| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده)

صفحه  صفحه 18 از 124:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  123  124  پسین »  
#171 | Posted: 25 Jan 2012 22:07
گرمای تن تو

من و محمد یکی دو سال می شد که با هم دوست بودیم.
محمد پسر جذاب و اهل شیطنت و بسیارهات.
اولین و تنها شریک جنسی من بود. اولین باری منو با خودش برد خوونه خواهرش به بهوونه جمع کردن وسایلش و خلاصه چیزی که نباید میشد،شد.
حتی تصور این چیزا واسه من وحشتناک بود.و اولین بار که منو با خودش برد فقط گریه می کردم ازش بدم اومد.باهاش حسابی دعوا کردم.اصلا باورم نمی شد که این اتفاق واسه من بیوفته.بهش گفتم من به عنوان یه انسان حق داشتم بدونم چی قراره برام پیش بیاد.
اونم بی نهایت پشیمون بود و پا به پای من گریه می کرد چون بینمون یه علاقه واقعی بود که فکر می کردم با داشتن یه رابطه جسمی خراب می شه( اما نشد ) مدام سرکوفت زدم بهش که تو کارت اینه و علاقت در همین حد.
اما اعتراف می کنم رابطه جسمی علاقه رو خیلی بیشتر از قبل می کنه چون واقعا حس می کنی جسم و روحت متعلق شده به کسی و تو هم صا حب جسم و روح اون شدی. و این بود که پای من باز شد به دنیای سکس و شروع تجربه.....
من روحیه شاد و پرجنب و جوشی دارم.و واقعا حتی تصور بودن با یک مرد هم منو تحریک می کرد اما این عقاید سنتی خشک که از بچگی تو خوونه و مدرسه تو گوشمون خوندن من رو همیشه می ترسوند.(این صرفا نظر شخصیه!)
ماجرا مربوطه به یکی از سکس های من و محمد تو یکی از روزهای داغ مرداد.
{(یکم از خودمون تعریف کنیم!!!برای کسایی که دوست دارن تجسم کنن:من اندام ظریفی دارم پوست گندمی،موهایی خرمایی،چشم های درشت مشکی و لب های برجسته .چهره جنوبی دیگه)
محمد بیست سانتی از من بلندتره و اندام درشت و پوست سفید و چشای عسلی.}
اون روز قرار بود با هم یکم گردش کنیم و بعد به قول محمد بریم یه جایی با هم صحبت کنیم!!!!(منظورش سکس بود)
محمد چشمامو خیلی دوست داره واسه همین اون روز براش سنگ تمام گذاشتمو چشمامو بیشتر آرایش کردم.شیطنتم گل کرده بود می خواستم تحریکش کنم و بعد یه جایی مجبورش کنم پیاده شه یکم با هم قدم بزنیم!
واسه همین وقتی سوار شدم با ناز تو چشاش خیره شدم و آروم گفتم: سلام عزیزم....
و همینطور که با چشمای خمار بهش نگاه می کردم باهاش دست دادم.
از نگاه خیره ش و لبخندش فهمیدم که بله... تو راه داشت حرف میزد و ازین مخ زنی های معروف آقایوووون.منم همینطور که دا شت صحبت می کرد و دستش رو دنده بود دستمو گذاشتم رو دستشو شروع کردم به نوازش کردن.... دستمو آروم میاوردم بالا تا رو بازوهاش و با سر انگشت ام نوازشش می کردم یه دفعه ساکت شد و هر چند لحظه یک بار بر می گشت نگاهم می کرد.خودم هم تحریک شده بودم.اما من خود دار تر بودم و قصدمم اذیت کردن اون بود.برگشتم سمتش و با عشوه گری همون طور که بازوهاشو نوازش می کردم گفتم: عزیزم میشه بریم
…قدم بزنیم.

محمد گفت : چشششششششششششششششم ...... و همونطور که می رفت یهو مسیر رو عوض کرد به سمت خونشون. از شیطنتش خندم گرفته بود گفتم کجا داری میری؟(حسابی تحریک شده بود حتی از روی شلوارش هم پیدا بود)
گفت:خوووووونه!
من: چی؟(خودمو زدم به اون راه) اونجا واسه چی؟
محمد فقط خیره نگاهم کرد
من: محمممممممممممممممممممممممممممممد؟؟؟
محمد: آخ اینطور نگو محمد که می کشمت.....
منم که از حرفا و حرکاتش تحریک شده بودم آروم نشستم تا خوونه
وقتی رسیدیم درو باز کرد و من مثله یه دختر خوووب !پیاده شدم.هوا گرم بودو منم داشتم کم کم داغ میشدم.وقتی رفتیم تو از محمد یه لیوان آب خواستم.برام آورد و همونطور که ایستاده بودم و داشتم آب میخوردم ایستاد کنارمو بهم خیره شد نگاهاش دیوونم می کرد واسه همین دستم می لرزید و از گوشه لیوان می ریخت رو لباس و مقنعه ام.خودش فهمیده بود و داشت میخندید.تحریک شده بودمو عصبی.حسابی تنم داغ شده بود.از پشت سر بهم نزدیک شد و دستشو پیچید دور کمرم.
من:چکار می کنی؟
محمد بی توجه به حرفام: وای ی ی ی ی چقدر تنت داغ شده (هنوز لباس تنم بود) هنوز که من بهت دست نزدم عشقم
منو برگردوند سمت خودش و محکم گرفتم تو بغلش وااااای میمردم واسه بازوهاش.
منو نشوند روی مبل و نشست جلوی پام دستامو گرفتو فشار داد و آروووم باهام حرف میزد و با نگاهای خیره اش دیوونم می کرد.بعد بلند شد نشست روی پاهام جوری که سنگینی وزنش رو من نیوفته.دست کشید رو صورتمو مقنعه ام رو درآورد.نفسام نا منظم شده بود.دست کرد تو موهامو بازشون کرد و ریخت توی صورتم.از تو موهام دستاشو آورد پایین تا روی گردنم.و با انگشتا ش نوازش میکرد.خوب می دونست چطور تحریک میشم.(میدونید که خانم ها 10 برابر بیش تر از آقایون به نوازش حساس هستند.)
انگشتاشو کشید رو لبامو و موهامو از روی صورتم کنار زد.لباشو آروم گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن منم بی طاقت شده بودم دستمو کردم تو موهاشو شروع کردم به نوازش سرش و گوشاش و همزمان لباشو می خوردم.محکم بغلم کرد بعد آروم همونطور با دستاش سینه هامو فشار می دا د چند دقیقه تو همین حالت بودیم که من از هیجان داشت نفسم بند میومد بی اختیار آه می کشیدم.....
بلند شد مانتو رو درآورد و بغلم کرد بردم تو اتاق رو تخت. باز اومد کنارم و لب گرفت یه تاپ زرد رنگ یقه باز پوشیده بودم از تو یقه دسشو برد تو و انگشتشو کرد بین چاک سینه ام.
آروم صداش می کردم...... فقط می گفت جانم........
با یه دستش بلندم کرد و با دست دیگش تاپمو درآورد. اومد روی پاهام کمربندمو باز کرد و شلوارمو هم درآورد.گفتم چکار می کنی محمد؟
_هیچی عزیزم می خوام بخورمت..........
دستشو کرد پشت کمرمو بند سوتینمو باز کرد منم دستم رفت سمت دکمه های بلوزش و نوازش موهای سینش.
لباشو آروووم آورد پایین.....روی گردنم.....منم لاله های گوششو نوازش می کردم.
اومد پایین تر.... رسید به سینه هام شروع کرد با دستاش ماساژ دادن... حسابی تحریک شده بودم و سینه هام دردشون شروع شده بود(دردی که وقتی خانوما تحریک می شن تو سینه هاشون بوجود میاد و درصورتی که ارضا شن از بین میره)
محمد میدونست و سینه هامو با انگشتاش فشار میداد و وقتی ناله های منو میشنید بیشتر لذت میبرد و می گفت جااااااااااااانم......
با انگشتاش نوک سینه هامو گرفته بود و فشار میداد و با هر آه من فشار دستاشو بیشتر می کرد.
_ آخ محممممممممممممممممممممممممممممممممممد آرووووووم
_جان فدای سینه های داغت
_درد دارم اینطوری فشارشون نده
زبونشو گذاشت رو سینه هامو شروع کرد به خیس کردنش.... اون یکی سینه ام رو هم تو اون دستش گرفته بود
وفشار میداد.....لباشو گذاشت نوک سینه ام و شروع کرد به مکیدنش حسابی خیس بودم...... داشتم دیووونه می شدم....
از سر لذت ناله می کردمو محمد بیشتر تحریک می شد....زانوشو هم گذاشته بود بین پاهامو آروم فشار میداد.
حالا همه ی سینمو کرده بود تو دهنشو وبه طرز وحشتناکی می مکید.بی انصاف جوری می مکیدش که وقتی دهنشو می برد پایین و لباشو میاورد بالای سینه جوری هوا جمع می شد تو دهنشو مثل این بود که با هر مکیدن یه ضربه محکم به سینم وارد می کنه.
از هیجان و شهوت و درد داد میزدم سرشو گرفتم تو دستامو آوردم بالا با التماس نگاهش کردم و گفتم ترو خدا آروووووم تر....
واااااای باز می خواست شیطنت کنه با اون خنده ی شیطانیش گفت : درد داره عزیزم ؟ وای ی ی ببخش
و سرشو گذاشت رو سینه ام و اینبار با فشار بیشتر شروع کرد به مکیدن و گاز گرفتن.نوک قهوه ایی سینه هام قرمز شده بودن ..... اون دستشو هم برد پایین و شروع کرد به مالیدن کسم از روی شورت.
بی حال شده بودم.با زانوم زدم به پاهاش بلند شد .دستمو بردم سمت کیرشو و گرفتمش تو دستام.یه آه کشید دراز کشید اونطرف تخت.شرتشو کشیدم پایین و کیرشو گرفتم تو دستم.وای که وقتی راست میشد چه ترسناک میشد.خیلی کلفت بود اما متاسفانه خط کش همراهم نبود که ببینم چند سانته!!!!!! با انگشتام شروع کردم به نوازشش.دستمو بالا و پایین می کردم و حس می کردم که داره تو دستم سفت تر میشه.نفس های محمد بیشتر تحریکم می کرد.
_پاتو بیشتر باز کن محمد
_آروووم برام بخورش،همشو بکن تو دهنت
_این خیلی بزرگه همش تو دهنم جا نمی شه(کلی ذوق مرگ میشد وقتی اینو می گفتم)
لبامو گذاشتم رو نوکشو آروووم بوسیدمش.بعد با زبونم همه جای کیرشو خیس کردم.دیگه صدای نفساش به آه تبدیل شده بود و منو بیشتر تحریک می کرد که به اوج برسونمش....
آروم با لبام همه جای کیرشو می بوسیدمو خیس می کردم.لبامو گذاشتم سرشو شروع کردم به مکیدن
_آه ه ه ه ه ه نیلوی من......
_جان............... عزیزم................ دوست داری؟
بیشتر از نصف تو دهنم نمی رفت ،می رفت ته حلقم بدم میومد واسه همین مجبور بودم همه جاشو جدا جدا بمکم خودم حسابی خیس بودم..... همینطور که لذت می برد خواستم یکم اذیتش کنم...... برای همین علاوه بر مکیدن با دستام لای پاهاشو رونشو نوازش می کردم تا پاهاش کاملا بی حس شه...... از ناله هاش که بیشتر میشد، حس کردم داره به ارضا نزدیک میشه......
تندتر می مکیدم و بیشتر نوازشش می کردم تا اینکه سرشو آورد بالا و گفت دراز بکش.دیدم وقتشه و همون طور که با خنده نگاهش می کردم لبمو گذاشتم رو سر کیرشو سریع یه گاز کوچولو گرفتم که صدای فریادش تو خووونه پخش شد. داد میزد و برام خط و نشون می کشید منم بلند بلند بهش می خندیدم میدونستم تا چند لحظه نمی تونه بلند شه اما وقتی بلند شه دهنمو سرویس می کنه.....خودش خندش گرفته بود اما با اخم نگام می کرد....
اومدم از زیر دستش فرار کنم که بلند شد و از پشت محکم گرفتم و پرتم کرد رو تخت
_ من حسابی از تو برسم.........
_نه ببخشید محمد جان حواسم نبود اشتباهی............
اومد رو سینم و همینطور باهام دعوام می کرد دست و پا میزدم که بلند شم. با یه دستش کمرمو محکم گرفتو با دست دیگش پاهامو از هم باز می کرد. شرتمو درآورد و با انگشتاش شروع کرد به بازی کردن با کسم. نفسم داشت بند میومد.انگشتشو می کرد لاش و در میاورد.با نوک انگشتاش چوچولمو می مالید......وااااااااااااااااااای با این کارش دیووونه می شدم.....چشمامو بسته بودمو تند تند نفس می کشیدم...........یهو خیسیه زبونشو حس کردم..............
سرشو نوازش می کردمو اونم با زبونش دیوووونم می کرد..با لباش با چوچولم بازی می کرد......... داشتم ارضا می شدم.فکر کنم از فشاری که به دستش آوردم فهمید.
بلند شد دوباره اومد رو سینه ام.با پاهاش پاهامو گرفت یه دستش زیر سرم بود و دست دیگشو محکم پیچیده بود دور کمرم جوری که نتونم تکون بخورم.
سرشو آورد نزدیک گوشمو گفت: برسم حسابتو؟
_آخ نه نه محممممممممممد......... نه نه (می دونست وقتی اینطور با عشوه می گم نه یعنی آره )
_چرا نه عزیزم؟
(و همینطور آروووم کیرشو میمالید بهم تا دیووونه ترم کنه)
مگه مال تو نیست؟
(داشت سرشو می کرد تو)
_چرا.محمدم (بازوهاشو محکم گرفته بودم و چنگ میزدم)
آروووووم.................
آخ..............
محمممممممممممممممممممممممممممممد
_جووونم عزیز دلم
(داشت آروم فرو می کرد تو)
فدای تن داغت
من خیلی تنگ بودم و واقعا درد می کشیدم
کنار گوشش نفس نفس میزدم
دیوونم کردی دختر
دیگه داشتم جیغ می کشیدم
_آروووووم باش خانمم الان تموم میشه
ششششششششششششششششششششششششششششششش
واااااااااااااای تا ته رفته بود تو.......داشت آروم عقب جلو می کرد.....................
داشتم ارضا می شدم..........از ناله های من اون بیشتر لذت می برد و .............به ارگاسم رسیدم..........تو دستای محمد می لرزیدم.........محکم گرفتم..........اونم داشت ارضا می شد............... یه آه بلند......................
لباشو گذاشت رو لبامو.................. با هم رفتیم تو ابرا.....
     
#172 | Posted: 26 Jan 2012 05:53
کون دادن به خاطر پاس کردن ریاضی

سلام دوستان . خاطره ای که براتون تعریف کاملاً حقیقت داره و مربوط میشه به زمان دانشجویی من .
سال 81 تو شهر سنندج درس میخوندم .اون موقع به خاطر درآمد زایی کارهای گرافیکی انجام میدادم و برای چاپ سفارشاتی که برام میومد به یه دفتر چاپ تو خیابان پاسداران سنندج می رفتم که اون دفتر داخل یه پاساژی بود که اسم اون پاساژ تو ذهنم نیست . روبروی دفتر چاپ یه نمایشگاه و فروشگاه لباس عروس بود که یه منشی ردیفی داشت . قد متوسط - تپل و صورت با نمکی داشت که خیلی به من آمار میداد . منم از خودم تعریف نباشه قد بلند و اندام ورزیده دارم . تقریباً یک ترم از تحصیلم مونده بود که یک روز که واسه سفارش چاپ رفته بودم چاپخونه.گیسو (اسم مستعار منشی نمایشگاه لباس عروس ) طوری بهم آمار میداد که مسئول چاپخونه هم که یه جوونی بود هم سن و سال خودم گیر داد که یه شماره تماس به گیسو بدم . منم از چاپخونه رفتم بیرون و یه چرخی تو پاساژ زدم - یه کارت از جیبم درآوردم و رفتم داخل نمایشگاه . کارتمو دادم به گیسو و گفتم شمارتو بهم بده. گیسو هم کارت نمایشگاه و داد و گفت فردا 10 صبح زنگ بزن.فرداش من زنگ زدم و یه کم حرف زدیم و تا حدودی در دوستی باز شد . اون موقع موبایل نداشتم و شماره خونه مجردی که تو سنندج داشتمو به گیسو داده بودم.چند جلسه ای تلفنی با گیسو صحبت کردم . دختر با نمک و شیطونی بود . ازش خوشم اومده بود ولی بیشتر دنبال این بودم که بکشونمش خونه و یه حرکت جهشی بزنم.

گیسو چون اقوام زیاد داشتن تو سنندج اهل بیرون رفتن و پارک و کافی و شاپ و این صحبتا نبود .منم که دنبال تلفن بازی نبودم . ناگفته نباشه که گیسو ترم آخر من تو همون دانشگاه ما پذیرش شد و تو رشته حسابداری ( منم که ترم آخر عمران بودم ) . خلاصه یه روز که داشتیم با این خانم تلفنی کسشعر میگفتیم بهش گفت گیسو من از تلفن بازی و بچه بازی خسته شدم . این چه رفاقتیه ؟؟؟؟؟اونم همون بهانه های قبلی و نهایتاً گفت تو بگو من چه کار کنم . منم بهش پیشنهاد دادم که بیاد خونم . خونه من شهرک کشاورز بود و تا دانشکده علوم انسانی تقریباً 10 دقیقه پیاده راه بود . خلاصه گیسو پذیرفت و قرار شد تو همون هفته بعد از یه کلاس بعد از ظهر در خدمتش باشم . به خودم قول دادم که وقتی اومد جلو خودمو بگیرم و خیلی زود وارد اصل قضیه نشم . بالاخره باید ترم آخری هم فیض می بردم و بعد میومدم تهران . خلاصه روز موعود فرا رسید و گیسو خانم خرامان خرامان وارد خونه دانشجویی من شد که واقعاً خونه مرتب و ردیف و کس پسندی بود . ترتیب پذیرایی و دادم و نشستم کنار این خانم تپلی که از تصور غلتیدن تو اون گوشت و کون هم لذت میبردم . گرم صحبت شدیم و من دست گیسو و گرفتم و آروم آروم نوازش میکردم و گیسو خانم هم گیسو زبونی میکرد و میخندید . من دست گیسو و رها کردم و شروع کردم به میوه پوست کردن . چیدم تو بشقاب و گذاشتم جلوش . تا اومد یه برش سیب برداره بشقاب برداشتمو و گفتم خودم باید دهنت بذارم . اونم با یه شیطنت یه لبخندی زدو چشاشو بست و دهنشو باز کرد . یه برش سیب گذاشتم دهنشو خورد . یه پر پرتقال و به همین ترتیب گیسو هم دهن من میوه میذاشت . نوبت من که شد باز گیسو چشاشو بست و من اینبار جای میوه لبمو گذاشتم رو لبش . یه لحظه جا خورد . اصلاً انتظار نداشت . ولی عکس العمل بدی هم نشون نداد و لبمو بوسید و یه لبخند نازی زد . بشقاب میوه رو گذاشتم رو میز و بازم شروع به نوازش دستش کردم . اینبار بهش نزدیکتر شدم . تقریبا چسبیده بودم بهش . وای که چه رونای گرمی داشت . تصورشو بکنید که یه کس ردیف پیشت باشه و اون روز تصمیم به کردن نداشته باشی . آخ که چه شق درد بدی بود . تقریبا با هر نوازش یه بوسه رو گونه گیسو میزدم و حرفای عاشقانه ( کسشعر ) که دختر خانوما خیلی دوست داشتن براش میگفتم و اونم تو حال خودش داشت کیف میکرد . 2 ساعتی پیشم بود . من که از بیضه درد دیگه جون نداشتم . ولی راضی بودم چون گیسو اون روز خیلی با رفتار من حال کرده بود ( اینو تو دعوت های بعدی بهم گفت ) خلاصه موقع رفتن همو به آغوش گرفتیم و واسه چند دقیقه لب به لب بودیم . من که حسابی راست کرده بودم ، محکم گیسو و به خودم چسبوندم که راستی کیرم و حس کنه و احساس کنه من عاشق اونم و با وجود کیر راست و خونه خالی ازش سکس نخاستم . گیسو رفت و شب بهم زنگ زد و بابت همه چی تشکر کرد و آخر حرفهاش بهم گفت که سفتی کیرم و حس کرده و به وجودم افتخار کرده که اینقدر باکلاس باهاش رفتار کردم و خوره بازی در نیاوردم . البته گیسو خانم بجای واژه پر افتخار کیر بعلت خجالت الکی که از خودش نشون میداد از کلمه آلت تناسلی استفاده کرد .

گیسو بهم قول داد که تو چند روز آینده بازم پیشم بیاد . دو هفته ای گذشت و من منتظر روز قرار تا اینکه گیسو اومد و اینبار به محض ورود به خونه خودشو چسبوند بهم و یه لب سیر به هم دادیم . گیسو روسریشو باز کرد و بی مقدمه مانتوشو درآورد . نه اینکه لخت بشه . یه تاپ تنش بود با یه شلوار لی . وای خدا چی میدیدم . چه کونی . چقدر گرد و دوست داشتنی بود . باور کنید اون لحظه آرزویی جز کردن اون کون نداشتم . گیسو نشست و منم بساط پذیرایی رو مهیا کردم . اینبار یه مقدار هم آبجو آوردم . مشغول حرف و بوسه بودیم . چند پیک آبجو ریختم و با هم خوردیم . تصمیم داشتم به هر ترتیبی شده اون روز گیسو و لخت کنم و خودمو رو کونش خالی کنم . شروع به نوازش گردنو لاله گوشش کردم و با لبام رفتم سراغ گردن و گوش و زیر چونه .گیسو لذت میبرد و منم فقط به فکر کردن . همونطور که گردنشو میخوردم رفتم رو سر سینه و یه کم پایینتر که سوتیئن نامرد محدودم کرد . شروع به نوازش سینهاش کردم و تا جایی که راه میداد لبامو به سینه و چاک سینه گیسو می رسوندم و زبون میزدم . تا اینکه گیسو دستش رفت به سمت تاپش و کشید بالا و گفت راحت بخور . منم نامردی نکردمو سینه هاشو از زیر سوتیئن درآوردم و شروع به خوردن کردم . گیسو تو لذت کامل بود و من تو حال خوردن سینه هاش ((((( واقعاً من لذتی نمیبردم از خوردن سینه هاش .فقط میخوردم تا مستش کنم و به اون کون زیبا برسم - اینم بگم که من دیوانه و روانی کونهای گرد و تپلی ام )))) شکمشو میمالیدمو سینه هاشو میخوردم و سعی کردم دستمو برسونم به زیر شلوار . شلوارش تنگ بود و ورود دست من به محدود غیر مجاز خیلی سخت بود . صداش دراومد که آرش چیکار میکنی ؟؟؟؟اونجا نه . منم با یه لحن مظلوم نمایانه چند بار ازش خواستم که فقط نوازش . اونم قبول کرد که دکمه های شلوارشو باز کنه تا از رو شرت کسشو بمالم . ((( واسه رسیدن به اون کون کس لیسی هم عالمی داشت ))))کسش خیس خیس شده بودم . یه کم که مالیدم از لبه های شرتش انگشتم رو بردم تو کسشو لای کسشو مالیدم . حتی 5 دقیقه هم نشد .اینقدر تحریک شده بود که خودش شلوار و شرتشو با هم کشید پایین و سر منو به سمت کسش هل داد . من که کیرم داشت میترکید گفتم اجازه بده منم لباسم رو در بیارم که گیسو خواست خودش اینکارو واسم انجام بده . خلاصه هر دو لخت شدیم و گیسو خوابید رو زمین و من طوری خوابیدم که کیرم سمت صورت گیسو باشه و خودم کس لیسی کنم . خلاصه دوستان چند دقیقه ای به این منوال گذشت من خوردم و گیسو هم کیر خوری کرد . یه لحظه دیدم گیسو ناله ای کرد و چند تا نفس بلند کشید . فهمیدم ارضاء شده . زود بغلش کردمو نازشو کشیدم . چند دقیقه تو بغلم بود تا آروم شد و بهم گفت آرش جون ،ممنونم . واقعاً لذت بردم . حالا نوبت توئه . اما من دخترم .نمیتونم کس بهت بدم . منم از خدا خواسته پریدم تو حرفشو گفتم ، خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
گفت یعنی چی ؟؟؟؟گفتم از کون بهم بده . گفت شنیدم خیلی درد داره . گفتم اگه بهم اعتماد داری ،نمیذارم اذیت شی . گیسو قبول کردو من دست به کار شدم . خلاصه از هر ماده روان کننده ای فکرشو بکنید استفاده کردم تا 3 انگشتم تو کونش جا شد . آخ که چه تنگ و گرم بود . دیگه وقتش بود . ناگفته نمونه از ژل سیمپلکس استفاده کرده بودم و زمان واسه لذت کافی داشتم . گیسو قنبل کرد و من سیر کیرمو آروم دم سوراخش حرکت میدادم . هم کیر من و هم سوراخ گیسو هر دو چرب چرب آماده پذیرایی ازهم بودن . بعد از یه کم درمالی سرشو کردم تو . یه جیغ کوتاهی کشید. اما من بیشتر نکردم تا همچنان عضلات کونش به کیرم عادت کنه . آروم آروم میلی متری میکردم تو کونش تا اینکه کاملا با سایز کیر ما میزون شد . درد میکشید اما به گفته خودش لذت بخش ترین درد زندگیشو کشیده بود . حسابی گیسو و از کون کردمو همه آبمو تو کون گیسو خالی کردم .گیسو کونده اون روز با رضایت کامل از کون دادنش از خونه من رفت و منم که حسابی خسته شده بودم یه دوشی گرفتمو تخت خوابیدم . شانس بد من چند روز بعد گیسو منو با یکی از دوست دختر هام که فابریک بود دید و کلی داد و فریاد و فحش و بد و بیراه . حالا دیگه این یکی زید ما هم که قضیه رو دید شاکی و با من قهر کرد . از گیسو ناراحت شدم و به خودم قول دادم یه حال اساس ازش بگیرم . از در پشیمونی وارد شدم و خایمالی گیسو خانوم و میکرد . بلکم باز یه کون ردیف بهم بده . اما نداد که نداد . من به دروغ به گیسو گفته بودم که همه استاداشونو میشناسم و اگه از هر درسی نمره کم بیاره میتونم واسش نمره قبولی بگیرم .اینو فقط به دروغ گفته بودم تا بتونم یه طوری دل این خانومو بدست بیارم . ولی کله خرابتر از این حرفا بود . کم کم به امتحانهای پایان ترم نزدیک شده بودیم و من باید تمام واحد هامو پاس میکردم و از سسندج خداحافظی میکردم. یک ماهی دل به درسام دادم و گیسو هم مشغول درساش بود و اون یکی زید ما هم همچنان تو قهر .امتحانها تمام شد و من کمتر از 2 هفته دیگه مهمون سنندج بودم تا اینکه شرایط کردن کون گیسو خانوم مهیا شد . بچه ها میدونم داستانم طولانی شده اما سعی کردم چیزی از قلم نیافتاده باشه (((( عذر خواهی ))))
گیسو ریاضی افتاد و نمره 7 اون راهی به سوی کردن مجدد اون گوشت خوشمزه . بهم زنگ زد که آرش من ریاضی 7 شدم . تو بهم قول دادی که نمره برام بگیری. منم گفت باشه . خیالت راحت . فرصت زیادی نداشتم . اون موقع نمره ها رو برد دانشگاه اعلام میشد . مثل حالا اینترنتی نبود . بعد از اینکه نمره ها اعلام میشد تو یه فرصت 3 روزه واسه تجدید نظر نهایی زمان بود و بعدشم نمره های نهایی اعلام میشد . باید تو این 3 روز کارو تموم میکردم . آماری که گرفته بودم ،فهمیده بودم استاد ریاضی خانوم بچه شهر پاوه است . با یکی از دوستام که بچه سقز بود هماهنگ کردم و ازش خواستم که به لهجه پاوه ای با گیسو خانوم صحبت کنه و خودشو جای استاد ریاضی معرفی کنه . هرگز یادم نمیره. دوستم با چنان مهارتی اینکارو کرد که گیسو ایمان پیدا کرد ریاضی پاس شده. به گیسو کون خوشگل زنگ زدم . گفتم گیسو شماره استادتو بهت میدم . باهاش هماهنگ کردم . محض تشکر یه زنگ بهش بزن و خودتم ازش تشکر کن . خیلی خوشحال شد و کلی قربون صدقم رفت . اما من براش شرط گذاشتم . گفتم الان شماره استادتو میدم.اما باهاش که حرف زدی و مطمئن شدی فردا صبح پیشمی . اگه نیای باهاش هماهنگ میکنم همون 7 رو برات تایید نهایی کنه . خلاصه گیسو پذیرفت و من شماره دوستمو بهش دادم.گیسو زنگ زد و رفیق من هم با هنرنمایی فوق العاده خودشو جای استاد اون جا زد و کلی منت سرش گذاشت که من به خاطر آرش اینکارو میکنم و هیچکس نفهمه که با من در تماس بودی و صحبتهایی که گیسو خیالش راحت بشه .

همه چی مطابق میل من انجام شد و گیسو جونم فردای اون روز ،ساعت 8 صبح با اون کون نازنینش فقط به نیت دادن به من به خونه مجردیم که یه دنیا ازش خاطره دارم اومد. بدون هیچ مقدمه ای ازش خواستم لخت بشه .خودم هم لخت شدم . خوابیدیمو همو بغل کردیم و بوسه و لب و نوازش کس و کون و کیر و ..........
گیسو رو شکم خوابید و من اومدم پشتش و طوری نشستم که کاملاً به کونش مشرف باشم . لای کونش و باز کردم . وای خدا . انگار نه انگار که یه بار اینو سیر کردم . اما کونی که اون داشت فوق العاده بود.بدون لحظه ای صبر شروع به خوردن سوراخ کونش کردم . لیس میزدم و زبونمو رو سوراخش فشار میدادم و از بالا تا پایین کسشو میلیسیدم . اصلا نمی خواستم لحظاتم رو از دست بدم . فقط کون گیسو رو میخواستم . با تمام وجودم کونشو میخوردم و آماده کردن میکردم. گیسو کاملا خیس خیس شده بود و ترشحات کسش بیرون اومده بود . با زبونم سوراخ کونشو میخوردم و با انگشنتم لای کسشو و ناز کسشو میمالیدم . غرق لذت بود و مثل دفعه ای قبل با ناله نفس نفس زنان به ارگاسم رسید و بی حال افتاد . اما من به کارم ادامه دادم .دیگه حسابی کونش خیس خورده بود .یه مقدار کرم به سر کیرم مالیدم و گذاشتم دم سوراخ کونش و با یه فشار کردم تو که از درد پاهاش رو سفت کرد و دستاشو مشت کرد . به همون حالت ثابت موندم تا یکم حالش جا بیاد . یکم که گذشت کاملا شل شد و خیلی ناز گفت بکن . منم نامردی نکردمو با چه عشقی اون کون زیبارو کردم و کردم و تلمبه زدم . بعد ازش خواستم به حالت سگی بشینه . تو همون حالت کونشو کردم و حسابی آبش دادم .گیسو تا عصر پیشم بود و یه بار هم بعد از ناهار بهم کون داد .
تا اینکه 3 روز بعد نمره های نهایی ریاضی گیسو خانوم اعلام شده و گیسو کون خوشگل من دید که نمره نهایی اون 7 اعلام شده . همون روز استادشو میبینه و علت رو جویا میشه .و استادش کاملاً اظهار بی اطلاعی میکنه از هماهنگی بابت دادن نمره . چند روزی به تلفن گیسو جواب ندادم . تا روزی که میخواستم سنندج رو ترک کنم. زنگ بهش زدم و تمام ماجرا رو براش تعریف کرد . بابت اینکه به خاطر نمره اینکارو باهاش کرده بودم چند تایی فحشم داد ،اما به خاطر عشقی که به کونش داشتم بخشیدم . بعد از اون ماجرا تا 2 سال بعد هم با هم دوست بودیم و من فصلی یه بار به سنندج میرفتم و گیسو عزیزم اون کون زیباش رو در اختیار کیر من میذاشت
     
#173 | Posted: 26 Jan 2012 05:54
اولین سفر حاجی به سانفرانسیسکو

اولين سکس من در 19 سالگي بود. يه مدت بود که خيلي تو کف بودم تازه حاجي سرو گوشش مي جنبيد و سيخ مي شد!
بد مصب مگه مي خوابيد حالا منم مجبور بودم با ضربات دست تو سر حاجي بيهوشش کنم من يه دوستي داشتم که همه حرفامو بهش مي زدم يه بار بهش گفتم خيلي تو کفم گفت واسا يه مکان پيدا کنم شماره يه تيکه به تورم خورده منم به خاطره اين که اين رفيقم زياد کس مي گفت حرفشو به کيرم واسل کردم يه روز تو خونه داشتم با تخمام يه قول دو قول بازي مي کردم که تلفن زنگ زد ديدم همين دوستم محمد گفت: پاشو بيا مکان دارم ادرسشو داد!
گفت: هر چي پول داري ور دار بيار ما هم پاشديم رفتيم حمام يه صفايي به حاجي داديم به ادرس طرف رفتيم در زدم يه نفر که تا حالا نديده بودمش اومد در و باز کرد دو ستم محمد پشت سرش بود گفت بفرما بيا تو نمي دونم چرا باورم نمي شد مي خوام امروز مرد بشم دوستم گفت چقد اوردي؟
منم گفتم ۲۸۰۰۰تومان گفت بده بياد!
منم دادم محمد زنگ زد به کسه ….
وقتی اومد وقتي ديدمش کف کردم قد بلند هيکل رو فرم کمر باريک چشما درشت اسمش ندا بود تا اومد گفت پولا رو بديد!
واقعآ اين کسا چقد مادي هستن خوب بيان مفتي بدن يه ثوابي هم ببرن! برا اون دنياشونم خوبه.
بد خودش يه مقدار اضافه کرد بهش داد من عين لبو سرخ شدم چشام سرخ شده بود بدنم مي لرزيد داشتم ميمردم
بهم گفت: غش نکني حال و حوصله بيمارستان و ندارم!
همه به من خنديدن همون يه کم اعتماد به نفس رو هم به فاک رفت
دختره گفت دِ زود باش بيا تو محمد بهش گفت باره اولشه هواشو داشته باش
من دست محمد و گرفته بودم که دختره دستمو کشيد تو اتاق منو انگار دارن از مادرم جدا مي کنن رفتم تو دختره مانتو و روسريشو در اورد موهاش تا دمه کونش بود شرابي واي چي ميديدم
عجب کسي بود گفت لخت شو منم با خجالت پيرنو شلوارمو در اوردم اون خيلي راحت لباسا شو در اورد ولخت شد با کرست و شرت روبروم بود اونا رم در اورد حالا لخت لخت بود من داشتم ديوونه مي شدم گفت شرتتو درار منم با خجالت در اوردم اين کير ما که داءم الشق بود خوابه خواب بود!
گفت دلم نمياد بيدارش کنم و اومد شروع کرد به ساک زدن آب دهانش داغ داغ بود حالا ديگه راست راست بود منم سينه هاشو مالوندم حسابي نوکشونو خوردم خيتي خوشمزه بود نوکش حسابي شق کرده بود کسشو حسابي ما لوندم تا خيس خيس شد پاهاشو برد بالا گفت از کس ميزني يا کون؟
منم روم نشد به گم از کس گفتم از جلو!!!
نمي دونستم کجاش بايد بزارم کسش سفيد سفيد بود يه مو هم نداشت خودش کيرمو گرفت گذاشت تو پايين کسش داخلش خيلي داغ بود عين بخاري منم شروع کردم به عقب جلو دختره هي مي گفت عجب کيري داري بکن منو جرم بده همش مال خودته با اين حرفاش حسابي کيرمو خر کرد ديگه داشت آبم ميومد اوردمش بيرون گفت بريزش رو کسم درش اوردم برام جق زد تا همه آبم کامل اومد ريخت رو کسش فکر کنم يه200سی سی اومد!!!
پاشدم يه لب ازش گرفتم بد لباس پوشيدم اومدم بيرون با عجله دوستامو ول کردم رفتم خونه بد فهميدم کلأ به بهش ۳۲۰۰۰تومن دادن محمد حسابي تيغم زد کس خارش‌ ممنون که داستانه منو خونديد!
     
#174 | Posted: 26 Jan 2012 05:58
سكس با خانم رسولي
زمستون پارسال روز شنبه بود كه صبح خروس خون ساعت 11 از خواب بيدار شدم و طبق 364 روز ديگه سال اول كار ضبطمو روشن كردمو صداشم بردم بالا و مستقيم نيت كردم كه برم حموم و دوش بگيرم, خلاصه بعد اينكه ىوش گرفتم اومدم بيرون و لباس پوشيدم و تا در خونمونو باز كردم بزنم بيرون ديدم نيم متر برف باريده, ريدمان شد به اعصابم و اومدم تو تا لباساي زمستونيمو بپوشم, يه پوليور سفيد و كلاه سفيد و عينك ايينه ايمو زدمو و رفتم بيرون, هنوز به سر خيابون نرسيده بودم كه موبايلم زنگ زد, از شركت تماس گرفته بودن كه زود بيا يه نفر كامپوترشو اورده براي تعمير و ما هم سر در نمي ياريم چه مرگشه.خلاصه اول صبح اول هفته 2 تا ضد حال خوردم. وقتي رسيدم شركت ديدم يه خانوم خيلي با كلاس حدود 30-35 ساله با وزنه تقريبا زياد و موهايي كه نصفش بيرون بود و هاي لايتش كرده بود نشسته جلوي ميزم اما خبري از بقيه نيست. سلام كردمو رفتم پشت ميزم نشستم, ديدم نخير اين زنه هنوزم مثله جن ديده ها داره ميخ كوب منو نگاه مي كنه, اينقده منو نگاه كرد كه من از رو رفتمو سرمو انداختم پايين و گفتم : مي تونم كمكتون كنم ؟گفت : اقا مسعود شمايين ؟گفتم : بله خودمم.


گفت : من رسولي هستم, اين دستگاهم خراب شده و برنامش اجرا نمي شه - منظورش ويندوز بود كه بالا نمي اومد-. بعدش من شروع كردم به ور رفتن با كامپيوتر خانوم رسولي, يه ويندوز جديد روش نصب كردمو يه دستي هم به سرو گوش ويندوزش كشيدمو بهش گفتم : بفرمايين خانوم رسولي اينم كامپيوتر شما صحيح و سالم, ببخشيد كه معطل شدين.خانوم رسولي گفت : خواهش مي كنم خيلي ممنون.تو تمام مدتي كه من داشتم كار مي كردم اون داشت منو نگاه مي كرد, خلاصه بعد از اينكه تصفيه حساب كرد ديدم كه بنده خدا نمي تونه كيس شو چند طبقه ببره پايين مخصوصا كه كفش پاشنه بلند هم پاش بود بخاطر همين كيس ور داشتم و بهش گفتم : من براتون ميارم, اونم كلي تشكر كرد. تا اومدم از در برم بيرون ديدم علي خالي بند - صاحب شركت- اومد تو, گفتم : معلومه كجا بودي ؟گفت : رفته بودم بانك چك خرد كنم.گفتم : من كيس خانوم رسولي رو براشون ببرم پايين و بيام.خانوم رسولي جلوتر از من راه افتاد, يه لحظه چشمم افتاد به لمبرهاي كووونش كه مثل كيسه هاي دوغ بالا و پايين مي رفتن, خداييش من از زن ودخترجماعت خوشم نمي ياد ولي از كووون جماعت اونم از لمبرهاي بزرگ خفن خوشم مياد, خلاشه تا رسيديم دمه در چون برف باريده بود و زمينم ليز بود, تا خانوم رسولي پاشو گذاشت توپياده رو غيبش زد نگو ليز خورده و چهار چرخش رفته هوا, ديدم كل لباسش برفي شد اما خداييش بد جوري زمين خورد, خلاصه مجبورا دستشو ررفتم و بلندش كردم اونم كه هي اخو اوخ مي كرد و يكم هم خجالت كشيده بود


با دستاش مانتوشو تميز كرد منم بهش گفتم : پشت مانتوتون كثيفه.اونم پرو پرو گفت : مي شه شما زحمتشو بكشين ؟منم كه بدم نمي اومد لمبرهاي كوووونشو لمس كنم با دست راستم كه خالي بود - اخه با دسته چپم كيسو پرفته بودم - دستمو كشيدم روي كووونش اما كاملا حس كردم كه عمدا كووونشو داد عقب ولي بروي خودم نياوردم بعد خانوم رسولي دزد گير ماشينشو كه يه زانتياي نقره اي بود زد و منو كيس رو گذاشتم رو صندلي عقب و اون ازم كلي تشكر كرد و منم رفتم بالا تا به كارام برسم.دو روز بعد صبح دوشنبه وقتي از خزنه اومدم بيرون و خواستم برم سر كار ديدم يكي داره بوق مي زنه, بعله خودش بود خانوم رسولي با زانتياي نازش وايساده بود تو كوچه ما, با خودم گفتم : اي دهنت سرويس اين ادرس منو از كجا پيدا كرده, رفتم جلو و باهاش سلام و عليك كردم و اونم بهم گفت كه دوباره كامپيوترش خراب شده و چون اومدن به شركت براش سخت بوده اومده دنبالم تا برم تو خونشون درستش كنم. منم سوار ماشين شدم بعده اينكه راه افتاديم بهش گفتم : راستي خانوم رسولي شما ادرس منو از كجا اوردين ؟گفت : از شركت سوال كردم اونا بهم دادن.منم كه مي دونستم اونا اين كارو نمي كنن گفتم : خانوم نگه دارين.اون كه خيلي تعجب كرده بود گفت : چرا مگه چي شده ؟گفتم : من از ادم دروغگو خوشم نمي ياد.يه قيامه مظلومانه اي به خودش گرفت و گفت : خب ا گه راستشو بگم پياده نمي شي؟گفتم : نه.گفت : اون روز كه اومده بودم شركت, موقع ظهر وقتي مي خواستي بري خونه دنبالت كردم. هر چي سوال كردم كه چرا اين كارو كردي چيزي نگفت.خلاصه رفتيم تا رسيديم خونشون روي در خونشون تابلوي اموزشگاه ارايش بانوان زده بودن, فهميدم كه طرف ارايشگره, بعد رفتيم داخل خونه كامپيوترش تو اتاق خوابش بود من رفتم نشستم پشت كامپيوتر و روشنش كردم و اونم رفت تو اشپز خونه و برام قهوه اورد. من هر قدر با كامپيترش ور رفتم عيب و ايرادي توش پيدا نكردم, شصتم خبردار شد كه بايد ايراد از كس و كووون خانوم رسولي باشه و يحتمل يه سكس درست و حسابي امروز افتادم. اونقهوه رو اورد و امد نشست كناره من اما خودشو بد جوري خودشو چسبوند به من, ولي من بروي خودم نياوردم همين طور كه داشتم با سيستمش ور مي رفتم چشمم افتاد به يه شاخه كه اسمش سوپر بود, وقتي بازش كردم حس كردم خانوم رسولي يه كم هول شد.


ازش پرسيدم : اينا چيه ؟گفت : نمي دونم خودتون نگاه كنين ببينين چيه ؟گفتم : نكنه ويروس داشته باشه ؟گفت : امتحانش كنين.منم تا بازش كردم چشمتون روز بد نبينه ديدم كه يه مرده داره كس يه دختر خوشگلو مي خوره, يهو خانوم رسولي دست انداخت و كيرمو گرفت و با صدايي خيلي حشريي گفت : منم از اينا مي خوام.گفتم : بله !!! چي مي خواي ؟!!گفت : بابا كييييييير مي خوام, كيييييير.گفتم : مگه شوهر نداري ؟گفت : دارم ولي هفته اي يه شب خونس. خواهش مي كنم.گفتم : باشه يه پرس از اون كووونت مي خوريم.گفت : پس دسرشم كسسسمو بخور.گفتم : جووون باشه عزيزم.با حوصله شروع كردم به دراوردن لباساش يعني همون لخت كردنش, اول پيرهنشو و بعد دامنشو در اوردم يه كرستو شورت ست صورتي پوشيده بود كه واقعا بهش ميومد, يه نگاه به چشاش كردم ديدم نياز ازشون مي باره ديگه معءل نكردم و شورتو كرستشو در اوردم, پستوناش يكم بزرگ بودن ولي بدم نبودن, گفتم : اجازه خوردن هست.گفت : همش ماله خودته بفرمايين.انداختمش روي تخت و و خودمم رفتم روش, اول از همه رفتم سراغ لباش كه رژ مايع قهوه اي و اون خط لب دقيقش داشت منو مي كشت تا جايي كه مي تونستم بهترين لبي رو كه از دختري تا حالا گرفته بودم ازش گرفتم. وقتي رفتم سراغ گردنش ديگه چشاشو بست منم اروم اروم رسيدم به پستوناش و يكمي باهاشون بازي كردم تا تحريك شن و بعد بين دو تا پستونشو خوردم كه يكي از نقاط حساس بدن خانوماس و خياي اونا رو تحريك مي كنه _ اينم نكته اموزشي داستان _ اونم همش مي گفت : بخور اوف بخور خوشگله بخور.كم كم رفتم به سمت جنوب بدنش و يكمي نافشو ليس زدم و بعد رسيدم به كسش كه معلوم بود از قبل اماده بوده و كسشو حسابي تيغ مالي كرده بود.


يه ماچ ابدار از كسش كردم كه باعث شد سرو صداشو بيشتر كنه, شروع كردم به خوردنه كسش و زبونمو حلقه مي كردم و فرو مي كردم تو كسش بعد رفتم سراغ چو چولش و اونو مي خوردم وهمزمان 2 تا انگشتامو فرو كردم توي كسش و سوميشو تو سوراخ كووونش فرو كردم ديگه صداش به نعره تبديل شده بود اينقدر كسشو خوردمو كوونشو انگشت كردم كه به ارگاسم رسيد و منم تمام اب كسشو تا اخرين قطره خوردم بعد بلند شد و لباسامو دراورد و منو خوابوند روي تخت و به شكل 69 خوابيديم و شروع كرد به ساك زدن كيرم منم كه عشقم كووونه لمبرهاي كووونشو از هم باز كردم و سوراخ كووونشو ليس مي زدم بعد از 10 دقيقه بلندش كردم و گفتم : مي خوام از كووون بكنمت راه داره ؟گفت : من تا حالا به شوهرمم از كووون ندادم ولي روي تو رو زمين نمي اندازم ولي بايد قول بدي بواش بكني, باشه؟گفتم : باشه سعيمو مي كنم.بعد به شكم خوابوندمش و به شكل فرغوني لنگاشو دادم بالا و يه تف به كيرم زدم و حسابي خيسش كردم و بعد يه تف غليظم به در كووونش انداختم و سر كبرمو گذاشتم روي سوراخ كونش تا سرش رفت تو نعرش به هوا رفت كيرمو دراوردم و خواستم بلند شم كه گفت نه صبر كن دوباره بذار, من دوباره كيرمو گذاشتم رو سوراخش و اينبار ارومتر كردم تو و سانتي متر به سانتي متر جلو رفتم به نصفه كيرم كه رسيدم صبر كردم تا عادت كنه و بعد ادامه دادم تا اينكه بالاخره كيرمو تا دسته كردم تو كووونش بعد شروع كردم به تلمبه زدن البته اون با دستاش مانع مي شد كه تند تلمبه بدنم منم اروم اروم مي كردمش و با دستام با كسش ور مي رفتم و يا نوك سينشو مي مالوندم اونمك همش ميگفت : اوف جون اه بكن اين كسو كووونم مال تو بكن اره جرم بده جووون.

بعد 7-8 دقيقه گفتش : بسه ديگه مي خوام كسمم بكني. اروم كيرمو از كووونش در اوردم وقتي كيرم اومد بيرون سوراخ كووونش باز مونده بود و جمع نمي شد. بعد دمرو خوابوندمش و تا جايي كه مي شد لنگاشو از هم باز كردم و يه ضربه محكم به لمبر كووونش زدم طوري كه جاي دستم روي لمبرش موند بعد رفتم بين پاهاش و با تمام سرعت كيرمو كردم تو كسش كه يه اه بلندي كشيد, با تمام سرعت تلمبه مي زدم مي خواستم تلافي اروم كردن كووونشو در بيارم طوري تلمبه مي زدم كه لمبر هاي كووونش از شدت ضربه ها بالا پايين مي پريدن منم با ديدن اين صحنه كلي كيفور شدم و سرعت تلمبه زدنو بيشتر كردم تا جايي كه نفسش براي لحظاتي حبس شد و بعد كه حالش جا اومد بلند شد و منو خوابوند و اومد روي كيرم نشست و دستاشو روي سينم گذاشت و تند تند بالا پايين مي كرد منم از شدت لذت داشتم مي مردم, اين بهتريت سكسي بود كه تا حالا داشتم و از اينكه صداي خوردنه لمبرهاي كووونشو به رون پام مي شنيدم بيشتر حال مي كردم, تا اينكه حس كردم دارم ارضا مي شم و بهش گفتم : ابم داره مياد بلند شو.گفت : نه مي خوام بريزي تو كسم در ضمن منم دارم ارگاسم ميشم. جالب اين بود كه هر دو با هم ارضا شديم و من باشدت ابمو توش خالي كردم و اونم افتاد روم و در همون حال كه كيرم تو كسش بود منو بغل كرد و اينقدر خسته بوديم كه هر دو خوابمون برد و با صداي زنگ موبايلم كه كنار تخت بود از خواب بيدار شديم مامانم بود خواستم بهش بگم كه الان ميام كه خانوم رسولي بهم اشاره كرد بگم نه, منم به مامانم گفتم : شب خونه دوستم مي مونم. بعدش باهم رفتيم حموم و تا صبح دو بار ديگه هم باهم حال كرديم
     
#175 | Posted: 26 Jan 2012 05:59
غربت
چند هفته ای از امتحانات ترم دوم پیش دانشگاهی گذشته بود، تو این چند وقته نشسته بودم و مثل خر درس خونده بودم، دیگه حالم از کتاب و جزوه بهم میخورد. تازه با بچه ها قرار گذاشته بودیم که دیگه بزنیم تابستونو حال کنیم، شمال و مهمونی و این جور تفریحات سالم دیگه. ولی از شانس ما بابا یه روز اومد خونه و چیزی رو که نباید میگفت، گفت.
بابا تو یه شرکت بازرگانی حسابداره و شرکت فعلی هم صاحبش فوت کرده بود و شرکت رو هوا بود، بابایه ما هم با پارتی بازی سریع با اینور تصفیه میکنه و انتقالی رو میگیره. حالا کجا؟ شیراز.
خلاصه یه هفته ای میره شیراز و یه خونه میگیره و منم که باید میرفتم دنبال بلیط واسه خودم و مامان و نتیجه امتحانا. پس همین یه هفته هم به گند کشیده شد.
گذشت تا روزی که باید میرفتیم ، حالا بماند که چه مصیبتی بود که همه دیگه از کیفیت پروازای داخلی باخبرن. خوب ما کسی رو تو شیراز نداشتیم و تک و تنها. اینم بگم که از دوست دختر هم خبری نبود که دلش واسم تنگ بشه.

خونه بدی نبود، ولی باز طبق معمول از دختر خبری نبود، 8 طبقه بود و ما هم طبقه پنجم بودیم، تو کل این 24 واحد حتی یه دختر بچه 2 ساله هم نبود. رسما تو کوچه و آپارتمان به هرکی میرسیدم سلام میکردم بهش تا شاید یه دوستی آشنایی چیزی با هم بشیم، ولی همه سرشون تو کار خودشون بود، حتی یه بار یه مرده جلومو گرفت که چرا به زنم سلام میکنی؟! ... مرتیکه فکر میکرد تایلر سوییفت زنشه. بیچاره زنرو سگم محلش نمیذاشت. ملت دیوونن دیگه، چه میشه کرد؟
تنها تفریحم باشگاه بدنسازی رفتن بود که زیاد از خونمون دور نبود و غروبا تا اونجا قدم میزدم. تو باشگاه هم با یکی دو نفر در حد قرار تو باشگاه رفیق شدم که از چهار بار پنج بارش رو میپیچوندن. به معنی واقعی کلمه بیکار بودم. اونایی که تنها تو یه شهر غریب باشن، میدونن اولش چقدر سخته. از شهر هم چیز زیادی بلد نبودم، گاهی اوقات الکی کوچه به کوچه میرفتم تا شاید گم بشم و یکم وقتم بگذره.
یه روز داشتم از باشگاه برمیگشتم خونه که مامان زنگ زد که سر راهت این چیزایی که میگم رو بگیر. گفت مهمون داریم، زود برگرد، ساعت حدود 7 بود که رسیدم. سرو وضعم خیلی تابلو بود، عرق داشتم و بو گند میدادم. موهامم بهم ریخته. وارد که شدم دیدم مامانم از تو آشپزخونه با ایما و اشاره میگه لباساتو در نیار، همیشه که میومدم همونجا دم در درشون میاوردم. وارد پذیرایی که شدم دیدم یه مرده با کت و شلوار و شیک و پیک نشسته با، بابام صحبت میکنن. تا منو دید از جاش پاشد و خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد بابا هم ما رو به هم معرفی کرد که مرده اسمش رامین بود و یه نوشابه پپسی خیلی گنده واسمون باز کرد. .... عذرخواهی کردم و رفتم وسایل مامانو تحویلش بدم. تو آشپزخونه که رفتم، یه خانم حدوداً چهل ساله و با کلاس داشت کمک مامانم میکرد واسه شام. مثل شوهرش باکلاس و مودب بود و کمی خوشگل. به قول یکی از بچه ها جنتل وومن بود و خودشو سپیده معرفی کرد شوهرش هم سنش همون حدود بود حالا یکم بیشتر. منم سریع رفتم یه دوش گرفتم و اومدم ببینم اوضاع از چه قراره، کلی ذوق کرده بودم که بعد از مدتی یکی در خونمون رو بار کرده. شام ماکارونی بود که بعد از تمرین خیلی مي چسبه. بعد از اون هم سپیده خانم و مامان رفتن پی جمع کردن و شستن. مثل همه زنا زود با هم رفیق شدن و از آرایشگاهاشون میگفتن بهم. منم رفتم نشستم تو جمع مردونه، بالاخره مردی شده بودیم دیگه. بابا و رامین از کارشون میگفتن و نظر من رو میپرسیدن که منم زیاد سر در نمیآوردم و الکی یه چیزی میپروندم. اون شب تموم شد و اونا رفتن و مامانم که سرش بی کلاه نموند، خلاصه یه دوست پیدا کرده بود و بابا هم که خوب کسی رو پیدا کرده بود، اخلاقشون خیلی شبیه هم بود.


چند وقتی از اون شب گذشت و همون وضع همیشگی، به قول معروف: امیر موند و حوضش. دیگه کم کم عادت کرده بودم. ولی بعد از حدود یک هفته رامین و خانمش مارو دعوت کردن. منم چاره ای نداشتم جز رفتن.
شام دعوت بودیم، پس یه پیراهن مردونه چسبون و یه شلوار جین پوشیدم. از این ترکیب خیلی خوشم میاد. بابام اون شب میگرنش زده بود بالا و به زور قرص و دارو آروم نشسته بود. مامان هم که گواهی نامه نداشت، پس موندم من. یه پژو پارس مشکی داره بابا که تو شمال رفتنا همیشه دو در میشد. سر راهم مامان یه دسته گل که نمیدونم گلش چی بود خرید و رفتیم خونه رامین.
آیفون رو مامانم زد و سپیده با یه حالت ذوق زده در رو باز کرد. طبقه چهارم بودن و آسانسور هم خراب. ... دم در سپیده منتظر بود و با دیدن مامانم مثل بچه ها بالا پایین میپرید. من و بابا هم منتظر رامین. خلاصه رفتیم تو که یه صدای دخترونه و قشنگ گفت سلام. برگشتم دیدم رامین با یه دختر حدودا 16-17 ساله دارن میان طرفمون. منم اول با رامین و بعد با دخترش که اسمش "ساناز" بود سلام و احوال پرسی کردم و رفتم رو مبل نشستم. مامانم و ساناز خیلی گرم با هم برخورد کردن و مامانم میگفت: چه عجب ما شما رو زیارت کردیم. و همش بهش میگفت خوشگله. پس مامان و بابا میدونستن که اینا یه دختر دارن ولی به من چیزی نگفته بودن. ولی من بدجوری رفتم تو نخ ساناز، روبروی من نشسته بود و با مامانم صحبت میکرد. مامان هم هی ازش آمار میگرفت. 16 سالش بود و سال دوم رو تموم کرده بود و رشته تجربی هم بود. خودم ریاضی بودم.
در حین صحبت با مامانم هی موهاشو میداد عقب ولی دوباره سر میخوردن ومیریخت جلو چشماش. بعضی اوقات هم یه نگاهی میکرد و لبخندی به من میزد، منم جوابشو میدادم. دختر خوشگلی بود، موهاش مشکی و براق و لخت و تا روی کمرش بودن و پوستشم سفید و صاف بود. صورت گرد و بانمکی داشت با چشمای مشکی و مژه های بلند. دماغشم یه ذره بود. معلوم بود که ابروهاش رو برداشته ولی نه زیاد تابلو. لباشم کوچیک و قرمز مایل به صورتی. کلا از این تریپ دخترا خوشم میاد، هر وقت یه دختری رو تصور میکردم، این شکلی بود.
یه تاپ آستین کوتاه آبی کمرنگ هم تنش بود و یکمی تنگ بود و میشد سایز سینه هاش رو تشخیص داد، قدشم بیشتر از 165 نبود و شاید 55 کیلو میشد. ناخن های دست و پاش هم صورتی لاک زده بود.
همینجوری بهش زل زده بودم و به حرفاش گوش میکردم. دهنم خشک شده بود. رو به سپیده گفتم میشه یه لیوان آب واسم بیارین؟! که اونم پاس داد به ساناز. اونم گفت: لطفا با من بیایین|. کلا خیلی کتابی حرف میزد. فکر میکردم الآن آب رو با پیش دستی برام میاره.
منم پا شدم و دنبالش رفتم آشپزخونه، هیکلش از پشت خیلی قشنگ بود. یه باسن کوچیک ولی گرد داشت و یه شلوار سفید پوشیده بود. آدم دلش میخواست این دختر رو گاز بگیره. ولی اونقدری پررو نبودم که راحت باهاش حرف بزنم. بهم گفت: آب یا آبمیوه؟!|
-همون آب خوبه ... مرسی!
-تعارف نکنین لطفا.
-نه ممنون گفتم که.
-باشه. هرجور که راحتین.


یه لیوان آب از دستش گرفتم، وقتی آب میخوردم همونجوری بهم نگاه میکرد. منم لیوان رو دادم دستش و تو چشماش خیره شدم، نمیدونستم که به همه اونجوری نگاه میکنه یا فقط به من با محبت نگاه میکنه؟!!!
میخواستم به خودم بقبولونم که ازم خوشش اومده، چون من که دوست نداشتم اون شب تموم بشه. ساناز خجالت کشید و سرشو انداخت پایین و آروم گفت: دیگه میل ندارین؟!
دیدم این طوری خیلی بد میشه دیگه ممکنه واسه خودش فکر کنه آدم هیزیم یا همین اولین باری که دیدمش نقشش رو کشیدم. خیلی مودبانه گفتم: ممنون، دستتون درد نکنه!| اونم با لبخند گفت خواهش میکنم.
زودتر از ساناز از آشپزخونه اومدم بیرون، دیدم سپیده و مامانم دارن یه جوری نگاه میکنن. منم فکر کردم فهمیدن که از پشت به ساناز نگاه میکردم. آدم هروقت یه کار اشتباه میکنه منتطره اینه که یکی مچشو بگیره. بی تفاوت اومدم نشستم سر جام تا اینکه مامانم گفت: امیر؟!!! هزار بار بهت نگفتم این آهنگ رو از گوشیت پاکش کن؟! ... تازه یادم اومد گوشیمو رو مبل گذاشته بودم و آهنگ زنگ هم یه آهنگ متال بود که اول آهنگش یه دختر آه آه میکرد. حالا درسته یکمی بد شده بود ، ولی بهتر از اونی بود بفهمن اصل ماجرا چیه. اون شب یکم حرف زدیم با هم، کل خونواده هارو میگم، بعدشم حدود ساعت 11 اومدیم خونه.
زیاد بهم خوش نگذشته بود، چون نه تونسته بودم درست حسابی باهاش حرف بزنم ، نه زیاد از این همهمونیا خوشم میاد. اونشب یکم به ساناز فکر کردم و بعد خوابم برد. چند روز بعد از اون دیگه از سرم بیرون رفته بود که سپیده خانم با یه زنه دیگه که از مامان و خود سپیده بزرگتر بود اومد خونمون، طبق معمول تنها کسی که از اومدن زنه خبر نداشت من بودم. زنیکه خیلی خرفت و نچسب بود، تازه دوزاریم افتاد که خانم خواهر رامین تشریف دارن و حدود 2-3 هفته دیگه هم نامزدی دخترشه و سپیده هم خیلی از مامان من تعریف کرده بود و حالا اینم اومده بود رو دوستای مامانم. دیگه زیادی داشت خاله زنک بازی میشد و منم حوصله این کارا رو نداشتم ولی این خونواده تورشون بدجوری سنگین بود و سریع هرجا که میرفتن میخشون رو میکوبیدن. زنیکه یه کارت داده بود دست مامانم و مادر ما هم خرکیف که خلاصه یه جشنی میتونه بره. منم از جشن بدم نمیومد ولی تنهایی هیچ لطفی نداشت، از یه طرفم فکر اینکه ساناز حتما تو نامزدی دخترعمش هست قلقلکم میداد که برم و شاید یه اتفاقی افتاد.
رفت و آمد سپیده با مامانم هم خیلی زیاد شده بود و خرید و آرایشگاهشونم با هم میرفتن. منم تو این چند روزه یه دست لباس گرفته بودم، چون از موقعی که اومده بودیم چیزی نخریده بودم.


روز موعد رسید و بابامم دعوت بود، هرچی نباشه دیگه بست فرند رامین شده بود. منم با بابا رفتم، چشمتون روز بد نبینه جشنشون تو یه ویلای باحال بود که یه کرور دختر و زن و زوج توش ریخته بودن، حالا منم که کسی رو نمیشناختم، یه پارتی شده بود مثل پارتی تو فیلم های آمریکایی که وقتی فارغ التحصیل میشن راه میندازن، اولش پشیمون شدم و خواستم برگردم ولی دیگه نمیشد، تصمیم گرفتم یکمی چرخ بزنم تا شاید یه اتفاقی بیفته، همه دخترا واسه خودشون پارتنر داشتن، انگار تنها کسی که تنها بود من بودم. اینقدر هم زیاد بودن که اگه کسی رو میشناختی نمیتونستی پیداش کنی. ویلا دو قسمت داشت، رفتم اونور دیدم همه آدم حسابین، مردا کت و شلوار و زنا لباسای مجلسی. یکمی چشم چرخوندم بابام رو دیدم که تو یه جمعی معرکه گرفته بود. سریع رفتم پیشش و گفتم نمی دونی مامان کجاست؟! دو سه نفر زدن زیر خنده، یه نگاه عاقل اندر صفیه بهشون کردم که ساکت شدن، آدرس مامان رو گرفتم و رفتم دنبالش که بین راه چشمم افتاد به ساناز که با یه زنه صحبت میکرد و میخندید. پیش خودم گفتم یا حالا یا هیچوقت. لباسش خیلی ناز بود، یه درس آبی پررنگ با یه چیزایی که روش برق میزد و پشتشم بندی بود و کمر سفیدش میزد تو چشم. موهاشم ریخته بود رو شونه هاش و آرایش ملایمی هم کرده بود.
-ببخشید ... اووم ... سان ... ساناز خانم ... میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟!
-وااای ... سلــــام ... شما هم که اینجایین ... بفرمایید بشینید!!
-نه! ممنون. راستش کسی رو نمیشناسم ... دنبال مامانم میگردم!!!!!
( خیلی آروم خندید) ( نمیدونم چرا میگفتم دنبال مامانمم ملت میخندیدن)
-بخدا ندیدمشون ... ولی اگه بخوایین میتونم با چند نفر آشناتون کنم که دیگه تنها نباشین.
بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم دنبالش راه افتادم... منو برد پیش چندتا دختر و بهشون معرفیم کرد. یکی از دخترا یکمی سبزه بود و با نمک و اسمش مینا بود و 17 سالش بود و هیکل قشنگی داشت.
یکی دیگشون شیما بود و یکمی تپل بود ولی صورت خوشگلی داشت. و گفت 18 سالشه.
آخریشونم یه دختر ریزه میزه و خوشگل به اسم پریسا بود 16 سالش بود و هم سن ساناز که خجالتی تر از دوتای دیگه بود. قدش یکمی از ساناز کوتاه تر بود و لباسی شبیه لباس ساناز پوشیده بود ولی واسه این مشکی بود و پوست سفیدش تو لباس میدرخشید. موهاش قهوه ای روشن بود و تاب داشت و چشماشم تقریبا عسلی. اون دو تای دیگه دست دادن و یه آمار ازم کندن و ساناز گفت باید بره پیش مهمونا و به اونا برسه، (فک و فامیل نزدیکشون رو میگفت) یه یک ربعی با هم بودیم که یه پسر حدودا بیست و یکی دو ساله اومد دنبال شیما که بیا اونور خیلی شلوغ شده و بچه ها همه جمعن. اونم با کله رفت. مینا گفت که دوست پسرشه و یک سالی میشه که با هم دوستن و خود مینا هم با پسر عموی پسره دوسته.
این وسط پریسا هر پنج دقیقه یکبار یک کلمه میگفت. خیلی کم حرف بود و سر سنگین، از اونایی که پیر میشی اگه بخوای به حرفش بیاری. دوست داشتم بجای مینا ساناز اونجا بود. مینا دوست پسرش اومد و بردش اونور پیش شیما اینا.
من موندم و پریسا... ساناز از همون جایی که وایستاده بودم تو زاویه دیدم بود که گه گداری اینور رو نگاه میکرد ببینه اوضاع از چه قراره.


به شوخی به پریسا گفتم : دوست پسر تو کی میاد دنبالت؟!
(سرش رو آورد بالا و زل زد تو چشمام با یه لحن آروم)
-من دوست پسر ندارم! ... تو با دوست دخترت اومدی؟!!!
-نه ... منم دوست دختر ندارم ... اگه داشتم که الان داشتیم با هم میرقصیدیم!
-یعنی هیچوقت نداشتی ؟!!
- نه
- چرا؟ از دخترا خوشت نمیاد؟!!
-اگه خوشم نمیومد که الان با تو صحبت نمیکردم. تو چرا دوست پسر نداری؟!
- اااا .. من؟! ... خب من ... (سرشو انداخت پایین) ... خب من از پسرا خجالت میکشم ... یعنی نه اونجوریا ... نه ... فقط دوست ندارم دیگه... آخه پسرا خیلی راحت آدمو فریب میدن ... خب من میترسم ازشون.
کف کرده بودم این داره چی میبافه واسه خودش. خیلی دوست داشت با یکی یا حداقل یه پسر حرف بزنه.
-چه تو دخترا چه تو پسرا آدم ناتو پیدا میشه ... ولی دلیل نمیشه از تجربیات این و اون بترسی!!!
چیزی نگفت. آروم دستشو گرفتم تو دستم و یکم نوازشش کردم. احساس میکردم نیاز داره به یکی؛ چون اصلا مقاومت نکرد. بهش گفتم : میخوای بریم اونور ببینیم چه خبره؟! سرش رو به علامت توافق به راست خم کرد . همینجوری دست تو دست تا اونور ویلا رفتیم که حسابی شلوغ شده بود. یکم واسش آبجو گرفتم ولی یه کم بیشتر نخورد و خوشش نیومد. ناچار واسش شربت آلبالو پیدا کردم که تا ته سر کشید اصلا با کارام مخالفت نمیکرد. آهنگ عوض شده بود و یه آهنگ ملایم گذاشته بودن که خوراک تانگو رقصیدن بود ... منم از فرصت استفاده کردم و بهش پیشنهاد دادم که با هم برقصیم، اون با کمی اکراه قبول کرد و رفتیم اصطلاحا رو دنس فلور و دستشو انداخت دور گردنم منم پهلو هاشو گرفتم تو دستم. خیلی نرم و داغ بود.
داشت از بچه های اونجا خوشم میومد، بچه های باحالی بودن، چراغارو خاموش کردن و فضا خفن رومانتیک شده بود. پریسا هم با من اینور و اونور میومد، کمرش رو کشیدم جلو و کامل بغلش کردم. خودش سرشو چسبوند به سینم، منم موهاشو بو میکردم. قدش خیلی ازم کوتاه تر بود، خودم 184 ام ولی اون اگه رو نوک انگشتاش می ایستاد به زور 165 میشد . بدجوری خودشو چسبونده بود بهم ، منم کمرشو نوازش میکردم، داشتم تحریک میشدم که سرشو از سینم جدا کرد و تو چشمام نگاه میکرد، یه حالت خاصی داشت، دستمو گذاشتم زیر باسنش و یکمی بلندش کردم، دستشو انداخت دور گردنم تا خودشو نگه داره، آروم صورتمو نزدیک صورتش بردم. نفسش محکم میخورد تو صورتم، آروم لبمو بردم نزدیک و لبشو بوسیدم. چشماشو بست و خواست ادامه بده که یکی از پشتمون گفت دارین چی کار میکنین؟!!!
سرمو که برگردوندم احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده، ساناز بود اومده بود دنبال ما.
چونش از شدت تعجب و ناراحتی میلرزید و چشماش پر شده بود و سرش رو به علامت تاسف تکون میداد. دیگه بدون اینکه چیزی بگه سریع راهشو گرفت و برگشت.
من بین همه اونا صداش میکردم: سانـاز! ... سانـــــاز! .... وایسا ... بهت میگم وایسا کارت دارم.| ملت همه نگاه میکردن. بهش رسیدم و دستشو گرفتم که جلو تر نره. برش گردوندم، داشت گریه میکرد. چسبوندمش به دیوار میخواستم دهنمو باز کنم واسش توضیح بدم که محکم زد تو صورتم و داد زد به من دست نــزن.


اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم، چیزی بین ما نبود که اینطوری برخورد کنه، خودشم منو بین اون دخترا گذاشته بود.
جلو همه سنگ رو یخ شده بودم، حالا خوبه کسی نمیشناختم. پریسا هم از پشت اومد رسید بهم، بدجوری ترسیده بود طفلک. خوب تقصیر اون نبود، من خیلی احمق بودم که نفهمیدم می خواد منو امتحانم کنه، واسه همین منو گذاشت تو سه تا دختر که ببینه واقعا چقدر احساسم بهش واقعیه.
دیگه اعصابم خورد شده بود، پریسا هم بازومو سفت چسبیده بود. نگاش کردم از ترس میلرزید. دیگه نمی تونستم اونجا باشم. پریسا میدونست که گند زدیم، واسه همین همش ازم عذزخواهی میکرد. نمی خواستم برم دنبال ساناز. چی بهش میگفتم مثلا! که واسه ثوابش پریسا رو بوسیدم؟ چون خیلی تنها بوده دستم رو باسنش بود؟!! بدجوری گند زده بودم. از طرفی کسی رو هم نداشتم که باهاش حرف بزنم جز همون پریسا.
از اونجا زدم بیرون، پریسا هم میگفت هرجا بری الا بلا منم باهات میام. خودشو مقصر میدونست، اصلا به این فکر نمیکرد که من در عین حال میخواستم با دوتا دختر باشم! مغزم کار نمیکرد از طرفی هم راه خونه رو درست بلد نبودم، به ساناز آدرس رو گفتم اونم گفت که منو میبره خونه.
تا خود خونه باهاش حرف نزدم ولی اون همش با خودش حرف میزد. رسیدیم درو باز کردم رفتم تو دیدم هنوز دم در مونده. گفتم تو نمیای؟ گفت آخه درست نیست. با عصبانیت گفتم یا الان میای تو یا خداحافظ!!!
سریع اومد تو درو بست ، ساعت 10.5 بود و همسایه ها همه بیدار، منم داشتم یه دخترو میبردم تو خونه، رفتیم تو.
رفتم پهن شدم رو کاناپه، پریسا هم اومد و بالا سرم نشست و دستشو میکشید رو سرم و خودشو سرزنش میکرد. داشت اعصابمو خورد تر میکرد. پا شدم برم لباسامو عوض کنم که گفت: امیر دستشویی دارم و دستشم جلو شلوارش فشار میداد، با دست بهش نشون دادم که کجاست، سریع دویید رفت، دلم براش سوخت؛ اونکه کاری نکرده بود. همش حماقت خودم بود.
لباسامو عوض کردم، رفتم در یخچال و یه شیشه بلک اند وایت بابا رو برداشتم و یه لیوان ریختم، خواستم بکشم بالا که پریسا گفت اون چیه؟! بریزش دور. تا بیاد از دستم بگیره سریع سرکشیدم، گلومو سوزوند و چشمامو بستم.
لیوان رو انداختم تو سینک و رفتم نشستم رو کاناپه، پریسا لیوان رو شست و گذاشت سرجاش. اومد پیشم و سرشو گذاشت رو شونم و دستشو از روم رد کرد. سرم یکم گرم شده بود. شروع کردم سرشو بوسیدن، روشو برگردوند طرفم و پرسید: آخرش منو دوست دری یا سانازو؟ منم بی اختیار گفتم: ســـانــــــاز
گفت: اشکالی نداره ولی من خیلی دوست دارم و لباشو چسبوند به لبام، منم شروع کردم مکیدن و بوسیدن لباش، خوب میبوسید. اومد نشست رو پام، منم دکمه های مانتوشو باز کردم و از تنش درآوردم. همون لباس مهمونی تنش بود، بندش رو از شونه هاش انداختم، طبیعتا سوتین نبسته بود، سینه هاش کوچیک و سفید بودن. راحت تو دست جا میشدن. سرم رو بردم پایین و یکی رو گرفتم تو دهنم. ضربان قلبش رو میشنیدم.
دست انداختم و تی شرت خودمو در آوردم و پریسا رو هم هل دادم که بلند شه تا شلوارشو در بیارم، خودش شلوارشو کشید پایین، کل لباسش باهاش سر خورد رفت پایین.



فقط یه شورت پاش بود، یه شورت مشکی؛ فقط مشکی بود، چیز دیگه ای روش نبود. اومد دوباره نشست رو پام و با کونش به کیرم فشار میداد، نمیدونستم این کارا رو از کجا یاد گرفته بود ولی برام مهم نبود. همونجور که لباشو میبوسیدم دستمو از کنار شورتش رسوندم به کسش، دستم که خورد به کسش یه آیـــــــــــــــــی گفت و خودشو محکم تر فشار میداد، دیگه داشت به بیضه هام فشار میاورد. کسش مو داشت ولی اونقدر زیاد نبود که مزاحمت ایجاد کنه، بغلش کردم و خوابوندمش جای خودم و شورتشو در آوردم، بدن قشنگی داشت، دوست داشتم سر تا پاشو ببوسم، ولی حال نداشتم، به کس و سینه هاش بسنده کردم، کسش کمی خیس شده بود و یکمی بو میداد ولی بازم مهم نبود، ساناز بکلی از فکرم رفته بود بیرون، همینطور از رونش لیسیدم و اومدم پایین رسیدم به انگشتای پاش، لاکش مشکی بود و انگشتای خوشگل و کوچیکی داشت، حس فتیشم زده بود بالا. شصت پاشو کردم تو دهنم و لای انگشتاشو میلیسیدم، کل پاشو خیس کرده بودم، هیچ احساس لذتی نمیکرد، فقط میگفت قلقلکم میاد؛
میدونستم دختره، برشگردوندم و سوراخ کونشو یکم لیسیدم، خیلی تنگ و کوچیک بود. یکم انگشت کردم توش اونم آی آی میکرد. شلوارم هنوز پام بود، درش آوردم و شرتم رو هم کشیدم پایین، سرم داشت گیج میرفت، خیلی داغ شده بودم، گذاشتم دم سوراخشو فشار دادم تو! جیغ نزد ولی ناخوناش رو تو کاناپه فرو کرده بود و نفسش هم تو سینش گیر کرده بود. دیگه دلم نمیسوخت براش، چیزی حالیم نبود، حق داشت از پسرا بترسه، یهوی نفسش رو ریخت بیرون. منم حرکتم رو شروع کردم، بهم حال نمیداد، انگار مجبور بودم این کارو بکنم. دستشو برد رو کسش و شروع کرد مالوندنش، لپای کونش کوچیک بودن و وقتی میخوردم بهشون تا ته رفته بود توش، یه کلمه هم نمیگفت؛ فقط هق هق میکرد، یکم تو همون حال کردم.
کشیدم بیرون و برش گردوندم و به پشت خوابوندمش، کیرم رو بردم نزدیکش که با التماس گفت: ت .. ت ... تورو .. خدا ... توروخدا ... جلوم نه ... خواهش میکنم امیر... همون جا خوب بود . (همه اینا رو با هق هق و گریه میگفت) گفتم با جلوت کاری ندارم، با یه دست کشوندمش بالا و با اون دستم هم کیرمو گذاشتم جلو سوراخش و آروم کردم تو ، دو تا دستم رو ستون کردم و رفتم روش که بهش فشار نیاد، لبمو گذاشتم رو لبش؛ هنوز با همون احساس اولیه میبوسید، مستی داشت از سرم میپرید، (زود مست میشم و زودم از سرم میپره)، داشت حال میداد، آروم تر عقب و جلو میکردم، اونم خوشش اومده بود تازه آه اوه میکرد. این پوزیشن خیلی حال میداد. دیگه داشت آبم میومد، کشیدم بیرون و پاشیدم رو سینه ها و شکمش. هیچی نگفت. میدونستم ارضا شده، چون از کسش کلی آب بیرون زده بود.
برش گردوندم به بقل و کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم، باز بهم گفت دوستم داره، بهش گفتم که من بهت نگفتم دوست دارم، چون نمیخواستم سواستفاده کنم؛ اونم گفت که اشکالی نداره به جاش تا دلت بخواد من دوست دارم.
سرشو گذاشتم رو سینم و موهاشو نوازش میکردم. باز همون احساس ترحم و نسبت بهش داشتم، ولی اون دوسم داشت و این عذابم میداد، از یه طرفم فکر ساناز پیچید تو سرم، دیگه هیچ راهی نمونده بود، من و پریسا با هم خوابیده بودم و ساناز جشنش کوفتش شده بود و منم یه سیلی نصیبم شده بود و پریسا.
فقط فکر میکردم، اصلا حواسم به زمان نبود، با تکون پریسا به خودم اومدم، ساعت 1 بود ممکن بود بابا اینا بیان، بابام مشکلی نداشت ولی اگه مامان میفهمید خیلی بد میشد. پریسا خواب بود، بیدارش کردم و بهش گفتم بره خودشو تمیز کنه.



بعد از یه ربع هر دوتامون آماده شدیم ، به دوتا آژانس که میشنا
     
#176 | Posted: 26 Jan 2012 06:00
نیوشا و گشت110
سلام عزيزان.
حدود يک سال پيش بود که من در نيروي انتظامي سرباز بودم و در یک کلانتري کرج خدمت ميکردم. من راننده گشت 110 بودم و هفت هشت ماهي از خدمتم ميگذشت
يه شب مثل هميشه شيفت و تحويل گرفتم و با افسر گشت شروع به گشت زدن تو
حوزه خودمون کردیم.شب خسته کننده بود چون خيلي خلوت بود و ادم زود خسته
ميشد.

دور و بر ساعت3 بود ونيمه خواب رانندگي ميکردم که يهو خواب از سرم پريد . يه
دختر 18 ساله نازکه معلوم نبود اون موقع شب تو خيابون چيکار ميکردو داشت تو خيابون در حالي که دستش تو جيبش بود ومتوجه ما هم نبود راه ميرفت. افسر گشت تا چشماش به اون افتاد سريع گفت برو کنارش. منم رفتم کنارش عجب هيکلي داشت.تمامي برجستگيهاي بدنش تو لباسش معلوم بود وصورت شهوت انگيز که دليلش لباي قرمز وکلفتش بود اين هيکل و سکسي ميکرد.


افسر ازش پرسيد :ها اين وقت شب تو خيابون چکار ميکني دختره که معلوم بود از ترس داشت سکته ميکرد با تته پته گفت:هيچي دارم ميرم خونه.افسر گفت پس
داري ميري خونه دختره گفت اره . افسره گفت بشين بريم کلانتري بايد تحويلت بدم. دختره ام شروع کرد التماس کردن ولي بي فايده بود وراه افتاديم سمت کلانتري .
بيچاره خيلي التماس ميکرد و هي اشک ميريخت من چون حوصله ي گريه و زاري نداشتم برگشتم بهش گفتم اگه ساکت بشي ميگم که بزاره بري ولي ميدونستم اين افسر يزيد جنده به اين راحتي بيخيال نميشه .خلاصه رسيديم به کلانتري .افسره برگه هاي گزارش برداشت و گفت دست بند بزن بيارش و رفت داخل. تو همين حين دختره بایه لحن خاص گفت ترو خدا نزار تحويلم بده .تو صورتش که نگاه کردم چشم که به لباش افتاد سه سوت کيرم شق شد.با خودم گفتم نبايد از دستش بدم.

افسر گشت گفت جناب سروان يه مورد اوردم بيسيم بزن مفاسد بيان ببرنش(چون دخترا رو شب تو بازداشتگاه کلانتري نگه نميدارن)دختره هم تا اسم مفاسد شنيد دوباره شروع کرد به گريه و زاري. افسر گشتم گزارش و تحويل داد گفت بريم ماموریت اعلام شد و رفت نشست تو ماشين.
منم از اين فرصت استفاده کردم ورفتم رو مخ افسر نگهبان گفتم ببين اين بيچاره چجوري گريه ميکنه فکر کن دختر خودته ازاين کس شعرا......افسر نگهبان از دختره پرسيد از خونه فرار کردي دختره ام گفت نه. پرسيد راستشو بگو گفت اره .پرسیدچرا گفت پدر مادرم ميخان از هم جدا بشن منم با پدرم زندگي ميکنم و از خونه فرار کردم ميخواستم برم پيش مادرم
خلاصه با کلي خواهش جناب سروان راضي شد که بيخيال مفاسد بشه ولي به
شرطي که برسونيمش به خونش که ببينيم واقعا راست ميگه يانه.


رفتم به افسر گشت گفتم که جناب سروان ميگه دختره رو ببريد برسونيد خونش
ورفتم دختره ام رو اوردم از اتاق که خارج شدم يه لب اب دارم ازش گرفتم داشتم از
شق درد میمردم بهش گفتم ديدي نزاشتم تحويلت بده خنديد گفت جبران ميکنم
گفتم اسمت چیه گفت نیوشا .منم گفتم اسمم کیوان گفت شمارتو ياداشت کن بهم
بده منم نوشتم رو يه کارت و بهش دادم .رفتيم سوار ماشين شديم گفتم کجا برم
ادرسو داد و راه افتاديم وقتي رسيديم يه اپارتمان شيک نشون داد گفت اونه رفت
ماهم مونديم ببينم واقعا همينجاست زنگ زد و رفت داخل ما هم رفتيم .


تا سه چهار روز منتظر زنگش بودم ولي زنگ نزد و با خودم ميگفتم چقدر بي معرفت بود من ساده و باش چقدر واسه کي خواهش کردم . ديگه بيخيال شده بودم .
يک هفته بعد اين ماجرا گوشيم زنگ خورد بعد سلام عليک گفتم شما گفت من
نيوشام گفتم نيوشا کيه گفت همون که اونشب گرفتين منم که تازه دوزاريم افتاده بود
احوال پرسي کرديم گفت که ميخاد منو ببينه .قرار گذاشتيم واسه فردا بعد
ازظهر(چون من 24 ساعت خونه بودم 24ساعت کلانترئ).
فرداي اونروز يه دوش گرفتم و لباسامو ست کردم رفتم کافي شاپي که قرارگزاشته
بوديم وقتي رسيدم اونجا بود رفتم پيشش بلند شد دست داد ونشستيم وبعد از کلي
لاس زدن گفت بايد يه جوري جبران کنم گفتم چجوري گفت هرجوري که تو بگي
منم تيز گرفتم گفتم خوب پس فردا بساتو برميداريم ميريم باغ يکي از دوستام گفت
بسات چي؟ گفتم چي ميترسي گفت نه من اهل دود دم نيستم گفتم نه بابا بسات
مشروبو ميگم گفت باشه بلند شديم بريم من رفتم که حساب کنم که گفت وايسا تو
امروز مهمون مني و حساب کرد وزديم بيرون خداحافظي کرد و رفت .

سه شنبه ساعت حدوداي 11 صبح بود که زنگ زدم بهش گفتم اماده باش 20
دقيقه ديگه ميام دنبالت و رفتم ماشين بابامو گرفتم رفتم دنبالش رسيدم سر قرار
سوار شد ورفتيم سمت باغ دوستم تو خوشنام .
وقتي رسيديم سريع بسات مشروبو روبه را کردم اونم مانتو وروسريشو دراورد امد
نشست کنارم خيلي سکسي شده بود چون يه تاپ صورتيو يه شلوار جين خيلي
چسبون پوشيده بود.شروع کردیم بخوردن پیک اولو سلامتی دادو رفت بالا گفتم
اینکاره ای دو پیک دیگه ام خوردو معلوم بود داره چپ میشه بهش گفتم دختر
چيکار کردي خنديد گفت در برابر کاري که تو کردي هيچه و امد نشست تو بغلم
بدون مقدمه گفت دوست دارمو لبشو چسبوند يه لب مشتي ازم گرفت منم که
داشتم تو لباي بزرگو حجيمش گم ميشدم يواش يواش دستم رفت تو گردنش شروع
کردم لباي نازشو خوردن انقدر خوردم که صداش درامد اخه من از خوردن لب و
کس و ابش سير نميشم .


تاپشو دراوردم ناقلا سوتينم نبسته بود دوتا سينه سفت خوشگل خود نمايي ميکرد
.شروع کردم به خوردنشون يواش يواش اه ونالش بلند شد داشت بادستش چوچولشو
ميماليد .دستشو گرفتم کردم تو دهنم گذاشتم رو کسشو امدم رونافشو رسيدم به
کسش .لباي کسشو خوردم کسش خيلي پر اب وصورتی شهوت انگیز بود منم همه
ابشو خوردم .

ديگه بريده بود ميگفت بببببببکنم اه دارم ميسسسسوزم جرم بده کيرتو بده بخورم
بلند شدم لباسامو دراورد شرتمو کشيد پايين کيرم مثل نهنگ زد بيرون .شروع کرد به
خوردن خيلي حشري شده بودم .اين استيل بالانسو اين لباي بزرگش که کير
17سانتي من توش گم شده بود ادمو ديوونه ميکرد بلندش کردم يه لب ازش گرفتم
.لبش بوي عطر خاصيو ميداد.
دمر خابوندمش گفت از کون نه گفتم پس چي گفت بکننننن توکسم گفتم مگه
بازي گفت اره منم از خدا خواسته کيرمو کزاشتم يه فشار دادم شروع کردم به تلنبه
زدن کسش تنگ بود خيلي داشتم حال ميکردم دستشو انداخت دور گردنم چسبيد
بهم نوک سينه هاش ميخورد به نوک سينه هامو شهوتمو دوبله ميکرد تندتر تلنبه زدم
بهش گفتم برگرد میخام از کون بکنمت گفت میترسم درد داره گفتم نترس من میدونم
چکار کنم لای کونشو باز کردمچه منظره ای بودیه کون تنگ برنگ صورتی با

برجستگی های منظم شروع کردم به لیس زدن عطر خاصی میداد با نوک زبونم
داخل سوراخشو خیس میکردم بعدش یه انگشتمو کردم داخل کونشو یواش یواش
میچرخوندمو هی اه وناله میکردواب کسش قطره قطره میچکید و رفتم دوبارهکسشو
خردم ديدم بيحال شدیواش کیرمو گذاشتم دم سوراخشو یه فشار دادمخیلی تنگ بود
باهر بد بختیی بود رفت داخل شروع کردم به تلنبه زدنصدای جیغش با اه نالش
قاطی شده بوددو سه بار کیرمو میکشیدم بیرون دوباره فرو میکردمخیلی بهش حال
دادو کیرمم صورتی شده بود نمیدونم چرا .داشتم ارضا میشدم بهش گفتم دارم میام
گفت بریزش تو کونم منم همشو ریختم نمیدونید چه حالی میده دوستانی که این کارو
کردن می دونن الانم که یادش افتادمکیرم شق شده . خابيدم کنارش.يه خورده
باسينه هاشو کونش بازي کردم امد سر حال بلند شد خودشو تميز کرد وگفت تا


حالا اينجوري ارضا نشدم بايد قول بدي هر وقت خواستم بياي مال من شي .
بعدشم نهار خورديم تا غروب ازش لب ميگرفتمو مي مالوندمش لاس میزدم ازش
تشکر کردم گفتم که دختر با معرفت مثل تو کم گیر میاد الان هم باهم رابطه داریم
دارم میرم پیشش .خونه دوستش قرار داریمو میخایم گروهی سکس کنیم
     
#177 | Posted: 26 Jan 2012 06:02
زیباتر از رویا
ساعت از نه شب گذشته بود. توی شهرک غرب گیتار به کول منتظر ماشین بودم. دانشجو بودم و برای کمک خرجی مجبور بودم گیتار درس بدم، هر ساعت و هر کجا که بود. چند دقیقه ای می شد که منتظر ایستاده بودم. دلم می خواست زودتر به خانه برسم. هم گرسنه بودم و هم خسته. توی عالم خودم بودم که یه بنز سفید جلوم ترمز کرد.
- سوار شو!

زنی سی - سی و پنج ساله پشت فرمان بود و با نگاهی آمرانه منتظر عکس العمل من. فکر کردم آشنائی است یا کسی که دلش به حالم سوخته و می خواهد مرا تا یک جائی برساند. خودم و گیتارم را روی صندلی عقب جا دادم و ماشین حرکت کرد. اما توی میدان مسیرش عوض شد و به یکی از خیابانها پیچید.

- یک ساعت باهات کار دارم بعد با آژانس می فرستمت خونه ات. رندانه از دادن جواب خودداری کردم. می خواستم سر در بیارم از من چی می خواد. به فضای روشن تری که رسیدیم تازه تونستم سر و ضع و قیافه شو یه کم ببینم. خوش قیافه و توپر بود. شال نازکی سر و شانه اش را می پوشاند و نمی پوشاند. در آن روشنائی کم رنگ، به زحمت و با تعجب متوجه شدم که لباس خواب تنش است: رکابی توری که بندهای سوتین از زیرش پیدا بود. چه نقشه ای دارد؟ سناریوهای متفاوتی از فکرم گذشت، از جنائی گرفته تا ناموسی، و نقش من این وسط چی بود؟

خیلی زود به خانه ای ویلائی رسیدیم که درش با کنترل باز شد. ماشین زیر آلاچیق پارک شد. او جلو افتاد و من با گیتار دنبالش. توی راهرو خانه تازه توانستم ببینم چه لعبتی است: اندامی توپر و خوش تراش مثل تنیس بازها، در لباس خواب سه تکه، شورت و سوتین و رکابی توری که به زحمت تا بالای زانو می رسید. خانه ی شیکی بود، و تر و تمیز. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد گیتاری گران قیمت بود که روی سه پایه قرار داشت. سناریوهای تازه ای توی ذهنم شکل گرفت اما قبل از آن که به نتیجه ای برسم، با صدائی که دیگر آمرانه نبود گفت: غذا چی می خوری؟ پیتزا یا حاضری؟
- هرچی باشه.

- حموم اونجاست، برو یه دوش بگیر، تا خوردنی آماده بشه.
تقریبا مطمئن شدم که چیز بدی در انتظارم نبود، اما فقط تقریبا. توی حمام عطر دل انگیزی پیچیده بود و هر چه می دیدم وسایل زنانه بود. تنها زندگی می کرد؟ تردید و سوالهای بی جواب مانع می شد خیالات جنسی اوج بگیرد؟ کمی طولش دادم و با حوله ی آستین داری که آنجا بود خودم را خشک کردم. اما لباسهایم سرجایشان نبودند. حوله به تن بیرون آمدم. قبل از آن که دهن باز کنم گفت: لباسات اونجا آویزونه، موقع رفتن بپوش.
علتش را می توانستم حدس بزنم، بوی عرقی که می دادند!
روبروی هم نشستیم. مشروبی قرمز رنگ توی گیلاسها ریخت. وقتی خم شد که به من تعارف کند توانستم سینه های باشکوهش را تا اندازه ای ببینم. من زن لخت دیده بودم ولی دوباره به این گفته ی یونانیان اعتقاد پیدا کردم که پوشش مناسب، تن عریان را زیباتر می کند. واقعا همین طور است. اندامی نیمه پنهان زیر لباسی که به نشان دادن بخشی از تن و بدن و انحناهای آن اکتفا کند به مراتب جذابتر و تحریک کننده تر است.

اولین جرعه ی مشروب خوشگوار که از گلویم پائین رفت دیگر میل جنسی بیدار شده بود. موسیقی آرامی که پخش می شد زهر سکوت را می گرفت. به عادت زنان که معمولا مستقیم در چشم غریبه ها نگاه نمی کنند، سرش پائین بود و زیر لب با آهنگ همراهی می کرد. حریمی را حفظ می کرد. سکوت هم بخشی از حفاظ این حریم بود. به گیلاس دوم رسیده بودیم و من با جرات بیشتری تماشایش می کردم. وقار و خونسردی قابل تحسینی داشت. پاهایش را روی هم انداخته بود و شکاف رانهای جسبیده به هم که امتدادش به نقطه ای تاریک و پرجاذبه می رسید اشتهای مرا کاملا تحریک کرده بود.
- برقصیم!

از جا بلندم کرد. دست در گردنم انداخت، سرش را روی سینه ام گذاشت: فیگور تانگو. دستهایم را به کمرگاهش تکیه دادم. اکنون سکس در باشکوهترین و زیباترین حالتش در دسترسم بود. رویائی در بیداری بود. بدن گرم و نرمی که زیر دستانم حرکت می کرد، بوی عطر ملایمی که از موهایش می بلعیدم و گونه ی نرمی که به سینه ام می سائید واقعیتی بود که هیچ رویائی به گردش نمی رسید. جرئتی به خودم دادم وبدنم را بیشتر به او جسباندم. دلم می خواست ببوسمش اما جرئت نمی کردم، فرمانده او بود و من تسلیم. آرام می رقصیدیم و می چرخیدیم و با هر چرخش به اتاق خواب نزدیکتر می شدیم. و حالا توی اتاق بودیم که در پرتو چراغ خواب کم نوری روشن بود. روی تخت دراز کشید. کنارش دراز کشیدم و تنها جمله ای که آن شب از دهانم بیرون آمد را خیلی آهسته توی گوشش گفتم: چقدر زیبائی. و بغلش کردم. ابتدا جرئت هیچ کار دیگری نداشتم تا او نیز متقابلا مرا به خودش فشار داد. گونه اش را بوسیدم ولی او مرا نبوسید. دستهایش را از من جدا کرد و شورتش را در آورد. با زبان بی زبانی نیاز بشریش را خالصانه آشکار کرد و من مصمم شدم به بهترین نحو پاسخ دهم و تا او کاملا ارضا نشده باشد به فکر ارضای خودم نباشم. کاملا آماده بود و دخول به راحتی انجام شد. در ابرها سیر می کردم اما مرتب به خودم نهیب می زدم تا جلوی ارضا شدنم را بگیرم. منتظر علامتی از او بودم. نمی دانم چقدر طول کشید تا انقباض ماهیچه های مهبل و حلقه شدن پاهایش دور کمرم را احساس کردم. بعد از آن بود که نفسی عمیق کشید و آرام شد. من که تا آن موقع خودم را به سختی کنترل کرده بودم، مغرور و سر بلند از امتحانی که پس داده بودم همه ی نیرویم را متمرکز کردم و با تمام توان در آغوشش کشیدم. با خیال آسوده لگام شهوت را باز کردم تا بدنم از آنچه مدتها انباشته بود خالی شود. برای اولین بار از تخلیه ی شهوت راضی بودم.

آخرین تکه ی لباسم را که پوشیدم آژانس دم در حاضر بود.
- از همه چی ممنون. لطفا امشب رو فراموش کن و اصلا به این فکر نباش که دوباره تکرار بشه.
سرم را به علامت تائید تکانی دادم و به سمت در راه افتادم. رویا به آخرش رسیده بود. توی ماشین دستی به گیتارم کشیدم که ارتباطی مجهول با گیتاری که در آن خانه بود داشت و مطمئنم همین ارتباط مرا به آنجا برده بود. از آن به بعد هم هر بار که زخمه را با سیم هایش آشنا می کنم، به این ارتباط غریب فکر می کنم. هنوز آن گیتار را دارم، همچون شاهدی از آن شب رویائی
     
#178 | Posted: 26 Jan 2012 06:03
مسافر شب
سلام ماجرائی رو که میخواهم براتون تعریف کنم قصه نیست واقعیته که برای خود من اتفاق افتاده قبلأ از اینکه قلم شیوائی ندارم از همه شما پوزش میطلبم

مشغول انجام خدمت سربازی بودم و محل خدمتم ارومیه مرخصیم تمام شده بود وداشتم برمیگشتم پادگان . معمولأ من با اتوبوس شب رو سفر میکردم تا هم توی راه بخوابم و هم صبح اول وقت به پادگان برسم . تازه از قزوین رد شده بودیم که اورکتمو کشیدم روسرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و طبق عادتم که دستهامو زیر بالش به هم قلاب میکردم دستاهمو از دو طرف بالای پشتی صندلی به هم قلاب کردم و خوابیدم.
تازه داشت چشمهام گرم میشد که احساس کردم یه چیز نرمی به دستهام برخورد کرد حس کردم نفر پشتی من با دستاش دستگیره پشت صندلی من رو نگه داشته نمیدونم چرا حس کردم مخصوصأ دستشو مالیده به دست من
برای اینکه اطمینان پیدا کنم نوک شستم رو به پشت دستش مالیدم دیدم که دستشو کنار نکشید با انگشتهام پشت دستشو نوازش کردم بازهم دستشو نکشید و در عوض دست دیگه خودشو گذاشت رو دست من چه دست کوچک ونرمی داشت . برای اینکه ببینم که طرف کیه به بهانه اینکه از توساکم چیزی رو بردارم بلند شدم و از مردی که کنار دستم نشسته بود عذر خواهی کردم و از تو ساکم یه چیزی برداشتم و به صندلی پشتی نگاهی انداختم دیدم یه دختره حدودأ 17/16 ساله پشت من نشسته و یه بچه 6/5 ساله هم روی صندلی کنارش خوابیده .
دختره زل زده بود به چشمای من و لبخند محوی هم روی لبهاش نشسته بود منم بدون اینکه تو تاریکی اتوبوس کسی متوجه بشه یه لبخدی بهش زدم و نشستم سر جام . مرد کنار دستی من اومد شروع کنه به حرف زدن دیدم اگه رو بدم تا صبح میخواهد کله منو بخوره برای همینم دوسه تا جواب کیری به سئوالهاش دادمو اور کتمو کشیدم روسرم و مثلأ خوابیدم ایندفعه دیگه یه وری خوابیدم به طرف پنجره اتوبوس و دستمو از بین صندلی و شیشه بردم بطرف عقب .


دختره که فهمید منظورم چیه سرشو تکیه داد به پشتی صندلی و چادرش رو کشید روسرش و مثلأ خوابید منم تا اونجائی که میشد دستم رو دادم عقب چند ثانیه ای نگذشته بود که تماس لب گرم و نمدارشو با پوست دستم حس کردم و بعد از یکی دو بوسه ای که از دستم گرفت انگشتمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن بقدری قشنگ ساک میزد که من احساس میکردم داره کیرمو ساک میزنه دونه دونه انگشتهامو میکرد تو دهنش و ساک زدن انگشتهامو تکرار میکرد . دیگه داشتم دیونه میشدم کیرم داشت میترکید حس کردم العانه دکمه های شلوار سربازیمو بترکونه برای همین با دست دیگرم کیرمو از تو شلوارم کشیدم بیرون خدای من مثل چوب شده بود حس کردم طول و ضخامتش ده برابر شده از گرمیش دستم گر گرفت
اون دهنشو از روی دستم کشید کنار و خودشو کشید جلو یک لحظه حس کردم یه چیز گرد و نرم خورد بدستم آره سینه هاشو آورده بود جلو وگذاشته بود کف دستم نمیدونم جنس لباسش چی بود که اینقر لغزنده بود مثلأ ابریشمی ژرسه ای یک همچین چیزی
سینه کوچیک گرد و سفتی بود با انگشتم پیراهنشو کشیدم اونم فهمید منظورم چیه دکمه هاشو باز کرد سوتینشو زد بالا یک آن فکر کردم دستم آتیش گرفت یه سینه گرد با نوک برجسته اومد تو دستم .شروع کردم سینه شو مالوندن خودش با انگشتش آب دهنشو مالید به نوک سینه اش منم شروع کردم با دوتا از انگشتام نوک سینه رو مالوندن .

حشرم زده بود بالا دهنم خشک شده بود چهار چنگولی چسبیده بودم به صندلی اتوبوس از بالا پائین شدن سینه هاش فهمیم اونهم حال و روزش از من بهتر نیست کیرم دیگه داشت منفجر میشد که حس کردم اتوبوس ایستاد و صدای نخراشیده شاگرد شوفر رو شنیدم که با لهجه ترکی میگفت بفرمائید برای شام و نماز . ای کیرم تو این شام
دختره دست منو بطرف عقب فشار داد منم منظورشو فهمیدم و دستمو کشیدم بیرون کیرمو بزور کردم تو شلوارم صدای مادر دختره رو شنیدم که مثلأ داشت بیدارش میکرد و به ترکی میگفت ((مارل دور یاتما)) مارال بلند شو نخواب

تازه فهمیدم که اسم طرف ماراله .
منم اورکتمو از روی صورتم برداشتم و عمدأ منتظرماندم که آنها بلند بشن پدر و مادرش جلو تر رفتن و بعدش مارال در حالی که بچه رو بغل کرده بود و بایک لبخند و نگاه دل منو به آتیش کشید.
منم دنبال آنها پیاده شدم ومخصوصأ منتظر شدم تا بنشینند و جائی رو انتخاب کنم که مارال در دید مستقیم من باشه
مارال که دید من زل زدم بهش مخصوصأ شروع کرد با بچه ور رفتن و در حالی که نگاهش به من بود صورت و لب بچه رو ماچ مالی میکرد .
غذا رو آوردند راستش نفهمیدم غذا چی خوردم موبایلم رو بهش نشون دادم که مثلأ بهم شماره بده با سر اشاره کرد که موبایل نداره.
غذاش که تموم شد بهش اشاره کردم بیاد بیرون . از جام بلند شدم و بطرف دستشوئی که بیرون از رستوران بود رفتم . خارج از رستوران منتظر شدم تا ببینم میاد بیرون یانه دقیقه ای نگذشته بود که دیدم مارال از در رستوران خارج شد منهم راه افتادم بطرف دستشوئی اطراف رو پائیدم ووقتی دیدم کسی حواسش به ما نیست آروم آروم از جلوی دستشوئی رد شدم و به پشت دستشوئی که فضای تاریکی بود پیچیدم مارال هم آرام آرام دنبال من اومد .


به محض اینکه پیچید پشت دستشوئی بغلش کردم و چسبوندمش به دیوار و لبم رو گذاشتم رو لبش این لذت بخش ترین بوسه ای بود که تا این تاریخ از یک دختر گرفتم. برش گردوندم و لبمو گذاشتم روگردنش و شروع کردم به لیسیدن گردن و بنا گوشش سینه هاشو گرفته بودم تو مشتم و میمالوندم و با لبهام لاله های گوشش رو میخوردم او هم کونشو چسبونده بود به کیرم هی خودشو تکون میداد.
مارال که حسابی حشری شده بود خم شد و مانتوشو زد بالا یه شلوار کشی هم پاش بود اون روهم کشی پائین چشمام داشت از حدقه میزد بیرون تو اون تاریکی یه کون سفید خوشگل جلو چشمهام بود منم تند دکمه های شلوار سربازیمو باز کردم و کیرمو که دیگه شده بود تنه درخت درآوردم و گذاشتم در کونش دوسه تا که عقب جلو کردم بادستم تف زدم سر کیرم خواستم بکنم تو کونش که خودشو جمع کرد فهمیدم که یا تاحالا کون نداده و یا میترسه منم تو گوشش گفتم نترس توش نمیکنم (آخه بابا ماهم آدمیم حیوان که نیستیم ) سر کیرمو لغزوندم به لای پاش و مالوندم به کسش مارال هم پاهاشو به هم فشار میداد حسابی کیرمو تو منگنه گذاشته بود .کسش کاملأ خیس شده بود برای همین هم خیلی راحت لای پاهاش تلمبه میزدم .
یه لحظه فکر کنید توی سرمای اون شب وسط بیابون تو تاریکی بد تر ازهمه پشت دیوار دستشوئی با اون بوی تعفن و صدای گوز و ریدن مسافرا چه حالی میده حال کردن با یه دختری که خدای مهربون از آسمون برات فرستاده باشه.


از خودم تعریف نمیکنم ولی کمرم واقعأ سفته هنوزم که سالها از اون ماجرا میگذره وقتی سکس میکنم طرفم رو دیونه میکنم تا آبم بیاد سرتونو درد نیارم با تکانهائی که مارال میخورد فهمیدم که به اورگاسم رسیده منم حرکتم و تند تر کردم تا آبم بشدت ریخت بین پاهاش مارال هم با دستش آبمو مالید به کسش یه لب حسابی ازش گرفتم و گفتم صبر کن من برم وقتی اشاره کردم بیا دنبالم شماره موبایلمو هم که قبلأ رو یه دستمال کاغذی نوشته بودم بهش دادم و گفتم حتمأ بهم زنگ بزنه .
از پشت دیوار دستشوئی اومدم بیرون ووقتی فهمیدم کسی حواسش نیست بهش اشاره کردم که بره مارال هم تند از جلوم رد شد و رفت داخل رستوران منم رفتم دستشوئی تا کیرمو بشورم داشتم شلوارمو میکشیدم بالا که صدای شاگرد راننده رو شنیدم که مسافران را دعوت به سوار شدن میکرد.
وقتی داخل اتوبوس شدم دیدم مادر پدرش پشت من نشسته اند و مارال هم جای اونها نشسته لبخندی بمن زد و لباشو غنچه کرد برام منم سرمو تکون دادم و سرجام نشستم.
گرمای مطبوع اتوبوس و رخوت ناشی از سکس عجیبی که داشتم حتی مهلت نداد فیلمی روکه راننده گذاشته ببینم و بخواب عمیقی فرورفتم .
با تکانهای شاگرد شوفر که میگفت سرکار پاشو رسیدیم از خواب بیدار شدم از جام که بلند شدم اول نگاهی به پشت سرم انداختم دیدم هر چهارتا صندلی پشت من خالیه نمیدونم تو کدوم یکی از شهر های بین راه پیاده شده بودن


از اون زمان تا مدتها هر وقت موبایلم زنگ میخورد خوشحال میشدم و فکر میکردم ماراله ولی هرگز بامن تماس نگرفت و فقط یک خاطره زیبا از اون شب سرد پائیزی برام به جا گذاشت
تا پایان خدمت چند بار دیگر به اون رستوران بین راهی رفتم و به دیوار پشت دستشوئی سرزدم حتی یکبار رفتم اونجا و به یاد اون شب جلق زدم
نمیدونم شاید مارال هم الان در گوشه ای از ذهنش یاد اون تجربه سکسی عجیب رو حفظ کرده باشه او حتی اسم منو هم نمیدونه لابد هروقت سربازی میبینه یادی هم از من میکنه
     
#179 | Posted: 26 Jan 2012 06:03
شب سالگرد ازدواج
شب سالگرد ازدواجمون سارا آرایش غلیظی کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود . تو این یکسال رابطه ام رو با دوست دخترای قبلی ام قطع کرده بودم به جز شقایق که هنوز چند وقت یه بار بهش زنگ می زدم و گاهی هم می رفتم خونه اش با هم یه حالی می کردیم . شقایق کارمند بانک بود و بیوه . ولی انصافاً تو کل زنهایی که می شناختم زن خودم سارا یه چیز دیگه بود . تو این مدت هیچی واسم کم نذاشته بود اوایل مثل دیوونه ها هر روز با هم سکس داشتیم . حتی یادمه یه شب جمعه تا فرداش پنج بار سکس کردیم تو رختخواب ، تو آشپزخونه ، حتی یه بار گوشه حیاط فرش انداخته بودیم و ناهار می خوردیم که ... سارا بدن محشری داشت حتی خواهرم بهش حسودی می کرد . قد بلند ، چشم ابروی مشکی ، چهار شونه ، کمر باریک ، باسن توپولی و سینه‏ های قلمبه و محشر که هیچ وقت ازشون سیر نمیشم . داشتم از شب سالگرد ازدواجمون می گفتم : یه تاپ بندی مشکی پوشیده بود و یه شلوار نخی سفید و کوتاه ، روز قبلش رفته بود پیش خواهر اپیلاسیون و صندل مشکی پاشنه بلند پاش کرده بود . با اون صندل های پاشنه بلند دقیقاً هم قد من شده بود شاید کمی بلندتر. سر میز شام دلم نمی اومد به غذاها دست بزنم از بس زیبا تزیین شده بودند . رفتم تو آشپزخونه داشت یخ می انداخت توی دلستر ،


از پشت بغلش کردم گرمای پشت گردنش دیوونه کننده بود زبونمو کشیدم پشت گردنش با هزار عشوه گفت اشکان اذیت نکن بذار میز رو آماده کنم . گفتم خیلی تو زحمت افتادی بهت گفتم که بیا بریم یه رستوران گفت نه بابا رستوران چیه ؟ مرد باید دست پخت زنشو بخوره اونم امشب . گفتم مرد دیگه چی می تونه بخوره امشب؟ گفت هر چی دلش بخواد فراهمه . برش گردوندم اومدم لباشو ببوسم که با دستاش هولم داد عقب و نذاشت . گفت آرایشم پاک میشه چند ساعت طاقت بیار خودم دخلتو میارم . خندیدیم و رفتیم به طرف میز شام . سر شام گفت اشکان من تو این یکسال چیزی ازت نخواستم و سعی کردم هرچی ازم خواستی برات انجام بدم . غیر از اینه؟ گفتم نه عسلم . چیزی شده ؟ گفت نه فقط نمیدونم چجوری بگم . فکر نکنی من نمیخوام به حرفای قبل از ازدواج مون پایبند باشم ها . به خدا اگه اجازه ندی تا آخر عمرم دیگه مطرحش نمی کنم . گفتم میگی چی میخوای یا نه ؟ گفت یادته قبل از ازدواج گفتی من واسه زن آینده ام شرط و شروطی دارم ؟ گفتم آره یادمه طفره نرو برو سر اصل مطلب . گفت من زیاد از چادر سر کردن خوشم نمیاد . اگه چند وقت دیگه بچه دار بشیم که دیگه اصلاً نمی تونم . می دونم تو هم به خاطر عقاید خونواده ات اینو از من خواستی ولی میشه یکم رو حرفم فکر کنی و بهم بگی که می تونم مثل سابق مانتویی باشم یا نه ؟ بهش گفتم عزیز دلم من اصلاً دلم نمی خواد تو رو زجر بدم خودتم خوب می دونی که خونواده من مخصوصاً بابام به یه چیزایی مقید هستند ولی اگه دلت میخواد نپوشی ایرادی نداره ، از فردا لازم نیست چادر سرت کنی . لبخندی زد و اومد اینطرف میز لبامو بوسید .


زبونمو کشید رو لبم مزه رژش رو چشیدم . گفتم مگه نگفتی آرایشت خراب میشه ؟ گفت واسه تشکر بود . عیبی نداره میرم درستش می کنم . شام خیلی بهم مزه داد . تو جمع کردن میز بهش کمک کردم . تو آشپزخونه حسابی خندیدیم و مالوندمش . یه لیوان چای برا خودم ریختم و رفتم پای تلویزیون . هیچ وقت اینقدر سرحال و شاداب ندیده بودمش . خیلی ذوق و شوق داشت مثل دختر بچه ها شیطونی می کرد و سر به سرم میذاشت دقیقا مثل دختر مدرسه ای ها که کارنامه ثلث سوم شون رو با معدل بالا گرفتند . نمیدونم چرا از روز اول اصرار داشتم چادر سرش کنه تو این یکسال که از ازدواجمون می گذشت این اولین خواهشی بود که ازم کرد منم نتونستم روشو زمین بندازم . مانتویی بودنش برام تفاوتی نمی کرد ولی به خاطر مذهبی بودن خانواده ام اصلاً دلم نمی خواست زنم انگشت نما باشه . اما الان با کمال میل درخواستشو اجابت کردم نمی دونم چرا ولی یه حس خوبی بهم دست داد وقتی بهش اجازه دادم که دیگه چادرشو بذاره کنار . برام عجیب بود عذاب وجدان داشتم با خودم می گفتم نکنه اینقدر بی غیرت شدم که حاضرم زنم با این هیکل مانتو تنش کنه نکنه این کار باعث بهم خوردن آرامش زندگیم بشه . اینا چیزایی بود که در حین خوردن چای پای تلویزیون از ذهنم مثل برق و باد می گذشت . داشت صدام میکرد . اشکان جان کجایی؟ همین جام سارا جان چی می خوای ؟ بزن تی وی پرشیا الان مسابقه رقصه شروع میشه ها . چشم


گفتم سارا این زنه رو نیگا چه قری میده واسه ممد خردادیان ؟ گفت به اسم ممد خردادیان و به کام شما ؟ چطوری روشون میشه این جوری لباس بپوشن بیان رو استیج جلو این همه آدم ؟ اصن چجوری باسنشونو اینجوری می لرزونن ؟ من اصلاً استعدادی تو این زمینه ها ندارم . نه اشکان ؟ گفتم عزیزم خودتو دست کم گرفتی ها ؟ اینا تمرین می کنن این شکلی میشن . تازه هیکل این زنه یک سوم تو هم جذاب نیست تو هم اگه یه روزی بخوای و حسابی تمرین کنی همه اینا رو میزاری تو جیبت . گفت اوووه چه هندونه ای زیر بغل آدم میذاره . من کجا اینا کجا ؟ ببین کثافت چه باسنی داره ؟ گفتم عزیزم تا حالا به باسن خودت دقت نکردی ؟ حاضرم شرط ببندم باسن این دختره نصف اون توپولی تو هم نمیشه . بیا اینجا . با خنده اومد کنار من گفتم این جلو وایسا یکم باسنتو بده عقب . مثه دختر بچه ها با هیجان به حرفم گوش می داد و اجرا می کرد . سارا بین من و تلویزیون ایستاده بود و کمی باسنشو داده بود عقب . کمی سرمو کج کردم یه نیگا به اون دختر توی تلویزیون کردم یه نیگا به باسن سارا انصافاً میان ماه من تا ماه گردن تفاوت از زمین تا آسمان بود . با کف دستم کوبیدم رو باسنش خیلی دردش اومد خودشو لوس کرد و به حالت قهر رفت رو مبلی که گوشه پذیرایی بود نشست و پشتش رو کرد به من . رفتم سراغش خودمو انداختم روش . عاشق این بازی هاش بودم روی بازوهاش و گردنشو بوسیدم گفتم خانوم خانوما ، خوشگل خانوم جیگر من ... جوابی نداد . دستمو انداختم لای پاش و کس توپولشو یکمی فشار دادم نقطه ضعفش همین بود . با حالت خاصی گفت برو کون همون زنها رو نیگا کن دست به من نزن .


خندیدم و گفتم همه اون زنها فدای یه تار موت . دردت اومد ؟ خب تقصیر خودته که آدمو حالی به حالی می کنی هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کارو می کرد . نمی دونم چرا با شنیدن این جمله گل از گلش شکفت . گفت هر کس دیگه چیکار با کون من داره ؟ گفتم مثلاً گفتم . گفت این حرفا بده . مرد که باسن زنشو نشون هر کسی نمیده که . گفتم بله شما درست می فرمایید ( نمی دونم چرا خیلی خوشم می اومد این بحث رو ادامه بدم ) سارا تو دلت می خواست تو این مسابقه شرکت می کردی؟ گفت خب هر کسی دلش می خواد هنرشو به بقیه نشون بده ولی خودتم می دونی من اصلاً نمی تونم با این سر و وضع تو اینجور مسابقه ها شرکت کنم . گفتم اشکالش چیه ؟ نکنه میخوای با مانتو و مقنعه بری مسابقه رقص ؟ خندید و گفت نه خب ولی چه اصراریه من برم ؟ گفتم خب برای داورها هیکل و توانایی بدنی و استایل شرکت کننده ها خیلی شرطه . به نظرم تو خیلی شرایطت عالیه . پاشو یکمی برام برقص پاشو یالا . انگار منتظر پیشنهاد من بود بلند شد و شروع کرد به رقصیدن و قر دادن . کارش بی نقص بود حرکاتش حسابی تحریکم کرده بود . وقتی تموم شد براش دست زدم و تشویقش کردم . گفتم اگه تو می رفتی واسه این مسابقه و من جای ممد خردادیان بودم خودم جلوی همه جمعیت یه حالی بهت می دادم بعد با تقلید صدای لوس محمد خردادیان گفتم سارا جون خیلی خوب بود تو همه شرکت کننده ها تو یک نخبه ای واقعاً لذت بردم بیا بریم اون پشت تا یکمی خصوصی با اون باسنت تمرین کنم ببینم تا چه حد انعطاف پذیره . سارا غش کرده بود از خنده اومد سمتم و زد تو سرم و گفت دیوووونه


همونجوری نشست تو بغلم سینه هاش درست جلوی دهنم بود سوتین که نداشت . نشونه گیری کردم و با دندونم یه فشار کوچولو به نوک برآمده سینه هاش آوردم . یه آی‏ی‏ی خفیف گفت و خودشو شل تر کرد تو بغلم . به کارم ادامه دادم . چشاش خمار شده بود لپاش سرخ شده بود . همیشه وقتی تحریک می شد همین حالت بهش دست می داد . با دستم اون یکی سینه اش رو می مالوندم و با دندون نوک این یکی رو تحریک می کردم . اونم داشت خودشو روی کیرم جابجا می کرد . دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود و سرمو به سینه هاش فشار می داد . گفتم بریم تو اتاق خواب ؟ گفت نه همینجا . تاپشو دادم بالا و با لذت تمام سینه هاشو می خوردم . هاله قهوه ای دور سینه اش جمع شده بود و نوک سینه های درشتش حسابی متورم شده بود . یهویی خودشو از من جدا کرد و گفت بسه دیگه کشتی منو . در همین لحظه یه شرکت کننده دیگه اومد رو استیج با یه آهنگ زیبا شروع کرد به رقصیدن یه دامن کوتاه جین پاش بود . سارا با همون آهنگ شروع به رقصیدن کرد و همزمان لباسشو آروم آروم با همون ریتم آهنگ در آورد . بعد هم شلوارشو به همون صورت . موقع در آوردن شورت پشتشو به من کرد و با انگشت لای کس توپولش می کشید انگشت انداخت لای شورتش و اونو با ریتم آهنگ از پاش در آورد بعدم اومد سمت من گفت بلند شو نوبت توئه . تا من اومدم بلند شم و شروع به استریپ تیز کنم آهنگ تموم شد . دو تایی زدیم زیر خنده . آهنگ بعدی بابا کرم بود . با کلی مسخره بازی لباسمو با همون ریتم باباکرم در آوردم .

سارا رو مبل نشسته بود و پاهاشو از هم باز کرده بود رفتم جلوش نشستم روی زمین و سرمو بردم لای پاش . وای که خوشبوترین منطقه دنیا همین لای پای ساراست . عطرش منو مست می کنه . تا صورتم به قسمتهای بالایی رونش برخورد کرد پاهاشو سفت کرد . معلوم بود حسابی تحریک شده . شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن و مکیدن . این وسط هرزگاهی با دندونام یه فشاری به کسش می آوردم که اونو به اوج لذت می رسوند . اینقدر تحریک شده بود که محکم می کوبید پشت کمرم و حرفای تحریک کننده می زد : الهی قربونت برم اشکان ... داری دیووونه ام می کنی ... عشق منی تو ... بخور عزیزم دلمممم ... واااااای جاااااان گازش بگیر همش مال خودته ... با دندونات لهش کن ... دوست دارممممم ... اشکان بجنب ... تند تررررر ... واااای واااای واااای


... اشکاااااان ... اینقدر پاشو به سرم فشار داد و جیغ زد تا ارضا شد . بیشتر مواقع روال سک سهامون اینجوری بود که اول اون ارضا بشه . بلند شدم کنارش ایستادم و پیشونیشو بوسیدم و نوازشش کردم خیلی با این کار حال می کرد با چشمای نیمه باز دستشو رسوند به کیرم و شروع کرد به مالوندن . چشمش به تلویزیون بود . من رد نگاهشو دنبال کردم دیدم یه پسر جوون و خوش تیپ داره با ریتم تند می رقصه . کیرمو کشید سمت خودش . منم روی مبل جابجا شدم تا کیرمو به دهنش نزدیک کنم . خیلی آروم نوکشو بوسید و کارشو شروع کرد . هی تا تهش می کرد تو دهنش نوکشو می مکید و لیس می زد گاهی هم قسمتی از کیرمو لای دندوناش فشار می داد که حسابی تحریکم می کرد . لذت بخش ترین قسمت کار موقعی بود که زیر تخمامو می لیسید گفتم بسه گلم همینجا یا بریم تو اتاق . از جاش بلند شد و دستاشو گذاشت روی مبل و دولا شد . کس توپولش از پشت اینقدر زیبا بود که آدم هوس می کرد بشینه فقط نگاه کنه و جق بزنه . رفتم پشتش کیرمو با آب دهنم خیس کردم رسوندم به لای پاش سردی نوک کیرم باعث شد یه آه کوچولو بکشه داشت به تلویزیون نگاه می کرد کیرمو فشار دادم . کمی خودشو جابجا کرد تا نصفه رفت تو . خیس و لزج بود . نمیدونم کسش چه خاصیتی داشت که اینقدر تنگ مونده بود . سارا تنها کسی نبود که باهاش سکس می کرد . مثلاً کس شقایق با اینکه بیوه بود انگار تانک از توش رد شده بود و واسه جمع کردنش باید هزار تا ترفند به کار می بردی . ولی این لامصب کماکان مثل دوران نامزدی مون تنگ و جمع و جور بود . وسط حال کردنم رو به تلویزیون گفتم آقای خردادیان شرمنده که جلو شما دارم آره ها ... زد زیر خنده و با همون حالت لرزش صداش گفت خجالت نکش ها یهو یه تعارف هم بهش بزن دیگه .



خندیدم و گفتم دستش به انجا نمیرسه اگه می رسید منتظر تعارف من نمی موند خودش دست به کار می شد . گفت اشکان محکم تر ... بکن دیگه لعنتی ... خیلی تحریک شده بود . مثل دیوونه ها به مبل ها چنگ می زد . تو فانتزی های سکسی مون چند باری تو اوج لذت فحشش داده بودم . امروز هم واقعاً تو اوج بود سعی کردم کمی هم فیلم بازی کنم . شروع کردم به آه و اوه کردن ، با کف دستم می کوبیدم رو باسنش لرزش اون کون قشنگش باعث شد بیشتر تحریک شم . کیرمو کشیدم بیرون دوباره تا ته کردم توش . چند بار متوالی این کارو تکرار کردم . با دو تا دستم لمبرهای کونشو از هم باز کردم . چشمم به جمال سوراخ کونش که افتاد با انگشت نوازشش کردم . اونم داشت جیغ و داد می کرد از شدت لذت . با خودم گفتم وقت خوبیه . جوووون ... قربون این کس تنگ برم سارای من ... جرت میدم من ... پاره ات می کنم مادر قحبه ... خار مادرتو میگام امشب ... بیا حرومزاده کیرم تا ته تو کسته ... بازم ارضا شد . دیگه توان دولا وایسادن نداشت . بغلش کردم گذاشتمش رو مبل . پاهاشو از هم باز کردم و کیرمو تا دسته کردم توش . خیلی بی حال بود . با صدایی مثل ناله گفت بگو بازم . جرم بده اشکان . پارم کن . هر کاری دوست داری باهام بکن . فقط بگو ساکت نباش عوضی . من حرفی نمیزدم . گفت مگه با تو نیستم بی پدر . بگو دیگه جاکش میخوام بشنوم صداتو . با خنده هیستریک شروع کردم همون حرفا رو تکرار کردن اینقدر گفتم تا به اوج رسیدم با لذت تمام خودمو خالی کردم رو سینه و شکم سارا و پاهاشو ول کردم و خودم کنارش دراز کشیدم . اون شب اینقدر خسته بودیم که نفهمیدم کی رفتیم رو تخت و خوابمون برده اینقدر خسته بودیم که نه من و نه سارا نای دوش گرفتن هم نداشتیم صب که پاشدم دیدم آب کیر من رو شکم سارا خشک شده . بوسیدمش و رفتم شرکت . شب سالگرد ازدواج خاطره انگیزی بود
     

#180 | Posted: 26 Jan 2012 06:06
سکس در آموزشگاه
سال 82 همزمان با کارم که گفتم رفتن به ماموریت شهرستان بود چون تازه از خدمت اومده بودم تصمیم گرفتم درس هم بخونم که خیلی هم سخت بود برای این کار تصمیم گرفتم برم آموزشگاه وچون برادر بزرگم مدیر یه آموزشگاه تو سهروردی بود رفتم پیشش.روزای اول خوب درس میخوندم و با این که تو کلاسمون چند تا جیگر آتیشی داشتیم خیلی توجه نمیکردم و سعی میکردم بیشتر کلاسمو به خاطر داداشم حفظ کنم.دوستم مجتبی که تو داستان قبلی اسمشو نگفته بودم با من میومد کلاس.یادمه پاییز بود و هوا سرد. خلاصه بعد از 10 روز یه خانومی که چادری بود به کلاس ما اومد سفید بود مثل برف چشمای گرد قشنگی داشت و با این که چادری بود معلوم بود واسه گرم کردن آدم چیزای خوبی زیر چادرش داره.چند روزی کلاسا همینجوری گذشت و فقط شاید به شوخیهای الکی و لبخندی سر کلاس تموم میشد که همه بچه ها توش سهیم بودن تا اینکه یه روز من که نگاهم اتفاقی به سمت این خانم چادری که اسمش سمیرا بود افتاده بود به مجتبی گفتم بریم؟ و از آموزشگاه رفتیم بیرون هنوز چند لحظه نگذشته بود که دیدم خانوم جیگر داره میاد بیرون از کنارم رد شد و یه نگاهی بهم کرد که قلبم از جاش در اومد از اون نگاهها که شاید تا آخر عمر کسی به آدم نکنه و رفت اونور خیابون ایستاد و نگاهم میکرد.


من هنوزم گیج بودم که منظورش چی بود تا این که با سر یه اشاره کوچولو کرد و مجتبی که فهمید گفت برو من میرم خونه منم رفتم اونور خیابون همین که بهش رسیدم گفت دستمو بگیر.چقدر گرم بود کف دستش تو اون سرما عرق کرده بود و نرمیش بیشتر شده بود همون لحظه اول کیرم بلند شد چند قدم که رفتیم داشتم گر میگرفتم.رفتیم سید خندان سوار ماشینای رسالت شدیم و فهمیدم خونشون سمت خودمونه وقتی تو ماشین بودیم چسبیدم بهش باور نمیکنین انگار داشتم میکردمش.رسالت که پیاده شدیم رفتیم تو یکی از میدونای فرعی هوا تاریک بود همه جا خلوت نشستیم تویه میدون و شروع کردیم به حرف زدن از حرفاش معلوم بود که وقتی من نگاهم بهش بود و به مجتبی گفتم بریم فکر کرده بود با اونم واسه همین اومده بود.باورتون نمیشه انقدر کیرم سفت شده بود که فقط اونو به شکل یه کس آبدار میدیدم.اولین سوالی که ازش کردم این بود که تا حالا با دوستاش حرف بدی هم زده یانه که گفت اره گفتم چی گفت مثلا پدر سگ خر گاو گفتم نه بدتر از این گفت اره به هم میگیم جنده کونی تا اینارو گفت فهمیدم این کارست تو همون وضع دستموبردم لاپاش گرم گرم بود و اونم مثل من حشری حشری بود چون شلوارش خیس شده بود.


دوروبرمو نگاه کردم دیدم یه بنبست اونجا هست گفتم بلندشو بریم تو کوچه رفتیم دیدم کسی نیست بقلش کردم چسبیدم بهش شروع کردم به خوردن لبش اونم شروع کرد به خوردن جوری که لبمو گاز گرفت دستمو بردم رو سینه هاش مالوندم اندازه دستم بود خیلی حال کردم اونم صداش در اومده بود و داشت حال میکرد جوری اه وای میکرد که انگار داشتم میکردمش دیگه نتونستم رفتم پشتش شلوارشو دادم پایین کیرمو چسبوندم به کونش خیلی گرمو سفید بود تو تاریکی برق میزد کیرمو کردم لاپاش دستمو از دور کمرش برده رویه کسش اونم داغ داغ بود فشار دادم مالوندم فکرشو بکنین اگه کسی بیاد چی میشه خلاصه تو همون حالت ابم اومد ولی اون نه منم تمومش کردم چون ترسیدم کسی بیاد و تو اون 2 سالی که به من میداد همیشه از اون شب ناراحت یود که ارضا نشده.اون شب گذشت تا روز بعد دم دمای ظهر بود که تو کلاس با عشوه هاش دوباره حشریم کرد گفتم بیا بیرون رفتم سمته پشت بوم آموزشگاه اونم اومد در بسته بود همونجا نشستیم بغلش کردم چادرشو در اورد تازه هیکلش اومد دستم چه سینه هایی چه کونی آدمو دیوونه میکرد یه کم لباشو خوردم گفت گوشمو بخور وقتی خوردم مثل دیوونه ها شده بود خمش کردم به عقب که به پله ها تکیه بده دستمو بردم لای پاش رو کسش مالوندم خیس بود بوی خوبی میداد آخه 18 ساله بود


رفتم پایین شروع کردم به خوردن نمیدونین چه حالی میداد بوی عطر میداد منم هی زبون میزدم روی لب کسشو دور سوراخشو میخواستم تمومش کنم که نذاشت دیدم چشاشو بسته فهمیدم داره حال میکنه منم بهتر ادامه دادم محکم سرمو لای پاش فشار میداد میگفت بخور بخور فقط مال تو بخور آخ آخ هال میده بخور تو همین حال یه لرزشی کرد که کل تنش لرزید ابش اومده بود بعد از چند ثانیه دوباره گفت بخور منم خوردم بازم همون حالت و آبش اومد دیگه کسش خیس خیس بود گفتم میخوام بکنم گفت بکن بازه انگار دنیارو داشتم کیرمو مالوندم به خیسیه رو کسش با دستاش کسشو باز کرد گفت بکن بیشرف منم کردم توش خیلی گرم بود تا تخمام میرفت تو انگار انتها نداشت 40 دیقه کردمش ابم داشت میومد سریع کشیدم بیرون ریخت روی رونش یه انگشت زد گذاشت دهنش آبمو خورد وقتی اینو دیدم دوباره دلم خواست بکنمش گفتم بازم میخوام خندید گفت از پشت بکن اونم بازه جاتون خالی گفتم اول بمیک با این که کیرم خیس بود خوردش من وایسادم بالا سرش پامو باز کردم همونجوی نشسته میخورد انقدر خوب میخورد که دیگه به کونش نرسید منم که دیدم میخوره خالی کردم تو دهنش خیلی حال داد بعد سریع خودمونو جمعو جور کردیم رفتیم سر کلاس بعد که اتفاقا داداشم استادش بود و از حالتمون یه چیزایی دستش اومده بود ولی هیچوقت به روم نیاورد.دوستان آدم نباید به همه به دید بد نگاه کنه ولی اگه کسی پا داد دست دست نکنین بزنین توش زندگی یعنی لذت درست من 29 سالمه و 1 سال که ازدواج کردم و به همسرم که از تمام دنیا برام عزیزتر کاملا وفادارم چون همه کار برام میکنه و چیزی کم ندارم ولی تو دوران جوونیم به قدری سکس داشتم که اگه بدونین قاطی میکنین فقط سعی میکنم اونایی که لذت بخش بودن رو براتون تعریف کنم
     
صفحه  صفحه 18 از 124:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  123  124  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.