| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده)

صفحه  صفحه 18 از 123:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  122  123  پسین »  
#171 | Posted: 26 Jan 2012 06:00
نیوشا و گشت110
سلام عزيزان.
حدود يک سال پيش بود که من در نيروي انتظامي سرباز بودم و در یک کلانتري کرج خدمت ميکردم. من راننده گشت 110 بودم و هفت هشت ماهي از خدمتم ميگذشت
يه شب مثل هميشه شيفت و تحويل گرفتم و با افسر گشت شروع به گشت زدن تو
حوزه خودمون کردیم.شب خسته کننده بود چون خيلي خلوت بود و ادم زود خسته
ميشد.

دور و بر ساعت3 بود ونيمه خواب رانندگي ميکردم که يهو خواب از سرم پريد . يه
دختر 18 ساله نازکه معلوم نبود اون موقع شب تو خيابون چيکار ميکردو داشت تو خيابون در حالي که دستش تو جيبش بود ومتوجه ما هم نبود راه ميرفت. افسر گشت تا چشماش به اون افتاد سريع گفت برو کنارش. منم رفتم کنارش عجب هيکلي داشت.تمامي برجستگيهاي بدنش تو لباسش معلوم بود وصورت شهوت انگيز که دليلش لباي قرمز وکلفتش بود اين هيکل و سکسي ميکرد.


افسر ازش پرسيد :ها اين وقت شب تو خيابون چکار ميکني دختره که معلوم بود از ترس داشت سکته ميکرد با تته پته گفت:هيچي دارم ميرم خونه.افسر گفت پس
داري ميري خونه دختره گفت اره . افسره گفت بشين بريم کلانتري بايد تحويلت بدم. دختره ام شروع کرد التماس کردن ولي بي فايده بود وراه افتاديم سمت کلانتري .
بيچاره خيلي التماس ميکرد و هي اشک ميريخت من چون حوصله ي گريه و زاري نداشتم برگشتم بهش گفتم اگه ساکت بشي ميگم که بزاره بري ولي ميدونستم اين افسر يزيد جنده به اين راحتي بيخيال نميشه .خلاصه رسيديم به کلانتري .افسره برگه هاي گزارش برداشت و گفت دست بند بزن بيارش و رفت داخل. تو همين حين دختره بایه لحن خاص گفت ترو خدا نزار تحويلم بده .تو صورتش که نگاه کردم چشم که به لباش افتاد سه سوت کيرم شق شد.با خودم گفتم نبايد از دستش بدم.

افسر گشت گفت جناب سروان يه مورد اوردم بيسيم بزن مفاسد بيان ببرنش(چون دخترا رو شب تو بازداشتگاه کلانتري نگه نميدارن)دختره هم تا اسم مفاسد شنيد دوباره شروع کرد به گريه و زاري. افسر گشتم گزارش و تحويل داد گفت بريم ماموریت اعلام شد و رفت نشست تو ماشين.
منم از اين فرصت استفاده کردم ورفتم رو مخ افسر نگهبان گفتم ببين اين بيچاره چجوري گريه ميکنه فکر کن دختر خودته ازاين کس شعرا......افسر نگهبان از دختره پرسيد از خونه فرار کردي دختره ام گفت نه. پرسيد راستشو بگو گفت اره .پرسیدچرا گفت پدر مادرم ميخان از هم جدا بشن منم با پدرم زندگي ميکنم و از خونه فرار کردم ميخواستم برم پيش مادرم
خلاصه با کلي خواهش جناب سروان راضي شد که بيخيال مفاسد بشه ولي به
شرطي که برسونيمش به خونش که ببينيم واقعا راست ميگه يانه.


رفتم به افسر گشت گفتم که جناب سروان ميگه دختره رو ببريد برسونيد خونش
ورفتم دختره ام رو اوردم از اتاق که خارج شدم يه لب اب دارم ازش گرفتم داشتم از
شق درد میمردم بهش گفتم ديدي نزاشتم تحويلت بده خنديد گفت جبران ميکنم
گفتم اسمت چیه گفت نیوشا .منم گفتم اسمم کیوان گفت شمارتو ياداشت کن بهم
بده منم نوشتم رو يه کارت و بهش دادم .رفتيم سوار ماشين شديم گفتم کجا برم
ادرسو داد و راه افتاديم وقتي رسيديم يه اپارتمان شيک نشون داد گفت اونه رفت
ماهم مونديم ببينم واقعا همينجاست زنگ زد و رفت داخل ما هم رفتيم .


تا سه چهار روز منتظر زنگش بودم ولي زنگ نزد و با خودم ميگفتم چقدر بي معرفت بود من ساده و باش چقدر واسه کي خواهش کردم . ديگه بيخيال شده بودم .
يک هفته بعد اين ماجرا گوشيم زنگ خورد بعد سلام عليک گفتم شما گفت من
نيوشام گفتم نيوشا کيه گفت همون که اونشب گرفتين منم که تازه دوزاريم افتاده بود
احوال پرسي کرديم گفت که ميخاد منو ببينه .قرار گذاشتيم واسه فردا بعد
ازظهر(چون من 24 ساعت خونه بودم 24ساعت کلانترئ).
فرداي اونروز يه دوش گرفتم و لباسامو ست کردم رفتم کافي شاپي که قرارگزاشته
بوديم وقتي رسيدم اونجا بود رفتم پيشش بلند شد دست داد ونشستيم وبعد از کلي
لاس زدن گفت بايد يه جوري جبران کنم گفتم چجوري گفت هرجوري که تو بگي
منم تيز گرفتم گفتم خوب پس فردا بساتو برميداريم ميريم باغ يکي از دوستام گفت
بسات چي؟ گفتم چي ميترسي گفت نه من اهل دود دم نيستم گفتم نه بابا بسات
مشروبو ميگم گفت باشه بلند شديم بريم من رفتم که حساب کنم که گفت وايسا تو
امروز مهمون مني و حساب کرد وزديم بيرون خداحافظي کرد و رفت .

سه شنبه ساعت حدوداي 11 صبح بود که زنگ زدم بهش گفتم اماده باش 20
دقيقه ديگه ميام دنبالت و رفتم ماشين بابامو گرفتم رفتم دنبالش رسيدم سر قرار
سوار شد ورفتيم سمت باغ دوستم تو خوشنام .
وقتي رسيديم سريع بسات مشروبو روبه را کردم اونم مانتو وروسريشو دراورد امد
نشست کنارم خيلي سکسي شده بود چون يه تاپ صورتيو يه شلوار جين خيلي
چسبون پوشيده بود.شروع کردیم بخوردن پیک اولو سلامتی دادو رفت بالا گفتم
اینکاره ای دو پیک دیگه ام خوردو معلوم بود داره چپ میشه بهش گفتم دختر
چيکار کردي خنديد گفت در برابر کاري که تو کردي هيچه و امد نشست تو بغلم
بدون مقدمه گفت دوست دارمو لبشو چسبوند يه لب مشتي ازم گرفت منم که
داشتم تو لباي بزرگو حجيمش گم ميشدم يواش يواش دستم رفت تو گردنش شروع
کردم لباي نازشو خوردن انقدر خوردم که صداش درامد اخه من از خوردن لب و
کس و ابش سير نميشم .


تاپشو دراوردم ناقلا سوتينم نبسته بود دوتا سينه سفت خوشگل خود نمايي ميکرد
.شروع کردم به خوردنشون يواش يواش اه ونالش بلند شد داشت بادستش چوچولشو
ميماليد .دستشو گرفتم کردم تو دهنم گذاشتم رو کسشو امدم رونافشو رسيدم به
کسش .لباي کسشو خوردم کسش خيلي پر اب وصورتی شهوت انگیز بود منم همه
ابشو خوردم .

ديگه بريده بود ميگفت بببببببکنم اه دارم ميسسسسوزم جرم بده کيرتو بده بخورم
بلند شدم لباسامو دراورد شرتمو کشيد پايين کيرم مثل نهنگ زد بيرون .شروع کرد به
خوردن خيلي حشري شده بودم .اين استيل بالانسو اين لباي بزرگش که کير
17سانتي من توش گم شده بود ادمو ديوونه ميکرد بلندش کردم يه لب ازش گرفتم
.لبش بوي عطر خاصيو ميداد.
دمر خابوندمش گفت از کون نه گفتم پس چي گفت بکننننن توکسم گفتم مگه
بازي گفت اره منم از خدا خواسته کيرمو کزاشتم يه فشار دادم شروع کردم به تلنبه
زدن کسش تنگ بود خيلي داشتم حال ميکردم دستشو انداخت دور گردنم چسبيد
بهم نوک سينه هاش ميخورد به نوک سينه هامو شهوتمو دوبله ميکرد تندتر تلنبه زدم
بهش گفتم برگرد میخام از کون بکنمت گفت میترسم درد داره گفتم نترس من میدونم
چکار کنم لای کونشو باز کردمچه منظره ای بودیه کون تنگ برنگ صورتی با

برجستگی های منظم شروع کردم به لیس زدن عطر خاصی میداد با نوک زبونم
داخل سوراخشو خیس میکردم بعدش یه انگشتمو کردم داخل کونشو یواش یواش
میچرخوندمو هی اه وناله میکردواب کسش قطره قطره میچکید و رفتم دوبارهکسشو
خردم ديدم بيحال شدیواش کیرمو گذاشتم دم سوراخشو یه فشار دادمخیلی تنگ بود
باهر بد بختیی بود رفت داخل شروع کردم به تلنبه زدنصدای جیغش با اه نالش
قاطی شده بوددو سه بار کیرمو میکشیدم بیرون دوباره فرو میکردمخیلی بهش حال
دادو کیرمم صورتی شده بود نمیدونم چرا .داشتم ارضا میشدم بهش گفتم دارم میام
گفت بریزش تو کونم منم همشو ریختم نمیدونید چه حالی میده دوستانی که این کارو
کردن می دونن الانم که یادش افتادمکیرم شق شده . خابيدم کنارش.يه خورده
باسينه هاشو کونش بازي کردم امد سر حال بلند شد خودشو تميز کرد وگفت تا


حالا اينجوري ارضا نشدم بايد قول بدي هر وقت خواستم بياي مال من شي .
بعدشم نهار خورديم تا غروب ازش لب ميگرفتمو مي مالوندمش لاس میزدم ازش
تشکر کردم گفتم که دختر با معرفت مثل تو کم گیر میاد الان هم باهم رابطه داریم
دارم میرم پیشش .خونه دوستش قرار داریمو میخایم گروهی سکس کنیم
     
#172 | Posted: 26 Jan 2012 06:02
زیباتر از رویا
ساعت از نه شب گذشته بود. توی شهرک غرب گیتار به کول منتظر ماشین بودم. دانشجو بودم و برای کمک خرجی مجبور بودم گیتار درس بدم، هر ساعت و هر کجا که بود. چند دقیقه ای می شد که منتظر ایستاده بودم. دلم می خواست زودتر به خانه برسم. هم گرسنه بودم و هم خسته. توی عالم خودم بودم که یه بنز سفید جلوم ترمز کرد.
- سوار شو!

زنی سی - سی و پنج ساله پشت فرمان بود و با نگاهی آمرانه منتظر عکس العمل من. فکر کردم آشنائی است یا کسی که دلش به حالم سوخته و می خواهد مرا تا یک جائی برساند. خودم و گیتارم را روی صندلی عقب جا دادم و ماشین حرکت کرد. اما توی میدان مسیرش عوض شد و به یکی از خیابانها پیچید.

- یک ساعت باهات کار دارم بعد با آژانس می فرستمت خونه ات. رندانه از دادن جواب خودداری کردم. می خواستم سر در بیارم از من چی می خواد. به فضای روشن تری که رسیدیم تازه تونستم سر و ضع و قیافه شو یه کم ببینم. خوش قیافه و توپر بود. شال نازکی سر و شانه اش را می پوشاند و نمی پوشاند. در آن روشنائی کم رنگ، به زحمت و با تعجب متوجه شدم که لباس خواب تنش است: رکابی توری که بندهای سوتین از زیرش پیدا بود. چه نقشه ای دارد؟ سناریوهای متفاوتی از فکرم گذشت، از جنائی گرفته تا ناموسی، و نقش من این وسط چی بود؟

خیلی زود به خانه ای ویلائی رسیدیم که درش با کنترل باز شد. ماشین زیر آلاچیق پارک شد. او جلو افتاد و من با گیتار دنبالش. توی راهرو خانه تازه توانستم ببینم چه لعبتی است: اندامی توپر و خوش تراش مثل تنیس بازها، در لباس خواب سه تکه، شورت و سوتین و رکابی توری که به زحمت تا بالای زانو می رسید. خانه ی شیکی بود، و تر و تمیز. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد گیتاری گران قیمت بود که روی سه پایه قرار داشت. سناریوهای تازه ای توی ذهنم شکل گرفت اما قبل از آن که به نتیجه ای برسم، با صدائی که دیگر آمرانه نبود گفت: غذا چی می خوری؟ پیتزا یا حاضری؟
- هرچی باشه.

- حموم اونجاست، برو یه دوش بگیر، تا خوردنی آماده بشه.
تقریبا مطمئن شدم که چیز بدی در انتظارم نبود، اما فقط تقریبا. توی حمام عطر دل انگیزی پیچیده بود و هر چه می دیدم وسایل زنانه بود. تنها زندگی می کرد؟ تردید و سوالهای بی جواب مانع می شد خیالات جنسی اوج بگیرد؟ کمی طولش دادم و با حوله ی آستین داری که آنجا بود خودم را خشک کردم. اما لباسهایم سرجایشان نبودند. حوله به تن بیرون آمدم. قبل از آن که دهن باز کنم گفت: لباسات اونجا آویزونه، موقع رفتن بپوش.
علتش را می توانستم حدس بزنم، بوی عرقی که می دادند!
روبروی هم نشستیم. مشروبی قرمز رنگ توی گیلاسها ریخت. وقتی خم شد که به من تعارف کند توانستم سینه های باشکوهش را تا اندازه ای ببینم. من زن لخت دیده بودم ولی دوباره به این گفته ی یونانیان اعتقاد پیدا کردم که پوشش مناسب، تن عریان را زیباتر می کند. واقعا همین طور است. اندامی نیمه پنهان زیر لباسی که به نشان دادن بخشی از تن و بدن و انحناهای آن اکتفا کند به مراتب جذابتر و تحریک کننده تر است.

اولین جرعه ی مشروب خوشگوار که از گلویم پائین رفت دیگر میل جنسی بیدار شده بود. موسیقی آرامی که پخش می شد زهر سکوت را می گرفت. به عادت زنان که معمولا مستقیم در چشم غریبه ها نگاه نمی کنند، سرش پائین بود و زیر لب با آهنگ همراهی می کرد. حریمی را حفظ می کرد. سکوت هم بخشی از حفاظ این حریم بود. به گیلاس دوم رسیده بودیم و من با جرات بیشتری تماشایش می کردم. وقار و خونسردی قابل تحسینی داشت. پاهایش را روی هم انداخته بود و شکاف رانهای جسبیده به هم که امتدادش به نقطه ای تاریک و پرجاذبه می رسید اشتهای مرا کاملا تحریک کرده بود.
- برقصیم!

از جا بلندم کرد. دست در گردنم انداخت، سرش را روی سینه ام گذاشت: فیگور تانگو. دستهایم را به کمرگاهش تکیه دادم. اکنون سکس در باشکوهترین و زیباترین حالتش در دسترسم بود. رویائی در بیداری بود. بدن گرم و نرمی که زیر دستانم حرکت می کرد، بوی عطر ملایمی که از موهایش می بلعیدم و گونه ی نرمی که به سینه ام می سائید واقعیتی بود که هیچ رویائی به گردش نمی رسید. جرئتی به خودم دادم وبدنم را بیشتر به او جسباندم. دلم می خواست ببوسمش اما جرئت نمی کردم، فرمانده او بود و من تسلیم. آرام می رقصیدیم و می چرخیدیم و با هر چرخش به اتاق خواب نزدیکتر می شدیم. و حالا توی اتاق بودیم که در پرتو چراغ خواب کم نوری روشن بود. روی تخت دراز کشید. کنارش دراز کشیدم و تنها جمله ای که آن شب از دهانم بیرون آمد را خیلی آهسته توی گوشش گفتم: چقدر زیبائی. و بغلش کردم. ابتدا جرئت هیچ کار دیگری نداشتم تا او نیز متقابلا مرا به خودش فشار داد. گونه اش را بوسیدم ولی او مرا نبوسید. دستهایش را از من جدا کرد و شورتش را در آورد. با زبان بی زبانی نیاز بشریش را خالصانه آشکار کرد و من مصمم شدم به بهترین نحو پاسخ دهم و تا او کاملا ارضا نشده باشد به فکر ارضای خودم نباشم. کاملا آماده بود و دخول به راحتی انجام شد. در ابرها سیر می کردم اما مرتب به خودم نهیب می زدم تا جلوی ارضا شدنم را بگیرم. منتظر علامتی از او بودم. نمی دانم چقدر طول کشید تا انقباض ماهیچه های مهبل و حلقه شدن پاهایش دور کمرم را احساس کردم. بعد از آن بود که نفسی عمیق کشید و آرام شد. من که تا آن موقع خودم را به سختی کنترل کرده بودم، مغرور و سر بلند از امتحانی که پس داده بودم همه ی نیرویم را متمرکز کردم و با تمام توان در آغوشش کشیدم. با خیال آسوده لگام شهوت را باز کردم تا بدنم از آنچه مدتها انباشته بود خالی شود. برای اولین بار از تخلیه ی شهوت راضی بودم.

آخرین تکه ی لباسم را که پوشیدم آژانس دم در حاضر بود.
- از همه چی ممنون. لطفا امشب رو فراموش کن و اصلا به این فکر نباش که دوباره تکرار بشه.
سرم را به علامت تائید تکانی دادم و به سمت در راه افتادم. رویا به آخرش رسیده بود. توی ماشین دستی به گیتارم کشیدم که ارتباطی مجهول با گیتاری که در آن خانه بود داشت و مطمئنم همین ارتباط مرا به آنجا برده بود. از آن به بعد هم هر بار که زخمه را با سیم هایش آشنا می کنم، به این ارتباط غریب فکر می کنم. هنوز آن گیتار را دارم، همچون شاهدی از آن شب رویائی
     
#173 | Posted: 26 Jan 2012 06:03
مسافر شب
سلام ماجرائی رو که میخواهم براتون تعریف کنم قصه نیست واقعیته که برای خود من اتفاق افتاده قبلأ از اینکه قلم شیوائی ندارم از همه شما پوزش میطلبم

مشغول انجام خدمت سربازی بودم و محل خدمتم ارومیه مرخصیم تمام شده بود وداشتم برمیگشتم پادگان . معمولأ من با اتوبوس شب رو سفر میکردم تا هم توی راه بخوابم و هم صبح اول وقت به پادگان برسم . تازه از قزوین رد شده بودیم که اورکتمو کشیدم روسرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و طبق عادتم که دستهامو زیر بالش به هم قلاب میکردم دستاهمو از دو طرف بالای پشتی صندلی به هم قلاب کردم و خوابیدم.
تازه داشت چشمهام گرم میشد که احساس کردم یه چیز نرمی به دستهام برخورد کرد حس کردم نفر پشتی من با دستاش دستگیره پشت صندلی من رو نگه داشته نمیدونم چرا حس کردم مخصوصأ دستشو مالیده به دست من
برای اینکه اطمینان پیدا کنم نوک شستم رو به پشت دستش مالیدم دیدم که دستشو کنار نکشید با انگشتهام پشت دستشو نوازش کردم بازهم دستشو نکشید و در عوض دست دیگه خودشو گذاشت رو دست من چه دست کوچک ونرمی داشت . برای اینکه ببینم که طرف کیه به بهانه اینکه از توساکم چیزی رو بردارم بلند شدم و از مردی که کنار دستم نشسته بود عذر خواهی کردم و از تو ساکم یه چیزی برداشتم و به صندلی پشتی نگاهی انداختم دیدم یه دختره حدودأ 17/16 ساله پشت من نشسته و یه بچه 6/5 ساله هم روی صندلی کنارش خوابیده .
دختره زل زده بود به چشمای من و لبخند محوی هم روی لبهاش نشسته بود منم بدون اینکه تو تاریکی اتوبوس کسی متوجه بشه یه لبخدی بهش زدم و نشستم سر جام . مرد کنار دستی من اومد شروع کنه به حرف زدن دیدم اگه رو بدم تا صبح میخواهد کله منو بخوره برای همینم دوسه تا جواب کیری به سئوالهاش دادمو اور کتمو کشیدم روسرم و مثلأ خوابیدم ایندفعه دیگه یه وری خوابیدم به طرف پنجره اتوبوس و دستمو از بین صندلی و شیشه بردم بطرف عقب .


دختره که فهمید منظورم چیه سرشو تکیه داد به پشتی صندلی و چادرش رو کشید روسرش و مثلأ خوابید منم تا اونجائی که میشد دستم رو دادم عقب چند ثانیه ای نگذشته بود که تماس لب گرم و نمدارشو با پوست دستم حس کردم و بعد از یکی دو بوسه ای که از دستم گرفت انگشتمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن بقدری قشنگ ساک میزد که من احساس میکردم داره کیرمو ساک میزنه دونه دونه انگشتهامو میکرد تو دهنش و ساک زدن انگشتهامو تکرار میکرد . دیگه داشتم دیونه میشدم کیرم داشت میترکید حس کردم العانه دکمه های شلوار سربازیمو بترکونه برای همین با دست دیگرم کیرمو از تو شلوارم کشیدم بیرون خدای من مثل چوب شده بود حس کردم طول و ضخامتش ده برابر شده از گرمیش دستم گر گرفت
اون دهنشو از روی دستم کشید کنار و خودشو کشید جلو یک لحظه حس کردم یه چیز گرد و نرم خورد بدستم آره سینه هاشو آورده بود جلو وگذاشته بود کف دستم نمیدونم جنس لباسش چی بود که اینقر لغزنده بود مثلأ ابریشمی ژرسه ای یک همچین چیزی
سینه کوچیک گرد و سفتی بود با انگشتم پیراهنشو کشیدم اونم فهمید منظورم چیه دکمه هاشو باز کرد سوتینشو زد بالا یک آن فکر کردم دستم آتیش گرفت یه سینه گرد با نوک برجسته اومد تو دستم .شروع کردم سینه شو مالوندن خودش با انگشتش آب دهنشو مالید به نوک سینه اش منم شروع کردم با دوتا از انگشتام نوک سینه رو مالوندن .

حشرم زده بود بالا دهنم خشک شده بود چهار چنگولی چسبیده بودم به صندلی اتوبوس از بالا پائین شدن سینه هاش فهمیم اونهم حال و روزش از من بهتر نیست کیرم دیگه داشت منفجر میشد که حس کردم اتوبوس ایستاد و صدای نخراشیده شاگرد شوفر رو شنیدم که با لهجه ترکی میگفت بفرمائید برای شام و نماز . ای کیرم تو این شام
دختره دست منو بطرف عقب فشار داد منم منظورشو فهمیدم و دستمو کشیدم بیرون کیرمو بزور کردم تو شلوارم صدای مادر دختره رو شنیدم که مثلأ داشت بیدارش میکرد و به ترکی میگفت ((مارل دور یاتما)) مارال بلند شو نخواب

تازه فهمیدم که اسم طرف ماراله .
منم اورکتمو از روی صورتم برداشتم و عمدأ منتظرماندم که آنها بلند بشن پدر و مادرش جلو تر رفتن و بعدش مارال در حالی که بچه رو بغل کرده بود و بایک لبخند و نگاه دل منو به آتیش کشید.
منم دنبال آنها پیاده شدم ومخصوصأ منتظر شدم تا بنشینند و جائی رو انتخاب کنم که مارال در دید مستقیم من باشه
مارال که دید من زل زدم بهش مخصوصأ شروع کرد با بچه ور رفتن و در حالی که نگاهش به من بود صورت و لب بچه رو ماچ مالی میکرد .
غذا رو آوردند راستش نفهمیدم غذا چی خوردم موبایلم رو بهش نشون دادم که مثلأ بهم شماره بده با سر اشاره کرد که موبایل نداره.
غذاش که تموم شد بهش اشاره کردم بیاد بیرون . از جام بلند شدم و بطرف دستشوئی که بیرون از رستوران بود رفتم . خارج از رستوران منتظر شدم تا ببینم میاد بیرون یانه دقیقه ای نگذشته بود که دیدم مارال از در رستوران خارج شد منهم راه افتادم بطرف دستشوئی اطراف رو پائیدم ووقتی دیدم کسی حواسش به ما نیست آروم آروم از جلوی دستشوئی رد شدم و به پشت دستشوئی که فضای تاریکی بود پیچیدم مارال هم آرام آرام دنبال من اومد .


به محض اینکه پیچید پشت دستشوئی بغلش کردم و چسبوندمش به دیوار و لبم رو گذاشتم رو لبش این لذت بخش ترین بوسه ای بود که تا این تاریخ از یک دختر گرفتم. برش گردوندم و لبمو گذاشتم روگردنش و شروع کردم به لیسیدن گردن و بنا گوشش سینه هاشو گرفته بودم تو مشتم و میمالوندم و با لبهام لاله های گوشش رو میخوردم او هم کونشو چسبونده بود به کیرم هی خودشو تکون میداد.
مارال که حسابی حشری شده بود خم شد و مانتوشو زد بالا یه شلوار کشی هم پاش بود اون روهم کشی پائین چشمام داشت از حدقه میزد بیرون تو اون تاریکی یه کون سفید خوشگل جلو چشمهام بود منم تند دکمه های شلوار سربازیمو باز کردم و کیرمو که دیگه شده بود تنه درخت درآوردم و گذاشتم در کونش دوسه تا که عقب جلو کردم بادستم تف زدم سر کیرم خواستم بکنم تو کونش که خودشو جمع کرد فهمیدم که یا تاحالا کون نداده و یا میترسه منم تو گوشش گفتم نترس توش نمیکنم (آخه بابا ماهم آدمیم حیوان که نیستیم ) سر کیرمو لغزوندم به لای پاش و مالوندم به کسش مارال هم پاهاشو به هم فشار میداد حسابی کیرمو تو منگنه گذاشته بود .کسش کاملأ خیس شده بود برای همین هم خیلی راحت لای پاهاش تلمبه میزدم .
یه لحظه فکر کنید توی سرمای اون شب وسط بیابون تو تاریکی بد تر ازهمه پشت دیوار دستشوئی با اون بوی تعفن و صدای گوز و ریدن مسافرا چه حالی میده حال کردن با یه دختری که خدای مهربون از آسمون برات فرستاده باشه.


از خودم تعریف نمیکنم ولی کمرم واقعأ سفته هنوزم که سالها از اون ماجرا میگذره وقتی سکس میکنم طرفم رو دیونه میکنم تا آبم بیاد سرتونو درد نیارم با تکانهائی که مارال میخورد فهمیدم که به اورگاسم رسیده منم حرکتم و تند تر کردم تا آبم بشدت ریخت بین پاهاش مارال هم با دستش آبمو مالید به کسش یه لب حسابی ازش گرفتم و گفتم صبر کن من برم وقتی اشاره کردم بیا دنبالم شماره موبایلمو هم که قبلأ رو یه دستمال کاغذی نوشته بودم بهش دادم و گفتم حتمأ بهم زنگ بزنه .
از پشت دیوار دستشوئی اومدم بیرون ووقتی فهمیدم کسی حواسش نیست بهش اشاره کردم که بره مارال هم تند از جلوم رد شد و رفت داخل رستوران منم رفتم دستشوئی تا کیرمو بشورم داشتم شلوارمو میکشیدم بالا که صدای شاگرد راننده رو شنیدم که مسافران را دعوت به سوار شدن میکرد.
وقتی داخل اتوبوس شدم دیدم مادر پدرش پشت من نشسته اند و مارال هم جای اونها نشسته لبخندی بمن زد و لباشو غنچه کرد برام منم سرمو تکون دادم و سرجام نشستم.
گرمای مطبوع اتوبوس و رخوت ناشی از سکس عجیبی که داشتم حتی مهلت نداد فیلمی روکه راننده گذاشته ببینم و بخواب عمیقی فرورفتم .
با تکانهای شاگرد شوفر که میگفت سرکار پاشو رسیدیم از خواب بیدار شدم از جام که بلند شدم اول نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم هر چهارتا صندلی پشت من خالیه نمیدونم تو کدوم یکی از شهر های بین راه پیاده شده بودن


از اون زمان تا مدتها هر وقت موبایلم زنگ میخورد خوشحال میشدم و فکر میکردم ماراله ولی هرگز بامن تماس نگرفت و فقط یک خاطره زیبا از اون شب سرد پائیزی برام به جا گذاشت
تا پایان خدمت چند بار دیگر به اون رستوران بین راهی رفتم و به دیوار پشت دستشوئی سرزدم حتی یکبار رفتم اونجا و به یاد اون شب جلق زدم
نمیدونم شاید مارال هم الان در گوشه ای از ذهنش یاد اون تجربه سکسی عجیب رو حفظ کرده باشه او حتی اسم منو هم نمیدونه لابد هروقت سربازی میبینه یادی هم از من میکنه
     
#174 | Posted: 26 Jan 2012 06:03
شب سالگرد ازدواج
شب سالگرد ازدواجمون سارا آرایش غلیظی کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود . تو این یکسال رابطه ام رو با دوست دخترای قبلی ام قطع کرده بودم به جز شقایق که هنوز چند وقت یه بار بهش زنگ می زدم و گاهی هم می رفتم خونه اش با هم یه حالی می کردیم . شقایق کارمند بانک بود و بیوه . ولی انصافاً تو کل زنهایی که می شناختم زن خودم سارا یه چیز دیگه بود . تو این مدت هیچی واسم کم نذاشته بود اوایل مثل دیوونه ها هر روز با هم سکس داشتیم . حتی یادمه یه شب جمعه تا فرداش پنج بار سکس کردیم تو رختخواب ، تو آشپزخونه ، حتی یه بار گوشه حیاط فرش انداخته بودیم و ناهار می خوردیم که ... سارا بدن محشری داشت حتی خواهرم بهش حسودی می کرد . قد بلند ، چشم ابروی مشکی ، چهار شونه ، کمر باریک ، باسن توپولی و سینه‏ های قلمبه و محشر که هیچ وقت ازشون سیر نمیشم . داشتم از شب سالگرد ازدواجمون می گفتم : یه تاپ بندی مشکی پوشیده بود و یه شلوار نخی سفید و کوتاه ، روز قبلش رفته بود پیش خواهر اپیلاسیون و صندل مشکی پاشنه بلند پاش کرده بود . با اون صندل های پاشنه بلند دقیقاً هم قد من شده بود شاید کمی بلندتر. سر میز شام دلم نمی اومد به غذاها دست بزنم از بس زیبا تزیین شده بودند . رفتم تو آشپزخونه داشت یخ می انداخت توی دلستر ،


از پشت بغلش کردم گرمای پشت گردنش دیوونه کننده بود زبونمو کشیدم پشت گردنش با هزار عشوه گفت اشکان اذیت نکن بذار میز رو آماده کنم . گفتم خیلی تو زحمت افتادی بهت گفتم که بیا بریم یه رستوران گفت نه بابا رستوران چیه ؟ مرد باید دست پخت زنشو بخوره اونم امشب . گفتم مرد دیگه چی می تونه بخوره امشب؟ گفت هر چی دلش بخواد فراهمه . برش گردوندم اومدم لباشو ببوسم که با دستاش هولم داد عقب و نذاشت . گفت آرایشم پاک میشه چند ساعت طاقت بیار خودم دخلتو میارم . خندیدیم و رفتیم به طرف میز شام . سر شام گفت اشکان من تو این یکسال چیزی ازت نخواستم و سعی کردم هرچی ازم خواستی برات انجام بدم . غیر از اینه؟ گفتم نه عسلم . چیزی شده ؟ گفت نه فقط نمیدونم چجوری بگم . فکر نکنی من نمیخوام به حرفای قبل از ازدواج مون پایبند باشم ها . به خدا اگه اجازه ندی تا آخر عمرم دیگه مطرحش نمی کنم . گفتم میگی چی میخوای یا نه ؟ گفت یادته قبل از ازدواج گفتی من واسه زن آینده ام شرط و شروطی دارم ؟ گفتم آره یادمه طفره نرو برو سر اصل مطلب . گفت من زیاد از چادر سر کردن خوشم نمیاد . اگه چند وقت دیگه بچه دار بشیم که دیگه اصلاً نمی تونم . می دونم تو هم به خاطر عقاید خونواده ات اینو از من خواستی ولی میشه یکم رو حرفم فکر کنی و بهم بگی که می تونم مثل سابق مانتویی باشم یا نه ؟ بهش گفتم عزیز دلم من اصلاً دلم نمی خواد تو رو زجر بدم خودتم خوب می دونی که خونواده من مخصوصاً بابام به یه چیزایی مقید هستند ولی اگه دلت میخواد نپوشی ایرادی نداره ، از فردا لازم نیست چادر سرت کنی . لبخندی زد و اومد اینطرف میز لبامو بوسید .


زبونمو کشید رو لبم مزه رژش رو چشیدم . گفتم مگه نگفتی آرایشت خراب میشه ؟ گفت واسه تشکر بود . عیبی نداره میرم درستش می کنم . شام خیلی بهم مزه داد . تو جمع کردن میز بهش کمک کردم . تو آشپزخونه حسابی خندیدیم و مالوندمش . یه لیوان چای برا خودم ریختم و رفتم پای تلویزیون . هیچ وقت اینقدر سرحال و شاداب ندیده بودمش . خیلی ذوق و شوق داشت مثل دختر بچه ها شیطونی می کرد و سر به سرم میذاشت دقیقا مثل دختر مدرسه ای ها که کارنامه ثلث سوم شون رو با معدل بالا گرفتند . نمیدونم چرا از روز اول اصرار داشتم چادر سرش کنه تو این یکسال که از ازدواجمون می گذشت این اولین خواهشی بود که ازم کرد منم نتونستم روشو زمین بندازم . مانتویی بودنش برام تفاوتی نمی کرد ولی به خاطر مذهبی بودن خانواده ام اصلاً دلم نمی خواست زنم انگشت نما باشه . اما الان با کمال میل درخواستشو اجابت کردم نمی دونم چرا ولی یه حس خوبی بهم دست داد وقتی بهش اجازه دادم که دیگه چادرشو بذاره کنار . برام عجیب بود عذاب وجدان داشتم با خودم می گفتم نکنه اینقدر بی غیرت شدم که حاضرم زنم با این هیکل مانتو تنش کنه نکنه این کار باعث بهم خوردن آرامش زندگیم بشه . اینا چیزایی بود که در حین خوردن چای پای تلویزیون از ذهنم مثل برق و باد می گذشت . داشت صدام میکرد . اشکان جان کجایی؟ همین جام سارا جان چی می خوای ؟ بزن تی وی پرشیا الان مسابقه رقصه شروع میشه ها . چشم


گفتم سارا این زنه رو نیگا چه قری میده واسه ممد خردادیان ؟ گفت به اسم ممد خردادیان و به کام شما ؟ چطوری روشون میشه این جوری لباس بپوشن بیان رو استیج جلو این همه آدم ؟ اصن چجوری باسنشونو اینجوری می لرزونن ؟ من اصلاً استعدادی تو این زمینه ها ندارم . نه اشکان ؟ گفتم عزیزم خودتو دست کم گرفتی ها ؟ اینا تمرین می کنن این شکلی میشن . تازه هیکل این زنه یک سوم تو هم جذاب نیست تو هم اگه یه روزی بخوای و حسابی تمرین کنی همه اینا رو میزاری تو جیبت . گفت اوووه چه هندونه ای زیر بغل آدم میذاره . من کجا اینا کجا ؟ ببین کثافت چه باسنی داره ؟ گفتم عزیزم تا حالا به باسن خودت دقت نکردی ؟ حاضرم شرط ببندم باسن این دختره نصف اون توپولی تو هم نمیشه . بیا اینجا . با خنده اومد کنار من گفتم این جلو وایسا یکم باسنتو بده عقب . مثه دختر بچه ها با هیجان به حرفم گوش می داد و اجرا می کرد . سارا بین من و تلویزیون ایستاده بود و کمی باسنشو داده بود عقب . کمی سرمو کج کردم یه نیگا به اون دختر توی تلویزیون کردم یه نیگا به باسن سارا انصافاً میان ماه من تا ماه گردن تفاوت از زمین تا آسمان بود . با کف دستم کوبیدم رو باسنش خیلی دردش اومد خودشو لوس کرد و به حالت قهر رفت رو مبلی که گوشه پذیرایی بود نشست و پشتش رو کرد به من . رفتم سراغش خودمو انداختم روش . عاشق این بازی هاش بودم روی بازوهاش و گردنشو بوسیدم گفتم خانوم خانوما ، خوشگل خانوم جیگر من ... جوابی نداد . دستمو انداختم لای پاش و کس توپولشو یکمی فشار دادم نقطه ضعفش همین بود . با حالت خاصی گفت برو کون همون زنها رو نیگا کن دست به من نزن .


خندیدم و گفتم همه اون زنها فدای یه تار موت . دردت اومد ؟ خب تقصیر خودته که آدمو حالی به حالی می کنی هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کارو می کرد . نمی دونم چرا با شنیدن این جمله گل از گلش شکفت . گفت هر کس دیگه چیکار با کون من داره ؟ گفتم مثلاً گفتم . گفت این حرفا بده . مرد که باسن زنشو نشون هر کسی نمیده که . گفتم بله شما درست می فرمایید ( نمی دونم چرا خیلی خوشم می اومد این بحث رو ادامه بدم ) سارا تو دلت می خواست تو این مسابقه شرکت می کردی؟ گفت خب هر کسی دلش می خواد هنرشو به بقیه نشون بده ولی خودتم می دونی من اصلاً نمی تونم با این سر و وضع تو اینجور مسابقه ها شرکت کنم . گفتم اشکالش چیه ؟ نکنه میخوای با مانتو و مقنعه بری مسابقه رقص ؟ خندید و گفت نه خب ولی چه اصراریه من برم ؟ گفتم خب برای داورها هیکل و توانایی بدنی و استایل شرکت کننده ها خیلی شرطه . به نظرم تو خیلی شرایطت عالیه . پاشو یکمی برام برقص پاشو یالا . انگار منتظر پیشنهاد من بود بلند شد و شروع کرد به رقصیدن و قر دادن . کارش بی نقص بود حرکاتش حسابی تحریکم کرده بود . وقتی تموم شد براش دست زدم و تشویقش کردم . گفتم اگه تو می رفتی واسه این مسابقه و من جای ممد خردادیان بودم خودم جلوی همه جمعیت یه حالی بهت می دادم بعد با تقلید صدای لوس محمد خردادیان گفتم سارا جون خیلی خوب بود تو همه شرکت کننده ها تو یک نخبه ای واقعاً لذت بردم بیا بریم اون پشت تا یکمی خصوصی با اون باسنت تمرین کنم ببینم تا چه حد انعطاف پذیره . سارا غش کرده بود از خنده اومد سمتم و زد تو سرم و گفت دیوووونه


همونجوری نشست تو بغلم سینه هاش درست جلوی دهنم بود سوتین که نداشت . نشونه گیری کردم و با دندونم یه فشار کوچولو به نوک برآمده سینه هاش آوردم . یه آی‏ی‏ی خفیف گفت و خودشو شل تر کرد تو بغلم . به کارم ادامه دادم . چشاش خمار شده بود لپاش سرخ شده بود . همیشه وقتی تحریک می شد همین حالت بهش دست می داد . با دستم اون یکی سینه اش رو می مالوندم و با دندون نوک این یکی رو تحریک می کردم . اونم داشت خودشو روی کیرم جابجا می کرد . دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود و سرمو به سینه هاش فشار می داد . گفتم بریم تو اتاق خواب ؟ گفت نه همینجا . تاپشو دادم بالا و با لذت تمام سینه هاشو می خوردم . هاله قهوه ای دور سینه اش جمع شده بود و نوک سینه های درشتش حسابی متورم شده بود . یهویی خودشو از من جدا کرد و گفت بسه دیگه کشتی منو . در همین لحظه یه شرکت کننده دیگه اومد رو استیج با یه آهنگ زیبا شروع کرد به رقصیدن یه دامن کوتاه جین پاش بود . سارا با همون آهنگ شروع به رقصیدن کرد و همزمان لباسشو آروم آروم با همون ریتم آهنگ در آورد . بعد هم شلوارشو به همون صورت . موقع در آوردن شورت پشتشو به من کرد و با انگشت لای کس توپولش می کشید انگشت انداخت لای شورتش و اونو با ریتم آهنگ از پاش در آورد بعدم اومد سمت من گفت بلند شو نوبت توئه . تا من اومدم بلند شم و شروع به استریپ تیز کنم آهنگ تموم شد . دو تایی زدیم زیر خنده . آهنگ بعدی بابا کرم بود . با کلی مسخره بازی لباسمو با همون ریتم باباکرم در آوردم .

سارا رو مبل نشسته بود و پاهاشو از هم باز کرده بود رفتم جلوش نشستم روی زمین و سرمو بردم لای پاش . وای که خوشبوترین منطقه دنیا همین لای پای ساراست . عطرش منو مست می کنه . تا صورتم به قسمتهای بالایی رونش برخورد کرد پاهاشو سفت کرد . معلوم بود حسابی تحریک شده . شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن و مکیدن . این وسط هرزگاهی با دندونام یه فشاری به کسش می آوردم که اونو به اوج لذت می رسوند . اینقدر تحریک شده بود که محکم می کوبید پشت کمرم و حرفای تحریک کننده می زد : الهی قربونت برم اشکان ... داری دیووونه ام می کنی ... عشق منی تو ... بخور عزیزم دلمممم ... واااااای جاااااان گازش بگیر همش مال خودته ... با دندونات لهش کن ... دوست دارممممم ... اشکان بجنب ... تند تررررر ... واااای واااای واااای


... اشکاااااان ... اینقدر پاشو به سرم فشار داد و جیغ زد تا ارضا شد . بیشتر مواقع روال سک سهامون اینجوری بود که اول اون ارضا بشه . بلند شدم کنارش ایستادم و پیشونیشو بوسیدم و نوازشش کردم خیلی با این کار حال می کرد با چشمای نیمه باز دستشو رسوند به کیرم و شروع کرد به مالوندن . چشمش به تلویزیون بود . من رد نگاهشو دنبال کردم دیدم یه پسر جوون و خوش تیپ داره با ریتم تند می رقصه . کیرمو کشید سمت خودش . منم روی مبل جابجا شدم تا کیرمو به دهنش نزدیک کنم . خیلی آروم نوکشو بوسید و کارشو شروع کرد . هی تا تهش می کرد تو دهنش نوکشو می مکید و لیس می زد گاهی هم قسمتی از کیرمو لای دندوناش فشار می داد که حسابی تحریکم می کرد . لذت بخش ترین قسمت کار موقعی بود که زیر تخمامو می لیسید گفتم بسه گلم همینجا یا بریم تو اتاق . از جاش بلند شد و دستاشو گذاشت روی مبل و دولا شد . کس توپولش از پشت اینقدر زیبا بود که آدم هوس می کرد بشینه فقط نگاه کنه و جق بزنه . رفتم پشتش کیرمو با آب دهنم خیس کردم رسوندم به لای پاش سردی نوک کیرم باعث شد یه آه کوچولو بکشه داشت به تلویزیون نگاه می کرد کیرمو فشار دادم . کمی خودشو جابجا کرد تا نصفه رفت تو . خیس و لزج بود . نمیدونم کسش چه خاصیتی داشت که اینقدر تنگ مونده بود . سارا تنها کسی نبود که باهاش سکس می کرد . مثلاً کس شقایق با اینکه بیوه بود انگار تانک از توش رد شده بود و واسه جمع کردنش باید هزار تا ترفند به کار می بردی . ولی این لامصب کماکان مثل دوران نامزدی مون تنگ و جمع و جور بود . وسط حال کردنم رو به تلویزیون گفتم آقای خردادیان شرمنده که جلو شما دارم آره ها ... زد زیر خنده و با همون حالت لرزش صداش گفت خجالت نکش ها یهو یه تعارف هم بهش بزن دیگه .



خندیدم و گفتم دستش به انجا نمیرسه اگه می رسید منتظر تعارف من نمی موند خودش دست به کار می شد . گفت اشکان محکم تر ... بکن دیگه لعنتی ... خیلی تحریک شده بود . مثل دیوونه ها به مبل ها چنگ می زد . تو فانتزی های سکسی مون چند باری تو اوج لذت فحشش داده بودم . امروز هم واقعاً تو اوج بود سعی کردم کمی هم فیلم بازی کنم . شروع کردم به آه و اوه کردن ، با کف دستم می کوبیدم رو باسنش لرزش اون کون قشنگش باعث شد بیشتر تحریک شم . کیرمو کشیدم بیرون دوباره تا ته کردم توش . چند بار متوالی این کارو تکرار کردم . با دو تا دستم لمبرهای کونشو از هم باز کردم . چشمم به جمال سوراخ کونش که افتاد با انگشت نوازشش کردم . اونم داشت جیغ و داد می کرد از شدت لذت . با خودم گفتم وقت خوبیه . جوووون ... قربون این کس تنگ برم سارای من ... جرت میدم من ... پاره ات می کنم مادر قحبه ... خار مادرتو میگام امشب ... بیا حرومزاده کیرم تا ته تو کسته ... بازم ارضا شد . دیگه توان دولا وایسادن نداشت . بغلش کردم گذاشتمش رو مبل . پاهاشو از هم باز کردم و کیرمو تا دسته کردم توش . خیلی بی حال بود . با صدایی مثل ناله گفت بگو بازم . جرم بده اشکان . پارم کن . هر کاری دوست داری باهام بکن . فقط بگو ساکت نباش عوضی . من حرفی نمیزدم . گفت مگه با تو نیستم بی پدر . بگو دیگه جاکش میخوام بشنوم صداتو . با خنده هیستریک شروع کردم همون حرفا رو تکرار کردن اینقدر گفتم تا به اوج رسیدم با لذت تمام خودمو خالی کردم رو سینه و شکم سارا و پاهاشو ول کردم و خودم کنارش دراز کشیدم . اون شب اینقدر خسته بودیم که نفهمیدم کی رفتیم رو تخت و خوابمون برده اینقدر خسته بودیم که نه من و نه سارا نای دوش گرفتن هم نداشتیم صب که پاشدم دیدم آب کیر من رو شکم سارا خشک شده . بوسیدمش و رفتم شرکت . شب سالگرد ازدواج خاطره انگیزی بود
     
#175 | Posted: 26 Jan 2012 06:06
سکس در آموزشگاه
سال 82 همزمان با کارم که گفتم رفتن به ماموریت شهرستان بود چون تازه از خدمت اومده بودم تصمیم گرفتم درس هم بخونم که خیلی هم سخت بود برای این کار تصمیم گرفتم برم آموزشگاه وچون برادر بزرگم مدیر یه آموزشگاه تو سهروردی بود رفتم پیشش.روزای اول خوب درس میخوندم و با این که تو کلاسمون چند تا جیگر آتیشی داشتیم خیلی توجه نمیکردم و سعی میکردم بیشتر کلاسمو به خاطر داداشم حفظ کنم.دوستم مجتبی که تو داستان قبلی اسمشو نگفته بودم با من میومد کلاس.یادمه پاییز بود و هوا سرد. خلاصه بعد از 10 روز یه خانومی که چادری بود به کلاس ما اومد سفید بود مثل برف چشمای گرد قشنگی داشت و با این که چادری بود معلوم بود واسه گرم کردن آدم چیزای خوبی زیر چادرش داره.چند روزی کلاسا همینجوری گذشت و فقط شاید به شوخیهای الکی و لبخندی سر کلاس تموم میشد که همه بچه ها توش سهیم بودن تا اینکه یه روز من که نگاهم اتفاقی به سمت این خانم چادری که اسمش سمیرا بود افتاده بود به مجتبی گفتم بریم؟ و از آموزشگاه رفتیم بیرون هنوز چند لحظه نگذشته بود که دیدم خانوم جیگر داره میاد بیرون از کنارم رد شد و یه نگاهی بهم کرد که قلبم از جاش در اومد از اون نگاهها که شاید تا آخر عمر کسی به آدم نکنه و رفت اونور خیابون ایستاد و نگاهم میکرد.


من هنوزم گیج بودم که منظورش چی بود تا این که با سر یه اشاره کوچولو کرد و مجتبی که فهمید گفت برو من میرم خونه منم رفتم اونور خیابون همین که بهش رسیدم گفت دستمو بگیر.چقدر گرم بود کف دستش تو اون سرما عرق کرده بود و نرمیش بیشتر شده بود همون لحظه اول کیرم بلند شد چند قدم که رفتیم داشتم گر میگرفتم.رفتیم سید خندان سوار ماشینای رسالت شدیم و فهمیدم خونشون سمت خودمونه وقتی تو ماشین بودیم چسبیدم بهش باور نمیکنین انگار داشتم میکردمش.رسالت که پیاده شدیم رفتیم تو یکی از میدونای فرعی هوا تاریک بود همه جا خلوت نشستیم تویه میدون و شروع کردیم به حرف زدن از حرفاش معلوم بود که وقتی من نگاهم بهش بود و به مجتبی گفتم بریم فکر کرده بود با اونم واسه همین اومده بود.باورتون نمیشه انقدر کیرم سفت شده بود که فقط اونو به شکل یه کس آبدار میدیدم.اولین سوالی که ازش کردم این بود که تا حالا با دوستاش حرف بدی هم زده یانه که گفت اره گفتم چی گفت مثلا پدر سگ خر گاو گفتم نه بدتر از این گفت اره به هم میگیم جنده کونی تا اینارو گفت فهمیدم این کارست تو همون وضع دستموبردم لاپاش گرم گرم بود و اونم مثل من حشری حشری بود چون شلوارش خیس شده بود.


دوروبرمو نگاه کردم دیدم یه بنبست اونجا هست گفتم بلندشو بریم تو کوچه رفتیم دیدم کسی نیست بقلش کردم چسبیدم بهش شروع کردم به خوردن لبش اونم شروع کرد به خوردن جوری که لبمو گاز گرفت دستمو بردم رو سینه هاش مالوندم اندازه دستم بود خیلی حال کردم اونم صداش در اومده بود و داشت حال میکرد جوری اه وای میکرد که انگار داشتم میکردمش دیگه نتونستم رفتم پشتش شلوارشو دادم پایین کیرمو چسبوندم به کونش خیلی گرمو سفید بود تو تاریکی برق میزد کیرمو کردم لاپاش دستمو از دور کمرش برده رویه کسش اونم داغ داغ بود فشار دادم مالوندم فکرشو بکنین اگه کسی بیاد چی میشه خلاصه تو همون حالت ابم اومد ولی اون نه منم تمومش کردم چون ترسیدم کسی بیاد و تو اون 2 سالی که به من میداد همیشه از اون شب ناراحت یود که ارضا نشده.اون شب گذشت تا روز بعد دم دمای ظهر بود که تو کلاس با عشوه هاش دوباره حشریم کرد گفتم بیا بیرون رفتم سمته پشت بوم آموزشگاه اونم اومد در بسته بود همونجا نشستیم بغلش کردم چادرشو در اورد تازه هیکلش اومد دستم چه سینه هایی چه کونی آدمو دیوونه میکرد یه کم لباشو خوردم گفت گوشمو بخور وقتی خوردم مثل دیوونه ها شده بود خمش کردم به عقب که به پله ها تکیه بده دستمو بردم لای پاش رو کسش مالوندم خیس بود بوی خوبی میداد آخه 18 ساله بود


رفتم پایین شروع کردم به خوردن نمیدونین چه حالی میداد بوی عطر میداد منم هی زبون میزدم روی لب کسشو دور سوراخشو میخواستم تمومش کنم که نذاشت دیدم چشاشو بسته فهمیدم داره حال میکنه منم بهتر ادامه دادم محکم سرمو لای پاش فشار میداد میگفت بخور بخور فقط مال تو بخور آخ آخ هال میده بخور تو همین حال یه لرزشی کرد که کل تنش لرزید ابش اومده بود بعد از چند ثانیه دوباره گفت بخور منم خوردم بازم همون حالت و آبش اومد دیگه کسش خیس خیس بود گفتم میخوام بکنم گفت بکن بازه انگار دنیارو داشتم کیرمو مالوندم به خیسیه رو کسش با دستاش کسشو باز کرد گفت بکن بیشرف منم کردم توش خیلی گرم بود تا تخمام میرفت تو انگار انتها نداشت 40 دیقه کردمش ابم داشت میومد سریع کشیدم بیرون ریخت روی رونش یه انگشت زد گذاشت دهنش آبمو خورد وقتی اینو دیدم دوباره دلم خواست بکنمش گفتم بازم میخوام خندید گفت از پشت بکن اونم بازه جاتون خالی گفتم اول بمیک با این که کیرم خیس بود خوردش من وایسادم بالا سرش پامو باز کردم همونجوی نشسته میخورد انقدر خوب میخورد که دیگه به کونش نرسید منم که دیدم میخوره خالی کردم تو دهنش خیلی حال داد بعد سریع خودمونو جمعو جور کردیم رفتیم سر کلاس بعد که اتفاقا داداشم استادش بود و از حالتمون یه چیزایی دستش اومده بود ولی هیچوقت به روم نیاورد.دوستان آدم نباید به همه به دید بد نگاه کنه ولی اگه کسی پا داد دست دست نکنین بزنین توش زندگی یعنی لذت درست من 29 سالمه و 1 سال که ازدواج کردم و به همسرم که از تمام دنیا برام عزیزتر کاملا وفادارم چون همه کار برام میکنه و چیزی کم ندارم ولی تو دوران جوونیم به قدری سکس داشتم که اگه بدونین قاطی میکنین فقط سعی میکنم اونایی که لذت بخش بودن رو براتون تعریف کنم
     
#176 | Posted: 26 Jan 2012 06:08
وقتی زن عمو مامانم شد
ماجرا از اون جایی شروع شد که یکی از دوستام چنتا کلیپ از زنای چاق و تپل و سن بالا(حدود 40 تا 50 ساله)واسم اورده بود.اول خیلی تمایل نداشتم ببینم چون تا قبل از اون هیچ وقت همچین زنایی رو حتی نمی خواستم یه نگاه بندازم ولی بعد که دیدم خیلی هم خوشم امد.بهتره بگم دیوونشون شدم چون خیلی خوب حسم رو می تونستم توی کس و کون گنده و پستونای اویزونشون خالی کنم. مامانم و زن عموم از اون زنا بودن. مامانم 44 ساله و زن عموم 41 ساله فکر کنم.شبا به یاد مامان جون زن عمو جون کف دستو می زدم. بهتره بگم مجبور بودم چون هر دوشون از اون مذهبی های چادری بودن.بخصوص مامانم که منی که پسرشم هم تا حالا فقط یه بار اونم اتفاقی تونسته بودم لخت ببینمش.یه زن چاق و سبزه با پستونای 90 وکون نقلی ولی رونای بزرگ.شکمشم خیلی بزرگه.زن عمو هم تو همین مایه ها بود ولی چون بدن اونو ندیده بودم زیاد توجه ای هم بهش نداشتم.


تا این که یه روز که طبق معمول تو خونه تنها بودم و بابام به خاطر کارش تا دیر وقت سر کار بود و منم مشغول درسام بودم که مامانم امد تو اتاقم و بهم گفت داره میره حمام و اگه زن عمو امد بگو بشینه تا من بیام بیرون.اخه از قبل واسه ارایشگاه هماهنگ کرده بودن.منم که اون روز کیرم بد جور بلند شده بود واسه مامانم و دوست داشت تا مامان میره حمام منم برم سراغ شورتای مامانم و یه حالی به کیرم بدم.شورتاشو معمولا باید از کمدش کش می رفتم و بعضی مواقع می شد که شورتاشو می زاشت تو اتاق و یادش می رفت برداره و بزاره تو کمد.اون روز هم طبق معمول یهترین شورتشو انتخاب کردم و امدم تو اتاق(یه شورت قرمز کشی که گل های زرد ریز داشت)معمولا هم کیرمو تو شورتش اونم جلوی کس چاق و چلش می مالوندم.ولی حواسم بود ابمو نریزم توش.تو حال و هوای خودم بودم که صدای زنگ ایفون امد و مجبور شدم برم درو بازکنم.زن عمو بود که دعوتش کردم بیاد تو.داشت کفرم در میومد که الان امده اخه خیلی مونده بود تا ابم بیاد.


بعد که زن عمو امد تو من رفتم که واسش شربت بیارم.همینجور داشتم تو اشپزخونه چرت و پرت می گفتم.به خیال خودم که زن عمو هم نشسته وداره گوش میده.بعد که شربتا رو اوردم تو اتاق دیدم زن عمو نیست.سینی رو گذاشتم رو میز وخودمم نشستم رو مبل و تلویزیون رو نگاه کردم.منتظر بودم زن عمو از دست شویی بیاد ولی دیدم خبری ازش نشد و واسه همین تعجب کردم و زن عمو رو صدا زدم.تو دست شویی و خبری ازش نبود واسه همین هم بیشتر تعجب کردم.یعنی کجا می تونست رفته باشه.یه لحظه به فکرم رسید که نکنه رفته باشه تو اتاقم.اخه قبلا هم یکی دو بار رفته بود(زن عمو منو دوماد خودش می دونست واسه همین از این کارا زیاد می کرد و خودش رو خیلی بهم نزدیک می دونست)سریع دویدم سمت اتاقمو...باورتون نمیشه چی دیدم.زن عمو نشسته بود رو تختم و شورت مامانم تو دستاش بود.داشت خشکم می زد.زود درو بستم و رفتم توحال.هنوزچند قدم از اتاقم دور نشده بودم که از تو اتاقم داد زد حمید بیا تو اتاق کارت دارم.نمی دونستم چه جور باید برم تو اتاق واسه همین خودم رو اماده هر چیزی کردم و رفتم تو اتاقم و پیش زن عمو نشستم.قبل از این که چیزی بگه گفتم ببین زن عمو فکر بد نکن.مامان قبل از اسن که بره حمام گفت لباس زیرامو از رو بند بیار واسم منم میخواستم همین کارو بکنم که شما زنگ خونه رو زدید و من یادم رفت اینو بدم دستش.داشتم همین جور توجیح می کردم کارمو که حرفمو قطع کردو گفت پس این چیه؟گفتم چی؟گفت نکنه مامانت شورت کثیف می پوشه بعدی که از حمام میاد بیرون! داشت اشاره می کرد به توی شورت مامان که منه کس خل با کرم و تف حیسش کرده بودم.دیگه هیچی واسه گفتن نداشتم.پاک ابروم رفته بود اونم جلو زن عمو که رو اسم من قسم می خورد.سرم پایین بود و گفتم زن عمو هر چی بهم بگی حق داری ولی تو رو خدا به مامان چیزی نگو.الانم بیا بریم تو حال که اگه مامان از حمام بیاد بیرون و ما رو این جا ببینه همه چی لو میره.دیدم زن عمو پا شد شورتو پرت کرد تو صورتم و گفت برو اینو بزار سر جاش تا مامانت نیومده.زود پریدم تو اتاق مامان و شورتو همونجایی گذاشتمکه قبلا بود.یه ربع بعد مامان از تو حمام امد بیرون.تو این فاصله هیچ حرفی بین من و زن عمو رد و بدل نشد حتی یه کلمه.بعد هم با هم رفتن ارایشگاه.من مشنگ هم از خونه زدم بیرون.تو خیابونا همین جور داشتم پرسه می زدم و تو فکر این دسته گلی بودم که درست کردم.هیچ جوری نمیتونستم خودمو اروم کنم.



باید قید نرگس(دختر عموم)رو هم می زدم.اخه از بچگی نرگس رو دوست داشتم و واسه خاطر عقاید بابا و عمو زیاد نمی تونستیم با هم باشیم.از بد شانسی ما هم مامان و زن عمو هم مذهبی بودن و نمی شد به پا در میونی اونا هم دل خوش کرد.ساعت تقریبا 11 شب شده بود که امدم خونه.یه راست رفتم تو اتاقم.هنوز نمی دونستم زن عمو به مامان گفته یا نه واسه همین از تو اتاقم بیرون نیومدمتا خود مامان امد سراغم که حمید بیا شام بوخور.میلی به غذا نداشتم ولی خدا رو شکر معلوم بود چیزی نگفته.تو افکار خودم بودم که نمی دونم یه هو چی شد و خوابم برد.گیج و منگ رو تختم خواب بودم که با صدای گوشیم از خواب پا شدم.گوشیمونگاه کردم دیدم از طرف زن عمو اس ام اس امده واسم! تا دیدم زن عمو اس ام اس داده به کل خواب از چشمام پرید.اینقدر حل کرده بودم که چند بار رمز گوشیمو اشتباه وارد کردم.اس ام اسو که باز کردم دیدم نوشته حمید فردا ساعت 2 می خوام باهات حرف بزنم از خونه هم برو بیرون!دیگه تا صبح خوابم نبرد.می دونستم این زن عموی ما تا اخر ابروی منو نبره دست بردار نیست.صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون.تا ساعت 2 با ماشین تو خیابونا ول چرخ می زدم.دم دمای 2 بود که گوشیم زنگ خورد.دیدم نرگسه واسه همین جواب ندادم .هم می ترسیدم که خاله چیزی بهش گفته باشه هم از این ترس داشتم که خط مشغول باشه و زن عمو نتونه زنگ بزنه.5 دقیقه بعد زن عمو زنگ زد .سلام کردم جواب نداد گفت کجایی گفتم تو خیابون.گفت مامانت چیزی نفهمید؟ گفتم به لطف شما نه.گفت منظورم شورتش بود که ابتو ریختی توش(تا گفت ابتو ریختی توش قلبم داشت از جا در میومد)گفتم نه قبل از این که بزارم سرجاش تمیزش کردم.واسه این که بیشتر ابرومنره گفتمزن عمو اون ابم نبود یه زره کرم زده بودم که این جورش کرد.گفت خوشم باشه هنوز زبون هم داری! گفتم نه به خدا دیگه غلط کنم همچین کاری بکنم.گفت حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم چیو؟با خنده گفت نمی خوای حق سکوت منو بدی؟تعجب کردم و گفتم حق سکوت؟گفت اره اگه بخوام واسم بگی از کی تا حالا این کارو با شورتای مامانت می کنی چی میگی؟گفتم ببین زن عمو من هیچی واسه گفتن ندارم اگه هم می خوای باز حرف از دهنم بکشی که اطلاعاتت بیشتر شه و بری به این و اون بگی و اخرشم ابرو واسم نمونه همین الان بگو تا واسه همیشه برم یه جایی گور خودمو گم کنم.گفت نه فکر بد نکن می خوام فقط با هم راحت باشیم همین.گفتم مطمئن باشم؟گفت اره جون نرگس.گفتم باشه ولی باور کن این بار اولو اخر بود که همچین کاری کردم.می دونست دروغ می گم ولی مجبور بود قبول کنه اخه منم کسی نبودم که زود همه چیو لو بدم.بعد قرار شد روز بعد ساعت 9 صبح برم خونشون.اون موقع نرگس دانشگاه بود عمو هم سر کارش.



صبح که شد زود خودمو جمع و جور کردم و رفتم سمت خونه عمو.از شما چه پنهون بعد از حرفای دیروز زن عمو خودمو حتی واسه سکس اماده کرده بودم.ولی بازم باورش واسم سخت بود اون زن مذهبی که چادرو از خودش دور نمیکنه باز بخواد با من رابطه داشته باشه.سر کوچه که رسیدم واسه این که مطمئن شم کسیخونه زن عمو نیست اس ام اس دادم به زن عمو و گفتم بیام؟دیدمزنگزد که اره بیا کسی نیست.زنگ درو زدم و رفتم تو.زن عمو همون لباس های همیشگی خودشو پوشیده بود. یه لحظه بهخودم گفتم اگه منظوری داشته لااقل باید لباسای عادیشو عوض می کرد واسه همین بی خیال سکس رفتم تو.زن عمو یه ماکسی عربی پوشیده بود با روسری.رو مبل نشستم و سرمو پایین گرفته بودم.هنوز خجالت میکشیدم سرمو بالا بگیرم و تو چشمای زن عمو نگاه کنم.گفت چایی میخوری گفتم نه.گفت اینجور که نمیشه باید یه چیزی بوخوری.تو دلم گفتم اگه نوک سینه هاتو بدی حتما میخوردم.داشت چایی می ریخت واسم که از تو اشپزخونه داد زد گفت شروع کن.گفتم چیو گفت این که چرا اون کارو کردی باشورت مامانت؟گفتم زنعمو اذیت نکن من یه غلطی کردم تاوانشم ابرومبود که دادم رفت چیمیخوای دیگه؟گفت اگه بخوام باهام باشی چی؟گفتم چی؟گفت هیچی به جای این که با شورت مامانت این کارو بکنی با من بکن؟گفتم شوخینکن زن عمو من اهل این کارانیستم.گفت خفه شو تا دیروزبا شورت مادرت حال میکردی حالا با غیرت شدی؟گفتم ولی اخه زن عمو تو فکر اینو نمی کنی کسی بفهمه و ابرو واسه هر دومون نمونه؟گفت خنگه نمیخوام که کاری کنم که کسی بفهمه.فقط واسه یه بار.گفتم خب؟گفت فقط قول بده به کسی چیزی نگی.گفتم من باید از شما قول بگیرم نه شما از من.گفت هر دومون مطمئن شیم بهتره.گفتم خب حالا باید چیکار کنیم؟گفت خودتم انگارخیلی دوست داری؟گفتم شوخی نکن زن عمو زود بگو چون کار دارم.می دونستم باید اینجوری پیش برم که تابلو نشه.گفت هیچی وایس الان میام دیدم رفت تو اتاقشون و یه کتاب با خودش اورد.اونجوری که من فهمیدم انگار یه کتاب درمورد مسائل زناشویی بود.گفت هر چیمن می گم تو هم بگو.گفتم مگه چیه؟گفت هیچی فقط می خوام رابطمون شرعی شه.داشتم از خنده می ترکیدم.گفته زن عمو این کارا معنی نداره.


گفت من مثل تو نیستم باید شرعی شه(نمی دونم خودشو به خریت زده بود یاواقعا کم داشت که نمی دونست زن شوهر دار نمی تونه بدون این که طلاقبگیره با یکی دیگه رابطه شرعی داشته باشه)منم که از خدا خواسته هیچی بروز ندادم و گفتم باشه شروع کن.بعد از این که چند خط عربی خوند و منم تکرار کردم گفت حالا تمام شد میتونیم با هم راحت باشیم.فتم یعنی زن عمو الان شما زنمی؟گفت اره.گفتم حالا اگه بخوام با زنم سکس داشته باشم چی؟گفت من امادم.گفتم مطمئنی کسی نمیاد اینموقع؟گفت اره نرگس که تا ساعت 5 کلاس داره عمو هم تا دیر وقت نمیاد خونه.گفتم پس بریم تو اتاقتون.گفت نه همین جا بهتره.منمکه هیچی متوجه نمی شدم دیگه زود پریدم رو زن عمو و روسریشو باز کردم.تو خواب هم نمی دیدم با یه زن چاق و سفید مثل زن عمو سکس داشته باشم.بعد که روسریشو در اوردم ماکسیشو از پایین بردم بالا گفتم دستاتو بالا بگیر تا دراد.می خواستم زود لختش کنم و پستونای سفیدشو ببینم.جوری لباسشو در اوردم که فکرکنم پاره شد.همین کارم خیلی ناراحتش کرد گفت چته وحشی ارم .هنوز نمی دونست می خوام چیکار کنم باهاش.یه سوتین سفید معمولی تنش بود با یه شورت کرم رنگ.دوست داشتم سوتینشودر نیارمو.واسه همین یکی از سینه هاشو از تو سوتینش در اوردم و انداختم رو سوتینش و اون یکی سینش توسوتین بود.شورتشو هم در اوردمکونش خیلی بزرگ بود.خودمم زود لخت شدم گفتم حالت سگس بشین.گفت اگه می خوای ازجلو بکنی بزار رو کمر بخوابم.گفتم نه اونجوری بهتره.زود مجبورش کردم که حالت سگس بشینه.


بعد یه تف زدم به کیرم دیدم زیاد لیزش نکرد.رفتم جلو زن عمو گفتم بکنش تو دهنت تا لیز شه گفت نه حالم بهم می خوره.گفتملااقل یه زره.گفت نه امکاننداره.گفتم خب یه زره تف بریز رو کیرم .این حرفمو گوش کرد و تف کرد رو سر کیرم .سریع پریدم پشتش و کیرمو لای لمبه های نرمش بالا وپایین مردم.چند بار این کارو کردم تا خوب نرم شه بین لمبه های گندش.گفتم اماده ای گفت اره ولی ارم.معلوم بود خیلی حشریه اخه هی اه و اوه میکرد.منمکه همینو میخواستم زود کیرمو بردم دمه سوراخ کونش.متوجه نشد می خوام بکنم تو کونش واسه همین معطل نکردمو حل دادم رفت تو.خیلی راحت کیرم رفت تو ولی یه هو زن عمو جیغ کشید و گفت درش بیار.حسابی حشری شده بود گفتم خفه شو بزار کارمو بکنم.این قدر کردم تو کونش که گریش گرفت .به شدت داشت گریه می کرد.دلم واسش سوخت وکیرم کشیدم بیرون.دیدم هیچی نمیگه و فقط گریه میکنه.رفتم جلوش و بوسش کردم گفتم ببخشید زنعمو یه لحظه ازخودم بی خود شدم.جوابمو نداد.واسه این که ارومش کنم گفتم زن عمو خیلی دوست داشتم یه زنی مثل شما و مامان رو بکنم واسه همین نتونستمجلو خودمو بگیرم.همین جور که داشتم باهاش حرف می زدم نوک پستوناش رو هم می مالوندم.می دونستم باز تحریکش می کنه و واقعا هم تحریکش کرد.دیگه گریه نمی کرد و داشت به حرفام گوش می کرد.گفتم زن عمو حالا اجازه می دی شروع کنم؟گفت اگه جواب سئوالمو بدی اره.گفتم بفرما.گفت مامانتمکردی؟گفتم نه زن عمو اون خیلی مذهبیه.گفت خب باشه ولی به نظر من اونم خیلی دوست داره تو بکنیش.گفتم اخه پسرشم گفت حالا هر چی... گفتم زن عمو یه چیزی بگم؟گفت اره.گفتم زن عمو می زاری وقتی می کنمت اسم مامانمو بیارم و فکر کنم اونودارم میکنم؟گفت اره اگه به منم حال بدی.گفتم قول می دم.


بعد زود زن عمو رو خوابوندم رو کمر و گفتم کستو بازکن.کسشوبا دستاش باز کرد.بالای کسشمو داشتولی اطرافش نه.زود یه کاندوم زدم و کیرمو جا دادمتو کسش.تا کیرم رفت توکس زن عمو دیدم چشاشو بست و یه اوووووف بلند گفت.کیرم تا اخر تو کسش بود هنوز تلمبه نزده بودم که گفتم مامان؟زن عمو حواسش نبود چی می گم واسه همین زدم رو سینش دیدم چشاشوباز کرد گفت چته گفتم چرا جواب نمی دی وقتی می گم مامان؟گفت درد داشتم حواسم نبود.گفتم از حالا حواستوجمع کن جون حمید.کیرمو باز تا اخر کردم تو وگفتم مامان؟گفت جونم گفتم پاهاتو دور کمرمحلقه کن تا کیر پسرت بهتر بره توش.دستامو هم بردم زیر کمرش و کاری کردمکه نوک پستونش بیوفته جلودهنم.داشتم اروم اروم تلمبه می زدم.زن عمو داشت جیغ می زد از شهوت.یه ربع همین جوری داشتم می کردمش.نوک پستونش زده بود بیرون اندازه یه بند انگشت.این قدر نرم بود که باورنمیکنید.از اینحرکت خسته شدم اخه خوب حشریم نمیکرد واسه همین گفتم مامان می زاری بکنم تو کونت؟دیدم زن عمو جواب داد نه دردم میاد(جدی بهم گفت)دیدم گه یه ساعت هم اصرار کنم فایده نداره واسه همین به زور زن عمو رو برگردوندم رو شکم.دو هزاریش افتاد که باز می خوام بکنم تو کونش.واسه همین بهم گفت حمید اگه بازبخوای شروع کنی به خدا نمی زارم دیگه.گفتم اگه می تونی نزار.داشت مرتب تقلا می کرد که از زیرم در بیاد.با اون شکم گنده و سینه های پف کردش اندازه یه بچه هم زور نداشت.منم درست کیرمو گذاشته بودم بین لمبه هاش و داشتم تف می ریختم بین لمبه هاش.دیگه همه چی اماده بود زود کیرمو کردم لای کونش ولی نرفت توسوراخ.دیدم هی میخواد به زور پاشه واسه همین عصبانی شدم و زدم تو صورتش وخوابوندمش و گفتم اگه بازم تکون بخوری بازم می زنمت.داشت گریه می کرد.جوری گریه میکرد که انگار خواستم به زور جرش بدم.


فرصتو مناسب دیدم که کیرمو بکنم تو سوراخ.بازم تف زدم و این بار با دستم کیرمو کردم تو سوراخ مامانم! اخه حالی داد که نگو داشتم هی تلمبه هامو تند تر میکردم اصلا هم کاری به زن عمو نداشتم داشت هلاک می شد از گریه.واسه این که زود تر ابم بیاد دستمو بردم زیر رونشو کردم توکسش جوری 3 تا انگشتمو حل می دادم تو کس پرموش که عمو هم با کیرش نکرده بود.زن عمو هم هی داشت به خودش فحش می داد که چرا همچین کاری کرده.اصلا توجهی به حرفاش نداشتم.کیرم تو کونش بود و دستم تو کسش.اب کسش امده بود و واسه تحریک کردن بیشتر من همخوب بود.احساس کردم داره ابم ماد گفتم تکون نخور الان ابممیاد .چند بار عقب جلو کردم کیرمو و ابمو ریختم تو کون مامان چاقم.این قدر بهم حال داد که زود رفتم پایین بین لمبه های زن عمو و بازش کردم و سورخ کونشو که ابم داشت ازش میومد بیرون لیس زدم.داشتم زبونمو می زدم به سوراخ کونش که یه هو زن عمو پا شد ومثل جنده ها شورتشو از رو زمین برداشت و پاهاشو باز کرد و کونشو با شورتش تمیز کرد.بعد رو کرد به من گفت برو گم شو ازجلو چشام.گفتم باشه الان می رم.می دونستم بی رحمانه کردمش و نباید هم غیر از این توقعی داشته باشم ازش.لباسامو پوشیدم و اماده شدم برم دیدم زن عمو داره هنوز خودشو با شورتش تمیز میکنه زود رفتم شورتو ازش گرفتم و گفتم اینممدرکمن که اگه بخوای گه زیادی بخوری به همه نشون بدم.میخواست به زور شورتشو ازم بگیره که چنتا سیلی بهش زدم و یکی از پستوناشو گرفتم که جیغ زد و باز شروع کرد به گریه کردن.منم بی تفاوت بهش زدم تو کونش و از خونشون امدم بیرون.6 ماه از اون ماجرا می گزره هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده.این سکسی بود که هیچوقت از یادم نمیره اخه به یه تیر هم زن عمو رو کردم هم مامان مذهبی و چاقم.خوشحال میشم دوستان نظر کارشناسیشون رو بدن
     
#177 | Posted: 26 Jan 2012 06:14
چه کونی داره زنم
من کامیار 26 ساله هستم. من تو سکس عاشق کون تپل گوشتالوم.میخوام داستان بزرگ کردن کون زنم روبراتون تعریف کنم.

سال 85 من با ناهید نامزد کردم . ناهید 20 ساله 42 کیلو وزن و 165 قدش بود با چهره ای زیبا و سکسی ولی بدن لاغری داشت.من شروع کردم به خوروندن پروتین وغذا و... تا کمی وزن بیاره.
من قبل از سکس کونشو با سینه هاشو با روغن مخصوص حجم دهنده ماساژ میدادم و حشریش میکردم چند بار هم اب کیرمو ریختم تو کون زنم.زمان عروسی وزن زنم 53 کیلو رسید . و این 11 کیلو 4 تا به سینه هاش و 7 تا به کون و رونش اضافه شد.کل فامیل این فرقو فهمیدن .من این کار مالشو هر روز ادامه میدادم طوری شد که زنم بدون مالوندن زیرم نمیخوابید.


3 ماه بعد ازدواج تصمیم گرفتم تا جایی که جا داره و هر روشی که میشه کون وپستونای زنم رو بترکونم.نزدیکترین و سریع ترین راه امپولهای هرمونی بود .با مشورت یک پزشک که خیلی هم هیز بود (جلوی من زنم رو لخت کرد که مثلا تحقیقاتشو رو اندام ناهید شروع شه) امپولها تزریق شد.
3 هفته بعد از تزریق. خوردن ومالوندن متوجه شدم که خیلی کون زنم بزرگ شده و سینه های خوش فرمش(8 کلیو اضافه وزن فقط در این قسمتها).

دیگه زنم شده بود کمر باربی کون 2 برابر جنیفر(خوش فرم) سینه هاش سایز 95 سفت رو به بالا خلاصه فقط کونو سینه میدیدی.داستان اصلی از ایجا شروع میشه.خونه فامیل که میرفتیم احساس میکردم همه مردا فامیل چشمشون تو کوسو کون زنمه .90 درصد حدسم درست بود.تمام شلواراش از رون بالا نمیومد مجبور شدیم بریم خرید اساسی پوشاک.اول رفتیم مانتو بخریم 2-3 تا انتخاب کرد ازاون نازک .کوتاه. چسبونا گفت از اینا خوشم میاد ولی خیلی بدن نماست منم دیدم پنچر شد گفتم بریم حالا تن بزن فروشنده مردی میان سال بود .وقتی از اتاق پرو اومد بیرون من که شوهرشم کیرم راست کرد از تو اینه آمار فروشند رو گرفتم دیدم میخ کون ناهید.طرف با چرب زبونی که یه مانتو دارم تو ویترین نمیزنمو کار فرانسه بپوشید حتما میپسندید وقتی اونو پوشید انقدر کوتاه بود که خط کونش معلوم بود از جلو یعقه به قدری باز باز بود که کل سینهاش افتاده بودن بیرون.خلاصه دیگه از پرو شلوارنمیگم که وقتی مانتو رو میداد بالا که دور کمرشو نشون بده کل فروشگاه روش زوم بود .



یه روز تعطیل که رفته بودیم جمشیدیه (با لباسای جدیدش) وفتی سر بالایی میرفتیم متوجه شدم 2 پسر هر جا میریم دنبالمون میان دیگه به کون زنم شک کردم که آهن رباست یا کون.به شوخی گفتم ناهید پشت سرتو داشته باش این پسرا دنبال کون تو افتادن فکر کنم کیرشونو راست کرده باشی کمی خندیدیم احساس کردم بعد از حرف من کونشو بیشتر داد عقب قر کونشم خیلی بیشتر کرد وقتی نشستیم رو صندلی طوری لم داد بود که کل کونش تو دید اون پسرا باشه منم به روم نیاوردم چون خودم کمی راست کرده بودم احساس خاصی داشتم .خوشم میومد چنتا پسر تو کف بدنی موندن که خودم پرورش داده بودم.بعد اون روز هر جا که بیرون میرفتیم عده ای به عشق کون زنم ما رو همراهی میکردن از اینکه بدن زنمو کرده بودم نمایشگاه با لباسای حشری کننده کیر راست کن حال میکردم تازه بعضی وقتا طوری رفتار میکردم که همه فکر کنند که دوست دخترمه.
تو سکس با زنم خیلی حال میکردم چون خدایش تو هر 50.000 نفر 1 نفر بدنش این مدلی بود یعنی از 100 متری فقط کونو سینه میدیدی.بعضی وقتها وسط سکس میگفتم یادته فلانی چشمش رو کونو سینه هات بود برات راست کرده بود توهم کونتو قر میدادی براش تا بیشتر حال کنه .میدیدم زن حشریتش چند برابر میشه.بعد یه مدت به جایی رسیده بود که میگفتم دوست دارم زیر مانتو هیچی نپوشی نوک سینهات بزنه بیرون یا میگفتم وقتی از دستت چیزی میوفته دولا میشی طوری قنبل کن که مردا دیونه کونت شن.اونم فرداش حرفای منو به اجرا میذاشت البته چون سینهاش بزرگ بودن فقط تو جمع فامیل سوتین نمیبست و یه تاپ نیم تنه میپوشید با یه شلوار کش تا بالای زانوش تو خیابون رگباری کیلیدشو مینداخت زمین با اشوه آروم با قنبل شدید از زمین بر میداشت یا 2-3 دیقه تو جاهای شلوغ دولا میشود با بند کتونی یا هر چیز دیگه ور میرفت. میگفتم میبرمت تو استخر مردونه میکنمت همه مردا راست کنن. اونم صدای نالش بالا میرفت میگفت:جون کونم کیر راست کنه سینه هام تاپ میخوره ....ولی فقط تو سکس از این حرفا میزدیم.لباسای ناهید به قدری تابلو بود که بعضی دنبالمون بودن تا بالا پایین پریدن کون تپل ناهید جونو ببینن. وقتی از ماشین پیاده میشد مانتو تا کمرش میرفت بالا کل لپای کونش میوفتاد بیرون بعد 1-2 دیقه میداد پایین . یه باربه خنده بهش گفتم : مانتو رو نده پایین بزار مردم ازکونی که من ساختم لذت ببرن اونم بدون مکث مانتوشو داد بالا گفت: الان کون تو دید کیرررر بعد کونشو تا جایی که میشد داد عقب انگار سر کیر دم سوراخ کسشه.منم کیرم داشت شرتمو پاره میکرد. وقتی میرفتیم پاده روی از هر 10 نفر مرد 4-5 نفر خودشونو به هر نحوی میمالوندن به کون ناهید تو شلوغی دیگه کونشودستمالی میکردن منم میدیدم خودش خوشش میاد هیچی نمیگه منم کیرم راست میشد تازه خودم به پخمگی میزدم تا بیشتر بمالوننش.



ناهید یه بار تعریف کرد با پسر همسایمون 17 سالشه تو اسانسور تنها میشه اینم قمبل میکنه که پایین شلوارشو درست کنه اونم از پشت چسبونده به کونش با دستاش سینه های زنم بازی بازی داده زن گوشتالوم میگفت گذاشتم رو حساب بچه گیش نزدم تو گوشش توهم بهش چیزی نگو بچس. با کمی مکث گفتم اگه من بودم به زور میکردمت اخه خیلی کردنی هستی .
توسکس بهش میگفتم: همه عاشق کونت گوشتالوت شدن سینه هات ازمانتو میزنه بیرون ابش میومد.
منو ناهید رفتیم شمال .ویلای من توی مجتمع 7 تا ویلاس که یه نگهبان داره.انقدر ناهید با تاپ شورتک لی میرفت تو حیاط همه تو کف مونده بودن(همه تقریبا همین مدل لباس میپوشیدن ولی بدن پر زنم از 20 کیلومتری تابلو بود) مخصوصا اقای نگهبان(44ساله). ناهید که بدجوری حشری بود.عمدا فیوز برق زد پرید(بعدا فهمیدم) نگهبان وقتی اومد درست کرد دید یه کس فقط با یه شرت جلوش تاپ( که اونارو هم نمیپوشید سنگینتر بود) وایساده میگه :علی اقا چی شده بود.اگه من نبودم درجا ناهیدو میکرد منم که با دیدن این صحنه ها کیرم راست شد رفتم تواتاق که مثلا ما از این ادمای خیلی خیلی راهتیم.آخر شب که شروع به مالوندنش کردم به ناهید گفتم بیچاره علی اقا کیر راست موند در حسرت 2 دقیقه لمس کردن سینه هات الان دار با کیرش ور میره. ناهیدم با صدای حشری گفت:چی میشد میزاشتیم فقط کمی ماساژم بده آخه گناه داره. منم که حشری (کمی مست)حتی دوست داشتم خوردن کیر علی توسط زن سکسیم ببینم. گفتم :دوست داری فقط اجازه داری کمی با کیرش بازی کنی (فقط فقط).فلکه شوفاژو بست رفت که علی رو به بهانه مشکل شوفاژ بکشونتش تو ویلا.منم رفتم تو اتاق (از لای در آمارو داشتم). تا اومد تو گفت اقا کامیار خواب؟ ناهیدم گفت:اره علی آقا جون خوابه(با اشوه).تا دست زد به فلکه دید بستس بازش کرد گفت:ناهید خانم درست شد داشت که میرفت صداش کرد گفت:میای کمرمو بمالی درد میکنه کامی هم خوابه دکتر گفته هر شب باید چند دیقه ماساژ داده بشه.



گفتبا کمی دست پاچگی) آخه خانم من باید برم آقا کامیارم ناراحت میشن.ناهید گفت:کامیار میخوابه توپ در کنی بیدار نمیشه.وایسا برم روغن که دکتر داده رو بیارم.اومد تو اتاق لخت مادر زاد شد لباس طورشو پوشید منو بوسید رفت.تا چشم علی بهش افتاد میخ کوب شد.رفت رو کاناپه لباس طورشم در اورد دستشو گرفت به سینهاش(از زیر لباس کل سینهاش معلوم بود) خوابید علی از جاش تکون نمیخورد .بیا روغن بگیر دیگه کمرم درد میکنه علی با تردید رفت شروع کرد به مالش کمر (خدایش فقط کمرش میمالید) بعد چند دیقه ناهید گفت:بالا پاهامم روکونمم میمالی علی جون آخه خیلی درد میکنه.من از دور برامدگی کیر علی میدیدم سر کیرمو گرفتم تو دستم میمالیدم .تا دستشو زد به کون زنم ناهید گفت:چه دستای بزرگی داری(قد و هیکلش درشت بود)جونننن .صدای ناله ناهید بلند شده بود.علی کون گوشتی زنمو میمالید میگفت:خانم ماشاالله شما کون بزرگی دارید خوش بحال اقا کامیار .اونم بیشتر حشری میشد برگشت رو به علی گفت: سینه هامم درد میکنن میمالیش .اونم با ترس یه نیگاه به اتاق کرد اروم شروع به مالیدن کرد.سینه هامو میخوری اخه کامیار زود خوابید منم یکی باید سینه هامو بوخورتا خوابم ببر. علی که خیالش از همه چی راحت شده بود با زبونش نوک سینهاشو لیس میزد.منم خودمو خواب الو نشون دادم رفتم تو پذیرایی علی رید به خودش تا اومد حرف بزنه ناهید گفت: کامی جون خوابیدی علی اقا زحمت داره میکشه ناراحت نمیشی منم با اون حالت نشستم گفتم دستش درد نکنه راحت باشید ناهید سینشو زوری کرد تو دهن مات زده علی زیپ شلوار علی باز کرد کیر منم داش از جاش در میومد .



شروع کرد به مالیدن سریع رفت روغن اورد چرب کرد میمالید کیرش چیزی از مال من کم نداشت 3-4 دیقه مالش داد من رفتم جلو گفتم علی اقا دست درد نکنه بقیش با من علی بلند شد بره گفتم میتونی بمونی نشستم رو کاناپه ناهید نشست رو کیرم کرد تو کسش.محکم میزد به کونش مگفت کیر علی جون خیلی سفت و داغه .علی دست به کیر وایساده بود ناهید اروم میگفت بزار بکنه تو کونم میخوامش گناه داره سوراخ کونم میخواره گفتم فقط سر کیرش بمالونه به سوراخ کونت .علی از خدا خواسته سر کیرشو میمالید به کون زن تپلم ناهید خودشو میداد عقب شاید فرجی شد.علی وجود نمیکرد فشار بده ولی سر کیرش رفته بود تو (با تلاش ناهید)کل ابمو ریختم رو سینه هاش ناهید کیر علی کرد تو دهنش انقدر براش ساک زد کل اب علی خورد.فرداش علی هی در میزد میگفت چیزی لازم نداری شبش تو اتاق علی دوباره کیر علی خورد .دیگه ناهید سر هر سکسمون مگفت برو علی بیار.


یه بار رفتیم پاساژ علاُدین انقدر مالونده بودنش میگفت هر روز منو بیار اینجا بهش 10 تا شماره داده بودن.تا اینجا خانم خیلی دستمالی شده بود یکبار هم کیر علی اقا نصفه نیمه بهش مالیده شده بود.دیکه ناهید شد یک زن تمام حشری که صبح تا شب تو ذهنش فانتزی میساخت و تو فکر عملی کردنش بود.منو به زور میبرد مترو قسمته مردا یکی انگشت میکرد تو کونش اینم قمبل میکرد یا از رو شلوار کیر اینو اونو میمالید. بی دلیل ازدستش وسیله ای رو مینداخت بعد با اشوه و قنبل زیاد دولا میشود 10 بار جلوی خودم تواسانسوریا مترو حتی خیابون پشتشو میکرد به مردا طوری دولا میشد که لپای کونش با کیرشون تماس پیدا میکرد کل مردا و پسرای همسایه تو اسانسور یا انباری ساختمون تا مرز در اوردن و مالوندن کیرشون رفته بود.

طوری شده بود داداش 19 سالم هر روز خونه ما بود جلوش با شورت و سوتین میگشت . یه شب من خونه نبودم زنم خودشومیزنه به خواب داداشم کیرشو انقدر میماله به کون زنم تا ابش میاد.

یه بار رفتیم بانک ناهید گفت من تو صف وایمیستم تو برو بشین خسته میشی.منم که دوست داشتم ببینم میخواد چیکار کنه .بعد 2 دیقه یه آقای 33 - 34 ساله شهرستانی اومد پشتش وایساد.
زنم به پیشخون تکیه داده بود داشت فیش پر میکرد طوری قمبل کرده بود که مانتوش داشت جر میخورد بد جوری آب از لبو لوچه مرده را افتاده بود وقتی صف رفت جلو ناهید نرفت طرف آروم آروم رفت جلو تا چسبید به ناهید .گفت ببخشد خانم . ناهید انگار نشنیده تازه بیشتر خودش داد عقب طرف تازه دوزاریش اوفتاد داستان چیه .

دیگه کون ناهیده ول نمیکرد کیرش تابلو راست کرده بود میمالید به کونش ضخامت لباسای ناهیدم که شورتو شلوارو مانتوش کلا 1 میلمترم نمیشد داشت نوبت ناهید میشد که فکری به سرم زد. اومدم بیرون بانک زنگ زدم به موبالش گفتم :خوب کیر بد بختو بلند کردی کارت تموم شد لفتش بده تا کار یارو هم تموشه بعد برو از بانک بیرون میخوام ببینم طرف چیکار میکنه
     
#178 | Posted: 26 Jan 2012 06:15
خدمتكار منزل
من مثل همه زنها حالم از كار خونه بهم ميخوره ولي مجبورم كار كنم. گاهي كه خيلي زورم مياد زنگ ميزنم يكي از اين شركتها برام يه كارگر بفرسته. يه روز يه شركت برام يه خدمتكار جوون فرستاد. همچي كه از در اومد نميدونم چرا دلم خواست حالشو بگيرم. از خدا ميخواستم كه يه راهي برام پيدا شه كه من به خواسته ام برسم. يارو تا ظهر كار كرده بود كه انگار خدا منو ميخواست يه راهي جلوي پام گذاشت. من عادت داشتم كه انگشتر و النگوم رو كنار گاز بذارم و آشپزي كنم. اومدم برشون دارم كه ديدم انگشترم نيست. گفتم دختر اين انگشتر منو نديدي ؟ سرشو تكون داد و حق به جانب گفت نه. من حس كردم كه داره دروغ ميگه. وقتي رفت توالت رفتم سر كيفش. تمام كيفشو گشتم. چيزي نبود. يه دفعه با دستم انگشترمو زير آستر كيفش حس كردم. انگاري آستره پاره بود. انگشترو انداخته بود توي پارگي كيفش. مثل يه جاي مخفي. نشستم تا از توالت دراومد. تلفنو گرفتم دستم و اداي شماره گرفتن درآوردم. بهش با تحكم گفتم بيا بشين اينجا ببينم. اومد نشست يه بوهايي برده بود. خيلي با ادب و ساكت نشست. گفتم بدبخت بيچاره. فكر كردي با خر طرفي؟ انگشترمو پيدا كردم و ميخوام گزارش بدم به رئيست. انگار زيرش آتيش باشه يه دفعه پريد و شروع كرد به التماس. ميگفت : تورو خدا رحم كنين خانم. خانم غلط كردم. گه خوردم. بار اولم بود به خدا دزد نيستم نياز داشتم.



منم با عصبانيت نگاش كردم و گذاشتم بهم التماس كنه. داشتم به آرزوم ميرسيدم. گفت خانم هر كاري بگيد ميكنم. هرچي بگيد ميگم چشم. تورو خدا تلفن نزنين. من هم از خدا خواسته گفتم خوب پس بايد خودم تنبيهت كنم كه عبرت بگيري. برو اون مگس كشو بيار. اشكاشو پاك كردو بدو بدو رفت و مگس كش پلاستيكي رو از زير كابينت آورد. بهش دستور دادم دولا شه و شلوار و شورتش رو بكشه پايين. اول خجالت ميكشيد كه زدم تو سرش و گفتم تلفن يادت نره. زود چشمي گفت و لخت شد. بعد كه كونش رو داد بالا ، با مگس كش افتادم به جون كپلهاش. انقدر زدم كه خون افتاد. با هر حركت مگس كش وقتي صداي فسسسسسسسس حركت توي هوا ميومد جلو جلو ميگفت آخخخخخخخخ. وقتي حسابي كتك خورد نشستم رو كمرش و گفتم تو الاغ مني. منو ببر دم حموم. بدبخت چهار دست و پا راه افتاد طرف حموم. وقتي رسيديم از پشتش پياده شدم و شورتمو درآوردم و رفتم روي توالت فرنگي نشستم. بهش دستور دادم كه بياد جلوي توالت و نگاه كنه. اومد جلوي پام نشست روي زمين. من شروع كردم به زور زدن. اول چند تا چس و گوز مشتي دادم كه بوش همه جارو برداشت. بعد شاشيدم. وسط شاشم ، شاشمو نگه داشتم و بلند شدم و واستادم بالاي سرش. شاش قطره قطره ميومد و ميريخت رو سرش. داشت گريه ميكرد. از گريه اش حال ميكردم. بعد بهش دستور دادم صورتش رو بگيره رو به بالا كه شاشم بريزه روي صورتش. اونم چاره اي نداشت. سرش و بالاكرد و شاشم رو ريختم رو صورتش. وقتي حسابي بهش شاشيدم دستور دادم كسمو بليسه كه تميز شه.اونم ناچاري كسمو ليسيد.



داشتم از اينكه كسم توي حلقشه حال ميكردم و سعي ميكردم لبه هاي كسمو تا جايي كه ميشه بكشم رو صورتش كه تلفن كه توي حموم بود زنگ زد. تو همون آه و واه تلفنو برداشتم و ديدم شوهرمه. گفت سلام چه زود برداشتي. فقط يه زنگ خورد. گفتم توي حمومم. تلفن اينجارو برداشتم. با شيطنت گفت لختي؟ گفتم نصفه نيمه. شورت پام نيست. ولي چون داشتم تو حلق دختره حال ميكردم نميتونستم مثل بچه آدم حرف بزنم. يه جوري با آه و واه جواب دادم كه شوهرم فهميد و گفت چيه انگشتت تو كسته كه نفست در نمياد؟ دلت كير ميخواد؟ يه دفعه دلم خواست براش بگم. گفتم نه اگه بدوني اينجا چه خبره. ميتوني زود بياي خونه يا نه؟ گفت چه خبره ؟ بيام كس بازي ؟ گفتم اگه بياي يه سوراخ ترو تازه بهت ميدم. گفت چي شده ؟ بلا بگو چه خبره. گفتم فقط بيا و قطع كردم. دختره تا ته ماجرا رو خوند و افتاد به التماس. كس ليسي رو ول كرد و يه سره با گريه التماس ميكرد. منم تا ميتونستم كتكش زدم. با ضربه دستم خودم حال ميكردم. پك و پهلو براش نذاشتم. حسابي لهش كردم. با لگد و مشت و چك و..... خلاصه تا نيم ساعت بعد كه شوهرم اومد. تا رسيد و در زد با كون لخت رفتم درو باز كردم. اومد توو من همون دم در شروع كردم از رو شلوار كيرش رو ماليدن.


گفت به به امروز خورشيد از كدوم ور دراومده كه من نبايد ناز بكشم ؟ يه دفعه چشمش افتاد به دختره كه كنار راهرو قوز كرده بود و خفه خون گرفته بود. گفت اهه اين كيه؟ تو چرا جلوي اين لختي؟ منم اصلا توضيح ندادم وفقط رفتم جلوي دختره و پيش چشم شوهرم پامو بالا گرفتم و كسمو بردم جلوي دهنش. اونم كه كار خودشو خوب ياد گرفته بود شروع كردبه مك زدن كسم. شوهرم شوكه شده بود. كيفش از دستش افتاد و اومد جلو. انگار از دور باور نميكرد. اومد جلوتر و خم شد و به دهن دختره نگاه كرد كه چه جوري دور چوچول كس من حلقه شده بود و داشت مك ميزد. شوهرم بالاخره به خودش اومد و گفت اينو از كجا آوردي. با ناز و ادا گفتم ، به اونش چه كار داري لخت شو حال كن. ولي بهت بگم اگه تو كسش بذاري كلامون ميره تو هم ها. كس فقط كس من. بايد كونشو جر بدي. شوهرم از خدا خواسته خنديد و گفت چي از اين بهتر. سالهاست كون ميخوام. تو كه نميدي. بذار با اين كون بچه سال حال كنم. بعد همونطور كه من داشتم به حلق دختره آب كس ميرسوندم شوهرم كيرشو درآورد و با دست مالوند و خركي اش كرد وبه زور فرستاد تو كون لخت خوني دختره.اولش تو نميرفت. تا حالا هيچ جاش باز نشده بود.



كونش هم خيلي تنگ بود. داشت ميتركيد هي كس منو ول ميكرد و داد ميزد و التماس ميكرد. كير شوهرم حسابي خوني شده بود. هي نگاه به خونهاش ميكرد و ميگفت : بدجنس تنها تنها حال كردي. زودتر خبرم ميكردي. هي كيرشو عقب جلو كرد و هن هن كرد. ميگفت آخ جون چه كون تنگي. دارم كيف ميكنم. جووووون چه كوني. منم تو حلق دختره حال ميكردم. تا اينكه شوهرم انقدر تلمبه زد كه نزديك بود آبش بياد. كيرشو بيرون كشيد و گفت يه دقه اون حلقو به ما قرض بده. من با بي ميلي كسمو از دهنش درآوردم و رفتم كنار. شوهرم زود كيرشو تپوند تو حلق دختره و گفت بمك. دختره ديگه تسليم شده بود و اعتراضي نميكرد. قشنگ كير شوهرمو مكيد و آبش رو تا ته خورد. منم تو اين فاصله بي كار نبودم. شوهرم با دستش بهم حال ميداد و انگشتاشو تو كسم ميچپوند. بعدش كه آبش تموم شد و كيرش رو از دهن دختره درآورد من هم دوباره رفتم سراغ دختره و انقدر كسمو مك زد كه تو حلقش ارضاء شدم. جووووووووون چه حالي كردم اونروز. چند بار بعد اون روز هم هي زنگ ميزدم به اون شركت و از كار دختره تعريف ميكردم و ميخواستم كه همون رو بفرستن.پایان
     
#179 | Posted: 26 Jan 2012 06:16
سکس با خاله های زنم
مادرزنم دوتا خواهر کوچیکتر از خودش داره اسم وسطی فاطی واسم کوچیکتره سولماز براتون گفته بودم زن های طائفه زنم همشون کوس تشریف دارن و کوس کوساشون این سه تان چون اونای دیگه یا ازتو اینا دراومدند یا راه ورسم کوس دادن از اینا یاد گرفتند.خلاصه بعد ازاینه مادر زنم از کون کردم دیگه باهش راحت شدم وشوخی های سکسی می کردم یه روز تنهایی برا کاری رفته بودم0خونشون. به من گفت دو دولت چطوره منم گفتم دیدی که نفست رو بند اورده بود حالا چه دودول چه کیر کلفت گفت اینقدر به دودولت نناز طوری میدم بکشنش که خودت داد بزنی دیگه بسه گفتم مثلا کی؟ فکر نکنم کسی تاب 5دقیقه کیر منو داشته باشه. اول گفت هرکی ولی دوباره پرسید دوست داری کی باشه ؟چند نفری رو اسم بردم اونا نبودن مادر زنم گفت اینا که گفتی کیر خروسم ریشه شون در میاره چه برسه به دو دول تو خاله فاطی وسولماز. می ارمشون تا رستو بکشند تا دیگه هوس کون مادر زن نکنی باخودم گفتم وای بدبخت شدم سیر کردن اونا مکافاته. ولی کم نیاوردم گفتم باهات شرط می بندم از کونشونم نه از کوسشون جرشان میدم گفت اگه نتونستی سیرشان کنی چی ؟ گفتم اگه خستشون کردم چی؟ اون گفت اگه تونستی یه دفعه بزار تو کون من اگه نتونستی مامانتو بیار من کیر خر رد کنم توش فبول کردم وقرار شد بهم زنگ بزنه.
یه روز زنگ زد گفت دودول کوچیک مامانتو بردار بیار خاله ها اینجان منمم یه قرص امریکایی خوردم اسپری رو برداشتم رفتم به زنم زنگ زدم ناهار جایی دعوتم نمی ام وفتی رسیدم دیدم به به چه کوسایی هم قراره بکنم رفتم توخیلی راحت باهاشون رو بوسی کردم پس نگو اونارم سر کیر من با مادر زنم شرط کردن سولماز کمی لاغرتر بود وسفید با یه شلوارک قرمزوتاب بندی صورتی فاطی چاقتر بود وسبزه بایه ساپورت مشکی که کوسشم قشنگ معلوم بود فاطی خیلی حشری تر بود به کیرم گفتم کیرجون خودتو اماده کن قرصه داشت کار خودشو می کرد کیرم طوری سیخ شد که حتی فاطی به مادرزنم گفت ابجی کونتو اماده کن پرسیدم جریان چیه؟ سولماز تعریف کرد گفت یه روز یادته همه مون اینجا مهمون بودیم ؟گفتم خوب و ادامه داد ابجی فاطی خواسته بود بیاد دستشویی تو تو دستشویی بودی ابجی در باز کرده بود کیرت رو دیده بود اومد به من گفت داماد ابجی عجب چیزی داره وجریانو تعریف کرد که چطور دیده اون روز نشد با ابجی حرف بزنیم یه روز خونه اقا بزرگ بودیم که جریانو واسه ابجی تعریف کردیم و کلی خندیدیم ابجی فاطی گفت ادم با کیر داماد ایجی سیر میشه ها نه با کیر شوهرای ما. ابجی گفت شمارو کیر اسبم سیر نمی کنه چه برسه به کیر داماد من.اون دخترمو هم نمی تونه سیر کنه من گفتم اتفاقا از بس دخترت رو کرده اینفدر کون کنده شده خلاصه هی گفتیم گفتیم تا رسیدیم به شر ط بندی که تو اگه یکی ازمارو سیر کردی جلوما ابجی به تو کون بده اگه دوتامو سیر کردی دوبار کون بده اگه نتونستی ابجی کیر خرو بزاره توما با خودم گفتم مادر زن جون برو کونت چرب کن.
به اونا گفتم از کجا دونستین من می کنمتون؟ فاطی گفت داماد جون نمی خوای که کیر خر جرمون بده خودت جر می دی دیگه؟فهمیدم مادر زن از جریان خره چیزی نگفته منم دیگه سه نکردم انگار که قبلا هیچ اتفاقی نیفتاده ومن فقط به خاطر دوست داشتن مادر زنم اومدم گفتم شما اماده بشین تا بیام رفتم تمام کیرمو رو اسپری زدم چون قرصه اثر کرده بود همون طور سیخ مانده بود کم کم بی حس بی حس شد اومدم پیش اونا گفتم اماده اید اونا که لخت لخت شده بودن هجوم اوردند رو من وهر کدوم نوبتی کیرمو ساک می زدند منم اصلا انگار نه انگارگفتم اول؟ حرفم نصفه موند فاطی گفت من شمسی گفت من. چون فاطی هم حشرتی تر بود وهم بزرگتر دست گذاشتم رو سرش و هولش دادم عقب خوابید لنگاشو داد بالا گفتم بخورم گفت نه بابا الان سیل راه می افته بفرست جلو اب رو بگیره با این حرفش خیلی حشری شدم کیرمو گذاشتم دم کوسش یه فشار دادم تو نصفش رفت فاطی جیغی کشید تقصیر نداشت کیرم همه کوسشو پر کرده بود مادر زنم تا اون لحظه ساکت بود گفت کوفت الکی جیغ نکش داماد چون وانسا بده تو همشو منم تا ته کرد م تو کوسش فاطی خیلی دردش گرفته بود با دست نمی ذاشت تلمبه بزنم مادر خانمم اومد جلواز پشت منو هول داد رو فاطی اونم گفت ابجی نکن بخدا نفسم بند اومد مادر زنم دستشو ول کرد و امیدش به اب من بود که وقتی اومد دیگه من نتونم سولماز رو بکنم واونم هم شرط با منو ببره هم شرط با اونارویه کم صبر کردم تا فاطی حالش جا اومد گفتم خاله جون می خوام بریزم گفت بریز الهی خاله قربون کیر کلفتت زود باش که از پشتم می زنه بیرون


با یه فشار دیگه هوار فاطی رو در اوردم اشکاش در اومده بود وهمش میگفت تورو خدا بسه ابمو توش خالی کردم ولی کیرم هنوز سیخ بود یه کم شل شده بودم ولی ادامه دادم فاطی التماس می کرد بسه سولماز ترسیده بود مادر زنم گفت بسه دیگه خسته شدی بکش بیرون اون می خواست کم نیاره فاطی مثل تیر از زیرم فرار کرد و اونطرف کوسشو می مالید و که نگار سوخته باشه اوف اوف می کرد یه کم که اروم شد گفت هزار رحمت به کیر خر لا اقل اونو ادم نمی ذاره زیاد بره ولی کمر داماد روچی کار کنه؟چشم حسود کور به یه فیل حریفه من هم تو دل خودم به کیرم عشق می کردم که زنی رو که چهل ساله داره کیر می کشه بااون همه شهوت دادشو در اوردم. به سولماز نیگا کردم خیلی ترسیده بود اخه اون بدنش لا غر تر بود و واقعا کیر منم جرش میداد از طرف دیگه من نمی کردمش با ید کیر خر می کشید این بدتر بود مادر خانمم به من گفت اگه دودولت خوابیده عیب نداره مامانت جورتو می کشه با کیر سیخ طرفش برگشتم از تعجب دهنش باز مونده بود ولی به خاطر اینکه کم نیاره گفت سولماز برو جلو سولماز قیافش عین ادمای ترسیده شده بود بوسی ازش کردم گفتم نترس چنان بزارمت که کیف دنیا رو بکنی سولماز گفت اره خاله قربونت یواش بزار جرم ندی گفتم خاله چه جوری بهت حال میده گفت تو بخوابی من بشینم رو کیرت من خوابیدم سولماز کیر منو با کوسش میزون کرد و سرشو داد تو یه بار رفت بالا دوباره نشست یک چهارم کیرم رفت توش دو سه بار تکرار کرد تا اینکه تا ته داد تو.
سولمازخوششش اومده بود چون سبک بود راحت بالا پایین می پرید و سینه هاش چرخ می خورد ومنو حشری تر می کرد گفتم خاله خسته شدی بگو گفت الهی قربونت برم بیا عزیرم بپر رو خاله. منم دیگه کیرمو در نیاوردم همون طور که روم بود خوابوندمش زمین لنگاش رفت بالا یه فشاری دادم شمسی یه اویی گفت که همون جا می خواستم ابمو بریزم گفتم خاله جون خوب کشدیا دیدی گفتم نترس گفت اخ خاله قربون اون کیرت دوسه تا بزن که دارم میام چند تایی کیرم تو کوسش کوبوندم اونم با کیف تموم ارضاشد منم همون طور تلمبه میزدم سولماز دستشو اورد جلو که یعنی بسه مادر زنم دهنش باز مونده بود می دونست که شرط رو باخته حرفی نمی زد من تو کوس شمسی تلمبه می زدم فاطی هم ما رو نیگا میکرد چوچوله کوسش رو می مالید باز حشری شده بود اومد جلو کیرمو ازتو شمسی بیرون کشید گفت نوبت منه مادر زنم گفت داماد پر تلاشم بسه دیگه باختی لجم گرفت با چنان حرصی کردم تو کوس فاطی که اون گفت کوست اتیش بگیره ابجی جر خوردم.اب من خیال اومدن نداشت یه کم خسته شده بودم ولی کیرم حسابی سیخ بود گفتم فاطی از کون بکنمت گفت نه قربونت همون کوسم تا یک ماه بزور جمع بشه. به مادر زن گفتم کونتو چرب کردی گفت بزار برسه اونجا تو همون بدون چرب کردن بکن تو کونم گفتم می کنمتا ؟گفت باشه تو حالا فاطی رو سیر کن به فاطی چشمکی زدم یعنی کوبیدم تو یه جیغ بلند بکش اونم پاهاشو کامل باز کرد چنان تو کوسش کوبیدم که خودم شک کردم الکی هوار کشید با واقعا دردش گرفت از زیرم فرار کرد و شروع به مالیدن کوسش کرد
سولماز هم دیگه طرف من نیا مد با دست رو باسن مادر زنم زدم تعجب کردم چطور تا الان شورتشو در نیاورده اونم دید که شرطشو باخته گفت بیا کیر خر تو کوس ابجیی هام و مامان تو که زد وبند کردین.منم به شوخی گفتم حالا چیه همش از کیر خر مایه می زاری خیلی خوشت میاد؟ اونم منظورمو فهمید وساکت شد سولماز که حالش بجا بود گفت ابجی قمبل کن باید سه بار داماد جون کونتو جر بده مادر زنم باز کم نیاورد گفت باشه اون همون یه بار تونست من بیست بار بهش میدم فاطی حالش خوب شده بود با دست رو باسن ابجیش زد وگفت کم قپی بیا یه تفی انداخت رو سوراخ کونشو کیر منو گرفت گذاشت توش وبا یه دست منو هول داد روش مادر خانمم گویا اماده بود تمام کیر منو تا ته کشید تو کونش همه مون تعجب کردیم فاطی گفت وا ابجی خدا خفت نکنه چه جور کشیدیش اونم گفت شما الکی نکشیدین که من ببازم کم کم داشت باورم میشد که یه دفعه سولماز یه خیار سالادی پیدا کرد گفت بله خانوم بایدم بتونه ازکییه خودشو با خیار گشاد می کنه همه مون خند ه مون گرفت کیرمو کشیدم بیرون اونا فکر کردن جا زدم خوابیدم زمین به مادر زنم گفتم بیا روش کیرمو از زیر گذاشتم تو کونش به فاطی گفتم خیارو بکن تو کوسش مادر زنم خواست در بره گرفتم از زیر شکمش تا ته کردم تو کونش فاطی خیار رو کرد تو کوسش ماد رزنم داد می زاد نامردا دارم جر می خورم سولماز که با این صحنه خودشو ارضا کرد گفت نا مرد تویی یا ما که می خواستی کلک بزنی حالا خیار رو با کیر داماد باید با هم بکشی.
من گفتم من که نامردی نکردم شمارم که مرد نیستین وهمه مون خندیدیم ابم داشت می امد باخودم گفتم با این کون گشاد مادرزن کمر واسم نمی مونه برا همین گفتم خاله های جیگر من یه چیز میگم نه نگین گفتند چیه ؟گفتم بیاین صلح کنیم اونا که فهمیدند جریان از چه قراره گفتند باشه ما کوتاه میایم به مادرزن گفتم قبولی گفت باشه ولی شرط داره. خندیدیم سولماز گفت ابجی خیلی سرتقی باز شرط می ذاری مادر زنم گفت چیزی نیست تو گوش دامادجونم می گم تو گوشم گفت منو از کوس بکن هولش دادم جلو گفتم در نیاری همون طور قمبل کن اونم قمبل کرد کیرمو ازتو کونش گذاشتم تو کوسش ومحکم تلمبه می زدم چنان صدای با حالی میداد که سولماز و فاطی خودشون رو ارضا کردن و جیغ و داد می کردن منم با فشار تمام خالی شدم تو مادر زنم اونم چنان هواری کشید که انگار تا حالا ارضا نشده بود همه مون بی حال افتادیم بعد از کمی چهار نفری رفتیم حموم اونجا باشوخی وخنده همدیگر رو شستیم همگی اومدیم شهر شمسی وفاطی رو خونشون پیاده کردیم اونا ازمون تشکر کردند و قول یه بار دیگرو گرفتند. مادر زن عزیزمو بردم خونمون تا یه هفته ای بمونه.پایان
     

#180 | Posted: 26 Jan 2012 06:18
دکتر بهنام
3سال پيش حميد يکي از دوستامو برا عمل جراحي مغز بستري کرديم حميد 15 روز بستري بود از قبل از عمل تا ريکاوري و بعد از عمل تو اين 15 روز من دائم بالا سرش بودم و دکتر حميد يه مرد 36 ساله جا افتاده خوشتيپ و سر زبون دار بنام دکتر بهنام بود که روزي چند نوبت به حميد سرکشي ميکردو چک ميکرد.خلاصه تو اين مدت با دکتر چندين بار کل کل جک وتيکه اينا افتاد همينجوري باهم رفيق شديم تا اينکه روزآخر که اولين روز بهترن 2سال عمرمم بود حميد و مرخص کرديم دکتر گفت بيا مطب فراموشمون نکني و اين حرفا ما هم کمي تعارف و بعدشم باي و اومديم خونه.تا 6 ماه بايد حميدو هر ماه ميبرديم معاينه و حميد طفل معصوم که تنها رفيقش من بودم و پدر نداشت و يه مادر پير که خودش و به زور جمع ميکرد.سر تاريخ با حميد رفتيم مطب دکتر تا ما روديد خيلي تحويل گرفت راستش خودم جا خوردم يه معاينه 15 دقيقه ايي شد 1.30 گپ و بازم جک و تيکه پروني.وسط صحبتاش اما مريضاي ديگه اش رو هم ويزيت ميکرد.اون روز گذشت و هرماه 1 بار تا 6 ماه همين برنامه بود باورم نميشد هرچي بيشتر ميگذشت دکتر علاقه اش به من بيشتر ميشي تا جاييکه خودم شک کردم که علت اين تحويل گرفتنها چيه.


بعدها بهش گفتم فهميدم که احساس واقعي دلش بوده.خلاصه رفاقت من با کتر عميقتر عميقتر شد ديگه باهم قرار فرحزاد و درکه و سفر و اينا داشتيم تا اينکه يه روز دکتر گفت اينقده حرفت تو خونه ماست که پريسا خواسته شام بيايي خونه و باهم دورهم باشيم.از مطب دکتر اومدم خونه و سريع رفتم دوش گرفتم و اصلاح اساسي تميز کردم و کت شلوار ديپلمات مشکي داشتم با پيراهن سفيد براق و کراوات دودي خلاصه خوش تيپ کردم و با کلي فکرو خيال که چه خواهد شد امشب اومدم سر ميدونی که قرار شد دکتر سر راه بياد دنبالم و سعي کردم 5 دقيقه زودتر از قرارمون برسم چون بهنام خيلي دقيق بود.اونم منو با اين تريپم ديد اولش خنديد ولي معلوم بود خيلي خوشش اومده بودو کلي تعريف که هميشه اين تيپي بگرد و قربون صدقه رفت.سر راه خواهش کردم يه جا نگه داشت ،از يه گلفروشي معروف يه دسته گل گرفتم و از قنادي لادن تجريش هم يه بسته شيريني تر گرفتم.بهنام ميگفت پريسا عاشق شيريني تره و از يه کادو فروشي هم سرر راه يه مجسمه تخت جمشيد که پريسا عاشق بود گرفتم و راه افتاديم ديگه سمت خونه ساعت حدود8.10 بود رسيديم.خونه دکتر يه واحد از طبقات بالاي يه برج بلند تو ظفر بود که شبها از تراس اونجا تقريبا کل تهران خودنماي ميکرد و يه آرامش خاصي داشت. ساعت 8.15 بود و ما پشت در آپارتمان و منم دل تو دلم نبود که ايکاش اولين قرارمون بيرون بوديم راحتتر بودم و اگه از من خوشش نياد و تحويل نگيره و پريسا چه شکلي ميتونه باشه و هي اين فکرا داشت ديوونم ميکرد که آهسته در باز شد و من سرم پايين صداي پريسا رو شنيدم که خيلي با صلابت و مهربون سلام و احوالپرسي کردو با دکتر روبوسي کرد و خوشامد گويي و سرمو که آوردم بالا ديدم واقعا يه فرشته خوشگل و زيبا با يه لباس حرير سبز خوشگل و لخت که تا بالاي رونش افتاده بود و يه شلوار مشکي پارچه اي که خيلي سنگين و زيباتر نشون ميداد روبروم ايستاده و با يه لبخند گرم که واقعا ته دلم نشست و از استرسم کم کرد
دست داد و خوشامد گويي و دعوتمون کرد داخل و بر خلاف توهمات من ظاهرا پريسا هم تو همين نگاه اول ازم خوشش اومد اينو تو کلماتو تعربف و تمجيداش ميشد فهميد که دائم ميگفت بهنام از شما خيلي تعريف کرده و هميشه حرف شما تو خونه ماست.منم مثل لبوي زمستون قرمزو داغ و بي زبون فقط ميگفتم مرسي لطف دارين خواهش ميکنم و از اين حرفا ، دکتر نيش خند ميزد و ميخنديد و يواشکي بهم ميگفت چه آدم شدي و هي سر به سرم ميذاشت و ميخنديد و کم کم آرامش پريسا رو که ديدم با حرفاي صميمي اش منم يخم واشد و شروع کردم به بلبل زبوني و جک و شوخي و باورم نميشد که به اين زودي تونسته بوديم با هم رابطه برقرار کنيم.پريسا خانم دستپختش عالي بود برا اونشب يه سوپ ايتاليايي و مرغ بريان و ماهي سرخ کرده درست کرده بود و سفره شام مفصل ، شام و با کلي خنده و شوخي هاي ملايم خورديم و حدودا 2 ساعت بعد از شام هم از هرچي که فکرش رو بکنيد صحبت و بحثو شوخي و اينا شد و ديگه آخر شب بود يه آژانس گرفتم و پريسا موقع خداحافظي با تشکرهاش از بابت شيريني و هديه و اينا که به گفته خودش واقعا سورپرايز شده بود.هديه ها چيز بارزشي نبود غير منتظره بودنشون برا پريسا خيلي جالب بود.منو خيس عرق کرد و با يه آرامش خاصي به خونه برگشتم.بعد از شب اولين ملاقات خانوادگي ديگه پريسا رو نديدم تا 2ماه بعدش که دکتر گفت 5شنبه مهموني جشن تولد خواهر زاده پريسا ست پريسا دعوتت کرده ، منم بدون هيچ تعارفي رو به بهنام گفتم:مگه اينکه پريسا به فکر ما باشه.
بهنام يه نيم نگاهي به من کرد و گفت: بابک خيلي پروويي مگه با هم کم بيرون رفتيم ، گفتم بابا شوخي کردم و يه جک گفتم و بهنام هم يادش رفت. خلاصه شد 4 شنبه و منم يه دست لباس نو تهيه کردم و ميخواستم يه دست سفيد بپوشم.براي فردا قرار بود منم برم خونه بهنام اينا از اونجا با هم بريم خلاصه تيپ سفيد اسپرت پوشيدم و اصلاح و دوش و.........راه افتادم ساعت 6.15 رسيدم خونه بهنام ، زنگ و زدم پريسا جواب داد و درو باز کرد رفتم بابلا ديدم فرشته خوشگل من تازه از حموم اومده و داره تن وموهاشو خشک ميکنه بهنام هم هنوز نيومده بود. پريسا تا منو با لباس جديد ديد يه چند ثانيه اي فقط نگام کردو يه اوه کشيد و بووسم کرد و تعارف زد بيام تو رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رفت تو اتاق خواب لباساشو عوض کنه و بلند بلند هم حرف ميزد و خيلي خوشحال بود که برا تولد خواهرزاده اش ارزش قائل شدم و لباس نو گرفتم و از تو اتاق خواب بلند بلند صحبت ميکرد:مگه ميخوايي بيايي خواستگاري و از اين حرفا بعدشم يهو از اتاق اومد بيرون دامن کوتاه مشکي تنش بود تا بالاي زانو لباسشم هنوز دستش بود فقط سوتين بسته بودانگار يه حرف مهم ميخواست بگه که با اين عجله اومد اومد و با نيشخند بهم گفت:بابک.راستي اگه بخواهي عروسي کني؟؟؟حرفشو همينجا خورد و ديگه ادامه نداد منم گفتم خب؟؟؟ديگه ادامه نداد اصرار کردم که چي ميخواست بگه گفت دلمون برات تنگ ميشه اگه بري؟؟؟گفتم همين؟؟؟گفت اره اين آره رو يه جوري با ناز کشيد و سرش و انداخت پايين که ديگه نتونستم بشينم و تماشا کنم بلند شدم و رفتم طرفش و از دوتا بازوهاش گرفتم و نگاهش کردم و بعدشم سرم و گذاشتم رو سرش و اهسته کشيدمش تو بغلم و بدنش هنوز گرم بود از حرارت حموم و يه لوسيوني ميزد که هم خوشبو بود و هم خيلي نرمترش ميکرد.
تو بغلم چسبوندمش و پشتش با دستام ماساژ ميدادم اونم دستاش و دور کمرم حلقه کرده ود و از سينه هام ميوسيد و لباش گذاشتم رو لبام خيلي آهسته و يکنواخت لب و زبونش رو بوسيدم و کمي خوردم و اونم همينطور يهو چشمم به ساعت افتاد گفتم پريسا دير نشه ، پريسا به خودش اومد و زودي دويد اتاقشو جمع و جور کردو لباس قشنگهاشو پوشيد و بهنام هم همينموقع زنگ زد که من آماده ام پايين زود بياييد و ديگه درا رو قفل کرديم و رفتيم پايين سوار ماشين شديم و را افتاديم ساعت7.30رسيديم خونه آقاي سعيدي شوهر خواهر پريسا.اين خواهر زاده اش اسمش مليکا بود جشن تولد 12 سالگيش بود تقريبا تمام دوستاش بودن.ماهم که اومديم پريسا بلافاصله من رو به مهسا خواهرش و آقاي سعيدي شوهر خواهرش معرفي کرد که نکنه احساس غريبي کنم.آقاي سعيدي از اين آدماي فوق العاده شوخ طبع و بگو بخند بود.مهسا هم بزنم به تخته هيچي از پريسا کم نداشت سفيد و کمي تپل تر و موهاش رو بنفش سوخته مش کرده بود و خيلي بهش ميومد با اينکه بهنام کنارم بود ولي پريسا هر چند دقيقه يکبار بهمون سر ميزد و خلاصه خيلي خوش گذشت فقط اين دوستاي مليکا هي جيغ و ويغ ميکردن و يه کم از اونا کلافه شده بودم و ديگه وقت شام شد و شام رو اوردن که ديگه سرو صداها جمع شد.خونه آقاي سعيدي بزرگ بود براي همه جا بود که راحت غذا بخورن شام که جمع شد ديگه کوچولوهايي که تنها اومده بودن همه رو آقاي سعيدي رسوندشون بقيه مهمونا هم که يواش يواش رفتن ديگه خو.دموني شديم تقريبا من بودم و دکتر و پريسا و آقاي سعيدي و مهسا.مليکا هم که خسته بود رفت استراحت کنه تا 3 صبح آقاي سعيدي حرف زد و همه خنديدن.نميدونم پريسا چي به مهسا گفته بود که از اون اول تا آخر همينجوري نگاه سنگينش رو حس ميکردم يه نگاه خاص و اسير کننده.
از اونشب جشن تولد به بعد همه فکرم توي نگاه مهسا بود و هزاران فکرو خيال خام که آيا چيزي پشت اون نگاه بوده يا نه يه نگاه معمولي بوده ، با اينکه دلم مطمئن بود که نگاه مهسا نگاه عادي نبود ولي هر بار که تو اين فکر که مثل خوره به جونم افتاده بود فرو ميرفتم سعي ميکردم بدون قضاوت و نتيجه گيري فضاي فکريم رو بشکنم و خودمو با فکراي ديگه مشغول ميکردم چون از نتيجه گيري از اون اتفاق خيلي وحشت داشتم نميخواستم اسير يه نگاه بشم که خداي نکرده بعدا اتفاقاتي پيش بياد که بهنام و پريسا و بقيه فکر کنن از اعتمادشون سوء استفاده کردم چون واقعا اينطوري نبوده هرگز به بهنام و خانوادش خيانت نکردم.اگر با پريسا و بهنام راحت بودم فقط بخاطر اين بود که اين يه تمايل کاملا 3 طرفه بود بهنام و پريسا در کنار تمام حسن خلقيکه داشتن تمايلات جنسي خاصي داشتن هرچند هنوز به سکس نرسيده بود ولي واقعا يه آرامش خاصي بين هر 3نفر وجود داشت.بیخیال قضیه شدم.من وضع ماليم بد نبود با يکي از دوستام يه شرکت واردات مواد اوليه رنگهاي صنعتي داشتيم به خاطر کارم بيشتر تو مسافرت بودم و 2 هفته اي بود براي يه تسويه حساب قديمي رفته بودم کرمان.بعد از ظهر دوم مهر ماه 84 بود هواي کرمان سوز خشکي داشت. بارم و بسته بودم و با يه تاکسي از هتل اومدم فرودگاه و با پرواز ساعت 10 صبح اومدم تهران و از فردگاه تا برسم خونه حدودا نيم ساعتي تو راه بوديم. خونه پدري تو کوچه پس کوچه هاي تجريش بود و منم با مامان و بابا که سنشون کم هم (مامان 64 بابا 76) نيست باهم زندگي ميکرديم و خلاصه يه دوش گرفتم و مامان نهار قرمه سبزي درست کرده بود که من عاشقشم ، نهار و خوردم و راه افتادم طرف شرکت ساعت 2.15رسيدم خانوم طاهر منشي شرکت و محسن شريکم و يکي ديگه از کارمندا بنام آقاي محمودي تو شرکت بودن. سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي که تموم شد يکي يکي سوغاتي هاشونو دادم و اين وسط خانوم طاهر از همه بيشتر ذوق زده شده بود.
خانم مينا طاهر يه خانوم حدودا 34 ساله خوش قدو قامت و واقعا زيبا و شيرين زبون با لحن کلام واقعا دلنشين بودکه از شوهر معتادش جدا شده بود و با مادرش تنها زندگي ميکردن ما با هم صيغه محرميت خونده بوديم و در اصل همسر صيغه اي من ميشد از اين رابطه فقط محسن اطلاع داشت و چون خانوم ديگه اي تو شرکت نداشتيم که فضولي کنه تقريبا احساس امنيت ميکرد و من از تمايلات مينا واقعا خوشم ميومد اگه نخوام پنهون کنم اين 2 هفته دلم براش خيلي تنگ شده بود هم برا شيرين زبونياش هم برا سکسش. مينا از لحاظ رواني خيلي وارد بود هميشه هر وقت سکس ميکرد از روز قبلش شروع ميکرد به شيرين زبوني ه تيکه جک و البته نه در حضور همه ، تقريبا وقتايي که تنها بوديم. اتاق مار من و محسن دقيقا چسبيده به هم بود و دفتر و ميزمنشي هم وسط سالن.کارمندا ساعت 4ميرفتن منشي با مدير ميرفت اين يه قانون بود محسن ميدونست که مينا هم دلش هوس يه سکس اساسي کرده به روي خودش نياورد م 4 خداحافظي کردو رفت و بقيه بچه ها هم که موقع اومدن نبودن.همه با هم رفتن.يکي دنبال دوست دخترش يکي دنبال مسافر کشي و يکي پيش خونوادش و...شرکت طوري بود وقتي از درب آپارتمان خارج ميشدي درب از بيرون باز نميشد ديگه از درب پاينن هم اگه خارج ميشدي فقط با آيفون ياز ميشد وقتي همه رفتن سکوت مطلق دفتر بود و من و مينا.نميخواستم اون پيش قدم بشه خودم رفتم بالا سرش دست گذاشتم رو شونه هاش گفتم خسته نباشي ما رو نميبيني خوش ميگذره. با يه صداي ارزون که نشون مداد از همون ظهر ثانيه ثاينه انتظار اين لحظه رو ميکشه گفت مرسي ، اين چه حرفيه که حرفشو بريدم و دستمو رو شونه هاش به پهناي 2 کتفش اروم غروم شروع کردم به ماساژ دادنش و ديدم که چشماش خمار شد و گفت دلم برات تنگ شده بود.
ازهمونجا ازپشت صندلي خم شدم و دستامو از 2 طرفش انداختم رو سينه هاش که تو حالت عاديش کلاملا گرد و بي نقصه الانم که سفت و شق شده يود و کمي سينه هاشئ ماليدم و ديدم به ناله افتاد و خودش و رو صندلي رها کرد و از همون بغل سرمو از پشت سرش به گوشاشا نزديک کردم و و موهاشو مش نسکافهاي کرده بود تا حالا به اين خوشگلي نديده بودمش ، منم از همون پشت سرمو بردم جلو و يه بوس آبدار از لپاش گرفتم و لبامو گذاشتم رو لباش که ديدم بي اختيار دست منو که رو سينهاش بود همي ميماليد و فشار ميداد و آروم در گوششش بااهاش حرف ميزدم : مينا جون عزيز نازم ، گل قشنگم ، نميدوني دلم برات يه ذره شده بود و لاله گوششش و که ميمکيدم احساسس ميکردم آبش روان شده و بي معطلي لباسا ش در آرودم و اونم لباساي منو در آوردو خودشو تو بغل من محکم چسبودن و ديوانه وار لباي منو ميخورد و منم از خودم بيخود شده بودم ناخداگاه ميچرخيديم و تا اينکه نزديکه ديوار شديم و منم چسبودنمش به ديوارو يه پاشو به کمک خودش گرفتم بالا و بر خلاف هميشه که خيلي مفصل سکس ميکرديم چون هم اون فوق العاده بي طاقت بود و هم من ديگه بي مقدمه چسبيديم به هم و با دست کير منو رو کوسش هدايت کرد و به محض اين که رفت توششششششش شروع کردم از آروم آروم به تند و نهايتا با هر ضربه رون پاي من يه ناله اي ميکرد و خودشو سفت تر توی بغلم جا ميکرد و از صداش فهميدم به ارگاسم رسيد و کم کم آرومش کردم و تا اينک تلمبه زدن و متوقف کردم و فقط ميبوسيدمش تو بغلم ديدم رمقي نداره سر پا بايسته بردمش رو يه کاناپه بزرگ که وسط سالن بود و خوابودنمش و يه پاشو انداختم رو پشتي کاناپه يه پاشم بازه باز کردم از پاييين شرو ع کردم کوسش رو با زبون تميز کردن و ليسيدن ، اولش خيلي نرم با احساس و دوره کوسش و قلب ميکشيدم و بعدش از صداي نفسهاش فهميدم دوباره داره اوج ميگيره زبونمو لووله کردم انتهاي کوسش و فرو کردم تووو و تمامه کوسش رو با ولع ميخوردم.


بعد از 20 دقيقه برا بار دوم به ارگاسم رسيد و باز هم ولو شد رو کاناپه منم ديگه برام نفسي نمونده بود کمي روش دراز کشيدم و بعد از چند دقيقه اي که با هم حرف زديم مينا رفت از تو يخچال آب انار شيرين آورد که از قبل آماده کرده بود.شيطون ميدونست من عاشق آب انار وسط سکس هستم.بعداز نوشيدن آب انار من رو کاناپه لم دادم و مينا اومد پاينه پام نشست و با کيرم شروع کرد به ور رفتن و همش هم حرفاي عاشقانه ميزد.با کير من اينقده با احساس حرفا ميزد که همين لحن کلامش و حرفاش منو از خودم خارج ميکرد و خيلي سکس رو لذتبخش ميکرد و منم ديگه رهاش ميکردم و فقط با موهاي سرش و صوورتش و گلوشو سينه هاش بازي ميکردم تا اينکه آبمو اورد چشمامو بستم و فقط احساس کردم از تو دهنش خارج نکرد کيرمو و تمامه آبمو کشيده بود تو دهنش و با اب دهنش مخلوط ريخت رو سينه هاشو هي ميمياليد و باهاشون عشق بازي ميکرد.پایان
     
صفحه  صفحه 18 از 123:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  122  123  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.