| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده)

صفحه  صفحه 4 از 123:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  119  120  121  122  123  پسین »  
#31 | Posted: 20 Feb 2010 03:23
داستان سکسی (همکار)

یه همکاری داشتم به اسم خانم ناری. شوهر داشت و اوایل که اومده بود شرکت، چادر از سرش نمی افتاد. اما دو سه ماهی که گذشت دیگه با مانتو و مقنعه می گشت. همیشه یه آرایش نسبتاً مشخص هم رو صورت و لباش دیده می شد. ظاهراً زندگی آرومی داشت و یه جور زن سالاری تو خونه اشون حکم فرما بود و البته بچه هم نداشتند. یه روز که تو اتاقش بودم در مورد یه موضوع کاری داشتیم صحبت می کردیم. آخر صحبت که می خواستم برم پشت میز خودم بهم گفت که نم دونم چرا نمی تونم از طریق کامپیوترم پرینت بفرستم. آخه اونجا بیشتر از همه من از کامپیوتر اطلاعات داشتم و همه این جور مسائلشون رو از من می پرسیدند. گفتم اجازه بدید چک کنم. از رو صندلیش پا شد و من نشستم. عجب حرارتی داشت صندلیش! سریع متوجه شدم که پرینتر را اشتباهی تعریف کرده است. درستش کردم و گفتم برای تست کدوم فایلتون را امتحان کنم. گفتم می خواهید آخرین فایل رو باز کنم و تا بیاد جواب بده من فایل رو اوپن کردم. فکر می کنید محتوای فایل چه بود؟ یه آگهی کون و کس فروشی تایپ شده. از تعجب شاخ درآوردم. خودش متوجه سوتی‏اش شده بود و حسابی هم ترسیده بود. متن آگهی به شرح ذیل بود: یک دور کس و کون کامل به همراه خوردن اول و بعد از آب ریزی فقط 50.000 تومان. کون تنها بعلاوه خوردن اولیه، 30.000 تومان. کس تنها بعلاوه خوردن اولیه، 30.000 تومان. 12 ساعت کامل از 8 صبح تا 8 شب، همراه مشروب و غذا، فقط 100.000 تومان. نمی تونستم موضوع رو هضم کنم. یعنی چی؟ حدوداً دو سه دقیقه‏ای هر دو مات و مبهوت شده بودیم تا اینکه من به خودم اومدم و به آرومی گفتم فایلهای شخصی رو یا روش پسوورد بزارین یا در دسترس نباشن. و ادامه دادم نگران نباشین. بین خودمون می‏مونه. بدبخت حالش خیلی گرفته بود و به نظر بسیار هم نگران بود. من تو فکر بودم که این آگهی مال چه کسی بود؟ نمی تونستم قبول کنم که برای خودش بوده. چون به نظر نم اومد جنده یا روسپی باشه. دو سه روزی این موضوع بدجوری افکارم رو به هم ریخته بود. تا اینکه چهارشنبه ظهر وقتی همه نهار رفته بودند به داخلیش زنگ زدم و گفتم چند دقیقه وقتتون رو می‏خوام بگیرم. خانمها نهارشون پشت میزشون می‏خوردن. رفتم بالا و وارد اتاقش شدم. ترس و نگرانی رو تو چشاش می شد خوند. سریع گفتم لطفاً خودتون توضیح بدهید. موضوع چیه. بدون اینکه حرفی بزنه یه تیکه کاغذ رو از کیفش درآورد و بهم داد. با تعجب دیدم پرینت همون آگهیه ست. زیرش یه شماره موبایل و ساعات تماس رو نوشته بود. با گفتن یه خداحافظ کوتاه برگشتم پشت میزم. تو آگهی یه شماره موبایل شهرستان بود و ساعات تماس هر روز 5 تا 7 بعدازظهر بود. زمان به کندی می گذشت و منتظر بودم تا ساعت 5 شود و من زنگ بزنم. حوالی 5 از شرکت بیرون رفتم و از یک تلفن کارتی به اون شماره موبایل زنگ زدم. بعد از سه چهار تا زنگ دیدم یه خانم گوشی رو برداشت. نتونستم تشخیص بدم خانم ناری یا نه. بهم گفت معرف شما کیه؟ گفتم خانم ناری. گفت شما؟ خودم رو معرفی کردم. گفت کدوم حالت رو انتخاب می کنین. گفتم حالت دوم. گفت فردا (پنجشنبه) ساعت 10 تا 13 بیائید به آدرسی که می دم. آدرس رو نوشتم؛ و تو کف ارتباط خانم ناری با این قضیه بودم. ساعت 10 فردا سر وقت تو آدرس مورد نظر بودم. زنگ زدم. خود خانم ناری بود. سریع شناختم. درب رو باز کرد. رفتم طبقه چهارم و دیدم لای در بازه. با انگشت به در زدم و بلافاصله صدای خانم ناری را شناختم که گفت در بازه بیاین تو. با دلهره داخل رفتم. داستان چیه؟ خانم ناری اینجا چکار می کنه؟ می ترسیدم نکنه می خواد من رو سر به نیست کنه تا نتونم رازش رو به کسی بگم! تو فکر و خیال غرق بودم که رایحه یه عطر زنانه خوشبو و محرک رو از پشت سرم احساس کردم. برگشتم. خود خانم ناری بود. یه پیرهن راحتی خانه پوشیده بود و با لبخند از من پذیرائی کرد. دیگه داشتم مطمئن می شدم جندهه خود خانم ناریه. روبروم نشست و پاش رو روی اون یکی پاش انداخت. ساق تراشیده شدش لب و لوچه هر آدمی رو آب می انداخت. از بوی شامپوئی که تو فضا پخش شده بود می شد حدس زد که تازه حموم بوده و پر و پاش رو حسابی تمیز کرده. فکر اینکه تا چند دقیقه بعد خانم ناری رو لخت کردم و دارم کس و کونش رو می لیسم داشت دیوونم می کرد. با عشوه خاصی بلند شد و اومد رو زانوم نشست. شروع کردیم به لب گرفتن از هم. همزمان از روی شلوار داشت با کیرم بازی می کرد. من هم بیکار نبودم و داشتم با کمرش و پشتش ور می رفتم. آروم آروم خودش رو کشید پائین و جلوی پام زانو زد. کمربندم رو باز کرد و بعد دکمه های شلوارم رو. یه شورت صورمعی پام بود که کیر شق شده‏ام بد جوری زیرش برآمده شده بود. جلوی شورتم رو کشید پائین. سر کیرم خیس شده بود. آبم رو مزه مزه کرد و بعد شروع کرد به میک زدن سر کیرم. در همون حال شورتم رو از پام داشت در می آورد. کاملاً پا باز جلوش روی مبل نشسته بودم و به طرز شهوانی داشت کیرم رو ساک می زد. دیگه کاملاً کیرم تو دهنش بود و نوازش زبانش رو زیر کیرم احساس می کردم. عجیب بود هیچ وقت نمی تونستم این جوری خودم رو کنترل کنم. ولی این بار در عین حال که داشتم حال می کردم ولی آبم هم نمی اومد. البته این حرفه ای بودن خانم ناری رو می رسوند چون روی نقطه حساس کیرم متمرکز نمی شد و در یک کلام اینکاره بود. من داشتم حال می کردم و اون هم با اشتها داشت می خورد. حدوداً یکربع بعد دیگه نمی تونستم منتظر کون سفید و بی موش بمونم. گفتم حالا نوبت منه. می خوام از اون شهد خوشمزت بچشم. بلند شد و پیرهنش رو با یه ضرب درآورد. عجب سینه های پر و ایستاده ای داشت و به تناسب اندامش خیلی کمک می کرد. کسش کاملاً بی مو و سفید بود. گفتم برگرد و دولا شو. با چه مهارتی تمام موهای پس و پیشش رو تراشیده بود باورکردنی نبود. انگار یکی از مدلهای سکسی آمریکائی رو جلوم دارم. تنش کاملاً بلوری و صاف بود. رایحه لای پاش تو فضا پیچیده بود و خودش شهوت آدم رو چند برابر می کرد. سوراخ کونش خیلی تمیز و خوش‏فرم بود. ردپائی از ناپاکی و بوی بد بهیچوجه وجود نداشت. صورتم رو بردم لای کونش و شروع کردم از زیر به لیس زدن. یه آه بلند و کشدار شهوانی کشید که ولع من رو دوچندان کرد. دور سوراخ کونش رو با زبون نوازش می کردم. عجب طعم و عطری داشت. تمیزی کونش اشتهای خوردنم رو بیشتر می کرد. دیگه وحشیانه داشتم می خوردم و بوس می کردم و لیس می زدم. دیوانه وار کونش رو تکون می داد که حاکی از لذت وافرش بود. با دست سینه های آب دارش رو چسبیده بودم و نوازش می دادم و گهگاه هم یه گریزی به کسش می زدم و آب کسش رو مزه مزه می کردم. آب اولیه کیرم جاری بود و احساس می کردم اگه ساک بزنه منفجر می شم. انگار فکر منو خوند و در یک آن به حالت 69 درآمدیم. من زیر بود و اون رو. کل کیر 20 سانتی‏ام تو دهنش بود و من هم از کس آبدارش داشتم فیض می بردم. همزمان با انگشت هم سوراخ کونش رو بازی می دادم. انتهای لذت بود. گاهاً کیرم رو از تو دهنش در می آورد و بعد دوباره می بلعید. برخورد سر کیرم با حلقش رو کاملاً احساس می کردم. از سینه هاش غافل شده بودم. با یه تقلا برعکس شدیم؛ من رو رفتم و اون زیر. به سینه هاش نگاه کردم. حرارت هیجان رو تو اون دو تا سینه خوش فرم می‏دیدم. از چپی شروع به میک زدن کردم و لیس می زدم. سینه اش انقدر بزرگ شده بود که تو دهنم جا نمی شد. همزمان کیرم رو روی کسش فشار می دادم. آه و ناله اش درآمده بود و آماده بود. طبق قرار درخواست کون کرده بودم و نمی خواستم تو کسش بزارم. گفتم برگرد و چهارزانو بشین و کونت رو بده به سمت بالا. من خوام پروازمون رو تکمیل کنم. به نظر نمی اومد قبلاً کیری تو کونش فرو رفته باشه. چون کون و کپلش خیلی خوش‏دست و میزون بود و حکایت از بکر بودنش رو داشت. عطش کون داشتم و حتماً باید به این فیض می رسیدم. سوراخ کونش کاملاً بسته و تنگ بود. اول با یه انگشت و بعد با دو انگشت سوراخ کونش رو کمی گشاد کردم. طوریکه سر کیرم تو کونش جا گرفت. فشار زیادی لازم بود تا فرو بره و نیاز به کِرِم بود. گفتم کرم کجا داری و با دست اتاق خواب رو نشون داد. دویدم و کرم داو رو آوردم. یه مقدار دور سوراخ کونش مالیدم و کیرم رو هم چرب کردم. اینبار سر کیرم خیلی راحت تو رفت و فشار کمتری لازم بود تا بقیه اش تو بره. ولی از حرکاتش پی بردم که کمی درد داره. من هم با آرامی اینکار رو جلو می بردم. سه چهار بار که تا نصفه های کیرم تو کونش فر رفت و کشیدم بیرون دیگه کاملاً جا برای کیر من تو کونش باز شده بود. آروم تو می دادم و بیرون می کشیدم. تنگی سوراخ کونش آبریزش من رو افزایش می داد. حالت گوشتی کونش وقتی توش فرو می کردم دیدنی و لذت‏بخش بود. آبم در حال اومدن بود و اون هم داشت جیغهای شهوانی کشدار می کشید. خواستم بکشم بیرون و آبم رو رو کمرش خالی کنم که با دست پام رو گرفت و نذاشت اینکار رو بکنم. من هم با فشار و سروصدا تمام آبم رو توی کونش تخلیه کردم و شل و ول افتادم. اون هم طرف دیگه ولو شد. فقط تو رویاهام فکر کردن خانم ناری رو می کردم و هیچ وقت تو واقعیت فکر نمی کردم حتی دستم بهش بخوره چه برسه به اینکه تو کونش بزارم. عجب تیکه ای بود خانم ناری. تر و تمیز و خوش‏بو و پاکیزه و خوش‏اندام و باکلاس. نیم ساعت بعد که خودم رو پیدا کردم لباسهامو پوشیدم و 30 هزار تومان بردم و گذاشتم تو اتاق خوابش. هنوز بیحال روی زمین دراز کشیده بود. اومدم کنارش نشستم و گفتم به من که خیلی چسبید. کارت واقعاً درسته و خیلی باحالی. از لبش یه بوسه گرفتم و گفتم من می خوام مشترکت بشم! یه چشمک زدم و رفتم.
-------------------------------------------------------------------------------
     
#32 | Posted: 28 Feb 2010 05:12
داستان سكسي و قتل و خون ريزي

ساعت یه ربع به چهار بود من جلوی کامپیوترم نشسته بودم و داشتم بازی میکردم که موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن گوشی رو برداشتم و جواب دادم رامین بود بهترین دوستم بهم گفت که امشب گود بای پارتی پانته آ ست تو هم دعوت کرده میتونی بیای گفتم آره میام رامینم گفت پس تا سه ساعت دیگه میام اونجا که با هم بریم منم قبول کردم و خودم رو حاضر کردم تا اینکه رامین اومد وبا هم راه افتادیم یکی دو ساعتی تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم رفتیم توی خونه و بعد از سلام واحوال پرسی با بچه ها مشعول خوردن و رقصیدن شدیم. من همش حواسم به دخترا بود و دنبال یه داف مامانی میگشتم تا اینکه چشمم به یه دختره افتاد و زیر نظرش گرفتمش یه دختره مامانی با موهای بلند به رنگ خرمایی وچشمای نسبتا درشت به رنگ سبز تیره با یه لباس آستین بلند یقه باز و یه شلوار لی برمودا و تنگ رفتم روبروش با فاصله نشستم وگهگاهی بهش نگاه میکردم اونم کم کم شروع کرد به نگاه کردن من بعد از مدتی من توی چشماش نگاه کردم ویه لبخند ببهش زدم و منتظره عکس العملش شدم اونم روشو کرد اونور ویه نیش خند زد منم که فهمیدم چراغ سبز رو نشون داده بلند شدم و رفتم به طرفش و کنارش نشستم و سره صحبت رو باهاش باز کردم اسمش مرجان بود و 19 سالش بود یکم که با هم صحبت کردیم و رقصیدیم کم کم با هم صمیمی شدیم و شروع کردیم به گیر دادن و تیکه انداختن به بقیه بعد مرجان بهم گفت پاشو یه دوری توی خونه بزنیم ببینیم چه خبره منم بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتادیم یه دوری توی طبقه اول زدیم و از پله ها رفتیم بالا تا به طبقه بالایی برسیم توی طبقه بالا چهارتا اتاق بود که دراش بسته بودن میخواستیم برگردیم پایین که یه صدای آخ و اوف از یکی از اتاق ها به گوشمون رسدیم فوضولیمون گل کرد که ببینیم اونجا چه خبره به سمت اتاق رفتیم و مقابل اتاقی که صدا ازش میومد واستادیم خیلی آروم لای درو باز کردم واااااای باورم نمیشد رامینو دیدم که با یه دختره مشغول سکس بود مرجان گفت اونجا چه خبره گفتم بیا خودت ببین نشست و از لای در داخل اتاق رو نگاه کرد و منم ایستاده داشتم نگاه میکردم دختره روی تخت نشسته بود و پاهاشو باز کرده بود رامین هم به صورت وحشیانه ای داشت کوسشو لیس میزد ودر همین حال سینه های سفته اون ختره رو چنگ میزد بعدش رامین خوابید روی تخت و دختره هم بر عکس روی اون دراز کشید وحالت 69 به خودشون گرفتن در همین حال یه چیزی رو روی کیرم حس کردم وقتی نگاه کردم دیدم مرجان با پشت دستش خیلی آروم داره کیرم رو لمس میکنه من به روی خودم نیوردم و دوباره داخل اتاق رو نگاه کردم بعد از چند دقیقه از 69 اومدن بیرون و رامین پاهای دختره رو گرفت و کشید بالا و گذاشت روی شونه هاش و دستشو به سمت دهن دختره گرفت دختره یه تف توی دسته رامین انداخت و رامین هم تفرو مالید به کیرش و آروم سرشو گذاشت دمه کسه دختره و یه دفعه با تمام قدرت همشو فشار داد توی کسه اون بیچاره دختره میخواست جیغ بشکه که رامین دستشو گرفت جلوی دهنش و نذاشت صداش در بیاد در همین حال مرجان داشت حسابی کیرمو میمالید منم دستمو بردم به طرفه سینه هاش واز توی یقه لباسش دستمو رسوندم به سینه هاش و آروم اونا رو میمالیدم بعد از چند دقیقه رامین کیرشو از کسه دختره کشید بیرون و دختره رو به صورت چهار دست و پا (سگی) خوابوند و دو تا از انگشتاشو توی دهن دختره کرد و بعد از اون یکی از انگشتاشو فرو کرد توی سوراخ کون دختره و عقب و جلو میکرد تا کمی باز بشه بعد به کیرش یه تف زد و فرو کرد توی کون دختره البته به این سادگی ها تو نمیرفت و دختره هم معلوم بود خیلی داره درد میکشه من خیلی شهوتی شده بودم و سینه های مرجان رو به طرز وحشتناکی چنگ میزدم دستمو از سینه های مرجان در اوردم و بازوهاشو گرفتم و بلندش کردم یه لب وحشیانه ازش گرفتم بعد اونو بردم به سمت یکی ازاتاق ها و دره اتاقو پشت سرم بستم و دوباره لبامو روی لبای مرجان گذاشتم و دستامو گذاشتم روی باسنش و یه فشار بهش دادم بعد دستامو همینطوری آروم کشیدم روی بدنش و رسوندم به سینه هاش و اونا رو از روی لباس میمالید بعد لبامو از لباش جدا کردم و شروع کردم بوسیدن و لیس زدنه گردن و بالای سینه هاش بعد رفتم پایین تر و لباسشو دادم بالا و ناف و شکمشو لیس زدم و لباسشو از تنش در آوردم بعد رفتم سراغ سوتینش و اونو از پشت باز کردم و پرتش کردم یه گوشه ای بعد سینه هاشو که از چنگ زدنای من حسابی قرمز شده بود رو گذاشتم توی دهنم و سرشو مک میزدم مرجانم همس آه میکشید و سرم و موهامو نوازش میکرد بعد از اینکه سینه هاشو حسابی آب لمبو کردم رفتم به سمت شلوارش اول از روی شلوار کسشو یه فشار کوچیک دادم و بعد دکمه های شلوارشو باز کردم و اونو تا زیره زانو هاش کشیدم پایین و بعد اونو از پاش (البته به سختی) در آوردم بعد رفتم به سمت انگشتای پاش اونا رو لیس زدم وهمینطور به سمت بالا میومدم تا به شرت سفیدش رسیدم که حسابی خیس شده بود زبونم رو از روی شرت کشیم روی کسش و همشو کردم توی دهنم و شرتشو با دندون کشیدم پایین و از پاش درآودم و محکم پرتش کردم به سمت دیوار وخودمو رسوندم به کسش یه کسه کوچولوی خوشگل و تپل که هنوز پلمپش باز نشده بود اول اطراف کسشو با زبونم تحریک کردم که حسابی دیوونش کنم و بعد لبه های کسشو که بسته بسته بود رو با انگشتام باز کردم زبونم رو کشیدم لای کشس و اونو حسابی لیس زدم وبعد مرجانو هل دادم روی تخت و سرمو بردم سمت کسش و همشو کردم توی دهنم و مک میزدمش مرجانم پاهاشو حلقه کرد دور گردنم و وبا دستاش موهامو میکشید منم کسشو آروم گاز میگرفتم اونم جیغ های آروم میکشید بعد از اینکه آب کسشو توی دهنم خالی کرد از روش بلند شدم و یه لب آب دار ازش گرفتم و بهش گفتم قصد نداری لختم کنی مرجانم بلند شد و تیشرتمو از تنم درآورد و کمی به بدنم بوسه زد و رفت سراغ شلوارم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد از روی شرت کیرمو کمی بالا پایین کرد و یه بوسه کوچولو بهش زد و با دو تا دستاش شرتمو کشید پایین کیرم رو گرفت توی دستاش و با زبونش یه لیسه سرتا سری بهش زد و کم کم کردش توی دهنش و به صورت آماتور برام ساک میزد احساس خیلی خوبی بهم دست داد و داشتم حسابی لذت میبردم که یدفعه کیرمو یه گاز محکم گرفت!!!! من پریدم هوا و بهش گفتم مرجان معلوم هست چه قلطی میکنی؟!!! گفت ببخشید دسته خودم نبود منم بلندش کردم و لباشو آروم گاز گرفتم و گفتم مگه داری خیار میخوری ؟!!! گفتش اگه زیاد حرف بزنی پوستشم میکنم نمک میزنم بعد میخورمش !!! گفتم خوبه منم هلوتو گاز بزنم که آبش بپاشه بیرون !!! بعد دوباره لبامو رو لباش گذاشتم و کیرمو گذاشتم لای پاش اونم پاهاشو چسبوند به هم تا بیشتر حسش کنه بعد خوابوندمش روی تخت و پاهاشو از هم باز کردم ویه لیسه دیگه به کسش زدم مرجان گفت گاز نگیریا! گفتم نترس من مثل تو جو گیر نمیشم برعکس خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم توی دهنش و زدیم تو کاره 69 بهش گفتم حالا اگه جرئت داری گاز بگیر ببین چه بلایی سره کست میارم ! شروع کردیم به خودن و مک زدن بعد از چند دقیقه از روش بلند شدم و برش گردوندم روی تخت همونطور که گفتم پرده داشت و نمیشد کرد توی کسش واسه همین به پشت خوابوندمش انگشتموگذاشتم توی دهنش و کردم توی سوراخ کونش خیلی تنگ بود معلوم بود که آکبنده یکم انگشتمو عقب و جلو کردم که یکمی باز بشه یکمی که باز شد به کیرم یه تف زدم و سرشو آروم گذاشتم توی سوراخ کونش و میخواستم کمی هلش بدم تو که مرجان از جاش پرید دوباره خواستیم امتحان کنیم که بازم نتونست تحمل کنه و همش تقلا میکرد و ازم خواهش میکرد بی خیال بشم منم برای اینکه خیلی دوستش داشتم و نمیخواستم اذیتش کنم از خیرش گذشتم و یکمی لاپایی کردمش بعد برش گردوندم و لبه های کسشو باز کردمو کیرمو کشیدم لای کسش وآروم میمالدم بهش خیلی بهم حال میداد مرجانم خوشش اومده بود وهمش آه و ناله میکرد همینطور این کارو ادامه دادیم تا اینکه مرجان یه دفعه لرزید و بی حال شد و به ارگاسم رسید من کم کم احساس کردم داره آبم میاد کیرمو از لای کسش دراودم و گذاشتم لای سینه های نسبتا درشتش مرجانم با دستاش سینه هاشو فشار میداد به کیرم و منم خودمو عقب و جلو میکردم تا اینکه آبم خالی شد لای سینه هاش مرجانم از این کار بدش نیومد و با دستاش آبمو روی سینه هاش پخش میکرد و لبخندی به لب داشت بلند شدیم و یکمی خودمونو جمع و جور کردیم و با ملافه تخت خودمونو تمیز کردیم و لباسامونو پوشیدیم و از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم سمت اتاقی که رامین و اون دختره داشتن توش حال میکردن دره اتاق بسته بود و صدایی هم از توش نمیومد آروم درو باز کردم و نگاهی به داخل اتاق انداختم یه دفعه خشکم زد و همینطور منگ به تخت خیره شدم باورم نمیشد دنیا روی سرم میچرخید تخت پر از خون شده بود خدای من یعنی اون رامین بود که روی تخت افتاده بود نه این امکان نداره دویدم به طرفه تخت سره رامین رو به سمت خودم برگردوندم نگاهی به گلدون شکسته ای که کنار تخت افتاده بود انداختم خون روی سره رامین لخته شده بود رامین رو توی آغوش گرفتم وفریاد زدم رامیییییییییییین تو رو خدا بلند شو ولی اون هیچ حرکتی نمیکرد محکم توی بغلم گرفتمش و از ته دل اشک ریختم...
سرم رو بلند کردم و با چشمام که پر از اشک شده بود روبروم رو نگاه کردم بمرجانو دیدم که خیلی شکه شده بود و با چشمای قرمز و گونه های خیس به من و رامین نگاه میکرد آروم قدم برداشت و به سمت ما اومد دستمو گرفت و منو از تخت بلند کرد حال خودمو نمیفهمیدم بدنم شل شده بود مرجان منو گرفت توی بغلش و میخواست منو آروم کنه ولی من همش اشک میریختم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم مرجان منو برد بیرون از اتاق و رفتیم به سمت طبقه پایین هیچ کس اونجا نبود و همه رفته بودن فرودگاه بدرقه ی پانته آ.مرجان منو نشوند روی مبل و چندتا دگیلاس مشروب برام ریخت منم همشو سر کشیدم و دیگه نفهمیدم چی شد تا اینکه چشامو باز کردم و دیدم روی یک تخت خوابیدم بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم اتاق پر بود از عروسک و وسایل دخترونه گیج شده بودم نمیدونستم کجام همینطور داشتم اطراف رو نگاه میکردم که دره اتاق باز شد سرمو برگردوندم به طرفه در مرجان بود اومد به طرفم لباشو گذاشت روی لبام وگفت نگران نباش اینجا اتاقه منه گفتم من چه جوری اومدم اینجا گفت دیشب حالت خیلی بد بود وحسابی مست بودی منم در حالت مستی اودمت اینجا یه دفعه تمام اتفاقات دیشب مثل کابوس از جلوی چشمام رد شد به سمت دیوار رفتم و مشت محکمی بهش کوبیدم و با ناراحتی گفتم رامییییین... رامین کجاست...؟ مرجان اومد جلو دستامو گرفت توی دستاش وگفت امروز صبح آمبولانس اومد و رامین رو برد سرد خونه... بی اختیار اشکم سرازیر شد و گفتم آخه چرا رامین... کی اونو کشته... مرجان منو در آغوش گرفت و گفت همه چیز معلوم میشه یه دفعه یاده اون دختره افتادم که دیشب با رامین توی اتاق بود به مرجان گفتم تو اون دختره که دیشب با رامین بود رو میشناسی گفتش نه زیاد ولی فکر کنم از دوستای مهناز دختره همسایمون بود گفتم مهناز الان کجاست گفت فکر کنم خونشون باشه گفتم میتونی بری آماره دختره رو ازش بگیری مرجان گفت اگه تو بخوای باشه لباشو بوسیدم و بهش گفتم مرسی عزیزم مرجان حاضر شد و رفت خونه ی مهناز دختره همسایشون وبعد از چند دقیقه برگشت بهش گفتم چی شد تونستی بفهمی کیه؟ مرجان گفت رفتم پیشه مهناز و نشونیای دختره رو بهش دادم اونم خوشبختانه شناختش وگفت که اسمش شراره هست و شمارشو ازش گرفتم. پریدم مرجانو بغلش کردم و ازش تشکر کردم و بعد با اون شماره تماس گرفتیم ولی گوشیش خاموش بود بعد از چند ساعت تماس گرفتن بالاخره گوشی رو برداشت وقتی مرجان موضوع رو بهش گفت حسابی ریخت بهم و موضوع رو تکذیب کرد و با بغض گوشیرو قطع کرد و دیگه هم گوشی شو جواب نداد تا چند روزه بعد من با موبایل خودم باهاش تماس گرفتم گوشی رو برداشت و من بهش گفتم شراره خانوم من حتما باید شمارو ببینم قبول نمیکرد و با هزار زحمت و خواهش و تهدید بعد از چند روز راضیش کردم و توی یه پارک باهاس قرار گذاشتم و من و مرجان با هم رفتیم سره قرار و منتظر شدیم تا بیاد با چند ساعت تاخیر سرو کلش پیدا شد وقتی دیدمش سریع شناختمش و فهمیدم که خودشه. اولش خیلی بد باهامون برخورد کرد ولی بعد از یکمی مقدمه چینی بهش گفتم من میدونم که تو اونشب توی گود بای پارتی پانته آ با بهترین دوست من رامین توی اون اتاق بودی و بهتره به خودت زحمت ندی که این موضوع رو تکذیب کنی چون من هم شاهد دارم هم ازتون عکس گرفتم واگه نگی اونشب چه اتفاقی افتاد همه چیز رو با پلیس در میون میزارم ( البته عکس رو همینجوری الکی گفتم که خلع سلاحش کنم ) شراره وقتی دید ما همه چیز رو میدونیم و راه فراری نداره زد زیره گریه و ما هم هر کاری کردیم آرومش کنیم نشد که نشد و نزدیک نیم ساعت فقط گریه میکرد ولی کم کم به حرف اومد و ماجرا رو برامون تعریف کرد:
اون شب من توی اون اتاق روی تخت نشسته بودم و داشتم با تلفن صحبت میکردم که یه دفعه سر و کله رامین پیدا شد معلوم بود که مسته .بعد کلی مخ زدن منو راضی کرد که باهاش سکس داشته باشم من اولش زیره بار نمیرفتم ولی کم کم قبول کردم و خودم رو در اختیارش گذاشتم رامین اول به زور یه لب ازم گرفت و شروع کرد به درآوردن لباسهام و منو کامل لخت کرد و بدن و سینه هامو با ولع تمام میخورد و لیس میزد بعد لباس های خودشو در آود و کیرشو به زور کرد توی دهنم منم یکمی براش ساک زدم رامینم با دستاش سرمو به کیرش فشار میداد بعد کیرشو از دهنم کشید بیرون و منو پرت کرد روی تخت و سرشو گذاشت لای پاهام و خیلی وحشیانه کسمو لیس میزد و میخورد بعد خوابید روی تخت و منو وادار کرد به صورتی که کسم روی دهن اون باشه کیره اونم روی دهن من روش بخوابم رامین کسم و سوراخ باسنم رو لیس میزد بو منم کیرش رو میخوردم بعدكل از چند دقیقه رامین منو از روش بلند کرد و خوابوند روی تخت پاهامو بلند کرد و گذاشت روی شونه هاش و کیرشو با فشار زیاد کرد توی کسم من خیلی دردم گرفت و میخواستم جیغ بکشم که رامین دستشو گرفت روی دهنم و شروع کرد به تلمبه زدن خیلی وحشیانه این کارو میکرد و من اصلا لذت نمیبردم بعد از چند دقیقه تلمبه زدن کیرشو از کسم کشید بیرون و منو به صورت چهار دست و پا در آورد و انگشتاشو کرد توی دهنم وبعد یکی از انگشتاشو کرد توی سوراخ باسنم و عقب و جلو میکرد بعد یه تف به کیرش زد و اونو فرو کرد تو خیلی دردم گرفت و سعی کردم نزارم این کارو بکنه ولی اون بدون توجه به من به کاره خودش ادامه میداد و همه کیرشو کرد توی باسنم و شروع کرد به تلمبه زدن ولی من همش خودمو سفت میکردم و به خودم میپیچیدم بعد از چند بار عقب و جلو کردن کیرشو درآورد خوابید روی تخت و منو نشوند روی کیرش من با احتیاط کیرشو وارد کسم کردم و شروع کردم به بالا و پایین پریدن و رامین هم با دستاش سینه هامو چنگ میزد همینطور که مشغول بودیم یه دفعه در اتاق باز شد و یک نفر وارد اتاق شد به سمت در نگاه کردم واااااااااااای عرشیا برادم بود که با خشم و نفرت به ما نگاه میکرد و یه دفعه به ما حمله کرد من سریع از از روی رامین بلند شدم و به طرف دیگه اتاق دویدم. عرشیا و رامین با هم درگیر شدند عرشیا روی سینه های رامین نشسته بود و به صورت رامین مشت میزد رامین هم تا اونجایی که میتونست جلوی مشت های عرشیا میگرفت و یک مشت خیلی محکم به دهن عرشیا کوبید که باعث شکستن چندتا از دندوناش شد عرشیا دندونایی که توی دهنش شکسته بود رو تف کرد بیرون و گلدون شیشه ای که کنار تخت بود رو برداشت و به سره رامین کوبید. خون از سره رامین راه افتاد رامین دستشو گذاشت روی سرش و نگاهی به دستش که پر از خون شده بود انداخت و دیگه هیچ حرتی نکرد عرشیا که خیلی ترسیده بود فرار کرد وبا عجله از اتاق رفت بیرون...
دیگه نذاشتم ادامه بده صدامو بلند کردم و ازش پرسیدم عرشیا کجاست؟ شراره دوباره زد زیره گریه و گفت تورو خدا با عرشیا کاری نداشته باشید من فقط همین یک برادرو دارم از جام بلند شدم و با صدای بلند گفتم میکشمش... مرجان دستامو گرفت و گفت آروم باش خودتو کنترل کن شراره هم همش التماس میکرد و گریه میکرد. شراره رو به حاله خودش گذاشتیم و ازش دور شدیم با مرجان خداحافظی کردم و فرستادمش بره و منتظر شدم تا شراره از جاش بلند بشه بعد از چند دقیقه بلند شد وبه سمت آبخوری رفت و دست و صورتشو شست و به طرف بیرون پارک حرکت کرد من دنبالش میکردم تا اینکه از پارک خارج شد و کنار خیابون واستاد و سوار تاکسی شد سریع به طرف ماشینم حرکت کردم و دنبال تاکسی که شراره توش بود راه افتادم تا اینکه شراره از تاکسی پیاده شد و به سمت یک خیابون حرکت کرد منم با ماشین بدون اینکه متوجه بشه دنبالش کردم دمه دره یه خونه ایستاد دست کرد توی کیفش و میخواست کلیدشو دربیاره که یه پسره درو باز کرد و کمی با شراره جر و بحث کرد حدس زدم که حتما این همون عرشیا برادره شراره هست ولی باید مطمئن میشدم برای همین دنبالش راه افتادم سره خیابون ایستاد و میخواست تاکسی بگیره رفتم جلوی پاش ترمز کردم و شیشه رو دادم پایین و بهش گفتم کجا میری داداش یکمی تعجب کرد و گفت ونک گفتم بیا بالا سوار شد و راه افتادیم توی راه سره صحبت رو باهاش باز کردم و از هر دری باهم حرف زدیم وقتی داشت حرف میزد نگاهی به دهن و دندوناش انداختم درست بود چندتا از دندوناش شکسته بود یکمی دیگه که باهاش صحبت کردم ازش پرسیدم راستی اسمت چیه گفت مخلص شما عرشیا دیگه مطمئن شدم که خودشه نمیدونستم چیکار کنم به زور خودمو کنترل کردم تا اینکه رسیدیم به ونک و اونم پیاده شد و رفت منم به سمت خونه حرکت کردم و فقط به انتقام فکر میکردم دو سه روزی گذشت و من هر روز میرفتم نزدیکای خونشون تا آمارشو دربیارم و بفهمم که چه ساعتی از خونه میاد بیرون و کی به خونه برمیگرده بعد از چند روز متوجه شدم که هر روز ساعت 9-10 صبح از خونه میاد بیرون و میره به ونک و توی یک بوتیک کار میکنه و ساعت 8-9 شب هم به خونه برمیگرده توی یکی از همین روزا که نزدیک خونه اونا بودم توی ماشین نشسته بودم که یه دفعه در ماشین باز شد ویک نفر سوار شد سرمو برگردونندم دیدم شراره کنارم نشسته دستشو روی دستم گذاشت و گفت میخوام باهات حرف بزنم گفتم میشنوم گفت اینجا نه لطفا بریم یه جای دیگه ماشینو روشن کردم و راه افتادیم رفتیم توی یه کافی شاپ خلوت و دنج نشستیم شراره شروع کرد به درد و دل کردن: حدود 5ساله پیش من پدر و مادرم رو توی یه تصادف از دست دادم و توی این مدت فقط برادرم بود که از من مراقبت میکرد و خرج منو میداد عرشیا برای من هم پدر بود هم مادر هیچ وقت نذاشت من تنها بمونم من عرشیا رو عاشقانه دوست دارم و بدون اون حتی یک لحظه هم نمیتونم زندگی کنم بعد دستامو گرفت و گفت خواهش میکنم عرشیا رو ببخش بهش گفتم رامین حقش نبود توی اوج جوونی جونشو از دست بده شراه گفت میدونم عرشیا حماقت کرد ولی دست خودش نبود شما خودتونو بزاید جای عرشیا توی اون موقعیت چیکار میکردی سرمو گذاشتم روی میز و کمی به فکر فرو رفتم و آروم گفتم هر کاری میکردم آدم نمیکشتم از جام بلند شدم و رفتم سمت بیرون شراره هم اومد دنبالم رفتم توی ماشین نشستم و سرمو گذاشتم روی فرمون بعد از چند لحظه شنیدم که یکی داره به شیشه ضربه میزنه سرمو بلند کردم دیدم شراره هست شیشه رو دادم پایین گفت اجازه هست سوار بشم سرمو به علامت رضایت تکون دادم اونم سوار شد و گفت ببخشد که ناراحتتون کردم ماشینو روشن کردم و به سمت خونه خودم رفتم ماشینو پارک کردم و به شراره گفتم ببخشید که نمیتونم برسونمت خیلی خستم باید استراحت کنم یه وقته دیگه باهم صحبت میکنیم شراره گفت میشه بیام خونتون گفتم چی؟؟؟؟ گفت دستشویی دارم اومد توی خونه به سمت دستشویی راهنماییش کردم بعد چند دقیقه اومد بیرون میخواست بره که بهش تعارف کردم حالا که تا اینجا اومدی بشین یه چیزی بیارم بخوریم قبول کرد و روسری و مانتوشو درآورد و نشست روی مبل و گفت توی خونه مشروب داری یکمی جا خوردم بلند شدم و رفتم توی آشپز خونه و یه دونه ویسکی Black&White از توی یخچال برداشتم ریختم توی لیوان و اودم گذاشتم جلوش هر دومون سر کشیدیم و شراره دوباره شروع کرد به حرف زدن من خیلی داغ شده بودم و اصلا حالیم نبود چی میگه شراره خودشو به من نزدیک کرد و کمی خودشو چسبوند به من و دستشو کشید روی پام و گفت خواهش میکنم متوجه منظورش نشدم میخواستم ازش بپرسم چی گفتی؟ که بدون مقدمه لباشو گذاشت روی لبام و اجازه حرف زدن بهم نداد من حسابی جا خورده بودم و هیچ حرکتی نمیکردم که شراره همونطور که ازم لب میگرفت دستشو از روی شلوار گذاشت روی کیرم و اونو میمالید بعد لباشو از لبام جدا کرد و زانو زد جلوم و کمربندم و باز کرد وشلوار و شرتمو با هم کشید پایین و یه لیس سر تا سری به کیرم زد و آروم کرد توی دهنش و مهارت خاصی ساک میزد من دستمو گذاشتم روی سرش و با موهاش بازی میکردم شراره هم کیرمو از دهنش در آورد و دوباره یه لیس بهش زد و بعد بیضه هامو کرد توی دهنش و اونارو مک میزد بعد بلند شد و به پشت خوابید توی بغلم من هم همونطور که خوابیده بود از روی شلوار دستی به باسنش کشیدم و شلوارشو کشیدم پایین بعد از روی شرت یه بوسه به باسنش زدم و اونم کشیدمش پایین بعد لای باسنش رو با دستام باز کردم و شروع کردم به لیس زدن بعد شراره رو برش گردوندم و لباسش رو زدم بالا و ناف و شکمشو لیس زدم و بعد سوتینش رو باز کردم و سینه های سفت و خوش فرمشو کردم توی دهن وحسابی سرشو مک زدم با دستام هم حسابی سینه هاشو چنگ میزدم و میمالیدم بعد رفتم پایین تر و وبا انگشتام چوچولشو یکم تحریک کردم و بعد کسشو کردم توی دهنم و تا اونجایی که میتونستم زبونم رو فرو کردم توی کسش بعد از چند دقیقه شراره بلند شد و نشست روم وبا دستش کیرمو به سمت کسش هدایت کرد و آروم گذاشتم توی کسش و شروع کرد به بالا و پایین پریدن منم با دستام سینه هاشو چنگ میزدم خیلی تحریک شده بودم و برای همین زود داشت آبم میومد به شراره گفتم یواش تر داره میاد ولی اون توجه نکرد و حرکاتشو تند تر کرد بعد از چند لحظه آبم با فشار خالی شد توی کسش و شراره هم محکم نشت روی کیرم و همش خالی شد تو کسش از روم بلند شد و رفت سمت دستشویی منم همونطوری روی کاناپه بیهوش شدم وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت 9 شبه و من نزدیک 3-4 ساعته که خوابیدم نگاهی به دور و برم کردم شراره رفته بود و کسی خونه نبود رفتم حموم یه دوش آب سرد گرفتم یه چیزی هم خوردم و گرفتم سره جام خوابیدم صبح که از جام بلند شدم هنوز نفرت عرشیا از دلم بیرون نرفته بود و هنوز هم فقط به انتقام فکر میکردم او
     
#33 | Posted: 28 Feb 2010 05:17
اون شب چی شد عسل؟
داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره.پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من.تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما!من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند.نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم.مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا.خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود.گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش. ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!!اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهشگفتم تو لباسات رو در نمی آری؟يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم!گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم.آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی.يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ... اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم.اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم! گفتم خيلی کسکشی! گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد.آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی.اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد.لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم. کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور. ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!!باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود.همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده.که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديدميگفت دوست داری نه؟گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد.داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم .آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی.گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه.گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش.من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل.فرستنده: عسل
=======================================================
     
#34 | Posted: 28 Feb 2010 05:19
من و دوست دختر جيگرم

خرداد پارسال بود که تصميم گرفته بوديم به دو شهر مسافرت کنيم ؛ پس از رفتن به شهر اول مجبور بوديم برگرديم خونه و پس از آن به شهر دوم سفر کنيم. وقتي به خانه رسيديم من به بهانه هاي مختلف از رفتن به سفر امتنا کردم ؛ اين بود که پدرم هم تصميم گرفت به سفر نرود و پيش من بماند ولي با هزار دليل و برهان اون رو هم قانع کردم که همراه بقيه به سفر برود ؛ پس من ماندم و يک خانه خالي ؛ سپس تلفن رو برداشتم و به شيدا زنگ زدم خودش گوشي رو برداشت تا گفتم سلام صدام رو شناخت و گفت اشتباه گرفتيد ؛ حدس زدم حتما کَسي پيشش بوده و نتونسته صحبت کنه ؛ صبر کردم تا خودش زنگ بزنه ؛ 10 دقيقه بعد تماس گرفت و وقتي دليل کارش رو پرسيدم ديدم که حدسم درست از آب درآمده چون پدرش نزديک او بوده و نميتونسته صحبت کنه ؛ بهم گفت پدر و مادرش رفتند بيرون و فقط اون و خواهرش توي خونه هستن ؛ جريان رو بهش گفتم و ازش خواستم که به خونه ما بياد ؛ اون هم با کمي دودلي قبول کرد ؛ رفتم تا بساط پذيرائي رو آماده کنم ؛ سيمي رو هم که قبلا براي اتصال کامپيوتر به تلويزيون آماده کرده بودم به تلويزيون وصل کردم و منتظر شدم تا بياد ؛ حدود ?? دقيقه اي طول کشيد تا خودشو به خونمون رسوند و زنگ زد ؛ رفتم و در رو براش باز کردم و با احترام اون رو به داخل راهنمائي کردم . رفتيم همون اتاقي که تلويزيون و کامپيوتر بود ؛ قبلا چند تا شوي مشتي گلچين کرده بودم و از طريق تلويزيون داشتم نگاه ميکردم؛ رفت و روسريشو درآورد و توي کيفش گذاشت و بعد پيشم نشست ؛ با هم نشستيم و گپي زديم و شوها رو نگاه کرديم . بعد از مدتي سر صحبت رو به مسائل سکسي کشوندم ؛ من قبل از اين که اون بياد يک شيطوني کرده بودم و اون اينکه آخر شوها يک فيلم سوپر هم Add کرده بودم که بعد از آخرين شو نوبت اون بود که نمايش داده بشه ؛ حالا من فقط به اندازه ? دقيقه وقت داشتم تا جو عاطفي حاکم بر خانه را به جو سکسي تبديل کنم و کم کم هم موفق به اين کار شدم ؛ 30 ثانيه قبل از اينکه شوي آخر تمام بشه به بهانه آوردن قهوه اتاق رو ترک کردم تا وقتي فيلم سوپر شروع ميشه من داخل اتاق نباشم ؛ يك دقيقه اي معطل کردم و با سيني قهوه وارد اتاق شدم ؛ شيدا محو تماشاي فيلم شده بود چون من قبلا فيلم را Edit کرده بودم تا وقتي فيلم شروع ميشه از صحنه حشرانگيزي آغاز بشه ؛ شيدا هم غرق در تماشاي فيلم بود و به طور نامحسوسي يکي از دستهاشو به زير مانتوش برده بود و کُسشو داشت ميماليد ؛ با ورود من يکم دست پاچه شد و خودشو جمع و جور کرد ؛ قبل از اينکه اون حرفي بزنه بهش گفتم فيلمش خيلي باحاله آخه اصولا فيلم سوپرهاي ژاپني يه حال ديگه اي ميده ؛ رفتم و کنارش نشستم و کم کم خودمو به اون نزديک کردم و دستم رو به دور گردنش انداختم و شروع به لب گرفتن از هم کرديم بعد ازش خواستم مانتوش رو دربياره بعد خوابوندمش روي زمين و روش افتادم و شروع کردم لب و گردنش رو بوسيدن ؛ پيرهنم رو درآوردم و پيرهن و کرست شيدا رو هم از تنش درآوردم ؛ دو خورشيد در يک دشت پر از برف يکدفعه در خونمون طلوع کرد و گرمائي به خونمون بخشيد ؛ واقعاً که سينه و پستونهاي نازي داشت شروع کردم به مک زدن و گاز گرفتن نوک پستوناش ؛ جيغهاي کوتاهي از شادي ميکشيد و لذت ميبرد دامنش رو از تنش بيرون کشيدم و چند لحظه اي به شرت سفيدش خيره شدم مانده بود که بعد از اين مرحله با چه چيز حيرت آوري روبه رو خواهم شد ؛ بالاخره شرتش رو هم بدون هيچگونه مقاومتي از جانب شيدا از پاش درآوردم ؛ واي که چه کُسي بود مثل يک گل سرخ که درميان انبوهي از برف پنهان شده باشه ؛ شروع به ليسيدن کُسش کردم هرچه ميگذشت شيدا حشري و حشري تر ميشد از من خواست تا من هم لباسامو کامل درآورم ولي من با خودم گفتم بذار چند دقيقه ديگه هم تو کف بمونه تا حشري تر بشه و به حرفش اهميت ندادم ديگه شيدا فريادهاش به هوا بلند شده بود و از درد حشر داشت ميمرد ؛ من هم شلوار و شرتم را درآوردم و ازش خواستم تا کيرمو ساک بزنه اول با کمي اکراه ساک ميزد ولي بعد خوشش اومد و تا آخر کيرمو تا حلقش فرو ميکرد ؛ خوب که از خوردن کيرم سير شد کيرمو از دهنش درآوردم و ازش خواستم تا کونش رو واسه گائيده شدن آماده کنه ؛ اون يک لحظه ترسيد چون ميترسيد دردش بياد به خاطر همين رفتم کمي کرم آوردم و داخل سوراخ کونش رو چرب کردم و بعد با يک انگشتم کونش رو انگشت کردم تا گشاد بشه و بعد انگشتم رو درآوردم و شصتم را داخل کونش کردم و براي اينکه مطمئن بشم حسابي گشاد شده بعد از چند لحظه شصتم رو درآوردم و دو تا از انگشتام رو وارد کونش کردم ديگه حسابي کونش آماده گائيدن بود من هم که قبل از اومدن شيدا از اسپري Viagra استفاده کرده بودم و مطمئن بودم حالا حالا ها آبم نمياد ؛ براي اينکه شيدا نترسه ازش خواستم خودش سر کيرم رو به سوراخ کونش نزديک کنه و اونو وارد کونش بکنه ؛ واي که وقتي کيرم توي کونش رفت داشت آتيش ميگرفت بس که کونش داغ بود ؛ آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم و آخ و اوخ شيدا هم بلند و بلند تر ميشد کم کم ريتم تلمبه زدنم رو تندتر و تندتر ميکردم - خيلي حال ميداد ديگه کونش داشت جر ميخورد ؛ کيرم رو بيرون کشيدم و ازش خواستم رو کيرم بشينه ؛ بعد دراز کشيدم و اون هم آمد و خودش سر کيرم رو وارد کونش کرد بعد ازش خواستم خودش رو بالا و پائين ببره ؛ اول براش سخت بود ولي بعد ريتم کار دسش اومد ؛ با يکي از دستهاش هم کُسشو ميمالوند و هي آخ و اوه ميکرد من هم همراه با بالا و پائين رفتن شيدا کيرم رو به بالا و پائين حرکت ميدادم تا کيفش بيشتر بشه شيدا هم همينطور به سرعت مالوندن کُسش اظافه ميکرد که ديدم بدنش سُست شد و لرزيد من هم چون فهميدم چه خبره براي اينکه از حال درنيام بيرون به سرعت حرکت دادن کيرم اضافه کردم و بالاخره آبم رو تو کونش خالي کردم و بدون اينکه کيرم رو از کونش دربيارم شيدا رو خوابوندم زمين و روش دراز کشيدم و شروع کردم صورت و گردنش رو ليسيدن ؛ وقتي که کيرم کم کم آب رفت کيرمو بيرون کشيدم و از شيدا لب گرفتم معلوم بود که شيدا هم مثل من کاملا ارضا شده بود بعد با هم رفتيم حمام و يه حال ديگه اي تو حمام با هم کرديم و بالاخره خودمونو خوب شستيم و اومديم بيرون خودمونو خشک کرديم بعد که ديدم شيدا ديرش شده چون بقيه با ماشين رفته بودن سفر - موتور رو برداشتم و تا نزديکي خونشون رسوندمش . هنوز هم مزه اون سکس زير زبونمه .
==========================================================
     
#35 | Posted: 28 Feb 2010 05:29
دوست دختر اینترنتی

سلام
دوست دختر اینترنتی
يه دوستي داشتم که با هزار زحمت تو کلاس تونسته بودم که باهاش حرف بزنم و باهاش دوست شوم. حدود سه ماهي بود که باهم چت هم ميکرديم اما همش حرفهاي محترمانه و رسمي مي زديم چون ازم چهار سالي بزرگ بود ولي خوب هم خوشگل بود و هم ماماني و اصلا بهش نمي خورد که اين قدر سنش بالا باشه.يه روز براي امتحان با يه آيدي ديگه ام بهش پي ام دادم و بعد از چند بار گير دادن بهم جواب داد کاملا رفتارمو عوض کردم و خودمو يه فرد ديگه معرفي کردم قبول کرد که باهام دوستي چتي باشه. ولي اين بار با يه صحبتهاي ديگه و عاشقانه باهاش رابطه برقرار کردم طوري که بعد چند روز حرفامون به سکس و اين جور چيزا کشيد و بعد يه هفته حتي به ارضا کردن همديگه!من که ديدم خودش هم از اين چيزا بدش نمييد و نقاط ضعف و حساسش رو هم ميدونستم باهش قرار گذاشتم تا بياد خونمون. با هزار خواهش و تمنا بلاخره قبول کرد. روز قرار بود ديدم زنگ خونمون زده شد خيلي ترسيده بودم چون اگه ميفهميد که من بهش کلک زده ام احتمالا ناراحت مي شد و باهام قهر ميکرد. درو باز کردم اومد خونه تا منو ديد خيلي خجالت کشيد و خواست برگرده که مانعش شدم بعد هزار مکافات دلشو بدست آوردم و ازم قول گرفت که هيچ کسي از اين ماجرا بويي نبره چون ميگفت که اصلا اهل اين حرفا نيست و اولين باره که اين کارو مي کنه. راست هم مي گفت چون بهش ايمان داشتم.رفتم يه شيشه ودکا آوردم و کنارش نشستم بعد ليوان سوم بود که ديگه اختيار خودمونو از دست داديم و خودمو بهش نزديکتر کردم و در آغوشم گرفتمش و بوسه بارونش کردم بهم ميگفت که خيلي وقته که اين آرزو رو داشتم که در آغوش تو عشق بازي کنم. من هم گفتم که من در روياهام اينو ميديدم . وقتي ازش لب مي گرفتم انگار گيلاس مي خورم بقدري لبهاش خوشمزه بودن که نميخواستم ازشون دست بردارم ولي گفت که ديگه طاقت ندارم رفتم پايينتر سينه هاش رو برانداز کردم توپل و گرد اوني که هميشه دوست داشتم ديونه وار پيرهنش رو در آوردم و شروع به خوردن کردم لذت به اوج رسيده بود اون هم بيکار ننشسته بود و داشت با کيرم بازي ميکرد خيلي حشري شده بودم رفتم پايينتر و شلوارش رو هم در آوردم و شورتش رو هم با دهنم درآوردم.وااااي چه کوسي مثل اينکه خدا همه زيباييهارو به اين دختر داده مثل اينکه خدا اين دختر رو تو وقت خوشيش ساخته. وقتي کوسش رو بوييدم ديدم بوي موز ميده با زبونم شروع به تحريک کردنش کردم بهد از مدتي اونم شلوارم رو در آورد و به حالت 69 قرار گرفتيم تا هم اون لذت ببره و هم من.بقدري زيبا برام ساک ميزد که نزديک بود آبم بياد ولي تحمل کردم. بعد از چند دقيقه وقتي ديدم وضع بحرانيه بهش گفتم که اجازه ميدي تو کونت هم بکنم؟بعد از کلی اصرار قبول کرد!بهش گفتم تا قنبل کنه اونم کونشو بالا داد و قنبل کرد بعد از اينکه سوراخشو باز کردم کمي هم روغن به کونش و کيرم زدم تا دردش نگيره و يواش يواش داخلش کردم اولش خيلي جيغ کشيد که خواستم از خيرش بگذرم ولي ازم خواست تا بکنم!من هم کمي ديگه روغن زدم و باز داخلش کردم اين بار راحتتر رفت بهد از چند تلمبه ديگه داشت لذت ميبرد من هم کم کم آبم مييومد که بهش گفتم!اونم گفت حق نداري در بياري همونجا بريز من هم اين کارو کردم واي چه لذتي داشت. بعد از اينکه آبم اومد با انگشتم اونو هم تحريک کردم که ديدم از کسش يه مايعي فوران کرد فهميدم که اونم ارضا شد
     
#36 | Posted: 28 Feb 2010 05:33
سکس اشتباهی

سلام
سكس اشتباهيمن اسمم نيوشاس بيست و دو سالمه اين داستاني که تعريف مي کنم واسه شهريور هشتاد و سه همين تابستونه امساله .خالم اينا از سوئد اومده بودن خالم اينا حدود ده سال اونجا زندگي مي کردند خالم يه پسر داره با دوتا دختر که پسر خالم بيست و پنج سالشه و دختر خاله هام يکي نوزده و يکي بيست و هشت سالشه بگذريم . خالم اينا اومده بودن براي مدتي پيشمون بمونن و شوهر خالم دنبال يه خونه ميگشت که بخره. دختر خاله هام يکي شوم با دامنه کوتاه بود و اون يکي هم با يه شلوارک خلاصه اون شب من متوجه شدم که داداشم داره پاهاي دختر خالمو ديد ميزنه خلاصه شب شد دختر خاله هام اومده بدن تو اتاق من خوابيده بودن به توري که منو يکيشو رو يه تخت دو نفره بوديم و اوني که نوزده سالش بود رو يه تخت يک نفره خوابيده بود . وسطاي شب بود که احساس کردم کسي بالاي سرمه چشمو تا نصفه باز کردم ديدم داداشمه داره از زيره دامنه دختر خالم پاهاشو ديد ميزنه به روي خودم نياوردم بگذريم که اون شب چي شد . من هميشه داخل خونه يا با يه شلوارک سفيد مي گردم يا با يه دامنه کوتاه که دو وجب بيشتر نيست من قدم يک متر و هشتادوشش هستش و هفتادو هشت کيلو وزنمه و باسن نسبتا بزرگي دارم . خلاصه اون روز صبح من شلوارک کرده بودم احساس مي کردم که يک نفر منو زير نظر داره فهميدم که پسر خالمه داداشم منو صدا کرد گفت غير از اين ديگه هيچي نداري بکني گفتم براي چي؟ برد منو به طرف آيينه گفت خودتو نگاه کن من تو آيينه نگاه کردم ديدم شورتم معلومه منم شورت تنگ پوشيده بودم رنگش صورتي بود. خلاصه رفتم شلوارک و در آوردم دامنمو کردم رفتم تو پذيرايي ديگه جلوي پسر خالم نرفتم که منو بخواد ديد بزنه نشسته بودم داشتم مجله مي خوندم که شوهر خالم با پدرم اومدن مبل روبرويي من نشستن منم اصلا حواسم نبود پاهامو باز کرده بودم و همه چيزم معلوم بود شوهر خالم فکر کرده بود من براي اون باز کردم که اون ببينه خوندنه مجله تموم شد رفتم تو اتاقم که طبقه ي بالا بود ساعت حدود يک بعد از ظهر بود که يکي در اتاق و زد گفتم بفرماييد در باز شد ديدم شوهر خالمه اومد تو اتاق گفت نيو نيو شيطون شدي خونواده خالم منو نيو نيو صدا مي کنن نيو نيو يعني همو نيوشا گفتم منظورتون چيه؟ گفت اي ناقلا منم جلوي آيينه وايساده بودم داشتم لاک ميزدم به ناخنم يهو شوهر خالم اومد جلو دستشو گذاشت لاي پاهام من تعجب کردم هيچي نگفتم .خواستم ببينم خودش خجالت مي کشه يا نه .ديدم نه همينجوري داره به کارش ادامه ميده گفتم ميشه دستتونو برداريد ؟گفتش باشه اگه ناراحتي بر ميدارم رفت نشست رو صندلي به پاهام زل زده بود بلند شد اومد جلو فهميدم باز ميخاد دستشو بذاره لاي پاهام منم پاهامو بستم دستشو که گذاشت ديد من پاهام بستس گفت خودتو لوس نکن ديگه گفتم شرمنده من اينکاره نيستم گفت داري چيکار ميکني ؟گفتم دارم لاک ميزنم همين که گفتم دارم لاک ميزنم لاک از دستم افتاد دولا شدم تا لاک و بدارم اونم فرصت تلبي کردو دستشو اورد جلوتر تند تند داشت مي مالوند منم از خجالت زبونم بند اومده بود نمي دونستم چيکار کنم که يه دفه گفتم نکن ديگه اح. زود دستشو کشيد گفت خوب بابا چرا ميزني . رفت دوباره نشست رو صندلي ازش پرسيدم بقيه کجان که تو با اين همه جرات اومدي اينجا؟ گفتش همه خوابيدن . من سرم تو کاره خودم بود يهو از تو آيينه ديدم لخت شده منم فميدم مي خواد چيکار کنه پاهامو بستم اومد جلو کيرشو گذاشت پشتم گفت پاهاتو باز کن گفتم نه خوشم نمياد پاهاشو انداخت لاي پاهام به زود پاهامو باز کرد گفت من که نمي خوام کاري کنم فقط ميخوام يه کم بمالونم کيرشو عقب جلو ميکرد منم يواش يواش خوشم ميمود دستشو اورد دستم گرفت با اون يکي دستش شورتمو کشيد پايين گفتم اينجوري نه گفت نترس کاري نمي کنم گفتم من کا دارم بايد آرايشمو بکنم ميخوام جيي برم گفت من که جلوتو نگرفتم آرايش کن تا آرايشت تموم بشه منم بس ميکنم همين که يه کم خم شدم که خط لبمو درست کنم گفت همينجوري وايسا منم وايسادم کيرشو گذاشت دمه سوراخه کونم سرش که رفت تو بد جوري دردم گرفت به خودم مي پيچيدم اونم ولم نميکرد هي ميگت يه لحظس خوب ميشه دردش که آروم شد يکم ديگه فشار داد گفتم دردم مياد گفت شل کن دردت نمياد منم شل کردم يکم فشار داد که نيمي از کيرش رو تو کونم حس کردم اصلا خوشم نيومد چون باره اول بود خيلي درد داشتم منو بغل کرد و کشيد برد کناره تخت و نشست رو تخت منو نشوند رو کيرش منم ردم ميومد اصلا حال نداشتم منو دمر خوابوند خودش هم خوابيد روم تند تند ازم لب مي گرفت و کيرشو از کونم در مياورد و با شدت بيشتر ميکرد تو حدود بيست دقيقه من زيرش بودم کيرشو در آورد و منو بر گردوند کيرشو گذاشت لاي سينه هاي براي اولين بار داشتم لذت ميبردم کيرشو بر داشت و مالوند به کسم و همين که اون ميمالوند من حشري ميشدم که يهو ارضا شدم که آبم همه ريخت بيرون دوباره گذاشت لاي سينه هام آبش اومد ريخت رو سينه هام همينکه آبش اومئد مبايلش زنگ زد بابام بود بهش گفت مرد حسابي معلومه کجايي شوهر خالم با دست پاچگي هي مي گفت الو صدا نمياد بلند تر بگو زود پاشود از روم کيرشو با دامنم پاک کرد پاشد رفت منم پاشدم ديدم خيلي کثيف شدم رفتم حموم يه دوش گرفتم خاستم کاملا خودمو بشورم که يادم اوفتاد شورتو سوتينم رو اتاق مونده رفتم خودمو خشک کردم رفتم اونا رو برداشتم برگشتم تو حموم رفتم زير دوش حس کردم يکي داره ديد ميزنه . (حموممون دو بخشيه يه قسمت توالت و يه قسمت حمومه و يه پرده از وسط اينا رو ز هم جدا کرده ) صابون رو انداختم زمين به بهونه ي صابون رفتم ديدم بعله يکي وايساده منو ديد ميزنه و کيرشو دستش گرفته جق ميزنه نفميدم کيه ولي فکر کردم شوهر خالمه اومده توالت . رفتم دوباره زير دوش خودمو شستم اودم تو رخت کنه حموم که خودمو خشک کنم و لباس بپوشم يهو يکي دستشو انداخت و کسمو مالوند هيچي نگفتم فکر کردو شوهر خالمه . نگو پسر خالمه تو حموم قايم شده بود کيرشو با آب دهنش خيس کرد گذاشت لبه سوراخم فشار داد رفت تو من فکر کرده بودم شوهر خالمه هيچي نمي گفتم فقط آخ و اوخ مي کردم خيلي سريع ميکرد فميدم حشري شده بهش گفتم آبتو نريزي تو گفت باشه ديدم صداش خيلي جوونه تو دلم گفتم شايد حشري شده اينجوري حرف ميزنه خلاصه بعد از ده دقيقه آبش اومد چون حشري بود تمام آبشو ريخت تو کونم ازم لب ميگرف لب گرفتنش که تموم شد برگشتم بهش بگم که چرا آبتو ريختي ديدم پسر خالمه جلوي خودمو گرفتم اگه بهش ميگفتم تويي؟ با چيز ديگه مي فهميد باباش هم با من حال کرده بود . بهش گفتم مگه نگفتم نريز گفت بخدا نمي تونستم جلوي خودو بگيرم منم کونمو شستم و دامنو که کثيف شده بود رو شستم شلوارک و کردم داشتم از حموم ميرفتم بيرون که گفت وايسا کار دارم باهات وايسادم گفتم چيه؟ گفت وقتي اين شلوارکو مي پوشي آدمو حشري مي کني اومد جلو کنکو داشت مي مالمند که دست منو گرف زد به کيرش کيرش دوباره شق شد ازم تند تند لب ميگرفت و شلوارکمو کشيد پايين و باز کيرشو کرد و حدود بيست دقيقه کرد و باز هم گفتم آبتو نريزيا ولي باز آبشو ريخت بهم گفت مرسي اصلا باورم نميشد به همين سادگي قبول کني . رفتم از حموم بيرون بهم گفت شب دوباره ميام با هم حال کنيم گفتش تو امشب رو تخت يک نفره بخواب منم گفتم باشه. خلاصه شب شد ساعت حدود دو بود که در اتاق باز شد يکي اومد تو اتاق من که ميدونستم قراره پسر خالم بياد تو اتاق رومو کردم به ديئار و يه وري خوابيدم من اون شب يه پتوي کوچيک رو کشيدم کسي که اومده بود تو اتاق اومد زير پتو دامن کرده بودم دامنمو داد بالا شرو کرد به مالوندن لاله گوشم مي خورد خوشم ميومد کيرشو در اورد گذاشت لاي پاهام کير گلفت و درازيي بود تو دلم گفتم کير شوهر خالم که زياد بزرگ نبود و کير پسر خالمم به ابن بزرگي نبود منم که فقط با ايد دوتا بودم با کسه ديگه ا سکس نکردم و به خودم گفتم قرار بوده پسر خالم بياد حتما حشري شده اين جوريه شورتمو در آورد و کيرشو گذاشت دمه کسم دمه گوشم گفت اوپني؟ گفتم نه . گفت چه بد شد کيرشو کرد تو کونم گريم داشت در ميومد هي لب ميگرفت ازم حدود نيم ساعت کرد آبش که داشت ميومد منو بر گردوند بطوري که نيم تنه ي بالا فقط برگشت من که از درد چشام بسته بود اونم همينطور چشاش بسته بود آبش که اومد ريخت حمونجا شروع کرد لب گرفتن چشامو باز کردم که بهش بگم چرا اين کارو کردي چيزي ديدم که از تعجب شاخ در اوردم دادشم بود منو با دختر خالم اشتباه گرفته بود زود چشامو بستم اون همينطوري داشت لب مي گرفت که ديدم لبشو رو لبم نگه داشته چشامو باز کردم ديدم داره منو نگاه ميکنه هر دومون از خجالت مرديم پاشد لباساشو پوشيد خواست بره گفت بکسي نگيا گفتم باشه . صبح فردا رفتم به پسر داييم گفتم چرا نيودي ؟گفت مگه داداشت اجازه داد . بعد از اون هفته اي دوبار با دادشم و ماهي يکي دوبار با شوهر خاله و پسر خالم سکس داشتم و دارم اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم بطوري که ديگه معتاد سکس شدم.اين بود داستان منو شوهر خاله و پسر خاله و داداشم
     
#37 | Posted: 28 Feb 2010 05:35
شاگرد خصوصی

سلام
شاگرد خصوصيسه ماه بود كه معلم خصوصي شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازي اومده بودم و هنوز دنبال كار ميگشتم واسه رفع بيكاري بد نبود. حداقل اينطوري مي تونستم دم دهن بابا ننمو ببنديم. يه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود. درامدش زياد نبود ولي از هيچي بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهايي كه فاصلشون دور بود رو به من مي دادند. شاگرد زياد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادري بلوز شلوار ميني ژوپي، خلاصه ادم تازه پي به اختلاف موجود در بين افراد جامعه ميبره. شاگردي بود كه سر غروب كه ميشد ازم خواهش ميكرد ميگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمي دونم شايد همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردي هم داشتم كه روز عيد جلوي باباش با هام روبوسي كرد. خلاصه ادم گيج ميشه نمي دونه تو اين شهر با ادماش چطوري برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه ميرفتم. عاطفه يه خانوده اي داشت نه ازاد و نه مذهبي. يه خانواده معمولي . مادر پدرش اهل نماز بودند ولي مادرش اصلا جلوي من روسري سرش نمي كرد حتي خود عاطفه هم همينطور. البته هميشه عاطفه لباسهاي بلند مي پوشيد. هيچ وقت نديدم كه دامن بپوشه يا ارايش بكنه. شاگردهاي خصوصي اكثر شاگردهاي خنگ نيستند بلكه بيشتر احتياج به تشويق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه بايد بيشتر روي روحيه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختيه ولي چاره اي نيست. درس و بلدند ولي موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافي خراب ميكنند. عاطفه هم از اين جور شاگردها بود. توي امتحان ميان ترم يه درس رياضي افتاده بود ولي با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگيره. واسه همين اعتماد خانواده و خودش هم به من بيشترشده بود. موقعي كه بين تدريس استراحت ميكرديم از خانوادش برام ميگفت. از اون فاميلشون كه ميخواست بياد خواستگاري و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا.يه روز در بين همين صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد: - شما دوست دختر داريد؟ - اين چه سئوالي ميكني؟ - همينطوري پرسديم. فضولي نباشه. زياد خوشم نيومد. از خودم بدم اومد كه زيادي به شاگردم رو دادم. اونم اينقدر پرو شده كه از معلمش همچين سئوالي ميكنه. - نع تا اخر كلاس سر سنگين برخورد كردم. چيزي نگفتم. موقع خداحافظي تا دم در اومد بدرقم. - از دست من كه ناراحت نيستيد؟ - براي چي؟ - به خاطر اون سئوالم. ببخشيد. نبايد ميپرسيدم. - نه خواهش ميكنم. - انگار داغ دلتونو تازه كردم. دختر پر رو. به توچه. مگه فضول مني؟ جلسه بعد دو روز ديگه بود. يادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه يه امتحان داشت. واسه همين هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتي زنگ زدم باباش اومد دم در. از ديدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم - ببخشيد امروز كلاس داريد؟ - بله قرار گذاشتيم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همين خودشون خواستند كه امروز هم بيام خدمتشون. باباش يه دست كت و پلوار شيك پوشيده بود و كراوات زده بود. يه عطري هم به خودش زده بود كه بوي عطر من توي بوش گم شده بود. - ببخشيد من مزاحمتون نشم مثل اينكه مي خواستيد بريد مهموني - نه خواهش ميكنم. جايي كه نميريم ولي سرمون شلوغه و مراسم داريم. من تعجب ميكنم چطور اين دختر يادش نبوده؟ - حالا مسئله اي نيست من مي تونم فردا صبح بيام. - نه بفرماييد تو.تا اينجا تشريف اورديد ديگه كس كش سر ادم منت هم ميزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بيام. مي دونم كه اينقدر گداست واسه اينكه جريمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توي خونه. وارد كه شدم بوي خيار پوست كنده و ادكلن با هم قاطي شده بود. تا رفتم ديدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خيلي جوون بود. يه كراوات زده بود مثل كراوات عين الله باقر زاده. اصلا بهش نميود. از دور داد ميزد كه بار اولشه.باباي عاطفه منو بهشون معرفي كرد. ازم خواست كه بشينم روي مبل. خودش هم رفت تو اتاق پيش عاطفه. دو دقيقه نشد كه اومد بيرون. - بفرماييد خواهش مي كنم. از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت - امروز خواهش ميكنم يه ساعته كلاسو تموم كنيد. ما مهمون داريم. با عرض معذرت رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نميكرد. يه دستمال كاغذي دستش بود . تا منو ديد تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گريه ميكرده. چيزي نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم. - خوب اماده اي براي امتحان؟ چيزي نميگفت. دماغشو بالا كشيد. هنوز سرش پايين بود. به نظرم حالا كه گريه كرده بود خوشگل تر شده بود. - مشكلي هست؟ ميخواي من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم ميتونم بيام ها - نه اشكالي نداره. خودم بهتون گفتم بياييد. از شنيدن صداش تعجب كردم.بدجوري گرفته بود. اصلا نمي تونست حرف بزنه. - اينا اومدند خواستگاري. اصلا ازشون خوشم نمياد. بابا اومده ميگه از قصد گفتم كه شما بياييد براي تدريس. - ااا پس من برم. خيلي زشته كه. چه عجله ايه؟ فردا ميام. - نه اصلا. هيچ ايراد نداره من خودم از قصد گفتم بياييد. اينام از شمال اومدند شب هم اينجاند و شام هستند و بعدشم ميخوابند. اين ديگه چه جور مراسم خواستگاري بود؟ به حق چيزهاي نديده و نشنيده. ياد قزوينيه افتادم كه با زير شلواري ميره خواستگاري و .... - پس اگه فردا بيام بازم اينا اينجاند؟ - آره ديگه.منم شنبه امتحان دارم. - تو كه زودته ازدواج كني - اينو به بابام بگيد. - حالا بيا زود اشكالاتو حل كنيم كه من يه ساعته بايد برم. - كجا؟ تروخدا نريد. بذار اينا از حسودي بتركند. بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر ميشد. منم ميشدم آتيش بيار معركه. - اخه درس نمي خواييم بخونيم فقط رفع اشكاله. زياد طول نميكشه. شروع كرديم درس خوندن. هنوز يه ربع نگذشته بود كه يهو در باز شد. يكي از همون زنها اومد تو. يه سيني ميوه و چايي هم دستش بود. منو عاطفه دوتايي روي يه كاناپه دو نفره نشسته بوديم. تقريبا ميشد گفت كه بهم چسبيده بوديم.هردوتامون روي ميزي كه جلومون بود خم شده بوديم. - به به عروس گلم. خسته نباشي. يه خرده استراحت كن. نيومدي پيش ماها؟ يادت باشه. عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با ديدن خانومه يه لبخند مصنوعي زد و حس كردم كه خودشو بيشتر به من چسبوند. بعد يه نگاهي با همون لبخند به من كرد - اخه من شنبه امتحان دارم و ايشون هم قرار بود بياند براي تدريس. من خيس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمي خواي با اين خانواده وصلت كني به من چه؟ منو چرا اين وسط خراب ميكني؟ بيچاره دلم براي مهمونشون سوخت. تو دلم ميگفتم خدا به داد شوهر اين دختر برسه. وقتي از اتاق رفت بيرون دوباره مثل قبل نشست. - كثافت آشغال. اومده ببينه من و تو توي اين اتاق چيكار ميكنيم. اينقدر فضوله. بذار از حسودي بتركه. - اينكه درست نيست. به بابات بگو نميخواي باهاش ازدواج كني. - اينا فاميلاي بابان. بابا به خيالش از آسمون افتادند پايين. اگه اينا برند ديگه هيشكي نيست. كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدي بود. وقتي رفتم دوباره باباش اومد دم در. اينبار با زير شلواري و زير پيرهن بود. اينطوري بيشتر بهش ميمود تا كت شلوار و كراوات. يعني من اينطوري بيشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نيومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم. - سلام بفرماييد. رفتيم تو اتاق. - امتحانمو خيلي خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خيلي خوب بود. هم تو نمرم تاثير داشت هم تو زندگيم. فهميدم كه اون خواستگاراي بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسيدم چي شد. زود رفتيم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمي خواست درس بخونه. همش ميخواست حرف بزنه. منم چيزي نمي گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنيم. نمي دوم فكر ميكرد براش كار مهمي انجام دادم. فكر ميكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند. - فرداي همون روز گورشونو گم كردند و رفتند. من چيزي نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه بايد بس كنه. - البته مامان هم مخالف بودها ولي خوب چيزي نمي گفت مي گفت شايد من خوشم بياد. ول نميكرد. - مامان ميدونه كه من از پسر خالم بيشتر خوشم مياد. پسر خاله ديگه كي بود؟ به من چه. - با هم خيلي عياقيم. هم ديگه رو خوب درك ميكنيم. حتي سكس هم با هم داشتيم... اينو كه گفت ديگه حرفشو قطع كردم - بهتر نيست درس و شروع كنيم؟ جنده خانم هيچي نگم ميخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به اين دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو ديده اين كونمو انگشت كرده و .... اون روز اصلا نه درس درست حسابي خونديم نه درست و حسابي حرف زديم. نمي دونم چش شده بود. همش يه ريز حرف ميزد. هي وسط حرفشم ازم نظرمو ميخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم ديگه چيزي نمي گفتم. كون لقش خودش كه نمي خواد بخونه منم چيزي براش نمي گم. موقع رفتن ازم خواست بشينم. از اتاق رفت بيرون و برگشت. ديدم با مامانش اومده توي اتاق. - اگه ميشه غذا رو با ما بخوريد - نه متشكرم بايد برم. دير ميشه بدم نميومد باهاشون غذا بخورم. اينقدر بوهاي خوب خوب ميومد كه گرسنم شده بود. - حالا اينبارو به ما افتخار بديد. قول مي دم اگه ديرتون شده باشه باباي عاطفه شما رو تا يه جايي برسونه. ديگه چيزي نگفتم. عجب غذايي. سر ميز همه با هم شوخي ميكردند. اصلا انگار نه انگار من اينجام . منو از خوشون مي دونستند. خوشحال بودم. حس ميكردم كارم با موفقيت پيش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضي بودند. كلاس بعدي 7 - 8 روز ديگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون. درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد. - سلام حالتون خوبه؟ - مرسي. بفرماييد. - مي خواستم اگه ميشه ازتون بخوام فردا صبح بياييد خونمون. - الان ميگيد چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم. - حالا اگه ميشه يه كاريش بكنيد. اگه نه كه همون ساعت بياييد. ولي سعي خودتونو بكنيد. - تا نيم ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم و جوابشو بهت ميگم. چه مي دونم لابد بعدازظهر مي خواست بره پاساژ گلستان يا ميدون كاج يا بازار صفويه يا .... . اينقدر قمپز اينجاها رو برام دركرده كه ديگه گوشم از اين حرفا بود. هرچي هم خريد ميكرد مياورد بهم نشون ميداد. البته اگه لباس زير خريده بود جور ديگه رفتار ميكرد. - اينو ديگه نمي تونم بهتون نشون بدم منم چيزي نمي گفتم - ميخواييد ببينيد؟ نمي خواستم حرمت شاگرد و معلمي از بين بره. دوست داشتم يه حدي بين خودمون باشه. - نه. بيا بشين درسو ادامه بديم. به يكي از شاگردهاي صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و براي يه روز ديگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم. - سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام. - دستتون درد نكنه صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آيفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسيدم ديدم بازم خوشه اومده استقبالم. - سلام بفرماييد تو - سلام خوبي؟ وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولي چيزي نگفتم. - مامان نيست؟ - نه كار داشت رفت بيرون. فقط منم خونه. يه بوي عطري ميومد كه نگو. نفسم داشت بند ميومد. ضربان قلبم يك ميليون بار در دقيقه شده بود. اصلا نمي تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشيده بود و پاهاي بدون جوراب. تا حالا نديده بودم. عجب سفيد و توپولي بود. يه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله اي بود. دلم مي خواست يه گاز به پاهاش بگيرم. يه تي شرت تنش بود بدون كرست. راحت ميشد از پشت تي شرتش نوك سينه هاشو تشخيص داد. عجب حال و هوايي داشت خونشون. ساكت و آروم. هيچ وقت صبح خونشون نيومده بودم. انگار يه خونه ديگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق ميومد. - خوب تا كجا خونده بوديم؟ - صبر كنيد من الان ميام. از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در ميوردم. يه سيگار روشن كرده بود و لاي انگشتاش بود و با همون دستش هم يه جا سيگاري رو گرفته بود. - سيگار چرا ميكشي؟ - من سيگاريم اصلا باورم نميشد. يه دختر به اين سن و سال اينطوري استادانه سيگار ميكشيد. با ولع خاصي به سيگار پك ميزد. انگار داره از پستون ننش شير ميخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم. - الان كه بوش همه جا ميپيچه .مامان بياد كه مي فهمه سيگار كشيدي. - بابا سيگار ميكشه. از سيگارهاي بابا كش ميرم. - واسه چي اصلا ميكشي؟ - اعصابم خرد ميشه سيگار ميكشم. - مگه الان اعصابت خرده؟ - نه زياد ولي عادت كردم تا تنها ميشم زود ياد سيگار مي افتم و ميرم يكي ميكشم. نمي دونستم چي بگم. اون همه صحبت و درس و نصيحت باد فنا بود. - آخه مشكلت چيه؟ - همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فاميل عوضيش. - خوب بشين باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دليل بيار. فكر نمي كنم بابات آدم غير منطقي باشه. - ميگه ايراد نداره باهاش نامزد ميكني درست كه تموم شد ميري خونه شوهر. هر چي بگم يه چيز ديگه جوابمو ميده. من حريفش نميشم. چي بگم . نمي دونستم. تو بد مخمصه اي گير كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پيش. - من با پسر خالم دوستم. با هم خوابيديم.همديگرو دوست داريم. - خوب بهش بگو - مي دونه واسه همينه مي خواد زود شوهرم بده. وقتي صحبت ميكرد همش بهم نيگا ميكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمي - مي دونه باهاش خوابيدي؟ خندش گرفت. - اگه مي دونست كه منو تا حالا كشته بود. مي دونه من از اون خوشم مياد. سيگارش تموم شد. اونو تو جا سيگاري خاموش كرد. لهش كرد. - درسو شروع كنيم. - نه اصلا حالشو ندارم جنده منو كير كردي؟ حالشو نداري واسه چي گفتي من بيام؟ يه بدبخت ديگه روهم برنامشو بهم زدي. از اينكه زود خودموني ميشند و فكر ميكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم ميگيره. ساعتي دو تومن بهم ميدند فكر ميكنند ديگه بردشونم. - پس چيكار كنيم؟ مگه نمي خواستي درس بخونيم؟ اين همه هول داشتي كه تروخدا فردا صبح بيا. - نه گفتم كه وقتي تنهام اصلا نمي تونم درس بخونم. يه پاشو چرخوند و انداخت رو پاي ديگش. - ولش كن امروزو ترو خدا. بيا حرف بزنيم. - من نيومدم اينجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بيام باهات لاس بزنم. بدجوري بهش توپيدم. - نمي خواي نخواه. تازه پولشو بهت ميدم. فكر كن داري بهم درس ميدي. منو بگو كه مي خواستم به شما چيزي رو نشون بدم. دلم ميخواست برات درد دل كنم. همينطوري زل زده بودم بهش. چيزي نمي گفتم. سعي ميكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چيزي حاليش بشه. سرشو انداخته بود پايين چيزي نمي گفت. به پاهاش نگاه ميكرد. اون پاش كه بالا بود هي تكون تكون ميداد. ناخناي پاشو لاك زده بود. آدم دلش ميخواست بخوردش. - چي ميخواستي نشونم بدي؟ - هيچي. اگه بخواييد مي تونيد بريد. - اون كه حتما اما قبلش اون چيزي رو كه مي خواستي نشونم بدي بيار ببينم. چيزي نمي گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه. - پاشو برو بيار ببينم. يالا ديگه. دسشو گرفتم كشيدم تا از جاش پاشه. يه لبخند مرموزي زير لب زد و رفت سراغ كمدش. - چشماتونو ببنديد. اين جوريشو ديگه نداشتيم. ولي خوب واسه اينكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وايساد. هنوز بوي عطرشو حس ميكردم. عجب بويي. ادم دلش ميخواست صاحب عطرو بخوره. - حالا باز كنيد. بازم باورم نميشد. يه شورت زنونه توري به رنگ سبز فسفري تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشيده بود تا كشش از هم باز بشه. ديگه داشتم ديوونه ميشدم. مونده بودم چي بگم. گفتم لابد مانتويي، دامني، گردنبندي، .. خريده ميخواد به من نشون بده. منم الكي بگم خيلي قشنگه و اونم بپرسه راست ميگيد؟ - اين ديگه چيه؟ خيلي راحت شروع كرد به توضيح دادن. - با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون ميخواست لباس زير بخره. منم اينو خريدم. قشنگه؟ - والا چي بگم؟ - ميگند مردها خوششون مياد - مردا كلا از شورت زنا خوششون مياد - نه منظورم اينه كه ميگند از اين جور لباسها با اين رنگ خيلي خوششون مياد. - حالا واسه كي ميخوايي بپوشي؟ - شما اول بگيد خوشتون مياد؟ مونده بودم چي بگم. آخه اينم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود يه چيزي. همش مي ترسيدم يه وقت مامانش بياد. حس ميكردم به كسي نگفته تو اين ساعت با من كلاس داره. - آخه اينا رو زناي شوهر دار مي پوشند واسه شوهرشون تو كه دختري. واسه كي ميخواي بپوشي؟ - دوست داشتم خريدم. مي خوام بدونم شما خوشتون مياد؟ چيزي نگفتم. شونه هامو انداختم بالا. - اين عطرم خريدم. هميني كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسي داريد؟ يه شيشه ادكلن خاكستري رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشي كه روش بود فهميدم مال پلي بوي بايد باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها . - اينو خريدم 3600 . ميارزه؟ - آخه اينا به درد تو نمي خوره. مگه تو شوهر داري؟ - نه مي خوام بدونم واقعا تاثير داره؟ الان چه احساسي داريد؟ من همش داشتم سر ادكلن رو بو ميكردم. خوشم ميومد. - تحريك كنندس - يعني چي؟ - يعني آدم تحريك ميشه ديگه. - يه لحظه صبر كنيد از اتاق رفت بيرون. دلم مثل سيرو سركه مي جوشيد. باخودم عهد كردم اگه از اين خونه رفتم بيرون ديگه تدريس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش ميمود تو خونه من چي داشتم بگم؟ با خودم فكر مي كردم كه اگه باباش بياد خونه و اين وضعو ببينه. دخترشو كه نمي كنه منو ميكنه. با اين ادكلن سكسي اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده ديگه رد خور نداره. تو همين حين در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هيچ حرفي رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلي دامنشو زد بالا. ديگه داشتم مي مردم. واي قلبم داشت وايميستاد. عجب رونهايي داشت. يه لحظه چشم از پاهاش بر نمي داشتم. شورت سبز فسفري رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود. - حالا چي؟ چي بگم ديگه نمي دونستم چي جواب بدم. عجب گهي خورده بودم اگه سئوال قبلي را مثل آدم جوابش مي دادم ديگه كار به اينجا نميكشيد. - اين چه كاريه كردي؟ - مي خوام ببينم تحريك ميشيد يا نه؟ بابا بگو بيا منو بكن و خلاصم كن. اين ديگه چيه؟ نيم ساعته منو كاشتي الكي وقتمو بگا دادي تا اينو ازم بپرسي؟اصلا نمي تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه اي اشت. از لاي سوراخاي ريز و درشت شورت توريش چند تا تار مو زده بيرون. پاشو از همي ديگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خيلي راحت به شورتش نگا ميكرد. چندتا تار مو يا همون پشم كسش روي شورتش بودند اونا رو يكي يكي برداشت و ريخت رو فرش دوباره به شورتش نيگا كرد و مطمئن شد كه ديگه چيزي نيست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه ديگه داشتم مي تركيدم. اگه مي دونستم امروز جريان چيه لاقل شلوار جين نمي پوشيدم. كيرم داشت تو شلوارم مي تركيد. زبونم بند اومده بود. ميشد تشخيص داد كه عجب كس پشمالوي تپلي داره. نمي دونسنم شايد هم پشماش زياد بود و الكي شورتش پف كرده بود. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. از جام پاشدم. كيرم داشت شلوارمو پاره مي كرد تازه وقتي از جام بلند مي شدم ميشد اينو فهميد. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. مي دونست ديگه دست خودم نيست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسيدنش. هيچ كاري بلد نبود. - نه من دوست ندارم لب بدم. بدم مياد ببخشيد. خاك بر سرت. اگه يه بار لب داده بودي اين حرفو نميزدي. همونطور كه سر و صورتشو مي خوردم دستمو گذاشتم رو سينش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كيرم بود. بهش دست نمي زد ولي با يه ولع خاصي به زيپ شلوارم نگا ميكرد. پيرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سينه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه اي رنگ سر سينه اش خيلي بزرگ بود شايد قطرش پنج سانت ميشد. نفسش داشت بند ميومد. اصلا نمي تونست حرف بزنه. - يواش .... يواش. همونطوري كه نوك سينشو گاز ميگرفتم دستمو روي شكمش كشيدم و بردم پايين. يهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش. - من پرده دارم - مواظبم. مي دونم - توش انگشت نكنيدها. كس كش پس چطوري با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نميده، كس كه نميده، كون كه مطمئنا نميده . ما كه سر درنيورديم. دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سينشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. يه گوله پشم. حالم داشت بهم ميخورد. احمق به جاي اينكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفري خريده. چيزي بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا ميكرد. به ديوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفي نمي زد. يعني اگر هم ميخواست نمي تونست چيزي بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطي دستم تو مسير درستش قرار گرفت. شروع كردم يواش يواش دستمو پايين و بالا بردن. عاطفه اينبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماييم ميكرد. پايين بالا كردن دستمو كنترل ميكرد. نمي ذاشت زياد پايين بريم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خيس خيس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو ميكردم كه اگه الان دستمو بيرون بيارم بهش يه مشت پشم چسبيده باشه. هراز چندگاهي يه ميك به سينه اش ميزدم. نوك سينه هاش سيخ سيخ شده بود. به اندازه يه بند انگشت. اصلا توچهي به من نداشت همش دستمو نيگا ميكرد. تقريبا ده دقيقه طول كشيد يهو ديدم نفس زدنش فرق كرد. بريده بريده نفس مي كشيد. انگار داره خفه ميشه. سرشو چسبوند به ديوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زير دستش ميشد لب و صورتشو ديد. لباشو گاز گرفته بود. وقتي نفسشو داد بيرون نالة اي هم همراش كرد. حس كردم عضله هاي روناش سفت شدند و براي مدت 30 ثانيه همونطوري موندند بعد يواش يواش عضلاتش شل شد. - مرسي بسه ديگه دستمو از تو شورتش كشيدم بيرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبيده بود. دستم خيلي خيس شده بود. وقتي انگشتامو بهم مي چسبوندم موقع باز كردن مي تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بيرون. مي دونستم دستشويي كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم مي خورد. وقتي اومدم بيرون رو مبل يه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو نديده بودم. وسط خشتكش هم يه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. ديدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشيده. ديگه جرات پيدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمي داشت بدون معطلي دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش. - عاطفه پاشو. الان يكي مياد ها. بيا اين شورتتو عوض كن و اونو در بيار. اصلا حرفي نميزد. حس كردم از اينكه كونشو مي مالم خوشش مياد و واسه همينه كه نمي خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم. - پاشو ديگه يالا . مامان مي دونه من الان اومدم؟ چشماشو باز كرد و خنديد. - نع - پس بجنب من بايد برم تا كسي نيومده هم دلم كس مي خواست هم اينكه دلم مي خواست زود از اونجا بزنم بيرون. مي ترسيدم كار دست خودم بدم. آبروم مي رفت. از جاش بلند شد. مثل يه شاگرد خوب حرف گوش كن از تخت اومد پايين و شورتشو در آورد. بــــه تازه ميشد فهميد كسش چقدر پشم داره. فكر كنم از اولي كه كره زمين درست شده تا حالا پشماش
     
#38 | Posted: 21 Apr 2010 03:04
دوست یا سیریش : قسمت اول

چند وقتی می شد با فرهاد بهم زده بودم فکر می کنم اواسط مهربود با اینکه همه چی تموم شده بود اما حال و روزم مثل قبل نشده بود هنوز...پکر بودم سعی می کردم خودمومثل قبل نشون بدم تا حداقل الهه فکر کنه مشکلم حل شده ..آخه چون اون از همه بیشتر منو می شناخت و بیشتر وقتا با هم بودیم نمی خواستم ناراحت بشه و فکر کنه اون همه تلاشی که کرده تا من با قضیه راحتتر کنار بیام بی اثر بوده... اما واقعیت این بود که فراموش کردنه چیزای بد واسه من خیلی سخته... چند وقتی بود موقعی که ازدانشگاه میامدم بیرون یا موقعی که تازه می خواستم برم سر کلاس تو مسیرم امیر دوسته جون جونی فرهاد رو میدیدم ...چند باره اول فکر می کردم تصادفیه ولی وقتی یه کمی بیشتر دقت کردم دیدم نهههه خیر...آقا قشنگ آماره منو داره و دقیقا می دونه من چه روزهایی کلاس دارم و کی کلاسم تموم میشه ....امیر 25 سالی داشت به جای درس و دانشگاه یه شرکت فروش سخت افزارهای کامپیوتری زده بود با سه تا از دوستاش ...موقعی که با فرهاد دوست بودم چند باری امیرو دیده بودم باهاش خیلی با هم صمیمی بودن فرهاد زیاد از امیر واسم حرف می زد و می گفت درسم تموم شه می خوام برم تو اکیپ اونا کارای برقیشون رو انجام بدم...تا حدودی امیرو می شناختم خیلی شوخ بود و ظاهر خوبی هم داشت...قد بلند بود و تقریبا لاغر...چشم و ابرو مشکی موهاشو یه کمی بلند می کرد تا زیر گوشش بود قیافه با مزه ای داشت همیشه خندون بود...خیلی خوش بود همون روزهای اول که چند باری با فرهاد دیده بودمش معلوم بود خیلی زود ارتباط برقرار می کنه...خلاصه الهه که بعد از اون ماجرا هر موردی که مربوط به فرهاد می شد رو بهم می زد واسه همین وقتی بهش گفتم امیرو هی سر راهم می بینم گفت مواظب باش حالا این یکی مختو نزنه...اینم دوسته همون فرهاده ...خودمم دیگه نسبت به پسرا بی اعتماد بودم نمی تونستم بفهمم کی واقعا خوبه کی واقعا بده..به همشون مشکوک بودم تا قبل از اون ماجرای فرهاد با همه همکلاسیای پسرم ارتباطم خیلی خوب بود زیاد با هم دیگه ( هم دخترا هم پسرا ) می رفتیم بیرون...یه جمع 7 نفره بودیم 4 تا پسر و سه تا دختر بودیم که خیلی با هم قاطی بودیم بدونه هیچ منظوری فقط در حد دوست بودیم با هم ... اما دیگه بعد از اتفاقی که واسم افتاد و فرهاد و شناختم دیگه با اون بیچاره ها هم رفتارم عوض شده بود کناره می گرفتم ازشون زیاد تو جمعشون نبودم اونا هم کم و بیش می دونستن موضوع چیه ولی به روی خودشون نمی آوردن تا من خودم دوباره برگردم به همون الهامه قبلی ...با خودم قرار گذاشتم دیگه با امیر رفتارم فرق داشته باشه و زیاد باهاش قاطی نشم..تمامه سعیمو می کردم تا رفتارم باهاش عادیه عادی باشه و اون برداشته دیگه ای نکنه تا اینجا همه چی عادی بود..وقتایی که بعد یا قبله کلاس منو به خیال خودش تصادفی می دید تا یه مسیره خیلی خیلی کوتاهی باهام قدم میزد و می گفت اومدم اینجا کتاب بخرم ...اسم چند تا کتابه نیست در جهانم بهم می گفت و مثلا می خواست بگه منظوری نداره و اتفاقی منو می بینه یه مدتی اینجوری گذشت تا اون روز....
اون روز وضعیتم قرمز بود و یه کلاس ساعت 7 صبح داشتم که با بدبختی تحملش کردم داشتم از دل درد و کمر درد می مردم هیچی از درس نمی فهمیدم فقط سرم رو میز بود دعا می کردم زودتر تموم شه کلاس استادم از اونایی بود که اگه یکی سر کلاس می مرد می گفت تشییع جنازه باشه واسه بعد از کلاس...بالاخره کلاس تموم شد با اینکه ظهر یه کلاس دیگه هم داشتم اما هر کاری کردم دیدم نمی تونم بمونم حالم از صبح خیلی بدتر شده بود باید می رفتم خونه استراحت می کردم...با بچه ها خدافظی کردم محسن یکی از همون بچه های اکیپمون بود که فمهید حالم خوب نیست می خواست برسوندم نمی دونست مشکلم چیه و چرا اینقدر بی حالم ...بهش گفتم می خوام برم خونه..گفت یه روز این پیاده رفتنتو بی خیال شو بیا من برسونمت غش می کنی وسطه راه ها.. ترسیدم بالاخره بفهمه وضعیتم قرمزه از حال و روزم از فکرشم هم سرخ و سفید می شدم به دوستم ساناز گفتم من عمرا با کسی برم خونه این اگه بفهمه من پریودم که من از خجالت دیگه ترک تحصیل می کنم ...ساناز خندید و گفت اوووه بچم چه خجالتیه ...دیوونه نشی پیاده بریا با تاسسسکی برو...گفتم خب اصلا امروز نمی تونم پیاده برم...با همشون خدافظی کردم و زدم بیرون ....یه کمی راه رفتم همیشه با راه رفتن حالم خوب میشد حالا هر مرضی داشتم فرقی نمی کرد با پیاده روی احساس آرامش می کردم ..اما اون روز نه ...واقعا نمی تونستم قدم بزنم..رفتم کنار خیابون و هنوز ثابت نایستاده بودم که دیدم یه ماشین داره بوق میزنه...نمی دیدمش رو شیشه آفتاب افتاده بود و نورش نمی ذاشت راننده رو ببینم...جلوش یه ماشینه دیگه بود که داشت مسافر پیاده می کرد..فکر کردم شاید با من نبود غیر ازمنم کسی اونجا نبود...فقط من واسه تاکسی ایستاده بودم..بالاخره ماشین جلویی حرکت کرد و اون ماشین عقبیه اومد جلوی من و نگاه کردم دیدم ااااااااه امیره که...باز منو گیر آورده بود..منم که مااااااااست ...راهه دیگه ای نداشتم غیر ازجواب دادن سلام علیک.. گفت اااااا الهام تویی ؟ می بینی چه تصادفیه ؟ تو دلم گفتم آره ..خیلی تصادفیه...یه هفته است داره منو دقیق راس ساعت می بینه حالا یا تو خیابون یا تو کوچه یا رو پل ...فهمید منتظر تاکسی ام گفت بپربالا من برسونمت ...گفتم نه ممنون...میرم خودم ..دقیقتر نگام کرد و گفت بیا بالا دیگه...آخه وسط خیابون آدم ناز می کنه دختر؟ بدو بیا سوارشو..چقدرم نورانی شدی امروز...پررو منظورش این بود که رنگم پریده..چیزی نگفتم و در عقبو باز کردم و نشستم برگشت نگام کرد و گفت واااای کشتی منو تو الهام ...چرا رفتی عقب نشستی ؟ بیا جلو ...بدو بیا اینجا بشین...ای بابا چه گیری داده بود اینم دلم نمی خواست باهاش خودمونی شم گفتم نه اینجا راحتترم بخدا...خیلی هم دیرم شده امیر ...حالمم خوب نیست سرم درد می کنه باید زودتر برم خونه...آینه ماشینشو رو صورت من تنظیم کرد و گازشو گرفت و حرکت...سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و از پنجره خیابونو نگاه می کردم ...به خاطره بی حالی که داشتم چشمام داشت خود به خود بسته می شد دلم می خواست بخوابم..یهو یه صدای بوم بومی اومد که برق از چشمام پرید...پریدم بالا و صاف نشستم دستمو گذاشتم رو قلبم ضبط ماشینشو روشن کرده بود گفتم واااااااااای ترسیدم...چه خبرته ؟!!! صداشو کم کرد و گفت خب خواستم از اون حال و هوا دربیای داشت خوابت میبرد... گفتم تو حواست به رانندگیته یا به من؟ خندید و گفت هر دو دیگه دوباره تکیه دادم به صندلی و چشمم خورد به آینه ماشینش که دو تا چشم فضول داشت نگام می کرد گفت الهام بی حالی امروز ؟ صورت نورانی ...ضعف جسمانی...عجب حاله پریشانی...خنده ام گرفت گفتم آفرین خوب شعر می گیاااا خندید وگفت ولی دکتریم خیلی بهتره ...گفتم چطور دکتر خان ؟ ...رسیدیم به چراغ قرمز محکم زد رو ترمز اینبار شوت شدم جلو..مثل آدم نمی تونست رانندگی کنه..گفتم یواش امیر..مثلا مریض داریا...بلند داد کشید چراغ سبز شوووو می خوام الهامو برسونم تو ماشین کناری یارو برگشت نگاش کرد این دیوونه بازیا از امیری که من می شناختم زیاد بعید نبود.. آهنگی که گذاشته بود رو عوض کرد یه آهنگ ملایمتر گذاشت و چراغ که سبز شد دوباره گفت محکم بشین الهام ...اینقدر تند می رفت و لایی می کشید که خودم به غلط کردن افتادم گفتم خب ..خب ...نمی خواد اینجوری بری...یوااااااااااااش خندید و گفت ترسو می خواستم ببینم چقدر شجاعی...گفتم نخیر من عشقه سرعتم ..الان حالم خوب نیست...چیزی نگفت...یه چند دقیقه ای تو سکوت گذشت داشتیم نزدیک می شدیم به خونمون...گفت الهام ولی رفتی خونه یه جای گرم واسه خودت درست کن مثلا یه پتویی چیزی بنداز روت به پهلو بخواب یا دمر یکی پشتتو آهسته ماساژ بده باور کن سریع هم خوب میشه...چیه بابا دخترا زرتی میرن مسکن میندازن بالا ...اثرش که بره دوباره همونجوری میشن تو اینکاری که من گفتم و بکن ...باشه ؟ کپ کرده بودم این از کجا اینا رو می دونه ..یعنی اینقدر تابلو بودم چمه خودم خبر نداشتم ! سرخ شدم گفتم بی ادب منظورت از این حرفا چیه؟ ...بلند خندید ...گفتم واااا چیه ؟ گفت یه بار دیگه همون جوری بگو بی ادب ...داشتم همونجوری مثل آدم ندیده ها نگاش می کردم .. یه خیابون مونده بود تا خونمون زد کنار و همونجوری صداشو نازک کرد و ادای منو درآورد و گفت بی ادب ! رسیدیم ...دوباره خندید از صدایی که درآورد منم خندم گرفت... گفتم مرسی ..لطف کردی ...یه وری نشست جوری که بتونه منو ببینه گفت اییشششش مردم از این همه تعارف...من که کاری نکردم بابا بی خیال...مواظب خودت باش اون توصیه هایی که کردم یادت نره ها ...گفتم برو بابا من که چیزیم نیست از کی تا حالا واسه سر درد ماساژ میدن ؟ گفت آره ؟؟؟؟ سرت درد می کنه ؟؟؟ من چه منحرفما...برو برو استراحت کن که اصلا بلد نیستی خالی ببندی ...از خجالت سریع می خواستم فلنگ رو ببندم ازش دوباره تشکر کردم و خواستم پیاده شم که دوباره ادامو درآورد و گفت خدافظ بی ادب ! خندیدمو باهاش خدافظی کردم ...تو راه هی می گفتم مثلا خواستم کسی نفهمه این با یه نگاه فهمید..پسرا چه با تجربه شدن !
رفتم خونه مامان و الهه خونه بودن مامان تا منو دید گفت چی شد اومدی ؟ مگه نگفتی عصر میای ؟ گفتم نتونستم بمونم..مردم از دل درد مامی...گفت برو لباساتو عوض کن بخواب واست گل گاو زبون بیارم!!! .......نههههههه ...خوب شدم نمی خواد چپ چپ نگام کرد و گفت لوس نشو واست خوبه ..صدای الهه از پشت سرم اومد کاکائو بریز توش مامان ...برگشتم دیدم لباس پوشیده انگار میخواست بره بیرون..گفتم کجا میری تو ؟ گفت زود اومدی ؟!!! بدتر شدی نموندی سرکلاس ؟ مقنعه امو درآوردم و و گفتم آره بابا دارم میمیرم...حال ندارم وایستم..مامان صداش از تو آشپزخونه اومد الهاااااااام نبات بریزم توش شیرین بشه ؟ نههههه مامان تروخدا حالم بهم می خوره از مزه اش...از تو آشپزخونه اومد بیرون و یه لیوان گندهههه گل گاو زبون دستش بود...گفت وااااا !!! خوبه واست میگم...گفتم اااااوه این همه...تو پارچ درست کردی ؟ الهه اومد جلو و تو گوشم گفت الی من اگه دیر اومدم خونه منو داشته باش ...گفتم اااای تو اون روحت...کجا میرید حالا ؟ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت نمی دونم ....در دامانه طبیعت جاش معلوم نیست...اگه حالت خوب بود می بردمت هممون هستیم جات خالیییی...من برم دیگه تو هم برو گل گاوووو زبونتو بخور...حال نداشتم جواب بدم الهه یه خدافظه بلند گفت و رفت ...من موندم و مامانو اون لیوانه گنده...
تا عصر تو اتاقم خوابیدم مامان ناهارمو آورد تو اتاقم ...مثل زائوها از جام بلند نمی شدم خودم از وضعم خنده ام گرفته بود... هوا کم کم داشت تاریک می شد مامان اومد تو اتاقمو گفت این الهه نیومد چرا ؟ یه زنگ بهش بزن ببین کجاست ..گفتم باشه الان دیگه میاد ...رفت بیرون ..یه اس ام اس واسه الهه زدم عزیزم تشریفتو بیار لطفا وگرنه لوت میدم ..چند دقیقه بعد جواب داد : بیا در رو باز کن خواهره گل و عزیزت پشت دره خواستم جواب بدم فکر کردم داره شوخی میکنه دیدم صدای زنگ اومد...صدای مامان و الهه میامد الهه داشت مامان رو شستشوی مغزی میداد...داشتم به چیزایی که واسه مامان تعریف می کرد گوش میدادم...اون وقت به من می گفت خوب داستان سره هم می کنی خودش از من خبره تر بود...در باز شد الهه و اومد تو اتاقم گفت ااااااااوه اینو...هنوز ولو ...پاشو بابا...انگار فقط این پریود میشه..ااااه اااه اینقدر آدم لوووووس...هووووق الکی بلند گفتم ااااخ دلمو فشار نده الههه درد می کنه. ..صدای مامان فوری اومد ااااالهه ولش کن مامان...دلش درد می کنه بذار بخوابه...خودم بدجنسانه میخندیدم ...الهه عادت داشت به این کارام...اومد کنارم و طبق معمول گزارشات روز رو با هم رد وبدل کردیم...قضیه امیر رو واسش گفتم اخماش رفت تو هم و گفت مگه من به تو نمیگم با امیر قاطی نشو ؟! گفتم خب من چی کار کنم ؟ نمیشد آخه ناراحت میشد...گفت وااااااااای خدایاااا...ناراحت میشد چیه ؟ می خواستی بگی کسی قراره بیاد دنبالم چه میدونم یه جوری می پیچوندیش دیگه...گفتم حالا شده دیگه ...دلیل نمیشه چون منو رسوند با هم قاطی شدیم ...می دونستم حق با الهه است چیزه زیادی واسه دفاع از خودم نداشتم...الهه مثل مامان بزرگا یه ساعت داشت حرف می زد .. اینقدر حرف زد که گفتم بابا غلط کردم دیگه شده با دوچرخه بیام سوار ماشینه امیر نمیشم ..راضی شد و رفت سراغه شکمش..چند تا صفحه از درسام رو باید میخوندم یه نگاه به اونا انداختم ...بابامم اومد خونه..از حرفای مامانمو الهه فهمید حال ندارم ..اومد تو اتاقم و گفت سلااااام ...چی شده ؟ چرا خوابیدی ؟ گفتم سلام بابا... حالم بده ... فکر کنم سرما خورده ام ...اومد جلو و کنارم نشست دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت تب که نداری ...نمیای شام بخوری ؟ گفتم ننننهههه..اینقدر خانومت بهم گل گاو زبون داده احساس گاوی بهم دست داده ...خندید و گفت از کدوما ؟ هلندی باشه خوبه ها ..گفتم باباااااااااااااااا ...یهو صدای گوشیم اومد اس ام اس اومده بود.. تا اومدم دولا شم گوشی رو بردارم بابا که بهش نزدیکتر بود برشداشت و گفت مسیج داری ...صبر کن برات بخوونم ..یه کمی مکث کرد و گفت این کیه ؟ یه کمی نگران شدم آخه اون وقتا یه سری از همون پسرای اکیپ شمارمو داشتن گفتم حتما اونان چرت و پرت نوشتن...هولیده گفتم کیه ؟ چی نوشته ؟ گفت نوشته : سلام بی ادب ! یو هاه هاه هاه ...کیه ؟ خودمم جا خورده بودم...نمی دونستم کیه ولی نخواستم سوتی بشه ..گفتم ااااای وای..این سانازه ...بده ببینم ..گوشی رو داد بهم و بلند شد که بره گفت شام نمی خوری پس ؟ گفتم نه اصلا میل ندارم...گفت باشه...هر وقت گرسنت شد بخور...من رفتم هلندی......خندید و رفت بیرون.. بابا که رفت دوباره شمارشو با دقت نگاه کردم غریبه بود نمی شناختمش...به متنش نگاه کردم ..بی ادب !؟؟؟ یاد امیر افتادم ولی مطمئن بودم اون شمارمو نداره...پس کی بود ؟ داشتم فکر می کردم که یکی دیگه اومد : نشناختی ؟ دکتر هستم دیگه ...حال مریضمون خوبه ؟ وااااااااای حالا دیگه مطمئن شدم امیره..شماره منو از کجا آورده ؟ اگه الهه بفهمه کلمو میکنه ...حالم گرفته شد این از کجا شمارمو آورده بود..مثلا می خواستم بپیچونمش جوابشو ندادم اصلا فکر نکرده بودم شاید شماره منو داشته باشه ...چند دقیقه بعد زنگ زد به گوشی..همون شماره ای بود که اس ام اس فرستاده بود احتمالا گوشی خودش بود...عصبی بودم...جواب دادم بله ؟ ....سلام الهام ...خوبی ؟ تحویل نمی گیریااا...حالت خوب شد دیگه دکتر و یادت رفت ؟ ...سلام..امیر شماره منو از کجا آوردی ؟...صدای خنده اش...دوباره پرسیدم میگم شمارمو از کجا آوردی ؟...این جوریاست دیگه الهام خانوم...حالا اونش مهم نیست مهم اینه که الان من شمارتو دارم .. سعی می کردم صدام از اتاقم نره بیرون می ترسیدم کسی بشنوه...خیلی آروم جواب میدادم گفتم واسه من مهمه زود باش بگو می خوام بدونم...از کسی گرفتی ؟ خندید و گفت بابا از کسی نگرفتم ..باشه حالا که اینقدر واست مهمه میگم... اون موقع ها یه چند باری به فرهاد زنگ زده بودی یادته من جواب می دادم ؟ گوشیش رو گوشی من دایورت بود...از اونجا شمارتو گیر آوردم...اااوه تازه یادم افتاده بود ولی اصلا بهم زنگ نزده بود تا حالا...حتی موقعی که فهمیده بود من و فرهاد بهم زده بودیم و یه بار تو راه برگشتم به خونه علتش رو پرسید و باهام صحبت کرد وقتی جواب منو شنیده بود قانع شده بود...فکر نمی کردم شمارمو سیو کرده باشه..گفتم آآآها..خوب حالا چی شده به من زنگ زدی ؟ کارم داشتی ؟ .....گفت الهام ناراحت نباش من فقط خواستم حالت رو بپرسم...گفتم مرسی بهترم...امیر من نمی تونم زیاد صحبت کنم باهات الان یکی میاد تو اتاقم...گفت ای بابا..خب یه جوری حرف بزن مثلا منم یکی از دوستاتم...گفتم نه اصلا نمی تونم اونجوری صحبت کنم...وقتی کسی پیشم باشه اصلا نمی تونم طوری صحبت کنم که کسی متوجه نشه..طرز حرف زدنم تابلو میشه ...گفت باشه هر جور راحتی...فردا ساعت 4 میری باشگاه نه ؟ وااااااااای این دیگه کی بود...گفتم انگار آماره منم داری آره ؟ ...الهام چرا ناراحت میشی ؟ خب آره من از همه برنامه هات خبر دارم این ناراحتی داره ؟ گفتم آره داره......وقتی تو کاملا آمارمو داری یعنی یا از کسی راجع من می پرسی یا خودت دنبالم بودی..نمی فهمم علت این کارا چیه نمی خوامم بدونم .. چند ثانیه سکوت کرد و گفت تو به همه بدبینی ؟ من که چیزی نگفتم باشه هر جور خودت راحتی ...برو استراحت کن ..من منظوری ندارم الهام ...خدافظ... باهاش خدافظی کردم و هر چی سرحال شده بودم دوباره خورد تو حالم...باز وا رفتم...دوست نداشتم هی جلوم سبز شه ...امیر منو خوب می شناخت..گیج شده بودم این امیر منظورش از این کارا چیه دیگه نتونستم درسم رو بخوونم کتابام و بستم و جمشون کردم چند دقیقه بعد الهه با دو تا لیوان چایی اومد تو اتاقم..نشست کنارم و گفت گشنت نیست ؟ گفتم نه بابا ...کی شام می خوره هیچی نگفت ..چند دقیقه پیشم نشست و شوخی کرد باهام دید حوصله ندارم و جواب نمی دم خسته شد و گفت من رفتم لالا کنم...حوصله حرف زدن نداشتم بلند شدم رفتم مسواک زدم و دوباره برگشتم سر جام...به مامان گفتم خیلی خوابم میاد که دوباره نیاد تو اتاقم ...یه ساعتی تو فکر بودم و خوابم نمی برد..تازه داشت پلکام سنگین می شد که صدای اس ام اس گوشی اومد..نگاه کردم دیدم ااااه بازم امیره..خدایا بسه دیگه ...این چی می خواد از من.. چون از فرهاد خاطره خیلی بدی داشتم سعی کرده بودم هر چیز و هر کسی که مربوط به اون میشه رو از ذهنم پاک کنم..اما انگار امیر نمی ذاشت..اس ام اسشو خوندم..." هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری ..." خوب یادمه که وقتی اینو خوندم چقدر حالم گرفته شد...داشت همون چیزایی رو می فرستاد که اون وقتا فرهاد موقع خواب واسم می فرستاد...اما بصورت رسمی تر...باز همه چی یادم اومد
ادامه دارد .....

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#39 | Posted: 21 Apr 2010 03:06
دوست یا سیریش : قسمت دوم

بغض پیچید تو گلوم..چشمام پره اشک شده بود و صفحه موبایل رو نمی دیدم... اشکای داغ می ریخت پایین...یهو در باز شد و الهه اومد تو تو نور کمی که اتاقم داشت اگه اشکامو پاک می کردم میدید واسه همین خیلی آروم پشتمو کردمو به پهلو خوابیدم ...اومد نزدیکم و گفت ضایع شبها گوشیتو خاموش کن کار میدی دستمونا...صدای اس ام است تا سر کوچه میره...صدامو صاف کردم و گفت بچه ها بودن...الان خاموشش می کنم ..انگار تن صدام یه کمی تغییر کرده بود صورتشو آورد جلو یه کمی دولا شد وگفت آبغوره ؟ چیه باز ؟ دلت درد می کنه ؟ انگار بهترین بهانه رو بهم داده باشه گفتم آره آره...بخوابم خوب میشه..برو بخواب دیگه...وایساده منو نگاه می کنه تو چرا بیداری اصلا ؟...گفت گوشیتو بده ببینم این بچه ها ساعت 12 چی میگن ؟!!! اینقدرشل گرفته بودمش که راحت از دستم کشیدش بیرون...چند دقیقه بعد گفت یعنی چی ؟ این شماره کیه ؟ برگشتم طرفشو گفتم بخدا من شمارمو ندادم الهه...خودش از قبل داشته..از همون موقع که من با فرهاد دوست بودم...تعجب کرد گفت کی ؟ مثل بچه ها که یه کار بدی کردن گفتم امیر دیگه.. ناراحت شد و گفت الهام تروخدا بی عرضه بازی در نیار...واسه چی داری گریه می کنی ؟ ...من که میدونم تو از چی حالت گرفته میشه...متاسفانه امیر هم انگار خیلی خوب ترو شناخته که داره اینجوری سربه سرت می ذاره...بی تفاوت باش الی..ولش کن اگه اینجور مسیجا واست اومد یا جدی جوابشو بده یا بی تفاوت باش...گفتم نمی تونم...واااااااای الهام کچلم کردی ..اصلا تو کاریت نباشه من می دونم و این امیر تا نصفه شب بیدار بودم و فکر می کردم
صبح که مامان بیدارم کرد واسه کلاسم اینقدر خوابم میامد که به زور از جام بلند شدم الهه چون دانشگاش نسبت به من دورتر بود بابا می رسوندش ولی من خودم می رفتم حوصله درس نداشتم ولی مجبور بودم برم ...هوای خنک پاییز که بهم خورد یه کمی بهتر و سرحالتر شدم تا ظهر کلاس داشتم برنامه ام اینجوری بود که بعد از کلاسم می رفتم خونه یه کمی استراحت می کردم و بعد می رفتم باشگاه...حدودای یک ظهر بود که کلاسام تموم شده بود و می خواستم برم خونه با ساناز و سه تا دیگه از دوستام بودیم...خیالم راحت بود چون اگه امیر سر رام سبز می شد می پیچوندمش..نصفه راهو رفته بودیم که مینا مسیرش ازمون جدا شد و رفت ...اون دوتای دیگه هم با دوستاشون قرار داشتن و سر چهارراه با ما خدافظی کردن من موندم و ساناز از اینکه تا اینجا امیرو ندیده بودم خوشحال بودم پس دیگه خبری ازش نمی شد...احتمالا من و دوستام رو با هم دیده جلو نیومده...امیر کلا پسر خوبی بود اما چون دوست فرهاد بود نمی خواستم باهاش دوست شم یه چیزی که خیلی ناراحتم می کرد این بود که امیر مرتب سعی می کرد ادای فرهاد رو دربیاره حالا یا بی منظور یا با منظور من دوست نداشتم خاطره ای از اون واسم زنده بشه...چون تازه داشتم موفق می شدم واسه همیشه حذفش کنم از ذهنم ساناز تو مسیر ماشین گرفت و بقیه راهو گفت با ماشین میره...خسته شده بود...به خودم امیدوار شدم که مسیر از این بیشتر هم پیاده میرم ولی خسته نمی شم..رسیده بودم سر کوچه تو عالمه خودم بود و خیلی هم گشنم شده بود...همه رو شکل غذا میدیدم..یه کمی هم دل دردم اذیت می کرد ولی اینقدر تو عالمه خودم بودم که متوجهش نمی شدم زیاد ...تا اومدم بپیچم تو کوچه صدایی گفت هیس ...هیسسس... الهام ..برگشتم دیدم امیره تو ماشینش نشسته...اینقدرحالم گرفته شد که فکر کنم خودشم از قیافم فهمید...وایساده بودم نگاش می کردم با اشاره گفت بیا...قیافه جدی به خودم گرفتم و رفتم طرفش و مثل بت وایسادم جلوش گفت علیک سلام اینقدر دیدنه من عذاب آوره ؟ گفتم سلام...اینجا سر کوچمونه ..تو اینجا چی کار می کنی ؟ گفت سوار شو کارت دارم...گفتم نمیتونم امیر باید برم خونه دیر میشه گفت خب بابا میری یه دقیقه سوار شو اینجوری زشته کار مهمی باهات دارم ...تو ذهنم داشتم دنباله بهونه می گشتم نمی دونستم چی بگم دوباره گفت سوارشو دیگه ..گفتم من ...ناراحت شد و گفت الهام سوار شو می گم...کارت دارممممم... با اکراه در رو باز کردم و سوار شدم...سریع گاز داد و حرکت کرد تازه نگران شده بودم که کسی منو ندیده باشه سر کوچه ولی اینقدر فکرم مشغول بود وقت نداشتم بهش فکر کنم هنوز یه متر نرفته بود گفتم خب بگو من می شنوم...از تو آینه نگاه کرد وگفت عجله داری ؟ گفتم آآآآآاااره دیگه مگه نمی گم باید زود برگردم..خندید...حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم حواسمو دادم به بیرون و خیره شدم به خیابونا چند متری رفت جلوتر و پیچید توی یه فرعی نسبتا خلوت که مثل یه کوچه بود فقط چند تا ماشین توش پارک شده بود و کسی توش نبود برگشت و یه کمی خودشو کج کرد و گفت خب جلو می شستی من که اینجوری نمی بینمت..گفتم بگو من می شنوم..دوباره خندید و گفت بابا تو دیگه کی هستیااا..الهام من از مقدمه چیدن بدم میاد همه حرفام و الان بهت می زنم ولی لطفا نپرتو حرفامو همه رو گوش کن و بعد حرف بزن...قبول ؟ با سر گفتم قبول..گفت حداقل بیا اینورتر بشین رفتم یه کمی سمت راست و نشستم حالا بهتر می تونستیم همدیگرو ببینیم شروع کرد : ببین الهام من کاری به گذشته تو و فرهاد ندارم اصلا هم واسم مهم نیست چی شده بوده و چی نشده بوده من فقط واست می خوام یه دوست باشم راجع من هیچ فکر بدی نکن ...میدونم هم تو فرهاد و فراموش کردی هم فرهاد تو رو ..من دوسته فرهادم درست اما واقعا میگم فرهاد بی ظرفیته..دو شب تنها موند تو خونه جو گرفتش حالا بگذریم اینا مهم نیست من میدونم که تو دیگه دوست نداری از فرهاد حرفی بشنوی ..الهام راستی میدونی الان فرهاد دوست دختر داره ؟ گفتم نه..ولی می شد حدس زد..چطور مگه ؟ گفت هیچی ..میگم اگه من بخوام با تو دوست باشم اشکالی داره ؟ خواستم جواب بدم که گفت نه ..نه ..وایسا بهتر حرفمو بزنم ببین الهام تو از نظر من دختر خوبی هستی بیخودی هم دل بسته بودی به فرهاد..من اگه دیشب اون اس ام اس رو واست زدم واسه اینکه فرهاد بهم گفته بود رابطه اش با تو چقدر صمیمی بوده خواستم مثل اون بیام جلو اما فکر نکردم ممکنه تو دیگه دوست نداشته باشی...می دونم ناراحت شدی من معذرت می خوام...من فقط یه دوست ساده هستم واست که اگه تو هم بخوای فقط گاهی بهت زنگ می زنم و در حد احوالپرسی حرف می زنیم..درست مثل همون محسن و ایمان و دوستای همکلاست ...خوبه ؟ نمی دونستم چی بگم..آخه چی میتونستم بگم..خب هر کی جای من بود نمی تونست چیزه دیگه ای بگه...خودمم مخم کار نمی کرد چه جوابی بهش بدم..بهش گفتم چرا می خوای این کار رو بکنی ؟ ...... خب خودم دوست دارم..می خوام باهات در تماس باشم و ازت خبر داشته باشم...چیه مگه من بعضی وقتا بیام دنبالت؟...شرط می بندم اگه فرهاد بفهمه دود از کله اش بلند میشه...الهام دیگه وقتشه بهش نشون بدی تو همه چی رو فراموش کردی...اعتراف می کنم که از این فکر خوشم اومد از اینکه فرهاد اون کارو کرد خیلی ناراحت شده بودم هر دختره دیگه ای هم جای من بود همین قدر ناراحت می شد مثل من...هنوزم نمی فهمیدم چرا اون کاررو کرده بود !!! گفتم من دیگه واسم مهم نیست اون چه فکری می کنه و عکس العملش چیه..اصلا دلم نمی خواد اسمشو بشنوم..گفت باشه باشه...می تونی به حرفام فکر کنی ..
امیر که منو رسوند سر کوچه و رفت داشتم به حرفاش فکر می کردم ..گیج شده بودم نمی دونستم چی کار کنم ولی از فکرش خوشم اومده بود حداقل حاله فرهاد گرفته میشد...البته نفهمیدم چرا دوست جون جونیش این پیشنهاد رو میده رفتم خونه مامان تنها خونه بود و منتظرم بود واسه ناهار...غذامو خوردم و یه حموم رفتم ...مامان نمی ذاشت برم باشگاه می گفت آدم با این وضعیت قرمز باید استراحت کنه تو می خوای بری ورجه وورجه کنی ؟ !! هر کاری کردم نذاشت برم گفت هفته دیگه برو ..میری دوباره میای خونه حالت بد میشه...حوصله ام سر می رفت الهه هم نبود یه ذره سر به سر بذاریم غروب میامد...چند تا جزوه داشتم خوندمشون دیدم همش یک ساعت گذشته اووووه حالا کو تا غروب..تصمیم گرفتم بخوابم اینجوری خیلی بهتر بود.. از خواب که بیدار شدم فکر کردم یه ساعت دوساعت خوابیدم ساعتمو نگاه کردم دیدم حدودا 5 شده...چهارساعت و خورده ای خوابیده بودم بازم مطمئن شدم خوشخوابم..تا یه ساعت که گیج و خواب آلود بودم یه کمی تلویزیون نگاه کردم و آویزونه مامان شدم تا بالاخره الهه اومد...رفت تو اتاقش لباساشو عوض کنه منم راه افتادم دنبالش از قیافش معلوم بود خیلی خیلی خسته است...حال نداشت حرف بزنه منم زرتی گفتم الهه امیر امروز با من حرف زدااا..از توی آینه نگام کرد و گفت می دونم خواسته باهات دوست شه تو هم قبول کردی مگه نه ؟!!! گفتم اااااا از کجا فهمیدی ؟ بی حال خندید ...حاله خنده هم نداشت ..گفت غیر از این بود تعجب می کردم خب معلومه می خواسته مخ زنی کنه که دنبالت بوده دیگه...الهام من دیگه کاری ندارم خودت می دونی ولی یادت باشه دل نبند..اصلا شمارشو بگیر من یه صحبت باهاش بکنم..گفتم واااا یعنی چی ؟ چی می خوای بگی ؟ اصلا من خودم خواستم باهاش دوست شم..اینجوری حاله فرهاد هم گرفته میشه...یادته چی کار کرد ؟ متعجب نگام کرد و گفت تو اصلا قاط زدی اساسی..چه ربطی داره ؟ اینارو امیربهت گفته ؟ من که می دونم اینا فکره تو نیست اگه می خواستی حالشو بگیری باید همون موقعها این کار و می کردی پس معلومه که یکی دیگه بهت یاد داده..خودمو پرت کردم رو تختشو گفتم بابااااا خب میگه من فقط در حد یه دوسته ساده هستم باهات مثل بقیه همکلاسیام...خوبه که اینجوری ..گناه داره الهه بگم نه ؟!!!! اومد طرفمو گفت پاشو ..پاشو که خودم داره از حال میرم ...یه کمی رفتم کنارترتا بتونه دراز بکشه خوابید کنارمو گفت وااااااااای مردم...چقدر خسته ام ..احساس می کنم کوه کندم...چند دقیقه ای ساکت بودیم انگار هر دو داشتیم فکر می کردیم چی بگیم بهم...من یهو گفتم اصلا من خودم می دونم چی کار کنم...من نمی تونم بهش بگم نه دیگه بهم زنگ نزن..باهاش در ارتباطم اما در حده دو تا دوست معمولی اگرم دیدم خوب نیست دیگه جوابشو نمی دم..تو همش فکرای منفیتو میدی به من ...خب اون که حرف بدی نزده...دیدم جواب نمیده نگاش کردم دیدم چشماشو بسته..با آرنج زدم بهش و گفت دارم حرف می زنماااا..لای چشماشو باز کرد و گفت خب دارم گوش میدم...من چی بگم تو که آخر کار خودتو می کنی...فقط ایندفه نیای آبغوره بگیری بگی آره امیر نمیدونم با دختر بوده... یا زن داشته...یا بچه داشته...یا مورد داشته ...یا می خواسته منو اذیت کنه..یا.....پریدم تو حرفشو گفتم خخخخخب حالااااا...تا صبح میگه پا شدم برم بیرون تا الهه یه کمی استراحت کنه..دوباره گفت الهام بیشتر بفکر ...گفتم خب تو هم بیشتر باستراحت...خندید ...
اونشب خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم واسه انتقام از فرهاد هم که شده با دوست جون جونیش دوست بشم برام مهم نبود چی میشه..فقط دلم می خواست یه کمی هم اون بفهمه آدم چه احساسی پیدا می کنه وقتی از این ضربه ها بخوره انگار خود امیر هم می دونست بالاخره با این ترفند من راضی میشم هفته ای یکی دو بار میامد دنبالم و همدیگرو می دیدیم ... من اصلا باهاش تماس نداشتم خودش بهم زنگ می زد نمی فهمیدم چرا هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم..انگار بیشتر واسم یه وسیله انتقام گرفتن بود..یه روز از دانشگاه که اومدم بیرون دیدم خبری ازش نیست آخه هر وقت میامد دنبالم اون طرف خیابون می دیدمش اون روز هم قرار بود بیاد دنبالم اما هر چی بالا و پایین رو نگاه کردم نبود..فکر کردم حتما نیومده راه افتادم خودم رفتم با ساناز بودم...گفتم انگار امیر نیومده ؟ ..چشماشو تو خیابون چرخوند و گفت بهتر ..الهام اینقدر به این رو نده..سوارت میشه ها ...گفتم شده خبر نداری ..اگه نشده بود که نمیامد دنبالم ..داشتیم می رفتیم که دیدم یکی اومد کنارم و گفت سلام...برگشتم دیدم امیره ..گفتم اااا سلام تویی ؟ فکر کردم نیومدی..خندید و با ساناز هم سلام علیک کرد و گفت ببخشید...ماشینم خراب بود امروز پیاده اومدم گفتم یه کمی با هم قدم بزنیم..یه کمی که راه رفتیم ساناز ازمون جدا شدو رفت ..من و امیر موندیم که شروع کردیم به حرف زدن ...خیلی سرحال بود مرتب شوخی می کرد ومی خندید گفتم چی شده خیلی شارژی امروز ؟ گفت می دونی چی شده ؟ اگه بفهمی خودتم حال میای !!! گفتم جدی ؟ خب چی شده بگو ببینم ..دستاشو زد بهم و گفت اونی که می خواستی حالشو بگیری حالش گرفته شد...گفتم کی ؟ چی شده ؟ گفت ااااااااا الهام خنگ نشو دیگه فرهادو می گم...دیروز زنگ زد بهم و گفت راسته تو با الهام دوست شدی ؟ منم بهش گفتم آره یه چند هفته ای میشه ...الی اینقدر حالش گرفته شد که من به جای تو کلی کیف کردم ..بعدم زد زیره خنده..هم خوشحال شدم هم ناراحت..ناراحتیم از این بود که نکنه فرهاد دوباره به یه بهانه ای کارایی بکنه..نمی دونستم چی ولی نگران بودم خوشحالیم از این بود که فرهاد فهمید حالگیری چه مزه ای داره..هیچی نگفتم نگام کرد گفت خوشحال نشدی ؟ ..گفتم چرا خوشحال شدم..دستشو انداخت دور کمرم و منو کشید طرف خودش...جا خوردم انگار به قوله ساناز زیادی رو داده بودم بدجوریم سوارم داشت می شد...خودمو کشیدم کنار و گفتم نکن...زشته تو خیابون..گفت زشت چیه دیوونه همین دیشب همسایه کناریه ما داشت تو کوچه از زنش لب می گرفت باهاش خدافظی می کرد ...گفتم تو از کجا دیدی ؟ گفت من تو ماشین بودم ..چه حرفایی میزد این امیر بعضی وقتا گفتم خودت داری میگی زنش بود..اون فرق می کنه..خورد تو حالش ناراحت شد..گفت الهام از من خوشت نمیاد ؟ واااای داشت گیر میداد ..خیلی این سوال رو می پرسید فکر می کنم خودشم جوابشو می دونست اما نمیدونم چرا هی از من می پرسید بحثو عوض کردم و گفتم نگفتی فرهاد از کجا فهمید ؟ خندید و گفت چه می دونم..حتما بچه ها من و تو رو با هم دیدن و خبرش رسیده به فرهاد...آخه محمد همونی که تو شرکت با ما همکاره هم دوسته منه هم دوسته فرهاد..شایدم اون گفته..می دونه من با دوست سابقه فرهاد دوست شدم از هر گوری فهمیده مهم نیست مهم اینه که فهمیده مگه نه ؟ با سر گفتم آره...مسیرمون رسید به یه کوچه نسبتا خلوت ..چند نفر تو کوچه بودن اما فاصله اشون از ما زیاد بود...دوباره از فرصت استفاده کرد و بازومو گرفت این دفعه عصبی تر گفتم امیر نکن..از این کارا تو خیابون خوشم نمیاد بلند گفت واااااااااااااای مردم از دست تو ...گفتم هووووو یوااااش چه خبرته..خندید و گفت چه بی ادبم نه ؟ خودش خندید ولی من اصلا حوصلشو نداشتم ..انگار حالا که فرهاد فهمیده بود و حالش گرفته شده بود دیگه احتیاجی به امیر نداشتم..اصلا نمی تونستم بهش ابراز علاقه کنم ..بعضی وقتا امیر اینقدر خوب می شد که دلم نمیامد اذیتش کنم..مثلا کتابایی که می خواستم و واسم می خرید...اگه جایی می خواستم برم تنهایی و مسیر دوربود هر جوری بود منو می رسوند وقتی می فهمید حال ندارم و مریضم شصتاد دفعه زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید.. خوب بود اما این کرم ریختناش حرصمو در می آورد..چون قلبا دوسش نداشتم دلم نمی خواست بهم دست بزنه..خودشم فهمیده بود دوست ندارم دست درازی کنه و هی می گفت تو با فرهادم اینجوری بودی ؟ بیچاره فرهاد چی کشیده از دستت..هر چی من بیشتر دستشو پس می زدم بیشتر حریص می شد..یه روز عصر بود که کلاس داشتم ولی استادمون نیومده بود و منم از خدا خواسته راه افتادم برم خونه..دیگه تو فصل زمستون بودیم فکر کنم یه یکی دو ماهی از دوستیمون گذشته بود ..داشتم می رفتم خونه یهو یادم افتاد امیر نمی دونه من کلاسم کنسل شده و ممکنه بیاد دنبالم و الکی علاف شه یه اس ام اس واسش فرستادم و گفتم من دارم میرم خونه..عصر نیا دنبالم..چند ثانیه بعد زنگ زد و گفت الهام نرو خونه..بیا شرکت ما من یه مشکلی دارم..گفتم چرا ؟ مشکلت چیه ؟ گفت یه فکس انگلیسی داریم از یه شرکت طرف قرارداد نمی فهمیم چی نوشته ..میای اینجا ببینی چیه ؟ گفتم شما چه جوری شرکت راه انداختین آخه ..گفت یه چیزایی سرمون میشه ولی در کل نمی فهمیم موضوش چیه ..جونه امیر بیا دیگه...دو دل بودم دلم نمی خواست برم اینقدر امیر التماس کرد که گفتم حالا یه قدمه خیر هم من واسش بردارم این بیچاره هر چی باشه خیلی وقتا کارای منو انجام داده..گفتم باشه میام الان ..آدرسو بده..آدرسو داد دیدم یه کمی دوره تنبلیم داشت وول وول می خورد ولی گفتم بی خیال برم لااقل یکی از کارشو جبران کرده باشم..یه ماشین گرفتمو راه افتادم ..وقتی رسیدم جلوی شرکت دیدم امیر داره از پنجره طبقه دوم منو نگاه می کنه..تا کمر آویزون شده بود گفتم نیفتی پخش شی..خندید و گفت بدو بیا بالا..رفتم بالا هر طبقه تک واحدی بود که در چوبی خوشگل بود که تا پله آخر رو رفتم بالا امیر درو باز کرد و گفت خوش اومدی..گفتم مرسی ..رفتم تو اینقدر گرم بود که دلم می خواست بگیرم بخوابم..تو اون هوای سرد بیرون گرمای اونجا خیلی می چسبید با اینکه گرم بود بازم سویشرتم و در نیاوردم مثل اسکیمو ها همونجوری با اون سویشرتم نشستم کنار بخاری که تو اتاق بود..خودشم رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه سینی اومد ..چایی ریخته بود..گفتم بیا بشین دخترم ببینم قصد ازدواج داری..بلند خندید صداش پیچید تو اتاق..کلا صداش بلند بود تازه یادم افتاده بود چرا کسی غیر از امیر اونجا نیست سمت راستم پشت میزهای کامپیوترشون یه در بود که باز بود مثل یه اتاق فکر کردم حتما اونجان چیزی نپرسیدم..یه چند دقیقه نگام کرد بدم اومد از طرز نگاهاش..خودشم فهمید و مثلا خواست جو رو عوض کنه گفت قهوه هم بودا می خوای اگه چایی نمی خوری قهوه بیارم ؟ گفتم نه بابا ..قهوه چیه..من چایی رو از همه چی بیشتر دوست دارم ..لبخند زد و باز اون شکلی نگام کرد گفتم خب کو این فکس ؟ بده ببینم اصلا من غیر از هلو و هاواریو اولش چیزی می فهمم یا نه ؟ بلند شد و گفت دنبالم بیا رفت سمت همون اتاقی که درش باز بود..منم بلند شدم و دنبالش راه افتادم تعجب کردم اصلا کسی اونجا نبود فقط امیر تو شرکت بود..خوشم نیومد اینو بهم نگفته بود بعدش به خودم گفتم خب مگه تو پرسیده بودی که اون نگفت..هیچی نگفتم ..رفت پشت یه میزی که اونجا بود نشست و یه کاغذ از تو کشو در آورد و بهم گفت بیا ببین...رفتم کنارش ایستادم و کاغذو گرفتم ااااااااوه چه کلمه های خفنی..اصلا بعضیاشو نمی تونستم بخوونم..خنده ام گرفت..گفت چیه ؟ جوک نوشته ؟ گفتم بابا تو زیادی رو من حساب کردی...من اصلا از بعضی چیزاش سر در نمیارم صندلیشو جا به جا کرد و گفت منو بگو که می خواستم بهت بگم تو جوابه فکسو بدی گفتم ببخشیدا من تازه ساله اولم.. این فکسی که من می بینم فقط استادم ازش سر درمیاره..کاغذو از دستم کشید و گفت ولش بابا..میدم مرتضی (داداشش ) یه کاریش می کنه ...آبرومونو بردی دختر..خندیدم هیچی نگفتم..یهو چشمش خورد به لباسام یه نگاه طولی بهم انداخت و گفت نگاه کن..نگاه کن..تو می خوای بری سیبری ؟ ..یه نگاه به خودم انداختم و فهمیدم منظورش اینه که سویشرتمو دربیارم و با مانتو باشم گفتم اینجوری راحترم ..تازه زودم میخوام برم..اینو گفتم و از کنارش رد شدم برم پشت پنجره ای که پشت سر امیر بود..گوشه آستینمو گرفت و محکم کشیدش پرت شدم تو بغلش..گفتم نکن دیوونه..ول کن آستینمو کندیش...گفت بذار دربیارمش..گفتم چه گیری دادی به این تو..ولم کن خودم درش میارم..گفت دربیاریاااا من اینجوری راحت نیستم..انگار غریبه ایم با هم..تو دلم گفتم خب غریبه ایم دیگه...واسه اینکه ولم کنه خودمو به زور کشیدم بیرون از بغلش چه زوری هم داشت ، داشت لهم می کرد خودم سویشرتو درآوردم می خواستم بذارمش رو میز جلوی امیرکه گفت بدش من...دادم بهش..گرفتش تو بغلشو گفت واااااای بوی الهامو میده..حالت چشماش داشت عوض میشد ..منم داشت حرصم می گرفت..رفتم جلوی پنجره و یاد چاییم افتادم واسه اینکه امیر از اون حالت دربیاد گفتم چاییم یخ کرد..خدا خفت کنه امیر...برگشتم و اومدم کنارش سویشرتمو ازش بگیرم خوشم نمیاد از کارش ..احساس می کردم منو بغل کرده چه تعصبی داشتم رو سویشرتم!! گوشه اشو گرفتمو یه کمی از تو بین دستاش کشیدمش بیرون گفت نکن ..چی کارداری به این..خودت که نمیای بغلم..بذار اینو بغل کنم..گفتم بدش سردم شد...یه کمی دستاشو شل کرد نصفشو کشیدم بیرون ..که یهو اون قسمتی که تو دستش بود و کشید منم رفتم جلو..یه دستشو گذاشت پشت کمرمو و گفت الهام میذاری بوست کنم ؟ گفتم امیر لطفا جنبه داشته باش...هر کاری کردم دستشو از پشت کمرم بکشم کنار نمی شد..زورش خیلی از من بیشتر بود..آستینه سویشرتو ول کردم که از شر اونم خلاص شم اما اون تازه وضعیتش بهتر شده بود سویشرتو انداخت رو میزو منو دو دستی کشید تو بغلش...دیگه واقعا عصبانی شده بودم ..اونم حشری شده بود هر چی من خودمو عقب می کشیدم اون بیشتر داغ می کرد و زورش بیشتر می شد..داشت گریه ام می گرفت..زورم اصلا بهش نمی رسید..گفتم کاش یه چند سال زودتر می رفتم باشگاه الان از پنجره می انداختمش پایین صدام بلند شد و گفتم ولم کن...خوشم نمیاد از کارای اجباری ..اصلا جوابمو نمی داد انگار کر شده بود..اولش هی حالت امری بهش می گفتم ولم کن..برو کنار..نکن..یواش یواش دیدم نمیشه ..به التماس افتادم..تروخدا نکن...امیر تروخدا برو کنار..مگه می شنید..کرشده بود تکیه امو داد به میز و خودش بلند شد و ایستاد رو به روم..تکیه ام به میز بود نمی تونستم برم عقبتر همونجوری ثابت ایستاده بودم سرشو آورد جلو..صورتمو بردم عقب و با قیافه اخمو که فکر کنم خیلی هم حالت عصبانیت تو صورتم معلوم بود گفتم خیلی بی جنبه ای ..تو هم انگار دوسته همون فرهاده بی جنبه هستی ..انگار یه کمی حرفم توش اثر کرد ..سست شد اما بازم ولم نکرده بود هنوز دستامو گرفته بود تو دستش که مانع حرکت و وول خوردنه من بشه..دسته راستم و آوردم بالا که هولش بدم عقب دستمو با دسته خودش هدایت کرد سمت لباش..یه بوس آروم رو پشت دستم زد و چشماش به خماری می زد..گرمم شده بود از بس تقلا کرده بود..صورتم عرق کرده بود..بدنم خیلی داغ شده بود با اون لباسایی که تنم بود داشتم خفه می شدم..زبونش و کشید رو دستام و گفت من که نمی خوام بخورمت...فقط یه لبه ..مگه ما با هم دوست نیستیم ؟ مگه تو منو دوست نداری ؟ خسته شدم از بس تکون خورده بودم دستمو به زور کشیدم عقب اینقدر محکم کشیدم عقب که خورد به کیسی که سمت راستم پشت آرنجم بود..یه صدایی داد که خودمم شیش متر رفتم هوا..آرنجم درد گرفت گفت آآآآآآآای دستم..ولم کن دیگه امیر..اااااااااه تقصیره منه که اومدم و به حرفت گوش دادم.. رفت عقب و خودشو مرتب کرد دستمو گرفت وگفت ببینم چی شد..گفتم لازم نکرد ه برو کنار دیگه میخوام برم..چشمم خورد به صورتش عرق کرده بود..گردنش و گوشاش قرمز شده بود نذاشتم بهم نزدیک شه سویشرتمو برداشتم و راه افتادم برم اومد دنبالمو مثلا می خواست از دلم دربیاره گفت بذار بیام برسونمت ...هوا سرده گفتم برو بابا ..اون همه التماس کردم ولم کن گوش نمیده حالا می خواد منو برسونه که چی ؟ هوا سرده..داشت حرف می زد که م

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     

#40 | Posted: 21 Apr 2010 03:08
دوست یا سیریش : قسمت آخر

بدو بدو از پله ها رفتم پایین می دونستم تو شرکت کسی نیست اونم درو پیکر اونجا رو قفل نکرده نمی تونه زیاد دنبالم بدو حدسم درست بود چون تا پایین جلوی در تونست باهام بیاد و هی داشت کارشو توجیه می کرد که مثلا از دلم دربیاره منم دیگه جوابی بهش ندادم ماشین گرفتم از سر خیابون و رفتم خونه حالم خیلی گرفته شده بود راننده هم هی زرت و زرت سوال می پرسید و از دوره و زمونه شکایت می کرد می خواستم بگم من خودم از تو بدترم بابا..رفتم خونه حوصله هیچ کس رو نداشتم از شانسم خالمم اومده بود با بچه هاش خودمو عادی نشون دادمو سلام علیک کردم باهاش فکر کرد خسته ام ...می خواستم برم تو اتاقم حبس کنم خودمو که چشمم خورد به نی نی خوشگلش که 6 ماهش بود ...دلم نیومد بوسش نکنم و برم..وقتی بغلش کردم اصلا یادم رفت چم بود و چی شده بود همه حواسم رفته بهش...یه ساعتی با اون خوشگله سرگرم بودم تا یه کمی به خاطر خنده ها و نمکاش حالم سر جاش اومده بود..دلم می خواست به الهه بگم ولی می ترسیدم آخه خودم به حرفش گوش نداده بودم تقصیره خودم بود...روم نمی شد چیزی بگم بازم به حرفش گوش نکرده بودم ...خود الهه خونه نبود من فرصت داشتم فکر کنم ..خالم یواش یواش رفت و منم هر چی فکر کردم دیدم بگم بهش بهتره...وقتی که اومد خونه چشمم خورد بهش نظرم عوض شد دوباره گفتم ولش کن حالا بعدا میگم.. داشتیم شام می خوردیم من گوشیم هر جا بودم همرام بود عادت کرده بودم همیشه باهام باشه..شایدم چون مواردی توش بود !!!! سر شام بودیم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ...نگاه به شماره اش کردم دیدم نوشته " آرزو " اسم امیرو داده بودم آرزو ...دلم می خواست جواب ندم ولی نمی شد چون هم مامانم بود هم بابام...گفتم بله ؟ با اون ولوم بالاش که همین جوری رو 100 بود داشت حالا بلندترم حرف می زد ..فکر کنم صدای من ضعیف می رفت اون طرف اونم جوگیر شده بود خودشم بلند حرف می زد..حالا فکر کنید یه اتاق ساکت که فقط یه کمی صدای تلویزیون میاد و قاشق چنگال...همه دارن غذا می خورن و حواسشون یهو رفت طرف من...امیر از اون ور بلند داد می زد سلام الهام...خوبی ؟ زنگ زدم بازم ازت عذرخواهی کنم..وااااااااای می تونستم حدس بزنم صداشو همسایه بغلی هم می شنید...گفتم سلام ...آرومتر صحبت کن کر شدم..از پشت میز بلند شدم برم نزدیک تلویزیون که صدای امیر کمتر بشه..ولی بدتر این بود که خودمم نمی تونستم جوابه حرفاش رو بدم یه کمی قدم زدم تو اتاق و دیدم واقعا نمی تونم عادی صحبت کنم و جوری نشون بدم که مثلا دختره...داشت ضایع میشد..رفتم سمت اتاق خودم ولی خب این کارمم باعث شد بیشتر مامان و بابام مشکوک بشن بهم چون کاملا تابلو بود که طرفم کسی هست که من اصلا نمی تونم راحت باهاش صحبت کنم...با دوستای دخترم از بس پشت تلفن می خندیدیم و تو سر و کله هم می زدیم وقتی با یه پسر حرف می زدم قشنگ معلوم می شد...رفتم تو اتاقم و در رو بستم و آهسته گفتم مگه بهت نگفتم اول یه اس ام اس واسم بفرست بعد بهم زنگ بزن...بعدشم تو نمی دونی این ساعت من ممکنه نتونم خوب صحبت کنم..تازه چرا اینقدر بلند حرف می زنی ...صدات شنیده می شد قشنگ ..باز بلند صداش میومد ببخشید من صداتو خوب ندارم..حالا که چیزی نشده ..الهام از دست من که ناراحت نیستی ؟!! من خودمم نفهمیدم چرا اونجوری شد..امیر داشت یه ریز حرف می زد منم عجله داشتم و زود می خواستم برم بیرون که گندش درنیاد..دراتاقم یهو باز شد قلبم ریخت..برگشتم دیدم الهه است ...با اشاره می گفت زود باش بیا...دیوونه چرا اومدی تو اتاقت..دستمو گذاشتم رو گوشی و گفتم این امیره ول نمی کنه...سریع اومد طرفمو گفت بده من گوشی رو...بادو دلی دادم بهش و گفت سلام امیر آقا ..الهام الان نمیتونه صحبت کنه..بعدا تماس بگیرید لطفا...خیلی ممنون..ممنون..خدافظ..قطش کرد..منم خشک شده بودم داشتم نگاش می کردم ..بابا از تو اتاق گفت بچه ها...شامتون سرد شد...گوشی رو خاموش کرد و گفت عادی باشیا..گفتم باشه دوتایی رفتیم سر شام..بابا که عادی داشت شامشومی خورد و اگرم چیزی بود می تونستیم حلش کنیم ..اما من خوب معنی نگاه مامان رو می فهمیدم ..با چشماش می پرسید کی بود که یهو دو تایی غیبتون زد ؟ الهه هم فهمید مامان داره چپ چپ نگامون میکنه..خدایی مامان خیلی زرنگ بود اصلا نمی شد پیچوندش..هر چند ما با مهارت این کار و چند بار کرده بودیم..اما بازم به نسبته مامانای دیگه زرنگتر بود..من که اصلا نفهمیدم چی خوردم الهه داشت ماستمالی می کرد ..گفت من گوشیموخاموش کرده بودم مژگان دوستم نتونه باهام تماس بگیره یه تحقیق داشت منم نمی تونستم بگم نه موندم تو رودرواسی بهش گفته بودم فردا میام خونتون..حالا دیده گوشیم خاموشه زنگ زده به الهام سرو گوش آب بده...الهامم داشت سوتی میداد آخه من باهاش هماهنگ نکرده بودم.. بابام که کاملا قانع شد..بعد شام داشتیم ظرفها رو جمع می کردیم نوبته الهه بود ظرفها رو بشوره..منم مثل بچه ها که می چسبن به مامانشون وایساده بودم کنارش ..مامان داشت واسه بابا چایی می ریخت..اومد کنارمونو گفت بچه ها یه وقت به همکلاسیای پسرتون شماره تلفن ندیدا...الهام خانوم باشه ؟ گفتم وااا واسه چی باید شماره بدم ؟ شونه هاشو انداخت بالا و گفت نمی دونم...صدای پسر از تو گوشیت میومد من کنارت نشسته بودم می شنیدم پسره...به جای من الهه گفت مامان خانوم اشتباه شده..دختر بود..من نمی ذارم الهام شمارشو به کسی بده..خیالت راحت باشه..مامان یه ذره چپ چپ نگامون کرد و رفت ..تا مامان رفت گفتم الهه...حالا چی کار کنیم..مامان مشکوک شده..گفت برو بابا..اونجوری که تو حرف زدی آبرومون رفت..من قشنگ می شنیدم امیر داره چی میگه..مطمئن باش مامان شنیده پشت خط پسر بوده الانم اگه چیزی نمیگه میدونه ما با هم همدستیم منتظره سر فرصت مچتو بگیره..به امیر بگو فعلا نه زنگ بزنه نه اس ام اس بده..گفتم آخه گوش نمیده..قبلا بهش گفته بود این ساعت شب من یا پیش مامانم اینام یا سر شامیم..قبلش یه اس ام اس بده..دیدی که باز زنگ می زنه یهو..گفت بی خود..ایندفعه زنگ بزنه دیگه هیچ خالی نمیشه بستا..خودت یه کاریش بکن..دیگه گوشی رو روشن نکردیم تا صبح...قضیه اون روز عصر رو هم به الهه نگفتم با اون کاری هم که امیر کرد دیگه ترسیدم چیزی بگم..بی خیال شدم فعلا..
ساعت 6 از خواب بیدار شدم..یه کلاس ساعت 7 داشتم .. جونم درمیامد صبح که می خواستم بیدار شم مامان و بابام داشتن صبحونه می خوردن ..بابام می خواست بره سرکار الهه هم خواب بود..گفتم خوش به حالش کاش منم کلاسام عصر بود همش..سریع لباس پوشیدم و راه افتادم...یه کمی دیر شده بود اصلا نمی شد حتی چهار قدم پیاده رفت..تند تند رفتم سرکوچه که تو مسیر اصلی وایسم و ماشین بگیرم ..که ماشین امیرو دیدم پیچید جلوم سر کوچه و مثلا می خواست صدام نکنه بوق می زد..گفتم نگاه این دیوونه کم مونده از دم خونه منو سوار کنه..بهش اشاره کردم بره عقب اینجا نمی تونم سوار شم..داشت دنبالم میامد ..خیلی جای ضایعی بود نگران بودم کسی جلوم سبز شه یهو..هرچی هم به امیر اشاره می کردم نیاد انگار با دیوار بودم هی بوق میزد و اشاره میکرد سوارشم..داشت تابلوم می کرد دیدم این حرف حالیش نمیشه رفتم سر خیابون وایسادم و اولین ماشینی که نگه داشت سوار شدم ..امیر شوکه شده بود..چند متری رفتیم که اومد نزدیکه تاکسی که من توش بودم و گفت بیا پایین من برسونمت..راننده از تو آینه نگام کرد یه یارو هم نشسته بود بغل دستم یه خورده منو نگاه می کرد یه خورده امیر دیوونه رو..نمی تونستم حرف بزنم امیرم هی داد میزد..الهااااااااام بیا پایین ...من اومدم برسونمت ...زود باش..آقا بی زحمت بزن بغل..راننده گفت مزاحمت شده ؟ ترسیدم بگم آره درد سر بشه..اگرم می گفتم نه می گفت پس مریضی سوار ماشینه من شدی قاطی کرده بودم گفتم اگه ممکنه نگه دارید..چشاش چهار تا شده بود نگام کرد و آروم زد کنار..رفتم طرفه ماشین امیر دیدم تا سوار نشم همین جوری می خواد آبروریزی کنه ..در رو باز کردم و سوار شدم..انگار نه انگار اونجوری ضایع بازی درآورده گفت سلام..صبح بخیر...دختر تو منو به این گندگی ندیدی ؟ چرا رفتی تاکسی گرفتی ؟ از حرص می خواستم جیغ بزنم..گفت آآآآآخه من چی بگم به تو ؟؟؟؟ تو چرا اومدی سر کوچه دنبالم ؟ می دونی الان بابام می خواد بره سرکار از خونه میاد بیرون ؟ ...امیر تو چرا اینجوری می کنی ؟ اون از افتضاحه دیشبت اینم از الانت...گفت راستی دیشب چرا خواهرت اونجوری قطع کرد گوشی رو تا صبح هزار بار شمارتو گرفتم خاموش بود...نگران شدم..خواستم به خاطر دیروز معذرت خواهی کنم..هر چی من حرف می زدم امیر باز حرف خودشو می زد و کاری که خودش دوست داشت رو انجام می داد..مثلا بهش گفته بودم تا جلوی دراصلی دانشگاه منو نبر نمی خوام همه خبر بشن..باز اگه من هیچی نمی گفتم تا توی کلاسمون منو با ماشین می برد!!! هیچی نگفتم و رومو برگردوندم طرف خیابون ...صبح سردی بود..باد یخی می اومد..اون هی داشت حرف می زد و عذرخواهی می کرد می دونستم همش حرفه باز دوباره یا اونجوری زنگ می زنه یا یهو دیدی می اومد دم خونه ..اصلا ازش بعید نبود..نمی دونم چی تو مخش بود..تو حاله خودم بودم که دستشو گذاشت روی پام و گفت کجاااااااااایی ؟؟؟ اومدم به خودم و پامو جابه جا کردم که مثلا می خوام این پامو بندازم رو اون پام مجبور شد دستشو برداره گفتم همین جام...زیاد نری جلو امیر...نرسیده به دراصلی نگه دار..گفت باشه...دستشو گذاشت روی دستم که رو کیفم بود گفت وااای چقدر دستت سرده..بذار گرمش کنم..گفتم نمی خواد ممنون..بهش برخورد دستمو کشیدم کنار گفت الهام چرا تو اینجوری هستی با من ؟ من نمی فهمم چرا این دوست دختره من باید اینجوری باشه ؟!!! خدا رو شکر رسیده بودیم..یادمه عصر اون روز قرار بود با بچه های همون اکیپ بریم گردش..6 نفر شده بودیم ..سعیده مریض بود و سرما خورده بود اون روز نیومده بود دانشگاه ..خودمون قرار گذاشته بودیم بریم بیرون...به امیر گفتم راستی عصر نیا دنبالم با بچه ها می خوایم بریم بیرون..اخم کرد و گفت بچه ها همون دوستات رو میگی ؟ کجا می خواید برید ؟ گفتم آره دیگه...میریم.... !!! (جای با صفایی بود ولی زمستونا یه کمی یخبندون می شد اما در کل خوب بود و خوش می گذشت ) گفت بیخود !!!! من اصلا حال نمی کنم با اون چهار تا کله پوک برید بیرون...مخصوصا اون محسن خیلی بچه پررو ..اااه اااه..من که چشام رفته بود تو مغزم...گفتم یعنی چی اونوقت ؟ گفت یعنی من اجازه نمیدم بری !!! خنده ام گرفت..زدم زیر خنده ..گفتم امیر چرا چرت و پرت میگی ؟ اجازه چیه ؟ ما اولا که خیلی با هم رابطمون خوبه دوما زیاد بیرون میریم..سوما همشون بچه های خوبین هم دخترا هم پسرا..گفت به هر حال من دوست ندارم بری..عصر میام دنبالت...منم جدی شدم گفتم یعنی من باید ازت اجازه بگیرم ؟ گفت اجازه که نه..ولی اگه من گفتم فلان جا نرو تو هم گوش کن..گفتم چرا باید اینکارو بکنم ؟ رسیدیم نزدیک دانشگاه دوباره گفتم خوبه ...خوبه مرسی ..نرو جلوتر..زد کنار و گفت می خوای بری باهاشون ؟ گفتم خب معلومه...چند دقیقه بهم زل زد و گفت باشه برو ..ولی منم میام..واااااااای خدایا این عجب سیریشی بود..گفتم تو واسه چی می خوای بیای ؟ حالا بعدا صحبت می کنیم بعد از کلاس بهت زنگ می زنم الان خیلی دیرم شده..در رو باز کردم که برم پایین صداشو می شنیدم هر کاری می خوای بکن..یادت باشه منم عصر میاماااا...خدافظ...دیرم شده بود گفتم ولش کن بعد جوابشو میدم..نمی خواستم کسی بفهمه من با امیر دوستم ..همه می گفتن خدا رو شکر فرهاد و شناختی حالا اگه می فهمیدن من با دوستش دوست شدم می گفتن عجب خریه این...راستم می گفتن ...دوست نداشتم کسی بفهمه باید امیرو راضی می کردم نیاد باهامون..
سر کلاس به ساناز گفتم موضوع چیه و امیر گفته می خواد بیاد باهامون گفت فکرشو نکن می پیچونیمش...نمی شد زیاد سر کلاس حرف زد تا آخر کلاس صبر کردیم و بعد از کلاس ساناز گفت تو واسه چی بهش گفتی می خوایم بریم بیرون با بچه ها ؟ گفتم بابا من از کجا می دونستم این می خواد بیاد اصلا فکرشم نمی کردم ...تا ظهر کلاس نداشتم بیکار بودم..بهترین جا کتابخونه بود که یه کمی سرگرم شم تا یکی دو ساعته دیگه که کلاس شروع میشه ...بعد از کلاس ظهر قرار شد هممون جلوی ماشین محسن و سعید باشیم..نمی خواستم کسی بفهمه قضیه امیرو فقط ساناز می دونست بقیه زیاد خبر نداشتن مشکلم چیه..به محسن گفتم یه مشکلی دارم نمی تونم با شما باشم ...قرار شد چند تا خیابون برن پایینتر و تو یه کوچه منتظر من باشن..من و سانازم با هم بودیم زنگ زدم به امیرو گفتم امروز با ساناز میرم خونه اشون نمی تونم با تو بیام شاید مامانش بیاد دنبالمون برناممون کنسل شده ...من نمی تونم با بچه ها برم...گفت بهتر...خدا رو شکر ..بهش گفتم تو برو من نمی تونم باهات بیام...خدافظی کردم باهاشو یه ربع ده دقیقه بعد با ساناز از در دانشگاه رفتیم بیرون ساناز یه کمی جلوتر از من بود واسه اینکه سرو گوش آب بده نگاه انداخت و گفت خبری نیست بابا من که از اینجا چیزه زیادی نمیبینم خیابونه به این شلوغی ولی این اطراف کسی شبیه امیر نیست ...حالم گرفته بود زیاد تمایل نداشتم با بچه ها برم ولی می دونستم اگه الان دم رفتن بگم من نمیام همشون ناراحت می شن به روی خودم نیاوردم و سه سوته خودمونو رسوندیم به بچه ها ...اونام هی گیر داده بودن چی شده ؟ چرا قاچاقی اومدید ؟ اون روز موفق شدیم امیرو بپیچونیم بدون هیچ مشکلی و راحت به گردشمون برسیم...ولی نمی دونستم امیر مارمولکتر از این حرفهاست ..شب که رفتم خونه همه چی رو واسه الهه تعریف کردم حتی ماجرای اون روز تو شرکت امیر اینا...اینقدر کفری شد که گفتم الان یا منو می کشه یا امیرو...بهم گفت تو که دوسش نداری دیگه حق نداری باهاش حرف بزنی تو خیابون هم اگه دیدیش نباید سوار ماشینش بشی حتی اگه خودشو کشت...منم همه حرفاشو قبول داشتم...فکر کنم ساعت حدودای 10 و خورده ای بود منو مامان و الهه نشسته بودیم داشتیم فیلم نگاه می کردیم بابا هم رفته بود یه دوش بگیره...من ولو شده بودم جلوی تلویزیون که صدای زنگ گوشیم اومد..از اون شب به بعد که مامان صدای امیرو شنیده بود دیگه از صدای زنگ گوشیم وحشت داشتم...همش فکر می کردم یه چیزی میشه..که شد...دیدم امیره اجبارا باید جواب می دادم چون خیر سرم نمی خواستم شکی پیش بیاد.. بلند شدم و راه افتادم تو اتاق مثلا خوب آنتن نمی ده...امیر که همین طوریش صداش بلند بود چه برسه به اون موقع که می خواست حاله منو بگیره...اررررررربده می کشید پشت تلفن...اصلا احتیاجی به توضیح نبود چون کاملا صداش تو خونه پیچیده بود منم دیگه تقریبا 99% لو رفتم چون داشت داد می زد ...حالا دیگه منو می پیچونی با اون آشغالا می ری گردش ؟ مگه نگفتی کنسل شده برنامت ؟ خوش گذشت ؟ فکر کردی من خرم ...من آمارتو بهتر از خودت می تونم دربیارم...داشتم از استرس و عصبانیت می مردم نگاههای چپ چپ مامان از یه طرف و اشاره های الهه که می گفت قطش کن یه طرفه دیگه...بدتر از همه این بود که اصلا نمی تونستم خوب جوابه امیرو بدم ...فقط گوش می دادم مامان از جاش بلند شد قلبم اومد تو دهنم ..اومد کنارم گفت بده ببینم این چی میگه اینجوری داد می زنه...نمیخواستم گوشی رو بهش بدم ولی دیگه راه دیگه ای نداشتم...گوشی رو از دستم گرفت و گفت بفرمایید...صدای امیر و نشنیدم...انگار لال شده بود..مامانم دوباره گفت بله ؟..شما که الان داشتی داد می زدی ...چی شد یهو ؟ چند ثانیه بعد گوشی رو بهم داد و گفت قطع کرد...کی بود الهام ؟ سرمو انداخته بودم پایین واسه اولین بار واقعا کم آوردم نمی تونستم هیچ بهانه ای بیارم..می دونستم همه چی رو شنیده...داشت نگام می کرد ...دلم می خواست یه اتفاقی بیفته جو عوض شه..ولی هیچ اتفاقی تو راه نبود...به الهه نگاه کردم اونم چیزی واسه گفتن نداشت...مامانم دوباره گفت من همه چی رو شنیدم مگه قرار نبود شمارتونو به هیچ کدوم از پسرا ندین ؟ این پسره کی بود ؟ واسه چی اون حرفا رو می زد و داد و بیداد می کرد ؟..به زور گفتم مزاحمه مامان...هیچی نگفت دروغم خیلی تابلو بود احتمالا..یه لحظه نگاش کردم یه اخمی کرده بود که هر چی اومدم بگم پرید از ذهنم...اخلاقش طوری بود که وقتی خیییییلی ازمون ناراحت می شد باهامون قهر می کرد و اصلا به هیچ عنوان حرف نمی زد باهامون..اونشب هم همونطوری شد...از همون موقع باهام قهر کرد..هر چی من می رفتم سراغشو به یه بهانه ای باهاش صحبت کنم اصلا نگامم نمی کرد...نه جوابمو می داد نه حرف می زد باهام..اصلا انگار منو نمی دید...یه خوبیش این بود که هر چی از ما می دید به بابام نمی گفت سعی می کرد خودش حلش کنه...مگه اینکه یه چیز غیر عادی و خیلی بد بود...شاید اگه اونشب جلوی مامانم نبودم اصلا جوابه امیرو نمی دادم ولی اون موقع مجبور بودم ..اصلا به ذهنم نرسیده بود ممکنه فهمیده باشه بهش دروغ گفتم..اما دیگه دیر شده بود...بعد از اون امیر بهم زنگ نمی زد اصلا جرات این کارو نداشت فکر می کرد ممکنه من لوش بدم و همه چی خراب شه..اما این کارو نکردم نه واسه اینکه امیر واسم مهم بود می خواستم مثلا خودمو تنبیه کنم...سه روز مامان کاملا باهام قهر بود و هر چی من طرفش می رفتم و باهاش حرف می زدم اصلا هیچ عکس العملی نشون نمی داد بالاخره به غلط کردن افتادم ...خیلی پکر می شدم وقتی اونجوری قهر می کرد...یه روز که از کلاس اومدم دیدم تو خونه تنهاست...یادمه داشت جارو برقی می کشید منم از در رفتم تو و مثل این بچه هایی که چند سال تو پرورشگاه بودن و یهو مامانشو می بینن همونجوری با همون لباسا و کیفم رو شونه ام کاپشن تنم رفتم جلوشو وایسادم یه کمی نگاش کردم گفتم ..ماماااااااان...سرش پایین بود نگام نکرد...بغضم گرفته بود خسته شده بودم از بس باهام حرف نزده بود..کلافه بودم...بلند گفتم مامان تروخدا...باز نگام نکرد..بغضم گرفته بود.. گفتم خب اون منو ول نمی کنه...من چی کار کنم خودش هی بهم زنگ می زنه به خدا من شمارمو بهش ندادم خودش شمارمو گیر آورده اصلا من با اون کاری ندارم...مامااااااااااااان با توام...کیفمو پرت کردم رو مبل رفتم جلوتر بغضم ترکید..مامان اصلا بیا گوشیم ماله خودت من با کسی کار ندارم هر کی هم باهام کار داشت زنگ می زنه به تلفنه خونه خوبه ؟ دستمو دراز کرده بودم طرفش گوشیمم تو دستم فکر کردم الان برمی گرده یه چیزی میگه حرفی می زنه...ولی بازم هیچی نگفت...اینقدر حرف زدم و گریه کردم که خودم خسته شدم ...اشکام ته کشیده بود..تا از جام بلند شدم برم تو اتاقم دیدم الهه هم اومد خونه..منو با اون قیافه دید اولش فکر کنم ترسید..چشمای قرمز ریملم ریخته بود زیر چشام...گفت چیه ؟ حال نداشتم جواب بدم برگشتم کیفمو برداشتمو رفتم تو اتاق خودم...احساسه بدی داشتم...لباسامو عوض کردم و دوباره از اول آبغوره گرفتم.. نیم ساعتی داشتم با خودم درد دل می کردم که مامانم اومد تو اتاقم...یه عروسکه پاندای خوشگل نازنازی دارم که اونو بغلش کرده بودم .. گفت هنوز بزرگ نشدیااااا...می خواستم بپرم بغلش کنم که دیدم صورتش هنوز اخمو و یه کمی عصبی نگام می کنه...میخ شدم سر جام..یه کمی بهم نزدیک تر شد و گفت مگه نگفتی گوشیتو میدی دستم بده ببینم..گفتم اوناهاش..رو میزه...برشداشت و رفت بیرون...واااااای حالا چه خاکی می ریختم تو سرم..اصلا این چه زری بود من زده بودم ؟!!!! اگه یکی از بچه ها اس ام اس می زد یا زنگ می زد چی ؟..اون موقع جوگیرشده بودم فکر اینجاش رو نکرده بودم..مامان که رفت رفتم تو اتاقه الهه و با گوشی اون واسه همشون اس ام اس دادم که اوضاع خرابه به من نزنگید...حالا اونا هم ول نمی کردن هی جواب می دادن چی شده ؟ چرا ؟ واسه چی ؟
الهه می گفت خوب شد گوشیتو دادی به مامان دیگه از شر امیر راحت می شیم دو دفعه زنگ بزنه ببینه مامان جواب میده دیگه خبری از ش نمی شه...
یه هفته گذشت و من گوشیم دسته مامان بود بابام از هیچی خبر نداشت ...به بچه ها هم گفتم گوشیمو دادم دسته مامانم لازمش داشته !!!! فکر نمی کردم دیگه بهم پسش بده خودمو داشتم عادت می دادم به بی گوشی بودن..چند روز دیگه هم گذشت تو این مدت اصلا امیر آفتابی نشده بود سر راهم..خدا رو شکر می کردم که این اتفاق یه حسنی هم داشت...یه شب داشتم درس می خوندم که مامانم اومد تو اتاقمو گفت بیا الهام گوشیتو بهت پس می دم چون لازمش داری ..چون بعضی وقتا کلاست دیر تموم میشه..ولی اگه یه دفعه دیگه یکی بهت زنگ بزنه یا ببینم خودت به کسی زنگ زدی دیگه خودت می دونی ...از خوشحالی داشتم بال بال می زدم ولی به روی خودم نیوردم که یعنی اصلا کسی قرار نیست بهم زنگ بزنه دیگه..دلم واسه گوشیم تنگ شده بود مثل عقب مونده مامان که رفت نشستم به گوشیم نگاه کردم..همه چی عادی بود بچه های اکیپمون که دیگه اصلا زنگ نمی زدن چون بعد از اون ماجرا مامان یهو میامد می گفت الهام من میخوام برم فلان جا موبایلتو بده شاید لازمم شد...می دونستم الکی میگه و می خواد ببینه من میدم یا نه...منم که می دونستم هیچ خبری نمیشه با خیال راحت بهش می دادم...
تا اون روز عصر که با الهه داشتیم میامدیم خونه سر کوچمون امیرو دیدیم تکیه داده بود به دیوار...من که قلبم داشت تاپ تاپ می کرد... تا ما رو دید اومد طرفمون الهه گفت واااای این عجب سیریشیه...واسه اینکه نیاد تو کوچه ضایمون کنه رفتیم دو تا کوچه بالاتر و پیچیدیم تو کوچه..الهه گفت هر چی گفت تو جواب نمیدیاااا..بدو بدو اومد طرفمون و گفت سلام بچه ها..الهااام چطوری..خیلی وقته میام سر کوچتون ولی نمی بینمت امروز شانسی اومدماااا..الهه جدی بهش گفت ببین امیر یه دفعه دیگه مزاحم شی خودت می دونی اونشب که اونجوری اربده می کشیدی پشت تلفن بابام صدات رو شنیده شمارتم داره..فقط کافیه بگم مزاحمی هنوز..تا الانش اگه هیچ کاری نکرده واسه اینه که ما الکی گفتیم همکلاسیمون بودی اگه بگم کی هستی و چی کار داری می دونی که ممکنه چی بشه ؟ آره ؟ من من کرد و گفت مزاحم چیه ؟ الهام مگه من و تو دوست نیستیم ؟ الهه دوباره گفت یه باره دیگه هم سر کوچه و تو مسیره الهام باشی به خدا به بابام می گم حسابی حالتو جا بیاره..تو و الهامم دیگه با هم دوست نیستین ..امیر داد زد مگه من از تو سوال کردم ؟ بذار خودش جواب بده..الهه بش گفت برو پی کارت یه دفعه دیگه هم اربده کشی کنی و کنه بازی دربیاری حسابی ادبت می کنم...حالا هم راتو بکش برو تا کار دستت ندادم...بعدش دست منو کشید و تند تند راه افتادیم سمت کوچه خودمون...امیر وایساده بود ما رو نگاه می کرد...
دیگه اگه بخوام از کنه بازیای امیر بگم میشه مثنوی...از اون روز اصلا نه سر کوچمون میامد نه دم دانشگاه نه هیچ جای دیگه...ولی بازم ول نکرده بود و یهو میدیدی زنگ زده ..البته یه کمی وارد شده بود مثلا شبها که من تو اتاقم بودم و کسی معمولا اون ساعت پیشم نبود یه اس ام اس می زد...من ابدا جوابشو نمی دادم چون به الهه قول داده بودم دیگه از طرف

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
صفحه  صفحه 4 از 123:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  119  120  121  122  123  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.