تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
داستان و خاطرات سکسی

من و خدمت مقدس سربازی

صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین »  
#1 | Posted: 20 Feb 2011 21:24
من و خدمت مقدس سربازی
     
#2 | Posted: 20 Feb 2011 22:23
مقدمه داستان

آنچه به عنوان یک داستان سکسی قصد مطالعه آن را دارید ، یک داستان کوتاه از دوران سربازی یکی از دوستان من می باشد که بعد از تعریف کردن خاطراتش من تشویق شدم که سرگذشت جالب و خواندنی او را با اندک دخل و تصرف در آن بصورت یک داستان در بیاورم و امیدوارم مورد پسند شما واقع شده و از خواندن آن لذت ببرید . آنچه مایلم توجه شما دوستان و خواننده محترم رو به آن جلب کنم این که ماجرا های داستان در مقیاس بالایی واقعیت داشته و برای دوستم روی داده و من فقط در برخی موارد برای زیبا سازی بیشتر فضای داستان رنگ و لعاب آن رو بیشتر کردم داستان مروری دارد بر روحیات اشخاصی که دارای دوگانگی جنسی هستند این قبیل افراد که درمیان جوامع گوناگون تعدادشان هم کم نیستند ، از افراد عادی جامعه هستند با روحیات داخلی متفاوت . یک نظریه علمی می گوید که تمام انسان ها جدا از جنسیتی که دارند مونث یا مذکر در نهان خود یک شخصیت دیگر با تمایلات متضاد با جنسیت کنونی خود دارند و این امر از بدو تولد با آنان در هم آمیخته و اما آنچه قالب نهایی جنسیت آنان را شکل می دهد سوای شکل ظاهری درصد نفوذ شخصیت جنسی متضاد آنان در کالبد جنسی کنونی آنان است و هرچه درصد آن بالاتر باشد بروز جنسیت مخالف آنان در شخصیت کنونی آشکار تر و ملموس تر خواهد بود . این درصد که در اکثر موارد بسیار اندک می باشد و نقش زیادی در جنسیت کنونی فردی خود نداشته و با قوت گرفتن و بالا رفتن درصد شخصیت متضاد به سرعت جای خود را در کالبد جنسیت کنونی باز کرده و آن را تحت تاثیر می گذارد و گاه آنچنان این در صد بالا است که شخص از جنسیت کنونی خود نه تنها راضی نیست بلکه از آن متنفر هم می گردد و نمونه های ازدواج و یا رابطه های هم جنس گرا های فراوان در کشور های مختلف گویای این مطلب می باشد و حتی برخی چنان از شخصیت جنسی کنونی خود ناراضی و به جنسیت نهانی خود راغب می شوند که خود را به به دست تیغ جراحی می سپارند تا شخصیت جنسی کنونی خود را نابود و شخصیت جنسی نهانی را آشکار کنند ، نمونه کسانی که بعد از سالها زندگی مردانه با یک عمل جراحی با توجه به تمایلات درونی خود به شکل یک زن در می آیند و به زندگی خود ادامه دادند و یا برعکس کم نیست ، این قبیل افراد که گفتم تعداد شان هم کم نیست در جوامع اسلامی و یا کشورهای دارای رژیم های غیر آزاد و بسته ، جایی برای نشان دادن خود ندارند و بصورت مخفی و نهان در جامعه مشغول زندگی هستند ولی در کشور های آزاد و باز از نظر بروز عقاید ، بیشتر خودنمایی می کنند و همانطور که قبلا هم گفتم حتی در برخی کشور ها آنان اجازه ازدواج هم با هم جنسان خود را دارند برای همین اگر در کشور ما از این قبیل افراد حرف و سخنی نیست این به آن معنا نیست که وجود ندارند بلکه هستند ولی آشکار نیستند . مثل خیلی از مسائل دیگر که ما در جامعه نمی بینیم ولی دلیل بر نبود آن نیست بله این داستان گوشه ای از زندگی چند ماهه یک سرباز را باز گو می کند که تمایلات جنسی دوگانه و نه از نوع تکامل یافته و بلکه محدود دارد و در ماجرای خود با کسانی نیز در شرایط خودش و حتی شدید تر از خودش برخورد می کند و با دوستان خود ماجراهای داستان را بوجود می آورد شخصیت های داستان بصورت واقعی وجود خارجی دارند و البته و صد البته نه با این اسامی
آنچه مرا به واقعی بودن خاطرات حدودا یک ساله دوستم در منطقه مطمئن ساخت و راغب شدم ماجراهایش رو در قالب یک داستان بنویسم . اطلاعاتی است که من در خصوص این قبیل اشخاص از منابع مختلف دستگیرم شده بود و حتی من در یک کتاب که خواص خوراکی ها
رو نوشته بود مطلبی از تاثیر شگرف بعضی از غذا در شکل گیری و تقویت جنسیت مخالف در وجود اشخاص خوانده بودم و باید پذیرفت برخی از تمایلات دو جنسی و هم جنسگرایی در اشخاص به خواست و اراده آنان چندان بستگی ندارد و این قبیل افراد رو نباید تحقیر کرد و یا آنان رو به سبب بروز اعمالی که از آنان بصورت غیر ارادی سر می زند ملامت کرد این قبیل افراد در جامعه کم نیستند ، همانطور که گفتم بسته به میزان و درصد نفوذ شخصیت جنسیت مخالف در آنان عوارض و تاثیرات مختلفی در شخصیت ظاهری اشخاص به جا می گذارد . همه چیز با مسائل ژنیتیکی پیدایش جنین شروع می شود . دختران و یا زنانی که صد در صد ظاهر عمومی آنها مونث می باشد . بدن بی مو و تناسب اندام زنانه ، سینه های بزرگ و طبیعی ولی دارا بودن الت تناسلی مردانه و نه زنانه . و یا برعکس ظاهری کاملا مردانه ولی الت تناسلی زنانه و یا در برخی نادر حتی هر دو دستگاه تناسلی زنانه و مردانه نه بصورت تکامل یافته ولی بهرحال وجود دارند نمونه های بارز آن است . بعد از پیدایش جنین در طی تکامل یافتن جنین باز استفاده از غذاهای خاص با هورمن جنس مخالف در شخصیت جنین اثر گذار است و پس از تولد عوامل محیطی و باز هم غذایی می تواند شخصیت جنسی مخالف را بروز دهد . آیا شما تا حالا از خود پرسید چرا برخی دختران موی زیادی در بدن و حتی صورتشان دارند و یا برخی از آنان بسیار درشت جثه هستند و ظرافت اندام زنانه را ندارند و یا چرا دختران و زنانی تن صدای کلفت و مردانه دارند و یا دارای سینه های بسیار کوچک هستند و همینطور برخی مردان تن صدای زیر و زنانه دارند و یا بدنشان کم مو یا بی مو است و دارای سینه های بیش از حد معمول بزرگ هستند . این قبیل اشخاص از نظر احساسات و تمایلات هم دارای خصایص متفاوت با جنسیت ظاهری خود دارند . خود این اشخاص با انزجار و یا تمایل از جنسیت مخالف خود در شکل گیری و یا مهار جنسیت دوم خود می توانند تا حدودی نقش ایفا کنند . داستان من با نگاهی ساده و بدون منفی نگری به این اشخاص می خواهد ماجرای جالب و پر هیجان این اشخاص را بازگو کند
من یقین دارم اگر بدون منفی نگری و بدبینی و تعصب داستان را دنبال کنید از وقتی که صرف خواندن داستان کردید پشیمان نخواهید شد
آنچه من بخوبی متوجه شدم هرچه درصد جنسیت نهان و متضاد درونی قدرت بگیرد آثار بیشتری در فیزیک بدنی شخصیت اصلی فرد برجا می گذرد . آنچه خیلی جالب است این است که چنین افرادی با آنکه دارای دو گانگی جنسی هستند با هر دو جنس زن و یا مرد دیگر می توانند بخوبی ارتباط برقرار کنند و در درک احساسات و روحیات هر دو جنس موفق تر از افراد عادی عمل می کنند . و اگر با این قبیل اشخاص برخود عاطفی صحیح صورت گیرد می شود متوجه روحیات و احساسات لطیف و دوست داشتنی آنان شد و از برخورد و ارتباط با این قبیل افراد لذت برد زیرا به نظر من آنها هم احساسات لطیف و شاعرانه جنث مونث را دارند و هم شخصیت سر سخت و پرغرور و خشن جنس مذکر را . شما به نوعی با دو شخصیت مختلف در یک کالبد رو برو می شوید و بهرحال ارتباط با این قبیل اشخاص دارای دو شانس موفقیت برای ارتباط صمیمی را مهیا می کنند . حمید شخصیت اول داستان سعی می کند خود را در جریان گردابی پر خطر جنگ ایران و عراق که ناخواسته به عنوان خدمت اجباری سربازی در آن وارد شده با چنگ زدن به دل مشغولی ها و دل خوشی ها با دوستان هم سنگرش پناهی بجوید برای گذران راحت تر از موج های سخت و خورد کننده پیش رو تا شاید بتواند راحتر در کنار دوستانش مدت خدمت خود را به پایان برساند
من چون مایل نبودم جریان جنگ را به داستان پیوند بزنم سعی کردم از بیان موضوعات حاشیه ای و شاخ برگ های غیر ضروری پرهیز کنم و بیشتر جنبه سکس ماجرا را باز گو کنم بهرحال قرار است سایت آویزون این داستان را پسند کند و علف باید به زبان بزی شیرین بیاید . اگر حال و هوای داستان زیاد بوی خون و جنگ نمی دهد بخاطر این موضوع است خیلی کسان دیگر هستند که موضوعات جنگ را به رشته تحریر درآوردن و حال درصد غلو و بزرگ نمایی ، و نورانی و تقدس نمایی ، روحانیت و رنگ و لعاب دادن آنان به گردن خودشان و من قصد ندارم کار نقد آن روایت ها رو بر عهده بگیرم ، جدا از نظرات شخصیت های داستان که من به آن اشاره خواهم کرد ، آنچه من خودم شخصا در دوران خدمت سربازی خودم با آن روبرو بودم کاملا با آنچه مردم در رسانه ها و خبر ها و فیلم ها می خوانند و یا می بینند ، متفاوت است . و من هرگز در دوران خدمتم چه در مشهد و یا چه در منطقه های جنگی با سربازان و درجه داران بسیاری که برخورد داشتم ، به جرات می توانم حتی یک نفر را بیاد ندارم که فیلم ها و گزارشات ساخته پرداخته ای رو که در رسانه ها منعکس می شد را تایید کند و یا آنطور که رسانه ها ابراز می داشتند از شهادت با آغوش باز استقبال کند . ما که در منطقه بودیم و در بطن ماجرا ، خیلی تعجب می کردیم و نمی دانستیم که این اخبار و گزارش ها از کجا تهیه شده و مربوط به کدام کشور در حال جنگ است . آنچه که من در زمان خدمت سربازی دیدم ، سراسر نفرت از جنگ و ترس از کشته شدن و وحشت از حملات دشمن بود ، من بخوبی یکی از حملات هوایی میگ های دشمن به واحد مون رو ، از نزدیک شاهد بودم حمله بسیار وحشتناکی بود چندین پدافند و نقاط حساس و کلی خودرو و ادوات نظامی ما در اون حمله نابود شد و مجروحان و کشته های زیادی روی دست واحد گذاشت ، و بعد هم منطقه رو ترک کردند ، با آنکه تا مدتی صدای شلیک پدافندهای ضد هوایی واحد خودمون و واحد های اطراف بگوش می رسید ولی من هیچ هوایمای دشمنی که مورد اصابت و سرنگون شده باشه ندیدم ولی شب همان روز رادیو حمله وحشتناک آن روز رو چنیین گزارش داد که در حمله هوایی نیروهای بعثی دشمن با آتش سنگین پدافند و آتش باری رزمندگان اسلام دفع شد و هواپیما های دشمن موفق نشدن اهداف خود را بمباران کنند و بعد از ریختن بی حاصل بمب های خود در بیابان های اطراف هواپیماهای دشمن بعثی با مورد اصابت و سقوط دو فروند هواپیمای جنگی ، بقیه مزبوحانه مجبور به فرار شدند ، در حالی که بمب های بی حاصل اون هواپیما ها جدا از نابود کردن بیش از چهل درصد واحد ما و تعداد زیادی کشته و مجروح به جا گذاشت و هیچ کدام از آنها هم سقوط نکردند . من نمی خواهم بگویم که شجاعت و نبرد های نیرهای ایران را به چالش بکشم ولی این قبیل خبر ها و گزارش ها سراسر کذب وغیر واقعی بود و هرگز در هیچ عملیاتی آمار کشته ها و خسارات عنوان نمی شد و این آمار بسیار اندک توصیف می شد . در حالی که پس از پایان جنگ طبق اعلام رسانه های خبری جنگ ایران و عراق بیش از یک ملیون نفرکشته و مجروح به جا گذاشت
در هر صورت من همه موارد ماموریت های جنگی و خطرات جنگی رو که حمید و همسنگرانش با آن رو برو بودن و ارتباط مستقیم با داستان نداشته را در داستان ذکر نکردم و خواننده باید خود بتواند در ذهنش موقعیت و خطرات جبهه جنگ رو تجسم و در کنار آن داستان را دنبال کند و بیاد داشته باشید داستان حمید در یکی از واحدهای تدارکاتی ، دور تر از آتش جنگ به وقوع پیوسته
داستان حمید و دوستانش تنها داستان او نیست و شاید بسیاری حمید ها و دوستان حمید هم در جبهه ها خاطره دارند و من موفق به ذکر یه حمید از حمید ها شدم
     
#3 | Posted: 21 Feb 2011 05:38
شروع داستان:

من و خدمت مقدس سربازی - قسمت اول

اولین باری که پس از آموزش نظامی و رانندگی به منطقه اومدم . خیلی احساس غریبی می کردم . اون موقع هفت ماه خدمت بودم موقع تقسیم سربازان من به عنوان راننده به واحد خدماتی و تامیین و نگهداری لشکر مستقر دراستان خوزستان و بعد از شهر هویزه در پنجاه کیلومتری خط مقدم جبهه انتخاب شدم . وقتی که خودم رو به واحد مربوطه معرفی کردم سرگروهبان خواجه که مردی جدی و منظبتی بود همه جور خط نشون و اخطار های لازمه رو بهم داد . باید منظم باشم و گوش به فرمان مافوق باشم و به موقع کارهایم رو انجام بدم و نظافت شخصی رو مراعات کنم و در موقع نگهبانی شش دونگ حواسم به اطراف باشه چون ممکنه مورد حمله نفوذی های دشمن واقع بشیم و ........ خلاصه هی حرف زد و حرف زد و نهایتا به یه سرباز که از اونجا می گذشت گفت منو به قسمت پارک موتوری ببره ، اون موقع تازه واحد به این قسمت منتقل شده بود و همه مشغول ساختن سنگر واسه سرباز ها و درجه داران و کارگاه و غیره بودند . هر گروه که مربوط به قسمت خودش بود باید با هم تو ساختن سنگر و حمام و توالت خودشون همکاری می کردند . مثلا سربازان قسمت تعمیرات موتوری یه سنگر و حمام و توالت ..و سربازان نقاشی و صافکاری و سربازان قسمت آشپزخونه وسربازان بخش عقیدتی سیاسی و همین طور الی آخر . کارگاه ها و سنگر ها همه در یه فضای نسبتا بزرگ دور تا دور محوطه بود و وسط محوطه هم یه میله تو زمین فرو کرده بودن واسه مراسم صبح گاه و در شروع خدمت همه سربازان و درجه داران منظم به صف می شدند و فرمانده می یومد و یه خورده وراجی می کرد و پس از اون پرچم رو بالا می بردن و خدمت روزانه شروع می شد و بعد از ظهر نزدیک غروب یکی از سرباز های دفتر می یومد و پرچم رو پایین می کشید تا برای فردا صبح دوباره بکشنش بالا . تمام ماشین ها از قبیل تانکرهای سوخت و آب و ماشین جرثقال و لودر و نفر بر و حمل و نقل بار و فرماندهی و همه تو یه فضای دیگه به اسم پارک موتوری چسبیده به واحد اصلی واقع بود ، پارک و نگهداری می شدند دور تا دور قسمت واحد اصلی و پارک موتوری با دیواری از خاک معروف به خاکریز احاطه شده بود و بجز در ورودی که که دکه نگهبانی هم داشت راه ورودی ماشین روی دیگری نداشتند ، تو پارک موتوری که همه اتومبیل های واحد اونجا جمع بودن سنگر راننده های وظیفه هم توش نزدیک در ورودی بود فرمانده دستور داده بود که باید همه ماشین ها دور از واحد اصلی باشند که در حملات هوایی که ماشین ها و تانکر ها همیشه مورد هدف بود ، نزدیک واحد اصلی نباشه تا درجه داران و فرماندها و بقیه سربازان بیشتر در امان باشند و حال زندگی ما راننده ها هم که بقول فرمانده باید نزدیک ماشین ها بودیم تا در موقع لزوم سریعتر بتونیم از ماشین ها استفاده کنیم زیاد مهم نبودیم . سنگر مون با کمی فاصله از پارکینگ ماشین ها ساخته شده بود . فضای مربوط به پارکینگ ماشین ها سنگر های متعدد و کنار هم و رو بازی بود که ماشینهای مختلف رو تو خودشون جا می دادند و هر ماشین یه چاله و یا سنگر واسه خودش داشت
در هر صورت خوشبختانه سنگر ما از واحد دور بود و ما راننده ها با ارشد گروه مون که اون هم یه درجه دار وظیفه بود برای خودمون دنیایی داشتیم . این خوشبختی از چند جهت دیگر هم بسود مون بود ، کم کم براتون تعریف می کنم
هنوز همه سنگرها ساخته نشده بودن ، ساخت سنگر ها بدین صورت بود که کیانی و حداد که هم سنگرم و در ضمن راننده هم بودن با ماشین های لودر شون در محلی که سرگروهبان تعیین می کرد زمین رو حفر می کردند و به اندازه یه فضای راحت و بزرگ . بصورت اتاق دل زمین رو می شکافتند . و بقیه کار از قبیل پر کردن کیسه از خاک و قرار دادن لوله های زخیم و صفحه گذاری ایرانیت واسه پوشش سنگر و بقیه کارها با خود سرباز های اون سنگر بود و کیانی و حداد ، فقط مکان اولیه رو تو زمین ایجاد می کردن و می رفتن سراغ سنگر بعدی . کیانی بچه اصفهان پنج ماه خدمت بود و حداد هم شیرازی و چهار ماه خدمت و هر دو لهجه شیرینی داشتند . اونها هم مدت کمی بود به اون واحد منتقل شده بودن ، کسانی که گواهینامه داشتند بعد از گذروندن دوره آموزشی به منطقه اعزام می شدند این دو نفر هم جزو این دسته بودند ولی من بخاطر گذرون دوره آموزش رانندگی و گرفتن گواهینامه چند ماه دیر تر اومده بودم منطقه ، خلاصه من که رسیده بودم تازه واحد مون به اون منطقه جابجا شده بود . سنگر ما هنوز ساخته نشده بود ولی محل اون مشخص بود و به اصطلاح محل سنگر ها و قسمت های مختلف پرچم خورده بود و کیسه انفرادی و وسایل شخصی بچه ها تو محوطه موتوری مربوط به خودمون یه جا تلمبار شده بود . من خیلی زود خودم رو با شرایط وفق دادم و با صادق که ارشد گروه راننده ها و یا ارشد سنگر بود صمیمی شدم صادق بچه گنبد و یه خورده بربری بود و چهارده ماه خدمت کرده بود و از این نظر از همه قدیمی تر هم بود و درجه اش هم گروهبان یکم وظیفه که از نظر درجه هم از بقیه ارشدیت داشت . سربازان دیپلمه ای که امتحانات تاکتیکی و رزمی آخر دوره آموزشی رو با نمره خوب قبول می شدن بستگی به نمره امتحانی موفق به دریافت درجه می شدند و این درجه از سرباز یکم شروع می شد تا گروهبان یکم . صادق که اون هم مثل من دیپلمه بود بطور قطع نمره بالایی گرفته بود که گروهبان یکم شده بود البته من امتحانات پایان دوره ام را به نظر خودم خیلی خوب داده بودم ولی خوب هنوز نتیجه امتحانات مشخص نبود و می گفتند شاید دو سه ماه طول بکشه تا همه نتایج معلوم بشه . با درخواست من سنگر مون رو کمی وسیع تر حفر کردیم و من توصیه کردم یه آشپزخونه و یه فضا برای انباری هم در سنگر پیش بینی کنیم . ساختن سنگر دست خودمون بود دیگه چرا باید وسیع و راحت نباشه ؟ پول زمین که نمی خواستیم بدیم و یا پول کارگر، هردوش مجانی تموم می شد . همه موافقت کردن و یه سنگر دراز و وسیع واسه خودمون حفر کردیم و آخر سنگر هم یه آشپزخون و انباری ، مرتب به کیانی می گفتم کجا ها رو بیشتر بکنه و چکار بکنه حدادی هم مشغول حفر کردن بقیه سنگرها واسه ماشین ها بود سنگر ماشین ها دیگه سقف نداشت بلکه طوری بود که ماشین تا نیمه یا کمی بیشتر داخل زمین قرار می گرفت . مهرداد و موسوی که هر دو از بچه های تهران و هم دوره بودند شش ماه خدمت بودن یه جورایی بچه های بامعرفت و گرمی بودن ولی تیپ و قیافه خوبی نداشتند حتی یه ذره هم زشت بودن ، ولی تمیزی و خوش صحبتی و گرمی شون اونها رو دوست داشتنی می کرد ، اونها هم یک طرف مشغول پر کردن کیسه ها از خاک واسه ساختن دیواره سنگر و زیر لوله های سقف بودند . من مرتب با یه متر که تو دستم بود این ور و اون ور می زدم تا جای مناسب واسه محل آشپزخونه و انباری و محل قرار گرفتن لوله ها و ایرانیت سقف رو برسی و انتخاب می کردم . خلاصه تا بخودم اومدم دیدم مرتب دارم امرو نهی می کنم و خوشبختانه بچه ها هم یا بخاطر منطقی بودن حرفهام و یا احترام گذاشتن به حرفم گوش می کردند و زیاد تو ذوقم نمی زدن . خدایش من هم دلسوزانه هر کاری که می شد انجام می دادم . در موقع ساختن آشپزخونه من با چند جعبه خالی مهمات یه تخگاهی واسه گاز و چند کمد برای ظرف ها هم درست کردم سیم کشی برق سنگر رو هم من که تنها فرد فنی سنگر بود انجام می دادم
می تونم قسم بخورم وقتی سنگر مون آماده شد ، یکی از بهترین و بزرگترین و سنگر های واحد شده بود . موقع بازدید سرگروهبان از دیدن آشپزخونه و انباری تو سنگر شگفت شده و صادق هم گفت طرح وکارهای داخلی سنگر با حمید بوده . من حسابی حال کردم ولی وقتی سرگروهبان دستی به بازوم کشید و گفت : کارم تموم شد باید برم تو سنگر اونها هم آشپزخونه و تختگاهی و کمد برای ظرف ها درست کنم ، وا رفتم و به صادق که منو با لبخند نگاه می کرد چشم غوره رفتم
صادق هم با خنده شونه هاشو بالا انداخت و سرشو تکون داد
یه بچه با حال و تیپ درست و مامانی به اسم رضا ،که بچه گرگان بود ولی با خانواده اش چند سالی بود مشهد زندگی می کرد و ده ماه از خدمتش می گذشت هم تو گروه ما راننده ها بود ، کاملا ورزیده و بقول معروف قلچماق بود با سر و صورت کوچک با سینه و بازوهای پهن و عضلانی داشت منو یاد گوریل می انداخت . موقع کار ساخت سنگر بخاطر هوای خیلی گرم و راحتی کارکردن ، پوشیدن پیرهن نظامی ، زیاد اجباری نبود اون اکثرا زیر پوش رکابی تنش بود شاید هم عمدا رکابی می پوشید که توجه همه به بازوهای ستبرو عضلانی و کلفتش جلب بشه ، در مورد من که کاملا موفق شده بود . خلاصه یه جوری به قول بچه ها غول سنگر مون بود من که در هر فرصتی دوست داشتم مخفیانه بدن و بازو ها شو نگاه کنم و از دیدن بدنش خیلی لذت می بردم . این بخاطر حالت خاصی بود که داشتم و دست خودم هم نبود آخه از موقعی که خودم رو شناختم یعنی دوره راهنمایی یه خورده حالت دوجنسی داشتم و واسه همین حالت تمایل شدیدی به دختر ها نداشتم نه که اصلا نداشته باشم بلکه مثل هم کلاسیهام شدید نبود ، پسرهای خوشگل و خوش تیپ هم مورد توجه من قرار می گرفتند مخصوصا اونها که بدن های درست و ورزشکاری داشتند . گاهی که حمام می رفتم از دست کشیدن رو بدنم و سینه هام که یه نرمه بزرگتر از حد معمول بود ، لذت می بردم و تو دوران تحصیل گاهی پیش می یومد که تفریحی با دو سه تا از دوستام که ازشون خوشم می یومد پس از دعوتشون به خونه مون شب تو اتاق خودم به هم ور می رفتیم و همدیگر رو می کردیم و به وضوح اونها می فهمیدن که وقتی من رو می کنند خیلی بیشتر لذت می برم تا وقتی که من اونها رو می کردم . خلاصه اینجوری بودم دیگه دست خودم نبود . البته این موضوع کاملا تفریحی بود و اینطور نبود که همش اهل دادن باشم و یا قادر نباشم خودم رو کنترل کنم ، خیلی هم به دختر های فامیل مخصوصا دختر عمه ام پیله بودم و چند باری هم اون کون خوشگل و سفیدش رو کرده بودم . تا اینکه اومدم سربازی تو دوران آموزشی و مخصوصا منطقه بخاطر موادی که تو غذا می زدند و یا شرایط دیگه من دوگانگی جنسیم شدت گرفت و حتی سینه هام هم درشتر شده بود و این رو من بخوبی حس می کردم . تو اون یه هفته که از اومدنم به این واحد گذشته بود همه بچه های سنگر به هم علاقه مند شده بودن و تو این میون مرتضی و رضا و صادق علاقه شون یه جور دیگه بود و یه جور خاصی به من و بدن من نگاه می کردند و خنده ها و گوشه کنایه هاشون بوی علاقه معمولی نمی داد . مخصوصا صادق که اکثرا منو بچه خوشگل صدا می کرد من هم از رفتارو گفتار اون سه تا زیاد ناراحت نبودم و حتی بعضی وقتها از گوشه و کنایه اشون گرم می شدم و خوشم می یومد . اونها هم فکر کنم حس دوگانگی منو کشف کرده بودن ولی اجازه نمی دادم پر رو بازی در بیارند یه بار که صادق دستی به باسنم کشید چنان با صدای بلند سرش داد زدم که بیچاره حسابی جا خورد . رضا کمک جرثقال بود تو کار گذاری لوله های سقف سنگر با جرثقالش به ما کمک می کرد . بچه خیلی تو داری بود و گاهی که تو کار سر به سرش می گذاشتم .فهمیده بودم که خیلی هوا مو داره . چون به بقیه که با هاش شوخی می کردن با فحش های زشت جوابشون رو می داد ولی منو نه . مرتضی بچه کلاردشت بود و یه نرمه قوی هیکل و شش ماه خدمت بود . خیلی هم آتشی مزاج تشریف داشتند . ساخت سنگر و حمام و توالت و نصب منبع های آب و حمام ، رو هم رفته دو هفته ای طول کشید و بعد از اون سرگروهبان من و کیانی و لودر رو کشید سنگرش و مجبور شدم سنگر سرگروهبان رو بهم بزنیم تا دوباره وسیعترش کنیم و بتونم توش آشپزخونه و انباری و غیره درست کنم
تو سنگرها سنگر فرماندهی برای خودش چیز دیگه ای بود . دو کانسک با یه فاصله دو متری از هم تو چاله ای که حفر کرده بودیم با جرثقال قرار گرفته بود . این کانسک های فلزی کولر دار که یه در قفل شوی اتاقی بهش نصب شده بود . اون فرمانده های تافته جدا بافته رو از شر عقرب و رطیل و مار که تو زمین های منطقه پر بود محفوظ می داشت و کولر های روشن کانسک چنان فضای سردی رو تو دل هوای داغ و تف زده بیابون های خوزستان ایجاد می کرد که هر کس می رفت توش اصلا دلش نمی یومد پاشو از اونجا بزاره بیرون
منبع آب حمامشون هم سفارشی ساز بود و دومخزن جدای آب گرم و سرد داشت زیر منبع آب گرم یه اجاق قرار داشت که اکثرا روشن بود و تو
فضای حمام هم دو تا شیر آب گرم و سرد و یه تختگاهی مرتب با یه کمد
برای در آوردن لباس تو سر حمامش بود . خلاصه افسر بودن دیگه
حمام بقیه واحد مخصوصا سربازان یه منبع آب بیشتر نداشت و در نتیجه یه شیر واسه دوش هم بیشتر نداشت . بسته به این که چه موقع بخوای بری حمام آب سرد و یا گرم تر بود . تنوع داشت خلاصه
چهار دوش تو چهار اتاقک واسه خودمون ساخته بودیم که البته یه منبع آب که سه چهار متر بالاتر از حموم روی پایه قرار داشت . آب دوش ها رو تامین می کرد ، یه ورودی یا رختکن ، راهرو مانند مشترک با یه تخت گاهی در ابتدای اون که چند میخ به دیواره چوبی اون زده بودیم و به عنوان جالباسی واسه آویزون کردن لباس . روی اون تختگاهی هم لباس و ساک حمام و این جور چیزها رو می گذاشتیم ، فاصله اش تا کف در حدودی بود که می شد مثل یه صندلی روش نشست . زیر این سکو مانند یا تختگاهی هم می شد پوتین گذاشت . این تختگاهی که همانطور گفتم در قسمت ورودی به حمام واقع بود ، کنار در ورودی ، البته در که نه یه پلاستیک مات و بزرگ که به سقف درگاهی وصل بود پایین اون رو پیچیده بودیم دور یه چوب ، که درست و صاف بمونه ، مثل همین در جلو هر چهار اتاقک دوش هم بود که وقتی کسی می یومد و می خواست حموم کنه و یا دوش بگیره کسانی رو که از قبل تو اتاقک ها مشغول دوش گرفتن بودن رو نبینه . و فقط می شد سایه ای رو از پشت اون در های پلاستیکی مات دید و فهمید که کسی اون تو هست یا نه
بچه ها خیلی زود بهم نزدیک شدن و رابطه خوبی با من داشتند و با اون که سعی می کردن به قول خودشون مراقب باشند روم زیاد نشه به حرفام گوش می دادند . ساعت شش و نیم صبح وقتی بود که باید همه تو میدان و کنار پرچم تو صف می بودیم تا فرمانده بیاد و با دادن توصیه و دستورات آن روز رسما روز خدمتی جدید شروع بشه . درجه داران هم هر . گروه بسته به تخصص و کارشون باهم یه سنگر داشتند
فرمانده و سرگروهبان و درجه داران دیگه هر چند ماه با هم رده هاشون تو تو واحد مشهد ، جابجا می شدن و باز بعد از چند ماه دوباره می یومدن منطقه و اونهایی که منطقه بودن برمی گشتن مشهد
تا یه عده همیشه تو مشهد و یه عده همیشه تو منطقه نباشه . ولی ما سرباز های بیچاره باید تا نزدیک آخر خدمت در منطقه می موندیم و هر دوماه هم ده روز مرخصی داشتیم که با زبون بازی و خودشیرینی و در یک کلام خایه مالی می شد چند روزی رو از درجه داران و یا سرگروهبان مرخصی تشویقی گرفت و به مدت مرخصی ده روزه اضافه کرد
تنها گروهی از درجه داران و سربازان که من و هم سنگرام و خیلی های دیگه ، روی دیدنشون رو نداشتیم سربازان و دو درجه دار عقیدتی سیاسی بود . یه مسجد بزرگ و تر تمیز یه گوشه تو واحد ساخته بودن که دو درجه دار و چند سرباز عقیدتی هم تو یه سنگر نزدیک مسجد بودند و کارهای عقیدتی و ارشاد و یا شستشوی مغزی واحد به عهده شون بود . چند تا جعبه مهمات رو هم یه گوشه مسجد چیده بودن به اسم منبر که اون اول ها قرار بود که حاجی وثوقی درجه دار شیخ و روحانی واحد بعد از اقامه نماز شب بره بالاش بشینه و واسه سربازها و درجه دار ها موعظه کنه ولی بعد که معلوم شد سرباز ها و درجه دار ها بهر بهانه ای که شده حاضر نمی شن واسه نماز به مسجد بروند . فقط شب های سه شنبه و پنج شنبه ها واسه دعای توسل و کمیل که دیگه این مراسم زور چپونی باید همه می رفتن اون درجه دار روحانی وجودش بدرد می خورد . همون طور که قبلا هم گفتم یکی دیگه از دلایل خوشبختی ما سربازان راننده مقیم پارک موتوری این بود که ما از مراسم زورکی اون دو شب معاف بودیم . بهر حال بخاطر اینکه ما راننده ها واقعا خیلی رومون فشار کاری زیاد بود از نگهبانی روزانه و شرکت در مراسم مذهبی مسجد معاف بودیم . دو تا پست نگهبانی داشتیم یکی در قسمت ورودی به واحد اصلی نه محوطه ای که پارک موتوری ما بود و یه محل دیگه نگهبانی داخل محوطه واحد اصلی جلوی چهار کانسک بزرگی بود که تو زمین مثل سنگرنصب بود و توش هم پر از قطعات و لوازم یدکی بود که ظاهرا ارزش قطعات داخل اون کانسک ها خیلی ، خیلی هم زیاد بود
نگهبان ها رو یکی از سربازان دفتر از روی دفتر نوبت نگهبانی معلوم و به سربازان در موقع صبح گاه ابلاغ می شد . پارک موتوری یا همون فضای مستقل ما که گفتم با یه خاک ریز دور تا دور محوطه مون از واحد اصلی جدا بود . نگهبان رسمی آنچنانی نداشت ولی ارشد سنگر باید هر دوساعت یه نفر رو تعیین می کرد که تو محوطه پارک موتوری گشت بزنه . ولی این خیلی اجرا نمی شد . راه ورودی و خروجی پارک موتوری ما کنار سنگرمون بود و اگه می خواستیم با ماشین به واحد اصلی بریم باید ماشین از این در بیرون می رفت و بعد از در واحد اصلی که دکه نگهبانی هم کنارش بود می رفت تو فضای واحد اصلی . ولی وقتی پیاده می خواستیم به واحد بریم مثلا برای صبحگاه رفتن و یا گرفت سهمیه غذا و غیره می تونستیم از خاک ریز بریم بالا و از اون ورش که پایین می یومدیم داخل واحد اصلی بودیم در چند نقطه از خاکریز دور واحد هم سکوهایی از کیسه شنی ساخته شده بود و روی هر کدوم از اون سکوهای چهارگانه اسلحه تیربار ضد هوایی نصب بود . من اوایل به عنوان راننده ماشین زیل 147 کارم این بود که برای واحد از اهواز یخ و نون و خواربار برای واحد می آوردم و به واحد آشپزخونه تحویل می دادم تو اون یه ماه کارم این بود که ساعت سه صبح که باساعت زنگ زن و یا نگهبان بیدار می شدم و می رفتم اهواز و ماشین رو پر از یخ سهمیه مون می کردم و سر راه برگشتن واسه سنگر خودمون نون تازه از نانوایی می خریدم و سریع بر می گشتم واحد و یخ ها رو تحویل آشپزخونه می دادم و سه قالب یخ سهمیه یخ خودمون رو ، که همیشه بیشتر از سه قالب یخ برمی داشتم رو می آوردم تو سنگر خودمون و بعد از صبحگاه هم دوباره می رفتم اهواز و از واحد تدارکات مرکز سهمیه نون یه هفته ای واحد رو بار می زدم و برمی گشتم واحد و اونها رو تحویل واحد آشپزخونه می دادم . نون ها که بقول مادرم خدا زیاد کنه و به نظر من خدا ریشه شو بکنه . همون روز اول هم بزور خورده می شد وای به روزهای بعد . ولی خوب ما راننده ها همیشه نون تازه می خریدیم و استفاده می کردیم البته با پول جیب خودمون و خرید نون هم همون طور که گفتم با راننده خواربار که من بودم بود بعد از ظهر باز باید برای آوردن حبوبات و برنج و چیزهای دیگه می رفتم اهواز و این کار هر روز من بود
کم کم و به مرور کم و کسری های سنگر مون رو جور کردیم هر کدوم از ما راننده ها که بصورت ماموریت به جاهای مختلف و واحد های دیگه می رفت هرچی رو که می دید به درد سنگر مون می خوره اگه می تونست با اجازه و اگر می شد و خایه می کردیم بدون اجازه با خودش می آورد . هر روز وسایل سنگر مون جور تر می شد یه روز حداد که راننده ماشین حمل ونقل قطعات به واحد ها بود مقداری لوازم رو برای یه واحد پیاده برده بود تعداد زیادی جعبه مهمات خالی رو بار ماشینش کرد و با خودش آورد و ما اونها رو بین خودمون تقسیم کردیم و به هر کدوم چهار پنج تا جعبه رسید ولی خوب باز چپاول کننده هم کم نبود سرگروهبان و چند تا درجه دار دیگه که بو برده بودن ، تعداد زیادی شو بردن ، صادق و من با کلی غور زدن و التماس تونستم بیست تا از جعبه ها نگهداریم و بقیه به تاراج رفت . باز هم خوب شد هشت نفر بودیم و به هر نفر دو تا جعبه می رسید و اضافه هم داشتیم من جعبه ها رو ، دو تا دو تا روی هم در دو طرف سنگر مون چیدم و با انداختن پتو های بی خود و اضافه که از انبار گرفته بودیم روی اونها رسما سنگر مون رو مبله کردم . یادم نمی ره اون روزی که حداد جعبه ها رو آورد . شبش تا نزدیک صبح همه باذوق و شوق خاصی داشتیم وسایلمون رو که به ناچار تو کیسه انفرادی هامو چپونده بودیم از کیسه هامون می کشیدیم بیرون و تو دو تا جعبه خودمون می چیدیم . چند بار ترتیب چیدن ها عوض شد تا اینکه من پیشنهاد دادم که خیلی ضروری تر ها مثل وسایل حمام و یه دست پیرهن و شلوار نظامی و لباس تو خونگی و
خلاصه دم دستی هامون رو تو جعبه بالایی و چیزهای با ارزش و خصوصی تر و مهم ولی غیر ضروری مون رو تو جعبه پایینی بزاریم و اونهایی که خیلی به ندرت استفاده می شد مثل کاپشن و پتوی اضافه و لباس شخصی هامون تو کیسه انفرادی باشه ، این پیشنها رو همه قبول کردن و دوباره همه جعبه ها رو خالی کردن و طبق نظر من چیدنشون
جعبه ها اکثرا مال گلوله توپ بود عمق زیادی نداشت و دوتا جعبه رو که روی هم قرار داده بودیم تازه مثل صندلی ازشون استفاده می کردیم ، ببخشید مبل . در هاشون لولایی بود و من هم تو اولین فرصت که برای گرفتن حبوبات به اهواز رفته بودم از پولی که از بچه ها جمع کرده بودم برای همه چفت و قفل از اهواز خریدم و همه جعبه های دوم مون رو قفل دار کردیم . یه دو هفته بعد باز با پیشنهاد من پول جمع کردیم و یه گاز سه شعله رو میزی و یه کپسول گاز ، مثل سنگر درجه دار ها واسه خودمون خریدیم و تو اولین حقوق فوق العاده که بعد از دوماه از ورودم به منطقه پرداخت کردن پول جمع کردیم و یه یخچال آکاسیتی بزرگ که پنج شش تا قالب یخ توش جا می شد و دو دست سرویس ظرف ملامین و دو سه دست لیوان و دو تا ماهیتابه بزرگ و کوچک و چندین ظرف واسه نون و قند و چایی و روغن و غیره خریدم
یادم رفت بگم که رسیدگی به نظافت سنگر و گرفتن غذا و دسر از آشپزخونه و شستن ظرفها و این قبیل کارها هر روز با یه نفر بود و بین ما می چرخید ، بجز صادق که با قلدری چون ارشد و مسئول سنگر بود تن به کار نمی داد و به قول خودش به امر خطیر نظارت به کارهای ما مشغول بود
، بعضی وقت ها که غذا خیلی بی خود بود دیگه خودمون ، منظورم کسی که مسئول نظافت سنگر بود ، غذا می پخت اگه هم بلد نبود کسانی که بلد بودن این کار رو می کردن هر چی بلد بودیم می پختیم اگه شده حتی تخم مرغ و گوجه فرنگی می خوردیم . آخ چقدر هم حال می داد ، کم کم من با کتاب آشپزی که خریده بودم خیلی از غذا ها رو یاد گرفتم و این جور وقتها از من می خواستن غذا درست کنم
وقتی که نتیجه امتحانات آخر آموزشی بعد از سپری شدن حدود سه ماه از اومدن به منطقه معلوم و به واحد ها ابلاغ شد ، حکم درجه داری گروهبان دومی من طی یه مراسم تو مراسم صبحگاه توسط فرمانده گروهان وقت جناب سروان شهدوست به بازوم نصب شد . می تونید تصور کنید چه حالی داشتم ؟ نه بخدا نمی تونید ، بزارید خودم بگم . در یک کلام دیوانه شدم . حس می کردم دلم می خواد پرواز کنم حتی وقتی که جناب سروان با دست بهم سلام نظامی داد و بهم تبریک گفت مثل خول و چل ها بج
     
#4 | Posted: 21 Feb 2011 05:45
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت دوم



دستم رو دراز کردم سمتش و گفتم : من حمیدم این دکتر مسخره هم صادقه البته زیاد تو حرف ها و کاراش صادق نیست ، و گروهبان یکم و ارشد سنگره ، همونی که سرگروهبان گفته بود بری پیشش این باباست
منصور با دلخوری گفت : من باید برم و با سرگروهبان در این مورد و کارهای شما ها باهاش صحبت کنم
بچه ها از شنیدن این حرف هاش دمق شده بودن و این رو می شد تو صورت هاشون دید . لبخندی به منصور زدم و گفتم : سخت نگیر این یه جور خوش آمد گویی این دیوانه هاست ، من هم که اومدم تو این واحد همین بلا رو سرم آوردن تازه باز تو خوبه منو که کثافت ها مجبورم کردن شورتم رو هم در بیارم
در این موقع صادق و بقیه زدن زیر خنده و مرتضی در حالی که می خندید گفت : چقدر هم حال داد سر به سرت گذاشتیم ، یادش بخیر کاش دوباره تکرار می شد
منصور اخمی کرد و پرسید : و تو پس از این که فهمیدی ، نرفتی به سرگروهبان بگی ؟
لبخندی زدم و گفتم : آخه چرا ؟ طوری نبود که ، یه شوخی بود تموم شد رفت
صادق با خنده رو به منصور کرد و گفت : تو خیلی سخت می گیری ، می خوای الان از حمید بخوام لخت بشه ، ببینی خیالی نیست ؟
رو کردم به صادق و گفتم : دارم حرف می زنم مزه نریز
منصور آهی کشید و گفت : خوب اگه اینطوریه ، باشه ، من این بار رو نادیده می گیرم ولی به همه تون گفته باشم . اگه باز هم با من این جور شوخی ها بکنید یه راست می رم و به سرگروهبان شکایت می کنم
خلاصه شر خوابید و من و منصور از اون به بعد به تدریج خیلی با هم صمیمی شدیم و کم کم متوجه شدم اون هم مثل من دوگانگی جنسی داره و این وجهه اشتراک ما رو بیشتر به هم نزدیک کرد
بزارید یه خورده هم از کار بچه ها بگم ، مرتضی چون خوب می پوشید و تیپ می زد . سرگروهبان گذاشته بودش راننده فرمانده گروهان و موسوی و مهرداد راننده تانکرهای سوخت بنزین و گازوئیل بودند . هر روز می رفتن اهواز و سوخت تحویل می گرفتن و می آوردن و مخزن های سوخت واحد خودمون و واحدهای تابعه رو پر می کردن و تمام ماشین های پارک موتوری سوخت شون از همین مخازن تامین می شد . راننده جرثقال چون یه ماشین عظیم و پیچیده بود با یه درجه دار به نام آقای خراسانی استوار دوم بود . بنا به ماموریتش کارش امداد رسانی و بکسل ماشین های مونده بین راه و یا تصادفی و چپ شده بود و گاهی هم برای نصب پدافندهای هوایی و موشکی مامور می شد به واحد های دیگه و رضا هم غلط نکنم بخاطر زور و بازوی زیادش به عنوان کمک جرثقال در اختیار خراسانی بود و خیلی هم همدیگه رو دوست داشتن و رضا مرتب از خراسانی و مردانگی اش تعریف می کرد و خراسانی هم موقع نوبت مرخصی رضا و نبودن اون حسابی حالش گرفته می شد
کیانی راننده تانکر آب بود راننده تانکر آب از شهر سوسنگرد برای واحد ما و چند واحد تابعه ما آب می آورد و تمام منبع های آب رو چه خوراکی و چه مربوط به حمام ها در سطح واحد ها رو پر آب می کرد و هر روز کارش همین بود
صادق هم که گفتم ارشد سنگر بود و دستورات اون برای راننده ها لازم و اجرا بود و همه درخواست ماشین و راننده و کار های دیگه اول به صادق رجوع می شد و اون تصمیم می گرفت که چه کاری باید انجام بدیم
حداد هم که مدت کوتاهی بود اومده بود با کامیون زیلی که در اختیار داشت مخصوص حمل و نقل وسایل تعمیراتی و قطعات به واحد ها بود و در اختیار قسمت تدارکات و تعمیرات بیرون از واحد بود
همون روز که حکم درجه داری من اومد بعضی ها کارشون عوض شد سرگروهبان اومد تو سنگر مون و با صادق صحبت کرد و قرار شد که از فردا مرتضی که تا اون موقع راننده فرمانده گروهان بود شد راننده بخش خدمات بیرون واحدی و در اختیار واحد تعمیرات . و منصور شد راننده افسر خرید که با درجه دار مخصوص خرید قطعات می رفت اهواز و یا شهرهای دیگه تا لوازم مورد نیاز واحد تعمیراتی و خدماتی رو که موجود نبود ، خریداری کند و من شدم راننده فرمانده گروهان و ماشین فرماندهی تحویلم شد و حداد هم با ماشین زیل من مسئول آوردن خواربار به جای من شد
من یه ماشین لندروور هم تحویلم بود که با اون گاهی افسر تدارکات رو این ور و اون ور می بردم . خلاصه درجه داری من هم شد یه درد سر جدید و مسئولیت های بیشتر . حالا دو تا از سه ماشین تند تیز و سرحال که جیپ فرماندهی و لندروور افسر تدارکات بود ، دستم بود و و سومی هم که یک جیپ دیگه بود تحویل منصور شد و در اختیار افسر خرید بقیه ماشین های واحد که دست سرباز های راننده بود همه قراضه و درب وداغون و زوار دررفته بودن و پر سر وصدا . چند ماشین دیگه هم بود مثل تانکر بزرگ آب و دو تا تانکر بزرگ سوخت بنزین و گازوئیل و جرثقال بزرگ که اونها مرتب و خوب بود ولی ماشین های سریع نبودند
دو سه هفته بعد یه شب که همه دور هم نشسته بودیم و میوه می خوردیم برای شستن پشقاب ها و سینی و کارت چنگال بحث در گرفت . مسئول اون روز سنگر که کیانی بود زورش می یومد اونها رو بشوره و می گفت باید شیر خط کنیم که چه کسی باید ظرفهای دسر خوردن رو بشوره چون دسر هر روزه نبود . و به عقیده اون نباید زحمت اون هم با مسئول روز سنگر باشه
خلاصه کیانی می خواست شیر خط راه بیاندازه و خوب خیلی ها مخالف بودن و می گفتن که خود کیانی باید بشوره
من پیشنهاد دادم که دو یا سه نفر که تا اون روز معلوم شده بود آدم های تمیز تر و باحال تری هستن و خودشون هم مایل بودند ، انتخاب کنیم که به کارهای سنگر برسند چون باید با وسواس و دقت خیلی زیاد مثل خانم ها وظایف شون رو انجام می دادند ، اسمشون رو هم می زاریم دختر خونه . و کارهای سنگر روزانه بین اونها دور بزنه و بقیه هم از کارهای نظافتی و رسیدگی به غذا و غیره معاف باشند و در عوض چند نفری که کاندید کارهای سنگر می شدن نگهبانی شبانه و بی گاری و غیره نداشته باشند و بقیه که به کار های سنگر دخالت نمی کردند جور نگهبانی و کارهای بیگاری مربوط به اون کاندید ها رو بکشند . البته کارهای ماموریتی و امور روزانه ربطی به معافیت ها نداشت . با رای گیری نظر من تصویب شد و باز طبق رای گیری من و منصور و کیانی انتخاب شدیم . در واقع همه می دونستیم که بقیه خیلی تو نظافت و غیره شلخته و بی خود بودن . به این ترتیب من و منصورو کیانی شدیم گروه دختر خونه . و هر شب دختر خونگی بین ما سه تا می چرخید
با این کار وضع کاملا خوب شد . چون ما سه تا تو کارهامون وسواسی به خرج می دادیم . همیشه سنگر ما تر وتمیز بود و چون تمیزی حمام و توالت و محوطه هم جزو وظایف دختر خونه ها شده بود روزی سه بار محوطه دور و بر سنگر هم توسط دختر خونه با یه آفتابه آب پاشی می شد که موقع حرکت و رفت و آمد گرد خاک نشه ، تو بازدید های سرزده سرگروهبان و یا آمدن کسان دیگه برای کار و غیره سنگر ما رو همیشه
مرتب وتمیز می دیدند و واقعا همه جا مرتب و تمیز بود و خیلی زود تو تمام واحد به سنگر نمونه بودن ، سر زبون ها افتادیم
موقع ناهار کم اتفاق می افتاد که همه دور هم باشیم و اغلب یکی دو نفر ماموریت بود و تا بعد از ظهر یا شب بر نمی گشت ولی شب ها اکثرا همه جمع بودیم
یه روز که نوبت دختر خونگی من بود و مرتضی مرتب سر به سرم می گذاشت و به شوخی از من پرسید : دختر خونه چرا لباس مردونه پوشیدی
من هم به شوخی گفتم : لباس زنونه ندارم عزیزم
صادق از حرفهای ما گل گرفت و از همه خواست که پول بزارند واسه خرید لباس دختر خونه ، با یه چشم بهم زدن تو خنده و مزه پرونی بچه ها پول جمع شد و صادق پول رو برداشت و فردای اون روز با ماشین حداد رفت اهواز و برگشتنی یه پیرهن دامن بالا زانوی قرمز و یه کلاه گیس مشکی که تا رو شونه بود خرید و در مراجعت مجبورم کرد اونها رو بپوشم
همه خوششون اومده بود و مرتب شوخی ، شوخی بهم ور می رفتن و سر به سرم می زاشتن . صادق حکم کرد که از این به بعد باید دختر خونه اون لباس ها قبل از شام باید به تن کنه تا صبح و بعد از شام که مثل همیشه مشغول بازی و یا رقص می شدیم دختر خونه هم باید برای خنده با اون لباس زنونه برقصه ، کیانی قبول نکرد و گفت : اون لباس ها رو نمی پوشه
و اگه اصرار کنیم از گروه دختر خونگی بیرون می ره
من و منصور با تعهدی که از صادق برای کنترل ور نرفتن بچه ها با ما ازش گرفتیم ، قبول کردیم که لباس ها رو از بعد از شام تا موقع خواب به تن داشته باشیم
تو بچه ها رضا و صادق و مرتضی خیلی مزاحم منصور و مخصوصا من می شدن . البته رضا بیشتر با زبونش اذیت می کرد و روش نمی شد خیلی بهم نزدیک بشه . من از شوخی ها و دست درازی هاشون تو دلم خوشم می یومد ولی چون می دونستم یه ذره بهشون بخندم . اوضاح خیلی خراب می شه ، ظاهرا بهشون اخم و تخم می کردم . منصور ابدا نمی گذاشت بهش دست بزنند و مثل من اجازه نمی داد گاهی بازو و یا سینه و باسن شو بمالند
و فقط از شوخی های لفظی بچه ها خوشش می آمد . البته بارها بهم گفته بود خیلی خوشش می یاد گاهی اجازه بده مثل من ، اون رو بمالند و ببوسند ولی خیلی می ترسید و بخاطر ترس زیادش چنین اجازه ای رو به کسی نمی داد ولی روش به من خیلی باز بود و بامن شوخی می کرد و گاهی دور از چشم بقیه مخفیانه همدیگر رو در آغوش می گرفتیم و هم دیگه نوازش می کردیم و می بوسیدیم
وقتی چند بار درجه داران و یا سربازانی رو که مار و یا عقرب نیش زده بود رو با لندرو ور به بهداری و یا بیمارستان اهواز رسوندم ارزشم بیشتر و تو واحد معروف تر شدم . بهرحال ماشین تند واحد تحویل من بیچاره بود و کلیه عملیات و ماموریت های تند و تیز رو من بیچاره باید انجام می دادم
کم کم که روی درجه داران بهم بیشتر باز شد از من می خواستن اونها رو مخفیانه به سوسنگرد و خونه عبدلکریم خان ببرم و از اون مشروب و تریاک و اینجور چیزها می خریدند . حتی دیگه عبدالکریم خان هم بعد از چند جلسه منو شناخته بود و با من حسابی احترام می گذاشت این احترام رو هم بخاطر درجه هام داشتم و البته برخود خوب و صمیمی ام با اون هم بی تاثیر نبود ، بعضی وقت ها هم به خواست سرگروهبان خودم تنهایی می رفتم پیشش و برای سرگروهبان تریاک می گرفتم و براش می بردم
و در ضمن همه خورده فرمایش های خرید سربازان و درجه داران هم مثل خرید سیگار و صابون و تیغ و غیره هم بود که من موقع رفتن به اهواز واسه شون می خریدم و البته یه خورده هم رو مبلغ خریدش می کشیدم تا یه چیزی هم گیر من بیاد ، با اون که همه این رو بروم می آوردن ولی چون این مبلغ اضافه که ازشون می گرفتم خیلی نبود و از طرفی به من خیلی احتیاج داشتن ، به قول خودشون به عنوان حق و زحمه خرید بهش تن می دادن
دیگه یه پا واسه خودم کسی بودم . همه جا سرشناس شده بودم مخصوصا اون درجه دارهای خلاف که با عبدالکریم خان سر و کار داشتن خیلی بیشتر هوای منو داشتن ، البته یکی از فرمانده گروهان ها و یکی از سرگروهبان ها تو خط دود بودن و عوض اونها دودی نبود ، اکثرا هم خلاف هم منطقه بودن یعنی وقتی سرگروهبان خواجه که دودی بود منطقه بود سروان شهدوست فرمانده گروهان بود که اهل دود و دم و آبکی نبود و یا شاید هم بروز نداده بود . و وقتی که سرگروهبان واحد صفایی بود اون اهل چیزی نبود ولی فرمانده گروهان سروان پور مقدم اهل دود و دم و آبکی بود تو منطقه و سربازی هم ندیدم خدا در و تخته رو درست با هم جور کرده باشه و مثل همیشه یه جورایی ضد و نقیض کنار هم می یومدن
یه کاری که من خیلی بدم می یومد و بچه ها هم سعی می کردن من خبر دار نشم این بود که بعضی وقت ها یه حیوان زبون بسته مثل الاغ و یا گاو و این جور حیوان های ماده رو که مال عشایر عرب روستا نشین اطراف واحد ما بودن طور می زدن و همدیگر و خبر می کردن و اون زبون بسته رو تو یه چاله سنگر رو باز کمی پرت تر از واحد که مخفیانه درست کرده بودن ، می بردن و نوبتی در حالی که یکی دو تا شون حیوان رو نگه می داشتند . می مشغول گاییدن اون بیچاره می شدن یه روز نزدیک ناهار بود متوجه شدم بچه ها با هم پچ پچ می کنند و بعد از سنگر رفتن بیرون و به بهانه پیاده روی از سنگر دور شدن که من و منصور کنجکاو شدیم که این بچه ها بعضی وقت ها کجا می رند ، مخفیانه دور رادور تعقیب شون کردیم و با چشم خودمون دیدم که چطوری از سر و کول اون حیون بیچاره بالا می رند و اون رو می گایند . منصور که این صحنه ها رو ندیده و نشنیده بود حسابی شوکه شده بود با عصبانیت برگشت به واحد و تا چند روز با بچه ها قهر کرد ، من هم حسابی سر شون داد و بیداد کردم همه خجالت زده شدن فقط صادق با پر رویی گفت : تو این بیابونی لنگه کفشم نعمته ، یه بار بیا بکن تو کسش ببین چه حالی می ده . از این به بعد خودت می یای
و بعد اومد و بازو مو گرفت و با خنده گفت : اگه توی خوشگل بهمون حال بدی چرا ما بیچاره ها مجبور بشیم به این حیوانها حال کنیم ، تو رو خدا حمید این تن بمیره بیا یه حالی بهمون بده و ما رو اینقدر تو خماری خودت نزار
من خیلی از شنیدن اون حرفها تو جمع بچه ها خجالت کشیدم و زبونم بند اومده بود دیدن بچه ها در حالی که کیر های شق شده شون رو تو دستاشون می مالیدن تا نوبت اونها بشه دور حیون بیچاره و دیدن مرتضی که در حالی که نگاهش به من بود و می خندید داشت تو یه جای اون حیون بیچاره تلم می زد و رضا که با یه دست پای حیون رو گرفته بود با دست دیگش رو کیر گنده اش جلق می زد و نگاه همه که به من بود وای داشت سرم گیج می خورد . این قبیل کارها رو شنیده بودم از بعضی
سرباز ها سر می زنه ولی دیدن این صحنه ها یه چیز دیگه بود حسابی شوکه و گیج بودم وقتی صادق داشت منو می کشید سمت اونها و یه دستش رو به باسنم مالید تازه بخودم آمدم ، با خشونت صادق رو پرت کردم کنار و داد زدم : شما ها همه کثافتید باید از آدم بودن خودتون
خجالت بکشید ، فرق شما با اون حیونی که می کنیدش چیه بد بخت ها ؟
و بعد به تندی از ترس اینکه چند نفری شوخی ، شوخی نریزن سرم دویدم سمت سنگر خودمون و از اونجا دور شدم
بعد از اومدنشون همه رفتن حموم و تازه اون موقع فهمیدم چرا گاهی همه با هم می رند حموم ، نگو واسه شب زفاف شون با حیون ها بوده
بعد از اومدن از حمام من و منصور رو دوره کردن و از ما خواهش کردن که با هاشون قهر نکنیم و قول دادن دیگه مراسم مربوط به لنگ کفش تو بیابون رو اجرا نکنند
بعد از ناهار که بچه ها خوابیده بودن و من بیرون مشغول شستن ظرف های ناهار بودم . منصور از من خواست با هم بریم حموم . می دونستم بعد از دیدن صحنه کیر های شق بچه ها که منتظر گاییدن الاغ بودن خیلی تحریک شده من هم دست کمی از اون نداشتم . بخاطر اینکه تا بچه ها بیدار نشدن بتونم باهاش برم حموم و یه بمال بمالی بکنیم . شستن بقیه ظرفها رو گذاشتم واسه بعد از حمام و هوله و لباس زیر برداشتم و باهاش رفتم حمام با هم تو یه اتاقک رفتیم زیر دوش اونجا به تندی رفتیم تو بغل هم و تا اونجا که زورمون می رسید همدیگه رو تو بغل هم فشار می دادیم
وقتی لبامون رو هم رفت ، غرق لذت شدیم . دستم رو بردم پشتش وگذاشتم رو شورتش و مشغول مالیدن و چنگ زدن به کونش شدم و کمی بعد اون دستاشو تو شورتم فرو کرد و مشغول مالیدن کیرم شد و با آه و ناله ای که می کشید . خیلی زود کیرم شق شد و حسابی گرم شدم . آهسته دستم رو کردم تو شورتش تا بتونم کون شو بهتر بمالم و حس کنم
باخنده خودش رو عقب کشید خیلی سرخ شده بود من هم خجالت می کشیدم ولی نه به اندازه اون . کمی که گذشت لیف و صابونش رو داد دستم و با خنده از من خواست پشتش رو لیف کنم . . وقتی لیف بالا تنه اش رو تموم کردم و لیف رو طرفش گرفتم ، لبخندی زد و گفت: بقیه اش چی ؟ بقیه اش رو هم لیف کن دیگه
زانو زدم پشتش و مشغول لیف کردن باسن و پاهاش شدم دیدن کون جمع و جور و سفیدش از پشت شورت خیس و چسبیده تو چاک کونش حسابی منو تحریک کرد دستم رو به شورتش گرفتم و آهسته شروع کردم به پایین کشیدن . با دیدن کشیده شدن پاهاش به هم حس کردم اون هم بدش نمی یاد . خواستم شورتش رو در بیارم که آهسته گفت : بزار رو پام باشه که اگه یه موقع کسی سر رسید بتونم زود بکشمش بالا
کونش رو تو دستام گرفتم و مشغول فشاردادنش کردم وقتی که کمی بعد رون هاشو می مالیدم آه و ناله اش بلند شد و مرتب خودش روکج و تاب می داد . بلند شدم و انگشتم رو روی سوراخ کونش گذاشتم و آهسته در حالی که کیر و رون ها و سینه هاشو مالیدم انگشتم رو فرو کردم تو
با هیجان زیاد مرتب دستاشو از پشت به پای من می کشید و خودش رو بهم فشار می داد . چند دقیقه ای با انگشت تو کونش تحرکش کردم تا اینکه آهسته گفت : خیال نداری بکنی تو ؟
من که منتظر این اجازه اون بودم . انگشت مو کشیدم بیرون و اون رو کمی دولا کردم و اون کونش رو کمی عقب داد و دستاشو به دیوار اتاقک چوبی تکیه داد
سپس آهسته تفی تو دستم انداختم و سر کیر مو خیس کردم و فشارش دادم تو کونش کمی ناله کرد و با آهستگی بیشتری کیرم رو هول دادم تو
کمی طول کشید تا تونستم همه کیرم رو تو کونش جا بدم و بعد درحالی که شکمم رو به پشتش چسبونده بودم و دستام یکی سینه و دست دیگم کیر اون رو می مالید شروع به تلم زدن تو کونش شدم . ده دقیقه ای که گذشت حس کردم آبش ریخت تو دستم که کیرشو می مالید . وبدنبال اون آهسته گفت : ‌ببخشید
لبخندی زدم و گفتم : ‌اصلا مهم نیست
سپس دستم رو که آب منصور روش ریخته بود رو آهسته بروی کونم گذاشتم و سوراخ کون کشیدم و چند بار دستم روکونم حرکت دادم این کار رو خیلی دوست داشتم و منو خیلی حسابی تحریک میکرد
در این مو قع من هم آبم اومد و همه آبم رو تو کونش خالی کردم . آهی کشید و گفت : ممنون ، خیلی خوب بود
به یه دست شکمش رو به خودم فشاردادم . اجازه ندادم خودشو از من جدا کنه ، و چند دقیقه همون طوری تو بغلم نگه اش داشتم
وقتی از من جدا شد و منو بوسید ،لبخندی زدم و گفتم : نمی خوای منو بکنی ؟
لبخندی زد و در حالی که کیرم رو تو دستش می گرفت با خنده گفت : نه راستش روم نمی شه ، بیشتر دوست دارم تو منو بکنی ، آخ . مدتی بود چنین حالی نکرده بودم و بعد خودشو تو بغلم جاداد و و دستاشو دور کمرم حلقه کرد
وقتی بعد از شستن خودمون از اتاقک اومدیم بیرون و تو تخت گاهی نشسته بودم و لباسام رو از تو پلاستیک در می آوردم با خنده نشست رو پام و کونشو به کیرم مالید و با خنده گفت : خیلی دلم می خواد یه موقعی که هیچ کسی نباشه اون لباس قرمز زنونه رو بپوشم و برات برقصم و بهت ور برم
تو دلم گفتم آره من هم دوست دارم اونو بپوشم و تو تنهایی که کسی بجز من و رضا نباشه برای رضا برقصم و بهش ور برم و اون بدن ورزیده شو بغل کنم
با خنده گفتم : آرزوی شیرینیه ولی فکر نمی کنم عملی باشه ، واسه هیچ کدوم مون
وقتی که داشتیم لباس می پوشیدیم نگاهی بهش کردم و گفتم : چرا اسم تو منصور هستش مگه منصور اسم دختر نیست
نگاهی به من کرد و با خنده گفت : نه عزیز ، اسم مردونه است
سری تکون دادم و گفتم :‌آخه اسم دختر برادرم هم منصور هستش برای همین تعجب کردم
خندید و گفت : شاید منصوره باشه و منصور صداش می کنند ؟
لبخندی زدم و گفتم : ‌شاید ، نمی دونم
با خنده آمد تو بغلم و گفت : حالا مگه چی می شه فرض کن من هم دخترم دوست نداری مثلا زن تو باشم و گاهی باهم حال کنیم ، البته اگه از نظر تو اشکالی نداشته باشه ، من که خیلی دوست دارم
لبخندی زدم و گفتم : چه اشکالی داره این کار یه جور تفریح و سرگرمی شیرینه و آسیبی به کسی نمی رسونه که من بخوام بدم بیاد و یا خجالت بکشم ، فقط تو رو خدا خیلی تابلو بازی درنیار که بچه ها بو نبرند من تو با هم رابطه داریم ، وگرنه بد جوری به من و تو پیله می شن
خندید و گفت : وای مجسم کن بچه ها لخت همه پریدن بهمون ، چه حالی می ده ، نه
با دست زدم به باسنش و گفتم : تو مثلا کم رو هم هستی ؟ من روم نمی شه این حرفها رو بزنم
خندیدو گفت : من و تو تنها هستیم و گرنه امکان نداره بتونم این حرفها رو جلو یه نفر دیگه بگم ، چه برسه به جمع
خندید و نگاهی به بدن خودش و من کرد و ادامه داد ، من بدنم خوشگل تره یا تو حمید ؟ راستش رو بگو
نگاهی بهش کردم و گفتم : خوب معلومه ، من
اخمی کرد و گفت : ‌صورت رو نمی گم بدن هامون
نگاهی بهش کردم و گفتم : باز هم من ، تو زیادی لاغر هستی
منصور خندید و گفت : نه چرند نگو بدن هامون زیاد فرقی نداره ، اصلا بیا شلوار و پیرهن همدیگر رو بپوشیم بریم بیرون ، ببینیم بچه ها چی می گن من می گم چون بدن هامون یه سایزه کسی متوجه عوض کردن لباس هامون نمیشه
و بعد لباسهای منو تنش کرد و من هم مجبور شدم لباسهای اون رو بپوشم شلوارش یه خورده برام تنگ بود ولی پیرهنش تقریبا خوب بود در عوض شلوار من تو تنش کاملا راحت و حتی یه خورده گشاد ش بود
وقتی از حموم رفتیم بیرون و تو سنگر بچه ها که ما رو دیدن . تقریبا همه متوجه شدن لباس ها مون رو جابجا پوشیدیم . مرتضی دستی به باسنم کشید و با خنده گفت : یهو چقدر چاق شدی ؟
رضا اخمی کرد و گفت : ‌مگه می شه آدم تو یه ساعت چاق بشه خره شلوارش آب رفته
همه بچه ها زدن زیر خنده و رضا که فکر می کرد یه نظریه علمی درجه یک ارائه کرده از خنده بچه ها دلخور شد و داد زد : مرض احمقها چرا می خندید ؟
من بهش نزدیک شدم و دستی به موهاش کشیدم و گفتم : آخه الاغ جون من و منصور رفته بودیم حمام نه لباسامون ، لباس های خشک مگه آب می ره ؟ اون هم با این سرعت و اندازه ؟ امروز زیاد تو آفتابها نبودی ؟
دستشو بالا برد و گفت : می خوای بزنم همه دندونهات تو دهنت بریزه ؟
لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوب بابا ، ناراحت نشو حق با تویه شلوارم آب رفته
بعد از اون ماجرای لو رفتن و دیدن من منصور حال کردن بچه ها رو با حیوان زبون بسته روی بچه ها بیشتر به من و منصور باز شد و بخصوص مرتضی و رضا و و از همه آتشی ترشون صادق و بهر بهانه ای مخصوصا
موقع دختر خونگی مون شوخی شوخی دستی به پا و سینه و باسنم می کشیدن ، با منصور فقط لفظی تیکه می انداختن و دست بهش نمی زدن چون خیلی زود داغ می کرد و غربت بازی در می آورد
من از اینکه منو گاهی می بوسیدن و یا یا دستی به بدنم می کشیدن بدم نمی یومد و تا اونجا که نمی خواستند منو تو بغل بگیرند زیاد کاری بهشون نداشتم ، بغل زدن من اول خیلی کارها بود و من نمی خواستم اونها رو اینقدر پر رو کنم که تصور کنند می تونند هرکاری بخوان باهام بکنند
یکی از مشکلات اساسی و مهم سنگر ها تو منطقه ، تعداد زیاد عقرب و رطیل و مار و این جور جک و جونور ها بود . که همه رو به تنگ آورده بود و من هم واقعا بیشتر از همه اونها ترس داشتم . همه جای اطراف تو سنگر رو به انواع سموم که از اهواز خریده بودم پر کرده بودیم و با همه این حرفها از حس کردن کوچکترین حرکتی رو بدنم مثل برق از جا می پریدم و نمی گذاشت راحت بخوابم و مشکل بعدی من این بود که گه گاه که کنار دستی من از روی بد خوابی عمدی و یا واقعی خودش رو می کشید طرفم باز با تماس دست و بدنش با بدنم با ترس این که مبادا جک و جونوری باشه باز کلافه از خواب بیدار می شدم ، جدا از اون من ه
     
#5 | Posted: 21 Feb 2011 05:56
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت سوم



و آهی کشید و آهسته گفت : من فهمیدم کجات درد داره ، الان با کیرم ماساژش می دم خوب می شه
خیلی حرصم گرفت حس کردم اون فکر کرده واسه حال کردن دوست داشتم یکی بیاد پهلوم بخوابه به تندی و محکم هولش دادم سمت بیرون و به عجله قبل از این که بیافته زمین خودش رو جمع و جور کرد و از تخت بیرون رفت و کنار تختم ایستاد . با عصبانیت گفتم : برو گمشو تو سنگر
خودم یه جوری با ترسم کنار می یام ، نخواستم بابا بودن شما ها بیشتر منو می ترسونه
با کلی زبون بازی و قول دادن که بهم دست نزنه گذاشتم بیاد تو تخت بخوابه ، شلوارم رو تا کردم و گذاشتم زیر متکی و بیژامه مو پوشیدم و دراز کشیدم و کمی بعد که خیالم راحت شد کارم نداره تازه متوجه آسمون شدم
واقعا زیبا بود ستاره ها انگار درخشنده تر بودن حس می کردم تو آسمون
معلق هستم چقدر ماه جلوه اش بیشتر بود همه جا رو روشن می کرد مثل روز و چه هوای خوبی بود . نفهمیدم کی خوابم برد ولی یه دفعه از کشیده شدن چیزی نرم به باسنم یهو از خواب پریدم یه بار هم تقریبا این حالت رو تو سنگر که خواب بودم تجربه کرده بودم اون موقع که از خواب پریدم و به تندی بلند شدم چراغ رو روشن کردم یه موش گنده از اونهایی که بهش موش صحرایی می گفتن زیر ملافه ام بود که با جیغ و سر صدای من چند تا از بچه ها هم بیدار شدن و اون رو گرفتیم و کشتیم به چنین تصوری که مبادا باز جک و جونوری تو پام اومده باشه سراسیمه از خواب پریدم و پاهامو به تندی تکون دادم و نزدیک بود جیغ بزنم و از تخت بپرم بیرون که مرتضی آهسته گفت : منم نترس
به تندی ملافه رو کنار زدم از دیدن شورت و بیژامه پایین کشیده و کیر گنده مرتضی تازه فهمیدم جریان چیه ، بیژامه و شورت من هم تا روی رونم پایین بود . قلبم داشت از سینه می زد بیرون واقعا ترسیده بود هیچ دلم نمی خواست کسی بدون میل خودم بخواد زورکی و یا مثل اون یواشکی با هام حال کنه با عصبانیت کیر شو گرفتم تو دستم و یه فشار بهش دادم یه خورده خوشم اومد کمی به بهانه عصبانیت تو دستم بهش ور رفتم کیرش حسابی گنده شده بود معلوم بود که حسابی تحریک شده بوده یه خورده دیگه کیرشو تو دستم لمس کردم و داد زدم : کثافت می خوای جیغ تو در بیارم ؟ برو گمشو پایین
و بعد با پام از تخت هولش دادم بیرون به تندی از تخت بیرون رفت و من هم متکی و ملافه شو پرت کردم بیرون تو خاک ها و داد زدم : برو گمشو حمال نزدیک بود سکته کنم عوضی ، دیگه نمی خوام هیچ کسی پهلوم بخوابه ، برو گمشو
آهسته گفت : خیلی خوب داد نزن ، ببخشید . باشه می رم تو سنگر می خوابم تو رو خدا داد نزن
بعد متکی و ملافه شو از رو خاک ها برداشت و کمی تکونشون داد و رفت سمت سنگر
شورت و بیژامه مو بالا کشیدم و کمی دستم رو که به کیرش گرفته بودم به پاهام مالیدم و لبخندی زدم و سعی کردم دو باره بخوابم
فردا صبح مرتضی از من بخاطر جریان شب قبل عذر خواهی کرد و من لبخندی بهش زدم و گفتم : عیبی نداره ، فراموش کن
از اون موقع دیگه تنها بیرون می خوابیدم و بزودی ترسم هم کاملا ریخت
همون طور که گفتم بچه ها که پس از لو رفتن ماجرای لنگه کفش و بیابون همه یه جورایی مایل بودن سر حرف رو باهام باز کنند و مخم رو بزنند که اگه بشه بتونن با هام حال کنند ولی چون اصلا رو بهشون نمی دادم کسی هم جرات نداشت چیزی بهم بگه ولی تو رفتار هاشون کاملا پیدا بود که دلشون می خواد چیزهای بهم بگن ولی کو جرات
یه روز بعد از ظهر که حمام بودم و مشغول شستن خودم بودم پرده پلاستیکی جلو اتاقک کنار رفت . من رو مو برگردوندم دیدم مهرداد ایستاده پشت سرم و داره بهم لبخند می زنه با دلخوری سعی کردم اون رو عقب بدم و پرده رو بندازم که با خنده گفت : من که کاری ندارم اینجا ایستادم ، می خوام یه خورده باهات حرف بزنم ، همین
اخمی بهش کردم و در حالی که دوباره مشغول صابون زدن به سرم شده بودم ، گفتم : تو هم وقت گیر آوردی مهرداد ؟ نمی شد صبر کنی بیرون بیام و با من حرف بزنی ؟
لبخندی زد و گفت : اینجا خیلی بهتره ، آخه یه خورده حرف های خصوصی دارم و ضرورتی نداره کسی دور و بر مون باشه
گفتم : مهرداد می زنم تو گوشت ها ، برو از جلو در کنار و پرده رو بنداز تو راهرو هم می تونی حرف بزنی این جا باشی به حرفات گوش نمی دم
خندید و گفت :‌ یعنی اینجا باشم و حرف بزنم نمی شنوی ؟
شروع کردم با صدای بلند جریان رسوندن اون روز فرمانده رو به اهواز با آب وتاب براش تعریف کردن
با عصبانیت سعی کرد منو از تعریف اون موضوع بی ربط منصرف کنه تا ساکت باشم و اون حرفشو بزنه ، ولی من همچنان بدون توجه به اعتراض و عصبانیت اون همچنان حرف می زدم
با دلخوری رفت تو راهرو و پرده رو انداخت و در حالی که به دیواره چوبی راهرو تکیه زده بود ، با عصبانیت داد زد : بس کن دیگه بچه خوشگل رفتم بیرون
لبخندی زدم وگفتم : خوب حالا من هواسم به تویه بگو ببینم چی می خوای بگی ؟
چند لحظه سکوت کرد ، حدس زدم داره زور می زنه که چطوری سر صحبت رو باز کنه ، با خنده گفتم : چیه مهرداد جون زبونت بند اومد ، رفتی بیرون ؟
با لحنی که سعی می کرد مودبانه باشه گفت : می دونی حمید جون ، ما همه می دونیم که تو پسر لات و دله ای نیستی . و همه هم دوستت
داریم به خدا تعارف نمی کنم . این یه واقعیته می دونی که خیرخواه سرباز خدمتکار کانسک فرماندهی رو می گم ، اون یه ابنیی تمام عیاره ، می دونی که ابنیی یعنی چی ؟
گفتم : ‌بله خبرشو دارم ، اون کونیه دیگه ، دوست داره همه بگیرن بکننش
با خنده گفت : می بینم ، دستش واسه تو هم رو شده ، ببینم تو هم تا حالا اون رو کردی ؟
اخمی کردم و گفتم :‌ ادامه بده ، به تو مربوط نیست
با خنده ادامه داد : اون در ازای یه صد تومنی ، حاضره کون بده ، تا حالا همه سرباز ها و درجه دار ، اونهایی که اهل کون کردن بودن اون رو چند بار کردن و ......و
حرفشو قطع کردم و گفتم :‌ اونهایی که اهل کون کردن حیوان ها هستند یا آدم ها ؟
با ناراحتی گفت : می شه بزاری حرفم رو بزنم ؟
با خنده گفتم : فهمیدم ، اونهایی که از حیوان ها نمی گذرند ، مشتری
دائمی خیرخواه هستند دیگه من چقدر گیجم که سوال می کنم ، خوب می فرمودین مهرداد خان ، لابد اومدی بپرسی قیمت من چنده نه ؟ خجالت نکش بپرس ؟
با عصبانیت داد زد : خفه شو ، گفتم که اون یه آدم ابنیی هست ، و دل ضعفه می ره بکننش . تو یه آدم با حال و بدجنسی هستی که همه رو تشنه خودت نگه داشتی ، موضوع تو و اون اصلا قابل مقایسه نیست
گفتم : یه خورده بیشتر از من تعریف کن دارم خر می شم
پرده رو کنار زدم و رفتم طرفش و گفتم : یه نگاه خوشگل بهم بکن
بعد یه دور چرخیدم . خندید و گفت : خیلی باحالی ، خوب منظورت چیه ؟
با عصبانیت گفتم : می بینی که شکل و قیافه و هیچ چیزیم شکل خیر خواه نیست ، پس مواظب باش چی می خوای بگی
بعد دوباره رفتم زیر دوش
بدون توجه به کنایه من با عصبانیت ادامه داد : حمید ، این حرف همه است تو رو خدا از ما دلخور نشو . بچه ها از من خواستن باهات حرف بزنم ، خوب داریم حرف می زنیم دیگه . تو بخدا حمید مجبور نیستی
قبول کنی . ولی نباید داغ کنی و قهر کنی بچه ها ازم خواستن که از توخواهش کنم اگه می شه گاهی یه حالی به ما بدی بخدا خیلی ازت ممنون می شیم ، بهرحال یه جور تفریحه دیگه . بین بچه های خودمون می مونه . بخدا کسی فکر بدی در باره تو نداره ولی اگه قبول کنی من و همه رو حسابی خوشحال کردی
دست و پام داشت می لرزید . از خجالت و عصبانیت سرخ شده بودم
پرده رو کنار زد و به صورتم خیره شد و لبخندی زد و پرسید : قبول می کنی هر موقع که خودت مایل بودی ؟ تو رو خدا حمید
با عصبانیت گفتم : بخدا خیلی بی شرمی مهرداد
پرده رو انداختم و پرسیدم : این حرف همه ست ؟ یا فقط تو مست کردی واسه من
خندید و گفت : ‌نه بابا حرف همه ست ، آره بخدا ، همه رو خوشحال می کنی . بخدا قسم این رازی بین خودمون می میونه
گفتم : پس حرف همه است ، و تو نماینده خواستگاری از من شدی ؟ بهتره بگم از کون من . باشه برو بیرون الان می یام و جوابم رو بهتون می دم
با دلخوری گفت : ‌اینطوری حرف نزن ، از همین می ترسیدم . بابا اشتباه نکن به خدا منظور یه تفریح و خوش بودنه . کسی فکر بدی در باره تو نداره ؟ اصلا فراموش کن ، ببخشید ، ولی اگه شد درباره اش بیشتر فکر کن
وقتی از حمام رفت بیرون حسابی خونم بجوش اومده بود ، کارشون بجایی رسیده بود که دیگه زده بودن به سیم آخر
مشغول لباس پوشیدن بودم که رضا آمد تو حمام .و به من لبخندی زد و سوت زنان مشغول لخت شدن شد
لبخندی زدم و گفتم : چیه تو آتیشت از بقیه خیلی تند تره ، یا فکر کردی حمید حتما قبول می کنه و من برم اولین نفر باشم و تو حموم بهش بچسبم و تا بقیه دست مالیش نکردن یه دلی از عذا در بیارم
نگاه تندی بهم کرد و گفت : خفه شو ، چی داری ور می زنی ؟ کثافت
به تندی گفتم : ‌من کثافتم یا شما که از یه حیون هم نمی گذرید ، حالا مهرداد رو پیش می کشید منو راضی کنه بهتون حال بدم . بدبخت های بیچاره ، یه خورده بهتون محبت می کنم و می خندم و یا شوخی می کنم
خودتون رو گم می کنید . رسما نماینده می فرستید که حمید جون بیا به ما حال بده ، واقعا که همه تون کثافت هستید . حداقل دلم خوش بود تو با بقیه فرق داری
نتونستم خودم رو کنترل کنم و بغضم ترکید و نشستم رو تخت گاهی و سرم رو گذاشتم رو پام و آهسته مشغول گریه کردن شدم
به تندی آمد جلو و بازو هامو تو دستاش گرفت و منو از رو تخت گاهی بلند کرد و داد زد : ‌این چرت و پرت ها چیه که می گی ؟
بازو هام به شدت تو چنگش درد گرفته بود با دلخوری خودم رو از دستش بیرون کشیدم و داد زدم : نمی خواد خودتو بزنی به اون راه ، مهرداد گفت پیشنهاد اون از طرف همه بچه هاست
کمر شلوار شو که باز کرده بود شلوارشو در بیاره دوباره بست و دستم رو با خشونت گرفت و من رو با شورت و زیر پوش از حمام کشید بیرون
داد زدم حمال بزار لباس ها مو بپوشم . بعد برگشتم تو حمام و لباسهامو تنم کردم
دوباره دستم رو گرفت و در حالی که منو به سمت جرثقال می کشید از تو جعبه بغل جرثقال یه زنجیر کلفت حدود یه متری برداشت و بعد منو برد طرف سنگر مون . از دیدن زنجیر دلم هوری ریخت پایین ، رضا خیلی آدم خطرناکی بود و واقعا می تونست خیلی هم با خشونت به کسی حمله کنه من از بچه های واحد شنیده بودم یه بار بایکی از درجه دار ها دعواش می شه و با زنجیر بهش حمله کرده بوده و حسابی اون رو زده بود و بعد هم یک ماه زندانی و یه ماه هم اضافه خدمت خورده بود . بعضی ها فکر می کردن شاید موجی باشه ولی من قبول نداشتم . اون اکثرا پسر سر به زیر و مهربونی بود و تا پا رو دمش نمی زاشتن کسی رو آزار نمی داد و حالا با اون قیافه عصبانی و زنجیر تو دستش ، منو به شدت می ترسوند . بزور اون رو متوقف کردم و ازش خواهش کردم که یه دقیقه به حرفم گوش بده ولی اون با خشونت منو کشید طرف سنگر و گفت : هر چی لازمه تو سنگر بگو
وقتی وارد سنگر شدیم ، همه با دیدن ما و زنجیر تو دست رضا از سرجاهاشون بلند شدن و آثار وحشت و نگرانی تو چشای همه موج می زد رضا منو هول داد وسط سنگرو به طرف مهرداد دوید و زنجیرشو با خشونت حواله بدن مهرداد کرد . اگه مهرداد یه خورده دیرتر از رو صندوق ها بلند می شد زنجیر بد جوری بهش اصابت می کرد با جا خالی سریع اون زنجیر با صدای وحشتناکی به صندوق خورد . مهرداد به تندی عقب دوید و بچه ها به سرعت رضا رو گرفتند . و با خواهش و زبون بازی سعی می کردن آرومش کنند . و در همون حال چپ چپ به من نگاه می کردند . من با تکون دادن سرم خواستم بهشون بفهمونم که من از رضا نخواستم کاری بکنه
رضا در حالی که چند نفری اون رو گرفته بودن . سعی می کرد خودش رو به مهرداد برسونه با گریه حاکی از نگرانی و ترس خودم رو به رضا رسوندم و با خواهش فراوان زنجیر رو از دستش گرفتم . و اون رو یه گوشه پرت کردم
رضا با صدای بلندی خطاب به مهرداد داد زد : واسه خودت ریش سفید شدی از طرف همه می ری با حمید پیشنهاد می دی بیاد به شما کون بده بچه کونی خواهر کسته مگه من از تو خواستم بری یه همچی گوهی بخوری ؟
مهرداد که حسابی ترسیده بود به آرامی گفت : تو موقع تصمیم گیری نبودی رضا ، وگرنه نظر تو رو هم می پرسیدیم ، یعنی راستش فکر نمی کردیم ناراضی باشی ، حالا هم مهم نیست . باشه دیگه حرفشو نمی زنیم . شوخی کردیم تمومش کن
بعد رو کرد به من و با ناراحتی گفت : حمید خان ، تو هم یه کلام می گفتی این کار رو دوست نداری . کسی که نمی تونه تو رو مجبور کنه . دیگه لازم نبود رضارو پیش بندازی و تحریکش کنی
من با گریه گفتم : من نمی خواستم اون رو تحریک کنم تو گفتی پیشنهاد همه است و من هم وقتی دیدم رضا اومد حموم با خودم فکر هایی کردم بخدا قصد نداشتم آشوب به پا کنم
حداد آمد طرفم و منو بلند کرد و گفت : ما همه معذرت می خواهیم ، حالا بلند شو برو بیرون و یه آبی به دست و صورتت بزن ، و همه چی رو فراموش کن . اجازه نده این موضوع گرمی و محبتت رو از ما ها کم بکنه و
رابطه مون خراب بشه . ازت می خوام ما رو ببخشی . حال پاشو دیگه اون برج زهر مار رو هم با خودت ببر بیرون تا یه هوایی بخوره و دست و صورتش رو بشوره
بلند شدم و آهسته رفتم طرف رضا و دست شو گرفتم و گفتم :‌ پاشو بریم بیرون و یه هوایی بخوریم
رضا بلند شد و خطاب به بچه ها گفت : از این به بعد نشنوم ، سر خود تصمیم می گیرید
اونو کشیدم سمت در سنگر ، بیرون سنگر کنار منبع نشستم و دست و صورتم رو شستم و بلند شدم و به رضا اشاره کردم دست و صورتش رو بشوره
رضا نشست کنار منبع و مشغول شستن دست و صورتش شد
نگاهی بهش انداختم . چقدر خوش می یومد یه همچی غول بیابونی از من حمایت می کنه ، تو دلم قند آب شده بود . رفتم و روی تخت نشستم و سیگاری روشن کردم . کنارم اومد و سیگاری از تو بسته سیگار بیرون کشید . رضا سیگاری نبود یعنی بیچاره اهل هیچی نبود . سیگار خاموش رو تو دستش می گرفت و ادای سیگار کشیدن رو در می آورد و بعد مدتی
هم اون رو خورد می کرد و می انداخت دور
اخمی کردم و گفتم : سیگارمو حروم نکن ، تو که سیگار نمی کشی حداقل اون رو خورد نکن
بسته سیگارم رو برداشت و دونه دونه شو بیرون کشید و تو دستش خورد شون می کرد . می انداخت رو زمین آهی کشیدم و گفتم : چند تایشو نگه دار ، تا امشب رو بی سیگار نمونم
بی توجه به حرفهام ، همه رو دونه دونه خورد کرد و ریخت رو زمین و نگاهی هم تو پاکت کرد تا مطمئن بشه دیگه توش سیگاری نمونده
گفتم :‌ پاکت شم خورد کن یه موقع بچه نکنه ، توش سیگار خلق بشه
بسته سیگار رو مچاله کرد و انداخت رو زمین
لبخندی زدم و در حالی که پکی به سیگارم می زدم گفتم : خوب راحت شدی ، دیگه حالا بچه هم نمی زاد
با خشونت بازو مو گرفت و منو از رو تخت بلند کرد و داد زد : دیگه نفهمم چیزی رو از من مخفی می کنی ، همیشه من باید در جریان همه اتفاقات سنگر باشم . خوب فهمیدی
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و داد زدم : دستم رو ول کن ، برای من داداش بزرگی نکن هیچ خوشم نمی یاد ها ، بهت می خندم با خودت احساس بزرگی نکن . از خط و نشون کشیدن هم بدم می یاد . هر کاری رو هم که دوست داشته باشم می کنم
رضا یه خورده آروم شد و با ملایمت گفت : هر چی می گم واسه خودته می دونی اگه من نبودم ممکن بود چکارت کنن ؟
اخمی کردم و گفتم : تند نرو ، بدون تو هم هیچ غلطی نمی تونستن بکنن فکر کردی من بچه هستم ، احمق
بهم نزدیک شد دستم رو گرفتم جلو صورتم یه موقع بهم سیلی نزنه دستم رو گرفت و لباشو رو لبام گذاشت با اونکه می ترسیدم کسی بیاد ولی من هم خیلی هوسی شده بودم . راستش حمایت شدید اون از من ، منو دگرگون کرده بود دستامو به بازوهاش کشیدم و از لمس کردن اون بازوهای کلفت خیلی لذت می بردم . آهسته گفتم : همیشه زیر پوش رکابی تنت کن بزار بازو ها تو ببینم
آهسته دستاشو برد پشتم و گذاشت رو باسنم و در حالی که فشار شون می داد صورتم رو بوسید و گفت :‌ بیا بریم تو جرثقال
خودمو بیشتر تو بغلش فشاردادم و چشامو بستم و گفتم : نه ، نمی خوام پر رو نشو
وقتی خودمو از بغلش بیرون کشیدم چشمم به صادق افتاد که داشت ما رو نگاه می کرد . لبخندی زدم و رفتم تا دوباره دست و صورتم رو بشورم خیلی داغ کرده بودم
مدتی از اون ماجرا گذشت ، نزدیک پنج ماهی بود از اومدنم به منطقه می گذشت جنگ با همه بی رحمی و قصاوتش همچنان داغ و پر هیاهو ادامه داشت . من هم حسابی تو واحد جا افتاده بودم دیگه تمامی درجه داران و افسر ها رو بخوبی می شناختم و این اواخر یه سرگرمی جالب هم واسه خودم جور کرده بودم
و اون داستان و خاطره نویسی بود . داستان هام خیلی طرفدار داشت و گاهی بچه ها اون رو می خوندن ولی دفتر خاطراتم رو از همه مخفی می کردم . وقتی فرمانده برای جلسه های نظامی و تدارکاتی به مرکز لشکر و یا برای کارهای بازرسی به واحد های مختلف و یا برای خرید و تفریح به اهواز می رفت ، و خوب من هم به عنوان راننده در خدمتش بودم گاه می شد ساعات زیادی علاف تو ماشین منتظر می موندم و یا مواقع بیکاری توی سنگر که بیخوابی به سرم می زد . به فکر داستان نویسی و خاطره نویسی افتادم برای خودم داستان و گاهی خاطره می نوشتم تا هم سرم گرم بشه و هم از مواقع بیکاریم بهتر استفاده کنم
مدتی بعد از اون پیشنهاد بی شرمانه حال کردن بچه ها با من یه روز
که بچه ها همه رفته بودن دنبال کارشون و تو سنگر تنها بودم از بی کاری حوصله ام سر رفته بود رفتم سراغ صندوقم و تصمیم گرفتم لوازم شون رو بریزم بیرون و مرتب شون کنم . آخه گاهی باید وسایل صندوق ها رو بیرون می ریختم و مرتب می کردم و مواظب بودم اون تو خونه موش و یا عقرب و مورچه و این جور حشرات نشه و بعد دوباره لوازمم رو می چیدم و کمی هم سم توش می زدم و درش رو می بستم مشغول بودم که از صدای پایی که شنیدم رو مو بر گردوندم . صادق بود آمد نزدیکم و نشست رو صندوق کناری و در حالی که لبخندی به لب داشت به من چشم دوخت ، کمی که منو ورانداز کرد ، گفت : حمید تو خیلی بدجنسی ، یعنی رضا از من بهتره تو خیلی با رضا دم خوری
اخمی کردم و گفتم : برو پی کارت شر درست نکن
لبخندی زدو شونه ها شو بالا انداخت و گفت : دلم می خواد حرفهایی که چند ماهه تو دلم نگه داشتم بریزم بیرون و خلاصه این حرفها اینه من مطمئن هستم پشت این چهره پسرونه تو یک دختری ، یه دختر که دلش می خواد نفس تو سینه پسر ها حبس کنه و همه رو ببره لب چشمه هوسش و تشنه و ناکام برشون گردونه
لبخندی زدم و گفتم : جدی ، عجب دختر بدجنسی هستم . ببینم تو این چند ماه تونستی همین رو از من بفهمی ، خوب حرفهای چند ماهه تو زدی دیگه پاشو برو بزار به کارم برسم
صادق نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت : واقعا مثل دختر هایی ، ناز و بدجنس . نظافت سنگر و دور و بر و ظرف شستن و میل به غذا پختن ، خلاصه من نمی تونم قبول کنم تو مردی ، می فهمی چی می گم
نگاهش کردم و گفتم : اگه تو نمی تونی چیزی رو بفهمی من چه تقصیری دارم ؟
آهسته دستش رو از روی زیرپوشی که تنم بود روی سینه ام گذاشت و کمی اونها رو فشار داد و با خنده گفت : اتفاقا من خیلی خوب چیزی می فهمم . خودت حس نکردی سینه هات یه خورده بیشتر از اندازه طبیعیش بزرگ شده ؟
اخمی کردم و دستشو کنار زدم و گفتم : من یه جای دیگه ام هم از اندازه طبیعیش بزرگتر شده ، می خوای نشونت بدم
سپس وانمود کردم می خوام کمر شلوارم رو باز کنم
لبخندی زد و دستش رو گذاشت رو جلوش و در حالی که فشارش می داد با خنده گفت : مال من رو می گی یا خودتو ؟
سری تکون دادم و گفتم : پاشو صادق ، برو بیرون . می دونی که من خوشم نمی یاد ، مثل زن ها با من رفتار بشه ؟
لبخندی زد و دستشو کرد تو صندوقم و مشغول زیر ورو کردن لباس هام شد . و با خنده گفت : لباس زیر و حتی اونیفورمت هم خیلی چسب و اندامیه ، از تو لباس هام شورتم رو برداشت و گفت : مثلا این شورتت رو ببین این زنونه نیست ؟
اخمی کردم و شورتم رو از دستش گرفتم .و گفتم : نه احمق جون مردونه است ، فقط پاچه بلند نیست
به تندی دستم رو گرفت و دستم رو باز کرد و انگشتامو نگاه کرد و سپس سعی کرد زیر پوشم رو بالا بزنه که من با خشونت مقاومت کردم
با خنده ادامه داد : حمید منو نمی تونی فریب بدی ، تو رو خدا یه نگاه دقیق به خودت بکن . ایده خرید لباس دخترونه هم مال تو بود که با زرنگی انداختی تو فکر بچه ها ، با سلیقه مخصوص خانمها هم به سنگر و نظافتش می رسی . از غذا پختن و این جور کارها هم لذت می بری ، یه نگاه به دستات بکن ، تو همه بچه های سنگر و دوستای دوران مدرسه و غیره چند نفر رو دیدی دستاش مثل دست های تو لطیف و ظریف باشه ؟
دستامو یه تکون داد و با خنده ادامه داد : هر کور و احمقی هم با یه نگاه به دستات متوجه می شه ظرافتش اصلا مردانه نیست ، سینه هاتو دیدی من موقع لباس زنونه تنته دقت کردم ، حتی چند نفر دیگه هم بهم گفتن که سینه های حمید غیر طبیعی بزرگ تر از حد معموله
اخمی کردم و گفتم : حرفهای تو خیلی چرنده ، تو و بقیه دوستات خیلی دست های لهوری دارید ، دست های من ظریف و زنونه نیست و به نظرم طبیعیه ، دست بردار بزار به کارم برسم . چشم رضا رو دور دیدی ، دور برداشتی ؟
لبخندی زد و گفت : من رو از رضا نترسون ، می خوای از سرگروهبان بخوام اون رو به سنگر خراسانی منتقل کنه ، وجودش تو سنگر ما زیادیه
بخدا جدی می گم . خوب فکر کن ، اون که شب ها تو جرثقال می خوابه
همیشه هم کمک استوار خراسانیه ، خوب بره تو سنگر خراسانی . اینجا بمونه که چی ؟
سری تکون دادم و گفتم : اگه این کار رو بکنی به فرمانده گروهان می گم اون رو برگردونه ، بهرحال اون راننده است و باید تو سنگر راننده ها بمونه ، خوب فکر کنم زور فرمانده گروهان بیشتر از سرگروهبانه این طور نیست ؟ تازه خود تو اینجا چکار داری ؟ راننده که نیستی ، زیاد ارشد هم لازم نداریم . من به فرمانده گروهان می گم خود منو ارشد سنگر کنه من هم که درجه دارم ، نیستم ؟
مچ دستم رو گرفت و منو کشید طرف خودش و گفت : منو نترسون ، کسی نمی تونه برای من تکلیف روشن کنه ، اصلا مگه من و تو با هم دشمنیم که داری اینطوری حرف می زنی ؟
لبخندی زدم و گفتم : مچ دستم درد گرفت ول کن دستم رو ، خوب اگه با هم دوستیم چرا سر به سرم می زاری ؟
مچ دستم رو ول کرد و گفت : می دونی مدتی زیادیه من مریض شدم یه جور مریضی که با یه خورده محبت تو درمون می شه ، دوستی بدرد یه همچی وقت ها می خوره . تو نباید دلت برام بسوزه ؟ و یه کاری برام بکنی ؟ یه خورده محبت چیزی ازت کم نمی کنه
اخمی کردم و گفتم : باشه الان یه کاری برات می کنم
با عجله رفتم سمت تلفن و گوشی رو برداشتم تو سنگر ما و کانسک فرماندهی و بعضی از درجه دارها تلفن داخلی سیم کشی شده بود و به دفتر مخابرات وصل بود و با برداشتن گوشی و چرخوندن دسته زنگ تلفن سرباز مسئول مخابرات گوشی رو برمی داشت و ما رو وصل می کرد به هر کجا که می خواستیم ، خواستم دسته زنگ رو بچرخونم که صادق جلو آمد و گوشی رو بزور از دستم گرفت و گذاشت رو تلفن و پرسی
     
#6 | Posted: 21 Feb 2011 17:06
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت چهارم



و من هم بتندی شلوارم رو کشیدم بالا و در حالی که داشتم دگمه های شلوارم رو می بستم . چشم به رضا افتاد که اومده بود پایین و من و صادق رو با یه حالت بدی نگاه می کرد
راستش دلم نمی خواست منو تو اون حال ببینه با آنکه خیلی تند عمل کرده بودم ولی خوب اون منو موقع بستن دگمه های شلوارم دید و رفتن سریع و با دستپاچگی صادق احمق هم کار رو خراب تر کرده بود
روی صندوق نشست و با قیافه برافروخته منو نگاه می کرد . لبخندی زدم و با خونسردی گفتم : مگه تو با خراسانی نرفتی ماموریت ؟
با همون ناز و تکیه کلام بامزه اش گفت : خفه شو
کنارش نشستم و گفتم : چیزی می خوری ؟ آب میوه داریم از دسر دیروز مونده ، بیارم
دوباره همون طور که بهم زول زده بود گفت : خفه شو
به طرف آشپزخونه و یخچال آکاسیتی که تو سنگر بود رفتم و در شو باز کردم ، و یه پاکت آب میوه برداشتم
رضا با عصبانیت پرسید : ببینم چکار می کردید ؟ منظورم تو و اون صادق که فرار کرد بیرونه ؟
پاکت آب میوه از دستم افتاد . لبامو گزیدم ، دلم می خواست داد بزنم بتوچه حمال کثافت . ولی نه جرات داشتم با اون دیونه در بیافتم و نه دلم می خواست از من برنجه . آهسته اشکام رو که از درد تو صورتم دوان بود رو پاک کردم و در حالی که زور می زدم خونسرد و طبیعی باشم برگشتم طرفش و پاکت آب میوه رو گرفتم جلوش و لبخندی زدم و گفتم : فکر بد نکن ، بابا . داشتیم صحبت می کردیم
محکم به دستم زد و پاکت آب میوه از دستم پرت شد کف سنگر و با عصبانیت گفت : فکر کردی من احمقم ، من می دونم تو یه خورده رفتارت دست خودت نیست من قبلا یکی از هم کلاسی های دوره راهنماییم مثل تو بود اون هم یه خورده از این ادا اطوارهای مسخره ، زن بازی رو در میآورد ولی ندیده بودم مثل زن های هرزه رفتار کنه . کاری که تو می کنی
با شنیدن این حرفها واقعا اشکام در اومد . آنقدر دلم گرفت که دلم می خواست با مشت بکوبم تو دهنش هرچند بعد یه فصل کتکم می زد ولی حداقل خودم رو خالی می کردم
با بی حوصله گی روی جعبه ها نشستم و دستام رو گرفتم دور سرم ، هنوز درد تو دل و کونم آروم نگرفته بود و حرفهای رضا هم شده بود قوز بالا قوز
گریه ام گرفته بود ولی دلم نمی خواست جلو رضا گریه کنم . بلند شدم و به طرف در سنگر رفتم . از جلوش که رد می شدم دستم رو گرفت و با لحن خشنی گفت : کجا ؟
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و داد زدم : بتوچه ، مگه تو فضولی ؟ می خوام برم یه آب به سر و صورتم بزنم
منو کشید و پهلوش نشوند و گفت : مسخره حرف حقیقت می زنم ، چرا ترش می کنی ؟ فکر می کنی نازت رو می کشم ؟ من ناز دختر ها رو هم نمی کشم چه برسه به تو نیمچه دختر
به تندی گفتم : نیمچه دختر خودتی آشغال ولم کن ، چرا دستمو گرفتی پاشو برو و نازم رو نکش دیگه . اصلا ببینم کدوم احمقی بهت گفته باید به من امر و نهی کنی ببینم تو مگه چکاره منی ؟ فضول محله ای ؟
یه سیلی به صورتم زد که برق از چشام پرید ، دلم می خواست زورشو داشتم و یه فصل می زدمش . حس حقارت و سرکوفتگی عذابم می داد
دستم رو به تندی از دستش بیرون کشیدم و با بغض گفتم : ‌آقای رضا رضازاده هم سنگر محترم ، دوست گرامی من ، لطف کن و دور من یکی رو خط بکش قبلا هم بهت گفتم واسم ادای داداش بزرگ ها رو در نیار بتو مسخره کرگدن مربوط نیست من چکار می کنم و یا چه بلایی سرم می یارند تو هم از صادق بدتری ، همه تون یکی هستید ، برید دنبال همون خر و گاو کردن تون بابا ، دست از سر من بردارید
بعد از سنگر زدم بیرون و رفتم کنار شیر منبع آب نشستم و با گریه که حاکی از خورد شدن شخصیتم بود مشغول شستن دست و صورتم شدم
نگاهی به صادق که کمی دورتر مثلا داشت به یه ماشین ور می رفت و منو نگاه می کرد ، کردم و داد زدم : چیه ، زول زدی به من بیشعور ، همش تقصیر توی حماله ، عوضی
سری تکون داد و روش رو از من برگردوند
در دلم از این که اجازه داده بودم صادق مشغول حال کردن با من بشه
بخودم ناسزا گفتم
رضا آمد کنارم نشست و پاکت آب میوه رو که دردست داشت به طرفم گرفت و خیلی جدی گفت : بیا بخور ، حالت جا می یاد حسابی تگری شده تو این هوا می چسبه
با عصبانیت به دستش زدم و پاکت آب میوه افتاد رو آب و گل جمع شده زیر منبع آب و به تندی گفتم : نمی خوام
پاکت آب میوه رو برداشت و در حالی که اون رو زیر شیر می شست با ناراحتی گفت : به درک ، مسخره ، یه ذره بهش می خندم پاک پر رو می شه ، ببینم صادق اذیتت می کنه ؟ می خوای شلوار شو در بیارم دور واحد راش ببرم ، همه بهش بخندن
بی اختیار خنده ام گرفت ، سری تکون دادم و گفتم : نه دوستی تو عوضی معلومه و نه دشمنیت
لبخندی زد و گفت : بیا بخورش
پاکت رو از دستش گرفتم ، درشو پاره کرده بود که بتونم بدون نی راحت بخورم
پاکت رو گرفتم و یه خورده ازش خوردم و بعد با یه فشار مقداریش رو پاشیدم رو سر و صورتش . مشتی به بازوم کوبید که بی اختیار روی آب گل ها ولو شدم تازه لباسم رو شسته بودم و از بس هوا گرم بود و عرق می کردم روزی یه بار حداقل باید لباسم رو می شستم . چون همه لباسام از شدت عرق کردن سفیدک می زد البته این حال و روز همه بود و حال لباسام که تازه عوض کرده بودم گلی شده بود . هنوز لباس قبلی که نیم ساعت پیش شسته بودم رو بند جلو سنگر پهن بود . آخ که اگه الان فرمانده منو می خواست پاک آبروم می رفت اون هم با اون فرمانده بد دل و حساس به نظافت . نگاهی به پشت شلوار و پایین پیرهنم که گلی شده بود کردم و بی اختیار بلند شدم و چند تا با مشت زدم به پهلو و پشتش ولی انگار نه انگار به اون کرگدن ضربه وارد می شد بازو هامو تو پنجه هاش گرفت و گفت : آروم باش ، لگد پرونی نکن مسخره ، تو شول ول هستی ، تقصیر من چیه ؟
داد زدم : حمال عوضی حالا چی بپوشم ؟ ‌اگه الان فرمانده منو بخواد چکار کنم
در این موقع یکی از سرباز ها از دور از بالای خاک ریز داد زد : حمید فرمانده گفت زود بیا جلو سنگر فرماندهی می خواد بره لشکر
آهی کشیدم و رو کردم به رضا و داد زدم : بفرما ، حمال مسخره ، الاغ عوضی حالا من چکار کنم
صادق که کمی دور تر از ما داشت به ماشینش ور می رفت به من نزدیک شد و نگاهی به لباسام کرد و گفت : لباسات چی شده ؟
رضا بلند شد و با قلدوری گفت : من هولش دادم تو آب گل ها ، چطور ؟
صادق سری تکون داد و بهم گفت : برو لباس تو عوض کن برو دیگه ، مگه کری ؟ نشنیدی فرمانده احضارت کرده ؟
با بغض گفتم : آخه با کدوم لباس ها ؟‌
بعد دویدم تو سنگر پاک دستپاچه شده بودم . صادق و رضا هم اومدن دنبالم تو سنگر . در حالی که زیر لب ناسزا می گفتم رفتم طرف جعبه منصور و در جعبه رو باز کردم و به تندی نگاهی به داخل جعبه اش انداختم
شلوار و پیرهن شو برداشتم و نگاهی بهش انداختم
صادق به من که داشتم به لباس های منصور ور می رفتم ، نگاهی کرد و گفت : بدون اجازه چرا در جعبه منصور رو باز می کنی ؟
رضا نگاه تندی بهش کرد و گفت : خفه شو ، به تو چه مربوطه
نگاهی به رضا که کنارم نشسته بود و بعد به صادق که نزدیک در سنگر رو
جعبه ها نشسته بود ، کردم و لبخندی زدم ، دلم خنک شده بود خوب جواب شو داده بود
بتندی شلوار و پیرهنم رو از تنم در آوردم و زیر چشم نگاهی به صادق و رضا انداختم چشاشون تو پاهام بود . آخه من از شورت پاچه دار خوشم نمی یومد و شورت مایویی تنم بود ، من لبخندی زدم و به تندی شلوار منصور رو پوشیدم ، برام کمی کوچک بود این رو می دونستم ولی خوب خیلی بهتر از اون شلوار گلی و خیس بود . بزور دگمه های شلوار رو بستم و پیراهن رو هم تنم کردم و سعی کردم پایین پیراهن رو فرو کنم تو شلوارم ولی نمی شد . با دلخوری دگمه های شلوارم رو باز کردم و پشتم رو کردم به رضا و صادق و شلوار رو کشیدم پایین ، کمی پیراهنم رو بالا نگه داشتم و اجازه دادم کمی منو دید بزنند ، مطمئن بودم که حداقل نفس صادق بند اومده ، اخه اونها که برای حال کردن از یه خر هم نمی گذرند با دیدن بدن سفید و به نظر خودم هوس انگیزم ، حسابی خراب می شدن و از آهی که صادق کشید . فهمیدم که حالشو جا آوردم . ولی رضا جونور عجیب و غریبی بود و نمی شد درست فهمید چی تو کله اش می گذره . با تعصبی و علاقه ای که رو من داشت مطمئن بودم بهم بی میل نیست ولی خوب بیچاره خیلی خجالتی بود
پیراهنم رو کردم تو شلوارم و دوباره شلوارم رو پوشیدم . وقتی دگمه هاشو بزور بستم از فشاری که دور باسن و کمرم می یومد معلوم بود خیلی چسب بدنم شده . کمربندم رو بستم و روی اون فانوسقه مو که جلد اسلحه کلت کمریم بهش نصب بود رو محکم کردم با دست زدن به جلد اسلحه کمریم مطمئن شدم که اسلحه کمریم سر جاشه . تو کل سربازهای واحد مون فقط من اسلحه داشتم یه کلت کالیبر سی و هشت برمورای آمریکایی آخه راننده فرماندهی ، محافظ اون هم منظور می شد البته پس از درجه دار شدنم اسلحه رو تحویلم داده بودن ، کسانی که نگهبان می شدن هم اسلحه تحویل می گرفتن اون هم یه مسلسل ژ سه روسی ولی پس از پایان نگهبانی اون رو تحویل می دادن به نگهبان بعدی و تو سنگر ها کسی از سربازان مسلح نبود البته به جز من که همیشه دوبسته فشنگ بیست تایی و یه کلت کمری تحویلم بود در صورت نیاز می تونستم ازش استفاده کنم ولی باید پوکه ها شو تحویل می دادم لابد می ترسیدن گلوله ها رو برای خودمون برداشته باشیم بعد از محکم کردن فانوسقه که یه جور کمربند نظامی بود ، دستی بروی پاهام کشیدم و بعد چرخی زدم و پشتم رو به رضا کردم گفتم : رضا پشت شلوارم مرتبه پیرهنم چروک و یا جمع نشده ؟ فقط خیلی تنگه ، خدا کنه تو ماموریت پاره نشه
صادق گفت : یه خورده دولا و راست بشو ، ببین پاره نمی شه ؟
رضا به تندی گفت : به حرفش گوش نده ، بیا زود برو دیگه . مواظب باش خیلی تند رانندگی نکنی ؟
رفتم نزدیک در سنگر ، جایی که صادق اونجا روی جعبه ها نشسته بود کنارش که رسیدم پشتم رو به صادق کردم و برگشتم سمت رضا و گفتم : اون شلوار و پیرهنم رو بردار بیار بزارش بیرون تو تشت تا برگردم بشورمش
صادق دستش رو روی باسنم گذاشت و آهسته یه خورده فشار داد و منو به سمت در هول داد و گفت : ‌برو دیگه دیر شد ، الان فرمانده داغ می کنه
اخمی کردم و به باسنم نگاهی انداختم و با دلخوری گفتم : آخ ، چرا دستای کثیفت رو زدی به شلوارم ، نکنه دستات روغنی بوده . احمق تو داشتی ماشینت رو سرویس می کردی حتما دستات روغنی و سیاه بوده
صادق دستاشو نشون داد و گفت : ببین تمیزه بابا ، دور بر ندار بیا برو
رفتم سمت رضا و باسنم رو گرفتم سمت صورتش و گفتم :‌رضا ببین شلوارم کثیف نشده باشه
رضا نگاهی به باسنم کرد و بعد به من که لبخندی رو لبام بود ، نگاهی انداخت و آهی کشید وگفت : برو دیگه مسخره ، خیلی تمیزه
با خنده به طرف در سنگر دویدم و رفتم سوار ماشین شدم و یه دفعه دیدم دستمال گردنم رو برنداشتم با دلخوری پریدم پایین و رفتم تو سنگر
صادق و رضا همون جا سر جاشون نشسته بودن . از تو صندوقم دستمال گردنم رو برداشتم و در حالی که اون رو دور گردنم و زیر یقه پیرهنم می
بستم نگاهی به رضا و بعد به صادق که نگاهش به باسنم بود کردم و با خنده پرسیدم : شما دو تا چرا وا رفتید مگه کار ندارید ؟
رضا سرش رو طرف صادق کرد و گفت : پاشو برو دیگه راست می گه مگه تو کار نداری . من که تا آقای خراسانی دنبالم نیاد کاری ندارم . تو برو تانکر رو بیار و منبع های آب رو پر کن ، منبع آب خالیه ، ها
کمی کرم به صورتم مالیدم و بعد از زدن کمی ادوکلن ملایم روزماری با خنده از سنگر زدم بیرون ، فرمانده داشت جلو سنگرش قدم می زد . من و ماشین رو که دید نگاهی به ساعتش انداخت و به طرف ماشین آمد . به تندی از ماشین پایین پریدم و در ماشین رو براش باز کردم و دستم رو به گوش بردم و سلام نظامی دادم . سروان شهدوست فرمانده گروهان بود اخمی کرد و گفت : چه عجب بابا ، خواب بودی حرکت کن ، زود باش دیر شد ، باید سریع بریم اهواز تا یه ساعت دیگه جناب سرگرد از مشهد می رسه ، باید فرودگاه باشیم
لبخندی زدم و گفتم : یه ساعت دیگه ؟ من تا چهل دقیقه دیگه می رسونم تون اهواز قربان خاطر جمع باشید
خدا ، خدا می کردم متوجه نبود درجه ام رو سر شونه پیرهن نشه و گرنه باز بهم گیر می داد
جلو نگهبانی ، فرمانده از ندیدن نگهبان شوکه شد و داد زد : نگه دار ببینم
ماشین رو متوقف کردم از ماشین پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت و رو کرد به من و گفت : نگهبان که از سنگر راننده ها نیست ، که ؟
لبخندی زدم و گفتم : نه جناب سروان ، ما تو روز نگهبانی نداریم
رو کرد به من و گفت : بی سیم رو بده ببینم
گوشی بیسیم رو از روی دستگاهش که به جلو ماشین نصب بود برداشتم و بهش دادم با دفتر تماس گرفت و از سر گروهبان خواست بیاد ببینه نگهبان کجاست و با طعنه بهش گفت : واحد بدون سرگروهبان از واحد ما بهتر و منظم تره
بعد قطع کرد و بیسیم رو داد دستم و در حالی که زیر لب نق می زد ، دستور حرکت داد با سرعت تمام راهی اهواز شدم تو حال و هوای خودم بودم که از دیدن گله گوسفندی که مربوط به عشایر عرب بود و تو جاده ولو بودن شوکه شدم سرعتم خیلی زیاد بود و اگه با اون سرعت می خواستم ماشین رو متوقف کنم قطعا چپ می کردم . ماشین سبک و تندرو بدیش این بود که در سرعت بالا متوقف کردن سریعش با خطر واژگون شدن خود رو همراه بود
کمی سرعتم رو کم کردم و با گفتن سفت بشینید قربان به فرمانده . زدم تو خاکی و در میان داد و بیداد و ترس و وحشت فرمانده بعد از کمی دور شدن از گله گوسفند ماشین رو به جاده برگردوندم
فرمانده از ترس زیاد یه دستش رو به روی داشبورد چسبونده بود و یه دستش روی رون پام بود و پا مو فشار می داد . زیر چشمی نگاهی به دستش رو پام و جلو شلوارش کردم و وقتی دیدم نه حال و روزش نشون نمی ده عمدا و یا از روی هوس دستشو گذاشته باشه رو پام . نفس راحتی کشیدم
دستاشو جمع کرد و کمی خودشو جابجا کرد و گفت : بیشتر دقت کن حمید
لبخندی زدم و گفتم : ببخشید قربان
جلو در نگهبانی فرودگاه اهواز فرمانده با نشان دادن کارت شناسایی به درجه دار سرنگهبان دم در و با احترامی که نگهبان گذاشت در رو باز کردن و من ماشین رو هدایت کردم تو و کمی بعد جلو سالن انتظار ماشین رو متوقف کردم . نگاهی به ساعتم انداختم هنوز ده دقیقه ای به آمدن جناب سرگرد مونده بود
ماشین رو خاموش کردم و گفتم : ‌اجازه هست یه سیگار بخرم قربان ، من سیگارم جا مونده تو سنگر ؟
با سر اجازه داد و من پیاده شدم . پشتم عرق کرده بود . کلاهم رو از سرم برداشتم و کمی باهاش خودم رو باد زدم و رفتم سمت سالن . یکی از دو نگهبان جلو در سالن با لحن تند و بی ادبانه ای رو کرد به من و گفت : هی سرباز اون کلاه مسخره تو بزار سرت
من نگاهی بهش کردم و گفتم : مودب باش سرباز من که سرباز نیستم من ستوان محمدی هستم ، کوری اسلحه کمریم رو نمی بینی ؟
نگاهی به اونیفورمم کرد و گفت : پس درجه هات کجاست ؟
نگاه تندی بهش کردم و گفتم : احمق جون من تو مرخصی هستم . درجه ها به اونیفورم رسمی منه . باورت نمی شه برو از اون سروان همکارم بپرس تا شیر فهم بشی
بعد با عصبانیت از جلو راهم هولش دادم کنار و رفتم تو سالن و از بوفه یه بسته سیگار خریدم و داشتم بر می گشتم که دیدم یکی از اون نگهبان های جلو در سالن داره با فرمانده صحبت می کنه. پاک حالم گرفته شد فکر نمی کردم اون احمقها برن و از فرمانده بپرسن
کمی شول شدم . فرمانده همونطور که به اون نگهبان صحبت می کرد تا منو دید به من اشاره کرد برم پیشش . کلاهم رو سرم گذاشتم و رفتم طرفش . نگهبان به فرمانده ام احترامی گذاشت و به طرف من آمد وقتی که می خواست از کنارم رد بشه گفت : برو دعا کن که دلم برات سوخت وگرنه همین جا شلوار تو می کشیدم پایین و وسط محوطه می کردم تو کونت ، دروغ گوی حمال
لبخندی زدم و گفتم : خوب بیا بکن ، خایه می خواد داداش که تو نداری می خوای بکشم پایین ؟‌
دستشو به کمر بندش گرفت و گفت : بکش پایین ، نامردم اگه همین جا نکنمت
به تندی فانوسقه ام رو دادم بالا رو شکمم و کمر بندم رو باز کردم همینطور دگمه های شلوارم رو ، و دستم رو به شلوارم گرفتم و تندی اون رو کشیدم رو پام و بعد شورتم رو گرفتم تو دستم
بلافاصله دستم رو گرفت و گفت : تو رو قرآن برو بابا ، من غلط کردم برو الان فرمانده دژبان ببینه پوست کلمه مو می کنه ، بچه پر رو
و بعد راهش گرفت و رفت طرف دوستش . من شونه هامو بالا انداختم و در حالی که شلوارم رو می کشیدم بالا با طعنه گفتم : آخ چقدر دردم اومد اینقدر فشار نده ، احمق بی بته
ایستاد و نگاه تندی بهم کرد و سری تکون داد و دوباره به راهش ادامه داد
خودم رو مرتب کردم و بر گشتم سمت فرمانده ، جلو ماشین به کاپوت ماشین تکیه زدم ، سیگاری در آوردم و روشن کردم
فرمانده داشت می یومد طرفم ، آهی کشیدم و سعی کردم لبخندی رو لبام بیارم . به من نزدیک شد و گفت : چی شده بود ؟ چرا شلوار تو دادی پایین ؟
لبخندی زدم و گفتم : نگهبان فکر می کرد تو شلوارم چیزی مخفی کرده بودم ، از من خواست شلوارم رو پایین بکشم تا خیالش راحت بشه
سری تکون داد و گفت : نگهبان های اینجا از نگهبان های واحد خودمون احمق ترند . آمده بود و از من می پرسید ستوان محمدی از همکاراتونه ، تو رو می گفت ، بهش گفتم برو چشاتو باز کن ببین اون اصلا افسر نیست یه درجه دار وظیفه است
سپس نگاهی به پیرهنم کرد و گفت : پس درجه ات کو ؟
لبخندی زدم و گفتم : آخ ببخشید به خدا هول شده بودم و پیرهنم رو عوضی پوشیدم
دستشو تکون داد و آهی کشید و گفت : فکر می کردم تو یکی با نظمی
خندیدم و گفتم : بخدا هستم ، درست فکر کردید یه نرمه اشتباه شد
سپس سیگار تعارفش کردم . طبق معمول مفت کشی ، یه دونه برداشت و گذاشت زیر لبش ، واسش کبریت زدم و سیگار شو روشن کرد
گفتم : جناب سروان ، این سرگرد که اومدیم دنبالش مال واحد خودمونه ؟
اخمی کرد و گفت : بله ، فرمانده گردانه . خیلی هواشو داشته باشی ها ، از این به بعد تو واحد ما می مونه . قبلا تو قرار گاه بود . حالا به واحد خودمون منتقل شده
چند دقیقه بعد یه سرگرد شیک پوش که داشت به طرفمون می یومد توجه منو جلب کرد ، شهدوست با دستپاچگی خاصی گفت : خود تو مرتب کن
هر دو سلام نظامی بهش دادیم و من تندی در ماشین رو براش باز کردم نگاه خریداری از اون نگاه ها که حسابی بدم می یومد به سر تا پایم کرد و پرسید : اسمت چیه ؟
گفتم : حمید قربان
با کنایه گفت : تو این لباس تنگ ، احساس ناراحتی نمی کنی ؟
گفتم : ببخشید قربان ، لباسم با یکی از بچه ها عوض شده این رو عوضی پوشیدم . ببخشید
وقتی جلو ماشین لم داد . در رو آهسته بستم و در عقب رو باز کردم تا فرمانده واحد ، سروان شهدوست هم بشینه تو ماشین . فرمانده با اخم نگاهی به من کرد و نشست تو ماشین . نکبت تا حالا هیچ حرفی و اعتراضی راجع به تنگ بودن لباسم نکرده بود ها تا یه گیر از طرف سرگرد شد یهو چشاش باز شد ، آهی کشیدم و بعد از این که نشست تو ماشین در رو بستم و نشستم پشت فرمون و ماشین رو راه انداختم
زیر چشمی نگاهی به سرگرد کردم ، نگاهش رو پام بود ، شاید داشت یه جوری بهانه ای می تراشید که بهم گیر بده . خیلی دوست داشتم اسم شو بدونم ، رو پلاک رو سینه اش اسمش بود ولی خیلی ریز بود . من هم نمی تونستم خیره بشم بهش با خودم گفتم تو یه فرصت مناسب نگاهی می کنم شاید اسمش رو بتونم بخونم
چند باری که زیر چشمی نگاهش کردم دیدم مرتب به پاهام نگاه می کنه
کمی پاهامو بهم فشار دادم و زیر چشمی دیدم دستش رو برده طرف کیفش و در حالی که به کیفش که رو پاش گذاشته بود ور می رفت ، کیف شو رو جلوش فشار می داد ، نمی دونم چرا دوست داشتم حال همه رو که بهم بد نگاه می کردن رو بگیرم
وانمود کردم دستم عرق کرده و در حالی که دستم رو فرمان عوض می کردم ، تک تک دستامو رو رون پام می کشیدم ، که مثلا عرق دستم رو بگیرم
معلوم بود که از اون بچه باز های حرفه ای و قهاره . و از جلو شلوار قلمبه اش پیدا بود چقدر هوای منو کرده من از دیدن حال و روزش خیلی حال می کردم و به هر بهانه ای گه گاه پاهامو می مالیدم و اون بیچاره هم مرتب کیف شو رو جلوش جابجا می کرد
یهو از تو آیینه دیدم که شهدوست داره منو که لبخند می زدم با عصبانیت نگاه می کنه . خندم ماسید ، به تندی خودم رو جمع و جور کردم ، سنگین و جدی بقیه راه رو رانندگی کردم
وقتی رسیدیم واحد ، جلو سنگر فرماندهی ، اتومبیل رو متوقف کردم و بسرعت در های ماشین رو براشون باز کردم که پیاده بشن
سرگرد پیاده شد و نگاهی به من انداخت و گفت : چند وقته راننده ای ؟
گفتم : کمی بیشتر از پنج ماه هست که اومدم اینجا قربان ، قبلا مشهد رانندگی می کردم
شهدوست با خنده گفت : حمید پسر خوبیه جناب مشکات ، خیلی هم با انضباطه امروز یه خورده بی نظمی کرده
خوب پس اسم تحفه اش مشکات بود ، مشکات یه نگاه دیگه از اون نگاه هایی که بدم می یومد بهم کرد و گفت : تا حالا پشت پاترول نشستی ؟
با عجله گفتم : نخیر قربان ، اصلا
اخمی کرد و گفت : فکر نمی کنم بدرد من بخوری ، حالا باید ببینم بقیه راننده های واحد چطوری هستند
پشت در کانسک شون مشغول در آوردن پوتین هاشون شدن و بعد داخل کانسک شون شدن و من هم به نشانه احترام همون طور که دستم به نشان سلام و احترام نظامی بغل گوشم بالا برده بودم خبر دار ایستادم تا تشریف گندشو ببره تو کانسک
پس از اون رفتم ، پشت ماشین نشستم و رفتم به پارک موتوری و ماشین رو تو سنگر مخصوص ماشین ها بردم و بعد رفتم طرف سنگر خودمون
جلو سنگر چشمم به یه سرباز جدید افتاد چندین پوتین جلوش رو زمین بود و داشت پوتین ها رو واکس می زد
آهی کشیدم و رفتم طرفش و با عجله بلند شد و سلامی کرد . و با صدای لطیف و زنونه ای گفت : من طایفه نوری هستم ، طاهر اسم کوچیکمه ببینم شما هم راننده هستید ؟
نگاهی بهش کردم و گفتم : منو حمید صدا کن ، ببینم از واکس زدن پوتین مردم لذت می بری ؟
اخمی کرد و گفت : جناب سرهنگ گفتن ، اینها رو واکس بزنم
می دونستم کار ، کار صادق حروم زاده است یه درجه سرهنگی می زد به لباسش و حال سرباز جدید ها رو می گرفت
گفتم : بلند شو ، نمی خواد واکس بزنی
بلند شد و گفت :‌ آخه چرا ؟
گفتم :‌ برای اینکه احمقی جونم ، اینجا یه سرهنگ نمی یاد بگه یه سرباز بیاد و چند جفت کفش رو واکس بزنه اون هم این کفش های زوار در رفته رو ، خودت نفهمیدی این چطور سرهنگیه که پوتین های درب و داغون سرباز ساده ها رو می پوشه ؟
بعد چند جفت از اون کفش ها رو برداشتم و رفتم سمت منبع آب و پرت شون کردم تو گل ها و بعد برگشتم سمت طاهر و دو جفت دیگه پوتین رو که مونده بود برداشتم و راه افتادم سمت منبع آب و اونها رو هم تو گل ها انداختم و رفتم سمت در سنگر و داد زدم : جناب سرهنگ صادق خان احمق تشریف بیارید بیرون و پوتین ها تون رو از تو گل ها بردارید
سپس نگاهی به موسوی و مهرداد که کمی دور تر ازما داشتن به ماشین شون ور می رفتند و در ضمن ما رو تماشا می کردند و زیر لب می خندیدند کردم و داد زدم : مرض به چی می خندید ، یه سرباز بیچ
     
#7 | Posted: 21 Feb 2011 17:11
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت پنجم



شلوار و پیرهنم رو که قبل از کثیف و گلی شدن دست دوم لباسهام شسته بودم رو برداشتم و انداختم رو شونه هام . دست دوم لباسهام که گلی شده بود و منصور واسم شسته بود هنوز خشک نشده بود . رضا دنبالم اومده بود بیرون و نشست رو کیسه شنی ها و با خنده گفت : آفرین مثل بچه های خوب باید خودت کاراتو انجام بدی و هی دستور ندی
لجم گرفته بود تصمیم گرفتم یه خورده حرصش رو در بیارم ، نزدیک صادق که داشت پوتین ها رو واکس می زد شدم و نگاهی بهش انداختم بغل دماغ شو واکسی کرده بود . کنارش نشستم و خم شدم طرفش لبخندی زد و لباشو خیلی مسخره غنچه کرد واسم ، دستمال یقه شو از دور گردنش باز کردم و باهاش بغل دماغ واکسی شو پاک کردم و با خنده گفتم : دماغ تو واکسی کردی
رضا با خنده گفت : ولش کن ، بزار کار شو بکنه ، اذیتش نکن
صادق داد زد : بتو چه فضول ، کار بدی نمی کنه ، که
لبخندی زدم و دستمال رو دوباره دور گردنش انداختم تا بعدا خودش ببنده صادق با نگاهی که التماس درش موج می زد آهسته گفت : بریم حمام ؟ تو که همیشه ظهر ها دوش می گرفتی . بیا بریم ناز نکن. خودت گفتی اینها رو خوب واکس بزنم ، بهم حال می دی
اخمی کردم و آهسته گفتم : من یادم نمی یاد گفته باشم بهت حال می دم گفتم بیشتر هوا تو دارم . دیدی که دماغت رو تمیز کردم
و بعد بلند شدم و رفتم طرف سنگر ، از جلو رضا که دم سنگر نشسته بود رد شدم و رفتم تو پله ها ، رضا تندی دنبالم آمد تو پله ها ، جایی که از بیرون و داخل سنگر دیده نمی شد ، منو محکم از پشت بغل زد ، و لباشو رو گردن و طرف صورتم کشید . و چنگی به باسنم زد و در حالی که باسنم رو می مالید با رخوت و خماری گفت : برو این شلوار چسب رو در بیار و اینقدر هم با زیر پوش راه نرو مسخره
لبخندی زدم و از بغلش آمدم بیرون و چرخیدم طرفش دستم رو به کیر گنده شده اش گذاشتم و با خنده آهسته گفتم : بتوچه ؟ مگه منو خریدی ؟ بی خودی هم به خودت وعده نده ، اینقدر هم این بیچاره رو بی خودی بزرگش نکن
منو کشید تو بغلش و لباشو رو لبام گذاشت . و در همون حال که دستاشو دور کمرم بود منو محکم به خودش فشار داد ، نزدیک بود نفسم بند بیاد
تق و توق استخون هام در اومد ، یه خورده زور زدم تا بتونم خودم رو از دستش خلاص کنم ولی ممکن نشد ، دست از تلاش برداشتم و بهش خیره شدم
لبخندی زد و گفت : خسته شدی کوچولو ؟ می خوای یه زور حسابی بزنم همین جا تو بغلم جونت در بیاد ، حیف دلم نمی یاد و گرنه نشونت می دادم که مثل یه گنجشگ تو دست من اسیری و نمی تونی بدون خواست من نفس بکشی ، تو برای من مثل یه گنجشگ می مونی
بعد منو رها کرد ، با خنده به سمت پایین رفتم پرده توری در سنگر رو کنار زدم و تو سنگر دویدم و در همون حال داد زدم : جیک جیک ، جیک جیک
منصور و طاهر داشتن با هم صحبت می کردن با دیدن من ، طاهر با خنده گفت : چیه جیک ، جیک می کنی ؟
رضا آمد تو و نشست رو صندوق های کنار در سنگر و با خنده گفت : هول کرده حرف زدن آدم ها ، یادش رفته
بلند شدم و در حالی که دستامو تو هوا به نشونه بال زدن تکون می دادم جیک جیک کنان رفتم طرف رضا و نشستم رو پاش و یه دستم رو دور گردنش انداختم با خنده گفتم : تو تا حالا گنجشگ رو شکار کردی ؟‌
قصدم این بود که رضا رو با پر رو بازی خودم ، حسابی خجالت زده کنم
رضا لبخندی زد و گفت : گنجشگ رو نه ولی تو هویزه که بودیم چند تا گراز کشتم ، روی خیلی ها رو که واسم بلبلی می کردن ، رو هم کم کردم
با خنده گفتم : چطوری ؟ چطوری روشون رو کم کردی ؟ با اون دستای نره غولت خفه شون کردی ؟
دستاشو به سرم گرفت و لباشو گذاشت رو لبام ، اصلا فکر شو نمی کردم رضای کم رو و سر به زیر یه همچی کاری اون هم تو جمع ازش ساخته باشه . من به جای اون خیلی خجالت کشیدم . طاهر سوتی زد و با خنده مشغول دست زدن شد
یه دفعه احساس کردم کنارم کسی ایستاده بزور دستای قوی شو از دور سرم آزاد کردم و بلند شدم . صادق در حالی که پوتین های واکس زدم تو دستش بود داشت با نفرت و عصبانیت منو نگاه می کرد . آهی کشیدم و نگاهی به رضا انداختم ، با لبخندی که رو لبای رضا بود فهمیدم حدسم درست بوده رضای بد جنس که متوجه شده بود صادق داره وارد سنگر می شه عمدا منو بوسید تا کفر صادق رو در بیاره ، آهسته با دست به سر رضا زدم و رو مو کردم به صادق لبخندی زدم و گفتم : ‌ممنون ، تموم شد ؟
پوتین ها پرت کرد جلو پام رو زمین و با عصبانیت گفت : بله تموم شد
و بعد از سنگر رفت بیرون
نگاهی به بقیه که منو نگاه می کردن ، کردم و در حالی که به نشونه داغ کردن ، خودم رو با دستام به شوخی باد می زدم رفتم روی صندوق ها روبروی طاهر نشستم طاهر رو زمین کنار منصور که داشت تو سینی بزرگ هندوانه قاچ می کرد نشسته بود
وقتی دید نگاش می کنم با خنده گفت : اینجا عجب سنگر خر تو الاغیه هیچ معلوم نیست کی به کیه
رضا داد زد : بتوچه ؟ فضولی نکن
طاهر اخمی کرد و گفت : ببخشید ولی شما خیلی بی ادب هستید ، آقا رضا من با شما صحبت نکردم
دوباره حواسم به طاهر جمع شد حس می کردم یه جور عجیبی غیر طبیعیه طرز حرف زدنش و تن صداش خیلی به زنونه می زد و هیچ مویی هم که تو صورت و دستاش دیده نمی شد . حدس زدم اون هم شاید مثل من باشه خوب جالب بود مثل اینکه امثال من و منصور کم نیستند . بعد از منصور با اومدن طاهر ما شده بودیم سه نفر که جنسیت شون نخاله داشت البته اگه حدسم در خصوص طاهر درست باشه منصور دستش برام رو شده بود طاهر هم گویا اگه مثل من بود نمی خواست بروز بده ، فقط من بیچاره تابلو شده بودم و دستم پیش چند نفری حسابی رو شده بود البته همه تو سنگرمون می دونستن ولی اون چند نفر ، دیگه روم احساس تملک می کردن ، مثل رضا و صادق و مرتضی و من هم سرکار می گذاشتم شون و همه رو اذیت می کردم
راستش از این که این سه تا ، بخاطر من بعضی وقت ها بهم می پریدن و با هم لج می کردن یه جورهایی لذت می بردم . ولی خودم شخصا رضا رو خیلی می خواستم
در این موقع حداد که بچه شیراز هم بود و منو بیشتر کاکو صدا می کرد آمد تو و با خنده نگاهی به من کرد و گفت : دختر خونه چطوره ؟‌
با خنده گفتم : ببینم گوجه فرنگی خریدی ؟
چشمش به شلوارم بود لبخندی زد و بعد دستم رو گرفت و من رو چرخی داد و با خنده گفت : چی ساختی مبارک باشه ، این شلوار چسب خیلی بهت می یاد
اخمی کردم و گفتم : بابا ، لباس تمیز نداشتم ، لباس منصور رو پوشیدم و الان هم این ها رو در می یارم و لباس خودم رو می پوشم
بعد مشغول باز کردن کمر شلوارم شدم ، طاهر اخمی کرد و گفت : بهتر نیست تو آشپزخونه لباس عوض کنید
نگاهی به چهره طاهر کردم و لبخندی زدم و گفتم : چرا ، خیلی بهتره
بعد رفتم آشپزخونه و چراغ رو روشن کردم و مشغول تعویض لباس شدم
بعد از آشپزخونه رفتم بیرون و لباسهای منصور رو دادم دستش و ازش تشکر کردم
طاهر لبخندی زد و گفت : ببخشید فضولی کردم
نگاهش کردم و گفتم : من حواسم نبود ، شما ببخشید
سپس خطاب به حداد گفتم : ازت پرسیدم گوجه فرنگی خریدی ؟
لبخندی زد و گفت : هم گوجه خریدم و هم روغن و هم میوه
سپس سرش رو طرف در سنگر گرفت و داد زد : صادق بپر از جلو ماشین اون خرت و پرت ها رو بر دار بیار
و سپس رو کرد به من و گفت :‌ این صادق چرا اخلاقش سگی شده ؟ بیرون بزور جواب سلام منو داد
لبخندی زدم و گفتم : ‌نمی دونم ، چرا از من می پرسی ؟
رضا گفت :‌ اون همیشه اخلاقش سگی بوده
حداد با خنده گفت : قربون تو برم کاکو جون که همیشه مثل گل با طراوت و خوش صحبتی و اخلاقت هم ماهه ، ماه
با خنده گفتم : واقعا که
رضا اخمی کرد و به حداد گفت : می خوای پاشم بفرستمت بهداری یه دو هفته استراحت کنی ؟
حداد با خنده گفت : مثل گاو زور دار بودن چه بدرد می خوره کاکو ، برو مغز تو قوی کن
با خنده گفتم : حالا خون و خونریزی راه نندازید ، به اندازه کافی کشیدم
حداد انگار تازه طاهر رو دیده باشه ، نگاهی به طاهر کرد و باهاش دست داد و با خنده گفت : حواسم نبود ببخشید سرباز جدید اینجا هستی ؟
طاهر لبخندی زد و گفت : بله
حداد بهش خوش آمد گفت و رو کرد به من و با خنده گفت : این رو هم بزارش تو گروه دختر خونه بهش می یاد
لبخندی زدم و گفتم : شاید هم این کار رو بکنم
طاهر اخماشو هم کشید و نگاهی به من کرد و پرسید : دختر خونه چیه ؟ از الان بگم ، سر به سر من نزارید ، ها
تو چشای طاهر خیره شدم اون هم کمی به من زول زد و بعد سرشو پایین انداخت ، گفتم : نترس بابا چیزی نیست
حداد لبخندی زد و به من گفت : یه فرمانده کس کش جدید هم انگاری اومده تو واحد ، اون کیه تو باید خبر داشته باشی ؟
اخمی بهش کردم و گفتم : بی تربیت نشو . شما ها نمی تونید جلو یه تازه وارد حداقل یه ساعت نشون بدید اینجا سنگر آدم حسابی هاست و بد دهن نباشید ؟ در ضمن اون فرمانده گردانه ، الاغ . درست حرف بزن ، بفهمه از اونجات بدارت می زنه
لبخندی زد و گفت :‌ ده دقیقه پیش که خواربار آشپزخونه رو بردم تحویل بدم ، تو آشپزخونه دیدمش ، آخ راستی یادم رفته بود ، بدو برو که به من گفت تو رو بفرستم پیشش
باخنده گفتم : نگفت چکارم داره ؟
اخمی کرد و گفت : نخند بدبخت ، بخدا راست می گم ، گفت بهت بگم سریع بری سنگرش
با دستپاچگی گفتم : حمال ، کثافت حالا می گی ؟
گفت : اولا قرار شد یه ساعت نشون بدیم اینجا سنگر آدم حسابی هاست دوما یادم رفت دیگه ، حالا برو گمشو ، یه ساعت هم می خوای ور بزنی
بتندی خودم رو مرتب کردم و از سنگر زدم بیرون . صادق جلو آمد و گفت : برگرد کلاه تو بزار سرت ، دستمال گردنت رو هم درست کن
به تندی برگشتم تو سنگر رضا کلاهم رو طرفم پرت کرد و گفت : نترس بابا هول نشو ، زیاد تحویل شون نگیر
در حالی که دستمال گردنم رو مرتب می کردم اخمی کردم و گفتم : چشم جناب فرمانده لشکر
حداد با خنده گفت : بخدا این یکی به رضا می یاد ، همه افسرها اخلاق سگی شون رو دارن و فرمانده لشکر هم که سردسته شونه
رضا بلند شد و داد زد : بچه قرتی ، بلند می شم کار دستت می دم ها ، ور زیادی نزن حمال
اخمی کردم و گفتم : هنوز یه ساعت تموم نشده ها ، بابا تو رو خدا تا برمی گردم مواظب خودتون باشید ، حالا طاهر اومده یکی دیگه کم نشه
طاهر خندید و گفت :‌ برو حمید آقا ، من هواشون رو دارم کم نشن
لبخندی بهش زدم و گفتم : ممنون ، خوب حالا خیالم راحت شد
منصور رو کرد به طاهر و با خنده گفت : تو این سنگر چند نفر باید هوای خود تو رو داشته باشه تا بقیه بهت آسیبی نرسونند
طاهر اخمی کرد و از منصور پرسید : منظورت چیه ؟
به منصور که با خنده منو نگاه می کرد ، اخمی کردم و به طاهر گفتم : این منصور هم یه روانی دیگه تو سنگر ماست به حرفاش گوش نکن خودش هم نمی فهمه چی می گه
بعد با عجله از سنگر رفتم بیرون و دویدم سمت کانسک فرماندهی و وقتی رسیدم اونجا سر و وضعم رو مرتب کردم و چند ضربه به در کانسک زدم صدای خشن مشکات رو شنیدم که می گفت : بله ؟
جواب دادم : منم قربان ، حمید
صداشو شنیدم که گفت : پوتین ها تو در بیار و بیا تو
نشستم رو صندلی کوچکی که بیرون کانسک کنار در بود و برای این جور کارها گذاشته بودنش اونجا ، و مشغول باز کردن پوتین هام شدم و بعد در کانسک رو هول دادم تو در باز بود و داخل کانسک شدم
اون تو عجب باد سردی می زد تو صورت آدم حال می داد ، به حالت خبر دار ایستادم ، روی تخت دراز کشیده بود و کسی دیگه کنارش نبود حدس زدم حتما سرباز خدمتکار سنگر و فرمانده گروهان باید تو کانسک بغلی باشند یه زیر شلواری و زیر پوش تنش بود . بدون لباس نظامی مثل یه آدم هالو با قیافه عصبانی جلوه می کرد . نگاهی به من انداخت و گفت :‌ یه ربع پیش خواستم بیای ، نه حالا
گفتم : ببخشید قربان من خوابیده بودم ، آخه حالم خوش نبود
اخمی کرد و آمرانه پرسید : چت شده ؟
سری تکون دادم و گفتم : نمی دونم شاید مسمومیت غذایی باشه
همینطوری این رو گفتم آخه تو منطقه این نوع مریضی خیلی رایج تر بود
بلند شد و آمد طرفم و چرخی دور من زد و گفت :‌ راحت باش
از حالت خبر دار خودم رو آزاد کردم و عادی ایستادم و تشکر کردم
نگاهی به من کرد و گفت : لباس چسب بیشتر بهت می یومد
لبخندی زدم و گفتم : مال من نبود قربان
دوباره نگاهی به شلوارو پیرهنم کرد و دستشو به شلوارم کشید و بعد کمی پارچه شلوارم رو تو انگشتاش لمس کرد و گفت : البته این لباس ها خیلی مرغوب تر از اونها هستند . از لباسهای تحویلی لشکر که نیست ببینم خودت اونها رو خریدی ؟
لبخندی زدم و گفتم : بله قربان ، خیلی از بچه ها لباس هاشون رو از بیرون می گیرند ، تو ارتش یکی دو سایز بیشتر موجود نیست یعنی من که ندیدم و اون سایزها هم تو تن آدم گریه می کنه
لبخندی زد و دستی به پیرهنم کشید و گفت : و تو هم یه دست خندون شو خریدی
لبخندی زدم و گفتم : بله قربان
دستشو به رون پام کشید و گفت : فکر کنم پارچه اش اسرائیلیه درسته ؟
لبخندی زدم و گفتم : بله قربان ، همینطوره
با خنده گفت : خوشم می یاد که سرباز تحت امر من همیشه تمیز و برازنده لباس بپوشه و آراستگی و نظم تو همه جا مفیده و تو ارتش واجبه ، می دونی تو فرودگاه که دیدمت حدس زدم باید سرباز خوب و حرف گوش کنی باشی
لبخندی زدم و گفتم : ممنون ، قربان
دست شو آورد رو باسنم و آهسته مشغول دست کشیدن و نوازش باسنم شد و در همون حال پرسید : بچه کجایی حمید ؟
آهی کشیدم و گفتم : مشهد قربان
لبخندی زد و گفت : هم شهری هم که هستیم ، ببینم دوست داری راننده خودم باشی ، من هنوز راننده انتخاب نکردم . می دونی اگه راننده خوبی باشی ، می تونی سربازی تو ، خیلی خوب و راحت تموم کنی و مرتب به مرخصی تشویقی بری ، به نظر تو این خوب نیست ؟
خودم رو کمی جابجا کردم و گفتم : چرا قربان خیلی خوبه
انگار فهمید حرکتم به معنای اعتراض به بازی گوشی دستش رو باسنمه چون دست شو از روی باسنم برداشت و گفت : می دونی حمید ، یه سرباز خوب و موفق باید شرایط خاصی هم داشته باشه ، منظم بودن و تمیز بودن و کوشا تو انجام وظایف خیلی خوبه ولی یه شرایط حاشیه ای دیگه هم باید باشه ، می تونی حدس بزنی منظورم چیه ؟
سری تکون دادم و جواب دادم : ‌دونستنش زیاد سخت نیست ، قربان
ضربه ای به باسنم زد و با خنده گفت : خوبه ، من از سربازهای تیز و زرنگ خیلی خوشم می یاد . می دونی یه سرباز تیز و زرنگ خیلی برای فرمانده اش عزیز و دوست داشتنیه و خدمت خوب و راحتی هم در پیش داره فقط باید کاملا مطیع فرمانده اش باشه
و بعد در حالی که لبخندی به لب داشت و تو نگاهش هوس موج می زد
آهسته دستاشو جلو آورد و مشغول باز کردن کمربند شلوارم شد و در همون حال ادامه داد : منظورم رو که می فهمی ؟
از خجالت صورتم گر گرفته بود ، نتونستم جوابی بهش بدم
شلوارم رو کشید پایین و رفت پشت سرم و زانو زد رو زمین و شورتم رو گرفت و آهسته کشیدش پایین و با خنده گفت : امروز که چشمم بهت افتاد از دست های ظریف و چهره ات فهمیدم که تو اهلش هستی
اخمی کردم و با بغض گفتم : احساس کردید اهل حال دادنم و از این کار بدم نمی یاد ؟
لبخندی زد و گفت :‌ تقریبا تو همین مایه ها ، می دونی من خیلی سرباز گماشته و راننده و امر بر زیر دست و پام بودن با یه نگاه همه رو می شناسم و امروز تو فرودگاه از حرکت پاهات حس کردم خیلی دوست داری کسی باهات حال کنه ، خوب من هم دوست دارم به سربازم حال بدم ببینم برات بیشتر لذت نداره یه افسر تو رو بکنه تا دوستای سربازت ؟
دیگه طاقت نیاوردم و با تندی شورت و شلوارم رو کشیدم بالا و با بغض شدیدی که هر لحظه ممکن بود اشکم رو در بیاره گفتم : اجازه می دید مرخص بشم ، ظاهرا کار تون زیاد مهم نیست
نگاه تندی بهم انداخت و گفت : این چی حرکتیه ؟ چرا لباس تو پوشیدی؟
گفتم :‌ ببخشید ، باید برم اصلا حالم خوش نیست ، فکر کنم از مسمومیت غذایی باشه . دارم پس می یارم ، بخدا هر لحظه ممکنه بالا بیارم
اخمی کرد و گفت : مگه ظهر چی خوردی ؟
گفتم : یه خورده غذا از روز قبل مونده بود اونها رو خوردم
و به طرف در راه افتادم . لبخندی زد و گفت : فردا شب بیا ، خودم خبرت می کنم . فهمیدی چی گفتم ؟
رو مو برگردوندم طرفش و گفتم : بله قربان
داد زد : اون پسره دیگه اسمش چی بود سروان شهدوست گفته بود ها، آها یادم افتاد ، منصور رو بگو بیاد اینجا کارش دارم . دیگه کس دیگه ای هم از راننده ها هست که درجه دار باشه ؟
گفتم : نه قربان ، فقط من و منصور درجه دار وظیفه هستیم
گفت : خیلی خوب ، بهش بگو بیاد اینجا
وقتی رسیدم سنگر تقریبا هوا داشت تاریک می شد . صادق امد جلو و با نگرانی پرسید : چیه چیزی شده ؟‌عصبی هستی ؟
گفتم : نه طوری نیست
منو بغل زد و با خنده گفت : امشب بیام پیشت بخوابم
اخمی کردم و گفتم : ول کن بابا حوصله داری ؟
با ناراحتی گفت : ‌پس چه موقع ؟
رفتم داخل سنگر . رضا با خنده گفت :‌ بیا حلال زاده است خودش اومد
نشستم رو صندوق ها و گفتم : چی شده ؟
منصور با خنده گفت : داشتیم از تیپ و قیافه حرف می زدیم ، همه رای دادن به تو
با خنده گفتم : من ، یعنی چی من ؟
خندید و گفت : ‌همه بچه ها می گن تو هم خوش تیپ تر هستی و هم با مزه تر و سرگرم کننده تر از بقیه ما ها یی
نگاهی به بچه ها کردم موسوی و مهرداد یه گوشه مشغول شطرنج بازی بودن و مرتضی هم کنارشون نشسته بود و یه طرف هم حداد دراز کشیده رو چهره طاهر که داشت وسایل کیسه انفرادی شو تو جعبه های خالی که تصاحب کرده بود می چید کمی خیره شدم و بعد چشمم به کیانی افتاد که انگار تازه از ماموریت برگشته بود و یه کنار خوابیده بود و در آخر به رضا که خیره شده بود به من نگاهی کردم و با خنده گفتم : خوب تو این جمع قراضه و درب داغون ، آره من تقریبا از همه سرم ، ولی سرگرم کننده گی من رو از کجا فهمیدید ؟
منصور لبخندی زد و گفت : خوب هستی دیگه ، همه از سر به سر گذاشتن تو و سر وزبونت خوشش شون می یاد
رو کردم به منصور و با دلخوری گفتم : پاشو برو کانسک فرماندهی کارت دارن ، اینقدر هم مزه نریز
اخمی کرد و گفت : منو ؟
گفتم :‌ آره ظاهرا راننده های درجه دار رو برسی می کنند تا یه راننده واسه سرگرد فرمانده گردان پیدا کنند
حداد با ناراحتی گفت : چرا فقط درجه دار ها ؟ ما دیگه آدم نیستیم ؟
لبخندی زدم و گفتم : خدا رو شکر کن که درجه دار نیستی ، همش مشکلات داره . حالا من و منصور که درجه داریم چه غلطی کردیم ، اون ها می خوان واسه خودشون کلاس بزارند که مثلا راننده شون درجه داره
نگاهی به پوست هندوانه ها کردم و گفتم : ترتیبش رو دادید ؟ یکه خور های عوضی
رضا داد زد : عوضی خودتی ، گذاشتم تو یخچال سرد بمونه تا برگردی
حداد گفت : این رضای مسخره میوه ها رو جمع کرد ، بچه قرتی خیلی هوا تو داره ، می گفت بزار حمید بیاد دور هم بخوریم
لبخندی زدم و گفتم : تو هوا مو نداری ؟
لبخندی زد و گفت :‌ منو نمی تونی تو رو درواسی بزاری ، نه من هوا تو ندارم ، مگه تو هوای منو داری ؟ که من هوای تو رو داشته باشم
مهرداد و موسوی بازیشون تموم شد و کیانی رو هم بیدارش کردیم و همه مشغول پاستور بازی شدیم . نوبت دختر خونهگی من بود ولی اصلا حالم خوب نبود و دلم نمی خواست اون شب دختر خونه باشم
گفتم : امشب یکی جای من دختر خونه باشه ، امشب حالشو ندارم
حداد داد زد : کس شعر نگو ، هیچ راهی نداره . پاشو لباس ها تو بردار بپوش
اخمی کردم و گفتم : امشب شام چی هست ؟
حداد با خنده گفت : امروز کلی سبزی و حبوبات بردم برای آشپزخونه اشتباه نکنم شام باید آش باشه
همه ناله اعتراض شون در آمد . نشستم کنار تلفن و دستگیره تماس و زنگ رو چند بار چرخوندم و از مخابرات خواستم منو وصل کنه آشپزخونه ، بعد از تماس با آشپزخونه رو کردم به بچه ها و گفتم : شام کوکو سبزیه ، کسی می خوره برم بگیرم ؟
همه جواب دادن : نه
آخه کدوم آدم عاقلی کوکو سبزی می خورد اون هم با سبزی هایی که با گل و سیخ و آشغالاش چپه می شد تو خورد کن
بلند شدم و گفتم : خوب خدا رو شکر نمی خواد این همه راه تا آشپزخونه برم
رضا لبخندی زد و گفت : من می خورم ، مگه کوکو سبزی چه عیبی داره
داد زدم سرش : تو غلط می کنی می خوری ، واسه تو یه نفر آدم که پا نمی شم برم آشپزخونه ، غذا بگیرم
صادق با خنده گفت : من هم هوس کوکو سبزی کردم
پشت سر اون مرتضی هم با خنده گفت : آی گفتی صادق ، بخدا من هم بد جوری هوس کوکو سبزی کردم
اخمی کردم و گفتم : همون که گفتم من واسه یه نفر آدم نمی رم آشپزخونه امکان نداره
صادق با خنده گفت : تا حالا که شدیم سه نفر ، بهتره چشاتو بیشتر باز کنی نکنه چشات کم سو شده
اخمی کردم و گفتم : ‌شما سه تا روی هم یه آدم هم نمی شید
رضا با خنده گفت : جونت داره بالا می یاد ، بهر حال باید بری و واسه ما سه تا غذا بگیری ، تنبلی نکن
با عصبانیت بلند شدم و گفتم :‌ باشه من می رم ولی بخدا اگه بزارم لب به غذایی که درست می کنم بزنید ، مخصوصا توی عوضی
مرتضی لبخندی زد و گفت : چی می خوای درست کنی ؟ دختر خونه
گفتم : ‌املت و شاید هم خوراک ماهی با گوجه فرنگی ، اصلا بتو چه ،تو که کوکو سبزی هوس کردی
اخمی کرد و گفت : من ، من منظورم رضا بود خوله . آخه تو کی دیدی لب به کوکو سبزی بزنم
صادق با خنده گفت : من هم حرف دل رضا رو زدم و منظورم خودم که نبود من به کوکو سبزی حساسیت دارم ، وقتی می خورم موهای بدنم رشدش زیاد می شه
رضا با عصبانیت گفت : بد بخت ها ، من منظورم کوکو سبزی بود که حمید درست می کنه ، اونی که تو آشپزخونه درست می کنند سالاد علف بیابونیه نه کوکو سبزی
لبخندی زدم و گفتم : سبزی نداریم رضا جون ، برات کوکو سبزی درست کنم . باید امشب رو گشنگی بکشی
رضا لبخندی زد و گفت : خوب در این صورت همون مزخرفی که تو درست کنی می خورم ، چاره چیه
اخمی بهش کردم و گفتم : مزخرف خودتی ، کسی مجبورت نمی کنه غذای من رو بخوری
بلند شدم و از تو صندوقم پیرهن زنونه و کلاه گیس رو در آوردم و گذاشتمش رو صندوق و گفتم : باشه موقع شام خوردن می پوشم شون
و چند سیب زمینی برداشتم و مشغول پوست کندن سیب زمینی ها شدم باید سریع خوراک ماهی رو آماده می کردم طاهر هم خودش اومد کمکم با تعجب نگاهی به لباسها کرد و پرسید : حمید آقا ، جریان دختر خونه و این لباسها چیه ؟
متعجب شده بود مرتب منو سوال پیچ می کرد که دختر خونه چه وظایفی داره و من با خنده بهش توضیح دادم که نگران نباشه قرار نیست بریزن سر دختر خونه . فقط کارهای عادی سنگر ، نظافت و رقص ، اون هم اگه بلد بود ، رو انجام می ده
سیب زمینی ها رو سرخ کردم و همراه با گوجه فرنگی و پیاز همه رو تو ماهیتابه ریختم و سه تا قوطی کنسرو ماهی برداشتم ، همیشه تعدادی برای این جور وقت ها می خریدیم و تو سنگر برای احتیاط بود ، قوطی ها رو باز کردم و ریختم تو ماهیتابه و از طاهر خواستم هوای اون رو داشته باشه و خودم رفتم بیرون از سنگر و نشستم رو تخت و به سمت سنگر افسران که از پشت خاکریز مون فقط منبع آب حمامش تو نور سنگر های محوطه دیده می شد ، چشم دوختم . دلم شور می زد منصور بچه کم دل و جرات و ساده ای بود . دلم نمی خواست اذیتش کرده باشند . خیلی طولش داده بود
کمی اونجا نشست
     
#8 | Posted: 21 Feb 2011 19:58
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت ششم



رفتیم تو راهرو حمام ، چراغ برق رو روشن کردم لخت شد و لباسها شو داد دستم ، با شورت رفت زیر دوش و یه لیف به بدنش زد ، کمی زیر دوش موند وقتی اومد بیرون داشت یه خورده می لرزید نفهمیدم از هیجان بود یا از سردی آب ، حوله رو که دستم بود انداختم روش و مشغول خشک کردنش شدم
وقتی رو بدنش دست می کشیدم با خنده گفت : امشب بیام رو تختت و پهلوت بخوابم ؟
لبخندی زدم و دستم رو بردم زیر هوله و دستامو به باسنش کشیدم و با خنده گفتم : واسه چه کاری ؟ دادن ، یا کردن ؟
سرم رو گرفت و لباشو به لبام گذاشت ، خودشو تو بغلم کشید و با خنده گفت : هر کدوم که تو بیشتر دوست داری ، تو که می دونی من بیشتر دوست دارم تو منو بکنی ، آخ بدن تو چقدر گرمه
لبخندی زدم و گفتم : لباس تو بپوش تا بریم بیرون
شورتش رو در آورد و اون رو شست و داد دستم و بعد شورت و زیر پوشش رو گرفت و پوشید و بعد از پوشیدن شلوار و پیرهنم من از حمام آمدیم بیرون و برگشتیم طرف سنگر ، جلو سنگر چراغ جلوی سنگر رو روشن کردم و به منصور گفتم : برو بشین رو تخت تا کارم تموم شه
تشت لباس و پودر لباس شویی رو برداشتم و کنار منبع آب نشستم و مشغول شستن لباس هاش شدم و بعد از پهن کردن لباس هاش روی بند ، دستامو شستم و با هم رفتیم تو سنگر
هنوز مشغول زدن و رقصیدن بودن . رضا با دیدن من گفت : سفره رو پهن کن دختر خونه من خیلی گشنه ام شده
مرتضی با خنده همون طور که داشت می رقصید آمد طرفم و دستامو گرفت بالا و با خنده خودش نشست و مشغول دست زدن شد . مشغول رقصیدن شدم که حداد داد زد : پس کو لباسات ؟
و بعد بلند شد و پیرهن زنونه و کلاه گیس رو از روی جعبه برداشت و داد دستم و گفت :‌ اول اینها رو بپوش بعد برقص
صادق بلند شد و یه حوله برداشت و آمد طرفم و منو کشید یه کنار و حوله رو گرفت جلوم و با خنده گفت : لباساتو عوض کن راحت باش
سپس در حالی که من رو نگاه می کرد ، مشغول لباس در آوردن شدم و نگاهی به صادق که داشت منو نگاه می کرد ، کردم و گفتم : خوب شد حوله رو گرفتی دورم ، اینطوری هیچ کس منو نمی بینه ، مگه نه ؟
همون طور که منو نگاه می کرد با خنده گفت : آره ، آخه من هوا تو خیلی دارم
پس از پوشیدن لباس های زنونه و گذاشتن کلاه گیسم وادارم کردن برقصم و موسوی و مهرداد گه گاه همون طور که می رقصیدم همرا بادست زدنشون با شوخی و خنده سرشون رو خم می کردن زیر دامن لباسم و خودشون رو لوس می کردند بعد از نیم ساعتی سفره رو پهن کردم و مشغول غذا کشیدن شدم بچه ها طبق معمول سر به سرم می گذاشتن و سعی می کردن به هر بهانه ای که شده ظرف بیشتری رو کثیف کنند
زیر چشمی هوای طاهر رو داشتم اونم حواسش به من بود و نگرانی و ناراحتی تو صورتش موج می زد . وقتی که صادق خودش رو کنارم چسبوند و دستش رو روی پام کشید . طاهر که منو نگاه می کرد یه دفعه گفت : من نیستم ، من نمی خوام دختر خونه باشم
حداد با خنده گفت : حالا تا نوبت تو بشه خیلی کار داره
رضا داد زد : مهم نیست نباش ، این که داد زدن نداره ، تو این سنگر سه نفر دختر خونه می شن . حمید و منصور و کیانی . قانون سنگر اینه که هر موقع این سه نفر نگهبان بشن و یا برای بیگاری احضار بشن بقیه که دختر خونگی رو قبول ندارند بجاشون می رند نگهبانی و یا بیگاری حالا اگه از دخترخونه گی معافت کنیم تو هم باید نگهبانی و بیگاری بجای این سه تا رو قبول کنی
طاهر لبخندی زد و گفت : می شه بدون لباس پوشیدن دختر خونه بود ؟
حداد داد زد : نه عزیز جان نمی شه ، مگه این لباس ها چشه ؟ ما کون گشاد کار کردنیم و گرنه من از پوشیدن این لباس بدم نمی یاد ، تازه باید کار کردنت هم تمیز و اساسی باشه . تنها لباس ، دختر خونه گی که نیست
بلند شدم و مشغول جمع کردن سفره شدم ، گیج شده بودم اگه طاهر میل دوجنسی داشت چرا خوشش نمی یومد ، این لباس زنونه رو بپوشه واقعا کاراش عجیب بود
بعد از جمع شدن سفره . تمام ظرف های کثیف رو بردم بیرون سنگر و گذاشتم شون کنار منبع آب تا فردا صبح بشورمشون . و بعد برگشتم تو سنگر و جارو دستی رو برداشتم و مشغول تمیز کردن موکت کف سنگر شدم و پس از اون باز بزن برقص شروع شد . گرم رقص بودم که یه دفعه حس کردم سکوت سنگینی سنگر رو در بر گرفت . یه لحظه نگاه های بچه ها رو که به طرف در سنگر بود رو دنبال کردم متوجه در سنگر شدم جناب سروان دم در ایستاده بود و گیج و مبهوت نگاهش به من بود وقتی دید من هستم آهی کشید و داد زد : حمید این ها چیه پوشیدی خجالت نمی کشی من اول فکر کردم زن آوردید تو سنگر . برو گمشو لباساتو عوض کن ماشین رو بردار بیا جلو کانسک باید بری بهداری . زود باش دیر نکنی ها
بعد از رفتن اون حال همه ما گرفته شد . از همه بدتر حال من بود ، خدا کنه به عقیدتی سیاسی گزارش نکنه که پدرم رو در می آوردن و یکی دو ماه اضافه خدمت رو شاخش بود
لباسم رو در آوردم و با کلاه گیسم انداختم یه کنار و گفتم : از این به بعد من دیگه این لباس رو نمی پوشم
بچه ها شروع کردن به هورا و دست زدن و مرتضی با خنده گفت : آره اینطوری خیلی بهتره
پاک حواسم پرت شده بود نگاهی به خودم انداختم با زیر پوش و شورت مایویی سفید ایستاده بودم تو اون جمع با دلخوری سریع شلوارم و پیرهنم رو پوشیدم و فانوسقه و اسلحه مو بستم به کمرم ، دستمال گردنم رو هم بستم و کمی خودم رو مرتب کردم
رضا آمد جلوم و گفت : نترس ، چیزی نیست شهدوست آدم بدی نیست
به تندی با خجالت از سنگر رفتم بیرون و کمی روی تخت نشستم تا حالم جا بیاد . بعد یه آب به دست و صورتم زدم و پوتین هامو پوشیدم ، خودم
رو مرتب کردم و سوار ماشین شدم ، رفتم سمت سنگر فرماندهی ، جلو پست نگهبانی به نگهبان گفتم : حواست رو جمع کن الان با فرمانده برمی گردم ، خودتو مرتب کن و اون رادیو تو هم قایمش کن دیده نشه
نگهبان تشکری از من کرد و من رفتم طرف سنگر فرماندهی و جلو سنگر ماشین رو نگه داشتم
بعد پیاده شدم و رفتم سمت در کانسک و آهسته چند ضربه به در زدم
صدای شهدوست منو دعوت به داخل شدن کرد
با دلخوری نشستم رو صندلی بیرون و مشغول در آوردن پوتینم شدم و بعد آهسته در رو باز کردم و رفتم تو سروان شهدوست و سرگرد مشکات مشغول صحبت و خندیدن بودن با دیدن من مشکات با خنده گفت : حالت خوب شد حمید ، شهدوست می گه مشغول رقصیدن بودی ، یه خورده برقص ببینم رقصت چطوریه ؟
لبخندی زدم و گفتم : بچه ها وادارم کردند ، من رقص بلد نیستم . قربان
اخمی کرد و گفت :‌ واسه ما که شد بلد نیستی ، ها ؟
گفتم : بخدا یاد ندارم ، قربان
اخمی کرد و گفت : تا چند روز دیگه که باید بریم پاترول رو تحویل بگیریم ، تا اون موقع که ماشینم برسه . تو راننده منی و جیپ هم در اختیار منه و جناب شهدوست هم از لاندرو ور استفاده می کنه
سپس بلند شد و مشغول لباس پوشیدن شد و در حالی که کلاه شو رو سرش می گذاشت به سروان شهدوست گفت : من تا پیش سرهنگ
مهرجو فرمانده بهداری می رم و بر می گردم ، یک ساعتی بیشتر نمی مونم یه حالی ازش می پرسم و کمی دارو تقویتی ازش میگیرم بر می گردم . سرهنگ مهرجو از هم دوره ای های دانشکده افسریمه
سپس رو کرد به من و گفت : تو برو من الان می یام
احترامی گذاشتم و اومدم بیرون و نشستم رو صندلی و در حالی که از حال گیری پوتین در آوردن و پوشیدن زیر لب فحش نثار سرگرد می کردم پوتینم رو پوشیدم و رفتم کنار ماشین ایستادم . خیلی بد شد که از حالا شده بودم راننده این مرتیکه ، تازه فهمیدم شهدوست بیچاره چقدر خوب بوده و من قدرشو نمی دونستم . اون بیچاره اهل بچه بازی و لاس زدن نبود و فقط پاچه بگیر بود ، هرچند این سرگرد هم یه جور دیگه پاچه آدم رو می گرفت
وقتی اومد بیرون در رو براش باز کردم و لبخندی زد و نشست تو ماشین
تو راه بهداری ، دستش رو گذاشت رو پام و در حالی که پامو می مالید گفت : لباس زنونه از کجا آوردی ؟
گفتم : یکی از بچه ها آورده ، حتما از شهر خریده بوده
دستشو گذاشت رو جلوم و کمی کیرم رو مالید و گفت : خوشت می یاد لباس زنونه تنت کنی ؟
گفتم : نه قربان ، بچه ها مجبورم کردن
خودشو چسبوند بهم و لباشو گرفت به صورتم و مشغول بوسیدن صورت و گردنم شد و با لحن هوس آلودی گفت : تو چقدر بچه خوبی هستی که به حرف دوستات گوش می دی ، دلت می خواد بیای تو سنگر ما و سرباز خدمتکار سنگر ما باشی ؟ اون سرباز دماغو خیرخواه رو هم می اندازمش بیرون و از فردا تو بیا تو سنگر ما ، اینطوری همیشه غذا ، میوه ، دسر و مرخصی و تشویقی و خلاصه همه چیز برات مهیا می شه ، کانسک سروان هم از کانسک من تفکیک شد ، من امروز دستور شو دادم اینطوری من تو می تونیم راحت باشیم ، نظرت چیه ؟
خودم رو کمی ازش دور کردم و گفتم : ممنون قربان من تو سنگر خودمون خیلی راحتم
اخمی کرد و مشغول باز کردن دگمه های شلوارم شد و بعد دستشو فرو کرد تو شلوارم و رون پام رو گرفت تو دستش و فشارش داد . ناله ای از درد کشیدم و گفتم : داریم می رسیم قربان
بیرون رو نگاه کرد و خودش رو جمع و جور کرد و عقب کشید و من با یه دست مشغول بستن دگمه شلوارم شدم
جلو پست نگهبانی واحد چشمم به مجید افتاد ، چون مرتب برای آوردن مریض ها و یا کسانی که مار و یا عقرب او نها رو نیش زده بود به اینجا می یومدم خیلی از نگهبان ها منو می شناختن و با بعضی ها هم حسابی دوست بودم . مجید یکی از اونها بود . مجید بلافاصله منو شناخت و جلو آمد و یه سلام نظامی بهم داد و با خنده گفت : سلام گروهبان چطورید ؟
بعد یهو متوجه سرگرد که کنارم نشسته بود شد و محکم سلام داد و بلافاصله زنجیر جلو ورودی رو انداخت و خبر دار ایستاد
کمی که داخل شدیم جلو سنگر فرماندهی ماشین رو نگه داشتم و پیاده شدم و در رو برای فرمانده باز کردم ، فرمانده پیاده شد
گفتم : جناب سر گرد من تو پست نگهبانی هستم هر موقع خواستید تشریف ببرید . منو خبر کنید
سرگرد حرفی نزد و رفت تو سنگر فرماندهی بهداری و من هم رفتم سمت پست نگهبانی ،مجید به استقبالم آمد
و با خنده گفت : یه خبر می دادی با فرمانده ات هستی
رفتم تو دکه نگهبانی و نشستم رو صندلی داخل آن . فلاکس چایی شو از پایین کنار دکه برداشتم و کمی تو لیوانی که لبه دکه بود چایی ریختم و کمی اون رو گردوندم و چایی شو ریختم بیرون و مشغول چایی ریختن شدم
مجید با خنده گفت : می خوای واست یه لیوان تمیز بیارم
لبخندی زدم و گفتم : نه نمی خواد
چایی رو خوردم و سیگاری در آوردم و یکی هم به مجید دادم و مشغول سیگار کشیدن شدیم . مجید نگاهی به صورت گرفته من کرد و با خنده و با کنایه گفت : کی ناراحتت کرده بگو برم تیر بارونش کنم
لبخندی زدم و گفتم : همین سرگرد فرمانده ، خایه داری ؟ برو ببینم چکار می کنی
لبخندی زد و گفت : منو با فرمانده ها در ننداز بزار این چند ماهه دیگه خدمت رو تموم کنم برم ، چیه اذیت می کنه ؟
گفتم : تازه امروز اومده تو واحدمون ، من شدم راننده مخصوصش و خیلی هم مسخره و نامرده
لبخندی زد و گفت : چیه مرخصی بهت نمی ده یا زیاد ازت کار می کشه ؟
اخمی کردم و گفتم : نه ، ولی خیلی کس کشه
خندید و گفت : اونو که همه فرمانده ها همین طوریند
یک ساعتی گذشت گرم صحبت بودیم که تلفن به صدا در اومد و از من خواستند برم سنگر فرماندهی
بلند شدم و رفتم طرف سنگر فرمانده بهداری و پشت کانسک ایستادم و در زدم و با اجازه ورودی که با گفتن بیا تو داده شد ، خم شدم و پوتین ها مو در آوردم و رفتم تو
بوی تریاک تمام فضای کانسک رو پر کرده بود و سرگرد و فرمانده بهداری نشسته بودن پای بساط دود . من کمی خبر دار ایستادم . سرگرد نگاهی به من کرد و با خنده گفت : برو بشین رو تخت تا سرهنگ معاینه ات بکنه ببینه چرا دلت درد می کنه
گفتم :‌ الان دیگه خوب شدم قربان
اخمی کرد و گفت : برو بشین و اینقدر بحث نکن ، تو بچه حرف گوش کنی بودی که ؟
با دلخوری رفتم رو لبه تخت نشستم . فرمانده بهداری بلند شد و آمد پهلوم نشست و با خنده مشغول باز کردن دگمه پیرهنم شد . دست و پام شروع کردن به لرزیدن . به آرومی همون طور که به چشام نگاه می کرد من رو بلند کرد و کمر شلوار و دگمه ها شو باز کرد و اون رو کشید پایین . بعد پیرهن و زیر پوشم رو هم در آورد
و بعد نشست رو تخت و منو که بلند کرده بود تا لباسهامو در بیاره چرخوند و با خنده دستم رو گرفت و کمی تو دستاش مالید و بعد مشغول مالیدن کونم شد . کمی بعد با خنده رو کرد به سرگرد و گفت : حدس تو کاملا درسته مشکات ، این بنده خدا طبیعی نیست ، می بینی که کونش رو می مالم کیرش راست شد معلومه که لذت می بره سینه هاشم بزرگتر از حد معمولیه ، و دستاش ، دستاش هم کاملا تابلو زیادی ظریفه ، چشای پر آبش رو نگاه کن ، الانه که بزنه زیر گریه
دیگه داشت حالم از دستام بهم می خورد همه به دستام گیر می دادن
بعد یه تفی انداخت رو دستش و اون رو مالید رو سوراخ کونم ، مشغول مالیدن انگشتش رو کونم شد و آهسته انگشت شو فرو کرد تو کونم کمی بعد از شدت درد و ناراحتی به تندی خودم رو عقب کشیدم و با گریه رو کردم به سرگرد و گفتم : تو رو خدا جناب سرگرد اجازه بدید برم بیرون
سرگرد بلند شد و آمد طرفم و دستامو گرفت و گذاشت رو تخت و منو دو لا کرد رو تخت و با خنده گفت : چیزی نیست خودتو شول کن الان تموم می شه دو روز تشویقی فردا تو پرونده ات درج می کنم
سپس رو کرد به فرمانده بهداری و گفت : خیلی زود نکن تو یه خورده آروم تر ،زیاد اذیتش نکن حسین
بعد نشست رو تخت و سرم رو خوابوند رو تخت و حسین هم رفت پشت سرم و آبی به کیرش زد و وقتی که یه خورده کیر شو کرد تو کونم . درد تند و سختی تو دلم پیچید خواستم جیغ بزنم که سرگرد بسرعت سرم رو گرفت و دهانم رو به تخت فشار داد و بدنبال آن حسین هم یه فشار بیشتر به خودش داد . از زور درد آشکارا گریه می کردم و ولی نمی تونستم جیغ بکشم و حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود چون دماغم و دهانم هردو به تخت فشرده می شدن کمی که دست و پا زدم . حسین هم با بی رحمی بیشتر همه کیر شو فرو کرد . داشتم دوشک تخت رو با دندون هام از شدت درد پاره می کردم
چند دقیقه بعد به تندی مشغول تلم زدن شد ، با آنکه آه وناله سرهنگ بالا گرفته بود هیچ احساس لذتی نداشتم و بیشتر درد داشتم و خجالت می کشیدم . وقتی آبش رو تو کونم ریخت و کیرشو کشید بیرون آبش که خیلی هم زیاد اومده بود از تو کونم بیرون می یومد و رو رون پام سر می خورد پایین می رفت
سرگرد کثافت هم سرم رو رها کرد سرم رو از روی تخت بلند کردم و کمی ایستادم از زور درد نمی تونستم پامو تکون بدم ، بی اراده آهسته مشغول گریه کردن شدم
. سرگرد به تندی شورتم رو برداشت و داد دستم و گفت : ‌بیا بگیر بپوش کثیف کاری نکنی
شورتم رو گرفتم و در حالی که گریه می کردم مشغول لباس پوشیدن شدم
سرگرد دستی به صورتم کشید و با خنده گفت : خوشت اومد ، می خوای هر روز بیارمت اینجا سرهنگ بکنت ؟‌
با گریه گفتم : اجازه می دید مرخص بشم ؟
سرهنگ فرمانده بهداری که اسمش حسین بود رفت کنار بساط دودش و با خنده رو کرد به سرگرد مشکات و با خنده گفت : خوب چیزیه سرگرد تو نمی خوای بکنیش ؟
سرگرد لبخندی زد و گفت : الان نه امشب ترتیب رفیق این حمید رو دادم اون هم چیز خوبی بود ، دیگه حالشو ندارم . بزار واسه فردا شب . در ضمن زیاد دیر نکنی ها ، می خوام شام رو با هم بخوریم ، یه خورده از اون جنس های سفارشی تو هم برام بیار ، فردا بزم مون روبراهه از حمید هم می خوام لباس زنونه ها شو هم بیاره و اونها رو بپوشه و واسمون هم برقصه
سرهنگ دستاشو بهم مالید و نگاهی به من کرد و گفت : خیلی خوب می شه ، حتما می یام . خیلی دلم می خواد این تیکه ناز رو تو لباس زنونه تماشا کنم . مخصوصا وقتی که داره می رقصه با تعریف های تو مزه اش زیاد حس نمی شه باید به چشم دید
بعد نگاهی به صورت خیس از اشکم کرد و با دلخوری ادامه داد : برو بیرون و صورتت رو بشور حالم رو بهم زدی ، چقدر فش فش کردی ؟
من به تندی از سنگر اومدم بیرون و با بغض و دستای لرزون پوتین هامو پوشیدم ، رفتم طرف منبع آب ، دست و صورتم رو شستم . خیلی درد داشتم و نمی تونستم راحت بشینم و یا راه برم و از طرفی غرورم حسابی جریحه دار شده بود ، چقدر این مشکات کثافت و دله بود هر چند تو منطقه امثال من خیلی با ارزش بودن و حکایت همون لنگه کفش تو بیابون رو داشتیم
سیگاری روشن کردم و مشغول کشیدن شدم . بی اختیار گریه ام گرفت سیگارم رو پرت کردم روی زمین و سرم رو روی پام گذاشتم و در حالی که دهانم رو گرفته بودم مشغول گریه کردن شدم
کمی بعد وقتی داشتیم بر می گشتیم به واحد خودمون . سرگرد مرتب ور می زد و به خیال خودش می خواست سرم رو شیره بماله که بی خیال موضوع باشم و مرتب از مرخصی تشویقی صحبت می کرد . وقتی اون رو جلو سنگرش پیاده کردم ، رفتم تو پارک موتوری و ماشین رو سر جای خودش پارک کردم . پیاده شدم و رفتم طرف سنگر چراغ ها خاموش بود آهسته چراغ رو روشن کردم و رفتم سمت صندقم و از توش لباس زیر و وسایل حمام رو برداشتم . مهرداد که نزدیکم روی زمین خوابیده بود چشاشو باز کرد و ومنو که دید لبخندی زد و گفت : بیا پیشم بخواب
وبعد گوشه ملافه شو کنار گرفت
با ناراحتی گفتم : بگیر بخواب بابا حال داری ، مسخره
بلند شدم که برم بیرون که متوجه صادق شدم اون هم ظاهرا از نور چراغ
بیدار شده بود . بروم لبخندی زد . محلش ندادم و رفتم بیرون یه نفر روی تختم خوابیده بود . با عصبانیت رفتم طرف تختم و یه خورده خیره شدم تو پشه بند ، منصور رو دیدم . لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم و رفتم سمت حمام
چراغ رو روشن کردم و لباس هامو روی تختگاهی کوچک تو راهرو حمام گذاشتم و مشغول در آوردن لباس هام شدم . و بعد رفتم زیر دوش خوبی این حمام های صحرایی مخصوص سرباز ها این بود که دیگه تنظیم آب سرد و گرم نمی خواست یه شیر بیشتر نداشت البته حمام درجه دار ها و افسر ها اینطور نبود و مثل آدم های متمدن می شد رفت حمام و دست به شیر آب گرم و سرد برد چون زیر منبع آب گرمش یه چراغ گازوئیلی روشن بود . مشغول لیف کردن خودم شدم . آب یه خورده زیادی سرد بود ولی غیر قابل تحمل نبود . فقط گاهی نفس نفس می زدم البته بخاطر سردی آب . در این موقع حس کردم که کسی پشت سرم ایستاده به تندی برگشتم و از دیدن صادق ناخوداگاه یه جیغ کوتاه
کشیدم و به تندی داد زدم : خیلی احمقی صادق برو گمشو کنار که چی سرت تو انداختی اومدی تو ؟ ترسیدم
سپس هولش دادم عقب و پلاستیک جلو اتاقک رو که کنار زده بود و ایستاده بود جلو در ، رو انداختم و مرتب کردم
صادق با خنده گفت : نگرانت شدم گفتم بیام ببینم چکار می کنی ؟
گفتم : برو بگیر بخواب ، دیدی که حالم خوبه
سریع دوش گرفتم و شیر آب رو بستم . هنوز سیاهی هیکلش از پشت پلاستیک معلوم بود . گفتم : برو دیگه ، می خوام بیام بیرون
پلاستیک رو کنار زد و نگاهی به شورت خیسم کرد . لبخندی زد و گفت : می شه یه چرخ بزنی ؟
با دلخوری گفتم : صادق برو کنار ، هیچ حوصله ندارم . داد می زنم ها ، برو گمشو کنار دیگه می خوام بیام بیرون لباس بپوشم
با خنده گفت : خیلی خوب بیا برو بیرون ، من که کاریت ندارم
بعد خودش رو کنار کشید و چند لحظه بعد یک دفعه چراغ خاموش شد
آهی کشیدم و داد زدم : چرا چراغ رو خاموش کردی ؟
صادق با خنده گفت : من کاری به چراغ نداشتم ، فکر کنم موتور برق خاموش شده
ممکن بود ، بعضی وقتها موقع خطر حمله هوایی موتور برق رو خاموش می کردند با آنکه مهتاب منطقه رو خیلی خوب روشن می کرد ولی کمی طول کشید تا چشمام به تغییر نور عادت کنه کور مال کورمال پرده پلاستیکی رو دادم کنار و رفتم تو راهرو و آهسته خودم رو به سمت محل تخت گاهی که لباس هام روش بود ، کشیدم کمی که جلو رفتم خوردم به یه نفر می دونستم که صادق مسخره است از صدای خنده اش ، بعد از خوردن من بهش معلوم بود خودشه
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و لباشو به لبام گذاشت . زیر پوش تنش نبود و با تماس بدنم تو بغلش این رو حس می کردم ولی بیژامه اش تنش بود سرم رو عقب کشیدم و گفتم : تو رو خدا صادق ، برو بیرون یه موقع کسی سر می رسه . ول کن دیگه
صادق به تندی نفس نفس می زد ، اصلا نمی خواست به حرفهام گوش بده و مرتب بیخ گوشم وز وز می کرد : یه خورده حمید جون ، فقط یه خورده . زود تموم می شه
و بعد دوباره لباش رو روی گردن و سینه هام حرکت داد
با آنکه چند دقیقه قبل سردم شده بود ولی الان احساس می کردم خیلی گرمم شده . دستش رو روی شورتم گذاشت و شورتم رو کمی پایین کشید و مشغول مالیدن کونم شد و بعد به تندی منو چرخوند . دستم رو به ستون چوبی اتاقک حمام گرفتم . دستش رو به شکمم گذاشت و کمی کونم رو کشید عقب ، حس کردم به تندی شورت و پیژامه اش رو داد پایین من آهی کشیدم . ناخوداگاه لذت می بردم خیلی خوب شد که چراغ روشن نبود و من بدون خجالت کشیدن می تونستم آهسته ناله کنم . وقتی صدای تف کردنش رو تو دستش شنیدم . کمی خودم رو آماده کردم و با برخورد سر کیرش رو سوراخ کونم دستامو که به ستون اتاقک گرفته بودم ، فشار
دادم . کمی که فشار داد سر کیرش رفت تو خیلی درد داشتم آهسته داد زدم : یواش ، آروم تر
خیلی دردم می یومد یه خورده دیگه که فشار داد دستم رو شکمش گرفتم و گفتم : گفتم یواش تر ، خیلی درد دارم
در حالی که از هوس زیاد نفس نفس می زد گفت : من که یه ذره شو کردم تو چقدر ناله می کنی ؟
با دلخوری گفتم : اصلا ولم کن کوتاه بیا من الان آمادگی شو ندارم
صادق در حالی که دستاشو به شمکم قفل می کرد گفت : نه ، خیلی وقته که دلم می خواد بکنمت ، ولی موقعیت نمی شد الان دیگه ول کن نیستم
تو رو خدا حمید جون یه خورده طاقت بیار در این موقع صدای کنار رفتن پلاستیک در ورودی حمام بگوش خورد و
بدنبال آن نور خیره کننده چراغ همه جا رو روشن کرد . چشمام که تازه به تاریکی عادت کرده بود از نور یه خورده بسته شد و حس کردم صادق خودش رو به تندی عقب کشید . من هم به تندی چرخیدم و شورت خیسم رو کشیدم بالا و نگاهی به دم در کردم . از دیدن رضا آهی کشیدم و دستم رو به صورتم گرفتم و پشتم رو کردم بهش . خیلی خجالت می کشیدم کاش هرکس دیگه ای بود بجز اون مسخره بد دهن . رضا با خشونت داد زد : ‌شما بچه کونی ها این جا چه غلطی می کردید ؟
.... صادق آهسته گفت : هیچی بابا من
صدای رضا رو شنیدم که داد می زد : بیا برو گمشو بیرون صادق تا نرفتم زنجیر مو نیاوردم ، بخدا اگه بیارم تیکه ، تیکه تون می کنم . بیا برو گمشو بخواب
آهسته بدون آنکه نگاهش کنم داد زدم : آروم باش رضا ، اینقدر داد نزن تو رو خدا الان همه بیدار می شن می یان اینجا
سپس رفتم سمت حوله ، و صادق هم سریع رفت بیرون . حوله رو برداشتم و خواستم اون رو بگیرم دورم که رضا بازو مو گرفت و منو با خشونت چرخوند طرف خودش و داد زد : بدبخت کونی ، اینقدر محتاجی که با صادق این وقت شب قرار می زاری ، چرا از من نخواستی بکنمت
و بعد سیلی سختی بگوشم زد . افتادم رو تخت گاهی سرم داشت گیج می خورد . بلند شدم و داد زدم : حمال عوضی چرا می زنی ؟ کثافت فکر کردی کی هستی ؟ مگه منو خریدی حمال . گوه خورده هرکی با کسی قرار داشته . اون آشغال هم مثل
     
#9 | Posted: 21 Feb 2011 20:56
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت هفتم



مجبور شدم کمی از آبش رو که تو دهنم بود قورت بدم . تا بتونم جوابش رو بدم ، آهسته گفتم : آره بابا ، فهمیدم
بعد کمی سرم رو تکون دادم و ادامه دادم : اح ، چه مزه مسخره ای داره
لبخندی زد و با انگشت کمی از آب شو از صورتم جمع کرد تو انگشتش و فرو برد تو دهنم . دستمال ها رو از تو دستش کشیدم بیرون و مشغول تمیز کردن لب و صورتم کردم
لبخندی زد و لبامو بوسید و گفت : خیلی حال می دی ، تا حالا اینقدر آبم نیومده بود
گفتم : تا حالا با خیلی ها حال کردی ؟
گفت : نه بیشتر با خر و گاو و گوسفند و ..... و
زدم تو گوشش و گفتم : خیلی کثافتی منو با حیون ها مقایسه می کنی می گی خیلی حال دادم . سعی کردم از رو خودم کنارش بزنم
خیلی بهم بر خورد بود ، دلم می خواست زورم می رسید و پرتش می کردم بیرون
بازو مو گرفت و با دلخوری گفت : خیلی خوب بابا ، ببخشید . می دونی که درست بلد نیستم حرف بزنم . هر چی تو دهنم اومد گفتم ، ببخشید
بعد شروع کرد به بوسیدن لب و صورتم
داد زدم : همون کیری که تو حیون ها کردی رو گفتی ببوسم بی شعور
اخمی کرد و گفت : آخه بچه کونی ، من بعد هربار گاییدن حیون ها کیرم رو حسابی با صابون می شورم و بعدش هم با الکل ضد عفونی می کنم همه این کار رو می کنند ، مریضی داره باید مواظب بود
و بعد از تو داشبود یه شیشه برداشت و نشونم داد و گفت : ببین این الکله
می خوای کیرمو ضد عفونی کنم ببینی
با این حرفش حسابی داغ کردم و مشغول مشت زدن به سینه و پهلو هاش کردم و داد زدم : نره خر عوضی مگه حیون کردی که می خوای ضد عفونیش کنی ؟ کثافت حمال بلند شو ، این تن لش تو از روم بکش کنار
دستامو گرفت و لبخندی زد و لبامو بوسید و گفت : آروم باش خوشگل من منظوری نداشتم می خواستم ببینی که تمیز کارم ، آخ . وگرنه تو با بوسه هات اون رو ضد عفونی می کنی . قربون اخم کردنت بشم ، حالا مزه نریز بزار تو حال تو نعشه باشم
سعی کردم از روم کنارش بزنم و گفتم : ‌پاشو دیگه ، بزار برم بخوابم
لبخندی زد و گفت : کجا من که هنوز نکردم تو کونت ، کونی خوشگل من
اخمی کردم و گفتم : خیلی بی تربیت و لاتی ، تو نمی تونی یه ذره مودب حرف بزنی
یه ضربه زد تو صورت خودش و گفت : بس که بی عرضه هستم . چی بگم ؟ بگو دیگه باید چی بگم ؟
لبخندی زدم و گفتم : چه می دونم ، مثلا بگو من که هنوز ارضا نشدم
اخمی کرد و گفت : چی نشدم ؟
گفتم : ارضا بابا ، تو کجا دیپلم گرفتی ؟ تو بیابون های اهواز پیش الاغ ها ؟
اخمی کرد و بازو مو محکم فشار داد و گفت : مثلا تو مودب حرف می زنی کونده ، من دیپلمم کجا بوده که تو بیابون گرفته باشم یا تو شهر ، حالا بجای اینکه منو مسخره کنی ، بگو باید چی بگم
لبخندی زدم و گفتم : خوب بگو ارضا نشدم
اخمی کرد و پرسید : ارضا چیه ؟
دوباره لبخندی زدم و گفتم : به کسی که هنوز آبش نیومده و هنوز میل داره می گن ارضا نشده ، ارضا ، خر جون بگو ، ارضا نشدم
اخمی کرد و گفت : من که آبم اومده
گفتم :‌ فرقی نمی کنه بهر حال وقتی باز هم بخوای ، می گن ارضا نشدی
لبخندی زد و گفت : خوب من ارضا نشدم ، هنوز هم می خوام . دوست دارم بکنم تو کونت
آهی کشیدم و گفتم : یه سیگار بهم بده
از روم کنار رفت و از تو داشبورد بسته سیگاری در آورد و یه دونه بهم داد و با خنده گفت : آقای خراسانی بفهمه تو ماشین بو سیگار می یاد و فکر کنه من سیگار کشیدم . پدرم رو در می یاره ولی خوب چون خیلی دوست دارم عیبی نداره بکش
سیگارم رو با فندک روشن کرد ، پرسیدم : از خراسانی می ترسی ؟
خندید و در حالی که پام مو می مالید گفت : من می ترسم ؟ نه فقط احترام شو دارم مرد خوب و مهربونیه . خیلی هوامو داره تو همه درجه دار ها از همه لوطی تره
بعد چند تا شوکولات از تو داشبود برداشت و ریخت جلوم و یکی رو برام پوست کند و گذاشت تو دهنم
همون طور که چفت من نشسته بود دستم رو روی بازو هاش گذاشتم و کمی اونها رو مالیدم و گفتم : می شه یه خواهش ازت بکنم ؟
لبامو بوسید و گفت : تو جون بخواه
گفتم : اینقدر بهم نگو کونی یا بچه کونی و این جور حرفها
لبخندی زد و گفت : مگه نیستی ؟
اخمی کردم و داد زدم : ‌نه که نیستم حمال ، اگه به کسی که دوستش دارم حال بدم معنیش کونی بودن نیست ، کونی به کسی می گن که به هر کی برسه کون می ده و براش شهرام و بهرام نداره ، خودش دنبال کون دادنه من اگه از کسی خوشم نیاد بهش حال نمی دم
خندید و گفت : به اون جور آدم ها که دوست دارن به همه کون بدن می گن جنده
اخمی کردم و گفتم : جنده به زن های خراب می گن تو مردها کاربرد نداره اصلا تو به این کار ها کار نداشته باش . بهم این حرفها رو نزن دیگه ، بدم می یاد ، خر فهم شدی یا نه ؟
لبخندی زد و گفت : باشه دوست داری چی بگم ؟
پکی به سیگارم زدم و گفتم : چه می دونم ، فقط اون حرفها رو نگو . مثلا بگو حمید جون . نه بابا ولش کن همون حمید کافیه . بگو حمید
لبخندی زد و با دستش رون پامو فشار داد و لبامو بوسید و در حالی که لباشو به صورتم می کشید گفت : باشه می گم حمید دیگه بهت کونی نمی گم ، حمید من ارضا می خوام
زدم زیر خنده و برای اینکه صدام بیرون نره دهنم رو گرفتم
رضا به تندی سیگارم رو از دستم گرفت و کمی شیشه رو داد پایین و اون رو انداخت بیرون و بعد منو به بغل چرخوند و پشت من به پهلو دراز کشید و تفی به دستش انداخت و به کیرش مالید و کیر شو گرفت رو کونم و با خنده گفت : جون قربون خنده ات بشم که کیر مو حال می یاره
و کیر شو گرفت سمت کونم و کمی فشارش داد لبخندی زدم و گفتم : نه اینجا نیست
کمی کیرشو جابجا کرد و دوباره فشارش داد و گفت : درسته ؟
خندیدم و گفتم : نه ، برو پایین تر
کمی دوباره کیر شو جابجا کرد و فشار داد . خنده ام گرفته بود در حالی که می خندیدم گفتم : آدمی که با حیوانات حال می کنه حال و روزش از این بهتر نمی شه ، خاک بر سرت که ....... وای .. آخ رضا یواش تر
لبخندی زد و گفت : چیه نطقت کور شد ؟
درد زیادی داشتم ، با دستم که رو رون پاش گذاشته بودم سعی کردم اون رو عقب بدم و در همون حال گفتم : یواش رضا جون ، خیلی درد داره
لبخندی زد و گفت : داشتی می گفتی خاک به سرت که چی ؟
لبخندی زدم و با خنده گفتم : داشتم می گفتم خاک بر سرت که عرضه همین کار ساده رو هم نداری
با یه فشار تند دیگه که به کیرش داد خنده از لبام محو شد و به تندی زدم رو پاش و گفتم : ‌یواش ، رضا تو رو خدا یواش ، بزار آهسته بره تو . خیلی فشار نده
کمی خودش رو شول کرد و گفت : خودت بده تو
آهسته گفتم : باشه . یه خورده صبر کن نفسم جا بیاد
بعد کمی کونم رو به کیرش فشار دادم . چند دقیقه ای طول کشید که تونستم کمی کیر کلفت شو تو کونم جا بدم ولی دیگه نمی شد حسابی دردم گرفته بود . با تکون تندی ، خودشو محکم به من فشار داد و سریع منو چرخوند و به شکم خوابوند و خودش رو انداخت رو من و بلافاصله دهنم رو با یه دستش چسبید و فشار محکمی به کیرش داد و در همون حال گفت : مسخره ، یه دفعه بکنم تو که دردش کمتره
از شدت درد داشتم مرتب جیغ می کشیدم ولی صدام تو گلوم خفه می شد محکم دهنم رو چسبیده بود درد تو وجودم پیچید با تکون های تندی سعی کردم اون وحشی رو از روم کنار بزنم و یا حداقل دست شو که به دهنم چسبیده بود گاز بگیرم ولی هیچ کدوم از این دو کار رو تو چنگ اون حیوان قوی پنجه نتونستم انجام بدم چشام از درد پر آب شده بود و سر دلم درد وحشتناکی داشت دستم رو به بازوش گرفتم و با همه زوری که داشتم ناخونامو تو بازوش می کشیدم تا شاید دردش بیاد و منو ول کنه بی توجه به زور و تلاشی که می کردم حالا که همه کیرش تو کونم رفته بود ، مشغول تلم زدن تو کونم بود . با هر تلمی که می زد دوباره درد بدی می یومد سراغم مرتب دست و پا می زدم و سعی می کردم با فشار دادن و فرو بردن ناخون هام تو بازو و یا رون پا هاش بهش بفهمونم که ولم کنه و مرتب سرم رو تکون می دادم
مثل یه حیون گرسنه روی من تکون می خورد و مرتب تلم می زد ، یه خورده هوس و لذتی که برده بودم از دماغم در اومد . مرتب نفس نفس می زد و لباشو به گردن و پشتم می کشید چند دقیقه بعد کمی درد آروم شد و تازه داشتم لذت می بردم که با چند حرکت تند آبش اومد . انگار تو کونم جای کافی واسه آبش نبود و اذیت شد چون کیر شو از کونم کشید بیرون و بقیه آبش پاشید رو کمرم و با هر تیرکی که کیرش می زد یه آه بلند می کشید و سپس کمی کیر شو رو چاک کونم مالید و آروم گرفت آنقدر آبش زیاد اومد که اول حس کردم داره می شاشه . دستشو که از رو دهنم کشید کنار داد زدم : کثافت عوضی ، پدرم در اومد تو باید با همون حیون ها حال کنی دیگه بهت حال نمی دم
چند دستمال کشید بیرون و دور بر کونم و کیر خودش رو تمیز کرد و با چند دستمال دیگه آبهاشو از پشتم پاک کرد و بعد ولو شد رو پشتم
کمی خودم رو جابجا کردم و گفتم : پاشو از روم نفسم گرفت
خودش رو عقب کشیدو پهلوم دراز کشید . چرخی زدم و به پهلو شدم و دستم رو روی سینه اش کشیدم . چشمم به کیرش افتاد . با نوک انگشت کمی با سر کیرش ور رفتم چند قطره از آبش داشت از کیرش می یومد بیرون . با انگشتم آب هاشو جمع کردم و اون رو مالیدم به کیرم و آهسته ناله کردم . نگاهی به من کرد و گفت : چیه ؟
لبخندی زدم و انگشتم رو روی لباش کشیدم و با خنده گفتم : من هنوز ارضا می خوام
خندید و گفت : می بینی چقدر خوب می کنمت ، سیر نمی شی
لبخندی زدم و گفتم : ‌آره بابا تو راست می گی ، بزار برم . تو که برات کافی بود ؟
کمی خودش رو کشید کنار و گفت : آره خوشگل ، دیگه ارضام شد ممنون
لبخندی زدم و گفتم : ارضام شد ، نه دهاتی بگو ارضا شدم
گفت : نمی شه شب پهلو من بخوابی
لبخندی زدم و گفتم : نه ، نمی شه
حسابی مهتاب شده بود و واقعا مهتاب های تو منطقه خیلی نورانی بود و همه جا رو مثل روز می کرد تو شهر ها بخاطر باز تاب نور محیط ناشی از ساختمان ها و غیره . نه نور ستاره ها و نه نور مهتاب نمی تونست خیلی خودشو نشون بده ولی وای از شب های منطقه و یا اصولا مناطق بیابونی چنان ستاره و ماه نور افشانی می کنند که آدم حیرون می مونه ، من شخصا وقتی شب ها رو تختم دراز می کشم و چشمم به آسمونهاست از دیدن اون همه ستاره های درخشنده غرق لذت می شم
از جاخواب اومدم رو صندلی و حوله و شورتم رو برداشتم و در ماشین رو باز کردم و پریدم پایین ، از دیدن صادق که چند قدم جلو تر روی خاک ریز نشسته بود و منو نگاه می کرد ، جا خوردم . ولی بروم نیووردم و حوله پیچیدم به خودم و دویدم سمت حمام و سریع رفتم زیر دوش
آب سرد ، بدن داغ منو به شدت می لرزوند . با کلی نفس نفس زدن و زور زدن خودم رو زیر دوش نگه داشتم و بسرعت مشغول شستن و لیف زدن شدم و بعد به تندی رفتم سمت تخت گاهی تا لباس بپوشم
صادق نشسته بود اونجا با زیرپوش و بیژامه ای سفید که تنش بود راحت مشخص بود ، با دیدنش یکه خوردم . اخمی کردم و گفتم : تو هنوز نخوابیدی ؟
با دلخوری گفت : برات فرقی هم می کنه ؟
سری تکون دادم و شورتم رو برداشتم و در حالی که اون رو پام می کردم گفتم : از من ناراحت نشو . من تو این ماجرا بی تقصیرم . خودت بد موقع اومدی سراغم ، نزدیک بود رضا با زنجیر بیافته به جونم
اخمی کرد و گفت :‌ به اون چه مربوطه ، مگه اختیار دار تویه ؟
اخمی کردم و گفتم : نه ولی چکار میتونم بکنم ، من که قبول دارم ضعیفم تو خیلی قوی هستی چرا جلوش قد علم نمی کنی
سپس با خنده و شوخی گفتم : جلوش واستا و من رو برای خودت از چنگش در بیار
اخمی کرد و گفت : فکر می کنی ارزشش رو داری که بخاطرت با اون غول بیابونی در بیافتم ؟ به نظر من که نداری ؟
خیلی بهم برخورد ، حسابی داغ کردم ، بیژامه ام رو از کنارش برداشتم و در حالی که می پوشیدمش گفتم : پس چرا نرفتی بخوابی ؟
و بعد زیر پوشم رو برداشتم و تنم کردم
سری تکون داد و گفت : خیلی هوسی شدم ، نتونستم بخوابم
شورت خیس و بقیه لباسهای کثیف رو برداشتم و هوله رو روی دوشم انداختم و خم شدم رو صورتش و آهسته گفتم : برو واسه خودت جلق بزن واسه کسی که ارزشش رو نداره بی خوابی نکش
بعد یه بوسه به لباش زدم و خواستم برم بیرون که دستم رو گرفت و با دلخوری گفت : بزار یه خورده بمالم ، اینقدر بی معرفت نباش
نگاهی بهش انداختم و لباس ها و هوله رو انداختم رو تخت گاهی و نگاش کردم . تو نور مهتاب که از پرده پلاستیکی کنارمون می زد تو می شد چهره بی حالش رو ببینم ، دلم حسابی براش سوخت می تونستم بفهمم چی حالی داره
لبخندی زد و بیژامه و شورتم رو پایین کشید و دستاشو برد پشتم و کونم روتو دستاش فشار داد . دستش رو کنار زدم و بیژامه و شورتم رو کشیدم بالا و با ناراحتی گفتم : آروم بگیر ، نمی زارم بکنی تو
بعد جلو پاش نشستم و بیژامه و شورتش شو کشیدم پایین و دستم رو گرفتم دور کیرش و مشغول مالیدنش شدم . به تخت گاهی تکیه زد و مشغول ناله کردن شد . سرم رو خم کردم و نوک کیر شو بوسیدم . چند بوسه که بهش زدم یه تف رو کیرش انداختم و دستم رو دور کیرش گرفتم و مشغول شدم براش جرق زدن ، و گاهی هم نوک کیرش رو می بوسیدم آهسته دست دیگه مو دور کیرم گرفتم و طوری که صادق نفهمه مشغول مالیدن کیرم شدم تا حالا با همه بکن بکن ها هنوز ارضا نشده بودم تا می یومد دردم برطرف بشه و تازه برم تو حال طرف آبش آمده بود با خودم گفتم شاید بتونم با مالیدن کیر صادق هم اون رو ارضا کنم و هم اگه بشه خودم ارضا بشم ، چقدر بد بود که همه تا خودشون ارضا می شدن دیگه خیالشون نبود طرف چی می کشه چند دقیقه ای که گذشت از حرکت تندی که به خودش می داد حس کردم داره آبش می یاد کیر شو به سمت لباس هاش گرفتم و سعی کردم آبش به همه لباسهاش پاشیده بشه و از آبی که از کیرش زد بیرون لبخندی به لبم نشست برام خیلی جالب بود حرکت آب اون رو تو کیرش زیر دستم حس می کردم و کمی دیگه که کیر شو مالیدم همه آبش خالی شد کمی از زیر پوش و بیژامه اش از پاشیده شدن آبش خیس شده بود . دستم رو از روی کیرم برداشتم باز هم نشد خودمو خالی کنم . خم شدم روی کیرش و لبام رو گذاشتم روش و کمی کیرشو تو دهنم فرو بردم . خیلی خوشم می یومد دلم می خواست اونقدر کیرشو تو دهنم مک بزنم و ببوسم که آب خودم هم بیاد از این کارم کمی تحریک شد و کمی دیگه از آبش اومد ولی این بار تو دهنم ریخت به سرعت سرم رو بلند کردم و دستم رو جلو دهنم گرفتم و آب شو تو دستم تف کردم و در مقابل چشای بیحالش دستم رو تو شورتم فرو کردم و اون آبهایی که تو دستم بود به کونم و کیرم مالیدم و بعد دستم رو کشیدم بیرون و با خنده دستم رو با زیر پوشش تمیز کردم
با خنده نگاهی به صورت خمار و گیجش کردم و پرسیدم : خوب بود ؟
لبخندی زد و گفت : ممنون با آنکه هیچی کونت نمی شه ولی باز خوبه یه نرمه حال دادی
لبخندی زدم و گفتم :‌ مثل همیشه برو دنبال چیزهای با ارزش خودت و دور و بر من نچرخ ، خوش بحالت که چیزهای با ارزشت تو بیابونهای اطراف زیادن . باز هم می گم صادق دور من نچرخ ، من همیشه دلم برای کسی نمی سوزه ، یه موقع دیدی رضا رو تحریک کردم با زنجیرش بیاد سراغت می دونی که می تونم این کار رو بکنم
صادق اخمی کردو گفت : منظور من رو بد فهمیدی حمید ، بخدا از عمد اون حرف نزدم از روی حرصم بود ، بخدا راست می گم ، وگرنه تو خیلی خیلی برام باارزشی من واقعا دوست دارم
اخمی کردم و گفتم : پاشو برو خودت رو بشور بعد برو بخواب . یادت هم نره چی گفتم
و بعد لباسها و وسایل حمام و حوله رو برداشتم و رفتم طرف سنگر . تشت رو برداشتم و زیر منبع گذاشتم و آب رو باز کردم و کمی پودر لباس شویی ریختم تو تشت و بعد مشغول شستن لباسهام شدم و اونها رو پهن کردم رو بند و رفتم سمت تختم و پشه بند رو کمی کنار زدم و رفتم رو تخت و باز لبه های پشه بند رو زیر پتو جمع کردم با تکون های من منصور چشماشو باز کرد و با دیدن من لبخندی زد و گفت : تو کجا رفتی معلوم هست ؟
آهی کشیدم و گفتم : رفته بودم بهداری ، چرا اومدی اینجا خوابیدی
دستی به موهام کشید و گفت : با خودم فکر کردم شاید بخوای باهم حال کنیم ، نمی خوای ؟
خیلی خسته بودم . آهسته گفتم : بگیر بخواب بابا ، حوصله داری
یه قوطی رو که زیر کمرم رفته بود رو برداشتم و نگاهی بهش کردم و سری تکون دادم و گفتم : کرم چرا ، احمق جون پشه های اینجا با کرم دفع نمی شن هر موقع خواستی راحت بخوابی اون پماد ضد پشه منو از تو صندوق بردار و از اون به دست و صورتت بمال
با دلخوری گفت : کرم رو برای پشه نزدم ، خودم رو چرب کردم که اگه خواستی بکنی دردم نیاد . اونم که گفتی میل نداری
بعد پشتش رو به من کرد . آهی کشیدم ، بدم نمی یومد یه حالی بکنم تا حالا هرچی که منو کرده بودن بهم مزه نداده بود ، دلم می خواست هم
یه حالی بکنم و هم به منصور یه حالی داده باشم . منصور خیلی کم رو بود و اصلا روش نمی شد به کسی رو نشون بده و فقط با من روش باز بود و تنها کسی بودم که دوست داشت باهاش حال کنم
پیژامه شو کشیدم پایین و مشغول مالیدن کونش شدم چرخی زد و روش رو کرد به من و با خنده گفت : حوصله ات اومد سر جاش ؟
لبخندی زدم و گفتم : آره
در این موقع صدای تق و توقی بگوشم خورد سرم رو بلند کردم و به طرف صدا نگاه کردم و دیدم که کمی دور تر صادق داره تو تشت لباس هاشو می شوره . لبخندی زدم و سرم رو گذاشتم رو متکی . منصور داشت بیژامه و شورتم رو می کشید پایین ، مکثی کرد و گفت : چی بود ؟‌
لبخندی زدم و گفتم : چیزی نیست خوشگل خانم کار تو بکن
خودش بهم گفته بود دوست داره وقتی تنها هستیم خانم و یا دختر خطابش کنم و بطور کلی مثل خانم ها باهاش برخورد داشته باشم
بیژامه و شورتش رو کشید پایین و بعد کیرم رو تو دستش گرفت و مشغول مالیدنش شد و سپس سرش رو برد پایین و مشغول بوسیدن کیرم شد و همه جای کیرم رو می بوسید . کیرم خیلی زود شق شد و اون در حالی که مرتب کیرم رو می مالید اون رو بوس می کرد
و بعد پشتش رو به من کرد و آهسته کمی کونش رو به من فشار داد
دستم رو رو سوراخ کونش گذاشتم حسابی چرب کرده بود و براحتی انگشتم رفت تو . یه خورده کونش رو با انگشت تحریک کردم . خودم هم مثل منصور به ناله افتاده بودم . کمی که انگشتم رو تو کونش چرخ دادم
با ناله گفت : حمید ، بکن تو دیگه
کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش و آهسته فشار دادم تو . خیلی مواظب بودم یهو تو نره و بهش ضد حال نخوره . چند دقیقه بعد که کیرم تا آخر تو کونش قرار گرفت . مشغول تلم زدن شدم .چند دقیقه بعد نزدیک بود آبم بیاد ، کمی سینه هاشو مالیدم که دیدم تا اون هم تحریکش کامل بشه سریع یه دستمال رو برداشت و دور کیرش گرفت من دستم رو از رو دستمال دور کیرش گرفتم و همون طور که تو کونش با کیرم تلم می زدم کیرشو تند تند می مالیدم با چند فشاری که هردو به خودمون دادیم مثل دفعه قبل تقریبا هردو با هم آبمون اومد
کمی تو همون حال موندیم تا هردومون تا آخر آبمون بیاد بعد دستمالش رو از دور کیرش باز کرد و بعد از تمیز کردن کیرش اون رو داد دست من اون رو گرفتم و آهسته کیرم رو از تو کونش بیرون کشیدم و بعد با دستمال کیرم و کون اون رو تمیز کردم . منصور پیژامه و شورتش رو کشید بالا و در حالی که گوشه پشه بند رو باز می کرد از تخت رفت پایین و دستمال رو از دستم گرفت و رفت سمت توالت تا خودش رو بشوره
نگاهی به بیرون کردم ، کسی تو محوطه بچشم نمی خورد بیژامه و شورتم رو کشیدم بالا ، کمی بعد داشت خوابم می برد که پشه بند کنار رفت و منصور خودش رو کشید رو تخت و در حالی که کنارم می خوابید دستش رو گذاشت رو سینه ام و مشغول بازی با نوک سینه ام شد
با خنده گفت : می دونستی فقط پشه های ماده آدم رو نیش می زنند
لبخندی زدم و گفتم : می دونم چی می خوای بگی ؟
خندید و گفت : دروغ نگو ؟ چی می خوام بگم ؟
لبخندی زدم و گفتم : می خوای بگی بعضی از پشه های نر هم هستند که آدم نیش می زنن
لبام رو بوسید و گفت : آره . تو تنها پشه نری هستی که منو نیش می زنه
گفتم : پاشو برو پایین و سر جات بخواب ، بزار بخوابم
خودش رو تو بغلم کشید و گفت : نه ، بزار پیشت بخوابم
گفتم : من اینطوری خوابم نمی بره ، پس برو کنار و بهم نچسب ، می دونی که خوشم نمی یاد اینطوری خوابم نمی بره
کمی خودش رو عقب کشید
* * *
صبح حداد صدام کرد و گفت : پاشو حمید صبح شده ، من دارم می رم سر پست ، ها ، خوابت نبره
آهسته چشام رو باز کردم و گفتم : باشه برو من بیدارم
چند دقیقه تو تخت موندم ، چقدر دلم می خواست بازم بخوابم و باز طبق معمول نمی شد
پشه بند رو کنار زدم . تمام دستام و زیر گلوم می خارید ، معلوم بود که پشه ها دیشب یه حال اساسی باهام کردن ، آخه دیشب به خودم پماد نزده بودم ، اصلا دیشب خیلی حال تو حال بود ، این پشه ها هم اینطوری با هام حال کردن
رفتم توالت و بعد رفتم تو سنگر نگاهی به محل خواب کیانی کردم ، جاش خالی بود خیالم راحت شد ، معلوم بود رفته واسه یخ آوردن . آخه کیانی مسئول آوردن اون روز ، یخ و تهیه خوار وبار واحد بود البته گاهی وقت ها هم حداد این کار رو می کرد و حدود ساعت سه صبح باید می رفت اهواز و یخ تحویل می گرفت و.... خوب خودم یه موقع کارم این بود
بعضی وقت ها که مسئول یخ با ساعت زنگ زنش بیدار نمی شد و یا بهر دلیل نمی تونست بره یخ بیاره حداقل دو روز اضافه خدمت می خورد و همه واحد تا فرداش باید آب گرم می خوردند ، البته افسر های کس کش و بعضی درجه داران که پارتی کلفت داشتند تو سنگر هاشون علاوه بر کولر ، یخچال هم برقرار بود و اونها آب سردشون براه بود و از این نظر تخم شون هم خیالی نبود
بیژامه مو در آوردم و شلوارم رو از رو بند برداشتم و پوشیدم و از بغل متکی ام از روی تخت فانوسقه و اسلحه مو که لوله کرده بودم برداشتم و به کمرم بستم و رفتم تو آشپزخونه و کتری بزرگ مون رو برداشتم و با مایع ظرفشویی و اسکاج رفتم تو محوطه و کتری رو پر آب کردم ، برگشتم تو سنگر و رفتم طرف آشپزخونه ، گاز رو روشن کردم و کتری رو گذاشتم روش و برگشتم ، مشغول شستن ظرفهای شام شب گذشته شدم ، دور بر محوطه سنگر رو تمیز کردم و با آفتابه آب پاشی کردم ، بعد از آب دادن چند گلدون گل ، که کنار در ورودی به سنگر بود چیده بودیم . از پله ها پایین رفتم و رفتم تو آشپزخونه و چایی رو دم گرفتم جا خواب کیانی رو که دوتا پتو برای زیر و یه ملافه رو انداز و یه متکی بود رو جمع کردم و تا کردم گذاشتم تو محل جا خواب ها که گوشه ای از سنگر بود ، قبلا جمع کردن جاخواب وظیفه خود افراد بود ولی بعد با تنبلی اون رو هم انداختن جزو وظایف دختر خونه سنگر . امروز صبحانه کره مربا بود به ساعتم نگاه کردم پنج و نیم بود با عجله ظرف صبحانه رو برداشتم و از سنگر زدم بیرون رفتم طرف واحد و آشپزخونه ، ظرف روحی نسبتا بزرگی که دستم بود فقط برای گرفتن مواد صبحانه بکار می رفت صبحانه گاهی پنیر و تخم مرغ بود و گاهی مثل امروز کره مربا ، چیز دیگه ای در کار نبود هر چند وقت یک بار هم عدسی بود ، واسه هر چهار نفر یه ملاقه مربا می دادن و چون واحد موتوری و یا راننده ها که ما بودیم مرتب آمارش تغییر می کرد دیگه قانون ما شده بود دو و نیم ملاقه بود حالا چه پنج نفر می بودیم چه همون ده نفر دو سه تا سرباز مسئول غذا از سنگر های دیگه هم اومده بودن واسه گرفتن صبحانه . خیرخواه سر
     
#10 | Posted: 21 Feb 2011 21:05
من و خدمت مقدس سربازی - قسمت هشتم



برگشتم سنگر و رفتم تو آشپزخونه چراغ رو روشن کردم سریع ، گوجه فرنگی هایی که داشتیم و اونهایی که از آشپزخونه گرفته بودم رو تو یه ظرف ریختم و با یه چاقو بردم بیرون از سنگر شستم و اونها رو تو ظرف خورد کردم . بعد برگشتم و سریع یه شعله دیگه گاز رو روشن کردم و ماهیتابه رو گذاشتم روش و دو قالب کره هم باز کردم انداختم توش کمی نمک ریختم تو ظرف گوجه فرنگی های خورد شده و بعد از باز شدن کره ها ظرف گوجه فرنگی رو چپه کردم توش و چراغ سنگر رو روشن کردم و چند بار محکم دستامو بهم کوبیدم و داد زدم بلند شید دیگه صبح شده ، یالا دیگه . بعد مشغول برداشتن ملافه از روی بد خواب های سنگر شدم و با مشت آهسته می کوبیدم رو بازو و یا کمرشون
مهرداد تو بیدار شدن از همه بدتر بود ، بعد از برداشتن ملافه وکشیدن متکی از زیر سرش . چند بار مشت به بازوش زدم که چشاشو باز کرد دستشو گذاشت رو پام و در حالی که پام رو می مالید ، گفت : آخ جون ، کاش بیدارم نمی کردی ، داشتم با یه تیکه خوشگل حال می کردم نزدیک بود آبم بیاد که توی مسخره بیدارم کردی
لبخندی زدم و گفتم : الاغش ماده بود یا نر
به تندی بلند شد و دنبالم کرد و ضربه ای به باسنم کوبید و رفت طرف در سنگر ، تو آشپزخونه و چند تا تخم مرغ تو گوجه های در حال جوش شکستم و کمی فلفل توش زدم
بچه ها هم رفتن بیرون تا دستشویی برن و آبی به سر و صورت شون بزنند به تندی جا خواب بچه ها رو جمع کردم و سنگر رو مرتب کردم و لباس دختر خونگی رو تا کردم و با کلاه گیس گذاشتم تو صندوقم
مسواکم رو کمی خمیر دندون زدم و رفتم بیرون و مشغول مسواک کردن شدم ، و بعد سریع برگشتم تو سنگر و مشغول پهن کردم سفره صبحانه شدم
موسوی اولین کسی بود که اومد تو سنگر کنار سفره نشست و لبخندی زد و گفت : اول برای من صبحانه بکش خوشگل
لبخندی زدم و گفتم : چشم ، حتما
سریع براش آملت کشیدم و با یه تیکه نون گذاشتم جلوش
و بعد یه ساندویچ درست کردم و تو یه پلاستیک گذاشتم و گفتم : زود بخور ، باید این رو هم ببری سر پست نگهبانی بدی به حداد
و مشغول کشیدن املت برای بچه ها شدم واسه اینکه ظرف زیاد کثیف نشه هر دو سه نفری تو یه ظرف می کشیدم و با شنیدن صدای ماشین کیانی رو کردم به مهرداد که تازه اومده بود تو سنگر و داد زدم : بدو بیا کمکم ، یخچال رو ببریم بیرون
و بعد رفتم تو آشپزخونه و کره ها و وسایل تو یخچال رو گذاشتم بیرون و با کمک مهرداد یخچال رو بردم بیرون و به منصور که داشت می رفت طرف سنگر گفتم : منصور بدو کلمن رو بردار بیار
با کمک مهرداد چند تیکه یخ تو یخچال رو برداشتیم و آب شو خالی کردیم و مشغول شستم یخچال شدم و بعد یخچال رو دادم دست منصور که کلمن آب رو آورده بود و گفتم : این رو ببر بزار سر جاش
سپس مشغول شستن کلمن شدم و بعد چند تیکه یخ مونده رو شستم و انداختم تو کلمن و کمی آبش کردم و در حالی که داشتم اون رو می بردم تو سنگر به رضا که داشت دستاشو می شست گفتم : رضا دستاتو که شستی بدو کمک کن به کیانی که یخ ها رو ببرید تو یخچال بزاره ولی اول باید زیر شیر بشوری شون و رو کردم به صادق که داشت موهاشو مرتب می کرد گفتم : برو اون نون ها رو از تو ماشین کیانی بردار بیار پایین
صادق اخمی کرد و گفت : اوه ، چقدر غور می زنی سر صبح
داد زدم : احمق جان ، داره دیر می شه نمی تونید صبحانه بخورید
چند دقیقه بعد همه مشغول صبحانه خوردن شدیم . مهرداد با خنده رو کرد به من و گفت : هر موقع تو دختر خونه می شی ، قدمت خوبه صبحانه تخم مرغ می دن
کیانی که قبل از اینکه بیاد سنگر ما یخ ها رو برده بود آشپزخونه و از جریان صبحانه خبر دار بود رو کرد به موسوی و داد زد : غلط کردی ، امروز کره مربا بوده و مربا ها هم که مثل آبگوشت مورچه شده ، برو آشپزخونه ببین باز دم حمید گرم که هر موقع دخترخونه است ، همه چیز روبراهه ، قدرشو نمی دونید ، فقط می خورید نمی فهمید چطور آماده شده
رضا که کنارم نشسته بود زد رو پام و با خنده گفت : من یکی نوکر حمید جون هستم ، کسی قدر شو ندونه باید حتما مشت و مالش بدم تا گوشی دستش بیاد
صادق با کنایه گفت : معلومه ، تو یکی که حتما باید قدر شو بدونی ، ببینم دیشب بی خوابی زده بود به سرت ، تو شب ازخواب پریدم اومدم بیرون دیدم با حمید تو جرثقال مشغول صحبت و این حرفها هستید
من سرم تیر افتاد یهو داد زدم : صادق عوضی این قدر ور نزن ، بزار بچه ها صبحانه شون رو بخورند . صبحگاه دیر می شه ، ها
رضا اخمی کرد و خواست چیزی بگه که من با تکون سر و اخم بهش فهموندم حرفی نزنه
معمولا پس از صرف صبحانه هرکس که چیزی از شهر لازم داشت بهم می گفت و پولش رو می داد و من هم یاداشت می کردم و تو روز که به اهواز می رفتم براشون می خریدم . چیزهایی که قرار شد بخرم رو یاداشت کردم و همین طور چند سفارش دیگه رو که بعضی سرباز ها و درجه دارها داده بودن ، سپس پول خرید سنگر خودمون رو از بچه ها جمع کردم
بعد به تندی سفره رو جمع کردم و همگی رفتیم طرف خاکریز که بریم صبحگاه
بعد از صبحگاه همه رفتن دنبال کار خودشون و واحد موتوری ما که همه راننده بودیم هم با هم راه افتادیم طرف سنگر و واحد ویژه خودمون . که سر گروهبان صدام کرد . همه ایستادیم و اون در حالی که لبخندی به لبش بود داشت می یومد طرف ما ، سرگروهبان خواجه خیلی من رو دوست داشت بقول خودش من سرباز مرتب و کاری و قدر شناسی بودم و برای همه واحد هم مفید . چون هم برای واحد خرید می کردم و هم اگه اتفاقی براشون می افتاد که مریض می شدن و یا مار و عقربی چیزی می زدشون من اونها رو به بهداری یا بیمارستان می رسوندم و بقول اون من یه پا چرخ ، کار راه انداز واحد بودم ، خدایش رو بخواهید همه درجه داران و سرباز ها بامن خوب بودن
وقتی به ما رسید لبخندی به روم زد و گفت : از امشب باید بری سنگر فرماندهی
یهو داغ شدم و با ناراحتی گفتم : چرا ؟
اخمی کرد و گفت : مرض چرا ، خیرخواه امروز بعد از ظهر می ره مرخصی و تو هم وسایل شخصی تو بردار و تا برگشتن خیرخواه ، از بعد از ظهر باید بری سنگر فرماندهی
اخمی کردم و گفتم : چرا من ؟ مثل همیشه کاظمی رو بفرستید بره
گفت : خود سرگرد گفته تو بری ، به نظر اون اینطوری اگه بخواد وقت و بی وقت جایی برن تو در دسترس شون هستی ، و هی لازم نیست خبرت کنند راست هم می گه
گفتم : تو رو خدا سرگروهبان ، خود کاظمی بره
با ناراحتی گفت : احمق دیوانه همه آرزو دارند که برن خدمتکار سنگر فرماندهی باشن ، بخور و بخواب نیست که هست . راحتی و جای خوب نیست که هست . مرخصی تشویقی نیست که هست . نگهبانی و بیگاری هم که کاملا معافه . یکسره لم می دی زیر کولر و بهترین غذا ها رو هم می خوری
گفتم : من نمی خوام برم اونجا
داد زد : چی گفتی ؟ یه بار دیگه بگو نشنیدم
بادلخوری گفتم : باشه بعد از ظهر می رم ؟ چند روزه ؟
لبخندی زد و گفت : فکر کنم واسه سیزده روز و یا نه پنج روز هم تشویقی داره تقریبا بیست روزی بیشتر نمی شه
آهی کشیدم و گفتم : بیست روز ؟ تا اون موقع که من می میرم
خندید و گفت : برعکس چاق و چله می شی ، بجای حرص خوردن تو سنگر خودتون ، اونجا حسابی بخور ، بخور کن
و بعد دور شد . همه گرفته بودیم . به وضوح می شد ناراحتی رو تو چهره بچه ها دید . بخصوص رضا و منصور که حسابی کلافه بودن
نزدیک ظهر سرگرد منو احضار کرد و از من خواست اون رو ببرم به سوسنگرد واسه خرید . می دونستم می خواد پیش عبدالکریم خان بره شاید می خواست گوشت و جگر تازه و مشروب و یا تریاک این جور چیزها واسه مهمونی امشب تهیه کنه
رسیدم به سوسنگرد ، و پس از نگه داشتن ماشین جلو خونه عبدالکریم خان سرگرد رفت تو خونه ، من با عجله سفارش های خرید رو از یه مغازه که نزدیک خونه بود کردم و بردم تو ماشین
وقتی سرگرد از خونه عبدالکریم خان آمد بیرون یه پلاستیک دستش بود اون رو گذاشت رو صندلی عقب ، وقتی رسیدم واحد سفارش های خرید رو بردم و تحویل سفارش دهنده ها دادم
موقعی که ظرف های ناهار رو بیرون کنار منبع آب می شستم ، طاهر از سنگر اومد بیرون و آستین های پیرهن شو بالا داد و نشست کنارم و تو شستن ظرف ها کمکم کرد ، بغض کرده بودم و دلم می خواست گریه کنم اگه طاهر کنارم نبود حتما گریه می کردم
طاهر متوجه حالم شد و آهسته گفت : حمید آقا ، خوب نرید اونجا
لبخندی زدم و گفتم : کاش می شد
بعد از ظهر حوله و خمیر دندان ومسواک و صابون و یه دست لباس رو و زیر برداشتم و تو یه ساک دستی گذاشتم
رضا اخمی کرد و گفت : یه خورده کثافت بازی و پلش کاری در بیار تا بیرونت کنند
اخمی کردم و گفتم : فکر نکنم عرضه شو داشته باشم ، اگه شد ، باشه ولی دوست ندارم به اون خاطر از سنگرشون بیرونم کنند
موقع روبوسی و خداحافظی حسابی بغض کرده بودم بعد به قیافه دمق همه نگاهی انداختم و ساک مو برداشتم و از سنگر زدم بیرون و رفتم طرف سنگر فرماندهی ، رضا هم دنبالم اومد ، کمی دور تر خیرخواه رو دیدم که با ساکی که در دست داشت نزدیک سنگر فرماندهی قدم می زد و منتظر من بود . وقتی بهش رسیدم . اخمی کرد و گفت : چه عجب اومدی ؟
بعد یه دسته کلید بهم داد و گفت : اینها کلید در سنگر و دفتر فرماندهیه مواظب باش دست کسی نیافته . صبح ، موقع صبحگاه وقتی فرمانده ها رفتن تو لازم نیست بری صبحگاه ، در سنگر رو قفل می کنی و می ری دفتر ستاد و اونجا رو تمیز می کنی و یه دستمال به رو میز ها و وسایل می کشی و وقتی فرمانده اومد تو می تونی بیای سنگر و هر دو سه ساعت یک بار باید براشون چایی ببری و هر موقع چیزی خواستن براشون ببر حواست به آیفون باشه چیزی بخوان با اون خبرت می کنند . تمام مدت هم می تونی کتاب و روزنامه بخونی کار زیادی نیست
بعد دستم رو گرفت و برد سمت توالت اتاق افسر ها که نزدیک سنگر بود و برد تو توالت و در رو بست و از لای کیسه شنی ها که دیواره توالت رو تشکیل می داد از تو یه فضای جاسازی شده دو تا قوطی کوچک برداشت و گفت : این یکی توش تریاکه ، یه موقع خواستن از اینجا براشون ببر ، ببین بسته های کوچک کوچکه هر چند تا خواستن براشون ببر و بعد باز همین جا مخفی شون کن و این قوطی هم واسه خود ته و .....و
اخمی کردم و گفتم : جون بکن دیگه
با خجالت گفت : روغنه واسه چرب کردن خودت ، بعضی وقتها که خواستن باهات حال کنند قبلش بیا و یه خورده پشتت رو چرب کن
با دلخوری داد زدم : یعنی وقتی خواستن بکنن تو کونم دیگه نه ؟
سرش رو پایین انداخت و گفت : نمی دونم ، بهرحال استفاده کردن دردشو واست کمتر می کنه . بخدا دوست دارم این رو گفتم
خواست بره بیرون دستش رو گرفتم و گفتم : مگه بجز سرگرد ، جناب سروان شهدوست هم اهل شه ؟
اخمی کرد و گفت : نه اون بیچاره خودش اهل این کار نیست فقط خبر داره چی تو کانسک می گذره و صداش هم در نمی یاد ولی مهمون های جناب سروان بعضی هاشون خیلی به آدم پیله می شن . فرمانده هستند دیگه و من و تو هم سربازیم ولی سروان مقدم جانشین این سروان شهدوست خیلی آتشی مزاجه ، پدر آدم رو در می یاره اون اهل دوده و مشروب هم هست وقتی مست می کنه و بچسبه به آدم ول کن نیست تازگی هم که این سرگرد فرمانده گردان اومده اینجا اون هم اهل چسبیدن به آدمه ، خدا کنه که جانشینش دیگه آدم ناجنسی نباشه
گفتم : تو که زیاد نباید بدت بیاد ، چرا نگرانی ؟
لبخندی زد و دستشو گذاشت رو جلوم و با خنده گفت : هر چیزی اندازه داره ، چیه تو هم هوایی شدی ؟
گفتم : خفه شو ، تو چطور روت می شه اینقدر معروف شدی و همه واحد وصف حال تو می دونن و از نرخت هم خبر دارند ، واقعا باید از خودت خجالت بکشی . تو چطور روت می شه آخه ؟
کمی کیر مو از رو شلوار مالید و با خنده گفت : نمی دونی وقتی بعد حال کردن بامن ولو می شن و مثل جنازه بی حرکت می شن چقدر حال می کنم ، چرا باید خجالت بکشم هم منو دوست دارند و خوبم بهم می رسن و هم پول گیرم می یاد ، چیزی رو هم که از دست نمی دم ، اونقدر هم جاش باز شده که دردم هم نمی یاد پس چرا بدم بیاد ، حالا وقت نیست ولی برگشتنی یادم بنداز یه نوبت مهمونت کنم ، مشتری خودم می شی ولی فقط بار اول ازت پول نمی گیرم ها
اخمی کردم و دستشو کنار زدم و گفتم : خاک به سرت ، دیوانه برو خودت رو معالجه کن ، بی خود نیست بعضی فرمانده ها دله و بچه باز می شن امثال تو ، تو سنگراشون رفت و آمد داره ، فقط نمی دونم چرا بعضی ها پاچه بگیری شون کم نمی شه ، پس شهدوست آدم پیله ای نیست باز جای شکرش باقیه ، فقط خیلی بد اخلاق و بد دهنه
خندید و گفت : تو اونیفورم سروانی آره ولی تو بیژامه خونگی مرد مهربون و خوبیه . یعنی همه این فرمانده های مادر قبه ، از اونی که نماز جماعتش لنگ نمی شه تا اونی که نمی دونه نماز چند رکعته همه تو لباس نظام می شن سگ های زنجیری ، حالا اگه نگم همه ولی خیلی هاشون اینطوری هستن ، بعضی ها هم مثل سروان شهدوست تو اینجور خط ها نیست و مثلا آدم خوبیه
بعد صورتم رو بوسید و گفت : حالا اونها رو قایم کن سر جاشون و برو تو سنگر . دارن میوه می خورند . در ضمن خوب بخور و بخودت برس . اصلا بروت نمی یارند ، نترس . هرچی نخوری از جیبت می ره
وقتی رفت بیرون خم شدم و قوطی ها رو گذاشتم سر جاشون تو مخفی گاهش و از توالت اومدم بیرون و کلید ها رو گذاشتم تو جیبم و ساک رو تو دست گرفتم ،رفتم جلو در کانسک و آهسته چند ضربه به در زدم
شهدوست در رو باز کرد با دیدن من خودش رو کنار کشید و گفت : بیا تو از این به بعد هم وقتی می خوای بیای تو اگه خواب بودیم خودت با کلید در رو باز کن و در نزن مگه خیرخواه کلید ها رو بهت نداد ؟
گفتم : چرا قربان ، گرفتم
به تندی نشستم رو صندلی پشت درکانسک و مشغول در آوردن پوتین هام شدم و بعد آهسته رفتم تو کانسک
سروان لبخندی زد و گفت : این کانسک مربوط به سرگرده ، سرگرد اجازه دادن تو ، تو کانسک ایشون بخوابی و کانسک بغلی هم مربوط به منه باید مواظب نظافت و مرتب بودن هر دو کانسک باشی ، تو نزدیک در روی زمین می خوابی ، اون کمد لباس کنار جالباسی در اختیار تویه می تونی وسایل تو بزاری توش حالا اگه می خوای بیا بشین میوه بخور
سلامی به سرگرد که کف کانسک به دوتا متکی که زیر بغلش بود لم داد بود و داشت میوه می خورد ، کردم و رفتم طرف کمدم و درش رو باز کردم و وسایلم رو گذاشتم توش
و بعد کنار کمد زانو زدم و نشستم مثل بچه های غریب و تکیه زدم به دیوار کانسک و واقعا هم احساس غریبی می کردم خودم حس می کردم
مثل هالو ها رفتار می کنم ولی دست خودم نبود ، نگاهی به سرگرد که همونطور که برش های هندوانه رو تو دهنش فرو می کرد با خنده منو نگاه می کرد ، کردم
سرگرد با خنده گفت : بیا جلو حمید غریبی نکن . پاشو بیا اینجا
بلند شدم و با دست به نزدیکش اشاره کرد و گفت : بیا پسر جان بشین اینجا و بردار میوه بخور
نشستم پهلوش و نگاهی به دیس هندوانه کردم . همون طور که دراز کشیده بود خودش رو کمی به پشتم فشار داد و گفت : بردار بخور دیگه
من چنگالی رو برداشتم و یه برش هندوانه گذاشتم تو یه پیش دستی و گذاشتم جلوم و مشغول خوردن شدم . شهدوست گفت : من می رم دوش بگیرم ، باید برم قرارگاه . و از اونجا باید برم پادگان حمید
سپس رو کرد به من و گفت : لندرو ور مرتبه ؟
گفتم : بله قربان ؟
وقتی از کانسک رفت بیرون در رو بست . همون طور که میوه می خوردم نگاهی به دور وبر انداختم هدفم این بود که چشم به چشم سرگرد نیافته
هوای داخل کانسک به شکرانه کولر گازی داخل اون خنک و مطبوع بود و حال می داد تو این خنکی آدم تخت بگیره بخوابه
دوتا تختخواب در دو طرف سمت بالای کاتسک قرار داشت ، یه طرف هم یه میز کوچک بود که روش یه تلوزیون کوچک قرار داشت
نگاهی به سماور و قوری چایی روی اون ، که بالای کابینت کشو داری که نزدیک در بود ، کردم . کنارش یه کمد گاز و بالاتر از کابینت و کمد گاز یه کابینت سه در نزدیک سقف کانسک به دیوار کانسک نصب بود ، معلوم بود که مثلا آشپزخونه بود ، از سنگینی دست سرگرد که به پشتم کشیده شد یهو جا خوردم و نگاهی بهش کردم
لبخندی زد و گفت : جای دنج و راحتیه ، درست حال بدی ، یعنی منظورم اینه که وظایفت رو درست انجام بدی می تونی همیشه اینجا بمونی و لذت ببری ، این عالی نیست ؟
بزور لبخندی زدم و گفتم : بله قربان ، خیلی خوبه
لبخندی زد و گفت : اون گوشت هایی که امروز ظهر رفتیم خریدم رو چرخ کردم و موادشو زدم گذاشتم تو یخچال تا خودشو بگیره برای شب اونها رو به سیخ بکش و کباب درست کن ، منقل بیرون بالای منبع آب هست زغال هم اگه کم بود از تو کیسه بین دو کانسک بردار . دلم می خواد یه کباب عالی واسه شام آماده کنی . شام چلو خورشت قیمه است ولی تو فقط چلو شو بگیر و من به آشپزخونه سفارش کردم ، با اون کباب ها یه غذای خوب از کار در می یاد یه خورده گوجه فرنگی کوچک هم سیخ بکش . نوشابه هم هست خلاصه ببینم چکار می کنی ها . می دونی امشب مهمون دارم ؟
گفتم : بله قربان
خندید و گفت : سرهنگ خیلی حال می داد نه ؟ می دونی که امشب مهمون منه ، خوشت می یاد باز هم باهات حال کنه ؟
گفتم : قربان می شه یه خواهش ازتون بکنم ، بخدا خیلی بهم محبت می کنید ، اگه قبول کنید
خندیدو گفت : چیه ؟ بگو
با بغض گفتم : اجازه بدید برم سنگر خودمون ، تو رو خدا قربان
اخمی کرد و گفت : چه مرگته ؟ مگه اینجا چشه ؟ چیزی کم و کسره که تو سنگر تون پیدا می شه و اینجا نیست ؟
دلم رو به دریا زدم و گفتم : تو سنگر خودمون با بچه ها عادت کردم اینجا دلم می گیره
اخمی کرد و گفت : می دونی که خیلی از سربازها آرزو شونه بیان و خدمتکار سنگر ما بشن ، اینجا خدمت که نمی کنند یه بخور بخواب حسابیه
گفتم : کاملا درسته قربان ولی من دوست دارم سنگر خودمون باشم ، تو رو خدا
اخمی کرد و گفت : حالا چند روز صبر کن ببینم چطور می شه
و بعد با دلخوری بلند شد و رفت سمت تختش و دراز کشید و نگاهی به من انداخت . حس کردم باید خودم رو مشغول کنم
بلافاصله مشغول جمع کردن پیش دستی ها شدم و بعد دیس میوه رو برداشتم و رفتم سمت یخچال نقلی برقی تو کانسک . درش رو باز کردم وای چه خبره این تو ، همه چی پیدا می شد ، قوطی های کمپوت و آب میوه بسته های شوکولات کاکائویی و میوه مواد خوراکی چند شیشه نوشابه زرد و سیاه و دوغ هم به در یخچال بود ، دیس رو تو یخچال جا دادم و پیش دستی ها رو برداشتم و رفتم سمت در
سرگرد صدا زد : کجا می خوای بری ؟
برگشتم و گفتم : با اجازه تون می رم این پیش دستی ها رو بشورم
لبخندی زد و گفت : حالا بزارشون یه کنار ، دیر نمی شه ، بیا اینجا کارت دارم
پیش دستی ها رو گذاشتم رو کابینت پهلو سماور و رفتم طرفش . با خنده نگاهی به من کرد و پرسید : ببینم بلدی ماساژ بدی ؟ حسابی کمرم درد می کنه
گفتم : نه قربان ، متاسفانه بلد نیستم
دستم رو گرفت و کشید طرف خودش و گفت : خوب ، یاد می گیری . شروع کن . من اشکالات کارتو بهت می گم یاد می گیری
کنار تخت ایستادم . دستم رو گرفت و بی شرمانه گذاشت رو جلو بیژامه اش سمت کیرش و با خنده گفت : ‌شروع کن دیگه
دستم رو کشیدم کنار و گفتم : شما فرمودید کمرتون درد داره ، خوب بچرخید . ببینم چکار می تونم بکنم
خندید و گفت : حالا یه خورده جلو بدنم رو ماساژ بده بعد
دستامو رو سینه اش گذاشتم و آهسته مشغول ماساژ گردن وکتفش شدم و بعد زیر پوشش رو بالا کشیدم و خودش اون رو در آورد و دوباره دراز کشید
آهی کشیدم و دوباره مشغول شدم . چقدر هم بدنش پر مو بود زیر چشمی نگاهی به صورتش کردم زول زده بود تو چشای من ، سرم رو برگردوندم مرتب با نرمی انگشتام آهسته بدنش رو جمع می کردم و کش می آوردم و کمی بعد سینه هاشو و رو شکمش رو مالیدم
لبخندی زد و گفت : مگه از این بهتر هم می شه ماساژ داد که می گی بلد
نیستی شیطون ، حالا برو پایین تر
مشغول ماساژ شکم باد کرده اش شدم
لبخندی زد و گفت :‌ برو پایین تر
پایین تر کیر قلمبه شده اش بود که به طرز زننده ای شورت و بیژامه شو خیمه کرده بود . دستم رو به بغل رون پاهاش گذاشتم و مشغول مالیدن رون هاش شدم . دستشو جلو آورد و بیژامه و شورتش رو پایین کشید و کیر شق شدش رو انداخت بیرون . دست و بدنم به لرزه افتاد . حسابی خجالت کشیدم . با لحن تند و محکمی گفت : معطل چی هستی ؟
و بعد دستم رو گرفت و گذاشت رو کیرش و با خنده گفت : خجالت نکش یه خورده بمالی ، روت باز می شه حمید جون
کمی بغل کیر شو مالیدم ، دستم می لرزید . نمی تونستم ، اصلا روم نمی شد این کاررو بکنم
دستم رو گرفت و گفت : خوب اگه نمی تونی بیا ، رو تخت دراز بکش
یه لحظه بخودم اومدم اگه کاری نمی کردم ، مشغول من می شد با این کیر گنده و کلفتش درد زیادی در انتظارم بود ، ولی اگه می تونستم آب شو بیارم یه مدت دست از سرم بر می داشت تا اون موقع هم شهدوست از حمام بر می گشت و جلو اون هم که روش نمی شد کاری بکنه
واسه همین دست دیگم رو هم به کار گرفتم و مشغول ماساژ کیرش شدم
مرتب با نرمی نوک انگشتام از بالا تا پایین دور کیرش می کشیدم و بعد یه دستم رو به تخماش گرفتم و مشغول ماساژ دادم شدم و یه دستم رو دور کیرش گرفتم و آروم براش جلق زدم . کیرش حسابی بزرگ شد و زیر چشمی حرکت انگشتام رو کیر شو و حالت صورتش رو نگاه می کردم چند سانتی زیر کلاهک کیرش و بیخ تخم هاش دو جایی بود که با ور رفتن به اونها نفس تند می شد و آهش در می یومد . یه خورده که ادامه دادم آشکارا همه بدنش به حرکت در اومده بود . بازو مو گرفت لبخندی زد و آهسته گفت : پا شو بیا رو تخت دراز بکش
دست شو از رو بازوم پایین انداختم و به کار خودم ادامه دادم سرم رو خم کردم رو کیرش و نوک کیرشو بوسیدم . و بعد همون طور که با یه دستم تخماشو می مالیدم چند بوسه آروم به اطراف کیرش زدم سرش رو کمی بلند کرده بود و با چشم های از حدقه در اومده و برافروخته از شهوت منو که کیر شو می بوسیدم نگاه می کرد بازومو که تو دستش بود محکم فشار می داد . همون طور که چشمام به چشمش بود و رو کیرش خم شده بودم یه تف رو سر کیرش انداختم و بعد با دستم تف مو رو کیرش مالیدم و مشغول شدم به جلق زدن واسش چند دقیقه بعد از فشاری که به بازوم می داد و حرکت تند بدنش . می فهمیدم که چیزی نمونده . لبم رو روی کیرش گذاشتم و مشغول تکون دادن لبام رو نوک کیرش شدم یه دفعه زیر انگشتای دستی که براش جلق می زد حرکت مایعی رو حس کردم و به تندی لبم رو برداشتم و کیر شو به سمت بدنش گرفتم . آبش با فشار زد بیرون و ریخت رو شکمش ، کمی کیرشو به سمت شلوارش گرفتم تا تیرک های بعدی روی بیژامه و شورتش بریزه ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست
دیگه کیرش هم از فعالیت افتاده بود و داشت اشتیاق فرو رفتن به جایی رو از دست می داد در این موقع در باز شد و شهدوست وارد کانسک شد و در حالی که کلیدش رو که با یه تیکه نخ به گردنش آویزون بود رو تو دست گرفته بود و و با دست دیگه اش پلاستیکی که توش لیف و شامپو و وسایل حمومش بود در دست داشت . نگاهی به من که سریع بلند شده و به تندی خودم رو عقب می کشیدم ، کرد و سپس به حال خراب سرگرد نگاهی انداخت
سرم رو پایین گرفتم و نمی خواستم تو چشای شهدوست نگاه کنم سرگرد نگاهی به شهدوست ک
     
صفحه  صفحه 1 از 5:  1  2  3  4  5  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / من و خدمت مقدس سربازی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites