| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان سکس من (واقعی)

#1 | Posted: 21 Mar 2011 19:28
داستان سکس من (واقعی)




این داستانی که می نویسم کاملا واقعیه اما به دلیل مسائل امنیتی اسم ها _ اسم شهر و افراد_ رو واقعی نمی نویسم
البته به دلیل واقعی و طولانی بودن داستان، داستان رو توی چند قسمت واستون می ذارم که از خوندش خسته نشید.
امیدوارم لذت ببرید از خوندش .

من یه پسر 18 ساله هستم که خیلی داغ و حشری همیشه دنبال این بودم که خودمو خالی کنم البته با کسی که روش حسی داشته باشم

اصل و ریشه داستانی که می خوام واستون تعریف کنم بر می گرده به هشت سال پیش یعنی زمانی که من فقط ده سالم ! بود.

از بچگی به خاطر دسترسی به کامپیوتر و اینترنت و ماهواره داشتم خیلی زود با مسائل جنسی آشنا شدم و به قول معروف بلوغ زودرس داشتم

خوب از اصل داستان دور نشیم

هست سال پیش بود که ما از محله قبلیم که پر از پیر مرد پیر زن بود و همیشه مثل یه گورستان تاریک بود اسباب کشی کردیم و اومدیم این محله جدید

کوچه ای که همسایه هاش خیلی با هم رابطه نزدیکی داشتن و من از این رابطه خیلی نزدیک حسابی تعجب کردم و البته خوشحال شدم

من با پدر و دوتا برادرم زندگی می کنم و به خاطر همین نداشتن مادر زیاد رابطه با زنای همسایه نداشتیم و این خیلی نکته بدی بود واسم

زنایی که اکثرا تو کوچه بودن و پاهاشونو باز می کردن و می شستن با هم حرف میزدند آخه کوچه ما یه کوچه خلوت و خیلی کم رفت و آمد بود به خاطر همین زنا توش حسابی راحت بودن

راستش من از اولش تو کف 3تا از این زنا بودم یعنی 3 تاشون حسابی فکرمو مشغول کرده بودن و هر دفعه به عشق یکیشون جق می زدم

یکی از اینا اسمش هانیه بود و یه زن 35 ساله بود که من با پسرش هم دوست بودم و یه دوستی خیلی نزدیک. این هانیه خانم ما از اون زنایی بود که خدا خیلی شوهرشو دوست داشت. یه زن خوشگل و خوش اندام سکسی با یه کون ردیف که هر موقع از زیر چادر دید می زدمش محال بود که سریع یه دست جق نزنم. یه بار که یه صحنه ای پیش اومد که باورتون نمیشه ولی تا دو هفته هر روز به خاطر این صحنه جق می زدم ( بچه بودم دیگه ! ) و موضوع از این قرار بود که یه روز من با پسر این هانیه خانم که دوست من باشه کار داشتم و رفتم در خونشون و این هانیه خانم داشت حیاطشون رو جارو می کرد و من که در زدم در رو نیمه باز گذاشت و امیر ( پسرش و دوست من) رو صدا کرد که بیاد دم در منم پشت در واساده بودم که یه دفعه یه امداد الهی رسید و باد زد این در که نیمه باز بود رو کامل باز کرد و من یه صحنه حسابی دیدم و اونم اینکه برای اولین بار این خانم رو بدون چادر دیدم جوری که شلوار خونگی راحتیش رفته بود لای چاک کونش و من برای اولین بار به سایز واقعی کونش پی بردم. البته نکته خنده دار اینجا بود که اصلا منتظر نشدم امیر بیاد و سریع رفتم خونه و پریدم تو اطاقم و یه دست جق حسابی زدم.

سرتونو درد نیارم می دونم الان خیلی هاتون دارید فحش میدید که چرا اصل داستان رو نمی گم ولی خوب باید مقدماتش رو بدونید.

کوچه ی ما کلا 4 تا پسر داشت ولی من با امیر از همشون رفیق تر بودم. که البته بیشتر از رفاقت به خاطر حسی بود که به مامانش داشتم.
البته این وسط اون دوتا زن دیگه هم که گفتم ( مرضیه خانم و مریم خانم) هم هرزچندگاهی یه برخوردی باهاشون داشتم. مرضیه 29 سالش بود و معلم بود و بچه هم سن من نداشت و مریم هم تازه ازدواج کرده بودن و 24 یا 25 سالش بود ( البته این اطلاعات سن و سالشون رو از همین امیر گرفته بودم) اما واسه من هانیه یه چیز دیگه بود.
زنی که همیشه با سینه هاش و اون کون خوشگلش منو اسیر می کرد
شوهر هانیه به دلیل موقعیت شغلی که داشت اکثرا خونه نبود و همش شهرای دیگه بود و هانیه و و امیر با هم اکثرا تنها بودن.
البته زنای فضول همسایه شایعه کرده بودن که شوهرش تو شهر دیگه زن داره و این حرفا ولی در کل هانیه زن وفاداری به نظر می رسید.
هانیه مدیر یه دبستان دخترونه بود و بیشتر وقتا تو مدرسه بود.
توی این چند سال به خاطر رفاقتی که با امیر داشتم تقریبا رابطه نزدیکی با هانیه پیدا کرده بودم و یکی از دلایلی که این رابطه رو بیشتر می کرد شاید یه حس دلسوزی بود که اون نسبت بهم داشت به خاطر اینکه مادر نداشتم ولی خوب بعدا فهمیدم که این حس دلسوزی نبوده و یه چیز دیگه بوده !
خوب یواش یواش بریم سر اصل داستان...

اوایل تیر ماه پارسال بود که من تازه امتحان نهایی های سال سوم رو داده بودم و حسابی ب گا رفته بودم سر این امتحانا و تو اطاقم افتاده بودم و داشتم فیلم نگاه می کردم ساعت حول و حوش 10 صبح بود. حسابی حوصلم سر رفته بود. گفتم طبق معمول برم یه سری به امیر و بیشتر مامانش بزنم. لباسامو پوشیدم و رفتم در خونشون. در زدم خبری نشد. زنگ زدم دیدم باز خبری نیست. مثل کیر بعد از جق حسابی ضایع شدم و داشتم بر می گشتم خونه که دیدم هانیه داره از سر کوچه با عجله میاد. گفتم وایسم و به هوای سلام علیک یه لاسی بزنم. با سرعت اومد و بر خلاف همیشه که سلام احوالپرسی حسابی باهام می کرد یه سلام خشک و خالی داد و خیلی با عجله از کنارم رد شد و منم که چند قدم از در خونشون فاصله گرفته بود داشتم می رفتم طرف خونمون. خونه ما با خونه هانیه اینا چند پلاک بیشتر فاصله نداشت. نزدیک در بودم که دیدم هانیه صدام کرد. برگشتم رفتم پیشش دیدم خیلیبا عجله و استرس می گه :
هانیه: آقا ... کلید خونه رو انگار جا گذاشتم تو دفتر و هرچی زنگ می زنم این امیر انگار خونه نیست و منم باید تا نیم ساعت دیگه نمره های مستمر بچه ها رو بفرستم واسه اداره وگرنه کلی مشکل پیش میاد. اگه میشه برو از بالای دیوار در حیاطو باز کن.

منم که چند باری سابقه گربه بازی ( همین که از بالای دیوار همسایه ها برم درشون رو باز کنم ) رو داشتم قبول کردم و مثل اسپایدر من پریدم رو دیوار. هرچند موقع پایین اومدن آرنجم کشیده شد به دیوار و به گا رفتم ولی خوب خیلی با ژست قدرتمند در رو باز کردم و گفتم بفرمایید ( هرچند دستم داشت بدجور می سوخت)
داشتم می رفتم بیرون که دیدم هانیه داره با تعجب به دستم نگاه می کنه و خودم وقتی به دستم نگاه کردم دیدم بعله خون داره همین طوری از آرنجم که خراشیده شده بود می زنه بیرون.

هانیه که حسابی حول کرده بود و فکر کرده بود طوریم شده با دسپاچگی گفت بیا تو باند پیچیش کنم داره ازت خون میره. من که تو کونم صدای ترقه و خوشحالی عروس داماد میومد اول کس کلاس گذاشتم که نه خودم میره خونه درستش می کنم ولی با اصرار دوم سریع پریدم تو اطاق. به خاطر رفاقت و رفت آمدی که با امیر داشتم خونشون رو مثل کف دست بلد بودم و خودم سریع پریدم تو دستشویی و دستم رو تو روشویی شستم. از بیرون دستشویی صدای هانیه میومد که داشت حالمو می پرسید و منم گفتم خوبم که در زد و اومد تو دستشویی. بنده خدا خیلی ترسیده بود فکر کرد طوریم شده. دیدم تو دستش بهتادین هست و بهتادین رو داد بهم و معذرت خواهی کرد و گفت که باید بره نمره ها رو واسه اداره بفرسته و گفت باند و گاز رو گذاشته رو میز. در همین حین که داشتم ازش بهتادین رو می گرفتم دستم خورد به دستش و برای اولین بار گرمای دستشو حس کردم. فوق العاده بود. اون رفت بیرون و منم رفتم تو پذیرایی و باند و گاز رو از رو میر بداشتم و به هزار بدبختی پیچیدم دور دستم ( آخه بابا تنهایی آدم پدرش در میاد بخواد دستشون باند پیچ کنه)
تا تونستم لفتش دادم که شاید یه بار دیگه ببینمش ( اخه چادر سرش نبود) ولی هرچی صبر کردم نیومد منم که دیدم دیگه داره ضایع میشه بلند شدم و با صدای بلند ازش خداحافظی کردم که دیدم از تو اطاق امیر که کامپیوتر توش بود صدام زد گفت بیا لطفا. منم سریع رفتم. دیدم حسابی کلافه شده و اعصابش خورده. گفت امیر واسه کامپیوتر پسورد گذاشته و هرچی زنگ میزنم بهش موبایلش خاموشه. --البته من می دونستم امیر واسه چی پسورد گذاشته چون شب قبلش بهش یه سری فیلم سوپر داده بودم که می دونستم اونا رو ریخته رو هارد و واسه اینکه مامانش نفهمه پسورد گذاشته--

خلاصه با پسورد adminstartor وارد شدم و میخواستم بلند شم برم که یه دفعه یه فکر پلید حیوانی به سرم زد. یاد دی وی دی سوپری که دیشب به امیر دادم افتادم. یه شانس واسم بود و اونم اینکه دی وی دی تو دی وی دی رام کامپیوتر باشه و امیر درش نیاورده باشه. البته این یه نامردی محض بود به امیر ولی خوب ارزش کون هانیه بیشتر از این حرفا بود. قلبم داشت تند تند میزد. mycomputer رو باز کردم و دیدم بعله اون دی وی دی هنوز تو دی وی دی رام هست. اما یه مشکلی بود و اونم اینکه هانیه چار چشمی داشت مانیتور رو نگاه می کرد و من هیچ بهانه ای واسه باز کردن دی وی دی رام نداشتم. واسه همین اومدم بلند شم از پشت سیستم که چشمم به autorun افتاد و دیدم اومدم بالا و منم رو widows meida player اینتر کردم که فیلم پخش بشه و خودم سریع بلند شدم و خداحافظی کردم و رفتم. می دونستم که به خاطر حروف الفبایی که واسه تراک های توی دی وی دی بود اول چنتا آهنگی که توش بود پخش میشد و بعد فیلم سوپر ها و اگه یه شانس داشتم که تا موقتی که فیلم سوپر های پخش میشد اون مدیا پلیر رو نمی بست خیلی خوب میشد.
خلاصه اون روز با استرس و هیجان زیاد رفتم خونه و اولین کاری که کردم یه دست جق زدم. اون روز همین طوری گذشت و من خبر از سکس جذابی که قرار بود فرداش داشته باشم واسه اولین بار تو عمرم نداشتم...


این داستان ادامه داره ... اگه خوشتون اومد بگید که قسمت های بعدیش رو هم واستون بنویسم... البته اگه طرفدار داشته باشه...

اینی هم که طولانی شد واسه اینه که همش واقعیته و هیچیش رو از خودم ننوشتم الکی و کلا بدم میاد از داستان دروغ نوشتن!
     
#2 | Posted: 23 Mar 2011 22:06
خوب دوستان عزیز اینم بقیه ماجرا كه داغ داغ همین الان تایپش تموم شد
واسه بچه های گل لوتی



فرداش مثل همیشه که الاف بودم باز تا ظهر خوابیدم و ظهر که بیدار شدم به کارای خودم مشغول بودم و بیشتر تو فکر هانیه و اتفاقاتی که دیروز افتاد و نمی دونستم که اون سوپر ها رو دیده یا نه یا اصلا توجهی کرده یا نه یا به امیر چیزی گفته یا نه و هزار تا سوال دیگه. گوشیمو برداشتم یه زنگ به امیر زدم که گرا بگیرم ازش ببینم اوضاع چطوریه. امیر خیلی عادی بود و انگار خبر از جایی نداشت و می گفت با چنتا از دوستاش رفته بیرون از شهر و تا شب نمیاد و این حرفا. از یه جهت خوشحال شدم که امیر خبری نداره و از یه جهت دیگه ناراحت شدم که گفتم هانیه به پشمشم حساب نکرده ما رو.

تو همین فکر و خیالا بودم که یکی از بچه ها sms داد که بیا بیرون بریم ولگردی و منم که یکی از پایه های اصلی ولگردی بودم سریع یه تیپ خفن زدم و با ماشین اومد و رفتیم. طرفای غروب بود که برگشتیم و طبق معمول سر کوچه از ماشینش پیاده شدم و داشتم می رفتم طرف خونه که زنای کوچمونم جلسشون ! تموم شده بود و داشتن می رفتن خونه هاشون. فقط هانیه و یه زن دیگه جلوی خونه هانیه اینا وایساده بودن که وقتی از کنارشون رد شدم یه سلام کردم و سرمو انداختم پایین و رفتم که هانیه صدام کرد. من که برگشتم اون زنه از هانیه خداحافظی کرد و رفت طرف خونشون. هانیه بهم گفت چند لحظه وقت داری؟ کار مهم باهات دارم.
لحنش جدی بود و این حسابی منو ترسونده بود. با ترس گفتم بله خواهش می کنم بفرمایید. سرش که پایین بود رو آورد بالا و با یه لحن خیلی جدی گفت تو دوستای امیر رو میشناسی؟
من که جا خورده بودم با تعجب گفتم: بعضی هاشونو آره بعضی ها رو هم نه!چطور مگه؟
یه لبخند تلخ زد و گفت: راستش یکم امیر رو به حالش خودش گذاشتم فکر کنم داره به سمت بدی کشیده میشه. دیروز که تو کامپیوتر رو درست کردی و رمزش رو زدی یه سی دی مزخرف توی کامپیوتر بود که مال امیر بود. نمی دونم کی این سی دی رو بهش داده. خواستم از خودش بپرسم ولی گفتم از تو که دوست صمیمی امیر هستی بپرسم بهتره.
من که تازه دو زاریم افتاده بود جریان از چه قراره خودمو زدم به اون راه و با یه لحن خیلی موبانه که خود هانیه هم خندش گرفته بود از لحنم گفتم: به نظر منم کار خوبی کردید این مسائل رو نمیشه با دعوا حل کرد باید به فکر یه چاره اساسی باشیم.
من که خودمم از کس شعری که گفته بودم خندم گرفته بود به زور خودمو کنترل کردم و گفتم: خوب دیگه اگه امری با من نیست من برم؟
هانیه که انگار یکی از خواب بیدارش کرده باشه جا خورد و گفت:
نه ... نه من واسه یه کار دیگه مزاحمت شدم. گفتم بفرمایید. گفت راستش من می دونم تو کامپیوتر واردی خواستم اگه میشه یه برادری ! در حقم بکنی.
راستش من حسابی تعجب کرده بودم از حرفاش آخه تا حالا سابقه نداشت این حرفا رو با من بزنه راستش یه جورایی مشکوک مهربون شده بود.
گفتم خواهش می کنم هرکاری ازم بر میاد انجام میدم. گفت می خوام بیای کامپیوتر امیر ور بگردی هرچی از این فیلم های مزخرف داشت پاک کنی و یکم باهاش صحبت کنی زیاد طرف این فیلما نره.
من که نقشه شیطانیم داشت قدم به قدم خوب جلو می رفت با یه لحن بی میل گفتم: باشه چشم.
رفتیم تو خونشون و نشستیم پشت کامپیوتر. از اونجایی که می دونستم امیر تا شب نمیاد و هنوز چند ساعتی وقت دارم هیچ عجله ای نداشتم. از طرفی هم می دونستم که امیر فیلم سوپر هاشو تو هارد نمی ریزه و اکثرا رو دی وی دی رایت می کنه. و بدشانسی که آوردم نه تو هارد امیر چیزی بود نه اینکه جای دی وی دی سوپر هاشو می دونستم. چنتا فحش حسابی زیر لب بار امیر کردم و داشتم فکر می کنم چه گهی بخورم که بازم یه فکر دیگه به سرم زد. مثل ایکیو سان یه لامپ روشن شد یهو و یاد رم موبایلمو افتادم. خوب می دونستم کاری می خواستم بکنم علاوه بر نامردی یه ریسک مرگباره که ممکنه به قیمت رفاقتم با امیر و آبروم باشه! اما خودتون می دونید که کیر شق این حرفا حالیش نیست.
نقشم این بود که کلیپ های سوپری که توی رم موبایلم هست رو بریزم رو هارد امیر و بگم که مال امیر بوده.( بهم فحش ندید که چقدر نامردم ولی واقعا واسه رسیدن به کون هانیه این تنها راه بود!)
خیلی مظلومانه بهش گفتم هانیه خانم آب خوردن تو یخچالتون هست ؟ اونهم گفت آره و بلند شد که بره آب بیاره. منم سریع از فرصت استفاده کردم و رم و در اوردم و سریع کلیپا رو کپی کردم رو هارد امیر. حالا دیگه همه چیز آماده بود و مونده بود بخش اصلی ماموریت که باید با دقت بالا انجام میشد و جای هیچ اشتباهی هم نبود. چند لحظه بعد هانیه با یه ظرف آب برگشت و منم آب رو یه خورده خوردم و گفتم:
هانیه خانم راستش من تمام سیستم رو گشتم. گفت خوب چیزی هم پیدا کردی؟ سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
هانیه: ببین آقا ... من می دونم تو دوست امیری و پیش خودت این کار رو نامری در حق دوستت تلقی می کنی ولی من مادرشم. من باید به فکر آینده و ذهن و فکر پسرم باشم. این فیلما وجودش رو داغون می کنه. آیندشو .آینده زناشویی که داره رو. کلی خطرات ذهنی و جسمی و فکری واسش داره. شما هم اگه دوستشی یه لطفی بکن حقیقتو بهم بگو

من: باشه ولی شما باید قول بدی که به امیر هیچی نگی. ببخشیدا ولی باید قسم بخوری

هانیه ( با لبخند) : باشه آقای رفیق! قسم می خورم بهش نگم تو اینا رو بهم گفتی.

من که دیگه به اوج نقشم رسیده بودم گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار. بدون اینکه بهش نگاه کنم یکی از کلیپا که یه زن میانسال با یه پسر نوجون بود رو باز کردم. قلبم داشت هزارتا میزد. گفتم اینا چیزایی هست که پیدا کردم.
از خجالت قرمز شده بودم. نمی دونستم چی قراره بشه. هانیه با خونسردی گفت خیلی خوب کافیه. چنتا از اینا داره؟ من بستم فیلمو و بهش گفتم حدود 100 تا. گفت خیلی خوب همشو پاک کن لطفا.
     
#3 | Posted: 23 Mar 2011 22:08
من که یه کیر به عظمت تاریخ مصر خورده بود بهم و ریده شده بود تو برنامه هام و نقشه های سکسیم گفتم چشم و همشو دلیت کردم.
با یه لحن سرد بهم گفت مرسی از لطفی که کردی قولی هم که دادم بین خودمون می مونه و با نگاهش بهم فهموند که باید برم. منم که حسابی پشم شده بودم خداحافظی کردم و زدم بیرون. تا توی خونه داشتم به اتفاقاتی افتاده بود فکر می کردم و دوباره مرور می کردم و طبق معمول که هربار ریده میشد به اعصابم آهنگ گوش می کردم هندزفری گوشیمو گذاشتم و ولو شدم رو کاناپه که آهنگ گوش کنم که یهو مثل برق گرفته ها پریدم بالا. تازه یادم افتاد که چه گند بزرگی زدم و رم موبایلمو جا گذاشتم خونشون. دنیا داشت رو سرم خراب میشد.
مونده بودم چیکار کنم که گوشیم زنگ زد. شمارش آشنا نبود و نمی خواستم بردارم. چندبار زنگ زد و بالاخره برداشتم و با عصبانیت گفتم بله؟ دیدم پشت خط هانیه هست. وای خدا همش مثل یه کابوس وحشتناک بود. یه لحظه پیش خودم آینده رو تصور کردم که هانیه میاد پیش بابام و میرینه رو هیکل من و رفاقتم هم با امیر خراب میشه و تو همین افکار بودم که صدای الوی هانیه منو به خودم آورد. گفتم: ب ببب بلله بفرماید. گفت آقا...؟ گفتم بله بفرمایید. گفت مادر امیر هستم همسایتون یه کاری باهات دارم میشه بیای دم در خونه ما؟ من که انگار یه ظرف آب یخ ریخته بودن رو هیکلم گفتم چشم و گوشی رو قطع کردم.با عجله خودمو رسوندم در خونشون و در زدم. تا در زدم در رو باز کرد انگار دم در وایساده بود. در رو باز کرد و ی نگاه بد به من کرد و گفت: رم گوشیتونو جا گذاشته بودید. من که روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم.گفت: واقعا که رفاقت رو در حق دوستت تموم کردی با این کارت. می خواستی امیر رو خراب کنی؟اصلا ازت انتظار نداشتم. واقعا که... خجالت بکش. اون کلی از دوستی با تو پیش من تعریف می کنه بعد تو اینطوری... زودباش برو رم گوشیتو از توی کامپیوتر در بیار. در ضمن دیگه نبینم دور و بر امیر بپلکی. خیلی بد حرف میزد و من حسابی حالم گرفته شده بود. چی فکر می کردم چی شد! رفتم سراغ کامپیوتر و اومدم رم رو از رو کیس بردارم که چشمم افتاد به سطح اشغال ویندوز. خوب یادم بود که هانیه وقتی گفت کلیپا رو پاک کن من به خاطر خراب بود دکمه shift کیبورد فقط delet کردم و کلیپا رفت تو سطح آشغال. یعنی هانیه دوباره کلیپا رو برگونده بود؟ یعنی کلیپا رو دیده بود؟ تو همین فکرا بودم که هانیه اومد و گفت: تو که هنوز نرفتی.؟ پیش خودم گفتم بالاتر از سیاهی که رنگی نیست بذار یه بار دیگه شانسمو امتحان کنم! با یه نیشخند گفتم: هانیه خانم لطفا اون کلیپا رو که ریکاوری کرده بودید جاشو بگید بریزم رو رم گوشیم دوباره! گفت منظورت چیه؟ اونا رو که پاک کردی. گفتم بعله من پاک کردم ولی شما دوباره اونا رو برگردوندی. می دونستم کلیپا رو تو درایو d ریختم و پاک کردم و وقتی که اونا رو از سطل آشغال برگردونه دوباره میره تو درایو d. درایو d رو باز کردم و دیدم بعله همه کلیپا رو برگردونده. با یه لحن حق به جانب گفتم: شما دیگه چرا؟ حالا من جوونم یه کاری کردم از شما بعیده! اونکه حسابی جا خورده بود گفت: خوب خواستم ببینم همش از ایناست یا نه. تازه به تو چه ربطی داره؟ گفتم شما که این همه جانماز آب میکشی که اینا بد و ضرر داره و اینا شما نگاه می کنید جرم نیست نه؟ گفت من متاهلم و شما مجرد حالا که فرقشو فهمیدی برو بیرون. گفتم چه متاهلی که شوهرتون که پیشتون نیست پس شما هم مجردی الان. اونکه از پر رویی من کلافه شده بود گفت: میری بیرون یا بیرونت کنم؟ وقتی دیدم با تهدید کار به جایی نمیرسه با مظلومیت گفتم: خوب حداقل بذار منم ببینم. گفتم برو خونتون بشین ببین. گفتم نه می خوام اینجا ببینیم.گفت ببین بچه دیگه زیادی داری پر رو میشی. گمشو بیرون میری یا جیغ بزنم؟ من که این رفتارو تا حالا ازش ندیده بودم واقعا ترسیدم. اما یه تیر تو تاریکی انداختم و گفتم: اگه برم همه چیز رو به امیر می گم. آماده بودم با جیغش فرار کنم که دیدم یه دست رو شقیقش گذاشت و فشار داد و گفت: چی می خوای از جونم؟ دیدم داره باهام راه میاد. گفتم هیچی فقط بذار این فیلما رو اینجا ببینم. امیر هم که تا شب نمیاد.گفت باشه ولی فیلما رو دیدی میری بیرون و دیگه هم پیدات نمیشه باشه؟ گفتم باشه. رفت بیرون و منم فیلما رو گذاشتم و صداش رو بلند کردم.به خاطر حسی که روی هانیه داشتم بیشتر فیلمام مادر و پسر بودن. یکی از باحالاشو گذاشتم و ولو شدم رو صندلی.
     
#4 | Posted: 23 Mar 2011 22:09
صداشو هم زیاد کردم جوری که راحت تا پذیرایی میرفت. فیلم که به آخ و اوخش رسید هانیه با یه ظاهر عصبانی اومد تو اطاق و منو که لم داده بودم و دستم از رو شلوار رو کیرم بود رو دید. یکم جا خورد و گفت: کم صدای اون بی صاحب مونده رو الان همه می فهمن داری چه گهی می خوری. گفتم پس توام بیا بشین تو اطاق تا صداشو کم کنم. گفت خفه شو. گفتم پس منم کم نمی کنم.گفت پس حداقل مثل آدم بشین یکم خجالت بکش. یه لبخندی زدم و گفتم چشم. اومد تو اطاق نشست و روشو کرد طرف دیوار.من که دیگه وارد دنیای شهوت شده بودم هیچی حالیم نبود.دو سه دقیقه ای گذشت و همش تو این فکر بود چطور به آرزوی هفت هشت سالم برسم.دوباره ولو شدم و دستمو گذاشتم رو کیرم. باید ریسک نهایی رو میکردم ولی با احتیاط. رفتم نشستم بغل هانیه که رو تخت نشسته بود و اون خودشو جمع کرد. اونم حشری شده بود از نگاهش معلوم بود. حق داشت کسی که چند ماه چند ماه با شوهرش نخوابه! یکم دیگه گذشت و بهش آروم گفتم: اجازه هست خودمو خالی کنم؟ و اشاره کردم به کیرم که از زیر شلوار سیخ سیخ شده بود. روشو کرد اونطرف و نگاه نکرد. من که این کارشو رو حساب سکوت علامت رضاس گذاشته بودم بلند شدم و کمربندمو باز کردم.شلوارمو تا زانو کشیدم پایین. وقتی که دید گفت: عوضی اشغال خجالت بکش. من جای مادرتم. من شوهر دارم. کثافت. لحنش ترسناک نبود و معلوم بود که حشری و منم با خونسردی فقط بهش لبخند میزدم و آروم در گوشش گفتم: با تو کاری ندارم. می خوام جق بزنم ارضا شم. و کیرمو آروم جلوش در اوردم. اون سعی می کرد نگاه نکنه. در اوردم و لم دادم رو تخت و شروع کردم به مالیدن کیرم. اون داشت فیلم رو نگاه می کرد. بعد چند دقیقه که اوج حشر شدنم بود دستشو آروم زدم به کیرم. اول ممانعت می کرد ولی بعدش دیگه عادی شد واسش. با دستش داشتم جق میزدم. راستش الانم که بهش فکر می کنم هنوزم باورم نمیشه. دیگه آخراش بودم و داشت آبم میومد. دستمو از روی دستش برداشته بودم و داشتم سینشو می مالیدم و خودش واسم جق میزد. ولی نباید اینطوری تموم میشد. با خودم این جمله رو گفتم و بلند شدم نشستم. با تعجب بهم نگاه کرد. دستمو گذاشتم پشت سرش و لبو به گردنش نزدیک کردم. حسابی داغ بود. بر خلاف قبل دیگه هیچ مقاومتی نکرد. آروم چنتا بوس از گردنش کردم و لبم و گذاشتم رو لبش. اولش کاری نمیکرد ولی بعدش اونم مثل من لبمو خورد. راستش واسه من اولین تجربه سکس بود و تمام چیزی که از سکس می دونستم خلاصه میشد به فیلم سوپرایی که دیده بودم و چند باری که دوست دخترامو مالیده بودم. مثل فیلم سوپر مانتوشو در اوردم و و چیزی که جالب بود این بود که انقدر داغ شده بود که تاپش خیس عرق شده بود. واییییییییی دوتا سینه خوشگل از زیر تاپش معلوم بود. عین این عقده ای ها تاپش رو سریع در آوردم و سرمو گذاشتم لای سینه های داغش. چقدر نرم بود. این سینه رسیده و خوشگل و بزرگ کجا و اون سینه های کوچولو و سفت دوست دخترام کجا. سوتینشو زدم کنار و نوک قهوه ایشو آروم خوردم. حس خوبی بود.از سینه هاش که سیر شدم رفتم پایین و دکمه شلوار پارچه ای مشکیشو باز کردم. راستش زیاد بوی خوبی نمیداد و بیشتر بوی عرق می داد ولی همین بو حسابی حشریم کرد. شلوارشو کشیدم پایین و چشام افتاد به رون پاش. سفید و یه دست بود و پر گوشت. شرتش که اتفاقا با سوتینش ست نبود و رنگ و مدلش فرق می کرد حسابی خیس شده بود. یه چیز لزج چسبیده بود به کسش و حسابی نرم و داغش کرده بود. یه دست بهش کشیدم و احساس کردم الاناس که دیگه آبم بیاد. حسابی آب داشت تو کمرم میچرخید. همون موقع یه کاری کردم که الان وقتی یادش می افتم خندم میگیره! هانیه داشت با دستش سینه هاشو می مالید و تو حال هوای خودش بود که من یهو هوس کونش به سرم زد. به زور چرخوندمش و خوابوندمش رو شکمش که کونشو ببینم و وقتی چشمم به اون کون سفید و بزرگش افتاد که یه عمر تو کفش بود یهو آبم فوران کرد و دستمو گرفتم به کیرمو و خالیش کردم رو کون سفید هانیه.هیچوقت اون اندازه ازم آب نرفته بود و بعد چند بار جهش کاملا خالی شدم و یهو به خودم اومدم که چی کار کردم.در حال تجزیه تحلیل کارام بودم و همزمان نگاهم به اب کیرم که داشت از روی کون مرمری هانیه سر می خورد و میریخت رو تخت که هانیه یهو برگشت و چشمم افتاد به چشمش. خجالت می کشیدم ولی اونکه هنوز حشر بود این حرفا حالیش نبود.. با نگاهش می گفت باید اونم ارضا کنم ...
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان سکس من (واقعی) بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.