| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک )

صفحه  صفحه 11 از 114:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  113  114  پسین »  
#101 | Posted: 8 Jan 2012 04:59
برکت

حالا که فکرشو میکنم انگار همین دیروز بود.
ساعت 10 صبح بود و من با موتورسیکلت داشتم می رفتم بازار دنبال کاری، سر ترکمنستان داشتم می پیچیدم که نفهمیدم چی شد فقط از رو موتور پرت شدم زمین و چند تا غلت تا ولو بشم و صدای چند تا ترمز؛ شانس آوردم کاسکت سرم بود اما هم ترسیده بودم و هم گیج شده بودم یهو متوجه شدم چند تاسر بالای سرم وایسادن و چیزایی میگن که درست نمی فهمیدم تو همین حال یه سر دیگه به اون سرا اضافه شد کهتو اون حال بد من هم خیره م کرد یه جفت چشم و ابروی مشکی خوشگل و مهربان با دو تا زلفی که از زیر شالش بیرون بود به من خیره شده بود و هراسون نگاهم میکرد تازه شنیدم که میگه: جاییت نشکسته؟ می تونی بلند شی ببرمت بیمارستان؟ فهمیدم همونه که به من زده با یه نفس بریده گفتم: آره میتونم بلند شم.
یه آقایی کمک کرد بلندشدم و زیر بغلمو گرفتن سوار ماشین زنه کردن یکی دیگه هم بهش گفت درمونگاه دوتا کوچه پایین تره اومد راه بیفته که یه دفعه یه بنز راهنمایی بغلش ایستاد و سرهنگ تو ماشین بهش گفت: مدارک بعد هم به من گفت: مدارک داری گفتم: بله، اما دستم خیلی درد میکرد و نمی تونستم مدارک رو از جیب بغلم در بیارم، بهش گفتم ببخشید دست من خیلی درد میکنه اگر می تونی از جیب بغلم کیف مدارکم رو در بیار بده بهش، اونم خم شد رو من و دستش کرد تو جیبم و کیف مدارک رو در آورد بهش داد.
تو اون لحظه نفسش بهم خورد و حس کردم از جنس خودمه، بگذریم گواهینامه و بیمه خانوم رو با کروکی و مدارکم افسره به من داد و بهش گفت: شما مقصرید اون هم با حالتی بغض آلود گفت: می دونم راننده افسره اومد تو ماشین عقب نشست و منو بردن درمانگاه به محض این که رسیدیم دکتر یه معاینه سطحی کرد و رفتیم رادیولوژی تو این مدت من هم از شوک تصادف بیرون اومده بودم و می خواستم یه جوری سر حرفو باز کنم و بهش آرامش بدم، گفتم: چیه چرا انقدر دستپاچه ای طوری نشده عکس هم گرفتیم و معلوم شد جاییم نشکسته؛ هم خودم هم شیرین خوشحال شدیم اسمش همین بود تو گواهینامه اش نوشته بود ضمنا 35 ساله هم بود.
اومدیم تو سالن درمانگاه بهش گفتم : اگه ممکنه یه چند دقیقه بشینیم اینجا که گفت: البته همین که نشستیم یه درجه دار نیروی انتظامی اومد طرفمون و به شیرین گفت: خانوم ماشینتون رو باید ببریم پارکینگ خودتون هم باید بیاین کلانتری که من گفتم: برای چی؟
درجه دار: تصادف منجر به جرح داشتهتازهتو خودت یه طرف قضیه ای.
من: من که شکایتی ندارم.
یهو مثل برق گرفته ها هردو به من خیره شدند.
شیرین: مطمئنی که نمی خوای شکایت کنی؟
من: اگر مطمئن هم نبودم الان مطمئن شدم.
درجه دار: پس پای این صورتجلسه رو امضا کن و بنویس که شکایتی نداری.
من هم نوشتم و اون رفت؛ شیرین هنوز بهت زده منو نگاه میکرد گفتم: چیه جن دیدی گفت: (با لحنی که انگار با خودش حرف می زد) نه خیلی وقته آدم ندیدم.
شیرین: خب بریم برسونمت خونه
من: یه کم وقتت گرفنه میشه آخه خونه من اینجا نیست کرجه.
شیرین : پس بشین من داروهات رو بگیرم بیام رفت و برگشت با هم رفتیم پیش دکتر
دکتر: این آمپول رو الان می زنی یکی دیگه رو هم فردا این پماد رو هم رفتی خونه به کمر و کتفت میمالی بیست دقیقه بعد یه دوش آبگرم می گیری اگر شب درد داشتی یه دونه از این قرص بخور.
اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم دوباره برگشت سر ترکمنستان و به من گفت بشین من موتورت رو به این سوپری بسپارم بیام رفت و اومد راه افتادیم ، تخت طاووس و شریعتی عباس آباد، اندیشه؛ گفتم : اینجا چرا اومدی؟
گفت الان گه نمی تونی بری خونه اگر مشکلی نداری اینجا خونه منه بیا استراحت کن داروهات رو هم استفاده کن عصری بهتر شدی برو، با موتور می ری کرج؟( اینو طوری گفت که من خندم گرفت) گفتم : نه با مترو میرم؛ توچطور اعتماد می کنی یه مرد گنده غریبه رو ببری خونه ات؟
شیرین: همونطور که تو اعتماد کردی و شکایت نکردی
خلاصه رفتیم تو یه خونه مرتب اما مجردی تو خونه شالشو برداشت و زلف های مشکی بلندش ریخت پشتش؛ از یک طرف چهره و اندام پر و خوش فرمش از طرف دیگه اخلاق لوطی و صادقش منو جذب خودش کرده بود.
پرسیدم: می تونم یه سیگار روشن کنم؟ که دیدم زیر سیگاری به دست با یه سیگار روشن گو شه لبش از آشپزخونه اومد طرف من.
شیرین: بهت نمی یاد پیک باشی کارت چیه؟
من: گرافیست هستم و شریکم تو یه شرکت تبلیغاتی، تو چی؟
شیرین: مدیر یه دبیرستان غیر انتفاعی ام، امروز هم داشتم می رفتم منطقه که اینطوری شد.
تو همین اثنا داشت آمپول منو آماده میکرد و حرفش که تموم شد گفت بخواب آمپولتو بزنم، نترس دوره این کارو گذروندم.
بنده هم اطاعت کردم،
شیرین: توکه مجرد نیستی؟
من: بله ونه دوتا فرزند دارم که جوونن و واسه خودشون مشغول کار و دانشگاه هستن اما از همسرم جدا شدم.
شیرین: اشکالی نداره بپرسم چرا؟
من: اگه تو هم برام بگی چرا تا حالا مجردی، نه.( با لبخند جوابمو داد).
من: خب ما جنسمون با هم جور نبود حرف همدیگه رو نمی فهمیدیم و بالخره به این نتیجه رسیدیم که جدا شدنمون برای خودمون و بچه ها بهتره، البته من از خونه اومدم بیرون و برای خودم یه جا رو اجاره کردم بچه ها هم بین دوتاخونه در گردش ان.
شیرین: خب سرگذشت منم تقریبا همینجوریه( درحین همین گفتگوها داشت به صورت نشسته پماد رو روی کتف و کمر من می زد) منتها با این فرق که بچه دار نشدم و همسر سابقم یه حیوونه به تمام معنا بود.
یهو برگشتم به طرفش و با لبخند گفتم: هی فلانی انگار من و تو سال هاست آشناییم.
با برقی عجیب به چشمهای من خیره شد و گفت: امشب بهتره که نری و همینجا استراحت کنی.
بعد بلند شد دستاشو شست و آماده رفتن رو کرد به منو گفت: باید برم تا مدرسه کارام رو راس و ریس کنم نگران موتورت هم نباش سرایدار مدرسه رو می فرستم بره ببردش تعمیرگاه تو هم استراحت کن غذا روی اجاقه هر وقت گرسنه شدی زیرشو روشن کن گرم شه بخور من هم تا ساعت 5 برمی گردم.
من: باشه مواظب خودت باش.
اون رفت و من غرق در افکار خودم که خدایا این تصادف چه کاری کرد با ما بدن درده به کنار دوباره قلبم داره می لرزه و می ترسم یه بار دیگه سرخورده بشم؛ به سرم زد که پاشم برم اما دیدم نمی تونم چسبش بد جوری منو چسبونده به کاناپه دراز کشیدم و با همین افکار به خواب عمیقی فرورفتم.
از توی ابرا صدایی می گفت فرید فربُد نمی خوای پاشی تو که هیچی هم نخوردی... به خودم اومدم و از جابلند شدممتوجه شدم که شیرینه داره صدام می کنه اما خودش اونجا نبود، هوا هم تاریک شده بود نگاهی به ساعتم انداختم اوه ساعت هشت و نیم بود سرم رو که بلند کردم دیدم شیرین با لبخندی شیرین تر با یه بلوز دامن آلبالویی خوشرنگ سینی در دست از آشپزخونه اومد بیرون؛ از زیبایی دو چندانش در اون لباس زیبا و زلف زیبایی که تو صورت نازنینش ریخته بود مسحور شدم .
کمی خم شد تا سینی رو بگذاره روی میز باسن زیباش که خالا غالب دامن شده بود از یک طرف و ساق ها و پشت رون های زیباش که با بالا رفتن لبه دامن حالا دیده می شد دلم رو ریخت، با دستپاچگی سلام کردم و خسته نباشیدی گفتم، برگشت به طرفم: پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن بیا یه چیزی بخوریم که از گشنگی ضغف کردم.
رفتم و سرو صورتم رو شستم، خونه اش قدیمی ساز بود برای همین حمام توالت و دستشویی در یکجا بود منتها با در ازهم جدا شده بود، برای همین متوجه شدم حمام کرده، شورت و سوتینش هنوز تو حمام بود و در حمام باز؛ توری بود و سپید.
آمدم نشستم تازه متوجه شدم موزیک ملایمی داره پخش میشه، خودش هم زیر لب زمزمه می کرد و می خندید. به شوخی گفتم: نمی دونستم تصادف خوب هم می تونه باشه و گرنه زودتر تصادف می کردم.
با حیرت به من نگاه کرد و گفت: از کجا فهمیدی؟ گفتم: چیو؟ گفت: این که من به چی داشتم فکر می کردم . گفتم: نمی دونستم این چیزی بود که با دیدن تو به ذهنم خطور کرد.
اون شب که اتفاقا پنجشنبه هم بود تا صبح نشستیم و از هر دری سخن گفتیم، روز بعد هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که ما از ابتدا برای هم ساخته شده بودیم اما این سال ها باید می گذشت تا همدیگه رو پیدا کنیم.
غروب دلگیر جمعه او در آغوش من روی کاناپه نشسته بود و سرش رو روی سینه من گذاشته بود و عطر گیسوان شبناکش رو فرو می دادم .
شب با هم دست در دست به اتاق خواب رفتیم قلبم چنان به طپش افتاده بود که پرش اون رو روی سنه ام حس می کردم .
چشم در چشم هم لباس هامون رو درآوردیم او با نگاه بدن برهنه مرا می کاوید و من قطعه ای بلور رو روبروی خودم میدیدم، گردنی سفید و به تناسب نه بلند نه کوتاه، چشمانی معصوم و زیبا و ابروانی که کمانش مثل شلاق به گونه ات می خورد سینه هایی برجسته با نوکی مثال انار،
شکمی صاف و بدون چربی کمری به تناسب باریک و شرمگاهی که با دقت و به زیبایی مویی آرایش شده داشت، ران هایی خوش دست، نه چاق و نه لاغر به اندازه و ساق هایی بلند وزیبا تا صبح برما چنان گذشت که هر زن و مردی در هر جای دنیا این ساعت های توام با عشق و لذت را با هیچ متاعی عوض نکنند، این است نهایت لذت.
از آن روز تا به حال بیست سالی بر ما گذشته اما همچنان دلداده ایم ظاهرمان فرتوت شده اما دلهامان انگار روز اول است که همدیگر را یافته اند؛
ما هنوز با همیم ومن زیبایی زوج بودن را اینگونه فهمیده ام.
     
#102 | Posted: 8 Jan 2012 05:00
اولین سکس من، جاتون خالی

با سلام خدمت همه ی دوستای عزیزم. داستان من مربوط به سال گدشته، خرداد ماه میشه. من شهرستانی ام و دو سال از سال 88 تا 90 تهران درس می خوندم. خالم اینا هم تهران زندگی می کنن، من 1پسر خاله 14 ساله و 1 دختر خاله ی 23 ساله دارم. البته اون زمان خودم 22 سال داشتم. امتحانات خرداد ماه بود که خالم از من خواهش کرد که تو درس ریاضی به پسرش کمک کنم. من 2 شب خونه ی خالم بودم. البته این رو بگم که دختر خالم با اکثر پسرای فامیل ریلکس بود. از طرز لباس پوشیدنش گرفته تا صحبت کردنش و نگاه کردنش معلوم بود که اهل حاله. خودم قبلا یکی دو بار دستمالیش کرده بودم، ولی از رو لباس و در کل حالمون حال ساده بود، ولی اون شب تبدیل شد به حال استمراری! تو خونشون 1 اتاق بود که 2تا تخت داشت و پسر و دختر خالم شبا اونجا می خوابیدن. اون شب خالم جای منو تو اتاق بچه هاش رو زمین پهن کرد، مهدی (پسر خالم) رفت رو تختش، منم رو زمین دراز کشیدم و مائده (دختر خالم) هم احتمالا برای همدردی با من جاشو رو زمین انداخت و زیر پای ما دراز کشید. تازه لامپو خاموش کرده بودیم که به مائده گفتم شمارت عوض شده؟ چند بار اس دادم قبلا تحویل نداد. اونم گفت آره و شماره ی جدیدشو گرفتم و 1 اس دادم تا شمارمو داشته باشه. بعد گفت اگه اس ام اس جالب داری بفرست، چندتا من فرستادم و چندتا اون فرستاد و در طول این قضیه مهدی بیدار بود که یهو پاشد و گفت حالا می خواید تا صبح اس بازی کنید و نذارید بخوابیم، ( چون گوشی مائده رو سایلنت نبود و اس که می دادم صدای گوشیش در می اومد) این حرفو گفت و پاشد رفت تو حال پیش خالم خوابید. وقتی رفت من تو کونم جشن بزرگی به پاشد، البته راستش بیشتر تو فکر دستمالی بودم، فکر نمی کردم بتونم سکس داشته باشم. مهدی که رفت در اتاقو پشت خودش باز گذاشت. منم به بهونه ی دستشویی پاشدم رفتم بیرون و برگشتنی درو بستم، نه کامل، فقط طوری که تو اتاق پیدا نباشه. رفتم سر جام دراز کشیدم، نمی دونستم چطوری شروع کنم، 1 اس دادم بهش و یکی از لقب های دوران بچگیش که می اومد خونمون و ما بهش داده بودیم رو براش فرستادم، از اون لقبش بدش نمی اومد زیاد، ولی همیشه وانمود می کرد که بدش میاد. در جوابم نوشت : " پا میشم میام میکنمدا!!!" اینو که گفت فهمیدم بدجوری حالش خرابه، البته این حرف برام زیاد تعجب نداشت، چون قبلا هم از این حرفا زده بود. خلاصه منم گفتم بیا بکن، اونم گفت که حالا بیدارن و گذشت تا حدود 1 ساعت بعد، کم کم خودمو بهش نزدیک کردم و اول با انگشت پام بدنشو لمس می کردم، خودمو که خوب نزدیک کردم شروع کردم با دستم پستوناشو بمالم، اولش عکس العملی نشون نمی داد، اینم بگم که مائده تقریبا چاق بود، بعد از پستون رفتم بین پاهاشو بمالم، از رو شلوار رون و کسشو مالیدم، به محض اینکه دستمو بردم زیر شورت و شلوارش، اونم کیرمو گرفت و شروع کرد برام جق زدن، داشتیم همدیگه رو دستمالی می کردیم، ولی هیچ صدایی ازم ما در نمی اومد. من چون اولین بارم بود واقعا داشتم می لرزیدم، نمی دونم از ترس بود یا از شوق کس. همینطوری که داشت کیرمو می مالید آبم اومد. (بسوزه پدر جق که یکی از عوارضش زود انزالیه) ولی من که ول کن نبودم. تقریبا 5 ذقیقه ای کسشو با دست از زیر شورت مالیدم که خودش شلوار و شورتشو باهم کشید پایین، 2 دقیقه بعد از اینکه آب اولم اومد دوباره کیرم شروع کرد به راست شدن، حالا دیگه مائده داشت حال می کرد، ولی جرات اینکه صداش دربیادو نداشت و مدام لبشو گاز می گرفت، منم خودمو کشیدم روش و کیرمو گذاشتم لای پاهاش، دیدم خودش با دست کیرمو فرستاد تو کسش، حدس می زدم جلوش باز باشه، شروع کردم تلمبه زدن، چون یبار آبم اومده بود ایندفعه طول کشید تا آبم بیاد، ولی عجب چیزی بود، احساس می کردم کیرم داره میره لای 1 توده ی داغ دنبه، بعد چند دقیقه آبم اومد و ریختم رو شکمش و بعدشم مثل مرده افتادم کنارش، تو گوشش گفتم که دوسش دارم، اونم گفت همینطور، ولی خودمونیم، از شدت عذاب وجدان می خواستم خودکشی کنم. ازش پرسیدم کی باز شده جلوت که گفت پردم حلقویه و گواهی سلامت دارم، منم گفتم حالا دیگه برو گواهی سلامتتو بنداز دور.
     
#103 | Posted: 8 Jan 2012 05:02
نمایشگاه تهران

این چهارمین ارسالی هست که دارم براتون مینویسم. 3داستان قبلی من با عنوان های مهسا و مریم اخرین ارسالم 74 امتیاز گرفت. من و رضا و ارزو دومین ارسالم و دومین خاطره واقعیم بود و با 63004بازدید کننده فحش خور کمتری هم داشت. اما اولین ارسالم که این خاطره ام هر لحظه جلو چشمامه و دوست دارم برای چندمین بار باز هم تکرار بشه ( چون یه دو باری تکرار شده) سکس من و زنم با ارش و شبنم بود. اما چرا این داستان رو نوشتم. احساس خوبی از نوشتن این خاطراتم دارم. دوست دارم لحظه های خوبم رو با دوستای شهوانیم تقسیم کنم. خسته تون کردم ببخشید.
----

من تو یه شرکتی مدیر خدمات پس از فروشم . شرکت ما نماینده یه شرکت اروپایی-امریکایی تو ایرانه و تجهیزات خاص صنعتی میفروشیم. به لحاظ کاریم هر سال کار نمایشگاه گردن من و تیم کارمندای منه . از اول تا اخر نمایشگاه پای منه و در ضمن کارم که خدمات پس از فروشه کار فروش و مشاوره برای کارشناسای فروش رو هم انجام میدم. حدود دو ماه قبل از نمایشگاه شرکتمون یه دختر خانوم خوشگل رو برای واحد فروش استخدام کرده بود . چون تازه کار بود به سفارش مدیر فروش زیاد دور و بر من بود و هی اطلاعات فنی میگرفت. دختر خوبی بود و تو کارش زرنگ. از طرفی هم چون بین کارمندای فروش خصوصا خانوما یه رقابتی بود و چون پورسانت هم میگرفتن تلاش برای کسب اطلاعات فنی و حتی شناختن مشتریان قدیمی بیشتر هم میشد . این کار باعث ارتباط کاری بیشتر در بین ما میشد . ما تو شرکت هممون مثل خواهر برادریم و با همدیگه مشکل خاصی نداریم . جوری که در هر روز صبح خانوما و اقایون با هم دست میدن و مشکلی هم ندارن. خلاصه زمان نمایشگاه شد و من سرم خیلی گرم بود واسه همین کمتر به ماندانا میرسیدم. قشنگ یادم هست که نمایشگاه از 4شنبه تا شنبه برگزار میشد . روز پنج شنبه شرکت تعطیل بود و اکثر کارمندا اومده بودن نمایشگاه. ماندانا هم اومده بود یه ارایش هم کرده بود که خیلی ناز شده بود . من جز اولین کسایی بودم که اومدم نمایشگاه ساعت ده و نیم هم ماندانا و هانیه اومدن.هانیه هم یه دختر خوشکل ناز و البته متاهله مثل خواهرم هستش و دوسش دارم.ماندانا بعد احوال پرسی رفت سراغ مدیر عامل و بعد دیدم منو دارن صدا میکنن. رفتم جلو و مدیر عامل گفت که امروز اقای احمدی مدیر فروش نمیاد . لطف کنید کار مشتری خانوم رو ردیف کنید. منم در کمال پاچه خاری قبول کردم. بعد با ماندانا اومدیم سر میز نشستیم و گفتم داستان چیه. اونم گفت یه مشتری خوب تور کردم ساعت 3 میان نمایشگاه و قصد خرید هم دارن. خوشحالی تو چشماش موج میزد اولین مشتری توپش بود. اسم مشتری رو که شنیدم مخم سوت کشید که دختره چطوری و از کجا اینا رو گیر اورده. تو همین حین یه مشتری اومد و من رفتم . همین جور مشتری پشت سر هم میومد و من سرم گرم بود . ولی حواسم بود که ماندانا داره دور و برم میگرده و به حرف های من با مشتری ها گوش میده. این کارش قابل تحسین بود. نمیدونم کی وقت ناهار شد که ماندانا گفت مهندس ناهارتون سرد نشه. به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت 2 بعد از ظهر . سریع رفتم قسمت پشت دکور و مشغول ناهار شدم .دیدم ماندانا هم اومد بنده خدا اونم ناهار نخورده بود . وسط ناهار بچه ها دوبار صدام کردن که هر دو بار پیچوندم. ناهار که خوردم به ماندانا گفتم مشتری هات حتما قصد خرید دارن اونم گفت اره تقریبا قطعی شده ولی باز نمایشگاهه دیگه خدا میدونه این حرفش رو درک میکردم . چون خیلی وقت ها تو نمایشگاه مشتری روبر میزنن. ناهار که تموم شد رفتم بیرون سالن و یه سیگار دود کردم سالن خلیج فارس بودیم یادش بخیر غرفه بغل پله برقی تو طبقه همکف. بعد سیگار اومدم تو غرفه که دیدم ارش اومده با شبنم. حتما یادتون میاد کیا رو میگم. یه کمی با هاشون حرف زدم که ارش گفت سرت شلوغه ما میریم. منم معذرت خواهی کردم و از ماندانا خواهش کردم که یه دوتا گیفت هدیه برام بیاره بهش هم گفتم که از مخصوص ها بیاره.ماندانا رفت پشت دکور و منم حواسم بهش بود. دیدم صدام میکنه رفتم گفت مهندس این خودکار ها نیستن. این دقیقا لحظه شرو ماجرا بود. چون جا کم بود ماندانا جلو من بود و من عقبش. بهش اشاره کردم که اون زیر هستن اونم دولا شد که برداره تواین لحظه کاملا حواسم بود که یه لحظه یه قدم عقب گذاشت و کونش کاملا با کیرم تماس برقرار کرد . یهو یخ زدم. اونم یه مکثی کرد و در حالی که کونش رو پایین میکشید نشست. خدایا این چه کاری بود این دختره کرد. بسته خودکار رو برداشت و گیفت رو اماده کرد. بهش گفتم من میرم تو بیارش. برگشتم پیش شبنم که دیدم ارش داره با تلفن صحبت میکنه. دیدم شبنم یه لبخندی زد و گفت طرف میخاره ها حواست هست. منم تا خواستم چیزی بگم ماندانا رسید و تا خداحافظی ارش و شبنم پیشم موند . اونا که رفتن سر و کله مشتری های ماندانا هم پیدا شدن. من با هاشون صحبت کردم و به مدیر عامل معرفی شون کردم . اونام هم زیاد کشش ندادن و گفتن که حالا ما چه جوری میتونیم قرار داد ببندیم . منم ازشون خواهش کردم که روز شنبه صبح بیان دفتر . یارو گفت ما امشب پرواز داریم و باید بریم بندر عباس . عملا کاری از دست من بر نمیومد جریان رو به مدیر عامل گفتم اونم گفت همین الان با اونا برید دفتر و قرار داد رو ببندید. منم با کمال پاچه خاری قبول کردم. اومدم به ماندانا گفتم شما با مهمونا برید دفتر تا من بیام . اونا پاشدن رفتن دفتر و منم بعد چند دقیقه رفتم سمت دفتر . تقریبا پشت بند هم رسیدیم . رفتیم طبق دوم و شرو به نوشتن قرار داد کردیم. تو شرکت بجز من و ماندانا و دوتا مشتری و نگهبان کس دیگه ای نبود. موعد دادن چک ها شد که یهو یکی از اونا گفت که دسته چک مونده تو هتل و باید برن تا بیارنش. رنگ ماندانا پرید ولی من چون میدونستم طرفام ادم حسابی هستن و قرار داد رو امضا کردن زیاد نگران نبودم. اونا پاشدن و من تا دم در بردمشون. به نگهبان هم گفتم که حواسش باشه چون اقایون بر میگردن. من برگشتم بالا و سیگارم رو برداشتم که برم تو ایون سیگار بکشم. البته تو روزای عادی ممنونعه و باید بریم تو حیاط شرکت. اینم بگم که شرکت ما تو 4طبقه با یه حیاط بزرگه و حیاط فوق العاده با صفایی داره تو شیخ بهایی .ماندانا اومد ایون و نگرانیش رو ابراز کرد منم بهش توضیح دادم و بهش اعتماد دادم که طرف برمیگرده . نمیدونم بعضی ادما که دلشون سکس میخواد رو دید که با یه حالت خاصی دستاشون رو به هم قفل میکنن و خمیازه میکشن. ماندانا دقیقا یکی از اون خمیازه ها رو کشید و با این کارش حرکت یکی دو ساعت پیشش یادم اومد . گفتم بزار یه چشمه ای نشون بدم ببینم چی میشه واسه همین بهش سیگار تعارف کردم اونم گفت سیگاری نیست و برای اینکه همراهیم کنه یه نخ میکشه. البته پک زدنش نشون میداد که تا حالا زیاد سیگار کشیده. سیگار رو براش روشن کردم و گفتم بابت ظهر ازتون معذرت میخوام که خوردم بهتون. با یه خنده پر از شهوت گفت ای بابا بی خیال اصلا مهم نیست راحت باشید. بعد دستش رو گذاشت رو لبه ایون و کونش رو داد عقب و یه پکی به سیگار زد. منم با دیدن این صحنه حالم داشت دگرگون میشد. گفتم ماندانا دوس پسر داری گفت نه چطور منم بی پروا گفتم هیچی داشتم به این فکر میکردم که کسی با تو دوس بشه خوش به حالشه چون تو هیچی کم نداری . گفت چطور گفتم هیچی اخه هم خوشکلی هم خوش تیپی هم سکس هستی. بازم خندید و یه لحظه سکوت کرد و گفت اخ که شما مردای متاهل چقدر زن های سکسی رو زود میشناسید حالا از کجا فهمیدی مهندس من سکسیم. گفتم من نمیدونم خودت سکس هستی یا نه من منظورم از سکسی بودن اندامت بود. بازم خندید و گفت بله حواسم هست یه مدتیه چشمتون دنبال کون منه. منو میگی سرخ سرخ شدم. که این از کجا فهمید. سریع به خودم مسلط شدم و گفتم والا اون کونی که من ظهر تجربه کردم ارزشش رو داره. سیگارش رو پرت کرد پایین و کونش رو بیشتر داد عقب و سکوت کرد. دیگه راست کرده بودم. یه حرکتی به کونش داد و حس کردم که داره خودش رو واسه سکس اماده میکنه. ولی اینجا تو شرکت نه این کار خیلی احمقانس. شاید هم میخواست منو امتحان کنه. اول کمی خودم رو نگه داشتم بعد دیدم که سکوتش ادامه پیدا کرد اروم دستم رو کشیدم رو کونش. بازم سکوت مکث و حرکت اروم کون رو دست من. لبم رو اورم کنار گوشش اوردم و گفتم دوس داری همینجا با هم سکس کنیم. نفس نفس میزد. گفت نمیدونم هر کاری دوس داری بکن . یه فکری کردم و دیدم الان یه ربع هستش که اونا رفتن. از شیخ بهایی تا برسن هتل اسپینانس یه نیم ساعتی طول میکشه تا برگردن هم تو این ترافیک باز کم کم 45 دقیقه میشه پس ما حدود یه ساعت وقت داریم . اخ نگهبان اون چیکارش کنم. به ماندانا گفتم من میرم پیش نگهبان تا مطمئن بشم ازش بعد برمیگردم میتونی صبر کنی. گفت فقط زود باش . رفتم پایین و به نگهبان گفتم حواست به تلفن باشه زنگ زد سریع بردار الان مهمونا میان شاید یه موقع گم بشن گفتم تلفن رو بدن دست راننده تا از شما ادرس بگیره. خدایا من میمیرم برای این استدلال های فوق منطقی خودم. برای محمکم کاری هم از نگهبانی به مدیر عامل زنگ زدم و گزارش کار رو دادم. اونم گفت بگو خانوم..... بمونه تا یاد بگیره . منم باز پاچه خاری رو به جا اوردم. بعد هم به نگهبان گفتم که مدیر عامل گفته همین جا بمونه و حواسش رو جم کنه. با دلی اکنده از شهوت پله ها رو دوتا یکی اومدم بالا. در رو قفل نکردم عوضش یه صندلی گذاشتم پشتش تا اگه کسی اومد تو هم مانع بشه و هم حواسمون باسه. اومدم دیدم ماندانا تو ایون نشسته رو زمین و داره با سینه هاش از رو مانتو ور میره. واقعا برای اولین بار دیدم که یه زن چطور میتونه به سکس نیاز داشته باشه. دنبال یه چیزی میگشتم که بندازم زمین. چیزی پیدا نکردم و یه سجاده اونجا بود که مال هانیه بود اونو اوردم. پهن کردم کف ایون و ماندانا روش دراز کشید. وای خدایا این اماده امادس سوتینش رو در اورده بود و فقط مانتو تنش بود که اونم دکمه هاش رو باز کرده بود. میخواستم ازش لب بگیرم که با دیدن سینه های گرد و نازش بی اختیار رفتم سراغ سینه های سفید و اناریش. فوق العاده خوش مزه بودن . به سینه های زنم گفته بود زکی. ولی اصلا از رو مانتو نشون نمیداد. یه چند دقیقه ای بود که داشتم سینه هاش رو میخوردم و اونم دستش رو برده بود از زیر شلوارم با کیرم ور میرفت. یهو گفت بسه الان خوابت میبره بده منم بخورم . منم پا شدم و کمربندم رو باز کردم و دادم دستش. خیلی اروم شرو کرد به ساک زدن . اروم کیرم رو میبرد داخل دهن داغش و لیس میزد . منم داشتم با سینه هاش ور میرفتم. گفتم بسه ماندانا وقت نداریم بهتره بریم سر اصل مطلب. گفت باشه. بعد شلوارشو کمک کردم و تا زانوش کشیدم پایین.حدسم این بود که یه لا پایی حال میکنیم و بعد تموم. که با دیدن کس سفید و فوق العاده زیبای ماندانا اب دهنم را افتاد گفتم حیف که این کس لیس نخوره واسه همین طاقت نیاوردم و شلوارش رو کامل در اوردم. افتادم به جون کس نازش که بعد چند لحظه سرم رو بلند کرد و گفت بکن طاقت ندارم کیر میخوام منم اومدم بالا و کیرم رو گرفتم دستم که بمالم به کسش چون فکر میکردم دختره و پرده داره که دیدم گفت زود باش بکن توش رام بازه. منم از خدا خاسته کم کم کردم توش و شرو به تلمبه زدن کردم. چند دقیقه ای که زدم هر دومون اماده ارضا بودیم که با هم ارضا شدیم و من در اوردم و همه ابم رو ریختم رو شکمش. حالمون که بهتر شد بلند شدیم و ماندانا خودشو پاک کرد واسه اینکه ارایشش خراب نشه یه بوس از پیشونیش کردم و لباسمون رو پوشیدم. ولی قبل از اینکه سوتینش رو ببنده یه ذره دیگه از سینه های نازشو خوردم بعد سوتینش رو بستم و رفتم دستشویی. من که برگشتم ماندانا رفت دستشویی و تا اون بیاد یه سیگار تو ایون کشیدم. بعد هم منتظر رسیدن مهمونا شدیم. نکته جالب این خاطره زمانی بود که مهمونا داشتن میرفتن که مهندس تو گوشم گفت این دسته چک ما واسه هر کی اب نداشت واسه تو یکی نون داشت. گفتم واسه چی / گفت اخه رژ رو پیرهنت رو با ماتیک خانوم .... ست کردی. اخ که من سوتی دادم و با اینکه ماندانا گفته بود کتم رو در اورده بودم. از این اتفاق 6 ماه میگذره و ما تو این 6 ماه 8 بار با ماندانا تو خونه خودم و تو هتل در حین نمایشگاه تبریز سکس داشتیم. اخرش اینکه امیدوارم همتون یه سکس توپ با دختری مثل ماندانا داشته باشید.
     
#104 | Posted: 8 Jan 2012 05:03
من و سمانه و سهیلا

سلام من بهزادم ۲۰سالمه خاطره ای که میخوام تریف کنم واسه دو ماه پیشه من بچه تهرانم ولی یه سری از فامیلامون تو اصفهانن دخترخاله های مامانمم از همون فامیلان یکیشون اسمش سمانه که ۲۲سالشه مجرده فیس خوبی داره ولی هیکلش عالیه سینه های سایز حدودن ۷۰با یه کون نسبتا بزرگ و لای پای تووووپ خواهرش سهیلا ۳۲ سالشه شوهرشم توزندانه یه بچه ی هفت سالم داره و خدام تو افرینشش هیچی کم نذاشته سینهی سایز۸۹ با یه کون بزرگ که وقتی مانتوام میپوشه کونش قلمبه میزنه بیرون .سرتونو درد نیارم من وقتی خیلی کوچیک بودم پیشه اینا رفته بودیم تا این که دو ماه پیش با خانواده رفتیم اصفهان قرار شد بریم خونه ی سهیلا وقتی رفتیم درو واسمون سمانه وا کرد چون سهیلا تنهاس سمانه همیشه پیششه من تاه سمانه دیدم دهنم وا موند ولی به روی خودم نیاوردم که تابلو نشم وقتی ام که تو نشسته بودیم همش چشم رو کونش بودوولی نه تابلو . سهیلا واسمون ابمیوه اورد وقتی به من تارف کرد خم شد ومن چشمم به سینهای سفیدش اوفتاد با خودم گفتم: بهزاد اومدی بهشت تا دوسه روز من فقط تو کف اینا بودم دنبال یه نقشه خوب واسه تور کردن یکیشون از همه دری ام وارد شدم ولی دیدم پا نمیدن دیگه باهاشون راحت شوخی دستی میکردم یکی دو بارم که مثلا واسه سمانه جشن پتو گرفتیم وسط شلوغی اونو انگشت کردم عکس العملیازش ندیدم منم روم نمیشد بهاش علنان کاری کنم حسابی تو کف بودمو نا امید تا یه روز بابام اینا میخواستن برن خونه ی دایی مامانم که خونش نطنز بود منم چون اونادبچه داشتن حالو حوسله ی رفتن نداشتم گفتم میمونم خودم بیرون میرم میگردم خلاصه اونا صبح رفتن سمانه ام امیرعلی بچه ی سهیلاو برد مدرسه و خودش بره به کاراش برسه من موندمو سهیلا با خودم گفتم:کس خوارش بزا این کسم باد ببره.ساعت ده بود نشستم جلو تلویزیون خامش داشتم با زیدم اس ام اس بازی میکردم سهیلام داشت غذا درست میکرد نیم ساعت بعد کارش تموم که شد اومد رو مبل بغلی نشست گفت:دیونه یه ساعته با گوشی چی کار میکنی"بعد به سرعت گوشیو ازم گرفت منم داشتم به دوس دخترم اس ام اس سکسی میدادم تا اسمسو خوند زد زیر خنده منم خجالت کشیدم اونم که منو دید گفت:"ناراحت نشو ...گریه نکن....بیا بیا اینم گوشی من برو اسمسامو بخون"منم از حرصم سریع گوشیشو گرفتمو رفتم تو اس ام اس اش خالی بود حسابی کیر خوردم به روی خودم نیاوردم شروع کردم گشتن گوشیش رفتم تو فیلماش اولی وا کردم دیدم واااااای سوپره دومی سومی همش سوپر بود به خودم که اومدمو دیدم بالا سرمه داره فیلمارو نیگا میکته منم سریع قطعش کردم فیلمو گوشیو دادم گفتم :"ببخشید فضولی کردم"سهیلا هیچی نگفت نشست کنارم گفت:"من سه ماهه با کسی سکس نکردم بعد تویه کسخول داری به زید تخمیت اس ام اس سکسی میدی"من حسابی از حرف زدنش جا خوردم ولی متظورشو گرفتم خودمو بهش چسبوندم گفتم :"اگه خبر داشتم به تو اس ام اس سکسی میدادم"دستشو گذاشت رو پام گفت:" دیر نشده هنوز"منم دستشو رو کیرم گذاشتمو گفتم:"پس تا دیر نشده شروع کنیم"سهیلا شروع به مالوندن کیرم کرد نشست رو پام شروع کرد ازم لب گرفتن ازم منم کیرم راس کرده بود.پیرهنشو دراوردم سینهاش از زیر سوتیین صورتیش داد میزد که بیا منو بخور سهیلا جولوم زانو زد و شلوارمو دراورد کیرم داشت شرتمو پاره میکرد کیرمو دراورد شروع کرد ساک زدن خوب ساک میزد ولی حرفه ای نبود یه وقتایی تخمامو تو دهنش میکرد که خیلی حال میداد .بلندش کردم تو همون حالت نشسته جولوم که وایساذ شلوارشو در اوردم شورتش خیس شده بود درش اوردم و تازه تو ای بهشت رسیدم فردوس برین. کس سفیدمایل به صورتی بی مو وخوشبوش جلو صورتم بود .به سرعت جاشو با خودم عوض کردم اون رو مبل نشستو من زانو زدمو کسشو عین خر خوردم وقتی میلیسدم اه و اوهش هوا میرفت سوتینشو دراورده بودو سینه هاشو میمالید تو همین حالا بودیم که صدای کلید اومد جفتمون جا خوریم من که خایه کرده بودم که الان یه گا میرم دیدم سمانه پشمام ریخت سمانه یه لبخند زدو به خواهرش گفت:" کار خودتو کردی دیدی میگفتم این کارس"من گفتم :"چه خبره اینجا به گاه رفتم؟"دیدم جفتشون زدن زیر خنده سهیلا گفت:"ادامه بده خودیه"این حرفو که گفت اروم شدم تازه دوزاریم افتاد که اینم دنبال من بود سمانه رفت تو اتاق که ما راحت باشیم منم دوباره خوردن کس ناز سهیلاو شروع کردم اههههه اوووووه میکرد سرمو تو کس خیسش فشار میداد بعد از جند دقیقه گفت :"پاشو وایسا"بلند شدم سمانه صدا کرد یهو دیدم واااااااای سمانه لخت مادرزاد اومد بیرون گفت :"منم بازی"من محو بدنش شده بودم نفهمیدم چجوری رفتم رو تخت فقط دیدم درازکشدمو سمانه داره کیرمو می خورهو سهیلام کس سمانه .پد سهیلام به سمانه ملحق شدو دوتایی اوفتادن به جون کیرم .به سمانه گفتم قنبل کنه گفت:"از کون نه سهیلا کون میده"سهیلا قنبل کردو منم کیرمو گزاشتم دم سوراخش اروم کردم تو جیغش هوا رفت سمانه ام نشسته بودو ازم لب میگرفت سهیلام هی اهو اوه میکرد داد میزد:"جرم بده ه ه ه ه ه ه بکونم"سمانه سهیلاو کنار زد و کنو خوابوند نشست رو کیرم تندتند بالاو پایین میکرد منم به سهیلا گفتم بیاد بالا سرم بشینه سینه هاشو بخورم اومد نوک سینه هاشو گاز میگرفتم اونم اهههههه میکشید یهویی پاشد رو به سمانه نشست روم طوری که کوسش جلو دهنم بود سمانه یه اهههه بلند کشد و ارضا شد منم داشتم کس سهیلاو میخوردم اونم داشت به سمانه لب میداد بعد از چند دقیقه گفتم دارم میااااام جفتشون از روم پاشدن من وایسادمو اونا دو زانو جولوم نشستن کیرمو ساک زدن باهم با یه اه بلند ابم با شتاب تویه دهن جفتشون ریخت اونام بعد از اینکه ابم تو دهنشون ریخت از هم لب گرفتن.......هیشکی از این مو ضوع خبر دار نشد تا وقتی برگشتیم یه بار دیگه فقط با سمانه سکس داشتم الانم شده دوست دخترم اتفاقا داره اس ام اس میده......
واقعی بود
     
#105 | Posted: 9 Jan 2012 07:08
بهم شنا یاد میدی ؟

سلام به همه دوستان من بهروز 26 سالم از تهران هستم من شغلم تاسيسات استخر هستش که شامل تعميير و نگهداري استخر هستش استخر هاي بزرگي توي تهران دست من بهتر بگم ما يعني تيم تاسيساتمون بوده داستاني که ميخوام براتو تعريف کنم بر ميگرده به سال 89 آخراي پاييز بود پاييز شغل ما دردسرش پايين تره و وقت آزاد زياد داريم چون مشتري استخر کمتر هستش فصل شلوغ هم که ميدونين تابستونه يکي از همکاراي من که 3 4 سال از من بزرگتره يه استخر خونگي توي بالا شهر ( فرمانيه ) دستش بود که يه خونه ويلايي بود براي يه زن و شوهر که 1 دختر داشتن که داندان پزشک بود و ازدواج کرده بود و يک پسر که آمريکا زندگي ميکر شوهر اين زن هم پزشک بود و 70 سال سن داشت اکثرا از صبح زود تا شب هم نبود همکار من گرفتار بود داشت ازدواج ميکرد کمتر سرکار ميومد بهم گفت استخر آقاي دکتر تعميرات داشته بايد جارو بخوره و تسويه و ايناش رو را بندازي يه توضيح مختصر بدم جاروي استخر مثل جارو برقي داخل منزل هستش با اين تفاوت که جاروي استخر آشغال رو از کف آب ميکشه ميده بيرون استخر آقاي دکتر هم با توجه به تعميرات آشغال زيادي ته آب رفته بود من رفتم دمه در خونه زنگ زدم خانم آقاي دکتر در رو باز کرد رفتم توي خونه يه زن 55 يا 56 ساله قد متوسط يه نموره چاق ريال چاقي که ضايع باشه نه يه نموره بود سالام عليک کردم من رو بور داخل محوته استخر ريال استخر رو که ديدم فکم اومد پايين کف آب پره سنگ و آشغال پيش خود فکر کردم و به خانم آقاي دکتر گفتم خانم استخر شما يک هفته کار داره تا آب استخر به حالت معمول در بياد گفت مشکلي نداره من هم از همون لحظه کار رو شروع کردم ، اول بايد سنگ ها و آشغال هاي درشت رو بر ميداشتم چون جارو قدرت بيرون کشيدن اونا رو نداره لخت شدم خانم آقاي دکتر هم رفت بالا ظهر شد من مشغول کار بودم که ديدم خانم آقاي دکتر بالاي استخر وايساده اسمم رو پرسيد و گفت ناهار آمادست من هم بعد از طاروف و اينا قبول کردم گفت دوش بگير لباس بپوش بيا بالا اينجا سرما ميخوري خلاصه ناهار رو خورديم کار رو دوباره شروع کردم اون روز تموم شد جارو زدن استخر 3 روز طول کشيد 1 روز هم تسويه استخر رو سرويس کردم و رفتم بعد از 2 روز اومدم براي سر کشي ديدم آب استخر تميز تميز شده هم تميز هم گرم ملس ! يکم خورد کار داشتم انجام دادم چون دست و صورتم کثيف شده بود لباسام رو دروردم رفتم دوش بگيرم دوش گرفتم ديدم آب داره چشمک ميزنه منم نامردي نکردم شيرجه زدم و شروع کردم به شنا اين رو هم بگم من در کنار تاسيسات استخر نجات غريق درجه 1 بين المللي و همچنين مربي شنا هم هستم داشتم شنا ميکردم که ديدم مهوش خانم داره منو نگاه ميکنه و يه نيش خندي هم رو لبشه خوب منم بعد از 5 6 روز يکم باهاش خودموني شده بودم بهم گفت چقدر خوب شنا ميکني گفتم مرسي من نجات غريق هستم شنا هم آموزش ميدم زياد تمرين ميکنم و شنام تقريبا خوبه من همون توي آب بودم که داشتيم صحبت ميکرديم بهم گفت من شنا بلد نيستم استخر هم که ميرم فقط يا کم عمق هستم يا توي سونا جکوزي گفتم من مربي خان آشنا دارم ميخواين بگم يادتون بده گفت نه ممنون يهو يه چيزي به من گفت که شاخ درووردم گفت تو ميتوني يادم بدين ؟ با کلي تعجب اين موضوع رو به شوخي گرفتم اما ديدم جدي ميگه گفتم مهوش خانم من مرد هستم شما زن مگه ميشه گفت آره صبحا بيا 1 ساعت با من کار کن من باز هم جدي نگرفتم اون روز تموم شد فرداش ديدم زنگ زد گفت نمياي براي آموزش گفتم مهوش خانم واقعا راست ميکي گفت آره منم ديدم قضيه واقعا جديه گفتم اگر شوهرتون بياد ببينه که پوست سره منو ميکنه برام داستان ميشه گفت بيا نگران نباش آقاي دکتر رفته سفر کاري تا 2 هفته ديگه هم نمياد من هم رفتم با اسرار مهوش خانم لباسهاي شنام رو پوشيدم و منتظر شدم مهوش خانم هم اومد با يه مايوي نازک که همه دمو دستگاش معلوم بود و منم داشتم از خجالت ميموردم نزديکم شد گفت چيه بابا مگه زن اينجوري نديد تا حالا خلاصه رفتيم تو آب شرو کردم هوا گيري سر خوردن و چيزاي مقدماتي رو يادش دادم 2 3 روز گذشت و هروز هم من و مهوش خانم رله تر ميشديم من ديگه مجبور بودم براي يسري از حرکات به بدنش دست بزنم اونم هيچي نميگفت تا حدي رسيديم که پيش خودم احساس ميکردم مهوش خانم دوست دخترم و اينگار نه اينگار سني ازش گذشته يواش يواش بردمش توي عميق شروع کردم اصل شنا رو يادش بدم از پا دوچرخه شروع کردم و ديگه سرتون رو درد نميارم مهوش خان يواش يواش را افتاد خب توضيح بدم از بدن مهوش خانم مهوش خانم قد متوسط سينه هاي بزرگ کون گنده روناي درشت و پوست سفيد موهاي خرمايي مهوش خانم که شنا ياد گرفته بود ديگه نيازي به من نداشت ولش ميکردم توي استخر شنا کنه از بالا راهنماييش ميکردم و مواظب بودم من توي آب نميرفتم بعد از تمرينش رفت توي جکوزي نشست بهم گفت تو هم بيا منم رفتم توي جکوزي روبروش نشستم نفس نفس ميزد خسته شده بود که بازم يه چيزي گفت من شاخ دروردم گفت بلدي ماساژ بدي گفتم آره مهوش خانم چطور گفت بيا يزره ماساژ بده خير ببينيني منم بازم با کمال تعجب رفتم شروع کردم شونه هاشو ماليدن گفت اينجوري که نميشه برو از تو کمد استخر روغن ماساژ هست بيار رفتم اوردم دراز کشيد منم شروع کردم با ماساژ دادن منم تا حدودي بلدم با ماساژم کاري کردم که خوابش برد صداش زدم و خيلي هم خسته بود دوش گرفتيمو رفتيم فراداش دوباره همين کار تکرار شد شنا کرد و رفت تو جکوزي صدام زد بيا تو جکوزي منم رفتم اما اينسري طوري نشسته بود که من وارد جکوزي شدم بقل دستش نشستم دستم رو گرفت و گفت ديروز خيلي خوب ماساژ دادي امروزم بايد ماساژ بدي گفتم چشم تو جکوزي بوديم که ديدم دستش از روي دستم اومد روي پاهام چشماي مهوش خانم بسته بود پيش خودم حدس زدم شهوتش بالاست آب جکوزي هم که داغه شهوت رو بيشتر ميکنه مخصوصا وقتي خودتو بمالي به جت هاي جکوزي مهوش خانم گفت بيا بريم سوناي بخار ماساژ بده گفتم باشه اون رفت توي سونا من رفتم روغن رو اوردم ديدم دمر دراز کشيده سوتينش رو هم بندش رو باز کرده گفت شروع کن منم شروع کردم از سر شونه تا کف پاش مهوش خانم رو ماساژ دادم کيرم از تو مايوم داشت ميزد بيرون دوباره رفتم بالاي بدنش نشستم روي کونش سرشونه هاشو ماليدم و يکم سرشو ماساژ دادم با پيشونيش که ديدم مهوش خانم دو تا پاي منو گرفته هي لمسش ميکنه روغن ريختم کمر بالاي کمر و جايي که سينهاش بود رو ماساژ دادم احساس کردم که مهوش خانم بدجوري شهوتي شده و سکس لازمه منم بدم نمومد سکس کنم با اين که 55 سالش بود اما بدن جا افتاده اي داشت پس تصمصم گرفتم خودم شروع کنم از کمر رفتم پايين تر از روي شرت کونش رو ماساژ دادم هراز گاهي هم به بهونه اين که حواسم نيست دستم رو ميزدم به کوسش بعد تصميم گرفتم شرتش رو در بيارم شروع کردم يواش يواش دادم پايين ديدم هيچي نميگه شرتش رو درو ردم يزره ماساژ دادم ديدم مهوش خانم برگشت با يه لبخند کوچيک روغن ريختم سينه هاشو ماساژ دادم و رفتم رسيدم به کوسش ديدم چشماش بستست کوسش رو ماساژ دادم ديدم دستش رو اورده بالا خودمو خم کردم منو بقل کرد و شروع کرديم به لب گرفتن از لب گرفتن شروع شدو منم همينجوري با کوسش ور ميرفتم شروع کردم سينه هاش کوسش تا کف پاشو خوردم کيرمو دروردم يذره برام ساک زد از جايي که ميدونستم شهوتم بالاستو آبم زود مياد نذاشتم زياد ساک بزنه اشر خانم رو خوابوندم رو زمين کيرم گذاشتم رو کوسش و کردم تو ... بدن مهوش خانوم هم روغني بود ليز بود يکم تکون دادم لب گرفتم ازش ديدم داره مياد 2 3 تا تلمبه محکم زدمو آبم رو ريختم رو شکمش يکم بقل هم دراز کشيديم و دوش گرفتيم رفتمي بالا ناهار رو خورديم و من بايد ميرفتم موقع رفتن بوسم کرد اومدم بيرون کلي با خودم حرف زدم يه احساس عجيبي داشتم اصلا به شوهر مهوش خانم فکرد نميکردم فکر ميکردم مهوش خان دوست دخترمه اينم بگم مهوش خان قيافه جذابي داشت و به قول معروف سانتي مانتال بود 2 روز از اون جريا گذشت زنگ زد گفت آقاي دکتر فردا مياد بيا امروز هم باهام تمرين کنم منم از خدا خواسته قبل از اين که برم اسپري تاخيري و وسايل مورد نياز رو برداشتم تمرين تموم شد و بازم رفتمي جکوزي بعد ماساژ بعد سکس رو شروع کرديم اينبار فکر کنم 45 دقيقه داشتم مهوش خانم رو ميکردم لامسب عجب گوشتي بود اون روز هم تموم شدو خاطرش برام موند بعد از اون جريان من باز هم با مهوش خانم سکس داشتم اما نه به فاصله هاي نزديک بعضي مواقع 2 ماه ميشد من نميتونستم به استخر سر بزنم چون استخر خونگي بودو زياد استفاده نميشد اما در کل من سکس با مهوش خانم رو تو زندگيم ازش خيلي لذت بردم شايد بخاطر اينه که ميگن هرچي طرفت سنش بالاتر باشه تجربش بالاتره و تو سکس بهت بيشتر حال ميده تا يه دختر 20 ساله.
     
#106 | Posted: 10 Jan 2012 17:34
دختر کلمبیایی

با سلام
حمید هستم 28 ساله از تهران و اولین باره که می خوام داستانی رو که برام اتفاق افتاده بنویسم.
2 سال قبل زمانی که به یکی از بلاد کفر سفر کرده بودم . یه شب بی خوابی به سرم زد و هوس کار غیراخلاقی کردم. از
ودکایی که داشتم یه مقدار خوردم و به یکی از دیسکوهای حاصلخیز شهر رفتم خوشبختانه دیسکو شلوغ بود و میز خالی نداشت
چون عرفا" من اهل پول اضافه دادن برای زهرماری خوردن "به قول ننجون " نیستم.
یه دوری که تو دیسکو زدم قیمتها دستم اومد ولی راستش یه ذره گرون می گفتن البته می دونستم تا آخر شب قیمتها میاد پایین
.همین جوری که نزدیک راه پله ایستاده بودم یه دختره بسیار زیبا با قدی متوسط داشت از پله ها میومد پایین که نظرمو جلب کرد
ودهنم تا بنا گوش باز شد.
سلام کردم اونم خیلی خوشرو جواب سلام منو داد یه خورده که باهاش صحبت کردم دیدم انگلیسیش خیلی دست و
پا شکستس ودر ضمن کلمبیایی بود. واقعا" ازش خوشم اومده بود حالا دیگه حاضر بودم هر قیمتی که اون بگه رو بدم .
فکر می کنم همه راجب کلمبیایی ها و کل کشورهای آمریکای لاتین و تعریف دخترهاشون چیزایی شنیده باشید همه دخترا کون
دارن اندازه بخچه و سفت معمولا" سینه های بزرگی هم دارن .این خانمی رو که با ما بود اگه بخوام از هیکلش بگم سایز شلواری
که به باسن بخوره 42 وسایز کمر ش 36 بود سایز سینه ش هم 75 سینه ها سفت شکم سفت کون هم طبع پیروی از سایر
موارد کاملا"ورزشی و سفت بود.(البته من اینها رو اونجا متوجه نشدم چون راستش اولا" روم نمیشه دست بزنم در ثانی کار معقولی هم نیست معمولا" دخترا هم خوششون نمیاد هر کسی اومد یه انگشتی بکنه بره) .
صورت خیلی معصومی هم داشت از اینهایی که دوست داری فقط ببوسیشون . یه کم که با هم رقصیدیم بهش مشروب تعارف
کردم اونم قبول کرد سفارش دادم برامون آوردن .
خیلی از رقصیدن با اون دختر لذت می بردم .صورت سفیدشو چسبونده بود به سینم منم بغلش کرده بودم و بدنمون رو به چپ و راست خم می شد. از حس کار غیر اخلاقی به یک حس متفاوت رسیده بودم بوی عطر موهاش دیوانه م می کرد.هر از چند گاهی
روی پیشونی شو یه بوس کوچولو می کردم و از خود بی خود می شدم .این جریان تاساعت 1 بعد از نصفه شب ادامه داشت که
برگشت گفت چیکار کنیم.
گفتم بریم هتل .گفت ببخشید من خیلی از تو خوشم اومده ولی قیمت من 200 دلاره چون من رییس دارم و باید به اون جواب
پس بدم . من که حاضر نبودم اون حس رو به هیچ قیمتی از دست بدم قبول کردم.پیش خودم می گفتم مادر فلان خواهر فلان
فهمید ما ازش خوشمون اومده برا همین اینکارو کرد.توی تاکسی توی لب و لوچه همدیگه بودیم که با دستش پشت سرمو گرفت
پاشو انداخت اونطرف پاهام و اومد روم منم چشمامو بستم دستامو دور پشتش حلقه کردم زیر گردنشو بو کردم انگار بوی بدنش
منو نشاه می کرد و رفتم به سمت لبهاش انگار داشتم هلو می خوردم لبهاش زیر دندونام حرکت می کرد زبونشو می فرستاد تو
دهنم منم گاز گرفته پسش میدادم. اینقدر مشغول بودیم که نفهمیدم کی رسیدیم دم هتل .با وضعیتی که داشتیم به سختی
پیاده شدیم ورفتیم داخل هتل مست نبودیم -سرخوش بودیم رفتیم اسم النا رو به عنوان هم اتاقی من ثبت کردند(ببخشید
یادم رفت زودتر معرفی کنم .در بلاد کفر به خاطر ایجاد امنیت ورود و خروج افراد متفرقه رو چک می کنند).
رفتیم تو آسانسور که اونجا هم یه لب آبدار ما رو مهمون کرد. تادم در اتاق ده تا چرخ خوردیم و لبهامون از هم جدا نشد در همان
حال لب تو لب یه پامو آوردم بالا که دست به جیب شم برای در آوردن کارت که یهو جفتمون ولو شدیم رو زمین کلی خندیدم از
این همه عجله .
رفتیم تو اتاق یه نصف شیشه ودکا مونده بود پسته هم که یار همیشگی ایرانیها در موقع عرق خوریه روی میز بود میز رو کشیدم
جلو تخت دو تا لیوان آوردم وخودمون کفشارو در آوردیم بالای تخت نشستیم وشروع به ریختن کردم پیک اول رو به طریقه ایرانی
خرکی رفتیم بالا .من تعجب کردم چون اینا اینجوری مشروب نمی خورن گفتم چرا همه رو رفتی بالا گفت خوب خواستم مثل تو
بخورم ولبخند ملیحی هم تحویل داد که دیوونه شدم و پریدم روش وای خیلی بغل گرمی داشت ازش سیر نمی شدم شروع
کردم خوردن لبش اونم داشت بایه دستش با موهام بازی میکرد و با ناخن انگشتای اون یکی دستش از روی تیشرت پشتم رو
نوازش می کرد من عاشق این کارم. از لب اومدم به سمت گردن بعد زیر چونه دوباره گردن و بالاخره به گوش که رسیدم
صدای اه اه النا در اومد وای تا این صدا رو نشنیده بودم عاشقانه این کارهارو می کردم ولی حالا دیگه کیرم داشت شلوارمو
پاره میکرد خیلی حشری شده بودم دستم رو بردم از پایین بلوز اون رو کشیدم بالا و الآن نوبت خودم بود تیشرت خودمم در آوردم
تا شکم داغش رو احساس کنم وای چه حسیه حالا النا زیر من خوابیده خیلی باورش برام سخت بود چون در تمام طول زندگیم
با دختری که همه چیزو یه جا داشته باشه نخوابیده بودم .
در همان فاصله . اونو کشیدم رو خودم و شروع به باز کردن سوتینش کردم لحظه ای که سوتینش کنار رفت انگار دو تا به رسیده ی
آبدار صاف برام سرو کردن بش گردوندم و با کله رفتم وسط سینه ش شروع کردم خوردن اون وسط وبعد از اونجا به سمت زیر سینه
و بعد بالا به سمت نوک سینه محترم که خوردنی ترین خوردنیهاست نوکشو لای دندونام نگه داشتم و زبونم رو روی اون بالا پایین
می کردم. اونم دیوونه شده بود شکمش رو می داد بالا وگردنش رو به تخت فشار میداد با دستاش موهای سرمو می کشید و سرمو به سینه ش فشار می داد.
در همون حالت که مشغول خوردن سینه بودم زانوهامو مقداری بالا آوردموکه برای بالا بردن کمرم از روی شکم النا کمکم کنه.
دستم رو به سمت دکمه شلوار جینش بردم دکمه شلوارش باز شد حالا به کمک اون یکی دست هم نیاز داشتم .صورتم رو روی
شکمش کشیدم و اومدم پایین تا به نافش رسیدم دور ناف رو لیس زدم و به طرف برجستگی استخوان خاصره و میک زدن آن رفتم
در همان حال دو دستم مشغول در آوردن شلوار بودند خوشبختانه شلوار و شورت با هم در آمده بودند و من شروع به خوردن بغل
ران . روی کس و بعد چوچول شدم خیلی این کار برام لذت داشت با زبونم چوچولشو نوازش می کردم.
انگار یه چیزی بهش گفتن یهو بلندشد منو خوابوند شلوار و شورتمو در آورد وصاف رفت سراغ کیرم با دستش کیرم رو نگه داشته
بودوزبون میزدبعد کرد تو دهنش .دستاشو گذاشت بغل پاهام منم موهاشو گرفتم و سرشو به سمت کیرم فشار می دادم که
اوق زد دستمو از رو سرش بر داشتم .اونم شروع کرد زیر خایه هامو خوردن وای چه جوری .هر کدوم از تخمامو می کرد تو دهنش
دوباره پس می داد ولیس میزد وقتی زیر تخمامو لیس میزد از همه بیشتر حال می داد .
بالاخره رفت سراغ کیفش کاندوم رو کشید بیرون لباس کارو تن ابل ما کرد و خودش رفت سوار شد .با دستش کیر منو از زیر رونش
گرفته بود رو زانوش نشسته بود و داشت کیرمو به چوچولش می مالید و یه ذره یه ذره کیرم رو کرد تو کسش و رفت رو کف پا عین
صندلی نشست رو شکم من دستشو برد عقب رو پام گذاشت و شروع به کمر زدن کرد وای داشتم از شهوت می مردم کسشو در
حالی که از کیرم بالا پایین میرفت می دیدم سینه هاشو که باد کرده بود و عین درختی که میوه های درخت لرزون تکون میخورد.
موهاشو که از پشت سرش تا نوک پای من رسیده بود وای چه حالی بودم.صداش زدم اومد رو به من دستاشو گرفتم دوباره
نشست رو زانو دستاشو گرفت روی کمرش و کمرشو می چرخوند آخ که دیوانه شدم دستاشو گرفتم و کشیدمش رو خودم
لباشو خوردم و با دستم به جلو عقب هلش می دادم.
حالا نوبت من بود به اون حال بدم کشیدمش زیر با رونم روناشو بالا نگه داشته بودم و خم شده بودم رو سینه ش و جلو عقب می کردم به طوری که شکمم روی شکمش کشیده میشد . دستش رو گرفت به پهلوهای من وبه سمت خودش فشارم داد.
ازم خواست سریعتر این کارو بکنم منم با سرعت بیشتری این کارو براش کردم هر بار که محکمتر
میزدم صدای آاه آاهش بالاتر می رفت تا اینکه آه بلندی کشید و من رو به طرف خودش کشید و محکم بغلم کرد فهمیدم ارضا
شده حس خوبی بود .
وقتی دید من هنوز ارضا نشدم دوباره اومد روم کیر منو با دستش کرد تو دوباره به حالت صندلی نشست . من این کارو
دوست دارم خودم انجام بدم دو تا دستاشو گرفتم و یه مقداری رفت بالا حالا من کمر میزدم با تمام سرعت کمرمو بالا پایین
می کردم دیگه داشتم میومدم که خوابوندمش به پشت و از پشت کردم تو کسش خیلی حس خوبی بود شکمم میخورد به
کونش حسم دو برابر می شد حرکتمو سریعتر کردم و این آخرین لحظه بود که با اومدن آبم یکی از بهترین لحظه های سکسی
زندگی من خلق شده بوده.
با تشکراز شما امیدوارم خوشتون اومده باشه
     
#107 | Posted: 10 Jan 2012 17:34
شراب ...

من اولین باره که می نویسم..نمیدونم چه جوری شرو کنم...من یه دختر عادی که کلا در حال پیچوندن خونس..شبه تولد دوستم دوره همی گرفته بودیم 3 تا دختر 4 تا پسر ..2 سالی می شد که هم دیگرو می شناختیم..از اون اول برام فرق می کرد خیلی دوسش داشتم ولی ازش می ترسیدم خیلی با جربه و جدی بود..اون شب یه بطری شراب خوردیم و نشستیم که بطری بازی کنیم...بطری چرخید...سرش اومد طرفه من ته اش سمت اون..گفتم الان می گه برو توالت و لیس بزن ...ودست سرایداره بوس کن...مکث کرد...دستشو کوبوند رو زمین و گفت لا مصب عاشق شو...شوکه شدم دسته خودم خودم نبود انقدر برام عجیب بود که بی هوش شدم..به هوش اومدم دوستم کنارم بود ...بعده یه گریه مفصل بهم گفت پاشو به جای ان کارا برو خونش..تو که همی شه اینو می خواستی...امشب ماله اون باش میگن مستی و راستی دوست داره..برو...رفتم باش تو ماشین هیچی نگفت..مسته مست بود...تا دره اپارتمانشو بست پرید بغلم کرد..گفت دوست دارم دختر...من تا اون وقت سکس نداشتم..شرو کرد لبامو خوردن..زبون زدن به لبم..بدنمو نوازش کردن..دستشو که میکشید روی بدنم یه حسه خواسی بهم دست می داد..سرشو برد کنار گوشم گفت ماله منی نمی زارم بری...وای نمی دونین چه قدر منتظر این حرف بودم..گوشمو زبون می زد می مکید.گردنمو لیس میزد و من فقط بقلش کرده بودم..و به خودم فشارش میدادم..لباسمو در اورد..لباسه خودشم در اورد بقلم کردو به خودش فشارم داد ..بلندم کرد بردم روی تختش من سینه هام کوچیکه ولی وقتی سوتینم رو در اورد با لذت سینه هامو لیس میزد گاز می گرفت با دستش می مالوند..میمکید..شکممو بوسید..دست برد روی شلوارم ...تمام بدنم منقبض شد اروم اومد بالا گفت نگران نباش..نترس عشقم..بدنم شل شد شرتو شلوارمو در اورد ماله خودشم در اورد خوابید روم اروم از روی گردنم بوس کرد تا رسید به کسم..وایی واقعا حسه خوبی بود..لیس زد بوسید مکید..دیگه ساکت نبودم اه و ناله می کردم..سرشو روی کسم فشار میدادم..اونم با لذت می خورد.. بلند شد منو خوابوند روی خودش گرد نشو لیس زدم لاله گوششو مکیدم اونم لذت می برد از صورتش معلوم بود..سرمو بردم پایین سر کیرشو کردم توی دهنم.لیس زدم همشو می کردم توی دهنم که گفت بسه..بلندم کرد شده بودم عروسکش هر کاری می گفت می کردم...خوابونم خوابید روک کیرشو گذاشت سره سوراخم..گفت نترس زنه خودمی عشقو منم خر شدم..خودمو شل کردم اونم زد..کیرشو اروم اروم کرد تو درد نداشتم فقط لذت بود...اروم عقب جلو می کرد..لبامو می بوسید گردنمو لیس می زد ...یهو تا ته کرد تو..یه لحظه تمام بدنم لرزید که الان می دونم به ارگاسم رسیده بودم..به خودم فشارش میدادم تلمبه می زد الان دیکه تند و محکم..قربون صدقه ام میرفت..لباشو گذاشت رو لبامو لبشو با دندون گرفتم همون وقت ابش اومد..ریخت توم..همین جوری خوابید روم..بعد چند دقیقه پاشد رفت..منم خوابم برد نمیدونم چه قدر خواب بودم که اومد بغلم کرد بردم توی وانه حمام خوابوندم ابه گرم وان انگار به بدنم ارامش داد خیلی خوب بودد.. چشمام بسته بود که اومد توی وان..به خودم چسبوندمش..شرو کرد کسمو با دسشت مالوندن انگار بدنه منم باز می خواست انگشتشو می کرد تو لبمو می خرد کیرش. می کشید به چوچولم..بهم گفت می خوام امشب همه جوره لذت ببری..نشوندم لبه وان و کسمو می خورد میمکید...لیس می زد..زبونشو می کرد تو..لبه وانش یه جا داشت که می شد روش نشست نشستو منم نشوند رو پاش دردم می گرفت وقتی بالا . پایینم می کرد ولی حسه خوبی بود..ابش اومد..نه من نه اون دیگه حال نداشتیم من بدنمو شستم. خوابیدیم..بعد از اون شب 2 ماه با هم بودیم نمی دونم فکر کنم 10-15تایی سکس داشتیم تا یه روز زنگ زد بهم گفت ما دیگه نمی تونیم با هم باشیم هر چی گریه کردم هیچی نگفت..رفت به همین راحتی..من با کلی سختی نه اینکه یادم بره عادت کردم به نبودنش..الان بعده 2 ماه اگه دارم این داستانو می نویسم چون دیشب بهم زنگ زد فکر کردم می خواد برگرده ولی گفت زنگ زدم عروسیم که تویه عیده دعوتت کنم..
الان دیگه می دو نم بر منی گرده من موندم با یه ترسه همیشگی از خونوادم به خا طره پردم..ترس از اینده..ووووو یه دنیا تنهایی
     
#108 | Posted: 10 Jan 2012 17:35
اولین سکس در دهه ۶۰

سلام .امیدوارم از خاطره سکسی من خوشتون بیاد .این خاطره مربوط به دهه 60 است .اون دوران مثل الان انقدر راحت نبود که بتونی با هر کس وناکسی سکس داشته باشی واگر شما را با کسی میدیدن فوری باید عقدش میکردی .بماند از آبروریزیهاش .بگذریم .صحبت از اینمقدمه چینی این بود که شمارابا اون حال وهوا آشنا کنم که اگه میخواستی با یک دختر حرف بزنی چقدر رنگ وروت میپرید چه بشه با هاش سکس هم داشته باشی.
بریم سراصل داستان:
ما تونموقع در یکی از شهرهای اطراف تهران زندگی میکردیم ومغازه داشتیم ومن کمک پدرم مغازه داری هم میکردم .پدرم کارمند بود ومن در نبودن اون توی مغازه بودم وقتی بعداظهر میومد با هم برمیگشتیم منزل.آهان یادم افتاد ما در ان محل یک باغ داشتیم که ته باغمون یک در هم داشت که پشت اون زمین خاکی بود.
تا اینکه یک روز ظهر یک زن افغانی اومد مغازه ما برای خرید.قیافه بدی نداشت سفید رنگ بود واز من هم چندسالی بزرگتر وشروع کرد به خرید کردن که بمن گفت میدونی چیه ؟گفتم نه چیه ؟گفت شوهر من تو افغانستان توی جنگ کشته شده ومن و2تا بچه را توی ایران تنها گذاشت ومن باید شکم بچه را سیر کنم..من هم گفتم خب الان هم ما درحال جنگ هستیم و خیلی ها چنین مشکلی دارن با ساخت واین حرفا.
کم کم منظورش این بود که یکجوری به من داشت حالی میکرد که کمی بهش تخفیف بدم یا اینکه درقبال جنس مجانی به من حال بده ولی باورکنید من که تا الان حتی دستم به زن غریبه نخورده بود یکهو دستمو گرفت وشروع کرد به لمس کردن .ومن هم که داشتم از ترس واینکه اگه کسی بیاد تو چه خاکی برسرم بریزم تپش قلب میگرفتم ولی یک لحظه دیدم صورتم داغ شد وعرق نشست روی پیشانی من وقتی دست منو گذاشت روی سینه هاش ومن که حسابی سیخ کرده بودم داشتم از بیضه در میمردم .شبها بعضی موقعها خواب میدیدم وتحریک میشدم که میرفتم غسل میکردم ولی واقعی نبود .ولی ایندفعه واقعی بود ومن داشتم برای اولین بار سینه های یک زنومیمالیدم .باور کنید هاج وواج مونده بودم چه خاکی برسرم بریزم ووقتی اون منو اینطوری دید دستم برد توی شلوارش وگذاشت روی کسش.که چنان جوی به ما داد که انگاری دارم کس اوشینو میمالم .بگذریم اوشین کجا واین کجا.حسابی مخم فیوز پرونده بود.
خودشم دستشو برده بود تو شرتم وداشت با کیر نوجوانیم ور میرفت .به من گفت من ترا میشناسم ومیدونم که خونتون کجاست .اگه دوست داشتی من از در پشت باغ بیام بهت حال بدم ومن که به زور آب دهنمو قورت میدادم گفتم باشه امروز بعداظهر بیاتا ته باغ حال کنیم وبدون اینکه بمن پول جنسارو بده رفت وقتی بخودم اومدم دیدم 35 تومن نه 35000تومن کسری اوردم که رفت تو پاچه منه بدبخت.
با خودم گفتم خاک تو سرت جنسارو که دادی اگه نیومد چی .چه خاکی توسرم بریزم .به بابام چی بگم .توی این فکرها بودم در مغازه را بستم ورفتم خونه که اگه بابام اومد یکجوری امروز پاپیچم نشه تا یکجوری کسری مغازه را جبران کنم .بعداظهر که شد دمدمای غروب رفتم ته باغمون که دیوارش گلی بود وگه گداری از یک سوراخی ته زمین خاکی را میدیدم .راجع به باغمون بگم که پر از درخت انگور وانجیر و شاه توت است که هنوز که هنوزه همانطوری نگهش داشتیم .که یکدفعه دیدم زن افغانیه داره میاد.باور کنید داشتم طپش قلب میگرفتم .اب هنمو بزور قورت دادم .دستو پاهام گم کرده بودم .نمیدونستم چه خاکی توسرم بریزم .بیارمش تو نیارمش .اگه کسی میومد ته باغ ومنو بااین زنه میدید چه آبروریزی که نمیشد.با هر قدمی که بمن نزدیک میشد هم حس شهوت وهم حس ترس تمام وجودمو گرفته بود واینکه میخواستم برای اولین با یک کاری کرده باشم که جلوی هم سنام بتونم حرفی زده باشم.
تااینکه رسید واومد تو باغ .ته باغ ما یک انباری کوچیک بود که ما پیاز وسیب زمینی را انبار کرده بودیم.که خودش دستمو گرفتو برد تو انباری ودر یک چشم بهم زدن شلواروشورتشو کشید پایین وبی مقدمه کیر منو کرد توکسش وگفت عقب وجلو کن ومن هم که کیرم برای اولین بار میرفت توی کس یک داغی عجیبی منو گرفته بود وبه 2 دقیقه نشد که احساس لرزش عجیبی به من دست داد که تا زنه اینو فهمید خودشو از من دور کرد وآب من مثل فواره به درودیوار پاشید وباور کنید از ترس داشت خشکم میزد .زن افغانیه گفت خوب بود وکمی منو بوسیدو نوازشم کرد ودست آخر 400ریال گذاشت کف دستمو رفت ودیگه از اون به بعد ندیدمش .ولی فهمیدم که آدم باید قدر آدمهای بامعرفتو بدونه .خوش باشین وسلامت.اگه دوست داشتین نظر بدید تا داستانهای بعدی خودمو با توجه به بالا رفتن سنم براتون تعریف کنم.
     
#109 | Posted: 13 Jan 2012 19:07
بی جنبه بازار

داستانی رو که واسه دوستان تعریف میکنم سرنوشت خودم کسی میخواد بخونه یانخونه به تخم چپم که چه فکری میکنین اما عین واقعیته .داستان من برمیگرده به دوران که تازه جنگ ایران وعراق تموم شده بود مردم هم هنوز در شر وشور جنگ بودن پسر عمه داشتم به اسم سعید که اختلاف سنیش بامن یک سال بیشتر نبود یک روز گفت میای بریم بازار من یک کار خوب یادت بدم من کسخل از همه جابی خبر گفتم بریم نگو میخواست بره ناموس مردم انگل کنه منم که اصلا تواین مکایه هه نبودم وقتی رسیدیم بازار گفت دستتو به من بده منم گفتم میخوایی چه کار متوجه شدم یک خانمه مانتویی داره جلومون راه میره کسایی که اون دوران کم سن وسال بودن حدود 10 ساله یادشون من که میگم تب دوران جنگ مانتو پوشیدن چقدر بد بود درانظار مردم خلاصه مارومیگی خر شدیم ودستمون دادیم بهش .نگو میخواست ناموس مردم انگشت کگنه چرا دروغ بگم منم بدم نمیومد امتحان کنم پس از ان چشمتون روز بد نبینه تا دست مابه کس زن که مانتو پوشیده بود خورد جیقش انچنان بالا رفت که همه بازار برگشتن مارو نگاه کردن 3نفر هم به قصد ادب کردن ماشروع به دویدن به طرف ما کردن .پسر عمم گفت بدو که هواپسه خلاصه شاید مسیر بین بازار تا سر میدون که در حالت عادی 20دقیقه راههرو از ترس 5تا6دقیقه دویدیم وخودمونو داخل کوچه پس کوچه های منتهی به میدون متواری کردیم واین شد سر اغاز یک انحطاط یزرگ برای من .

من که لذت لمس کشیده بودم گفتم توبه توبه ولی خودبه خود جور میشد از این ماجرا چند سالی گذشت تا اینکه یک روز دوباره پسر عمم صدامکرد فلانی موافقی عملیاتی رزمی انجام بدیم منم گفتم من پادر رکابم فرمانده شما نقشه بکش من اجرا کنم میدون مینم خواستی واسط فتح میکنم خلاصه یک تیکه ای رو بلند کرده بود البته تکه که میگم مطلقه بود اما به هر حال کوس بود وقتی رفتیم محل قرارمن که وارفتم گفتم کس کش اینکه زنه چرا مارو میخوایی به کس کشی بکشونی بهم گفت زیاد خودتو تحویل نگیر همینی که هخست میخوایی بخواه نمیخوایی نخواه طرف حدود 30 سال داشت وسن ماهم 17 و18رو پرکرده بودیم خلاصه رفتیم خونه خالی گفت اول من گفتم ذکی اول اخر نداره همراهی گفت قبول نمیکنه چون تواتاق کناری اماده بود من گفتم نه توبگو میپذیره گفت باشه ووقتی بهش گفته بود اونم باکمی نازوکرشمه قبول کرده بود مارومیگی کس ندیده اصلا نمیفهمیدم چه کاربایید بکنم رفتیم تو یکهو برق سه فاز من یکی رو گرفت اخه جنس مخالف لخت ندیده بودم گفت چرا معطلین نکنه پشیمون شدین من گفتم چه کارکنیم گفت عجب کس مشنگایی شما هستین دیگه لخت بشین یالا .وقتی من لخت شدم خندش گرفت بهم گفت کوچولو پس دودولت کو گفتم همینه که میبینی گفت اینو کجایی من میخواییبکنی بده بخورمش اب نباتهگفتم باشه پس بخورش اولش چندشم شد پسر عمه هم که وضعش بهتر از من بود البته نه زیاد رفت پشته خانمه من هنوز 1دقیقه از رفتن کیرم تودهنش نگذشته بود یکهو دیدم مثل اینکه تودهنش شاشیدم نگو ابم بود که جاری شده بود وقتی خواستم برم بیرون گفت پس من چی گفتم چی رو چی چی گفت بیا سینه هامو بخور بازور 10 دقیقه این کاررو واسش کردم پسر عمم هنوز مشغول بود گفتم توچه کار میکنی گفت من که هیچی حالیم نمیشه . گفتم عملیاتو تموم کن وسدمعبر بشکن دور شد بدبخت اخرشم ابش نیومد خانمه هم فکرکنم حال نکرد که هیچ بلکه حسابی هم بهش ریده شد حالاشما بگین کسی که جنبه نداره وزود انزاله غلط نمیکنه میره دنبال این ؟
مسایل.
نوشته چرند وپرند
     

#110 | Posted: 13 Jan 2012 19:08
عرفان و پرنیان

سلام به همه من عرفان هستم 16 ساله...
اینی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به سکس من با دوس دخترم پرنیان (مستعار) که 4 ماه پیش اتفاق افتاد.
راستش من آدمی نیستم که به خاطر سکس با کسی دوست شم اما فقط به خاطر اندام ناز و خوشگل پرنیان رفتم موخشو زدم.
خوب میریم که ماجرا رو تعریف کنیم...
1 ماه از دوستیمون گذشته بود و به خاطر شرایط خانوادگی پرنیان که خیلی گیر بودن ما نتونستیم همو ببینیم تا اینکه یه روز کلاس زبانش رو جیم زد و با من اومد بیرون. وقتی که اومد خیلی هول شده بود و رنگش مثه گچ دیوار سفید شده بود که هرچی پرسیدم چی شده چیزی نگفت.
خلاصه 2 ماه گذشت و ما چند بار دیکه همو دیدیم و باز پرنیان هول بود تا اینکه آخرین بار لو داد خودشو که فهمیدم از شهوت اینطوری شده. منم به شوخی سر صحبت در مورد سکس رو باش باز کردم که اصلا وقتی حرف می زدم باش میدیدم که گیجه اصلا انگار جایه دیگه ایه...
خلاصه یه روز با دوستم حسام(مستعار) بیرون بودم که دیدم گوشیم زنگ میخوره درآوردمش از جیبم و دیدم که پرنیان هستش...
گفت که بیا یه لحظه تا خونمون کسی نیست می خوام سی دی ای که گفته بودیو بت بدم. آخه یه سری آهنگ جدید از دوستش گرفته بود که گفته بودم برام بیاره. رفتم سر کوچشون بش زنگ زدم گفتم من اینجام بیا سری بده من برم، گفت تو کوچه تابلو هستش می ترسم کسی ببینه، در رو باز میکنم با آیفون هر دری که واشود همونو بدو بیا توش!!
منم به ناچار قبول کردم و وقتی داشتم می دوییدم گفتم آخه خفت تا این حد؟؟
رفتم تو حیاطشون دیدم نیومد یه لحظه ترسیدم که شاید تو خونه کسی دیگه رفتم! بش زنگ زدم همونجا گفتم کجایی پس؟؟ در شما همون در آبیه بود؟؟ گفت آره
گفتم خوب من الان تو حیاطم بیا سی دی رو بده من برم سری.
گفت نه بیا بالا. با خودم حدس زدم که احتمالا کونش میخاره و میخواد بخارونمش براش...
رفتم بالا گفتم پرنیان خانووم کجایی گفت بیا تو اتاقم
خلاصه صداش رو دنبال کردم و رفتم تو اتاقش و دیدم بعله... لخته لخت رو تخت دراز کشیده و تا منو دید بی مقدمه بلند شد اومد سمتمو لباش رو گذاشت رو لبام و گفت از امروز ظهر که فهمیدم خونمون خالی میشه تا همین الان کلی به خودم پیچیدم تا تورو اینجا ببینم...
گفتم پرنیان من نمی خوام بات سکس کنم چون تو سنت کمه (سوم راهنمایی هستش) گفت نه من الان کیر می خوام و هرچی من می گفتم نه اون لج میکرد و می گفت گریه می کنمااا عرفان، جیغ میزنما...
گفتم تهدید میکنی؟؟ گف بس کن دیگه لفتش نده دارم میمیرم! راستش هیکل نازش داشت دیوونه ام میکرد اما هی تلقین می کردم که نباید با این سکس کنم من با دوس دخترای دیگه ام سکس کرده بودم و چند باری که خونه خالی داشتیم یه جنده آورده بودیم و با حسام ترتیبشو داده بودیم اما واقعا نمی خواستم با پرنیان سکس کنم که دیدم یهو دستشو گذاشت رو کیرمو هی میمالوند و منم شق کرده بودم و نمی دونستم چیکار کنم...
بالاخره دلو زدم به دریا و لباشو خوردمو انداختمش رو تخت نوک سینه های کوچولوشو خوردم!! سینه هاش کوچیک بود اما خوب بود...
خلاصه گفت کیرتو در بیار میخوام برات سال بزنم عشقم و در آوردم!!
بلد نبود ساک بزنه و هی گاز میگرفت اما در کل خوب بود... وقتی دیگه ساک زدنش تموم شد گفت بکن تو کونم گفتم نه دیگه بسه گفت نه توروخدا بکن خلاصه با هزار دنگو فنگ این کیر کلفتو کردیم تو این یه ذره سوراخ و تلمبه زدمو اونم هی آه و اوه می کرد تا اینکه دیگه آبم داشت می اومد بش گفتم داره آبم می آد کیرمو درآوردمو بش گفتم برگرد و دهنتو باز کن، بعد همه ی آبم رو ریختم رو صورت و دهنش وبعد رو زمین کنارش دراز کشیدم.
چشماش بسته بود.
5دقیقه کنارش دراز کشیدم تا اینکه اس ام اس اومد برامو منو هوشیار کرد.قبل از اینکه اس ام اسو بخونم پام خورد به پرنیان و اونم پاشد!
بعد دیدم حسامه گفت که عوضی نیم ساعت منو اینجا الاف کردی رفتی کذوم گوری،زود لش بیار ساعت 8 باید برم باشگاه.
به پرنیان گفتم که عزیزم من باید دیگه برم گفت باشه برو گل من!
رفتیم با هم دستشویی و من کیرمو شستم و اونم صورتشو، بعد هم که رفتم کتونیمو بپوشم که برم تا دم درشون بام اومد و بم گفت عرفان وقتی که کیرت تو دهنم بود یاد یه چیزی افتادم،اما اینقدر که تو حس بودم نتومستم که بگم،الان بگم؟؟
گفتم آره خانومم بگو. گفت که دوستم غزل یه جک بم گفته بود که یه دفعه یه دختره داشت برا یه مرده ساک میزد بعد بش میگه که بیست تومان بم بده تا کیرتو گاز نگیرم، مرده هم میگه تو شصت تومان بده تا نشاشم تو دهنت.
با هم خندیدیمو و من گفتم البته تو گاز گرفتیا شیطون... ولی من نشاشیدم گفت من گاز نگرفتم که.
گفتم خودت حالیت نشد اما گرفتی... گفت باشه معذرت دفعه ی بعدی گاز نمیگیرم گفتم دفعه ی بعدی ای در کار نیست این اولین و آخرین باره... خواست بگه نه که گفتم دیگه حرف نباشه من باید برم.
بعد هم خداحافظی کردمو رفتم سی دی رو هم یادم رفت بگیرم ، بعد که رسیدم پیشه حسام کلی فحشم داد و منم تعریف کردم که چی شد.
بعد از اون ماجرا چند بار دیگه هم پرنیان گفت که بیا خونمون اما من رد کردم چون اون سنش کمه و میترسم بش صدمه بزنم.
     
صفحه  صفحه 11 از 114:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  113  114  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی حشری کننده ( آرشیو شماره یک ) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.