| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده)

صفحه  صفحه 4 از 108:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  104  105  106  107  108  پسین »  
#31 | Posted: 28 Feb 2010 05:35
شاگرد خصوصی

سلام
شاگرد خصوصيسه ماه بود كه معلم خصوصي شده بودم. چاره نداشتم تازه از سربازي اومده بودم و هنوز دنبال كار ميگشتم واسه رفع بيكاري بد نبود. حداقل اينطوري مي تونستم دم دهن بابا ننمو ببنديم. يه اموزشگاه بود كه بهم كار داده بود. درامدش زياد نبود ولي از هيچي بهتر بود. چون تازه كار بودم شاگردهايي كه فاصلشون دور بود رو به من مي دادند. شاگرد زياد داشتم. دختر و پسر همه جور ادم بودند. چادري بلوز شلوار ميني ژوپي، خلاصه ادم تازه پي به اختلاف موجود در بين افراد جامعه ميبره. شاگردي بود كه سر غروب كه ميشد ازم خواهش ميكرد ميگفت نظر كردم نماز اول وقت بخونم. نمي دونم شايد همون كارو كرد كه دانشگاه قبول شد. شاگردي هم داشتم كه روز عيد جلوي باباش با هام روبوسي كرد. خلاصه ادم گيج ميشه نمي دونه تو اين شهر با ادماش چطوري برخورد كنه.دو ماه بود كه خونه عاطفه ميرفتم. عاطفه يه خانوده اي داشت نه ازاد و نه مذهبي. يه خانواده معمولي . مادر پدرش اهل نماز بودند ولي مادرش اصلا جلوي من روسري سرش نمي كرد حتي خود عاطفه هم همينطور. البته هميشه عاطفه لباسهاي بلند مي پوشيد. هيچ وقت نديدم كه دامن بپوشه يا ارايش بكنه. شاگردهاي خصوصي اكثر شاگردهاي خنگ نيستند بلكه بيشتر احتياج به تشويق دارند اعتماد به نفس خودشونو از دست دادند اگه معلم زرنگ باشه بايد بيشتر روي روحيه و اعتماد اونها كار كنه. كار سختيه ولي چاره اي نيست. درس و بلدند ولي موقع امتحان به علت نداشتن اعتماد به نفس كافي خراب ميكنند. عاطفه هم از اين جور شاگردها بود. توي امتحان ميان ترم يه درس رياضي افتاده بود ولي با كمك من تونسته بود در اخر ترم نمره خوب بگيره. واسه همين اعتماد خانواده و خودش هم به من بيشترشده بود. موقعي كه بين تدريس استراحت ميكرديم از خانوادش برام ميگفت. از اون فاميلشون كه ميخواست بياد خواستگاري و عاطفه اصلا اونو دوست نداشت تا اون دوست باباش كه سر باباشو كلاه گذاشته بود و فرار كرده بود رفته بود كانادا.يه روز در بين همين صحبتها بود كه عاطفه ازم سئوال كرد: - شما دوست دختر داريد؟ - اين چه سئوالي ميكني؟ - همينطوري پرسديم. فضولي نباشه. زياد خوشم نيومد. از خودم بدم اومد كه زيادي به شاگردم رو دادم. اونم اينقدر پرو شده كه از معلمش همچين سئوالي ميكنه. - نع تا اخر كلاس سر سنگين برخورد كردم. چيزي نگفتم. موقع خداحافظي تا دم در اومد بدرقم. - از دست من كه ناراحت نيستيد؟ - براي چي؟ - به خاطر اون سئوالم. ببخشيد. نبايد ميپرسيدم. - نه خواهش ميكنم. - انگار داغ دلتونو تازه كردم. دختر پر رو. به توچه. مگه فضول مني؟ جلسه بعد دو روز ديگه بود. يادمه روز پنج شنبه بود و عاطفه هم شنبه يه امتحان داشت. واسه همين هم بود كه مجبور شده بودم زود كلاس بذارم. وقتي زنگ زدم باباش اومد دم در. از ديدن من تعجب كرد. انگار خبر نداشت كه امروز كلاس دارم - ببخشيد امروز كلاس داريد؟ - بله قرار گذاشتيم. چون عاطفه خانم شنبه امتحان دارند واسه همين خودشون خواستند كه امروز هم بيام خدمتشون. باباش يه دست كت و پلوار شيك پوشيده بود و كراوات زده بود. يه عطري هم به خودش زده بود كه بوي عطر من توي بوش گم شده بود. - ببخشيد من مزاحمتون نشم مثل اينكه مي خواستيد بريد مهموني - نه خواهش ميكنم. جايي كه نميريم ولي سرمون شلوغه و مراسم داريم. من تعجب ميكنم چطور اين دختر يادش نبوده؟ - حالا مسئله اي نيست من مي تونم فردا صبح بيام. - نه بفرماييد تو.تا اينجا تشريف اورديد ديگه كس كش سر ادم منت هم ميزاره. انگار من التماس كردم كه امروز بيام. مي دونم كه اينقدر گداست واسه اينكه جريمه لغو كلاس رو به من نده به زور دعوتم كرد توي خونه. وارد كه شدم بوي خيار پوست كنده و ادكلن با هم قاطي شده بود. تا رفتم ديدم به به چه خبره. دو تا زن و دو تا مرد مهمون بودند. همه شق و رق و عصا قورت داده. مشخص بود كه خانواده هستند. پدر و مادر ،‌دختر و پسر. سلام كردم. همه از جاشون بلند شدند. با مردها دست دادم. پسر خانواده خيلي جوون بود. يه كراوات زده بود مثل كراوات عين الله باقر زاده. اصلا بهش نميود. از دور داد ميزد كه بار اولشه.باباي عاطفه منو بهشون معرفي كرد. ازم خواست كه بشينم روي مبل. خودش هم رفت تو اتاق پيش عاطفه. دو دقيقه نشد كه اومد بيرون. - بفرماييد خواهش مي كنم. از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق. باباش جلومو گرفت - امروز خواهش ميكنم يه ساعته كلاسو تموم كنيد. ما مهمون داريم. با عرض معذرت رفتم تو. عاطفه نشسته بود رو تختش و سلام كرد. اصلا بهم نگاه نميكرد. يه دستمال كاغذي دستش بود . تا منو ديد تو مشتش قائم كرد. معلوم بود كه گريه ميكرده. چيزي نگفتم. خودمو زدم به اون راه. كاپشنمو از تنم در اوردم. - خوب اماده اي براي امتحان؟ چيزي نميگفت. دماغشو بالا كشيد. هنوز سرش پايين بود. به نظرم حالا كه گريه كرده بود خوشگل تر شده بود. - مشكلي هست؟ ميخواي من برم؟ من گفتم به بابا من فردا هم ميتونم بيام ها - نه اشكالي نداره. خودم بهتون گفتم بياييد. از شنيدن صداش تعجب كردم.بدجوري گرفته بود. اصلا نمي تونست حرف بزنه. - اينا اومدند خواستگاري. اصلا ازشون خوشم نمياد. بابا اومده ميگه از قصد گفتم كه شما بياييد براي تدريس. - ااا پس من برم. خيلي زشته كه. چه عجله ايه؟ فردا ميام. - نه اصلا. هيچ ايراد نداره من خودم از قصد گفتم بياييد. اينام از شمال اومدند شب هم اينجاند و شام هستند و بعدشم ميخوابند. اين ديگه چه جور مراسم خواستگاري بود؟ به حق چيزهاي نديده و نشنيده. ياد قزوينيه افتادم كه با زير شلواري ميره خواستگاري و .... - پس اگه فردا بيام بازم اينا اينجاند؟ - آره ديگه.منم شنبه امتحان دارم. - تو كه زودته ازدواج كني - اينو به بابام بگيد. - حالا بيا زود اشكالاتو حل كنيم كه من يه ساعته بايد برم. - كجا؟ تروخدا نريد. بذار اينا از حسودي بتركند. بهش نگفتم كه باباش گفته. چون حتما اوضاع خراب تر ميشد. منم ميشدم آتيش بيار معركه. - اخه درس نمي خواييم بخونيم فقط رفع اشكاله. زياد طول نميكشه. شروع كرديم درس خوندن. هنوز يه ربع نگذشته بود كه يهو در باز شد. يكي از همون زنها اومد تو. يه سيني ميوه و چايي هم دستش بود. منو عاطفه دوتايي روي يه كاناپه دو نفره نشسته بوديم. تقريبا ميشد گفت كه بهم چسبيده بوديم.هردوتامون روي ميزي كه جلومون بود خم شده بوديم. - به به عروس گلم. خسته نباشي. يه خرده استراحت كن. نيومدي پيش ماها؟ يادت باشه. عجب فضول. اخه ادم مهمون باشه بعد ..... . عاطفه هم با ديدن خانومه يه لبخند مصنوعي زد و حس كردم كه خودشو بيشتر به من چسبوند. بعد يه نگاهي با همون لبخند به من كرد - اخه من شنبه امتحان دارم و ايشون هم قرار بود بياند براي تدريس. من خيس عرق شده بودم. آاخه اگه تو نمي خواي با اين خانواده وصلت كني به من چه؟ منو چرا اين وسط خراب ميكني؟ بيچاره دلم براي مهمونشون سوخت. تو دلم ميگفتم خدا به داد شوهر اين دختر برسه. وقتي از اتاق رفت بيرون دوباره مثل قبل نشست. - كثافت آشغال. اومده ببينه من و تو توي اين اتاق چيكار ميكنيم. اينقدر فضوله. بذار از حسودي بتركه. - اينكه درست نيست. به بابات بگو نميخواي باهاش ازدواج كني. - اينا فاميلاي بابان. بابا به خيالش از آسمون افتادند پايين. اگه اينا برند ديگه هيشكي نيست. كلاسو به زور تموم كردم و رفتم خونه. هفته بعد جلسه بعدي بود. وقتي رفتم دوباره باباش اومد دم در. اينبار با زير شلواري و زير پيرهن بود. اينطوري بيشتر بهش ميمود تا كت شلوار و كراوات. يعني من اينطوري بيشتر دوسش داشتم. اصلا بهش نيومد كلاس بذاره. عاطفه هم اومد استقبالم. - سلام بفرماييد. رفتيم تو اتاق. - امتحانمو خيلي خوب دادم. اون جلسه رفع اشكال خيلي خوب بود. هم تو نمرم تاثير داشت هم تو زندگيم. فهميدم كه اون خواستگاراي بدبخت دست از پا دراز تر برگشتند شهرشون. ازش نپرسيدم چي شد. زود رفتيم سر درس. عاطفه اصلا دلش نمي خواست درس بخونه. همش ميخواست حرف بزنه. منم چيزي نمي گفتم. گفتم بلكه تموم بشه و درس و شروع كنيم. نمي دوم فكر ميكرد براش كار مهمي انجام دادم. فكر ميكرد وجود من در اون روز باعث شده كه اون خواستگار ها برند. - فرداي همون روز گورشونو گم كردند و رفتند. من چيزي نگفتم. نه آره گفتم نه نع. بلكه بفهمه كه بايد بس كنه. - البته مامان هم مخالف بودها ولي خوب چيزي نمي گفت مي گفت شايد من خوشم بياد. ول نميكرد. - مامان ميدونه كه من از پسر خالم بيشتر خوشم مياد. پسر خاله ديگه كي بود؟ به من چه. - با هم خيلي عياقيم. هم ديگه رو خوب درك ميكنيم. حتي سكس هم با هم داشتيم... اينو كه گفت ديگه حرفشو قطع كردم - بهتر نيست درس و شروع كنيم؟ جنده خانم هيچي نگم ميخواد تا اخر زمون حرف بزنه. به اين دادم. واسه اون ساك زدم اون كسمو ديده اين كونمو انگشت كرده و .... اون روز اصلا نه درس درست حسابي خونديم نه درست و حسابي حرف زديم. نمي دونم چش شده بود. همش يه ريز حرف ميزد. هي وسط حرفشم ازم نظرمو ميخواست. كلاس از دستم در رفته بود. منم ديگه چيزي نمي گفتم. كون لقش خودش كه نمي خواد بخونه منم چيزي براش نمي گم. موقع رفتن ازم خواست بشينم. از اتاق رفت بيرون و برگشت. ديدم با مامانش اومده توي اتاق. - اگه ميشه غذا رو با ما بخوريد - نه متشكرم بايد برم. دير ميشه بدم نميومد باهاشون غذا بخورم. اينقدر بوهاي خوب خوب ميومد كه گرسنم شده بود. - حالا اينبارو به ما افتخار بديد. قول مي دم اگه ديرتون شده باشه باباي عاطفه شما رو تا يه جايي برسونه. ديگه چيزي نگفتم. عجب غذايي. سر ميز همه با هم شوخي ميكردند. اصلا انگار نه انگار من اينجام . منو از خوشون مي دونستند. خوشحال بودم. حس ميكردم كارم با موفقيت پيش رفته . هم شاگردم و هم خانوادشون از من راضي بودند. كلاس بعدي 7 - 8 روز ديگه بود. قرار بود 4 بعد از ظهر برم خونشون. درست شب قبل از كلاس عاطفه بهم زنگ زد. - سلام حالتون خوبه؟ - مرسي. بفرماييد. - مي خواستم اگه ميشه ازتون بخوام فردا صبح بياييد خونمون. - الان ميگيد چرا؟ من فردا صبح كلاس دارم. - حالا اگه ميشه يه كاريش بكنيد. اگه نه كه همون ساعت بياييد. ولي سعي خودتونو بكنيد. - تا نيم ساعت ديگه بهت زنگ ميزنم و جوابشو بهت ميگم. چه مي دونم لابد بعدازظهر مي خواست بره پاساژ گلستان يا ميدون كاج يا بازار صفويه يا .... . اينقدر قمپز اينجاها رو برام دركرده كه ديگه گوشم از اين حرفا بود. هرچي هم خريد ميكرد مياورد بهم نشون ميداد. البته اگه لباس زير خريده بود جور ديگه رفتار ميكرد. - اينو ديگه نمي تونم بهتون نشون بدم منم چيزي نمي گفتم - ميخواييد ببينيد؟ نمي خواستم حرمت شاگرد و معلمي از بين بره. دوست داشتم يه حدي بين خودمون باشه. - نه. بيا بشين درسو ادامه بديم. به يكي از شاگردهاي صبحم زنگ زدم و قرار كلاس و براي يه روز ديگه گذاشتم. اونم قبول كرد. به عاطفه زنگ زدم. - سلام فردا صبح ساعت 30/10 اونجام. - دستتون درد نكنه صبح ساعت 15/10 در خونشون بودم. زنگ زدم. از پشت آيفون خود عاطفه جوابمو داد. درو باز كرد و منم رفتم تو. در ساختمون كه رسيدم ديدم بازم خوشه اومده استقبالم. - سلام بفرماييد تو - سلام خوبي؟ وارد كه شدم پشت سرم در و بست و قفل كرد. تعجب كردم ولي چيزي نگفتم. - مامان نيست؟ - نه كار داشت رفت بيرون. فقط منم خونه. يه بوي عطري ميومد كه نگو. نفسم داشت بند ميومد. ضربان قلبم يك ميليون بار در دقيقه شده بود. اصلا نمي تونستم نفس بكشم. عاطفه دامن پوشيده بود و پاهاي بدون جوراب. تا حالا نديده بودم. عجب سفيد و توپولي بود. يه دونه مو هم نداشت. پشت پاش عضله اي بود. دلم مي خواست يه گاز به پاهاش بگيرم. يه تي شرت تنش بود بدون كرست. راحت ميشد از پشت تي شرتش نوك سينه هاشو تشخيص داد. عجب حال و هوايي داشت خونشون. ساكت و آروم. هيچ وقت صبح خونشون نيومده بودم. انگار يه خونه ديگه بود. نور افتاب تا وسط اتاق ميومد. - خوب تا كجا خونده بوديم؟ - صبر كنيد من الان ميام. از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت. داشتم از تعجب شاخ در ميوردم. يه سيگار روشن كرده بود و لاي انگشتاش بود و با همون دستش هم يه جا سيگاري رو گرفته بود. - سيگار چرا ميكشي؟ - من سيگاريم اصلا باورم نميشد. يه دختر به اين سن و سال اينطوري استادانه سيگار ميكشيد. با ولع خاصي به سيگار پك ميزد. انگار داره از پستون ننش شير ميخوره. ول كن نبود. اومد نشست رو كاناپه كنارم. - الان كه بوش همه جا ميپيچه .مامان بياد كه مي فهمه سيگار كشيدي. - بابا سيگار ميكشه. از سيگارهاي بابا كش ميرم. - واسه چي اصلا ميكشي؟ - اعصابم خرد ميشه سيگار ميكشم. - مگه الان اعصابت خرده؟ - نه زياد ولي عادت كردم تا تنها ميشم زود ياد سيگار مي افتم و ميرم يكي ميكشم. نمي دونستم چي بگم. اون همه صحبت و درس و نصيحت باد فنا بود. - آخه مشكلت چيه؟ - همش با بابا جرو بحث دارم. سر همون فاميل عوضيش. - خوب بشين باهاش صحبت كن. براش حرف بزن و دليل بيار. فكر نمي كنم بابات آدم غير منطقي باشه. - ميگه ايراد نداره باهاش نامزد ميكني درست كه تموم شد ميري خونه شوهر. هر چي بگم يه چيز ديگه جوابمو ميده. من حريفش نميشم. چي بگم . نمي دونستم. تو بد مخمصه اي گير كرده بودم نه راه پس داشتم و نه پيش. - من با پسر خالم دوستم. با هم خوابيديم.همديگرو دوست داريم. - خوب بهش بگو - مي دونه واسه همينه مي خواد زود شوهرم بده. وقتي صحبت ميكرد همش بهم نيگا ميكرد. زل زده تو صورتم. خودمو زدم به نفهمي - مي دونه باهاش خوابيدي؟ خندش گرفت. - اگه مي دونست كه منو تا حالا كشته بود. مي دونه من از اون خوشم مياد. سيگارش تموم شد. اونو تو جا سيگاري خاموش كرد. لهش كرد. - درسو شروع كنيم. - نه اصلا حالشو ندارم جنده منو كير كردي؟ حالشو نداري واسه چي گفتي من بيام؟ يه بدبخت ديگه روهم برنامشو بهم زدي. از اينكه زود خودموني ميشند و فكر ميكنند آدم مثل نوكرشونه حرصم ميگيره. ساعتي دو تومن بهم ميدند فكر ميكنند ديگه بردشونم. - پس چيكار كنيم؟ مگه نمي خواستي درس بخونيم؟ اين همه هول داشتي كه تروخدا فردا صبح بيا. - نه گفتم كه وقتي تنهام اصلا نمي تونم درس بخونم. يه پاشو چرخوند و انداخت رو پاي ديگش. - ولش كن امروزو ترو خدا. بيا حرف بزنيم. - من نيومدم اينجا حرف بزنم. كلاس شاگردمم كنسل كردم به خاطر تو. حالا بيام باهات لاس بزنم. بدجوري بهش توپيدم. - نمي خواي نخواه. تازه پولشو بهت ميدم. فكر كن داري بهم درس ميدي. منو بگو كه مي خواستم به شما چيزي رو نشون بدم. دلم ميخواست برات درد دل كنم. همينطوري زل زده بودم بهش. چيزي نمي گفتم. سعي ميكردم با چشمام باهاش حرف بزنم. بلكه چيزي حاليش بشه. سرشو انداخته بود پايين چيزي نمي گفت. به پاهاش نگاه ميكرد. اون پاش كه بالا بود هي تكون تكون ميداد. ناخناي پاشو لاك زده بود. آدم دلش ميخواست بخوردش. - چي ميخواستي نشونم بدي؟ - هيچي. اگه بخواييد مي تونيد بريد. - اون كه حتما اما قبلش اون چيزي رو كه مي خواستي نشونم بدي بيار ببينم. چيزي نمي گفت. حالا نوبت اون بود كه ناز كنه. - پاشو برو بيار ببينم. يالا ديگه. دسشو گرفتم كشيدم تا از جاش پاشه. يه لبخند مرموزي زير لب زد و رفت سراغ كمدش. - چشماتونو ببنديد. اين جوريشو ديگه نداشتيم. ولي خوب واسه اينكه دوباره ناراحت نشه چشمامو بستم.اومد طرفم و روبروم وايساد. هنوز بوي عطرشو حس ميكردم. عجب بويي. ادم دلش ميخواست صاحب عطرو بخوره. - حالا باز كنيد. بازم باورم نميشد. يه شورت زنونه توري به رنگ سبز فسفري تو دستش بود . دو تا دستشو كرده بود توش و اونو كشيده بود تا كشش از هم باز بشه. ديگه داشتم ديوونه ميشدم. مونده بودم چي بگم. گفتم لابد مانتويي، دامني، گردنبندي، .. خريده ميخواد به من نشون بده. منم الكي بگم خيلي قشنگه و اونم بپرسه راست ميگيد؟ - اين ديگه چيه؟ خيلي راحت شروع كرد به توضيح دادن. - با دوستم رفته بودم فروشگاه ... اون ميخواست لباس زير بخره. منم اينو خريدم. قشنگه؟ - والا چي بگم؟ - ميگند مردها خوششون مياد - مردا كلا از شورت زنا خوششون مياد - نه منظورم اينه كه ميگند از اين جور لباسها با اين رنگ خيلي خوششون مياد. - حالا واسه كي ميخوايي بپوشي؟ - شما اول بگيد خوشتون مياد؟ مونده بودم چي بگم. آخه اينم شد سئوال؟ اگه هم سن و سالم بود يه چيزي. همش مي ترسيدم يه وقت مامانش بياد. حس ميكردم به كسي نگفته تو اين ساعت با من كلاس داره. - آخه اينا رو زناي شوهر دار مي پوشند واسه شوهرشون تو كه دختري. واسه كي ميخواي بپوشي؟ - دوست داشتم خريدم. مي خوام بدونم شما خوشتون مياد؟ چيزي نگفتم. شونه هامو انداختم بالا. - اين عطرم خريدم. هميني كه الان زدم به خودم. خوبه؟ چه احساسي داريد؟ يه شيشه ادكلن خاكستري رنگ نشونم داد. از آرم خرگوشي كه روش بود فهميدم مال پلي بوي بايد باشه. آره روشم نوشته بود مخصوص خانمها . - اينو خريدم 3600 . ميارزه؟ - آخه اينا به درد تو نمي خوره. مگه تو شوهر داري؟ - نه مي خوام بدونم واقعا تاثير داره؟ الان چه احساسي داريد؟ من همش داشتم سر ادكلن رو بو ميكردم. خوشم ميومد. - تحريك كنندس - يعني چي؟ - يعني آدم تحريك ميشه ديگه. - يه لحظه صبر كنيد از اتاق رفت بيرون. دلم مثل سيرو سركه مي جوشيد. باخودم عهد كردم اگه از اين خونه رفتم بيرون ديگه تدريس و ببوسم بذارم كنار. اگه الان مامانش ميمود تو خونه من چي داشتم بگم؟ با خودم فكر مي كردم كه اگه باباش بياد خونه و اين وضعو ببينه. دخترشو كه نمي كنه منو ميكنه. با اين ادكلن سكسي اسمل كه هم بوش همه جا پخش شده ديگه رد خور نداره. تو همين حين در اتاق باز شد و عاطفه دوباره اومد تو. بدون هيچ حرفي رفت و نشست رو كاناپه . پاهاش انداخت روهم و بدون معطلي دامنشو زد بالا. ديگه داشتم مي مردم. واي قلبم داشت وايميستاد. عجب رونهايي داشت. يه لحظه چشم از پاهاش بر نمي داشتم. شورت سبز فسفري رو پاش كرده بود. عجب خوشگل بود. - حالا چي؟ چي بگم ديگه نمي دونستم چي جواب بدم. عجب گهي خورده بودم اگه سئوال قبلي را مثل آدم جوابش مي دادم ديگه كار به اينجا نميكشيد. - اين چه كاريه كردي؟ - مي خوام ببينم تحريك ميشيد يا نه؟ بابا بگو بيا منو بكن و خلاصم كن. اين ديگه چيه؟ نيم ساعته منو كاشتي الكي وقتمو بگا دادي تا اينو ازم بپرسي؟اصلا نمي تونستم چشم از شورتش بر دارم. كس كش چه جذبه اي اشت. از لاي سوراخاي ريز و درشت شورت توريش چند تا تار مو زده بيرون. پاشو از همي ديگه باز كرد. انگار نه انگار من اونجام. خيلي راحت به شورتش نگا ميكرد. چندتا تار مو يا همون پشم كسش روي شورتش بودند اونا رو يكي يكي برداشت و ريخت رو فرش دوباره به شورتش نيگا كرد و مطمئن شد كه ديگه چيزي نيست بعد با دستش دو سه تا ضربه زد رو كسشو مثلا پشماشو جارو كرد. من كه ديگه داشتم مي تركيدم. اگه مي دونستم امروز جريان چيه لاقل شلوار جين نمي پوشيدم. كيرم داشت تو شلوارم مي تركيد. زبونم بند اومده بود. ميشد تشخيص داد كه عجب كس پشمالوي تپلي داره. نمي دونسنم شايد هم پشماش زياد بود و الكي شورتش پف كرده بود. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم. از جام پاشدم. كيرم داشت شلوارمو پاره مي كرد تازه وقتي از جام بلند مي شدم ميشد اينو فهميد. اونم با بلند شدن من زل زد تو چشام. مي دونست ديگه دست خودم نيست. رفتم كنارش و شروع كردم بوسيدنش. هيچ كاري بلد نبود. - نه من دوست ندارم لب بدم. بدم مياد ببخشيد. خاك بر سرت. اگه يه بار لب داده بودي اين حرفو نميزدي. همونطور كه سر و صورتشو مي خوردم دستمو گذاشتم رو سينش و شروع كردم به مالوندش. چشماش همش به دنبال كيرم بود. بهش دست نمي زد ولي با يه ولع خاصي به زيپ شلوارم نگا ميكرد. پيرنشو زدم بالا و شروع كردم به خوردن سينه هاش. سفت سفت شده بودند هاله قهوه اي رنگ سر سينه اش خيلي بزرگ بود شايد قطرش پنج سانت ميشد. نفسش داشت بند ميومد. اصلا نمي تونست حرف بزنه. - يواش .... يواش. همونطوري كه نوك سينشو گاز ميگرفتم دستمو روي شكمش كشيدم و بردم پايين. يهو پاهاشو بست. انگار برق گرفته باشدش. - من پرده دارم - مواظبم. مي دونم - توش انگشت نكنيدها. كس كش پس چطوري با پسر خالش حال كرده بود، لب كه نميده، كس كه نميده، كون كه مطمئنا نميده . ما كه سر درنيورديم. دستمو كردم تو شورتش. خودش پاهاشو از هم باز كرد. سينشو از دهنم ول كردم. دستمو تو شورتش فرو كردم. همش پشم بود. يه گوله پشم. حالم داشت بهم ميخورد. احمق به جاي اينكه پشماشو بزنه رفته واسه من ادكلن و شورت فسفري خريده. چيزي بهش نگفتم. خودش پاهاشو جابه جا ميكرد. به ديوار مقابل زل زده بود. اصلا حرفي نمي زد. يعني اگر هم ميخواست نمي تونست چيزي بگه. دستمو تو شورتش چرخوندم و چرخوندم تا بالاخره انگشت وسطي دستم تو مسير درستش قرار گرفت. شروع كردم يواش يواش دستمو پايين و بالا بردن. عاطفه اينبار به دستم زل زده بود. دستشو گذاشت رو دستم و راهنماييم ميكرد. پايين بالا كردن دستمو كنترل ميكرد. نمي ذاشت زياد پايين بريم دوست هم نداشت دستمو از روش بردارم. دستم خيس خيس شده بود. داشتم تو ذهنم تصورشو ميكردم كه اگه الان دستمو بيرون بيارم بهش يه مشت پشم چسبيده باشه. هراز چندگاهي يه ميك به سينه اش ميزدم. نوك سينه هاش سيخ سيخ شده بود. به اندازه يه بند انگشت. اصلا توچهي به من نداشت همش دستمو نيگا ميكرد. تقريبا ده دقيقه طول كشيد يهو ديدم نفس زدنش فرق كرد. بريده بريده نفس مي كشيد. انگار داره خفه ميشه. سرشو چسبوند به ديوار پشت سرش و دستشو گذاشت رو چشماش از زير دستش ميشد لب و صورتشو ديد. لباشو گاز گرفته بود. وقتي نفسشو داد بيرون نالة اي هم همراش كرد. حس كردم عضله هاي روناش سفت شدند و براي مدت 30 ثانيه همونطوري موندند بعد يواش يواش عضلاتش شل شد. - مرسي بسه ديگه دستمو از تو شورتش كشيدم بيرون. حدسم درست بود. كف دستم 10 -15 تا پشم چسبيده بود. دستم خيلي خيس شده بود. وقتي انگشتامو بهم مي چسبوندم موقع باز كردن مي تونستم چسبناك بودن و لزج بون اونارو حس كنم. پاشدم از اتاق رفتم بيرون. مي دونستم دستشويي كجاست رفتم و زود دستمو شستم. حالم داشت بهم مي خورد. وقتي اومدم بيرون رو مبل يه شورت زنونه افتاده بود كه موقع اومدن تو خونه اونو نديده بودم. وسط خشتكش هم يه خط زرد بود. برش داشتم و اوردمش تو اتاق. ديدم عاطفه رفته رو تختش دمرو دراز كشيده. ديگه جرات پيدا كرده بودم و رفتم طرفش. كون خوش فرمي داشت بدون معطلي دست گذاشتم روش شروع كردم مالوندنش. - عاطفه پاشو. الان يكي مياد ها. بيا اين شورتتو عوض كن و اونو در بيار. اصلا حرفي نميزد. حس كردم از اينكه كونشو مي مالم خوشش مياد و واسه همينه كه نمي خواد حرف بزنه. دستمو از رو كونش برداشتم. - پاشو ديگه يالا . مامان مي دونه من الان اومدم؟ چشماشو باز كرد و خنديد. - نع - پس بجنب من بايد برم تا كسي نيومده هم دلم كس مي خواست هم اينكه دلم مي خواست زود از اونجا بزنم بيرون. مي ترسيدم كار دست خودم بدم. آبروم مي رفت. از جاش بلند شد. مثل يه شاگرد خوب حرف گوش كن از تخت اومد پايين و شورتشو در آورد. بــــه تازه ميشد فهميد كسش چقدر پشم داره. فكر كنم از اولي كه كره زمين درست شده تا حالا پشماش
     
#32 | Posted: 21 Apr 2010 03:04
دوست یا سیریش : قسمت اول

چند وقتی می شد با فرهاد بهم زده بودم فکر می کنم اواسط مهربود با اینکه همه چی تموم شده بود اما حال و روزم مثل قبل نشده بود هنوز...پکر بودم سعی می کردم خودمومثل قبل نشون بدم تا حداقل الهه فکر کنه مشکلم حل شده ..آخه چون اون از همه بیشتر منو می شناخت و بیشتر وقتا با هم بودیم نمی خواستم ناراحت بشه و فکر کنه اون همه تلاشی که کرده تا من با قضیه راحتتر کنار بیام بی اثر بوده... اما واقعیت این بود که فراموش کردنه چیزای بد واسه من خیلی سخته... چند وقتی بود موقعی که ازدانشگاه میامدم بیرون یا موقعی که تازه می خواستم برم سر کلاس تو مسیرم امیر دوسته جون جونی فرهاد رو میدیدم ...چند باره اول فکر می کردم تصادفیه ولی وقتی یه کمی بیشتر دقت کردم دیدم نهههه خیر...آقا قشنگ آماره منو داره و دقیقا می دونه من چه روزهایی کلاس دارم و کی کلاسم تموم میشه ....امیر 25 سالی داشت به جای درس و دانشگاه یه شرکت فروش سخت افزارهای کامپیوتری زده بود با سه تا از دوستاش ...موقعی که با فرهاد دوست بودم چند باری امیرو دیده بودم باهاش خیلی با هم صمیمی بودن فرهاد زیاد از امیر واسم حرف می زد و می گفت درسم تموم شه می خوام برم تو اکیپ اونا کارای برقیشون رو انجام بدم...تا حدودی امیرو می شناختم خیلی شوخ بود و ظاهر خوبی هم داشت...قد بلند بود و تقریبا لاغر...چشم و ابرو مشکی موهاشو یه کمی بلند می کرد تا زیر گوشش بود قیافه با مزه ای داشت همیشه خندون بود...خیلی خوش بود همون روزهای اول که چند باری با فرهاد دیده بودمش معلوم بود خیلی زود ارتباط برقرار می کنه...خلاصه الهه که بعد از اون ماجرا هر موردی که مربوط به فرهاد می شد رو بهم می زد واسه همین وقتی بهش گفتم امیرو هی سر راهم می بینم گفت مواظب باش حالا این یکی مختو نزنه...اینم دوسته همون فرهاده ...خودمم دیگه نسبت به پسرا بی اعتماد بودم نمی تونستم بفهمم کی واقعا خوبه کی واقعا بده..به همشون مشکوک بودم تا قبل از اون ماجرای فرهاد با همه همکلاسیای پسرم ارتباطم خیلی خوب بود زیاد با هم دیگه ( هم دخترا هم پسرا ) می رفتیم بیرون...یه جمع 7 نفره بودیم 4 تا پسر و سه تا دختر بودیم که خیلی با هم قاطی بودیم بدونه هیچ منظوری فقط در حد دوست بودیم با هم ... اما دیگه بعد از اتفاقی که واسم افتاد و فرهاد و شناختم دیگه با اون بیچاره ها هم رفتارم عوض شده بود کناره می گرفتم ازشون زیاد تو جمعشون نبودم اونا هم کم و بیش می دونستن موضوع چیه ولی به روی خودشون نمی آوردن تا من خودم دوباره برگردم به همون الهامه قبلی ...با خودم قرار گذاشتم دیگه با امیر رفتارم فرق داشته باشه و زیاد باهاش قاطی نشم..تمامه سعیمو می کردم تا رفتارم باهاش عادیه عادی باشه و اون برداشته دیگه ای نکنه تا اینجا همه چی عادی بود..وقتایی که بعد یا قبله کلاس منو به خیال خودش تصادفی می دید تا یه مسیره خیلی خیلی کوتاهی باهام قدم میزد و می گفت اومدم اینجا کتاب بخرم ...اسم چند تا کتابه نیست در جهانم بهم می گفت و مثلا می خواست بگه منظوری نداره و اتفاقی منو می بینه یه مدتی اینجوری گذشت تا اون روز....
اون روز وضعیتم قرمز بود و یه کلاس ساعت 7 صبح داشتم که با بدبختی تحملش کردم داشتم از دل درد و کمر درد می مردم هیچی از درس نمی فهمیدم فقط سرم رو میز بود دعا می کردم زودتر تموم شه کلاس استادم از اونایی بود که اگه یکی سر کلاس می مرد می گفت تشییع جنازه باشه واسه بعد از کلاس...بالاخره کلاس تموم شد با اینکه ظهر یه کلاس دیگه هم داشتم اما هر کاری کردم دیدم نمی تونم بمونم حالم از صبح خیلی بدتر شده بود باید می رفتم خونه استراحت می کردم...با بچه ها خدافظی کردم محسن یکی از همون بچه های اکیپمون بود که فمهید حالم خوب نیست می خواست برسوندم نمی دونست مشکلم چیه و چرا اینقدر بی حالم ...بهش گفتم می خوام برم خونه..گفت یه روز این پیاده رفتنتو بی خیال شو بیا من برسونمت غش می کنی وسطه راه ها.. ترسیدم بالاخره بفهمه وضعیتم قرمزه از حال و روزم از فکرشم هم سرخ و سفید می شدم به دوستم ساناز گفتم من عمرا با کسی برم خونه این اگه بفهمه من پریودم که من از خجالت دیگه ترک تحصیل می کنم ...ساناز خندید و گفت اوووه بچم چه خجالتیه ...دیوونه نشی پیاده بریا با تاسسسکی برو...گفتم خب اصلا امروز نمی تونم پیاده برم...با همشون خدافظی کردم و زدم بیرون ....یه کمی راه رفتم همیشه با راه رفتن حالم خوب میشد حالا هر مرضی داشتم فرقی نمی کرد با پیاده روی احساس آرامش می کردم ..اما اون روز نه ...واقعا نمی تونستم قدم بزنم..رفتم کنار خیابون و هنوز ثابت نایستاده بودم که دیدم یه ماشین داره بوق میزنه...نمی دیدمش رو شیشه آفتاب افتاده بود و نورش نمی ذاشت راننده رو ببینم...جلوش یه ماشینه دیگه بود که داشت مسافر پیاده می کرد..فکر کردم شاید با من نبود غیر ازمنم کسی اونجا نبود...فقط من واسه تاکسی ایستاده بودم..بالاخره ماشین جلویی حرکت کرد و اون ماشین عقبیه اومد جلوی من و نگاه کردم دیدم ااااااااه امیره که...باز منو گیر آورده بود..منم که مااااااااست ...راهه دیگه ای نداشتم غیر ازجواب دادن سلام علیک.. گفت اااااا الهام تویی ؟ می بینی چه تصادفیه ؟ تو دلم گفتم آره ..خیلی تصادفیه...یه هفته است داره منو دقیق راس ساعت می بینه حالا یا تو خیابون یا تو کوچه یا رو پل ...فهمید منتظر تاکسی ام گفت بپربالا من برسونمت ...گفتم نه ممنون...میرم خودم ..دقیقتر نگام کرد و گفت بیا بالا دیگه...آخه وسط خیابون آدم ناز می کنه دختر؟ بدو بیا سوارشو..چقدرم نورانی شدی امروز...پررو منظورش این بود که رنگم پریده..چیزی نگفتم و در عقبو باز کردم و نشستم برگشت نگام کرد و گفت واااای کشتی منو تو الهام ...چرا رفتی عقب نشستی ؟ بیا جلو ...بدو بیا اینجا بشین...ای بابا چه گیری داده بود اینم دلم نمی خواست باهاش خودمونی شم گفتم نه اینجا راحتترم بخدا...خیلی هم دیرم شده امیر ...حالمم خوب نیست سرم درد می کنه باید زودتر برم خونه...آینه ماشینشو رو صورت من تنظیم کرد و گازشو گرفت و حرکت...سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و از پنجره خیابونو نگاه می کردم ...به خاطره بی حالی که داشتم چشمام داشت خود به خود بسته می شد دلم می خواست بخوابم..یهو یه صدای بوم بومی اومد که برق از چشمام پرید...پریدم بالا و صاف نشستم دستمو گذاشتم رو قلبم ضبط ماشینشو روشن کرده بود گفتم واااااااااای ترسیدم...چه خبرته ؟!!! صداشو کم کرد و گفت خب خواستم از اون حال و هوا دربیای داشت خوابت میبرد... گفتم تو حواست به رانندگیته یا به من؟ خندید و گفت هر دو دیگه دوباره تکیه دادم به صندلی و چشمم خورد به آینه ماشینش که دو تا چشم فضول داشت نگام می کرد گفت الهام بی حالی امروز ؟ صورت نورانی ...ضعف جسمانی...عجب حاله پریشانی...خنده ام گرفت گفتم آفرین خوب شعر می گیاااا خندید وگفت ولی دکتریم خیلی بهتره ...گفتم چطور دکتر خان ؟ ...رسیدیم به چراغ قرمز محکم زد رو ترمز اینبار شوت شدم جلو..مثل آدم نمی تونست رانندگی کنه..گفتم یواش امیر..مثلا مریض داریا...بلند داد کشید چراغ سبز شوووو می خوام الهامو برسونم تو ماشین کناری یارو برگشت نگاش کرد این دیوونه بازیا از امیری که من می شناختم زیاد بعید نبود.. آهنگی که گذاشته بود رو عوض کرد یه آهنگ ملایمتر گذاشت و چراغ که سبز شد دوباره گفت محکم بشین الهام ...اینقدر تند می رفت و لایی می کشید که خودم به غلط کردن افتادم گفتم خب ..خب ...نمی خواد اینجوری بری...یوااااااااااااش خندید و گفت ترسو می خواستم ببینم چقدر شجاعی...گفتم نخیر من عشقه سرعتم ..الان حالم خوب نیست...چیزی نگفت...یه چند دقیقه ای تو سکوت گذشت داشتیم نزدیک می شدیم به خونمون...گفت الهام ولی رفتی خونه یه جای گرم واسه خودت درست کن مثلا یه پتویی چیزی بنداز روت به پهلو بخواب یا دمر یکی پشتتو آهسته ماساژ بده باور کن سریع هم خوب میشه...چیه بابا دخترا زرتی میرن مسکن میندازن بالا ...اثرش که بره دوباره همونجوری میشن تو اینکاری که من گفتم و بکن ...باشه ؟ کپ کرده بودم این از کجا اینا رو می دونه ..یعنی اینقدر تابلو بودم چمه خودم خبر نداشتم ! سرخ شدم گفتم بی ادب منظورت از این حرفا چیه؟ ...بلند خندید ...گفتم واااا چیه ؟ گفت یه بار دیگه همون جوری بگو بی ادب ...داشتم همونجوری مثل آدم ندیده ها نگاش می کردم .. یه خیابون مونده بود تا خونمون زد کنار و همونجوری صداشو نازک کرد و ادای منو درآورد و گفت بی ادب ! رسیدیم ...دوباره خندید از صدایی که درآورد منم خندم گرفت... گفتم مرسی ..لطف کردی ...یه وری نشست جوری که بتونه منو ببینه گفت اییشششش مردم از این همه تعارف...من که کاری نکردم بابا بی خیال...مواظب خودت باش اون توصیه هایی که کردم یادت نره ها ...گفتم برو بابا من که چیزیم نیست از کی تا حالا واسه سر درد ماساژ میدن ؟ گفت آره ؟؟؟؟ سرت درد می کنه ؟؟؟ من چه منحرفما...برو برو استراحت کن که اصلا بلد نیستی خالی ببندی ...از خجالت سریع می خواستم فلنگ رو ببندم ازش دوباره تشکر کردم و خواستم پیاده شم که دوباره ادامو درآورد و گفت خدافظ بی ادب ! خندیدمو باهاش خدافظی کردم ...تو راه هی می گفتم مثلا خواستم کسی نفهمه این با یه نگاه فهمید..پسرا چه با تجربه شدن !
رفتم خونه مامان و الهه خونه بودن مامان تا منو دید گفت چی شد اومدی ؟ مگه نگفتی عصر میای ؟ گفتم نتونستم بمونم..مردم از دل درد مامی...گفت برو لباساتو عوض کن بخواب واست گل گاو زبون بیارم!!! .......نههههههه ...خوب شدم نمی خواد چپ چپ نگام کرد و گفت لوس نشو واست خوبه ..صدای الهه از پشت سرم اومد کاکائو بریز توش مامان ...برگشتم دیدم لباس پوشیده انگار میخواست بره بیرون..گفتم کجا میری تو ؟ گفت زود اومدی ؟!!! بدتر شدی نموندی سرکلاس ؟ مقنعه امو درآوردم و و گفتم آره بابا دارم میمیرم...حال ندارم وایستم..مامان صداش از تو آشپزخونه اومد الهاااااااام نبات بریزم توش شیرین بشه ؟ نههههه مامان تروخدا حالم بهم می خوره از مزه اش...از تو آشپزخونه اومد بیرون و یه لیوان گندهههه گل گاو زبون دستش بود...گفت وااااا !!! خوبه واست میگم...گفتم اااااوه این همه...تو پارچ درست کردی ؟ الهه اومد جلو و تو گوشم گفت الی من اگه دیر اومدم خونه منو داشته باش ...گفتم اااای تو اون روحت...کجا میرید حالا ؟ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت نمی دونم ....در دامانه طبیعت جاش معلوم نیست...اگه حالت خوب بود می بردمت هممون هستیم جات خالیییی...من برم دیگه تو هم برو گل گاوووو زبونتو بخور...حال نداشتم جواب بدم الهه یه خدافظه بلند گفت و رفت ...من موندم و مامانو اون لیوانه گنده...
تا عصر تو اتاقم خوابیدم مامان ناهارمو آورد تو اتاقم ...مثل زائوها از جام بلند نمی شدم خودم از وضعم خنده ام گرفته بود... هوا کم کم داشت تاریک می شد مامان اومد تو اتاقمو گفت این الهه نیومد چرا ؟ یه زنگ بهش بزن ببین کجاست ..گفتم باشه الان دیگه میاد ...رفت بیرون ..یه اس ام اس واسه الهه زدم عزیزم تشریفتو بیار لطفا وگرنه لوت میدم ..چند دقیقه بعد جواب داد : بیا در رو باز کن خواهره گل و عزیزت پشت دره خواستم جواب بدم فکر کردم داره شوخی میکنه دیدم صدای زنگ اومد...صدای مامان و الهه میامد الهه داشت مامان رو شستشوی مغزی میداد...داشتم به چیزایی که واسه مامان تعریف می کرد گوش میدادم...اون وقت به من می گفت خوب داستان سره هم می کنی خودش از من خبره تر بود...در باز شد الهه و اومد تو اتاقم گفت ااااااااوه اینو...هنوز ولو ...پاشو بابا...انگار فقط این پریود میشه..ااااه اااه اینقدر آدم لوووووس...هووووق الکی بلند گفتم ااااخ دلمو فشار نده الههه درد می کنه. ..صدای مامان فوری اومد ااااالهه ولش کن مامان...دلش درد می کنه بذار بخوابه...خودم بدجنسانه میخندیدم ...الهه عادت داشت به این کارام...اومد کنارم و طبق معمول گزارشات روز رو با هم رد وبدل کردیم...قضیه امیر رو واسش گفتم اخماش رفت تو هم و گفت مگه من به تو نمیگم با امیر قاطی نشو ؟! گفتم خب من چی کار کنم ؟ نمیشد آخه ناراحت میشد...گفت وااااااااای خدایاااا...ناراحت میشد چیه ؟ می خواستی بگی کسی قراره بیاد دنبالم چه میدونم یه جوری می پیچوندیش دیگه...گفتم حالا شده دیگه ...دلیل نمیشه چون منو رسوند با هم قاطی شدیم ...می دونستم حق با الهه است چیزه زیادی واسه دفاع از خودم نداشتم...الهه مثل مامان بزرگا یه ساعت داشت حرف می زد .. اینقدر حرف زد که گفتم بابا غلط کردم دیگه شده با دوچرخه بیام سوار ماشینه امیر نمیشم ..راضی شد و رفت سراغه شکمش..چند تا صفحه از درسام رو باید میخوندم یه نگاه به اونا انداختم ...بابامم اومد خونه..از حرفای مامانمو الهه فهمید حال ندارم ..اومد تو اتاقم و گفت سلااااام ...چی شده ؟ چرا خوابیدی ؟ گفتم سلام بابا... حالم بده ... فکر کنم سرما خورده ام ...اومد جلو و کنارم نشست دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت تب که نداری ...نمیای شام بخوری ؟ گفتم ننننهههه..اینقدر خانومت بهم گل گاو زبون داده احساس گاوی بهم دست داده ...خندید و گفت از کدوما ؟ هلندی باشه خوبه ها ..گفتم باباااااااااااااااا ...یهو صدای گوشیم اومد اس ام اس اومده بود.. تا اومدم دولا شم گوشی رو بردارم بابا که بهش نزدیکتر بود برشداشت و گفت مسیج داری ...صبر کن برات بخوونم ..یه کمی مکث کرد و گفت این کیه ؟ یه کمی نگران شدم آخه اون وقتا یه سری از همون پسرای اکیپ شمارمو داشتن گفتم حتما اونان چرت و پرت نوشتن...هولیده گفتم کیه ؟ چی نوشته ؟ گفت نوشته : سلام بی ادب ! یو هاه هاه هاه ...کیه ؟ خودمم جا خورده بودم...نمی دونستم کیه ولی نخواستم سوتی بشه ..گفتم ااااای وای..این سانازه ...بده ببینم ..گوشی رو داد بهم و بلند شد که بره گفت شام نمی خوری پس ؟ گفتم نه اصلا میل ندارم...گفت باشه...هر وقت گرسنت شد بخور...من رفتم هلندی......خندید و رفت بیرون.. بابا که رفت دوباره شمارشو با دقت نگاه کردم غریبه بود نمی شناختمش...به متنش نگاه کردم ..بی ادب !؟؟؟ یاد امیر افتادم ولی مطمئن بودم اون شمارمو نداره...پس کی بود ؟ داشتم فکر می کردم که یکی دیگه اومد : نشناختی ؟ دکتر هستم دیگه ...حال مریضمون خوبه ؟ وااااااااای حالا دیگه مطمئن شدم امیره..شماره منو از کجا آورده ؟ اگه الهه بفهمه کلمو میکنه ...حالم گرفته شد این از کجا شمارمو آورده بود..مثلا می خواستم بپیچونمش جوابشو ندادم اصلا فکر نکرده بودم شاید شماره منو داشته باشه ...چند دقیقه بعد زنگ زد به گوشی..همون شماره ای بود که اس ام اس فرستاده بود احتمالا گوشی خودش بود...عصبی بودم...جواب دادم بله ؟ ....سلام الهام ...خوبی ؟ تحویل نمی گیریااا...حالت خوب شد دیگه دکتر و یادت رفت ؟ ...سلام..امیر شماره منو از کجا آوردی ؟...صدای خنده اش...دوباره پرسیدم میگم شمارمو از کجا آوردی ؟...این جوریاست دیگه الهام خانوم...حالا اونش مهم نیست مهم اینه که الان من شمارتو دارم .. سعی می کردم صدام از اتاقم نره بیرون می ترسیدم کسی بشنوه...خیلی آروم جواب میدادم گفتم واسه من مهمه زود باش بگو می خوام بدونم...از کسی گرفتی ؟ خندید و گفت بابا از کسی نگرفتم ..باشه حالا که اینقدر واست مهمه میگم... اون موقع ها یه چند باری به فرهاد زنگ زده بودی یادته من جواب می دادم ؟ گوشیش رو گوشی من دایورت بود...از اونجا شمارتو گیر آوردم...اااوه تازه یادم افتاده بود ولی اصلا بهم زنگ نزده بود تا حالا...حتی موقعی که فهمیده بود من و فرهاد بهم زده بودیم و یه بار تو راه برگشتم به خونه علتش رو پرسید و باهام صحبت کرد وقتی جواب منو شنیده بود قانع شده بود...فکر نمی کردم شمارمو سیو کرده باشه..گفتم آآآها..خوب حالا چی شده به من زنگ زدی ؟ کارم داشتی ؟ .....گفت الهام ناراحت نباش من فقط خواستم حالت رو بپرسم...گفتم مرسی بهترم...امیر من نمی تونم زیاد صحبت کنم باهات الان یکی میاد تو اتاقم...گفت ای بابا..خب یه جوری حرف بزن مثلا منم یکی از دوستاتم...گفتم نه اصلا نمی تونم اونجوری صحبت کنم...وقتی کسی پیشم باشه اصلا نمی تونم طوری صحبت کنم که کسی متوجه نشه..طرز حرف زدنم تابلو میشه ...گفت باشه هر جور راحتی...فردا ساعت 4 میری باشگاه نه ؟ وااااااااای این دیگه کی بود...گفتم انگار آماره منم داری آره ؟ ...الهام چرا ناراحت میشی ؟ خب آره من از همه برنامه هات خبر دارم این ناراحتی داره ؟ گفتم آره داره......وقتی تو کاملا آمارمو داری یعنی یا از کسی راجع من می پرسی یا خودت دنبالم بودی..نمی فهمم علت این کارا چیه نمی خوامم بدونم .. چند ثانیه سکوت کرد و گفت تو به همه بدبینی ؟ من که چیزی نگفتم باشه هر جور خودت راحتی ...برو استراحت کن ..من منظوری ندارم الهام ...خدافظ... باهاش خدافظی کردم و هر چی سرحال شده بودم دوباره خورد تو حالم...باز وا رفتم...دوست نداشتم هی جلوم سبز شه ...امیر منو خوب می شناخت..گیج شده بودم این امیر منظورش از این کارا چیه دیگه نتونستم درسم رو بخوونم کتابام و بستم و جمشون کردم چند دقیقه بعد الهه با دو تا لیوان چایی اومد تو اتاقم..نشست کنارم و گفت گشنت نیست ؟ گفتم نه بابا ...کی شام می خوره هیچی نگفت ..چند دقیقه پیشم نشست و شوخی کرد باهام دید حوصله ندارم و جواب نمی دم خسته شد و گفت من رفتم لالا کنم...حوصله حرف زدن نداشتم بلند شدم رفتم مسواک زدم و دوباره برگشتم سر جام...به مامان گفتم خیلی خوابم میاد که دوباره نیاد تو اتاقم ...یه ساعتی تو فکر بودم و خوابم نمی برد..تازه داشت پلکام سنگین می شد که صدای اس ام اس گوشی اومد..نگاه کردم دیدم ااااه بازم امیره..خدایا بسه دیگه ...این چی می خواد از من.. چون از فرهاد خاطره خیلی بدی داشتم سعی کرده بودم هر چیز و هر کسی که مربوط به اون میشه رو از ذهنم پاک کنم..اما انگار امیر نمی ذاشت..اس ام اسشو خوندم..." هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری ..." خوب یادمه که وقتی اینو خوندم چقدر حالم گرفته شد...داشت همون چیزایی رو می فرستاد که اون وقتا فرهاد موقع خواب واسم می فرستاد...اما بصورت رسمی تر...باز همه چی یادم اومد
ادامه دارد .....

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#33 | Posted: 21 Apr 2010 03:06
دوست یا سیریش : قسمت دوم

بغض پیچید تو گلوم..چشمام پره اشک شده بود و صفحه موبایل رو نمی دیدم... اشکای داغ می ریخت پایین...یهو در باز شد و الهه اومد تو تو نور کمی که اتاقم داشت اگه اشکامو پاک می کردم میدید واسه همین خیلی آروم پشتمو کردمو به پهلو خوابیدم ...اومد نزدیکم و گفت ضایع شبها گوشیتو خاموش کن کار میدی دستمونا...صدای اس ام است تا سر کوچه میره...صدامو صاف کردم و گفت بچه ها بودن...الان خاموشش می کنم ..انگار تن صدام یه کمی تغییر کرده بود صورتشو آورد جلو یه کمی دولا شد وگفت آبغوره ؟ چیه باز ؟ دلت درد می کنه ؟ انگار بهترین بهانه رو بهم داده باشه گفتم آره آره...بخوابم خوب میشه..برو بخواب دیگه...وایساده منو نگاه می کنه تو چرا بیداری اصلا ؟...گفت گوشیتو بده ببینم این بچه ها ساعت 12 چی میگن ؟!!! اینقدرشل گرفته بودمش که راحت از دستم کشیدش بیرون...چند دقیقه بعد گفت یعنی چی ؟ این شماره کیه ؟ برگشتم طرفشو گفتم بخدا من شمارمو ندادم الهه...خودش از قبل داشته..از همون موقع که من با فرهاد دوست بودم...تعجب کرد گفت کی ؟ مثل بچه ها که یه کار بدی کردن گفتم امیر دیگه.. ناراحت شد و گفت الهام تروخدا بی عرضه بازی در نیار...واسه چی داری گریه می کنی ؟ ...من که میدونم تو از چی حالت گرفته میشه...متاسفانه امیر هم انگار خیلی خوب ترو شناخته که داره اینجوری سربه سرت می ذاره...بی تفاوت باش الی..ولش کن اگه اینجور مسیجا واست اومد یا جدی جوابشو بده یا بی تفاوت باش...گفتم نمی تونم...واااااااای الهام کچلم کردی ..اصلا تو کاریت نباشه من می دونم و این امیر تا نصفه شب بیدار بودم و فکر می کردم
صبح که مامان بیدارم کرد واسه کلاسم اینقدر خوابم میامد که به زور از جام بلند شدم الهه چون دانشگاش نسبت به من دورتر بود بابا می رسوندش ولی من خودم می رفتم حوصله درس نداشتم ولی مجبور بودم برم ...هوای خنک پاییز که بهم خورد یه کمی بهتر و سرحالتر شدم تا ظهر کلاس داشتم برنامه ام اینجوری بود که بعد از کلاسم می رفتم خونه یه کمی استراحت می کردم و بعد می رفتم باشگاه...حدودای یک ظهر بود که کلاسام تموم شده بود و می خواستم برم خونه با ساناز و سه تا دیگه از دوستام بودیم...خیالم راحت بود چون اگه امیر سر رام سبز می شد می پیچوندمش..نصفه راهو رفته بودیم که مینا مسیرش ازمون جدا شد و رفت ...اون دوتای دیگه هم با دوستاشون قرار داشتن و سر چهارراه با ما خدافظی کردن من موندم و ساناز از اینکه تا اینجا امیرو ندیده بودم خوشحال بودم پس دیگه خبری ازش نمی شد...احتمالا من و دوستام رو با هم دیده جلو نیومده...امیر کلا پسر خوبی بود اما چون دوست فرهاد بود نمی خواستم باهاش دوست شم یه چیزی که خیلی ناراحتم می کرد این بود که امیر مرتب سعی می کرد ادای فرهاد رو دربیاره حالا یا بی منظور یا با منظور من دوست نداشتم خاطره ای از اون واسم زنده بشه...چون تازه داشتم موفق می شدم واسه همیشه حذفش کنم از ذهنم ساناز تو مسیر ماشین گرفت و بقیه راهو گفت با ماشین میره...خسته شده بود...به خودم امیدوار شدم که مسیر از این بیشتر هم پیاده میرم ولی خسته نمی شم..رسیده بودم سر کوچه تو عالمه خودم بود و خیلی هم گشنم شده بود...همه رو شکل غذا میدیدم..یه کمی هم دل دردم اذیت می کرد ولی اینقدر تو عالمه خودم بودم که متوجهش نمی شدم زیاد ...تا اومدم بپیچم تو کوچه صدایی گفت هیس ...هیسسس... الهام ..برگشتم دیدم امیره تو ماشینش نشسته...اینقدرحالم گرفته شد که فکر کنم خودشم از قیافم فهمید...وایساده بودم نگاش می کردم با اشاره گفت بیا...قیافه جدی به خودم گرفتم و رفتم طرفش و مثل بت وایسادم جلوش گفت علیک سلام اینقدر دیدنه من عذاب آوره ؟ گفتم سلام...اینجا سر کوچمونه ..تو اینجا چی کار می کنی ؟ گفت سوار شو کارت دارم...گفتم نمیتونم امیر باید برم خونه دیر میشه گفت خب بابا میری یه دقیقه سوار شو اینجوری زشته کار مهمی باهات دارم ...تو ذهنم داشتم دنباله بهونه می گشتم نمی دونستم چی بگم دوباره گفت سوارشو دیگه ..گفتم من ...ناراحت شد و گفت الهام سوار شو می گم...کارت دارممممم... با اکراه در رو باز کردم و سوار شدم...سریع گاز داد و حرکت کرد تازه نگران شده بودم که کسی منو ندیده باشه سر کوچه ولی اینقدر فکرم مشغول بود وقت نداشتم بهش فکر کنم هنوز یه متر نرفته بود گفتم خب بگو من می شنوم...از تو آینه نگاه کرد وگفت عجله داری ؟ گفتم آآآآآاااره دیگه مگه نمی گم باید زود برگردم..خندید...حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم حواسمو دادم به بیرون و خیره شدم به خیابونا چند متری رفت جلوتر و پیچید توی یه فرعی نسبتا خلوت که مثل یه کوچه بود فقط چند تا ماشین توش پارک شده بود و کسی توش نبود برگشت و یه کمی خودشو کج کرد و گفت خب جلو می شستی من که اینجوری نمی بینمت..گفتم بگو من می شنوم..دوباره خندید و گفت بابا تو دیگه کی هستیااا..الهام من از مقدمه چیدن بدم میاد همه حرفام و الان بهت می زنم ولی لطفا نپرتو حرفامو همه رو گوش کن و بعد حرف بزن...قبول ؟ با سر گفتم قبول..گفت حداقل بیا اینورتر بشین رفتم یه کمی سمت راست و نشستم حالا بهتر می تونستیم همدیگرو ببینیم شروع کرد : ببین الهام من کاری به گذشته تو و فرهاد ندارم اصلا هم واسم مهم نیست چی شده بوده و چی نشده بوده من فقط واست می خوام یه دوست باشم راجع من هیچ فکر بدی نکن ...میدونم هم تو فرهاد و فراموش کردی هم فرهاد تو رو ..من دوسته فرهادم درست اما واقعا میگم فرهاد بی ظرفیته..دو شب تنها موند تو خونه جو گرفتش حالا بگذریم اینا مهم نیست من میدونم که تو دیگه دوست نداری از فرهاد حرفی بشنوی ..الهام راستی میدونی الان فرهاد دوست دختر داره ؟ گفتم نه..ولی می شد حدس زد..چطور مگه ؟ گفت هیچی ..میگم اگه من بخوام با تو دوست باشم اشکالی داره ؟ خواستم جواب بدم که گفت نه ..نه ..وایسا بهتر حرفمو بزنم ببین الهام تو از نظر من دختر خوبی هستی بیخودی هم دل بسته بودی به فرهاد..من اگه دیشب اون اس ام اس رو واست زدم واسه اینکه فرهاد بهم گفته بود رابطه اش با تو چقدر صمیمی بوده خواستم مثل اون بیام جلو اما فکر نکردم ممکنه تو دیگه دوست نداشته باشی...می دونم ناراحت شدی من معذرت می خوام...من فقط یه دوست ساده هستم واست که اگه تو هم بخوای فقط گاهی بهت زنگ می زنم و در حد احوالپرسی حرف می زنیم..درست مثل همون محسن و ایمان و دوستای همکلاست ...خوبه ؟ نمی دونستم چی بگم..آخه چی میتونستم بگم..خب هر کی جای من بود نمی تونست چیزه دیگه ای بگه...خودمم مخم کار نمی کرد چه جوابی بهش بدم..بهش گفتم چرا می خوای این کار رو بکنی ؟ ...... خب خودم دوست دارم..می خوام باهات در تماس باشم و ازت خبر داشته باشم...چیه مگه من بعضی وقتا بیام دنبالت؟...شرط می بندم اگه فرهاد بفهمه دود از کله اش بلند میشه...الهام دیگه وقتشه بهش نشون بدی تو همه چی رو فراموش کردی...اعتراف می کنم که از این فکر خوشم اومد از اینکه فرهاد اون کارو کرد خیلی ناراحت شده بودم هر دختره دیگه ای هم جای من بود همین قدر ناراحت می شد مثل من...هنوزم نمی فهمیدم چرا اون کاررو کرده بود !!! گفتم من دیگه واسم مهم نیست اون چه فکری می کنه و عکس العملش چیه..اصلا دلم نمی خواد اسمشو بشنوم..گفت باشه باشه...می تونی به حرفام فکر کنی ..
امیر که منو رسوند سر کوچه و رفت داشتم به حرفاش فکر می کردم ..گیج شده بودم نمی دونستم چی کار کنم ولی از فکرش خوشم اومده بود حداقل حاله فرهاد گرفته میشد...البته نفهمیدم چرا دوست جون جونیش این پیشنهاد رو میده رفتم خونه مامان تنها خونه بود و منتظرم بود واسه ناهار...غذامو خوردم و یه حموم رفتم ...مامان نمی ذاشت برم باشگاه می گفت آدم با این وضعیت قرمز باید استراحت کنه تو می خوای بری ورجه وورجه کنی ؟ !! هر کاری کردم نذاشت برم گفت هفته دیگه برو ..میری دوباره میای خونه حالت بد میشه...حوصله ام سر می رفت الهه هم نبود یه ذره سر به سر بذاریم غروب میامد...چند تا جزوه داشتم خوندمشون دیدم همش یک ساعت گذشته اووووه حالا کو تا غروب..تصمیم گرفتم بخوابم اینجوری خیلی بهتر بود.. از خواب که بیدار شدم فکر کردم یه ساعت دوساعت خوابیدم ساعتمو نگاه کردم دیدم حدودا 5 شده...چهارساعت و خورده ای خوابیده بودم بازم مطمئن شدم خوشخوابم..تا یه ساعت که گیج و خواب آلود بودم یه کمی تلویزیون نگاه کردم و آویزونه مامان شدم تا بالاخره الهه اومد...رفت تو اتاقش لباساشو عوض کنه منم راه افتادم دنبالش از قیافش معلوم بود خیلی خیلی خسته است...حال نداشت حرف بزنه منم زرتی گفتم الهه امیر امروز با من حرف زدااا..از توی آینه نگام کرد و گفت می دونم خواسته باهات دوست شه تو هم قبول کردی مگه نه ؟!!! گفتم اااااا از کجا فهمیدی ؟ بی حال خندید ...حاله خنده هم نداشت ..گفت غیر از این بود تعجب می کردم خب معلومه می خواسته مخ زنی کنه که دنبالت بوده دیگه...الهام من دیگه کاری ندارم خودت می دونی ولی یادت باشه دل نبند..اصلا شمارشو بگیر من یه صحبت باهاش بکنم..گفتم واااا یعنی چی ؟ چی می خوای بگی ؟ اصلا من خودم خواستم باهاش دوست شم..اینجوری حاله فرهاد هم گرفته میشه...یادته چی کار کرد ؟ متعجب نگام کرد و گفت تو اصلا قاط زدی اساسی..چه ربطی داره ؟ اینارو امیربهت گفته ؟ من که می دونم اینا فکره تو نیست اگه می خواستی حالشو بگیری باید همون موقعها این کار و می کردی پس معلومه که یکی دیگه بهت یاد داده..خودمو پرت کردم رو تختشو گفتم بابااااا خب میگه من فقط در حد یه دوسته ساده هستم باهات مثل بقیه همکلاسیام...خوبه که اینجوری ..گناه داره الهه بگم نه ؟!!!! اومد طرفمو گفت پاشو ..پاشو که خودم داره از حال میرم ...یه کمی رفتم کنارترتا بتونه دراز بکشه خوابید کنارمو گفت وااااااااای مردم...چقدر خسته ام ..احساس می کنم کوه کندم...چند دقیقه ای ساکت بودیم انگار هر دو داشتیم فکر می کردیم چی بگیم بهم...من یهو گفتم اصلا من خودم می دونم چی کار کنم...من نمی تونم بهش بگم نه دیگه بهم زنگ نزن..باهاش در ارتباطم اما در حده دو تا دوست معمولی اگرم دیدم خوب نیست دیگه جوابشو نمی دم..تو همش فکرای منفیتو میدی به من ...خب اون که حرف بدی نزده...دیدم جواب نمیده نگاش کردم دیدم چشماشو بسته..با آرنج زدم بهش و گفت دارم حرف می زنماااا..لای چشماشو باز کرد و گفت خب دارم گوش میدم...من چی بگم تو که آخر کار خودتو می کنی...فقط ایندفه نیای آبغوره بگیری بگی آره امیر نمیدونم با دختر بوده... یا زن داشته...یا بچه داشته...یا مورد داشته ...یا می خواسته منو اذیت کنه..یا.....پریدم تو حرفشو گفتم خخخخخب حالااااا...تا صبح میگه پا شدم برم بیرون تا الهه یه کمی استراحت کنه..دوباره گفت الهام بیشتر بفکر ...گفتم خب تو هم بیشتر باستراحت...خندید ...
اونشب خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم واسه انتقام از فرهاد هم که شده با دوست جون جونیش دوست بشم برام مهم نبود چی میشه..فقط دلم می خواست یه کمی هم اون بفهمه آدم چه احساسی پیدا می کنه وقتی از این ضربه ها بخوره انگار خود امیر هم می دونست بالاخره با این ترفند من راضی میشم هفته ای یکی دو بار میامد دنبالم و همدیگرو می دیدیم ... من اصلا باهاش تماس نداشتم خودش بهم زنگ می زد نمی فهمیدم چرا هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم..انگار بیشتر واسم یه وسیله انتقام گرفتن بود..یه روز از دانشگاه که اومدم بیرون دیدم خبری ازش نیست آخه هر وقت میامد دنبالم اون طرف خیابون می دیدمش اون روز هم قرار بود بیاد دنبالم اما هر چی بالا و پایین رو نگاه کردم نبود..فکر کردم حتما نیومده راه افتادم خودم رفتم با ساناز بودم...گفتم انگار امیر نیومده ؟ ..چشماشو تو خیابون چرخوند و گفت بهتر ..الهام اینقدر به این رو نده..سوارت میشه ها ...گفتم شده خبر نداری ..اگه نشده بود که نمیامد دنبالم ..داشتیم می رفتیم که دیدم یکی اومد کنارم و گفت سلام...برگشتم دیدم امیره ..گفتم اااا سلام تویی ؟ فکر کردم نیومدی..خندید و با ساناز هم سلام علیک کرد و گفت ببخشید...ماشینم خراب بود امروز پیاده اومدم گفتم یه کمی با هم قدم بزنیم..یه کمی که راه رفتیم ساناز ازمون جدا شدو رفت ..من و امیر موندیم که شروع کردیم به حرف زدن ...خیلی سرحال بود مرتب شوخی می کرد ومی خندید گفتم چی شده خیلی شارژی امروز ؟ گفت می دونی چی شده ؟ اگه بفهمی خودتم حال میای !!! گفتم جدی ؟ خب چی شده بگو ببینم ..دستاشو زد بهم و گفت اونی که می خواستی حالشو بگیری حالش گرفته شد...گفتم کی ؟ چی شده ؟ گفت ااااااااا الهام خنگ نشو دیگه فرهادو می گم...دیروز زنگ زد بهم و گفت راسته تو با الهام دوست شدی ؟ منم بهش گفتم آره یه چند هفته ای میشه ...الی اینقدر حالش گرفته شد که من به جای تو کلی کیف کردم ..بعدم زد زیره خنده..هم خوشحال شدم هم ناراحت..ناراحتیم از این بود که نکنه فرهاد دوباره به یه بهانه ای کارایی بکنه..نمی دونستم چی ولی نگران بودم خوشحالیم از این بود که فرهاد فهمید حالگیری چه مزه ای داره..هیچی نگفتم نگام کرد گفت خوشحال نشدی ؟ ..گفتم چرا خوشحال شدم..دستشو انداخت دور کمرم و منو کشید طرف خودش...جا خوردم انگار به قوله ساناز زیادی رو داده بودم بدجوریم سوارم داشت می شد...خودمو کشیدم کنار و گفتم نکن...زشته تو خیابون..گفت زشت چیه دیوونه همین دیشب همسایه کناریه ما داشت تو کوچه از زنش لب می گرفت باهاش خدافظی می کرد ...گفتم تو از کجا دیدی ؟ گفت من تو ماشین بودم ..چه حرفایی میزد این امیر بعضی وقتا گفتم خودت داری میگی زنش بود..اون فرق می کنه..خورد تو حالش ناراحت شد..گفت الهام از من خوشت نمیاد ؟ واااای داشت گیر میداد ..خیلی این سوال رو می پرسید فکر می کنم خودشم جوابشو می دونست اما نمیدونم چرا هی از من می پرسید بحثو عوض کردم و گفتم نگفتی فرهاد از کجا فهمید ؟ خندید و گفت چه می دونم..حتما بچه ها من و تو رو با هم دیدن و خبرش رسیده به فرهاد...آخه محمد همونی که تو شرکت با ما همکاره هم دوسته منه هم دوسته فرهاد..شایدم اون گفته..می دونه من با دوست سابقه فرهاد دوست شدم از هر گوری فهمیده مهم نیست مهم اینه که فهمیده مگه نه ؟ با سر گفتم آره...مسیرمون رسید به یه کوچه نسبتا خلوت ..چند نفر تو کوچه بودن اما فاصله اشون از ما زیاد بود...دوباره از فرصت استفاده کرد و بازومو گرفت این دفعه عصبی تر گفتم امیر نکن..از این کارا تو خیابون خوشم نمیاد بلند گفت واااااااااااااای مردم از دست تو ...گفتم هووووو یوااااش چه خبرته..خندید و گفت چه بی ادبم نه ؟ خودش خندید ولی من اصلا حوصلشو نداشتم ..انگار حالا که فرهاد فهمیده بود و حالش گرفته شده بود دیگه احتیاجی به امیر نداشتم..اصلا نمی تونستم بهش ابراز علاقه کنم ..بعضی وقتا امیر اینقدر خوب می شد که دلم نمیامد اذیتش کنم..مثلا کتابایی که می خواستم و واسم می خرید...اگه جایی می خواستم برم تنهایی و مسیر دوربود هر جوری بود منو می رسوند وقتی می فهمید حال ندارم و مریضم شصتاد دفعه زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید.. خوب بود اما این کرم ریختناش حرصمو در می آورد..چون قلبا دوسش نداشتم دلم نمی خواست بهم دست بزنه..خودشم فهمیده بود دوست ندارم دست درازی کنه و هی می گفت تو با فرهادم اینجوری بودی ؟ بیچاره فرهاد چی کشیده از دستت..هر چی من بیشتر دستشو پس می زدم بیشتر حریص می شد..یه روز عصر بود که کلاس داشتم ولی استادمون نیومده بود و منم از خدا خواسته راه افتادم برم خونه..دیگه تو فصل زمستون بودیم فکر کنم یه یکی دو ماهی از دوستیمون گذشته بود ..داشتم می رفتم خونه یهو یادم افتاد امیر نمی دونه من کلاسم کنسل شده و ممکنه بیاد دنبالم و الکی علاف شه یه اس ام اس واسش فرستادم و گفتم من دارم میرم خونه..عصر نیا دنبالم..چند ثانیه بعد زنگ زد و گفت الهام نرو خونه..بیا شرکت ما من یه مشکلی دارم..گفتم چرا ؟ مشکلت چیه ؟ گفت یه فکس انگلیسی داریم از یه شرکت طرف قرارداد نمی فهمیم چی نوشته ..میای اینجا ببینی چیه ؟ گفتم شما چه جوری شرکت راه انداختین آخه ..گفت یه چیزایی سرمون میشه ولی در کل نمی فهمیم موضوش چیه ..جونه امیر بیا دیگه...دو دل بودم دلم نمی خواست برم اینقدر امیر التماس کرد که گفتم حالا یه قدمه خیر هم من واسش بردارم این بیچاره هر چی باشه خیلی وقتا کارای منو انجام داده..گفتم باشه میام الان ..آدرسو بده..آدرسو داد دیدم یه کمی دوره تنبلیم داشت وول وول می خورد ولی گفتم بی خیال برم لااقل یکی از کارشو جبران کرده باشم..یه ماشین گرفتمو راه افتادم ..وقتی رسیدم جلوی شرکت دیدم امیر داره از پنجره طبقه دوم منو نگاه می کنه..تا کمر آویزون شده بود گفتم نیفتی پخش شی..خندید و گفت بدو بیا بالا..رفتم بالا هر طبقه تک واحدی بود که در چوبی خوشگل بود که تا پله آخر رو رفتم بالا امیر درو باز کرد و گفت خوش اومدی..گفتم مرسی ..رفتم تو اینقدر گرم بود که دلم می خواست بگیرم بخوابم..تو اون هوای سرد بیرون گرمای اونجا خیلی می چسبید با اینکه گرم بود بازم سویشرتم و در نیاوردم مثل اسکیمو ها همونجوری با اون سویشرتم نشستم کنار بخاری که تو اتاق بود..خودشم رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه سینی اومد ..چایی ریخته بود..گفتم بیا بشین دخترم ببینم قصد ازدواج داری..بلند خندید صداش پیچید تو اتاق..کلا صداش بلند بود تازه یادم افتاده بود چرا کسی غیر از امیر اونجا نیست سمت راستم پشت میزهای کامپیوترشون یه در بود که باز بود مثل یه اتاق فکر کردم حتما اونجان چیزی نپرسیدم..یه چند دقیقه نگام کرد بدم اومد از طرز نگاهاش..خودشم فهمید و مثلا خواست جو رو عوض کنه گفت قهوه هم بودا می خوای اگه چایی نمی خوری قهوه بیارم ؟ گفتم نه بابا ..قهوه چیه..من چایی رو از همه چی بیشتر دوست دارم ..لبخند زد و باز اون شکلی نگام کرد گفتم خب کو این فکس ؟ بده ببینم اصلا من غیر از هلو و هاواریو اولش چیزی می فهمم یا نه ؟ بلند شد و گفت دنبالم بیا رفت سمت همون اتاقی که درش باز بود..منم بلند شدم و دنبالش راه افتادم تعجب کردم اصلا کسی اونجا نبود فقط امیر تو شرکت بود..خوشم نیومد اینو بهم نگفته بود بعدش به خودم گفتم خب مگه تو پرسیده بودی که اون نگفت..هیچی نگفتم ..رفت پشت یه میزی که اونجا بود نشست و یه کاغذ از تو کشو در آورد و بهم گفت بیا ببین...رفتم کنارش ایستادم و کاغذو گرفتم ااااااااوه چه کلمه های خفنی..اصلا بعضیاشو نمی تونستم بخوونم..خنده ام گرفت..گفت چیه ؟ جوک نوشته ؟ گفتم بابا تو زیادی رو من حساب کردی...من اصلا از بعضی چیزاش سر در نمیارم صندلیشو جا به جا کرد و گفت منو بگو که می خواستم بهت بگم تو جوابه فکسو بدی گفتم ببخشیدا من تازه ساله اولم.. این فکسی که من می بینم فقط استادم ازش سر درمیاره..کاغذو از دستم کشید و گفت ولش بابا..میدم مرتضی (داداشش ) یه کاریش می کنه ...آبرومونو بردی دختر..خندیدم هیچی نگفتم..یهو چشمش خورد به لباسام یه نگاه طولی بهم انداخت و گفت نگاه کن..نگاه کن..تو می خوای بری سیبری ؟ ..یه نگاه به خودم انداختم و فهمیدم منظورش اینه که سویشرتمو دربیارم و با مانتو باشم گفتم اینجوری راحترم ..تازه زودم میخوام برم..اینو گفتم و از کنارش رد شدم برم پشت پنجره ای که پشت سر امیر بود..گوشه آستینمو گرفت و محکم کشیدش پرت شدم تو بغلش..گفتم نکن دیوونه..ول کن آستینمو کندیش...گفت بذار دربیارمش..گفتم چه گیری دادی به این تو..ولم کن خودم درش میارم..گفت دربیاریاااا من اینجوری راحت نیستم..انگار غریبه ایم با هم..تو دلم گفتم خب غریبه ایم دیگه...واسه اینکه ولم کنه خودمو به زور کشیدم بیرون از بغلش چه زوری هم داشت ، داشت لهم می کرد خودم سویشرتو درآوردم می خواستم بذارمش رو میز جلوی امیرکه گفت بدش من...دادم بهش..گرفتش تو بغلشو گفت واااااای بوی الهامو میده..حالت چشماش داشت عوض میشد ..منم داشت حرصم می گرفت..رفتم جلوی پنجره و یاد چاییم افتادم واسه اینکه امیر از اون حالت دربیاد گفتم چاییم یخ کرد..خدا خفت کنه امیر...برگشتم و اومدم کنارش سویشرتمو ازش بگیرم خوشم نمیاد از کارش ..احساس می کردم منو بغل کرده چه تعصبی داشتم رو سویشرتم!! گوشه اشو گرفتمو یه کمی از تو بین دستاش کشیدمش بیرون گفت نکن ..چی کارداری به این..خودت که نمیای بغلم..بذار اینو بغل کنم..گفتم بدش سردم شد...یه کمی دستاشو شل کرد نصفشو کشیدم بیرون ..که یهو اون قسمتی که تو دستش بود و کشید منم رفتم جلو..یه دستشو گذاشت پشت کمرمو و گفت الهام میذاری بوست کنم ؟ گفتم امیر لطفا جنبه داشته باش...هر کاری کردم دستشو از پشت کمرم بکشم کنار نمی شد..زورش خیلی از من بیشتر بود..آستینه سویشرتو ول کردم که از شر اونم خلاص شم اما اون تازه وضعیتش بهتر شده بود سویشرتو انداخت رو میزو منو دو دستی کشید تو بغلش...دیگه واقعا عصبانی شده بودم ..اونم حشری شده بود هر چی من خودمو عقب می کشیدم اون بیشتر داغ می کرد و زورش بیشتر می شد..داشت گریه ام می گرفت..زورم اصلا بهش نمی رسید..گفتم کاش یه چند سال زودتر می رفتم باشگاه الان از پنجره می انداختمش پایین صدام بلند شد و گفتم ولم کن...خوشم نمیاد از کارای اجباری ..اصلا جوابمو نمی داد انگار کر شده بود..اولش هی حالت امری بهش می گفتم ولم کن..برو کنار..نکن..یواش یواش دیدم نمیشه ..به التماس افتادم..تروخدا نکن...امیر تروخدا برو کنار..مگه می شنید..کرشده بود تکیه امو داد به میز و خودش بلند شد و ایستاد رو به روم..تکیه ام به میز بود نمی تونستم برم عقبتر همونجوری ثابت ایستاده بودم سرشو آورد جلو..صورتمو بردم عقب و با قیافه اخمو که فکر کنم خیلی هم حالت عصبانیت تو صورتم معلوم بود گفتم خیلی بی جنبه ای ..تو هم انگار دوسته همون فرهاده بی جنبه هستی ..انگار یه کمی حرفم توش اثر کرد ..سست شد اما بازم ولم نکرده بود هنوز دستامو گرفته بود تو دستش که مانع حرکت و وول خوردنه من بشه..دسته راستم و آوردم بالا که هولش بدم عقب دستمو با دسته خودش هدایت کرد سمت لباش..یه بوس آروم رو پشت دستم زد و چشماش به خماری می زد..گرمم شده بود از بس تقلا کرده بود..صورتم عرق کرده بود..بدنم خیلی داغ شده بود با اون لباسایی که تنم بود داشتم خفه می شدم..زبونش و کشید رو دستام و گفت من که نمی خوام بخورمت...فقط یه لبه ..مگه ما با هم دوست نیستیم ؟ مگه تو منو دوست نداری ؟ خسته شدم از بس تکون خورده بودم دستمو به زور کشیدم عقب اینقدر محکم کشیدم عقب که خورد به کیسی که سمت راستم پشت آرنجم بود..یه صدایی داد که خودمم شیش متر رفتم هوا..آرنجم درد گرفت گفت آآآآآآآای دستم..ولم کن دیگه امیر..اااااااااه تقصیره منه که اومدم و به حرفت گوش دادم.. رفت عقب و خودشو مرتب کرد دستمو گرفت وگفت ببینم چی شد..گفتم لازم نکرد ه برو کنار دیگه میخوام برم..چشمم خورد به صورتش عرق کرده بود..گردنش و گوشاش قرمز شده بود نذاشتم بهم نزدیک شه سویشرتمو برداشتم و راه افتادم برم اومد دنبالمو مثلا می خواست از دلم دربیاره گفت بذار بیام برسونمت ...هوا سرده گفتم برو بابا ..اون همه التماس کردم ولم کن گوش نمیده حالا می خواد منو برسونه که چی ؟ هوا سرده..داشت حرف می زد که م

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#34 | Posted: 21 Apr 2010 03:08
دوست یا سیریش : قسمت آخر

بدو بدو از پله ها رفتم پایین می دونستم تو شرکت کسی نیست اونم درو پیکر اونجا رو قفل نکرده نمی تونه زیاد دنبالم بدو حدسم درست بود چون تا پایین جلوی در تونست باهام بیاد و هی داشت کارشو توجیه می کرد که مثلا از دلم دربیاره منم دیگه جوابی بهش ندادم ماشین گرفتم از سر خیابون و رفتم خونه حالم خیلی گرفته شده بود راننده هم هی زرت و زرت سوال می پرسید و از دوره و زمونه شکایت می کرد می خواستم بگم من خودم از تو بدترم بابا..رفتم خونه حوصله هیچ کس رو نداشتم از شانسم خالمم اومده بود با بچه هاش خودمو عادی نشون دادمو سلام علیک کردم باهاش فکر کرد خسته ام ...می خواستم برم تو اتاقم حبس کنم خودمو که چشمم خورد به نی نی خوشگلش که 6 ماهش بود ...دلم نیومد بوسش نکنم و برم..وقتی بغلش کردم اصلا یادم رفت چم بود و چی شده بود همه حواسم رفته بهش...یه ساعتی با اون خوشگله سرگرم بودم تا یه کمی به خاطر خنده ها و نمکاش حالم سر جاش اومده بود..دلم می خواست به الهه بگم ولی می ترسیدم آخه خودم به حرفش گوش نداده بودم تقصیره خودم بود...روم نمی شد چیزی بگم بازم به حرفش گوش نکرده بودم ...خود الهه خونه نبود من فرصت داشتم فکر کنم ..خالم یواش یواش رفت و منم هر چی فکر کردم دیدم بگم بهش بهتره...وقتی که اومد خونه چشمم خورد بهش نظرم عوض شد دوباره گفتم ولش کن حالا بعدا میگم.. داشتیم شام می خوردیم من گوشیم هر جا بودم همرام بود عادت کرده بودم همیشه باهام باشه..شایدم چون مواردی توش بود !!!! سر شام بودیم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ...نگاه به شماره اش کردم دیدم نوشته " آرزو " اسم امیرو داده بودم آرزو ...دلم می خواست جواب ندم ولی نمی شد چون هم مامانم بود هم بابام...گفتم بله ؟ با اون ولوم بالاش که همین جوری رو 100 بود داشت حالا بلندترم حرف می زد ..فکر کنم صدای من ضعیف می رفت اون طرف اونم جوگیر شده بود خودشم بلند حرف می زد..حالا فکر کنید یه اتاق ساکت که فقط یه کمی صدای تلویزیون میاد و قاشق چنگال...همه دارن غذا می خورن و حواسشون یهو رفت طرف من...امیر از اون ور بلند داد می زد سلام الهام...خوبی ؟ زنگ زدم بازم ازت عذرخواهی کنم..وااااااااای می تونستم حدس بزنم صداشو همسایه بغلی هم می شنید...گفتم سلام ...آرومتر صحبت کن کر شدم..از پشت میز بلند شدم برم نزدیک تلویزیون که صدای امیر کمتر بشه..ولی بدتر این بود که خودمم نمی تونستم جوابه حرفاش رو بدم یه کمی قدم زدم تو اتاق و دیدم واقعا نمی تونم عادی صحبت کنم و جوری نشون بدم که مثلا دختره...داشت ضایع میشد..رفتم سمت اتاق خودم ولی خب این کارمم باعث شد بیشتر مامان و بابام مشکوک بشن بهم چون کاملا تابلو بود که طرفم کسی هست که من اصلا نمی تونم راحت باهاش صحبت کنم...با دوستای دخترم از بس پشت تلفن می خندیدیم و تو سر و کله هم می زدیم وقتی با یه پسر حرف می زدم قشنگ معلوم می شد...رفتم تو اتاقم و در رو بستم و آهسته گفتم مگه بهت نگفتم اول یه اس ام اس واسم بفرست بعد بهم زنگ بزن...بعدشم تو نمی دونی این ساعت من ممکنه نتونم خوب صحبت کنم..تازه چرا اینقدر بلند حرف می زنی ...صدات شنیده می شد قشنگ ..باز بلند صداش میومد ببخشید من صداتو خوب ندارم..حالا که چیزی نشده ..الهام از دست من که ناراحت نیستی ؟!! من خودمم نفهمیدم چرا اونجوری شد..امیر داشت یه ریز حرف می زد منم عجله داشتم و زود می خواستم برم بیرون که گندش درنیاد..دراتاقم یهو باز شد قلبم ریخت..برگشتم دیدم الهه است ...با اشاره می گفت زود باش بیا...دیوونه چرا اومدی تو اتاقت..دستمو گذاشتم رو گوشی و گفتم این امیره ول نمی کنه...سریع اومد طرفمو گفت بده من گوشی رو...بادو دلی دادم بهش و گفت سلام امیر آقا ..الهام الان نمیتونه صحبت کنه..بعدا تماس بگیرید لطفا...خیلی ممنون..ممنون..خدافظ..قطش کرد..منم خشک شده بودم داشتم نگاش می کردم ..بابا از تو اتاق گفت بچه ها...شامتون سرد شد...گوشی رو خاموش کرد و گفت عادی باشیا..گفتم باشه دوتایی رفتیم سر شام..بابا که عادی داشت شامشومی خورد و اگرم چیزی بود می تونستیم حلش کنیم ..اما من خوب معنی نگاه مامان رو می فهمیدم ..با چشماش می پرسید کی بود که یهو دو تایی غیبتون زد ؟ الهه هم فهمید مامان داره چپ چپ نگامون میکنه..خدایی مامان خیلی زرنگ بود اصلا نمی شد پیچوندش..هر چند ما با مهارت این کار و چند بار کرده بودیم..اما بازم به نسبته مامانای دیگه زرنگتر بود..من که اصلا نفهمیدم چی خوردم الهه داشت ماستمالی می کرد ..گفت من گوشیموخاموش کرده بودم مژگان دوستم نتونه باهام تماس بگیره یه تحقیق داشت منم نمی تونستم بگم نه موندم تو رودرواسی بهش گفته بودم فردا میام خونتون..حالا دیده گوشیم خاموشه زنگ زده به الهام سرو گوش آب بده...الهامم داشت سوتی میداد آخه من باهاش هماهنگ نکرده بودم.. بابام که کاملا قانع شد..بعد شام داشتیم ظرفها رو جمع می کردیم نوبته الهه بود ظرفها رو بشوره..منم مثل بچه ها که می چسبن به مامانشون وایساده بودم کنارش ..مامان داشت واسه بابا چایی می ریخت..اومد کنارمونو گفت بچه ها یه وقت به همکلاسیای پسرتون شماره تلفن ندیدا...الهام خانوم باشه ؟ گفتم وااا واسه چی باید شماره بدم ؟ شونه هاشو انداخت بالا و گفت نمی دونم...صدای پسر از تو گوشیت میومد من کنارت نشسته بودم می شنیدم پسره...به جای من الهه گفت مامان خانوم اشتباه شده..دختر بود..من نمی ذارم الهام شمارشو به کسی بده..خیالت راحت باشه..مامان یه ذره چپ چپ نگامون کرد و رفت ..تا مامان رفت گفتم الهه...حالا چی کار کنیم..مامان مشکوک شده..گفت برو بابا..اونجوری که تو حرف زدی آبرومون رفت..من قشنگ می شنیدم امیر داره چی میگه..مطمئن باش مامان شنیده پشت خط پسر بوده الانم اگه چیزی نمیگه میدونه ما با هم همدستیم منتظره سر فرصت مچتو بگیره..به امیر بگو فعلا نه زنگ بزنه نه اس ام اس بده..گفتم آخه گوش نمیده..قبلا بهش گفته بود این ساعت شب من یا پیش مامانم اینام یا سر شامیم..قبلش یه اس ام اس بده..دیدی که باز زنگ می زنه یهو..گفت بی خود..ایندفعه زنگ بزنه دیگه هیچ خالی نمیشه بستا..خودت یه کاریش بکن..دیگه گوشی رو روشن نکردیم تا صبح...قضیه اون روز عصر رو هم به الهه نگفتم با اون کاری هم که امیر کرد دیگه ترسیدم چیزی بگم..بی خیال شدم فعلا..
ساعت 6 از خواب بیدار شدم..یه کلاس ساعت 7 داشتم .. جونم درمیامد صبح که می خواستم بیدار شم مامان و بابام داشتن صبحونه می خوردن ..بابام می خواست بره سرکار الهه هم خواب بود..گفتم خوش به حالش کاش منم کلاسام عصر بود همش..سریع لباس پوشیدم و راه افتادم...یه کمی دیر شده بود اصلا نمی شد حتی چهار قدم پیاده رفت..تند تند رفتم سرکوچه که تو مسیر اصلی وایسم و ماشین بگیرم ..که ماشین امیرو دیدم پیچید جلوم سر کوچه و مثلا می خواست صدام نکنه بوق می زد..گفتم نگاه این دیوونه کم مونده از دم خونه منو سوار کنه..بهش اشاره کردم بره عقب اینجا نمی تونم سوار شم..داشت دنبالم میامد ..خیلی جای ضایعی بود نگران بودم کسی جلوم سبز شه یهو..هرچی هم به امیر اشاره می کردم نیاد انگار با دیوار بودم هی بوق میزد و اشاره میکرد سوارشم..داشت تابلوم می کرد دیدم این حرف حالیش نمیشه رفتم سر خیابون وایسادم و اولین ماشینی که نگه داشت سوار شدم ..امیر شوکه شده بود..چند متری رفتیم که اومد نزدیکه تاکسی که من توش بودم و گفت بیا پایین من برسونمت..راننده از تو آینه نگام کرد یه یارو هم نشسته بود بغل دستم یه خورده منو نگاه می کرد یه خورده امیر دیوونه رو..نمی تونستم حرف بزنم امیرم هی داد میزد..الهااااااااام بیا پایین ...من اومدم برسونمت ...زود باش..آقا بی زحمت بزن بغل..راننده گفت مزاحمت شده ؟ ترسیدم بگم آره درد سر بشه..اگرم می گفتم نه می گفت پس مریضی سوار ماشینه من شدی قاطی کرده بودم گفتم اگه ممکنه نگه دارید..چشاش چهار تا شده بود نگام کرد و آروم زد کنار..رفتم طرفه ماشین امیر دیدم تا سوار نشم همین جوری می خواد آبروریزی کنه ..در رو باز کردم و سوار شدم..انگار نه انگار اونجوری ضایع بازی درآورده گفت سلام..صبح بخیر...دختر تو منو به این گندگی ندیدی ؟ چرا رفتی تاکسی گرفتی ؟ از حرص می خواستم جیغ بزنم..گفت آآآآآخه من چی بگم به تو ؟؟؟؟ تو چرا اومدی سر کوچه دنبالم ؟ می دونی الان بابام می خواد بره سرکار از خونه میاد بیرون ؟ ...امیر تو چرا اینجوری می کنی ؟ اون از افتضاحه دیشبت اینم از الانت...گفت راستی دیشب چرا خواهرت اونجوری قطع کرد گوشی رو تا صبح هزار بار شمارتو گرفتم خاموش بود...نگران شدم..خواستم به خاطر دیروز معذرت خواهی کنم..هر چی من حرف می زدم امیر باز حرف خودشو می زد و کاری که خودش دوست داشت رو انجام می داد..مثلا بهش گفته بودم تا جلوی دراصلی دانشگاه منو نبر نمی خوام همه خبر بشن..باز اگه من هیچی نمی گفتم تا توی کلاسمون منو با ماشین می برد!!! هیچی نگفتم و رومو برگردوندم طرف خیابون ...صبح سردی بود..باد یخی می اومد..اون هی داشت حرف می زد و عذرخواهی می کرد می دونستم همش حرفه باز دوباره یا اونجوری زنگ می زنه یا یهو دیدی می اومد دم خونه ..اصلا ازش بعید نبود..نمی دونم چی تو مخش بود..تو حاله خودم بودم که دستشو گذاشت روی پام و گفت کجاااااااااایی ؟؟؟ اومدم به خودم و پامو جابه جا کردم که مثلا می خوام این پامو بندازم رو اون پام مجبور شد دستشو برداره گفتم همین جام...زیاد نری جلو امیر...نرسیده به دراصلی نگه دار..گفت باشه...دستشو گذاشت روی دستم که رو کیفم بود گفت وااای چقدر دستت سرده..بذار گرمش کنم..گفتم نمی خواد ممنون..بهش برخورد دستمو کشیدم کنار گفت الهام چرا تو اینجوری هستی با من ؟ من نمی فهمم چرا این دوست دختره من باید اینجوری باشه ؟!!! خدا رو شکر رسیده بودیم..یادمه عصر اون روز قرار بود با بچه های همون اکیپ بریم گردش..6 نفر شده بودیم ..سعیده مریض بود و سرما خورده بود اون روز نیومده بود دانشگاه ..خودمون قرار گذاشته بودیم بریم بیرون...به امیر گفتم راستی عصر نیا دنبالم با بچه ها می خوایم بریم بیرون..اخم کرد و گفت بچه ها همون دوستات رو میگی ؟ کجا می خواید برید ؟ گفتم آره دیگه...میریم.... !!! (جای با صفایی بود ولی زمستونا یه کمی یخبندون می شد اما در کل خوب بود و خوش می گذشت ) گفت بیخود !!!! من اصلا حال نمی کنم با اون چهار تا کله پوک برید بیرون...مخصوصا اون محسن خیلی بچه پررو ..اااه اااه..من که چشام رفته بود تو مغزم...گفتم یعنی چی اونوقت ؟ گفت یعنی من اجازه نمیدم بری !!! خنده ام گرفت..زدم زیر خنده ..گفتم امیر چرا چرت و پرت میگی ؟ اجازه چیه ؟ ما اولا که خیلی با هم رابطمون خوبه دوما زیاد بیرون میریم..سوما همشون بچه های خوبین هم دخترا هم پسرا..گفت به هر حال من دوست ندارم بری..عصر میام دنبالت...منم جدی شدم گفتم یعنی من باید ازت اجازه بگیرم ؟ گفت اجازه که نه..ولی اگه من گفتم فلان جا نرو تو هم گوش کن..گفتم چرا باید اینکارو بکنم ؟ رسیدیم نزدیک دانشگاه دوباره گفتم خوبه ...خوبه مرسی ..نرو جلوتر..زد کنار و گفت می خوای بری باهاشون ؟ گفتم خب معلومه...چند دقیقه بهم زل زد و گفت باشه برو ..ولی منم میام..واااااااای خدایا این عجب سیریشی بود..گفتم تو واسه چی می خوای بیای ؟ حالا بعدا صحبت می کنیم بعد از کلاس بهت زنگ می زنم الان خیلی دیرم شده..در رو باز کردم که برم پایین صداشو می شنیدم هر کاری می خوای بکن..یادت باشه منم عصر میاماااا...خدافظ...دیرم شده بود گفتم ولش کن بعد جوابشو میدم..نمی خواستم کسی بفهمه من با امیر دوستم ..همه می گفتن خدا رو شکر فرهاد و شناختی حالا اگه می فهمیدن من با دوستش دوست شدم می گفتن عجب خریه این...راستم می گفتن ...دوست نداشتم کسی بفهمه باید امیرو راضی می کردم نیاد باهامون..
سر کلاس به ساناز گفتم موضوع چیه و امیر گفته می خواد بیاد باهامون گفت فکرشو نکن می پیچونیمش...نمی شد زیاد سر کلاس حرف زد تا آخر کلاس صبر کردیم و بعد از کلاس ساناز گفت تو واسه چی بهش گفتی می خوایم بریم بیرون با بچه ها ؟ گفتم بابا من از کجا می دونستم این می خواد بیاد اصلا فکرشم نمی کردم ...تا ظهر کلاس نداشتم بیکار بودم..بهترین جا کتابخونه بود که یه کمی سرگرم شم تا یکی دو ساعته دیگه که کلاس شروع میشه ...بعد از کلاس ظهر قرار شد هممون جلوی ماشین محسن و سعید باشیم..نمی خواستم کسی بفهمه قضیه امیرو فقط ساناز می دونست بقیه زیاد خبر نداشتن مشکلم چیه..به محسن گفتم یه مشکلی دارم نمی تونم با شما باشم ...قرار شد چند تا خیابون برن پایینتر و تو یه کوچه منتظر من باشن..من و سانازم با هم بودیم زنگ زدم به امیرو گفتم امروز با ساناز میرم خونه اشون نمی تونم با تو بیام شاید مامانش بیاد دنبالمون برناممون کنسل شده ...من نمی تونم با بچه ها برم...گفت بهتر...خدا رو شکر ..بهش گفتم تو برو من نمی تونم باهات بیام...خدافظی کردم باهاشو یه ربع ده دقیقه بعد با ساناز از در دانشگاه رفتیم بیرون ساناز یه کمی جلوتر از من بود واسه اینکه سرو گوش آب بده نگاه انداخت و گفت خبری نیست بابا من که از اینجا چیزه زیادی نمیبینم خیابونه به این شلوغی ولی این اطراف کسی شبیه امیر نیست ...حالم گرفته بود زیاد تمایل نداشتم با بچه ها برم ولی می دونستم اگه الان دم رفتن بگم من نمیام همشون ناراحت می شن به روی خودم نیاوردم و سه سوته خودمونو رسوندیم به بچه ها ...اونام هی گیر داده بودن چی شده ؟ چرا قاچاقی اومدید ؟ اون روز موفق شدیم امیرو بپیچونیم بدون هیچ مشکلی و راحت به گردشمون برسیم...ولی نمی دونستم امیر مارمولکتر از این حرفهاست ..شب که رفتم خونه همه چی رو واسه الهه تعریف کردم حتی ماجرای اون روز تو شرکت امیر اینا...اینقدر کفری شد که گفتم الان یا منو می کشه یا امیرو...بهم گفت تو که دوسش نداری دیگه حق نداری باهاش حرف بزنی تو خیابون هم اگه دیدیش نباید سوار ماشینش بشی حتی اگه خودشو کشت...منم همه حرفاشو قبول داشتم...فکر کنم ساعت حدودای 10 و خورده ای بود منو مامان و الهه نشسته بودیم داشتیم فیلم نگاه می کردیم بابا هم رفته بود یه دوش بگیره...من ولو شده بودم جلوی تلویزیون که صدای زنگ گوشیم اومد..از اون شب به بعد که مامان صدای امیرو شنیده بود دیگه از صدای زنگ گوشیم وحشت داشتم...همش فکر می کردم یه چیزی میشه..که شد...دیدم امیره اجبارا باید جواب می دادم چون خیر سرم نمی خواستم شکی پیش بیاد.. بلند شدم و راه افتادم تو اتاق مثلا خوب آنتن نمی ده...امیر که همین طوریش صداش بلند بود چه برسه به اون موقع که می خواست حاله منو بگیره...اررررررربده می کشید پشت تلفن...اصلا احتیاجی به توضیح نبود چون کاملا صداش تو خونه پیچیده بود منم دیگه تقریبا 99% لو رفتم چون داشت داد می زد ...حالا دیگه منو می پیچونی با اون آشغالا می ری گردش ؟ مگه نگفتی کنسل شده برنامت ؟ خوش گذشت ؟ فکر کردی من خرم ...من آمارتو بهتر از خودت می تونم دربیارم...داشتم از استرس و عصبانیت می مردم نگاههای چپ چپ مامان از یه طرف و اشاره های الهه که می گفت قطش کن یه طرفه دیگه...بدتر از همه این بود که اصلا نمی تونستم خوب جوابه امیرو بدم ...فقط گوش می دادم مامان از جاش بلند شد قلبم اومد تو دهنم ..اومد کنارم گفت بده ببینم این چی میگه اینجوری داد می زنه...نمیخواستم گوشی رو بهش بدم ولی دیگه راه دیگه ای نداشتم...گوشی رو از دستم گرفت و گفت بفرمایید...صدای امیر و نشنیدم...انگار لال شده بود..مامانم دوباره گفت بله ؟..شما که الان داشتی داد می زدی ...چی شد یهو ؟ چند ثانیه بعد گوشی رو بهم داد و گفت قطع کرد...کی بود الهام ؟ سرمو انداخته بودم پایین واسه اولین بار واقعا کم آوردم نمی تونستم هیچ بهانه ای بیارم..می دونستم همه چی رو شنیده...داشت نگام می کرد ...دلم می خواست یه اتفاقی بیفته جو عوض شه..ولی هیچ اتفاقی تو راه نبود...به الهه نگاه کردم اونم چیزی واسه گفتن نداشت...مامانم دوباره گفت من همه چی رو شنیدم مگه قرار نبود شمارتونو به هیچ کدوم از پسرا ندین ؟ این پسره کی بود ؟ واسه چی اون حرفا رو می زد و داد و بیداد می کرد ؟..به زور گفتم مزاحمه مامان...هیچی نگفت دروغم خیلی تابلو بود احتمالا..یه لحظه نگاش کردم یه اخمی کرده بود که هر چی اومدم بگم پرید از ذهنم...اخلاقش طوری بود که وقتی خیییییلی ازمون ناراحت می شد باهامون قهر می کرد و اصلا به هیچ عنوان حرف نمی زد باهامون..اونشب هم همونطوری شد...از همون موقع باهام قهر کرد..هر چی من می رفتم سراغشو به یه بهانه ای باهاش صحبت کنم اصلا نگامم نمی کرد...نه جوابمو می داد نه حرف می زد باهام..اصلا انگار منو نمی دید...یه خوبیش این بود که هر چی از ما می دید به بابام نمی گفت سعی می کرد خودش حلش کنه...مگه اینکه یه چیز غیر عادی و خیلی بد بود...شاید اگه اونشب جلوی مامانم نبودم اصلا جوابه امیرو نمی دادم ولی اون موقع مجبور بودم ..اصلا به ذهنم نرسیده بود ممکنه فهمیده باشه بهش دروغ گفتم..اما دیگه دیر شده بود...بعد از اون امیر بهم زنگ نمی زد اصلا جرات این کارو نداشت فکر می کرد ممکنه من لوش بدم و همه چی خراب شه..اما این کارو نکردم نه واسه اینکه امیر واسم مهم بود می خواستم مثلا خودمو تنبیه کنم...سه روز مامان کاملا باهام قهر بود و هر چی من طرفش می رفتم و باهاش حرف می زدم اصلا هیچ عکس العملی نشون نمی داد بالاخره به غلط کردن افتادم ...خیلی پکر می شدم وقتی اونجوری قهر می کرد...یه روز که از کلاس اومدم دیدم تو خونه تنهاست...یادمه داشت جارو برقی می کشید منم از در رفتم تو و مثل این بچه هایی که چند سال تو پرورشگاه بودن و یهو مامانشو می بینن همونجوری با همون لباسا و کیفم رو شونه ام کاپشن تنم رفتم جلوشو وایسادم یه کمی نگاش کردم گفتم ..ماماااااااان...سرش پایین بود نگام نکرد...بغضم گرفته بود خسته شده بودم از بس باهام حرف نزده بود..کلافه بودم...بلند گفتم مامان تروخدا...باز نگام نکرد..بغضم گرفته بود.. گفتم خب اون منو ول نمی کنه...من چی کار کنم خودش هی بهم زنگ می زنه به خدا من شمارمو بهش ندادم خودش شمارمو گیر آورده اصلا من با اون کاری ندارم...مامااااااااااااان با توام...کیفمو پرت کردم رو مبل رفتم جلوتر بغضم ترکید..مامان اصلا بیا گوشیم ماله خودت من با کسی کار ندارم هر کی هم باهام کار داشت زنگ می زنه به تلفنه خونه خوبه ؟ دستمو دراز کرده بودم طرفش گوشیمم تو دستم فکر کردم الان برمی گرده یه چیزی میگه حرفی می زنه...ولی بازم هیچی نگفت...اینقدر حرف زدم و گریه کردم که خودم خسته شدم ...اشکام ته کشیده بود..تا از جام بلند شدم برم تو اتاقم دیدم الهه هم اومد خونه..منو با اون قیافه دید اولش فکر کنم ترسید..چشمای قرمز ریملم ریخته بود زیر چشام...گفت چیه ؟ حال نداشتم جواب بدم برگشتم کیفمو برداشتمو رفتم تو اتاق خودم...احساسه بدی داشتم...لباسامو عوض کردم و دوباره از اول آبغوره گرفتم.. نیم ساعتی داشتم با خودم درد دل می کردم که مامانم اومد تو اتاقم...یه عروسکه پاندای خوشگل نازنازی دارم که اونو بغلش کرده بودم .. گفت هنوز بزرگ نشدیااااا...می خواستم بپرم بغلش کنم که دیدم صورتش هنوز اخمو و یه کمی عصبی نگام می کنه...میخ شدم سر جام..یه کمی بهم نزدیک تر شد و گفت مگه نگفتی گوشیتو میدی دستم بده ببینم..گفتم اوناهاش..رو میزه...برشداشت و رفت بیرون...واااااای حالا چه خاکی می ریختم تو سرم..اصلا این چه زری بود من زده بودم ؟!!!! اگه یکی از بچه ها اس ام اس می زد یا زنگ می زد چی ؟..اون موقع جوگیرشده بودم فکر اینجاش رو نکرده بودم..مامان که رفت رفتم تو اتاقه الهه و با گوشی اون واسه همشون اس ام اس دادم که اوضاع خرابه به من نزنگید...حالا اونا هم ول نمی کردن هی جواب می دادن چی شده ؟ چرا ؟ واسه چی ؟
الهه می گفت خوب شد گوشیتو دادی به مامان دیگه از شر امیر راحت می شیم دو دفعه زنگ بزنه ببینه مامان جواب میده دیگه خبری از ش نمی شه...
یه هفته گذشت و من گوشیم دسته مامان بود بابام از هیچی خبر نداشت ...به بچه ها هم گفتم گوشیمو دادم دسته مامانم لازمش داشته !!!! فکر نمی کردم دیگه بهم پسش بده خودمو داشتم عادت می دادم به بی گوشی بودن..چند روز دیگه هم گذشت تو این مدت اصلا امیر آفتابی نشده بود سر راهم..خدا رو شکر می کردم که این اتفاق یه حسنی هم داشت...یه شب داشتم درس می خوندم که مامانم اومد تو اتاقمو گفت بیا الهام گوشیتو بهت پس می دم چون لازمش داری ..چون بعضی وقتا کلاست دیر تموم میشه..ولی اگه یه دفعه دیگه یکی بهت زنگ بزنه یا ببینم خودت به کسی زنگ زدی دیگه خودت می دونی ...از خوشحالی داشتم بال بال می زدم ولی به روی خودم نیوردم که یعنی اصلا کسی قرار نیست بهم زنگ بزنه دیگه..دلم واسه گوشیم تنگ شده بود مثل عقب مونده مامان که رفت نشستم به گوشیم نگاه کردم..همه چی عادی بود بچه های اکیپمون که دیگه اصلا زنگ نمی زدن چون بعد از اون ماجرا مامان یهو میامد می گفت الهام من میخوام برم فلان جا موبایلتو بده شاید لازمم شد...می دونستم الکی میگه و می خواد ببینه من میدم یا نه...منم که می دونستم هیچ خبری نمیشه با خیال راحت بهش می دادم...
تا اون روز عصر که با الهه داشتیم میامدیم خونه سر کوچمون امیرو دیدیم تکیه داده بود به دیوار...من که قلبم داشت تاپ تاپ می کرد... تا ما رو دید اومد طرفمون الهه گفت واااای این عجب سیریشیه...واسه اینکه نیاد تو کوچه ضایمون کنه رفتیم دو تا کوچه بالاتر و پیچیدیم تو کوچه..الهه گفت هر چی گفت تو جواب نمیدیاااا..بدو بدو اومد طرفمون و گفت سلام بچه ها..الهااام چطوری..خیلی وقته میام سر کوچتون ولی نمی بینمت امروز شانسی اومدماااا..الهه جدی بهش گفت ببین امیر یه دفعه دیگه مزاحم شی خودت می دونی اونشب که اونجوری اربده می کشیدی پشت تلفن بابام صدات رو شنیده شمارتم داره..فقط کافیه بگم مزاحمی هنوز..تا الانش اگه هیچ کاری نکرده واسه اینه که ما الکی گفتیم همکلاسیمون بودی اگه بگم کی هستی و چی کار داری می دونی که ممکنه چی بشه ؟ آره ؟ من من کرد و گفت مزاحم چیه ؟ الهام مگه من و تو دوست نیستیم ؟ الهه دوباره گفت یه باره دیگه هم سر کوچه و تو مسیره الهام باشی به خدا به بابام می گم حسابی حالتو جا بیاره..تو و الهامم دیگه با هم دوست نیستین ..امیر داد زد مگه من از تو سوال کردم ؟ بذار خودش جواب بده..الهه بش گفت برو پی کارت یه دفعه دیگه هم اربده کشی کنی و کنه بازی دربیاری حسابی ادبت می کنم...حالا هم راتو بکش برو تا کار دستت ندادم...بعدش دست منو کشید و تند تند راه افتادیم سمت کوچه خودمون...امیر وایساده بود ما رو نگاه می کرد...
دیگه اگه بخوام از کنه بازیای امیر بگم میشه مثنوی...از اون روز اصلا نه سر کوچمون میامد نه دم دانشگاه نه هیچ جای دیگه...ولی بازم ول نکرده بود و یهو میدیدی زنگ زده ..البته یه کمی وارد شده بود مثلا شبها که من تو اتاقم بودم و کسی معمولا اون ساعت پیشم نبود یه اس ام اس می زد...من ابدا جوابشو نمی دادم چون به الهه قول داده بودم دیگه از طرف

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#35 | Posted: 24 Apr 2010 01:26
تنها : قسمت اول

باز دوباره بابام یه بهانه جدید واسه کتک زدنه من پیدا کرده بود... باز بهرامو کشید وسط و کتک زدنو شروع کرد...لعنت به تو اصغر آقا که بدبختیه منو بیشتر کردی...بهانه ای داده بود دسته بابام که هر شب بابام سوژه بهتری داشته باشه ..تا اونجایی که می شد و جا داشت منو کتک زد اگه مامانم نیومده بود کمکم حتما منو می کشت با سرو صورت خونی رفتم تو حیاط... خواهرا و برادر کوچیکم یه گوشه وایساده بودن و با بغض به ما سه تا نگاه می کردن دیگه عادت کرده بودم سر بهرام از بابا کتک بخورم ...اصلا دیگه به کتک خوردن عادت کرده بودم اگه یه روز منو به یه بهانه ای نمی زد تعجب می کردم ...امروز به خاطر این پسره بهرام ..فردا به خاطر اینکه چاییشو کمرنگ ریخته بودم...روز دیگه به این خاطر که پامو کج برمی دارم..یه روز دیگه واسه اینکه من گوشی تلفن رو جواب دادم...و به بهانه های الکی و مختلف من کتک می خوردم نمی دونستم تا کی تحمل می کنم اما مطمئن بودم یه روزی صبرم تموم میشه از این همه بدبختی...فقط من نبودم گاهی مامانم بود گاهی خواهر و برادرکوچیکمم بودن...بابام یه آدم مستبد بود که اگه کسی رو حرفش حرف می زد خون به پا می کرد ...ما فقیر نبودیم ولی ثروتمند هم نبودیم به چیزی احتیاج نداشتیمو هر چی می خواستیم داشتیم...اما چه فایده...هیچ کدومه اینا مثل خوشبختی نمیشه..ما خوشبخت نبودیم..یه خونواده 7 نفره بودیم ...مامانم که از صبح تا شب تو آشپزخونه بود و کاراشو می کرد و به مینا و مریم و محمد خواهر و برادر کوچیکم می رسید ...ما تو شهر کوچیکی زندگی می کردیم که کاملا سنتی بود و آدماش هر چیزی رو واسه یه دختر عیب می دونستن...پدرو مادر منم واسه همون شهر لعنتی بودن...با همون طرز فکر بسته و بیخود...من 17 سالم بود..اما فقط تا دوره راهنمایی درس خونده بودم چون تو شهر ما اگه دختر بخواد بیشتر درس بخونه میگن پررو شده و سروگوشش می جنبه...من از همه دخترای همسن و سالم تحصیلکرده تر بودم...چون اونا به زور تا ابتدایی خونده بودن اما من با وجود همه کتکها و فحشایی که خوردم و شنیدم بازم ادامه دادم...چه شبهایی که بابا منو ننداخت تو انباری و بهم غذا نداد تا به قولش آدم شم و دور این جنگلولک بازیا رو خط بکشم اما می خواستم هر جوری شده درسمو بخونم...مامانم بود که یواشکی واسم غذا می آورد...می خواستم دیپلم بگیرم که بابام دید نمی تونه با کتک زدنم کاری بکنه مادرمو مسبب می دونست که بهم رو داده برای همینم اونو جلوی چشمم کتک می زد...اگه فقط خودم بودم تحمل می کردم اما نمی تونستم ببینم مامانمو که هیچ تقصیری نداره کتک می زنه...آخرشم بابام برنده شد و من قید درس خوندن رو زدم و نشستم ور دله مامانم..اما کتک خوردنها همچنان سر جای خودش بود ..چون به نظر بابام همه قدرت مرد به این بود که از پس خونواده اش بربیاد حالا به چه قیمتی مهم نبود....مامانم زن صبوری بود و با اینکه خیلی کارا رو واسم نمی کرد اما بازم تنها امیدم توی اون جهنم بود..شاید اگه مامانم نبود خیلی قبلتر خودمو خلاص کرده بودم..درسته اگه گریه می کردم نمی اومد بالا سرمو دلداریم بده و منو بغل کنه تا آروم شم...اگه احساس تنهایی می کردمو تو لاک خودم فرو می رفتم هیچ وقت نمی پرسید چیه ؟ مشکلی داری که اینقدر تو فکری ؟ ...خیلی وقتا دلم می خواست مثل همه مامانای دیگه منو ببوسه..اما هیچ وقت از این کارا نمی کرد..من عادت کرده بودم اگه درد دل دارم همشو تو دفتر خاطراتم بنویسم...سنگ صبور من همون دفتر کهنه ای بود که هزار بار اشکام چکیده بودن رو کاغذاش ...من با 17 سال سن یه دختره کاملا افسرده بودم که به اولین کسی که بهم لبخند می زد به چشم یک فرشته نگاه می کردم...مینا و مریم دو قلو بودن و 5 سالشون بود...محمد 9 سالش بود...یه برادره بزرگتر هم داشتم به اسم میثم که ستاره سهیل بود..26 سالی داشت..هر از گاهی میامد خونه و دو روز تو خونه بود و قوز بالاقوز می شد واسمون بعدم یهو غیبش می زد و تا چند ماه پیداش نمی شد...دیگه عادت کرده بودیم بهش..دورادور شنیده بودیم با دوستاش تو یکی از شهرای اطراف مشغوله کارن ...قاچاق می کردن درآمد خوبی داشت خودش خیلی راضی بود و به کارش افتخار می کرد...اما چه فایده..چه فایده همه می دونستن فساد اخلاقی داره و اهل همه جور برنامه ای هم هست...اخلاقش هم که کاملا کپی بابام بود...وقتایی که می اومد خونه ما از ترسمون تو یه اتاق دیگه بودیمو فقط واسه شام و ناهار و صبحونه پیدامون میشد ...بابا خیلی بهش افتخار می کرد و می گفت میثم روی پایه خودش ایستاده و مستقله با اینکه میدونست میثم درآمدشو از کجا میاره اما به روی خودش نمی آورد و می گفت مردم شایعه کردن واسش...نمی فهمیدم مستقل از نظر بابا یعنی چی...بابام خودش تو آهنگری کار می کرد...صبح تا شب اون تو بود و شبم که میامد خونه با عربده و بد اخلاقی میامد...کسی هم جرات نداشت حرف بزنه چون بابا مرد خونه بود!!!...از همون بچگی یادم بود کتک خوردنها و دعواها و فحشها...اما مامان هیچ وقت قهر نکرده بود...شایدم جرات نداشت چون تو شهر ما قهر زن رو خیلی بد می دونستن می گفتن حتما کس بهتری رو پیدا کرده که با شوهرش قهره....شایدم خود مامان نخواسته بود قهر کنه...بالاخره اونم ماله همون شهر بود بزرگ شده همونجا بود...ما تو این شرایط بزرگ شده بودیم...طبیعی بود هممون سرخورده بودیم و شور و نشاط بچه هایی که می دویدن و بازی می کردن رو نداشته باشیم...مینا و مریم که بچه بودن و چیزی حالیشون نمی شد از این زندگی نکبتی که داشتیم...محمدم با بقیه همسن و سالاش فرق داشت از همین الان اخلاقش داشت می برد به میثم..بد اخلاق وعصبی بود و از مدرسه اش چپ و راست پیغام میومد که بچتون درس نمی خونه...بی انضباطه...بچه ها رو کتک می زنه...بی ادبه...هر بار مامان یه کتک مفصل بهش می زد و تهدیدش می کرد که به بابا میگه محمدم تا دو روز آدم میشد ولی روز سوم دوباره همون آش و همون کاسه...منم یه دخترگوشه گیرو افسرده بودم که یا در حال فکر کردن بودم یا در حال گریه...حوصله هیچ کس و نداشتم...هیچ دوستی هم نداشتم..می ترسیدم با کسی دوست بشم و از وضع خونه امون با خبر بشه و بدتر آبروم بره..به همون دفتر خاطراتم راضی بودم...اما جریانه بهرام...
بهرام یه پسر خوش قیافه بود که هیچی نداشت...فقط یه قیافه جذاب داشت و یه زبونه چرب ..اینو روزهای اول فهمیدم اما بازم وابسته اش شدم...روز اولی که بهرامو دیدمش موقعی بود که مریم مریض بود و چون مامان خودشم یه کم بیحال بود مونده بود تو خونه پیش مینا و محمد من مریمو برداشتم و رفتیم درمانگاه...بارون خیلی شدیدی می اومد یه چتر داشتیم که اونم بابا تو اون صبح بارونی که رفته بود سرکار با خودش برده بود.. با اینکه درمانگاه چهار تا کوچه باهامون فاصله داشت اما هنوز دو متر نرفته هر دومون خیس شده بودیم... چادرم کاملا خیس شده بود و چسبیده بود بهم محکم مریمو که بی حال بود بغل کرده بودم و می رفتم سمت درمانگاه ...تا سر کوچه رسیده بودم که دیدم دیگه بارون نمیاد...یه سایه افتاده بود روم...چی شد یهو ؟!!...شدت بارون اونقدر زیاد بود که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم قطرات بارون می خورد تو صورتم...اما حالا دیگه اونجوری نبود..بالا سرمو نگاه کردم دیدم چتره...گیج بودم..خواستم برگردم دیدم یه پسر خوش قیافه اومد کنارم و گفت این بچه انگار مریضه نه ؟ تو این بارون که بدترمیشه..خودتونم که خیس شدین...مریض میشید اینجوری..تا حالا کسی باهام اینجوری مهربون حرف نزده بود...تا حالا کسی اینقدر نگرانه مریض شدنم نشده بود...هر چند روحم خیلی وقت بود که مریضه...چترشو گرفته بود رو سر ما و خودش داشت خیس می شد...هم می ترسیدم باهاش هم کلام شم هم خجالت می کشیدم...می ترسیدم اگه کسی به بابام خبر بده یه آقای غریبه اینجوری داره با من راه میاد و واسم چتر گرفته منو بکشه...قدمامو تندتر کردمو گفتم ممنون...درمانگاه نزدیکه..اونم قدم تند کرد و گفت بچه رو بدید به من شما هم همراه من بیایید...گفتم نه ...مزاحم شما نمیشم...خودم..حرفمو قطع کرد و گفت الان که وقت تعارف نیست...بدین به من این طفله معصوم رو...سریع کاپشنش رو درآورد و بعدم مریمو از بغلم کشیدش بیرون...من بی اراده داشتم نگاش میکردم...انگار سحر شده بودم...سر مریمو گذاشت روی شونه اشو کاپشنه خودشم انداخت روش ...چتر و داد به منو گفت اینو بگیرید خیس نشید..بدونه اینکه منتظر حرف من باشه سریع حرکت کرد...منم راه افتادم دنبالش... یاد شبی افتادم که از خونه عموم بر می گشتیم..شب یلدا بود...ما آخر شب داشتیم برمی گشتیم خونه... مامان مریم و مینا رو بغل کرده بود منم محمد رو....با اینکه خودمم خیلی کوچیک بودم اما محمد رو بغل کرده بودم تا به مامان کمک کرده باشم...تو سنگها و کلوخا پام پیچ خورد و با محمد افتادم زمین..بابا و میثم جلوتر از ما راه می رفتن...بابا برگشت و بهم نگاه کرد گفت بی عرضه...راه رفتنم بلد نیستی بچه ؟ ... فقط نون خور اضافیه...پاشو ..پاشو تکون بده خودتو...خودم به زحمت از جام بلند شدم و محمدو که داشت گریه می کرد رو بغل کردمو دوباره راه افتادم...بابا هیچ وقت بچه هاشو بغل نمی کرد چون عار می دونست تا وقتی زن هست مرد بچه بغل کنه...اما حالا این غریبه چقدر مهربون مریمو بغل کرده بود و به سرعت می رفت به سمت درمانگاه...چقدر آدما با هم فرق دارن...اونقدر از این فکرا تو سرم بود که وقتی به خودم اومدم دیدم جلوی درمانگاهیم...پسر غریبه رفت تو منم رفتم دنبالش...شلوغ بود ...من و برد یه گوشه و گفت بشینید اینجا تا نوبتمون بشه...نشستم و بهش گفتم بدینش به من شما خسته شدین...لبخند زد و گفت من که با این چیزا خسته نمی شم...نگران بودم کسی از همسایه ما رو تو اون وضع ببینه..با اصرار مریمو از بغلش گرفتم...خودش فهمیده بود اصرارم واسه چیه...چیزی نگفت و رفت رو به روی ما ایستاد کنار دیوار..تازه فرصت کرده بودم نگاش کنم...این غریبه مهربون رو که نگرانه ما شده بود...قدش تقریبا بلند بود...اندامه لاغری داشت ولی موزون بود...پوست سبزه ای داشت و چشم و ابرو مشکی بود...چقدر صورتش به دلم نشست...مخصوصا نگاهه مهربونش که وقتی منو می دید لبخند می زد...از خجالت سرمو می انداختم پایین و با مریم حرف می زدم...نوبتمون که شد مریم و بغل کردم و راه افتادم...جلوی در ایستاده بود ...بهش گفتم شما بفرمایید..ممنون که کمکم کردید..لبخند زد و گفت من بیرون منتظرتونم...تعارف رو کنار بگذارید...ته قلبم دوست داشتم بازم صبر کنه با هم برگردیم..هر چند فکر بابا عذابم می داد و نگرانم کرده بود اما خودمو دلداری میدادم که مگه چی شده ؟ فقط کمکم کرده ..همین...هیچ طوری نمیشه...دکتر مریمو معاینه کرد و چند دقیقه بعد نسخشو گرفتم و اومدم بیرون ...ناخوداگاه چشمام دنبال اون غریبه می گشت...رفتم بیرون و دیدم نشسته کنار دیوار تا منو دید بلند شد و اومد جلو...گفت بچه رو بدید من تا دم خونتون میارم...ترسم دو برابر شده بود و پشیمون شده بودم از همراهیش...چشامم مرتب اطرافو نگاه می کرد..همه آدما غریبه بودن اما من بازم می ترسیدم..گفتم نه ممنون..خوب نیست اینقدر مزاحمه شما بشم..اینجا شهر کوچیکیه..ممکنه کسی ببینه و ناجور بشه..دستشو کشید روی سر مریمو نوازشش کرد... گفت اسمه من بهرامه...من بیشتر وقتم رو توی باغی که پشت درمانگاه می گذرونم هم اونجا کار می کنم هم تفریح ..خوشحال میشم بازم ببینمتون...ضربانه قلبم تند شده بود..خجالت و اضطرابم با هم قاطی شده بود..به سختی لبخند زدمو گفتم ممنون..خواستم برم که گفت اسمتونو نمی گید ؟...آهسته گفتم مهتاب..نگاهم افتاد توی چشماش...چقدر مهربون بود...شایدم من مهربون می دیدم..لبخند زد و گفت مهتاب..چه اسم قشنگی دارید..دیگه نتونستم صبر کنم...گفتم خدافظ..سریع راه افتادم سمت خونه..جوری می رفتم که انگار دارم از چیزی فرارمی کنم شاید داشتم از احساسی که تو وجودم بود فرار می کردم...احساسی که می گفت یکی هست که به تو محبت کنه...یکی هست که خوشحال میشه تو رو ببینه
...اونشب هیچ اتفاقی نیفتاد و کسی هم ما رو ندیده بود..به هر حال من کتکم رو می خوردم...اون شب یه سیلی واسه اینکه تنها مریمو برده بودم درمانگاه...
دو روز گذشته بود..نمی تونستم صبر کنم به هر بهانه ای دلم می خواست برم تو اون باغ و بهرام رو ببینم..باغ انگور بود چند باری دیده بودمش...صاحبش رو نمی شناختم ..بعد از ظهر یه روز خنک بود که دیگه طاقتم تموم شده بود...به مامانم گفتم میرم واسه شام یه کم خرید کنم..گفت نمی خواد میثم از مدرسه بیاد میره دوباره بابات شب می فهمه قشقرق راه میفته...گفتم مامان اگه تو نگی اون از کجا می فهمه..پوسیدم تو این خونه..بذار برم یه هوایی بخورم...دودل بود نگام کرد و گفت خب از اول بگو می خوام برم هوا بخورم... زود بیا من حوصله داد و فریاد باباتو ندارم..گفتم باشه همین جاهام..خونه ما اطرافش سرسبز بود..مامانم فکر می کرد من تو همون باغچه و باغهای خونمونم...مانتو و روسریمو پوشیدم و چادرمم انداختم رو سرم.. اولین بار بود همچین کاری می کردم به شدت می ترسیدم اما می خواستم اون آدمی رو که این احساس خوب رو در من بوجود آورده بود دوباره ببینم..تا نزدیکه باغ رسیده بودم...باد ملایمی می اومد..چادرمو سفت گرفته بودم و مرتب دور و ورمو نگاه می کردم که کسی نباشه...از یه طرفه باغ صدای حرف زدن چند نفر میومد...از جهت مخالفش رفتم جلوتر..کسی نبود..نمی تونستم داخله باغ بشم میترسیدم صاحبش اونجا باشه...خواستم برگردم که صداشو شنیدم..سلام مهتاب...پشت سرم بود با یه سبد پره انگور...سرمو انداختم پایین گفتم سلام...
اولین دیداره من و بهرام اون روز شروع شد..نیم ساعت پیشش بودم اینقدر ازم تعریف می کرد و قشنگ حرف می زد که دلم می خواست می تونستم همونجا بمونم اون تاصبح باهام حرف بزنه...می گفت من دختر قشنگی هستم همه اینو میدونن و دوست دارن من همسرشون بشم...می گفت از من خوشش میاد...من خجالت زده بودم و ذوق زده به حرفاش گوش می دادم...تمامه مدت سرم پایین بود ولی سنگینی نگاهش رو روی صورتم حس می کردم...اصلا نفهمیدم اون نیم ساعت چه جوری گذشت اما بهرام ازم خواهش می کرد که بازم برم دیدنش...من بهش گفتم می ترسم اما اون گفت اینجا یه جای امن سراغ داره..من نباید از چیزی بترسم چون دیگه بزرگ شدم...برای اولین بار بود که کسی اینجوری از من تعریف می کرد احساس خوشایندی بهم دست داده بود از اینکه یه پسر اینجوری ازم تعریف می کنه
قرارهای ما از همون روز شروع شد..همون روز وقتی برگشتم خونه قلبم می گفت عاشقه بهرام شدم...حرفاش می اومد تو ذهنم و قند تو دلم آب می شد..تا چند روز اول همه چی خوب بود و روحیه ام خیلی خوب شده بود هر روز به یه بهانه ای می رفتم تو باغ و اونم منو می برد تو آلاچیقی که انتهای باغشون بود حالا فهمیده بود باغ ماله بابای بهرام...بهرام تک پسر یه خونواده معمولی بود..اما مدته زیادی نگذشت که من متوجه نگاههای هیز بهرام شدم..اون چشمای مهربون حالا به یه شکل دیگه بهم نگاه می کرد..بهرام از من چیزایی می خواست که من نمی فهمیدم برای چی باید قبولشون کنم...اما اون می گفت ما همدیگرو دوست دارم پس طبیعیه که از این کارا بکنیم...تازه من به زودی میام خواستگاریت..بهرام خیلی خوب به من نزدیک شده بود و منم که تشنه محبت بودم خیلی سریع بهش وابسته شده بودم و اگه یه روز نمی دیدمش می مردم...خوب فهمیده بودم که اون از من چی میخواد اما بازم دوسش داشتم چون محبتش منو از لحاظ روحی ارضا می کرد هر چند این محبت واسه نرم کردنه من باشه..اینش مهم نبود واسم مهم این بود که بهم محبت می کرد و باهام مهربون بود...دوسش داشتم..برای همین اون موفق شد با من رابطه آزادتری برقرار کنه...دفعات اول فقط لبامو می بوسید ومیخوردشون..اما بعدش می گفت مانتوتو دربیار با سینه هام ور می رفت...احساس پوچی بهم دست داده بود اما هر بار بهرام با حرفای قشنگش منو رام می کرد..از کارای بهرام هیچ حسی بهم دست نمی داد..ولی اون لذت می برد..اینو از صورت قرمز و نفسهای تندش می فهمیدم..دفعه اولی که بابام فهمید موقعی بود که اصغرآقا دوست بابام رو دیدم...داشتم از باغ می رفتم بیرون که منو دید و فرداش که بابام رو دیده بود بهش گفته بود...چنان کتکی خوردم که تا دو روز نمی تونستم غذا بخورم..تمام فک و دندونام درد می کرد...اما من حریص تر شدم و بازم با بهرام رابطه داشتم ..بابام که دیگه محمد رو کرده بود جاسوسه من بازم خبر دار شد که من میرم تو اون باغ...بدتر این بود که اینبار فهمیده بود من با بهرام دوست شدم...بد بختیم از اونجا شروع شد..واسه همین منو بعد از یه کتکه حسابی از خونه انداخت بیرون... غیر از خونه مادربزرگم هیچ جا رو نداشتم...همه همسایه ها فهمیده بودن موضوع چیه...بابام با اون کتک زدنشو و بیرون کردنه من از خونه بیشتر آبرومو برده بود...همه منو به چشم یه هرزه نگاه می کردن که آبروی خونواده اش رو برده..تا 10 روز جرات نداشتم نزدیکه خونمون آفتابی بشم فقط مامانم یواشکی میامد دیدنم...بابا حسابی محمد رو شیر کرده بود..مامانم واسه اینکه محمد نتونه تعقیبش کنه بچه ها رو می ذاشت پیششو میامد منو میدید و 10 دقیقه ای بر می گشت...مادربزرگمم از من خوشش نمیامد می گفت اگه دختر خوبی بودی بابات نمی انداختت بیرون...معلومه یه دسته گلی به آب دادی..هیچ کس نبود بپرسه آخه دردت چیه ..بابام به مادربزرگم سپرده بود اجازه نده من پامو از در یه وجب ببرم بیرون ..اگه به خاطره آبروی خودش نبود دیگه هیچ وقت منو راه نمی داد خونه..اینقدر مادربزرگم غر زد و مامانم با بابام حرف زد تا راضی شد من برگردم خونه اما قسم خورده بود اگه یه حرف اضافی بزنم سرمو ببره...اصلا ازش بعید نبود..همون روز اولی که برگشتم خونه فهمیدم دیگه اون مهتابه قبل نیستم..حالا دیگه اگه یه کلمه اضافی حرف می زدم بابام خرخرمو می جوید..اصلا دیگه از من خوشش نمیامد و بهانه بهتری داشت واسه کتک زدنم..هر بار که بهم می گفت ولگرده هرزه بیشتر از اینکه برگشتم خونه پشیمون می شدم...هیچ ارزشی تو خونه نداشتم مامانم با اینکه یه کم هوامو داشت اما همون دید بابا رو بهم داشت تنها امیدمم انگار از دست داده بودم.. خیلی وقت بود بهرامو ندیده بودم بابا واسه اینکه بیشتر گندش درنیاد جرات نکرده بود بره سراغه بهرام اینا من تو خونه یه کلفت تمام عیار شده بودم که جرات کوچیکترین اعتراض نداشتم..چون فورا بهم می گفتن لیاقتت همینه..بازم تحمل می کردم ارتباطم با بهرام قطع شده بود دلم واسش خیلی تنگ شده بود یاد حرفای قشنگش می افتادم و نمی دونستم گریه کنم یا بخندم..می فهمیدم کاری که کردم اشتباه بوده می فهمیدم نباید به بهرام اجازه دست درازی بدم اما من فقط واسه محبتی که بهم می کرد تسلمیش شده بودم...فقط واسه اینکه اون تنها کسی بود که بهم هدیه می داد...تنها کسی بود که می گفت منو دوست داره...تنها کسی بود که وقتی ناراحت بودم می پرسید چی شده ؟! اینم می دونستم که واسه دله خودش و به خاطر هدفهای خودشه اما بازم واسم خوشایند بود...تا یه ماه بهانه کتک خوردنم همین بهرام بود...از خونه تکون نمی خوردم چون بابا گفته بود اگه پامو ازدر بذارم بیرون آتیشم می زنه...از ترسم جرات نمی کردم برم تو حیاط...بازم تحمل می کردم نمی دونم چرا شاید چون کاری غیر از این نمیتونستم بکنم..اما تحمل منم حدی داشت..
یه شب بابا اعصابش طبق معمول خورد بود و هیچ کس جرات نمی کرد باهاش حرف بزنه من داشتم سفره شام رو پهن می کردم مامان داشت غذا می کشید رفتم تو آشپزخونه دیس غذا رو از مامان گرفتم داشتم میامدم بیرون از آشپزخونه که مریم و مینا داشتن بازی می کردن مریم عروسکشو پرت کرد طرفه مینا ...مینا بلند شد بگیردش منم واسه اینکه به مینا نخورم خودمو سریع کشیدم کنار که دستم خورد به دیوار پشت سرمو دیس غذا از دستم افتاد زمین ...خودم حدس زدم الان چه اتفاقی می افته..مامان وحشتزده اومد و گفت چی کار کردی ؟...برو جارو رو بیار...از ترسم سرمو بلند نمی کردم بابا فریاد کشید مگه کوری ؟ ...پس اون چشای صاب مرده رو خدا واسه چی بهت داده ؟ واسه اینکه بری تو اون باغ ؟ واسه اینکه هرزه گری کنی ؟.. جرات حرف زدن نداشتم...با بغض گفتم از دستم افتاد...بابا دوباره گفت خفه شو...از دستم افتاد!!! مخصوصا انداختیش که منو عصبانی کنی...پدرتو درمیارم...دست و پا چلفتی..آبرومو بردی..همه منو با انگشت نشون میدن بهم..نمی تونم سرمو بلند کنم..با صدایی لرزون که انگار مال من نبود گفتم خودتون باعث شدید...که ای کاش نمی گفتم...چون بابا منتظر بود من چیزی بگم تا دوباره بیفته به جونم..حمله کرد بهم و با کمربندش افتاد به جونم..اینقدر متنفر شده بودم ازش که دیگه دردی حس نمی کردم..مامانم اومد جلو ولی بابام هلش داد و مامانم خورد زمین..مریم و مینا بلند گریه می کردن ...محمد یه گوشه نشسته بود و با ترس به من نگاه می کرد....بابا می زد و حرفهای رکیکشو نثارم می کرد..زیر همون کمربندش قسم خوردم که واسه همیشه برم تا دیگه مایه آبروریزیش نباشم...همسایه ها که به این برنامه هر شب خونه ما عادت داشتن..چند شبی بود که من سوژه خوبی شده بودم هم واسه بابام هم واسه همسایه ها که همشون جمع شن تو پشت بوم و منو نگاه کنن...از همه چی خسته بود..تحملم ته کشیده بود..چقدر کتک چقدر فحش...تا کی می خواست ادامه پیدا کنه...به چه دلخوشی باید تحمل می کردم...کتک خوردنم که تموم شد بابا منو انداخت تو حیاط و گفت همونجا بتمرگ ریختتو نبینم...همه جام درد می کرد و تو دهنم پر خون بود..هیچکس جرات نداشت بهم نزدیک شه و کمکم کنه...حتی مامانم ..تا دو ساعت اونجا افتاده بودم و نمی تونستم تکون بخورم...تا چراغهای اتاق خاموش شد و فهمیدم خوابیدن...با زحمت خودمو کشوندم تو و بی سرو صدا دررو باز کردم رفتم تو اتاقی که بچه ها می خوابیدن...فرصت زیادی واسه جمع کردنه لباس نداشتم ..یه کیف کوچیک داشتم که هر چی لازم بود چپوندم اون تو یه کمی پول توش داشتم..مانتومو انداختم رو دستمو یه روسری هم برداشتم...کفشامو برداشتمو و بی سر و صدا اتاق رو ترک کردم..
ادامه دارد....

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#36 | Posted: 13 Jul 2010 08:45
میهمان

ماه عسل ايراني در دوبي

شراره کاف و فرزاد س در پاييز سال هزار و سيصدو هشتاد بعد از يک دوره ارتباط شورانگيز عاشقانه ازدواج مي کنند .
شراره بيست و يک سال دارد با ابروان باريک و هلالي و چشمان مشکي و درشت .
فرزاد براي زندگي آينده خود نقشه هاي فراواني کشيده است .
روزهايي پر از خوشبختي و لبخندهاي معصومانه شراره در ذهن فرزاد نويد بخش يک زندگي شاد است .
زندگي عاشقانه و بدور از تمام فاکتور هاي منفي آغاز مي شود .
فرزاد براي گذران ماه عسل دوبي را پيشنهاد مي کند و شراره شادمانه مي پذيرد .
000
سردر هتل پنج ستاره دارد .
شراره براي قدم زدن به تنهايي از هتل بيرون مي رود .
فرزاد به علت سردرد در اتاق هتل مي ماند .
شراره با يک زن ميانسال آشنا مي شود.
زن شراره را به يک نوشيدني دعوت مي کند .
کافه مجلل و مملو از دود و آدم هاي لوکس است .
يک ميز از قبل براي زن ميانسال مهربان رزو شده است .
نگاه خيره يک مرد عرب از چند ميز آن طرف تر روي زن و شراره پابت مي شود .
زن نوشيدني را سفارش مي دهد و به شراره لبخند مي زند .
شراره دچار دلشوره مي شود .
زن به پيشخدمت لبخند معني داري مي زند .
نوشيدني نوشيده ميشود .
شراره احساس ضعف و تهوع مي کند .
چشمان مرد عرب برق مي زند .
زن زير بازوان شراره را مي گيرد و او را به سالن پشت کافه مي برد .
مرد عرب از جاي خود بلند مي شود و به راندده خود اشاره مي کند .
شراره گيج و خواب آلود به داخل يک ماشين مرسدس هدايت مي شود .
ماشين با سرعت به سمت شمال غربي شهر حرکت مي کند .
چند برگ اسکناس بين مرد عرب و زن ميانسال مهربان رد و بدل مي شود .
صداي موزيک در کافه طنين انداز ميشود و چند زن مست مي رقصند .
زنان ايراني براي مردهاي عرب .
ماشين وارد پارکينگ خانه اي مجلل مي شود .
شراره همچنان نيمه هوشيار در صندلي عقب ماشين دراز کشيده است .
دو زن يکي عرب و ديگري اندونزيايي شراره را از ماشين خارج و به سمت ساختمان مي برند .
نماي يک اتاق ...
زنان غريبه لباسهاي شراره را با يک دست لباس نيمه عريان زنان رقاص عربي عوض مي کنند .
شراره کم کم به خود مي آيد .
فرزاد در هتل نگران منتظر و دلواپس است .
يکي از زنان غريبه يک ليوان شربت از نوع خاص را به زور در دهان شراره مي ريزد .
شراره تقلا مي کند و يکي از زنان مي خندد .
شراره سست مي شود و دو زن او را آرام به اتاق مجللي که يک تخت خواب بزرگ با پرده هاي تور دوزي شده دارد مي برند .
دو زن شراره را روي تخت که با پارچه از حرير سفيد پوشانده شده مي خوابانند .
.....
مرد سيه چرده و تنومند عرب وارد خانه مي شود .
مرد مست است .
هوا نسبتا تاريک شده است .
مرد عرب با تازيانه به صورت کنيز عرب مي زند و با گامهاي بلند به سمت اتاق شبانه خود و طعمه ايراني اش حرکت مي کند .
...
فرزاد نگران در شهر به دنبال گمشده خود مي گردد .
بغض در گلوي فرزاد گره خورده است .
فرزاد ديوانه وار عشق گمشده اش را جستجو مي کند .
...
مرد عرب با چشمان از حدقه بيرون زده به اندام نيمه لخت شراره مي نگرد .
دستار خود را بر زمين مي اندازد و شراب مي طلبد .
پيمانه را يک جرعه سر مي کشد و آلت برانگيخته خود را نوازش مي کند .
شراره گيج و نيمه هوشيار روي تخت به شهواني ترين حالات خوابانده شده است .
عرب لباس از تن بيرون مي کند .
به سمت تخت مي رود و آرام بر ساق هاي لخت شراره دست مي کشد .
- انتم جميل يا حبيبي ...
دندان هاي زرد مرد عرب از پشت خنده کريه اش نمايان مي شود .
دست مرد عرب از ساق هاي شراره بالا مي رود و از زير لباس ران و باسن او را لمس مي کند .
مرد عرب به روي تخت مي رود و بر لبان پر طراوت شراره بوسه مي زند .
بوي عرق و شراب بيني شراره را مي ازارد .
اسم فرزاد بر لبان شراره مي خشکد .
عرب لباس شراره را به ارامي از تن به بيرون مي کشد .
اندام جوان و برجسته شراره آتش شهوت و خوي وحشي گري عرب را تيز تر و تيز تر مي کند .
مرد عرب با چند سيلي آرام سعي مي کند شراره را کاملا به هوش بياورد .
براي او بازي و کسب لذت از جسم بي تحرک لذتي در بر ندارد .
شراره اسم فرزاد را تکرار مي کند و با چشمان معصومش گيج و مبهوت صورت زشت مرد عرب را نزديک صورتش مي بيند .
عرب پستان هاي شراره را در مشت مي فشارد و زير لب واژه هاي رکيک مي گويد .
دست مرد عرب از روي شکم شراره مي لغزد و و در ميان پاي او توقف مي کند .
شراره تقلا مي کند ولي دست زبر و قوي مرد عرب محکم اندام او را در هم مي فشارد .
مرد عرب تن خود را به روي شراره مي اندازد .
و با لبان پهن و کلفت خود گردن سفيد شراره را مي بوسد .
شراره احساس خفگي مي کند ولي يارايي براي نجات خود ندارد .
مرد عرب نفس نفس مي زند و وحشيانه آلت خود را در مهبل شراره مي لغزاند .
صداي جيغ کوتاه شراره لبخند رضايت عرب را به همراه مي آورد .
مرد عرب وحشيانه تقلا مي کند و اندام دختر ايراني , شراره , در زير توده گوشت سياه و متعفن مچاله مي شود .
مرد عرب عقده هاي تمام نشدني نفرتش از عجم را در زجر دادن شراره باز شده مي بيند و با ضربات محکم دستانش بر ران هاي شراره سعي در شکنجه او دارد .چشمان شراره به سفيدي مي گرايد و نفس هايش منقطع مي شود .
عرب تکان هاي بدنش را تشديد مي کند و رکيک ترين واژه ها را نثار دختر ايران مي کند .
آب دهان عرب بر صورت شراره مي ريزد .
و اندام سياهش پس از چند تکان وحشيانه به روي تن شراره مي افتد .
نفس عميق رضايت از گلوي مرد عرب همراه با بوي گند کثافاتش خارج مي شود .
مرد عرب مي خندد و با دست بر باسن شراره مي زند .
صداي نعره مرد عرب که شراب مي طلبد فضاي اتاق را آلوده تر مي کند و تا صبح شش مرحله ديگر شراره ناخواسته تسليم شهوت سيري ناپذير مرد عرب مي گردد
فرزاد تا صبح در کوچه ها پرسه مي زند و اشک مي ريزد .
و اندام دستمالي شده شراره صبح روز بعد به حرمسراي مرد عرب تبعيد مي شود .
و اينچنين ماه عسل ايراني در دوبي تمام مي شود
     
#37 | Posted: 14 Jul 2010 19:23
میهمان

من زهره هستم 19 ساله ام 2 سالی است که متاهل شدم ولی از همون اول هم شوهرمو دوست نداشتم شوهرم توی نانوایی کار میکنه یک آدم کاملا بی احساس و فقط دنبال پول. هیچ وقت من طعم واقعی عشق و سکس را نچشیده بودم چون اون فقط بعضی شبا اون هم خسته و بی حوصله توی رختخواب به زور کیرشو نیمه راست میکرد و فقط چند ثانیه کوتاه بدون مقدمه کارشو میکرد و میخوابید ورفع تکلیف میکرد برای همین من همش چشمم دنبال مردای دیگه بود هر کی نگاهم میکرد بهش راه میدادم شوهرم با پسر صاحب کارش خیلی صمیمی بود حتی به اونجا رسید که پسره رو میفرستاد خونه دنبال من تا با ماشینش منو برای خرید یا کارهای دیگه ببره.اون پسره هم یعنی علی19 ساله است از همون اول به من یه جور دیگه نگاه میکرد من هم باهاش خیلی خوب برخورد کردم خیلی شیطون بود معلوم بود از اون پسراییه که خواب و خوراک واسه دخترا نزاشته قد بلند و هیکلی طوری که منو با یه دستش می تونست بلند کنه یه روز که واسه خرید منو برده بود بالاخره حرف دلشو زد گفت می خوام به یک چیز اعتراف کنم گفتم چی گفت تو خیلی خوشگلی منم خودمو جمع و جور کردم اخمامو کشیدم تو هم. گفت حیف که شوهر داری وگرنه … گفتم وگر نه چی ؟ گفت هیچی خیلی دلم میخواد ببوسمت چون خیلی دوستت دارم هیچی نگفتم و اون روز گذشت تا اینکه یه روز که واسه ناهار اومده بود با شوهرم خونه من خیلی بهش نیگاه کردم و بهش لبخند زدم .تو یک فرصت که شوهرم رفت دستشوئی اومد تو آشپزخونه منو از پشت گرفت و یه بوسه محکم از لبم گرفت و گفت خیلی با حالی . می خواستم جیغ بزنم ولی جلوی خودمو گرفتم احساس لب مردونش رو لبام یک حس خوبی بهم داد که تا الان تجربه نکرده بودم.وقتی دوباره میخواستم برم تو اتاق که شوهرم با علی نشسته بود می ترسیدم و خجالت می کشیدم اون شب تا صبح به فکرش بودم شب بعدیش واسه اینکه دوباره ببینمش به شوهرم گفتم فردا میخوام برم دکترساعت 10 نوبت دارم .گفت علی رو میفرستم بیاد دنبالت گفتم اون بیچاره چه گناهی داره تازه فردا من یکی دو ساعتی کارم طول میکشه اون هم ممکنه از کارش بیافته. گفت نه تو کاریت نباشه اون با مرام تر از این حرفاست. تو دلم گفتم اره جون ننت اگه بدونی…فرداش علی اومد دنبالم. تو ماشین بهم گفت دستت درد نکنه از اینکه منو به آرزوم رسوندی گفتم چی گفت بوسه از لبات. من رفتم دکتر در حالی که همه حواسم به اون بود که بیرون منتظرم بود وقتی از مطب اومدم بیرون به علی گفتم چند دقیقه صبر کنه تا من آمپولمو بزنم بهم گفت ولش کن بیا بریم من خودم بلدم. اولش فکر کردم شوخی میکنه ولی دیدیم خیلی جدیه. دلو به دریا زدم و رفتیم خونه. گفت کو اون آمپولت بهش نشون دادم گفت خوب بخواب تا بزنم ضربان قلبم تندوتند میزد گفتم بزار من الکل بیارم الکلو آوردم و رو تخت خوابیدم اون هم رو تخت بالا سرم نشست دامن و شرتمو یه کم دادم پایین با پرروئی گفت بده پائین تر یه ذره دیگه دادم پاین تر. بعد گفت اصلا ولش کن دامنو کلا بده بالا بعد خودش دامنو کلا داد بالا پاهای لخت من همش دیده شد گفتم عوضی چه کار میکنی_ گفت آروم باش می خوام آمپولتو بزنم اصلا اگه می خوای نزنم بعد آروم شدم یواشکی گفت وای چه کونی چی میکنه وحید دستشم رو باسنم کشید گفتم چی گفتی گفت هیچی اندامت خیلی قشنگه. می دونستم که امروز همون روزیست که….امپولو زد و با دستای بزرگش باسنمو مالوند منم سرم رو به زمین بود و هیچی نگفتم یواش یواش پر رو تر شد و جفت دستاشو رو باسنم گذاشت و با حالت خاصی می مالوند شهوت سر تا پای وجود منو گرفته بود شرتمو از پام در آورد باز هیچی نگفتم باسنمو غرق بوسه های ریز کرد زبونشو رو کسم و روی سوراخ کونم میکشید منو بلند کرد و بالا تنه ام را هم لخت کرد من لخت لخت بودم خودش هم لخت شد.با دیدن کیرش وحشت زده شدم سینه هامو خورد بعد لباش رو رو لبام گذاشت و اونقدر خورد که من هم باهاش همراهی کردم محکم بغلش کردم و زبونمون تو دهن هم بود بعد ازم پرسید منو دوست داری ؟سرمو به علامت آره بالا آوردم. گفت پس هر چقدر درد کشیدی به خاطر من تحمل کن سرشو گذاشت لای پام و کسمو خورد آه ونالم بی اختیار شروع شد با دستام سرشو فشار میدادم هی میگفتم علی یواش تر اون هم هی می گفت جووون چقدر خوش مزس. همزمان انگشتش هم کرد تو کسم و میچرخوند آب از کسم راه افتاد. منو بغل کرد عین اینکه یه بچه کوچیک رو بلند کرده و دو تا بالش گذاشت زیر شکمم و منو خوابوند رو تخت خودش آمد روی من نشست و سر کیر بزرگشو مدام به کسم میمالوند دیوونه شده بودم خودمو به عقب حل میدادم تا کیرش بره تو ولی اون صبرش خیلی زیاد بود همین موقع موبایلش زنگ خورد وحید شوهرم بود پرسید چی شد؟ علی گفت هیچی تازه سرم بهش وصل کردن تو در مانگاهیم. گوشی رو قطع کرد واومد روم بالاخره فرو کرد و فشار دادنش همانا جیغ زدن من هم همانا ولی ول کن نبود مدام فشارو بیشتر میکرد از ته دل جیغ می زدم جیغ که نه فریاد می کشیدم ولی ازش نمی خواستم در بیاره چون می خواستم دردو تحمل کنم .چند بار در آورد و دوباره گذاشت وبا هر فرو کردنش یه داد بلند میکشیدم باور کنید اشک از چشم اومده بود ولی تحمل میکردم صورتم از اشک خیس بود بعد از مدتی دردش کم شد و تلمبه میزد دوباره حشری شده بودم توی نیم ساعتی که تو کسم بود 2 بار ارگاسم شدم همزمان با کردن کسم دو انگشتش تو کونم میچرخوند بعد از کسم کشید بیرون و کیرش که به اندازه همه باسنم بود را با دست گرفت و چند تا ضربه رو باسنم با کیرش زد یه تف گنده رو کونم انداخت و سر کیرشو کرد تو کونم عجیب بود سرش که رفت درد نداشت ولی وقتی بیشتر کرد تو دادم در اومد هر چند نایی برای داد زدن نمونده بود منو بغل کرد و برد جلوی میز آرایش دستام رو میز و پاهام رو زمین کیرشو فرو کرد عقبم این بار دردش کمتر بود و قسمت بیشتری از کیرش داخل رفت تلمبه زد و در اورد کونمو رو به آینه کرد تا دسته گلشو ببینم یه سوراخ گنده و سرخ منو گذاشت رو میز و به پهلو خوابوند پاهامو روی هم گذاشت و خودش از پایین کیرشو کرد تو کسم و با دستاش سینه هامو میمالید تلمبه تند تر شد و نعره علی یک دفعه بلند شد و من هم با نعره علی بدنم لرزید و کاملا ارضا شدم و اولین بار ارگاسم کامل را تجربه کردم وقتی رفتم حموم نزدیک نصف لیوان از کسم منی علی بیرون اومد!الان 2 ماه از موضوع گذشته و ما بار ها با هم سکس داشتیم ولی هیچ وقت به سکس اول نمیرسه با اینکه هر بار ارضائ کامل شدم. وحید شوهرم هم از موضوع بو برده ولی چون ضعف داره هیچی نمی گه. یک بار ازم پرسید می خوام طلاقت بدم گفتم چرا گفت چون منو تو رابطه خوبی نداریم و… من که علی بهم گفته بود که تا 10 -15 سال دیگه نمی خواد ازدواج کنه و از طرفی هیچ وقت تشنه سکس نمیموندم به وحید گفتم نه من از همین اوضاع راضی ام فقط میخوام یک کم آزاد تر باشم گفت مگه از این آزادتر هم میشه؟! گفت هر کاری می خوای بکن ولی کاری نکن که آبروی من بره چون اون وقت مجبورم طلاقت بدم وحید از وقتی بو برده دیگه علی رو نمیاره خونه و حتی هفته ای یک بار هم حد اقل احتیاج خودشو تو رختخواب بر طرف نمی کنه علی هم قول داده تا هر وقت من بخوام مال من باشه هر چند می دونم اون با چند نفر دیگه هم هست ولی همین که به زبون میگه فقط مال منه کافیه !
     
#38 | Posted: 22 Jul 2010 06:57
میهمان

پنج سال ازازدواج من و مینا می گذشت.موقع ازدواج من 24ساله و مینا 20 سالش بودو در این مدت زندگی جنسی خوبی داشتیم.از سه سال پیش ما مقیم آمریکا شدیم. مینا از یک خانواده کاملا سنتی بود.و اغلب اوقات موقع بیرون رفتن مانتو روسری می پوشید.تو خونه هم وقتی دوست یا آشنایی می اومد از این خصلت لباس پوشیدن دست بر نمی داشت.بعد ازمهاجرت به آمریکا و دیدن آزادی که در آن کشور مردم از ان لذت می برن منم سعی کردم که یه جوری خودمو مشغول کنم وشروع کردم به وب گردی و جستجو در سایتهای سکسی.کارم به جایی رسید که به مینا پیشنهاد دادم که بیا و بذار ازت چند تا عکس بگیرم و بذاریم تو یکی از این سایتها.اصرار از من و پاسخ منفی دادن از مینا .اما خب یه چیز خوبی که رخ داده بود این بود که وقتی سکس می کردیم و از مینا می خواستم عکس لختش را تو سایتی بذارم سریع کسش خیس می شد.فهمیدم که مینا هم بهد از این همه مدت بدش نمی یاد که مردهای دیگه بدن برهنه اش را ببینند.بالاخره یک روز تصمیم گرفتم که برای رسیدن به هدفم حساب شده عمل کنم.سالگرد ازدواجمون نزدیک بود.به مینا گفتم نظرت چیه چند روزی بریم مسافرت با کشتی روی دریای کارائیب.اون خیلی خوشحال شد و من هم دست بکار رزرو هتل در جمهوری دومنیکن شدم.هتلی را انتخاب کردم که زنان و مردان بصورت برهنه و نیمه برهنه رفت و آمد می کردند
خلاصه هرچه به تاريخ مسافرت نزديک مي شديم هيجان من هم بيشتر مي شد وهرروز به مينا سفارش مي کرم که وقتي مي خواهيم بريم سعي کن اين مانتو واين جورچيزها را نياري که اونجا خيلي ضايع است.البته اولش قبول نمي کرد ولي وقتيي بهش گفتم آخه کي اونجا ما رو مي شناسه که تو نگراني نکنه تورا ببينه.بالاخره قانع شد .وقي خيالم از بابت مينا راحت شد يه روز توراه برگشت به خونه به يکي ازفروشگاههاي فروش لبس رفتم و چند تا مايو واسه مينا خريدم.وقتي مينا اونا رو ديد گفت:مگه مخت تکون خورده مرد من عمرا اينا رو بپوشم.
گفتم:خانم نکنه وسط خلق الله ميخوايين با مانتو شلوار تشريف ببرين دريا.مينا واسه يه بار هم که شده بذار حس کنيم که اونجوري که دلمون مي خواد بگرديم.خلاصه سرتونو درد نيارم بالاخره وقت سفر رسيدو ما بعد ار يک پروازه پنج ساعته به مقصد رسيديم .فاصله فرودگاه تا هتل هم حدودا نيم ساعت با تاکسي طول کشيد.بعد از اين که وارد اتاقمون شديم به مينا گفتم بيا يه سري به اطراف بزنيم ببينيم اوضاع از چه قراره.وقتي کنار ساحل راه مي رفتيم شگفتي,نگراني وحيرتي رو که مينا از ديدن زنهاي نيمه عريان و با لياس شنا به دچار شده بود نمايان بود.من از فرصت استفاده کردم و گفتم ببين اصلا کسي کار به کسي داره.گفتم اينقدر آدم اينجا ريخته که سگ صاحابش رو نمي شناسه.با اين حرف من چهره مينا آروم تر شد.وقتي به اتاقمون برگشتيم به مينا گفتم ديدي کسي به کسي نبود.خب حالا چرا تولباس راحتر نمي پوشي.مينا از بين اون لباسها يه شورت تا بالاي زانو ويه تي شرت پوشيد ودوباره به کنارساحل بازگشتيم.البته ناگفته نماند درکوله پشتي کوچکي که فراهم کرده بودم يه شرت وکرست واسش گذاشتم.با اينکه مينا لباسهاي معمولي پوشيده بود اما نگاههاي هيز مردان برروي بدنش محسوس يود.حس کردم که مينا داره به من نگاه مي کنه تا ببينه من چي مگم.منم که ازخدا خواسته خودم رو زدم به نفهمي.همينطور که کنار ساحل راه مي رفتيم واسه اين که مينا آسوده تر بشه يه جاي خلوتي رو پيدا کردم وبه مينا گفتم بيا اينجا حوله هامونو پهن کنيم.جاتون خالي چاهي و بيسکويت را که با خودمون آورده بوديم خورديم.مينا خيلي خوشحال بود .به مبنا گفتم نظرت چيه که تني به آب بزنيم.
مينا گفت:آخه علي آقاي پرفسور مگه من با خودم لباس شنا آوردم که اين حرف را مي زني.
من گفتم:عزيزم فکرش رو کردم اينهاش اينم شرت وکرست شناي تو همسر گلم.
گفت:علي آخه من چطوري اينو بپوشم.انگار که اصلا چيزي نپوشيدم.
گفتم:عزيزم واسه همينه که من اين جاي دنج را انتخاب کردم که کسي زياد مزاحم ما نشه.
مينا يه خورده به دور و بر خودش نگاه کردوگفت:امان از دست تو.
خلاصه مينا پاشد ورفت تو کيوسک رختکن کنار ساحل ولباسش را عوض کرد.
وقتي اومد کنار من صورتش گل انداخته بود ولي من با کمي شوخي وآب پاشي به سر و صورتش سعي کردم که محيط را واسش راحتتر کنم.
کم کم برتعداد جمعيت کنار ساحل افزوده شد وبدنبال آن تعداد زنان نيمه لخت(سينه لخت)وکاملا برهنه نيز در اطراف رفت و آمد مي کردند.
مينا وقتي اينا رو ديد از اون حالت ترس توام با خجالت خارج شده بودوخيلي راحت دست در دست هم در آب راه مي رفتيم.وفتي ازکنار مردان کنار ساحل ي گذشتيم يک لحظه نگاه سنگين اونا را بر روي شايد تنها زن غير سفيدپوست حس مي کردم.
خلاصه روزهاي بعد مينا در پوشيدن بکيني خيلي راحت تر بودوبا زنان و مرداني که در کنار ساحل بودند به راحتي و بدون هيچ خجالتي صحبت مي کرد.در اين بين دوتا جوان بريتانيايي بودند که وقتي فهميدند که ماايراني هستيم خيلي خوشحال شدند چون قبلا تو يه شرکت انگليسي تو تهران کار مي کردند ودر ضمن بيغيرتا با اينکه چند سالي بود که از ايران رفته بودند ولي خب فارسي را خوب حرف مي زدند.آشنايي با اونا ما را ياد وطن انداخت.درروز چهارم بعد از شنا کنار ساحل درازکشيده بوديم و داشتيم حمام آفتاب مي گرفتيم و مينا هم روي شکمش خوبيده بود و کون گردو قلمبه اش را درمعرض ديد شناگران قرار داده بود.
مينا بهم گفت:يه خورده کرم ضدآفتاب به کمرم بمال که پوستم نسوزه.منم ازخدا خواسته سگک کرستش را باز کردم که راحتتر بتونم کمرش را روغن مالي کنم وقتي کارم تمام شد مينا گفت:خب حلا کرستم را ببند.گفتم بابا ول کن کرست ميخوايي چکاربذار اين هلوهات يه کم آفتاب بخورن.
مينا با دلخوري گفت:تورا خدا نه زشته يکي مي بينه.
گفتم:کي مبينه آخه.
گفت:اون دوتا جوان انگليسي.
گفتم:اونا که الان دو روزه که پيداشون نيست,معلوم نيست شايد برگشته باشن.راحت برگرد ونگران نباش.مينا با اخم روشو برگردوند و نشست و دستهاشو رو سينه هاش گذاشت اما بعد از مدتي وقتي کسي بهش نگاه نمي کنه دستهاشو برداشت و باهم پاشديم راه افتاديم.ديدن زنم بدون کرست و نگاه مردان بر سينه هاي خوش فرمش باعث راست شدن کيرم شد.
مينا درحالي که لبخندي بر لب داشت گفت:انگار بدت نمي ياد مردا به بدن لختم نگاه کنن.ولي علي خودمونيم ها کسي به کسي نيست و من بيخودي اينقدر ترس و واهمه داشتم.
يک ساعتي از راه رفتن ما کنار دريا مي گذشت و حسابي شلوغ شده بود.کنار ساحل جاي سوزن انداختن نبود.به مينا گفتم نظرت چيه يه خورده بريم تو آب.اونم ازخدا خواسته به طرف دريا دويد و بيست دقيقه اي تو آب بوديم و بعد به جاي خودمون برگشتيم که در اين هنگام چشم مينا به اون دوجوان انگليسي افتاد و گفت علي بده يه چيز رو سينه ام بندازم.گفتم حوصله داري مطأن باش که تورا ديد زدن پس نيازي نيست که خودتو بپوشوني.مينا دستهاشو دور سنه اش حلقه کرد و دو تا جوونا هم مستقيم اومدن کنارمون نشستن و شروع به احوال پرسي کردند.صحبت هامون گل کرده بود که اونا گفتن نظرتون چيه که بريم با هم شنا. من و مينا از خدا خواسته پاشديم . کنار هم تو ايستاده بوديم که اونا شروع به پاشيدن آب کردند.مينا و من هم شروع به آب پاشي کرديم .آب بازي ما يک ساعتي طول کشيد و مينا اينقدر تو فکر بازي بود که از تماس دست اين دو جوان به بدنش در حين بازي اصلا اعتنايي نمي کرد.وقتي حسابي خسته شديم دست در دست هم چهار تايي به آب ميوه فروشي کنار ساحل رفتيم.وبعد از اون هم براي خوردن نهار به رستوران رفتيم.چهار روز بعد هم بهمين صورت گذشت و مينا بين ما با سينه هاي لخت اين ور و اونور مي رفت و گاه گداري هم وقتي کنار ساحل بوديم وبا اجازه من انگليسيهابه کمر و سينه هاي مينا کرم آفتاب مي ماليدند.
وخلاصه بعد از دوهفته ما دو روز زودتر از انگليسيها به خونه برگشتيم. در کل مسافرت خوبي بود و طي اين مدت من و مينا چيزهاي جديدي را در ارتباطتمون ياد گرفتيم که بعدها زمينه ساز اتفافات ديگري شد که انشا الله سر فرصت براتون خواهم گفت.
     
#39 | Posted: 21 Jul 2011 07:31
داستان سكس خونه تكوني


یه بار وسط هفته یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم خونه خواهرم سر زده رفتم و وقتی رسیدم اونجا دیدم دارن خونه تکونی میکنن آخه نزدیکای عید بود وارد که شدم چشمم به یه زن و مرد افتاد کا داشتن کار میکردن مرده حدود 36 - 37 سالش بود ولی زنه چند سال جوون تر به نظر میومد به خواهرم گفتم اینا کین گفت از شرکت خدماتی سر کوچه کار گر خواستم اینا رو فرستاده گفتم زن و شوهرن گفت نه زنه معلوم بود ماله شماله از لهجه ای که داشت معلوم بود سرخ و سفیدم بود خیلی لوند بود به اندازه کافی هم خوشگل و خوش هیکل بود بدون اینکه خواهرم بفهمه یه چشمک بهش زدم با یه لبخند جوابم رو داد فکر شیطانی به سرم زد به خواهرم گفتم اگر از کار این زنه راضی بودی بگو یه روزم بیاد خونه من گفت خونه تو رو خودمون میام تمیز میکنیم ( من خونه مجردی دارم و تنها زندگی میکنم ) گفتم نه بابا تو خودت کارگر گرفتی حالا میخوای بیای خونه من رو تمیز کنی تو همین حین زنه اومد بره از توی آشپزخونه چیزی بیاره بهش گفتم شما وقت دارین جمعه بیاین خونه من کار کنید گفت بله من برای کار همیشه وقت دارم منظورش رو نفهمیدم بهش آدرس دادم و تلفن و قرار شد پنجشنبه زنگ بزنه هماهنگ کنه بیاد منم کارم رو خونه خواهرم انجام دادم و برگشتم خونه فکر سکس با این زنی که حتی اسمش رو نپرسیده بودم خیلی هیجان زدم کرده بود نه اینکه ندید بدید باشم نه من اگر اغراق نباشه خیلی سکس داشتم با خانمهای زیبا و خوش استیل ولی نمیدونم چرا این زن به دلم نشست البته اونم زیبا بود و خوش هیکل یه زن 28 / 29 ساله سفید و با قد 175 - 180 کون تاقچه و پستونای مناسب چشماشم سبز بود که وقتی به من نگاه کرد دلم یه جوری شد خلاصه پنجشنبه غروب تلفن زنگ خورد یه خانم بود بعد از سلام خودش رو معرفی کرد گفت من آمنه هستم که... منم باهاش حال و احوال کردم قرار صبح ساعت 9 گذاشتم که بیاد گفت تنها بیام اگر کارتون زیاده کمکی بیارم گفتم نه خودم کمکت میکنم تو تنها بیا ساعت 9 بود که رسید باور کنید اگر یکی تو خیابون اون رو میدید فکرشم نمیکرد که کارگر باشه با یه مانتو روسری آبی یه شلوار لی کمی هم آرایش داشت یه عطر خوش بو هم زده بود وارد که شد سلام کردیم بی اختیار دستم رو سمتش دراز کردم اونم در کمال ناباوری بهم دست داد دستش یه کم زبر بود فکر کنم به خاطر کار کردنش بود تعارفش کردم بشینه تا براش چای بیارم با خنده گفت زحمت نکشید گفتم چه زحمتی رفتم تو آشپزخونه و چای رو آماده کردم برگشتم دیدم نیست تعجب کردم داشتم دنبالش می گشتم که دیدم از اتاق خواب اومد بیرون ولی لباسش رو عوض کرده بود یعنی مانتوشو درآورده بود و یه تی شرت تنش بود با یه شلوار پارچه ای مشکی کونش تو شلوار خیلی خوش فرم بود خندید گفت ببخشید بی اجازه رفتم تو اتاقتون گفتم خواهش میکنم گفت خوب از کجا باید شروع کنیم گفتم اول چای میل کنید بعد هم از هر جا راحتید با شیطنت گفت اول اتاق خواب چون تمیزی اونجا از واجبات با این برخورداش به من اجازه میداد که بیشتر باهاش راحت بشم گفتم برای من اتاق خواب جزء واجبات نیست چون من مجردم گفت اتفاقا مجردها بیشتر به اتاق خواب نیاز دارن تو دلم گفتم امروز با این یه حالی میکنم چای رو خورد و رفت تو اتاق خواب که کارش رو شروع کنه منم رفتم تو اتاق خواب یه لبه تخت نشستم اون داشت چهار پایه رو جا به میکرد که بره بالاش منم شروع کردم باهاش حرف زدن ازش پرسیدم ازدواج کردی گفت آره ولی شوهرم بعد از یک سال به خاطر مریضی سرطان فوت کرد و چون کسی رو نداشتم که کمکم کنه مجبور شدم بیام تهران کار کنم گفتم خوب شهر خودتون کار میکردی گفت دوست نداشتم منم کلید نکردم گفتم خوب چند ساله تنهایی گفت دو ساله گفتم پس خیلی بهت سخت گذشته گفت آره پدرم در اومده گفتم خوب اگر دوست داشته باشی دیگه از این به بعد تنها نیستی نشست روی چهار پایه رو به من و گفت چطوری گفتم اگر افتخار بدی از این به بعد با من دوست بشی دیگه تنها نیستی هر موقع بیکار بودی میای با هم هستیم گفت شما کجا و من کجا شما الان داغی یه چیزی میگی بازم نفهمیدم چی میگه گفتم نه من داغ نیستم راست میگم گفت مردا همشون بعضی وقتها یه حرفهایی میزنن ولی بعد عمل نمیکنن گفتم من به حرفم عمل میکنم به شرط اینکه تو هم برام دوست خوبی باشی خندید گفت باید دید منظورت از دوست خوب چیه و چه توقعی ازش داری نمیدونستم چی بگم یه کم سکوت کردیم آمنه گفت شما چرا تنها زندگی میکنی سخت نیست اینجوری برات گفتم نه من بیشتر وقتا مهمون دارم اینطوری راحت تر هستم گفت چه مهمونی تازه دوزاریم داشت میافتاد که این داره خط میده گفتم همه جور مهمونی دارم خانم -آقا - جوون - پیر - بزرگ - کوچیک با یه حالتی گفت شما مهمون خانمم دارین آفرین گفتم مگه من دل ندارم گفت چرا همه دل دارن منم زود گفتم بله تو هم دلی داری باید به دلت هم برسی یواشکی گفتم به زیر دل هم باید رسید گفت چی گفتی گفتم هیچ چی خندید فکر کنم فهمید بهش گفتم بیا اینجا بشین یه کم با هم حرف بزنیم گفت چی شده مگه قرار نبود من بیام برات اینجا رو تمیز کنم گفتم چرا حالا وقت زیاده برای کار بیا کارت دارم اومد جلوم ایستاد دستش رو زد به کمرش گفت بله بفرمائید منم دستم رو گرفتم به پهلوش کشیدمش سمت خودم بدون مخالفت اومد جلو من نشوندمش روی پام باورم نمیشد به این راحتی بتونم بهش نزدیک بشم یه دستم رو انداختم دور کمرش با یه دست دیگه هم مشغول باز کردن گره روسریش شدم خندید گفت خوب میگفتی خودم درش بیارم چرا زحمت اوفتادی روسریش دیگه از سرش برداشته شده بود با دستم آروم کشیدم روی صورت و گردنش گفتم چه زحمتی اینا رحمته یه کم که نوازشش کردم دستم رو رسوندم به پستوناش از روی لباس شروع کردم مالیدن اونم فقط تو چشمام نگاه میکرد صورتم رو نزدیک کردم فهمید میخوام ازش لب بگیرم اونم اومد جلو و لب تو لب شدیم چه لبای شیرینی داشت زبونامون تو دهن همدیگه بود منم حسابی داشتم پستوناش رو می مالیدم دستم رو از پایین لباسش کردم داخل و دیگه از روی کرستش داشتم پستونای نرمش رو میمالیدم بعد از چند دقیقه بلندش کردم سر پا نگهش داشتم تیشرتش رو کامل از تنش درآوردم چه بدن سفیدی داشت جای انگشتم روی پوستش قشنگ مشخص میشد یه کرست مشکی هم تنش بود اونم درآوردم پستوناش سایز 75 بود سفت و خوش فرم با یه حاله قهوه ای که نوک پستوناش رو پوشونده بود یه دستی به پستوناش کشیدم و شروع کردم به خوردن همونطور آمنه رو سمت تخت هدایتش کردم فهمید رفت دراز کشید روی تخت منم پیرهنم رو درآوردم حالا بالا تنه هامون لخت بود و شروع به خوردن پستونای خوشمزه اش کردم وای که چه حالی میداد دستم رو از روی شلوارش گذاشتم روی کسش باور کنید کسش با بقیه جاهای بدنش 50 درجه اختلاف دما داشت داغ داغ بود آروم کسش رو میمالیدم دست آمنه هم روی کیر من بود داشت ماساژش میداد زبونم رو بردم پائین تر روی شکمش همونجوری زیپ و دکمه شلوارشم باز کردم حالا بین دستم با کس داغش فقط به اندازه یه شرت فاصله بود اونم سعی میکرد که شلوار من رو باز کنه منم کمکش کردم شلوارم رو کامل از پام درآوردم از کنار شرتم دستش رو رسوند به کیرم با گفتن ووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییی ییییییییییییییییییییییییی شروع کرد به مالیدن منم شرتش رو از پاش درآوردم عجب کسی داشت سفید سفید بهش گفتم چه سفیده گفت صبح قبل از اینکه بیاد خونه من حموم رفته و کارش رو ساخته منم با شنیدن این حرف وسوسه شدم یه دلی از عزا دربیارم شروع کردم به خوردن کسش وای که چقدر خوشمزه بود حسابی آب کسش راه افتاده بود همش میگفت وووووااااااااایییییییییییییی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخ اااااااااوووووووووفففففففففففففففففف منم حسابی تموم کسش رو چشیدم با چوچولش خیلی حال میکردم چون اصلا بزرگ و آویزون نبود لای کسش مخفی بود بلندش کردم به حالت 69 خوابیدیم صبر کردم یه کم برام ساک بزنه واقعا عالی ساک میزد و با تخمام بازی میکرد منم شروع به خوردن دوباره شروع کردم کسش رو که میخوردم بهتر ساک میزد دیگه صداش در اومده بود با اینکه کیرم تو دهنش بود همش اوم اوم میکرد یه دفعه کسش رو فشار داد تو صورتم داشتم خفه میشدم گفت اااااوووووووووووممممممممممممممممممممممممممم و یه لرزش معلوم بود اورگاسم شده بلند شد یه نگاه تشکر آمیز به من کرد همون طوری که روی تخت خوابیده بودم اومد نشست روی کیرم و تموم کیرم رو کرد تو کسش البته به سختی زیاد چون کسش خیلی تنگ بود میگفت تو این دوسال کیر تو کسش نرفته فقط خودش گاهی با مالیدن چوچولش یه حالی به خودش میداده یه کم آروم خودش رو چرخوند و تکون داد بعد شروع کرد بالا و پائین رفتن خودش پستوناش رو میمالید من خیلی با این صحنه حال میکردم تو چشم من نگاه میکرد لبش رو گاز میگرفت و بالا پایین میشد بهش گفتمن بسه بیا یه جور دیگه بلند شد منم سریع بلند شدم بغلش کردم همونطوری که تو بغلم بود کیرم رو کرد تو کسش پستوناش جولی دهنم بود من میخوردم اونم خودش رو تکون میداد کمرم درد گرفته بود برای همین خوابوندمش روی تخت به حالت سگی قرارش دادم از پشت کیرم رو کردم تو کسش خودش چوچولش رو میمالید با دیدن کونش حوس کردم یه حالی هم به کونش بدم شروع کردم به بازی با کونش فهمید برگشت یه نگاهی کرد و یه لبخند زد یعنی موافقتش رو اعلام کرد تند تند چوچولش رو میمالید که دیدم داره خودش رو عقب جلو میکنه بله بازم داشت اورگاسم میشد منم کمک کردم که زودتر انجام بشه بعد حسابی کسش خیس شده بود یه کم دستم رو خیس کردم شروع کردم با انگشت سوراخ کونش رو گشاد کنم خودشم کمک میکرد معلوم بود قبلا کون داده ازش پرسیدم گفت تو شهرشون قبل از ازدواجش شوهرش چند بار از کون کرده بودش میگفت فقط دردش بده گفتم من کاری میکنم که دردت زیاد نباشه دیگه سه تا انگشتام تو کونش بود بعد کیرم رو گذاشتم جلوی کونش و آروم آروم تا نصفه کردم تو عجب کون تنگی داشت کیرم داشت خفه میشد بدبخت انگار طناب دار دور گردنش بود پرسیدم درد داری گفت زیاد نه خوبه منم با ملایمت بقیه کیرم رو کردم تو کونش و شروع کردم تکون دادن کیرم تو کونش با دستم پستتوناش رو میمالیدم اونم حال میکرد و حرف میزد آخ کونم گشاد شده داره کونم پاره میشه کونم بهتره یا کسم کدومشون رو دست داری منم میگفتم همه جات باحاله هم کونت هم کست هم پستونات اونم میگفت خوب همه رو بگاء که خیلی حال میده با این حرفا من حشری تر شده بودم و محکم تر کونش رو میکردم دیگه آخرای کار بود چنان سرعتی گرفته بودیم که نگو و نپرس بهش گفتم آمنه آبم داره میاد گفت بریز روی بدنم خیلی وقته آب ندیده میخوام بدنم حال بیاد منم کیرم رو از کونش درآوردم زود برگشت تا دستم رو روی کیرم کشیدم تموم آبم ریخت روی گردن و پستونای آمنه و سر خورد سمت شکم و کسش یه لب ازش گرفتم با هم رفتیم تو حموم خودمون رو شستیم و یه کم هم اونجا شیطونی کردیم و ظهر نهار خوردیم و بعد از ظهر بازم یه سکس کامل اونشب آمنه تا ساعت 12 خونه من بود ولی دیگه از نظافت خونه خبری نبود قرار شد از این به بعد هفته ای یه بار پیش هم باشیم فرداش من سر کار نرفتم و خودم خونه رو مرتب کردم البته جزئی چون با بلایی که آمنه سرم آورده بود جونی تو تنم نموده بود...

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#40 | Posted: 21 Jul 2011 07:36
داستان سكس سفر دبي

رفته بودم دبی برای انجام دادن کارهام، روز آخرهول هولکی به سرووضعم که این چندروزه حسابی به هم ریخته بود رسیدم و رفتم City center که برای بروبچه ها خرت وپرت بخرم که موبایلم زنگ زد...م م م م...مژگان بود.- سلام عزیزم چه عجب زنگ زدی؟ ازکجا میدونستی من خونه نیستم؟- خیال کردی آقا، من همه برنامه رفت وبرگشتت رو دارم، تازه میدونم برگشتنه میای بوشهر و فردا صبح میری تهران! ببین من با مجید حرفم شده اومدم خونه ترانه دوستم، شب هم اینجام، توهم بیا اینجا.- آخه مگه اون ازروابط من وتو مطلعه؟- آره بابا همه چی رو میدونه، اولاً شوهرش با همون پرواز تو میاد دبی ،تازه اون خودش یه رفیق تاجر عرب داره که امشب ممکنه بیاد اینجا، نگران نباش.باورکنین بعداز چندروز سگ دو توی امارات و سروکله زدن با این عربها وهندیها بدجوری هوای اونو داشتم، پس چی از این بهتر، ولی از شماچه پنهون کمی هم هول داشتم.رسیدم که بوشهر زنگ زدم به زنم وگفتم که امشب هتل میمونم وخیلی خسته ام ومیخوام بخوابم وازاین کس شعرا... بعدزنگ زدم آدرسو از مژگان گرفتم و راه افتادم.وای خدا عجب خونه ای...در رو زدم، آیفون رو خود مژگان عزیزم برداشت ودرروبازکرد.رفتم بالا اومد سر راه پله وایساد...وای ی ی ی ی...بازم این ایرج کوچولو بیدارشد.سرتاپامشکی پوشیده بود، با عطر وآرایش غلیظ عربی که اتفاقاً عجیب به اش میومد، دست انداختم دور کمرش ویه لب جانانه ازش گرفتم، در گوشش گفتم:ترانه خانم؟-به به ایرج خان خیلی خوش اومدین، تعریفتونو مژگان خیلی کرده بودغافلگیر شده بودم و مودبانه به ترانه سلام کردم،دختری بود تقریباًبه سن وسال من ، قد بلند درشت و ورزشکار وخیلی غلیظ آرایش کرده بود که کمی تو ذوق میزد ولی در کل دختر بسیار فهمیده و با کلاسی بنظرم اومد.یه نگاهی به دور و برم انداختم، خانه بسیار شاهانه مبلمان شده بود، نور پردازی خفیف شاعرانه ای داشت وموسیقی ملایمی با تم ساکسیفون (که من خیلی دوست دارم و اساساً تحریکم میکنه) فضا رو بسیار اروتیک کرده بود.اومد پیشم نشست، گرمی تنش تو صورتم میخورد و بیش از پیش تحریکم میکرد، بفهمی نفهمی مست بود و هوس تو چشماش موج میزد.بعد ازشام کمی مشروب خوردیم وحرف زدیم، کمی بعد ترانه به مژگان گفت: عزیزم آقا ایرج رو راهنمائی کن اتاق بالا، یه کاناپه تختخوابشو داره ، خودت هم...(ادامه نداد و یه چشمک زد!)شب بخیر گفتیم ورفتیم بالا، کاناپه رو درست کردم وچراغ رو خاموش کردم.تاحالا به این راحتی کنار هم نبودیم، خیلی لذت داشت، هیچکدوم از مزاحم ها(ی بالقوه یا بالفعل!) دوروبر نبودن که مزاحم عشقبازی ما بشن واین به من آرامش خاصی میداد.آهسته شروع کرد به درآوردن لباسهاش، طرح قشنگ اندامش توی تاریک وروشن اتاق و برق چشمای قشنگ عسلی اش هنوز جلوی چشمامه، بلند شدم بغلش کردم ، بوسیدمش، زبونش رو انداخته بود توی دهنم و با مهارت میچرخوند، دستای منم توی گودی کمرش در کار نوازش و حس دادن بود. خوابوندمش روی تخت و به بوسیدن ادامه دادم، از لباش تا بنا گوشش، گردن بلند و مرمریش رو... رسیدم به سینه های سفت و حشریش...شروع کردم با یه دست یکی از Nipple هاشو بآرومی بازی دادن و مالوندن و با لبام مکیدن اون یکی، دیگه اصلاً خودداری و سکوت معنی نداشت، صدای ناله های هوسناکش فضای اتاق رو پر کرده بود، نفس نفس تند، لرزش و انقباض گوشت تنش زیر دستام و تپش عضلاتش... و بعد بازهم یه آه بلندولرزش طولانی و...........اصلاً به التماساش برای توقف کارم اهمیت ندادم، تصمیم داشتم که اون شب قویترین سکس عمرم رو انجام بدم و بهترین لذتی رو که یه مرد میتونه به محبوبش بده، به اش هدیه کنم.از سینه هاش اومدم پائین روی نافش، همزمان با دستام کفلها و رانهاش رو نوازش میکردم شکمش و نافش رو بوسیدم تا رسیدم به کسش، قشنگ و براق، مثل لیموی تازه جنوب تروتازه و خوشبو. با لبام دوروبرش رو خوب بوسیدم و با زبونم حسابی از خجالتش در اومدم، از زیر چوچوله اش تاسوراخ کونش رو لیسیدم... پاهاش رو روی زمین فشار میداد و کسش رو با تمام قدرت داده بود تو صورتم...زبونم رو کردم توی کسش...چه مزززززه ای اوم م م م......چرخوندمش وبالا و پائین کردم زبونمو، درش آوردم وشروع کردم به لیسیدن بالای کسش، دادش دراومد: اوف ف ف ف... مُردم..حرومش باشه زنت این کارهائی که باهاش میکنی آی ی ی..........یه بار دیگه ارضاء شد، بلند شدم کیرم رو دادم دستش و همزمان شروع کردم با دستام بازی کردن با کسش که هنوز داشت می تپید.با مهارت شروع کرد به خوردن سرش، با دندونهاش روش میکشید و به تخماش مالش میداد، تخمام رو گرفت توی دهنش و مکید، سرم دوار گرفته بود. دوباره سرشو گرفت تو دهنش( ولی حس کردم حالش بد میشه چون اصلاً کیر شوهرشو ساک نزده بود و فقط مال منو میخورد) این بود که دوباره شروع کردم به خوردن چوچوله وکسش و بازی کردن با سینه هاش که یه بار دیگه اومد...رفتم لای پاهاش، آروم پاهاش رو بلند کردم و گذاشتم رو شونه هام.شروع کردم آروم گاز گرفتن و لیسیدن ساق پاهاش و مالش رونهاش، آروم کیرم رو گذاشتم لای کسش که مثل بچه کوچولوئی که انگشت مادرش رو بمکه مکیدش تو...اوف ف ف...آروم شروع کردم به تلمبه زدن، آروم جیغ میزد و چنگ میزد به تنم، منم سینه هاشو اول نوازش میکردم ولی بعد چنگ زدم ونوک سینه هاشو فشار میدادم که دادش میرفت هوا...مدتی بود که ارضاء نشده بودم ولی چنان کمرم سفت شده بود که نگو... اصلاً آبم نمیومد وقلبم داشت از دهنم میزد بیرون،چند دقیقه (اونقدر محکم که جای ضربه هام روی کفلش مونده بود) تلمبه زدم، با همون حالت که پاهاش رو شونه هام بود خوابیدم روش و محکمتر ضربه زدم،جیغ زد: ایرج مُردم توروخدا...آخ خ خ....لامصب پاره ام کردی...چرا نمیاد آبت....-الان میاد عزیزم...عشقم الان میاد...اوف ف ف...چیه کیرم دردت میاره؟-داره میترکه کسم...گائیدی منو لعنتی...آنقدر سرعتم زیاد شده بود که تمام ارکان تخت(!) به لرزه درآمده بود و ازبیخ وبن ملاحظه اینکه خونه کسی هستیم رو گذاشته بودیم کنار...من تقریباً نعره میزدم واون ناله میکردکه...دیگه اومدم،با تمام رمقی که برام مونده بود کیرمو تا ته فشار دادم توش و آبم با فشار تمام ریخت توی کس داغ و خیسش... لرزش و تپش کیرم تا چند ثانیه طول کشید.(میدونستم کهIUD داره).بوسیدمش، توی بغلم، خیس خیس و داغ از سکس آتشینمون نوازشش کردم ، زدزیر گریه...چند لحظه بعد که امواج لذت کمی فروکش کرد، آروم شد و نفسهاش نرمتر شدند و...دوستش داشتم، به اش گفتم ، اون هم بهم گفت.کمی توی بغل هم خوابیدیم، بلند شدم رفتم حمام و خوب خودمو شستم(چون تمام تنم از جمله دور و اطراف آقا کوچولوم اکلیل بود!)، لباس پوشیدم و باز هم بوسیدمش.......ساعتو نگاه کردم، یه ربع به چهاره!بلیطم برای ساعت پنج بود.باید رفت.........

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 4 از 108:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  104  105  106  107  108  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Erotic Stories | داستان های سکسی (حشری کننده) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.