت . در حالي كه استكان رو دستم ميداد يكمي سرش و به صورتم نزديك كرد و گفت : اين چاي ماست . نوش جونت . نميدونم منظورش از اين حرف چي بود ، اما هر چي كه بود يه چيزي بود كه سامان نبايد ازش خبر دار ميشد . با ترس كمي از چاي رو خوردم . چيزي احساس نكردم . خيالم راحت شد كه خبري از سم و دارو توش نيست . با خيال راحت يه نگاهي به مهناز كردم و تو دلم گفتم : اينم بابا مثل اينكه با ما شوخيش گرفته . كم كم بينمون سكوت بر قرار شد و هممون محو بزن بهادر بازي اين يارو ، راكي شديم . تو خودم بودم كه ناگهان گرمي پاي مهناز رو كنار پام حس كردم . بدون اينكه نگاهي بهش بكنم حركاتش رو زير نظر گرفتم و با چشام سامان رو هم ميپاييدم . هنوز چند لحظه نگذشته بود كه ديدم انگشتهاي مهناز روي پام شروع به حركت كردند و بعد از چند ثانيه متوقف شدند . شك برم داشت . خيال كردم كه ميخواد چيزي رو بهم بگه . براي همين هم سرم و به سمتش چرخوندم ، اما مهناز خيلي عادي ،بدون اينكه به من نگاهي كنه داشت تلويزيون رو نگاه ميكرد . سرم رو چرخوندم رو تلويزيون . اما دوباره پس از چند لحظه انگشتهاي پاي مهناز رو روي پام حس ميكردم . اين كار چند بار تكرار شد . از مالش انگشتاش به پام حس خوشايندي بهم دست داده بود . مهناز داشت روي اين صحراي شهوت من كرم و مرض ميريخت . خدا ميدونست كه وقتي تبديل به خوشه بشند ازش چه گندي در ميومد . بازي كردن مهناز با پاهام من رو كم كم داشت وسوسه ميكرد . داشتم از اين كارش لذت ميبردم . به خاطر همين هم يه لحظه كه پاهاش رو پاهام بود ، پام و از زير پاش در آوردم و سريع ،اما بدون اينكه شك سامان رو برانگيزم اون رو رو پاي مهناز گذاشتم . اينقدر از اين كار ترسيده بودم كه قلبم داشت شيش و هشت ميزد . آخه اين اولين باري بود كه تو بيداري مطلق بدنم رو به مهناز ميمالوندم . پاي مهناز چند لحظه زير پام بود . اما ناگهان اون رو از زيرش در آورد و كنار پاهام گذاشت . دلسرد شدم . با خودم گفتم : خاك بر سرت ،گند زدي رفت پي كارش . تو خودم بودم كه يهو مهناز با كناره پاش يه تكوني به پام داد . با اين كار مهناز سريع يه هفته گوز مجاني رو تو كونم اعلام كردم و بزن و بكوبي بر پا شد كه فقط بايد ماسك ميزدي و ميومدي ببيني چه خبره !!! آقا گل از گلم شكفت . سريع جواب مهناز رو با يه تكوني به پاش دادم . اونم جواب داد . ديگه ميشد مطمئن شد كه مهناز داره جانانه ميخاره و تنها كسي كه ميتوني براش حسابي و با مسووليت كامل بخارونه منم . يه پسر بيست و يك ساله ، كس نديده ، با سابقه 8 سال جق مفيد ، كاملاً هم كف كرده ... ديگه چي از اين بهتر . يه نگاه به سامان كردم و سعي كردم از همون بالا بفهمم كه ما رو داره ميپاد يا نه . ديدم داره ميپاد ، اما اون سياه پوسته رو كه پشت ديوار منتظر اين بود كه راكي رو بزنه . با خودم گفتم : اين سامان اينقدر محو اين فيلمه شده كه اگه راكي بياد بيرون و بگيره مهناز رو جلوش يه دست هم بكنه ، دوزاريش نمي افته كه بابا اين زنه ننمه . يه نگاه به مهناز كه فقط چشماش به تلويزيون بود كردم . انگار نه انگار كه اون پايين داشت كرم ميريخت . اونجا بود كه فهميدم آدم كه ميره خريد حتماً بايد پايين صندوق ميوه ها رو هم نگاه كنه و فقط چون بالاش عاليه گول نخوره و بخرتش . چون ممكن اون پايين كرمي ،چيزي باشه . كير مبارك اما سريع افاضات كردند و فرمودند . تا باشه از اين كرمها ، همين كرمها هستند كه آينده اين مملكت بكن بكن رو بايد دستشون داد .
يكم جابجا شدم و آروم خودم رو به سمت مهناز كشوندم . شايد چند سانتي بينمون فاصله نبود ، اما براي اينكه يهو سامان ما رو نزديك هم نبينه جرات نكردم بيشتر از اين بهش بچسبم . آروم پاچه پام رو نزديك پاچش كردم . به محض اينكه اولين تماس برقرار شد . خارش رو تو لاي پاهام احساس كردم . گرم بود . گوشتي و داغ . مهناز كه كمي جا خورده بود سرش رو به سمتم چرخوند اما من داشتم بي تفاوت به صفحه تلويزيون نگاه ميكردم ،هر چند از گوشه چشم حواسم به اون بود . مهناز كه معلوم بود از دل و جراتم تعجب كرده بود بعد از چند ثانيه دوباره بدون اينكه عكس العمل خاصي نشون بده رفت تو بحر فيلم . هر چند كه ميدونستم اونم حواسش اونجا نيست . براي اولين بار تو عمرم به خودم افتخار ميكردم . نمرده بوديم و جراتمون رو يه جوري سر پاش كرده بوديم . با پاهام شروع كردم آروم آروم به پاي مهناز بازي دادن . اول آروم ،بعدش هم تندتر . اما يه لحظه تصميم گرفتم شدتم رو بيشتر كنم . پتويي كه روي پاهامون بود بزرگترين نعمتي بود كه تو اون لحظه ميتونستم داشته باشم .
پام رو ثابت كردم و بعد در حالي كه سعي ميكردم محكم پاي مهناز رو احاطه كنم با يه فشار زيادي به پاچه نازش مالوندم .
آه يواش مهناز رو يه لحظه حس كردم . اما براي اينكه تابلو نشه سريع يه سرفه اي كرد . از اين موضوع به شدت تحريك شدم .
زن نيمه عريان تو فيلم هم مزيد بر علت شده بود . يه بار ديگه اين كار رو كردم . هر بار سعي ميكردم بيشتر اين كار رو تكرار كنم . ذغال قليون ديگه نايي نداشت . كسي هم تو اون وضعيت حال عوض كردنش رو نداشت . تو يه لحظه مهناز پاشو از زيرم خارج كرد و كمي ازم فاصله گرفت ، اما سريع و به سرعت خودش رو بهم چسبوند و اون پاچه و ساق بلوريش رو انداخت رو پام . تا اومدم واكنشي نشون بدم يهو يه فشار زيادي رو از طرف اون گوشتهاي بهشتي رو پاهام حس كردم . كاملاً پاي مهناز رو پاي من سوار شد . زانوي من دقيقاً زير گودي پشت زانوي مهناز
قفل شد . حالم رو خراب كرده بود . اومدم كه پام رو از زير پاهاش بيرون بكشم كه ديدم زورش رو بيشتر كرد . جنگ و زور آزمايي پاهامون شروع شده بود . سعيم رو بيشتر كردم اما نشد كه نشد . مهناز با پاچه و كناره هاي رونش داشت بهم نبض ميداد . اينقدر بهم فشرده شده بوديم كه انگار گردش خونش رو تو رگهاش داشتم حس ميكردم . يهو به حدي فشار رو رو زانوم زياد كرد كه نتونستم مقاومت كنم و به علامت تسليم پام رو بي حركت كردم . اگر بگم كه مهناز انگار كه داشت با اون پاش پاهام رو پرس ميكرد دروغ نگفتم . اين وضعيت يه ده ثانيه اي طول كشيد . اينقدر فشار زياد بود كه شرتم كم كم داشت خيس ميشد . اگه چند ثانيه بيشتر طول ميداد شك نداشتم كه همونجا خالي ميشدم . ناگهان مهناز پاش رو از رو پام برداشت و كنار پام گذاشت . چشام از لذت و شهوت داشت سياهي ميرفت . شايد نيرو و قدرت مهناز هم مزيد بر علت بود . باورم نميشد كه تو پاهاش همچين زوري داشته باشه . ديگه عقل از سرم پريده بود . دستم رو آروم روي رون مهناز قرار دادم . يه دمبه واقعي بود . نرم و لطيف . با اين كه از رو دامن داشتم حسش ميكردم اما انگار داشتم به خودشون دست ميزذم . مهناز همچنان بي حركت داشت تلويزيون رو تماشا ميكرد . شروع كردم آروم به مالوندن رونش . نرم و روون اين كار رو ميكردم . يه لحظه سر مهناز چرخيد و چشم تو چشم شديم . يه لبخند ويران كننده اي بهم كرد كه قلبم به درد اومد . لذت بردن رو تو چهرش ميشد تماشا كرد . اما خيلي با وقار و بدون هيچ هيجان زدگيي دوباره سرش و برگردوند . داشت باهام بازي ميكرد . ميخواست كه من و بيشتر زجر بده . يه بازيچه بودم تو دستش . اما من ديگه اين رو نميخواستم . يه لحظه توجهم به سامان جلب شد . انگار كه تكون نميخورد . سرم رو كمي جلو بردم . واي خدا ، اين كه تو چرت بود . ديگه بهتر از اين نميشد . يه نگاه سير به مهناز كردم و بعد كاملاً خودم رو بهش چسبوندم . دستم رو كنار پهلوش گذاشتم و شروع كردم به مالوندن . تو همون حال هم سرم و به موهاش نزديك كردم و بلند يه نفس ازشون كشيدم . برام تعجب برانگيز بود كه چه قدر خونسرد ناظر اعمالي بود كه داشتم باهاش ميكردم . زبونم رو نزديك گوشش كردم و يه ليس كوچيك به نرمي گوشش زدم . سرشو در حالي
كه كج ميكرد ازم دور كرد و بعد يه تبسم نازي رو لباش نقش بست . تو چشام نگاه كرد با عشوه فقط يه كلمه گفت : آره !!!! . مات نگاهش ميكردم . انگار به غير از ما تو اون لحظه هيچ موجودي وجود نداشت . زمان انگار متوقف شده بود . باز اون چشمهاي زيباش رو ازم برداشت و مقابلش رو نگاه كرد . كار رو بايد تموم ميكردم . دستم رو از رو رونش به سمت وسط پاهاش سوق دادم . اما ناگهان مچم رو با دستش گرفت . دوباره سعي كردم . اون هم همچنان مقاومت ميكرد . اصرارم رو بيشتر كردم ، اما قدرت انكار اون بيشتر بود . دستم نرمي شكم و بين پاهاش رو حس ميكرد ، اما اثري از اون دروازه بهشتي نبود . چون اون مانع از رسيدنم بهش ميشد . با خودم گفتم : يا حالا يا هيچ وقت ديگه . تمام توانم رو به كار گرفتم و سرم رو به صورتش چسبوندم و در حالي كه سعي ميكردم لبام رو به لباش برسونم ،با دستم فشار زيادي رو بين پاهاش وارد كردم . اما مثل اينكه اون بيدي نبود كه به اين بادها بلرزه . هم نفس باهام مقاومت ميكرد . به جز اون كلمه آره هيچ چيزي بينمون رد و بدل نشده بود . از فشاري كه مثل ديوونه ها به مهناز وارد ميكردم ،كم كم انرژيش تحليل رفت و من داشتم بهش چيره ميشدم . ديگه تا كاميابي چند قدم فاصله نداشتم . عضلات مهناز رو كه كم كم داشتند شل ميشدند رو حس ميكردم . اما ناگهان با فرياد مهناز به خودم اومدم . : سامان ،سامان ، خوابيدي ؟؟؟
مثل گربه اي كه سيبيلش رو صفا داده باشند گيج شدم . درست نميدونم اما فكر كنم شلوارم رو هم خيس كردم .
بزن و بكوب كونمون به پايان رسيده بود و خودش رو براي ورود ديزل كير سامان آماده ميكرد . تو اون لحظه اگر به عنوان آخرين درخواست متهم ازم چيزي ميخواستند ميگفتم : كرم ، وازلين ،
روغن بادوم ، اگه خمير دندونم شد ، شد . فقط يه چيزي بديد كه خشك خشك جر نخورم .... نيم متري از مهناز فاصله گرفتم . با ترس مهناز و سامان خواب آلود رو كه داشت از خواب بيدار ميشد نگاه ميكردم . سامان چشمهاش رو باز كرد و گفت :چيه بابا . مهناز سريع جواب داد . اينجا چرا خوابيدي . پاشو برو سر جات بتمرك . اين رو گفت و از جاش بلند شد . سامان يه نگاهي به من كرد و گفت :نميدونم چرا خوابم گرفت . اين فيلم رو هم آخر سر نتونستيم ببينيم . از جاش بلند شد . گفت تو خوابت نمياد . بر عكس شب گذشته اين بهترين پيشنهاد ممكنه بود . از ترس قبل از سامان خودم رو به اطاق خواب رسوندم . رخت خوابم رو پهن كردم و سريع خوابيدم . سامان هم ولو شد رو تختش . صداي جمع و جور كردن ظرف ها از آشپزخونه به گوش ميرسيد و مهناز داشت مابقي كارها رو انجام ميداد . سرم رو زير پتو كرده بودم و به ده دقيقه پيش فكر ميكردم . ديگه اثري از شهوت نبود و ميتونستم درست فكر كنم . من چي كار كرده بودم . آبروي خودم رو برده بودم . درست كه مهناز كرم ميريخت و دلربايي ميكرد ، اما شايد داشت من و امتحان ميكرد . شايدم فقط ميخواست سر به سرم بذاره . مثل اينكه زياده روي كرده بودم . مهناز مرض داشت اما نميخواست اينجوري به قصد كردنش بهش هجوم بيارم . شايد آخر خواستش يه لاس خشكه بود . هزار تا فكر تو سرم بود و به خودم لعنت ميفرستادم . به خودم گفتم :صبح زود قبل از اينگه كسي بيدار بشه ميزنم بيرون . حداقل چشم به مهناز نميافته . البته احتمال با خبر شدن سامان از اين جريان كم بود اما ديگه نميتونستم اونجا بمونم .
يهو صداي پاهاي مهناز رو كه داشت به اطاق نزديك ميشد رو حس كردم . جنگي سرم رو زير پتو كردم . مهناز در رو باز كرد و بعد از يه دقيقه در دوباره پيچ شد . جرات نكردم كه سرم رو بيرون بيارم .يه چند دقيقه اي اون زير بودم كه صداي آب رو كه با فشار جريان داشت شنيدم . آروم سرم رو بيرون آوردم . از جام بلند شدم و از لاي در بيرون رو نگاه كردم . درست حدس زده بودم . چراغ حموم روشن بود و صدا ، صداي دوش آب بود كه ميشنيدم . مهناز مثل اينكه داشت حموم ميكرد . يه نفس راحتي كشيدم . از استرسي كه بهم وارد شده بود بد جور مثانم پر شده بود و ترس و خجالت از مهناز باعث شده بود كه سريع برم بخوابم . اما حالا با خيال راحت ميرفتم سرويس . رفتم تو دستشويي و با خيال راحت كاهش وزن دادم . اما ميگه اين هوس دست از سرم بر ميداشت . تا چشم به صابون افتاد ،كيره خرطومش ياد كف آباد كرد . مهناز و دلفريبيهاش يه لحظه جلوي چشمام ظاهر شدند . يه گور پدر شانس گفتم و حالا كه دستم به گوشت نرسيده بود به يادش شروع كردم يه جلق اساسي زدن . تا خالي بشم ،يه هفت هشت بار تو رويام مهناز رو اساسي كردم . اما حيف كه وقتي كارم تموم شد و چشام رو باز كردم آثري از مهناز نبود . از سرويس زدم بيرون و اومدم تو جام تمركيدم . حالا كه آروم شده بودم از خودم خجالت ميكشيدم .
آخه سنگ رو يخ شده بودم . يه نيم ساعتي داشتم به اين چيزها فكر ميكردم كه يهو در حموم باز شد . تنها كاري كه كردم چشمهام رو بستم .چند دقيقه بعد صداي سشوار از تو آرايشگاه ميومد زياد طول نكشيد و خاموش شد . تا خاموش شد دوباره چشام رو بستم و به اين فكر ميكردم كه ، با اين اتفاقي كه امشب روي داده بود آيا امكان داشت كه مهناز دوباره بياد همين كنار من بخوابه ؟؟ با همون چشمهاي بسته هم تونستم تشخيص بدم كه كليه برقها خاموش شد . چند لحظه بعد درب اطاق باز شد و صداي وارد شدن مهناز به گوشم رسيد . مهناز وارد شده بود و در كشوي ميز توالت رو باز كرده بود . چون ميدونستم كه ميز توالت كنار در هستش مطمئن بودم كه مهناز پشت به من هست . براي همين هم خيلي آروم و يواش ، كمي چشم چپم رو باز كردم و خيلي تار تونستم نگاهش كنم . اما تعجب كردم . اثري از لباس مشكي نبود و به جاش رنگ سفيد جايگزين شده بود . يكم بيشتر چشام رو باز كردم تا بتونم تشخيص بدم كه ،اين ديگه چه جور لباسي هست . تازه بعد از چند ثانيه دوزاريم افتاد از اين حوله حموم هاي پالتويي هست . ( اون موقع من اينجوري بهش ميگفتم) سفيد بود . لختي پاهاش رو تو اون نور كم كوچه ميشد تشخيص داد . داشت تو كشو چه جوني ميداد و دنبال چه چيزي ميگشت نميدونم . اما يهو در كشو رو بست و يه تكه لباس انداخت كنارش رو زمين . سريع چشام رو تنگ كردم ، اما از گوشش ميتونستم ببينمش . مهناز يه چرخي زد و اومد كنار تخت سامان . سرش رو نزديك سر سامان كرد و بعد از چند ثانيه بلند كرد . فكر كنم ميخواست ببينه سامان خوابه يا بيدار . اما به نظر من كار ابلهانه اي بود ،چون صداي خور و پف سامان تا سر كوچه هم داشت ميرفت . مهناز دوباره رفت كنار ديوار و بعد كنار همون در نشست و پاهاش رو دراز كرد . حوله كامل بهش پيچيده شده بود . مهناز كمي خودش رو با حوله خشك كرد . بعدش همونجور كه نشسته بود بيحركت شد . انگار داشت من رو نگاه ميكرد . كوچيكترين حركتي نميكردم . فقط چشم چپم رو كمي باز گذاشته بودم . چون رو به پنجره كوچه نشسته بود نور كمي رو تنش ميتابيد ، اما اون چشمهاي من رو كه تو تاريكي قرار داشت به خوبي نميتونست ببينه .
تو اون حالت يه سه چهار دقيقه اي موند . اما ناگهان دست كرد به دور كمر حوله و بندش رو گرفت و كمي شلش كرد . بعد خيلي نرم و آروم از كناره هاي يقه حوله گرفت از هم بازشون كرد . با اين حركت مهناز قسمت وسيعي از بالاتنش برهنه شد .
يهو شوكه شدم . كرست مهناز كه به رنگ تيره بود رو ميشد به خوبي تشخيص داد . يا خود خدا ، اين ديگه چي بود . نميدونستم خوابم با لا لا . اين كه سينه هاش اندازه طالبيه. از ديدن بالاتنه لختش به همراه اون سينه هاي بزرگ تنم مور مور شد و دوباره حس كردم كه دارم راست ميكنم . مهناز يهو از جاش بلند شد و در كمال ناباوري دو طرف حوله رو گرفت و از هم باز كرد . باورم نميشد ،اما ناگهان حوله رو از تنش در آورد . يه بدن سفيد ،به حد نهايت تو پر و گوشتي ، اونم فقط با يه شرت و كرست . ميخواستم پاشم ،خودم رو از خواب بيدار كنم ،بگم آهاي وحيد پاشو برو دستشويي يكم خودت رو سبك كن . از بس چيز ميز خوردي ،سنگين شدي ،داري دنيا رو پر از كس و كون ميبيني . پاشو بابا پاشو كه حال نداريم .....
اما واقعيت اين بود كه خواب نبودم . داشتم مهناز ، اين زن لوند و جا افتاده رو با يه شرت و كرست ميديدم . ديگه تو اون لحظه نميدونم فشارم رفته بود بالا ،يا اينكه افتاده بود پايين . تنها چيزي كه ميدونم ،

My guilt and my shame
And my face and my soul
Always wear me thin, always under control
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / مهناز خانم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.